چرا دیگر اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد؟

(قسمت۶)

 منبع: سایت آینده را بساز

برگردان: رفیق آمادور نویدی

 چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟

قسمت۶: ازهم گسیختن کارها (۹۱-۱۹۸۹)

خیلی از ما آرزومندیم که جهان را برای بهترشدن تغییر دهیم: شما درمیان معدود افرادی هستید که این‌کار را با موفقیت انجام داده اید.(جان میجر به میخائیل گورباچف، دسامبر ۱۹۹۱) (۱)

دوران نخست گورباچف تقریبا مهیج و الهام‌بخش بود؛ احساسی وجود داشت که دبیرکل جدید، دارای انرژی و خلاقیت و تعهدست تا اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را جهت خروج از رکود اقتصادی و سرخوردگی سیاسی رهبری کند. اما این هیجان اولیه در سال ۱۹۸۷ اربین رفت، و با دلهره و نگرانی جایگزین شده بود. رشد اقتصادی، که در سال ۱۹۸۵ نسبتا کُند بود، در آن‌موقع ضعیف بود، و حزب کمونیست فعالانه به حاشیه رانده شده بود. بسیاری از اعضای حزب و رهبران شروع به تعجب کردند – برخی آشکارا- که علی‌رغم ملاحظات یا انتظارات آیا پرسترویکا و گلاسنوست واقعا ایده‌های بزرگی بودند.(۲)

بااین‌حال‌، سال‌های ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ بیزنس(کسب و کار) تقریبا هنوز در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی معمولی بود، مردم کار می‌کردند، حقوقشان‌را دریافت می‌کردند، و از استاندارد زندگی سطح زندگی قابل قبولی لذت می‌بردند.. دیوید کوتز، استاد اقتصاد اشاره می‌کند که «رفرم‌های اقتصادی رادیکال فزاینده سال‌های اواخر دهه ۸۰ مخرب بودند، اما رشد اقتصادی از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۹ همچنان ۲/۲ درصد در سال بود. اقتصاد شوروی در کل دهه‌ها، از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۹ حتی یک‌سال هم ازنظر اقتصادی کوچک نشد.»(۳) بااین‌حال، از سال ۱۹۸۹، بادهای تغییر سرعت گرفت و منجر به توفان شد، قدرت تخریب آن گریبان توده ها را گرفت و آن‌ها را غافل‌گیر نمود و در نهایت سوسیالیسم شوروی را به ویرانه ای مبدل ساخت.

گورباچف و یارانش تا سال ۱۹۸۹ کودتای آرام خودشان‌را تکمیل کرند، قدرتشان را تحکیم نمودند، دشمنان و رقبا را از موقعیت‌های تأثیرگذار برداشتند، و مسیری باز جهت «سازمان‌دهی مجدد» خود پدید آوردند. آن‌ها اینک در کنگره نمایندگان خلق، یک نهاد قانون‌گذاری داشتند که کم و بیش از مهار سلامتی عقل سوسیالیستی که درغیراین‌صورت ممکن‌ بود توسط «محافظه‌کاران» و «تندروها» اعمال گردد، آزاد بودند. میدیا(رسانه) موفق شده بود که یک فضای سیاسی ایجاد کنند که در آن هر انتقادی از پرسترویکا بسادگی برچسب «استالینیسم» می‌خورد – کلمه ای‌که کاربردش دلالت بر بر قبول اغراق‌آمیز تبلیغات مک‌کارتی بود.

رهبری با استفاده از آزادی تازه بوجود آمده خود شروع  به اجرای رفرم‌های رادیکال‌تر، تعطیل‌ کردن همه آژانس‌های برنامه‌ریزی مرکزی، آزادی قیمت‌ها، ایجاد دادوستد مبتنی بر بازار بین جمهوری‌ها نمود که شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی را به بقا یا مرگ در بازار آزاد مجبور ساخت. خیلی از تشکیلات اقتصادی بزرگ با قیمت‌های توافقی زیرزمینی به ایورتونیست‌های کاپیتالیست تازه بدوران رسیده فروخته شدند. این رفرم‌های ناگهانی، عجولانه، و وسیع بمنظور معرفی «دینامیسم» به اقتصاد بود؛ تا باصطلاح جهت ایجاد انگیزه  برای نوآوری و کیفیت در روح خلاق خفته مردم شوروی نفوذ کند. با قضاوت کردن علیه هدف ادعایی آن‌ها، رفرم‌ها بطرز چشم‌گیری موفق نبودند، و منجر به اولین رکود در تاریخ شوروی و کمبود وحشتناک محصولات کم‌حاشیه و قبلا سوبسیدی(یارانه‌ای) شد: اقتصاد شوروی از شرایط مشکلات شدید به وضعیت بحرانی تغییر کرد.» (۴)

اقتصاد با شروع دهه، سقوط آزاد داشت. با رشد نارضایتی و عقب‌نشینی اجباری حزب کمونیست اتحاد شوروی، سایر نیروهای سیاسی شروع به رشد نمودند. جدایی‌طلبان ناسیونالیست(ملی‌گرا) در جمهوری‌های غیرروسی قادر شدند بر نگرانی‌های فزاینده مردم در باره اقتصاد، موج‌سواری کنند. عوام‌فریبان روسی شروع به محکوم کردن روابط نابرابر درون اتحاد (شوروی) نمودند که چرا روسیه ثروتمندتر جهت حفظ شرایط زندگی در آسیای مرکزی کمک می‌کند. «رفرمیست‌های رادیکال» مانند بوریس یلتسین، که بشدت توسط میدیا و پول غربی حمایت می‌شد، توده‌های ناراضی را تحریک می‌کرد. اعتصاب به یکی از ویژگی‌های روزانه زندگی تبدیل شد. تهدید ضدانقلاب، که قبلا تصورنکردنی بود، بسیار واقعی شد.

زوال اقتصادی خطرناک

 وضعیت روبه وخامت اقتصادی و اجتماعی در سال‌های ۱۹۹۰-۱۹۸۹ را کوتز و وی‌یر این‌گونه توصیف می‌کنند:

«اتحاد شوروی با صف‌های طولانی روزافزون در خارج از فروشگاه‌ها، جیره بندی کالاهای بیش‌تر و بیش‌تری، و ناپدیدشدن کامل بسیاری از اجناس از فروشگاه‌ها روبرو شد. کم‌بود روبه افزایش کالاها تأثیرعمیقی بر فضای سیاسی، و تغییر آن از یک خوش‌بینی به یک بحران داشت. این امر کار را برای حامیان تغییرات رادیکال‌تر آسان‌تر کرد که به شنوایی جدی برسند.»(۵)

تولید ناخالص داخلی سرانه در سال بعد، تقریبا ۱۵ درصد کسری داشت؛ معلوم شد که ایمان کور رفرمیست‌ها به قدرت شفابخش ذاتی بازار گم‌راه کننده بود؛ سرمایه‌گذاری فروپاشید. «سرمایه‌گذاری ثابت با نرخ‌های حیرت آور ۲۱ درصدی در سال ۱۹۹۰ و تقریبی ۲۵ درصدی در سال ۱۹۹۱ کاهش یافت.

بدیهی‌ست که، آزادسازی قیمت‌ها منجر به احتکار و تورم شد، که بنوبه خود به کم‌بود شدید اقلام مصرفی روزانه، بویژه مواد غذایی شدت داد. آشکارترین نشانه‌ این امر ظهور صف‌های بدنام بود که در غرب درموردش بسیار گفته شد، و بطور طعنه آمیز از آن بعنوان مثالی از شکست سوسیالیسم استفاده می‌شد. کیران و کنی می‌نویسند:

«احتکار خصوصی توسط مصرف کننده و، مهم‌تر، احتکار عمومی توسط جمهوری‌ها و شهرها، نخست در ارتباط با غذا، و سپس سایر کالاهای مصرفی بطور چشم‌گیری توسعه یافت. قفسه‌های خالی از مواد غذایی که خیره کننده ترین و غبطه‌خورترین کم‌بود بود، منجر به خشم شدید عمومی شد و نتایج سیاسی، روانی و اقتصادی گسترده ای داشت.»(۶)

متحدان سوسیالیستی در اروپا، یک‌شبه در سال‌های ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، به رژیم‌های سرمایه‌داری حامی غرب تبدیل شدند، که منجر به ناهم‌آهنگی بیش‌تر در اقتصاد شوروی شد – زیراکه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بمدت طولانی از روابط تجاری متقابل با جمهوری دمکراتیک آلمان، لهستان، بلغارستان، مجارستان، رمانی و چکسلواکی بهره‌مند بود- هم‌چنین با ادراک روبه افزایش عمومی روبرشد که روی دیوار نوشته بود برای سوسیالیسم اروپایی. معدن‌چیان که از بحران اقتصادی بسیار ناامید شده بودند، طعمه عوام‌فریبی یلستین ازخودراضی و گروه هم‌مسلک وی شدند، که همه مشکلات را بگردن برنامه ریزی سوسیالیستی و «بوروکراسی خاص» می انداختند، اعتصابات بی‌سابقه ای را براه انداختند. این امر به بحران حقانیت کمک نمود. گورباچف چاره ای نداشت بجز دویدن بسوی بانک‌های غربی، که اتحاد شوروی  را سریعا با بدهی قابل‌توجهی روبرو ساخت.

«تندروترین» (یعنی سوسیالیست) شناخته شده در صحنه آن‌زمان، ایگور لیگاچف، وضعیت بی ثبات خطرناک سال‌های ۱۹۹۱-۱۹۹۰ را  چنین تصیف می‌کند:

«کم‌بود کالاهای مصرفی  شدیدا ضربه زد، و به نارضایتی مردم افزود. در جمهوری‌های سابق اتحاد شوروی، تمایلات جدایی‌خواهانه تقویت شد. موقعیت اتحاد شوروی در صحنه بین المللی ضعیف شد. در کشور جنبش‌های سیاسی رشد کردند که هدفشان حذف سیستم شوروی و برقراری جامعه ای برمبنای الگوی غربی بود. با تکیه بر حمایت قدرت‌های خارجی، اقتصاد سایه(بازار سیاه)، ًنخبگان ً خلاق طبقه روشن‌فکر، و بخشی از دستگاه دولتی، با شیادی و عوام‌فریبی، بویژه در رابطه با امتیاز ناموجود نومن‌کلاتورا [یعنی انتصاب افراد حزبی به مناصب کلیدی]، این جنبش‌ها قادر شدند حمایت بخش خاصی از جامعه را کسب کنند.» (۷)

علی‌رغم همه‌چیز، اکثر مردم خواهان سوسالیسم بودند

«مردم ما هرگز به سوسیالیسم پشت نکرده اند. آن‌ها در واقع توسط عوام‌فریبی، و وعده‌های دروغین گول خوردند.»(۸)

درحالی‌که اوضاع بد می‌شد، طبقه کارگر شوروی هنوز بصورت توده ای به باصطلاح دل‌خوشی‌های کاپیتالیسم جلب نشده بود. حتی با سطح زوال ایدئولوژیکی که بوقوع پیوسته بود؛ حتی با نفوذ زیان‌آور رسانه‌های ضدکمونیستی و دشمن؛ کارگران شوروی از دست‌آ‌ورهای پیشینیان خود که جهان را به لرزه درآورده بود و سوابق اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در همبستگی با مبارزات جهانی ضداستعماری و ضدامپریالیستی احساس غرور و سربلندی می‌کردند. اکثرشان افراد تحصیل‌کرده ای بودند که وفاداریشان بسادگی خریدنی نبود. خیلی‌ها درک می‌کردند که سبک زندگی لاکچری و بی‌خیالی که در فیلم‌های هالیوودی بتصویر کشیده می‌شود، معادلش رنج و عذاب و استثمار طبقات کارگرغرب و توده های تحت ستم جهان در حال توسعه است. درواقع، افراد زیادی در پایه‌های حزب کمونیست اتحاد شوروی موجود بودند که بشدت منتقد عقب‌نشینی از مارکسیسم – لنینیسم بودند، اما این‌ها دقیقا عناصری بودند که تحت گلاسنوست گورباچف از آن‌ها سلب حق رأی شده بودند و درخاتمه برکنار شدند.

دولت شوروی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ با چالش ناسیونالیستی- جدایی‌طلبانه در کُل فدراسیون روبرو شده بود، جهت حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تصمیم به برگزاری رفراندوم گرفت- تنها رفراندوم در تاریخ شوروی.

در ۱۷ مارس ۱۹۹۱، مردم شوروی در سراسر کشور به پای صندوق‌های رأی رفتند تا پاسخ آری یا خیر به این سئوال بدهند:

«آیا شما حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را بعنوان فدراسیونی مجدد از حاکمیت جمهوری‌های مستقل و برابر که حقوق و آزادی‌های کلیه ملیت‌ها را  کاملا تضمین کند، ضروری می‌دانید؟»

این همه‌پرسی توسط نهادهای حاکم در لیتوانی، لتونی، استونی، ارمنستان، مولداوی و گرجستان بایکوت شد، اما بقیه کشور با مشارکت ۸۰ درصدی  و ۱۴۷ میلیون رأی کُل بود. نتیجه این بود که اکثریت قریب به اتفاق بنفع حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود: ۷۸ درصد بنفع  حفظ شوروی رأی داده بودند.

جالب این که نسبت آرای «آری» در روسیه اندکی کم‌تر(۷۳ درصد) ودر اکراین(۷۱ درصد) بود، اما در جمهوری‌های آسیای مرکزی بسیاربالا(بیش از۹۴ درصد در ازبکستان، آذربایجان، ترکمنستان، قزاقرستان، قرقیزستان و تاجیکستان) و بلاروس بود. این امر نشان‌دهنده اروپامحوری و ناسیونالیسم ارتجاعی درون روسیه واکراین بود که از شراکت دولت با آسیایی‌های«عقب‌افتاده» و«سربار» خشم‌گین بودند- تبعیضی که یلستین وسایرین با کارتش بازی کردند.

یلستین که متوجه شده بود مخالفت با برچیدن سوسیالیسم در جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز از حمایت فوق‌العاده کمی برخوردارست، و با این برهان که روسیه مستقل محیط بهتری برای نوع سرمایه داری بازار آزادی خواهد بود که وی درنطر داشت، بنابراین حرکت برای خودمختاری بیش‌تر روسیه را رهبری نمود. یلتسین در سال ۱۹۹۰ گفته است:

«خیلی زود بفکرم رسید که در سطح همه اتحادیه هیچ رفرم‌ رادیکالی وجود نخواهد داشت… و درنتیجه باخودم فکر کردم: اگر ارفرم‌ها در سطح همه اتحادیه انجام‌پذیر نیستند، پس چرا در روسیه تلاش نکنم؟» (۹)

حتی حامیان احیای کاپیتالیست باندازه کافی اعتمادبنفس نداشتد که از حذف کامل سوسیالیسم حرف بزنند، برای این‌که آن‌ها می‌دانستند که هرگز جهت اجرای نقشه‌هایشان نمی‌توانند یک فرمان توده‌پسند بگیرند. یلتسین آشکارا درباره کاپیتالیسم حرف نزد، فقط درباره شتاب رفرم‌ها، حذف امتیازات «نومن‌کلاتورا» و خاتمه دادن به انحصار حزب کمونیست اتحاد شوروی بر قدرت صحبت کرد. کوتز و وی‌یر می‌نویسند:

«یلتسین و هم‌مسلکانش فهمیدند که اکثریت قریب به اتفاق مردم روسیه نسبت به چشم انداز بازار آزاد کاپیتالیسم نظر مساعدی ندارند، اما اکثریت نسبت به انتقاد از رهبری حزب کمونیست، فراخوان جهت رفرم‌های سریع‌تر بازار، دمکراتیزه کردن، و خودمختاری بیش‌تر برای جمهوری روسیه، ‌‌‌‌‌خیلی خوب پاسخ میدهند» (۱۰)

کارگران شوروی خواهان حفظ و بهبود سوسیالیسم و حفظ اتحادیه بودند؛ انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در پایان سال ۱۹۹۱ در آن مفهوم عمیقا ضددمکراتیک بود. بهرحال، بحران و اغتشاش بحدی ریشه دوانیده بود که، درحالی‌که مردم ‌توانستند به سوسیالیسم رأی دهند، اما اکثریت جهت مبارزه برایش بسیج نشده بودند.

تعادل نیروها بنفع حامیان احیای کاپیتالیست

 ضدکمونیست‌ها، علی‌رغم لفاظی‌هایشان درباره «دمکراتیزاسیون»، بهیچ وجه علاقه ای به خواسته‌های مردم شوروی نداشتند. درعوض، آن‌ها تصمیم داشتند که بهرطریق ممکن، برنامه احیای کاپیتالیست خویش را به پیش ببرند. آن‌هاعمدتا بلطف پرسترویکا و گلاسنوست، هر دو انگیزه اقتصادی و اهرم سیاسی را جهت برچیدن سوسیالیسم، و تخریب اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی داشتند تا مردم خود را در یک بحران نامعلوم اقتصادی و اجتماعی درگیر سازند (که در مقاله بعدی این مجموعه به آن می پردازیم).

با کاربُرد واژه های کوتز و وی‌یر، نخبگان حزبی و دولتی- مقامات سطح متوسط و مدیران شرکت‌های سرمایه‌دگذاری که از امتیازات ارتباطات گسترده و آزادی‌های اقتصادی تازه یافته، جهت بدست گرفتن کنترل دارایی‌ها و درگیرشدن در تجارت و امور مالی بهره مند شده بودند، اجزای تشکیل دهندگان اصلی فشار برای احیای کاپیتالیسم بودند. انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به چنین افرادی(بهمراه بازی‌گران بزرگ‌تر در اقتصاد زیرزمینی) وعده محیطی کاملا غیرقانونی را داد که آن‌ها در آن قادر بودند بگونه ای باورنکردنی، البته بحساب ۹۹ درصد باقی‌مانده جمعیت، ثروت‌مند شوند. کوتز و وی‌یر درباره مکانیسم چگونگی پول‌دار شدن این افراد، و این‌که چرا آن‌ها این‌قدر خواهان تخریب سوسیالیسم بودند، بحث می‌کنند:

«حکم تجارت خارجی سال ۱۹۸۸درهای مهمی را جهت ثروت‌مند شدن باز نمود. قیمت‌های کم و کنترل شده اتحاد شوروی منجر به آن شد که بسیاری از اجناس شوروی، بویژه نفت و فلزات، اقلام صادراتی برای هرکسی‌که توانست به آن‌ها دست یابد، سود بالقوه ای داشته باشد. پس از این‌که این حکم درهای شرکت‌های خصوصی را به روی تجارت خارجی باز نمود، شرکت‌های صادرات – واردات  بطور قانونی و با شکل تعاونی‌ها تشکیل شدند، که سریعا شروع به کار تجارت صادراتی نمودند که بخشی قانونی، بخشی غیرقانونی، و بسیار سودآور بود. بیش از سه هزار شرکت این‌چنینی تشکیل شد…  در سال ۱۹۹۰-۱۹۹۱، گروه جدیدی از کاپیتالیست‌های خصوصی توسعه یافته بودند که عمدتا از طریق ارتباط با دنیای خارج ثروت‌مند می‌شد‌ند… هرگونه دوری از تغییر جهت‌ حامیان نوپای کاپیتالیستی، یا بازگشت به سمت ساختمان یک سوسیالیسم اصلاح شده، یا تلاش جهت حمایت از سیستم پیش از پرسترویکا، اساس تلاش‌های اقتصادی سودآور آن‌ها را تهدید می کرد. حرکت به سمت کاپیتالیسم جهت بقای بیزنس‌های جدید آن‌ها حیاتی بود.»

هیئت حامیان کاپیتالیست پول داشت، و پول برای نخستین بار به عامل مهمی در صحنه سیاسی شوروی تبدیل شده بود. معلوم شد که «انتخاب آزاد» چندان هم آزاد نبود، زیرا که کنگره نمایندگان خلق، جایی بود که با پول کارزارهای معروف و پرمخاطب و پوشش رسانه ای گسترده را خریدند. این امر برای اکثریت ساکت حزب کمونیست محیطی ناشناخته بود، زیرکه با این باور پرورش یافته بودند که رهبری سیاسی، یک مسئولیت و افتخاری‌ست که از طریق خدمت بمردم کسب می‌شود، و نه این‌که با شیوه های منزجرکننده خریده شود و بدست آید. این تغییر، با اصرار گورباچف بر حذف سهمیه نمایندگان طبقه کارگر، بدین معنا بود که «تغییر مهمی در درصد نمایندگان کارگران، کشاورزان اشتراکی و کارکنان اداری اتفاق افتاد: این تغییر از ۹/۴۵ درصد شورای‌عالی در سال ۱۹۸۴ به فقط ۱/۲۳ درصد در سال ۱۹۸۹ کاهش یافت.» (۱۱) نقطه مقابل این تغییر افزایش فوق‌العاده نمایندگی کارفرمایایی و روشن‌فکران بود.

با صف‌آرایی جنبش علنا ضدکمونیستی «روسیه دمکراتیک» در ژانویه ۱۹۹۰، عناصر حامی کاپیتالیست به نیروها ملحق شدند و حول یک برنامه سیاسی متحد شدند که بنظر می‌رسید سریع‌ترین مسیر ممکن را جهت رسیدن به مقصدشان انتخاب کرده اند. در انتخابات پارلمانی ماه مارس ۱۹۹۰، نامزدهای انتخاباتی روسیه دمکراتیک توانستند اکثریت کرسی‌های کلیدی، ازجمله در میان آن‌ها چندین شورای(مسکو و لنین‌گراد) را بدست آورند.

روسیه دمکراتیک در انتخاب بوریس یلتسین بعنوان رئیس پارلمان روسیه در ماه مه ۱۹۹۰، نیز نقش اصلی را بازی کرد. تا آن‌زمان، یلتسین بعنوان رهبر بلامنازع اپوزسیون ضدکمونیستی شناخته شده بود. وی که در ماه ژوئن ۱۹۹۰ از حزب کمونیست استعفا داد، متوجه شد که اختلاف‌هایش با گورباچف حل‌شدنی نیست: گورباچف، علی‌رغم تمام ناتوانی‌ها و لیبرالیسم خود، هنوز امیدوار بود که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و برخی عناصر سوسیالیسم را – برای نمونه بعنوان دولت رفاه حفظ کند.

«ما بخوبی از ضعف‌ها و مشکلات حل‌نشده خود واقف هستیم، اما نمی‌توانیم این واقعیت را فراموش کنیم که سوسیالیسم به هرکدام از ما حق (داشتن) کار و تحصیل، مراقبت‌های پزشکی مجانی، و دست‌رسی به مسکن را ارئه داده است. این‌ها ارزش‌های واقعی در جامعه ما هستند که حفاظت اجتماعی را برای انسان‌های امروز و فردا فراهم می‌سازند.»(۱۲)

یلتسین و هم‌مسلکانش که می‌خواستند با نئولیبرالیسم، «شوک درمانی» را پیش ببرند، صبرشان را با گورباچف از دست داده بودند. بیانیه‌های گستاخانه یلتسین علیه کمونیست‌های «محافظه کار»، عوام‌فریبی ناسیونالیستییش، و تصویری که به دقت (ولی کاملا غلط) از فسادناپذیری اش پرورش داده بود، از سال ۱۹۸۹ ببعد محبوبیت شگفت‌انگیزی برایش به ارمغان آورد. مرتجعین، امیدشان‌را به دستان متزلزل وی سپرده بودند.

کشورهای امپریالیستی کاملا مشخص کردند که کدام طرف هستند، و علنا اعلام نمودند که هرنوع حمایت برای اقتصاد روسیه از طریق بانک‌های بین المللی براساس برنامه اقتصادی خصوصی‌سازی و مقررات‌زدایی در مقیاس بزرگ پیش‌بینی می‌شود. «نجات روسیه» در این چارچوب، بمعنای پذیرفتن ظالمانه‌ترین نئولیبرالیسم بود.

ضدانقلاب در اروپا

  پشتیبانی شفاهی ریگان از جنبش‌های «حامی دمکراسی» در اروپا، هم‌راه با اشاره‌های آشکار گورباچف که اتحاد شوروی جهت حفاظت از متحدانش مداخله نظامی نمی‌کند، در سراسر منطقه، انگیزه فوق العاده ای به پروژه احیای سرمایه‌داری داد. درحالی‌که کمونیست‌ها در مسکو کاملا به حاشیه رانده شده بودند، عناصر حامی کاپیتالیست و حامی پرسترویکا در بقیه منطقه پیمان ورشو جرئت پیدا کردند. تشکیلات‌هایی که بخوبی حمایت مالی می‌شدند، قادر گشتند از بازاریابی ماهر وموضع‌گیری رادیکال استفاده نموده تا نارضایتی عمومی را به سمت جنبش‌های مقتتدر و بسود ضدانقلاب سوق دهند. بگفته مارگوت هونکر، مردم فکر می‌کردند که می‌توانند «هم‌زمان به دنیای پُرزرق و برق اجناس تحت کاپیتالیسم و امنیت اجتماعی سوسیالیسم برسند.»(۱۳)

در اوت ۱۹۸۹، متعاقب مذاکرات طولانی بین دولت لهستان و جنبش اتحادیه «همبستگی»(دریافت کننده نمک‌شناس کمک‌های مالی فراوان سازمان سیا و پاپ رهبر مسیحیان جهان)، رهبر ضدکمونیست، تادیوس مازوویکی به منصب نخست وزیری لهستان رسید، و لهستان اولین کشور سوسالیستی اروپایی بود که فروپاشید.

احتمالا دراماتیک‌ترین و سمبولیک‌ترین حوادث اروپا در جمهوری دمکراتیک آلمان  اتفاق افتاد، جایی‌که تظاهرات بزرگی برگزار شد، که نخست خواهان دمکراسی بیش‌تر بودند و از اقتصاد راکد شکوه داشتند. عناصر ضدکمونیست فرصت را مناسب دیدند و شروع به هدایت تظاهرات بسمت وسوی مطالبه اتحاد مجدد آلمان کردند- از این‌رو دلالت می‌کردند که مقامات جمهوری دمکراتیک آلمان(GDR) مسئول ادامه تقسیم آلمان هستند.

گذشته از این، ارزش اشاره دارد تا ذکر شود که تاریخ اولیه تقسیم آلمان و دیوار آلمان هم‌چنان به عمد بد جلوه داده می‌شود. در یالتا و پتسدام در مذاکرات درباره وضعیت متعاقب‌جنگ اروپا، اتحاد شوروی و متحدانش در حزب کمونیست آلمان(KPD) بشدت جهت ایجاد یک کشور آلمان واحد(متحد) اصرار داشتند که دارای انتخابات چندحزبی باشد، که از تسلیح مجدد آلمان ممانعت کند و متعهد به بی‌طرفی باشد. این روی‌کرد امیال هر دو مردم آلمان و نیاز اتحاد شوروی را جهت اجتناب از جنگ بزرگ دیگری برآورده می‌کرد. آمریکا و بریتانیا  که مشتاق حفظ جای پای ثابت نظامی در آلمان بودند، با نیروهای راست‌گرای منطقه غرب(ازجمله بسیاری از نازی‌های سابق) کار کرند تا کشور جداگانه ای در غرب آلمان برقرار سازند: در ماه مه ۱۹۴۹، جمهوری فدرال آلمان(FRG) تأسیس شد. فقط در آن‌زمان بود که جمهوری دمکراتیک آلمان(GDR) بعنوان یک کشور جداگانه و سوسیالیسم ایجاد شد. بعدا مرز برلین به نقطه اتصال اعمال امپریالیست‌های غربی علیه بلوک سوسیالیستی مبدل شد(بگذار هیچ‌کس فراموش نکند که، در سرتاسر این دوران، کاپیتالیسم برهبری آمریکا یک جنگ صلیبی هولناک و خشونت‌بار جهانی را علیه نیروهای مترقی، از کوبا گرفته تا کره، از ویتنام گرفته تا اندونزی، از گواتمالا تا کنگو براه انداخت). تنها دلیل ساخت دیوار برلین، تهدید دائمی جنگ بود. مارگوت هونگر اشاره می‌کند:

« پس از آن‌که غربی‌ها تصمیم گرفتند که یک رویارویی نظامی دیگر منتفی نیست، کمیته مشورتی سیاسی، که هیئت حاکمه کشورهای پیمان ورشو بود، در تابستان سال ۱۹۶۱ تصمیم گرفت که مرز برلین و مرز ایالتی غربی را ببندد. من فکر نمی‌کنم که کسی بتواند پیش‌گیری از وقوع جنگ جهانی سوم را خطا بنامد.» (۱۴)

ضدانقلاب در جمهوری دمکراتیک آلمان سریعا پس از آن‌که کشور مجارستان- که اینک در مسیر ورشن پرسترویکایش بخوبی ترقی کرده بود- مرزش را با اتریش برداشته بود. چندصد نفر از آلمان‌شرقی که توسط مقامات غربی بسیار تشویق شده بودند، از فرصت بدست آمده استفاده نمودند و از مرز اتریش- مجارستان عبور کردند و خودشان‌را به آلمان‌غربی رسانند. این امر منجر به پانیک در برلین شرقی شد. در ماه نوامبر ۱۹۸۹، جمعیت آلمانی در هر دو طرف برلین شروع به  برچیدن(تخریب) دیوار کردند. باتوجه به «واقعیت روی زمین» که توسط بازکرن مرز مجارستان ایجاد شده بود، و اجتناب شوروی از مداخله، مقامات در جمهوری دمکراتیک آلمان- که اینک در خطر و دودلی بودند، با کنار گذاشتن رهبری اریک هونکر – تصمیم گرفت که از سقوط دیوار برلین جلوگیری نکند. در طول یک‌سال، جمهوری دمکراتیک آلمان از روی نقشه جهان محو شد.

احزاب کمونیست در کشورهای لهستان، آلمان، مجارستان، چکسلواکی، بلغارستان و رومانی تا سال ۱۹۹۰ از قدرت برکنار شده بودند. بزودی آلبانی از این روند پیروی نمود و یوگسلاوی گرفتار سریالی از تجزیه‌طلبی‌های ناسیونالیستی و جنگ‌های وحشتناک شد. در فوریه ۱۹۹۱، معاهده امنیت جمعی ورشو فروپاشید، و چند ماه بعد شورای تعاون اقتصادی متقابل(مشهور به کومکان) منحل شد.

سقوط کشورهای سوسسالیستی در اروپای مرکزی و شرقی منحر به افزایش فشار قابل ملاحظه ای بر سوسیالیسم شوروی شد. در تجربی‌ترین سطح، ادغام اقتصادی تنگاتنگی بین کشورهای کومکان( CMEA- شورای تعاون اقتصادی) وجود داشت: مدل اقتصادی مشابهی بدین معنا بود که برنامه‌ریزی اقتصادی می‌تواند بین المللی شود. ناپدیدی ناگهانی شرکای تجاری اصلی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به معنای کاهش سرسام آور واردات و صادرات بود، که باعث کم‌بود ناگهانی کالاهای ضروری گوناگون شد.

افزایش موج ناسیونالیسم در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی

 تشدید تنش‌های ناسیونالیستی در دوران گورباچف شروع و تقویت شد، زیراکه وی نسبت به مسئله ناسیونالیستی به میزان قابل‌توجهی حساسیتی نداشت، اما بفکر پاک‌سازی آن‌هایی بود که از خط پرسترویکا پیروی نمی‌کردند. گورباچف با شکستن سنتی که پولیت بورو(دفتر سیاسی) و کمیته مرکزی می‌بایسی نمایندگانی از همه جمهوری‌ها داشته باشند، «روسی‌کردن» نهادهای مرکزی را نظارت نمود، که منحر به رنجش‌خاطر، تقویت خشم، و رشد شکایات از شوینیسم روسیه شد. جهت نمونه، رهبر بسیار قدرت‌مند آذری، حیدر علی اُف، که بوسیله آندروپوف به منصب معاون اول نخست وزیر اتحاد شوروی ترفیع یافته بود، بدون تشریفات در سال ۱۹۸۷ از پولیت بورو اخراج شد.(۱۵)

یکی دیگر از رهبران بلندپایه حزب از آذربایجان، نیکولای بایباکوف، در سال ۱۹۸۵ اخراج شد.(۱۶) دین‌محمد کونایف، رئیس پیش‌کسوت حزب در قزاقستان و عضو کامل بوروی سیاسی برای ۱۶ سال، نیز بعلت مشکوک بودن نسبت به پرسترویکا اخراج شد. جانشین وی بعنوان صدر حزب قزاقستان، گنادی کوبلین- یک روسی شد که هرگز در قزاقستان زندگی نکرده بود-  که این امر منجر به شورش در خیابان‌های پایتخت، آلماتی گشت (۱۷).

شرایط تأسف‌بار امور اقتصاد شوروی منجر به تحریک بیش‌تر جنبش‌های جدایی‌طلبانه ناسیونالیستی، بویژه در جمهوری‌های غربی شد. بین ماه‌های مارس و مه سال ۱۹۹۰، جدایی‌طلبان ناسیونالیست در انتخابات شورای‌عالی لیتوانی، استونی و لتونی غلبه یافتند؛ و هر سه جمهوری بی‌درنگ اعلام استقلال نمودند. اگرچه گورباچف مخالف استقلال ایالات بالتیک بود، اما وی درنهایت ترجیح به پذیرش استقلال آن‌ها گرفت تا این‌که اتحادیه را ازپیش ببرد و بدین‌وسیله دوستان تازه یافته اش در سطح بین المللی: یریزیدنت آمریکا – جورج اچ دبلیو بوش و هلموت کهل – صدراعظم آلمان را تحریک نکند.

جمهوری‌های باقی‌مانده برای اتحادیه در سال ۱۹۹۰، با نوشتن بر روی دیوار اعلام «حاکمیت»(و نه استقلال) کردند، و از کنترل قلمرو و منابع اقتصادیشان در آن دفاع نمودند. درواقع، این امر برای نخستین بار در ژوئن ۱۹۹۰، در جمهوری روسیه انجام گرفت- حرکتی غیرقانونی توسط یلتسین که دردرجه اول، انگیزه امیال شاهین‌های نئولیبرال سریع‌تر و فراتر از آنی پیش برود که گورباچف علاقمند بود در مسیر سرمایه‌داری گام بردارد.

سایر جمهوری‌ها به اعلان روسیه در نوع خود پاسخ دادند. کوتز و وی‌یر می‌نویسند: که تصویب قانون حاکمیت درروسیه

«اثری فوری و عمیق بر جمهوری‌های دیگر گذاشت، و سرشت انگیزه‌های ناسیونالیستی را که در جمهوری‌ها جریان داشت، تغییر داد. هرقدری هم که روس‌ها ممکن بود بر سیستم شوروی کنترل داشته باشند، اما ساختار اتحادیه، حداقل برخی از حفاظت‌ها و اختیارات، هم‌چنین امتیازات اقتصادی قابل توجهی را برای جمهوری‌های غیرروس ارائه می‌داد. جهت نمونه، موادخام وافر روسیه در سراسر اتحاد شوروی، ارزان ارائه شده بود. اما حالا جمهوری روسیه از حق خود بر کنترل منابع طبیعی و موقعیت آن‌ها حمایت می‌کرد. رهبران جمهوری‌هایی که قبلا تا اندازه ای ساکت بودند، اینک به یک‌باره قطع‌نامه‌های حاکمیتی تصویب کردند. تا اوت ۱۹۹۰، قطع‌نامه‌های حاکمیتی در ازبکستان، مالداوی، اوکراین، ترکمنستان، و تاجیکستان تصویب شده بود. حتی قزاقزستان وفادار نیز در ماه اکتبر همین مسیر را دنبال نمود.»

انحلال سیستم اقتصادی ادغام شده، تأثیر اقتصادی شدیدی داشت.

«از ابتدای سوسیالیسم دولتی شوروی، اقتصاد بعنوان یک مکانیسم بسیارادغام شده بنا شده بود. خیلی از تولیدات، ازجمله مخارج صنعتی حیاتی، فقط توسط یک یا دو شرکت سرمایه‌گذاری برای کل بازار شوروی ارائه می‌شدند. تنها سازنده پمپ‌های آب عمیق یک کارخانه درباکو بود. همه کولرهای اتحاد شوروی را یک کنسرسیوم تولید می‌کرد. حدود ۸۰ درصد محصولات صنعت ماشینی شوروی از یک منبع عرضه می‌شد. حال، از آنجایی‌که روابط سنتی عرضه شده بین شرکت‌های سرمایه‌گذاری مستقر در جمهوری‌های مختلف بعلت سیاست‌های خودمختاری تعقیب شده جمهوری‌های تازه مدعی مختل شد، بسیاری از حلقه‌های این اقتصاد بسیار ادغام شده شروع به تخریب کرده اند… این پروسه یکی از عواملی بود که موجب انقباض اقتصادی سال‌های ۱۹۹۱-۱۹۹۰ شد.» (۱۸)

بسیار ناچیز، خیلی دیر: حوادث ۱۹۹۱

 اعتماد اپوزسیون ضدسوسیالیست در اواسط سال ۱۹۹۱، روزانه رو به رشد بود. یلتسین در روز ۲۰ ژوئیه، فرمانی صادر نمود که هسته روسی حزب کمونیست را از فعالیت در إدارات دولتی و محل‌های کار در جمهوری روسیه ممنوع می‌کرد.(۱۹) این امر برای همه آشکار بود که این فرمان جهت به چنگ‌گرفتن قدرت و با هدف خاتمه دادن به حزب کمونیست اتحاد شوروی و برقراری روسیه بعنوان یک کشور مستقل(کاپیتالیستی) بود.

با دیدن این‌که کشورشان بسمت و سوی فراموشی پرت می‌شود- و این امر که گورباچف نه اراده و نه توانایی نجات اتحاد شوروی را داراست – گروهی از مقامات بلندپایه  خودشان‌را سازمان‌دهی کردند که کنترل کشور را بدست گیرند و وضعیت اضطراری را با چشم انداز توقف رفرم‌ها و با پی‌گیری همه اقدامات از انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی جلوگیری نمایند. این مقامات خودشان‌را تحت نام کمیته دولتی جهت حالت اضطراری (SCSE) سازمان‌دهی کردند. در میان آن‌ها برخی از رهبران بلندپایه دولت، ازجمله گنادی یانایف (معاون رئیس جمهور)، والانتین پاولوف (نخست‌وزیر)، بوریس پوگو(وزیر داخلی کشور) و دیمیری یازوف(وزیر دفاع) بودند. فرمانده کل ارتش، والنتین وارنیکوف و رئیس ک گ ب(KGB) ولادیمیر کریوچیکوف به آن‌ها پیوستند.

زمانی‌که گورباچف در ۱۸ اوت، در تعطیلات در کریمه بود، تانک‌ها در مسکو بحرکت درآمدند و حالت اضطراری اعلام گردید. کمیته دولتی جهت حالت اضطراری در ۱۹ اوت فراخوانی را برای مردم شوروی صادر نمود و اشاره کرد که «نیروهای افراطی پدید آمده اند که مسیر انحلال اتحاد شوروی، سقوط دولت و به چنگ‌گرفتن قدرت به هر قیمت را اتخاذ کرده اند» و رفرم‌های اقتصادی را که منجر به «کاهش شدید استانداردهای زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم و شکوفایی احتکار و بازار سیاه (اقتصاد سایه» شده بود را محکوم کردند.(۲۰) این فراخوان قول داد که طبقه کاپیتالیست درحال ظهور را سرکوب کند و در مورد آینده فدراسیون یک بحث سراسری را شروع نماید.

بهرحال، رهبری کمیته دولتی در حالت اضطراری سریعا به پشیمانی حاد مبتلا شد، طرح خود را جهت حمله به پارلمان روسیه کنار گذاشت و هیچ تمایلی جهت استفاده از زور در حمایت از اهدافش نشان نداد. آن‌ها حتی ابتدایی‌ترین وظیفه مقدماتی، یعنی قطع تلفن یلتسین را هم انجام ندادند. گائو دی، سردبیر روزنامه مردم و عضو ارشد حزب کمونیست چین، در آن‌زمان نوشت که کمیته دولتی در حالت اضطراری «می‌بایستی بسادگی یلتسین و گورباچف را قبل از این‌که آن‌ها کار دیگری انجام دهند، دستگیر می‌کرد، درست همان‌کاری را که ما با باند چهار نفره انجام دادیم… شما نمی‌توانید مؤدبانه از ببر پوستش بخواهی- یا شما آن‌را می‌کُشید و یا وی شمارا می‌کُشد.»(۲۱)

کریوچیکوف در ۲۱ اوت به کریمه پرواز نمود تا سعی کند که گورباچف را متقاعد سازد که مُهر تأئيدش را به کمیته دولتی در حالت اضطراری بزند و جهت پیش‌گیری‌ از برنامه های یلتسین به آن‌ها بپیوندد. «گورباچف با وی ملاقات نمی‌کند. گورباچف در ساعت ۲:۳۰ صبح روز ۲۲ اوت با هواپیمای ریاست جمهوری بهمراه معاون رئیس جمهور، روتسکوی(متحد یلتسین، که با هواپیمای دیگری به فوروس رسیده بود)، و کریوچیکوف به مسکو یرمی‌گردد. کریوچیکوف قبول کرده بود که براساس قولی که بعنوان یک رفیق برابر با گورباچف حرف بزند، در هواپیمای ریاست جمهوری پا می‌گذارد. بهرحال، پس از فرود هواپیما، کریوچیکوف بوسیله مقامات شوروی دستگیر شد. گورباچف در بازگشت به مسکو، قدرت رسمی را از سر گرفت، اگرچه قدرت واقعیش بسرعت بدست یلتسین سُر می‌خورد. در ساعت۹ بامداد روز ۲۲ اوت، وزارت دفاع شوروی تصمیم گرفت که پرسنل خود را از مسکو خارج سازد، و این نمایش عجیب و غریب خاتمه یافت.»(۲۲)

در کُل، این اقدامی کاملا ناهم‌آهنگ و مردد بود. همان‌گونه که گنادی زیوگانف، رهبر حزب کمونیست فدراسیون روسیه، سال‌ها بعد در بیانیه ای درباره مرگ گنادی یانایف اظهار داشت:

«اگر آن‌ها قاطع ترعمل می‌کردند، کشور متحدمان حفظ شده بود.» (۲۳)

لیگاچف نیز بطور مشابهی فرمود:

«آن‌ها دلیرانه تلاش کردند که اتحاد شوروی را حفظ نمایند. چنا‌‌ن‌چه قرار باشد نقد شوند، این بعلت بی‌ثباتی و دودلی آن‌ها بود.»( ۲۴)

یلتسین سریعا از حوادث رُخ داده جهت پیش‌برد موقعیت خویش و تسریع سرنگونی سوسیالیسم بهره‌برداری نمود. رهبری حامی کاپیتالیست در پارلمان روسیه بلافاصله تلاش جهت کودتا را محکوم نمود، و حامیانشان را جهت دفاع از کاخ سفید مسکو (حمایت پارلمانی) فراخواند، جایی‌که سخن‌رانان بی‌پرده و جسورانه، بدون تلف‌کردن وقت بیش‌تر، خواهان خاتمه دادن به سوسیالیسم بودند.

«اآشکار شده بود که این آخرین رویارویی بر سر این امر بود که کدام سیستم در کشور غالب خواهد شد. معاون رئیس جمهور روسیه، الکساندر روتسکوی به انبوه مردم گفت که «یا ما باید مانند بقیه دنیا زندگی کنیم، یا ما هم‌چنان خودمان‌را  ًانتخاب سوسیالیستی ً و ًچشم انداز کمونیستی ً بنامیم، و مثل خوک‌ها زندگی کنیم.» معاون ارشد سابق گورباچف، الکساندر یاکوولیف، و وزیر امور خارجه شواردنادزه، که کمپ گورباچف را ترک کرده بودند، در کاخ سفید به انبوه مردم پیوستند.»(۲۵)

تصویر یلتسین نشسته بر بالای یک تانک در خارج از پارلمان روسیه بعنوان‌ نیروی محرکه موتور تبلیغی وی عمل کرد، و در صفحه‌های تلویزیونی و صفحات اول رونامه های کُل کشور و سراسر جهان ظاهر شد. در داستان‌سرایی رسانه‌های ‌جریان اصلی، وی دمکراتی شجاع، و قهرمان همه چیزهای خوب و اصیل بود. همان‌گونه که کیران و کنی نوشته اند، تأثیر نهایی بحران اوت این بود که:

«بوریس یلتسین را قادر ساخت تا قدرت کامل را در روسیه به چنگ آورد، حزب کمونیست اتحاد شوروی ناپویا را حذف نماید و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را از بین ببرد. این کودتای واقعی بود.»(۲۶)

 جریان بی‌وقفه فاجعه

حوادث با شکست و زندانی کردن کمیته دولتی در حالت اضطراری  با سرعت نور پیش می‌رفتند.  یلتسین در ۲۳ اوت، جهت تعلیق شاخه حزب کمونیست روسیه اصرار داشت. گورباچف در ۲۴ اوت،  حزب کمونیست اتحاد شوروی را منحل کرد و از مقام خود بعنوان دبیرکل استعفا داد(اما مقام خود را بعنوان رئیس جمهور کشور حفظ نمود). یلتسین یک‌روز بعد دستور داد تا دارایی حزب کمونیست روسیه به پارلمان روسیه واگذار شود. پرچم (سرخ) شوروی در خارج از کرملین با پرچم روسیه جای‌گزین شد. هیچ چیز معناداری از جمهوری شوروی باقی نماند.

یلتسین در اوایل نوامبر، فرمان ۱۶۹ را صادر کرده، و حزب کمونیست اتحاد شوروی را کاملا ممنوع نمود. وی این حرکت را براین اساس توجیه نمود که «روشن شده است که تازمانی‌که ساختارهای حزب کمونیست اتحاد شوروی وجود داشته باشد، هیچ ضمانتی وجود ندارد که یک کودتا یا کودتاهای دیگری بوقوع نپیوندد.» (۲۷) این توجیه کاملا ریاکارانه بود، زیراکه یکی از دلایل کلیدی عجله تلاش کمیته دولتی در حالت اصطراری جهت احیای حکومت سوسیالیستی در روسیه بخاطر فرمان اجرایی یلتسین جهت محدود کردن فعالیت‌های حزب کمونیست بود. بهرحال، اینک هیچ فرد شجاع و قدرت‌مندی در رهبری باقی نمانده بود که در بولوزر بورژوایی یلتسین کارشکنی و خراب‌کاری کند.

یلستین مذاکرات جهت توافق برای یک اتحادیه جدید را بی اساس پنداشت و عمدا به سمت و سوی اعلام استقلال روسیه گام برداشت. در ظاهر، وی در روز ۸ دسامبر، با رؤسای جمهور اوکراین و بلاروس، لیونید کراچوک و استنیسلاو شوشکویچ، جهت گفت‌گوهای غیررسمی ملاقات نمود. در این ملاقات، رؤسای جمهور و مشاورانشان پیش‌نویس سندی (معروف به توافق‌نامه بلاوژا)  را تهیه می‌کنند- و مطلقا، بدون هیچ اختیار قانونی- انحلال اتحاد شوروی را اعلام می‌کنند:

«اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، بعنوان یک مشمول حقوق بین‌الملل و یک واقعیت ژئوپولیتیکی، درحال خاتمه دادان به موجودیتش است.» (۲۸) خاطرات شوشکویچ از این بحث، تا اندازه‌ای این آگاهی را می‌دهد که چقدر به نکات دقیق و ظریف قانون اساسی توجه شده است:

«یلتسین گفت، آیا موافقید که اتحاد شوروی به موجودیتش خاتمه دهد؟» من گفتم اوکی و کراوچوک هم گفت منهم اوکی.» (۲۹)

حتی گورباچف هم از ماهیت فراقضایی و فوری این اعلامیه شوکه شده بود.

«تقدیر دولت چندملیتی رانمی‌توان با اراده رهبران سه جمهوری تعیین نمود. این امر تنها باید با ابزار قانون اساسی، با شرکت همه دولت/کشور‌های مستقل و بادرنظرگرفتن اراده همه شهروندانشان تصمیم‌گیری شود… فوریتی که با این سند ظاهر شد، نیز باعث نگرانی جدی است. این سند نه توسط جمعیت و نه توسط شوراهای‌عالی جمهوری‌هایی که بنام آن‌ها امضاء شده بود، مورد بحث قرار نگرفته بود. حتی بدتر از آن، این سند در لحظه ای ظاهر شد که پیش‌نویس قرارداد استقلال برای دولت‌/کشورهای اتحادیه، توسط شورای دولتی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آماده شده بود، و مورد بحث پارلمان‌های جمهوری‌ها بود.» (۳۰).

همان‌گونه که دربالا بحث شد، جهت انحلال شوروی در جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز حمایت کمی وجود داشت، اما ادامه اتحاد شوروی بدون پرُجمعیت‌ترین و برجسته‌ترین بخش آن امکان‌پذیر نبود.

یک هفته بعد، توافق بلاوژا بوسیله رهبران جمهوری‌های باقی‌مانده بتصویب رسید. بالاخره، گورباچف در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ استعفا داد. یلتسین بسادگی، بدون هیچ ملاک قانونی یا چارچوب قانون اساسی، ارگان‌ها و اموال دولتی شوروی را به روسیه انتقال داد، و در روز ۳۱ دسامبر، اتحاد شوروی  دیگر بطور رسمی وجود نداشت. این ‌کار یلتسین یک کودتای واقعی بود. کشوری بزرگ برخلاف اراده اکثریت به اتفاق مردمش، توسط رهبران فرصت‌طلب و توطئه‌گر از نقشه جهان حذف شد. این چیزی نبود جز یک فاجعه.

در قسمت هفتم این سلسله مقالات به بررسی عواقب تخریب شوروی، درهردو قلمرو اتحاد جماهیر سوسیالیستی سابق و در جهان گسترده تر می‌پردازیم. 

برگردانده شده از:

Why doesn’t the Soviet Union exist any more? Part 6: Things fall apart (1989-91)

منابع:

  1. Financial Times: EBRD drew up debt-for-nuclear swap plan as Soviet Union fell
  2. See part 5 of this seriesfor an extensive discussion of perestroika and glasnost. 
  3. David Kotz: One Hundred Years after the Russian Revolution: Looking Back and Looking Forward, International Critical Thought, October 2017 
  4. David Kotz, Fred Weir, Revolution From Above – The Demise of the Soviet System, Routledge, 1997 
  5. ibid
  6. Roger Keeran, Thomas Kenny: Socialism Betrayed – Behind the collapse of the Soviet Union, International Publishers, 2004 
  7. Inside Gorbachev’s Kremlin: The Memoirs Of Yegor Ligachev, Westview Press, 1996 
  8. My Russia: The Political Autobiography of Gennady Zyuganov, Routledge, 1997 
  9. Cited in Keeran and Kenny, op cit
  10. Kotz and Weir, op cit
  11. Sam Marcy: Perestroika: A Marxist Critique, WW Publishers, 1990 (Introduction) 
  12. Interview in Pravda, 22 June 1987, cited in Marcy, op cit(Chapter 10) 
  13. Workers World: Interview with Margot Honecker
  14. ibid
  15. BBC News: Obituary: Heydar Aliyev
  16. New York Times: Nikolai K. Baibakov, a Top Soviet Economic Official, Dies at 97
  17. Almaty was at the time known as Alma-Ata 
  18. Kotz and Weir, op cit
  19. New York Times: Yeltsin Bans Communist Groups in Government
  20. Cited in Keeran and Kenny, op cit
  21. Cited in David Shambaugh, China’s Communist Party – Atrophy and Adaptation, University of California Press, 2008 
  22. Keeran and Kenny, op cit
  23. Al Jazeera: Leader of failed Soviet coup dies
  24. Ligachev, op cit
  25. Kotz and Weir, op cit
  26. Keeran and Kenny, op cit
  27. UPI: Yeltsin bans Communist Party
  28. New York Times: Texts of Declarations by 3 Republic Leaders
  29. BBC News: New light shed on 1991 anti-Gorbachev coup
  30. Statement made on 9 December 1991, cited in Gorbachev: On My Country and the World, Columbia University Press, 2000 

?Why doesn’t the Soviet Union exist anymore




نمایندگان جمهوری اسلامی را از سازمان جهانی کار اخراج کنید!

رضا شهابی در نامه ای به نمایندگان اتحادیه های کارگری مستقل از دولت و کارفرما، حاضر در کنفرانس سال ۲۰۲۳ سازمان‌جهانی کار از آنان خواسته است که نمایندگان حکومت ایران را از این سازمان اخراج کنند. ده ها تشکل کارگری در ایران و جهان چنین خواسته ای را مطرح کرده اند

پیام رضا شهابی به نمایندگان اتحادیه های کارگری مستقل از دولت و کارفرما، حاضر در کنفرانس سال ۲۰۲۳ سازمان‌جهانی کار،

با درودهای گرم،

من رضا شهابی هستم، راننده شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و عضو هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، از پشت دیوارها و میله های به هم تنیده ی زندان اوین به شما نمایندگان تشکل های کارگری مستقل از کارفرما و دولت حاضر در این نشست درود میفرستم.

از سال ۱۳۸۳، یعنی از بدو بازگشایی سندیکا من و همکارانم بارها بازداشت، اخراج، زندان، و شکنجه شده ایم. از سال ۱۳۸۹ تا سال ۱۳۹۶ به خاطر؛

– مبارزات اتحادیه ای

– مبارزه بر سردفاع از حقوق کارگران

– مبارزه برای یک زیست انسانی و شرافتمندانه

با اتهام های واهی و پرونده سازی های دروغین

تحت شدیدترین سرکوب ها قرار گرفتیم. من شخصا درین فاصله در زندان بودم و در آنجابه دلیل ضرب و شتم و شکنجه از ناحیه گردن و کمر تحت عمل جراحی قرار گرفتم.

در اردیبهشت ۱۴۰۱به خاطر گفتگو و همفکری با همکاران راننده و اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکاهای صنفی از جمله دو عضو سندیکای معلمان فرانسه، فعالین صنفی معلمان، بازنشستگان، نویسندگان، زنان، دانشجویان، دوباره به دلیل فعالیت صنفی و حق خواهی و اعتراض به وضعیت اسفبار دستمزد، معیشت، مسکن، بهداشت و آموزش کارگران، و بعد از روز جهانی کارگر ۱۴۰۱ ، مثل روال گذشته، با پرونده سازی های دروغین و اتهام های واهی و کذب مواجه شده ایم و کنشگران زیر یا هنوز در زندان هستیم، یا در انتظار ابلاغ احکام ظالمانه:

رضا شهابی، داوود رضوی، حسن سعیدی از سندیکای کارگران شرکت واحد

کیوان مهتدی و آنیشا اسدالهی مدرس زبان انگلیسی و مترجمان سندیکای کارگران شرکت واحد،

ریحانه انصاری نژاد فعال کارگری، ژاله روحزاد، فعال بازنشسته ی معلمان

رسول بداقی، جعفر ابراهیمی، محمد حبیبی، مسعود نیکخواه، اسکندر لطفی، شعبان محمدی از اعضای کانون های صنفی معلمان، و همچنین تعدادی از حامیان و فرزندان کارگران.

رفقا و هم طبقه ای ها،

نظام حاکم در کشور ما از بدو تاسیس، شمشیر را از رو بر تمام کارگران و مزدبگیران بسته، و اولین کارش خارج کردن سندیکاها و تشکل های مستقل کارگری از قانون کار، محدود و جایگزین کردن آن ها با تشکل های دولتی و فرمایشی و انتصابی یعنی خانه کارگر، شورای اسلامی کار و مجمع نمایندگان کارگران بوده که همگی زیر نظارت و هدایت حکومت و دولت همچون پلیس مخفی در کارخانه ها و کارگاه ها فعالیت کرده و اجازه نمیدهند صدای اعتراض کارگران بلند شود و کارگران معترض را شناسایی و به نیروهای امنیتی یا مدیریت گزارش میکنند. به عنوان نمونه، در شرکت واحد اتوبوسرانی تهران، شوراهای اسلامی کار رانندگان معترض را به حراست و شورای تامین استان معرفی کردند و به دستور نیروهای امنیتی در جلسات ساختگی “کمیته انضباط کار” کارگران حق طلب و معترض را اخراج کردند که خود ما از جمله ی آن کارگران اخراجی هستیم. ما به دلیل تشکیل سندیکا بر اساس مقاوله نامه های ۹۸/۸۷ سازمان جهانی کار و حق خواهی و درخواست یک زندگی عادلانه، و اجرای طبقه بندی مشاغل سخت و زیان آور و… با گزارشات کذب تعدادی از اعضای شورای اسلامی کار و خانه کارگر به نیروهای امنیتی مستفر در کارگاه ها از کار اخراج، بازداشت، و زندانی شدیم، و در حال حاضر هم دوباره به همان دلایل در زندان هستیم.

آخرین خبر این که در حالی که ما بیش از یکسال است که در زندان بسر می بریم، پرونده جدیدی علیه حسن سعیدی، کیوان مهتدی و خود من گشوده شده است.

دوستان گرامی،

در اجلاس شما، نمایندگان به ظاهر کارگری از ایران نیز شرکت دارند. آنها نمایندگان کارگران ایران نیستند، چون اساسا در یک روند دموکراتیک و به دور از اجبار و رعب و ترس از اخراج توسط مدیریت و نیروهای امنیتی و کارفرما انتخاب نشده اند. این افراد که با رأی گیری نمایشی، اگر اصلا انتخاباتی در کار بوده باشد، معرفی شده اند، فقط به خاطر منافع خود و برای استفاده از امتیازات و رانت دولتی هر آنچه کارفرما و دولت گفته انجام داده اند. آن ها هرگز کنار کارگران نبوده اند، بلکه برعکس در تمام بزنگاه ها علیه کارگران اقدام کرده اند. بر هیچکس پوشیده نیست که آنها ابزار و وسیله ای در دست کارفرما و دستگاه امنیتی حکومت هستند، ماشین امضا برای تائید اخراج کارگران و ظاهرسازی برای روندهای ظالمانه علیه طبقه کارگر هستند.

درد کارگران در ایران زیاد است و خارج از حوصله شما عزیزان. حرف نهایی ما با شما همکاران این است:

کشوری که پای مقاوله نامه ها و میثاق های بین المللی سازمان جهانی کار را امضا می کند، از جمله مقاوله نامه های بنیادین کار که برای همه دولت های عضو الزام آور هستند، نه تنها آن ها را اجرا نمی کند، بلکه شرایط سخت تر و غیرانسانی تر برای تمام زحمتکشان و مزدبگیران، چه زن و چه مرد، در تمام کارگاه ها، مدارس، بیمارستان ها، شرکت های پیمانکاری و خصوصی به وجود می آورد.

مزید بر این، تورم بالای ناشی از سیاست های سوداگرانه و رانتی، کارگر را در وضعیتی از ضعف قدرت خرید قرار داده که حتی در شرایط شاغل بودن باز هم توان پرداخت بخشی از هزینه ها مانند اجاره مسکن را ندارد، اما در همان حال باز هم از ترس اخراج، زندان و شلاق خوردن باید به این شرایط غیرانسانی تن دهد. کارگری که نه تنها صدایی در اجلاس های جهانی که به نامش برگزار می شوند ندارد، بلکه می بیند که این نهاد نیز به اشغال همان بانیان شرایط اسف بار زندگی او درآمده است.

کشوری که اجازه تشکیل سندیکا و تشکل مستقل را نمیدهد، حق مسلم کارگران برای اعتصاب را به جرم امنیتی بدل می سازد، و اجازه انتخاب نمایندگان کارگری در یک روند دموکراتیک را نمی دهد، و هر وقت صدای اعتراض کارگری بلند شده با اخراج و زندان و شلاق و شکنجه مواجه شده، همین دستگاه امنیتی نمایندگان انتصابی و فرمایشی خود را به نام نمایندگان مستقل کارگری به مجامع بین المللی از جمله اجلاس های سازمان جهانی کار اعزام میکند. مگر می شود یک فرد نزدیک به سه دهه دبیر کل “خانه کارگر” باقی بماند، و همزمان ۶ دوره نماینده ی مجلسی باشد که همه از فیلترهای سفت و سخت و انتصابی آن آگاه هستند؟ و در تمام این دوران مصوبات بیشمار علیه کارگران تصویب شده است. چطور است که اعضای خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار مستقیما در سرکوب مجمع عمومی کارگران شرکت واحد نقش داشته اند و آن را جزو افتخار خود در خدمت به حکومت می دانند، اما باز هم خود را به اسم نماینده ی منتخب کارگران جا میزنند؟ چطور می توان به این افراد تا جایی اعتماد کرد که آن ها برای پست های بالاتر در سازمان جهانی کار انتخاب شوند؟

از تک تک نمایندگان‌ محترم کارگری در اجلاس سازمان جهانی کار تقاضا دارم به درخواست کارگران تحت ستم و ظلم ایران، که در شرایط نابرابر با کمترین امکانات صرفاً برای زنده ماندن تلاش میکنند، توجه داشته باشند. در این مدت دنیا به وضوح شاهد وقایع اسف بار و ستم و بهره کشی و خشونت بی نهایت علیه زحمتکشان، جوانان، زنان، و اقلیت های این سرزمین بوده است، به طوری که دیگر اتهامات تکراری همچون پرونده سازی های امنیتی، یا بهانه تراشی های دیگر، نمی تواند دست های خونین این آقایان را بشوید. از شما میخواهیم که در کنار کارگران ایران بایستید و؛

– این ماموران امنیتی را که به عنوان نمایندگان کارگران ایران به سازمان جهانی کار فرستاده اند، در هیئت مدیره سازمان جهانی کار یا در کمیته های کارگری و غیره نپذیرید،

– خواهان اخراج آن ها باشید،

– در انظار عمومی خواستار آزادی کلیه کارگران و فعالین صنفی زندانی باشید،  

– اجرای کامل مقاوله نامه های سازمان جهانی کار بخصوص در رابطه با حق سازمان یابی، مذاکرات جمعی و آزادی تشکل را مطالبه کنید.

با همبستگی،

رضا شهابی،

زندان اوین، تهران

۱۲ خرداد ۱۴۰۲




شکنجه های وحشیانه ساواک در دوران دیکتاتوری محمد رضا!

اخبار روز : باقر ابراهیم زاده

رفقای عزیز: عزت غروی، قربانعلی زرکاری ، محمد رضاقنبر پور ، جهانگیر باقری پور ، احمد رضا قنبر پور،  مهوش حاتمی،  لادن ال آقا، فرهاد صدیقی پاشاکی، ارژنگ شایگان،  ناصر شایگان بهروز ارمغانی، منوچهر حامدی،  زهره مدیر شانه چی ، اسماعیل عابدی ، فریده غروی ، میترا بلبل صفت،  حسین فاطمی،  مصطفی حسن پور

یاد رفقای جانباخته عزیزمان و آرمان های انسانی و ارزنده شان و همه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم همواره گرامی باد

اعلام جرم علیه حکومت شاه و قاتلان و شکنجه گران ساواک

در زندان ساواک شکنجه شدم

سکوت علیه شکنجه وشکنجه گران را بشکنیم!

با علنی شدن شکنجه های وحشیانه‌ای که بر زندانیان سیاسی در زندان حکومت جنایتکار اسلامی اعمال شده و انعکاس آن در افکار عمومی داخل و خارج از کشور ، سلطنت طلبان نیز این شکنجه ها را محکوم کردند و با علم و آگاهی از این مسئله که ساواک  رژیم ستمشاهی نیز شکنجه گران دوره دیده و با تجربه ای داشتند که توسط سازمان امنیت اسرائیل (موساد) و سازمان امنیت آمریکا (سیا )آموزش دیده بودند. من یکی از هزاران شکنجه شده در زندان ساواک رژیم شاهنشاهی هستم که بعد از چندین دهه همچنان  آثار آن شکنجه ها در بدن و روح و روانم باقی است . در اواخر سال ۱۳۵۶ رژیم شاه بر اثر  فشار های بین‌المللی و مردم کشور مان ، مجبور شد بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی ، از زندانهای سیاسی ایران را بپذیرد و من در مصاحبه با نمایندگان صلیب سرخ جهانی شکنجه‌هایی که ساواک بر من اعمال کرده بودند ، را مطرح کردم و در پرونده‌های صلیب سرخ جهانی ثبت شده است. در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵ ساعت دو  بعد از ظهر دستگیر شدم. و ساواکی ها با چند ماشین همراهشان ، من را به کمیته مشترک ساواک و شهربانی منتقل کردند . بازجو ، مشخصات : نام ، نام خانوادگی و آدرس من را نوشت و  پرسید که آیا ناراحتی قلبی داری ؟ گفتم : من کوهنورد و از ورزش کاران زورخانه هستم . جواب داد : چون میخواهیم تو را به زورخانه ببریم ،  .پرسید آیا کسانی از خانواده و یا فامیلت در زندان هست ؟ جواب دادم : برادرم دکتر غلام ابراهیم زاده در زندان هست و با مشت محکم به صورتم کوبید و گفت پس رابط زندان با سازمان فدایی هم بودی . گفتم رابط چیه .  چشم هایم را با چشم بند بسته و سوار ماشین کردند و به محلی بردند که در کف دو اطاق بزرگ پر از اجساد سوخته و متلاشی شده رفقایمان بود . حدود  بیست جسد زنان و مردان از رفقای سازمان چریک های فدایی خلق که در حمله وحشیانه ساواک به خانه های تیمی در تهران و کرج و قزوین و رشت جان باخته بودند . جسد رفیق عزیز اسماعیل عابدی را دیدم ولی جسد رفیق عزیز بهروز ارمغانی آنجا نبود ، چون در رشت جان باخته بود . ۲۵ اردیبهشت ، اسماعیل شب خانه من بود و ۲۶ اردیبهشت با بهروز قرار داشتیم و ماشینم را برای سه روز خواست و هر دو رفیق با ماشینم رفتند و آخرین وداع بود . توضیح اینکه این کشتار های وحشیانه و دستگیری های گسترده از رفقای سازمان چریک های فدایی خلق ، با کنترل طولانی مدت مکالمات ارتباطات تلفنی سازمان ، توسط ساواک صورت گرفته بود.  برای من مشخص بود که اسیر شکنجه گران هستم و  شکنجه‌های وحشیانه ای را باید تحمل کنم و  با تمام وجود آماده پذیرش شکنجه ها ، و کاملا خونسرد  بودم . در باره چگونگی مواجه شدن با دشمن  فکر میکردم . به محض رسیدن به کمیته مشترک ساواک و شهربانی ، بازجویی ها و شلاق و شکنجه هایم شروع شد ، با این که کمتر از یک ساعت از دستگیری ام می گذشت.  باید برایم مشخص میشد از چه طریقی لو رفته ام و از چه زمانی تحت تعقیب قرار داشته ام ، با سوالاتی که در بازجویی ها و زیر شکنجه ها ، می پرسند برایم مشخص خواهد شد. من را با چشم بند در اطاق شکنجه  روی تخت چوبی خواباندند و دو دستم را با طناب به دو سمت تخت و هر دو پایم را با طناب به پایین تخت بستند و یک پتو چند لایه روی صورتم گذاشتند و یک نفر روی صورتم می نشست و به کف پاهایم شلاق میزدند . می گفتند هر موقع خواستی حرف بزنی انگشتت را تکان بده ، البته میدانستم برای نفس کشیدنم از روی صورتم بلند میشوند . در تمام طول مدتی که  در اطاق شکنجه و بازجویی بودم فحش های زشت و رکیک به من و خانواده ام میدادند  . سوالاتشان : انبار های اسلحه کجاست؟  آدرس خانه های تیمی؟  اسامی رفقایت ؟ شماره های تلفن رفقایت که با آنها تماس می گرفتی ؟ چه کتاب هایی را خواندی ؟ کتاب ها را کجا مخفی کردی ؟به چه کسانی کتاب میدادی ؟ از چه زمانی عضو سازمان فدایی شدی ؟ چه کسانی را به سازمان فدایی معرفی کردی ؟ و سوالات متعدد دیگری از این دست . در رابطه با سازمان چریک های فدایی می گفتم تا امروز که شما گفتید این اسم را نشنیده ام . در رابطه با قرار های خیابانی ، آنها برایم چکونگی اجراء قرار خیابانی را توضیح میدادند  . میگفتم مگر خانه ام خراب شده که در خیابان ها آواره بگردم که کسی را ببینم  با کسی کاری داشته باشم به خانه ام دعوتش میکنم .در باره داشتن اسلحه جواب میدادم مگر من پاسبانم که تفنگ داشته باشم ، در باره انبار های اسلحه جواب میدادم مگر من شهربانی دارم که انبار اسلحه داشته باشم  . در رابطه با رفقایم اسم یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان را گفتم و فورا دستپاچه شدند و آدرس و شماره تلفن او را خواستند و من هم با حالتی غمگین آدرس قبرستان و محل قبرش را که چند سال پیش به علت بیماری متاسفانه فوت کرده بود ، را دادم .  وحشیانه من را کتک زدند و گفتند ما آدرس قبرستان نمیخواهیم . بعد از چند ساعت شکنجه روی تخت و هم  به صورت آویزان ،  در حالی که من را روی تخت شلاق میزدند ، همه شکنجه گران و بازجو ها رفتند و یک مرد مسنی به اطاق شکنجه وارد شد و دست ها و پاهایم را که با طناب بسته بودند ، باز کرد و چشم بندم را برداشت و گفت کدام بیشرف ها و وحشی هایی این جوان را به این روز انداخته اند . با احساس ترحم گفت : پسر عزیزم چرا تو را دستگیر کرده اند ؟چکار کردی ؟ که من به تو کمک کنم . اینجا آدم ها را زیر شکنجه میکشند . پرسیدم : اینجا کجاست ؟ جواب داد : اینجا ساواک است . پرسیدم چرا من را کتک میزنند ؟ مگر یهودی گیر آوردند و میخواهند مسلمانش کنند . خدا خوشش نمیآید که این جور من را کتک میزنند . لطفا به آن ها بگو من را آزاد کنند . آن ساواکی از اطاق شکنجه خارج شد و بازجو ها و شکنجه‌گران وارد شدند و فحش ها و کتک هامجددا شروع شد و می گفتند چرا طناب دست ها و پاها و چشم بندم را  باز کردم .  موقع شلاق زدن در حالی که من را برهنه  کرده بودند و از سقف آویزان بودم من را می چرخاندند و با هدف تحقیر و توهین ، آلت تناسلی و بیضه ام را میکشیدند و به سر و صورت و شکمم با مشت میکوبیدند و در تمام مدتی که زیر شکنجه بودم فحش های رکیک به من و خانواده ام میدادند.  و می گفتند مسگری بکن تا ولت کنیم .از دهان و دماغ و پاهایم خون می ریخت . در حالی که چشم بسته و آویزان بودم و شلاق میزدند در همان اطاق دختری را آوردند و او را هم آویزان کردند و شلاق میزدند که صدای فریاد های او برایم غیر قابل تحمل و زجر آور بود . ولی او را از اطاق شکنجه بردند .  از ساعت سه بعد از ظهر تا آخر شب بار ها روی تخت من راشلاق زدند و لخت کردند و در حالت آویزان و به سراسر بدنم شلاق میزدند . طی روز اول دستگیری من را سه بار برای پانسمان و تزریق آمپول مرفین و جلوگیری از خونریزی به بهداری زندان بردند و در دفعه سوم که آخر شب بود و گوشت کف پاها و مچ پاهایم متلاشی شده بودند و در اثر شلاق  بدن برهنه ام ، سیاه شده بود و توانایی هیچ حرکتی را نداشتم ، نگهبان ها با برانکارد ، من را برای جلوگیری از خونریزی بیشتر به بهداری زندان منتقل کردند و بعد از پانسمان پاهایم تا زانو ، با برانکارد به راهرو بند منتقل کردند و به نگهبان تـاکید کردند که متوجه باشد که من نخوابم .  همه بدنم در اثر شلاق سیاه شده بود و از شدت شکنجه سرتاسر بدنم میسوخت . تا صبح روی آن موزائیک سرد نباید میخوابیدم . صبح من را با برانکارد و چشم بسته به اطاق شکنجه با دستگاه آپولو بردند ، در اطاق آپولو من را ابتدا لخت کردند .آپولو از اختراعات اسرائیل بود که رزمندگان فلسطینی را با آن شکنجه میکردند و حسینی شکنجه گر در زندان‌های اسرائیل آموزش دیده بود.  من را روی نیمکتی نشاندند که هر دو پایم صاف روی نیمکت قرار گرفته بود ، و با لگد به کف پاهای متلاشی شده ام کوبیدند که پشتم به دیوار چسبیده باشد . مچ پا های زخمی ام را داخل پرس که لوله کش ها از آن استفاده میکنند،گذاشتند و در حدی پرس را سفت میکردند که به استخوان رسیده بود و از مچ و کف پا هایم خون میریخت و مداوم زیر پاهایم شلاق میزدند.  دو دستم ، بین انگشت ها تا مچ دست را زیر دستگاه پرس گذاشته بودند و پرس را سفت میکردند و تیغه های فولادی درون گوشت دستم فرو میرفتند . آلت تناسلی وبیضه ام  را بین دو تخته چوبی که با فنر  بهم وصل شده بود فشار میدادند که دردش وحشتناک بود  ، این وسیله شبیه تله موش های بزرگ بود . دو نفر سیگار های روشن شده را روی بازو هایم میگذاشتند تا خاموش میشد. یک نفر شمع روشن کرده بود و  روی سینه و شکمم قطره های شمع مذاب می ریخت. بالای سرم دیگ آهنی سنگینی از سقف آویزان بود که آن را رها میکردند و روی شانه هایم می افتاد و سرم داخل دیگ قرار می گرفت و صدای فریاد هایم در گوش هایم می پیچید . دیگ را بالا می کشیدند و با مشت به سر و صورتم میکوبیدند . داد میزدم کبریت روشن داخل دهانم و دماغم فرو می کردند . همزمان شوک الکتریکی میدادند و بعدا متوجه شدم که سوال ناراحتی قلبی را بازجو پرسیده بود به خاطر انجام شوک الکتریکی بود . نقاط حساس بدن : آلت تناسلی و نرمی گوش و لب را با سیم به دستگاه شوک الکتریکی وصل کرده بودند و دو بار به برق وصل کردند و یک نفر هم با باطوم برقی به بازو هایم میزد که مرا برق میگرفت  . مداوم  فحش های رکیک و زشت به من و خانواده ام می دادند . مو های سبیل و مو های سرم را میکندند.  طی زمانی که زیر شکنجه های آپولو بودم دو بار چشم بندم را باز کردند که شرایط وحشتناک جسمی ام را ببینم و از دیدن شکنجه گران وحشت کنم ، متوجه شدم چند نفر همزمان شکنجه می کردند و یک پزشک بهداری کمیته مشترک و یک پرستار با روپوش سفید و یک  برانکارد آنجا بودند . همه این شکنجه ها همزمان بودند . شلاق و پرس فولادی مچ پا ها و دست ها ، سوزاندن با آتش سیگار و شمع ، درد وحشتناک آلت تناسلی  و بیضه ،  فرو کردن کبریت روشن به سوراخ دماغ و دهان و  مشت کوبیدن به صورتم و شوک الکتریکی و شکنجه های وحشیانه دیروز و بی خوابی در شب قبل و خونریزی های شدید طی بیست ساعت گذشته ، میخواستند سیستم عصبی ام و کنترل بر اراده ام را بهم بریزند.

این که چند ساعت در اطاق آپولو بودم متوجه نشدم ولی یکی از هم سلولی هایم بعدا گفت از صبح تا ظهر صدای داد زدن من را از اطاق آپولو شنیده بود . بعد از شکنجه ها در حالی که غرق در خون بودم و از کف و مچ  پا ها و دهان و دماغم خون می ریخت ، من را با برانکارد به بهداری کمیته مشترک منتقل کردند و پانسمان دیشب را که غرق در خون بود ،کندند و مجددا پانسمان کردند .  با برانکارد من را به سلول عمومی منتقل کردند . هیچ توان جسمی نداشتم ولی روحیه ام کاملا آرام بود از این که ، از این شکنجه ها سر افراز بیرون آمده بودم خوشحال بودم و از کشته شدن رفقای عزیزم به شدت ناراحت ، و واقعیت پیش آمده را پذیرفته بودم و در باره چگونگی مواجه شدن با دشمن که اسیرشان بودم فکر میکردم . در کمیته  ، زندانیان سیاسی لباس اضافه ای نداشتند و یکی از هم سلولی هایم یک شرت و زیرپوش اضافه داشت و شورت و زیر پوش غرقه در خون من را عوض کرد و شست . شکنجه ها در روز های بعد و گاهی شب ها ادامه داشت از آن روز به بعد من را آویزان میکردند و شلاق میزدند چون کف پاهایم متلاشی شده بود . توان جسمی نداشتم و قادر نبودم روی پا هایم به ایستم ، همواره تا دو ماه و نیم ، دو نفر از همسلولی هایم من را بغل میکردند و برای اطاق شکنجه و  بازجویی و دستشویی و بهداری برای پانسمان میبردند ، بعد از آن به صورت نشسته خودم را روی زمین میکشیدم و به دستشویی و بازجویی و اطاق شکنجه میرفتم . یاد محبت ها و صمیمیت ها و حمایت های بی دریغ همبندی هایم همواره در قلبم جایگاه ویژه ای دارد ،  به خصوص یاد نبی عزیزم که اهوازی بود و رضا خباز عزیز از قهرمانان ورزش مازندران که بعد از آزاد شدن در اثر فشار های زندان سکته کرد و جان سپرد ، یادشان گرامی باد  . چون ران ها و پشتم در اثر شلاق سیاه شده بود ، میگفتند چگونه من را بغل کنند که درد کمتری را تحمل کنم . بر اثر شکنجه های روز اول و دوم و تداوم آن ، سیستم گوارشی ام مختل شده بود و شکمم مانند زنان حامله قبل از زایمان بزرگ شده بود و تا دو هفته اکثریت ادرارم خون بود و خون همراه ادرار تا دو ماه ونیم طول کشید . در اثر ضربات مشت به صورتم فکم جا به جا شده بود ، دهان و زبان و دماغم  زخمی شده بودند . هر دو پرده گوش هایم در اثر ضربه مشت و سیلی پاره شده بود . بر اثر پرس روی دست چپم فاصله بین آرنج و انگشتان تا دو ماه غیر قابل استفاده  و صدمه دیده بود .  به علت ضربه مشت به صورتم لثه هایم چرک کرد و در تمام طول زندان از آن ، چرک خارج میشد و بعد از آزاد شدن مداوا کردم و این  مداوا چند سال طول کشید ولی عصب بخشی از لثه هایم  از بین رفته است.
 زندان های ساواک برای ایجاد خفقان و وحشت در جامعه و دستگیری ها وشکنجه ها و اعتراف گیری های غیر واقعی به ناکرده ها برای خلاص شدن از زیر شکنجه های وحشیانه بود . با این اوصاف بعد از شکنجه شدن هر یک از هم سلولی ها ، در سلول ها با هم  شوخی میکردیم و با آواز خواندن و شعر خوانی و بیان خاطرات و سرگذشت ها می خندیدیم .ما اسیر شکنجه گران بودیم و زندگی ما در سلول ها هم جایگاه خودش را داشت و شکنجه ها هم جایگاه خودش ، و می گفتیم : این هم می گذرد . هفت ماه در شرایط وحشتناکی در کمیته بودم . اکثر آن مواقع یک مامور از بازجو و یا یک زندانی ضعیف را بازجو همسلولی ام کرده بود . یکی از آن ماموران به نام کیکاووس بهروزی تهرانی بود که مسؤل فروشگاه زندان قصر تهران بود .

 لباس های شخصی  ما در کمیته فقط یک زیرپوش و یک شورت بود . و زندان یک  شلوار سربازی و یک بلوز سربازی و دو پتو سربازی به هر زندانی میداد . این ها محتویات سلول برای هر زندانی بود و به هر زندانی هم یک جفت دمپایی میدادند که باید بیرون از سلول می بود . در هر شبانه‌روزی فقط سه بار درب سلول را برای رفتن به دستشویی باز میکردند ، هوای سلول ها آلوده و بوی گند چرک و خون پا های متلاشی شده امری عادی بود ، پانسمان در بهداری نیز نوعی شکنجه بود ، نوار باند های پانسمان در اثر خونریزی به گوشت و پوست می چسبید هفته ای دو تا سه بار نوبت پانسمان بود و در بهداری صف طولانی زندانیان زخمی ، موقع پانسمان باند چسبیده شده به پا را به سرعت میکندند که گوشت و پوست پا به آن چسبیده بود و کمی ماده ضد عفونی کننده و پودر روی پا می پاشیدند و باند پیچی میکردند ،  در بهداری برای تزریق آمپول مرفین روی بازو و یا رانم ، چون در اثر شلاق سیاه شده  و یا زخمی بود ، پیدا کردن جای سالم ،  مشکل بود .  بار ها بازجویم رسولی میگفت : ببین ما چقدر انسانیم ، شما را که کتک میزنیم و زخمی میشوید برای پانسمان به بهداری میآوریم و برایتان آمپول هم تزریق میکنیم . در سلول عمومی یک پارچ پلاستیکی برای  آب خوردن  بود . زندانیان نصف پارچ را آب میآورند و اگر کسی شدیدا تشنه اش میشد از آن آب می نوشید و اگر کسی نمیتوانست ادرارش را کنترل کند داخل همان پارچ ادرار میکرد و نوبت دستشویی پارچ را با صابون می شستند و مجددا آب میآوردند . در سلول کمیته مشترک ساواک و شهربانی  ملاقات نبود . کاغذ ، خودکار ،  کتاب ، روزنامه و هیچ امکان دیگری وجود نداشت. کف سلول یک زیلو کثیف و کهنه بود . مدتی که در انفرادی بودم محتویات سلول یک زیلو کهنه و کثیف و دو پتو سربازی و سوراخ موش داشت  ، که موش ها هم به سلولم میآمدند . قاشق برای غذا خوردن نمی دادند و با دست در کاسه پلاستیکی با هم و مشترک غذا می خوردیم . هیچ امکان هواخوری وجود نداشت. نور سلول ها کم بود و چشم اکثر زندانیانی که مدت طولانی در سلول بودند ، ضعیف میشد. رفیق جان باخته یحیی رحیمی که در حکومت اسلامی اعدام شد ، در ساواک شاه دو سال در انفرادی کمیته ، زیر شکنجه مداوم بود و شش ماه جیره روزانه شلاق داشت ، یادش گرامی باد .  میوه نبود ولی گاهی در فاصله دو تا سه هفته میوه ای مثلا هندوانه میدادند.  برای خرد کردن اعصاب زندانیان برخی مواقع ، ساعتی که غذا میدادند  یک زندانی را کتک میزدند و زندانیان در سلول ها با شنیدن صدای زندانی زیر شکنجه ، تمایلی برای خوردن غذا نداشتند . مقاومت زندانیان سیاسی در زیر شکنجه ها ، روحیه مقاومت و ایستادگی  را در بین زندانیان تقویت میکرد.

بازجو ها تمام راه ها و حیله هایی که به نظر شان میرسید از ایجاد ترس و وحشت و ترور شخصیت  و دلهره تا خواهش و التماس و تطمیع ، سوء استفاده میکردند. بازجو یان  لمپنی نظیر  ریاحی  بودند که در  اعمال توحش در بین   زندانیان شناخته شده بودند و با خشونت و نفرت با زندانیان برخورد میکرد ند. روزی ریاحی به یک زندانی سیاسی که همسلولی بودیم ، در اطاق بازجویی که روی زمین نشسته بود و در حال نوشتن برگه بازجویی ، فحش های رکیک و زشت داده بود ، زندانی که تازه دستگیر شده  و کارگر ساختمان بود ، میخواهد مچ پای ریاحی  را  بگیرد ، زندانی را در حدی شکنجه میکنند و شلاق می زنند که تمام گوشت کف پاهایش کنده میشوند و موقعی که او را چشم بسته روی تخت چوبی بسته و شلاق میزدند بازجوی ساواک درون دهان زندانی ادرار میکرده ، شدت شکنجه در حدی بوده که او را به بیمارستان منتقل میکنند و بیست و سه روز  در بیمارستان بود . به مقعد یک زندانی باطوم فرو کرده بود که مقعدش پاره شد  و سال ها مشکل دفع داشت . یک روز در اطاق بازجویی چون قادر به نشستن روی صندلی نبودم وکف اطاق نشسته بودم ، بازجو ریاحی روبرویم ایستاد و شلوارش را درآورد و آلت تناسلی اش را در دست گرفت و گفت برایت ناهار آوردم و منتظر عکس العمل خشن من بود و چون عملکرد وحشیانه اش را از همسلولی ام شنیده بودم سکوت کردم و سرم را پایین انداختم و رفت . در همین جا به برنامه و توطئه دیگر اشاره کنم . نه روز بعد از دستگیری ام ، رسولی سر بازجو گفت که من را به اطاق  بازجویی ببرند ، روز تعطیل بود ، من را همسلولی هایم بغل کردند و کنار اطاق بازجویی نشاندند و رفتند . پیش خودم گفتم توطئه ای در کارش هست . او  همیشه تا من را میدید با کفش روی  پا های زخمی ام میرفت و لگد میزد ، آن روز گفت نمیخواهم تو را کتک بزنم ، از تو خواهشی دارم  . جلو من زانو زد و گفت : تو من را مریض کردی بیا به من کمک کن و از تو خواهش میکنم نصف اطلاعاتت را بگو  که پرونده ات را تنظیم کنم و همه اطلاعاتت را نمیخواهم ، قول شرف میدهم که اعدامت نکنیم . باز هم التماس کرد . جواب دادم : من از چیزی خبری ندارم که بگویم ، دانشجو بودم و مشغول درس هایم بودم و بی گناهم و کار خلافی نکرده ام ، چرا من را کتک میزنید ؟  در یک لحظه خواست به من فحش بدهد و حمله کند و خودش را نگه داشت و همسلولی  هایم را خواست تا من را به سلول منتقل کنند.   

تا دو ماه و نیم به علت زخم  پا هایم و این که توانایی راه رفتن را نداشتم نتوانستم حمام بروم . و طی این مدت با یک زیر پوش که در  نوبت دستشویی همسلولی هایم خیس می کردند بدنم را تمیز میکردم . هفته ای یکبار نوبت حمام بود و هر دوش سه تا چهار نفر از همسلولی ها که تعدادی از آن ها هم زخمی بودند  ، حدود ده دقیقه ای برای هر یک از دوش ها فرصت میدادند. هیچ کس لباس اضافه نداشت و حوله هم وجود نداشت . و یک نگهبان اعلام می کرد ، باید به سلول ها برگردید و با شلنگ آب سرد به دوش ها هجوم میبرد و آب سردمی پاشیدند و همیشه زندانیان سیاسی با کف صابون روی سر و بدنشان و لباس های خیس شده توسط شلنگ نگهبان به سلول برمی گشتند . در سلول به این عمل وحشیانه نگهبان ها می خندیدیم.

 سه ماه و نیم بعد از دستگیریم برایم قرار بازداشت صادر کردند و به رسولی بازجویم اعتراض کردم و گفتم سه ماه و نیم است که من در زندان هستم چرا از امروز نوشتید ؟ مطرح کرد : ما کسانی را که دستگیر میکنیم اگر زیر کتک کشته شدند که ما دستگیری و زندان بودن آن فرد را نمی پذیزیم . و اگر زندانی زنده ماند و قرار شد او را به دادگاه بفرستیم ، قرار بازداشت صادر میکنیم . حالا تو باید قرار بازداشتت از امروز را امضاء کنی.   

خانواده ام برای پیگیری پرونده ام یکی از وکلای زبده و با نفوذ و سرشناس را به عنوان وکیلم گرفته بودند و با پرداخت پول و پارتی تلاش کردند ،  بعد از هفت ماه از کمیته مشترک به زندان قصر تهران منتقل شدم و  اتهامی که ساواک برایم نوشت و به دادگاه جنایی ارتش فرستاد : عضویت در سازمان چریک های فدایی خلق و داشتن مرام کمونیستی ، و با این اتهام ها در دادگاه جنایی ارتش به پانزده سال زندان محکوم شدم و با انقلاب مردم و خواست آزادی زندانیان سیاسی ، قبل از قیام از زندان آزاد شدم.

این مطلب را به طور اختصار در رابطه با اشاره ای به شکنجه هایی که ساواک بر من اعمال کرده بود و اعلام جرم علیه شاه و ساواک نوشتم .میدانم که  شکنجه با حکومت استبدادی و بی حقی مردمان و سرکوب نیروهای دگراندیش گره خورده است. میدانم که در طول رژیم ستمشاهی پهلوی ، هزاران انسان شریف وآزادیخواه وترقیخواه نظیر فرخی یزدیها، دکتر ارانی ها ، میرزاده عشقی ها، همایون کتیرایی ها ، احمد زاده ها ، رضایی ها ، و در رژیم جنایت اسلامی، یحیی رحیمی ها ، علیرضا سپاسی ها ، علی شکوهی ها ، یوسف آلیاری ها ، رشید حسنی ها ، علی مهدی زاده ها  ،بهکیش ها ، قائدی ها و…شکنجه های وحشیانه را تاب آورده اند . ناتوانی دستگاه ترور وشکنجه را در شکستن اراده ی انسانی به اثبات رسانده اند. میدانیم ، هر یک از زندانیان سیاسی دوران  ستمشاهی و حکومت جنایت اسلامی ، شکنجه های گوناگونی بر جسم و روان آنها اعمال شده و شاهدان عینی شکنجه های هم بندی ها و شرایط وحشیانه اطاق های تاریک شکنجه گاه ها هستند و اثرات و نتایج این رفتارهای وحشیانه وخشونت ها را به همراه جسم و روانشان دارند. میدانم هرکدام از هزاران  زندانی شکنجه شده در چهار دهه ی خونین حاکمیت اسلامی ، خود شاهدان دوره های سخت وطاقت فرسای شکنجه و آزار  و متلاشی کردن بدن های انسانهای شریف دیگری بوده اند که شلاق وقپانی و آپولو و… جسم و روحشان را به سرقت برده است. متاسفانه شرایط طوفانی و موقعیت های اجتماعی وفرهنگی مانع از شکستن تابوهای سکوت در رابطه با اعمال جنایتکارانه  بازجویان  وشکنجه گران ساواک وساوامای  شاهنشاهی واسلامی شد. این سکوت باعث شد که جامعه در مقابل این خشونت های پنهان وآشکار آگاه نشود ودر مقابل آن نایستد. نتوانستیم با افشای شکنجه و شکنجه گران، دلایل و زمینه های شکنجه و زور و سانسور و…،جامعه و مردمان را در مقابل دستگاه قدرت واکسینه کنیم.
اما خوشبختانه با نسل جدید و تجربه های جدیدی روبرو هستیم . تجربه هایی که از جنبشهای اجتماعی در جهان برایمان به ارمغان آورده ، با تجربه های دادگاههای مردمی ،سمینارها ، نمایشکاهها ، سخنرانیها ، گفتگوها ، کتابها و اسنادی که زندانیان آزاد شده وخصوصا مبارزه فداکارانه خانواده های زندانیان سیاسی وجان باختگان دهه های خونین حاکمیت اسلامی ، خصوصا مادران خاوران و مادران پارک لاله ، اینک شکنجه گران وبازجویان نظام اسلامی و رهبران نظام زیر فشار افکار عمومی اند. اینک مبارزه علیه شکنجه و آزار زندانیان سیاسی به امری عمومی تبدیل شده و میشود. اینجاست که ضرروت ثبت این تصویرها و سرنوشت ها به امری ضرروی تبدیل میشود، و همگان را به تلاش در جهت شناساندن و محکوم کردن شکنجه و آزار در انواع و اشکال آن وامیدارد ، از این طریق اراده ی عمومی علیه شکنجه گران در هر لباس وموقعیتی به امر کل جامعه تبدیل میشود. در این شرایط اسرار پشت آن پرده های مخوف برای مردم کشورمان و افکار عمومی جهان افشاء و در تاریخ ثبت میشود 
طبعا در این ارتباط نقش خانواده ها ی زندانیان سیاسی و اعدام شدگان نقشی اساسی در نمایاندن تصویر  نظم حاکم بر جامعه است. آنان قربانی آزار ، محرومیت ، تحقیر ، تبعیض و ستم سیستماتیک رژیم بوده اند . در تمام طول زندان عزیزانشان، با محرومیت از دیدار ، دلهره و اضطراب و محرومیت و بی کسی و بی چیزی و نداری و…. روبرو بوده اند ، در تمام طول این سالها با تحقیر و آزار و کتک و توهین و …مقامات قضایی ، امنیتی و نظامی رژیم روبرو بوده اند، فرزندان بسیاری از درس و کار و …محروم بوده اند ،….بی شک بسیاری از خانواده ها ، در مقابل این فشارها متلاشی شده ، زندگی طبیعی و سلامتی و آینده شان سلب شده و مادران و پدران و همسران و فرزندان و اقوامی که با این دستگیری ها و اعدام ها ، سکته کرده اند و بیماری های وحشتناکی را تجربه کرده اند. اینان بزرگترین قربانیان سکوت و سانسور در نظام های دیکتاتوری واستبدادی نظیر رژیم پهلوی واسلامی اند . 
در پایان آرزویم این است : سرنگونی رژیم سرمایه داری اسلامی را بزودی شاهد باشیم و شاهد باشیم که مردم ایران آزادانه و در رفاه و برابری زندگی کنند. طبعا ما باید در راستای تلاشهای همه ی فعالان سیاسی و اجتمایی و مدنی ، همه ی انسانهای شریف و آزادیخواه و برابری طلب ، باید به تلاش هایمان برای پایان دادن به سیکل کشتار  و شکنجه و اعدام و سرکوب سیاسی ، ادامه دهیم ، همبستگی های بزرگ اجتماعی را سازمان دهیم و صدای سرکوب شد گان و سانسور شد گان و محرومین باشیم ، تا امیدهایمان برای حق تعیین سرنوشت مردمان و استقرار آزادی وبرابری و رفاه همگانی تحقق یابد.




حزب تودۀ ایران: جنبش مردمی با صدور و اجرای حکم اعدام و تشدید سرکوب و اختناق متوقف نمی‌شود!

بر اساس گزارش مرکز رسانهٔ قوهٔ قضاییهٔ جمهوری اسلامی، حکم اعدام صالح میرهاشمی، مجید کاظمی، و سعید یعقوبی، سه تن از متهمان پروندهٔ معروف به خانهٔ اصفهان “بامداد امروز ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ به‌اجرا درآمد.” این جنایت تازۀ رژیم ولایت فقیه به‌رغم اعتراض‌های گستردۀ جهانی و نیروهای مختلف سیاسی-اجتماعی کشورمان بار دیگر از اصلاح‌ناپذیری و ماهیت جنایتکارنه حکومتی حکایت می‌کند که بدون پایان دادن به حیات آن به آیندهٔ جامعه‌ای آزاد و عادلانه برای ده‌ها میلیون ایرانی که در وضعیت دشوار فقر و محرومیت زیست می‌کنند نمی‌توان امیدوار بود.

افزون بر این، آخرین جنایت رژیم اعدام بیست تن از هم‌وطنان بلوچ در دو هفتهٔ گذشته بوده است. در ۴ ماه گذشته دستکم ۱۲۴ نفر از هم‌وطنان بلوچ که در میان آنان حداقل ۴۴ نفر اعدامی، ۶۱ نفر سوختبر، و ۱۹ شهروند بوده‌اند کشته شده‌اند. به این جان‌باختگان دستگیری‌های متعدد جوانان بلوچ را نیز باید اضافه کرد. دلیل عمده اوج گیری این سرکوبگری ها از سوی رژیم متوقف ساختن جمعه‌های اعتراضی مردم محروم در زاهدان و بلوچستان است. با همهٔ این‌ها، جمعه‌های اعتراضی نه‌تنها متوقف نشده‌اند، بلکه شعارهایی که در این اعتراض‌ها سر داده می‌شوند از عزم مردم بلوچ به ادامه دادن به مبارزه تا گذار از رژیم فقها نشان دارد.

پس از فروکش کردن کِمی جنبش زن-زندگی-آزادی، خامنه‌ای با طرح و بیان اینکه بی‌حجابی هم حرام شرعی است و هم حرام سیاسی درواقع رهنمود و فرمان سرکوب گسترده را به‌هدف بازگرداندن اوضاع ملتهب جامعه به وضعیت قبل از شروع جنبش مردمی صادر کرد.

در این مدت رژیم با شیوه‌هایی گوناگون به گردان‌های مختلف جنبش مردمی یورش برد و مردم هم در مقابل، با روش‌هایی ابتکاری و مناسب همچنان از تمامی روزنه‌ها برای گسترش جنبش استفاده می‌کنند. گزارش‌های زیر نحوهٔ مقاومت و پایداری مردم را در عرصه‌های مختلف توضیح می‌دهند.

مأموران حراست در دانشگاه‌های مختلف به‌علت پوشش دختران دانشجو کارت و گوشی آنان را مصادره می‌کنند و در برخی موارد در مقابل اعتراض دانشجویان به آنان حمله فیزیکی کرده یا در حراست به‌صورت بازداشت نگه‌ می‌دارند. دانشجویان دختر و پسر در برابر این اقدام‌های گستاخانه در برابر حراست جمع می‌شوند و با دادن شعار مأموران حراست به‌ناچار دستگیرشدگان را رها می‌کنند. ما در حرکتی دیگر جمع شدن دانشجویان دانشگاه هنر اصفهان مجاور دیوار دانشکده‌ معماری و شهرسازی در اعتراض به ایجاد مزاحمت‌ها و حمله‌های هر روزهٔ مأموران لباس شخصی به دانشجویان شاهد بودیم. نمونه این حرکت‌ها در دانشگاه‌ها و خوابگاه‌های مختلف بارها روی داده است.

در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اعتراض به احضار بیش از ۱۰ تن از دانشجویان این دانشکده به کمیته انضباطی به‌بهانه حجاب و کلاً در اعتراض به رویهٔ سرکوبگرانه دانشگاه تحصنی با شرکت تعداد زیادی از دانشجویان این دانشکده در روز ۱۹ اردیبشت‌ماه انجام شد و به‌رغم حضور پرشمار نیروهای حراست دانشگاه تحصن به مدت یک ساعت ادامه یافت.

با تقلید از الگوی برخورد رژیم شاه با دانشجویان فعال در سال های قبل از انقلاب سیاست گزاران رژیم ولایی دانشجویان فعال در شورای صنفی دانشجویان را سعی می‌کنند با حکم‌های تعلیق از محیط دانشگاه دور سازند. پدیدۀ قابل تحسین در حال رشد در هفته های اخیر حرکت‌های جمعی از فعالان دانشجوئی در همبستگی با اعتصاب کارگران است. از جمله می توان به تحصن دانشجویان در همبستگی با کارگران اعتصابی در دانشگاه‌های مازندران و خواجه نصیر و انتشار بیانیه‌های جمعی از سوی دانشجویان دانشگاه‌های مختلف را شاهدیم.

دستگیری معلمان همچنان ادامه دارد. دستگیری مجدد محمد حبیبی و نیز دستگیری ۵ معلم دیگر در هفته معلم از دامنۀ حرکت‌های اعتراضی معلمان به‌هیچ‌وجه نکاسته است. مبارزهٔ معلمان در جهت خواست‌های اساسی‌شان از‌جمله آزادی معلمان زندانی و مطالبات به‌حق‌شان از هیچ کوششی فروگذار نکرده و نمی‌کنند.

در هفته‌های گذشته شهرهای مختلف مُهروموم کردن مغازه‌ها، مراکز فرهنگی، و کتابفروشی‌هائی را شاهد بودند که از حضور افراد “بی حجاب” مانع نشده بودند. این نیز از دیگر شیوه‌های ایجاد هراس و وحشت به‌منظور مقابله با “بی حجابی” بود. در مقابله با این مُهروموم کردن‌ها، در شبکه‌های اجتماعی از خرید کتاب‌های این کتابفروشی‌ها برای ابراز همبستگی با صاحبان کتابخانه‌ها صحبت شده بود که اتفاقاً با استقبال بسیاری در این شبکه‌ها روبرو شد.

در مورد زنان در هفته‌های اخیر دستگاه‌های امنیتی رژیم و قوهٔ قضائیه شماری از چماقداران را در لباس “آمران به معروف و ناهیان از منکر” به‌هدف اذیت و آزار زنان بدون حجاب به خیابان‌ها و مراکز عمومی اعزام کرده‌اند و به‌موازات آن مجلس شورای اسلامی  رژیم نیز به‌منظور تدوین قانونی برای محروم کردن “زنان بی​حجاب” از خدمات اجتماعی به تکاپو افتاد. رژیم حتی تهدید کرد که از طریق دوربین‌های مداربسته و نیز هوش مصنوعی در شناسایی افراد بی حجاب استفاده خواهد کرد.  تمامی تهدیدها، و آزار و اذیت‌ها از مبارزهٔ زنان شجاع میهن‌مان در دفاع از آزادی پوشش به‌هیچ‌وجه مانع نشده است. رژیم از طرف دیگر با دستگیری فعالان زن در عرصه‌های مختلف پیکار اجتماعی نتوانسته است از شرکت زنان و همبستگی آنان با کارگران قهرمان اعتصابی جلوگیری کند.

ارگان‌های اطلاعاتی و سرکوب رژیم با دستگیری فعالان کارگری و تهدید و اخراج کارگران اعتصابی تلاش کرده‌اند جنبش مطالباتی و اعتراضی و اعتصاب کارگران را متوقف سازند، ولی تمامی نشانه‌ها از عزم جدی کارگران و بازنشستگان در ادامه مبارزه خبر می‌دهند.

حزب تودۀ ایران همراه با همهٔ نیروهای آزادی‌خواه ایران و جهان این موج جدید اعدام‌ها و اقدام‌های سرکوبگرانه رژیم ضد مردمی حاکم بر میهن‌مان را به‌شدت محکوم می‌کند. مقاومت لایه‌های اجتماعی مختلف در مقابل سرکوب از زنده بودن جنبش زن-زندگی-آزادی نشان دارد. مردم به اصلاح ناپذیر بودن این رژیم باور دارند و در این مورد به‌هیچ‌وجه توهم ندارند و در گذار از رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری ملی و دمکراتیک سعی دارند. مسلماً حرکت های اعتراضی، اعتصاب کارگران، و همبستگی زنان و دانشجویان با این اعتصاب‌ها به رشد و بلوغ جنبش کمک خواهند کرد.

حزب تودۀ ایران

۲۹ اردیبهشت‌ماه




نقد اعلامیه ی “ما و جنگ اوکراین” جمعی از هواداران حزب تودۀ ایران (داخل کشور)!

مقاله ۸/۱۴۰۲
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲، ۲۱ مه ۲۰۲۳

اخیرا گروهی به نام جمعی از هواداران حزب توده ایران در داخل اعلامیه ای در مورد  “ما و جنگ اوکراین”   انتشار داده اند. از آنجایی که خیلی از رفقا و حتی دوستان جویای نظرات ما در این مورد شدند، در زیر نکات قوت و ضعف آنرا توضیح می دهیم.

مبارزه ضدامپریالیستی با سمتگیری اقتصادی سرمایه داری در تضاد است

نقطه قوت اعلامیه درک صحیح رابطه دیالکتیکی بین مبارزه ضدامپریالیستی و سمتگیری اقتصادی ضد سرمایه دآری است. هیچ دولتی نمی تواند که خود را ضد امپریالیست بخواند و در عین حال تجویزهای نولیبرالیستی بنگاه های امپریالیستی، مثل بانک جهانی و صندوق بین الملی پول را در اقتصاد خود اجرا کند.

 با این حال، نباید گروه هایی را که مبارزه ضد امپریالیستی را از مبارزه ضد دیکتاتوری و مبارزه طبقاتی جدا می کنند، چپ ضد امپریالیست خواند. حزب توده ایران هم به گواه تاریخ خود چپ ضد امپریالیست بوده و هست، ولی حزب ارتباط دیالکتیکی این سه مبارزه را درک کرده است و آنها را به طور مکانیکی از هم جدا نمی کند.  

باید از کاربرد “چپ ضد امپریالیستی” در مورد این گروه ها پرهیز کرد و در عوض  آنها را زیر “چپی که مبارزه  ضد امپریالیستی را مطلق می کند”  دسته بندی کرد. استفاده از مقوله غیر علمی “چپ سنتی” نیز سوال برانگیز هست. ما در کل خود دو نوع چپ بیشتر نداریم؛ چپی که خود را مارکسیست- لنینیست می داند و چپی که خود را  مارکسیست- لنینیست نمی داند. بر اساس نظر تاریخی حزب توده ایران، تمام چپهایی که مارکسیست- لنینیست نیستند، دموکراتهای انقلابی هستند.

جنبش آزادی خواهی زن زندگی آزادی

اعلامیه به درستی از جنبش زن – زندگی – آزادی دفاع می کند و آن را بخشی از مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک فردی و اجتماعی می داند. شرکت نکردن در جنبش زنان به بهانه این که این یک شورش ضد حجاب و لیبرالی هست صحیح نیست. چپ انقلابی با قبول مهم بودن ستم مدنی و دینی به زنان، باید با شرکت در این جنبش آزادی خواهی آن را به جنبش طبقاتی پیوند دهد.

این همه حال، این سوال برانگیز است که اعلامیه دهندگان در اعلامیه خود در مورد اوکرایین لازم می بینند که از موضع حزب توده ایران در مورد جنبش زن- زندگی- آزادی دفاع کنند، ولی چیزی از جنبش کارگری و دفاع حزب توده ایران از مبارزه کارگران علیه خصوصی سازی و استقلال عمل طبقاتی  نمی گویند.

این نسیان خواننده را به این شک می اندازد که مبادا نویسندگان اعلامیه تنها وظیفه حزب توده ایران را انجام وظایف دموکراتیک بدانند و بدین ترتیب رابطه ی مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی را از یاد می برند.

خط های مختلف در مورد بحران اوکرایین

در واقع سه خط کلی در مقابل درگیری اوکرایین وجود دارد که دو خط آن در چارچوب جنبش کمونیستی جای می گیرد، ولی خط سوم به هر صورتی که  ارائه شود، همان خط امپریالیسم و بازوی نظامی آن ناتو هست.

خط اول- این درگیری با کودتای ۲۰۱۴ امپریالیسم امریکا در اوکرایین آغاز شد و با زیر پا گذاشتن پیمان های یک و دو مینسک از سوی اوکرایین و نقشه های امپریالیسم برای عضویت اوکرایین به ناتو، روسیه چاره ی دیگری به جز دفاع از امنیت خود نداشت. امپریالیسم امریکا الان برای توقف روند چند قطبی شدن جهان، مردم اوکرایین را قربانی می کند. باید به امپریالیسم امریکا و اروپا برای صلح فشار آورد. 

خط دوم – روسیه با حمله خود به اوکرایین در ۲۴ فوریه سال گذشته این جنگ را شروع کرد. ولی قبل از آن امپریالیسم آمریکا و ناتو با توسعه ناتو به شرق و دفاع از رژیم فاشیستی اوکرایین، زمینه این جنگ را آماده کرده بودند. باید به هر دو سو فشار آورد تا مذاکرات صلح را شروع کنند. یک زیر مجموعه از خط دوم علاوه بر مطلب بالا، این را هم اضافه می کند که این جنگ یک جنگ امپریالیستی است.    

خط سوم- پوتین دیکتاتور و متجاوز این جنگ را به دلیل توسعه طلبی خود علیه دموکراسی نوپای اوکرایین شروع کرد. ناتو با همه ی بدی هایش در این جنگ تقصیری ندارد و فقط از دموکراسی اوکرایین دفاع می کند. باید با فرستادن سلاح به اوکرایین به آن کمک کرد، تا روسیه را شکست دهد. فقط پس از شکست کامل روسیه میتوان مذاکرات صلح را شروع کرد.

مسلم است که خط سوم به هر صورتی که عرضه شود همان خط امپریالیسم است. در اعلامیه “جمعی از هواداران حزب تودۀ ایران (داخل کشور)” با اینکه به ظاهر از خط دوم دفاع می شود، ولی از انشای خط سوم استفاده می شود. استفاده از کلماتی مثل دیکتاتور، کوتوله در مورد پوتین مارکسیستی نیست، همان تکرار تلقینات ناتو در مورد روسیه هست.

امپریالیسم امریکا می خواهد اینطور تلقین کند که کل کشور عظیم روسیه و ۱۵۰ میلیون روسی با مشتهای آهنین پوتین اداره می شود. امپریالیسم طوری تبلیغ می کند که مثل اینکه روسیه دولت، وزیر، مجلس، ارتش و شورای امنیت ندارد و پوتین متجاوز و دیکتاتور تمام امور را اداره می کند. حتی خود رسانه های غربی هم می نویسند که اکثر مردم روسیه از خط فعلی در مقابل اوکرایین و ناتو دفاع می کنند. امپریالیسم که در سازماندهی شورش ها و آشوبهای مخملی خبره هست، تا الان نتوانست حتا یک تظاهرات چند صد نفری در روسیه سازماندهی کند.

آنهایی که رفقایی در روسیه دارند می دانند که ترس مردم روسیه از پوتین نیست، آنها می ترسند که برخی از سرمایه داران وابسته (مالی و تجاری) به کودتا و یا قتل پوتین دست بزنند.

این اعلامیه با اینکه خود را طرفدار حزب توده ایران می داند، ولی نمی داند که حزب توده ایران در هیچ بیانیه رسمی این جنگ را یک جنگ امپریالیستی نخواند (اگر چه که زیر بیانیه برخی از احزاب کمونیست را امضا کرده است) و حزب توده ایران در نشریات رسمی خود از کلماتی مثل متجاوز و دیکتاتور و کوتولو در مورد پوتین استفاده نکرد.

حقیقت این است که امپریالیسم در راستای ایزوله کردن روسیه در ۲۰۱۴ در اوکرایین کودتا کرد و رئیس جمهوری منتخب را بر کنار کرد و دست گروه های فاشیستی ازوف و باندرا برای قتل بیش از چهارده هزار نفر روس زبان باز گذاشت. نئونازیست ها  کارگران را زنده زنده در بندر اودسا آتش زدند.

چرا فقط در روسیه الیگارشی هست؟

در این اعلامیه استفاده لغت الیگارشی، فقط در مورد روسیه، نیز سوال برانگیز هست، برای اینکه این همان لغتی هست که رسانه های غربی و ناتو در مورد روسیه به کار می برند.

معنی لغت الیگارشی چیست؟ چرا اعلامیه می گوید که نولیبرالیسم در بریتانیا و کشورهای غربی به “باز توزیع دارایی‌ها به سود طبقات بالاتر” ختم می یابد، ولی فقط در روسیه که در مجموع خود یک کشور پیرامونی هست، به “الیگارشی قدرتمند” ختم می شود.

رفیق نیک آیین در مورد الیگارشی می گوید:

“مفهوم رایج الیگارشی عبارت است از سیادت سیاسی و اقتصادی گروه های معدودی از ثروتمندان، استثمارگران و صاحبان نفوذ، و بنابراین یکی از اشکال حکومتی در نظام های استثماری استثماری است. “(ص ۳۱ – واژه نامه سیاسی و اجتماعی)

پس چرا این الیگارشی در بریتانیا وجود ندارد؟

خوشبختانه رفیق نیک آیین خودش به این سوال جواب داد.

“الیگارشی مالی یعنی تسلط اقتصادی و سیاسی مشتی سرمایه دار بزرگ که در عصر امپریالیسم پیدا می شود و آن هنگامی است که عده کمی از انحصارهای بسیار بزرگ مواضع مسلط را در همه شاخه های اقتصادی سرمایه داری احراز می کنند و در نتیجه آمیختگی سرمایه صنعتی انحصاری و سرمایه بانکی انحصاری آنچه را که سرمایه مالی می نامیم بوجود می آید. این است مفهوم الیگارشی مالی. عبارت الیگارشی مالی مربوط به مرحله امپریالیسم بالاترین مرحله رشد سرمایه داری است. “

“در خود آمریکا این افراد به ۶۰ خانواده بزرگ معروف اند. در فرانسه این الیگارشی به ۲۰۰ خانواده معروف است که سرمایه های انها, انحصاری بانک ها و صنایع را در اقتصاد فرانسه در دست دارند. ” (ص ۳۱ و ۳۲ – واژه نامه سیاسی و اجتماعی)

بدین ترتیب، الیگارشی به معنای مارکسیستی آن، در امریکا، بریتانیا و فرانسه نیز وجود دارد.

تغییر سیاست نئولیبرالیستی امپریالیسم به مقابله نظامی و جنگ اقتصادی

این صحیح است که نولیبرالیسم تاثیرات مختلف در کشورهای مختلف داشت که در کل نقشی به کشورهای متروپول و نقشی هم به کشورهای پیرامونی واگذار کرد. امپریالیسم تولید و گردش مالی و نقش کشورهای مرکزی (متروپول) و  پیرامونی را در اقتصاد جهانی برنامه ریزی کرده است. در این چارچوب فقط  کشورهای مرکزی (متروپول) توسعه می یابند و نقش کشورهای پیرامونی مقررات زدایی و تعدیل اقتصادی به دستور نهادهای امپریالیستی است.      

الان، رهبر سیاسی امپریالیسم آمریکا، استراتژی خود را از جهانی شدن نئولیبرالیستی به رقابت ژئوپلیتیک تغییر داده است. پس از آنکه نقشی که امپریالیسم برای کشورهای پیرامونی قائل بود، توسط کشورهایی مثل جمهوری خلق چین و ویتنام سوسیالیستی به نفع  توسعه اقتصادی و صنعتی شدن استفاده شد، امپریالیسم امریکا سیاست رقابت اقتصادی را به تحریم ها و جنگ اقتصادی و نظامی تغییر داده است. نقش نهادهایی مثل بانک جهانی و صندوق بین المللی در آینده کمرنگتر خواهد شد و به جای آن پیمان های نظامی  جدید و قدیمی احیا می شوند که دور جدیدی از مسابقه تسلیحاتی را به جریان می اندازند.

چین یک کشور سرمایه دآری نیست

حزب توده ایران در هیچ نشریه رسمی خود نگفته است که جمهوری خلق چین یک کشور سرمایه داری است که قدرت در آن در دست “ابر بورژوازی مالی و تجاری” هست. 

فیدل کاسترو می گوید که یک سیستم کامل سوسیالیستی ناب در هیج کجا وجود ندارد. برای مثال، در کوبا در جوار اقتصاد دولتی، تولید خصوصی کوچک وجود دارد. بعضی از کشاورزان حتا ۱۱۰ هکتار زمین دارند. در این هفته، کوبا به شرکتهای کشاورزی روسی اجازه داد که تا زمینهای کشاورزی را اجاره سی ساله بکنند و همچنین به بانکهای روسی اجازه داد که در کوبا شعبه باز کنند. با این حال هم فیدل کاسترو و هم رهبری جدید کوبا را یک کشور سوسیالیستی می دانند.     

فیدل کاسترو در مصاحبه ای در سال 1994 اظهار داشت: “اگر می خواهید در مورد سوسیالیسم صحبت کنید، فراموش نکنید که سوسیالیسم در چین چه دستاوردهایی داشته است. زمانی این کشور سرزمین گرسنگی، فقر، بلایا بود. امروز هیچ کدام از اینها وجود ندارد. امروز چین. می تواند تغذیه، لباس پوشیدن، آموزش و مراقبت و  سلامت 1.2 میلیارد نفر را فراهم کند. “

فیدل کاسترو اضافه می کند که “من فکر می کنم چین یک کشور سوسیالیستی است و ویتنام نیز یک کشور سوسیالیست است. و آنها اصرار دارند که تمام اصلاحات لازم را برای ایجاد انگیزه برای توسعه ملی و ادامه جستجوی اهداف سوسیالیسم انجام داده اند. (https://www.telesurenglish.net/-2017/11/28)

فیدل کاسترو و رییس جمهور کنونی کوبا  میگل دیاز-کانل، جمهوری خلق چین را یک کشور سوسیالیستی دوست می دانند که به کوبا در ساختن سوسیالیسم کمک می کند.

آموزش ایدیولوژی مارکسیست- لنینستی و تاریخ جمهوری خلق چین و حزب کمونیست،  نه فقط برای اعضای حزب بلکه برای دانش آموزان دبستان و دبیرستان اجباری هست.  حزب کمونیست چین از پشتیبانی نود و پنج درصدی مردم خود برخوردار است و بزرگترین حزب سیاسی جهان است که بیش از ۹۶ میلیون عضو دارد.

در زیر ترکیب اعضای حزب کمونیست چین را از لحاظ طبقاتی می بینیم.

 

همان طور که در جدول بالا دیده می شود، اکثر اعضای حزب کمونیست از کارگران هستند. هفتاد درصد از اعضای حزب از کارگران صنعتی، کارگران دفتری و یا کارمندان دولتی هستند. فقط سه درصد از اعضای حزب از طبقه بورژوازی ملی هستند. البته مشکلات هنوز هست بطور مثال  ۵۰ درصد جمعیت چین از کارگران هستند، ولی ۳۰ درصد اعضای حزب کارگر هستند و فقط ۱۵ درصد از رهبری حزب از کارگران هستند. البته مبارزه طبقاتی در داخل جامعه جمهوری خلق چین در رهبری حزب کمونیست و در داخل حزب کمونیست هنوز پایان نیافته است.

چین امپریالیسم نیست

حزب توده ایران در هیچ نشریه رسمی خود نگفته است که تضاد کنونی امریکا با چین تضاد امریکا با “سایر قدرت‌های سرمایه‌داری جهانی” است. حزب توده ایران در هیچ نشریه رسمی نگفته است که “رقابت امپریالیستی” میان امریکا و چین برقرار است که در آن باید  “رقابت ژئوپلیتیک را دیگر نه نقطه کانونی رقابت امپریالیستی بلکه باید یکی از جنبه‌های این رقابت فرض” کرد. حزب توده ایران در هیچ نشریه رسمی نگفته است که “در دوران کنونی آنچه از آن به‌ عنوان جهان چندقطبی یاد می‌شود چیزی جز رقابت بین امپریالیست‌ها و ظهور قدرتهای جدید نیست.”

خوانندگان برای درک تناقض نظر اعلامیه دهندگان با نظر حزب توده ایران در این مورد، می توانند مقاله “سلطه امریکا و خطرهای آن” را در شماره سه “به سوی آینده” که در همین هفته انتشار یافت بخوانند.    

ما در مورد جمهوری خلق چین بسیار نوشته ایم که نمی خواهیم در اینجا به تکرار آن بپردازیم، فقط به تذکر بعضی از نکات بسنده می کنیم.

آنهایی که سنی دارند می دانند که در دوران شکوفایی سوسیالیسم سه نظر در باره رقابت اردوگاه سوسیالیسم با امپریالیسم وجود داشت. یک- سوسیالیسم و اردوگاه جهانی کار و خلق های مستعمره و نومستعمره در مقابل تجاوزات و استثمار و استعمار امپریالیسم مقاومت می کنند. دو- جهان غرب که مهد دموکراسی است در مقابل دیوار برلین و پرده آهنین شرق مقاومت می کند. سه- امپریالیسم غرب و سوسیال امپریالیسم روس در مقابل هم در جنگ هستند.  

امپریالیسم نه تنها هیچ مشکلی با نظر سوم نداشت، بلکه برای بیراهه کشاندن جنبش کارگری جهانی آن را تبلیغ می کرد و به گروه های تروتسکیست و مائویست جهان برای تبلیغ این نظریه کمک می کرد، زیرا می دانست که با اینکار جبهه سوسیالیسم را ضعیف و جبهه خود را قوی می کند. 

هم ردیف کردن چین با امریکا غلط است. امپریالیسم امریکا فقط بعد از جنگ جهانی دوم بیش از ۴۰ دولت در دیگر کشورها را ساقط کرد و ۲۵ کشور در جهان ( ژاپن، کره، ویتنام، یوگسلاوی، عراق، لیبی، افغانستان، سودان، سومالی سوریه) را بمباران کرد. میلیون ها انسان را آواره و زخمی کرد و صدها هزار را کشت.

بر پایه یک گزارش دانشگاه تافتس (Tufts University)، “مقدمه ای بر پروژه مداخله نظامی: مجموعه داده های نو در باره ی مداخله های نظامی ایالات متحده، ۱۷۷۶-۲۰۱۹”، در این سال ها ایالات متحده نزدیک به ۴۰۰ یورش جنگی در جهان داشته است که ۳۴ درصد در آمریکای لاتین و کارائیب، ۲۳ درصد در شرق آسیا و اقیانوسیه، ۱۴ درصد در خاورمیانه و شمال آفریقا و ۱۳ درصد در اروپا بودند.

جمهوری خلق چین دخالت در امور داخلی دیگر کشورها را رد می کند و با تحریم هر کشوری به هر دلیلی که باشد مخالف هست. جمهوری خلق چین تا پایان اکتبر سال ۲۰۱۵ ۴۰۰ میلیارد یوان کمک به ۱۶۶ کشور و سازمان های خارجی، بیش از ۶۰۰۰۰۰ کآرمند به ۶۹ کشور برای کمک پزشکی فرستاده است. تاکنون، کارشناسان و تکنسین های چینی بیش از ۳۰۰ پروژه کوچک و بزرگ کشاورزی را در ۹ کشور آفریقایی انجام داده اند، ۴۵۰ فناوری کشاورزی را بالا بردند و نزدیک به ۳۰۰۰۰ کشاورز و تکنسین را آموزش داده اند.

رژیم ها می آیند و می روند، ولی زیرساختارها برای مردم می مانند، همانطور که صنعت ذوب آهن، نه برای شاه، بلکه برای مردم ما ماند و به صنعتی شدن کشور کمک کرد. کمک اتحاد جمهور شوروی برای پایه ریزی کارخانجات آهن گدازی در ایران و ساختمان سد آسوان در مصر و صدها دیگر برنامه ها نه تنها به پیوند  مسالمت آمیز میان کشورها و صلح جهانی کمک کرده بود، بلکه شرایط پیشرفت اقتصادی را نیز برای برخی از کشور ها فراهم کرده بود.   

جهان چند قطبی

در صحنه جهانی تضاد اصلی هم اکنون میان نیروهایی است که می خواهند از هژمونی آمریکا دفاع کنند و نیروهایی که به دلیل های گوناگون به دنبال چند قطبی کردن جهان هستند. آمریکا، اتحادیه اروپا، ژاپن، کره جنوبی، کانادا، نیوزلند و استرالیا از هژمونی آمریکا دفاع میکنند. حقیقت این است که در چند دهه اخیر امپریالیسم اروپا و ژاپن تا به این حد چاکر و مخلص امپریالیسم امریکا نبوده اند. این دنباله روی نشانگر ترس آنها از چند قطبی شدن جهان است. امپریالیستهای اروپا و ژاپن می دانند که به تنهایی طاقت مقابله با چین را ندارند و برای همین تضادهای آشتی پذیر خود را الان به کناری انداخته اند.

برای اولین بار استرالیا، ژاپن، نیوزیلند و کره جنوبی در سال ۲۰۲۲ در نشست ناتو شرکت کردند تا چین را زیر فشار بگذارند. استرالیا و ژاپن به هم راه هند و آمریکا بخشی از گفتگوی امنیتی چهارگانه به نام ناتوی آسیا هستند که برای مبارزه با چین در منطقه اقیانوس آرام ساخته شده است. علاوه بر این  پیمان AUKUS بین بریتانیا، آمریکا و استرالیا در سال ۲۰۲۱ برای مبارزه با چین پایه گزاری شد.

بیش از ۴۰۰ پایگاه نظامی آمریکا – از استرالیا از سوی اقیانوس آرام تا جنوب شرقی آسیا، ژاپن، کره، و سراسر اوراسیا تا افغانستان و هند – چین را با موشک، بمب افکن، کشتی جنگی و جنگ افزار هسته ای در محاصره گرفته اند. از سال ۲۰۱۴ کشورهای ناتو ۳۵۰ میلیارد دلار برای هزینه های جنگی به کار برده اند. بودجه جنگی آمریکا در سال ۲۰۲۱ نزدیک به هشت صد میلیارد دلار و چهار برابر چین و ۱۲ برابر روسیه بوده است.

در سمت دیگر این تضاد چین قرار دارد که به دنبال ساخت “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” است. چین در جبهه مشترکی با کشورهایی قرار دارد که به دلیل های مختلف با سرکردگی آمریکا، یا با برخی از جوانب این سرکردگی، در تضاد هستند. در بعضی از کشورهایی که با چین برای چند قطبی شدن جهان همکاری  می کند، مثل آفریقای جنوبی، هندوستان، برزیل و روسیه بورژوازی ملی وجود دارد که میتواند خصلتهای ضد امپریالیستی داشته باشد، ولی کشورهای دیگری هم در پیرامون این جبهه هستند که به شدت اقتصاد نئولیبرالیستی و هم رژیم های دیکتاتوری دارند، مثل ایران، مصر، عربستان، آرژانتین، اندونزی ، پاکستان، ترکیه ووو.

چین از یک دنیای دوقطبی پشتیبانی نمی کند، بل که خواهان یک جهان چند قطبی است. استفاده چین از شکاف در جبهه امپریالیستی با هر وسیله ای نه تنها اشتباه نیست بلکه کار صحیحی هم هست. ولی باید به یاد داشت که هر دولت ضد امپریالیست، لزوما ضد امپریالیسم امریکا هم هست، ولی یک دولت ضد آمریکایی، لزوما ضد امپریالیست نیست.

هیچ تردیدی نیست که منافع جمهوری اسلامی با منافع امریکا در برخی جهات در تضاد است، ولی به هیچ وجه نمی توان جمهوری اسلامی را که وحشیانه ترین تعدیل اقتصادی و مقررات زدایی نولیبرالیستی را اجرا می کند ضد امپریالیست خواند.

احزاب کمونیست خط مشی طبقاتی خود را نباید بر اساس خصلتهای ضد آمریکایی دولتهای خود برنامه ریزی کنند، بلکه باید با توجه به زیربنای اقتصادی و روبنای سیاسی آن به تحلیل اوضاع بپردازند.

منبع

ما و جنگ اوکراین – جمعی از هواداران حزب تودۀ ایران (داخل کشور) : اخبار روز




سه فرزند خلق اعدام شدند!

مرکز رسانه قوه قضاییه جمهوری اسلامی اعلام کرد صبح امروز صالح میرهاشمی، مجید کاظمی و سعید یعقوبی از متهمان پرونده معروف به «خانه اصفهان» اعدام شده اند. این حکم اعدام «بامداد امروز ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ به اجرا درآمد».

در روزهای اخیر درخواست‌های بی‌شماری از سوی شهروندان و چهره‌های سیاسی و فرهنگی و هنری در داخل و خارج از ایران برای توقف اجرای حکم اعدام مجید کاظمی، صالح میرهاشمی و سعید یعقوبی شده بود.

همچنین تعداد زیادی از شهروندان اصفهان در روز و شب چهارشنبه و بامداد پنجشنبه راهی زندان دستگرد این شهر شدند تا نگرانی خود را از اجرای حکم اعدام نشان دهند.ه نیروهای امنیتی به آنها حمله کردند. اعتراض‌های مشابهی در شهرهای تهران و سنندج نیز رخ داده بود.

مجید کاظمی، صالح میرهاشمی و سعید یعقوبی متهمان پرونده «خانه اصفهان» در ارتباط با کشته شدن دو بسیجی و یک سرهنگ یگان ویژه در ۲۵ آبان سال گذشته (۱۴۰۱) در میدان نگهبانی محله «خانه اصفهان» بازداشت و محاکمه و محکوم به اعدام شدند. آن ها هرگز این اتهامات را نپذیرفتند و اعلام کردند که تحت شکنجه مجبور به پذیرش آن چه شده اند که حکومت از آن ها خواسته بوده است.

تغییر نشانی محل خاکسپاری آزادیخواهان اصفهان

بنابر گزارش ها، جمهوری اسلامی از وحشت تجمعات انقلابی مردم، محل خاکسپاری‌ آزادیخواهان اصفهان را تغییر داده است و پیکر هر یک از سه فرزند خلق قرار است جداگانه به خاک سپرده شود.
محمد هاشمی از نزدیکان مجید کاظمی دقایقی پیش در توییتر نوشت: اول گفتن هر سه تاشون حبیب آبادن، اما بعد صالح و سعید رو بردن جای دیگه! مجید در حبیب آباد، سعید در کرد سفلی.




حجاب و عفاف در جمهوری اسلامی

از کمون شماره ۲۳

عفاف دقیقاً به معنای پاکدامنی‌ست. پاکدامنی زن در اسلام به معنای تنظیم رفتار اجتماعی و خانگی زن آن طور که مرد مسلمان می‌طلبد.

مرد مسلمان از زن می‌طلبد که ظاهر او توجه هیچ مردی را جلب نکند، نگاه او همیشه بر زمین باشد تا متوجه مردی نشود که احساسی در خودش بیافریند. صحبت او باید کوتاه با صدای دیگری غیر از صدای طبیعی خودش باشد – قدری خشن و مردانه – تا مبادا صدای طبیعی او مورد توجه مرد دیگری قرار گیرد. در مقابل شوهرش همیشه خود را انسان درجه دوم بداند و به آن اعتقاد داشته باشد. اگر مرد برای هر مدتی مایل به روابط جنسی با او نبود، نباید دم برآورد و اعتراض کند ولی باید در هر لحظه‌ای که شوهرش اراده کرد، بی توجه به شرایط جسمی و روحی خودش، خواست مرد را به بهترین وجهی ارضا نماید. باید تمام و کمال گوش به فرمان شوهرش باشد.

این پاکدامنی یعنی تحقیر بی انتهای اکثریت مطلق یک جامعه (زن و مرد). این تحقیر که سرانجامش تسلیم و رضا در مقابل حاکمین است، شرایط استثمار بی حد و مرز استثمار شوندگان (زن و مرد کارگر و زحمتکش) را به بهترین وجهی فراهم می‌کند. به همین دلیل عفاف در جمهوری اسلامی یکی از عوامل روبنائی موجودیت و پابرجائی بورژوازی حاکم ایران است که سنبل این عفاف، حجاب می‌باشد.

زنان در مرکز این تحقیر روانی، سیاسی و اقتصادی قرار دارند. به همین جهت بیشترین فشار اجتماعی در کلیه زمینه‌ها بر آن‌ها وارد می‌شود. این فشار همه جانبه ایدئولوژیک – سیاسی – اقتصادی، آن بنیان همیشه پابرجائی است که زنان را به مبارزه همه جانبه اجتماعی می‌کشاند و در جلوی جبهه قرار می‌دهد.

از این منظر، مبارزه علیه حجاب فقط مبارزه علیه یک روسری اجباری نیست، بلکه مبارزه علیه مرکز همه این فشارها‌ست؛ مبارزه علیه کلیت رژیم جمهوری اسلامی ایران است.

بر این پایه، زندگی رژیم سرمایه‌داری – مذهبی جمهوری اسلامی با اعمال حجاب اجباری آغاز شد و به طور طبیعی مبارزه زنان برای آزادی در کلیه زمینه‌های تولیدی، سیاسی و فرهنگی نیز از همان روز به قدرت رسیدن این رژیم آغاز گردید. در طول تاریخ چهل و چند ساله حاکمیت این رژیم روزی را نمی‌توان یافت که زنان در خیابان نبوده باشند و تعدادی به زندان و شکنجه و مرگ محکوم نشده باشند. تا کنون هزاران نفر.

در قانون اساسی جمهوری اسلامی که قانون اساسی سرمایه‌داری عقب مانده ایران است، هیچ ماده قانونی‌ای در مورد حجاب زنان دیده نمی‌شود. به همین دلیل نیز دولت مردان رژیم مثل حسن روحانی و رئیسی در مناسبات بین‌المللی ادعا می‌کنند که در ایران حجاب اجباری نیست و زنان از آزادی کامل برخوردارند. حجاب اجباری در ایران تبلیغات دشمن است.

ولی همین قانون اساسی مطابق با اصل هفتاد و یکم، به مجلس اجازه وضع قوانین زیر مجموعه‌ای و تبصره‌ای را می‌دهد. بر این پایه رژیم تمام فشارهای تحمل ناپذیر بر زنان را در محیط ملی قانونی می‌کند.

در تبصرهء ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی (تصویب ۱۳۹۹) چنین آمده است «زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا از دو میلیون تا ده میلیون ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد.»

سیاست مداران فاشیست ایران تصور می‌کردند که با این ترفند و تهدیدهای “قانونی“ می‌توانند مبارزات آزادیخواهانه زنان و مردان زحمتکش و مترقی را عقب برانند. زنان و مردانی که از آتش مبارزات و درگیری‌ها و قتل‌ عام شدن‌های سال‌های ۶۰، ۸۸، ۹۶ و ۹۸ سربلند بیرون آمده و کوله‌باری از تجربه را با خود داشتند، نه تنها گامی پس ننهادند، بلکه هر چه بیشتر و گسترده‌تر خیابان‌ها را فتح کردند و درماندگی و رذالت رژیم را به جهانیان نمایاندند.

در جنبشی که از شهریور ۱۴۰۱ شروع شد، زنان زحمتکش و مترقی پیش قدم شدند، آنچنان متحد و مصمم عمل نمودند که برای مدت شش ماه مترسک‌های رژیم وابسته به امپریالیسم در ایران را وادار به عقب نشینی کردند. با شعار “حجاب بی حجاب“ به مقابله با حجاب اجباری رفتند و جشن حجاب سوزان راه انداختند. با پوشش آزاد در خیابان‌ها ظاهر شدند و همدوش برادران، پدران و پسران خود اقتدار سیاسی و فرهنگی رژیم فاشیستی و به غایت منفور اسلامی را به زیر کشیدند.

رژیم دوباره با چهره کریه تهدید ظاهر شد. مجلس اسلامی ماده ۱۷۸ قانون مجازات را جایگزین تبصره ۶۳۸ نمود که بر اساس آن « زنانی که بدون حجاب در انظار عمومی ظاهر شوند، مرجع قضائی طبق ماده (۸۰) قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۹۲ اقدام می‌کند. چنانچه فرد از دادن التزام در مرجع قضائی امتناع کند یا پس از دادن التزام، دوباره مرتکب رفتار مذکور شود، به یکی از مجازات‌های اجتماعی درجه هشت محکوم و همچنین دادگاه می‌تواند علاوه بر مجازات مذکور، وی را به شرکت در دوره‌های تربیتی، اخلاقی و مذهبی به مدت یک تا دو هفته به عنوان مجازات تکمیلی محکوم کند.»

این حربه قانونی نیز مؤثر نیافتاد. زنان آنچنان که مایل بودند با برادران و شوهران خود در خیابان ظاهر شدند. موج عظیم بی حجابی در جامعه نه تنها واقعیت درون تهی قدر قدرتی رژیم و هارت و پورت‌های آن را برای چندمین بار در کشور برملا ساخت، بلکه در صحنه بین‌المللی نیز هر چه بیشتر آن را منزوی نمود.

با فروکش گام به گام جنبش، رژیم قدری نفس تازه نمود و برای جلوگیری از ریزش‌های همه جانبه روانی و گروهی درون خود و ثبات اقتصادی و سیاسی‌اش شمشیر علیه زنان را تیزتر کرد.

خامنه‌ای در جدیدترین بیاناتش عوامفریبی را به اوج خود رساند. او در جمعی از زنان نیروهای مسلح چنین گفت: «بر خلاف نظام عمیقاً مرد سالار سرمایه‌داری غربی، در اسلام هم مرد و هم زن در مسائلی برجسته و برخوردار از امتیازات قانونی، فکری، مدنی و عملی هستند اما غربی‌ها به دروغ مرد سالاری ذاتی خود را به اسلام نسبت می‌دهند.»

اکثر مردم ایران از آیات به شدت زن ستیز در قرآن با خبرند به همین جهت بیانات خامنه‌ای موجب تمسخر بیشتر او در جامعه گردیده است. او نشان داده که درکش از نقش زن کاملاً ابزاری‌ست: «نقش همسری زن در خانواده آرامش است…. مرد در زندگی مشغول کار و تلاطم است. وقتی می‌آید خانه احتیاج به عشق و آرامش دارد. در نقش مادری زن صاحب حق حیات است. چرا که فرزاندان خود را متولد می‌کند و با عشق بی بدیل آنها را پرورش می‌دهد.» او پس از همه این مواضع زن ستیزانه، موضع واقعی خود نسبت به زنان را با شفافیت چنین بیان نمود: «حجاب یک ضرورت شریعتی‌ست.»

نا گفته روشن است که برای تحقق این ضرورت شریعتی، هر عملی قابل توجیح است: زندان، شکنجه، اعدام، توبیخ و غیره.

بعد از این موضع فاشیستی خامنه‌ای علیه زنان، وزارت کشور در دهم فروردین علام نمود: «هیچ گونه عقب نشینی یا تساهل در اصول و احکام دینی و ارزش‌های سنتی صورت نگرفته و نخواهد گرفت و حجاب به عنوان یک ضرورت شرعی غیر قابل تردید همواره از اصول علمی جمهوری اسلامی ایران خواهد بود.»

با این انگیزه در بسیاری از اماکن عمومی، مغازه‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌ها را به علت اجازه دادن به حضور بد حجاب، پلمپ و هزاران نفر را از نان فقیرانه‌شان محروم کرده‌اند. احمد رضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی کشور روز ۲۶ فروردین را روز “حجاب و عفاف“ مقرر کرد و گفت که روز شنبه، ۲۶ فروردین، با توسل به دوربین‌های کنترل ترافیک، زنان بی‌حجاب را در معابر عمومی، خودروها و اماکن رصد و با آنها برخورد خواهد کرد

دقیقاً از صبح زود همان روز گروه‌های کثیری از زنان و دختران شجاع و دلیر کشور، بدون حجاب اسلامی، با پوششی که خود مایل بودند و خود را آزاد احساس می‌کردند، در معابر عمومی ظاهر شدند. مقابل در ورودی اماکن مذهبی، بدون روسری و با موهای آراسته به صف ایستادند و تمام قدرت رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیدند. همراه به میدان آمدن زنان که از پشتیبانی بی دریغ مردان مترقی جامعه برخوردار بودند، تهدیدها نیز اوج می‌گرفت. در همین روز اول از طرف ارگان‌های مربوطه، هزاران پیامک اخطار به دخترانی که حجاب را رعایت نکرده بودند ارسال شد. و در پی آن ۱۳۷ مغازه و فروشگاه و ۱۸ رستوران و باغ تالار که به اخطار متصدیان وقعی ننهاده بودند، پلمپ گردید.

رژیم برای ایجاد هراس در زنان و به عقب راندن آن‌ها، مسمومیت شیمیائی دانش آموزان و دانشجویان را در بسیاری از شهرهای ایران به طور گسترده‌ای تشدید کرد. جنایت تا آن جا پیش رفت که بعد از مسمومیت دانش آموزان برخی مدارس، به آن‌ها اجازه خروج از مدرسه را نمی‌دادند. فقط اعتراض مردم و خانواده‌های محصلین آن‌ها را نجات داد.

این امر خشم اکثریت جامعه و نیروهای مترقی بین‌المللی را برانگیخته و زنان را در دفاع از آزادی خود مصمم‌تر نموده است. گسترش بی حجابی در این روزها تا آنجاست که رژیم و نیروهای مسلح آن را آچمز و سردرگم کرده است.

عدم موفقیت در تمکین زنان به معیارهای حکومتی، تضاد درونی دولتمردان را شدت بخشیده است. مثلاً آفتاب نیوز چنین گزارش می‌دهد: «محمد تقی فاضل میبدی، فعال سیاسی اصلاح‌طلب نوشت: جناب رادان تا کنون کدام حکم اخلاقی و شرعی با نیروی پلیس و محکمه باور مردم گشته؟ چرا اینگونه می‌خواهی زنان را از دین گریزان سازی؟ شرایط امر به معروف و نهی از منکر را از کسانی که می‌دانند بپرسید. حجابی که با پلیس و محکمه بخواهد رعایت شود از بی حجابی بدتر است. خدا را خوفناک نسازید. کار پلیس این است؟»

رژیمی که تا این اندازه سینه‌ چاک “حجاب و عفاف“ است، برای جلب زنان در مراسم مذهبی همه این معیارها را نادیده می‌گیرد. زنان بی روسری و بی چادر هم می‌توانند در این مراسم حضور یابند.

در هیچ کشوری، واسطه‌های تن فروشی به اندازه فاشیست‌های حاکم وطنی ما تن فروشی را تبلیغ و سازماندهی نمی‌کنند. نمایندگان بورژوازی حاکم ایران، صد صد از زنان ستم دیده‌ای را که مجبور به تن فروشی شده‌اند، برای ارضای جنسی مردان عراقی، عربستانی، کویتی و قطری در جریان مراسم مذهبی، راهی این کشورها می‌کنند. البته با سلام و صلوات و دعای خیر و واسطه‌های روحانیون معمم.

در جامعه امروز ایران آزادی کلیه نیروهای استثمار شده، مترقی و آزادیخواه در گرو آزادی طبقه کارگر از استثمار است. نیمی از طبقه کارگر و خانواده‌هاشان زنان هستند که هم تحت فشار شدید اقتصادی سیاسی‌اند و هم پیشروان جنبش طبقاتی گشته‌اند. لذا جنبش زنان در ۲۶ فروردین مورد پشتیبانی وسیع نیروهای مترقی داخلی و بین‌المللی قرار گرفته و بورژوازی بین‌المللی نیز که خطر بالفعلی را علیه حاکمیت بورژوازی در ایران احساس می‌کند، علیه زیاده‌روی‌های هم طبقه‌ایهای خود در ایران، دهان به اعتراض باز کرده است. اعتراض آن‌ها علیه فشار بر زنان نه از موضع مترقی بلکه ناشی از هراس قدرت گرفتن طبقه کارگر است.




آنیشا اسداللهی، فعال کارگری به پنج سال و هشت ماه حبس تعزیری محکوم شد

آنیشا اسداللهی، فعال کارگری توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران مجموعا به پنج سال و هشت ماه حبس تعزیری محکوم شد. در صورت تایید این حکم در مرحله تجدیدنظر، با اعمال ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی، مجازات اشد یعنی پنج سال حبس در خصوص وی قابل اجرا خواهد بود.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، بر اساس حکمی که اخیرا توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری صادر و روز گذشته به وکیل مدافع خانم اسد اللهی ابلاغ شده، وی از بابت اتهام “اجتماع و تبانی” به پنج سال حبس تعزیری و به اتهام “تبلیغ علیه نظام” به هشت ماه حبس تعزیری، مجموعا به ۵ سال و هشت ماه زندان محکوم شده است.

در صورت تایید این حکم در مرحله تجدیدنظر، با اعمال ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی، مجازات اشد یعنی پنج سال حبس در خصوص اتهام “اجتماع و تبانی” برای وی قابل اجرا خواهد بود.

در تاریخ بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲، جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات آنیشا اسداللهی در این مرجع قضایی برگزار شده بود.

وی سپس مورخ هشتم اردیبهشت ماه امسال، در آستانه روز جهانی کارگر به همراه شماری از فعالین صنفی و کارگری توسط ماموران امنیتی در منزل محمد حبیبی، فعال صنفی معلمان، بازداشت و به زندان اوین منتقل شد.

خانم اسداللهی نهایتا در تاریخ هجدهم اردیبهشت ماه، با تودیع قرار وثیقه یک میلیارد تومانی به صورت موقت از زندان اوین آزاد شد.

آنیشا اسدالهی، فعال کارگری پیش از این نیز از بابت فعالیت های خود سابقه بازداشت و برخورد قضایی را داشته است.