نظریه مبارزه طبقانی کارل مارکس: طبقه کارگر و انقلاب

نویسنده: اِدی مَک-کِیب

مترجم: احسان صالحی

طبقه کارگر تنها نیروی اجتماعی است که از قدرتِ به چالش کشیدن حاکمیت طبقه سرمایه دار برخوردار است. هیچ طبقه، گروه یا جمعیت دیگری وزن، انسجام یا سازماندهی لازم را دارا نیست که بتواند با قدرت سرمایه داران و دستگاه ایدئولوژیکی و فیزیکی شان (از جمله دولت هایی که از طریق آژانس های جاسوسی، پلیس و ارتش خود شهروندانش را تحت نظر دارند) مبارزه کند.

دویست سال پس از تولد کارل مارکس و ۱۷۰ سال پس از انتشار مشهورترین اثر او، مانیفست کمونیست، ادی مک-کیب نگاهی به نظریه نزاغ طبقاتی مارکس انداخته و ربطِ آن را با امروز بررسی کرده است. این مقاله در آلترناتیو سوسیالیستی – ژورنال سیاسی حزب سوسیالیست ایرلند – انتشار یافت.

بدون نیروی کار کارگران [یدی و فکری]، سرمایه داران قادر به کسب سود نیستند. موتور نظام [سرمایه داری] از کار می افتد.

از میان تمام چیزهایی که سرمایه دار می‌تواند برای راه اندازی کسب و کارش بخرد، تنها نیروی کار است که بر ارزش [سرمایه اش] می افزاید؛ یعنی آن کسب و کار چیزی را تولید می‌کند که ارزش آن بیش از هزینه اصلی سازه هایی است که برای تولید تمام شده صرف شد. زمان، فکر، و انرژی تنها سرچشمه سود نهایی (یا ارزش افزوده) در اقتصاد سرمایه داری هستند که کارگران در فرایند تولید به کار می‌گیرند، اما کارفرماهایی که مالکِ محصول خروجی اند مزد تنها اندکی از این تلاش‌های کارگران را می پردازند. ساده‌تر بگوییم اینکه تمام سودهای حاصله نتیجه کار کارگرانی است که مزدی برای آن پرداخت نمی شود. و البته، این تلاش سازمان یافته برای کسب سود قلب تپنده سرمایه داری است. [۱]

این کشف انقلابی کارل مارکس راه را برای توضیح جامع شیوه‌های کار نظام سرمایه داری و راه شناسایی چگونگیِ استثمار و بنابراین بی‌عدالتی ذاتی آن را هموار کرد. این بنیانِ درک سوسیالیستی از اقتصادها و جوامع امروز جهان را شکل می دهد؛ تناقض ها و عنادهای موجود در روابط اجتماعی و بی ثباتی ذاتی و کشمکش های ناشی از اختلاف بنیادینِ جهان مالکان سرمایه و استثمارگر و تهیدستان و استثمارشوندگان: سرمایه داران و کارگران.

کارگران و سرمایه داران

کارگران آن‌هایی اند که داری هیچ دارایی، ابزار، مواد، یا پول لازم برای کسب این موارد نیستند، که همگی برای مشارکت در تولید یا مبادلات – کسب درآمد در بازار – لازم هستند. آن‌ها تنها می‌توانند توانایی خود برای کار کردن (یعنی نیروی کار) را معامله کنند. سرمایه داران از تمامی موارد بالا برخوردارند، اما برای اینکه بتوانند به قدر کافی موثر از آن‌ها برای کسب سود بهره بگیرند به دیگران نیازمندند تا آن‌ها [یعنی دارایی، ابزار و مواد تولید و پول] را به کار بگیرند. بنابراین آن‌ها به کارگران دستمزد پیشنهاد می‌کنند که الف) به کارگران اجازه می‌دهد به حیات خود ادامه دهند و ب) به سرمایه داران اجازه می‌دهد پس از پرداخت بخور و نمیر برای هر کالاهای ساخته شده سود ببرند. هر چه دستمزد کمتر و هر چه ساعات کار برای آن دستمزد بیشتر باشد، سرمایه داران کارگران را بیشتر استثمار می کنند، یعنی سرمایه داران با بها و ضرر کارگران پول بیشتری کسب می کنند.

این درست است که این توافقی است که کارفرما و کارگر آزادانه وارد آن می‌شوند و قرن‌ها ماست‌مالیِ ایدئولوژیکی این برداشت را خلق کرده است که این معامله ای منصفانه برای هر دوسو است. از زاویه دیدی مشخص، با تمرکزی تنگ نظرانه بر افراد، این توافق می‌تواند منطقی به نظر آید – که هم کارگر و هم کارفرما در پایان روز مزدشان را دریافت می کنند. مساله [اما] این است که هر دوی آن‌ها از کاری دستمزد دریافت می‌کنند که تنها یکی ازآن دو [یعنی تنها کارگر] در آن نقش دارد. این حقیقت زمانی آشکارتر می‌شود که به آن نه از زاویه فردی، بلکه طبقاتی بنگریم. هنگامی که سناریوی بالا را به تمام اقتصاد تعمیم دهیم، دو طبقه را شاهد خواهیم بود: الف) طبقه اکثریت کارگران که عملاً تمام کارها را انجام داده و تمام ثروت را خلق می کنند، اما مالک تقریباً هیچ چیزی نیستند، و ب) طبقه اقلیتی که کاری بسیار اندک انجام داده و هیچ ثروتی را تولید نمی کند، اما مالک تقریباً همه چیز است.

رقابت سرمایه داران در بازار و نیاز سیری ناپذیر شان برای کسب سود بیشتر، آنها را وا می‌دارد شرکت هایشان را با تشدید استثمار و تراکمِ تعداد بیشتری از مزدبگیرانِ به طور روز افزون ناراضی توسعه دهند؛ کسانی که برای دفاع و بسط حقوق و شرایط کارشان نیز وادار به سازماندهی با یکدیگر می شوند. این میل غریزیِ هم سرمایه دار و هم کارگر برای ایجاد تغییر جهت نرخ استثمار، تنش مداومی در جوامع سرمایه داری خلق می کند: نزاع طبقاتی (با تمامی تجلیات اجتماعی‌اش در باورها، سازمان ها، مؤسسه های در حال ستیز)، که ایدولوگ های جناح راست وجودش را انکار می کنند: اما نزاع طبقاتی با تمام پستی ها، بلندی ها، نوسان ها و پیچ و خم هایش در طول زمان، در آخرین تجزیه و تحلیل خود بر هر تغییراجتماعی و تاریخی تأثیر قطعی می گذارد.

