رواج گسترده شکنجه و تجاوز در زندانهای امنیتی ارومیه، سنندج و کرمانشاه
اخبارروز
شبکه حقوق بشر کردستان، گزارش مفصلی درباره زندانهای «مخفی» تحت نظر وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در شهرهای ارومیه، سنندج و کرمانشاه منتشر کرده و از رایج بودن شکنجههای شدید و تجاوز در این زندانها خبر داده است.
در این گزارش به نقل از شاهدان عینی از وجود بازداشتگاه «مشهور به سلول قبر» در زندان ارومیه خبر داده شده که «صرفا در زمان شکنجه به کار گرفته میشود» و گفته شده که برخی زندانیان به علت شدت ضرب و شتم «بیهوش شدهاند».
فعالان سیاسی کرد به این نهاد حقوق بشری گفتهاند که در زندانهای وابسته به اطلاعات سپاه با شکنجههایی چون «وصل کردن وزنه به بیضهها»، آویزان شدن به سقف برای ساعات طولانی، اعدام نمایشی و تهدید به تجاوز به همسر و دیگر اعضای خانواده مواجه شدهاند.
در بخش دیگری از این گزارش به پرونده چند زندانی در زندانهای ارومیه و سنندج اشاره شده است و آمده که ناصر عیسیزاده، شهروند اهل سلماس، سال ۸۹ در زندان ارومیه تحت «شکنجه شدید» کشته شده است.
بر اساس این گزارش، در زندان سنندج نیز در رویدادهایی مشابه، ابراهیم لطفاللهی، فعال دانشجویی کرد، در سال ۸۶ در زندان جان خود را از دست داد و خانواده این زندانی گفتهاند که او به علت شکنجه کشته شده است.
در بخش دیگری از این گزارش به پرونده سارو قهرمانی که سال ۹۶ جان باخت، اشاره شده و آمده است که «آثار ضرب و جرح بر بدن» این زندانی کاملا مشهود بوده است.
جسد سارو قهرمانی روز ۲۴ دیماه سال ۹۶، در حالی که ۱۱ روز از بازداشت او میگذشت، به خانوادهاش تحویل داده شد و مسئولان حکومت ایران در آن زمان گفتند که سارو قهرمانی در جریان «درگیری مسلحانه» کشته شده است.
در ادامه این گزارش، محمد حسین رضایی، زندانی سیاسی سابق کرد، به شبکه حقوق بشر کردستان گفته است که با وجود اینکه در زندان، تحت شکنجه پای او عفونت کرده بود و زخمهای پا »دچار کرمزدگی شده بودند»، از هرگونه رسیدگی پزشکی محروم بوده و کماکان او را شکنجه دادهاند.
زینب جلالیان، دیگر زندانی سیاسی کُرد، نیز در این گزارش به روایت تجربه خود از شکنجه پرداخته و گفته است بازجویان برای گرفتن «اعترافات ساختگی» بارها او را شکنجه داده و شلاق زدهاند و «شدت این شلاقها به حدی بوده است که بارها به صورت بیهوش به داخل سلول بازگردانده شده است».
زینب جلالیان متولد ۱۳۶۱ است و از آذرماه ۱۳۸۶ با حکم حبس ابد، سنگینترین حکم در میان زندانیان سیاسی زن، در زندان به سر میبرد. او متهم به عضویت در گروه پژاک است.
حمایت بیش از صد تشکل کارگری جهان از اعتصاب ها در ایران
اخبار روز
اخبار روز: «شبکه بینالمللی سندیکایی همبستگی و مبارزه» با بیش از یک صد عضو شامل تشکل های بین الملی و ملی از سراسر کشورهای جهان روز پنجم اکتبر با انتشار اطلاعیه ای از «اعتصابات متعددی که در ایران در جریان است» حمایت کرد. متن اطلاعیه ی این شبکه ی بین المللی را در زیر می خوانید:
اعتصابات کارگران موسوم به «غیر رسمی» که در چندین شرکت پیمانکاری بدون قرارداد دائمی در بخش نفت و پتروشیمی و گاز کار میکنند، جایی شروع میشود و جای دیگری پس از مذاکره با کارفرمایان پایان مییابد . شورای سازماندهی اعتراضات در ۴ اکتبر ۲۰۲۱ اعلام کرد که کارگران واحد حمل و نقل میدان گازی پارسیان اعتصاب خود را پایان داده و گفتهاند که توقف اعتصاب موقت است و اگر به توافقها احترام نگذارند، اعتصابات دوباره از سر گرفته میشود.
در حالیکه این کارگران به اعتصاب خود بطور موقت پایان دادند، رانندگان کامیونهای مجتمع پتروشیمی گچساران از سوم اکتبر اعتصاب خود را آغاز کردند.
سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه (که توسط دولت به رسمیت شناخته نشده و حتی ممنوع شده است) هشتمین روز اعتصاب خود را در ۵ اکتبر اعلام کرد. کارگران محل کار خود را ترک کردند تا در خیابان های شهر شوش تظاهرات کنند. خواستههای آنها عبارتند از: پرداخت حقوق معوقه، تعیین مدیریت شرکت (مدیریت فعلی با تصمیم دادگاه بر کنار شده است)، بازگشت کارگران اخراجی ( کارگرانی که به خاطر شرکت در اعتراضات هفت تپه اخراج شده اند)، تمدید قرارداد کارگران فصلی و کارگران دفع آفات، متوقف کردن تعقیب قضایی فرزانه زیلابی (وکیل کارگران هفت تپه که به خاطر دفاع از کارگران تحت تعقیب قضایی ست. و اکنون کارگران هفت تپه دفاع از او را به عهده گرفتند).
در ۵ اکتبر حدود پنج هزار کارگر مس سونگون (واقع در ۱۳۰ کیلومتری تبریز، مرکز استان آذربایجان غربی) کار را متوقف کردند و در مقابل دفاتر شرکت پیمانکاران تجمع کردند. در واقع این کارگران در پنج کارخانهی مختلف پراکندهاند. کارگران خواستار افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار هستند. آنها مجبور شدهاند که با قراردادهای موقت سه ماه کار کنند در حالیکه برخی از این کارگران بین ۱۵ تا ۲۰ سال سابق کار دارند.
کارگران معدن زغال سنگ کرمان هم از هشت روز قبل در اعتصاب بسر می برنند. روز چهار اکتبر نیروهای پلیس «یگان ویژه» به تجمع مسالمت آمیز کارگران در چهارراه دشتخاک نزدیک کرمان حمله کردند. در این حمله یک کودک و یک زن زخمی شدند که به بیمارستان منتقل شدند.
این معادن یا خصوصی و یا نیمه دولتی هستند. کارگران حقوق برابر برای هر دو بخش و همچنین پایان دادن به قراردادهای موقت (۸۹ روزه) را مطالبه میکنند. آنها همچنین میخواهند که بیمههای تامین اجتماعی پرداخت شود و طبقهبندی مشاغل ایجاد شود. تعداد این کارگران بین ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ است.
معلمان دوره دبستان تا دبیرستان در سراسر ایران تجمعات و اعتراضاتی را ترتیب دادهاند. یکشنبه ۳ اکتبر معلمان در ۵۰ شهر ایران برای مطالبات خود جمع شدند. تقاضای آنها افزایش حقوق خود و مخالفت با قوانین بدیست که در مجلس شورای اسلامی در حال تهیه شدن است. معلمان همچنان به ادامهی بازداشت حدود ۱۵ همکار خود در زندان اعتراض کردند. دستگیری عزیز قاسمزاده در همین روز نه تنها معلمان که بسیاری از تماشاچیان را تحت تاثیر قرار داد. قاسمزاده معلمی ست که در کانون صنفی معلمان گیلان فعال است. شورای هماهنگی کانونهای صنفی معلمان تجمع سه اکتبر را فراخوانده بود. قاسمزاده در یک کانال تلویزیونی به زبان فارسی که در خارج از ایران مستقر است در حال توضیح اهداف و خواستههای معلمان برای گردهمایی بود که ناگهان چند مامور پلیس در خانهی او را کوبیدند و به زور وارد خانه شدند، او در همان لحظه گفت: «ماموران امنیتی رسیدند». تلفن همراه او روشن بود و صدای مادرش شنیده میشد که از ماموران تقاضا میکرد که پسرش را نبرند و با او با خشونت رفتار نکنند. یکی از ماموران متوجه روشن بودن تلفن همراه میشود و آنرا با خشونت قطع میکند. اگرچه که هزارها کاربر اینترنت در شبکههای اجتماعی خواستار آزادی قاسمزاده شدهاند اما وی در حال حاضر همچنان در بازداشت به سر میبرد و بیم آن میرود که شکنجه شود.
در پایان باید اضافه کنیم که چندین فعال کارگری یا در زندان هستند و یا برای اجرای حکم احضار شدهاند. از جمله:
– شاپور احسانی راد، محکوم به ۵ سال زندان و در حال حاضر در زندان تهران بزرگ
– ناهیدخداجو، محکوم به ۵ سال زندان و احضار جهت اجرای حکم
– نسرین جوادی، محکوم به ۵ سال زندان و احضار جهت اجرای حکم
– حیدر قربانی محکوم به یازده سال حبس
– سجاد شکری به ۵ سال زندان محکوم شده است و هماکنون در زندان اوین زندانی ست.
– آرش جوهری محکوم به ۱۰ سال زندان شده و هماکنون در زندان اوین به سر میبرد.
لیست زندانیان کارگر مطلقا کامل نیست، همچنان که تعداد اعتصابات و اعتراضات کامل نیست.
۵ اکتبر ۲۰۲۱
لینک به مطلب اصلی به زبان فرانسوی
————-
تشکلات عضو شبکه بینالمللی سندیکایی همبستگی و مبارزه
تشکلات ملی سندیکایی بینحرفهای:
Central Sindical e Popular Conlutas (CSP-Conlutas) – برزیل
Confederación General del Trabajo (CGT) – حکومت اسپانیا
Union syndicale Solidaires (Solidaires) – فرانسه
Confederazione Unitaria di Base (CUB) – ایتالیا
Confédération Générale du Travail du Burkina (CGT-B) – بورکینا
Confederation of Indonesia People’s Movement (KPRI) – اندونزی
Confederación Intersindical (Intersindical) – حکومت اسپانیا
Confédération Générale Autonome des Travailleurs en Algérie (CGATA) – الجزایر
Batay Ouvriye – هائیتی
Unione Sindacale Italiana (USI) – ایتالیا
Confédération Nationale des Travailleurs – Solidarité Ouvrière (CNT SO) – فرانسه
Sindicato de Comisiones de Base (CO.BAS) – حکومت اسپانیا
Organisation Générale Indépendante des Travailleurs et Travailleuses d’Haïti (OGTHI) – هائیتی
Workers Solidarity Action Network (WSAN) – ایالات متحده
United Voices of the World (UVW) – انگلستان
Unidos pra Lutar – برزیل
Corriente Político Social Sindical 1° de Mayo de Buenos Aires – آرژانتین
Coordinamento Nazionale Unitario Pensionati di oggi e di domani (CONUP) – ایتالیا
National Association of Human Rights Defenders – فلسطین
Red de Trabajadores – آرژانتینCoordinadora Sindical de Solidaridad de Cartagena (CSSC) – کلمبیا
بازنویسی غمانگیز تاریخ
ولادیمیر یوگنیاویچ یگورئچِف
عضو حزب کمونیست بلاروس، نامزد علوم تاریخ،
دانشیار، عضو کانون نویسندگان جمهوری بلاروس، شهر گرودنو
ا. م. شیری
گذشته میل به فراموشی دارد، تیزی حوادث از بین میرود. این مورد توسط کسانی استفاده میشود که تلاشهای مداوم خود را برای بازنویسی روند جنگ جهانی دوم ادامه میدهند تا سیاست دوگانۀ غرب را از زیر بار مسئولیت خارج نموده، سیاست پیش از جنگ اتحاد شوروی را تقبیح کنند و آن را به داشتن «نیّت تجاوزکارانه» و شریک جرم در شروع جنگ متهم نمایند. ٢٢ ژوئن ١٩۴١ هنوز چه اسرار نهفتهای در خود دارد؟
نیکولای میخایلوویچ کارامزین توصیههای روششناسی بسیار مفیدی برای آیندگان به ارث گذاشته است. توجه به آنها در زمان ما نیز گناه نیست. این مورخ خاطر نشان میکند: «باید با مردم خود شادی کرد و غصّه خورد. در این امر نباید با سوگیری، حقایق را تحریف کرد و در شادی مبالغه و در تشریح فاجعه، تضرّع نمود؛ اول از همه، باید صادق بود، هر چند ممکن است حتی مجبور به بیان و انتقال هر موضوع ناگوار یا هر مورد شرمآور در تاریخ مردم خود با غم و اندوه باشد. اما در خصوص موارد افتخارآمیز، پیروزیها، توسعه و شکوفایی باید با شور و افتخار سخن گفت…».
تاریخنگاران معاصر وقایع آن دوره را چگونه پوشش میدهند؟
در بارۀ موضوع مورد بررسی ما، نیکولای استاریکوف، میتوان گفت، موضع چند وجهی اتخاذ میکند. او تصدیق میکند، که پیاده کردن نیروی هوابرد هیتلری در جزایر انگلیس و حمله به اتحاد شوروی در سال ١٩۴١ به اندازۀ حمله به اتحاد شوروی بعنوان هدیۀ الهی برای چرچیل محتمل بود! ما شاهد تعابیر مشابهی توسط جی. تیمسون، وزیر جنگ آمریکا: «هدیه مشیت» یا امریس هیوز انگلیسی هستیم، که در آن زمان نوشت: «حمله آلمان به اتحاد شوروی یک هدیۀ الهی برای چرچیل بود». توماسون، یک انگلیسی دیگر، که صبح ٢٢ ژوئن ١٩۴١ در خانۀ محل اقامت نخست وزیر حضور داشت، در دفتر خاطرات خود نوشت: «خبر حملۀ آلمان به روسیه برای همۀ ما بسیار خوشحالکننده بود». البتّه، سادهلوحانه است هر گاه به دنبال چنین واکنشهای علنی از سوی خود وینستون چرچیل باشیم. در هیچ یک از ۵٧ جلد کتاب ارثیۀ او برای فرزندانش، حتی جملهای دال بر اظهار خرسندی وجود ندارد…
اکنون ما به طور قطع میدانیم که برای برندۀ آیندۀ جایزۀ نوبل، روز حملۀ آلمان هیتلری به کشور ما بسیار مشخص بود: صبح- شادی فزون از حد و پنهان کردن آن بسیار سخت. عصر، طی سخنرانی از رادیو: «من گروهی از اشرار را میبینم که در حال برنامهریزی، سازماندهی و آوار کردن این بهمن فاجعه بر سر بشریت هستند». این هنر بازیگری تنها از نظر کمیتۀ نوبل تحسینانگیز نبود. او میتوانست و میدانست کی و کجا اشک بریزد. این نخست وزیر انگلیس بود که به راندولف، پسر بزرگش اجازه داد تا نظرات پدر خود را بیان کند: «نتیجۀ ایدهآل جنگ در شرق این است که آخرین آلمانی آخرین روس را بکُشد و مانند یک مرده در کنارش دراز بکشد».
و اما واکنش سیاستمداران آمریکایی به شرارت: ٢۴ ژوئن، سناتور هاری ترومن، رئیس جمهور آیندۀ ایالات متحدۀ آمریکا، در روزنامۀ «نیویورک تایمز» نوشت: «اگر ببینیم که آلمان برنده است، باید به روسیه کمک کنیم، اگر احساس کنیم روسیه برنده است، باید به آلمان کمک کنیم، بگذارید تا جایی که ممکن است، آنها همدیگر را بکُشند». حرف او را هربرت هوور، رئیس جمهور سابق ایالات متحده تکرار کرد: «راستش را بخواهید، هدف زندگی من نابودی روسیه شوروی است».
با این حال، عجیب است، که برخی از سلسله مراتب کلیسای ارتدوکس روسیه با جناب وینستون موافق نیستند و ما را متقاعد میسازند فاجعهای که در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ آغاز شد، بر خلاف گفتۀ جناب وینستون چرچیل، حملۀ «دستۀ اشرار» نبود… بلکه «مجازات خدا بود برای ملحدان شوروی». با وجود این، بکمک هیچ سندی به هیچوجه قانع نمیشوند، یک ذرّه هم تکان نمیخورند. اصرار قطعی حضرات، یعنی جعل تاریخ! آنها نمیدانند که با این کار طوری فریاد میزنند که گویی تحقق مشیت خدا، یعنی پیروزی کسانی که روی کمربند آنها به زبان آلمانی نوشته: «خدا با ما است»!
گاهی اوقات اوضاع را به این گونه ترسیم میکنند، که قهرمانان یا مورخانی که موضع عینی اتخاذ کردهاند، فقط به این دلیل از این همه جعل و تقلب خشمگین میشوند،که آنها تاریخ را عیبپوشی میکنند و نمیخواهند جوانب ناگوار رویدادها در طول سالهای جنگ را مورد توجه قرار دهند. اما چنین نیست. نمیتوان به اتکاء وقایع جداگانۀ خوشایند برای کسانی، به سادگی با دروغهای عمدی و جعل تاریخ موافق بود.
… بنیاد بینالمللی «دموکراسی» مجموعۀ مهمترین اسناد سال ١٩۴١ را منتشر کرد. در مقدمۀ جلد اول آن گفته میشود که هیچ حملۀ غافلگیرکنندهای رخ نداد. یوسف استالین در مورد حملۀ قریب الوقوع اطلاعات دقیق داشت، اما بطرز جنایتکارانه از آنها غفلت کرد.
اما برای کسانی که هنوز میخواهند واقعیت حوادث تاریخی را بدرستی درک کنند و به حقیقت دست یابند، چنین توضیحی کافی نیست. در هر حال، این سؤال مطرح است: چرا استالین چنین کرد؟ واقعیت این است، که تمام فعالیتهای او در طول سالهای جنگ ثابت میکنند، که علیرغم اشتباهات و محاسبات اشتباه، او دشمن کشور خویش نبود و شکست آن را نمیخواست.
اوضاع در آستانۀ حملۀ نازیها بسیار پیچیدهتر از آن بود، که اغلب به تصویر کشیده میشود. نه تنها اطلاعات و اسناد در مورد حملۀ احتمالی، حتی شایعات تحریکآمیز و اطلاعات نادرست زیادی وجود داشت. اما چنین اسنادی در مجموعۀ بنیاد «دموکراسی» و همچنین، در تعداد دیگری از کتابها ثبت نشده است. گویی آنها اصلاً وجود نداشتهاند…
ای. م. مایسکی، سفیر اتحاد شوروی در انگلستان، درست در آستانۀ جنگ، اطلاعات مفصلی در مورد آمادگیهای نظامی آلمان به مسکو گزارش داد و در پایان این گزارش چنین نتیجهگیری کرده بود، که حمله به اتحاد شوروی تنها پس از یکسره کردن کار انگلیس میتواند اتفاق بیافتد. همانطور که قبلاً بارها در نشریات مختلف ذکر شده است، ف. ای. گولیکوف، رئیس ادارۀ کل اطلاعات و لاورنتی بریا، کمیسر امور کشور گزارشهایی از استقرار نیروهای مسلح آلمان در نزدیکی مرزهای اتحاد شوروی به ی. و. استالین ارائه کردند و از آنها بمثابه اطلاعات نادرست نتیجه گرفتند. برای حملۀ نازیها تاریخهای ١۵ آوریل، ١، ١۵، ٢٠ ماه مه و ١۵ ژوئن اعلام شد. تاریخها گذشتند، اما حملهای صورت نگرفت. همچنین اطلاعات متناقض دیگری نیز وجود داشت. نباید زیاد تعجب کرد. زیرا، هیتلر آغاز عملیات اشغال فرانسه را ٣٨ بار به تعویق انداخت.
در اینجا یادآوری یک رویداد دیگر در رابطه با ٢٢ ژوئن بطور غیرارادی به ذهن میرسد. بر اساس برخی گزارشها، همان حادثه در انتخاب این روز برای حمله به کشور ما به عنوان روز سعادت و خوشبختی تأثیر گذاشت. درست یک سال قبل پاریس سقوط کرد و تصاویر در حال رقص آدولف هیتلر به افتخار پیروزی بر فرانسه، سراسر جهان را دور زد.
٢٢ ژوئن نه تنها روز خاطره و اندوه، بلکه در عین حال، روز حملۀ «مشتی شرور»، روز هدیۀ خدای انگلیس، هدیه بمناسبت روز هفتم به فرقۀ منتظران ظهور مسیح، روز مجازات بواسطۀ خدای ارتدوکس، روز آغاز تحقق حکمت الهی و همچنین، روز رقص و شادی هیتلر بود. از این طیف کثیر چشم آدم پرپر میزند!
همانطور که معلوم است، رؤیای چرچیل برای نخست وزیر شدن در بهترین زمان محقق نشد. حملۀ ناگهانی هیتلر در ١٠ مه ١٩۴٠ به سمت غرب و خطر پیاده کردن نیرو در جزایر بریتانیا، سیاست آنگلوساکسونی موسوم به سیاست «مماشات با متجاوز» برای هُل دادن آلمان به شرق را به هم زد.
جناب وینستون به عنوان «منتقد»، «بولداگ غرّان» در دولت چمبرلن به قدرت رسید و نخست وزیری خود را با امتناع از انجام عملیات نظامی علیه ارتش نازی و تخلیه شرمآور ٣٠٠ هزار نیروی خود از دانکرک آغاز کرد.
[سگ بولداگ، موی کوتاه و هیکلی خپله دارد و صورت آن پهن و پر چروک است. بولداگ در دانشگاههای آکسفورد و کمبریج بمعنی معاون مبصر و ممتحن بکار میرود].
[دانکرک، شهر بندری فرانسه در ساحل دریای لامانش].
این، عملاً به معنی ادامۀ سیاست قبلی «مماشات با متجاوز» به قیمت تسلیم شدن به متجاوز بعد از اشغال اتریش، چکسلواکی، لهستان و اکنون فرانسه، اما تحت رهبری شخصی خود چرچیل بود. هیتلر بمنظور تسهیل تخلیۀ انگلیسیها و متحدانش، حتی به توقف حمله مجبور شد. چرچیل پس از فرار از میدان نبرد، در مجلس عوام اظهار داشت: «علیرغم ناکامیها… ما همه جا خواهیم جنگید، هرگز تسلیم نخواهیم شد». به این ترتیب، چرچیل «فرار» از مبارزه را «ناکامی» در مقابل متجاوز توصیف کرد. این ادعا را به اشکال مختلف میتوان تفسیر نمود.ما این واقعیت را بمنظور تأئید تواناییهای بالای چرچیل در عوامفریبی یادآوری نکردیم. زیرا، آنها مشهور خاص و عام هستند. انگلیسیها از این سؤال زیاد خوششان نمیآید: جناب وینستون چرچیل در ماه مه ١٩۴٠ چه قولی به هیتلر داد که او جلوی پیشروی نیروهای خود را در منطقۀ دانکرک گرفت و از ایجاد «پل طلایی» ممانعت کرد؟
در زمان ما یو. ن. ژوکوف، دکتر علوم تاریخ در یک مقاله برای روزنامه نوشت: «چرچیل میدانست جنگ بین آلمان و اتحاد شوروی اجتنابناپذیر است و تلاش کرد آن را تسریع نماید. او به اقدام بسیار حیلهگرانهای دست زد که از قدیم در کتابهای انگلیس ثبت شده است. چرچیل از دستگاه جاسوسی خود خواست از طرف او طی نامهای به هیتلر بنویسند که برای شروع مذاکرات صلح آماده است. شرط چنین مذاکره حملۀ هیتلر به اتحاد شوروی بود».
بخاطر آوریم که رودولف هس، معاون رهبر در حزب نازی، در واقع نفر سوم رایش در ١٠ مه ١٩۴١، به طور غیرمنتظره با یک هواپیمای جنگنده به حریم هوایی انگلیس پرواز کرد و در آنجا با چتر نجات در یک روستای اسکاتلندی فرود آمد. بمباران شهرهای انگلیس توسط آلمان در ١١ مه متوقف گردید. اکثر روزنامههای انگلیسی هس را به عنوان یک ملتمس، ایدهآلیست دستشسته از زندگی و حتی قربانی توهمات صلحطلبی خود معرفی کردند. رسانههای آلمانی نیز او را فقط «خائن» یا «مزدور» نامیدند. طرح حملۀ هیتلر به جزایر انگلیس در ماه سپتامبر و تصویب طرح عملیات بارباروسا در دسامبر ١٩۴٠، در ازای برخی وعدههای نامعلوم از سوی انگلیس، دو روز قبل از سفر ویچسلاو مولوتوف به برلین لغو شد. در دستورالعمل ٢١ («بارباروسا») قید شده بود که «نیروهای مسلح آلمان حتی قبل از چگونگی پایان جنگ علیه انگلستان…، باید برای شکست روسیۀ شوروی آماده باشند». این سند هم تا حدودی ارزش داشت. به نظر میرسد فورر [رهبر] تلخی شناختهشده را آنوقت نادیده گرفت، اما بعداً با چنین گیرایی تأیید کرد: «دوستی با آنگلوساکسونها، حتی از جنگ با آنها خطرناکتر است».
[عملیات بارباروسا (به آلمانی Unternehmen Barbarossa)) که با عنوان تهاجم آلمان به اتحاد جماهیر شوروی نیز شناخته میشود، اسم رمز یورش نیروهای مسلح آلمان و برخی متحدانش در نیروهای محور به اتحاد جماهیر شوروی در جریان جنگ جهانی دوم بود که به عنوان بزرگترین و گستردهترین یورش نظامی تاریخ بشر در روز یکشنبه ۲۲ ماه ژوئن سال ۱۹۴۱ میلادی آغاز شد. ویکیپدیا].
به نسبت نزدیک شدن تاریخ حمله، شواهدی از مذاکرات انگلیس و آلمان مشاهده میشد. با این وجود، ۴٠ روز قبل از حمله و دو روز پس از پرواز رودولف هس، سفیر آلمان در مسکو انعقاد معاهدۀ صلح آلمان و انگلیس را به اطلاع مسکو رساند. همان روز، سفیر انگلیس یادداشتی مبنی بر درخواست توقف فروش مواد اولیه استراتژیک به آلمان به ویچسلاو مولوتوف ارائه داد و تقاضا کرد در غیر این صورت، از اجرای تعهدات مندرج در معاهدۀ صلح با آلمان امتناع کند. جالب است سفیران دو کشور در حال جنگ با یکدیگر، در یک روز از یک چیز صحبت میکنند!
البتّه، تفاهمنامۀ انگلیس در سال ١٩۴١ از سوی دولت اتحاد شوروی (حتی از سوی برخی مورخان امروزی) بعنوان خطر جدی تلقی میشد. کیم فیلبی مذاکرات با نازیها را به مقامات شوروی اطلاع داد و در نتیجه، سهم خود را به سوءظن عمومی ادا کرد. بگونهای که تلاشهای متحدانۀ دو کشور بر اساس ضدیت با اتحاد شوروی هیچ وعدۀ خوشایندی نمیداد. مرحلهای فرارسید که تنها بدترین گزینهها مورد توجه قرار میگرفت. از این رو، هیچ منبعی، از جمله کیم فیلبی، در این تهدیدهای «کمدی الهی» آن هدف اصلی را ندید که نه خطر برای کشور، بلکه فریب نامزدی برای اتحاد بود.
[هارولد آدریان راسل «کیم» فیلبی، یکی از معروفترین جاسوسان قرن ۲۰ در جهان بود که در پست ریاست بخش ضدجاسوسی اتحاد شوروی در سازمان جاسوسی خدمات مخفی اطلاعاتی بریتانیا امآی۶ برای شوروی جاسوسی میکرد. ویکیپدیا].
رویدادهای بعدی به سرعت توسعه یافتند. در ٣١ مه به فرمانده کل ارتش انگلیس در خاورمیانه دستور داده شد تا برای حملات هوایی علیه میادین نفت باکو آماده شود. اما توأمان رشد نکردند!
آناتولی اوتکین در کتاب قطور خود در بارۀ وینستون، تأکید میکند، که نخست وزیر انگلیس «تنها رهبر در میان سران قدرتهای بزرگ جهان بود، که در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ اتحاد خود را با کشور ما اعلام کرد». و اگر به صورت سطحی و بدون توجه به تفاوتهای ظریف نگاه کنیم، این درست است. واقعاً هم او قول داد «از هیچ کمک ممکن به روسیه و مردم روسیه خودداری نکند». البتّه، از نظر اخلاقی، گزافسنجی در ارزیابی عمل چرچیل دشوار است. آن گفته قویاً تأئید شد: «اعلام اتحاد» و «وعدۀ هر کمک ممکن»، یکسان هستند.
در صورت موافقت با قضاوت اوتکین، بلافاصله یکسری سؤالات مطرح میشود. چرا انگلیسیها در تابستان ١٩٣٩، یعنی دو سال قبل، از چنین متحد شدن خودداری کردند؟ چه مانعی در سر راه بود؟ عدم تمایل به قبول هرگونه تعهد نظامی؟ آیا جلوگیری از جنگ جهانی دوم بخشی از برنامۀ راهبردی آنها بود؟ آیا مدل پیشنهادی با سنت متکبرانۀ همیشگی آنگلوساکسون «نظارت از بالا بر انجام کاری با دست دیگران» مطابقت نداشت؟ به نظر ما، تنها یک تفاوت اساسی بین سال ١٩٣٩ و ١٩۴١ وجود داشت. جنگ بین آلمان و اتحاد شوروی در آن زمان فقط در ذهن بود. اما در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ به واقعیت پیوست.
روابط متفقین در زمان جنگ مستلزم هماهنگی و تقسیم متناسب وظایف در مبارزه با دشمن مشترک است. توافق بر سر اصول تعامل تقریباً یک سال طول کشید. اسناد مربوطه تنها پس از شکست نیروهای آلمانی در نزدیکی مسکو امضاء شد: با انگلیس در ماه مه سال ١٩۴٢ و یک ماه بعد با آمریکا. گشایش جبهۀ دوم از سال ١٩۴٢ به سال ١٩۴٣ محول گردید و تنها در ژوئن ١٩۴۴ واقعیت یافت. وقتی سخن از رفتار «دموکراسیهای غربی» بمیان میآید، عبارت «بگذارید تا جایی که ممکن است آنها یکدیگر را بکشند»، درست به هدف اصابت میکند.
یک ضربالمثل میگوید: «مهم نیست چقدر طول بکشد، بالاخره خاتمه مییابد». این امر نه تنها در مورد موضوعات، بلکه در مورد اسرار نیز که محافظت از آنها در برابر افشاگری به روشهای بسیار خاصی نیاز دارد، صدق میکند. سازمانهای امنیتی انگلیس نیز در اینجا سهم خود را داشتند. آنها تصمیم گرفتند از هموطن سابق ما، ویکتور رزون [نام اصلی: ویکتور سوروف] استفاده کنند. شاید خوانندگان با استدلالهای او آشنا باشند. «مورخ نابغه» باور ندارد، که آهنگ «جنگ مقدس» توسط آهنگساز در یک روز ساخته شد. به ادعای او، آهنگ مدتها قبل از شروع جنگ ساخته شده و «در انبار منتظر نوبت خود بود». به این ترتیب، استدلال «قوی» دیگری در بارۀ «آماده شدن اتحاد شوروی برای حمله به آلمان» ظاهر شد. او کار اصلی خود را در زندگی انجام داد (از نقطهنظر انگلیسیها). هدف محقق شد، فریب آنگلوساکسونی- «و بنام شکوفایی بریتانیای کبیر: بگذار تا جایی که ممکن است، آنها یکدیگر را بکُشند»، پیروز گردید.
به این ترتیب، ٢٢ ژوئن فقط روز خاطره و اندوه نیست. در عین حال، روز اعتماد به نفس احمقانۀ آلمانیها، روز جشن «دمکراتهای خودخواندۀ جهان»، و در وهلۀ نخست، روز غلبۀ راهبردی وینستون چرچیل، ادامهدهندۀ راه چمبرلن بود منتها با روشهای پیچیدهتر. وینستون چرچیل با فریب دادن آدولف هیتلر، حملۀ آلمان به اتحاد شوروی را تسریع کرد. تلاشهای اصلی آلمانها را به سمت شرق سوق داد و خطر حمله به جزایر بریتانیا را تضعیف نمود، آلمانیها را به کشتن مردم شوروی وادار کرد تا مردم شوروی در مقام دفاع، آلمانیها را بکشند، کشورهای خود را به کشور تضعیفشده و معلولان تبدیل کنند. ماهیت ریاکاری چرچیلی در رابطه با «جبهۀ دوم» و طرح عملیات «غیرقابل تصور» در پشت همین پنهان است. واقعاً هم، همۀ اینها «یک راز بزرگ هستند»…
* * *
نه، در سالهای ١٩٢٠- ١٩٣٠ دوایر حاکم انگلیس، فرانسه، ایالات متحدۀ آمریکا و همچنین، آلمان، ایتالیا و ژاپن بسیار خوب درک میکردند، که چه میکنند. به قدرت رسیدن نازیها تنها ناشی از نابسامانیهای داخلی در جمهوری وایمار نبود. واشنگتن زمان جبران خسارت ناشی از پیمان ورسای به آلمان را به حداقل رساند. و، احتمالاً، آلمانیها ٢٨- ٣٠ میلیارد دلار در قالب پاداش سیاسی دریافت کردند. ایالات متحدۀ آمریکا نقش اساسی در شکلگیری یک بنیۀ صنعتی قدرتمند برای تهاجمات نازیهای آینده ایفاء کرد.
یک جوان اهل استان ایلام که چند روز پیش توسط نیروهای انتظامی در تهران بازداشت و به بازداشتگاه زندان فشافویه (تهران بزرگ) منتقل شده بود، در اثر ضرب و شتم و شکنجه مامورا این زندان جانباخت.
برپایه گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری ههنگاو، روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰ (۲۳ سپتامبر ۲۰۲۱)، یک شهروند بازداشت شده اهل شهرستان سیروان از توابع استان ایلام با هویت امیرحسین حاتمی ۲۲ ساله در اثر شکنجه و ضرب و شتم ماموران زندان فشافویه (تهران بزرگ) به قتل رسیده است.
به گفته یک منبع مطلع، امیرحسین حاتمی در اثر شکنجه و برخورد باتوم با سرش جانباخته است.
این منبع در ادامه اعلام کرد که، امیرحسین حاتمی که در یکی از بازارهای تهران مشغول کار بوده چند روز پیشتر به دلیل درگیری با یک شهروند دیگر توسط نیروهای انتظامی تهران بازداشت شده بود.
منابع ههنگاو اعلام کردهاند که آغلی حاتمی پدر امیرحسین با گذشت سه روز از قتل فرزندش در زندان فشافویه تاکنون حاضر به تحویل گرفتن جسدش نشده و گفته است:“ تا زمانی که رسماً دلیل مرگ وی را عنوان نکنند حاضر به تحویل گرفتن جسد فرزندم نیستم”.
امیرحسین حاتمی ۲۲ سال سن داشته و اهل روستای لرنی از توابع بخش سیروان در استان ایلام و ساکن تهران بوده است.
دو روز پیش، قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران، مرگ شاهین ناصری، زندانی جرائم غیرسیاسی تهران بزرگ، در زندان را تایید کرد. سازمان حقوق بشر ایران، روز سهشنبه گذشته، به نقل از منابع مطلع، مرگ مشکوک شاهین ناصری را اعلام کرده بود.
شاهین ناصری، کارشناس بازرگانی، در روز ۹ آبان ۱۳۹۸، در برگه «تحقیق از شاهد» شهادت داده بود که خود در آگاهی شیراز شاهد شکنجه نوید افکاری بوده است. بر اساس این چهار ورق شهادتنامه، شاهین ناصری میگوید هنگامی که در اداره آگاهی شیراز بوده صدای فریاد نوید افکاری را شنیده و صحنه کتک خوردن او به دست دو مامور لباس شخصی را به چشم دیده است. شاهین ناصری، پیش از این، هشدار داده بود که از طرف بازپرس پروندهاش به دلیل شهادت درباره شکنجه نوید افکاری تهدید شده است.
تجمع خانواده و نزدیکان امیرحسین خاتمی مقابل زندان تهران بزرگ
شماری از اعضای خانواده امیرحسین حاتمی به همراه تعدادی از شهروندان استان ایلام با تجمع مقابل زندان تهران بزرگ نسبت به مرگ مشکوک او در این زندان اعتراض کرده و خواستار پاسخگویی مسئولان شدند. روز پنجشنبه ۱ مهرماه خبر جان باختن امیرحسین حاتمی در زندان تهران بزرگ در شبکههای اجتماعی منتشر شده بود.
این افراد مقابل زندان با سر دادن شعار “قوه قضاییه، جوابگو، جوابگو” خواهان پاسخگویی مسئولان در خصوص جان باختن امیرحسین حاتمی شدند. با این وجود هنوز مسئولان زندان تهران بزرگ واکنشی به این تجمع نشان ندادهاند.
تجمعات اعتراضی معلمان
همزمان با آغاز سال تحصیل، معلمان سراسر کشور امروز (شنبه) همزمان و هماهنگ در مقابل ادارات آموزش و پرورش و سازمان برنامه و بودجه تجمعات اعتراضی برگزار کردند. شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران با انتشار بیانیه ای از معلمان سراسر کشور خواسته بود که امروز شنبه ۳ مهرماه، برای دادخواهی حقوق از دست رفته خود دست به تجمع بزنند.
طی دو هفته اخیر معلمان کشور بصورت خودجوش بارها تجمعات اعتراضی خود را در شهرهای مختلف کشور برپا داشتند. تجمع امروز ولی با فراخوان شورای هماهنگی و با انتشار قطعنامه ای برگزار شد. این شورا مهمترین مطالبات فرهنگیان را اجرای نظام رتبه بندی بر اساس ۸۰ درصد حقوق هیئت علمی دانشگاهها، همسانسازی حقوق بازنشستگان، اجرای کامل و بدون تبعیض فوقالعاده ویژه برای تمام فرهنگیان، پرداخت حقوق بازنشستگی، توجه ویژه به درخواستهای کارنامه سبزها و ایجاد امنیت شغلی نیروهای خرید خدماتی، ایجاد بستری امن برای بازگشایی مدارس در این اوضاع کرونا، توقف پولی و خصوصیسازی آموزش، توقف پروندهسازی علیه فعالان صنفی، آزادی معلمان زندانی و بازگشت به کار معلمان اخراجی، توجه ویژه و ایجاد بستر های لازم برای اجرای اصول ۲۷،۲۶،۱۵ و ۳۰ قانون اساسی، پرهیز از سیاست زدگی در آموزش و پرورش و امنیتی کردن آن، عنوان کرده است.
سنندج
شورای هماهنگی اعلام داشته است، فریب وعدههای بی پشتوانه و تکراری مسئولان را نخورده و تا اعمال خواسته های مطرح شده به پشتوانهِ قشر فرهیختهِ فرهنگیان محترم تا عملی شدن خواستههای مطرح شده، این اعتراضات را ادامه خواهد داد و اقدامات بعدی خود را در فراخوانهای بعدی به استحضار جامعهِ معلمان کشور و مردم عزیز ایران خواهد رساند.
تجمع امروز بصورت گسترده در بیش از ۱۸ استان کشور از جمله در شهرهای تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، کرمانشاه، مریوان، آبادان، سقز، بندر ماهشهر، ساری، اشکنان، یزد، اندیمشک، ایلام, کوهدشت، سنندج، اهواز، خرم آباد، کرج، بجنورد، البرز، لامرد، ایذه، کازرون، بهبهان، نورآباد ممسنی، دلفان، اردبیل، شهربابک، رشت، زنجان، دیواندره، شیروان، رستم، قزوین برگزار شد.
تجمعات امروز در مواردی با حضور پلیس و نیروهای انتظامی همراه بوده است.
در این تجمعات معلمان شعارهایی چون «معلم بیدار است، از تبعیض بیزار است»، «طرح رتبهبندی حق مسلم ماست» و «نه تسلیم نه سازش، رتبه بدون خواهش» سر دادند. تجعات امروز نیز شاهد سخنرانی برخی از معلمان فعال در جمع حاضرین بود. در اصفهان نیز معلمان بصورت دسته جمعی سرود همراه شو عزیز را خواندند.
تهران
این اعتراضات در حالی انجام شده که در روزهای اخیر اخبار مربوط به خودکشی دو معلم در استانهای فارس و خراسان رضوی توجه افکار عمومی را به مشکلات معیشتی معلمان جلب کرده است. در سالهای اخیر با تشدید بحران اقتصادی و گسترش فقر در میان اقشار گوناگون جامعه، معلمان ایران اعتراضهای صنفی بسیاری را شکل دادهاند که بیشتر آنها به دلیل مشکلات معیشتی بوده است.
سخنگوی شورای هماهنگی تشکل های فرهنگیان کشور نیز طی گفتگویی بیان داشته است اگر در مهرماه بخشی از مطالبات معلمان برطرف نشود، وارد کنش های میدانی میشود؛ یعنی برای برگزاری تجمعات اعتراضی در سراسر کشور فراخوان خواهد داد و احتمالاً درخواست اعتصاب معلمان و شرکتنکردن در کلاسهای مجازی را خواهد کرد. وی بیان داشت که شورا بارها طی نامهنگاریها و طومارها و رایزنیها مطالبات مشخص جامعه ی معلمان را به مسئولان ذیربط فرستاده؛ نتیجتاً راهی جز کنشهای میدانی برای تشکلهای صنفی باقی نمیماند و شاهد اعتراضات میدانی با فراخوان شورای هماهنگی خواهیم بود.
امشب نیر فعالان صنفی معلمان جلسه ای را برای ارائه و جمع بندی گزارشات تجمعات سراسری امروز و رد و بدل کردن نظرات معلمان در کلاب هاوس, ساعت ۲۰ در اطاق اتحاد معلمان تدارک دیده اند.
اسرار افغانستان
از تجزیۀ مراکز قدرت موجود تا نظم نوین جهانی
خروج شتابزدۀ نیروهای آمریکایی از افغانستان، سقوط آنی رژیم آمریکایی، سلسله انفجارها در میدان هوایی کابل حلقههای بهم پیوستۀ یک زنجیرۀ واحد عملیات ایجاد هرج و مرج در فضای مناطق پر تنش جغرافیای سیاسی هستند. لازم به یاد یادآوری است، که افغانستان با چین، هند (جامو و کشمیر)، پاکستان، ایران و همچنین سه جمهوری آسیای میانۀ اتحاد شوروی سابق هممرز است.
رسانههای آمریکایی انفجارهای فرودگاه کابل را با مرگ عجیب کریس استیونس، سفیر آمریکا در بنغازی لیبی در ١١ سپتامبر ٢٠١٢ مورد مقایسه قرار دادند. مرگ سفیر را با خروج آمریکاییها از لیبی برخلاف «خواست» «بازها» توضیح دادند. در آن زمان، هیلاری کلینتون، وزیر خارجۀ وقت آمریکا در رأس «بازها» قرار داشت.
تاریخ هشت سال بعد، هنگامی تکرار شد که فرد کاگان، معمار راهبرد نظامی ایالات متحدۀ آمریکا در عراق، سردبیر پورتال «تهدیدهای انتقادی- CriticalThreats» (سخنگوی اطلاعات نظامی)، با عصبانیت خواستار «تمدید مأموریت در افغانستان» شد. پس از انفجارها در میدان هوایی کابل، صدای کسانی که مایل به ادامۀ جنگ تا پیروزی نهایی بودند، خاموش شد.
درک اینکه چرا خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان با چنین تلفات زیاد همراه شد، دشوار است. میتوان فرض را بر این گذاشت که «اثر تلفات» باید باعث تغییر مرکز ثقل عملیاتهای آمریکا در این منطقه از نیروهای آمریکایی به نیروهای «نیابتی» شده است.
پاکستان یکی از بازیگران برنده در به قدرت رسیدن طالبان است (طالبان در فدراسیون روسیه ممنوع است). روزنامۀ هندو [روزنامۀ انگلیسی زبان هند] مینویسد: «تصرف کابل توسط طالبان را میتوان موفقیت راهبرد بلند مدت نخبگان نظامی پاکستان دانست». به باور این روزنامه، هدف پاکستان عبارت است از نظارت بر «عمق استراتژیک» از خط موسوم به خط دیورند در افغانستان تا «فضای اسلامی» در ایالت جامو و کشمیر هند. این روزنامۀ هندی در ادامه مینویسد: «ارتش و سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (ISI) طالبان را به یک نیروی نظامی کارآمد تبدیل کردهاند». لازم به ذکر است که درست یک روز پس از ورود طالبان به کابل، عمران خان، نخست وزیر پاکستان گفت: «از افغانهایی که غل و زنجیر بردهداری را پاره میکنند، استقبال میکند».
ترکیه و قطر نیز دو متنفع دیگر از به قدرت رسیدن طالبان هستند. اکنون نیروهای شرکت نظامی خصوصی ترکیه مسئولیت تأمین امنیت فرودگاه کابل را بر عهده خواهند گرفت. هیچ ارتش خارجی دیگری در خاک افغانستان حضور نخواهد داشت. این فرودگاه توسط ترکیه و قطر اداره خواهد شد.
رابرت دی کاپلان، روزنامهنگار مشهور آمریکایی، نویسندۀ کتابهای «انتقام جغرافیا» و «بادهای موسمی»، خروج ایالات متحده از افغانستان را با این ادعا توجیه میکند، که آنچه در آنجا اتفاق افتاد، از نظر ژئوپلیتیک اهمیت چندانی ندارد. کاپلان استدلال میکند که «اکنون ایالات متحده به طرز قابل اعتمادی بر عرصۀ ژئوپلیتیک نظارت میکند، مهم نیست که چین و دیگران چه میگویند و چه میکنند».
با این حال، جف هادسون، که زمانی ریاست شعبه افغانستان آژانس توسعۀ بینالمللی ایالات متحدۀ آمریکا را بر عهده داشت، به خطر تصرف افغانستان، یعنی مرکز تاریخی منطقۀ تاریخی خراسان بزرگ توسط طالبان اشاره میکند (خراسان بزرگ شامل بخشهایی از سرزمینهای ایران، افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان میباشد). چندین سال است که شبهنظامیان «ولایت خراسان» ممنوع در روسیه، به ایجاد مرکز «خلافت اسلامی جهانی» در آنجا مشغول هستند.
هادسون مینویسد، که با بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، مرحلۀ خطرناکتری از مناقشات منطقهای آغاز میشود. زیرا، طالبان امروز «پس از ٢٠ سال مبارزه، نسبت به یک نسل قبل خود خشمگینتر، خشنتر، متعصبتر و با تجربهتر شده اند…». او پیشبینی میکند که جهاد به شش همسایۀ افغانستان (خراسان بزرگ تاریخی) «از ایران تا قرقیزستان» گسترش یابد.
سرلشکر گرشون هاکوئن، عضو ارشد مرکز مطالعات راهبردی بگین سادات اسرائیل در جنب دانشگاه بار ایلان تأکید میکند، که «پیروزی طالبان، پیروزی عقیده است» و میتواند الهامبخش اسلامگرایان در سراسر جهان باشد. او مینویسد: «این رویداد خون تازهای در رگهای جهاد جاری میکند و نتایج آن در همه جا قابل مشاهده است».
مارتین ون کرولد، تحلیلگر نظامی اسرائیلی معتقد است، که در شرایط برآمد جنبشهای مذهبی افراطی، اقدام نظامی مستقیم علیه چنین شبهنظامیان بیتاثیر است. وی در مقالۀ خود تحت عنوان «کشتن شبهنظامیان، چرخ دندۀ ضامندار داروین را رها میکند و مؤثرتر میسازد»، تکامل جهاد اسلامی را با فرایندهای تکاملی طبیعت زنده قیاس میکند.
چرخ دندۀ ضامندار داروین (چرخ دندانهدار، که فقط در یک جهت میچرخد) به تعبیر وان کرولد، سازوکار تولید مثل بیرویۀ جنگجویان را راهاندازی میکند؛ جای جانباختگان متعصب را هزاران نفر جدید میگیرد.
لازم به ذکر است، که هراچیا آرزومانیان، تحلیلگر نظامی ارمنی، تمام این فرایندها را، یعنی جهاد و «پاندمی» را دو تیغۀ یک قیچی «استراتژی بزرگ غرب» ارزیابی میکند. او مینویسد: «جهادگران و جهاد قرن ٢١، ابزارهای نامنظم جهانی برای طراحی مراکز قدرت هستند. آنها نه یک ابزار جراحی، بلکه یک ابزار «کشتار جمعی» مؤثرتر از سلاح هستهای هستند و هدف، واسازی تعدادی از مراکز قدرت موجود و ایجاد نظم جهانی جدید میباشد. از این نظر، جهاد بعنوان مکمل کووید، یکی دیگر از ابزارهای نامنظم کشتار جمعی در قرن ٢١ است.
ولادیمیر پراخواتیلوف (VLADIMIR PROKHVATILOV)
پینوشت:
در رابطه با وقایع اخیر افغانستان، بنظر میرسد هر کسی باید به پرسشهای زیر پاسخ بجوید:
١ــ مسئلۀ تغییر طالبان (موضوع بحث بسیاریها)، که حتی قبل از تصرف کابل توسط طالبان و بدون اینکه به هیچ اقدام سیاسی یا اجتماعی دست بزند، توسط کدام مرکز یا بنگاه خبری مطرح شد؟ چرا و با چه هدفی دیگران آن را پی گرفتند؟
٢ــ در حالی که آمریکا و بیش از ۵٠ متحد ناتویی و غیرناتویی آن علاوه بر اینکه در مدت ٢٠ سال اشغال افغانستان با هیچ مقاومت جدی مواجه نشدند یا درگیر هیچ جنگ جبههای نشدند و با طالبان همواره در تماس و در حال مذاکره بودند، چرا و بر چه اساسی خروج خودخواستۀ نیروهای آمریکایی از افغانستان، بلافاصله شکست و فرار آمریکا تعریف شد؟ شکست در مقابل کدام نیروی مقاومت و در کدام جبهۀ جنگ؟ حتی سخیفتر از این، برخیهای سقوط کابل را برابر با سقوط سایگون دانستند. یعنی، تلاش کردند مذاکره و توافق طالبان و آمریکا را همطراز با نبردهای بیامان ویتمینها و ویتکنگها علیه دشمن متجاوز قرار دهند. چرا، به چه دلیل و به چه حقی؟
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابیّ و زر شوی
«محمد عاصمی- کبر»، معروف به «فرهاد عاصمی»، یکی از بزرگترین مارکسیست – لنینست مبارز زنده ايرانی که به خاطر پيکار با امپریالیسم و رژیم های دیکتاتوری شاه و شیخ بیش از شش دهه از زندگی خود را در نبرد همیشگی گذراند، در شب بیست ام شهریور ۱۴۰۰، برابر با ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۱ ميلادی، پس از ۹۹ روز بیماری سختی پس از جراحی قلب درگذشت.
هنگامی که «فرهاد عاصمی» هنوز عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران بود، برخی از تازه به دوران رسیده ها که حتا یکی شان از برگزیدگان این رفیق برای مسئولیت انگلستان بوده است، با یک کودتای درون حزبی این رفیق را بر خلاف مصوبات اساسنامه حزب نه تنها از کمیته مرکزی اخراج کردند بلکه راه عضویت او در حزب را با قساوت بستند.
از آن هنگام به بعد خواهش «فرهاد» از حزب بسيار ساده بود. او نمیگفت مرا عضو کمیته مرکزی کنيد، او نمیگفت مرا بر روی کرسی «رهبری حزب » بنشانيد، او تنها میگفت مرا نه یک غیرتوده ای، بلکه عضو ساده حزب توده ایران حساب کنيد. ولی جناح راست حزب توده ایران، که خودش به خودش در نوشته هایش، عنوان توده ای واقعی را داده است، تا آخرين ثانيه مرگ «فرهاد»، ساعت ۹ شب بیست ام شهریور ۱۴۰۰، اين خواست را رد کرد.
باشندگانی که به نام بشر در این کره خاکی ما بسر می برند به دو گونه هستند. آدم ها گذری و پیش آمدی بدنیا می ایند، چند بامدادی سینه را برای زنده ماندن از هوا پر می کنند و سپس به دلیل های گوناگون و در شرایط گوناگون و در سن های گوناگون می میرند. انسان ها ولی به جای زنده ماندن زندگی می کنند. پیش آمدی بدنیا آمدند، ولی هدفمند زندگی می کنند و به زندگی خود و دیگران سوی می دهند. سویی که در گذرگاه تکاملی انسان و برای انسانی کردن هر چه بیشتر جامعه انسانی است. انسانها زندگی خود را برای بهروزی دیگران می گذرانند.
“به هر مجلس به هر زندان ، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنج بران و تنگ دستان دست بر نمی دارند. از ان دسته از جانوران بی خیال انسان مانند نیستند که بگویند “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چالههای سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! “.
انسان ها “از ان امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. انها نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهند. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرند و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشند. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرند و آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرند و به رنج بران و تهی دستان ارزانی می کنند. نابودی جسمشان با جاودانگی نامشان، کردارشان، رفتارشان همزاد است.
بدون شک رفیق فرهاد یک انسان شایسته و سزاوار این نام بود.
مردی آزاده و در مهمان نوازی آوازه بود. هنگام مهمانی قلب بزرگ و مهمان نواز او بیشتر از خانه باشکوه می درخشید و دل و چشم مهمان را به سوی خود می کشاند. با این که همه ی سال های زندگی گران بهای خود را در نبرد برای بهبودی زندگی رنج بران گذاشته بود، ولی گدانمایی نمی کرد. سفره ای که برای مهمان پهن می کرد، هم رنگین بود و هم سنگین.
بخشی از تاریخ ایران و حزب توده ی ایران هم در خانه ی این رفیق نوشته شده است. بزرگانی چون کیانوری و سیمین فردین در این خانه مهمان بوده اند. اولین ریزنوشته های انتشارات حزب که در دوران شاه به ایران فرستاده می شد در این خانه نمودارسازی شده بود.
در این خانه هم بزرگترین اشتباه زندگی سیاسی و خانوادگی اش به گفته خودش پای گرفت. ناسازگار با آن چه که او می خواست، به گفته خودش “شارلاتان هایی”با بدخواهي و بدسگالي از دل پاک او برای هدف های پلید خود سود جستند. یکی نان خورد و آرشیو بدزدید؛ یکی سوگند وفاداری خورد، ولی نوار گفت و گوهایش را به جمهوری اسلامی سپرد.
دکتر عاصمی پر حرف بود، ولی بیهوده سخن نمی گفت. پرکار و کارجو بود، ولی نامجو نبود. در کارها اهتمام داشت، ولی سودای نام نداشت. در کار حزبی پر جوش بود، ولی مدهوش نبود. کاردان و دانا بود، در سازماندهی توانا بود.
جانب دار و وفادار بود، ولی خشک اندیش نبود، حقیقت را دوست دار بود. نگران کناره گیری رفیقان دانا و پرکار، ولی خوشنود از رفتن خود بزرگ بینان کم کار بود. از کج اندیشی بی زار بود، ولی با کج اندیشان بردبار بود، در سخن همیشه می گشود.
با عدل و داد بود، از سهم خود در زندگی شاد بود، شرابی ناب و ترابی پاک بود. انسانی کمیاب بود.
چند ساعتی پیش از مرگ هنگامی که از تندرستی او پرسش شده بود. با صدایی کم توان گفت: حال من خوب نیست، ولی مبارزه را ادامه دهید.
پـرواز ادامه دارد!
هیئت تحریریه تارنگاشت “توده ای ها”
چه کسی با هیتلر پیمان بست؟ قرائت شیطانی لیبرالها و پیرامونیها
این پیمان ٨٠ سال پیش- در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ از اعتبار ساقط شد. این، از سری همان معاهداتی بود که آلمان هیتلری با بسیاری از کشورهای همسایه منعقد کرد. من لیست این کشورها را ذیلاً ارائه میدهم. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آخرین کشوری بود که با آلمان پیمان بست. تکرار میکنم، همان توافق، که قبل از اتحاد شوروی با دیگر کشورهای اروپایی منعقد شده بود.
کدام کشورها و چه موقع با هیتلر قرارداد و معاهده منعقد کردند ١٩٣٣- بریتانیای کبیر، فرانسه، ایتالیا- پیمان چهارجانبه. ١٩٣۴- لهستان- پیمان هیتلر- پیسودسکی. ١٩٣۵- بریتانیای کبیر- قرارداد دریایی. ١٩٣۶- ژاپن- پیمان ضد کمینترن. ١٩٣٨- سپتامبر، بریتانیای کبیر- اعلامیه عدم تجاوز. ١٩٣٨- دسامبر، فرانسه- اعلامیه عدم تجاوز. ١٩٣٩- مارس، رومانی- توافقنامه اقتصادی. ١٩٣٩- مارس، لیتوانی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- مه، ایتالیا- پیمان اتحاد و دوستی. ١٩٣٩- مه، دانمارک- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- ژوئن، استونی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- ژوئن، لتونی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- اوت، اتحاد جماهیر شوروی- پیمان عدم تجاوز.
اما تا کنون فقط پیمان مولوتوف- ریبنتروپ به بحث در افواه تبدیل شده و فقط این بحث در خروجی سیاستهای بزرگ قرار دارد! هر سالگرد امضای آن به طور سنتی توسط همۀ «بشریت مترقی» به عنوان «یکی از غمانگیزترین روزهای تاریخ جهان» یادآوری میشود.
به عنوان مثال، در ایالات متحدۀ آمریکا و کانادا، ٢٣ اوت بمثابه روز روبان سیاه برگزار میگردد و در اتحادیه اروپا- روز اروپایی یادبود قربانیان استالینیسم و نازیسم.
مقامات گرجستان، مولداوی، اوکراین این روزها با تعصب خاصی در مورد آن «مشکلات بیشماری که در نتیجۀ پیمان مولوتوف- ریبنتروپ متحمل شدهاند»، سخنسرایی میکنند.
در روسیه، رسانههای لیبرال و فعالان اجتماعی، در آستانۀ ٢٣ اوت، سعی میکنند این «پیمان شرمآور» را به شهروندان کشور یادآورشوند و بطور منظم و مرتب بر توبه و ندامت پافشاری میکنند. همانطور که فئودور داستایوفسکی در مورد اعتقادات چنین «شیاطین» لیبرال نوشت: «هر کس که گذشته خود را نفرین کند، از ما است». در جهان مدرن در کل تاریخ دیپلوماسی و معاهدات بینالمللی هیچ سندی چنین «افتخاری» نداشته است.
به طور طبیعی، این سؤال مطرح میشود: دلایل این نگرش نسبت به پیمان مولوتوف- ریبنتروپ چیست؟
توصیف پذیرفتهشده در غرب چنین است: «این پیمان بلحاظ محتوای جنایتکاری و پیامدهای فاجعهبار خود یک استثناء بود. بنابراین، غربیها یادآوری دائمی این «معاهده شوم» به عموم را وظیفۀ خود میدانند تا به ادعای خودشان، این اتفاق دیگر تکرار نشود.
اما در غرب توصیف دیگری هم برای این موضع وجود دارد: «این پیمان ضربۀ مهلکی به منافع حیاتی دشمنان خارجی و داخلی روسیه وارد کرد». از این رو، تمام نفرت غرب از آن به عنوان نماد شکست خود، از چنین توصیف ناشی میشود.
تبلیغ کنندگان غربی مانند لیبرالهای داخلی از چند دهه قبل در تلاشند تا ثابت کنند که تنها پاسخ درست، پاسخ نخست خواهد بود. اتهامات علیه این پیمان از مدتها قبل مشخص شده است: «این پیمان به وقوع جنگ جهانی دوم منجر شد و همۀ هنجارهای اخلاقی و حقوق بینالملل را به طرز وحشیانه و بدبینانه زیر پا گذاشت».
***
برخی نکات
کمیسر قضایی اروپا، ویویان ریدینگ: «در ٢٣ اوت ١٩٣٩، آلمان نازی به رهبری هیتلر و اتحاد جماهیر شوروی به رهبری استالین پیمانی را امضاء کردند که تاریخ را تغییر داد و آغازی بود بر بیرحمانهترین جنگ در تاریخ بشریت».
اعلامیۀ مشترک پارلمانهای لهستان و اوکراین (سِیم و رادا): «پیمان ریبنتروپ- مولوتوف در در ٢٣ اوت ١٩٣٩، بین دو رژیم توتالیتر- اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی و آلمان نازی منعقد گردید و در اول سپتامبر منجر به وقوع جنگ جهانی دوم شد».
نیکولای سوانیدزه، لیبرال روسیه: «در صورت عدم انعقاد پیمان مولوتوف- ریبنتروپ، هیتلر جرأت نمیکرد به لهستان حمله کند». آنتونی ماتسرویچ، وزیر دفاع لهستان: «اگر پیمان مولوتوف- ریبنتروپ منعقد نمیشد، این جنگ، این فاجعۀ وحشتناک اتفاق نمی افتاد… اگر تصمیم استالین طور دیگری بود، هیتلر به هیچوجه جنگ را آغاز نمیکرد».
و تعداد چنین اظهاراتی روز به روز بیشتر میشود.
من میخواهم فقط این سؤال را بپرسم: آیا استالین به چنان حد غیرقابل باوری قاطع و قادر مطلق بود که جنگ شروع شود یا نشود، به یک کلمۀ او بستگی داشت؟ بفرض، اگر او از پیمان با آلمان امتناع میکرد و هیتلر هم با حرف شنوی از او، آیا ورماخت را بلافاصله منحل میکرد؟ خوب، اگر پیمان، همانطور که ادعا میکنند، راه جنگ را باز کرد، آیا استالین آن را امضا نمیکرد، هیچ جنگی اتفاق نمیافتاد؟ پس خود این ورماخت برای چه لازم است؟ آیا دقیقاً این همان کاری بود که هیتلر انجام میداد؟ اما این، به عبارت سادهتر، مضحک است!
اما در حالت جدی، هر آدم عاقلی میداند که هم جنگ جهانی دوم و هم جنگ جهانی اول و هم جنگهای ناپلئون، محصول رویارویی کشورهای غربی برای تقسیم مجدد جهان و برای تسلط بر آن بود.
وینستون چرچیل در سال ١٩٣۶، با توضیح اجتنابناپذیری درگیری با آلمان، قانون زیر را در سیاست خارجی بریتانیا تدوین کرد: «سیاست خارجی انگلستان در مدت ۴٠٠ سال، مقابله با قویترین، تهاجمیترین و تأثیرگذارترین قدرت در قاره بود… سیاست انگلیس کاری به این ندارد که کدام کشور برای سلطه در اروپا تلاش میکند… نباید از این ترسید که ممکن است ما را به طرفداری از فرانسه و یا ضدیت با آلمان متهم کنند. اگر شرایط تغییر میکرد، ما به همان اندازه میتوانستیم موضع طرفداری از آلمان یا مخالفت با فرانسه اتخاذ کنیم. ما موازین سیاستهای دولتی را دنبال میکنیم، نه مصلحتاندیشی را که شرایط اتفاقی، دوستی و دشمنی یا برخی احساسات دیگر دیکته میکند».
پیمان مولوتوف- ریبنتروپ، بنا به تعریف ناتالیا ناروچنیتسکایا، مورخ، دیپلمات و فعال مدنی روسیه، قبل از همه، نقشههای سیاست انگلستان را به هم ریخت و«برنامه جنگ جهانی دوم را تغییر داد»!
اما این پیمان نتوانست گردونۀ بشدت کوک شدۀ جنگ را واپیچاند و آن را متوقف کند.
طرح «وایس» (برنامه نظامی آلمان علیه لهستان) این واقعیت را تأیید میکند. این طرح مدتها قبل از امضای پیمان، در ماههای آوریل- ژوئن سال ١٩٣٩، توسط ورماخت تدوین و آماده شده بود! برنامههای نظامی تدوینشده و توسعهیافته را بیهیچ قصد و هدفی تهیه نمیکنند. طبق این برنامهها درست در آن زمان، در پایان اوت ١٩٣٩، نیروهای ورماخت که قبلاً بسیج شده بودند، به خط حمله رفتند و الیآخر. آیا همه چیز همینطور ساده بود؟ مثلا، آیاعدم انعقاد پیمان مانع از حمله آلمانها میشد؟ نه، البته که نه! آنها پیشتر برای حمله آماده شده بودند! آیا به آنها دستور «توقف حمله» داده میشد؟ البته که نه! این است تمام واقعیت!
و چند کلمه دیگر در مورد پیامدهای «عدم انعقاد» پیمان. آلمانیها آن زمان کل لهستان را اشغال میکردند! مرز شرقی آلمان تا حد قابل توجهی، صدها کیلومتر به سمت ما تغییر میکرد! و خود این، تأثیر جدی در ٢٢ ژوئن سال ١٩۴١- [روز حملۀ آلمان نازی به خاک اتحاد شوروی] داشت.
بنابراین، باید گفت که در نهایت اتحاد شوروی- روسیه سرزمینهای ویبورگ، جمهوریهای بالتیک، بلاروس غربی، اوکراین غربی و بسارابی را که در زمان فروپاشی امپراتوری روسیه جدا شده بودند، پس گرفت. سرانجام مرزها به سمت غرب گسترش یافت، نه برعکس!
آنچه که به مدعیات در مورد «پیمان جنگ» مربوط میشود، این است که مؤلفان آنها نه به تحقیقات تاریخی، بلکه به سیاستورزی و تبلیغات مشغول هستند.
کاملاً آشکار است که غرب به همراه ستون پنجم داخلی، دورهای را برای تجدید نظر در نتایج جنگ جهانی دوم آغاز کرده است. هدف آنها نیز بسیار روشن است و حتی آن را پنهان نمیکنند. آنها تغییر جایگاه روسیه از جمع کشورهای پیروز به گروه کشورهای متجاوز و شکست خورده با تمام عواقب بعدی را آشکارا موعظه میکنند!
از این رو، اظهارات متوهمانه در مورد «پیمان جنگ» مطرح میشود.
قوانین تبلیغاتی که توسط دکتر گوبلز بدنام مورد استفاده قرار میگرفت، چنین میگوید: «اگر دروغ هزار بار تکرار شود، به حقیقت تبدیل میشود». و این دروغ رفته رفته به عنوان یک واقعیت کاملاً طبیعی در جامعه درک میشود.
به هر حال، ما این تعاریف دروغ در مورد شخصیت یوسف ویساریونوویچ استالین را نه حتی هزاران، بلکه میلیونها بار مکرر شنیدهایم و به همین ترتیب نیز در بارۀ لاورنتی پاولوویچ بریا در ارتباط با وقایع آن زمان مشاهده میکنیم. و این دروغ آشکار برای برخیها به «حقیقتی» تبدیل شده است که هنوز با سرسختی و عناد از آن دفاع میکنند.
به همین دلیل، برگردیم به موضوع پیمان. یکی از اعضای هیأت مدیرۀ انجمن بدنام «یادبود»، بنام یان راچینسکی حتی پنهان نمیکند که وظیفۀ آنها عبارت است از تبدیل مسئولیت برابر اتحاد شوروی و آلمان برای آغاز جنگ جهانی دوم به یک «اعتقاد رایج» (در ضمن، یان راچینسکی، یک عامل خارجی اعلام شد). این است هدف و مقصد!
***
اینسیس فلدمانیس، مورخ لتونیایی: «تصور یک توطئه خشنتر و جنایتکارانهتر از این علیه صلح و حاکمیت کشورها دشوار است».
تفسیر پیمان مولوتوف- ریبنتروپ «به عنوان توطئۀ جنایتکارانۀ دو امپراتوری شرّ»، بر خلاف تفسیر«پیمان جنگ»، قبلاً وارد اذهان عمومی شده و بسیاری آن را به عنوان یک امر مبتذل درک میکنند. اما اتهامات نباید بر اساس کلمات احساسی، بلکه دستکم، باید بر اساس هنجارهای حقوق بینالملل باشد که گویا توافق اتحاد جماهیر شوروی و آلمان آن را نقض کرد. اما کسی موارد نقض را پیدا نکرد. پیمان عدم تجاوز از نظر حقوقی، یک سند معمولی و عادی است. آنچه به لهستان مربوط میشود، این است، که اتفاقاً رهبری اتحاد جماهیر شوروی مانند انگلیسیها، از حمله قریب الوقوع آلمان مطلع بود.
اما، در حقوق بینالمللی ضابطهای که اتحاد جماهیر شوروی را ملزم به ورود به جنگ در کنار لهستان نماید، وجود نداشت. اولاً، لهستان هرگز پنهان نمیکرد که دشمن اتحاد شوروی است و ثانیا، از پذیرش کمکهای اتحاد شوروی خودداری کرد. زیرا، لهستانیها روی کمک انگلیس و فرانسه حساب باز کرده بودند.
متممهای محرمانۀ معاهده، که بر اساس آن ادعاهایی علیه اتحاد جماهیر شوروی مطرح میشود، از زمانهای قدیم یک قاعدۀ مرسوم در دیپلماسی بوده است. و اکنون در زمان ما نیز رایج است. به عنوان مثال، در دوران باراک اوباما، روسیه و ایالات متحدۀ آمریکا توافقنامهای در مورد سوریه منعقد کردند که بخشی از آن (به اصرار طرف آمریکایی!) طبقهبندی شد و محتوای این متمم توافقنامه، محرمانه است. آیا این «مردم مترقی» سر و صدا راه انداختهاند؟ نه! هیچکس حتی یک کلمه هم نگفت. پس چرا آنها ناگهان فکر میکنند که متممهای محرمانۀ آن زمان از طرف اتحاد جماهیر شوروی جنایت بود؟
این معاهده شامل تصمیمات لازمالاجرا برای کشورهای ثالث نبود و نیست. در این صورت، چرا آنها را برای مجریان آینده مخفی نگه میدارند؟ اتهامات گسترده مبنی بر اینکه «هیتلر» کشورهای بالتیک، لهستان شرقی و بسارابی را طبق همان مقاولهنامهها به استالین «واگذار» کرد، یک افسانۀ عوامفریبانه است. هیتلر برغم تمام علاقهمندی خود، نمیتوانست آنها واگذار را نماید. زیر، به او تعلق نداشت.
پیمان عدم تجاوز شامل تعهد اتحاد شوروی برای حفظ بیطرفی نسبت به آلمان، صرف نظر از درگیری آن با کشورهای ثالث بود. متممهای محرمانۀ معاهده، به نوبه خود، تعهد آلمان برای عدم مداخله در امور اتحاد جماهیر شوروی در قلمرو اروپایی پساامپراتوری را مقرر میداشت نه بیشتر.
«بشریت مترقی» که از «عدم مشروعیت» پیمان اظهار نگرانی میکند، چرا برای مثال، ایالات متحدۀ آمریکا و انگلیس را به توبه و ندامت فرانمیخواند؟ به هر حال، این آنها بودند که در سال ١٩۴۴ کشورهای دیگر و ثروتهای آنها را به «حوزههای منافع» و نفوذ خود تقسیم کردند. روزولت، رئیس جمهور آمریکا در ١٨ فوریۀ سال ١٩۴۴ به لرد هالیفاکس، سفیر انگلیس چنین گفت: «نفت ایران مال شما. نفت عراق و کویت را ما تقسیم میکنیم. نفت عربستان سعودی نیز به ما تعلق دارد».
عجیب است هیچ یک از «نگرانها» این را به خاطر نمیآورند…
***
در مورد ادعاهای مبنی بر«غیراخلاقی» بودن پیمان مولوتوف- ریبنتروپ.
این مسئله حتی بیشتر از کلمۀ جنایت به اذهان عمومی القاء شده است. هم سیاستمداران و هم مورخان در این باره صحبتها میکنند. اما زحمت نمیکشند دلایل چنین ارزیابی خود را ارائه دهند.
از این رو، خیلی ساده و راحت میگویند: «این یک توافق غیراخلاقی بود!». آنها در کمال بیشرمی میگویند فقط افراد بیشرف، همان جنایتکاران، میتوانند با هیتلر توافق کنند»!
براستی، چرا آنها در مورد رهبران کشورهایی که قبل از اتحاد جماهیر شوروی با هیتلر قرارداد بستند، چنین قضاوت نمیکنند؟ سکوت…
اما در آن زمان- اوت ١٩٣٩- هیتلر هم از نظر اتحاد جماهیر شوروی و هم از نظر کشورهای اروپایی، رهبر قانونی یکی از قدرتهای اروپایی بود. حالا، چه سؤالی؟ دشمن احتمالی؟ آره. اما در آن زمان (اوت ١٩٣٩) فرانسه و انگلستان هم مخالف اتحاد شوروی بودند. این چنین بود!
جنایات نازیها در زمان امضای پیمان، اردوگاههای شوم مرگ، بابی یار و وحشتهای دیگر حتی نزدیک نبود! آیا هیتلر قصد حمله به لهستان را داشت؟ پس چه؟ امروز، ایالات متحدۀ آمریکا همه را تهدید میکند- ایران، کره شمالی، سوریه و…؛ آمریکا انواع برنامهها را علیه روسیه طراحی میکنند و غیره. آیا امروز از این میتوان نتیجه گرفت که امضای هر معاهدۀ با ایالات متحدۀ آمریکا غیراخلاقی است؟
ویکیپدیا
[بابی یار، یک منطقۀ جلگهای واقع در شمال غرب شهر کییف، مرکز اوکراین، با اعدام دسته جمعی غیرنظامیان بدست نازیها و همدستان اوکراینی آنها شهرت جهانی یافت. م].
باید پذیرفت که علاقهمندی به اعلام غیراخلاقی بودن پیمان مولوتوف- ریبنتروپ چیزی بیش از ناراحتی از این نیست که اتحاد شوروی دفاع از منافع خود را بر دفاع منافع از دیگران ترجیح داد. و اصلا مهم نیست که آنها چه منافعی داشتند! بازیکنان قوی جهان همیشه منافع خود را داشتهاند، دارند و خواهند داشت!
***
ناتالیا ناروچنیتسکایا: «این پیمان برنامۀ جنگ اجتنابناپذیر و متعاقب آن، پیکربندی کشورهای اروپایی پس از جنگ را تغییر داد و ورود انگلوساکسونها به اروپای شرقی را بگونۀ قبل از شروع جنگ، غیرممکن ساخت. زیرا پس از پیروزی، اتحاد شوروی در آنجا حضور داشت و دفاع از اروپای غربی برای آنها ضروری بود. پیمان مولوتوف- ریبنتروپ در سال ١٩٣٩ بزرگترین شکست استراتژی انگلیس در تمام قرن بیستم بود و دلیل هیولانمایی آن نیز همین است».
همه دولتهای پیرامونی مشخصاً در نتیجۀ بحران نظام دولتی روسیه (ابتدا امپراتوری روسیه، سپس اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی) استقلال یافتند. این دولتهای پیرامونی ایفای نقش «پایگاه تمدن غرب» در رویارویی با «روسیه وحشی و ددمنش» را ضامن موجودیت خود میدانند.
اما در اوت سال ١٩٣٩ جبهۀ واحد غربی علیه اتحاد جماهیر شوروی وجود نداشت! آلمان، یکی از کشورهای پیشرو اروپا تصدیق کرد که به نظر میرسد اتحاد شوروی منطقۀ منافع خود را دارد! و سپس، ایالات متحدۀ آمریکا و بریتانیا در یالتا به قبول این واقعیت مجبور شدند. در آن هنگام غرب به تعامل با اتحاد شوروی نیاز داشت. اما در مورد «کوچکتر، اما مغرور» فراموش کردند و حتی به خاطر نیاورند!
بنابراین، پیمان مولوتوف- ریبنتروپ برای همۀ پیرامونیها هنوز نماد شبح گونه موجودیت آنها است. به همین دلیل است، که حتی با مشاهدۀ کوچکترین نشانۀ بهبودی روابط بین روسیۀ امروزی و کشورهای غربی، هیستری آنها در مورد «پیمان جدید» تشدید میشود. مثل اینکه در همه حال ما مقصریم… آنها سعی می کنند ما را تغییر بدهند… منتها بیخبر از ما… و الیآخر.
بیدلیل نیست که غرب، پیرامونیها و لیبرالهای روسیه از پیمان مولوتوف- ریبنتروپ متنفرند و آن را تجسم شرارت میدانند. زیرا این، نماد آشکار شکست قطعی آنها است. موضع آنها قابل درک است و منطبق با منافع آنها. روشن است.
سؤال دیگر: چرا ما در ارزیابی مهمترین سند تاریخی پیش از جنگ، از دهه ١٩٩٠به این سو، هنوز با نگرش دشمنان خارجی و داخلی روسیه نسبت به آن حرکت میکنیم؟ چرا در بالاترین سطح به رسمیت شناخته نمیشود که این یک موفقیت بزرگ بود؟!
گنداب سرمایهداری در تمام ابعاد خود گندهتر شده است. بحران ساختاری تمام عرصههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی، به تشدید روند گندگی منجر گردیده است. این واقعیت را «آقایان جهان» بهتر و بیشتر از هر کسی درک میکنند. از این رو، با عالمگیر کردن توطئه کرونا و برقراری حکومت نظامی در مقیاس جهانی (قرنطینه، اعمال محدودیتهای شدید، واکسیناسیون اجباری عمومی- دامپزشکی)، بمنظور پیشگیری از هر گونه مقاومت احتمالی تودهها، در راه بازسازی سرمایهداری تحت عنوان «سرمایهداری فراگیر» تلاش میکنند. متأسفانه، در این مسیر به موفقیتهای خیلی بزرگی دست یافتهاند. کما اینکه، دو روز قبل، علیرضا رئیسی سخنگوی ستاد مقابله با کرونای ایران با اظهار اینکه از ماه آینده فقط افراد واکسینه شده (یعنی افراد کاملاً قابل کنترل امنیتی و سیاسی) مجاز به استفاده از خدمات اجتماعی خواهند بود، در واقعیت امر، پیروزی «آقایان جهان» را رسماً اعلام کرد.
در چنین شرایط بشدت خطرناک بشریت دوگزینه بیشتر ندارد. بگفته انشتین: یا سوسیالیسم یا بربریت!
از این رو، بنظر میرسد مبارزه پیگیر و بیتزلزل در مسیر برقراری عدالت اجتماعی، تنها راه مقابله قطعی با طرح «آقایان جهان» برای بازسازی سرمایهداری تحت عنوان «فراگیر»، عاجلترین وطیفۀ بشریت مترقی میباشد. برای موفقیت در این مبارزه، فراگیری تجارب ایجاد نخستین جامعۀ سوسیالیستی و شناخت شیوهها، روشها و متدهای دشمن طبقاتی در نابودسازی آن ضرورت تام دارد.
روشن است که نابودسازی نخستین جامعۀ سوسیالیستی با استالینستیزی و هیولانمایی نظام سوسیالیستی آغاز شد و به بار زهرآگین نشست. مطلب حاضر که زوایای تاریک دیگری از روشهای دشمنان طبقاتی را روشن میسازد، بمنظور فراگیری ازتجارب تاریخی در مبارزات آینده تقدیم میگردد.