به مناسبت صدمین سالگرد بنیادگذاری حزب کمونیست ایران و بیش از یک سده پیکار جنبش کارگری و کمونیستی در ایران!
منتشر شده در – خرداد 05, 1399
* دیدار با محمود بقراطی، از اعضای گروه ۵۳ نفر در مشهد
* دوران دشوار پس از کودتای ۲۸ مرداد و پلنوم وسیع چهارم حزب
* اعزام به چین برای تدریس درس فارسی و راه اندازی رادیو
* دیداری با طالقانی در زندان
* دیدار با رفسنجانی پس از انقلاب و ”برق چشم افعی“
* چرخش به راست در حاکمیت، و پلنوم هفدهم کمیتهٔ مرکزی
* حمله رژِیم به حزب و پلنوم ۱۸
* مهاجرت رفقای فدایی و روابطشان با حزب
* گارباچف، یلتسین و تلاش برای دخالت در امور داخلی حزب
* مبارزهٔ آینده و نقش حزب تودهٔ ایران
نامهٔ مردم:رفیق گرامی خاوری با تشکر فراوان از اینکه دعوت ما را برای این مصاحبه پذیرفتید. با توجه به اینکه نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب در اسفندماه ۱۳۹۸ تصمیم گرفت تا صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران و بیش از یک سده جنبش کارگری و کمونیستی ایران را گرامی بدارد، اجازه بدهید نخستین سؤالمان را در این گفتوگو با جویا شدن نظر شما دربارهٔ اهمیت و نقش جنبش کارگری و کمونیستی ایران و مبارزه صدساله آن در میهنمان آغاز کنیم.
رفیق خاوری: با تشکر متقابل از رفقای تحریریه “نامهٔ مردم”، در طول هشت دهه اخیر مطالب زیادی در مورد تاریخ جنبش کارگری ایران از سوی حزب ما منتشر شده است. کارهای پربار تحقیقاتی دانشمندان حزب ما، ازجمله رفیق جانباخته عبدالحسین آگاهی و پیش از آن در کتاب رفیق فقید کامبخش و همچنین کار بسیار ارزشمند رفیق جانباخته رحمان هاتفی (مهرگان) دربارهٔ انقلاب مشروطیت و مطالب دیگری که حزب ما در نزدیک به هشت دهه گذشته منتشر کرده است ازجمله منابع معتبر تحقیقاتی و ارزشمندی است که نسل جوان تشنهٔ فراگیری تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی میهن ما میتواند به آنها رجوع کند. درباره نفوذ اندیشههای مارکسیستی در ایران باید اشاره کرد که زمینهٔ این امر به پیش از تأسیس حزب کمونیست ایران و به نضجگیری جنبش سوسیالدموکراسی و پیدایی و رشد روابط سرمایهداری در ایران و پاگیری طبقه کارگر برمیگردد. همانطور که رفیق آگاهی در کتاب “تاریخ احزاب ایران” نیز اشاره کرده است، “اجتماعیون- عامیون” اولین حزب نسبتاً متشکل در ایران بود که در انقلاب مشروطیت از ۱۲۸۴ تا ۱۲۹۰ نقش برجستهای ایفا کرد. در این زمینه همچنین مطالب تاریخی بسیاری دربارهٔ حیدرخان عمواوغلی و نقش ویژه و برجستهٔ او در پیروزی انقلاب مشروطیت نوشته شده است که نیازی به تکرار آنها در اینجا نیست. البته بهجز حیدرخان عمواوغلی در این دوران چهرههای درخشان دیگری مثل علی مسیو، کامران آقازاده، سلطانزاده، سیروس بهرام، نیکبین، و غفارزاده هم بودند که هریک نقش برجستهای در سازماندهی جنبش کارگری و کمونیستی در ایران ایفا کردند. اشاره به این نکته هم مهم است که این تحولات در ایران درحالی صورت میگرفت که در همسایگی ما انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، بهرهبری لنین، درحال شکلگیری بود و بلشویکهای روسیه نقش مهمی در رساندن مطالب سیاسی- نظری روشنگر به میهن ما و مبارزانش داشتند.
درواقع تأسیس حزب کمونیست ایران در تیرماه ۱۲۹۹، نتیجه بههم پیوستن جریانهای مختلف سوسیالدموکراسی انقلابی در ایران ازجمله حزب عدالت و همت با یکدیگر بود، و باید تأکید کرد که با تأسیس حزب کمونیست ایران در صد سال پیش فصل نوینی در جنبش رهاییبخش ملی ایران و مبارزهٔ طبقه کارگر و زحمتکشان میهن ما گشوده شد که ثمرات آن نقش مهمی در دگرگون شدن روابط اجتماعی و سیاسی در ایران داشت. کمک کومنیست ها برای بهراه انداختن اتحادیههای کارگری در تهران و شهرهای مختلف و سازمانیافتگی مبارزهٔ طبقه کارگر خیلی زود ارتجاع حاکم بر کشور را بههراس انداخت، و پس از تحکیم دیکتاتوری رضاخان در سال ۱۳۰۴، فشار بر حزب کمونیست ایران و فعالیتهای آن تشدید شد. سازماندهی نخستین اعتصاب بزرگ کارگران نفت ایران بر ضد امپریالیسم انگلیس و حکومت رضاشاه در سال ۱۳۰۸، ارتجاع را مصمم کرد تا از ادامه فعالیتهای حزب کمونیست جلوگیری کند. تصویب قانون “سیاه” ضد کمونیستی بهوسیله حکومت رضاشاه، در مجلس شورای ملی در ۱۰ خردادماه ۱۳۱۰، به غیرقانونی شدن فعالیتهای کمونیستی در ایران و یورش گسترده به رهبری حزب کمونیست ایران و دستگیری شمار زیادی از کمونیستها و ازجمله رفیق قهرمان دکتر ارانی منجر شد که او همانطور که میدانید بعداً در زندان رضاشاه بهقتل رسید.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری دربارهٔ دکتر ارانی و یارانش در زندان و ازجمله دربارهٔ ۵۳ نفر مطالب زیادی نوشته شده است و در پی آزادی کمونیستها از زندان بود که حزب تودهٔ ایران در مهرماه ۱۳۲۰ تأسیس شد. اگر ممکن است دربارهٔ نقش ۵۳ نفر در شکلگیری حزب کمی توضیح بدهید
رفیق خاوری: همانطور که اشاره کردید با آزاد شدن ۵۳ نفر از زندان و سقوط حکومت رضاشاه زمینه مناسبی برای فعالیتهای سیاسی فراهم شد و حزب تودهٔ ایران بههمت زندانیان سیاسی آزاد شده از زندان و همچنین شخصیتهای آزادیخواهی همچون سلیمان میرزای اسکندری پایهگذاری شد. البته لازم بهتذکر است که همهٔ ۵۳ نفر فوراً به حزب نپیوستند. مثلاً در خاطرات انور خامهای میتوانید ببینید که او در سال ۱۳۲۲، یعنی دو سال پس از تأسیس به حزب پیوست.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری شما آن وقت چند سال داشتید و آیا با هیچکدام از ۵۳ نفر تماس یا دیداری داشتید؟
رفیق خاوری: من متولد ۱۳۰۲ هستم و بنابراین به هنگام تولد حزب، جوانی بودم عمیقاً تحت تأثیر اندیشههای مترقی و در مشهد فعالیت میکردم. تا آنجا که یادم هست بعد از تشکیل حزب شماری از اعضای ۵۳ نفر بهخاطر تجربه و سواد سیاسیای که داشتند برای سازماندهی فعالیتهای حزب به استانهای مختلف اعزام شدند. محمود بقراطی که از اعضای ۵۳ نفر بود برای سازماندهی حزب به خراسان آمد و کمیته ایالتی خراسان را ایجاد کرد. در ابتدای کار من یادم هست که تودهایها دکه کوچکی که شبیه یک دکان کوچک بود را برای بقراطی گرفته بودند که او در آنجا هم زندگی میکرد و هم کار حزب را میچرخاند. برادر من عبدالرسول خاوری هم از فعالان و کادرهای حزب کمونیست بود و بعداً عضو کمیته ایالتی خراسان شد و از این طریق من توانستم به دیدار بقراطی بروم و در مورد فعالیتهای خودم در عرصه جوانان با او صحبت کنم. از من پرسید که چه میکنی که به او گفتم در آموزشکده مشغول فعالیت و روشنگری هستم و شمار زیاد از جوانان به ما سمپاتی دارند. خیلی خوشحال شد و گفت برو فوراً همه را جمع کن و بیار دفتر حزب. بعدها با اینکه من هنوز خیلی جوان بودم رفیق بقراطی نامهای به دبیرخانه حزب نوشت و برای من درخواست عضویت کرد. کارت عضویت من در سال ۱۳۲۲ رسید و من آن را تا سالها حفظ کردم ولی متأسفانه در جابجا شدنها نمیدانم چه شد. من بعدها مسئولیت جوانان حزب در مشهد را عهدهدار بودم.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری کمی از مبارزه و فعالیتهای حزب در آن سالها برایمان بگویید.
رفیق خاوری: ببینید، تأسیس حزب در آن دوران واقعاً جامعه ایران را دگرگون کرد. پیدایش حزب تودهٔ ایران در صحنه مبارزه سیاسی و طبقاتی ایران با پیدایی هیچ گروه و یا حزب سیاسی از نظر اهمیت و تأثیرگذاری قابلمقایسه نیست. حزب در کوتاه مدتی آنچنان ریشهٔ عمیقی در جامعه ما دواند که هرکجا که میرفتی حرف حزب بود. از محیطهای کارگری و فعالیتهای تودهایها در راه ایجاد سندیکاها و اتحادیههای کارگری و دهقانی گرفته تا محیطهای دانشجویی که کاملاً زیر نفوذ حزب قرار داشت. نکته مهمتر اینکه، برای نخستین بار پس از حزب کمونیست ایران، زنان میهن ما صدای نیرومندی را در جامعه در راه دفاع از حقوقشان شنیدند و پیدا کردند که در آن دوران و در جامعه عقبماندهٔ آن روز ایران که عمیقاً زیر تأثیر اندیشههای ارتجاعی و خرافی مذهب بود، توانست نقش ویژهای در بیداری زنان در جامعه ما ایفا کند. این مجموعه تأثیرگذاری، دگرگونی بسیار عمیقی را در روابط اجتماعی و فرهنگ میهن ما ایجاد کرد که اثرات آن را حتی تا بهامروز میتوان احساس کرد. بسیاری از بزرگترین شخصیتهای اجتماعی و فرهنگی آن روز با درک اندیشههای پیشرو و مترقی حزب ما یا هوادار حزب شدند یا به صفوف آن پیوستند. در طول این هشت دهه حتی شماری از مخالفان حزب ازجمله کسانی مثل مهندس بازرگان و مهندس سحابی عمیقاً معتقد بودند که تحزب در شکل مدرن آن در جامعه ایران ثمرهٔ کار تودهایها بوده است.
شبیه به نخستین برنامهٔ حزب تودهٔ ایران مصوبِ نخستین کنگرهٔ آن در سال ۱۳۲۳ و همچنین آن اندیشههای پیشرو و مترقیای که بهوسیلهٔ روزنامه “رهبر”، ارگان حزب، و دیگر نشریات حزبی انتشار مییافت، واقعاً هیچ چیزی در جامعه وجود نداشت و حزب ما ازاینرو توانست نیروی اجتماعی بزرگی را حول خواستهای پیشرو و مترقی بسیج کند. دشمنی ارتجاع و امپریالیسم با حزب و بهکار گرفتن همه امکانات برای نابودی آن را نیز از همین زاویه و بهخاطر نفوذ عمیق اندیشههای تودهای در تاروپود جامعه ما باید دید. همانطور که اسناد تاریخی دولتهای انگلیس و آمریکا امروز پس از گذشت ۶۷ سال نشان میدهند، یکی از هدفهای عمده کودتای ۲۸ مرداد متوقف کردن رشد اندیشههای مترقی- توده ای در جامعه و نابودی حزب تودهٔ ایران بود. آمریکا و انگلیس هراسشان از این بود که دکتر مصدق نتواند جلو رشد نفوذ حزب در جامعه ما را بگیرد و ازاینرو با همکاری نیروهای ارتجاعی داخلی کسانی مانند آیتالله کاشانی و شماری از نزدیکان دکتر مصدق دست بهکار شدند و آن کودتای ننگین ۲۸ مرداد را سازماندهی کردند، کودتایی که به سرنگونی حکومت قانونی دکتر مصدق و دستگیری شمار زیادی از اعضا و هواداران حزب، اعدام زندهیاد دکتر فاطمی و شماری از رفقای تودهای همچون مرتضی کیوان و افسران قهرمان تودهای، چهرههای درخشانی همچون سیامک، مبشری، وزیریان،عطارد، رفقای دیگر، و روزبه منجر شد.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری کودتای ۲۸ مرداد و شکست جنبش مردمی چه تأثیری در سازماندهی دوباره و مبارزه حزب داشت؟
رفیق خاوری: حزب پس از کودتای ۲۸ مرداد تلاشهای زیادی کرد تا فعالیت و مبارزه خود را بهشکل مخفی در ایران ادامه دهد. مبارزهٔ قهرمانانه دانشجویان تودهای و مصدقی- چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد- که حماسهٔ “۱۶ آذر” را در تاریخ کشورمان بهثبت رساند و همچنین فعالیتهای افشاگرانهٔ حزب بر ضد کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد، تا سال ۱۳۳۶ و دستگیری رفیق روزبه و شمار دیگری از رفقای حزبی ما جریان داشت. البته اختلاف نظر بر سر ارزیابی از بورژوازی ملی، دولت دکتر مصدق، و همچنین چگونگی مبارزه در پی کودتای ۲۸ مرداد میان رهبری حزب در ایران و رفقای خارج، کار سازماندهی دوبارهٔ حزب و ارائه سیاست مبارزاتیای روشن را دچار سردرگمی و اختلالهایی فلجکننده کرد. این مسائل بهشکل خیلی روشنی در اسناد پلنوم وسیع چهارم کمیته مرکزی حزب در سال ۱۳۳۶ که اولین نشست کمیتهٔ مرکزی بعد از ۹ سال بود، در انتقادهایی جدی از رهبری حزب و عملکرد آن بازتاب پیدا کرد. بههرصورت، حزب سالهای خیلی دشواری را طی کرد تا دوباره بتواند مبارزه سازمانیافتهای را ادامه دهد.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری آیا شما در چهارمین پلنوم وسیع کمیتهٔ مرکزی حضور داشتید؟
رفیق خاوری: نه، من در این نشست حضور نداشتم. من در آن موقع از طرف حزب با برخی رفقای دیگر ازجمله رفقا بهرام دانش، رصدی، سرهنگ نوایی، العطایی، خلعتبری، سرهنگ چلیپا، برای کار در دانشگاه پکن و تدریس زبان فارسی و بهراه انداختن رادیو [بهزبان فارسی] به چین اعزام شده بودیم. ما تا دورانی که روابط بین چین و جنبش کارگری و کمونیستی جهان، یعنی دوران پس از استالین و روی کار آمدن خروشچف که هنوز رو بهسردی نگذاشته بود، در آنجا مشغول بهکار بودیم. تجربه بسیار جالبی بود که چگونه کشوری با آنهمه جمعیت تلاش میکرد تا از فقر و محرومیت بیرون بیاید و کشور نویی را بسازد. با بالا گرفتن اختلافها و از آنجایی که ما مخالف مواضع حزب کمونیست چین بودیم، ماندنمان در آنجا مشکل بود. البته باید بگویم که رفقای حزب کمونیست چین از ما نخواستند که آنجا را ترک کنیم، این خواست خود ما بود که برگردیم. همانطور که میدانید بعدها، در سال ۱۳۴۴، انشعاب احمد قاسمی، غلامحسین فروتن، و عباس سغایی از حزب صورت گرفت و آن انشعاب بزرگ در جنبش کارگری و کمونیستی جهان تحقق یافت و ثمرات آن تا سالهای طولانی به جنبش کارگری و کمونیستی جهان در مقابلهاش با سرمایهداری جهانی لطمات زیادی زد. من، همانطور هم که در مصاحبه قبلی اشاره شد، در آن دوران در ایران و در زندان رژیم پهلوی بودم.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری شما قبلاً در مورد تجربهتان در زندان و شکنجههای ساواک و روابطی که در زندان با زندانیان غیر تودهای ازجمله فدائیان، ملیون، و مسلمانان داشتید صحبت کردهاید، آیا نکته دیگری در اینباره هست که اضافه کنید؟
رفیق خاوری: البته اشاره به همه مسائل و داستانهایی که در این پانزده سال زندان اتفاق افتاد نیازمند فرصت زیادی است. من در مصاحبه قبل به گفتوگوهایم با رفیق جزنی و آیتالله منتظری و همچنین دیدار با رفیق رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) و هوشنگ تیزابی اشاره کردهام و نیازی به تکرار آنها در اینجا نیست. یکی از افرادی که من با او رابطه بسیار خوبی در زندان داشتم زندهیاد آیتالله طالقانی بود. روزی در حیاط زندان قدم میزدیم و از آینده ایران و جنبش ضد حکومت پهلوی و عاقبت آن از من میپرسید و در ضمن ناراحت بود که ما در زندان هستیم و میپرسید که فکر میکنید در بیرون از زندان دربارهٔ ما چه فکر میکنند. در پاسخ به او گفتم آقای طالقانی کجا بهتر از این شبها را گذراندن برای شما میسر بود. این بهترین انتخاب در چنین شرایطی است. یاران و دوستان شما صبح که بلند میشوند، میدانند که طالقانیِ آنان شب را در زندان گذرانده است و آنان هم در خانههای خود. طالقانی خیلی از این برخورد شاد شد. البته در زندان کسان دیگری هم مثل لاجوردی بودند که از همان موقع کینهٔ عجیبی علیه حزب و کمونیستها داشتند و آنان را “نجس” میشمردند و حاضر نبودند هیچ نشستوبرخاستی با ما داشته باشند و به کسانی مانند طالقانی و منتظری که روابط حسنهای با ما داشتند بهشدت انتقاد داشتند.
نامهٔ مردم:آیا شما در زندان کسانی مانند خامنهای یا رفسنجانی را دیده بودید؟
رفیق خاوری: نه، من بهخاطر ندارم که خامنهای را دیده باشم. ولی رفسنجانی را بارها دیده بودم حتی روابطی هم با هم داشتیم۱. بههرصورت خامنهای و رفسنجانی کسان عمدهای در جنبش اسلامی آن دوران نبودند و افراد مطرح و قابلاحترام در زندان همان آقای منتظری و طالقانی و از جنبش ملیون دکتر سحابی و مهندس سحابی (پدر و پسر) بودند که ما با آنان روابط خوبی داشتیم. کسانی مانند خامنهای و رفسنجانی طلبههای جوانی بودند که هرکدام مدت کوتاهی زندان کشیدند و بعد هم از زندان آزاد شدند.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری با پیروزی انقلاب و آغاز فعالیتهای علنی حزب، روابط حزب با سازمانهای دیگر سیاسی و نیروهای هوادار خمینی چگونه بود؟
رفیق خاوری: بله، من همانطور که قبلاً اشاره کردم، با آخرین گروه زندانیان سیاسی از زندان قصر آزاد شدم. ما جزو آخرین بازماندگان زندانیان سیاسی [در زندان] بودیم. با وسایلمان در پشت در بزرگ زندان جمع بودیم و آماده خروج از زندان. افسر نگهبان در سر در زندان با بلندگو رو به زندانیان گفت: “رفقا خلق در انتظار شماست.” ما در ابتدای کار درتلاش برای بازسازی روابطمان با سازمانهای مختلف بودیم. بدیهی است که با حزب دموکرات کردستان که در آن موقع بهرهبری زندهیاد قاسملو بود روابط نزدیکی داشتیم و شماری از رفقای ما در رهبری حزب دموکرات بودند. با دیگر نیروهای سیاسی ازجمله سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران هم تماسهایی برقرار کرده بودیم. در مورد ملیون کار کمی دشوارتر بود. البته ما با کسانی مثل زندهیاد فروهر روابط نزدیکی داشتیم و زندهیاد فروهر اتفاقاً قبل از فاجعهٔ ترورش از سوی رژیم، تماسهایی را با حزب ما برای همکاری میان حزب ملت ایران و حزب برقرار کرده بود.
در مورد هواداران خمینی، من یادم هست که در اوایل انقلاب از طرف حزب به دیدار هاشمی رفسنجانی رفتم و او آن وقت سرپرست وزارت کشور بود. بعد از ورود من به اتاقش افسر نگهبان را که در اتاق ایستاده بود مرخص کرد و از پشت میزش بلند شد و آمد نشست رو بهروی من. در آنجا به من گفت که کشور ما به یک حزب چپ معتقد به انقلاب نیازمند است، و ما فکر میکنیم که تودهایها دارند خوب از انقلاب دفاع میکنند. بههرصورت، صحبت طولانی بود. من گزارش آن را در هیئت سیاسی مطرح کردم و رفیق کیانوری از آن استقبال کرد. من در پاسخ به این استقبال اضافه کردم که، من برق چشم افعی را در چشم او دیدم، که رفیق کیانوری با اعتراض گفت: رفیق خاوری “این جاش دیگه ایدهآلیستی است.”
نامهٔ مردم: رفیق خاوری آیا سیاستهای حزب پس از انقلاب مورد تأیید مجموعهٔ رهبری حزب بود؟
رفیق خاوری: من قبلاً هم اشاره کردم که رفیق اسکندری از همان ابتدا نظرات متفاوتی داشت و با سیاست حزب در دفاع از خمینی مخالف بود، و ازاینرو حزب از او خواست که به خارج برود. من دراینباره مفصلاً در مصاحبه قبلی توضیح دادهام. واقعیت این است که، ما در ابتدا همگی موافق دفاع از انقلاب در کلیت آن بودیم، و با توجه به مبارزه طبقاتیای که در جامعهٔ ما وجود داشت، هدف حزب را تعمیق انقلاب و تحقق شعارهای اقتصادی- اجتماعی در جهت منافع زحمتکشان میدانستیم. من فکر میکنم با حملهٔ جمهوری اسلامی به کردستان- که در سال ۱۳۵۸ و در دورهٔ دولت مهندس بازرگان اتفاق افتاد- و محکوم کردن این حرکت با صدور اعلامیهای از طرف کمیتهٔ مرکزی حزب که در آن اعلام کرد چرخش به راست در حاکمیت [جمهوری اسلامی] صورت گرفته است، مواضع درستی بود ولی متأسفانه این مواضع پیگیرانه ادامه نیافت و بعداً تغییر کرد. فقط عدهٔ خیلی محدودی در رهبری حزب ازجمله رفقا: رفعت محمدزاده (اخگر)، صفری، طبری، و من، از روند موضعگیری حزب راضی نبودیم. البته زندهیاد رفیق طبری انسان بسیار آرام و متواضعی بود و از درگیری رودررو پرهیز میکرد. ولی قبول برخی از موضعگیریهای حزب با آغاز سالهای دهه ۱۳۶۰ و تشدید فشارها و استیلای جو سرکوب، دشوارتر شد.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری آیا شما در پلنوم هفدهم حزب حضور داشتید؟
رفیق خاوری: ببینید، پلنوم هفدهم حزب در یک وضع بسیار غیرعادی برگزار شد. بهعلت تشدید فشارها و خطراتی که در این زمینه وجود داشت حتی نشستهای رهبری حزب با دشواری برگزار میشد و باید گفت که همهٔ هیئت سیاسی در تنظیم اسناد این نشست شرکت فعالی نداشتند. اسناد پلنوم با آغاز جلسه در همان روز برگزاری پلنوم دراختیار شرکتکنندگان گذاشته شد. همه رفقای هیئت سیاسی هم در آغاز کار نشست حضور نداشتند. بهعنوان نمونه، پرتوی بعدازظهر بهدنبال من و رفیق طبری آمد و ما را به محل پلنوم برد. متأسفانه اسناد این نشست نتوانست دید روشن و درستی از مبارزهٔ پیشِ رو و وظایف حزب در آن شرایط بسیار حساس را ارائه دهد. بعد از این پلنوم، رفیق رفعت [رفعت محمدزاده (اخگر)] نامهای در رَد نظرات تصویب شده و ابراز نگرانی از خطی که حزب دنبال میکرد به هیئت سیاسی نوشت که بهطور جدی موردبررسی قرار نگرفت.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری چه شد که شما به خارج اعزام شدید؟
رفیق خاوری: با تشدید فشارهای رژیم و همچنین شکافهایی که کمکم در مورد چگونگی برخورد با حوادث روز در رهبری حزب بیشتر میشد، رفیق کیانوری تصمیم به اعزام رفیق طبری و من به خارج گرفت. و از این طریق بود که با وجود مخالفت شدید من و برخورد تندی که در این مورد با هم داشتم مأموریت رفتن به دفتر مجله “صلح و سوسیالیسم” در پراگ به من محول شد و بههرصورت من هم خودم را ملزم بهاجرای تصمیم رهبری حزب دانستم و به پراگ رفتم. رژیم در مورد رفتن رفیق طبری به خارج مخالفت کرد و برای او اجازهٔ خروج صادر نکرد.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری در مورد حمله به حزب و ارتباط آن با کوزیچکین و همکاری دولتهای انگلیس و آمریکا با رژیم جمهوری اسلامی مطالب زیادی در هفتههای اخیر منتشر شده است، نظر شما در اینباره چیست؟
رفیق خاوری: همانطور که گفتم، من در آن موقع در ایران نبودم که از بحثهای درون هیئت سیاسی مطلع باشم و بدانم که عکسالعمل رهبری حزب به پناهنده شدن کوزیچکین به غرب چه بود. توجه به این مسئله مهم است که، اعضای حزب- خصوصاً رهبری حزب- برای رژیم شناخته شده بودند و اینکه کوزیچکین اسناد مهمی دربارهٔ اعضای حزب ما به کسی داده باشد نمیتواند زیاد حرف معتبری باشد. ولی یک نکته قطعی است و آن اینکه، دستگاههای جاسوسی غرب، دستگاههای اطلاعاتی رژیم، و اطلاعات سپاه پاسداران، با استفاده از این موضوع [پناهنده شدن کوزیچکین به غرب] و با همکاری نزدیک با هم، حمله به حزب را سازماندهی کردند. توجه به یک موضوع دیگر هم در این قضیه مهم است و آن اینکه، در آن موقع سپاه پاسداران زیر رهبری محسن رضایی شکستهای سنگینی را در جنگ ایران و عراق تحمل کرده بود و بهشدت زیر انتقاد بود و رهبری سپاه نیازمند این “پیروزی داخلی” بود که بتواند بیکفایتی خود را در جبهههای جنگ پنهان کند.
دربارهٔ تلاش امپریالیسم برای نابودی حزب هم، این موضوع تازهای نیست. از تأسیس حزب تا بهامروز، یعنی نزدیک به هشتاد سال، وضعیت بههمین منوال بوده است. ما اطمینان داریم که همین امروز هم دستگاههای امنیتی غرب در زمینهٔ ضربه زدن به حزب ما و نیروهای مترقی نزدیکترین همکاریها را درصورت لزوم با دستگاههای امنیتی رژیم خواهند کرد.
به این مسئله هم باید توجه کرد که، با توجه به اسنادی که از طرف دولتهای آمریکا و انگلیس در سالهای اخیر منتشر شدهاند، روشن شده است که خمینی از همان ابتدا (یعنی از دوران جیمی کارتر) تماسهای نزدیکی را با دولتهای آمریکا و انگلیس برقرار کرده بود و قولهایی دربارهٔ محدود کردن فعالیت کمونیستها در ایران به آنها داده بود. در ضمن حتماً بهیاد دارید که سرهنگ الیور نورث همراه با رابرت مک فارلین، که هر دو از مشاوران امنیتی ریگان بودند، در سال ۱۳۶۵ مخفیانه به تهران آمدند و خواستار دیدار با مقامات بلندپایه ایرانی شدند. رفسنجانی به این موضوع در سخنرانیاش در نمازجمعه تهران اشاره کرد. آنچه امروز روشن شده است این است که، الیور نورث یک جلد انجیل که رونالد ریگان بهخط خود در پشت جلد آن برای خمینی یادداشتی نوشته و امضا کرده بود، همراه یک کیک و یک قبضه تپانچه بهعنوان هدیه به تهران آمده بود. هدف از این سفرِ مخفی ازجمله استفاده از جمهوری اسلامی برای کمک به نیروهای ضدانقلاب (“کونترا”ها) در نیکاراگوئه برای سرنگونی دولت انقلابی این کشور و در مقابل تأمین برخی نیازهای تسلیحاتی جمهوری اسلامی از طرف آمریکا بود. این مسئله بعداً و بهدنبال پیگیری آن از سوی کنگرهٔ آمریکا به افتضاح “ايران – کونترا” مشهور شد. همانطور هم که میدانید بر اساس کتاب خاطرات رفسنجانی، حسن روحانی نیز نقش اساسی در این مذاکرات برعهده داشت.
من یک نکته دیگر هم درباره تفاوت میان شعارها و عملکرد رژیم اضافه کنم که جالب است. بعد از سقوط رژیم نژادپرست آپارتاید در آفریقای جنوبی و شرکت رفقای رهبری حزب ما در نخستین کنگره حزب کمونیست آفریقای جنوبی که در داخل این کشور با حضور نلسون ماندلا برگزار شد، رفقای کمونیست این کشور با دسترسیای که به اسناد دولتی پیدا کرده بودند به ما اطلاع دادند که رژیم خمینی در همان دوران حکومت آپارتاید با رژیم بوتا [آخرین رئیس جمهور آفریقای جنوبی در رژیم آپارتاید] که از طرف جامعه جهانی بهخاطر سیاستهای ضد انسانی و نژادپرستانهاش تحریم اقتصادی شده بود، روابط مخفیانه نزدیکی داشته و از آنها با پول نفت اسلحه خریداری میکرد.
نامهٔ مردم: رفیق خاوری شما قبلاً دربارهٔ چگونگی برگزاری پلنوم هجدهم و دشواریهای پس از آن صحبت کردهاید. اگر ممکن است کمی درباره وضعیت حزب بهطورکلی، روابط با رفقای شوروی و افغان نیز توضیحاتی بدهید.
رفیق خاوری: بله همانطور که اشاره کردید پلنوم هجدهم در دوران بسیار دشواری برگزار شد. طیف نظرات مطرح شده در این پلنوم از محکوم کردن رهبری گذشته و خواست اخراج آنان از حزب، خصوصاً از سوی رفیق اسکندری که من بهشدت با آن مخالفت کردم، گرفته تا ادامهٔ خط گذشتهٔ حزب بیکموکاست با این نظر که “رفیق کیانوری گفته اگر از روی جسد ما هم رد بشوند ما خط امامی هستیم” وجود داشت و در مجموع این نشست در جو دشواری برگزار شد. من قبلاً هم اشاره کرده بودم که در ایران هم بعد از مصاحبه رفیق اسکندری با “تهران مصور” رفیق کیانوری خواست اخراج اسکندری را به هیئت سیاسی آورد که با مخالفت من کنار گذاشته شد و تنها قرار شد از او خواسته شود که به خارج از کشور برود.
بههرصورت، اسناد مصوب پلنوم هجدهم، با توجه به شرایط دشواری که حزب در آن قرار داشت، توانست مسیر درستی را در مقابل حزب قرار دهد و حزب توانست دوباره پرچم مبارزهاش را بلند کند. هدف عدهای از همان آغاز ایجاد چنددستگی و از این طریق تصرف حزب بود. عدهای تلاش میکردند با دفاع بیچونوچرا از سیاست گذشته حزب اینطور وانمود کنند که تنها آنان هستند که “وارثین راستین خط حزب” هستند، و بههمین جهت تنها آنان هستند که میتوانند رهبری حزب را بهدست بگیرند و خط حزب را ادامه بدهند. مسائلی که دربارهٔ خروج صفری از ایران و برنگشتن عدهای به ایران مطرح بود، درحالی که حزب بخش عمدهای از رهبری خود را از دست داده بود، همه پوششی بود برای مهرهچینی و تصرف “کرسی” های کمیتهٔ مرکزی که با موفقیت روبهرو نشد. البته همانطور که میدانید بعد از این پلنوم هجدهم و شکست شماری از “کرسی” طلبان، انشعابها و گسستهای فراوانی در حزب پدید آمد که به سازمانهای حزبی ما در اروپای غربی لطمات زیادی زد.
در مورد رفقای افغان سؤال کردید، واقعیت این است که این رفقا در حمایت از حزب ما و همچنین کمک به سازمان فدائیان خلق (اکثریت) سنگ تمام گذاشتند و همه امکاناتشان را برای مبارزه با رژیم ولایت فقیه در اختیار حزب گذاشتند. کار رادیوی زحمتکشان با همکاری رفقای فدایی از افغانستان شروع شد. رفیق ببرک کارمل و دیگر رفقای رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان ارادت ویژهای برای حزب ما، برای کار نظری- فرهنگی عظیم آن در بردن اندیشههای مترقی به افغانستان و همچنین برای رفقای گرانقدری همچون طبری و نامور قائل بودند. من همیشه دیدارهایی بسیار گرم و رفیقانه با رفقای رهبری افغان بهخصوص با رفقا ببرک کارمل و دکتر نجیب داشتم.
حزب ما همواره روابطی بسیار گرم و بر پایهٔ احترام متقابل با حزبهای کارگری و کمونیستی جهان داشته و امروز هم دارد. در دوران پس از حمله [به حزب ما از سوی رژیم] روابط ما با رفقای شوروی و کشورهای دیگر سوسیالیستی خصوصاً چکسلواکی و آلمان دموکراتیک روابط رفیقانه و گرمی بود. البته با روی کار آمدن گارباچف و خصوصاً در سالهای آخر حکومت او این روابط با دشواریهای جدی روبهرو شد و آنان تلاش میکردند تا با دخالت در امور حزب ما در تعیین رهبری حزب اعمال نفوذ کنند و حتی در آن دوران که یلتسین مسئول حزب کمونیست شوروی در مسکو بود قول دادن دفتر رسمی حزب ما را به کسانی داده بود که این امر با مخالفت شدید حزب ما در دیدار من با رهبران شعبه روابط بین الملل حزب کمونیست اتحاد شوروی مسکوت گذاشته شد.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری شما تا کنون دربارهٔ چگونگی روابط حزب با رهبری سازمان فدائیان خلق (اکثریت) که بعد از حمله به حزب ما از سوی رژیم توانستند به خارج از کشور بیایند حرفی نزدهاید. اگر ممکن است در این زمینه کمی توضیح بدهید.
رفیق خاوری: بدیهی است که با توجه به مبارزه مشترک و روند نزدیکی حزب و سازمان در ایران ما از آمدن رفقای فدایی استقبال کردیم و با همکاری رفقای شوروی و رفقای افغان هر کمکی که لازم بود را به آنان کردیم. من در دیدارهای اولیهای که با آنان داشتم این احساس را میکردم که برداشت این رفقا این است که حزب ما بسیار ضربه خورده و ضعیف است و بنابراین آنان [رفقای فدایی] میتوانند حزب و رهبری آن را بازسازی کنند. اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در بزرگداشت چهلودومین سالگرد حزب ما در سال ۱۳۶۲ با عنوان: “پرچم ظفرنمون حزب تودهٔ ایران، درفش پیروزی انقلاب و رهایی کارگران و زحمتکشان ایران در اهتزاز باد”، با چنین دیدهایی تنظیم شده بود. البته این نکته را بگویم که عدهای از رفقای رهبری فدایی آن موقع بهشدت از رفقای زندانی ما انتقاد داشتند و طرح شعارهایی همچون “آدمی با سر افراشته باید بزید، و سرافراشته باید میرد” که به ما گفته میشد، اشارهای به شکسته شدن شماری از رفقای ما زیر شکنجه بود.
واقعیت این است که پس از مدتی، خصوصاً پس از برگزاری کنفرانس ملی حزب در افغانستان که شماری از رفقای رهبری فدایی در آن شرکت داشتند، روابط ما بهشکل دیگری پیش رفت و بیش از همکاری شکل رقابتی و انتقادی بهخود گرفت. من یادم هست که در هواپیما با شماری از رهبران وقت سازمان از کابل به مسکو میرفتیم و یکی از اعضای هیئت سیاسی وقت سازمان بلند شد و آمد نشست کنار من و از سیاستهای حزب انتقاد کرد و گفت “رفیق خاوری حزب چقدر به راست میزند!” من در پاسخ بهشوخی گفتم من نگرانم که شما از ما هم جلوتر بزنید. صبر کن که با هم برویم. او در پاسخ گفت که، هیچوقت چنین روزی پیش نخواهد آمد. البته گذر زمان همانطور که میبینید درس دیگری را درنظر داشت.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری نظرتان دربارهٔ وضعیت حزب و آیندهٔ آن چیست؟
رفیق خاوری: تاریخ هشتادساله حزب ما، کهنترین سازمان سیاسی کشور، تاریخی پر از فرازونشیب و مهمتر از همه تاریخی است که بهشکل گسست ناپذیری با مبارزات مردم ما، خصوصاً کارگران و زحمتکشان میهن برای دستیابی به آزادی و عدالت اجتماعی گره خورده است. حزب ما در طول این چهل سال پس از پیروزی انقلاب بهمن، طوفانهای مهلکی را از سر گذرانده است. از یورش سهمناک رژیم و دستگیری هزاران تودهای، شوهای تلویزیونی سازمانیافته بهوسیلهٔ شکنجهگران برای بیاعتبار کردن حزب، تاریخ نویسیهای کذب که در وزارت اطلاعات رژیم سازمانیافته شده بودند و بعداً کشتار صدها تن از رهبران، کادرها، اعضا و هواداران حزب و کسانی که درواقع سرمایهٔ معنوی جنبش کارگری و کمونیستی ایران بودند گرفته تا انشعابها و گسستهای سازمانیافته و بعد آوار فروپاشی کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی و بهچالش کشیده شدن بنیانهای نظری مارکسیسم- لنینیسم، که بخش بزرگی از نیروهای چپ در جهان را به بیراههٔ “راه سوم” و سوسیالدموکراسی اروپایی کشاند، همه، دشواریهای کمنظیری بودند که حزب ما با آن دست بهگریبان بود، ولی تودهایها با هوشیاری و فداکاریهای بزرگی توانستهاند پرچم حزب خود را همچنان در اهتزاز نگاهدارند.
اینکه سران رژیم، و از چپ و از راست به حزب ما حمله میشود، نشانهٔ حضور توانمند معنوی حزب ما در عرصهٔ مبارزهٔ روز ایران است. اگر حزب ما همانطور که سران رژیم مدعی آن بودند مرده بود، اینهمه هزینه برای کار تبلیغاتی بر ضد آن لازم نبود. البته این امر بهاین معنا هم نیست که حزب ما توانسته است بر همهٔ دشواریهای خود غلبه کند. ما هنوز راه درازی را در پیش داریم که باید با حوصله و هوشیاری طی کنیم. دستگاههای امنیتی رژیم هر روز دنبال توطئه جدیدی علیه حزب ما هستند. یکی از رفقا در گفتوگوی اخیرش به من میگفت که رژیم و خیلیها “منتظرند فلانی۲ دیگر نباشد.”
ببینید، یکی از کارهای مهم حزب در این چهاردههٔ گذشته، تمرکز جدی و آگاهانه روی رهبری جمعی حزب بوده است. حزب ما با همه مشکلاتی که من در بالا به آنها اشاره کردم، در سال ۱۳۷۰، بعد از نزدیک به ۴۳ سال [پس از دومین کنگره حزب که در ۵ اردیبهشتماه ۱۳۲۷ برگزار شد] در دشوارترین شرایط سومین کنگرهاش را به آن شکل و با موفقیت برگزار کرد و الان در کار تدارک برگزاری هفتمین کنگرهاش هست.
واقعیت این است که، حزب ما در سالهای دهه ۱۳۲۰ بهاین دلیل توانست آنچنان نیروی اجتماعی وسیعی را در جامعه سازماندهی کند که مبشّر اندیشههای مترقی و نویی بود که پاسخگوی نیازهای کارگران و زحمتکشان، زنان، جوانان، و دانشجویان کشور بود. امروز هم وظیفه ما همین است. بردن اندیشههای مترقی و راهکارهای عملی برای مبارزه با رژیم ولایت فقیه و درعینحال تلاش برای تدارک، تجهیز، و سازماندهی نیروهای اجتماعی برای فردای بهچالش کشیدن قطعی حاکمیت استبداد در میهن ما که دیر یا زود فرا خواهد رسید. من به این فردا و تحقق خواستهای اکثریت قاطع مردم میهن ما برای رهایی از زنجیرهای استبداد و ظلم و استقرار آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی عمیقاً اعتقاد دارم.
نامهٔ مردم:رفیق خاوری با تشکر فراوان از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.
رفیق خاوری: من هم با تشکر متقابل از رفقای دستاندرکار “نامهٔ مردم”، صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران و بیش از یک سده تلاش خستگیناپذیر کمونیستهای ایرانی برای تحقق حقوق کارگران و زحمتکشان میهن به همه رفقای تودهای تبریک می گویم و برای مبارزه حزب و مردممان علیه ارتجاع حاکم پیروزیهای بزرگ آرزومندم.
————————————-
۱. رفسنجانی در کتاب خاطراتش در این زمینه مینویسد: “کسانی که شلاق خورده باشند میدانند که کف پا چه جوری میشود. موقع راه رفتن، آدم خیال میکند که ده، بیست سانت بلندتر از زمین است، مثل اینکه چیزی به پا چسبیده باشد. حالا من یادم نیست که فاصله اتاق بازجویی تا سلول را با پای خودم آمدم یا با برانکارد. بهمحض رسیدن به سلول گروهبان نگهبان داخلی آن شب، گروهبان قایلی، و علی خاوری که حالا در خارج و دبیر حزب توده است و در سلول رو به روی سلول من بود، یک لیوان شربت آوردند. آن موقع تودهایها هم در زندان بودند که افراد مشهورشان همین خاوری و حکمتجو بودند.
به دنبال انتشار خبر لغو احکام فعالین کارگری هفت تپه از جمله اسماعیل بخشی و محمد حنیفر، کانال های وابسته به کارگران هفت تپه، متنی در تشکر و تجلیل از خانم فرزانه ی زیلایی وکیل مدافع همکاران خود منتشر کرد. در این پیام آمده است:
خانم زیلابی بزرگوار! خسته نباشید
این پیروزی لغو احکام کارگران هفت تپه را به خانم زیلابی وکیل کارگران هفت تپه تبریک می گوییم و صمیمانه از زحمات چندین ساله ایشان تشکر می کنیم. بدون مزد و مواجب، حتی بعضا با هزینه شخصی پیگیر پرونده های کارگران هفت تپه از شوش و دزفول تا اهواز و تهران بودند.
در این روزگاری که اکثر مردم همه چیز خود را دو دوتا چهارتا انجام می دهند، ایشان بدون چشم داشت و از سر انسانیت تا پایان کار کنار کارگران ماندند و حتی در این راه برای پاپس کشیدن از پرونده کارگران بارها تهدید شدند و برای ایشان پرونده سازی هم شد، اما یک قدم هم عقب ننشستند و هر بار مصمم تر از همیشه پیگیر شدند.
درود بر این همه غیرت و زنانگی شما! درود بر شما که الگویی برای تمام زنان و مردان آزادی خواه کشورمان هستید.
زنده باد کارگران هفت تپه زنده باد حامیان هفت تپه
نگاهی به زندگی اصغر محبوب
ارژنگ
اصغر محبوب در سال ۱۳۲۵ در کاشان به دنیا آمد. دانشآموختهی دانشکدهی هنرهای دراماتیک تهران و دانشجوی دکترای فلسفه در دانشگاه دوسلدورف آلمان (۱۹۷۴-۷۵ م.) بود. تا سال ۱۳۵۹ در موسسات آموزش عالی از جمله: انستیتوُ تربیت مربیان امور هنری، دانشکدهی الهیات و معارف اسلامی، دانشکدهی هنرهای دراماتیک، دانشکدهی هنرهای تزیینی، دانشکدهی هنرهای زیبا، دانشکدهی هنرهای تجسمی، مدرسهی عالی تلویزیون و سینما و … به تدریس در زمینهی پژوهش جامعهشناسی هنر، شناخت هنر، تاریخ عمومی و … اشتغال داشته است.
اصغر محبوب در هفتم اردیبهشت ۱۳۶۲ بازداشت شد. بیش از ۸۰ شبانه روز در راهروی بند بر روی یک پتوی تا شدهی سربازی نگهداری شده و در این مدت، شبانهروز با چشمبند به سر برده و حق دیدن و گفتگو و جابهجایی را نداشته است. بارها به هنگام بازجویی یا به بهانههای گوناگون مورد اهانت و ضرب و شتم و شلاق قرار گرفته است. تا زمان محاکمه یعنی بیش از ۲ سال پس از بازداشت، هنوز موارد اتهام به وی تبیین نشده بود. در اواخر اردیبهشت ۱۳۶۴ پس از ۲ سال و اندی بازداشت غیر قانونی، در دادگاهی غیر علنی و بدون حضور هیئت منصفه و وکیل مدافع و بدون امکان دفاع و تجدید نظر خواهی، توسط قاضی نیری محاکمه و به اتهام عضویت در حزب توده ایران به ۷ سال حبس از تاریخ دادگاه محکوم شد.
در تمام مدت بازداشت و پس از محاکمه تا زمان اعدام، انواع فشارها و شکنجهها را بر او روا داشتند، از جمله:
· زدن شلاق و کابل، آویختن، کندن موی سبیل، ایستاندن به مدت طولانی و …
· بروز بیماریهای دستگاه گوارش به دلیل گرسنگی مستمر و غذای نامناسب
· ابتلا به بیماریهای مجاری ادرار، کلیه، پروستات، بر اثر شلاق و عدم دسترسی به دستشویی و …
· دچار شدن به انواع بیماریهای استخوان و مفاصل و آرتروز به سبب ضرب و شتم
· ابتلا به بیماری پوستی «گال» به سبب شرایط غیر بهداشتی، فضای ناکافی و نابرخورداری از هواخوری، نور آفتاب، ورزش، استحمام با آب گرم و …
· حبس به مدت طولانی در سلول انفرادی، تحقیر و توهین و فشار برای اعلام انزجار از باورهایش و نوشتن توبهنامه
سال ۱۳۶۷ در زندان رجاییشهر، پس از قطع چند ماههی ملاقات، در تاریخی نامعلوم (اوایل شهریور ماه ۱۳۶۷) در بیدادگاههای پنهان و ضربتی، در مقابل هیئتی متشکل از قاضی نیری، رازینی، دادیار ناصریان و … ایستاد؛ و پس از محاکمهای چند دقیقهای و با پرسشهای عقیدتی و مذهبی (تفتیش عقاید) ظرف ۲۴ ساعت اصغر محبوب و گروه کثیری از زندانیان همبند ایشان پس از بیش از ۵ سال اسارت توام با شکنجه به دار آویخته شدند. چند ماه پس از اعدام در اوایل آذر ماه ۱۳۶۷ در تماسی تلفنی اطلاع داده شد که برای دریافت وسایل شخصی وی به کمیتهای واقع در خیابان زنجان مراجعه شود. در مراجعه به محل مزبور، مسئولان مربوطه از بیان علت اعدام و ارائهی وصیتنامه، متن دفاعیات، اموال شخصی، یادداشتها و نامهها و حلقهی ازدواج خودداری و خانواده را از برگزاری هرگونه مراسم سوگواری و درج آگهی و … منع کردند و تاکنون نیز تاریخ و علت اعدام و محل دفن این عزیز اعلام نشده است. پس از چند سال، گواهی فوتی مجعول مبنی بر اینکه اصغر محبوب در منزل و به مرگ طبیعی درگذشته است، به خانواده ارائه کردند.
دیگران دربارهی اصغر محبوب گفتهاند:
· … اصغر محبوب معصومانه میخواست خودش و دیگران خوب زندگی کنند … آدمی بود پر از شور زندگی که متاسفانه همین یکی را از او گرفتند …
· … اما آنگاه که اصغر محبوب را، همان که موتور سیکلتش را برای بازرسی حوزههای انتخاباتی امانت گرفتم، که در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران جامعهشناسی هنر درس میداد و هرگز دست به اسلحه نزده بود، هرگز در «توطئهی براندازی» و جاسوسی برای بیگانه شرکت نکرده بود، که جز هنرورزیدن و اندیشه ورزیدن گناهی نداشت، در اردیبهشت ۱۳۶۲ همراه با چندصد تن دیگر گرفتند و زندان بردند، اعتراضی از اینان (نامزدهای ریاست جمهوری) شنیده نشد!
آنگاه که این رفیق نازنین مرا همراه با چند هزار زندانی سیاسی دیگر از گروههای گوناگون در تابستان سیاه ۱۳۶۷ کشتند، هیچ یک از اینان اعتراضی نکردند!
· … پس از آن هربار پاسداری میآمد، یک لیست میخواند و عدهای را (برای اعدام) به سمت حسینیه میبرد … اصغر محبوب (پس از خوانده شدن نامش) با غرور و لبخندی که همیشه در ذهنم جاودان است، سرش را بالا گرفت و ایستاد …
· … هنوز شهریور نشده بود که عزیز، مادر نازنین اصغر به من گفت که زن همسایهشان خواب دیده که اصغر با پسر شهید او با هم در باغ بزرگی هستند. میگفت یعنی …
به او گفتم پسر شهید خانم همسایه حتما خواسته خبر خوشی بدهد، حتما اصغر آزاد میشود، از طرف شهید که خبر بد نمیرسد! ولی ته دلش میسوخت، انگار چیزی به او الهام شده بود که قرارش را ربوده بود. عزیز میگفت چرا ملاقات نمیدهند؟ به او گفتم این نوع برخوردها با زندانیان سیاسی یک نوع تعزیر یا به زبان ما شکنجه است. زمان شاه هم بود یادت هست … ؟
شهریور خونین رسید. شهریور ساکها، شهریور لباسهای خونین، ساعتهای شکسته، کفشهای پاره پاره، خطهای شلاق خونآلود روی زیرپیرهنهای سفید و همراه با چند خط وصیتنامه، ساکها، ساکها شدهاند تنها پل ارتباطی بین مادران و بچهها … آوازهی خاوران در سرتاسر جهان پیچید. خاوران شد میعادگاه عاشقان. سمبل آزادیخواهان. بنای رفیع آزادی در برابر دیکتاتورها و جلادان خونآشام …
· … تنها میخواهم از انسانی یاد کنم که در ساختن اندیشه و معیار اندیشیدن من سهم بسزایی داشت … اصغر محبوب پردهی دانش جهان را در مقابل من گشود تا فهم را از جهل تمیز دهم و نحوهی بررسی و دیدن را بیاموزم. به تماشا قناعت نکنم و دید موشکافانه برای فهم حقیقت به کار گیرم. او ابزار کار را به من هدیه کرد …
… بعدها بر سر اعتراض سیاوش کسرایی و جبههگیریهای سیاسی، محبوب نیز به همراه چند استاد دیگر، دانشکدهی هنرهای دراماتیک را ترک کرد و تمام و کمال به فعالیتهای حزبی پرداخت …
… شاید با مرگش عاقبت به خیر نشده باشد و من با زنده ماندنم نیز! اما وجود آدمی در حیات، مگر چه وظیفهای غیر از تاثیرگذاری دارد؟ اصغر محبوب تاثیرگذار بود.
· … محبوب عاشق یاددادن و یادگرفتن بود. یادگار آن دوران، کتابی است تحت عنوان «جامعهشناسی هنر» که خمیرمایهاش، جزوههایی بود که استاد آریانپور به او و همکلاسیهایش در دانشگاه گفته بود.
… دوران جوانیاش، دورانی پر انرژی و مملو از جنب و جوش بود. به همه میرسید. حال همه را میپرسید و به همه انرژی میداد.
عاشق تئاتر بود. … اصغر محبوب از پایهگذاران و موسسین تئاتر روستا بود و محبوب خود، شدیدا علاقهمند بود به بردن تئاتر به روستاها.
… بسیاری از دانشآموختگان آن دوران هنوز این استاد جوان را با آن موتورسیکلت بزرگش به یاد میآوردند. ۳۲ ساله بود که انقلاب بهمن را که انتظارش را میکشید، دید و در نهایت بهت و حسرت در ۳۷ سالگی بازداشت شد! جرمش این بود که قلبش برای مردمش میتپید. پیشامدهای حاصله از بازداشت در کمیتهی مشترک، همانهایی است که بر دیگر یاران تودهایاش رفت و بسیار در این باره گفتهاند.
… زندهیاد محبوب، توانایی شگرفی در خنداندن زندانیان و دادن انرژی به آنان داشت و یکی از شوخترین زندانیان بود. کلاسهای درس جامعهشناسی هنر دوباره آغاز شد. اصغر محبوب این بار نه برای دانشجویان جوان، که برای آموزگاران ما، پیدایش هنر را تشریح میکرد.
… در ۴۲ سالگی، در شهریور ۱۳۶۷، دوباره دادگاهی شد. داستان این دادگاهها آشکار است. پس از دادگاه، این جان شیفته چنان غریوی سر داد که هنوز پس از دو دهه طنینش در گوش همبندیهایش به یادگار نشسته است. محبوب با فریاد اعلام کرد که «آقایان دادگاه تفتیش عقاید به راه انداختهاند و این انکیزاسیون است». به همبندیها هشدار داد که «خوشخیال نباشید، گروه شیطانی سه نفره، نه کمیتهی عفو بلکه هیئت مرگ است!» (بسیاری از) بازماندگان آن روز، هنوز زندگی خود را مدیون اصغر محبوب میدانند.
… یکی از بالاترین آمار تلفات در گوهردشت مربوط به بند فرعی ۲۰ در روز اول کشتار بود. بیش از ۵۰ درصد از زندانیان این بند در همان روز اول راهی خاوران شدند. از جمله انوشه طاهری، محمدعلی شهبازی، داوود قریشی، محمدعلی بهکیش و اصغر محبوب.
· … یک روز در پی اعتراض اصغر محبوب به توزیع ناعادلانهی مواد غذایی در زندان، او را برای تنبیه، تا صبح فردا سرپا نگه داشتند. اصغر با وجود فشار بیخوابی و درد پا و کمر، تمام مدت با مامورانی که او را میپاییدند به بحث دربارهی فجایع جنگ ایران و عراق پرداخت و سرانجام چنان نگهبانان را به فکر واداشت که در باورشان نسبت به ادامهی جنگ تردید کردند …
· اصغر محبوب، شهید اصغر محبوب، شهید دکتر اصغر محبوب، رفیق شهید دکتر اصغر محبوب … هر عنوان ارزندهای شایستهی این وجود نازنین بود. دانشمندی متعهد، رفیقی دلسوز و راهنمایی راستین بود. افتخار داشتم در دوران تحصیل در دانشکدهی هنرهای دراماتیک و دوران کوتاه سربازیِ حین تحصیل، در خدمتش باشم. بدنی قابل انعطاف و دستانی قوی داشت. اعجابانگیزتر، اندیشههای والایش بود! وقتی خبر اعدامش را شنیدم ماتم برد! چرا باید این اندیشمند توانا اعدام شود؟ هرگز فراموش نمیکنم، هم او را، هم دل مهربانش را، هم بصیرت و انسانیت ستودنیاش را. دکتر شهید اصغر محبوب، رفیق متعهد، بینا و بانا، استاد دکتر اصغر محبوب.
· بنده شاگرد زندهیاد محبوب بودم، چهرهی مهربان، چشمهای خندان و چابکی سر کلاس درس را خوب به خاطر دارم. به خاطر دارم که بسیاری از گروههای تندرو، کلاس درس ایشان را رسما تحریم کرده بودند! اما به طور «غیر مستقیم» بعد از آنکه همه در آمفیتئاتر جا میگرفتند، بعد از چند لحظه یواش یواش و دانه به دانه میآمدند و همانجا سرپا میایستادند و شوی اصغر محبوب را تماشا و در دل احیانا تحسین میکردند. یک لحظه آرام نداشت، راه میرفت از این طرف به آن طرف، نقالی میکرد، لطیفه میگفت … اصلا آدم نمیفهمید که دو ساعت درس چه شد و چطور گذشت. خیلیها که تا آن زمان کتاب دکتر آریانپور را نخوانده بودند، به سراغ آن رفتند … افسوس! افسوس! گذشتند آن شتابانگیزکاران کاروانان.
· … تمام دانشجوها عاشقش بودند، اگر به ما میگفت تمام خیابان مصدق (ولیعصر) را سینهخیز برویم، میرفتیم!
· … چشمهی جوشان مهرش، خانواد، مادر، پدر و بیش از همه کودکان را سیراب میکرد.
· … سالها میگذرد و من هنوز ۸ سالهام و هنوز به امید دیدارت شبها در خواب در راهروهای سنگی اوین میدوم و دلم هی شور میزند که نکند جناب بازرس تکههای روزنامه را در کفشهایم پیدا کند و مرا از تو دور.
… همینطور که از دیوار به سمت خانه میدوم در ذهنم برای تو مینویسم که هنوز دستانت مرا از زمین سرد راهروی ملاقات به لبخند گرمت نزدیک میکند. هنوز نمیفهمم چطور و هنوز اتفاق میافتد. روزی که تو را بردند و سالهایی که به هول گذشت و همین … از آن روز هر روز تو را میبرند.
… بارها آرزو کردم از آن روزی که تو را بردند که همهی حجم این اتفاق شوم یک خواب باشد. آرزویی که هنوز هم میکنم و نوشتنش انگار همهی گلهایم را پوچ میکند.
… سالهاست که آرزو میکنم که عزیزان هیچ کس را چنان که تو را از ما ربودند نربایند؛ اما باز ربودند و دوباره دل مادران را، انتظار همسران را و امید فرزندان را شکستند.
در کتاب «شهیدان حزب تودۀ ایران» درباره اصغر محبوب آمده است:
… موتور، غرش خفیفی میکند و به راه میافتد. باز هم اصغر محبوب در راه است …
اصغر محبوب یکی از نزدیکترین همکاران رفیق باقرزاده در شعبهی تبلیغات حزب توده ایران، با شخصیتهای گوناگونی سر و کار دارد: با روشنفکران، هنرمندان تئاتر، شاعران، موسیقیدانان، معلمان و کارگران.
… او که با گروههای مختلف هنرمندان هوادار حزب یا «اکثریت» در ارتباط است، دست به ابتکار جالبی میزند، به رهنمود حزب، چهرههای گوناگونی از نویسندگان، شاعران، بازیگران تئاتر و غیره را گرد هم میآورد و در آن دورهی معین، همهی فعالیت خود را در تهیه و انتشار یک سری نوارهای کارگری متمرکز میسازد. در نوارهای کارگری به زبانی ساده و کاملا ملموس و قابل درک، در قالب تمثیلها، نمایشنامههای کوتاه، اشعار و آهنگها، مشکلات واقعی کارگران تشریح و پرده از چهرهی خائنان به انقلاب و منافع طبقهی کارگر برداشته میشود. این نوارها از طریق تشکلهای کارگری حزب به کارخانهها و مجامع کارگری راه مییابد، دست به دست میشود و نقش ارزندهای در بالابردن سطح آگاهی کارگران و زحمتکشان ایفا میکند … به زودی کار گسترش مییابد و وظیفهی تهیه و انتشار نوارهای دهقانی نیز از جانب رهبری حزب به رفیق محبوب و همکارانش محول میشود …
رفیق اصغر محبوب میگوید: … «وظیفهی ما در کل جامعه، ادامهی مبارزات دموکراتیک، اما در میان طبقهی کارگر، مبارزهی پیگیر در راه تحقق خواستهای کارگران است … نباید بیکار نشست و دست روی دست گذاشت. باید حداکثر تلاش را به کار برد. بقای انقلاب و حزب، مستقیما با رشد آگاهی کارگران و دهقانان و همهی زحمتکشان ارتباط دارد …»
… رفیق محبوب به شوخ طبعی، فروتنی و سادهپوشی مشهور بود. از دانش اجتماعی، سیاسی و علمی برخوردار بود، به ویژه در زمینهی جامعهشناسی هنر شناخت عمیقی داشت. با آنکه او هیچ مدرک رسمی در زمینهی یاد شده در دست نداشت، اما بسیاری از دستاندرکاران هنر که او را از نزدیک میشناختند، شناخت عمیقش را تحسین میکردند.
… و او به راستی بیآنکه اسلحهای با خود حمل کند، با دانش و برخورد انسانیاش آتشی بود در خرمن جهل و استبداد. رفیق اصغر محبوب نشان داد که بر هنر خوب زندگی کردن و خوب مردن مسلط است. او با نگاهی هنرمندانه زندگی را بررسی کرد و با روحی انقلابی به قلههای زندگی دست یافت.
تصویر و متن نامهای که اصغر محبوب برای برادر بزرگش (در واقع برای حزب توده ایران) از زندان فرستاده است:
“بزرگ برادر گرامیم سلام و دو صد سلام و شادباش به مناسبت چهل و ششمین سالگرد میلادِ پرشکوهت که همواره در زندگی پرفراز و نشیبم راهبر و راهنمایم بودهای. بزرگواری، پرکاری، از خودگذشتگی، پیگیری، نوجویی و نوگستری، پایداری و مردانگی، مردمدوستی و هرآنچه فضیلت است و تو عزیز همواره مروّج آن بودهای، سرمشقِ زندگیم بوده است. از تو آموختم که باید صبور و مقاوم بود و امید داشت، پر شور و دلزنده بود و عشق ورزید، ناملایمات و مرارتها را تحمل کرد و در کار و پیکار و آفرینش از پای ننشست. زندگیِ افتخارآمیزت پربارتر و با دوام باد. چه هدیهای که تو را سزد، جز دو کلامی که از دل برخیزد و امید که در نظر آید. میبوسمت”
اصغر محبوب
با ژرفش نبرد طبقاتی رژیم به ناچار فعالین کارگری هفت تپه را آزاد خواهد کرد!
تقسیم شیرینی به مناسبت آزادی بخشی، نجاتی و حنیفرآزادی زندانیان سیاسی خواستی عمومی و دمکراتیک است برای تحقق بخشیدن به آن بکوشیم
****
گزارش ها حاکی است که فعالین کارگری هفت تپه در فهرست عفو قوه قضائیه به مناسبت روز عید فطر قرار گرفته اند.
اسماعیل بخشی، فعال سرشناس کارگری، یکی از زندانیانی است که گفته می شود نامش در این فهرست قرار دارد.
فرزانه زیلایی وکیل کارگران هفتتپه به تارنمای خبری «امتداد» گفته است که «اسماعیل بخشی، علی نجاتی و محمد خنیفر در فهرست عفو زندانیان در آستانه عید فطر قرار گرفتند» و هم اکنون در انتظار «ابلاغ کتبی» قوه قضاییه به سر میبرند.
به نوشته این تارنما، پیرو درخواست رئیس قوه قضاییه و با موافقت آیتالله خامنهای، جمعی از محکومان سیاسی از جمله تعدادی از دانشجویان، برخی کارگران هفت تپه و چند نفر از بازداشتشدگان روز کارگر، در «فهرست عفو» قرار گرفته اند. فرزانه زیلابی، حقوقدان و وکیل کارگران شرکت کشت و صنعت نیشکر هفتتپه، با اعلام این مطلب گفته است که پیرو تماسی که با یکی از کارگران شرکت هفت تپه از سوی روابط عمومی قوه قضائیه انجام گرفته، به تائید رسیده است که «آقایان، اسماعیل بخشی، محمد خنیفر و علی نجاتی از کارگران این شرکت که پیشتر بنا بر عناوین اتهامی به ۵ سال حبس محکوم شده بودند، درفهرست عفو قرار گرفتهاند.»
او اضافه کرده است که هنوز ابلاغ کتبی در این رابطه از طریق وکیل پرونده به کارگران و موکلان صورت نگرفته است که طی روزهای آتی انجام خواهد شد.طی ماههای گذشته و پس از شیوع ویروس کرونا در کشور، دهها هزار نفر زندانی از زندانهای کشور آزاد شدند، اما بسیاری از زندانیان عقیدتی و سیاسی از دایره شمول این مرخصیها بهدور ماندند. این موضوع باعث اعتراضات سازمانهای بینالمللی حقوقبشری و همچنین نهادهای مرتبط با سازمان ملل شد.
آزادی این عده در حالی صورت میگیرد که در اسفندماه گذشته، وکیل اسماعیل بخشی طرح اتهامهای امنیتی تازه و برخوردهای فیزیکی با خانواده موکلش را تایید کرده بود. اسماعیل بخشی برای بار دوم در اول بهمن ماه از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شده بود.
از هفت تپه گزارش شده است کارگران با پخش شیرینی از لغو احکام زندان محمد خینفر و اسماعیل بخشی. استقبال کرده اند.
در بارۀ شیوۀ درستِ رفتارِ مبارزان با یکدیگراحسان طبری
[بحثی در بابِ اِتیکِ مارکسیستی]
ما مطالبِ مطروحه در این مقاله را بر اساس تجارب با انتزاع از حالاتِ مشخص و بدون توجه به اشخاص و حوادثِ کُنکِرت [مشخص] مطرح میکنیم و هدفِ ما، تسهیلِ مبارزه علیه یک سلسله روشهای نادرست است.
مبارزۀ اجتماعی دارای اِتیک[اخلاق و آدابِ] ویژهای است و یکی از مباحث حساسِ این پراتیک، عبارتست از ملاکهای رفتارِ مبارزان در درون حزب و جنبش [با یکدیگر].
رفتار روزمرۀ افراد، سخنان و کارهای عادی آنها در برخورد با یکدیگر، یک پروسۀ دائمیِ نامشهود است که هر واقعۀ جداگانه، هر بخش مجزای آن بیاهمیت بهنظر می رسد ولی در تراکمِ زمانی و مکانی، اهمیتِ شگرفی در سرنوشت یک جریانِ سیاسی و اجتماعی کسب میکند. لنین می گفت هرگز نسبت به چیزهای کوچک با بیاعتنائی ننگرید زیرا از “از خُرد است که کلان برمی خیزد.”
شیوۀ رفتار و برخورد همرزمان در درون حزب و جنبش، از جمله یکی از منابع مهم پیدایش فضای روحی در درون حزب و جنبش است. رفتارِ صحیح مبتنی بر تفکرِ عینی و منشِ جمعی، این فضا را پیوسته مصفّا، نشاط آور و شفاف نگاه می دارد. رفتار غلط مبتنی بر تفکرِ ذهنی و منشِ فردی، آنرا از تناقضاتِ مضر، هوای مسموم و کدر انباشته می کند، رگههای نفاق و افتراق را ژرف میکند و بسط می دهد، موجدِ بحرانهای شدید درونی میشود، نشاطِ مبارزه را زائل می سازد و لذا بدیهی است که کار را احیاناً به شکست ها، فروریختگیها و حتی زوال میکشاند.
لذا بسیار مهم است که بدانیم چگونه و بر اساس چه موازینی باید رفتار کرد: زیرا اساسِ حلِ علمی، حلِ مارکسیستی ـ لنینیستیِ این مسئله است، نه حلِ آن بر اساس واکنش های غریزی، سننِ نادرستِ معموله در اجتماع، سلیقهها و پسندها و الگوهای انفرادی.
بدیهی است که نگارندۀ این سطور از این تصور سادهلوحانه و ایدهآلیستی به دور است که گویا کافی است شیوۀ درستی توضیح داده شود و موازین و ملاکهای آن روشن گردد برای آنکه فوراً و خودبه خود، آن شیوه جانشین شیوۀ نادرست گردد. شیوههای نادرست مبتنی بر تفکرِ ذهنی و منشِ فردی دارای ریشههای عمیقِ طبقاتی، اجتماعی، تاریخی و روانی است و اکنون حتی تا آیندههای چشمرس سرسختی نشان میدهد و خواهد داد و به ضربِ اندرز نمی توان آنها را نابود کرد. با اینحال نمی توان تأثیرِ توضیح و تذکر را نیز نادیده گرفت.
یکی از مختصاتِ مثبت این توضیحات آنست که جانهای مستعد را مشتعل میکند و افکارِ آماده را بسیج مینماید. بقول مارکس: “اندیشه وقتی در میانِ توده رخنه کرد، خود به قدرتِ مادّی مبدّل میگردد”. تأثیر دیگرِ آن اینست که وقتی آدمی بر زیر و بمِ مطلبی آگاه بود، اگر بخواهد، بهتر میتواند آنرا در اختیار خویش درآورد زیرا میگویند: “اختیار، جبرِ شناخته شده است.”
ما مطالبِ مطروحه در این مقاله را بر اساس تجارب با انتزاع از حالاتِ مشخص و بدون توجه به اشخاص و حوادثِ کُنکِرت [Concerate = مشخص و تعیّن یافته] مطرح میکنیم و هدفِ ما، تسهیلِ مبارزه علیه یک سلسله روش های نادرست است. اینک پس از این مدخل، به اصل مطلب می پردازیم:
* * *
افرادی که وارد حزبِ طبقۀ کارگر می شوند، کاملاً متوجهاند که آن حزب دارای جهانبینی، استراتژی و تاکتیک، برنامه و آئیننامۀ معینی است ولی اکثراً چندان توجه ندارند که آن حزب بر اساس همان جهانبینی و اصول و موازین، شیوههای معیّنِ مبارزۀ درونحزبی، شیوههای معیّنِ بحث و مناظره، شیوههای معینِ قضاوت دربارۀ حوادث و اشخاص، شیوههای معینِ ادارۀ اعمال و اقوال خود را در پروسۀ زندگی اجتماعی نیز می طلبد و در این موارد هم باید توانست چنان بود که مبادی کلی و مصالحِ عامّ سازمانِ انقلابی، آن را مقتضی میگرداند.
شیوههای متدوال در نظامات پاتریارکال [پدرسالاریPatriarchy ]، فئودال و بورژوازی، ناقلینی به درونِ حزب دارد. تا زمانیکه حزب در پیوند با مردم است، در مبارزاتِ وسیعِ تودهای شرکت دارد و زندگی حزبی، عملاً تحت کنترل واقعیتِ اجتماعی و تحت نظارتِ وسیعِ مردم قرار میگیرد، پیدایشِ فضای ناسالم در آن دشوارتر است و ناقلینِ شیوههای نادرست و ناسالم، میدان چندانی برای عمل نمییابند و حتی خود به سوی اصلاحِ روشِ خود رانده می شوند. ولی هرگاه حزب به دلیلی از دلایل، از تماس با واقعیت و شرکت در مبارزاتِ وسیع و نظارتِ مؤثرِ تودهها محروم گردد (و این دلایل میتواند متعدد باشد)، ناقلینِ اندیشه و روشهای ناسالم میدانِ عمل مییابند و حتی موفق می شوند فضای آنرا به حد جدّی بیالایند و روش های خود را به نوعی معیارِ عمل مبدّل گردانند و به کرسی بنشانند.
ماهیتِ همۀ انواع روشها و شیوههای ناسالم، چنانکه گفتیم، عبارت است از رفتار بر اساسِ ذهنیگری یا سوبژکتیویسم (یعنی مقدم شمردنِ تمایل، غرض، درک و قضاوتِ خود بر واقعیاتِ عینی) و منشِ اندیویدوآلیسم یا منشِ فردی (یعنی قرار دادنِ خود و منافعِ خود مقدم بر جمع و اجتماع و منافع آنها). در این شرایط اگر هم گاه، مفهومِ جمع اینجا و آنجا وارد شود، آن جمعِ دروغین و محدودیست که بر اساس اشتراکِ موقتِ منافع و نظرهای فردی ـ ذهنی پدید شده است و نه جمع به معنای واقعی کلمه (حزب، نهضت، طبقه، جامعه). شکلِ متداولِ بروز این الگوی روحی فردی ـ ذهنی عبارتست از موافقتها و مخالفتها، اتحادها و نفاقها، دوستیها و دشمنیها بر اساس سلیقهها و نقشهها و منافع شخصی، زودگذر، غیراصولی و اجرای مبارزه برای پیش بردن نظر ِخود با روشهای ناسالم. موافق یا متحد یا دوست، یعنی آن کسی که با این سلیقهها و نقشهها و منافعِ خصوصی موافق باشد و عملاً از آن حمایت کند. مخالف، منافق و دشمن، یعنی آن کسی که با این سلیقهها و نقشهها و منافعِ خصوصی مخالف باشد و در مقابل آن مقاومت کند. حال این سلیقهها و نقشهها و منافع آیا دارای منشأ اصولی است یا غیراصولی، نیمهاصولی است یا تماماصولی، در مصلحتِ جمع به معنایِ صحیحِ کلمه هست یا نیست، دیگر مهم نیست!