با تشخیص این اصطکاک و ناسازگاری عجین شده (که در شرایط بحران به طرز معناداری تشدید می شود) و نقش مرکزی آن‌ها در تولید (که به آن‌ها قدرت عظیم بالقوه می بخشد)، مارکس طبقه کارگر را به مثابه کلیدی برای چالش کشیدن حکومت استثمارگران و نیز استقرار جامعه‌ای تشخیص داد که در آن ثروتی که گروهی تولید می شود، باید گروهی استفاده شود.

پس ضربه و سردرگمی

از نظر سوسیالیست ها، این تحلیل در ملزومات و اصول خود معتبر است، چرا که نه تنها در برابر آزمایش زمان و چالش های بی شمارِ نظریه پردازان اقتصادی و سیاسی از طیف های گوناگون ایستادگی کرده است، بلکه از زمان کار مارکس روی این عقاید تاکنون تاریخ جنبش های یک قرن و نیم زحمتکشان آن را بازتصدیق کرده است. اندیشواره شناسان/ ایدئولوگ های محافظه کار همیشه اعتبار مارکسیسم را مورد بحث قرار داده و بیش از هر همه از نتایج انقلابی اش هراسیدند. اما – به خاطرِ شکست در کسب اهداف جنبش های سوسیالیستی تا آن زمان – در طول زمان و به طور فزاینده ای حتی آن‌هایی که منتقد نظام [سرمایه داری] بوده و مشکلات عمیقاً ریشه‌ای و غیرقابل حل آن را تشخیص داده اند، [باز هم] پتانسیلِ تغییر انقلابی و به ویژه ظرفیت انقلابی طبقه کارگر را انکار می کنند.

ضعیف شدن تشکلهای سنتی طبقه کارگر (اتحادیه های کارگری و احزاب سوسیال دمکرات)، هم از نظر شمارش و هم از نظر ایدئولوژیکی به دلیل استالینیم [ فروپاشی شوروی، مترجم] و ظهور نئولیبرالیسم، خلای سیاسی بزرگی را به جای گذاشته است. در سال‌های پس از آن تاکنون رهبری این تشکلها در تقریباً هر کشوری در مقیاسی وسیع با نظام سرمایه داری سازش کرده، و حتی از پشتیبانی صوری شان از جایگزینی برای سرمایه داری هم دست کشیده اند. در نتیجه، جنبش کارگران، که نقطه‌ای مشخص برای رجوعِ میلیون‌ها کارگر و جوانان در گذشته بود، اکنون نه به عنوان پایگاه و رهبری اش، بلکه در نقشِ زاپاسی صرف برای مبارزات اجتماعی بدل شده است.

علاوه بر این، حاکمیت سرمایه داری با درک این ضعف به تاخت و تازش بر ضد باورهای سوسیالیسم ادامه داده است. هدف شان این بوده است وجود یک اختلاف طبقاتی را یک‌سره پنهان سازند، به ویژه وجودِ طبقه بالقوه قدرتمندی که قادر است به طور مستقل و در جهت منافع آن‌هایی عمل کند که بر ضد این نظام مبارزه می کنند. این‌ها تأثیر واقعی به جای گذاشته و در دهه های اخیر به ناامیدی، استیصال و سردرگمی زیادی در میان توده کارگران و جوانان انجامیده است. با این همه، از آنجایی که مبارزه طبقاتی (تاکنون موجود) دوباره در حال فزونی است، بحران جاری نظام سرمایه داری، که هیچ پایانی در چشم انداز خود نمی بیند، خودش دارد پایه جنگ ایدئولوژیکی برعلیه مارکسیسم را سست می کند.

هنگامی که۲۰۰مین تولد کارل مارکس را جشن می گیریم، مرور باورهایش به مبارزه طبقاتی و انقلاب به ما کمک خواهد کرد در این مبارزه مشارکت خیلی بهتری داشته باشیم.

ستمکاران و ستمدیدگان

مانیفست کمونیست با این بشارت آغاز می‌شود که «تاریخِ تمام جوامعِ تاکنون موجود، تاریخ نزاع طبقاتی بوده است». انگلس بعدها توضیح داد که منظور، تمام «تاریخ نوشتاری» می باشد، زیرا، برای این حجم عظیم، موجودیت جوامع بشری به اقتضا بر مشارکت و برابری استوار شد. شرایط بدوی و خصلت برابرگرای مانعِ انباشت ثروت، مالکیت خصوصی و رشدِ هر سلسه مراتبی مهم در میان گروه‌های اجتماعی بود.

حدود ۱۰,۰۰۰ سال پیش، انقلابی از این سبک زندگی ”بدوی کمونیستی” به همراهِ اهلی کردن حیوانات و آغاز کشاورزی رخ داد. این امر برای نخستین بار امکان تولید ارزش افزوده ی پایدار را ممکن ساخت، و از آن – در خلال صدها هزار سال – اختلاف طبقاتی به وجود آمد بین آن‌هایی که مالکیتِ آن ارزش افزوده بوده و به ثروتمندان بدل شدند، و آن‌هایی که از این حق برخوردار نبوده و به فقرا بدل شدند. جامعه طبقاتی پیچیده‌تر و از لحاظ تکنولوژیکی و فرهنگی پیشرفته‌ترشاملِ ویژگی‌های نوین دیگری بود: جنگ‌ها برای تصاحب زمین و منابع، برده داری برای استثمار، دولت با نهاد های مسلح اش برای محافظت از مالکیت، خانواده مشایخی برای انتقالِ امتیازهای خود به نسل بعد، شورش های همگانی طبقات فرودست تر و نیز گاهی جنبش های انقلابی.. [۲]

جامعه تقسیم شده به طبقات، نابرابری و بی‌عدالتی را سامانمند/ سیستماتیک کرد، در حالی که پیش از آن رویدادهای نابهنجاری محسوب می شدند. بخش‌های دیگر جامعه که مؤسسه ها و توجیه های ایدئولوژیکی و مذهبی را برای حفظ جایگاه های قدرتمندشان بنا ساختند، بخش هایی از جامعه را حالا از ثمرات کار گروهی شان محروم ساختند. این اقلیتِ سرآمد طبقه های حاکم را در جوامع پیش-سرمایه داری ایجاد کردند: فرعون ها، امپراتورها، پادشاهان، سلاطین، پاپ ها، تزارها، روابط، و حامیانِ ”اشراف زاده”. در زیر این طبقه های مافوِ حاکم برجوامع و اقتصادها، نزاعی طبقاتی پیوسته در جنبش و پویایی بود. همان‌طور که مارکس و انگلس توصیف می‌کنند «مبارزه ای بی وقفه، اکنون پنهان، اکنون علنی بین انسان آزاد و برده، اشراف زاده و عامی، ارباب و رعیت، صاحب کار و کارگر روزمره، در یک کلام ستمگر و ستمدیده» وجود داشته است. [۳]

مارکس نخستین فردی نبود که اختلاف طبقاتی و نزاع موجود در جوامع بشری را مشاهده کرد، اما آنچه که او کشف کرد رابطه بین نزاع طبقاتی و «مراحل خاص و تاریخی در رشد و گسترش تولید» [۴] بود، که کلیدِ درک چگونگی و چرایی وقوع انقلاب بود.

