۷میلیون و ۵۰۰‌هزار تومان سبد معاش حداقلی

 سبد معاش حداقلی مردادماه بدون در نظر گرفتن سهم اقلام بهداشتی، ۶‌میلیون و ۲۴۹‌هزار تومان است که با در نظر گرفتن سهم بهداشت به ۶‌میلیون و ۴۳۴‌هزار تومان می‌رسد؛ همین سبد با در نظر گرفتن سهم مسکن در کلانشهرها به ۷‌میلیون ‌و۵۰۰‌هزار تومان می‌رسد. 

محاسبات گروه کارگری دستمزد نشان می‌دهد که نرخ سبد حداقلی که در اسفندماه ۴‌میلیون و ۹۴۰‌هزار تومان تعیین شد، با هر متر و معیاری که حساب کنیم، از ۶‌میلیون و ۲۰۰‌هزار تومان گذشته است.

تعلل دو ماهه‌ وزارت کار در برگزاری جلسه سه‌جانبه‌ شورای‌عالی کار، انتقاد فعالان کارگری را برانگیخت. براساس الزامات قانون کار، جلسات شورای‌عالی کار باید حداقل ماهی یک بار برگزار شود، اما در دو ماه گذشته یعنی دقیقا بعد از هفدهم خردادماه هیچ جلسه‌ سه‌جانبه‌ای برگزار نشده است. درنهایت بعد از دو ماه غفلت، امروز عصر قرار است جلسه شورای‌عالی کار با حضور نمایندگان کارگران، کارفرمایان و دولت برگزار شود؛ هرچند دستور کار رسمی این جلسه ربطی به ترمیم دستمزد یا راهکارهای احیای قدرت خرید ازدست‌رفته‌ کارگران ندارد، اما گروه کارگری مدعی‌ است که بحثِ «ترمیم مزد» را در جلسه امروز طرح خواهد کرد. آنها می‌گویند روی حق قانونیِ کارگران یعنی ترمیم مزد ۹۹ براساس تورم موجود که بیش از ۴۵‌درصد است، پافشاری خواهند کرد.

آمارهای تورمی مردادماه

به گزارش ایلنا، در عین حال، آنچه مسلم است گرانی خارق‌العاده و سرسام‌آور هزینه‌های زندگی در ماه‌های سپری‌شده از ‌سال ۹۹ است؛ اخیرا گزارش رسمی وزارت مسکن و شهرسازی نشان داد که نرخ مسکن در ایران، از ابتدای سال ۹۷ تا امروز رشد پنج‌برابری داشته است؛ در همین ماه‌های گذشته، قیمت مسکن در شهرهای ایران بیش از صد‌درصد افزایش داشته است. حتی اگر تورم مسکن را در نظر نگیریم و فقط به خوراکی‌ها اکتفا کنیم، کارگران در ماه‌های اخیر در سبد ماهانه خانوار، تورم ۴۰ یا ۴۰‌درصدی را احساس کرده‌اند. داده‌های رسمی تورم مردادماه که البته بسیار تقلیل‌گرایانه محاسبه می‌شود و با واقعیات عینی زندگی مردم از زمین تا آسمان تفاوت دارد، افزایش بیش از ۳۰‌درصدی قیمت‌ها نسبت به ماه مشابه در ‌سال گذشته را نشان می‌دهد.بيشتر بخوانید:  سندیکای کارگران هفت تپه: ستمگری آشکار مدافعان نظام سرمایه داری!

براساس گزارش مرکز آمار ایران، تورم نقطه‌به‌نقطه (تغییر شاخص نسبت به ماه مشابه ‌سال قبل) در مرداد به ۳۰.۴‌درصد رسیده است که نسبت به ۲۶.۹درصد ماه قبل تا ۳.۵‌درصد افزایش دارد. بر این اساس خانوارهای ایرانی به‌طور میانگین ٣٠.۴‌درصد بیشتر از مرداد ١٣٩٨ برای خرید یک «مجموعه کالاها و خدمات یکسان» هزینه کرده‌اند. از سوی دیگر نرخ تورم ماهانه مرداد به ۳.۵‌درصد رسیده است.

محاسبات سبد معاش در مردادماه

محاسبات کمیته دستمزد کانون عالی شوراها که به‌عنوان مبنای کارگروه کارگری در مذاکرات امروز شورای‌عالی کار مبنا قرار می‌گیرد، نشان‌دهنده تورم سنگین سبد معیشت خانوار در ماه‌های سپری‌شده از‌ سال‌جاری است. در عین حال باید گفت این سبد بسیار حداقلی و کمینه محاسبه شده است و باز هم با سبد واقعی خانوارها، تفاوت‌ و فاصله‌ معناداری دارد.

فرامرز توفیقی (رئیس کمیته دستمزد کانون عالی شوراها) در ارتباط با این سبد که براساس داده‌های تورمی مردادماه محاسبه شده است، می‌گوید: «در مصوبات کمیته دستمزد‌ سال قبل به دلیل فاصله بسیار زیاد تورمی مولفه‌هایی چون مسکن، درمان و حمل‌ونقل مقرر شده بود جلساتی برای تعیین ‌درصد مولفه‌ها و راه‌های احصای این اعداد برگزار شود که تاکنون هیچ جلسه‌ای برگزار نشده است. لذا بدون دخالت افزایش‌های چندین برابری این مولفه‌ها (از قبیل افزایش ۲۰۰‌درصدی نرخ مسکن) سبد خانوار با این فرمول فعلی، بسیار پایین‌تر از سبد واقعی است و فقط به دلیل رسیدن به توافق در جلسات سه‌جانبه با همین فرمول حداقلی محاسبه شده است.

سبد معاش حداقلی مردادماه بدون در نظر گرفتن سهم اقلام بهداشتی، ۶‌میلیون و ۲۴۹‌هزار تومان است که با در نظر گرفتن سهم بهداشت به ۶‌میلیون و ۴۳۴‌هزار تومان می‌رسد؛ همین سبد با در نظر گرفتن سهم مسکن در کلانشهرها به ۷‌میلیون‌و۵۰۰‌هزار تومان می‌رسد.

سبد معیشت حداقلی مردادماه با مبنا قرار گرفتن سبد خوراکی‌ها و براساس داده‌های رسمی مرکز آمار و انستیتو پاستور ایران محاسبه شده است؛ مبنای کار برای محاسبه سبد خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها که در فرمول حداقلی محاسبه‌ سبد، زیرساخت اصلی سبد معاش است و سبد معاش کلی با اعمال یک ضریب روی آن حاصل می‌شود.

رئیس کمیته دستمزد کانون عالی شوراها تأکید می‌کند: «این سبدِ محاسبه‌شده –چه با در نظر گرفتن سهم اقلام بهداشتی و چه بدون آن- بدون در نظر گرفتنِ «سهم مسکن در کلانشهرها و شهرهای اقتصادی و صنعتی» محاسبه شده است و با دخالت سهم مسکن به‌خصوص در کلانشهرها، این سبد تا مرز ۷‌میلیون‌و۵۰۰‌هزار تومان هم می‌رسد؛ کافی‌ است فقط اجاره‌بهای مسکن را در کلانشهرهایی مانند تهران در نظر بگیریم تا ببینیم تورم سبد چقدر می‌شود!

بیم و امیدها!

در این شرایط، امید کارگران که تا حدود زیادی در ماه‌های گذشته با سوگیری‌های دولت از بین رفته است. آیا نمایندگان دولتی و کارفرماییِ حاضر در جلسه عصر امروز، شرایط سخت معیشتی کارگران را درک خواهند کرد؟ آیا لااقل حاضر به پذیرش اعداد و ارقام سبدی خواهند شد که بسیار حداقلی و کمتر از نرخ واقعی هزینه‌های زندگی محاسبه شده است؟ و آیا راهکارهایی –نقدی یا غیرنقدی- برای بهبود معیشت کارگران و جبران قدرت خریدی که در ماه‌های گذشته بیش از همیشه از دست رفته است، در نظر خواهند گرفت؟!

حداقل انتظار این است که به وعده‌های داده‌شده عمل شود؛ رئیس سازمان بازرسی کشور بارها در چندماه گذشته از قول وزیر کار برای ترمیم دستمزد ۹۹ در نیمه دوم‌ سال خبر داده و رئیس فراکسیون کارگری مجلس نیز بارها اعلام کرده دولت «موظف» است راهکارهای ترمیمی را برای بهبود وضع معاش کارگران در دستور کار قرار دهد.

انتظار کارگران این است که این وعده‌ها، فقط «وعده» باقی نمانند و جامه‌ عمل بپوشند! انتظاری که امید چندانی به آن وجود ندارد!




سرکوب روزنامه‌نگاران

سازمان RSF_persan: جمهوری اسلامی ایران پس از انتشار گزارش تکان دهنده گزارش‌گر ویژه سازمان ملل در باره نقض آشکار حقوق بشر و آزادی اطلاع‌رسانی دست کم پنج روزنامه‌نگار را به حبس‌های زندان محکوم کرد. گزارش گران بدون مرز (RSF) این موج تازه سرکوب رسانه‌ها را محکوم می کند.

گزارش جاوید رحمان گزارش‌گر ویژه سازمان ملل برای نظارت بر وضعیت حقوق بشر در ایران  که به تاریخ ۱۶ ژوییه ۲۰۲۰ منتشر شده است، از وضعیت ناگوار حقوق بشر و از این میان آزادی اطلاع‌رسانی در ایران پرده برمی دارد.

با این حال پنج روزنامه‌نگار پس از این گزارش بهای سرکوب رسانه‌ها از سوی مقامات مسوول ایران را پرداخت کرده‌اند

روزنامه‌نگار مستقل محمد مساعد به تاریخ ۱۲ شهریور به چهار سال و نه ماه زندان و دوسال ممنوعیت فعالیت روزنامه‌نگاری  و توقیف ابزار ارتباطاتی محکوم شد. این روز‌نامه‌نگار در صفحه توییتر خود خبر را منتشر کرده است نوشته است « شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران رسانه‌ای‌ام «سیاه‌نمایی»، «بحران‌نمایی»، «تحریک مخاطب خالی‌الذهن» و «شالوده‌شکنی» اعلام کرده است. محمد مساعد در ۱۷ آبان‌ماه ۱۳۹۸ در نخستین روزقطع اتصال اینترنت در کشور و  پس از انتشار توییتی در این باره بازداشت شد و به تاریخ ۱۶ آذر با سپردن وثیقه آزاد شده بود.

کوثر کریمی خبرنگار خبرگزاری رسمی مهر ( وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی)  به تاریخ ۲۸ اوت برای پوشش خبری اعتراض‌های مردم روستای ابوالفظل در جنوب شهر اهواز بازداشت شد. از یک سال پیش مردم این روستا در برابر اقدام‌های بنیاد مستضعفان برای ویران کردن خانه‌های‌شان پایداری می‌کنند. بنا بر گفته‌های یکی از مسوولان سازمان تبلیغات اسلامی کوثر کریمی همان روز با قید کفالت آزاد شده است. وی گفته است «یکی از مقامات هم تهدید کرده است که اگر مهر پیگیری را ادامه دهد، دستور احضار مدیرعامل خبرگزاری را خواهند داد.»

