نقش جنبش کارگری و نیروهای چپ در شکل‌گیری بدیل مترقی و دموکرات در برابر دیکتاتوری ولایی

به‌رغم وجود منابع طبیعی فراوان و سرمایه‌های انسانی چشمگیر و کارآ در ایران، مردم کشور ما به دلیل سیاست‌های ضدملی جمهوری اسلامی ایران روز به روز با معضل‌ها و چالش‌های بیشتری برای گذران زندگی و تأمین معاش روبه‌رو می‌شوند. در سه دهۀ اخیر، پس از پایان یافتن جنگ ایران و عراق، جامعهٔ ایران همواره دستخوش کمبود و گرانی این یا آن نیاز اساسی زندگی و درگیر بحران‌های گوناگون از جمله در تأمین مسکن و اشتغال بوده است. تازه‌ترین نمونه‌های این وضع، افزایش ۱۳ برابری نرخ آرد صنعتی و ۲۰۰ درصدی قیمت ماکارونی و کمبود روغن خوراکی و موضوع سهمیه‌بندی نان بود که بار دیگر آرامش را از مردم گرفت.

بعد از گران شدن بنزین و دیگر اقلام مصرفی در سال‌های اخیر، حالا بار دیگر جامعه قربانی یکی دیگر از طرح‌های خانمان‌برانداز شوک‌های اقتصادی از راه “آزادسازی قیمت”ها در چارچوب سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی شده است. از سه دههٔ پیش، یعنی از دورۀ دولت “سازندگی” هاشمی رفسنجانی و با پشتیبانی مستقیم ولی فقیه، این سیاست‌ها و شوک‌ها به توصیهٔ نهادهای مالی جهانی و مبلغان داخلی آنها به شکل‌های گوناگون اجرا شده است. در این گونه برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی، لایه‌های بالایی بورژوازی و به‌ویژه سرمایه‌داری تجاری-مالی انگلی و رانت‌خوار برندۀ اصلی، و زحمتکشان بازندهٔ‌ اصلی بوده‌اند. ویران شدن اقتصاد ملی و گسترش فساد نهادینه شده و غارت ثروت ملی، منافع ملی اکثریت مردم و امنیت اقتصادی-اجتماعی کشور را به خطر انداخته است.

در طی سه دهۀ گذشته، بار اصلی پیامدهای بسیار دردناک این برنامه‌های اقتصادی بر شانه‌های طبقۀ کارگر و طیف وسیع زحمتکشان و تهی‌دستان بوده است. در این مدت، دولت‌های جمهوری اسلامی ایران به‌جز شعار دادن و تبلیغ کردن برای ادامۀ برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی نتوانسته‌اند، یا بهتر است بگوییم نخواسته‌اند، اقدام مؤثر و پایداری به نفع توده‌های کار و زحمت کنند. برنامه‌های کلان حکومت سرمایه‌سالار ولایت فقیه برای رشد اقتصادی، بر محور انباشت سرمایه‌های خصوصی و شبه‌خصوصی حاصل رانت دولتی بوده است که بیشتر به ثروت‌آفرینی شخصی منجر شده است. جمهوری اسلامی با این برنامه‌ها نه‌تنها نتوانسته است هرج‌ومرج سرشتی “بازار آزاد” را- برای مثال در مهار قیمت ماکارونی یا مرغ و روغن و آرد در هفته‌های اخیر- مدیریت کند، بلکه صدمات سنگینی نیز به تولید ملی زده است. از پیامدهای کلان برنامه‌های نولیبرالی و “آزادسازی”‌های رژیم ولایی، از جمله در نبود برنامه‌ریزی در بخش کشاورزی متناسب با نیازهای ملی، می‌توان به کمبود مواد غذایی اصلی اکثریت مردم، ویران شدن محیط‌زیست ایران، و وابستگی شدید به واردات گندم اشاره کرد.

حزب تودهٔ ایران معتقد است که در شرایط مشخص کنونی و گستردگی و عمق بحران زیست‌محیطی در ایران، موفقیت در بازسازی گستردهٔ اقتصاد ملی برای تأمین نیازهای داخلی با توجه خاص به اهمیت توسعۀ پایدار (زیست‌پذیر) برای حفظ محیط‌زیست، فقط از طریق برنامه‌ریزی مدون ملی بر محور رشد سرمایه‌های انسانی با هدف توسعهٔ اقتصادی-اجتماعی برای تأمین زندگی اکثریت مردم و زحمتکشان کشور امکان‌پذیر خواهد بود. اما دولت ابراهیم رئیسی نیز مانند دولت‌های پیشین فقط با لفاظی و “گفتار درمانی” و ایجاد برخی تغییرهای شکلی، و به‌کارگیری کلید واژه‌های تبلیغاتی و در عمل توخالی مانند “مردمی‌سازی”، همان سیاست “آزادسازی قیمت”ها را همراه باپایین نگه داشتن ارزش نیروی کار ادامه داده است. علت هم آن است که برنامه‌های اقتصادی کلان حکومت ولایت فقیه از سه دهۀ گذشته بر اساس سیاست راهبردی متصل شدن هرچه بیشتر سرمایه‌های مالی-تجاری در ایران با سرمایه‌داری مالی جهانی تنظیم و اجرا شده است. به‌رغم تحریم‌های آمریکا و شعارهای پُرطمطراق ولی فقیه مانند “اقتصاد مقاومتی”، هدف راهبردی مزبور همچنان دنبال شده است، زیرا که بقای نظام سیاسی حکومت ولایی در حال حاضر متکی و منوط به حفظ منافع سرمایه‌های پرقدرت مالی-تجاری داخلی است.

از این رو، تنها پاسخ سران جمهوری اسلامی به مردم ایران و به‌ویژه طبقۀ کارگر و دیگر زحمتکشان، دروغ‌گویی و سرکوب بوده است، زیرا این حکومت سرمایه‌داری فاسد و انگلی فقط با زورگویی و تزویر (از نوع دینی در ایران) می‌تواند منافع مادی قشر قلیل حکومتی را با غارت کردن ثروت ملی و پایمال کردن منافع مادی اکثریت جامعه یعنی کارگران و دیگر زحمتکشان تأمین کند.

در حالی که هرج‌ومرج ذاتی نظام سرمایه‌داری و طرح‌های نولیبرالی رژیم ولایی امروزه بحران معیشتی مردم را به حد گران شدن نان و ماکارونی و لبنیات و سبزیجات رسانده است، هواداران سینه‌چاک “بازار آزاد” هنوز همان نسخه‌های ویرانگر قبلی را ارائه می‌دهند و علت وضعیت فلاکت‌بار مردم را در ادامهٔ “اقتصاد دولتی” می‌بینند و برای خصوصی‌سازی تبلیغ می‌کنند. آنان ضمن پافشاری بر اهمیت دفاع از منافع سرمایه‌داران، به‌شدت نگران شده‌اند که مبادا اقتصاد ایران با متکی شدن به چین و روسیه- یعنی با “گردش به شرق”- به سوی “سوسیالیسم” گرایش پیدا کند!

ترویج این گونه توهّم‌های شاخدار و اغراق‌آمیز و فریبکاری و تبلیغات مبتذل در مورد سیاست “گردش به شرق” در جمهوری اسلامی ایران محدود  به هواداران دوآتشۀ اقتصاد نولیبرالی و بخش‌هایی از جناح‌های اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان نیست که با این ترفند برای “تداوم نظام” تلاش می‌کنند. اگر از یک سو، اینها بدلیل “سوسیالیستی شدن” در زیر سایۀ حکومت اسلامی، نگران به خطر افتادن منافع سرمایه‌داران هستند، از سوی دیگر، افراد و جریان‌های سیاسی دیگری در داخل و خارج کشور هستند که با بالا بردن پرچم جعلی “چپ” و زیر تابلوی مبارزۀ ضدامپریالیستی، با دفاع از “گردش به شرق” برای همان هدفِ “تداوم نظام” تلاش می‌کنند. جالب است که این سنخ از جریان‌های در ظاهر “چپ”، تا کنون با کلان سرمایه‌داران مالی-تجاری و اجرای سه دهه سیاست‌های نولیبرالی و ضدکارگری حکومت ولایی هیچ مشکلی نداشته‌اند و در نمایش‌های انتخاباتی به نفع  نمایندگان سیاسی کلان سرمایه‌داران فعالانه تلاش کرده‌اند. آنان در زیر تابلویی جعلی و با سوءاستفاده از نام و نشان نیروهای چپ شناسنامه‌دار مانند حزب ما، همواره با اعتقاد به استحاله‌پذیر بودن رژیم ولایی استدلال کرده‌اند که در حال حاضر، برای مبارزه با جناح “تندرو” و یاری رساندن به جناح “اعتدال‌گرا-اصلاح‌طلب”، نباید موضوع سرکوب اعتراض‌های صنفی یا پیشبرد منافع طبقۀ کارگر را در تقابل با سیاست‌های نولیبرالی جمهوری اسلامی مطرح و برجسته کرد.

روشن است که پس از تحریم وسیع نمایش انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۰ به وسیلهٔ اکثریت مردم، این گونه مواضع در ظاهر “چپ” در دفاع از اصلاح‌طلبی حکومتی، اکنون دچار ورشکستگی کامل نظری و عملی شده است. بدین سان، این جریان‌های چپ جعلی اکنون در ادامۀ دلسوزی‌شان برای حکومت اسلامی و تلاش برای “تداوم نظام”، به بهانۀ مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم، با انواع بحث‌های سطحی، موضوع ضرورت اتخاذ سیاست “گردش به شرق” و به‌خصوص نزدیکی جمهوری اسلامی ایران به روسیه را مطرح می‌کنند که در آن اقشار پُرنفوذ و پرقدرت سرمایه‌داری و مافیایی حاکم‌اند. در واقع، این “چپ” جعلی منکر آن است که سد اصلی در راه تغییرهای بنیادین و دموکراتیک و پیشرفت مستقلانه و آزادانهٔ جامعهٔ ایران در درون کشور و در حکومت استبدادی ایران است، و اصولاً جمهوری اسلامی و رژیم اسلام‌گرای ولایت فقیه را حکومتی دیکتاتوری نمی‌داند. حل تضاد اصلی و  آشتی‌ناپذیر بین خواست زحمتکشان و اکثریت مردم ایران برای تغییرهای بنیادین از یک سو و تداوم حکومت ولایت فقیه از سوی دیگر، ظاهراً برای این جریان فکری اولویت و اهمیت چندانی ندارد. مبلغان این جریان، حرکت‌های اعتراضی مهم و اثرگذار زحمتکشان و فعالیت‌های سیاسی و مدنی در راه تحقق خواست‌های صنفی و دموکراتیک طبقهٔ کارگر و زحمتکشان را گویا غیرضروری و مخرب می‌دانند. در عوض، آنها تحقق یافتن خواست‌های طبقۀ کارگر و زحمتکشان را به پیشبرد سیاست‌های خارجی “ضداستکباری” در چارچوب “گردش به شرق” رژیم ولایی مشروط و منوط می‌کنند.

اوضاع در کشور ما و همچنین در جهان بسیار آشفته و بغرنج شده است. بنابراین به‌جای پیش‌گویی‌هایی غلوآمیز، یا خوش‌بینی‌های غیرواقعی در مورد مناسبات راهبردی ایران با روسیه یا چین، ضروری است که با توجه به سرشت طبقاتی رژیم ولایی و ارتباط تنگاتنگش با سرمایه‌داری جهانی، به‌ شیوه‌ای دقیق‌تر و برنامه‌ریزی شده در راه آگاه کردن افکار عمومی و ارتقای سطح مبارزه با دیکتاتوری ولایی گام برداشت.

واقعیت آن است که سران حکومت ولایت فقیه شدیداً نگران گسترش اعتراض توده‌ها و “خطر” سازمان‌یافتگی و اقدام مشترک و هماهنگ جنبش کارگری و زحمتکشان در چارچوب حرکت‌های صنفی‌اند. از همین روست که دستگیری فعالان صنفی در هفته‌های اخیر افزایش یافته است. در خیابان‌ها، کارخانه‌ها، و مدارس صدای اعتراض رو به اوج است و مردم دریافته‌اند که حاکمیت مطلق ولایت فقیه سدّ راه برون‌رفت ایران از وضعیت فاجعه‌بار کنونی است. شرایط موجود زمینه را برای همکاری و اتحاد عمل نیروهای چپ راستین فراهم کرده است تا با هوشیاری به سهم خود در راه تحقق دگرگونی‌های بنیادین در ایران بکوشند و بدیل ترقی‌خواه و دموکرات در برابر حکومت اسلامی را به جامعهٔ خواهان تحول در ایران معرفی کنند.

آزادی‌خواهی، عدالت‌جویی اجتماعی، و دفاع از حاکمیت ملی همیشه جزو برنامه‌های مؤثر نیروهای چپ کشور و از مؤلفه‌های برجستهٔ عملکرد آنها بوده است. به‌رغم تمام مشکلات و برخی ناروشنی‌ها به دلیل شرایط بغرنج جهانی، به‌درستی می‌توان گفت که از منظر تاریخی، و همچنین در حال حاضر، غنی‌ترین، واقع‌بینانه‌ترین، و اثرگذارترین تحلیل‌ها و پیشنهادها برای برون‌رفت ایران از شرایط فاجعه‌بار کنونی، از جانب نیروها و تحلیل‌گران چپ عرضه شده است و می‌شود.

حزب تودۀ ایران بار دیگر بر این واقعیت تأکید می‌کند که جنبش کارگری ایران به‌دلیل سرکوب‌ها و انواع ترفندهای امنیتی در ارتباط با تشکل‌های سندیکایی از یک سو، و عملکرد نهادها و تشکل‌های زرد حکومتی از سوی دیگر، با وجود تلاش‌های زیاد زحمتکشان هنوز در مرحله‌های اولیهٔ شکل‌گیری و انسجام و رشد است و با چالش‌هایی مهم روبه‌روست. امّا شواهد حکایت از آن دارد که درک اهمیت توجه به حقوق و آزادی‌های دموکراتیک به‌مثابه ابزار لازم در راه تشکل‌یابی و به دست آوردن حقوق صنفی و پیشبُرد عدالت اجتماعی و تثبیت دستاوردهای این پیکار، در حال رویش و گسترش است.

مبارزه در راه ایجاد دگرگونی‌‌های بنیادین ملی-دموکراتیک نمی‌‌تواند بدون در نظر گرفتن رابطهٔ تنگاتنگ درونی بین مطالبات مُبرم آزادی‌‌خواهانه و عدالت‌‌خواهانه و نقش اساسی طبقهٔ کارگر و دیگر زحمتکشان و شرکت فعال آنها در این مبارزه، موفق باشد. بنابراین، سازمان‌دهی و ارتقای توان نظری و عملی جنبش کارگری و زحمتکشان در کنار دیگر نیروهای اجتماعی در شرایط کنونی از جمله مهم‌ترین وظایف نیروهای چپ است. به‌علاوه، جنبش ملی و میهنی و چپ باید با سازمان‌دهی بدیل سیاسی مترقی و دموکرات در برابر دیکتاتوری ولایی،‌ سهم خود را در این مبارزه ادا کند و از این وظیفهٔ خود غفلت نکند.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ  ۱۱۵۵، ۱۹ اردیبهشت




اوکراین بمثابه سیاه‌چاله‌ای برای تسلیحات آمریکایی

ویچسلاو تتیوکین (Vycheslav TETYOKIN)

ا. م. شیری

رسانه‌های جمعی غرب مشتاقانه از تحویل تسلیحات به دولت باندری کی‌یف حمایت می‌کنند و فهرست کشورهایی را که برای نئونازی‌ها کمک‌های نظامی ارسال کرده‌اند، برمی‌شمارند و با اشتیاق زایدالوصفی از ارزش چند میلیارد دلاری تدارکات مذکور و کارآیی این یا آن نوع تسلیحات صحبت می‌کنند.

آمریکایی‌ها حدود ۴٠ وزیر دفاع از کشورهای وابستۀ خود را در پایگاه نظامی رامشتاین در آلمان جمع کردند تا اقدامات لازم را همآهنگ کنند. اما همانطور که می‌گویند، چون در روی کاغذ راحت بود، چاله‌ها را فراموش کردند.

هنگامی که شور و شوق اولیه فروکش کرد، کارشناسان و سیاستمداران اروپایی و آمریکایی که از تبلیغات ضد روسی کاملاً مبهوت نشده بودند، سؤالات ناخوشایند، قبل از همه، در بارۀ کیفیت سلاح‌های ارسالی مطرح کردند. از این گذشته، کی‌یف قبل از هر چیز به سلاح‌های ساخت شوروی که برای ارتش خود آشنا هستند، نیاز دارد. زیرا، بازآموزی با سامان‌‌های غربی طولانی و دشوار است. با این حال، آن‌ها هر نوع سلاحی را که از زمان پیمان ورشو در زرادخانه‌ها انبار کرده‌اند، یعنی تجهیزات تولیدی سی پیش را ارسال می‌کنند.

کاروان قطارهای حامل تسلیحات کهنه به لووف رسید. این، باعث ناراحتی هیچ کس نشد. جای شکرش باقی‌ست که حرکت می‌کنند، شلیک می‌کنند. اما این واقعیت که تانک‌های لهستانی از نظر کیفیت جنگی بسیار پایین‌تر از تانک‌های مدرن روسی هستند، یک موضوع ثانوی است. هنوز مشخص نیست «جعبه‌هایی» که طرفداران اروپایی نئونازی‌های اوکراین سخاوتمندانه ارسال کرده‌اند، در چه وضعیتی قرار دارند. در عین حال، انبارهای خود را از زباله‌های غیرضروری پاک می‌کنند. همۀ آن‌ها دارای باتری، روغن، سیم برق، انواع واشر می‌باشند. پس از نگهداری، تعمیر و حفاظت کامل لازم است. بعید است «نیکوکاران» کشورهای غربی سراغ این کارها و هزینه‌ها رفته باشند. فله‌ای می‌فرستیم و در آنجا حلش می‌کنیم.

مشکل بعدی خدمه است. خدمه و محاسبۀ آماده وجود ندارد. همۀ آن‌ها در جبهه جنگ هستند و یا در طول دو ماه جنگ به دنیای دیگری مهاجرت کرده‌اند. این، بدان معناست که خدمه جدید باید آماده شود. این کاری است که هفته‌ها و حتی ماه‌ها طول می‌کشد. تانک تی-٣۴ به دلیل سادگی خوب بود. دیگر چنین تانکی وجود ندارد. سامانۀ دوش‌پرتاب ضدتانک جاولین (نیزه- ساخت آمریکا) هم از سلاح ضد تانک ٧.١٢ میلی‌متری پیچیده‌تر است. تحویل آن‌ها نیز بشدت مشکل است. رساندن آن‌ها از لووف به کراماتورسک بدلیل دوری راه، طول می‌کشد. حمل آن‌ها با تریلر یا قطار ممکن است با موشک جنگنده‌های روسیه مواجه شود.

البته، همۀ این‌ها طرف پیدای قضیه است. طرف نامرئی اقتصادی نیز وجود دارد. چرا آمریکا با آگاهی کامل از اثربخشی (یا بی‌تأثیری) واقعی این «محصولات» کهنه، ارسال سلاح‌های قدیمی از اروپا به اوکراین را تشویق می‌کند؟ برای اینکه کشورهایی را که از فن‌آوری‌های قدیمی شوروی آزاد می‌شوند، مجبور خواهد کرد که تسلیحات جدید آمریکایی‌ بخرند. سال‌هاست که رؤسای جمهور ایالات متحدۀ آمریکا به کشورهای اروپایی‌ فشار می‌آورند تا ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف تسلیحات (بخوانید: خرید از آمریکا) بکنند. اروپا ناامیدانه مقاومت می‌کند. فقط ۵ کشور از ٣٠ کشور عضو ناتو به این رقم رسیدند. بقیه به دنبال بهانه برای نخریدن اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت آمریکایی می‌گردند.

حالا یک مسئلۀ دیگر. دشمن پشت در است، انبارهای اسلحه خالی هستند، باید جیب‌ها را خالی کنند. و آیا این همان چیزی نیست که اروپا را به بحران اقتصادی شدید گرفتار نموده و آن را به شرکت در تحریم‌ها علیه روسیه مجبور کرده است؟ چیزی نمی‌دانیم! محافظت در مقابل خرس روسی قربانی می‌طلبد. بلی، می‌توان بجای یک بار در هفته، یک بار در ماه حمام کرد. از قضا تابستان در پیش است، می‌توان بجا آب گرم، با آب سرد هم حمام کرد. مهم نیست تن شما کثیف باشد، پاکی روح مهم است. هر سِنت ذخیره شده صرف خرید سلاح‌های پیشرفتۀ آمریکایی می‌شود. خلاصه، حفظ این وضعیت برای مجتمع‌های صنایع نظامی آمریکا یک وضعیت برد-برد است. بی‌جا نبود که با شروع درگیری‌ها، ارزش سهام مجتمع‌های صنایع نظامی آمریکا بلافاصله ٣٠ درصد افزایش یافت.

البته، ما در مورد سلاح‌های قدیمی صحبت کردیم. اما جدیدترین سامانه‌های موشکی ضد هوایی و ضد تانک قابل حمل نیز به اوکراین تحویل می‌گردد. در اینجا آمیزه‌های پیچیده‌تر و نامشخص‌تری وجود دارد. در برابر کارشناسان و سیاستمدارانی که تحت تأثیر مزخرفات ضد روسی عقل خود را کاملاً از از دست نداده‌‌ا‌ند، سؤالاتی مطرح می‌شود: جدیدترین سامانه‌های موشکی ضد هوایی و ضد تانک دوش‌پرتاب به محض عبور از مرز اوکراین به چه سرنوشتی دچار می‌شوند؟ پنتاگون در کمال خرسندی و با چشم آبی به این سؤال پاسخ می‌دهد: «ما نمی‌دانیم»!

پس، اینطور؟ در حالی که در گزارش‌های ارتش آمریکا تعداد نیروهای روسیه در اوکراین، تعداد موشک‌های شلیک شده به اهداف خاص، میزان مهمات و جزئیات دیگر با دقت ریاضی نشان داده می‌شود، اما پنتاگون ظاهراً نمی‌داند که سرنوشت کمک‌های نظامی خود به دست‌نشانده‌اش چگونه رقم می‌خورد. گویا ما هیچ سربازی در خاک اوکراین نداریم و نمی‌توانیم مسیر پرتابه‌های ساخت آمریکا را ردیابی کنیم.

خیلی راحت، در مرز لهستان و اوکراین، یک سیاه چالۀ جادویی پدید آمده، که در آن، هزاران تن تجهیزات نظامی به ارزش میلیاردها دلار ناپدید می‌شود. اوه، بلی! مثل همیشه روس‌های لعنتی مقصرند. برای اینکه آن‌ها مرتباً انبارهای «هدایای تازۀ غرب» را تخریب می‌کنند. همین که آوردند، موشک کالیبر سر می‌رسد و پارت (صدای انفجار)! بسیار تأسف، که دیگر سلاحی وجود ندارد!

ممکن است اصلاً سلاحی در آنجا وجود نداشته ‌است؟ یا احتمال دارد بخشی از این سلاح‌ها قبل از حملۀ موشکی از آنجا خارج شده باشد؟ منظور از این چیست؟ و علاوه بر این، دزدی خارج از حد حاکمت کنونی کی‌یف به خوبی روشن است. حامیان غربی آن سال‌هاست که با عصبانیت مذبوهانه به تلاش‌های ناموفق به مدیریت فساد در اوکراین دست می‌زنند که به نوعی با معیارهای غربی مطابق است. و این هم از دامنۀ بی‌سابقۀ کمک‌های نظامی حکایت می‌کند. اگر آمریکایی‌ها از سال ٢٠١۴ تا ٢٠٢٢ به ارزش ۴.2 میلیارد دلار کمک نظامی به رژیم کی‌یف ارائه کردند، از فوریه سال جاری به یکباره، ١ میلیارد و ٣۵٠ میلیون دلار برای حمایت از باندری‌ها کمک کردند. باز هم اعلام کرده‌اند، که به ارزش ٨٠٠ میلیارد دیگر سلاح ارسال خواهند کرد. یک بستۀ «کمک» دیگر به مبلغ ۵.٣ میلیارد دلار نیز در دست تهیه است.

قابل تصور نیست، که این محموله‌های تسلیحاتی عظیم از ایالات متحده از توجه مقامات فاسد دارای حق امتیاز در تمام سطوح دولتی در کی‌یف و غرب اوکراین دور مانده باشد. این امر به ویژه در مورد جدیدترین سامانه‌های موشکی ضد هوایی و ضد تانک دوش‌پرتاب و قابل حمل در صندوق عقب هر خودرو صادق است. این کالای ایده‌آل مانند تانک‌های بزرگ یا توپ‌های هویتزر نیست که حتی از ماهواره‌ها نیز قابل مشاهده هستند. متقاضیان این «کالا» به حد کافی زیادند. هر گروه تروریستی علاقمند است به چنین سلاح‌هایی دست یابد. و البته، کشورهای بسیاری نیز از خرید سامانه‌‌های ارزان قیمت که ممکن است آمریکا و اتحادیۀ اروپا به دلایل مختلف اصلاً به آن‌ها نفروشند، بدشان نمی‌آید.

بنابراین، «دزدی» تسلیحات آمریکایی در اوکراین تقریباً اجتناب‌ناپذیر است. تنها مسئله میزان آن است. فکر می‌کنم که ٢٠- ٣٠٪، رقم حداقلی است از آنچه به سرقت رفته و فروخته می‌شود. اما در اینجا یک سوال جالب جدید مطرح می‌شود. آیا واقعاً آمریکایی‌ها از سرنوشت بعدی سلاح‌های تحویلی خود به اوکراین اطلاع ندارند؟ تصور می‌کنم مخاطب این صحبت که اگر ارتش آمریکا جای پایی در اوکراین نداشته باشد، پس نظارتی ندارد، افراد کاملاً ساده لوح هستند. در واقع، ایالات متحدۀ آمریکا شبکۀ گسترده‌ای از عوامل در تمام سطوح قدرت در اوکراین دارد که به آمریکایی‌ها اجازه می‌دهد تا از همه چیز اطلاع داشته باشند. می‌توانیم با خیال راحت فرض کنیم که چنین پاتۀ بزرگی از ‌توجه آن‌ها دور نمی‌ماند. علاوه بر این، به احتمال زیاد، این آمریکایی‌ها هستند که این «دزدی‌ها» را مدیریت می‌کنند.

پر واضح است، که سازمان «سیا» و دیگر سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا مدت‌هاست که نظارت شدیدی بر بازارهای غیرقانونی اسلحه و مواد مخدر اعمال می‌کنند و هزینۀ عملیات مخفیانۀ خود را طبق معمول از طریق قاچاق تامین می‌نمایند. در طول جنگ ویتنام، این سازمان سیا بود که طریقۀ تولید و بازاریابی تریاک را از مثلث طلایی معروف ایجاد کرد (The Golden Triangle- منطقۀ جغرافیایی واقع در منطقۀ کوهستانی تایلند، میانمار و لائوس. مترجم). در طول جنگ داخلی در کلمبیا، سازمان‌های اطلاعاتی ایالات متحده حفاظت حمل کوکائین از آنجا به آمریکا را بر عهده داشتند. در زمان اشغال افغانستان، آمریکایی‌ها تمام دنیا را به هروئین بستند. بطوریکه تولید آن در این کشور به بیش از ٧٠ درصد حجم جهانی رسید.

در اوکراین، «مواد مخدر» کشت نمی‌کنند. به استثنای شاهدانه که در اروپا مادۀ مخدر محسوب نمی‌شود. اما بازار تسلیحات بطور ناگهانی با ابعاد باورنکردنی گسترش یافت. آیا یانکی‌های مبتکر می‌توانند از این تجارت فوق‌العاده سودآور چشم‌پوشی کنند؟ امروز افراد مسئول در ایالات متحده از خود می‌پرسند: آیا این سلاح‌ها به دست گروه‌های تروریستی خواهد افتاد؟ اما می‌توانیم سؤالات متفاوتی طرح کنیم: آیا رئیس جمهور ایالات متحدۀ آمریکا به سرنوشت واقعی سلاح‌هایی که سخاوتمندانه به اوکراین می‌فرستد، علاقه‌مند است؟ و یا چون سهم خود را از این تجارت برمی‌دارد، سکوت می‌کند؟ در هر صورت، معاملات مرموز پسر بایدن در اوکراین در دوره‌ای که خود بایدن عهده‌دار معاونت ریاست جمهور ایالات متحده بود، کنگرۀ آمریکا را بر آن داشت تا بر این اساس تحقیق کند. اکنون امکانات آقای بایدن بسیار بیشتر است و ظاهراً اشتهایش نیز…

٢٢ اردیبهشت- ثور ١۴٠١

منبع:

https://www.sovross.ru/articles/2263/56945

https://eb1384.wordpress.com/2022/05/12/




کرۀ شمالی و لجن‌مالی آن توسط غرب

نگارنده: یونس غیاثوند، ۲۱ اردیبهشت، ۱۴۰۱

از سال ۱۹۴۹ میلادی و با تشکیل جمهوری دموکراتیک خلق کره (کرۀ شمالی)، کشورهای غربی تلاش فراوانی کردند که در ابتدا با ایجاد جنگ خانمان‌سوز (جنگ کره ۱۹۵۳-۱۹۵۰) این دولت مترقی را در شرق آسیا از بین ببرند، ولی موفق نشدند.

بعد از سال ۱۹۵۳ و اعلام آتش بس در شبه‌جزیرۀ کره که بین کرۀ شمالی و کرۀ جنوبی به ریاست ارتش آمریکا، غربی‌ها تلاش فراوانی کردند که از جنوب کره (کرۀ جنوبی) یک بهشت بی‌عیب در ذهن جهانیان بسازند و شمال را نماد گرسنگی، دیکتاتوری و خفقان معرفی کنند.

حقیقت چیست؟ آیا افشاگری‌های آتشین رسانه‌های غربی دربارۀ این کشور واقعیت دارد یا خیر؟ در ادامه به روند پیشرفت عدالت و توسعه در کرۀ شمالی و مقایسه آن با کرۀ جنوبی در طول ۷۳ سال پیش تاکنون می پردازیم.

کرۀ دموکراتیک، یا راحت‌تر بگویم کره شمالی، در سال ۱۹۴۸ با تقسیم اراضی کشاورزی مالکان ثروتمند  بین کشاورزان فقیر، آن هم در حالی که دولت دست‌نشانده آمریکایی کرۀ جنوبی در آن بازۀ زمانی نه تنها این طرح را اجرا نکرد، بلکه سلسله تظاهرات اعتراضی کشاورزان فقیر کشور خود را با زور اسلحه سرکوب کرد و عملاً قدرت مالکان بزرگ بر زمین‌ها باقی ماند و زمین داران با افزایش قیمت محصولات کشاورزی به بیش از ۱۰۰ درصد، ضربه بزرگی بر زندگی آن مردم وارد کردند.

دومین کار بزرگی که در کرۀ شمالی انجام شد، جنبش چولیما بود. چولیما اسبی است که طبق افسانه‌های مردم کره حیوانی است بسیار پرسرعت. بعد از پایان جنگ و تهاجم وحشیانه آمریکا و مزدورانش به کرۀ شمالی، دولت شمال به رهبری کیم ایل سونگ (۱۹۹۴-۱۹۴۸ کنترل امور را در دست داشت) با نمادین کردن اسب چولیما به عنوان سرعت رسیدن به اهداف اقتصادی و معیشتی مردم توانست در دهۀ پنجاه، شمال کره را بعد از دهه‌ها دزدی منابع ملی توسط استعمارگران ژاپنی، به مملکتی غیرخام‌فروش و صنعتی تبدیل کند. طوری که در دهۀ ۵۰ تولیدات صنعتی آنها بیش از ۱۰۰ درصد رشد یافت و این روند تا پایان دهۀ هشتاد میلادی ادامه داشت.

سومین کاری که در این کشور نهادینه شد، انقلاب فرهنگی بود. دولت شمال با افزایش سطح سواد سیاسی و ملی‌گرایانه ملتش توانست جامعه‌ای پدید آورد ‌که طبق گفته‌های برخی از ایرانیان ساکن ژاپن، مقیمان کره شمالی در این کشور بطور منظم با کشتی‌های باری انواع وسایل خدماتی را به وطن‌شان می‌فرستند تا بتوانند فشار تحریم‌های غرب را، هرچند به میزان کم از روی دوش مردمشان بردارند.

چهارمین کاری که دولت کرۀ شمالی توانست به سرانجام برساند، برقراری شبکۀ پایدار بهداشتی و آموزشی گسترده در سرتاسر شمال بود. این طرح اصولاً از ۱۹۵۳ به بعد شروع شد و توانست جامعۀ عقب‌مانده و بیمار شمال کره را تبدیل به مردمی باسواد، کتاب‌خوان و سالم کند. تا سال ۱۹۴۶ و با استقلال کرۀ شمالی از ژاپن، نرخ امید به زندگی در این کشور زیر ۴۰ سال بود، ولی تا سال ۲۰۲۰ این رقم به بیش از ۷۲ سال رسیده است (علیرغم تحریم‌های کمرشکن آمریکا و غرب).

اکنون برخی از شما خوانندگان عزیز خواهید گفت: خب که چه؟ در کرۀ جنوبی نیز بیمارستان‌های تمیز و مدارسی زیبا ساخته شده است. این کار را هر دولتی می‌تواند انجام دهد. ولی تفاوت دو کره در بخش سلامت و آموزش این است که در شمال یک شهروند از کودکستان تا پایان دانشگاه، تحصیل و خرجش به عهدۀ دولت خواهد بود و تمامی خدمات بهداشتی در این کشور رایگان است. در حالی که با گسترش خصوصی‌سازی سلامت و آموزش در کره جنوبی، تعداد زیادی از مردم این کشور با زحمت فرزندانشان را به مدارس تماماً پولی می‌فرستند.

ما و مردم کرۀ جنوبی در پولی‌سازی درمان و آموزش با یکدیگر هم درد هستیم. همانطور که در ایران مدارس خصوصی و شرکت‌های بیمه فشار زیادی بر شما می‌آورند، در جنوب کره نیز این حادثه رخ می‌دهد. افزایش چشمگیر خودکشی در جنوب از نشانه‌های این مشکل است. تعداد زیادی از جوانان جنوب می‌خواهند که به سرعت از کشورشان خارج شوند. ولو از طریق ازدواج با یک خارجی (نظر برخی از دختران کرۀ جنوبی)!

شاید برخی از شما هنوز متقاعد نشده‌اید وخواهید گفت، که چرا تولید ناخالص داخلی کرۀ جنوبی بشدت از کرۀ شمالی بالاتر است؟ پاسخ آن را در ادامه خواهیم داد.

کرۀ جنوبی از دهه شصت میلادی با حمایت‌های همه‌جانبۀ سرمایه‌داران آمریکایی و سازمان‌های جهانی همچون صندوق بین‌المللی پول توانست کشورش را در حوزۀ تولید محصولات مختلف بشدت توسعه دهد، ولی کسی به شما نمی گوید که همین روند در شمال کره تا پایان دهۀ هشتاد میلادی ادامه داشت.

تا پایان دهۀ هشتاد، دو کره در تولیدات اقتصادی، بخصوص تولید وسایل صنعتی  در جهان نقشی مهم داشتند. در حالی که کرۀ جنوبی به صورت آزاد به تجارت می‌پرداخت و شمال جنگ‌زده و تحریم‌شده با تلاش فراوان و کمک کشورهای جنگ زده‌ای همچون شوروی توانست به این درجات بزرگ عدالت برسد.

بعد از فروپاشی بیش از ۹۰ درصد از کشورهای هم‌پیمان و دوست کرۀ شمالی میان سالهای ۸۹ تا ۹۲ میلادی، بخصوص پس از انحلال مهم‌ترین هم‌پیمان آنان- اتحاد شوروی، کرۀ شمالی بیش از ۸۰ درصد از شرکای اقتصادی و تجاری خود را از دست داد و از همان سال‌ها به بعد تحریم‌های آمریکا (بخصوص در بخش کشاورزی) شدتشان بسیار بیشتر شد و بین سال‌های ۹۴ تا ۹۸ میلادی سیل‌ها و خشکسالی‌های بزرگی بر شمال که تنها ۱۳ درصد زمین قابل کشت داشت، تاثیر مهمی گذاشت و منجر به ایجاد سوءتغذیه و انزوای اجباری سیاسی و اقتصادی این ملت شد.

به لطف تلاش های شبانه روزی دولت شمال و مردم آن تولید ناخالص داخلی سقوط کردۀ آنان که در سال ۹۸ کمتر از ۲۸ میلیارد دلار بود در سال ۲۰۲۰ به رقمی بیش از ۷۰ میلیارد دلار رسیده است و منجر به افزایش  همزمان امکانات رفاهی رایگان و یا ارزان برای آن مردم شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*-منابع:

*-آمار های سالانه سازمان ملل متحد.

*- آمار های سالانه سازمان یونسکو.

*- ویکی پدیای انگلیسی.

*- KoreanKonsult.com

*-naenara.com.kp

*-https://www.mashreghnews.ir/news/938566/%DB%B8%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF




ژرفش جنبش مردمی!

در پی تداوم بازداشت و بی خبری از وضعیت معلمان بازداشت شده در آستانه اول ماه مه و تجمعات اعتراضی، شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران با انتشار بیانیه و فراخوانی خطاب به معلمان و مردم ایران آورده است که انتقاد عقلانی، ابزار ما بود اما جواب حکومت، خشونت بود و سرکوب. شورای هماهنگی، ضمن پای فشردن موکد بر مطالبات فرهنگیان و دانش آموزان، بازداشت ها و احضارهای فله ای و غیرقانونی معلمان توام با ضرب و شتم آنها را شدیدا محکوم و اعلام کرده است که در صورت آزاد نشدن معلمان بازداشتی طی روزهای آتی، تجمع خود را این بار در سراسر کشور در روز پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت با محوریت ویژه حمایت از معلمان بازداشتی و زندانی و همچنان عدم اجرای رتبه بندی و همسان سازی حقوق بازنشستگان و پولی سازی آموزش برگزار می نماید. بیانیه هشدار داده است که سران سه قوه، مسئول حفظ جان معلمان زندانی ِ به ویژه آقایان اسماعیل عبدی، اسکندر لطفی و مسعود نیکخواه که در اعتصاب غذا به سر می برند و دیگرانی که به منظور حمایت به این عزیزان پیوسته اند، خواهند بود.

متن کامل این بیانیه و فراخوان در زیر آمده است:

انتقاد عقلانی، ابزار ما بود اما جواب شما، خشونت بود و سرکوب !!!

معلمان گرانقدر، مردم فهیم ایران
در هفته‌ای که در تقویم ملی مان به نام معلم مزین شده است، حاکمیت، در سراسر کشور، با احضار و پرونده‌سازی علیه فعالان صنفی معلمان، نشان داد که اهمیت مقام معلم که سال‌ها از آن دم می‌زند، سراب و فریبی بیش نبوده است.
از صبح روز دهم اردیبهشت، عوامل حاکمیت با یورش قرون وسطایی به منازل چهار نفر از خدمتگزاران شریف و صادق جامعه معلمان، آقایان رسول بداقی، محمد حبیبی، جعفر ابراهیمی و علی اکبر باغانی، آن ها را دستگیر و به زندان اوین منتقل کردند.
پروژه سرکوب علیه کنشگران، به همین‌جا ختم نشد و صبح روز دهم اردیبهشت، در حرکتی به زعم خود گسترده، بسیاری از معلمان در شهرهای مختلف کشور را تهدید، احضار و بازداشت کردند که این احضارها و تهدیدها، عموماً در جهت تحت فشار قراردادن کنشگران صنفی و لغو تجمع اعتراضی یازدهم اردیبهشت بود.
هم‌چنین، صبح روز یازدهم اردیبهشت، پیش و پس از تجمع، بسیاری از کنشگران صنفی دستگیر شدند که از آن جمع، آقایان: اسکندر لطفی، مسعود نیکخواه، محسن عمرانی، محمود ملاکی، اصغر حاجب، رضا امانی‌فر و هادی صادق زاده هنوز در زندان به سر می برند.
همکاران گرانقدر، مردم شریف ایران

در بند هفتم از اصل سوم قانون اساسی،« تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی » از تکالیف مسلم دولت برشمرده شده است.
در اصل ۳۹ همین میثاق نامه ملی آمده است :
« هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون، دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هرصورت که باشد، ممنوع و موجب مجازات است. »
اکنون پرسش از روسای قوای سه گانه، این است که :
آیا به قانون اساسی التزام عملی ندارید که بنابر مصلحت، چشم بر معلم ربایی های اخیر و اقدامات قانون شکنانه و غیردمکراتیک حوزه ی قضایی و ضابطان آن بسته اید ؟
آیا پایمال شدن حقوق شهروندی معلمان، آن هم در هفته بزرگداشت مقام آنها،از منظر شما، عین عمل به قوانین نانوشته ای است که درآن، فرهنگیان به اقتضای سیاست، از جمله مردم و صاحب حق قلمداد نمی شوند؟

سال های بسیار ی است که آموزش رایگان و معیشت عادلانه معلمان به گروگان تدابیر و تصمیماتی گرفته شده که دستاوردی جز « تبعیض، بی عدالتی، فقر، آموزش ناکارآمد، تربیت فشل و تولید افسردگی و ناهنجاری » نداشته است.
چگونه است که در مرامنامه ی مدیریت شما، اجتماع برای دفاع از حقوق غیر ایرانیان روا، جایز و حتی تکلیف به شمار می آید اما وقتی نوبت به دفاع از حقوق فرهنگیان و دانش آموزان ایران زمین می رسد، این حق مدنی و قانونی، در قالب جعلی و ابزاری « اخلال در نظم عمومی، تشویش اذهان، تبلیغ و تبانی علیه نظام و ضدیت با امنیت ملی » تعریف میشود؟
تاسف برانگیزتر این که وزیر آموزش وپرورش در چنین شرایطی، به جای اهتمام به دفاع شرافتمندانه از مجموعه ی سازمانی خود، در کنار قانون شکنان می ایستد تا شاید سهم بیشتری از سفره قدرت نصیب او گردد.
اگر نمایندگان مجلس، براین عملکرد ضد معلمی و منفعت جویانه ی وزیر، چشم بپوشند،نباید پرسید که آیا نماینده ملت هستید یا خدمتگزار قدرت؟

در حالی که تمام تجمعات اعتراضی معلمان در چارچوب اصول ۲۶ و ۲۷ قانون اساسی و در جهت ارتقای کیفی و عادلانه سازی آموزش و ترمیم معیشت فرهنگیان و در فضایی لبریز از خشونت پرهیزی صورت گرفته است بی اعتنایی محض حاکمیت به آنها و تداوم تصمیمات ناعادلانه و ضد آموزش، نشان از آن ندارد که گویا اراده ای به عمد می خواهد وضعیت، این چنین بماند!؟
آیا محصول این اراده بنیان سوز، اقدام ویرانگر علیه امنیت ملی است یا عدالت خواهی بنیادساز معلمان؟

بنابراین، شورای هماهنگی، ضمن پای فشردن موکد بر استیفای مطالبات معیشتی و آموزشی فرهنگیان و دانش آموزان، بازداشت ها و احضارهای فله ای و غیرقانونی معلمان در دو هفته اخیر و برخورد هنجارشکنانه و بعضا توام با ضرب و شتم آنها را شدیدا محکوم و اعلام می نماید که در صورت آزاد نشدن معلمان بازداشتی طی روزهای آتی، در اعتراض به این رفتار انحصارجویانه و ضد مردم سالاری، تجمع خود را این بار در سراسر کشور در روز پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت با محوریت ویژه حمایت از معلمان بازداشتی و زندانی و همچنان عدم اجرای رتبه بندی و همسان سازی حقوق بازنشستگان و پولی سازی آموزش برگزار می نماید.
طبیعتا، سران سه قوه، مسئول حفظ جان معلمان زندانی ِ به ویژه آقایان اسماعیل عبدی، اسکندر لطفی و مسعود نیکخواه که در اعتصاب غذا به سر می برند و دیگرانی که به منظور حمایت به این عزیزان پیوسته اند،خواهند بود.

زمان و مکان تجمع : ساعت ۱۰ صبح پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۱

تهران،مقابل: مجلس
مراکز استان ها: مقابل ادارات کل
شهرستان ها مقابل: ادارات آموزش و پرورش شهرستان

شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، ۱۷ اردیبهشت

منابع محلی از خوزستان گزارش داده اند در سه شهر ایذه، سوسنگرد و شادگان اعتراضاتی صورت گرفته که با واکنش نهادهای نظامی مواجه شده است.

رویداد ۲۴ نوشت گزارش‌ها حاکی است در برخی مناطق صدای تیراندازی نیز شنیده شده است. در برخی مناطق اینترنت قطع و یا سرعت آن به شدت کاهش یافته است.

هرانا در خصوص اعتراضات در خوزستان گزارش داده است: روز جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه، در پی انتشار فراخوانی مبنی بر تجمع و اعتراض به افزایش قیمت نان در رسانه ها، در شماری از شهرهای خوزستان جو امنیتی برقرار شد. در همین زمینه، شب پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ماه دستکم ۲۰ شهروند در سوسنگرد توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند.

همچنین گفته میشود که در شهرستان ایذه تجمعات اعتراضی برگزار شده و با سرکوب و برخورد ماموران همراه بوده و از گاز اشک آور نیز استفاده شده است. گزارش‌ها حاکی از اختلال گسترده در سرعت اینترنت و قطعی اینترنت تلفن همراه بوده است.

لازم به ذکر است؛ طی روزهای گذشته خبر افزایش قیمت نان و همچنین سهمیه ای شدن فروش آن با واکنش گسترده کاربران شبکه های اجتماعی همراه بوده است.

در شبکه های اجتماعی هم ویدئو هایی منتشر شده است که نشان میدهد به سوی مردم تیراندازی میشود.

مردم شعار میدادند : « توپ تانک فشفشه خامنه ای کشته شه» ، « توپ تانک فشفشه آخوند باید گم بشه» ، « مرگ بر خامنه ای، مرگ بر رئیسی » .

بر اساس این گزارشات این تظاهرات همچنان بصورت پراکنده ادامه دارد.

اخبار روز




اشتراکی کردن مردم شوروی را نجات داد

لئونید ماسلوفسکی (Leonid MASLOVSKY)

ا. م. شیری

در سال‌های ١٩٣٠ معلوم شد که غرب جنگ جدیدی را علیه روسیه تدارک می‌بیند. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آمادۀ دفع تجاوزات نبود. زیرا، بلحاظ تولیدات صنعتی بسیار عقب‌تر از غرب بود. لازم بود صنعتی‌سازی در کوتاه‌ترین زمان ممکن انجام شود و برای این انجام کار، به نیروی انسانی اضافی برای ساخت کارخانه‌ها و کارگاه‌ها و کار در بنگاه‌های ساخته شده و مقدار اضافی غذا برای تأمین شهرها نیاز داشت.

با وجود سطح موجود بهره‌وری نیروی کار در کشاورزی، صنعتی کردن غیرممکن بود. بدون صنعتی شدن، کشور ما، روس‌ها و سایر خلق‌های اتحاد شوروی محکوم به نابودی بودند. اشتراکی کردن کشاورزی و صنعتی شدن به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی اجازه داد تا در جنگ کبیر میهنی سال‌های ١٩۴١-١٩۴۵ پیروز شود.

سرگئی کارمورزا می‌نویسد: «تا پایان سال‌های ١٩٢٠ وظایف اصلی معین‌شده در سیاست نوین اقتصادی حل شد. اقتصاد ویران شده در جنگ‌ها احیا گردید، وضعیت اجتماعی و جمعیتی ثبات یافت، ساختار ارگان‌ها و نهادهای دولتی و حاکمیت قانون شکل گرفت و تقویت شد. بودجۀ قابل توجهی برای صنعتی کردن بسیج شد.

توأم با این، تضادهای جدیدی پدیدار گشتند و به سرعت رشد کردند. تولید غلات در سطوح قبل از جنگ متوقف شد: سال ١٩١٣- ٧۶ و نیم؛ ١٩٢۵- ٧٢ و نیم؛ ١٩٢۶- ٧۶ و ٨ دهم؛ ١٩٢٧- ٧٢ و سه دهم؛ ١٩٢٨- ٧٣ و سه دهم؛ ١٩٢٩- ٧١ و ٧ دهم میلیون تن. روستا که از پرداخت اجاره بها و بازخرید زمین رها شده بود، بازارپسندی و امکان صادرات نان- منبع اصلی بودجۀ روسیه برای توسعه را کاهش داد. در سال ١٩٢۶ با همان برداشت سال ١٩١٣ (آخرین سال صلح‌آمیز در روسیه تزاری)، صادرات غلات، ۴ و نیم برابر کمتر بود (و این، بالاترین رقم در تمام سال‌های اجرای سیاست نوین اقتصادی بود).

یک حلقۀ افسون‌زده پدید آمد: تسریع صنعتی کردن، برای بازگرداندن تعادل بین شهر و روستا ضروری بود و برای این امر لازم بود جریان مواد غذایی، محصولات صادراتی و نیروی کار از روستا به سوی شهر افزایش یابد، و برای این منظور نیز افزایش تولید نان، ارتقاء کیفیت آن و ایجاد نیاز به محصولات صنایع سنگین (ماشین‌آلات کشاورزی) در روستا ضروری بود. این حلقه تنها از طریق نوسازی بنیادی کشاورزی می‌توانست شکسته شود.

جاعلان تاریخ ما در این باره نمی‌نویسند که تولید غلات (مبنای تولید مواد غذایی اساسی: نان، گوشت و شیر) در اتحاد شوروی در دورۀ سیاست نوین اقتصادی  از سال ١٩٢۵ تا سال ١٩٢٩ در سطح سال ١٩١٣ بود که خود آن نیز صنعتی کردن را غیرممکن می‌نمود. در سال ١٩٢٧، در کنگرۀ پانزدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک)، یوسف ویساریون‌اویچ استالین اشتراکی کردن سریع کشاورزی را به‌عنوان لازمۀ توسعه مطرح کرد.

استالین در ژانویه ١٩٢٨ گفت: «همانطور که معلوم است تعاونی‌های دولتی و غیردولتی [سافخوزها و کالخوزها] مزارع بزرگی هستند که دارای قابلیت استفاده از تراکتور و ماشین‌آلات می‌باشند. آن‌ها بیشتر از مزارع مالکان و خوانین اقتصادی هستند. باید توجه داشت که شهرها و صنایع ما در حال رشد هستند و همه ساله نیز رشد خواهند کرد. این نیز برای صنعتی کردن کشور ضروری است. به تبع آن، تقاضا برای نان هر سال افزایش خواهد یافت…». همان گونه که از گفته‌های فوق استنباط می‌شود، مسئله صنعتی کردن با امر اشتراکی کردن پیوند مستقیم دارد.

چندین شیوۀ نوسازی کشاورزی، بویژه، نسخۀ جدیدی از «اصلاحات استولیپینی»، مزارع بزرگ مکانیزۀ تقویت شده، تشکیل تدریجی و طبیعی تعاونی‌های مرکب از مزارع دهقانی فردی مورد بررسی قرار گرفت. نیکولای بوخارین ابتدا راه سوم را پیشنهاد کرد و سپس بسیار فعالانه از گزینۀ دوم حمایت کرد. گزینۀ دوم مورد نظر استالین بود و همانطور که از منظر نظری و عملی ثابت شد، گزینۀ دوم تنها راه صحیح بود.

هنگامی که از اشتراکی کردن سخن می‌گویند، پیش از همه برای اربابان دلسوزی می‌کنند. و آن‌ها برای اربابان نه به عنوان افراد آسیب‌دیده از حاکمیت، که طبیعی است، بلکه، به عنوان مدیران قوی و سخت کوش کسب و کار دلسوزی می‌کنند، که این مسئله نیز، اولاً، نشان‌دهندۀ بی‌توجهی کامل به سرنوشت آن‌ها از سوی «دلسوزان» است و ثانیاً، با واقعیت مطابقت ندارد. الکساندر واسیلی‌اویچ چایانوف و مکتب او در مقولۀ اقتصاد فقط آن بخش را در ردۀ اربابی قرار دادند که گردش تجاری، اعتبار ربوی و اجاره دادن تجهیزات با شرایط سخت در مرکز ثقل درآمد آن قرار داشت. و این هم درست است.

زمین‌داران اساساً رباخوار بودند و به حساب کار دهقانان ثروت می‌اندوختند. تا پایان دهۀ ١٩٢٠، زمین‌داران تقویت شدند و با خرید غله از دهقانان، در واقع، با تعیین میزان غلات قابل فروش، قیمت نان را به دولت دیکته کردند.

پس از کنگرۀ پانزدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک)، کمیسیون دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب در امور اشتراکی کردن به رهبری یاکولی‌یف (اپشتاین) تشکیل گردید، که قرار بود مدل مزرعۀ اشتراکی را توصیه کند. در ٧ دسامبر ١٩٢٩، با فرمان کمیتۀ اجرایی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، کمیساریای خلقی [وزارت] کشاورزی اتحاد شوروی تشکیل گردید… وظایف اشتراکی کردن مزارع و مدیریت بلندمدت و عملیاتی کشاورزی و جنگلداری به آن سپرده شد. یاکوف آرکادیوچ یاکولی‌یف بعنوان وزیر کشاورزی منصوب گردید. فرهنگستان علوم کشاورزی با شبکۀ مؤسسات خود نیز تحت صلاحیت کمیساریای خلقی کشاورزی قرار گرفت.

در ابتدا، تشکیل مزارع اشتراکی موفقیت‌آمیز بود. دهقانان مزارع اشتراکی را به عنوان یک آرتل- یک نوع شناخته شدۀ همکاری تولیدی، هستۀ اصلی ساختار روستایی روسیه که خانوادۀ دهقان را نابود نمی‌کرد، درک می‌کردند. علاوه بر آن، کار جمعی در روی زمین، ایدۀ کشت مشاع زمین و همکاری تولیدی، مدت‌ها قبل از اشتراکی کردن و حتی قبل از انقلاب در انجمن‌های دهقانی روسیه [آبشین‌ها] وجود داشت.

جمع‌گرایی به منزلۀ احیا و تقویت جامعه تلقی می‌شد. اما خیلی زود معلوم شد که اجتماعی کردن تا آنجا پیش می‌رود که اساس ساختار خانوار دهقانی را از بین ببرد (کارگران، احشام شیرده و تجهیزات در کالخوزها جمع شدند). ابتدا مقاومت و بعد از آن فشار و سرکوب شروع شد. استالین طی مقالۀ «سرگیجۀ ناشی از موفقیت» که در تاریخ ٢ مارس ١٩٣٠در پراودا منتشر شد، «افراط» در ایم امر را مورد انتقاد قرار داد. فشار بر دهقانان تضعیف شد، خروج از مزارع جمعی (کالخوزها) آغاز گردید، میزان اشتراکی کردن که تا آن موقع به ۵٧٪ از کل خانوارها رسیده بود، در ماه آوریل به ٣٨٪ و در ماه ژوئن به ٢۵٪ کاهش یافت. پس از این، تا ژانویه ١٩٣١، در سطح ٢٢-٢۴٪ ثابت ماند و سپس، رشد شروع شد.  بطوری که در تابستان ١٩٣٧ به ٩٣٪ رسید.

نهادهای حزبی و دولتی اتحاد شوروی پیشرفت اشتراکی کردن را سنجیدند. این پیشرفت‌ها کاملاً متشنج بودند. زیرا، شرایط بین‌المللی صنعتی کردن کشور را در اسرع وقت ایجاب می‌کرد و این هم به نوبۀ خود زمان اشتراکی کردن را دیکته می‌کرد.

اما در محل‌ها حتی از این آهنگ فشردۀ اجتماعی کردن نیز سبقت می‌گرفتند. سازمان‌های حزبی و همراه با آن‌ها نهادهای دولتی در محل‌ها با استقامت و پشتکار فوق‌العاده‌ای که داشتند، در تلاش بودند تا دهقانان را در مدت بسیار کوتاهی به عضویت در مزارع اشتراکی وادار کنند. یعنی بسیاری از نهادهای محلی ضرب‌الاجل بسیار فشرده را تا حد ممکن کاهش دادند که تنها با راندن اجباری دهقانان به مزارع جمعی می‌توانست منطبق باشد.

ارگان‌های مرکزی دولت شوروی اغلب مجبور بودند شور و شوق مقامات محلی را مهار کنند. این شور و شوق را می‌توان هم بعنوان آسیب‌های عمومی جامعه و هم با اقدامات اپوزیسیون توضیح داد، که قصد داشتند از رفتار بی‌رحمانه نسبت به دهقانان سوءاستفاده کرده، آنان را از مزرعه‌هایشان محروم سازند و باعث شورش دهقانان و به دست گرفتن قدرت در کشور شوند. واقعاً هم چنین اقداماتی باعث اعتراض دهقانان و سرکوب وحشیانۀ اعتراضات گردید.

در سال‌های ١٩٣٢- ١٩٣٣ بدلیل تخریب شیوۀ زندگی و کار روستایی موجود، و همچنین به دلیل بهره‌وری پائین غلات (به ویژه در مناطق جنوبی- در قفقاز شمالی و اوکراین)، کل کشور با کمبود غلّه مواجه شد. تعداد گاو، اسب و گوسفند در حد بسیار چشمگیری کاهش یافت.

برای تثبیت وضعیت غذا در کشور، دولت به یکسری اقدامات دست زد – در سال ١٩٣٢، صادرات غلات به شدت کاهش یافت و در پایان سال ١٩٣۴، با وجود نیاز فوری به ارز خارجی، صادرات غلات به طور کامل متوقف گردید. تدارکات دولتی برای تأمین غذای لازم جمعیت شهرها و ارتش، در سال ١٩٣٢ و سال‌های بعد به کمتر از یک سوم برداشت رسید.

دولت بخشنامه‌های معقول زیادی بمنظور از میان برداشتن زیاده‌روی در مسائل اشتراکی کردن صادر کرد. اما، اوضاع در سال ١٩٣۵ بهبود یافت. برداشت غلات، تعداد دام‌ها و دستمزد کشاورزان عضو تعاونی‌ها شروع به رشد کرد. از اول ژانویۀ ١٩٣۵ جیره‌بندی نان در شهرها لغو گردید. برداشت ناخالص غلات در سال ١٩٣٧ به ۵.٩٧ میلیون تن رسید (بنا به برآورد آمریکائی‌ها،٣.٩٧ میلیون تن). لازم به ذکر است که صنعتی کردن در اتحاد جماهیر شوروی و نوسازی کشاورزی در رابطۀ جدایی‌ناپذیری با آن، بسیار انسانی‌تر از همۀ کشورهای غربی، به ویژه، از انگلستان- زادگاه سرمایه‌داری انجام گرفت.

«پژوهشگران تاریخ سوسیالیستی کردن تا زمان‌های اخیر به این سؤال ساده‌‌ و طبیعی پاسخ نداده‌اند: مدل مزارع اشتراکی مستقر در مبنای سیاست دولتی، از کجا و چگونه در کمیسیون امور اشتراکی کردن دفتر سیاسی، و سپس در کمیساریای مردمی کشاورزی اتحاد جماهیر شوروی ظاهر شد؟ تا جایی که از یادداشت‌های ویچسلاو مولوتوف معلوم می‌شود، خود یوسف استالین هنگام  بازدید همراه او از چندین مزرعۀ جمعی که قبلاً ایجاد شده بود، از مشاهدات خود الهام گرفت. اما در آن مزارع جمعی «قدیمی»، دام‌ها اشتراکی نشده و یک قطعه زمین بزرگ در اختیار هر خانواده باقی مانده بود.

منابع خارجی چنین تاریخچه‌ای از برنامه ارائه می‌دهند. تجربۀ انواع مختلف تعاونی‌های کشاورزی که در بسیاری از کشورها از اواخر قرن نوزده تشکیل گردید، در سال‌های ٢٠ در چند کار عمده خلاصه شد (عمدتاً منتشره در آلمان). موفق‌ترین پروژه کیبوتص (به عقیده برخی پژوهشگران «درخشان»)، بعنوان یک شیوۀ همکاری بود، که در اوایل قرن توسط سازمان جهانی صهیونیست توسعه یافت.

اجرای این طرح توسط دانشمندان کشاورزی در آلمان آغاز شد و سپس در روسیه ادامه یافت. طراح اصلی این پروژه، دانشمندی از آلمان، صهیونیست نامدار، آرتور روپین بود که سپس کل برنامۀ ایجاد کیبوتص‌ها در فلسطین را در قطعه زمین‌های خریداری شده رهبری کرد. او این برنامه را در کتابی که در سال ١٩٢۶ در لندن منتشر شد، تشریح نمود.

این پروژه برای اجماع مردم بیگانه و سازگار با قالب‌های فرهنگی آنان طراحی شده بود. آن‌ها قصد نداشتند یک مزرعه دهقانی ایجاد نمایند یا گاوداری راه‌اندازی کنند… مسئلۀ انطباق آن (مدل کیبوتص) با ویژگی‌های فرهنگی روستای روسیه نیز مطرح نبود. با توجه به آنچه که در جریان اصلاحات اقتصادی در روسیه در دهۀ ١٩٩٠ اتفاق افتاد، می‌توان گفت که این گستاخی یاکوف یاکولی‌یف (Yakov Yakovlev) و لو کریتزمن (Lev Kritsman) حیرت‌انگیز نیست…

در بهار سال ١٩٣٢ مقامات محلی از اجتماعی کردن دام‌ها منع شدند و حتی به آن‌ها دستور داده شد که به کشاورزان جمعی در خرید دام کمک کنند. منشور جدید تعاونی، وجود مزرعۀ شخصی برای کشاورزان عضو تعاونی را تضمین می‌کرد. کارخانه‌های بزرگ تراکتورسازی و شبکۀ مراکز ماشین‌آلات و تراکتور به سرعت راه‌اندازی شدند. بطوری که در سال ١٩٣٧ به بیش از  ٩٠ درصد مزارع جمعی خدمت می‌کردند. گذار به کشاورزی مکانیزه در مقیاس بزرگ و تا حد زیادی انجام گرفت، تولید و بهره‌وری نیروی کار به سرعت رشد کرد…

مورخ نامبردۀ فوق می‌نویسد: «بحران اجتماعی کردن به کاهش ٣ درصدی تولید غلات در سال‌های ١٩٣١، ١٩٣٢ و ١٩٣۴ در مقایسه با سال با ١٩٢٩ منجر گردید. خشکسالی سال ١٩٣٣ یک فاجعۀ طبیعی بود و سپس تولید غلات به دورۀ رشد وارد شد و پنج سال پس از اشتراکی کردن، نسبت به سال ١٩٢٩ تا ٣۶ درصد افزایش یافت. مزارع اشتراکی و مزارع دولتی، پس از ورود به دورۀ ثبات بعد از جنگ، تولید غلات را در سال‌های ١٩٨۶-١٩٨٧ به ٢١٠-٢١١ میلیون تن افزایش دادند». پر واضح است که تولید سرانۀ حدود یک تن غله، امنیت غذایی کامل کشور را تضمین می‌کرد.

در سایۀ سوسیالیستی کردن کشاورزی تولید غلات بعد از پنج سال بیش از یک سوم افزایش یافت و تا ماه  ژانویۀ سال ١٩۴١ اتحاد شوروی موفق شد یک انبار ذخیرۀ دولتی گندم و آرد به میزان ۶ میلیون و ١۶٢ هزار تن ایجاد کند.

اشتراکی کردن با سلب مالکیت همراه بود. سرگئی کارامورزا می‌نویسد، فهرست افرادی که توسط گروه‌ها سلب مالکیت می‌شدند، توسط مقامات محلی تهیه، در گردهمایی‌های روستایی تصویب و توسط مقامات منطقه تأیید می‌شد… در سال‌های ١٩٣٠-١٩٣١ تقریباً کل جمعیت سلب مالکیت‌شدگان بیرون رانده شدند. ٣٨٨ هزار خانواده (یک میلیون و ٨٠٠ هزار نفر) وارد شهرک‌های ویژه شدند. این حداکثر دادۀ قابل اعتماد است که از طریق تجزیه و تحلیل تطبیقی برآوردهای مستقل تأیید شده است.

ارقام رسمی: ٣۶۶۵٠٠ خانوار یا ١ میلیون ۶٨٠ هزار نفر. جمع کل کسانی که به سکونت‌گاه‌های ویژه فرستاده شدند، حدود ١ و نیم درصد از کل خانواده‌های دهقانی یا تقریباً نیمی از آن‌هایی بودند که به عنوان کولاک (زمیندار) طبقه‌بندی می‌شدند. حدود ٢۵٠ هزار خانوادۀ زمیندار با فروش یا تقسیم زمین خود بین خویشاوندان، داوطلبانه «از خود خلع ید» کردند و به شهرها رفتند. دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست سراسری اتحاد شوروی (بلشویک) بتاریخ ٢٠ ماه ژوئیه یک قطعنامه دایر بر توقف تبعید دسته‌جمعی زمینداران تصویب کرد و فقط امکان «تبعید فردی» را باقی گذاشت. در ٢۵ ژوئن ١٩٣٢، کمیسیون اجرایی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی یک قطعنامۀ ویژه «در مورد مشروعیت انقلابی»- در خصوص پایان دادن به سرکوب‌ها بر اساس «ابتکار از پایین» تصویب کرد. کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلشویک)، دستورالعمل را به همۀ کارکنان حزب و دولت شوروی و همه نهادهای ادارۀ سیاسی مشترک، دادگاه‌ها و دادستان‌ها ابلاغ کرد.

کولاک‌ها در همان روستا یا دیگر روستاهای همان منطقه و یا در مناطق دیگر اسکان داده شدند. قزاقستان، اورال و منطقۀ نوواسیبیرسک مناطق اصلی اسکان مجدد بودند.

وادیم کوژینوف این مسئله را مورد توجه قرار می‌دهد، که استالین و دولت سعی می‌کردند روند سوسیالیستی کردن را تعدیل کنند. اقدامات خشن رهبران در همۀ رده‌ها بلافاصله بعد از شناسایی سرکوب شد. از جمله، تلگرافی با امضای استالین، مولوتوف و کاگانوویچ به مندل خاتایویچ، مسئول تعاونی کردن در ولگای میانه که در ٣٠ ژانویۀ سال ١٩٣٠ مرتکب خشونت ظالمانه علیه دهقانان شده بود، فرستاده شد. در تلگرام تصریح شده بود: «تعجیل شما در مسئلۀ الغای کولاک‌ هیچ سنخیتی با سیاست حزب ندارد. شما به خشن‌ترین شیوه سلب مالکیت می‌کنید».

این پیام آشکارا با اظهارات بسیاری از پژوهشگران، بعنوان مثال، نیکولای ایونیتسکی مبنی بر اینکه استالین در رابطه با اجتماعی کردن یک چیزی گفت، اما کار دیگری کرد، در تضاد است. سخنان استالین (مقالۀ «سرگیجه ناشی از موفقیت») و اعمال او (اعتراض به اقدامات خاتایویچ) با یکدیگر مطابقت دارند. دستورات مخفی استالین و همچنین تلگراف محرمانۀ فوق که از دید مردم کشور پنهان شده بود، بر خلاف گفتۀ ایونیتسکی، کاملاً با مضمون این مقاله، یعنی نکته به نکته مطابقت دارد. مقالۀ استالین تحت عنوان «سرگیجه ناشی از موفقیت»، منتشره در روزنامه پراودا بتاریخ ٢ مارس ١٩٣٠، بسیاری از دهقانان را از دست اشتراکی‌سازان خشن نجات داد. میخائیل شولوخوف در رمان «خاک بکر واژگون» به این مقاله اشاره می‌کند.

دفتر سیاسی در تاریخ ١٠ مارس ١٩٣٠، یک قطعنامۀ محرمانه «در مورد مبارزه با تحریف خط حزب در جنبش مزارع جمعی» تصویب کرد. این قطعنامه حاوی دستورالعمل‌هایی برای توقف فوری هر نوع اجتماعی کردن اجباری و مبارزۀ قاطعانه علیه هر گونه سرکوب دهقانان بود. همچنین دستور بررسی فوری فهرست سلب مالکیت شده‌ها و اصلاح اشتباهات داده شد.

بدون شک، برخی سیاستمداران از تصمیم اجتماعی کردن برای بی‌ثبات‌سازی اوضاع کشور و برای نابودی دهقان روس که بدون مزرعه و سایر عناصر زندگی و کار نمی‌توانست دهقان باشد، استفاده کردند. محروم کردن روسیه از دهقان به معنی سلب قدرت از روسیه بود. بالاتر از همه، غرب برای سلب قدرت روسیه علاقه‌مند بود و عوامل آن نقش مهمی در تبدیل اشتراکی کردن مورد نیاز کشور به اقدامات دهقانان علیه نظام شوروی و تضعیف کشور داشتند. توطئه‌گران با سوءاستفاده از اشتراکی کردن، سعی کردند آن را علیه اتحاد شوروی هدایت کنند. توطئه‌گران به دنبال این بودند که در اوکراین و قفقاز شمالی، در جغرافیای سکونت کازاک‌ها که بشدت از آن‌ها متنفر بودند، قحطی ترتیب دهند (کازاک‌ها از ریشۀ ترکی، بمعنی انسان‌های شجاع و آزاد است. نباید با قزاق‌ها اشتباه گرفته شود. مترجم).

امروزه تعیین میزان تقصیر هر یک از افراد نامبردۀ فوق دشوار است، اما می‌دانیم که بعداً آن‌ها را محاکمه و تیرباران کردند. در احکام دادگاه‌ها به اقدامات مجرمانۀ آن‌ها در دورۀ تعاونی کردن اشاره نشده است، اما بسیاری‌ها محاکمۀ افرادی را که با جنایات خود در جریان اجتماعی‌سازی متمایز بودند، به عنوان قصاص تلقی می‌کنند. نه تنها دشمن، حتی افراد تنگ نظری مانند نیکیتا خروشچوف نیز می‌توانست به فکر محروم کردن دهقان از مزرعه باشد. مدتی پس از مرگ استالین، خروشچوف تحت تأثیر اطرافیان جهان‌وطنی خود، دوباره به محروم کردن دهقانان از مزرعه‌هایشان دست زد و همه ما نان و کاه «خروشچوف» را خوردیم. چندی بعد او از قدرت برکنار شد. به این ترتیب، معلوم شد، که هنوز افراد عاقل در رهبری کشور وجود دارد.

جغرافیای روسیه برای کشاورزی فردی مساعد نیست. برعکس، آب و هوا مانند خود جغرافیا، آشکارا با کشاورزی جمعی سازگار است. درست به همین دلیل است که نقش پیشرو همپیوندی را می‌توان در کل تاریخ کشاورزی روسیه مشاهده کرد! مورخ، آرسن مارتیروسیان می‌نویسد: «کشاورزی جمعی به عنوان یک واقعیت عینی- تاریخی پایدار در روسیه، در مفهوم ژئوپلیتیکی امنیت به‌مثابه ماهیت، اصول خلاقیت، سازندگی و هستی روسیه ریشه دارد».

اما زمانی فرارسید که تعاونی‌های تاریخاً موجود برای تضمین امنیت روسیه ناکافی بودند. زیرا، سطح رشد نیروهای مولده با الزامات زمان مطابقت نداشت. ارزیابی‌ها از وضعیت کشاورزی نیز از نیاز به اشتراکی کردن مزارع دهقانی صحبت می‌کرد. در سال ١٩٢٧، ارزیابی‌ها از کشاورزی چنین بود: «بخش اعظم دهقانان مجبورند در ابتدایی‌ترین شرایط کار کنند، به کاشت دستی، درو کردن با داس و داس دسته‌بلند و خرمن‌کوبی با دام و غلتک بپردازند». دقیقاً، ضعف فنی، دلیل اصلی بهره‌وری پایین نیروهای مولده، کیفیت پایین محصولات کشاورزی کوچک دهقانی و نیز مشکلات اقتصادی بود.

خود زندگی راه برون‌رفت از بن‌بستی را که کشاورزی کشور در آن گرفتار شده بود، نشان داد. در بهار سال ١٩٢٨، مزرعه دولتی شوچنکو در اوکراین اولین مرکز ماشین‌آلات و تراکتور، شامل ١٠ دستگاه تراکتور در اتحاد شوروی را ایجاد کرد و به کشت زمین در مزارع دهقانی پرداخت. این ستون متشکل از ده دستگاه تراکتور، در ادامه به منادی مرکز ماشین‌آلات و تراکتور دولتی قدرتمند تبدیل گردید.

زمانی که زمین تعاونی‌های کشاورزی (کالخوزها) توسط یک شرکت دولتی کشت می‌شد، هزینه تراکتور، بهره‌برداری و استهلاک آن، بار سنگینی بر بودجۀ ناچیز مزارع جمعی تازه تأسیس و بر این اساس، بر قیمت تمام شدۀ محصول نهایی وارد نمی‌کرد. در نتیجه، حتی با قیمت‌های خرید دولتی که البته پائین‌تر از قیمت‌های بازار بود، سود قابل توجهی نصیب مزارع جمعی شد. به بیان دقیق‌تر، این همان چیزی است که اکنون به آن یارانۀ دولتی به کشاورزی می‌گویند.

در حال حاضر، این تصور اشتباه وجود دارد که یارانۀ کشاورزی در نظام اقتصادی سوسیالیستی ذاتی است. برعکس، یارانه به کشاورزان در ایالات متحدۀ آمریکا و سایر کشورهای غربی بسیار بیشتر از یارانه‌های کشاورزی در اتحاد شوروی و حتی روسیه امروزی می‌باشد. تمرکز تراکتورها در دست مراکز ماشین‌آلات کشاورزی، فرصت‌های زیادی برای مانور بسیار انعطاف‌پذیر در کشت زمین فراهم آورد.

تراکتورها، تا حدود معینی می‌توانستند مانند حمل و نقل هوایی محصولات کشاورزی در آینده، به دنبال بهار بروند. یعنی می‌توانستند با شروع به زراعت در مناطق جنوبی‌تر، به سمت شمال حرکت کنند و در مسیر، زمین‌های وسیع‌تری را کشت نمایند. این عامل مخصوصاً برای کمباین‌ها اهمیت دارد که در صورت استفاده از سایر روش‌ها، تنها چند هفته در سال کار می‌کنند.

شورای کار و دفاع، با بررسی همه جانبۀ کار مراکز ماشین‌آلات و تراکتور در ۵ ژوئن ١٩٢٩، تصمیم گرفت مراکز ماشین‌آلات و تراکتور ایجاد نماید. بموازات مراکز ماشین‌آلات و تراکتور، شبکۀ اجارۀ تجهیزات کشاورزی ایجاد گردید.  در سال ١٩۵٨، نیکیتا خروشچوف، مراکز ماشین‌آلات و تراکتور و بسیاری دیگر از تصمیمات هوشمندانۀ دولت را منهدم کرد.

خاک‌ورزی ماشینی، یعنی استفاده از تراکتور در کشت زمین و بعداً کمباین در برداشت محصول و افزایش محصولات، هم به افزایش تولید ماشین‌های کشاورزی (تراکتورهای دهۀ ١٩٣٠) و هم به ادغام قطعه زمین‌های دهقانی نیاز داشت. بسیاری از مشکلات فوری کشور را اجتماعی کردن حل کرد. تولیدات کشاورزی و بهره‌وری نیروی کار در روستاها را افزایش داد، نیروی کار لازم برای صنعتی کردن را آزاد کرد و باعث تشدید توسعۀ تولید صنعتی در کشور گردید.

در نتیجۀ اشتراکی کردن، همۀ مشکلات مذکور در بالا حل شد. تولیدات صنعتی با سرعت بی‌سابقه‌ای در جهان رشد کرد، تولید غلات و بهره‌وری نیروی کار به شدت افزایش یافت. در نتیجه، نیروی کار لازم برای صنعتی کردن آزاد شد. کشاورزی مکانیزه ٢۴ میلیون دستِ کارگری مورد نیاز برای صنعتی کردن را آزاد کرد.

در سال ١٩٢٩، ٨٠ میلیون نفر به کارهای کشاورزی مشغول بودند و در سال ١٩٣٣، تعداد آن‌ها تا ۵۶ میلیون نفر کاهش یافت. با این حال، هم در سال ١٩٢٩ و هم در سال ١٩٣۴، ٧۴ میلیون تن غلات برداشت شد. بعبارت دیگر، یعنی برغم کاهش حدود یک سوم از تعداد افراد شاغل در بخش کشاورزی، تولید غلات در همان سطح باقی ماند.

اجتماعی کردن امکان تأمین غذای ارتش و پشت جبهه را در طول جنگ کبیر میهنی فراهم کرد. سهم تحویل محصولات صنعتی توسط متحدان در طول جنگ کبیر میهنی، معادل ۴٪  تولید داخلی و سهم غلات، آرد و حبوبات، برابر ٨.٢٪ میانگین برداشت سالانۀ غلات در اتحاد جماهیر شوروی بود.

تدارکات متفقین، البته به ما کمک کرد. اما آن‌ها بخش ناچیزی از تولیدات اتحاد جماهیر شوروی را تشکیل می‌دادند و به دلیل بی‌اهمیت بودن، نتوانستند بر نتیجۀ جنگ تأثیر بگذارند.

بر اساس داده‌های ارائه شده، نتیجه‌گیری به خودی خود نشان می‌دهد که کشاورزی جمعی و صنایع داخلی، نیازهای جبهه و پشت جبهه را در طول جنگ کبیر میهنی تامین کرد. و هر قدر هم ضرورت و روش اشتراکی کردن را مورد انتقاد قرار دهند، بدیهی است که کشور و مردم ما به برکت آن حفظ شد.

١٧ اردیبهشت- ثور ١۴٠١

وب‌سایت حزب کمونیست روسیه

https://www.sovross.ru/articles/2248/56490https://eb1384.wordpress.com/2022/05/06/




درباره لنین و بلشویک‌ها – روسیه در سایه

«من به کتاب چهارده ساله ام نگاه کرده، خاطراتم را زنده می‌کنم و لنین را با دیگر شخصیت‌هایی که تاکنون شناخته‌ام مقایسه می‌‌کنم. من در موقعیت‌های کلیدی متوجه شده ام که لنین چه شخصیت برجسته و مهمی در تاریخ است. من از تصدیق مفهوم «انسان بزرگ» در امور انسانی نفرت دارم، اما اگر قرار باشد ازعظمت  درمیان گونه‌های خود حرف بزنیم، من باید اعتراف کنم که حداقل لنین مرد بسیار بزرگی بود.» (هربرت جی. ولز)

درباره لنین و بلشویک‌ها  – روسیه در سایه

نوشته: هربرت ولز

برگردان: آمادور نویدی

فهرست:

۱. درباره بلشویک‌ها

۲. درباره لنین         

هربرت جی. ولز، که در ۶ اکتبر ۱۹۲۰، بدعوت ماکسیم گورکی به روسیه آمده بود، با لنین ملاقات نمود. وی برداشت‌هایش را در مقاله «روسیه در سایه»  تعریف کرد، که ما آن‌را در زیر نقل می‌کنیم.

۱. درباره بلشویک‌ها:

«… در سرتاسر روسیه، و در جامعه روس‌زبان سراسر جهان، فقط یک‌نوع از مردم موجود بود که عقاید عمومی مشترکی داشتند و برمبنای آن کار می‌کردند، یک عقیده مشترک و یک اراده مشترک، و آن حزب کمونیست بود.

درحالی‌که بقیه روسیه، مثل دهقانان، بی‌تفاوت بودند، یا مانند کودکان شش – هفت ساله سرسخت و خودسر بودند و یا در برابر خشونت یا ترس تسلیم شده بودند، اما کمونیست‌ها معتقد و آماده عمل بودند. آن‌ها از نظر اعدادی بخش کوچکی از جمعیت روسیه هستند، و در حال حاضر حتی یک درصد از مردم در روسیه کمونیست نیستند؛ حزب سازمان‌دهی یافته مطمئنا بیش از ۶۰۰ هزار نفر نیست و احتمالا بیش از ۱۵۰ هزار عضو فعال ندارد. بااین‌وجود، از آنجایی‌که در آن‌روزهای ترسناک تنها تشکیلاتی بود که به مردم تصور مشترکی از عمل، فرمول مشترک، و اعتماد متقابل داد، توانست کنترل امپراتوری شکست‌خورده را بدست گرفته و حفظ کند. این تنها شکل همبستگی اداری ممکن در روسیه بوده و هست. این ماجراجویان مبهم که با حمایت قدرت‌های غربی، دنیکن، کلچاک، رانگل و امثالهم، روسیه را رنجور کرده و می‌کنند، بر روی هیچ اصل راهبردی نمی ایستند و هیچ‌گونه امنیتی ارائه نمی‌دهند که بتواند براساس آن اعتماد مردم را محکم کند. درواقع، آن‌ها راهزن هستند.

حزب کمونیست، هرچند هم که شخص بتواند از آن انتقاد کند، ایده ای را مجسم می‌کند که می‌توان برآن ایده تکیه کرد. تا این‌جا، این چیزی‌ست که ازنظر اخلاقی بالاتر از هرچیری‌ست که هنوز باید بیاید و در برابر آن بایستد. این (حزب) بلافاصله با اجازه دادن تصاحب کردن زمین از املاک و با برقراری صلح  با آلمان حمایت توده های منفعل دهقان را تأمین نمود.

این(حزب) نظم را – پس از بسیاری تیراندازی های وحشتناک – در شهرهای بزرگ برگرداند. برای مدتی هرکسی که بدون اجازه سلاح حمل می‌کرد، تیرباران شد. این اقدام، ناشیانه و خونین، اما مؤثر بود.

جهت حفظ قدرت، این دولت کمونیستی، کمیسیون فوق العاده ای با قدرت‌های نامحدود را سازمان‌دهی نمود، و تمام مخالفان را با ترور سرخ سرکوب کرد…

بجزجنایات فردی، مگر با دلیل، بطور کلی به کشتار پایان داد. خون‌ریزی آن مانند قصابی های احمقانه رژیم دنیکن نبود، آن‌طوری‌که بمن گفته شد، که حتی مورد تصدیق صلیب سرخ بلشویک نبود، و امروز دولت بلشویکی می‌نشیندِ، و من براین باورم که امنیت ایجاد شده در مسکو، مانند هر دولت دراروپاست، و خیابان‌های شهرهای روسیه بهمان اندازه امنیت دارند که خیابان‌ها در اروپا ایمن هستند…»

۲. درباره لنین

«… هدف اصلی من رفتن از پترزبورگ به مسکو بود که لنین را ببینم و با او حرف بزنم. من خیلی کنجکاو بودم که لنین را ببینم، و خود را مستعد بیرون انداختن و دشمنی او می دیدم، اما من با شخصیتی روبرو شدم که کاملا متفاوت از چیزی بود که من توقع داشتم ببینم.

… سرانجام به لنین رسیدم و وی را پیدا کردم، شخصی کوتاه قد در میزی بزرگ در اتاقی پُرنور که به فضای مجلل نگاه می‌کرد. فکر کردم میزش ترجیحا با پشته ای از خرت و پرت پُر شده است. من روی یک صندلی در گوشه میز نشستم، این مرد قدکوتاه – پاهایش بسختی زمین را لمس می‌کرد، درحالی‌که لبه صندلی خود می نشست – چرخید تا با من حرف بزند، دست‌هایش را دور و بر روی کُنده ای از کاغذ گذاشت. او انگلیسی را خیلی خوب صحبت کرد <…> در همین‌حال، این آمریکایی با دوربین خود شروع بکار کرد، و محجوبانه اما بطور مداوم صفحات را در معرض دید قرار می‌داد. با این‌حال، گفتگوی بسیار جالبی بود تا این‌که دل‌خوری پیش بیاید. و خیلی زود شخص مورد نظر صدای کلیک و تغییر فیلم دوربین را فراموش کرد.

انتظار مبارزه با دکترین مارکسیست را داشتم، اما جیزی از این دست پیدا نکردم . بمن گفته بودند که لنین  برای مردم نطق می‌کند؛ ولی وی مطمئنا در این مورد چنین نکرد. <…> لنین  صورتی قهوه ای  و خوش مشرب دارد، که با یک لبخند زنده شاد و عادت (شاید بخاطر نقص در تمرکز) در حین مکث کردن در حرف زدن، یکی از چشمانش کمی می پیچید؛ او زیاد شبیه عکس‌هایی نیست که شما از او می بینید ، برای این‌که وی یکی از آن افرادی‌ست که تغییرحالت بیانش مهم‌تر از ویژگی‌های آن‌هاست؛ او درحالی‌که حرف می‌زند کمی هم با دست‌هایش روی پشته کاغذها با سر و دست اشاره می‌کرد، و سریع حرف می‌زد، بسیار مایل درباره موضوع، بدون هر خودنمایی یا تظاهر یا قید و شرطی، همان‌گونه که یک نوع انسان علمی خوب صحبت می‌کند.

… لنین، از سوی دیگر، که گاهی اوقات باید با رک گویی اش پیروان خود را مات و مبهوت کرده باشد، آخرین تظاهر را که انقلاب روسیه چیزی فراتر از آغاز عصر تجربه بی پایان است را آشکار ساخت. او اخیرا نوشته است: « آن کسانی‌که در وظیفه سهمگین غلبه بر سرمایه داری درگیر هستند، باید آماده باشند تا اصول مهارت بعد از اصول مهارت را آزمایش کنند تازمانی‌که بهترین پاسخ را برای هدفشان پیدا کنند».  

… لنین، که مانند یک مارکسیست ارتدوکس،  تمام (سوسیالیست‌های)« تخیلی» را تقبیح می‌کند، حداقل به یک اتوپی تسلیم شده است، اتوپیای الکتریفیکاسیون – برق‌رسانی سراسری . او تمام  تلاش خود را روی طرح توسعه نیروگاه‌های بزرگ در روسیه متمرکز کرد تا کُل استان‌های کشور را به نور برق، حمل و نقل برقی، و قدرت صنعتی مجهز سازد. او گفت که دو منطقه آزمایشی قبلا برق‌رسانی شده اند. آیا کسی می‌تواند پروژه های شجاعانه تری را در یک زمین مسطح وسیع از مراتع و دهقانان بی‌سواد، بدون قدرت آب، بدون مهارت فنی قابل دسترس، و تجارت و صنعت در آخرین نفس تصور کند؟

پروژه ها جهت چنین برق‌رسانی در هلند در مسیر توسعه هستند و در انگلستان مورد بحث قرار گرفته اند، و در آن مراکز پرجمعیت و صنعتی بسیار توسعه یافته، شخص می‌تواند آن‌ها را موفقیت آمیز، اقتصادی و در مجموع مفید تصور کند، اما اجرای آن‌ها در روسیه درکُل بر تخیل سازنده، فشار بیش‌تری وارد می‌سازد. من نمی‌توانم ببینم چیزی از این نوع را در کریستال تاریک روسیه اتفاق بیفتد، اما این مرد کوتاه قد در کرملین می‌تواند؛ او می بیند که راه آهن های پوسیده را با یک حمل و نقل برقی جدید جایگزین کند، می بیند که جاده های جدیدی در سرتاسر زمین گسترش یابد، می بیند که صنعت‌گرایی کمونیستی جدید و شادتری دوباره بوجود آید. درحالی‌که  من با وی حرف میزدم، او تقریبا مرا قانع کرد که با دیدگاهایش شریک شوم.

لنین از من پرسید که من از کار آموزشی در حال اجرا چه دیده ام. من از برخی چیزهایی که دیده بودم، تحسین کردم. او سر تکان داد و با خوش‌حالی لبخند زد. لنین در کار خود از یک اعتماد تزلزل ناپذیر برخوردارست.

من گفتم: «اما این‌ها فقط طرح های اولیه و آغازین هستند.»

لنین پاسخ داد: « ده سال دیگر برگرد و ببین که ما در روسیه چه کرده ایم.»

در او متوجه شدم که کمونیسم بهرحال، علی‌رغم مارکس، می‌تواند فوق العاده خلاق باشد. بعداز آن‌که با فناتیک‌های خسته کننده جنگ طبقاتی که من در بین کمونیست‌ها، آدم‌های فرمولی بی‌فایده هم‌چون سنگ خارا مواجه شده بودم، پس از تجربیات متعددی که از خودشیفتگی پوچ و تعلیم دیده مریدان مارکسیست رایج دیده بودم، دیدن این مرد کوتاه قد شگفت انگیز، با تصدیق صریح به بزرگی و پیچیدگی پروژه کمونیسم و تمرکز ساده اش  در تحقق آن، برایم خیلی خوشایند بود. لنین حداقل از جهانی دید دارد که تغییریافته واز نو برنامه ریزی و ساخته شده است.

ولز که برای دومین بار در سال ۱۹۴۳ به اتحاد جماهیر شوروی برگشت، متقاعد شد که طرح برق‌رسانی سرتاسری لنین تحقق یافته است. کیلومترهای زیادی از راه آهن بازسازی، ساخته، و برقی شده بودند.

ولز در آخرین دیدارش از روسیه، در ” آزمون در زندگی‌نامه “ خود نوشت:

«من به کتاب چهارده ساله ام نگاه کرده، خاطراتم را زنده می‌کنم و لنین را با دیگر شخصیت‌هایی که تاکنون شناخته‌ام مقایسه می‌‌کنم. من در موقعیت‌های کلیدی متوجه شده ام که لنین چه شخصیت برجسته و مهمی در تاریخ است. من از تصدیق مفهوم «انسان بزرگ» در امور انسانی نفرت دارم، اما اگر قرار باشد ازعظمت  درمیان گونه‌های خود حرف بزنیم، من باید اعتراف کنم که حداقل لنین مرد بسیار بزرگی بود.»

درباره نویسنده:

هِربرت جورج وِلز (به انگلیسی: Herbert George Wells) (زاده ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۶ – درگذشته ۱۳ اوت ۱۹۴۶) روزنامه‌نگار، جامعه‌شناس، تاریخ‌نگار سوسیالیست اهل انگلستان و نویسندهٔ رمان و داستان کوتاه است. او به خاطر خلق رمان‌های علمی–تخیلی شناخته شده‌است و اغلب از او با عنوان «پدر علمی-تخیلی» یاد می‌شود.[۱][۲]

از آثار علمی تخیلی او می‌توان به مرد نامرئی، ماشین زمان، جزیره دکتر موریو و جنگ دنیاها اشاره کرد. اثر تاریخی هربرت جورج ولز در ایران با نام «کلیات تاریخ» انتشار یافته‌است.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DA%86._%D8%AC%DB%8C._%D9%88%D9%84%D8%B2

برگردانده شده از:

Wells on Lenin and Bolsheviks

Russia in the Shadows

https://us.politsturm.com/wells-on-lenin-and-bolsheviks/#gallery-1

سایت پُلیت‌استروم آمریکا. کام




اعلامیه ی کمیته ی مرکزی حزب توده ی ایران، به‌مناسبت اول ماه مه، روز جهانی کارگر!

پیش به‌سوی سازمان‌دهی سراسری و منسجم اعتراض‌های کارگری و زحمتکشان جامعه بر ضد رژیم استبدادی حاکم

کارگران و زحمتکشان میهن!

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران فرا رسیدن ۱۱ اردیبهشت‌ماه (اول ماه مه)، روز جهانی کارگر، را به شما رزمندگان راه عدالت، بهروزی، و آزادی کشور که در وضعیت دشوار  زندگی، فشارهای کمرشکن اقتصادی، و ادامه حیات رژیم استبدادی و کارگرستیز ولایت فقیه برای دستیابی به حقوق صنفی، سربلندی کشور، و رهایی آن از ستمگران همچنان به پیکارتان ادامه می‌دهید، صمیمانه شادباش می‌گوید و برای شما و مردم میهن‌مان در مبارزه پیشِ رو بر ضد رژیم ظالم و ضد مردمی ولایت فقیه پیروزی آرزومند است.