نگاه ماتریالیستی به تاریخ

از نگاه مارکس، بررسی تاریح بشر و رشد آن، درست مانند تاریخ طبیعی، باید با این پرسش آغاز شود که چگونه انسان ها زندگی کرده و خودشان را بازتولید می‌کنند – چگونه می خورند، می نوشند، می خوابند و در هر محیطی که خود را در آن می یابند، چگونه خود را گرم، خشک و امن نگه می دارند. این نیازهای بنیادین باید پیش از پیگیری هر کوشش خلاقانه دیگری مانند هنر، علم و فلسفه برآورده گردند. بنابراین نقطه آغازین برای تحلیل هر جامعه‌ای این است که چگونه تولیدِ نیازمندی های زندگی (یعنی ”شیوه تولید”) را سامان می دهد، و سپس، اگر می‌تواند برای ادامه حیات بیش از نیازتولید کند، چگونه آن منابع مازاد (و در‌واقع ابزار تولید آن‌ها و ”نیروهای تولید”) استفاده می شوند. یا در جامعه طبقاتی، چه کسانی مالک و کنترل کننده آن‌ها هستند و به تصاحبِ چه کسانی در می آید (”روابط تولید”).

با مرور تاریخ جامعه طبقاتی، مارکس متذکر شد که اگرچه مسیرکلی پیشرفت تمدن روشن است، فرایندی ساده، مستمر و بدون تغییر جهت ناگهانی نبود، اما در خود پسرفت، رکود و نیز پیشرفت‌هایی (به سوی جامعه‌ای که، در تئوری، می توانست آن‌قدر تولید کند که نیازهای همه را تأمین کند) داشت و مهمتر اینکه رشد ظرفیت تولیدی جامعه محرک بنیادین آن پیشرفت بود. او سه شیوه اصلی تولید را – با شاخه‌های چندگانه مختلف – شناسایی کرد که عبارتند از:

نخست، شیوه باستانی، که در آن ”اربابان” به راستی مالک برده هایشان بودند و آن‌ها را در این اقتصادهای اکثراً زراعتی، که در آن تجارت نیز انجام می شد، استثمار می کردند، در نوعی از جوامع که به عنوان نمونه در روم و یونان باستان وجود داشت؛ دوم، شیوه فئودالی، نظام اقتصادی مبتنی بر کشاورزی پیشرفته‌تر و رایج، که در آن روابط اصلی بین اربابانی بود که مالک زمین هایی بودند که در آن رعیت ها هم برای آن‌ها کار می‌کردند و هم برای خودشان؛ شیوه ای از تولید که در بیشتر اروپا تا قرن هیجدم ادامه داشت. سوم، شیوه بورژوازی می باشد که در آن صنعت و تجارت غالب است و در آن سرمایه داران و کارگران مزدی طبقه های اصلیِ در حال ستیزهستند.

هر شیوه‌ متمایز تولید طبقه های استثمار شده و طبقات حاکم خودش را داشت. و هر شیوه، به سبک خودش و برای دوره ای معین، به تکامل نیروهای تولیدی کمک کرد. به واسطه استقرار چیرگی و گسترش نظام خود در جهت منافع خودخواهانه شان، طبقه های حاکم ناظرِ شکستِ شیوه‌های قدیمی اجرا هم بودند. با این درک، آن‌ها نقشی از نظر تاریخی مترقی ای را ایفا کردند. اما در نقاط معینی از زمان، وقتی شرایط خوب مهیا شد، کشفیات تکنولوژیکی و علمی بیشتری انجام شد و راه را برای شیوه‌های جدید و کارآترِ ساماندهیِ تولید گشود – که اما به ناگزیر تحت فشار روابط طبقاتی موجودی قرار گرفت که به ویژه متناسب یک ساختار خاص (حالا منسوخ) اقتصادی و اجتماعی بود. در این نقطه، طبقه حاکم دیگر آن شخصیت ترقی خواهانه را نداشت. مارکس آن را این‌گونه شرح می دهد:

در مرحله معینی از رشد خود، نیروهای مادی تولیدی جامعه با روابط تولید، یا با روابط مالکیت در کشمکش قرار گرفت که آن‌ها تاکنون در درون آن کار می‌کرده اند. از اشکال رشد نیروهای تولیدی، این روابط به غل و زنجیر آنها بدل می شود. سپس نقطه عطف انقلاب اجتماعی آغاز می شود». [۵]

(می ارزد به چگونگی ارتباط این امر با جهانی سرمایه داری اشاره کنیم که امروز در آن زندگی می‌کنیم. به عنوان نمونه کشاورزی را در نظر بگیرید، که در آن نیروهای تولیدی دقیقاً ۵۰% بیش از نیازِ تغذیه مردمِ روی کره زمین تولید می کنند [۶] و با این حال ۸۱۵ میلیون انسان در سال ۲۰۱۶ گرسنه بوده و سوء تغذیهداشتند [۷]. دلیل آن به روابط تولید در نظام سرمایه داری برمی گردد، یعنی آنچه حائز اهمیت می باشد سودهای سرمایه داران است، نه نیازهای اکثریت جامعه. از این منظر، آن‌ها به طور آشکار مانعی برای این همه پتانسیل هستند. تنها یک اقتصاد سوسیالیستی و به طور دمکراتیک برنامه ریزی شده می‌تواند این گنجایش تولیدی و پتانسیلِ واقعاً موجود برای تامین نیاز همگان را کنترل و استفاده کند).

بدیهی است که آغاز ”نقطه عطف انقلاب اجتماعی” ضرورتاً به گذار انقلابی از یک روش تولید به روشی دیگر نمی فرجامد. طبقه اجتماعی در حال ظهور باید وجود داشته باشد که بتواند شرایط را پیش ببرد و طبقه ی در قدرت را به چالش بکشد، و با وجود این «نابودی عادی طبقه ستیزکننده/ مخالف» همیشه شدنی است. از این رو، تفسیر مکانیکی از تأکید مارکس بر تولید به مثابه نیروی موتور تاریخ یک سویه واشتباه است. همان‌طور که او جاهای دیگر نوشت، «تاریخ کاری نمی کند، ”مالک هیچ گنجینه عظیمی نیست”. تاریخ «جنگ نمی کند». بلکه این بشر است، انسان واقعی و زنده‌ای که تمام این کارها را انجام می دهد، انسانی که مالک است و می جنگد». پیامد نقطه عطف انقلاب اجتماعی، بنابراین، به مبارزه طبقاتی بستگی دارد.

