وضعیت سپیده فرهان خوب نیست

«وضعیت سپیده فرهان خوب نیست»

سپیده قلیان با بیان اینکه در حال حاضر سپیده فرهان در زندان حتی نمی‌تواند راه برود، گفت: او روز دوشنبه هفته‌ی گذشته با من تماس گرفت و از درد پای خود گفت که حتی نمی‌تواند راه برود، به بهداری اوین رفته‌ و از آنجا با تاخیر او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند

سپیده قلیان در گفت‌وگو با انصاف نیوز می‌گوید: پس از عکسبرداری به او گفته‌اند حتما باید آتل ببندی و پس از تماس با خانواده‌اش، مادر او آتلی را در زندان به او تحویل داد و اما دوباره وقتی سپیده در روز چهارشنبه با من تماس گرفت و گفت حتی با آتل هم‌ نمی‌توانم راه بروم.

او درباره‌ی پرونده‌ی سپیده فراهان گفت:

«سپیده فرهان حتی وکیل ندارد. اتهامات او اجتماع و تبانی و اخلال در نظم عمومی است. در ابتدا امیر رییسیان وکیل پرونده‌ی او بود که [در دادگاه بدوی] شش سال حکم گرفت و قاضی او هم آقای احمدزاده بود و دادگاه او هم غیابی برگزار شد که حتی برخی فکر می‌کردند سپیده فرهان از کشور خارج شده است اما نرفته بود‌.

هرچقدر آقای رییسیان این مساله را پیگیری کرد تا علت غیابی برگزار شدن دادگاه را متوجه شود اما اتفاقی نیافتاد و حتی درخواست واخواهی به قاضی داد و قاضی سپیده فرهان را از دادگاه بیرون کرد و گفت دادگاهت تشکیل شده و شش سال حکم و با حدودا ۱۶۰ ضربه شلاق گرفته‌اید.

اما باز هم دادگاه تجدید نظر او غیابی برگزار شد که در ابتدا همان حکم ۶ سال به اون ابلاغ شد و بعد به ۲ سال حکم رسید که کاملا هم اجرایی است. سپیده حدودا دو ماه پیش برای اجرای حکم راهی زندان اوین شد. او اکنون در بند نسوان اوین است. او بعد از آن ماجراهای دادگاه گفته بود داشتن وکیل تشریفاتی است و اکنون بر روی پرونده‌اش هیچ وکیلی نیست. خانواده سپیده فرهان پیگیر هم‌ نیستند. او از ناراحتی شدید معده رنج می‌برد، حتی یک هفته قبل از اینکه به زندان برود، در بیمارستان بستری بود و برای اجرای احکام فرصت خواست اما قبول نکردند.

سپیده متولد سال ۱۳۷۰ و ساکن تهران‌ است. در تجمعات خیابان انقلاب در دی ماه ۹۶ بازداشت می‌شود و پس از ۴۷ روز با وثیقه ۲۵۰ از بند ۲۰۹ زندان اوین آزاد می‌شود. او دانشجوی دوره‌ی کارشناسی گرافیک است و در کرج تحصیل می‌کرد. وقتی من با مادر سپیده فرهان صحبت کردم که آیا مرخصی‌ای برای شیوع ویروس کرونا به او داده‌اند، در پاسخ به من گفت که با درخواست مرخصی‌اش موافقت نشده است».

سپیده قلیان در پایان گفت: اگر کسی وکالت او را بپذیرد، بسیار خوب می‌شود زیرا در حال حاضر وکیلی بر روی پرونده‌اش نیست.




بیانیه کمیته مرکزی فرقه دمکرات آذربایجان

 به مناسبت بزرگداشت روز جهانی زن

فرقه دمکرات آذربایجان روز همبستگی جهانی زن را به همه زنان جهان بویژه زنان کشورمان شاد باش می گوید.

زنان مبارز!

نزدیک به یکصد و شصت سال از اعتراضات زنان کارگر پارچه بافی و لباس دوزی نیویورک می گذرد. در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا در یک اعتراض مسالمت آمیز به خیابان آمدند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با یورش پلیس و صرب وشتم زنان روبرو شد.

انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار “حق رای برای زنان” مطرح شد. زنانی که هر ساله خاطره مبارزات زنان نیویورک را با برپایی تظاهرات گرامی میداشتند، در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.

به همین خاطر کنفرانس بین المللی سوسیالیستها، در سال1910 به پیشنهاد کلاراستکین روز هشتم مارس (17 اسفند)، روز رزمجویانه زنان جهان برای رفع تبعیض جنسی و برابری حقوق نام گذاری شد. از آن تاریخ پیکار دشوار و پر از فراز و نشیب زنان جهان برای بدست آوردن برابری حقوق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، مراحل گوناگونی طی کرده و دستاوردهای بزرگی را با خود بهمراه داشته است. در این راه  مبارزه خستگی ناپذیر زنان در راه عدالت جنسی و پیوند آن با مبارزه برای عدالت سیاسی، اقتصادی،فرهنگی، صلح و آزادی و محیط زیست، دامنه اجتماعی این جنبش را بیش از پیش گسترش داده است. با نگاهی به تاریخ یکصد و ده ساله گذشته، نقش قاطع و تعیین کننده  زنان در جنبش های جهانی، برای عدالت اجتماعی، صلح پایدار و حفظ محیط زیست،غیر قابل انکار است. به همین دلیل ما اطمینان داریم پیوند هرچه بیشتر مبارزات زنان جهان با نیروهای آزادیخواه و مترقی متضمن نجات جهان از شرایط دشوار و خطرناکی است که امپریالیسم و نیروهای ارتجاعی بر آن تحمیل کرده است.

هوطنان عزیز!

نخستین جشن روز جهانی زن، توسط “انجمن پیک سعادت نسوان” در 17 اسفند 1301 به ابتکار زنان مترقی و پیشرو کشورمان بر گذار شد. در طول 98 سال  گذشته زنان میهنمان با پشت سر گذاشتن تمام دشواری ها، زیر سایه سیاست های سرکوبگرانه رژیم های حاکم به هر طریق ممکن، و با اشکال گوناگون روز جهانی زن را گرامی داشته و به مبارزات رزمجویانه خود ادامه داده اند.

نا گفته نماند که برای اولین بار در ایران و خاورمیانه دولت خود مختار آذربایجان  به رهبری سید جعفر پیشه وری برابری حقوق زنان با مردان را برسمیت شناخت و روز جهانی زن در هشتم مارس (17 اسفند) 1324 رسما برگزارشد.

صفحات تاریخ معاصر میهن مان به حق شاهد مبارزات تحسین برانگیز زنان کشور در مقاطع تعیین کننده، همچون جنبش تنباکو، انقلاب مشروطه، جنبش 21 آذر، جنبش ملی شدن صنایع نفت، مبارزات انقلابی بر ضد رژیم دیکتاتوری شاه، شرکت فعال در پیروزی انقلاب بهمن 1357، مبارزه برای صلح، علیه جنگ هشت ساله ایران- عراق، و مبارزه بر ضد سیاست های ارتجاعی و ضد مردمی رژیم ”ولایت فقیه“ بوده  و خواهد بود.

سرکوب خشن حقوق زنان نزدیک به چهار دهه، همواره با مقاومت قهرمانانه و مبتکرانه زنان میهن ما رو به رو گردیده. پیکار حماسی زندانیان سیاسی زن، در زندان های قرون وسطایی و در مقابله با شکنجه های ضد انسانی دژخیمان رژیم، از صفحات درخشان جنبش رهایی بخش مردم میهن ما در پیکار بر ضد استبداد حاکم است.  با این همه جنبش مستقل زنان ایران در سال های اخیر دست آورد های ارزنده ای به همراه داشته است. ایجاد شمار زیادی از تشکل های صنفی، سیاسی و مدنی، تلاش تحسین برانگیز در زمینه بالا بردن آگاهی اجتماعی، خصوصاً در میان زنان زحمتکش، نقش موثری در زمینه سازماندهی جنبش سراسری میهن ما داشته است. موفقیت های بزرگ زنان میهن مان، در عرصه های علم و دانش، هنر و فرهنگ و ورزش علیرغم تمام محدودیت هایی که سد راهشان بوده است، تحسین جهانیان را بر انگیخته است.

امسال در شرایطی به استقبال روز جهانی زن می رویم که سیاست های ویرانگر رژیم ولایت فقیه با شکست آشکار روبرو شده است. سالها سیاست سرکوبگرانه و زن ستیزانه رژیم با عمده کردن مبارزه با “تهاجم فرهنگی ”  مانند طرح جدا سازی دختران و پسران در آموزشگاهها و دانشگاهای کشور، منع حضور دختران در بسیاری از رشته های دانشگاهی، جلوگیری از شرکت زنان در میادین ورزشی،  نظارت همیشگی زنان تحت عنوان مبارزه با بد حجابی، دستگیری وسیع فعالان زن و احکام سنگین و محرومیت اجتماعی برای آنان  ، جلوگیری از انتشار نشریات زنان و منع سفر فعالان زن به خارج  …  همه و همه سیاست های ارتجاعی و زن ستیزانه رژیم جمهوری اسلامی را برملا کرده است.

 آنچه در صحنه مبارزات روزمره خلق های ساکن ایران به اثبات رسیده، نشان میدهد که جنبش مستقل زنان در همبستگی و هم پیوندی با دیگر نیروهای اجتماعی همچون کارگران و زحمتکشان و دانشجویان و جوانان می تواند راه گشای تحولات جدی آینده  به سوی تحقق آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی باشد.

گرامی باد روز همبستگی رزمجویانه زنان سراسر جهان!

 کمیته مرکزی فرقه دمکرات آذربایجان

   17 اسفند 1398




مصیبت در مرگ الهیات

فاطمه صادقی

مقاومت حوزه‌ی علمیه‌ی قم، مراجع رسمی و حکومت در برابر خواست عمومیِ قرنطینه‌ی شهر قم و دیگر «اماکن مقدس» برای جلوگیری از انتشار ویروس و بیماری، پرسش قدیمی در مورد سازگاری میان عقل و دین را بار دیگر برجسته کرده است. این‌طور به نظر می‌رسد که کرونا الهیات شیعه را به چالش گرفته است. اما واقعیت این است که جدال بر سر رویکرد عقلانی و تقدیرگرا و غیرعقلانی بیش از آن‌که الهیات را به چالش بگیرد، چالش با دیدگاهی خاص است که امروز همان‌قدر شایع است که در گذشته. می‌توان اختلاف نظر میان صحابه‌ی پیامبر بر سر طاعونِ «عَمواس» را مثال آورد که طبری آن را گزارش کرده است. در این جدل، ابوعبیده فرمانده سپاه اسلام در شام بود که به دلیل شیوع طاعون، زمینگیر شده و سربازانش کشته شده بودند. عمر با اطلاع از این موضوع، برای ابوعبیده نامه می‌نویسد و او را به ترک محل و رفتن به مکانی امن دعوت می‌کند. ابوعبیده در پاسخ می‌گوید این تقدیر خداوند است و مرگ بر اثر طاعون، شهادت است. کار به جایی می‌رسد که عمر، علی (ع) را به جای خود می‌گذارد و راهی میدان نبرد می‌شود تا شخصاً ابوعبیده را از ادامه‌ی نبرد در آن وادی منع کند (تاریخ طبری، ج 5، ص 1867 به بعد.)

بر اساس گزارش طبری می‌توان دریافت که بین مسلمانان چند دیدگاه رقیب در مورد بیماری‌های همه‌گیر رایج بوده است: نخستین آن، حزم و احتیاط نسبت به بیماری و تلاش برای دوری از آن بوده است. دوم، دیدگاه تقدیرگرا که آن را مشیت الهی تلقی می‌کرد و قائل به حزم و احتیاط نبود. سوم، دیدگاهی که به استقبال آن می‌شتافت و آن را فرصتی خداداد برای شهادت و مرگ تلقی می‌کرد. 

آنچه کرونا با تشیع امروز می‌کند، تفاوت چندانی با آنچه طاعون با باورهای گذشتگان کرده، ندارد. امروز نیز کم‌وبیش همان دیدگاه‌ها یا ترکیبی از آن‌ها شایع است.