البته کار بههمینجا ختم نمیشود. پس از آنکه دوستان و متحدین بر اساس چنین ملاکهائی و “دشمنان” و مخالفان بههمین منوال روشن گردیدند، باید کارها و سخنانِ دوست یا متحد را، گاه صرفنظر از محتوی واقعی آن تأیید کرد و با او روابطِ مَحرمیّت، خاصهخرجی برقرار ساخت تا در موافقت تشویق شود و سپس کارها و سخنان “دشمن” یا مخالف را هم باز صرفنظر از محتوی واقعی آن ردّ کرد و با او روشِ بیگانه و پرهیزآمیز داشت. با متحدین باید خونسرد، مهربان و بانزاکت بود. به مخالفین باید سردی افروخت و احیاناً با خشونت و اهانت رفتار نمود تا تحتِ فشارِ عصبی قرار گیرند و احیاناً تسلیم شوند!
تردیدی نیست که در زندگیِ زنده، بهویژه در محیطهای سابقهدار و پخته، کار بدین سادگیها نیست. اولاً غالبِ روش های غیراصولیِ ذهنی و انفرادی، با آمیزۀ کمابیش جدّی از روشهای اصولی (عینی ـ جمعی) همراه است؛ ثانیاً همان روش های غیراصولی نیز گاه در کالبدِ روشِ اصولی عرضه میشود. ولی اگر با بصارت بنگریم، تشخیص سَره از ناسَره دشوار نیست. روشن است که روشهای ذهنی ـ انفرادی به هرصورتِ تمامعیار یا نیمهعیار، آشکار یا مستوری هم که درآیند، بههرجهت سمِّ خود را در اَنساجِ زندگی اجتماعی رخنه می دهند.
چنانکه گفتیم، محرّک و انگیزۀ اساسی این رفتارها، حقیقتِ اصولی و مصلحتِ جمع نیست، بلکه مقاصد و اغراض و نقشهها و تمایلاتِ فردی و گروهی است. این مقاصد و اغراض و تمایلات می توانند پیگیر یا ناپیگیر، دامنهدار یا کوتاهمدت، موذیانه یا سادهلوحانه باشند، از جانب شخصی نادرست یا حتی انسانی بطورِ کلی شریف، فردی مغرض یا انسانی بهطورِ کلی صدیق سر بزنند، ولی بههرجهت تأثیرِ عینی آنها چنین است. اینکه میگوئیم حتی از انسانهای شریف و صدیق سرمیزند، از آنجاست که به شهادتِ تجربه، بسیاری از مبارزانی که اندیشههای بیغرض و روحیِ منزّه دارند، برحسبِ عادت، بدون توجه، اینجا و آنجا الگوی ذهنی ـ انفرادی را در پروسۀ رفتار خود به کار می برند و اتفاقاً همین افراد هستند که اگر با توضیحِ دقیقِ این پروسۀ بغرنج و نامشهود روبرو شوند، ای چهبسا که بتوانند بر روتین، عاداتِ منجمدِ سالانه، واکنش های خودبه خودیِ ناسنجیده در کردار و رفتار، غلبه کنند.
* * *
اکنون این سئوال پیش میآید: اگر این الگویِ رفتار، خطا و مضرّ است، پس چه باید کرد؟، بر اساس کدام ملاک باید عمل نمود؟
چنانکه گفته شد، شیوۀ صحیحِ رفتار عبارتست از رفتارِ مبتنی بر تفکرِ عینی و منشِ جمعی، رفتارِ متکی بر حقایق اصولی و مصالحِ مشخصِ عملیِ جمع. این تعریفِ کلی برای دادن منظره کافی نیست، لذا ما ـ ولو با قبول خطر شِماتیزهکردن نسبیِ مسئله ـ، مقرراتِ این رفتار را در چند مادۀ مشخص بیان میکنیم:
اول ـ کلیۀ افراد وارد در سازمان مبارزان ـ اعم از آنکه شما با آنها مِهر و سمپاتی و دوستیِ خصوصی داشته باشید یا نداشته باشید، با آنها معاشرِ خصوصی باشید یا نباشید، با افکار و نظرات و مواضع آنها در مسائلِ مختلفِ مشخص موافقِ کامل یا ناقص داشته باشید یا نباشید؛ تا زمانی که عضو حزب و نهضتاند، باید از حدّ معینی از برخوردِ مؤدب، با نزاکت و حِدّتِ معینی از همبستگی برخوردار باشند. دلیلِ ضرورت و صحّتِ این طرز رفتار متعدد است، از جمله:
1- تا زمانیکه فردی عضو حزب یا رزمندهای در درون نهضت است، با شما وجوهِ مشترکِ فراوانی دارد و میتوان و باید این وجوهِ مشترک را پایۀ تفاهم و اهرمِ نیل به وحدتِ نظر قرار داد. در درونِ حزب و نهضت، اصل، تکیه بر وحدت است و نه افتراق. تناقضاتِ درونحزبی، تا زمانی که در چارچوبِ جهانبینی و اصولِ راهنمای سیاسی و سازمانی حزب است، از نوع تناقضاتِ آشتیپذیر است.
2- بدون حفظِ فضای ادب، نزاکت و حدّ معینی از همبستگیِ متقابل بین همرزمان، امکان مبارزۀ مشترک نیست، امکان مبارزۀ درونسازمانیِ سالم و اصولی نیز نیست.
3- بدون حفظِ فضای ادب و نزاکت و حدّ معینی از همبستگیِ متقابل بین همرزمان، آنتوزیاسم و نشاطِ انقلابی فروکش میکند، فضای مبارزه سنگین و اختناقآور میشود و عواقبِ روحی و لذا عملیِ فراوانی بهبار میآورد. لذا در برخورد به مبارزانِ حزب و نهضت، واکنش در رفتار و گفتار بر پایۀ کین و غضب و حَسد و غرور و کراهت و هوس و حالتِ روحی و غیره، بدون توجه به عواقبِ این طرزِ رفتار، سراپا خطاست. زندگی اجتماعی، یک زندگیِ خصوصی و خانوادگی نیست. این یک زندگیِ رسمی و سراپا مسئولیت است، و لذا با درکِ این مسئولیت باید سخن گفت و عمل کرد.
دوم ـ ولی کار تنها به اینجا ختم نمیشود. وظیفۀ افراد یک سازمان است که در عینِ تکیه به وحدت و همبستگی، نظر یا اختلاف نظرِ سیاسی و تشکیلاتی خود را در هیچ موردِ کلی یا جزئی پنهان نکنند و صریحاً و شجاعانه، ولی مؤدب، خونسرد و استدلالی موضعگیری خود را در هرجا که ضرور باشد، بیان دارند. این موضعگیری نیز دلبخواه نیست، بلکه باید به نوبۀ خود، محصولِ تحلیلِ علمی و عینیِ وضع باشد و مصالحِ حزب و نهضت را در مدّ نظر گیرد. سپس باید برای پیش بردن آن موضعگیری مبارزه کرد. منتها این مبارزه باید سالم و خلّاق و در درون سه چارچوب: یعنی در چارچوبِ موازینِ اصولی و منطقی، در چارچوبِ مقررات و موازینِ سازمانی، [و] در چارچوبِ مقررات و موازینِ اخلاقی و انسانی باشد. به عبارت دیگر، محتویِ موضعگیری باید اصولی و علمی، و شیوۀ مبارزه در راهِ پیشرفت آن، باید سالم و خلّاق باشد.
چنین طرزِ مبارزۀ سالم و خلّاق و اصولی، نه فقط سازمان را سُست و فضای آن را مختنق نمیسازد، بلکه برعکس، سازمان را استوار و فضایِ درونیِ آنرا نشاطانگیز و جانبخش می گرداند.
ما در کادرِ این موضعگیری با افراد دیگرِ حزب و نهضت، وارد مناسبات موافقت یا مخالفت میشویم. موافقت یا مخالفتِ اصولی و سازمانی، یک دوستی و دشمنیِ شخصی نیست. ممکن است شخصی که مورد علاقۀ خصوصی شماست، در برابر شما قرار گیرد و شخصی که مورد علاقۀ شما نیست در کنار شما. زیرا سمپاتی و علاقۀ شخصی، محصولِ همافقیِ روحی، سِنخیتِ احساسات و بسیار و بسیار عواملِ متعدد دیگر است و بههیچ وجه لازم نکرده است کسی را که شما نسبت به او مِهرِ قلبی احساس میکنید، خطاناپذیر و کسی را که شما نسبت به او احترازِ قلبی احساس میکنید، مظهرِ خطاکاری باشد. لذا صمیمیّتِ خصوصی، نباید مزاحمِ رسمیّتِ تشکیلاتی شود. در کارِ حزبی و اجتماعی، سمپاتی و آنتیپاتیِ شخصی محلی از اِعراب ندارد. امر خصوصی را نباید بر امرِ اجتماعی مقدّم شمرد.
ممکن است گفته شود: مبارزه با محتوی و اسلوبِ اصولی، در محیطی که آلوده به روشهای خلافِ اصول است، به جائی نمیرسد. باید با سلاحِ نظیر ولی به سودِ اصولِ صحیح، مخالف را از میدان به در کرد. این سخن در خوردِ بحث است. تجربه نشان داده است که به کار بردن شیوههای غیراصولی، حتی اگر با نیّاتِ نیکی همراه باشد، چنان منظره را مغشوش می سازد که جدا کردن سَره از ناسَره، صحیح از سقیم، محال است. عناصرِ غیراصولی امکان مییابند انگشت بر نقاط ضعفِ مخالفِ خود بگذارند. به علاوه، خود آنها در شیوههای خود تشویق می شوند زیرا میبینند مخالفِ مدّعی، همان شیوهها را بکار می برد.
ترجیح دارد مبارزهای درست بماند، ولی موقتاً شکست بخورد تا با نادرستی به پیروزی برسد. زیرا آن شکست در طولِ مدت، شکست، و آن پیروزی، عملاً پیروزی نیست. نمیتوان با تناقض بینِ وسایلِ مبارزه و هدف های مبارزه موافقت داشت. هدف های شریف، وسایلِ شریف را میطلبند و لاغیر.
* * *
برای مبارزانی که بخواهند بر اساسِ شیوۀ صحیح رفتار کنند، در محیطهائی که به شکلِ پیگیر یا ناپیگیر، آلوده به شیوههای نادرست است، کار دشوار است. گاه بد درک می شوند و گاه موردِ سوءِظن و سوءِتعبیر قرار میگیرند. اینها از بلایای مبارزه در محیطهای عقبمانده است. عناصرِ آگاه باید با آرامشِ رَواقی، دشواری ها را تحمل کنند و از راهِ خود منحرف نشوند. مارکس این سخن دانته راغالباً تکرارمیکرد: “به راهِ خود برو؛ بگذارهرکه، هرچه میخواهد بگوید…” و درهمین زمینه، شاعر بزرگِ معاصرِ آمریکا، رابرت فراست [Robert Frost]، نیک سروده است:
نبرد نابرابر کارگران «زغال سنگ کرمان» در دو جبههی کرون بورس را چه کسانی راه انداخته اند؟
:سطح آگاهی کارگران ناشی از تجربه و شم سیاسی- طبقاتی
گزارش ایلنا ناخواسته برملا می سازد که کارگران ذغال سنگ کرمان با تجربه زندگی و نبرد خود دریافته اند که فرار سرمایه به بازی های بورس ناشی از بحران نظام سرمایه داری است که با اضافه تولید و همچنین با گرایش سقوط سهم سود برای سرمایه روبروست. بدون وجود یک برنامه ی ملی و دمکراتیک برای اقتصاد کشور، نه سرمایه حبابی زاییده شده در بازار بورس داخلی و نه سرمایه گذاری خارجی نمی تواند پاسخگوی نیاز و منافع مردم میهن ما و در راس آن زحمتکشان یدی و فکری باشد. دولت حسن روحانی نیز با انتقال سرمایه طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان در ایران که در «شستا» تمرکز یافته به بورس هدفی جز پول سازی برای رفع نیاز مالی دولت ورشکسته را دنبال نمی کند.
پاسخ به پرسش طرح شده در مقاله، توسط «هزار کارگر زغالسنگ کرمان به همراه خانواده هایشان [که] به اعتراض به خیابان و جلو عالیترین مرکز دولتی یعنی استانداری کرمان جمع میشوند» داده شده است! آنها با تکیه به آگاهی ناشی از تجربه ی زندگی و نبرد طبقاتی خود میگویند: «از آنجا که تا این لحظه عدم افزایش ضریب سختی کار و جلوگیری از ورود دالاهو به بازار بورس ملغی نشدهاند و دائمی شدن قراردادهای کار هم با ابهام مواجه است، به اعتراض خود ادامه دادیم و امروز مانند روزهای گذشته مقابل شرکت جمع شدیم. اگر به خواستههای ما رسیدگی کردند به محل کار بازمیگردیم، اگر نه، به زودی به تهران میرویم تا حداقل آنجا پاسخ بگیریم.» (ایلنا ۲۵/۲/۱۳۹۹) کارگران حاضرند همه تبعات ناشی از این اوضاع خطرناک را به جان بخرند ولی برای رسیدن به مطالبات بر حق خود از پا ننشینند!
*****
حسین اکبری از اخبارروز
بنا بر گزارش خبرنگار ایلنا، کارگران «زغال سنگ کرمان» در ادامه اعترضات سال ۹۹، امروز (پنجشنبه، ۲۵ اردیبهشت) مقابل ساختمان شرکت، واقع در مرکز استان، تجمع کردند.
روز گذشته هم گروهی از آنها مقابل استانداری کرمان جمع شدند و خواستار ملاقات با مسئولان استان شدند. جلسهای هم میان تعدادی از کارگران در استانداری برگزار و قرار شد که پیگیری خواستههای حدود ۳ هزار کارگر این شرکت تسریع شود.
از خواستههای کارگران جلوگیری از بورسیشدن زغالسنگ کرمان به واسطهی ورود شرکت سرمایهگذاری صندوق بازنشستگی فولاد (دالاهو) به بورس است؛ چراکه برابر تصمیم مدیران این نهاد بازنشستگی قرار شد که چندشرکت متعلق به صندوق از طریق ورود به دالاهو، وارد بورس شوند تا محصولاتی همچون ذغالسنگ، کک وکنسانتره در بورس عرضه و قیمتگذاری شوند.
همچنین خواست طرح طبقه بندی مشاغل از خواست های دیگر این کارگران است. کارگران انتظار دارند طرح طبقهبندی مشاغل باافزایش ضریب سختی کار از ۱.۵ به ۲ اجرا شود.
براستی چه می شود که کارگران در شرایطی که بیماری هولناک کرونا بیداد می کند؛ بهاتفاق خانوادههای خود در جلو استانداری تجمع می کنند و اعتراضات خود را فریاد میزنند. چرا در همین حال که دولت و مسوولان هیچ راهی برای بالا بردن ایمنی کارگاه ها و بویژه بنگاههایی که کار سخت و زیان آور دارند؛ انجام ندادهاند، تنها به این فکر افتادهاند که در این شرایط خاص، سهام صندوق های بازنشستگی فولاد و سایر منابع صندوقها از جمله شستا را در بورس عرضه کنند؟ چرا باید کارگران ضمن نگرانی های بسیار فزاینده در برابر شیوع بیماری کرونا، در فکر مقابله با سیاستهای اقتصادِ قمارخانه ای بازار بورس و کشانده شدن منابع متعلق به صندوق های بازنشستگی به این بازارها باشند؟
اگر دولت ناتوان از برداشتن باری از دوش کارگران است، چرا بار اضافی را بر این طبقه هموار می کند؟ آیا هزینههای ناشی از شرایط بد اقتصادی را که دیگران مسوول ناکارآمدی آن بودهاند و سرمایهداران و بنگاههای قدرتمند با فرار مالیاتی و همچنین دزدیها و اختلاس ها آنرا ببار آوردهاند، کارگران باید بپردازند؟
چرا آنان که مدعی دفاع از کارگران، چند دهه برکرسی های مجلس تکیه زدهاند در این شرایط کوچکترین واکنشی در برابر اینهمه ظلمی که برکارگران می رود، ندارند؟ جز این است که آن ها نیز همراه سیاست های به غایت فرصت طلبانه بورس بازان و دولت شده اند؟
بیماری کرونا در بین بی دفاع ترین مردم از جمله کارگرانی که ناچار از کار کردن در محیط های کار ناامن هستند، جولان میدهد. هیچ معلوم نیست چه بر سر زحمتکشان پس از آلودگی احتمالی به این بیماری خواهد آمد! بویژه در مناطق محروم که نرخ بهداشت و درمان درسطح پایین تری نسبت به شهرهای بزرگ و مرکزی دارند.
بورس بازی دولتی هم ناامنی بسیاری را روانهی خانواده های کارگری کرده است. نتیجه بدیهی این گونه واگذاری ها علاوه برآنکه ماهیتا نادرست و واگذاری مال غیر به دیگری است و از نقطه نظر حقوقی بسیار مورد تردید است در شرایط کنونی هم موجب می گردد تا کارگران و زحمتکشان از بیم بیکاری های ناشی از این واگذاری ها که به تجربه برایشان ثابت شده است آرامش نداشته باشند و از فردای خود به شدت بیمناک باشند. به همین دلیل است که بیش از سه هزار کارگر زغالسنگ کرمان به همراه خانواده هایشان به اعتراض به خیابان و جلو عالیترین مرکز دولتی یعنی استانداری کرمان جمع میشوند. آنها میگویند: «از آنجا که تا این لحظه عدم افزایش ضریب سختی کار و جلوگیری از ورود دالاهو به بازار بورس ملغی نشدهاند و دائمی شدن قراردادهای کار هم با ابهام مواجه است، به اعتراض خود ادامه دادیم و امروز مانند روزهای گذشته مقابل شرکت جمع شدیم. اگر به خواستههای ما رسیدگی کردند به محل کار بازمیگردیم، اگر نه، به زودی به تهران میرویم تا حداقل آنجا پاسخ بگیریم.» (ایلنا ۲۵/۲/۱۳۹۹)
آنها حاضرند همه تبعات ناشی از این اوضاع خطرناک را به جان بخرند ولی برای رسیدن به مطالبات بر حق خود از پا ننشینند!
بنظر میآید قافله عرضه سهام صندوقهای بازنشستگی در سراسر ایران و از جمله صندوق بارنشستگی فولاد و منابع سازمان تامین اجتماعی در شستا را سر باز ایستادن نیست؛ چرا که درآمد دولت از بابت مالیات نیم درصدی ناشی از نقل و انتقال این سهام به صدها میلیارد تومان می رسد. وقتی دولت از عرضه ۲۵هزار میلیارد معامله انجام شده در بورس به میزان نیم درصد مالیات دریافت می کند مبلغی برابر ۱۲۵ میلیارد تومان کسب درآمد کرده است و این بمعنای آن است که دولت با توجه به درآمد سرشار از عرضه سهامی که اصل آن از آن صندوق های بازنشستگی است؛ چشم بر روی تبعات ناشی از این عرضه و فشار آن بر روی کارگران خواهد بست.
بی سبب نیست که موضوع بورس به مجمع تشخیص مصلحت نظام کشیده شده است تا این قمار بازی و تلکه گیری دولت را لباس مصلحت بپوشانند. گزارش اخبار اقتصادی بورس ۲۴/۲/۱۳۹۹ حاکی از تهیه بسته سیاسی جدید برای بورس در مجمع تشخیص مصلحت نظام چنین آمده است:
«در جریان جلسه عصر دیروز مجمع تشخیص مصلحت نظام و بعد از ارایه گزارشی توسط معاون علمی و فناوری رئیس جمهور درباره شرکتهای دانش بنیان، حسن قالیباف اصل هم گزارشی از آخرین وضعیت بازارسرمایه ارائه کرد و گفت: در پی استقبال کم نظیر مردم از بورس روزانه بیش از ۱۵۰ هزار کد سهامداری جدید صادر می شود که رکوردی بی سابقه است.
وی ادامه داد: از ابتدای سال و طی دو ماه اخیر هم بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار کد جدید صادر شده و بیش از ۴۵ هزار میلیارد تومان وارد بازار سرمایه شده که نسبت سال گذشته بیش از ۵۰ درصد بیشتر است.»
اما همین گزارش اظهار میدارد: “محسن رضایی هم بعد از گزارش مسئولان بانک مرکزی بر اهمیت ویژه هدایت سرمایهها به سمت تولید و ایجاد اشتغال مولد از تهیه بسته سیاستی جدید در مجمع خبر داد و گفت: اگرب سرعت اقدامات تکمیلی درجهت بهره برداری از سرمایههای بدست آمده در تولید و ایجاد اشتعال استفاده نشود این سرمایهها وارد بازار طلا و ارز و کالاهای مصرفی و روزمره مردم میشود، تورم را افزایش و ارزش پول ملی را باز هم کاهش خواهد داد.” این نگرانی در اظهارات دبیر مجمع تشخیص نظام حاکی از آنست که تردید جدی در هدایت این سرمایه ها به سمت تولید و ایجاد اشتغال وجود دارد. چندی پیش هم «به گزارش “مهر” محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، با انتشار یادداشتی عرضۀ شرکتهای دولتی ایران را در بورس مورد انتقاد قرار داده و گفته بود که در نظام بی تعادل اقتصادی ایران بانک ها نیز همانند تولید زمینگیر شدهاند و بورس به هوا رفته و این هوا رفتن بورس را مقامات موفقیت دانسته و بابت آن “برای خود کف می زنند.”
همهی این اظهارات اما دردی از کارگران و زحمتکشان دوا نکرده و مانع از آوار تورم و گرانی آن بر سر فرودستان نخواهد شد. قطعا نرخ بیکاری را بالا خواهد برد و رانتخواری در سیستم دولتی آلوده و فاسد را افزایش خواهد داد. و این درجالی است که کرونا هم عاملی برای رفتارهای فرصت طلبانه دولت در پیشبرد سیاست های نئولیبرالی شده است. برپایه همین عدم اطمینان و ناباوری مردم به ویژه کارگران هر روز بیشتر و بیشتر میشود و این حضور اعتراضی نیز اولین نشانه هایی است که در برابر اقتصاد فرصت طلبانه کرونایی شکل گرفته است.
کارگران ناگزیر در نبرد در دو جبهه کرونا _ بورس جان خود و خانواده هایشان را برکف گرفتهاند و میخواهند به همه مردم نشان دهند که ظلم مضاعفی اشکارا برآنها روا شده است. انتظارات آنها از مردم این است که صدای شان باشند و در این نبرد نابرابر در دو جبهه کرونا _بورس یاری شان دهند.
۲۵ سال زندان برای فعالین فرهنگی خراسان شمالی
در حالی که هیات مدیره انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی با ارائه مستندات مستدل مبنی بر تشکیل قانونی تشکل متبوعشان انتظار تبرئه از اتهامات خود داشتند، دستگاه قضایی با صدور بیش از ۲۵ سال زندان برای هیات مدیره انجمن صنفی معلمان خراسان یکی از سنگینترین احکام قضایی علیه یکی از تشکلهای صنفی معلمان را صادر نمود.
به گزارش شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، در حکم صادره شده از دادگاه تجدید نظر خراسان شمالی: محمدرضا رمضان به ۸ سال زندان تعزیری، حسین رمضان پور به ۴ سال زندان تعزیری سعیدحقپرست، علی فروتن، حسن جوهری، مصطفی رباطی، حمیدرضا رجایی به ۳۲ ماه زندان تعزیری محکوم شدهاند
پیشتر در همین پرونده در دادگاه کیفری؛ آقای رمضانزاده به ۲ سال زندان تعزیری و تحمل ۷۴ ضربه شلاق ، آقای رمضانپور تحمل ۷۴ ضربه شلاق و آقای رحایی ۶ ماه حبس تعلیقی محکوم شده بودند.
اسکندر لطفی سخنگوی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی معلمان ایران در این باره اعلام کرد وکلای پرونده مدارکی مستند مبنی بر قانونی بودن فعالیت اعضای هیات مدیره انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی به دادگاه تجدید نظر ارایه کردهاند.
مجوز صادر شده از طرف کمسیون ماده ۱۰ احزاب مبنی بر ادامه فعالیت انجمن صنفی فرهنگیان خراسان شمالی از جمله مدارک ارایه شده به دادگاه تجدید نظر میباشد.
در ادامه تمامی مراحل قانونی و برگزاری مجمع، و انتخاب افراد مطروحه در این پرونده بعنوان هیات مدیره خراسان شمالی بعنوان دیگر مستندات به دادگاه ارائه شده است این موارد، قانونا نافی اتهام تشکیل گروه غیرقانونی برای یکی از افراد و عضویت دیگر افراد پرونده میباشد
در ادامه ی این گزارش آمده است: با وجود مدارک مستندی که مجوز فعالیت هیات مدیره انجمن فرهنگیان خراسان شمالی بوده است وهمچنین رایزنی های شورای هماهنگی با مقامات و شکل گیری کمپینهای حمایتی چند ده هزار نفری جامعه معلمان و دفاعیات وکلا برای لغو این اتهامات، صدور این احکام موید این مهم است که از سوی فرادستان کشور ارادهای برای حل مشکلات ساختاری آموزش و پرورش کشور وجود ندارد و صرفا با ارعاب و زندان فعالین در پی تحمیل شرایط بغرنج کنونی آموزش و پرورش بر جامعه معلمان و دانش آموزان هستند.
سخنگوی شورای هماهنگی در ادامه گفته است؛ بارها و بارها از طرف شورای هماهنگی مسئولان اجرایی کشور و مقامات قوه قضاییه را به احترام به فعالیت های صنفی دعوت کردهایم، باز هم سران کشور را دعوت میکنیم با پرهیز از خشونت و لغو احکام تحمیلی بر فعالین صنفی به اصلاح ساختارهای کشور و خاصه آموزش و پرورش همت بگمارند تا بیش از این اعتماد بین حاکمیت و مردم خدشه دار نشود.
پوپر خوانی در ایران. شکلگیری یک ایده
تحلیل طبقاتی پدیدههای اجتماعی بر اساس منافع طبقاتی ، ضمن دقت خود یک جنبه کاملاً انساندوستانه دارد، زیرا اختلاف را قبل از هر چیز نه در خود انسانها بلکه روابط اجتماعی جستجو میکند. انسانها در این تحلیل انسان باقی میمانند-در این تحلیل جامعه جمع ساده افراد متشکل آن نیست- در حالی که در تحلیل کسانی چون سروش، مستکبرین، ستمگران، استثمارکنندگان….میتوانند تا حد شیطان نزول کنند. «ایدئولوژی شیطانی» او نیز تا همین حد سقوط میکند. یا باید پدیدههای چون استثمار را به یک ذات شریر و شیطانی که در بدن یک انسان حلول کرده نسبت داد یا آنکه همه گروهها و طبقات اجتماعی را با وجود همه اختلافات یک انسان معمولی مانند انسانهای دیگر فرض کرد. آیا چنین تفسیری انساندوستانه است یا دخیل بستن به شر و شیطان؟ مطالعه ی ابرازنظر «حسین» در پایان مقاله شایان دقیت رضا جاسکی نیز توصیه می شود! اهمیت ابرازنظر شفاف سازی نظرات طرح شده در مقاله است!در کتاب جامعه مدنی و آگاهی پسامدرن نیز برداشت های پوپر مورد نقد قرار گرفته است (انتشارات پیلا ۱۳۸۴).
*********
رضا جاسکی
تظاهرات دانشجویی چند ماه پیش در اذرماه، چند ماهی که در اثر بحران کرونا طولانیتر از چند سال به نظر میرسد، موجی از واکنشهای مثبت و منفی را در میان فعالین سیاسی ایجاد کرد. بحران کرونا بسیاری را مجبور به تأمل در باره جنبههای فاجعهبار سیاستهای نئولیبرالیستی در سطح جهان نموده است. در رابطه با این موضوع ، مدافعین و مخالفین ایرانی بسیاری نوشتهاند و نگارنده از این جنبه قصد ورود به موضوع را ندارد.
یکی از موضوعات مهم این بحث نحوه برخورد چپ با لیبرالیسم در انواع مختلف آن در ایران است. از آنجا که در ابتدای انقلاب، چپ مارکسیستی و مذهبی حملات تندی را متوجه نیروهای ملی تحت عنوان «لیبرالیسم جادهصافکن امپریالیسم» نمودند، پرسشی که امروز دوباره در ذهنها تداعی میگردد این است، آیا چپ دوباره گرفتار همان بلایای سابق نگشته است؟ پرسشی بسیار مهم که همه باید در مورد آن تأمل نمایند. از این رو این نوشته به افکار دو سردبیر، یک سردبیر سابق و یک سردبیر حاضر و دو ایدئولوگ در عرصه سیاست، نگاه کوتاهی دارد.
در نشریه کار انلاین، در چندین مقاله ی زنجیره ای یکی از اعضای سابق شورای دبیران “کار انلاین” و “بهپیش”، به تحلیل برخورد چپ با نئولیبرالیسم ایرانی پرداخت. وی در یکی از این مقالات از جمله نوشت: «باید گفت که بیتوجهی لیبرالیستهای مذهبی و یا مذهبیهای لیبرالیست ایران به عدالت، باعث خشم چپهاست. چپ که عمدتا یک گفتمان عدالتمحور است برایش مشکل است که با چنین گفتمانی تماس برقرار کند، اما در شرایط کنونی ایران، فراتر از عدالت، مسأله ازادیست که ارجعیت دارد. نئولیبرالیسم به توسعه گفتمان آزادی در یک جامعه مذهبی یاری میرساند و هماکنون بخشی از نیروهای همان حاکمیت مرعوب آن شدهاند.» همین نویسنده در مقاله قدیمیتری ، «چپ ایران و نئولیبرالیسم» ، نیز گفته بود: «…نئولیبرالیسم در شرایط خاص ایران نه تنها منفی نیست بلکه مثبت هم هست، هم در زمینه تأثیرات سیاسی آن و هم در بعد اقتصادی.»
انتشار این مقالات، موجب واکنشهای زیادی در میان فدائیان اکثریت و چپ گردید. اگرچه امروز نویسنده ی این مقالات دیگر جز شورای دبیران به پیش نیست، اما این نظر همچنان در میان چپها و یا چپهای سابق وجود دارد. کافیست به برخی از مقالات اخیر منتشره در «ایران امروز» نگاه کرد، تا طرح آشکار و یا پنهان موضوع را یافت. به عبارتی، پرسش همچنان پابرجاست.
از سوی دیگر، آقای محمد قوچانی، سردبیر فصلنامه سیاستنامه در پاییز ۹۸ ، در مقاله جامع ، صریح و اموزشدهندهای تحت عنوان «احیاگران لیبرالیسم» به شکلگیری لیبرالیسم جدید در ایران پرداخت. هدف قوچانی در این مقاله تثبیت این موضوع است که نئولیبرالیسم ایرانی «احیای لیبرالیسم» کلاسیک است و نه لیبرتارینیسم. او در دیباچه مقاله طولانی خود میگوید: «بدین معنا نئولیبرالیسم نه یک ناسزای سیاسی که احیای لیبرالیسم است که با بازیابی ارای امانوئل کانت، ادام اسمیت، توماس هابز، جان لاک و شارل مونتسکیو در پایان قرن بیستم دوباره به سرچشمه ازادیخواهی بازگشت و نشان داده شد که لیبرالیسم نسبتی با انترناسیونالیسم و جهانوطنی ندارد.» (محمد قوچانی، احیاگران لیبرالیسم، سیاستنامه شماره ۱۲ ).
بنابراین محمد قوچانی به یکی از انتقادات طرفداران نئولیبرالیسم در خارج که نئولیبرالیسم را دشنام ساخته و پرداخته «هواداران مسلک اشتراکی» میدانند (مثلاً نگاه کنید به نوشته آقای جمشید اسدی در رادیو فردا، «نئولیبرالیسم اقتصادی؛ تفکری که نمیشناسند و بدان میتازند») ، پاسخی روشن میدهد. او میگوید برای «رهایی نئولیبرالیسم از دام دشنام»باید در ایران همان کاری را کرد که هایک و پوپر در جهان انجام دادند.
نئولیبرالیسم، دشنام
اگر لحظهای در باره کلمه نئولیبرالیسم فکر شود، باید گفت که این کلمه بار منفی اصطلاحی چون «توتالیتاریسم» را ندارد، کلمهای که در زادگاه خود ایتالیا نیز از همان ابتدا بار مثبتی نداشت. حال چگونه یک چپ ضعیف، در جهانی که نئولیبرالها همچنان هژمونی خود را حفظ کردهاند توانسته این کلمه را به یک دشنام بدل کند، خود معمایی است. نئولیبرالها که حتی پس از عروج ترامپ همچنان سکان اقتصادی ، سیاسی و رسانهای را در سطح دنیا حفظ کردهاند، چگونه اجازه دادهاند که «هواداران مسلک اشتراکی» از هیچ و پوچ کوه بسازند و این اتهام پوشالی را سالها زنده نگه دارند؟ حتی در کشور استثنایی مانند ایران نیز طرفداران نئولیبرالها از قدرت فراوانی برخوردار هستند. مثلاً سیاستگذاری اقتصادی در طی دههها در دست کسانی چون محسن نوربخش، مرتضی محمد خان، محمد حسین عادلی، یحیی ال اسحاق، علی طیبنیا، عباس اخوندی…بوده است. همه آنها طرفدار اقتصاد بازار بوده (و هستند) و هر چه در توان داشتهاند در این راه انجام دادهاند.
اما چرا نئولیبرالیسم ایرانی متفاوت از دیگر نئولیبرالهاست؟ پاسخ قوچانی چنین است. پوپر-فولادوند، هایک-غنینژاد و هگل-طباطبایی. قوچانی سه نفر از همکاران خود در سیاستنامه، یعنی عزتالله فولادوند، موسی غنینژاد و سید جواد طباطبایی را به عنوان قهرمانان احیاگری لیبرالیسم در ایران نام میبرد. دو نفر اولی، ادامهدهندگان راه پوپر و هایک در ایران و طباطبایی ازادکننده هگل از کمند مارکسیستها و گزند یک پدر نئولیبرال دیگر، یعنی پوپر، در ایران میباشد. بنابراین بایستی از سیر افکار پوپر و نحوه راه یافتن آن به ایران آغاز کرد.
۱
تعریف لیبرالیسم کار سادهای نیست. فقط اگر به این نکته ساده توجه شود که لیبرال در بین مردم عادی آمریکا به کسی گفته میشود که طرفدار افزایش مالیات و دخالت دولت در برخی از امور اقتصادی و اجتماعی است در حالی که در انگلستان برعکس به کسی اطلاق میگردد که طرفدار کاهش مالیات و بازار آزاد است، آنگاه سختی قضایا بهتر درک میگردد. زمانی جان اف کندی، لیبرال را کسی معرفی کرد که نگاه به جلو دارد و از ایدههای جدید حمایت میکند. برخی از لیبرالها ، آن را همچون یک شیوه و متد و نه یک ایدئولوژی معرفی میکنند. آقای رامین جهانبگلو از چهار ارزش مهم ، مدارا، ازادی، فردیت و شیوه نگرش ویژه به دولت از جمله محدود کردن حاکمیت نام میبرد. مسلماً همه لیبرالها این تعریف را قبول ندارند. ادموند فاوست، نویسنده کتاب پرارزش «لیبرالیسم: زندگی یک ایده» لیبرالیسم را به عنوان یک متد چنین تعریف میکند: « جستجویی اخلاقاً قابل پذیرش برای نظمی از پیشرفت انسانی در میان شهروندانِ برابر، بدون توسل به قدرت نامناسب و مفرط . لیبرالیسم در این حکایت یک چشمانداز است اما در خود یک شیوه عمل دارد.»
اگر از چپگرایان بخواهند از یک روشنفکر لیبرال معروف نیم قرن اخیر ایران نام ببرند، شاید نام زنده یاد مصطفی رحیمی بلافاصله به ذهن آنها خطور کند. نویسنده و مترجمی معروف که در اوج روزهای انقلاب جرأت دفاع از جمهوریخواهی و مخالفت آشکار با ولایت فقیه خمینی را داشت. او در نامه «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم» به مصاف خمینی رفت. وی سابقه ترجمه آثار برشت، ژان پل سارتر، کامو، دوبوار، شکسپیر، سالینجر ….را درکارنامه فعالیتهای فرهنگی خود داشت. در تبلیغ اگزیستانسیالیسم کوشید و تحقیقات و آثار بسیار باارزش و بیاد ماندنی از خود باقی گذاشت. در زمان انقلاب اگرچه او در کنار لیبرالهای معروف دیگری چون بازرگان قرار داده میشد، اما آن دو تفاوت زیادی با یکدیگر داشتند.
تا سال ۱۳۵۰ هیچ اثر قابل توجهی از پوپر به فارسی ترجمه نشده بود. اولین کتابی که فارسیزبانان با آن آشنا گشتند، «فقر تاریخیگری» با ترجمه زنده یاد احمد آرام بود. سپس زنده یاد هوشنگ وزیری که آخرین سردبیر روزنامه ایندگان در ایران بود و سابقهای سوسیالیستی داشت( مترجم برخی از آثار لئون تروتسکی و ارنست مندل)، در سال ۱۳۵۱ کتاب بحث هربرت مارکوزه با کارل پوپر در مورد «انقلاب یا اصلاح» را به فارسی منتشر کرد. این کتاب هر چند متن بحث مهمی بود، اما بیشتر به خاطر محبوبیت هربرت مارکوزه در طی جنبش ۶۸ به میز کتابفروشیها رسید، اگرچه بعدها هوشنگ وزیری قبل از مرگ ناگهانیاش گفت که طرفدار اصلاح بود، ولی با توجه به دیگر آثار وی نمیتوان او را طرفدار نظرات پوپر تلقی نمود. هوشنگ وزیری در آن زمان در زمره روشنفکران جامعه سوسیالیستهای ایران قرار داشت. کتاب «حدسها و ابطالها» چند سال پس از انقلاب در سال ۱۳۶۳ به ترجمه احمد آرام به چاپ رسید. کتاب سیاسی پوپر یعنی «جامعه باز و دشمنان ان» که از نظر قوچانی از مهمترین آثار اوست در سال ۱۳۶۴ به چاپ رسید. احمد آرام پس از آن چند کتاب فلسفه علم پوپر را پس از آن ترجمه کرد.اقای خسرو ناقد، از روشنفکران پروپا قرص پوپر نیز کتاب «ناکجااباد و خشونت» را در ایران منتشر کرده و آقای کمالی نیز یکی دیگر از مترجمان آثار اوست.
بنابراین اگرچه پوپر کتاب مهم سیاسی خود را در انتهای جنگ دوم جهانی ، ۱۹۴۵ ،با کمک هایک منتشر کرد اما سالها طول کشید تا این کتاب راه خود را به خانه علاقمندان فارسیزبانش یافت. نکته آنکه روشنفکران مذهبی، اعم از روحانی و غیر روحانی، و از همه مهمتر ایدئولوگهای جمهوری اسلامی بودند که از مبلغین پر و پا قرص پوپر در ایران گشتند. اما دلیل اصلی چه بود؟
مبارزه ایدئولوژیک با مارکسیسم
بنا به گفته آقای سروش دباغ و محمد قوچانی و نیز اعتراف آقای عبدالکریم سروش، علت اصلی ورود پوپر به ایران کمک به اسلام انقلابی در مقابل مارکسیسم که رقیب اصلیاش در صحنه سیاسی کشور محسوب میشد، بود.
به گفته قوچانی، سالها قبل از سروش، احتمالاً مطهری از طریق احمد آرام اولین مترجم آثار پوپر با نظرات او آشنا میشود. او در کتابی به نام «بحثی در باره مرجعیت و روحانیت» که بعد از مرگ بروجردی در مورد «اینده نهاد مرجعیت و روحانیت پس از وفات ایتالله بروجردی» منتشر شد از پوپر ناممیبرد. جالب آنکه نویسندگان متعددی از جمله مهدی بازرگان در نوشتن کتاب مزبور مشارکت داشتند، اما این ایدئولوگ جمهوری اسلامی بود که نام پوپر را وارد مجادلات ایدئولوژیک کرد . پوپر در کتاب «جامعه باز و دشمنان ان» از جمله مطرح میکند ، افلاطون با طرح این مساله که چه کسانی باید بر جامعه حکومت کنند، اذهان مردم را از مسأله اصلی که چگونه باید نهادها و سازماندهی جامعه را به گونهای شکل داد که حاکمان بد نتوانند مایه خسارات فراوان گردند، منحرف ساخت.از نظر مطهری پس از مرگ بروجردی امکانی برای مدرنیزه کردن حوزه فراهم شده بود. اگر روحانیت میتوانست این کار را به خوبی انجام دهد، مهم نبود چه کسی سکان رهبری را در دست بگیرد. از این جهت میتوان گفت که در نوشته مطهری مسأله اسلام و مارکسیسم مطرح نبود.اما مطهری شاگرد جوانی داشت که نامش بسیار پراوازهتر از معلمش گشت. عبدالکریم سروش.
سروش در مصاحبه با رضا خجسته رحیمی در مورد پوپر، نحوه آشنایی خود با او و اهمیت آثارش را توضیح میدهد. وی در مورد کتاب «جامعه باز» پوپر، البته با ارجاع به برتراند راسل میگوید: «هر سطر این کتاب به ما چیزی میاموزد» و نیز اضافه میکند که در این کتاب، پوپر به نقاط ضعف مارکسیسم حمله نکرده بود، بلکه به نقاط قوت آن حمله برده بود…مارکسیسم بعد از حمله پوپر در «جامعه باز و دشمنان ان» دیگر در این جامعه [منظور سروش جامعه غرب است] کمر راست نکرد.» او همچنین اذعان میکند که با توجه به آنکه فلسفه اسلامی را نزد استادان اسلامی از جمله طباطبایی و مطهری خوانده بود، «مذاق ضداستالینی و ضدمارکسیستی» یافته بود. صریحاً میگوید: «ان وقتها در فکر این نبودم که لیبرالیسم را مثلاً به جای مارکسیسم بنشانم. توجهم بیشتر معطوف به شکستن فلسفه مارکس بود.»
سروش با چنین درکی به عنوان یکی از ایدئولوگهای جمهوری اسلامی بنا به گفته قوچانی، مفاهیم کلیدی نظرات پوپر «مانند «ابطالپذیری» را در نقد روشنفکری مارکسیستی حتی وارد کتابهای درسی معارف اسلامی در دبیرستانهای ایران کرد. در آن زمان او از مولفان یا مشاوران تألیف کتابهای درسی بود و تا سالها پس از حذف نسبیاش از حاکمیت، میراث او در کتابهای درسی برجا مانده بود.» (قوچانی، احیاگران لیبرالیسم) و جالبتر آنکه در کتاب «علم چیست؟ فلسفه چیست؟» سروش ، مقالهای به نام «کشکول و فانوس» را ضمیمه کتاب خود نمود که باز بنا به گفته قوچانی، شیخ صادق لاریجانی، مترجم آن بوده است. یکی دیگر از براداران لاریجانی، مقاله دیگری از پوپر به نام «فلسفه را چگونه ببینیم» در یک فصلنامه ادبی به چاپ رساند.
بنابراین میتوان گفت که در آن زمان، این لیبرالهای متعارف ایرانی نبودند که پوپر را وارد ایران نمودند، بلکه اسلامیستهایی که خطر مارکسیسم را بسیار جدی میپنداشتند، وی را وارد صحنه سیاسی ایران نمودند. زمانی که این خطر رفع شد و همه نیروهای چپ قلع و قمع گشتند، جنگ به پایان رسید و در نهایت «سوسیالیسم واقعاً موجود» هم در هم پاشید، ورق برگشت. شیخ صادق لاریجانی از منتقدین اصلی سروش گشت و حتی نام لاریجانی از مقاله «کشکول و فانوس» حذف شد. ماهنامه کیان که همه اصلاحطلبان را به دور خود جمع نموده بود، در سال ۱۳۷۱ یکی از مترجمان پوپر، حسین کمالی، را برای مصاحبه با او میفرستد پوپر از انتشار کتاب «جامعه باز» تعجب میکند و میپرسد «ایا چاپ چنین کتابی در کشور شما با ممانعت یا حتی آثار سیاسی برای مترجم و ناشر روبهرو نمیشود؟»
البته باید افزود، از همان ابتدا طرفداران مذهبی هایدگر از جمله دکتر رضا داوری از مخالفین ورود پوپر به صحنه سیاست ایران بودند، اما تا زمانی که خطر چپ همچنان باقی و خمینی در قید حیات بود، و نیروهای دیگری چون براداران لاریجانی در حمایت از خط پوپر بودند صدای آنها بازتاب زیادی نزد مقامات اصلی کشور نداشتند.
۲
سروش به هنگام تحصیل در انگلستان در اوایل دهه ۱۳۵۰ ، با پوپر آشنا میشود. به گفته او پس از انتشار «جامعه باز» و «فقر تاریخگیری» پوپر، مارکسیسم «کمر راست نکرد». «کتاب [جامعه باز] بسیار زود مورد استقبال جامعه انگلیس قرار گرفت و به زبانهای دیگر هم به سرعت ترجمه شد. این کتاب اگر مطرح شد به خاطر آن بود که حکایتگر یک درد بود«. کتاب توانسته بود «با استدلالهای تاریخی و سیاسی» موضوع را توضیح دهد. کتاب «یک پهلوان پنبه درست نکرده بود تا آن را به زمین بزند»(از مصاحبه سروش با رضا خجسته رحیمی) . آیا چنین است؟
نمودار زیر، دیاگرام کتابهای گوگل به زبان انگلیسی و میزان استفاده دو کتاب یاد شده در مجموعه عظیم کتابهای کتابخانه دیجیتالی گوگل را نشان میدهد.
همانطور که از نمودار بالا دیده میشود، اوازه دو کتاب یاد شده در اوایل دهه شصت به اوج خود میرسد. همزمان با جنبش ۱۹۶۸، از محبوبیت پوپر کاسته میشود تا اینکه همزمان با مهاجرت سروش به انگلیس، محبوبیت او و دو کتاب یاد شده به اوج خود برسد. زمانی که با تلاشهای کسانی چون سروش نام پوپر بیشتر در صحنه سیاسی و علمی کشور مطرح شد، در غرب از محبوبیت وی بتدریج کاسته میشد. باید یادآوری نمود که محبوبیت کتاب «منطق اکتشاف علمی» پوپر همیشه بسیار بیشتر از کتابهای سیاسی وی بوده است.
کتاب «جامعه باز» در اثنای جنگ نوشته شد. پوپر ابتدا کتاب را از طریق دو تن از دوستان هموطن خود به دست کارل یواکیم فریدریش، پروفسور معروف آلمانی-امریکایی رساند که از معروفترین محققین بانفوذ توتالیتاریسم درامریکا بود. هدف پوپر این بود فریدریش که در دانشگاه هاروارد کار میکرد، کتاب «جامعه باز» را برای انتشار به هاروارد معرفی کند. اما فریدریش حاضر به انجام چنین کاری نشد (جالب ان که یک دهه پس از انتشار کتاب، در آغاز جنگ سرد از کتاب مزبور دفاع کرد). پوپر ناگزیر گشت تا کتاب را با کمک ارنست گامبریچ، هموطن و دوست نزدیک خود برای انتشار به دانشگاه کمبریج بفرستد، اما کمبریج نیز از انتشار کتاب سرباز زد. در نهایت با کمک فردریش هایک، انتشارات روتلج چاپ کتاب را به عهده گرفت. باید یادآوری کرد که پوپر پس از انتشار کتابِ موفقِ «منطق اکتشاف علمی» در سال ۱۹۳۴ (به زبان المانی) ، در سالهای ۱۹۳۵ و ۱۹۳۶ به انگلیس دعوت شد و از این جهت فرد ناشناختهای نبود. اگرچه بسیاری از فلاسفه نسبت به نظرات ضد استقرایی او به ویژه در انگلیس شک و تردید داشتند، اما او به عنوان یک محقق فلسفه علم پذیرفته شده بود. وی حتی در سال ۱۹۳۶ در کمبریج کاری برای خود یافت اما از آنجا که از قبل قرارداد کاری را با دانشگاه کانتربری در نیوزیلند امضا کرده بود با همسرش به نیوزیلند مهاجرت کردند. ( فردریک رافائل، فلاسفه بزرگ: پوپر) همین موضوع در مورد «فقر تاریخیگری» صادق است. او وقتی که متن اولیه مقاله که در سال ۱۹۳۹ (بنا بر برخی منابع ۱۹۳۶) تهیه شده بود را برای انتشار به مجلات مختلفی از جمله برای مجله فلسفی Mind در انگلستان فرستاد، آنها از انتشار نوشته مزبور سرباز زدند. هیچکدام از این مجلات، ناشرین و یا افراد مارکسیست نبودند، اما در آن زمان ارزش زیادی برای آثار سیاسی پوپر قائل نشدند و از این رو نمیتوان همه موفقیت پوپر را در محتوی پر ارزش کتابی که «هر سطر» آن آموختنی است، یافت. بلکه پاسخ را باید در مجموعه عوامل دیگر ی جستجو نمود.
۳
پری اندرسون در یکی از اولین نوشتههای خود «اجزا فرهنگ ملی»، ویژگیهای مختلف فرهنگ انگلیس را در اوج جنبش دانشجویی ۶۸ مورد بررسی قرار میدهد. در نیمه قرن گذشته فرهنگ انگلیس تغییر مهمی را از سر گذراند. نکته بسیار جالب حضور قوی دانشمندان خارجی در کشور بود. این موضوع با ویژگی «اریستوکراسی انگلیسی» جور در نمیامد. کارل مارکس، یکی از معروفترین متفکرین جهان، پس از آنکه سالها در انگلستان زندگی کرد، هیچگاه محبوبیت چندانی نزد شخصیتهای فرهنگی انگلیس نیافت و برای گذران زندگی متکی به کمکهای دوست دیرینش فردریش انگلس بود. آیا در این زمان ورق برگشته بود؟ آیا اگر مارکس زنده بود، شخصیتهای فرهنگی کشور توجه بیشتری به او میکردند؟ و در نهایت چگونه میتوان لیست زیر که شخصیتهای معروف فرهنگی انگلیس پس از جنگ را نشان میدهد، توضیح داد:
نام
رشته
کشور مبدا
لودویگ ویتگنشتاین
فلسفه
اتریش
برونیسلاو مالینوسکی
مردمشناسی
لهستان
لوئیس نامیر
تاریخ
لهستان
کارل پوپر
تئوری اجتماعی
اتریش
ایزایا برلین
تئوری سیاسی
روسیه
ارنست گمبریچ
زیباییشناسی
اتریش
هانس یورگن ایسنک
روانشناسی
المان
ملانی کلاین
روانکاوی
اتریش
نیکولاس کالدور
اقتصاد
مجارستان
پیرو سرافا
اقتصاد
ایتالیا
فردریش هون هایک
اقتصاد
اتریش
طبعا در عرصه اقتصاد، جان مینارد کینز پس از جنگ همچنان سرامد همه بود، اما در این عرصه نیز او کمکم جای خود را به فون هایک داد. به لیست بالا نام کسان دیگری چون گلنر، التون، پلامناتز، …را نیز میتوان اضافه کرد، اما افراد یاد شده معروفترین روشنفکران مهاجر در کشور محسوب میشدند . باید افزود، رشته ادبیات در این زمان همچنان در دست انگلیسیها قرار داشت.
انگلیس مانند ایالات متحده کشور مهاجرین نبود. روشنفکران مهاجر اروپایی در قرن نوزدهم و اوایل قرن گذشته در بیرون از حلقه روشنفکران ملی قرار میگرفتند و مارکس یک نمونه بارز آن بود. چند عامل متفاوت باعث گشت تا سرنوشت روشنفکران یاد شده متفاوت از روشنفکران قبلی گردد.
اگر به لیست بالا توجه شود به خوبی دیده میشود که در کشورهای مبدأ مهاجرین تغییرات بزرگی در جریان بود و جوامع مزبور در نوعی عدم ثبات دائم به سر میبردند. در عوض، انگلستان مرکز ثبات، نظم و یک امپراطوری بزرگ بود. اما بنا به گفته اندرسون در این زمان نوعی انتخاب طبیعی به وقوع پیوست. برای مهاجرت محققین بالا دلایل متفاوتی وجود داشت. ایزایا برلین مهاجری بود که از روسیه انقلابی فرار کرده بود. پوپر و گومبریچ به خاطر جنگ داخلی و پاگرفتن فاشیسم در اتریش از کشورشان گریختند. ویتگنشتاین که از یک خانواده بسیار ثروتمند میامد، برای تحصیل به انگلیس مهاجرت کرد ، ثروت خود را به برادران و خواهرش بخشید اما در نهایت سه تن از برادرانش خودکشی کردند. آیا تراژدی خانوادگی موجب اقامت دائم وی در انگلستان شد، و یا دلایل نامعلوم دیگری وجود داشت؟ مالینوسکی و کنراد انگلستان را به خاطر امپراتوری بودن انتخاب کردند… به عبارت دیگر دلایل شخصی کاملاً متفاوتی وجود داشت. اما چرا المانیها کمتر در انگلیس اقامت گزیدند اما اتربشیها آن کشور را بر جاهای دیگر ترجیح دادند؟
مهاجرین متعلق به مکتب فرانکفورت، کسانی که تعلق خاصی به مارکسیسم و سنت فلسفی قارهای داشتند- مارکوزه، ادرنو، بنجامین، هورکهایمر، فروم… ابتدا به فرانسه و سپس آمریکا مهاجرت کردند. برشت ابتدا به اسکاندیناوی و سپس آمریکا مهاجرت نمود. توماس مان، نویمان و رایش نیز از طریق سوئیس و نروژ به آمریکا رفتند. لوکاچ به روسیه پناه برد. بنابراین مهاجرین سرخ عمدتا در آمریکا اقامت گزیدند، اما بسیاری از روشنفکران اتریشی به خاطر نفوذ فلسفه تحلیلی در آن کشور، انگلیس را انتخاب نمودند. انتخاب طبیعی بر اساس همخوانی سیاسی و فرهنگی صورت گرفت. بنابراین انتخاب این افراد عمدتا یک انتخاب کاملا آگاهانه بود. ادورنو دو سال در اکسفورد بر روی هوسرل کار کرد، اما حضور او در آنجا توجه کسی را به خود جلب ننمود تا اینکه به آمریکا مهاجرت نمود. لوئیس نامیر، مورخ لهستانی-انگلیسی موضوع را چنین عنوان کرد: «نمایش آزاد فکر انسان هرچه کمتر در دگم و دکترین سیاسی گیر کند، فکرش بهتر خواهد شد.» او متنفر از «عقاید ویرانگر اروپا» بود و آرامش و سکون انگلیس را بر هر چیز دیگری ترجیح میداد. انگلیسیها ملتی عقلگرا بودند که شواهد را بدون هیچ مشکلی درک کرده و میپذیرفتند. هر کدام از روشنفکران بالا به شیوه خود سعی کردند که ایدههای عمومی تغییر را نفی کنند. نامیر تلاش زیادی کرد که نشان دهد این ایدههای عمومی انقلابی به لحاظ تاریخی کارآمد نبوده و نیستند، پوپر دیوسیرتی آنها را نشان داد، ایزنک آنها را به هوا و هوسهای آنی روانی تشبیه نمود، ویتگنشتاین مرتبه انان به عنوان یک گفتمان عقلی را زیر علامت سؤال برد.
اما مقامات و شخصیتهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی فقط میتوانستند این متحدین تازه نفس را خوشامد بگویند. از نظر اندرسون بزرگترین محصولات روشنفکری انگلیس، راسل، کینز و لاورنس قبل از جنگ اول جهانی دوران پختگی خود را پشت سر نهادند و «قشر روشنفکر انگلیس انگیزه خود را از دست داده بود.» . فقط وجود چنین شرایطی میتوانست موفقیت این مهاجرین را توضیح دهد.
توانمندیهای این مهاجرین بسیار متفاوت بود.ویتگنشتاین، نامیر و کلاین موسسین و بنیانگذاران ایدههای جدید بودند. پوپر و برلین ایدئولوگهای خوش سخن محسوب میشدند، ایزنک یک روزنامهنگار محبوب بود. رابطه بین این مهاجرین و سنن سکولار انگلیس دیالکتیکی بود. کنسرواتیسم انگلیسی از هر گونه تئوری دوری میجست. آن مبتنی بر یک سبک بود و نه مبتنی بر نظم و قوانین کاملاً معین. این مهاجرین توانستند تا حدی آن را سیستمیزه کنند، تجربهگرایی گذشته را به صورت قانون در اورند. اما سیستم موجود بر تفکر این مهاجرین نیز تأثیرات خود را گذاشت. فلسفه دوره دوم ویتگنشتاین تحت تأثیر تجربهگرایی نامنظم قرار گرفت. «مهندسی اجتماعی تدریجی» پوپر تا حدی مدیون توجه مکانیکی به فرایندهای ویژه پارلمان انگلیس بود.
در نهایت فرهنگ حاکم انگلیس همه این مهاجرین را به عرش بالا برد و از زحمات آنها تشکر نمود، و چه نشانی بالاتر از القاب سلطنتی، دادن عنوان سِر به بسیاری از انان: سر لوئیس نامیر، سر کارل پوپر، سر ایزایا برلین، سر ارنست گومبریچ. این عناوین فقط تأیید منفعل شایستگی آنها نبود بلکه به خاطر حمایت این افراد از سیستم حاکم بود.
مخالفین نظام سرمایهداری کم و بیش به همان سرنوشتی دچار شدند که زمانی مارکس دچار گشته بود. در این زمان یکی از بزرگترین مورخین مارکسیست، ایزاک دویچر، در انگلیس زندگی میکرد. از نظر بسیاری، او مورخی بسیار قابلتر از نامیر بود. در طول زندگی طولانی خود در انگلیس، کاملاً از سوی جامعه دانشگاهی انگلیس نادیده انگاشته شد. او هیچگاه یک «پست کوچک دانشگاهی مطمئن» در انگلیس بدست نیاورد.
این یکی از دلایل «محبوبیت» پوپر در جامعه فرهنگی و دانشگاهی به هنگام تحصیل سروش در انگلیس بود. پس از شکست جنبش ۶۸ ، عقبنشینی نیروهای انقلابی ، چرخش به راست بسیاری از نیروهای چپ، نفوذ کسانی چون پوپر در عرصه سیاسی بیشتر شد.
۴
پرسش دیگری که باید به آن پاسخ داد اینکه آیا دو کتاب «جامعه باز» و «فقر تاریخیگری» با تکیه بر توضیحات مستدل و منطق قوی توانستند «کمر مارکسیسم» را بشکنند، یا اینکه پوپر ابتدا یک «پهلوان پنبه» ساخته و سپس به آن تاخت. واقعیت از آن بدتر است. پوپر دنکیشوتوار به اسیابهای بادی حمله کرد.
پس از مهاجرت ناخواسته پوپر به جرم یهودی بودن (کسی که خود را یهودی نمیدانست و والدینش نیز به مسیحیت گرویده بودند) او سعی کرد به جنگ فلسفی با هیتلر بپردازد، اما بنا به انتقاد یکی از دوستانش، گلنر، او تلاش خود را بیشتر صرف مبارزه با مارکسیسم نمود تا فاشیسم. مسلماً درک طرفداران فلسفه تحلیلی با قارهای از تاریخ بسیار متفاوت است و حمله پوپر به هگل و مارکس و طرفداری برتراند راسل از او بسیار تعجببرانگیز نبود.(با ید به خاطر داشت برتراند راسل در بحبوبه جنگ داخلی روسیه به آن کشور سفر کرد، با سرا ن بلشویکها از جمله لنین ملاقات کرد و سپس در کتابی به بسیاری از نارساییهای سیاست بلشویکی اشاره نمود. کتاب پوپر بعد از دو دهه یاداور برخی از مشکلات یاد شده در کتاب خود او بود. ضمن آنکه او به عنوان یک سوسیالیست انارشیست از موضع مشابهی هگل و مارکس را محکوم مینمود) اما نحوه حمله پوپر تعجب بسیاری را برانگیخت. بسیاری از مخالفین پروپا قرص مارکسیسم نیز به لحاظ محتوی نازل کتاب در برخورد با «سه دشمن» اصلی جامعه باز استقبال چندانی از کتاب در زمان جنگ ننمودند. بنابراین پوپر از ادله بسیار مستندی استفاده نکرده بود. اما چطور میتوان با یک چرخش قلم ، کتاب «جامعه باز» که قطعاً از دهه شصت به بعد تأثیر زیادی بر موافقین و مخالفین پوپر گذاشت، را رد نمود؟
پوپر در نوشته ی خود «ایدههای بنیادین جامعه باز و دشمنان ان» افکار اولیه اش را توضیح میدهد. او که فردی سکولار و جهان میهن بود، از گزند یهودیستیزی دوران خود دور نماند و قبل از آنکه آلمان اتریش را اشغال نماید، به نیوزیلند مهاجرت کرد. متأثر از اشغال کشورش در سال ۱۹۳۸ شباهت زیادی بین افلاطون و هیتلر مییابد. «من هرچه بیشتر با انبوهی از شواهد غیر منتظره مواجه میگشتم که میتوانستم آن را تحت معادله بیمعنی «افلاطون=هیتلر» توصیف کنم.»
مسلماً به هنگام مطالعه هر کتاب فلسفی، از جمله اثار مارکس، هگل و افلاطون، خواننده درک معین خود را خواهد داشت، اما اگر این درک از زمین تا آسمان با درک دیگران متفاوت باشد، آنگاه در نیات خواننده بویژه اگر او یک محقق و فیلسوف زبده باشد، باید شک کرد. پوپر در قرائت از هر کدام از این متفکرین، تصویر بسیار سادهگرانه متناسب با اهداف سیاسی خود ارائه داد. جالب اینجاست که قوچانی به خاطر نجات تئوری خود مبتنی بر سه پایه پوپری، هایکی و هگلی، برداشت پوپر از هگل را نادرست میداند اما در مورد برداشت نادرست او از مارکس سخنی نمیگوید.
پوپر خود بارها از کتاب «جامعه باز» به عنوان یک «کتاب جنگی» یاد میکند، هر چند که کتاب به هیچ وجه در مورد جنگ نیست. بنا به او، هدف کتاب «انتقاد از دیدگاههای» تاریخیگری، کلکتیویسم، و ضدعقلگرایی و نشان دادن ریشههای فکری توتالیتاریسم بود، از این رو او «حملات بیرحمانهای» را متوجه افلاطون، هگل و مارکس نمود تا بتواند این رابطه را نشان دهد.از آنجا که او دیدگاه تاریخی نداشت، میتوانست به راحتی در افلاطون یک هیتلر کوچک، گوبلز یا هیملر ببیند. به همین ترتیب هگل را میتوانست به هنگام نوشتن کتاب «فلسفه حق» در سال ۱۸۲۱ – یعنی یک قرن پیش از آنکه صفت توتالیتاریستی برای حکومت موسولینی به کار گرفته شود- یک توتالیتاریست معرفی کند. مسلماً همیشه ایدئولوژیهای جدید متأثر از متفکرین معینی در گذشته هستند. مسأله اینجا بود که پوپر فرقی بین تاثیرگذاری و قصد نمیگذاشت. بدیهی است مارکس بر استالینیسم تأثیر داشت، اما قصد و هدف او ایجاد چنین رژیمی نبود. این موضوع زمانی اهمیت پیدا میکند که مارکسیستهای ارتدوکسی چون روزا لوکزامبورگ از همان ابتدا الغای ازادیهای لیبرالی را در روسیه محکوم کرده و آن را از ویژگیهای بلشویکهای روسی قلمداد نمودند.
پوپر واژه historicism (تاریخیگری بنا به ترجمه آقای آرام و تاریخگرایی کاتوزیان و اصالت تاریخ از نظر فولادوند) را در معنایی غیرمتعارف بکار برد که موجب مباحث فراوان شد. او خود پس از چندی گفت« «من آن را نام تاریخگرایی خطاب کردم » چیزی که بنا به گفته او خطا بود ولی اعلام پشیمانی کمک زیادی نمیتوانست بکند. اما اگر این مسأله کنار گذاشته شود، بسیاری، حملات او را کاملاً بیارتباط و غیر منطقی خواندند. به همین خاطر مارکوزه روش پوپر را ایجاد شرایط مناسب برای حمله از طریق نسبت دادن چیزهایی غیرواقعی و سپس حمله به خود ساختههای خویش خواند. « به هنگام مطالعه کتاب پوپر، من غالباً متوقف شده و از خود میپرسیدم او واقعاً علیه چه چیزی استدلال میکند؟ چه کسی از آنچه که او به طرز موثری تخریب مینماید، دفاع میکند؟ و من اغلب قادر به شناسایی تئوری مورد حمله نبودم (بویژه آنکه پوپر در ارجاع به منابع کاملاً صرفهجویی مینماید)».
ممکن است به درستی گفته شود، معمولاً بسیاری از کسانی که مورد حمله واقع میشوند، انتقادات را ناروا و غیرواقعی ارزیابی میکنند و مارکوزه به عنوان یک مارکسیست خود مورد انتقاد پوپر قرار داشت. اما پوپر خود در «فقر تاریخیگری» صادقانه اعلام میکند که درواقع هیچ فیلسوفی از اشکال تاریخگرایی که وی مورد انتقاد قرار میدهد، دفاع نکرده است. «از آنجا که من متقاعد شدهام که در نهایت دکترینهای متدیک تاریخگرایی مسئولیت وضع ناخوشایند علوم تئوریک اجتماعی (به جز اقتصاد) را به عهده دارند، مطمئناً معرفی این اموزهها از سوی من بیطرفانه نیست. اما به سختی کوشش کردهام که به نفع تاریخگرایی استدلال کنم تا بتوانم به انتقادات بعدی خود بپردازم. تلاش نمودهام تاریخگرایی را به عنوان یک فلسفه خوب و منسجم معرفی کنم. و من در ساختن استدلالهایی در حمایت از آن، تا جایی که من میدانم هرگز از طرف خود تاریخگرایان مطرح نشده است، تردید نکردهام». (از مقدمه فقر تاریخیگیری چاپ سال ۲۰۰۲ )
بنا به گفته بسیاری از منتقدین، اعم از مارکسیست و غیرمارکسیست، پوپر قبل از هر چیز علاقه به استفاده از برخی از متون برای حل یک مسأله فلسفی مانند شرایط ازادیهای سیاسی داشت تا اینکه وفادار به متن باشد. حتی پیتر مونز که از شیوه پوپر حمایت کرد، پذیرفت که پوپر علاقه زیادی به تفسیر درست مارکس، هگل و یا افلاطون نداشت. پوپر خود اعتراف کرد که در زمان نوشتن کتابهای یاد شده کاپیتال مارکس را نخوانده بود. ایان چارلز جاروی از دوستان وفادار پوپر، از «قانون هرمنوتیکی پوپری» یاد میکند که بر اساس آن مفسر میتواند در صورت نیاز قبل از انتقاد خود، متن مورد انتقاد را به یک سطح «بهتر» ارتقا دهد.
شیوه برخورد پوپر مبتنی بر «تفسیر انتقادی» است (شباهت زیادی با «عقلگرایی انتقادی» او در فلسفه علم دارد). بنا بر آن «هیچ چیزی بنام مشاهده بیغرضانه وجود ندارد» چرا که در همه مشاهدات علمی هدف، حل یک مشکل است. به همین سیاق میتوان تفسیر متن را مانند مشاهده برای حل یک مشکل تلقی نمود، ضمناً همه مشاهدات عینک یک تئوری را دارند. اگر در علم محقق از یک ایده به مشاهدات میرسد، در تئوری سیاسی نیز نویسنده با یک ایده آغاز میکند، از این رو تفسیر نیز مغرضانه است.
مبارزه مؤثر با مارکسیسم فقط از طریق فرمولبندی دوباره و آن هم تفسیر آزاد میسر بود. در نتیجه، او دست به سادهسازی مارکسیسم زد. «من باید احساس آزادی کنم که نه فقط از مارکسیسم انتقاد نمایم بلکه از بخشهایی از دیدگاههای آن دفاع نمایم؛ و من باید این احساس آزادی را داشته باشم که تعالیم آن را به طور رادیکال ساده نمایم.» (پوپر، پیشبینی و پیشگویی در علوم اجتماعی ص ۸۲).
۵
پوپر تاریخیگرایی را چنین تعریف میکند: «منظور من از تاریخگرایی ، روشی در علوم اجتماعی است که پیشبینی تاریخی هدف اساسی آن است» . بنا بر گفته او، این پیشبینیها تکیه بر اعتقاد به قوانین مطلق تاریخی دارند. مارکس و بسیاری از هوادارانش مکرراً تأکید کردهاند که مارکسیسم به تحلیل گرایشات تحولات اجتماعی و نه قوانین مطلق میپردازد، پیشبینی در علوم طبیعی ممکن اما در تاریخ غیرممکن است. اما از نظر پوپر مارکسیسم دچار «دترمینیسم تاریخی» است. مارکس معتقد بود «انسان تاریخ خود را میسازد، اما تحت شرایطی که از گذشته به ارث برده است (هجدهم برومر) و در تزهای فوئرباخ صریحاً میگوید، مسلک ماتریالیستی سوسیالیستهای تخیلی که انسان را محصول اوضاع و احوال و تربیت میداند «و معتقد است برای تغییر آدمیان باید اوضاع و احوال و تربیت را تغییر داد، فراموش میکند که اوضاع دقیقاً به دست آدمیان تغییر مییابد و این خود مربی است که نیاز به تربیت دارد.« هنگامی که میخائیلوفسکی منتقد معاصرش از تئوری او به عنوان «یک تئوری تاریخی-فلسفی از یک راه کلی که سرنوشت همه قدم گذاشتن در آن راه است» یاد کرد، مارکس به او اعتراض نمود.
مارکس و انگلس در یکی از پاراگرافهای مانیفست کمونیستی از جمله شعار میدهند «پیروزی پرولتاریا اجتنابناپذیر است». با اینکه مانیفست کمونیستی در حوزه کارهای رتوریک مارکس قرار دارد، و در بخشهایی از کتاب شعارهای تهیجی داده میشود، با این حال در همان مانیفست مشخصاً گفته میشود، مبارزه طبقاتی هیچ نتیجه مشخصی ندارد و آن میتواند »یا به یک بازسازی انقلابی کل جامعه ، یا تخریب مشترک طبقات ستیزهجو ختم گردد«. مارکس حتی کاهش نرخ سود را نه یک قانون بلکه یک گرایش در سرمایهداری میخواند. و در کتاب سرمایه اعلام میکند که راههای بسیاری برای حفظ نرخ بالای سود از طریق افزایش نرخ استثمار، کاهش دستمزد، کاهش ارزش کالاهای سرمایهای، مبادلات خارجی وجود دارند.
آنچه که مارکسیسم در اختیار هوادارانش قرار میدهد ابزاری برای یک تفسیر علمی از عوامل اجتماعی و تناقضهای موجود در سرمایهداری است که امکان یک آینده معین را امکانپذیر میسازد. آن نه از دترمینیسم بلکه از یک امکان نام میبرد و تلاش دارد تا راهنمای عمل کسانی باشد که در پی استقرار سوسیالیسم هستند. آن ، هم محدودیتهای انسان در تغییر جامعه و هم تأثیر آن بر جامعه را نشان میدهد. تنها پیشبینی مارکسیسم این است: یا موفقیت انسان در برقراری سوسیالیسم و حل تناقضات سرمایهداری و یا باقیماندن در تناقضات سرمایهداری و در غلتیدن به نوعی بربریسم، که فاشیسم یکی از نمونههای بارز آن بود.
از نظر پوپر ایدههای ضدفاشیستی مارکسیستی خطرناکتر از ایدئولوژیهای پیشافاشیستی چون افلاطونیسم و هگلیسم محسوب میشدند. مارکسیستها گاهی خطرناکتر بودند زیرا در ظاهر با برخی میجنگیدند اما در عمل انان را تشویق مینمودند، آنها اسب تروای فاشیستها محسوب میشدند.
به هنگام شکلگیری فاشیسم، توضیح ریشههای این پدیده به یکی از مشغلههای فکری روشنفکران به ویژه روشنفکران آلمانی و اتریشی بدل گشت. مارکسیستهای مکتب فرانکفورت در درجه اول نه بر اقتصاد و سیاست بلکه بر فرهنگ و ایدئولوژی تأکید کردند. دو تفسیر از فاشیسم شکل گرفت. در این دو تفسیر هم طرفداران انقلاب و هم مخالفین آن شریک بودند. یک گروه فاشیسم را عمدتا یک پدیده خردگریز و درواقع شورش مخالفین مدرنیته و عقل بر علیه آن ارزیابی نمودند. در این جبهه هم کارل پوپر و هم گئورگ لوکاچ قرار داشتند. کارل پوپر چند سال قبل از لوکاچ در کتاب «جامعه باز» نیز فاشیسم را یک پدیده خردگریز ارزیابی نمود. لوکاچ در کتاب «ویرانی عقل» به این موضوع پرداخت. کتابی که او برخی از روشنفکران پساهگلی، نیچه، هایدگر و بسیاری دیگر را به کاشتن بذر خردستیزی در اندیشه فلسفی و جاده صافکن امپریالیسم و فاشیسم متهم نمود.
در جبهه دوم، مکتب فرانکفورت قرار داشت که فاشیسم را پیروزی سواستفاده عقلانی میپنداشت. لیبرالیسم و فاشیسم هر دو نماینده نظام سرمایهداری بودند، اما به هنگام بحران اقتصادی، همنواختی لیبرالیسم و منافع اقتصادی از هم فروپاشید.جالب آنکه تحلیل فردریش فون هایک نیز نه بر خردستیزی بلکه سواستفاده عقلی قرار داشت.ادورنو و هورکهایمر پاسخ به این پرسش را در برابر خود قرار دادند: «چرا به جای ورود به یک وضعیت انسانی، انسانیت تا حد یک نوع جدید از بربریسم تنزل مییابد؟» پوپر مارکسیسم را متهم به اتوپیسم و احتراز از رفرمهای گامبه گام نمود. هایک نیز «در راه بردگی» مارکسیسم را متهم به معرفی ایده برنامهریزی و مداخله دولت در امور سرمایهداری رقابتی کرد.در نتیجه، پوپر و هایک، مارکسیسم، سوسیالیسم و جنبش کارگری را مسئول ظهور فاشیسم معرفی نمودند. از نظر ادورنو و هورکهایمر، فاشیسم نتیجه ظهور خودویرانی روشنگری لیبرالی بود. فاشیسم مظهر و هدف واقعی روشنگری بورژوایی بود. علم نیز ابزاری برای سلطه شد.
بنابراین در توضیح فاشیسم که به معضل بزرگ همه این متفکرین بدل گشته بود، مبارزه ایدئولوژیک در دو عرصه صورت گرفت. از لحاظ فلسفی، جبهه مخالفین و موافقین لیبرالیسم و مارکسیسم درهمامیخته، اما از لحاظ سیاسی خط و مرزها کاملاً روشن بود. هر دو طرف دیگری را مسئول ظهور فاشیسم قلمداد کردند. در مورد نقش علم نیز این پرسشها مطرح شدند: آیا علم در خدمت دموکراسی است؟ آیا دموکراسی در خدمت علم است؟ در پاسخ به این پرسشها، برخی که در جبهه چپ بودند، مکتب فرانکفورت، از سنت مارکسیستی جدا شدند. بعد از شکست جنبش ۶۸ ، حمله برخی از متفکرین چپ به سنت روشنگری و جدایی از مارکسیسم در کنار عوامل متعدد دیگر، به طور پارادوکسال راه را برای دشمنان آنها و پیروزی سهلتر نئولیبرالیسم باز نمود.
۶
کتاب «جامعه باز» پوپر از جهتی عدول از شیوه مرسوم کتابهای لیبرالیستی در حوزه علوم سیاسی بود. آن به جای بحث در مورد ارزشها و پرسشهای معمول به توصیف دو رقیب پرداخت. استفاده از واژههای «باز» و «بسته» در اخلاق چیز تازهای نبود و یک دهه قبل از پوپر هنری برگسون از آن استفاده کرده بود. مسأله بسیار ساده بود: جهان به دو دنیای باز و بسته تقسیم میشد. در حزب بسته افلاطون، هگل، مارکس و طرفدارانشان قرار داشتند آنها ارواح خودکامهای به دنبال همسانی، کلکتیویسم، و عدم تغییر بودند، اما طرفداران جامعه باز تغییر را با آغوش باز پذیرفته، و معتقد به عدم یقین و انتقاد بودند.
او اشتباه مخالفین مارکسیسم را در سه عرصه مهم گوشزد میکند. اول: متد آنها غیرعلمی و آزمایش نشده بود و از این رو نتیجه آنها که عمر لیبرالیسم به پایان رسیده نیز خطایی بیش نبود. دوم، درک آنها که پیشرفت اجتماعی زاییده تحولات اتوپیایی و رادیکال و نه تغییرات گام به گام است نیز اشتباه بود.اخر، درک تمامیتگرایانه آنها که توانایی یک کلکتیو به طور جمعی بیشتر و از ارزش بالاتری نسبت به اعضای متشکله آن برخوردار است اشتباه محض تلقی گشت. به عبارت دیگر، در استدلال اخر، تمام گفتهها و نظرات در مورد جامعه را میتوان بر افراد آن جامعه نیز تطبیق داد.
اگر در نظر برخی مارکسیسم یک «فلسفه علمی» بود، پوپر تلاش کرد بر پایه ابطالپذیری آن را شبهعلمی معرفی کند. هدف علم رسیدن به حقیقت است اما هیچگاه نمیتوان به آن رسید. علم با تغییرات تدریجی بهتر و بهتر میشود، لیبرالیسم نیز همین حال را دارد. علم انتقادی و مبتنی بر آزمایش و خطاست، لیبرالیسم نیز طرفدار رفرمیسم، تغییرات تدریجی و آزمایش و خطاست. همه دانشمندان در پی آن هستند که خطاهای خود را بیابند، بزرگترین مزیت منفی دموکراسی نمایندگی ، ایجاد شرایط لازم برای خلاص شدن از دست یک حاکم نامناسب است. وظیفه لیبرالیسم کم کردن امر بد و نه به حداکثر رسانیدن امر خیر است. زبان کتاب بسیار تند بود. از هگل به عنوان «جاسوس جیرهخوار»، «شارلاتان» ، «دلقک»، «نوکر بلهقربانگو»…نام میبرد.
پوپر، فلسفه علمی خود را مستقیماً در عرصه سیاسی به کار میگیرد. در عرض نزدیک به یک قرن گذشته انتقادات زیادی به این تئوری در عرصه علم شده است. اگر همه تئوریهای علمی روزی باطل خواهند شد، چرا از امروز باید به آن باور داشت؟ تکلیف با تئوریهایی که طی قرنها سقوط نکردهاند چیست؟ بنا به او، هدف در سیاست کم کردن ضرر و نه حداکثر رسانیدن سود است اما این دو، نه دو وظیفه مجزا، آنچنان که او و هوادارانش در پی اثباتش بودند بلکه متعلق به یک عرصه هستند. به حداکثر رسانیدن سود، موجب کاهش زیاد ضرر است، چرا باید این دو را در تقابل با یکدیگر قرار داد؟ و در نهایت، چه در علم و چه در سیاست، شکست یک تئوری به عوامل و پارامترهای زیادی وابسته است. به هنگام شکست یک تئوری میتوان آن را به کنار گذاشت و یا اینکه عوامل جانبی را مسئول شکست قلمداد نمود و در بدترین حالت منکر شکست شد و آزمایش را نادرست خواند. در عرصه سیاست، همه خطاهای سیاستهای لیبرالی نه آن سیاستها بلکه خطای دیگران بوده است. اگر پوپر کتابهای جامعهشناسان معروف لیبرال چون دورکهایم را خوانده بود، تئوری انسانهای اتمیزه خود را در مخالفت با مارکسیستها بیان نمیکرد، بلکه باید قبل از ان با برخی از پدران لیبرال جامعهشناس دست و پنجه نرم میکرد.
پوپر در یکی از آخرین درسهای خود، «تاریخ دوران ما« یک بینش خوشبینانه» در سال ۱۹۸۶ از دستاوردهای بزرگ لیبرالدمکراسی نام برد. بشر هیچگاه مانند امروز آزاد و محترم نبوده است. ما در بهترین جهان ممکن زندگی میکنیم. اگر مشکلی وجود دارد، همه مشکلات حل خواهد شد. نزدیک به سه قرن قبل لایبنیتس در سال ۱۷۱۰ در «رساله عدل الهی در باره خیر خدا، آزادی انسان و منشاء شر» عبارت «بهترین جهان ممکن» را به کار برد تا بتواند مسأله شر را حل نماید. در جبهه مقابل، یکی از پدران روشنگری، ولتر قرار داشت. او معتقد بود که درد و رنجی که مردم متحمل میشوند بسیار بیشتر از آن است که بتوان با این خوشبینی آن را توجیه کرد. آیا جهان امروز ما در مقابل شرایطی مشابه قرار ندارد؟ حق به جانب چه کسی بود، لایبنیتس یا ولتر؟
۷
هر چند که پوپر با تغییر جبهه، نظریه ابطالپذیری خود را زیر سؤال برد. در هر حال نظرات پوپر در مقابله با دو رقیب جدی جمهوری اسلامی، مارکسیسم و داروینیسم، به کمک سروش امد. پوپر ایدئولوگ لیبرالیسم دست یاری به ایدئولوگ جوان جمهوری اسلامی داد
سروش در بحبوبه انقلاب کتاب «تضاد دیالکتیکی» را در جهت مبارزه ایدئولوژیکی با مارکسیستها منتشر کرد. بنا به گفته محمد علی رجایی کتاب سروش «در زندان به ما رسید و آبی بود که روی بسیاری از اتشها ریخت و بچههای مسلمان را به سلاح تازهای مسلح کرد.» کتاب مورد استقبال استادش مطهری قرار گرفت. نوشته دوم او «نهاد ناآرام جهان» که در باره ملاصدرا بود- و سروش او را همسنگ نیوتن و اینشتن میدانست- به مذاق خمینی خوش نشست و از این زمان به بعد ستاره اقبالش به اوج رسید. کتابهای بعدی او، «علم چیست فلسفه جیست؟» و «دانش و ارزش» نیز تحت تأثیر اراء پوپر در مقابله با مارکسیسم و داروینیسم نوشته شدند. پوپر در مورد تئوری تکامل و نظریه علمیاش با تناقض بزرگی روبرو بود. بنا بر گفته پوپر یک نظریه علمی باید قادر باشد پیشبینی مناسبی ارائه دهد تا از این طریق بتوان آن را مورد آزمایش قرار داد، اما نظریه تکامل قبل از هر چیز میتواند تحلیلهای مناسبی برای آنچه که تاکنون اتفاق افتاده، فسیلهایی که دانشمندان اینجا و آنجا کشف میکنند ارائه دهد، یا اینکه چرا انواع خاصی از موجودات توانستند خود را با محیط تطبیق دهند و عدهای دیگر نتوانستند…. پوپر بنا بر نظریه ابطالپذیری خود علمی بودن آن را رد کرد، اما بعداً نظر خود را عوض کرد، هر چند که با تغییر جبهه، نظریه ابطالپذیری خود را زیر سؤال برد. در هر حال نظرات پوپر در مقابله با دو رقیب جدی جمهوری اسلامی، مارکسیسم و داروینیسم، به کمک سروش امد. پوپر ایدئولوگ لیبرالیسم دست یاری به ایدئولوگ جوان جمهوری اسلامی داد. پس از آن «ایدئولوژی شیطانی» که بازنویسی دو سخنرانی «دگماتیسم نقابدار» و «ارتجاع مترقی» بود و آن نیز در نقد مارکسیسم نوشته شده بود منتشر گشت. او در این کتاب مارکسیسم را شر مطلق و ایدئولوژی شیطانی قلمداد میکند. او ان را «دگماتیسم نقابداری که توهین به انسانیت است و در کسب قدرت میکوشد»، قلمداد مینمود. مارکسیسم چیزی جز «خلط اعتبار و حقیقت و علم و اخلاق، مغالطه برامیختن انگیزه و انگیخته و خود را بی هیچ حجتی و تنها از سر غرور، بیدار و دیگران را در خواب پنداشتن و همه را به صورت جنزدگان دیدن و عاقله را تابع سلیقه کردن …در کسب قدرت کوشیدن و به بحث و مناقشه عقلی و برهانی ارج ننهادن و آزادی را به نام آزادی کشتن» محسوب نمیگشت. بنابراین میتوان گفت دور اول نویسندگی سروش کم و بیش در مبارزه با مارکسیسم خلاصه میشد
اگر زمانی شریعتی ردای «معلم انقلاب» را به دوش انداخت، پس از انقلاب این سروش بود که به عنوان ایدئولوگ نظام تازه پاگرفته قدم به میدان نهاد. او اگرچه سخنوری شریعتی را نداشت، بسیار پیچیده مینوشت اما چند ویژگی جالب توجه داشت. برخلاف شریعتی، در مقابله با مارکسیسم، نظرات آنها را بازسازی نکرده، و مانند او چپگرا نبود. رابطه نزدیکی با روحانیت داشت، از شاگردان مرتضی مطهری و از طرفداران خمینی و همچنین هوادارِ حکومتِ اسلامیِ او بود. با روحانیونی چون مصباح یزدی نیز به خاطر عضویت کوتاه مدتش در انجمن حجتیه نیز نشست و برخاست داشت و با وی در مناظرات تلویزیونی به جنگ مارکسیستها رفت. از طرفداران عرفان اسلامی بود و عشقش به ملاصدرا و مولانا میتوانست پیوندی بین فقه اسلامی، عرفان ، فلسفه اسلامی و علم جدید برقرار سازد. او توانست جای شریعتی را نیز تا حدی برای جوانان انقلابی پر کند.
از طرف خمینی به عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی در امد. گفت «لازم است در دانشگاهها پاکسازی و تصفیه گیرد تا اثرش در جامعه آشکار شود.» . اگرچه بسیاری ، از جمله ناصر کاتوزیان که در نتیجه انقلاب فرهنگی از دانشگاه تصفیه شدند، او را یکی از افراد مؤثر در پاکسازی دانشگاهها میدانند، اما او تا به امروز از قبول نقش مهم خود در آن حوادث خودداری کرده است.
او زمانی که از سوی رقیبانش متهم به لیبرالیسم شد، بر لیبرال نبودن خود تأکید کرد و گفت در جامعه دینی فروع و اصولی وجود دارند که قابل بررسی نیستند. «تساوی حقوق در جامعه لیبرال و عدم تساوی حقوق مردم در جوامع دینی از تمایزهای اینها است و هلم جزا. به معنایی که آمد هیچ دینداری نمیتواند لیبرال باشد». با تبعیت از نظرات پوپر در مورد خواستههای ماکسیمال و مینیمال گفت که دموکراسی ماکسیمال همان دموکراسی لیبرالیستی است اما او طرفدار دموکراسی مینیمال است. در نهایت در مصاحبهای با مجله فیلم گفت که بین لیبرالدمکراسی و سوسیالدمکراسی اولی را انتخاب میکند.
زمانی که در سال ۱۳۶۷ با انتشار مقالات «قبض و بسط تئوریک شریعت» در مجله کیهان فرهنگی نظرات جدیدی در حوزه فلسفه اسلامی مطرح کرد، به نوعی از پوپر به گادامر پناه برد. سالها پوپر و سروش بر طبل مبارزه بر علیه تاریخگرایی کوبیدند، اما در نهایت خود برای تشریح معرفت دینی ایده تاریخمندی متون مقدس را از فلسفه هرمنوتیکی قرض کرد. او گفت معرفت دینی نسبی است . «فهم ما از شریعت نسبی و تاریخی هستند و مبنای انسانی دارند.» مهمترین ویژگی تاریخیگرایی، تأکید بر درک متفاوت انسان از ارزشها و نهادها در زمانها و مکانهای مختلف است. او در «قبض و بسط تئوریک شریعت» در پی پاسخگویی به چند مسأله مهم از جمله اهمیت زمان و مکان است. «چرا تکامل در معرفت دینی اجتنابناپذیر است، چرا حقیقت را ایندگان میگویند، چرا فتوی عرب بوی عرب میدهد و فتوی عجم بوی عجم، و چرا اسلام فیلسوف بوی فلسفه میدهد و اسلام عارف بوی عرفان، و از همه بالاتر چرا به احیا و اصلاح دینی نیاز داریم؟»
بنابراین اگر زمانی پوپر به کمک نهادهای فرهنگی و حکومتی به عرش اعلا رسید و ردای ایدئولوگ لیبرالیسم را به تن کرد و کمکم عنوان سِر را نیز دریافت کرد، سروش نیز با تکیه بر مبارزات ضدمارکسیستی خود، مقام ایدئولوگ جمهوری اسلامی را کسب کرد. بر علیه تاریخگرایان مبارزه کرد، اما لیبرالیسم را مغایر دینداری میدانست و هیچ مشکلی با حکومت فقها نداشت. زمانی که بعد از اقبال و شریعتی به «پروتستانیسم اسلامی» روی آورد و به روحانیت پشت کرد، به اراء شلایرماخر و هایدگر نزدیک شد و بیش از پیش به سوی عرفان اسلامی حرکت کرد. در این زمان او خود را لیبرال خواند.
مارکسیسم چه در ایران و چه جهان شکست سنگینی را تحمل کرد، این شکست نه نتیجه نوشتههای سروش و نه پوپر بود بلکه عوامل عینی و ذهنی مهمتری دخیل بودند. اما هیچکس نمیتواند تأثیر نوشتههای این دو را نادیده بگیرد. در ایران سرکوب مخالفین جمهوری اسلامی، جنگ، فروپاشی سوسیالیسم واقعاً موجود و شکاف در میان نیروهای مترقی نقش مهمتری را داشت، اما آثار سروش تأثیر بسزایی در حفظ صف مشترک طرفداران جوان جمهوری اسلامی داشت. در سطح جهانی نیز ارا کسانی مانند برلین، پوپر، هایک… روح تازهای در هیبت خمیده لیبرالیسم دمید.
۸
پوپر و سروش به عنوان ایدئولوگهای دو نظام متفاوت وجوه مشترک زیادی دارند. برای پوپر، فلسفه تلاش انسان برای نزدیک شدن به دیدی واقعیتر از جهان است. آن فقط یک ادا و اطوار روشنفکرانه نیست بلکه اهمیت زیادی در رشد معرفت انسانی دارد. این نکتهای است که سروش نیز به آن اعتقاد جدی دارد. برای بسیاری نظرات پوپر در عرصه علم اهمیت داشته و دارد، مسلماً فلسفه علمی او تأثیر زیادی بر سروش داشت، اما برای روشنفکران جمهوری اسلامی که به قول سروش «مارکسیسمزده» بودند این مبارزه ایدئولوژیک پوپر با مارکسیستها اهمیت داشت. برایان مگی فیلسوف طرفدار پوپر بود در ایران بسیاری آثار او را خواندهاند. کتاب او، «کارل پوپر» در سال ۱۳۵۹ در ایران منتشر شد. مگی در کتابها و مقالات مختلف خود، پوپر را به عرش اعلی رساند، از جمله زمانی گفت: «من باید اعتراف کنم، من نمیتوانم بفهم که چگونه یک انسان عاقل میتواند انتقادات پوپر از مارکس را خوانده باشد اما هنوز مارکسیست باشد». بسیاری از نکاتی که سروش هنوز در باب نقد پوپر از مارکسیسم و هگلیسم میکند، بازنقل نظرات مگی است.
پوپر سالها طول کشید تا توانست به اوج معروفیت خود برسد. اما پس از آن تا زمان مرگ این مقام را حفظ نمود. علت اصلی آن بود که وی از نظر سیاسی هیچگاه در تقابل با نیروهای حاکمه قرار نگرفت. او حتی در سن ۹۱ سالگی خواهان بمباران هوایی یوگسلاوی- و نه اشتباه امریکاییها در ویتنام یعنی فرستادن نیروهای زمینی به انجا- شد. اما سرنوشت سروش به گونهای برعکس بود. در جوانی به اوج قدرت رسید تا اینکه در زمان رفسنجانی حتی از تدریس نیز محروم شود. اما این به معنی نزول نزول شهرت او در سطح جهان نبود. برای بسیاری او نقش مارتین لوتر اسلامی را بازی میکرد. در سالهای ۲۰۰۹-۲۰۱۰ نام سروش در میان فهرست ۱۰۰ چهره برتر سال جهان در مجله فارن پالیسی امد.
پوپر در مباحثات و مقابله با مخالفین نظری خود زبانی تند و تیز داشت، این فقط شامل مخالفین ایدئولوژیکی طرفدار «جامعه بسته» نمیشد، کافیست به اولین برخورد پوپر با ویتگنشتاین، آنچه که بعداً به «سیخ بخاری ویتگنشتاین» معروف گشت را به یاد اورد. تا زمانی که مارکس، هگل، افلاطون و …را مورد نقد قرار میداد، هر گونه تعویض نظر دیگران مجاز بود، زمانی که خود مورد انتقاد واقع شد، دیگران را متهم به عدم درک نظراتش مینمود. درگیریهای پوپر با برخی از شاگردانش همه حکایت از شیوه ویژه برخورد پوپر با رقبای سیاسیاش را دارد. بحثهای شاگردانش، پاول فایرابند، ایمره لاکاتوش، و روایات یوسف اغاسی میتوانند شاهدی بر این مدعا باشند. شاید بتوان دعواهای قلمی سروش-رضا داوری ، یا شمشیرکشیهای او و لاریجانی، مکارم شیرازی و مصباح یزدی، محمد یزدی … را به عنوان رقبای سیاسی کنار گذاشت. اما در مورد مشاجرات او با همفکرانش در جبهه روحانیت چون کدیور، خاتمی ، رفسنجانی چه میتوان گفت؟ یا در مورد برخوردش با محمود دولتابادی در مورد انقلاب فرهنگی ؟ او به دولتابادی نوشت: «به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتاباد کیست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزدیک دولتاباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با سخافت و شناعت از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و مبتکرانه با حق جدل کرده است.»
یکی از اختلافات اساسی پوپر و کوهن تصویری بود که پوپر از فضای باز جامعه دانشمندان ، تأکید بر نقد عقلانی و جستجو برای ابطالپذیری در این جامعه ارائه میکرد. او همین تصویر را در سیاست در مورد جامعه باز و لیبرالیسم داشت. کوهن در مقابل اعلام کرد که تصویر پوپر از جامعه بازِ علمی غلط است و آن جامعه درواقع بسته است. ضمناً وقتی مشاهدات علمی یک تئوری را رد میکند همیشه این امکان برای طرفداران تئوری وجود دارد که مشاهدات علمی را خطا تلقی نمایند، یا اینکه نقش تئوریهای جانبی را در اشتباه بسیار پررنگ کنند و یا حتی مضمون تئوری را بدون اذعان به خطا بازتعریف نمایند.
سروش همه نظرات کوهن را در ماجرای انقلاب فرهنگی به کار بسته است. او زمانی گفته بود با انقلاب فرهنگی باید «دانشگاهها سرتاپا عِطر و بوی اسلامی به خود بگیرند.» پس از اخراج دانشجویان و استادان غیر مسلمان، دانشگاه «رنگ و بوی اسلامی» به خود گرفت. بعد از آنکه منتقدین انقلاب فرهنگی صدایشان را بلند کردند، سروش اعلام کرد :
اول، وظیفه ستاد انقلاب فرهنگی باز کردن دانشگاهها و نه بستن یا اخراج دانشجویان و استادان بود. دوم، او فقط یک نفر و جوانترین فرد ستاد بوده و در آن نقشی موثری نداشته است. هنگامیکه ناصر کاتوزیان و محمد ملکی در مورد نقش مؤثر او در جلسات اشاره کردند، او گفت که وی در این جلسات ساکت بوده. حرفهایی که کاتوزیان در دهان او میگذارد نه بر زبان او بلکه زبان جلالالدین فارسی جاری شد. محمد ملکی ادعا کرد که سروش نه تنها در جلسات دانشگاه ساکت نبوده بلکه زمانی که ملکی به زندان افتاده، سروش گفته «هر که خربزه میخورد پای لرزش هم باید بنشیند.». سپس سروش محمد علی نجفی و وزارت علوم را مسئول اخراجها معرفی کرد، اما نجفی بسرعت در دفاع از خود اعلام کرد، وزارت علوم مسئول تصفیه نبوده بلکه این ستاد انقلاب فرهنگی بود که مسئولیت اخراج را به عهده داشت. آیا تراژدی انقلاب فرهنگی و شیوه برخورد طرفداران پوپر نشان نمیدهد که فاصله زیادی بین شکست و اعتراف به شکست وجود دارد؟
پوپر و سروش و بسیاری از هواداران دیروز و امروزشان مارکس را به خاطر تحلیل جامعه بر اساس تضادهای طبقاتی متهم به گسترش افتراق در جامعه نمودهاند. سروش از این نظر مارکسیسم را یک «ایدئولوژی شیطانی» نامید. اگر کسی بخواهد به دفاع از تساهلپذیری در فلسفه مارکس در مقابل کسانی چون پوپر و سروش بپردازد، میتوان به همین بسنده کرد: تحلیل طبقاتی پدیدههای اجتماعی بر اساس منافع طبقاتی ، ضمن دقت خود یک جنبه کاملاً انساندوستانه دارد، زیرا اختلاف را قبل از هر چیز نه در خود انسانها بلکه روابط اجتماعی جستجو میکند. انسانها در این تحلیل انسان باقی میمانند-در این تحلیل جامعه جمع ساده افراد متشکل آن نیست- در حالی که در تحلیل کسانی چون سروش، مستکبرین، ستمگران، استثمارکنندگان….میتوانند تا حد شیطان نزول کنند. «ایدئولوژی شیطانی» او نیز تا همین حد سقوط میکند. یا باید پدیدههای چون استثمار را به یک ذات شریر و شیطانی که در بدن یک انسان حلول کرده نسبت داد یا آنکه همه گروهها و طبقات اجتماعی را با وجود همه اختلافات یک انسان معمولی مانند انسانهای دیگر فرض کرد. آیا چنین تفسیری انساندوستانه است یا دخیل بستن به شر و شیطان؟
۹
کارل پوپر یک جهان میهن بود، برابریخواهی لیبرال، اومانیستی عامگرا، تکثرگرا، ضدراسیست و ضدناسیونالیست بود. هیچکس نمیتواند اهمیت او را در فلسفه علم کتمان کند، اگر چه در میزان اهمیت او بین هواداران و منتقدین او اختلاف نظر زیادی وجود دارد. باید خاطرنشان کرد، اراء سیاسی او در جهات معینی با نظرات دوست نزدیکش هایک تفاوت داشت. طرفداران حکومتی و یا نزدیک به حکومت از ارا او در آن زمان برای عقب راندن مارکسیسم استفاده کردند. طرفداری از پوپر به معنی طرفداری از لیبرالیسم نبود، بلکه به نوعی استفاده ابزاری از او در یک عرصه محدود بود. از نظر قوچانی اگرچه سروش جاده باز کن لیبرالیسم در ایران بود، اما او خود «هرگز لیبرال نبود، نیست و نخواهد بود.». البته این قضاوت تا حدی ناعادلانه است. سروش قطعاً لیبرال نبود، اما هیچکس چیزی در مورد آینده او نمیتواند بگوید. او از موضع یک ایدئولوگ به جنگ بسیاری رفت، تا این که به جبهه اپوزیسیون پرتاب شد. میتوانست سکوت اختیار کند، اما بر خلاف بسیاری چنین نکرد. این فقط تشدید گرایشات عرفانی او نیست که وی را مجبور به گام گذاشتن در چنین راهی نموده است.
قضاوت در مورد نیروهای سیاسی و نیز شخصیتهای بزرگ هیچگاه نباید در حد فلسفه سیاسی آنها باقی بماند. بنابراین تکیه بر برخی از گفتهها به تنهایی کافی نیست. در ارزیابیها باید مجموع تئوری و عمل احزاب و شخصیتها را در نظر گرفت. ماهیت بسیاری در بزنگاههای بزرگ تاریخی، زمانی که چارهای جز انتخاب وجود ندارد، کاملاً مشهود میشود. مسلماً میتوان و باید از تئوری شروع کرد و یا اینکه به دنبال یافتن رشته اصلی تحلیل افراد در پشت تصمیمات و اقدامها ی آنها بود. اما باقی ماندن در تئوری و حرف خطای مهلکی است.
حضور یک جریان لیبرالی قوی در ایران، مسلماً آرزوی هر ازادیخواه کشور است. اما صرف دفاع از یک ایدئولوگ لیبرال به معنی دفاع از ارزشهای لیبرالی نیست. درست به همین اندازه، صرف دفاع از اقتصاد بازار موجب لیبرال بودن در منش نمیگردد. اگر لیبرالیسم چنین تعریف شود، «جستجویی اخلاقاً قابل پذیرش برای نظمی از پیشرفت انسانی در میان شهروندانِ برابر، بدون توسل به قدرت نامناسب و مفرط . لیبرالیسم در این حکایت یک چشمانداز است اما در خود یک شیوه عمل دارد.» بسیاری که خود را لیبرال یا نولیبرال میخوانند طرفدار چنین منشی نیستند. موافقت با معیارها یک مساله است و پذیرش این معیارها و عمل به آنها مسئلهای دیگر. تفاوت زیادی بین رحیمی، بازرگان، سروش و قوچانی، غنینژاد.. وجود دارد.صرف قرار دادن همه آنها در یک قفسه، کمک زیادی برای تعیین استراتژی فعلی سوسیالیستها در برخورد با انها نخواهد بود. دفاع از نولیبرالیسم به معنی دفاع از دموکراسی نیست.
چیزی که باید به طور جداگانه به آن پرداخت.
منابع
ویکیپدیا
ماینستاین، زکایی، تبعیدیهای یهودی
ادموند فاوسِت، لیبرالیسم
پری اندرسون، اجزای فرهنگ ملی
جان هال، ارنست گلنر
یوران تربورن، مکتب فرانکفورت
هحمد قوچانی، مهرنامه، سازندگی، سیاستنامه
عبدالکریم سروش، آثار سروش در تارنمای سروش
مجید محمدی، لیبرالیسم ایرانی
جمشید اسدی، نئولیبرالیسم اقتصادی
پوپر، جامعه باز، فقر تاریخیگری
خسرو ناقد، بخارا
حمید فروغ، کاپیتال مارکس و ما روشنفکران «جهان سومی»
یک پاسخ
حسین گفت: پوپر و عبدالکریم دباغ(سروش) جالب اینست با استناد به همین متن مقاله، پوپر گفته “کاپیتال مارکس را نخوانده”۱ معلوم نیست کتاب نخوانده را چه جور می شود نقد کرد؟ خودم هم که علاقه مند بودم ببینم پوپر چه انتقادی به کاپیتال مارکس دارد در کتابش به جز این ایده کلی که نظریه ارزش و ارزش اضافی ساختگی ست و فی الواقع وجود خارجی ندارد چیز دیگری از پوپر ندیدم، که البته الان متوجه شدم چرا به جز یک خط نتوانسته چیز دیگری اضافه بگوید چون ایشان کتاب را نخوانده بودند! و در مورد “تاریخگرایی با استناد به همین مقاله شما پوپر حرفش رو در این مورد پس گرفته گفته حر ف خطایی زده۲ و همچنین در همین مقاله نقل قول دادید که پوپر گفته کسی را تابع تاریخگرایی سراغ نداره که تمام کمال آنطوریکه ایشان در کتابشان ارائه داده وجود خارجی داشته باشد۳ راستش دیگه چی در آن کتاب مانده که ایشان خودش ردش نکرده باشد؟ درباره ابطال پذیری علمی هم که ایشان گفتن این ایده امتحان شده و رفوزه شده یعنی قابل اجرا نیست و به همین سادگی مارکسیزم را نقد و رد کردند!؟ و این حکم پایان مارکسیزم فکر نکنید با عدله فراوان بیان شده باشد نه فقط در چند جمله و بس. همچنین در همین مقاله نقل قولی از مارکوزه گذاشتید که گفته پوپر معلوم نیست واقعا چه را و چه کسی را نقد می کند چون هیچ استناد مشخصی به ایده مشخصی در نقدش نیست چیزی را که وجود ندارد ساخته و آترا نقد کرده است۴ و همچنین از خود پوپر و روشش نقل کردید که پوپر واضع گفته نقدش نقدی آزاد بوده و این حق را به خودش می دهد که یک چیز رو به صورت غیر واقعی ساده کنه و نقد کنه ۵… همچنین قولی از پری اندرسون بر اینکه پوپر نه بخاطر ارزشمندی نقدش بلکه بخاطر همصدایی با عقاید محافظه کاران حاکم در انگلستان که مارکس را زمانی کاملا مسکوت می گذارند پوپر رو به عرش میبرند۶ من هم با پری اندرسون هم رای هستم اینگونه کارها یعنی جانبداری منافع جویانه هنوز هم باقیست. همانطوریکه در مقاله است یا گفته اید، حتی مخالفین مارکسیزم بخاطر محتوای نازل کتاب، وقع چندانی به آن در زمان جنگ نگذاشته اند۷ عجیب است دشمنی کور پوپر تا به حدیست با مارکسیزم، که پوپر کتاب را زمانی می نویسد که همه دنیا متحد علیه هیتلر می جنگند و نگران آینده بشری از شر این دیوانه هستند. واقعا آدم متعجب می شود که یکسری با استناد به این کتاب جامعه باز پوپر، آنرا پاسخی دندان شکن به مارکسیزم قلمداد می کنند. خود پوپر می گوید این کتاب جنگی ست یعنی فقط روی دشمنی نوشته شده نه کتابی واقعا برنقدی اصولی۸. برایم خنده دار بود که دباغ (سروش) به استناد مقاله شما گفته مارکس و مارکسیزم را پوپر در نقاط قوتش شکست داده. واقعا آدم قاه قاه به این حرف نخنده چه کنه. در مورد دباغ(سروش) که نه دنبال جستجوی سازنده و نقد اصولی ست که براستی کمکی به اندیشیدن و اندیشه ورزی باشد بلکه همانطوریکه در این مقاله ذکر شده روی ایده ضدیت ارتجاعی با مارکسیزم و کمونیزم ۹ که بر آن است هر جا رنگ و بویی از مارکسیزم در میان و همچنین چه در میان مذهبیون۱۰ به قول خودش و چه در جامعه ۱۱ به هر ترتیبی حتی استبدای و غیر انسانی ریشه کنش کند. این دشمنی کور مذهبی را در نوشته ها و کتابهایی که شما از ایشان در مقاله تان بر شمردید۱۲ موجود است او با خاموشی معنی دار خود در قلع و قم مارکسیستها که با شکنجه و زندان و سرکوب و کشتار مارکسیستها در اوایل دهه شصت همراه بود که بخشی از این جنایت با بستن دانشگاه ها و پاکسازی ها۱۳ همه مارکسیستها و حتی لیبرالها از دانشگاه، که به قول شما به گفته خود سروش بخاطر آن بود که “تا دانشگاهها بوی عطر اسلامی بگیرند”۱۴ و امروز حتی با شهادت کاتوزیان و ملکی و صدها نفر دیگر که تاکیدی بر نقش تعیین کننده دباغ(سروش) در پاکسازیها ست ایشان جرات و جسارت این را ندارد به این حقیقت اذهان کنند۱۵ از ترس از دست دادن جامعه نا آگاهی که دور بر او جمع شده اند و به شکل بی شرمانه ایی ایشان انکار پشت انکار و به قولی دائما تقیه می کنند. ایشان کتابی زیر عنوان ” ایدولوژی شیطانی”۱۶ دارد که این نام را به تعبیر متن داخل کتاب مبارزه طبقاتی مارکسیستی می داند.۱۵ چه جوری مبارزه کار و سرمایه در مخیله ایشان تبدیل به ایدئولوژی شیطانی شده جای بسیار تاسف است دلیل ایشان اینستکه ایده مبارزه طبقاتی سبب انشقاق است باید تساهل را تشویق کنیم! عجیب اینست که ایشان نمی بینند که این انشقاق در جامعه موجود است و صرف بیان این انشقاق این انشقاق رو موجب نشده است. من فکر نمی کنم دباغ(سروش) اثار مارکس را خوانده باشد و در زمان نوشتار این کتاب درک درست و حسابی از مارکس و نوشته هایش داشته باشند وگرنه هیچ طور دیگری این کتابها قابل تعبیر نیستند. دشمنی کور ایشان در چندین کتاب از چه سرچشمه می گیرد جاییکه مارکسیزم در مورد جامعه برابر انسانی تلاش دارد چگونه فردی می تواند به دشمنی با آن بپردازد مگر آنکه خود تعلق طبقاتی و منافعی داشته باشد؟ من می توانم بفهمم چرا مذهبیون و دباغ(سروش) با داروین و فرضیه تکامل او مشکل داشته باشند و دارند و دائما هم در تلاش و توجیه بی اعتباری این ایده می کوشند اما با مارکسیزم چرا؟ این غیر قابل فهم، البته اوایل انقلاب را می شود رو نادانی ایشان نسبت به مارکسیزم تفسیر و تعبیر کرد اما امروز چرا؟ یعنی کور ذهنی مذهبی هنوز هم که هنوز تا دم اخر هم ایشان را رها نکرده که از دشمنی بیهوده علیه مارکسیزم دست بر دارند و اشتباهات گذشته خود را جبران نمایند. و تاثیر سوء شان را از روی اطرافیانشان بر دارند. ارجاعات مربوط به کارل پوپر بنا به گفته بسیاری از منتقدین، اعم از مارکسیست و غیرمارکسیست، پوپر قبل از هر چیز علاقه به استفاده از برخی از متون برای حل یک مسأله فلسفی مانند شرایط ازادیهای سیاسی داشت تا اینکه وفادار به متن باشد. حتی پیتر مونز که از شیوه پوپر حمایت کرد، پذیرفت که پوپر علاقه زیادی به تفسیر درست مارکس، هگل و یا افلاطون نداشت. پوپر خود اعتراف کرد که در زمان نوشتن کتابهای یاد شده کاپیتال مارکس را نخوانده بود. ۱ پوپر واژه historicism (تاریخیگری بنا به ترجمه آقای آرام و تاریخگرایی کاتوزیان و اصالت تاریخ از نظر فولادوند) را در معنایی غیرمتعارف بکار برد که موجب مباحث فراوان شد. او خود پس از چندی گفت« «من آن را نام تاریخگرایی خطاب کردم » چیزی که بنا به گفته او خطا بود۲ ولی اعلام پشیمانی کمک زیادی نمیتوانست بکند. اما اگر این مسأله کنار گذاشته شود، بسیاری، حملات او را کاملاً بیارتباط و غیر منطقی خواندند. به همین خاطر مارکوزه روش پوپر را ایجاد شرایط مناسب برای حمله از طریق نسبت دادن چیزهایی غیرواقعی و سپس حمله به خود ساختههای خویش خواند. « به هنگام مطالعه کتاب پوپر، من غالباً متوقف شده و از خود میپرسیدم او واقعاً علیه چه چیزی استدلال میکند؟ چه کسی از آنچه که او به طرز موثری تخریب مینماید، دفاع میکند؟ و من اغلب قادر به شناسایی تئوری مورد حمله نبودم (بویژه آنکه پوپر در ارجاع به منابع کاملاً صرفهجویی مینماید)».۴ ممکن است به درستی گفته شود، معمولاً بسیاری از کسانی که مورد حمله واقع میشوند، انتقادات را ناروا و غیرواقعی ارزیابی میکنند و مارکوزه به عنوان یک مارکسیست خود مورد انتقاد پوپر قرار داشت. اما پوپر خود در «فقر تاریخیگری» صادقانه اعلام میکند که درواقع هیچ فیلسوفی از اشکال تاریخگرایی که وی مورد انتقاد قرار میدهد، دفاع نکرده است. «از آنجا که من متقاعد شدهام که در نهایت دکترینهای متدیک تاریخگرایی مسئولیت وضع ناخوشایند علوم تئوریک اجتماعی (به جز اقتصاد) را به عهده دارند، مطمئناً معرفی این اموزهها از سوی من بیطرفانه نیست. اما به سختی کوشش کردهام که به نفع تاریخگرایی استدلال کنم تا بتوانم به انتقادات بعدی خود بپردازم. تلاش نمودهام تاریخگرایی را به عنوان یک فلسفه خوب و منسجم معرفی کنم. و من در ساختن استدلالهایی در حمایت از آن، تا جایی که من میدانم هرگز از طرف خود تاریخگرایان مطرح نشده است، تردید نکردهام».۳ (از مقدمه فقر تاریخیگیری چاپ سال ۲۰۰۲ ) مبارزه مؤثر با مارکسیسم فقط از طریق فرمولبندی دوباره و آن هم تفسیر آزاد میسر بود. در نتیجه، او دست به سادهسازی مارکسیسم زد. «من باید احساس آزادی کنم که نه فقط از مارکسیسم انتقاد نمایم بلکه از بخشهایی از دیدگاههای آن دفاع نمایم؛ و من باید این احساس آزادی را داشته باشم که تعالیم آن را به طور رادیکال ساده نمایم.» (پوپر، پیشبینی و پیشگویی در علوم اجتماعی ص ۸۲).۵ در نهایت فرهنگ حاکم انگلیس همه این مهاجرین را به عرش بالا برد و از زحمات آنها تشکر نمود، و چه نشانی بالاتر از القاب سلطنتی، دادن عنوان سِر به بسیاری از انان: سر لوئیس نامیر، سر کارل پوپر، سر ایزایا برلین، سر ارنست گومبریچ. این عناوین فقط تأیید منفعل شایستگی آنها نبود بلکه به خاطر حمایت این افراد از سیستم حاکم بود. مخالفین نظام سرمایهداری کم و بیش به همان سرنوشتی دچار شدند که زمانی مارکس دچار گشته بود. ۶در این زمان یکی از بزرگترین مورخین مارکسیست، ایزاک دویچر، در انگلیس زندگی میکرد. از نظر بسیاری، او مورخی بسیار قابلتر از نامیر بود. در طول زندگی طولانی خود در انگلیس، کاملاً از سوی جامعه دانشگاهی انگلیس نادیده انگاشته شد. او هیچگاه یک «پست کوچک دانشگاهی مطمئن» در انگلیس بدست نیاورد. بسیاری از مخالفین پروپا قرص مارکسیسم نیز به لحاظ محتوی نازل کتاب در برخورد با «سه دشمن» اصلی جامعه باز استقبال چندانی از کتاب در زمان جنگ ننمودند. بنابراین پوپر از ادله بسیار مستندی استفاده نکرده بود. ۷ پوپر خود بارها از کتاب «جامعه باز» به عنوان یک «کتاب جنگی» یاد میکند، هر چند که کتاب به هیچ وجه در مورد جنگ نیست. ۸ ارجاعات مربوط به عبدالکریم دباغ اذعان میکند که با توجه به آنکه فلسفه اسلامی را نزد استادان اسلامی از جمله طباطبایی و مطهری خوانده بود، «مذاق ضداستالینی و ضدمارکسیستی» یافته بود. صریحاً میگوید: «ان وقتها در فکر این نبودم که لیبرالیسم را مثلاً به جای مارکسیسم بنشانم. توجهم بیشتر معطوف به شکستن فلسفه مارکس بود.»۹ بنا به گفته آقای سروش دباغ و محمد قوچانی و نیز اعتراف آقای عبدالکریم سروش، علت اصلی ورود پوپر به ایران کمک به اسلام انقلابی در مقابل مارکسیسم که رقیب اصلیاش در صحنه سیاسی کشور محسوب میشد، بود.۱۰ اما برای روشنفکران جمهوری اسلامی که به قول سروش «مارکسیسمزده» بودند این مبارزه ایدئولوژیک پوپر با مارکسیستها اهمیت داشت۱۱ سروش در بحبوبه انقلاب کتاب «تضاد دیالکتیکی» را در جهت مبارزه ایدئولوژیکی با مارکسیستها منتشر کرد. بنا به گفته محمد علی رجایی کتاب سروش «در زندان به ما رسید و آبی بود که روی بسیاری از اتشها ریخت و بچههای مسلمان را به سلاح تازهای مسلح کرد.» کتاب مورد استقبال استادش مطهری قرار گرفت. نوشته دوم او «نهاد ناآرام جهان» که در باره ملاصدرا بود- و سروش او را همسنگ نیوتن و اینشتن میدانست- به مذاق خمینی خوش نشست و از این زمان به بعد ستاره اقبالش به اوج رسید. کتابهای بعدی او، «علم چیست فلسفه جیست؟» و «دانش و ارزش» نیز تحت تأثیر اراء پوپر در مقابله با مارکسیسم و داروینیسم نوشته شدند. پوپر در مورد تئوری تکامل و نظریه علمیاش با تناقض بزرگی روبرو بود. بنا بر گفته پوپر یک نظریه علمی باید قادر باشد پیشبینی مناسبی ارائه دهد تا از این طریق بتوان آن را مورد آزمایش قرار داد، اما نظریه تکامل قبل از هر چیز میتواند تحلیلهای مناسبی برای آنچه که تاکنون اتفاق افتاده، فسیلهایی که دانشمندان اینجا و آنجا کشف میکنند ارائه دهد، یا اینکه چرا انواع خاصی از موجودات توانستند خود را با محیط تطبیق دهند و عدهای دیگر نتوانستند…. پوپر بنا بر نظریه ابطالپذیری خود علمی بودن آن را رد کرد، اما بعداً نظر خود را عوض کرد، هر چند که با تغییر جبهه، نظریه ابطالپذیری خود را زیر سؤال برد. در هر حال نظرات پوپر در مقابله با دو رقیب جدی جمهوری اسلامی، مارکسیسم و داروینیسم، به کمک سروش امد. پوپر ایدئولوگ لیبرالیسم دست یاری به ایدئولوگ جوان جمهوری اسلامی داد. پس از آن «ایدئولوژی شیطانی» که بازنویسی دو سخنرانی «دگماتیسم نقابدار» و «ارتجاع مترقی» بود و آن نیز در نقد مارکسیسم نوشته شده بود منتشر گشت. ۱۲از طرف خمینی به عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی در امد. گفت «لازم است در دانشگاهها پاکسازی و تصفیه گیرد تا اثرش در جامعه آشکار شود.» . اگرچه بسیاری ، از جمله ناصر کاتوزیان که در نتیجه انقلاب فرهنگی از دانشگاه تصفیه شدند، او را یکی از افراد مؤثر در پاکسازی دانشگاهها میدانند،۱۳ اما او تا به امروز از قبول نقش مهم خود در آن حوادث خودداری کرده است۱۵ او زمانی گفته بود با انقلاب فرهنگی باید «دانشگاهها سرتاپا عِطر و بوی اسلامی به خود بگیرند.» ۱۴پس از اخراج دانشجویان و استادان غیر مسلمان، دانشگاه «رنگ و بوی اسلامی»۱۴ به خود گرفت. بعد از آنکه منتقدین انقلاب فرهنگی صدایشان را بلند کردند، محمد ملکی ادعا کرد که سروش نه تنها در جلسات دانشگاه ساکت نبوده بلکه زمانی که ملکی به زندان افتاده، سروش گفته «هر که خربزه میخورد پای لرزش هم باید بنشیند.». سپس سروش محمد علی نجفی و وزارت علوم را مسئول اخراجها معرفی کرد، اما نجفی بسرعت در دفاع از خود اعلام کرد، وزارت علوم مسئول تصفیه نبوده بلکه این ستاد انقلاب فرهنگی بود که مسئولیت اخراج را به عهده داشت. آیا تراژدی انقلاب فرهنگی و شیوه برخورد طرفداران پوپر نشان نمیدهد که فاصله زیادی بین شکست و اعتراف به شکست وجود دارد؟۱۳ پوپر و سروش و بسیاری از هواداران دیروز و امروزشان مارکس را به خاطر تحلیل جامعه بر اساس تضادهای طبقاتی متهم به گسترش افتراق در جامعه نمودهاند. سروش از این نظر مارکسیسم را یک «ایدئولوژی شیطانی» نامید.