شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت روز دوشنبه با انتشار اطلاعیه ای ادعای حکومت مبنی بر پایان اعتصاب کارگران نفت را رد و تاکید کرد اعتصاب ادامه دارد.
یک مقام حکومتی اعلام کرده بود «لیدرهای اصلی» اعتصاب کارگری در تاسیسات گازی منطقه پارس جنوبی دستگیر شدهاند و آنها را به دریافت حمایت از «شبکههای خارجی» متهم کرده بود.
اکبر پورات، معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استان بوشهر روز یکشنبه با اعلام این خبر گفته بود: «اعتصاب کارگری در منطقه پارس جنوبی سازمانیافته با حمایت شبکههای خارج از کشور بود که با رصد انجامشده، لیدرهای اصلی داخلی آنها شناسایی شد.»
خبرگزاری تسنیم به نقل از این مقام آورده است که سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران، این افراد را که به صورت «حضوری و آنلاین» این اعتصابات را در مجتمع گاز و پالایشگاه پارس جنوبی سازماندهی کرده بودند، دستگیر کرده است.
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت: اعتصاب ادامه دارد!
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت در اطلاعیه ی روز ۲۵ اردیبهشت خود آورده است:
اعتصاب ما کارگران پروژه ای نفت و گاز و فولاد و معدن که از اول اردیبهشت آغاز شد، ادامه دارد. در این مدت بخش های مختلفی از همکاران پروژه ای با ترک کارگاه به اعتصاب پیوسته اند که بدین ترتیب دهها هزار کارگر وارد اعتصاب شدند. افزایش ۷۹ درصدی حقوقها و ۲۰ روز کار / ۱۰ روز استراحت دو خواست فوری ما است و در عین حال طلب های دیگری داریم که باید پرداخت شوند. باید امنیت محیط های کاری برقرار باشد. ما خواستار بالا رفتن استاندارد خوابگاه ها، کیفیت غذا و وضع درمان هستیم و درمان رایگان باید شامل همه همکاران شاغل ما در نفت بشود. ما به امنیتی بودن محیط کارمان اعتراض داریم و تجمع و اعتراض را حق مسلم خود میدانیم و اینها همه یعنی باید دست پیمانکاران مفتخور از محیط های کاری کوتاه شود. در این مدت پیمانکاران، کارفرمایان و مقامات مسئول به انواع تهدیدات و ترفندها دست زدند تا اعتصاب ما را بشکننند اما موفق نشده اند و اعتصاب ادامه دارد. تهدید کردند که نیروی جدید به کار خواهند گرفت و کارگران قبلی قراردادشان پایان داده میشود اما بعد در سایت های رسمی دولتی از جمله ایلنا خودشان بر شکست این طرح اذعان کردند. تهدید به دستگیری و تلاش برای تفرقه افکنی در صفوف اعتصاب از طریق پخش اخبار کاذب بخش دیگری از تلاش هایشان در این جهت بوده است که با هوشیاری و اتحاد خود خوشبختانه همه را خنثی کرده ایم الان هم چون با تعطیلی کار و اعتصابمان کارگاه ها را تخلیه کرده ایم تبلیغات راه انداخته اند که اعتصاب تمام شده و کارگران به کار بازگشته اند. ما این تبلیغات را کاذب و سیاستی در به راه انداختن جنگ تبلیغاتی و تفرقه در صف اعتصاب و برداشتن توجه جامعه از اعتصابات میدانیم. همانطور که در آستانه روز جهانی کارگر هم اعلام کردیم، اعتصاب ما کارگران پروژه ای ادامه دارد. هیچکدام از خواستهای ما پاسخ نگرفته است، این خواسته ها سراسری است و باید سراسری پاسخ بگیرد. با تهدید و خبرسازی های دروغین نمیتوانید ما را از پیگیری مطالبات برحقمان برحذر کنید. ما کارگران پروژه ای با این اطلاع رسانی ضمن قدردانی از حمایت های همیشگی مردم میخواهیم که همچنان پشتیبانمان باشید. از همکاران نیز میخواهیم همچنان در رابطه تنگاتنگ با شورای سازماندهی باشند و هر خبری در محل کارشان بود شورا را مطلع کنند.
زنده باد اتحاد کارگران زنده باد اعتصاب
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت ۲۵ اردیبهشت
اخبار روز
بزرگداشت خسرو روزبه، او به جان خدمتگزار باغ آتش بود!
۲۱ اردیبهشت هر سال یادآور اعدام یکی از برجستهترین مبارزان این مرز و بوم است. در روز ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۳۷ رژیم ددمنش پهلوی خسرو روزبه فرزند دلاور خلق را به جوخه اعدام سپرد. او عضو فعال کمیته مرکزی حزب توده ایران و مبارزی آشتی ناپذیر با مناسبات سرمایهداری در جامعه ایران بود. این نظامی آگاه و باورمند به یکپارچگی کشور در مقابل اطاعت کورکورانه در ارتش قد علم کرد. این نابغه نظامی و افسر توپخانه که سمت استادی در دانشکده افسری را داشت از پویندگان راستین سوسیالیسم و آزادی بود و همواره میگفت: «اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم، با تمام عقل و شعور و منطق و درایت خود برتری اصول آن را بر سایر رژیمها احساس کردهام …» یادش گرامی و نامش جاودان باد «پویندگان راه آزادی و سوسیالیسم»
حزب توده ایران: تجمع سراسری فرهنگیان، گام اثربخش در پیکار برضد دیکتاتوری حاکم!
حزب توده ایران از مبارزۀ فرهنگیان پشتیبانی میکند
با فراخوان شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، آموزگاران کشور امروز با گردهمایی در شهرهای مختلف ضمن تاکید بر خواستههای صنفی شان علیه وضع موجود، سرکوب و حملات شیمیایی بهمدارس دست به اعتراض زدند. این فراخوان با حمایت گستردهٌ کارگران، زحمتکشان فکری و یدی، زنان، دانشجویان و جوانان روبرو شد.
مخالفت و مبارزه علیه خصوصیسازی آموزش، طبقاتیشدن نظام آموزشی، رواج تاریکاندیشی و تسلط واپسگرایی در سیستم آموزشی کشور و با خواست افزایش عادلانهٌ مزد، توقف حملات شیمیایی بهمدارس و اجرای طرح کامل رتبهبندی معلمان از مواردی است که کانونهای صنفی فرهنگیان و شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران به آن تاکید داشتهاند. در قطعنامه پایانی این تجمع سراسری بر خواستهایی همچون: “اجرای دقیق قانون مدیریت خدمات کشوری برای شاغل و بازنشسته، اجرای دقیق رتبهبندی معلمان مطابق مصوبه اولیه، آزادی بیقیدوشرط همهٌ فعالین کارگری دربند، تامین آموزش با کیفیت و امنیت مدارس بهویژه برای دختران دانشآموز” اشاره شدهاست. همچنین دراین قطعنامه بر “همسانسازی حقوق بازنشستگان، بیتوجهی آشکار به جایگاه علم و معلمان و تداوم پروندهسازی و فشارهای امنیتی بر فعالین صنفی و ایجاد ناامنی روانی، تهدید سلامت جسمی دانشآموزان بهویژه دختران دانشآموز” تاکید گردیدهاست.
تجمع سراسری ۱۹ اردیبهشت ماه فرهنگیان در شرایطی برگزار شد که رژیم ولایتفقیه با اجرای احکام ضدانسانی اعدام طی روزهای اخیر میکوشد با ایجاد فضای ارعاب و هراسافکنی مانع تداوم جنبش مردمی زن، زندگی، آزادی شود. تجمع سراسری فرهنگیان همراه با مقاومت دلیرانه زنان علیه حجاب اجباری، اعتراض و اعتصابهای متعدد کارگری در نقاط مختلف کشور و تجمعهای دورهای بازنشستگان پاسخ مردم میهن ما بهویژه کارگران و زحمتکشان فکری و یدی به دیکتاتوری حاکم و دستگاه سرکوبگر آن است. این مبارزات با طرح مطالبههای صنفی و سیاسی زحمتکشان توان و ظرفیت جنبش مردمی را در مقطع زمانی کنونی بهنمایش میگذارد. این اعتراضها نشان میدهد که جنبش مردمی در برابر استبداد و ارگانهای سرکوب آن بهشکلهای مختلف بهپیکار ادامه میدهد.
حزب توده ایران با حمایت از تجمع سراسری فرهنگیان، اعتراض و اعتصابهای کارگری و گردهماییهای اعتراضی بازنشستگان و مقاومت ستایشبرانگیز دختران و زنان برضد حجاب اجباری بر ضرورت هماهنگی و اتحادعمل فراگیر دراین مرحلهٌ حساس پافشاری میکند. حضور سازمانیافتۀ طبقه کارگر و زحمتکشان فکری و یدی در مبارزه با دیکتاتوری حاکم یک اولویت انکارناپذیر است و میتواند عامل موثری در شکلگیری جایگزین مردمی در برابر ارتجاع و نیروهای وابسته به امپریالیسم باشد.
درود پرشور بر فرهنگیان کشور!
به اعدام و شکنجه پایان دهید!
آزادی برای همه فرهنگیان در بند و همه زندانیان سیاسی-عقیدتی!
پیش بهسوی تدارک و سازماندهی اعتصابهای کارگری و اعتصاب عمومی!
حزب توده ایران
۱۹ اردیبهشت ماه
روشِ آفرینش در هنرِ سوسیالیستی
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
(قسمت اول از بخشِ نخست فصلِ پنجم کتاب “پایههای هنرشناسی علمی“)
نویسنده: آونر زیس/ برگردان: ک.م.پیوند
رئالیسمِ سوسیالیستی پُرمایهترین وکاملترین بیانِ استهتیکِ زندگی در جامعۀ نوین است. رئالیسمِ سوسیالیستی نه تنها یک مرحلۀ نوین و بالاتری را در تاریخ هنرِ جهان، بلکه نوعِ نوینی از اندیشۀ هنری را تشکیل میدهد. البته رئالیسمِ سوسیالیستی را نمیتوان از هنرِ رئالیستی گذشته، هنری که خود از آن برمیخیزد، تفکیک کرد. عالیترین سننی که در سراسرِ جهان در هنرِ رئالیستی شکل گرفتهاند، در رئالیسمِ سوسیالیستی ادامه و تکامل میپذیرند. لیکن رئالیسمِ سوسیالیستی در عین اینکه به آن سنّتها وفادار میماند، خود نمایندۀ نوآوری واقعی، و هنرِ زائیده از مبارزاتِ تودهها در جهت دگرگونسازی سوسیالیستی جهان است. این هنر با نیازمندیهای استهتیکِ مردم تطبیق میکند، و بیانگر ومویّد رسالتِ تاریخی وجهانی طبقۀ کارگر است. رئالیسمِ سوسیالیستی گامِ عظیمی در رشدِ هنری بشریّت است دقیقا به این علّت که زندگی و اشتغالاتِ ذهنی مردمی را بازآفرینی میکند که درگیر بازسازیِ انقلابی زندگی هستند، به این علت که ستایشگرِ عظمت، زیبایی و اصالتِ اعمالِ مردم، و انعکاسدهندۀ شکلگیریِ منش، گرایشها و اصولِ اخلاقی انسانِ نوین است.
رئالیسمِ سوسیالیستی پیشاز همه در هنرِ شوروی پا گرفت ولی اکنون در هنرِ سایر کشورهای سوسیالیستی هم تثبیت شده است. در کشورهای سرمایه داری نیز، هنرمندانِ ترقّیخواهی که کارِ آفرینش خود را با سرنوشتِ تودهها پیوند میدهند، در سمتِ سوسیالیستی حرکت کرده و این موضعِ نوین را اتخاذ میکنند. کافی است از آثار استادانِ بزرگِ کلامِ مکتوب نام ببریم نظیرِ رومن رولان، هانری باربوس (Henri Barbusse)، مارتین آندرسن نكسو (Martin Anderson Nexõ)، برنارد شاو، هاینریش (Heinrich)، توماس مان، و تئودور درایزر (Theodore Dreiser).
هر کدام از این مردان از راهِ خودشان، از یک موضع مترقّی و واقعا انقلابی، به حوادث قرنِ پُر تب وُ تابِ ما رسیدند باید بهخاطر داشت که در جامعۀ سرمایهداری، رئالیسمِ سوسیالیستی نمیتواند در دنیای هنر رایج شود، امّا جوانهزدن و شکوفایی آن در این جامعه یک جریانِ کاملا منطقی است. امروزه، هنرِ رئالیستی سوسیالیستی یک پدیدۀ حقیقتا جهانی است.
در جامعۀ سرمایه داری جدید، رئالیسمِ سوسیالیستی تنها نمایندۀ هنرِ انسانگرا نیست جلوههای گوناگون رئالیسمِ انتقادی بههیچوجه محدود به قرنِ نوزدهم نیستند. در حالِ حاضر، رئالیسمِ انتقادی در کشورهای غیرِ سوسیالیستی یک پدیدۀ طبیعی و مترقّی است که در افشای آن جنبههای حیاتِ اجتماعی که زمان از آنها پیشی گرفته است، و در نشاندادن خلاءِ روحی و اخلاقی آنها نقشِ مثبتی ایفا میکند.
رئالیسمِ انتقادی از سطح رئالیسمِ سوسیالیستی برخوردار نیست، بااینحال این دو در عرصۀ مبارزاتِ ایدئولوژیک زمانِ حاضر معارض یا مخالفِ هم نیستند. در سمپوزیومی از جمع نویسندگانِ اروپایی که در سال ۱۹۶۳ در لنینگراد تشکیل شد، بهدرستی خاطرنشان شد که نویسندگانِ انسانگرا میتوانند کمونیست نباشند، ولی نمیتوانند ضدّکمونیست باشند.
در توضیح این اندیشه میتوان اضافه کرد که آنان به این علّت نمیتوانند ضدّکمونیست باشند که امروز انسانگراییِ پیگیر و منسجم به غیر از کمونیسم به جایی نمیانجامد. به همین ترتیب میتوانیم بگوییم که رئالیسمِ انتقادی قرنِ بیستم به لحاظِ ذاتی با رئالیسمِ سوسیالیستی تطبیق نمیکند، ولی نمیتواند هم مخالفِ آن باشد. رئالیسمِ پیگیر که از راه تصویرِ حقیقی زندگی انحراف بجوید، و منطق تکاملِ آن نمیتواند جز در مسیری سیر کند که هنر را بهطورِ تدریجی به ایدئولوژی سوسیالیستی کاربسته در هنر نزدیکتر سازد. هنرِ رئالیستی سوسیالیستی به مثابۀ یک مرحلۀ عمیقا منطقی در رشدِ هنر و بر مبنای جنبشِ رهایی پرولتاریا سر بر آورد. ولی در عین حال، این هنر در برگیرندۀ منافع اساسی تودههای وسیع بوده و به لحاظ خصلتِ حقیقتا ” انسانی و جهانی است. این هنر، هنرِ آینده است.
رئالیسمِ سوسیالیستی دو طرف دارد: ذهنی و عینی. این هنر، فقط روشِ آفرینشِ هنر سوسیالیستی نیست، بلکه خود فرهنگِ هنری جامعۀ سوسیالیستی است. رئالیسمِ سوسیالیستی مفهومی است با وجوهِ گوناگون، که ماهیّت و تمایلاتِ آفرینشی اصلی هنرمندانِ کشورهای سوسیالیستی را در بر میگیرد.
۱– روشِ (Method) آفرینش، رئالیسم (قسمت1)
روشِ رئالیسم یکی از مقولههای خاصّ ِهنری است. هنر از سایر پدیدهها تنها به این علّت جدا نمیشود که از موضوع انعکاسِ خاصّی برخوردار است، بلکه هم از اینرو که خصلتِ بازآفرینی پدیدههای زندگی واقعی در هنر متفاوت است. با اینحال، روشِ آفرینش یا هنری هنرمند، تنها در این امر منعکس نمیشود که برخلاف روشِ شناختِ علمی ، هنرمند را به انعکاسِ ویژگیهای استهتیکِ جهان به وساطت ایماژهای هنری هدایت میکند.
ایماژسازی یک روشِ آفرینشِ هنری نیست، بلکه شکلِ خاصّی برای انعکاسِ واقعیّت در هنر است؛ شکلی است جهانی، که در هنرِ همۀ اعصار و همۀ مردم، و در همۀ روندهای گوناگونِ هنری مورد استفاده قرار میگیرد.
یان پاراندوسکی، پژوهشگرِ لهستانی دربارۀ ادبیّات به حقّ میگوید که “ممکن است هر چیزی در هنرهای ادبی تغییر پذیرد مگر بیانِ اندیشهها به وساطتِ ایماژها. بنا به نظرِ او، ایماژ عنصرِ اساسیِ شعر است و شاید تنها عنصری است که هیچ چیزی اعمّ از زمان، یا مدهای (Fashion) شعری قادر به تغییرِ آن نیستند. روندها و جریانها تغییر میپذیرند. موضوعات و طرحها، مایهها (Motifs) و حالتها، قراردادهایی که تعیینکنندۀ انتخابِ کلمات و الگوهای شعریاند، همه تغییر میکنند. با اینحال ایماژ یا در شکلِ مستقیمِ خود و یا به صورتِ استعاره و تشبیه (Simile) باقی میماند. ایماژ خونِ زندگیِ شعر است.” (J.Parandowski, Alchemia Slowa, Warszawa, 1969). بهعلاوه، این سخن در مورد تمامِ اشکالِ هنری هم صادق است.
روشِ هنری یک مقولۀ مشخّصِ تاریخی است. در دورههای گوناگون رشدِ هنر، یا حتّی در یک دورانِ واحد، روندهای گوناگونی از روشهای آفرینش در سمتهای متفاوت جریان یافتهاند. البته هر روشِ آفرینش، قوانینِ عامّ تکامل را منعکس میسازد، ولی هر روشی از آن جهت موردِ توجّه است که پرتوِ خاصّ خویش را بر موضوعاتِ اصلی آفرینش میافکند که با پرتوهای ناشی از روشهای دیگر متفاوت است. هر روشِ آفرینش، راهِ حلّ خود را برای مسائلی از این قبیل عرضه میکند:
مهمّترین موضوعاتِ موردتوجهِ هنر کداماند؟ کدامین پدیدههای زندگی واقعی باید در هنر بازآفرینی شوند؟ ماهیّتِ تعمیمهای هنری چیست؟ افزارِ بیان کدام است؟ هنر چه هدفهایی را دنبال میکند؟ هدفِ آفرینش هنری که استانیسلاوسکی آن را “هدفِ اَعلی“ مینامد، چیست؟
روشِ هنری مجموعهای از اصولِ آفرینش است که یک هنرمند در فرایندِ انتخاب، تعمیم و تصویرِ پدیدهها و امورِ ماخوذ از زندگی در ایماژهای هنری، از آنها عزیمت میکند. لیکن این “مجموعۀ اصول” به شکلِ تعاریفِ مجرّدِ منطقی یا شرحهای مبتنی بر مفاهیم نیستند. روشِ هنری که برای هر نوع فعّالیتِ آفرینشی از اهمّیتِ متدولوژیک برخوردار است، درعینحال، یک موجودِ (Entity) ملموسِ استهتیک میباشد که در ارتباط با مصالحِ بهکاررفته در هنر، یک ملاکِ هنجاری پدید میآورد و وسیلهای است برای تعمیمِ کُنکِرت.
معهذا ناگفته پیداست که تعریفِ عامّ ِتئوریک و مفهومی روشِ هنری کاری است ضروری: این تعریف به ما امکان داده است خطوطِ ممیّزۀ بین روندهای گوناگونِ هنری، خطوط فکری هنری، و روشِ ذاتی هر کدام از آنها را در سراسرِ تاریخ هنر با دیدِ تحلیلی ترسیم کنیم و نشان دهیم روشهای مثلا کلاسیسیسم، رمانتیسیسم و رئالیسم چه تفاوتهایی با هم دارند. روشِ هنری – و این تعریفِ خاصّ به ما امکان میدهد که تمایزِ آشکاری بین روشِ هنری و سبکِ (Style) هنری قائل شویم-، برخوردِ خاصّ به موضوع هنر یا واقعیتِ انعکاسیافته در هنر است که برای آن موضوع یا واقعیّت، تمثیلِ هنری فراهم میسازد: ولی سبک عبارت از نظام یا اصلی است که به وسیلۀ آن شکلِ معنیدار یا بیانِ هنری سازمان مییابد. روش جدا از سبک یا جدا از شیوۀ (Manner) منحصر به فردِ آفرینش وجودِ خارجی ندارد. همانطوری که شیوه یا سبکِ جدا از روش متصوّر نیست. روشن است که رابطۀ روش با سبک و سبک با شیوه، نظیر رابطۀ عامّ با خاصّ و خاصّ با منحصر به فرد است. روش، مفهومی وسیعتر از سبک است و شیوۀ فردی یک هنرمند در آفرینش، یا دستِ خلّاقِ خاصّ او مفهومی بازهم محدودتر است.
پرداختن به مقولۀ روشِ هنری وظیفهای است که برای پژوهشگرانِ استهتیکِ مارکسیستی و مورّخانِ هنر در درجۀ اوّلِ اهمّیت قرار دارد. دلیلِ این اهمّیت، پیدایشِ مداوم آثارِ نو در این زمینه و جست وجوی شیوههای نو در پژوهشِ این یا آن جنبه از این مسئله است. به این مناسبت سودمند خواهد بود که موضع عالمِ استهتیکِ شوروی، بوریس ریزوف (Boris Reizov) را در مقالهای در مجله ووپروزی لیتراتوری (Voprosy Literatury) (مسائلِ ادبیّات، شمارۀ ۱، ۱۹۵۷) به تحلیل گذاریم:
مولّف با طبقهبندی آثارِ منفردِ هنری به مثابۀ نمایندۀ روندها یا روشهای آفرینشِ خاصّ مخالف است زیرا به نظرِ او مفاهیمِ واقعی روش و روند، چیزهایی بیشاز منتزعاتِ خالی و فاقدِ محتوای مشخّص و تاریخی نیستند. از دیدگاهِ او تنها یک چیز واقعا موجود است و آن اثرِ هنری است. وی می نویسد:
“بالزاک یک رئالیست است وقتیکه گوبسِک (Gobseck) را تصویر میکند. یک رمانتیکِ انقلابی است وقتی که یک انقلابیِ جمهوریخواه را تصویر میکند، و یک رمانتیکِ مرتجع است هنگامیکه مثلا به ستایشِ “پزشکِ دهکده” یا “کشیشِ روستا” (در داستانهایی به همان نام) و یا دانیل دارته (Daiel d’Artez) سلطنتطلب میپردازد، زیرا بالاخره این گونه شخصیّتها کهنه و مطرودند!
“بنابراین ظاهرا میتوان چنین نتیجه گرفت که در آثارِ یک فرد، حتّی در یک داستانِ واحد، میتوان هم به روشِ رئالیسم برخورد کرد، هم به روشِ رمانتیسیسمِ ارتجاعی، و هم به روشِ رمانتیسیسمِ انقلابی. این سخن به چه معنی است؟ به این معنی که تعاریفِ تیپولوژیکِ روندهای واقعی ادبیّات در تاریخ، بهطور طبیعی و ناگزیر به مهملات میانجامد زیرا که هیچکدام از آنها در نفسِ خود با واقعیت تطبیق نمیکنند.”
طبیعی است که روش و روند در خلاء و خارج از آثارِ هنری وجود ندارد همانطوری که مثلا میوه ای وجود ندارد که سیب، گلابی یا غیرِ آن نباشد. لیکن علمی که با طبیعتِ زنده سروُکار دارد از آنجا شروع نمیشود که وجودِ یک سیب شناخته میشود، بلکه از آنجا شروع میشود که مفهومِ انواعِ (Species) بیولوژیک شکل میپذیرد. علمِ هنر نیز به نوبۀ خود مستلزمِ پژوهشِ تیپولوژیکل پدیدههای ذاتی فرآیندِ هنری، یعنی خواستارِ یک برخوردِ حقیقتا علمی با هنر است. البتّه مابینِ افرادِ هنرمندی که نمایندۀ یک روندِ واحدند، و حتّی در اثر یک هنرمندِ واحد ، همانطوری که به درستی مورد توجه ایزوف قرار گرفته است، تفاوتهای عمده ای وجود دارد: غالبا توجه به اصولِ گوناگونِ آفرینش در آثارِ متفاوتِ یک هنرمند میشود و این امر همواره مستلزمِ دقّتِ شایسته است. با اینهمه این دلیل ناظر به این نیست که ما نسبت به مطالعۀ هنر یک برداشتِ ضدّ ِتیپولوژیک اتخاذ کنیم. برعکس، همیشه باید خصایصِ عامّ را در خاصّ موردِ تاکید قرار دهیم. وقتیکه مطالعۀ یک اثرِ هنری از حدّ قبول وجودِ آن و پژوهشِ ویژگیهای فردی آن فراتر نمیرود، وقتیکه هیچ جنبۀ تیپولوژیکِ اثر برجسته نمیشود و با هیچ مکتب یا روشِ خاصّی رابطه نمییابد، این مطالعه به نفیِ دیالکتیکِ عامّ و خاص و به نامگراییِ (نومینالیسم) استهتیک میانجامد.
تفاوتِ هنرمندانی چون استاندال و بالزاک، تولستوی و گوگول، رپین و كرامسكوی (Kramskoi)، چایکوفسکی و موسورگسکی هر قدر هم فاحش باشد، همۀ آنان یک روشِ واحدِ رئالیستی را مبنای خلّاقیتِ خود قرار دادهاند.
در یک معنی گستردۀ معرفتشناختی، نیاز به تصویرِ حقیقی واقعیّت، و تطابق بین هنر و زندگی، از عناصرِ اساسی روشِ رئالیستی است. لیکن این تعریف بسیار عامّ است و برای تشریح مشخّصتر ماهیّتِ روش رئالیستی دقتِ بیشتری لازم است. حقیقتخواهی، نه تنها ازطرف هواداران روشِ رئالیست، بلکه همانطور از طرف پیروان روشها و روندهای دیگرِ آفرینش نظیرِ کلاسیسیسم، رمانتیسیسم، و اخیرا از سوی ناتورالیسم هم مطرح شده است. لیکن مفهومِ “حقیقتِ هنری” نه تنها بهواسطۀ هنرمندانی از روندهای گوناگون به طرق متعدّد و متفاوت تعبیر شده، بلکه گاه از معانی متعارض، اگر نه متضادّ، اشباع گردیده است.
ارائۀ رئالیستی حقیقت، نه تنها از نظریههای انتزاعی، ذهنگرایی (سوبژکتیویسم) وجلوههای گوناگون فورمالیسم، بلکه از هرگونه سیاههپردازیِ (Inventory) ناتورالیستی فاکتها نیز فرسنگها فاصله دارد. این نکته قابلِ فهم است، زیرا بالاخره ناتورالیسم یکی از انواع پستترِ رئالیسم است.
حقیقت و حقیقتمندی در هنرِ رئالیست نه تنها مستلزمِ دقّت در شرح نمودِ خارجی پدیدهها، بلکه مستلزمِ این نیز هست که ایماژ با ماهیّتِ درونی آنچه تصویر میشود، تطبیق کند. آنچه مورد نیاز است، نه نمودهای صرفا خارجی است و نه ذهنیّتِ عنانگسیخته، بلکه نفسِ واقعیّت است در جلوههای اساسی آن که به توسطِ هنرمندی که جهانبینی او بهوساطت شرایطِ تاریخی مشخّصِ زندگی مردم شکل گرفته است، محتوای فکری و بارِ استهتیک کسب کردهاست. اینها اصولِاساسی تعبیرِ رئالیستی حقیقتاند(رجوع شود به بخش حقیقتِ هنری در فصلِدوّم).
نقشِ حقیقت در هنرِ رئالیستی در تعریفِ انگلس روشن شده است: “رئالیسم… علاوه بر حقیقت در جزئیات، به معنی حقیقت در بازآفرینی شخصیّتهای تیپیک در شرایطِ تیپیک نیز هست” (K. Marx and F. Engels, Selected Correspondence, Moscow, 1975. P. 379.).
وجه مشخّصۀ روشِ رئالیستی ایناست که میتواند عمیقا در جنبههای مهمّ جهانِ واقعی نفوذ کند؛ این روش مستلزمِ دریافتِ وسیعی از زندگی، نمایشِ حقیقی “شخصیّتهای تیپیک در شرایطِ تیپیک” و بیانِ مشخص (کُنکِرت) است. هنرِ رئالیستی تمثیلِ هنری خودِ زندگی است. از این روست که روشِ رئالیستی از هنرمند میطلبد که توجه خود را بر واقعیّت متمرکز سازد، به هنرمند کمک میکند زندگی را حقیقتمندانه تصویر کند. ولو این که با امیالِ ذهنیِ خوشایند یا ناخوشایند او مغایرت داشته باشد. تاثیر روشِ رئالیستی در تاریخِ هنر، غالبا” خود را بدین ترتیب محسوس ساخته است که به هنرمندان کمک کرده است تا حدودِ زیادی به محدودیّتهای طبقاتی خود فائق آمده و علیرغم تعصّباتِ طبقاتی خود، به آفرینشِ تصاویرِ عمیق و دقیقِ راستین زندگی دست یازند. دقیقا از این حیث بود که انگلس از توفیقِ بزرگ رئالیسم در آثارِ بالزاک سخن میگفت که خود را علیرغم تعصّباتِ سیاسیاش ناچار یافت نه تنها ناگزیری سقوطِ اشرافیّتِ محبوبِ خود را تایید کند، بلکه آنان را به مثابۀ مردمی تصویر کند که شایستۀ سرنوشتِ بهتری نیستند.
در اینجا لازم است رئالیسم به مثابۀ یک روشِ آفرینش هنری که خاصّ یک روندِ ویژۀ تاریخی در هنر است، و رئالیسم به مثابۀ یکی از خصایصِ انعکاسِ حقیقی زندگی که در همۀ هنرهای واقعی یافت میشود، تمایز قایل شویم. رئالیسم در این معنی اخیر، جزئی از طبیعتِ آفرینشِ هنری است.
مسئلۀ رئالیسم یکی از مهمّترین مسائلِ استهتیک و تئوریِ هنر را تشکیل میدهد. در حالِ حاضر این مسئله موضوع حادّترین بحثهاست. امروزه مسئلۀ رئالیسم یک میدان نبردِ منظّم است. در آثارِ ارتجاعی مربوط به استهتیک، رئالیسم مورد حملاتِ شدیدی واقع میشود. انواع مرتجعان با شیوههای متنوّع ، رئالیسم در هنر را نفی کرده و خواستارِ استقلالِ هنر از واقعیّت و مدّعیِ “آزادی بدون قیدوُشرطِ” آفرینشِ هنری هستند و برای آنان این آزادی “عملا به این معنی است که هنرمند حقّ دارد تصویرِ حقیقی زندگی را نفی کند و به ستایشِ ضدّ ِرئالیسم بپردازد. ترویج ضدّ ِرئالیسم با نادیدهگرفتن عامدانۀ زندگی مردم و مسائلِ اساسی آن در جریانهای ارتجاعی هنر بورژوایی، عزیمت به قلمروِ آسیبشناسی روانی (پسیکوپاتولوژی)، تحقیر افکارِ انسانگرا و خودِ انسان، و نفی رسالتِ والای هنرمند همراه است. مثلا هانری آژل، منتقدِ سینمایی فرانسه بر آن است که انسان موجودِ ناقضی است که در یک دنیای فاقدِ ثبات، چهار دست و پا میلولد: وی همچنین میخواهد ما را متقاعد سازد به اینکه انسان باید خود را نه در لحظۀ عظمتاش، بلکه در لحظۀ رخوت و نومیدی، یا در لحظاتی که تردیدها ارزشِ روح او را زیر علامتِ سئوال قرار میدهند، تصویر کند.
واقعستیزیِ ذاتی هنرِ بورژوایی گاه میتواند به اشکالِ ملایمتری نیز جلوه کند: ممکن است هنرمندی تصاویرِ ماخوذ از زندگی را به ما عرضه کند، امّا به جای بازآفرینیِ حقیقی یک پدیده، فقط به تایید نظرِ ذهنی خود دربارۀ آنچه تصویر میکند، بپردازد. این برداشت خواستارِ آناست که هنر نباید به “تحلیل و تبیین” بپردازد، بلکه باید دنیا را به همانگونهای که هنرمند میبیند تصویر کند بی آنکه مطابق بودن یا نبودن بینشِ هنرمند با حقیقتِ عینی زندگی را در نظر آورد. با تبعیت از این دستورالعمل امکان دارد هنر حتّی رئالیستیتر جلوه کند، لیکن در واقع چیزی فراتر از تقلیدِ رئالیسمِ رئالیستی نخواهد بود زیرا چنین هنری، به علتِ بریبودی از اصول، ضدّ رئالیستی است.
در قاموسِ هنرِ جدید کنورس (Knaurs Lexicon of Modern Art) که در آلمانِ غربی منتشر شده است، مفهومِ رئالیسم در دو سطح موردِ تحلیل واقع شده است: اوّل به مثابۀ تصویر دنیای بیرون از ذهن، و دوّم به مثابۀ مفهومِ خاصّی از حیاتِ معنوی انسان. نمونۀ تعبیرِ اوّل امپرسیونیسم و نمونۀ تعبیرِ دوم کوبیسم است. همین فرهنگ در ادامه توضیح خود میگوید که دو نوع رئالیسم وجود دارد: اوّل تصویرِ مستقیمِ واقعیت، و دوّم بازآفرینیِ دنیا. بهطور عمده براساس افزارِ بیانیِ استعارهای و انتزاعی، در هنرِ مدرن بیشتر با نوعِ دوّم مواجه هستیم، و مولّفانِ فرهنگ ابرازِ شگفتی میکنند از این که این هنر گاه غیرِ رئالیستی نامیده میشود. این نکته تنها نشاندهندۀ آناست که رئالیسم در این منبع نه یک روشِ آفرینش، بلکه نظامِ ویژهای از افزارِ وصفی تلقّی شده است.
رئالیسم طبیعتا از حیثِ زبانِ هنری دست و بالِ خود را نمیبندد: استعاره در گذشته در مقیاسِ نسبتا گستردهای مورد استفادۀ هنرمندانِ رئالیست واقع شده و در حالِ حاضر نیز مورد استفادۀ آنان است، لیکن کاملا روشن است که ترویج بیتوجهی به تفاوتهای افزارِ بیان و یا بهعکس تخفیفِ ماهیّتِ رئالیسمِ نو به چیزی که از حدّ نظامِ ویژه ای از افزارِ وصف و بیان فراتر نمیرود؛ یا سایهای از رئالیسم را بهجای رئالیسم خواهد نشاند، و یا سبب خواهد شد رئالیسم در کشاکش تلاشهای هنری ناسازگار با طبیعتِ ذاتی آن قالب تُهی کند.
وظیفۀ بس مهمّ علمای استهتیکِ مارکسیست-لنینیستی، عبارتاست از برجستهساختن ماهیّتِ رئالیسم، مبارزۀ آشتیناپذیر علیه پدیدههای ضدّ رئالیستی در هنر و علیه کوششهایی که در جهت اثباتِ تئوریک ضدّ ِرئالیسم به عمل میآید.
ضمنا مبارزه علیه ضدّ رئالیسمِ نو، گاه در برخی از آثارِ علمای استهتیک و مورّخان هنر، به خطا جلوهای از یک جریانِ عامّتر تلقّی میشود- مبارزه بینِ رئالیسم و ضدّ رئالیسم که به ادّعای آنان به صورت خطّ مداومی در سراسرِ تاریخِ هنر وجود داشته است. این نظر از این رو ناپذیرفتنی است که با اهمّیت واقعی تاثیرِ فرایند تاریخ در هنر در تضادّ است. برداشتی که مطابق آن کلّ تاریخ هنر، تاریخِ مبارزه بین دو روند یا دو روش -رئالیسم و ضدّ ِرئالیسم – تلقّی میشود، به هیچ وجه تعریفِ صحیح قوانینِ تکاملِ هنر را آسانتر نمیکند. نسبتدادن جنبههای خاصّ ِیک دوره از تاریخِ هنر -یا به بیانِ دقیق تر هنرِ مدرن- به کلّ تاریخ هنر کارِ نادرستی است.
بر اثرِ تعبیرِ نادرست مضامین مبارزه بین ماتریالیسم و ایدآلیسم، مفاهیمِ اشتباهآمیزی از این دست در تاریخِ فلسفه شکل گرفته است. گذشته از آن این سئوال مطرح است که آیا مقایسۀ تاریخ هنر با تاریخ فلسفه، و قیاسِ مفاهیمِ “ایدآلیسم” و “ماتریالیسم” در فلسفه با همان مفاهیم در هنر کارِ صوابی است؟ واقعیت ایناست که چنین کاری با طبیعتِ خاصّ ِهنر سازگار نیست.
جمعبندی کنیم:
رئالیسم در مفهومِ وسیع آن، واژهای است که از انعکاسِ حقیقی زندگی حکایت دارد. همۀ هنرها که هر کدام طیفِ محدودتر یا گستردهتری از پدیدههای زندگی را در بر میگیرند و از قدرتِ نفوذ متفاوتی برخوردارند، تا حدودی به بازآفرینی حقیقی واقعیّت میپردازند. اگر از این زاویه بنگریم، در آن صورت رئالیسم در ذاتِ همۀ هنرها وجود دارد.
عناصرِ ضدّ رئالیستی در هنر، گاه به صورتی در آمیخته با جنبههای مهمّ ِآفرینش یافت میشوند پاسخِ این سئوال که آیا روندهای ضدّ رئالیستی به عرصۀ هنر تعلّق دارند، پاسخی منفی است. لیکن لازم است که مابین روندهای ضدّ رئالیستی و پراتیکِ مشخّص هنرمندانِ آفرینشگری که ممکن است از چنین روندهایی پیروی کنند، تمایز قایل شویم. گاه طبیعتِ آفرینشگرِ هنرمند بهطور غریزی علیه جریانهای ضدّ رئالیستی طغیان میکند، و ما در واقع در آثارِ بسیاری از مدرنیستها با فرآیندهای بسیار بُغرنج و متضادّی روبرو میشویم.
در این موارد سه نوع تبیین امکانپذیر است:
یا ضدّ رئالیسم در اثرِ هنرمند تاثیری ویرانگر باقی میگذارد – قریحۀ هنرمند وی را ترک میکند و او از آفرینشِ هنر باز میماند؛ یا هنرمند به برکتِ قریحۀ خود مفاهیمِ ضدّرئاليستي را میزداید و به راهِ رئالیستی گام مینهد ؛ یا بالاخره -همانطوریکه “غالباً اتفاق میافتد- اثرِ یک هنرمند انباشته از تضادّ بوده و از وجوهِ گوناگون برخوردار میشود، که نتیجۀ آن ترکیبِ غریبی از هنرِ حقیقی و عناصرِ ضدّهنری است.
سرنوشتِ رئالیسم در قرن بیستم، در مبارزه علیه روندهای ضدّ رئالیستی در هنر (که معمولا با نامِ کلّی “مدرنیسم” عنوان میشوند)، شکلپذیرفته و هنوز هم شکل میپذیرد. این واژه علیرغمِ ابهامِ نسبی خود، با آن دسته از پدیدههای هنری جامعۀ سرمایهداری که بحرانِ آگاهی بورژوایی و ضدّ ِانسانگرایی (آنتی اومانیسم) نهفته در آنرا منعکس میسازند، تناسبِ کامل دارد.
تحلیلِ مارکسیستی هنرِ مدرنیستی و انتقاد از نظریههای استهتیکِ موافق با آن، بسیار بهجا و وارد است. هر تلاشی که در جهتِ کماهمّیت جلوهدادن تضادّهای بینِ رئالیسم و مدرنیسم، و یا به منظور “غنیکردن” رئالیسم با کشفیاتِ هنری مدرنیستی و در نتیجه نزدیکساختنِ ایندو انجام پذیرد، هدفی جز ایجادِ یک شاخۀ استهتیک از تئوریِ همگرایی (Convergence theory) در عرصۀ هنر را دنبال نمیکند، نظریهای که در این عرصه کمتراز هیچ عرصۀ دیگری از ایدئولوژیِ ارتجاعی و خطرناک نیست.
پدیدۀ مدرنیسم با متلاشیشدنِ هنر در شرایطِ جامعۀ سرمایهداری بستگیِ نزدیک دارد. البته مدرنیسمِ امروزی، با آنچه در آغازِ قرن [بیستم]، در حوالی دهۀ بیست یا کمی بعد وجود داشت، تفاوتِ اساسی دارد. این تفاوتها خود جزئی از فرایندِ جاگزینی مداومِ یک نظامِ هنری به توسط نظامِ دیگر است. همانگونه که قبلا به مناسبتِ دیگری گفته شد، هنر ِمجرّد یا غیرِ تصویری در گذشتهای نه چندان دور روندی غالب در مدرنیسم بود، لیکن پس از گذشت زمانِ نسبتا کوتاهی عمرِ آن از حیثِ بیان کنار گذاشته شد. در دهۀ شصت بارِ دیگر “موضوعات” از طریقِ بهاصطلاح پاپآرت یا آپآرت (1) واردِ میدان شدند، ولی حتّی به توسط سالوادور دالی، رهبرِ یک روندِ مدرنیستی دیگر، سوررئالیسم، با عنوانِ “پیروزیِ مُزدوران” مَردود شمرده شد. لیکن در عمل تفاوت بینِ هنرِ غیرِ تصویری اصحابِ هنر مجرّد و موضوعات مجدداً “جایگزین شده” طرفدارانِ هنرِ پاپ و کینتیسیستها (2) تفاوتِ اصولی نبود.
از بعضی لحاظ پاپآرت و آپآرت و کینتیسیسم همان هنرِ مجرّدند که پَشتِ رو شدهاند. ماهیّتِ هنرِ مدرنیستی نه در تکنیکهای خاصّ آن است و نه در افزارِ بیانی آن که با زبانِ هنرِ رئالیستی متفاوت است، بلکه در مضامینِ خاصّ ِاجتماعی و استهتیکِ آن و در ایدئولوژی آن است. مدرنیسم همیشه با هنرِ فردگرای (Individualist) و عامّهستیز (Anti-popular) مترادف بوده است. این حالت از جمله در نفي توجه به عامّۀ وسیع مردم و سمتگیری عمدی آن به سوی “نخبگان” یا “خواصّ معدود” تجلّی یافته است. امروزه جنبههای عامّهستیزِ آن افراطِ بیشتری یافته است تا جایی که در حالِ حاضر مدرنیسم بهصورتی آشکارتر از گذشته محملِ خِرَدگُریزی (Irrationalism)، ناانسانیگری (Dehumanization) ، پوچی و نفی اندیشههای مترقّی به شمار میرود. ایدئولوژی مدرنیسم اثرِ ویرانگری بر روی هنرمند دارد، زیرا به قول منتقدِ بریتانیایی جان برگر، هنرمند را متقاعد میسازد که “فرهنگ، علم و خِرَد – یعنی همۀ ارزشهایی که میراثِ کهنِ انسان هستند، به قتل رسیدهاند… و بهجای آنها خرافهها و بُتهای کارخانۀ رویاسازی تجاری نشستهاند“(3). غوطهور ساختنِ عامّۀ مردم در این رویاها، کشتنِ ایمان و خِرَدِ انسان. چنین است کارکردِ اجتماعی یا ضدّ اجتماعی مدرنیسم.
لیکن، آثارِ بعضی از هنرمندانِ بزرگی که با روندهای گوناگونِ مدرنیستی محشور بودهاند، به هیچ وجه همیشه در محدودۀ این روندها باقینمانده و غالبا مضامینِ بسیار فراختری را در بر گرفتهاند. تکامل و اندیشه در آثارِ پُل اِلوار، برتولت برشت، یوهانس بِشِر (Johannes Becher)، فردینان لژه و پابلو پیکاسو و سرگذشتِ آنان در هنر مانندِ بسیاری هنرمندانِ دیگر که زمانی با روندهای مدرنیستی رابطه داشتهاند و بعدها برداشتِ مترقّیتری را برگزیده اند، رازگُشا و آموزنده است.
نقدِ گویا و موثّرِ هنرِ مدرنیستی مستلزمِ توضیح طبیعت و مفهومِ اجتماعی رئالیسم است. هنرِ راستین همواره رئالیستی است، امّا مفهومِ “رئالیسم” مفهومی بسیار وسیع است. همانطوری که قبلا اشاره رفت، رئالیسم تنها بازآفرینی حقیقی واقعیت، که بدونِ استثناء بخشِ اساسی همۀ هنرهای واقعی است، نمی باشد. واژۀ رئالیسم برای مشخّص کردنِ یک روندِ ویژۀ تاریخی و روشِ آفرینشِ آن بهکار گرفته میشود. رئالیسم در این معنی البته همیشه وجود نداشته، بلکه در مرحلۀ معیّنی از رشدِ هنر سربرآورده است. بهکار بردن مفهومِ رئالیسم، در معنی معرفتشناختی آن (یعنی رئالیسم عبارت است از حقیقتِ زندگی در هنر)، ممکن و در واقع ضرور است. لیکن اگر ما فراتر نرویم، در آن صورت فردیّتِ استهتیکِ پدیدههای مشخّصِ تاریخی در هنر فراموش خواهد شد.
ارژنگ: به دلیل طولانی بودن بخش اول این فصل، ادامۀ آن تحت عنوان روشِ آفرینش، رئالیسم (قسمت2) در شمارۀ بعدی تقدیم خوانندگان خواهد شد.
پینوشتها:
1– پاپ آرت (pop-art) مخفّفِ popular art (هنرِ مردمپسند) روندی است در هنرِ مدرن، بویژه در نقاشی و مجسّمهسازی که در اوایل دهۀ ۶۰ در ایالاتِ متّحدۀ آمریکا رایج بود. این هنر موضوعاتِ خود را عمدتا از تصاویرِ پیشِ پا افتادۀ هنرِ تجاری یا وسایل ارتباطِ جمعی انتخاب میکند. آپ آرت ( (op-artمخفّفِ optical art (هنرِ بصری) روندِ دیگری است در نقاشیِ مدرن که سعی میکند با استفاده از اشکالِ هندسی و تنظیمِ فضا در بیننده تاثیراتِ بصری معیّن نظیرِ توهّمِ حرکت، بوجود آورد. (مترجم)
2– کینتیسیسم (Kineticism) یا هنرِ کینیتیک (kinetic art) شیوهای است در هنرِ مدرن بهویژه مجسّمهسازی که از اشیاءِ متحرّک ، نور و صدا استفاده میکند. (مترجم)
3- مراجعه شود به:
New Statesman, Vol. IV. No. 1401. January 18, 1958, P. 70
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
زیباییشناسیِ بلینسکی
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
الهام حمید
بلینسکی بهاین امر یقین داشت که هرگاه روابطِ تازۀ اجتماعی امکانِ تکاملِ آزادانۀ هنر را فراهم آورد، هنر، شِکُفتگی و رونقی فوقالعاده خواهد یافت.
ارژنگ: ماهنامۀ “شیوه” در کنارِ مجلّاتِ “آینده” و”کبوترِ صلح” یکیاز نشریاتِ معتبرِ ادبی بود که از اردیبهشت تا تیر 1332 سه شماره از آن منتشر میشد و مطلب زیر برگرفته از شمارۀ 1 اردیبهشت1332، یکی از نوشتارهای ارزشمندی است که توسط ما بازنویسی شده و تقدیمِ خوانندگان میشود.
شایان یادآوریاست مترجمِ محترم در سراسر مطلبِ خود، وامواژۀ “استهتیک“ (Aesthetics) را که دانشِ مطالعۀ قوانینِ عامّ رشد و تکاملِ هنر، خلّاقیتِ هنری، نقدِ هنری و فرآیندِ آفرینشِ آثارِ هنری است و معادلِ دقیقی در زبانِ فارسی ندارد، به “زیباییشناسی” ترجمه نموده که معادلی نارساست و دلایلِ آنرا پیشتر در ارژنگهای شمارۀ 5 و 23 توضیح دادهایم. بااینحال، عینِ متنِ نوشتار بدون جایگزینی این واژه جهت استفادۀ خوانندگانِ فهیمِ ارژنگ بازنشر میشود.
زیباییشناسیِ سوسیالیستی بر یک استنباطِ مادّی و علمی از ماهیّت و وظیفۀ هنر استوار است. پایۀ آن، نظریۀ مارکسیستی-لنینیستی است که حلّ ِصحیح مسائلِ فروپیچیدۀ هنر و زیباییشناسی را ممکن ساخته(است). هنر یکی از صُوَرِ وجدانِ اجتماعی، و زیباییشناسی، دانشی است که قوانینِ حاکم بر زندگیِ هنری، و ازآنجمله ادب را زمینۀ بحث قرار میدهد.
زیباییشناسیِ مارکسیستی-لنینیستی پیوندِ نزدیکی با کمالِ فلسفۀ مترقّیِ روس دارد. این زیباییشناسی با مبارزۀ نمایندگان مکتبِ دموکراتیک و انقلابی فلسفۀ روس در قرن ۱۹، در راهِ یک استنباطِ مادّی از جهان، در راهِ وصفِ واقعیّت در هنر، در راهِ دخالتِ موثّرِ هنر در جنبشِ آزادیخواهانۀ مردم، مستقیماً مربوط است. بلینسکی، هِرزِن (Herzen)، چرنیشفسکی و دوبرولیوبف (Dobrolibov) از نمایندگان جریانِ انقلابی فلسفۀ روس در قرن ۱۹ بهشُمارند.
کوششِ دموکراتهای انقلابی بزرگِ روس از لحاظِ نظری، در زمینههای بس گوناگونی انجام مییافت. نظریاتِ فلسفی آنها، به توجیه و پیشرفتِ ماتریالیسم کمکِ سزاواری کرد. آنها اصولِ بیشُماری را که در علمالااجتماع و اقتصادِ سیاسی دارای اهمّیتِ اصولی است، مدوّن نمودند، در راهِ دفاع از نظریاتِ مترقّی علومِ طبیعی به جدّ کوشیدند، افکارِ آنان به پیشرفتهای علوم در روسیه یاری کرد. در آثارِ آنان میتوان خصائصِ طرزِ تفکّرِ مترقّی روس را یافت. این خصائص عبارتاند از: بشردوستی و آزادیخواهی، تماس با زندگی و یک کوششِ پیوسته در راهِ عمل، میهنپرستی و بزرگداشتِ ملّتهای دیگر، یک خوشبینیِ استوار بر تاریخ، ایمان به عقلِ انسانی و به دانش و تازهجوئیِ تهوّرآمیز. نظریۀ زیباییشناسی دموکراتهای انقلابی روس، منبع فکری گرانبهایی برای هنرِ روس در قرونِ ۱۹ و ۲۰ میبود، و هماکنون نیز سهمِ پُرارزشی از زیباییشناسی جهانی را تشکیل میدهد.
نمایندگان بزرگِ تفکّرِ دموکراتیکِ انقلابی -بلینسکی، چرنیشفسکی، دوبرولیوبوف-، علائق و اُمیدهای دهقانانِ روس را از دیرباز با “سِرواژ” به ستیز برخاسته بودند، بیان میکردند. حوادث نیمۀ دوّم قرنِ ۱۸ (قیامِ بوگاچُف) و آغاز قرن ۱۹ (جنگ میهنی ۱۸۱۲، جنبشِ دکابریستها) به گفته هِرزِن، “نیرو و توانایی اعجازآمیز” مردمِ روس را آشکار کرد. رشدِ نمایانِ ملّت، کمالِ وجدانِ ملّی مردمی که بیشازپیش بر نیروی خویش آگاهی مییافتند، مایۀ انتشارِ شیوۀ تفکّرِ دموکراتیک در محافلِ مترقّی اجتماعی روس گشت. از این جنبشِ میهنپرستانه و انقلابی که دموکراتهای انقلابی بر راسِ آن قرار گرفتند، همین نهضت بود که جهانبینی و ازآنجمله نظراتِ زیباییشناسی ایشان را تعیین کرد.
ربعِ دوّم قرنِ ۱۹، دورۀ شِکُفتگیِ سریع ادبِ روس بود. بهدنبالِ پوشکین، لرمونتوف آهنگِ نیرومند و پُرشورِ خود را به اوج رساند، “ذوقِ کینخواهِ” گوگول آغازِ یک دورۀ جدید را در ادب اعلام کرد. دراین زمان است که هِرزِن، نکراسوف، تورگنیف، سالتیکوف شچدرین پا بهعرصۀ ادب گذاشتند. اینان در میانِ مردم به تبلیغِ افکارِ آزادیخواهان پرداختند، مسائلِ اجتماعیِ زمان را با آنان در میان گذاشتند و اهمّیت و نقشِ انتقاد را باز نمودند.
دموکراتهای انقلابی بیانِ مفهومِ اجتماعی اثرِ هنری، نشاندادنِ مسائلی که نویسنده یا شاعر در اثرِ خود مطرح کرده است، وصفِ جنبههای زندگی که در اثرِ هنری انعکاس یافته و تعیینِ درجۀ انطباقِ آنها را با واقعیت، غایتِ انتقاد میدانستند. انتقاد میتواند و باید واقعیّاتی را که در ادبیّات وصف شده است، موردِ قضاوت قرار دهد، جایگاه و سهمِ آنها را در زندگی اجتماعی، و اهمّیتشان را برای مردم نشان دهد، برای خواننده و نویسنده آموزنده باشد، و به پیشرفتِ ادبیّات موثرا کمک کند.
بدینگونه است که مکتبِ انتقادی روس با حلّ ِمسائلِ بزرگِ زمان، با آسان ساختن دشواریهای تکاملِ ملّی، بنیاد یافته، رشد کرده و استوار گشته است. “فریدریش انگلس” یکی از پایهگذارانِ ماتریالیسمِ تاریخی نوشته است که مکتبِ تاریخی و انتقادی در ادبیّاتِ روس “از آنچه آلمان و فرانسه در این زمینه پدید آوردهاند، از لحاظِ دانش رسمی تاریخی، بسی برتر است.”
اصولِ زیباییشناسی دموکراتیکِ انقلابی برای نخستینبار از سوی متفکّر و منتقدِ بزرگِ ادبی “ویساریون بلینسکی” (۱۸۴۸-۱۸۱۱)، به شیوهای منظّم بیان شد. بلینسکی را بهحقّ پایهگذارِ مکتبِ انتقادی روس نامیدهاند. زیباییشناسی شوروی، سننِ همین مکتب را ادامه میدهد.
“بلینسکی” یک منتقدِ بزرگ و همچنین یک فیلسوفِ جامعهشناسِ داهی بود. او، که یک دموکراتِ انقلابی، دشمنِ آشتیناپذیرِ خودکامگی و بردگی بود، برای نخستینبار مبحثِ انتقادِ ادبی را در عرصۀ حیاتِ اجتماعی وارد کرد. انتقادِ ادبی، در پرتوِ کوششِ او به سِلاحِ نیرومندی در پیکار بهخاطر نجاتِ مردم بدل گشت.
او از آثارِ نویسندگان قرون ۱۸ و ۱۹ روس، لومونوسف (Lomonossov)، دِرجاوین (Derjavine)، کارامزین، کریلوف، پوشکین، لرمونتوف، گوگول، کولتسف، نِکراسوف، تورگنف و دیگران، تجزیه و تحلیلِ علمی عمیقی بهعمل آورد. بلینسکی برای نخستینبار در روسیه انتقادِ ادبی را به تاریخِ ادب مربوط ساخت، او نخستین مورّخِ ادبی روس است. در پرتوِ آشنایی عمیقی که با ادبیّاتِ بیگانه داشت، دربارۀ بعضیاز نویسندگانِ اروپا و آمریکا داوریهای گیرا و بدیعی کرد. مقالاتِ او از آگاهی عمیقاش بر مسائل و قوانینِ تئاتر، هنر، و هنرپیشه حکایت میکند.
۱۴سال کوششِ ادبی او درشرایطِ بسدشواری انجامیافت. سانسور بیوقفه دشواریهای تازه در راهش پدید میآورد. روزنامههای ارتجاعی پیوسته به او حمله میکردند، نداری لحظهای فارغاش نمیگذاشت، امّا سخنِ استوارِ او اثرِ خود را میبخشید. جوانانِ پیشرو با شور و شوق، نوشتههای بلینسکی را میخواندند، اندیشههای او را در خاطرِ خویش جای میدادند و دل بر سرِ آنها میگذاشتند.
نظریاتِ زیباییشناسی بلینسکی در دورهای که پیکارِ سختی بر سرِ رئالیسم در روسیه پدیدار شده بود، بنیاد گرفت و بسط یافت. این پیکار پیشاز همه یک پیکارِ اجتماعی بود که نمایندگان طبقاتِ گوناگون و احزابِ سیاسی مختلف را به ضدّ ِیکدیگر برمیانگیخت، و بدینسان محتوای زندهای به مباحثاتِ تئوریک میبخشید.
مدافعانِ خودکامگی و سِرواژ با رئالیسم دشمن بودند. آنها با وصفِ جنبههای تلخِ واقعیّت، با هر گونه بیانِ راستینِ زشتیهای زندگی ستیز میکردند. رئالیسم، آماجِ حملاتِ لیبرالها هم بود. خاطرِ اینان از “خشونت”، از “ابتذالِ” مضامین و موضوعاتِ آثارِ رئالیسمِ انتقادی رمیده میشد. آنان دوستدارِ هنرِ “خالص”، خواستارِ هنری بودند که از مسائلِ حادّ ِزمان، “وارسته” باشد.
مشاجرۀ ادبی، همۀ زمینههای هنر و زندگی اجتماعی را فرا میگرفت، و غالباً بحث دربارۀ این یا آن اثر، بهصورتِ یک کنکاشِ دامنهدار دربارۀ اصولِ اساسی زیباییشناسی درمیآمد.
ماهیّتِ وظیفۀ هنر چیست؟ جهتِ آن، “روشِ” آن چه باید باشد؟ خصلتِ تودهای در هنر چیست و به چه وسیله جلوه مییابد؟ قوانینِ حاکم بر هنرآفرینی کداماند؟
در پیرامونِ این مسائل و بسیاری مسائلِ زیباییشناسی دیگر بود که عقاید به طرزی آشتیناپذیر با هم برخورد میکردند. “بلینسکی” در نوشتهها و رسالاتِ خود تنها به نقدِ عقایدِ کهنهاندیشان و لیبرالها بسنده نمیکرد، بلکه راهی تازه برای حلّ ِمسائل اصولیِ زیباییشناسی نشان میداد.
غرضِ ما اینجا آن نیست که همۀ مسائلی را که زیباییشناسی بلینسکی طرح میکند، بررسی کنیم. ما تنها میخواهیم خصائصِ عمدۀ این زیباییشناسی و اندیشههای اصلی این متفکّر و منتقدِ بزرگ را دربارۀ ادب و وظیفۀ آن باز نماییم، زیرا این اندیشهها همچنان تازگیِ خود را نگه داشتهاند.
مسئلۀ اصلیِ زیباییشناسی، روابطِ میان هنر و واقعیّت است. هر کس این مسئله را به فراخورِ معتقداتِ سیاسی و فلسفیِ خویش حلّ میکند.
پیروانِ ایدهآلیسمِ فلسفی میگویند که هنر زاییدۀ ذهنِ انسانی و برتر از واقعیّتِ مادّی، برتر از طبیعتی است که جز قشرِ محسوس و خشنِ یک اصلِ روحی، یعنی “تصوّر”، چیزِ دیگری نیست. اینان میگویند که موضوعِ هنر، بیانِ افکارِ برتر از حواسّ است نه جهانِ مادّی. آنها عملاً در مدحِ “هنر برای هنر” وعظ میکنند، میکوشند تا هنر را از واقعیّت جدا نگهدارند، آنها “ذهنیّت” و همۀ جریانهای ضدّ ِرئالیستی را میستایند.
پیروانِ ماتریالیسمِ فلسفی بهعکس عقیده دارند که هنر، همچون سایرِ صُوَرِ وجدانِ اجتماعی، پدیدهای متفرّع از جهانِ مادّی و انعکاسی از واقعیّت بهصورتِ خاصّ و مجاز است. هنر با منعکسکردنِ جهانِ عینی میتواند و باید آنرا بهتر بشناساند، سبب شود تا در قبالِ واقعیّت، روشی خاصّ اتخاذ گردد و سرانجام به پیشرفتِ جامعه کمک کند. بههمان اندازه که ماتریالیسم و ایدهآلیسم در فلسفه با یکدیگر تضادّ دارند، این دو عقیده نیز در زمینۀ هنر با هم سازشناپذیرند.
زیباییشناسی دموکراتیکِ انقلابی روس که بهکوششِ بلینسکی مدوّن شد و از لحاظِ نظری توجیه گشت، بر یک استنباطِ مادّی از هنر مبتنی است. بلینسکی میآموخت که هنر همواره برتر از زندگی است. هنر واقعیّت را پیوسته به گونهای مجاز و مستعار منعکس میسازد.
هنر تنها بر واقعیّت متّکی است و تنها از واقعیّت است که موادّ ِخود را میگیرد. هنر، واقعیّت را منعکس میکند، امّا همچنین ترجمانِ اندیشهها و احساساتِ انسان و روشِ او در قبالِ واقعیّت نیز هست. بدینگونه، هنر ترجمانِ جهانبینیِ یک ملّت و یکی از وجوهِ وجدانِ اجتماعی است.
بلینسکی برخلافِ زیباییشناسانِ ایدهآلیست، هنر را نه از دانش جدا میکرد و نه معارضِ آن قرار میداد. بهعقیدۀ او، آنچه مانع تمیزِ این دو است، موضوعِ آنها نیست، بلکه روشِ آنها در طرحِ موضوع است. او مینوشت:
“فلسفه به کمکِ قیاس، و هنر به مددِ پیکرهها و الواح سخن میگوید، امّا هر دو موضوعِ واحد را بیان میکنند. اقتصاددانِ مجهّز به آمار با تأثیر در ذهنِ خوانندگان و شنوندگانِ خود ثابت میکند که وضعِ این یا آن طبقه اجتماع به این یا آن سبب، بهبود پذیرفته یا به وخامت گراییده است. شاعر با وصفِ زنده و نمایانِ واقعیّت، با ساختنِ یک تابلوی حقیقی و با برانگیختنِ نیروی تخیّل خوانندگانِ خود نشان میدهد که وضعِ این یا آن طبقۀ اجتماعی به این یا آن سبب، بسیار بهبودی پذیرفته یا وخامت یافته است. یکی ثابت میکند و دیگری نشان میدهد، و هردو قانع میسازند. یکی با دلایلِ منطقی، دیگری با تابلوها… دانش و هنر اینجا هر دو متساویالازماند. دانش بههمان اندازه نمیتواند جایِ هنر را بگیرد، که هنر مقامِ دانش را.“
تجزیه و تحلیلِ علمی هنر میسّر نیست، مگر به این شرط که آنرا از لحاظِ تاریخی مورد نظر قرار دهند. اتّخاذِ روشِ تاریخی دربارۀ زیباییشناسی، پیشاز همه مستلزمِ آن است که هنر را صورتی از صُوَرِ جهانبینیِ یک ملّت بدانیم که با شرایطِ مشخّصِ تاریخیِ آن ملّت بستگیِ نزدیک دارد.
بلینسکی با آنانکه “در هنر، جهانی کاملا متمایز، مستقلّ از سایرِ زمینههای وجدان و تاریخ میبینند“، به معارضه برمیخاست. هنر نمیتواند از سایرِ جنبههای زندگی یک ملّت جدا باشد، زیرا خود، چیزی جز وسیلۀ خاصّ ِبیانِ این زندگی نیست.
روشِ تاریخی بلینسکی در زیباییشناسی با پیکارِ او در راهِ ایجادِ یک هنر و ادبیّاتِ تودهای، ملّی و کاملا اصیل که با اصولِ اساسی زیباییشناسی او هماهنگی داشته باشد، دارای پیوندِ گسستناپذیری بود. او اعتراف داشت که ترقّی انسانیّت از راهِ تکاملِ ملّتها صورت میپذیرد و انسانیّت، بدونِ درنظرگرفتنِ ملّتها جز یک “مفهومِ انتزاعیِ منطقی و بیجان” بیش نیست، و هر ملّت بهنوبۀخود گوهری بر گنجینۀ مشترکِ انسانیّت میافزاید. مفهومِ انسانیّت نزدِ هر ملّتی بهصورتی ملّی که خاصّ ِخودِ آن ملّت است، تظاهر دارد. بلینسکی نه هنرِ “جهانوطنِ” فوقِ ملّی میشناخت و نه به فرهنگِ “فوقِ ملّی” قائل بود.
“وقتِ آناست که از این عقیده دست بکشیم که ممکناست هنر را بهعنوانِ یک زنِ ولگردِ بیخانمان و بیوطن، و گاهی بهعنوانِ یک زنِ کولی یا روسپیِ بیعلاقه به زر، امّا شیفتۀ صرفۀ خود نمایش داد. کجا و چهوقت چنین هنری وجود داشته است؟“
بلینسکی که حامیِ برابری ملّتها و دوستدارِ نزدیکترین همکاری دوستانۀ آنها بود، از سوی دیگر به این نکته اذعان داشت که ترقّیاتِ فرهنگ و آموزش، از طریقِ نزدیک ساختنِ ملّتها به یکدیگر، خصائصِ ملّی و فرهنگی ایشان را محو نخواهد کرد. هرچه فرهنگِ ملّی یک ملّت اصیلتر و مشخّصتر باشد، کمکِ آن ملّت به ترقّی فرهنگِ انسانی، بزرگتر تواند بود.
او که دشمنِ مصمّمِ یک “جهانوطنیِ” بیپایه بود، با لحنی تحقیرآمیز پیروانِ آنرا “بیوطنانی که در میانِ بشریّت سرگرداناند” وصف میکرد. میهندوستی، به عقیدۀ او یک حسّ ِمشروع و یکیاز “انگیزههای کوششِ بشری” بود. او مینوشت:
“کسیکه دارای سرنوشتِ سالم و بینقص است، به سرنوشتِ میهنِ خود از دل و جان علاقه دارد. هر انسانِ بزرگمنش بر علائقی که او را به میهناش خویشاوند و وابسته میگرداند، عمیقا آگاه است.“
بلینسکی ادامه میدهد، که از این رو، هنرمندِ راستین، فرزندِ ملّتِ خویش است او در آثارِ خود روحیۀ خاصّ ِملّتِ خود، “طرزِ تفکّر” و جهانبینی او را منعکس میسازد. یک هنرمندِ بزرگ همواره بینهایت پابندِ ملّتِ خویش است.
هرچه یک شاعر بزرگتر باشد، بیشتر ملّی است، زیرا دراینصورت مظاهرِ روحِ ملّتاش که او بر آن دسترسی دارد، فراوان.تر است. این استنباطِ “ملّی- تاریخی” از ادبیّات که در زُمرۀ بهترین سننِ نقدِ ادبی روس بهشُمار میرود، از “دموکراتیسمِ انقلابی” الهام میگرفت. بلینسکی مانند متأخّرانِ خود، چرنیشفسکی و دوبرولیوبف، تاریخِ ادب و اثرِ یک نویسنده را از لحاظِ زندگی و مبارزه تودههای مردم، از لحاظِ منافع خلق مورد تجزیه و تحلیل قرار میداد. او که بهعنوان یک دموکراتِ انقلابی به ادبیّات مینگریست، میدانست که در اثرِ یک نویسنده میتوان نشانۀ طبقه و “کاست” (Caste) را یافت. بدینگونه است که با وجوهِ قضاوتِ ستایشآمیزی که از رمانهای والتر اسکات میکند، بستگیِ طبقاتی او را یادآور میشود. بلینسکیِ دموکرات و انساندوست، یقینداشت که تنها در میانِ مردم، در میانِ تودههای رنجبر “مشعلِ زندگی ملّی، فروزان است”. او از ادیبان و هنرمندان دعوت میکرد تا به مردم روی آورند و از زندگی آنها تصویری حقیقی و نمایان بسازند. او بر تحقیرِ “موژیکها”* از سوی اشراف، بر این عقیده که خصایص و زندگی مردمِ طبقاتِ پایینِ اجتماع چیزی در بر ندارد که جالبِ نظر باشد و از این رو چنین مردمی شایستۀ آن نیستند تا موضوع هنر قرار گیرند، سخت اعتراض میکرد. میپرسید:
“مگر موژیک آدم نیست؟ چه چیزِ جالبِ توجه میتوان در یک آدمِ خشن و بیفرهنگ سراغ کرد؟
– شگفتا؛ سرشتِ او، روحِ او، قلبِ او، احساساتِ او، مختصر، عیناً همۀ چیزهایی که در یک انسانِ با فرهنگ وجود دارد”.
به نظرِ او، فضیلتِ رئالیسمِ انتقادی در ادبیّاتِ روس دقیقاً ناشی از “همدردیِ آن با انسان، صرفنظر از مقام و مرتبۀ انسان” بود.
بلینسکی با ستایشِ اصالتِ ملّی در هنر و با بیانِ لزومِ توجّه هنر به زندگی تودهها، میانهای با مدحِ گذشتۀ پدرشاهی و صُوَرِ منسوخِ زندگیِ مردم نداشت. او همیشه شدیدا بر تمایلاتِ رمانتیسمِ ارتجاعی در غرب و در روسیه اعتراض میکرد. بلینسکی هدفِ ادبیّات و هنر را نه مدح و نگهداشتِ جنبههای عقبماندۀ زندگی مردم، بلکه انتقادِ آنها، بازنمودنِ عللِ آنها، پرورشِ وجدانِ ملّی، توجیه آن به سوی پیکار برای پیروزی آرمانهای بزرگ میشُمرد.
بلینسکی بهطرزی درخشان، مقیاسِ “ملّی- تاریخی” را بر زمینۀ تجزیه و تحلیل آثارِ بزرگترین نویسندگانِ روس و بیگانه منطبق ساخت. پژوهشِ عمیقِ او در آثارِ پوشکین دارای اهمّیتِ خاصّی است. او در ۱۱ مقالهای که به پوشکین اختصاص داد، عظمتِ شاعر نابغۀ روس را از مفاخرِ ادبِ جهانی بهشُمار میرود آشکار ساخته و مقامِ او را در ادبیّاتِ روس نشان داده است. او پوشکین را یک شاعرِ بزرگِ ملّی میداند که آثارش از زندگیِ مردم ریشه میگیرد و محصول و تصویری از واقعیّتِ زندگی مردمِ روس است.
بلینسکی شخصیّتِ پوشکین را زائیدۀ جنبشِ ملّی بزرگی میدانست که به علّتِ جنگِ ۱۸۱۲ برضدّ ِارتشهای ناپلئون پدید آمده بود. در این باره نوشت:
“سالِ ۱۸۱۲ دورۀ بزرگی در زندگی ملّتِ روس است… جنگ بر ضدّ ِناپلئون تا پای جان، نیروهای خفتۀ روسیه را از خواب برانگیخت و روسیه را به یافتنِ نیروها و وسایلی رهنمون شد که هرگز به وجودِ آنها گُمان نمیبرد“.
شورِ میهنپرستانهای که در ۱۸۱۲ میانِ مردم پدیدار شد، مایۀ تعالیِ وجدانِ ملّی گشت. این تعالی، هم در نهضتِ اجتماعی و هم در زمینۀ ادبیّات جلوه کرد. شعرِ پوشکین که ثمرۀ زندگی اجتماعیِ روس در ثلثِ اوّل قرن ۱۹ بوده، نشانۀ اهمّیتِ تاریخی این دوره بوده و برجستهترین خطوط و خصائصِ آنرا منعکس میکرد.
بلینسکی تاکید میکرد که رازِ فهمِ آثارِ یک نویسندۀ بزرگ فقط در روابطِ این آثار با ادبیّاتِ گذشته و کنونیِ میهنِ او نهفته است. همچنین میگفت: “هرچه بیشتر بیاندیشیم، به رشتهای که پوشکین را با ادبیّاتِ دیروز و امروز مرتبط میکند، بهتر پِی میبریم“.
بلینسکی پیشاز تحلیلِ آثارِ پوشکین، تاریخِ ادبیّاتِ روس را از زمانِ “لومونوسف” به بعد شرح کرد. او نشان داد که ادبیّاتِ روس در ضمنِ رشد، به طرفِ رئالیسم کمال یافته، بیشاز پیش از روحِ مردم متاثّر گشته و به واقعیّتِ زندگی آنان نزدیکتر شده است. رئالیسمِ پوشکین حدّ ِنهاییِ ادبیّات پیشین روس است. “آثارِ شاعرانِ پیشاز پوشکین، هنرِ او را تعلیم میدهند و پُرمایه میگردانند“.
بلینسکی پوشکین را یک هنرمند و رئالیستِ نابغه میدانست و مینوشت: “شعرِ پوشکین زائیدۀ واقعیّتِ زنده و آرمانی خلّاق است“. رئالیسمِ پوشکین میانِ واقعیّتِ “پست” و واقعیّتِ “عالی” فرق نمیگذاشت. “پوشکین که هنرمندی واقعی بود، نیازی نداشت که برای آثارِ خود موضوعاتی شاعرانه برگزیند، برای او همۀ موضوعات، حاوی معنای شاعرانه بودند“. منتقد از پیش میدید که روزی پوشکین در روسیه شاعری کلاسیک خواهد گشت که “همۀ آثارِ او به توجیه و رشدِ حسّ ِزیباییشناسی و همچنین اخلاقی مدد خواهند کرد“.
بلینسکی روشِ “ملّی- تاریخی” را هنگامِ تحلیل آثارِ نویسندگانِ بیگانه مانند شکسپیر، گوته، شیللر، بایرون، ژرژ ساند و دیکنس نیز استادانه به کاربرد. داوریهای او دربارۀ سیماهای بزرگِ ادبِ آلمان خاصّه گوته و شیللر، پیوسته ارزش و اهمّیتی عظیم دارند. او بیپایگیِ این پندار را که گوته، نمایندۀ هنرِ “محض”، نمایندۀ “بُرون از زمان” بوده است، آشکار کرد.
“گوتۀ هنرمند و شاعر، فرزندِ کاملِ میهنِ خود و قرنِ خود بود. او اگرچه همۀ وجوهِ اصلی واقعیّتِ زمانِ خود را بیان نکرده است، اما لااقل زُمرهای از این وجوه را بهنحوی کامل به ما میشناساند. نفرتِ او از آنچه مجرّد و مبهم و صوفیانه است، صحّتِ این معنی را میرساند… همچنین علاقۀ او به موضوعاتِ ساده، روشن، دقیق، محسوس، دنیوی، حقیقی، واقعی و مثبت، عشقِ شورانگیزِ او به طبیعت که در اشعارش بهصورتِ نظریۀ وحدانیّت جلوه میکند، و نیز خدماتِ نمایانِ او به علومِ طبیعی، دلیل بر درستیِ این دعوی است“.
بلینسکی از سوی دیگر، ناهماهنگیهای شخصیّتِ گوته را نیز یادآور میشد. بیقیدی و کوتهنظری بورژوازیِ (Philistinisme مشتقّ از واژۀ Philistin به معنی بورژوازیِ کوتهفکر) او را در زمینۀ سیاست ملامت میکرد. او شخصیّتهای گوته، شیللر، شکسپیر و میلتون، والتر اسکات و بایرون را بر روابطِ نزدیکِ هنر با “جنبشِ تاریخیِ اجتماع” گواه میگرفت.
بلینسکی عمیقا بر این معنی ایمان داشت که وظیفۀ هنر نه تنها بیانِ واقعیّت، بلکه کوشش برای دگرگون ساختنِ آن و یاریرساندن به ترقّی اجتماع است.
“اگر ما از هنر این حقّ را سلب کنیم که خود را در خدمتِ مسائلِ اجتماعی بگُمارد، مقامِ آنرا بالا نبردهایم، بلکه خوار داشتهایم، زیرا دراینحال هنر را از ارزندهترین نیرویش و بهعبارتِ دیگر از اندیشه بیبهره ساختهایم، و آنرا بهصورتِ وسیلۀ سرگرمیِ لذّتپرستان و بازیچۀ تنآسایان و بیکارِگان در آوردهایم“.
بلینسکی اگر خواستارِ آن بود که اثرِ هنری باید هماهنگیِ شکل و محتوا را تحقّق بخشد، از سوی دیگر اهمّیتِ شِگرفِ محتوا را یادآور میشد. محاسنِ هنری یک اثر هیچگاه باعث نمیشد که معیارِ اصلی یعنی محتوای فکریِ آن اثر از نظرِ او دور شود.
منتقدِ بزرگِ روس با تاکید بر ارزشِ اجتماعی هنر به مثابۀ وسیلۀ آموزش و پرورش، عقیده داشت که هنر باید روابطِ خود را با زمانِ خویش هرچه بیشتر استوار کند. برخلافِ پیروانِ هنرِ “مَحض” که معتقدند وقایعِ حادّ ِروزانه مقامِ هنر را پایین میآورد و هنرمند باید “دور از غوغاهای بازاری” به کارِ خود سرگرم باشد، بلینسکی نشان میداد که قدرتِ هنر ناشی از پیوستگیهایش با زمانِ خود و با مسائلِ عمدهای است که در این زمان اذهان را بهخود مشغول میدارد.
“شاعر دیگر نمیتواند در دنیای خیال زندگی کند. او ازاینپس از زیرِ سلطۀ واقعیّتِ زمانِ خود به سر خواهد برد… جامعه دیگر نمیخواهد که شاعر “سرگرمکننده” باشد، بلکه از او متوقّع است که ترجمانِ زندگیِ روحی و کمالِ مطلوبش گردد، هاتفی باشد که به دشوارترین مسائل پاسخ میگوید“.
او هنرمندانی را که میکوشند تا دیواری میانِ خود و زندگی بکشند، و “درحالیکه درونِ غرفههای مجلّلِ کاخِ خیالی خویش در به روی خود بستهاند و از پشتِ شیشههای رنگین جهان را نظاره میکنند، مانندِ پرندهها نوا میسُرایند“، زیرِ تازیانۀ نیشخند میگرفت. او تاکید میکرد که خدمت به منافعِ جامعه با آزادی خلقِ آثارِ هنری ناسازگار نیست.
“آزادی در پدیدآوردن آثارِ هنری هنگامیکه بهسودِ واقعیّت باشد، بهآسانی با واقعیّت التیام مییابد. برای این منظور، هیچ لازم نیست که هنرمند خود را مقیّد کند، روی موضوعاتِ معیّنی چیز بنویسد، به مخیّلۀ خود فشار بیاورد، بلکه لازم است که هنرمند تابع و فرزندِ جامعه و زمانی باشد که در آن زندگی میکند، به مسائلِ طرفِ توجّهِ جامعه بپردازد و خواستههای آنانرا وجهۀ همّتِ خویش قرار دهد. لازم است که هنرمند، همدردی، عشق و احساسِ سالم داشته باشد، حقیقت را بهکار بندد تا میانِ اندیشه و کردار، میانِ آثارِ هنری و زندگی جدایی نیافتد“.
بهعقیدۀ بلینسکی، برخلافِ آنچه زیباییشناسان میپنداشتند، خطری که هنری را تهدید میکند و وحدت و هماهنگیِ کامل با زمان نیست، بلکه خطر، تبدیلِ هنر در اجتماعِ بورژوازی به کالایی است که چون همه چیز سودا میشود. او با قلبی دردناک میدید که “ارزشِ نبوغ، استعداد، معرفت، زیبایی، فضیلت،… با معیارِ واحدی که پول نامیده میشود و هر معیارِ دیگرِ تابعِ آن و درضمنِ آناست، معیّن میگردد“.
او از مالپرستیِ گرسنهچشمانِ بورژوا و فقرِ معانی در نزدِ آنان خشمگین میشد. “اینها مردمی عاری از هرگونه علائمِ میهنپرستی و احساساتِ عالی هستند برای آنها جنگ یا صلح معنایی جز افزایش یا کاهشِ سرمایه ندارد. آنها از این فراتر چیزی نمیبینند“. گُماشتنِ هنر در خدمتِ سرمایه، قلبِ او را از درد و بیزاری آکنده میساخت.
بلینسی نقاب از چهرۀ دورویان برمیداشت و مضامینِ ارتجاعی و خوارمایهای که در پسِ عباراتِ مُطَنطَن نهان بود، آشکار میگرداند. او معنای واقعی نظریۀ هنرِ “محض” را که در حقیقت هنر را از خدمت به مردم باز میداشت، برملا میساخت.
او از نظریۀ “هنر برای هنر” انتقادِ سختی کرد، بیپایگی احتجاجاتِ مدافعان این نظریه را آشکار نمود و استوار ساخت که “عقیده به یک هنرِ محض و فارغ از همه چیز…، عقیدهای مجرّد و واهی است“.
ردّیۀ محکمِ او بر نظریۀ ارتجاعی “هنر برای هنر” هنوز پساز یک قرن ارزش و قدرتِ خود را نگه داشته (است).
هنری پُر از مضمون، هنری که در خدمتِ آیینهای پیشروِ زمان باشد، یک هنرِ رئالیستی و حقیقی که واقعیّت را به درستی منعکس سازد، کمالِ مطلوبِ بلینسکی بود. او میخواست که ادبیّات “وجدانِ اجتماع” و “ناظر و مراقبِ” افکارِ جامعه باشد، امّا عقیده داشت که برای این منظور، ادبیّات باید همچون هنر، آیینۀ صادقِ اجتماع گردد و به واقعیّت وفادار ماند.
بلینسکی در همۀ مقالاتِ خود، خواستارِ “وفاداری به واقعیّت”، “بیانِ زندگی و واقعیّت با حقیقتِ کامل” و “نزدیکی به زندگی و به واقعیّت” است. طلبِ وفاداری به واقعیّت یکی که از عناصرِ عمدۀ انتقاداتِ او، یکی از اصولِ کلی و وسایلِ او برای ارزیابیِ آثارِ هنری بود. او تاکید میکرد که وفاداری به واقعیّت “نخستین اقتضاء، نخستین وظیفۀ شعر است. برای داوری درباره دهاءِ شعریِ یک شاعر، باید نخست تحقیق کرد که او تا چه پایه این مقتضی را برآورده و این حقّ را ادا کرده است”.
قصدِ بلینسکی از “وفاداری به واقعیّت” چه بود؟ مفهومی که او از اصطلاحِ “بیانِ واقعیّت با حقیقتِ کامل” میخواست و به مددِ آن، هنرِ رئالیستی را تعریف میکرد، چه بود؟
بلینسکی که این مسئله را بارها به مناسباتِ مختلف از لحاظِ وجوهِ گوناگونِ آن مطرح کرده، نظریۀ کامل دربارۀ رئالیسم وضع نموده است. وی میگوید: “شرطِ لازم برای صدقِ یک بیانِ هنری، وفاداری به واقعیّت از لحاظِ تاریخی است“. بلینسکی این معنا را به دارابودنِ “رنگِ مکانی و زمانی” تعبیر میکند. او زیباییشناسی خود را مقابلِ زیباییشناسیِ کلاسیسیسم میگذارد. به نظرِ بلینسکی، نقصِ اصلی زیباییشناسیِ کلاسیکها “طلاقِ واقعیّت”، تصوّرِ خطا دربارۀ هنر و ملاحظۀ آن به مثابۀ وسیلهای برای “آرایشِ طبیعت” بود.
“به گُمانِ کلاسیکهای دروغین، شعرِ حماسی باید وقایع بزرگِ زندگیِ بشر یا زندگی یک قوم را “بستاید”. امّا دربارۀ زمانِ این وقایع و اینکه چه قومی این وقایع بر سرش آمده، هنر باید جامهای ارغوانی یا جُبّهای فاخر دربَرکُند، خود را از هرگونه رنگِ محلّی پیراسته دارد، اثری زاییدۀ نیروهای ماوراءِطبیعی باشد، با زبانی پُرطمطراق و میانتهی بیان شود، همانگونه که در تقلید از یک شکلِ بیگانه، به ویژه در تقلیدِ یک زندگانی بیگانه، این کارها جبری است“.
بلینسکی با هرگونه جعل در هنر مخالف بود و تاکید میکرد که اثرِ هنری باید ویژگیهای تاریخی زندگیِ یک ملّت، اخلاقیاتِ او، عادات و شیوۀ بیانِ او را در این یا آن دوره بیان کند. او میآموخت که خصیصۀ دیگر هنرِ رئالیستی، شناساندنِ زندگی بهنحوِ کامل و نشاندادن وجوهِ گوناگونِ آن است. در طبیعت چیزی نیست که درخورِ انعکاس در یک اثرِ هنری نباشد. به عقیدۀ او، تمایل به مقیّد ساختنِ هنر در چهاردیواریِ “عالَمِ علوی” و “زیبایی” و دور کردن از “مسائلِ زندگی” و از واقعیّتهای روزانه، عمیقا خطاست و نتیجهاش آناست که هنر، زندگی را نادرست تصویر کند. بلینسکی برعکس، هنر را دعوت میکرد که از “طبیعتِ پست” رو بر نتابد، بلکه “به زمین فرود آید”، واقعیّت را ببیند، و آنرا آنگونه که هست، نمایش دهد.
ادبیّاتِ روس با توجّهی که به مسائلِ زندگی داشت، رشدِ خود را آشکار ساخت و نشان داد که به راهِ درستی درآمده است. مگر بلینسکی نمیگفت که اوژن اونگین (Eugène Onèguine)، اثرِ معروفِ پوشکین “نشانۀ آغازِ شعرِ زمانِ ماست”. ارزشِ این اثرِ شاعر بزرگِ روس در “بیانِ صادقانۀ واقعیّت با جمیعِ محاسن و معایبِ آن، با همۀ ابتذالهای زندگی” است. فضیلتِ گوگول و مکتبِ او نیز در رهایی از جنبۀ “سخنپردازی” و توجّه به واقعیّت است.
بلینسکی ادامه میدهد که سرانجام، شرطِ اصلی برای وفاداری به واقعیّت، تلفیقِ هنری برگزیدنِ نمونهها، بهدور انداختنِ موضوعات فرعی و تصادفی، تعمّق در اشیاء، پیبردن به “انگیزههای نهانی” است. بدینگونه، هنرمند میتواند بهراستی به واقعیّت وفادار بماند، بیآن که در بند باشد که واقعیّت را طابقالنعل بالنعل منعکس سازد.
“بدینگونه تصویری که یک نقّاشِ بزرگ از شخصی میسازد، بیشاز پیکری که از دستگاهِ عکاسی بیرون آمده به آن شخص شبیه است، زیرا یک نقّاشِ بزرگ، نهادِ این شخص را به طرزی نمایان و حتّی آنچه را که از نظرِ خود آن شخص شاید پنهان است، مجسّم میسازد. از اینرو هنر، طبعا محتاج به یک نمایشِ تلفیقیِ زندگیاست“.
امّا بلینسکی از سوی دیگر، حدودِ این تلفیقِ هنری را که در وَرای آن هنرمند به پرتگاهِ کنایه و استعاره، به پرتگاهِ یک سمبولیسمِ خشک و بیروح میاُفتد، معیّن میکند:
“اشکالِ بیصورت”: این تکیهکلامِ بلینسکی در وصفِ پارهای از آثارِ ادبی است. او طرفدارِ بیانِ دقیقِ واقعیّت بود، امّا بهطوری که هر واقعه یا هر خصیصه دارای یک ارزشِ کلّی باشد. بلینسکی نمونههایی از “بیان”، نمونههایی از “تیپ” و “پرسُناژ” را در آثارِ شکسپیر، گوته، پوشکین و گوگول مییافت.
برای آنکه تلفیق و برگزیدنِ نمونهها در اثرِ هنری انجام یابد، واقعیت باید از پردۀ خیال و هوشِ هنرمند بگذرد. بلینسکی در زُمرۀ کسانی نیست که مدّعی هستند عقل و هوش برای هنر لازم نیست، زیرا به یاریِ اندیشه است که هنرمند “به اعماقِ اشیاء” راه مییابد، و مرکز و حدودِ وقایعی را که میخواهد نمایش دهد، معیّن میسازد.
بلینسکی عقل را معارضِ تخیّل قرار نمیداد، بلکه آنرا با یکدیگر جمع میکرد و درعینحال، به رجحانِ عقل در علوم و تخیّل در هنر اذعان مینمود. او بطلانِ عقیدۀ کسانی را که احساسات را برای شاعر کافی می دانستند، آشکار میساخت و دربارۀ این عقیده میگفت که “خاصّه برای زمانِ ما بسیار زیانخیز است. امروز همۀ شاعران، حتّی بزرگترینِ آنها باید متفکّر نیز باشند، زیرا استعدادِ تنها هیچ کمکی به آنها نخواهد کرد… دانشِ زنده، دانشِ کنونی، راهنمای هنر است و بدونِ آن، الهام، عقیم و استعداد، فاقدِ قدرت است“.
اندیشه و “ایده”، “روحِ” یک اثرِ هنری و “جوهرِ حقیقی” آنرا تشکیل میدهند. این “ایده” در شعر، از راهِ تخیّلِ یکیاز جنبههای وجود، جلوه میکند. این آیینی است که به آثارِ شاعر، زندگی و نیرو میبخشد. از این رو، در اندیشۀ بلینسکی، رئالیسم با تبلیغ بهسودِ یک ادبیّاتِ پُرمایه، به نفع تمایلاتِ مترقّی در هنر همراه است.
خصوصیّاتِ دینامیکِ زیباییشناسیِ بلینسکی، بهویژه در نامۀ معروفاش به گوگول** ظاهر است. آشکارکردنِ بهرهکشیها و ناروائیهای اجتماعی، برانگیختنِ حسّ ِشرفِ انسانی در مردم و یاوری آنها در راهِ آزادی، کمک به پیشرفتِ “تمدّن، فرهنگ و انسانیّت”: اینها بودند وظایفِ گرانمایهای که بلینسکی به عهدۀ ادبیّاتِ روس وامیگذاشت.
ادبیّات روس این تعالیم را پذیرفت و به کار بست. از این رو “دوبرولیوبف“، پیروِ بلینسکی در ۱۸۵۹ میتوانست بنویسد: “سرنوشتِ ادبیّاتِ روس هرچه باشد، تکاملِ آن هراندازه درخشان باشد، نامِ بلینسکی همواره فخر و شرفِ زینتبخشِ این ادبیّات خواهد بود”.
تکاملِ ادبیّاتِ روس درستی این پیشگویی “دوبرولیوبف” را ثابت کرد. بیشاز یک قرن از مرگِ بلینسکی میگذرد، امّا نظریۀ زیباییشناسی و اصولِ نقدِ ادبی او همچنان جاودان مانده است.
امروزه همۀ نویسندگان و هنرمندانِ پیشرو، همچون بلینسکی میاندیشند که هنر نمیتواند به سرنوشتِ مردم بیاعتنا باشد. بلکه مقدّسترین ارجمندترین وظیفۀ آن خدمتِ خلق است. انتقادِ بلینسکی از هنرِ “محض”، از نظریۀ “هنر برای هنر”، امروز به ما یاری میکند تا کسانی را که زیرِ نقابِ “هنرِ محض” میخواهند آنرا از خدمتِ خلق بازدارند و به سودِ ارتجاع اجتماعی از آن بهره گیرند، رسوا کنیم.
دعوتِ پُرشورِ بلینسکی از هنرمندان و ادیبان برای پاسخگویی به مسائلِ حادّ ِزمان و برای همتراز شدن با عقایدِ مترقّی عصر، هنوز نیروبخشِ ادبیّاتِ مترقی است. امروزه که امپریالیستها زیرِ عَلَمِ “نظریاتِ جهانوطنی” به حقّ ِحاکمیّتِ ملّتها تجاوز میکنند و میکوشند تا فرهنگهای ملّی را از میان بردارند، دفاعِ بلینسکی از اصالتِ ملّی هنر و ادبیّاتِ ملّتهای گوناگون، پژواکِ خاصّی دارد.
بلینسکی مانند همۀ دموکراتهای انقلابی روس، هوادارِ استوارِ تساویِ ملل، حامی حقّ ملتها برای تکامل و پیشرفت با برخورداری از استقلالِ کامل بود. آرمانهای دموکراتیکِ او با زمانِ ما هماهنگی دارد.
تکاملِ سریع ادبیّاتِ پیشروِ روس و ملّتهای روسیه، حاکی از نیرو و خلّاقیّتِ هنرِ رئالیستی و توجیهِ اجتماعی است که بلینسکی در راهِ آن با سَری پُرشور پیکار کرد.
سرچشمه:مجلّۀ شیوه، اردیبهشت ۱۳۳۲، شمارۀ ۱
پینوشتها:
* موژیک یا موجیک (به روسی: мужи́к [mʊˈʐɨk]) به دهقانانِ بیزمین یا رعیت-بردههای روس (سِرفها) در دوران سلطۀ نظامِ رعیتداری یا سِرواژ (Servage) در حاکمیتِ تزاری اطلاق میشد که در خدمت خانوادۀ اشرافِ زمیندارِ روسیه زندگی مشقّتباری را سپری میکردند و همراهِ املاک معامله می شدند. نظامِ سِرفداری یا سِرواژ را “چهرۀ نرمشدۀ بردهداری” نیز میدانند. (ارژنگ)
** نامۀ بلینسکی خطاب به “نیکلای گوگول” نویسنده مشهور روس زمانی نوشته و منتشرشد که گوگول پساز انتشار کتاب «نفوسِ مُرده» و کسب شهرت فراگیر در سال ۱۸۴۷ میلادی در جزوهای در دفاع از سنّتهای کهن و خواهان بازگشت به شیوههای کهن جامعۀ پدرسالاری و تجدیدِ حیاتِ معنوی سرزمینِ سِرفها و زمینداران و تزار می شود. پس از انتشار این جزوه، کاسۀ صبرِ بلینسکی منتقد ادبی برجسته روس که نبوغِ گوگول را ستایش کرده بود لبریز شده، و درآخرین مراحل بیماری جانکاهش از خارج از روسیه نامهای می نویسد و گوگول را متّهم به «خیانت به روشنایی» می کند. این نامه که گرتسن آنرا “وصیّتنامۀ بلینسکی” نامید، در روسیه سروصدای فراوانی برپا کرده و چنان خشم و مخالفتِ دستگاه تزاری را بر میانگیزد که یکی از دلایلِ محکومیّتِ داستایوفسکی به اعدام، خواندنِ آن نامه در جمعِ مردم اعلام می شود. (اعدامی که در آخرین لحظه قبل از تیرباران بخشیده شد).
بلینسکی در بخشی از این نامه خطاب به گوگول مینویسد:
“وقتیکه زیر پوششِ دین، و با پشتیبانی تازیانه، دروغ وُ دغل را به عنوان حقیقت و فضیلت تبلیغ میکنند نمیتوان خاموش نشست. روسیه رستگاری خود را در عرفان یا زیبایی پرستی نمیبیند، بلکه رستگاری را در دستاوردهای آموزش و تمدّن و فرهنگِ انسانی میبیند.روسیه نیازی به موعظه ندارد(چون بهقدر کافی موعظه گوش کرده است)، به دعا هم نیازی ندارد، روسیه به بیدارشدنِ حسّ ِحیثیّتِ انسانی در میانِ مردم نیاز دارد، که قرنهاست در میان لای وُ لجن گم شدهاست.
روسیه به قانون و حقوق نیاز دارد، نه براساس تعالیم کلیسا بلکه براساسعقل سلیمو عدالت، که به جایش منظرۀ هولناک سرزمینی را میبینیم که در آن مردمان، مردمان دیگر را میخرند و میفروشند. کشوری که درآن هیچ ضمانتی برایآزادی شخصییا شرف یا دارایی انسانی وجودندارد، حتیحکومتِپلیسیهم نیست، بلکه شرکتهای عظیمی است از دزدان و راهزنان رسمی و اداری.
ای مبلّغِ تازیانه، ای پیامبرِ جهل، ای هوادارِ تیرهاندیشی و ارتجاعِ سیاه، ای مدافعِ شیوه زندگانیِ تاتار-چه کار میکنی؟ به زمینِ زیرِ پایت نگاه کن. بر لبِ پرتگاه ایستادهای. تعالیم خود را بر کلیسای اورتدوکس بنا کردهای، و دلیل این را من میفهمم، زیرا کلیسا همیشه طرفدار تازیانه و زندان بودهاست، همیشه زبون استبداد بودهاست؛ ولی آخر این چه ربطی به مسیح دارد؟ ولتر که ریشخندش شعلههای تعصب و جهل را در اروپا خاموش کرد مسلماً برای مسیح فرزند بهتری است و گوشت و استخوانش به گوشت و استخوان مسیح نزدیکتر است تا خیل کشیشها و اسقفها و به طریقهای جنابعالی.
روحانیان روستایی ما قهرمانانِ قصههای عوامانه هستند. در این قصهها کشیش همیشه نقش آدم شکمباره و لئیم و ریاکار را بازی میکند، آدمی است که شرم و حیا را ازیاد برده است. بیشتر روحانیان ما یا مشتی مدرس فضل فروشند یا مجسمۀ جهل و کوردلی.
فقط در ادبیّاتِ ما است که بهرغم سانسورِ وحشیانه نشان زندگی و حرکت دیده میشود.به همین دلیل است که در میان ما حرفۀ نویسندگی این قدر شریف شناخته میشود، و حتی استعدادهای ادبی ناچیز هم خریدار دارد. به همین دلیل است که حرفۀ قلم لباسها و سردوشیهای پرزرق و برق نظامیان را ازنظر انداخته است، به همین دلیل است که هر نویسندۀ آزادیخواهی، هرچند که استعدادش ناچیز باشد، توجه عموم را جلب میکند، و حال آن که شاعران بزرگی که قریحۀ خودرا به کلیسای اورتودوکس و دستگاه استبداد و ناسیونالیسم میفروشند خیلی زود محبویت شان را از دست میدهند. مردم روسیه حقّ دارند. این مردم تنها رهبران و مدافعان و نجاتدهندگانِ خود را از تاریکی و استبدادِ روسیه و مذهبِ اورتدوکس و ناسیونالیسم در میانِ نویسندگانِ روس میبیند.مردم میتوانند یککتابِ بد [بهلحاظِ زیباییشناسی]را بر نویسنده ببخشایند، ولی یک کتابِزیانبخش[بهلحاظ اخلاق و ایدئولوژی]را هرگز”. (ارژنگ)
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
دو زندانی عقیدتی اعدام شدند
صبح امروز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲، یوسف مهرداد و صدراله فاضلی زارع دو زندانی عقیدتی اهل شهرهای یاسوج و اردبیل که از بابت اتهام “سلبالنبی” توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران محکوم شده بودند، اعدام شدند
یوسف مهرداد و صدرالله فاضلی زارع، دو زندانی عقیدتی اعدام شدند
صبح امروز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲، حکم اعدام دو زندانی عقیدتی اهل شهرهای یاسوج و اردبیل که پیشتر از بابت اتهام “سلبالنبی” توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران صادر شده بود، اجرا شد. خبرگزاری میزان نوشته است که یوسف مهرداد در شهر اردبیل دستگیر شده و «مدیر و ایجادکننده یک گروه مجازی» و «حداقل در ۱۵ گروه و کانال ضد دین، ادمین و گرداننده اصلی بوده» است. خبرگزاری رسمی قوه قضائیه همچنین مدعی است که صدرالله فاضلی زارع «مدیریت ۲۰ گروه و کانال هتاک به مقدسات و خداناباوری» را برعهده داشته است. دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مدعی است که مهرداد در شبکههای اجتماعی به «ترویج خداناباوری و توهین به مقدسات دینی و اسلامی» میپرداخته و همچنین قرآن را «سوزانده» بود. او همچنین از سوی قوه قضاییه به «ارتداد فطری» نیز متهم شده بود. در مورد فاضلی زارع نیز، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی با استناد به اعترافات اجباری او مدعی است که به پیامبر اسلام و «مقدسات دینی» «توهین» کرده است. یوسف مهرداد پدر سه کودک خردسال و صدرالله فاضلی زارع سرپرست مادر سالمندش بود.
چند روزی پس از روز جهانی کارگر، رژیم جمهوری اسلامی سه فعال کارگری را به زندان محکوم کرد
محکومیت رضا شهابی، حسن سعیدی و کیوان مهتدی، فعالین کارگری در شعبه ۳۶ تجدیدنظر استان تهران عینا تایید شد. این افراد پیشتر توسط شعب دادگاه انقلاب تهران هر یک به ۶ سال حبس محکوم شده بودند. با اعمال قانون ۱۳۴ مجازات اسلامی، مجازات اشد یعنی ۵ سال حبس در خصوص هر یک قابل اجرا خواهد بود.
حسین تاج، وکیل مدافع این افراد اظهار داشت: “پرونده آقایان شهابی و سعیدی در ابتدا به شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران ارجاع شد و متاسفانه، بدون توجه به دفاعیات مطرح شده و ایرادات متعددی که در پرونده وجود داشت، حکم ۶ سال حبس برای این موکیلن صادر شد. حکمی که دادگاه شعبه ۳۶ تجدیدنظر نیز، عینا آن را تائید کرد و اشد آن، یعنی پنج سال باید اجرا شود.”
آقای تاج افزود: “پرونده کیوان مهتدی نیز به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران ارجاع شد که متاسفانه، قاضی مظلوم بدون هیچ توجهی به ایرادات متعدد مطرح در خصوص پرونده، حکم اشد، یعنی پنج سال حبس را برای موکل اینجانب صادر کرد. این حکم نیز در مرحله تجدیدنظرخواهی، عینا تائید شده است. اعاده دادرسی موکلین را آماده کردیم که به خاطر مشکل سیستم ثنا، درگیر ثبت آن هستیم و به زودی آن را ثبت خواهیم کرد. امیدواریم که به مانند دیگر آرا که در مرحله دیوان نقض شده، آرا موکلین نیز در این مرحله نقض شود.”
این وکیل دادگستری همچنین تهیه ویدیویی از موکلین خود توسط وزارت اطلاعات و انتشار آن در صدا و سیما را غیر قانونی عنوان کرد و گفت: “نکته مهم در خصوص این پروندهها این بود که پیش از اینکه حتی دادسرا، کیفرخواست صادر کند، وزارت اطلاعات گزارشی در بخش خبری بیست و سی در خصوص شهابی و دیگر متهمان پرونده منتشر کرد. این گزارش خلاف قانون، شرع، اخلاق و همه اصول بوده، چرا که تصویر این دوستان و نام آن ها به روشنی مشخص بود و متاسفانه وقتی به دستگاه قضائی اعتراض کردیم؛ گفتند که نهاد امنیتی به صورت خودسر اقدام به تهیه و انتشار این مستند کرده است!”
وی عنوان کرد: “به نظر می رسد که این نه آخرین رفتار وزارت اطلاعات و نه آخرین اقدام غیرقانونی صدا و سیما در انتشار این دست گزارشات بوده که متاسفانه این مسئله در روند رسیدگی هم تاثیرگذار بوده است.”
گفتنی است، پیش از این آقای تاج بدون اشاره به جزئیات بیشتر از تایید احکام صادره بر علیه رضا شهابی، حسن سعیدی و کیوان مهتدی در شعبه ۳۶ دادگاه تجدیدنظر خبرداده بود. این سه فعال کارگری هم اکنون در زندان اوین بسر می برند.
همچنین صالح نیکبخت، وکیل داود رضوی، از اعضای هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد محبوس در زندان تهران بزرگ نیز با بیان اینکه پرونده موکلش به شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی ارجاع شده است، اظهار داشت: “از گرفتن پرونده در این شعبه امتناع میکنم و علت این امر نیز بر همگان روشن است. بنابراین در این پرونده در شعبه ۱۵ وکیل داود رضوی نیستم.”
آقای نیکبخت همچنین در خصوص وضعیت نامناسب موکلش در زندان عنوان کرد: “به عنوان وکیل سندیکا و نیز وکیل کلی داود رضوی، باید به اطلاع برسانم که موکلم به این دلیل که از نزدیک به ۸ ماه پیش در بازداشت به سر برده و اتهام او، مربوط به ملاقات با دو تن از نمایندگان سندیکاها و سازمانهای آموزش و پرورش فرانسه، متوجه ایشان شده است. متاسفانه در این طول حدود ۸ ماه گذشته که با قرار بازداشت در زندان به سر میبرد، دچار بیماری شده و با توجه به مشاهده شده لکه خون در نمونه آزمایش موکل، جان ایشان را در خطر میبینم.
او افزود: “موکلم با توجه به استمرار مشاهده این لکههای خون در آزمایشات خود در وضعیت خطرناکی به سر میبرد. به رغم اینکه دستور داده شد که وی را به بیمارستان طالقانی تهران منتقل کنند، بنا بر گفتههای خودش به قدری مراقبتهای حفاظتی و دستبند و پابند این موارد را داشته که قادر به ماندن در بیمارستان نبوده است.”
افزون بر این، در این گزارش به نقل از هما خداوردیان، همسر داود رضوی آمده است: “هنگامی که همسرم در زندان تهران بزرگ در بازداشت بود، خیلی تلاش کردیم تا برای مشکلات گوارشی مربوط به معده ایشان با توجه به اینکه سالها تحت مراقبت پزشک بوده، راه حلی پیدا کنیم که متاسفانه این امر صورت نگرفت.”
به گفته خانم خداوردیان، رفتارهای نامناسب صورت گرفته با آقای رضوی پس از انتقال وی به بیمارستان طالقانی شرایط جسمانی او را به مراتب بدتر کرده است.
وی در ادامه به شرح بیشتر مشکلات جسمانی همسرش و آخرین وضعیت او پرداخت و تصریح کرد: “مسئله جالب اینکه، همسرم به دلیل مشکلی که برای دندانهای او پیش آمده بود، دندانهای متحرکی سفارش داده بود که وقتی به زندان رفت به ما گفتند که پول دندانها را واریز کنید تا تحویل بگیریم و به ایشان بدهیم! الان هم که دندانها به دست همسرم رسیده به دلیل عدم فیکس کردنشان توسط دندانپزشک، عملا امکان استفاده از آن را ندارد. به همین دلیل هم، مشکل جویدن غذا باعث شده که مشکل گوارش همسرم تشدید شود.”
“همچنین دو عنوان اتهامی اجتماع و تبانی و فعالیت تبلیغی علیه نظام برای همسرم مطرح شده اما هنوز هیچ حکمی برای ایشان صادر نکردهاند. وقتی هم که برای پیگیری به دادگاه مراجعه میکنیم، پاسخگوی ما نیستند. جالب اینکه همه هزینههای درمانی همسرم، حتی در حد ویزیت پزشک از کارت بانکی خودش صورت میگیرد!”
لازم به ذکر است، روز دوشنبه ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۱، جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات داود رضوی، در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران برگزار شده بود. آقای رضوی پیشتر نیز به دلیل فعالیت های خود سابقه بازداشت و محکومیت دارد.
در ادامه فرزانه امیریجاه، مادر کیوان مهتدی، عضو زندانی کانون نویسندگان ایران در خصوص آنیشا اسداللهی، فعال کارگری و همسر فرزندش گفت: “آنیشا در حال حاضر در سلول انفرادی بند ۲۰۹ اوین نگهداری میشود و منتظر حکم ایشان هم هستیم.”
گفتنی است، مورخ بیست و هفتم فروردین ماه، جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات آنیشا اسداللهی، فعال کارگری، در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران برگزار شد.
اخبار روز
بیانیه فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری
منبع: فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری ۲۵ آوریل ۲۰۲۳
برگردان تارنگاشت عدالت(م–ل)
بیانیه فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری به مناسبت اول ماه مه ۲۰۲۳
فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری، صدای مبارز، داری سمتگیری طبقاتی، به نمایدگی ۱۰۵ میلیون کارگری که در ۱۳۳ کشور از ۵ قاره زندگی، کار و مبارزه میکنند، ۱۳۷-مین سالگرد مبارزۀ کارگران شیکاگو در سال ۱۸۸۶ را، که نقطه عطف ماندگار طبقه کارگر و مشعل روشنی برای مبارزات امروز و فردا برای کار ثابت با حقوق، امنیت اجتماعی، بهداشت و آموزش عمومی رایگان و همگانی، و يک زندگی شرافتمندانه بود، گرامی میدارد.
امروزه بحران سرمایهداری در طول و عرض جهان ژرفتر میشود، به نقض آشکار حقوق دمکراتیک و سنديکايی، وخامت شرایط کار و زندگی، و گسترش چشمگیر نابرابریهای اجتماعی، فقر و استثمار میانجامد. سرمایه بزرگ و نمایندگان سیاسی آن از همه راهها از دستاویز بحران سرمایهداری استفاده کردند تا حتا به اساسیترین حقوق دمکراتیک و صنفی مانند حق اعتصاب، تظاهرات و سازماندهی حمله کنند. آنها به هر کاری دست میزنند تا پیامدهای بحران را بر دوش طبقه کارگر، بازنشستگان، کشاورزان و به بخش فقیرتر صاحبان مشاغل آزاد، منتقل نمایند.
افزایش غیرقابل کنترل قیمتها؛ به ویژه قیمت کالاهای اساسی، همچنین «فقر انرژی» راه دیگری برای کاهش حقوق و حمایت و افزایش سود است که به فقر بیشتر و بدتر شدن استانداردهای زندگی کارگران منجر میشود. آنها بار دیگر از مردم و کارگران میخواهند تا هزینه بحران آنها را بپردازند. اما کارگران حاضر به پرداخت این سياهه نیستند. این پیام با صدای بلند و رسا از محلهای کار هرچه بيشتر، در کشورهای هر چه بیشتر، شنیده میشود.
سازمانهای وابسته به فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری، منطبق با روحیه مبارزاتی ۱۸-مین کنگره اخیر که یک سال پیش در رم داشتیم، در صف مقدم این مبارزات قرار دارند و خواهان تأمین نیازهای معاصر کارگران در همه سطوح- دستمزد، اشتغال، تأمین اجتماعی، بهداشت، آموزش، فرهنگ- هستند. ما مقاومت خود را در برابر خصوصیسازی و سیاستهای ضد کارگری تقويت میکنیم، ما در کنار کارگران مبارز زن، که از استثمار مضاعف رنج میبرند و برای حقوق برابر در کار، جامعه و زندگی پيکار میکنند، ایستادهایم. در این راستا، ما به مبارزه خود به نفع جوانانی که همیشه نخستین قربانیان بحران سرمایهداری هستند و مهاجرانی که به عنوان نیروی کار ارزان استثمار میشوند، ادامه میدهیم. ما دوش به دوش بخشهای آسیبپذیر طبقه کارگر میایستیم، خواهان درآمد آبرومندانه برای کارگران کمکار، شغل مناسب برای بیکاران و مستمری مناسب برای کارگران بازنشسته هستیم. ما فعاليتهای مبارزهجویانه خود را تقویت میکنیم تا همه حقوق و آزادیهای کارگری، و کنوانسیونها به جای سخنان توخالی بودن در عمل اجراء شوند. این مبارزات علیرغم تشدید سرکوب و استبداد دولتی، متأسفانه با تحمل یا حتا همکاری رهبران سندیکایی همراه با سنديکاهای زرد همسو با فرامین سرمايه، بیامان و تزلزلناپذیر صورت میپذیرند.
علاوه بر پیآمدهای همهگیری و بحران اقتصادی، بورژوازی از طبقه کارگر میخواهد تا بهای جنگ امپریالیستی ایالات متحده، ناتو، اتحادیه اروپا با روسیه در اوکرایین را نیز بپردازد. ما بر همبستگی انترناسیونالیستی قاطع خود با مردم رنجدیده مجدداً تأکید میکنیم. ما خواستار پایان جنگ در اوکرایین، از بین بردن همه جنگهای امپریالیستی، عقبنشينی و انحلال ناتو و همه ائتلافهای نظامی، و محو سلاحهای هستهای هستیم. ما مبارزه خود را برای تضمین حق خلقها برای زندگی در صلح و تعیین آزادانه و مستقل حال و آینده خویش تشدید میکنیم. ما برای پایان دادن به جنگهای اقتصادی و تحریمها بمثابه ابزاری برای ارتقای منافع امپریالیستی خارجی در کشورهای مستقل مبارزه میکنیم. ما خواهان پايان فوری تحریمهای جنایتکارانه علیه کوبای سوسیالیستی و جنایت مستمر علیه مردم فلسطین هستيم. قویترین سلاحهای ما انترناسيوناليسم و همبستگی است. هیچ کارگری نباید خود را تنها احساس کند.
فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری به مناسبت روز جهانی کارگر ۲۰۲۳ درودهای صميمانه، انترناسيوناليستی، مبارزهجويانه و طبقاتی خود را به همه کارگران مبارز و همه سنديکاهای کارگری مبارزی که به طور خستگیناپذیر و مصمم مبارزه روزانه برای کرامت و تأمین نیازهای معاصر طبقه کارگر و اقشار مردمی را به پيش میبرند، اعلام میکند. ما فعاليتهای مشترک خود را در هر بخش، در هر کشور، در هر قاره، برای رهایی طبقه کارگر، برای تأمین منافع و نیازهای طبقاتی خود؛ علیه علت ریشهای فقر، بینوایی، جنگ و آوارگی؛ برای ساختن جامعهای عادلانه و انسانمحور با شرایط زندگی و کار آبرومندانه برای هر انسان، جامعهای عاری از بربریت سرمایهداری و استثمار انسان به دست انسان، تشدید میکنیم.
ما همه سازمانهای عضو و دوستان فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری را فرا میخوانیم که روز جهانی کارگر را زیر شعارها و پرچمهای فدراسیون جهانی اتحادیههای کارگری گرامی بدارند:
– همبستگی انترناسونالیستی: سلاح طبقه کارگر
– ما از پرداخت هزینه بحران آنها امتناع مینماییم
– محاصرهها و جنگهای اقتصادی امپریالیستی را متوقف کنید