در باره وحدت نیروهای ملی و دموکراتیک
پاسخگویی عملی و مؤثر به مسئله وحدت در برابر دیکتاتوری از منشوری می گذرد که برخی از وجوه آن را می توان شامل موارد زیر دانست:
شناخت طیف نیروهای ضد دیکتاتوری
شناخت زمینه های مشخص اتحاد عمل و همگامی با این نیروها
جایگاه اجتماعی و منافع طبقاتی نیروهای ضد دیکتاتوری
ارزیابی و شناخت از جهت گیری ملی و ضدامپریالیستی نیروهای جبهه ضد دیکتاتوری
وزن اجتماعی و سیاسی نیروهای ضد دیکتاتوری
روند مرحله ای پیشرفت مبارزه ضد دیکتاتوری
پیوند بین مبارزه دموکراتیک (ضد دیکتاتوری ) با مبارزه برای عدالت اجتماعی و ضد نئولیبرالیسم
آسیب شناسی و ارزیابی دستاوردهای چند دهه شعار برای تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری
پیش نیازهای تشکیل یک جبهه متحد و عوامل بازدارنده
مراحل تشکیل جبهه متحد ضد دیکتاتوری
از زوایای دیگر نیز می توان به مقوله جبهه واحد ضد دیکتاتوری نگریست. پرداختن به همه این مسائل در حوصله این یادداشت نیست. این یادداشت بر آن است تا موضوع را از زوایایی فراتر از نگاه رایج و متعارف و برخورد شعاری با مقوله جبهه ضد دیکتاتوری مورد توجه قرار دهد.
پیش فرض تشکیل جبهه متحد وجود منافع مشترک ولو برای دوره ای کوتاه مدت در بین نیروهای متحد و به رسمیت شناختن متقابل آنهاست. همچنین برای همکاری در قالب یک جبهه متحد ، نیروهای عضو جبهه باید شناختی واقع بینانه از وزن یکدیگر در توازن قوای اجتماعی و سیاسی و میزان همپوشانی اهداف و برنامه های خود با سایر نیروهای جبهه داشته باشند. نیروهای عضو یک جبهه باید به این نتیجه برسند که همکاری با فلان و بهمان نیرو حتی برای یک دوره کوتاه مدت میتواند به تحقق اهداف مشترک یاری رساند. این شناخت اگر از یک سو محصول تجارب و جمع بندی نظری است، از سوی دیگر محصول تجارب عینی و پراتیک مبارزاتی نیروهای عضو یک جبهه است. یعنی آن ها زمانی که در عمل ببینند که چگونه مبارزان متعلق به جریان های مختلف سیاسی در کنار هم و دوشادوش یکدیگر در برابر دیکتاتوری و برای اهداف مشترک مبارزه میکنند، درک ضرورت جبهه و مبارزه مشترک در قالب یک جبهه برایشان آسان می شود. هیچ نیروی اجتماعی و سیاسی صرفاَ بر اساس استدلال های نظری و تجارب تاریخی اقدام به پیوستن به یک جبهه نمی کند بلکه دقیقاَ با منطق پراگماتیستی و تحلیل مشخص از وضعیت مشخص ، چنانچه منافع خود را در همکاری و همگامی با سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی ببیند، ممکن است به عضویت در یک جبهه بیاندیشد. و نباید فراموش کرد که نیروهای اجتماعی و سیاسی برای اتخاذ چنین تصمیم مهمی حتماَ به ریسک ها و چالش های آن از یک سو و مزایای عضویت در جبهه از سوی دیگر می اندیشند و اگر برآیند آن را به نفع خود ببینند، اقدام به همکاری و همگامی با سایر نیروهای همراستا و هم جهت در قالب جبهه می کنند.
اگر تحلیل واقع بینانه و درستی از این پرسش نداشته باشیم که چرا چهار دهه شعار برای ایجاد جبهه متحد ضد دیکتاتوری به دستاورد معین و قابل ذکری نیانجامیده است، دلیلی ندارد که از این پس بتوانیم موفق به ایجاد جبهه مذکور گردیم.
درست است که نیروهای وابسته به بورژوازی طیف یکدستی نیستند و سرمایه داری متوسط و کوچک تولیدی از سوی سرمایهداری کلان غیرتولیدی و رانتی یا انحصاری در معرض فشار است و با آن اختلاف منافع دارد، اما میزان حدت این تضاد به گونه ای نیست که این نیرو را در صف کارگران و در کنار آن ها برای مبارزه با دیکتاتوری و نئولیبرالیسم قرار دهد. درک این حقیقت نباید چندان مشکل باشد. شواهد فراوانی در تجربه زیسته و روزمره طبقه کارگر وجود دارد که گویای این حقیقت است. از بورژوازی متوسط و کوچک در شرایط کنونی جامعه ایران ممکن است بتوان به عنوان یک نیروی مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه و بساط رانتخواری و فساد و خواهان گشایش فضای سیاسی کشور نام برد، اما این نیرو به هیچ وجه منافع ملی کشور در برابر امپریالیسم را نه تنها نمایندگی نمی کند، بلکه دقیقاَ شیفته پیوند با بازار جهانی و ایفای نقش در تقسیم کار بینالمللی بوده و به ایالات متحده آمریکا سمپاتی دارد. مدت هاست که این نیروی اجتماعی فاقد ویژگی های ملی و ضدامپریالیستی و بنابراین فاقد پتانسیل وحدت با طبقه کارگر در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب است.
از سویی نیز حقیقت آن است که آن ها مخالف سرسخت دیکتاتوری و اساسا خواهان برچیدن بساط رانت و … نیز نبوده بلکه خواهان شریک شدن در آن هستند. آنها همواره پادویی برای سرمایه کلان و رانتی را بر اتحاد مبارزاتی با طبقه کارگر برای “نان ، کار ، آزادی” در برابر نئولیبرالیسم و نیز استقلال و دموکراسی ترجیح خواهند داد. بورژوازی متوسط و کوچک تولیدی و صنعتی از یک سو قربانی تجاری سازی و مالی سازی اقتصاد در ارتباط با نئولیبرالیسم هست و از سوی دیگر از مقررات زدایی نئولیبرالیسم به شدت منتفع می شود. مناسبات عملا موجود جامعه ما با شواهد فراوان موید این حقیقت است. متحدین طبقهکارگر را بیش و پیش از هر جای دیگر باید در میان اقشار زحمتکش شهر و روستا، معلمان ، پرستاران، زنان، جوانان و دانشجویان، روزنامه نگاران و وکلای مترقی، نویسندگان و هنرمندان ، اقلیت های ملی و مذهبی، کسبه خرده پا ، صنعتگران و کارآفرینان در حوزه های خدماتی و … و نظامیان میهن پرست و مترقی و مردمی جستجو کرد. کلیشه نظریِ سنتی با عنوان “بورژوازی متوسط و کوچک” را یارای تبیین درست پیچیدگی ها و پویش های کنونی و ابعاد جامعه شناختی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی جامعه ایران نیست.
این که دیکتاتوری ولی فقیه سد راه هر تحولی در ایران است ، تقریبا به اجماع همه نیروهای مردمی رسیده است . اما به جای این همه بحث و شعار بی حاصل در باره جبهه ضد دیکتاتوری، باید با کار و پراتیک اجتماعی و سیاسی و افزایش وزن اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر و جنبش انقلابی چپ نظر سایر نیروها را به این جنبش جلب کرد. در شرایط کنونی جامعه ما “بورژوازی متوسط و کوچک”ا چرا باید با طبقه کارگر و چپ انقلابی متحد شوند؟ جز آنکه مجبور باشند؟ و چه زمانی ممکن است مجبور شوند؟ زمانی که چپ از وزنی هژمونیک برخوردار شود. این وزن هژمونیک را باید بیش از آنکه محصول وحدت در جبهه ضد دیکتاتوری دانست، باید به نوعی پیش نیاز و زمینه مادی و عینی وحدت در نظر گرفت. چطور می شود نیروهایی که چپ انقلابی را به رسمیت نمی شناسند، تن به اتحاد با آن بدهند؟ تنها زمانی که مجبور شوند و منافع کوتاه مدت خود را در همکاری با این نیرو ببینند. و البته در اولین فرصت نیز در مقابل آن صف آرایی کرده و به مانع تحولات اجتماعی تبدیل خواهند شد.