نقش بورژوازی

آنچه مفهوم ماتریالیستی مارکس از تاریخ اثبات کرد این است که هیچ چیز ثابت، مقرر و حتمی نیست. امپراتوری ها، پادشاهی ها، و تمام نظام های اجتماعی که در زمان هایی همگی قدرتمند و ابدی به نظر می‌آمدند در حقیقت محو شده اند. عطف به هیراکلیت، فیلسوف محبوب مارکس، تغییر تنها پایایِ تاریخ است. مارکس اشتیاق داشت معانیِ ضمنی این امر را برای آن نظام اجتماعی ای نقل کند که در زمانه خودش غالب بود – نظام سرمایه داری. و برای آن هدف، سوگیری او به طبقه در حال ظهور کارگران مزدی «از تمام طبقه هایی بود که در برابرِ بورژوازی قد علم می کنند» و او آن‌ها را تنها «طبقه واقعاً انقلابی» می شناخت. [۸]

چه چیزی مارکس را به این دیدگاه رهنمون کرد؟ خوب، او به گفته دوست نزدیکش، انگلس، «پیش از هر چیز یک انقلابی» بود. آنچه او را از اوان زندگی یک انقلابی ساخت، چندشی شدید از تمام بی‌عدالتی‌های جهان و سخت کوشی و پژوهشگری بود؛ او به طور طبیعی ذهن کنجکاوش را بر این کار گذاشت تا آن جهان را درک کند. به قدر کافی سریع ریشه نابرابری را در خود جامعه طبقاتی و تناوری مدرنش، جامعه ”بورژوازی” یافت، که مسیر حکومت نسبتاً کوتاه اش خودش را این‌گونه نشان داد که باید بغایت پویا و به همان اندازه بی رحم باشد. با این همه، مارکس و انگلس با تحقیقات مشترک شان دریافتند که این پویایی هم قدرت اصلی سرمایه داری و هم به طور همزمان ضعف اصلی اش است. آن‌ها نوشتند:

جامعه مدرن بورژوازی، به همراه روابط تولید، مبادله و مالکیت، جامعه‌ای که به چنین ابزارهای تولید غول آسا و مبادله متوسل شده است، شبیه جادوگری است که دیگر قادر نیست قدرت‌های جهانِ مردگان را که با جادوهای خود فراخواند، مهار کند…. در صف آراییِ جامعه نیروهای تولیدی، دیگر، کاملاً تمایل ندارند به گسترش شرایط بورژاوزی کمک کنند؛ بر عکس، آن‌ها برای این شرایط بیش از اندازه قدرتمند شده اند… آن‌ها بی نظمی را به درون تمام جامعه بورژوازی می‌آورند و هستی بورژوازی را کاملاً به خطر می اندازند. شرایط جامعه بورژوازی بیش از اندازه تنگ و محدود است که بتواند با ثروتی که توسط آن‌ها خلق شد سازش کند.

شیوه‌های پرخاشگرانه و سرکش سرمایه داری محصول تناقض های شدید درونی خودش است، که فرجام آن بحران های اقتصادی دوره ای است. اما برخلاف بحران های گذشته که منشای آن کمبود [تولید] بود، این بحران های ناشی از رقابت نتیجه تولید بیش از اندازه و بسیار سریع است، به گونه‌ای که بازار اشباح می شود، سود کاهش می‌یابد و سرمایه‌گذاری متوقف می شود. سپس با تلنبار شدن فضولات انسانی و مواد، تأثیرات معمول کمبود، مادامی که بازار تلاش می‌کند خودش را تنظیم کند، خودش را نشان می دهد. همان‌گونه که مانیفست کمونیست توضیح می دهد:

و چگونه بورژوازی این بحران ها را مهار می کند؟ از سویی با انهدام اجباریِ توده‌ای از نیروهای تولیدی و از سوی دیگر با تسخیر بازارهای جدید، و از راه غارت کامل بازارهای قدیمی. باید بگوییم از طریق هموار کردن راه برای بحران های گسترده‌تر و مخرب‌تر و کاهش ابزارهایی که به واسطه آن جلوی بحران ها گرفته می شود.

و سپس اینجاست که ضربه نهایی بر سرش فرود می آید:

سلاح هایی که بورژوازی با آن فئودالیسم را بر زمین کوبید، حال به ضدِ خود سرمایه داری بدل می شود. اما سرمایه داری نه تنها سلاح هایی را ساخته است که مرگ را برایش به ارمغان می‌آورد، بلکه سربازانی را – طبقه کارگر مدرن، پرولتاریا – آفریده است که باید آن تفنگ‌ها را با مهارت به کار گیرند». [۹]

آیا پرولتاریای مارکس هنوز زنده است؟

مارکس و انگلس در ادامه به طرزی باشکوهی تأکید کردند که «هر آنچه بنابراین سرمایه داری تولید می کند، مهمتر از همه به گورکن های خودش بدل می شوند» [۱۰]

پیش از اینکه نگاهی به چیستی ویژگی‌های خاص طبقه کارگری بیندازیم که چنین می‌کند، می‌ارزد مختصر به این پنداشت بسیار رایج در باره مارکس و نگاهش به طبقه کارگر و مبارزه بپردازیم: طبقه کارگری که مارکس، در کارخانجات منچستر و لندنِ میانه سده نوزدهم، می شناخت، دیگر وجود ندارد و به عنوان نمونه به چیزی شبیه طبقه کارگر منچستر و لندن امروز نیست؛ در نتیجه نظریه‌هایش، خواه تا آن زمان معتبر بودند یا خیر، در باره نقشی که طبقه کارگر بازی می‌کرد یا می توانست کند، در جهان مدرن امروز از مدافتاده و غیرکاربردی اند.

البته انکارناپذیر است که در ۱۵۰ سال از تقریر کاپیتال مارکس تاکنون نظام سرمایه داری تغییرات بسیاری را تجریه کرده است و طبیعتاً طبقه کارگر – چه در اندازه و چه در موقعیت و ترکیبش – هم همین طور. این تغییرات واقعی، ملموس و در برخی موارد حائز اهمیت اند و مارکسیست های جدی امروز باید آن‌ها را به طور کامل درک کنند. اما، همچنین باید گفت که اگر مارکس ۱۵۰ سال گذشته را تجربه می کرد، محال بود از رویداد چنین دگرگونی هایی خیلی شگفته زده شود. در حقیقت، همبسته با نظریه طبقه کارگر او این انتظار می رود که اندازه، موقعیت و ترکیب [طبقه کارگر] به طور دایم تحول خواهد یافت. پس از همه آنچه که او نوشت، «تمام جنبش های پیشین تاریخ جنبش های اقلیت ها، یا در جهت منافع اقلیت‌ها بود. جنبش پرولتری [اما] جنبش خود-آگاه و مستقل اکثریت عظیم در جهت منافع اکثریت عظیم بود» [۱۱] در زمانی که طبقه کارگر تنها ۳-۲% جمعیت جهان را تشکیل می داد. و زمانی که او زنده بود، بزرگترین بخش پرولتاریای انگلستان تنها کارگران صنعتی نبودند، بلکه خدمتکاران خانگی، غالباً زنان هم بودند. نگاه او به طبقه کارگر بر ملاحظات خیلی فراگیرتر استوار بود تا شرایط و تجربیات ویژه هر بخش خاصی از کارگران.

این هم درست است که شرایط دیکنزی [۱۲] که کارگرانِ دوره مارکس با آن روبرو بودند هنوز در مناطق معینی تا اندازه زیادی به قوت خود باقی هستند. به عنوان نمونه، استثمار انحصاراتی از کار کودکان فراوان به چشم می‌خورد – که دارد بر زندگی ۱۶۸ میلیون در ۲۰۱۲ تأثیر می گذارد، خواه در کارگاه های بهره کشی بنگلادش، که روزانه ۱۱ ساعت برای صنعت پوشاک ۲۲ میلیارد دلاری کار می کنند، خواه در پرو برای صنعت معدن طلای ۳ میلیارد دلاری. [۱۳] و شرایط دوره [ملکه] ویکتوریا حتی در کمپانی هایی با تکنولوژی پیشرفته مانند آمازون بسیار رایج است، که در آن کارکنان ۵۵ ساعت در هفته کار می‌کنند و مجبورند در انبارها چادر بزنند زیر وقت کافی بین شیفت ها نیست که به خانه بروند. [۱۴]

پریکاریا (بی ثبات کاران) [۱۵]: طبقه ای جدید؟

بی ثبات کاری یکی از ویژگی‌های نیروی کار امروز است که بسیاری بر آن به مثابه یک گسست با طبقه کارگر ”کلاسیک” تأکید کرده اند. اقتصاددان، گای استاندینگ، احتمالاً استدلالگر برجسته در حوزه ”بی ثبات کاری” جدید است که تا حد زیادی اصرار دارد کارگر مدرن کم-درآمد، بی امنیت و موقت بخشی از طبقه ای جدید، یا ”طبقه ای جدید در شرف تکوین” همراه با ”روابط متمایز تولید، روابط توزیع، و روابط با نظام حاکم” است و در نتیجه با آن‌هایی که از مشاغل خوب و پایدار برخوردارند، منافع متفاوتی دارند. او می گوید:

بی ثبات کاران بخشی از ”طبقه کارگر” یا ”پرولتاریا” نیستند. دومی به جامعه‌ای اشاره دارد که بیشتر ترکیبی است از کارگران در شغل‌های بلند-مدت، پایدار و ساعات کار ثابت، همراه با مسیرهای مسلم رشد، تابعِ اتحادیه های کارگری و توافق های جمعی و همراه با عناوین شغلی که پدران و مادرانشان می شناختند و با کارفرمایان بومی ای سرکار داشتند که با نام ها و ویژگی هایشان آشنا بودند. [۱۶]

نگاه استاندینگ به پرولتاریا، پس، با نگاه مارکس متفاوت است، چرا که او تعریف پرولتاریا را ، تا حدودی به شکل انتزاعی، به اکثریت آن‌هایی محدود کرد که نیروی کارشان را برای امرار معاش می فروشند. به نظر می‌آید تعریف او متأثر از نگاهی است سنتی و فرهنگی در باره طبقه کارگر، آن‌گونه که در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ جهان صنعتی پیشرفته وجود داشت، نه آن‌گونه که پیش از آن بود یا در واقعیت امروز هست. پس تا آن اندازه‌ای که کارستان (محل کار)های تضمینی و متشکل در اتحادیه ها رواج داشت، هنوزفقط نمایانگرِ نهایتاً یک تصویر لحظه‌ای مشخص بود. حتی در آنهم بی ثبات کاران زیادی وجود داشت. در حقیقت، مزایا و حقوقی که این کارگران از آن برخوردار بودند و بسیاری هم هنوز هستند، از راه مبارزه نیرویِ هم-توانِ ”بی ثبات کارانِ” دهه های ۲۰، ۳۰ و ۴۰ میلادی به دست آمد و از آن زمان تاکنون کارگران متشکل از آن محافظت کرده اند.

در نظام سرمایه داری، بی ثبات کاری همیشه برای کارگران بوده است؛ نخست به این دلیل که تناقض های درونی این نظام بحران هایی دوره تولید می‌کند که حتی می‌تواند شغل‌های ”پایدار” را به خطر بیاندازد؛ دلیلِ دوم وجود ارتش ذخیره کار در شکل بیکاران و کم اشتغال ها (یعنی پاره وقت کاران یا افراد دارای مشاغل کم تخصص و کم پاداش) است. تنگناهایی که بیکاران با آن روبرو هستند در تقابل با ”امتیازات” شاغلین قرار می گیرد. استدلال می‌شود که نابخردی است شاغلین بخت شان را، هنگامی که بتوان در صورت لزوم آن‌ها را جایگزین دیگران کرد، به خطر بیندازند.

شرایط بد ”بی ثبات کاری، غیررسمی کار کردن، کارگری برای بنگاه های کاریابی، کار پاره-وقت، خود-اشتغالی کاذب و پدیده جدید پرازدحام کاری”، که استاندینگ توصیف می‌کند، برای بسیاری از کارگران، به ویژه جوانان و مهاجران بسیار حقیقی است. بی ثبات کاری فزونی یافته که امروزه کارگران تجربه می‌کنند نتیجه مستقیم سیاست نئولیبرالی دولت های راستگرای سرتاسر دنیا و نیز کمبود چشمگیر تشکیلات اتحادیه های کارگری است.

برجسته سازی این معضلات و تمرکز بر فلاکت خاص بی ثبات کاران به خودی خود مشکل نیست. نیاز است خیلی چیزها انجام شود تا بتوان با مشکل سازماندهی این کارگران مبارزه کرد. ولی مشکل آنجایی به وجود می‌آید که تفکیکِ کاذب بین بخش‌های کارگری ایجاد شود که، بی توجه به تفاوت‌های آن بخش ها، منافع مشترکی دارند که به بهترین شکل در شعار جنبش کارگری قدیم – ”زخم یکی، زخم همه است” – خلاصه شده بود. تاکید استاندینگ کاملاً اشتباه است که می‌گوید ”پرولتاری قدیم” دیگر نمی تواند انقلابی باشد چون به واسطه [حقوق] ”بازنشستگی” و ”حقوق کار” – که در حقیقت زیر یورش های مداومِ همان نیروهای نئولیبرال قرار دارند – تطمیع شده اند.

کارگران امروز جهان

حقیقت این است که تعریف مارکسیستی طبقه کارگر – همان طور که در آغاز کوتاه وار بیان شد، شامل همه آن‌هایی است که نیروی کارشان را می فروشند تا زندگی کنند، آن‌هایی که ارزش افزوده تولید می کنند، و آن اکثریت نیروی کار فعال این سیاره که سازمان بین‌المللی کار تعداد آن را ۳٫۴ میلیارد نفر اعلام می کند. درون سه بخش اصلی اقتصاد (خدمات، صنعت و کشاورزی)، این رقم به شکل زیر تقسیم می شود:

الف) ۷۵ میلیون نفر کارفرما: سرمایه داران بزرگ و سرمایه داران (غالباً) کوچکی که دقیقاً ۱% جمعیت دنیا را تشکیل داده و از ثروت و قدرت واقعی برخوردارند

ب) ۱۵۰۰ میلیون شاغل آسیب‌پذیر: افراد خویش فرمایی که دیگران را استخدام نمی کنند. از این رقم ۴۰۰ میلیون کارگر بدون مزد از اعضای خانواده اند که به آن افراد خویش فرما وابسته هستند. این گروه بیشترین فقرای جهان را تشکیل می‌دهند

ج) ۱۸۰۰ میلیون کارگر مزد یا حقوق بگیر: ۲۰۰ میلیون از آن‌ها در حال حاضر بیکار هستند، خیلی بیشتر از آن‌ها کم اشتغال یا پاره-وقت هستند. برخی حقوق های گزافی دریافت می کنند و با سایرین همنشینی نمی کنند. اما این توده عظیم را می‌توان هسته کارگران جهان در نظر گرفت. [۱۷]

در کلیت خود، اما، طبقه کارگر شامل کارگران بازنشسته، کارگران ناتوان، کارگران مشغول در خوداشتغالی های دروغین (و برخی انواع دیگرِ خوداشتغالی) و نیز همه کسانی است که به آن فیش های حقوقی ماهانه وابسته اند، مانند والدینِ در-خانه-بمان، پرستاران خانگی، جوانان، و غیره. به عنوان طبقه ای که مستقل از دیگری، تنها به عنوان ماده خامِ استثمار (یا ناآگاه از جایگاهش در این نظام و یا بی‌خبر از قدرت بالقوه اش در صورت سازمانیابی) وجود دارد، اکنون بزرگ‌تراز آنی است که تاکنون بوده است و به رشد خود ادامه می دهد. شهرنشینی و صنعتی شدن، به ویژه در کشورهای در حال توسعه در ۳۰ سال اخیر، افزایش اندازه طبقه کارگر تا بیش از یک سوم [جمعیت جهان] را شاهد بوده است.

گواه این امر رشد سریع جمعیت شهری جهان است. از ۱۹۵۰ تاکنون این رشد بیش از ۵ برابر شده است، یعنی از ۷۴۶ میلیون به ۳۹۰۰ میلیون نفر، که حال ۵۳% کل جمعیت [جهان] را تشکیل می‌دهد. [۱۸]

منش انقلابی طبقه کارگر

اندازه واقعی یا نسبیِ امروزِ طبقه کارگر امر مهمی است که سوسیالیست ها از آن آگاه هستند. دارا بودن اکثریت یا فقط خیلی بزرگ بودن چیزی نیست که به طبقه کارگر منش انقلابی می بخشد – چیزی که باز هم مارکس و انگلس دریافته بودند زمانی که طبقه کارگر هنوز در برابر [جمعیت] خیلی بیشتر دهقانان کوچک و کم اهمیت بود. اما چیزی که اندازه و رشد ادامه دار امروز طبقه کارگر را به تصویر می‌کشد همان رشد و توسعه است؛ چیزی که هیچ نیروی دیگر اجتماعی را نمی‌توان با آن قیاس کرد و این کلیدی است که می‌تواند نظام [سرمایه داری] را در هم بشکند و طرحی نو در اندازد. مارکس روشن ساخت که سرمایه داری به واسطه ذاتش ابتدا طبقه کارگر را بنیان می‌کند و سپس طبقه کارگر را انقلابی می کند. بنابراین کدامین منش های ویژه اند که به طبقه کارگر پتانسیل انقلابی اعطا می کند؟ در هر نظم خاص، آن‌ها را می‌توان مانند زیر خلاصه کرد:

الف) سرمایه داری کارگران را در شهرها و شهرستان‌های بزرگِ ساخته شده در اطراف کارستان هایی متمرکز می‌کند که در آن استثمار برای ارزش افزوده رخ می دهد. سازماندهی و مبارزه جمعی برعلیه استثمار، هم، به شیوه‌هایی متمرکز می‌شود که مهیا نیست برای دهقانانی که زندگی‌شان به قطعه زمین‌هایی در روستاها گره خورده است. در بعدی وسیعتر، جوامع طبقه کارگر درک می‌کنند که تنها از طریق پیوند با همنوع های خود که در همان شرایط به سر می برند می‌توانند دست به مقاومت و مخالفت بزنند. این فرایندها آگاهی طبقاتی جمعی به مراتب بیشتری تولید می‌کند نسبت به آنچه که تاکنون اکثر برده ها و رعیت های پراکنده توانستند.

ب) الگوی اقتصادی سرمایه داری به دو شیوه احساس خودمهاری، همکاری و سازماندهی را به کارگران می آموزد. نخست، مدیران مقدار معینی از گروه بندی و کار گروهی را از کارگران طلب می کنند که موظفند در بازه زمانی روز کاری خود تا سر حد امکان شیره کار را بیرون بکشند. دوم، به منظور تسکین بدترین مازادهای این گروه بندی یکسان و تأثیر بد بحران های متناوب اقتصادی، کارگران همیشه به طور غریزی به سمت تشکیل تشکل های خودشان – اتحادیه های کارگری و سپس همچنین احزاب سیاسی مستقل – حرکت کرده‌اند تا از و برای حقوق اقتصادی و سیاسی شان پاسداری و مبارزه کنند.

