اخذ آخرین دفاع از نرگس محمدی در داخل زندان زنجان ن

چکیده :نرگس محمدی ضمن خودداری از هرگونه دفاعیه در هر دو پرونده به طور کتبی به بازپرس زنجان و دادستان تهران اعلام نمود در هیچ دادگاهی جهت دفاع حاضر نخواهد شد و این اتهامات را بی اساس و کذب می داند و آنها را نقض صریح قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و همچنین نقض حقوق انسانی خود دانسته و قابل پیگرد می…

چهار اسفند ماه ۱۳۸۹ شش اتهام جدید در دو پرونده به نرگس محمدی تفهیم شد. متعاقب آن ۱۶ اردیبهشت بازپرس شعبه دو دادسرای زنجان جهت اخذ آخرین دفاع از وی به بند زنان زندان زنجان مراجعه نمود. بازپرس اعلام نمود که هر دوپرونده متعلق به تهران بوده و نیابت اخذ آخرین دفاع به دادسرای زنجان محول شده است. خروج نرگس محمدی از بند زنان زندان زنجان حتی با حضور نیروهای امنیتی و تحت الحفظ ممنوع است، به گونه ای که تشریفات قضائی و اداری که می بایست در شعبات دادسرا صورت بگیرد با اعزام بازپرس و عوامل قضائی به بند زنان و در داخل زندان انجام می گیرد.

نرگس محمدی ضمن خودداری از هرگونه دفاعیه در هر دو پرونده به طور کتبی به بازپرس زنجان و دادستان تهران اعلام نمود در هیچ دادگاهی جهت دفاع حاضر نخواهد شد و این اتهامات را بی اساس و کذب می داند و آنها را نقض صریح قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر و همچنین نقض حقوق انسانی خود دانسته و قابل پیگرد می داند.

نرگس با بیان اینکه تاکنون در سه شعبه تجدیدنظر دادگاه انقلاب اسلامی به ۲۳ سال حبس محکوم شده ام و اکنون با پایان یافتن مراحل رسیدگی در دادسرا در دو پرونده اخیرم وارد مرحله رسیدگی شده ام، اعلام می کنم که در دادگاه های فرمایشی و نمایشی قوه قضائیه حاضر نخواهم شد و تک تک فعالیت هایم در داخل زندان اوین، برگزاری جلسات و موضع گیری ها و بیانیه هایم را که طی سال های گذشته از زندان داشته ام، قبول دارم و هزینه آن را در این تبعیدگاه و در شرایط غیرانسانی که بر من تحمیل شده خواهم پرداخت و اقدام وزارت اطلاعات آقای روحانی و ریاست زندان اوین و سازمان زندان ها را مغرضانه، خلاف قانون و اخلاق انسانی می دانم و در مقابل آن سکوت نخواهم کرد.

نرگس محمدی ، که از ۱۵ اردیبهشت ۹۴ در زندان به سر می‌برد، برای سه اتهام به ۱۶ سال زندان محکوم شده است. ۵ سال برای اجتماع و تبانی علیه نظام، یک سال برای تبلیغ علیه نظام، و ۱۰ سال برای تاسیس و همکاری با انجمن لگام (لغو مجازات اعدام) که در مورد او مجازات اشد یعنی ۱۰ سال قابل اجرا است. در پی تحصن اعتراضی خانم محمدی در زندان اوین به دلیل همراهی با اعتراضات سراسری آبان ۹۸، او از دی‌ماه به زندان زنجان منتقل شده است.

لازم به ذکر است که خانم محمدی در سال ۱۳۸۹ نیز دستگیر و به اتهامات «جتماع و تبانی علیه نظام»، «تبلیغ علیه نظام» و همچنین «همکاری در تاسیس کانون مدافعان حقوق بشر» به ۷ سال حبس محکوم شده بود.




سخاوتمندان نابکار

میترا تهامی

مقدمه از مقاله:

واندانا شیوا می‌گوید: استعمارگران به تصرف سرزمین‌های دیگر می‌پرداختند. در زمان کنونی، کنسرن‌ها، استعمارگران نوین هستند.

بیل گیتس قدمی ‌فراتر برمی‌دارد. فقط باید یک ژن را تغییر داد تا یک گیاه جدید به ثبت برسد.

ازین رو برای کنسرن‌ها آسان خواهد بود که یک بذر را به مالکیت خود درآورند و در نهایت، زندگی روی زمین را صاحب شوند. این رویکرد از دیدگاه من، «بیوامپریالیسم» است.

نباید اجازه داد که چنین روندی ادامه یابد.

زندگی کالا نیست که بتوان آنرا به مالکیت خود درآورد. (۴۰)در شرایطی قرار داریم که به‌نام دفاع از سلامت مردم، فرمانبرداری و اطاعت محض به فضیلت تبدیل می‌شود.

چندی است که تیتر نخست رسانه‌ها به یک ویروس اختصاص دارد.

همزمان نام بیل گیتس، بنیانگذار مایکروسافت نیز این روزها در رسانه‌ها جای برجسته‌ای را به خود اختصاص داده است.

بیل گیتس، دانش‌آموخته رشته پزشکی یا داروسازی نیست.

این جایگاه و حضور چشمگیر رسانه‌ای را چگونه باید معنا کنیم؟

برای یافتن پاسخ، به‌ناگزیر می‌باید مروری کوتاه داشته باشیم بر تاریخچه سازمان بهداشت جهانی.

چرا که سازمان بهداشت جهانی، سکان مبارزه علیه ویروس جدید کرونا را به‌دست دارد.

سازمان بهداشت جهانی: یک سازمان بین‌المللی مستقل، یا سازمان خصوصی وابسته؟

سازمان بهداشت جهانی به‌عنوان یکی از سازمان‌های جنبی سازمان ملل متحد، در سال ۱۹۴۸ پایه‌گذاری شد.

اما برخلاف آنچه انتظار می‌رود، این سازمان، یک سازمان بین‌المللی مستقل نیست.

در حال حاضر، ۱۹۴ کشور، عضو این سازمان هستند.

اعضای این سازمان را دولت‌ها تشکیل می‌دهند، اما بودجه این سازمان به‌طور عمده توسط بخش خصوصی تأمین می‌شود.

در طی ۲۰ سال گذشته، دولت‌ها میزان کمک خود به سازمان بهداشت جهانی را کاهش داده‌اند.

در حال حاضر سهم کشورهای عضو در تأمین بودجه این سازمان، کم‌تر از ۲۰ درصد است.

هشتاد درصد بودجه این سازمان به‌طور عمده توسط بنیادهای خصوصی و شرکت‌های وابسته به صنعت داروسازی تأمین می‌شود.

بنیاد گیتس، پس از ایالات متحده آمریکا، بیشترین سهم را در تأمین بودجه مالی سازمان بهداشت جهانی بر عهده دارد.

در سال ۲۰۱۸، این بنیاد بیش از ۲۰۰ میلیون دلار به سازمان بهداشت جهانی کمک مالی کرده است.

گفتنی است که کمک مالی بنیاد گیتس به سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۱۸، بیش از مجموع کمک‌های مالی آلمان، فرانسه و سوئد در همین سال است. (۱)

ازین رو، برخی بیل گیتس را رئیس اصلی سازمان بهداشت جهانی می‌نامند.

وابستگی سازمان بهداشت جهانی به بخش خصوصی، این خطر را ایجاد می‌کند که در صورت قطع کمک مالی از سوی بخش خصوصی، سازمان بهداشت جهانی با مشکل اساسی روبرو شود. چرا که بخش خصوصی، مکلف به پرداخت کمک مالی نیست.

یک پزشک از کشور هندوستان در این ارتباط می‌گوید: اگر فردا بیل گیتس بگوید که من دیگر علاقه‌ای به حوزه بهداشت ندارم و تصمیم گرفته‌ام که تمامی ‌سرمایه‌ام را به‌عنوان نمونه، در امور تربیتی هزینه کنم، سازمان بهداشت جهانی با یک بحران مالی مواجه می‌شود. بیل گیتس می‌تواند این کار را انجام بدهد. هیچکس نمی‌تواند او را از این کار بازدارد. (۲)

به‌دلیل وابستگی شدید سازمان بهداشت جهانی به کمک مالی، بخش خصوصی از این قدرت برخوردار است که به تعیین اولویت‌ها و برنامه‌ریزی برای سازمان بهداشت جهانی بپردازد. بدین معنی که نقش بخش خصوصی صرفاً در پرداخت پول خلاصه نمی‌شود. بخش خصوصی از این امکان برخوردار است که پروژه تعریف کند و مشخص سازد که کدام برنامه‌ها می‌باید به مرحله اجرا در بیاید.

اعطای کمک مالی، نفوذ و قدرت را نیز به‌همراه می‌آورد.

برای نمونه، ملیندا گیتس (همسر بیل گیتس) در سال ۲۰۱۴، در مجمع تصمیم‌گیری سازمان بهداشت جهانی به‌عنوان سخنران اصلی شرکت می‌کند.

وابستگی مالی ارگان‌های بهداشتی بین‌المللی به بنیاد گیتس

بنیاد گیتس علاوه بر کمک مستقیم مالی به سازمان بهداشت جهانی، نقش تعیین‌کننده‌ای در تأمین مالی ارگان‌های بهداشتی بین‌المللی دارد:

یک. اتحادیه جهانی واکسیناسیون(GAVI یا Global Alliance for Vaccines and Immunisation)

بنیاد گیتس در هیأت نظارت اتحادیه جهانی واکسیناسیون حضور دارد و یکی از تأمین‌کنندگان اصلی بودجه این اتحادیه است.

نمایندگان کنسرن‌های دارویی از قبیل Pfizer و Sanofi نیز در هیأت نظارت اتحادیه جهانی واکسیناسیون حضور دارند. (۳)

در سال ۲۰۱۵، کنفرانسی با هدف جلب حمایت مالی از این اتحادیه در برلین تشکیل شد.

جمع‌آوری ۷ میلیارد و ۵۳۹ میلیون دلار از نتایج برپایی این کنفرانس بود.

در کنار نمایندگان دولت‌ها، بیل گیتس و نمایندگان کنسرن‌های دارویی نیز از‌جمله شرکت‌کنندگان در این کنفرانس بودند. (۴)

اتحادیه جهانی واکسیناسیون در سال ۲۰۱۸، مبلغی به میزان ۱۵۰ میلیون دلار را در اختیار سازمان بهداشت جهانی قرار داد.

در واقع این مبلغ از سوی بنیاد گیتس پرداخت شد.

چرا که بنیاد گیتس، بزرگ‌ترین تأمین‌کننده بودجه اتحادیه جهانی واکسیناسیون می‌باشد. (۵)

پیش ازین، بنیاد گیتس در سال ۲۰۱۶، با پرداخت مبلغی به میزان ۱/۵ میلیارد دلار، اتحادیه جهانی واکسیناسیون را مورد حمایت مالی قرار داده بود. (۶)

دو. ائتلاف برای نوآوری در پیشگیری از اپیدمی (CEPI) (Coalition for Emergency Prepardness Innovations) (۷)

CEPI در‌واقع نوزادی است که در اجلاس بزرگ‌ترین کنسرن‌های چند‌ملیتی در «داووس» در سال ۲۰۱۷ متولد شد.

این سازمان که در حوزه پژوهش و ساخت واکسن فعال است، با دریافت حمایت مالی از بنیاد بیل گیتس، فعالیت خود را آغاز کرد.

در سال ۲۰۱۷، بنیاد گیتس، مبلغی به میزان ۱۰۰ میلیون دلار را در اختیار این نهاد قرار داد. (۸)

سه. سازمان غیر‌دولتیPATH 

بنیاد گیتس این سازمان غیر‌دولتی (۹) را نیز مورد حمایت قرار می‌دهد.

این سازمان در حوزه تکامل تکنیک‌های مربوط به ساخت واکسن فعالیت می‌کند. (۱۰)

در نهایت، بزرگ‌ترین کنسرن‌های بین‌المللی دارویی نیز در لیست دریافت‌کنندگان کمک‌های مالی بنیاد گیتس قرار دارند.

برای نمونه، کنسرن‌هایی مانند Pfizer, Novartis, GlaxoSmithKline, Sanofi Aventis  را در لیست دریافت‌کنندگان مالی از بنیاد گیتس می‌بینیم. (۱۱)

از آنچه گفته شد، می‌توان به این نتیجه رسید که تمرکز همه‌جانبه بنیاد گیتس بر حوزه تولید واکسن، امری واضح و روشن است.

سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۰۸ در گزارشی بر این نکته تأکید کرد که شرایط اقتصادی و اجتماعی، مانند میزان درآمد، موقعیت شغلی، میزان آموزش و شرایط محیط‌زیست، اثر بیشتری بر چگونگی سلامت انسان‌ها دارند تا درمان و مراقبت پزشکی پس از مبتلا شدن به بیماری.

اما در شرایط کنونی، در راستای بهبود سیستم بهداشتی کشورها سرمایه‌گذاری نمی‌شود. در عوض پول به‌سوی کنسرن‌های داروسازی آمریکایی و اروپایی جهت تولید دارو و واکسن سرازیر می‌شود.

با توجه به وابستگی شدید سازمان بهداشت جهانی و ارگان‌های بهداشتی بین‌المللی به کمک‌های مالی بخش خصوصی و به‌ویژه بنیاد گیتس، پرسش اصلی این است که این سازمان‌ها تا چه میزان دارای استقلال عمل هستند. (۱۲)

تأمین مالی نهادهای فعال در ارتباط با ویروس کرونا

نام دانشگاه خصوصی امریکایی جانز‌هاپکینز را این روزها زیاد می‌شنویم.

آمار مربوط به کرونا در سراسر جهان از سوی این دانشگاه اعلام می‌شود.

تنها در طی ده سال گذشته، این دانشگاه مبلغی بیش از ۲۰۰ میلیون دلار از بنیاد گیتس دریافت کرده است. (۱۳)

دو مرکز مسئول در کشور آلمان در ارتباط با اعلام گزارشات مربوط به کرونا، یعنی انستیتو روبرت کُخ (Robert Koch Institut) و بیمارستان شاریته (Charite) برلین نیز در لیست دریافت‌کنندگان کمک مالی از بنیاد گیتس قرار دارند.

انستیتو روبرت کُخ، نهاد مسئول در امر مبارزه با بیماری‌های عفونی، در سال ۲۰۱۹، مبلغی معادل ۲۵۰ هزار دلار از بنیاد بیل گیتس دریافت کرده است.

بیمارستان شاریته در برلین، که تست‌های مربوط به کرونا در آنجا تهیه شده است، در طی سال‌های ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰، در مجموع مبلغی معادل ۳۰۰ هزار دلار کمک مالی دریافت کرده است. (۱۴)

در اینجا نیز پرسش اصلی این است که دریافت کمک مالی چه تأثیری بر استقلال عمل این مؤسسات بر جای خواهد گذاشت.

تأمین مالی رسانه‌ها

کمک‌های مالی بنیاد بیل گیتس صرفاً به حوزه بهداشتی محدود نمی‌شود.

به‌سوی رسانه‌ها نیز پول سرازیر می‌شود.

در یک گزارش تحقیقی که به‌تازگی (در ماه دسامبر) توسطMintPress منتشر شده است، نام رسانه‌ها و همچنین مبالغی که این رسانه‌ها از بنیاد گیتس دریافت کرده اند، منتشر شده است، از‌جمله:

Guardian، بیش از ۹ میلیون دلار

NBC Universal، بیش از ۳ میلیون دلار

NPR، مبلغ ۴/۵ میلیون دلار

Al-Jazeera، میلغ یک میلیون دلار

BBC’s Media Action program، مبلغ ۴۹ میلیون دلار (۱۵)

نشریه آلمانی زبان اشپیگل، در ماه دسامبر ۲۰۱۸، مبلغ ۲/۵ میلیون دلار از سوی بنیاد گیتس دریافت کرده بود. (۱۶)

در سایت متعلق به یک سندیکای آلمانی به‌نام «وردی»، مطلبی در این ارتباط منتشر شد.

نویسنده مطلب منتشر شده در سایت سندیکای آلمان، به این مسئله اشاره می‌کند که  دریافت پول از بنیاد گیتس بدین جا می‌انجامد که نشریه اشپیگل حتی به تبلیغ برای نیروگاه هسته‌ای Terrapower بپردازد و یک ویژه‌نامه در این ارتباط منتشر کند.بيشتر بخوانید:  کرونا و مبارزه برای امنیت زیست – فرنگيس بختياری

به تعبیر اشپیگل، این نیروگاه اتمی ‌از آنچنان سازوکاری برخوردار است که خطری برای محیط‌زیست ایجاد نخواهد کرد.

گفتنی است که بیل گیتس در این نیروگاه هسته‌ای سرمایه‌گذاری عظیمی ‌کرده است. (۱۷)

در زمان حاضر نیز اشپیگل در راستای حمایت از بیل گیتس سنگ تمام گذاشته است. از دیدگاه نویسندگان اشپیگل، ناقدان بیل گیتس، یا طرفدار تئوری توطئه هستند، یا به جبهه راست افراطی تعلق دارند.

همچنین بنیاد گیتس به یک نشریه دیگر آلمانی زبان به نام تسایت، در دسامبر ۲۰۱۹، مبلغی نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار کمک مالی کرده است. (۱۸)

می‌توان مشاهده کرد که این بذل و بخشش‌ها بدون نتیجه نبوده است. رسانه‌هایی مانند اشپیگل و تسایت در سال‌های گذشته مطالب انتقادی در ارتباط با بنیاد گیتس منتشر می‌کردند؛ اما در شرایط کنونی اثری از مطالبی ازین دست در این نشریات نمی‌یابیم.

David McCoy پزشکی که در مرکز مراقبت‌های اولیه و بهداشت عمومی ‌دانشگاه Queen Mary فعالیت دارد و به‌مدت ۱۵ سال در آفریقا کار کرده است، با اشاره به سازمان‌های متعددی که از سوی بنیاد گیتس حمایت مالی می‌شوند، بر این نکته تأکید می‌کند که این بنیاد را نمی‌باید صرفا به عنوان یک بنیاد خیریه در نظر گرفت. این بنیاد بر سیاستمداران، حوزه پژوهش‌های علمی ‌و پزشکی و نحوه خبررسانی رسانه‌ها، اعمال نفوذ می‌کند. (۱۹)

با توجه به حمایت مالی بنیاد گیتس از مؤسسات صاحب نفوذ در حوزه بهداشتی و درمانی و رسانه‌ها، عملکرد این بنیاد و سازمان‌های مرتبط را می‌باید با دقت بیشتری مورد توجه قرار داد.

این ضرورت به‌ویژه از آنجا ناشی می‌شود که بیل گیتس می‌کوشد که در جایگاه مدیریت حل بحران قرار بگیرد.

هشدارهای بیل گیتس، هشدار شماره ۱ و هشدار شماره ۲

هشدار شماره ۱ بیل گیتس، پاندمی

در جریان برگزاری کنفرانس TED) Technology, Entertainment, Design) در آوریل سال ۲۰۱۵، بیل گیتس هشدار داد که بشریت با یک پاندمی‌ مواجه خواهد شد.

بیل گیتس اعلام کرد که جهان با خطر یک جنگ هسته‌ای روبرو نیست.

خطر واقعی، یک ویروس است که در سرتاسر جهان پراکنده می‌شود. (۲۰)

بنابه گزارش نیویورک تایمز، ویدیوی این کنفرانس در یوتیوب، در طول هفته‌های اخیر، ۲۵ میلیون بازدید‌کننده داشته است. (۲۱)

بیل گیتس به‌تازگی با اشاره مجدد به این هشدار، این پاندمی ‌را نخستین پاندمی ‌مدرن نام‌گذاری کرد. (۲۲)

هشدار شماره ۱، در اکتبر سال ۲۰۱۹ (پیش از آغاز بحران کرونا) در قالب یک مانور نمایشی، با عنوان «Event ۲۰۱» در دانشگاه جانز‌هاپکینز، مورد بررسی قرار گرفت.

همان دانشگاهی که این روزها آمار و اخبار مربوط به ویروس کرونا را انتشار می‌دهد. (۲۳)

بنیاد گیتس، دانشگاه جانز‌هاپکینز و مجمع جهانی اقتصاد World Economic Forum (که اجلاس سالانه آن در داووس برگزار می‌شود) از‌جمله برگزار‌کنندگان این مانور بودند.

در ماه اکتبر۲۰۱۹ پیش‌بینی شد که در عرض ۳ ماه، ده میلیون تن به یک ویروس آلوده خواهند شد. فرض بر این قرار گرفت که در زمان شیوع این ویروس، هنوز واکسنی برای مقابله با آن در دسترس نیست. همچنین پیش‌بینی شد که صنعت توریسم در سراسر جهان متوقف خواهد شد و فعالیت‌های اقتصادی به حالت رکود درخواهد آمد.

تفاوت این پیش‌بینی در ماه اکتبر (پیش از آغاز شیوع ویروس کرونا)، با شرایط کنونی در این است که در این مانور پیش‌بینی شده بود که این ویروس از برزیل شروع به گسترش خواهد کرد.

اما موجب شگفتی است که از زمانی که کرونا به تیتر نخست رسانه‌ها تبدیل شده است، رسانه‌های رسمی ‌و همچنین سیاستمداران، هیچگونه اشاره‌ای به برگزاری مانور شبیه‌سازی در ماه اکتبر نمی‌کنند.

هشدار شماره ۲ بیل گیتس: تهاجم بیوتروریستی

گفتنی است که بیل گیتس به‌تازگی در طی مصاحبه‌ای، برای دومین بار هشدار داد. (۲۴)

مصاحبه‌کننده خطاب به بیل گیتس چنین می‌گوید: شما ۵ سال پیش نسبت به بروز یک پاندمی ‌به ما هشدار دادید، اما ما توجهی به هشدار شما نداشتیم.

هشدار بعدی شما چیست؟

چه چیزی در ۵ سال آینده در انتظار ماست؟

بیل گیتس در پاسخ، نسبت به یک تهاجم بیوتروریستی هشدار می‌دهد و می‌گوید: این سناریو، سناریوی وحشت‌آوری است، زیرا تلفات بسیاری به‌همراه خواهد داشت.

باید تلاش بیشتری بکنیم تا برای پاندمی ‌شماره ۲ آماده باشیم. پاندمی ‌شماره ۱ را من

Covid-۱۹ می‌نامم.

بیل گیتس بر‌اساس کدام شواهد و اطلاعات، نسبت به امکان عملی شدن یک تهاجم بیوتروریستی هشدار می‌دهد؟

آیا در آینده‌ای نه چندان دور، شاهد به‌وقوع پیوستن پیش‌بینی او در ارتباط با یک تهاجم بیوتروریستی خواهیم بود؟

برنامه بیل گیتس برای مردم دنیا: تولید واکسن برای ۷ میلیارد انسان؟

بر‌اساس گزارش رسانه آلمانی زبان هندلزبلات، «مردی که پاندمی‌ کرونا را پیش‌بینی کرد»، در یک شرکت دارویی آلمانی به‌نام CureVac سرمایه‌گذاری کرده است. بخشی از سهام این شرکت به بیل گیتس تعلق دارد. شرکت CureVac یک نمونه از واکسن کرونا را تولید کرده است. (۲۵)

در تاریخ ۵ مارس سال جاری، بنیاد گیتس مبلغی به میزان ۴۶ میلیون یورو را برای تولید واکسن کرونا در شرکت CureVac سرمایه‌گذاری کرد (۲۶) 

همزمان از طریق رسانه‌ها این ذهنیت ایجاد می‌شود که تنها راه برقراری وضعیت عادی، تولید واکسن است.

بیل گیتس پزشک نیست و در حوزه مربوط به علوم پزشکی دارای تخصصی نیست. اما این امکان در اختیار او قرار می‌گیرد تا در برنامه شبکه یک خبری آلمان (در تاریخ ۱۲ آوریل) به تبلیغ نظرات خود بپردازد. (۲۷)

بیل گیتس در تلویزیون آلمان می‌گوید که ساختن یک واکسن جدید به‌طور معمول ۵ سال به‌طول می‌انجامد. اما اظهار امیدواری می‌کند که این بار به زمان کمتری از ۲ سال نیاز باشد.

می‌گوید: ما می‌توانیم برای ۷ میلیارد انسان در سراسر جهان، واکسن تهیه کنیم.

ما ؟

مراد او از «ما» چیست؟

ما، یعنی بنیاد بیل گیتس؟

بیل گیتس می‌گوید: بنیاد ما نقش بزرگی ایفا می‌کند. چرا که ما بزرگ‌ترین حامیان تولید واکسن هستیم.

در اوایل ماه آوریل، بیل گیتس اعلام کرد که بنیاد بیل و ملیندا گیتس به تولید‌کنندگانی که امکان موفقیت بیشتری برای ساخت واکسن دارند، کمک مالی می‌دهد. (۲۸)

میزان حمایت مالی بنیاد گیتس برای ساخت واکسن کرونا به میزان ۱۵۰ میلیون دلار افزایش یافت. (۲۹)

نگاهی به تجربه‌های گذشته: چرا پرونده بنیاد گیتس به دیوان عالی هند رفت؟

در سال ۲۰۱۵، به‌دنبال اعلام جرم پزشکان هندی علیه بنیاد گیتس، اعلام شد که این شکایت در دیوان عالی کشور مورد بررسی قرار خواهد گرفت. (۳۰)

بنیاد بیل گیتس در فاصله سال‌های ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳، هزینه انجام آزمایش واکسن سرطان دهانه رحم را برعهده داشت.

آزمایش واکسن در مناطق فقیر و دورافتاده هندوستان انجام شد. با دختران و زنان این مناطق محروم همانند خرگوش آزمایشگاهی برخورد شد.

بنیاد گیتس این واکسن را بر روی ۲۳۰۰ دختر جوان که در مناطق بسیار دورافتاده هند زندگی می‌کردند، آزمایش کرد.

هزاران زن و دختر به عوارضی همانند اختلال خواب مبتلا شدند. (۳۱)

تزریق واکسن‌ها بدون اطلاع والدین و با سوء‌استفاده از بی‌سواد بودن آنها و از طریق رضایت‌نامه‌های جعلی، انجام شد.

۱۲۰۰ تن از دختران به عوارض جانبی شدید از‌جمله اختلالات خود‌ایمنی دچار شدند. هفت تن از دختران نیز جان خود را از دست دادند. (۳۲)

دولت هند، بنیاد گیتس را به نقض اصول اخلاقی متهم کرد. (۳۳) و خواستار خروج بنیاد گیتس از این کشور شد.

پرونده مربوط به بنیاد گیتس همچنان در دیوان عالی هند مفتوح است.

نمونه‌ای دیگر:

در سال ۲۰۱۲، در مناطق جنوب صحرا، همکاران بنیاد گیتس، واکسن مننژیت را با اجبار به کودکان آفریقایی تزریق کردند. برخی از کودکان پس از تزریق این واکسن فلج شدند. (۳۴)

پروفسور پاتریک باند، مشاور اقتصادی ارشد نلسون ماندلا، این رویکرد را بی‌رحمانه و خلاف اخلاق ارزیابی کرد. (۳۵)

اعمال نفوذ بر روند تصمیم‌گیری در اجلاس سازمان ملل، بیو‌امپریالیسم

مهندسی ژنتیک و بیولوژی مصنوعی از‌جمله حوزه‌های مورد علاقه بنیاد گیتس است.

در جریان برگزاری سیزدهمین اجلاس سازمان ملل در چارچوب کنوانسیون «حفاظت از گونه‌ها» که در دسامبر سال ۲۰۱۶ در مکزیک برگزار شد، بحث‌ها و تبادل‌نظرهایی پیرامون تهدیدهای ناشی از به‌کارگیری فناوری بیولوژی مصنوعی در جریان بود.

بیش از ۱۷۰ سازمان در سراسر جهان، از‌جمله بنیاد ‌هاینریش بل در آلمان، از سازمان ملل خواستند تا مدت زمان کافی برای بررسی تهدیدهای ناشی از به‌کارگیری فناوری بیولوژی مصنوعی در نظر گرفته شود.

روند تصمیم‌گیری پیرامون چگونگی استفاده از فناوری بیولوژی مصنوعی در سازمان ملل بدین گونه است که گروهی از متخصصان در چارچوب یک فوروم آنلاین به بحث و تبادل‌نظر می‌پردازند. نتایج بحث‌های انجام شده به‌صورت توصیه به اطلاع دولت‌ها رسانده می‌شود.بيشتر بخوانید:  سازمان جهانی بهداشت: رفع مقررات منع تردد می تواند باعث شعله ور شدن دوباره بيماری شود

اما بر خلاف انتظار، روند بحث‌ها در سازمان ملل، آنگونه که باید و شاید به‌طور مستقل به پیش نمی‌رود.

بنیاد بیل و ملیندا گیتس ۱/۶ میلیون دلار به یک شرکت روابط عمومی‌ به‌نام Emerging Ag پرداخت.

وظیفه این شرکت، لابی‌گری بود. لابی‌گری بدین معنا که تدبیری بیاندیشد که در روند تصمیم‌گیری در جلسات آنلاین متخصصان، نظری حائز اکثریت شود که مخالف تعیین مهلت برای بررسی تهدیدهای ناشی از به‌کارگیری فناوری بیولوژی مصنوعی است.

از بررسی فایل‌هایی (شامل ۱۲۰۰ ایمیل ردو‌بدل شده) که بعدها انتشار یافت، مشخص می‌شود که شرکت Emerging Ag بیش از ۶۰ متخصص را بدین منظور به استخدام در آورده بود.

یک نام در میان فایل‌های منتشر شده به‌طور مکرر مشاهده می‌شد: Jeff Chertack.

او که در بنیاد گیتس، به‌عنوان مسئول ارتباطات کار می‌کرد، نقش هماهنگ‌کننده متخصصان طرفدار بیولوژی مصنوعی را بر عهده داشت. یعنی متخصصانی که به‌طور غیر‌مستقیم از سوی بنیاد گیتس به استخدام درآمده بودند. (۳۶) و (۳۷)

دخالت‌های بنیاد گیتس در روند مذاکرات سازمان ملل، به دلایل گوناگونی انجام می‌گرفت. برای نمونه، این بنیاد از کاربرد بذرهای اصلاح شده ژنتیکی در مناطق محروم حمایت می‌کند.

از سال ۲۰۰۶ به این سو، بنیاد راکفلر و بنیاد گیتس با سرمایه‌ای بالغ بر ۳ میلیارد دلار، پروژه به‌کارگیری کودهای مصنوعی و بذرهای از نظر ژنتیکی تغییر یافته را، یا به تعبیری «انقلاب سبز» را در افریقا دنبال می‌کنند.

در حدود ۹۶ درصد از سرمایه در نظرگرفته شده به‌سوی شرکت‌های خصوصی آمریکایی یا اروپایی مجری پروژه سرازیر می‌شود.

این برنامه از بالا دیکته شده است و صرفنظر از عوارض جانبی بذرهای از نظر ژنتیکی تغییر یافته، آزادی عمل کشاورزان آفریقایی را نیز محدود می‌سازد. چرا که شرایط کاری آنان تغییر می‌کند و این اجبار برای آنان ایجاد می‌شود که بذر ژنتیکی تغییر یافته و کودهای مصنوعی خریداری بکنند. از همان شرکت‌های اروپایی و آمریکایی که بودجه بنیاد گیتس به‌سوی آنان سرازیر شده است. (۳۸)

یک پژوهشگر و نویسنده زن آلمانی به‌نام Kathrin Hartmann در طی گفت‌وگویی که در سال ۲۰۱۵ انجام شده است به این مسئله اشاره می‌کند که در هیأت مدیره بنیاد گیتس، نمایندگانی از صنعت داروسازی و صنایع تولید‌کننده بذر ژنتیکی اصلاح شده، از قبیل کنسرن Monsanto حضور دارند.

بنیاد گیتس، ۵۰۰ هزار سهم از کنسرن Monsanto را به ارزش ۲۳ میلیون دلار خریداری کرده است. (۳۹)

یک زن متخصص هندی به نام «واندانا شیوا»، علیه کنسرن‌هایی مانند Monsanto و افرادی مانند بیل گیتس مبارزه می‌کند.

او در طی گفت‌وگویی که در ماه فوریه سالجاری انجام شده است، در این ارتباط چنین می‌گوید: کنسرن‌ها در تلاش هستند تا طبیعت (آب، بذر و زمین) را به تصرف خود درآورند.

واندانا شیوا در اصل دارای درجه دکترا در رشته فیزیک کوانتوم است. اما شهرت او به‌واسطه مبارزه علیه به‌کارگیری بذر اصلاح شده ژنتیکی و کودهای مصنوعی است. او مخالفان قدرتمندی دارد. کنسرن‌های هیولا مانندی از قبیل مونسانتو، بایر، نستله و کوکاکولا.

واندانا شیوا، بنیانگذار سازمان‌های متعددی در هندوستان است. وظیفه این سازمان‌ها، حمایت از کشاورزان و پوشش گیاهی منطقه است.

واندانا شیوا می‌گوید: استعمارگران به تصرف سرزمین‌های دیگر می‌پرداختند. در زمان کنونی، کنسرن‌ها، استعمارگران نوین هستند.

بیل گیتس قدمی ‌فراتر برمی‌دارد. فقط باید یک ژن را تغییر داد تا یک گیاه جدید به ثبت برسد.

ازین رو برای کنسرن‌ها آسان خواهد بود که یک بذر را به مالکیت خود درآورند و در نهایت، زندگی روی زمین را صاحب شوند. این رویکرد از دیدگاه من، «بیوامپریالیسم» است.

نباید اجازه داد که چنین روندی ادامه یابد.

زندگی کالا نیست که بتوان آنرا به مالکیت خود درآورد. (۴۰)

بنیادی که پول می‌دهد، اما ثروتش بیشتر می‌شود

بنابه گزارش بلومبرگ، بنیاد گیتس در سال گذشته بیش از ۳۵ میلیارد دلار برای امور خیریه هزینه کرده است. اما، نه تنها از ثروت این بنیاد کاسته نشده است، بلکه ۱۶ میلیارد نیز بر ثروتش اضافه شده است.

بیل گیتس در گفت‌وگو با تلویزیون بلومبرگ از این معما رازگشایی می‌کند. مولتی میلیاردر می‌گوید:

ما روش دفاعی نداریم. یعنی پول نقد نگهداری نمی‌کنیم.

استراتژی ما این است که بیش از شصت درصد از ثروت خود را با خرید سهام، سرمایه‌گذاری می‌کنیم.

بدین ترتیب شصت درصد از ثروتی بالغ بر ۱۰۵/۶ میلیارد دلار، یعنی مبلغی بیش از ۶۳ میلیارد دلار صرف خرید سهام می‌شود. (۴۱)

یکی از علل افزایش ثروت بیل گیتس، (همچنین بنیاد گیتس) فرار مالیاتی است، فرار مالیاتی در عمل به‌معنای تصاحب دارایی عمومی ‌است. (۴۲)

در عرض بیست سال گذشته، ۱۹۴ کشور عضو سازمان بهداشت جهانی، کمک‌های خود را به این سازمان به‌طور دایم کاهش داده‌اند. کمبود بودجه دولت‌ها، از‌جمله ناشی از این امر است که ثروتمندان مالیات بسیار ناچیزی می‌پردازند.

بیل گیتس، مولتی میلیاردر است. بنیانگذار شرکت مایکروسافت برای سال‌ها از پرداخت مالیات خودداری کرده است. بیل گیتس مبلغی به میزان ۱۰۹ میلیارد دلار را به پناهگاه‌های مالیاتی (کشورهایی که در آنجا از نظر قانونی مجبور به پرداخت مالیات نیست) انتقال داده است.

هر اندازه که دولت‌ها مالیات کمتری دریافت کنند، به همان نسبت به کمک‌های مالی بخش خصوصی، از قبیل بنیاد گیتس وابسته هستند. (۴۳)

تخلف علیه قوانین ضد انحصار

در سال ۱۹۹۸، در نشریه اشپیگل مقاله‌ای منتشر شده بود با این عنوان: «هیولای مایکروسافت؟»

در این مقاله آمده بود که همزمان با روشن شدن رایانه، پرچم رنگارنگ مایکروسافت، شعله‌ور می‌شود. این نماد برای بسیاری، نماد یک امپراتوری هرا‌س‌آور است. (۴۴)

در سال ۲۰۰۴ بر طبق قوانین رقابت و ضد انحصار، جریمه ای معادل ۸۰۰‌ هزار یورو برای بیل گیتس مقرر شد. (۴۵)

اما او از پرداخت این جریمه امتناع کرد و از آنجا که از انتشار اطلاعات لازم در ارتباط با سیستم عامل ویندوز خودداری کرد، در سال ۲۰۰۸ بر طبق حکمی‌، محکوم به پرداخت ۲۸۰ میلیون یورو شد. (۴۶)

بنیاد گیتس در کجا سرمایه‌گذاری کرده است؟

در سال ۲۰۰۷ در نشریه لوس آنجلس تایمز، مطلبی در ارتباط با نحوه سرمایه‌گذاری بنیاد گیتس منتشر شد.

در این مطلب اشاره شده بود که نیمی ‌از ثروت بنیاد گیتس در کدام شرکت‌ها و کنسرن‌ها سرمایه‌گذاری شده است. در شرکت‌ها و کنسرن‌هایی که محصولات تولیدی آنها، با اهداف و فلسفه تشکیل بنیاد گیتس (مبارزه با بیماری‌ها و تأمین بهداشت عمومی ‌و…) مغایرت دارد. (۴۷)

بیل گیتس می‌گوید که روش دفاعی ندارد و شصت درصد از ثروتش را سرمایه‌گذاری می‌کند.

حال این سئوال مطرح می‌شود که شصت درصد از ثروت بیل گیتس در چه شرکت‌ها و کنسرن‌هایی سرمایه‌گذاری می‌شود.

پاسخ را در جدول سرمایه‌گذاری‌های بنیاد گیتس پیدا می‌کنیم (۴۸)

برای نمونه مالکیت سهمی‌ بالغ بر نیم میلیارد دلار در کوکاکولا، یا سرمایه‌گذاری در مک دونالد، اکسون موبیل و …

بنیاد گیتس از یک‌سو به سازمان بهداشت جهانی کمک مالی می‌کند و از سوی دیگر  در کنسرن‌هایی دارای سهم است که محصولات تولیدی این کنسرن‌ها روند ابتلا به بیماری‌هایی مانند بیماری‌های قلبی  و دیابت را شتاب می‌بخشد.

بر طبق اظهارنامه مالیاتی سال ۲۰۱۵، ارزش سهام بنیاد گیتس در کوکاکولا، بالغ بر ۵۳۸ میلیون دلار است.

همچنین در کنسرن‌هایی حوزه صنایع غذایی مانند PepsiCo, Unilever, Kraft-Heinz, Mondelez , Tyson Foods و کنسرن‌های تهیه‌کننده مشروبات الکلی مانند Anheuser-Busch و Pernod بنیاد گیتس دارای سهم است. (۴۹) و (۵۰)

پارادوکس نحوه سرمایه‌گذاری بنیاد گیتس و اهداف مورد ادعای این بنیاد، در نمونه نیجریه به‌روشنی دیده می‌شود.

بنیاد گیتس با بودجه‌ای بالغ بر ۱۶۷ میلیون دلار، برنامه واکسیناسیون علیه سرخک و فلج اطفال در کشور نیجریه را مورد پشتیبانی قرار داد. اما همزمان در یک شرکت ایتالیایی ( فعال در صنعت نفت و گاز) به‌نام Eni سرمایه‌گذاری کرد.

سرازیر شدن رسوبات نفتی به دلتای نیجر، منجر به آتش‌سوزی‌های گسترده و ریزش باران‌هایی با ۲۵۰ ماده سمی می‌شود. ریزش بار سمی به آلودگی شدید محیط‌زیست می‌انجامد و ساکنان بومی ‌و آبزبان منطقه را در معرض خطر قرار می‌دهد.

بنیاد گیتس از یک‌سو برنامه واکسیناسیون را حمایت می‌کند و از سوی دیگر، بخشی از درآمد خود را از سرمایه‌گذاری در شرکتی به‌دست می‌آورد که در ایجاد بیماری‌های تنفسی برای کودکان سهیم است.

Marco Vollmar، مدیر سازمان محافظت از محیط زیست،WWF، در ارتباط با این تناقضات چنین می‌گوید: سازمانی که خواستار کمک‌رسانی به مردم محروم است، نمی‌باید دارایی خود را با به‌کارگرفتن استراتژی‌های کثیف سرمایه‌گذاری افزایش دهد. یکی از وظایف اصلی سازمان‌های محیط‌زیست عبارت از این است که تدابیری بیاندیشند تا این استراتژی تغییر کند. (۵۱)بيشتر بخوانید:  کرونا رکورد زد؛ بیش از ۳ میلیون مبتلا در جهان

ارتباط تنگاتنگ بنیاد گیتس با کنسرن‌های داروسازی

بر‌اساس داده‌های بورس و اوراق بهادار امریکا، بنیاد گیتس در غول‌های دارویی مانند Merck و Eli Lilly دارای سهام است.

همچنین بنیاد گیتس به‌طور غیر‌مستقیم، یعنی به‌واسطه صندوق سرمایه‌گذاری وارن بافت (چهارمین مرد ثروتمند جهان)، در کنسرن دارویی Sanofi سرمایه‌گذاری کرده است.

بنیاد گیتس، سهام یک کنسرن دارویی آلمانی به‌نام CureVac را به ارزش ۵۲ میلیون دلار خریداری کرده است. در واقع ۵ درصد از سهام این کنسرن به بنیاد گیتس تعلق دارد.

بنیاد گیتس همچنین در یک شرکت دیگر آلمانی به‌نام BioNTech با سرمایه‌ای بالغ بر ۵۰ میلیون یورو شراکت دارد. (۵۲)

پروژ‌های بیل گیتس برای کنسرن‌های داروسازی مانند GlaxoSmithKline, Novartis, Roche, Sanofi, Gilead Pfizer سود‌آور است. کنسرن‌هایی که بنیاد بیل گیتس نیز در آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده است.

نوعی از تجارت هوشمندانه. ترکیبی از تجارت و اهداف خیریه.

یک دست، دست دیگر را می‌شوید.

سیستم کنترل دیجیتالی

هدف پروژه آی دی ID ۲۰۲۰، بنابر گفته مبتکران این پروژه، مجهز کردن تمام ساکنان کره زمین به یک هویت دیجیتالی مصونیت است. (۵۳)

بیل گیتس به‌تازگی در طی یک گفت‌وگو، به یکی از محورهای برنامه‌های خود اشاره می‌کند. (۵۴)

بیل گیتس می‌گوید: در نهایت یک برگه دیجیتالی مصونیت صادر خواهد شد. یعنی برگه‌ای که وضعیت سلامتی شخص را نشان می‌دهد. این برگه، امکان سفر به تمامی ‌نقاط جهان و باز شدن مرزها را فراهم می‌آورد.

در اینجا بیل گیتس باز هم از «ما» می‌گوید.

بنیاد بیل گیتس برای ۷ میلیارد جمعیت جهان برنامه‌ریزی می‌کند؟ 

این برگه دیجیتالی مصونیت به‌زودی از خانه گوگل یا اَپِل بیرون خواهد آمد.

یعنی یک اَپ. (۵۵)

گفتنی است که بیل گیتس علاوه بر مایکروسافت، در اَپِل هم سرمایه‌گذاری کرده است. بیل گیتس مالک ۴/۳ درصد از سهام مایکروسافت به ارزشی معادل با ۵۵ میلیارد دلار است. (۵۶)

بنیاد بیل گیتس در شرکت اَپِل نیز دارای سهام است.

صندوق سرمایه‌گذاری متعلق به وارن بافت (چهارمین مرد ثروتمند جهان) به‌نام Berkshire Hathaway، مالک ۵/۷ درصد از سهام شرکت اَپِل است.

از آنجا که بیل گیتس و بنیاد او، مالک ۵۶ درصد از Berkshire Hathaway هستند، بنابراین ۱/۸ میلیارد دلار از سهام اَپِل به بیل گیتس تعلق دارد. (۵۷)

آیا انسان‌ها حداقل این اختیار را دارند که به‌طور آزادانه در مورد استفاده یا عدم استفاده از این اَپ تصمیم بگیرند؟

یا اینکه حاکم شدن فضای هراس و نگرانی، پیامدهایی مانند فرمانبرداری و اجرای بدون چون و چرای تصمیمات دولت‌ها توسط مردم را به‌دنبال خواهد داشت؟

آیا شیوه‌های دیگری نیز برای کنترل انسان‌ها در نظر گرفته شده است؟

دانشگاه ماساچوست در ماه دسامبر ۲۰۱۹ اعلام کرد که پیشرفت‌هایی در زمینه ذخیره‌سازی اطلاعات مربوط به وضعیت سلامتی به‌دست آمده است.

یعنی می‌توان همزمان با تزریق واکسن، یک میکروچیب حاوی اطلاعات را در زیر پوست ذخیره کرد. (۵۸)

به بهره هوشی بالایی نیاز نیست تا حدس بزنیم که چه فردی به این حوزه بی‌نهایت علاقمند است.

هزینه انجام تحقیقات توسط بنیاد گیتس تأمین شده است.

تزریق میکروچیب‌ها در زیر پوست، همزمان با تزریق واکسن، امکان تعیین هویت دیجیتالی را فراهم می‌آورد. (۵۹)

این هویت دیجیتالی همانند یک گذرنامه، امکان تعیین هویت افراد را هنگام عبور از مرزهای کشورهای مختلف فراهم می‌آورد. این بانک واحد اطلاعات جهانی، در واقع یک سیستم فراملی نظارت و کنترل در مقیاس جهانی است.

شرکت مایکروسافت، اتحادیه جهانی واکسیناسیون GAVI، (که از سوی بنیاد گیتس تأمین مالی می‌شود) و همچنین بنیاد راکفلر (یکی از قدیمی‌ترین و ثروتمندترین بنیادهای امریکا) از طراحان این پروژه می‌باشند. (۶۰)

از سپتامبر ۲۰۱۹، در هماهنگی و مشارکت با دولت بنگلادش، مقدمات اجرای برنامه هویت دیجیتالی فراهم گشت. قرار بر این شد که اجرای این برنامه به‌طور آزمایشی از بنگلادش آغاز شود. (۶۱)

طرح شناسایی مسافران از طریق هویت دیجیتالی به هنگام عبور از مرزها، Known Traveller که به‌طور اختصاری KTDI نامیده می‌شود، از‌جمله طرح‌های ارائه شده در اجلاس سالیانه مجمع جهانی اقتصاد (در سال ۲۰۱۸) در داووس بود. از قرار معلوم، کلوپ نمایندگان بزرگترین کنسرن‌های چند ملیتی در داووس موفق شد تا رضایت دولت‌ها و اتحادیه اروپا را برای اجرای این سناریو به‌دست آورد.

بیل گیتس، اگر که نگوییم، با‌نفوذترین، اما به حتم یکی از اعضای بانفوذ مجمع جهانی اقتصاد است. (۶۲)

گفته می‌شود که ارائه اطلاعات در حال حاضر، داوطلبانه است. اما روشن است که پس از تثبیت این برنامه، ارائه اطلاعات از حالت داوطلبانه خارج خواهد شد و به یک وظیفه قانونی تبدیل خواهد گشت.

تحقق چنین برنامه‌هایی در دراز مدت منجر به کنترل همه‌جانبه خواهد شد. شیوع ویروس کرونا در واقع بهانه‌ای به‌دست داد تاطرح‌هایی که پیشاپیش برنامه‌ریزی شده بود، با سرعت بیشتری وارد فاز اجرایی بشود.

در شرایطی قرار داریم که به‌نام دفاع از سلامت مردم، فرمانبرداری و اطاعت محض به فضیلت تبدیل می‌شود.

یک شهروند مسئول و شایسته، آن شهروندی است که تابع و فرمانبر است و ذهنی پرسشگر و نقاد ندارد.

شاید در ۳۰ یا ۴۰ سال آینده، خوانندگان کتاب‌های دیجیتالی، تاریخ دهه‌های گذشته را بخوانند و دریابند که چگونه و با چه شیوه‌هایی،انسان‌ها را در سال ۲۰۲۰ به خواب مصنوعی فرو بردند.

زیرنویس‌ها

۱. Voluntary contributions by fund and by contributor, 2018

۲. Das Dilemma der WHO

۳. gavi

۴. Das Wohltätigkeitsmonopol der Gates-Foundation dient primär der Wirtschaft

۵. Gavi,2018

۶. Amount: $1,543,757,800

۷. https://www.dzif.de/en/partner/coalition-epidemic-preparedness-innovations-cepi

۸. Amount: $98,022,761

۹. https://www.path.org/

۱۰. Amount: $3,000,000

۱۱. grant payments made by the Bill & Melinda Gates Foundation and previous foundations of the Gates family

۱۲. Die WHO – Im Griff der Lobbyisten – Doku HD

۱۳. for johns hopkins

۱۴. Robert Koch Institute

۱۵. $۲۸۲ billion in just 23 days

۱۶. Amount: $2,537,294

۱۷. Spiegel-Gate(s)

۱۸. Amount: $297,124

۱۹. “Die Gates-Stiftung ist ein Mittel, um Macht auszuüben”

۲۰. This talk was presented at an official TED conference

۲۱. Bill Gates, at Odds With Trump on Virus, Becomes a Right-Wing Target

۲۲. The first modern pandemic

۲۳. Event 201

۲۴. Bio-terrorism could kill 30 million people in a year, says Bill Gates – video 

۲۵. Bill Gates: Der Mann, der die Corona-Pandemie voraussagte

۲۶. Gates-Stiftung investiert in Impfstoff-Hersteller aus Tübingen

۲۷. Bill Gates: “Es braucht eine globale Anstrengung”

۲۸. Coronavirus: Bill Gates will für Impfstoff sieben Fabriken vorfinanzieren

۲۹. Twenty years in the making: The foundation’s response to COVID-19

۳۰. Indische Ärzte verklagen Bill Gates

۳۱. Bill Gates Funded Group Accused of Breaking Law in HPV Vaccine Trials in India Resulting in Fatalities

۳۲. www.NewDemocracyWorld.org

۳۳. Parliament of India

۳۴. Minimum of 40 Children Paralyzed After New Meningitis Vaccine

۳۵. The Vaccine Program

۳۶. Die Gene Drive Files

۳۷. Lobbyarbeit für Gentechnik statt für Gerechtigkeit

۳۸. Wohlwollende Alleinherrscher?

۳۹. Why is the Gates foundation investing in GM giant Monsanto?

۴۰. Vandana Shiva im Interview

۴۱. Bill Gates ist mit 60 Prozent in Aktien

۴۲. Microsoft spart 30 Milliarden Dollar Steuern

۴۳. Der Microsoft-Gründer hat sich vom Software- zum Weltrettungs-Monopolisten entwickelt

۴۴. Monster Microsoft?

۴۵. Gates muss Kartellstrafe zahlen

۴۶. microsoft-strafe

۴۷. Gates Foundation to keep its investment approach

۴۸. Bill Gates Latest Trades

۴۹. Wohlwollende Alleinherrscher?

۵۰. Das Dilemma der WHO

۵۱. Das Wohltätigkeitsmonopol der Gates-Foundation dient primär der Wirtschaft

۵۲. Bill und Melinda Gates investieren in Biontech

۵۳. The Need for Good Digital ID is Universal

۵۴. Chris Anderson with Bill Gates, Microsoft co founder, philanthropist and TED speaker

۵۵. Coronavirus: Kontaktverfolgung wird Teil von Android und iOS

۵۶. Bill Gates owns a lot more Apple stock than you might think

۵۷. Bill Gates’ Vermögen stammt auch aus Apple-Aktien: Wie viel, ist erstaunlich

۵۸. Storing medical information below the skin’s surface

۵۹. NEC and Simprints join forces with Gavi to extend vaccination coverage with biometrics

۶۰. An approach that is holistic, market-based and addresses the full scope and scale of the challenge

۶۱. ID2020 and partners launch program to provide digital ID with vaccines

۶۲.




تداوم اعتصاب غذا و ابلاغ کیفرخواست مریم ابراهیم وند در دادگاه انقلاب

کیفرخواست پرونده مریم ابراهیم وند، نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده سینما امروز شنبه ۲۰ اردیبهشت در پی انتقال وی از زندان اوین به دادگاه انقلاب تهران ابلاغ شد. خانم ابراهیم‌وند که از تیرماه ۹۷ به صورت بلاتکلیف در بازداشت است، از روز دوشنبه ۱ اردیبهشت در اعتراض به تداوم بازداشت و بلاتکلیفی در بند زنان زندان اوین در اعتصاب غذا است.

به گزارش هرانا، ابلاغ این کیفرخواست امروز شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ در شعبه ۲۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی محمود ابراهیمی صورت گرفته است. در این کیفرخواست عناوین اتهامی ازجمله “اقدام علیه امنیت ملی از طریق فعالیت تبلیغی علیه نظام” به خانم ابراهیم وند تفهیم شده است.

مسئولان زندان طی هفته‌های گذشته به خانم ابراهیم‌وند گفتند بخش دیگر پرونده او به شعبه ۱۰۵۹ دادگاه کارکنان دولت ارسال شده و در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۹۹ در این شعبه برگزار خواهد شد.

از سوی دیگر خانم ابراهیم وند امروز شنبه ۲۰ اردیبهشت در بیستمین روز از اعتصاب خود بسر می‌برد.

یک منبع نزدیک به خانواده خانم ابراهیم وند در خصوص آخرین وضعیت او به هرانا گفت: «مریم ابراهیم وند، شب پنج‌شنبه ۱۹ اردیبهشت دچار افت شدید فشار شد و پس از چند ساعت در حالی که داخل بند از حال رفت، به بهداری زندان منتقل شد. اون نهایتا پس از تزریق سرم مجددا به بند زنان منتقل شد اما همچنان در اعتصاب غذا بسر می‌برد.»

خانم ابراهیم وند که از تیرماه ۹۷ به صورت بلاتکلیف در بازداشت است،  از روز دوشنبه ۱ اردیبهشت در اعتراض به تداوم بازداشت و بلاتکلیفی، عدم برخورداری از حق داشتن وکیل، عدم اجازه مطالعه پرونده و دخالت نهادهای امنیتی در روند رسیدگی به پرونده دست به اعتصاب غذا زده است.بيشتر بخوانید:  راحله احمدی بازداشت و جهت تحمل حبس به زندان اوین منتقل شد

مریم ابراهیم وند در شهریورماه ۱۳۹۵ توسط ماموران اطلاعات سپاه در محل کار خود در تهران به دلیل تهیه فیلم ” ۲۴ سپتامبر” بازداشت و به بازداشتگاه اطلاعات سپاه موسوم به بند ۲ الف زندان اوین منتقل شد. وی پس از ۳۵ روز بازداشت در سلول انفرادی و با پایان مراحل بازجویی، با تودیع قرار وثیقه ۳۰۰ میلیون تومانی (به صورت وجه نقد) از بازداشتگاه این نهاد امنیتی آزاد شد.

خانم ابراهیم وند نزدیک به دو سال بعد در تاریخ ۳۱ تیرماه ۹۷ با تماس تلفنی حاجی محمدی به شعبه ۴ بازپرسی دادسرای فرهنگ و رسانه احضار و مجددا بازداشت و به بند دو الف سپاه منتقل شد. او پس از یک ماه پس از پایان مراحل بازجویی با صدور قرار وثیقه ۱۰ میلیون تمومانی به زندان قرچک ورامین منتقل شد. او نهایتا در تاریخ ۲۶ اسفندماه ۱۳۹۸ بدون اطلاع قبلی به بند زنان زندان اوین منتقل شد.

مریم ابراهیم وند پیشتر با نوشتن نامه‌ای نسبت به شرایط خود و تداوم بلاتکلیفی در زندان اعتراض کرد. او در در بخشی از این نامه که توسط هرانا منتشر شده است، گفت: ” آنچه بیش از رسیدگی به بلاتکلیفی دو ساله و توقیف اموالم لازم به پیگیری است، این است که بدون ارائه ادله با پرونده سازی سپاه بازداشت و محبوس شده‌ام. پس از بازداشت، بعد از سی روز با صدور قرار وثیقه ۱۰ میلیارد تومانی به زندان قرچک ورامین تبعید شدم. بارها به رقم بالای وثیقه اعتراض کردم که آن نیز بی نتیجه بود. پس از یکسال پرونده دوم با شکایت اطلاعات سپاه از بابت اتهام نشر اکاذیب و شکایت سوم از طرف نهاد ریاست جمهوری به اتهام نشر اکاذیب و اعمال نفوذ برای من گشوده شد. شکایت این نهاد نیز به دلیل اعتراض من به شرایط هنرمندان و توقیف گسترده فیلم‌ها خطاب به حسن روحانی در جریان مراسم افطاری نهاد ریاست جمهوری در خردادماه ۹۷ صورت گرفته است. پس از این مراسم به دلیل شرکت من در مراسم افطاری و واکنشم به سخنرانی غیرمرتبط رئیس جمهور به مسائل هنرمندان علیرغم داشتن پرونده باز در سازمان اطلاعات سپاه، موجب خشم این دو نهاد از من شد. در متن شکایت نهاد ریاست جمهوری از من نیز آمده است، بر اساس اظهارات آقای حسن حسن پور، که خود یکی از متخلفین مالی است، به اتهام نشر اکاذیب و اعمال نفوذ از من شکایت کرده‌اند.”بيشتر بخوانید:  انتقال بهاره هدایت به زندان قرچک ورامین/ تداوم اعتصاب غذا

مریم ابراهیم وند متولد ۱۳۷۰، نویسنده و کارگردان سینما و تهیه کننده فیلم‌های “طنز عشق”، ” ما همه تنهاییم” و “پانسیون دختران” است، از دلایل شهرت وی علاوه بر فعالیت های سینمایی و فرهنگی، نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ بود که به عنوان یکی از زنان نامزد برای انتخابات ثبت نام کرد.

بسیاری از زندانیان در ایران به عنوان آخرین راه برای رسیدن به خواسته‌هایشان دست به اعتصاب غذای اعتراضی می‌زنند. بسیاری از این اعتصاب‌ها در اعتراض به عدم رسیدگی به مشکلات پرونده، مراعات نشدن حقوق زندانی و یا بازداشتی و بلاتکلیفی‌های بلندمدت بوده است.




مارکس و انگلس و اصل خودرهانی پرولتاریا

هال دریپر، ترجمه‌ی سارا روستایی

۱۹۰۶- خیزش از اعماق

مقدمه: اکنون مدتی است که نقش، کمیّت و ظرفیت طبقه‌ی کارگر همچون فاعل، سوژه و آفریننده‌ی سوسیالیسم مورد پرسش، تردید و چالش جدی قرار گرفته است. البته روایت و تفسیرهای جزمی از نقش پرولتاریا، شکست عملی جنبش کارگری بر اثر مسخ و کژدیسگی انقلابات کارگری، تعرض بورژوازی به خاک‌ریزهای جنبش کارگری در گستره‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک، نفی توانایی طبقه‌ی کارگر را قابل‌فهم و ظاهراً «طبیعی» جلوه می‌دهد. ازاین‌رو، «خداحافظ پرولتاریا»، «غیرانقلابی بودن طبقه‌ی کارگر»، «ادغام کارگران در سیستم»، «کاهش وزن کارگران» مثل نقل‌و‌نبات سرریز می‌شوند تا شکست طبقه‌ی کارگر را بدیهی جلوه دهند و موقعیت فرودست آن‌را نهادین و تثبیت کنند.

برخی نظیر پل سوئیزی، مارکسیست بزرگ امریکایی، که تا واپسین دم به سوسیالیسم باور داشت و بدان وفادار ماند از حیث تجربی چنین ظرفیتی را در پرولتاریای امریکا مشاهده نکرد. برخی به‌قول پری اندرسون «مارکسیسم بدون سوژه‌اند» نظیر اصحاب مکتب فرانکفورت. آن‌ها به‌مدد تبیین مقوله‌ی «صنعت فرهنگ» بورژوایی و فرادستی آن بر اذهان مردم، نور عافیت در جبین پرولتاریا مشاهده نمی‌کنند و رهایی را اصلاً در قلمروی زیبایی‌شناسی و «زیست‌جهان» فرد جست‌وجو می‌کنند.

برخی نیز به گونه‌ای خصمانه از بیخ پرولتاریا را «لجن» و «بی‌شعور» می‌دانند، جان مینارد کینز می‌گوید «چگونه می‌توانم مرامی را بپذیرم که لجن را بر ماهی ترجیح می‌دهد، و پرولتاریای بی شعور را بالاتر از بورژواها و روشنفکران… قرار می‌دهد؟ … جنگ طبقاتی مرا در کنار بورژوازی بافرهنگ خواهد یافت».

در این میان البته هستند کسانی که به بازاندیشی پیرامون نقش و «رسالت» پرولتاریا نیازی احساس نمی‌کنند. کسانی هستند که به پاره‌ای از احکام مارکسیستی دخیل بسته‌اند و آن را راهگشای همه‌ی معضل‌ها و دشواری‌ها می‌پندارند. کسانی هستند که صورت مسأله را پاک می‌کنند و از شر تفکر و تعمق خلاص می‌شوند. و بالاخره کسانی هستند که نه معنای شکست را می‌فهمند و نه ضرورت «صیقل دادن سلاح آبایی را برای روز» نبرد، حتی بدتر از همه سلاح زنگ‌زده‌ی خود را نشانه‌ی پیروزی قلمداد می‌کنند. ما اما باید به‌قول بوریس پاسترناک «اعتراف به شکست را بهتر از ریاکاری و تظاهر به موفقیت» قلمداد کنیم، تا با بازگشت به خاستگاه نظریه‌ی مارکسیسم، با آموزش از این روش و تحلیل، با بررسی تغییر و تحولات ساختار طبقه در پرتو تغییرات سرمایه‌داری معاصر، بار دیگر چارچوب مفهومی قابل‌دفاع و اصولی از نقش و وظایف و ظرفیت پرولتاریا ارائه کنیم. بازسازی روایتی جدید از سوژه و مهم‌تر از آن سازمان‌دهی واقعی بلوک طبقاتی، اگر نگوییم بنیادی‌ترین ارکان سیمای یک چپ جدید است، دست‌کم در شمار بااهمیت‌ترین محورهای بازسازی چپ محسوب می‌شود. متنی را که مشاهده می‌کنید تبار این ایده را در نزد مارکس مورد پژوهش قرار می‌دهد. (م.)

بی‌تردید مارکس و انگلس می‌بایست تعریف فشرده‌ی لنین مبنی بر این که «مارکسیسم نظریه و عمل انقلاب کارگری است» را مورد تأیید قرار می‌دادند. در این فرمول فشرده، عنصر کلیدی نه «وحدت نظریه و عمل» است که متأسفانه از ظرافت خود تهی شده، و نه «انقلاب» که آن‌هم در ابهام فرو رفته، بلکه عنصر کلیدی این تعریف کلمه‌ی «کارگری» است، یعنی بخش مربوط به خصلت طبقاتی آن.

 اما «انقلاب کارگری» از همان آغاز به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای مبهم بوده است، زیرا می‌توان از آن دو طرح متمایز از هم را استنتاج کرد که در عمل نیز هر دو دیده شده است. در یک طرح کارگران انقلاب رهایی‌بخش خود را به انجام می‌رسانند، در طرح دیگر، از کارگران هم‌چون وسیله‌ای برای انقلاب بهره می‌گیرند.

 طرح نخست جدید و دومی قدیمی است. مارکس و انگلس اما از متفکران اولیه‌ی سوسیالیست بودند که به این تمایز حساسیت داشته‌اند، و این امری طبیعی بود. آن‌ها نخستین کسانی بودند که اولین‌بار در تاریخ جهان مطرح می‌کردند، که کارگران استثمار شده اعماق جامعه در موقعیتی قرار می‌گیرند که خصلت طبقاتی خود را بر نظم نوین جهان نقش می‌زنند.

هنگامی که مارکس و انگلس نظرات خود را در باب این موضوع می‌پروراندند آدمی می‌توانست ظرفیت انقلابی پرولتاریا را این‌جا و آن‌جا تشخیص دهد. این مارکس نبود که برای اولین‌بار کشف کرد که پرولتاریا یک طبقه‌ی انقلابی است. پیش از او از باب نمونه رابرت اوئن، ناامید از انسا‌ن‌دوستی بورژوازی در نفی طبقه‌اش، به سازمان‌دهی جنبش طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌ها در انگلستان روی آورده بود، اما نظر اوئن این نبود که قدرت به طبقه‌ی کارگر انتقال یابد، بلکه می‌خواست از آن‌ها به‌مثابه‌ی لشکری بهره بگیرد که برنامه‌ی یک گروه نخبه‌ی انسان‌دوست را به پیش ببرد؛ گروهی که به «نفع آن‌ها کار می‌کند». سن سیمون نیز امیدش را به سلاطین، بانک‌داران، دانشمندان و غیره از دست داده بود، آن‌ها قادر نبودند که عدالت غیر قابل‌توصیف در برنامه‌های او را برای بشریت درک کنند. سن سیمون در واپسین اثرش، مسیحیت جدید، برای نخستین‌بار به سوی کارگران روی می‌آورد و از آن‌ها می‌خواهد رؤسای خود را متقاعد کنند که به نقل سن سیمون توجه کنند.

الگوی تاریخی در مقیاس وسیع‌تر

ظرفیت انقلابی پرولتاریا در دیدگاه نخست ابزاری در دست دیگران به‌شمار می‌رود، همچون تبرزینی در خُرد کردن نظام کهنه، نه نیرویی که به نام خود برای برپا ساختن نظامی نوین، مناسب است. این سوسیالیست‌های غیرپرولتری نه‌تنها مقدم بر مارکسیسم شکل گرفتند، بلکه در جنبش‌های سوسیالیستی جهان چه امروز و چه دیروز بسیار نیرومندتر از مارکسیسم بوده‌اند. باید تأکید کرد این دیدگاه مختص جنبش سوسیالیستی نیست، که به سوسیالیسم تکامل می‌یابد، بلکه در همه‌ی تاریخ مکتوب گذشته وجود داشته، البته تا آن‌جا که چشم انسان می‌تواند مشاهده کند. یک بخش از طبقات بالا که از نیروی حاکم ضربه خورده است، به‌ناچار به برانگیختن وسیع توده‌های پایین‌تر، در هر دوسوی منازعه متوسل می‌شود، بنابراین توده‌ی مردم را با وعده‌ها و شعارهای مناسب به حرکت وامی‌دارد تا خود را به مسند قدرت برساند. از این روست که از باب نمونه تیرانواهای یونان قدیم در زبان مدرن تیرانی خوانده می‌شوند، نه از آن‌رو که آن‌ها بیش از الیگارش سابق قدرت خود را بر مردم اِعمال کرده‌اند، بلکه ازآن‌رو که از توده‌ها استفاده کرده‌اند تا بر خود الیگارشی اعمال قدرت کنند. این الگو را در داستان گراسوس‌‌ها[۱] می‌توان مشاهده کرد که در تاریخ مدرن رایج است. این کلید محرک مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه‌ی درون طبقات در طول زمان بوده است.

اما این یک قمار است و همیشه یک خطر اجتماعی در آن وجود دارد. هنگامی که توده‌های فرودست را به صحنه‌ی عمل اجتماعی فرامی‌خوانید، چگونه می‌توانید پس از انجام کارتان، جلوی‌شان را گرفته به سوراخ‌های‌شان بازگردانید؟ این حیوانات خطرناک‌اند: مواظب باشید. مستی یک پیروزی مشترک ممکن است موجب شود آن‌ها فراموش کنند که شما به‌طور طبیعی آقای آن‌ها هستید. ممکن است آن‌ها برای دستیابی به هدف خود از انتظارات شما فراتر بروند، یا در مراحلی اوضاع را به هم بریزند. در زمانی که توده‌های وسیع زحمت‌کش (بردگان، آزادمردان، کارگران، یا رعیت‌ها) چشم‌اندازی متناسب با منافع طبقاتی خود در مورد یک نظام نوین ندارند، وقتی که آن‌ها نتوانند در بازسازی جامعه نقش خود را از پایین ایفا کنند، این خطر وجود دارد که به فاجعه بینجامد، بنابراین، آنچه که پیش‌تر خطر جدی برای نیروی حاکم محسوب می‌شد، به خطری مرگبار برای خود نظام اجتماعی تبدیل می‌شود.

دوزخیان پرولتری

این تحولی است که در طی تاریخ با رشد سرمایه‌داری در انقلاب کارگری صورت می‌پذیرد. برای نخستین بار یک طبقه از اعماق جامعه – طبقه‌ای که حیات جامعه مبتنی بر کار او است – سر برمی‌آورد که ماهیتاً برنامه‌ای از خود برای سازمان‌دهی مجدد جامعه پیش می‌گذارد. هنگامی که این برنامه‌ها در مبارزه به جریان گذاشته می‌شود، این طبقه یک هدف تاریخی دارد: هدفی که محدود به ارائه‌ی خدمت به طبقه‌ی حاکم (یا بخشی از طبقه‌ی حاکم) یا دیگران نیست، بلکه می‌تواند در خدمت خود قرار گیرد. به‌یقین، این نیرو هنوز می‌تواند تحت کنترل درآید: زیرا خیلی جوان، و عمدتاً نابالغ است، و اغلب به نحو کودکانه‌ای ناآموختگی و بلاهت دارد، اما تا کی می‌توان پای این غول نوجوان را در شلوار کوتاه نگه داشت؟ غریزه‌ی طبقاتی بورژوازی به علت این خطر نوع جدید، او را باز نگه‌می‌دارد که در مبارزات جامعه‌ی مدنی توده‌های کارگر را فرا خواند. بورژوازی برای تأمین هدف‌های خود از طبقه‌ی کارگر به‌عنوان یک متحد برای کسب قدرت سیاسی در برابر نظم فئودالی دوری می‌کرد، تمایل بورژوازی از آن هنگام به بعد اساساً متوجه کشف راه‌ها و ابزاری است که توده‌های فرودست را، کنترل و دچار تفرقه سازد. در این میان مسأله‌ی نظریه‌پردازان منفرد و ماجراجویان سیاسی، و به همین ترتیب نیز گرایش‌های سیاسی که در جهت یک گروه نخبه‌ی ضد سرمایه‌داری عمل می‌کنند موضوع دیگری است. از این رو یکی از تضادهای مشخص سیاست‌مداران بورژوا، بازی با این آتش به درجات مختلف است. مارکس به این مسأله توجه داشت، از باب نمونه در تصویر موجزی که از سیاست‌مدار «لیبرال» تیرز به دست می‌دهد. او پس از خدمت به لویی فیلیپ و بناپارت، وظیفه‌ی قتل عام کمون پاریس را به انجام می‌رساند: تیرز به‌مثابه‌ی یک «انقلابی» حرفه‌ای به خاطر اشتیاق… برای به چنگ آوردن قدرت… او هر وقت به صفوف مخالفان رانده می‌شد، هرگز به خود تردید راه نمی‌دهد که احساسات توده‌ای را برانگیخته و برای بیرون راندن رقیب فاجعه ایجاد کند… طبقه‌ی کارگری که او آن‌ها را پیش‌تر تحت عنوان «جماعت فاسد» به ناسزا می‌گرفت».(۱)

این تیپ سیاسی، خصوصیت ویرژیلی (شاعر کلاسیک روم) داشت که در زمان مارکس آنقدر مشهود بود که امروزه باید مورد توجه قرار گیرد، و در شش کلمه‌ی روشن خود را توصیف می‌کند «اگر نتوانیم قدرت را از بالا تغییر دهم، لایه‌های پایینی را به حرکت در می‌آورم»(۲) کتاب ژرژ براند در مورد لاسال می‌گوید دیکتاتور آینده‌ی کارگران، در ارزیابی مسیر سیاسی‌اش «مثل آشیل در خیمه‌اش به محاسبه مشغول بود، و در مغز خود شب و روز خطر ویرژیل را تکرار می‌کرد…»(۳) موضوع بر قلم انگلس هم جاری شد وقتی که او در مورد حماقت لیبرال‌های فرانسوی در دوره‌های بعد نظر می‌داد کار آن‌ها نیست. آن‌ها از لایه‌های پایین پرولتاریایی می‌ترسند.(۴)

مارکس دیدگاه نوین و سومی از پرولتاریا عرضه می‌کند که در بنیاد خود هم با دیدگاه المپیایی طبقه‌ی کارگر و هم دیدگاه طبقه‌ی حاکم بعدی در تضاد بود.

اصل جدید

صورت‌بندی کلاسیک اصل خودرهانی از سوی مارکس در ۱۸۶۴ در مقدمه‌ای بر قوانین انترناسیونال-در واقع در اولین عبارت آن نوشته شده:

نظر به این‌که رهایی طبقه‌ی کارگر از سوی خود طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید…(۵)

عبارت بالا از این منبع است که شهرت یافت و از سوی عناصر گوناگون که به یک کلمه آن باور نداشتند تکرار شد. بعدها انگلس به‌درستی سابقه‌ی مفهوم را به «همان آغاز» کارشان نسبت داد و در مقدمه‌ی مانیفست کمونیست نوشت: «از همان آغاز، دیدگاه ما بر این بود که «رهایی طبقه‌ی کارگر باید کار خود طبقه‌ی کارگر باشد».(۶) این صورت‌بندی کمی متفاوت است، مارکس هم این مسأله را در نقدی بر برنامه‌ی گوتا مورد تأکید قرار داد». به‌نظر انگلس: این عبارت از آغاز مارکسیسم وجود داشته است. اما اگر ما مسیر مارکس و انگلس را پیش از آن که به این اصل کلیدی خودرهانی پرولتاریا دست یابند ترسیم کنیم، زمینه‌ی آن را خواهیم یافت. زیرا در آن هنگام این اصلی ناشناخته بود که پیش‌تر تقریباً غیر قابل‌تصور می‌نمود. [طبق معمول، استثناهای اجتماعی وجود دارند. یک نامزد برجسته جرارد وینستلی است (جناح چپ و «حفاران» انقلاب انگلیس)، اما او کاملاً برای سوسیالیست‌های اولیه ناشناخته و به‌طور کامل به فراموشی سپرده شده بود. سپس توماس مونتسر بود (که موضوع نخستین تحقیق جدی انگلس بعد از انقلاب ۱۸۴۸ قرار گرفت)، و اسپارتاکوس – که مارکس نوشت: درخشان‌ترین شخصیتی است که در همه‌ی تاریخ کهن دیده شده است، ژنرال بزرگ-گاریبالدی- شخصیت اصیل، نماینده‌ی واقعی پرولتاریای کهن».] و هیچ‌کس را نمی‌توان سراغ گرفت که این اصل از او اقتباس شده باشد.(۷)

اما ما درباره‌ی دو نفر اخیر بسیار کم می‌دانیم. مارکس مجبور شد این مفهوم را خودش ابداع کند – یا ازنو بسازد. احتمالاً این مارکس بود که انگلس را در جریان کار مشترک‌شان در سال ۱۸۴۵ در ایدئولوژی آلمانی به سوی این موضوع سوق داد.

انگلس: از نخبه‌گرایی تا مارکسیسم

یک بیوگرافی خوب از انگلس باید انبوه ایده‌هایی را در نظر بگیرد که او ناگزیر بود راه خود را از رهگذر چالش با آن‌ها باز کند. تا بتواند حتی به درک رویکرد مارکس دست یابد. در مسیر او توقف‌گاه‌های بیش‌تری هست تا در مورد مارکس، این‌جا فقط می‌خواهم یادآوری کنم انگلس ابتدا مجبور شد تا مسیحیت منزه‌طلب و قدرت‌گرای خانواده‌ی خود تسویه ‌حساب کند، بعد نوبت تکامل فکری اولیه از طریق رمانتی‌سیسم «آلمان جوان» می‌رسد که با شیفتگی به لودویگ برونو رادیکال-لیبرال دنبال می‌شد. درآمیختن با حلقه‌ی هگلی‌های جوان (هگلی‌های چپ) در برلین به‌علاوه برخورد اولیه با شلی، او را به گفت‌وگو با به‌اصطلاح «کمونیسم» موسی هس می‌کشاند که در آن هنگام در دوران شیفتگی خود نسبت به «آنارشیسم پرودونی» بود که او آن را با سوسیالیسم احساساتی خرده‌بورژوایی خودش مشابه می‌دانست. در انگلیس در سال ۱۸۴۳، انگلس ابتدا بیش‌تر با اوئنی‌ها در تماس بود که برای «دنیای اخلاقی نو» آن‌ها نگارش به زبان انگلیسی را آغاز کرده و با کارگران کمونیست مهاجر نظیر کارل شاپر نیز آشنا شده بود. سپس دوره‌‌ای اشتیاق به اصطلاح کمونیسم «کارگری» ویلهلم وایتلینگ را از سر گذارنید، سرانجام با جنبش چارتیستی ارتباط پیدا کرد.

صحنه‌ی رادیکال‌گرایی چیزی کم‌وبیش مشابه این بود: معجونی از ایده‌ها، انبوه درهم‌وبرهمی از جنبش‌ها. و پیش از پیوستن انگلس به چارتیسم، هریک از آن‌ها اساساً نخبه‌گرا بودند، به ان معنا که: «ما می‌خواهیم زحمت‌کشان را رها کنیم، و آن‌ها را به جایی هدایت کنیم که گوسفندان در امنیت به چرا مشغول شوند…»

بگذارید نمونه‌ی انگلس را از پایان سال ۱۸۴۳ انتخاب کنیم: او برای «دنیای اخلاقی نو» می‌نویسد، در حالی که به «کمونیسم فلسفی» هس گرویده و آنارشیسم پرودونی را تحسین می‌کند. در یک مقاله‌ی کلیدی او «فقر چیست؟» اثر پرودون سال ۱۸۴۰ را به‌مثابه‌ی مهم‌ترین اثر «کمونیستی» که تاکنون منتشر شده است می‌ستاید (اما او این واقعیت را نادیده می‌گیرد که پرودون عنوان «کمونیسم» را که تحت تأثیر هس اختیار کرده بود، محکوم می‌کرد) مقاله دیدگاه پرودون را مورد تأکید قرار می‌دهد.

به‌نظر پرودون هر نوع حکومتی مردود است چه دموکراسی باشد، چه سلطنتی، زیرا همه با زور حکومت می‌کنند و در بهترین حالت ممکن، نیروی اکثریت ضعف اقلیت را زیر ضرب می‌گیرد، عاقبت او به این نتیجه می‌رسد: آنچه ما می‌خواهیم آنارشی است، حکومت هیچ کس، هرکس مسئول خود، نه دیگری.(۸)

ردپای بازهم بیش‌تری از پرودونیسم در مقاله‌ی انگلس هست، که ظاهراً رادیکال و در مضمون ارتجاعی است. عبارت زیر پرودونیسم خالص است: دموکراسی، منظور من همه‌ی اشکال حکومت است، با خودش در تضاد است؛ غیرحقیقی است، چیزی نیست مگر ریاکاری… تا اعماق. آزادی سیاسی، آزادی ساختگی، بدترین بردگی ممکن، آزادی ظاهری، و بنابراین واقعیت بردگی است. برابری سیاسی نیز همین گونه است، از این‌رو دموکراسی نظیر هرنوع حکومت باید در نهایت خُرد شود… ما باید یک بردگی معمولی-یعنی یک خودکامگی عریان داشته باشیم یا آزادی واقعی، و برابری واقعی-یعنی کمونیسم.(۹)

این انعکاس نفرت کینه‌توزانه‌ی پرودون از دموکراسی است که حقیقت مربوط به دموکراسی ساختگی به محکوم کردن خود دموکراسی می‌رسد، نه آن که خواهان تبدیل دموکراسی ساختگی به دموکراسی واقعی شود.

نخبه‌گرایی «فلسفی»

به این پرودونیسم، «کمونیسم فلسفی» هس نیز اضافه می‌شود. انگلس به‌مثابه مرید هس در این مقاله، پیروزی ویژه‌ی فکر آلمانی را اعلام می‌کند. او لاف می‌زند که برخلاف انگلیسی‌هایِ مشغول به اقتصاد و فرانسوی‌های سیاسی، آلمانی‌ها از طریق فلسفی، با استدلال روی اصول اولیه، کمونیست شده‌اند.(۱۰) زیرا «آلمانی‌ها یک ملت فلسفی» که می‌خواهند کمونیسم را «بر بنیاد اصول فلسفی درست بنا کنند. این مسلماً صورت عملی به خود خواهد گرفت و از این‌رو، بدون تردید در آلمان بیش از هرجای این شانس هست که بین طبقات تحصیل‌کرده‌ی جامعه یک حزب کمونیست ایجاد شود. آلمانی‌ها ملتی هستند که به‌شدت به منافع خود بی‌توجه هستند، اگر در آلمان منافع با اصول تصادم پیدا کنند، اصول غالباً همیشه ادعاهای منافع را خاموش می‌کند. همان عشق به اصول انتزاعی، همان بی‌توجهی به واقعیت و منافع خویش که آلمانی‌ها را در موقعیت پراکنده قرار داده است، همان خصوصیات، موفقیت کمونیسم فلسفی در آن کشور را تضمین می‌کند. از نظر انگلیسی‌ها عجیب خواهد بود که حزبی که هدف‌اش انهدام مالکیت خصوصی است، از سوی کسانی ساخته شود که خود مالک هستند، با وجود این در آلمان قضیه چنین است. ما نیروی صفوف خود را از طبقاتی می‌گیریم که تنها آن‌ها قادر به بهره‌گیری از تحصیلات بسیار خوب هستند، یعنی از دانشگاه‌ها و از لایه‌های تجاری و ما تاکنون در هر دو مورد با مشکل قابل‌توجهی همراه نبوده‌ایم.(۱۱)

این قطعه، که به‌طور خالص[تحت‌تأثیر] هس نوشته شده است، به‌خوبی نشان می‌دهد که افراد برتر آن دوره چگونه فکر می‌کردند و سخن می‌گفتند. اثر دیگر او در روزنامه اوئنی، به‌ویژه از وایتلینگ گرفته شده که انگلس در مقاله‌ی قبلی او را نیز به‌مثابه‌ی رهبر «کارگری» کمونیسم آلمانی می‌ستاید. انگلس این‌جا تأکید می‌کند: نکته‌ی اصلی که وایتلینگ را بالاتر از کابه قرار می‌دهد، یعنی الغای دولت توسط قهر اکثریت، و استقرار یک دستگاه اداری ساده به جای…[او] و طرح انتصاب همه‌ی افسران از سوی این دستگاه…نه به مدد اکثریت بزرگ جامعه، بلکه به وسیله‌ی آن‌هایی که بر آن نوع کارویژه‌ای که مقامات باید در آینده انجام دهند اشراف دارند، و یکی از مهم‌ترین خصوصیات این طرح آن است که منصوب‌کنندگان باید مناسب‌ترین اشخاص را از راه جایزه‌ی مقاله‌نویسی برگزینند…(۱۲)

این نمونه‌ها تفکر رادیکال دنیایی را نشان می‌دهد که مارکس در آن پای می‌گذارد. مقالات بعدی انگلس برای اوئنی‌ها، در پایان سال ۱۸۴۴ و آغاز سال ۱۸۴۵ با رابطه‌ی کمونیسم و طبقات به‌تدریج بیش‌تر و بیش‌تر عوض می‌شود.(۱۳)

نقطه‌ی چرخش پایان سال ۱۸۴۵ بود – وقتی که انگلس با مارکس روی «ایدئولوژی آلمانی» همکاری می‌کرد – و در حقیقت در نخستین مقاله‌ای که با مشارکت انگلس نوشته شد، نه برای ارگان اوئنی‌ها، بلکه برای روزنامه چارتیست‌های چپ یعنی «ستاره‌ی شمال» بوده است. انگلس با هشدار به چارتیست‌ها مبنی بر این‌که از طبقه‌ی متوسط هیچ تحول انقلابی را انتظار نداشته باشند، چرخش کامل خود را نشان می‌دهد: از قلب مردم کارگر ماست که اقدام انقلابی آغاز خواهد شد. این درست است که در میان طبقه‌ی متوسط ما تعداد زیادی جمهوری‌خواه حتی کمونیست وجود دارد، و نیز جوانانی که اگر اکنون یک انفجار عمومی به‌وقوع بپیوندند، در خدمت جنبش خواهند بود، اما این «بورژواها» سوداگران، صاحبان صنایع هستند، که از زحمت مردم زندگی می‌کنند و از طریق زالوصفتی و «استثمار» طبقه‌ی کارگر فربه می‌گردند. و چه کسی به ما ضمانت می‌دهدکه وجدان آن‌ها مغلوب تجارت و موقعیت اجتماعی‌شان نخواهد شد؟

جالب توجه است که در قرن بعد برنارد شاو فابیانیست مجدداً ایده‌ی وایتلینگ مبنی بر وارسی «خدمات اجتماعی» برای جایگزین کردن الیگارشی را کشف کرد. انگلس ادامه می‌دهد: آن‌ها که «در اندیشه پرولتری می‌مانند» تعداد بسیار کمی خواهند بود، «خوشبختانه، ما بر روی طبقات متوسط اصلاً حساب نمی‌کنیم».(۴۱) انگلس اکنون به یک مارکسیست بدل شده است.

مارکس: قضیه‌ی حاکم نجات‌دهنده

مسیر مارکس از پیچیدگی کم‌تری برخوردار بود. اما مراحل مهمی باید در مسیر زندگی او مورد توجه قرار بگیرد. یکی از اولین گره‌گاه‌ها به او نشان داد که کسب موقعیت آکادمیک می‌تواند چه معنای داشته باشد. تصادفاً، موضوع به تقابل تاریخی اصل خودرهانی با توهم حاکم نجات‌دهنده در ارتباط بود. یک شکل این توهم همیشه امید به رهایی از طریق انتقال سلطنت از یک پادشاه مستبد به یک پادشاه آزادی‌خواه جدید بود. مارکس از این مرحله در حلقه‌ی هگلی‌های جوان در اوان عمر گذر کرد.

در اواسط سال ۱۸۴۰ در پروس ولیهلم فردریک به جای پدر نشست، او درمقام ولیعهد امید زیادی در حلقه‌ی لیبرال‌ها برانگیخت که به رفرم مشروطه دست خواهد زد، زیرا او درباره‌ی آزادی و وحدت ملی سروصدای زیادی به پا کرده بود.(۱۵) ظاهراً این عادت دیرینه‌ی وارثین سلطنت بود. این شیوه یک قرن پیش از آن هم صادق بود، وقتی‌که فردریک کبیر به نحوی مشابه «عبارت زیبایی را…کمی پس از دستیابی به سلطنت» مطرح کرد. عبارت فوق از مهرینگ در افسانه‌ی لیسینگ است که به نظر او «لیبرالیسم مورد نظر ولیعهدها»(۱۶) است. یکی از چهره‌های درخشان هگلی‌های جوان، برونو باوئر از این فرصت بهره گرفت تا به روح هوهنزولرن‌ها «عالی‌ترین ایده‌ی حیات دولت ما»(۱۷) نهایت ادای احترام را به عمل آورد. امید به دموکراتیزه کردن از بالا به‌سرعت خاموش شد: پادشاه جدید یک مرتجع ارتدکس را به یک منصب دانشگاهی که باوئر گوشه‌چشمی به آن داشت، منصوب کرد.(۱۸) سپس باوئر حتی از پُست خود در دانشگاه بن برکنار شد.(۱۹) در این‌جا بود که برای مارکس روشن شد که چه دکتر باشد یا نباشد، شغل آکادمیک وقتی به او نزدیک است که چکمه‌ی نهادی چون آکادمیا را بلیسد.بيشتر بخوانید:  از سانتیاگو تا پاریس، جنبشهای مردمی درخیابان – سرژ حلیمی، برگردان: مرمر کبیر

مارکس و کوپن

شواهد غیرمستقیمی وجود دارد که مارکس همراه دیگران، امید خود را به تصور لیبرالی پادشاه جدید از دست داد. در آوریل ۱۸۴۰ بهترین دوست مارکس(۲۰) ک. اف. کوپن که از اعضای برجسته‌ی هگلی‌های چپ که ده سال از مارکس بزرگ‌تر بود، با نگاه به سلطنت جدید، کتابی به نام «فردریک بزرگ و مخالفان او» منتشر کرد.(۲۱) یکی از زندگی‌نامه‌نویسان مارکس کتاب را چنین توصیف می‌کند:

کوپن، فردریک را مورد تجلیل قرار داد که به‌مثابه‌ی دشمن ارتجاع آلمانی – مسیحی «به روح او در مرگ و زندگی سوگند یاد کنیم». ایده‌ی بنیادی او این بود که دولت در خالص‌ترین شکلش در روح سلطنتی تجسم می‌یابد که از سوی پادشاهی نظیر فردریک، یک فیلسوف، یک خادم آزاد روح جهانی، حکومت کند. تجدید حیات می‌تواند تنها از بالا صورت پذیرد…(۲۲)

کوپن پیشنهاد می‌کرد که پادشاه جدید باید مانند جد کبیرش مشعل (حاکم نجات‌دهنده) را حمل کند. زندگی نامه‌نویس دیگری چنین نظر می‌دهد:

این واقعیت که مردی مثل کوپن در آرزوی «ظهور یک روحانی» بود بدترین نوع خودکامگی تاریخ پروس است تا «با آتش و شمشیر همه‌ی آن‌هایی را که ما را از ورود به سرزمین موعود باز می‌دارند ریشه‌کن کند»، کافی است به ما فضای ویژه‌ای را که این هگلی‌های جوان برلین در آن می‌زیستند، نشان بدهد».(۲۳)

این درست نیست که مسأله‌ی «ویژه‌ای» در این برخورد وجود ندارد. این ایده‌ی چند هزار ساله اساساً هنوز هم حاکم هست. فردریک ممکن است که «بدترین خودکامه» بوده باشد، اما یک خودکامه‌ی «تجددگرا» بود و این رویه هنوز هم میان مردم خوش‌نیت، به‌ویژه میان آن‌هایی که می‌خواهند به بوروکرات‌های مدرن تبدیل شوند، یا طعمه‌ی خودکامه‌های تجددگرا گردند انبوهی متحد داشت. دوستان لیبرال مارکس به این ادعاهای کهن متوسل می‌شوند که اگر فقط قدرت به (آدم خوب) می‌رسد، او از مسند حکومت رهایی را به ارمغان می‌آورد – بنابراین آدم را از تمام مصایب دستیابی به رهایی در مبارزه علیه قدرت خلاص می‌کند. کتاب کوپن، «به دوستم کارل هاینریش مارکس تریر» تقدیم شده بود. به دلایل گوناگون می‌توان باور کرد که مارکس در این هنگام مسأله‌ی «ویژه‌ای» در موضع دوست خود نمی‌دید و احتمالاً با آن موافق هم بود.(۲۴) وانگهی، مارکس سال بعد در تنظیم پیش‌گفتار رساله‌ی دکترای خود به تاریخ مارس ۱۸۴۱، تمجید کوپن را با تحسین کتاب او پاسخ گفت.(۲۵)

سرباز زدن شاه جدید از تحقق بخشیدن به رؤیاها، احساسات محافل لیبرال را ناگهان دگرگون کرد. انگلس بعدها نتایج آن را توصیف کرده است: در واقع، طبقات متوسط، که ازجمله انتظار داشتند شاه جدید بلافاصله مشروطه به ارمغان آورد، آزادی مطبوعات، محاکمه توسط هیأت منصفه و غیره را اعلام کند، و در یک کلام خود رهبری انقلاب مسالمت‌آمیزی را به‌عهده بگیرد که آن‌ها برای کسب سیادت سیاسی منتظرش بودند – به اشتباه خود پی بردند، و خشمگینانه علیه او برمی‌خیزند.(۲۶) انگلس ادامه می‌دهد این رویگردانی ناگهانی با عصبیت در «راین‌لند» منجر به ایجاد روزنامه‌ی راینیشه تسایتونگ در کلن گردید و حامیان بورژوای آن موقتاً به هگلی‌های جوان رادیکال اجازه دادند دبیری آن را به‌عهده بگیرند- مارکس در اکتبر ۱۸۴۲ سردبیر آن شد.

باید خاطرنشان کرد انگلس جوان نیز در چنین شرایطی بود که دوره‌ی توهم به سلطنت نیک‌خواه، پیش و پس از فردریک ویلهلم را از سر گذرانید. درست پیش از آن، انگلس در نامه به دوستی، نارضایتی خود را از فردریک ویلهلم سوم در عدم اجرای وعده‌های خود برای اعلام مشروطیت، اگرچه به نحوی نه‌چندان رادیکال ابراز کرد: همان شاهی که در سال ۱۸۱۵ پدرش را برکنار کرد و به خادمان خود در کابینه قول داد نظم را برقرار کند اگر آن‌ها او را از آب نمک درآورند به آن‌ها مشروطه خواهد داد- همان شاه ملعون منحوس لئیم نشان داده است… به کسی مشروطه نخواهد داد – هیچ دوره‌ای مثل سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۳۰ مشحون از جنایات سلطنت نیست، تقریباً هر شاهزاده‌ای که حکومت کرد سپس به مرگ محکوم شد… من می‌توانم قصه‌های نشاط‌آوری از عشق شاهزادگان به خادمان خود تعریف کنم – من هر چیز خوبی را فقط از شاهزاده‌ای انتظار دارم که سرش از فریاد مردم‌اش به دوران افتاده، و پنجره‌های قصرش زیر باران سنگ‌های انقلاب خُرد می‌شود.(۲۷) انگلس پس از خلف وعده‌ی شاه جدید بعد از دستیابی به سلطنت در سال ۱۸۴۰، مقاله‌ای به چاپ رساند که در آن به دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی شاه حمله کرد و اخطار داد که آزادی مطبوعات و یک پارلمان واقعی به وسیله‌ی شاه اهدا نمی‌شود، بلکه مردم باید آن را به دست آورند. مقاله با اشاره‌ای به این که پروس به انقلاب ۱۷۸۹ خود نزدیک می‌شود، پایان می‌یابد.(۲۸) تمام این حوادث به‌صراحت به لیبرال‌ها آموخت که به‌ویژه از این شاه نباید چندان انتظار داشت، لیبرالیسم در سرشت خود همیشه در جستجوی اصلاحات چشم به نیرویی دارد که اهرم‌های قدرت را در دست دارد. اما برای مارکس، درس عمیق‌تر از این بود، و آخرین توهم او به حاکم نجات‌دهنده فرو می‌ریزد.

دولت خادم و «آکادمیا»

مارکس بعدها، جریان گذار از دموکراسی رادیکال به کمونیسم (۱۸۴۳) و همه‌ی این دوره را در بازبینی گذشته چنین خلاصه کرد: «تراوشات و سخنرانی لیبرال‌منشانه» شاه «نشانه‌ی آرزوی دمیدن حیات به دولت» بود. اگرچه این صرفاً نوعی حیات واپس‌گرایانه‌ی خود او نیز محسوب می‌شد، یعنی رؤیاهای کهن آلمانی. اما وقتی حتی این نوع تغییر، خطر آن را به‌وجود می‌آورد که در پروس نتیجه‌ی دیگری به بار آورد، نظام خودکامه‌ی بوروکراتیک قدیمی «این نوع تحولات غیرآلمانی را نابود می‌کند». بنابراین معنای عبارت این بود: «ناکامی اقدام مبنی بر تحول دولت بی‌فرهنگ بر بنیاد خود آن».(۲۹)

این فقط یک اشتباه بود که در لحظاتی تصور شود که همراهی با آرزوها و یا پندارهای شاه اهمیت دارد. این مسأله نمی‌توانست چیزی را در بنیاد تغییر دهد. بی‌فرهنگی ابزاری است که سلطنت را تزئین می‌کند و سلطنت همیشه سلطان بی‌فرهنگی است. او نمی‌تواند نه خود، نه مردم‌اش را- اگر آنچه باقی بماند- به انسان‌های آزادی و واقعی تبدیل کند.(۳۰)

از آن‌جا که غیرممکن بود دولت «پایه‌ی خود را رها کرده و به دنیای انسانیِ دموکراسی گذر کند»، نتیجه‌ی ناگزیر عبارت بود از:

بازگشت به دولت خادم فسیل شده که در آن بردگان در سکوت خدمت می‌کنند و ارباب زمین و مردم‌اش تا آن‌جا ممکن است در سکوت، از طریق خدمه‌ی تربیت‌شده‌ی کاملاً مطیع حکم می‌رانند. هیچ یک از آن دو نمی‌توانند بگویند چه می‌خواهند- نه اولی‌ها که می‌خواهند آدم باشند، نه دومی که برای آدم‌هایش کاری در زمین خود ندارد. تنها راه بنابراین حفظ سکوت است.[گله ساکت است، تسلیم، و از معده‌اش اطاعت می‌کند].(۳۱)

بنابراین اعتقاد آدم‌ها به آزادی-ابتدا باید در قلب آن‌ها بیدار گردد. فقط این آگاهی، که با یونانی‌ها از جهان رفت و در غبار آبی بهشت مسیحیت خاموش شد، می‌توانند بار دیگر جامعه را به جماعت آدم‌هایی بازگرداند که بزرگ‌ترین هدف‌شان، دستیابی به دولت دموکراتیک باشد.(۳۲) برای مارکس اعتماد به خود، فقط با رها شدن از توهم حاکم نجات‌دهنده نبود، بلکه تصمیم به ترک کردن ارتقای شغلی در جهان دانشگاهی هم بود. زیرا آن راه تنها زمانی میسر بود که اطاعت خاموش از دولت خادم را پذیرفت، از مبارزه با دولت مستقر عقب نشست و سر خود را در کار پرمشغله دانشگاهی فرو برد، در حالی که بیرون از پنجره‌های رنگی بی‌عدالتی و ناانسانیت حکم‌روایی می‌کرد.

مارکس: روح پرومته

اگر برای مارکس راه ارتقای حرفه‌ای به سوی قدرت غیرممکن بود، این به‌معنای آن نیست که حکم تاریخ یا نیروهای اجتماعی به هیچ‌رو برای این یا آن فرد چیزی را تعیین نمی‌کند. آن چه مارکس را به این تصمیم واداشت، ترکیبی از کل شخصیت و هوش او بود که هر دو مشروط به زمان خود بودند.

مسلماً همین که نظریه‌های مارکس تدوین شد، هرکسی می‌تواند آن را اخذ کند: اما چگونگی تدوین آن و شکل بیان آن‌ها شدیدا تحت تأثیر شخصیت ویژه‌ی مارکس بود. محور پولادین این شخصیت را شاعر – نمایشنامه‌نویس محبوب مارکس (به‌همراه شکسپیر) برای همه‌ی دوران به تصویر کشیده است: آشیل در «پرومته در زنجیر». او به‌واقع می‌کوشد توضیح دهد چرا خدایان جدید کمر به نابودی پرومته بسته بودند، که اصرار داشت به بشریت خدمت کند. برای این که او حاضر نشد همان‌گونه که همه کس و از جمله همه‌ی خیرخواهان به او توصیه می‌کردند، گردنش‌اش را پیش زئوس خم کند. این امر صرفاً از سرشت شخصیت او برخاسته بود.

مارکس نیز مثل پرومته بود (و تا آن‌جا که اطلاعات در دست است) به‌نظر می‌رسد هم آن‌طور که پدرش هوشمندانه خیلی زود تشخیص داد، او چنین متولد شده بود. مارکس خود، هنگامی که اولین ثمره‌ی اندیشه‌اش، رساله‌ی دکترایش را برای چاپ آماده می‌کرد، پیوند [با پرومته] را برقرار کرد. اگرچه موضوع رساله دموکریت و اپیکور بود، مارکس در پیش‌گفتار رساله‌اش صحنه‌ی مرکزی را به پرومته اختصاص می‌دهد. پیش‌گفتار با دادخواست پرومته علیه قدرت پایان می‌یابد: بیانبه پرومته:«به‌راستی من از خدایان نفرت دارم» شعار فلسفه، علیه همه‌ی خدایان زمینی و آسمانی است که می‌گویند هیچ خدایی هم سطح آن‌ها نباید وجود داشته باشد و آگاهی انسان را به‌مثابه‌ی اولویت برتر قبول ندارد. پرومته می‌گوید:«من هرگز زنجیر خود را با خدمت به برده‌داران عوض نخواهم کرد. برای من بهتر است که به صخره‌ها زنجیر شده باشم تا به بندگی زئوس در آیم»، پرومته از نجیب‌ترین قدیسان و شهدای سراسر تاریخ فلسفه است.(۳۳)

دادخواست جمله‌ی پایانی برای دوستاش برونو باوئر هشدار‌دهنده بود- «تهور غیرضروری»(۳۴)-پژواک ناخودآگاه توصیه به احتیاط بزدلانه توسط رئیس هیأت منصفه به پرومته. در خود رساله از پرومته نام برده شد، هرچند مارکس در پیش‌نویس‌های مربوط به آن نوشته بود: مانند پرومته که آتش را از بهشت دزدید و شروع به ساختن خانه و استقرار خود در روی زمین کرد. فلسفه‌ای که خود را به جهان[واقعی] گسترش می‌دهد، علیه جهان ظاهری برمی‌گردد.(۳۵) پرومته کم‌تر بار دیگر در آثار مارکس پیدا می‌شود و عبارت فوق هرگز در زمان حیات مارکس منتشر نشد. تنها مورد قابل‌توجه، بعداً در دست‌نوشته‌های سال ۱۸۴۴ مارکس مشاهده می‌شود.(۳۶) مارکس در فقر فلسفه‌ به استفاده‌ی پرودون از پرومته به‌مثابه‌ی نوعی رابینسون کروزوئه اقتصاد پرداخت، اما خود پرومته مورد تمثیل قرار نگرفت.(۳۷) کمی بعد به‌طور گذرا به او مراجعه کرد که به موضوع کنونی ما مربوط نمی‌شود. معلوم نیست آیا مارکس «پرومته‌ی رها از زنجیر» شلی (۱۸۱۹) را دیده بود؟ اما نشانی از این امر نیست، در واقع مارکس هرگز از شلی در نوشته‌هایش نام نبرد، این انگلس بود که از جوانی تا دم مرگ هوادار شلی بود. ولی کسانی که او را می‌شناختند شباهتی بین این دو نمی‌دیدند. وقتی حکومت روزنامه‌ی «راینیشه تسایتونگ» را بست، هم‌زمان در کاریکاتوری، مارکس به عقاب سلطنتی پروس اندام‌های حیاتی او را به منقار گرفته بود.(۳۸) آخرین شماره‌ی نشریه شعر امضانشده‌ای را به‌عنوان وداع به چاپ رسانده بود، که با یادداشتی پرومته‌وار ختم می‌شد:

بادبان ما را به زیر کشیدند، ولی ما نترسیدیم

خدایان خشمگین هرگز نتوانستند ما را وادارند خم شویم

کلیمو نیز ابتدا خوار شد و به چیزی گرفته نشد

اما عاقبت دنیای نو را به چشم دید

آی دوستان، که چوب‌های جغ‌جغه‌تان را به شادی برای ما تکان می‌دهید

آی دشمنان، که با ستیزتان به ما افتخار دادید

ما باز هم در میدان جنگ دیگری رویارو خواهیم شد:

اگر همه چیز مرده باشد جسارت زنده است.

تأثیری که شخصیت مارکس بر همکاران جوانش گذاشت، جالب و نیز به همان اندازه روشنی‌بخش است. در حماسه‌ی اسطوره‌های بلندبالایی که انگلس قبل از آن که مارکس را مشخصاً بشناسد در ارتباط با اخراج برونو باوئر نوشت، در آن تصویرهای مشخصی از «هگلی‌های جوان» داده شده بود. بخشی که به مارکس اختصاص داده شده بود، در ترجیع‌های شش بندی، تقریبا چنین است:

پس کیست آن‌جا که با توفانی از خشم شتاب‌زده می‌آید؟

جوان گندمگون از تریر، یک پدیده‌ی واقعی

او نه راه می‌رود، نه می‌جهد، بلکه در هوا می‌پرد، و حول خود با خز سرخ‌فام توفان به پا می‌کند

از خیمه دوردست آسمان گسترده به زمین می‌آید

بازوی افق را برای گرفتن بادها در بلندی‌ها می‌گسترد

با مشت‌های گره کرده، بی آرام‌اش طغیان می‌کند

گویی که ده‌ها هزار روح شعله‌ور در خود دارد.(۴۰)

تصویر مزبور در «حماسه» کاریکاتوری آشکارا دوستانه است – انگلس جوان یک تصویرگر ماهر کارتون بود – اما تردیدی نیست که شخصیتی ویژه در تنوع خود را در کاریکاتور ترسیم کرده است.

انتخاب و شخصیت

این وضعیت جامعه و تاریخ در سال ۱۸۴۱ بود که مارکس را در برابر انتخاب قرار داد: تسلیم به قدرت یا جدایی از آن. اما این شخصیت مارکس بود که نتیجه‌ی غیر قابل‌اجتنابی را در برابر این انتخاب قرار داد. چنین شخصیتی طبیعتاً همیشه واکنش‌های متفاوتی را برمی‌انگیزد. در مجموع، بسیاری از تماشاچیان در موقعیت هفاستوس قرار می‌گیرند، در حالی که اشک‌های شورانگیز لیبرالی می‌ریزند، هم او است که عملاً زنجیر به‌پای قهرمان می‌بندد، «در همان حال اعتراض می‌کند که این علی‌رغم میل اوست. او نزد قدرت می‌نالد: «این کار کثیف باید صورت گیرد، اما مرا بیش از حد هل ندهید».

تعداد بیش‌تری در موقعیت اُستاوس قرار دارند، که در نصحیت درمی‌آید، «من به تو اندرز می‌دهم که احتیاط کنی… ببین عاقبت زبان بیش از حد دلیرانه چیست. تو نه فروتنی آموختی، نه به شیاطین تسلیم شدی…» او می‌کوشد با زئوس در باب صلح مذاکره کند، اما در عین حال: «تو صلح را حفظ می‌کنی و از سخنان فتنه‌انگیز جلوگیری می‌کنی». دیگران در موقعیت رهبر هیأت منصفه قرار دارند که در مورد گناهان قهرمان تشخیص خود را دارند: «در حالی که از منافع خود غفلت می‌کنی، بیش از حد به مرده‌ها نپرداز».(۴۱) (به‌عبارت دیگر: به‌جای این‌که وقت خودت را در موزه‌ی بریتانیا تلف کنی یک شغل خوب به دست آور) سپس در میان تماشاچیان ورثه‌ی هرمس وجود ندارند، «خادم زئوس» که فکر می‌کند هر کس در مقابل قدرت تعظیم نکند صرفاً یک دیوانه تمام‌عیار است، بهترین چارچوب فکری برای یک نوکر را دارد.

مارکس: تعلیم معلم

اما ردّ پرومته‌وار بی‌عدالتی قدرت می‌توانست تنها نیمی از راه مارکس به‌سوی اصل خودرهانی باشد. زیرا چنان‌که گفتیم کم نبودند کسانی که نقاب پرومته بر چهره می‌زدند تا حکومت زئوس را تعویض کنند. آشیل خود، خیلی پیش از لرد اکتون مسأله را طرح کرد: چه کسی می‌تواند در خوشبختی تورا تحمل کند/ این هرمس، خادم زئوس است که پرومته را مورد این ریشخند قرار می‌دهد. پس از نفی حاکم نجات‌دهنده در سال ۱۸۴۱ مارکس می‌بایست مانند دیگران از مرحله‌ی بعدی عبور کند: امید به نوعی از نخبگان روشنفکر که دل‌هایشان از همه روی با مردم رنجبر در تب‌وتاب است و حاضرند خود را فدا کنند تا گله را به چراگاهی جدید و بهتر هدایت کنند. اعجاب‌آور است که در مورد مارکس، حتی در دوره‌ی انتقالی، تنها یک نمونه‌ی ناچیز آن‌هم کاملاً مبهم از چنین شیوه‌ی تفکری وجود دارد که مربوط به اوایل سال ۱۸۴۴ است. آن مورد در انتهای مقاله‌ای آمده است که مارکس در آن به این ایده دست می‌یابد که رهایی پرولتاریا به معنای رهایی انسان است. سپس این جمله می‌آید: مغز این رهایی فلسفه است، قلب آن پرولتاریا.(۴۲) این جمله اگر به‌خودی‌خود در نظر گرفته شود قابل مقایسه با سنت نخبگان روشنفکر است که خود را می‌فریبند که آن‌ها خود مغز جنبش‌اند و توده‌ها لشکر آن به‌شمار می‌آیند. از سوی دیگر این تعبیر را به‌سختی می‌توان با مجموعه شیو‌ه‌ی تفکری آشتی داد که در صفحات پیش به‌طور ساده جمع‌بندی شده است. مارکس قبلاً توضیح داده بود: «همان‌گونه که جوهر فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا پیدا می‌کند، پرولتاریا سلاح فکری‌اش را در فلسفه می‌جوید» و رهایی مورد نظر باید بر بنیاد «آن نظریه‌ای باشد که اعلام کند جوهر عالی انسان، انسان است و غیره. این بیانات و بسیاری موارد مشابه نشان می‌دهد مراد مارکس از «فلسفه» دقیقاً نظریه است نه فیلسوفان، یعنی روشنفکران.(۴۳) با وجود این، تردیدی نیست که حتی انگلس [در مارس ۱۸۴۵، در روزنامه اوئنی‌ها به پیش‌بینی «یک سال پیش» مارکس مبنی بر اتحاد «فیلسوفان المانی» و کارگران آلمانی اشاره کرد، اتحادی که اکنون دیگر تحقق یافته است. او اضافه می‌کند با فلاسفه‌ای که می‌اندیشند، و کارگرانی که برای ما می‌جنگد، آیا هیچ قدرت- زمینی آن قدر نیرومند خواهد بود که با پیشروی ما مقاله کند.] جمله‌ی مزبور را کمابیش در معنای متداول آن درک کرد، که انگلس هنوز به آن باور داشت.(۴۴) و اگر مارکس می‌خواست این مسیر را به‌تمامی طی کند، مطمئناً به‌طور غیرعادی خود را نشان می‌داد اما بی‌تردید گرایش عمومی اندیشه‌ی مارکس «او از همان آغاز» در راه دیگری سیر می‌کرد. در نخستین نوشته‌های پیش از تفکر سوسیالیستی‌اش در راینیشه تسایتونگ در سال ۱۸۴۲ – در واقع در اولین مقاله‌ی منتشر شده‌اش می‌توانیم پاسخ زیر را بیابیم که به استدلال یک قانون‌گذار در «تسایت» مبنی بر اینکه انسان طبیعتاً ناقص و نارس است و نیاز به راهنمایی آموزش‌دهنده دارد، پرداخته بود: «برای او آموزش عبارت است از این که انسان را در گهواره‌اش، تمام عمر قنداق کنند… زیرا همین که آدم راه رفتن را یاد می‌گیرد، افتادن را هم می‌آموزد و فقط از طریق افتادن است که راه رفتن را یاد می‌گیرد. اما اگر همه، کودکانی در قنداق بمانیم، چه کسی باید قنداق‌مان کند؟ اگر همه در گهواره بمانیم، چه کسی باید ما را در گهواره بگذارد؟ اگر همه‌ی ما در زندان باشیم، چه کسی زندان‌بان ما خواهد بود؟(۴۵)

تعمیم مفهوم تا این‌جا پاسخ اساسی را به همه‌ی استدلال‌های «کهنه و نو» به نفع «دیکتاتوری تعلیم‌دهنده ارائه می‌کند. تا همین جا متضمن این معنی است که رهایی نوعی جشن فارغ‌التحصیلی اخذ دیپلم از معلم به خاطر موفقیت در امتحان نیست، بلکه روند مبارزه‌ی مردمی است که هنوز برای رهایی «آماده نیستند، و تنها هنگامی آماده خواهند بود که پیش از آن که کسی آن‌ها را آماده‌ی رهایی سازد، مشعل مبارزه را برافروزند. [در همین مقاله است که مارکس با مخالفان آزادی مطبوعات که بر آن بودند که تنها حکومت یعنی خودشان هستند که به نیابت خدا نگهبان مطبوعات اند، به این ترتیب به مقابله پرداخت: اما تاریخ انگلیس به حد کافی ثابت کرده است که اعمال وحی الهی از بالا موجب وحی الهی متقابل از پایین می‌شود، و چارلز اول در نتیجه‌ی وحی الهی از پایین بود که از چوبه‌ی دار بالا رفت». (۴۶)]

نظریه و نظریه‌پرداز

این اصلی است که مارکس در بهار ۱۸۴۵ در تز سوم از «تزهایی در باره فوئرباخ» یکی از نوشته‌های او که در آن می‌کوشد دیدگاه جدیدی از جهان را برای خودش روشن کند، مطرح کرد. معمایی که تز سوم پیش می‌نهد این پرسش را طرح می‌کند: چه کسی معلم را تعلیم خواهد داد؟ پرسش مستقیماً با مفهوم نخبه‌گرایانه‌ی نقش تحصیل‌کردگان به‌مثابه‌ی «سازندگان سوسیالیسم» برای توده‌های ناآموخته در ارتباط است. طبیعتاً مارکس این واقعیت را که این تحصیل‌کردگان بوده‌اند که ایده‌ی سوسیالیسم را در مقابل توده‌ها مطرح کردند، زیر سؤال نمی‌برد. به این ترتیب است که کار شروع می‌شود. اما این امر نمی‌تواند صرفاً یک رابطه‌ی یک‌طرفه باشد. وقتی انگلس در سال ۱۸۸۸ این تزها را با مسئولیت خود به چاپ می‌رساند، این مفهوم را با معرفی یک مثال-رابرت اوئن- که در یادداشت‌های اصلی مارکس نبود تجسم می‌بخشد. این ماتریالیسم نوع اوئنی بود که یک‌جانبه تأکید داشت انسان محصول شرایط محیط و تربیت خویش است، و نتیجه می‌گرفت برای تغییر انسان در جهت بهتر باید شرایط محیط و تربیت او را تغییر داد. تزهای مارکس مستقیماً قلب مسأله را در این استدلال نشانه می‌گیرد: چه کسانی هستند که عامل تغییرند؟ این‌ها آشکارا از قانونی که خود اعلام می‌کنند مستثنی‌اند، زیرا آن‌ها که محصول شرایط محیط خود هستند، می‌خواهند جهانی را تغییر دهند که آن‌ها را مشروط کرده است. پرومته می‌توانست انسان را از بیرون تغییر دهد، زیرا او خود یک خدا بود، اما مشکل اوئن(و مشکل مارکس) بیش از این‌ها است.بيشتر بخوانید:  نائومی کلاین: کرونا فاجعه‌ی تمام‌عیار برای سرمایه‌داریِ فاجعه‌محور است

این «تعلیم‌دهندگان» چه کسانی می‌توانند باشند؟ و چه‌گونه تعلیم‌دهنده می‌شوند؟ پاسخ مورد نظر اوئن ساده است: آن‌ها «مردمی مثل من» هستند که صرفاً برحسب اتفاق به این ایده رسیده‌اند، به اضافه‌ی دیگرانی را که با منطق مستحکم خود متقاعد کرده است… تزهای مارکس، برعکس، خاطرنشان می‌کنند: ۱-تعلیمِ خود تعلیم‌دهنده حایز اهمیت اساسی است۲- تا وقتی این «تعلیم‌دهنده» خود تغییر نکرده باشد و «تعلیم نبینند»، نمی‌تواند بر تقسیم جامعه، به حاکم و حکومت‌شونده فایق آید. «آن آموزه‌ی ماتریالیستی که آدمیان را محصول شرایط و تربیت می‌داند و معتقد است که برای تغییر آدمیان باید شرایط و تربیت را تغییر داد، فراموش می‌کند که همین انسان‌ها هستند که شرایط را تغییر می‌دهند، و خود مربی نیز به تربیت نیاز دارد. از این‌رو این آموزه به ناگزیر جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند، که یکی از آن دو بر فراز جامعه قرار می‌گیرد. [از باب نمونه در دیدگاه رابرت اوئن] هم‌زمانی تحول در شرایط و تغییر فعالیت بشر را تنها به صورت یک عمل انقلابی، می‌توان به نحو عقلانی واکاوی و درک کرد». [این عبارت‌ها، اگر بدون پرانتز خوانده شود، مطابق صورت‌بندی مارکس در سال ۱۸۵۶ است. عبارت درون پرانتز توضیحات انگلس در تنظیم چاپ ۱۸۸۸ است. (۴۷) در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به‌نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی را که بر مردم متکی باشد مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صدوهشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دستیابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».(۴۸) ]پس چگونه تعلیم‌دهنده، تعلیم می‌بیند و به همین سیاق، پرسش چگونه تعلیم ندیده به تعلیم‌دهنده تبدیل می‌شود؟ چگونه روندِ به‌تمامی دوجانبه‌ی دگردیسی صورت می‌پذیرد؟ پاسخ مارکس این است به‌مدد «عمل انقلابی» آدم می‌آموزد که جامعه را دگرگون کند. حتی وقتی که می‌کوشد خود را دگرگون کند، آدم آموزش می‌بیند خود را دگرگون کند وقتی که تلاش می‌کند جامعه را دگرگون کند. برای طبقه‌ی کارگر این روندی است که در آن دو طرف درهم نفوذ می‌کنند، یک کوهنورد که راه خود را از میان یک «دودکش» سنگی باز می‌کند بهتر از یک پیرو متافیزیک می‌تواند این امر را دریابد.

این تز سوم صورت‌بندی «فلسفی» مارکس هم‌چون مبنایی برای اصل خودرهانی است. این اولین‌بار در تاریخ اندیشه‌ی سوسیالیستی است که نظریه برمی‌گردد و سخت به نظاره‌ی نظریه‌پرداز می‌نشیند.

نخبه‌گرایی انسان‌گرایانه-بشردوستانه

تز سوم معنی مستقیم‌اش به این امر منجر می‌شود که همه نوع برخورد انسان‌گرایانه-بشردوستانه نسبت به توده‌ها مردود اعلام می‌شود. این امر نه تنها مختص اوئن و آرمان‌شهرگرایان، بلکه هم‌چنین به درجات مختلف برای همه‌ی انواع دیگر سوسیالیسم پیش از مارکسیسم صادق است. در مورد این امر که چرا توده‌ها نیاز دارند از خود در مقابل این دوستان محافظت کنند، دلایل بسیاری وجود دارد«اما مهم‌ترین این دلایل خیریه است». مردم را در درازمدت نه به وسیله‌ی زور و خشونت، بلکه با تهی کردن‌شان از ظرفیت مبارزه می‌توان در انقیاد نگه داشت. پتر مقدس مدت‌ها پیش توضیح داده بود: «زیرا خیریه‌ی همه‌ی گناهان را می‌پوشاند: هم‌چنین در تثنیه‌ی موسی توضیح داده شده بود: «زیرا فقیران هرگز از زمین محو نمی‌شوند، بنابراین من به تو فرمان می‌دهم که دستانت را به سوی برادرت دراز کن، به سوی فقرا و نیازمندان، در روی زمین». در این‌جا روی بنابراین تأکید شده است که دلیل عملی این فرمان مقدس را توضیح می‌دهد. انفجار خشم مارکس از این استراتژی اجتماعی مسیحیت متوجه یک پروسی پرهیزکار، در سال ۱۸۴۷ شد که موعظه می‌کرد: «اگر آن‌ها که برای توسعه‌ی اصول اجتماعی مسیحیت فراخوان می‌دهند فقط به آن عمل کنند، کمونیست‌ها به زودی وادار می‌شوند که خاموشی گزینند».

اصول اجتماعی مسیحیت تا به حال ۱۸۰۰ سال برای توسعه‌ی وقت داشته‌اند و هیچ نیازی به توسعه‌ی بیش‌تر توسط ناصح آن پروسی ندارند. اصول اجتماع مسیحیت به برده‌گی دوره‌ی باستان حقانیت داد، رعیت‌داری قرون میانه را عزت بخشید و اکنون در صورت نیاز می‌داند چگونه از استثمار پرولتاریا دفاع کند، هر چند در برابر آن حالت ترحم به خود می‌گیرد. اصول اجتماعی مسیحیت ضرورت وجود طبقات حاکم و محکوم را موعظه می‌کند، و همه‌ی آنچه را که برای محکومین دربر دارد عبارت است از آرزوی زاهدانه مبنی بر این که اولی‌ها خیر باشند. اصول اجتماعی مسیحیت اصلاحات ناصحان در مقابله با همه‌ی فجایع را به آسمان می‌سپارد و ازاین‌رو ادامه‌ی وجود آن فجایع روی زمین را حقانیت می‌بخشد. اصول اجتماعی مسیحیت اعلام می‌کند همه‌ی اعمال شریرانه‌ای که استثمارکنندگان روا می‌دارند یا فقط تنبیه به خاطر گناه اولیه و سایر گناهان است، یا امتحانی که خداوند به‌نام عقل لایتناهی‌اش بر بندگان خود روا می‌دارد. اصول اجتماعی مسیحیت، حماقت، خودکوچک‌بینی، خواری، تسلیم، افسردگی و در یک کلام همه‌ی ویژگی‌های ولگرد را موعظه می‌کند و پرولتاریایی که نمی‌خواهد با او مثل ولگرد رفتار شود، پیش از نان به شهامت خویش، اعتماد به نفس خویش، غرور خویش و به حسّ استقلال خویش نیاز دارد.

اصول اجتماعی مسیحیت خائفانه است و پرولتاریا انقلابی است. چنین است اصول اجتماعی مسیحیت.(۴۹)

در این عبارات روح اصیل پرومته‌وار رزمندگی از قلب آغشته به «عشق به نوع بشر» به خود پرولتاریا منتقل می‌شود. [در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی که بر مردم متکی باشد را مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صد و هشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دست‌یابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».] پرومته به اضافه‌ی اسپارتاکوس آغاز مارکسیسم است.

خصلت طبقاتی خیریه

از این تاریخ نبرد مارکس علیه سوسیالیسم انسان‌گرایانه-بشردوستانه افزایش می‌یابد. انگلس پیش از آن این امر را در اثرش «وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلیس» تا حدودی پیش‌بینی کرده بود، در بخشی که به نظام خیریه حمله می‌کند: «انسان‌دوستی ریاکارانه در خدمت منافع شما است»، شما «به قربانی خود یک صدم آنچه که از کار او ربوده‌اید صدقه می‌دهید. خیریه شخص را به حقارت می‌کشاند، و بیش از آن که به او بدهد، از او می‌ستاند، خیریه که پایمال شده را بیش‌تر در گِل فرو می‌برد، می‌خواهد محرومِ تحقیرشده را از جامعه به بیرون پرتاب کند، خواهان تسلیم آخرین چیزی است که برای او باقی مانده، یعنی خود ادعای انسان بودن او، او پیش ازآن‌که از سر ترحم داغ ننگ را در شکل خیریه بر پیشانی او بکوبد باید ترحم را گدایی کند.(۵۰)

این نخستین کتاب انگلس یکی از نخستین آثار بالنده‌ای است، همان‌گونه که روبرت بروک در زمینه‌ی دیگری به آن اشاره کرده، می‌توان گفت «اندیشه‌هایی که از طریق آن ایجاد می‌شود، از اندیشه‌ی خود آن علاقانه‌تر است». در سال ۱۸۴۷، انگلس صراحت بیش‌تری داشت. یکی از مقالات او که مربوط به ادبیات خرده‌بورژوایی برجسته‌ی آن زمان، گرایش «سوسیالیست‌های حقیقی» بود با اعتمادی مهلک به یکی از «آهنگ‌های مرد فقیر» کارل بک شروع می‌شود. شعری که به خانه‌ی روچس فیلد اشاره دارد سرآغاز مطلب است. «روچس فیلد شاعر، شرایط اجتماعی و قدرت واقعی را که بر آن بنا شده است تهدید نمی‌کند، او فقط آرزو می‌کند که از شرایط بشردوستانه استفاده شود. او سوگواری می‌کند که بانک‌داران انسان‌دوستان سوسیالیست نیستند. خیال‌پرور احساساتی نیستند، حامیان خیرخواه بشریت نیستند، بلکه فقط بانکدارند. یک ترانه‌‌ این خرده بورژوای بی‌نوا و بزدل، این «مرد فقیر» را به نحو ستایش‌آمیزی توصیف می‌کند، با آرزوهای حقیر، زاهدانه و مقدسش، «آدم کوچک» در همه‌ی ابعادش-نه پرولتاری مغرور، تهدیدکننده و انقلابی را».(۵۱) مارکس تقریبا در همین زمان، در «فقر فلسفه» یک صفحه به کنایه نیز آورد که اختصاص داشت به-مکتب بشردوستی. او می‌نویسد: «درجستجوی آن است که از طریق آرام کردن وجدان خود، تضادهای واقعی را ناچیز نشان دهد، صمیمانه بر مصایب پرولتاریا و رقابت ناگریز بورژواها زاری کند، کارگران را تشویق می‌کند که نجیب باشند، سخت کار کنند، کم فرزند داشته باشند. بورژوازی را نصحیت می‌کند که به نحو معقولی تولید کند…مکتب «بشردوستی» مکتب آنانی است که کمال‌گرا است. ضرورت تضاد را انکار می‌کند، می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها را به بورژوا تبدیل کند…از این رو بشردوستان می‌خواهند مقولاتی که روابط بورژوایی را بازتاب می‌دهد از بین ببرد بدون آن‌که تضادی که آن‌ها را به وجود می‌آورد و از آن‌ها جدایی‌ناپذیر است از بین برده باشند، آن‌ها فکر می‌کنند دارند به‌طور جدی با عمل بورژوازی مبارزه می‌کنند، اما آن‌ها خود بورژواتر از دیگران هستند».(۵۲)

در مانیفست کمونیست این نکته به‌دقت تکرار می‌شود، در بخش «سوسیالیسم بورژوایی» که به‌معنای اصلاحات اجتماعی بورژوازی است. زیرا در دوره‌ی قبل از سال ۱۸۴۸ «سوسیال-ایسم» هنوز صرفاً عنوان مشترکی برای اصلاحات مربوط به «مسایل اجتماعی-(سوسیال)» بود. به‌علاوه این پرودون بود که به‌طور ویژه از او نام برده می‌شود. اقتصاددانان، بشردوستان، انسان‌گرایان، کسانی که خواهان اصلاح شرایط طبقه‌ی کارگرند، سازمان‌دهندگان خیریه، انجمن مبارزه با آزادی حیوانات، کهنه‌پرستان طرفدار اعتدال، اصلاح‌طلبان وصله‌کار از هر نوع قابل تصور به این بخش تعلق دارند.(۵۴) و کمی پس از این یادآور می‌شود که سوسیالیسم تخیلی نیز، به‌رغم محتوای «انتقادی» مثبت خود، گرایش دارد که در این نوع سوسیالیسم مستحیل شود.(۵۵) «برای آن‌ها پرولتاریا فقط از این منظر وجود دارد که رنجبرترین طبقه است». و «پرولتاریا که هنوز در دوران کودکی خویش است، برای آن‌ها منظری از یک طبقه بدون هر نوع انگیزه‌ی تاریخی یا هر نوع جنبش سیاسی مستقل رسم می‌کند».(۵۶) برعکس، پیام مانیفست این است «جنبش طبقه‌ی کارگر، جنبش مستقل خودآگاه اکثریت عظیم، برای اکثریت عظیم است».(۵۷)

این «از همین آغازی» است که انگلس بعداً به آن اشاره می‌کند، اگرچه اصل خودرهانی هنوز آن شکل فشرده‌ای که با آن مشهور شده، به خود نگرفته بود.

گام برداشتن با پای خود

از این‌پس، این اصل به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از اندیشه‌ی مارکس و انگلس پرورانده ‌می‌شود. در این‌جا نمونه‌هایی به دست داده می‌شود.

اما توجه کنید که پیش‌نویس انگلس برای مانیفست («اصول کمونیسم») مطلبی در مورد این عدم تجانس مذکور ندارد، حتی اصلاً آن‌را مطرح نکرده است، هم‌چنین در پیش‌نویس شاپر-ولف (که تحت عنوان اصول کمونیسم) منتشر شد و بعضی‌ها آن را به انگلس نسبت داده‌اند و مقدم بر اصول کمونیسم انگلس می‌دانند.(۵۸)

در دوره‌ی انقلابی پس از مانیفست کمونیست، مقالات مارکس و انگلس در «نئوراینیشه تسایتونگ» مداوماً به اقدام توسط جمهوری مردم متمرکز می‌شود، در این زمینه انگلس نوشت: «در آلمان از وقتی که مردم آن قدر آزاد شدند که سنگرهای خود را رها سازند، دیگر «تابعی» وجود ندارد».(۵۸) در آغاز مقاله‌ای دیگر، که در ستایش مقاومت لهستانی‌ها در برابر غلبه‌ی پروسی‌ها نوشته شده، با طنز مؤثری درباره‌ی یک انسان‌دوست علمی اشاره دارد که از زندگی‌نامه‌ی کشیش جوزف بوناویتا بلانک برداشته شده است. اطراف مرد مقدس، مرتب پرنده‌ها پرواز می‌کردند و مردم از دیدن این سن فرانسیس جدید به‌شدت حیران می‌شدند. تعجب ندارد او نیمه‌ی پایین منقار ان‌ها را قطع کرده بود، به‌طور که آن‌ها فقط می‌توانستند از دست‌های بخشنده‌ی او غذا بگیرند. انگلس در پند اخلاقی نتیجه می‌گیرند: زندگی‌نامه‌نویس می‌گوید پرندگان به او به‌مثابه‌ی بانی رحمت خود عشق می‌ورزیدند و لهستانی‌های مثله‌شده‌ی زنجیری حاضر نیستند به بانیان خیر پروسی خود عشق بورزند.(۵۹) تجربه‌ی انقلاب یکی از دلایلی بود که مارکس را نسبت به ضرورت جدا کردن مردم آلمان از عادت از قدرت بالایی‌ها حساس کرد: برای طبقه‌ی کارگر آلمان ضروری‌تر از هر چیز آن است که هدایت جوشش خود را به‌مدد نوعی اجازه از مقامات بالا متوقف کنند. نسلی که این همه در مکتب بوروکراسی تعلیم دیده است باید از یک دوره‌ی کامل «خودیاری» بگذرد.(۶۰) نزدیک به همین زمان، او این ایده را در نامه‌ای که ما در فصل قبلی از آن قول آوردیم، مطرح کرد: «این‌جا[در آلمان] زندگی کارگر از کودکی توسط بوروکراسی تنظیم می‌شود و خود او به مقامات باور دارد، باید پیش از هر چیز به او آموخت که بر پای خود بایستد».(۶۱)

اصل تفویض

البته این فقط مختص کارگران آلمانی نبود. این اصل در زمان مارکس هم وجود داشت، و در هنگام وارسی پدیده‌ی «انقلاب از بالا» در پیوند با بناپارتیسم قابل‌مشاهده است. در پروس از بیسمارک، اصلاحات از بالای اشتین-هاردن برای جلب حمایت در مقابل ناپلئون طرح شده بود. در روسیه رها کردن رعایا از سوی تزار مطرح بود. مارکس در این‌باره می‌گوید: در هر دو کشور اصلاحات جسورانه‌ی اجتماعی خصلت محدود و مقید به خود گرفت زیرا توسط سلطنت تفویض می‌شد، به جای آن که از سوی مردم به تسخیر درآید.(۶۲)

«تفویض» لغتی نادر در زبان انگلیسی است، اما مورد استفاده‌ی وسیع‌تری دارد. مضمون آن بیش از «اعطا» یا «واگذاری» است- دقیقاً به معنای ارائه تحولات از بالا به پایین، در مقابل تسخیر از پایین است. (در حقیقت سوسیالیسم تفویضی نام‌گذاری مناسبی برای مفهوم مخالف اصل مارکسیستی خودرهانی است. مارکس در کتابش درباره‌ی انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، به استعاره‌ی تئاتری مشخص مراجعه می‌کند. (مثلا در «تئاتر جنگ»): در این مورد، نه به صورت مقابل هم قرار دادن «بالا» و «پایین»، بلکه به صورت شرکت فعال در صحنه‌ی تاریخ در مقابل ناظران منفعل صحنه و اطراف تماشاخانه. در اولین صحنه‌ی انقلاب: «به‌جای بخش‌های معدودی از بورژوازی، طبقات جامعه‌ی فرانسه ناگهان به مدار قدرت سیاسی کشیده می‌شوند، مجبور می‌شدند صندلی‌ها، سکوها و گالری را ترک کنند و شخصاً در صحنه انقلاب نقش بازی کنند.»(۶۳) و در مورد دهقانان که دقیقاً به عمل کشیده شده بودند-که پیروزی در انتخابات دهم دسامبر ۱۸۴۸ را به بناپارت تقدیم کنند: «به‌مثابه کسانی که زمانی قهرمان نمایش انقلاب بودند، دیگر امکان نداشت آن‌ها را به نقش منفعل و بی‌مایه‌ی گروه کُر باز گرداند».(۶۴) استعاره، بر درک مارکس از انقلاب از پایین به‌مثابه‌ی خودرهانی پرتو می‌افکند. مارکس در بخش دیگری، که کم‌تر حالت تمثیلی دارد، شاخص‌های عدم بلوغ پرولتاریا را ذکر می‌کند: «طبقه‌ای که منافع انقلابی جامعه در او متمرکز شده است، همین که بر می‌خیزد محتوا و مواد مورد نیاز فعالیت انقلابی خود را مستقیماً از درون موقعیت خویش به دست می‌آورد: دست‌ها باید فرو می‌افتادند، اقداماتی که ضرورت مبارزه ایجاب می‌کند، نتایج اقدامات خود او موجب می‌شود که… طبقه‌ی کارگر فرانسه به این سطح نرسیده بود و هنوز از به‌بلوغ رسانیدن انقلاب خودش ناتوان بود».(۶۵) پرولتاریا هنوز ناتوان که از پایین، براساس انگیزه‌های خودانگیخته‌ی خود یک خیزش را به انجام برساند. انگلس خاطرنشان کرد پس از آن بناپارت قدرت خود را تحکیم کرد، او آرزو داشت مردک رذل به قتل نرسد. زیرا در آن صورت دارودسته‌ی بناپارتیست می‌توانست به راحتی با سلطنت اورلئانی به توافق برسد و راه خود را مستقیم ادامه بدهد: پیش از آن که بخش‌های کارگری حتی فکرش را بکنند، مورنی انقلاب درباری خود را انجام می‌داد و اگر چه انقلاب از پایین از این طریق فقط کمی به تاخیر می‌افتد، ولی پایه‌ی دیگری پیدا می‌کرد.(۶۶)

در انترناسیونال اول

اگر اصل خودرهانی در سال ۱۸۶۴ با رسمیت بیش‌تری تدقیق شد، به این علت بود که مارکس با مسأله‌ی تنظیم برنامه‌ی انترناسیونال جدید روبرو بود که باید بین طیف وسیعی از نظریات سیاسی توافق ایجاد می‌کرد. چه موضع برنامه‌ای می‌توانست به سازمان، چارچوب یک جنبش طبقاتی پرولتاریایی اعطا کند، و در عین حال پرهیز کند از این‌که با یکی از گرایش‌های ایدئولوژیک درون طبقه یا خارج از آن هم‌تراز شود؟ خود این مفهوم که برنامه باید طبقاتی باشد نه فرقه‌ای – جدا از فرقه‌ی مارکسیستی- یک مفهوم پایه‌ای بود، اما جنبش برای درک آن آماده نبود. راه‌حل مارکس، مقدمه‌ی مقررات بود که با عبارت مربوط به خودرهانی آغاز می‌شد که پیش‌تر نقل کردیم.

اصل به‌نحو فریبنده‌ای ساده بود به‌طوری که مورخان آکادمیک معمولی سوسیالیسم، نکته‌ی مستقر در آن را تا سال‌ها بعد اصلاً درنیافتند. از این رو بود که مورخ سرشناس بلژیک امیل دولاولی (که انگلس در مورد او به‌درستی خاطرنشان کرده است که درباره‌ی تاریخ انترناسیونال جز «دروغ و افسانه» پراکنده نکرد) در سوسیالیسم معاصر در سال ۱۸۸۱ نوشت:

«انترناسیونال هم چنین تأکید کرد که «رهایی زحمت‌کشان باید کار خود زحمت‌کشان باشد». ظاهراً این ایده از اصل خودیاری اتخاذ شد و بسیاری از افراد برجسته، حتی در فرانسه را که تردیدهایی در مورد چگونگی تعبیر بعدی آن داشتند، به طرف مجمع جدید جلب کرد. این دلیل جدیدی برای این واقعیت که بارها مشاهده شده است فراهم کرد که جنبش‌های انقلابی همیشه به‌طور فزاینده به خشونت می‌گرایند. برپادارندگان جنبش… با اشخاص متعصب‌تری جایگزین می‌شوند که به‌نوبه‌ی خود کنار گذارده می‌شوند، تا ورطه‌ی نهایی که منطق وحشیانه‌ی انقلابی ناگزیر به آن منجر می‌شود، فرا برسد».(۶۸)

برخلاف این نادان لیبرال، مورخ مرتجع شرور انترناسیونال، ادموندو یلهتارد، به‌سرعت دریافت که مبارزان انترناسیونال چنان تعصب وحشیانه‌ای داشتند که به سرعت به مضمون خودرهانی باور آوردند. اتهام او این بود:

«هیچ عقیده‌ای به جز شاید نفرت از سرمایه شورانگیزانه‌تر از این در قلب‌ها و مغزهای آن‌ها فرو نرفت» او از یکی از مبارزان فرانسوی که به خاطر عضویت در انترناسیونال از سوی بناپارت دستگیر شده بود، چنین نقل‌ کرد: «ما به حد کافی اعلام کرده‌ایم… که دیگر دلالان را نمی‌خواهیم دیگر نمی‌خواهیم به‌مثابه ابزار خدمت کنیم، و این‌که ما آنقدر شایستگی شناخت وضعیت خود را داریم که مثل هرکس دیگر منافع خود را درک کنیم».(۶۹)بيشتر بخوانید:  تصور مارکس از کمونیسم – برتل اولمن، ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

اصل مزبور همین که مطرح شد، بارها در اسناد انترناسیونال که توسط مارکس و دیگران نوشته می‌شد، تکرار شد. در بیانیه‌ی رسمی خطاب به اتحادیه‌ی ملی کارگران امریکا، مارکس با این استعاره به صحنه بازگشت:

«اکنون این وظیفه‌ی باشکوه برعهده شماست که به جهان ثابت کنید که بالاخره طبقه‌ی کارگر دیگر به صحنه‌ی تاریخ، نه به‌مثابه نوکران خادم، بلکه به مثابه‌ی بازیگران مستقلی وارد صحنه می‌شود که از مسئولیت خودآگاه است…».(۷۰)

 در بیانیه‌ای که تیراندازی به کارگران اعتصابی در بلژیک را محکوم می‌کرد، مارکس تصدیق کرد که:

 «سرمایه‌داری بلژیکی چنان به آزادی عشق می‌ورزد که – همیشه هر نوع قانون کارخانه را که به آزادی تخطی کند، غضبناک رد می‌کند. خود این ایده که یک کارگر عادی بتواند به قدر کافی شرور باشد که سرنوشتی را به جز ثروتمند کردن آقا و مافوق طبیعی خود ادعا کند، او را از نفرت به لرزه در می‌آورد. او می‌خواهد کارگر او نه تنها یک اجیر بدبخت باشد که فوق‌العاده کار کند و پایین‌تر از مزد خود دریافت کند، بلکه مانند هر برده‌دار دیگری می‌خواهد او یک اجیر کمر خم‌شده‌ی دل‌شکسته‌ی خادم، اخلاقاً از پا درآمده و به‌لحاظ مذهبی مطیع باشد. از این جاست جنون دیوانه‌وار او علیه اعتصاب، برای او اعتصاب کفر، شورش بردگان، علامت یک مصیبت اجتماعی است».(۷۱)

در یک مباحثه شورای عمومی در زمینه‌ی مسأله‌ی ایرلند، در حین یک سخنرانی طولانی در حمله به سیاست انگلیس، مارکس لُبّ کلام را طرح کرد: «خمیرمایه‌ی قدیمی انگلیسی غالباً از این بیانیه‌ی [حکومت] بیرون می‌زند: ما می‌خواهیم اعطا کنیم اما شما باید تقاضا کنید».(۷۲) یعنی رفتارکریمانه‌ی ارباب.

جنبش «خود را به انجام برسان»

فراخوانی برای مطبوعات مستقل کارگری، نه از سوی مارکس، بلکه از طرف دیگر اعضای شورا تنظیم شد: می‌گویند بنیامین فرانکلین گفته است: «اگر می‌خواهی کاری انجام شود و خوب انجام شود، خودت آن را انجام بده» و این دقیقاً آن چیزی است که ما باید انجام دهیم…ما باید امر رهایی را خودمان به دست بگیریم… برای حفظ خود از دوستان فریبکار، باید مطبوعات خودمان را بنا کنیم».(۷۳)

رویدن هاریسون تاریخ‌نویس خاطرنشان می‌کند که نفوذ انترناسیونال و خود مارکس بر «اتحادیه‌ی زمین و کار هیچ جا آن قدر مشهود نیست» که در خطابیه‌اش که بر اساس مدل مارکس خواهان آن می‌شود که: «چاره یکی و فقط یکی است. به خودتان کمک کنید، مصمم شوید که دیگر این وضعیت شنیع را تحمل نخواهید کرد. بر اساس تصمیم‌تان به عمل برخیزید، و این وضعیت از بین خواهد رفت… ما بسیاریم، مخالفان ما اندک‌اند. پس کارگران زن و مرد با هر عقیده و مشغله‌ای که دارید حقوق خود را بخواهید… رهایی خودتان را به کف آورید؟»(۷۴)

تلفیق مارکس و شلی

گذشته از بیانیه، شورای عمومی انترناسیونال به‌طور غیرمتداولی نسبت به این مسأله که چه کسی به نام آن‌ها عمل می‌کند، حساسیت نشان می‌داد. یک مورد کوچک اما نمونه‌وار در اجلاس شورای عمومی رخ داد، پس از تنظیم خطاب مشهورش به ابراهام لینکلن که باید به سفارت امریکا داده می‌شد. صورت‌جلسه: « سپس بحث مفصلی در مورد چگونگی ارائه‌ی خطابیه و مزایای همراهی یک عضو پارلمان با هیأت نمایندگی صورت گرفت. با این کار بسیاری از نمایندگان که می‌گفتند کارگران به خود متکی باشند و در جستجوی کمک بیگانه بر نیایند، به شدت مخالفت کردند».(۷۵) مصوبه‌ای که صادر شد هیأت نمایندگی را به اعضای شورا محدود کرد. مارکس به انگلس نوشت:

«…پاره‌ای از انگلیسی‌های کمیته می‌خواستند یک عضو هیأت نمایندگی را معرفی کند، زیرا این امر معمول بود. این وسوسه از سوی اکثریت انگلیسی‌ها باید ملغی شود».(۷۶) موارد نمونه‌وار در ۱۸۵۶، شورای عمومی اعلام کرد که پیشنهاد یک لرد ثروتمند انگلیسی مبنی بر اهدای کمک سالیانه را، به‌عنوان»حمایت از سازمان» رد کرد».(۷۷) مسأله‌ی «طلای توری‌ها» می‌رفت که برای تمام قرن به موضوع خودرهانی تبدیل شود.

پیش‌بینی مسایل آینده

آغاز جنگ در ۱۸۷۰ و کمون پاریس در ۱۸۷۱ مسأله‌ی خودرهانی را از بیانیه‌ها خارج کرد و به فعلیت در آورد. بعدها این امر در تحلیل مارکس از سرنوشت دولت کمون منعکس شد. در این‌جا ما به موارد کوچک‌تر اما پیش‌گویانه‌ی آن اشاره می‌کنیم. مارکس ابتدا در «خطابیه‌ی دوم» انترناسیونال در مورد جنگ، به این واقعیت اشاره می‌کند که:

«جمهوری تازه تأسیس شده‌ی سیاست‌مداران لیبرال، «توهم‌برانگیز» است، این واقعیت که جمهوری از بالا ساخته شده و بناپارتیسم سرنگون نشده است (که به‌معنای براندازی از پایین است)، بلکه تعویض شده است: جمهوری سلطنت را سرنگون نکرده، بلکه فقط جای آن را که خالی مانده بود پُر کرده است. این اعلام پیروزی اجتماعی نیست، بلکه یک اقدام ملی تدافعی است».(۷۸)

 عظمت کمون مارکس درست عکس این بود:

«طبقه‌ی کارگر پاریس کار را به دست گرفت: این واقعیت عجیبی است. برخلاف تمام حرف‌ها و آن همه ادبیات انبوه در مورد رهایی کار، در شصت سال گذشته، همین که مردم به خواست خود در جایی سرنوشت خود را به دست خود می‌گیرند، بلافاصله عبارت‌پردازی‌های پوزش‌آمیز سخن‌گویان جامعه‌ی کنونی آغاز می‌شود…».(۷۹)

(در واقع خود جمهوری بورژوایی که مارکس تردید خود را نسبت به آن بی‌درنگ ابراز کرد، ابزار خُرد کردن جمهوری کارگران بود که کارها را به دست خودشان گرفته بودند. در این‌باره از مارکس در نوشته‌هایش راجع به دولت کمون چیزهای بیش‌تری می‌شنویم.

این‌جا اجازه بدهید به بخش‌هایی از اولین پیش‌نویس «جنگ داخلی در فرانسه» مراجعه کنیم که مارکس آ‌‌ن‌ها را به زبانی که کم‌تر برای ما آشناست نوشته است. بخشی در این پیش‌نویس وجود دارد که در آن می‌پرسد:

«چه چیز این انقلاب جدید است؟ این درست است که کارگران بار این انقلاب را به دوش کشیده‌اند، اما این امر در مورد همه‌ی انقلاب‌های فرانسه صادق بود. سپس ویژگی دوم آن است که جدید نیست: این‌که انقلاب به نام عموم مردم، یعنی توده‌های تولیدکننده صورت گرفته خصوصیت مشترک این انقلاب با انقلاب‌های فعلی است. خصوصیت جدید انقلاب این است که مردم پس از اولین خیزش خود را خلع سلاح نکرده و قدرت خود را به دست دلالان جمهوری‌خواه طبقات حاکم تسلیم نکردند، آن‌ها با تصویب قانون اساسی کمون اداره‌ی عملی انقلاب خود را به دست خویش گرفته و فوراً به ابزار نگهداری قدرت به دست خود مردم در صورت پیروزی، با جایگزینی ماشین حکومتی طبقات حاکم با ماشین حکومتی خودشان دست یافتند. این است جنایت غیر قابل‌بیان آن‌ها، کارگران به امتیازات ۱۰هزار بالایی تجاوز کرده و تمایل خود را به درهم شکستن پایه‌ی اقتصادی خودکامگی طبقات که برای امر خود نیروی سازمان‌یافته‌ی دولتی را در جامعه ایجاد کرده‌اند اعلام نمودند، این است که طبقات محترم اروپا و ایالات متحده را دچار حمله در اثر تشنج کرده است…»(۸۰)

و سپس چیزهایی بیان شده که در چاپ نهایی به نحو مؤثری گسترش‌یافته است: «اما خصوصیت اجتماعی واقعی جمهوری آن‌ها تنها این است که کارگران کمون پاریس را اداره می‌کنند».(۸۱) مارکس نوشت:

برخی دوستان حامی طبقه‌ی کارگر می‌خواهند به این دلیل با کمون همدردی کنند که هیچ «اقدام سوسیالیستی (تخیلی) به عمل نیاورد». او پاسخ می‌دهد: مارکس دراین‌جا بدون تردید به پیروان کومت اشاره می‌کند، زیرا کومتیست‌های انگلیس در عین آن که ضد سوسیالیست بودند، از کمون در مقابل تهمت‌زنی مطبوعات دفاع می‌کردند، به ویژه پروفسور ادوارد بیلی (که در جلسه‌ی تأسیس انترناسیونال اول بر کرسی ریاست نشسته بود). مارکس در یک پاراگراف طعنه‌آمیز درست پیش از این کومتیست‌های انگلیسی را از «همتاهای مذهبی» فرانسوی‌شان متمایز کرده و کومتیسم را چنین مورد حمله قرار داده بود: «کومت نزد کارگران پاریسی به‌عنوان پیامبر سیاست امپریالیسم [بناپارتیسم] سیاست دیکتاتوری شخصی، سیاست حاکمیت سرمایه‌داری در اقتصاد سیاسی، سیاست سلسله‌مراتب در تمام حوزه‌های اقدام بشری، حتی در حوزه‌ی دانش، و به‌عنوان نویسنده‌ی یک حل‌المسایل جدید با یک پاپ جدید و قدیس‌های جدید به جای قدیمی‌ها شناخته شده است».(۸۲) این حملات در چاپ نهایی نیامده است یا به‌علت احترام به شهامت کومتیست‌های انگلیسی در دفاع از کمون، یا به سبب کمبود جا، یا به هر دو دلیل. این حامیان خیرخواه که از انگیزه‌های واقعی و جنبش واقعی طبقه‌ی کارگر عمیقاً غافل‌اند، یک چیز را فراموش می‌کنند.

«تمام پایه‌گذاران فرقه‌های سوسیالیستی به دوره‌ای تعلق دارند که طبقه‌ی کارگر خودش از رهگذر پیشروی جامعه سرمایه‌داری نه آموزش و نه سازمان‌دهی کافی داشت تا به مثابه‌ی فاعل تاریخی به صحنه‌ی گیتی وارد شود…»(۸۳)

 او ادامه می‌دهد: «اما این نقص کمون نبود که نپذیرفت، فوریه یا ایکاریای کوچک از روی نسخه‌ی کابه را ایجاد کند، آنچه کمون ایجاد کرد شرایط رهایی خویش بود، که دیگر با افسانه‌های تخیلی مه‌آلود نشده بود، زیرا حکومت طبقه‌ی کارگر فقط از طریق تلاش برای رهایی خویش می‌تواند فرانسه را نجات دهد و امور ملی را به انجام برساند، شرایط این رهایی در عین حال شرایط تجدید حیات فرانسه است».(۸۴)

برای مارکس و انگلس رابطه‌ی مستقیمی بین سرشت انقلابی (در مفهوم دقیق کلمه سرنگون‌کننده) سوسیالیسم آ‌ن‌ها و اصل رهایی از پایین وجود داشت. اصلی که چنان‌که انگلس نوشت، جایی برای…حمایت خیرخواهانه از بالا ندارد».(۸۵) «به همین منوال، تنها جنبشی که به مبارزه‌ی طبقاتی از پایین نظر دارد می‌تواند یک جنبش پرولتاریایی اصیل باشد. زیرا این پرولتاریا بود که در «پایین» پایین‌ترین قشر جامعه‌ی کنونی ما بود، که نمی‌تواند برخیزد، نمی‌تواند قد برافرازد، مگر آن‌که قشربندی مقامات فوقانی جامعه‌ی رسمی منفجر شده به هوا برود».(۸۶)

 بنابراین مارکسیسم نیز به‌مثابه‌ی تئوری و عمل انقلاب پرولتری ناگزیر بود تئوری و عمل خودرهانی پرولتاریا باشد و اصالت بنیادی آن نیز از این منبع سرچشمه می‌گیرد.

——————-

متن حاضر برگردانی است از:

Hal Draper, THE PRINCIPLE OF SELF-EMANCIPATION IN MARX AND ENGELS, 1971, Socialist Register  

[۱] اشاره به مبارزات برادران گراسوس در امپراتوری روم در قرن دوم پیش از میلاد که درصدد اصلاحاتی در این نظام به نفع فرودستان جامعه برآمدند

پی‌نوشت‌ها

*این مقاله بخشی از کار بزرگ‌تری است ذیل عنوان «تئوری انقلاب کارل مارکس» که در دست انجام است و تنها معطوف به یک جنبه از نظریه‌ی مارکس در باب سرشت انقلاب پرولتری است. اگر مقاله را جداگانه و به‌تنهایی مورد توجه قرار دهیم این خطر را دربر دارد که یک‌جانبه تعبیر شود، به‌طوری که«خودرهانی» در برابر سازمان‌دهی طبقاتی و رهبری سیاسی قرار داده شود. به‌عقیده‌ی من، چنین برداشتی یکسر بی‌پایه است. چنین تقابلی البته از بیخ با رویکرد مارکس منافات دارد، به‌نظرم در واکاوی قابل تحسین مانتی جانستون «مارکس و انگلس و نظریه‌ی حزب» در سوشیالیست ریجستر ۱۹۶۷ به‌تمامی ثابت شده است. من کاملاً با ملاحظه جانستون موافقم که:«اصل مشهور مارکس و انگلس مبنی بر این‌که آزادی طبقه‌ی کارگر تنها به دست طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید، در مقابل مفهوم حزب قرار ندارد، بلکه با آن تکمیل می‌شود». درواقع «اصل خودرهانی» مفهوم حزب طبقاتی و سازمان پیشگام را مشروط می‌کند و بر آن اثر می‌گذارد. حقیقت این است که اصل مزبور با مفهوم خودویژه تعدادی از احزاب شناخته شده از جمله احزاب کلاسیک و کنونی سوسیال دموکرات و احزاب استالینیست که همه به نحوی نخبه‌گرا هستند، تعارض دارد .اما این مسأله‌ای است که به کار جداگانه و گسترده‌ای از نوع خود نیاز دارد.

۱. I, M: First Draft of The Civil War in France, in Arkhiu Marksa i Engel’sa, v.3 (8), 1934, P. 270.

  1. ۲. From the Aeneid, VII, 312.
  2. ۳. George Brandes: Ferdinand Lassalle (N.Y., Macmillan, I~II), 108. The Virgilian line is also used as the title-page motto for the whole book.

. ۴Letter, Engels to Paul Lafargue. 16 Feb. 1886; in Engels-Lafargue:

 Correspondence (Moscow, FLPH, 1g5g), I : 338-39.

  1. ۵. M: Provisional Rules of the Association, in The General Council of the First International; Minutes, 1864-66 [v. 11, 288. This remained the same in the later revisions; the 1871 version is in ME:SW I : 386.
  2. ۶. E: Pref. to 1888 English ed. of Communist Manifesto, in ME:SW I : 28; M: Critique of the Gotha Program, in ME:SW 2: 25.
  3. ۷. Letter, Marx to Engels, 27 Feb. 1861, in ME:W 30.160; on Spartacus, see also Marx’s well-known «Confession» (question game) in which Spartacus and Kepler are listed as his «favorite heroes»; in D. Riazanov, ed. Karl Marx, Man, Thinker and Revolutionist (N.Y., International Pub., 1927)~ 269. 277-78; or ME: W 31 : 597.
  4. ۸. E: Progress of Social Reform on the Continent.» New Moral World. 4 and 18 Nov. 1843; in ME: Gesamtausgabe (MEGA) I, 2:442. g.
  5. ۹. Ibid., 436. 10. Ibid., 435.

۱۱. Ibid., 449.

  1. ۱۲. E: «The ‹Times› on German Communism,» New Moral World, 20 Jan. 1844, in ME: Gesamtausgabe I, 2 : 452.

 13, This change can be followed through several steps in the English-language articles reprinted in ME: Gesamtausgabe I, vol. 4.

  1. ۱۴. E: «The late Butchery at Leipzig-The German Working Men’s Move- ment,» Northern Star, 13 Sept. 1845, in ME: Gesamtausgabe I, 4 :477.
  2. ۱۵. Boris Nicolaievsky & 0. Maenchen-Helfen: Karl Marx; Man and Fighter (Phila., Lippincott, 1936), 43.
  3. ۱۶. Franz Mehring: The Lessing Legend (N.Y., Critics Group, 19-38), 29.

 I 7. Franz Mehring : Karl Marx (N.Y., Covici Friede. 1935), 50.

 I 8. Mehring : Karl Marx, 5 I ; Nicolaievsky, 44.

  1. ۱۹. Nicolaievsky, 45-46. 20. Cf. Helmut Hirsch, «Karl Friedrich Koppen, der intimste Berliner Freund Marxens,» International Review for Social History (Amsterdam), v. I.
  2. ۲۰. Karl Friedrich Koppen: Friedrich der Grosse und seine Widersacher (Leipzig, I 840).
  3. ۲۱. Nicolaievsky, 39.
  4. ۲۲. Mehring, Karl Marx, 47.
  5. ۲۳. Ibid., 49; Nicolaievsky, 39.
  6. ۲۴. In ME: On Religion (Moscow, FLPH, 1957), 14.
  7. ۲۵. E: Germany: Revolution and Counter-Revolution (N. Y., International Pub., 1933; Marxist Lib., v. 13). 22-23.
  8. ۲۶. Letter, Engels to F. Graeber, g Dec. 1839/5 Feb. 1840; in ME:W Erg. Bd. 2 : 443.
  9. ۲۷. E: «Freidrich Wilhelm IV, Konig von Preussen,» writ. ab. Oct. 1842; pub. I 843; in ME: W I .446ff, esp. 453.
  10. ۲۸. M: Second letter, dated May 1843, in the «Exchange of Letters,» pub. in Deutsch-FranzBsischer Jahrbiicher, I 844; in ME: W I : 341 -42 ; transl. largely based on M: Writings of the Young Marx on Philosophy and Society, ed. Easton & Guddat (Garden City, Doubleday, 1967), 209-10.
  11. ۲۹. Ibid., ME: W I : 341 ; M: Writgs. Yg. Mx., 208.
  12. ۳۰. Ibid., ME:W I : 342; M: Writgs. Yg. Mx., 210.

 32 Ibid., ME: W I : 338-39; M: Writgs. Yg. Mx, 206.

  1. ۳۳. In ME: On Relig., 15.
  2. ۳۴. Mehring, Karl Marx, 59.
  3. ۳۵. InME:WErg.Bd.I:215.

۳۶.M: Economic and Philosophic Manuscripts of 1844 (Moscow, FLPH, n.d.), I I 7.

  1. ۳۷. M: The Poverty of Philosophy (Moscow, FLPH, n.d.), 98-102. There is an echo of this in M: A Contribution to the Critique of Political Economy, tr. N. I. Stone (Chicago, Kerr, 1904, Appendix, «Introduc- tion,» ۲۶۸. (This «Introduction» is a section of the Crundrisse der Kritik der Politischen Economie.)
  2. ۳۸. The cartoon may be seen in Mehring, Karl Marx, facing p. 296, with a detailed explanation of the verso. (Not in the later paperback ed.)
  3. ۳۹. از متن آلمانی تنظیم شده نیکلایوسکی، ۶۰. از آن‌جا که به نظر می‌رسد نویسده کاملا ناشناس بود. اگوست کونوف کارل مارکس و فردریک انگلس، می‌توان تردید کرد که آیا این آخرین شعله‌گیری طبع شعر مارکس بود. هفت سال بعد وقتی نئوراینیشه تسایتونگ در همین شهر در ۱۸۴۹ تعطیل شد یک شعر وداع از فردیناند فرای لیگرات در آخرین چاپ منتشر شد، که طبیعتاً همان دیدگاه را منعکس می‌کرد.

۴۰.The poem has a long title, usually shortened to Der Triumph der Glaubens, writ. and pub. in 1842; here transl. from ME:W Erg. Bd. 2: 301.

۴۱.Most of the quotations are from the Paul Elmer More translation of Prometheus Bound. The first (Hephaestus) is a colloquialized adaption.

  1. ۴۲. M: «Toward the Critique of Hegel’s Philosphy of Law: Introduction,» Deutsch-Franeosischer lahrbiicher, 1844; writ. end of 1843 to Jan. 1844; in M: Writgs. Yg. Mx., 264.
  2. ۴۳. Ibid., 260-64.
  3. ۴۴. E: «Communism in Germany,» ۲nd article, New Moral World, 8 March 1845; in ME: Gesamtausgabe I. 4 : 344.
  4. ۴۵. M: «Debatte iiber Pressfreiheit [Src.],» Rheinische Zeitung, 5 May 1842; in ME: W I : 49.
  5. ۴۶. Ibid., 51.
  6. ۴۷. For the two versions in English. see ME: The German Ideology (MOSCOW, x, — Progress Pub., 1964), 646, 651-52; for the two in German, see ME:W 3: 5-6, 533-34. In the second paragraph of the thesis, Engels introduced two changes which we have omitted entirely, as unnecessary or misguided. He deleted the words «or self-changing,» and altered «revolutionary – -. practice» [revolutionare Praxis] to «transformatory [or revolutionizing] practice» [umwalzende Praxis].
  7. ۴۸. M: «The Communism of the Paper Rheinischer Beobachter,» in ME: On Relig., 82-83; transl. mod. after ME: W 4 : 200.
  8. ۴۹. Ibid., 85; transl, mod. after ME:W 4: 202.
  9. ۵۰. In ME: On Britain, 2nd ed. (Moscow, FLPH, 1962), 315.
  10. ۵۱. E: «Deutscher Soeial~smus in Versen und Prosa,» pub. Sept. 1847; in ME: W 4 : 207.
  11. ۵۲. M: Pov. Phil., 124-25.
  12. ۵۳. Der Bund der Kommunisten. Dokumente (Berlin, Dietz, 1970) I :470 ff. 54.In ME:SW I : 60.
  13. ۵۴. Ibid., 63-64.
  14. ۵۵. Ibid., 62.
  15. ۵۶. Ibid., 44.
  16. ۵۷. E: «Berliner Vereinbarungsdebatten.» Neue Rheinische Zeitung, 7 June I 848. in ME: W 5 : .45.
  17. ۵۸. E: «Die Polendebatte in Frankfurt,» Neue Rhein. Zeit., g Aug. 1848; in ME:W 5:319.

۶۰.Letter, Marx to Engels, 26 Sept. 1868; in ME: Selected Correspondence (N. Y., International Pub., 1935)~ 249.

  1. ۶۱. Letter, Marx to J. B. Schweitzer, 13 Oct. 1868; in ME: Selected Cor- respondence (Moscow, FLPH, n.d.), 259.
  2. ۶۲. M: First Draft of Civ. War in Fr., 280.
  3. ۶۳. M: Class Struggles m France 1848-1850, in ME:SW I : 146.
  4. ۶۴. Ibid., 174.
  5. ۶۵. Ibid., 148.
  6. ۶۶. Letter, Engels to Marx, 17 March 1858; in ME:W 29 : 305.
  7. ۶۷. Letter, Engels to W1. J. Schmuilow, 7 Feb. 1893; in ME:W 39 : 24. 68.Quoted here from the English translation, The Socialism of Today (London, Leadenhall Pr., n.d.), 152. (Translation first pub. 1884.)
  8. ۶۸. Edmond Villetard de Pruni&res: History of the International, tr. by S. M. Day (New Haven, 1874), 65-66. The speaker quoted was Chalain. The original, Histoire de l’lnternationale, was published in Paris, 1872.
  9. ۶۹. «The International Working Men’s Association to the National Labor Union of the United States,» dated I 2 May I 869; writ. by Marx; adopted by the Gen. Council; in Gen. Council. F.Z. 1868-70 [v. 31, 102, 321.
  10. ۷۰. «The Belgian Massacres,» dated 4 May 1869; manifesto writ. by Marx, approved by the Gen. Council; in ibid., 3 14-1 5.
  11. ۷۱. At meeting of the General Council, 16 Nov. 1869; in ibid., 182.
  12. ۷۲. «To the Working Men of Great Britain and Ireland,» pub. Sept. 1865; in Gen. Council. F.Z. 1864-66 [v. I.], 299.
  13. ۷۳. R. Harrison: «The Land and Labour League,» International Institute for Social History, Bulletin, v.8, 1953, no. 3, I 74,195.

۷۵.Minutes of zg Nov. 1864, in Gen. Council F.Z. r86p-66 [v. I], 54.

۷۶.Letter, Marx to Engels, 2 Dec. 1864, in ME: The Civil War in the United States (N. Y., International Pub., 1937), 273.

  1. ۷۷. Jules L. Puech: Le Proudhonisme duns PAssociation Internationale des Travailleurs (Paris, Alcan, 1907), I03n.
  2. ۷۸. M: «Second Address of the General Council . . .,» dated g Sept. 1870; in ME:S W I : 496.
  3. ۷۹. M: Civ. War in Fr., in ME:SW I :522-23.
  4. ۸۰. M: First Draft of Civ. War in Fr., 346-48.
  5. ۸۱. Ibid., 348. Cf. Civ. War in Fr., in ME:SW I : 522.
  6. ۸۲. Ibid,, 346.
  7. ۸۳. Ibid.. 348.
  8. ۸۴. ۱bid.i 352.

۸۵.: E: Ludwig~ Feuerbach. in ME:SW 2.400-01.

  1. ۸۶. ME; Communist Manifesto, ME:SW I : 440.

منبع: نقد اقتصاد سیاسی




برای کارگران بی صدا؛ از ژان والژان تا اسماعیل بخشی/ شورش علیه قانون یا حق زیستن

محمد کوراوند

“ژاور: زندانی شماره ۲۴۶۰۱ آزادی مشروط تو آغاز شده. میدونی معنی اون چیه؟ یعنی که این نامه همسفر تو خواهد بود! این نشان شرمساری را تا زمان مرگ بدنبال خواهی داشت. این اخطاریست که می گوید تو مرد خطرناکی هستی.
والژان: من فقط یک تکه نان دزدیدم. بچه های خواهرم از گرسنگی در حال مرگ بودن. ۱۹سال بخاطر آن در زندان بودم.
ژاور:باز هم گرسنگی خواهی کشید. مگر اینکه معنی قانون را بفهمی!
والژان:من معنی آن ۱۹ سال را فهمیدم. برده ی قانون”

و دو قرن بعد در حالیکه هنوز بینوایی در عالم و زیر هر بیرقی گسترده است
اسماعیل بخشی گفت: ما عصبانی هستیم، نان برای زن و بچه‌هایمان نداریم…
کارد به استخوانمان رسیده، مقابل بی عدالتی می‌ایستیم. هر چقدر سکوت کردیم وضعمان بدتر شد.

و پاسخ شنید:اتهامات این فرد شورشی (از لفظ کارگر استفاده نشد) امنیتی و گسترده است. او قانون شکن است.
و زندان و اعتراف و زنجیر…

گویی این جدال تاریخی را پایانی نیست. جدال قانون قدرتمندان و قانون شکنی فرودستان.
مستضعف محکوم به تحمل بدبختی است. مادام که ساکت است دور از چتر قانون و چون دم برآورد شورشی، قانون شکن و نفوذیست و در چنگال قانون.
در انقلاب مستضعفین هم طبقه مستضعف و کارگر به صورتی فراتر بازتولید شد.
سالها پس از آرمان جامعه ی بی طبقه اختلاف طبقات از حد گذشت و جامعه فرو پاشید. و هر طبقه ذره شده، ذراتی نه برای پیوند و ساختن، ذراتی برای از هم گریختن. دیگر مجالی برای بحث تئوریک نمانده است و جامعه شناسی مبهوت از آنچه بر فرودستان و کارگران باز می رود و خجل از جامعه ی انسانی که باید آنرا بازشناسد.
“اولین مسأله ی انسان خوردن است” و قانون برای شکم گرسنه نان است. آنکه مستوجب عقاب است عامل فقر است و نه معترض به فقر و نابرابری.
جامعه ای که بی حساب و بی زحمت ارزش دارایی ثروتمندانش هر سال چند برابر می شود و ارزش حقوق کارگرانش هر سال نصف می شود، فروپاشیده است و دولتی که مهمترین دغدغه اش حمایت از دستگاه عظیم دلالی سهام و ارز و بانک های وابسته است و کمترین دغدغه اش سفره کارگران و پایه حقوق ۱۱۰ دلاری آنهاست، از پایبست ویران است..

مارکس ۱۵۰ سال پیش نگران بود که (طبق مفهوم ارزش اضافی) چگونه نیروی کار کارگر توسط سرمایه و قدرت استثمار می شود و ما امروز نگران که چگونه کارگر برای تأمین معاش و حفظ آبرومندی علاوه بر نیروی کارش سلامتش و روانش و آرزوهایش و زندگی اش را ذره ذره می فروشد. این در حالیست که در مقابل عده ای بنده زاده، رانت خوار ، رابطه دار و ایستاده سمت قدرتمندان سوار بر مرکب مراد جلوی چشم کارگر و فرودستان بی محابا می برند و اکثریت هم خاموشند.
اینجاست که نابرابری معنا می یابد. نابرابری روح و جان انسان‌ محروم را می‌آزارد. و زخمی است بر پیکر انسان که التیام نمی یابد. نابرابری ارزش کمتر یک انسان یا گروهی از انسان‌ها از دیگران به دلایل نانوشته است. این جبر زمانه به دروغ خود را تقدیر می نامد. اکثریت انسانها نیز نمی توانند با تلاش و کوشش بر این جبر نابرابری‌ها پیروز شوند. بنابر این نابرابری نهادینه می شود و درنهایت زمینه را برای حذف کم ارزشان از گسترۀ زیست اجتماعی فراهم می‌آورد. و چنین است که انبوه نابرابری‌ها کارگر را از ایفای نقش فعال در جامعه باز می‌دارند، ارزش او از سایر اقشار کمتر می شود، کسی صدای او نیست و صدای او دیگر شنیده نمی شود. آنقدر دیده و شنیده نمی شود که
در نهایت راهی جز فریاد نمی ماند و این چرخه باز از او یک شورشی قانون شکن می سازد…

در پس همه قانونهایی که این کارگران شکسته اند این حق ابتدایی نهفته بوده است، حق زیستن, حق ” نان برای فرزندم”.

و مادام که جامعه از ،ابتدایی‌ترین حقوقی که هر فرد بالذات و صِرف انسان بودن از آن بهره‌مند است، دفاع نکند قانون شکنی ادامه خواهد داشت.

با آرزوی آزادی همه کارگران و فعالین کارگری در بند و با آرزوی تامین حقوق اولیه بشر برای همه ایرانیان.




بیانیهٔ حزب تودهٔ ایران به مناسبت ۷۵مین سالگرد پیروزی بر فاشیسم در اروپا

منتشر شده در – ارديبهشت 20, 1399

در بحبوحهٔ بحران کنونی سلامت جهانی ناشی از همه‌گیری ویروس کورونای جدید، ۹ ماه مه (۸ ماه مه در اروپای غربی) امسال مصادف با یک سالگرد عمده شده است. ۷۵ سال پیش در چنین روزی، پیروزی نهایی بر آلمان نازی حاصل شد که به پایان یافتن جنگ جهانی دوّم در اروپا منجر شد. این پیروزی محصول مشترکی بود از حملهٔ متقابل ارتش سرخ شوروی و واحدهای پارتیزانی که ماشین جنگی آلمان نازی را در جبههٔ‌ شرق عقب نشاندند و روند جنگ را تغییر دادند، به‌علاوهٔ تلاش نیروهای متفق و جنبش‌های مقاومت در سراسر اروپا در اواخر سال ۱۹۴۴ و بهار سال ۱۹۴۵.

جنگ جهانی دوّم را نیروهای امپریالیستی به منظور تأمین سلطهٔ جهانی قدرت‌های متحد- یعنی ائتلاف آلمان نازی، ایتالیای فاشیست، امپراتوری ژاپن، و همدستان آنها- به راه انداختند. تجاوز نیروهای متحد نازی-فاشیست،‌ یک علّت اقتصادی روشن داشت: نیاز به بازتقسیم جهان و ترسیم مجدد خطوط تعیین‌شده توسط دیگر قدرت‌های امپریالیستی- یعنی بریتانیا، فرانسه، و قدرت نوظهور آمریکا- و تأمین سود مورد نیاز شرکت‌های بزرگ در آلمان، ایتالیا، و ژاپن. شکست دادن و ساقط کردن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نیز از دیگر هدف‌های اصلی این تهاجم بود که همهٔ قدرت‌های امپریالیستی از آن سود می‌بردند. امّا پس از کشته شدن ۵۰میلیون نفر- که بیشتر از ۲۰میلیون آنها فقط شهروندان شوروی بودند- و خرابی و ویرانی عظیم در کشورهای متعدد در سراسر جهان، قدرت‌های متحد شکست خوردند و اتحاد شوروی، به همّت مقاومت و پایداری قهرمانانهٔ مردم و نیروهای مسلّح آن، با افتخار بر جا ماند.

حزب تودهٔ ایران در میانهٔ جنگ جهانی دوّم، در روز ۱۰ مهر ۱۳۲۰، به مثابه حزبی ضدفاشیستی توسط زندانیانی پایه‌گذاری شد که پس از برکنار شدن رضاشاه از حکومت توسط نیروهای متفق در شهریور همان سال، از زندان آزاد شده بودند. نیروهای متفق [و به طور مستقیم بریتانیا] رضاشاه را به خاطر گرایش او و دولتش به آلمان نازی از قدرت برکنار کردند. در آن زمان، طرفداران حکومت نازی و کسانی که خواستار همگامی و همراهی ایران با قدرت‌های متحد بودند، در کشور و دولت ایران کم نبودند. به این ترتیب، تمرکز و توجه اصلی حزب ما در سال‌های اوّل پایه‌گذاری‌اش، مبارزه با هر گونه تظاهر فاشیسم و نازیسم و بقایای آن در ایران بود. حزب ما در آن زمان انتشار نشریهٔ «مردم ضدفاشیست» را آغاز کرد تا مردم را در پیکار با فوج‌های نازی، که یک سال بود به سوی منطقهٔ قفقاز در کنار مرزهای ایران با اتحاد شوروی نزدیک می‌شدند، آموزش و سازمان دهد. این فعالیت حزب ما تا پایان جنگ ادامه داشت و در همین مدّت، زمینه برای چرخش به سوی سیاست‌های ترقی‌خواهانه در ایران در سال‌های آتی نیز ریخته شد.

پیروزی بر فاشیسم طلیعهٔ دوران نوینی از تشکیل دولت‌های سوسیالیستی و گسترش سوسیالیسم در سراسر جهان بود. به‌علاوه، موجی از جنبش‌های رهایی‌بخش ملّی علیه امپراتوری‌های بریتانیا، فرانسه، بلژیک، اسپانیا،‌ پرتغال، هلند، و نیز قدرت نوظهور و قوی‌تر شدهٔ آمریکا آغاز شد که مورد پشتیبانی قاطع اتحاد شوروی و دولت‌های سوسیالیستی تازه تشکیل شده در اروپای شرقی بود.

به مناسبت ۷۵مین سالگرد پُراهمیت پیروزی بر فاشیسم در اروپا، حزب تودهٔ ایران یاد و خاطرهٔ همهٔ آنهایی را که پایداری کردند و جان خود را در مبارزه با قدرت‌های متحد و همدستانشان از دست دادند، گرامی می‌دارد.

حزب تودهٔ ایران بلای فاشیسم در هر شکل و همهٔ انواع تظاهر آن، و نیز همراه طبیعی آن، امپریالیسم را، قاطعانه محکوم می‌کند. امروزه، در زمانی که با سر بلند کردن عوام‌فریبی راست‌گراها در آمریکا و اروپا، موج بنیادگرایی مذهبی در جهان، و ادامهٔ مناقشه‌های ناشی از نیازهای شرکت‌های بزرگ روبرو هستیم، هرگز نباید جانبازی‌ها و قربانی‌ها و آسیب‌های ان دوره را از یاد برد، یا درس‌هایی را که برای دنیای امروز ما دارد نادیده گرفت.

حزب تودهٔ ایران ضمن بزرگداشت ۷۵مین سالگرد پیروزی بر فاشیسم در اروپا، بار دیگر بر پیمان و عهد خود در مشارکت در کارزار جهانی صلح، برابری، حقوق بشر و حقوق دموکراتیک، و عدالت اجتماعی تأکید می‌کند.

حزب تودهٔ ایران

۷ مه




مه گلرخ ایرایی؛ فشارها بر زینب جلالیان ادامه دارد

«زینب جلالیان یکی از قدیمی‌ترین زندانیان سیاسی ایران است. او پس از گذراندن سال‌ها حبس در بازداشتگاه‌ها و زندان‌های مختلف و پس از تحمل شکنجه‌های بسیار، مجدداً در روزهای اخیر از زندان خوی که نزدیک به محل سکونت خانواده‌اش است، به زندان قرچک ورامین منتقل شد و با فشارهای مجدد ماموران امنیتی مواجه شد.

زینب جلالیان طی سال‌های طولانی حبس در برابر تمامی آزار و اذیت‌ها مقاومت کرد و تن به اعترافات دیکته شده‌ی امنیتی‌ها نداد.

این انتقال نابهانگام پس از سال‌ها حبس و همچنین انتقال سکینه پروانه دیگر زندانی سیاسی کرد به زندان قرچک ورامین که در ماه‌های اخیر فشارهای زیادی را متحمل شده شده، برای اعمال فشار بیشتر بوده است.

سکینه پروانه از زمان انتقال به زندان قرچک برای اعمال فشار بیشتر بارها با بیمارستان روان‌درمانی امین‌آباد منتقل و مورد صرب و جرح قرار گرفته است. و باید گفت این‌ها همه گویای نقض حقوق انسان است.

این حرکات کینه‌توزانه توسط ارگان‌های امنیتی محکوم است و سکوت در برابر آن جنایت است و مسئولیتی سنگین برعهده مدعیان می‌گذارد.

زینب جلالیان، نه فقط یک شخص و نه فقط یک زندانی است؛ بلکه مفهوم گم‌شده‌ی مبارزه در فضای مبتذل سیاسی امروز ایران است.

زینب جلالیان آموزگار الفبای آزادی‌خواهی است. او مفهوم مقاومتی است که توسط دوست و دشمن از یاد برده شد.

زنده باد یاد فرزاد کمانگر که در دهمین سالروز جان‌باختن‌اش هستیم. و پُر رهرو باد راه آزادی‌خواهانی که فریفته‌ی نام و جایگاه نشدند؛ و اگرچه سر به دار و تن به تازیانه داده‌اند، مفهوم مبارزه را دست‌خوش منافع و مطامع شخصی نکرده‌اند.

گلرخ ابراهیمی ایرایی / ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ / زندان قرچک ورامین”.




تأمین اجتماعی; مهمترین صندوق کارگری در چنگال دولت

  • اخبار روز
  • در شرایطی که بحران کرونا میلیون‌ها نفر را خانه‌نشین کرده و چشم خیل عظیمی از بیکاران و بازنشسته‌ها به تأمین اجتماعی دوخته شده و در شرایطی که این سازمان با وضعیت بحران‌زده‌اش از پس هزینه‌ها برنمی‌آید، واضح بود که دولت بالاخره دیر یا زود سراغ منابع سازمان تأمین اجتماعی خواهد آمد
تجمع اعتراضی بازنشستگان کشوری در تهران + گزارش تصویری

اخیراً دولت ۱۰ درصد سهام «شستا» (شرکت سرمایه گذاری تأمین اجتماعی) را در بورس واگذار کرد[۱] و اعلام کرده که به زودی، ۲ درصد دیگرش را هم میفروشد (یعنی جمعاً ۱۲ درصد). دلایل این چوب حراج زدن  و عواقب آن چیست؟

در شرایطی که بحران کرونا میلیون‌ها نفر را خانه‌نشین کرده و چشم خیل عظیمی از بیکاران و بازنشسته‌ها به تأمین اجتماعی دوخته شده و در شرایطی که این سازمان با وضعیت بحران‌زده‌اش از پس هزینه‌ها برنمی‌آید، واضح بود که دولت بالاخره دیر یا زود سراغ منابع سازمان تأمین اجتماعی خواهد آمد تا موقتاً هم که شده بحران این سازمان را چند صباحی به تعویق بندازد و به آن مسکّن تزریق کند.

این در حالی است که دولت تمام این سال‌ها حتی یک ریال بابت حق بیمۀ ۳ درصدی سهم خودش به سازمان تأمین اجتماعی پرداخت نکرده و فقط ۲۵۰ هزار میلیارد تومان به این سازمان «بدهکار» است[۲]؛ منتها بجای تسویۀ بدهی‌، بخشی از دارایی «طلبکارِ» خود را به فروش گذاشته است!

این درحالی است که تأمین اجتماعی ماهیتاً یک نهاد غیردولتیِ عمومی است؛ نهادی که با پول نسل اندر نسل کارگران ساخته شده تا در دوران پیری، مستمریِ بازنشستگی از آن بگیرند، در دوران بیماری، بیمۀ درمانی داشته باشند و در دوران بیکاری، آب‌باریکه‌ای به اسم بیمۀ بیکاری داشته باشند. اما دولت، تأمین اجتماعی را دهه‌هاست که در قبضۀ خود گرفته، رأساً برایش مدیرعامل و هیئت مدیره تعیین میکند، برای خرج و مخارجش تعیین تکلیف میکند، برای شرکتهای زیر مجموعه‌اش مدیر منتصب میکند، از خزانۀ تأمین اجتماعی هر زمان که اراده کند پول برمیدارد، بدهی‌های خودش را هم که تسویه نمیکند، خلاصه هرجور که توانسته تأمین اجتماعی را دوشیده است. همۀ اینها هم از منظر خود حکومت قانونی است.

اما روی دیگر سکه آن است که سالهاست  اسم تأمین اجتماعی به اخبار فساد و رانت و صندلی‌های مدیریتیِ ژن‌های خوب و پاداش نجومی مدیران گره خورده. فقط در یک قلم خاطرمان است که سعید مرتضوی به‌عنوان مدیرعامل سابق تأمین اجتماعی چطور ۱۳۰ شرکت را به بابک زنجانی واگذار کرد[۳] ؛ تبعات فساد در آن پرونده به قدری بود که کار به دادگاه کشید. یا چرا راه دور برویم، همین چند وقت پیش فاش شد که حتی دستمزد چند میلیون یورویی سرمربی تیم ملی فوتبال را هم دولت از منابع تأمین اجتماعی داده است[۴]! تصور کنید یک کارگر بازنشسته باید برود جلوی مجلس برای حقوقش گاز اشک‌آور و باتوم بخورد، اما پولی که حق اوست، برود در حلقوم مربی تیم فوتبال!

شستا

تأمین اجتماعی برای خود یک بازوی اقتصادی دارد به اسم «شرکت سرمایه‌گذاری تأمین اجتماعی» یا به طور مخفف «شستا». شستا یه شرکت مادر یا ابرهلدینگ است که فقط ۹ هلدینگ زیر مجموعه در حوزه‌های مختلف دارد -از نفت و گاز و پتروشیمی و سیمان بگیرید تا دارو و رایتل و امور مالی و …؛ تقریباً ۱۷۵ شرکت زیرمجموعۀ این هلدینگ‌ها هستند.

در واقع یک امپراتوری اقتصادی اساساً با پولِ پس‌اندازِ نسل‌های متوالی کارگران ساخته شده، اما ۱۴ میلیون خانوار (معادل با ۴۰ میلیون نفر یا نصف جمعیت کشور[۵]) که تحت پوشش تأمین اجتماعی و در واقع صاحبان واقعی‌اش هستند، هیچ‌گونه نظارت و مدیریتی روی آن ندارند.

تاریخ به وجود آمدن شستا برمیگردد به دورۀ جنگ. زمان جنگ، دولت نیازمند پول بود؛ بنابراین شروع کرد به دست انداختن به منابع تأمین اجتماعی، به شکل استقراض. اما چون نمیتوانست اصل و فرع پول را پس بدهد، در عوضِ آن به تأمین اجتماعی ملک و شرکت‌ و کارخانه‌‌هایی را داد که اکثراً هم زیانده یا کم‌بازده بودند. مثلاً سال ۶۳ دولت ۵ میلیارد قرض گرفت، و سال بعدش ۳ میلیارد از بدهی‌اش را با همین واگذاری مستغلات و شرکت‌ها به تأمین اجتماعی پس داد[۶]. بنابراین اصلاً متولد شدن «شستا» (سال ۶۵) در واقع برای این بود که این حجم عظیم از دارایی‌هایی را که دولت به جای طلب به آن می‌انداخت، بتواند رتق و فتق کند. این روال ادامه پیدا کرد تا اواخر دهۀ ۶۰ که دیگر به اوج خود رسید و شستا رسماً وارد حوزۀ بنگاه‌داری شد.

دلایل بحران در تأمین اجتماعی

در یکی دو سال اخیر ورشکستگی صندوقهای بازنشستگی به اذعان خود ج.ا جزو «ابرچالش»هایش بوده؛ تأمین اجتماعی مهمترینِ این صندوق‌هاست. معمولاً تمام رسانه‌های رسمی دلیل بحران را «به‌هم خوردن نسبت بیمه‌پردازها (یعنی شاغلان) به تعداد بازنشسته‌ها» عنوان میکنند. اما صراحتاً نمی‌گویند که دلیل اصلی این بهم خوردن تناسبت چه بوده و مقصرش کیست؟

در کشورهای اروپایی، یکی از مهمترین دلایل بهم خوردن این تناسب، پیربودنِ جامعه است ؛ بدین معنا که تعداد بازنشسته‌ها نسبت به شاغلان زیاد است. اما در ایران که یکی از جوان ترین کشورهای دنیا محسوب میشود و تعداد شاغلان جوانش چندین برابر بازنشسته‌هاست، چرا باید صندوق‌های بازنشستگی به بحران برخورد کنند؟ دلیل، خود دولت است! دولت سالهاست برای کشیدنِ شیرۀ جانِ کارگران، آنان را هرچه بیشتر و بیشتر از زیر پوشش قانون کار درآورده: با قراردادی کردنشان؛ با پیمانی کردنشان؛ با روزمزد و غیررسمی کردن‌شان. با پر و بال دادن به دلالهای واسطه‌ای به اسم شرکتهای پیمانکاری و خدماتی و…

بنابراین مقصر اصلی بهم خوردن این تناسب، اتفاقاً خودِ دولت است. علاوه بر این، ۲ دلیل دیگر هم وجود دارد که این صندوقها و خصوصا تأمین اجتماعی بحران‌زده شده‌اند: یکی چنبرۀ دولت بر صندوقهاست؛ و دومی تسویه نشدن بدهی‌های دولتی و دست درازی بیشتر به منابع این صندوقها.

بنابراین تنها مقصر بحران‌زدگی تأمین اجتماعی دولت است. دولت با فروش ۱۰ درصدِ سهام شستا توانست در یک روز ۷ هزار میلیارد تومان جمع کند[۷]؛ یعنی ارزش کل شستا را باید حول و حوش ۷۰ هزار میلیارد تومان دانست. در حالی که مخارج سالانۀ تأمین اجتماعی دوبرابر این مقدار است؛ مثلاً تا همین پارسال که اصلاً «کرونا»یی هم وجود نداشت، تأمین اجتماعی ۱۲۰ هزار میلیارد تومان خرج داشت[۸]. یعنی فروش کل شستا هم نمیتواند خرجِ یک سالِ تأمین اجتماعی (و به عبارتی پرداخت حقوق بازنشسته‌ها و بیکاران) را بدهد. تازه همین اولِ امسال هم که ۱۶ هزار میلیارد تومان کسری بودجه بار آورد[۹].

بحرانزدگی شستا را با دقت در صورتهای مالی اش میتوان دید (البته این صورتهای مالی تا قبل از اینکه همین یک ماه پیش شستا وارد بورس شود کاملا محرمانه بود و حتی اسامی هیأت مدیره شرکت‌های شستا هم تازه بعد از سی و اندی سال دو سال پیش علنی شدند[۱۰]).

در آخرین صورتهای مالی شستا[۱۱] میبینیم که این هلدینگ در سال گذشته ۳۵۰۰ میلیارد تومان سود خالص داشته. منتها واقعیتِ این به اصطلاح سود با بررسی سایر اعداد و ارقام است که آشکار می‌شود. درآمد عملیاتی شستا (یعنی درآمد مرتبط با فعالیت‌های شرکت‌های زیرمجموعه‌اش) در سال گذشته تقریباً ۴ هزار میلیارد تومان بوده. درحالیکه ۹۹ درصدِ این درآمد از محل «فروش سرمایه‌گذاری‌ها» بوده. فروش سرمایه‌گذاری، یعنی فروش سهام شرکت‌های زیرمجموعه، یا به عبارتی فروش دارایی‌های آن شرکتها!

به زبان صاف و ساده یعنی شستا عملاً فرش زیر پایش را هم میفروشد تا خود را بر روی کاغذ سودده نشان دهد.

بهانه‌های دولت برای چوب حراج زدن به تأمین اجتماعی

دولت حراج کردنِ اموال تأمین اجتماعی در بورس را پشت ۲ تا استدلال قایم کرد: یکی افزایش شفافیت و دوم کاهش تصدی‌گری (که منظور ازین دومی، کاهش نقش تأمین اجتماعی در بنگاهداری و ادارۀ شرکتهای تجاریه).

در مورد “شفافیت” ادعا کرد که اگر شستا در بورس عرضه شود، طبق قانون بورسی، صورتهای مالی شستا هم باید عمومی شوند، پس این باعث شفافیت بیشترِ تأمین اجتماعی است. درحالیکه تأمین اجتماعی بنا به ماهیت همیشه موظف بوده نه فقط صورتهای مالی بلکه ریز اسناد حسابداری‌اش را رو به صاحبان واقعی خودش منتشر کند تا واقعیت فساد مالی و حساب‌سازی‌ها و پاداش‌های هیأت مدیره و امثالهم مشخص شود. شفافیت فقط در این صورت معنا دارد. ثانیاً اصلاً علنی کردن صورتهای مالی سالانه چه دخلی به بورس دارد که دولت این اسناد را بدون ورود به بورس منتشر نکرد؟ اینجاست که در واقع میبینیم منظور از این لفاظی‌ها فقط بهانۀ تبلیغاتی برای دفاع از فروش اموال تأمین اجتماعی بوده.

استدلالِ کاهش تصدی‌گری و بنگاهداری هم که دروغ محض است، چون دولت علاقه‌ای ندارد صندلی مدیریتی شرکتهای تجاری و رانتهای مهم همراه با آن را به این راحتی‌ها از دست بدهد. به همین خاطر است که می‌بینیم بعنوان سهامدار عمده، مدیران عامل و هیئت مدیره را تا ته زنجیرۀ شستا دارد تعیین میکند و در این نوع واگذاری هم قرار است موقعیتِ مدیریتی دولت ادامه پیدا کند.

در همین نقطه است که در واقع شاهد درگیری و دعوای سرمایه‌دارِ خصوصی و دولتی بر سر سهم‌خواهی از اموال کارگران هستیم. دعوای سرمایه‌داران بخش خصوصی این است که چرا سهام شرکت‌های دولتی را طوری واگذار نمیکنند که هم مالکیت و هم مدیریتش به دست آنان بیافتد. در صورتیکه آن طرف دولت با این شیوۀ واگذاری سهام شستا (که معروف شده به «خصولتی‌سازی») هم درآمد بیشتری به جیب میزند و هم صندلی‌های مدیریتی‌اش را علیرغم کاهش سهم مالکیتی از دست نمیدهد.

برای نیل به این هدف هم در این مواقع یک ترفند پرکاربرد به کار می‌برد؛ در شستا چندین لایه هولدینگِ تو در تو ساخته شده که زیر مجموعۀ ابرهولدینگ شستا هستند که این شیوه از لایه‌بندی هولدینگ‌ها باعث تثبیت نقش کنترلی دولت بر شرکتهای زیر مجموعه است[۱۲].

برای اینکه این نکتۀ آخر روشن‌تر کنیم، بگذارید یک مثال فرضی بزنیم. فرضاً در این مثال بعد از این واگذاری اخیر، شستا در رأسِ هرم، مالک ۹۰ درصد هولدینگِ ۱ باشد، هولدینگِ ۱ مالک ۶۰ درصد هولدینگِ ۲ و هولدینگِ ۲ مالک ۶۰ درصد هولدینگِ ۳ و الی آخر… به این ترتیب شستا عملاً مالکِ ۹۰ درصدِ ۶۰ درصدِ شرکت ۲ یا به به عبارتی ۵۴ درصدِ آن است، مالک فقط ۳۲ درصد شرکت ۳، ۱۹.۵ درصد شرکت ۴ و…؛ به این ترتیب با اینکه در شرکت‌های ۲ و ۳ سهام کمی دارد، ولی چون همچنان سهامدار عمدۀ رأس هرم است، بنابراین مدیران عامل و هیئت مدیرۀ رانتی خود را میتواند در همین‌ شرکت‌ها علیرغم سهم کمِ مالکیتی‌اش حفظ کند.

واقعیت عرضۀ شستا در بورس

بنابراین هدفِ دولت، نه شفافیت است نه کاهش نقشش در ادارۀ شرکتها (یا همان تصدی‌گری). اینکه اموال کارگران به خودشان فروخته شود، نامش کلاهبرداری است و وقتی به دیگری فروخته شود، دزدی.

اما مهمتر از همه اینکه اصلاً معلوم نیست پول فروش ۱۲ درصد سهام شستا دقیقاً کجا می‌رود؛ خرج پاداش کدام مدیر و بریز و بپاش کدوم «ژن خوب» میشود؟ چه کیسه‌ای برایش دوخته‌اند و با این مبالغ به دست آمده چه میکنند؟ مطلقاً هیچ نظارت از پایینی روی شستا و تأمین اجتماعی نیست.

از طرف دیگر با فروش ۱۰ درصد سهام شستا، الان سهامداران جدیدی از بیرون به این مجموعه اضافه شده‌اند که هر سال بخشی از سود شرکتی بین‌شان تقسیم میشود. یعنی سودی که می‌بایست صرف کارگران و بازنشسته‌های خود تأمین اجتماعی می‌شد، الان به کسانی تعلق پیدا میکند که اصولاً ذی‌نفع نبودند.

در نهایت یک سری بورس‌بازان حرفه‌ای و بزرگ هستند که سودهای هنگفت از خرید و فروش سهام شستا به جیب میزنند.  چون اولاً اغلب کارگران پس‌اندازی برای خرید سهام و وقت و دانشش را ندارند و در خرج و مخارج روزمره‌شان مانده‌اند.

ثانیاً حتی اگر هم چند میلیونی پس‌انداز داشته باشند، بعد از عرضه‌های اولیه‌ایی مثل سهام شستا، اصلاً شانس خرید پیدا نمیکنند. چون کلاً بعد از عرضه‌های اولیه، صف‌های طولانی خرید شکل میگیرد و تعداد آنهایی که میتوانند نوبتِ خرید سهام پیدا کنند، انگشت شمار است. این تعداد انگشت شمار چه کسانی هستند؟ همان سرمایه‌دارانی که با کارگزاری‌ها تبانی میکنند[۱۳].

حباب بورس و تبعات تخریبی آن برای کارگران

دولت که با کسری بودجه سنگین طرف است، همان کاری را که با شستا کرد دارد با تعداد زیادی از شرکت‌های دولتی هم میکند ؛ مثلاً قرار است بخشی از سهام بعضی بانک‌های دولتی ، بیمه‌‌‌ای و پالایشگاهی  در بورس واگذار شود. بنابراین در این مدت دولت مدام برای بورس بازارگرمی میکند و خلاصه با «ان‌شاء الله و ماشاء الله» گفتن[۱۴] مردم را تشویق میکند که پولشان را وارد بورس کنند. به طوریکه در عرض فقط یک ماهی که وسط کرونا بودیم، یعنی فروردین ۹۹، به اندازۀ دو سومِ کل سال قبل نقدینگی به بورس سرازیر شده است[۱۵].

اینجا یک سوال بوجود میاد که چطوری در شرایطی که اقتصاد واقعی ایران با رکود و تعطیلی و کلی بنگاه‌ و صنعت ورشکسته و زیانده سیر نزولی و سقوط را طی میکند، ناگهان بورس ایران مثل موشک صعودی در حال جهش به بالاست؟!!

اتفاقی که دارد در بورس ایران می‌افتد را اینطوری میتوانیم خلاصه کنیم:

اقتصاد، ورشکسته است، بخش زیادی از این اقتصاد ورشکستۀ کشور هم دستِ دولت است. ج.ا که استراتژی‌اش برای برجام ۲، انتظار کشیدن تا تعیین تکلیف ریاست جمهوری بعدی آمریکاست، میخواهد تا آن موقع هم امپراتوری نظامی منطقه‌ای‌اش، ارتشهای نیابتی‌اش و ویترین آزمایشهای موشکی و نظامی‌اش دست نخورده باقی بماند و هم بریز و بپاش‌های اختلاس و رانت و بخور بخورهای داخلی‌اش برپا. در نتیجه چه کسی قرار است هزینۀ بحران را بدهد؟ طبقۀ کارگر. اینطوری بوده که در دو سال گذشته ج.ا با سرعت حیرت آوری در حال اجرای طرح‌های ریاضتی علیه طبقۀ کارگر بوده: جهش خصوصی‌سازی‌ها، جهش قیمت خدمات عمومی؛ افزایش مالیاتها، حذف یارانه‌ها، جهش قیمت بنزین؛ سقوط دستمزدها، تغییر قوانین بازنشستگی (اصلاحات پارامتریک) و…

حال آخرین تاکتیک دولت برای دوشیدنِ مردم و پُر کردن خزانه‌اش رشدِ بادکنکی بورس  و تشویق مردم به سرازیر کردن پس‌‍‌اندازهایشان به این سو شده‌است. و چون ارزش یک سری از سهام شرکت‌ها به قیمتهای عجیب و غریبی در بورس جهش کرده است، این باعث شده بخشی از مردم به بازار بورس هجوم بیاورند؛ بطوریکه فقط در عرض همین دو سه ماهۀ دورۀ کرونا، حجم افراد ورودی به بورس ۲۰ درصد بالا رفته [۱۶]و [۱۷].

دلیل این استقبال به این خاطر است که بخشی از مردم که پس‌اندازهایشان زیر بار تورم هر روز بیشتر آب میرود، میبینند که مثلاً در عرض یکماه ارزش سهام فلان شرکت دوبرابر میشود، بنابراین آن پس اندازها را بجای بانک و طلا یا ارز به سمت بورس و خرید و فروش سهام برده‌اند.

اینجاست که سناریوی مطلوب دولت اتفاق می‌افتد: یعنی هم سهام یک سری شرکتهای زیان‌دۀ دولتی از طریق واگذاری‌ها در بورس، به اسم شرکتهای پربازده بسرعت فروش میرود و هم نقدینگی مردم به جیبِ دولت سرازیر میشود. اما مشکل ازآنجایی شروع میشود که رونق این بورس اصلا هیچ خوانایی با اقتصادِ واقعی ندارد و حبابی است.

برای نشان دادن تصویر دقیق‌تری از وضعیت این رشد غیرواقعی ارزش سهام در بورس کافی است همین رشد حبابی را در معروف‌ترین شرکت‌های بحران‌زده بررسی کنیم. مثلاً تابستون سال ۹۷ درست زمانی که اعتراضات کارگران هپکو دوباره به صدر اخبار برگشته بود، در فرابورس قیمت هر سهم هپکو با آن همه زیان انباشته و بحران تقریبا ۶۰ تومان بود. اما ناگهان ظرف چند ماه رسید به ۵۰۰ تومان، یعنی ۷۳۰ درصد افزایش! درصورتیکه در این فاصلۀ چندماهه نه تولیدی وجود داشت، نه فروشی، نه درآمدی نه هیچ‌چیز! پس این افزایش قیمت سهام اصلاً ربطی به اوضاع و احوال واقعی هپکو نداشت. به همین ترتیب مثلاً هفت شرکت پتروشیمی در بورس هستند که تقریباً می‌توان گفت کاغذی‌اند، اما سهامشان رشد زیادی داشته[۱۸].

بنابراین ما با یک حباب کاذب و سرمایۀ موهوم طرف هستیم که دارد روی کاغذ در بورس از بادِ هوا ارزش‌زایی میکند؛ بطوریکه ارزش بورس الان از تولید ناخالص داخلی هم زیادتر شده[۱۹]! واضح است که بخش زیادی از این ارزش اصلا وجود خارجی ندارد و قرار است  به زودی با ترکیدنِ حباب و بر بادرفتن پس‌اندازهای مردم تمام شود[۲۰]. اما ترکیدنش همانا و برباد رفتن پولهای مردم همانا و تکرار ماجرای مالباخته‌ها و اعتراضات دامنه‌دارشان، منتها اینبار جلوی دفاتر کارگزاری‌ها.

چرا کنترل کارگری بر تأمین اجتماعی؟

دولت در روز روشن به تتمۀ دارایی کارگران و معلمان یعنی تأمین اجتماعی و صندوق ذخیرۀ فرهنگیان با فروش در بورس دستبرد میزند.

بنابراین هدف باید درآوردن صندوقهای بازنشستگی و در رأس آن تأمین اجتماعی از دست دولت باشد.

این یعنی کارگران بیمه‌پرداز و بازنشسته‌های هر صندوق نمایندگان مستقل خودشان (در یک انتخابات آزاد از پایین) انتخاب کنند و به این واسطه بر سازمان و اموالش کنترل و نظارت داشته باشند باشد. سازمان را مجبور کنند که تمام اسناد حسابداری و شرکتهای زیرمجموعه‌اش به شکل ماهانه در اینترنت در دسترس عمومی قرار گیرد و علنی باشد. بجای مدیرانِ دست نشاندۀ دولتی، خودِ کارگران، مدیر و مسئول عزل و نصب کنند یا حداقل هر عزل و نصبی را مشروط به رأی خود کنند.

از دیگر مصادیق کنترل کارگری آنست که نماینده‌های کارگری بتوانند بر نحوۀ تخصیص منابع و ارادۀ خدمات در بیمارستانهای تأمین اجتماعی،  که با پول خود کارگران ساخته شده و دریافت‌کنندگان خدمات بیمارستانی‌اش هستند نظارت و کنترل داشته باشند و اجازه ندهند به اسم آنها ولی به کام مدیران دولتی –وسط بحران کرونا-پرستاران اخراج شوند!

یعنی بیکاران و اخراجی‌های تحت پوشش تأمین اجتماعی، سازمان را وادار کنند که همۀ بندها و تبصره‌ها و شروط حذفی و تعویقی از بیمۀ بیکاری تأمین اجتماعی –حداقل تا اخر دورۀ کرونا- لغو شود.

به طور خلاصه یعنی بازنشسته و کارگر و اخراجیِ تأمین اجتماعی اگر متحدانه نقطۀ فشارشان را روی مسألۀ کنترل کارگری بر سازمان تأمین اجتماعی و بیرون کشیدنش از دست دولت بگذارند، بجای هر بار اعتراض برای خُرده نان از دولت، نانوایی را از دستش بیرون می‌کشند.

 کمیته عمل سازمانده کارگری


[۱]
 http://boursesabz.ir/news12/عرضه_اولیه_شستا

[۲] https://www.shomanews.com/بخش-مهمترین-اخبار-اقتصادی-۳/۹۴۴۰۲۰-دولت-هزار-میلیارد-تومان-بدهی-خود-را-به-صندوق-تأمین-اجتماعی-پرداخت-کند-تورم-درصد-افزایش-حقوق-درصد

[۳] https://www.isna.ir/news/95040116116/جزئیاتی-از-معامله-بزرگ-مرتضوی-و-بابک-زنجانی

[۴] https://www.tabnak.ir/fa/news/964826/پرداخت-قرارداد-ویلموتس-از-جیب-کارگران-تامین-اجتماعی

[۵] https://www.eghtesadonline.com/بخش-بیمه-۱۱۸/۳۷۰۱۴۲-بیش-از-نیمی-از-جمعیت-کشور-تحت-پوشش-تأمین-اجتماعی-هستند/

[۶] رویکردهای دولت به سازمان تأمین اجتماعی در دوران دفاع مقدس – ایزدخواه ،نجفی – نشریه اقتصاد و جامعه – تابستان ۹۵

[۷] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/01/27/2244429/بورس-امروز-۷-هزار-میلیارد-تومان-نقدینگی-جمع-کرد

[۸] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/04/04/2040722/درآمد-سالیانه-۱۲۰-هزار-میلیارد-تومانی-تامین-اجتماعی

[۹] https://etemadonline.com/content/399448/کسری-۱۶-هزار-میلیارد-تومانی-ت-مین-اجتماعی

[۱۰] https://shoaresal.ir/fa/news/167498/ترکیب-اقتصادی-یاران-محجوب-و-ربیعی-و-حامیان-روحانی

[۱۱] سایت کدال

[۱۲] عرضه سهام شستا: دمیدن سرنا از سر گشاد (نویسنده: مهدی حیدری)

[۱۳] مثلاً تنها چند روز بعد از عرضۀ سهام شستا، چند دقیقه قبل از اینکه نماد معاملاتی شستا باز شود، تعدادی که آخر صف خرید بودند، یکهو به جلوی صف خرید منتقل شدند و ۳۷۰ میلیون سهم به آنان واگذار شد. این تبانی به قدری بزرگ بود که خود سازمان بورس هم مجبور شد معامله را ابطال کند و این فقط یه نمونه است. بنابراین برخلاف ادعای دولت خرید و فروش سهامهای بورس، مثل کازینو، بازیگران بزرگی دارد که قواعد را میچینند و سود اصلی را به جیب میزنند.

[۱۴] https://www.aparat.com/v/FxUmh/رئیس_بنیاد_مستضعفان:_بورس_ایران_یک_استثنا_است

[۱۵] https://ana.ir/fa/news/113/484837/افزایش-عجیب-۱۸۱-هزار-واحدی-شاخص-بازار-سهام-در-یک-ماه

[۱۶] https://www.tahlilbazaar.com/news/16072/اختلال-در-هسته-معاملات-به-دلیل-ازدحام-در-گرفتن-کد-بورسی

[۱۷] https://tejaratnews.com/هجوم-مردم-به-کارگزاری-های-بورسی

[۱۸] http://boursepress.ir/news/152759/رشد-بی-دلیل-سهام-۷-پتروشیمی-کاغذی-حاضر-در-فرابورس-و-لزوم-توقف-نمادها

[۱۹] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/01/24/2241961/ارزش-بورس-از-تولید-ناخالص-داخلی-کشور-بیشتر-شد

[۲۰] http://boursepress.ir/news/152754/ادعای-معاون-اسبق-بانک-مرکزی-درباره-زمان-ریزش-شاخص-بورس

از دیگر مطالب سایت