از کلی گویی در باره وحدت باید دست برداشت و به جای آن باید با رویکردی پراکتیکال و علمی و عملی به مقوله وحدت در جنبش ملی دموکراتیک پرداخت. این یعنی تدوین اهداف ملی و دموکراتیک (که قطعا در حوزه های اجتماعی و اقتصادی با جهت گیری مردمی – سوسیالیستی همراه خواهد بود)
شناسایی نیروهای اجتماعی و سیاسی همراه با این اهداف، برنامه ریزی برای کار در میان آن ها و جلب نظر نمایندگان سیاسی آن ها، تعریف کمپین های مبارزاتی متعدد در حوزه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و معیشتی و صنفی و فرهنگی که بیانگر مطالبات وسیع ترین بخش توده های مردم باشد و….
میزان گسترده و عمیق نارضایتی مردم از حاکمیت را که به مناسبت های مختلف در قالب اعتراضات اجتماعی و معیشتی و سیاسی نمایان می شود، به هیچ وجه نمی توان شرایط انقلابی دانست. چرا که از یک سو از نظر عینی از گستردگی و تداوم زیادی برخوردار نیست و حاکمیت توانسته است آن ها را مورد کنترل قرار دهد و از سوی دیگر فاقد عنصر و ذهنیت آگاه و هدایتگر انقلابی بوده و به شدت در معرض سوء استفاده نیروهای راست وابسته به امپریالیسم و لابی آمریکا در ایران قرار دارد.
درک این نکته نباید دشوار باشد که هیچ نیروی سیاسی متعلق به بورژوازی متوسط و کوچک برای وحدت با طبقه کارگر و یک حزب چپ انقلابی و مارکسیست لنینیست هیچ انگیزه و گرایشی نشان نخواهد داد بلکه بر عکس به ویژه در زمانی که هژمونی نظری، سیاسی و رسانه ای راست وابسته به نئولیبرالیسم تا این حد نیرومند است، آن ها ترجیح خواهند داد تا آینده خود را در افق سیاسی و اجتماعی ایران در کنار این نیروها جستجو کنند تا چپ انقلابی.
تصمیم گیری در زمینه وحدت با سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی از سوی هر یک از نیروهای سیاسی اساساَ تابعی از متغیر توازن قواست. بی شک اگر در سودان یا آفریقای جنوبی نوعی اتحاد عمل بین بخش هایی از نیروهای دموکراتیک با کمونیستها شکل گرفت، بیش و پیش از هرچیز باید زمینه و علت آن را در وزن سیاسی و اجتماعی کمونیست ها در این جوامع جست.
ضمن اینکه اتفاقا ارزیابی حزب کمونیست آفریقای جنوبی از موجودیتی به نام بورژوازی ملی اساسا منفی است. همگامی، اتحاد عمل و ایجاد جبهه متحد با سایر نیروها در فرآیند مبارزه دموکراتیک و طبقاتی، محصول تحلیل مشخص هر یک از نیروهای شرکت کننده در جبهه از شرایط مشخص مبارزه و چشم اندازها و رهیافت های آن ها از روند تحولات اجتماعی و سیاسی است. آری تحلیل مشخص از وضعیت مشخص فقط به حزب طبقه کارگر محدود نمی شود. همه نیروهای سیاسی و اجتماعی ورای جهت گیری های اجتماعی و طبقاتی نهادینه شده خود، با رویکردی پراگماتیستی با منطق مبارزه طبقاتی برخورد می کنند. و متحدین ، زمان اتحاد و محدوده و موضوع آن و مدت پایبندی به آن را براساس شناخت خود از آرایش نیروها و نقش این وحدت در بهبود وضعیت خود مورد تحلیل قرار داده و به عملی کردن آن اقدام می کنند.
