«ز ایمان خود نشویم، که نقش آفرین هستى‏‏‏ است!» دو ناروا در حق حزب توده ایران!

١٣٨٨ / ١۵

بابک گرامى‏‏‏

با سپاس براى‏‏‏ ابرازنظر شما درباره “آرش کمانگیر”

در حق کیانورى‏‏‏، و نه تنها که او، در حق طبرى‏‏‏، جوانشیر، بهزادى‏‏‏، مریم فیروز، فاطمه مدرسى‏‏‏، رحمان هاتفى‏‏‏، عباس حجرى‏‏‏، تقى‏‏‏ کى‏‏‏منش، رضا شلتوکى‏‏‏، باقرزاده، گاگیک، باباخانى‏‏‏، حسن قزلچى‏‏‏، حسن حسین‏پور، على‏‏‏ شناسایى‏‏‏، محسن علوى‏‏‏، انصارى‏‏‏، کیومرث زرشناس، نیک آئین، دانش و ده‏ها و ده‏ها مبارزان و دانشمندان جان باخته توده‏اى‏‏‏ دو ناروا اعمال شده است.

یکى‏‏‏- تنهایشان گذاشتیم آن روزها که تن و جانشان زیر آتش دشمن مى‏‏‏سوخت و در تنهایى‏‏‏ زندانى‏‏‏ هولناک که طبرى‏‏‏ آن را «دیولاخ» مى‏‏‏نامد، زیر شکنجه روح و تن، نبرد حماسه آفرین خود را به ثمر مى‏‏‏رساندند. آن هنگام که کیانورى‏‏‏ درد و رنج شکنجه را در نامه افشاگرانه خود به بالاترین مسئول حاکمیت، آیت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ مى‏‏‏نگارد تا براى‏‏‏ آیندگان تجربه و شناخت و درسى‏‏‏ باقى‏‏‏ بگذارد با این امید که براى‏‏‏ آن‏ها «پیام مثبتى‏‏‏ داشته باشد». او در آن نامه ازجمله درد و رنج خود و یاران دربندش را چنین برمى‏‏‏شمرد:

«… شکنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستیکی تا حد آش و لاش کردن کف پا. در مورد شخص من در همان اولین روز شکنجه آنقدر شلاق زدند که نه تنها پوست کف دو پا، بلکه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست ۳ ماه طول کشید …

نوع دوم شکنجه که بمراتب از شلاق وحشتناک‌تر است، دستبند قپانی است. تنها کسی که دستبند قپانی خورده می‌تواند درک کند که دستبند قپانی آنهم ۱۰ – ۸ ساعت متوالی در هر شب، یعنی چه؟

مرا به دستبند قپانی بردند. ۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم می‌برند و دستبند قپانی می‌‌‌ز‌دند و این جریان تا ساعت ۶ – ۵ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول می‌کشید. … این شکنجه عبارت از اینست که یک دست از بالای شانه و دست دیگر را از پشت بهم نزدیک می‌کنند و بین مچ دو دست یک دستبند فلزی زده و با کلید آنرا تن‌ می‌کنند. درد این شکنجه وحشتناک است‌. طی ۱۸ شب که من زیر این شکنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن “غفلت” شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم.

علت اینکه چرا اینقدر طول کشید این بود که من به آنچه می‌خواستند به “زور” اعتراف کنم، تسلیم نشدم. (تکیه از نقل کننده)

من ۱۸ کیلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقیماند، تا آن حد که بدون کمک یک نفر حتی یک پله هم نمی‌توانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشوئـی هم محتاج به کمک نگهبان بودم.
پیامد این شکنجه وحشتناک که هنوز هم باقیست، اینست که دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت کوچک هر دو دستم که در آغاز کاملا بی‌حس شده بود، هنوز نیمه بی‌حس هستند. یادآوری می‌کنم که من در آن زمان ۶۸ ساله بودم.

همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند که هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می‌کند. البته این تنها شکنجه “قانونی” بود که به انواع توهین و با رکیک‌ترین ناسزا‌گوئـی‌ها تکمیل می‌شد (فاحشه، رئـیس فاحشه‌ها و …) آنقدر سیلی و توسری به او زده‌اند که ‌گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور می‌شوم که او در آن زمان پیر زنی ۷۰ ساله بود.

خواهش می‌کنم عجله نفرمائید و نیاندیشید که بدترین نوع شکنجه (تعزیر) همین بود. نه، از این بدتر هم دو نوع دیگر بود.
نوع اول شکنجه جسمی بود و آن اینجور بود که فرد را دستبند قپانی می‌زدند و با طنابی به حلقه‌ای که در سقف شکنجه‌خانه کار ‌گذاشته شده بود آویزان می‌کردند و او را به بالا می‌کشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانه‌ها و سینه و دست‌هایش فشار غیر قابل تحمل وارد آورد. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیده‌ای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری که ۲۵ سال در زندان‌های مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب تلو تلو می‌دادند.

دوست هنوز زنده ما آقای محمد علی عموئـی که با آقای حجری و ۵ جوانمرد دیگر از سازمان افسری حزب توده ایران پس از کودتای امریکایی – انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بزندان افتاده و مانند یارانش ۲۵ سال در همه زندان‌های مخوف شاه معدوم مردانه پایداری کرد، شاهد زنده این شکنجه‌هاست. البته نه شاهد دیدار، بلکه خود او زیر این شکنجه‌ها قرار ‌گرفته است.

آقای عباس حجری که مردی ورزیده بود در اثر این شکنجه وحشتناک، دست راستش تا حد ۴/۳ فلج شده بود تا آنجا که نمی‌توانست با آن غذا بخورد. …

نوع دوم، شکنجه روحی بود. این نوع شکنجه که در مورد من عملی شد، از همه شکنجه‌های دیگر دردناکتر بود. این شکنجه چگونه بود؟

پس از اینکه آقایان از تحمیل اعترافات به من با شکنجه‌ها و با‌‌هدفی که در بالا شرحش را دادم ناامید شدند، ۳ بار مرا زیر این “آزمایش” قرار دادند.

بار اول مرا به اطاق شکنجه بردند. مریم همسرم را که چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی که در آن فرو کرده بودند بسته بودند، روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز کردند. … پس از نشان دادن این منظره، مرا به پشت در سلول شکنجه‌‌گاه بردند و به زمین نشاندند و از من اعتراف می‌خواستند تا شلاق زدن به پای همسرم را که من صدای ضربات شلاق و ناله همسرم را می‌شنیدم، پایان دهند. پس از چند دقیقه چون من حاضر به پذیرش آنچه از من می‌خواستند نشدم (قبول طرح کودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.

حضرت آیت‌الله!

من اکنون ۷ سال است که زیر چوبه دار ایستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانیم که حتی یک کلمه از آنچه در این تشریح نوشته‌ام، غیرواقعی و حتی زیاده‌روی نیست.

باز هم خواهش می‌کنم عجله نفرمائـید. این داستان هنوز ادامه دارد.

چون من باز هم تسلیم نظریات آقایان نشدم، بار دوم – باز هم مرا به اطاق شکنجه بردند. این بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم “آقایان” مشغول به شلاق زدن به پای برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش کردن ناله‌های دخترم مجبور کردند و از من خواستند که خواسته آنانرا بپذیرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبی به اطاق شکنجه بردند. این بار همسرم مریم را دستبند قپانی زده و به سقف آویزان کرده بودند. او پاهایش هنوز روی زمین بود. مرا به پشت در شکنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نکنی، مریم را بالا خواهیم کشید. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند که مریم را به بالا بکشند. من تنها صدای ناله‌های مریم را که چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنیدم. …

همانجور که یادآور شدم، همه این شکنجه‌ها برای این بود که از افراد برجسته حزب توده ایران این اعتراف دروغ را بگیرند که ‌گویا حزب توده ایران تدارک یک کودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ایران را می‌دیده؛ تدارک کودتائـی که قرار بود در آغاز سال ۱۳۶۲ عملی ‌گردد. (تکیه از نقل کننده) …»

احسان طبرى‏‏‏ در سروده‏هاى‏‏‏ خود در زندان درونمایه سخنان بالاى‏‏‏ کیانورى‏‏‏ را در “تولدى‏‏‏ دیگر” چنین مى‏‏‏سراید:

«…

قلبم به طبش مى‏‏‏افتد،

دردى‏‏‏ جانکاه بر دلم خیمه مى‏‏‏زند.

گویى‏‏‏ طبالى‏‏‏ در سینه‏ام بر طبل مى‏‏‏کوبد،

نگاهم بر ماه خیره مى‏‏‏ماند،

بغض با چابکى‏‏‏ تمام راه نفس را مى‏‏‏بندد،

نفس به شماره مى‏‏‏افتد،

عضلاتم متشنج مى‏‏‏شوند

پاهایم مرا یارى‏‏‏ نمى‏‏‏دهند،

سر به دوران مى‏‏‏افتد،

تن ناتوان است.

ضجه‏اى‏‏‏ بگوش مى‏‏‏رسد،

گوئى‏‏‏ از چاهى‏‏‏ عمیق:

«غم غریبى‏‏‏ است،

ناتوانم،

نیمه جانم،

مرا رها کنید،

بگذارید چو مارى‏‏‏ بویناک، در سوراخى‏‏‏ بخزم،

و حصه خویش را در لجنزارها بیابم.

نیرو پیوندش را با عضلاتم گسسته است،

اعصاب در فریبکارى‏‏‏ خویش است،

نمى‏‏‏توانم،

تا کى‏‏‏؟

تا کجا؟

عمرمان کوتاه است،

مرگمان در راه است،

دردمان بى‏‏‏درمان،

راهمان بى‏‏‏راه».

به ناگاه در کشاکش درد و مرگ،

در هیاهوى‏‏‏ ننگ و بنگ،

برقى‏‏‏ مى‏‏‏جهد،

اخگرى‏‏‏ شعله مى‏‏‏زند،

و تن در نگاهى‏‏‏ خاکستر مى‏‏‏شود.

عشق چون سمندرى‏‏‏ رستاخیز مى‏‏‏کند،

علمى‏‏‏ خونین بر کف دارد.

یگانه فرمانش را مى‏‏‏راند، بى‏‏‏تکرار،

“بیـائیـد!  بتـازیـد!”

…»

در “رنج‏نامه هجران”، این فضاى‏‏‏ غیرانسانى‏‏‏ شکنجه روحى‏‏‏ و بدنى‏‏‏ در اندیشه شکوهمند طبرى‏‏‏ چنین بروز مى‏‏‏کند:

«…

اما عاشقانت، آه …

آنان که جام عشق را لاجرعه نوشیدند،

آنان که در راهت مردانه کوشیدند،

آنان که چو پروانه‏اى‏‏‏ در گرد شمعت بى‏‏‏باک شوریدند،

جوشن رزمت را جانانه پوشیدند،

چون تک چشمه جوشان تاریخ،

بى‏‏‏ذره‏اى‏‏‏ تردید،

جوشیدن،

بسان حیدر میدان، بسان خسرو مردان،

خروشیدند.

ناممان را ننگ مى‏‏‏خواهند،

قلبمان را تنگ مى‏‏‏خواهند،

زنده‏ها را مرده مى‏‏‏خواهند،

مرده‏ها را شلاق خورده مى‏‏‏خواهند.

در سوک کدامین یار بگرییم،

در هجر کدامین عاشقِ بردار بنالیم،

در کدامین راغ،

در کدامین باغ بخوانیم؟

ناکسان سرمست از باده فتح

ابلهانه مى‏‏‏پندارند که جاویدند،

کنون با دوصد خدعه نیرنگ

ز من انکار مى‏‏‏خواهند،

ز من بسیار مى‏‏‏خواهند،

مرا بیمار مى‏‏‏خواهند،

ترا بى‏‏‏یار مى‏‏‏خواهند،

مرا رنجور،

مرا بى‏‏‏عار،

مرا با هزاران آرزو،

آه بى‏‏‏هیچ گفتگو

بردار مى‏‏‏خواهند.

ترا مهجور،

ترا بى‏‏‏شور،

ترا در گور مى‏‏‏خواهند.

…»

در “مرداب تن، نیلوفر اندیشه مى‏‏‏روید”، طبرى‏‏‏ دربند استوارى‏‏‏ و پایدارى‏‏‏ اندیشه را مشت‏وار بر سر شکنجه‏گران مى‏‏‏کوبد و مى‏‏‏گوید:

« روزگارِ غریبى‏‏‏ است،

تن، خسته و زخمى‏‏‏ است.

لیک اندیشه، چابک و چالاک،

روئین تن و بى‏‏‏باک،

مى‏‏‏تازد، در روى‏‏‏ خاره بیداد،

با پرچمِ چرمینه حدّاد،

با شورِ شیرین‏گونه فرهاد.

بر تنم زخم‏هاى‏‏‏ بى‏‏‏شمار است.

***

ِاى‏‏‏ بًدسگالانِ ًمردمى‏‏‏ آزار!

اِى‏‏‏ ژاژخایانِ دشمن‏کار!

ِاى‏‏‏ شمایانى‏‏‏ که اندیشه‏تان، از پر مگس فراتر نمى‏‏‏رود!

و اوج عظمت را، در شُکوهِ حشرات مى‏‏‏بینید!

هرگز!  زخم‏هایم بساط عیشتان نخواهد شد.

زخم‏هایم، نشانِ اقتدارِ منست،

زخم‏هایم، سوزِ دیرینِ منست.

زخم‏ها را شعله‏ور مى‏‏‏خواهم،

زخم‏ها را زخم‏تر مى‏‏‏خواهم،

تا شود بزمگه نور به پا،

کز شرارش یکجا،

برکشد آذر گنبد‏پیما،

کز دل‏تیرگى‏‏‏ پست و بلندِ یلدا،

بجهاند فردا.»

پایدارى‏‏‏ و قهرمانى‏‏‏ یاران دربند را که کیانورى‏‏‏ در “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” در قهرمانى‏‏‏ براى‏‏‏ حفظ جان توده‏اى‏‏‏ها دربند برمى‏‏‏شمرد…، طبرى‏‏‏ در سروده “هدیه” چنین بروز مى‏‏‏دهد:

«یگانه من!

اگر روزى‏‏‏ از تبعید اندیشه‏هایم بازگردم،

زخم‏هاى‏‏‏ بر طبق ماه نهاده‏ام را،

و شعرهایم را،

که بر پهنه چرمین یاخته‏هایم،

با تلخ‏رنگ سیاه هجران نگاشته‏ام،

چون گل‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏ قله‏هاى‏‏‏ دوردست،

هم‏وزنِ آرزوهایم،

به تو هدیه خواهم داد.

هدیه خواهم داد ترا،

گُلِ کینه‏هاى‏‏‏ مشت شده‏ام را،

یادِ شادِ پایمردى‏‏‏ مردان را

و نفرت، از خوارى‏‏‏ فرومایگان را.»

گوشه‏هایى‏‏‏ از سرنوشت فردى‏‏‏ مبارزانى‏‏‏ که همه داروندار مادى‏‏‏ و معنوى‏‏‏ خود را به پاى‏‏‏ حزبشان و آماج‏هاى‏‏‏ آن ریختند، در سخننان بالا دیده، شنیده، درک و دریافت مى‏‏‏شود. اگر سخنى‏‏‏ اینچنانى‏‏‏ از منوچهر بهزادى‏‏‏ در دست نیست، مى‏‏‏دانیم که روزها و هفته‏ها او را در تابوتى‏‏‏ چوبین دفن کرده بودند. کیومرث زرشناس را با سرى‏‏‏ باندپیچیده شده به نمایش گذاشتند و …

تنها گذاشتن آن‏ها در روز حادثه و جاى‏‏‏ خالى‏‏‏ پشتوانه‏اى‏‏‏ که آن‏ها در دفاع حزب از جان و روحشان انتظار مى‏‏‏کشیدند، کوتاهى‏‏‏ و قصورى‏‏‏ نابخشودنى‏‏‏ است. زیرپا گذاشتن وظیفه اخلاق انقلابى‏‏‏ است. یک نامهربانى‏‏‏ نارفیقانه است. قصورى‏‏‏ ناآشنا با سرشت توده‏اى‏‏‏ است. دفاع نکردنى‏‏‏ که صرفنظر از درستى‏‏‏ یا نادرستى‏‏‏ دیدگاه‏ها و مواضع آن‏ها براى‏‏‏ به ثمر رساندن اهداف انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما، شایسته حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران نیست.

کیانورى‏‏‏ تلخى‏‏‏ احساس ناشى‏‏‏ از این نامهربانى‏‏‏ نارفیقانه را با این کلمات برمى‏‏‏شمرد:

«متاسفانه بخشى‏‏‏ از رهبرى‏‏‏ حزب، با درنگ از جان و آزادى‏‏‏ رهبران وقت حزب دفاع مى‏‏‏کند، به جاى‏‏‏ دفاع از تاریخ حزب و حیثیت رهبران آن، دفاع آنان را از حزب و تاریخ آن، مورد تمسخر قرار مى‏‏‏دهد. …

رهبرى‏‏‏ حزب، به خاطر نجات جان اعضاء و براى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماندن حزب در صحنه مبارزه توده‏ها، از قهرمانى‏‏‏ چشم پوشید و ما بجاى‏‏‏ اینکه قهرمانى‏‏‏ آن‏ها را، که دقیقاً در همین چشم پوشى‏‏‏ قرار داشت، به مردم نشان دهیم، سیاستى‏‏‏ را در پیش گرفتیم که ما را از جنبش واقعى‏‏‏ جامعه جدا ساخت و آن‏ها را موجوداتى‏‏‏ تسلیم شده و وامانده به مردم معرفى‏‏‏ کرد. چنان خود تسلیم را باور کرده‏ بودیم، که از هر کدام آن‏ها، تا زمانى‏‏‏ که زنده بودند، به تعداد انگشتان دست هم یاد نکردیم.» (کیانورى‏‏‏، سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها. “راه توده” شماره ٢۴ شهریور ١٣٧٢)

طبرى‏‏‏ درباره اخلاق انقلابى‏‏‏ که ما در حراست از حرمت و شخصیت و حقوق بشرى‏‏‏ رفیقان در بند، سهل‏انگارانه برباد دادیم، در “چهره یک انسان انقلابى‏‏‏” چنین مى‏‏‏گوید: «در کار جمعى‏‏‏ جلب اعتماد رفیقان و دوستان و هم‏رزمان داراى‏‏‏ اهمیت درجه اول است. و آنان تنها در “وزیدن باد مهرگان” مى‏‏‏فهمند نامرد و مرد، دلاور و هراسنده کیست. به قول شاعر: “هراسنده مردم نیرزد به هیچ”. تاریخ جنبش انقلابى‏‏‏ در ایران از این جهت تجارب تلخ فراوانى‏‏‏ دارد.» (صفحه ٢١)  او در انتقاد به رفتار ذهن‏گرایانه در ارتباط با مناسبات درون حزبى‏‏‏ و “دوست و دشمن” بازى‏‏‏ در حزب، مى‏‏‏گوید: «رفتار ذهن‏گرایانه سخت از صفت یک انقلابى‏‏‏ واقعى‏‏‏ به دور است. … بررسى‏‏‏ تاریخ جنبش انقلابى‏‏‏ در ایران نشان مى‏‏‏دهد که زمانى‏‏‏ یکى‏‏‏ از بلیه‏هاى‏‏‏ بزرگ نهضت همین دوست نوازى‏‏‏ و دشمن گدازى‏‏‏، دسته‏بندى‏‏‏، ذهن‏گرایى‏‏‏، مداخله دادن احساس شخصى‏‏‏ در امور اجتماعى‏‏‏ بوده است، که خوشبختانه در دوران فعلى‏‏‏ به علل مختلف فروکش کرده است.» (ص ٣١-٣٠)

این سخنان که در دى‏‏‏ ماه سال ١٣۶٠ نگاشته شده‏اند و در آن طبرى‏‏‏ از فروکش برخورد ذهن‏گرایانه و نارفیقانه در حزب توده ایران و جنبش توده‏اى‏‏‏ در کلیت آن ابراز خوشنودى‏‏‏ مى‏‏‏کند، بیان شکوهمندى‏‏‏ توان یکپارچگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ حزب توده ایران در دورانى‏‏‏ است که از پیرو جوان، زن و مرد، رهبران پیش نامیده شده و کادرها و مبارزان تازه‏نفس، در نبرد انقلابى‏‏‏ در ایران براى‏‏‏ به ثمر رساندن آماج‏هاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مردم مى‏‏‏رزمد. دشمن مى‏‏‏خواهد این دوران را از تاریخ حزب توده ایران حذف و محو کند. افسانه «پیروى‏‏‏ از خمینى‏‏‏» در خدمت این هدف است.

اما جنبه پیش گفته، همانطور که بیان شد، جنبه فردى‏‏‏ و انسانى‏‏‏ قصور ماست. ضعف شخصیتى‏‏‏ ماست! ترک مواضع توده‏اى‏‏‏ است، که براى‏‏‏ نجات جان توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ در بند در دوران سیاه حاکمیت سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏، بارها به طور افتخار آمیزى‏‏‏ درخشید و با موفقیت همراه بود.

جنبه پراهمیت‏تر، قصور و کوتاهى‏‏‏ سیاسى‏‏‏ ماست.

