چهارمین روز اعتصاب کارگران معادن ذغال سنگ کرمان

اعتصاب کارگران معادن ذغال سنگ کرمان

روز پنج شنبه ۱۸ اردیبهشت برای چهارمین بار درماه جاری، کارگران شرکت معادن زغال سنگ کرمان برای اعتراض به واگذاری به بخش خصوصی، عدم عقد قرارداد دائمی و اجرا نشدن طرح طبقه بندی مشاغل دست به تجمع مقابل ساختمان شرکت زدند.

کارگران خشمگین ساختمان شرکت معادن زغال سنگ را تخلیه و کارمندان داخلی را به بیرون هدایت کردند.

به گزارش یک منبع خبری محلی،در حالی روزپنج شنبه ۱۸ اردیبهشت، مدیر روابط عمومی سازمان صمت استان کرمان از لغو سفر وزیرصنعت به کرمان خبر داد که کارگران شرکت زغال ‌سنگ چهارمین روز تجمع خود را می‌گذرانند و منتظر جواب مسئولان هستند.

روز سه شنبه ۱۶اردیبهشت بهارستان نشین کرمانی از سفر روز ۱۷ اردیبهشت وزیر صنعت و معاون امور معادنش به کرمان ورسیدگی به خواسته های کارگران معترض شرکت معادن زغال سنگ کرمان خبر داده بود.

روز ۱۷ اردیبهشت با جا به جایی یک روزه سفر قرار شد روز پنج شنبه ۱۸اردیبهشت سفر وزیر صمت و معاونش به کرمان انجام شود.

اما صبح روز پنج شنبه مدیر روابط عمومی سازمان صمت استان کرمان با اعلام لغو سفر وزیرصنعت از سفر معاون امور صنایع و معادن وزیر به استان کرمان خبر داد.




نظر مارکس درباره‌ی کمونیسم

پل بِرکِت، ترجمه: دلشاد عبادی

منبع: نقد

توسعه‌ی پایدار انسانی

[به مناسبت دویست و دومین سالگرد زادروز کارل مارکس]

یک. مقدمه

  1. مباحث اقتصادِ سوسیالیسم [عمدتاً] بر پرسش‌هایی هم‌چون اطلاعات، انگیزه‌ها و کارآمدیِ تخصیصِ منابع متمرکزند (لانگه و تیلور، ۱۹۶۴؛ علم و جامعه، ۱۹۹۲، ۲۰۰۲). این شکل از تمرکز بر «محاسباتِ سوسیالیستی» غالباً به نادیده‌ گرفتنِ هرگونه پرداختن به سوسیالیسم در مقام شکلی از توسعه‌ی انسانی منجر شده است. [۱] بااین‌همه، هم‌گام با فقرِ فزاینده‌ و بحران‌های زیست‌محیطیِ سرمایه‌داریِ جهانی، توسعه‌ی پایدار انسانی به پرسش اصلی‌ای بدل شده است که تمامی سوسیالیست‌های سده‌ی بیست‌ویکم باید به آن بپردازند. استدلال می‌کنم که نظر مارکس درباره‌ی کمونیسم بیش از هرجای دیگر، در رابطه با همین پیوند توسعه‌محور انسانی است که به‌ کار می‌آید و یاری‌رسان است. [۲]
  2. با توجه به نقدهای زیست‌محیطی‌ای که در طول دهه‌های گذشته نسبت به مارکس رواج پیدا کرده، ممکن است این اظهارنظر متناقض جلوه کند که نظر مارکس می‌تواند به ما در تلاش و تکاپو برای دست‌یابی به شکل‌های سالم‌تر، پایدارتر و رهایی‌بخش‌ترِ توسعه‌ی انسانی یاری رساند. نظر مارکس به دلیل این‌که متهم می‌شود که شرایط طبیعی را عملاً نامحدود تلقی می‌کند و هم‌چنین، هم از لحاظ عملی و هم اخلاقی، واجد نوعی خوش‌بینیِ فناورانه و [فرضِ] سلطه‌ی انسان بر طبیعت است، از لحاظ زیست‌‌محیطی دیدگاهی غیرقابل‌اتکا و نامطلوب تلقی می‌شود.
  3. برای مثال، اقتصاددان زیست‌محیطیِ معروف، هِرمان دالی، هم‌سو با مارکس استدلال می‌کند که «رشد اقتصادیِ مادی و جبرباورانه امری حیاتی در جهتِ فراهم کردن وفور مادیِ بیش از اندازه‌ای محسوب می‌شود که خودْ شرطِ عینیِ پیدایشِ انسانِ سوسیالیستی جدید است. محدودیت‌های زیست‌محیطیِ رشد در تضاد با «ضرورت تاریخی» قرار می‌گیرد …» (دالی، ۱۹۹۲: ۱۹۶). روبین اِکِرسلِی، نظریه‌پرداز سیاسیِ زیست‌محیطی، چنین استدلال می‌کند که مشکل آن است که «مارکس به‌شکلی تمام‌وکمال دستاوردهای «متمدن‌ساز» و فنیِ نیروهای تولیدِ سرمایه‌دارانه را تصدیق می‌کرد و باورمندیِ ویکتوریایی به پیشرفت علمی و فناورانه در مقام ابزاری برای فتحِ طبیعت و پیش‌دستی بر آن از سوی انسان‌ها را تماماً پذیرفته بود». مارکس آشکارا و «همواره آزادی انسان را در تقابل با وابستگی‌اش به طبیعت می‌دانست» (اِکِرسلی، ۱۹۹۲: ۸۰). ویکتور فِرکیس، فرهنگ‌پژوهِ زیست‌محیطی اذعان می‌دارد که «مارکس و انگلس و پیروانِ مدرن‌شان» در «پرستش عملیِ فناوریِ مدرن» شریک بودند، امری که توضیح می‌دهد چرا آن‌ها «هم‌سو با لیبرال‌ها از به نقد کشیدنِ بنیادینْ ساخت‌هایِ فناورانه‌ی جامعه‌ی مدرن سرباز زدند» (فرکیس، ۱۹۹۳: ۱۱۰). کی.جی. واکر، یکی دیگر از عالمان علوم سیاسیِ زیست‌محیطی، ادعا می‌کند که دیدگاه مارکس درباره‌ی تولید کمونیستی وجودِ هیچ نوعی «کمبود منابع طبیعی» بالقوه یا بالفعل را به رسمیت نمی‌شناسد، [یعنی نظر مارکس مبتنی بر] این «انگاره‌ی تلویحی» است که «منابعِ طبیعی عملاً نامحدودند» (واکر، ۱۹۷۹: ۳۵-۳۶). ول راتلی، فیلسوفِ زیست‌محیطی، دیدگاه مارکس درباره‌ی کمونیسم را چنین تعریف می‌کند: یک «بهشتِ خودکارِ» تولید و مصرفِ انرژی‌بر و ضدِمحیط‌زیست که «از لحاظ زیست‌محیطی آسیب‌زننده» است، امری که «به‌نظر می‌رسد ناشی از انگاره‌ی سلطه بر طبیعت [نزد مارکس] باشد» (راتلی، ۱۹۸۱: ۲۴۲). [۳]
  4. اهمیتِ مواجهه با این رویکردها فقط به این دلیل نیست که در میان مارکسیست‌ها با گرایشِ زیست‌محیطی رواج پیدا کرده‌اند؛ مارکسیست‌هایی که بسیاری از آن‌ها به منظور یافتن راهنمایی که بنا به ادعایشان مارکس فاقد آن است، به دیگر پارادایم‌های غیرمارکسیستی، مانند پارادایم پولانی (۱۹۴۴)، روی آورده‌اند. تجلیِ کنار گذاشتن و بی‌توجهی به عناصرِ زیست‌محیطی و مربوط به توسعه‌ی انسانی در دیدگاه کمونیستی مارکس را هم‌چنین می‌توان در این تصمیم برخی از مارکسیست‌ها مشاهده کرد که به گرایش‌های «سبزِ» سرمایه‌داری روی آورده‌اند و آن را بدیلی «عملی» برای مبارزه در جهت سوسیالیسم به شمار می‌آورند (سندلر،۱۹۹۴؛ وِلاچو، ۲۰۰۲).
  5. در همین‌ راستا، به شرح و تفسیرِ طرح‌های گوناگون مارکس از اقتصاد و جامعه‌ی پساسرمایه‌داری خواهم پرداخت، بلکه [بتوانم] چشم‌اندازی از توسعه‌ی انسانی پایدار [ارائه دهم]. [۴] بخش دوم، به طرحِ ابعاد معطوف به توسعه‌ی انسانیِ تولید جمعی (غیربازاری) و مالکیت اشتراکی در رویکرد مارکس می‌پردازد. در بخش سوم، از رهگذر پاسخ گفتن به رایج‌ترین انتقاداتِ زیست‌محیطی به مارکس، به استخراج جنبه‌های مربوط به [مفهوم] پایداری در این اصول [توسعه‌ی انسانی] می‌پردازیم. بخش چهارم نیز با بررسی مجدد و مختصرِ پیوندهای بین رویکرد مارکس از کمونیسم و واکاوی‌اش از سرمایه‌داری، و با تمرکز بر مهم‌ترین شکلِ توسعه‌ی انسانی، یعنی مبارزه‌ی طبقاتی، مقاله را به جمع‌بندیِ خود می‌رسانیم.