چهل سال است که فریاد اتحاد سرمیدهیم، باید پرسید چرا نه تنها هیچ دستاورد قابل ذکری از پیشرفت روند اتحاد با شخص یا جریانی را مشاهده نمی کنیم، بلکه در این دوره تاریخی قادر به حفظ وحدت سیاسی و تشکیلاتی خود نیز نبوده و مدام از پراکندگی روزافزون نیروهای خود و جهت واگرای ارتباطات یاران دیرین در رنج هستیم؟!
باید از جایگاه موعظه و خطابه پایین آمد و الفبای اتحاد را در کوران مبارزه اجتماعی- طبقاتی و در کنار سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی و دوش به دوش آن ها تجربه کرد و آموخت.
طبقه کارگر ایران و سازمان سیاسی آن تا زمانی که از وزن اجتماعی و سیاسی معینی در توازن قوای موجود برخوردار نشود، قادر به جلب نظر متحدین طبیعی طبقه کارگر نیز نخواهد بود چه رسد به بورژوازی متوسط و کوچک که در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم اساساَ نمی توان آن ها را متحد طبقه کارگر محسوب نمود.
سازمان سیاسی طبقه کارگر یا حزب طبقه کارگر آنگونه که لنین توصیف می کند ، اگر بتواند با کار با برنامه، سازمان یافته و منضبط بر وزن اجتماعی و سیاسی خود در تحولات پیش رو افزوده و توجه سایر نیروها را به خود جلب کند؛ آنگاه نه تنها به دعوتش برای وحدت در جبهه ضد دیکتاتوری از سوی سایر نیروهای خواهان دموکراسی و آزادی پاسخ داده خواهد شد بلکه این نیروها برای وحدت، خود به طبقه کارگر و سازمان سیاسی آن رجوع میکنند.
جنبش کارگری و کمونیستی ایران با یک قرن قدمت باید از برخورد دترمینیستی با امر مبارزه فاصله بگیرد. باور به اینکه به دلیل جو پلیسی حاکم بر ایران و عدم وجود شرایط برای فعالیت احزاب مترقی ، مبارزات میدانی خود مردم در نزدیک کردن مدافعان و نمایندگان سیاسی شان نقش مهمی دارد ، نوعی برخورد منفعلانه و پاسیف با امر مبارزه و مقوله اتحاد را بازتاب می دهد.
چرا نباید سازمان سیاسی طبقه کارگر ایران برای همگامی با نیروهای دموکراتیک برنامه های مشخص داشته باشد و پیگیرانه آن ها را دنبال کند.
اساسا اگر یک سازمان سیاسی بتواند نظر کارگران و توده های زحمتکش را به خود جلب کند، بی شک قادر خواهد بود نظر رقبای سیاسی و سایر نیروهای سیاسی مترقی را که برای هژمونی با این سازمان در حال رقابت هستند، نیز جلب کند. آنگاه نه تنها دعوتش برای وحدت بیپاسخ نمی ماند، بلکه با تقاضا برای وحدت مواجه خواهد شد. و می تواند متحدان خود را انتخاب و هژمونی نظری و شرایط خود را بر سایر نیروهای متحد دیکته کند. دعوت به جبهه ضد دیکتاتوری طی چند دهه گذشته دستاورد چندانی نداشته و اگر با یک برنامه کنشگرانه انقلابی و جلب نظر توده های کارگر و زحمتکش در کف جامعه همراه نباشد پنجاه سال بعد هم به جایی نخواهد رسید.
حقیقت آن است که سازمان های سیاسی مدعی نمایندگی طبقه کارگر با ویژگی هایی که لنین برای این سازمان ها برشمرده است، فاصله زیادی دارند. لنین مجموعه ای از ویژگی ها را برای حزب انقلابی طبقه کارگر برمی شمارد که از جمله آنها عبارتند از:
- حزبی که در روند مبارزه قادر به جلب نظر و اعتماد کارگران و زحمتکشان، زنان، جوانان و اقشار گسترده تودههای مردم ستمدیده باشد.
- حزبی که از چنان انضباط و تشکیلاتی برخوردار باشد که بتواند در برابر فشارها و سرکوب ها مقاومت و خود را حفظ نموده و از توان کنشگری و سازماندهی مبارزه انقلابی برخوردار باشد.
- حزبی که بتواند بر اساس تحلیل واقعی نسبت به شناخت نیروهای دارای پتانسیل ترقی خواهی و خواهان تحول در مراحل مختلف جنبش اقدام نموده و از بیشترین همگرایی و اتحاد عمل آنها در جهت دستیابی به اهداف توسعه اجتماعی، صلح، دموکراسی، عدالت اجتماعی و سوسیالیسم بهره مند گردد.
- حزبی برخوردار از انقلابیون حرفه ای که تمام زندگی خود را وقف امر انقلاب میکنند.
باید دید مدعیان نمایندگی سیاسی طبقه کارگر از این منظر خود را در چه جایگاهی ارزیابی میکنند؟
آری از یک سو این ویژگی ها محصول کنش انقلابی حزب در فرآیند مبارزات اجتماعی، نظری و سیاسی است و از سوی دیگر برخوردار بودن از چنین ویژگی هایی لازمه و پیش نیاز جلب سایر نیروها به همکاری است.
۲۸ خرداد ۱۳۹۹ صد سال پیش در چنین روزهایی، شماری از انقلابیون نسل مشروطه، حزب کمونیست ایران را بنیان نهادند. هر چند دیکتاتوری رضاخانی به سرعت این حزب را سرکوب کرد، اما موفق نشد رشته حیات چپ نوبنیاد ایران را قطع کند .حدود بیست سال بعد، حزب توده ایران تاسیس شد و تا کودتای ۲۸ مرداد، نسلی نو را زیر پرچم آرمانهای چپ و دفاع از زحمتکشان بسیج کرد. چپ ایران حدود یک دهه پس از سرکوب ۱۳۳۲ در جریانهای مختلف به حیات خود ادمه داد. در نیم قرن اخیر بر این تعدد گرایشها افزوده شده است. یک وجه تمایز تاریخ چپ ایران در صد سال اخیر با تاریخ چپ در کشورهای اروپایی در این است که در ایران، بر خلاف اکثر کشورهای اروپا، شکل گیری جنبش کمونیستی، حاصل انشعاب از یک جریان قدیمی تر سوسیال دمکرات نبود. جنبش کمونیستی ایران از آغاز سده چهاردهم خورشیدی تا همین دهه های اخیر، تقریبا همه نیروی چپ ایران را در صفوف خود گرد آورد. تنها در حدود سه دهه اخیر است که در کنار جنبش کمونیستی، شاهد رویش قابل توجه نیروهای چپی بوده ایم که خود را کمونیست نمی دانند. استثناهایی مانند انشعاب نیروی سوم از حزب توده ایران را نمی توان نضج گرفتن یک جریان نیرومند سوسیال دمکرات در ایران به حساب آورد. برخی از فعالان چپ ایرانی زمانی جذب اندیشه های سوسیال دمکراتیک متمایز از کمونیسم شدند که اتحاد شوروی فرو پاشید. اینکه شکل گیری جنبش کمونیستی در ایران تحت تاثیر انقلاب اکتبر و تاسیس اتحاد شوروی بود و رویگردانی بخشی قابل توجه از کمونیستهای سابق ایرانی از این مرام نیز تنها با زوال اتحاد شوروی رخ داد، قابل انکار نیست. دشمنان چپ، این واقعیت را چنین تعبیر می کنند که جنبش کمونیستی ایران، ریشه در تاریخ و تحول جامعه ایران نداشت و با دستور قدرت برآمده از انقلاب اکتبر روسیه روی داد. چنین ادعایی منحصر به ایران نیست. در همه کشورها، جنبش کمونیستی تحت تاثیر انقلاب اکتبر ظهور کرد. و در همه کشورها، جنبش کمونیستی یا لااقل بخش عمده ای از آن، تا پایان حیات شوروی متهم بود که وابسته است و بی ریشه در تاریخ و جامعه کشوری که برای نیل به سوسیالیسم در آن مبارزه می کرد. بخشی از نیروهایی که خود را چپ می دانند، یا به صراحت یا به طور ضمنی، با این نقد جنبش کمونیستی که گویا در جامعه و تاریخ ایران ریشه نداشته و از اساس به دستور دولت شوروی تاسیس شده است، همراهند. برخی از آنها در این همراهی، بر این گمان اند یا چنین وانمود می کنند که نقد وابستگی ادعایی جنبش کمونیستی ایران، ادامه نقد اصلی بنیانگذاران جنبش فدایی به حزب توده ایران است. این گمان و ادعا با حقایق تاریخی خوانایی ندارد. نقد اصلی بنیانگذاران جنبش فدایی به حزب توده ایران این بود که این حزب، در برابر کودتای ۲۸ مرداد و دیکتاتوری برآمده از آن، رزمندگی لازم را از خود نشان نداده است. جنبش فدایی با این هدف شکل گرفت که با اقدام انقلابی پیشاهنگ رزمنده، بر رکود و انفعال تحمیل شده به جنبش کارگری و کمونیستی فائق آید. جنبش فدایی با این رویکرد توانست نسلی جدید از انقلابیون کمونیست را در صفوف خود گرد آورد. به محض آن که در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ در دژ دیکتاتوری شاه خلل افتاد، آشکار شد که نیروی بالقوه جنبش کمونیستی در ایران چه پرشمار است. اگر نیازی به بطلان ادعای بی ریشه بودن کمونیسم در ایران بود، روی آوردن ده ها هزار مبارز جوان به این جنبش در کوران و پس از انقلاب ۵۷ چنین کرد. بخش عمده نسل جدید انقلابیون کمونیست به جنبشی روی آورد که با دشمنان اتحاد شوروی مرزبندی داشت. بنیانگذاران جنبش فدایی از اتهام وابستگی که دشمنان حزب توده ایران و اتحاد شوروی تبلیغ می کردند، بی خبر نبودند. فداییان آگاهانه تصمیم گرفتند این اتهام وابستگی را محور نقدشان به حزب توده ایران قرار ندهند. این تصمیم، تابعی از پایبندی فداییان به انترناسیونالیسم بود. فداییان بنیانگذار، اتحاد شوروی (و چین) را متحد جنبش های کارگری و رهایی بخش می دانستند. این اندیشه به عنوان نمونه، در نوشته های زنده یاد بیژن جزنی به صراحت بازتاب یافته است. فداییان از اختلاف احزاب کمونیست شوروی و چین متاسف بودند و تصمیم گرفتند جانب هیچ یک را نگیرند. کمونیسم بدون انترناسیونالیسم قابل تصور نیست. بیهوده نیست که یکی از کهنه ترین نقدهای دشمنان طبقه کارگر به کمونیستها، اتهام بی وطنی و جهان وطنی است. این اتهام، به قدمت انتشار مانیفست حزب کمونیست توسط کارل مارکس و فریدریش انگلس در نیمه قرن نوزدهم میلادی است. پاسخ مارکس و انگلس به این اتهام، نه برائت جستن از انترناسیونالیسم، که نشان دادن ارتباط آن با منافع طبقه کارگر بود: »کمونیستها از سایر احزاب پرولتری تنها از این لحاظ متمایزند که از یک سو در مبارزات ملی مختلف پرولترها، منافع مشترک و مستقل از ملیت کل پرولتاریا را برجسته می سازند و اعتبار می بخشند، و از سوی دیگر در مراحل مختلف تحولی که مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی از سر می گذراند، پیوسته منافع کل جنبش را نمایندگی می کنند.« (مانیفست حزب کمونیست، مجموعه آثار مارکس و انگلس به زبان آلمانی، جلد چهارم، صفحه ۴۷۴) مارکس و انگلس، پنج صفحه بعد، به اتهام بی وطنی نیز اشاره می کنند: “کمونیستها همچنین متهم شده اند که می خواهند وطن و ملیت را از بین ببرند؛ کارگران، وطنی ندارند. نمی توان چیزی را از آنان گرفت که ندارند. پرولتاریا از آن جهت که نخست باید قدرت سیاسی را تسخیر کند، به طبقه ملی فرا روید و به عنوان ملت نهادینه شود، خود نیز هنوز ملی است، اما نه به مفهوم بورژوایی آن.؛ این خود تحول بورژوازی است که با آزادی تجارت، بازار جهانی، یکسان سازی تولید صنعتی و شرایط زندگی منطبق با آن، تفاوتها و تضادهای ملل را هر چه بیشتر از بین می برد؛ حاکمیت پرولتاریا، این تفاوتها و تضادها را به طریق اولی محو می می کند. اقدام متحد، لااقل بین کشورهای متمدن، از نخستین شرایط رهایی پرولتاریاست؛ به میزانی که استثمار یک فرد توسط دیگری ملغی می شود، استثمار ملتی توسط ملتی دیگر نیز از میان می رود؛ همراه با تضاد طبقات در درون ملت، موقعیت تخاصم بین ملتها نیز محو می شود.” وجه تمایز انترناسیونالیستی مورد اشاره مارکس و انگلس در مانیفست، از آغاز جنبش کارگری میان کمونیستها و جریانات کارگری دیگر وجود داشت و حدود هفت دهه پس از انتشار مانیفست، به انشعاب میان کمونیسم و سوسیال دمکراسی انجامید. این انشعاب، نتیجه انقلاب اکتبر نبود و پیش از آن اجتناب ناپذیر شد، زمانی که با آغاز جنگ جهانی اول، جریان اصلی سوسیال دمکراسی جانب وطن را گرفت و بخشی از جنبش جهانی کارگری درست به همین علت، از جریان اصلی جدا شد. تاکید مارکس و انگلس بر وجه تمایز کمونیستها پس از صد و هفتاد سال هنوز به گونه ای شگفت انگیز اعتبار دارد. امروز نیز در ایران و سایر کشورها، در میان نیروهای چپ دو گرایش وجود دارد. یک گرایش، افقی محدود به مرزهای ملی دارد و دیگری از این افق فراتر می رود. گرایش نخست، رسالتی جهانی فراتر از همزیستی ملتهای مستقل برای خود قائل نیست. گرایش دوم، برآنست که نظام موجود اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان پایانی خواهد داشت و می خواهد جانشین این نظام، تمدن جهانی سوسیالیستی باشد. کمونیستهای ایران از صد سال پیش، ، مستقل از تعلق سازمانی، بر این باور و آرمان بوده اند که بخشی از جنبشی جهانی برای جایگزینی سرمایه داری اند. همه کمونیستهای ایرانی، چه بخواهند و چه نخواهند، تاریخ مشترکی دارند. این جنبش اکنون صدساله شده است. شاید یادآوری این تاریخ صدساله، به کمونیستهای ایران کمک کند که خود را بازیابند و فصلی نو در تاریخ این جنبش بگشایند. 