فردای این روز روزنامه‌نگار مستقل بابک طهماسبی از تایید حکم دوسال زندان و ۷۴ ضربه شلاق بدست شعبه ۱۷ دادگاه اهواز مطلع شد. وی به اتهام « نشر اکاذیب» و « توهین و افترا» و در پی شکایت مسوولان شرکت ملی حفاری و برای گزارش‌های او از وضعیت نابسامان معیشتی کارگران این شرکت محاکمه شده بود.

در کرمان خبرنگار سایت اطلاع رسانی تابناک امیر رضا امیر تیموری به تاریخ ۹ شهریور، در پی شکایت نماینده شهر و رییس کمیسیون افتصادی مجلس شورای اسلامی به پلیس فضای مجازی فتا احضار و پس از بازجویی برای « نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی» تفهیم اتهام شد. این خبرنگار تا برگزاری دادگاه به قید کفالت آزاد شده است.

دادگاه شهر گنبد کاوس امان‌محمد خجملی  را برای « نشر اکاذیب» و « تشویش اذهان عمومی» به جریمه نقدی چهار میلیون تومان که در دادگاه تجدید نظر به یک میلیون و ششصد هزار تومان تعدیل یافت محکوم کرده‌ است. این روزنامه‌نگار برای انتشار مطالبی در باره وضعیت بحران اقتصادی و با شکایت نهادهای امنیتی به دادگاه رفته است. پیش از این به تاریخ در بهمن ماه ۹۸ بازداشت و با تامین کفالت آزاد شده بود.

رضا معینی مسوول دفتر ایران و افغانستان گزارش‌گران بدون مرز در این باره می‌گوید « افزایش اعتراض‌ علیه رژیم به سرکوب بیشتر روزنامه‌نگاران منجر شده است. پس از گزارش تکان دهنده گزارش‌گر ویژه سازمان ملل، شورای حقوق بشر باید برای حفاظت و دفاع از روزنامه‌نگاران اقدام‌های جدی‌تری انجام دهد. روزنامه‌نگاران و شهروند-خبرنگاران در ایران برای انجام حرفه خود، قربانی سانسور، تهدید و بازداشت خودسرانه هستند و در زندان‌ها مورد بدرفتاری و گاه شکنجه قرار می‌گیرند.»

جمهوری اسلامی ایران دررده‌بندی جهانی آزادی مطبوعات ۲۰۲۰ گزارش‌گران بدون مرز از میان ١٨٠ کشور جهان در رده ۱۷۳ قرار دارد.




یادنامه چه گوارای دیگری از کردستان

منبع: صفحه فیسبوکی «جاودانه های سنندج»
نویسنده: مینو همیلی

اسماعیل ناصری متولد ۱۳۳۰، در روستای گزگزاره بین سنندج و دهگلان به دنیا آمد. پس از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدند، مادرش به سنندج رفت و پدرش او را درگزگزاره نزد خود نگه داشت. پدر اسماعیل آدمی بسیارعصبی و خشن بود، او در کتک زدن دست سنگینی داشت به طوری که دختر نوزادش و همسر دوم خود را کشته است. او اسماعیل را مرید شیخ ( شیخ عباس) کرده بود و موهایش را کوتاه نمی کرد. اسماعیل در ۸-۷ سالگی، از تصمیم پدر سرپیچی و موهایش را کوتاه کرد. او از ترس پدر که  او را تهدید به مرگ کرد، از روستا فرار می کند و تا بیست سال بعد به آنجا برنمی گردد. اسماعیل ظاهرا به کردستان عراق فرار می کند  و از همان کودکی به کارگری مشغول می شود. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق (حزب تودە) می شود و بعدها به پیشمرگان این حزب می پیوندد. از تاریخ بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما او سال ۱۳۴۹ در منزل مادرش پشت سالن ورزشی تختی سنندج زندگی می کرد. او به اسماعیل چغر به معنی آدم سفت و سخت و محکم معروف بود.

اسماعیل گویا عضو گروهی بوده که قصد داشتند در جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی “خرابکاری’ کنند و گویا یکی دو نفر از گروه دستگیر و درزیر شکنجه اقرار می کنند و اسماعیل را هم لو میدهند. ساواک سنندج، حکم دستگیری اسماعیل ناصری را به تمام مراکز نظامی در شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ می کند. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل تعریف می کنند که، در آن روزها، مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند که اگر اسماعیل به روستای خود و یا روستاهای اطراف برود و آنها اطلاع ندهند گرفتار خواهند شد. سال ۱۳۵۰، خانه مادر اسماعیل توسط مأموران ساواک محاصره می شود. اسماعیل متوجه محاصره منزل شده و در حالیکه مسلح به کلت کمری بود، موفق به فرار می شود. او از طریق چاه بزرگ زیر آبی مسجد رشید قلعه بیگی و از طریق زیر آب مسجد رشید قلعه بیگی تا گریاشان شنا می کند و در تعقیب گریز موفق به فرار می شود.

مدتی بعد کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل (میرزا) بود، او را به شام دعوت می کند و بهمراه چند نفری دیگر که در آن مهمانی بودند سر سفره او را سرگرم می کنند و به ماموران ساواک خبر می دهند. مأموران با چند ماشین به روستای هانیس می روند و اسماعیل را دستگیر می کنند. پس از چند روز اسماعیل را به زندان کرمانشاه سپس به زندان بیجار انتقال می دهند. او را بعد از یکسال حبس از زندان بیجار به اوین و سپس زندان قصر می فرستند. اسماعیل ناصری در سال ۱۳۵۵ در بند ۶ زندان قصر که  در آن زمان محکومین ۵ سال به بالا نگهداری می شدند بوده است.  بندی که صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و …در آنجا حبس بودند. ظاهرا اسماعیل ناصری، حکم ابد داشته است. رفیق یوسف اردلان عزیز که قبل از انتقال اش به زندان اوین ۶ الی ۷ ماه با اسماعیل ناصری همبند بوده، می گوید:

 سال ۱۳۵۵من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصرهمبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم.

هر چند در زندان خیلی بە هم نزدیک بودیم ولی رسم زندان این است کە نە می شود سوال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد ونە راجع بە موارد اتهام پرسید. بە هر حال مدت شش یا هفت ماه کە در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند. اینکە تاکید می‌کنم رفاقت نزدیک داشتیم این است کە با انتقادات من بە حزب تودە موافق شدە بود.

 ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی (۱) شدە بود. همزمان با آزادی زندانیان سیاسی اسماعیل ناصری هم آزاد شد و دربازگشتش بە سنندج، خودم بە استقبالش جلو زندان قصررفتم و با او بە میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همە بخصوص ازحزب تودە قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب تودە بود اسماعیل ناصری مقداری بە حاشیە راندە شد و من دیگر او را ندیدم چون بیشتر در تهران بودم. می‌توانم بگویم که اسماعیل ناصری، مردی عاطفی و شدیدا خود را چپ و مارکسیست لنینیست می دانست.

سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمی داند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمەرگایەتی سواد دار شدە بود.

او در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ١٣۵٨، از فرماندهان نظامی سازمان چریک های فدایی خلق و جزو مدافعان شهرسنندج بود.

پس از آزادی از زندان شاه، به گوش اسماعیل می رسد که فردی که در روستای هانیس او را به شام دعوت کرد و به ساواک لو داده بود، از ترس خواب و خوراک ندارد. اسماعیل به روستای هانیس و منزل همان شخص میرود و به او می گوید می توانم ناهار منزل شما باشم؟ مزدوربه خاطر گذشت سالیان زیاد و تغییر شکل اسماعیل را به جا نیاورده و او به داخل حیاط  راهنمایی می کند. سرسفره، اسماعیل می گوید: منو میشناسی؟ مرد میگه: نه. اسماعیل میگه: من همان هستم که با دوستانت سر همین سفره منوغافلگیر کردید و تحویل ساواک دادید، شنیدم از ترس انتقام من خواب و خوراک نداری. تو نفهمی کردی اما من مثل تو نیستم، خیالت راحت باشد هیچ کاری با تو ندارم بشین زندگیت را بکن.

در سال ۱۳۵۸ اسماعیل و مادرش از منزل پشت سالن تختی به منزل اجاره ای دیگری در محله قطارچیان می روند. آن منزل قدیمی و دارای اتاق های زیادی بود و چندین مستاجر داشت. یکی از مستاجران دختر دایی مطلقه اسماعیل بود. اسماعیل با دختر دایی اش ازدواج می کند و با هم به تهران می روند. سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا می آید. متاسفانه پس از یکی دو سال بروسکه فوت می کند و از علت فوت هم اطلاعی در دست نیست.

پس از انشعاب سازمان چریکهای فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زنده یاد عبو کریمی که او هم چریک فدایی بوده است، به حزب دمکرات کردستان ایران ملحق می شوند.

اسماعیل ناصری چند بار با فرمانده حزب دمکرات معروف به حسن سرسفید به خاطر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم، درگیری لفظی پیدا می کند. به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردم دوست بوده است. حسن سرسفید یکی از فرماندهان نظامی حزب دمکرات، از اسماعیل ناصری حرف شنوی داشت و احترامی خاصی برایش قائل بود، حتی  به مرور دوستی عمیقی بین آن دو ایجاد می شود.

در پاییز۱۳۶۳اسماعیل ناصری به همراه ۶ نفر از همرزمانش در منطقه حسین آباد دیواندره – روستای کله چرمو، درمنطقه ای مسطح که هیچ سنگر امنی برای  ۷ نفر نیرو نداشت، از بالای کوه مسیتر و از راه دور، مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران که مجهز به تیربار سنگین کالیبر ۵۰ (دوشکا) بودند، قرار می گیرند و متاسفانه ۵ نفر از همرزمانش در درگیری جان خود را از دست می دهند. یکی از همرزمان با شکلیک گلوله به خود جان باخته است و اسماعیل ناصری هم، با منفجر کردن نارنجک، کشته می شود. به گفته مردم منطقه چیزی از صورت اسماعیل باقی نمانده بود.

هنگام جان باختن اسماعیل ناصری، همسرش فاطمه براخانی باردار بود. به گفته یکی از دوستانش:

او به تنهایی در تهران و در بیمارستان خمینی، با سزارین زایمان می کند و پسری به نام سیروان به دنیا می آورد که خوشبختانه زنده است. فاطمه پس از مدتی به کردستان برمی گردد و در دهگلان، از طریق قالیبافی و خیاطی زندگی خود و پسرش را می گرداند. دنیای کودکی فاطمه  در روستا، با قالیبافی در زیرزمین های نمناک و مملو از دود سیگارگذشته بود. او پس از شش سال در محله نبوت سنندج، یک خانه بسیار کوچکی میخرد. منزل محقر فاطمه را عقربها محاصره می کنند چون سقف خانه چوبی بود. هر بار که فاطمه برای مجوز ساخت سقف آهنی به شهرداری منطقه می رفت شهردار موافقت نمی کرد تا اینکه فاطمه یک روز شیشه ای پر ازعقرب را روی میز شهردار می گذارد.

شهردار با دیدن این شیشه جا می خورد و می گوید،  از نظر او برای تعویض سقف، هیچ  مشکلی وجود ندارد، اما تا درخواست را شورای محل تایید نکند، نمی تواند مجوز صادر کند. شورای محل از ترس نیروهای حکومتی به خاطر اینکه درخواست از طرف همسراسماعیل ناصری نوشته شده جرأت نکرده بودند تا اینکه بالاخره، فردی پولدار از هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمده و درخواست تعویض سقف را مُهر می کند. فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی مجبور به کار خیاطی و قالیبافی بود، تا اینکه در چهل سالگی براثر بیماری ریه فوت می کند و به گفته کسی که او هم زمانی مثل فاطمه در منزل استیجاری قطارچیان، مستاجر بوده، سیروان تنها فرزند فاطمه واسماعیل که هنگام مرگ مادرش کلاس اول راهنمایی بوده، به حکم دادگستری سنندج سر از بهزیستی درمی آورد و در آنجا بزرگ می شود.

بعضی از زندگی ها مثل قصه ای باورنکردنی می ماند، مثل فیلم سینمایی، که وقتی می بینی در دل می گویی اینها که همه دروغ است. اما وقتی این زندگی را یکی از نزدیکانت روایت می کند که تو به او اعتماد داری، دیگر نمی توانی بگویی دروغ است. کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به او نشان دهند تا ببیند هنوز هم هستند کسانی که او نمی شناسد ولی از درد و رنج او خبر دارند و آن را برای دیگران روایت می کنند. داستانی پر از آب چشم، روایت ستم هایی که یک بچه ی ۱۲ ساله با فوت پدر و مادرش از اطرافیان دیده و نامردمی هایی که در کودکی شاهد بوده.

امیدوارم توانسته باشد به تمام این مصائب غلبه کند و زندگی اش را بسازد.  

اگر کسانی از اسماعیل ناصری بیشتر می دانند، به این نوشته بیافزایند تا چنین افرادی به فراموشی سپرده نشوند.

یاد فرمانده جسور، اسماعیل ناصری گرامی باد.

پاورقی: نویسنده، مترجم کرد و از بنیانگذاران حزب دمکرات کردستان که ۲۵ سال از عمرش را در زندان شاه گذراند و سال ۱۳۵۷ درگذشت.




پیروزی سندیکای کارگران و کارمندان هفت تپه مبارک باد!

بیست و دومین روز اعتصاب در نیشکر هفت‌تپه؛ مسئولان فقط وعده می‌دهند | رادیو  زمانه

سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه طی بیانیه ای خبر داد که دیوان محاسبات قرار داد واگذاری شرکت هفت تپه به مالکان بخش خصوصی را لغو و سازمان خصوصی سازی را مکلف به فسخ قرارداد کرده است. در بخشی از این بیانیه آمده است که این یک قدم دیگر رو به جلو است. کارگران هفت تپه به خوبی میدانند که تا خلع ید کامل از بخش خصوصی مبارزه ادامه دارد و بساط خصوصی سازی باید برجیده شود.

متن کامل بیانیه را در زیر بخوانید:

“کارگران عزیز و مبارز، همانطور که مطلع هستید اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه بعد از هفتاد و یک روز به حالت تعلیق در آمد.
تعلیق اعتصاب در حالی صورت گرفت که نمایندگان مجلس خواستار وقت دو هفته ای برای رسیدگی به مطالبات کارگران شدند.

در این شرایط می توان گفت که کارگران اولین پیروزی خود را به دست آورده و یک گام به جلو رفتند، زیرا با اعتصاب خود، نمایندگاه مجلس را مجبور به جوابگویی کردند.

اما خواست خلع ید کامل از بخش خصوصی یکی از خواست های اصلی کارگران بوده که باید متحقق شود.

بعد از ماهها اعتراض و پافشاری و اتحاد و همبستگی کارگران هفت تپه، دیوان محاسبات ناچار به اعتراف و قبول این خواست، یعنی خلع ید از بخش خصوصی شده است.

در این راستا دیوان محاسبات قرار داد واگذاری شرکت هفت تپه به اختلاسگران که همکاران سازمان خصوصی سازی اند، این سازمان را مکلف به فسخ قرارداد کرده است.

این یک قدم دیگر رو به جلو است.
کارگران هفت تپه به خوبی میدانند که تا خلع ید کامل از بخش خصوصی مبارزه ادامه دارد و تنها با رفتن اسد بیگی و رستمی و همکارانشان مشکل حل نمی شود بلکه بساط خصوصی سازی باید برجیده شود، چرا که قرار نیست فقط مهره های این بازی عوض شوند.

مالکیت هفت تپه نباید به دست هیچ فرد و ارگانی و نهادی دیگری باشد.
کارگران هفت تپه تنها کسانی هستند که میتوانند به بهترین شکل، کشت و صنعت نیشکر هفته تپه را اداره و مدیریت کنند.

اموال دزدیده شده از کارگران و کشت وصنعت نیشکر هفت تپه بابد به کارگران بازگردانده شود تا با مدیریت کارگران، کارخانه سالم و به نفع کارگران و مالکان اصلی که کسانی غیر از مردم نیستند، اداره شود.

دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹

سندیکای کارگران‌ نیشکر هفت‌ تپه”

متن اطلاعیه روابط عمومی دیوان محاسبات کشور درباره واگذاری شرکت هفت ‌تپه :

در راستای دستور رئیس کل دیوان محاسبات کشور مبنی بر تحقیق و تفحص از عملکرد، روند واگذاری و وضعیت بعد از واگذاری شرکت کشت و صنعت نیشکر هفت تپه و در راستای صیانت و پاسداری از بیت المال که رسالت اصلی دیوان محاسبات کشور می‌باشد و پیرو تخلفات و انحرافات صورت گرفته در واگذاری شرکت مذکور نظیر ابهام در قیمت‌گذاری، انقضای اعتبار قیمت پایه واگذاری، عدم احراز و پایش اهلیت مدیریتی خریداران توسط سازمان خصوصی سازی علیرغم تأکید در مصوبه شماره ۱۲۰۶۹۶/۲/۶۳ مورخ ۱۶/۸/۱۳۸۸ شورای عالی اجرای سیاست‌های کلی اصل(۴۴) قانون اساسی و در مغایرت با دستورالعمل روش انتخاب مشتریان استراتژیک و متقاضی خرید سهام کنترلی و مدیریتی مصوب ۲۵/۵/۱۳۹۳هیات واگذاری، عدم تحقق اهداف واگذاری مندرج در سیاستهای ابلاغی مقام معظم رهبری موضوع سیاست‌های کلی اصل(۴۴) قانون اساسی بویژه، ارتقاء کارایی بنگاه‌های اقتصادی و بهره وری منابع مادی و انسانی و فناوری، افزایش رقابت‌پذیری در اقتصاد، کاستن از بار مالی و مدیریتی دولت و افزایش سطح عمومی اشتغال و با توجه به بدعهدی خریداران در ایفای تعهدات مندرج در قرارداد واگذاری از جمله عدم ایفای تعهدات پرداخت اقساط معوق قرارداد بمبلغ ۶۷۴ میلیارد ریال، عدم باز پرداخت بدهی سازمان گسترش نوسازی صنایع ایران با احتساب سود به مبلغ ۳۳۳۷ میلیارد ریال، عدم رفع تعهدات ارز دولتی دریافتی به میزان ۴۹ میلیون دلار و ۹/۹ میلیون یورو و عدم اقدام جهت جانشینی تعهدات و تضامین صادره شرکت مادر تخصصی ایدرو بابت تسهیلات دریافتی و همچنین سوق دادن منابع مالی شرکت به فعالیت خارج از اهداف صنعت نیشکر که منجر به ایجاد بحرانهای کارگری و آسیب به سرمایه اجتماعی گردیده است، سازمان خصوصی سازی به استناد مقررات موضوعه و مفاد قرارداد منعقده مکلف به فسخ قرارداد و تعیین تکلیف مجدد آن می باشد.

دیوان محاسبات مراتب تخلفات و تکالیف فسخ قرارداد توسط سازمان خصوصی سازی را به وزارت امور اقتصادی و دارایی اعلام و پیگیری لازم تا استیفای کامل حقوق بیت المال را انجام خواهد داد




نامه گلرخ ایرایی از زندان قرچک ورامین

اینجا در زندان قرچک ورامین بزرگترین زندان زنان خاورمیانه، زندگی جریان ندارد و این تمام حرفی است که می‌توان زد. اینجا عمق فاجعه‌ای ‌است که تکیه زنندگان بر مسند قدرت توصیفش را سیاه‌نمایی می‌خوانند. آینه تمام نمایی از جامعه استبدادزده‌مان؛ اینجا بخشی از زندانیان تمام وقت خود را به بطالت می‌گذرانند و دقیقا هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و به همین منوال مدت حبسشان که گاه چند سال است سپری می‌شود و کسی به این بازتولید بزه اهمیتی نمی‌دهد.

برخی به مرور به جهت نوکری و خوش خدمتی از زندانبان ترفیع و سمت می‌گیرند و به همکار زندانبان تبدیل می‌شوند و عرصه تحمل حبس را بر دیگر زندانیان تنگ‌تر می‌کنند. برخی دیگر هم کل مسئولیت‌های خدماتی زندان را بر عهده دارند و در واقع چرخ‌های زندان به دست این افراد می‌چرخد. البته بی مزد و مواجب. زندانیانی با چشمانی بی فروغ، بدون آرزو با پوست‌هایی کدر، گرسنگی کشیده و به معنای واقعی کلمه محروم. محروم از یک شکم سیر غذا خوردن، محروم از با احترام مورد خطاب قرار گرفتن و حتی گاه محروم از دیده شدن.

محروم‌ترین این افراد کارگران بخش حمل غذای زندانیان هستند. کارگرانی بدون لباس مخصوص کار، با لباس‌هایی رنگ و رو رفته، کج و کوله و گاه پاره روزی دو مرتبه غذای بیش از هزار زندانی را از آشپزخانه به بندها منتقل می‌کنند. این انسان‌های بی‌آرزو که طوری به اطراف نگاه می‌کنند، انگار هیچ‌وقت کسی دوستشان نداشته، در ازای دریافت هیچ دستمزدی، تاکید می‌کنم هیچ دستمزدی! با دو گاری فرسوده، روزانه مسئولیت اجباری‌شان را انجام می‌دادند. دو گاری که از اردیبهشت امسال چرخ‌هایشان شکست و تاسیساتی‎‌های زندان، کلیه زندانبانان، معاونان و ریاست زندان قرچک ورامین و حتی بازرسان اداره کل نظارت بر زندان‌های جمهوری اسلامی نیز تا این لحظه موفق نشده‌اند آنها را تعمیر کنند؛ یا دو گاری جدید جایگزینشان کنند. در طول ۴ ماه اخیر قابلمه‌های غذا و آب جوش، با دست و بدون گاری به یازده بند زندان قرچک حمل می‌شود و تقاضاها برای تعمیر آنها نیز تا این لحظه به نتیجه‌ای نرسیده است. تنها و تنها وعده‌ی پیگیری داده شده است.

به دلیل گستردگی سرکوب، نبود آگاهی و شناخت کافی نسبت به حق و حقوقمان، به کمبودها و محرومیت‌ها اعتراضی صورت نمی‌گیرد؛ در صورت بروز اعتراضات حداقلی افراد در معرض واکنش قهرآمیز زندانبان قرار می‌گیرند.

از هفت تپه تا اراک، از تبریز تا بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی. اینجا نه تنها کسی بر دستان کارگر بوسه نمی‌زند و حق و حقوقش را پرداخت نمی‌کند؛ بلکه ابزار کار که تضمین کننده سلامت کارگر است نیز در اختیارش قرار نمی‌گیرد.

سرزمینی که آزادی‌خواهانش توسط حکومت به قتل می‌رسند، کارگرانش نیز دچار محرومیت خواهند بود. برای معترض و آزادی‌خواه به نام اغتشاشگر و تروریست حکم مرگ صادر می‌کنند و با تغییر نام فقرا به قشر کم برخوردار سعی در تلطیف چهره کریه فقر و تغییر ماهیت تلخ آن دارند؛ و با بردن منبر و دوربین خود به حلبی ‌آبادها که حاشیه شهر می‌خوانندش، به کودکان گرسنه و بی‌پای‌پوش دهن کجی می‌کنند.

 دو سال تلخ از رفتن مبارزان راه آزادی، زانیار، لقمان و رامین عزیزمان می‌گذرد و خون به نا حق ریخته شده‌شان عزممان را بیش از پیش جزم می‌کند، برای برچیدن بساط ظلم ظالمان؛ در هر جایگاه و در هر لباسی که باشند. در جایگاه زندانبان یا در راس حکومت؛ نشسته بر تخت شاهی یا ملبس به لباس سیاه ارتجاع.

به یاد زنده‌یادان این روز / گلرخ ابراهیمی ایرایی / ۱۷ شهریورماه ۱۳۹۹ / زندان قرچک ورامین.

در خصوص نویسنده این نامه گفتنی است؛ گلرخ ابراهیمی ایرایی در تاریخ ۱۸ آبان ۹۸ در منزل خود بازداشت و جهت تحمل حبس به زندان قرچک ورامین منتقل شد. خانم ایرایی پیشتر در حالی که دوران محکومیت پیشین خود را در بند زنان زندان اوین سپری می‌کرد، به همراه آتنا دائمی با گشایش پرونده دیگری مواجه و نهایتا توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۳ سال و ۷ ماه حبس تعزیری محکوم شد. دادگاه همچنین علاوه بر این هر یک این دو شهروند را به ۲ سال محرومیت از عضویت در گروه ها و احزاب محکوم کرد. این حکم مدتی بعد در مرحله تجدید نظر بدون تشکیل جلسه دادگاه عینا تائید و به آنان ابلاغ شد. بر اساس حکم صادره با اعمال ماده ۱۳۴ مدت ۲ سال و ۱ ماه از این حبس برای هر یک از آنها قابل اجرا است

خانم ایرایی که از تاریخ ۳ آبان ۹۵ در حال تحمل محکومیت حبس خود به دلیل فعالیت های مدنی در زندان اوین بود در تاریخ ۱۹ فروردین ۹۸ با پایان دوران محکومیت از بابت پرونده پیشین و با تودیع قرار از بابت پرونده جدید از زندان آزاد شد.




سهم این ها از آغاز سال تحصیلی جدید!

سال تحصیلی جدید در ایران از دو روز پیش در میان اصرارهای دولت و اعتراض های مخالفان که حضور دانش آموزان در مدارس را به دلیل اپیدمی کویدو ۱۹ خطرناک می دانند، آغاز شده است. برای بسیاری از کودکان ایرانی که قاعدتا باید با شروع سال تحصیلی پشت نیمکت های مدرسه بنشینند، این دعوا کاملا بی معنی است، زیرا آن ها اساسا سهمی و حقی از آموزش و تحصیل ندارند. آن ها بنابر برخی آمار میلیون ها کودک کار هستند. کودکان زباله گرد بخشی از این لشکر میلیونی را تشکیل می دهند که مشقت آورترین و سیاه ترین جنبه های غیرانسانی «کار کودک» را در میان آن ها می توان یافت.

خبرگزاری دولتی در گزارشی پیرامون کودکان زباله گرد نوشته است: تناقض عجیبی است بین چهره پاک و معصوم کودکان با تلی از زباله‌های کثیف و چرکین؛ بین جثه‌های کوچک و سبک با بزرگی و سنگینیِ بارِ زباله و بین رایحه خوش کودکی با بوی بد زباله؛ بین وعده و وعیدهای ساماندهی کودکان زباله‌گرد و بکارگیری دوباره و دوباره آنها در امر زباله‌گردی و غفلت از این کودکان محروم.

زباله گردی نشان از زخم عمیق و فقری ویرانگر بر پیکر شهر دارد، زخمی که هر از چندگاهی سر باز می‌کند و داغی تازه بر احساسات افکار عمومی نشان می گذارد، با این همه دست اندرکاران امر و حتی شهروندان، مسئولیت و وظیفه خود را در قبال این کودکان به محاق فراموش سپرده‌اند؛ شاید بسیاری از لایه های زباله گردی از زندگی کودکان میان دپوی آت و آشغال‌ها در گاراژها و سماجت پیمانکاران بر استثمار کودکان زباله گرد برای بسیاری از شهروندان پنهان باشد اما نمی توان چشم خود را روی کودکانی که تا کمر در سطل های زباله خم می شوند، بست؛ کودکانی که بسیاری از کارشناسان آنها را آخرین حلقه از مافیای زباله یا همان «طلای سیاه» می دانند.
این لایه های پنهان، گاه و بیگاه با حادثه ای تلخ، زشتی خود را به جامعه می نمایانند مانند همان اتفاقی که چند سال پیش برای دو کودک به نام های «احد» و «صمد» افتاد؛ دو کودکی که در یکی از گاراژهای تفکیک زباله در حاشیه کرج، زنده در آتش سوختند.

آن روزها رسانه‌ها آنها را با نام «احد» و «صمد» می‌شناختند؛ این دو برادر همراه پدرشان کار جمع‌آوری ضایعات می‌کردند، یک روز سرمای دی ماه به جان کودکی‌شان می‌افتد و آنها برای فرار از سوز سرما شعله بخاری آلونک‌شان را بالا می‌کشند، شعله‌ها باعث انفجار کپسول کنار بخاری می‌شوند و پدر هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند دو کودکش را از زیر زبان شعله‌ها بیرون بکشد.
این تراژدی بار دیگر طی چند ماه گذشته تکرار شد؛ دو کودک کار در منطقه ملاشیه شبانه دچار حادثه شدند و جان باختند.

در خرداد ماه امسال، دو کودک به نام های «مهدی» و «مسلم» که به کار جمع‌آوری ضایعات مشغول بودند در ساعت یک بامداد روز پنجشنبه با گاری نان خشک وضایعات، هنگام بازگشت به منزل در منطقه ملاشیه اهواز در جاده اهواز – خرمشهر به وسیله خودروهای عبوری زیر گرفته می شوند و جان خود را از دست می دهند.  

اما چرخه این تراژدی خیال قطع شدن ندارد زیرا ۳۱ مرداد امسال نیز یک کودک کار در منطقه کوت عبدالله اهواز به وسیله خودرویی زیر گرفته شد و جان باخت. به گفته شاهدان عینی در این حادثه، کودک ۱۱ ساله ای به جمع آوری کارتن و مواد پلاستیکی می پرداخت.
اما حتی این تراژدی‌های تلخ نیز نتوانست چشم غفلت را در برابر کودکان زباله‌گرد باز کند درحالیکه این کودکان رنج‌های زیادی را متحمل می‌شوند و طبق نتایج مطالعه ای که جمعیت امام علی (ع) روی کودکان زباله گرد انجام داده است، این کودکان به طور میانگین ۱۰ و نیم ساعت در روز کار می کنند. برخی از آنها تا ۲۰ ساعت هم کار می کنند. کمرشان زیر بار زباله خم شده و جسم کوچک شان پر از بیماری است.
 

زباله‌گردی، بدترین شکل کار کودک

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان درباره کودکان زباله گرد به خبرنگار ایرنا می گوید: کار کودک یک آسیب اجتماعی است و با توجه به اینکه ایران در مرحله گذر از توسعه است، آمار کودکان کار در کشور زیاد است؛ معضلات موجود در کشور مانند نبود اشتغال مناسب، فقر، مهاجرت داخلی و خارجی، حاشیه نشینی و چرخه معیوب اقتصادی باعث می شود که کودکان مجبور به کار شوند.
مونیکا نادی می افزاید: کار کودک به این معناست که به جای اینکه کودکان مورد حمایت و مراقبت قرار گیرند، مجبورند برای تامین معاش خود و خانواده‌شان کار کنند. این مساله به خودی خود، آسیب های دیگری نیز به بار می آورد به آن معنا که کودک از حق کودکی، حق بازی، حق تحصیل، حق بهداشتی و بسیاری از حقوق خود محروم می‌شود.

وی اضافه می‌کند: همه اینها در حالی اتفاق می افتد که در قانون اساسی کشور اولا دولت‌ها ملزم شده‌اند که امکانات عادلانه را برای همه فراهم و فقر و هر نوع محرومیت را رفع کنند و از طرفی بر منع بهره‌کشی از کار دیگران هم تاکید شده است. حتی در قانون کار صراحتا تصریح شده که بکارگیری کودکان در مشاغل سختی مانند زباله گردی ممنوع است و مقابله نامه محو فوری بدترین اشکال کار کودک و آیین نامه اجرایی آن را هم داریم که به آن پیوستیم و آن را قبول کردیم.
نادی می گوید: حتی پیمان نامه جهانی حقوق کودک نیز دولت‌ها را مکلف کرده که از کودک در برابر کار زیانبار حمایت کنند؛ در واقع ما همه این تصریحات قانونی را داریم ولی همچنان می‌بینیم که کودکان کار می‌کنند و زباله گردی به عنوان بدترین شکل کار کودک به وفور دیده می شود.

غفلت طرح ساماندهی کودکان کار از کودکان زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان می گوید: سالهاست طرح‌های به اصطلاح ساماندهی کودکان کار اجرا می شود اما کودکان زباله‌گرد معمولا مشمول این طرح ها نیستند درحالیکه نهادهای مختلف در برابر کودکان زباله گرد مسئول هستند؛ وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی مسئول اجرای کنوانسیون ممنوعیت و اقدام فوری برای محو بدترین اشکال کار کودک و نظارت بر حسن اجرای آن است یعنی در مقابل کودکان زباله گرد وظیفه دارد اما می بینیم که اغلب در برابر این وظیفه ها می‌گویند که شهرداری بیشتر در این زمینه مسئول است.

نادی با تاکید بر ضعف شدید در مدیریت پسماند شهرداری می افزاید: شهرداری اذعان می کند که برای مدیریت صحیح پسماندها، برنامه‌هایی دارد تا این مساله در بلندمدت اصلاح شود اما تابحال چنین اتفاقی نیفتاده است. کلا هم مدیریت پسماند را به بخش خصوصی داده است و بر روند اجرایی پیمانکاران خود نظارت دقیق ندارد و حتی مقررات جدید شهرداری هم در این زمینه نتوانسته کارساز باشد.

وی ادامه می‌دهد: از طرفی شورای شهر هم در قانون اساسی شورای شهر برای این تشکیل شده تا بر تخلفات شهرداری و سازمانها و شرکت های وابسته آن نظارت کند اما شاهد هستیم که این نظارت ها اجرا نمی شود و از سوی دیگر متاسفانه چون آموزشهای و اطلاعات لازم وجود ندارد، شهروندان نیز مسئولیت زباله های خود را برعهده نمی گیرند و همه اینها با هم در کنار معضلات اجتماعی و اقتصادی باعث گسترش زباله گردی می شود.
 

سود سرشار برای مافیای طلای سیاه؛ دل انباشته از آه و درد برای کودک زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان تصریح می‌کند: قوانین ناکارآمد در کنار دستورالعمل‌هایی که اجرا نمی‌شود، منجر به افزایش زباله‌گردی می شود؛ ضعف در اجرای وظایف و فقدان مدیریت کارآمد، زباله گردی را بسط می‌دهد و در این میان، کودکان قربانیان اصلی این شرایط می شوند یعنی در حالیکه کمترین سود را از این «طلای سیاه» می برند اما بیشترین آسیب را متحمل می شوند.

نادی می افزاید: کودکان زباله گرد در معرض آسیب‌های بسیار جدی قرار دارند؛ این کودکان به واسطه زباله‌گردی از حقوقی مانند حق کودکی، حق تحصیل و حقوق بهداشتی محروم می شوند؛ از سوی دیگر این کودکان در معرض خشونت‌های کلامی و برخوردهای توهین‌آمیز قرار می‌گیرند و وضعیت خیلی خاصی دارند.

 کودکان زباله‌گرد و خشونت‌های جسمی

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان می‌گوید: درصد بسیار قابل‌توجهی از کودکان زباله‌گردی مورد آزار و خشونت‌های جسمی قرار گرفته‌اند. تعدادی از این کودکان نیز مورد آزارهای روانی قرار می‌گیرند و متاسفانه گاهی حتی شهروندان نیز برخوردهای نامناسبی با آنان دارند؛ این گوشه‌ای از اتفاقاتی است که علاوه بر آسیب‌های کلان در زباله گردی رخ می‌دهد.

نادی در گفت و گو با خبرنگار ایرنا می‌افزاید: به دنبال مشکلات و اعتراضات متعدد، شهردار تهران در خرداد امسال اعلام کرد که نظارتش را بر پیمانکاران خود افزایش می‌دهد تا پیمانکاران از این کودکان در بخش زباله‌گردی استفاده نکنند. شهرداری اعلام کرد که شیوه‌های جمع‌آوری پسماند باید تغییر کند و برنامه طولانی مدتی برای آن دارد اما این برنامه‌ها ظاهرا سالهاست که وجود دارد و هیچوقت اجرا نشده است.

وی ادامه می‌دهد: طبق معمول این وعده داده می شود که یک روزی سیستم های جمع آوری پسماند متفاوت می‌شود. اما حتی درصورت تغییر این سیستم، نظارت شهرداری تا چه حد می‌تواند از کودکان زباله‌گرد حمایت کند چون کار کودک در حوزه پسماند، فقط آنچه در سطح شهر می‌بینیم، نیست. اینکه فقط کودکان در سطح شهر زباله جمع‌آوری می‌کنند، فقط یک سوی ماجرا است و در سوی دیگر پدیده زباله‌گردی، کودکان بسیاری اوقات به گاراژها و مکان‌های دیگر دپوی زباله می‌روند که از لحاظ شرایط بهداشتی و محیطی بسیار نامناسب است.  

ضرورت تامین معیشت کودکان زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان تنها جمع آوری کودکان زباله گرد از سطح شهر را کافی نمی‌داند و اضافه می‌کند: کودکان زباله‌گرد از طریق این کار امرار معاش می کنند و زندگی آنها تامین می شود. وقتی که کاری را از آنها بگیری چطور می توان با آن معاش کودک را تامین کرد پس باید ریشه آن را سوزاند و ریشه اصلی کار کودک فقر و مشکلات معیشتی است.

نادی تاکید می کند: پس لازم است خدمات حمایتی و اجتماعی به کودکان ارائه شود یعنی در مرحله اول کودکان در جایگاهی قرار داده شوند که خدمات و آموزش دریافت کنند و توانمند شوند و از پس زندگی خود برآیند.

وی اضافه می‌کند: به رغم وعده‌های که داده شده شاهدیم که همچنان کودکان در ملاءعام، زباله‌گردی می‌کنند.
 

مدیریت پسماند راه‌حلی برای پایان دادن به کار شاق کودکان

کار برای کودکان کمتر از ۱۵ سال ممنوع است و برای کودکان ۱۵ تا ۱۸ ساله نیز باید کار شایسته باشد که زباله گردی جزو آنها نیست، با این همه چه بخواهیم و چه نخواهیم زباله‌گردی در ایران بویژه پایتخت مشاهده می‌شود و دست اندرکاران همراه با مردم با انجام وظایف خود می‌توانند مرهمی بر زخم های کودکان زباله‌گرد باشند.

به گفته حبیب‌الله مسعودی فرید معاون اجتماعی سازمان بهزیستی کشور، گروه کودکان زباله گرد به دو بخش تقسیم می شوند؛ گروهی از آنان با پیمانکاران شهرداری کار می کنند و گروهی از کودکان زباله گرد که کار آنان ضابطه ای ندارد.

برای کودکانی که برای پیمانکاران شهرداری کار می‌کنند شهرداری می تواند با اصلاح سیستم مدیریت پسماند، ورود جدی تری در این زمینه داشته باشد و برای سایر کودکان نیز شهروندان با تفکیک زباله‌های خود می‌توانند، نقش خود را در این زمینه ایفا کنند.




صبر بی‌بر؛ درباره ی کتاب صبر تلخ، گفتگو با محمد علی عموی

درباره‌ی کتاب «صبر تلخ، گفت‌وگو با محمدعلی عمویی درباره‌ی حزب توده ایران، ۱۳۵۷-۱۳۶۲»
۱۱۳۱ صفحه، نشر واله، برلین، ۱۳۹۹

شیوا فرهمند راد

هفده سال پیش گروهی از جوانان کنجکاو و جویای حقیقت که در میانه‌های دهه‌ی سوم زندگی‌شان بوده‌اند، تصمیم می‌گیرند که «زمان، درآمد و توجه خود را برای روشن شدن زوایای انقلاب ایران از نگاه چپ»[۱] صرف کنند، و «انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران» را ایجاد می‌کنند. آنان از جمله به سراغ مبارز و توده‌ای کهنسال محمدعلی عمویی می‌روند تا با نگاه او پرتوی بر گوشه‌های تاریک نادانسته‌هایشان بیافکنند.

کار گفت‌وگوهای هفتگی یک سال و نیم، و سامان دادن این انجمن به گفتارهای آقای عمویی سه سال طول می‌کشد، و جوانان هنوز این کارشان را به پای انتشار نرسانده‌اند که انجمن‌شان منحل می‌شود، حاصل کارشان را به خود عمویی می‌سپارند و مجموعه‌ی آن گفت‌وگوها اینک در کتابی سه‌جلدی با عنوان پیش‌گفته، به‌تازگی منتشر شده‌است.

«چند تن از اعضای انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران» همزمان با انتشار این کتاب در اطلاعیه‌ای هم می‌گویند که آنان گفت‌وگوها و کارهای فنی اولیه‌ی این کتاب را انجام داده‌اند، و هم در واقع برای نقص‌های کتاب از خود سلب مسئولیت می‌کنند و تکمیل کار را به ناشر و «مصاحبه‌شونده» واگذار می‌کنند.[۱]

آن جوانان، و البته خود آقای عمویی کار بزرگ و سنگینی انجام داده‌اند. کتاب حاوی سخنانی‌ست در حد و سطح آن جوانان و همتایانشان، که چندان دانشی از تاریخ حزب توده ایران نداشته‌اند و ندارند. بیان و انتشار این سخنان از زبان مبارزی که نزدیک هشتاد سال رهرو پستی و بلندی‌های راه حزب بوده، لازم، و برای آنان، و بسیاری دیگر، البته بی‌گمان بسیار آموزنده است. اما چند و چون پرسش‌ها اغلب بی‌خبری پرسشگران را از موضوع نشان می‌دهد. پرسشگران در بسیاری موارد برای آماده کردن خود پژوهش چندان ژرفی انجام نداده‌اند. از همین رو عمویی ناگزیر بوده که نکات بسیار ابتدایی را برای آنان بازگو کند، و همین باعث شده که برخی از مطالب چند بار، و گاه به شکل توضیح واضحات تکرار شود. با یک ویرایش و پیرایش مجرب، به گمان من می‌شد کتابی مختصرتر و مفیدتر پدید آورد.

عمویی در گفت‌وگویی دیگر در توضیح عنوان این کتاب گفته ‌است: «تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. دیگر نه سئوالی بود، نه من پاسخی می‌دادم، یعنی همیشه با خوف و رجاء. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، بی‌خودی نیست که اسم خاطرات این دوران را گذاشتم «صبر تلخ». واقعاً صبر می‌خواهد، صبر ایوب، و تلخ بود، چقدر تلخ بود. ما تحمل کردیم. رفقا، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال [زندان شاهنشاهی] نیست.»[۲]

حکایت عمویی از شکنجه‌های جلادان جمهوری اسلامی، که پیش از فرود آوردن شلاق دست به آسمان می‌برند و خدایشان را به شهادت می‌گیرند که فقط برای رضای اوست که این کار را می‌کنند، به راستی تلخ و بسیار دردآور است، آن‌چنان که خواننده گاه دل ندارد که بیشتر بخواند.

صبری که بر شیرین نداشت

«صبر تلخ» مرا به یاد آن کلام موزونی می‌اندازد که از ترکیب دو مصرع سعدی ساخته شده: «صبر تلخ است، و لیکن بر شیرین دارد.» و از قضای روزگار حبیب‌الله فروغیان یکی دیگر از رهبران حزب توده ایران، هنگامی که تازه به عضویت هیئت سیاسی حزب گماشته شده ‌بود، در سفری همراه با علی خاوری، رهبر وقت حزب، به شهر مینسک (پایتخت بلاروس) در جلسه‌ای برای ما تبعیدیان آن را بر زبان آورد. در آن جلسه نخست خاوری برای آرام کردن اعتراض‌ها و های و هوی حاضران، گفت: «رفقا! آرام باشید! ما داریم دهلی می‌زنیم که صدایش بعداً در می‌آید»، و نوبت به فروغیان که رسید، از ما خواست که کمی صبر داشته ‌باشیم، چه: «صبر تلخ است، و لیکن بر شیرین دارد»!

آنان کسانی را از میان داوطلبان دستچین کردند و برای «به صدا در آوردن آن دهل» (رادیوی صدای زحمتکشان) و نیز برای «کمک به ساختمان سوسیالیسم در افغانستان» به افغانستان بردند. اما نابسامانی‌های فعالیت حزب در افغانستان، کشمکش‌های درونی، همکاری با قاچاقچیان در مرز افغانستان و ایران به نام فعالیت حزبی و…، با همه‌ی جانفشانی‌ها و فداکاری‌های اعضای حزب در آن‌جا، چندان «بر شیرین»ی به بار نیاورد، و فرجام تلخ و غمبار جنبش ملی آذربایجان در دهه‌ی ۱۳۲۰، با خروج نیروهای شوروی، این بار در افغانستان تکرار شد. نیروهای مشابه پاسداران جهل و تاریکی و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی در افغانستان، حتی از گورگاه روزنامه‌نگار پیش‌کسوت ما رحیم نامور هم نگذشتند و آن را ویران کردند. تصویر پیکر مثله‌شده و آویخته‌ی دلاوران دکتر نجیب و برادرش از ذهنم پاک نمی‌شود.

فروغیان هم که به «بر شیرین»اش نرسیده ‌بود، آبش با خاوری در یک جوی نرفت، و چندی بعد استعفانامه‌ای منتشر کرد و هیئت سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب را ترک کرد.

چه کسی دکتر شایورد را لو داد؟

یک نکته‌ی تازه در «صبر تلخ» یافتم که نمی‌دانستم. در سال ۱۳۶۸ هنگام نوشتن «با گام‌های فاجعه» به خیال خود کوشیدم که هویت یک شخص را پوشیده نگه دارم، غافل از آن که او را هفت سال پیش از آن، در همان شب دستگیری کیانوری در بهمن ۱۳۶۱ با کاغذی که در کیف او یافتند، شناسایی کردند و زندگانی‌اش بر باد رفت.

آن‌جا نوشتم: [آذر ۱۳۶۱] «مشاور یکی از عالی‌ترین مقامات دولتی خواستار ملاقات با طبری شد. طبری را [به راهنمایی مهرداد فرجاد، که همراهمان بود] به خانه‌ای بردم تا با او دیدار کند. پس از دیدار، در راه بازگشت، طبری گفت:

– این یکی از مسلمانان علاقمند به سوسیالیسم و حزب ماست. طفلک نگران شده و می‌گوید «تو را به خدا کاری کنید که افتضاح بعد از کودتای ۲۸ مرداد پیش نیاید. همه جا دارند نقشه‌ی قلع و قمع شما را می‌کشند. دست‌کم بخشی از رهبری‌تان را از زیر ضربه خارج کنید، شاخه‌های مهم تشکیلاتتان را کور کنید، ‌منظم و حساب‌شده عقب‌نشینی کنید؛ امکاناتی برای فعالیت‌های بعدی باقی بگذارید. نگذارید همه چیز را یک‌جا نابود کنند. نگذارید همه گیر بیافتند و اعدام شوند، یا در زندان بپوسند و نسلی تباه شود».

اما رفیق کیای ما مرتب اطمینان می‌دهد که هیچ خبری نیست و این‌ها همه سروصداست و آن بالا کسانی هستند که مانع حمله به ما هستند.» [۳، ۵۴]

عمویی در «صبر تلخ» می‌گوید که آن شخص پیام‌های دیگری هم به طبری داد که در هیئت دبیران حزب مطرح شد، و سپس نامه‌ای در کیف دستی کیانوری وجود داشت که بیش از دو ماه با خود می‌گرداند و در آن به این شخص، یعنی [زنده‌یاد] دکتر محمدباقر شایورد، مشاور رئیس جمهوری سید علی خامنه‌ای، و معاون مصطفی میرسلیم (رئیس دفتر رئیس جمهوری)، و دیدارش با طبری اشاره می‌شد، و در همان نخستین روزهای پس از دستگیری رهبران حزب، زیر شکنجه بر پایه‌ی آن نامه، دکتر شایورد لو می‌رود.[۴، ۹۰۶ تا ۹۱۵]

اصالت «از دیدار خویشتن» طبری

در «صبر تلخ» چند بار نامی از من به شکل «ف. شیوا» آمده، اغلب همراه با نقل جمله‌ای سر و دم بریده و از روی حافظه، منتسب به من، که در مواردی شبهه ایجاد کرده‌است. در یک مورد پرسشگران بدون نام بردن، مضمونی را از کتابی نقل کرده‌اند (از حافظه‌ی خود)، به این شکل: پرسش: «[…] یک سری مسائل داخلی حزب بود که خیلی رونمای خوشی نداشت! مثلاً رقابت اسکندری و کیانوری. کتاب جدیدی از طبری چاپ شده که تاریخ نوشتنش بهار سال ۱۳۶۰ است و در آن اسکندری را بسیار مورد حمله قرار داده و حتی تهمت‌های اخلاقی به او زده ‌است! این در حالی است که مارکسیست‌ها که نباید تهمت‌های مذهبی به همدیگر بزنند و به نظر می‌رسد که این عدم رعایت اخلاق، به خاطر دشمنی بوده که این دو طیف با هم داشتند[…]»

پاسخ: «در اصالت کتابی که به طبری منسوب شده است، تردید هست!»[۴، ۲۸۰]

تاریخ این پرسش و پاسخ ۱۹ اسفند ۱۳۸۲ است. تنها کتاب «جدیدی» که از طبری در آن سال در ایران منتشر شد و او آن را در سال ۱۳۶۰ نوشته، «از دیدار خویشتن» است که آقای محمدعلی شهرستانی آن را بر پایه‌ی نسخه‌ای نوشته‌ی طبری که من به آقای ناصر ملکی پسرخاله‌ی طبری سپرده ‌بودم منتشر کرد.[۵] این کتاب طبری را من شش سال پیش از آن (۱۳۷۶) در سوئد منتشر کرده‌ بودم (چاپ دوم ۱۳۷۹، هر دو نشر باران). داستان این کتاب را بارها بازگفته‌ام: نخست در پیشگفتار خود کتاب [۶]، سپس در توضیح نسخه‌ی آقای شهرستانی در نشریه‌ی «بخارا» [۷]، و چند جای دیگر. تازه‌ترین توضیح را در نوشته‌های یازده‌گانه‌ی «دیدارهای احسان طبری» بخوانید [۸، بخش ۹].

طبری در کتابش البته حمله‌های شدید و بی‌رحمانه‌ای به اسکندری می‌کند، ‌اما در هیچ جای کتاب «تهمت‌های اخلاقی» یا «مذهبی» به او نزده ‌است. خوشبختانه هر دو چاپ کتاب او در خارج، و نیز نسخه‌ی شهرستانی، بر خلاف «صبر تلخ»، نمایه دارند، می‌توان در آن ‌ها نام اسکندری را به سادگی دنبال کرد و ملاحظه کرد که طبری درباره‌ی او چه گفته و چه نگفته.

امیدوارم که این توضیحات، به‌ویژه انتشار نسخه‌ی آقایان ملکی و شهرستانی به کلی مستقل از نسخه‌ی من، دیگر تردیدی در اصالت کتاب طبری برای آقای عمویی باقی نگذاشته ‌باشد. اگر نسخه‌ی دستنویس اصلی طبری را هم بخواهند، در آرشیوی که از امیرعلی لاهرودی در باکو باقی مانده (امیدوارم؟!) باید موجود باشد، چه، در جاهای نامبرده توضیح داده‌ام که آن نسخه به زور ک.گ.ب. از من ربوده شد و رسید به دست لاهرودی. لاهرودی تکه‌ای از آن را، به کلی مستقل از من و از محمدعلی شهرستانی، در کتاب خاطراتش نقل کرده‌است [۹، ۶۳۹ تا ۶۴۲].

ف. شیوا دروغ نمی‌گوید!

باز در جایی دیگر، پرسش: «کسی از یک جلسه‌ی هیئت سیاسی خاطره‌ای تعریف می‌کرد که: یکی از اعضا (سرهنگ سابق حاتمی) سؤالی را مطرح می‌کند که «رفیق کیا! توضیح بده که چرا این قدر تشکیلات ما به هم ریخته ‌است؟» آقای کیانوری هم می‌گوید «من با بچه‌های «کار» یک مصاحبه‌ای دارم، پس از مصاحبه در خدمت شما خواهم بود.» بعد از مصاحبه دکتر کیانوری رو می‌کند به ایشان و می‌گوید «شما جوابتان را گرفتید؟ که حاتمی هم جواب می‌دهد بله! [… بخش دوم پرسش درباره‌ی ایرج اسکندری‌ست]»

پاسخ: «بخش نخست پرسش شما را تکذیب می‌کنم. بخش اول گفته‌هایتان استناد به روایتی به‌کلی دروغ است! چه کسی از هیئت سیاسی خاطره می‌گوید؟ [حاتمی] در جلسه هیئت سیاسی چه می‌کرده‌است؟!»

این‌جا البته گناه به گردن پرسشگر است که روایتی نا دقیق را نقل می‌کند. عمویی درست می‌گوید که حاتمی عضو هیئت سیاسی نبود، و کسی از جلسه‌ی هیئت سیاسی خاطره تعریف نمی‌کند. اما خود داستان «روایتی به‌کلی دروغ» نیست. مشاهده‌ی خود من است که در کتابچه‌ی «با گام‌های فاجعه» نوشته‌ام:

[شهریور ۱۳۶۱]: «با کیانوری و سیامک (حسین قلم‌بُر) وارد جلسه شدیم [که جلسه‌ی هیئت سیاسی نبود، و به گمانم جلسه‌ی یک حوزه‌ی حزبی بود]. هدایت‌الله حاتمی، مهدی کیهان، بهرام دانش، عبدالحسین آگاهی، و ژیلا سیاسی حضور داشتند. هنوز کیانوری درست ننشسته‌ بود که حاتمی گفت:

– می‌خواستیم توضیح بدهید چرا وضع تشکیلات این‌قدر به‌هم‌ریخته است؟ چرا کسی به حرف‌ها و کارهای ما رسیدگی نمی‌کند و سازمان درست و حسابی نداریم؟

کیانوری گفت: – بسیار خوب! حتماً صحبت می‌کنیم. – و با اشاره به من ادامه داد: – فقط اول اجازه بدهید کارمان را با این رفیق انجام بدهیم؛ یک مصاحبه‌ای هست که رفقای فدایی و روزنامه‌ی «کار» خواسته‌اند با من انجام دهند. فکر می‌کنم به خیلی از سؤال‌های شما هم ضمن این مصاحبه پاسخ داده می‌شود. بعد البته باز هم در خدمت رفقا هستم. […]

آنگاه کیانوری به پرسش‌هایی پاسخ داد و چندی بعد فداییان اکثریت آن را با عنوان «حکم تاریخ به پیش می‌رود» چاپ و پخش کردند. پس از پایان «مصاحبه» کیانوری از حاتمی پرسید:

– درست گفتم؟ برای بخشی از پرسش‌هایتان پاسخ گرفتید؟

حاتمی گفت: – بله!

اما من (نگارنده) هیچ پاسخی به مشکل تشکیلاتی در این «مصاحبه» نشنیدم.» [۳، ۴۹]

دریغا که همه‌ی آن رفقای ارزنده را جلادان از ما گرفتند، و چه خوب که ژیلا سیاسی هنوز زنده و سالم است، و عمرش دراز باد! امیدوارم که دست‌کم او این روایت مرا به شکلی برای عمویی مسجل کند. از صاحب‌خانه‌ای که برای من آشنا نبود، هیچ خبری ندارم. پس از پایان «مصاحبه»ی کیانوری، جلسه هنوز ادامه داشت که ‌بساطم را جمع کردم که بروم و به کار ویرایش صوتی نوار بپردازم و به شکل دو کاست یک‌ساعته درشان بیاورم. اما صاحب‌خانه مانع شد و گفت: «رفیق! به ما گفته‌اند که هیچ‌کس حق ندارد پیش از رفیق کیانوری از محل جلسه خارج شود»، اما کیانوری مهلت نداد و گفت: «نه! این رفیق کاملاً آزاد است که هر طور می‌خواهد بیاید و برود!» او پس از ده‌ها و ده‌ها نوار «پرسش و پاسخ» که در طول بیش از سه سال با او ضبط کرده ‌بودم، می‌دانست که پس از ترک جلسه تازه کار سنگین من شروع می‌شود تا آن دو ساعت نوار را تا حوالی یکی دو ساعت پس از نیمه‌شب آماده کنم. سری به سپاس برای کیانوری فرود آوردم، و رفتم.

بی‌دقتی‌های کتاب

بی‌دقتی‌های پرسشگران و ویراستاران کتاب بسیار است. نسبت دادن جمله‌ای معوج به «ف. شیوا» از زبان احسان طبری [۴، ۸۷۱]، و برخی جاهای دیگر، پیشکش‌شان. ایشان حتی شعری را به برتولت برشت نسبت داده‌اند [۴، ۵۷۲] که ربطی به او ندارد و کشیش مارتین نی‌مؤلر آن را سروده ‌است. ایشان گاه برخی اصطلاحات خارجی را به شکلی غلط به‌کار می‌برند: «سانتامانتالیسم» [۴، دو]. منظور «سنتی‌منتالیسم» است sentimentalism یا با تلفظ فرانسوی رایج در ایران «سانتی‌مانتالیسم»؛ یا «رهبر کاریزما» [۴، ۱۰۲۶]، که منظور «رهبر کاریسماتیک» باید باشد.

چنین خطاهایی را می‌توان به جوانی پرسشگران بخشید، و بگذریم از نازیبایی‌های ظاهری کتاب، مانند صفحه‌بندی نامیزان، و هزاران باری که بعد از کلمه فاصله داده‌اند و بعد ویرگول یا نقطه گذاشته‌اند، یا کلمه‌ی آغاز جمله را به نقطه‌ی پیش از خودش چسبانده‌اند. نیز بگذریم از علامت تعجب‌های بسیار بی‌جا که بی‌دریغ مصرف کرده‌اند، که از عادت‌های نویسنگان تازه‌کار است.

اما موارد دیگری هم هست که آنان اگر در آن هنگام یا در آستانه‌ی انتشار کتاب به گوگل دسترسی نداشتند (که بی‌گمان داشتند)، کافی بود به یکی دو کتاب موجود رجوع کنند تا درست بنویسند، مانند این‌هایی که در سراسر کتاب به شکل غلط تایپ شده‌اند: گاگانوویچ [کاگانوویچ]، ژیوگانوف [زوگانوف]، سی‌میننکو [سیموننکو]، کوسیچکین [کوزیچکین]…

اما ایراد جدی‌تر آن‌جاست که در توالی رویدادهای اسفند ۱۳۶۱ تا اردیبهشت ۱۳۶۲، یعنی در بحرانی‌ترین مقطع شکنجه‌ها و اتهام توطئه‌ی کودتا به حزب، دقت نکرده‌اند. عمویی در آن مقطع گسسته از همه‌ی جهان و زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها بود، و حق دارد که درک درستی از توالی رویدادها نداشته ‌باشد. به عهده‌ی پرسشگران بود که دست‌کم با مراجعه به کتاب روزنوشت‌های اکبر هاشمی رفسنجانی، به حافظه‌ی عمویی کمک کنند. تنها برای نمونه:

«در یکی از شب‌های شکنجه، یک ورقه جلو من گذاشتند و در آن‌جا نوشته‌بودند «کلیه اطلاعات خود را درباره‌ی ناخدا افضلی بیان کنید!» این دقیقاً مربوط به قبل از نوروز است.» «[…] این قضیه گذشت، دیگر احتمالاً نزدیکی‌های نوروز بود» که یک زندانی را در حیاط زندان به او نشان می‌دهند و می‌خواهند که شناسایی‌اش کند، و او نمی‌شناسد. بازجو می‌گوید: «تو افضلی را نشناختی؟ گفتم: یعنی شما افضلی را گرفتید و آوردید زندان؟ گفت: معلوم است، همه‌ی توده‌ای‌ها را می‌گیریم و می‌آوریم زندان!»[۴، ۹۹۲ و ۹۹۳].

بنا بر آن‌چه امروز می‌دانیم، ناخدا افضلی در فروردین ۱۳۶۲ هنوز دستگیر نشده ‌بود و در رأس هیئتی در سفر لیبی و ایتالیا بود [۱۰]. نیز رفسنجانی می‌نویسد:

پنج‌شنبه ۸ اردیبهشت: «[…] عصر مسئولان بازجویی حزب توده آمدند و جزئیات بازداشت بقیه سران حزب را گفتند و فیلم‌هایی از مصاحبه سران آوردند. تا ساعت هشت شب مشاهده کردیم. تخلفات و جرائم را اعتراف کرده و گذشته حرکت نیروهای چپ در ایران را محکوم و مفتضح ساخته‌اند. فیلم [نورالدین] کیانوری، [محمود] به‌آذین و [محمدعلی] عمویی را دیدیم. چون اعتراف کرده‌اند که سرهنگ [ناخدا بهرام] افضلی [فرمانده نیروی دریایی] با آن‌ها بوده، در مورد چگونگی بازداشت او و تعیین فرمانده جدید هم بحث شد.»

جمعه ۹ اردیبهشت: «[…] رئیس جمهور تلفنی اطلاع دادند که فرمانده مورد نظر [ناخدا بهرام افضلی] احضار شده و توقیف است. گفتم قبلاً همان‌جا تحقیق شود، اگر صادقانه برخورد کرد و در حد سمپات است، زندان نرود. ایشان پذیرفتند. [… عصر] اعلامیه بازداشت بقیه سران حزب توده و کشف اسلحه و… [از رادیو و تلویزیون – شیوا] خوانده ‌شد. احمدآقا عصر تلفن کرد و گفت [بهرام] افضلی اعتراف نکرده و گویا برای مقابله به زندان برده‌اند و امام گفته‌اند اعترافات [نورالدین] کیانوری [دبیر کل (دبیر اول – شیوا) حزب توده] را شب “روز کارگر” در تلویزیون پخش کنند. […] آخر شب احمدآقا تلفن کرد که آقای خامنه‌ای دستور آزادی سرهنگ [ناخدا بهرام] افضلی [فرمانده نیروی دریایی] را بعد از تخلیه اطلاعات داده‌اند.»[۱۱]

یعنی ناخدا افضلی پس از ۸ اردیبهشت ۱۳۶۲ بازداشت شد. رسانه‌ها در ۱۰ اردیبهشت اعلام کردند که اسفندیار حاج‌حسینی فرمانده نیروی دریایی شده، بی هیچ توضیحی درباره‌ی ناخدا افضلی. اما گفتن ندارد که حقایق را، شاید، تنها هنگامی خواهیم دانست که همه‌ی پرونده‌های دستگیری‌های پراکنده‌ی اعضای حزب از فردای پس از انقلاب، شکنجه‌ها و بازجویی‌های بهمن ۱۳۶۱ تا پایان ۱۳۶۲ و اعدام نظامیان توده‌ای، و پس از آن نیز، روزی آشکار شود.

به امید آن روز!

استکهلم، ۶ سپتامبر ۲۰۲۰

در سراسر این نوشته تأکیدها و نوشته‌های درون [ ]، به‌جز برخی در کتاب رفسنجانی، از من است




سازمانگران و رهبران انقلاب بلاروس

برگردان، ا. م. شیری

جفری جوک چندزبانه در بلاروس

برای درک صحیح وقایع بلاروس باید واقعه را بنام خودش نامید.

در صفحۀ تویتر سفارت ایالات متحده آمریکا در بلاروس در باره تعیین جفری جوک- دکتر علوم تاریخی و سیاسی بعنوان کاردار ایالات متحده در بلاروس، نکته بسیار جالب توجه این است که اطلاعات به اختصار داده شده است: هیچ رقمی، هیچ تاریخی، حتی سال تولد فردی که به عموم معرفی می‌شود، ذکر نشده است…

در شرح زندگانی و فهرست خدمتی کاردار جدید چنین نوشته‌اند: «دیپلومات حرفه‌ای،… قبل از انتصاب در مینسک، او در بخش برنامه‌ریزی سیاسی وزارت خارجه آمریکا بریاست پمپئو شاغل بود و مسئولیت تجزیه و تحلیل و ارائه پیشنهادات برای اتحادیه اروپا، جمهوری‌های بالکان غربی و کشورهای سابق اتحاد شوروی را بر عهده داشت. جفری جوک (نام کامل: جفری گلن جوک) عهده‌دار وظایف سیاسی در سفارتخانه‌های ایالات متحده در کرواسی، نیکاراگوئه، صربستان و ترکمنستان بود. جفری جوک در واشینگتن در مرکز عملیات وزارت خارجه، در بخش اسرائیل و فلسطین، و همچنین دو بار در بخش اتحادیه اروپا و بخش روابط منطقه‌ای شاغل بود. جناب جوک مدرک لیسانس در رشته تاریخ و زبان فرانسه را از دانشگاه مینه‌سوتا و مدرک فوق لیسانس و دکترای خود در رشته تاریخ اروپا و تاریخ روابط بین‌المللی آمریکا را از دانشکاه اوهایو اخذ کرد. تز دکترای او به جامعه اقتصادی اروپا که اتحادیه اروپا ادامه می‌دهد، اختصاص داشت. او، در دانشگاه میامی (ایالت اوهایو) مناسبات بین‌المللی و تاریخ اروپا را تدریس می‌کرد. جناب جوک به زبان‌های فرانسوی، آلمانی، کرواسی (منظور، زبان صربی)، اسپانیولی و روسی مسلط است. او با ایونا جوک (مأخوذ از یوهنای کرواسی)، کارمند خدمات سیاسی ازدواج کرده است. زوج جوک دو بچه دارد».

در برنامه ویدئویی که برای بینندگان بلاروس در نظر گرفته شده بود، رئیس دیپلوماسی آمریکا به حالت فنری در مقابل دوربین ظاهر شد و گفت: آشنایی با آداب و سنن بلاروس و همچنین، با شهروندان این کشور برای او جالب است و در ادامه اظهار داشت، ورزش دوچرخه‌سواری و فوتبال آمریکایی را دوست دارد.

در اینجا اضافه کنیم که، دکتر جوک مؤلف یک اثر تاریخی بسیار چشمگیر بر بنیان تز دکترای خود می‌باشد. کتاب در سال ٢٠٠٢ تحت عنوان «طرح‌های عالی و چشم‌اندازهای وحدت: قدرتهای آتلانتیکی و سازماندهی مجدد اروپای غربی» به چاپ رسید. این کتاب به تاریخ «همگرایی اروپا» پس از جنگ اختصاص یافته است. به سخن دیگر، طرح تبدیل تدریجی و بی‌بازگشت اروپای غربی به تیول ایالات متحده آمریکا را توضیح می‌دهد. دکتر جوک در باره این روند چنین می‌نویسد: «ارزش‌های مشترک دموکراتیک، علاقمندی به توسعه اقتصادی و لزوم جبهه قدرتمند سیاسی و نظامی برای مقابله با جبهه اتحاد شوروی کشورهای آتلانتیک را به همدیگر نزدیک کرد و باعث تکامل درک جدید از همکاری گردید». این نوع و شیوه همکاری اکنون تنها راه ممکن همکاری برای «غرب متحد» است.

در شرح زندگانی دیگری که برای جلب توجه صربها در سال ٢٠١١ نوشته شده، می‌خوانیم: «دکتر جفری جوک، معاون مشاور سیاسی سفارت ایالات متحده آمریکا در بلگراد است. (…) از زمان اشتغال به خدمات دیپلوماتیک دکتر جوک در کرواسی، نیکاراگوئه، در مرکز عملیات ٢۴ ساعته واکنش بحران وزارت امور خارجه، در بخش اداره امور اتحادیه اروپا و امور مناطق اروپا در آنجا، و همچنین در شعبه امور اسرائیل و فلسطین کار کرده است. در اینجا فهرست سمت‌های دکتر علوم تاریخی- سیاسی اطلاعات نسبتا بیشتری به ما می‌دهد. در ضمن، در لیست کارکنان سفارت ایالات متحده آمریکا در بلگراد به تاریخ ١٢ آوریل سال ٢٠١٢، آقای جفری جوک بعنوان دبیر اول قید شده است. اگر این اشتباه تایپی هم بوده باشد، صعود او از نردبان فعالیت‌های دیپلوماتیک قابل مشاهده است.

جفری جوک فعالیت دیپلوماتیک خود را در سال ٢٠٠١ با اشتغال در پست معاون کنسول ایالات متحده در زاگرب آغاز کرد. اما از آن زمان از نردبان ترقی بسیار سریع بالا رفت.

تعدادی از منابع، شغل اصلی او را مأمور سابق دفتر اطلاعاتی وزارت خارجه می‌نامند. ظاهرا، چنین هم هست. فقط مفهوم واژه «سابق» موجب تردید می‌شود.

ظاهر شدن دکتر چند زبانه در مینسک، مصادف است با شروع آنچه که اتفاق افتاد- و پایه رویدادهای امروزی در این منطقه در سال ٢٠٠۴ گذاشته شده است. ٢٠ اکتبر رئیس جمهور جورج بوش «فرمان دموکراسی در بلاروس» را که توسط کریستوفر اسمیت، نماینده جمهوری‌خواه کنگره (ایالت نیوجرسی) تهیه شده بود، امضاء کرد. بموجب این «فرمان» میلیون‌ها دلار کمک مالی به گروه‌های مخالف از طریق بنیاد ملی حمایت از دموکراسی اعطاء گردید. این بنیاد در سالهای ١٩٨٠ بمنظور عملیاتی کردن یکسری فعالیت‌های مخفی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا- سیا تشکیل شد. در این رابطه بوش تصریح کرد: «ایالات متحده با متحدان و شرکای ما بمنظور کمک به هر کسی که در راه بازگرداندن بلاروس به جایگاه قانونی آن در جامعه دموکراتیک آوروآتلانتیک تلاش کند، همکاری خواهد کرد». بنیاد ملی حمایت از دموکراسی برای آموزش فعالان جوان، راه‌اندازی فرستنده‌های رادیویی و تلویزیونی بودجه تخصیص داد، بودجه سازمان‌های غیردولتی طرفدار همگرایی با اروپا و غیره را تأمین کرد. اما، الکساندر لوکاشنکو براحتی از یک انقلاب رنگی در سال ٢٠٠۶، زمانی که دولت بوش او را «آخرین دیکتاتور اروپا» و عضو «محور شرارت» نامید، عبور کرد.

همان گروه‌های حرفه‌ای و مجرب خرابکاری سیاسی به بلاروس اعزام شدند. پیتر آکرمن معروف، یک تاجر موفق، مهمتر از همه، ادامه دهنده کار جین شارپ در میان آنها بود. مجله «نیو رپوبلیک» با تحسین و تمجید از کارهای آکرمن نوشت: «به دنبال پیروزی ناگهانی انقلاب مسالمت‌آمیز در مصر، توجه عمومی به نفوذ ظاهرا همه‌جاگیر پیتر آکرمن بانکدار سرمایه‌گذار پیشین، که نقش پدرخوانده روشنفکر جنبش‌های اعتراضی خاورمیانه را بازی می‌کرد، جلب شد. گروه او، در مرکز بین‌المللی رویارویی‌های بدون خشونت، به تولید فیلمهای آموزشی برای رهبران انقلاب‌های بدون خشونت مشغول بود (…)».

همکاران آکرمن برای بلاروس یک همچو انقلاب بدون خشونت، مسالمت آمیز، البته، رنگی تدارک دیدند.

۴ دسامبر سال ٢٠١١ مجلس سنای آمریکا «قانون دموکراسی و حقوق بشر در بلاروس» را بعنوان ضمیمه قانون سال ٢٠٠۴ با بیان نظر کنگره در این خصوص که «رئیس جمهور موظف است به حمایت از پخش برنامه‌های رادیو، تلویزیون و اینترنت برای جمعیت بلاروس به زبان آن از طریق رادیو اروپای آزاد- رادیو آزادی، صدای آمریکا، رادیو اروپا برای بلاروس و بلست ادامه دهد، تصویب کرد».

در سال‌های ٢٠١٨- ٢٠١٩ بنیاد ملی حمایت از دموکراسی در حدود سه میلیون دلار در بلاروس هزینه کرد. حداقل ٣۴ پروژۀ فعال راه‌اندازی کرد. بخش قابل ملاحظۀ پول برای آموزش فعالان جوان، تقویت سازمان‌های غیردولتی و تأمین هزینه رسانه‌های ضد لوکاشنکو  صرف شد.

بنظر می‌رسید همه چیز آماده است. در این هنگام، چندزبانه وارد شد. «درست دو هفته قبل از انتخابات، کاردار جدید سفارت ایالات متحده آمریکا در مینسک منصوب شد. پست معاونت سفارت، پست سنتی خاص مأموران سیا به او سپرده شد. جوک پیشتر، زمانی که ایالات متحده آمریکا سعی می‌کرد خط لوله نفت را با دور زدن روسیه احیاء کند و رابطه نزدیکتر با قربانقلی بردی‌محمداوف، یکی از مستبدترین رهبران جهان معاصر برقرار نماید، در ترکمنستان خدمت می‌کرد. وقتی که ایالات متحده پس از برکناری سلوبادان میلوشوویچ تلاش می‌کرد نظم حکومتی جدید در صربستان را تقویت نماید، جوک نیز به کرواسی و صربستان فرستاه شد».

دکتر جوک بنا به ماهیت وظایف خود بر خلاف  پیتر آکرمن نباید الهام‌بخش و سازمانگر پیروزی‌های انقلاب بدون خشونت باشد. وظیفه او اطمینان از عدم ثبات نتایج بدست آمدۀ واشینگتن، توسعه و تقویت آنها تا حد ممکن است. لازم به ذکر است، که محدودۀ مسئولیت چندزبانه شامل کنترل کامل روند امور در بلاروس پس از لوکاشنکو می‌باشد. اما هنوز تلاشهای طولانی مدت و همبستۀ آتلانتیست‌ها بر علیه بلاروس آشکارا مایۀ خرسندی کاردار و رهبری او نیست.

په‌په اسکوبار، نویسنده کتاب ارزشمند «گلوبالستان» با اطمینان قطعی گفت: «در مینسک هرگز میدان روی نخواهد داد» (در مقالۀ ٢٠ اوت، آسیاتایمز).

از قرار معلوم په‌په اسکوبار اشتباه نکرد. البته، این مدعا بمعنی لغو عملیات بلاروس نیست.

برای درک وقایع بلاروس باید واقعه را بنام خودش نامید. «انقلاب بدون خشونت»، این دومین مرحلۀ قابل مشاهدۀ کودتای ضد دولتی هدایت شده از خارج است، که با تلفات نسبتا کم، معمولا با یکی- دو قربانی  انجام می‌شود. چرا که «انقلاب» در مدت خیلی کوتاهی به نتیجه می‌رسد. چنین پیروزی سهل تنها زمانی بدست می‌آید، که در مرحلۀ نخست عملیات، تطمیع و استخدام «نخبگان»، مقامات غیرنظامی، فرماندهان نظامی، افسران پلیس و امنیت از متوسط تا عالی در تمام سطوح با موفقیت انجام شده باشد. در این صورت تظاهرات مسالمت‌آمیز با عطر و طعم «کوکتل مولوتف» و سایر چاشنی‌ها و افزودنی‌های خوشمزه به هدف خود می‌رسد.

با این حال، ساختار دولتی «ضعیف» ایجاد شده بواسطه یک «کالخوزچی اقتدارگرا» در بلاروس، که امروز فقط به تنبلها روش صحیح سیاسی را نمی‌آموزد، مقاومت می‌کند. هنوز به ایستادگی قادر است. بالاتر از همه، الکساندر گریگوری‌اویچ تسلیم توطئه نشد.

بقلم یوری زاگوسکین (Yuri ZAGOSKIN)

منبع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/09/01/poliglot-dzheffri-dzhuk-v-belorussii-51740.html

https://eb1384.wordpress.com/2020/09/05/

١۵ شهریور- اسد ١٣٩٩