نگاهی به انتخابات حساس کنونی در آمریکا

مصاحبه ی نامه مردم با کورتیس اَتکینز، مدیر مسئول نشریهٔ پیپلز وُرلد (جهان مردم) و عضو شورای ملّی حزب کمونیست آمریکا

چه کسانی از ترامپ حمایت می‌کنند؟ چه بخش‌هایی از مردم آمریکا در سال ۲۰۱۶ به او رأی دادند و به نظر شما، آیا در روز سوّم نوامبر امسال باز هم همان‌ها به او رأی خواهند داد؟

 پاسخ به این پرسش جنبه‌های متعددی را در بر می‌گیرد. تردیدی نیست که ترامپ از حمایت جنبشی توده‌یی برخوردار است. حمایت از او در ایالت‌های جنوبی و بخش‌هایی از غربِ میانه از همه‌جا بیشتر است. او از راه برانگیختن نژادپرستی، زن‌ستیزی، اسلام‌هراسی، و احساسات ضد مهاجران سعی کرده است حمایت بخش‌هایی از مردم را جلب کند. خبر خوب، اگر خبر خوبی باشد(!)، این است که هواداران او فقط در حدود یک‌سوّم کل رأی‌دهندگان آمریکایی را تشکیل می‌دهند. پایگاه توده‌یی فاشیسم در آمریکا همین بخش است- رأی‌دهندگانی که صرف‌نظر از اینکه گفتار و کردار ترامپ چقدر زشت و زننده است، در کنار او خواهند ایستاد. حتیٰ ۲۲۰,۰۰۰ مرگ ناشی از کووید-۱۹ نیز آنها را از میدان به در نمی‌کند.
ترامپ در سال ۲۰۱۶ پایگاه انتخاباتی خود را با انبوهی از رأی‌دهندگان سفیدپوست طبقهٔ کارگر در ایالت‌های صنعتی نیز توأم کرد، که معمولاً به دموکرات‌ها رأی داده‌اند. دهه‌ها “جهانی‌سازی” و “تجارت آزاد” نظر مردم [و به‌ویژه این عده] را به ادّعاهایی فریبکارانه مثل این جلب کرد که ترامپ “شغل‌ها[ی برون‌سپاری شده] را به آمریکا باز خواهد گرداند.” ولی این اتفاق نیفتاد، و حالا بسیاری از این رأی‌دهندگان ترامپ را رها کرده‌اند. شکست او در مدیریت و مهار همه‌گیری کووید-۱۹ ممکن عدهٔ باز هم بیشتری را از او دور کند.

آیا ترامپ هنوز از همان سطح حمایت در داخل دستگاه حکومتِ آمریکا برخوردار است که در سال ۲۰۱۶ داشت؟

علّت‌های حمایت از ترامپ در در درون دستگاه سیاسی و اقتصادی آمریکا متنوع‌تر است. از دیدگاه بسیاری از جمهوری‌خواهان، ترامپ صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به هدف بود. آنها ممکن است با سبک کار او یا نظریه‌های توطئهٔ او موافق نباشند، اما او کاهش مالیات، مقررات‌زدایی، [افزایش] هزینه‌های نظامی، و [برگماری] قضات محافظه‌کار در دادگاه‌ها را، که آنها می‌خواستند، برای آنها تأمین کرد.
در مورد مجموعهٔ طبقهٔ سرمایه‌داری، باید گفت که در سال ۲۰۱۶ در این طبقه تا حدّ زیادی چنددستگی بود. بی‌مسئولیتی و بی‌ملاحظگی و سیاست تفرقه‌انگیز ترامپ، تهدیدی برای نظم نولیبرالی بین‌المللی دیده می‌شد. به همین دلیل است که نخستین حامیان ترامپ در میان کسب‌وکارها، بیشتر نمایندگانِ سرمایه‌های کوچک و متوسط داخلی بودند.
بخش‌هایی مانند انرژی، مالی، و فنّاوری‌های پیشرفته، نامزدی جمهوری‌خواه در درون دستگاه حکومتی، مثل جورج بوش، یا حتیٰ نامزدی از حزب دموکرات مانند کلینتون را ترجیح می‌دادند. کسب‌و کار آنها بین‌المللی است، بنابراین بسیاری از آنها تمایلی نداشتند به اینکه ریسک کنند و از کسی حمایت کنند که تهدید به بستن مرزها و محدود کردن تجارت آزاد می‌کرد. از دیدگاه منافع آنها، معیار اصلی، مدیریتِ کارآمدِ نظام سرمایه‌داری بود.
البته پس از باختِ هیلاری کلینتون [در انتخابات ۲۰۱۶]، کل طبقهٔ سرمایه‌داری با خوشحالی از کاهش مالیات و مقررات‌زدایی که ریاست‌جمهوری ترامپ به ارمغان می‌آورد، استقبال کردند. برخی از بخش‌ها، مانند مجتمع نظامی-صنعتی، شاهد رشد انفجاری سودهایشان در ریاست‌جمهوری ترامپ بودند.
پیش از همه‌گیری کووید-۱۹، بیشتر سرمایه‌دارهای بزرگ خواهان دورهٔ دوّم ریاست‌جمهوری ترامپ بودند. امّا به دنبال فاجعهٔ شیوع ویروس کورونای جدید و رکود اقتصادی، حالا بسیاری در وال‌استریت [مالی] و در سیلیکون‌وَلی [فنّاوری‌های پیشرفته] آمادهٔ پذیرش دولتِ بایدن هستند. آنها شوقی به افزایش احتمالی مالیات‌ها در دولت بایدن ندارند، امّا مخالفت جمهوری‌خواهان با محرّک‌های اقتصادی بیشتر، خیلی‌ها را از جمهوری‌خواهان دلسرد کرده است.
روشن است که هنوز نیروهای سرمایه‌داری عمده‌ای هستند که از ترامپ حمایت می‌کنند. مدیرانِ میلیاردر صندوق‌های سرمایه‌گذاری و غول‌های املاک و مستغلات از بزرگ‌ترین کمک‌کنندگان مالی ترامپ‌ هستند و “فاکس نیوز” همچنان وفادارانه گردهمایی‌های انتخاباتی و تبلیغاتی او را از تلویزیون پخش می‌کند. امّا در حالی که ترامپ در روزهای پایانی انتخابات برای جمع‌آوری پول دست و پا می‌زند، به نظر می‌رسد که این حامیان ترامپ چند استثنا بیشتر نباشند.

به نظر می‌رسد که ائتلاف ضد ترامپ موفقی از طیفی از نیروهای گوناگون تشکیل شده است تا پیروزی بایدن را تضمین کند. نقاط قوّت و ضعف این ائتلاف چیست، و آیا این پیمانِ تاکتیکی بعد از انتخابات هم می‌تواند ادامه یابد؟

ائتلافِ مخالفان ترامپ گسترده‌ترین گروه‌بندی انتخاباتی است که در دهه‌های اخیر دیده شده است. در اساس، “جبهه‌ای همگانی” است که نیروی کار سازمان‌یافته، “زندگی سیاهان اهمیت دارد”، و سازمان‌های بومیان، آمریکای لاتینی‌ها و [دیگر] گروه‌های مهاجر، گروه‌های زنان و دگرباشان جنسی، سازمان‌های آسیایی‌های و یهودیان، جوانان، مسلمانان، و شماری دیگر را در بر می‌گیرد. در صفوف این ائتلاف، چپ‌گرایان، لیبرال‌ها، میانه‌روها، برخی از محافظه‌کاران، و بخش‌هایی از کسب‌وکارها نیز جای دارند.
با توجه به چنین تنوع منافع طبقاتی و اجتماعی، طبیعی است که تنش‌هایی ذاتی نیز در این ائتلاف وجود دارد. این موضوع زمانی آشکار شد که کارپایهٔ انتخاباتی بایدن-هریس تدوین می‌شد. چپ‌ها خواهان تأمین مراقبت‌های درمانی برای همه (مراقبت‌های بهداشت و درمان همگانی) بودند، در حالی که لابی‌های شرکت‌های بیمهٔ خصوصی مقاومت می‌کردند. نتیجه، مصالحه‌ای بر پایهٔ “گزینهٔ عمومی” بود که بیمه‌های خصوصی را دست نخورده باقی می‌گذارد. این فقط یک نمونه است. اگر دموکرات‌ها در انتخابات برنده شوند، این تنش‌ها به احتمال زیاد بالا خواهد گرفت.
پس از انتخابات، جنبش‌های چپ و مترقی ممکن است خود را در تضاد با عناصر دیگری از آنچه ائتلافِ ضد ترامپ بوده است، ببینند. امّا با توجه به حضور راست افراطی در کنگره، که در پی خرابکاری و مسدود کردن پیشرفت کارهاست، باز هم به وحدت [نظر و عمل] در بسیاری از عرصه‌ها نیاز خواهد بود.

بسیج کارگران و زحمتکشان همیشه وظیفهٔ اصلی هر جنبش و حزب چپ بوده است و خواهد بود. رویکرد حزب کمونیست آمریکا در این زمینه چه بوده است؟

حزب کمونیست آمریکا بخشی جدایی‌ناپذیر از ائتلاف ضد ترامپ است و برای بردن مفاهیم مترقی به درون مبارزه تلاش می‌کند. از آن جمله است کارزار “علیه فاشیسم رأی دهید” حزب کمونیست آمریکا که هدفش هشدار دادن به طبقهٔ کارگر در مورد خطری است که [ریاست‌جمهوری] ترامپ در بر دارد. همایش‌های عمومی، اعتراض‌های خیابانی، امضا جمع کردن از رأی‌دهندگان، و پوشش روزانه دربارهٔ این موضوع‌ها در روزنامهٔ پیپلز وُرد، همه بخش‌هایی از تلاش‌های کمونیست‌هاست.
حزب کمونیست آمریکا استراتژی “جبههٔ مردمی” را دنبال می‌کند که نخستین بار گئورگی دیمیتروف [کمونیست برجستهٔ بلغار] در سال ۱۹۳۵ [در ۷مین کنگرهٔ کمینترن] مطرح کرد. جامعهٔ آمریکا پیچیده است، و نیروهای طبقاتی و اجتماعی متعددی در مبارزه شرکت دارند، اما در حال حاضر سؤال اصلی این است: “شما در کدام طرف هستید؟”
در لحظهٔ کنونی، دو گرایش سیاسی مخالف در آمریکا وجود دارد. در یک طرف، واپس‌گراترین، ارتجاعی‌ترین، و فاشیست‌ترین عناصرند که در کنار ترامپ ایستاده‌اند. در طرف دیگر، همهٔ کسانی‌اند که می‌خواهند دموکراسی بورژوایی را با همهٔ نواقصی که دارد حفظ کنند.
استراتژی و تاکتیک‌های کمونیست‌ها بسته به نتیجهٔ انتخابات تنظیم خواهد شد. مبتکر بخش عمده‌ای از بسیج و تحرّکی که تا کنون صورت گرفته است،‌ خودِ جنبش‌های توده‌یی بوده‌اند، نه حزب دموکرات. این همان شکل استقلال سیاسی است که کمونیست‌ها تلاش خواهند کرد گسترش دهند، و به مبارزهٔ مردمی بر سر برنامهٔ کار دولتِ بایدن وارد کنند.
نتیجهٔ انتخابات سوّم نوامبر هرچه باشد، حزب کمونیست آمریکا به ایجاد اتحاد و اجتناب از فرقه‌گرایی یا تک‌رَوی ادامه خواهد داد. کمونیست‌های آمریکا هرگز خود را از نیروهای گسترده‌ای که برای شکست دادن راست افراطی تلاش می‌کنند، جدا نخواهند کرد، و در نهایت سوسیالیسم را به دست خواهند آورد. هر جا که توده‌ها هستند همان جایی است که حزب را خواهید یافت.

با توجه به بحران اقتصادی کنونی، آیا بایدن به سیاست نولیبرالی برمی‌گردد، و در خدمت سرمایهٔ مالی و شرکت‌های فنّاوری خواهد بود؟ یا اینکه حاضر خواهد بود برنامهٔ کار متفاوتی را در پیش بگیرد؟

الآن دیگر مثل دههٔ ۱۹۹۰یا سال‌های ۲۰۰۰ نیست. خیلی چیزها تغییر کرده است. آمریکا با همه‌گیری‌ای مرگبار و بحران اقتصادی‌ای بی‌سابقه- از زمان رکود بزرگ [دههٔ ۱۹۳۰] تا کنون- مواجه است. علاوه بر این، امروزه جنبش‌های چپ و مردمی فعال‌تر و برانگیخته‌تر از آنند که در سال‌های پیش بودند. همهٔ اینها را با هم جمع کنید و می‌بینید که این بدان معنی است که بایدن و دموکرات‌ها نمی‌توانند صرفاً همان سیاست‌های نولیبرالی را در پیش بگیرند و به روال سابق ادامه دهند.
البته حزب دموکرات خودش عرصه‌ای از مبارزه است. بخش‌های بزرگی از سرمایهٔ مالی و سرمایهٔ فنّاوری پیشرفته برای کسب نفوذ در داخل حزب، با جنبش‌های کارگری و مترقی روبرو و در رقابت‌اند. سرمایه تلاش خواهد کرد تا دولتِ احتمالی بایدن را به مسیر دلخواه خودش، در مقابلِ نیازهای مردم، بکشاند. به همین دلیل است که حتیٰ اگر دموکرات‌ها برنده شوند، مبارزه ادامه می‌یابد.

حتٰی اگر ترامپ ببازد، آیا ترامپیسم، به مثابه گروه‌بندی‌ای سیاسی و مَرامی تفرقه‌انگیز، ادامه می‌یابد یا به حاشیه رانده می‌شود؟

ترامپ و دوستانش برای پیروزی دست به هر کاری می‌زنند: محروم کردن رأی‌دهندگان [از راه‌های گوناگون]، بستن مکان‌های رأی‌گیری، خرابکاری در پُست برای به تأخیر انداختن ارسال برگه‌های رأی، و پُر کردن دادگاه‌ها با قاضی‌های وفادار به ترامپ. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که ترامپ به مشکل برخورده است، اما رقابت در این انتخابات هنوز خیلی تنگاتنگ است. هرچه [در پایان انتخابات] تعداد رأی‌ها علیه ترامپ بیشتر باشد، برای او انکار نتیجه و مناقشه دربارهٔ آن سخت‌تر خواهد بود. به همین دلیل است که حزب کمونیست آمریکا برای حداکثر کردن میزان شرکت مردم در انتخابات تلاش می‌کند.
شکست ترامپ با اختلاف زیاد ضربهٔ بزرگی به ترامپیسم وارد خواهد کرد، امّا راست دوباره خودش را جمع‌وجور خواهد کرد. ترامپ رذل‌ترین، نژادپرست‌ترین، و ارتجاعی‌ترین عناصر را تقویت و جسورتر کرده است؛ اینها به‌ناگهان ناپدید نخواهند شد. حتیٰ اگر ترامپ به عنوان یک فرد از صحنه خارج شود، جمهوری‌خواهانی هستند که پا جای پای او خواهند گذاشت. امّا جمهوری‌خواهانِ شبیهِ ترامپ باید با میانه‌روهایی بجنگند که تلاش می‌کنند حزب خود را از افتادن در پرتگاهِ فاشیستی شدن نجات دهند. مبارزهٔ جناحی گسترده‌ای وجود خواهد داشت، امّا متأسفانه با ترامپ یا بدون او، ترامپیسم هنوز وجود خواهد داشت.

در مورد سیاست خارجی: ۱) به نظر شما، در صورت پیروزی بایدن، سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران چگونه تحت تأثیر قرار خواهد گرفت؟ ۲) الگوی اقتصادی برنامه‌ریزی شده و توسعه و رشدِ سریع فنّاورانهٔ چین چالشی برای سرکردگی آمریکا و الگوی سرمایه‌داری نولیبرالی آن است. تحلیل شما در مورد مناسبات آمریکا و چین، بسته به نتیجهٔ انتخابات، چیست؟

این دو حزب آمریکایی از دیرباز دربارهٔ سیاست خارجی مواضع مشابهی داشته‌اند و این احتمالاً عرصه‌ای است که به نظر می‌رسد کمترین تفاوت بین ترامپ و بایدن در آن وجود داشته باشد. برای مثال، هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه در حمایت صریح و بی‌پرده از اسرائیل نقطهٔ اشتراک دارند. امّا بسته به اینکه چه کسی در انتخابات برنده شود، حتیٰ در خاورمیانه عوامل مؤثر در مبارزه متفاوت خواهد بود.
بایدن مطمئناً موضع تهاجمی علیه جمهوری اسلامی را حفظ خواهد کرد. با این حال، بایدن به‌جای دنبال کردن سیاست یک‌جانبهٔ تهدید و تحریم‌های زیانبار مانند ترامپ، به احتمال زیاد روند برجام سال ۲۰۱۵ را احیا خواهد کرد. امّا تحریم‌های اعمال شده علیه جمهوری اسلامی بلافاصله پس از رسیدن بایدن به مقام ریاست‌جمهوری لغو نخواهد شد. اینکه سیاست آمریکا با چه سرعتی تغییر کند، به روند انتخابات سال ۲۰۲۱ [۱۴۰۰] در ایران و نتیجهٔ آن نیز بستگی خواهد داشت.
سیاستی که در قبال چین در پیش گرفته خواهد شد عرصهٔ دیگری است که پیوستگی قابل‌توجهی میان ترامپ و بایدن در آن خواهد بود. امپریالیسم آمریکا، چین را رقیب اصلی خود- از نظر اقتصادی و فنّاوری- می‌بیند. اقدام برای “مهار کردن” چین از قبل در زمان اوباما آغاز شده است. ترامپ آن را شتاب بخشید و با محاصره‌های فنّاوری و جنگ تجاری‌اش، مسیر تهاجمی‌تری را در پیش گرفت. بایدن به رفتار با چین به مثابه رقیب متخاصم ادامه خواهد داد، و سیاست آمریکا به سمت “جنگ سرد جدید”ی پیش خواهد رفت. امّا این جنگ سردی خواهد بود که فقط واشنگتن می‌خواهد؛ چین علاقه‌ای به تکرار رویارویی سابق بین آمریکا و شوروی ندارد.

جنبش “زندگی سیاهان اهمیت دارد” در حال افزایش نفوذش در جامعه است و برخی از رهبران آن دیدگاه‌های چپ‌گرایانهٔ خود را در ارتباط با نابرابری‌های اقتصادی ذاتی سرمایه‌داری، انکار نمی‌کنند. این جنبش و برنامهٔ عمل آن را چگونه می‌بینید؟

جنبش “زندگی سیاهان اهمیت دارد” در سال‌های اخیر از درون مبارزه با خشونت پلیس و نژادپرستیِ ساختاری [در آمریکا] بیرون آمد، امّا به طور کلی محصول مبارزهٔ ۴۰۰ ساله برای آزادی سیاه‌پوستان در آمریکای شمالی است. قتل جورج فلوید در تابستان امسال به دست پلیس، جرقهٔ شورشی ضد نژادپرستی را در شهرهای سراسر کشور زد که شعله‌ور شد و هم‌اکنون شمار عظیمی از آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار را به رأی دادن در انتخابات پیشِ‌رو کشانده است.
بسیاری از رهبران و فعالان جنبش “زندگی سیاهان اهمیت دارد” ارتباط بین سرمایه‌داری و نابرابری را متوجه‌ می‌شوند و می‌دانند که پایان دادن قطعی به نژادپرستی نیاز به دگرگونی بنیادیِ نظام سرمایه‌داری دارد. انتظار می‌رود که دست‌کم یکی از رهبران این جنبش به کنگره راه یابد. این جنبشی است که از مبارزه با ترامپیسم فراتر می‌رود و از همین حالا تأثیری تاریخی بر جامعهٔ آمریکا گذاشته است.

نقش “جنبش” برنی سَندرز در ترویج برنامهٔ کار چپ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

کارزارهایی که سَندرز به راه انداخت به جرقه زدن آنچه حزب کمونیست آمریکا آن را “برهه‌ای سوسیالیستی” در آمریکا می‌خواند، کمک کرد. میلیون‌ها جوان و کارگر آمریکایی سیاسی شده‌اند و اکنون ذهن خود را به روی اندیشهٔ سوسیالیسم باز کرده‌اند؛ حتیٰ اگر هنوز برای آنها کاملاً روشن نیست که معنا و مفهوم دقیق سوسیالیسم چیست. اصلاحات در زمینهٔ بهداشت و درمان برای همه، مالیات بر ثروتمندان، آموزش رایگان، حقوق اتحادیه‌یی، و متوقف کردن تغییرهای آب‌وهوایی زیانبار همه به لطف سَندرز در میان مردم محبوبیت بیشتری پیدا کرده است.
تأثیر او را در رشد سریعی که اخیراً در سازمان‌های چپ دیده شد نیز می‌توان یافت. “سوسیالیست‌های دموکرات آمریکا”، بزرگ‌ترین گروه سوسیال دموکرات‌های آمریکا، پس از سال ۲۰۱۶ شاهد رشدی انفجاری در میزان عضویت بود. و حزب کمونیست آمریکا نیز در چند سال اخیر هزاران عضو جدید جذب کرده است. بیش از هر زمان دیگری، اکنون مردم وضعیت موجود سرمایه‌داری را زیر علامت سؤال می‌برند، و دارند می‌آموزند که اگر متحد شوند، می‌توانند در ایجاد تغییر موفق شوند.




برنامه حزب کمونیست چین برای از بین بردن فقر!

اخبار روز

چین مهم‌ترین نشست سیاسی سالانه‌اش را در پکن آغاز کرد؛ این نشست چهار روز طول می‌کشد و پنجمین نشست عمومی نوزدهمین کمیته مرکزی حزب کمونیست چین است که برنامه توسعه اقتصادی پنج‌ساله بعدی را اعلام خواهد کرد. در این نشست احتمالا از یک برنامه طولانی‌مدت دیگر هم برای ۱۵ سال آینده رونمایی خواهد شد، برنامه‌ای تحت عنوان “چشم‌انداز ۲۰۳۵”.

با گذشت نزدیک به ۱۰ ماه از شیوع کرونا در چین، این کشور نه تنها توانسته با جلوگیری از انتشار بیشتر این ویروس در کشورش، آمار ابتلا به آن را نزدیک به صفر رساند، که همچنین موفق شده، برخلاف اغلب کشورهای جهان از تبعات اقتصادی کووید ۱۹ در امان بماند. با توجه به اینکه چین تنها کشوری است که بر اساس برنامه‌های ۵ ساله حرکت می‌کند، ناظران چین معتقدند، این کامیابی‌ها ناشی از تدوین چنین برنامه‌های از پیش تعیین شده است. در جدیدترین این نشست‌ها سران حزب کمونیست چین از دیروز نشستی ۴ روزه را با هدف تعیین چشم‌انداز سیاسی و اقتصادی کشور خود برای ۵ سال آتی آغاز کردند.

به گزارش سایت روزنامه «فایننشال تایمز»، در تعیین اهداف ۵ ساله، انتظار می‌رود افزایش خودکفایی فناوری، هوش مصنوعی و برآورده کردن تقاضاهای داخلی با تولیدات داخلی در مرکز توجه نشست باشد. این نشست که از سال ۱۹۵۳ هر پنج سال یک بار برگزار می‌شود، مهم‌ترین رویداد سیاستگذاری‌ها در این کشور برای تعیین اهداف آتی آن است.

نشست امسال اما اهمیتی ویژه دارد. این نکته‌ای است که «سام ساکس»، تحلیلگر امنیت سایبری در اندیشکده «نیو امریکا» در واشنگتن به آن اشاره کرده و می‌گوید: «درست است که چین چندین دهه است که به طور ویژه توجه خود را روی خودکفایی در زمینه فناوری متمرکز کرده است اما با توجه به تحریم‌های امریکا علیه هوآوی و فناوری نسل پنجم چین، پکن قصد دارد خود را قهرمانی نشان دهد که در سایه تهدید این دست تحریم‌ها می‌تواند به حیات خود ادامه داده و بر جهان تأثیر بگذارد.»

طی طریق در مسیر فقرزدایی

این طرح‌ها در حالی پی‌ریزی می‌شود که مهلت تعیین شده برای طرح قبلی این سلسله نشست‌ها برای دستیابی به یک «جامعه‌ای با سطح متوسط ​​اقتصادی» که «شی جین پینگ» سال ۲۰۱۳ تحت عنوان «رویای چینی» ارائه کرد، سال آینده به پایان می‌رسد و شواهد نیز حاکی از آن است که این طرح یک سال مانده به اتمام مهلت خود، موفق بوده است.

به گزارش «چاینا دیلی»، تابستان امسال صندوق بین‌المللی پول برآورد کرده بود که اقتصاد چین می‌تواند تا سال ۲۰۲۱ که مهلت هدف تعیین شده برای دستیابی به جامعه‌ای متوسط است، ۴۰ درصد بزرگتر از اقتصاد امریکا شود. صندوق بین‌المللی پول همچنین با تکیه بر آمارها تأکید کرده است که چین اگر به این روند ادامه دهد، می‌تواند تا سال ۲۰۴۹ به اقتصادی که سه برابر اقتصاد امریکا باشد، دست یابد. در چنین اقتصادی همه شهروندان، اعم از روستایی و شهری از استانداردهای بالای زندگی برخوردار خواهند بود.

در گزارشی که تابستان امسال از سوی چین منتشر شد و به تأیید سازمان‌های جهانی نیز رسید، سرانه درآمد ناخالص داخلی چین از ۵ هزارو ۹۴۰ دلار به ۸ هزار و ۲۶۰ دلار افزایش یافته است. همچنین نسبت به سال ۲۰۱۶ وضعیت زندگی ۵۵ میلیون چینی که در فقر به سر می‌بردند، بهتر شده است. دولت چین برای اطمینان یافتن از کاهش فقر در این کشور، مقامات محلی را موظف کرده است، اطمینان حاصل کنند، برنامه‌ای مؤثر برای از بین بردن فقر در منطقه خود دارند. بر مبنای همین تأکید در سال‌های اخیر، سالانه ۱۳ میلیون روستایی از خط فقر خارج شده‌اند. یکی از راه‌های رسیدن به این نقطه ایجاد اشتغال در مناطق روستایی بوده است. دولت چین تنها در سال ۲۰۱۶ توانست ۱۲ میلیون شغل برای روستاییان ایجاد کند. اغلب این مشاغل نیز مشارکت روستاییان در اجرای پروژه‌های توسعه‌ای، نظیر احداث بزرگراه‌ها، خطوط راه آهن، سدها و بنادر بوده است.

به گزارش اندیشکده «مرکز چین و جهانی سازی»، در سال ۲۰۱۹ نیز حدود ۳۴۰ شهرستان چین و ۱۰ میلیون نفر از فقر نجات یافتند. سایر آمارها نیز به همین اندازه چشمگیر هستند. به عنوان مثال، طی چهار دهه اخیر، امید به زندگی در چین از ۶۵ سال به ۷۷ رسیده است و میزان مرگ و میر نوزادان از ۴۸ مرگ در هر هزار تولد به ۶.۱ مرگ کاهش یافته است. البته دولت چین خود معتقد است، با اهداف نهایی خود، هنوز فاصله زیادی دارد. زیرا برخی مناطق کشور از نابرابری در درآمد رنج می‌برند و سرانه درآمد در آن هنوز با آمارهای متعلق به کشورهای پیشرفته فاصله دارد و با به نتیجه رسیدن سیاست‌های دولت پکن، مردم چین تازه به یک زندگی متوسط دست خواهند یافت و نه یک زندگی کاملاً مرفه.

وضعیت چین و امریکا در پساکرونا

بنابر گزارشی که صندوق بین‌المللی پول منتشر کرده است، جهان نیز بهره‌های خود را از پویایی اقتصادی چین برده است. طوری که چین تنها در سال ۲۰۱۶ در ۳۹ درصد از میزان رشد اقتصادی جهان نقش داشته است. این نقش‌آفرینی چین در اقتصاد جهان، از زمانی که «دونالد ترامپ» در امریکا وارد کاخ سفید شده و نبردهای تجاری در جهان را به راه انداخته افزایش نیز یافته است. در حالی که امریکا به‌واسطه سیاست‌های تعرفه‌ای خود، نه تنها در این زمینه پسرفت داشته است که به‌طور خاص در ایام کرونا نیز ضربه‌های اقتصادی بدی خورده است.

به گزارش «سی‌ان‌ان»، مدل اقتصادی چین می‌تواند سرلوحه بسیاری از کشورها قرار گیرد. «ریچارد مک گرگور»، در اندیشکده «لوی» در استرالیا معتقد است: «در حالی که برنده انتخابات ۳ نوامبر امریکا در سراسر سال ۲۰۲۱ باید انرژی خود را مصروف بازسازی اقتصادی کند، پکن در حال برداشت سیاست‌های اقتصادی خود در ایام پساکرونا خواهد بود. چین در مقایسه با امریکا و اروپا بستر اقتصادی فوق‌العاده‌ای برای مهار تبعات مالی کرونا ایجاد کرده است. این مزیت بزرگی برای چین در سال‌های آتی خواهد بود، زیرا می‌تواند به‌راحتی بالاتر از سایر کشورها قرار گیرد». گواه پیش‌بینی «ریچارد مک گرگور»، گزارشی است که چین هفته پیش منتشر کرد و خبر داد، اقتصاد این کشور بین ماه‌های جولای تا سپتامبر (نیمه تیر تا نیمه شهریور) یعنی همان زمانی که اغلب کشورها از جمله امریکا از کاهش رشد اقتصادی خود شکایت داشتند، ۴.۹ درصد رشد کرده است.

به گزارش «بی‌بی‌سی» در همین ارتباط پروفسور «هو تیانگ بون»، استاد دانشگاه نانیانگ در سنگاپور، معتقد است: «نشست کنونی در چین و تعیین چشم‌انداز ۵ ساله و ۱۵ ساله در خلال آن، پاسخی مستقیم به وخیم شدن روابط بین امریکا و چین است. زیرا چین دریافته دیگر نباید به امریکا و فضایی که در جهان علیه چین ترسیم می‌کند، اعتماد کند. البته این به آن معنا نیست که چین بخواهد خود را تبدیل به جزیره جدا از سایر کشورهای جهان کند».

در همین ارتباط «ایژیا نیوز» نیز نوشته است، «شی جین پینگ»، استراتژی جدایی اقتصادی از امریکا را آغاز کرده است و می‌خواهد با از بین بردن وابستگی کشورش به صادرات و بازارهای خارجی ارزش‌های مائویی «خودکفایی» را احیا کند.

ایران – بنفشه غلامی




آناکوندای آتشی در کنار مرزهای فدراسیون روسیه

بحران دولتمداری، که پساشوروی مینامند

پس از انهدام اتحاد شوروی در ویرانههای آن هرگز آرامش برقرار نبوده است. گاهی جنگ داخلی در تاجیکستان، گاهی دیگر درگیری نظامی در پریدنسترویه، زمانی انقلاب نارنجی در اوکراین و جنگ گرجستان با آبخاز و گرجستان با اوستین. تا وقتی که اینها ظاهراُ در زمانهای مختلف و در نقاط مختلف روی میدادند، اوضاع بحرانی بنظر نمیرسید.

با این حال، اکنون، حوادث بحرانی در دونباس، در بلاروس، در قفقاز (جنگ ارمنستان- آذربایجان)، در قرقیزستان با هم همآهنگ شدهاند. راه حل مشکل دونباس، که بطور قطع نمیخواهد بخشی از «اوکراین پسا پساشوروی» و نئونازیسم آن باشد، به بنبست رسیده است؛ در کییف در حال حاضر مذاکرات در خصوص ایجاد پایگاه نظامی انگلیس در خاک اوکراین جریان دارد. آتش جنگ بر سر قرهباغ دوباره زبانه میکشد. در قرقیزستان پس از برکنار رئیس جمهور، همانطور که در آنکارا با رضامندی خاطرنشان میسازند، « این فقط آغاز کار است».  چشمانداز حل و فصل بحران سیاسی در بلاروس روشن نیست، روح مخالفت در آنجا افراطیتر میشود.

در آتش «سوختن» کشورهای عضو اتحادیۀ اقتصادی آوروآسیا که با نقشآفرینی و ابتکار روسیه تشکیل گردیده است، مخصوصا توجهات را به خود جلب میکند. ناگفته نماند، که فشارهای رو به تشدید خارجی بر فدراسیون روسیه را نباید نادیده گرفت، اما همۀ مشکلات را نمیتوان با فشار تهاجمی خارجی توجیه کرد. این یک اشتباه بزرگ است.

بحران هرگز بدون زمینه آغاز نمیشود. آن، همیشه علل داخلی دارد و قدرتهای خارجی از آنها استفاده میکنند. تشنج در اوکراین، در بلاروس، در قرقیزستان، در قفقاز، در مولداوی یا هر جای دیگر یک مخرج مشترک دارد: بحران دولتمداری پساشوروی!

الفبای مدیریت موثر دولتی عبارت است از ایجاد چنان ساختار اجتماعی و اقتصادی که بر پایۀ توازن منافع «بالاییها» و «پائینیها» مبتنی باشد. سیاست اقتصادی موثر، بعنوان وظیفۀ اجتماعی کامل دولت (برای حفظ آرامش اجتماعی)، و همچنین اقدامات سنجیده حاکمیت در حوزۀ فرهنگ و حافظه تاریخی مردم وجوه مشخصۀ آن شمرده میشود. در هر جا که حتی یکی از این مؤلفهها کنار گذاشته شود، دیر یا زود مشکلات «انقلابی»، و در برخی موارد «مخلوطی از بحران انفجاری» ظاهر میشود.

شاید، محدودیت همۀ تغییر و تحولاتی که در تاریخ پس از شوروی بسیار اتفاق افتاده است، این باشد که همۀ آنها در بالا روی داده است- حتی یک مورد وجود ندارد که  منجر به تحول اجتماعی بمعنی واقعی کلمه شده باشد.

نمونۀ کتابی آن اوکراین است. همۀ مشکلاتی که پس از کودتای سال ٢٠١۴ ظاهر شدند و اکنون با بذلههای رئیس جمهور دلقک (او با بیش از ٧٠ درصد آراء انتخاب شد) ادامه مییابند، ناشی از بیاعتمادی مزمن به عملکرد خود میباشد. قرقیزستان کمافیالسابق در شرایط رویارویی شمال و جنوب بسر میبرد، که در اثر آزمایش تلخ «دموکراسی پارلمانی» به سبک قرقیزی و فقر جمعیت تشدید می-شود. در بلاروس، بموازات تأثیر شدید لهستان، پویایی توسعۀ بحران موجب مشکلاتی گردیده است، که الکساندر لوکاشنکو بدرستی تشریح کرد: «شاید، دولت من بیش از حد در قدرت بوده است». غرب توانست از این استفاده کند.

کسی خواهد پرسید: پس، در تاجیکستان چه اتفاق افتاد؟ این کشور که با مشکلات بسیار بزرگ (وابستگی شدید به مهاجرت کارگری؛ حاکمیت استبدادی با اصول فرمانروایی خانوادگی؛ خطر اسلامگرایی افراطی، تجارت مواد مخدر و الیآخر) مواجه است، اما اخیرا انتخابات ریاست جمهوری  در آنجا به آرامی برگزار گردید و هیچ کس «آتش انقلابی» در میدان روشن نکرد.

شاید مسئله عبارت از این باشد، که زخمهای تاجیکستان پس از جنگ داخلی سالهای ١٩٩٠ هنوز بهبود نیافته است؟ و در همه حال در پرتو حوادث اخیر در اطراف فدراسیون روسیه، این جمهوری آسیای میانه بعنوان بمب ساعتی هر چه بزرگتر دیده میشود…

در مولداوی- یکی دیگر از جمهوریهای پساشوروی، هم اکنون شرایط برای «طوفان مطلوب» در متن انتخابات ریاست جمهوری آینده آماده است: فقر، انشقاق شدید حزبی- سیاسی همراه با فساد و عناصر حاکمیت الیگارشی، رویارویی هواداران رئیس جمهور «متمایل به روسیه» و نمایندگان غربگرا در پارلمان که اکثریت را تشکیل میدهند، باضافۀ مداخلۀ تاریخی رومانی در امور داخلی جمهوری مولداوی. رشد ناگهانی مقاومت مدنی کهنه سربازان جنگهای سالهای ١٩٩٠ در سال ٢٠٢٠ بسیار نگرانکننده است و بعید نیست، که سناریوی جنگ «ملت متحد مولداوی» میتواند از قوه به فعل تبدیل شود. با توجه به دورنمای چنین «اتحاد»، خطر جدایی قاقائوز از مولداوی احساس میشود…

در هیچیک از جمهوریهای پساشوروی امکان حل و فصل سریع مشکلاتی که در سه دهۀ گذشته یکی بعد از دیگری ظاهر شدند، وجود ندارد. شناخت صادقانۀ تمام نقائص و کمبودهای وضع موجود (خود این نیز یک مشکل بزرگ است) و سپس، یک دوره کار طولانی و پرزحمت، اما نه برای ایجاد «تعادل جدید» بین گروههای الیگارشی منجمد، بلکه، بمنظور جلب آن کسانی به مشارکت در مدیریت که عامدانه از چنین فعالیتها منع شدهاند، تنها راهکار موفق در مسیر تحول عمیق میتواند باشد.

راه دیگری وجود ندارد. در مسیر دیگر، سرانجام خلاء سیاسی پساشوروی (بژنسکی که در سال ٢٠١٧ درگذشت، بدون اینکه شاهد رویدادهای امروز باشد، آن را «چالۀ سیاه» نامید) توسط نیروهای خارجی دورتر نسبت به روسیه تاریخی پر خواهد شد. و آن وقت نه کشورهای خارجی هممرز با روسیه، که حالا خارج «نزدیک» نامیده میشوند، بلکه، نواحی همجوار آنها در داخل مرزهای فدراسیون روسیه آتش خواهند کرد.

ولادیمیر کودریاوتسِف

(Vladimir Koudryavtsev)

https://www.fondsk.ru/news/2020/10/20/ognennaja-anakonda-pochemu-polyhaet-u-granic-rossijskoj-federacii-52090.html

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2020/10/27/

٧ آبان- عقرب ١٣٩٩




اعتراضات آبان ۹۸؛ فاطمه خوش رو به یک سال حبس محکوم شد

فاطمه خوش رو، شهروند اهل خرم آباد و یکی از بازداشت شدگان اعتراضات سراسری آبان ۹۸ توسط دادگاه انقلاب این شهر به صورت غیابی به ۱ سال حبس تعزیری محکوم شد. این حکم در تاریخ ۱ آبان‌ماه در آستانه اولین سالروز این اعتراضات به وی ابلاغ شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، بر اساس این حکم که در تاریخ ۱۴ مهرماه ۹۹ توسط شعبه ۱ دادگاه انقلاب خرم آباد، به ریاست قاضی حسن کرم پوری صادر و در تاریخ ۱ آبان ۹۹ به صورت الکترونیک به وی ابلاغ شده است، فاطمه خوش رو  از بابت اتهامات «سردستگی اخلال کنندگان در نظم عمومی به واسطه شرکت در تجمعات غیرقانونی مورخ ۱۳۹۸/۸/۲۵» و «همکاری با گروه‌های متخاصم و معاند نظام به واسطه تهیه و ارسال فیلم از اغتشاشات غیرقانونی مذکور برای برخی از عوامل آن‌ها در کشور ترکیه” محاکمه و به ۱ سال حبس تعزیری محکوم شد.

خانم خوش رو پیشتر در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸ به همراه حدود ۶۹ شهروند دیگر در رابطه با اعتراضات سراسری آبان‌ماه ۹۸ در خرم آباد بازداشت و پس از یک هفته نگهداری در بازداشتگاه این نهاد به بند زنان زندان خرم آباد و پس از ۱۸ روز به بازداشتگاه اطلاعات سپاه موسوم به بند ۲ الف زندان اوین منتقل شد. فاطمه خوش رو نهایتا پس از ۳۴ روز به زندان خرم آباد منتقل شد و ۱۰ روز بعد با تودیع قرار وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت و تا پایان مراحل دادرسی آزاد شد.

گفته می‌شود وی در زمان بازداشت در بازداشتگاه اطلاعات سپاه مورد ضرب و شتم قرار گرفته و برای انجام اعترافات تلویزیونی تحت فشار قرار داشته است.

فاطمه خوش رو، فرزند غلام عباس، متولد ۱۳۶۷ و شهروند اهل و ساکن خرم آباد است.




داغ بی آبی، طوفان ریزگرد و بی کفایتی حکومت

احمد هاشمی- اخبار روز

مقدمه

گویا انتشار ویدئویی از معین الدین سعیدی نماینده چابهار در مجلس در مورد بی ‌آبی در استان سیستان و بلوچستان در حضور وزیر نیرو و چاپ عکسی در صفحه اول روزنامه آفتاب، در روز پنجشنبه اول آبان ۱۳۹۹  با عنوان بی ‌آبی در استان سیستان و بلوچستان برای او مشکل آفرین شده است  و اکنون به نظر می آید که زیر فشار قرار گرفته  و مجبور شده است  در ویدئویی  از  دستاورد های بی بدیل نظام  در سیستان و بلوچستان  سخن بگوید و ادعا کند که “خدمات نظام در استان سیستان و بلوچستان همچون خورشید تابان می درخشد” و سپس به تعریف و تمجید رهبر می پردازد و رسانه های معاند در خارج از کشور را به تلاشی مذبوحانه  متهم می کند.

در تربیون آزاد اخبار روز با استناد به  روزنامه آفتاب در نوشته ای تحت عنوان “داغ بی آبی در ایران، نتیجه سوء مدیریت حاکمان” بحران آب در ایران را تجزیه و تحلیل  نمودم.

هدف از این نوشته  بازگویی یک بحران دیگر دراستان سیستان و بلوچستان و سایر استان های ایران  یعنی مسئله ریزگردها است.

ریزگردها

یکی از عوامل مهم ایجاد کننده آلودگی هوا، ریزگردها یا گرد غبار و ذرات معلق هستند. ریزگردها ذراتی بسیار کوچک و سبک با قطر کمتر از پنج میکرون هستند که دراثر فرسایش توسط باد تا مسافت طولانی جابجا شده و انتقال می یابند. ریزگرد ها در مناطق بیابانی خشک و نیمه خشک، فاقد پوشش گیاهی و رطوبت سطحی تولید می شوند.

 آلودگی هوا با ذرات معلق ۵/ ۲ میکرومتری  به PM 2.5 معروف است. این گونه آلودگی، شدیدترین تأثیر را بر سلامتی می گذارد زیرا این ذرات می توانند به عمق دستگاه تنفسی و حتی جریان خون نفوذ کنند. تصویر زیر، بزرگی ذرات ۵/ ۲ میکرونی را در قیاس با موی سر، شن و ذرات ۱۰میکرونی نشان می دهد. اکثر ذرات ۵/ ۲ میکرونی در اثر فعل وانفعالات پیچیده شیمیایی با نور خورشید در هوا تشکیل می شوند. همچنین، این ذرات غالباً از کارخانه های تولید برق، صنایع و اتومبیل ها مستقیماً خارج می شوند. ذرات معلق درهوا ممکن است، مستقیماً از منابعی مثل ساختمان سازی ها، جاده های روکش نشده، مزارع، دودکش ها یا آتش سوزی ها منشأ بگیرند.

طوفان‌های گرد و غبار در ایران

۲۳ استان از مجموع ۳۱ استان در معرض طوفان‌های گرد و غبار در ایران قرار دارند. سرچشمه اصلی ریزگرد در ایران از صحراهای عربستان، عراق، کویت، اردن و سوریه و نیز بیابان‌زدایی در عراق و حتی بخشی از صحرای آفریقا می باشد، که باعث خشک ‌شدن بسیاری از تالاب ها و ایجاد نواحی غبارساز در ایران شده‌ است.

جنگ ایران و عراق و جنگ های دیگر درمنطقه نیز نقش بسزایی در ایجاد نواحی غبارساز داشته اند. در گذشته دور سه کشور ایران، عراق، و عربستان به ‌صورت مشترک هزینه‌های مالچ ‌پاشی این زمین‌ها را تأمین می‌کردند و تمام زمین‌ها در فصل خاصی از سال مالچ‌ پاشی می‌شدند. مالچ نوعی فراورده چسبنده نفتی است که برای تثبیت شن‌های روان در بیابان‌ها استفاده می‌شود. بیش از دودهه است که این اقدام متوقف شده است و در نتیجه باعث افزایش ریزگرد در خوزستان، و سرانجام تقریباً در سراسر ایران شد.

علاوه بر سرچشمه اصلی ریزگرد، خشکسالی، کاهش بارندگی و میزان رطوبت هوا، فقدان پوشش گیاهی مناسب، تخریب مناطق جنگلی و مراتع کشور، بهره برداری بی رویه و روز افزون از منابع آب زیر زمینی و کاهش میزان رطوبت خاک ها و خشک شدن تالاب ها در کشور باعث تشدید این پدیده در ایران شده است، استان های سیستان و بلوچستان و کرمان نیز  بیش از سایر  استان ها با این مشکل دست به گریبان هستند.

وقوع طوفان در سال ۱۳۹۳، بیشترین میزان ریزگرد را در سه دهه اخیر وارد ایران کرد، ترکیب این ذرات معلق با آلاینده‌های شهری ریزگردهای خطرناکی را تولید نمود که صدها شهروند را به ویژه در اهواز و سایر شهرهای استان خوزستان راهی بیمارستان ها و مراکز درمانی نمود.

در مقایسه با ۳۰ سال گذشته، تعداد طوفان‌ها در طی سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۹ در ایران رشد بسیار داشته و این رقم در استان‌های غربی ایران از ۷۰ درصد به ۱۷۵ درصد رسیده است. در سال ۲۰۱۳ ابرهای گرد وغبار، تهران را نیز، ۱۱۷ روز به طورکامل پوشانده بودند.

در سال ۲۰۱۱ اهواز به دلیل  ذرات کوچکتر از ۱۰ میکرومتر در هوا  رتبه سوم آلوده ترین شهر جهان را داشت. در اهواز در تابستان ۲۰۱۲ سطح آلودگی روزانه به میزانی بین ۱۳ تا ۱۶ رسید، که موجب ۱۱۳۱ مورد مرگ بر اثر آلودگی هوا و بیش از ۸۱۰۰ مورد مراجعه به بیمارستان شده است.

 در سال ۲۰۱۶  بر اساس آمار سازمان بهداشت جهانی زابل، بوشهر و اهواز جزء آلوده ترین شهرهای جهان بوده اند.

نمودار زیرغلظت آلاینده  PM10 را در آلوده ترین شهرهای جهان نشان می دهد.

در شرایط فعلی بیش از ۲۳ استان به ویژه استان های غرب و جنوب غرب کشور بطور جدی با این پدیده درگیر می باشند که در برخی از موارد دامنه گسترده ای از کشور حتی تا دامنه های جنوبی رشته کوه البرز و شهر تهران را هم تحت تاثیر قرار می دهد. 

نمودار زیرغلظت آلاینده PM10  درکلان شهرهای جهان را نشان می دهد.

عملکرد ناکارآمد حاکمان درحل مشکل ریزگردها

علی طهماسبی مدیرستاد ملی مقابله با گرد و غبارسازمان حفاظت محیط زیست، خسارا ت ناشی از ریز گردها را برمنابع زیستی و اقتصادی در پنچ استان که معلوم نیست به چه دلیلی استان سیستان و بلوچستان جزء آنها  نیست، ۵۶ میلیارد و ۳۷ میلیون ریال  اعلام می کند.

نه تنها علی طهماسبی، بلکه علیرضا نظری نماینده مجلس نیز عملکرد دولت را بسیار ضعیف ارزیابی می کنند.

واقعیت این است که  مسئله ریزگردها، محدود به مرز کشور نیست. بدون همکاری های منطقه ای و بین المللی و استفاده از کارشناسان خبره، حل این مسئله  دشوار ممکن نیست.

احمد هاشمی




روگردانی ایران از ارمنستان در تقابل آن با آذربایجان

روگردانی تهران به هیچوجه غیرمنتظره نبود

Почему Иран отвернулся от Армении в её противостоянии с Азербайджаном

تا همین اواخر تصور میشد، که به دلایل جغرافیای سیاسی، مقدم بر همه، به سبب همکاری نزدیک آذربایجان با مخالفان ایران- اسرائیل و ترکیه، تهران در مناقشه قرهباغ جانب ارمنستان را خواهد گرفت.

ایروان ضمن باور به این تصور، به خود و جهان اطمینان میداد، که دور نیست ارتش ایران در جنگ اخیر برای پشتیبانی از طرف ارمنیها مداخله کند. با این حال، ایروان، بویژه طی دو سال حکومت پاشینیان توجه چندانی به حفظ و تقویت اتحاد با ایران مبذول نداشت.

در عوض، برعکس، تلاشهای همهجانبه پاشینیان برای تحقق اهداف واشینگتن در منطقه، موجب شد تا تنها راه زمینی ارمنستان از طریق ایران به خارج مسدود شود. مسیر زمینی گرجستان برای ارمنستان هر گز قابل اطمینان نبوده است. در عین حال، باکو طی سالهای گذشته تلاشهای زیادی برای رفع اختلافات خود با ایران، از جمله، در رابطه با وجود دیاسپور٢٠- ٢۵ میلیونی آذربایجانی در آنجا و همچنین، برای تعریض شکاف بین تهران با ایروان بعمل آورد. و، بنظر میرسد، موفق شد. تهران از همان لحظه شروع دور جدید جنگ، حمایت قاطع خود را از تمامیت ارضی آذربایجان اعلام نمود و راه ارسال کلیه تجهیزات نظامی به ارمنستان را بست.

ایران گزارشات برخی رسانه ها، از جمله، رسانه های جمعی روسیه مبنی بر تداوم کمکهای نظامی ایران به ارمنستان را «دروغ» و «یک اقدام خرابکارانه توسط مخالفان روابط نزدیک بین ایران و آذربایجان» خواند.

جهت اصلی حمله ارتش آذربایجان به جنوب قرهباغ در امتداد مرز ایران نشان میدهد، که هیچ خطری از آن سوی رودخانه مرزی ارس احساس نمیکند. این مدعا را پیشروی ٢٠ کیلومتری نیروهای ویژه آذربایجان به سمت نیروگاه برق آبی و پل خداآفرین در روزهای ١٧- ١٨ اکتبر ثابت میکند.

این تاسیسات شامل یک سد بزرگ و نیروگاه برق آبی با ظرفیت ٢٨٠ مگاوات (۴.١ میلیارد کیلووات ساعت در سال) واقع در جنوب قرهباغ، در مرز ایران و آذربایجان بر اساس توافق اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و ایران ساخته شد. در سالهای اخیر، به دلیل اشغال این اراضی توسط نیروهای ارمنستان، کارهای تکمیلی آن در دو سوی رود ارس منحصراً توسط ایرانیان انجام گرفت. کارهای تکمیلی تأسیسات تقریباً به پایان رسیده و هم اکنون برق قرهباغ و دیگر مناطق اشغال شدۀ آذربایجان توسط نیروهای ارمنستان را تأمین میکند. ارتباط جادهای بین منطقه شورشی و ایران نیز از طریق همین تأسیسات برقرار شده بود.

Исторический мост через Аракс и Худаферинская ГЭС

پل تاریخی خداآفرین و نیروگاه برق آبی بر روی رود ارس

باکو موافقت نهایی خود برای اتمام تأسیسات و بهرهبرداری از مجتمع مذکور را در ماه مه اعلام کرد. بعد از آن، بسیار از رسانههای آذربایجان آن را بمثابه «خیانت ملی» رهبری کشور و همدستی با دشمن قلمداد کردند. اکنون همان رسانهها «نبوغ آیندهنگری» فرمانده کل قوا، الهام علییف را تحسین میکنند. واقعیت این است که طبق توافق، ایرانیها نظارت بر منطقه ١٠ کیلومتری اطراف تأسیسات در هر دو سوی مرز را بر عهده گرفتند و با نزدیک شدن آذربایجانیها، این منطقه را به آنها تحویل دادند. البته، این امر تصرف همه اراضی خارج از نظارت ارمنیها را تا حدود زیادی تسهیل کرد. این واقعیت بطور غیرمستقیم حاکی از آن است، که حداقل، الهام علییف تصمیم گرفته است مسئلۀ قرهباغ را تا پایان سال از طریق نظامی، احتمالا، با رضایت تهران حل کند. ایروان باید این واقعیت را درک میکرد، اما نفهمید. حالا که همۀ راههای خروج قرهباغ به ایران مسدود شده، تأمین جمهوری خودخوانده با کالاهای اساسی، حتی در صورت عدم محدودیت در عرضۀ آنها دشوار خواهد بود.

 انتقال قوای توپخانه و تجهیزات نظامی ایران به مرز در واکنش به پرتاب موشک و  گلوله از هر دو طرف به خاک این کشور در شرایط پیش آمده بیش از آذربایجان، ارمنستان را تهدید میکند. تهران هشدار داد به سمت هر نیرویی که مهمات آن به قلمرو ایران پرتاب شود، آتش خواهد گشود. با این حال، در صورت عدم برقراری آتشبس پایدار، نیروهای آذربایجان در ادامه نبرد، از مرز ایران به طرف شمال در سمت زنگلان و راهرو لاچین، یعنی راه ارتباطی ارمنستان به قرهباغ حمله خواهند کرد. در نقطه مقابل، نیروهای ارمنستان برای حمله به جناح دشمن باید به سمت جنوب، بطرف ایران شلیک کنند. بر این اساس، این ارمنیها هستند که هدف ضربات تلافیجویانۀ قرار خواهند گرفت.

اگر ما کل تاریخ اخیر روابط آذربایجان و ایران را مورد ملاحظه قرار دهیم، نمیتوانیم تحولات کنونی را غیرمنتظره بدانیم. در سالهای ٩٠ هر دو طرف از روابط خصمانه شروع کردند. ایرانیها در فکر گسترش انقلاب اسلامی به کشور بطور سنتی شیعه، آذربایجان بودند، که در اثر کشمکشهای سیاسی بشدت ضعیف شده بود. بموازات این، ایرانیها تیپ موسوم جوادوف که حاکمیت باکو را به سرنگونی تهدید می کرد، در قلمرو خود جای دادند.

آذربایجان نیز به نوبۀ به برخی از گروههای چپ تندرو سازمان مجاهدین خلق ایران که علیه رهبری روحانیت ایران مبارزه میکنند، پناه داد. سازمان مجاهدین بدلیل روشهای خود در آن زمان بعنوان تشکیلات تروریستی شناخته میشد. در ایران باکو را به دلیل تحریک احساسات جداییطلبانه در میان جامعه چندین میلیونی آذربایجانیهای ایران سرزنش میکردند.

عجیب نیست، که تهران در جنگ اول قرهباغ، در واقع، از ارمنستان حمایت کرد. برخی سیاستمداران ارمنی میبایست این را در حافظۀ خود تا ابد ثبت می کردند. اما، همه چیز تغییر یافت. حتی در دورۀ رهبری حیدر علییف ساختارهای خصمانه در خاک ایران و آذربایجان زیر چتر حمایتی قرار گرفتند. در تهران به این نتیجه رسیدند، که برای ممانعت از غرق شدن باكو در وابستگی بیش از حد به تركیه و اسرائیل، لازم است یک همکاری متقابل قوی و سودمند با این کشور سازمان داده شود. همانطور که کارشناسان اسرائیلی معتقدند، پایان جنگ قرهباغ باعث تمایل آذربایجان به استقلال بیشتر از ترکیه خواهد شد. همتایان ایرانی آنها پیشبینی میکنند، که چنین تحولی ممکن است در رابطۀ این کشور با اسرائیل نیز رخ دهد. آذربایجانیهای ایران هم در حمایت تهران از مواضع باکو در مسئلۀ قرهباغ نقش خود را ایفاء کردند؛ کافیست گفته شود، که آیتالله خامنهای نیز به این جامعه تعلق دارد.

مبادلات تجاری بین ایران و ارمنستان در حدود ٣٠٠ میلیون دلار در سال بوده  و تجارت با آذربایجان به ۵٠٠ میلیون دلار رسیده است. تهران در حال حاضر آمادگی خود را برای همکاری پس از جنگ با باکو، در زمینۀ راه «شمال- جنوب»، از اقیانوس هند از طریق ایران، آذربایجان، روسیه تا دریای بالتیک و راه دریایی شمال اعلام کرده است.

Майданная русофобия Киева

نقشه راه شمال جنوب

تقاطع جاده ابریشم بزرگ با نصفالنهار شمال- جنوب در خاک آذربایجان بدون شک آن را به یک مرکز حمل و نقل دارای اهمیت قارهای تبدیل میکند. با این حال، بعقیدۀ ایرانیها، برای اجرای چنین پروژهای باید شرایط لازم فراهم شود تا باکو به لیگ بازیکنان مهم جهان به پیوندد. در غیر این صورت، ایران ترجیح میدهد یک مسیر دریایی از طریق دریای خزر توسعه دهد تا یک راه زمینی از طریق آذربایجان.

کارشناسان سیاست خارجی ایران از اینکه ممکن است آذربایجان همراه با گرجستان و با کمک ترکیه بعضویت ناتو درآید و این بلوک مستقیماً به مرزهای شمالی ایران برسد، اظهار نگرانی میکنند. این موضوع، تنها باعث دامن زدن به تنشها و ایجاد نگرانی در ایران و روسیه میشود و باعث تضعیف همکاری منطقهای میگردد. به باور کارشناسان ایرانی، مشکلات ترکیه در روابط با غرب، در مقایسه با ارزش عضویت این کشور در پیمان ناتو و تعهدات ناشی از آن بسیار «کم اهمیت» است. چنین تنشی برای خود آذربایجان و گرجستان سودی نخواهد داشت. بنا بر این، بهترین گزینه آنها خودداری از عضویت در ناتو خواهد بود.

این اشتباه خواهد بود اگر آذربایجان تصور کند که حمایت بیقید و شرط ایران از هم اکنون برای آن تضمین شده است. حرکت بیشتر باکو به سمت ترکیه و ناتو از بیم ارمنستان، بیشک، موجب نارضایتی تهران خواهد شد. با این وجود، آذربایجان باید به این بیاندیشد، که چرا پشتیبانی یک قدرت تأثیرگذار منطقهای مانند ایران را از دست داده است. تلاش برای یافتن پشتیبان فرامنطقهای در طولانی مدت نه به نفع باکو است و نه به نفع ایروان.

دمیتری مینین (Dmitriy Minin)

کارشناس مسائل بینالمللی

https://www.fondsk.ru/news/2020/10/21/pochemu-iran-otvernulsja-ot-armenii-v-ee-protivostojanii-s-azerbajdzhanom-52097.html

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2020/10/24/

٣ آبان- عقرب




گفتن از کانون نویسندگان ایران وقتی صحنه‌ی گفتگو خونین است

علی کاکاوند- اخبار روز

روز ۲۵مهر۱۳۹۹ از  آقای محسن حکیمی، عضو پیشین هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران، متنی مفصل با عنوان “کانون نویسندگان ایران، پرچمدار جنبش اجتماعی آزادی بیان” در سایت اخبار روز منتشر شد. با بخشی از نوشته‌ی ایشان موافقم و با بخشی دیگر نه، سخنان ایشان در سایت اخبار روز در دسترس است پس سعی می‌کنم تا حد امکان کمتر عین جملات را نقل قول کنم؛ قصد دارم با طرح چهار محور و به طور خلاصه که در حوصله‌ی خوانندگان باشد توضیحاتی بدهم و گاهی نیز مخالفتم را با نظرات ایشان بیان کنم. مخالفت با نظرات یکدیگر در کانون امری ست عادی و از نظر من نشانه‌ی پیشرو بودن آن است. در این مورد مایلم از بیانیه‌ی کانون که مهر ۱۳۵۶ پس از برگزاری شب‌های شعر و سخن (معروف به ده شب) منتشر شد نقل کنم: “ما از هیچ مرام و مسلک مشخصی دفاع نکردیم و اگر اختلافی در عقاید ما دیدید، اگر این و آن سخنانی به رغم یکدیگر گفتند، این خود نشان‌دهنده‌ی زنده بودن ماست، نشان‌دهنده‌ی آن است که با همه‌ی اختناق، یک‌رنگ نشده‌ایم، یک‌دست نشده‌ایم.”

سال ۵۸ سال پر تلاطمی ست:

از متن‌های کانون چنین بر می‌آید که حوادث سال‌های بعد از انقلاب چنان سریع و غیر قابل پیش بینی بوده (و شاید این خصلت انقلاب است) که کانون ترس از ایستادن در مقابل مردم داشته است. اینجاست که نمی‌توان جمله‌ی “به ما تهمت می‌زنند که گویا با رهبری انقلاب ایران مخالفت داریم” یا جملات مشابه آن را به زعم آقای حکیمی در راستای موافقت با رهبر جمهوری اسلامی دانست و گفت کانون یا هیئت دبیران وقت “موضع مثبت نسبت به جمهوری اسلامی” داشته است. کانون یک تشکل مقدس نیست، تشکلی زمینی ست و اشتباه داشته است. مهم این است که یک اشتباه تکرار نشده باشد. اما اگر بنا بود کانون با جمهوری اسلامی کنار بیاید، در سال ۱۳۶۰ به دفترش هجوم نمی‌بردند و با حکم دادستانی فعالیتش را ممنوع نمی‌کردند. تا آنجا که به دست ما رسیده است تعداد ۲۵ بیانیه که البته از آن میان تعدادی نامه یا نامه‌ی سرگشاده هستند در سال ۵۸ با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر شده که اکثر این بیانیه‌ها به مذاق حکومت اسلامی خوش نیامده است. تاکید بر یک جمله، یک متن یا یک واکنش از کانون در سال ۵۸ برای بررسی کانون در آن سال حساس و متلاطم، به نتیجه‌ای درست و علمی نمی‌انجامد. لازم است تمام بیانیه‌ها و فعالیت‌های آن روزها را مدنظر داشته باشیم. با این حال معتقدم برای بررسی بهتر اتفاقات ۵۸ خوب است از اسماعیل خویی و محسن یلفانی به عنوان دو عضو هیئت دبیران وقت سوال کرد، جو آن روزها را پرسید. تاریخ شفاهی ما از زبان آنها می‌تواند یاریگر روشن شدن حقیقت باشد. ما فقط بیانیه‌ها و بعضی خاطرات را داریم. در آن ۲۵ بیانیه از جمله به مخالفت با قانون اساسی پرداخته شده، عناوین آن بیانیه‌ها خود گویای مواضع صریح کانون در سال۵۸ است؛ از آن جمله ست: “بیانیه در رابطه با حمله به کتابفروشی‌ها، ۱۹اردیبهشت”، “بدون آزادیِ مطبوعات انقلاب ایران به نتیجه نخواهد رسید (نامه‌ی سرگشاده به آقای خمینی، ۲۵ اردیبهشت)”، “درباره‌ی لایحه‌ی مطبوعات، ۲۰ خرداد” ، “دست از تجاوز به آزادی بردارید و زندانیان سیاسی را آزاد کنید، ۲۸ تیر”، “درباره‌ی تعطیلی روزنامه آیندگان،۱۷ مرداد”، “درباره‌ی متن قانون اساسی مصوب مجلس خبرگان، ۷ آذر”، “هجوم به [روزنامه‌ی] بامداد و مسئله‌ی مطبوعات، ۵ اسفند”

آن روزها سانسور به سه شکل فرهنگ غالب، مذهب رسمی و انتقامجویی برخی گروه‌های سیاسی بر کانون فشار می‌آورد. انقلاب سال ۵۷ فارغ از اتفاقات بعدی، یک انقلاب مردمی بود، چند ماهی آزادی بیان بر مطبوعات حاکم بود و بعد حکومت اسلامی از هر سه شکل سانسور بهره برد تا با همراهی عده‌ای و فریب عده‌ای دیگر، مطبوعات و نویسندگان و کانون را سرکوب کند. به نظر من، در چنین شرایطی بعضی رفتارها از سوی کانون می‌توانست مهلک باشد و حتی به اعدام اعضایش منجر شود. آن فضای ترس و وحشت، دیگر فقط سانسور نبود چنان فضایی بود که ادامه‌ی فعالیت کانون را در سال ۶۰ و بعد تا سال ۶۹ غیر ممکن کرد و تمام جلسات کانون را به تعطیلی کشاند. در مقابل قلم، اسلحه کشیده بودند و این کشاکش و کشتار و زندان تا امروز ادامه داشته است. مگر کانون چه تعداد عضو فعال داشت که حدود ۳۷ نفر از اعضای آن یکباره از دست رفتند، پنج نفر اخراجی و تعدادی هم مستعفی؛ این اتفاق خود گویای شدت اختلاف نظر در مورد آینده‌ی حکومت جدید بوده است، سال ۵۸ برای کانون نویسندگان ایران، سالی پرتلاطم است.

کانون سیاسی نیست، نویسنده سیاسی است:

این بخش الزاماً مخالف نظرات آقای حکیمی نیست. این بخش برای کسانی ست که کانون را سیاسی می‌خواهند یا کسانی که انتظار کارکرد یک حزب سیاسی را از کانون دارند. البته اینکه آقای حکیمی و دوستانی دیگر می‌گویند کانون به یک معنا سیاسی هست و به یک معنا نه، برای من قابل قبول نیست. قضیه‌ی تشکل با فرد متفاوت است، یک تشکل نمی‌تواند سیاسی باشد و نباشد، باید بالاخره یکی را برگزیند. به نظر من کانون سیاسی نیست. اما در این مملکت که از شکل مو و لباس تا نوع نوشیدنی سیاسی ست طبیعی ست که فردِ نویسنده هم سیاسی باشد. ما نویسنده‌ها در فضایی سیاسی نفس می‌کشیم و مثل هر ایرانی دیگر با سیاست مرتبط هستیم. من نویسنده‌ام، در مورد زمین، هوا، خیابان، ارتش، شاه، رهبر و رئیس جمهور می‌نویسم، ظاهراً هیچ کلمه‌ای موجب نمی‌شود من نویسنده نباشم و سیاسی باشم یا حتی نویسنده‌ای سیاسی باشم. نویسنده آزاد است، محدودیت نمی‌پذیرد. اما زمانی که یک حکومت ایدئولوژیک همه‌ی کلمات را سیاسی کرده است پس نویسنده در ایران به صرف نویسنده بودن سیاسی ست، و اگر کسی بگوید “من سیاسی نیستم” همین جمله، خود کنشی سیاسی ست، این درباره‌ی یک “فرد” نویسنده صادق است. اما تشکل با منشور، اساسنامه، کمیسیون‌ها، برنامه‌ها و واکنش‌هایش تعریف می‌شود. تشکل فرد نیست، جمع است و سیاسی بودن آن به معنای همرنگ بودن و یک دست بودن اعضاء ست. لازمه‌ی سیاسی بودن یک تشکل، سعی در سهیم شدن در قدرت و دخالت در احزاب و همسو بودن اعضای آن تشکل در اهداف سیاسی است و کانون هیچ کدام از این ویژگی‌ها را ندارد. آقای حکیمی نیز به این موارد به درستی اشاره کرده است.

هدف و نوع برخورد حکومت با کانون که موجب شده است تا عده‌ای کانون را سیاسی بدانند این است که اعضای کانون را تشکل یافته در یک حزب سیاسی معرفی کند، در حالی که اعضای کانون طرز فکر متفاوت و گاه متضاد دارند، هرگز نمی‌شود گروهی سیاسی تشکیل داد که اعضایش همین نویسندگان عضو کانون باشند. اعضای کانون حول دو محور دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور جمع شده‌اند و من نمی‌توانم تعریف یا  انتظار یک حزب سیاسی را از چنین محورهایی داشته باشم. هر نویسنده‌ای به خوبی می‌داند این‌ها از ابتدایی‌ترین شروط لازم برای امر نوشتن هستند. بدون این دو محور، خلاقیت در هنر و ادبیات اتفاق نمی‌افتد. حال حکومتی آمده است با این ملزومات نوشتن، برخورد نظامی و جنایی می‌کند، آیا ما هم باید به پیروی از روش‌های غلط حکومت، نوشتن را امری خونین بدانیم؟ قرار نیست اجازه دهیم قدرتمندان حتی برای ما تعیین کنند که تشکل کانون، سیاسی است. همین موجب پرونده سازی علیه اعضاء شده است. وقتی می‌گوییم “ما نویسنده‌ایم” معنایش این نیست که کاری به سیاست نداریم، امکان ندارد نویسنده‌ی امروزی ایرانی فارغ از سیاست باشد. اما نیازی نیست آنچه را بازجوها و بازپرس‌ها می‌گویند عیناً بپذیریم. این حکومت است که با امر نوشتن برخورد سیاسی می‌کند. قرار نیست ما طبق قواعد حکومت بازی کنیم و از همان الفاظ استفاده کنیم. در این سال‌ها سیاسی خواندن کانون نویسندگان ایران معنای خاصی یافته است، به یک کد تبدیل شده است. وقتی می‌گویند کانون سیاسی است یعنی کار فرهنگی نمی‌کند، یعنی دغدغه‌ی صنفی یا فرهنگی ندارد بلکه دغدغه‌ی تغییر یا تثبیت حکومت دارد. یعنی در خدمت قدرت‌های سیاسی است. اینها همه تهمت است. کذب است.

تفاوت در دو دیدگاه ست. یک دیدگاه می‌گوید چون حکومت در امر آزادی بیان و سانسور نقش دارد، همین که به این دو نزدیک شویم سیاسی می‌شویم. دیدگاه دوم که نظر من در این متن است می‌گوید امر آزادی بیان و سانسور به فرهنگ مربوط است و دغدغه‌ی نویسنده ست، این حکومت است که به این حیطه نزدیک می‌شود و در آن دخالت می‌کند تا سیاسی‌اش کند، یعنی حکومت با امری فرهنگی برخوردی سیاسی دارد. می‌بینیم در کشورهای پیشرفته که دولت نه فقط آزادی بیان را محدود نمی‌کند بلکه مدافع سرسخت آن است، درس‌های شناخت آزادی بیان و سانسور در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شود. چون سانسور فقط سیستماتیک نیست، از سنت و مذهب و رسوم قبیله نشأت می‌گیرد. کانون با هر نوع سانسور مخالف است و این فراتر از نوع حکومت است. یعنی اگر فردا یک حکومت مردمی و امروزی روی کار بیاید و یک مسلمان تندرو بخواهد آتش به اختیار برای نویسنده‌ای که شعر یا داستانش به مذاق او خوش نیامده مزاحمت ایجاد کند کانون، همصدا با دولت، واکنش نشان خواهد داد.

هر کس می‌تواند سیاسی بودن یا نبودن را  طبق میل و تعریف خود برای کانون به کار ببرد، اما واقعیت این است که فضا، فضای گفتگو نیست. فضای زندان و تهدید است. البته این فضا نباید موجب شود ما نیز یکدیگر را سانسور کنیم و شخصاً از ابراز نظر مخالف در هر زمینه‌ای استقبال می‌کنم. با این حال محدود کردن کانون در تعاریف سیاسی آن هم در زمانی که نویسنده‌های ضد فرهنگ با همین برچسب و بهانه برای اعضای کانون پرونده می‌سازند و مدام در روزنامه‌های دولتی و خبرگزاری‌های داخلی می‌گویند کانون ربطی به فرهنگ و ادبیات ندارد بلکه سیاسی است، معنای خاصی به حرف منتقدان می‌دهد.

علاوه بر توضیحات بالا به سه موضوع اشاره‌ای مختصر خواهم کرد که توضیح دهم نقش فرد با کانون متفاوت است و کانون را نمی‌توان تشکلی سیاسی دانست:

الف: کنش‌ها و جلسات کانون مهم هستند. جدا از اساسنامه که متنی ست در دسترس همگان، کانون با فعالیت‌هایش شاخته می‌شود که همه از آن خبر ندارند. کانون نمی‌تواند یک تشکیلات سیاسی باشد چون تمام کمیسیون‌ها، گروه‌ها و جلسات کانون، از جنس فرهنگی یا صنفی هستند. تعدادی شاعر، داستان نویس،مترجم و محقق دور هم جمع می‌شوند و برای جلسات شعر خوانی، سخنرانی، داستان خوانی، انتشار نشریه، … با هم مشورت می‌کنند بی آنکه سمت و سوی سیاسی خود را وارد قضایا کنند. ماهیت “کار در کانون” با ماهیت “کار در یک تشکل سیاسی” کاملاً متفاوت است. از این منظر نیز کانون سیاسی نیست، حتی اگر تک تک اعضایش سیاسی باشند.

ب: تفاوت‌ مهم دیگری بین کانون و حزب سیاسی وجود دارد و آن اینکه در کانون بر خلاف یک حزب، ریاست یا دبیرکُل معنا ندارد، اعضا یک رنگ و هم عقیده نیستند، تضاد آرا بسیار زیاد است. هر نویسنده رهبر و صاحب قلمرو فکری خویش است. سیستم شبان-رمگی و امام-امتی نیست. و به راستی جمع کردن عده‌ای نویسنده‌ی صاحب فکر و ایده بسیار مشکل است.

ج: اگر کانون را صنفی، فرهنگی و سیاسی بدانیم یا بخواهیم، آنگاه کانون باید کمیسیون سیاسی هم داشته باشد و در آن به شرایط سیاسی روز ایران و جهان پرداخته شود.(چنانکه کمیسیون‌هایی نظیر فرهنگی، صنفی، انتشارات و عضویت دارد.) همین موجب خواهد شد تا کانون از مسیر “نویسندگان” منحرف شده و شرایط برای حزب شدن و غیر فرهنگی شدن آن فراهم شود، این یعنی تضعیف کانون. وقتی بگوییم کانون تشکلی صنفی، فرهنگی و سیاسی است آنگاه انتظار عمل سیاسی از آن داریم، نمی‌توانیم به همین حد از فعالیت امروزش رضایت دهیم، به سمتی دیگر خواهد رفت. بگذاریم کانون مدافع آزادی بیان و مخالف سانسور باقی بماند.‌

پاسخگو بودن نویسنده پس از انتشار اثر:

آقای حکیمی از بند شش پیش نویس منشور و از یک جمله در متن ما نویسنده‌ایم انتقاد می‌کند، چرا که به نظر ایشان، اینها با “آزادی بیان بی حصر و استثنا” در تناقض است، به نظر ایشان در هر دو متن جملاتی در مورد پاسخگو بودن نویسنده پس از چاپ اثر هست که آزادی بیان را زیر سوال می‌برد. ایشان نگران “آزادی پس از بیان” است که نگرانی به‌جایی ست. اما اینکه تناقض دیده‌اند به نظرم درست نیست. مگر اینکه ایشان “آزادی بیان بی قید و شرط” را مد نظر داشته باشند. نویسندگانی آشنا با کتاب و لغت، دو کلمه‌ی به نظر من نچسب و سختِ “حصر و استثناء” را به هم چسبانده‌اند تا نگویند آزادی بیان بی “قید و شرط”،  انتخاب کلمات بی دلیل نبوده است. این دو ترکیب تفاوت دارند.

بند شش پیش نویس منشور که در نهایت تصویب نشد و حذف شد و در متن آقای حکیمی به آن اشاره شده است چنین بوده:”پاسخ کلام با کلام است، اما در صورت طرح هر گونه دعوایی در مورد آثار، ارائه‌ی نظر کارشناسی در صحت ادعا از وظایف کانون نویسندگان ایران است.” به نظرم معنا و منظور این بند این است که مثلاً نوع برداشت از یک متن که آیا تبلیغ کودک آزاری هست یا نه در توان قاضی دادگاه نیست و نویسندگان در این زمینه کارشناس هستند. گرچه این بند حالا در منشور نیست و بحث درباره‌ی آن موضوعیت ندارد. به هر حال اعضای کانون در مجمع عمومی تشخیص داده‌اند آن را از پیش نویس حذف کنند.

 جمله‌ای که در متن “ما نویسنده ایم” آمده است و به نظر آقای حکیمی آزادی بیان بعد از انتشار اثر یا به نوعی آزادی بعد از بیان را از نظر دور داشته است این است: “…ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگرچه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره ی آن‌ها بر همگان گشوده است.” به نظرم منظور این است که نویسنده باید پاسخگوی برخی نظرات خود باشد، مثلاً نویسنده باید پاسخگوی تهمت و افتراهای احتمالی که در کتابش به یک شخصیت حقیقی نسبت داده، باشد. اما در جامعه‌ای آزاد و با رسانه‌های مستقل و شفاف و قوه قضاییه‌ای مستقل و دارای کارشناس در هر زمینه‌ای؛ امروز چنین شرایطی در ایران وجود ندارد.

 این که درخواست مجوز پیش از چاپ برداشته شود یک قدم به جلو است. گرچه ایده آل من این است هیچ سانسوری نباشد و هیچ بازخواستی هم از یک نویسنده نشود. ایده آل من “آزادی بیان بی قید و شرط” در جامعه‌ای چنان پیشرفته و انسانی ست که حتی تهمت هم نیاز به بازخواست نداشته باشد بلکه همه‌ی متن‌ها با متن‌هایی دیگر پاسخ بگیرند و پاسخ کلام همواره با کلام باشد. اما در این جهان واقعی با وجود جهادی‌های انتحاری و بیماران کودک آزار اگر کسی کتاب طرز تهیه بمب یا کودک آزاری نوشت، چه باید کرد؟ اینجاست که کلمات حصر و استثنا و قید وشرط معنایی متفاوت می‌یابند.  البته وقتی در کشوری هنوز سانسور به شکل گسترده و فرهنگ‌کُش می‌تازد حرف از دادرسی پس از چاپ کتاب حرفی ست بیهوده و اعضای مجمع عمومی کانون به درستی بند شش “پیش نویس”منشور را حذف کرده‌اند. در متن “ما نویسنده‌ایم” نیز محل اشکال نیست، چون این متن مانند منشور نیست و کارکرد اجرایی ندارد.

آزادی عقیده چیست؟

آقای حکیمی معتقد است در کنار اندیشه و بیان باید به “آزادی عقیده” هم پرداخته شود و این اصلی‌ست که جایش در منشور خالی ست. احتمالاً منظورشان این است کانون از “آزادی اندیشه، عقیده و بیان” بی هیچ حصر و استثناء دفاع کند. در تعدادی از بیانیه‌های کانون از جمله در اولین بیانیه بعد از انقلاب با عنوان “خصلت دموکراتیک انقلاب باید حفظ شود” به جای “آزادی اندیشه و بیان”  از “آزادی عقیده و بیان” یاد شده است گویا عقیده را معادل اندیشه دانسته‌اند. پیش و پس از این تاریخ و به جز چند نامه و بیانیه، از همان شکل امروزی که در بند معروف منشور هم آمده یعنی “آزادی اندیشه و بیان” استفاده شده است. اگر عقیده و اندیشه را یکی بدانیم که نیازی نیست هر دو را در منشور داشته باشیم اما اگر عقیده را چیزی غیر از اندیشه بدانیم پس به احتمال زیاد منظور آقای حکیمی از آزادی عقیده، آزادی اعتقادات مذهبی (یا ضد مذهبی)، مسلکی و آیینی است یعنی موضوع عقیده، دینداری یا بی دینی و باور به مکتبی آسمانی یا زمینی ست. در این صورت نیز آزادی عقیده در زیر مجموعه‌ی آزادی اندیشه و بیان قرار می‌گیرد و اصلاً نیاز به بند یا سطری اضافه ندارد. گرچه عده‌ای ممکن است “عقیده” را زیر مجموعه‌ی “اندیشه و بیان” در نظر نگیرند اما به نظر من “آزادی عقیده” در زیر مجموعه ی “آزادی اندیشه و بیان” قرار می‌گیرد. تاکید می‌کنم در مورد منشور کانون این کلمه را هنگام مباحثه، منفرد به کار نبریم و به همراه “آزادی” به کار ببریم. چرا که این دو به ابراز کردن مربوط می‌شوند. اگر عقیده را فراتر از اندیشیدن و بیان کردن در نظر بگیریم پس به حوزه‌ی “عمل” وارد می‌شویم که به نظر من دفاع یا ضدیت با آن در زیر مجموعه‌ی وظایف هیچ کانون نویسندگانی نمی‌گنجد. اگر عقیده، اجرای آیین مذهبی و دینی باشد یعنی فراتر از “بیان” باشد  و به “عمل” برسد، خطرناک است. چه کسی می‌تواند تحمل کند که مثلاً مومنان قوم “مایا” که عقیده دارند باید برای خدایان، انسان قربانی کرد به میدان بیایند و این عقیده‌ی ضد انسانی را عملی کنند، قلب یک انسان زنده را بیرون بیاورند و به خدایشان تقدیم کنند؟ اجرای احکام وحشیانه‌ی سنگسار و قطع دست نیز از همین اعمال “اعتقادی” هستند. حالت دیگر این است که بگوییم  هر کسی آزاد است هر مذهبی داشته باشد و وقتی ابراز می‌کند نباید با او مخالفت کرد. مثلاً بتواند در فرم استخدامی داشتن هر مذهب یا نداشتن هر مذهبی را آزادانه بنویسد. به نظرم در این حالت نیز نیازی نیست کلمه ی عقیده وارد منشور شود. اضافه کردن “آزادی عقیده” به متون کانون چیزی جدید نیست و در دوره‌های پیشین، یک بار مورد بحث واقع شده و حذف شده است. به همین دلیل به نظرم اساسنامه و منشور کانون نیاز به هیچ تغییری ندارد چون به روز است.

در منشور حتی به رسانه‌های “رایانه‌ای” نیز اشاره شده است. یعنی همین فیلتر کردن اینترنت و آزادی بیان در شبکه‌های اجتماعی هم پیش بینی شده است. در فصل آخر اساسنامه نیز آمده است: “در مواردی که در این اساسنامه پیش‌بینی نشده است، بر طبق روح کلی منشور و این اساسنامه و قوانین کشوری و مفاد اساسنامه‌های جاری کانون‌های مشابه و نیز بر حسب عرف عمل خواهد شد.”

با این اوصاف اساسنامه و منشور نقصی ندارند و مثلاً انتشار اینترنتی یک کتاب از سوی متقاضی عضویت می‌تواند او را واجد شرایط نویسنده بودن کند، چنانکه در سال‌های اخیر کتاب‌های اینترنتی هم بررسی شده و نویسنده‌هایی نیز از این طریق به عضویت در کانون پذیرفته شده‌اند. تاکید من بر بی نیازی تغییر در اساسنامه و منشور از این نظر مهم است که در سال‌های اخیر مدام نقد و نظرهایی از بعضی اهل قلم شنیده می‌شود که گویا اساسنامه نیاز به بازنگری دارد. هدر دادن وقت و انرژی  برای تغییر این دو ،کاری ست اشتباه و تا تغییر اساسیِ شرایط جامعه نیازی به بازنگری نیست. فعلاً باید تمام انرژی را صرف مبارزه با سانسور کرد که موجب سقوط فرهنگ و کتاب و مطبوعاتِ آزاد شده است.

علی کاکاوند – ۳۰ مهر




انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و خطر نئوفاشیسم

مسعود امیدی- اخبار روز

نوآم چامسکی، زبان شناس ۹۱ ساله و روشنفکر و صاحبنظر برجسته ی اجتماعی آمریکایی در یک مصاحبه اختصاصی با  New Statesman  در ارتباط با انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و خطر جدی فاشیسم در جهان سخنان هشداردهنده ای را مطرح کرد.

چامسکی پیش از اولین اجلاس انترناسیونال ترقیخواه ( ۲۰ – ۱۸  سپتامبر) (سازمان جدیدی که توسط برنی سندرز، نامزد سابق ریاست جمهوری ایاالت متحده و یانیس واروفاکیس، وزیر دارایی سابق یونان، برای مقابله با اقتدارگرایی جناح راست تاسیس شد) در مصاحبه ای  با اشاره به پژواک شعار این جنبش، یعنی شعار ”انترناسیونالیسم یا انهدام“، هشدار داد: ”ما در تلاقی حیرت انگیز بحران های بسیار شدید هستیم.”

چامسکی در این مصاحبه بین الملل ترقیخواه را که اعضاء شورای آن از جمله شامل جان مک دانل، صدراعظم در سایه ی پیشین انگلیس، رمان نویس هند تبارآرونداتی روی و رافائل کوریا رئیس جمهور اسبق اکوادور می باشد، به عنوان ”یک ائتلاف آزادانه از مردم متعهد به دنیای عدالت، صلح، مشارکت دموکراتیک، تغییر مؤسسات اجتماعی و اقتصادی به طوری که آنها نه در جهت تأمین سودهای خاص برای افراد معدود، بلکه برای نیازها و نگرانی های عموم مردم تجهیز شده باشند“، توصیف کرد.

چامسکی در این مصاحبه ترامپ را به عنوان نمادی از یک ”بین الملل مرتجع“ جدید متشکل از برزیل ، هند، انگلیس، مصر، اسرائیل و مجارستان توصیف کرد و گفت : “در نیمکره غربی، هدایت کننده ی اصلی ژائیر بولسونارو برزیل می باشد …… در خاورمیانه، این نماد مبتنی بر دیکتاتوری های خانوادگی ارتجاعی ترین کشورها در جهان خواهد بود. در مصر عبدالفتاح سیسی بدترین دیکتاتوری است که مصر تاکنون داشته است. اسرائیل …. تنها کشور جهان است که در آن جوانان حتی بیشتر از بزرگساالن مرتجع هستند“

چامسکی که ۲۲ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را بخود دیده است، هشدار داد که تهدید ترامپ مبنی بر امتناع از ترک مقام در صورت شکست از جو بایدن نامزد دموکرات، بی‌سابقه بود.

چامسکی از چپ‌گرایان آمریکا خواست که در انتخابات ریاست جمهوری نوامبر به بایدن رأی بدهند و او را به دنبال‌کردن یک برنامه ترقی‌خواهانه تحت فشار قرار بدهند.

او در ادامه گفت : “…. اما سپس کار بعدی شما این است که آن‌ها را به چالش بکشید، فشار را برای حرکت به سمت برنامه‌های مترقی ادامه دهید.”

علاوه بر این ها نکات مهم مطرح شده در این مصاحبه را می توان به صورت زیر فهرست کرد :

  • “جهان در خطرناک‌ترین لحظه‌ی تاریخ بشر است.”
  • “سیاست واقعی، یک فعالیت مداوم به این یا آن شکل دیگر می‌باشد.”
  • “جهان به دلیل بحران آب و هوا، تهدید به جنگ هسته‌ای و افزایش اقتدارگرایی در خطرناکترین لحظه‌ی تاریخ بشر است. … خطرات فعلی بیش از دهه‌ی ۱۹۳۰ است.”
  • “در تاریخ بشر هیچ چیزی مانند این وجود نداشته است.”
  • “ما در تلاقی حیرت انگیز بحران‌های بسیار شدید هستیم.”
  • “تهدید فزایند‌ی جنگ هسته‌ای …که احتمالاً شدیدتر از آنچه که در طول جنگ سرد بود … تهدید فزایند‌ه‌ی فاجعه‌ی زیست‌محیطی و همچنین سومین تهدید … یعنی تهدید وخیم‌تر شدن دموکراسی” که در واقع با ظهور نئوفاشیسم همراه است.
  • “ما در یک موقعیتی هستیم که هرگز قبلاً اتفاق نیفتاده است.”

چامسکی در این مصاحبه مطرح می کند که بسیاری از مردم شرکت کننده در انتخابات در فضای دو قطبی جمهوری خواه- دموکرات در آمریکا اساساً رای سلبی می دهند و در چارچوب انتخاب بد و بدتر اساساً برای درامان ماندن از پیامدهای اجتماعی- اقتصادی و سیاسی به قدرت رسیدن بدتر به بد رای می دهند.

بدیهی است که اساساَ نگاه چپ به موضوع و فضای مبارزه‌ی طبقاتی نگاهی مبتنی بر مادیت تضادهای اجتماعی و اقتصادی و ایجاد یک آلترناتیو مردمی و سوسیالیستی خارج از بلوک و مرزبندی‌های دوقطبی رایج در جوامع سرمایه‌داری چون محافظه‌کار – کارگر یا جمهوری خواه – دموکرات یا …  اصول گرا- اصلاح طلب و … است. این مبنای استراتژی یک چپ خودباور و کنشگر در حوزه‌ی مبارزات اجتماعی- طبقاتی و سیاسی است. میزان موفقیت چپ در پیشبرد این استراتژی به فاکتورهای بسیاری از جمله چگونگی تبدیل و تجزیه‌ی( break down ) آن به برنامه‌های عملیاتی با توجه به فضای عمومی و توازن قوای موجود و… برمی‌گردد.

از سوی دیگر همین فاکتورها هم خود تابعی از متغیرهای دیگر از جمله صف‌بندی واقعی نیروها در فضای تعارضات طبقاتی –اجتماعی و سیاسی ، شرایط عینی و ذهنی جوامع و ….و شانس اعمال هژمونی از سوی جنبش سوسیالیستی و مترقی برای  صلح، آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی است.  

بی‌شک رویکرد رای سلبی یعنی اینکه به چه کسی رای بدهیم که نفر مقابلش پیروز نشود، نمی‌تواند یک جهت‌گیری استراتژیک برای باورمندان سوسیالیسم باشد

بی‌شک رویکرد رای سلبی یعنی اینکه به چه کسی رای بدهیم که نفر مقابلش پیروز نشود، نمی‌تواند یک جهت‌گیری استراتژیک برای باورمندان سوسیالیسم باشد. کارنامه‌ی آن نیز با شواهد فراوان در سطح جهانی یک کارنامه‌ی شکست خورده بوده و منجر به نوعی پاسیفیسم مزمن و فلج‌کننده در جنبش کارگری و سوسیالیستی می‌شود که به شدت با استقبال هر دو جناح بورژوازی و امپریالیسم همراه بوده است.

پیروان سوسیالیسم علمی اساساً استراتژی خود را بر یک مبنای کنشگرانه ( در برابر واکنشی) و ایجابی (در برابر سلبی) و انقلابی (در برابر رفورمیستی) استوار می کنند. اما کنشگری جنبش سوسیالیستی اساساَ به بحث و موضع گیری در حوزه‌ی رسالت یا ماموریت، اهداف کلان و استراتژی محدود نمی شود.  از آنجا که کل نبرد طبقاتی در جلوه‌های مختلف خود در حوزه‌های صنفی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، و… در جریان است، در یک بستر اجتماعی رخ می‌دهد که بسیار وسیع‌تر از فضای مبارزه‌ی طبقاتی بوده و تضادها و عوامل و متغیرها و بازیگران متعددی در آن عمل می‌کنند.

فضا و فرآیندهای سیاسی عملاَ موجود در جوامع طبقاتی، هیچگاه صرفاً محدود به تعارضات طبقاتی نبوده بلکه در پویشی سیستمی و متاثر از تضادهای مختلف و تاثیر متقابل آن ها و مبتنی بر پراگماتیسم بوده و به‌طور کلی سازگاری چندانی با ارزش‌های اخلاقی و … ندارد. هیچ رویکرد شفابخش، مقدس و جاودانه‌ای نیز که از قابلیت تعمیم گسترده برخوردار باشد، در این فضا وجود ندارد. در صورت حضور در این فضا، تنها با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص آن و با سازوکار و قانونمندی‌های حاکم بر آن می‌توان از شانس موفقیت احتمالی یا دستیابی به مزیت‌هایی برخوردار شد.

چپ برای حضور در فضای عمومی و سیاسی جوامع سرمایه‌داری در میان‌مدت و بلند‌مدت اهداف و استراتژی‌های انقلابی و دگرگون‌ساز خود را دنبال می کند اما برای رسیدن به شرایطی که تحقق چنین امری ممکن شود یعنی توازن قوای لازم برای آن فراهم شود، ناگزیر است براساس تحلیل مشخص از وضعیت مشخص جوامع و در بازه‌های زمانی مختلف، اقدام به اتخاذ تاکتیک‌های مناسب کند. مناسب بودن این تاکتیک‌ها هم در واقع به معنای آن است که بتواند مانع از تشدید وخامت ( و به طریق اولی بهبود ) اوضاع برای طبقه ی کارگر، فعالان زیست محیطی، مخالفان تبعیض نژادی و طرفداران صلح و همه جنبش‌های دموکراتیک چون جنبش فمینیستی، طرفداری از حقوق مهاجران و… گردد. بدین ترتیب بحث از حوزه‌ی انتزاعی خارج و کاملاَ پراگماتیک می‌شود. برابر آموزه‌های مارکسیستی، بنیان مادی جنبش سوسیالیستی در جوامع سرمایه‌داری پیشرفته اساساَ بر طبقه‌ی کارگر صنعتی این جوامع مبتنی است. اما نمی توان تغییرات جامعه‌شناختیِ به‌ویژه دهه‌های اخیر جوامع صنعتی را همراه با تحولاتی که در حوزه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی‌، سیاسی، فناوری، رسانه ای و… روی داده و فضا و صف‌بندی‌های مبارزات اجتماعی و طبقاتی را به‌شدت تحت تاثیر قرار داده است، نادیده گرفت. خوشمان بیاید یا نه، مسائلی چون محیط زیست، حقوق مهاجران، تبعیض نژادی، صلح ، فمینیسم، تروریسم و… و به‌ویژه اخیراً برنامه‌ی چگونگی مبارزه با کرونا و مهار آن و… بر انتخابات در آمریکا و بسیاری دیگر از کشورهای جهان موثرند.

اگر مردم براساس فکت‌های واقعی به این نتیجه برسند که بین برنامه‌ها و چگونگی برخورد کاندیداها با این مسائل اختلافاتی وجود دارد که برای آن ها از اهمیت برخوردار است، و جنبش سوسیالیستی به این اختلافات اهمیتی ندهد، در آن صورت بین خود و پایگاه اجتماعی خود فاصله ایجاد می‌کند.

ارزیابی پیشنهاد چامسکی مبنی بر رای دادن به بایدن و … مبتنی بر این است که تا چه میزان با گزاره‌های هشدار دهنده ی نقل شده از او موافق یا مخالف باشیم. اگر به طور‌کلی با آن‌ها موافق هستیم که چنین به نظر می رسد، این مجموعه حکایت از یک وضعیت بحرانی جدی و ضرورت تدوین و دنبال کردن یک برنامه‌ی مدیریت بحران دارد که لزوماَ ممکن است برنامه‌ی گذار رادیکال و انقلابی به یک جامعه‌ی سوسیالیستی با توجه به شرایط عینی و ذهنی کنونی جامعه ی آمریکا، به این نیاز پاسخ ندهد. 

تکلیف پیروان سوسیالیسم علمی و مارکسیسم لنینیسم انقلابی اساساَ با باورمندان به سوسیال دموکراسی، احزاب موسوم به چپ، پیروان راه سوم و … روشن است. بر اساس تجربه‌ی تاریخی راه حل‌های پیشنهادی آن‌ها را برای گذار انقلابی از یک جامعه‌ی سرمایه‌داری به سوسیالیسم، غیرقابل بحث می‌دانند. چپ انقلابی با آنارشیسم و آنارکوسندیکالیسم و … نیز مرزبندی‌های نظری جدی خود را دارد. اما همه‌ی این‌ها نباید سبب شود که به سخنان چامسکی به عنوان نماد برجسته‌ی روشنفکری در جهان امروز توجه لازم را نشان ندهد. مصیبت و ویرانگری و نابودی جنگ با سایر پدیده‌های اجتماعی و اقتصادی چون فقر، فاصله‌ی طبقاتی، محرومیت و… قابل مقایسه نیست. بشریت تجربه‌ی سیاه و درناک فاشیسم را با ۶۰ میلیون قربانی در دورانی که قدرت نابودی و تخریب تسلیحات با امروز قابل مقایسه نبود، از سرگذرانده و به هیچ وجه حاضر به تکرار آن نبوده و از هر امکانی هر چند اندک برای ممانعت از شکل‌گیری مجدد آن استفاده کرده است و خواهد کرد.

چپ انقلابی برای گذار و تغییر قوانین بازی ناگزیر است ایجاد یک آلترناتیو انقلابی و ضدسرمایه‌داری و مدافع دموکراسی، آزادی و عدالت اجتماعی در برابر محافظه کار و دموکرات و …. و همه‌ی مدافعان سیستم سرمایه‌داری را در برنامه ی خود قرار دهد.

آنچه چامسکی بر آن متمرکز شده است، نه یک برنامه‌ی استراتژیک و آلترناتیو برای گذار انقلابی بلکه یک برنامه‌ی عاجل مدیریت بحران است

اما به نظر میرسد آنچه چامسکی بر آن متمرکز شده است، نه یک برنامه‌ی استراتژیک و آلترناتیو برای گذار انقلابی بلکه یک برنامه‌ی عاجل مدیریت بحران است. و برای اینکه کنش بر اساس پیشنهاد چامسکی به یک دایره‌ی بسته و دور باطل و سترون تبدیل نشود، ایشان بلافصله ادامه می‌دهد که “… شما باید برای رأی به نامزد دیگر فشار وارد بیاورید. اما سپس کار بعدی شما این است که آن ها را به چالش بکشید، فشار را برای حرکت به سمت برنامه‌های مترقی ادامه دهید” … … “و او را به دنبال ‌کردن یک برنامه‌ی ترقی‌خواهانه تحت فشار قرار” بدهید.

در واقع اگر فقط بخش اول پیشنهاد ایشان را بدون توجه به بخش دوم آن مبنا قرار دهیم، اساساَ غیر قابل بحث و غیرقابل دفاع خواهد بود. ضمن اینکه باید به این نکته توجه شود که فراخوان چامسکی در چهارچوب انترناسیونال مترقی است که از برخی اعضای شورای مرکزی آن هم نام برده است. یعنی پیشنهاد ایشان را باید در چهارچوب این انترناسیونال در نظر گرفت. دوم این که اعضای این انترناسیونال لزوما چپ مارکسیست نیستند. بعلاوه همان طور که چامسکی اشاره کرده است، رای به بایدن را برای ژرفش جنبشی که می تواند در مرحله بعد از پیروی بر ترامپ ایجاد شود، طرح می کند. بر این اساس هم می توان با یک برنامه‌ی استراتژیک گذار انقلابی موافق بود و هم با پیشنهاد مدیریت بحران چامسکی .

 اما با برداشتی که از تئوری لنینی تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و وضعیت جامعه‌ی آمریکا وجود دارد، می توان بر پیشنهاد چامسکی قید و بندهایی را افزود . روشن است که برخی از ایالت‌های آمریکا اساساَ جمهوری‌خواه هستند و بر اساس تجارب تاریخی همواره به آن‌ها رای می‌دهند، برخی نیز طرفدار دموکرات‌ها بوده و همواره به آن‌ها رای می‌دهند. اینکه نیروهای چپ در این ایالت ها در انتخابات شرکت بکنند یا نه و اینکه به چه کسی رای بدهند، اساساً تاثیری در نتیجه انتخابات نخواهد داشت.  عمده ایالت ها در این دو گروه قرار می گیرند. در این میان معدودی از ایالت‌ها هم هستند که حالت‌پاندولی دارند و گاه به سود جمهوری‌خواهان و گاه به سود دموکرات‌ها رای می‌دهند. چپ مجبور نیست در راستای یک سیاست سلبی برای ممانعت از روی کارآمدن مجدد ترامپ، خود را در سطح کشور در قامت مدافع بایدن تنزل دهد. این در واقع یک سیاست دنباله‌روانه و منفعلانه بوده و چپ را به زائده بورژوازی تبدیل می‌کند. چپ می‌تواند با توجه به تعداد آرای الکترال مورد نیاز ریاست جمهوری و نیز اطلاعات موجود از وضعیت توازن نیروهای سیاسی جمهوری خواهان و دموکرات‌ها در ایالت‌های دارای رای ناپایدار، سیاست سلبی خود را برای ممانعت از انتخاب ترامپ در قالب رای مشروط و مطالبه‌گر به بایدن اعلام و دنبال کند. و البته نه از فردای آن روز، بلکه حتی در صفوف رای‌دهی نیز این مطالبه‌گری و به‌چالش‌کشیدن بایدن را فراموش نکند.

حقیقت آن است که شواهد و روندهای بسیاری در جهان نشان از پایان لیبرال دموکراسی و ظهور نئوفاشیسم در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم دارند. با اینکه  بین فاشیسم و نئوفاشیسم تشابه زیادی وجود دارد اما تفاوت مهم آن ها در پایگاه مادی و اجتماعی آنهاست . اگر پایگاه مادی فاشیسم بر بورژوازی ملی و داخلی متکی بود، امروز در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم ، پایگاه مادی نئوفاشیسم بر سرمایه ها و شرکت-دولت های فراملیتی متکی است. این استدلال که فاشیسم در اروپا در برابر طبقه ی کارگر سازمان یافته و احزاب سوسیالیست یا کمونیست قوی و برای سرکوب آن ها شکل گرفت و امروز در سطح ملی در آمریکا مانند سال های شکل گیری فاشیسم در اروپا با چنین واقعیتی روبرو نیستیم و به همین دلیل نیز خطر فاشیسم جدی نیست، به هیچ وجه دلیل مناسبی برای چشم فروبستن بر خطر نئوفاشیسم نیست. مسئله را باید در رابطه با بحران هژمونی جهانی ایالات متحده و نیز چالش های فزاینده ی داخلی این کشور که مصاحبه ی چامسکی نیز به آن ها اشاره شده است ، دید.  موضوع آن است که لیبرالیسم ایدئولوژی عصر رونق اقتصادی، دولت های رفاه و … است و نمی تواند ایدئولوژی عصر جهانی سازی و نئولیبرالی هم باشد. نئولیبرالیسم نیازمند رویکرد و فلسفه سیاسی دیگری است که با جهت گیری های اقتصادی و اجتماعی مخرب و افسارگسیخته ی آن سازگار باشد. از این رو به ناگزیر باید شاهد تغییرات ساختاری در نهادهای سیاسی کشورهای امپریالیستی به ویژه امپریالیسم آمریکا بود و این تغییر در چارچوب ساختار موجود نمی تواند جز تقویت   گرایش های نئوفاشیستی باشد که مشاهده می شود.

سیاست یک امر منزه طلبانه نیست و حوزه ی کنش های پراگماتیک بر اساس تحلیل مشخص از وضعیت مشخص است . سوسیالیست ها در آمریکا برای اینکه به چپ شرمنده تبدیل نشوند، هم مسئولند تا هر کاری از دست شان برمی آید انجام دهند تا دغدغه چامسکی همراه با سایر نیروهای مترقی آمریکا و جهان مبنی بر تسلط فاشیسم (نئوفاشیسم) بر این کشور در این انتخابات محقق نشود و هم از دادن چک سفید به بایدن و حزب دموکرات و تبدیل شدن به زائده ی آن خودداری کنند.  در این رابطه کنش سیاسی آن ها به هیچ وجه نمی تواند محدود به رای دادن و پس از آن هم انفعال و تماشا کردن شود. بلکه باید با تمرکز بر طرح و پیگیری مطالبات اجتماعی مردم به ایفای نقش در فضای سیاسی و اجتماعی جامعه ی آمریکا  پرداخته و مانع تسلط فاشیسم بر این کشور شوند. این رویکرد می تواند وزن و اعتبار اجتماعی سوسیالیسنپت ها را افزایش دهد.

تریدی نیست که به دلایل مختلف این نوع نگاه به روند انتخابات هیچ نسبتی با شرایط سیاسی و اجتماعی ایران ندارد. 

۳آبان ۹۹