دو. اصول بنیادینِ سامان‌بخش در رویکرد مارکس به کمونیسم

  1. سؤتفاهمی رایج مبنی بر این‌ وجود دارد که مارکس و انگلس، با کنار گذاشتنِ تمامی «نظرورزی‌ها درباره‌ی … آرمان‌شهرهای سوسیالیستی»، چندان به تفکر درباره‌ی نظامی که باید جایگزین سرمایه‌داری می‌شد نپرداختند و کلیت مباحث‌شان در این زمینه در «نقد برنامه‌ی گوتا، یعنی در متنی چند ده صفحه‌ای و نه هیچ‌کجای دیگر» آمده است (آوئرباخ و اسکات،۱۹۹۳: ۱۹۵). در حقیقت، [موضوعِ] اقتصاد و مناسبات سیاسیِ پساسرمایه‌داری مضامینی پرتکرار در تمامی آثار عمده و بسیاری از آثار کم‌‌اهمیت‌ترِ بنیان‌گذارانِ مارکسیسم محسوب می‌شوند و به‌رغم پراکنده بودن این مباحث، به‌سادگی می‌توان از همین مباحث پراکنده رویکردی منسجم را گردآوری کرد که بر مجموعه‌ی روشنی از اصول سامان‌بخش متکی باشد. بنیادین‌ترین خصیصه‌ی کمونیسم در طرح مارکس غلبه‌ی کمونیسم بر جداییِ اجتماعیِ تولیدکنندگان از شرایط ضروری تولید در سرمایه‌داری است. این وحدت اجتماعیِ تازه شامل [فرایند] کامل کالایی‌زدایی از نیروی کار و علاوه‌برآن، مجموعه‌ی تازه‌ای از حقوق مالکیت اشتراکی می‌شود. تولید کمونیستی یا «همبسته» [associated] تولیدی مبتنی بر برنامه‌ریزی است و از سوی خودِ تولیدکنندگان و اجتماعات انجام می‌گیرد، بی‌آنکه طبقه ــ که مبتنی بر میانجی مزد است ــ کار، بازار و دولت [در این فرایند] دخالتی داشته باشند. مارکس اغلب با اتکا بر وسایل و هدف اصلیِ تولید همبسته: [یعنی] توسعه‌ی انسانی آزاد، این خصایص بنیادین را به میان کشیده و شرح می‌دهد.
  2. وحدت تازه و مالکیت اشتراکی
  3. مارکس سرمایه‌داری را چنین تعریف می‌کند: «تجزیه‌ی وحدت ابتداییِ موجود بین انسان انجام‌دهنده‌ی کار و وسایل کارش»، هم‌چنین، تعریف کمونیسم هم نزد او از این قرار است: «انقلابی تازه و بنیادین در شیوه‌ی تولید» که «وحدت ابتدایی [مذکور] را در شکل تاریخی تازه‌ای از نو بر قرار می‌سازد» (مارکس، ۱۹۷۶: ۳۹). [در این معنا،] کمونیسم عبارت است از «معکوس‌سازیِ تاریخیِ جداییِ کار و کارگر از شرایط کار که [ذیل سرمایه‌داری] در مقام نیروهایی مستقل در برابر او قرار می‌گیرند» (۱۹۷۱: ۲۷۱- ۲۷۲). در نظام مزدیِ سرمایه‌داری، «این وسایل تولید هستند که کارگر را به‌کار می‌گیرند»؛ در‌حالی‌که در کمونیسم، «این کارگران هستند که، در مقام سوژه، ابزار تولید را به‌کار می‌گیرند … تا از این رهگذر برای خود ثروت خلق کنند» (مارکس، ۱۹۶۸: ۵۸۰. تأکید در متن اصلی).
  4. این وحدت تازه‌ی تولیدکنندگان و شرایط تولید، همان‌طور که انگلس بیان می‌کند، «نیروی کار انسانی را از جایگاهش به‌عنوان یک کالارهایی می‌بخشد» (انگلس، ۱۹۳۹: ۲۲۱. تأکید در متن اصلی). طبعاً چنین رهایی‌ای که کارگران ذیل آن تولید را در مقام «کارگران وحدت‌یافته» (نک به ادامه‌ی متن) پیش می‌برند، «تنها در صورتی ممکن است که کارگران مالکانِ وسایل تولید خود باشند» (مارکس،۱۹۷۱: ۵۲۵). هرچند، این مالکیت شامل حقوق فردی تملک و واگذاری که سرشت‌نمای مالکیت سرمایه‌داری هستند نمی‌شود، مالکیت اشتراکیِ کارگرانْ وحدتی تازه میان تولیدکنندگانِ جمعی و اجتماعات‌شان با شرایط تولید وضع و اِعمال می‌کند. بر همین‌ مبنا، مارکس کمونیسم را «جایگزینیِ تولید سرمایه‌دارانه با تولید هم‌یارانه [cooperative] و مالکیت سرمایه‌دارانه با شکلی عالی‌تر از نوع کهنه‌ی مالکیت، یعنی مالکیت کمونیستی» تعریف می‌کند (مارکس، b1989: 362. تأکید در متن اصلی).
  5. یکی از دلایلی که چرا مالکیت کمونیستی در رابطه با شرایط تولید نمی‌تواند [شکلِ] مالکیت خصوصی فردی را به خود بگیرد، این است که شکل مالکیت خصوصی فردی منجر به «کنار گذاشتنِ هم‌ـ‌یاری [co-operation]، تقسیم کار درون هر فرایند تولید مجزا، کنترل و به‌کارگیریِ مولدِ نیروهای طبیعت از سوی جامعه و توسعه‌ی توان‌های مولد اجتماعی می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۶۲). به عبارت دیگر، «مالکیتِ کارگر منفرد نمی‌تواند صرفاً در مقام یک فرد احیاء شود، [آن‌هم] در شرایط تولیدی که در آن، در مقیاس عظیم، توان مولد از توسعه مجزا شده است» (مارکس،۱۹۹۴: ۱۰۹. تأکید در متن اصلی). همان‌طور که در ایدئولوژی آلمانی آمده است، «تصاحب از سوی پرولتاریا» به نحوی است که ذیل آن، «حجمِ ابزارآلات تولید باید به انقیاد تمامی افراد در بیاید و مالکیت نیز متعلق به همه شود. مراودات جهان‌روای مدرن تنها در صورتی ممکن است به کنترلِ افراد دربیاید که تحت کنترلِ تمامی آن‌ها باشد. … هم‌گام با تصاحبِ تمامی نیروهای مولد از سوی افرادِ وحدت‌یافته، مالکیت خصوصی نیز به پایان می‌رسد». (مارکس و انگلس،۱۹۷۶: ۹۷).
  6. به‌علاوه، با توجه به تخصصی‌شدنِ پیشینِ تولید در سرمایه‌داری، مالکیت «خصوصی» بر وسایل تولید پیشاپیش نوعی مالکیت اجتماعی محسوب می‌شود، به‌رغم این‌که سرشت اجتماعی [این نوع از مالکیت] سرشتی طبقاتی‌ ــ مبتنی بر استثمار ــ است. [۵] آن‌چه از سرشتِ سرمایه در مقام «یک قدرت اجتماعی و نه شخصی» ایفاد می‌شود، این است که هنگامی‌که «سرمایه به مالکیت جمعی، یعنی به مالکیتِ تمامی اعضای جامعه، در بیاید، مالکیت شخصی از این طریق به مالکیت اجتماعی بدل نمی‌شود. بلکه تنها سرشت اجتماعیِ مالکیت است که تغییر می‌کند. [درواقع] سرشت طبقاتی‌اش را از دست می‌دهد» (مارکس و انگلس، ۱۹۶۸: ۴۷). [۶]
  7. بنابراین، رویکرد مارکس به این مسئله از این قرار است که «سرمایه به مالکیت تولیدکنندگان در می‌آید، هرچند نه دیگر به‌مثابه‌ مالکیت خصوصیِ تولیدکنندگانِ منفرد، بلکه به‌مثابه‌ مالکیتِ تولیدکنندگان همبسته و در مقام مالکیت اجتماعی آشکار» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۴۳۷). مالکیت کمونیستی دقیقاً از این منظر اشتراکی محسوب می‌شود که «[ذیل آن،] شرایط مادی تولید در مالکیتِ هم‌یارانه [یا تعاونیِ] کارگران،» درمقام یک کلیت، قرار دارد، و نه در مالکیتِ افراد یا خرده‌گروه‌هایی از افراد (مارکس،۱۹۶۶: ۱۱). به بیان انگلس، «»کارگران» کماکان مالکان جمعیِ خانه‌ها، کارخانه‌ها و ابزار کار باقی خواهند ماند و بعید است … بدون آن‌که هزینه‌ای دریافت کنند، اجازه‌ی استفاده از آن‌ها را به افراد یا انجمن‌ها بدهند» (۱۹۷۹: ۹۴). برنامه‌ریزیِ و [سازوکارِ] اجراییِ جمعیِ تولید اجتماعی نیازمند آن است که نه‌تنها وسایل تولید، بلکه توزیعِ محصول کل نیز در معرضِ کنترل اجتماعیِ آشکار قرار بگیرد. با وجودِ تولید همبسته، «این امر ممکن می‌شود که «عایداتِ کاملِ کار» برای هر فرد تضمین شود … تنها در صورتی که {این عبارت} را نه به این معنا که «عایدات کامل کار» هر کارگر منفرد تحت تملک او در می‌آید، بلکه به این معنا درک کنیم که کلیتِ جامعه، شامل کلِ کارگران، به مالکِ محصولات کلِ کارشان بدل می‌شوند، و بخشی از محصولات این کار میان خود این اعضا برای مصرف توزیع می‌شود، بخشی از آن برای جایگزین کردن و ارتقاء وسایل تولید و بخشی هم در صندوقی برای تولید و مصرف ذخیره می‌شود» (انگلس،۱۹۷۹: ۲۸). دو موردِ آخرِ «کسری از … عایداتِ کارْ ضرورتی اقتصادی محسوب می‌شوند»؛ این موارد بازنمایِ «شکل‌های مازاد ــ کار و مازادِ ــ محصولات هستند … که در تمامیِ شیو‌ه‌های تولید اجتماعی مشترک‌اند» (مارکس،۱۹۶۶: ۷؛ ۱۹۶۷،مجلد سوم: ۸۷۶). [۷] کسری‌های دیگر [از عایدات کارِ کل جامعه] برخاسته از «هزینه‌های عمومیِ اجرایی»اند که برای «ارضای مشترکِ نیازهای [اجتماعی] مانند مدرسه، نظام سلامت و غیره» و هم‌چنین، «صندوق‌های ذخیره برای کسانی که از توانایی کار کردن برخوردار نیستند» صرف می‌شود. تنها در این صورت است که «ما به … آن بخش از وسایل مصرف دست پیدا می‌کنیم که میانِ تولیدکنندگانِ منفردِ جامعه‌ی هم‌‌ـ‌یارانه [یا تعاونی] تقسیم شده است» (مارکس،۱۹۶۶: ۷- ۸).
  8. بااین‌همه، نباید اجتماعی‌سازیِ صریحِ شرایط و نتایج تولید در کمونیسم را با فقدانِ کاملِ حقوق مالکیت فردی اشتباه گرفت. گرچه مالکیت اشتراکی «منجر به استقرار مجددِ مالکیت خصوصی برای تولیدکننده نمی‌شود»، اما «به او مالکیتی منفرد اِعطا می‌کند که مبتنی بر کسب و حصول [مواردی است که] به عصر سرمایه‌داری مرتبط می‌شود: یعنی، کسب و حصول مواردی مبتنی بر هم‌ـ‌یاری و تملک بر زمین‌های اشتراکی و وسایل تولید» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۶۳). مارکس اذعان می‌کند که «مالکیتِ بیگانه‌ی سرمایه‌داری … تنها در صورت تبدیل این مالکیت به مالکیتِ … افرادِ اجتماعیِ هم‌بسته امکان ملغا شدن دارد» (۱۹۹۴: ۱۰۹، تأکید در متن اصلی). او حتی خاطرنشان می‌سازد که کمونیسم «با دگرگون ساختنِ وسایل تولید، … که در شرایط حاضر [ذیل سرمایه‌داری] عمدتاً به‌عنوان ابزار برده‌سازی واستثمارِ کار به‌کار می‌روند، و بدل کردن این وسایل به ابزارهای صرف برای کارِ آزاد و هم‌بسته، به‌واقع می‌تواند مالکیت فردی [واقعی] را تحقق بخشد» (۱۹۸۵: ۷۵).
  9. این دست احکام را اغلب هم‌چون اقتضائاتِ ریتوریک تلقی می‌کنند، اما زمانی که آن‌ها را در بسترِ الزاماتِ ضروریِ کمونیسم بررسی کنیم، روشنی بیشتری می‌یابند: توسعه‌ی آزادانه‌ی موجودات انسانیِ منفرد در مقام افرادِ اجتماعی. مارکس و انگلس بر این نکته پافشاری می‌کنند که «در اجتماعِ پرولترهای انقلابی … افراد در مقام فرد در اجتماع مشارکت می‌کنند،» دقیقاً از این‌رو «که این اجتماع عبارت از انجمنی از افراد است … که شرایطِ توسعه‌ی آزادانه و تحرکِ افراد را به کنترل خود در آورده است ــ شرایطی که پیش‌تر به شانس و تصادف واگذار شده بود و در تضادِ با افرادِ منفرد از حیاتی مستقل برخوردار شده بود» (۱۹۷۶: ۸۹). به بیان دیگر، «زمانی که اثراتِ جهانی که توسعه‌ی واقعیِ توانایی‌های افراد را برمی‌انگیزد، تحتِ کنترلِ خود افراد در بیاید، یعنی آن‌چه کمونیست‌ها خواهان آن هستند به وقوع بپیوندد؛ آن‌گاه تحققِ تمام‌وکمالِ فرد دیگر یک ایده‌آل محسوب نمی‌شود» (۱۹۷۶: ۳۰۹). در جوامع طبقاتی‌ــ‌استثمارگر، «آزادی شخصی تنها برای افرادی وجود داشت که ذیل شرایطِ طبقه‌ی حاکم بالیده بودند»؛ اما در «اجتماعِ واقعیِ» کمونیسم، «افراد آزادیِ خود را در هم‌بستگی و از رهگذر آن کسب می‌کنند» (۱۹۷۶: ۸۷). برخلافِ جوامعِ طبقاتی که در آن‌ها فرصت‌های موجود در جهتِ توسعه‌ی فردی برای هر شخص عمدتاً به زیانِ دیگر افراد حاصل می‌شود، «اجتماعِ» آینده «برای هر فرد وسایل لازم برای پرورشِ استعدادهایش را در تمامی جنبه‌ها» فراهم می‌کند، «ازهمین‌رو، آزادی شخصی تنها درون اجتماع است که ممکن می‌شود» (۱۹۷۶: ۸۶). خلاصه، مالکیت اشتراکی از این جهت فردی محسوب می‌شود که ادعای هر شخص، در مقام عضوی از جامعه، را برای دسترسی به شرایط و نتایج تولید به‌مثابه‌ مجرایی برای بالیدن او به‌عنوان یک فرد، به رسمیت می‌شناسد؛ فردی که «انجامِ کارکردهای اجتماعیِ گوناگونش، نزد او به‌مثابه‌ شیوه‌های بسا گوناگونِ فراهم کردن فضایی برای [توسعه‌ی] توان‌های طبیعی و اکتسابی‌اش درک می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۴۸۸). تنها در این صورت است که کمونیسم می‌تواند «جامعه‌ی کهنه‌ی بورژوایی، همراه با تمامی طبقات و ستیزهای طبقاتی‌اش را» با «انجمنی» جایگزین سازد «که در آن توسعه‌ی آزادانه‌ی هرکس شرطِ توسعه‌ی آزادانه‌ی همگان محسوب می‌شود» (مارکس و انگلس،۱۹۶۸: ۵۳).
  10. بنیانی‌ترین شیوه‌ی کمونیسمِ مارکس برای ترویجِ توسعه‌ی انسانی چیزی نیست جز حفاظت از حقِ هر فرد نسبت به سهمی از محصول کل [جامعه] (یعنی خالصیِ موجود پس از تفریق مواردی که پیشتر ذکر شد) به‌منظور مصرف شخصی‌اش. مانیفست کمونیست در این رابطه واضح و روشن است: «کمونیسم توان هیچ‌کس را برای تصاحب محصولات جامعه سلب نمی‌کند؛ آن‌چه کمونیسم در پی سلب آن است، توانِ به انقیاد درآوردنِ کارِ دیگران از رهگذرِ چنین تصاحبی است» (مارکس و انگلس،۱۹۶۸، ۴۹). به این معنا، «مالکیت اجتماعی شاملِ زمین و دیگر وسایل تولید می‌شود و مالکیت خصوصی شامل محصولات، یعنی، فقرات تولیدی» (انگلس، ۱۹۳۹، ۱۴۴). در مجلد اول سرمایه توصیف مشابهی از «اجتماعِ افراد آزاد» آمده است: «محصول کل اجتماعِ ما محصولی اجتماعی است. یک سهم از آن در مقام وسایل تولید تازه کماکان اجتماعی باقی می‌ماند. اما سهم دیگر آن را اعضای جامعه به عنوان وسایل معاش به مصرف می‌رسانند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۷۸).
  11. البته تمام این مسائل، این بحث را پیش می‌کشند که توزیعِ مطالباتِ مصرفیِ کارگرانِ منفرد به چه ترتیب تعیین خواهد شد. مارکس در سرمایه در سطح شروط کلی چنین پیش‌بینی می‌کند که «این شیوه‌ی توزیع بنا به سازمان‌دهیِ مولدِ اجتماع و میزان توسعه‌ی تاریخیِ تولیدکنندگان تغییر خواهد کرد». او سپس، («صرفاً به‌منظور ایجاد تشابه [و ارائه‌ی مثالی مشابه] با تولیدِ کالایی») خاطرنشان می‌سازد که یکی از امکان‌ها از این قرار است که «سهم هر تولیدکننده‌ی منفرد از وسایل معاش، به‌وسیله‌ی زمانِ کار او تعیین شود» (۱۹۶۷، مجلد اول، ۷۸). در نقد برنامه‌ی گوتا، مفهومِ زمان کار به‌مثابه‌ عامل تعیین‌کننده‌ی حقوق مصرفِ فردی از ابهام کمتری برخوردار است، دست‌کم برای «نخستین مرحله‌ی جامعه‌ی کمونیستی، یعنی زمانی که پس از دردهای طولانی زایمان، این جامعه تازه ظهور کرده است» (مارکس، ۱۹۶۶، ۱۰). در این‌جا، مارکس صاف‌وساده بیان می‌کند که از [تولید کل] جامعه ــ پس از کسر موارد ذکر شده ــ دقیقاً همان‌چیزی نصیب تولیدکننده‌ی منفرد می‌شود که پیش‌تر به جامعه اعطا کرده است. یعنی، میزان کار فردی‌اش که به جامعه بخشیده است. … زمان کار فردیِ تولیدکننده‌ی منفردْ سهمی از روزانه کارِ اجتماعی‌ است که او در انجام آن سهیم بوده است و سهمی در آن دارد. او از جامعه مدرکی دریافت می‌کند مبنی بر این‌که (پس از کسر کاری که برای ذخیره‌ی عمومی مشترک انجام گرفته) او فلان اندازه از فلان کار را به انجام رسانده و بنا به این مدرک می‌تواند از ذخیره‌ی اجتماعیِ وسایل معاش، به همان اندازه‌ی هزینه‌های کارش برداشت کند. او به همان میزانِ کاری، که در شکلی مشخص، به جامعه اعطا کرده، در شکلی دیگر از جامعه دریافت می‌کند (ص۸). [۸]
  12. منطق بنیادین در پسِ مطالباتِ مصرفیِ مبتنی بر کار از این قرار است که «توزیع وسایل معاش در هر زمان، صرفاً پیامدِ توزیعِ خودِ شرایط تولید است» (ص۱۰). با توجه به این‌که شرایط تولید در مالکیتِ تولیدکنندگان قرار دارد، بنابراین منطقی است که توزیعِ مطالباتِ مصرفی [در جامعه‌ی جدید،] برخلافِ سرمایه‌داری که در آن پول حکم می‌راند، از پیوند نزدیک‌تری با زمانِ کار برخوردار باشد.
  13. بااین‌همه، مادام که معیارِ زمانِ کارِ فردیْ صرفاً اخلاقِ مبادله‌ی برابر را، فارغ از دلالت‌های ضمنی آن برای توسعه‌ی فردی، کدگذاری می‌کند، می‌توان اذعان داشت که این معیار کماکان تحت تأثیرِ «افقِ تنگِ حق بورژوایی» قرار دارد. بنابراین، مارکس در ادامه چنین خاطرشان می‌سازد که «در مرحله‌ی عالی‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی»، مطالباتِ مصرفیِ مبتنی بر کارِ افراد می‌تواند و باید «به تمامی کنار گذاشته شود و جامعه بر بیرق‌های خود چنین نقش زند: از هرکس بنا به توانایی‌اش و به هرکس بنا به نیازهایش!» (۱۹۶۶، ۱۰). [۹] در همین مرحله‌ی عالی‌تر است که «شیوه‌ی توزیعِ» کمونیسم، «… به تمامی اعضای جامعه اجازه می‌دهد که توسعه یابند، و توانایی‌های خود را در تمامی حیطه‌های ممکنْ حفظ کرده و به کار بندند» (انگلس، ۱۹۳۹، ۲۲۱، تأکید در متن اصلی). در این جامعه، «مصرفِ فردیِ کارگر» به همان چیزی بدل می‌شود که «توسعه‌ی تمام‌وکمالِ فردیت به آن نیاز دارد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد سوم، ۸۷۶).
  14. حتی در مرحله‌ی ابتداییِ کمونیسم، آن دسته از ابزارهایِ توسعه‌ی فردی که مالکیت اشتراکی تضمین‌شان می‌کند، محدود به مطالبات مصرفیِ شخصیِ افراد نیستند. توسعه‌ی انسانی هم‌چنین می‌تواند از گسترشِ خدمات اجتماعی (آموزش، خدمات سلامت، امکانات و مستمری بازنشستگی) نیز بهره‌مند شود، خدماتی که تأمین مالی آن‌ها از منبعِ همان کسری‌هایی صورت می‌گیرد که پیش از توزیع محصول کل بین افراد، از [ذخیره‌ی اجتماعی تولیدات] کسر شده است. ازاین‌رو، «آن‌چه تولیدکننده در قامت شخص منفرد از آن محروم شده است، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، در قامتِ عضوی از جامعه از آن بهره‌مند می‌شود» (مارکس،۱۹۶۶، ۸). از نظر مارکس، این دست مصرفِ اجتماعی [در کمونیسم] «در قیاس با جامعه‌ی امروزی تا حد چشم‌گیری افزایش می‌یابد و گام به گام با توسعه‌ی جامعه‌ی جدید، ابعاد آن نیز افزون می‌شود» (ص۷).
  15. مثلاً، مارکس چنین متصور است که «آموزش فنی (چه نظری و چه عملی) باید در ترکیب با آموزش ابتدایی» [در جامعه‌ی جدید] گسترش یابد (مارکس،۱۹۶۶، ۲۰). او پیش‌بینی می‌کند که «با قدرت گرفتنِ طبقه‌ی کارگر، ناگزیر آموزش فنی، چه نظری چه عملی، جایگاه متناسب خود را در مدارس طبقه‌ی کارگر پیدا خواهد کرد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۴۸۸). او حتی خاطرنشان می‌سازد که اعضای جوان‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی شاهدِ «ترکیبی نوظهور از کار مولد با آموزش» خواهند بود ــ که البته مسلماً، پیش‌فرض آن وجود «قواعدی دقیق و معیّن در رابطه با زمان کار و مطابق با گروه‌های سنی مختلف و دیگر اقداماتِ تأمینی برای حمایت از کودکان است» (مارکس،۱۹۶۶، ۲۲). ایده‌ی اساسی از این قرار است، «این واقعیت که گروه‌های کاری جمعی متشکل از افرادی از جنس و سنین متفاوت است، ضرورتاً باید ذیل شرایط مناسب، به سرمنشاء توسعه‌ی انسانی بدل شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۴۹۰). یکی دیگر از کارکردهای نظری و عملیِ آموزش «در جمهوری کار»، «دگرگون ساختنِ علم، از ابزاری برای حکمرانی طبقاتی، به نیرویی مردمی» خواهد بود، و به این ترتیب، «خود عالمان را نیز از پااندازهای تبعیضِ طبقاتی، انگل‌های دولتیِ جاه‌طلب و متحدانِ سرمایه، به عاملانِ آزاد تفکر بدل می‌کند» (مارکس، ۱۹۸۵، ۱۶۲).
  16. «کوتاه کردنِ روزانه کار» در کمونیسم، هم‌گام با مصرفِ اجتماعیِ گسترده، با اعطای زمان آزاد بیشتری به افراد که بتوانند از «مزیت‌های مادی و اجتماعیِ … توسعه‌ی اجتماعی» بهره‌مند شود، موجبِ تسهیلِ توسعه‌ی انسانی می‌شود. (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم، ۸۱۹- ۸۲۰) زمانِ آزاد «زمانی … برای توسعه‌ی آزادانه‌ی فکری و اجتماعیِ افراد است» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۵۳۰). در این معنا، «زمانِ آزاد، یعنی زمان در دسترس، خود قسمی ثروت تلقی می‌شود، تا اندازه‌ای از این‌رو که [زمانی است] برای لذت بردن از [مصرف] محصولات، و تا اندازه‌ای به دلیل فعالیتِ آزادانه‌ای که ــ برخلافِ کار ــ تحت سلطه‌ی فشارِ هدفی بیرونی درنیامده است، هدفی که [از سر اضطرار] باید تحقق یابد و تحقق آن ضرورتی طبیعی یا وظیفه‌ای اجتماعی تلقی می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۱، ۲۵۷؛ تأکید در متن اصلی). به این ترتیب، در کمونیسم، «مقیاس ثروت … دیگر به هیچ نحوی به زمانِ کار مربوط نمی‌شود، بلکه ثروت با زمان در دسترس سنجیده می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۳، ۷۰۸). با این‌همه، از آن‌جا که کار همواره، در کنارِ طبیعت، «ماده»ی شالوده‌ای «ثروت» تلقی می‌شود، زمانِ کار سنجه‌ی مهمی است برای «اندازه‌گیریِ هزینه‌ی تولید {ثروت} … حتی زمانی که ارزش مبادله کنار گذاشته شده باشد» (مارکس، ۱۹۷۱، ۲۵۷؛ تأکید در متن اصلی).
  17. طبعاً جامعه‌ی کمونیستی برخی مسئولیت‌ها را نیز بر دوش افراد می‌گذارد. هرچند زمانِ آزاد افزایش می‌یابد، افراد کماکان مسئولیت دارند، مادامی که از توان فیزیکی و ذهنی برخوردارند، در کار مولد (شاملِ فرزندپروری و سایر فعالیت‌های مراقبتی) شرکت کنند. در سرمایه‌داری و دیگر جوامعِ طبقاتی، «یک طبقه‌ی مشخص» از این «قدرت» برخوردار می‌شود «که سنگینی طبیعیِ کار را از شانه‌های خود به شانه‌های دیگر لایه‌های جامعه منتقل کند» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول، ۵۳۰)؛ در کمونیسم، «با رهاسازیِ کار، همه‌ کار می‌کنند و کارِ مولد دیگر یک خصیصه‌ی طبقاتی تلقی نمی‌شود» (مارکس، ۱۹۸۵، ۷۵). به‌صورت کلی‌تر، در کمونیسمْ خودشکوفایی فردی دیگر نه صرفِ یک حق بلکه به یک مسئولیت بدل می‌شود. از همین‌روست که «کارگران در تبلیغاتِ کمونیستی‌شان اذعان می‌دارند که حرفه، مسئولیت و وظیفه‌ی هر فردْ چیزی نیست جز دست‌یابی به توسعه‌‌ی همه‌جانبه‌ی توانایی‌هایش، از جمله، توانایی تفکر» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶، ۳۰۹).
  18. به رسمیت شناختنِ این پیوندِ دوجانبه بین توسعه‌ی انسانی و نیروهای مولد در رویکرد مارکس از اهمیت برخوردار است ــ پیوندی که چندان هم نباید ما را غافلگیر کند، چراکه مارکس همواره «نیروی اصلی تولید» را «انسان بودنِ انسان» می‌دانسته است (مارکس، ۱۹۷۳، ۱۹۰). [۱۰] کمونیسم می‌تواند بازنمایِ وحدتی واقعی میان تمامیِ تولیدکنندگان با شرایط تولید باشد، تنها به شرط این‌که تضمین‌ شود هر فرد حق دارد بنا به تمامی توانایی‌هایش در به‌کارگیری هم‌یارانه و توسعه‌ی این شرایط [تولید] سهیم باشد. خصلت عمیقاً اجتماعی‌ تولید به این معناست که «افراد باید کلیتِ نیروهای مولدِ موجود را تصاحب کنند، آن‌هم نه تنها به‌منظورِ دست‌یابی به فعالیت خودکوشنده [self-activity]، بلکه هم‌چنین به‌منظورِ صرفِ حفاظت از وجود خودشان» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۹۶). اگر بنا باشد که این تصاحب [نیروهای مولد] به محملی واقعی برای توسعه‌ی انسانی بدل شود، نباید منجر به فروکاستنِ افراد به چرخ‌دنده‌های خُرد و تعویض‌پذیر در یک ماشین تولید جمعیِ غول‌آسا شود، ماشینی که خارج از حیطه‌ی کنترل این افراد و در پیگیریِ بیگانه‌وارِ «تولید برای تولید» عمل می‌کند. در مقابل، [این تصاحب نیروهای مولد] باید منجر به ارتقاء «توسعه‌ی نیروهای مولد انسانی» شود، نیروهایی که از تواناییِ در اختیارگرفتن و کنترلِ تولید اجتماعی در سطح انسانی و در امتداد با «توسعه‌ی غنایِ طبیعت انسانی به‌مثابه‌ هدفی فی‌نفسه» برخوردارند (مارکس، ۱۹۶۸: ۱۱۷-۱۱۸، تأکید اول به متن اضافه شده است). هرچند، «تصاحب» کمونیستی واجدِ «سرشتی جهان‌رواست که در انطباق با … نیروهای مولد قرار دارد»، اما هم‌چنین موجب ارتقاء «توسعه‌ی توانایی‌های فردی» نیز می‌شود «که در انطباق با ابزارآلاتِ مادیِ تولید قرار دارند». از آن‌جا که این ابزارآلات «به یک کلیت بدل شده‌اند و تنها درون یک مراوده‌ی عام از هستی برخوردارند،» تصاحبِ واقعیِ آن‌ها نیازمندِ «توسعه‌ی کلیتِ توان‌هایِ خود افراد است» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۹۶). خلاصه، در کمونیسم، «سرشتِ عامِ فعالیتِ افراد بر مبنایِ نیروهای مولدِ موجود»، هم موجب امکان‌پذیر شدنِ «توسعه‌ی آزادانه و حقیقیِ افراد» می‌شود و هم در این توسعه سهیم است. (همان:۴۶۵).
  19. تولید برنامه‌ریزی‌شده‌ی غیربازاری
  20. در رویکردِ مارکس، نظامی که تولیدکنندگانِ همبسته‌ی آزاد و اجتماعاتِ آنان گرداننده‌ی آن باشند، از لحاظ اجتماعی در وحدت با شرایطِ ضروری تولید قرار می‌گیرد و به همین اعتبار، مبادله‌ی کالایی و پول را در مقام اشکالِ بازتولیدِ اجتماعی کنار می‌گذارد. هم‌گام با کالایی‌زدایی از نیروی کار، شکلی آشکار از «تولید اجتماعی‌شده» رخ می‌نمایاند که در آن، «[خودِ] جامعه» ــ و نه سرمایه‌داران و کارگرانِ مزدی‌ای که به علائم بازار واکنش نشان می‌دهند ــ «نیروی کار و وسایل تولید در شاخه‌های مختلف تولید توزیع می‌کنند». در نتیجه، «پول سرمایه‌ای» (از جمله پرداختِ مزدها) «کنار گذاشته می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۳۵۸). در خلال مرحله‌ی ابتداییِ این انجمنِ تازه، «تولیدکنندگان می‌توانند … کوپن‌هایی کاغذی دریافت کنند که به آن‌ها اجازه می‌دهد از منابع اجتماعیِ کالاهای مصرفی، کمیتی متناسب با زمانِ کار خودشان برداشت کنند»؛ اما «این کوپن‌ها پول نیستند. آن‌ها به گردش در نمی‌آیند [و مبادله نمی‌شوند]» (همان: ۳۵۸). به بیان دیگر، «توزیعِ آتیِ ضروریات زندگی» را نمی‌توان «شکلی عالی‌تر از مزدها» در نظر گرفت (انگلس،۱۹۳۹: ۲۲۱).
  21. نزد مارکس، تسلطِ شکل کالایی بر تولید اجتماعیْ منحصر به وضعیتی است که در آن، تولید در واحدهایی تولیدی به انجام می‌رسد که مستقلاً و بر مبنای جداییِ اجتماعیِ تولیدکنندگان از شرایطِ ضروریِ تولید سازمان‌ یافته‌اند. در این وضعیت، کاری که در واحدهای تولیدیِ متقابلاً خودمختار (یا به قول مارکس، سرمایه‌های رقیب) صرف شده است، تنها به‌صورت بازپسگرا [ex post]، یعنی مطابق با قیمتی که کالاها در بازار می‌یابند، می‌تواند در مقام جزئی از تقسیم کارِ بازتولیدیِ جامعه اعتبار یابد. به صورت مجمل، «کالاها محصول مستقیمِ انواعِ جداافتاده، مستقل و منفردِ کار هستند» و نمی‌توان آن‌ها را مستقیماً «با [نوع] دیگری از کار مقایسه کرد که محصولِ کارِ اجتماعی است»، از همین‌رو، [این کار] «از رهگذرِ بیگانه شدنش در مسیرِ مبادله‌ی فردی باید اثبات کند که کار اجتماعیِ عمومی است» (مارکس، ۱۹۷۰: ۸۴-۸۵).
  22. در مقابل، «زمان کار اشتراکی یا زمان کارِ افرادِ مستقیماً هم‌بسته … به‌صورت بلاواسط زمانِ کارِ اجتماعی است» (مارکس،۱۹۷۰: ۸۵، تأکید در متن اصلی). و «هنگامی‌که کار اشتراکی باشد، مناسبات انسان‌ها در تولید اجتماعی‌شان خود را در قامت «ارزشِ چیزها» [value of things] تجلی نمی‌بخشد (مارکس،۱۹۷۱: ۱۲۹):

«تولیدکنندگان در جامعه‌ی هم‌یارانه که بر مالکیت اشتراکیِ وسایل تولید بنا شده است، به مبادله‌ی محصولات‌شان نمی‌پردازند؛ درست به همان شکل که کاری هم که برای این محصولات استفاده شده به‌مثابه‌ ارزشِ این محصولات جلوه نمی‌کند، یعنی به‌مثابه‌ کیفیتی مادی که این محصولات در اختیار دارند، چرا که اینک [در این جامعه]، در تضاد با جامعه‌ی سرمایه‌داری، کار منفرد دیگر نه به شیوه‌ای غیرمستقیم، بلکه مستقیماً در قامت مؤلفه‌ی سازنده‌ی کارِ کل وجود خواهد داشت» (مارکس،۱۹۶۶: ۸، تأکید در متن اصلی).

  1. در گروندریسه تقابل تمام‌وکمال‌تری برقرار می‌شود، میانِ استقرارِ غیرمستقیم و بازپسگرای [ex post] کار در مقام کار اجتماعی در سرمایه‌داری، و اجتماعی‌سازیِ مستقیم و پیشاپیش [ex ante] کار «بر مبنایِ تصاحب و کنترلِ اشتراکیِ وسایل تولید» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۹):

«سرشت اشتراکیِ تولید از همان آغاز محصول را به محصولی اشتراکی و عام بدل می‌سازد. مبادله که در اصل در تولید صورت می‌گیرد ــ که دیگر نه مبادله‌ی ارزش‌های مبادله‌ای با یک‌دیگر، که مبادله‌ی فعالیت‌هایی است که تعین‌بخشِ آنان نیازها و مقاصدِ اشتراکی است ــ از همان آغاز دربرگیرنده‌ی مشارکتِ فرد در جهانِ اشتراکیِ محصولات می‌شود. بر مبنای ارزش‌های مبادله‌ای، کار تنها از رهگذر مبادله است که می‌تواند خود را در مقام [کارِ] عام فرض بگیرد. اما بر این مبنا[ی اشتراکی جدید،] حتی پیش از مبادله هم کار در این مقامِ [عام] مفروض گرفته شده است؛ یعنی، مبادله‌ی محصولات به هیچ‌وجه به میانجی‌‌ای برای مشارکتِ افراد در تولید عام بدل نمی‌شود. بدون‌شک، این‌جا هم باید میانجی‌گری صورت بگیرد. در نمونه‌ی نخست، که کارش را از تولیدِ مستقل از افراد آغاز می‌کند … فرایند میانجی از رهگذرِ مبادله‌ی کالاها، از رهگذر مبادله‌ی ارزش‌ها و از رهگذر مبادله‌ی پول‌ها صورت می‌گیرد … در نمونه‌ی دوم، خودِ پیش‌فرضْ میانجی‌مند است؛ یعنی، یک تولید اشتراکی، اشتراک‌بودگی، به‌عنوان مبنای تولید پیش‌فرض گرفته شده است. کارِ فرد از همان آغاز به عنوان کار اجتماعی فرض گرفته شده است. … لازم نیست که محصول ابتدا شکلی خاص به خود بگیرد تا بتواند سرشتی عام برای فرد کسب کند. درعوضِ تقسیم کار، امری که ضرورتاً با مبادله‌ی ارزش‌ها پدید می‌آید، سازمان‌یابی‌ای از کار رخ می‌دهد که پیامد آن عبارت است از سهیم شدنِ فرد در مصرفِ اشتراکی». (مارکس،۱۹۷۳: ۱۷۱-۱۷۲، تأکید در متن اصلی)

  1. بنابراین، سرشت بلاواسطْ اجتماعیِ کار و محصولات، پیامدِ منطقیِ وحدت اشتراکیِ تازه‌ای است که بین تولیدکنندگان و شرایط ضروری تولید برقرار شده است. این [فرایند] بیگانگی‌زدایی از تولیدْ به نفیِ ضرورتی منجر می‌شود که تولیدکنندگان را وا می‌دارد به‌منظورِ استقرارِ تخصیصِ بازتولیدیِ کار خود، درگیرِ مبادلات پولی شوند:

«همین ضرورت برای نخستین دگرگونیِ محصولات یا فعالیت‌های فردی به ارزش مبادله، به پول، تا سپس [این محصولات و فعالیت‌ها] بتوانند قدرت اجتماعی‌شان را در این شکل عینی کسب کرده و به نمایش بگذارند، گویای دو امر است: ۱. اینک افراد تنها برای جامعه و در جامعه دست به تولید می‌زنند؛ ۲. تولید به صورت مستقیم اجتماعی نیست، یعنی «مولودِ انجمن [افراد]» نیست که به صورت درونی اقدام به توزیع کارشان کنند. افراد تابعِ تولید اجتماعی می‌شوند؛ تولید اجتماعی در قامتِ سرنوشت‌شان، خارج از آن‌ها وجود دارد، اما این تولید اجتماعی تابعِ افراد نشده است، یعنی به چیزی قابل‌مدیریت از سوی آن‌ها به‌مثابه‌ ثروت مشترک‌شان بدل نشده است» (مارکس،۱۹۷۳: ۱۵۸، تأکیدها در متن اصلی).

این امر که از میان رفتنِ شکل کالایی و غلبه بر جداییِ اجتماعیِ کارگران از شرایط تولید دو جنبه‌ی متفاوت یک پدیده هستند، توضیح می‌دهد که چرا مارکس، دست‌کم در یک مورد، کمونیسم را صاف‌وساده چنین تعریف می‌کند: «انحلالِ شیوه‌ی تولید و شکلِ جامعه‌ی مبتنی بر ارزش مبادله. اصل قرار دادنِ واقعیِ کار فردی در مقام [کار] اجتماعی و برعکس»(مارکس، ۱۹۷۳، ۲۶۴). [۱۱]

چنان‌که پیشتر اشاره شد، مباحث حولِ «اقتصادِ سوسیالیسم» اغلب بر مسائل فنیِ کارایی تخصیصی («محاسبه‌ی سوسیالیستی») متمرکز بوده‌اند. خودِ مارکس و انگلس نیز اغلب اقتصادِ پساسرمایه‌داری را با اشاره به برنامه‌ریزی و امکاناتِ تخصیصیِ برتر آن نسبت به سرمایه‌داری معرفی و پیش‌بینی کرده‌اند. درواقع، مارکس تولیدِ «آزادانه هم‌بسته» را به‌عنوان تولیدی معرفی می‌کند که «در انطباق با یک برنامه‌ی توافق‌شده … آگاهانه تنظیم شده است» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۸۰). با «اشتراکی شدنِ وسایل تولید … نیروی کار منفردِ تمامی افرادِ مختلف به‌صورت آگاهانه و به‌عنوان نیرویِ کارِ مرکبِ اجتماع به بهره‌برداری می‌رسد … آن‌هم در انطباق با یک برنامه‌ی اجتماعیِ مشخص {که} حافظِ توازنی متناسب بین انواع گوناگونِ کاری که باید انجام بگیرد و نیازهای مختلفِ اجتماع است». (همان: ۷۸-۷۹) به صورت خلاصه، در کمونیسم، «جوامعِ هم‌یارانه‌ی وحدت‌یافته باید تولید ملی را بر مبنای برنامه‌ای مشترک تنظیم کنند و به همین اعتبار، بر آن کنترل یافته و پایانی باشند بر بی‌نظمیِ دائمی و تشنج‌های ادواری‌ای که سرشت محتومِ تولید سرمایه‌داری است» (مارکس، ۱۹۸۵: ۷۶).

  1. بااین‌همه، مارکس و انگلس تخصیصِ برنامه‌محورِ منابع را بنیادین‌ترین مشخصه‌ی کمونیسم در برابر سرمایه‌داری نمی‌دانند. مبنایی‌ترین مشخصه‌ی کمونیسم نزد آنان عبارت است از بیگانگی‌زدایی از شرایط تولید در برابرِ تولیدکنندگان و تأثیرِ توانمندسازی که این اتحاد تازه بر توسعه‌ی انسانی آزادانه خواهد داشت. به بیان دیگر، آن‌ها برنامه‌ریزیِ کمونیسم و ظرفیت‌های تخصیصیِ کمونیسم را نشانگان و ابزارهایِ انگیختارهایِ توسعه‌ی انسانی می‌دانند که اجتماع‌بودگیِ [communality] تازه‌ی تولیدکنندگان و شرایط هستیِ آنان موجب رهاسازی آن‌ها شده است. [۱۲] چنان‌که پیش‌تر بحث شد، کالایی‌زداییِ کمونیسم از تولیدْ روی دیگرِ سکه‌ی بیگانگی‌زدایی از شرایط تولید است؛ برنامه‌ریزیِ تولید چیزی نیست جز شکلِ تخصیصی تقلیل‌یافته‌ی موانعِ توانایی‌های انسانی که شرایط مادی و اجتماعیِ هستی‌شان موجب تقلیل‌یافتن آن‌ها شده است. به قول مارکس، مبادله‌ی کالایی صرفاً عبارت است از «پیوندی میان افراد در چارچوب محدوده‌های مشخصِ مناسباتِ تولید که ذات این مناسبات است»؛ «سرشتِ بیگانه و مستقل» این پیوند «در برابرِ افراد … صرفاً اثبات می‌کند که این افراد کماکان درگیرِ خلقِ شرایطِ زندگیِ اجتماعی‌شان هستند و هنوز آغاز به زیستن بر مبنای این شرایط نکرده‌اند» (مارکس،۱۹۷۳: ۱۶۲). از همین‌رو، این‌که کمونیسم را «جامعه‌ای» می‌دانیم «که برای کار هم‌یارانه بر مبنای برنامه‌ریزی سامان یافته است»، به این علت نیست که این جامعه به صورت فی‌نفسه در پیِ کارایی مولد است، بلکه علت این امر، «تضمینِ وسایل معاش و توسعه‌ی تمام‌وکمالِ ظرفیت‌های افراد برای تمامی اعضای این جامعه است» (انگلس، ۱۹۳۶: ۱۶۷). این بُعد از توسعه‌ی انسانی هم‌چنین کمک می‌کند که دریابیم چرا در چشم‌انداز مارکس از کمونیسم، «کارِ هم‌یارانه‌ای … که در ابعاد ملی توسعه یافته است» … از سوی هیچ‌گونه قدرت دولت مرکزی گردانده نمی‌شود؛ بلکه این «نظام با خود‌ـ‌حکمرانیِ اجتماعات آغاز می‌شود» (مارکس، a1974: 80؛ a1989: 519). به این معنا، می‌توان کمونیسم را چنین تعریف کرد که «مردمْ خود برای خود اقدام به عمل می‌کنند» یا «جذب دوباره‌ی قدرت دولتی از سوی جامعه، نه در مقام نیروهایی که آن را کنترل و رام می‌کنند، بلکه به‌مثابه‌ نیروهای حیات‌بخشِ خودِ جامعه» (مارکس،۱۹۸۵: ۱۳۰، ۱۵۳).

سه. کمونیسمِ مارکس، محیط‌زیست و پایداری

  1. بسیاری عملی بودنِ تولید هم‌بسته‌ در چشم‌انداز مارکس را از لحاظ اقتصادی به چالش کشیده‌اند. تعداد اندکی به بُعد توسعه‌ی انسانی در رویکرد مارکس پرداخته‌اند و تنها استثناء عمده در این میان، آن دسته از منتقدانی هستند که استدلال می‌کنند مارکس مبنایِ توسعه‌ی آزادانه‌ی انسانی را بر سلطه‌ی فناورانه‌ی انسان و سواستفاده از طبیعت قرار داده و هم‌چنین، عملاً منابع طبیعی را نامحدود تلقی می‌کند. بخش حاضر، در سه سطح به بررسی این بُعد محیطی می‌پردازد: ۱) مسئولیتِ کمونیسم برای مدیریتِ استفاده‌اش از شرایط طبیعی؛ ۲) اهمیت زیست‌محیطیِ زمان فراغتِ گسترده؛ ۳) رشد ثروت و استفاده از زمان کار به‌مثابه‌ مقیاسی برای هزینه‌ی تولید.
  2. مدیریت موارد اشتراکی
  3. با توجه به این‌که مارکس «منابع طبیعی» را «پایان‌ناپذیر» تلقی می‌کرد و درنتیجه ضرورتی برای «نوعی سوسیالیسمِ حافظِ محیط، از لحاظ زیست‌محیطی آگاه و مبتنی بر اشتغالِ شراکتی [employment-sharing]» نمی‌دید (نووه،۱۹۹۰: ۲۳۰، ۲۳۷)، ممکن است این نکته موجب تعجب شود که چگونه جامعه‌ی کمونیستی می‌تواند عمیقاً پایبند به حفظ و ارتقاءِ شرایط طبیعی باشد. مارکس آشکارا چنین فرض می‌کرد که «منابع کم‌یاب (نفت، ماهی، سنگ آهن یا دیگر ذخایر)» در کمونیسم «دیگر کم‌یاب نخواهند بود» (نووه،۱۹۸۳: ۱۵- ۱۶). از این منظر، «ایمانِ» مارکس «به توانایی یک شیوه‌ی تولید ارتقاءیافته برای از میان برداشتنِ قطعیِ کم‌یابی» به این معناست که چشم‌اندازِ کمونیستی او «مبنایی» فراهم نمی‌کند تا مبتنی بر آن «نوعی امید و دلبستگی به رهاییِ طبیعت» از «سلطه‌ی انسانیِ» مخرب و ضدزیست‌محیطی «به رسمیت شناخته شود» (کارپنتر،۱۹۷۷: ۱۴۰؛ مک‌لاولین، ۱۹۹۰: ۹۵). از آن نامیمون‌تر، خوش‌بینیِ فناورانه‌ی مارکس (یا «ایمان به دیالکتیک خلاق») است که از قرار معلوم باید موجب از میان رفتن هرگونه نگرانی درباره‌ی این امکان شود که «فناوریِ مدرن در برهم‌کنش با محیط مادیِ زمین، می‌تواند به عدم تعادلِ کلِ مبنایِ تمدن صنعتیِ مدرن منجر شود» (فویر،۱۹۸۹: ۱۲مقدمه).
  4. مارکس به‌واقع عمیقاً دل‌نگرانِ گرایش سرمایه‌داری به «مکیدن تمامی منابع اصلی ثروت، خاک و کارگران» بود (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۷). و بارها و بارها بر این ضرورت تأکید داشت که جامعه‌ی پساسرمایه‌داری باید به‌شکلی مسئولانه استفاده‌اش از شرایط طبیعی [تولید] را مدیریت کند. این امرْ اصرار او را برای گسترشِ مالکیت اشتراکی به زمین و دیگر «منابع حیات» بر ما بیشتر روشن می‌سازد (مارکس،۱۹۶۶: ۵). درواقع، مارکس برنامه‌ی گوتا را از همین منظر عمیقاً مورد نقد قرار می‌داد که این برنامه نتوانسته «به‌حد کافی روشن سازد که زمین نیز جزئی از وسایل کار محسوب می‌شود» (همان: ۶). در نظر مارکس، «انجمنی که بر روی زمین به‌کار گرفته می‌شود، … اینک بر مبنایی منطقی و بدون میانجیِ سرف‌داری، سلسله‌مراتبِ اربابی‌گری و رازورمز ابلهانه‌ی مالکیت {خصوصی}، پیوندهای بی‌واسطه‌ و صمیمیِ انسان با زمین را از نو مستقر می‌سازد، چراکه زمین دیگر موضوعی برای بده‌بستان نیست» (مارکس،۱۹۶۴: ۱۰۳). این «مالکیت مشترک» بر زمین، هم‌چون دیگر شرایط تولید، «به‌معنای شروع مجدد مالکیت اشتراکی ابتدایی و قدیمی نیست، بلکه استقرار شکلی بسا عالی‌تر و توسعه‌یافته‌تر از مالکیت اشتراکی است» (انگلس، ۱۹۳۹: ۱۵۱).
  5. از نظر مارکس، این مالکیت اشتراکی موجب نمی‌شود که برای پاسخ به نیازهای تولید و مصرفِ تولیدکنندگانِ هم‌بسته، حقی برای بهره‌برداری بیش از حد از زمین و دیگر شرایط طبیعی به وجود بیاید. درعوض، او پیش‌بینی می‌کند که مفاهیم سرمایه‌دارانه‌ی مالکیت زمین به‌تدریج با نظامی اشتراکی از حقوق و مسئولیت‌های استفاده‌کنندگان جایگزین شود:

«از منظر صورت‌بندی اقتصادیِ عالی‌تر، مالکیت خصوصیِ افراد حقیقی بر زمین همان‌قدر بی‌معنا تلقی می‌شود که مالکیت خصوصیِ فردی بر فرد دیگر. حتی کلِ یک جامعه، یک ملت یا هم‌زمان تمامی جوامع موجود را که با هم در نظر بگیریم، مالک زمین نیستند. آن‌ها فقط متصرفان آن، بهره‌بردارانِ آن هستند و باید هم‌چون پدرانِ خوبِ خانواده [boni patres familias] آن را در وضعیت آبادتری به نسل‌های بعدی بسپارند». (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۷۷۶ [ترجمه فارسی حسن مرتضوی، ص۷۸۸]).

  1. آشکار است که چشم‌انداز مارکس از مالکیت اشتراکی زمین متضمن حق «مالکان» (خواه مالکان منفرد و خواه کل جامعه) بر استفاده‌ی بی‌حدوحصرِ مبتنی بر «تملک» نمی‌شود. بلکه، هم‌چون تمامی دیگر موارد مالکیت اشتراکی در انجمن تازه[ی افراد]، متضمن حقِ استفاده‌ی مسئولانه از زمین به‌مثابه‌ یکی از شروط توسعه‌ی آزادانه‌ی انسانی می‌شود و به‌واقع [این حق استفاده‌ی مسئولانه] (همراه با کار) به‌مثابه‌ منبع بنیادینِ «طیف کاملی از ضروریات دائمیِ زندگی» می‌شود «که زنجیره‌ی متوالی‌ نسل‌ها نیازمند آن هستند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۶۱۷). به قول مارکس، تلقی انجمن [تازه‌ی افراد] از خاک، «خاک را ملک اشتراکی ابدی، یک شرط غیرقابل‌واگذاریِ هستی و بازتولیدِ زنجیره‌ی نسل‌های متوالیِ نژاد انسانی» محسوب می‌کند (همان: ۸۱۲؛ تأکیدها از من).
  2. چرا منتقدان زیست‌محیطی این عنصر اساسی در چشم‌انداز مارکس را نادیده گرفته‌اند؟ پاسخ را شاید بتوان در نفوذِ کماکان مستمرِ به‌اصطلاح «تراژدیِ» مدل‌های «اشتراکی» یافت، که به اشتباه مالکیت اشتراکی را معادل با «دسترسی آزاد» و کنترل‌نشده به منابع طبیعی از سوی استفاده‌کنندگانِ منفرد می‌گیرند (گوردون،۱۹۵۴؛ هاردین، ۱۹۶۸). در واقع، پویه‌هایی که این مدل‌ها مبنا قرار می‌دهند، بیش از آن‌که واجد شباهت‌هایی با چشم‌انداز مارکس نسبت به حقوق و مسئولیت‌های اشتراکی در رابطه با استفاده از شرایط طبیعی باشند، واجد اشتراکات بیشتری با آنارشیِ رقابت سرمایه‌دارانه هستند (سیریاسی‌ــ‌وانتراپ و بیشاپ،۱۹۷۵؛ سوانه‌ی، ۱۹۹۰). درواقع، بررسی قابلیت نظام‌های مالکیت اشتراکی سنتی برای حفظِ ذخیره‌ی منابع مشترک به موضوع پژوهش‌های فراوانی بدل شده است (برای مثال نک به، آستروم،۱۹۹۰؛ آشر،۱۹۹۳). این پژوهش بدون‌شک طرفدار ظرفیت بالقوه‌ی مدیریت زیست‌محیطی از رهگذر اشتراکی‌سازیِ شرایط طبیعی در جامعه‌ی پساسرمایه‌داری است (بِرکت،۱۹۹: ۲۴۶- ۲۴۸؛ بیه‌یل،۲۰۰: ۱۵- ۱۸، ۹۸- ۱۰۱).
  3. از منظری بیشتر هستی‌شناسانه، تأکید مارکس بر مسئولیتِ جامعه‌ی آینده در رابطه با زمین پی‌آمدِ چشم‌انداز او نسبت به وحدت ذاتی انسان و طبیعت است که در کمونیسم توامان به‌شکلی آگاهانه و اجتماعی تحقق می‌یابد. نزد مارکس و انگلس، انسان‌ها و طبیعت «دو «چیز» مجزا» محسوب نمی‌شوند؛ ازهمین‌روست که آنان سخن از این می‌گویند که انسانیت واجد «طبیعتی تاریخی و تاریخی طبیعی» است (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۴۵، مقایسه کنید با فاستر و برکت، ۲۰۰۰). آن‌ها خاطرنشان می‌سازند که تولید و توسعه‌ی انسانی به چه ترتیب تا حد زیادی طبیعتِ فراانسانی را دگرگون ساخته است و بنابراین، «امروزه دیگر طبیعتی که مقدم بر تاریخ انسانی باشد … وجود خارجی ندارد»؛ هم‌چنین، آن‌ها اهمیتِ فزاینده‌ی «ابزارهای طبیعیِ تولید» که در استفاده از آن‌ها «افراد تابعِ طبیعت هستند» را نیز به رسمیت می‌شناسند (همان: ۴۶، ۷۱). کمونیسم نه تنها وحدتِ ضروری انسان‌ها و طبیعت را نمی‌گسلد یا تلاشی برای غلبه بر آن نمی‌کند، بلکه این وحدت را شفاف‌تر ساخته و در خدمت توسعه‌ی پایدارِ انسان‌ها در مقام موجوداتی طبیعی و اجتماعی درمی‌آورد. از همین‌رو، انگلس جامعه‌ی آینده را جامعه‌ای تصور می‌کند که «افراد در آن نه‌تنها یکی‌بودنشان با طبیعت را احساس می‌کنند، بلکه نسبت به آن آگاهند» (انگلس،۱۹۶۷: ۱۸۳). مارکس نیز تا بدان‌جا پیش می‌رود که کمونیسم را «وحدت انسان بودن با طبیعت» تعریف می‌کند (مارکس، ۱۹۶۴: ۱۳۷).
  4. طبعاً برای جامعه‌ی کمونیستی کماکان ضروری خواهد بود که «با طبیعت دست‌وپنجه نرم کند تا نیازها{یش} را ارضا و حیات را حفظ و بازتولید کند». در همین بستر است که مارکس به «تولیدکنندگان همبسته‌»ای اشاره می‌کند که «به‌صورتی عقلانی مراودات متقابلشان را با طبیعت تنظیم کرده و آن را به کنترل جمعی خود در می‌آورند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۲۰). چنین تنظیم عقلانی یا «تسلط واقعاً آگاهانه بر طبیعت»، پیش‌فرض می‌گیرد که تولیدکنندگان [پیشاپیش] «بر سامانِ اجتماعی خودشان تسلط یافته‌اند» (انگلس،۱۹۳۹: ۳۰۹). اما چنین تنظیمی نه بر این پیش‌فرض استوار است که بشریت بر تمامی محدودیت‌های طبیعی‌اش فائق آمده است، و نه این‌که تولیدکنندگان به کنترل تمام‌وکمالِ فناورانه بر تمامی نیروهای طبیعی دست یافته‌اند.
  5. برای مثال، مارکس پیش‌بینی می‌کند که تولیدکنندگان باید بخشی از محصولات مازاد، به ویژه کشاورزی، را به عنوان «ذخیره یا صندوق بیمه‌»ای کنار بگذارند «تا در صورت اتفاقات و پیشامدهای ناگواری که در نتیجه‌ی رخدادهای طبیعی و غیره پدید می‌آیند» به کار گرفته شود (مارکس، ۱۹۶۶: ۷). باید از رهگذرِ «[روندی] مداوم از اضافه‌تولید» که چیزی نیست جز «تولید در مقیاسی بزرگ‌تر از آن‌چه برای جایگزینیِ ساده و بازتولیدِ ثروت موجود ضروری است» به عدم‌قطعیت‌های مرتبط با شرایط طبیعی تولید («ویرانی‌های حاصل از پدیده‌های طبیعیِ غیرمترقبه‌ هم‌چون آتش‌سوزی، طوفان و غیره») فائق آمد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۱۷۷، ۴۶۹؛ ۱۹۶۶: ۷). «از سویی باید به تولید میزان معینی از سرمایه‌ی پایا، بیش از آن‌چه مستقیماً به آن نیز است، اقدام کرد؛ و از سوی دیگر، به‌ویژه باید ذخیره‌ای از مواد خام و غیره، اضافه بر آن‌چه مستقیماً به صورت سالانه نیاز است، در دسترس باشد (به‌ویژه در رابطه با وسایل معاش)» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹). مارکس هم‌چنین ضرورت وجود «محاسبه‌ی احتمالات» را هم پیش‌بینی می‌کند تا تضمین شود که جامعه «وسایل تولید لازم برای جبرانِ ویرانی‌های غیرمترقبه‌ی برخاسته از اتفاقات و نیروهای طبیعی را در اختیار دارد» (مارکس،۱۹۶۶: ۷؛ ۱۹۶۷، مجلد دوم: ۱۷۷).
  6. مشخصاً «این نوع سرریز تولید معادل است با کنترلِ جامعه بر وسایل مادیِ بازتولید خودش»، آن‌هم به معنای تنظیم بابصیرت مراوداتِ مولد بین جامعه و شرایط طبیعیِ کنترل‌ناپذیر (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹). مبتنی بر همین رویکرد محتاطانه است که مارکس پیش‌بینی می‌کند که تولیدکنندگان هم‌بسته «تولید را از همان آغاز به‌گونه‌ای پیش می‌برند که عرضه‌ی سالیانه‌ی غلات وابستگی بسیار اندکی به تغییراتِ آب‌وهوایی داشته باشد؛ یعنی سپهر تولید ــ عرضه ــ و مصرف ــ جنبه‌های وابسته به این سپهر ــ به‌شکلی عقلانی تنظیم شده باشد» (مارکس،۱۹۷۵: ۱۸۸). [۱۳] عقل سلیم حکم می‌کند که «خود تولیدکنندگان … بخشی از کارشان، یا محصولات کارشان، را به تضمین محصولات، ثروت یا عناصر ثروت خود در برابر حوادث و غیره اختصاص دهند» (مارکس،۱۹۷۱: ۳۵۷- ۳۵۸). در مقابل، «در جامعه‌ی سرمایه‌داری» شرایط طبیعیِ کنترل‌ناپذیر [همواره] «عنصری از آنارشی» غیرضروری را به بازتولید اجتماعی انتقال می‌دهند (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹).
  7. با کمال احترام به منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس و انگلس، باید اذعان داشت که آن‌دو هرگز توسعه‌ی انسانیِ آزادانه را با کنترل یا سلطه‌ی یک‌جانبه‌ی انسان بر طبیعت معادل نمی‌دانستند. به‌قول انگلس: «آزادی این نیست که در خیالِ استقلال از قوانین طبیعی باشیم، بلکه آزادی عبارت از آگاهی از این قوانین و امکانی است که این آگاهی مهیا می‌سازد تا به‌شکلی نظام‌مند این قوانین را در راستای اهدافی مشخص به کار گیریم. این امر هم در نسبت با قوانین طبیعت خارجی صادق است و هم در نسبت با قوانینی که بر وجود جسمانی و ذهنیِ انسان‌ها حاکم است ــ دو دسته از قوانین که جدایی آن‌ها از یک‌دیگر تنها در ذهن امکان‌پذیر است و نه در واقعیت. … بنابراین، آزادی عبارت است از کنترل بر خود و طبیعت بیرونی که بر شالوده‌ی ضرورت طبیعی استوار است» (انگلس،۱۹۳۹: ۱۲۵).
  8. خلاصه، مارکس و انگلس «آزادی‌ای واقعی برای انسان» متصور بودند که مبتنی بر «هستی‌ای هماهنگ با قوانین مستقر طبیعت» بود (همان: ۱۲۶).
  9. زمان فراغت گسترده و توسعه‌ی پایدار انسانی
  10. منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس اغلب استدلال می‌کنند که رویکرد او نسبت به زمان فراغت گسترده در کمونیسمْ امری در ضدیت با [ملزومات] زیست‌محیطی است، چراکه این رویکرد تجسم اخلاقیاتی مبتنی بر خودتحقق‌بخشیِ انسان از رهگذرِ غلبه بر محدودیت‌های طبیعی است. برای مثال، روتلی (۱۹۸۱) خاطرنشان می‌سازد که «در نظر» مارکس «کار معیشتی [bread labor] کاری است که باید از رهگذر اتوماسیون به حداقلی مطلق کاسته شود. نتیجه‌ی [این رویکرد] لاجرم به‌شدت انرژی‌بر خواهد بود و با توجه به هر سناریوی واقع‌گرایانه‌ و معقول در رابطه انرژی، رویکردی آسیب‌رسان به محیط‌زیست خواهد بود» (ص۲۴۲). از قرار معلوم، برای مارکس «مبرهن است که کار معیشتی انسان را در بند طبیعت قرار می‌دهد که همین امر، او را از این‌که انسانیت حقیقی و تمام‌وکمالش را بروز دهد باز می‌دارد؛ ازاین‌رو، تنها زمانی می‌توان انسان را واجد احاطه بر طبیعت و تمام‌وکمال انسانی قلمداد کرد که بر ضرورتِ صرفِ زمان برای کار معیشتی غلبه کرده باشد» (ص۲۴۲). واکر (۱۹۷۹) نیز با شدت‌وحدت کمتری، به تنشی اشاره می‌کند که از نظر او بین دو رویکردِ مارکس وجود دارد؛ تصور او از زمانِ فراغتِ گسترده، که «مشخصاً حاکی از آن است که می‌بایست منابعی فراتر و بیشتر از حداقل لازم برای بقا وجود داشته باشد»، و (به‌زعم واکر) ناتوانی مارکس برای «اشاره به … محدودیت‌های موجود در رابطه با منابع طبیعیِ در دسترس» (واکر،۱۹۷۹: ۲۴۲-۲۴۳).
  11. در بخش پیشین مقاله به اندازه‌ی کافی در رد تصوراتی از این دست گفتیم که مارکس و انگلس اهمیتی به مدیریت منابع در کمونیسم نمی‌دادند و پیش‌بینی می‌کردند که شاهد جدایی‌ای فزاینده بین توسعه‌ی انسانی از طبیعت به معنای دقیق کلمه باشیم. اما هم‌چنین باید اشاره کنیم که منتقدان [مارکس و انگلس] رابطه‌ی بین زمان فراغت و کار را در کمونیسم به خطا سرشت‌نمایی کرده‌اند. درست است که نزد مارکس، «توسعه‌ی انرژیِ انسانی که هدفی فی‌نفسه محسوب می‌شود … وابسته به [توسعه در سطحی] فراتر از سپهر بالفعلِ تولید مادی است»، یعنی در سطحی فراتر از آن‌چه که ذیل آن، «این ضرورت و ملاحظاتِ پیش‌پاافتاده هستند که کار را تعیّن می‌بخشند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۲۰). اما برای مارکس، این «قلمرو آزادی … صرفاً همراه با قلمرو ضرورت، در مقام بنیاد آن، است که می‌تواند شکوفا شود» (همان:۸۲۰)، و رابطه‌ی این قلمرو، برخلاف آن‌چه منتقدانِ زیست‌محیطی ادعا می‌کنند، به‌هیچ وجه رابطه‌ای مبتنی بر صرفِ تقابل نیست. به قول مارکس، «سرشت آزادانه … و کاملاً متمایزِ» کارِ بلاواسط هم‌بسته، در شرایطی که «زمان کار به میزانی معمولی کاسته شده است و به‌علاوه، کار دیگر {از چشم‌اندازِ کلیتِ تولیدکنندگان} کاری نیست که برای دیگری انجام شود»، به این معناست که «زمان کار بلاواسطه دیگر نمی‌تواند در تضادی انتزاعی با زمان فراغت قرار بگیرد، تضادی که زمانی‌که از چشم‌انداز اقتصادِ بورژوایی بنگریم، زمان کار و زمان فراغت واجد آنند» (مارکس،۱۹۷۱: ۲۵۷، ۱۹۷۳: ۷۱۲):

«وقت آزاد ــ که هم وقت فراغت است و هم وقت فعالیت‌های پیشرفته‌تر ــ طبعاً دارنده‌ی آن را به سوژه‌ی دیگری بدل می‌کند؛ و آنگاه به‌عنوان این سوژه‌ی دیگر است که دارنده‌ی وقت آزاد به فرایند تولید بی‌واسطه وارد می‌شود. ‹سوژه‌ای که› عبارت است از هم‌هنگامی انضباط، در عطف به انسانی که خواهد آمد، با اجرای کار و علم کاربردی و تجربی، علمی به لحاظ مادی خلاق و خود‌شیئیت‌بخش، در عطف به انسان تاکنونی، که ذهنش مخزن دانش انباشته‌ی جامعه است» (مارکس،۱۹۷۳: ۷۱۲).

  1. در تصور مارکس، ارتقای توسعه‌ی آزاد انسانی از رهگذر فروکاستن زمان کار، هم‌سو با توسعه‌ی ظرفیت‌های انسانی در قلمرو تولید قرار می‌گیرد، قلمرویی که کماکان به‌مثابه «سوخت‌وسازِ» جامعه و طبیعت تجلی می‌یابد. تأکید مارکس بر آموزشِ «نظری و عملی» و بیگانگی‌زدایی از علم در برابر تولیدکنندگان، کاملاً مرتبط با همین پیوند است (نک به بخش دو). مارکس این انتشار و توسعه‌ی فزاینده‌ی دانش علمی را که شکل تازه‌ی ترکیبی از علم طبیعی و اجتماعی می‌داند و پیش‌بینی می‌کند که علم طبیعی … مبنایی برای علم انسانی خواهد شد، همان‌گونه که همین حالا هم، هرچند در شکلی بیگانه، مبنایی برای حیات بالفعل انسانی شده است. وجود یک مبنا برای حیات و مبنایی دیگر برای علم چیزی نیست جز دروغی پیشینی … علم طبیعی با گذشت زمان علم انسان را نیز در خود جذب می‌کند، همان‌طور که علم انسان نیز علم طبیعی را در خود جذب خواهد کرد: تنها یک علم وجود خواهد داشت (مارکس،۱۹۶۴: ۱۴۳، تأکیدها در متن اصلی).
  2. مسلماً این وحدت درونیِ علم اجتماعی و طبیعیْ پیامد منطقی وحدت درونیِ بشریت و طبیعت است. ازهمین‌رو، مارکس و انگلس «تنها علمی یگانه را به رسمیت می‌شناختند، علم تاریخ. علمی که بتواند از دو جنبه به تاریخ نظر بیافکند و آن را به تاریخ طبیعت و تاریخ انسان تفکیک کند. بااین‌همه، این دو جنبه جدایی‌ناپذیرند؛ مادامی که انسان وجود داشته است، تاریخ طبیعت و تاریخ انسان به یک‌دیگر وابسته بوده‌اند» (۱۹۷۶: ۳۴).
  3. خلاصه، بنیان‌گذارانِ مارکسیسم زمان کار کاهش‌یافته در کمونیسم را بر مبنای جدایی‌ای فزاینده بین توسعه‌ی انسانی دربرابر طبیعت تصور نمی‌کردند. [۱۴] آن‌ها زمان فراغتِ گسترده‌ را زمانی نمی‌دانستند که باید با عیاشی‌های متکی بر مصرف محض‌خاطر مصرف پر شود؛ بلکه زمان کار کاهش‌یافته نزد آنان شرطی ضروری بود برای توسعه‌ی فکری افراد اجتماعی که قادرند بر نیروهای از لحاظ علمی توسعه‌یافته‌ی طبیعت و کار اجتماعی، به‌شیوه‌ای که از لحاظ زیست‌محیطی و انسانی عقلانی باشد، تسلط یابند. در این بستر، «افزایش زمان فراغت» هم‌چون «زمانی برای توسعه‌ی تمام‌وکمالِ فرد» جلوه می‌کند، فردی که قادر است «تاریخِ خود را در مقام یک فرایند درک کند و طبیعت را (که به یکسان هم‌چون قدرت عملی بر طبیعت نمایان می‌شود) به‌عنوان کالبد واقعی خود به رسمیت بشناسد» (مارکس، ۱۹۷۳: ۵۴۲؛ تأکید در متن اصلی). توسعه‌ی فکریِ تولیدکنندگان در خلال زمان فراغت و زمان کار، مشخصاً محور اصلی فرایندی است که از رهگذر آن، «سرشت اجتماعیِ» کارِ کمونیستی «در فرایند تولید … اصل قرار داده می‌شود، آن هم نه به‌شکلی صرفاً طبیعی و خودانگیخته، بلکه به‌عنوان فعالیتی که تمامی نیروهای طبیعت را به قاعده در می‌آورد» (همان:۶۱۲). این فرایند نه‌تنها هیچ ربطی به ضدیت با محیط‌زیست ندارد، بلکه به نحوی است که تولیدکنندگان و اجتماعات‌شان را از لحاظ نظری و عملی بیش از پیش نسبت به ثروت‌های طبیعی در مقام شرط ابدیِ تولید، زمان فراغت و خودِ حیات انسانی آگاه می‌سازد.
  4. هم‌چنین به‌نظر می‌رسد که منتقدان زیست‌محیطیْ ظرفیتِ زمان فراغتِ افزایش‌یافته را در جهتِ کاهشِ فشار تولید بر محیط طبیعی، فراموش کرده‌اند. به‌طور مشخص، مادامی که به‌جای افزایش مصرف مادی، تولیدکنندگان را از کاهش زمان کار بهره‌مند سازیم، بالا رفتن بارآوری کار اجتماعی نیازی به افزایش ظرفیت صرف مواد و انرژی ندارد. بااین‌همه، این جنبه از زمان فراغت به‌مثابه‌ مقیاسی برای ثروت، بهتر از همه در بسترِ دگرگونیِ نیازهای انسانی در کمونیسم قابل مشاهده است.

سه. ثروت، نیازهای انسانی و هزینه‌ی کار

  1. ممکن است برخی چنین استدلال کنند که مادامی که تصور مارکس از کمونیسم مقوم نوعی درک مشترک از مسئولیت در قبال طبیعت است، این مسئولیت در پیوند با درکی ضد‌محیط‌زیستی از طبیعت باقی خواهد ماند که عمدتاً طبیعت را ابزار یا ماده‌ی کار انسانی تلقی می‌کند. برای مثال، آلفرد اشمیت خاطرنشان می‌سازد که «هنگامی‌که مارکس و انگلس از غارتِ نامقدسِ طبیعت شکایت می‌کنند، نه نگرانِ خود طبیعت که نگرانِ ملاحظات مربوط به فایده‌ی اقتصادی‌ هستند» (اشمیت،۱۹۷۱: ۱۵۵). روتلی اذعان می‌کند که نزد مارکس، «طبیعت ظاهراً در بستری مشخص و تنها مادامی مورد احترام قرار می‌گیرد، که به کاردستی و دست‌سازِ انسان و [محملی] برای خودبیان‌گریِ او، و از همین‌رو، بازتابی از انسان و بخشی از هویت او، بدل شود» (روتلی،۱۹۸۱: ۲۴۳، تأکیدها در متن اصلی).
  2. از بحث پیشین ما باید مشخص شده باشد که هرگونه دوگانه‌انگاری بین «فایده‌ی اقتصادی» و «خودِ طبیعت» امری است که هیچ جایی در ماتریالیسم مارکس ندارد. نکته‌ای که مربوط به این بحث است، از این قرار است که برداشت مارکس از ثروت یا ارزش مصرفی، «طیف متنوعی از نیازهای انسانی» را در بر می‌گیرد، خواه این نیازها مادی باشند، خواه فرهنگی و خواه زیباشناختی (مارکس،۱۹۷۳: ۵۲۷). [۱۵] در این فهم گسترده از توسعه‌ی انسان، «ارزش مصرف … را می‌توان به صورت کاملاً عام به عنوان وسایل حیات سرشت‌نمایی کرد» (مارکس،۱۹۸۸: ۴۰، تأکید در متن اصلی). دیوید پِپِر به درستی چنین جمع‌بندی می‌کند که «مارکس طبیعت را برای انسان‌ها واجد نقشی «ابزاری» نمی‌دانست، اما ارزش ابزاری نزد او … شامل طبیعت به‌مثابه‌ منبعِ ارزش‌های زیباشناختی، علمی و اخلاقی می‌شود» (پپر،۱۹۹۳: ۶۴).

۴۹.در رابطه با [مقوله‌ی] «دست‌سازِ انسان»، مارکس برداشتی دوگانه از کار و طبیعت ندارد که بر اساس آن کار صرفاً طبیعت را نیز دربربگیرد. او بر این امر پافشاری می‌کند که ظرفیت انسان برای کار، یا نیروی کار، به‌خودی‌خود «یک ابژه‌ یا چیز طبیعی، هرچند چیزی زنده و آگاه» قلمداد می‌شود؛ از همین‌رو، کار فرایندی است که در آن کارگر «در تقابل با طبیعت، به‌مثابه‌ یکی از نیروهای خودش، قرار می‌گیرد» و «محصولاتِ طبیعت را به‌شکلی سازگارشده با نیازهای خود تصاحب می‌کند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۲۰۲، ۱۷۷؛ تأکیدها از من است). مارکس کار را «فرایندی» می‌داند «که انسان و طبیعت هردو در آن مشارکت می‌کنند … شرط ضروریِ مبادله‌ی موثر مواد بین انسان و طبیعت» در تولید (ص۱۷۷، ۱۸۳- ۱۸۴). کار به‌مثابه «شرطِ عامِ برهم‌کنش سوخت‌وسازی میان طبیعت و انسان»، عبارت است از «شرطی طبیعی برای حیات انسانی … که به همان اندازه که از تمامی اشکال اجتماعیِ خاصِ حیات انسانی مستقل است، در تمامی آن‌ها نیز مشترک است» (مارکس،۱۹۸۸: ۶۳). مسلماً، کار تنها بخشی از «سوخت‌وساز عامِ طبیعت» است و مارکس اصرار دارد که «زمین … مستقل از انسان نیز وجود دارد» (همان:۶۳؛ مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۱۸۳). در این معنای هستی‌شناختی، در رویکرد مارکس «اولویتِ طبیعت بیرونی مورد حمله قرار نمی‌گیرد»، حتی به‌رغم این‌که او بر اهمیت مناسبات اجتماعی در ساخت‌بخشی به «سوخت‌وسازِ» مولد بین انسان و طبیعت پافشاری می‌کند (مارکس و انگلس،۱۹۶۷: ۴۶). [۱۶]

  1. اما چه توضیحی می‌توان در رابطه با ارجاعاتِ بدنامِ مارکس و انگلس به رشدِ مداومِ تولید ثروت در کمونیسم داد؟ آیا این موارد ذاتاً در ضدیت با محیط‌زیست قرار ندارند؟ در این رابطه باید تأکید کرد، که این قبیل پیش‌بینی‌های مربوط به رشد از سوی مارکس، همواره در پیوندی تنگاتنگ با تصور او از توسعه‌ی آزادانه‌ و همه‌جانبه‌ی انسان قرار داشته است و نه با [صرفِ] رشد تولید و مصرف مادی به صورت فی‌نفسه. به این ترتیب، این موارد همواره به رشد ثروت در معنای عام (شامل گسترشِ زمان فراغت) اشاره دارند و به فرآوریِ صنعتیِ شرایط طبیعی (ظرفیت صرف مواد و انرژی) محدود نمی‌شوند. [۱۷] برای مثال، مارکس در بحث از «مرحله‌ی عالی‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی»، معیارِ «هرکس بنا به نیازش» را مشروط به وضعیتی می‌سازد که در آن «تبعیتِ برده‌سازِ افراد از تقسیم کار، و همراه با آن، تضاد بین کار فیزیکی و کار فکری از میان رفته باشد، آن‌جاست که کار دیگر نه صرفِ وسیله‌ی زندگی، بلکه خود به ضرورت اصلیِ زندگی بدل می‌شود؛ یعنی زمانی که نیروهای مولد نیز همراه با توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی فرد، افزایش یافته‌اند» (مارکس،۱۹۶۶: ۱۰). انگلس نیز به شکلی مشابه، به «رشدِ عملاً بدون‌محدودیتِ تولید» اشاره می‌کند، اما سپس برداشتش از «عملاً» را بر مبنای اولویتِ «تأمینِ تمامی اعضای جامعه …» تعریف می‌کند، «هستی‌ای که [شاید] از منظر مادی به صورت کامل بسنده نباشد … اما برای آنان ضامن توسعه‌ی کاملاً بلاقیدِ ظرفیت‌های جسمانی و ذهنی آنان است» (انگلس،۱۹۳۹: ۳۰۹). چنین توسعه‌ی انسانی‌ای لزوماً شامل رشدِ بدون محدودیتِ مصرفِ مادی نیست.
  2. به نظر مارکس، «گسترشِ فزاینده‌ی فرایند بازتولید» در کمونیسم، شامل کلیتِ «فرایند زندگیِ جامعه‌ی تولیدکنندگان» می‌شود و چنان‌که پیشتر گفتیم، او مشخصاً بر «ماده و مزایای» این «توسعه‌ی اجتماعی» بر مبنای شروطِ توسعه‌ی انسانی تمام‌وکمال انگشت می‌گذارد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹، ۲۵۰، تأکیدها در متن اصلی). تصورِ مارکس و انگلس از کمونیسم به‌مثابه «سامانی از تولید و مراودات که ارضای معمولِ نیازها را امکان‌پذیر می‌سازد، … نیازهایی که حدودشان را فقط خود نیازها تعیین می‌کنند»، به این معنا نیست که با ارضای تمام‌وکمالِ تمام انواع نیازهایی سروکار داریم که دائماً بی‌هیچ محدودیتی گسترش می‌یابند (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۲۷۳):

«سامانِ کمونیستی تأثیری دوگانه بر امیالی دارد که مناسباتِ کنونی در افراد پدید می‌آورند؛ برخی از این امیال ــ مثلاً امیالی که در تمامی مناسبات وجود دارند و تنها در مناسباتِ اجتماعیِ مختلف، شکل و جهت‌شان تغییر می‌کنند ــ صرفاً توسط نظام اجتماعی کمونیستی دگرگون می‌شوند، چراکه از فرصتِ بسط‌وگسترش به‌شکلی معمولی برخوردار می‌شوند؛ اما شرایط وجودِ دیگر امیال ــ مثلاً نیازهایی که منحصراً از یک نوع مشخص جامعه و شرایط تولید و مراوداتِ مشخصی نشئت می‌گیرند ــ به‌کلی از بین خواهد رفت. این‌که در یک جامعه‌ی کمونیستی کدام‌یک از امیال صرفاً تغییر می‌کنند و کدام‌یک از میان می‌روند، فقط در عمل قابل‌تعیین است» (همان: ۲۷۳).

  1. ‌چنان‌که ارنست مندل اشاره می‌کند، این رویکردِ مبتنی برتوسعه‌ی انسانی و اجتماعی نسبت به ارضای نیازها، رویکردی است که با «تصور پوچِ … وفورِ» بی‌قیدوشرطی که اغلب به مارکس نسبت می‌دهند، یعنی وجودِ «دسترسیِ نامحدود به عرضه‌ی بی‌پایانِ تمامی کالاها و خدمات» کاملاً متفاوت است (مندل،۱۹۹۲: ۲۰۵). [۱۸] هرچند ارضای نیازها در کمونیسم با «تعریفِ وفور {به‌مثابه‌} اشباع تقاضا» سازگار است، این تعریف را باید در بستر «سلسله‌مراتبی از نیازهای اولیه و ثانویه» قرار داد، سلسله‌مراتبی «که با رشد تمدن و نیازهای تجملی، غیرضروری و حتی مضر به امری ضروری بدل می‌شود» (همان: ۲۰۶- ۲۰۷، تأکیدها از متن اصلی). توسعه‌ی انسانی در دیدگاه مارکس از اساس نوعی اشباعِ نیازهای اولیه را پیش‌بینی می‌کند که با گسترشِ تدریجی این اشباع به سطح نیازهای ثانویه همراه است، نیازهایی که از رهگذر زمان فراغتِ گسترده و کنترلِ جمعی اجتماعِ کارگری بر تولید، بسط‌وگسترش اجتماعی می‌یابند، [اما خبری از] اشباع کاملِ تمامی نیازهای ممکن نیست (مقایسه کنید با شرمان،۱۹۷۰).
  2. اینک می‌توان از لحاظ زیست‌محیطی، اهمیت تمام‌وکمال زمان فراغت را به‌مثابه‌ مقیاسی برای ثروت کمونیستی درک کرد. مشخصاً، اگر نیازهای ثانویه‌ای که توسعه یابند و در طول زمان فراعت ارضا می‌شوند، کم‌تر به مواد و انرژی نیاز داشته باشند، افزایش اهمیت آن‌ها در کلِ نیازها، درصورت یکسان ماندن سایر شرایط، منجر به کاهشِ فشار تولید بر شرایط طبیعی می‌شود. این امر از آن‌رو اساسی تلقی می‌شود که به نظر مارکس، تولیدکنندگان از امنیت مادی نوپای خود و زمان فراغت گسترده استفاده می‌کنند تا به طیف گوناگونی از اشکالِ فکری و زیباشناختیِ خودشکوفایی بپردازند. [۱۹] فرصت‌های بزرگ‌تری که کنترلِ واقعیِ اجتماع کارگری فراهم خواهند آورد تا افراد به مشارکت‌کنندگانِ آگاه در زندگی اقتصادی سیاسی و فرهنگی بدل شوند، بیش از پیش باعث رشد این گونه نیازهای ثانویه خواهند شد.
  3. مسلماً کار (همراه با طبیعت) کماکان منبع اساسیِ ثروت در کمونیسم باقی خواهد ماند. این امر، به‌علاوه‌ی اولویتِ زمان فراغت گسترده، به این معناست که میزان کار اجتماعیِ صرف‌شده در تولید کالاها و خدماتِ مختلف هم‌چنان معیاری مهم در [محاسبه‌ی] هزینه‌‌ی آن‌ها خواهد بود: [۲۰]

«اگر ما تولید اشتراکی را پیش‌فرض قرار دهیم، عامل زمان طبعاً اساسی باقی می‌ماند. جامعه هر چه زمان کمتری برای تولید غله، دام و غیره نیاز داشته باشد، زمان بیشتری را برای سایر تولیدات، مادی یا معنوی، در اختیار خواهد داشت. همانطور که همه‌جانبگی تکامل فرد، لذت‌هایش و فعالیت‌هایش به صرفه‌جویی در زمان وابسته است. سرانجام همه‌ی اقتصاد در اقتصاد زمان مضمحل می‌شود. جامعه همچنین باید وقت خود را به نحو مناسبی به تحصیل تولیدی اختصاص دهد که با کل نیازهایش منطبق باشد، همانطور که فرد باید وقت خود را به نحوی درست و به نسبت‌هایی مناسب به کسب دانش اختصاص دهد یا شایستگی و توانایی خود را در انجام کارهایی که از او انتظار می‌رود، ارتقا بخشد. بنابراین، تنظیم زمان و نیز توزیع بابرنامه‌ی زمانِ کار در شاخه‌های گوناگون تولید، نخستین قانون اقتصادی بر پایه‌ی تولید اشتراکی است. در آنجا به قانونی با درجات بسیار بالایی از اهمیت تبدیل می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۷۲ـ۱۷۳).

  1. بااین‌حال، مارکس بلافاصله اضافه می‌کند که اقتصاد زمان در کمونیسم، «اساساً با اندازه‌گیریِ ارزش‌های مبادله‌ای (کار یا محصولات کار) توسط زمان کار متفاوت است» (همان: ۱۷۳). مثلاً، استفاده‌ی کمونیسم از زمان کار به‌مثابه مقیاسِ هزینه، امری است «که از رهگذر کنترل مستقیم و آگاهانه‌ی جامعه بر زمان کارش … حاصل شده است، ــ مسئله‌ای که تنها در صورت وجود مالکیت اشتراکی امکان‌پذیر است»؛ برخلاف وضعیتِ سرمایه‌داری که در آن «تنظیمِ» زمان کار اجتماعی تنها به‌شکلی غیرمستقیم و «از رهگذرِ تغییراتِ قیمتِ کالا» میسر است (نامه‌ی مارکس به انگلس، ۸ ژانویه‌ی ۱۸۶۸، در مالکس و انگلس [۱۹۷۵: ۱۸۷]). از این مهم‌تر، اقتصادِ زمان کار در کمونیسم در خدمتِ ارزش مصرفی قرار خواهد داشت، به‌ویژه در خدمتِ گسترشِ زمان فراغت، درحالی‌که اقتصاد زمانِ سرمایه‌داری به‌نحوی ترتیب یافته تا زمانِ کار مازادی را که تولیدکنندگان صرف می‌کنند افزایش دهد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۶۴؛ ۱۹۷۳: ۷۰۸).
  2. علاوه‌براین، مارکس و انگلس زمان کار را به عنوان یگانه راهنمای تصمیمات مربوط به تخصیص منابع در کمونیسم معرفی نمی‌کنند: آن‌ها صرفاً اشاره می‌کنند که این عامل می‌تواند مقیاسی مهم برای [محاسبه‌ی] هزینه‌های اجتماعیِ انواع گوناگون تولید باشد. چنین اشاراتی: «تولیدی که … به کنترلِ ازپیش‌تعیّن‌بخش و واقعیِ جامعه درآمده باشد … رابطه‌ای را بین حجم زمان کار اجتماعیِ به کار رفته در تولید کالاهایی مشخص و حجم نیازهای اجتماعی‌ای که این کالاها باید ارضا کنند برقرار می‌سازد» به هیچ‌وجه دال بر این نیست که در این روایت به هزینه‌های زیست‌محیطی توجه نشده است (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۱۸۷). [۲۱]
  3. اگر دنبال شاهد قوی‌تری هستیم که مارکس و انگلس کمونیسم را [نظامی] نمی‌دیدند که کمینه‌ی هزینه‌ی کار را نسبت به اهداف زیست‌محیطی در اولویت قرار می‌دهد، کافی است به پافشاری آن‌ها بر «الغای تضاد بین شهر و روستا» به‌مثابه «ضرورتی بلافصل … برای تولید و هم‌چنین، سلامت عمومی» اشاره کنیم (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۳). مارکس و انگلس با مشاهده‌ی تمرکز صنعت و جمعیت در شهرها، کشاورزیِ صنعتی‌شده و ناتوانی در بازیافتِ پس‌ماندهای انسانی و حیوانی که همگی از لحاظ زیست‌محیطی مواردی مخرب محسوب می‌شدند، از همان آغاز به‌مثابه «یکی از نخستین شروط زندگیِ اشتراکی»، بر «الغای تضاد بین شهر و روستا» تأکید داشتند (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۷۲). چنان‌که انگلس بعدها این موضوع را بیان کرد: «تنها در صورتی می‌توان به آلوده‌سازی فعلیِ هوا، آب و خاکْ پایان داد که» ذیل «یگانه برنامه‌ای وسیع، به ادغامِ شهر و روستا پرداخت» (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۳). او به‌‌رغم هزینه‌ای که این برنامه می‌توانست از لحاظ افزایش زمان کار بر جامعه بار کند، این ادغام را اقدامی می‌دانست «که آرمان‌شهرباورانه بودن آن بیش‌تر یا کمتر از الغای تضاد بین سرمایه‌دار و کار مزدی نیست»؛ این اقدام حتی «خواست عملی تولید صنعتی و نیز کشاورزی» بود (انگلس،۱۹۷۹: ۹۲). مارکس در شاهکارش، کمونیسم را [جامعه‌ای می‌دانست] بناشده بر «سنتزی عالی‌» از «رشته‌ی قدیمی وحدتی که کشاورزی و تولید مانوفاکتوری را در طفولیت خود بهم پیوند می‌داد». این وحدت تازه در جهتِ «استقرار مجددِ شرایطِ طبیعیْ‌ رشد‌یافته‌ی لازم برای حفظِ گردشِ ماده … ذیل شکلی متناسب با توسعه‌ی تمام‌وکمالِ تبار انسانی» عمل خواهد کرد (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۵-۵۰۶). از همین‌رو، انگلس این تصورِ دورینگ را به سخره می‌گیرد «که وحدت بین کشاورزی و صنعت به‌رغم هرچیز ادامه پیدا خواهد کرد، حتی اگر برخلاف ملاحظات اقتصادی باشد، گویی که نوعی ایثار اقتصادی در کار است!» (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۴؛ تأکید در متن اصلی). آشکار است که مارکس و انگلس با کمال میل می‌پذیرند که در ازای [استقرار نوعی] تولید که از لحاظ زیست‌محیطی استوارتر باشد، زمان کار اجتماعی افزایش یابد.
  4. با این‌همه، ضرورتی ندارد که تصوری را که منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس بارها و بارها تکرار کرده‌اند بپذیریم، یعنی این تصور که تضادی ذاتی بین کاهش هزینه‌ی کار و ملاحظات زیست‌محیطی وجود دارد. کمونیسمی که مارکس در نظر دارد، هم پایانی است بر هدر دادن منابع طبیعی و هم کاری که ملازم «نظام رقابت پرهرج‌ومرج» سرمایه‌داری است و «میزان گسترده‌ی اشتغال … [که این‌ها همه] به‌خودی‌خود اموری سطحی محسوب می‌شوند» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۳۰). با به‌کارگیری یک نظام مبتنی بر برنامه‌ی تخصیص کار و بهره‌برداری از زمین، می‌توان بسیاری از ارزش‌های مصرفی‌ای را که در ضدیت با محیط‌زیست قرار دارند کنار گذاشت یا تا حد زیادی کاهش داد، یعنی کاهش مواردی هم‌چون تبلیغات، فرآوری و بسته‌بندیِ زیاده‌ازحدِ مواد غذایی و دیگر کالاها، منسوخ کردنِ خودخواسته‌ی کالاها [مانند رایانه‌، گوشی هوشمند و تبلت] و خودرو. تمامی این ارزش‌های مصرفی اموری «ضروری» برای سرمایه‌داری محسوب می‌شوند، اما از منظر پایداری زیست‌محیطی، این موارد بازنمای «تکان‌دهنده‌ترین نوع غارتِ توان کار و وسایل اجتماعیِ تولید» هستند (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۳۰؛ مقایسه کنید با، والیس،۱۹۹۳؛ ۲۰۰۱).

چهار. سرمایه‌داری، کمونیسم و کشاکش بر سر توسعه‌ی انسانی

  1. مارکس استدلال می‌کند که «اگر نتوانیم در دلِ وضعیت فعلی جامعه، شرایط مادی تولید و مناسبات مبادله‌ای متناظری را بیابیم که پیش‌شرط جامعه‌ای بی‌طبقه است، آن‌گاه تمامی تلاش‌ها برای ویران کردن این جامعه تلاش‌هایی دون‌کیشوت‌وار خواهد بود» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۹). او «توسعه‌ی نیروهای مولدِ کار اجتماعی» را «وظیفه‌ی تاریخی و توجیه [وجودِ]» سرمایه‌داری می‌داند، «… شیوه‌ای که [سرمایه‌داری] از آن طریق الزامات مادیِ یک شیوه‌ی تولید عالی را فراهم می‌آورد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۵۹). خلاصه، «وحدت اولیه‌ی بین کارگر و شرایط تولید … تنها بر مبنای مادی‌ای که سرمایه پدید می‌آورد، می‌تواند از نو استقرار یابد» (مارکس، ۱۹۷۱: ۴۲۲- ۴۲۳).
  2. منتقدان زیست‌محیطیِ مارکسیسم، بارها و بارها در این دست احکامْ شواهدی را یافته‌اند مبنی بر تصدیق غیرانتقادیِ [این ویژگیِ] ضدزیست‌محیطیِ سرمایه‌داری که طبیعت را تابعِ اهداف انسانی می‌کند ــ تبعیتی که در کمونیسم مارکس نیز ادامه خواهد یافت. برای مثال، تد بنتون، اذعان دارد که مارکس نیز با تلقیِ سرمایه‌داری به‌مثابه‌ [بستری] «که شرایط لازم برای رهاسازی آتی انسانی را آماده می‌کند»، در همان «غفلتی نسبت به محدودیت‌های طبیعی» شریک می‌شود «که [ویژگی] ایدئولوژیِ خودانگیخته‌ی صنعت‌گراییِ سده‌ی نوزدهم به‌شمار می‌آمد» (بنتون، ۱۹۸۹: ۷۴، ۷۷؛ هم‌چنین نک به مک‌لاولین، ۱۹۹۰: ۹۵؛ مینیونه، ۱۹۹۳: ۸۶). این نقد را نیز می‌توان نسخه‌ی زیست‌محیطیِ همان مضمونی دانست که [ادعا می‌کرد] مارکس می‌پنداشت، «مسئله‌ی تولید از سوی سرمایه‌داری «حل» شده است» بنابراین، ضرورتی ندارد که کمونیسم «مسئله‌ی تخصیصِ منابع کم‌یاب را جدی بگیرد» (نووه، ۱۹۹۰: ۲۳۰).
  3. در بخش سوم این مقاله نشان دادیم که مارکس و انگلس تا چه اندازه نسبت به مدیریت منابع طبیعی، و ریشه‌ای‌تر از آن، نسبت به بیگانه‌زداییِ طبیعت دربرابر تولیدکنندگان در کمونیسم دغدغه داشتند. اینجاست که معلوم می‌شود منتقدانِ زیست‌محیطی مارکس هم‌چنین در فهمِ برداشت‌های او نسبت به توسعه‌ی سرمایه‌داری و گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم نیز به خطا رفته‌اند.
  4. از منظر مارکس، سرمایه‌داری دقیقاً چه ظرفیت تاریخی‌ای را پدید می‌آورد؟ آیا این ظرفیت به توسعه‌ی تولید و مصرف انبوه به میزانی که کم‌یابی از میان می‌رود مربوط می‌شود؟ در حقیقت خیر. در وهله‌ی نخست، سرمایه‌داری با توسعه‌ی نیروهای مولد امکانی را برای پدید آمدن نظامی فراهم می‌کند «که در آن اجبار و انحصاری‌سازیِ توسعه‌ی اجتماعی (از جمله، مزایای مادی و فکری این توسعه) از سوی یک بخش از جامعه و به ضرر دیگری، از میان برداشته شود»، آن‌هم تااندازه‌ای از رهگذرِ «کاستن بخش بیشتری از زمانی که به‌صورت کلی به کار مادی معطوف می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹). خلاصه، سرمایه‌داری با توسعه‌ی ظرفیت‌های مولد انسان، هرچند کم‌یابی به معنای دقیق کلمه را بلاموضوع نمی‌سازد (یعنی به معنای ارضای تمامی نیازهای مادی ممکن)، اما اُس‌واساسِ کم‌یابی را در زمینه‌ی نابرابری‌های طبقاتی در فرصت‌های مربوط به توسعه‌ی انسانی، از میان برمی‌دارد. چنان‌که مارکس اشاره دارد، «هرچند در ابتدا توسعه‌ی ظرفیت‌های نوعِ انسانی به هزینه‌ی اکثریت افراد و حتی طبقات انسانی تمام می‌شود، دست‌آخر [موفق می‌شود] به گسستی از این تناقض و تعارض با توسعه‌ی افراد دست پیدا کند» (مارکس، ۱۹۶۸: ۱۱۸).
  5. دوم، سرمایه‌داری موجب تشدیدِ اشکال کم‌تر محدودِ توسعه‌ی انسانی می‌شود، تا آن‌جا که تولید را به فرایندی بدل می‌کند که هر دم اجتماعی‌تر می‌شود، «نظامی از سوخت‌وساز اجتماعی کلی، نظامی از مناسبات عام، نظامی از نیازهای همه‌جانبه و ظرفیت‌های عام» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۸). تنها با چنین تولید اجتماعی‌شده‌ای است که می‌توان به چنین چشم‌اندازی دل بست: «فردیت آزادی که مبتنی بر توسعه‌ی عامِ افراد و تبعیت آن‌ها از بهره‌وری اشتراکی و اجتماعی‌شان، در مقام ثروت اجتماعی خودشان، است» (همان:۱۵۸). نزد مارکس، توسعه‌ی «عام‌بودگی مراودات، و از همین‌رو، بازار جهانی» از سوی سرمایه‌داری، دلالتی است تلویحی بر «امکانِ توسعه‌ی عامِ فرد» (همان: ۵۴۲). مثل همیشه، مارکس با در نظر داشتنِ توسعه‌ی انسانی همه‌جانبه (و نه صرفِ رشد تولید و مصرف به‌خودی‌خود) است که از «عام‌بودگی نیازهای فردی، ظرفیت‌ها، کامجویی‌ها، نیروهای مولد و غیره‌ای که از رهگذر مبادله‌ی عام» در سرمایه‌داری «پدید آمده‌اند» به ستایش می‌پردازد (همان: ۴۸۸). همین موضوع درباره‌ی مناسبات افراد و طبیعت نیز صادق است. ظرفیتی که مارکس در سرمایه‌داری می‌بیند، به تبعیت یک‌جانبه‌ی انسان از طبیعت یا جدایی از آن مربوط نمی‌شود، بلکه به امکان دست‌یابی به مناسباتی میان بشر و طبیعت باز می‌گردد که از محدودیت کمتری برخوردار باشد. تنها در مقایسه با این مناسبات غنی‌تر و عام‌تر بین انسان و طبیعت است که «تمامی مناسبات پیشین هم‌چون صرف تحولاتِ محلیِ بشریت و در مقام مناسبات طبیعت‌ـ‌بندگی جلوه می‌کنند» (همان: ۴۰۹- ۴۱۰؛ تأکیدها در متن اصلی). در شیوه‌های تولید پیشین، «نگرشِ محدود انسان‌ها به طبیعت رابطه‌ی محدودشان با یک‌دیگر را تعیین می‌کرد و رابطه‌ی محدودشان با یک‌دیگر نیز تعیین‌کننده‌ی رابطه‌ی محدود بشر با طبیعت بود» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۵۰، مقایسه کنید با، مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۹).
  6. واکاوی مارکس تنها در صورتی ذاتاً ضدمحیط‌زیستی تلقی می‌شد که به‌صورت غیرانتقادی تصاحب شرایط طبیعی از سوی سرمایه را تصدیق می‌کرد. درواقع، مارکس عمیقاً بر «شکل بیگانه‌ی شرایط عینیِ کار»، از جمله طبیعت، در جامعه‌ی سرمایه‌داری تأکید دارد (مارکس،۱۹۹۴: ۲۹). او اصرار دارد که بیگانگیِ «توان اجتماعی کار به صورت عام» در سرمایه‌داری، دربرگیرنده‌ی «نیروهای طبیعی و دانش علمی [نیز] می‌شود» (همان: ۲۹). در نتیجه، از منظر او، «نیروهای طبیعت و علم … در مقام نیروهای سرمایه در برابرِ کارگران قرار می‌گیرند» (مارکس،۱۹۶۳: ۳۹۱، تأکیدها در متن اصلی). درواقع، در سرمایه‌داری، «علم، نیروهای طبیعی و محصولات کار در مقیاس وسیع» عمدتاً «به‌عنوان وسایلی برای استثمارِ کار، وسایلی برای تصاحت کارِ مازاد» به‌کار گرفته می‌شوند (همان: ۳۹۱-۳۹۲، تأکیدها در متن اصلی). هم‌چنین، نقد مارکس از تصاحب شرایط طبیعی از سوی سرمایه نیز به استثماری که کارگران در تولید مستقیماً از آن در رنج بودند و محدودیت‌هایی که این موضوع برای مصرف آن‌ها به دنبال داشت، منحصر نمی‌شد. چنان‌که فاستر (۲۰۰۰) نشان داده است، مارکس درک عمیقی از «گسست سوخت‌وسازی» عام‌تری داشت که سرمایه‌داری بین بشریت و طبیعت ایجاد کرده است، شکافی که تقسیم کار متضادِ بین شهر و روستا و «گسستِ ترمیم‌ناشدنی در پیوستگیِ مراوده‌ی اجتماعی‌ای که قوانین طبیعی زندگی مقرر داشته‌اند» تنها یکی از نشانه‌های آن بود (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۳). مارکس از این چارچوب به‌منظور تبیین این موضوع استفاده کرد که سرمایه‌داری، هم «شرایط ضروریِ باروری بلندمدتِ خاک را مختل می‌سازد» و هم «سلامتِ کارگرانِ شهری را نابود می‌کند (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۵). بنا به ‌نظر انگلس، بیگانه‌سازی طبیعت از سوی نظام [سرمایه‌داری] تجلی خود را در رویکرد سطحی‌ِ نسبت به سودمندیِ طبیعت می‌یابد که «سرمایه‌داران منفرد» ضرورتاً اتخاذ می‌کنند، یعنی کسانی که «تنها می‌توانند نگرانِ بلاواسط‌ترین اثرات سودمندِ کنش‌هایشان» بر مبنای «سودی که خلق می‌کند» باشند ــ درحالی‌که «اثرات طبیعی همان کنش‌ها را» نادیده می‌گیرند (انگلس،۱۹۶۴: ۱۸۵). [۲۲]
  7. نزد مارکس، «توان اجتماعیِ بیگانه‌شده و مستقلی» که طبیعت و دیگر «شرایط تولید» در سرمایه‌داری کسب می‌کنند، چالشی را در برابر کارگران و اجتماعات‌شان برمی‌انگیزد: بدل کردن این شرایط «به شرایطی عام، اشتراکی و اجتماعی» که در خدمتِ «نیازهای موجوداتِ انسانی‌ تکامل‌یافته از لحاظ اجتماعی» قرار بگیرد: یعنی «… فرایند زنده‌ی جامعه‌ی تولیدکنندگان» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۵۰، ۲۵۸، ۲۶۴؛ تأکیدها در متن اصلی). چنین تغییری نیازمند مبارزه‌ای بلندمدت برای دگرگون ساختنِ کیفیِ نظام تولید، هم از لحاظ مادی و هم اجتماعی، است. تولید کمونیستی صرفاً وارث سرمایه‌داری نیست، وارثی که فقط به استقرار قانونی از طریق یک دولت منتخب تازه و سوسیالیستی نیاز داشته باشد. این فرایند مستلزم «مبارزات درازمدت از رهگذر مجموعه‌ای از فرایندهای تاریخی است که به دگرگونی شرایط و انسان‌ها منجر شود» (مارکس، ۱۹۸۵: ۷۶). در دل این شرایط دگرگون‌شده، «نه‌تنها فرصتی پدید می‌آید برای تغییر توزیع، بلکه فرصتی برای سازمان تولید جدید، یا رهایی (آزاد ساختنِ) اشکال اجتماعی تولید … از سرشتِ طبقاتیِ فعلی‌شان و تنظیم و هماهنگیِ همسازِ ملی و بین‌المللی‌شان» (همان: ۱۵۷). این سناریوی «مبارزه‌ی درازمدت» برای جامعه‌ی پساانقلابی امری است تماماً متفاوت با آن تفسیری که منتقدان زیست‌محیطی ارائه می‌دهند و مارکس را به تصدیقِ صنعت سرمایه‌داری به‌مثابه‌ مبنایی از لحاظ کیفی متناسب برای توسعه‌ی کمونیستی متهم می‌کنند. درواقع، چشم‌انداز مارکس تطابق دقیق‌تری با رویکرد روی موریسون، از این قرار، دارد که «مبارزه‌ برای پدید آوردن کمون‌های زیست‌محیطی همان مبارزه برای ساختن یک دموکراسیِ زیست‌محیطی است ــ شامل یک به یک اجتماعات، محلات و مناطق … مبارزه و کار برای دگرگونی اجتماعی بنیادین از پایین» (موریسون، ۱۹۹۵: ۱۸۸).
  8. به نظر مارکس، مبارزه برای «شرایط آزاد و کار هم‌بسته … بارها و بارها به دلیل مقاومت برخاسته از منافع مسلم و خودمحوریِ طبقاتی فروکش خواهد کرد و با مانع مواجه خواهد شد» (مارکس،۱۹۸۵: ۱۵۷). دقیقاً به همین علت است که چرا شرایط توسعه‌محورِ انسانی در کمونیسم، تا حد زیادی به دلیل خودِ مبارزه‌ی انقلابی است که به راه می‌افتد ــ یعنی هم مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی و هم دگرگونیِ آتیِ شرایط مادی و اجتماعی. به قول مارکس و انگلس، «تصاحبِ» کمونیستی، «… را تنها می‌توان به کمک یک اتحادیه، که خود به دلیل سرشتِ پرولتاریا، تنها می‌تواند اتحادیه‌ای جهان‌روا، و از رهگذر یک انقلاب، به اجرا گذاشت، انقلابی که درنتیجه‌ی آن، از یک‌سو، قدرت، مراودات و سازمان اجتماعیِ شیوه‌ی تولید پیشین برانداخته شود و از سوی دیگر، به بسط‌وگسترشِ سرشت و انرژیِ جهان‌روای پرولتاریا منجر شود که هر دو در جهتِ تکمیلِ فرایند تصاحب ضروری‌اند و به‌علاوه، [پس از این‌همه] پرولتاریا خود را از بند تمامی قیودی که آن را به جایگاه پیشینش در جامعه متصل می‌کند، می‌گسلد» (مارکس و انگلس،۱۹۷۶: ۹۷).
  9. تا به حال باید روشن شده باشد که چرا مارکس استدلال می‌کرد که «رهایی طبقات کارگر باید از سوی خود طبقات کارگر حاصل شود»: مبارزه برای توسعه‌ی انسانی دست‌آخر نیازمندِ «الغای تمامی [اشکال] حکمرانی طبقاتی» است و طبقه‌ی کارگر تنها گروهی است که قادر به انجام چنین پروژه‌ای است (مارکس،b1974: 82). ماهیتِ خودرهایی‌بخشِ کمونیسم، هم‌چنین توضیح می‌دهد که چرا چشم‌انداز مارکس شامل نوعی نقشه‌ی پُرجزئیات شبیه به آن‌چه سوسیالیست‌های تخیلی ارائه می‌کردند نمی‌شود. چنین نقشه‌ای، هرچه هم که باشد، موجب انسداد مباحث سیاسی، تعارضات و راهبردهایی خواهد شد که خود طبقه‌ی کارگر بسط‌وگسترش می‌دهد، طبقه‌ای که «به‌مثابه‌ وحدتی در دل تنوع، یک اجتماع سیاسی، درک می‌شود» (شاندرو،۲۰۰۰: ۲۱). به بیان دیگر، تلاش مارکس و انگلس به‌منظورِ پیش‌بینی اصول بنیادین کمونیسم را نباید یک «نقشه‌ی تمام‌عیار» محسوب کرد، بلکه این تلاش [صرفاً] «وسیله‌ای است برای سازمان‌دهی به جنبش کارگری و ساختاربخشی و هدایت بحث درون و پیرامون این جنبش» (همان: ۲۲- ۲۳). هرچند این پیش‌بینی‌ها باید در پرتو تحولاتِ جوامع سرمایه‌داری و پساانقلابی همواره به‌روز شوند، رویکرد مبناییِ مارکس و انگلس کماکان مرتبط با امروزِ ماست.
  10. مطالبه‌ی اشکال بیشتر برابر و پایدارترِ توسعه‌ی انسانی، در محور [مطالبات] شورش‌های جهانی و فزاینده علیه نهادهای اقتصادی نخبه‌گرایانه (شرکت‌های فراملیتی، صندوق جهانی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی) قرار دارد. اما این جنبش نیازمندِ چشم‌اندازی است که نهادها و سیاست‌گذاری‌های متنوعی را که هدف انتقادات قرار دارند، ذیل عناصر مختلف یک نظام طبقاتی‌ــ‌استثماری یعنی سرمایه‌داری گرد آورد. هم‌چنین، این جنبشی است نیازمند چارچوبی برای بحث، مصالحه و تحققِ مسیرها و راهبردهای بدیلی که در جهت خنثی کردنِ قدرت سرمایه بر شرایطِ توسعه‌ی انسانی به‌کار می‌روند: این چارچوب کمونیسم [یا اشتراکی‌گری] است. در راستای این اهداف، چشم‌انداز مارکس کماکان «همه‌جانبه‌ترین و سازگارترین پروژه‌ی رهایی‌بخشی اجتماعی» قلمداد می‌شود «و از همین‌رو، … مستلزم آن است که در همین مقام نیز درباره‌اش مطالعه شود» (چاتوپَدهیای،۱۹۹۲: ۹۱).

یادداشت‌ها:

* پل برکت، استاد دانشگاه ایالتی ایندیانا، دپارتمان اقتصاد، است که آثار گوناگونی درباره‌ی محیط‌زیست، به‌ویژه برداشت مارکس از این موضوع، نگاشته است. یکی از آثار معروف‌ترین آثار او « Marx and the Earth: An Anti-Critique» است که به صورت مشترک با جان بلامی‌فاستر به تحریر درآمده و در قالب مجموعه‌ی «ماتریالیسم تاریخی» منتشر شده است ـ م.

[۱] اشاره‌ام به بحث‌های اقتصادیِ موجود میان دانشگاهیان در کشورهای مرکزی سرمایه‌داری است. مسلماً، پیوند بین سوسیالیسم و توسعه‌ی انسانی یکی از دلمشغولی‌های اصلیِ جنبش‌های ضدسرمایه‌داری و رژیم‌های انقلابی در [کشورهای] پیرامونی سرمایه‌داری بوده است. در رابطه با کوبا، نک به سیلورمان (۱۹۷۳)، به‌ویژه فصل مربوط به ارنستو چه‌گوارا.

[۲] هم‌چون مارکس، من نیز هر دو اصطلاح سوسیالیسم و کمونیسم را هم‌معنای یک‌دیگر به‌کار می‌برم. در رابطه با این مسئله، نک به (چاتوپدهیای،۱۹۹۲)

[۳] فاستر (۱۹۹۵: ۱۰۸- ۱۰۹) و برکت (۱۹۹۹: ۱۴۷- ۱۴۸، ۲۲۳) ارجاعات بیشتری را در رابطه با انتقادات زیست‌محیطی از کمونیسم مارکس ارائه می‌دهند.

[۴] در رابطه با مسائلی که در این مقاله به آن‌ها می‌پردازیم، تفاوت معناداری میان مارکس و انگلس وجود ندارد، من هم‌چنین در صورت نیاز، به آثار انگلس (و آثاری که به صورت مشترک با مارکس نوشته‌اند) نیز ارجاع خواهم داد.

[۵] ازهمین‌رو، مارکس شرکت‌های سهامی را اشکال متناقضِ مالکیت اجتماعی یا «لغو شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری درونِ خود شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، … مالکیت خصوصی بدون کنترلِ مالکیت شخصی» می‌نامد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۴۳۸). در شرکت سهامی، «تضاد» بین تصاحب خصوصی و تولید اجتماعی «به‌شکلی منفی حل می‌شود»، هرچند این [شکل] را می‌توان هم‌چون «گذاری» ضروری قلمداد کرد، «در جهت دگرگونیِ تمامی کارکردهای فرایند بازتولید که کماکان در پیوند با مالکیت سرمایه‌داری قرار دارند و تبدیل آن‌ها به صرفِ کارکردهای تولیدکنندگانِ هم‌بسته [و] کارکردهای اجتماعی» (همان:۴۳۷، ۴۴۰).

[۶] در یکی از دست‌نویس‌های سرمایه فرازی جالب‌توجه وجود دارد در رابطه با سرشت اجتماعیِ متناقضِ مالکیت سرمایه‌داری در نسبت با این واقعیت که «مالکیت فردیِ شرایط تولید، نه‌تنها هم‌چون امری غیرضروری، بلکه ناسازگار با … تولید در مقیاس بزرگ جلوه می‌کند». چنان‌که مارکس خاطرنشان می‌سازد: «بازنمایی این امر در شیوه‌ی تولید را می‌توان با اشاره به این امر مشاهده کرد که سرمایه‌دار ــ غیرکارگر ــ مالکِ این توده‌های اجتماعیِ وسایلِ تولید است. او هرگز در نظر کارگران هم‌چون وحدت‌بخشی و اتحاد اجتماعیِ خود آن‌ها جلوه نمی‌کند. بنابراین، به‌محض از بین رفتن این شکل متناقض، این امر رخ می‌نمایاند که آن‌ها به‌صورت اجتماعی و نه در مقام افراد شخصی مالکان این وسایل تولید هستند. مالکیت سرمایه‌دارانه صرفاً تجلیِ متناقضِ مالکیت اجتماعی آنان ــ یعنی، مالکیت فردی بی‌اثرشده‌ی آن‌ها ــ بر شرایط تولید است» (مارکس،۱۹۹۴: ۱۰۸: تأکیدها در متن اصلی).

[۷] «کار اضافی به‌صورت کلی، در مقام کاری که بیشتر از حدود الزامات مشخصِ [کار] انجام شده است، همواره باید حضور داشته باشد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹). نک به همان، مجلد اول: ۵۳۰؛ مجلد سوم: ۸۴۷؛ هم‌چنین، (مارکس، ۱۹۶۳: ۱۰۷).

[۸] معیار زمان کار برای مطالبات مصرفی موجب پدید آمدن مسائل اجتماعی و فنی مهمی می‌شود که در این‌جا مجال پرداختن به آن‌ها نیست ــ به‌ویژه این مسئله که آیا باید تمایزات در شدت کار، شرایط کاری و مهارت‌ها را نیز به حساب آورد و درقبالش پرداختی صورت بگیرد، و اگر بلی چگونه؟ نک به انگلس، ۱۹۳۶: ۲۲۰- ۲۲۲ و مارکس، ۱۹۶۶: ۹- ۱۰.

[۹] «اما یکی از حیاتی‌ترین اصولِ کمونیسم، اصلی که کمونیسم را از تمامی اشکال ارتجاعیِ سوسیالیسم مجزا می‌سازد، رویکرد تجربی آن است که بر دانشی نسبت به طبیعتِ متعلق به انسان بنا شده است، یعنی رویکردی تجربی مبتنی بر این‌که تفاوت‌های مغز و توانایی فکریْ دلالت بر هیچ‌گونه تفاوتی در سرشتِ معده و نیازهای فیزیکی نمی‌کند، بنابراین، اصل کاذبی که مبتنی بر شرایط موجود است، یعنی اصلِ «هرکس مطابق با توانایی‌هایش»، باید به این ترتیب تغییر کند، «هرکس مطابق با نیازش» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۵۶۶، تأکیدها در متن اصلی).

[۱۰] نزد مارکس، «نیروهای تولید و مناسبات اجتماعی» هریک «دو روی سکه‌ی توسعه‌ی فردِ اجتماعی» محسوب می‌شوند (مارکس، ۱۹۷۳: ۷۰۶).

[۱۱] مارکس به شکلی مشابه در مجلد یکم از سرمایه، «کارِ بلاواسطْ اجتماعی را» به‌مثابه‌ «شکلی از تولید» معرفی می‌کند «که در ناسازگاری کامل با تولید کالاها قرار دارد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۹۴). هم‌چنین، همین بحث را به‌شکلی مفصل‌تر می‌توان در آنتی‌دورینگ یافت (انگلس،۱۹۳۹: ۳۳۷- ۳۳۸).

[۱۲] مارکس هم‌چنین استدلال می‌کرد که «فردیتِ آزادِ» کمونیسم، وابسته است به توسعه‌ی پیشترِ «سوخت‌وساز اجتماعیِ عام» در سرمایه‌داری (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۸). این ارتباط را در بخش چهارم بررسی خواهیم کرد.

[۱۳] لوئیس هنری مورگان، در اثر خود، جامعه‌ی باستان، خاطرنشان می‌سازد که «بشر تنها موجودی است که می‌توان گفت، موفق به کسب کنترلی مطلق بر تولید مواد غذایی شده است». مارکس با یادداشت این نکته در دفاتر قوم‌شناختی‌اش، زیر کلماتِ «کسب کنترلی مطلق» خط کشیده و داخل پرانتزی مقابل آن، چنین نگاشته است: (؟!) (مارکس، c1974: 99).

[۱۴] برتل اولمن نیز از همین تفسیر حاضر حمایت می‌کند، زمانی که از افرادی سخن می‌گوید که «نسبت به مناسبات درونیِ بین آن‌چه امروز جهان‌های «طبیعی» و «اجتماعی» خوانده می‌شود، آگاهی یافته و این هردو نیمه‌ی تابه‌امروز مجزا را ذیل تمامیتی تکین می‌گیرند. افراد در دل آموختن درباره‌ی جامعه یا طبیعت، می‌فهمند که درحال آموختن درباره‌ی هردو هستند» (اولمن، ۱۹۷۹: ۷۶).

[۱۵] این به این معناست که «ارزش مصرف» یک کالا «برای جامعه، یعنی خریداران آن» می‌تواند «واقعی یا تخیلی» باشد (مارکس، ۱۹۸۸: ۳۱۵).

[۱۶] برای بحثی مفصل‌تر درباره‌ی برداشت دیالکتیکیِ مارکس از کار انسانی و طبیعت، نک به برکت (۱۹۹۹، فصول ۲ تا ۴)، فاستر (۲۰۰۰)، فاستر و برکت (۲۰۰۰، ۲۰۰۱).

[۱۷] در رابطه با فشار رشد جمعیتی بر محیط‌زیست، مارکس و انگلس این «امکان انتزاعی» را به‌رسمیت شناخته‌اند «که جمعیت انسانی به‌میزانی رشد کند که افزایش بیشتر آن نیازمندِ کنترل باشد» (نامه‌ی انگلس به کائوتسکی، ۱ فوریه ۱۸۸۱، در مارکس و انگلس [۱۹۷۵: ۳۱۵]). اما برخلاف گرایش مالتوسی، آن‌ها هم‌چنین به بسط‌وگسترشِ نسخه‌ای طبقاتی‌ـ‌نسبتی از چیزی پرداختند که امروزه نظریه‌ی «گذار جمعیت‌شناختی» خوانده می‌شود. درواقع، انگلس استدلال می‌کرد که «اگر همان‌طور که جامعه‌ی کمونیستی، پیش‌تر تولید چیزها را قاعده‌مند ساخته است، مجبور به قاعده‌مندسازیِ تولید انسان‌ها شود، آن‌گاه چنین نقشی تنها از عهده‌ی این جامعه، و نه هیچ‌ جامعه‌ی دیگری، برمی‌آید که آن‌ را بدون دشواری عملی‌ سازد» (همان). در رابطه با بحث مارکس‌ـ‌مالتوس به صورت کلی‌تر، نک به بِرکِت (۱۹۹۸).

[۱۸] برای مثال، نووه (۱۹۸۳) این تصور خیالی را به مارکس نسبت می‌دهد که گویی او می‌خواهد به حدی از «کارآمدی برای تهیه‌ی الزامات [تولید] با قیمت صفر» دست یابد، موضوعی که آن را هزینه‌ی صفر منابع می‌نامد (همان: ۱۵).

[۱۹] مارکس حتی زمانی که از مصرفِ کارگران در سرمایه‌داری بحث می‌کند، به‌ویژه بحث از این‌که کارگران چگونه می‌توانند «سپهر لذت‌های خود را در زمانی که اوضاع کسب‌وکار خوب است، توسعه بخشند»، تأکید اصلی او بر «مشارکت کارگران در ارضای [نیازهای] عالی‌تر، حتی [نیازهای] فرهنگی، آژیتاسیون در جهت منافع خود، خرید اشتراکِ روزنامه‌ها، شرکت در سخنرانی‌ها، آموزشِ فرزندان، تکامل و پرورش ذائقه و غیره» است، «یعنی صرفاً همان سهم او از تمدن که او را از برده متمایز می‌سازد» (مارکس،۱۹۷۳: ۲۸۷). برای تفسیری زیست‌محیطی از واکاوی مارکس از مصرفِ پرولتری، نک به بِرکت (۱۹۹۹: ۱۶۳- ۱۷۲).

[۲۰] «در تمامی وضعیت‌های جامعه، زمان کاری که صرفِ تولید وسایل معیشت می‌شود، ضرورتاً باید موضوعِ توجه بشر قرار گیرد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد نخست: ۷۱). «درواقع، هیچ شکلی از جامعه نیست که بتواند مانعِ آن شود که زمان کارِ در دسترسِ آن جامعه به نحوی در تنظیم تولید نقش نداشته باشد» (نامه مارکس به انگلس، ۸ ژانویه ۱۸۶۸، در مارکس و انگلس [۱۹۷۵: ۱۸۷]، تأکید در متن اصلی).

[۲۱] مسلماً هر نمونه‌ای از برنامه‌ی کمونیستی که لایق عنوان کمونیستی باشد، هم‌چنین شامل حفظ‌ونگه‌داری و ارتقاء شرایط طبیعی ذیل مقوله‌ی «نیازهای اجتماعیِ نیازمندِ ارضا» توسط تولید و مصرف خواهد بود.

[۲۲] برای بازسازیِ مفصلِ واکاویِ مارکس و انگلس از بحرانِ زیست‌محیطیِ سرمایه‌داری، نک به بِرکت (۱۹۹۹، فصول ۹ تا ۱۰).

این مقاله ترجمه‌ای است از:

Burkett, Paul (2005), Marx’s Vision of Sustainable Human Development, Monthly Review, Vol 57 (5): pp 1-20.

منابع:

  1. Auerbach, Paul, and Peter Skott. “Capitalist Trends and Socialist Priorities.” Science & Society, Vol. 57, No. 2, Summer, pp. ۱۹۴—۲۰۴.
  2. Benton, Ted. 1989. “Marxism and Natural ” New Left Review, No. 178, November/December, pp. 51—۸۶.
  3. Biel, Robert. 2000. The New Imperialism. London: Zed Books.
  4. Burkett, Paul. 1998. “A Critique of Neo— Malthusian Marxism.” Historical Materialism, ۲, Summer, pp. 118—۴۲.
  5. Burkett, Paul. 1999. Marx and Nature. New York: St. Martin’s Press.
  6. Carpenter, Geoffrey P. 1997. “Redefining Scarcity: Marxism and Ecology Reconciled.” Democracy & Nature, Vol. 3, No. 3, pp. 129—
  7. Chattopadhyay, Paresh. 1992. “The Economic Content of Socialism: Marx vs. Lenin.” Review of Radical Political Economics, Vol. 24, No. ۳—۴, Fall/Winter, pp. 90—۱۱۰.
  8. Ciriacy—Wantrup, S.V., and Richard C. ۱۹۷۵. “’Common Property› as a Concept in Natural Resources Policy.” Natural Resources Journal, Vol. 15, No. 4, October, pp. ۷۱۳—۲۷.
  9. Daly, Herman E. 1992. Steady—State Economics, Second Edition. London:
  10. Eckersley, Robyn. 1992. Environmentalism and Political Theory. Albany, NY: State University of New York Press.
  11. Engels, Frederick. 1939. Herr Eugen Dühring’s Revolution in Science (Anti—Dühring). New York: International Publishers.
  12. Engels, Frederick. 1964. Dialectics of Nature. Moscow: Progress Publishers.
  13. Engels, Frederick. 1979. The Housing Moscow: Progress Publishers.
  14. Ferkiss, Victor. 1993. Nature, Technology, and New York: New York University Press.
  15. Feuer, Lewis S. 1989. “Introduction.” In Karl Marx and Friedrich Engels: Basic Writings on
  16. Politics and Philosophy, Lewis Feuer, editor, vii—xix. Garden City, NY: Anchor Books.
  17. Foster, John Bellamy. 1995. “Marx and the ” Monthly Review, Vol. 47, No. 3, July/August, pp. 108—۲۳.
  18. Foster, John Bellamy. 2000. Marx’s Ecology. New York: Monthly Review Press.
  19. Foster, John Bellamy, and Paul Burkett. 2000. “The Dialectic of Organic/Inorganic ” Organization & Environment, Vol. ۱۳, No. 4, December, pp. 403—۲۵.
  20. Foster, John Bellamy, and Paul Burkett. 2001. “Marx and the Dialectic of Organic/Inorganic ” Organization & Environment, Vol. ۱۴, No. 4, December, pp. 451—۶۲.
  21. Gordon, H. Scott. 1954. “The Economic Theory of a Common Property Resource: The ” Journal of Political Economy, Vol. ۶۲, No. 2, April, pp. 124—۴۲.
  22. Hardin, Garrett. 1968. “The Tragedy of the ” Science, Vol. 162, December, pp. ۱۲۴۳—۴۸.
  23. Lange, Oskar, and Fred M. Taylor. 1964. On the Economic Theory of Socialism. New York: McGraw—Hill.
  24. Mandel, Ernest. 1992. Power and Money: A Marxist Theory of Bureaucracy. London:
  25. Marx, Karl. 1963. Theories of Surplus Value, ۱. Moscow: Progress Publishers.
  26. Marx, Karl. 1964. Economic and Philosophical Manuscripts of 1844. New York: International
  27. Marx, Karl. 1966. Critique of the Gotha New York: International Publishers.
  28. Marx, Karl. 1967. Capital, Vols. I—III. New York: International Publishers (1977 printing).
  29. Marx, Karl. 1968. Theories of Surplus Value, ۲. Moscow: Progress Publishers.
  30. Marx, Karl. 1970. A Contribution to the Critique of Political Economy. New York: International Publishers.
  31. Marx, Karl. 1971. Theories of Surplus Value, ۳. Moscow: Progress Publishers.
  32. Marx, Karl. 1973. Grundrisse. New York:
  33. Marx, Karl. 1974a. “Inaugural Address of the International Working Men’s Association.” In The First International and After, David Fernbach, editor, pp. 73—۸۱. New York: Random House.
  34. Marx, Karl. 1974b. “Provisional Rules.” In The First International and After, David Fernbach, editor, pp. 82—۴. New York: Random House.
  35. Marx, Karl. 1974c. The Ethnological Notebooks of Karl Marx, Lawrence Krader, Assen, The Netherlands: Van Gorcum.
  36. Marx, Karl. 1975. “Notes on Wagner.” In Texts on Method, Terrell Carver, editor, pp. 179— Oxford, UK: Blackwell.
  37. Marx, Karl. 1976. Value, Price and Profit. New York: International Publishers.
  38. Marx, Karl. 1985. “The Civil War in France.” In On the Paris Commune, by Karl Marx and Frederick Engels, pp. 48—۱۸۱. Moscow: Progress Publishers.
  39. Marx, Karl. 1988. “Economic Manuscript of ۱۸۶۱—۶۳, Third Chapter.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels. Vol. 30, pp. ۹—۳۴۶. New York: International Publishers.
  40. Marx, Karl. 1989a. “Notes on Bakunin’s Book Statehood and Anarchy.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 24, pp. ۴۸۵—۵۲۶. New York: International Publishers.
  41. Marx, Karl. 1989b. “Drafts of the Letter to Vera Zasulich,” and “Letter to Vera Zasulich (March 8, 1881).” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 24, pp. 346— New York: International Publishers.
  42. Marx, Karl. 1994. “Economic Manuscript of ۱۸۶۱—۶۳, Conclusion.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 34, pp. ۷—۳۵۴. New York: International Publishers.
  43. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1968. “Manifesto of the Communist Party.” In Selected Works (1 vol.), Karl Marx and Frederick Engels, pp. 35—۶۳. London: Lawrence and Wishart.
  44. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1975. Selected Correspondence. Moscow: Progress
  45. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1976. The German Ideology. Moscow: Progress
  46. McLaughlin, Andrew. 1990. “Ecology, Capitalism, and Socialism.” Socialism and Democracy, No. 10, Spring/Summer, pp. 69—
  47. Mingione, Enzo. 1993. “Marxism, Ecology, and Political Movements.” Capitalism, Nature, Socialism, Vol. 4, No. 2, June, pp. 85—۹۲.
  48. Morrison, Roy. 1995. Ecological Democracy. Boston: South End Press.
  49. Nove, Alec. 1983. The Economics of Feasible London: Allen & Unwin.
  50. Nove, Alec. 1990. “Socialism.” In The New Palgrave: Problems of the Planned Economy, John Eatwell, Murray Milgate, and Peter Newman, editors, pp. 227—۴۹. New York:
  51. O’Connor, James. 1998. Natural Causes: Essays in Ecological Marxism. New York:
  52. Ollman, Bertell. 1979. “Marx’s Vision of ” In Social and Sexual Revolution, by Bertell Ollman, pp. 48—۹۸. Boston: South End Press.
  53. Ostrom, Elinor. 1990. Governing the Cambridge, UK: Cambridge University Press.
  54. Pepper, David. 1993. Eco—Socialism. London:
  55. Polanyi, Karl. 1944. The Great New York: Farrar & Rinehart. Routley, Val. 1981. “On Karl Marx as an Environmental Hero.” Environmental Ethics, Vol. 3, No. 3, Fall, pp. 237—۴۴.
  56. Sandler, Blair. 1994. “Grow or Die.” Rethinking Marxism, Vol. 7, No. 2, Summer, pp. ۳۸—۵۷.
  57. Schmidt, Alfred. 1971. The Concept of Nature in Marx. London: New Left Books. Science & Society. 1992. “Socialism: Alternative Views and Models.” Vol. 56, No. 1, Spring, pp. 2—۱۰۸.
  58. Science & Society. 2002. “Building Socialism Theoretically: Alternatives to Capitalism and the Invisible Hand.” Vol. 66, No. 1, Spring, pp. ۳—۱۵۸.
  59. Shandro, Alan. 2000. “Karl Marx as a Conservative Thinker.” Historical Materialism, ۶, Summer, pp. 3—۲۵.
  60. Sherman, Howard J. 1970. “The Economics of Pure Communism.” Review of Radical Political Economics, Vol. 2, No. 4, Winter, pp. 39—۵۰.
  61. Silverman, Bertram (editor). 1973. Man and Socialism in Cuba. New York: Atheneum.
  62. Swaney, James A. 1990. “Common Property, Reciprocity, and Community.” Journal of Economic Issues, Vol. 24, No. 2, June, pp. ۴۵۱—۶۲.
  63. Usher, Peter. 1993. “Aboriginal Property Systems in Land and Resources.” In Green On Red: Evolving Ecological Socialism, Jesse Vorst, Ross Dobson, and Ron Fletcher, editors, ۹۳—۱۰۲. Winnipeg: Fernwood Publishing in association with the Society for Socialist Studies.
  64. Vlachou, Andriana. 2002. “Nature and Value ” Science & Society, Vol. 66, No. 2, Summer, pp. 169—۲۰۱.
  65. Walker, K.J. 1979. “Ecological Limits and Marxian Thought.” Politics, Vol. 14, No. 1, May, pp. 29—۴۶.
  66. Wallis, Victor. 1993. “Socialism, Ecology, and ” In Socialism: Crisis and Renewal, Chronis Polychroniou, editor, pp. ۱۴۳—۶۹. Westport, CT: Praeger.
  67. Wallis, Victor. 2001. “Toward Ecological ” Capitalism, Nature, Socialism, Vol. ۱۲, No. 1, March, pp. 127—۴۵.
  68. Weisskopf, Thomas E. 1991. “Marxian Crisis Theory and the Contradictions of Late Twentieth—Century Capitalism.” Rethinking Marxism Vol. 4, No. 4, Winter, pp. 70—۹۳.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1pl

توضیح «نقد»: نقد شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، ایدئولوژی بورژوایی و شیوه‌های گوناگون مناسبات سلطه و استثمار در جهان امروز، بی‌گمان شالوده‌ی چشم‌اندازی رو به سوی جامعه‌ا‌ی رها از سلطه و استثمار است و در افق نگرشی مبارزه‌جو و رهایی‌بخش می‌تواند و باید بلحاظ نظری، بدون قدرگرایی و خیالپردازی‌های ناکجاآبادی، تصاویر و طرح‌های دقیق‌تری از امکانات و سازوکار چنان جامعه‌ای عرضه کند. این وظیفه‌، به‌ویژه در مبارزه با تلاش‌های ایدئولوژیک و محافظه‌کارانه‌ای که بر ناممکن بودن چنین چشم‌اندازی پافشاری دارند، اهمیت به‌مراتب بیشتری دارد. در ادامه و همراه با نوشتارهای مربوط به بازاندیشی نظریه‌ی ارزش مارکس، چشم‌اندازهای اجتماعی‌سازی و تجربه‌های جنبش شورایی و خودگردانی کارگری در جهان، با انتشار  نوشته‌ی پیش رو، زنجیره‌ی تازه‌ای از مقالات پیرامون چشم‌انداز جامعه‌ی آینده و دیدگاه‌های گوناگون در این قلمرو را با کلیدواژه‌ی #جامعه‌ی_بدیل آغاز می‌کنیم و امیدواریم با همیاری نویسندگان و مترجمان علاقه‌مند، آن را هرچه پربارتر سازیم.




تجربه ایرانی برنی سندرز و جرمی کوربن

مقدمه

در یک کلام اگر بخواهیم جواب این سوال کلان را داده باشیم، باید بگوییم که این خود احزاب کارگر انگلستان، و حزب دموکرات آمریکا بودند، که جرمی کوربن و برنی سندرز را از سر کار برداشتند. این موضوع در انتخابات داخلی حزب دموکرات آمریکا کاملا علنی شد، که آنها ترجیح میدادند تا دونالد ترامپ روانی، محافظه کار و ناسیونالیست بر سر کار باشد، تا اینکه یکنفر سوسیالیست. به کلامی دیگر، دموکراتها و حزب کارگر حاضر بودند تا یک انتخابات را به جمهوریخواهان و نئو لیبرال ها ببازند، تا اینکه حزب دموکرات و حزب کارگر را به سوسیالیست ها باخته باشند.

این مساله وقتی در آمریکا مسلم شد که برنی سندرز از تامین بهداشت و درمان همگانی توسط دولت آمریکا برای همه شهروندان آمریکائی، و جرمی کوربن در انگلستان از ملی کردن رشته های کلان اقتصادی صحبت به زبان می آوردند. در این هنگام بود که به موازات آن تمام دستگاه ماشین عظیم و عریض و طویل احزاب آنها در مقابل آنها صف کشیدند. این موضوع را بوضوح تمام در مورد بسیج همگانی حزب دموکرات آمریکا در حمایت از جو بایدن در انتخابات داخلی این حزب حدود دو ماه پیش شاهد بودیم.

تجربه برنی سندرز و جرمی کوربن

چرا حزب دموکرات آمریکا و حزب کارگر انگلستان از این مساله در وحشت بودند که سوسیالیست ها کنترل احزاب آنها را بدست گرفته و با اتکا به جنبش های عظیم توده ای، مسیر تحولات اجتماعی اقتصادی را در آن کشورها برای همیشه در مسیر سوسیالیستی متحول نمایند؟ شاید برای جواب دادن به این سوال بهتر باشد تا، نظری به سیر روند مناسبات این احزاب با انحصارات سرمایه داری کلان آن کشورها از یک طرف و متقابلا سیر مناسبات آنها با اتحادیه های کارگران و زحمتکشان و نیروهای آزاده اجتماعی از طرف دیگر بیاندازیم.

پر واضح است که احزاب سوسیال دموکراتیک بطور عام طی دهه های گذشته بیشتر و بیشتر به همان میزانی که به احزاب لیبرال و محافظه کار نزدیک شده اند، از اتحادیه ها و دیگر تشکل های کارگری فاصله گرفته ، حتی در مقابل آنها قرار گرفته اند. این روزها، انحصارات بزرگ، تقریبا به میزان مساوی و موازی از کاندیداها و نمایندگان هر دو احزاب سوسیال دموکراتیک و نئولیبرال برای ورود به مجلس، یا پارلمان پشتیبانی می نمایند. به کلامی دیگر، انحصارات بزرگ، در انتخاباتی که کاملا به تزریق پول جهت تبلیغات خارجی محتاج میباشد، به کاندیداهای هر دو جریان متفاوت کمک مالی عظیمی نموده و از این طریق، آنها را به حیطه دایره محافل شبکه ای کنترلی انحصاراتی خویش وارد می نمایند.

در دهه های گذشته، مناسبات احزاب سوسیال دموکرات با اتحادیه های کارگری به این صورت بود، که این اتحادیه های در مقابل اعلام حمایت از کاندیدا های  احزاب سوسیال دموکرات، سهمیه درصدی مشخصی را از از تعداد کاندیداهای این احزاب برای کنگره و سنا را در اختیار داشته، تعیین و معرفی می کردند. به همان نسبت آنها در تعیین سیاستها و برنامه های این احزاب مشارکت  و دخالت مستقیم در تصمیم گیری ها را داشتند.

طی دهه های اخیر، با استناد و بر پایه های نظریه پردازی آزادی افراد برای عضویت ودخالت در تصمیم گیری ها، احزاب سوسیال دموکرات تصمیم گرفته اند تا از اتحادیه های کارگری فاصله گرفته و سهمیه این اتحادیه ها در پیشنهاد و داوطلب نمودن کاندیداهای انتخابی خویش را ملغی نمایند. این در شرایطی میباشد که وابستگی انها به تزریقات پولی انحصارات مالی، نفتی، نظامی و غیره روز به روز رو به گسترش و در حال رشد و افزایش میباشد.

نتیجه اتخاذ یک چنین سیاستهایی از طرف این احزاب به آنجا می انجامد که در عرصه های سیاستهای کلان اقتصادی و سیاسی، سوسیال دموکرات ها، از جمله احزاب کارگر انگلستان و دموکرات آمریکا همیشه منافع انحصاراتی را که از اکثریت غالب کانیداهای این احزاب حمایت مالی کرده اند را مد نظر داشته و در اولویت نخست قرار میدهند و در حلقه شبکه های وابستگی به این انحصارات قرار میگیرند. بطور مشخص در این مورد میتوان از انحصارات نفتی نظامی، سرمایه داری مالی- بانکی، سرمایه داری رسانه ای تبلیغاتی و غیره نام برد.  این در حالی میباشد که روز به روز فاصله آنها از اتحادیه های کارگری بیشتر شده و آنها در اتخاذ سیاستهای تضعیف این اتحادیه ها، با محافظه کاران لیبرال و نئولیبرال در خیلی عرصه ها همدستی و همکاری  مینمایند. اینجاست که کار به جایی میرسد که آنها ترجیح میدهند تا انتخابات را به احزاب نئولیبرال ببازند، تا اینکه احزاب سوسیال دموکرات خویش را به سوسیالیستها باخته باشند.

خلاصه ای بر نتیجه گیری

در شرایطی که دوران پسا کرونا با خیزش بیشتر جنبش های کارگران،  زحمتکشان، رهروان جنبش حفاظت از محیط زیست، جنبش صلح، توسعه و همزیستی مسالمت آمیز، جنبش های آزادیخواهانه از قبیل جنبش زنان عمیق تر و گسترده تری همراه خواهد بود، تجربه بالا نشان میدهد که رهروان این جنبش ها قادر نخواهند بود پلاتفورم های خویش را از طریق احزاب سوسیال دموکراتیک بطور عام، و احزابی مثل حزب کارگر انگلستان و حزب دموکرات آمریکا بسور خاص به پیش ببرند.

 در شرایط خیزش نوین جنبش های کارگران و دیگر جنبش های زیست محیطی و دموکراتیک در دوران پسا کرونا، آنها باید در ساختارهای احزاب مستقل دیگر خودساخته و خودجوش توده ای خویش به عرصه چالش های سیاسی داخل گردند. در این زمینه ما بیشتر و بیشتر شاهد آن خواهیم بود که احزاب مستقل سوسیالیستی هر چه بیشتر در پیوند با کارگران و زحمتکشان، و در پیوند با جنبش های زیست محیطی و دموکراتیک، پای به عرصه های پیکار اجتماعی سیاسی بگذارند.

بازتاب مشابه این سناریو در فضای ایران

در ایران پسا کرونا جنبش کارگری در چالش های سندیکائی صنفی خویش با انسجام بیشتر و بصورت هدفمند تری در صحنه گذار اجتماعی سیاسی ظاهر خواهند شد. این در شرایطی میباشد که بطور همزمان، جامعه ما آبستن تحولات سیاسی گذار به سکولار دموکراسی و عدالت اجتماعی میباشد.

جنبش کارگری ایران با مشاهده تجربه چهل و یکساله دوران حاکمیت جمهوری اسلامی ایران دریافته است که، پیکار در محدوده تنگ صنفی سندیکائی  به هیچ وجه به تنهایی نمیتواند آنها را در رسیدن با ثبات سیاسی دموکراتیک و در تامین عدالت اجتماعی کفایت کرده و به هدف برساند. آنها در ضمن رفته رفته به این نتیجه گیری میرسند که باید بصورت فعالتر، موثر تر و گسترده تری در احزاب سوسیالیستی حضور یافته و با حضور قدرتمند خویش به آنها قاطعیت، شفافیت و ژرفای عدالت جویانه  بیشتری در عرصه های آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی ببخشند.

نه احزاب چپ ایران بدون پیوند ریشه دار، گسترده و عمیق با جنبش کارگری، احزاب سوسیالیستی میباشند، نه جنبش کارگری بدون حضور قدرتمند در احزاب چپ ایران قادر میباشد تا به اهداف عدالت خواهانه پایدار خویش نائل گردد. بدون حضور فعال کارگران در این احزاب، آنها محفل های روشنفکری تو در تویی بیش نخواهند بود که در مناسبات سنتی  محفلی خویش غوطه ور خواهند شد.

دنیز ایشچی – ۷ می ۲۰۲۰




حقایق کروناویروس آشکار می ¬شود

ولادیمیر پراخواتیلوف

(Vladimir Prokhvatilov)

استاد علوم سیاسی، کارشناس مسائل جهانی

ابراهیم شیری

«تنها ابزار مقابله با طاعون، صداقت است» (آلبر کامو)

متخصصان برجسته میکروب شناسی و امراض مسری بر این باورند، که اطلاعات رسمی در باره کروناویروس منطبق بر واقعیت نیست.

جان یوآنیدیس، پروفسور ویروس­شناسی،بیماری­های واگیر و آمار دانشگاه استنفورد اعتقاد دارد، که «داده­های جمع­آوری شده در این باره که چند نفر مبتلا شده و بیماری واگیر چگونه گسترش می­یابد، بسیار غیرقابل اعتماد است». یوآنیدیس می­گوید: خبرهای دایر بر شیوع ویروس «افتضاح است».

همین دانشمند می­نویسد: «سه ماه بعد از شیوع بیماری واگیر اکثر کشورها، از جمله ایالات متحده آمریکا قادر به آزمایش تعداد زیادی از افراد نیستند و در هیچ کشوری اطلاعات معتبری در مورد شیوع ویروس در یک نمونه اتفاقی از میان کل جمعیت وجود ندارد. این اطلاعات غیرقابل اعتماد موجب سردرگمی زیادی در باره تعیین میزان مرگ و میر ناشی از کووید- ١٩ می­شود. شاخص­ اعلام شده ٣ و ۴ دهم درصد از سوی سازمان بهداشت جهانی فقط باعث وحشت می­شود و معنی ندارد».

تنها نمونه­ای که کل جمعیت مورد آزمایش قرار گرفت، کشتی مسافرتی دیاموند پرنسس و مسافران آن بود که قرنطینه شدند و شاخص مرگ و میر در میان سرنشینان آن یک درصد، اساسا افراد سالخورده بودند.

گروه پزشکان فرانسه با تأئید استدلال یوآنیدیس، نتیجه گرفت، که شاخص مرگ و میر کووید- ١٩ تفاوت محسوسی با عفونت حاد تنفسی (سارس) ندارد، که پیشتر کروناویروس ناشناخته نامیده می­شد. ویروس­شناسان فرانسوی ضمن تأکید بر اینکه مسئله کووید- ١٩ «احتمالا، مجددا ارزیابی شده»، تصریح می­کنند، که در حال حاضر شیوع چهار گونه مختلف کروناویروس، اغلب بدون علائم، اما با میزان مرگ و میر بسیار کم، میلیونها انسان را در جهان آلوده کرده است.

  گروهی از ویروس­شناسان آمریکایی و چینی در مقاله­ای که در مجله طبیعت طب، معتبرترین مجله پزشکی دنیا چاپ شده، اطلاعاتی در مورد شهر ووهان چین (استان هوبی)، جایی که کووید- ١٩ قبل از همه در آنجا شیوع یافت، ارائه کرده است. خطر مرگ و میر در مناطق خارج از استان هوبی، ٨۵ صدم درصد و در شهر ووهان ١ و ٢ دهم تا ١ و ۴ دهم درصد بود، که با داده­های پروفسور یوآنیدیس کاملا انطباق دارد.

ویروس­شناسان پیشرو ضمن ابراز تردید، در این باره ادعا می­کنند، که جامعه در مقابل کروناویروس مصونیت ندارد. پورتال بین­المللی مجله پزشکی انگلیس (BMJ) با استناد به مطالعات دانشمندان جهانی می­نویسد، که اکثریت قریب به اتفاق عفونت­های کروناویروسی فاقد علائم هستند. سرجیو رومانیانی، پروفسور ایمونولوژی دانشگاه فلورانس می­گوید، که در اکثریت افراد مبتلا به کروناویروس علائمی مشاهده نمی­شود. اطلاعات رومانیانی بر اساس مطالعه انجام شده در یک روستای دورافتاده با جمعیت در حدود سه هزار نفر در شمال ایتالیا بدست آمده است.

مدیر مرکز طب اثباتی  دانشگاه آکسفورد، کارل هنگان معتقد است: «در این باره هیچ تردیدی نباید داشت، ­که کووید- ١٩ می­تواند هر چه گسترده­تر شایع شود… اما قرنطینه، همه ما و نسل آینده ما را ورشکست می­کند، و بعید است این کار بتواند شیوع ویروس را کند یا متوقف سازد. زیرا، دیو از شیشه خارج شده است».

پروفسور کنوت ویتکوسکی که به مدت ٢٠ سال ریاست کرسی آمار زیست­شناسی و اپیدمی­شناسی دانشگاه راکفلر را بر عهده داشت، با اطمینان قعطی صحبت می­کند. بنا به گفته او «بیش از ٩٠ درصد افرادی که نتیحه آزمایش مثبت دارند، بدون علائم شدید بهبود می­یابند. بنا بر این، هیچ دلیلی برای صحبت در مورد «فقدان ایمنی جمعیت وجود ندارد». پزشکان اطریشی نیز با او موافقند. در مرکز آمار دانشگاه وین با تحلیل اطلاعات مرگ و میر در طول دهه اول ماه آوریل در اطریش به این نتیجه رسیدند، که منحنی مرگ ناشی از کووید- ١٩ «تقریبا با مرگ و میر طبیعی مردان و زنان گروههای سنی مشخص مطابقت دارد». به سخن دیگر، اکثر متوفیانی که نتیجه آزمایش کروناویروس مثبت  داشتند، از میان افراد گروه سنی بالا بودند.

بنا به باور متخصصان گروه مستقل تحقیقاتی سوئیس «نادرستی گزارش­های مربوط به مرگ افراد جوان و سالم در اثر کروناویروس پس از بررسی­های دقیق معلوم شد». بسیاری از این افراد یا در اثر ابتلا به کووید- ١٩ نمردند، یا مشکل سلامتی قبلی داشتند (مثلا، لوسمی تشخیص داده نشده). روزنامه گاردین انگلیس و پورتال اسپانیایی «Gool.com» نیز در این باره نوشتند.

آمار کلی مرگ و میر در ایالات متحده آمریکا و اکثر کشورهای اروپایی تا اواسط ماه آوریل در محدوه مساوی با تلفات بیماری­های واگیر فصلی و آنفلوانز قرار دارد. آنچه که به تشدید افزایش مرگ و میر مربوط می­شود، مثلا، در شمال ایتالیا، دانشمندان به این نتیجه­گیری رسیدند، که علت آن آلودگی هوا و عفونت­های بیماری­زا (باکتری­های منجر به عفونت حاد) و همچنین، سطح نازل توسعه نظام سلامت و مراقبت از سالمندان، مخصوصا ترس و اضطراب می­باشد.

زیادی بار قابل مشاهده نظام بهداشتی ایالات متحده آمریکا، انگلستان، اسپانیا، و ایتالیا در حال حاضر، یک پدیده عادی نیست. در سال ٢٠١٨ بیمارستان­ها در سراسر ایالات متحده آمریکا مملو از بیماران مبتلا به ویروس آنفلوانزای معمولی بودند؛ در ایالت آلاباما وضعیت اضطراری اعلام شد. عملیات پیشتر برنامه­ریزی شده به تعویق افتادند، افراد مبتلا به بیماری­های دیگر پذیرفته نشدند. کالیفرنیا «منطقه جنگی» اعلام شد، افراد مبتلا به آنفلوانزا  شتاب­زده در چادر­ها  تحت درمان قرار گرفتند.

در همان سال ٢٠١٨ شعبه مراقبت­های ویژه در میلان بطور کامل مملو از بیماران آنفلوانزایی شد.

در ماه دسامبر سال ٢٠١٩ سازمان بهداشت ملی انگلستان برای معالجه مبتلایان به آنفلوانزا در ۵٢ درصد از بیمارستان­های خود «تخت بیمارستانی موقت»اضافه کرد. تخت­های اضافی در اکثر این بیمارستان­ها از سال قبل مانده بودند. در ماه نوامبر سال ٢٠١٩ متخصصان انگلیسی اعلام کردند، که سازمان بهداشت انگلستان توانایی مقابله با آنفلوانزای فصلی را ندارد.

در اسپانیا آنفلوانزا تقریبا همه ساله بیمارستانها را مملو از بیمار می­کند. در سال ٢٠١۵ بیماران در راهروها بستری شدند. در ماه مارس سال ٢٠١٩ بیش از ٢٠٠ درصد ظرفیت بیمارستانهای اسپانیا پر بود.

ارقام ترسناک مرگ و میر ناشی از کروناویروس از کجا پیدا می­شود؟

لوتار ویلر، رئیس دانشکده کخ آلمان در کنفرانس مطبوعاتی ٢٠ مارس اظهار داشت، که علت مرگ متوفیان دارای آزمایش مثبت در آلمان را مقامات رسمی با وجود بیماری­های دیگر کروناویروس اعلام می­کنند.

واقعیت این امر در آلمان را هندریک استریک، ویروس­شناس آلمانی با ذکر یک مثال: فوت مرد ٧٨ ساله به علت نارسایی قلبی بدون هیچ ضایعه ریوی که در آمار متوفیان از کروناویروس لحاظ شد، تأئید می­کند. رسانه­های جمعی می­نویسند: «داده­های رسمی آزمایشگاه نشان می­دهد که ویروس بسیار کندتر از آنچه اعلام می­کنند، شایع می­شود… مقامات و دولت از انجام تحقیقات لازم و اطلاعات «پیچیده» جلوگیری می­کنند».

اما در مورد رشد نمایشی تعداد مبتلایان به کروناویروس چه می­توان گفت؟

مسئله عبارت از این است، که تعداد افرادی که در بسیاری از کشورها مورد آزمایش قرار می­گیرند، به ضورت هندسی بزرگنمایی می­شود. در اکثر کشورها نسبت آزمایش مثبت به تعداد آزمایش­ها یا دائمی (۵- ١۵ درصد) است و یا بسیار کند افزایش می­یابد. فلیکس شتولکمان، پزشک سوئیسی داده­های مربوط با ایالات متحده آمریکا، آلمان و سوئیس را ارائه می­دهد.

نظر ویروس­شناسان برجسته مورد تأئید سازمان بهداشت جهانی قرار گرفت. سازمان بهداشت جهانی بر خلاف بیانات اولیه، در اواخر مارس مشخص کرد، که هیچگونه مدرکی دال بر شیوع ویروس از راه قطرات هوایی وجود ندارد. و، ویروس­شناس نامدار آلمانی، هندریک اشترک هیچ مدرکی مبنی بر انتقال از طریق قطرات هوایی و یا از راه تماس مستقیم نیافت.

اسکات جنسن، پزشک آمریکایی، سناتور ایالت مینسوتا در مورد علل آمار ترسناک بیماری سخن گفت. ٨ آوریل در گفتگو با فاکس نیوز در این باره توضیح داد، که علت مرگ را پزشکان در برگ فوت­ها کووید- ١٩ قید می­کنند، که به باور او  کاملا «مزخرف» است. مسئله عبارت از این است، که نظام بیمه آمریکا ١٣ هزار دلار بازای هر بیمار کروناویروسی و اگر این بیمار به تجهیزات تهویه مصنوعی ریه وصل شود، ٣٩ هزار دلار می­پردازد.

جنسن گفت، که یک مدرک دستورالعمل شامل ٧ صفحه دایر بر چگونگی پر کردن گواهی فوت ناشی از کروناویروس بدون آزمایش دریافت کرده، که باید نشان دهد بیمار واقعا به ویروس آلوده بوده است. دکتر جنسن باید بنویسد، که بیمار احتمالا یا ظاهرا به علت کروناویروس فوت کرده است. همان بیمارستان که باید پی­گیر دستورالعمل باشد، سه برابر پول بیشتر دریافت می­کند. جنسن دستورالعمل را در برنامه زنده نشان داد.

گروه تحقیقاتی مستقل سوئیس تحقیقات ویژه­ای را منتشر کرد، که در آن موارد زیادی اطلاعات فاجعه­آمیز، اما کاملا بی­مدرک دال بر شیوع کروناویروس در رسانه­های جهانی گزارش شده است. سوئیسی­ها کلام حکیمانه آلبر کامو را بمثابه عنوان تحقیقات خود انتخاب کردند: «تنها ابزار مقابله با طاعون، صداقت است».

منابع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/04/15/fiasko-dokazatelstv-pravda-o-koronaviruse-vyhodit-na-svet-50643.html

https://eb1384.wordpress.com/2020/05/05/ ١۵ اردیبهشت- ثور




اعتراض به “اخراج فله‌ای” پرستاران از بیمارستان‌های خصوصی در ایران

خانه پرستار در ایران چندی پیش با انتشار اعلامیه‌ای از “اخراج” پرستاران از بیمارستان‌های خصوصی ایران به “بهانه‌های واهی” خبر داد
اغلب بیمارستان‌های بخش خصوصی در ایران پیش از شیوع کرونا از طریق جراحی‌‌ها عمده درآمد خود را تأمین می‌کردند اما اکنون که به علت شیوع کرونا تعداد مراجعات به بیمارستان‌ها کاهش یافته است، درآمدها نیز در سه ماه اسفند، فروردین و اردیبهشت کاهش یافته و بعضی از بیمارستان‌های خصوصی در تهران و شهرهای دیگر ایران پرستاران را از کار اخراج کرده‌اند.

بیمارستان آتیه در تهران از جمله بیمارستان‌های خصوصی است که اقدام به “تعدیل نیرو” کرده است. این بیمارستان ۱۲۰۰ نیرو دارد و حدود ۶۰۰ نفر را تعدیل کرده است.

دکتر خلیل علیزاده بنیانگذار و رییس بیمارستان آتیه با انتشار ویدیویی در این مورد گفت: “شرمنده‌ام. حالت پدری را دارم که فرزندانش مایحتاج اولیه زندگی را می‌خواهند اما نمی‌تواند برآورده کند.” .

ایرج حریرچی، معاون وزارت بهداشت ایران این موضوع را مربوط به بخش خصوصی دانسته و گفت: متولی آن وزارت رفاه است و قانون کار در این رابطه حاکم است. ما در این رابطه کارویژه‌ای نداریم. تنها می‌توانیم به بیمارستان‌های خصوصی توصیه کنیم در دوره مشکلات با همدیگر مدارا کنید.

محمد شریفی مقدم رئیس سازمان نظام پرستاری ایران گفت: وزارت بهداشت در دوران مبارزه با کرونا قراردادهای ۸۹ روزه با ده ها پرستار منعقد کرده است. این نوع قرارداد یک قرارداد استثماری و قرون وسطایی است. پرستاران در دوران کرونا اسفند، فروردین و اردیبهشت باید ریسک کار در بیمارستان را قبول کند ولی قرارداد ۸۹ روزه با او می بندند.

بنابر اعلام سازمان نظام پرستاری ایران حدود ۸ هزار پرستار در بخش خصوصی و ۳۰ هزار پرستار به عنوان شرکتی در ایران کار می‌کنند.




ناباوری به مبارزه آگاهانه‌ی طبقاتی؛ پوپولیسم می آفریند!

اخبارروز-حسین اکبری

جمعه شب دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ طی یک برنامه تلگرامی پرسش و پاسخ، مسوول کارگری “حزب چپ ایران (فداییان خلق)”پیرامون دوموضوع تشکل های کارگری و حداقل دستمزد مصوب در شورای عالی کار به توضیح مواضع این حزب پرداخت. گرچه بنظر می‌رسید که ایشان علی القاعده به اعتبار نمایندگی یک حزب سیاسی، حتی اگر تنها براساس داده های ژورنالیستی می خواهد اظهارنظر کند، باید جز مستند گویی روش دیگری را انتخاب نکند! اما گفتگوهای وی نشان داد که چنین پایبندی به مستند گویی و پرهیز از هرگونه توهم زایی در دستور کار نماینده “حزب چپ” قرار ندارد و نامبرده گویا به قصد مصلحت گرایی سیاسی تنها برای جذب مخاطب به سود حزب خود با انبانی از واژهای تردیدآمیز و غیرقطعی و وهم آلود و حتی بدون زحمت روخوانی از بیانیه معترضان به مصوبه حداقل دستمزد از سوی شورای عالی کار، تنظیم کنندگان بیانیه را به فریب کارگران، اختلاف اندازی بین تشکل های مستقل، توهین بزرگی به کارگران زندانی، و تقلیل  ارزش کارگران زندانی به ارزش شوراهای اسلامی کار محکوم کرد .  

نماینده “حزب چپ” که ظاهرا خود نیز از امضا کنندگان این بیانیه بوده است. بیش از شش هزار امضا کننده بیانیه را عوامل خانه کارگر و نتیجه این اعتراض را به سود خانه کارگر و دولت اعلام کرد و  صادرکنندگان بیانیه را دنباله روی یک تشکیلات حکومتی دانست.

مسوول کارگری “حزب چپ” انتشار تحلیل‌های طبقاتی که در توضیح تاثیر مبارزات عمومی کارگران بر تشکل‌های رسمی موجب ایجاد رادیکالیزم در برخی نمایندگان شوراها می‌شود را با این حکم لایتغیر که آنها تشکل های بفرموده هستند! توجیهه تئوریک برای این دنباله روی دانست و این گونه تحلیل ها را با « شرط بندی روی اسب مرده » قیاس کرد و کوشید تا با خلط موضوع بین یک تحلیل طبقاتی و برداشت نادرست و غرض ورزانه خود از بیانیه اعتراضی، اقدام معترضان را توهم افکنی در مورد نمایندگانی که مصوبه را امضا نکرده‌اند و ستایش از شوراهای خانه کارگر نشان دهد.  

* قابل ذکر است که تمامی اظهارات نامبرده در فایل صوتی منتشر شده وجود دارد.

اینکه چرا “حزب چپ” چنین روشی را برای برخورد با این موضوع پی‌گرفته است، می تواند دلایل مختلفی داشته باشد که اعم آن دلایل عبارتند از:

–          حزب چپ ایران (فدائیان خلق) هیچگونه جهان بینی مشخصی ندارد. بهمین خاطر:

۱-     هیچ گونه تحلیل طبقاتی عمیق را برنمی تابد و به مسایل از زاویه سوسیال دمکراسی آنهم نوعی که نماینده و مسوول کارگروه کارگری این حزب ارایه می‌داد، توجه دارد. غایت آرمان حزب چپ نمونه های سوئد و نروژ و کشورهای حوزه اسکاندیناوی است.

۲-     حزب چپ به دلیل گرایشات سوسیال دموکراتیک‌اش تنها پروژه سیاسی را دنبال می‌کند و طبیعی است که کارگران را از شناخت و توانمندی‌های نظری به بهانه توجیهه تئوریک باز دارد. برای حزب چپ آگاهی کارگران به معنای عمیق شدن بیشتر در مواضع سرمایه داری است و در حالیکه احتمال برافتادن نظام سیاسی ایران با بحران های همه جانبه اش زیاد است؛ این عمق شناخت در حال حاضر کمتر از پروؤه سیاسی حزب اهمیت دارد.

۳-     از نظر حزب چپ وقتی قرار است کارگران در آینده با تکیه به مبارزات اتحادیه‌ای، فرمول‌های کشورهای مطلوب این حزب را پی گیرند، پس بهتر است برای گذار از وضع موجود، حدالمقدور به نیروی هیجانی کارگران توجه داشت و دانش و معرفت کارگری الویت چندانی ندارد. چون آنچه را که موردنظر حزب چپ است و توسط نماینده اش بیان می‌شود یعنی امکان، زمینه و نیروی لازم برای ایجاد سندیکاهای کارگری کاملا وجود دارد. پس برای تدارک نیرو نیاز به توجیهات سیاسی است نه تئوری چکونگی بیداری طبقاتی که خطر اتوریته ناپذیری را افزایش خواهد داد؛ به این ترتیب کارگران باید با تهییج هرچه بیشتر به سوی حزب و اهداف سیاسی اش جلب و جذب شوند! “حزب چپ”در چنین شرایطی آیا بهتر نیست آنچه  که این روزها به نام «پوپولیسم چپ» رونمایی شده است را تجربه کند؟

بدین ترتیب به رغم آن که اعضای حزب و از جمله مسوول کارگری آن پس از آن که بیانیه اعتراضی را امضا کرده اند به یکباره به صرافت می افتند که مبادا در این آشفته بازارِ کرونایی این بیانیه، کاری صورت ندهد و اعتراض عقیم بماند و با توجه به اینکه تعدادی از متحدین تازه بازیافته حزبِ کمونیست – کارگری علیه این بیانیه  موضع گرفته‌اند؛ ترجیح می‌دهند امضای خود را پس بگیرند. چرا که می‌شود بی هیچ مدرک و نشانه ای اعلام کرد «فعالان کارگری در دنباله روی از سیاست خانه کارگر کشیده شده اند!!» با توجه به نارضایتی موجود در بین کارگرانی که نماینده حزبِ چپ آنها را آگاه ترین کارگران در منطقه می‌داند! به بهانه دفاع از تشکل های موجود که به این ترتیب شدیدا استعداد جذب آنان و امکان استفاده ابزاری برای اهداف سیاسی از آنان فراهم است، روی آوَرَد و آن دسته از زندانیان کارگر و معلم را نیزبا دفاع آتشین و تاثیرگذار جذب سیاست ‌های خود کند تا از این مرحله که احتمال زیانش بیش از سود آنست، به سلامت بگذرد. این است مصداق بارز پوپولیست نوپدید چپ استحاله شده!

متاسفانه حزب چپ در اولین آزمون خود در ارزیابی یک اعتراض، فرصت طلب ظاهر شد و هزاران کارگر امضا کننده را از عمال خانه کارگر ارزیابی کرد و همچنین فعالان کارگری را که سال ها بی مزد و منت و صرفا برای پایبندی به منافع کارگران پای در میدان عمل داشته اند؛ فریب خورده خانه کارگر و به تبع آن دولت نئولیبرال معرفی کرد و با مصلحت گرایی شتاب آلودی چنان دست پاچه به محکومیت بیانیه و تهیه کنندگانش مهر سیاسی کاری زد که فراموش کرد: حال این خیل عظیم کارگران را برای دفاع از منافع خودش چه باید گفت؟ راستی آقایان حزب چپ ایران! چه میگویید؟  




با دهانهای پر از شکوفه

رحمان – نویدنو

برهنه و زلال،
از آسمان می باری
باران!

در تبسم جنگل،
چه بی دریغ بخشنده ای
که زمین از سخاوت تو،
جان تازه می گیرد؛
و خاک،
عطر سالهای از یاد رفته راباز می شناسد.

مست و دلپذیر است، هوا
در معصومیتِ‌ بیدِ مجنون،
در قامتِ سروهایِ سر برافراشته
و درختها
از تشنگی حرف نمی زنند؛  که
شاید هم خشکسالی از یادشان رفته باشد.

آدمها از خانه بیرون می آیند.
کرونا کار خودش را کرد،
 طاعون اگر بگذارد؟
شاعران هم از خانه بیرون خواهند آمد.
آنان، با دهان پر از شکوفه های بهاری،

به پیشباز ماه مه خواهند رفت
و سرودهای شان را در خیابانها و کارخانه ها
به پرواز در خواهند آورد.
کارگران،
این امیدهایِ فردا
تنها نخواهند ماند،

و عندلیبان با صدای جادویی شان،
ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت و محتضر را،
سر خواهند داد
و از دنیایِ رؤیاییِ پیش رو،
خواهند خواند؛
و سرود گلهای سرخ،
با بال حنجره یِ کارگران،
به آسمان نیلگون پر خواهد کشید
طاعون اگر بگذارد؟

در بادهای بهاری،
پرچم ماه مه به اهتزاز در خواهد آمد؛
و اردیبهشت طراوتش را باز خواهد یافت

من اندوهم را فراموش می کنم؛
نمی توانم خاموش بمانم،
و به جشن کارگران نپردازم؛
طاعون اگر بگذارد؟




«شاد» و ناشادی‌هایش به بهانه روز معلم (١٢ اردیبهشت)

زنان آرزم-اخبارروز

کرونا تمام عرصه‌های زندگی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و خصوصی ساکنان کره زمین را تحت تاثیر قرار داده است. بیم ابتلا به بیماری، بسیاری از رفتارها و مقررات معمول اجتماعی را تغییر داده، تناقضاتی را بوجود آورده و بربریت و غیرعادلانه بودن نظام موجود را بیش از پیش به رخ کشیده است: نظام سودمحوری که در آن همه چیز از جمله بهداشت، درمان و آموزش و پرورش  تبدیل به کالاهایی قابل فروش و دور از دسترس برای عموم مردم شده‌ است تا سود حاصل از آن، جیب یک درصدی‌های برخوردار از همه‌ی نعمت‌های  زندگی را پر کند.

با وجود تعطیلی مدارس، در بسیاری جاها آموزش تعطیل نشده است و بسیاری از معلم‌ها و دانش آموزان در فضای مجازی و به اصطلاح به صورت «آن لاین» و از طریق برنامه‌های تلویزیونی و نرم افزار «شاد» و «بله» و…آموزش را دنبال می‌کنند. در این شیوه آموزش، قشر بزرگی از کودکان ِ اقشار محروم جامعه به راحتی از چرخه‌ی آموزش حذف و ناپدید می‌شوند: آن‌هایی که شناسنامه ندارند، کسانی که در حاشیه‌ی شهرها بدون کمترین امکانات زندگی می‌کنند، آن‌هایی که در مناطق محروم روستایی و شهری، دسترسی به اینترنت ندارند و… . اما در میان کسانی که دسترسی به اینترنت ‌دارند نیز این دسترسی بسیار نادلانه و نا برابر است: طبق اطلاعات مرکز آمار ایران، برای دهک اول روستایی دسترسی به اینترنت ٢/٢ درصد و دسترسی به رایانه ۵./. درصد است. در خصوص همین دهک در شهر دسترسی به رایانه به ٨/۵درصد و دسترسی به اینترنت نهایتاً به ٢/١۶ درصد می‌رسد. دسترسی به رایانه در شهر برای ثروتمندترین گروه  ۴۶/١٢ برابر بیشتر از فقیرترین گروه درآمدی است و در خصوص دسترسی به اینترنت این اختلاف ١/۵ برابر است.

سویه‌ی دیگر این نابرابری، فشاری است که بر معلمان تحمیل می‌شود. معلمان برای این نوع آموزش آماده نبودند؛ نه آموزش‌های لازم را دیده‌اند، نه وسایل و امکانات لازم برای تولید محتوا در این فضا را در اختیار دارند و نه حمایتی از آنان می‌شود. آن‌ها مجبورند با امکانات و ابتکارات شخصی خود، امر آموزش کودکان را  پیش ببرند و این به بهای تلاش شبانه روزی آنان ممکن می‌شود.

هرچند معلمان به مدرسه نمی‌روند، اما شدت و ساعات کار همه‌ی آن‌ها افزایش یافته،  زمان استراحت‌شان به شدت کاسته شده، تقریبا تمام جنبه‌های زندگی آنان تحت تاثیر این شیوه‌ی کار قرار گرفته و برنامه‌های کاری با برنامه‌های خانوادگی تداخل پیدا کرده است. وظایفی به کار معلمان افزوده شده که بسته به نوع مدرسه (خصوصی یا دولتی) و مکان جفرافیایی مدرسه (شهرهای بزرگ یا کوچک، دور افتاده  یا مناطق شهری، بالای شهر یا پایین و حاشیه شهرها)، ممکن است تا حدی  متفاوت باشد: نگاه کردن برنامه‌ی تلویزیون، مشورت کردن با همکاران هم پایه برای انتخاب نوع و طراحی تکالیف و گذاشتن آن در کانال یا سایت مدرسه،  ارسال تکالیف برای دانش آموزان یا مدیر تا بعد از نظارت و بازبینی در اختیار شاگردان قرار داده شود، گرفتن تکالیف انجام شده، بررسی، اصلاح و ارسال بازخورد برای تک تک آنان. انجام همه‌ی این کارها با سرعت پایین اینترنت و قطع و وصل‌های دائمی آن، به عذابی بزرگ تبدیل شده است.

مشکلات پیش روی معلمان در شرایط کنونی را می توان به چند دسته تقسیم کرد:

  • مشکلات با اداره و مدیران
  • –           با اولیای دانش آموزان
  • با دانش آموزان
  • با خانواده خود

معمولا مدیران آموزش و پرورش فقط برای اینکه کاری کرده باشند و کارنامه کاری خوبی ارائه دهند و احیانا پاداش‌های کلان بگیرند، بدون توجه به بسترسازی مناسب، از معلم انتظار تهیه‌ی فایل آموزشی  دارند، انتظار دارند کتاب‌ها را به پایان برسانند و… . از آنجا که وزیر آموزش و پرورش استفاده از «شبکه شاد» را اولویت اصلی وزارتخانه برای پایان سال تحصیلی عنوان می‌کند، بسیاری از معلمان می‌ترسند که با  نصب نرم افزار‌های نامطمئن داخلی، از جمله «شاد»، حریم و اطلاعات شخصی خود در گوشی‌هایشان حفظ نشود و این ناامنی، بار روانی مضاعفی را بر آنان تحمیل می‌کند.

مسوولان بدون توجه به واقعیات موجود، فقط انتظار تشکیل کلاس‌های آن لاین را دارند،  و با صدور بخشنامه‌های پی‌درپی خواستار اطاعت هستند، بدون آنکه خود اقدامی جدی در جهت رفع کاستی‌ها انجام دهند. کاستی‌هایی نظیر بی‌کیفیت بودن پیام‌رسان‌های داخلی، ممنوعیت پیام‌رسان‌های خارجی، سرعت پایین اینترنت و… . آن‌ها حتا به این نکته‌ی ساده توجه نمی‌کنند که اگر قرار است  آموزش مجازی صورت گیرد، باید گوشی و اینترنت به عنوان ابزار کار مناسب برای این شیوه‌ی آموزش، از طریق اداره‌ی آموزش و پرورش در اختیار معلم‌ها قرار گیرد.  

دستورات و بخش‌نامه‌های اداری باید بی چون و چرا و بی کم و کاست  اجرا شوند و مانند همیشه، اعتراض و نقدهای آموزگاران و تن ندادن به این شیوه‌ی کارِ غیرمنطقی اداره، با اعمال فشار و تهدید ِارسال پرونده‌ی آنان به هیات تخلفات اداری و لغو ابلاغ غیرموظف معلم‌ها و… روبرو می‌شود. این تهدید و اجبارها به حدی زیاد شده که حتا سخنگوی کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز خواستار این شده است که «آموزش و پرورش» در بحث استفاده از شبکه‌ی شاد انعطاف داشته باشد و «اجبار و تهدید معلم‌ها» برای نصب «شاد» را در شأن این وزارتخانه نمی‌داند.

در میان این حجم از کار، معلم‌های مسوول غم «بچه‌هایشان» را دارند: شاگردانی که به دلیل مسایل مالی و نداشتن امکانات کافی از دسترسی به فایل‌های آموزشی ارائه شده در فضای مجازی محروم هستند و کاری از دستشان برنمی‌آید.

یکی دیگر از مشکلات اصلی این شیوه آموزش این است که خواه ناخواه بخش عمده‌ای از کار برعهده‌ی والدین گذاشته شده است. مشکلاتی که در این زمینه ایجاد می‌شود، در مقاطع مختلف تحصیلی، متفاوت است.

بسیاری از اولیا که تا کنون فرزندان (به خصوص فرزندان  دبستانی) خود را از استفاده از گوشی منع می‌کردند حالا  گوشی در اختیار فرزندانشان گذاشته‌اند. آموزگاران نیز که پیش از این می‌خواستند اولیا مداخله‌ی کمتری در آموزش فرزندانشان داشته باشند، حال از  آن‌ها می‌خواهند  کنار بچه‌هایشان باشند و از آن‌ها حمایت کنند، چرا که به واقع  آموزش مجازی در مقطع دبستان بدون حضور اولیا در کنار فرزندانشان امکان‌پذیر نیست. این مساله خود فشار دیگری بر معلم‌ها ایجاد می‌کند و احساس ناامنی زیادی برای آنان به بار می‌آورد، حس این که در آموزش مجازی، معلم با دانش‌آموزانش تنها نیست و باید زیر ذره‌بین اولیا کار کند.

از سوی دیگر معلم‌ها به عینه می‌بینند که آنچه در زمینه‌ی یادگیری رخ می‌دهد نتیجه‌ی آموزش اولیا در خانه است. اولیا با شیوه‌هایی که خود درس‌ها را آموخته‌اند، آموزش می‌دهند که با سیستم کتاب‌های درسی حاضر متفاوت است و در نتیجه دانش‌آموزان دچار سردرگمی شده و آموزگاران با تمامی  تلاشی که در زمینه‌ی آموزش می‌کنند، نتیجه لازم را به دست نمی آورند و این خود بار روانی دیگری را بر آن‌ها تحمیل می‌کند.

در پایه‌های بالاتر، پای کلاس مجازی نشاندن نوجوانان و درگیر کردن آنان با درس معضل دیگری است. آن‌ها از نظر سواد رسانه‌ای و استفاده از امکانات فضای مجازی بسیار پیش‌تر از بیشتر معلم‌ها هستند و به راحتی توانایی دور زدن معلم  و والدین‌شان را دارند. حال که گوشی و اینترنت در دسترشان هست، مشاهده شده که سر کلاس ریاضی و فارسی مشغول بازی آن لاین بوده و به راحتی با گفتن اینکه «صدا نمی‌آید»، «نت قطع شده» و … از زیر بار کار در می‌روند و در نتیجه یادگیری رخ نمی‌دهد و در نهایت این معلم‌ها هستند که بدهکار اولیا و مدرسه خواهند بود.

معلم‌ها در تمام طول روز تولیدِ محتوای مناسب برای کلاس‌های آن لاین ، بررسی تکالیف و پاسخ‌گویی به دانش آموزان و اولیا، ارتباط با همکاران و مدیر مدرسه را با صفحه کوچک موبایل یا احیانا تبلت و لپ‌‌تاپ انجام می‌دهند. این شیوه کار سبب می‌شود علاوه بر خستگی مفرط، عوارضی جسمی همچون درد گردن، دست، سر و ناراحتی‌های چشمی نیز گریبانگیرشان شود، درحالی که به روشنی می‌دانند  با همه‌ی تلاش‌ها، یادگیری از راه دور از کیفیت  مطلوبی برخوردار نخواهد بود، به خصوص در مقطع ابتدایی که اصلا متناسب با سن بچه ها نیست، و باید در سال آینده تحصیلی، فکری جدی برای آموزش مجدد مفاهیمی کنند که با این  دشواری در حال آموزش آنند و این خود چشم‌انداز فشار کاری مضاعفی را در سال تحصیلی آینده برایشان ترسیم می‌کند.

آموزش مجازی علاوه بر همه‌ی اینها، باری مالی  نیز  بر آموزگاران  تحمیل می‌کند: هزینه‌ی تهیه گوشی، سخت افزارها و نرم‌افزارهای مناسب و هزینه‌ی خرید اینترنت در زمانی که بسیاری از آنان حقوق کامل خود را نیز دریافت نکرده‌اند، همه بر دوش خود آن‌هاست.

بسیاری از آموزگاران حق‌التدریسی از اسفند حقوقی نگرفته‌اند. آموزگاران برخی مدارس خصوصی (به اصطلاح غیرانتفاعی) به خصوص در شهرستان‌های کوچک حقوقی دریافت نمی‌کنند و شامل تعدیل نیرو شده‌اند. بسیاری از آموزگاران مدارس غیرانتفاعی و خصوصی بیمه نیستند. قراردادهای آن‌ها هشت یا نه ماهه است و با حق الزحمه‌های بسیار اندک (به خصوص در شهرستان‌ها) مشغول به کار بوده‌اند. تعداد زیادی از آموزگارانِ درس‌هایی چون ورزش، زبان، هنر و… یا به قول اولیا و مسوولان مدرسه، درس‌های «غیراصلی»! به همراه تمامی کادر اداری، دفتری و خدماتی مدارس خصوصی برای گرفتن بیمه بیکاری معرفی شده‌اند. البته اگر خوش شانس بوده باشند که موسس مدرسه برایشان بیمه رد کرده باشد. مطابق با روال معمول اکثرِ مدارس خصوصی برای معلم‌ها فقط به میزان روزهای کاری حق بیمه پرداخت می‌شود و اکثرا تابستان‌ها نه تنها حقوقی دریافت نمی‌کنند بلکه بیمه هم نیستند و به اصطلاح بیمه‌شان منقطع است. به همین دلیل، طبق قانون، امکان استفاده از بیمه‌ی بیکاری را ندارند، حتا اگر سه ماه تابستان با پرداخت حق بیمه، «خویش‌فرما» شده باشند. حال معلوم نیست که در این شرایط بحرانی، آیا آن‌ها از این قانون مستثنا خواهند شد یا خیر.

گرفتن بیمه بیکاری نیز خود دردسر دیگری است. به برخی از مراجعین گفته شده در بهترین حالت زودتر از سه ماه، منتظر دریافت حقوق بیمه بیکاری نباشند. بیست یا سی درصد حقوق بسیاری از معلم‌هایِ «اصلی»! (فارسی، ریاضی، علوم، فیزیک، شیمی و…) نیز به بهانه‌ی نبود بودجه‌ی کافی، کاسته شده؛ چرا که پیش‌ثبت‌نام‌های سال آینده صورت نمی‌گیرد.  

 علاوه بر آنچه گفته شد، این شیوه‌ی آموزش، درگیری ذهنی زیادی برای معلم‌ها ایجاد می‌کند. آن‌ها زمان بسیار محدودی برای پرداختن به کارهای شخصی و خانوادگی خود دارند. فشاری که خارج از تصور است و تحمیل این همه بار بر آن‌ها گاه غیرانسانی می‌نماید و مطابق روال همیشگی، این فشارها برای معلم‌های زن که بخش بزرگی از آموزگاران را تشکیل می‌دهند، چند برابر است. از یک سو در محیط‌های کار  به آن‌ها دیرتر اعتماد می‌شود، چه از جانب اولیا و چه از جانب مسوولان مدرسه. در نتیجه آموزگاران زن خیلی بیشتر نگران بازخوردها و انتقادات اولیا هستند و با احتیاط بسیار بیشتری باید کارها را جلو ببرند، به ویژه در مورد درس ریاضی و هنگامی که همکار مردی در کنارشان ریاضی تدریس می‌کند. چنانچه اگر خطایی از جانب معلم زن در آموزش ریاضی رخ دهد با واکنش‌های چند برابری از جانب اولیا روبه‌رو می‌شود. از سوی دیگر  زنان معلم در منزل مسئولیت خانه‌داری را هم بر عهده دارند و علاوه بر آن رسیدگی به آموزش فرزندان خود. گاه یک مادر ِمعلم مجبور است در یک زمان ، هم کار خودش را انجام دهد و هم گوشی را در اختیار فرزندش قرار دهد تا او بتواند در کلاس‌های درسی‌اش شرکت کند و اگر تداخل کلاس‌های خود و فرزندش پیش بیاید، یا باید فرزندش از کلاس‌ها غیبت کند یا گوشی دیگری برای او فراهم کند که این خود بار مالی دیگری بر خانواده تحمیل می‌کند.

بی شک پرداخت منظم و به موقع دستمزد مناسب و کافی به آموزگاران، مى‌تواند اندکی از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانى وارد شده بر آنان را در این شرایط بحرانی کم کند، اما دریافت به موقع دستمزدهای کافی، تنها خواسته‌ی معلم‌ها نیست. یکی از اصلی ترین خواسته‌های معلم‌ها: فراهم آوردن امکانات #آموزش_کیفی_عادلانه_برابر برای همه‌ی کودکان است.

اما معلم‌ها چگونه می‌توانند خواسته‌های خود را طرح و صدای خود را به گوش مسوولان و جامعه برسانند؟ در چنین شرایطی است که ضرورت وجود  تشکل‌های صنفی و سیاسی معلم‌ها خود را می‌نمایاند. در چنین شرایط بحرانی، معدود تشکل‌های مستقل صنفی موجود معلم‌ها ، با وجود تهدیدهای مدام اعضا و بازداشت و زندانی بودن نمایندگان آن‌ها به خاطر پیگیری خواسته‌های صنفی خود، با دشورای‌های زیادی روبرو هستند. بنابراین خواست دیگر معلم‌ها در این شرایط بحرانی، #آزادی_ایجاد_تشکل‌های_مستقل است.

برای گذر از این بحران همه‌گیر، سازوکارهایی با رویکرد عدالت اجتماعی لازم است که با ساختارهای سودمحور سرمایه‌داری حاکم در تناقض آشکار است و جز با مبارزه‌ای همه جانبه دست یافتنی نخواهد بود.

زنان آرزم (آورد رهایی زنان و مردان)