قوه ادراكه چگونه عمل مي كند؟

در تئورى ديالكتيكى مفاهيم تضاد، وحدت، تاثيرمتقابل وغيره، مقولاتى با معناى بكلى متفاوت از آنچه در انديشه منطق صورى دیده می شود، هسنتد. شيوه نگرش به مفاهيم و درک مضمون آنها در ديالكتيک از عمق تفاوت اين دو سيستم حكايت مي كند. اين مفاهيم در انديشه تعقل صورى تنها به مثابه روندهاى متجزا و منفرد درک مي شوند با حيطه تاثير محدود، ولی  در انديشه ديالكتيكى اين مفاهيم تنها زمانى درک مي شوند كه به مثابه عملكردها در كليت روندها فهميده شوند. از اينرو به کمک انديشه ديالكتيكى، واقعيت عميقتر و همه جانبه تر انعكاس مي يابد. “تضاد” سرد و گرم در انديشه تعقل صورى، تنها به تقابل درجه گرماى متفاوت محدود مي شود. ديالكتيک در اين “تضاد” بهم پيوستگى بهم تنيدگى سرد و گرم، يكديگر را موجب شدن  را هم مورد توجه قرار مي دهد.

اگر چنين است، پس چرا منطق صورى، باوجود نارسائى آن براى درک و توضيح حقيقت، كماكان بر انديشه عاميانه و همچنين بر انديشه علمى ی غيرديالكتيكى حاكم است؟ باید روند تاريخى ايجادشدن اين منطق در دوران رنسانس را دنبال كرد.

دوران رنسانس، دوران گذار از فلسفه ايده آليسم ذهنى به ايده آليسم عينى است. در اين دوران رشد علوم موجب آن شد كه شناخت عينيت خارج از ذهن، به طور منظم عملى گردد، بررسى قانونمندى هاى آن براى درک طبيعت پيرامون و خود انسان، به عنوان بخشى بى واسطه و بلافصل از طبيعت، شناخته و درک شود. كشفيات علوم در همه زمينه ها اين راه را مى گشود و هموار مى كرد. به ويژه در علوم دقيقه، مثل رياضيات وغيره منطق صورى كشش و توانمندى خود را نشان داد و جاى خود را در انديشه علمى باز كرد و به دست آورد. بدينترتيب، منطق صورى به يكى از پايه هاى اسلوبى نظريه شناخت دوران طلوع نظام سرمايه دارى تبديل شد.




هژمونی اقتصادی و مالی آمریکا امپریالیسم یک جنگ افزار ژئوپلیتیک برای آمریکا

آمریکا با زیر دست داشتن سازمان های بین المللی اقتصادی و مالی، شرایط کمک به کشورهای دیگر را به پیش برد اقتصاد نئولیبرالیستی آزادسازی مالی و باز کردن درهای کشورها برای کالاهای برون مرزی در راستای استراتژی آمریکا پیوند می زند.

بر پایه (Review of International Political Economy)، همراه با ۱۵۵۰ برنامه کمک به پرداخت بدهی ها  که صندوق بین المللی پول از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۱۴ به ۱۳۱ کشور داده است، ۵۵۴۶۵ شرایط سیاسی را به آن پیوست زده است. آمریکا دشمنان و رقیبان خود را با فشار اقتصادی هم سرکوب می کند. آمریکا در دهه ۱۹۸۰ برای آهسته کردن نمو اقتصادی ژاپن از برتری اقتصادی خود سود جست و پیمان پلازا (The Plaza Accord) را با برخی از کشورها از میان آن ها ژاپن بست. پیمان پلازا در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۵ در هتل پلازا در شهر نیویورک، میان فرانسه، آلمان غربی، ژاپن، بریتانیا و ایالات متحده، برای کاهش ارزش دلار آمریکا در برابر ارزهای این کشورها بسته شد. پیامد آن گرانی کالاهای ژاپنی در بازار امریکا بود. پس از آن ارزش ین بالا رانده شد و ژاپن زیر فشار ناگزیر شد که  بازار مالی خود را باز کند. این پیمان چنان ضربه ای به اقتصاد ژاپن زد که پس از آن ژاپن «سه دهه» از پهنه رقابت با امریکا پرتاب شد.

آمریکا قانون های ملی فراوانی برای فشار به دشمنان آمریکا برای تحریم ها ساخته است. تحریم های آمریکا علیه نهادهای خارجی از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۱ ۹۳۳ درصد افزایش یافته است. دولت ترامپ به تنهایی بیش از ۳۹۰۰ تحریم انجام داده است که به معنای سه تحریم در روز است. تا کنون آمریکا نزدیک به ۴۰ کشور جهان مانند کوبا، چین، روسیه، کره شمالی، ایران و ونزوئلا را تحریم های اقتصادی کرده است که نزدیک به نیمی از جمعیت جهان را زیر فشار می گذارد. 




آرمان گرای واقع بین یا واقع گرای بی آرمان

بورژوازی و احزاب طرفدارش احزاب کارگری و طرفدارانش را به “رمانتیسم” و دور بودن از واقعیت متهم می کنند. اینها کمونیست ها را “دایناسور”، “جزمگرا”، “عقب مانده” و “استالینیست” می خوانند، تا با خیال خود، به استدلال خود وزن محکمی بدهند.
ولی‌ واقعیت چیست؟
واقعیت این است که احزاب کارگری از صادق ترین و مدرن‌ترین احزاب جهانند. این احزاب بدون هیچ ریاکاری و با وضوح خود را طرفدار منافع کارگران و دیگر زحمتکشان فکری و یدی می ‌خوانند. و به صراحت می گویند که برای یک جامعه مدرن بعد از سرمایه داری با فرماسیون اجتماعی و اقتصادی جدید، یعنی سوسیالیسم مبارزه می‌کنند، “که برای اشیا، اشخاص را نابود نمی کند!”.
در مقابل، ریاکاریِ احزاب بورژوازی تا به آن حد رسیده که هیچ کدام به طور واضح خود را طرفدار منافع بورژوازی نمی خوانند، بلکه اهداف خود را با استفاده از پراگمتیسمِ سیاسی و تحت کلماتی همچون جامعه “همه طبقاتی!” پنهان می کنند. ولی‌ در نهایت همیشه “دم خروس” معلوم می شود. بطور مثال، این احزاب برای مبارزه با مشکلاتی که سرمایه داری برای جهان ایجاد کرده است، داروی نئولیبرالیستی تجویز می کنند!
دوستان سوسیال دمکرات آن ها هم بدون هیچ خجالت از این برنامه ‌ها حمایت می کنند. آخر کدام طبیب برای علاج سرطان به مریض سلول های سرطانی تزریق می‌کند؟
متاسفانه، برخی ها که خود را توده ای می خوانند و طرفدار اصلاحِ رژیم هستند تبلیغ می کنند که راه حل دیگری به جز وارد شدن به بازی باطل و بی‌ پایان، انتخاب میا‌‌ن “بد” و “بدتر”، وجود ندارد! این ها هم با استفاده از چماق “واقع گرایی” ما را به “رمانتیزم انقلابی” و “تفکر انتزاعی” متهم می کنند و می خواهند که ما هم سرمایه داری و هم روبنای ولایی آن را بپذیریم.




هژمومی طبقه کارگر در سه جبهه اصلی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک نبرد علیه بورژوازی انگلی

برای ايجاد هژمومی انديشه ی طبقه کارگر برای به چالش کشیدن و شکست اختناق و برنامه های نئولیبرالی رژیم باید مبارزه ی طبقاتی را همزمان در سه جبهه سازمان داد. بورژوازی انگلی حاکم در سه جبهه اصلی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی علیه زحمتکشان و نیروهای سیاسی شان عمل می کنند.

در جبهه اقتصادی، اهداف اصلی  ما باید برای بهبود شرایط زندگی زحمتکشان، بر اساس اشتغال کامل در اقتصاد سازنده و  متکی به تولید داخلی باشد. تشکیل اتحادیه های کارگری قوی، دمکراتیک و مستقل و اتحاد با دیگر جنبش های پیشرو و نمایندگان سیاسی شان تضمین کننده این هدف ها است. اگر طبقه کارگر قرار است که به استثمار و ستم پایان دهد، ستیزه جویی صنفی علیه بورژوازی صنعتی کافی نیست. مبارزه اتحادیه های کارگری علیه کارفرمایان باید از هدف خاص اقتصادی فراتر رود و طبقه كارگر را برای رهبری سیاسی جامعه آماده کند. برای تحکیم مبارزه اقتصادی و پایداری دستاوردهای ان برای طبقه کارگر نیاز است که این مبارزه با یک چشم انداز سیاسی مرتبط گردد. و گرنه در سطح سندیکالیسم باقی می ماند.

از لحاظ سیاسی، جنبش های کارگری و مترقی باید سازمان های سیاسی مستقل خود را داشته باشند تا بتوانند برای کسب قدرت سیاسی از طریق های مختلف مبارزه کنند.  نیروهای کارگری باید با توجه به منافع زحمتکشان “جانبداری طبقاتی” را جانشین “فرقه گرایی” کنند.

در جبهه ایدئولوژیک، جنبش های کارگری و مترقی مجبور به شرکت خلاق در برابر انديشه پردازان  طبقه های استثمارگراند. در این نبرد، با وفاداری به منافع زحمتکشان، باید از هر نوع نوآوری علوم بورژوازی برای متقاعد کردن توده ها به حقانیت اندیشه سوسیالیستی استفاده کرد. باید در مقابل فردگرایی و خودمحوری جهان بینی سرمایه داری، ما ارزش هایانسانی نظیر همنوعی، همکاری، منافع جمعی، هبستگی طبقاتی جهانی، آزادی واقعی و عدالت اجتماعی را تبلیغ کنیم.




چپ غربی و تضاد آمریکا و چین

[منبع نقل و برگردان: دمکراسی مردمی، نشریه اینترنتی حزب کمونیست هند (مارکسیست)، ۵ نوامبر ۲۰۲۳/ ۱۴ آبان‌ماه ۱۴۰۲].

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۷، ۲۷ آذر  ۱۴۰۲

با شدیدتر شدن بحران سرمایه‌داری، با افزایش ستم و بی‌دادگری در کشورهای جهان سوم به‌دلیل ناتوانی‌شان در پرداخت بدهی‌های خارجی‌ای که منشأ آن‌ها تحمیل “ریاضت اقتصادی” از سوی نهادهایی امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول است به مقاومت بیشتر این کشورهای جهان سوم و تکیه کردن بیشتر بر حمایت و یاری از سوی چین منجر می‌شود و به‌این‌ترتیب تضادهای ایالات متحده و چین شدیدتر و جاروجنجال‌ها علیه چین در غرب گوش‌خراش‌تر خواهد شد.

بخش‌های عمده‌ای از چپ‌های غیرکمونیست در کشورهای غرب تضاد رو به رشد بین ایالات متحده و چین را از منظر رقابت بین کشورهای امپریالیستی می‌بینند. از دیدگاه آنان چنین توصیفی سه کارکرد نظری‌ای متمایز را دارد: کارکرد نخست، توضیحی برای تضاد فزاینده بین ایالات متحده و چین را به دست می‌دهد. کارکرد دوم، این کار را با کاربست مفهوم لنینیستی و در چارچوب دیدمانی لنینیستی انجام می‌دهد. کارکرد سوم، چین را قدرت امپریالیستی‌ای نوپا می‌بیند و ازاین‌روی اقتصاد آن را در مقام اقتصادی سرمایه‌داری نقد می‌کنند که با نقد چپ افراطی از چین هم‌نوایی می‌کند.

تلخی ماجرا در اینجا است که چنین توصیفی باعث می‌شود این بخش از چپ به‌طورضمنی یا به‌صراحت در دسیسه‌های امپریالیسم ایالات متحده علیه چین شریک شود. چپ غیرکمونیست در بهترین حالت موضع‌گیری‌ای بر پایهٔ این باور می‌کند که هر دو کشور امپریالیستی هستند و بنابراین درحمایت از یکی در برابر دیگری هیچ فایده‌ای وجود ندارد. در بدترین حالت موضع‌گیری‌اش در درگیری میان این دو قدرت امپریالیستی به حمایت از ایالات متحده در برابر چین- چین همچون “شیطان کوچک‌تر”- می‌انجامد. بهترین و بدترین حالت دیدگاه آنان به موضع‌گیری‌ای سست درمخالفت با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم ایالات متحده در برابر چین منتهی می‌شود  و از آنجایی که این دو کشور بر سر بیشتر مسئله‌ها و مشکل‌های کنونی جهان با هم اختلاف‌نظر دارند، هر دو حالت در مخالفت با امپریالیسم ایالات متحده بی‌صدا می‌شوند.

بخش‌هایی عمده‌ از چپ در کشورهای غربی حتا آن‌ بخش‌هایی که با امپریالیسم غرب مخالف هستند چندی است که در موقعیت‌هایی مشخص از اقدام‌های این امپریالیسم حمایت کرده‌اند. این حمایت در بمباران صربستان از سوی امپریالیسم آمریکا در دوران رهبری اسلوبودان میلوسویچ نمایان شد. اکنون در حمایت از ناتو در جنگ اوکراین نمایان است. همچنین در عدم مخالفتی قاطع از سوی این دیدگاه با نسل‌کشی مردم فلسطین در غزه به‌دست دولت اسرائیل و پشتیبانی فعال امپریالیسم غرب  به‌گونه‌ای این حمایت نمایان است. سکوت یا حمایت از مواضع تهاجمی امپریالیسم غرب در برابر چین از سوی بخش‌های خاصی از چپ غربی، اگرچه به‌طوریقین هم‌سان با این مواضع نیست، اما با این مواضع هم‌نوایی دارد.

چنین موضعی که با امپریالیسم غرب مخالفتی جدی ندارد از قضا در تضاد کامل با منافع و نگرش طبقه کارگر چند  کشور سرمایه‌داری پیشرفته است. برای نمونه، همان‌طور که بسیاری از موردهای امتناع کارگران از بارگیری محمولهٔ جنگ‌افزارهای اروپایی برای اوکراین نشان می‌دهد، طبقهٔ کارگر در اروپا با جنگ نیابتی ناتو در اوکراین به‌شدت مخالف است. این واکنش تعجب‌آور نیست، زیرا جنگ باعث تورم شدید شده و در وخامت زندگی و معیشت کارگران تأثیر مستقیم داشته است. بسیاری از کارگران در نبود مخالفت صریح چپ با جنگ روی به حزب‌های راست‌گرا می‌آورند. این نیروهای راست اگرچه در کارزارهای تبلیغات انتخاباتی‌شان با جنگ ابراز مخالفت می‌کنند، اما پس از دست‌یابی به قدرت، مانند جورجا ملونی نخست‌وزیر ایتالیا، با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم همراه می‌شوند. بنابراین، سکوت چپ‌ها در کشورهای غربی در برابر امپریالیسم غرب باعث جابجایی توازن قدرت سیاسی در بیشتر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به‌سود نیروهای راست‌گرا می‌شود. این سکوت با درنظر گرفتن تضاد ایالات متحده و چین که از سوی برخی از این چپ‌گرایان رقابت میان دو کشور امپریالیستی تلقی می‌شود در چنین موضع‌گیری‌ای می‌گنجد.

در مورد این دیدگاه که چین کشوری با اقتصاد سرمایه‌داری است و از‌این‌روی درگیر فعالیت‌های امپریالیستی در رقابت با ایالات متحده در سراسر جهان است، در بهترین حالت ممکن با معیار اخلاقی صفت “بد”  که به سرمایه‌دار نسبت داده می‌شود و صفت “خوب” که به سوسیالیست نسبت داده می‌شود می‌توان آن را سنجید. کسانی که این دیدگاه را دارند در واقع می‌گویند: من انگاشتی از چگونگی رفتار یک جامعهٔ سوسیالیستی نزد خودم دارم (انگاشت آرمانی یک فرد) اگر رفتار “چین” از برخی جهت‌ها با این انگاشت “من” از جامعهٔ سوسیالیستی مغایرت دارد بنابراین چین نمی‌تواند کشوری سوسیالیستی به‌شمار آید، پس باید سرمایه‌داری باشد. دو اصطلاح سرمایه‌دار و سوسیالیست معناهای بسیار مشخصی دارند که  بر ارتباط آن‌ها با گونه‌هایی مشخص از نیروهای پویش‌زا دلالت دارد که هر کدام در مناسباتی پایه‌ای از مالکیت ریشه دارند. درست است، چین بخش اقتصاد سرمایه‌داری‌ای شایان توجه دارد، یعنی بخشی که با مناسبات مالکیت سرمایه‌داری مشخص می‌شود، اما بخش عمده‌ای از اقتصاد چین همچنان دولتی است و با سمت‌گیری‌ای متمرکز مشخص می‌شود که اقتصاد چین را از سوداگری فردی (یا “خودانگیختگی”) که نشانهٔ سرمایه‌داری است بازمی‌دارد. شاید بتوان بسیاری از جنبه‌های اقتصاد و جامعه چین را مورد انتقاد قرار داد، اما “سرمایه‌داری” نامیدن آن و به‌این‌ترتیب هم‌تراز دانستن آن با فعالیت‌های امپریالیستی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته مسخره‌ است. این نه‌تنها از نظر تحلیلی نادرست است، بلکه به کِردمانی منجر می‌شود که به‌طورمسلم برخلاف منافع طبقه کارگر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و نیز طبقه کارگر جنوب جهانی است.

اما این پرسش بی‌درنگ به‌میان می‌آید: اگر تضاد ایالات متحده و چین نمود رقابت بین کشورهای امپریالیستی نیست، پس نمود آن را در دورهٔ اخیر چگونه می‌توان توضیح داد؟ برای درک این موضوع باید نگاهی به دوران پس از جنگ جهانی دوم بیندازیم. سرمایه‌داری پس از پایان جنگ به‌‌شدت تضعیف شد و با بحرانی وجودی روبرو گردید: طبقه کارگر در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته حاضر نبود به سرمایه‌داریِ پیش از جنگ بازگردد، سرمایه‌داری‌ای که بیکاری و تهیدستی‌ای فراگیر پدید آورده بود. سوسیالیسم در سرتاسر جهان به پیشرفت‌هایی بزرگ دست یافته بود و پیکارهای آزادی‌بخش در جنوب جهانی علیه ستم استعماری و نیمه‌استعماری به اوج خود رسیده بود. بنابراین، سرمایه‌داری برای بقای خود به دادن امتیازهایی چند مانند برگزار کردن انتخابات سراسری و دادن حق رأی به مردم و گام‌ برداشتن به‌سوی برپایی یک دولت رفاه‌بخش، نظارت دولت در مدیریت تقاضا، و بالاتر از همه، پذیرش استعمار‌زدایی رسمی سیاسی ناگزیر شد.

اما استعمار‌زدایی سیاسی به‌معنای استعمار‌زدایی اقتصادی یعنی انتقال کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم- کنترلی که تا آن زمان از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته اعمال می‌شد- به کشورهای تازه استقلال یافته نبود. درواقع امپریالیسم علیه چنین انتقال‌هایی با چالش‌هایی تلخ و طولانی روبرو شد که سرنگونی دولت‌هایی به‌رهبری آربنز در گواتامالا، مصدق در ایران، آلنده در شیلی، چدی جاگان در گویان، لومومبا در جمهوری دمکراتیک کنگو، و بسیاری دیگر، مشخصه‌های آن هستند. بااین‌حال، سربرآوردن دولت‌هایی که اجرای برنامهٔ اقتصاد دولتی در این کشورها را خواهان بودند باعث شد دست کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری در بسیاری از منطقه‌های دیگر از کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم کوتاه شود.

با روی کار آمدن مرحله‌ای بالاتر از انباشت سرمایه که به پیدایش سرمایهٔ جهانی‌شده، به‌ویژه سرمایهٔ مالی جهانی‌شده، انجامید و نیز با فروپاشی اتحاد جمهوری‌های شوروی که با این فرایند جهانی شدن چندان بی‌ارتباط نبود، اوضاع به‌سود امپریالیسم تغییر یافت. امپریالیسم با گرفتار کردن کشورها در هزارتوی شبکهٔ جهانی‌سازی و به‌این‌ترتیب افکنده شدن در گرداب جریان‌های مالی‌ای جهانی و تن دردادن‌شان به اجرای سیاست‌های نولیبرال به‌منظور جلوگیری از خروج سرمایه که به‌معنای پایان نظام‌های اقتصادی با کنترل دولتی بود و در پی آن دست‌اندازی به ذخیره‌های طبیعی جهان سوم و از آن میان بهره‌برداری سوداگرانه از زمین‌ها در کشورهای جهان سوم از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بود.

بر بستر این پس‌زمینه بود که سلطه‌گری امپریالیسم دوباره آغاز شد که می‌توان چرایی تشدید تضاد آمریکا و چین و بسیاری از رویداهای دیگر کنونی مانند جنگ اوکراین را ریشه‌یابی کرد. باید به دو ویژگی در بازگشت این سلطه‌گری توجه کرد: نخستین ویژگی دسترسی بازار کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به کالاهای کشورهایی مانند چین در کنار تمایل سرمایهٔ مالی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به راه‌انداختن کارخانه‌هایی تولیدی در چنین کشورهایی به‌منظور بهره‌مند شدن از دستمزدهای به‌نسبت پایین‌تر این کشور‌ها در جهت تأمین نیازهای جهانی، باعث شد نرخ رشد در این اقتصادهای جنوب جهانی (و تنها این اقتصادها) افزایش یابد. این پدیده در چین روی داد تا جایی که ایالات متحده، سرکرده کشورهای‌های سرمایه‌داری پیشرفته، پیشرفت چین را تهدیدی جدی در برابر خود تلقی کند. دومین ویژگی، بحران سرمایه‌داری نولیبرال است که پس از ترکیدن “حباب” مسکن در ایالات متحده، هولناک‌تر شده است.

به هر دو دلیل، ایالات متحده اکنون مایل است از اقتصاد خود در برابر واردات از چین و سایر کشورهای جنوب جهانی با موقعیت هم‌سان محافظت کند. اگرچه این واردات تا اندازه‌ای زیر حمایت سرمایهٔ ایالات متحده انجام می‌گیرد باوجوداین سرمایهٔ ایالات متحده دیگر نمی‌تواند در برابر خطر “صنعت‌زدایی” اقتصاد‌ش بی‌تفاوت بماند. ایالات متحده که زمانی چین را به‌دلیل “اصلاحات اقتصادی”‌اش ستایش می‌کرد اکنون می‌خواهد وانمود سازد که چین برای اقتصادش اهمیتی چندان ندارد. این رویکرد، در تضادهای سرمایه‌داری نولیبرال ریشه دارد، و بدین سبب از همان استدلالی برمی‌خیزد که ذاتیِ امپریالیسم در تمایل به سلطه‌گری دوباره است. این رقابت بین امپریالیست‌ها نیست، بلکه مقاومت چین و جانبداری کشورهای دیگر از آن در برابر سلطه‌گری دوباره از سوی امپریالیسم غرب است که  تضادهای ایالات متحده و چین را توضیح می‌دهد.

با شدیدتر شدن بحران سرمایه‌داری، با افزایش ستم و بی‌دادگری در کشورهای جهان سوم به‌دلیل ناتوانی‌شان در پرداخت بدهی‌های خارجی‌ای که منشأ آن‌ها تحمیل “ریاضت اقتصادی” از سوی نهادهایی امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول است به مقاومت بیشتر این کشورهای جهان سوم و تکیه کردن بیشتر بر حمایت و یاری از سوی چین منجر می‌شود و به‌این‌ترتیب تضادهای ایالات متحده و چین شدیدتر و جاروجنجال‌ها علیه چین در غرب گوش‌خراش‌تر خواهد شد.

نویسنده: پرابهات پاتنایک، اقتصاددان برجسته، پروفسور بازنشسته از دانشگاه جواهر لعل نهرو.[منبع نقل و برگردان: دمکراسی مردمی، نشریه اینترنتی حزب کمونیست هند (مارکسیست)، ۵ نوامبر ۲۰۲۳/ ۱۴ آبان‌ماه ۱۴۰۲].

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۷، ۲۷ آذر  ۱۴۰۲




پیوند نبرد دموکراتیک با نبرد سوسیالیستی

انسان هایی که سر پناه، نان و آب دارند، می توانند برای بهتر شدن اوضاع صبور و شکیبا باشند. به هر حال، گرسنه نیستند، آواره نیستند. دلیلی ندارد که خطر از دست دادن جان را برای گوشت، میوه و شیر بپذیرند.

ولی خیلی از مردم تهی دست و تنگ دست در دلهره همیشگی پیدا کردن نان شب هستند. کودکی را می فروشند تا کودکان دیگری را از مرگ برهانند. آن ها می دانند که این زندگی تنها هوا خوردن است. از این همه ی شیرینی های زندگی و شکوفایی انسانی آن، هیچ چیز نصیب آن ها نشده است.
البته برای آن ها هم زندگی شیرین است، ولی بسیاری از آن ها دیگر یک زندگی به معنای انسانی آن ندارند. آن ها دیگر چاره ای جز مبارزه ندارند. انسان هایی که به گفته مارکس می اندیشند و برای همین از گرسنگی دیگران رنج می برند، برای تغییر جهان با تهی دستان متحد می شوند.

دودلان می گویند که “آری آری زندگی باید والاتر از این باشد. اما آیا این کار با همسنگی نیروهای جهانی شدنی است؟” سخن از انسانی کردن زندگی و نجات انسان های گرسنه در همین امروز نیست. این کار نیاز به رزم، نیاز به برنامه دارد. جمهوری خلق چین نشان داد که می توان نزدیک به یک میلیارد را از گرسنگی نجات داد.
نباید شعله های آتش این رویای انسانی را برای همیشه به بهانه واقع گرایی خاموش کرد. روشن نگه داشتن این آتش در دل های زحتمکشان بخش بزرگی از پیکار روزانه ماست.
برای همین، هم افزایش دستمزد کارگران، نان شب تهی دستان و هم آزادی زنان و روشنفکران مهم هست.
برای همین، پیوند نبرد دموکراتیک با نبرد سوسیالیستی از دانش اندوخته شده جنبش کمونیستی است.




سخنان نغز

احسان طبری

خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خویش بر انگیختم: ستم و نادانی و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم: آشنا و بیگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار کرکسان نداشتم. با نیش کینه نبودم. با خارایی در سینه نبودم. از ناورد گریختن نخواستم. با نامرد آمیختن نجُستم. بند حقیقت پای گیرم شد. صُورِ سرنوشت آژیرم شد.

بکوب ای طبّال که دوران چرخش است: گردباد خون بر خاک. طوفان نوح در روح. رزمی است که رُستمانش بایستی. بحری است که سَندبادانَش شایستی، و من شراعم در این کولاک ناچیز است.

بدخواهان نگرانند که تا کی از فشار دشنه برسینه فریاد برآورم. ولی دلاوری در خاموشی است؛ خردمندی در دریافتن است. لب بسته با عزمِ پیمان ایستاده ام. از خواب تا عذاب، بیداری من رعشهٔ چشم به راهی است. و سروشی می گوید با تمام توان رسَنهایِ آینده را بکش تا این سفینهٔ گوهرآمود، از درون موجهای کف آلود، فراتر و فراتر آید.

ای سیمرغ آتشین بَر اَبرهای نیلوفری! پرواز مکن! کُریچه ام تنگ است و آن را گورکنان انباشتن می خواهند.اندکی بپای! چه دانی که تا صبح دیگر درهای کُریچه را بسته نیابی؟

ولی سیمرغ را بال ها از پرواز است.




نه چپ افراطی و نه سوسیال دموکرات

بخش راست جنبش سوسیالیستی می خواهد با سیاست های اقتصادی و اجتماعی اصلاحی در درون نظام سرمایه داری با سیستم مالیاتی جامعه را نجات دهد. هر چند که این یک سیاست پیشرو است که بسیاری از تهی دستان در کشورهای سرمایه داری را از مرگ می رهاند، ولی همانگونه که مارکس بارها نشان داد، یک داروی آرام بخش است که در پی درمان بیماری ریشه ای نیست.

چپ افراطی می خواهد با اونتاریسم خود، راه سد ساله را بدون زمینه چینی یک شبه بپیماید. آرزوهای پندارگونه خود را جانشین کار سازمانی و فرهنگی روزانه میان توده ها کرده است.

مارکسیسم به ما آموخت که هر دو آن ها نادرست است. نبرد برای دگرگونی درون نظام در بالاترین نقطه اوج خود به سوسیال دموکراسی خواهد انجامید که هر چند که در دوران “جنگ سرد ” سرمایه داری از ترس از سوسیالیسم به او میدان داده بود، ولی ده های گذشته نشان داده است که آن ها انجام گران شرمگین نئولیبرالیسم هستند و توده ها را برای رسیدن به فرمان قدرت، می خواهند. نه برای زندگی را بهتر ساختن.

برای همین است که کار اصلاحی بدون نبرد و نشان دادن دورنمای سوسیالیستی همیشه  بدون افق است. دیدش کوتاه است. ناامید کننده است. نفس را تنگ می کند. پرواز در قفس است که هر چند بال ها را می ورزاند ولی به آسمان اوج نمی کشد.
چپ افراطی بردباری و شکیبایی کار درازمدت و توانفرسا را از دست داده است و به جای آن در گنجه تاریک و تنهای خود برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی سرود می خواند.
یک کمونیست نه یک چپ افراطی است و نه یک سوسیال دموکرات سازشکار .