درنگی بر کتاب: «سیر گفتمانی ما»، نوشتۀ آقای بهزاد کریمی، و نگاه او به حزب توده ٔ ایران

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

سپهر شمیرانی

هرکه نامخت از گذشت روزگار               هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

رودکی

اخیراً کتابی با عنوان: “طرح بحثی پیرامون سیر گفتمانی ما” به‌قلم آقای بهزاد کریمی از سوی انتشارات باقر مرتضوی (آلمان) در سیصدوسی صفحه منتشر شده است. در این کتاب ظاهراً به سیر تحولات جنبش فدایی از نگاه نویسنده پرداخته شده است. آقای کریمی عضو قدیمی سازمان فداییان خلق ایران-اکثریت بوده است و ‌اکنون در حزب چپ ایران فعالیت می‌کند. نویسنده در این کتاب دربارۀ دیگر حزب‌ها و سازمان‌های سیاسی از جمله حزب تودهٔ ایران نیز اظهارنظر کرده است.
نگارندهٔ این سطور که عمر سیاسی و مفیدش‌ را در صف‌های حزب تودهٔ ایران گذرانده و از نزدیک وقایع دوران‌های گوناگون فعالیت این حزب را شاهد بوده است، اعتقاد دارد عمده‌ نظرهای نویسندهٔ این کتاب دربارۀ حزب تودهٔ ایران غیرمسؤولانه، کین‌توزانه، و همراه با تحریف واقعیت ابراز ‌شده‌اند. ازاین‌روی، نگارنده بر آن شد به‌منظور یادآوری به علاقمندان تاریخ حزب و خوانندگان “به‌سوی آینده” از این منظر نکته‌‌هایی را با آنان در میان بگذارد.

پیش از هر چیز یاد‌آوری می شود که محتوای این کتاب که اظهارنظرها و قضاوت‌هایی فراوان دربارهٔ حزب تودهٔ ایران را دربر دارد شوربختانه بر هیچ سند و مدرکی مبتنی نیست. شاه‌بیت این کتاب، واژۀ “بحران” است. این کلمه ٩۵ بار در کتاب تکرار شده است، تقریباً هر سه صفحه یک بار! و جالب‌تر آن‌که نقطۀ پرگار این واژۀ  دوّار، “حزب تودۀ ایران” است.

نویسنده خود در صفحهٔ ۶ کتاب یادآوری می‌کند: “نیامدن اسناد در این کتاب در زمرۀ نواقص است، اما امید دارد که ارائۀ طرح کلی موضوع در قالب یک خوانش، کنکاشی شناخت‌شناسانه تلقی شود و یاری مورخینی شود که مبتنی بر اسناد تاریخ می‌نویسند.” فعلاً تا این “کنکاش شناخت‌شناسانه” به‌یاری “مورخین” بشتابد، ما به یادآوری‌های‌مان ادامه می‌دهیم.

از مشخصه‌های یک نوشتۀ تاریخی، ارائه اسناد و شواهد موثق در مورد رویدادها، ادعا‌ها، و حکم‌‌های معین در آن نوشته است. به‌طور مثال در کتاب “تاریخ الرسل والملوک“۱ که در یازده قرن پیش نوشته شده است در بیش‌تر جاها یک واقعه از زبان چند نفر با هویت‌هایی معین و اعتبار تاریخی بیان شده است.

چپ پس از انقلاب – حزب تودهٔ ایران

در بخش‌هایی متعدد در این کتاب با حزب تودۀ ایران برخورد می‌شود. آقای بهزاد کریمی همراه با قضاوتی سؤال‌برانگیز می‌نویسد: “بحران چپ در ایران، بیش‌تر از هر جریان دیگر به حزب توده تعلق داشته و دارد و سخت‌تر از هر جای دیگری، سرشته در جان خود آنست” [ص ۱۰۷]. او می‌نویسد: “گر چه به دلایل بسیار این حزب شانس نمود دیگری را از دست داده است ولی واقعیتی هست و موجود خواهد بود. بنابر این هر رویکرد در قبال بحران چپ، هم وظیفه این حزب است و هم متعلق به آن.” آقای کریمی برای اثبات نظر خویش دلیلی ارائه نمی‌دهد.

تجربۀ تاریخی در مقطع انقلاب بهمن ۱۳۵۷ خلاف این نظر را ثابت کرده است. عده‌ای سالخورده و میان‌سال با کوله‌باری از کتاب و نوشته، و دنیایی از تجربه، از جاهای گوناگون جهان می‌آیند و ‌همراه رفقای انقلابی نوید و افسران سازمان نظامی و اعضای تازه آزاد شده از زندان دیکتاتوری پهلوی و نسل جوان توده‌ای‌ای که بیشتر در گروهایی غیرمتمرکز سازمان یافته بودند با قعالیت‌های‌شان چنان تأثیری بر جامعۀ ایران می‌گذارند که آقای بهزاد کریمی را مجبور به اعتراف می‌کند و دراین‌باره می‌نویسد: “در فردای انقلاب، با برنامه‌ترین و منسجم‌ترین جریان چپ که تجربۀ سه دهه و نیم مبارزۀ سیاسی را پشت سر داشت و نیز در برخورداری از یک تعداد کادرهای مجرب و ورزیده، همانا حزب تودۀ ایران بود” [ص ۱۰۳].

در ادامه، بی‌مناسبت نیست با نظر هم‌رزمان آقای بهزاد کریمی دربارهٔ حزب تودهٔ ایران که در “فردای انقلاب” در روزنامهٔ “کار” انعکاس یافت، آشنا شویم. در این روزنامه آمده است: “سران حزب تودهٔ [ایران] پس از عقب‌نشینی و فرار مفتضحانه‌شان بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد، سبب تثبیت رژیم و سرخوردگی توده‌ها، به‌ویژه پیشاهنگ، در چشم توده‌ها شده بودند و عملاً به حیثیت و اعتبار ایدئولوژی طبقهٔ کارگر در جامعهٔ ایران صدمات زیادی وارد ساخته بودند، در جریانات اصلاحات دروغین شاه، که برای هموار شدن راه رشد سرمایه‌داری وابسته و به دستور امپریالیسم صورت می‌گرفت، اصلاحات ارضی و انقلاب شاه را تأیید کردند و آن را گامی مثبت وانمود ساختند. … در آن زمان، سران حزب توده امیدوار بودند که با ستایش از بورژوازی وابسته و به بهای خیانت و دشمنی با جنبش خلق‌های ایران به‌طور اعم و جنبش طبقۀ کارگر به‌طور اخص، امتیاز اختصاصی اجازۀ فعالیت علنی از رژیم بگیرند. … با اوج‌گیری مبارزات خلق‌های ایران در دو سال گذشته، حزب توده همه‌جا به تبلیغ آشتی طبقاتی و سازش با بورژوازی پرداخت و کوشید در توده‌ها این توهم را ایجاد کند که اگر با جناح دوراندیش طبقهٔ حاکمه، یعنی با بورژوازی وابسته به امپریالیسم، سازش کند، به‌نفع آن‌ها است” [روزنامهٔ “کار”، شمارۀ ۲۴، یازدهم مردادماه ۱۳۵۸].

کافی بود این دوستان فقط به مقالۀ “در میهن ما چه می‌گذرد”۲، نوشتهٔ رفیق احسان طبری و مقالۀ رفیق ملکه محمدی با عنوان: “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”۳ مراجعه می‌کردند تا خود را بی‌جهت خسته نمی‌کردند و مطالبی نمی‌نوشتند که خلاف واقع باشد. وانگهی از آقای بهزاد کریمی و رفقای‌شان در روزنامهٔ کار مورد اشاره باید سؤال کرد که امروز در کجای جهان سکونت دارند؟ چرا در زمانی که سازمان آنان هنوز در شرایطی علنی و نیمه‌علنی در جامعه حضور داشت “پس از عقب‌نشینی و فرار… [به‌وام‌ از مقالهٔ “کار”] بعد از” یورش‌های وحشیانهٔ گزمگان رژیم “ولایت ‌فقیه” به حزب تودۀ ایران، به شوروی [یا به‌قول آقای بهزاد کریمی “برادر بزرگ”- ‌تعبیری ساخته و پرداختهٔ ژرژ ارول– به‌معنای تحت امر قدرت بزرگ‌تر بودن] پناه بردند؟ ما نجات جان مبارزان فدایی راه آزادی را به‌هیچ‌وجه “فرار مفتضحانه” تعبیر نکرده و نمی‌دانیم. به‌علاوه، جان به‌در بردن مبارزان و فعالان حزبی و سازمانی پس از کودتا یا یورش‌های وحشیانهٔ حکومت‌های دیکتاتوری پهلوی و ولایی و “عقب‌نشینی”‌های موقت از اسلوب‌های مبارزه است.

سیر اتهام‌ها در کتاب آقای کریمی ادامه دارد. او می‌نویسد: “این حزب با منفرد شدن جناح پراکندۀ ایرج اسکندری به‌عنوان تنها جریان ناهم‌خوان با دیدگاه رهبری وقت، که عبارت بود از گروه‌بندی متشکل به رهبری کیانوری و پشت‌گرم به حمایت ”برادر بزرگ“، برای ”پاسخ‌گویی“ به اوضاع نوین و نوع برخورد با خصلت و جناح‌بندی حکومت برآمده از دل انقلاب بهمن در به‌اصطلاح ٬آمادگی  کامل٬ قرار داشت” [ص ۱۰۴].

ساختن و پرداختن داستانی برای برکناری رفیق ایرج اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به‌جای او با دخالت حزب کمونیست وقت شوروی به‌هدف تکرار تبلیغات مبتنی بر استقلال نداشتن حزب تودۀ ایران در زمرهٔ مبتذل‌ترین داستان‌های ضد حزب ما است که به‌طول زمان آغاز تأسیس و فعالیت حزب تودهٔ ایران قدمت دارد. آنچه مسلم است و تردیدی در آن نمی‌توان داشت این است که آقای بهزاد کریمی در جلسهٔ “برکناری” رفیق ایرج اسکندری حضور نداشته است. ایشان از جایی شنیده یا در جایی در نوشته‌های مخالفان حزب تودهٔ ایران خوانده و همین کافی بوده که آن را جزو “کنکاش شناخت‌شناسانه” خودش به‌بیان آورد. اما واقعیت ماجرا چیست؟

دربارهٔ تغییر در هیئت رهبری حزب تودهٔ ایران پیش از انقلاب بهمن و در آستانهٔ آن اسنادی وجود دارند که یک کنکاش کننده در شناخت‌شناسی حزب‌ها می‌تواند به آن‌ها مراجعه کند. شرکت رفیق کیانوری در رهبری حزب در سال ۱۳۵۳ بعد از سال‌ها دوری، بحث‌های درون‌حزبی را به‌این‌جا می‌رساند که شعار “سرنگونی رژیم شاه” به شعار مبرم روز باید تبدیل شود. رفیق طبری در مقاله‌ای در مجلهٔ دنیا با عنوان: “سرنگون‌کردن رژیم ضدملی، ضددموکراتیک و تجاوزگر موجود، هدف مبرم جنبش انقلابی ایران است“۴، تیرماه ۱۳۵۳، جنبه‌های متعدد این شعار را توضیح می‌دهد. یک سال بعد، تیرماه ۱۳۵۴، در پلنوم پانزدهم کمیتۀ مرکزی، این شعار تصویب می‌شود۵. از همان ابتدا، شماری از اعضای رهبری حزب، ازجمله رفیق ایرج اسکندری، با این شعار مخالفت کردند. استدلال آنان چنین بود که رژیم شاه هنوز قدرت استقامت دارد و شعار سرنگونی محتوای واقعی ندارد. حداکثر مطالبهٔ ما می‌تواند اجرای قانون اساسی مشروطیت باشد. رفیق ایرج اسکندری به وجود شرایط انقلابی در آن مقطع زمانی باور نداشت. بخش عمده‌ای از رهبری حزب نیز میان دکتر محمد مصدق و یارانش تفاوتی اساسی قائل بود و آنان (طرفداران مصدق) را عده‌ای سازشکار و نزدیک به آمریکا و طرفدار سرمایه‌داری می‌شمرد و در مقابل، به روحانیت مبارز و در رأس آنان خمینی توجه می‌کرد. در خلال سیری چنین از اندیشه‌ها و بحث‌ها و و جدل‌های طولانی، اکثر نزدیک به همهٔ اعضای کمیتۀ مرکزی به نظر رفیق کیانوری رأی مثبت دادند.

نویسندۀ کتاب مورد بحث ما با تهمت برکناری رفیق اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به جای او از سوی شوروی، ادعای غیراخلاقی‌ای را پیش می‌کشد که با تأمل بیشتر بر آن می‌تواند حتا جرم حزب و رهبرانش در اطاعت از امر کشوری خارجی- گرچه با آرمان‌هایی هم‌گون با آرمان مبارزان توده‌ای ایران- تلقی شود. چنین ادعاهایی زیبندهٔ مبارزان چپ نیست. چپ‌ها علی‌القاعده با اعلامیۀ حقوق بشر موافق‌اند. در مادۀ ۱۱ اعلامیۀ جهانی حقوق بشر آمده است: “هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه‌ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود.” نویسندهٔ کتاب هم علی‌القاعده با خود باید بیندیشد و از این‌گونه اتهام زنی‌ها به اشخاص (اعضای کمیتهٔ مرکزی وقت) دوری جوید.

آقای کریمی در ادامه تیغ از نیام بر می‌کشد و می‌نویسد: “این آمادگی که اساساً خودفریبنده بود و قسماً دیگر فریب بود، و به این حزب امکان داد تا بتواند طی فقط دو سال و اندی، موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران بدست آورد” [ص ۱۰۴].

واقعاً چه‌گونه می‌شود رهبری حزبی با مشخصاتی که در آغاز انقلاب در سپهر سیاسی میهن ما حضور یافته، و هر یک تجربه‌ای فراوان در مبارزه داشتند و از هر نظر، به‌روایت  آقای بهزاد کریمی، شایسته‌تر از همه درمیان سازمان‌های چپ بوده اند، هم خود را فریب داده باشند و هم دیگران را؟ آیا رهبری، اعضا، و کادرهای سازمان فداییان که همه از کورۀ یک مبارزۀ دشوار بیرون آمده بودند آن قدر ساده‌لوح بودند که فریب حزب را بخورند؟ با این شیوه استدلال آقای بهزاد کریمی آیا رهبری و اعضای سازمان را به فریب خوردن‌شان از حزب قانع می‌کند؟

حزب تودۀ ایران جایگاه رفیع خود را – یا به‌گفتهٔ آقای بهزاد کریمی “موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”- را به‌دلیل داشتن برنامه‌ای دقیق و علمی برای نوسازی جامعه ایران توانست به‌دست آورد. از طرف دیگر می‌دانست این برنامه چه‌گونه به‌لحاظ عملی می‌تواند تحقق پیدا کند. شما در تمام تاریخ تحزب در ایران هیچ سازمان سیاسی‌ای پیدا نخواهید کرد که رهبری آن تا این حد آزموده  باشند.

آقای نقی حمیدیان که در آن دوران از مسئولان ردۀ اول سازمان فداییان بود، در کتاب خود به‌نام “سفر بر بال آرزو”۶ ، صفحۀ ۳۵۳‌، می نویسند: “حزب توده [ایران] با دارا بودن یک مشی سیاسی باثبات و به تبع آن تاکتیک‌های روشن و قاطع، قادر بود با همۀ نیروهای سیاسی، چه رقیبان مسلکی، و چه نیروهای مذهبی لیبرال و غیرلیبرال مخالف روحانیون حاکم با مهارت و قاطعیت درگیر شود.”

بااینهمه، جان کلام کتاب آقای بهزاد کریمی آن ‌جاست که  می‌نویسد: “اما این توان‌مندی [“موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”]  ظاهری بود و به‌زودی، در ناگزیری، محکوم به فروریختگی دراماتیک، که سرانجام نیز در شکل غم‌انگیزی به تماشا درآمد. در اصل، صرفاً سرکوب وحشیانهٔ حکومت [جمهوری اسلامی]‌ نبود که این حزب را از پای درآورد، بل این از درون به بن‌بست‌رسیدن خود آن بود که بر متن سرکوبی سهمگین و بی‌امان، امکان رونما شدن یافت” [ص ۱۰۴].

باید از آقای بهزاد کریمی پرسید کدام شواهد و دلایل این نتیجه‌گیری شما را تأیید می‌کند؟ آیا برنامهٔ حزب تودهٔ ایران برای نوسازی جامعهٔ ایران دلیل “از درون به بن‌بست‌رسیدن… حزب [و]… از پای درآورد”ن آن بود؟  آیا تحلیل حزب از آرایش طبقاتی جامعه ایران ناقص بود؟ آیا به‌اتکای سلسله نواقصی که زیر شلاق و دستبندقپانی و داغ و درفش “امکان رونما شدن یافت”ند بود که امروز شما چنین نتیجه‌گیری‌ می‌کنید؟

این کینه‌توزی بی‌رحمانه و غیرانسانی به حزبی که در همهٔ ۸۲ سال فعالیت‌اش فقط یازده سال امکان فعالیت علنی و نیمه‌علنی داشته است و به‌گواهی دوست و دشمن یکی از پیش‌قراولان تحزب و فرهنگ آن در ایران و منطقه است بر کدام پایه‌های معرفتی استوارند؟

یک سال و نیم بعد از اجرای آن شوهای تلویزیونی رسوا و مشمئزکننده رهبران حزب از سوی رژیم ولایی و حمایت سازمان‌های امنیتی انگلیس و آمریکا و اسراییل، کمیتهٔ مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ خود در پیامی به حزب تودۀ ایران نوشته است: “حزب انقلابی و مردمی شما با درکی روشن و علمی از صف‌آرایی طبقات در جامعه، عملکرد آنان، قانونمندی حاکم بر طبقات متخاصم و ارزیابی درست از مناسبات و توازن نیروها در انقلاب، شناختن و شناساندن دقیق نیروهای محرکه انقلاب و خواست‌های آنان، توانست مشی انقلابی خود را پی‌ریزی کند و گذشت ۶ سال از کارزار حاد طبقاتی در میهن ما اصولیت خط مشی حزب را اثبات کرده است.”

سند پلنوم کمیتهٔ مرکزی سازمان- برخلاف نظریه‌های من‌درآوردی آقای بهزاد کریمی–  اصولیت خط مشی حزب تودهٔ ایران را اثبات شده دانست و توده‌ای‌ها را چنین ستود و نوشت: “هر توده‌ای رزمنده‌ای با تجهیز کامل به ایده‌های والای خود همچون ستاره‌ای قلب تاریکی را شکافته است و چه بسیار از این ستارگان فروزان که بدست ناپاک پاسداران شب فروخفته‌اند تا صبح را به محرومان بشارت دهند.”۷ پس از سپری گشتن چند سال، یک عضو رهبری سازمان، حزب را چون همسان نظر او نمی‌اندیشد و عمل نمی‌کند، در محفل‌های عام و خاص، عقب مانده، غیردمکرات، سنتی (بر مبنای همان اصطلاح مشهور “چپ سنتی”)، دایناسور… معرفی می‌کند و از موضع بالا – یا شاید از موقعیت فائقۀ هژمونیک خودش در چپ ایران- “محکوم به فروریختگی دراماتیک” حساب می‌کند.

آقای بهزاد کریمی برای آنکه رهبران حزب به بن‌بست نمی‌رسیدند و چه باید می‌کردند، برای آنان و همچنین حزب تعیین تکلیف می‌کند و  راه‌حل نشان می‌دهد، و آن هم از این قرار: “آن‌ها باید در نگاه و متدشان تجدیدنظر می‌کردند و می‌بایست پوست‌اندازی می‌نمودند تا می‌توانستند جایگاه خود را در مبارزۀ طبقاتی آن‌گونه بیابند که نماد مدرنیتۀ عدالت‌جویانه جلوه کند و نه آن نماد ”رئالیسم سیاسی“ از خود‌بیگانه‌ای که از آب در آمد” [ص ۱۰۵]. این چه باید کرد یا تعیین تکلیف به‌جز ابهام در عبارت “رئالیسم سیاسی، از خود‌بیگانه‌ “، به‌لحاظ زمانی هم شفاف نیست، زیرا لحن نوشته او و زمان‌های گرامری به‌کار برده شده هم می‌تواند نسخه‌ای برای پیش از یورش رژیم به حزب باشد هم برای بعد از آن می‌تواند پیچیده شود. از این‌ها گذشته، به‌جای محکوم‌کردن شکنجه‌گران، قربانیان را سرزنش می‌کند و از تاریخ درس نمی‌آموزد. این‌طور که معلوم است، استناد او به گفته‌ها و نوشته‌های شماری افراد سال‌مند است که در شرایط عادی چیزی جز عشق به سعادت و بهروزی زحمت‌کشان میهن خود نداشتند، ولی در شرایط حبس و شکنجه به اعتراف‌هایی ناخواسته وادار شدند تا سناریوی جرمی برای آنان تنظیم شود و رژیم به‌یاری شکنجه‌گرهایش بتواند در بی‌دادگاه‌هایش آنان را با اتهام‌هایی دروغین محکوم کند. دروغین بودن همهٔ آن اتهام‌ها امروزه برای همگان- شاید نه برای آقای بهزاد کریمی– آشکار و روشن شده‌اند. البته رژیم خودکامۀ دینی هنوز پس از چهل‌وپنج سال هم‌چنان و به همان‌ شیوه به اعتراف‌گیری‌ها در دوزخ‌های جهنمی و پشت میله‌های آهنین زندان‌ها ادامه می‌دهد.

نویسنده شاید توان دریافت این نکته را نداشته که توضیح دهد اگر اعضای رهبری حزب در دوران انقلاب از هر طرف به بن‌بست رسیده بودند و گفتار ،کردار، و پندار آنان دیگر در جامعه تاثیری نداشت و راه به جایی نمی‌برد پس چه نیازی بود که سازمان‌های اطلاعاتی انگلستان و آمریکا با هماهنگی با سازمان‌های امنیتی رژیم اسلامی و سپاه برای از میدان به‌در کردن این حزب به یورش به حزب و هواداران و اعضا و رهبری‌اش دست زنند؟
اینکه آقای بهزاد کریمی با سیاست‌های حزب تودهٔ ایران در چهل سال اخیر با مطالعهٔ سندهای مصوب کنگره‌ها و پلنوم‌های حزبی (البته به‌منظور کنکاشی شناخت‌شناسانه) آشنایی حاصل کرده باشد تردید است. این سندها هم به‌صورت کتاب و هم در سایت حزب در اختیار عموم قرار داده شده است. نگارنده تا لحظۀ به‌پایان رساندن نگارش این مقاله نوشته‌های ایشان را زیر و رو کرده است، اما با کمال تأسف یک نمونه هم از نوشته‌های‌شان را که حاکی از مطالعه اسناد حزب توده ایران باشد پیدا نکرده است.

آقای بهزاد کریمی در صدور احکام قطعی دربارهٔ حزب تودهٔ‌ ایران، حکم‌هایی که هر یک از دیگری بدیع‌تر است، لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و می‌نویسد: “این حزب در مقام پایدارترین و دیرینه‌ترین جریان چپ ایران، درست در موضوع نگاه به مقولۀ دمکراسی، محصور تام و تمام هنجارهای غیردمکراتیک بود و با محبوس کردن… آزادی و دمکراسی در قالب نفرت از لیبرالیسم سیاسی زمین خورد… همانی که در برخورد برونی زیر پرچم مشی حمایت از ”خط امام“ و یدک‌‌ کشی واپس‌گرایی حاکم متبلور گردید” [ص ۱۰۵].

جناب کریمی طوری سخن می‌گوید که گویا او و هم‌مسلکانش از عاشقان سینه‌چاک لیبرالیسم بوده‌اند. روزنامۀ “کار” از دومین شماره‌اش انتقاد به دولت بازرگان را در دستورکار قرار داد و انتقادها به آن به‌تدریج، شدتی بیش‌تر به‌خود گرفت.

آقای پیمان وهاب‌زاده، استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ فداییان، در کتاب “اودیسه چریکی”۸، صفحه ۵۴، دراین‌باره می‌نویسد: “درماه‌های نخست انقلاب، فداییان دولت موقت را ائتلاف لرزان بین خُرده‌بورژوازی سنتی (که روحانیون رادیکال آن را نمایندگی می‌کردند) و بورژوازی ملی (که مهدی بازرگان، نخست‌وزیر، آن را نمایندگی می‌کرد) ارزیابی کردند. این تحلیل طبقاتی نامرتبط سبب شد که فداییان به گروه اول با بی‌اعتمادی بنگرند و گروه دوم را لیبرال‌های خائن محسوب کنند.”

ولی بد نیست ببینیم امروز آقای بهزاد کریمی در مقام دفاع از سنگر آزادی و لیبرالیسم، آن کسانی را که با استناد به گفته‌های‌شان به حزب تودهٔ ایران حمله می‌‌کند، نظرشان در‌بارۀ مقولهٔ آزادی نزد حزب تودهٔ ایران چه بوده و عیار آزادی‌خواهی آنان تا چه حد است؟

مهندس امیر انتظام، سخن‌گوی دولت موقت، و بسیاری دیگر از رهبران نهضت آزادی، از مخالفان سرسخت فعالیت آزادانه و علنی حزب تودۀ ایران در دوران پس از انقلاب بودند. رفیق نورالدین کیانوری، دبیر اول وقت حزب تودهٔ ایران، پس از انقلاب ۵۷ و در اولین مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش پس از ورود به ایران، در واکنش به کارشکنی‌های دولت موقت برای ورود اتباع ایرانی‌ای که از مخالفان سیاسی رژیم سرنگون ‌شدهٔ شاه بودند، گفت: “متأسفانه دولت آقای بازرگان مشکلاتی برای بازگشت ایرانی‌‌ها به‌وجود آورده است. من خودم به‌طور‌صریح بگویم که بدون گذرنامه بالاخره آمدم، پس از این‌که به سفارت مراجعه کردیم، پس از این‌که نامه به نخست‌وزیر نوشتیم، پس از این‌که تلگراف کردیم، پس از این‌که نامۀ سرگشاده در روزنامه‌‌ها منتشر کردیم، به ما اجازۀ مراجعت ندادند. من بدون هیچ‌گونه چیزی آمدم به سرحد ایران” [“نامۀ مردم”، شمارۀ ۶، ۲۹ فروردین‌ماه ۱۳۵۸]

سخن‌گوی دولت- امیرانتظام– در مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش گفت که قوانین مربوط به غیرقانونی بودن حزب تودهٔ ایران تا وقتی لغو نشده به قوّت خود باقی است. همان زمان حزب ما اعلام کرد امیدوار است دولت موقت مهندس بازرگان توجه کند که اگر قوانین رژیم سابق به‌اصطلاح تا لغو نشده به قوت خود باقی است، می‌بایست طومار انقلاب ایران را به‌طورکامل برچید. حزب ما تأکید کرد که در پی انقلاب، آن قوانین برای همیشه لغو شده‌اند و دولت موقت نیز موجودیت خود را مدیون انقلاب است و نه محترم شمردن قوانین رژیم ساقط و ضدملی شاه.

آزادی‌خواهی آقای بازرگان و دوستانش را در اعلامیه‌ای به‌مناسبت پخش شوهای مشمئز کننده و رسوای جمهوری اسلامی از اعترافات رهبران حزب تودۀ ایران که هم‌اکنون در سایت نهضت آزادی قرار دارد.، می‌توان دید و عبرت گرفت۹.
در همان ‌زمان تلاش دولت موقت بازرگان برای سندسازی و دادگاهی‌کردن اعضای حزب تودهٔ ایران آغاز شد. سال‌ها بعد، مهندس بازرگان دراین‌باره صحبت کرد و حتی “اعدام” اعضای حزب تودۀ ایران را خواهان شد. جالب است که او در‌بارۀ وقایع کودتای ۲۸ مرداد که بر ‌اساس اسناد منتشر شدهٔ موثق با طراحی و پشتیبانی آمریکا و انگلستان صورت گرفته بود، اتحاد شوروی را پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲معرفی کرد! سر آخر نیز آمریکا را در جنگ عراق علیه ایران تبرئه کرد و گفت: “وقتی به دست دولت مدرک زنده‌ای از جاسوسی سفارت شوروی در ایران و فرمان‌بری و عاملیت حزب توده می‌افتد، فقط اکتفا به اخراج چند دیپلمات روسی می‌کنند و سران حزب را که همگی اقرار به‌عامل‌شوروی ‌بودن و جاسوسی کرده‌اند اعدام نمی‌نمایند. مگر شعار و آرمان انقلاب سیاست موازنۀ منفی، ”نه شرقی و نه غربی“ نبود؟ مگر شوروی پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نبود؟ چرا دائماً آمریکا را مقصر و باعث جنگ عراق می‌دانند؟” [“تجربۀ ده‌‌سالۀ انقلاب اسلامی ایران، سخن‌رانی مهندس بازرگان، ۲۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۷، مجموعهٔ آثار بازرگان، جلد۲۴، ص ۴۶۴].

آنچه آقای بهزاد کریمی به‌عنوان خصلت دموکراسی و آزادی‌ستیزی به حزب تودهٔ ایران نسبت می‌دهد و شاخص آن را دفاع حزب از گرایش به خط امام در مقابله با لیبرالیسم می‌داند نیازمند توضیحاتی است که می‌تواند برای نسل جوانی که با این تاریخ آشنا نیست ‌آموزنده باشد. بر این نکته نیز ضروری است تأکید گردد که در آن برهه موضع‌گیری‌های سازمان متبوع  آقای بهزاد کریمی چه‌گونه بودند؟ تمام این جاروجنجال بر سر دو گونه برداشت از دموکراسی است. یکی برداشت آقای بهزاد کریمی است و دیگری برداشت حزب ما است که رفیق احسان طبری در کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”۱۰، و در دیگر آثار حزب دربارهٔ آن روشنگری شده است.

اعضا، هواداران، و رهبران حزب تودهٔ ایران در یورش‌های امنیتی، ماه‌ها زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار گرفته بودند تا به آنچه رژیم برای ساختن سناریویی برای منحل کردن حزب و نابودی اعضا و تشکیلات حزبی به‌منظور فریب مردم ضروری می دانست “اعتراف” کنند. برای کسانی که این ”شوهای“ رژیم را دیده‌اند و به اخلاق سیاسی هم اندکی پایبند باشند و آنانی هم که زندان‌های جمهوری اسلامی ایران را کشیده‌اند می‌دانند که وادار کردن زندانیان به انکار عقاید خود و بر ضد خویش بنا به‌میل استبداد سخن گفتن، روال جاافتادهٔ برخورد رژیم با مبارزان علیه دیکتاتوری از هر طیفِ عقیدتی بوده و هست. اگر رفیق انوشیروان لطفی، رفیق برجستۀ جنبش فداییان و یکی از قهرمانان مقاومت در برابر شکنجه در دوران ستم‌شاهی را، در جمهوری اسلامی به شوی مشمئز کنندهٔ تلویزیونی آوردند آیا به همین دلایلی است که آقای بهزاد کریمی قطار کرده است؟

آقای کریمی و همفکرانش جهات مختلف “خوگیری حزب طی زمان با مناسبات دیرینۀ غیر دمکراتیک چه میان خود و چه ”احزاب برادر“ بر بستر ٬ایدئولوژی بسته٬” را با شواهد و دلایل مکفی ارائه نمی‌دهد، ولی مثل بقیۀ ادعاهایش بر دشمنی کور با حزب تودهٔ ایران مبتنی است. خصومت آقای بهزاد کریمی با حزب تودهٔ ایران سال‌هاست ادامه دارد. او در مذاکرات کنگرۀ اول۱۱ سازمان فداییان خلق-اکثریت می‌گوید: “من در کنفرانس ملی حزب توده شرکت کردم (دعوت کرده بودند. روز آخر ما را به نوعی پیدا کردند. ما هم رفتیم، نشستیم) رفقا در آن‌جا یک نفر ۷٠ ساله که از سال ١٣٢٠عضو حزب بود با من صحبت می‌کرد گفت شما مسائل تشکیلاتی را عمده می‌کنید، بروید روی مسائل تئوریک. گفت رفیق فلانی تو نمی‌دانی درد ما چیز دیگری است. در حزب ما کسانی هستند که ١۷- ١٨ نوع برنامه در آستینشان هست. هر وقت لازم شد یکی از این برنامه‌ها را رو می‌کنند. من نمی‌گویم سازمان ما تا آن درجه به فساد حزب رسیده است. حزب توده که به‌ترین انقلابیون دهۀ ٢٠، به‌ترین دانشمندان در آن فعالیت می‌کردند. این سیستم‌ها و متدها به این‌جا رساند.”

شهادت آقای بهزاد کریمی دربارۀ کنفرانس ملی غیرواقعی  و عوام‌فریبانه است . او خوب می داند که از روز اول تا آخرین روز پایانی کنفرانس ملی حزب تودهٔ ایران، آقای فرخ نگهدار، به‌عنوان نمایندۀ سازمان اکثریت، در کنفرانس حضور داشت  و در هیئت‌رییسهٔ کنفرانس نیز نشسته بود. آقای بهزاد کریمی همراه با خانم رقیه دانشگری در روزهای آخر به آقای نگهدار ملحق شدند و تا آخرین لحظه نیز ناظر بحث‌ها بودند. آن تعداد محدودی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) که در کابل زندگی می‌کردند آدرس مشخصی داشتند و نیازی به “پیدا کردن” آنان نبود. دعوت حزب تودهٔ ایران از سازمان اکثریت نیز نه “روز آخر”، بلکه مدت‌ها پیش انجام شده بود. هر کسی الفبای مناسبات دیپلماتیک احزاب و سازمان‌های سیاسی را بداند، می‌فهمد که روابط  دیپلماتیک به‌این صورت نیست.

انشعاب‌های متعدد یکی دیگر از انتقادهای آقای کریمی به حزب تودهٔ ایران است، اما او تنها انشعاب آقای بابک امیرخسروی را مثال می‌آورد که رفیق “حجره و گرمابه و گلستان” سازمان اکثریت بود و حزب “دمکراتیک مردم ایران” را بنا نهادند. اما قضاوت تاریخ و داوری زمان  و شلاق روزگار چنان بی‌رحم بود که نامی هم از چنین حزبی باقی نماند. در زمینهٔ انشعاب‌ها، فداییان سرآمد همۀ سازمان ها در تاریخ معاصرند. لیست زیر گواهی بر این مدعا است: انشعاب گروه زنده‌یاد رفیق تورج حیدری بیگوند، انشعاب اشرف دهقانی، انشعاب جناح‌های اکثریت و اقلیت‌، انشعاب مربوط به جناح چپ اکثریت، انشعاب در گروه اکثریت زیر نام بیانیۀ ۱۶ آذر، انشعابی در اقلیت و گروهی زیر نام مستعفیان، گروه‌های آزادی کار، پیرو برنامۀ هویت، هستۀ اقلیت، شورای عالی، اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان اتحاد فدائیان، و جزاین‌ها محصول این انشقاق‌ها هستند .

آقای دکتر پیمان وهاب‌زاده در کتاب “اودیسهٔ چریکی”، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲، انجام حدود شانزده انشعاب در جنبش فدایی را ثبت کرده است.

جناب کریمی در‌بارهٔ انشعابات در حزب تودهٔ ایران می‌نویسد: “طی سی سال گذشته بیش‌ترین انشعابات ناشی از بحران، در همین حزب صورت گرفته است. انشعاباتی با انواع سوگیری‌های فعال و مختلف‌الجهت، و بیش‌تر از انشعابات حتی، کناره‌گیری‌های منفعلانۀ بسیار گسترده، از تعیین تکلیف‌ها با هرگونه رادیکالیسم چپ تا سفت‌وسخت شده‌ها در مواضع کلاسیک پیشین حزب! با این حال هنوز هم هیچ  برآمد منتقد از تبار ”توده‌ای“ را سراغ نداریم که توانسته باشد نمادی از چپ دموکرات بودن را به‌گونه‌ای در خود ترسیم نماید که بتواند چونان جریان نافدی در سطح چپ معتبر بیفتد. … فاصله‌گیری از بحران حزب توسط انواع بحران ده‌های متشکل و منفرد در صفوف آن، گویا از هر جای دیگر آسان‌تر بوده است و در همان حال اما، پیشرفت در آنان برای حل بحران چپ و بحران درون حزب توده، دشوارتر از هر جای دیگر.”

نه تنها هیچ گروه توده‌ای این نظریات خود ساختۀ آقای کریمی را زیر عنوان چپ نو نپذیرفته، بلکه کم‌تر سازمان چپ جدی‌ای دیگر با آن توافق دارد. این نظریات نهیلیستی نه بر پایۀ معرفتی علمی بنا شده است و نه به چپ ارتباطی دارد. ساختن و رواج دادن ترکیب‌هایی با واژهٔ چپ مانند: چپ نو، چپ دمکرات، چپ سکولار، چپ لاییک، چپ جمهوری‌خواه،  و جز این‌ها، دستاویزی برای برای دفاع نکردن از حقوق محرومان و زحمتکشان است.

ژيلبر تووی يرا، دبيراول سابق کميتۀ مرکزی حزب ‏کمونيست کلمبيا، در پاسخ به حريفانی که اشتباه‌ها و شکست‌های حزب طبقۀ کارگر را با آوايی زهرآلود در ‏شيپورها می‌دمند، اين شعر کهن اسپانیایی را می‌خواند که گویی از حنجرۀ تاريخ حزب تودۀ ايران به‌گوش ‏می‌رسد:

“شما به رخشندگی و صيقل سلاحتان غرّه‌ايد،      جنگ‌افزارهای من اما بی‌جلوه و کدراند،            آيا می‌دانيد راز اين تفاوت را؟            در ميدان جنگ،    در گرد و غبار مهلکه‌ها بوده‌اند اين‌ها،           ‏   آثار ضربه‌های سخت بر قامتشان پيداست”.

انشعابیون توده‌ای

آقای بهزاد کریمی دربارهٔ گروه منشعب از سازمان نیز می‌نویسد: “بنا بر روایت رفقای جان‌بدربرده از ”آن سال بد“، قبل از ضربات سنگین نیز در برخی از تیم‌های سازمان و اذهان اعضایی از آن سؤالات مدام رو به تعمیق با جدیتی بیش‌تر پیرامون مثمر ثمر افتادن یا نیفتادن مبارزۀ مسلحانه در موضوع رابطۀ پیشاهنگ با خلق، در ادامه حتی خطا و مضر بودن این مبارزه برای رشد جنبش توده‌ای مطرح بوده است. ضربات اما، چه به‌خاطر از توان‌افتادن سازمان پیشاهنگ و نابودی مرکزیت اتوریتر آن و چه آشکار شدن اصل موضوع یعنی عدم توازن قوای بسیار نابرابر بین ”انقلاب“ و ”ضد انقلاب“ در شرایط نضج‌نایافتگی جنبش مردمی و بی‌ارتباطی سازمان با مردم، کار خود را کرد و با بر جای گذاشتن اثر خویش، جریان فکری مخالف با ”مشی مسلحانه“ را در پیگیری سؤالات و تفکر خود پیگیرتر کرد… افراد این جریان که در آن شرایطِ ازهم‌گسیختگی سازمانی، می‌توانستند حتی خارج از روابط تشکیلاتی چریکی همدیگر را بیابند و تقویت کنند، بسیار زود حول نوشتۀ تورج بیگوند گرد آمدند و پرچم مخالفت با مشی مسلحانه را برافراشتند” [ص ۷۲].

همۀ ‌ نقل‌قول‌های آقای بهزاد کریمی در عبارات بالا از افراد بدون بردن نام و در زمانی‌ست که ایشان سخت پای‌بند مشی چریکی بود. اولین گروهی که تحت تأثیر اندیشه‌های حزب در سال ۱۳۵۵ راه خود را از این شیوۀ مبارزه جدا کردند و این اسلوب مبارزاتی را نفی کردند گروه منشعب بودند، ولی این گروه نیز از سوی آقای کریمی محکوم می‌شوند و شایستۀ انتقادند زیرا از نظر او “جوهراصلی حرف آن‌ها این بود که چریک‌ فدایی خلق نارودنیک‌های این زمانۀ ایران هستند و در عوض، تفکر ”توده‌ای“ تنها نماد ایرانی لنینیسم! برخورد این جریان با گفتمان فدایی خلق، به تمامی ایدئولوژیک و فاقد اندیشۀ نقاد بود و در نظرات آن‌ها چیزی از نوسازی و نواندیشی خلاقانه وجود نداشت. انشعاب آن‌ها، انشعاب در روش مبارزه بود تا در جوهر و درون‌مایۀ آن ایدئولوژی مشترکی که سازمان و حزب توده [ ایران] داشتند” [ص ۷۴].

از نگاه نویسندۀ کتاب مورد بحث ما، اندیشه و عمل این جوانان محکوم است نه به‌این خاطر که درست می‌اندیشیدند و به نتایجی درست رسیده بودند. این گروه کارشان از آن جهت سرزنش شدنی است که “فاقد اندیشۀ نقاد” بودند و ایدئولوژیک می‌اندیشیدند. آنان هم‌دیگر را یافته بودند و با هم اعلامیۀ مشترکی صادر کرده و جوانان انقلابی را از ادامۀ این مشی برحذر داشته‌اند. باید یادآور شد که اکثر قریب‌به‌اتفاق این گروه مبارزان راه آزادی زحمتکشان و منشعب از سازمان و پیوسته به حزب در فاجعهٔ ملی سال ۶۷ اعدام شدند.

تمام تلاشِ گرایش‌های مختلف فدایی بر این بوده که نام و اندیشه‌های این پیش‌قراولان مخالفت با مشی چریکی و اعلان سترون‌ بودن آن را پنهان نگه دارند و بی‌اهمیت نشان دهند. یکی از اعضای گروه که از زندان‌های جمهوری اسلامی جان سالم به‌در برده است کتابی در هفت‌صد و نود و یک صفحه با عنوان: “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب“۱۲ نوشته و به‌چاپ رسانده است. این کتاب اطلاعاتی وسیع از گروه منشعب در اختیار خواننده می‌گذارد. نویسنده در مقدمۀ کتاب می‌نویسد: “رفقای سازمان از هنگام شکل‌گیری نظریات انتقادی تورج حیدری بیگوند در داخل سازمان تا وقوع انشعاب و پس از آن، طبق رویۀ نانوشته‌ای نظریات اعضای گروه و ریشه‌های آن‌ها و پیوندهای آن‌ها با سازمان و دلایل شکل‌گیری را نادیده گرفتند، انکار کردند یا دربارۀ آن سکوت اختیار کردند. آن‌ها توجه نکردند که تاریخ سازمان چریک‌های فدایی خلق بدون تاریخ گروه بزرگی از کادرهای آن ناقص است و تاریخی که بخش مهمی از موضوع تحقیق خود را حذف می‌کند ”تاریخ“ ‌نیست.”

هر تحلیلگر بی غرضی حتا با مطالعهٔ گذرای اسناد و مدارک رسمی حزب به‌این نتیجه می‌رسد که توده‌ای‌ها با عشقی سوزان به زحمتکشان و به‌خاطر بهروزی و سعادت مردم میهن‌شان مبارزه‌ کرده‌اند، حتی سازمانی که آقای بهزاد کریمی یکی از قدیمی‌ترین عضوهایش است، به‌این واقعیت انکارناپذیر پی‌برد. کوشش آقای کریمی در کژتابی تاریخ و مبارزۀ حزب تودۀ ایران تلاشی است عبث و بی‌هوده.

لاف از سخن چو دُر توان زد

آن خشت بود که پُر توان زد

نظامی گنجوی

منبعها:

۱.‌  تاریخ الرسل و الملوک” (تاریخ طبری) نوشتۀ محمد‌بن جریر طبری. ترجمهٔ فارسی در ۱۵ جلد، مترجم ابوالقاسم پاینده، انتشارات بنیاد فرهنگ، تهران، ۱۳۵۲.
۲.‌  نگاه کنید به: مقالهٔ “در میهن ما چه می‌گذرد”، نوشتهٔ احسان طبری، مجلهٔ “دنیا”، شمارهٔ ۴، زمستان ۱۳۴۱. این مقاله  با  عنوان “ماهیت و اصلاحات نیم‌بند شاه-امپریالیسم، نوشته رفیق احسان طبری”،  در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۳۷، بازنشر شد.

۳.‌ نگاه کنید به: مقالهٔ  “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”، ملکه محمدی، “ماهنامهٔ مردم”، ارگان مرکزی حزب تودهٔ ایران، دورهٔ ششم، شمارهٔ ۲۶. اردیبهشت‌ماه ۱۳۴۶. این مقالهٔ رفیق ملکه محمدی  با همین عنوان، در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۵۳، بازنشر شد.

۴.‌  مجلهٔ دنیا، دورۀ سوم، شمارۀ ۱، تیرماه ۱۳۵۳.

۵.‌ پلنوم پانزدهم کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، تیرماه ۱۳۵۴.

۶.‌  کتاب “سفر بر بال آرزو”، نوشتهٔ نقی حمیدیان، انتشارات باران، استهکلم،  سال ۲۰۰۴/ ۱۳۸۳، صفحهٔ ۳۵۳.

۷.‌  اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ کمیتهٔ مرکزی، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران.

۸.‌ کتاب  “اودیسه چریکی”، نوشتهٔ دکتر پیمان وهاب‌زاده، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲.

۹.‌ نگاه کنید به: بیانیه “نهضت آزادی ایران پیرامون دستگیری سران حزب  توده”، خردادماه ۱۳۶۲،

۱۰.‌  کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”، نوشتهٔ احسان طبری، جلد دوم، انتشارات حزب تودهٔ ایران، چاپ دوم، ۱۳۸۵، صفحه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹.

۱۱.‌ کتاب “کنگره فداییان اکثریت”، صفحه ۷۰

۱۲.‌ کتاب “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب”، نوشتهٔ بهمن تقی‌زاده، نشر نی، تهران، سال  ۱۴۰۰.

***

به نقل از «به سوی آینده» شمارۀ ۴، مرداد




ارزیابی جامعه‌شناختی فیلم «جنگ جهانی سوم» اثر هومن سیدی

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

آرش رزم‌دیده

سینماهای ایران این روزها فیلمی درخشان را به نمایش گذاشته‌اند به نام جنگ جهانی سوم به کارگردانی و تهیه‌کنندگی هنرمند ارزنده هومن سیدی (متولد ۱۳۵۹ در رشت). فیلمنامۀ ژرف این اثر را هومن سیدی، آرین وزیردفتری و آزاد جعفریان با هم نوشته‌اند و نشان می‌دهد که کار گروهی اگر بر بنیادهای درستی قرار داشته باشد تا چه اندازه می‌تواند ثمربخش باشد. این فیلم برای نخستین بار در سال ۲۰۲۲ /۱۴۰۱ در هفتادونهمین دورۀ جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز به نمایش درآمد و دو جایزه، یکی به عنوان بهترین فیلم و دیگری بهترین بازیگر نقش نخست را به دست آورد.

خوشبختانه این فیلم دچار شوربختی فیلم بسیار عمیق دیگر، برادران لیلا، اثر کارگردان برجسته و جوان کشور سعید روستایی (متولد ۱۳۶۸ در تهران)، نشد و به اکران عمومی درآمد. به‌نظر نگارنده، هر علاقمند به هنر متعهد و به تحلیل اجتماعی جامعۀ ایران و هر کوشندۀ بهبودخواه اجتماعی، باید این فیلم‌ها را در سینما ببیند و به دیگران پیشنهاد کند، زیرا هم حمایت از این کارگردانان جوان که راه هنر متعهد را می‌پویند، ضروری است و هم تماشای دقیق و چندباره این نوع آثار می‌تواند به ژرفش قدرت تحلیل نیروهای پیشروی جامعة ایران که سعادت زحمتکشان این ملت را دنبال می‌کنند، یاری رساند.

جنگ جهانی سوم بر زمینه‌های فاجعه‌بار اجتماعی و اقتصادی شکل می‌گیرد. در همان نخستین سکانس فیلم، با مردی در هم شکسته روبه‌رو می‌شویم به نام شکیب که از بازماندگان زلزلۀ هولناک رودبار و منجیل است. در این زلزلۀ وحشتناک که در ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ به وقوع پیوست، بیش از ۳۷۰۰۰ نفر از هم‌میهنان ما، عموماً از طبقات فرودست جامعه، جان خود را از دست دادند، بیش از ۶۰۰۰۰ تن مجروح و در حدود نیم میلیون نفر بی‌خانمان شدند. در این زلزله علاوه بر خسارات سنگین به تأسیسات و مکان‌های عمومی، بیش از ۲۰۰ هزار خانه‌های سادۀ مردم فقیر نابود شد.

شکیب (با بازی درخشان هنرمند ارجمند محسن تنابنده) که در فیلم منطقاً باید حدود ۵۰ سال داشته باشد، در آن زلزله همسر و فرزندان خود را از دست داده اما خودش جان سالم بدر برده است؛ زیرا در آن نیمه‌شب هولناک، دور از همسر و فرزندانش سر کار بوده است. بااین‌وجود چون خانوادۀ همسرش گمان می‌کردند که او خانواده‌اش را رها کرده و گریخته است، راهی به دهکدۀ خود ندارد. او حالا نزدیک به ۳۰سال است که در شهر رشت زندگی می‌کند. روزها کارگر روزمزد است و شب‌ها به شرط آنکه مواظب مغازه که مرگ‌موش هم می‌فروشد، باشد که به قول صاحبش در و دیوار درستی ندارد، می‌تواند در مغازه بماند و بخوابد. ملاحظه کنید که زندگی این انسان زحمتکش که در روستا، کار کشاورزی می‌کرده و ناگزیر فاقد مهارت‌های مشاغل شهری بوده است، تحت چه ستمی می‌گذرد. خودمان را جای او بگذاریم. همسر و فرزندان را و احتمالاً خانواده‌اش را از دست داده است. دهکدۀ مأنوس، شغل و تمام زندگی را باخته است و در این جامعه که کمترین نهادهای اجتماعی یاری‌رسان را دارد، تک‌وتنها و بی‌پناه مانده است. اما جامعۀ سرمایه‌محور عقب‌مانده به‌جای آنکه به کمک این انسان ازهرجهت فروپاشیده بشتابد، او را چون شکاری آسان می‌بیند که می‌تواند به راحتی در اختیارش بگیرد و از او حداکثر بهره‌کشی را به چنگ آورد.

صحنه‌ای که کارفرمایان، این انسان‌های خردشده را از کنار خیابان فرا می‌خوانند تا استثمارشان کنند و ما – و نیز نگارنده -هر روز، از کودکی خود تاکنون یعنی بیش از ۶۰ سال، در دو نظام و علی‌رغم انقلابی که آماجش بهبود زندگی زحمتکشان بود، شاهد آن بوده‌ایم، به‌راستی تکان‌دهنده و یکی از دردناک‌ترین تصاویر فیلم است. انسان‌هایی – پیر و جوان و حتی کودک – کنار خیابان ایستاده‌اند با لباس‌هایی مندرس، با کفش‌هایی پاره، رنگ‌وروهایی زرد، بقچه‌ای از نانی ساده که دیگر پنیری هم در میانش نیست، حیرت‌زده از این جهان پلید به دنبال وانتی می‌دوند که کارفرمایش یک‌طرفه، قرارداد نانوشته می‌بندد: ۳۰۰« تومن، فقط ۳۰۰ تومن، طی کردیم، ها!» اما این بخت‌برگشته‌ها فرصت گوش کردن به این حرف‌ها را ندارند. شتاب می‌ورزند تا از هم‌دردان مفلوک خود جلوتر بزنند و در پشت وانت که اصولاً برای انتقال بار یا جابه‌جایی حیوان ساخته شده، جای بگیرند. هوار از این جهان سرمایه‌محور ستمگر! هوار!

شخصیت دیگر فیلم، لادن (با بازی تاثیرگذار هنرمند مهسا حجازی) است؛ دختری کرولال حدوداً ۳۰ ساله، با چشمانی ترسیده از این جهان مخوفی که در پیرامون خود دیده است. سرنوشت او از سرنوشت شکیب هم تیره‌تر بوده است. او در زمان زلزله،کودکی بوده که کل خانواده‌اش را از دست داده است و به دست گرگ‌های انسان‌نمایی افتاده است که از سن معینی، او را چون کالای جنسی به این و آن فروخته‌اند و از قِبَل او زندگی کثیف خود را تامین کرده‌اند. باز هم خودمان را جای لادن بگذاریم. او در زلزله تنها پشتیبانان خود، یعنی پدر و مادر و خانوادۀ خود را در یک نظام سرمایه‌داری نفرت‌انگیز از دست داده است.

وظیفة حکومت‌ها و دولت‌هاست که در این شرایط به حمایت از این مظلومان بپردازند. مگر نه اینکه خود عملکرد ویرانگر این زلزله‌ها محصول حکومت‌هایی است که به‌جای کوشش برای بهبود زندگی انسان‌ها – در این مورد تأمین مسکن مناسب و مستحکم – به‌دنبال منفعت‌ورزی‌ها یا جاه‌طلبی‌های شومِ جزم‌گرایانه خود بوده‌اند. یادمان باشد زمان وقوع این زلزله تقریباً پایان یک جنگ ۸ ساله است که پس از فتح خرمشهر دیگر به‌هیچ‌وجه میهن‌دوستانه و خلقی نبود. درست زمانی که باید حکومت برآمده از انقلاب به‌سوی توده‌ها می‌شتافت و برای آن‌ها زندگی و مسکن شرافتمندانه تأمین می‌کرد، از ادامۀ جنگ بهانه‌ای ساخت تا در همکاری گفته و ناگفته با امپریالیسم به تضعیف دو ملت بزرگ ایران و عراق در آسیای غربی کمک کند، بازار سلاح کارخانه‌های شوم اسلحه‌سازی جهان سرمایه‌داری را رونق بخشد و در برابر، با کمک امپریالیسم نیروهای انقلابی شرافتمند را سرکوب کند و در کشتاری بی‌رحمانه هزاران تن از آن‌ها را به دم تیغ بُران بسپارد و با پشت کردن به آرمان‌های عدالت و آزادی و برابری که انقلاب دنبال می‌کرد، برنامه‌های نولیبرالیستی را که دست‌پخت همان امپریالیست‌ها بود، به اجرا درآورد. نتیجة ۵۰ سال حکومت پهلوی و ۱۲ سال حاکمان پس از انقلاب برای زحمتکشان شهر و ده این بود: آن‌ها یا خانه نداشتند یا خانه‌هایی داشتند چنان بی‌بنیاد که در اثر زلزله البته هولناک، ۳۷۰۰۰ آرزو به خاکستر بدل شد. ۳۷ هزار انسان! چه انعکاس هولناکی دارد این عدد. و ۵۰۰ هزار بی‌خانمان که ما در این فیلم تنها زندگی دو تن از آن‌ها را دنبال می‌کنیم. شکیب و لادن.

شکیب که حتی می‌تواند پدر لادن باشد، خود یکی از خریداران کالای بازار جنسی است که در زیر پوست شهر جریان دارد و لادن یکی از قربانیان آن است. لادن نمونه هولناکی از استثمار است که با تبعیض جنسیتی هم همراه شده است. اگر به آنچه بر لادن و لادن‌ها رفته و می‌رود، عمیقاً بیندیشم، بعید است که بندبند وجودمان از خشم و درد از هم نگُسلد. به‌هرحال در این رابطۀ جنسی چندباره، یک پیوند عاطفی میان شکیب و لادن شکل گرفته است. گرچه لادن لال است اما شکیب به‌خاطر آنکه مادرش لال بوده زبان او را می‌فهمد. لال بودن لادن و مادر شکیب شاید نمادی است از بی‌صدایی میلیون‌ها زن ستمدیده در جامعه‌ای که خواست‌هایشان هیچ انعکاسی در ساختار حکومتی ندارد. این است که شب‌ها شکیب از مغازه، با لادن در روسپی‌خانه‌ای پنهان که فرشید (با بازی خوب مرتضی خانجانی) و رحیم سازمان داده‌اند، با هم گفت‌وگو و درددل می‌کنند و نوعی از عشق -که بنیانش بیشتر بر درماندگی، تنهایی و گریز هرچند کوتاه‌مدت از بدبختی‌هاست – میان آن‌ها ریشه دوانده است.

تا همین‌جا هم، فیلم جنگ جهانی سوم با به نمایش گذاشتن زندگی آکنده از رنج و بدبختی شکیب به عنوان یکی از هزاران قربانی زلزله و به نمایش گذاردن زندگی به‌راستی تکان‌دهندۀ کودکی که در زلزله ربوده شده و اکنون به عنوان روسپی مورد سوء‌استفاده قرار می‌گیرد و آن به‌اصطلاح روسپی‌خانۀ پنهان، در دل جایی چون یک پارکینگ، به یک فیلم اجتماعی متعهد فرا روییده است.

در همین حال یک گروه تولید فیلم‌سینمایی به رشت آمده است تا دربارۀ جنگ جهانی دوم و جنایت‌های نازی‌ها و رهبر فاشیست آن‌ها، آدولف هیتلر، در جغرافیای رشت که همسانی‌هایی با جغرافیای پرباران و آکنده از گل‌وشل آلمان دارد فیلمی بسازد. تهیه‌کنندة این فیلم، سعید نصرتی (با بازی نوید نصرتی) و کارگردان آن رستگار( با بازی پخته و اثرگذار حاتم مشمولی) است. دکور صحنه‌های فیلم، به لوکیشنی در اطراف رشت منتقل می‌شود: از خانة مجلل هیتلر تا اتاق‌های گاز برای سوزاندن اسیران جنگ، بازیگران اصلی حضور دارند اما کارگردان به سیاهی‌لشگر و همچنین کارگرانی برای ارائه خدمات به گروه فیلمسازی هم نیاز دارد. این است که تهیه‌کننده به میدان شهر می‌رود تا از کارگران روزمزد، که آمادۀ هر نوع استثماری و هر مقدار حقوقی هستند حداکثر سوءاستفاده را بکند.

این کارگران روزمزد که در همة شهرهای ایران در میدان‌ها و کنار خیابان‌ها منتظر اربابی هستند تا آنان را اجیر کند، نه بیمه می‌شوند نه بازنشستگی دارند و البته مانند دیگر کارگران ایران از داشتن حتی یک اتحادیه که از حقوق آن‌ها دفاع کند، برخوردار نیستند. اینان مظلوم‌ترین، خردشده‌ترین و مستاصل‌ترین بخش طبقه کارگرند که به علت همین درماندگی وحشتناک و ناآگاهی گسترده، می‌توانند مورد سوء‌استفاده حاکمان و سرمایه‌داران قرار گیرند و نه‌تنها به شدیدترین وجه استثمار شوند، بلکه گاه به ابزاری بسیار خطرناک در بحران‌ها و تحولات اجتماعی تبدیل شوند و به سرکوب‌گران، شکنجه‌‎گران و مزدوران خیابانی که گاه به آن‌ها لات، لومپن، اراذل، کلاه مخملی و لباس‌شخصی هم گفته می‌شود، تقلیل یابند.

جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵/ ۱۳۱۸-۱۳۲۴) مانند جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۹ / ۱۲۹۳-۱۲۹۸۸)، جنگی بود میان کشورهای استثمارگر برای تقسیم دوبارۀ جهان. درواقع این جنگ که ۶ سال تمام طول کشید و در آن بیش از ۷۵ میلیون انسان به کام مرگ رفتند، سرمایه‌داران و استثمارگران جهان راه انداخته بودند و اداره می‌کردند. اما این سرمایه‌داران نبودند که در جبهه‌ها قلب کسانی را سوراخ می‌کردند که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناختند و حتی یک بار هم آن‌ها را ندیده بودند. این سرمایه‌داران نبودند که زندانیان اسیر را با برچسب‌هایی که استثمارگران ساخته بودند – یهودی، کمونیست، نژاد پست – به اتاق‌های غیرقابل باور گاز می‌فرستادند تا نابود شوند. دیکتاتورها و استثمارگران حتی ممکن است پا در زندانی نگذاشته و اتاق شکنجه‌ای را ندیده باشند.

هیتلر هم سرمایه‌دار نبود، اما سرمایه‌داران با سوءاستفاده از محرومیت‌ها، ناآگاهی‌های ناگزیر، جاه‌طلبی‌های خانمان‌برانداز و عقده‌های کودکی و جوانی او و هزاران افسر مانند او، از آن‌ها چون ابزاری برای پیشبرد منافع خودشان بهره می‌بردند. یک بررسی اجمالی از زندگی و محرومیت‌ها، جاه‌طلبی‌ها و عقده‌های چرکین او به‌درستی نشان می‌دهد که او تا چند اندازه آمادگی داشت تا به ابزار سرمایه‌داران و استعمارگران تبدیل شود. این رابطه را تقریباً در تمام کشورهای سرمایه‌زده با تفاوت‌های جزئی می‌توان دید.

شکیب یکی از این محروم‌ترین محرومان است که سوار بر پشت وانتی آبی‌رنگ، تحت اختیار، بهتر است بگوییم تحت بندگی تهیه‌کننده و کارگردان این پروژۀ فیلم‌سازی، قرار می‌گیرد تا به عنوان بنده، هر کاری را که کارفرما می‌خواهد به انجام برساند. او گاه کارگر خدماتی است، گاه نگهبان محدوده‌های جغرافیای پروژه فیلم‌سازی است و گاه در نقش سیاهی‌لشگر، به عنوان یکی از اسیران زندان‌های فاشیسم آلمان به کار مزدوری کشیده و گاه به اتاق‌های هولناک گاز رانده می‌شود. کارگردانی هومن سیدی و فیلم‌برداری پیمان شادمانفر و بازیگری هنرمند درخشانی چون محسن تنابنده در این صحنه‌ها عالی و تکان‌دهنده است. نکته مهم این است که کارگردان و تهیه‌کننده برای آنکه صحنه‌های فیلم طبیعی درآیند، کارگران مزدور سیاهی‌لشگر را بدون اطلاع آن‌ها از فیلمنامه، چون گله‌ای گوسفند در کوران رویدادها قرار می‌دهند درست مانند آن انسان‌هایی که در جهان واقعیت به درون این حمام‌ها رفتند اما به‌جای شست‌وشو، جزغاله شدند.

در یکی از لحظه‌های اوج فیلم، بازیگری که نقش هیتلر را بازی می‌کند و قرار است در این صحنه با خشونت به صورت اسیران جنگی سیلی بزند، حالش بد می‌شود و از ادامه بازی باز می‌ماند. کارگردان که مجری یک پروژۀ عظیم بیست میلیاردی برای تولید این فیلم است، در جست‌وجوی بازیگری برای ایفای این نقش، هوشیارانه و با زیرکی و پختگی تاریخی، به شکیب درمانده می‌رسد و از تهیه‌کننده می‌خواهد که او را برای تست بازیگری آماده کند. در یک لحظة مهم فیلم، گریمور فیلم از شکیب چهره و سیمایی بسیار نزدیک به هیتلر با آن سبیل کوتاه و آن آرایش مو به سبک آلمانی می‌آفریند. شکیب رو به عوامل فیلم می‌گوید: »من بازی بلد نیستم، من بلد نیستم حرف بزنم.« پاسخ اما تکان‌دهنده است: »مهم نیست. یک، دو، سه بگو! ما بعداً دوبله‌اش می‌کنیم.« این دیالوگ کوتاه که چندین بار دیگر تکرار می‌شود، یکی از مضامین اصلی فیلم است. استثمارگران نیات پلید خود را از زبان خردشدگان بیان می‌کنند. اکنون همه‌چیز برای تست بازیگری آماده است.

کارگردان از شکیب که اکنون در نقش هیتلر ظاهر شده است، می‌خواهد که با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران برود و بی‌آنکه آن‌ها را بشناسد و حتی از آن‌ها پرسشی بکند، با سیلی به صورت آن‌ها بکوبد. اما شکیب انسان است، گرچه خردشده، ویران، مستاصل و برده، اما هنوز بارقه‌های انسانی در وجود او حضور دارد. این است که سیلی‌های نرمی به صورت اسیران می‌زند. کارگردان عصبانی و خشمگین، اما آگاه و نابه‌کار، شکیب را فرا می‌خواند و از او می‌پرسد تو هیتلر را می‌شناسی؟ و در برابر پاسخ مثبت شکیب، انگشت بر زخم او می‌گذارد: »فکرش را بکن زنی داری که خیلی دوستش داری و بچه‌ای که همة زندگی توست. آن وقت یک روز به خانه می‌آیی تا با بچه‌ات بازی کنی اما می‌بینی که کسانی آمده‌اند و آن‌ها را تکه‌تکه کرده‌اند. آیا باز هم این‌طور سیلی می‌زنی؟« ترفند کارگردان و درست‌تر بگوییم استثمارگران و دیکتاتورهای جهان کارگر می‌افتد. آن‌ها مبارزۀ طبیعی زحمتکشان علیه غارت‌گران را منحرف می‌کنند و زحمتکشان را به جنگ زحمتکشان می‌فرستند. شکیب در پاسخ کارگردان با خشونت پاسخ می‌دهد: »نه من سیلی نمی‌زنم، من آن‌ها را می‌کُشم.« این بار شکیب بازمی‌گردد، با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران یورش می‌برد، تپانچه‌اش را از محفظة چرمی‌اش درمی‌آورد و بدون لحظه‌ای مکث با صورتی چون سنگ و با چشمانی بی‌فروغ  با شلیک چندین گلوله اسیران دست‌بسته را به آتش می‌سپارد. کارگردان که مجری تهیه‌کننده است، موفق می‌شود. از کارگری ارزان و خردشده برای تهیه‌کننده، هیتلر می‌سازد. شکیب به هیتلر شدن نزدیک می‌شود. خانۀ هیتلر در لوکیشن فیلم در اختیار شکیب قرار می‌گیرد.

اکنون تنها یک مانع وجود دارد تا شکیب، به یک جنایتکار تمام‌عیار، یعنی کسی که تهیه‌کننده و کارگردان لازم دارند، تبدیل شود. شکیب هنوز رابطۀ انسانی خود را با لادن حفظ کرده است. هر شب با او تماس می‌گیرد و شرایط زندگی خود را با تصویر توضیح می‌دهد. در آخرین ارتباط، چهره‌اش را که به صورت هیتلر در آمده است، در به‌اصطلاح کاخ هیتلر به او نشان می‌دهد. لادن، بی‌اطلاع فرشید و رحیم، در جایی بیرون از شهر با شکیب قرار می‌گذارد و از او می‌خواهد که او را هم همراه خودش به آن خانه ببرد، چون فرشید می‌خواهد از او نه‌تنها برای استثمار جنسی بلکه برای جابه‌جایی مواد مخدر هم استفاده کند و او دیگر نمی‌تواند این شرایط را تحمل کند. شکیب مقاومت می‌کند و می‌گوید که آن‌ها می‌فهمند و بیرونش می‌کنند. اما سرانجام، به‌خاطر آن بارقۀ انسانی تسلیم می‌شود و لادن را مخفیانه به خانة هیتلر می‌برد. فرشید و رحیم پی می‌برند که لادن پیش شکیب است، چون به قول صاحب مغازه، شهر کوچک است و همه‌چیز زود لو می‌رود. به سراغ شکیب در محل کارش می‌آیند، اما چون با اطلاع کارفرمای پروژه آمده‌اند ضمن تهدید غیرمستقیم، زیرکانه به او می‌گویند که اگر از لادن ردی پیدا کرد به آن‌ها اطلاع دهد. شکیب که مضطرب شده است، علی‌رغم بی‌میلی کامل لادن تصمیم می‌گیرد برای آنکه لادن از آزارهای فرشید به دور بماند، او را به تهران بفرستد.

تصویری که این فیلم عمیق از چهرۀ لادن و شکیب در اتوبوسی که به‌سوی ترمینال می‌رود، نشان می‌دهد، واقعاً تکان‌دهنده است و نشان می‌دهد که انسان تهی‌دست در این جهان و در جامعۀ ما تا چند اندازه اسیر شرایط اجتماعی دهشت‌بار پیرامون خویش است. اما مگر در تهران چه چیزی و چه کسی و چه شغلی و چه جانورهایی در انتظار لادن هستند؟ این است که در آخرین لحظه، پیش از آنکه اتوبوس از ترمینال رشت به‌سوی تهران حرکت کند، بارقة انسانی که هنوز در وجود شکیب است، او را ترغیب می‌کند که از فرستادن اجباری لادن خودداری کند.

در نظام‌هایی که عدالت اجتماعی و آزادی سرلوحۀ آن‌هاست، این بارقه‌ها می‌تواند تقویت و اعتلا یابد و به شکوفایی انسانی فرا بروید. چنانچه در اتحاد شوروی سوسیالیستی پس از انقلاب اکتبر، مدرسه پداگوژیکی ماکسیم گورکی که آن را مربی بزرگ انسان‌دوستی چون آنتوان ماکارنکو هدایت می‌کرد، از انسان‌های خردشده، خشن، دزد و گاه حتی جنایتکار، انسان‌هایی پدید می‌آورد فداکار، قهرمان کار و حتی قهرمان جان‌باختة جنگ جهانی دوم. اما آن اتحاد شوروی و آن ماکارنکو و آن اندیشه‌های نیک کجا و این دنیای سرمایه‌داری وحشی و این به‌اصطلاح مراکز اصلاح و تربیت و این اندیشه‌های شوم ضد انسانی کجا؟

وقتی که شکیب و لادن از ترمینال اتوبوس بازمی‌گردند و می‌خواهند وارد خانة رؤیایی پوشالی هیتلر شوند، گرفتار فرشید و رحیم می‌شوند که پشت در خانه، کمین کرده‌اند. فرشید و رحیم با خشونتی هراس‌انگیز از شکیب تعهد می‌گیرند که باید ظرف چند روز صد میلیون تومان جور کند تا دست از لادن بکشند. پس از رفتن آن‌ها، لادن در یک عجز کامل و جان‌فرسا، رو به شکیب می‌گوید که او به پیش فرشید بازمی‌گردد و نمی‌خواهد بیش از این او را اذیت کند. اما آن بارقة انسانی در شکیب در او شعله می‌کشد و با همة استیصال به لادن می‌گوید که او پول را جور خواهد کرد و بعد با هم از اینجا فرار می‌کنند تا دست فرشید و رحیم به آن‌ها نرسد.

فردا شکیب به بهانة اینکه مادرش مریض است و باید برود و برای مادرش کاری بکند، به تهیه‌کننده اطلاع می‌دهد که مجبور است محل فیلمبرداری را ترک کند. تهیه‌کننده که نگران تعطیلی فیلم است، با پرداخت بیست میلیون تومان موافقت می‌کند و وعده می‌دهد که بقیه‌اش را بعداً خواهد داد. وقتی شکیب با چک بیست میلیونی به پیش لادن بازمی‌گردد، ساعت‌هایی از خوشبختی کوتاه‌مدت زحمتکشان به آن‌ها لبخند می‌زند گرچه در سیمای هر دو اضطراب و نگرانی موج می‌زند. شکیب حمام اتاق گاز فیلم را روشن می‌کند تا لادن خود را بشوید. نیمرویی آماده می‌شود با نوشابه‌ای گازدار که از گاز آن می‌توان برای شوخی هم استفاده کرد. بستری در میان پایه‌های اتاق پوشالی آماده می‌شود و لادن به شکیب می‌گوید که می‌خواهد برایش چند بچه بیاورد. لادن یکی از النگوهای دست خود را درمی‌آورد و به شکیب می‌دهد تا کمکی کرده باشد. شکیب می‌گوید فکر می‌کردم النگوهات بدل هستند. لادن پاسخ می‌دهد: »فقط این یکی اصل است.« شکیب می‌گوید: »باشد به وقتش استفاده می‌کنیم.« فردا شکیب بیست میلیون تومان را به فرشید و رحیم می‌رساند و با خواهش و تمنا سه روز دیگر وقت می‌گیرد تا بقیة پول را جور کند.

وقتی شکیب سوار بر مینی‌بوسی از ملاقات استثمارکنندگان جنسی بازمی‌گردد، لحظاتی در آستانة تبدیل شدن به یک انسان واقعی قرار می‌گیرد و با تعارف یک شیرینی به کودکی که در صندلی جلوی مینی‌بوس نشسته است، این ویژگی را آشکار می‌کند.

مینی‌بوس خراب می‌شود. درست هنگامی که شکیب به دیگران کمک می‌کند تا ماشین را هل دهند، از راه دور می‌بیند که از محوطة فیلمسازی دود برخاسته و صدای انفجارهای پی‌درپی به گوش می‌رسد. او هراسان از شرایط لادن، خود را به لوکیشن فیلم می‌رساند. حادثة هولناکی اتفاق افتاده است. در سکانسی از فیلم باید خانة هیتلر در آتش بسوزد. آن‌ روز صبح عوامل فیلم با بلندگو اعلام کرده‌اند که هرکس در منزل هیتلر و یا محوطة نزدیک آن است، آنجا را تخلیه کند. اما شکیب که صبح زود از خانه بیرون زده است، بی‌اطلاع مانده است. لادن هم که ناشنواست و طبیعتاً چیزی نشندیده است. شکیب به‌سوی خانه می‌دود و فریاد برمی‌آورد که آنجا یک انسان، زندگی می‌کرده است. او هنوز آنجاست. هیچ‌کس به حرف او گوش نمی‌دهد و تهیه‌کننده و عوامل فیلم با خشونت او را از صحنۀ آتش‌سوزی دور می‌کنند. در این لحظات فیلم، موسیقی اثر بامداد افشار همراهی شگفتی با درد و رنج شکیب و لادن و کل بشریت محروم و مظلوم دارد. تنها یک انسان است که با همدری، از شکیب حمایت می‌کند و می‌خواهد که حقیقت آشکار شود و او بانوی دستیار کارگردان است و نام پرمعنایی دارد: ندا. ندا زارع با بازیگری هنرمند ندا جبرئیلی، نمادی است از وجدان انسانی بشریت که گرچه تنها و ضعیف است اما هنوز وجود دارد.

کوشش تهیه‌کننده و کارگردان برای متقاعد کردن شکیب که کسی اینجا نبوده یا احتمالاً فرار کرده است به‌جایی نمی‌رسد. تهیه‌کننده بدون اطلاع شکیب با لودر، لوکیشن را زیرورو می‌کند و ظاهراً پیکر را پیدا می‌کند و آن را جایی گم‌وگور می‌کند. این راز را کارگردان و تهیه‌کننده می‌دانند اما پنهان می‌کنند. وقتی شکیب اعتراض می‌کند، به‌جای تهیه‌کننده، رستگار کارگردان، ابتدا سعی می‌کند با وعده اینکه شکیب آیندۀ خودت رو خراب نکن . تو می‌تونی موفق بشی و زندگی راحتی داشته باشی او را فریب دهد، اما وقتی با مقاومت شکیب روبه‌رو می‌شود، به تندی نهیب می‌زند و در دفاع از تهیه‌کننده، به او یورش می‌آورد. وقتی شکیب به او اعتراض می‌کند که تو چکاره‌ای؟ می‌گوید: »من کی‌ام؟ من همونم که آدمت کردم. من همونم که لباس تنت کردم.« در این صحنه ندا دخالت می‌کند و رو به تهیه‌کننده می‌گوید: »سعید اگر مشکلی پیش آمده بگو تا به کمک هم حلش کنیم.« اما کارگردان دخالت می‌کند و به‌جای تهیه‌کننده، رو به ندا می‌گوید: »حالا تو هم برای من آدم شدی! تقصیر منه که تو رو آوردم تا کار یاد بگیری و آدمی بشی. تو هیچی نمی‌شی. وسایلت را بردار و برو گم شو!«

اما ندا پاسخ می‌دهد که اگر آدم بودن مثل تو شدن است من نمی‌خواهم آدم باشم و رو به تهیه‌کننده که به‌شدت نگران ادامة فیلم و حضور شکیب در نقش هیتلر است، می‌گوید: »سعید تو هم نگران شکیب نباش! لباس هیتلر را تن خود رستگار کن. این لباس از همه بیش‌تر به اون می‌آید.« تهیه‌کننده در برابر اعتراض شکیب که چرا در حضور او آواربرداری صورت نگرفته، از شرایط قانونی نظام موجود سوءاستفاده می‌کند و شکیب را تهدید می‌کند که او می‌داند که آن دختر چکاره بوده است و می‌تواند آن را افشا کند. در گام بعدی، تهیه‌کننده برای جلوگیری از اقدامات قانونی ناشی از این قتل، به سراغ استثمارگران جنسی می‌رود و با دادن رشوه از آن‌ها می‌خواهد که در پشت تلفن به شکیب بگویند که لادن به روسپی‌خانة خود بازگشته است.

در این صحنه در برابر اعتراض شکیب به فرشید که اگر لادن اینجاست به من نشان بده، می‌گوید: بگو چنین آدمی  نبوده و نیست و تمام. اگر معلوم بشود که ما چنین جاهایی داشته‌ایم سر من و رحیم و تو و هرکی به اینجا رفت‌وآمد داشته بالای دار است. در همین حال تهیه‌کننده این بار با تهدید صریح رو به شکیب می‌گوید که ۶۳ نفر، یعنی تمام عوامل صحنه با امضای خود تأیید کرده‌اند که تو می‌دانستی که قرار است خانة هیتلر بسوزد. تهیه‌کننده سپس با تهدید اضافه می‌کند که او این مدارک را دارد و به دادگاه خواهد گفت که تو با لادن چه رابطه‌ای داشته‌ای! بنابراین می‌تواند از طریق قانون پدرش را دربیاورد! شکیب در پاسخ با درد می‌گوید: «قانون را به رخ من نکش. همه می‌دانند که قانون به نفع تو رأی می‌دهد که زورت و پولت زیاد است.« پول، تنها خدای جوامع سرمایه‌سالار است. این است که فرشید و رحیم که با قلدری کم‌نظیری لادن را اسیر کرده و شکیب را وادار به پرداخت پول کرده بودند، اکنون پس از دریافت رشوه، بی‌هیچ احساس انسانی، با لگد کردن حقیقت، چون سگی رام در پشت تهیه‌کننده ”بله چشم“ می‌گویند.

اما درست آن هنگام که حقیقت می‌رود تا برای همیشه پشت سرمایه و دروغ و رذالت و قانون مدفون شود، یکی از همین کارگران النگویی را نشان می‌دهد که از میان ویرانه‌های باقی‌مانده از کاخ پوشالی هیتلر یافته است. این النگویی بود که در دست لادن بود و لادن در آن شب ضیافت فقیرانه رو به شکیب گفته بود که در میان النگوهای دستش، تنها النگوی واقعی است.

با جان باختن لادن و آن ترفندهایی که تهیه‌کننده و کارگردان و عوامل فیلم و استثمارکنندگان جنسی لادن سرهم‌بندی کرده بودند تا حقیقت را خفه کنند، آخرین بارقة انسانی در شکیب خاموش و مدفون می‌شود تا او به هیتلر دیگری برای جنگ جهانی سوم بدل شود. اینجاست که جملة آغازین فیلم از مارک تواین معنای ژرف خود را پیدا می‌کند: »رویدادهای تاریخی تکرار نمی‌شوند اما غالباً شباهت‌های فراوانی به یکدیگر پیدا می‌کنند.«

حالا هیتلر به مغازه‌ای که مرگ‌موش هم می‌فروشد، بازمی‌گردد و در یک غفلت صاحب مغازه، سم را از گاوصندوق می‌رباید، به لوکیشن فیلم بازمی‌گردد و سم را قاطی غذای عوامل فیلم می‌کند. مرگ‌موش‌فروش هراسان به دیدار شکیب می‌شتابد و وقتی متوجه می‌شود که شکیب سم‌ها را استفاده کرده است، با خشم به شکیب حمله می‌کند. اما شکیب دیگر شکیب نیست. تمام شعله‌های انسانی را جامعة سرمایه‌محور وحشی در وجود او کشته است. هیتلر جدید با خشونت هولناک سم‌فروش را از پای درمی‌آورد و سپس آرام و با طمانینه به‌سوی نهارخوری عوامل فیلم گام برمی‌دارد.

در سکانس آخرین فیلم که بسیار شبیه نقاشی شام آخر اثر لئوناردو داوینچی طراحی شده است، عوامل فیلم پشت میز بزرگی غذا می‌خورند. با ورود شکیب که حالا هیتلر جنگ جهانی سوم است، عوامل فیلم یکی‌یکی در نتیجة اثر سم با مرگ روبه‌رو می‌شوند. هیتلر در صندلی بالای میز می‌نشیند و خونسرد، با صورتی سنگ و چشمانی بی‌فروغ مرگ آنان را نظاره می‌کند. از این جنایت هولناک تنها یک نفر جان به در می‌برد: ندا که دیر به میز غذاخوری رسیده است. او می‌ماند تا این داستان را به ما بگوید و بر وجدان ما نهیب بزند که با این شرایط جهان جنگ جهانی سوم و ظهور جنایتکاران، دیکتاتورها و فاشیست‌ها در کمین بشریت است.

فیلم درخشان جنگ جهانی سوم، اثری هنری جامعه‌شناختی است که جان‌مایۀ آن این است که چرا و چگونه جنگ‌ها از جمله جنگ‌های جهانی به‌وجود می‌آیند و دیکتاتورها، جلادان، آدم‌کشان و فاشیست‌هایی چون هیتلرها نقش رهبری این جنگ‌ها را به عهده می‌گیرند. چگونه نظام‌های اجتماعی و اقتصادی، دشمن عدالت اجتماعی و آزادی، از انسان‌های ساده، اما زخم‌خورده، مستأصل و ناآگاه، که هیچ‌گاه ترحم انسانی را تجربه نکرده‌اند، دیوهایی پدید می‌آورند، که در شکنجه‌گاه‌ها، زنان و مردان انسان‌دوست، مبارزان آگاه و فداکار و پیروان آزادی و عدالت اجتماعی را با دستبندهای قپانی از سقف آویزان می‌کنند، با دست‌ها و پاهای بسته و دهان درهم شکسته به تخت‌های شکنجه می‌بندند و با کابل‌های پرقدرت بر پاها و صورت‌های آنان می‌کوبند، قربانیان را به اتاق‌های گاز می‌سپارند، بی‌آنکه اسیران آگاه باشند، داروهای روان‌گردان به آنان می‌خورانند، آن‌ها را به نمایش‌های تلویزیونی می‌آورند و دروغ‌ها و سالوس‌های خودشان را از دهان‌های آن‌ها بر زبان می‌آورند، به زنان تا حد تجاوز رحم نمی‌کنند و سرانجام هم آن‌ها را به چوبه‌های دار یا آتش گلوله‌ها می‌سپارند، بی‌آنکه حتی کوچک‌ترین آسیبی از قربانیان دیده باشند یا حتی نام و اتهام آن‌ها را بدانند.

تا در جهان بی‌عدالتی و استبداد و جهل حاکم است، تا استثمار و استعمار برقرار است، تا بالای شهر و پایین شهر وجود دارد، تا شمال ثروتمند بر جنوب محروم حکمرانی می‌کند، تا امپریالیسم و سرمایه‌داری بر جهان چنگ انداخته و فرمان می‌رانند، تا تبعیض در هر شکل و صورت بر چهرۀ  انسانیت چنگ می‌کشد، تا خشک‌اندیشی و جزم‌اندیشی بر اندیشة آزاد مسلط است و تا جامعه‌ها به کاخ‌ها و کوخ‌ها تقسیم می‌شوند، جنگ‌ها خواهند بود و استثمارگران و دیکتاتورها و فاشیست‌ها از توده‌های ناآگاه، سرکوب‌شده، خوار، ترسیده و گرسنه و مستأصل برای برساختن هیتلرها و شعله‌ور کردن جنگ‌ها حتی در مقیاس جهانی، سوءاستفاده خواهند کرد.

پس ای مردمان شرافتمند جهان و میهن! به پا خیزید و با مبارزۀ بی‌امان جهانی آکنده از عدالت اجتماعی و آزادی، فارغ از استثمار و بهره‌کشی و تبعیض و دانا و توانا پی افکنید!

مرگ بر خُدّام پستِ جور و ظلم!

بر رفیقانِ عدالت فخر باد!

فریدریش شیلر، برگردان: رفیق احسان طبری




در ستایش کارگران هفته تپه و “سپیده”

باز پخش:
( ۲۵ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۶ آگوست ۲۰۱۹)

برتولت برشت در نمایشنامه گالیه به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می دهد: نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که شاه کوشید تا آن را خپه  (خفه) کند.  

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ “من برای جان خود چانه نمی زنم” به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.  

 اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟ آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان” نمی نوشید، تاریخ  راه به جایی می برد؟

 برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد تبهکار است. 

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که “حقیقت” را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر می شود.  ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن از “حقیقت” می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ نیز نمی پندارد.  

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را فراهم کنند. 

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و می ترکاند. 

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی و ریا را می شکافند و با بی‌باکی‌ از حقیقتی‌ که‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌ می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه نیلوفری رویاند؟ 
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در باره ی قهرمانان شکنجه شده و “شکست خورده” داشته اند ولی مردم امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که هنوز درنیافته اند که “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون که انسان هستند. 

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد. 

همان گونه که سرنوشت “سپیده” به ما نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او ، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن راند.

“سپیده” و کارگران رزمنده از آن دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که  از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان، همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان “سپیده”، شب به سپیده نخواهد رسید.  

کینه توزی بر “سپیده” ناگهانی و پیش آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد. تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر “سپیده” تنها زنی بر ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. “سپیده”فرزند کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

 رژیم ولایت فقیه با  شکنجه “سپیده” می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری اجتماعی را سرکوب کند. “سپیده” نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد برای سوسیالیسم است.   

آری “سپیده” نه تنها در مرداب خود دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه خود و زنانگی دگردیسه کرده است. 

بی ریب پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به کرانه آزادی می رساند. 

“سپیده” ها دریچه ی کوچکی از یاخته تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی “قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. “این ذره ذره گرمی خاموش وار”ی که این قهرمانان  ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند”یک روز بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.  

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.




سپیده قلیان حجاب بر سر نکرد، دادگاه به هم خورد!


مسئولین دادگاه امروز سپیده قلیان، زندانی سیاسی و آمنه‌سادات ذبیح‌پور، خبرنگار صداوسیما اعلام کردند: «علیرغم حضور ریاست دادگاه و نماینده دادستان و نماینده شاکی و انتظار کافی و طولانی مدت دادگاه و نظر به اینکه متهم سپیده قلیان با عنایت به توصیه‌های فراوان حاضر به رعایت حجاب نشد؛ لذا جهت تشکیل جلسه به دادگاه اعزام نشد.»
شاکی این پرونده آمنه سادات ذبیح پور است. سپیده قلیان پس از آزادی در فضای مجازی خود اعلام کرد که آمنه سادات ذبیح پور در مراحل بازجویی او حضور داشته و با نام عسکری در زندان اوین از او شکنجه و بازجویی کرده است.
او با انتشار نامه ای اعلام کرده بود چون بیدادگاه مذکور علنی است در آن شرکت می کند و از خبرنگاران دعوت کرده بود در دادگاه حاضر شده و حرف های او را بشنوند.
خدارحم پدر سپیده قلیان در مصاحبه با مریم افشنگ خبرنگار بی بی سی فارسی گفت «به وکیل آمنه‌سادات اجازه ورود داده بودند اما به وکلای سپیده اجازه ورود داده نشد.» مهدی قلیان برادر سپیده قلیان در اینستاگرامش نوشت «امروز صبح خواهرم سپیده به دادگاه اعزام شده بود و از ساعت هشت صبح در دادگاه حضور داشت اما به این دلیل که حاضر نشد با روسری و چادر در جلسه دادگاه حضور پیدا کند، دادگاه امروز از طرف مسئولان قوه قضائیه لغو شد و سپیده را دوباره به زندان اوین برگرداندند.»




اخطار کارگر پیمانی نفت به پیمانکاران: صدای اعتراض ما را بشنوید

یک کارگر پیمانی نفت با نوشتن نامه ای خطاب به پیمانکاران با اشاره به گرمای تابستان و جهنم عسلویه هشدار داده است که صدای اعتراض ما را بشنوید. متن کامل این نامه که توسط شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت منتشر شده در ادامه می آید:

کارگر پیمانی نفت در جهنم عسلویه هستم
در این گرما و هوای شرجی که زنده ماندن دشوار است، از ما مانند بردگان زمان فراعنه کار می کشند و آخر سر هم حقوقی در کار نیست.  زندگی در یک اطاق کوچک با نفرات بالا، غیر بهداشتی و بدون تجهیزات لازم سرمایشی و آب خنک و از طرفی کار در زیر گرمای خورشید سوزان همه را بی طاقت کرده است.
در روزهایی که گرما شدت میگیرد ادارات را تعطیل اعلام میکنند اما ما کارگران باید از ساعت ۵ صبح تا هفت عصر درگرمای سوزان جان بکنیم و مرتب با دستمالی تر سر و صورت خود را آب بزنیم که از حال نرویم و این داستان هر ساله است.
به خاطر دارید که در سال گذشته در همین فصل گرما بیش از پانصد نفر از همکاران ما در پروژه های مختلف بخاطر گرمازدگی شدید راهی درمانگاهها شدند و متاسفانه چند نفر هم جان خود را از دست دادند. از جمله در ششم مرداد ماه بود که همکار عزیزمان ” عبدالرزاق سیمریان” در آبادان بر اثر شدت گرما و کار در محیط با شرجی بالای ۹۰ درصد جان باخت. نباید بگذاریم این فجایع ادامه پیدا کند.
اینان حتی به قوانین مصوب خود عمل نمیکنند. برای مثال در  ماده ۷ قانون نحوه جلوگیری از آلودگی هوا به صراحت گفته شده در شرایط اضطراری و به دلیل کیفیت خاص جوی از جمله دمای بالا که سلامت انسان را به خطر می اندازد کار باید تعطیل شود.
نباید بگذاریم این فجایع تکرار شود.
در روزهای حاد و سوزان باید کار با پرداخت حقوق تعطیل شود.
در عین حال در روزهای عادی تر ساعات کار کوتاه تر شود.
همچنین خوابگاهها باید به وسایل سرمایشی مناسب مجهز گردند و شمار کارگران ساکن در اطاق ها کاهش یابد و بهداشت کمپ ها در حد قابل قبول بهبود پیدا کند.
ما این خواستها را بارها فریاد زده ایم و هر بار که سمبه پر زور بود وعده هایی داده شد و بعد عملی نشده است.
باید اولتیماتوم ما این باشد که اگر اقدامی سریع صورت نگیرد و شرایط کاری ما بهبود پیدا نکند دست از کار خواهیم کشید.
ما برده نیستیم و بر روی خواستهایمان ایستاده ایم . 
اخطار میدهیم به حرف و اعتراض ما گوش کنید.




 وخیم شدن وضعیت‌ چشم‌ و بینایی داود رضوی کارگر زندانی

داود رضوی فعال کارگری و عضو هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و‌حومه روز سه‌شنبه ۲۰ تیرماه توسط مسئولین زندان جهت معاینه به چشم پزشکی بیمارستان فارابی اعزام شد. چشم پزشک پس از معاینه و تجویز دارو متذکر شد که وضعیت چشمان رضوی خوب نیست و می‌باید به هیچ عنوان در معرض نور آفتاب قرار نگیرد و حتما باید از عینک آفتابی استفاده کند. حتی پزشک فکر کرده بود که چشم‌های وی بر اثر جوشکاری صدمه دیده است. چشم پزشک تاکید کرده که هر ۶ ماه یکبار جهت بررسی وضعیت چشم‌ها بایستی به بیمارستان اورده شود. بازداشت‌ طولانی داود رضوی و به سر بردن شبانه‌ روزی در سلول با چراغ روشن، استفاده پی در پی از چشم بند هنگام بازجویی که ماه‌ها به طول انجامید باعث شده تا آسیب‌های جدی به چشمان ایشان وارد شود و هر دو چشم ایشان از لحاظ بینایی ضعیف گشته و نمرات چشم ایشان بالاتر رفته است. با توجه به شرایطی سنی داود رضوی و داشتن بیماری‌های گوارشی و خونریزی معده و همچنین ناراحتی چشم که در طول بازداشت اضافه شده است ادامه بازداشت و حبس طولانی برایش کاملا مضر می‌باشد و با این وضعیت قادر به تحمل ادامه حبس نمی باشد، و ‌باید در اسرع وقت جهت معالجات مختلف و پیشگیری از بدتر شدن وضعیت جسمانی اش از زندان مرخص گردد.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با هشدار نسبت به وضعیت وی، خواستار پایان دادن به اتهامات بی پایه و اساس و لغو پرونده سازی برای داود رضوی  و همچنین خواستار آزادی بی قید و شرط داود رضوی و دیگر اعضای زندانی خود حسن سعیدی، رضا شهابی و سایر فعالین کارگری و معلمی و ‌مدنی می‌باشد.

 وخیم شدن وضعیت‌ چشم‌ و بینایی داود رضوی کارگر زندانی

داود رضوی فعال کارگری و عضو هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و‌حومه روز سه‌شنبه ۲۰ تیرماه توسط مسئولین زندان جهت معاینه به چشم پزشکی بیمارستان فارابی اعزام شد. چشم پزشک پس از معاینه و تجویز دارو متذکر شد که وضعیت چشمان رضوی خوب نیست و می‌باید به هیچ عنوان در معرض نور آفتاب قرار نگیرد و حتما باید از عینک آفتابی استفاده کند. حتی پزشک فکر کرده بود که چشم‌های وی بر اثر جوشکاری صدمه دیده است. چشم پزشک تاکید کرده که هر ۶ ماه یکبار جهت بررسی وضعیت چشم‌ها بایستی به بیمارستان اورده شود. بازداشت‌ طولانی داود رضوی و به سر بردن شبانه‌ روزی در سلول با چراغ روشن، استفاده پی در پی از چشم بند هنگام بازجویی که ماه‌ها به طول انجامید باعث شده تا آسیب‌های جدی به چشمان ایشان وارد شود و هر دو چشم ایشان از لحاظ بینایی ضعیف گشته و نمرات چشم ایشان بالاتر رفته است. با توجه به شرایطی سنی داود رضوی و داشتن بیماری‌های گوارشی و خونریزی معده و همچنین ناراحتی چشم که در طول بازداشت اضافه شده است ادامه بازداشت و حبس طولانی برایش کاملا مضر می‌باشد و با این وضعیت قادر به تحمل ادامه حبس نمی باشد، و ‌باید در اسرع وقت جهت معالجات مختلف و پیشگیری از بدتر شدن وضعیت جسمانی اش از زندان مرخص گردد.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با هشدار نسبت به وضعیت وی، خواستار پایان دادن به اتهامات بی پایه و اساس و لغو پرونده سازی برای داود رضوی  و همچنین خواستار آزادی بی قید و شرط داود رضوی و دیگر اعضای زندانی خود حسن سعیدی، رضا شهابی و سایر فعالین کارگری و معلمی و ‌مدنی می‌باشد.




پیام تسلیت تحریرهٔ «۱۰ مهر» به رفیق میترا تهامی، رفیق هم‌رزم و همسر رفیق فقید اردشیر جم‌نشان

“۱۰مهر” می نویسد:
خبر دردناک است. خبری که دل باور نمی‌کند، اما در نهایت تأسف و تأثر واقعیت دارد. با غم و اندوه فراوان به‌اطلاع می‌رسانیم که سفر دور و دراز و پُررنج، اما سرشار از امید و آرزوی رفیق عزیز و همراه گرانقدرمان اردشیر جم‌نشان در راه مبارزه برای نشر، گسترش و ترویج اندیشه‌های راستین و مردمی حزب تودۀ ایران، که چهل سال پیش در سن بیست و هفت سالگی با ترک اجباری وطن آغاز شده بود، در روز پنجشنبه ۱۵ تیرماه ۱۴۰۲، در مهاجرت و دور از وطن، به‌پایان رسید.

تحریریهٔ «توده ای ها» در گذشت رفیق اردشیر را به به همسرش رفیق میترا تهامی تسلیت می گوید.


رفیق عزیز و گرامی میترا،

پیش از هرچیز برایت آرزوی صبر داریم گرچه می‌دانیم کوهی چون تو چه بسیار سختی‌ها دیده و کشیده است.
ما نیز چون تو، با رفتن اردشیر عزیز، نیمی از وجودمان را از دست دادیم و اکنون قلبمان در ماتم این عزیز از دست رفته در هم فشرده است. نه برای تو و نه برای ما، جای خالی او را هیچ‌چیز پر نخواهد کرد.

میترای عزیز،
همهٔ ما طی دو ماه گذشته شاهد تلاش‌های بی‌دریغ تو برای نجات جان اردشیر عزیز بودیم. اما از این هم فراتر رفتی و علاوه بر همهٔ این‌ تلاش‌ها، و در میان تمامی گرفتاری‌ها، ما را هر لحظه از وضعیت او مطلع کردی و پیام‌های ما را به او رساندی.
تو به ما این اجازه و امکان را دادی که در تمامی آن لحظات آمیخته با درد و امید، لحظه به لحظه همراه تو باشیم و یک آن از اردشیر عزیزمان دور نمانیم. پیام‌های امیدبخش روزانهٔ تو، به ما روحیه می‌بخشید و امید ما را زنده نگه‌‌می‌داشت. ما از این بابت خود را وام‌دار تو می‌دانیم.
و اکنون که وقت فشردن دل رسیده است، بدان که ما نیز هر لحظه همراه تو هستیم. ما، همراه با تو، خواهیم کوشید تا به آرزوهای همیشگی تو و اردشیر عزیز، که با تأسف بسیار نتوانست خود شاهد برآورده شدن آن‌ها باشد، جامهٔ عمل بپوشانیم. آن روز به‌زودی خواهد رسید.
برای تو و فرزندانش، و برای تمامی خانواده، آرزوی صبر و استقامت داریم.

رفقای تو در تحریریهٔ گروه «۱۰ مهر»
۱۶ تیر




استفاده امپریالیسم امریکا از استرالیا علیه چین

مقاله ۱۵/۱۴۰۲
۱۵ تیر ۱۴۰۲، ۶ جولای ۲۰۲۳

در منطقه آسیا، نخست‌وزیر استرالیا رهبری تهاجم دیپلماتیک آمریکا علیه چین را برعهده دارد. نخست وزیر استرالیا، آنتونی آلبانیز(Anthony Albanese)، در دوم ژوئن در نشست سالانه امنیت منطقه ای شانگری-لا دیالوگ در سنگاپور، و در سفر بعدی به ویتنام ، به عنوان عامل تشدید رویارویی ایالات متحده علیه چین عمل کرد. آلبانیز در سخنرانی در گردهمایی رهبران نظامی و دولتی سنگاپور، کلمه به کلمه، پیام تهاجمی توسط لوید آستین (Lloyd J. Austin)، وزیر جنگ ایالات متحده، را تکرار کرد.  آستین روز بعد آن سخنرانی آلبانیز را به گرمی ستایش کرد. این نشان دهنده میزان تکیه واشنگتن به دولت کارگر آلبانیز استرالیا برای مقابله با چین در سراسر جنوب شرقی آسیا است. هم آلبانیز و هم آستین با دروغ گویی چین را به امتناع از گفتگو با ایالات متحده متهم کردند . در حالی که در همان روزها، دولت بایدن با کشتیرانی یک ناوشکن، همراه با یک ناوچه کانادایی، از طریق تنگه باریک تایوان بین سرزمین اصلی چین و جزیره تایوان، یک تحریک خطرناک دیگر را انجام داد.   

آلبانیز در حالی که مزورانه سعی می کرد خود را به عنوان صدای عقل معرفی کند، زنگ خطر یک جنگ نظامی، مانند حوادثی که در تنگه تایوان به وقوع می پیوندد، را به صدا در آورد. آلبانیز با همدستی امپریالیسم امریکا تلاش می کند که با این دروغ ها، دوستان منطقه ای خود را در مورد فعال سازی مجدد کواد (Quad)- (یک پیمان اتحادی نظامی بین ایالات متحده، ژاپن، هند و استرالیا) – و پیمان AUKUS برای تامین زیردریایی های هسته ای ایالات متحده و انگلستان، موشک های مافوق صوت و سایر سلاح های پیشرفته به استرالیا برای استفاده علیه چین متقاعد کند.  

آلبانیز قبل از پیوستن به رئیس جمهور ایالات متحده بایدن و سوناک نخست وزیر بریتانیا در سن دیگو در ماه مارس ۲۰۲۳ برای رونمایی از طرح زیردریایی هسته ای AUKUS گفت که بیش از 60 تماس تلفنی با رهبران دولت در سراسر منطقه در مورد خطر چین داشته است. 

در واقع، این امریکا است که “نظم مبتنی بر قوانین” جهانی که پس از جنگ جهانی دوم ایجاد شده بود را بر هم می زند. این ایالات متحده است که به طور فزاینده ای صلح “وضعیت موجود” را به جنگ می کشاند. این امریکا است که سیاست “چین واحد” که پکن را به عنوان دولت مشروع بر تمام چین، از جمله تایوان، می داند و خود امریکا آن را در سال 1979 به رسمیت شناخت، را لغو می کند.

دولت کارگر، مانند اسلاف خود در دهه گذشته، با تسلیم شدن به هژمونی منطقه ای و جهانی ایالات متحده، تعهد خود را به تلاش واشنگتن برای درگیری با چین را از جمله با فراهم کردن دسترسی ایالات متحده به پایگاه های نظامی استرالیا، تشدید کرده است

آلبانیز گفت: «تا زمانی که استرالیا سیاست خارجی خود را تعیین می‌کند، اتحاد با ایالات متحده در مرکز آن خواهد بود». او “رهبری آمریکا” در منطقه را “ضروری” توصیف کرد.  

در همین ارتباط نظر حزب کمونیست استرالیا را در باره ی نقش منفی دولت استرالیا در همدستی با امپریالیسم امریکا علیه جمهوری خلق چین را در زیر میخوانیم.

تصمیم دولت کارگر برای پیوستن به گسترش پیمانAUKUS

تصمیم دولت کارگر برای پیوستن به گسترش پیمانAUKUS( اوکوس) به طور بالقوه پرهزینه ترین و خطرناک ترین تصمیم هر دولت از زمان تشکیل فدراسیون استرالیا است.
این فقط از نظر دلاری پرهزینه نیست. این فقط تنها به دلیل آسیب هایی که از طریق اقدامات ریاضتی به مردم استرالیا وارد می کند، هزینه بر نیست. این امر به یک مسابقه تسلیحاتی دامن می زند که می تواند منجر به جنگ هسته ای شود.علاوه بر این، لایحه 368 میلیارد دلاری انچه را که از استقلال و حاکمیت استرالیا باقی مانده است، را قربانی میکند.
به ما گفته شده است که پول کافی برای تامین مالی مراقبت پزشکی و طرح مزایای دارویی وجود ندارد. که ما توان پرداخت طرح ملی بیمه معلولیت را نداریم. آموزش عمومی از تامین مالی محروم است. در مورد مسکن عمومی، همه چیز از بین رفته است. حقوق بیکاری بیکاران، مستمری بازنشستگان و سایر پرداخت های اجتماعی زیر خط فقر است. به ما گفته می شود که نمی توانیم آنها را افزایش دهیم.
سیاره زمین به نقطه بحرانی نزدیک شده است زیرا سیاست ها و اقدامات مربوط به تغییرات آب و هوایی بسیار کمتر از آنچه مورد نیاز است است. اما بودجه برای گذار به انرژی های تجدیدپذیر کجاست؟
در مقایسه با 368 میلیارد دلار اختصاص داده شده برای افزایش توانایی جنگ استرالیا شما برای دیدن ان (بودجه برای گذار به انرژی های تجدیدپذیر ) نیاز به یک ذره بین دارید.
تهدید واقعی برای امنیت استرالیا از سوی ماشین جنگی امریکا است که جمهوری خلق چین را هدف قرار داده است. نه استرالیا و نه امریکا نمی توانند در جنگ علیه چین پیروز شوند. تنها برنده مجتمع صنعتی نظامی است. بازنده ها بشریت و سیاره ما خواهند بود.
گسترش پایگاه های ایالات متحده با ارتش بیشتر ایالات متحده؛ خرید موشک های مافوق صوت؛ زیردریایی های تهاجمی (نه دفاعی) با موتور هسته ای؛ افزایش قابلیت جنگ سایبری؛ و سایر جنبه های توافقنامه AUKUS چین و روسیه را هدف قرار داده است. نیروهای استرالیایی که تا حد زیادی در ماشین جنگی ایالات متحده ادغام شده اند، تحت فرماندهی ایالات متحده خواهند بود. مجلس از قبل در جریان نخواهد بود، چه رسد به اینکه در مورد اینکه آیا ما به جنگ برویم یا خیر، نظری داشته باشد. پشت صحبت از نظم بین المللی و حاکمیت قانون، مشت آهنین ایالات متحده، ناتو و AUKUS نهفته است.

“زمان ان است که ما به هم بپیوندیم و از دولت های سراسر جهان بخواهیم هزینه های نظامی را کاهش دهند و به جای آن روی نیازهای واقعی مردم و کره زمین سرمایه‌گذاری کنند تا صلحی عادلانه و پایدار ایجاد کنند”

امپریالیسم امریکا در اسیا

پس از جنگ جهانی دوم، امپریالیسم امریکا به عنوان قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی غالب جایگزین استعمار بریتانیا در استرالیا شد. امروزه نیروهای نظامی و سیاست خارجی استرالیا در سیاست های ایالات متحده و ماشین نظامی آن ادغام شده اند. استرالیا همچنان یک پایگاه اقتصادی و نظامی برای امپریالیسم امریکا است.
در نوامبر ۲۰۱۱، اوباما، رئیس جمهور امریکا و گیلارد (Gillard) ، نخست وزیر وقت استرالیا، گسترش فعالیتهای نظامی مشترک امریکا و استرالیا در استرالیا و اسیا و هند و اقیانوس ارام را اعلام کردند.
امریکا با اشاره به شصتمین سالگرد انزوس (ANZUS) ، به چین یک پیام نه چندان پوشیده فرستاد: چین باید سیاستهای اقتصادی و نظام سیاسی خود را تغییر دهد و سلطه امریکا در منطقه را بپذیرد.
در پشت تشدید فعالیت نظامی ایالات متحده، کاهش قدرت اقتصادی امریکا، بحران اقتصادی جهانی و ترس از رشد اقتصادی چین است که سلطه اقتصادی و سیاسی ایالات متحده در سراسر منطقه، از جمله استرالیا را به چالش می کشاند.
ایالات متحده یک نیروی ویژه (Marine Air-Ground)  دریایی هوایی- زمینی2500 نفری را برای چرخش دوروبر داروین فرستاده است. نیروهای دفاعی استرالیا ، به ویژه با افزایش تمرینات نظامی مشترک، تحت فرماندهی امریکا بیشتر در ارتش امریکا ادغام خواهند شد.  
یک مجموعه از کشتی های جنگی، زیردریایی ها، بمب افکن های B-52، جنگنده ها، سایر هواپیماها و تجهیزات، تدارکات و سلاح های (احتمالا هسته ای) مستقر در استرالیا ایجاد خواهد شد. رزمایش مشترک بین استرالیا و امریکا افزایش خواهد یافت. استرلینگ در غرب استرالیا نقش فزاینده ای ایفا خواهد کرد و هواپیماهای بدون سرنشین در جزایر کوکوس مستقر خواهند شد.
استرالیا پیش از این در راستای برنامه های استراتژیک ایالات متحده برای مهار چین و تسلط بر دریای جنوبی چین، اقدام به جابجایی نیروهای نظامی خود با دو سوم نیروهای رزمی ارتش در قلمرو شمالی و تقریباً نیمی از ناوگان در غرب استرالیا کرده است.   
ایالات متحده بسیاری از خطوط کشتیرانی تجاری مهم را کنترل می کند و پایگاه های نظامی و نیروهای زیادی در سراسر منطقه مستقر کرده است تا از سرمایه گذاری های اقتصادی فعلی و آینده ، کنترل منابع و بازارها و قدرت سیاسی خود محافظت کند. گسترش و تحریکات نظامی امپریالیستی جدید آمریکا در آسیا و اقیانوسیه تهدیدی برای صلح و حاکمیت ملی کشورها و مردم منطقه است.
امپریالیسم امریکا محرک اصلی جنگ های امپریالیستی برای کنترل منابع، بازارها و سرمایه گذاری های انحصاری ان در سراسر جهان است. ادغام نظامی استرالیا در ماشین جنگی امپریالیستی امریکا به ایالات متحده کمک می کند تا جنگ های غارتگرانه علیه مردم و ملت ها را به راه بیندازد.
حزب کمونیست استرالیا برای صلح و حاکمیت و استقلال استرالیا و ایجاد دوستی و همبستگی با مردم اسیا و هند و اقیانوس ارام مبارزه می کند.
حزب کمونیست استرالیا خواهان:
1.    حذف پایگاه های نظامی و اطلاعاتی امریکا از استرالیا
2.    حذف پایگاه های نظامی و اطلاعاتی امریکا از منطقه اسیا و اقیانوس ارام
3.    مخالفت با نقش استرالیا به عنوان نماینده ایالات متحده در منطقه اسیا و هند و اقیانوس ارام.
4.    ترویج یک سیاست خارجی مستقل استرالیا که صلح را ایجاد می کند و به استقلال و حاکمیت کشورها و مردم اسیا و اقیانوس ارام احترام می گذارد.
5.    افشای و مخالفت با شرکت های تسلیحاتی خارجی در استرالیا.
6.    مخالفت با توسعه صنعت تسلیحات در استرالیا

توضیح
ANZUS  یک توافقنامه امنیتی سه جانبه بین استرالیا، نیوزیلند است که در سال ۱۹۵۱ بسته شد.  
AUKUS یک پیمان امنیتی سه جانبه بین استرالیا، بریتانیا و ایالات متحده است که در 15 سپتامبر 2021 برای نظارت منطقه هند و اقیانوس آرام بسته شد. بر اساس این پیمان، ایالات متحده و بریتانیا به استرالیا در دستیابی به زیردریایی های هسته ای کمک خواهند کرد. در ماه مارس ۲۰۲۳ ایالات متحده، بریتانیا و استرالیا از جزئیات طرح خود برای ایجاد ناوگان جدیدی از زیردریایی های هسته ای با هدف مقابله با نفوذ چین در منطقه هند و اقیانوس آرام پرده برداری کردند.   
منابع ترجمه
THE GUARDIAN, ISSUE #2046, MARCH 27, 2023
https://cpa.org.au/policy/us-imperialism-in-asia