بخشهایی از نوشتهٔ والنتین زیل در نشریهٔ حزب کمونیست آلمان، فوریه ۲۰۲۳ (بهمن ۱۴۰۱)
از آغاز استعمار آفریقا در قرن ۱۵ میلادی، قدرتهای امپریالیستی اروپا همیشه آفریقا را حیاط خلوت خود دانستهاند. این دیدگاه تا همین امروز هم تغییری نکرده است. اما با وجود افزایش حضور بیشتر و فعالتر فرانسه و آلمان به طور خاص در آفریقا، اروپا بهطور کلی دارد نفوذش را در آن قاره از دست میدهد.
وزارت امور خارجی آلمان روز ۲۴ ژانویه [۴ بهمن ۱۴۰۱] از حساب کاربری انگلیسیزبان خود توییت کرد: ”لاوروف، وزیر امور خارجی روسیه، در آفریقا است؛ نه برای دیدن پلنگ، بلکه برای اینکه رک و راست ادعا کند که متحدان اوکراین میخواهند هر چیز روسی را نابود کنند. “روز بعد، اِبا کالوندو، سخنگوی دبیرکل اتحادیهٔ آفریقا پاسخ داد: ”مگر آنالنا بائربوک [وزیر امور خارجی آلمان] برای دیدن حیوانات به کشورهای آفریقایی سفر میکند؟ یا اینکه قارهٔ آفریقا و مردم و حیواناتش برایش فقط موضوع شوخیاند؟ “
با این شوخیهای بچگانه در مورد سلاحهای سنگین جنگی [واژهٔ معادل پلنگ در زبان انگلیسی در ضمن نام تانکهای جنگی آلمانی (لئوپارد) است] و کلیشههای مبتذل دربارهٔ آفریقا، فقط جای ”گرسنگی کودکان “خالی است تا طرز فکر استعماری کامل بیان شود. [ادعای استعماری] ”بار مسئولیتِ مردان سفیدپوست “اکنون به ”بار مسئولیت وزیر امور خارجی فمینیستی سفیدپوست “تبدیل شده است، وگرنه همهچیز مانند سابق است: فقط اروپاییها میتوانند وحشیان نامتمدن جنوب دریای مدیترانه را از جهل و فقر آزاد کنند و بس.
عامل فقر
والتر رادنی، تاریخنگار اهل گویان، در سال ۱۹۷۲ در اثرش با عنوان ”چگونه اروپا آفریقا را از توسعه بازداشت “(با ترجمهٔ بدِ آلمانی: ”آفریقا- تاریخ یک توسعهنیافتگی») این واقعیت را نشان داد که قدرتهای استعماری اروپا عامل فقر در قارهٔ آفریقا بودند. رادنی، که دیدگاههای ضدامپریالیستی دارد، در این اثرش نخست وضعیت توسعهٔ اقتصادی آفریقا قبل از استعمار را بررسی میکند، سپس توضیح میدهد که چگونه نژادپرستی در اروپا ظهور کرد تا منافع استعماری تأمین شود، آنگاه نقش استثمار آفریقا را برای انباشت سرمایه در اروپا تحلیل میکند، و در ادامه، دروغ ”استعمار خیریه “را افشا میکند که گویا به سود [توسعه و رفاه] آفریقاییان بوده است. رادنی نشان میدهد که زیرساختهایی که قدرتهای استعماری ساختند همگی برای حملونقل مواد اولیه از سرزمینهای داخلی آفریقا به بندرها [برای صادرات] بوده است.
امروزه هم وضع بهتر از آن نیست و آن سیاست پیامدهای وخیمی هم به بار آورده است: زیرساختهای بسیار کم توسعهیافتهٔ قارهٔ آفریقا مانعی بزرگ در راه توسعهٔ صنایع محلی و تجارت داخلی درونآفریقایی شده است. امروزه فقط در حدود ۱۵درصد از کل حجم تجارت میان کشورهای عضو اتحادیهٔ آفریقا از راه این زیرساختها صورت میگیرد. اتحادیهٔ آفریقا تصمیم دارد تا سال ۲۰۶۳ همهٔ پایتختهای قاره را با قطار پُرسرعت به یکدیگر متصل کند. اتحادیهٔ آفریقا برای اجرای این پروژهٔ عظیم پیش از همه به کمک چین اتکا دارد. تا پایان سال ۲۰۲۱، شرکتهای چینی بیش از ۶هزار کیلومتر ریل در کشورهای آفریقایی کار گذاشته بودند.
کاهش نفوذ اروپا در آفریقا
نمونهای که ذکر شد فقط یکی از نمونههای فراوانی است که نشان میدهد چگونه نفوذ اتحادیهٔ اروپا در آفریقا، و به این ترتیب کنترل آن بر مستعمرات سابق، در حال از بین رفتن است. در واکنش به همکاری چین با آفریقا، اروپاییان طرح ”دروازهٔ جهانی “را پیش آوردهاند. کمیسیون اتحادیهٔ اروپا در سال ۲۰۲۱ این برنامهٔ شش ساله را آغاز کرد. اتحادیهٔ اروپا قصد دارد ۳۰۰میلیارد یورو در این زمینه سرمایهگذاری کند. اورزلا فون درلاین، رئیس کمیسیون اتحادیهٔ اروپا، در این باره گفت: ”سرمایهگذاریهای هوشمندانه در زیرساختهای مطلوب و مرغوب را همخوان با برترین استانداردهای اجتماعی و زیستمحیطی، مطابق با ارزشها و هدفهایمان پیش خواهیم برد. “به گزارش وبسایت این طرح، این ”الگوی اروپایی شبکهسازی مطمئن در کشورهای شریک “هدفهای درازمدتی دارد و ”با منافع و ارزشهای اتحادیهٔ اروپا مطابقت دارد: حاکمیت قانون، حقوق بشر، و هنجارها و معیارهای بینالمللی. “به این ترتیب، روشن است که پول آنها فقط در آن دسته از کشورهایی خرج میشود که خود را تابع ارزشهای ”غرب “کنند.
بورژوازی فرانسه در آفریقا
در آفریقا، ”منافع و ارزشهای اتحادیهٔ اروپا “و بهویژه منافع بورژوازی فرانسه را خوب میشناسند. قتل توماس سانکارا، رئیسجمهور بورکینافاسو، در ۱۵ اکتبر ۱۹۸۷ [۲۳ مهر ۱۳۵۷]، که گویا به تحریک دولت فرانسوا میتران بود، همچنان در اروپا مسکوت گذاشته میشود، ولی در آفریقا فراموش نشده است. سانکارا سه ماه پیش از اینکه ترور شود از کشورهای آفریقایی خواسته بود که دیگر به خواستهای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول در ازای وامی که به این کشورها میدهند عمل نکنند و بازپرداخت وامها را متوقف کنند.
روز ۹ نوامبر ۲۰۰۴ نیز روزی فراموشنشدنی است. در آن روز، در ابیجان، بزرگترین شهر ساحل عاج، تکتیراندازان فرانسوی به هزاران نفری که از بیم کودتای ارتش فرانسه علیه لوران گباگبو، رئیسجمهور ساحل عاج، زنجیر انسانی در اطراف کاخ ریاستجمهوری تشکیل داده بودند تیراندازی کردند و ۵۷ نفر را کشتند.
موقعیت و قدرت فرانسه، علاوه بر زرادخانهٔ سلاحهای هستهییاش و کرسی دائمیاش در شورای امنیت سازمان ملل متحد، تا حد زیادی مبتنی بر کنترل مستعمرات سابقش در آفریقای غربی و مرکزی است. بیش از ۱۱۰۰ شرکت فرانسوی با بیش از ۲۱۰۰ شرکت تابع در این بخش از آفریقا فعالاند. فقط بریتانیا و آمریکا بیشتر از فرانسه در آفریقا سرمایهگذاری کردهاند. فرانسه کنترل آهنین خود را از راه بهاصطلاح ”توافق»هایش برقرار کرده است که بر اساس آنها، دولت فرانسه حقوق مقدّم خود را بر تمام منابع طبیعی ”کشورهای شریک “خود، و همچنین حق تقدّم ویژهاش را در گرفتن قراردادهای دولتی، تأمین و تضمین میکند. در مقابل، فرانسه حفاظت نظامی از مباشران محلی و دولتهای ”بله قربان گو “را در برابر اقدام به کودتا[ی مخالفان] تقبل میکند. فرانسه در جیبوتی، ساحل عاج، سنگال، و گابن پایگاههای نظامی دائمی دارد. دولت فرانسه با استفاده از واحد پول فرانک جامعهٔ مالی آفریقا (CFA)، سیاستهای ارزی و پولی کشورهای بنین، بورکینافاسو، ساحل عاج، گینه بیسائو، مالی، نیجر، سنگال، توگو، گینهٔ استوایی، گابن، کامرون، جمهوری کنگو، چاد، و جمهوری آفریقای مرکزی را کنترل میکند. این کشورها ۵۰درصد از ذخایر ارزی خود را در بانک مرکزی فرانسه نگه میدارند. بهای فرانک آفریقایی پیوند و بستگی تنگاتنگی با یورو دارد. بنابراین، کشورهای آفریقایی نمیتوانند برای داشتن موقعیت رقابتی بهتر در جهان، ارزش پول [و بهای نیروی کار و کالاهای] خود را کاهش دهند. در مناطقی از آفریقا که فرانک آفریقایی رایج است، حاشیهٔ سود شرکتهای فرانسوی دو برابر حاشیهٔ سود آنها در ”وطن “است.
معمر قذافی، در زمانی که رئیس اتحادیهٔ آفریقا بود، برای ایجاد یک ارز مشترک آفریقایی بهجای فرانک آفریقایی گامهایی برداشت. ایجاد یک بانک سرمایهگذاری آفریقایی در لیبی، یک صندوق پول در کامرون، و یک بانک مرکزی در نیجریه نیز جزو برنامههای او بود. اندکی پس از آغاز ناآرامیها در لیبی در سال ۲۰۱۱، دولت فرانسه از این طرحها مطلع شد. در میان دهها هزار ایمیلی که بعدها ویکیلیکس منتشر کرد، یکی هم ایمیل سیدنی بلومنتال، مشاور نزدیک هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجی وقت آمریکا، در ۲ آوریل ۲۰۱۱ بود که در آن او به رئیس خود [کلینتون] نوشته بود: ”افسران اطلاعاتی فرانسه این طرح را اندکی پس از آغاز شورش کنونی کشف کردند و این یکی از عوامل اثرگذار بر تصمیم نیکولا سارکوزی، رئیسجمهور فرانسه، برای اقدام به حملهٔ نظامی بود… مشاوران [سارکوزی] نگران برنامههای درازمدت قذافی برای کنار زدن قدرت مسلّط فرانسه در آفریقای فرانسویزبان “بودند.
نیکولا سارکوزی، که گفته میشود قذافی در سال ۲۰۰۷ با اهدای ۵۰میلیون یورو از مبارزات انتخاباتی او حمایت کرده بود، بعداً رهبر لیبی را [برای اقدامهایی که در دست داشت] تنبیه کرد و کُشت. دخالت نظامی فرانسه و ناتو در لیبی همچنین سبب شد که انبوهی از سلاحهای لیبی به شبهنظامیان منطقهٔ ”ساحل صحرا “فروخته شود که مشکل تروریسم اسلامگرایان را در آنجا شدت بخشید. همین بهانهای شد برای مداخلهٔ نظامی بیشتر فرانسه از سال ۲۰۱۳ به بعد.
در پایان سال ۲۰۱۹، امانوئل ماکرون، رئیسجمهور فرانسه، اعلام کرد که قصد دارد ارز تازهای به نام ”اِکو “را جایگزین فرانک آفریقایی کند. این ارز نیز پیوند نرخی تنگاتنگی با یورو خواهد داشت. سازمان مردمنهاد اروپایی ”سوروی “(Survie [به معنای بقا])که با استعمار فرانسه مبارزه میکند، استعمار نو فرانسه را به سه مرحله تقسیم میکند. نخست، بین سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۹۵، که متمرکز بر دستیابی انحصارهای فرانسوی به مواد اولیه بود. در فاصلهٔ سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۰، پس از پایان جنگ سرد و ورود آمریکا و بریتانیا به آفریقا، آفریقای غربی و مرکزی دیگر منطقهای محفوظ برای فرانسه نبود و این قدرت استعماری پیشین میبایست با رقیبان اقتصادی قویتری به توافق میرسید. در مرحلهٔ سوم، که از سال ۲۰۱۰ آغاز شد، فرانسه دوباره به مداخلهٔ نظامی روی آورد؛ برای مثال، مداخله در جنگ داخلی ساحل عاج تا سال ۲۰۱۱ و سپس در ساحل صحرا از سال ۲۰۱۳.
آلمان
جمهوری فدرال آلمان در آغاز بر جنوب آفریقا تمرکز کرد تا سر راه فرانسه و آمریکا نباشد. بهویژه، روابط نزدیکی با آفریقای جنوبی در دوران آپارتاید برقرار کرد. سیاست آفریقایی آلمان در ابتدا مطابق با خطمشی جامعهٔ اروپا و کنوانسیون ”لومه “در سال ۱۹۷۵ و سپس همسو با توافق ”کوتونو»ی اتحادیهٔ اروپا در سال ۲۰۰۰ بود. از میانهٔ نخستین دههٔ قرن جدید، سیاست آفریقایی آلمان مستقلتر شد.
در سال ۲۰۰۶، دولت آلمان ۷۸۰ سرباز را زیر پوشش مأموریت اتحادیهٔ اروپا و ظاهراً برای تأمین امنیت ”انتخابات آزاد “به جمهوری دموکراتیک کنگو فرستاد. ولی این لشکرکشی در واقع برای دستیابی به مواد اولیه بود. در آن زمان قرار بود امتیازهای جدیدی به کشورهای اروپایی اعطا شود و آلمان نمیخواست از فرانسه و بلژیک عقب بماند. این نخستین گسیل نیروی آلمان به آفریقا نبود، ولی بزرگترین مورد تا آن روز بود.
امروزه، علاوه بر جنوب آفریقا و رواندا و مراکش، شاخ آفریقا و غرب آفریقا نیز در مرکز توجه امپریالیسم آلمان قرار دارند. در سال ۲۰۱۳، آلمان زیر پوشش مأموریتی برای سازمان ملل متحد، تا ۱۴۰۰ پرسنل نظامی به کشور مالی فرستاد. هدف اعلام شدهٔ رسمی این مأموریت حمایت از دولت مالی در اجرای قرارداد صلح با جداییطلبان طوارق در شمال آن کشور و بازگرداندن قدرت دولتی در مرکز کشور بود. [ولی باید گفت که] ائتلاف ”چراغ راهنمایی “در دولت آلمان همواره به دنبال گسترش نفوذ اقتصادی، سیاسی، و نظامی آلمان در آفریقا است.
آفریقا دیگر ”بهبودی “اروپایی را نمیخواهد
در ماه مه ۲۰۲۲ [اردیبهشت ۱۴۰۱] دولت انتقالی مالی دو ”توافق دفاعی “با فرانسه را بدون اطلاع قبلی فسخ کرد. در اواسط ماه اوت آن سال، آخرین سربازان فرانسوی مالی را ترک کردند. در ماه نوامبر، رئیسجمهور مالی فعالیت همهٔ سازمانهای غیردولتی را که از فرانسه بودجه میگرفتند ممنوع کرد. همچنین، قرار است که حضور نیروهای مسلح آلمان در مالی در ماه مه ۲۰۲۴ پایان یابد. اگر به علت تلاشهای آنالنا بائربوک نبود که میخواهد از ”نفوذ بیشتر روسیه “جلوگیری کند، نیروهای آلمانی از این هم زودتر باید مالی را ترک میکردند.
اعتماد به نفس نویافتهٔ مالی پیش از هر چیز ناشی از داشتن شریکان تازهای است که در امور داخلی کشورهای دیگر دخالت نمیکنند. چند روز پیش نیز نمایندگان دولتهای انتقالی مالی و بورکینافاسو و گینه با یکدیگر ملاقات کردند تا در مورد تشکیل فدراسیونی از کشورهای خود بحث کنند. گویا آنها نوشتههای والتر رادنی را خواندهاند و به صحبتهای توماس سانکارا گوش دادهاند.
من، سپیده قلیان؛ بر سر عهدی که با مردم بسته ام ایستاده ام!
سپیده قلیان در نامه ای از از زندان اوین به اظهارات سخنگوی قوه قضائیه که گفته وی مرتکب «اهانت» و به همین دلیل مجددا بازداشت شده، چنین پاسخ داده است:
«به نام خداوند رنگین کمان» کشته ندادیم که سازش کنیم!
تنها چهار ساعت از خروجم از زندان اوین گذشته بود و تنها چهار ساعت شاهد خیابانِ پس از «زن، زندگی، آزادی» بودم. هنوز حتی نصف مسیر تا خانه را هم طی نکرده بودم، که در جاده بازداشت شدم و روانهی بازداشتگاه بند ۲۰۹ اوین شدم. در این فاصلهی کوتاه از هیچ تحقیر و آزاری برای من کم نگذاشتند. شدیداً ضربوشتم شدم. به قول خودشان «خرکش»م کردند. مردی در راهروی «۲۰۹» مرا تهدید به تجاوز کرد. گفت دست و پایت را میبندیم و حسابت را خیلی خوب میرسیم. و راستش ابعاد «حسابرسی» از چند ده هزار بازداشتی جنبش «زن، زندگی، آزادی»، هم در تاریکخانهی جنایات چهار دههی اخیر جای ویژهای دارد و هم در روند دادخواهی…اما آنچه روشن است: عهد ما، اما هنوز پابرجاست. «آزادی» نه دادنی، که گرفتنیست و من، سپیده قلیان، بر سر عهدی که با مردم جان به لب رسیدهی ایران بستهام ایستادهام:
من در دادگاه فرمایشی، به ریاست کسی که حکم اعدام انقلابیون را امضا کرده نمیروم و هیچ مشروعیتی نه برای دادگاههای فرمایشی و نمایشیشان و نه برای حکم صادره قائل نیستم و به صراحت اعلام میکنم، تا حکومت اعدام اسلامی بر سر کار است، و مادام که «کاشفان فروتن چشمه» و معترضین به استبداد، گروگان حکومت اسلامی و دادگاههای فرمایشی و ناعادلانه هستند، در هیچ دادگاهی شرکت نخواهم کرد…به امید سرنگونی ضحاک زمانه».
نامه یک توده ای از ایران به سایت توده ای ها و توده ای ها
به خاطر اهمیت این نامه ما هیچ تغییری در متن آن نداده ایم و آن را بدون ویراستاری و دقیقا همانطور که به ما فرستاده شده است منتشر می کنیم.
“توده ای ها”
*****
کشور ما لحظات خیلی بغرنج و حساسی را پشت سر میگذارد. از یک طرف طبقه کارگر به روشهای مختلف به مرز نابودی کشانده شده است و از طرفی دیگر آقازاده های تمام جناحها در خیابانها استانبول و دبی با پولهای کلان در جیب به عیاشی میپردازند. تورم وحشتناک است و در بخش مواد غذایی به ۷۰ در صد رسیده است. حداقل دستمزد بر اساس محاسبه های رژیم ۱۸ میلیون ولی در واقع حدود ۲۵ میلیون است. وضع طبقه متوسط از دیگران بهتر نیست. خیلی از آنها ماشین و خانه را فروختند و به خانه های کوچک تر انتقال کردند. بعضی ها از روی اجبار از شهرهای بزرگ کوچ کردند و به پیش اعضای فامیل در شهرهای کوچکتر رفتند. وضعیت بهداشت و بیمارستان و دارو و دوا وحشتناک است. یکی از رفقا به شوخی میگفت که وضعیت اسفناک بیمارستانها به حدی دردناک است که باید گفت که فقط ثروتمندان پول مریض شدن دارند.
مردم کلیه فروش، خون فروش، بچه های ولگرد و خیابانی، زنانی که از اجبار به فحشا تن در دادند در تمام شهرهای بزرگ پر است. ولی در همین شهرهای بزرگ غذاهای پرس صد دلاری در رستورانها سرو میشود و باقی مانده ان هم به سطل اشغال ریخته میشود. خصوصی سازیهای مدارس بهترین معلمان بخش دولتی را به این مدارس فرستاده است و بچه های مردم عادی در بدترین مدارس و با بدترین امکان درست میخوانند. رانت خواری، پارتی بازی، دزدی در تمام شهرداریها، بیمارستانها، مراکز دولتی و شرکتها خیلی معمولی شده است. هیچ کسی بدون پارتی نمیتواند یک قران وام بگیرد حتی با پول خودت هیچ کس وقت مریضی بدون پول و پارتی بازی در یک بیمارستان خوب بستری نمیشود. وضعیت زنان واقعا وحشتناک است. گاهی بدحجابی معمولی میشود و زنان یک نفس راحتی میکشند ولی یک مرتبه معلوم نیست از کجا دستور مییاد که به آنها حمله شود و یا زندانی و تهدید شوند.
هیچ کنترلی در مورد مواد غذایی وجود ندارد. موادغذایی با کیفیت بد در همه جا عرضه میشود، مواد شیمیایی از رنگ و بو و برای دوام به محصولات زده میشود و مصرف کود شیمیایی هر روز بیشتر میشود. خیلی از دکترها معتقد هستند که افزایش تعداد مریضان سرطانی به همین دلیل است. آب و هوا آلوده بنزین و گازوئیل نامرغوب هستند. سیل مهاجرت وحشتناک است. هر کسی که یک عقل خوبی دارد یا مدرک دانشگاهی ممتاز دارد و یا فامیلی در خارج دارد در صفهای دراز بیرون سفارتها ایستاده است. الان وضعیت طوری است که تقریبا هر کسی یک فامیل یا آشنا دارد که به خارج رفته است.
در این اوضاع که از خراب هم خرابتر است بعضی اشخاص که خود را متاسفانه توده ای هم میخوانند سالها به گوش مردم خواندند که رای بدهند تا این جناح یا ان جناح را قوی کنند. خوشبختانه در جریان خیزشهای اخیر بسیاری از مردم و از آن جمله خیلی از توده ایها امید به تغییر از داخل جمهوری اسلامی را از دست دادند و پس از چند هفته بی تصمیمی به تظاهرات مردم پیوستند.
آن چپهایی که مردم را انتخاب نکردند و در تظاهرات با آنها نبودند کاملا در جریان خیزشها ایزوله شده بودند.
با هیچ بهانه روشنفکری و دفاع از این جناح و یا آن جناح جنایات رژیم را این دفعه مثل قبل نمیتوان توجیه کرد. فقط توده ایها امیدوار به جمهوری اسلامی نبودند که از جمع طرد شدند کلا تمام طرفداران جناحهای مختلف جمهوری اسلامی از جمله بعضی از گروهای چپ اصلا میدان حرافی در این خیزشها پیدا نکردند. خط چپهای ضد جمهوری اسلامی کاملا قالب بود و کسانی که خیزشها را جنگ ترکیبی و یا انقلاب مخملی میدانستند بی هیچ وجه فرصت و مجال جلوه فروشی پیدا نکردند. هنوز پس از چندین ماه هیچ عدالتی در قبال ظلم عظیمی که با قتل مهسا صورت گرفته انجام نشده است. این رژیم ددمنشانه خیلی از دستگیرشدگان را به مرگ محکوم کرد. قربانیان این فاجعهٔ را شکنجههای قرونوسطایی کرد تا به گناهان ناکرده اعتراف کنند.
در این فضایی که در بالا تصویر شد بهترین فرصت برای رشد نظرات حزب بود. نظراتی مثل دیکتاتوری ولایت فقیه گذر از اصلاحات و سرنگونی برای اولین بار خوب جا افتاده بود و این امکان وجود داشت که حزب دوباره در داخل قوی بشود. همه می دانند که بدون طرد رژیم ولایت فقیه و تغییر کامل وضعیت فاجعهبار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی هیچ گشایشی در شرایط اسفبار زندگی مردم ایجاد نخواهد شد.
رفقای طرفدار حزب واقعا فکر میکردند که دیگر این گروه ها جرأت عرضه اندام کردن نخواهند داشت. ولی چند هفته بعد از سرکوب خیزشها نه تنها این گروه ها از خواب خفته بیدار شدند بلکه حتی شروع به رشد کردند. دلایل فراوانی میتوان برای این رشد غیر منتظره این گروه ها یافت. یکی از این دلایل به نظر من این استکه تقریبا تمام رفقای حزبی داخل کشور حس عمیق ضد امپریالیستی دارند و عمیقا به مارکسیسم و لنینیسم اعتقاد دارند. دلیل اینکه دسته های طرفدار یک جناح جمهوری اسلامی پس از این خیزشهای عظیم هنوز کاملا ایزوله نشدند به خاطر همین حس ضد امپریالیستی و کمونیستی میان توده ایها هست. مینویسم حس برای این که بعضی از اینها درک درستی از مبارزه ضد امپریالیستی ندارند و احساساتی هر دعوایی با غرب و امریکا را مبارزه ضد امپریالیستی قلمداد میکنند.
تحلیل خود من این استکه که حزب در درک این موضوع عاجز بوده است. اهداف تمام نشده انقلاب ملی و دموکراتیک ما شامل آزادى، صلح، استقلال، عدالت اجتماعى است که علاوه بر مبارزه ضد دیکتاتوری شامل مبارزه ضد امپریالیستی هم میشود. ولی گاهی اوقات در یک شماره چند صفحه ای نامه مردم ارگان مرکزی حزب حتی یک بار هم از امپریالیسم نام برده نمیشود. یا در مقالات از نام طبقه کارگر استفاده نمیشود. رفقا من صادقانه میگویم که رفقای داخل به این مسائل حساس هستند اکثر این رفقا از تمام جناحهای جمهوری اسلامی بریدند ولی اگر هنوز به سوی حزب نمیایند به همین دلایل است.
ساعات بین ما بحث میشود که چرا موضع نامه مردم ارگان مرکزی یک موضع شدید ضد امپریالیستی در جنگ اوکراین نیست؟ چرا وقت نوشتن در مورد طرح صلح چین در نامه مردم از نقشه های امپریالیسم صحبت نمیشود؟ چین به خاطر این که یک کشور بزرگ طرفدار تشنج زدایی است از این مقوله استفاده نمیکند ولی دست ما که باید وقت تحلیل باز باشد. ما یک حزب طبقه کارگر کمونیستی ضد امپریالیستی و ضد کاپیتالیستی و ضد دیکتاتوری هستیم. این خصایص باید در تمام مقالات ارگان حزب انعکاس یابد. رفقا! چپهای طرفدار سوسیال دموکراسی و سوسیالیست دموکرات در داخل در اقلیت کامل هستند. شما متاسفانه از اوضاع داخل کاملا خبر ندارید ولی واقعیت این استکه چپهای داخل امروز خیلی ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی و ضد دیکتاتوری هستند. چپهای سرگردان برای جذب به حزب شدن حتما باید این خصلتها را به وضوح در حزب و به خصوص در ارگان مرکزی حزب نامه مردم ببینند. و گر نه من میترسم که این چپها یک بار دیگر به دنبال حبابها و سرابها بروند. حزب این پتانسیل را دارد که نه تنها بزرگترین حزب چپ کشور ما که حتی دوباره بزرگترین حزب چپ خاورمیانه شود.
رفقا! خط ما در اینجا خط جذب هست. ما هیچ یک از این رفقا را به حال خود رها نمیکنیم و دائما با آنها در بحث و گفتگو هستیم و در هر کار مشترک با آنها همکاری میکنیم. ولی بسیاری از آنها برای قطع امید همیشگی از جمهوری اسلامی به کمک حزب احتیاج دارند. آنها باید بدون هیچ شک و تردیدی خط ضد دیکتاتوری، ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی را به وضوح در نشریات حزبی ببینند. فقط با اینکار میشود با نقشه دشمنان برای تفرقه بین تودایها مبارزه کرد.
در سمت درست تاریخ
پوتین و شی جینپینگ بر سر چه مسائلی به توافق رسیدند؟
مترجم، ا. م.شیری
مذاکرات رسمی روسیه و چین به عنوان بخشی از سفر شی جینپینگ به روسیه ۲۱ مارس، در کرملین انجام شد. اگرچه این سفر رسمی شامل بسیاری از رویدادهای تشریفاتی، بازدید هیئت مهمانان از حداقل دو شهر و بسیاری از رویدادهای پروتکلی دیگر بود، اما تصمیم گرفته شد که آنها را به نفع مذاکرات کنار بگذارند. برای گفتگو بین روسیه و چین، مسائل واقعی مانند اوکراین، روابط تجاری متقابل و روابط با غرب وجود دارد.
خبرنگار aif.ru در راهروهای کرملین به دنبال آن بود که روسیه از چین چه میخواهد و چین از روسیه چه میخواهد.
روسیه از چین چه میخواهد؟
سخنرانی پوتین قبل از مذاکرات در قالب هیئتهای بزرگ و اظهارات وی پس از مذاکرات نشاندهندۀ علاقهمندی واقعاً زیاد روسیه به گسترش روابط تجاری و اقتصادی خود در تمامی زمینهها است. منافع روسیه را میتوان به طور مشروط به چندین بخش تقسیم کرد.
اول- ادامه همکاری انرژی. چین در زمینۀ واردات نفت از روسیه پیشرو است و قرار است خط لولۀ گاز «قدرت سیبری-۲» (Power of Siberia-2) از مغولستان با ظرفیت ۵۰ میلیارد مترمکعب خط گاز احداث شود. پوتین گفت: تا سال ۲۰۳۰، عرضۀ گاز روسیه به چین به حداقل ۹۸ میلیارد مترمکعب به اضافه ۱۰۰ میلیون تن گاز مایع طبیعی خواهد رسید.
دوم- رئیس جمهور در مورد توسعۀ همکاریهای فنی با چین، از جمله، در زمینۀ هوش مصنوعی صحبت کرد. رهبر روسیه تأکید کرد: «روسیه و چین میتوانند در زمینۀ فنآوریهای رقومی (دیجیتال) و هوش مصنوعی به پیشروان جهان تبدیل شوند».
سوم- او در مورد لزوم توسعۀ مدیریت اجرایی بین روسیه و چین صحبت کرد و گفت، ما نه تنها در مورد توسعۀ راهآهن سراسری سیبری و سایر خطوط راهآهن که میتواند حمل و نقل بین کشورها را تسهیل کند، بلکه در مورد مسیر دریای شمال نیز صحبت میکنیم. پوتین برای توسعۀ آن تشکیل یک کارگروه مشترک با پکن را پیشنهاد کرد.
چهارم- البته، در مورد انتقال تسویه حسابها از دلار به روبل و یوان صحبت شد. پوتین تأکید کرد که در حال حاضر دو سوم تجارت بین روسیه و چین با روبل و یوان انجام میشود و افزود: «ما طرفدار استفاده از یوان چین در تسویه حسابهای بین روسیه و کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین هستیم. من مطمئنم که این شکل پرداخت به یوان، بین شرکای روسیه و همتایان آنها در کشورهای ثالث توسعه خواهد یافت».
و این تنها بخش کوچکی از آن است که روسیه در همکاری با چین به آن علاقهمند است. تأمین تجهیزات الکترونیکی به ویژه تراشهها، ماشینآلات و تجهیزات کارخانجات برای ما یک موضوع بسیار جدی است. در این گفتگوها دربارۀ همکاریهای نظامی-فنی نیز صحبت شد.
چین از روسیه چه میخواهد؟
با این حال، ما کم و بیش با آنچه روسیه میخواهد، آشنا هستیم. خیلی جالبتر است بدانیم که مهمانان عزیز چین از ما چه میخواستند.
برخلاف پوتین، شی در سخنرانیهای خود بسیار کمتر صریح بود. او همچنین در مورد مشارکت همهجانبه و استراتژیک بین کشورها، در مورد علاقهمندی دو کشور بزرگ به یکدیگر صحبت کرد. اما، در مورد علاقهمندی به این مسائل موضع خاصی اعلام نکرد.
الکساندر لوکین، سرپرست علمی مؤسسۀ چین و آسیای مدرن در گفتگو با aif.ru، تصریح میکند: چنین احتیاط قابل درک است. چین واقعاً میخواهد نشان دهد که بیطرف میماند تا به آمریکا ابزارهای چانهزنی اضافی علیه خود در اروپا ندهد. تجارت با اتحادیۀ اروپا اولین خط گردش تجارت خارجی چین است. و چین به هیچوجه نمیخواهد بازارهای اروپایی را از دست بدهد. بنابراین، شی از یک طرف به روسیه میرود و با ما قرارداد امضاء میکند و از طرف دیگر، تا حد امکان صراحت کمتری را نشان میدهد.
از سوی دیگر، چین به افزایش تجارت با روسیه همچنان علاقهمند است. یکی از روزنامهنگاران چینی به aif.ru گفت: در اینجا، مشکل اساسی «شرکای محترم غربی» هستند.
«در سال ۲۰۱۵، شی جینپینگ برای یک دیدار چهار روزه به لندن سفر کرد. همراه شی من هم به لندن رفتم. از شی در کاخ باکینگهام پذیرایی شد. او در آنجا در ارتباط نزدیک با ملکه قرار گرفت، با وی به کالسکه سوار شد. پس از این دیدار، دیوید کامرون، نخست وزیر وقت انگلیس، «عصر طلایی» در روابط بریتانیا و چین را اعلام کرد. ما توافقنامههای زیادی امضا کردیم و پروژههای مشترک زیرساختی را راهاندازی کردیم. انگستان به سرمایهگذاری در طرح یک کمربند- یک جاده (پروژۀ زیرساختی عظیم چین) آغاز کرده است. درست است، که «عصر طلایی» زیاد طول نکشید. مصاحب من آهی کشید و ادامه داد: «سال گذشته، ریشی سوناک، نخست وزیر جدید، عملاً یک امتناع طراحیشده از همکاری با ما را آغاز کرد و گفت که در مقابل نقض ارزشهای دموکراتیک در چین نمیتواند بیتفاوت باشد».
بنابراین، چین، به تجارت پایدار و قابل اعتماد با روسیه علاقهمند است. مشکل این است که هدف ۲۰۰ میلیارد تجارتی که روسیه و چین امیدوارند در سال جاری به آن دست یابند، کمتر از یک سوم تجارت با اتحادیۀ اروپا است. به دلایل واضح، روسیه هنوز قادر نیست به جایگزین کامل بازار اروپا برای چینیها تبدیل شود.
با این وجود، حتی در میان فرمولبندیهای اصلاحشده، صیقلخورده و براق رهبر چین، لحظات جالبی از بین رفت.
برای مثال، شی گفت که طرفین توافق کردند تجارت محصولات الکتریکی را گسترش دهند. یک منبع در بخش صنعتی به خبرنگار aif.ru در مورد مشکلات این صنعت در روسیه گفت. اول از همه، ما در مورد ریزتراشهها صحبت میکنیم. صف سفارش آنها برای برخی از صنایع چند ماهه است. بنابراین، نمیتوان از بیانیۀ شی خوشحال نشد.
ثانیاً، نمیتوان به یک بیانیۀ دیگر شی جینپینگ بیتوجه کرد. وی گفت: روابط چین و روسیه فراتر از روابط دوجانبه بوده و برای نظم جهانی معاصر و سرنوشت بشر اهمیت حیاتی دارد».
فئودور لوکیانوف، مدیر تحقیقات در باشگاه گفتگوی بینالمللی والدای گفت: «این نزدیکترین تقرب ممکن برای شی به تعیین روابط از نوع اتحادیه است». چینیها در انتخاب جملات بسیار دقیق هستند و آنها را به روشنی خیرهکننده جلا میدهند تا فرصت برای فکر کردن به چیز اضافی باقی نماند. آنها با دقت از کاربرد مفاهیم «ائتلاف» یا «اتحاد» اجتناب میکنند. زیرا، این واژهها بر چیزی الزامآور دلالت میکنند و این به هیچوجه رویکرد چینی نیست.
در مورد اوکراین چه گفتند؟
مهمترین نکته در مورد برنامۀ لندن برای آغاز تحویل گلولههای حاوی اورانیوم ضعیف شده به اوکراین را پوتین بیان کرد. رئیس جمهور روسیه گفت: «روسیه به واکنش مجبور خواهد شد» و افزود که ظاهراً غرب تصمیم گرفته تا آخرین سرباز اوکراینی با روسیه نه در حرف بلکه در عمل بجنگد.
طبیعتاً طرح صلح چین مورد بحث قرار گرفت. به گفتۀ پوتین، زمانی که آنها در غرب و در کییف برای این طرح صلح آماده باشند، میتوان آن را به عنوان مبنایی برای حل و فصل صلحآمیز در اوکراین در نظر گرفت. واقعیت این است، که نه غرب و نه کییف هنوز آماده نیستند. پوتین همچنین اضافه کرد که هنگام بحث در مورد مشکلات بینالمللی و منطقهای، مواضع روسیه و چین تا حد زیادی با هم منطبق است.
در مورد طرح صلح چین و وضعیت اوکراین، شی گفت: «مایلم تأکید کنم که در حل و فصل بحران اوکراین، ما به طور پیگیر بر اساس اصول منشور سازمان ملل حرکت میکنیم؛ به موضع عینی و بیطرفانه پایبند هستیم و صلح و از سرگیری مذاکرات را فعالانه ترویج میکنیم. موضع ما بر اساس اصل موضوع و حقیقت است. ما همیشه طرفدار صلح و گفتگو هستیم. ما محکم در سمت درست تاریخ ایستادهایم».
یوری اوشاکوف، دستیار رئیس جمهور روسیه در پاسخ به این سؤال که «سمت درست تاریخ» چیست، گفت: «سمت درست تاریخ همین است که ما با چین در کنار هم ایستادهایم».
ارژنگ: ماهنامۀ “شیوه” در کنارِ مجلّاتِ “آینده” و “کبوترِ صلح”، یکیاز نشریاتِ معتبرِ ادبی بود که از اردیبهشت تا تیر 1332 سه شماره از آن منتشر شد و احسان طبری نیز که از سال 1327در مهاجرت بهسر میبُرد، درآن مقالاتی با نامِ مستعار مینوشت. ازجمله مقالۀ “ادبیاتِ مترقّی و مردمِ ایران” با نامِ “فرهاد طبرستانی” که در مجلۀ شیوه، اردیبهشت 1332 شمارۀ 1 به چاپ رسیده و در زیر میخوانیم.
چندی است که در کشورِ ما گفتوگوهای بسیار از ادبیّات میشود. البتّه هنوز این گفتوگوها به مقامِ انتقادهای ادبیِ واقعی ارتقاء نیافته است، ولی از همین بحثها مشهود است که این زمان با زمانِ صادق هدایت فرقهای بسیار دارد، و میشود از هم اکنون اُمیدوار بود که به زودی شالودههای یک فرهنگِ دموکراتیک و نو ریخته میشود.
ببینیم آیا پایههای یک چنین ادبیّاتی وجود دارد یا نه؟
در مرحلۀ اول ادبیاتِ کلاسیکی ما: یعنی آنچه در ادبیّاتِ کهنسالِ ما انساندوست و جاویدان است. در این باره هرکس به نوبۀ خود میتواند در کتابهای کلاسیکی فرو رود و جنبههای جدیدی در آنها بیابد. این کار هنوز بهطورِ اصولی چند که در ادبیّاتِ اروپایی مرسوم است، انجام نیافته است. بهجز کارهای معدودِ قزوینی و دکتر خانلری و چند نفر دیگر، هنوز در تاریخ ادبیّاتِ ما آنطور که باید، از این کارها بسیار کم دیده شده است. حالا آنکه ادبیّاتِ قدیمِ ما بیشاز هر ادبیّاتِ دیگر دارای جنبههای تاریک و کشفنشده است.
از ادبیّاتِ کلاسیکی که بگذریم، ادبیّاتِ جدید از دورۀ مشروطیت بهاینطرف پدید آمد که جنبههای دموکراتیک و مترقّی مهمّ دارد. همه میدانند که سفرنامهها اساس و شروع این دوره را تشکیل میدهند، زیرا تا قبل از سفرنامهها، ادبیّاتِ ما چه در نثر و چه در نظم، کمتر بهطور مستقیم و آشکار با مقتضیاتِ روزانه مربوط بوده است. از این نظر میتوان سفرنامهها را اوّلین طرحهای رمانِ رآلیستی ایران دانست. رآلیستی، چون در غیر اینصورت، کتابهای دیگر از قبیل امیر ارسلان و حسینِ کرد را نیز باید اساسِ رمانِ ایران دانست.
سفرنامهها سبکِ جدیدی را در نویسندگی وارد کردند که بعدها نتایجِ خود را داد. پساز سفرنامهها، تحتِ تأثیرِ روزنامهنویسی و نهضتهای مختلفۀ آزادیخواهانِ ایران، انگلهای فُرمالیستی کمکم از ادبیّات جدا شدند و دیگر خودتان نامها را میدانید: طالبوف، دهخدا، جمالزاده، هدایت…
میشود گفت که ترقّی ادبیّاتِ جدید ما با پیشرفتِ زبانِ فارسی تواَم بوده است. یک نوع دمکراتیزاسیون در زبان پیش آمد و هدایت مخصوصاً زبانِ ما را به یکی از مراحل تکاملِ عمیق رسانید.
اگر نثرِ دورانِ ناصرالدینشاه را با نثرِ امروز مقایسه کنیم، بیشکّ تحوّلِ بزرگی به چشممان خواهد خورد. حتّی در خودِ نویسندگی تحوّلِ شایان توجّهی صورت گرفت. تفکّرِ قدیم با دیدِ جهانی مخصوص به آن -بازاری ها با گریههای دروغی و تعبیراتِ مبتذل کمکم عقبنشینی کرده است. و شاید این تحوّلات چندان از درونِ حرفۀ نویسندگی برنخاسته است و اغلب، افکارِ آزادیخواهانه و مترقّی، از خارج در ادبیّات تاثیر کرده است. مثلاً خیابانی یکی از رهبرانِ انقلابی آذربایجان عقایدی راجع به ادبیّات اظهار داشته که مسلما در محفلهای فرهنگیِ آنزمان بیتأثیر نبوده است. او شدیداً علیه علیه ادبیّاتِ غمپَروَر شوریده است و از نویسندگان خواسته بوده که احمقانه توی سر نزند و بهانههای بیاساس برای غمِ خود نتراشند. همین نوشته به خوبی میرساند که مسئلۀ ادبیّات در همان موقع هم مطرح بوده است و خیابانی در طرزِ تفکّرِ خود تنها نبوده است.
غیر از خیابانی، دکتر اِرانی، کسروی و اشخاصِ دیگر را میشود نامبُرد که درجریانِ ادبی تاثیرِ بسیاری داشتهاند. مخصوصاً دکتر اِرانی با اطلاعاتِ دائرةالمعارفی خود به روشن کردن مسائلِ ادبی کمکِ شایانی کرده است. او میانِ نخستین کسانی بود که به اهمِیتِ صادق هدایت پیبُرد. پس اگر امروز کسانی پیدا شوند که فریاد برآورند “نباید واقعیّتِ اجتماعی را داخلِ ادبیّات کرد وجریانهای مختلف اجتماعی و سیاسی در ادبیّات تاثیر نمیکنند”، ادعایشان بیاساس است. خوب است همین آقایان کمی در تحوّلِ فرهنگی ایران دقیق شوند تا دریابند تا چه حدّ، کمکِ اشخاصی که مستقیماً در ادبیّات دست نداشتهاند، قابلِ توجه بوده است. دریابند که مثلاً ادبیّاتِ کلاسیکی روس که یکی از عمیقترین ادبیّاتِ جهان است، چهقدر مدیونِ منتقدینِ ادبی از قبیلِ هرتزن و دوبرالیوبوف و بلینسکیها -که آنها بیشتر جنبۀ اجتماعی آثار را در نظر میگرفتند-، میباشد. دریابند که آثارِ هوگو تحتِ تاثیر انقلابهای فرانسه و رهبرانِ اجتماعی آنزمان قرار گرفته بوده است. آنهاییکه میخواهند ثابتکنند “ادبیّاتِ زاییده ازمقتضیات، ضعیفاست و قابلِاهمّیت نیست”، کم دلیل دارند.
متاسفانه در ایران هم حامیانِ ادبیّاتِ محض و مطلق بسیارند. علّتِ آنهم این است که در عمقِ آثارِ جهانی فرو نرفتهاند، فکر نکردهاند کههانریِ پنجم اثرِ شکسپیر مستقیماً از مقتضیاتِ روز سرچشمه گرفته است، فکر نکردهاند که هر نمایشِ مولیر جوابی به دشمنانِ شخصیاش بوده است که حتّی امروز بعضیاز منتقدینِ فرانسه سعی دارند اسامی واقعی اشخاصی را که در نمایشهای او دیده میشود، پیدا کنند. بیندیشاند که آوازِ بایرون هیچگاه به بلندی و اُبهّتی که در دفاع از آزادی به دست آورد، نرسید.
پدیدآمدنِ هدایتدر ادبیّاتِ ایران، دورۀ جدیدی را باز کرد.
در مرحلۀ اوّل، زبانِ فارسی امروز خیلی مدیونِ اوست. سپس ادبیّاتِ ما را به سرچشمههای زندۀ ملّتِ ایران نزدیک کرد. زبانِ زندۀ مردم و درضمن زندگی آنها، آرزوها و بدبختیهای آنها. هدایت در مبارزه با خرافات، با ظلمها و کجآوردگیهای اجتماعی ایران مقامِ ارجمندی را داراست. شاید بیشاز این بهپیش نرفت و شاید نمیتوانست بیشاز این بهپیش برود.
او انگار فقط ازبینرفتنِ ظلمها را میخواست، چون آنها را نمیتوانست تحمّل کند. ولی آنقدر ظلم دیده بود که نمیخواست باور کند تمامِ این دنیا با نادرستیهایش از بین خواهد رفت. از این جهت است که دورتر را نمیدید و یا اگر میدید، درست و روشن نمیدید. برخی تضادّی در طرزِ فکرِ او می بینند، حال آنکه هدایت را باید هم نویسندۀ “حاجیآقا” دانست، و هم “بوفِ کور”. او چه در حرفهایش و چه در نوشتههایش، همیشه ضدّ ِ این وضعیّتِ رقّتبارِ کشور خود بود. در این، لحظهای نباید تردید کرد. او آرزو داشت که وضعِ حاضر بههر قیمتی شده عوض شود. امّا این را برای دیگران میخواست، دیگرانی که پیشِ چشمِ او در جنوبِ تهران جان میدادند، امّا وقتی دورتر میرفت، جنبۀ “بوفِ کور” بر جنبۀ “حاجیآقا” میچربید. آنوقت به آدمها میخواست بتازد؛ به همهشان. ولی آنهم فقط به خاطر آنکه بدیِ آنها را نمیتوانست بپذیرد. بهخاطر اینکه جنگها، قانونهای مضحک، روابطِ اجتماعیِ احمقانه در دنیا موجود بود و هست.
وجودِ اشخاصی مثلِ هدایت میرساند چهقدر میانِ آنچه بشر هست و آنچه میخواهد باشد، فاصله هست، و تا این فاصله هست، اشخاصی که حسّاساند، ممکن است مایوس شوند و فردا را به کلّی منکر شوند. این، یاس را توجیه نمیکند و اینگونه فاصلهها، اینگونه پژمردگیها باید برعکس، ضرورتِ مبارزه بهخاطرِ روشنایی را برانگیزد. شاید اگر کمی از جنبۀ احساساتی بیرون میآمد و در قضاوت هایش از منطق و تاریخ کمک میخواست، بالاخره جهنّمِ ابدی را منکر میشد. هدایت از سرحدّ ِجهنّم بالاتر نرفت. یعنی آنطرفِ جهنّم را ندید. مانند بودلر، مانند نروال.
هدایت مانندِ زولا، ایرانیانی را که گوششان بسته بود، با جهنّمِ کشورشان آشنا کرد؛ آنها را در واقعیّتِ جامعهشان فرو برد. و فقط فرزندانِ او از او آموختند که چگونه رهایی یابند. اما او انگار دیگر نیروی آن را نداشت که شخصاً آنها را با ستارهها آشنا کند. ستارهها، اُمیدها در آثارِ او کمترند. در دورانِ استبدادِ رضاخانی باید زندگی او را در نظر گرفت، آنوقت روشنتر مینماید. شاید از همان دوران، آسمانِ او برای همیشه کدر شد. در آن دوران و دورانِ سیاهِ دیگر که با ۱۵ بهمن شروع شد و او را نومیدانه به فرنگ فرستاد. معلوم نیست اگر تابهحال زنده مانده بود، باز هم در خیالِ خودکشی خود، بدان درجه پابرجا میماند.
بههرحال، هدایت پایههای یک ادبیّاتِ نو را ریخت، تا بدانجا که ادبیات را به مردم نزدیک کرد و تا بدانجا که تا حدّی هم در “حاجیآقا” از جامعه ایران بهطورِ کلّی صحبت کرد. البته ممکن بود او که جامعۀ ما را خوب میشناسد، “حاجیآقا” را ادامه بدهد، تیپهای دیگری را از جامعۀ ما انتخاب کند و مانندِ بالزاک، کمی به تحلیلِ قوای تولیدی جامعه بپردازد. بهوسیلۀ “حاجیآقا” میتوانیم دریابیم او چه کارهایی در این زمینه میتوانست بکند. زیرا آنچه ما بیشاز همه بدان محتاج بوده و هستیم، آثاری است که علاوهبر نشاندادن وضع، تا آنجا که ممکن است آنرا توضیح دهد، تحلیل کند.
وقتی او فوت کرد، اغلبِ نویسندگانِ ما بهجای اینکه راهی را که هدایت باز کرده بود دنبال کنند و آن را کاملتر کنند، اغلب در یک نوع استیتیسم، یک نوع هنرنماییِ پوچ غرق شدند که دامنۀ داستانِ بزرگ (یعنی رمان به معنای واقعی و کلاسیکی آن) که فقط در آن ممکن بود این کارِ توضیحی میسّر شود، در این چندسالِ اخیر کارِ قابلتوجّهی -جز یکی دو تا- انجام نشده است.
تحتِ تاثیر نهضتِ دموکراتیکِ ایران، بعد از شهریور به این طرف، و خاصّه با راهنماییهایی که در نامۀ “مردم” میشد، هنرمندانِ جوان سعی کردند در آثارِ خود واقعیّاتِ اجتماعِ خود را متمرکز کنند. متاسفانه در این راه هم تا به امروز گامهای بلندی برداشته نشده است. آثاری به چاپ رسیدهاند که جنبۀ انتقادیِ آنها نسبت به آثارِ قبلی بیشتر بود، ولی هنوز نمیتوان یک اثرِ بزرگ که نشاندهندۀ وضعیتِ اخیرِ ایران (از رضاخان به اینطرف) باشد، پیدا کرد. درحالیکه بهغیر از میراثِ هدایت، آثارِ بسیاری در این چندسالۀ اخیر از نویسندگانِ کلاسیک و دموکراتیکِ جهان ترجمه شده است، چنین به نظر میرسد که هنوز دروسِ بالزاک و گورگی مورد استفاده قرار نگرفته است.
چون ادبیّات هنوز مقامِ خود را در میانِ فعالیتهای دیگر احراز نکرده است، نویسندگان کمتر به مسئولیتِ خود متوجهاند. هنوز حتّی برخی چنین میپندارند که برای نویسندگی کافی است چند شعر از حافظ و سعدی از بَر داشت. آنوقت لازم نمیدانند که از آثارل جهانی، چه گذشته و چه معاصر، مطّلع شوند و قوانینِ مخصوصِ نویسندگی را مطالعه کنند. و دیده شده است که گروهی چنین نادانی را به هیچوجه نقصانِ کارِ خود نمیدانند.
مهم این است که همانطور که “روشن” راجع به کارهای سیاسی نوشته است، کارِ تهییجی را با کارِ توضیحی تواَم باید کرد. یعنی علاوه بر نوشتن داستانهای کوچک، به فکرِ داستانهای بزرگ بود، زیرا در سبکِ رمان بهتر میتوان به اینگونه توضیحات پرداخت و به یک انتقادِ خشک قناعت نکرد. گروهی چنین خیال میکنند که در نوشتههایشان اگر بدبختیها را نشان دهند، وظیفۀ اجتماعیِ خود را انجام دادهاند.
گورکی در اینباره کارهای بسیار مفیدی دارد. به قول گورکی رآلیسمِ کلاسیکی یا “رآلیسمِ خشک” توانسته بود ادبیّات را دارای یک دیدِ انتقادی بنماید. بدین معنی که اقلّا نادرستیها و گاهی تضادّهای اجتماعِ سرمایهداری را بهطورِ خشک نشان میداد، پدیدههای اجتماعی را از وَرای یک دیدِ غیرعلمی و ماوراءالطبیعی مینگریست و آنها را با اخلاقِ مطلق در تضاد میدید، و برای همین، سعی میکرد در مردم صفاتِ اخلاقی را تشویق کند. به این ترتیب فقط یک عکسِ منفی از جامعه میداد، حالآنکه به قولِ گورکی نویسنده باید بداند که یک اصلِ مثبت در انسانها و در امور هست و حتّی قبلاز اینکه انقلاب بهپا شود، نقشهای جدید و خواصّ ِمثبتی در انسانها پدید میآید، و این خواصّ ِمثبت در میدانِ نبردِ روزانه و اجبار حلّ ِمسائلِ مبهم، غنیتر و زیادتر میشود و برای همین گورکی معتقد بود که امروز دیگر یک رآلیسمِ انتقادیِ خشک جز تنبلی نمیتواند باشد.
او از نویسنده تقاضا داشت که “هم گورکن باشد و هم زاینده”. بدین معنی که با نشان دادن مبارزۀ خواصّ ِمنفی با خواصّ ِمثبت، گورکنِ ماندههای منفی جامعههای استثماری و زایندۀ صفاتِ نو و انقلابی باشد، زیرا به گفتۀ او انسان از تضادّها تشکیل شده و این تضادّها آنطور که رآلیسمِ خشک و انتقادی مدّعی است، ثابت و بیحرکت نیست. در همدیگر تاثیر میکنند، با هم مخلوط میشوند، از هم فرار میکنند، و یا همدیگر را می کوبند. این نبردی است که در شعورِ انسان هست و نویسنده باید آنرا نشان دهد. برای همین است که استالین میگوید: “نویسنده باید معمارِ روح باشد”، یعنی تمامِ استخوانبندی شعور با حرکات، برخوردها، و نبردهای آنرا شرح دهد، تحلیل کند، و دوباره بسازد.
یکی از دروسِ آثارِ گورکی همین است که هیچ اشتباه، بدی و نادرستی را مطلقاً از انسان نمیداند و آنرا مستقیم یا غیرمستقیم به وضع و روابطِ تولیدی و طرزِ تفکّرِ ناشی از آن مربوط میداند از همینجا، موضوعِ “تیپ” پیش میآید. راجع بهاین موضوع، گئورکی مالنکوف مینویسد:
“آنچه نمودارِ یک تیپ است، فقط آنچیزی نیست که بیشتر اتفاق میافتد، بلکه آنچیزی است که با کاملترین و برجستهترین وجهی، جوهرِ یک نیروی اجتماعی را نشان میدهد. در تفکّرِ مارکسیستی- لنینیستی، نمودارِ یک تیپ، نشاندهندۀ جوهرِ یک پدیدۀ تاریخی و اجتماعی معیّنی است. تنها آنچه بیشتر شایع و معمولی است، نیست که بیشتر تکرار میشود – یک ماه مبالغۀ عمدی، یک تجسّمِ برجسته از یک آدمِ (پرسوناژ)، جنبۀ تیپیکِ آنرا از بین نمیبرد و برعکس، روشن میکند، معیّن میکند. موضوعِ تیپیک یک موضوعِ سیاسی است. ادبیّات و هنرِ شورویِ ما باید با شجاعت، تضادّها و زدوخوردهای زندگی را شرح دهد و بداند از سِلاحِ انتقاد که وسیلۀ تربیت است، استفاده کند”.
کمتر نوشتهای از میانِ نوشتههای منتقدینِ ادبیِ محض، به این روشنی قضیّۀ “تیپ” را مطرح کرده است.
باید در نظر داشت که ملّتِ ایران میخواهد قشرهای مختلفِ خود را بشناسد. هیچ کارِ ادبی در این زمینه نتوانسته او را بهطورِ کامل کمک کند، حالآنکه چنان که دیدیم به خوبی پایههای یک چنین آثاری در ادبیّاتِ اخیرِ ایران وجود دارد. مردم میخواهند که اثری مثلاً وقایع دورۀ رضاخان را به آنها حالی کند. چه اثری میتواند از عهدۀ این توقّع برآید؟ آیا “چشمهایش” میتواند به چنین توقّعی پاسخ دهد؟ در این داستان جز از دور، آنهم از وَرای یک حکایتِ بسیار مخصوص نمیشود آن دوره را نگریست. چرا رضاخان روی کار آمد؟ چه نیروهای اجتماعی به او کمک کردند و چه نیروهای اجتماعی با او جنگیدند؟ تیپهای قابلِ توجّهِ آن دوره مانندِ سرهنگ آرام و خیلتاش کم هستند. چرا فرنگیس اینطور فکر میکند؟ چرا از مردها خوشاش نمیآید؟
چرا خوشبختی را از دریچۀ مخصوص به خود میبیند؟ غیر از رضاخان، وقایعِ آذربایجان و قیامِ میرزا کوچک خان هم از آن مطالبی است که هنوز در آثارِ ادبی روشن نشده است. از آذربایجان، شمّهای در یک داستانِ کوچک [با عنوانِ] “اُمید” هست که چون داستانِ کوچکی است، نویسنده نمیتوانست طبیعتاً به کارِ تحلیلی فراوانی بپردازد. (امّا در این داستان، قهرمان، یک تیپِ مثبت است، تیپِ منفی هم دیده میشود و به عقیده من این یکی از بهترین داستانهایی است که تابهحال راجع به نهضتِ دموکراتیکِ اخیرِ ایران نوشته شده است).
از قیامِ میرزا کوچک خان، یک داستان از “بهآذین” هست. پرسوناژِ “دخترِ رعیت” [سال1330] زنده مینماید، ولی خواننده بیشتر میخواست از آنها که به دستۀ میرزا کوچک خان پیوستند (مخصوصا از پدرِ صغری) گفتوگو شود. در این میان خواننده میخواهد دخترک را ول کند و برود به جنگل و ببیند چه خبر است؟ به خود میگوییم پس آنهای دیگر کجا هستند؟ آیا آنها جایی در داستان ندارند؟
در داستانِ کوچک “اُمید”، قهرمان، خودش یکی از آنهاست و از اینجهت ما را جذب میکند. از این وقایعِ تاریخی که بگذریم، وقایعِ اخیر هم قابل گفتوگوست. در فرانسه قضیّۀ “ریختنِ اسلحه به دریا”، به دو نویسندۀ معاصرِ فرانسوی: آندره استیل در “اوّلین تکان”، و پیر ابراهام در “قرص نگهدار” الهام داد.
قضیّۀ “جنگِ بینالمللی دوّم” هم دو نویسندۀ دیگر را: آراگون در “کمونیستها”، و پیر دکس در سیکلِ رمانهایش تحتِ عنوان “آخرین دژ” تحتِ تاثیر قرار داد. در اتحادِ جماهیرِ شوروی؛ فادهیف (در “شکست”)، فورمانوف (در “چاپایف”)، استرافسکی (در “چگونه فولاد آبدیده شد؟”) فدین (در “نخستین شادیها” و “تابستانِ فوقالعاده”)، هر کدام به نوبۀ خود راجع به جنگِ داخلی کتاب نوشتند. وقایعی هم از قبیل تاسیسِ کلخوزها، کارهای صنعتی مهمّ اخیر، کندن تُرعۀ ولگا-دُن، به شولوخوف (در “زمینهای شخمزده”)، آزایف (در “دور از مسکو”)، آنتونف (در “نخستین شغل”)، پالهوی (در “بر راهِ بزرگ”) الهام داد.
در هند، مولکرای آناند، راجع به استقلالِ هند کتابی نوشته است، حال آنکه بهجز “یکشنبۀ خونین” و چند داستانِ دیگر، ما از وقایعِ اخیرِ ایران تقریباً هیچ نداریم. باید گفت رویهمرفته کارِ شعر پیشرفتِ بیشتری کرده است. اقلّا در اشعارِ امروز انعکاسی از وضعِ روز مییابیم، حتّی بعضی از آنها دارای ارزشِ واقعی هستند. یکی از عیوبِ کار هم این است که “انتقادِ هنری” هنوز بهصورتِ جدالهای خصوصی و تصفیهکردنهای شخصی است.
بههرحال فراموش نشود که روی سخنِ ما فقط با اشخاصِ معیّن که دارای هدفِ سیاسی معیّن هستند، نیست. دیگران هم باید در راهِ روشنکردنِ مردمِ خود کمک کنند. باید تمامِ نویسندگان و هنرمندان را از هر مسلک و عقیدهای که باشند، به اهمّیتِ مسئلۀ فرهنگی متوجّه کرد.
یک ادبیّاتِ ناتورالیستی، یک ادبیّاتی که فقط عکسی از دنیا باشد، عیبی ندارد، مگر اینکه کافی نیست. یک ادبیّاتی که مستقیم با مردمِ ایران مربوط نباشد، عیبِ کلّیاش این است که ضروری نیست. ولی البتّه هر نوشتهای اگر به قولِ الزا تریوله “انسان را نیکتر گرداند”، مترقّی است. منتها باید دانست که راهِ صحیحِ چنین هدفی کدام است؟ اصل این است که خودِ نویسنده سعی کند دنیا را روشن ببیند، و دیگران در این راه، او را کمک کنند که نویسنده سعی کند دنیا را بفهمد. به قولِ اِلوار، “دیدن برای فهمیدن” باشد. باید بداند که برای درکِ دنیا، غیر از کتابهای ادبی، کتابهای دیگری را هم باید خواند. بالزاک برای پرسوناژهای خود، آرشیوهای وزارتخانهها را میخواند.
قبلاز ختمِ این نوشته، بد نیست یک حکایت راجع به بالزاک نقل کنیم.این حکایت از خیلی جهات آموزنده و جالب است. مطلبِ نویسندگی را به عمیقترین وجهی روشن میکند. کلمۀ تابلو را با کلمۀ ایران عوض کنید، چنان مینماید که برای نویسندگانِ امروزِ ما نوشته شده است:
بودلر، در یک مقاله راجع به نمایشگاهِ دنیایی ۱۸۵۵ مینویسد که بالزاک روزی در مقابلِ تابلوی زیبایی قرار گرفته بود، تابلویی از زمستان، حُزنانگیز، و مملو از کلبهها و دهقانهای زار و نحیف. پساز تعمّق در یکی از کلبهها که از آن دودِ نازکی به بالا میرفت، گفت: “چه زیباست، ولی در این کلبه چه میکنند؟ به چه فکر میکنند؟ اندوههای آنها کداماند؟ محصولِ آنها آیا خوب بوده است؟ حتماً “سررسید”هایی دارند که باید بپردازند…”
***
اگر ما بتوانیم در ایران یک ادبیّات و هنرِ دموکراتیک بنیاد کنیم، خیلی پیشرفتهایم. برای اینکار باید تا آنجا که ممکن است آثارِ مترقّی جهان را ترجمه کرد. برای اینکار باید ادبیّات و هنر را جدّی گرفت.
باید کاری کرد که از قشرهای دیگرِ ایران، از میانِ کسانی که با زندگی آشناییِ عملیِ بیشتری دارند، از میانِ کارگران و دهقانان کسانی تشویق شوند و شروع به کار کنند.
باید جبهۀ هنری به صورتِ یک جبهۀ واقعی درآید. باید زمینه را برای نشو و نمای گورکیهای آیندۀ ایران حاضر کرد. البتّه در تحلیلِ مسائلِ هنری امروزِ ایران کارهای دیگری باید بشود. اُمیدواریم با کمکِ دیگران عمدۀ آنچه اینجا گفته شد، به زودی مفصّلتر و وسیعتر درج شود.
به بهانۀ یکمِ بهمن، زادروزِ خالقِ شاهنامه، حکیم ابوالقاسم فردوسی
رفیقِ ما ف.م.جوانشیر (فرجالله میزانی) سرانجام کتابی را که طیّ سالیانِ اخیر سرگرمِ نگارشِ آن بود، به نامِ “حماسۀ داد” و با عنوان دوّمِ “بحثی در محتوای سیاسی شاهنامۀ فردوسی” در ۳۴۲ صفحه در دسترس خوانندگانِ منتظر و مُشتاق گذاشت. این کتابی است سرشار از اندیشهها و داوریها و یافتهای نو دربارۀ حماسۀ عظیمِ شاعرِ نامدارِ ما که اگر نه بهترین، مسلما یکی از بهترین و بزرگترین حماسههای آفریدۀ هنرِ انسانی در تاریخِ جهان است.
انتشارِ این اثرِ پُر ارزش در دورانی که ممکن است حتّی مخالفانِ انقلابی نظامِ شاهنشاهی، دروغِ بزرگِ پژوهندگانِ ستایشگر رژیمِ گذشته را به جدّ بگیرند و “حماسۀ داد” فردوسی را “حماسۀ شاهان و خسروان” بپندارند، یک واقعۀ نه تنها ادبی و تحقیقی، بلکه کاملا سیاسی است و از آنجا که موءلّف، خواه از جهتِ بررسی دقیقِ شاهنامه، خواه از جهت بررسی جامع منابعِ قدیم و جدید، و خواه از طریقِ توسّل به استدلالاتِ عقلی و نقلی و آماری، احکامِ موردنظرِ خود را به شکلی مُقنِع اثبات میکند، ما با سندی روبرو هستیم که هر شکّاکی را اگر به نظریاتِ موءلّف قانع نسازد، لااقل به فکر میاندازد زیرا این اثر نوعی مصافطلبی در مقابل “مفسّرانِ” شاهپرست و نژادگرای اثرِ فردوسی است که طی ۵۰ سالِ گذشته در ایران و خارج از ایران دهها و صدها کتاب و رساله و مقاله در مسخِ شخصیّتِ فکری و هنری فردوسی نگاشتهاند و از آن میان بسیار اندک -مانندِ ملکالشعرای بهار- متوجّۀ نکاتی شدند که جوانشیر آنها را با گسترشِ شایانی عرضه داشته است.
بدینسان، “حماسۀ داد” دفاع سوزانی است از اندیشهها و داوریهای فردوسی و استقلالِ هنری و آفرینشی او، و خدمتی است به این گویندۀ بزرگ که کلامِ شیوا را با روان پاکِ انسانی همراه داشته و رهاسازیِ این شخصیّتِ مبرّزِ تاریخِ هنر است از پیرایهها و آلایشهای پلیدی که بر او بستهاند.
خواندن این کتاب برای همه، بهویژه دختران و پسرانِ ایرانی فرض و واجب است تا بدانند که به قول موءلّف، شاهنامه، حماسۀ ملتگرایانه و نژادگرایانه و دفاع از نژادِ اصیلِ ایرانی و شاهنشاهانِ معظّم و فرّ و شکوهِ باستانی نیست، بلکه ستایشِ خرد، داد، هنر و مردمی و دشمنی با خودکامگی و پیمانشکنی است. در عصری که هنوز “حُبّ”، و “نژاد” و شیوۀ تفکّرِ اشرافی و مشعوبی بر جهان تسلّط داشت، این فردوسی است که میگوید:
“گُهر بی هُنر ناپسند است وُ خار“ و یا: “هنر برتر از گوهر آمد پدید“.
اوجِ بینشِ فردوسی در مقابلههای یزدانی و اهریمنیِ انسانها: در مقابلۀ کاوه با ضحّاک، در مقابلۀ رستم با کاووس، در مقابلۀ مزدک با قباد، در مقابلۀ بزرگمهر با خسرو، در مقابلۀ بهرام چوبین با پرویز، در تراژدیهای جاودانی و لرزانندۀ رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، در عشقهای بزرگِ زال و رودابه و غیره دیده میشود.
موءلّف بهدرستی میگوید: “تضادّ ِ اصلی که پایۀ تراژدیهای شاهنامه است، تضادّ میانِ دمکراتیسمِ دودمانی و شاهی خودکامه، و به تصوّری دیگر تضادّ میانِ دهقانِ آزاد و فئودالیسمِ اسارتگر است که در نظرِ فردوسی منطبق است بر تضادّ میانِ داد و حکومتِ بیداد. (صفحه ۳۳۴)
در واقع این یک واقعیّتِ تاریخی است که “پادشاهانِ مشورتی” (با پهلوانان و دستوران و فرزانگان) به “پادشاهی خودکامه بدل میشوند و این روندِ تاریخی با گسترشِ مالکیّتِ بزرگِ ارضی فئودالی دارای نوعی توازی است.
موءلّف مینویسد: “تصمیمهایی که شاهان بدونِ مشورتِ قبلی با پهلوانان و وزیران خویش و به طریقِ اولی، بهرغمِ نظرِ آنان گرفتهاند، نادرست بوده و اجرای آن بدبختی به.بار آورده است و بالعکس، ۱۰۰ درصدِ تصمیمهایی که با نظرِ پهلوانان و دستورانِ دلسوز گرفته شده است، درست و تواَم با داد است”. (صفحه ۱۴۵)
سرنخی که موءلّف دربارۀ تضادّ ِخاندانهای پهلوانی با خاندانهای پادشاهی بهدست میدهد، میتواند در صورتِ تحقیق کلافهایی را بُگشاید که تاکنون از کنارش گذشتهایم. (۱)
ف.م.جوانشیر در کتابِ خود تقریباً کلیۀ مسائلِ قابلِ بحثی را که از جهت درجۀ خلّاقیتِ فردوسی و شیوۀ تالیفِ شاهنامه، رابطۀ این اثر با مختصاتِ دورانِ معاصرِ فردوسی، فلسفۀ سیاسی موردِ اعتقادِ فردوسی و قشرِ اجتماعی او، برخی ویژگیهای هنری کارِ فردوسی و غیره مطرح است، در کتابِ خود مطرح ساخته و به آنها پاسخهای مقبول و قابلقبول داده است.
با دقّتِ زیادی که کارِ سیاسیِ سنگینِ روزانه از رفقای ما میگیرد، فرصتِ چندانی برای پرداختن آنان به امورِ پژوهشی نمیباشد، ولی “حماسۀ داد” نشان داد که باید از این موءلّف توقّعِ کارهای بیشتری را در زمینۀ تحلیلِ آثارِ ادبیِ فارسی داشت.
پانوشت: ۱– اینجانب در بررسیِ خود از تاریخِ بیهقی به این دفاعِ دائمی او از خواجه حسن میمندی و خواجه احمد عبدالصمد و بونصر مشگان در قبالِ “لجاجِ” مسعود غزنوی برخوردهام و بیهقی شکستِ پُرعواقبِ “دندانقان” را ثمرۀ بیتوجّهیِ مسعود به پندهای ارزشمندِ فرزانگانِ درباری میدید. مطلب در نبردِ بزرگمهر و خسرو، و به شکلی دیگر در مقابلۀ رستم و کاووس مطرح و سزاوارِ دقّت است. (ا.ط)
سرچشمه:مجلۀ دنیا، فروردین 1360، شمارۀ 1
توضیحی دربارۀ فصلهای کتاب:
نویسنده در فصلهای اوّل و دوّم این اثر، محتوای شاهنامۀ فردوسی را از نگاهِ سیاسی و اجتماعی بررسی و ارزیابی میکند و بر تحریفِ آن انگشت میگذارد. شاهنامه فردوسی مجموعۀ تصادفی از قصّههای ایرانی نیست، کتابی است منسجم که همۀ اجزای آن پیوندِ درونی دارند. از حوادثِ هر داستان، حوادثِ داستان بعدی مایه میگیرد و رابطه، علّت و پیآیندِ آنها را به هم میدوزد. کاری که فردوسی کرده چهبسا بیشاز آفرینشِ یک رمان، نیازی به نیروی خلّاقه دارد.
در فصلِ سوّم، دورانِ فردوسی با مباحثی ازایندست شرح و تبیین میشود: مرحلۀ تکاملیِ جامعه، نبردهای سیاسی(جنبشهای تودهای ضدّ ِفئودالی، نبردِرقابتآمیز فئودالها، نبردِایدئولوژیک، ونوزاییِ فرهنگی).
مباحثِ فصلِ چهارمِ کتاب به بررسی اجمالی حکمت فردوسی اختصاص دارد که طی آن به سه مقولۀ خِرَد، انسانِ خِرَدمند و زندگی و مرگ از منظرِ فردوسی اشاره میشود.
نگارنده در بخشِ پنجم، اصلیترین اندیشه و آرمانِ فردوسی را “داد” معرفی کرده و معتقد است شاهنامه، حماسه علیه بیدادگریها و به تعبیری “حماسۀ داد” است.
نویسنده مباحثِ بعدی کتاب را بهاین موضوعات اختصاصداده است: نبردِ پهلوانان و بزرگان با شاهانِ خودکامه، نژاد در شاهنامه، جنگ و صلح در شاهنامه، زن و عشق در شاهنامه و تراژدی در شاهنامه.
مقدمۀ فصلِ اوّلِ کتابِ “حماسۀ داد”:
“نوشتن پیرامونِ شاهنامه دشوار است و امروز خاموشماندن گناه. «جماعتِ قوّادان و دلقکانِ» مدافعِ خودکامگی و خدمۀ پستِ دربارِ پهلوی، شاهنامه، این درخشانترین گوهرِ فرهنگِ غنی مردمِ ما را تبهکارانه به بازی گرفتهاند و با مسخ سیمای این اثرِ ماندگارِ قرون و اعصار میکوشند تا واقعیتِ چرکینِ نظامِ خودفروختۀ پهلوی را از قول «ابرمردِ توس» بهحسابِ «جلوههایی از خِرُد و اندیشه و روحِ ایرانی» بگذارند. روشنفکرنمایانِ فرومایۀ خادمِ دربارِ پهلوی دستدردستِ مأمورانِ استعمار وامپریالیسم پنجاهسال است که به گونهای سازمانیافته فردوسی را میکوبند و اثرِ جاودانۀ او شاهنامه را با بیشرمی وصفناپذیری به ابتذال میکشانند تا شاید از این راه اعمال و اندیشههای زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نیست، با استناد به فردوسی توجیه کنند. در برابر این خیانت به فرهنگ ایران و تلاش برای فریب افکار عمومی نمیتوان سکوت کرد. نمیتوان و نباید اجازه داد که مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضدّ ِشاهنامه بسازند. شاهنامه آن نیست که دربارِ پهلوی عنوان میکند. فردوسی آن مردِ جنگجوی، شاهپرست و نژادپرستی نیست که مبلّغینِ دربارِ پهلوی و قزاقانِ رضاخانی به مردمِ ناآگاه معرّفی میکنند. فردوسی اندیشمندِ بزرگی است که معاصریناش به حقّ او را «حکیم» نامیدند؛ او آنچنان دشمنِ خودکامگی است که یک عمر در خارج از دربارها زیست و در برابرِ شاهان سر فرود نیاورد؛ او آزاداندیشی است که روحانینمایان سیهدل، مدافع رژیمهای خودکامه و خرافهپرست، جسد او را در گورستان نپذیرفتند. فردوسی مردی است که سیوپنج سال از عمرش را برای گردآوری و تدوینِ شاهنامه صرف کرد تا پیامی از تاریخِ پُردرد و رنج و تجربۀ تلخِ نسلهای پیشین را به هممیهنانش برساند. باید این پیام را شنید. باید شاهنامه را بازیافت. تردیدی نیست که مردم ایران هنگامی که بندهای اسارت سیاسی و اجتماعی را از دست و پای خود بگسلند و گرد پیری، خستگی و عقبماندگی قرون را از سر و روی خویش بزدایند، از سکوی آینده به گذشته خواهند نگریست، تاریخ خود را از نو و از موضع درست علمی و طبقاتی بررسی خواهند کرد و در آن هنگام کار بزرگ بازیافت شاهنامه نیز به انجام خواهد رسید. بزرگمردانی چون فردوسی و آثارِ درخشانی چون شاهنامه تولّدِ نوینی خواهند یافت.
ما را در این نوشته ادّعای انجام این کار بزرگ نیست و فقط میخواهیم توجه خواننده را به ضرورتِ بازیابی و بازشناسی شاهنامه جلب کنیم و در نبردِ ایدئولوژیکِ کنونی، اسلحهای را که دشمنانِ مردم از تحریفِ شاهنامه برای خود ساختهاند، از دستِ آنان بیرون کشیم. اگر این کارِ خُردِ ما درعینِحال یکیاز تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجامِ کارِ بزرگِ آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجرِ خود به دست آورده است“.
بریدهای از کتاب دربارۀ قیامِ کاوه:
“با شکوهترین قیام در شاهنامه، قیامِ کاوه است که بسیار شهرت یافته. ولی عملا از مضمون اصلی خود خالی شده است. بر اثر تبلیغات دهههای اخیر، چنین عنوان شده است که گویا قیام کاوه عبارت است از قیام ایرانیان علیه تازیان. گفته میشود که گویا ضحّاک به آن دلیل مورد نفرت مردم ایران بود که شاهی بیگانه بود. قیام ِکاوه در نظرِ مبلّغین درباری عبارت است از: “شوریدن بر پادشاهِ بیگانه و برانداختنِ بیداد“
بنابراین ادّعا و ادّعاهای نظیر آن، انگیزهی قیامِ کاوه ناسیونالیسم ضدّ ِعربی ایرانیان است! در حالی که فردوسی در توصیفِ شاهی ضحّاک و قیامِ کاوه با وجودِ تفصیلِ فراوان، به اشاره هم که شده، نژادِ او را دلیلِ بیدادگری و دستاویزِ قیام نمیداند. در آنزمان در شاهنامه هنوز “هفت کشور” یکی است و این جداییِ مرزها وجود ندارد تا سخن از بیگانه و خودی باشد. تازه در زمانِ فریدون است که جهان بین سه پسرِ او تقسیم میشود که در آنزمان هم، سرزمینِ تازیان در کنار ایران به ایرج سپرده میشود و بیگانه به حساب نمیآید.
از ایشان چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدر شاه ایران گزید
هم ایران و هم دشتِ نیزهوران / هم آن تخت شاهی و تاج سران
بدو داد کو را سزا بود تاج …
از نوشتهی طبری نیز چنین بر میآید که در زمانِ طبری هم، ایرانیان ضحّاک را از خود میدانستند: “اهلِ یمن دعوی انتسابِ او را دارند و عجم دعوی انتسابِ او را“
قیامِ کاوه، قیامِ داد است علیه بیداد. قیامِ تودۀ مردم است علیه شاهِ بیدادگر و نه قیامِ ایرانیان علیه اعراب…”
اشاره:در فهرست آثارِ مکتوبِ احسان طبری موجود در بسیاری از منابع و بهویژه در فضاهای اینترنتی، به عنوانِ کتابِ “آنتی دورینگ (گردآوری سیاووشان)” برمیخوریم که انتسابِ آن به طبری درحالیکه نسخهای از آن موجود نیست، نیازمندِ بررسی و پِیکاوی است. جُستارِ حاضر کوششی است برای معرفّی جایگاهِ این اثرِ مهمّ از آثارِ فریدریش انگلس و نزدیکشدن به پاسخِ پُرسشی که در ذهنِ دوستدارانِ احسان طبری میتواند مطرح باشد.
***
دربارۀ اهمّیت و جایگاهِ کتاب “آنتی دورینگ” اثر فردریش انگلس، رفیق و همکارِ کارل مارکس که نخستین بار در سال 1878 به زبانِ آلمانی منتشر شد، همین بس که لنین در وصف آن میگوید: “دراین اثر مهمّترین مسائلِفلسفه، طبیعتشناسی و علومِ اجتماعی تحلیلشده و این کتابی است به شکلِ حیرتآور پُرمضمون و آموزنده” و به توصیفِ طبری “بیانِ جامعی است از اجزای سهگانۀ آموزش مارکسیستی، یعنی: ماتریالیسمِ دیالکتیک و تاریخی، اقتصادِ سیاسی، و تئوری کمونیسمِ علمی… و ترازنامۀ رشد و تکاملِ آموزشِ مارکس و انگلس طیّ ۳۰ سال قبلاز تالیف…”.
نام کامل این دانشنامۀ جامع مارکسیسم و نظریۀ سوسیالیسمِ علمی در نقد و ردّ همۀ نظریاتِ سوسیالیسمِ تخیّلی و خُردهبورژوایی در زبان آلمانی چنین است:
Herrn Eugen Dührings Umwälzung der Wissenschaft
(آقای اویگن دورینگ علم را واژگون میکند).
دربارۀ نخستین ترجمۀ کتاب آنتی دورینگ بهفارسی، در برخی از منابع و اظهارات (ازجمله محسن قائمپناه) آنرا به “میرزا آقاخان کرمانی” منتسب کردهاند که از متفکّرانِ دورۀ مشروطه و همعصر با شخصیتهایی چون ملکمخان، مراغهای، آخوندزاده، اسدآبادی، طالبوف و دیگرانی بوده و به “پیشگامانِ ناسیونالیسمِ نوینِ ایرانی” شهرت یافتهاند. از ترجمۀ مذکور متاسفانه نسخهای در دست نیست.
ادّعای “ترجمۀ آنتی دورینگ بهقلمِ احسان طبری به فارسی” که گفته میشود آنرا در ایّام زندان نوشته، -گرچه نسخهای از آن موجود نیست-، امّا نمیتواند گزارهای دور از واقعیّت باشد. طبری در نامه اول فوریۀ 1952 (12 بهمن 1330) به ژاله اصفهانی مینویسد: “در ایّامِ زندانیبودن،… در زندان بخشِ بزرگی از “فائوستِ” گوته را از آلمانی که در زندان آموختهبودم ترجمهکردم (به شعرِ هجاییِ فارسی)…“.
از سویی دیگر، طبری در معرفّی کتاب “آنتی دورینگ” که در ادامۀ این جستار میخوانیم، به وجود نسخۀ ناکاملی از آنتی دورینگ چاپ سال 1327 اشاره کرده و میگوید: “در فارسی، قسمتِ عمدۀ بخشِ اوّل (فلسفه) آنتی دورینگ با مقدماتِ کتاب ترجمه و در سال 1327 از طرفِ حزب تودۀ ایران چاپ و نشر گردید که این ترجمه اکنون نایاب است…“.
بنابراین میتوان حدسِ قریب به یقین زد که اشارۀ طبری به ترجمۀ خود از همین اثر باشد که متاسفانه نسخهای از آن نیز موجود نیست.
سالهای پیش و پساز انقلاب سال 1357 نسخههای متعدّدی از کتاب “آنتی دورینگ“ (و عموما با ادّعای “متنِ کاملِ اثر“) با اسامی ناشران و مترجمانِ مختلف چاپ و منتشر شده است. جُستوجویی گذرا در فضای اینترنت که این کتاب را در معرضِ فروش گذاشتهاند این نتایج را نشان میدهد:
نشرِحامد، مترجم: ناشناس، سال1357 در 360صفحه/ نشرِآهنگ، مترجم: علی فرهادپور(متن کامل)، سال1357 در 273صفحه/ نشرِ روزبه، مترجم: ناشناس، آبان1357، در 316صفحه/ نشرِ جامی(مصدق)، مترجم: آرش پیشاهنگ، سال 1395، در 408صفحه/ نشرِ فردوس، مترجم: عزیزالله علیزاده، سال 1395، در 368صفحه… و نسخ دیگری با ترجمۀ حجت برزگر یا فرهاد سمنار و غیره و غیره… که اشاره به همۀ آنها ضروری نیست.
روشن شدنِ اینکه کدامیک از این نسخهها ترجمۀ میرزا آقاخان کرمانی، کدام ترجمۀ احسان طبری و کدام نسخه حاصلِ “سرقتِ ادبی” است که ناشران و یا مترجمانِ سودجو آنرا با هدفِ کاسبی به نامِ خود سکّه زده و منتشر کردهاند، کاری است نیازمند گردآوری و مقابلۀ متنِ همه نسخههای موجود با یکدیگر برای یافتن نسخهای معتبر که تاکنون بر زمین مانده است. برای درک میزانِ بیتوجّهی و سهلانگاری در انجام این وظیفۀ خطیر، همین بس که ترجمۀ این اثرِ سِتُرگِ انگلس در کتابخانۀ سایتی متعلق به قدیمیترین سازمانِ سیاسی طبقۀ کارگر ایران، اساسا وجود ندارد و پیروانِ سوسیالیسمِ علمی و آثارِ کلاسیکها برای یافتنِ نسخۀ معتبری از ترجمۀ این “اثرِ پُرمضمون و آموزنده”(به تعبیرِ لنین)، کماکان باید به دورِ خود بچرخند…
و امّا برای جبرانِ این خلاء، دو راهِ زیر برای خوانندۀ مشتاقِ این اثرِ کلاسیک وجود دارد:
1– مطالعۀ نسخهای نسبتا کامل (و شاید معتبر) از کتاب “آنتی دورینگ” اثر فردریش انگلس (بهصورت فایل پیدیاف) که از لینک زیر قابلِ دریافت است. این نسخه، چاپِ اول اثر در سال 1382 در 411 صفحه است که به همّت نشرِ جامی و ترجمۀ “آرش پیشاهنگ” (که نامی مستعار است)، چاپ و منتشر شده است:
2- مطالعۀمتنِ معرفی کتاب “آنتی دورینگ” بهقلمِ احسان طبری که با نامِ مستعار “ا.کوشا” درمجلۀ پیکار، بهمن و اسفند 1352، شمارۀ 5 انتشار یافته و در ادامۀ این جُستار تقدیم میشود.
***
آنتی دورینگ (آقای دورینگ علم را واژگون میکند)
ا.کوشیار (احسان طبری)
“آنتی دورینگ” کوتاهشدۀ نامِ اثرِ کلاسیکِ فریدریش انگلس است و عنوانِ کامل این کتاب چنین است: “آقای دورینگ علم را واژگون میکند“.
اویگن دورینگ (Eugen Dühring) از ایدیولوگها و صاحبنظرانِ خردهبورژوازی آلمان بود. کتابِ “آنتی دورینگ” مناظره و پلمیکِ همهجانبهای است با نظریاتِ این ایدئولوگِ خردهبوژوا و بیانِ جامعی است از اجزای سهگانۀ آموزشِمارکسیستی، یعنی: ماتریالیسمِ دیالکتیک و تاریخی، اقتصادِ سیاسی، و تئوری کمونیسمِ علمی.
لنین در توصیفِ کتابِ “آنتی دورینگ” چنین مینویسد:
“در این اثر مهمّترین مسائلِ فلسفه، طبیعتشناسی و علومِ اجتماعی تحلیلشده و این کتابی است به شکلِ حیرتآور پُرمضمون و آموزنده” (کلّیات بهزبانِ روسی، چاپ چهارم، جلد ۲، صفحه ۱۱)
ضرورتِ حادّ ِسیاسی موجبِ تالیفِ کتاب آنتی دورینگ شد. نظریاتِ دورینگ، نظریاتی بود گُلچین شده و التقاطی از ماتریالیسمِ عامیانه، پوزیتیویسمِ اگوست کنت (Auguste Cont) (که به اصطلاح “علومِ مُثبته” را دارایِ ارزش میدانست و فلسفه را انکار میکرد)، و پارهای اندیشههای ایدهآیستی. دورینگ بر اساسِ این فلسفۀ التقاطی در سال ۱۸۷۵ به میدان آمد و نوعی سوسیالیسمِ خاصّ ِخود را که از انواع سوسیالیسمِ خُردهبورژوایی بود، عرضه داشت و بهویژه به مارکسیسم تاخت آورد.
حزب سوسیال دموکراتِ آلمان در همین سال ۱۸۷۵ تازه متولّد شده بود و این نظریاتِ بهاصطلاح سوسیالیستیِ اویگن دورینگ در برخی اعضای حزبِ نامبرده تاثیراتی گذاشت و از آن جمله یکیاز افرادِ شناختهشدۀ حزب به نامِ مُست (I.Most) به یک دورینگگرای فعّال مبدّل شد. ویلهلم لیبکنشت (Wilhelm Liebknecht) (پدرِ کارل لیبکنشت) که از دوستان و یارانِ نزدیکِ مارکس و انگلس بود، برای جلوگیری از رخنۀ بیشترِ درهماندیشیهای دورینگ از طریقِ کسانی مانند “مُست” به فریدریش انگلس مراجعه کرد و از او خواهش نمود با این نظریات مقابله کند. انگلس نیز وظیفۀ خود شُمرد که با این مُبدعِ نوظهور واردِ مناظره شود و حزب را از تجدیدنظرطلبی در مارکسیسم محفوظ دارد.
بدینترتیب، اثرِ انگلس که از جهتِ شکلِ خود یک ردّیۀ پُرشور علیه دورینگگرایی و از جهتِ مضمون یک جُنگِ جامعِ دانشِ مارکسیستی است، بهوجود آمد.
انگلس در سال ۱۸۷۶ کارِ خود را بر روی “آنتی دورینگ” آغاز کرد. او دستنویسِ خود را برای مارکس میخواند. بخشِ مربوط به “نکاتی دربارۀ تاریخِ علمِ اقتصاد” این کتاب را خودِ مارکس نوشته است.
از ژانویه سال ۱۸۷۷ تا ژوئیه سال ۱۸۷۸ “آنتی دورینگ” بهصورتِ مقالات در روزنامۀ “به پیش“، که ارگانِ مرکزی و ناشرِ افکارِ حزب سوسیال دموکراتِ آلمان بود، انتشار یافت.
دشمنانِ مارکسیسم سخت از این سلسله مقالات خشمناک شدند و دست به حملۀ متقابل زدند. در سال ۱۸۷۷ کنگرۀ حزبِ سوسیال دموکرات تشکیل شد. دورینگگرایانِ عضوِ حزب طلبیدند که از ادامۀ انتشارِ این سلسله مقالات خودداری شود. در سال ۱۸۷۸ “قانونِ فوقالعاده” علیه سوسیالیستها از طرفِ دولت تصویب شد. موافقِ این قانون کتابِ “آنتی دورینگ” در آلمان ممنوع اعلام گردید.
“آنتی دورینگ”، بر حسبِ سه جزءِ اساسیِ مارکسیسم، به سه بخشِ جداگانه تقسیم شده است: فلسفه، اقتصاد، سوسیالیسم. هدفِ اساسی کتاب عبارتاست از نبرد برای ماتریالیسمِ دیالکتیکِ پیگیر و جامع. این نبردی است که امروز هم فعلیّت و اهمّیتِ فراوان خود را حفظ کرده است، زیرا شیوۀ التقادپطی و استفاده از احکامِ جداگانه و مُصطلحاتِ جداگانۀ مارکسیسم در داخلِ سیستمهای فکری شِبهِ سوسیالیستی در دورانِ ما سخت معمول است و لذا آنچه انگلس در برابرِ خود نهاده بود، یعنی دفاع از آن مارکسیسمی که در کلّیۀ اجزای اساسی خود بر پایۀ ماتریالیسمِ دیالکتیک قرار دارد و از خصلتِ التقاطی و تضادّ ِدرونی اسلوبی و فکری مُبرّاست، برای مارکسیستهای عصرِ ما، مکتبی است بسیار آموزنده.
لنین در این زمینه مینویسد: “یا ماتریالیسم که تا آخر پیگیر است، و یا دروغ و درهماندیشیهای ناشی از ایدهآلیسمِ فلسفی: چنین است طرحِ مسئله در همۀ ابوابِ کتابِ آنتی دورینگ“. (جلد ۱۴، صفحه ۳۲۳)
اینک به بررسی اجزای مختلفِ کتاب بپردازیم.
در “مدخل”، انگلس رشد و تکاملِ فلسفه را موردِ بررسی قرار میدهد و ضرورتِ تاریخی پیدایشِ مارکسیسم را مبرهن میسازد. انگلس ادوارِ مختلفِ فلسفه را یاد میکند: ماتریالیسمِ سادهلوحانۀ (نائیف) عهدِ باستان، و سپس متافیزیکِ قرون ۱۷ و ۱۸، و آنگاه دیالکتیکل ایدهآلیستی فلاسفۀ کلاسیکِ آلمان (از کانت تا هگل)، و سرانجام ماتریالیسمِ دیالکتیکیِ مارکسیستی.
انگلس قانونمندبودن تسلسلِ این ادوارِ تاریخی را مدلّل میدارد و نشان میدهد که انطباقِ ماتریالیسمِ دیالکتیک بر سیرِ تکاملِ اجتماع، یعنی به تاریخ، پایۀ علمی را برای بررسی شیوۀ تولیدِ سرمایهداری بهوجود میآورد و امکان میدهد که سوسیالیسم از مرحلۀ تخیّلی پا به مرحلۀ علمی بگذارد. انگلس نشان میدهد که تکاملِ علومِ طبیعی از سویی، و گسترشِ مبارزاتِ طبقاتی از سوی دیگر، در رشد و تکاملِ فلسفه نقشِ موثّری ایفا کرده است و با پیدایشِ ماتریالیسمِ دیالکتیک، خودِ موضوعِ فلسفه در معرضِ تحوّلِ عمیق واقع شد و فلسفه از تجریداتِ دور از زندگی، که فوقش میخواست جهان را توضیح دهد، به سِلاحِ انقلابیِ نیرومندی مبدّل میگردد که هدفاش تغییرِ جهان است.
در بخشِ اوّل (فلسفه)، انگلس عمدهترین مسائلِ ماتریالیسمِ دیالکتیک را طرح و حلّ میکند و دربارۀ استنباطِ مادّیِ تاریخ سخن میگوید. انگلس در این بخش مسئلۀ اساسیِ فلسفه را که مسئلۀ رابطۀ مادّه با شعور است، با پیگیریِ ماتریالیستی و دیالکتیکی حلّ میکند و میگوید که شعورِ انسانی محصولِ مغزِ است و مغزِ انسانی محصولِ طبیعت است و بههمیندلیل قوانینی که بر فکرِ ما مسلّط است، با قوانینی که در طبیعت حُکمفرماست توافق و هماهنگی دارند و تفکّر، چیزی ماورای طبیعی نیست. به دیگر سخن، اندیشۀ انسانی انعکاس و بازتابِ هستی (وجود) است. حتّی انتزاعیترین و تجریدیترین مفاهیم و احکام از واقعیّتِ خارجی اخذ شده است و ازآنجمله مفاهیم و اصولِ ریاضیّات را ما در آخرین تحلیل از واقعیِت خارجی استخراج کردهایم.
امکاناتِ معرفتِ انسانی را حدّ و کرانی نیست و خودِ روندِ معرفت نیز بیپایان است و حقیقتِ مطلق تنها در ریسۀ بیپایانِ حقایقِ نسبی تحقّق مییابد. جهان از جهتِ گوهر و سرشتِ خود یگانه است، ولی یگانگی و یکسانیِ وجود در مادّیّتِ آن است، یعنی سراپای جهان از مادّه جُنبنده تشکیل شده است نه چیزِ دیگر. این جهانِ مادّیِ پیوسته جُنبان، هم در زمان و هم در مکان بیکران است و زمان و مکان، خود جواهرِ مستقلّی نیستند، بلکه اشکالِ عمدۀ هستیِ موجوداتاند.
همچنین مادۀ بیحرکت و جُنبش و یا برعکس، حرکت و جُنبشِ بدونِ مادّه، هر دو محال است. حرکت نیز شکلِ هستیِ مادّه است و بههمینجهت، حرکت نیز مانندِ مادّه آفریدنی و نابودکردنی نیست و جاویدان است.
اشکالِ مختلفِ حرکت عبارت است از: حرکتِ مکانیکی، حرکتِ فیزیکی، حرکتِ شیمیایی، و حرکتِ زیستی، و بر اساسِ آنکه یک علم از کدامیک از این اشکالِ چهارگانه حرکت را بررسی کند، از علمِ دیگر متمایز میگردد. لذا پایۀ عینی تقسیمِ علوم، تنوّعِ حرکاتی است که در جهانِ هستی وجود دارد.
همۀ علوم را نیز میتوان به سه گروه تقسیم کرد:
۱) علومی که طبیعتِ نازیستمند را بررسی می کند؛
۲) علومی که طبیعتِ زیستمند را بررسی میکند؛
۳) علومِ تاریخی.
علمی که قوانینِ تفکّرِ انسانی را مورد بررسی قرار میدهد عبارتاست از منطق (منطقِ صوری یا ارسطویی و منطقِ دیالکتیک). انگلس رابطۀ منطقِ صوری را که اشکالِ مختلفِ تفکّر (مفهوم، حکم، استقراء، قیاس) را مورد بررسی قرار میدهد و منطقِ دیالکتیک را که محتوای تفکّر را از جهتِ قوانینِ عامّ ِحاکم بر جهان که در آن انعکاس می آورند بررسی مییابند، توضیح میدهد و میگوید رابطۀ این دو نوع منطق با یکدیگر مانندِ رابطۀ علمِ حساب با ریاضیّاتِ عالیه است، لذا یکی را نمیتوان جانشینِ دیگری دانست و آنها را در مقابلِ هم قرار داد، بلکه هر یک جایِ محکم و ویژۀ خود را دارند.
دیالکتیک تنها قانونِ تفکّر نیست زیرا چنانکه گفتهایم، دیالکتیک در بررسی قوانینِ تفکّر، قوانینِ حاکم بر جهانِ خارج را که بازتابِ آن در تفکّرِ آدمی است، بیان میدارد. لذا دبالکتیک علمِ قوانینِ فوقالعاده عامّ ِحرکت و تکاملِ طبیعت، انسان، جامعه، و اندیشه است. سپس انگلس در بخشِ اوّلِ کتاب “آنتی دورینگ” (فصولِ ۱۲ و ۱۳) قوانینِ عمدۀ دیالکتیک را عرضه میدارد، یعنی قانونِ تضادّ که سرشتِ واقعی جُنبش و خودجُنبی را توضیح میدهد. قانونِ گذار از حرکتِ کمّی به حرکتِ کیفی، و قانونِ نفی در نفی. انگلس در همین بخش، از نظرِ ماتریالیسم دیالکتیک، مسائلِ مختلفِ علوم طبیعی و اجتماعی را بررسی می کند، مانند: اهمّیتِ فرضیۀ کانت دربارۀ پیدایشِ جهان و تئوری تحوّلِ انواعِ داروین و نقشِ یاختههای اُرگانیک و محیطِ زیست و خصلتِ طبقاتیِ اخلاق و مسئلۀ برابریِ اجتماعی و رابطۀ مابینِ جبر و اختیار و غیره.
در بخشِ دوّمِ کتاب، که به بیانِ آموزش اقتصادی مارکس اختصاص دارد، موضوع این علم و اسلوبِ آن تشریح شده است. پس از تعریفِ موضوع و اسلوب، انگلس تئوری ایدهآلیستیِ “نُفوس” را موردِ بررسی قرار میدهد. موافقِ این تئوری، گویا عامل افزایشِ جمعیّت، عاملِ تعیینکننده در تحوّلاتِ اجتماعی است. انگلس برخلافِ این دعوی، نشان میدهد که این اقتصادِ جامعه است که نقشِ قاطع را در تکاملِ ارتش، سیاست، و قدرتِ حاکمه ایفا میکند و نشان میدهد که طبقات در جامعه از دو راه (اسارت در جنگ و بردگی از راهِ وام) پدید شدهاند انگلس محملهای اقتصادی انقلابِ سوسیالیستی و نقشِ انقلابی اعمالِ قهر را در تعویض نظامِ اجتماعی کهن به اجتماعی نوین روشن میسازد و استنباطِ مارکسیسم را از ارزش، کارِ ساده و بغرنج، سرمایه، ارزشِ اضافی، بهای زمین، بهرۀ زمین و غیره توضیح میدهد.
در همینجاست که مارکس فصلی نگاشته است (فصل دهم). در فصلی که مارکس نگاشته، برخی مسائلِ تاریخ اقتصادِ سیاسی بررسی شده است و ازآنجمله معمّای جدولهای اقتصادی کِثِه (Quesnay)، اقتصاددانِ فرانسوی حلّ میگردد.
در بخشِ سوّمِ کتاب، تاریخ و تئوریِ سوسیالیسمِ علمی موردِ بررسی قرار گرفته است.
انگلس میگوید سوسیالیسمِ علمی بیانِ تئوریکِ جُنبش پرولتاری است و این تئوری، جامعۀ کمونیستیِ آینده را توصیف میکند. انگلس بر پایۀ استنباطِ مادّی تاریخ، تضادّ اساسی سرمایهداری را نشان میدهد. این تضادّ عبارتاست از تضادّ بینِ نیروهای مولّده و مناسباتِ تولید، بینِ خصلتِ اجتماعی تولید و شیوۀ خصوصیِ تملّک. مظاهرِ این تضادّ عبارت است از: تضادّ بینِ سازمانِ تولید در هر بنگاهِ جداگانه از سویی، و هرجومرج و آشفتگیِ تولید در مجموع اجتماعِ سرمایهداری از سوی دیگر، تضادّ بینِ پرولتاریا از سویی و بورژوزی از سوی دیگر.
برای حلِّ این تضادّهای سرشتی و بنیادی جامعه سرمایه داری که خود هرگز قادر به رفعِ آنها نیست تنها چاره انقلابِ پرولتاری است. پرولتاریا قدرتِ حاکمه را بهدست میگیرد و وسایلِ تولید را به مالکیّتِ اجتماعی درمیآورد. در چنین حالتی، سازمانِ نقشهمندِ تولید در مقیاسِ سراسرِ اجتماع جای هرجومرجِ تولید را میگیرد و تکاملِ بلاانقطاع و شتابندۀ نیروهای مولّد آغاز میگردد. بر همین اساس، آن تقسیمِ کاری که اکنون موجبِ مُثلهشدنِ شخصیّتِ بشری است، از بین میرود. همۀ اعضای جامعه در کارِ مولّد شرکت میجویند و خودِ کار، از بارِ سنگین به نیازِ اوّلیۀ حیاتی مبدّل میشود. در نتیجه، تضادّ بینِ کارِ فکری و کارِ جسمی، بینِ شهر و ده از میان برمیخیزد و تمایز و اختلاف بینِ طبقات از میان میرود و دولت زوال مییابد. خانواده به شکلِ بنیادی تغییرِ شکل میدهد. پرورشِ کودکان و جوانان با کار همراه میشود. انواع شیوههای تفکّرِ خرافی و غیرِعلمی و ازآنجمله مذاهب بهتدریج رخت برمیبندند آدمیان عنانِ سرنوشتِ اجتماعی خویش را با آگاهیِ تمام در دست میگیرند و درنتیجه برطبیعت نیز سیطره مییابند و بشریّت با جهشی از عرصۀ جبر واردِ عرصه اختیار میشود.
بسیاری از آنچه انگلس در این بخش از کتاب بیان کرده و روزی تئوریِ محض بوده، امروز در کشورهای سوسیالیستی به واقعیّت تبدیل یافته و محملهای حقیقی تحقّقِ سراسرِ این توصیف به واقعیّت از هماکنون فراهم شده است. یعنی محکِ واقعیّت، صحت و اصالتِ عیارِ تئوری را هم اکنون به ثبوت رسانده و روشن شده است که سوسیالیسمِ علمیِ مارکس و انگلس پنداربافی نیست، آنطور که ایدئولوگهای بورژوا سعی دارند آنرا جلوه بدهد، بلکه علم است.
“آنتی دورینگ” ترازنامۀ رشد و تکاملِ آموزشِ مارکس و انگلس طیّ ۳۰ سال قبلاز تالیفِ این کتاب است. انگلس در اثرِ مهمّ ِدیگر خود “دیالکتیکِ طبیعت”*، اندیشههای این کتاب را بسطِ بیشتری میدهد. در آثارِ بعدی انگلس، یعنی “منشاءِ خانواده، مالکیّت و دولت” و “لودویک فوئر باخ”، این اندیشهها بازهم تکامل و گسترشِ بیشتری مییابد بیهوده نیست که لنین توصیه میکرد که کتابِ “آنتی دورینگ” باید “همدمِ هر کارگرِ آگاه” باشد. (جلد ۱۹ صفحه ۴).
در حیاتِ انگلس، “آنتی دورینگ” سه بار تجدیدِ چاپ شد: لایپزیک ۱۸۷۸، زوریخ ۱۸۸۶، و اشتوتگارت ۱۹۹۴.
در فارسی، قسمتِ عمدۀ بخشِ اوّل (فلسفه) آنتی دورینگ با مقدّماتِ کتاب ترجمه و در سال ۱۳۲۷ از طرف حزب تودۀ ایران چاپ گردید. این ترجمه اکنون نایاب است. ترجمۀ اثرِ کلاسیکِ انگلس به فارسی که لنین برای آن اهمّیتِ فراوان قائل بوده، ضرورتی است انکارناپذیر.
***
* بررسی کتابِ “دیالکتیکِ طبیعت” اثر دیگری از انگلس به قلم احسان طبری، پیشتر در ارژنگ شمارۀ 9، مرداد 1399 منتشر شده و بررسی کتاب “منشاءِ خانواده، مالکیّت و دولت” را در شمارۀ آینده تقدیم علاقمندان خواهیم کرد. (ارژنگ)
پیام فرقه دمکرات آذربایجان به مناسبت 8 مارس
پیام دکتر عادله چرنیگ بلند، صدر کمیتۀ مرکزی فرقه دمکرات آذربایجان
به مناسبت 8 مارس روز همبستگی رزمجویانۀ زنانِ همۀ جهان
ابتدا هشتم مارس، روز همبستگیِ رزمجویانه زنانِ سراسر جهان را به همه زنان جهان، بویژه زنان مبارز کشورمان تبریک می گویم.
مبارزات مردم تحت ستم ایران برای رهایی از سیاست های استبدادی، ضد ملی و زن ستیزانۀ رژیم ولایت فقیه، شاهد شرکت روز افزون زنان در این مبارزات است. امروز نام بسیاری از زنان پیکارجو که پا به پای مردان برای رهائی از ستم بپاخاسته اند در لوحۀ افتخار این مبارزات می درخشد و همین مشارکت میلیونی فعال زن ایرانی است که پیروزی مردم ایران را در آینده نه چندان دور تضمین خواهد کرد.
تجربه تمام جنبش های آزادیبخش و مترقی جهان نشان می دهد که پیروزی هر انقلابی و پایداری آن بستگی به میزان مشارکت زنان در آن دارد. در کشور ما نیز از صدر مشروطیت تا جنبش اعتراضی چند ماه اخیر، زنان و دخترانمان همواره نقش تعیین کننده و پر اهمیتی در تحولات اجتماعی داشته و دارند. زنان ایران علیرغم تمام محدودیت هایی که ارتجاع حاکم بر آنان روا داشته است، دوشادوش مردان مترقی و آزادیخواه برای پیشرفت و ترقی کشور، عدالت اجتماعی، آزادی های دمکراتیک و برابری حقوق مبارزه کرده اند و مبارزه می کنند.
امسال ما روز جهانی زن را در شرایطی گرامی می داریم که جنبش اعتراضی علیه حاکمیت ارتجاعی، استبدادی و ضد زنِ “ولایت فقیه”، سراسر کشور را فرا گرفته است. جنبشی که پس از قتل مهسا(ژینا) امینی دختر جوان 22 ساله به جرم بدحجابی در تهران و به خاکسپاری او در زادگاهش شهر سقزِ کردستان با شعار “زن – زندگی – آزادی” آغاز شد و شعله های آن به سرعت سراسر کشور را فرا گرفت. بدین ترتیب، دهها هزار جوان، نوجوان و دیگر اقشار جامعه به میدان مبارزه علیه حکومت ارتجاعی به خیابان ها سرازیر شدند. آوازۀ حماسه ای که زنان و دختران میهنمان در این جنبش خلق کردند، سراسر جهان را درنوردید.
نیروهای سرکوبگر رژیم که به شکل وقیحانه ای ادعا می کنند در مواجهه با جنبش اعتراضی مسالمت آمیز مردم چهره خشنی از خود نشان نداده اند، تا کنون جان بیش از پانصد تن، از جمله دختران و کودکان، را گرفته اند، ده ها هزار تن را دستگیر و راهی زندان ها کرده اند، دختران و پسران ما را زیر شدیدترین شکنجه ها و فشارهای روحی و جسمی قرار داده اند، به آنها در زندان تجاوز کرده و تا به حال تعدادی از دستگیر شدگان را اعدام کرده اند.
علیرغم ادعای حکومت ولایت فقیه مبنی بر “بخشش و عفو زندانی ها” به مناسبت سالگرد انقلابِ بهمن، زندانهای رژیم مملو از زنان و دختران جوانی است که از اعتقادات آزایخواهانه خود دست نکشیده اند. شکنجه ها و تجاوزات وحشیانه و بربرمنشانه مزدوران رژیم جمهوری اسلامی، نتوانسته است اراده آهنین این شیرزنان را درهم شکند. مبارزه و مقاومت این زنان ایرانی، جهانیان را به تحسین واداشته است.
همچنین هشتم مارس امسال مصادف است با فاجعۀ نفرت انگیز ایجاد تعمدی مسمومیت در مدارس دخترانه که از اوائل جنبش اعتراضی در شهر قم آغاز شده بود و طی ماه ها و بویژه هفته های اخیر شدت یافته و به تدریج به تهران و دیگر شهرها نیز گسترش یافته است. حتی طی روزهای اخیر برخی خوابگاه های دخترانۀ مراکز آموزش عالی هم دچار این حملات شده اند. فقط در طی یک روز، روز 10 اسفند، به طور همزمان دخترانِ دانش آموزِ 24 مدرسه در شهرهای تهران، اردبیل، کرمانشاه، اصفهان و شاهین شهر تحت تاثیر پرتاب گازهای شیمیائی دچار مسمومیت شده اند. این عملیات ضدانسانی و هراس انگیز باعث نگرانی شدید خانواده ها و تشکل های صنفی فرهنگیان و مردم و نیز درگیری ماموران انتظامی و لباس شخصی های حکومتی با تجمع خانواده های معترض در مقابل مدرسه ها شده است.
مسئولین حکومتی طبق معمول ابتدا به این حوادث شوم واکنش جدی نشان ندادند. ولی پس از گسترش مسمومیت ها و طی روزهای اخیر، مثل همیشه، این حوادث را به دشمنان و تروریستها نسبت می دهند. با این حال تا کنون از دستگیری آمران و عاملان متشکلِ این حملات شیمیائی خبری نیست. باور نکردنیست که ارگان های امنیتی حکومت که با استفاده از تکنولوژی های جدید و دوربین های تشخیص چهره، توانستند صدها نفر از شرکت کنندگان در اعتراضات خیابانی را تشخیص و طی یکی دو روز شبانه از منازلشان بدزدند، حالا پس از گذشت هفته ها، نمی توانند عاملین چنین حوادثی را یافته و مجازات کنند.
در ارتباط با رشد جنبش مطالباتی زنان کشورمان طی سال های اخیر، باید به این نکته هم توجه داشت که علیرغم تمام محدودیت های اجتماعی، فرهنگی و معیشتی، بخصوص در خانواده های زحمتکشان و از آن جمله در میان ساکنین مناطق محروم و حاشیه ای، خانواده ها برای تحصیل دخترانشان اهمیت بسزایی قائل شده اند. در نتیجه، اکنون اکثریت دانشجویان دانشگاههای کشور دختران هستند. تا کنون از میان همین دختران، زنان تحصیل کرده و استعدادهای قابل ستایشی سربرافراشته و در عرصه جهانی ظهور یافته اند که موجب افتخار مردم ایران هستنند. در عین حال، این پدیده به چالش بزرگی برای حاکمیت ولایت فقیهی و تفکرات ارتجاعی و عقب مانده آن تبدیل شده است.
طبق آمارِ، اکنون میزان دختران فارغ التحصیل از دانشگاه ها نزدیک به 60 درصدِ فارغ التحصیلان است، اما فقط 15 درصد آنان جذب بازار کار می شوند. یعنی به طور نسبی، بیشترِ بیکاران را زنان تحصیل کرده تشکیل می دهند. جامعه، بخصوص خانواده های زحمت کش با سختی برای تحصیل دختران خود هزینه می کنند، ولی سیاست های حاکمیت مانع از بهره برداری جامعه از دانش، مهارت و تخصص آنها در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی می شود. این، یک زیان مستقیم برای جامعه و یک ستم مضاعف علیه زنان است.
مرتجعین حاکم بر خلق های ساکن ایران حاضر به پذیرش این واقعیت نیستند که مردم از تفکرات قرون وسطایی آنان فاصله گرفته و اینک حاملِ آرمان ها و ارزش های مترقی هستند و دیگر همچون گذشته نمی توان زنان را در خانه محبوس کرد و از فعالیت اجتماعی محروم ساخت. ولی تردیدی نیست که نسل فعلی و بخصوص زنان، نقش ویژه ای در ساختار آینده ایران و دگرگونی این سیاست ها ایفاء خواهد کرد.
در عین حال نباید فراموش کرد که سابقۀ ستم بر زنان ایرانی و بر زنان جهان طولانی تر از عمر رژیم جمهوری اسلامی و حکومت های دیگر کشورهای جهان است. ریشه های ستم بر زنان بسیار قدیمی و در عین حال، صرف نظر از جنبه طبقاتی و اقتصادی، دارای ریشه های مردسالارانه و فرهنگی است. زن برای بسیاری مردان، حتی برای پاره ای از مدعیان اندیشه مترقی، ابزاری است که خود را مالک آن می دانند. تفکر این مردان و حتی خودِ زنانی که این فرهنگ را در طی قرنها پذیرفته اند و به فرهنگ حاکم جامعه بدل کرده اند، باقیمانده تفکر فرهنگی برده داری، فئودالیسم و همه نظامهای متکی بر بهره کشی انسان از انسان است. مبارزه با این فرهنگِ جان سخت از اهمیت زیادی برخوردار است.
این تفکر که پس از هر انقلابی و با استقرار هر حکومت جدیدی، می توان همه این نابسامانی ها را پایان یافته تلقی کرد، واقعبیانه نیست. تحولات اجتماعی فقط بخشی از این مشکلات را از بین می برد و سپس زمینه را برای ایجادِ شرایط استقرار تساوی حقوقی زنان و مردان را در عمل فراهم می آورد.
تنها پایان دادن به ستمِ طبقاتی است که زمینه واقعی را برای رفع موانع ریشه دارِ مشکلات اجتماعیِ از جمله برابر حقوقیِ زنان با مردان را از هر جهت تضمین می کند.
فرخنده باد هشتم مارس روز همبستگی رزمجویانه زنان سراسر جهان !
پر توان باد مبارزه پرشورِ زنان کشورمان ایران در راه آزادی، عدالت اجتماعی و برابر حقوقی !
15 اسفند 1401
مقاومت در برابر تجاوزات بیوقفۀ آمریکا علیه کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه
نیل نیکاندروف (NEIL NIKANDROV)
ا. م. شیری
بر اساس اسناد ضد جاسوسی کلمبیا
وضعیت نیروهای چپ در کشورهای نیمکرۀ غربی پس از مرگ هوگو چاوز، رهبر واقعی مقاومت آمریکای لاتین در سال ۲۰۱۳ (به شفارش جورج دبلیو بوش، با اجرای عوامل سازمانهای سیا و موساد) و با به قدرت رسیدن احزاب راستگرای محافظه کار در برزیل، مکزیک، اکوادور، آرژانتین، پرو و تعدادی از کشورهای دیگر پیچیدهتر شد. واشینگتن بلافاصله رهبری مبارزه با «سوسیالیستها – کمونیستها – پوپولیستها» در هاوانا، کاراکاس و ماناگوا را بدست گرفت.
ایالات متحده مخالفان خود را در کشورهای جنوب ریو-گرانده بطرز مالیخولیایی مورد تعقیب قرار میهد. دکترین مونرو کنار گذاشته نشده است. این بعنوان اصل اساسی سیاست خارجی ایالات همچنان عمل میکند و پیش از همه، «مداخلۀ» چین و روسیه، بعنوان رقبای اصلی ژئواستراتژیک آمریکا در آمریکای جنوبی را رد میکند.
تمام سنگینی حملات واشینگتن بر دوش کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه، شرکای آزمودۀ پکن و مسکو که مردمانشان از حق مشروع خود برای آزادی و استقلال دفاع میکنند، متمرکز شده است.
مقیاس خرابکاری ایالات متحده در یک مجموعۀ افشاگرانه در مجلۀ کلمبیایی رایا (Revista Raya) انتشار یافته است. کارکنان این مجله موفق شدند اسناد مخفی ضد جاسوسی کلمبیا در مورد روشهای کار در سمت کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه را به دست آورند.
پرونده کوبا (با اسم رمز «چارلی») حاوی هزاران مطلب مهم عملیاتی همراه با گزارشهایی در خصوص تحت نظر گرفتن سیاستمداران در کلمبیا، دیپلماتها، نمایندگان بازرگانی، روزنامهنگاران جزیرۀ آزادی است. از طریق نظارت مأموران استراق سمع، نحوۀ زندگی، مسیرها، تماسهای نمایندگان کوبا از زاویۀ افشای فعالیتهای احتمالی جاسوسی و بیثباتکنندۀ آنها بررسی میشود. ضد جاسوسی اطلاعاتی در مورد ارتباطات کاری معمول کوباییها با سیاستمداران کلمبیایی، شخصیتهای مختلف آمریکای لاتین و رهبران اجتماعی به سفارت ایالات متحده مخابره میکند و واکنش به آن همواره مورد تشویق قرار میگیرد: «ما از هرگونه اطلاعات شما قدردانی میکنیم و برای برجسته کردن حضور کوبا از شما سپاسگزاریم».
بر اساس پرونده، نظارت بر کوباییها به صورت شبانه روزی انجام میشود. مکاتبات اینترنتی سفیر کوبا، همسرش، کارمندان هواپیمایی کوبانا دی آویشن و روزنامهنگاران پرنسا لاتینا تحت نظر هستند. با تلاش مشترک سازمان سیا و ضد جاسوسی، به جز ضبط سخنرانی دبیر دوم سفارت کوبا در یک مراسم علنی در دانشگاه ملی بوگوتا، که در آن او «فعالیتهای مأموران ایالات متحده در کلمبیا» را افشا کرده باشد، هیچ مدرک قابل توجهی از «جاسوسی کوباییها» در کلمبیا به دست نیامد. این دیپلمات به دلیل نقض کنوانسیون وین در مورد روابط دیپلماتیک از کشور اخراج شد. در طول عملیات «چارلی»، افسران ضد جاسوسی و سیا موفق شدند در لپتاپ یکی از «رهبران برجستۀ سازمان چریکی ارتش آزادیبخش کلمبیا» شواهدی مبنی بر «مشارکت» دولت کوبا در اعتراضات اجتماعی گسترده در بوگوتا و سایر شهرها پیدا کنند.
آمریکاییها با چنین روشهایی سعی میکنند کوبا را به عقبنشینی از مواضع وادار کنند. کوبا به نماد مقاومت موفق در مقابل ایالات متحده تبدیل شده است. گواه آن نتایج کوبنده رأیگیری در بارۀ قطعنامۀ مجمع عمومی سازمان ملل مبنی بر خواست رفع محاصرۀ جزیرۀ آزادی توسط آمریکا بود. به لطف مقاومت کوبا، میلیونها نفر این باور رسیده است که امپراتوری آمریکا گردن خود را خواهد شکست. این شکست به مفهوم عدالت تاریخی نیاز دارد. پس آنگاه، در هر تقاطع خیابانی در آمریکای لاتین، میتوان مدالهای مفرغی پنتاگون را به عنوان یک سوغات ارزان قیمت به یاد پیروزیهای آن خرید، که هرگز اتفاق نیفتاده است.
ونزوئلا و نیکاراگوئه بعنوان دو متحد کوبا اکنون روزهای سختی را پشت سر میگذارند. فاتحان انگلیسی زبان قرن بیست و یکم از همه طرف حمله میکنند. دژهای مستحکم در قلمروی که قرار است در نهایت مستعمره شود، ساختمانهای مستحکم بتنی سفارتهای آمریکا هستند. اینها همان قلعههای مستحکمی هستند که در جنگها برای نابودی سرخپوستان استفاده میشدند. جانشین چاوز، نیکلاس مادورو، رئیس جمهور فرستادگان آمریکایی را با اعتماد به پیروزی نهایی انقلاب بولیوار عصبانی میکند. او به قدری از پیروزی مطمئن است که در آینده قصد دارد به شغل سابق خود به عنوان راننده اتوبوس شهری بازگردد. «من با سر بلندی به سر کارم برمی گردم، با لباس فرمم، اتوبوسم را روشن میکنم و به خیابانها میروم تا به عنوان یک کارگر به مردم ونزوئلا خدمت کنم».
اکنون سفارت آمریکا از خاک کلمبیا علیه ونزوئلا فعالیت میکند. در بوگوتا، این پست دیپلماتیک موقت دولت ایالات متحده از خوان گوایدو، رئیس جمهور «انتقالی» حمایت میکرد. شکستهای او در تلاش برای سرنگونی نیکلاس مادورو، به شکست واشنگتن در ونزوئلا منجر شد. در مارس ۲۰۲۲، جیمز استوری، سفیر «برای ونزوئلا» و خوان گونزالس، رئیس ارشد امور نیمکرۀ غربی سرویس امنیت ملی از کاراکاس بازدید کردند تا رویکرد ونزوئلا در مورد عرضۀ نفت به ایالات متحده در صورت تحریم انرژی روسیه را بررسی کنند. آمریکاییها کاهش موقت تحریمها علیه ونزوئلا را به عنوان یک «هویج» پیشنهاد کردند. مادورو بر لغو بیقید و شرط همۀ تحریمها و بازگرداندن کنترل کامل بر شرکت دولتی نفت و گاز ونزوئلا پافشاری کرد.
استوری بار دیگر به همراه فرستادۀ ویژۀ رئیس جمهور در امور گروگانها به کاراکاس سفر کرد تا دربارۀ آزادی گروهی از آمریکاییهای بازداشت شده، از جمله مدیران شرکت نفت سیتگو مذاکره کند. حضور نمایندگان آمریکا در نقش ریشسفید، تحقیرآمیز است!
کار عملیاتی آمریکاییها برای نمایندگی نیکاراگوئه در کلمبیا در فوریه ۲۰۲۲ پس از اظهارات دانیل اورتگا مبنی بر اینکه کلمبیا یک «کشور مواد مخدر» است و به طور منظم کشتار فعالان حقوق بشر و فعالان اجتماعی را پوشش میدهد، متوقف شد. تعداد قربانیان به چندین هزار نفر رسید. واکنش تند اورتگا پاسخی معادل به حملات مقامات کلمبیایی مبنی بر فقدان دموکراسی در نیکاراگوئه و نقض حقوق بشر توسط «رژیم غیرقانونی» است. روابط دیپلماتیک بین بوگوتا و ماناگوا قطع شد، نیکاراگوئهایها کلمبیا را ترک کردند. واشنگتن وضعیت را برای حمله نهایی به دولت اورتگا بسیار امیدوارکننده ارزیابی کرد. سازمانهای غیردولتی و «مقامات» مربوطه از روشنفکران خلاق، رسانهها، مؤسسات آموزشی بر راهاندازی تظاهرات متمرکز بودند، همانطور که چند سال پیش در خیابانهای شهرهای نیکاراگوئه بود و صدها قربانی به پایان رساند. سپس پلیس و ارتش، بدون مشکل، شورشها را سرکوب کردند.
با در نظر گرفتن این موضوع، دانیل اورتگا با در هم بر هم کردن کارتهای مأموران سیا و توطئهگران مطلع از ماهیت عملیات، به چندین حمله پیشگیرانه دست زد. رئیس جمهور توافقنامه هوگو رودریگز را که با موفقیت مراحل تصویب در کنگرۀ آمریکا برای پست سفیر را گذراند، ابطال کرد. رودریگز سخنور مبارزات آیندۀ خود را برای «دموکراتیزه کردن» نیکاراگوئه چنان فصیح توصیف نمود که اورتگا با خواندن فهرست سوالات و پاسخها در جلسۀ استماع، این سؤال به ذهنش خطور کرد: «من چه نیازی به چنین سفیر دارم»؟ رئیس جمهور سپس دستور اخراج بتینا موشیدت، سفیر اتحادیۀ اروپا را که خواستار آزادی زندانیان سیاسی و تغییرات فوری دموکراتیک شده بود، صادر کرد. سپس روابط دیپلماتیک به دلیل «سیاست مداخلهجویانه» قطع شد. اخراج دویست تن از مخالفان با مصادرۀ اموال آنها از کشور، آخرین اقدام بود.
در آمریکای لاتین، بادهای تغییر بدون دیکتۀ آمریکا میوزند.