ج) پیشرفت‌هایی که نظام سرمایه داری در علم و تکنولوژی پدید آورد به این معنی است که تولید و مبادله عرصه های پیچیده‌تری اند که انبوه تولیدگران و توزیع کنندگان را موظف می‌کند تا به سطح بالاتری از مهارت های پایه‌ای (مانند خواندن و نوشتن و حساب و کتاب) و دانش دست یابند تا جامعه بتواند نقش خود را ایفا کند. علاوه براین، کارگران دوباره برای حق تحصیل در سطحی بالاتر برای خودشان و خانواده‌هایشان مبارزه کرده اند.

د) بازار جهانی مبتنی بر تقسیم کار جهانی است که تمام کارگران را به هم پیوند می دهد. از بیشتر اجتماعاتی که در زندگی روزمره‌ استفاده می‌کنیم محصول کارِ نه یک کارگر بلکه کارگران زیادی اند که از بخش‌های کاملاً متفاوت جهان بوده و از مهارت های متنوع برخوردارند. مبارزه طبقه کارگر مبارزه‌ای جهانی است.

ذ) رهایی طبقه کارگر – که اوج موفق مبارزه سیاسی و اقتصادی است – می‌تواند تنها از طریق پایان دادن به استثمار کارش در نظام سرمایه داری رخ دهد. همان‌گونه که انگلس گفت: «برده زمانی خودش را از تمام روابط مالکیت خصوصی آزاد می کند که تنها آن رابطه بردگی را از میان ببرد و بنابراین به پرولتاریا تبدیل شود؛ پرولتاریا می‌تواندخودش را تنها از طریق برانداختنِ مالکیت خصوصی به طور عام آزاد کند». [۱۹]

ر) طبقه کارگر تنها نیروی اجتماعی است که از قدرتِ به چالش کشیدن حاکمیت طبقه سرمایه دار برخوردار است. هیچ طبقه، گروه یا جمعیت دیگری وزن، انسجام یا سازماندهی لازم را دارا نیست که بتواند با قدرت سرمایه داران و دستگاه ایدئولوژیکی و فیزیکی شان (از جمله دولت هایی که از طریق آژانس های جاسوسی، پلیس و ارتش خود شهروندانش را تحت نظر دارند) مبارزه کند.

در اینجا می‌ارزد تأکید کنیم با وجودی که روشن است طبقه کارگر در همه وقت در وضعیتی انقلابی به سر نمی برد، موارد بالا طبقه کارگر را تنها سرشار از پتانسیل انقلابی می کند. سرمایه داری، هم، مکانیسم دفاعی اش را بنا کرده است تا هر تهدید به حاکمیتش را دفع کند. در مرکز خود دستگاه دولتی (نهادهای مسلحی که ذکر شد) قرار دارد، اما مکانیسم دفاعی پیشرفته‌تر و پیچیده‌ترش آن دژ ایدئولوژیکی است که آن را از راه اخلاقیات، فرهنگ و کردارهای اجتماعی حاکمی حفظ می کند که مشروعیت حاکمیتش را می پذیرند (کنترلش بر رسانه‌های جمعی، تحصیل، و غیره دیگر لازم به ذکر نیست). همان‌گونه که لئون تروتسکی زمانی گفت، «آنی که مالک ارزش افزوده است خداوندگارِ شرایط است – مالکِ ثروت و مالکِ دولت بوده و کلیددارِ کلیسا، دادگاه ها، علوم، و هنرهاست». [۲۰] همچنین آگاهانه به اختلافات بین کارگران و مردم ستمدیده دامن زده و از آن بهره برداری می‌کند تا مخالفان طبیعی اش را تضعیف کند.

تمام این‌ها ناهمواری هایی مانند روحیات، نگرش ها و شناخت هایی را در آگاهی طبقه کارگر خلق می کند، که با اتحاد، اعتماد به نفس و قدرت انقلابی اش در تناقض است.

البته طبقه کارگر، هم، توده‌ای همگن نیست. از همان زمان ظهورش تاکنون، همیشه لایه‌های مختلفی از طبقه کارگر ماهر و غیرماهر وجود داشته است. تکاملش نیازمند جذب طبقه متوسط از یک سو و فقرای شهری و روستایی از سوی دیگر است. منش توده‌ای طبقه کارگر به این مفهوم است که جنسیت ها، ملیت ها، مذهب ها، قومیت ها و گرایش های جنسی چندگانه جانی تازه در آن می دمند؛ همه این‌ها به طور طبیعی به تفاوت‌های اندک زیادی در باور، هویت و غیره ی سیاسی منجر می شود. اما این طبقه کارگر ناهمگن، متنوع، سرزنده و رنگارنگ در اصل به واسطه استثماری مشترک از سوی دشمنی مشترک متحد می گردند، که آن را تنها می‌توان از راه اتحاد و همبستگی در مبارزه‌ای مشترک آن را به چالش کشید.

اگر طبقه کارگر بتواند، در شرایط مناسب و با سازماندهی و رهبری ضروری، به این امر دست یابد، آنگاه می‌تواند انقلابی را پدید بیاورد – تجربه‌ای واقعی که کلید دگردیسی سوسیالیستی جامعه می باشد. مارکس و انگلس گفتند:

هم برای تولید در اندازه‌ کلانِ این آگاهی کمونیستی و هم برای کامیابیِ خود انگیزه، جایگزینی نیروها در اندازه‌ای کلان ضروری است، جایگزینی که می‌توان تنها درجنبشی عملی، یک انقلاب رخ دهد؛ این انقلاب، بنابراین، ضروری است، نه تنها به این دلیل که طبقه حاکم را نمی‌توان با شیوه ای دیگر سرنگون کرد، بلکه به این دلیل که طبقه ای که آن را سرنگون می‌کند فقط می‌تواند در یک انقلاب جایگزین آن شود و خودش را از تمام منجلاب عصرها خلاص کرده و برای بنیان جامعه‌ای نوین سازگار کند. [۲۱]

مبارزه پیش رو

در حقیقت، تاریخ جنبش طبقه کارگر اعتبار نظریه مبارزه طبقاتی مارکس را به اثبات رسانده است. در نظام سرمایه داری مبارزه طبقاتی تشدید یافته است. سده بیستم میلادی بیش از هر سده دیگر جنبش های انقلابی به مراتب بیشتری، از جمله نخستین انقلاب سوسیالیستی در روسیه ۱۹۱۷ را شاهد بود (انقلابی که بعدها سرخورده شد، اما با این حال رخ داد). سده بیست و یکم تاکنون بحران ژرف نظام سرمایه داری را تجربه کرده است، و در‌واقع سهم نسبتاً بزرگی از بسیج های توده‌ای مهمی از کارگران، فقرا و جوانان سراسر جهان را به چشم دیده است. این جنبش ها به طرق زیادی شبیه جنبش های گذشته است، اما به طرق زیاد دیگری کاملاً نوین هستند، که چالش های جدیدی را برای مارکسیست ها با خود به همراه آورده است.

امروز شاهد فعالیت‌های اعتصابی مهم و ستیزه جویانه معلمان ایالات متحده و مدرس های دانشگاهی بریتانیا هستیم، که منعکس کننده روند گسترده ”پرولتاریزه شدن” می‌باشد که در آن استادانی که زمانی به نوعی افراد برخوردار از امتیاز محسوب می‌شدند، مورد تهدیدِ شرایط سخت ناشی از یورش های نئولیبرالی قرار گرفته و مجبور به سازماندهی شدند. در روزگار مارکس از اعتصاب های معلمان و مدرس های دانشگاهی خبری نبود، همان‌طور که از ”اعتصاب فمینیستیِ” پنج ملیون زن اسپانیایی در روز بین‌المللی زنِ ۲۰۱۸ نبود، که در پیِ جنبشِ۲۰۱۶ زنان لهستان برای دفاع از حقوق سقط جنین رخ داد. این نمونه ها، و بسیاری دیگرِ مانند آن‌ها در سراسر جهان نشان می‌دهند که روش‌ها و سنت‌های سازماندهی و مبارزه طبقه کارگر به اشکال دیگر و در سطحی بالاتر، به مثابه نزاع زحمتکشان طبقه کارگر با همان نظام نابرابر، خشن و ستمگر گسترش خواهد یافت که آن‌ها را به جایگاه نخست مبارزه رهنمون ساخت.

هیچ چیز اطمنیان بخش تر از آن نیست که بزرگترین (و دشوارترین) رویدادهای تاریخ مبارزه طبقاتی در پیش روی ما، نه در پشت سر ما نهاده شده اند. اما می‌ارزد به یاد داشته باشیم که برای مارکس و انگلس هدف جنبش سوسیالیستی این بود که مبارزه طبقاتی را در کنار و به عنوان بخشی از پرولتاریا درگیر کنیم که آنها در صدد بودند آن‌ را از «شروط رهایی اش» آگاه کنند – تا در نهایت از طریق از بین بردن کامل آن «شرط هایِ موجودیتِ تضادهای های طبقاتی و موجودیت طبقه ها به طور عام بتوان به مبارزه طبقاتی پایان داد… [و] به جای جامعه کهنه بورژوازی… ما جامعه‌ای خواهیم داشت که در آن رشد آزاد هر یک از مردم لازمه رشد آزاد همگان است». [۲۲]

این جهانی سوسیالیستی است که کارگران باید به آن دست یابند.

منبع و لینگ: آلترناتیو سوسیالیستی، ۵، می ۲۰۱۸

اصل و ترجمه یادداشت‌ها[۱] for a clear exposition, see Karl Marx, 1865, Value Price and Profit

برای شرح روشن این نظریه، ر.ک به کارل مارکس (۱۸۶۵)، بها و سود ارز ش[۲] See Friedrich Engles, (1884), The Origin of Family, Private Property, and the State

ر.ک. فریدریش انگلس (۱۸۸۴)، منشای خانواده، مالکیت خصوصی و دولت[۳] Manifest of the Communist Part                                                                                                 مارکس و انگلس (۱۸۴۸)، مانفیست حزب کمونیست[۴] Marx to J. Weydemeyer in New York, 1852                                                                                       مارکس به جِی. وایدمایر در نیویورک (۱۸۵۲)[۵] Karl Marx, 1859, A Contribution to the Critique of Political Economy, Preface

کارل مارکس (۱۹۵۹)، نوشته‌ای برای تحلیل اقتصاد سیاسی، پیش درآمد[۶] Eric Holt Gimenez, 18 December 2014, “We Already Grow Enough Food For 10 Billion People”, Huffpost

اریک هَلت گیمِنز، ۱۸ دسامبر ۲۰۱۴، «همین الان هم غذای کافی برای ۱۰ میلیون انسان تولید می کنیم»، هافپَست[۷] United Nations, 2017 – The State of Food Security and Nutrition in the World (SOFI) Report

سازمان ملل (۲۰۱۷) – گزارش وضعیت امنیت غذایی و تغذیه جهان (اس اَ اف آی)[۸] Marx & Engels, 1848[۹]. Ibid همان

  1. Ibid
  2. Ibid

[۱۲]. ِDickensian conditions شرایط بد اجتماعی توصیف شده در رمان های چالز دیکنز (مترجم)[۱۳]. Ashley Tseng, 26 June 2014, “Child Labour: A Global Scourge”, www.wsws.org

www.wsws.org اشلی تسنگ، ۲۶ جون ۲۰۱۴، «کار کودکان: مصیبت جهانی[۱۴]. Monika Janas, January 2018, “Understanding Wealth Inequality”, The Socialist, Issue 113

مونیکا جاناس، ژانویه ۲۰۱۸، «درک نابرابری در ثروت»، [مجله] سوسیالیست، شماره ۱۱۳[۱۵].The Precariat کارگران بدون امنیت درآمدی و شغلی (مترجم)[۱۶]. Guy Standing, 2011, The Precariat: The New Dangerous Class, Bloomsbury Academic, p.6

گای استاندینگ (۲۰۱۱)، بی ثبات کاران: طبقه خطرناک جدید، بلومزبِری آکادمیک، ص۶[۱۷]. International Labour Organisation, Global Employment Trends 2014: supporting data sets, www.ilo.org

www.ilo.org سازمان جهانی کار، رویه های جهانی اشتغال ۲۰۱۴: مجموعه اطلاعات پشتیبان[۱۸]. United Nations, World Urbanization Prospects: The 2014 Revision                       سازمان ملل، چشم اندازهای شهرسازی جهان: بازنگری ۲۰۱۴[۱۹]. Engels, 1847, Principles of Communism                             انگلس (۱۸۴۷)، اصول کمونیسم[۲۰]. Leon Trotsky, 1939, Marxism in Our Time           لئون تروتسکی (۱۹۳۹)، مارکسیسم عصر ما[۲۱]. Marx & Engels, 1846, The German Ideology       مارکس و انگلس (۱۸۴۶)، ایدئولوژی آلمانی[۲۲]. Marx & Engels, 1848                       مارکس و انگلس (۱۸۴۸)

تمامی منابعِ فهرست شده بالا را می‌توان به شکل آنلاین در لینک زیر یافت

www.marxists.org

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *