چه کسی نیروهای نظامی خود را به سوی مرزهای کشورهای دیگر گسترش داده است؟

ناتو در تبلیغات خود می گوید که نقشه عضویت سوئد و فنلاند به ناتو به دلیل «گسترش گرایی روسیه» است، ولی راستش این است که این ناتو هست که در ده های گذشته به سوی مرزهای روسیه گسترش یافته است. واقعیت این است که حتا در زمان اتحاد شوروی پیمان ورشو هیچ خطری برای  سوئد و فنلاند نبود. 

واقعیت این است که ناتو برای مقابله با جمهوری خلق چین و روسیه به همه ی نیروهای متحد خود در اروپا احتیاج دارد. هژمونی آمریکا در خطر است و امریکا همه ی کشورهای سرمایه داری غربی را مجبور می کند که علیه چین و روسیه با او متحد شوند.

بودجه جنگی کشورهای اروپایی ناتو، و فنلاند و سوئد حتا قبل از درگیری اوکرایین افزایش یافته بود.

کشورهای اسکاندیناوی دیگر خرگوش های ملوس نیستند. این کشورها، چه عضوهای ناتو و چه عضوهای خنثی آن همیشه در کنار امپریالیسم ایستادند. کشورهای اسکاندیناوی الان بخشی جدانشدنی از گردان امپریالیسم هستند.

سرسپردگی این کشورها تا به آن اندازه است که همه ی این کشورها نئولیبرالیسم به نفع انحصارهای مالی امپریالیستی و بر ضرر مردم خود اجرا کردند.

پدید آمدن دولت های رفاهی در کشورهای اسکاندیناوی تنها زیر سایه شکوفایی سوسیالیسم ممکن شد، الان که اردوگاه سوسیالیسم نیست بورژوازی با خیال راحت حقوق اجتماعی در این کشورها را یکی یکی به عقب بر میگرداند .

تاریخ کشورهای اسکاندیناوی تاریخ مکیدن خون کشورهای آفریقایی است که بخشی از استعمار سال های ۱۶۰۰ با خرید و فروش برده، مستعمره های کارائیب و مهاجرگرایی بود که پایه های ثروت این کشورها را ساخت. صنعتی شدن پیش رفته این کشورها پیوند نزدیکی با استعمار انگلیسی و استعمار آلمان در جهان دارد.

از دید تاریخی و هم چنین هم اکنون از دیدگاه  اقتصادی و سیاسی کشورهای اسکاندیناوی بخشی از امپریالیسم هستند.




نبرد ضدامپرياليستى

جهان تهی از جنگ افزار هسته ای، خواست خلق ‏ها صلح و نبرد علیه جنگ جویی و پرخاش گری امپرياليسم است. روشن گری در باره ی جنگ افزار هسته ای امپرياليسم و بورژوازی صهیونیسم و آمادگی برای نبرد با پرخاش گری آن ها با گنده گوی ها و سخنان بى ‏‏‏پشتوانه و تنش آفرین و بهانه دادن به امپرياليسم یک سان نیست.

همه ی دسته های درون و برون حاکمیت جمهوری اسلامی از انقلاب براي شان تنها ”اسلام عزیز“ مانده است که باید با پیاده کردن نسخه  نئوليبرالستی و امپرياليستى‏‏‏ اقتصاد از آن پاسبانی کرد. اندیشه ی ما از این “پرواز مگسی” والاتر است، زیر “سیمرغ را بال ها برای پرواز است”.

شرط گذاشتن سیاست ما بر پایه آگاهى‏‏‏ دیگر لایه ها یعنی دوری از سياست مستقل طبقاتی. براى‏‏‏ آن كه بتوان در نبرد انقلابى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ لایه های گوناگون را در باره ی پدیده ای بالا برد، نخست خود باید از آن یک ارزيابى‏‏‏ مستقل ‏‏ بر پایه تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مارکسیسم- لنینیسم داشت. دنباله ‏روى‏‏‏ از آگاهی دیگر لایه ها و پایین آوردن خواست ها و برنامه های خود بر پایه آن نادرست است.

نبرد ضدامپرياليستى با اقتصاد ملی و نبرد عليه پای مال نمودن حقوق دمكراتيک مردم، تضادهای اصلى‏‏‏ و توامان مردم ميهن ما با حاكميت سرمايه ‏دارى‏‏‏ اسلامی در ايران و عليه امپرياليسم  می ‏باشند.   

پايدارى‏‏‏ بر سر موضع و پراتيک انقلابى، همانا پايبندى‏‏‏ به تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است. ازاين‏ رو تحليل مشخص از شرايط مشخص ‏‏‏ بايد همیشه در پیوند تئوريک با ماترياليسم تاريخى‏‏‏، يعنى‏‏‏ با روند رشد تاريخى‏‏‏ جامعه، و همچنين با شیوه انديشه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ انجام شود. تنها با نگه داشت پیوند میان تئوری و شیوه دیالکتیکی تحلیل در نبرد انقلابى‏‏‏ است، كه جنبش کمونیستی می تواند از افتادن به راست ‏روى‏‏‏ و چپ ‏روى‏‏‏ و هم چنين راست ‏روى‏‏‏ با تن پوش چپ پرهیز کند.




نمای بیرونی یک پدیده با سرشت آن یکسان نیست

مارکس می گوید که اگر سرشت درونی پدیده ها با نمای بیرونی آن یکسان می بود، نیازی به علم نبود.

اگر تضادى ميان مضمون (ذات) يكپارچه روندهاى حقيقى [كه از آنها كليتى در حركت و تغيير و شدن ايجاد مي شود] ازيك سو و توانايى محدود ادراک انسان در شناخت بخش وار پديده هاى متجزا [كه براى درك خود، آنها را در وضع ثابت، در وضع مجرد و بدون بهم پيوستگى – بهم تنيدگى فعال با بخشها، جنبه ها و لحظات ديگر مورد توجه قرار مي دهد] از سوى ديگر وجود نمي داشت، مشكل مهمی برای توضيح تئوريک درک ديالكتيكى پديده ها و كليت ها اصلا به وجود نمی آمد. باوجود اين، مسئله بغرنجتر از اين هاست.

زيرا نه حقيقت تنها از محتوايى واحد و كليتى يكپارچه تشكيل مي شود و نه قوه ادراكه انسان در برابر اين حقيقت تنها به اين صورت واكنش نشان مي دهد كه آنرا تقسيم مي كند؛ برعكس، وضع چنين است كه واقعيت از بخشها، لحظات، كيفيتها، اجزاى

منفرد [ متفاوت و در حال شدن] تشكيل مي شود و انديشه نيز به نوعى ويژه نسبت به يكپارچگى بهم پيوسته و هماهنگ پديده ها از خود واكنش نشان مي دهد. اين به اين معناست، كه قوه ادراكه انديشه در فعاليت ناخودآگاه روزمره و خودجوش و ماقبل –

تئوريك خود نيز واقعيت را [باوجود بغرنجى تركيب و پويائى تغيير و شدن آن] بصورت واحد در ذهن منعكس مي كند. همانطور كه حقيقت عينى در كليت خود از تضاد ميان ويژگى ها و وحدت آنها تشكيل مي شود، همانطور هم قوه ادراكه اى كه واقعيت را منعكس مي سازد، عملكردى پرتضاد دارد، بدين ترتيب كه اين قوه خود نيز بر مبناى طبيعتش همزمان روند را در وحدتش و هم در اجزايش درمى يابد.   




سخنان نغز

احسان طبری

سیاستي که با سمت گیري عمومی تکامل تاریخي  جامعه معین و  جامعه بشری در تضاد باشد ھر اندازه ھم که از لحاظ  «فنون سیاسي» ماھرانه  تنظیم و اجراء گردد، تنھا و تنھا می تواند کامیابي موقت داشته باشد و سر انجام به بن بست می رسد.  

ماركسیست ھا بر آنند که کاربرد وسایل خلاف واقعیت و شرف و صداقت به ناچار موجب تدئی و تباھی و ناچیزي مقاصد می شود و آن مقاصد را از اعتبار ساقط می کند.  

مراعات صداقت و احترام به واقعیت و حفظ اصولیت و پای بندی به شرافت انسانی علامت قدرتمندی در سیاست است و ریاکاری و فریب و دروغ و پرده پوشی حیله گرانه  ( و نه  سرپوشی لازم) علامت ناتوانی است . حیله گری، کارآیي نیست بلکه موجد تناقض است و تناقض مادر شکست. تكیه بر خدعه حماقت است. خردمندی دولتمدارانه  در بند بازی ھای سیاسي نیست . 

صداقت در مشی سیاسي یعني اتکاء به خلق، انطباق گفتار با کردار و ھمراه ساختن وعده با اجراء و قبول تعھد از روی احساس مسئولیت. تاریخ،  جامعه، طبقه را نمی توان فریب داد و می گویند دروغ دارای پاھای لنگی است که با آن به راه دور نمی رود. 

یكي از شرایط مھم صداقت سیاسي بیان صریح نظریات بنیادی خود، دیدن اشتباھات خویش، اعتراف بدان ھا و اصلاح آن ھاست.

زیرا چنین سیاستمداري  درک می کند که صراحت او در بیان  نظر خویش و صداقت او در پذیرش خطا درجه اعتبار او و مشی او را تنزل نمی بخشد بلکه بالاتر می برد. 

سیاست باید بر پایه ھای علمی و اجتماعی که در آن منافع توده ھای زحمتکش بازتاب یافته مبتنی گردد. تردیدی نیست که استواری در اصول درست اجتماعی، ھرگز به معنای نفی نرمش، رد سازش ھا و توافق ھا نیست.  




جانبداری طبقاتی کمونیست ها ولی با مطلق گرایی “فرقه”  فرق دارد.

Resis1

عضو حزب کمونیست وفادار به آرمان های طبقه کارگر با قبول برنامه و اساسنامه آن است، نه‌ وفادار به اعضای آن و نه عاشق نام و آرم آن. برای او حزب وسیله یی است برای رسیدن به هدف آزادی زحمتکشان از یوغ سرمایه، حزب هدف نیست. حزب از لحاظ طبقاتی بسته است، ولی اندیشه ای‌ باز بر اساس خرد جمعی دارد؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ محفل نیست، میدان عمل است؛ دگم نیست، خلاق است. یک کمونیست به قول اندیشمند بزرگ ما طبری  ”رحم ها را بارور [ ]، به همان سان که دست ها را در کار ، و مغزها را در انديشه مدام” می خواهد (”گريز“، شعر زندان).

یک کمونیست واقعی ایدئولوژی را پویا و برا می خواهد. اهمیت ایدئولوژی برای یک کمونیست واقعی در کارایی آن برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری است، نه برای تقدس و پرستش. او به تکامل تفکر و ایدئولوژی باور دارد، چون که به قول طبری، می داند که “زندگی در جنبش دائمی است، آن هم نه جنبش یکنواخت و مکرر، بلکه جنبشی که به جانب کمال می رود” و”تحولات فکری و ایدئولوژی انسانی، نتیجه  تحولاتی است که در طرز معاش و شیوه تولید او رخ می دهد”. یک کمونیست کنجکاو است و دائم در جستجوی حقیقت، ولی می داند که “راهی را که انسان در طلب حقیقت می سپرد، راهی است طویل” ،  او  بدنبال حقیقت مطلق و مقدس نیست، چراکه “هیچ حقیقت خدشه ناپذیر و مقدسی را به رسمیت نمی شناسد”. یک کمونیست دگمی ندارد، ولی باور راسخی دارد به این که به قول مارکس سرانجام و پایان مبارزه  “انسان های رنجدیده ای که فکر می کنند و انسان های متفکری که رنج می برند” بر علیه “دنیای ددمنش و بی اثری که مایه لذت افراد مبتذل و محدود الفکر است”، ظفر و پیروزی است.




سخنان نغز

رفیق جان داده در راه برابری و آزادی، منوچهر بهزادی

حزب انقلابی طبقه ی کارگر باید بکوشد که در هر لحظه ی معین و برای هر هدف مشخص در سیر تکاملی انقلاب، در راه

ایجاد وسیع ترین اتحاد بکوشد، ولی ایجاد جبهه ی متحد اولا فقط وابسته به اراده و تمایل حزب طبقه ی نیست، ثانیا هر اتحادی باید هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد، وگرنه اتحاد به خاطر اتحاد مفهومی ندارد.

آگاهی بر ترکیب متفاوت جبهه ی متحد برای نیل به هدف های گوناگون و در مراحل مختلف انقلاب تلاش برای ایجاد جبهه ی

متحد از وسیع ترین نیروها برای پیش برد امر انقلاب در هر لحظه ی معین از آن جهت حائز اهمیت است که اشتباه در این

زمینه به امر اتحاد و به امر انقلاب، هر دو لطمه می زند.

اتحاد نیروهای خلقی گام اساسی در راه نابودی دشمن ضد خلقی است. ودشمن این را می داند و به همین جهت با تمام قوا و با

استفاده از تمام وسائل می کوشد که از تحقق اتحاد نیروهای خلقی جلوگیری کند.

از آن جا که مسئله ی اصلی در اتحاد نیروهای خلقی، اتحاد نیروها ی توده ای و غیر توده ای است، دشمن به ویژه می کوشد

از اتحاد نیروهای توده ای و غیر توده ای جلوگیری کند و سلاح اصلی دشمن در این زمینه آنتی کمونیسم است. از این جهت

یکی از مهم ترین وظائف حزب طبقه ی کارگر و همه ی نیروهای اصیل انقلابی مبارزه با آنتی کمونیسم است که در دوران ما نه فقط آشکار و از راست، بلکه پنهان واز “چپ” هم به میدان می آید. آنتی کمونیسم “چپ” حتی نقاب “کمونیسم” و “مارکسیسم– لنینیسم” به خود زده است. مائوئیسم و نئوتروتسکیسم در این زمینه نمونه وار است.




نبرد ایدولوژیک علیه تاریک اندیشان جمهوری اسلامی برای سرکردگی طبقه کارگر مهم است

ایدئولوگ های جمهوری اسلامی که توان مقابله علمی با اندیشه های سوسیالیستی را نداشته اند، برای کسب برتری ایدئولوژیک خود و تبلیغ افکار ارتجاعی از همان اغاز از تغییر کتاب های درسی و  سیستم آموزش و پرورش و بستن دانشگاه ها و تصفیه دانشجوها، استفاده کردند. بدین ترتیب تمام تلاش خود را بر روی شستشوی مغزی نسل های آینده متمرکز کردند.

ما باید جرات به چالش کشیدن نظام ارتجاع در عرصه آموزش و پرورش و هنر و فرهنگ را دوباره در خود زنده کنیم. باید خوشبختی فردی، معیارهای رقابتی، خصلت های ثروت جویی، تعصبات و فرآیندهای فکری عقب افتاده را با شجاعت و به طور روشن و مستمر به زیر سوال ببریم.

اگر هنوز طبقه کارگر نتوانسته است نقش موثر و متناسب با جایگاه طبقاتی- تاریخی خود ایفا کند، ناشي از نبودِ تشکل های مستقل کارگری و ضعف نیروهای کارگری در سازماندهی و آموزش این طبقه است. 

بنابر این باید نيرو را براي رفع اين كمبود به كار انداخت. باید همه نیروهای کارگری دست در دست تلاش کنند که بر این ضعف غلبه کنند و با سازماندهی طبقه کارگر رهبری آن را در یکپارچه کردن و هماهنگی اعتراض های پراکنده دیگر قشرهای زیر ظلم و فشار اقتصادی تضمین کنند.

این به این معنا نیست که این حرکت آگاهانه ما حتمن در كوتاه مدت به موفقیت نایل می شود و سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک عملی می گردد. ولی این را همگان می دانیم که تنها کسی شانس بردن ندارد که در مبارزه شرکت نمی کند. تجربه انقلاب بهمن به ما نشان داده است که در شرایط انقلابی بسیاری از “ناشدنی های” گذشته “شدنی” می شود.




فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

موشک های فاشیسم بورژوازی صهیونیسم بر سر مردم فلسطین در غزه مانند باران می بارند و ارتش اسراییل به روی مردم بی گناه هنگام گریز آتش می گشاید. امپریالیسم امریکا با پشتیبانی از فرزند ناخوانده هر تلاشی برای آتش بس و صلح را نابود می کند.

سوسیال دموکراسی اروپا که به مردم خود پشت کرده اند با پیاده کردن دستورهای جنگی امپریالیسم امریکا و به سود انحصارات اسلحه سازی علیه خلق های جهان عمل می کنند.

ان چه که این همه رویدادهای گوناگون را به هم پیوند می دهد، نیاز دگرگونی ریشه ای در این جهان امروز ماست. روزگار پینه بندی ها بسر آمده است و آری این هم درست است که “دشمن سنگدل” است ولی ما نباید غرور خود را از دست دهیم. ما حاملان آینده هستیم و تدارک آزادی و سرافرازی انسان زحمتکش را در برنامه غرورآمیز خود دنبال می کنیم.

دنباله روی بی شرمانه سوسیال دموکراسی اروپا از جنگ طلبی امپریالیسم امریکا بار دیگر نشان داده است که دگرگونی در درون نظام سرمایه داری کار به جایی نمی رساند و این به این معنی نیست که از سازش و اصلاح باید پرهیز کرد. ولی این نشان دهنده این است که این گونه مبارزه، مبارزه یک پایی است که همیشه می لگند. پای دیگر نبرد نباید فراموش شود.
راست می خواهد که پیکار را در چارچوب و درون سیستم مرزبندی کند.
حتا پیروزی این گونه سیاست ها نه به دل نرمی سیاستمداران سوسیال دموکرات که به پرزوری نیروها و جنبش های مردمی بستگی دارد. هنگامی که نیروهای بورژوازی این جنبش ها را ناتوان بیابند همه ی این دستاوردها به آنی از بین خواهد رفت.