«عملیات اقتصادی دی-دی» ترامپ

واشنگتن فشار بر ایران را افزایش می‌دهد؛ چین و امارات در دو راهی

⛽ ترامپ از آغاز «شدیدترین عملیات اقتصادی تاریخ» علیه ایران پرده برداشته و آن را «دی-دی اقتصادی» نامیده است. او از متحدان آمریکا خواسته تا در انزوای کامل ایران هم‌پیمان شوند و هر گونه قاچاق نفت، انتقال پول، صرافی‌ها، ثبت کشتی و شرکت‌های صوری را «همین الان» متوقف کنند. هر کشوری که به ایران کمک کند، با تحریم‌های سنگین روبرو خواهد شد.
چین و امارات در هدف‌راستا
🔻 این تهدید، متوجه چین، خریدار اصلی نفت ایران، و امارات، مهم‌ترین مرکز مالی و صادرات مجدد ایران است. امارات تجارت و پیوندهای مالی خود با ایران را به حالت تعلیق درآورده، اما اجرای کامل این دستور برای وزارت خزانه‌داری آمریکا دشوار خواهد بود؛ زیرا تراکنش‌ها از راه شرکت‌های صوری، صرافی‌ها و بانک‌های پنهان می‌گذرد.
🌊 پنهان‌کاری چین
پکن نیز خرید نفت پنهانی را بیشتر می کند. چین که نفت ونزوئلا را از دست داده، نمی‌خواهد هم نفت ایران و هم بازپرداخت بدهی‌های تهران را از دست بدهد. تراکنش‌ها از راه سامانه‌ی سی‌آی‌پی‌اس چین و واسطه‌های کوچک بانکی و تجاری انجام می‌شود.
🔄 تهران به تهدیدها خو گرفته
عراقچی، وزیر امور خارجه، کارهای ترامپ را «تروریسم اقتصادی» خوانده و گفته که او می‌کوشد با این یاوه‌گویی‌ها، مردم آمریکا را از مشکلات داخلی دور کند. ایران از ۱۹۷۹ زیرِ انواع تحریم‌ها بوده است. این بار نیز تهران به‌جای عقب‌نشینی، به بستن تنگه‌ی هرمز و افزایش قیمت نفت روی خواهد آورد تا پیش از انتخابات آبان، به اقتصاد آمریکا نیز ضربه بزند.
🎭 ریاکاریِ بی‌کرانِ آمریکا
آمریکا در حالی دم از تحریم و انزوای ایران می‌زند که خود، بمب‌های اتمی را در اختیار اسرائیل قرار داده، با عربستان بر سر برنامه‌ی هسته‌ایِ غیرنظامی چانه می‌زند و به هر کشورِ ناخوشایندی، چوبِ تحریم را نشان می‌دهد. این همان سیاستِ فریبکارانه آشکار است.




مشکل ما سندیکا نیست؛ معضل ما سندیکالیسم به مثابه استراتژی است!

  • اخبار روز

رفقای گرامی چندی پیش بخشی از جلسه کلاب هاوس جمعه شب «بلوک متحد سوسیالیستی» بدست ما رسید.

.((https://www.clubhouse.com/room/Prkw۲gd۶?utm_medium=ch_room_pxr&utm_campaign=q۸۱D-Yg۹uLrrZRk_JRMdbg-۲۴۳۴۴۲۲&chs=ARbhDEQRb۸%۳A۰dYJeB۶i۴MIpqm-۹p۰KL۲dvurke۸j۵MpybuqUXgkZog))

شنیدن بحث این رفیق در ایران ما را بر آن داشت تا جهت ارتقای مبارزات طبقاتی پرولتاریا به چند نکته اشاره کنیم.

نوشته حاضر ملاحظات ما بر سخنرانی این رفیق در کلاب هاوس است.

امید داریم تا سخنران و برگزار کنندگان این جلسه کلاب هاوس از این ملاحظات مطلع شوند.

در شرایط امروز ایران، سؤال اصلی این نیست که «آیا کارگران باید برای دستمزد، قرارداد، امنیت شغلی و تشکل مبارزه کنند یا نه»؟

پاسخ روشن است: آری!

 سؤال امروز ما اینست که آیا می‌توان این مبارزات را در قالب تشکل‌های علنی سندیکایی، بدون توجه به ساختار سرکوب، پراکندگی نیروی کار، تشکل‌های کارگری حکومتی و تجربه تاریخی دو دهه گذشته، به‌عنوان مسیر اصلی سازمان‌یابی طبقه کارگر تعریف کرد؟

پاسخ انتقادی می‌تواند این باشد که چنین رویکردی، اگر با یک استراتژی سیاسی و اشکال متنوع سازمان‌یابی همراه نباشد، خطر آن را دارد که وسیله را به هدف و سطح مبارزه مطالباتی را به سقف مبارزه تبدیل کند.

مارکس از اتحادیه‌های کارگری دفاع می‌کرد، اما اهمیت آنها دقیقاً در این بود که مطالبات کارگران را از پراکندگی فردی خارج و به نیروی جمعی تبدیل می‌کنند. انگلس نیز اتحادیه را مدرسه مبارزه طبقاتی می‌دید. اما «مدرسه» با «مقصد» یکی نیست.

اگر کارگر در مدرسه بماند و هیچ‌گاه از مبارزه برای فروش بهتر نیروی کار به مبارزه برای تغییر مناسبات تولید نرسد، آن مدرسه به نهادی برای سازگاری با نظام سرمایه‌داری تبدیل خواهد شد.

لنین این مسئله را حتی روشن‌تر می‌کند: «مبارزه اقتصادی می‌تواند کارگران را به مبارزه علیه کارفرما بکشاند، اما آگاهی سیاسی سوسیالیستی صرفاً از دل مبارزه اقتصادی خودبه‌خود تولید نمی‌شود». اینجا دقیقاً نقطه‌ای است که باید میان مبارزه اقتصادی، سازمان‌یابی صنفی و مبارزه سیاسی طبقاتی تمایز گذاشت.

بنابراین نقد ما این نیست که «سندیکا بد است».  

چنین صورت‌بندی هم از نظر مارکسیستی نادرست است و هم از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. نقد دقیق‌تر این است:

سندیکا می‌تواند ابزار مبارزه طبقاتی باشد؛ اما سندیکالیسم، هنگامی که مبارزه طبقاتی را به مبارزه صنفی تقلیل دهد، به محدودکننده مبارزه طبقاتی تبدیل می‌شود و تمایز بین این دو در ایران امروز اهمیت دوچندان دارد.

در جمهوری اسلامی مسئله فقط این نیست که دولت «اجازه» تشکیل سندیکا می‌دهد یا نمی‌دهد. مسئله ساختار قدرتی است که تلاش می‌کند هر شکل مستقل سازمان‌یابی مزدبگیران را کنترل، مهار یا امنیتی کند. در کنار آن، وجود تشکل‌های رسمی و حکومتی مانند شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر و ساختارهای وابسته به حاکمیت، فضای سازمان‌یابی مستقل را با محدودیت‌های جدی و پرهزینه مواجه کرده است.

از سوی دیگر، سیاست‌های استخدامی و پیمانکاری، تفکیک رسمی و قراردادی کارگران، شرکت‌های واسطه، پراکندگی محل کار و امنیتی‌شدن بخش‌های مهم اقتصادی، سازمان‌یابی یکپارچه نیروی کار را دشوارتر کرده است.

بنابراین کسی که امروز در ایران نسخه «فعالیت علنی سندیکایی» را به‌عنوان راه‌حل اصلی مطرح می‌کند، باید به چند سؤال اساسی جواب بدهد:

اول: تشکل علنی مستقل چگونه می‌خواهد استقلال خود را از ساختارهای حکومتی حفظ کند؟

دوم: در صورت شناسایی هسته اصلی تشکل توسط نهادهای امنیتی، مکانیزم حفظ سازمان چیست؟

سوم: چگونه می‌توان از تبدیل فعال صنفی به «چهره شناخته‌شده» و در نتیجه آسیب‌پذیرترین حلقه سازمان جلوگیری کرد؟

چهارم: اگر حکومت اجازه تشکل مستقل نمی‌دهد، آیا صرفاً اصرار بر ایجاد یک ساختار علنی به معنای نادیده گرفتن توازن واقعی نیروها نیست؟

پنجم: رابطه این تشکل با مبارزه سیاسی چیست؟

آیا سندیکا صرفاً برای افزایش دستمزد و اصلاح قرارداد تشکیل می‌شود، یا قرار است بخشی از فرایند شکل‌گیری قدرت طبقاتی باشد؟

اینجاست که تجربه جنبش‌های معلمان، بازنشستگان، پرستاران و بخش‌هایی از کارگران اهمیت پیدا می‌کند. این جنبش‌ها با سازماندهی منطبق با شرایط امروز ایران نشان داده‌اند که مطالبه صنفی الزاماً در حصار صنفی باقی نمی‌ماند.

وقتی معلم درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله بودجه عمومی، سیاست آموزشی و ساختار دولت وارد مبارزه می‌شود. وقتی بازنشسته درباره حقوق خود اعتراض می‌کند، مسئله صندوق‌های بازنشستگی، سیاست اقتصادی و توزیع ثروت مطرح می‌شود. وقتی پرستار درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله سیاست سلامت و مناسبات اجتماعی تولید و بازتولید نیروی کار مطرح می‌شود.

پس اتفاقاً نقطه قوت این مبارزات در بسیاری موارد عبور از صنف به سیاست بوده است.

از این زاویه، مسئله امنیت نیز یک مسئله فرعی نیست که بعداً به آن اضافه کنیم. شکل سازمان‌یابی باید متناسب با شکل سرکوب باشد. اگر دولت ساختارهای علنی را به‌سادگی شناسایی و منهدم می‌کند، سازمان‌یابی طبقاتی نمی‌تواند تنها بر یک شکل سازمانی تکیه کند. علنی، نیمه‌علنی و غیرعلنی بودن سازمان‌ها، شبکه‌های اعتماد، هسته‌ های کوچک‌تر، ارتباط میان محل‌های کار و اشکال مختلف همبستگی اجتماعی، همگی باید در تحلیل و استراتژی و تاکتیک های مناسب مورد توجه قرار گیرند.

البته اینجا باید از یک دام دیگر هم پرهیز کرد: مخفی‌کاری به‌خودی‌خود انقلابی نیست. سازمان مخفی اگر از مبارزات توده کارگران جدا شود، می‌تواند به فرقه‌ای منزوی تبدیل شود. همان‌طور که فعالیت علنی بدون سازمان‌یابی پایدار می‌تواند به قربانی‌کردن فعالان منجر شود.

مسئله امروز ایران، ترکیب درست اشکال سازمان‌یابی با سطح واقعی مبارزه و توازن قواست. بنابراین نقد نهایی را می‌توان این‌گونه صورت‌بندی کرد:

ما با مبارزه صنفی مخالف نیستیم؛ با صنفی‌کردن مبارزه طبقاتی مخالفیم.

ما با سندیکا مخالف نیستیم؛ با تبدیل سندیکا به استراتژی سیاسی طبقه کارگر مخالفیم.

ما با فعالیت علنی مخالف نیستیم؛ با نادیده گرفتن واقعیت سرکوب و تبدیل علنی‌کاری به اصل مقدس مخالفیم.

و مهم‌تر از همه:

ما نمی‌توانیم تجربه مبارزات کارگری ایران را نادیده بگیریم و نسخه‌ای را که متعلق به شرایطی متفاوت است، بدون انطباق با شرایط جمهوری اسلامی تجویز کنیم.

اگر هدف، رهایی طبقه کارگر است، دستمزد بهتر و قرارداد بهتر ضروری‌اند، اما کافی نیستند. مسئله  این نیست که چگونه کارگر می‌تواند کمی بهتر نیروی کارش را بفروشد؛ مسئله این است که چگونه طبقه‌ای که مجبور است نیروی کار خود را بفروشد، به نیرویی تبدیل شود که مناسباتی که او را مجبور به این فروش ناعادلانه کرده است را دگرگون کند.

این همان مرزی است که مبارزه صنفی را از سندیکالیسم به‌عنوان یک افق سیاسی جدا می‌کند.

مرتضی مهرگان (برف نو)

۲۷مرداد ماه۱۴۰۵




کتاب تازۀ نقاشی بانو فرح نوتاش

هموطنان گرامی درود بر شما

کتاب تازۀ نقاشی های من

در آدرس

https://www.farah-notash.com

 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی

در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.

 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.

کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،

در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.

در ضمن در بالای سایت من، 

آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.

   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash

اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.

با بهترین آرزوها برایتان

فرح نوتاش

وین ـ 16.08.2026




لوکس‌بازی در شمال تهران وسط جنگ؛ تصویری از شکاف طبقاتی جمهوری اسلامی

🏗️
یک میلیارد تومان برای هر متر
در شمال تهران، قیمت هر متر خانه از مرز یک میلیارد تومان عبور کرده و برخی پروژه‌های لوکس تا ۲.۵ میلیارد تومان برای هر مترمربع قیمت دارند.
💰 فایل‌های نجومی در اقدسیه و الهیه
در اقدسیه، یک ملک ۸۵۰ متری یک هزار و ۸۷۰ میلیارد تومان قیمت دارد. در الهیه، یک ملک ۲ هزار متری با قیمت متری ۲.۵ میلیارد تومان، حدود ۵ هزار میلیارد تومان ارزش دارد.
🌍 تهران گران‌تر از مونیخ و سانفرانسیسکو
قیمت هر متر برج لوکس در شمال تهران ۱۳ هزار و ۳۶۹ دلار است؛ بالاتر از مونیخ (۱۳۲۱۷ دلار) و سانفرانسیسکو (۱۰۳۳۳ دلار). این رقم حدود ۱۰ برابر استانبول و ۹ برابر پاریس است.
📊 ۳۰ سال تا خرید مسکن
نسبت قیمت مسکن به درآمد در ایران به ۳۰ رسیده؛ یعنی یک خانوار باید ۳۰ سال درآمد خود را پس‌انداز کند تا خانه‌ای بخرد. این در حالی است که این نسبت در ترکیه ۷، در امارات ۸ و در آمریکا ۳ است.
💵 دلاری شدن بخشی از بازار
برخی املاک لوکس به دلار اجاره داده می‌شوند؛ اجاره ماهانه برخی واحدها بین ۱۱۰۰ تا ۴۲۰۰ دلار است. این پدیده هرچند فراگیر نیست، اما شفافیت بازار را کاهش می‌دهد.
🏚️جمهوری اسلامی؛ هرمی از شکاف طبقاتی
در رأس این هرمِ طبقاتی، میلیاردهای بی‌وجدانی نشسته‌اند که با دزدیِ گسترده از سرمایه‌ی ملت ایران، به چنان لوکس‌بازی‌های افسانه‌ای و خیره‌کننده‌ای می‌پردازند که روی پولداران غربی را سفید کرده‌اند. در پایین‌ترین طبقه هرمِ، کارتون‌خوابانِ بی‌پناه و درمانده، بچه‌های خیابانیِ سرگردان و بی‌کس، سیل بیکارانِ نومید و سرگردان، و زحمتکشان با سفره‌های خالی، جای گرفته‌اند. این شکاف طبقاتیِ هولناک و شرم‌آور، نه یک حاشیه، که ذاتِ ساختارِ اقتصادیِ جمهوری اسلامی است؛ ساختاری که در آن، انباشتِ سرمایه در دستِ معدودی، جز فقر و ناامیدی برای توده‌ها، هرگز حاصلی در بر نداشته است.




در دلِ مقاومت: زنانِ کوبا در سنگر

🌟granma
۲۲۰ هزار زن در خطِ مقدم
در پینار دل ریو، بیش از ۲۲۰ هزار زن که عضو فدراسیون زنان کوبا هستند، در هر گوشه‌ای از جامعه نقشی بی‌بدیل دارند. آنان نه فقط در خانه، که در هر مرکز تولید و خدماتی که امروز خود را برای ادامه‌ی کار بازآفرینی می‌کنند، ستونِ پشتیبانی این سرزمین‌اند.
🌾 از مزرعه تا بیمارستان
زنانِ کوبا در همه‌ی عرصه‌ها حضور دارند: از کشتِ تنباکو و ساختِ پارک‌های خورشیدی تا دوختنِ پتوی آرامش برای نوزادانی که به مراقبتِ ویژه نیاز دارند. آنان در درمانگاه‌ها جان می‌بخشند، در مدارس روشنایی می‌کارند، در کارخانه‌ها چرخ می‌گردانند، و در خانه، با اراده و ابتکار، هر محدودیتی را به فرصتی برای زیستن بدل می‌کنند.
🛡️ مقاومت در برابر محاصره
در روزگارانی که پیامدهای محاصره‌ی امپریالیستی زندگی را دشوار کرده، زنانِ کوبا چهره‌ای دیگر از تاب‌آوری به نمایش گذاشته‌اند. به گفته‌ی دانیویا بورخس ماشوات، دبیر فدراسیون زنان در ووئلتاباخو: «در میانِ سختی‌های اقتصادی، زنانِ ما مقاومت را به آفرینش و ناملایمات را به پیشران بدل کرده‌اند.»
🎯 چالش‌های پیشِ رو
فدراسیون زنان کوبا، در آستانه‌ی شصت‌وششمین سالگرد خود، چهار چالشِ بنیادین را پیشِ روی می‌بیند: افزایشِ حضور زنان در نیروی کار، کاهشِ بارداریِ نوجوانان، بهبودِ مراقبت از سالمندان، و رویارویی با هرگونه خشونتِ جنسیتی.
🌟 الگویی به نامِ آدلا آزکوی
زنانِ امروزِ کوبا، راهِ آدلا آزکوی را می‌پویند؛ همان زنی که در جنگ استقلال کوبا (۱۸۹۵-۱۸۹۸) شرکت داشت و نشان داد می‌توان در دلِ سختی، ایستاد و زیست. آنان با کارِ داوطلبانه، تبادلِ تجربه در محیط‌های کاری، پروژه‌های فرهنگی و اجتماعی، و پاسداشتِ پیشگامانِ این راه، روزِ ۲۳ اوت را جشن می‌گیرند؛ روزی که یادآورِ زنانی است که هرگز از پا نمی‌نشینند.




سایه‌ی صندوق بین‌المللی پول بر روبل روسیه و همکاری نئولیبرالیستهای بانک مرکزی و وزارت خزانه روسیه با آنها

📉
روبل ۲۰٪ آب رفت
در پایان ماه مه، هر دلار ۷۰.۷۹ روبل می‌ارزید. اما سه ماه بعد، به ۸۵.۱۶ روبل رسید. این یعنی دلار بیش از ۲۰٪ گران‌تر شده.
🛢️ نفت ارزان‌تر، درآمد کمتر
تابستان، قیمت نفت جهانی پس از جهش بهاری پایین آمد و اورال روسیه با تخفیف چشم‌گیری فروخته شد. در ژوئیه، صادرکنندگان بزرگ تنها ۲.۲ میلیارد دلار ارز فروختند، در حالی که میانگین سه ماه پیش از آن ۸.۶ میلیارد دلار بود.
🏦 دو ضربه همزمان؛ وزارت خزانه و بانک مرکزی
درحالی که فروش ارز کاهش یافت، وزارت خزانه خرید ارز را افزایش داد و بانک مرکزی نرخ بهره را از ۱۴.۲۵٪ به ۱۴٪ پایین آورد. این دو تصمیم هم‌زمان، روبل را در هم کوبید.
💰 صندوق ملی رفاه؛ کیسه‌ای برای بانک‌ها؟
از ابتدای ۲۰۱۸ تا اوت ۲۰۲۶، دارایی‌های صندوق ملی رفاه روسیه از ۳.۷۵ تریلیون روبل به ۱۲.۷۲ تریلیون رسید. اما بخش بزرگی از این پول در سهام اسبربانک و سپرده‌های کم‌بازده در وب‌.آر‌اف قرار دارد. یعنی هر بار که روبل سقوط می‌کند، این بانک‌ها سود می‌برند.
سرگئی گلازیف، اقتصاددان روس، می‌گوید که نوسانات روبل نتیجه‌ی بازی سفته‌بازان آمریکایی است که هفته‌ها روی تضعیف آن شرط بسته‌اند. به باور او، بانک مرکزی با پیروی از توصیه‌های صندوق بین‌المللی پول، به جای وظیفه قانونی خود، روبل را رها کرده است.
🎯 راه حل
گلازیف می‌گوید روسیه با داشتن دو برابر پشتوانه ارزی برای هر روبل، یکی از امن‌ترین ارزهای جهان را دارد. تا بورژوازیِ کمپِرادورِ روسیه، فرمانِ بانکِ مرکزی و وزارتِ خزانه را در دستِ خود دارد، سرنوشتِ روبل نیز چونان اسیری در بندِ سوداگرانِ بین‌المللی خواهد ماند. این بورژوازیِ وابسته، که به واسطه‌گری و انباشت از راهِ نوسان‌های ارزی دل بسته، هیچ گاه نمی‌گذارد که روبل بر جایِ خود آرام گیرد؛ زیرا آرامشِ نرخِ ارز، مرگِ سودهایِ کلانِ آنان است.




روسی‌هراسی در غرب

📜
سابقهٔ دشمنی سوئد با روسیه
کارل دوازدهم در نبرد پولتاوا (۱۷۰۹) شکست خورد و سوئد امپراتوری بالتیک خود را از دست داد. در قرن نوزدهم، فنلاند (یک‌سوم خاک سوئد) جدا شد. این خاطرات در نخبگان نظامی سوئد باقی ماند. در ۱۹۳۹–۴۰، فرماندهٔ دفاع سوئد خواهان جنگ با شوروی بود و حتی نقشهٔ کودتا علیه دولت دموکراتیک را کشید. در دههٔ ۱۹۸۰، افسران ارشد علیه اولاف پالمه (نخست‌وزیر صلح‌طلب) کودتا طراحی کردند و او در ۱۹۸۶ ترور شد.
تفاوت نروژ با سوئد
نروژ هرگز با روسیه در جنگ نبوده. در ۱۹۴۴، ارتش سرخ، شمال نروژ را از نازی‌ها آزاد کرد. در اکتبر ۲۰۱۹، پادشاه هارالد گفت: «نروژ هرگز کمک روسیه را فراموش نخواهد کرد.»
🕵️ دست‌بردن آمریکا در اوکراین (۲۰۱۴)
تیراندازی ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۴ در میدان کی‌اف (که به فرار یانوکویچ انجامید) از ساختمان‌های تحت کنترل گروه‌های راست‌افراطی (سووبودا و بخش راست) انجام شد. ویکتوریا نولند، معاون وزیر خارجهٔ آمریکا، دو هفته پیش از آن، ترکیب دولت جدید را به سفیرش دیکته کرده بود. این یک کودتای آمریکاییِ اقلیت علیه اکثریتی بود که در ۲۰۱۰ به یانوکویچ رأی داده بودند.
⚖️ مشروعیت دونباس در برابر رژیم کی‌اف
پس از کودتا، رژیم جدید کی‌اف به جمعیت روس‌زبان شرق حمله کرد، ۱۴۰۰۰ کشته و یک میلیون آواره برجای گذاشت (پاک‌سازی قومی). دونباس، جانشین مشروع دولت منتخب یانوکویچ بود. پس کمک روسیه به دونباس، برخلاف حقوق بین‌الملل نبود؛ بلکه کمک غرب به رژیم کودتای کی‌اف، غیرقانونی بود.
🧠 فریب بزرگ؛ نه فقط روس‌هراسی
آنچه در غرب رخ داد، بیش از روس‌هراسی، یک فریب حساب‌شده بود:
۱. گسترش ناتو به شرق، نقض توافقات شفاهی ۱۹۹۰–۹۱ با گورباچف.
۲. کودتای ۲۰۱۴، نقض آشکار حقوق بین‌الملل.
۳. جنگ علیه دونباس و پاک‌سازی قومی، مشابه جنایات ۱۹۴۸ فلسطین.
۴. تصمیم پارلمان اوکراین در ۲۰۱۹ برای پیوستن به ناتو، نقض توافقات مینسک (۲۰۱۵).




کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند.