واقعیت آشکار

هنوز، روزنامه‌ها از مردان هوس‌بازی می‌نویسند که به دختران بی‌گناه تجاوز می‌کنند. هنوز بسیاری از کشورها دختران را به همسری مردان پیر درمی‌آورند. هنوز زنان بسیاری هنگام زایمان جان می‌بازند. هنوز سرمایه‌داری جان کارگران را می‌گیرد و همسرانشان را بیوه‌ می‌کند. در جهان سوم، خشونت خانگی و تبعیض جنسیتی روزبه‌روز افزایش می‌یابد. در مصر، مردان حق هم‌خوابگی با همسر مرده‌شان را دارند. در افغانستان، دختران ۹ ساله و در جمهوری اسلامی دختران ۱۳ ساله را به همسری مردان پیر درمی‌آورند. امپریالیسم به بهانه نجات زنان افغانستان، عراق لیبی ووو شوهرانشان را کشته  و آن‌ها را بیوه کرده‌است. زنان شرقی به حقوق دموکراتیک نیاز دارند، نه سخنان توخالی امپریالیسم.

در ایران، زنان زیر ستم‌های چندگانه رژیم ولایت‌فقیه در رنج هستند. زنان ایران علیه رژیم زن‌ستیز ولایت فقیه  به پا خاسته‌اند. جنبش «روسری برانداز» و زن، زندگی، آزادی نمادی از رزم زنان علیه ستم‌های گوناگون است. آن‌ها علیه زن‌ستیزی قرون وسطایی رژیم ولایت فقیه و برای دستیابی به حقوق انسانی خود می‌رزمند. این جنبش روزبه‌روز گسترش می‌یابد و زنان نه‌تنها پیش‌آهنگ نبرد برای حقوق انسانی خود شده‌اند بل‌که نقش پیش‌آهنگ جنبش اجتماعی را هم اکنون بر دوش خود می‌کشند.

زنان ایران خواهان آزادی پوشش، حقوق مدنی و قانونی برابر با مردان هستند. این نابرابری‌ها نه از سوی مردان ایرانی، بل‌که به دستور رژیم ولایت فقیه نهادینه شده‌است.

در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته، با این‌که بیش از صد سال از حق رأی زنان گذشته‌است، هنوز ۲۰ درصد نابرابری  دست‌مزد میان زنان و مردان هست. حتا در کشورهای اسکاندیناوی، با این‌که زنان از آموزش دانشگاهی بالایی برخوردار هستند، دست‌مزد آن‌ها هم‌چنان کمتر از مردان است. حقوق باروری و جنسی زنان در لهستان، آمریکا و دیگر کشورها زیر یورش نیروهای تاریک‌اندیش است. آمریکا، با فریب‌کاری سخن از  پیکار خود برای حقوق زنان شرقی می‌گوید، ولی از حق سقط جنین زنان خود جلوگیری می‌کند.




واکنش تند روسیه به پیشنهاد هسته‌ای مکرون 

در پی اظهارات اخیر امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، درباره امکان استفاده از سلاح‌های هسته‌ای برای دفاع از اتحادیه اروپا، واکنش‌های تندی از سوی روسیه مشاهده شده است. سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه، این اظهارات را تنش‌زا و تهدیدآمیز توصیف کرده و تاکید کرده است که چنین لفاظی‌هایی تنها به تشدید تنش‌ها در منطقه دامن می‌زند. لاوروف همچنین از مکرون خواست تا با ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، تماس بگیرد و مستقیماً در مورد نگرانی‌های دو طرف گفت‌وگو کند.

روسیه به طور مکرر اعلام کرده است که هیچ برنامه‌ای برای حمله به اروپا ندارد و این ادعاها را بی‌اساس می‌داند. لاوروف در ادامه سخنان خود، ادامه حمایت نظامی از اوکراین تنها به طولانی‌تر شدن درگیری‌ها منجر خواهد شد و تعلیق این کمک‌ها می‌تواند به سرعت بخشیدن به فرآیند صلح کمک کند.

وی همچنین به گسترش ناتو به سمت شرق اشاره کرد و آن را یکی از عوامل اصلی تنش‌های کنونی دانست. به گفته وی، اقدامات ناتو نه تنها امنیت اروپا را افزایش نمی‌دهد، بلکه به بی‌ثباتی بیشتر در منطقه منجر خواهد شد.

در همین حال، روسیه ایده استقرار نیروهای اروپایی در اوکراین پس از آتش‌بس را غیرقابل قبول دانسته و آن را تلاشی برای تحریک کی‌یف به ادامه جنگ توصیف کرده است. روسیه تاکید دارد که تنها راه حل پایدار برای بحران اوکراین، توجه به نگرانی‌های امنیتی روسیه و خاتمه دادن به گسترش ناتو است.

در حالی که روسیه خواستار کاهش تنش‌ها است، برخی از کشورهای اروپایی به رهبری فرانسه به دنبال تقویت توان دفاعی خود در برابر روسیه هستند. این وضعیت، آینده روابط روسیه و اروپا را با ابهامات جدی مواجه کرده است.




تضاد بورژوازی صنعتی با امپریالیسم جنگ‌افروز

از دیدگاه مارکسیستی، انحصارهای جنگ‌افزارسازی و بورژوازی مالی بخشی از دستگاه امپریالیستی هستند که به دنبال گسترش بازارها و انباشت سرمایه از طریق جنگ‌آفرینی و سیاست‌های آتش‌افروزانه‌اند. اهداف این بخش‌های سرمایه‌داری اغلب با منافع بورژوازی صنعتی و ملی در تضاد است.

صنعت نظامی، به دلیل وابستگی به دولت و جنگ‌ها، بر فروش تسلیحات و افزایش بودجه نظامی تمرکز دارد. اما این نوع سرمایه‌گذاری نه‌تنها به رشد تولید و پیشرفت اقتصادی پایدار کمک نمی‌کند، بلکه سرمایه‌گذاری‌ها را از بخش‌های مولد به سمت برنامه‌های انگلی و جنگی منحرف می‌سازد. صنعت نظامی بخش بزرگی از پروژه‌های امپریالیستی را تشکیل می‌دهد که هدف آن حفاظت از منافع سرمایه‌داری جهانی و گسترش کنترل در بازارهای بین‌المللی است. در مقابل، بورژوازی صنعتی و ملی که به حمایت دولت از تولید داخلی و توسعه اقتصادی وابسته‌اند، سیاست‌های جنگ‌افروزانه را که هزینه‌های نظامی را افزایش داده و منافع تولیدی داخلی را تهدید می‌کند، ناسازگار با منافع خود می‌بینند.

بورژوازی صنعتی آمریکا به دلایل مختلف با صنعت جنگ‌افزارسازی و بورژوازی مالی تضاد منافع دارد. این گروه سرمایه‌دار بیشتر به پیشرفت تولید داخلی، رشد اقتصادی پایدار و افزایش مصرف داخلی علاقه‌مند است. در حالی که هزینه‌های نظامی و تولید جنگی برای انحصارهای تسلیحاتی سودآور است، اما تأثیری در رشد صنایع غیرنظامی ندارد و به همین دلیل، بسیاری از سرمایه‌داران صنعتی سرمایه‌گذاری دولتی در بخش نظامی را برای اقتصاد داخلی زیان‌بار می‌دانند.

انحصارهای جنگ‌افزارسازی از طریق قراردادهای دولتی، سودهای کلانی به دست می‌آورند، اما این منابع مالی می‌توانستند به رشد صنعت، زیرساخت‌ها و توسعه تولید داخلی اختصاص یابند. هنگامی که بورژوازی صنعتی به دنبال بازسازی و سرمایه‌گذاری در تولید داخلی است، اختصاص منابع به صنعت نظامی می‌تواند به بخش‌های تولیدی آسیب برساند. از همین رو، بورژوازی ملی با جهانی‌سازی که تحت هدایت بورژوازی مالی و سرمایه‌داری بین‌المللی است، همسویی چندانی ندارد.




سیاست خارجی ترامپ و تضادهای امپریالیسم آمریکا

از دیدگاه مارکسیستی، گرایش دونالد ترامپ به صلح در اوکراین باید در چارچوب منافع اقتصادی و طبقاتی او بررسی شود. سیاست‌های ترامپ، به‌ویژه پیشنهاد کاهش هزینه‌های نظامی، با منافع سرمایه‌داری صنعتی هم‌خوانی دارد که بر رقابت اقتصادی و فناوری تأکید می‌کند. این سیاست‌ها نشان می‌دهد که امپریالیسم آمریکا به جهانی چندقطبی اذعان دارد و قصد ندارد با خطر جنگ هسته‌ای، نظم نوین جهانی را به خطر بیندازد، بلکه در پی گسترش امپریالیسم اقتصادی و سلطه فناوری است.

تضادهای سیاست خارجی ترامپ، به‌ویژه در مورد جنگ اوکراین و کاهش نقش ناتو، بازتابی از رقابت میان بخش‌های مختلف طبقه بورژوازی آمریکا و دستگاه دولتی امپریالیستی است. نباید انتقادات ترامپ از مداخلات نظامی را ضد منافع امپریالیستی دانست، بلکه این انتقادات نشان‌دهنده راهبردی متفاوت در پیشبرد این منافع است. سیاست خارجی ترامپ با توازن نیروهای بورژوازی در حاکمیت آمریکا هم‌خوانی دارد و بر این اساس تنظیم شده است. او بارها از «جنگ‌های بی‌پایان» انتقاد کرده و وعده داده است که نیروهای آمریکایی را به خانه بازگرداند.

دیدگاه او درباره جنگ اوکراین در تضاد با سیاست‌های مداخله‌جویانه دولت بایدن است. باید توجه داشت که هم پایگاه اجتماعی ترامپ (طبقه کارگر) و هم جایگاه طبقاتی او (بورژوازی صنعتی و بخش‌های کوچک‌تر سرمایه‌داری) تمایلی به جنگ‌های خارجی ندارند، زیرا این جنگ‌ها منافع آن‌ها را تهدید می‌کند. انتقادات ترامپ از ناتو و تمایل او به کاهش آمادگی نظامی آمریکا در برخی مناطق جهان، واکنشی به تغییرات در ساختار امپریالیسم جهانی است.

ترامپ در یکی از سخنرانی‌های خود گفت که شکست دادن روسیه توهمی بیش نیست، زیرا روسیه در گذشته ناپلئون و هیتلر را شکست داده است. مارکو روبیو، وزیر خارجه احتمالی او، نیز در ۳۰ ژانویه اعلام کرد که دوران تک‌قطبی به پایان رسیده و سیاست خارجی آمریکا باید بر اساس واقعیت جدید چندقطبی تنظیم شود.




اصلاحات یا فریب دوباره؟ مسیر بی‌فرجام جمهوری اسلامی

اصلاح‌طلبان بار دیگر مردم را با وعده‌های فریبنده به پای صندوق‌های رأی کشاندند، اما نتیجه چیزی جز تکرار چرخه‌ی شکست و استبداد نبود. دولت پزشکیان، که با ادعای شایسته گزینی و اعتدال روی کار آمد، اکنون به طور کامل در اختیار قشری‌ها و وفاداران سرسپرده به ولایت فقیه قرار گرفته است. پزشکیان نه تنها به هیچ یک از وعده های خود در مورد “فضای باز” عمل نکرد بلکه در عمل هر روز بیشتر از پیش به عامل مستقیم ولی فقیه تبدیل می شود.

برکناری عبدالناصر همتی و محمدجواد ظریف نشان داد که هرگونه توهم در مورد اتحاد درون‌حکومتی بی‌پایه است. آن‌ها به دلیل عدم اطمینان نظام از وفاداری مطلق‌شان کنار گذاشته شدند. این همان سناریویی است که در دولت رئیسی نیز تکرار شد؛ یک‌دست شدن حکومت نه‌تنها مشکلات را حل نکرد، بلکه جمهوری اسلامی را بیش از پیش به ورطه‌ی فروپاشی کشاند.

تجربه نشان داده است که اصلاح‌طلبان، هر بار که مردم را به پای صندوق رأی می‌کشانند، تنها بقای ساختار استبدادی را طولانی‌تر می‌کنند، اما سرنوشت محتوم این نظام را تغییر نمی‌دهند.

جمهوری اسلامی  با بحران‌های متعدد داخلی و خارجی روبه‌رو است. از یک‌سو، اقتصاد در حال فروپاشی است؛ تورم افسارگسیخته، کاهش ارزش ریال و فساد گسترده، زندگی مردم را دشوار کرده است. سیاست‌های نادرست حاکمیت جمهوری اسلامی، منابع کشور را به جای بهبود شرایط داخلی، صرف ماجراجویی کرده است.

از سوی دیگر، مذاکرات هسته‌ای با آمریکا در بن‌بست قرار دارد و تحریم‌ها همچنان پابرجاست. ایران با تنش‌های منطقه‌ای از جمله روابط ناپایدار با عربستان، و تهدیدات امنیتی از سوی اسرائیل و آذربایجان مواجه است.

با حذف چهره‌هایی مانند همتی و ظریف، هیچ یک از مشکلات داخلی و خارجی دولت پزشکیان حل نخواهد شد. برای همین  یکدست‌سازی حکومت نه تنها مشکلات جمهوری اسلامی را حل نمی‌کند، بلکه آن را به سمت فروپاشی بیشتر سوق می‌دهد.




ترامپ و پیوندهای طبقاتی او

ریشه طبقاتی ترامپ به یک خانواده سرمایه‌دار بورژوازی با پیشینه در بساز و بفروش برمی‌گردد. پدرش، فرد ترامپ، یک سرمایه‌دار در حوزه املاک بود که پس از مرگش ثروت خود را به دونالد ترامپ واگذار کرد. خانواده ترامپ از بورژوازی میانه بود و این جایگاه زمینه‌ساز ورود او به لایه‌های بالایی سرمایه‌داری شد. ترامپ اکنون یک سرمایه‌دار بزرگ است که با فروش زمین، برندینگ و سرمایه‌گذاری بیش از ۳ میلیارد دلار دارایی دارد.

طبقه فرمان‌روا در آمریکا یک‌دست نیست، بلکه به لایه‌های مختلفی با منافع متضاد تقسیم شده است. این تضادها را می‌توان در سیاست‌های مرکانتیلیستی ترامپ در برابر نئومحافظه‌کاران و نئولیبرال‌های جهانی‌گرا مشاهده کرد. جایگاه طبقاتی ترامپ به سرمایه صنعتی مرتبط است؛ بخشی که از جهانی‌سازی و تجارت آزاد آسیب دیده است. بورژوازی صنعتی شامل سرمایه‌دارانی است که در صنعت سنگین، تولیدی و فناوری فعالیت دارند و تولید کالاهای داخلی را در اولویت می‌دانند.

سیاست‌های اقتصادی ترامپ، مانند حمایت از تولید داخلی و تعرفه‌گذاری بر کالاهای خارجی، به نفع بورژوازی صنعتی و ملی‌گراست. سرمایه‌دارانی که از سیاست‌های او سود می‌برند شامل بخش‌های کوچک و بزرگ صنعت، برخی لایه‌های بورژوازی مالی که همسو با وال‌استریت نیستند، و تولیدکنندگانی هستند که به دنبال کنترل بر نیروی کار آمریکا هستند.

تمرکز ترامپ بر بازگرداندن مشاغل صنعتی به آمریکا با منافع این گروه‌ها هماهنگ است. سیاست اقتصادی “نخست آمریکا” او که بر حمایت از تولید داخلی و خودکفایی تأکید دارد، به نفع سرمایه‌داران ملی‌گرا در برابر رقابت خارجی است. دولت ترامپ همچنین به بخش‌هایی از بورژوازی واکنشی نزدیک است، شامل بساز و بفروش‌ها، رسانه‌ها و تولیدکنندگانی که از کاهش مقررات و مالیات بهره می‌برند. این گروه‌ها از تلاش ترامپ برای تضعیف قوانین کار و کاهش مالیات بر شرکت‌ها حمایت می‌کنند.




رقابت منطقه‌ای در بلوچستان: عربستان، ترکیه و جمهوری اسلامی در نبرد برای نفوذ اقتصادی و ژئوپلیتیک

رقابت منطقه‌ای بین ترکیه، عربستان سعودی و جمهوری اسلامی ایران در سال‌های اخیر به یکی از موضوعات مهم ژئوپلیتیک خاورمیانه تبدیل شده است. اخیراً، عربستان سعودی در چارچوب برنامه‌های چشم‌انداز ۲۰۳۰ خود، که هدف آن کاهش وابستگی به نفت و تنوع بخشیدن به اقتصاد است، گام‌های بلندی در جهت گسترش روابط اقتصادی و سیاسی با کشورهای منطقه برداشته است. یکی از این اقدامات، سرمایه‌گذاری ۵۴۰ میلیون دلاری در پروژه استخراج مس و طلای ریکو دیک در پاکستان است. این پروژه که در استان بلوچستان واقع شده، نه تنها از نظر اقتصادی برای پاکستان حیاتی است، بلکه می‌تواند به عنوان ابزاری برای نفوذ بیشتر عربستان در منطقه عمل کند.