نارواى‏‏‏ دوم بس مهم‏تر است. قصور ناشى‏‏‏ از عدم شناخت و درک ما از سرشت انقلاب بهمن. کمبود خود را به ابزار سرکوفت و سرزنش یاران در بند نمودیم. تنها با تصحیح این اشتباه سیاسى‏‏‏ است که سخن طبرى‏‏‏ مفهوم و بعد تاریخى‏‏‏ خود را در تمام ابعادش مى‏‏‏یابد که مى‏‏‏گوید: «در آن هنگام که غوغاى‏‏‏ وجود ما خاموش شده، این اوراق با لکنت دردناکى‏‏‏ از شکنجه و امید من و هزاران امثال من حکایت خواهد کرد.» (ا. ط.، بنیاد آموزش انقلابى‏‏‏) و یا به قول فیلسوف مارکسیست معاصر آلمانى‏‏‏ «قربانیان جایگاه تاریخى‏‏‏ خود را مى‏‏‏یابند».

لذا مبارزه امروز ما براى‏‏‏ تصحیح برداشت‏هاى‏‏‏ نادرست از سیاست گذشته حزب، یعنى‏‏‏ کوشش براى‏‏‏ درک ضرورت دفاع از آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و آزادیخواهانه، ملى‏‏‏ و ضدامپریالیستى‏‏‏ انقلاب بهمن و نشان دادن نادرستى‏‏‏ ادعاى‏‏‏ دشمنان حزب توده ایران، که دفاع از اهداف انقلاب بهمن را «پیروى‏‏‏ از زعامت خمینى‏‏‏» مى‏‏‏نامند و قلمداد مى‏‏‏سازند، مبارزه‏اى‏‏‏ درست و توده‏اى‏‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است براى‏‏‏ برطرف ساختن پراکندگى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ و حزب توده ایران. وظیفه مبارزه ‏جویانه و عاجل و مقدس‏گونه براى‏‏‏ هر توده‏اى‏‏‏ است.

درباره درک نادرست ما از سرشت انقلاب بهمن، که متاسفانه به سیاست حاکمبر حزب توده ایران تبدیل شده است، نکاتى‏‏‏ تاکنون در “توده‏اى‏‏‏ها” منتشر شده. ازجمله در نوشتار تحت عنوان “به اندیشه، سنن و ایدئولوژى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ایران باورمندیم! سه جریان فکرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، نقطه مشترک “راه توده” و “عدالت” (١٣٨٨/ ١١  http://www.tudeh-iha.com/?p=966&lang=fa). کوشش مرکزى‏‏‏ را باید براى‏‏‏ بازگشت اندیشه و اسلوب علمى‏‏‏ بررسى‏‏‏ و پژوهش به اندیشه و اسناد حزبى‏‏‏ متمرکز ساخت.

در این باره در نوشتارهاى‏‏‏ جداگانه باز هم سخن گفته خواهد شد.

متن ابرازنظر

بابک

ز ایمان خود نشویم که نقش آفرین هستی است
رفیق کیانوری آن بزرگ مرد و انسان دوست روزی در دفتر حزب در شانزده آذر که در کنار احسان بود به رفیقی گفت ما میتوانیم به اهداف انقلاب بهمن از خط امام خمینی عدول کنیم وان را به سرانجام برسانیم.
این آرش کمان گیر که خون سیاوش در رگهایش جاری بود تصور اینکه این حزب به روزی بیفتد که هوادران و اعضایس به چنین سردرگمی و بی سرانجامی در عمل به نظریات بی محتوای خود ادامه دهد، تیر را در کمان ننهاد تا به ارزش حزب بسوی آینده برای ادامه مبارزه با این اهریمن به ما بسپارد.
این رویکرد ما را به این اندیشه می اندازد که وحدت ما در نظرات تک تک توده ایها بوجود میاید .
هنوز این پراکندگی و جرات بحث بین ما بدون انگ زدن و رفورمیسم به انگیزه های بدلیی تبدیل میشود که میتوان به رهبری حزب بیاموزد که نفس حزب همچون رنگ خون سرخ رفقا و شهیدان حزب جاری در رگ هواداران می تپد. به یاد شعر زیبای احسان طبری می افتیم که میگفت
هتس زمین گرم پویا
به نگاها التماس پدیده می نگرد
به تابش خورشید به زمین رخوت نیست
گرمای دستان تو میکارد هر دانه وجود
حال ما کجای این وضیعت اتحاد نظر استاده ایم که نمی توانیم حزبمان را بسوی وحدت نطر رهنمون شویم.

ابرازنظر در ارتباط با نوشتار تاریخ حزب ما، «تاریخ این مبارزات است»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *