دربارۀ فریدریش انگلس آموزگار بزرگ کارگران و زحمتکشان جهان!

فریدریش انگلس در ۲۸ نوامبر سال ۱۸۲۰ در شهر برمن در ایالت راین آلمان در خانوده ای مرفه به دنیا آمد. پدر انگلس فرد سرمایه داری بود که در برمن کارخانه نساجی داشت و در منچستر انگلستان شریک کارخانه نساجی “ارمن و انگلس” بود. انگلس از همان دوران جوانی علاقه خاصی به یاد گیری فلسفه و همچنین شرکت در مبارزه اجتماعی که در اروپای آن دوران برضد حکومت های دیکتاتوری سرمایه داری در حال شکل گیری بود، داشت. با خواندن هگل و درک دیالکتیک او در سن ۲۲ سالگی به نقد فلسفه ایده آلیستی فریدریش ویلهلم یوزف فون شلینگ پرداخت و نخستین اثر خود به نام “شلینگ و اشراق” را منتشر کرد. انگلس استعداد خوبی در روزنامه نگاری داشت و در همان دوران مقالاتی انتقادی دربارۀ مذهب و سیستم سرمایه داری را زیر نام “فریدریش آزولد” منتشر می کرد. انگلس پس از پایان دوران سربازی اش در سال ۱۸۴۲، با “موزز هس” (روزنامه نگار سوسیالیست) آشنا شد و زیر تأثیر اندیشه های او به کمونیسم روی آورد. “هس” به او نشان داد که نتیجه منطقی فلسفه هگل و دیالکتیک رسیدن به کمونیسم است.
انگلس با اصرار پدرش راهی انگلستان شد تا در آنجا کار تجارت را دنبال کند. انگلستان در آن دوران مرکز انقلاب صنعتی و تحولات گسترده در زمینه رشد پرولتاریای صنعتی و همچنین رشد مبارزه طبقه کارگر بر ضد ستم سرمایه داری بود. انگلس در انگلستان از نزدیک شاهد استثمار شدید طبقه کارگر توسط سرمایه داران بود و در این زمینه تحقیقاتی مهم و جالبی را انجام داد. نتیجهٔ این تحقیقات به‌ صورت کتابی با عنوان ”یاری به نقد اقتصاد سیاسی“ بود که انگلس آن را در سن ۲۴ سالگی در سال ۱۸۴۴ انتشار داد. مارکس در بررسی این کار انگلس در ۱۸۴۵ آن را اثری درخشان در زمینهٔ طبقه‌بندی‌های اقتصادی و ”شرایط زیست طبقهٔ کارگر در انگلستان“ ارزیابی کرد. انگلس در این اثر برجسته به رسالت تاریخ ساز طبقه کارگر پرداخت و در آن از جمله نوشت: کارگران صنعتی تنها یک طبقهٔ زحمت‌کش نیستند، بلکه طبقه‌ای هستند که در راه رهایی خود و زحمت‌کشان دیگر پیکار می‌کنند. انگلس در همین سالها دو مقاله برای “سالنامه آلمان – فرانسه” (Deutsch-Französische Jahrbücher) نوشت که توسط مارکس ویراستاری شده است. در این دومقاله انگلس برای نخستین بار نظراتی را درباره “سوسیالیسم علمی” عنوان می کند.
انگلس در انگلستان به‌جای آموختن فنون تجارت، با مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان و مبارزۀ آنها برای رهایی از زنجیرهای سرمایه آشنا شد و تمام تلاش خود را متوجه محو استثمار فرد از فرد کرد. انگلس پس از مدت کوتاهی انگلستان را ترک کرد و به پاریس رفت و در آنجا بود که با مارکس آشنا شد. آشنایی که نزدیک به چهار دهه به طول انجامید و نقش بی مانند و تعیین کننده ای در پیشبرد مبارزه زحمتکشان جهان ایفاء کرد.
انگلس در طی سال‌های ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۶ با همکاری نزدیک با مارکس کتاب ”خانوادهٔ مقدس“ و ”ایدئولوژی آلمانی“ را نوشت که در آنها فلسفهٔ هگل، فویرباخ و پیروان آنان به نقد کشیده می شود. انگلس همچنین با هم‌اندیشی مارکس، پایه های ماتریالیسم تاریخی  و ماتریالیسم دیالکتیک را پی ریزی کرد. انگلس یک انقلابی عملگرا بود که عمیقاً به ضرورت مبارزه در کنار تدقیق و تکمیل نظریه انقلابی اعتقاد داشت و از این رو برای شرکت در مبارزه روزمره توده ها به ”اتّحادیهٔ کمونیست‌ها“ پیوست. انگلس در سال ۱۸۴۷ خطوط اصلی مرام‌نامهٔ ”اتّحادیّهٔ کمونیست“ که در سال ۱۸۴۸، با همکاری مارکس کار تدوین و انتشار ”مانیفست کمونیسم“ به پایان رسید.
انگلس علاوه بر کمک و مشارکت نزدیک در روند طرح و توسعه بسیاری از آثار برجسته و اصلی مارکس مانند مانیفست کمونیست، و سرمایه خود آثار بیمانندی از متون کلاسیک مانند “منشأ خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت” ، “جنگ دهقانی در آلمان ” و” یاری به نقد اقتصاد سیاسی” را نوشت و بیادگار گذاشت. برخی دیگر از آثار منتشر شده انگلس به قرار زیر می باشند: “وضعیت طبقه کارگر در انگلستان”، “اصول کمونیسم”، “انقلاب و ضد انقلاب در آلمان”، “آنتی دورینگ یا انقلاب در علم”، “تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم”، “دیالکتیک طبیعت”، و “لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان”.
نامه نگاری های میان مارکس و انگلس که در تمامی چهار دهه همکاری های آنها ادامه داشت منبع ارزشمندی برای درک ابعاد همکاری و همفکری این بنیانگذاران سوسیالیسم علمی است.
بدون تردید انگلس را باید در کنار مارکس از کاشفان و بنیان گذاران ماتریالیسم تاریخی دانست. او تاریخ دان و جامعه شناس بر جسته ای بود که گستره اندیشه اش در زمینه تاریخ،جامعه شناسی و حتی فلسفه همسان و به ژرفای اندیشه کارل مارکس بود. یکی از آثار بسیار مهم و علمی انگلس، کتاب “منشاء خانواده ،مالکیت خصوصی و دولت” است که به گفته بسیاری از جامعه شناسان نقش بسیار موثر و کلیدی در بنیان گذاری روشی نو در بررسی تاریخی خانواده و منشاء آن برجای گذاشته است.
انگلس برای شناخت فرماسیون و ساختار دولت به شکل امروزین آن، این موضوع را از دوره باستان، از زمانی که بشر مرحله تاریخی زندگی بدون وجود مقوله دولت را سپری می کرد، مورد بر رسی قرار داد. بدین منظور او دو موضوع روند تاریخی شکل گیری و دگرگونی در ساختار خانواده و هم چنین مراحل و روند مالکیت خصوصی را با اسلوب بررسی بر اساس ماتریالیسم دیالکتیک بررسی کرد . انگلس در این اثر خود سه موضوع خانواده، مالکیت خصوصی و دولت را مورد برسی قرار می دهد. زمانی که انگلس مراحل شکل گیری خانواده را از نظر تاریخی مورد بررسی قرار داد، این واحد اجتماعی جامعه انسانی موضوع بسیار جدیدی بود که اندک شماری از محققین به ان توجه کرده بودند. انگلس در پیشگفتار چاپ اول کتاب که در سال ۱۸۸۴ نوشته است می گوید که او و مارکس به طور اعحاب اوری به این موضوع بر خورد کردند که مورگان تاریخدان و فیلسوف امریکایی در مورد روند تاریخی خانواده برداشت ماتریالیستی از این روند را که چهل سال پیش مارکس کشف کرده بود او نیز به شکل دیگری کشف کرده بود. مورگان در گروه های جنسی سرخپوستان امریکا بسیاری ار معما های کلیدی قبایل باستانی یونان، رومی ها و ژرمن ها را کشف می کند اما انگلس توضیح می دهد که او خود را به این یافته ها محدود نکرد و کشفیات بسیاری را به آن افزوده است و در مورد قبایل باستانی سلت ها (کلت ها) و ژرمن ها تحقیقات گسترده ای را انجام داده است. اما موضوع مهم این است که انگلس مراحل تاریخی خانواده و مالکیت خصوصی و شکل گیری نهاد های مدنی مرتبط با مراحل رشد مناسبات تولید را با دقت شگفتی آوری توضیح می دهد. لنین در تحریر کتاب بسیار ارزشمند “دولت و انقلاب” از بسیاری از اندیشه های انگلس و کتاب “منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت” بهره برده است و جالب اینکه کتاب “دولت و انقلاب” که در آستانه انقلاب ۱۹۱۷ تدوین شده بود نقش عمده ای از درک انقلابیون روس از پدیده دولت بود. لنین به پیروی از اندیشه های انگلس به انقلابیون روس این موضوع را گوشزد می کرد که: دولت به هیچ وجه نیرویی نیست که از خارج به جامعه تحمیل شده باشد. دولت همچنین بر خلاف ادعای هگل (تحقق ایده اخلاقی) و یا جلوه تحقق عقل نیست. دولت محصول جامعه در مرحله معینی از تکامل آن است. انگلس در کتاب “منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت” توضیح می دهد که در شرایط ویژه تضادهای آشتی ناپذیر فزاینده بین طبقات اجتماعی، “وجود یک نیروئی که به ظاهر مافوق اجتماع باشد و “نظم” را حفظ کند لازم آمد. این نیرو که از بطن اجتماع خارج می شود ولی رفته رفته هر چه از آن بیگانه می گردد، دولت است.”
تشکیل دولت چنین صورت گرفت که یک نیروی اجتماعی ویژه ای، متمایز از توده مردم، و مجهز به وسایل اعمال فشار و تحمیل اراده خویش به وجود آمد. اقشار و افرادی وضع ممتازی یافتند و آن وسایل اعمال جبر نیز به تدریج به صورت ارتش ها و پلیس و دستگاه عدلیه و قضاوت شکل گرفتند.
انگلس در پی درگذشت مارکس در سال ۱۸۸۳ به کار خود همچنان ادامه داد و از جمله مهمترین دست آوردهای او تا هنگام مرگش تدوین و تکمیل جلد دوم و سوم کتاب سرمایه بر اساس یاداشت های ناتمام مارکس بود. فریدریش انگلس در ۵ اوت ۱۸۹۵ در انگلستان درگذشت و بر اساس وصیت نامه اش جسدش سوزانده شد و خاکستر آن در کناره شهر ساحلی “ایستبورن” انگلستان به امواج دریا سپرده شد.
حزب تودۀ ایران ضمن گرامی داشت دویست مین سالگرد فریدریش انگلس، آموزگار بزرگ کارگران و زحمتکشان جهان، معتقد است که کار سترگی که انگلس در کنار مارکس در پایه ریزی و تبیین ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک و همچنین سوسیالیسم علمی انجام دادند ارثیه گرانقدری است که همچنان توشه راه تلاش مبارزان راستین در برپایی جامعۀ نوین، جامعه سوسیالیستی است. جامعه ای که در آن بدور از ستم طبقاتی، ستم جنسی، و نژاد پرستی انسان ها برابر حقوق و آزاد نیازهای مادی و معنوی خود را تأمین خواهند کرد.

به نقل از ویژه نامه «نامهٔ مردم»، به مناسبت دویستمین سالگرد تولد انگلس، ۳ آذرماه




شورش در زندان ارومیه ۱۵ زخمی برجای گذاشت

به دنبال شورش زندانیان محبوس در زندان ارومیه در روز چهارشنبه پنجم آذر، ۱۵ زندانی به شدت مجروح و به بیمارستان منتقل شدند.

سازمان حقوق بشری هه‌نگاو با اعلام این خبر گزارش کرده است که در جریان این شورش، دست‌کم ۱۵ زندانی که توسط نیروهای گارد ویژه ضد شورش مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به شدت مجروح شده بودند، جهت مداوا به مراکز درمانی خارج از زندان منتقل شدند.

بر پایه این گزارش، تلفن‌های عمومی زندان مرکزی ارومیه برای جلوگیری از انتشار اخبار شورش در این زندان از سوی مسئولان زندان قطع شده است.

شورش در زندان ارومیه در پی خودسوزی یک زندانی در مقابل دفتر افسر نگهبانی این زندان در روز چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۹، روی داد.

این زندانی با نام «حجت کاظم‌نژاد» از سوی نیروهای امنیتی زندان مورد ضرب و شتم قرار گرفت و همین منجر به واکنش دیگر زندانیان و درگیری آن‌ها با نیروهای امنیتی زندان شد.

حجت کاظم‌نژاد به نشانه اعتراض به عدم آزادی پس از پایان محکومیت یک ساله خود اقدام به خودسوزی کرده بود.




اتحاد چین و روسیه(قسمت اول)

م. ک. بادراکومار/آمادور نویدی

در سال‌های اخیر کارزاری غربی و ظاهرا بی‌ضرر براه افتاده تا فداکاری‌های قهرمانانه اتحاد جماهیر شوروی سابق در شکست آلمان نازی را کم اهمیت و کوچک نشان دهد. مسکو بسرعت هدف نفرت انگیز و خائنانه آن‌را فهمید. بزبان ساده وحقیقتا باید به آسانی بگوئیم، که اتحاد جماهیر شوروی بار مقاومت در برابرمتجاوزان نازی را بدوش کشید، اما واقعیت‌های تاریخی بطور سیستماتیک در کشورهایی مانند لهستان و بالتیک، اغلب با ترغیب و تشویق زیرکانه آمریکا تحریف وجعل می‌شوند. این کارزار،  تمایلات واحساسات ضدروسی را تحریک می‌کند، اما حتی خطرناک‌تر از آن، مشوق الحاق گرایی و میلیتاریسم یا نظامی‌گری‌ست. روسیه با نارضایتی فزاینده ای مشاهده کرده است که آلمان در حال گذار تاریخی دیگری‌ست که در موازات با انتقال از بیسمارک در دوران قبل از جنگ اول جهانی موقعیت اروپایی، و متعاقبا از جمهوری وایمار به آلمان نازی است که منجر به دو جنگ جهانی شد، و کشتار و ویرانی‌های وحشتناکی برای بشریت به ارمغان آورد … کافی‌ست که بگوئیم ۷۵ سال بعد پس از پایان جنگ جهانی دوم، امپریالیسم آلمان پرتحرک شده است- و یک‌بار دیگر، روسیه را هدف قرار می‌دهد. نظامی کردن وسیع جامعه در دستور کار آلمان برگشته است. نخبگان آلمان، هم‌چون گذشته، جهت فشار در پیش‌برد منافع سرمایه آلمان، هردو، در داخل و خارج دست بهرکاری می‌زنند… در تاریخ مدرن، روسیه دوبار پیش از این قربانی نظامی‌گری آلمان شده است. و هر دو کشور روسیه و چین از نظر تاریخی تلفات سنگینی را بدست ایدئولوژی میلیتاریسم ژاپن متحمل شده اند. در سال ۱۹۰۴، ژاپن با یک اقدام غافل‌گیرانه به جنگ علیه روسیه رفت. پس از سال‌ها جنگ و فرمان‌روایی دروغین، ژاپن بطور رسمی مجمع الجزایر کُره را در سال ۱۹۱۰ ضمیمه کرد. و در سال ۱۹۳۲، ژاپن دولت دست نشانده خود را در چین برقرار ساخت… «اتحاد جماهیر شوروی و چین شدیدترین ضربه را توسط نازیسم و میلیتاریسم خوردند و بار و مسئولیت سنگین مقاومت در برابر متجاوزان را تحمل کردند. به بهای خسارات عظیم انسانی، آن‌ها اشغال‌گران را متوقف نموده، متلاشی کرده و نابود کردند، ازخود گذشتگی و میهن‌پرستی  بی‌همتایی در این مبارزه به نمایش گذاردند. نسل‌های جدید عمیقا مدیون به آن‌هایی هستند که به خاطر آزادی و استقلال، و پیروزی نیکی، عدالت و انسانیت از جان خود مایه گذشتند. با ورود به دوران جدید، روابط  کنونی مشترک جامع و هم‌کاری استراتژیک روسیه و چین دارای یک ویژگی قدرت‌مند و مثبت از رفاقت واقعی است که در جبهه های جنگ جهانی دوم توسعه یافته است. حفظ حقیقت تاریخی در مورد آن جنگ یک وظیفه مقدس برای تمام بشریت است. روسیه و چین مشترکا با همه تلاش‌های خود جهت جعل تاریخ، تجلیل از نازی‌ها، میلیتاریست‌ها و هم‌دستان آن‌ها، و لکه دار کردن فاتحان مقابله خواهند کرد. کشورهای ما به هیچ‌کسی اجازه نمی‌دهند که در نتایج جنگ جهانی دوم تجدیدنظر کند». درواقع، شرایط کنونی در اروپا و آسیا- پاسیفیک یادآورعمیق شباهت تاریخی است. دولت آلمان علنا دولت روسیه را در مسمومیت سیاست‌مدار مخالف آلکسی ناوالنی متهم کرده و روسیه را با تحریم‌ها تهدید می‌کند. زبان آلمان نسبت به روسیه بطور چشم‌گیری تغییر کرده است. آلمان دیگر هیچ احساس گناهی نمی‌کند که  دستش به خون ۲۵ میلیون شهروند شوروی آلوده شده است، و بگونه ای صحبت می‌کند که گویی درحال برنامه ریزی جهت کارزار نظامی بعدی علیه مسکو است. بالاتراز همه، همان‌گونه که یک‌بار در گذشته در دهه ۱۹۳۰ اتفاق افتاده است، سایر کشورهای غربی، درعقده روحی و وسواس خود با مهار روسیه و چین، نه فقط چشمان خودرا نسبت به رشد میلیتاریسم در آلمان و ژاپن می بندند، بل‌که  بطور پنهانی آن‌ها را تشویق و حمایت می‌کنند.

برگردان: آمادور نویدی

عکس نمادین یوگنی خالدنی از سرباز ارتش سرخ که پرچم شوروی را در بالای ساختمان رایشتاگ در برلین، در ماه مه ۱۹۴۵، به اهتزاز در می آورد.

بلوغ اتحاد چین و روسیه

بیانیه‌های مشترک بین دو کشور معمولا در شرایط خاصی استحکام می‌یابد، اما در موقعیت‌های فوق العاده که متشکل از قدرت‌های بزرگ است، می‌توان تصور کرد که یک سرشت تاریخی و مهم بخود می‌گیرد وهم‌چون ارتباطی دیپلماتیک می‌شود که منعکس کننده آن چیزی‌ست‌که آلمانی‌ها آن‌را زیجیست (ویژگی کلی یا نگرش معنوی از یک دوره تاریخی خاص) می نامند- و مشخص کننده حالت دوره‌ای خاص از تاریخ  است – که روابط قدرت ژئوپولیتیک را تنظیم می‌کند. این امر بیش‌تر در مورد قدرت‌های بزرگ  صادق است که سنت‌های طولانی در دیپلماسی دارند و آثارعمیقی در پیش‌رفت تاریخی دارند.

یقینا، بیانیه مشترک پس از دیدار مشاور دولتی روسیه و وزیر امور خارجه چین، وانگ یی در مسکو در تاریخ ۱۰-۱۱ در این مقوله قرار می‌گیرد.

دیدار وانگ در ارتباط با نشست در سطح وزرای امور خارجه سازمان هم‌کاری شانگهای بود. نشست دوجانبه وی با وزیر امور خارجه روسیه، سرگئی لاوروف در ۱۱ سپتامبر و در پایان  نشست خسته کننده دیدار صورت گرفت، اما از چشم انداز امنیت بین‌المللی و نظم جهانی، این امر بعنوان یک رویداد مهم مانند نقطه عطفی در تکامل روابط حسنه چین و روسیه برجسته خواهد ماند.

سندی که از بازدید وانگ بیرون آمد، توجه را در شرایط معاصر جهان بسوی زمینه‌های اصلی شراکت چین و روسیه جهت تجزیه و تحلیل گفتمان، منافع متقابل دو قدرت، و زمینه همیشه در حال تحول ژئوپولیتیک جهانی معطوف دارد.

این بیانیه مشترک بیش‌تر در سرشت و نوع خود یک بیانیه چینی-روسی در باره موقعیت بین المللی کنونی و مشکلات کلیدی، بویژه ثبات سیاسی جهانی و ترمیم و بهبود اقتصاد جهانی است. این نوعی از بیانیه است که ما عموما به متحدان نزدیک نسبت می‌دهیم و این حاکی ازآن است که یک مرحله جدید کیفی در مشارکت وسیع و جامع و هم‌کاری استراتژیک بین چین و روسیه درحال وقوع است، که پیش از این روابط دوجانبه را به بالاترین سطح تاریخی خود رسانده است.

روشن است که بیانیه مشترک ۱۱ سپتامبر بین چین و روسیه یک سند جهت مذاکره، رابط دوجانبه است که روبه عموم دارد، که نه فقط نشان‌گر ایدئولوژی‌های سیاسی دو کشور، بل‌که هم‌چنین «دیدگاه مشترک» و توصیه‌های آن‌ها جهت پیداکردن راه‌حل‌هایی باهم  جهت مشکلات مشترک آن‌هاست. این بیانیه ارجاع می‌دهد به جهانی که «دست‌خوش دگرگونی ژرف قرار گرفته است. اغتشاش و تلاطم درحال افزایش است… بیماری مسری ویروس کرونا به جدی‌ترین چالش جهانی در زمان صلح تبدیل شده است».

این دوازده بخش اصلی هسته شراکت که در بیانیه مشترک تعیین و ذکر شده، به همین‌صورت هم منعکس‌کننده اهداف سیاست خارجی هردو کشور نیز می‌باشد. این دوازده بخش شامل، نخست، کارزار زشت و نفرت انگیزی‌ست که توسط بریتانیا و آمریکا شروع شد، و بزودی توسط برخی دیگر از کشورها (ازجمله گروه نغمه سرایان درون هند) دنبال شد، که تقصیر پخش و سرایت بیماری مسری وبروس کرونا- «ویروس ووهان»- را باید مستقیما به گردن چین اندازد، جایی‌که شروع شده، زیرا که در انجام وظیفه و تعهد بین المللی خود جهت به اشتراک گذاشتن جزئیات ویروس با جامعه جهانی  کوتاهی نموده است.

در نهایت «سیاسی کردن» بیماری مسری در جامعه جهانی مه کشش پیدا نکرد، و مورد توجه قرار نگرفت – حتی در درون آمریکا- اما آمریکا و متحدان نزدیک آنگلوساکسون او از آن بعنوان ابزاری جهت بدنام کردن چین استفاده کردند، تا بتوانند در امور داخلی چین مداخله کنند و سریعا حملات غیرموجه خود را علیه خود سیستم سیاسی چین برپا سازند.

سند ۱۱سپتامبر تأکید می‌کند که مسکو بالکل در ترغیب سریع دیگر دولت‌ها و کشورها، سازمان‌های عمومی، رسانه ها و مراکز کسب و کار جهت ارتقاء هم‌کاری و مقاومت مشترک علیه اطلاعات دروغین، توقف سیاسی کردن پاندمی در کنار پکن می ایستد، و درعوض سعی زیادی می‌کند تا بر سرایت و عفوفت ویروس کرونا غلبه کرده و مشترکا به چالش‌ها و تهدیدهای گوناگون مختلف پاسخ دهند.

شکی نیست، که این امر برای پکن موضوعی بسیار رضایت‌بخش خواهد بود. در این برهه از زمان درحالی‌که  مسکو حسن تفاهم و روابطه حسنه با کیفیت بالا را بین چین و روسیه علامت میدهد، همبستگی پُرصلابت کرملین را در این‌مورد بسیار حساس به رهبری چین نقل می‌کند. هردو کشور تأکید کرده اند که آن‌ها بر نقش هم‌آهنک کنند سازمان بهداشت جهانی در تلاش‌های بین المللی جهت مقابله با بیماری مسری، تعمیق هم‌کاری بین المللی در این حوزه و نظارت بر توسعه سریع داروها و واکسن ها اصرار ‌ورزند.

«حقیقت تاریخی» درباره جنگ جهانی دوم

دومین بُردار بیانیه مشترک هفته قبل مربوط به «حقیقت تاریخی» جنگ جهانی دوم است. این ممکن‌ست که این موضوعی محرمانه و داخلی بنظر بیاید، اما این هرچیزی‌ست بجز آن. در سال‌های اخیر کارزاری غربی و ظاهرا بی‌ضرر براه افتاده تا فداکاری‌های قهرمانانه اتحاد جماهیر شوروی سابق در شکست آلمان نازی را کم اهمیت و کوچک نشان دهد. مسکو بسرعت هدف نفرت انگیز و خائنانه آن‌را فهمید.

بزبان ساده وحقیقتا باید به آسانی بگوئیم، که اتحاد جماهیر شوروی بار مقاومت در برابرمتجاوزان نازی را بدوش کشید، اما واقعیت‌های تاریخی بطور سیستماتیک در کشورهایی مانند لهستان و بالتیک، اغلب با ترغیب و تشویق زیرکانه آمریکا تحریف وجعل می‌شوند. این کارزار،  تمایلات واحساسات ضدروسی را تحریک می‌کند، اما حتی خطرناک‌تر از آن، مشوق الحاق گرایی و میلیتاریسم یا نظامی‌گری‌ست.

بیانیه مشترک متعهد می‌شود که «چین و روسیه به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند که نتایج جنگ جهانی دوم را که در منشور سازمان ملل و سایر اسناد بین المللی ثابت و مقرر است، تغییر دهند و یا اصلاح کند». موضع مشترک چین و روسیه در انتقال تدریجی تغییرجهت آلمان و ژاپن در سال‌های اخیر از پاسیفیست (صلح‌جویی واحتراز از جنگ) به ایدئولوژی‌های جنگی- نظامی است. این امر نیاز به توضیح  وروشن‌گری دارد.

روسیه با نارضایتی فزاینده ای مشاهده کرده است که آلمان در حال گذار تاریخی دیگری‌ست که در موازات با انتقال از بیسمارک در دوران قبل از جنگ اول جهانی موقعیت اروپایی، و متعاقبا از جمهوری وایمار به آلمان نازی است که منجر به دو جنگ جهانی شد، و کشتار و ویرانی‌های وحشتناکی برای بشریت به ارمغان آورد.

جهت بتصویرکشیدن تغییراتی که  برفراز ایدئولوژی آلمان مشاهد می‌شود، در مصاحبه با مجله هفتگی دی زیت در ماه ژوئیه، وزیر دفاع آلمان، آنگرت کرامپ –کارن باوئر (کسی‌که هم‌چنین رئیس موقت حزب حاکم اتحاد دمکرات مسیحی است) تأکید کرد که «زمان مناسب است تا مطرح شود که «چگونه آلمان باید در جهان در آینده در جایگاه خودش قرار گیرد». وی گفت، که آلمان «انتظار می‌رود رهبری را نه فقط در قدرت اقتصادی»، بل‌که‌ هم‌چنین علاقمند به «دفاع جمعی، مأموریت‌های بین المللی، و دیدگاه استراتژیک از جهان است، و درنهایت این‌که آیا ما می‌خواهیم بطور فعال نظم جهان را شکل دهیم». رُک و ساده بگوئیم، صدای آلمان دیگر صدای صلح‌‌جویی و احتراز ازجنگ نیست.

کرامپ – کارنباوئر گفت: «ادعای رهبری کنونی روسیه « جهت حمایت از منافع خود «بسیار تهاجمی» است، که «باید» با موضع صریح با آن برخورد شود: ما خیلی قوی هستیم و در صورت شک، آماده دفاع از خودمانیم. ما می‌بینیم که روسیه چکار می‌کند و ما اجازه نمی‌دهیم رهبری روسیه به این راحتی خلاص شود… اگر نگاه کنید که چه کسی در تیررس موشک‌های روسی در اروپاست، آن‌وقت، این فقط کشوهای اروپای مرکزی و شرقی و ما هستیم». او قول داد که «در تجزیه و تحلیل تهدید مشترک با متحدان اروپایی جهت توسعه «سیستم دفاعی کار کند»، که بطور فزاینده ای شامل «پهپادها»، گروه ازدحام پهپادهای کنترل شده یا سلاح‌های مافوق صوت است».

کافی‌ست که بگوئیم ۷۵ سال بعد پس از پایان جنگ جهانی دوم، امپریالیسم آلمان پرتحرک شده است- و یک‌بار دیگر، روسیه را هدف قرار می‌دهد. نظامی کردن وسیع جامعه در دستور کار آلمان برگشته است. نخبگان آلمان، هم‌چون گذشته، جهت فشار در پیش‌برد منافع سرمایه آلمان، هردو، در داخل و خارج دست بهرکاری می‌زنند.

در این‌جا باید سه ویژگی درنظر گرفته شود. مانند ویمار آلمان، شبکه های راست‌گرایان افراطی در بوندس وهر(نیروهای مسلح) و سرویس‌های امنیتی که یک‌بار دیگر شروع به فعالیت‌های خود کرده اند، و تا اندازه زیادی از نظر نخبگان حاکم آلمان هیچ مانعی وجود ندارد. نظامی کردن محیط اجتماع، یک‌بار دیگر، درحال وقوع است. همان‌گونه که کرامپ – کارن باوئر گفت، او مسرور است، « که ما قادر شده ایم تاحدودی نیروهای مسلح را در قلب جامعه آشکارتر کنیم، به پرسنلی که در روز تولد بوندس وهر( نیروهای مسلح) در برابر بوندستاگ آلمان (پارلمان فدرال) تعهد عمومی می‌دهند و برای آن‌هایی که لباس نظامی به تن دارند، سوار شدن در قطار مجانی است».

در پاسخ به سئوالات دای زی یت که «رفاقت، جنگ، مردن برای کشور یک‌نفر، کشتن یک‌نفر» در خودنمایی عمومی بوندس وهر عملا وجود نداشت»، کرامپ کارن باوئر بی‌درنگ پاسخ داد، که، دقیقا این باید عوض شود. او اعلام کرد: «ما یک ارتش هستیم. ما مسلح هستیم. وقتی‌که تردید داریم، سربازان باید نیز بکشند». برخلاف گذشته، «امروز، مأموریت‌های خارجی خطرناک متداول است. آن کسانی‌که به بوندس وهر می پیوندد این‌را می‌دانند، که این بخشی از آن‌چیزی‌ست که من از یک دمکراسی خوب مستحکم و یک اروپای قدرت‌مند درک می‌کنم».

سربازان بوندس وهر نشسته بر روی یک تانک زرهی بوفالو در گرافن وهر، آلمان، قبل از اعزام به لیتوانی در مرز روسیه، ۳۱ ژانویه، ۲۰۱۷ (عکس از بایگانی)

تنش بین آلمان و آمریکا و اعلام اخیر خروج سربازان آمریکایی از آلمان در واقع بعنوان بهانه ای جهت سرعت بخشیدن در طرح‌ریزی‌ها برای تجدید تسلیحاتی آلمان است. آلمان اخیرا مخارج نظامی خود را بطور گسترده ای افزایش داده است و درحال برنامه ریزی پروژه تسلیحاتی به ارزش میلیاردها چندرقمی است، اگرچه که بودجه ای که الان دارد برابر با ۳۸/۱ درصد تولید ناخالص داخلی است. درواقع، این آلمان را قادر می‌سازد که از نظر نظامی از آمریکا مستقل باشد. روزنامه با کیفیت بالای سوئیسی، نیو زورچر زیتونگ  که برای بی‌طرفی و گزارش دقیق خود از امور بین المللی شناخته شده است، با پیش‌بینی ومحتاطی زیادی نوشت: «درنگاه اجمالی، ترامپ ممکن‌ست که این کشور- آلمان را تنبیه کند، اما در واقع، خروج سربازان در را برای یک فرصت باز می‌کند: تمام آن سیاست‌گذاران واقعی، که سال‌ها علیه عقیده اکثریت در آلمان، که نسبتا پاسیفیست، و تاحدودی  ضدآمریکایی صحبت کرده اند، حالا برای یک تغییر در یک مزیت قرار دارند».

«آیا آلمان می‌خواهد احساس آرامش خود مبنی بر «ملت صلح» بودن را حفظ کند؟ و یا تا بحال، این بدین معنا بوده که دیگران ضامن صلح بوده اند. یا آیا این کشور می‌خواهد از زیر سایه گذشته اش گسترده شود، و بیرون بیاید، و صلح را برای خود و شرکای اروپایی خود به ارمغان بیاورد؟».

عموم آلمانی‌ها علیه جنگ و نظامی‌گری مبارزه می‌کنند. ترس و وحشت از جنگ‌های جهانی و جنایاتی که آلمان نازی علیه بشریت مرتکب شد، هنوز در خاطره و حافظه جمعی باقی مانده است. چیزی‌که در حال انجام است، بازگشت نظامی‌گری آلمان منحصرا از طرف نخبگان حاکم با حمایت قاطع از اتحاد مجتمع صنعتی است که بعنوان تولیدکننده سلاح برای سودجویی از جنگ، سابقه‌ای خونین و گذشته ای ننگین دارد. بعبارتی دیگر، نخبگان حاکم بر آلمان که مواجه با بحران عمیق سرمایه داری و تنش‌های بین المللی هستند، درحال بازگشت به ابزارهای نظامی‌گری و جنگ هستند تا ثروت و قدرت خود را تأمین کنند.

بازگشت به میلیتاریسم و جنگ‌گرایی- بسط و گسترش قوای نظامی

در شرق، بهمین ترتیب ما، شاهد خیز موج میلیتاریسم(نظامی‌گری) ژاپن هستیم. متعاقب شکست مصیبت بار ژاپن در جنگ جهانی دوم، توکیو مجبور شد که بجای سال‌ها درگیر جنگ بودن را بنفع چشم انداز صلح‌طلبانه (پاسیفیست) کنار بگذارد، و عهد کرد که فقط در زمانی که مورد حمله قرار گیرد، از زور و نیرو جهت حفاظت از سرزمین ژاپن استفاده می‌کند- وهرگز بدون تحریک، جنگ با دشمن برپا نکند. در سال‌های اخیر، با این‌حال، رهبران سیاسی ژاپن، بویژه نخست وزیر، شینزو آبه، تلاش کرده است که این کشور را از شرایط پساجنگ خارج سازد.

صعود چین بهانه مفیدی برای شینزو آبه فراهم کرد که با حداقل مخالفت داخلی، راه‌هایی جهت تقویت نیروهای ملت خود پیدا کند. آبه، دو هفته قبل از این‌که مجبور به کناره گیری شود، قانونی وضع کرد، که به ژاپن اجازه می‌دهد از متحدان خود دفاع کند. وی طرح دفاعی قدرت‌مندی را تصویب نمود، و کارزاری جهت اصلاح قانون اساسی مخالف جنگ، برای رسمی کردن احیای نیروهای نظامی کشور براه انداخت.

ژاپن حالا می‌تواند بطور مؤثرتری از سرزمین اصلی و صدها جزیره خود دفاع کند، و اگر به چالش کشیده شود، مقابه به مثل نماید، درخطوط دریایی جهانی پاسداری کند، و با دشمنان در هرجا و هر زمانی که نیاز باشد، مقابله کند. این شیفت تحولی از امپراتوری نظامی‌گری به ملتی صلح‌طلب و بازگشت به یک فرهنگ سیاسی حامی نظامی‌گری، به آمریکا یک متحد بسیار قوی‌تری می‌دهد که همراه با هم بجنگند، اما از طرف دیگر،  دارای این پتانسیل نهایی است که بطور جدی تنش‌های منطقه ای و چشم انداز جنگ با چین و روسیه را افزایش دهد.

در تاریخ مدرن، روسیه دوبار پیش از این قربانی نظامی‌گری آلمان شده است. و هر دو کشور روسیه و چین از نظر تاریخی تلفات سنگینی را بدست ایدئولوژی میلیتاریسم ژاپن متحمل شده اند. در سال ۱۹۰۴، ژاپن با یک اقدام غافل‌گیرانه به جنگ علیه روسیه رفت. پس از سال‌ها جنگ و فرمان‌روایی دروغین، ژاپن بطور رسمی مجمع الجزایر کُره را در سال ۱۹۱۰ ضمیمه کرد. و در سال ۱۹۳۲، ژاپن دولت دست نشانده خود را در چین برقرار ساخت.

این یک حقیقت تاریخی است که ژاپن  نسبت به چین بطورغیرعادی قدرت‌مند بوده است، بطور بی‌رحمانه ای جاه‌طلب و بطور ظالمانه ای وحشی بوده است. در طول شش هفته قتل‌عام چین بتنهایی، که اکنون بعنوان «تجاوز ناموسی نانکینگ» ملقب شده ، در کم‌تر از دو ماه، سربازان ژاپنی حدود ۳۰۰ هزار چینی را کشتند و به بیش از ۸۰ هزار زن تجاوز کردند.

در مورد هردو کشور، آلمان و ژاپن، علائم اولیه تکرار تاریخ وجود دارد. ژاپن در بسیاری از شیوه‌ها یک فتوکپی از آن‌چیزی‌ست که در آلمان آشکار شد. دستور کار آماده شینزو آبه، این بود که شروع به بهبود اقتصاد مغشوش ژاپن کند، درحالی‌که از طرف دیگر، یک سیاست خارجی قدرت‌مند با یک تمرکز مخصوص جهت مقابله با چین را تعقیب نماید. فقط پس از چند ماه در تصدی پست بعنوان نخست وزیری، آبه در یک مصاحبه به وال استریت ژورنال گفت: «من پی برده ام که از ژاپن انتظار می‌رود که رهبریت را نه فقط در جبهه اقتصادی، بل‌که هم‌چنین در عرصه امنیت در آسیا و پاسیفیک اعمال کند».

در دسامبر سال ۲۰۱۸، شینزو آبه یک طرح دفاعی ۱۰ ساله را پخش کرد، که در میان دیگر چیزها، خواهان تبدیل ناو هیلیکوپتربر ایزیمو به ناو هواپیمابر شد، و اولین کشتی از این نوع را از زمان جنگ دوم جهانی به کشور ارائه شد؛ حدود ۲۴۰ میلیارد دلار در نیروهای دفاع -ارتش در طول پنج سال آینده، ادامه افزایش مداوم هزینه های دفاعی کشور؛ و خرید جت‌های جنگی جدید جهت جای‌گزین کردن نوع قدیمی آن‌ها. روشن است، که همه این تجهیزات جهت حفاظت از سرزمین اصلی نیستند، بل‌که به قدرت ژاپن برای پروژه قدرت در خارج اضافه نماید.

در تضاد با آلمان، با این‌حال، افکارعمومی ژاپن تحت شینزو آبه عمیقا تقسیم شده و شاید تا قدری درباره ابتکار میراث دفاع نظامی دارای دو جنبه از احساسات و عقاید متضاد باشند. حزب آبه قدرت را با کومیتو شریک است، جهت ماندن در تصدی، پایگاه کومیتو عمدتا پاسیفیست است. معلوم شد که دوسوگرایی کومیتو می‌تواند مانع بزرگی برای جاه‌طلبی آبه جهت تغییر قانون اساسی ژاپن و تبدیل کشور به یک قدرت منطقه ای با چشم انداز جهانی باشد.

برای این‌که منصف باشیم، ژاپن تحت شینزو آبه، هم‌چنین احساس می‌کند که در خطرست، با یک تهدید حتمی- کُره شمالی، و یک چالش‌گر طولانی مدت- چین احاطه شده است. ارتش ژاپن محترم ترین نهاد در ژاپن است و جامعه ژاپن دیگر ضدارتش نیست، ولو این‌که هنوز ضدجنگ است. اما قضیه این‌ست‌که، حتی پس از خروج  احتمالی آبه، رهبر آینده ای که مایل به یک ارتش سنتی‌تر در ژاپن باشد، دارای یک جو سیاسی مساعد جهت فشار برای تغییر خواهد بود.

رفاقت واقعی در جبهه های نبرد

برلین در حملات غربی علیه روسیه نقش رهبری را دارد و واحد ارتشی مرکب از پنج گروهان ناتو را در لیتوانی رهبری می‌کند. آلمان و آمریکا نیز باهم از نزدیک در اقدامات ناتو علیه روسیه هم‌کاری می‌کنند. آلمان مهم‌ترین ناحیه جهت حمله برای واحدهای ناتو است که در اروپای شرقی و هم مرز با روسیه مستقر هستند. و رسانه های آلمان مملو از اظهارنظر است که خواهان تعهد به ناتو می‌باشند که سرانجام باید برآورده شود و هزینه نظامی تا ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی افزایش یابد.(این هزینه نظامی درحال حاضر ۳۸/۱ درصد از تولید ناخالص داخلی است، اگرچه اخیرا هزینه های نظامی بطور گسترده ای افزایش یافته و برنامه ریزی جهت پروژه های تسلیحاتی به ارزش میلیاردهای چندرقمی است.)

نظربه این‌که در آسیا و پاسیفیک، شینزو آبه پنهان نکرده است که هدف اولیه او مقابله با قدرت روبه رشد اقتصادی و قدرت نظامی پکن است که می‌تواند به آن اجازه دهد تا منطقه و جهان را از منظر خود تغییر شکل دهد. ژاپن، هم‌چنین اختلافات ارضی با هر دو کشور، روسیه و چین را بتدریج به پیش می آورد. منتقدان آبه دلیل آورده اند که نظامی‌گری وی به نیروهای ژاپنی گذرگاهی به سوی جنگ علیه کشورهای دیگر ارائه می‌دهد، و برخی از منتقدان ژاپنی حتی تغییرات قانونی او را مانند «تدوین و تصویب قانون جنگ» خواندند، و وی را مانند آدلف هیتلر آلمان بتصویر کشیدند.

برای اطمینان، علیه یک چنین پس زمینه تلخ و زننده ای، جای تعجب نیست که بیانیه مشترکی که در ۱۱ سپتامبر در مسکو صادر شد، با یادآوری از مبارزه تاریخی آن‌ها علیه نازیسم و امپریالیسم ژاپن، علت اتحاد روسیه و چین را در شرایط نوظهور بین المللی، از قدرت‌مندترین گذرگاه برای حفط صلح مشاهده کرد: «اتحاد جماهیر شوروی و چین شدیدترین ضربه را توسط نازیسم و میلیتاریسم خوردند و بار و مسئولیت سنگین مقاومت در برابر متجاوزان را تحمل کردند. به بهای خسارات عظیم انسانی، آن‌ها اشغال‌گران را متوقف نموده، متلاشی کرده و نابود کردند، ازخود گذشتگی و میهن‌پرستی  بی‌همتایی در این مبارزه به نمایش گذاردند. نسل‌های جدید عمیقا مدیون به آن‌هایی هستند که به خاطر آزادی و استقلال، و پیروزی نیکی، عدالت وانسانیت از جان خود مایه گذشتند. با ورود به دوران جدید، روابط  کنونی مشترک جامع و هم‌کاری استراتژیک روسیه و چین دارای یک ویژگی قدرت‌مند و مثبت از رفاقت واقعی است که در جبهه های جنگ جهانی دوم توسعه یافته است. حفظ حقیقت تاریخی در مورد آن جنگ یک وظیفه مقدس برای تمام بشریت است. روسیه و چین مشترکا با همه تلاش‌های خود جهت جعل تاریخ، تجلیل از نازی‌ها، میلیتاریست‌ها و هم‌دستان آن‌ها، و لکه دار کردن فاتحان مقابله خواهند کرد. کشورهای ما به هیچ‌کسی اجازه نمی‌دهند که در نتایج جنگ جهانی دوم تجدیدنظر کند».

درواقع، شرایط کنونی در اروپا و آسیا- پاسیفیک یادآورعمیق شباهت تاریخی است. دولت آلمان علنا دولت روسیه را در مسمومیت سیاست‌مدار مخالف آلکسی ناوالنی متهم کرده و روسیه را با تحریم‌ها تهدید می‌کند. زبان آلمان نسبت به روسیه بطور چشم‌گیری تغییر کرده است. آلمان دیگر هیچ احساس گناهی نمی‌کند که  دستش به خون ۲۵ میلیون شهروند شوروی آلوده شده است، و بگونه ای صحبت می‌کند که گویی درحال برنامه ریزی جهت کارزار نظامی بعدی علیه مسکو است.

بالاتراز همه، همان‌گونه که یک‌بار در گذشته در دهه ۱۹۳۰ اتفاق افتاده است، سایر کشورهای غربی، درعقده روحی و وسواس خود با مهار روسیه و چین، نه فقط چشمان خودرا نسبت به رشد میلیتاریسم در آلمان و ژاپن می بندند، بل‌که  بطور پنهانی آن‌ها را تشویق و حمایت می‌کنند.

برگردانده شده از:

The Sino-Russian Alliance Comes of age — Part 1

https://mronline.org/2020/09/24/the-sino-russian-alliance-comes-of-age-part-1/embed/#?secret=foQ458MnEr

The Sino-Russian Alliance Comes of age — Part 1

Posted Sep 24, 2020 by M.K. Bhadrakumar




دو واکسن کرونا ساخت چین تاکنون به نزدیک به یک میلیون نفر تزریق شده است

واکسن‌های کرونا در چین

شرکت داروسازی «سینوفارم» در چین اعلام کرد دو واکسن آزمایشی خود برای پیشگیری از ابتلا به بیماری کووید ۱۹ را تاکنون به طور «اضطراری» به نزدیک به یک میلیون نفر تزریق کرده است.

با این حال این شرکت دولتی تاکنون داده‌های آزمایش بالینی از میزان کارایی این دو واکسن را منتشر نکرده است. چین در تابستان امسال مجوز استفاده از واکسن‌های تائید نشده را در مواردی که «اضطراری» ارزیابی شود صادر کرد. به این ترتیب دانشجویان یا کارکنانی که به خارج سفر می‌کنند همچنین افرادی که مانند کارکنان بخش بهداشت و درمان به طور خاص در معرض ابتلا به ویروس کرونا هستند، واکسینه شده‌اند.

لیو جینگ ژن، مدیرعامل شرکت «سینوفارم» گفت: «واکسن‌های ما به نزدیک به یک میلیون نفر تزریق شده است و گزارشی مبنی بر اثرات جانبی شدید دریافت نکرده‌ایم.»

شرکت «سینوفارم» همچنین تاکید کرد که تاکنون هیچ‌کدام از افرادی که واکسن به آنها تزریق شده، به ویروس کرونا مبتلا نشده‌اند. این در حالی است که طبق اعلام «سینوفارم» این افراد «به بیش از ۱۵۰ کشور» سفر کرده‌اند.

هم اکنون چهار واکسن چینی برای پیشگیری از ابتلا به بیماری کووید۱۹ به مرحله سوم آزمایش بالینی روی انسان رسیده است. مرحله سوم آخرین مرحله پیش از صدور مجوز برای استفاده از واکسن‌ها محسوب می‌شود.

شمار مبتلایان به بیماری کووید۱۹ در چین که محل اولیه ظهور ویروس کرونا در میان انسان‌ها بود اکنون بسیار کم است. به همین دلیل آزمایش بالینی مرحله سوم واکسن‌های ساخت چین در خارج از این کشور انجام می‌شود. در همین راستا آزمایش مرحله سوم دو واکسن ساخت شرکت «سینوفارم» هم اکنون در امارات عربی متحده، آرژانتین، پرو، مصر و اردن در جریان است.

شی جین پینگ، رئیس جمهوری چین وعده داده است که هر کدام از واکسن‌های تولیدشده در این کشور «دارایی عمومی جهان» خواهد بود. به گفته رئیس جمهوری چین واکسن‌های ساخت این کشور در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار خواهد گرفت.




تعطیلی شهرها! کارگران نه بیمه دارند نه شغل

کارگرانی که قربانی مقررات‌زدایی شده‌اند، امروز برخلاف الزامات قانونی در کارهای با ماهیت مستمر، قرارداد موقت چندماهه -حتی یکماهه- دارند و ممکن است به خاطر محدودیت‌های کرونایی، اخراج شوند و مجبور شوند ماه‌ها در صف دریافت مقرری بیکاری منتظر بمانند اما کارگرانِ قربانیِ رسمی‌زدایی که سال‌ها به طور غیررسمی و بدون بیمه کار کرده‌اند، در صورت تعطیلی موقت مشاغل، شغل خود را از دست خواهند داد و بدون درآمد، به امان خدا رها می‌شوند.

سیاست‌های تعدیلی که در دهه‌های گذشته در دستور کار دولت‌ها قرار گرفته، همگی بر مبنای «مقررات زدایی» استوار بوده‌اند و در زمینه حقوق کار، این سیاست‌ها کارگران را از ابتدایی‌ترین حقوق خود یعنی قرارداد قانونی و بیمه محروم کرده‌اند. کارگرانی که مشمول بیمه می‌شوند نیز به دلیل استیلای «قراردادهای موقت» از حقِ «اشتغال دائم» محروم شده‌اند و ممکن است در بزنگاه‌های حساس، خیلی راحت شغل خود را از دست بدهند.

 همه این کارگرانِ بی‌حقوق شده، در مواقع بحران به درد دسر می‌افتند. یکی از بزرگترین بحران‌های  چند سال گذشته، «بحران اخیر کرونا» است که می‌توان ادعا کرد به یک بحرانِ غیرقابل پیش‌بینی در حوزه روابط کار نیز منجر شده است: خیل عظیم کارگرانی که شغل خود را از دست داده‌اند و بدون برخورداری از حمایت‌های اجتماعی به حال خود رها شده‌اند.

کارگرانِ بی‌حقوق شده، چند دسته هستند؟

کارگران بیکارشده به خاطر کرونا، در دو دسته عمده جای می‌گیرند: اول کارگران بیمه شده اما قرارداد موقت که شغل خود را یا به دلیل تعطیلی کامل کارگاه‌ها از دست داده‌اند یا مشمولِ حکم کلی و همیشگیِ تعدیل به بهانه‌ عدم نیاز شده‌اند؛ گفتنی است «تعدیل به بهانه‌ عدم نیاز» یکی از ابزارهای در دست کارفرمایان است تا هر زمان از حاشیه سود، به میزان محدودی کاسته شد، خیلی ساده تعدادی از کارگران قرارداد موقت خود را پس از پایان مدت قرارداد بیکار کنند. اما گروه دوم، کارگران فاقد بیمه هستند که در کارگاه‌های کوچک یا در اصناف، به صورت روزمزدی یا حقوق ثابت کار می‌کرده‌اند و با آمدن کرونا، شغل خود را از دست داده‌اند.

مشکلات کارگرانِ واجد بیمه

«نیما» یکی از این کارگران است که در فروردین سال جاری در شهر زاهدان در استان سیستان و بلوچستان، بعد از ده سال کار کردن و بیمه پرداختن، شغل خود را در یک شرکت بیمه از دست داد. او در اردیبهشت برای بیمه بیکاری ثبت‌نام کرد اما اولین واریزیِ مقرری در ابتدای آبان ماه انجام شد؛ این کارگر قرارداد موقت با بیان اینکه بعد از ده سال پرداخت حق بیمه، بیش از پنج ماه هیچ درآمدی نداشتم؛ می‌گوید: «ده سال تمام حق بیمه من به صورت کامل به حساب سازمان واریز شده بود اما زمانی که از بد روزگار بیکار شدم و خواستم از مقرری بیکاری که حق مسلم یک بیمه شده است، استفاده کنم، بیش از پنج ماه برای واریز مقرری منتظر ماندم؛ در این ماه‌ها، مجبور بودم برای پرداخت اجاره خانه و قبض‌های خانه، از دوستان و آشنایان پول قرض کنم.»

او یک پرسش مطرح می‌کند: «تعطیلی کامل کارگاه، گناه من نبود؛ من کاملاً ناخواسته بیکار شدم اما مسئولان فکر نکردند من چگونه باید در این پنج ماه که کرونا هم هست و هزینه‌های زندگی به شدت افزایش یافته، زندگی کنم؟ نباید پول خرید ماسک و ضدعفونی کننده را داشته باشم؟!»

این گروه از کارگران – یعنی کارگران قرارداد موقت و بیمه شده- به دلیل قراردادهای سه ماهه، شش ماهه یا حتی یکماهه، خیلی زود از کار بیکار می‌شوند؛ شاید یک تحقیق مستقل بتواند نشان دهد رواج قراردادهای موقت، تا چه میزان مراجعه به صندوق بیمه بیکاری سازمان تامین اجتماعی را افزایش داده و تا چه حد، بار مالی برای سازمان ایجاد کرده است. این در حالیست که به گفته حسین حبیبی (عضو هیات مدیره کانون عالی شوراها)، بخشنامه وزارت کار در دهه ۷۰ و دادنامه ۱۷۹ دیوان عدالت در سال ۷۵، با بهره‌گیری از مفهوم مخالف تبصره دو ماده هفت قانون کار، به قراردادهای موقت در کارهای با ماهیت مستمر، وجهه قانونی بخشیدند و با این کار، هم کارگران از حقوق شغلی خود محروم شدند و هم موج تعدیل‌ها و مراجعات برای بیمه بیکاری افزایش یافت.

او تاکید می‌کند: «کارگران قرارداد موقت، هدف اصلی تعدیل‌ها در مواقع بحران هستند؛ اگر در دهه ۷۰ به قراردادهای موقت کار، لباس قانون نمی‌پوشاندند، امروز که کرونا آمده، کارفرمایان نمی‌توانستند به محض کم شدن سود، خیلی راحت کارگران خود را تعدیل کنند؛ قراردادهای موقت در کارهای مستمر، به کارفرمایان این «مجوز» را داده که تا احساس خطر کردند، کارگران را بیکار کنند و از خودشان رفع تکلیف نمایند.»

براساس آمارهای رسمی، نزدیک به یک میلیون کارگر بیمه شده، به دلیل بحران کرونا کار خود را از دست دادند و در صف بیمه بیکاری ایستادند؛ سوال اینجاست که آیا تعطیلی دو هفته‌ای شهرهای بزرگ یا محدودیت‌هایی که قرار است از هفته آینده اعمال شود، این صف را طولانی‌تر نخواهد کرد؟! آیا اگر پیش از این، جلوی مقررات‌زدایی و رواج قراردادهای موقت گرفته می‌شد، امروز کارفرمایان در دوران رکود می‌توانستند این قدر ساده و بی‌دردسر، کارگران را به محض خاتمه قرارداد بیکار کنند و به بیمه بیکاری بفرستند؟!

«مریم» زن سرپرست خانواری که در یک کارگاه تولیدی لباس در تهران کار می‌کند و البته بیمه هم دارد، نگران تعطیلی احتمالی تهران است؛ او می‌گوید: «قرارداد من آخر آبان تمام می‌شود؛ این روزها سود کارفرمای ما کم شده و من می‌ترسم اگر تعطیلی تهران اتفاق بیفتد، کارفرما من را به بهانه‌عدم نیاز و خاتمه قرارداد اخراج کند و مجبور شوم من هم بروم آخر صف بیمه بیکاری ماه‌ها در انتظار بایستم!»

مصائب کارگران غیررسمی

اما این تازه حال خوش کارگران است؛ کارگرانی که دلخوشی اندکی به مقرری بیکاری (حتی بعد از ماه‌ها انتظار) دارند، وضعیت‌شان خیلی بهتر از کارگرانی است که بیمه ندارند و در کارگاه‌های کوچک و دور از چشم بازرسان کار، به صورت روزمزدی یا حقوق ثابت کار می‌کنند. این کارگران سال‌ها بدون برخورداری از بیمه و حمایت‌های اجتماعی و بدون قرارداد، کار کرده‌اند؛ در دهه‌های گذشته، «اقتصاد غیررسمی» و زیرزمینی به شدت فربه شده است؛ در سال ۹۶، علی ربیعی (وزیر کار وقت) از اشتغال چند میلیون کارگر در اقتصاد غیررسمی بدون بیمه و حقوق حداقلی خبر داد. کارگران غیررسمی در بحران کرونا، اوضاع به مراتب دشوارتر و پیچیده‌تری دارند. آن‌هایی که به مشاغل کاذب مانند دستفروشی یا مسافرکشی اشتغال دارند اما برای خودشان و بدون داشتن کارفرمای ثابت کار می‌کنند، اگر نتوانسته باشند در سالهای اشتغال بیمه خویش‌فرما را به حساب تامین اجتماعی بریزند (که قاعدتاً درصد بالایی از آن‌ها به دلیل شرایط بد اقتصادی نتوانسته‌اند)، در صورت بیکاریِ کرونا، هیچ منبع درآمدی نخواهند داشت و کامل به حال خود رها می‌شوند اما آن‌هایی که کارفرمای ثابت داشته‌اند اما حق بیمه آن‌ها به حساب سازمان واریز نشده، قربانی تخلف شده و در یک اقتصاد متناسب و روبراه، مظلوم تلقی شده و می‌توانند حقوق خود را از مراجع ذیصلاح دادخواهی کنند.

این گروه از کارگران «باید» مشمول بیمه می‌شدند (کارفرما تخلف آشکار کرده است که اینهمه سال آن‌ها را بیمه نکرده) و حالا در صورت بیکاری، «باید» از مقرری بیکاری بهره‌مند شوند؛ کافی‌ست چند بند قانونی را کنار هم بگذاریم تا به این «بایدها» برسیم:

اما این الزامات وقتی اجرایی می‌شوند که بازرسی کار جدی گرفته شود و تعداد کافی بازرس کار برای سرکشی به همه کارگاه‌ها از جمله کارگاه‌های کوچک و اصناف وجود داشته باشد تا کارفرمایان به این راحتی جرئت تخلف از حقوق کار را نداشته باشند؛ از سوی دیگر باید مراجع تشخیص و حل اختلاف (در کل دادرسی کار) آن چنان قوی و کارآمد باشد که کارگر بیکار شده‌ای که هرگز بیمه نداشته، بتواند با مراجعه به این مراجع، حق و حقوق خود را استیفا نماید.

در شرایطی که این پیش‌شرط‌ها فراهم نیست، کارگران بسیاری بعد از سال‌ها اشتغال در کارگاه‌های کوچک، در بحران کرونا بیکار می‌شوند و امیدی به دریافت مقرری هم ندارند. «علیرضا» کارگر شاغل در یک فروشگاه ابزارآلات در شهر تهران است. او می‌گوید: «اگر تهران را برای مدتی تعطیل کنند، من بیکار می‌شوم؛ در مدت تعطیلی، کارفرما به من مزد نخواهد داد چراکه من هیچ قراردادی ندارم! تازه معلوم نیست بعد از بازشدن مشاغل، من را بخواهد و دوباره به سر کار بازگرداند!»

همه قربانیان!

با این حساب، کارگران بسیاری در دهه‌های گذشته قربانی «مقررات‌زدایی» و «رسمی‌زدایی از اقتصاد» شده‌اند؛ کارگرانی که قربانی مقررات‌زدایی شده‌اند، امروز برخلاف الزامات قانونی در کارهای با ماهیت مستمر، قرارداد موقت چندماهه -حتی یکماهه- دارند و ممکن است به خاطر محدودیت‌های کرونایی، اخراج شوند (همان اخراجی که کارفرمایان و حامیان نئولیبرال آن‌ها، تزئیینش کرده‌اند و به آن «تعدیل» می‌گویند) و مجبور شوند ماه‌ها در صف دریافت مقرری بیکاری منتظر بمانند اما کارگرانِ قربانیِ رسمی‌زدایی که سال‌ها به طور غیررسمی و بدون بیمه کار کرده‌اند، در صورت تعطیلی موقت مشاغل، شغل خود را از دست خواهند داد و بدون درآمد، به امان خدا رها می‌شوند؛ به نظر می‌رسد قرار نیست کسی برای اینهمه کارگرِ «قربانی»، کاری صورت دهد!

نسرین هزاره مقدم – ایلنا




یاد و نام پروانه و داریوش فروهر و دیگر جان باختگان قتل های زنجیره ای گرامی باد

شورای مرکزی جبهه ی ملی ایران در سالگرد قتل «پروانه و داریوش فروهر و دیگر شهیدان قتل های زنجیره ای نفرت انگیز پائیز ۷۷» بیانیه ای منتشر کرد. در این بیانیه آمده است:

یکم آذر ماه امسال،  بیست ودومین سالگشت دشنه آجین شدن پویندگان سرفراز راه  آزادی و استقلال ایران یا راه دکتر محمد مصدق، شهیدان پروانه و داریوش فروهر به دست جنایتکاران کوردل است. پروانه و داریوش فروهر از آغاز جوانی به نهضت ملی ایران پیوستند و در برابر استبداد و سلطه ی بیگانه و برای دموکراسی و استقرار حاکمیت ملی به پیکار پرداختند و جان خود را در راه آرمان های میهن گرایانه و ملت باورانه فدا نمودند. اما حماسه ای جاودان در تاریخ ایران زمین از خود به یادگار نهادند. آنان تا واپسین دم حیات در حزب ملت ایران همراه با هم اندیشانشان شجاعانه و خردمندانه از تلاش برای منافع ملی دست نکشیدند. دریغا که ۲۲ سال پس از شهادت آن ها و نیز محمد مختاری و محمد جواد پوینده، فرهیختگان کانون نویسندگان ایران و دیگرانی که نامشان در پرونده آورده نشده، هم چنان پرونده ی این جنایات هولناک سازمان یافته توسط  بخشی از حاکمیت، گشوده مانده و به سرانجامی نرسیده است و پرسش های بی شمار افکار عمومی پاسخی در خور نگرفته است و قریب یک دهه است که اجازه ی برگزاری مراسم یادبود رسمی نیز به دوستداران و بازماندگان آنان داده نشده است.

بانوی شجاع و حقگرا پرستو فروهر در طول این سال ها با همراهی حقوقدانان برجسته، پیگیر این پرونده بوده و پیوسته یادآور شده است، “داد خواهیم این بیداد را”.

جبهه ی ملی ایران ضمن گرامیداشت یاد آن شهیدان گرانقدر بر ضرورت پاسخگویی مقامات مسوول در قبال نقاط مبهم این پرونده ی ملی تاکید می ورزد و خواهان آن است که  برای مبارزه ی ریشه ای با خشونت و خودکامگی به ویژه خشونت سازمان یافته ی مستظهر به حمایت صاحبان قدرت و پیشگیری از باز تولید آن، قضاتی بی طرف در دادگاه هایی علنی با حضور حقوقدانان و وکلای خوشنام و ناوابسته به حاکمیت، امکان پیگیری حقوقی این مساله را بیابند و ملت ایران را در جریان نتایج آن قرار دهند.           

سی ام آبان ماه ۱۳۹۹ خورشیدی        

تهران – شورای مرکزی جبهه ملی ایران




اطلاعیۀ دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران: رفیق ورقا از میان ما رفت!

رفیق دکتر ماشااله ورقا، دانش آموخته ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران و آموزشگاه عالی ی شهربانی، عضو سازمان افسران حزب توده ی ایران، رئیس اداره ی اطلاعات و مراقبت شهربانی ی کل کشور در دوران کودتای بیست و هشتم مرداد، روز چهارشنبه بیست و هشتم ماه اکتبر، در سن نودو پنج سالگی، در شهر پراگ چشم از جهان فرو بست.
رفیق ورقا متولد ۱۳۰۴ بود و در مقدمه کتاب “راز ناگشوده” (انتشارات روزبه) دربارۀ کودکی و دوران جوانی اش می نویسد: “در خانواده‌ای زیسته‌ام که از مِهر مادری هوشیار به نام «فیروزه» و پدری نیک‌سرشت، ساده‌دل، خوش‌چهره، و بلنداندام به نام «هُرمُزدیار» برخوردار بوده‌ام که حتّیٰ یک بار از زبان آنان سخنی درشت، تا چه رسد به سرزنش یا پرخاش، نشنیده‌ام. با برادر و خواهرانی خوش‌رفتار بزرگ شده‌ام که از محبت و کمک و یاری‌های یکدیگر از خردسالی تا سالمندی بهره‌مند بوده‌ایم و تا کنون نیز از کمک‌های مالی آنان بهره‌وَرَم. تا کلاس ۴ دورهٔ تحصیل ابتدایی را در دبستان زرتشتیان یزد و کرمان خواندم، و ادامهٔ دورهٔ دبستان و سپس تحصیل متوسطه در دبیرستان ابن سینا را در شیراز گذراندم. دبیرستان ابن سینا مدرسه‌ای بود که کلیمی‌ها، زرتشتیان، بهاییان، مسیحیان، و دیگر اقلیت‌های مذهبی یا نژادها به آن می‌رفتند، ولی اکثریت شاگردان از مسلمانان بودند. این دبیرستان در کنار دبیرستان نمازی شیراز از بهترین دبیرستان‌های آن شهر شمرده می‌شد. محیطی داشت که نمونهٔ همزیستی و پیوندهای دوستانه میان دانش‌آموزان با آیین‌ها و اعتقادهای گوناگون بود. دورهٔ دوّم را در دبیرستان‌های شاهپور و حیات در شیراز به پایان بردم و در سال ۱۳۲۴ برای تحصیل وارد دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران شدم و سپس به تشویق و توصیهٔ دانشجویان به همراه دو دانشجوی دیگر دانشکدهٔ حقوق به نام «نورالله شفا» و «روح‌الله مقیمی» پس از گذراندن آزمون‌های ورودی، به آموزشگاه عالی شهربانی نیز پذیرفته شدم… در دانشکده حقوق و آموزشگاه شهربانی، برخورد و آشنا شدن تدریجی‌ام با ستیزهای اجتماعی و شخصی و اختلاف و نبرد طبقاتی که در آن سال‌ها در کشور جریان داشت، برگ نوینی در دفتر زندگانی شخصی و اجتماعی‌ام گشود.”
رفیق در دوران مهاجرت اجباری در رشته ی اقتصاد به تحصیل پرداخت و با پایان موفقیت آمیز تحصیل در دانشکده ی اقتصاد پراگ بعد ها در همین دانشکده به سمت استادی رسید و بیش از یک ربع قرن در این سمت به تدریس و تحقیق و نوشتن کتاب و جزوه های تدریسی پرداخت. وی به خاطر اخلاق و سلوک انسانی، خوش مشربی و گفتار شیرین در بین دانش جویان و همکاران دانشگاهی از محبویت برخوردار بود.
با وجود سال های متمادی دوری از ایران، با پی گیری و حساسیت حوادث سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ی کشور را دنبال می کرد. میهن دوستی و علاقه اش به فرهنگ و ادبیات و زبان فارسی مثال زدنی است. حاصل ممارست و تلاش وی در توضیح و تحلیل یکی از طوفانی ترین دوره های تاریخ معاصر ایران به صورت بازگویی ی مستند و خاطرات شخصی در برخورد بی واسطه با حوادث، در چند جلد کتاب، یادگار با ارزشی است از سال های آخر حیات رفیق و آموزه ای مفید برای نسل آینده ی مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی.
رفیق ورقا به مناسبت شصتمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد در جلسه ای که در وین از سوی واحد حزبی در این کشور برگزار می شد حضور یافت و در یک سخنرانی به یادماندنی از مشاهدات و تحقیقاتش پیرامون این کودتا سخن گفت و به پرسشهای مطرح شده پاسخ داد. رفیق ورقا برای آن که شنوندگان هر چه بهتر شرایط آن روز ایران را درک کنند از سالها پیش از کودتا آغاز کرد، از پا گرفتن استبداد رضا شاهی و جنایاتی که برخی فرماندهان ارتش آن روز در رویارویی با مبارزین انجام می دادند وسپس به معرفی برخی شخصیتهای سیاسی درجه اول آن روز ایران که بر روند رویدادهای سیاسی کشور تاثیرمستقیم داشتند پرداخت.
رفیق ورقا ژرفای دخالت کشورهای امپریالیستی انگلیس و آمریکا در امور داخلی ایران را بر اساس اسناد افشا شده در این رابطه به شکلی عینی و ملموس تشریح کرد و بطور سیستماتیک روند شکل گیری کودتا را توضیح داد. در این رابطه رفیق ورقا از مشاهدات خود و همچنین از اطلاعاتی که کارآگاهان شهربانی در روزهای پیش از کودتا و در روز ۲۸ مرداد از سطح شهر تهران به او می دادند سخن گفت و از پیروزی کودتاگران و پیامدهای شوم آن و دستگیری های گسترده پس از آن. رفیق ورقا از جمله اظهار داشت که اگر پست های دکتر غلامحسین صدیقی وزیر کشور و شهید دکتر حسین فاطمی وزیر امور خارجه ی دولت ملی دکتر محمد مصدق با هم جا به جا می شدند شاید کودتای خونین ۳۲ هرگز رخ نمی داد ویا نمی توانست پیروز شود. دکتر ورقا در رمز گشایی از این تحلیل پر اهمیت تاریخی از جمله به دلیری و از جان گذشتگی دکتر حسین فاطمی اشاره کرد و گفت که وی می توانست با چنین کاراکتری به عنوان وزیر کشور چرخ دنده های بی رحم کودتا را در هم شکند.
از رفیق ورقا آثار برجسته ای همچون: «چند و چون فروریزی دولت دکتر مصدق و بررسی کنش حزب تودهٔ ایران»؛ «پیگرد و رهایی افراشته – برگی از دفتر خودکامگی»؛ «نفت، خون، دیکتاتوری»؛ «راز ناگشوده» و «در سایۀ بیم و امید» افزون بر کتاب های درسی و نوشته های علمی به جا مانده است.
رفیق ورقا در آغاز کتاب «چند و چون فروریزی دولت دکتر مصدق و بررسی کنش حزب تودهٔ ایران»، در یادداشت کوتاهی نوشت: «چند سال پس از نگارش آن، با پشت سرنهادن هفت خوان سدها و تنگناهای کار مطبوعاتی در کشور، از سوی «انتشارات بازتاب نگار» زیر عنوان «ناگفته هایی پیرامون فروریزی حکومت مصدق و نقش حزب توده ایران» منتشر شده است. کتاب منتشر شده با این که به گمان مولف آن، یادآور «شیر بی یال و دم» می باشد، چون مورد استقبال خوانندگان و پژوهشگران قرار می گیرد، در همان سال به چاپ دوم می رسد… اکنون تمامی آن همچون ارمغان نوینی تقدیم هم میهنان برون مرزی می شود…»

رفیق ورقا از جمله نمایندگان شرکت کننده در ششمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران بود و به خاطر نزدیک به هفتاد سال مبارزه در صفوف حزب توده ی ایران و وفاداری به آرمان های انقلابی و انسانی ی آن به پیشنهاد رفیق علی خاوری و با تایید کلیه ی نمایندگان شرکت کننده به عضویت افتخاری در کمیته ی مرکزی ی حزب توده ی ایران برگزیده شد. حزب توده ی ایران در گذشت رفیق ماشااله ورقا را به همسر و فرزند و همه ی رفقای توده ای تسلیت می گوید. یادش ماندگار!
دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران
۲۶ آبان ماه




«قلم بدستان سفارشی نویس»

نویدنو 29/08/1399          

  • ایشان با پبروی از اهداف مشخصی که نئولیبرال های وطنی، واز جمله قلم به مزدهائی همچون آقای قوچانی، که در رویای   نابودی چپ در ایران، و  خدمت به سرمایه داری نئولیبرالیستی وهمچنین بی اعتبار کردن روشنفکران مردمی و چپی، که سال ها هزینه ی در خدمت مردم بودن را، با زندان و شکنجه و اعدام پرداخت کرده اند، این وظیفه را به عهده گرفته اند، تا هر طور که شده روشنفکران مردمی وچپ را محکوم کنند  

مطلب دریافتی

درباره افاضات آقای بیژن اشتری

حمید شهبازی

اخیر یادداشتی از آقای بیژن اشتری مترجم کتاب های جلد قرمز توسط نئولیبرال های وطنی در اینترنت و شبکه های اجتماعی می چرخد که نوک حمله خود را متوجه روشنفکران چپ و مردمی دهه پنجاه ایران و تایید انقلاب سال ۵۷ توسط آن ها قرار داده، ایشان بدون آوردن هر گونه فاکت مستند از روشنفکران مورد نظرخود، آن ها را به دشمنی با دموکراسی و عدم اعتقاد به آن معرفی کرده است‌. در حالی که ایشان اساسن نمیداند ومتوجه نیست که نوشته ها و مواضع افراد یا جریانات سیاسی محصول شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است و از آسمان نازل نمی شود.

  ایشان بدون یک نگاه تاریخی به واقعیت ها  و اسناد تاریخی و بی توجه به علل و انگیزه های     مبارزه ی مردم و روشنفکران ایران  علیه امریالیسم امریکا و غرب سرمایه داری که بخشی از آن در واقع واکنش طبیعی مردم در مقابل کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود که توسط کشور های امپریالیستی امریکا و بریتانیا طراحی و به اجرا در آمد که حاصل آن  ،   زندانی، شکنجه، کشته و آواره شدن ده ها هزار نفرگردید، و اولین دولت ملی و دموکرات ایران، دولت دکتر محمد مصدق را سرنگون و استبداد ۲۵ ساله ای را به کشور تحمیل نموده و آزادی و دموکراسی را تعطیل کرد، و هر گونه روزنه ای را برای فعالیت ها و اعتراضات سیاسی و اجتماعی مسدود و معترضان را روانه زندان ها، شکنجه گاه ها و میدان های اعدام نمود. ایشان، آگاهانه و یا از روی کم اطلاعی دیدگاه خاص خود را بدون توجه به واقعیات تاریخی در مورد مبارزه با امپریالیسم امربکا با دفاع از امپریالیسم و سرمایه داری و حمله به چپ و مارکسیسم به خورد خواننده می دهد.

 ایشان با پبروی از اهداف مشخصی که نئولیبرال های وطنی، واز جمله قلم به مزدهائی همچون آقای قوچانی، که در رویای   نابودی چپ در ایران، و  خدمت به سرمایه داری نئولیبرالیستی وهمچنین بی اعتبار کردن روشنفکران مردمی و چپی، که سال ها هزینه ی در خدمت مردم بودن را، با زندان و شکنجه و اعدام پرداخت کرده اند، این وظیفه را به عهده گرفته اند، تا هر طور که شده روشنفکران مردمی وچپ را محکوم کنند.

ایشان بدون شناخت از انگیزه ها، اهداف و مضمون انقلاب پنجاه وهفت و چشم بستن بر شرکت بیش از نود درصد مردم  در انقلاب و شعار ها و سخنان آیت اله خمینی   و سایر رهبران  در مورد آزادی و دموکراسی، به محکوم کردن کسانی که از این انقلاب دفاع کرده اند می پردازد. اینکه انقلاب بزرگ مردم به چه سرنوشتی دچار شد و ارتجاع و ضد انقلاب چگونه توانستند آن را از درون به تسخیر خود درآوددند، تا بلبل های تازه از تخم در آمده مانند قوچانی و کوچک ابدال هایشان بتوانند در کنسرت ضد چپ و ضد روشنفکران مردمی «ابوعطا» بخوانند هیچ حقانیتی به ایشان و امثال شان نمی دهد تا  با غرض ورزی و یا از روی  بی اطلاعی از علم سیاست، تحلیل سیاسی و شرایط سیاسی و اجتماعی چهل سال اخیر کشور به چپ و روشنفکران مردمی بتازند.

چه خوب است که آقای بیژن اشتری  به جای تحلیل سیاسی و ورود به عرصه هائی که جز بدنامی و دمیدن بر کوره ارتجاع و سرمایه داری منحط ندارد بدنبال ادامه همان کتاب سازی، ترجمه ی کتاب های جلد قرمز ضد کمونیستی و ضد سوسیالیستی کیلوئی خود باشد که سال هاست به نام زندگی نامه های دروغین و قصه پردازی شده در مورد شخصیت های سیاسی سوسیالیست و کمونیست برای خدمت به منافع سرمایه داری ترجمه و به خورد خوانندگان کتاب های زرد و آبکی می دهد. من آنچه شرط بلاغت است گفتم، خواه پند گیر و خواه ملال!.