اما شاید به این بهانه بتوان پرسش از تشیع امروزی را به صورتی مبنایی‌تر مطرح کرد. می‌توان پرسید: آیا سخن گفتن از الهیات شیعه دیگر وجهی دارد؟ تشیعِ امروز دقیقاً چیست؟ آیا یک آیین است یا یک ایدئولوژی در خدمت حکومت و قدرت؟ آیا تشیع به تسنن دچار نشده و وجه عدالت‌محور خود را از دست نداده است؟ تجربه‌ی جمهوری اسلامی با تشیع چه کرده است؟ آیا تشیع امروز چیزی جز مناسک، خرافات و ایدئولوژی است؟

زمانی داستایوسکی گفت، خدا را بردارید، همه کار مباح است. در اینجا ما با اعلام رسمیِ مرگ خدا روبرو نیستیم. با وضعیتی روبرو هستیم که در آن غیبت خدا عین حضور خدا شده است و عملاً تفاوت میان بی‌خدایی و باخدایی از بین رفته است. هم به نام خدا و هم بی نام خدا همه کاری مباح شده است. خدا به خدمت گرفته شده و به نام او و بی نام او هر کاری، مطلقاً هر کاری، مباح شده است. نامیدن چنین فرصت‌طلبی و ابتذالِ سهمگینی دشوار به نظر می‌رسد. آیا مصیبتی بالاتر از این وجود دارد؟

الهیات، در معنای رایج کلمه فهمی اخلاق‌محور و عدالت‌محور از انسان و تاریخ بر اساس دالّ اصلیِ خدا است. اگر انسان موجودی ذاتاً شریر و بد باشد و جز شرارت از او سر نزند، آیا الهیات ممکن خواهد بود؟ اگر هدف از تاریخ نه عدالت، بلکه قدرت و شرارت محض باشد، آیا الهیات بی معنا نیست؟ بر این اساس می‌شود پرسید آیا تشیع  الهیاتی است؟ در این صورت هدف آن چیست؟ آیا هدف بیوت آیات عظام، گسترش عدالت است؟ آیا حکومت به‌عنوان ماشین کشتار در پی عدالت‌گستری است؟ آیا مناسک شیعه‌ی امروز باعث ترویج اخلاق‌مداری در بین مؤمنان می‌شوند یا برعکس، توجیه‌گر فساد و سوءاستفاده است؟ آیا ترویج استفاده‌ی جنسی از زنان به نام صیغه، گسترش اخلاق است؟ آیا شکنجه، کشتار و تجاوز را می‌توان عدالت‌طلبی نامید؟

تشیع به صورت تاریخی با برداشتی از انسان و تاریخ بر اساس عدالت و اخلاق و نفی مناسبات قدرتِ موجود همراه بوده است. در واقع این تشیع بود که به صورت تاریخی وجه الهیاتیِ اسلام را که تسنن آن را وانهاده بود، نمایندگی می‌کرد. زیرا اسلام پس از شکل‌گیری خلافت، به دم و دستگاهی تبدیل شد که به قول علی عبدالرازق، به ماشین کشتار تبدیل شده بود و جز تداوم وضعیت اضطراری حاصل دیگری نداشت.

اما بی‌راه نیست اگر بگوییم تشیع با تقلیل و تبدیل به ایدئولوژیِ حکومت در ایران بعد از انقلاب تحولی بی‌سابقه را از سر گذراند. دچار هبوط شد و از وادی الهیات به وادیِ حکومت و دنیویات سقوط کرد. این گناه اولیه نه تنها این آیین، بلکه خود دین را با چالشی اساسی مواجه کرده است. بسته شدن باب الهیاتِ شیعی به معنای انحلال الهیات در اسلام نیز بوده است. البته این نافی حیات هر دو در قالب ایدئولوژی، مناسک، خرافات، و صناعت فقه- چنان‌که امروز شاهدیم- نیست. بنابراین پرسش اصلی این نیست که کرونا با الهیات شیعی چه کرده است. پرسش اصلی این است که: آیا امکان احیای الهیات در این آیین و به طریق اولی در اسلام وجود دارد؟ و مهم‌تر اینکه: اگر وضعیت به نحوی باشد که تفاوت میان باخدایی و بی خدایی از میان برود، آیا در این صورت دین وجهی دارد؟ این‌ها پرسش­هایی است که در هیچ‌یک از شاخه­های تفکر در ایران معاصر به جد مطرح نشده و پاسخ نگرفته است.

این روزها مؤمنان به طرق مختلف در تلاش‌اند تا ایمان را از چنبره‌ی فقه، و الهیات را از دین رسمی جدا کنند. اگر پیش‌تر زیست مؤمنانه بر این اساس ممکن می‌شد که آخرتی هست، عدالتی در کار است، نیکی ممکن و پایدار و شرارت نابودشدنی است- یعنی دقیقاً همان دلالت هایی که تشیع را ممتاز می‌کرد- امروز دیگر چنین نیست. این فقدان به ویژه در زمانه‌ی مصیبت و بلا بیش‌تر رخ می‌نماید. البته هنوز هم هستند کسانی که تحت هر شرایطی به اماکن مقدس و قبور پناه می‌آورند و نذر و نیاز می‌کنند. اما بحران زیست مؤمنانه عمیق و پابرجا است. روی آوردن به عرفان و معنویت نیز یکی از پاسخ‌های رایج به این بحران بوده است؛ پاسخی که با سرکوب حکومت هم مواجه شده است؛ عمدتاً به این دلیل که در چنین وضعیتی معنویت و اخلاق هم تابع حکم حکومتی است. شاید عرفان به‌عنوان راه‌حلِ فردی، موقتاً چاره‌ساز باشد، اما پاسخی به بحران‌های عمیق سیاسی، اخلاقی و وجودی ای که با گناه اولیه‌ی شیعه و هبوط الهیاتیِ آن نه تنها برای مؤمنان بلکه برای غیر مؤمنان پدید آمده است، نخواهد بود.

لذا مطایبه نیست اگر بگوییم ما دیگر نه با theology بلکه با demonology روبرو هستیم. کرونا با شیطان‌­شناسیِ شیعی به رقابت برخاسته است.

نقد اقتصاد سیاسی




فرخنده باد هشتم مارس، روز همبستگی جهانی زنان!
پیام نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ‌ ایران به زنان دلیر و پیکارگر میهن مان!

زنان آگاه و دلیر ایران

پلنوم کمیته مرکزی حزب توده ایران، پرشورترین درودهای خود را نثار شما، غرور آفرینان آوردگاه پیکار با کهنه پرستی و کهنه پرستان می کند. درود ما بر شما قهرمانان که با رزم جسورانه و مبتکرانه خود، خواب راحت را ازچشمان واپسگرایان خرافی و خرافه پرستان تاریک ترین دالانهای تاریخ، ربوده اید.

پیکار حماسی شما زنان آزادیخواه ایران، برای رسیدن به حقوق برابر با مردان و روبیدن هنجارها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی واپس مانده که پدیدآورنده نابرابری های جنسیتی اند، یکی از ستایش برانگیزترین پهنه های پیکار عمومی مردم ایران با رژیم ولایی و واپس گرایی است. فرارسیدن هشتم مارس، روز همبستگی رزمجویانه جهانی زنان، بر شما زنان پیکارجوی ایران مبارک باد!

۱۱۰ سال پیش، دومین کنفرانس جهانی زنان سوسیالیست در ۲۷ اوت ۱۹۱۰ (چهار شهریور ۱۲۸۹) در کپنهاگ، تحت تاثیر معنوی بی بدیل کلارا ستکین، با پیشنهاد زنان سوسیالیست آمریکا مبنی بر انتخاب روزی به عنوان روز جهانی زنان، موافقت کرد و بی آن که برای این روز، تاریخی مشخص را پیشنهاد دهد، در قطعنامه خود تصویب کرد که: ”زنان سوسیالیست همه کشورها، هرساله روزی را در هم آهنگی با سازمان های آگاه به مسایل طبقاتی و سندیکاهای کشورشان، برگزار خواهند کرد که در درجه نخست به ترویج حق رای زنان کمک رساند. … روز زنان باید کاراکتری بین المللی داشته باشد و با کمال دقت، آماده و سازماندهی شود.“ از آن پس تا سال ۱۹۲۱ میلادی (۱۲۹۹ خورشیدی) ، روز جهانی زنان هر ساله در روزهایی متفاوت بزرگ داشته می شد. برای نمونه، نخستین روز جهانی زنان در سال ۱۹۱۱ میلادی (۱۲۹۰ خورشیدی) در چهار کشور، آلمان، دانمارک، اتریش، مجارستان و سوئیس، با شرکت بیش از یک میلیون تن از زنان، در روز ۱۹ مارس و یک سال پس از آن (۱۹۱۲ میلادی) روز ویژه زنان در کشور آلمان، در روز ۱۲ ماه می برگزار شد.  بدین گونه روز جهانی زنان تا سال ۱۹۲۱ میلادی و برپایی دومین کنفرانس زنان کمونیست در مسکو، هر سال در روزی متفاوت برگزار می شد. در این کنفرانس و در پی پیشنهاد هیئت زنان بلغاری، روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زنان به تصویب رسید. دلیل این پیشنهاد نیز شرکت گسترده زنان دهقان و تهیدست در روسیه، در روز ۸ مارس ۱۹۱۷ میلادی (۸ مارس بنا بر سالنامه نوین و ۲۳ فوریه بر پایه سالنامه قدیم روسیه) در تظاهرات برای نان، صلح و آزادی در این کشور بود. برخی از پژوهش گران تظاهرات گسترده زنان در این روز را سرآغاز انقلاب فوریه ۱۹۱۷ در روسیه می دانند.

در ایران، نخستین جشن روز ۸ مارس در هفدهم اسفندماه سال ۱۳۰۰ خورشیدی (سال ۱۹۲۲ میلادی) در شهر رشت از سوی انجمن های زنان که از حزب کمونیست ایران تاثیر می گرفتند، برگزار شد که در سال های پس از آن، دامنه ای گسترده تر یافت. با بنیان‌ گذاری حزب توده ایران و آغاز فعالیت پر ثمر اعضا و هواداران تشکیلات دمکراتیک زنان ایران، این روز به ویژه در دورهٔ کوتاه فعالیت سیاسی علنی، هر چه با شکوه تر و با تظاهرات بزرگ خیابانی جشن گرفته می شد. نزدیک به یک میلیون زن از گروه ‌ها و سازمان‌ های مختلف تنها در خیابان‌ های تهران، نخستین سالروز ۸ مارس پس از انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ خورشیدی را که شوربختانه به استبداد سیاه مذهبی حاضر انجامید، جشن گرفتند. با تثبیت استبداد و سرکوب در ایران، برگزاری ۸ مارس از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۷۶ خورشیدی در درون خانه ها و محفل های خصوصی برگزار می شد ولی از آن پس تا به امروز، با هم گرایی و توانمندتر شدن پیکار زنان و کاربست شکل ها و ترفندهای گوناگون، مراسم و همایش های گوناگون زنان، به انگیزه بزرگداشت ۸ مارس، با شرکت ده ها و صدها تن از زنان در مکان های مختلف فرهنگی، پارک ها، دانشگاه‌ها و مدارس عالی برگزار می شود که بی گمان به بردن آگاهی جنسیتی در جامعه ایران یاری فراوان می رسانند. 

در همگی این سال ها تا به امروز، روز بین المللی زنان چه در سطح جهان و چه در پهنه ایران، همواره جلوه ایی از پیکار همبسته سراسری زنان برای رسیدن به آماج های انسانی، صلح خواهانه، برابر حقوقی  و دگرگون سازی روابط مردسالارانه و زن ستیزانه حاکم بوده است. حزب ما بر این باور بنیادین است که آزادی هر جامعه، درگرو آزادی زنان آن جامعه است و از این روی، پشتیبانی از پیکار و شرکت فعال در مبارزه و تلاش برحق زنان، در راه دست یابی به خواست‌های برابری‌خواهانه و لغو هرنوع ستم جنسیتی را، وظیفهٔ ملی و انقلابی هر پیکارگر آزادی‌خواه می داند. امروز زندانهای ایران لبریز از زنان مبارز و آزادیخواهی است که با پایداری خود حماسه ها آفریده و می آفرینند، زنانی از لایه های گوناگون جامعه، از زنان حقوقدان و خبرنگار گرفته تا زنان خانه دار، فعالان حقوق زنان و حقوق بشر، و از دختران دانشجو گرفته تا کنشگران محیط زیست و جز آن که با مقاومت و روحیه بی نظیر خود در زندانهای جمهوری اسلامی، به مقاومت و مبارزه عمومی در جامعه،  کمکی بی بدیل و ارزشمند، می رسانند. نشست وسیع کمیته مرکزی حزب توده ایران بر شما زنان هوشیار و بیدار دربند که دلاورانه با خودکامگی و واپس گرایی پیکار می کنید، درود می فرستد و از همه توده ای ها در هر کجای جهان، می خواهد تا تمامی توان خود را برای افشای رژیم آزادی کش جمهوری اسلامی و برپایی کارزارهای همبستگی با شما زنان آگاه و مبارز و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی دربند به کار گیرند و از هیچ کوششی تا گشودن درهای زندان و آزادی شما عزیزان، خودداری نکنند.

* درودها به پیکار درخشان و دلیرانه زنان ایران بر ضد واپس گرایی، برای زدودن ستم جنسی و جنسیتی و در راه تحقق حقوق و آزادی های دموکراتیک!

* درودها به زندانیان زن مبارز که در دخمه های قرون وسطایی رژیم به پیکار دلاورانه خود ادامه می‌دهند!

* پیروز باد پیکار زنان ایران و جهان برای برابری حقوق و پایان ستم جنسیتی!

 

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

اسفندماه ۱۳۹۸

 به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۸، ۱۲ اسفند




به‌استقبال صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران!

رفقای گرامی!

با فرارسیدن خردادماه ۱۳۹۹ از تاریخ تأسیس حزب کمونیست ایران صد سال سپری می‌شود. اگرچه نطفه‌های جنبش کارگری و سوسیال‌دموکراسی در میهن ما در دوران انقلاب مشروطیت نضج یافت و تأثیرهایی تعیین کننده بر روند شکل‌گیری و پیروزی انقلاب مشروطیت داشت اما بااینهمه جنبش کارگری و کمونیستی ایران در هیئت حزبی سازمان ‌یافته و منسجم در تیرماه ۱۲۹۹ خورشیدی و تشکیل حزب کمونیست ایران به‌رهبری شخصیت برجسته انقلاب مشروطیت حیدر عمواوغلی به‌طوررسمی آغاز می‌گردد. 

سرآغاز رشد اندیشه‌های چپ و مارکسیستی در ایران اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی است. با رشد صنعت و توسعهٔ شیوهٔ تولید سرمایه‌داری، آموزه‌های مارکس به ایران راه می‌یابد. صحنهٔ اجتماعی و سیاسی این دوره را در چارچوب تحوّل تاریخی جامعهٔ ایران در گذار آن از فئودالیسم به سرمایه‌داری می‌توان خلاصه کرد. پا گرفتن سرمایه‌داری نوزادهٔ آن زمان، اگرچه به‌کندی، اما درحال ‌رشد بود و زایش و شکل‌گیری طبقهٔ کارگر کشور درحال کامل شدن بود. در سال‌های آخر قرن نوزدهم میلادی، و زیر تأثیر و نفوذ دیدگاه‌های چپ مترقی، مبارزهٔ ضداستبدادی رشدی چشمگیر کرد و شمار فزاینده‌ای از مردم به مبارزهٔ انقلابی پیوستند. تاریخ‌دان برجسته میهن ما، رفیق جان‌باخته عبدالحسین آگاهی در “تاریخ احزاب در ایران”، در زمینه رشد اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران می‌نویسد: “پیرامون اندیشه‌های سوسیالیسم معاصر برای نخستین بار در ایران، در مقاله‌ای که روزنامه ایران (شمارهٔ ۴۰۲، اسفندماه ۱۲۹۵) به‌نقل از روزنامه “اختر” (چاپ استانبول) به‌مناسبت نهمین سالگرد کمون پاریس (۱۸ مارس ۱۸۷۱/ اسفندماه ۱۲۴۹ خورشیدی) درج کرده، به‌تفصیل سخن رفته است. روزنامه علت درج مقاله را چنین توضیح می‌دهد: سوسیالیست‌ها… روز به‌روز در ترویج دادن مقاصد خودشان ترقی می‌نمایند… و الآن قریب بیست سال می‌شود که در جمیع اروپ [اروپا] منتشر شده‌اند. …” نویسنده در توضیح “اصل مقصود این گروه” ازجمله می‌نویسد می‌خواهند “فقرا و عمله در کل اموال مردم مشترک سازند و از این راه معیشت و سعادت حال فقرا و رنجبران را خاطرجمعی دهند و در این خصوص مؤلفین بسیار تألیفات بی‌شمار نوشته‌اند.”

گرچه عقیده محققان دربارهٔ تاریخ دقیق آغاز جنبش سوسیال‌دمکراسی در ایران مختلف است، اما همگی در این باور شریک‌اند و آن هم این است که “اجتماعیون‌عامیون” اولین حزب نسبتاً متشکل در ایران بود که نقشی فعال در تدارک و برپایی انقلاب مشروطیت (۱۲۸۴- ۱۲۹۰) داشت. فعالان جنبش سوسیال‌دمکراسی انقلابی، مانند اسدالله غفارزاده و دیگران کوششی فراوان در راستای انقلاب مشروطیت داشته‌اند.

در این دوران بود که با تأثیر پذیرفتن از دیدگاه‌ها و اندیشه‌های مارکسیستی، در شهرهای بزرگ ایران- به‌ویژه در تبریز، تهران، و اصفهان- سازمان‌های سیاسی‌ای زیرزمینی شکل گرفتند تا توده‌های مردم را بسیج و به مسیر انقلاب هدایت کنند. جنبش سوسیال‌دمکراسی در ایران پس از شکست انقلاب مشروطیت و بعد از آن یعنی در طی جنگ جهانی اول، چه در ایران و چه در مهاجرت (در اروپای غربی و به‌ویژه در روسیه)، فعالیتش را ادامه داد. اوایل جنگ جهانی اول گروهی از مجاهدین “اجتماعیون‌عامیون” و کارگران معادن نفت باکو، به‌رهبری اسداله غفارزاده (صدرمیرزا اقوام) کاتب، بهرام آقایف، باباهاشم زاده، رستم کریم‌زاده، سیف‌اله ابراهیم‌زاده، و دیگران، که تظاهرات و میتینگ‌های اعتراضی کارگران را تشکیل می‌دادند، خود را گروه “عدالت”  نامیدند.

در میان آن‌ها گروهی سیاسی بود که “علی مُسیو”، از روشنفکران برجستهٔ تبریز، در سال ۱۸۹۸ (۱۲۷۷ ش) تشکیل داد. این سازمان بعدها به یکی از قدرتمندترین مرکزهای مبارزهٔ ضداستبدادی تبدیل شد. نخستین بار کارگران ایرانی‌ای که برای کارهای فصلی به قفقاز و مناطق آسیایی روسیه می‌رفتند، به‌ویژه برای کار در صنعت نفت باکو (بیشتر از نیمی از کارگران میدان‌های نفتی باکو، ایرانی بودند)، سوسیال‌دموکراسی را به ایران آوردند. انقلابی‌های ایرانی‌ای بزرگ همچون حیدر عمواوغلی (از رهبران برجسته انقلاب مشروطیت و دبیرکل حزب کمونیست ایران) از میان این کارگران برخاستند. در سال ۱۹۰۴، گروه سیاسی “همت” در باکو پایه‌گذاری شد تا فعالیت‌های انقلابی سوسیال‌دموکرات‌ها را بین زحمتکشان آذربایجان و دیگر ایرانیان سازمان‌دهی کند. در همان سال، علی مسیو اعلامیه‌ها و جزوه‌هایی را که در شعبه‌های باکو، تفلیس، و تبریزِ “حزب کارگران سوسیال‌دموکرات روسیه (بلشویک)” منتشر می‌شد، نه‌فقط در آذربایجان و دیگر نقاط ایران، بلکه پس از ترجمه کردن آن‌ها به عربی، در شهرهای بغداد و کاظمین (در عراق) نیز پخش می‌کرد. نسخه‌های نشریهٔ “ایسکرا”، ارگان مرکزی حزب بلشویک‌ها، در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۲، از طریق باکو به تبریز ‌فرستاده می‌شدند. عملیات ارسال ایسکرا را خود لنین و همسرش کروپسکایا سازمان‌دهی می‌کردند. اصطلاح سوسیال‌دموکراسی را نخستین بار گروه “همت” به “اجتماعیون‌عامیون” ترجمه کرد تا معنای آن از سوی زحمتکشان ایرانی که با زبان‌های اروپایی آشنایی نداشتند ‌فهمیده شود. حیدر عمواوغلی وقتی‌که در سال ۱۹۰۴ از روسیه به ایران بازگشت، همراه با برخی از رفقایش، نخستین هسته‌های سوسیال‌دموکرات‌های انقلابی را در شهر مشهد تشکیل داد. یک سال بعد و در آستانهٔ انقلاب مشروطیت، نخستین سند رسمی جنبش سوسیال‌دموکراسی ایران در جلسه‌ای در مشهد به‌تصویب رسید. پس از شکست انقلاب مشروطیت (برآمدن استبداد صغیر) و سپس در جریان جنگ جهانی اوّل (۱۹۱۴)، سوسیال‌دموکرات‌های ایرانی به فعالیت‌های  انقلابی‌شان هم در ایران و هم در تبعید ادامه دادند. پس از پیروزی انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ روسیه و سرنگون شدن رژیم تزاری، انقلابی‌های ایرانی‌ای که به روسیه مهاجرت کرده بودند امکان پیدا کردند تشکیلات‌شان را علنی کنند، فعالیت‌های‌شان را شدّت بخشند، و دفترهای حزبی و مراکز کارگری برای خود برپا کنند. حزب سوسیال‌دموکرات “عدالت” ایران در ماه مه ۱۹۱۷ در شهر باکو تأسیس شد و برنامه‌اش به دو زبان فارسی و آذری منتشر گردید. در بخش فارسی سند برنامهٔ حزب عدالت، صفحهٔ ۱۲، آمده است: “یکی از خواست‌های [حزب] ٬عدالت٬ تغییر و تحوّل زندگی و مناسبات اجتماعی بر پایهٔ سوسیالیسم است تا بتوان به استثمار زحمتکشان توسط آن‌هایی که بر جامعه حکومت می‌کنند پایان داد.”

نخستین کنگرهٔ حزب سوسیال‌دموکرات “عدالت” ایران در تیرماه ۱۲۹۹ (ژوئن ۱۹۲۰)، در انزلی، “حزب کمونیست ایران” را  بنیاد گذاشت. به‌طورکلی سیر اوضاع سیاسی در جامعه در آغاز تشکیل حزب کمونیست ایران را می‌توان به‌این شکل خلاصه کرد که، پس از ناکامی‌های قیام‌های شمال کشور، تا مدتی به‌طورعموم روحیه ضد استعماری بر کشور تسلط دارد و منافع محدود طبقه‌ها و قشرهای مختلف تحت‌الشعاع این روحیه قرار می‌گیرد. در اثر این وضع، سازمان‌هایی وسیع از نیروهایی ضد استعماری در نقطه‌های مختلف کشور- به‌خصوص در نقطه‌هایی نظیر قزوین، همدان، کرمانشاه، و جز این‌‌جاها- وجود دارند. این سازمان‌ها، بازمانده‌های حزب‌های گوناگون سابق (مانند: دمکرات‌ها، سوسیال‌دمکرات‌ها، وجزاین‌ها) بودند که بنا بر ویژگی‌های محل و سابقهٔ مبتکران‌شان، شکل و نامی خاص به‌خود گرفته‌اند. حزب کمونیست ایران، از زمانی که مرکزیتش را به تهران منتقل می‌کند، کار در بین این تشکل‌های پراکنده را در برنامه‌اش قرار می‌دهد. حزب کمونیست ایران به‌دلیل نداشتن کادرهای ورزیده، هنوز توان رهبری این جنبش‌های پراکنده را در خود ندارد، اما ارتقای سطح  این تشکل‌ها را مدنظر خود قرار می‌دهد، و درنتیجه، به‌منظور به‌وجود آوردن وحدت تشکیلاتی و بالا بردن توان نظری (تئوریک) این تشکل‌های ضد استعماری، نخست روزنامهٔ “حقیقت”، سپس روزنامهٔ “کار”، و به‌دنبال آن‌ها روزنامه‌های محلی‌ای مثل روزنامهٔ “نصیحت” قزوین، “پیک رشت”، و روزنامه‌های محلی (ولایتی)‌ای دیگر را منتشر می‌کند. در این دوره، حزب ترقی‌خواه و مبارز دیگری که به‌شدت زیر تأثیر انقلاب اکتبر بوده، به‌رهبری شخصیت بنام انقلاب مشروطه یعنی سلیمان‌میرزا اسکندری، و آن، حزب “اجتماعیون” (معادل فارسی “سوسیالیست”) نام دارد که بر مبنای گرایش‌های قشرهای میانهٔ جامعه شکل گرفته است. همکاری‌ای بسیار نزدیک میان حزب کمونیست ایران و حزب اجتماعیون به‌وجود آمد. نزدیکی و وحدت کاری میان این دو حزب به‌نحوی است که بارها کنسول بریتانیا در ایران در گزارش‌هایی که در این دوران برای وزارت خارجه کشور متبوعش می‌فرستد این دو حزب را با هم اشتباه گرفته است. در آن هنگام جوانان روشنفکر کشورمان برای ایجاد جمعیت‌هایی فرهنگی، ادبی، و نمایشی ذوق و شوق مخصوصی از خود بروز می‌دادند. در برخی از  شهرها، صرف‌نظر از سازمان‌های سیاسی، چنین جمعیت‌هایی نیز به‌وجود آمده بودند. مهم‌ترین این جمعیت‌ها عبارت بودند از: “جمعیت فرهنگ” در رشت، “انجمن پرورش” در قزوین، “جمعیت فرهیخت” در بندر انزلی، و “پیک سعادت نسوان [زنان]” و “نسوان [زنان] وطنخواه” در تهران. در تمام این تشکل‌ها، حزب اجتماعیون و حزب کمونیست ایران نقشی برجسته‌ داشتند. سال‌های پیش از تشکیل حزب کمونیست ایران یعنی سال‌های دهه ۱۲۹۰ همچنین با رشد جنبش کارگری و شکل‌گیری اعتصاب‌های کارگری همراه است. در این حرکت‌ها، کارگران خواستار حقوق خود ازجمله حق ۸ ساعت کار در هفته بودند. رفیق آگاهی در کار تحقیقی‌اش در این زمینه یادآور می‌شود که،‌ در سال ۱۲۹۹ خورشیدی “شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران” پدید آمد که در تاریخ جنبش کارگری و اتحادیه‌ای اهمیتی به‌سزا داشت. همین شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران، بعداً توسعه یافت و اتحادیه‌های کارگری دیگر شهرها نیز به‌ آن می‌پیوستند. بر اساس منابع آماری گوناگون، در دی‌ماه ۱۳۰۰، در تهران با بیش از ۲۰۰ هزار نفر جمعیت، ۱۰ اتحادیهٔ کارگری با حدود ۱۰ هزار نفر  عضو فعالیت می‌کرده‌اند. در تبریز با حدود ۲۰۰ هزار نفر جمعیت، اتحادیه‌های کارگری و صنفی در حدود ۳ هزار نفر عضو داشته‌اند. در رشت با حدود ۴۰ هزار نفر جمعیت، اتحادیه‌های کارگری در حدود ۳ هزار نفر عضو داشتند. در انزلی و حومه اتحادیه‌ کارگران ماهیگیری ۳ هزار نفر عضو داشت که ۳۰ درصد آن‌ کارگران روسی بودند. درعین‌حال، در بندر انزلی کارگران بندر نیز اتحادیه خودشان را داشته‌اند با در حدود ۲۰۰ نفر عضو. در دیگر شهرهای ایران نیز اتحادیه‌های کارگری و  صنفی به‌تدریج به‌وجود می‌آیند. در این دوره درنتیجهٔ سازمان‌دهی و رهبری اتحادیه‌ها، جنبش اعتصابی گسترش یافت و اتحادیه‌های کارگری توانستند اوایل سال ۱۳۰۰ چندین اعتصاب پیروزمند را سازمان دهند. از جمله آن‌هایند اعتصاب  کارگران چاپخانه‌های تهران، اعتصاب کارگران نانوایی‌های تهران، اعتصاب کارگران کارخانه‌های ریسندگی تهران، اعتصاب کارگران بندر انزلی و جز این‌ها، که به‌طورکلی جنبهٔ اقتصادی داشتند. پس از استقرار حکومت دیکتاتوری رضاخان در سال ۱۳۰۴، حمله‌های نیروهای ارتجاعی بر ضد جنبش کارگری و اتحادیه‌ای بُعدی تازه و گسترده‌تر پیدا کرد. در همین سال ۱۳۰۴ و در آستانهٔ انتخابات مجلس شورای ملی، شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران به‌فرمان رضاشاه منحل گردید و کارزاری گسترده‌ بر ضد کمونیست‌ها و نیروهای چپ آغاز شد. سرانجام، در سال ۱۳۱۰، رضاشاه قانونی ننگین را از تصویب مجلس دست‌نشانده‌اش گذراند که بعدها به “قانون سیاه” معروف شد. مطابق این “قانون سیاه” ضد کمونیستی، هرگونه فعالیت کمونیستی در ایران ممنوع شد. در همین سال است که دکتر تقی ارانی در جمع رهبری حزب کمونیست ایران جای می‌گیرد. رهبری جدید حزب کمونیست که هدفش متحد کردن رده‌های تشکیلاتی حزب بود، در اوایل سال ۱۳۱۱ نشریهٔ‌ “دنیا”- که درواقع نشریه‌ٔ سیاسی و تئوریکی کمونیستی بود- آغاز به‌انتشار کرد که و نخستین بار “جهان‌بینی ماتریالیستی” را در جامعهٔ به‌شدت مذهبی و عقب ‌نگه‌داشته شدهٔ ایران مطرح کرد. پلیس رضاشاه در سال ۱۳۱۵، دکتر ارانی و گروهی از رهبران و کادرهای حزبی را دستگیر کرد که بعدها به “گروه ۵۳ نفر” شهرت یافتند. بازداشت‌ این ۵۳ نفر درعمل به از هم پاشیده شدن حزب کمونیست ایران منجر شد. چندی بعد موتور محرک حزب یعنی دکتر ارانی در زندان رضاشاهی و  بر اثر شکنجه‌هایی که شده  بود جان باخت. 

پس از آنکه نیروهای متفقین رضاشاه را از قدرت برکنار کردند و افراد گروه ۵۳ نفر و دیگر زندانیان سیاسی به‌دلیل شکسته شدن یخ فضای دیکتاتوری از زندان آزاد شدند، در مهرماه ۱۳۲۰ حزب تودهٔ ایران، در مقام حزب طبقهٔ کارگر ایران و ادامه دهندهٔ راستین راه حزب کمونیست ایران و انقلابی‌های سترگی همچون حیدر عمواوغلی و دکتر تقی ارانی، بنیاد نهاده شد و  به عرصهٔ فعالیت پا نهاد و بار دیگر پرچم ظفرنمون رزم طبقهٔ  کارگر و زحمتکشان را در میهن ما به‌اهتزاز درآورد.

رفقا!

به‌گواهی تاریخ صدسالهٔ  اخیر، کمونیست‌ها و حزب تودهٔ ایران در انجام شدن تغییرهایی سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی در میهن‌‌مان ایران، نقشی یگانه و تاریخی‌ای داشته‌اند‌ که هیچ تلاش تبلیغاتی‌ای از سوی ارتجاع و بلندگوهای رسانه‌های امپریالیستی توان نفی آن را ندارد و بنا بر این تلاشی است مذبوحانه. در نتیجه کار کمونیست‌ها و خصوصاً مبارزان توده‌ای بوده است که آموزش‌های مارکس و لنین و دیگر آثار و نوشته‌های جنبش انقلابی جهان به‌فارسی ترجمه و به‌طور گسترده‌ در ایران منتشر و پخش شد. غنای نظری و اجتماعی حزب ما و پایگاه مردمی عظیم آن در سال‌های دهه‌های ۱۳۲۰و۱۳۳۰ و سپس در نبرد انقلاب بهمن ۵۷ آن‌چنان بوده است که حتی دشمنان و مخالفان حزب نیز به‌ آن اعتراف می‌کنند. نفوذ اندیشه‌های حزب در بین روشنفکران و تأثیر پایگاه مردمی آن در ارتقای خواست‌ها و انسجام جنبش طبقهٔ کارگر و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های زحمتکش کشورمان را بسیاری از ناظران بی‌غرض جامعه و تاریخ ایران اذعان کرده‌اند. برخی از برجسته‌ترین آثار مارکسی از سوی حزب توده ایران منتشر شده‌اند که عبارتند از: ترجمهٔ آثار کلیدی‌ای از مارکس و انگلس و ازجمله “سرمایه” [کاپیتال] به‌ترجمهٔ رفیق ایرج اسکندری، بخش بزرگی از آثار لنین به‌ترجمهٔ رفیق جان‌باخته محمد پورهرمزان، دو کتاب مرجع “ماتریالیسم دیالکتیک” و “ماتریالیسم تاریخی” نوشتهٔ رفیق جان‌باخته هوشنگ ناظمی  (امیر نیک‌آیین)، آثاری مهم در زمینه‌های اقتصاد سیاسی و امپریالیسم نوشتهٔ رفقا: فرج‌الله میزانی (جوانشیر) و رفعت محمدزاده (اخگر)، از اعضای کمیتهٔ مرکزی و هیئت سیاسی حزب که از سوی رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند، بنیان‌گذاری تاریخ‌نگاری نوین مردمی در ایران  به‌وسیلهٔ رفیق جان‌باخته عبدالحسین آگاهی و رفقا: ‌رحیم نامور، و حسن قزلچی (در زمینه تاریخ خلق کُرد)‌، انتشار آثاری کلیدی در زمینه جنبش رهایی‌بخش زنان از ستم جنسی به‌قلم رفقا: زنده‌یاد ملکه محمدی و مریم فیروز، و چاپ و نشر آثاری مهم و برجسته‌ در زمینه‌های ایدئولوژی و تئوری مارکسیسم، زبان‌شناسی، و تاریخ با قلم توانای رفیق احسان طبری و همچنین آثاری ارزنده از رفیق قهرمان رحمان هاتفی (مهرگان) که زیر شکنجه‌های وحشیانه رژیم ولایت فقیه جان باخت. به‌علاوه، چهره‌هایی همچون علی امید، شناسایی،‌ معلم، حسین پور تبریزی، و دیگران، نقشی درخشان در جنبش سندیکایی ایران داشته‌اند و در تاریخ مبارزات معاصر جنبش کارگری و کمونیستی میهن ما ماندگارند.

کوتاه سخن:‌ انتشار صدها کتاب و جزوه علمی، نشریه‌ها و مجله‌های پرمحتوای سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی، نشر گستردهٔ اندیشه‌ها و آموزه‌های دوران‌ساز مارکسیسم-لنینیسم در جامعه، سازمان‌دهی سندیکاهای کارگری و دهقانی، سازمان‌دهی فعالیت‌های صنفی دانشجویی و ایجاد تشکل‌های پیشرو در راه رهایی زنان میهن از چنگال واپس‌گرایی و ستم جنسی و طبقاتی، طرح برنامه‌هایی انقلابی و مبارزه برای به‌رسمیت شناخته شدن حقوق کارگران و تصویب قانون کار، مبارزه برای اجرای اصلاحات ارضی به‌نفع دهقانان، مبارزه برای دستیابی زنان میهن به حق انتخاب شدن و انتخاب کردن، کوشش به‌خاطر بهره‌مند شدن همگان از بهداشت و آموزش رایگان برای همه، تقسیم عادلانه ثروت و تحقق عدالت اجتماعی، تحقق حق خودمختاری برای همه خلق‌های کشورمان در چارچوب ایرانی آزاد و یگانه، مبارزه به‌خاطر آزادی فعالیت حزب‌ها و جمعیت‌های صنفی، در زمرهٔ دیگر اندیشه‌ها و کارزارهایی دوران‌ساز بودند که نخستین بار از سوی کمونیست‌ها خصوصاً حزب ما در میهن‌مان در شکل و محتوایی سازنده و خلاق مطرح شدند و از استقبال گستردهٔ  جامعه برخوردار شدند. در راه جامه عمل پوشاندن به این اندیشه‌ها و به‌بار نشستن این تلاش‌ها، هزاران توده‌ای و همچنین نیروهایی مترقی مبارزه‌ای متشکل را سازمان‌دهی کردند.

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، رهبری حزب را موظف می‌کند که در گرامی‌داشت  صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران در خلال یک سال آینده مجموعه‌ای از برنامه‌های تبلیغی و ترویجی ازجمله انتشار کتابی به‌این مناسبت را سازمان‌دهی کند.

 

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

اسفندماه ۱۳۹۸ ‌

 

 به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۸، ۱۲ اسفند ۱۳۹۸




یک کلمه

دنیز ایشچی

مستشارالدوله یکی از روشنفکران دوران انقلاب مشروطیت بود که در تلاش بود تا مدرنیته، دموکراسی و حکومت قانون را در جامعه ایران وارد بکنند. در زمانیکه روحانیون شرع اسلام، نظام مدیریت تسلیم امت اسلامی در مقابل دستورات الهی را از طریق شرع اسلام دانسته و اربابان، ملاک و شاه را بعنوان سایه خدا و دین  بر روی زمین قلمداد میکردند، جایی برای صحبت کردن از حقوق مردم، حقوق بشر، حقوق شهروندی، دموکراسی، حکومت قانون و نظر مردم و افکار عمومی مطرح نبود. هر روشنفکری در این زمینه ها سخنی بر زبان جاری میکرد، بر اساس فلسفه و ایدئولوژی دینی- پادشاهی حاکمه، به “کفر” گویی و جدال با خدا متهم میشد. آنهایی هم که کفر میگفتند، نه تنها موجب غضب الهی، اربابان،  و شاهان میشدند، بلکه جدال آشتی ناپذیر روحانیانی را  که با بسیج “امت اسلامی” برای نجات دین از دست کفاّر اعلام جهاد میکردند را پیش رو داشتند.

در چنین شرایطی بود که حدود صدو پنجاه سال پیش میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، زمانیکه در سفارت ایران در فرانسه مقام شارژدافر را داشت، در نزدیکی های پایان خدمتش کتاب “یک کلمه” را که منظورش همان “قانون” بود، نوشت. وی در این کتاب تلاش کرده بود نشان دهد که دین مبین اسلام هم با حقوق بشر، حق مردم در تعیین سرنوشت خویش و مدیریت مدنی خویش، تعیین و تنظیم قوانین برای مدیریت مدنی اجتماعی خویش منافاتی ندارد. وقتی این کتاب را به میرزا فتحعلی آخوندزاده در تفلیس داد تا بخواند، آخوندزاده به ایشان گفت که حکومت قانون، بر اساس حقوق شهروندی و مدنی مردم و حق آنها در مدیریت خویش تنظیم گردیده است، و نمیتواند هیچ همخوانی با حکومت شرعی مبتنی بر قانون الهی مبتنی میباشند داشته باشد که مردم را بصورت امت اسلامی میشناسد. جدال بین حکومت شرعی و عرفی، همان جدالی میباشد که آخوندزاده آنموقع ترسیم میکرد، و امروز هم ما نتوانسته ایم گریبان خویش را از دست آن رها کنیم.

اگر کلمه کلیدی دوران انقلاب مشروطیت “قانون” بود، “سوسیالیسم” کلمه کلیدی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی  دوران ما میباشد. سوسیالیسم، مضمون تحول آلترناتیو دوران گذار از نظام سرمایه داری امپریالیستی حاکمه، به یک نظام انسان محور میباشد. سوسیالیسم، محتوای آرمان های صلح طلبانه انسانی، زیست هارمونیک انسانها با طبیعت، پایه گذاری نظامی انسان محور، به جای سود محوری و استثمار اقلیت یک درصدی از نود و نه درصد احاد جامعه میباشد. سوسیالیسم، نسخه از قبل نوشته شده ای نبوده، بلکه مبتنی بر بکارگیری یکسری نظام های ارزشی جهت آفرینش مدل های ساختاری مدنی خودمدیریتی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی میباشد.

مدلهای  سوسیالیسیتی برای هر جامعه ای از ویژگیهای اجتماعی، فرهنگی اقتصادی همان جوامع تاثیر گرفته و توسط توده های زحمتکشان خود آن جوامع بازسازی، پالایش و اداره میگردد. سوسیالیسم، از تمامی دستاوردهای مثبت، بالنده و ارزشمند دوران تاریخی نظام سرمایه داری در راه بالندگی اجتماعی انسانها استفاده میکند. سوسیالیسم، تحول آفرینش و سازندگی نوین میباشد، نه تخریب دستاورهای علمی، مدنی،  اقتصادی و اجتماعی بشری. سوسیالیسم، مدل ها و نهادهای اقتصادی اجتماعی ساخته شده در دوران سرمایه داری را از طریق وارد کردن کارگران و کارکنان همان موسسات در شراکت در سرمایه و مدیریت آنها، بازساختاری مینماید.

مستشارالدوله از ترس متهم به کفر شدن، اسم کتاب خویش را قانون نگذاشت، بلکه آن را “یک کلمه” نامید. ایشان تلاش کرد تا نشان دهد تا حقوق مردم در انتخاب نمایندگان، اظهار نظر در باره سرنوشت خویش، تنظیم قوانین جهت مدیریت مدنی خویش در شرع اسلام نیز موجود میباشد. با وجود تمامی این تلاش ها، ایشان را به کفر متهم کردند، به زندان انداختند و بقول مجتبی آجودانی در کتاب مشروطه ایرانی، آنقدر در زندان با کتاب “یک کلمه” بر سرش کوبیدند، تا بینائی چشمش مختل گردد.

امروزه در میان خیلی از رفقای چپ ما، سوسیالیسم، یا کلمه ای میباشد که به دوران مارکس، لنین و استالین در گذشته های خیلی دور مربوط میباشد، یا اینکه  کلمه ای ایده آل و تئوریک، یا مدینه فاضله ای  میباشد که باید وعده احتمالی پیاده شدن  آن را در افق آینده های دور دست دید. همانطوریکه  محققین اسلامی که حقیقت را در کتاب آسمانی خویش و روایت ها و حدیث های باستانی مربوطه میجویند، بعضی از دوستان ما نیز  اکثیر ارزش ها و باورمندی های سوسیالیستی را فقط  در کتاب های بنیانگذاران این آرمان گرائی سوسیالیستی  و نظریه پردازی های دیگر آن دوران جستجو میکنند.

بعضی از نیروهای چپ ما در ایران، در فکر آشتی ایدئولوژیک آرمانی با بعضی از اصلاح طلبان حکومت اسلامی میباشند. آنها تجربه های میرزا ملکم خان ها، مستشارالدوله ها را فراموش کرده اند.  آنها را باید به گفته صدو بیست سال پیش اخوندزاده  مراجعت داد. بخش دیگر قابل توجهی از نیروهای چپ ما آرمان های خویش را در محدوده های سوسیال دموکراسی محدود کرده اند، که جای نقد ویژه خود را دارد و بجای خویش ارزشمند بوده و قابل قدردانی میباشد.

 آنهایی هم که میگویند نظام های ارزشی  و راهکارهای سوسیالیستی  با ویژگیهای رنگارنگ مخصوص مردم مناطق مختلف، میتواند بعنوان مناسبترین برنامه های نظام جایگزین پسا سرمایه داری امپریالیستی بکار گرفته شود، یا به دنبال الگوهای آن در گذشته های دور میگردند، و یا اینکه آن را بصورت ایده ال هایی رویایی در آینده های خیلی دور ترسیم میکنند.

عدم به روز کردن صحبت در مورد ارزشمندی ها و راهکارهای سوسیالیستی بعنوانبرنامه هایی عملی و قابل اجرا،  قابل بحث برای پاسخگویی به مشکلات روزمره، که خود را بصورت فرار به گذشته ها و آینده های دور نشان میدهد، به نوعی تمکین کردن به وضعیت فعلی،  آلترناتیو جمهوریت سکولار دموکراتیک موجود در خیلی کشورهای جهان میباشد. جمهوری سکولار دموکراتیک نظام های سرمایه داری بطور غالب، عدالت سوسیالیستی را برای سرمایه داران، ثروتمندان، و صاحبان شرکت های بزرگ آورده و برده داری نوین و مدرن را برای شهروندان رای دهنده و توده های مردم عادی تقدیم میکند.

ارزش های سوسیالیستی فقط متعلق به طبقه کارگز نیست، بلکه تمامی مردم میتوانند از آن بهره مند گردند. این ارزش ها جهانشمول بوده و متعلق به مردم مناطق خاصی نمیباشد. انسان قرن بیست و یکم بخاطر انقلاب دیجیتال داده ها و روبوتیک، آنقدر به همدیگر پیوسته است که تاثیرات غیرقابل تصور این تکنولوژی را در تمام کشورهای جهان میشود مشاهده کرد. این ارزش ها نه تنها در تمامی کشورهای جهان قابل ترویج میباشد، بلکه میتواند در تک تک کشورهای جهان بکار گرفته شده و توسط پیشگامان آن منطقه بصورت مدل ها، الگوها و ساختاربندی های و نظام های پالایشی ساختارهای موجود بکار گرفته شوند.

دنیز ایشچی

 04 مارس




در جستجوی بدیل:
بازگشت به دیالکتیک انقلابی

دیالکتیک انقلابی

مقاله ی در جستجوی بدیل: بازگشت به دیالکتیک انقلابی را که در نویدنو انتشار یافته (۱۴ اسفند ۱۳۹۸) با علاقه ی پرانتظار خواندم و لذت بردم. مواضع در انتقاد به نظرات جریان های انحرافی و ضرورت بازگشت به دیالکتیک ماتریالیستی که توسط رفیق عزیز کسرا فروهی به درستی «انقلابی» نامیده می‌شود، مورد تأیید کامل من است. انتشار مقاله، گامی در جهت درست است. جهتی که در آن منافع طبقه ی کارگر ایران در مرکز اندیشه و کارکرد توده‌ای ها قرار داده می شود.

حزب توده ایران به اندیشمندانی که به تئوری و فلسفه علاقمند هستند، نیازی بزرگ دارد با هدف جبران گذشته ی خونین نبرد خود. لذا، همان‌طور که رفیق کسرا فروهی اشاره دارد هر توده‌ای باید خود را تئوریسین و فیلسوف در روند شدن بخواهد و مانند او برای آن «در حد بضاعت خود» بکوشد. این نکته را آموزگار همه ی توده‌ای ها، زنده یاد احسان طبری در  «واژه ای چند از نگارنده» در پیش گفتار اثر خود نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (جلد اول، چاپ اول) مورد تأکید قرار می‌دهد و می نویسد: «ضرورت کوشش برای اجتهاد در مسائل تئوری عمومی مارکسیستی- لنینیستی انکار ناپذیر است و تئوری از هر سخن الکنی در این زمینه می‌تواند غنی تر شود. ..».

همان‌طور که رفیق فروهی اشاره دارد، آموزش تئوری مارکسیست- لنینیستی روندی طولانی است. نیاز به بحث و گفتگو و تصحیح برداشت‌ها دارد. از این رو نیز او همانجا خواستار بحث درباره ی نظرات طرح شده توسط خود می شود، چنانچه برداشتی اشتباه آمیز وجود داشته باشد. با چنین پشتوانه ای مایلم یک نکته را در توضیح سرشت «دیالکتیک انقلابی» ذکر کنم.

دیالکتیک ماتریالیستی، آن طور که به طور کلاسیک نامیده می شود: ماتریالیسم دیالکتیک، از این رو سرشتی انقلابی داراست، زیرا وظیفه ی آن، تغییر شرایط حاکم است. مارکس این سرشت را در تز پایانی درباره ی فویرباخ با جمله ی معروف «فلاسفه تاکنون به توصیف جهان پرداخته اند، وظیفه ولی تغییر آن است»، بیان می کند.

در این جمله این مضمون نیز ناگفته نهفته است که مارکس فردریش هگل را نیز در زمره فیلسوفانی قرار می‌دهد که تنها به توصیف شرایط پرداخته اند.

بی تردید هگل در این میان از جایگاه خاصی برخوردار است. جایگاه خاص هگل در دو نکته از دستاوردهای او متمرکز می‌شود که در ارتباط و بهم تنیدگی مضمونی و محتوایی قرار دارند. هگل روند گذار آگاهی انسان از ایده آلیسم ذهی به عینی را به ثمر و سرانجام می‌رساند که با کوشش هایی توسط ابن سینا، بیرونی و دیگران قریب به هزار سال پیش آغاز شده است.

هگل، و این بزرگ‌ترین دستاورد او در تئوری شناخت انسان است، ساختار دیالکتیکی قوه ی ادراکه انسان را دریافت و با ارایه اسلوب پژوهش دیالکتیکی، انطباق مضمون پدیده و اسلوب دیالکتیکی شناخت آن را نشان داد. لنین هنگام مطالعه ی این توضیحات هگل است که در کناره کتاب نوشته است: «بسیار عالی است!»

ولی هگل درنیافت که او با کشف انطباق اسلوب و مضمون واقعیت، به قانون بررسی علمی از واقعیت در کلیت آن دست یافته است. برای هگل که از نظر فلسفی پایبند به ایده آلیسم ذهنگرای عینی است، این کشف تاریخی او به عنوان دستیابی به «ایده ی مطلق» یا خدا ارزیابی می شود.

این درست است که هگل مساله ی پراتیک را مورد توجه قرار می دهد. ولی آن را در خدمت ثبات نظام سرمایه داری در حال رشد در پروس قرار می دهد. ٬٬خطر٬٬ کارگران را گوشزد می کند، ولی با هدف جلب توجه حاکمیت برای این خطر.

تنها پس از قرار دادن دیالکتیک هگل بر روی پای ماتریالیستی توسط بانیان سوسیالیسم علمی مارکس- انگلس است که سرشت انقلابی دیالکتیک شناخته و درک می‌شود. این دستاورد تاریخی، تنها متعلق به مارکس- انگلس است.

یکی از شیوه‌های به کار گرفته شده در «خوانش جدید مارکس» که با عنوان «بازگشت به هگل» در صفحه هایی دنبال می‌شود که نوشتار های آن‌ها امکان انتشار وسیع در نشریاتی مانند اخبارروز دارند، این کوشش است که مطالعه ی ضروری آثار هگل را به ابزار برای بازگشت به مواضع غیرانقلابی او در مساله های مبارزه ی اجتماعی قرار دهند. این کوششی است برای کم‌رنگ کردن مواضع مارکسیستی- لنینیستی. خوشبختانه در نوشتار رفیق کسرا فروهی تکیه به مواضع مارکسیستی- لنینیستی برجسته می شود.

با به کار بردن واژه ی «مارکسی» در ترکیب «آموزه های هگلی، مارکسی و لنینی» نمی‌توان از این رو موافق بود، زیرا همان‌طور که پیش تر نیز نشان داده شد – زبان علمی مارکسیستی را حفظ کنیم و ارج نهیم -، اندیشه ی مارکسیستی و یا مارکسیست- لنینیستی بیان یک سیستم کامل تئوریک- کارکردی است که حربه ی نبرد طبقه ی کارگر در نبرد طبقاتی است.

توضیح های بیش تر در این زمینه در ابرازنظر به مقاله ضروری نیست. امیدوارم که بزودی ازجمله جایگاه اندیشه فردریش هگل در تاریخ فلسفه و تئوری شناخت ماتریالیسم دیالکتیکی به صورت درس‌هایی در توده‌ای ها انتشار یابد. همین جا مطالعه ی کتاب تاریخ و دیالکتیک را در کنار آثار بسیار آموزگاران توده‌ای به همه ی توده‌ای ها توصیه می کنم. این کتاب در توده‌ای ها انتشار یافته است و بزودی با اضافاتی برای چاپ دوم به صورت کتاب انتشار خواهد یافت. تمنای انتشار کتاب توسط انتشارات حزب توده ایران در جریان بررسی است.

پیشنهاد می شود، به جای واژه ی مارکسی، هگلی و لنینی، از ترکیب «اندیشه مارکس، هگل، لنین» و غیره استفاده شود.

************

کسرا فروهی

ای دوست که داغ آتش به پیشانی داری

ای دوست که چهره‌ات را به خون شستی

به هنگام مرگ، برلبانت لبخند چون گلی کبود شکفت

بگذار قلبم آکنده از عصیان شود

کنون که سکوت در تن من فریاد می‌شود (ترانه ترکی احمد کایا، ترجمه ناشناس)

پیش از انتخابات اخیر مجلس اعلامیه‌ای در سایت “10 مهر ” به نقل از “تارنگاشت عدالت” مبنی بر شرکت در انتخابات و رأی دادن به «پویش مجلس عدالت‌خواه» منتشر شد! در تحلیل دیگری با عنوان “تحریم انتخابات مجلس در شرایط کنونی به چه معناست؟” منتشر شده در همان سایت تحریم گسترده انتخابات از سوی مردم و سازمان‌های سیاسی «واگذاردن سرنوشت کشور به توطئه‌های دولت‌های امپریالیستی برای ایران و … پیامدی که نمی‌تواند خواست هیچ نیروی صادق میهن‌دوستی باشد» تحلیل شده و سیاست‌های جمهوری اسلامی را موجب شکست حتمی رژیم دانسته و شرکت در انتخابات را توصیه کرده و از حکومت خواسته‌ شده «حتی در جهت حفظ منافع خود هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادین در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند…»

من بی‌آن‌که بخواهم به جزییات دو اعلامیه بالا وارد شوم (دیدگاه خود را درباره نتیجه انتخابات با نام “سپاه در رأس امور ” منتشر شده در سایت نویدنو گفته‌‌ام و نیازی به بازگو کردن آن نیست) به چند نکته مهم در مورد شرکت در آیین انتخابات اخیر مجلس با رفقای گرامی 10 مهر و سایر همفکران ایشان اشاره کرده و سپس با دست‌مایه قرار دادن انتخابات اخیر مجلس مختصرا به موضوع‌ مهم  “بدیل”  می پردازم.

پیشاپیش اعلام می‌کنم در حد بضاعت خود در جستجوی جایگزین یا بدیل در آموزه‌های هگلی، مارکسی و لنینی پرداخته‌ام و و آن هم بسیار فشرده، ممکن است در برخی موارد در انتقال پیام نوشتار و یا حتی در برداشت از مباحثی که طرح خواهد شد دچار اشتباه شده باشم و هرگونه نقدی بر این نوشتار را با جان و دل می‌پذیرم. همچنین می‌پذیرم که این بحثی است دراز دامن و گسترده که به بضاعت علمی و سیاسی رفقایی با دانش بیشتر از من نیاز دارد.

همچنین درباره بحث “حداکثر آگاهی ممکن “بسیار سخن می توان گفت که من در این جستار فقط به آن اشاره کردم تا در فرصتی دیگر به آن بپردازم.

نگاهی کلی به سوگیری حاکمیت جمهوری اسلامی در بازه انتخابات اخیر مجلس

1- نگاهی به بیلان کاری مجلس کنونی که عمر آن رو به پایان است نشان می‌دهد که اساساً نهاد مجلس شورای اسلامی کارکرد خود را از دست داده و با رویه‌ای که رهبری در پیش گرفته حتی اصلاح‌طلبان پیرو ولایت‌فقیه رغبت چندانی به مشارکت در این انتخابات نداشته و به‌طور رسمی از هیچ گروهی حتی از لیست کارگزاران نیز حمایت نکرده تا آن‌جا که خانواده هاشمی متعرض انتساب لیست کارگزاران به هاشمی فسنجانی شدند (تیتر “یاران هاشمی “روزنامه محمد قوچانی). چند حزب مهم اصلاح‌طلب و شخصیت‌های مهم آن مانند شکوری‌راد، حجاریان و تاج‌زاده و دیگر سران آن در تحلیل‌های خود به این موضوع اشاره کردند که با سازوکار کنونی حاکمیت مجلس تأثیری در سرنوشت سیاسی کشور ندارد. (کانال امتداد، ” مجلس در رأس امور نیست ” نویسنده مهرزاد همتی. جواد امام: “رهبر اصلاحات هیچ توصیه انتخاباتی به هیچ حزبی نداشته است ” و سخنان خاتمی درباره این‌که این بار کسی به حرف ما برای شرکت در انتخابات گوش نخواهد داد. توییت تاج‌زاده: “سه‌پنجم مردم رأی ندادند زیرا به هر نامزدی رأی دهند سیاست‌ها تغییر نمی‌کند “. یادداشت روزنامه ایران به قلم رضا نصری حقوق‌دان “باوجود شورای نگهبان، مجلس می‌تواند در رأس امور باشد؟”)

2-خروج آمریکا از برجام و اعمال تحریم‌های ثانویه علیه ایران تیر خلاصی بود بر عمر دولت اعتدال؛ زیرا روحانی که یگانه راه رشد اقتصادی و امنیت ایران را در پیوند با انحصارات سرمایه‌داری جهانی تعریف کرده (ن.ک. من جز گفتگو با دنیا راه دیگری بلد نیستم. سخنرانی در بانک مرکزی)* و برجام را برگ برنده خود در برابر رقبای نظامی و امنیتی می‌دید؛ با این عمل ترامپ که به معنی قطع ارتباط اقتصاد ایران با انحصارات سرمایه‌داری جهانی بود تسلیم محض رقبا شد زیرا که خود کرده را تدبیر نیست. از سوی دیگر همان‌گونه که سایت 10 مهر در اعلامیه خود اشاره کرده بحران اقتصادی، ناکارآمدی دولت و سمت‌گیری کلی رژیم در سه دهه گذشته موجب بیشتر شدن فاصله طبقاتی در ایران شده؛ همه این‌ها به علاوه فساد ساختاری به بی‌اعتمادی گسترده مردم به حکومت و در پیامد آن به التهاب‌های موجود در جامعه دامن زده به گونه‌ای که می‌توان ادعا کرد جنبش دی‌ماه 96 هفده شهریور جمهوری اسلامی و سرآغاز بروز گسست تاریخی میان حکومت و مردم بود.

3- تا پیش از سال 96 اگر مردم بنا به ملاحظات اقتصادی یا سیاسی و فرهنگی به اصلاح‌طلبان یا امثال احمدی‌نژاد رأی می‌دادند که بایستی به‌طور جداگانه و مفصل به چگونگی و چرایی شرکت مردم در انتخابات پرداخت، در انتخابات اخیر مجلس چنان چه دیده شد و انتظار می‌رفت مردم به‌ویژه در شهرهای بزرگ که انتخابات شکل و شمایل سیاسی و ملی دارد از شرکت در انتخابات خودداری کردند. گرچه بخشی از ریزش شرکت‌کنندگان در این دوره را هواداران اصلاح‌طلبان تشکیل می‌دهند و نمی‌توان تمام تحریم کنندگان را مخالف حکومت به شمار آورد، ولی چه اصلاح‌طلبان و چه اصول‌گرایان در یادداشت‌هایی (ازجمله سرمقاله روزنامه وطن امروز درباره “چه کنیم مردم آشتی کنند” ) قهر مردم (به‌اصطلاح خودشان) با حکومت را پذیرفته‌اند.

4- 40 سال سیاست سرکوب و مشت آهنین جمهوری اسلامی برخی گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی اپوزیسیون چپ را چنان در بی‌عملی، رخوت و بیم قرار داده که حتی در جریان اعتراض‌های گسترده خیابانی مردم در دو سال گذشته و حتی در جریان جنبش سبز در جستجوی بدیل سیاسی از حضور در خیابان کناره گرفته و چشم به بازی‌های حکومت و شرکت در بازی بد و بدتر و مناسک انتخاباتی که هر 4 سال یک‌بار برگزار می‌شود دوخته اند، یا چنگ در دامن سکولارهایی که سرشان در آبشخور سیاست‌های امپریالیستی و انحصارهای سرمایه‌داری جهانی است زده‌ و یا دن‌کیشوت‌وار شعار انقلاب سوسیالیستی سر داده و از حضور در جنبش‌های مدنی و سیاسی مردم ایران کناره گرفته‌اند.

دره ژرف بی‌اعتمادی بین حکومت و مردم

اعتراض‌های گسترده زحمتکشان در دی‌ماه 96 و آبان 98 و کشتار جنون‌آمیز قیام‌کنندگان در خیابان‌ها گسست مردم از حکومت را که از سال‌های پیش روند آن آغاز شده بود پیش چشم همگان آشکار ساخت. از سوی دیگر رویدادهای پس از قیام دی‌ماه 98 لخت بودن پادشاه را در سر هر کوی و برزن فریاد زد و دره ژرف بی‌اعتمادی بین توده و حکومت دهان باز کرد. حکومت که (به‌ویژه) از فردای پایان جنگ با مجموعه سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و امنیتی مشغول بازتولید طبقه متحد خود بوده (آن‌چه رفقای 10 مهر و تارنگاشت عدالت چشم خود را بر روی آن بسته‌اند) به‌طور کامل حساب خود را از مردم جدا کرده در جریان این انتخابات نشان داد که اعتمادی به توده ندارد. (“انتخابات دوم اسفند ایران ازنظر کیفی برای منطقه خیلی معنادار بود. پیروزی قاطع نیروهای انقلابی و هوادار مقاومت نشان داد نظام جمهوری اسلامی به سمت انسجام بیشتر در حال حرکت است… این رونمایی از نتایج کیفی انتخابات خرداد 1400…”. سرمقاله کیهان 8 اسفند 98 سعدالله زارعی)** توده مردم نیز که خود را طرد شده، به حاشیه رانده و در بی‌پناهی احساس کالا شدن و از خود بیگانگی می‌کنند، اعتمادشان به حکومت را کاملاً بریده‌ و با شعارهایی چون: اصلاح‌طلب، اصول‌گرا دیگه تمامه ماجرا به خیابان‌ها می‌ریزند. در چنین شرایطی به‌جای تحلیل دیالکتیکی موقعیت جامعه و حاکمیت و به قول لنین تحلیل مشخص از شرایط مشخص برخی از گروه‌ها و شخصیت‌های منتسب به چپ با پیش کشیدن موضوع بدیل در برابر حکومت جمهوری اسلامی عملاً چشم خود را بر زنجیره اعتصاب‌های کارگری ( که برخی از آن‌ها مانند اعتصاب‌های کارگران هفت‌تپه در گستردگی پس از انقلاب بی‌نظیر هستند) می‌بندند و خیزش میلیون‌ها کارگر، فرهنگی، پرستار و دانشجو و جنبش پرقدرت زنان و محیط‌زیست را در جامعه نمی‌بینند. آنان یا دست روی دست گذاشته یا در میان حاکمیت یا محفل‌های سکولار و بعضاً سیا ساخته و یا لابلای کتاب‌ها و در محفل‌های بی‌خاصیت در پی کشف بدیل انقلاب سیاسی خود هستند؛ غافل از آن‌که یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.

اما چه باید کرد!

آیا ماتریالیسم و آن‌چه دیالکتیک انقلابی خوانده می‌شود مشتی جزمیات به درد نخور هستند که در شرایط کنونی ایران، منطقه و جهان به کار نمی‌آیند؟ آیا مارکسیسم با فروپاشی شوروی پایان یافته و جهان آن‌گونه که فوکویاما ادعا می‌کرد در منافع سرمایه‌داری جهانی مضمحل شده! آیا مارکسیست‌ها جز چنگ زدن در ایده‌های رفرمی مبتذل امثال اصلاح‌طلبان در برابر توطئه‌های امپریالیستی راهی دیگر نداشته و به ته خط رسیده‌اند؟ آیا می‌توان بار دیگر به هگل، به مارکس و آموزه‌های لنینی بازگشت و برابر نهادی در شرایط پیچیده و دشوار کنونی یافت؟

دیالکتیک ماتریالیستی در برابر مارکسیسم جبر باور

یک یادآوری کوتاه از بحران سوسیال دمکراسی پس از نخستین جنگ جهانی شاید بتواند به یافتن راه‌کاری  برای جنبش چپ و مارکسیست و توده زحمت در شرایط کنونی ایران و جهان به ما کمک کند!

پس از جنگ اول جهانی شخصیت‌های انترناسیونال دوم مانند کائوتسکی و برنشتاین و غیره با نوعی جبرباوری و تصلب فرماسیون‌هایی که مارکس با یاری جستن از دیالکتیک انقلابی ترسیم کرده بود دست روی دست گذاشته و در انتظار رشد طبقه کارگر برای انقلاب سوسیالیستی چشم امید به بورژوازی سابقاً انقلابی دوخته بودند. این پیروان مارکسیسم جبر باور با برداشتی سطحی و مکانیکی از مقوله “عین ” و “ذهن ” این‌گونه استدلال می‌کردند که روسیه شرایط انقلاب سوسیالیستی را ندارد، زیرا در این کشور سرمایه‌داری هنوز به تکامل نرسیده و تکامل سرمایه‌داری سرانجام موجب رشد و توان سازمان‌دهی طبقه کارگر و آمادگی ذهنی آنان برای انقلاب سوسیالیستی خواهد شد. لذا این وظیفه سرمایه‌داری است تا شرایط اقتصادی را ایجاد کند که طبقه کارگر نظام سرمایه را با مالکیت اجتماعی جابه‌جا کند!

لنین پس از تبعید به برن در سال 1914 از موقعیت به دست آمده نهایت استفاده را برده و به‌طور جدی مطالعه آثار هگل به‌ویژه اثر سترگ وی “علم منطق ” را آغاز کرد که به نتایجی سوای آن‌چه خود در سال‌ها پیش در کتاب “مارکسیسم و امپریوکریتیسیسم ” رسیده بود دست یافت. این نقطه عطفی تاریخی در پیوند تئوری ماتریالیستی با پراکسیس به شمار می‌رود، زیرا لنین پس از شرحی که خیلی خلاصه به آن اشاره خواهم کرد می‌نویسد: «پراکسیس می‌تواند از ره گذر عقل برپایه شناخت و کاربرد قوانین عینی واقعیت بیرونی را دگرگون کند.» این نه یک گزاره سهل و برتری دادن به پراتیک در برابر تئوری بلکه برعکس حاصل درک لنین از دیالکتیک انقلابی است که وی بی‌خبر از مطالعات مارکس بر روی آثار هگل به آن دست یافته بود. (کتاب “دست‌نوشته‌های اقتصادی – فلسفی ” سال‌ها پس از مرگ لنین کشف و منتشر شد). لنین در یادداشت‌هایی که بر کتاب “منطق هگل ” نگاشت با طرح مبحث “ایدئالیسم هوشمند “ به موضوع وحدت “عین” و “ذهن ” که ناشی از درک دیالکتیکی هگل از علیت است اشاره می‌کند. به نظر او این علیت به معنی پیوستگی دوسویه رویدادهاست نه ارتباط مکانیکی که درباره تئوری ” بازتاب ” پیش از این نزد رهبران انترناسیونال دوم و خوانش افرادی چون پلخانف از ماتریالیسم وجود داشت؛ به عبارت دیگر او از وحدت ایدئالیسم و ماتریالیسمی می‌نویسد که از ایدئالیسم و ماتریالیسم متمایز است. وی سپس با برداشتی از نظریه “شناخت ” می‌نویسد «شناخت انسان نه تنها جهان عینی را بازتاب می‌دهد بلکه آن را می‌آفریند»؛ از این رو «جهان انسان را قانع نمی‌کند و انسان تصمیم می‌گیرد با مخالفت خویش آن را تغییر دهد».

لوکاچ در شرح این موضوع در کتاب “تاریخ و آگاهی طبقاتی ” می‌نویسد: «مطمئناً منظور لنین از شناخت تنها شناخت فلسفی و علمی نیست بلکه شناخت سیاسی نیز هست». در این جهان واقعی عمل سوژه انقلابی در یک انقلاب اجتماعی می‌تواند آن را نفی کند؛ اما نکته مهم این است که سوژه انقلابی دیگر صرفاً نیروهای عینی تکامل یافته نیستند، بلکه ذهنیت خودآگاهی و نظریه انقلابی نیز هست. اینک می‌توان دریافت دقیق‌تری از گزاره: «پراکسیس می‌تواند از ره گذر عقل برپایه شناخت و کاربرد قوانین عینی واقعیت بیرونی را دگرگون کند» پی برد.

آگاهی جمعی و حداکثر آگاهی ممکن

اکنون در پیوند با پراکسیس گریزی به بحث “آگاهی جمعی” و “حداکثر آگاهی ممکن” می‌زنم. من این بحث را با یاری از نظریه “نقد تکوینی ” لوسین گلدمن انجام می‌دهم.

گلدمن می‌نویسد: فیلسوفان زیادی ازجمله پاسکال، هگل و مارکس (اگر مارکس را فیلسوف بدانیم، تاکید از نگارنده) و کانت اعتقاد دارند که «هر عنصر درک نمی‌شود مگر با مجموعه روابط آن با عناصر دیگر، یعنی همه عناصر به سبب تأثیری که هر عنصر بر همه عناصر می‌گذارد و تأثیراتی که از آن‌ها می‌پذیرد درک می‌شود». (لوسین گلدمن، بیان و پیکره. ترجمه محمدتقی غیاثی). این را نیز می‌دانیم که ماهیت مجموعه روابط بین افراد و واقعیت اجتماعی چنان است که در گذر زمان از آن یک ساختار روانی جمعی پدیدار می‌گردد که در میان افرادی که طبقه اجتماعی را تشکیل می‌دهند مشترک است. اما طبقه خود نیز متشکل از گروه‌های گوناگونی است که در روندهایی دارای یک شناخت مشترک از جهان پیرامون خود هستند که ممکن است در برابر گذر (انتقال) اطلاعات ایستادگی کنند. یک کنشگر سیاسی با بازشناخت بیان‌های منسجم و سازگار این جهان‌بینی‌ها “حداکثر آگاهی ممکن ” گروه اجتماعی را که از ساختار منسجم طبقه نشات گرفته است بیان می‌کند. این بیانِ کشف لنین در موضوع تکامل ذهنیت خودآگاهی سوژه انقلابی است که با نشان دادن چیرگی عمل بر تفاوت عینی و ذهنی در بحث ایدئالیسم هوشمند بر آن تأکید می‌کند. کشفی که پایه‌های دیالکتیکی برای تأسیس حزب به‌عنوان پیشاهنگ طبقه کارگر را در اختیار او نهاد.

لوکاچ نیز درباره اهمیت دیالکتیک انقلابی لنین می‌نویسد: «مسئله پذیرش غیر انتقادی مارکس نیست، بلکه جوهر مارکسیسم همان دیالکتیک انقلابی است. اثر لنین درباره دیالکتیک هگل مهم‌ترین و پایدارترین بخش مارکسیسم لنین است». در واقع لنین با حرکت از این خاستگاه توانست مارکسیسم و ماتریالیسم را به پراتیک طبقه کارگر تبدیل کند. لنین در سال 1914 راه برون‌رفت از بحران مارکسیسم را در پراتیک صرف جستجو نکرد، بلکه با مراجعه به هگل از فلسفه به سیاست و اقتصاد حرکت کرد و جنان‌چه بعداً می‌بینیم در پرتو کار تئوریک پیگیرانه در سال‌های بین 1914 تا 1917 بر پایه همین دیالکتیک انقلابی دو موفقیت بزرگ را به مارکسیست‌ها هدیه کرد. صورت‌بندی “امپریالیسم” که کار سترگی بود در مفهوم جنبش‌های رهایی‌بخش و ضد استعماری در دوران جدیدی که سرمایه‌داری جهانی در آن به سر می‌برد و دیگری کتاب “دولت و انقلاب ” که شوراها و دمکراسی سوویتی از پایین به بالا را در برابر دولت متمرکز سرمایه‌داری و صف‌بندی دهقانان به‌عنوان متحدان طبقه کارگر نهاد.

فعالیت‌های تئوریک لنین ضمن نشان دادن بی‌راهه منشویک‌ها و رهبران انترناسیونال دوم در بزنگاه شکست انترناسیونال دوم که رهبران آن به دنباله‌روهای دولت‌های امپریالیستی به بودجه‌های جنگ روی خوش ‌نشان می‌دادند، بدیل دولت بورژوای کرنسکی را فراروی کارگران و زحمتکشان و روشنفکران طبقه کارگر نهاد. بدیلی که نشان می‌داد مارکسیسم مجموعه‌ای از دگم‌ها و جزم‌اندیشی نیست بلکه روش تحقیقی است که در گردنه‌ها و بحران‌ها پیش‌فرض‌هایی برای حل آن‌ها ارائه می‌دهد.

بازگشت به دیالکتیک انقلابی!

آن چه اکنون از نان شب برای چپ‌ واجب‌تر است تحلیل جامع از صف بندی نیروهای سیاسی و اجتماعی درایران، تعیین متحدان بالقوه طبقه کارگر، ترسیم سیاست‌های اقتصادی حکومت و همچنین نوع حکومت ایران، موقعیت سیاسی و ژئوپلتیک منطقه و صف بندی نیروهای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای و تدقیق بحث‌ها و عنوان‌هایی مانند نولیبرالیسم، جهانی‌سازی، شناخت سیاست‌های پولی و مالی جدید جهانی و لایه‌های جدید بورژوازی، بازار و  بالاتر از همه بیان مسایل تئوریک با ادبیات و زبانی امروزی و در خور جوانان است.

آن‌چه امروز با آن روبه‌روییم بحران مارکسیسم نیست، بلکه بحران سرمایه‌داری جهانی است که در انواع شکل‌های بحران محیط‌زیست، بحران بیکاری، مهاجرت، جنگ، تغییرات اقلیمی، بیماری‌های همه‌گیر چون ویروس کرونا، بحران گرسنگی و فقر و بحران عدم رشد اقتصادی است. لنین پس از تبعید به برن در سال 1914 و مطالعه ژرف آثار هگل در بحثی با تحریریه “به زیر پرچم مارکسیسم” در سال 1922 اذعان کرد هیچ کس مارکس را بدون مطالعه هگل درک نخواهد کرد.

برای برون‌رفت از بحران‌های فراگیر سرمایه‌داری و در جستجوی پیش‌فرض‌هایی برای عبور جامعه از آن نیاز به بازگشت به دیالکتیک انقلابی و آموزه‌های علم مارکسیسم است. به بیان لنین ماتریالیسم علمی، دیالکتیک انقلابی و ماتریالیسم تاریخی همگی از زیر شنل هگل(۱) بیرون آمده‌اند؛ پس پیش به‌سوی هگل! پیش به‌سوی دیالکتیک انقلابی!

 

۱:داستایوفسکی نویسنده بزرگ روس در تعظیم گوگل نویسنده داستان شنل می نویسد: ما همه از زیر شنل گوگل بیرون آمده ایم.

 

 *- روحانی در بانک مرکزی

 **- سرمقاله کیهان 8 اسفند 98 سعدالله زارعی

 

 




موجودی به نام چپ بورژوا

هسته‌‌ی سخت استدلال چپ بورژوایی پیراسته از وراجی‌‌های شبه‌علمی از این قرار است: شرط شکل‌گیریِ جامعه‌‌ی سوسیالیستی شکل‌‌گیریِ یک طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند است. اما طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند فقط با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داریِ صنعتی و بنابراین در سایه‌‌ی بورژوازیِ مولد می‌‌تواند به‌وجود آید. بنابراین، طبقه‌‌ی کارگر واقعا موجود باید دست از مبارزه و مقاومت در برابر توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در ایران بردارد، به این دلیل ساده که یا اصلا در ایران هنوز چیزی به‌نام سرمایه‌‌داری وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد هنوز در مرحله‌‌ی جنینی است و به‌هیچ وجه توانِ آن‌را ندارد که در برابر نیروهای «نئوفئودال» قد برافرازد؛ اصلا راستش را بخواهید در ایران هنوز طبقه‌‌ی کارگری وجود ندارد: چپ بورژوا وقتی تعارف را کنار می‌‌گذارد و اندکی روراست می‌‌شود، چنین می‌‌نالد. بنابراین، از دیدگاه چپ بورژوا طبقات فرودست در ایران نه در سیطره‌‌ی سرمایه، بلکه تحت سلطه‌‌ی دولتی نئوفئودال زندگی می‌‌کنند و برای رهایی و دیدن روی رفاه و عدالت و آزادی چاره‌‌ای ندارند جز آن‌‌که با همان هسته‌‌ی ضعیف بورژازیِ مولدِ در حال تولد ائتلاف کنند.

…

عادل مشایخی

منبع: نقد

یکی از پدیده‌‌هایی که در دوره‌‌های اخیر، مبارزه و مقاومت طبقه‌‌ی کارگر را به انحراف کشیده است، چپ بورژوایی است. این یادداشت به‌هیچ وجه ادعای تحقیقی همه‌جانبه در باب این پدیده‌‌ی مخرب را ندارد. هدف فقط اشاره به‌یکی از ویژگی‌‌های چپ بورژوایی است: اقتصادزدگی که روی دیگرش نادیده‌گرفتنِ سرشت طبقاتیِ مقولاتی است که به‌گونه‌‌ای بت‌‌واره به‌منزله‌‌ی مقولات اقتصادیِ محض به‌کار می‌‌روند؛ مقولاتی که کارکردی ندارند جز عرضه‌‌ی تصویری از جامعه به‌منزله‌‌ی کلی یکدست و یکپارچه که دارد در مسیر «توسعه» حرکت می‌‌کند و در این مسیر گاهی تند پیش می‌‌رود و گاهی کند و گاهی هم کلا عقب‌گرد می‌‌کند. چپ بورژوایی مانند همتای راستش مدام از علم اقتصاد دم می‌‌زند و اعضای طبقه‌‌ی کارگر را به ناآشنایی با مقتضیات تفکر علمی متهم می‌‌کند. از نظر او کسانی که از فلاکت‌‌های زندگی در سیطره‌‌ی سرمایه به‌تنگ آمده‌‌اند و با سرمایه‌داری سر ستیز دارند و گوش‌شان بدهکارِ خزعبلات شبه‌علمی ایشان نیست، دچارِ «بیماریِ کودکانه‌‌ی چپ‌روی»‌‌اند. این دسته از مدافعان سرمایه‌‌داری که از سر دغل‌کاری لباس چپ به‌تن کرده‌‌اند گه‌گاه از سوسیالیسم یا حتی کمونیسم نامی به‌میان می‌‌آورند اما هیچ‌گاه از یادآوریِ مواهب توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری و خدماتی که سرمایه‌‌داری به‌طبقه‌‌ی کارگر ارائه کرده است خسته نمی‌‌شوند. آن‌‌ها گونه‌‌ای جبرگراییِ اقتصادی را اساسِ دفاع خود از سرمایه‌‌داری قرار داده‌‌اند. به اتکای همین جبرگراییِ اقتصادی است که می‌‌توانند از سرمایه‌داری دفاع کنند و در عین‌حال هم‌چنان خود را سوسیالیست یا حتی کمونیست جا بزنند. و در مواجهه با هرگونه انتقادی در این‌مورد، به‌‌شکلی طوطی‌‌وار چند سطر از مانیفستِ مارکس و انگلس را (اثری که در سال ۱۸۴۸، یعنی تقریبا بیست سال قبل از کاپیتال منتشر شده است) تکرار می‌‌کنند، بدون این‌‌که ذکری از درون‌مایه‌‌ی اصلی و خط استدلالیِ این اثر به‌میان آورند.

هسته‌‌ی سخت استدلال چپ بورژوایی پیراسته از وراجی‌‌های شبه‌علمی از این قرار است: شرط شکل‌گیریِ جامعه‌‌ی سوسیالیستی شکل‌‌گیریِ یک طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند است. اما طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند فقط با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داریِ صنعتی و بنابراین در سایه‌‌ی بورژوازیِ مولد می‌‌تواند به‌وجود آید. بنابراین، طبقه‌‌ی کارگر واقعا موجود باید دست از مبارزه و مقاومت در برابر توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در ایران بردارد، به این دلیل ساده که یا اصلا در ایران هنوز چیزی به‌نام سرمایه‌‌داری وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد هنوز در مرحله‌‌ی جنینی است و به‌هیچ وجه توانِ آن‌را ندارد که در برابر نیروهای «نئوفئودال» قد برافرازد؛ اصلا راستش را بخواهید در ایران هنوز طبقه‌‌ی کارگری وجود ندارد: چپ بورژوا وقتی تعارف را کنار می‌‌گذارد و اندکی روراست می‌‌شود، چنین می‌‌نالد. بنابراین، از دیدگاه چپ بورژوا طبقات فرودست در ایران نه در سیطره‌‌ی سرمایه، بلکه تحت سلطه‌‌ی دولتی نئوفئودال زندگی می‌‌کنند و برای رهایی و دیدن روی رفاه و عدالت و آزادی چاره‌‌ای ندارند جز آن‌‌که با همان هسته‌‌ی ضعیف بورژازیِ مولدِ در حال تولد ائتلاف کنند.

با همین استدلال است که چپ بورژا با خیال راحت و سری افراشته و زبانی دراز اجرای نقش مدافع و مشاورِ بورژوازیِ مولد را بازی می‌‌‌‌کند و با وقاحتِ تمام خود را سوسیالیست یا حتی کمونیست می‌‌خواند و اعضای طبقه‌‌ی کارگر را به بلانکیسم و توهم‌‌زدگی و خیال‌‌پروری متهم می‌‌کند و در حمله‌‌های پیاپی به طبقه‌‌ی کارگر مدام از مارکس و انگلس و حتی لنین نقل قول می‌‌آورد با این پندار که طبقه‌‌ی کارگر او را سوسیالیستی صادق قلمداد خواهد کرد و دستش را نخواهد خواند.

اما برای پی بردن به استراتژیِ چپ بورژوایی باید علم‌‌گرایی‌‌اش را کشفِ رمز کرد. در بوق و کرناکردنِ صفت «علمی» برای مدعیات بورژوایی درواقع، نقابی است برای پنهان‌کردن نقشی که در جهتِ روغن‌‌کاریِ چرخ دنده‌‌های ماشین سرمایه ایفا می‌‌شود؛ صفتی جعلی برای برداشتی بتواره از فرایند انباشت. چپ بورژوایی این برداشت بت‌‌واره را پشت کلمه‌‌ی «توسعه» پنهان می‌‌کند. بر اساس این برداشتِ بت‌‌واره، فرایند انباشت فرایندی اقتصادی و مستقل از هرگونه ستیز طبقاتی است؛ البته چپ بورژوا اذعان می‌‌کند که این فرایند بر زندگیِ طبقات اثر می‌‌گذارد اما به‌خودیِ خود امری یکسر اقتصادی و متعال از ستیز طبقاتی است که «قوانین حرکت‌‌ دورنیِ» آن را باید به‌شیوه‌‌ای به‌اصطلاح علمی و کاملا غیر سیاسی فهمید و موانع «بیرونی» را از سر راهش برداشت. از دیدگاه چپ بورژوا این حرف که حتی مقولات به‌‌ظاهر اقتصادی مانند نرخ ارزش اضافی و ترکیب ارگانیک سرمایه و نرخ سود نیز مقولات سیاسی (مقولاتی که محتوای طبقاتی دارند و درواقع، عناصرِ ستیز طبقاتی‌‌)اند، کفرگویی و اهانت به‌ساحت مقدس علم است.

چپ بورژوا اصلا به‌روی مبارکش نمی‌‌آورد که مارکس در کاپیتال نشان داده است که تمام دقایق فرایند انباشت که از دیدگاه سرمایه‌‌دار فرایندیِ صرفا اقتصادی جلوه می‌‌کند، درواقع، محتوایی طبقاتی دارند و هیچ یک بدون به‌فلاکت کشاندنِ طبقه‌‌ی کارگر تحقق پیدا نمی‌‌کند؛ چرا که سرمایه نه یک چیز، بلکه رابطه‌‌ی طبقاتیِ سرمایه‌‌-کار است و هسته‌‌ی این رابطه‌‌ی طبقاتی چیزی جز تحمیل کار نیست. از دیدگاه مارکس، فرایند انباشت لحظه به‌لحظه‌‌اش با کار از خودبیگانه، تحمیلی و «نامحدود» پیش می‌‌رود و هر دور گردش سرمایه متناظر است با نابودیِ زندگی‌‌های کثیری که سرمایه آن‌‌ها را به «کار انتزاعی» فروکاسته است. چپ بورژوایی در مواجهه با این واقعیت که انباشت سرمایه بدون تبدیل انسان به‌کالا و قراردادنِ زندگی‌‌اش تحت سیطره‌‌ی کالای اعظم، پول، نمی‌‌تواند پیش برود، سریع بالای منبرِ علم‌‌ اقتصاد می‌‌پرد و این حقایق را کلی‌‌گویی‌‌های فلسفی و شعربافی معرفی می‌‌کند. وقتی به او یادآوری می‌‌کنند نابودیِ بدن‌‌ و زندگیِ آدم‌‌های واقعیِ گوشت و پوست و استخوان ‌‌دار در خط تولید، پشت چرخ‌‌دستی یا زیر گونی‌‌های زباله، پشت فرمان و جلوِ تخته سیاه، جلو سینک ظرفشویی و پشت میز منشی‌گری … یا زیر بار قرض و قسط فلسفه‌‌بافی نیست و فلاکت سرمایه‌‌داری را باید از میلیون‌‌ها انسانی پرسید که مجبورند هر روز زندگیِ خود را ــ فکر و احساس و سلامتی و قدرت عضلانی یا زیبایی جسمانیِ خود را ــ بفروشند، چپ بورژوا از همان بالای منبر علم اقتصادش، کیلو کیلو آمار را مانند برگ برنده به‌زمین می‌‌کوبد و یکی یکی «شاخص‌‌های توسعه‌‌ی انسانی» را که با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری افزایش یافته‌‌اند کنار هم ردیف می‌‌کند. غافل از این‌‌که طبقه‌‌ی کارگر به‌نیروی خشم ناشی از رنج کار در سیطره‌‌ی سرمایه به‌‌سادگی مرعوب این آمارهای توخالی نمی‌‌شود.

آمارهای تولید ناخالص داخلی، نرخ رشد و تورم و بیکاری و … آیا در این آمارها اثری از زندگی‌‌هایی که به‌کار انتزاعی فروکاسته شده‌‌اند هست؟ آیا نگرانی از تورم واقعا نگرانی برای طبقه‌‌ی کارگری است که در تامین نیازهای اولیه‌‌اش درمانده و در مسیری قرارگرفته که تمام وجودش، زندگی‌‌اش، به‌شکم، به‌حیات بیولوژیک فروکاسته شود، یا صرفا نگرانی از مصرف نامکفی و عدم تحقق ارزش‌‌های تولیدشده در قلمروهای تولید توسط خود طبقه‌‌ی کارگر است؟ آیا نگرانی از نرخ بیکاری صرفا نگرانی از نگاه‌‌داشتن نرخ بیکاری در سطح بهینه‌‌ای نیست که توازن «ارتش ذخیره»/«ارتش فعال» حفظ شود طوری‌که  از یک سو آنقدر افزایش پیدا نکند که به شورش و عصیانِ «پرولترهای بی‌‌نزاکت» بیانجامد و از سوی دیگر آنقدر کاهش نیابد که ارزش نیروی کار بالا برود و سرمایه‌‌داران عزیز، همان بورژوازیِ مولد نور چشمی که کینز آن‌‌ها را «گل‌‌های سرسبد زندگی» می‌دانست، بدون نگرانی از بالارفتن هزینه‌‌ی این «عامل تولید»، یعنی «کار»، به‌سرمایه‌‌گذاری و «سازندگی» و مهرورزی و خدمت به‌خلق مشغول باشند به‌حول و قوه‌‌ی الهی!

در اینجا، چپ بورژوا بلافاصله فریاد خواهد زد نه، فقط اینها نیست؛ آمارهای مربوط به‌شاخص توسعه‌‌ی انسانی برای اندازه‌‌گیریِ سطح زندگی هم هست! یا می‌‌توان به آمارهای مربوط به‌دستمزدها و اقلام مصرفی طبقه‌‌‌‌ی کارگر در دوره‌‌های متفاوت تاریخ سرمایه‌‌داری رجوع کرد و نشان داد که با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در کشورهای پیشرفته دستمزدها و میزان و تنوع اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر بالا رفته است! در این مورد مغلطه‌‌ی چپِ بورژوا مغلطه‌‌ای چند وجهی است که در روشن‌کردنِ جوانبش نباید شتاب ورزید. در این یادداشت کوتاه فقط می‌‌توان فهرست‌‌وار  به‌برخی از وجوه و جوانب این مغالطه اشاره کرد.

  • در این تلاش برای اثبات مواهب توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری فقط به افزایش مقطعیِ دستمزدها و اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر اشاره می‌‌شود و از نابرابری و فاصله‌‌ی فزاینده‌‌ میانِ عایدیِ و اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر و اقشار مختلف طبقات فرادست سخنی به‌میان نمی‌‌آید.
  • چپ بورژوا طیِ لفاظی در افزایش رفاه طبقه‌‌ی کارگر در کشورهای پیشرفته اشاره‌‌ای به این نکته نمی‌‌کند که بخشی از این رفاه به‌قیمت فلاکت طبقات فرودست در کشورهای به‌اصطلاح جهان سوم ممکن شده است.
  • از سوی دیگر، رفاه مقطعیِ طبقه‌‌ی کارگر در برخی کشورها نه نتیجه‌‌ی لطف و مرحمت بورژوازی بلکه حاصل مبارزه‌‌ی طبقه‌‌ی کارگر بوده است که بورژازیِ این کشورها را واداشته است هزینه‌‌ی امتیازهایی را که به‌زور واگذار کرده با استثمار طبقات فرودست کشورهای به‌اصطلاح «توسعه نیافته» یا «در حال توسعه» جبران کند.
  • چپ بورژوا در دفاع از توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری با استناد به‌مواهبی که این توسعه برای طبقه‌‌ی کارگر در پی داشته، مجبور است مانند بیماران زمان‌‌پریش حرف بزند چنان‌‌‌‌که گویی در فاصله‌‌ی پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دهه‌‌ی هفتاد میلادی و در اوج «شکوفایی دولت رفاه» به‌سر می‌‌برد، و اصلا به‌روی خود هم نمی‌‌آورد که در ایالات متحده، مرکز سرمایه‌‌داریِ جهانی، اکنون حدود چهل سال است که دستمزد واقعیِ مزد و حقوق بگیران افزایش نیافته است.
  • از همه‌‌ی اینها گذشته، چپ بورژوا چیزی از تمایز میان «سطح زندگی» و «شیوه‌‌ی زندگی» (ادوارد تامپسون؛ تکوین طبقه‌‌ی کارگر انگلیس) به‌گوشش نخورده است و گویی تاکنون به این نکته فکر نکرده است که «مردم چه‌‌بسا فرآورده‌‌های بیشتری مصرف کنند و درعین‌حال خشنودیِ کم‌‌تر و آزادیِ ناچیزتری داشته باشند» (ترجمه‌‌ی محمد مالجو).

درواقع، چپ بورژوا هم‌‌گام با فرایند انتزاع در مسیر گردش و انباشت سرمایه که زندگی و تجربه‌‌ی زیسته‌‌ی انسان‌‌ها، رنج و فلاکت و سیه‌‌روزیِ واقعیِ انسان‌‌های واقعی، را به اصل موضوعه‌‌ی کار انتزاعی به‌منزله‌‌ی جوهر ارزش فرومی‌‌کاهد، با ادعای رویکرد تجربی، از تجربه‌‌ی زیسته‌‌ی انسان‌‌های واقعی روی می‌گرداند و با آمار و ارقام انتزاعی که فقط به‌کار درک و  تنظیم و برنامه‌‌ریزیِ فرایند انباشت از دیدگاه سرمایه می‌‌آیند، به ارزیابی انباشت سرمایه می‌‌پردازد تا با پیچیدن نسخه‌‌های به‌اصطلاح علمی توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری و فلاکت‌‌هایش را توجیه کند و طبقه‌‌ی کارگر را با وعده‌‌های توخالی بفریبد.

اما طبقه‌‌ی کارگر در مسیر آگاهی از این نکته قرار گرفته است که جز بر توان خود نمی‌‌تواند تکیه کند و یگانه راه رهایی‌‌اش مقاومت در برابر انباشت سرمایه و ایجاد فضاهای زندگی جمعی در شکاف‌‌های این فرایند و بیرون‌کشیدنِ زندگی از گرو سرمایه است؛ امری که جز از طریق تشکل و سازمان‌‌یابی و تشکیلِ صفی مستقل در برابر بورژوازی و مشاورانش میسر نمی‌‌شود. کارشناسان توسعه و عالمان علم اقتصاد مشاورانِ سرمایه‌‌اند و کاری برای طبقه‌‌ی کارگر نمی‌‌توانند و نمی‌‌خواهند بکنند چرا که خود چیزی نیستند جز سرمایه‌‌ی تشخص‌یافته که مطابق منطق سرمایه می‌‌اندیشند و برنامه می‌‌ریزند و عمل می‌‌کنند. چپ بورژوایی می‌‌تواند تا دلش می‌‌خواهد سفسطه کند و هیاهو به‌راه بیاندازد و سرخوش از بودجه‌‌های تحقیقاتی «مقاله‌‌ی علمی» و «برنامه» بنویسد؛ طبقه‌‌ی کارگر راز وجود او را دریافته است: او نیز چیزی نیست جز شکلی از سرمایه‌‌ی تشخص‌‌یافته.