استان بلوچستان پاکستان، به دلیل موقعیت استراتژیک و منابع غنی معدنی، همواره مورد توجه قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی بوده است. سرمایه‌گذاری عربستان در این منطقه می‌تواند روابط ریاض و اسلام‌آباد را تقویت کند و همزمان، نفوذ جمهوری اسلامی در این منطقه را به چالش بکشد. جمهوری اسلامی نیز به دلیل اشتراکات فرهنگی و مذهبی با مردم بلوچستان، همواره تلاش کرده است تا در این منطقه نفوذ داشته باشد. از سوی دیگر، ترکیه به عنوان رقیب دیگر منطقه‌ای، با سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی و پروژه‌های زیرساختی در پاکستان و دیگر کشورهای منطقه، سعی در افزایش نقش خود در معادلات ژئوپلیتیک دارد.

عربستان سعودی با سرمایه‌گذاری در پروژه‌های معدنی می‌خواهد جایگاه خود را به عنوان یک بازیگر کلیدی در اقتصاد جهانی تثبیت کند.

در نهایت، این رقابت‌ها نشان‌دهنده تغییرات عمیق در معادلات قدرت منطقه‌ای است. عربستان سعودی با استفاده از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک، سعی دارد جایگاه خود را در منطقه تقویت کند، در حالی که جمهوری اسلامی و ترکیه نیز به دنبال حفظ و گسترش نفوذ خود هستند. نتیجه این رقابت‌ها می‌تواند تأثیرات قابل توجهی بر ثبات و امنیت منطقه داشته باشد.




سیاست‌های ترامپ و رقابت امپریالیستی با اتحادیه اروپا

آمریکا زیر رهبری ترامپ خود را رهبر “نظم سرمایه‌داری جهانی” می‌داند، اما هم‌زمان خواهان دادوستد با کشورهای دیگر تا زمانی که در راستای سیاست “نخست آمریکا” باشد، است. اقدامات ترامپ در برابر اتحادیه اروپا، مانند انتقاد از نابرابری تجارت، خروج از پیمان‌های بین‌المللی و تأکید بر سیاست‌های ملی‌گرایانه، نشان‌دهنده تغییر سیاست‌های امپریالیستی چندجانبه‌ای است که از پس از جنگ جهانی دوم بر سیاست خارجی آمریکا حاکم بود.

سیاست‌های ترامپ را می‌توان ناسیونالیسم اقتصادی خواند. او و اطرافیانش با بازنگری پیمان‌های تجاری، افزایش تعرفه‌ها و تمرکز بر تولید داخلی تلاش می‌کنند جایگاه سرمایه‌داری آمریکا را تقویت کنند. این رویکرد، که ریشه در رقابت‌های سرمایه‌داری دارد، به تنش‌ها با اتحادیه اروپا دامن زده است. سیاست “نخست آمریکا” ترامپ تلاشی برای تقویت موقعیت آمریکا در برابر قدرت‌های نوظهوری مانند چین است که به روابط تاریخی آمریکا و اروپا آسیب زده است.

ناخشنودی ترامپ از سیاست‌های اتحادیه اروپا، مانند نبود توازن تجاری و مقررات زیست‌محیطی سخت‌گیرانه، واکنشی به تغییرات در ساختارهای سرمایه‌داری جهانی است، جایی که آمریکا می‌کوشد همچنان رهبر اقتصادی جهان باقی بماند. از دیدگاه مارکسیستی، این تنش‌ها ناشی از تضادهای درونی سرمایه‌داری و رقابت امپریالیستی است. اتحادیه اروپا رقیب اقتصادی بزرگی برای آمریکا، به‌ویژه در صنایع خودروسازی، هوافضا و فناوری است. سیاست‌های حمایت‌گرایانه ترامپ، مانند تعرفه‌های فولاد و آلومینیوم، تلاشی برای تقویت سرمایه آمریکایی به زیان رقیب اروپایی است.

اتحادیه اروپا، با از دست دادن منافع خود در آفریقا، به دنبال بازارهای جدید در آمریکای جنوبی است. برای ترامپ، این منطقه بخشی از “آمریکای بزرگ” محسوب می‌شود و او نمی‌خواهد هیچ قدرت جهانی در آن نفوذ کند. پیمان جدید اتحادیه اروپا با مکزیک و آمریکای لاتین تنش‌ها را افزایش داده است. با تمرکز بر سیاست‌های حمایت‌گرایانه، طبقه حاکم آمریکا در تلاش است موقعیت خود را در برابر رقبا مستحکم کند.