سالی که گذشت برای همهٔ کارگران و زحمتکشان جهان، سالی پرحادثه و دشوار بود. در آستانۀ برگزاری روز اول ماه مه بیش از هشت هفته جنگ خونین و خانمان‌سوز در اروپا که حاصل سیاست‌های برتری‌طلبانه امپریالیسم آمریکا، تحریکات پیمان تجاوزکار ناتو، و حملۀ نظامی روسیه به اوکراین است را شاهد بوده‌ایم. سال گذشته همچنین سال ادامۀ دست‌وپنجه نرم کردن بشریت با ویروس کرونا بود، ویروسی که حتی بر اساس آمارهای رسمی هم که از سوی کشورهای مختلف منتشر شده به نابودی بیش از شش میلیون انسان که اکثر قریب به‌اتفاق آنان از طبقه‌ها و قشرهای زحمتکش و محروم بوده‌اند و خواهند بود، مصائب پرشمار اجتماعی، و فشارهای کمرشکن اقتصادی بیشتر بر زندگی و معیشت کارگران و زحمتکشان در سراسر جهان منجر شده است. در این سال ده‌ها میلیون انسان به‌خاطر ادامۀ همه‌گیری ویروس کوید-۱۹ و وضعیت بحرانی اقتصاد جهان شغل‌شان را از دست دادند و به صف عظیم بیکاران رانده شدند درحالی که شرکت‌های غول‌پیکر سرمایه‌داری جهان ده‌ها میلیارد دلار به ثروت‌شان افزودند. بر اساس آمارهای منتشر شده تنها در سال ۲۰۲۰ (۱۳۹۹) به‌دلیل همه‌گیری کرونا بیش از ۱۲۰ میلیون نفر به صف محرومان زیر خط فقر در جهان افزوده شد. فقر مطلق و دسترسی نداشتن صدها میلیون انسان به کار، مسکن، بهداشت، آموزش، و در کنار این‌ها نابودی فاجعه‌آمیز محیط‌ زیست، حاصل حاکمیت سرمایه‌داری انحصاری جهانی است که برخی‌ها تلاش دارند این حاکمیت واپس‌گرا و ضد انسانی را یگانه نظام و راه‌ورسم واقع‌گرایانهٔ تحول جامعهٔ بشری نشان دهند. بزرگداشت روز جهانی کارگر در چنین وضعیتی مستلزم تأکید بر ضرورت ادامهٔ مبارزهٔ کارگران و زحمتکشان جهان بر ضد نظام سرمایه‌داری جهانی و به‌ویژه سرمایه‌داری انحصاری است که با وجود همهٔ فرازونشیب‌هایش بیش از یک سده می‌گذرد که بر جهان ما حاکم است.

کارگران و زحمتکشان ایران!

ایران سال پرحادثه و تحولی را پشت سر گذاشت. سالی که مهم‌ترین ویژگی‌اش ادامۀ مبارزه و اعتراض‌های گستردهٔ کارگری و مردمی بر ضد سیاست‌های خانمان‌برانداز حکومت جمهوری اسلامی بود. در زمرهٔ عرصه‌های مهم‌ مبارزۀ دلاورانه کارگران بر ضد سیاست‌های رژیم به‌طور خلاصه عرصه‌های گوناگون زیر بودند:

¨ مبارزه بر ضد خصوصی‌سازی و تعدیل نیروی انسانی کار (مبارزات پرشور و پیگیر کارگران مجتمع نیشکر هفت‌تپه و شرکت هپکو اراک به‌رغم سرکوب خشن کارگران از سوی نیروهای مزدور رژیم)،

¨ مبارزهٔ گستردۀ کارگران پروژه ای در صنایع نفت و مجتمع پتروشیمی جنوب، معادن، شهرداری‌ها، و بنگاه‌های تولیدی برای حذف دلالان نیروی کار،

¨ مبارزهٔ کارگران راه‌آهن و ترابری در اعتراض به وضعیت شغلی و حقوقی‌شان،

¨ مبارزهٔ کارگران برق و مخابرات برای دستیابی به امنیت شغلی و رفع تبعیض و برای مزد یکسان برای کار یکسان،

¨ مبارزهٔ آموزگاران و فرهنگیان کشور برای آموزش رایگان و حقوق بالای خط فقر برای تمام معلمان و بازنشستگان،

¨ مبارزۀ بازنشستگان کشور بر ضد فشارهای اقتصادی و بی‌توجهی رژیم به حقوق بازنشستگی، ازجمله دسترسی به بهداشت و زندگی حداقل انسانی متناسب با بحران اقتصادی، اعتراض به غارت منابع مالی و صندوق سازمان تأمین اجتماعی بازنشستگان از سوی دولت‌ها و این دولت، بخش خصوصی، و نهادهای اقتصادی وابسته به سپاه

¨ مبارزهٔ پرستاران برای دستیابی به امنیت شغلی، حقوق راستین، و مزایای کاری انسانی.

یکی از عرصه‌های جدی چالش پیشِ روی کارگران و زحمتکشان و میلیون‌ها خانواده ایرانی روند فاجعه‌بار افزایش بیکاری در سطح کشور، تشدید فقر و محرومیت و همراه با آن‌ها افزوده شدن بر دامنهٔ ناهنجاری‌های اجتماعی و در شکل‌هایی گوناگون بوده است. حجت‌الله عبدالملکی، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی روز سه‌شنبه ۱۱ آبان‌ماه ۱۴۰۰ در گفت‌وگو با خبرگزاری‌ها ازجمله گفت: “بر اساس آمارهای رسمی حدود ۲٫۴  میلیون نفر بیکار و ۲٫۲ میلیون نفر دارای اشتغال ناقص یا ناپایدار و حدود ۲ میلیون نفر ناامید از یافتن کار در کشور داریم که جزو جمعیت فعال نیستند. … همچنین در حال حاضر ۹٫۷  میلیون نفر نیز با اشتغال کم‌درآمد روبرو هستند و ۴٫۵ میلیون نفر دارای اشتغال غیررسمی بوده و بیمه ندارند.” بر اساس نتایج طرح آمارگیری نیروی کار که در تابستان ۱۴۰۰ منتشر شد، نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله حاکی از آن است که ۲۵٫۷ درصد از فعالان این گروه سنی در تابستان سال ۱۴۰۰ بیکار بوده‌اند و در گروه سنی ۱۸ تا ۳۵ ساله نیز ۱۷٫۶ درصد از جمعیت فعال این گروه سنی بیکار بوده‌اند.

بیکاری و یا اشتغال ناقص و ناپایدار هرروز بخش‌هایی وسیع‌‌تر از کارگران و زحمتکشان کشور را به سمت فقر و محرومیت مطلق می‌راند. به‌گفتهٔ محمدرضا پورابراهیمی، رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی، نرخ فقر در ایران ۱۰ درصد افزایش یافته است و معادل یک‌سوم از جمعیت کشور با شرایط بسیار نگران‌کننده‌ای روبرو هستند.” همچنین معاونت رفاه اجتماعی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در مهرماه ۱۴۰۰ در گزارشی اعلام کرد که تا سال ۱۳۹۹ حدود ۲۶ میلیون نفر از جمعیت کشور در “فقر مطلق” زندگی می‌کردند.

امروز برای طبقهٔ کارگر ایران و زحمتکشان از مبارزهٔ مشترک و سازمان‌یافتهٔ سراسری بر ضد مجموعۀ سیاست‌های خانمان‌برانداز رژیم ولایت فقیه هیچ امری مهم‌تر وجود ندارد. این امر نیز بدون تشکل‌های مستقل سندیکایی-کارگری، بدون هماهنگی و اتحاد عمل نیروهای اجتماعی با چالش‌هایی جدی رو به‌رو خواهد شد. عملکرد دستگاه‌های امنیتی رژیم ولایت فقیه در خلال سال‌های دهه‌های اخیر همواره بر ضد تشکل‌های راستین کارگران و بر محور سرکوب و مختل کردن کار گرایش به سازمان‌یافتگی و همبستگی فعالان کارگری متمرکز بوده است. ایجاد سازمان‌های زرد و دست‌ساز از جانب حکومت در زمرهٔ  برنامه‌های رژیم برای تضعیف جنبش کارگری کشور در چارچوب شعارها و خواست‌های قابل‌قبول در نزد حکومتگران بوده است و در آینده هم خواهد بود. مبارزه سازمان‌یافته و سراسری معلمان، فرهنگیان، و بازنشستگان کشور و سازمان‌دهی حرکت‌های مشترک در بیش از صد شهر کشور در ماه‌های اخیر ازجمله تجربه‌هایی ارزنده‌اند که باید دید چگونه می‌توان آن‌ را به بخش‌های دیگر مبارزات کارگران و زحمتکشان کشور گسترش داد.

کارگران و زحمتکشان میهن!

حکومت سرمایه‌داری حاکم بر میهن ما با شمایل “اسلامی” در طول سال‌های چهار دههٔ گذشته نشان داده است که سد اساسی تحقق خواست‌های شما و حرکت کشور به سمت عدالت اجتماعی است. ساختار عمیقاً فاسد و ظالمی که بر میهن ما حکومت می‌کند، یعنی نظام سیاسی رژیم “ولایت مطلق فقیه”، اصلاح‌ناپذیر است. بنابراین، رفتن به‌دنبال راهکارهایی که هدف آن‌ها تغییرهایی بر روی سطح نظام سیاسی کنونی است نه‌تنها موفقیتی به‌همراه نخواهد داشت، بلکه به ادامه یافتن و طولانی‌تر شدن عمر استبداد در میهن ما منجر خواهد شد.

از نخستین گردهمایی روز جهانی کارگر در ایران که به‌ابتکار کمونیست‌ها و فراخوان “شورای مرکزی فدراسیون سندیکای کارگری” در سال ۱۳۰۰ خورشیدی برگزار شد بیش از یک‌صد سال می‌گذرد. با بنیان حزب تودهٔ ایران مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و زحمتکشان در ایران کیفیتی نو  پیدا کرد. برگزاری روز جهانی کارگر در ایران در ۱۱ اردیبهشت‌ماه ۱۳۲۵ به‌ابتکار حزب تودۀ ایران و شورای سندیکاهای کارگری و شرکت ۷۰۰ هزار کارگر در سراسر ایران، نقطۀ عطفی در حضور سازمان‌یافتهٔ کارگران و زحمتکشان ایران در مبارزه برای حقوق‌شان بود. این حضور سازمان‌یافته فضای سیاسی کشور ما را نه‌تنها در آن دوران بلکه در سال‌های دهه‌های بعد هم به‌کلی دگرگون کرد. امروز نیز حزب تودۀ ایران معتقد است که بدون حضور نیرومند و سازمان‌یافتهٔ طبقهٔ کارگر در عرصهٔ مبارزهٔ عمومی بر ضد حکومت استبدادی و ضد مردمی حاکم نمی‌توان به تحقّق خواست‌های جنبش مردمی در راستای حاکم شدن مردم ایران بر سرنوشت خویش خوش‌بین بود. روز جهانی کارگر، روز تجدید عهد برای ادامهٔ مبارزۀ مشترک و هماهنگ بر ضد سیاست‌های خانمان‌برانداز سرمایه‌داری حاکم بر میهن ما، روز تجدید عهد برای مبارزه با چپاولگری و سرکوبگری رژیم حاکم، و روز تجدید عهد برای تلاش در راه رسیدن به اتحاد عمل کارگران و طیف گستردۀ زحمتکشان کشور از معلمان و فرهنگیان تا بازنشستگان و پرستاران کشور است.

روز جهانی کارگر، روز تشدید تلاش‌ها برای رهایی همه کارگران و زحمتکشان زندانی و همه زندانیان سیاسی- عقیدتی کشور است.

فرخنده باد اوّل ماه مه، روز جهانی کارگر، روز همبستگی رزم‌جویانهٔ کارگران و زحمتکشان سراسر جهان!

ماندگار باد خاطرهٔ تابناک جان‌باختگان جنبش کارگری و همهٔ جان‌باختگان راه آزادی میهن!

پیروز باد مبارزۀ کارگران و زحمتکشان ایران برای تأمین منافع صنفی و سیاسی‌شان و بر ضد استبداد مذهبی حاکم!

۵ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۱

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران




پنج مشکل در بیانِ حقیقت

برتولت برشت/ برگردان: وحید صمدی

سرچشمه: ارژنگ، دوماه‌نامۀ ادبی، هنری و اجتماعی نویدنو، دورۀ اوّل/ سال سوّم/ شمارۀ 23 فروردین و اردیبهشت 1401

توضیح مترجم:

مقالۀ زیر را برتولت برشت در سال 1938 در پاریس نگاشت. در شرایطی که در بخشی از اروپا بربریت سرمایه‌داری چهره خود را در فاشیسم به نمایش گذاشته بود. باوجود گذشت بیش از ۷۵ سال از آن تاریخ این مقاله هنوز از جهات بسیاری بیانگر واقعیات جهان کنونی است. نه‌تنها بر ابعاد مشکلاتی که برشت برای بیان حقیقت برمی‌شمارد افزوده‌شده بلکه وارونگی مناسبات حاکم آن‌چنان مهر خود را بر همه‌چیز زده که حقیقت نیز همچون دیگر کالاها در بازار عرضه می‌شود و جستجو و بیان آن دیگر دغدغه‌ای بیهوده است. ازاین‌رو شاید امروز فهم این گفته برشت راحت‌تر باشد که ما «در عصری زندگی می‌کنیم که سرنوشت انسان به دست انسان سرشته می‌شود»؛ و معنای این گفته وی چیزی نیست جز این‌که آنچه را که امروز انسان به دست خود می‌سازد، خود او را به مهمیز می‌کشد و به قهقرا می‌برد.

علاوه بر این برشت در این مقاله به‌خوبی کارکرد مشترک دموکراسی و فاشیسم در خدمت به پدیده‌ای واحد را به تصویر می‌کشد. امری که امروز نیز به‌وضوح قابل‌مشاهده است. علاوه بر این آنچه را که وی در مورد جمعیت تبعیدیان بیان می‌کند، چه از زاویه تعلق‌خاطر آنان به دموکراسی و چه به لحاظ تبیینشان از فاشیسم و بربریت و چه از نظر نقشی که آنان به‌عنوان ابزاری در دست دموکراسی‌های میزبان بر علیه کشورهای رقیب دارند، به طرزی شگفت با شرایط حاضر همخوان است.

عنوان مقاله برشت «پنج مشکل در نوشتن حقیقت» است که از سوی مترجم با اخذ معنایی عام‌تر به «پنج مشکل در بیان حقیقت» ترجمه‌شده است. برشت خود نیز در متن مقاله بارها به همین ترتیب عمل کرده و به‌جای «نوشتن»، بیان کردن یا «سخن‌گفتن» را به‌کاربرده است. باوجوداین هر جا که در متن «نوشتن» توسط مترجم با واژه «بیان» جایگزین شده است، این واژه در داخل گیومه جا داده‌شده است.

«نویسنده نباید در برابرِ قدرتمندان سَرخَم کند، او نباید ضُعفا را فریب دهد. البته تسلیم نشدن به اقویا و خیانت نکردن به ضُعفا سخت است.»

برتولت برشت این نوشته را برای انتشار در آلمان هیتلری به تحریر درآورد. این نوشته توسط انجمن حمایت از نویسندگان آلمان در شماره ویژه نشریه ضد فاشیستی «عصر ما» منتشر شد.

هرکس که امروز بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و به «بیان» حقیقت دست یازد، باید اقلاً بر پنج مشکل چیره شود. باید شهامت «بیان» حقیقت را داشته باشد، حتی اگر همه‌جا سرکوب شود. باید از درایت شناخت حقیقت برخوردار باشد، حتی اگر در همه‌جا بر آن سرپوش گذاشته شود. باید هنر به کار بردن حقیقت را به‌عنوان یک سلاح داشته باشد؛ و توان شناخت وانتخاب کسانی که حقیقت در دستانشان مؤثر واقع می‌شود؛ و همچنین تدبیر و زرنگی لازم برای این‌که حقیقت را در میان آنان ترویج کند. این دشواری‌ها برای کسانی که تحت شرایط فاشیسم می‌نویسند عظیمند؛ اما برای آن‌هایی هم که تحت تعقیب یا در حال فرارند و حتی برای کسانی نیز که در کشورهای آزاد بورژوایی می‌نویسند وجود دارند.

۱–  شجاعتِ «بیانِ» حقیقت

البته بدیهی به نظر می‌رسد که کسی که می‌نویسد باید حقیقت را بنویسد بدین معنا که آن را منکوب نکند و مسکوت نگذارد یا اینکه چیزی خلاف واقع را بیان نکند. او نباید در برابر قدرتمندان سر خم کند و ضعفا را بفریبد. البته سر خم نکردن در برابر اقویا خیلی دشوار است و فریب دادن ضعفا خیلی سودمند. مالکین را رنجاندن به معنای انکار مالکیت است. صرفنظر کردن از مزد کاری که انجام می‌دهی، در برخی مواقع به معنای انصراف از کار است؛ و امتناع کردن از معروفیت در کنار اقویا، در اغلب موارد یعنی کلاً روی گرداندن از شهرت. برای این کارها شهامت لازم است. دوران بیدادهای بزرگ، اغلب دوره‌هایی هستند که صحبت از امور سترگ و والا در میان است.

در این دوره‌ها در میانۀ یک هیاهوی قوی حاکی از این‌که لزوم فداکاری و جانبازی مسئله اصلی است، سخن گفتن از امور جزئی و کوچکی همچون تغذیه و محل سکونت کارگران به شهامت نیاز دارد. وقتی که کشاورزان شرافت باران می‌شوند، سخن گفتن از ماشین و علوفه ارزان برای سبک کردن کار شریف شهامت می‌طلبد. هنگامی که از هر فرستنده‌ای فریاد برمی خیزد که انسان بدون دانش و آموزش بهتر از انسان آگاه است، آن گاه طرح این پرسش که: برای چه کسی بهتر است؟! شهامت می‌خواهد. وقتی که از نژادهای کامل و ناکامل سخن می‌رود، طرح این سؤال محتاج شهامت است که آیا گرسنگی و جهل و جنگ، ناهنجاری‌های ناگوار به بار نمی‌آورند؟!

همچنین برای گفتن حقیقت در باره خودمان نیز شجاعت لازم است؛ در باره خودمان، شکست خوردگان. بسیاری از کسانی که تحت آزار و تعقیب قرار گرفته‌اند توانایی فهم اشتباهاتشان را از دست داده‌اند. تعقیب و پیگرد در نظر اینان بزرگترین بی عدالتی است. تعقیب کنندگان به این دلیل خبیث هستند که دیگران را تحت تعقیب قرار می‌دهند؛ آن‌ها، تعقیب شوندگان نیز به خاطر خوبیشان تحت آزار قرار گرفته و فراری‌اند؛ اما این خوبی، مغلوب شده است، شکست خورده، بازمانده و بنابر این یک خوبیِ ضعیف، بد، ناپایدار و غیر قابل اعتماد است. به این دلیل که قابل قبول نیست که به‌خوبی ها عجز را نسبت دهیم آن‌چنان که به بارا ن خیسی‌اش را.

گفتن این‌که خوب‌ها نه به دلیل خوب بودن بلکه به دلیل ضعیف بودن مغلوب شده‌اند شجاعت می‌خواهد.
بدیهی است که در مبارزه با دروغ، باید حقیقت «بیان» شود و حقیقت نمی‌تواند چیزی کلی، متعالی و چند پهلو باشد. درست از همین طرز کلی، عالی و چند پهلو است که خلاف حقیقت ناشی می‌شود. وقتی درباره کسی گفته می‌شود که «او حقیقت را گفت»؛ بدین معنی است که در ابتدا کسانی یا افراد زیادی چیز دیگری گفته‌اند؛ دروغ یا کلی گویی؛ اما این فرد حقیقت را گفته است؛ موضوعی عملی و واقعی؛ موردی غیر قابل انکار که به مسئله اصلی مربوط است.

کلی گویی و گله کردن درباره شرارت و غلبه خشونت بر جهان و تهدید کردن به پیروزی معنویت در بخشی از جهان که هنوز سخن گفتن مجاز است به شهامت کمی نیاز دارد. این جا بسیاری وانمود می‌کنند که گویی سلاح‌ها به سویشان نشانه رفته است. در حالی که فقط دوربین‌های اپرا آن‌ها را هدف گرفته‌اند. این‌ها مطالبات کلی اشان را در دنیای دوستان و افراد بی خطر فریاد می‌زنند. عدالتی کلی را برای کسانی مطالبه می‌کنند که هیچگاه برای آن‌ها کاری نکرده‌اند؛ و آزادی‌ای عام را برای دریافت سهمی از غنیمتی می‌خواهند که از مدت‌ها پیش با آن‌ها قسمت شده است. این‌ها حقیقت را چیزی تصور می‌کنند که ملودی زیبایی دارد. اگر حقیقت اندکی آماری، خشک و واقعی باشد، چیزی باشد که برای کشف آن زحمت و مطالعه لازم است، در نظرشان حقیقت نیست، چیزی نیست که آن‌ها را در خلسه فرو برد. آن‌ها فقط در ظاهر حقیقت را می گویند. بیچارگی آنان این است: آن‌ها حقیقت را نمی‌دانند.

۲–  درایت برای شناختِ حقیقت

از آن جا که به خاطر سرکوب، «بیان» حقیقت در همه‌جا دشوار است، برای اغلب مردم مسئله اصلی این است که آیا حقیقت «بیان» می‌شود یا خیر. فکر می‌کنند که برای بیان حقیقت فقط شجاعت لازم است، آن‌ها دومین مشکل، یعنی مسئله یافتن حقیقت را فراموش می‌کنند. نمی‌توان ادعا کرد که یافتن حقیقت آسان است.

در ابتدا فهم این موضوع آسان نیست که بیان کدام حقیقت ارزشمند است. برای مثال اکنون در برابر دیدگان دنیا بزرگترین کشورهای جهان این چنین آشکار یکی پس از دیگری در بربریتی عظیم غرق می‌شوند. در عین حال هرکسی می‌داند که جنگ داخلی‌ای که با وحشتناک‌ترین وسایل تدارک می‌شود، هر لحظه ممکن است به جنگی خارجی بدل شود؛ جنگی که از این قسمت جهان تلی از خاک بر جای بگذارد. این بدون شک یک حقیقت است؛ اما مسلماً حقایق بیشتری نیز وجود دارند. برای مثال این هم به دور از حقیقت نیست که صندلی‌ها نشستنگاهی دارند و باران از بالا به پایین می‌بارد. بسیاری از شاعران حقایقی از این دست می‌سرایند. آن‌ها به نقاشانی شبیه‌اند که دیواره‌های کشتی‌ای در حال غرق شدن را با تصاویری از گل و بلبل و میوه جات می‌آرایند. همان سبک هنری طبیعت بیجان-Stilleben.

بزرگ‌ترین مشکل ما، برای آن‌ها وجود ندارد؛ وجدانشان هم راحت است؛ در برابر قدرتمندان بی تفاوت و در برابر فریاد ستمدیدگان بدون قید، بر تابلوهایشان رنگ می‌زنند. بی معنا بودن رفتارشان در خودشان بدبینی «عمیقی» تولید می‌کند که آن را به قیمت خوبی می‌فروشند. بدبینی‌ای که باید در واقع بیشتر برای دیگران و به خاطر وجود چنین اساتید و چنین معاملاتی مصداق داشته باشد. با تمام این‌ها تشخیص فوری این مسئله هم ساده نیست که حقایق آنان درباره چیزهایی همچون صندلی یا باران است. آوای حقایقشان معمولاً طور دیگری است، شبیه حقایقی است درباره امور مهم. به این دلیل که در حال حاضر معنای خلاقیت هنری در این نهفته است که به امور [نامربوط] اهمیت عطا شود.

تازه وقتی دقیق می‌نگریم، متوجه می‌شویم که آن‌ها فقط می گویند: یک صندلی یک صندلی است و هیچ کس قادر نیست برعلیه این‌که باران به سمت پایین می‌بارد، «کاری کند.»

این افراد حقیقتی را نمی‌یابند که ارزش «بیانش» را داشته باشد.

دیگرانی هم هستند که واقعاً به ضروری‌ترین مسائل می‌پردازند و از قدرتمندان و فقر نمی‌ترسند؛ باوجوداین از یافتن حقیقت عاجزند. این دسته با کمبود دانش مواجهند. از موهوماتی کهنه و از تعصباتی آشنا که در ایام گذشته اغلب درفرمی زیبا شکل گرفته سرشارند. دنیا برایشان بیش از حد بغرنج است. واقعیات را نمی‌شناسند و روابط را نمی‌فهمند. [برای کشف حقیقت] علاوه بر نگرش، دانش‌های قابل کسب و متدهای قابل یادگیری مورد نیاز است. در این دوران آشفتگی و دگرگونی‌های بزرگ، شناخت دیالکتیک ماتریالیستی، اقتصاد و تاریخ برای همه نویسندگان الزامی است. مواردی که در صورت وجود پشتکار و جدیت لازم از طریق کتاب‌ها و دستورالعمل‌های عملی قابل کسب هستند.

می‌توان حقایق زیادی را [یا حداقل] بخشی از حقیقت یا موضوعاتی را که به دریافت حقیقت می‌انجامند به شیوه‌هایی ساده کشف نمود. داشتن متد در تحقیق خوب است، ولی یافتن حقیقت بدون متد و حتی بدون تحقیق هم ممکن است؛ اما با چنین روند تصادفی‌ای به سختی می‌توان به ارائه چنان تصویر شفافی از حقیقت نائل شد که انسان‌ها براساس آن دریابند که چگونه باید عمل کنند. کسانی که فقط وقایع کوچکی را می‌نویسند، قادر نیستند که امور این دنیا را به پراتیکی برای تغییر هدایت کنند؛ اما منظور ازحقیقت فقط همین است و نه چیزی دیگر. این افراد که مایلند حقیقت را بنویسند، رشد نیافته‌اند.

اگر کسی آمادگیِ نوشتنِ حقیقت را دارد و قادر است که آن‌را بشناسد، [در برابر او] هنوز سه مشکل دیگر باقی است.

۳–  هنرِ به‌کار بردنِ حقیقت هم‌چون یک سِلاح

حقیقت باید به خاطر پیامدهایش برای عمل بیان شود. یک مثال از حقیقتی که از آن پیامد عملی‌ای قابل استنتاج نیست و یا می‌تواند به پیامدی نادرست منجر گردد، این نگرش متداول است که در بسیاری از کشورها شرایطی ناگوار حاکم است که از بربریت ناشی می‌شود. مطابق این نگرش فاشیسم موجی از بربریت است که با عنصر خشونت بر سر برخی کشورها نازل شده.

بنابر این درک، فاشیسم قدرتی تازه در میان سه قدرت است و در کنار (و بالاتر از) کاپیتالیسم و سوسیالیسم قرار دارد. بر این اساس نه فقط جنبش سوسیالیستی، بلکه کاپیتالیسم هم می‌تواند بدون فاشیسم همچنان وجود داشته باشند و غیره. مسلماً این یک ادعای فاشیستی است. نوعی تسلیم در مقابل به فاشیسم است. فاشیسم فازی تاریخی است که سرمایه‌داری به آن وارد می‌شود؛ از این لحاظ چیزی نو و درعین حال کهنه است. این خود کاپیتالیسم است در کشورهای فاشیستی که الان دیگر به صورت فاشیسم عرضه می‌شود و مبارزه با فاشیسم فقط در صورت مبارزه با کاپیتالیسم امکان پذیر است. به‌عنوان عریان‌ترین، مهاجم‌ترین، خشن‌ترین و شیادانه ترین شکل کاپیتالیسم.

چه طور کسی که ادعای مخالفت با فاشیسم را دارد می‌خواهد حقیقت را درباره فاشیسم بیان کند، در حالی که هیچ چیز علیه سرمایه‌داری که فاشیسم را بوجود آورده نمی‌گوید. نتیجه عملی چنان حقیقتی به کجا خواهد انجامید؟

کسانی که علیه فاشیسم‌اند بدون آن که علیه کاپیتالیسم باشند، آن‌ها که از بربریتی می‌نالند که از بربریت ناشی می‌شود، شبیه کسانی هستند که می‌خواهند سهمشان را از گوساله بخورند؛ اما گوساله نباید ذبح شود. آن‌ها می‌خواهند گوساله را بخورند اما خونش را نبینند. آن‌ها خشنود خواهند شد اگر قصاب پیش از قسمت کردن گوشت دست‌هایش را بشوید. آن‌ها برعلیه مناسبات مالکیتی نیستند که بربریت را ایجاد کرده، فقط علیه [خود] بربریتند. آن‌ها صدایشان را علیه بربریت بلند می‌کنند و این کار را در ممالکی انجام می‌دهند که همان مناسبات مالکیت حاکم است. جایی که اما قصاب هنوز پیش از قسمت کردن گوشت دست‌هایش را می‌شوید.

ممکن است برای مدتی کوتاه و تا زمانی که شنوندگان باور دارند که در کشورهای خودشان بربریتی پیش نخواهد آمد، اتهامات با صدای بلند بر علیه این بربرمنشی مؤثر واقع شوند. کشورهای معینی هنوز قادرند که مناسبات مالکیت در سرزمین خود را با وسایلی مؤثر اما با خشونتی کمتر نسبت به دیگر کشورها محافظت کنند. دموکراسی برای آنان هنوز همان کاری را می‌کند که خشونت باید برای دیگران انجام دهد؛ یعنی تضمین مالکیت بر ابزار تولید. انحصار بر کارخانجات، معادن و زمین‌ها درهمه‌جا شرایط بربریت را ایجاد می‌کند؛ باوجوداین [در برخی کشورها] کمتر قابل رؤیت است. بربریت قابل رؤیت می‌گردد به محض آن که محافظت از انحصارات دیگر فقط با خشونت آشکار ممکن باشد.

در برخی از کشورها برای حفظ بربریتِ انحصارات نیازی به صرفنظر کردن از تضمین‌های رسمی حکومت قانون و همچنین چشم پوشی از مطلوبیت‌هایی همچون هنر، فلسفه و ادبیات نیست. از آن جا که این کشورها در جنگ آتی منافعی دارند، با کمال میل به میهمانانشان که کشور خود را به خاطر چشم پوشی از چنین مطلوبیت‌هایی محکوم می‌کنند گوش فرا می‌دهند. آیا باید پذیرفت که اینان حقیقت را دریافته‌اند، زیرا به طور مثال با صدای بلند به مبارزه‌ای بی امان با آلمان فرا می‌خوانند؟ «زیرا که این، کشور واقعی شیطان در عصر حاضر، شعبه‌ای از دوزخ و محل اقامت دشمنان مسیح است»؟ بهتر است بگوییم که اینان مردمی نابخرد، درمانده و زیان بار هستند؛ زیرا پیامد این چرندیات این است که این سرزمین (آلمان) باید ریشه کن شود. همه کشور با تمام انسان‌هایش؛ زیرا گاز سمی هنگام کشتن به دنبال مجرمین نمی‌گردد.

آدم سطحی که حقیقت را نمی‌شناسد عموماً خود را زمخت و غیر دقیق بیان می‌کند. او درباره آلمانی‌ها چرند می‌گوید و از دست شیطان شاکیست. شنونده در بهترین حالت نمی‌داند که چه باید بکند. آیا باید تصمیم بگیرد آلمانی نباشد؟ آیا اگر او خوب باشد دوزخ ناپدید خواهد شد؟ سخن گفتن از بربریتی که از بربریت ناشی می‌شود نیز از این نوع چرندیات است. بربریت از بربریت منتج می‌شود و توسط فرهنگ و مدنیتی متوقف خواهد شد که از تربیت و آموزش ناشی می‌شود. همۀ این‌ها کاملاً کلی گوییست [و] به خاطر پیامدهای عملی‌اش گفته نشده و اساساً برای «هیچ کس» بیان گردیده است.

این چنین توصیفاتی فقط عناصر اندکی از مجموعۀ علل را ارائه می‌دهند و نیروهای محرکه معینی را به‌عنوان نیروهای غیر قابل کنترل تعریف می‌کنند. چنین توضیحاتی حاوی ابهامات زیادی هستند که نیروهای بوجود آورنده فاجعه را پنهان می‌دارند. با تابیدن کمی نور، انسان‌ها به‌عنوان مسبب این فجایع ظاهر می‌شوند. به خاطر آن که ما در عصری زندگی می‌کنیم که سرنوشت انسان به دست انسان سرشته می‌شود.

فاشیسم یک فاجعه طبیعی نیست که از طبیعت انسان‌ها به سادگی قابل فهم باشد؛ اما حتی در برخورد با بلایای طبیعی نیز روش‌های تبیینی وجود دارند که درشان انسانند، زیرا که به تمامی توان مبارزاتی انسان رجوع می‌دهند.

پس از زلزله بزرگی که یوکوهاما را ویران کرد بسیاری از نشریات آمریکایی عکس‌هایی را متشر کردند که تلی از خاک را نشان می‌دادند. ازجمله تصویرِی با عنوان “steel stood” (فولاد سرپا مانده است) و حقیقتاً، کسی که در نگاه اول تنها ویرانی را دیده بود اکنون متوجه می‌شد که شرح تصاویر توجه را به ساختمان‌های بلندی جلب کرده که همچنان سرپا بودند. از میان تبیین‌هایی که می‌توان از یک زلزله ارائه داد، موارد مهم و بی نظیری از مهندسین ساختمان وجود دارند که جابجایی خاک، نیروی ضربه، گرمای قابل گسترش و غیره را در نظر می‌گیرند و در سازه به کار می‌بندند تا در برابر زلزله مقاومت کند. کسی که می‌خواهد فجایع بزرگ فاشیسم و جنگ را که بلایایی طبیعی نیستند، تبیین کند باید حقیقتی معطوف به عمل را خلق کند. او باید نشان دهد که این فجایع توسط کسانی که مالک ابزار تولید هستند برای انبوه انسان‌های کارگری که فاقد این وسایلند ایجاد می‌شوند.

اگر کسی می‌خواهد در بیان حقیقت درباره شرایطی فاجعه بار موفق باشد، باید آن را طوری بنویسد که بتوان علل قابل اجتناب آن واقعه را شناخت. اگر این علل قابل اجتناب شناخته شوند می‌توان با این شرایط مصیبت بار مبارزه کرد.

۴–  قدرتِ تشخیص برای گزینشِ کسانی‌که این حقیقت در دست‌هایشان مؤثر واقع می‌شود

در طی قرن‌ها سنت معامله با نوشتجات در بازار عقاید و روایت‌ها که طی آن نگرانی نویسنده درباره انتشار نوشته‌اش برطرف شد، در نویسنده این تصور بوجود آمد که مشتری یا خریدار [یا] واسطه، نوشته را به دیگران منتقل می‌کند. او فکر می‌کرد که: من می گویم و آن کس که بخواهد بشنود، می‌شنود. در واقع او گفت؛ و آنان که قادر به پرداخت [پولش] بودند، او را شنیدند. صحبت‌هایش توسط همه شنیده نشد؛ و کسانی که آن راشنیدند، نخواستند همه‌اش را بشنوند. در این باره هرچند هنوز اندک اما خیلی گفته شده است. من می‌خواهم در این جا فقط تاکید کنم که یک «نوشته» از «برای کسی نوشتن» بوجود می‌آید. حقیقت را نمی‌توان فقط نوشت؛ باید آن را تماماً برای کسی نوشت که با آن بتواند کاری را آغاز کند. شناخت حقیقت یک فرایند مشترک نویسنده و خواننده با یکدیگر است. برای خوب گفتن باید بتوان خوب شنید و چیزهای خوب را شنید. حقیقت باید با تأمل گفته و با تأمل شنیده شود؛ و برای ما نویسندگان این مهم است که به چه کسی حقیقت را می گوییم و چه کسی آن را به ما می‌گوید.

ما باید حقیقت درباره وضعیت فاجعه بار را به کسانی بگوییم که این موقعیت برای آنان بیشترین مصیبت را به بار می‌آورد؛ و باید آن را از طریق آن‌ها یاد بگیریم. نباید فقط مردمی با گرایشی معین را مورد خطاب قرار داد، بلکه باید با مردمی نیز صحبت نمود که این گرایش با شرایط زندگیشان تناسب دارد. [با در نظر گرفتن این‌که] شنوندگان شما هم متحول می‌شوند! حتی جلادان هم ممکن است مخاطب باشند اگر که مزد دار زدن دیگر پرداخت نگردد یا این‌که خطر این کار خیلی زیاد شود. دهقانان بایرن مخالف هرنوع انقلابی بودند، اما هنگامی که جنگ به درازا کشیده بود و جوانانی که به خانه برمی گشتند جایی در مزرعه نمی‌یافتند، جذبشان به انقلاب امکان پذیر شد.

این برای نویسنده مهم است که آهنگ حقیقت را به حق ادا کند. معمولاً لحنی نرم و ترحم انگیز شنیده می‌شود؛ لحن کسانی که آزارشان به مگسی هم نمی‌رسد. بیچاره‌ای که این لحن را می‌شنود، بیچاره‌تر می‌شود. افرادی که چنین لحنی دارند شاید دشمن نباشند، اما مسلماً هم‌رزم نیستند. حقیقت رزمنده است. او فقط با ناراستی مبارزه نمی‌کند، بلکه با انسان‌هایی هم می‌جنگد که آن را می‌گسترانند.

۵–  ترفند و زیرکی برای ترویج وسیع حقیقت

بسیاری مغرور از این‌که شهامت بیان حقیقت را دارند، خشنود از اینکه آن را یافته‌اند، شاید خسته از کار شکل دادن به حقیقت به‌عنوان حربه‌ای برای عمل، بی تاب در انتظار دسترسی به کسانی [نشسته‌اند] که به خاطر منافعشان از حقیقت دفاع کنند. آنان نیازی نمی‌بینند که اکنون ترفند یا تدبیر خاصی را نیز برای ترویج آن بکار برند. بدین ترتیب آن‌ها به پایان کارشان می‌رسند. در همه زمان‌ها وقتی که حقیقت سرکوب و پنهان می‌شده برای گسترش آن حیله به کار رفته است. کنفوسیوس یک تقویم تاریخ میهن‌پرستی جعل کرد. او فقط لغات معینی را تغییر داد؛ مثلاً آنجا که گفته شده بود «فرمانروای کان فیلسوف وان را کشت زیرا که او چنین و چنان گفته بود» او به‌جای کلمه «کشت» کلمه «به قتل رساند» را گذاشت. هر جا که نوشته بود فلان سلطان در سوءقصدی جان سپرد؛ به‌جای کلمه «جان سپرد» می‌نوشت «به مجازات مرگ رسید». بدین ترتیب کنفوسیوس مسیری را برای تفسیر جدید تاریخ هموار نمود.

کسی که در دوران ما به‌جای خلق، مردم (*) یا نفوس و به‌جای زمین، زمین ملکی به کار می‌برد از خیلی از دروغ‌ها حمایت نمی‌کند. او از کلمات، پوستۀ رمزی پوسیده‌شان را می‌زداید. لغت خلق به وحدت مشخصی ارجاع می‌دهد و بر منافع مشترکی دلالت دارد. این لغت باید تنها زمانی بکار رود که از خلق‌های مختلف سخن می‌رود زیرا حداکثر تنها آن زمان است که نوعی اشتراک در تعلقات قابل تصور است. مردم یک منطقه منافعی متفاوت، حتی متضاد دارند و این است حقیقتی که بر آن سرپوش گذاشته می‌شود. همچنین کسی که کلمه «زمین» را به کار می‌برد و با بینی و چشم‌هایش مزرعه را وصف می‌کند، گویی از بوی خاک یا رنگش صحبت می‌کند، در حال تصدیق دروغ حاکمان است؛ زیرا مسئله بر سر حاصلخیزی زمین یا عشق انسان به آن و یا پشتکار او نیست. بلکه اساساً نرخ غلات و قیمت کار است که مطرح است.

کسانی که از زمین سود برداشت می‌کنند همان‌هایی نیستند که غله را برداشت می‌کنند. بوی خاک هم برای بورس سهام ناشناخته است. آن‌ها بوی دیگری دارند. برعکس ملک یا زمین ملکی واژه درستی است؛ با آن کمتر می‌توان فریب داد. برای لغت دیسیپلین (نظم) در آن جا که سرکوب حاکم است باید واژه تمکین یا اطاعت را انتخاب کرد؛ زیرا دیسیپلین بدون فرمانروا هم امکان پذیر است و از این نظر نسبت به کلمه اطاعت کمی اصالت در خود دارد؛ و بهتر از لغت شرف، واژه کرامت انسان است. با این واژه افراد به سادگی از میدان دید ناپدید نمی‌شوند. هرکسی می‌داند که چه اراذلی خود را به جلو می‌کشند تا از شرف یک ملت دفاع کنند! و سیرها چقدر سخاوتمندانه شرف را بین کسانی تقسیم می‌کنند که آن‌ها را سیر کرده و خود گرسنه‌اند. ترفند و حیلۀ کنفوسیوس امروز نیز کاربرد دارد. کنفوسیوس روندهای قضاوت ناموجه میهن پرستانه را با قضاوتی موجه جایگزین کرد. توماس مور اهل انگلستان در یک ایده تخیلی از کشوری می‌نویسد که در آن شرایط عادلانه‌ای حاکم است. سرزمینی کاملاً متفاوت نسبت به کشوری که او در آن زندگی می‌کند، اما کشوری که او توصیف می‌کند منهای شرایطش خیلی به انگلستان شبیه است.

لنین که توسط پلیس تزاری تهدید می‌شد می‌خواست استثمار و تعدی اعمال شده توسط بورژوازی روسیه در جزیره ساخالین را تشریح کند. او ژاپن را به‌جای روسیه نشاند و کره را به‌جای ساخالین. روش بورژوازی ژاپن همه خوانندگان را به یاد روش‌های روسیه در ساخالین می‌انداخت؛ اما این نوشته ممنوع نشد چونکه ژاپن و روسیه دشمن بودند. [به همین ترتیب] خیلی از مسائل مربوط به آلمان که گفتنشان در آلمان مجاز نیست، بیانش در مورد اتریش مجاز است.

انواع و اقسام ترفندها وجود دارند که با آن‌ها می‌توان دولتی را که سوءظن دارد فریب داد.

ولتر با اعتقاد کلیسا به معجزه بدین صورت مبارزه کرد که شعری دلپذیر درباره دوشیزهٔ اورلئان سرود. او در این شعر معجزاتی را توصیف می‌کند که باید قطعاً اتفاق می‌افتادند تا ژاندارک در ارتش و در یک صومعه در میان راهبان مرد دوشیزه باقی بماند.

وی به خاطر ظرافت سبکش و با تصویرپردازی ماجراهای اروتیکی که خصیصه زندگی باشکوه حاکمان بود، آن‌ها را اغوا نمود تا تن به افشای مذهبی بدهند که برای آن‌ها وسیله چنین زندگی بی قیدی را فراهم کرده بود. بلی او بدین گونه این امکان را فراهم نمود که نوشته‌هایش از طرق غیر قانونی به دست آن‌هایی برسند که آن آثار برای آن‌ها در نظر گرفته شده بودند. قدرتمندان خواننده آن اثار، از انتشارشان حمایت یا آن را تحمل کردند. بدین ترتیب آن‌ها تن به افشای پلیسی دادند که از لذت جویی آنان دفاع می‌کرد؛ و [در یونان باستان نیز] لوکرتیوس کبیر با صراحت بیان می‌کند که او گسترش آتئیسم اپیکوری را تا حد زیادی وامدار زیبایی اشعارش است.

درواقع یک سطح ادبی بالا می‌تواند همچون حفاظی برای یک گفته باشد. با این وجود اغلب شک برانگیز هم هست. در این صورت ممکن است لازم باشد که عمداً سطح ادبی آن را پایین آورد. این برای مثال وقتی اتفاق می افتد که در فرمی حقیر از رمانی جنایی در جایی نامشخص، توصیفاتی از موقعیت ناگوار جاسازی شود. این چنین توصیفاتی در یک رمان جنایی تماماً توجیه پذیرند. شکسپیر بزرگ به دلایل بسیار کم اهمیت‌تری سطح ادبی [نوشته‌هایش] را کاهش داد هنگامی که سخنان مادر کوریولانوس با پسرش را که در مقابل سرزمین پدری قرار گرفته بود، عمداً سخیف و بی اثر نمود. شکسپیر در این جا نمی‌خواسته که کوریولانوس به دلایل واقعی یا با یک محرک عمیق، از نقشه‌اش باز بماند، بلکه او باید با انفعالی مشخص به عادتی کهنه تسلیم می‌شد.

در شکسپیر هم شاهد نمونه‌ای از حقیقتی هستیم که با حیله و مکر ترویج می‌شود؛ و آن هنگامی است که آنتونیوس بر سر جنازه سزار سخن می‌گوید. آنتونیوس مدام تاکید می‌کند که بروتوس قاتل سزار، مردی شرافتمند است، اما وی کار بروتوس را هم شرح می‌دهد و تشریح کار او مؤثرتر از توصیف اوصاف عامل آن است. سخنران بدین گونه به حقایق مجال می‌دهد تا خود بر او چیره شوند. وی به آن‌ها بلاغتی عالی می‌بخشد. [نویسنده‌ای دیگر] جاناتان سویفت در جزوه‌ای پیشنهاد می‌کند که برای آن که کشور به رفاه برسد می‌توان کودکان فقرا را نمک سود کرد و گوشتشان را فروخت. او محاسبه دقیقی ارائه می‌دهد تا ثابت کند که اگر آدمی از چیزی نهراسد قادر خواهد بود ثروت زیادی بیاندوزد.

سویفت خود را به حماقت می زند. او با حرارت و دقت بسیار از نگرش نفرت آور معینی دفاع می‌کند و در یک سؤال کل رذالت آن نگرش را برای همه قابل تشخیص می‌کند. هرکسی می‌توانست عاقل‌تر یا حداقل انسان‌تر از سویفت باشد، به خصوص کسی که تا کنون پیامدهایی را که از نگرش‌های مشخصی سرچشمه می‌گیرند نیازموده باشد.

پروپاگاندا برای برانگیختن اندیشه در مورد ستمدیدگان در هر حوزه‌ای که باشد مفید است. اندیشیدن در رژیم‌هایی که در خدمت استثمار هستند خوار شمرده می‌شود.

Versoحقیر شمرده می‌شود، هرچه که برای تحقیر شدگان سودمند باشد؛ پست شمرده می‌شود، نگرانی دائمی درمورد پیدا کردن مقداری غذا برای سیر شدن؛ ذلت نامیده می‌شود، تن ندادن به افتخار کشوری که مدافعینش در انتظارگرسنگی هستند و زبونی نامیده می‌شود، مظنون بودن به پیشوایی که به نکبت رهبری می‌کند. همچنین فرومایگی است کراهت داشتن از کاری که تأمین نمی‌کند یا شورش علیه اجبار به انجام عمل احمقانه و یا بی توجهی به خانواده‌ای که توجه دیگر دردی از او دوا نمی‌کند. آن‌ها به گرسنگان دشنام می‌دهند که شکم پرستند. کسانی را که چیزی ندارند تا از آن دفاع کنند، ترسو خطاب می‌کنند، افرادی را که نسبت به ستمگرانشان تردید می‌نمایند مذبذب می‌خوانند و آنان را که برای کارشان مزد مطالبه می‌کنند، تن لش می‌نامند و غیره. تحت حاکمیت چنین رژیم‌هایی اندیشیدن به طور کلی بی ارزش است و به رسوایی می‌انجامد. اندیشیدن دیگر در هیچ جا آموزش داده نمی‌شود و هر جا که بدان پرداخته شود، تحت تعقیب قرار می‌گیرد.

با این حال همیشه جاهایی هست که می‌توان بدون ترس از مجازات دستاوردهای اندیشه را خاطرنشان کرد. این‌ها جاهایی هستند که دیکتاتورها به اندیشه محتاجند. به طور مثال می‌توان به دستاورد تفکر در حوزه دانش جنگ و تکنیک اشاره نمود. حتی گسترش وسایل پشم ریسی توسط سازمان‌ها و اختراع مواد جایگزین، مستلزم تفکر است. رو به وخامت گذاشتن وضع مواد غذایی و تعلیم جوانان برای جنگ، همه محتاج اندیشیدن است: این‌ها باید تشریح شوند؛ [در عین حال] می‌توان از ستودن جنگ یعنی هدف بلاواسطه این اندیشیدن زیرکانه اجتناب نمود. بدین ترتیب این اندیشه که از این سؤال نشات می‌گیرد که چگونه باید به بهترین وجهی جنگی را فرماندهی نمود؟ می‌تواند به سؤال دیگری منجر شود که آیا این جنگ اساساً معقول است؟ و یا این‌که چگونه باید از یک جنگ بی معنی اجتناب نمود؟

البته این سؤالات به ندرت قابل انتشار هستند. باوجوداین آیا اگر چنین اندیشه‌ای تبلیغ شده باشد نمی‌تواند مورد استفاده قرار گیرد، آیا نمی‌تواند به طراحی برای عمل بیانجامد؟ می‌تواند.

برای اینکه در دورانی مثل دوران ما سرکوب -که در خدمت استثمار بخش بزرگی از مردم توسط بخش کوچکی است- همچنان میسر باشد، وجود باورهای معینی نزد مردم الزامی است. اعتقاداتی که باید در همه جوانب نفوذ کرده باشند. [در مقابل] کشفی در رشته جانورشناسی، همچون کاری که داروین انجام داد، توانست به یکباره برای استثمار طبقاتی خطرناک شود. از همین رو تا مدت‌ها فقط کلیسا با آن درگیر بود در حالی که پلیس هنوز متوجه خطر نشده بود. تحقیقات فیزیکدانان در سالیان اخیر عواقبی برای مقوله منطق به بار آورده که توانسته لااقل برای دسته‌ای از دگم هایی که در خدمت سرکوب هستند خطرناک باشد.

هگل فیلسوف دولتی پروس که با تحقیقات دشوار در حوزه منطق درگیر بود، متدی را به مارکس و لنین -کلاسیک‌های انقلاب پرولتاریایی-، انتقال داد که ارزشی تخمین ناپذیر داشت. توسعه دانش به صورتی مرتبط اما ناموزون صورت می‌گیرد و دولت فاقد این امکان است تا همه‌چیز را زیر نظر بگیرد. پیشروان حقیقت می‌توانند میدان‌هایی را برای نبرد انتخاب کنند که نسبتاً تحت کنترل قرار ندارند. مهم این است که تفکر صحیح آموزش داده شود، تفکری که همهٔ چیزها و وقایع را بر اساس جنبه‌های گذرا و تغییرپذیر آن‌ها مورد سؤال قرار دهد. طبقه حاکم بیزاری شدیدی نسبت به دگرگونی‌های بزرگ دارد. آن‌ها آرزو دارند که همه‌چیز همچنان که هست، بماند. اگر میسر باشد برای هزار سال. در بهترین حالت ماه از حرکت باز ایستد و خورشید متوقف شود! پس هیچ کس گرسنه نشود و شامی نخواهد. وقتی آن‌ها شلیک می‌کنند، دشمنان قادر نباشند پاسخ دهند، گلوله آن‌ها باید آخرین گلوله‌ای باشد که شلیک می‌شود.

نگرشی که به ستمدیدگان امید و شهامت می‌بخشد، نگرشی است که به خصوص بر ناپایداری و گذرا بودن تاکید می‌کند، این‌که در هر شیی و در هر شرایطی تضادی پدیدار می‌شود و رشد می‌کند، امری است که باید در مقابل فاتحین قرار داد. چنین نگرشی (دیالکتیک، آموزه جریان داشتن اشیاء) می‌تواند در بررسی اشیاء مورد آزمایش قرار گیرد. کاری که طبقه حاکم مدت‌هاست از آن غافل است. می‌توان آن را در بیولوژی یا شیمی به کار بست. همچنین می‌تواند در تشریح سرنوشت یک خانواده بدون آن که هیاهوی زیادی برانگیزد مورد آزمون قرار گیرد. وابستگی هر شیء به اشیاء بسیار دیگری که مدام تغییر می‌کنند برای دیکتاتورها پنداری هولناک است ولی این اندیشه می‌تواند به انحاء مختلف به کار رود، بدون آن که حربه‌ای به دست پلیس داده شود.

تشریح کامل همه روندها و شرایطی که فرد با آن مواجه می‌شود تا یک مغازه فروش توتون باز کند، می‌تواند ضربه‌ای سخت بر علیه دیکتاتور باشد. با کمی اندیشیدن می‌توان به دلیل آن پی برد. حکومتی که توده‌های مردم را به سوی تباهی سوق می‌دهد، باید مانع اندیشیدن آنان به تباهی حکومت شود. آن‌ها بسیار از سرنوشت می گویند. این سرنوشت است که در مورد کمبودها مقصر است، نه آنها. کسی که در جستجوی علل محنت‌هاست، قبل از آن که به علت آن یعنی دولت برخورد کند، توقیف می‌شود؛ اما در کل مقابله با یاوه گویی درباره سرنوشت ممکن است. می‌توان نشان داد که سرنوشت انسان به دست انسان ساخته می‌شود.

این کار می‌تواند به کرات اتفاق بیافتد، به طور مثال سرگذشت یک مزرعه شرح داده شود، مثلاً مزرعه‌ای در ایسلند. همه روستا درباره این صحبت می‌کنند که این مزرعه طلسم شده است. یک زن روستایی خود را به درون چاه می‌اندازد، مرد دهقانی خود را حلق آویز می‌کند. روزی ازدواجی صورت می‌گیرد. پسر آن دهقان با دختری از روستای دیگر ازدواج می‌کند که با خود چند تکه زمین به‌عنوان جهیزیه می‌آورد. طلسم از مزرعه رخت بر می‌بندد. روستاییان در ارزیابی از روی آوردن مجدد خوشبختی همداستان نیستند. عده‌ای آن را به طبیعت گرم و مهربان دهقان جوان و عده‌ای دیگر به زمین‌هایی نسبت می‌دهند که زن جوان با خود آورده و [بنابر این] مزرعه الان به اندازه‌ای هست که بتوان با آن زندگی کرد؛ اما حتی در یک شعر که به سادگی منظره‌ای را توصیف می‌کند، می‌توان به چیزی دست یافت، هرگاه چیزهایی به منظره اضافه شود که به دست انسان خلق شده‌اند. زیرکی و ترفند برای ترویج حقیقت الزامی است.

نتیجه

حقیقت بزرگ عصر ما (که تنها شناخت آن کافی نیست، اما بدون شناخت آن نمی‌توان هیچ حقیقت مهم دیگری را یافت) این است که قاره ما در بربریت فرو می‌رود، زیرا مناسبات مالکیت بر وسایل تولید با خشونت قابل دوام است. چه فایده دارد با شهامت چیزی بنویسیم که این نتیجه از آن ناشی شود که وضعیتی که در آن فرو می‌رویم بربریت است (چیزی که حقیقت دارد)، اگر که روشن نباشد که چرا ما در این موقعیت قرار گرفته‌ایم؟ ما باید بگوییم که شکنجه صورت می‌گیرد زیرا مناسبات مالکیت باید باقی بماند. مسلماً اگر این را بگوییم دوستان زیادی را که مخالف شکنجه هستند از دست خواهیم داد، زیرا آن‌ها معتقدند که مناسبات مالکیت بدون شکنجه هم می‌تواند برقرار بماند (چیزی که حقیقت ندارد).

ما باید حقیقت درباره شرایط بربریت در کشورمان را بیان کنیم، بدین منظور که انجام اقدامی میسر گردد که آن شرایط را از بین ببرد، یعنی از این طریق که مناسبات مالکیت تغییر داده شود.

از این گذشته باید این را به کسانی بگوییم که تحت چنین مناسباتی بیشترین مشقت را تحمل می‌کنند، آنان که بیشترین منافع را در دگرگون کردن آن دارند، به کارگران و کسانی که به‌عنوان متحدینشان در نظر می‌گیریم. کسانی که حتی اگر در سود سهیم باشند اما در حقیقت مالک وسایل تولید نیستند.

و در آخر باید به حیله و ترفند متوسل شویم.

و ما این پنج معضل را باید همزمان و با هم حل کنیم؛ زیرا قادر نخواهیم بود به کاوش حقیقت درباره شرایط بربریت بپردازیم بدون آن که به کسانی بیاندیشیم که از این شرایط در رنجند؛ و در حالیکه مدام هر یورش ترس را دور می‌کنیم و رابطه حقیقت را با کسانی جستجو می‌کنیم که برای به کار بردن دانش خود آمادگی دارند، باید به این هم بیاندیشیم که حقیقت را به گونه‌ای به آن‌ها منتقل کنیم که همچون سلاحی در دستشان باشد و در عین حال باید این کار را با تدبیر انجام دهیم تا دشمن نتواند آن را کشف کند و یا مانع آن شود.

اگر مدعی هستیم که نویسنده باید حقیقت را بنویسد، این است آن چیزی که از نویسنده انتظار می‌رود.

پاریس۱۹۳۸

برگرفته از: انگاره