تشکیلات کارگری لازمه‏ زندگى طبقه‏ کارگر است

سخنی با خوانندگان و علاقمندان به جنبش کارگری ایران  

حسین اکبری: ماهنامه اندیشه  جامعه دردهه هشتاد به سردبیری آقای عاشوری در فضای رسانه ای ایران  خوش درخشید. بسیار بودند نشریاتی پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ با مضامین و محتوی متفاوت در قامت یک رسانه، کارِ ِآگاهی بخشی را به پیش می‌بردند و بی تردید تاثیرات معینی در ایده پردازی، راه گشایی نظری برای شکستن تک‌صدایی موجود داشتند،  اما ماهنامه اندیشه جامعه بسیار شجاعانه به موضوعی پرداخت که پیش از هرچیز نام جنبش سرکوب شده ای را بر سر زیانها انداخت و طرح موضوعی را  درانداخت تا چالش بین روشنفکران و کارگران و اهالی کار و زحمت را به تفاهم رهنمون شود و از رسانه پلی ساخت تا به سرگردانی گروه های وسیع کارگری که نمی خواستند تابع سازمان‌های زرد خانه کارگری باشند، کمک کند تا از آنسوی مزرع بی آب و علفی که سراب بود با عبور از پل رسانه به سویی بروندکه بتوانند در زمینی مساعد بذر مشارکت خود را بپاشند. کاری که این ماهنامه کرد، با حداقل امکانات بود. گرفتن مصاحبه هایی از کارگران سندیکایی دوران رژیم گذشته تا زمان بسته شدن غیرقانونی این سندیکاها و در ادامه طرح نظرات کارگران در باره مسایلی که به خودشان مربوط است. آقای عاشوری که خود دانش آموخته علوم اجتماعی است، با نشر اندیشه جامعه صدای مردم و از جمله کارگران شد. گرچه اندیشه جامعه تعطیل شد و آقای عاشوری مهاجرت کرد، اما این تعهد به کار رسانه‌ای موجبات گرد آمدن مردانی تشکیلاتی و از جنس مبارزات صنفی_ طبقاتی و فعالیت های اتحادیه ای آنان  شد و پیامد هایش هنور هم قابل لمس است.

با کسب اجازه از آقای عاشوری از طریق برادر ایشان آقای امین عاشوری (که خود از زحمتکشان عرصه رسانه است)، نسخه هایی از مصاحبه های گرفته شده از فعالان و پیش کسوتان سندیکایی در اختیارم قرار گرفت که تلاش می کنم با وجود مشکلات ناشی از تغییر  نرم افزاری این نسخه ها از زرنگار به Word این تجربیات گرانقدر را با بازنشر در این صفحه در اختیار کارگران و علاقمندان به جنبش کارگری قرار دهم. امیدوارم با انتشار این اولین مصاحبه که به سبب طولانی بودنش ناگزیر از بخش بندی آن هستم، موفق به انتشار همه ِ مصاحبه های کارگران سندیکایی ایران گردم. باشد که این کوشش مورد توجه خوانندگان قرار گیرد. بار دیگر وظیفه خود میدانم که قدردان  آقای محمدرضا آشوری به پاس این کوشش ارجمندش باشم.

Bildergebnis für فعالین سندیکایی

تشکیلات کارگری لازمه‏ ى زندگى طبقه‏ ى کارگر است
گفت و شنودى با عباس خرم (دبیرِ سابقِ سندیکاى مستقلِ کارگرانِ نانوا) بخش اول

  پیشاپیش از این‏که دعوت ما را براى این گفت‏ وگو پذیرفتید، سپاسگزاریم.
 براى شروع، از خاطراتِ دوران کودکى، جوانى و چگونگى ورودتان به صنفِ خبازان، براى‏مان بگویید.

عباس خرم: اگر بخواهم همه‏ ى این مسایل را براى شماعرض کنم، طولانى مى‏ شود؛ ولى خلاصه‏ اش این مى ‏شودکه درست به‏ خاطر دارم وقتى‏ که جنگ جهانى دوم شروع شد، یعنى ۲۳ شهریور ۱۳۲۰، من درس مى‏ خواندم وبه‏ علتِ بمباران شهرمان، قزوین، همه‏ ى بچه‏ هایى که درس مى‏ خواندیم از مدرسه فرار کردیم. در اثرناهنجارى‏ هایى که بعد از زمان جنگ به‏ وجود آمد، مجبورشدم که تحصیل را رها کنم و مشغول کار شوم و این بود که ما را بردند دَرِ دکان یک نانوایى. همان سال ۱۳۲۰ اولین کارى که شروع کردیم آن‏جا پادویى کنیم و چون سوادداشتیم یواش ـ یواش براى دفترى و نویسندگى مشغول شدیم و کار و بارَم گرفت. و بعدها با فرا گرفتن کارهاى تخصصى از قبیل نان درآرى، شاطرى، خمیرگیرى و … به مرور زمان، یک مقدار نان‏آور شدیم و تقریبا در کار نان پهن کردن استاد شدیم. از طرفى در قزوین، که گنجایش کارگران بیش‏ترى نداشت مجبور شدم که در سال ۱۳۲۶به تهران بیایم و در یک نانوایى مشغول شوم. اولین کارگاهى که در تهران کار کردم در خیابان مولوى  بازارچه سعادت بود . و بعد هم دیگر کم ـ کم آمدیم به تافتونى و بغل سید اسماعیل یک نانوایى بود که ازآن‏جا شروع کردیم به کار کردن در تافتونى. از همان موقع‏ ها هم با مسایل تشکیلات کارگرى آشنا شدیم. البته قزوین که بودیم با این جریانات آشنایى داشتیم چون سال ۱۳۲۲ در قزوین سندیکاى کارگران نانوایى تشکیل شد و ما هم تقریبا به آن سندیکا هدایت شدیم و عضوشدیم.  شاید حالا از نظر کارى و فکرى در آن حد نبودم که درک کنم که سندیکا یعنى چه؟ براى چه تشکیل مى‏ شود؟

ولى در عین حال چون بزرگ‏ترها مى‏ رفتند ما را هم با خود مى‏ بردند به سندیکاى نانوایان قزوین. آن زمان چون زمان جنگ بود مسأله ثبت مطرح نبود.

 چگونه وارد فعالیت‏هاى سندیکایى شدید؟

عباس خرم: سالِ ۱۳۲۲ در قزوین عضو سندیکا شدم.تهران هم که آمدم، بزرگ‏ترها ما را بُردند عضو سندیکاکردند. گفتند که ساعت کارمان کم مى‏ شود؛ جمعه حقوق مى‏ گیریم؛ بیمه مى‏شویم و از این حرف‏ها. ما هم علاقه‏ مند شدیم و رفتیم.    آن روزها کارگرانِ باسواد خیلى کم بودند من که چندکلاسى درس خوانده بودم و در عین حال، در محیطى هم زندگى کرده بودم که به این حرف‏ها علاقه‏ مند بودیم. یک چیزهایى یاد گرفته بودیم و فعالیت مى‏ کردیم و به کارسندیکایى علاقه داشتیم، چون فکر مى‏کردیم که اگرسندیکا داشته باشیم حتما زندگى‏مان بهتر خواهد شد. بعد که به تهران آمدم به این موضوع بیش‏ترعلاقه‏ مند شدم، چون در تهران مسکن هم که نداشتم (آن موقع، هنوز ازدواج نکرده بودم و خانه و زندگى نداشتم و درمغازه‏ ى نانوایى مى‏ خوابیدم). من از همان موقع علاقه‏ ى خیلى عجیبى داشتم و کارگران را دعوت مى‏ کردم و همراه آنان به تشکیلات مى‏ رفتیم و کارهاى سندیکایى انجام مى‏ دادیم. اما تقریبا هر روز مورد هجوم قرار مى‏ گرفتیم.  از ۱۳۲۷ به بعد سندیکاى ما یک فعالیت خاصى داشت. ۴ تا محل داشتیم و کارگران زیادى هم عضو بودند.

اما مرکز سندیکا خیابان امام‏ خمینى فعلی روبه‏ روى مسجد مجد بود. در آن دوران فعالیت‏ مان خیلى خوب بود. مثلاً یکى ازکارهاى خیلى ارزشمندى که سندیکاى ما انجام مى‏ داد(چون محیط کارگرى ما طورى بود که کارگران بیکار هم داشتیم) به این خاطر که کمک به کارگران بیکار بشود، سندیکا تعلیم مى‏ داد که ما در هفته براى این‏که کارگرانى کار که مى‏ کنند، استراحت کنند. یک روز در هفته کارگران سیار مى‏ فرستادیم کمک هم‏دیگر به‏ عنوان مثال من که درجایى کار مى‏ کردم سَرِ هفته یکى مى‏ آمد کمک من. هم اوکار مى‏ کرد و هم من مى‏ رفتم تفریح و استراحت. کارفرماهابا ما مخالفت مى‏ کردند که شما نباید این کارها را انجام بدهید به‏ همین علت، بعضى جاها با شکست روبه‏ رو مى‏ شدیم. مثلاً پلیس مانع مى‏شد که کارگر به‏ جاى من کارکند و از این حرف‏ها. خیلى در این مورد با ما کلنجارمى‏ رفتند. سندیکاى جورى تنظیم مى‏ کرد که کارگران بیکار بتوانند جاى بعضى‏ ها کار بکنند و خیلى هم جالب بود و مى‏ شدیم کارگر سیّار.

 این موضوع به دانش کارگرهاى ما اضافه مى‏ کردچون سندیکا سعى مى‏ کرد کارگرهایى که مطلع‏ ترند رابه‏ عنوانِ کارگرانِ سیّار به نانوایى‏ ها بفرستند. در نتیجه،یک کارگرِ مطلع که مى‏ رفت در مغازه از نظر فعالیت سندیکایى تبلیغ مى‏ کرد در نتیجه اثر جمعى براى سندیکا داشت. البته این موضوع از نظر دانش سندیکایى براى صنف ما خیلى با ارزش شد که بعدها ما هم حُسنِ استفاده را کردیم و توانستیم تشکیلات‏مان را خیلى بهتر وآبادتر سازیم تا این‏که ادامه داشت.   در عین حال، سندیکاها آن موقع‏ ها فعالیت مى‏کردند که کارگران‏شان شامل بیمه بشوند، جمعه را داشته باشند، ساعت کارشان مرتب باشد و ما هم یکى از آن سندیکاها بودیم که در جوار هم‏دیگر با همه همکارى مى‏ کردیم. حتا همان‏ موقع ما همکارى تنگاتنگى با سندیکاى خیاط وکفاش و نجار و کارخانجات دخانیات و بلورسازى و حتا سیلوى تهران و چیت‏ سازى (که الان مسأله دارد) داشتیم.این‏ها همه با هم کار مى‏ کردند. البته این‏ها از نظر اجتماعى همه‏ شان نسبت به هم‏دیگر در کار تشکیلاتى هم‏کار بودند. خواسته‏ هاى‏شان را مطرح مى‏ کردند و آن‏ها هم حمایت مى‏کردند تا ۲۸مرداد.

چگونه شد که سندیکاى‏تان تعطیل شد؟ ودوباره فعالیتش را شروع کرد؟

عباس خرم: روز ۲۸ مرداد ما در سندیکا انتخابات هیأتِ مدیره داشتیم. ۲۵ مرداد صحبت کردیم و هیأت مدیره اعلام کرد که ۲۸ مرداد انتخاب بشود. دوستى داریم به‏نامِ محمود حقیقى‏ پور، ایشان رئیس هیأت نظارت بودند واعضاى هیأت مدیره انتخاب مى‏ شدند. صندوق گذاشته بودند چهار راه حسن‏ آباد نرسیده به میدان حسن‏ آباد. صبح ۲۸مرداد که جریان کودتا مطرح شد، دوستان سندیکایى ما متوجه شدند که ممکن است با توجه به جایى که قرارداریم آشوب‏گران بخواهند به ما صدمه بزنند به همین خاطر، تمام اسناد و مدارک سندیکاها را همان‏جا و همان‏ روز آتش زدند. انتخابات را به هم زدیم و صندوق را برداشتند و بردند. اوباش ریختند به سندیکا و نیمکت‏ ها وصندلى‏ ها را وسط خیابان سپه (امام خمینى فعلى) پرت کردند و سندیکا را منحل کردند. ما دوباره آواره‏ ى قهوه‏ خانه‏ ها شدیم. یعنى مى‏ رفتیم در قهوه‏ خانه‏ ها وکارهاى‏مان را به‏ صورت غیررسمى انجام مى‏دادیم چون تشکیلاتى نداشتیم.  این بود که یکى ــ دو سالى خمودگى خیلى عجیبى براى کارگران پیش آمد از جمله ما که کارگر نانوایى بودیم. در همان روزها افتخار آشنایى پیدا کردیم با آقاى رسولى.چون من آن موقع در غرب تهران کار مى‏کردم: سَمتِ شاپور، امیریه و خیابان خیام، بعدها آمدم سمت شرق تهران که معروف بود به دروازه شمیران. دوستان آن‏جا بودند با هم در قهوه‏ خانه آشنا شدیم و خلاصه همه در این فکر بودیم که باز هم کارگر بیکار و مشکلات و بیکارى زیاد بود.  یک روز صبح که آمدم قهوه خانه شنیدم که یکى ازکارگران نانوایى مُرده، جریان از این قرار بود که از کارگران نانوایى فردى بود به‏نامِ احمد که خانه و زندگى نداشت،(آن‏موقع من ازدواج کرده بودم) ایشان شب در قهوه ‏خانه خوابیده بود که صاحب قهوه‏ خانه به‏نام عباس ریزه او را ازقهوه‏ خانه بیرون مى‏ کند. زمستان هم بود. ایشان مى ‏آید درکوچه مى‏ خوابد. مثل این‏که یک سگ هم مى‏آید بغلش ومى‏ خوابد! همان‏جا که در کنار خیابان خوابیده بود،مى‏ میرد. صبح که ما خبردار شدیم آمدیم و خیلى متأسف شدیم. کارگران، او را روى دوش‏شان گرفتند و از هر طرف صداى اعتراض بود که شنیده مى ‏شد. این اعتراض‏ ها، درنهایت، به تشکیل سندیکا منتهى شد. در آن خفقان خیلى شدید، کارگران مى‏ گفتند: کارگر نانوایى این‏قدربدبخت شده که مثلاً بغل سگ مى‏خوابد! رفتیم شلوغ کردیم و داد زدیم و فریاد زدیم. خلاصه! رفتیم وزارت کار وتقاضاى ثبت سندیکا کردیم. با یک مشکل خیلى غول‏آسایى ما را روبه‏ رو کردند. تحقیق و تفحص وتجسس شروع شد. همه جمع شدند و در نهایت هیأت مؤسس درست کردیم، موقعى که این‏طور شد هیأت مؤسس معرفى کردیم آقاى محمد رحیمیان، على رسولى، محمدعلى پایدار، عباس عابدپیشه، ابوالقاسم ظاهرى و على‏رضا کسادى ومحمدرضا امیرخانى (که این سه‏تاى آخر فوت کرده‏اند) وبنده. هیأت مؤسس انتخاب شد و تقاضاى ثبت سندیکا کردیم. از ۱۳۳۴ رفتیم دنبالش و آقاى رسولى به عنوان مدیرعامل انتخاب شد که پى‏گیر ثبت سندیکا شد و از۱۳۳۴ یا ۱۱ بهمن ۱۳۳۵ما مداوم دنبال این کار بودیم. روزهاى اول که وزارت کار مى‏رفتیم بعضى به مامى‏خندیدند و مى‏گفتند که شما آن‏جا که مى‏روید دستگیرتان مى‏کنند. چون آن‏جا از قشر کارگر بدشان مى‏آید و واقعا هم همین طور بود. ساواکى‏ها مى‏آمدند و سئوال مى‏کردند ما هممى‏گفتیم: ما ۴ تا شاگرد نانوا هستیم مى‏خواهیم یک تشکیلات درست کنیم که از قهوه‏خانه‏ها نجات پیدا کنیم. آن‏جا، تریاکى‏ها، دزدها و … مى‏آیند و محیط مناسبى ندارد. در نتیجه، با کوششى که همه دوستان کردند، به‏خصوص آقاى رسولى، سندیکاى ما در ۱۱/۱۱/۱۳۳۵به ثبت رسید و تابلوى ثبت‏مان را رسما گرفتیم. براى این‏کار حدود ۱۸ ــ ۱۷ ماه زمان صرف کردیم.

  در واقع بعد از کودتا، اولین سندیکاى ثبت شده‏ى قانونى سندیکاى خبازان بود؟

عباس خرم: بله! ما اولین سندیکاى کارگرى بودیم که مجوز فعالیت گرفته بودیم که شماره ‏ى ثبتِ سندیکاى‏مان نیز ۱۷ بود. البته آن‏موقع سندیکاى کارفرمایى وجودداشت اما ما نخستین سندیکاى کارگرى بودیم در مراکز مختلف شهر قهوه ‏خانه‏ هایى بود که پاتوق کارگران از جمله کارگران نانوایى بود. آن‏موقع‏ ها در دروازه‏ ى شمیران، قهوه‏ خانه‏ ى «عباس‏ ریز» و محمد دماوندى از پاتوق‏هاى معروف کارگران نانوایى بود. یک عده از دوستان ما در مولوى در قهوه خانه‏ ى معروف به قهوه‏خانه‏ى «ابراهیم خرکى» جمع مى‏شدند. یکى عده‏ى دیگر در قهوه‏ خانه ‏اى در سرسبیل به نام «یگانه» و عده‏ اى نیز در قهوه ‏خانه‏ اى جنب سینما جهان بودند که در واقع این آخرى مالِ کارگران سنگکى بود. ما با آقاى رسولى، تابلو را برداشته و در مناطق مختلف به پاتوق‏ هاى کارگران رفتیم. در جنوب شهر، در گود کوره‏ پزخانه‏ ها قهوه‏ خانه‏ اى بود به نام قهوه ‏خانه رمضان که کارگران تافتونى جنوب مى‏ رفتند آن‏جا. تابلو را آن‏جاها بُردیم و شروع کردیم به تبلیغات که: آقا سندیکا ثبت شده و کارگرها بیایند و عضو شوند و تشکیلات درست بشود و …

پس از واقعه‏ ى ۲۸ مرداد و به دنبالِ ارزیابى فعالانِ مستقل کارگرى از فراز و فرود جنبشِ کارگرى برخى از آنان توضیح مى‏دادند که وابستگى سندیکاها و اتحادیه‏ ها کارگرى به گروه‏هاى سیاسى وسیله ‏اى شد براى منکوب و سرکوب آن‏ها. به این شکل که با سرکوب مثلاً حزب توده، تشکیلات کارگرى نیز در تیررسِ مستقیم رژیم قرار گرفت. از این‏جا بود که اندیشه «سندیکاهاى مستقل» شکل گرفت ،سندیکاهایى که منطقا مى‏بایستى در اندیشه دست‏یابى به حقوق کارگران باشند تا به دست آوردنِ قدرت! آن زمان شما به‏ عنوانِ هیأت مؤسس نخستین «سندیکاى مستقل کارگرى» چه تحلیلى از شرایط داشتید و با چه برداشتى سندیکاى مستقل کارگرانِ خباز را راه انداختید؟

عباس خرم: وقتى که ما سندیکاى‏مان را دایر کردیم اولین شعبه‏ اى که زدیم نظام‏ آباد بود. مرکز سندیکاى کارگران مستقل کارگران خبازهاى استان تهران که البته خیلى صدمه خورد. ما مى‏رفتیم ساواک و مى‏آمدیم. بله! براى این‏که ساواک مرتب مزاحم ما بود بغل هر تشکیلات که ما درست کرده بودیم یک خانه ساواک هم مى‏ گذاشتند. مثلاً در امیریه، در امجدیه سرهنگ سعیدى بود و به همه‏ ى خانه‏ هاى امن‏شان همه‏ ى ما را برده‏ اند و کتک‏ مان زده‏ اند، فحش‏مان داده‏ اند. ولى ما نمى‏ آمدیم به مردم بگوییم که ما را مى‏ زنند، چون مردم مى‏ ترسیدند. ما یک چیز دیگر به مردم مى‏ گفتیم. مى‏ گفتیم ساواک عیبى ندارد، ساواک مسئول امنیت مملکت است، برادرانِ ساواکِ ما نباشند مملکت ما اصلاً به هم مى‏ ریزد! و … که مردم از ساواک ترس نداشته باشند. حتا آن موقع مُد بود که بچه‏ ها مى‏ ایستادند سر چهار راه استانبول. چون ما زیاد مى‏ رفتیم و مى‏ آمدیم این‏ها را مى‏ شناختیم. مثلاً ساواک شعبه‏ اى در بازار داشت ما هم در میدان شاه شعبه داشتیم به همین دلیل ما را مى‏ بردند بازار. در امیریه هم شعبه داشتند. ما هم در خیابان کارگر شعبه سندیکایى داشتیم که ما را مى‏ گرفتند و مى‏ بردند امیریه. یا از نظام آباد مى‏ بردندخیابان بهار، تخت‏ جمشید. به این‏ها مى‏ گفتیم: «دایى».مثلاً بچه‏ ها که مى‏ آمدند به آن‏ها مى‏ گفتیم که دایى این‏جاست حواس‏شان باشد که مثلاً یک چیزى نگویندکه بخواهند بهره‏ بردارى کنند. در عین حال ما هم به شکل خودشان با آن‏ها مبارزه مى‏ کردیم. منتها در جامعه یک وقت‏ ها بعضى از دوستان حساب مى‏ کردند که مثلاً چون من، حسن، تقى، نقى مى‏روند، ساواک مى‏ آیند این‏ها یک وابستگى خاص با ساواک دارند. نه! ما وقتى که مى‏ رفتیم ومى‏آمدیم نمى‏ گفتیم، ولى حتما کتک را مى‏ خوردیم. برو ــبرگرد نداشت.  این بود که وقتى ما اولین شعبه‏ مان را دایر کردیم شروع کردیم به توسعه‏ ى شعبه‏ هاى‏مان براى خاطر این‏که نمى‏ خواستیم کارگرها در قهوه‏ خانه‏ ها باشند دوست داشتیم کارگران بیایند در تشکیلات.

 آقاى خرم! در این زمان که شما مى‏فرمایید که تقریبا هر روز جلساتى داشتید تعداد اعضایى که درسندیکا بودند چند نفر بودند؟ شرایط عضویت و حق عضویت کارگران در آن موقع چگونه بود؟ آیا بایدداراى شرایط خاصى مى‏ شدند یا هر کارگرِ خبازى مى‏ توانست عضو سندیکا بشود؟

عباس خرم: ما یک دفتر بزرگى داریم (که الان هم درمرکز سندیکاى حسن‏ آباد هست) حدودا ۸۰ درصد کارگران آن روز تهران عضو سندیکاى ما بودند یعنى حدود ۹ ـ ۸هزار نفر عضو سندیکا بودند. حتا یک روزى ساواک ما رامتهم کرد که شما از کشورهاى خارجى پول مى‏ گیرید.چون سندیکاى ما واقعا عظمت داشت. سندیکاهایى که ازکارگران مختلف مى‏ خواست تشکیل بشود، به ما مراجعت مى‏ کردند و ما با آغوش باز مى‏ پذیرفتیم، جا به آن‏هامى‏ دادیم، مکان مى‏ دادیم، چون ساعت ما طورى بود که بااین‏ها تطبیق نمى‏ کرد. خودمان مى‏ رفتیم سراغ‏شان و مى‏ آوردیم. چون ما صبح‏ ها ۲ ساعت در سندیکاها بودیم(ساعت ۸ تا ۱۰) بعد کارگرها مى‏ رفتند سَرِکار بعد ازظهرها هم ساعتِ ۲ تا ۴ از ۴ به بعد سندیکاى ما خالى بود.  چون بزرگ بود، همه مى‏ توانستند بیایند. مثلاً درمیدان شاه ۱۰ تا اتاق داشتیم  با یک سالن بزرگ که۱۰۰ نفر جمعیت مى‏گرفت، نظام‏ آباد ۲ تا ساختمان بزرگ بود و یک سالن بزرگى داشت، چند تا اتاق و خط تلفن که این‏ها را من با همکارى هیأت مدیره خریده بودیم. اعضاى‏مان همه حق عضویت مى‏ دادند یعنى ۵ریال که سال بعد یک تومان در ماه شد و شاطرها ۲ تومان در ماه، چونه‏ گیر ۵ ریال حق عضویت مى‏ دادند.      سال‏هاى ۳۶ و ۳۷ مخارج سندیکا بالا رفت ۱۰ نفر  کادر، استخدام کرد یعنى از دوستانِ فعال‏مان ۱۰ نفر کادر داشتند که ماهى ۱۵۰ تومان حقوق به آن‏ها مى‏ دادند (مزدیک شاطر در آن زمان) این‏ها فعال همه‏ ى بخش‏ ها بودند، مى‏ رفتند و سرکشى مى‏ کردند، شمیرانات، کرج، شهر رى، تهران، اعضاء جمع‏ آورى مى‏ کردند و کارهاى آنکت و غیره را انجام مى‏ دادند. آن موقع از کارگران عضو ۵ ریال حق عضویت مى‏ گرفتیم. بچه‏ ها در بعضى از مراسم کمک مالى جمع مى‏ کردند. یادم مى‏آید سرهنگ مولوى مى‏ گفت: که به شماخارجى‏ ها کمک مى‏ کنند ما ته چک‏ هاى عضویت‏مان را ۲گونى برداشته، بُردیم ساواک. چون ما همه‏ ى حق عضویت‏ ها را جمع مى‏ کردیم. گفتیم: بفرمایید. این‏هاکمک‏ هاى خارجى‏ست که به ما شده است.  بعدها وقتى که ما سندیکاى‏ مان را درست کردیم، دوستانِ خیاط و نجار، کفاش، بلورساز، خم‏کار ــ نوردکار و فلزکار و مکانیک همه آمدند در داخل سندیکاى ما. البته تا آن‏جایى که همیشه ما امکان داشتیم کمک معنوى وفکرى به آن‏ها مى‏ کردیم و کرایه هم از آن‏ها نمى‏ گرفتیم،اگر چیزى مى‏ دادند و یا کمکى مى‏ کردند مسأله نبود ولى هیچ‏وقت به آن‏ها فشار نمى‏آوردیم.

 شما در گفته‏ هاى‏تان اشاره داشتید به آن جلساتى که هر روز بین اعضاى سندیکاى تشکیل مى‏ شد، چه مباحثى در آن جلسات مطرح مى‏ شد؟ آیا آموزشى که به کارگران نانوا داده مى‏ شد که حقوق‏تان این هست؟ شما باید با کارفرماهاى تان این جورى برخورد کنید یا به آن‏ها مشاوره داده مى‏ شد که باوزارت کار صحبت مى‏ شد که مشکلات آن‏ها را حل کنید؟ آن‏جا چه مباحثى مطرح مى‏ شد و چه خدماتى رابه اعضا مى‏ دادند؟

عباس خرم: تمام جلسات روزانه را که در هر شعبه‏ اى برگزار مى‏ کردیم، به آن مى‏ گفتیم «اکیپ». مثلاً اکیپ شاطرها، اکیپ نان‏ درآورها، اکیپ خمیرگیرها و … در این جلسات همیشه دوستانى که از نظر سندیکایى آگاهى بهترى داشتند، تعلیماتِ سندیکایى مى‏ دادند.  به غیر از این، ما کلاسِ درس هم داشتیم. در داخل سندیکاها و درهمه‏ ى شعبه‏ ها، کلاسِ اکابر را داشتیم. درس مبارزه بابى‏سوادى و … برخى‏ ها این کار را آن روزها به ما ایرادمى‏ گرفتند که شما از اکابر معلم گرفته‏ اید. ولى ما حس مى‏ کردیم که اگر کارگرانِ ما سواددار بشوند، بهتر است. ماهم‏زمان با درخواستى که در مورد منافع کارگرى از وزارت کار مى‏ کردیم مثلاً براى ساعت کار، بیمه و … در فکرِآموزشِ کارگران هم بودیم. یکى از مسایل مهم این بود که به کارگرها مى‏ گفتیم که شما در محیط کارتان سعى کنید خوب عمل کنید، شاخص باشید، معلوم باشد یک عضو سندیکا آدم شایسته‏ اى است. یکى دیگر از مسایلى که براى‏شان مطرح مى‏ کردیم این بود که بدانید قانون کار چى هست؟ ساعات کار یعنى چه؟ تشکیلات یعنى چه؟ ما تشکیلات داشته باشیم چه کار مى‏ توانیم بکنیم و … از مسایل دیگرى که خیلى به آن توجه مى‏ کردیم همین درس خواندن بود.

 ما در داخلِ سندیکاى‏مان، ۱۰ کلاسِ مبارزه بابى‏سوادى  داشتیم و شاید، ۱۳۰۰ ــ ۱۲۰۰ نفر در دورانى که ما فعالیت‏ مان درخشان بود، گواهى اکابر گرفتند. حتا بعضى‏ ها رفتند و ادامه‏ ى تحصیل دادند و به مدارجِ بالا رسیدند و اصولاً از صنفِ ما خارج شدند. خوشحال بودیم که مى‏ توانیم این کارها را بکنیم. به هر عنوانى نیروى خودمان را نشان مى‏ دادیم. مثلاً در پایانِ هر دوره تصمیم مى‏ گرفتیم که گواهى ‏نامه‏ هاى فارغ‏ التحصیلان را توزیع بکنیم. براى این‏کار جشن مى‏ گرفتیم، یک محل بزرگ، مثل گاراژِ بزرگِ پشتِ نظام‏ آباد را آذین‏ بندى مى‏ کردیم و فرش و صندلى و …مى‏ چیدیم. مى‏ گفتیم که ۱۰۰ تا از شاگردهاى‏مان، ۱۰۰ تا از کارگرمان فارغ‏ التحصیل شده‏ اند. (از نظر اکابر)، وزیر را،نخست‏ وزیر را دعوت مى‏ کردیم البته نمى‏ آمدند، منتها به هر حال، کسى مى‏ آمد؛ و گواهى‏ نامه‏ ها را توزیع مى‏ کردند ودر جامعه مطرح مى‏ شدیم که یک تشکیلاتى هست و این کارها را مى‏ کند و… خوب هم بود.

حدودا چند نفر فارغ‏التحصیل شدند؟

عباس خرم: سندیکا حدودا ۱۲۰۰ نفر را از آن مدارس فارغ‏التحصیل کرد. با این مسایل هم مبارزه مى‏ کردند. مثلاً کارفرماها نمى‏ گذاشتند کارگرها بیایند ولى ما هم تلاش مى ‏کردیم.

 سیاست ‏گذارى و برنامه ‏ریزى این نوع فعالیت ‏هاتوسط هیأت مدیره ‏ى سندیکا عملى مى‏ شد؟ اعضاى هیأت مدیره‏ ى سندیکا در آن زمان چه کسانى بودند؟

عباس خرم: ما تا آن زمان ۲ تا انتخابات کرده بودیم، ما ۱۵ نفر هیأت مدیره داشتیم بعدها کم کردند. ۱۵ نفر هم ۲گروه بودیم یک گروه طرف‏دار این طرف و یک گروه طرفدیگر بودند جناح چپ و راست مثل هیأت حاکمه بودیم.البته کارمان بد نبود، هم‏دیگر را درک مى‏ کردیم، کارمى‏ کردیم، هیأت مدیره تصمیم مى‏ گرفتند این کار رابکنند. مثلاً یکى از کارهایى که کردیم آمدیم و گفتیم کهنانوایى ‏ها چیه تا ساعت ۱۱ مى ‏پزند. سال‏هاى ۳۸ ــ ۳۹ما تا ساعت ۱۲ مى ‏پختیم بعد از آن کارفرما مى ‏آمد ومى‏ گفت که یک ماشین ته خط است بگذارید آن‏هم بیاید اگر نان نخواستند، مى‏ توانید بروید! گفتیم که کارى کنیم که کارگرها تا ساعت ۹ کار کنند. ما در جنوب توانستیم این طرح را پیاده کنیم چون مردمانش فقیر و بى سر و صدا بودند و زورشان به کسى نمى‏ رسید و تلفن هم نداشتند و … این‏ها تقریبا هم‏زمان بود با صحبت ‏هاى بین ‏المللى براى آزاد گذاشتن مردم. ویک نسیم آزادى بدهند و ….جناح ملّى در صنف ما یک مقدار نفوذ داشت و این‏ها مُصّر بودند در سراسر تهران این‏ کار را بکنند، ما مى‏ گفتیم: نه، شمال نمى‏ شود این کار را بکنیم، شمال باید خود به خود این کار بشود. گفتند: چرا؟ گفتیم: باید متوجه باشید که در شمال همه وزیر، وزرا و وکیل‏ اند، این‏ها با ما برخورد مى‏ کنند و خواه ـ ناخواه موفق نمى ‏شویم. على‏رغمِ این‏که رأى نیاوردند، این‏کار را کردند که منجر به دستگیرى عده‏اى از رفقا شد و بردندشان به قزل ‏قلعه و چند هفته ‏اى هم آن‏جا نگه داشتند …

 دستگیرشدگان از بینِ اعضاى هیأتِ مدیره بودند یا از کارگرانِ معترض؟

عباس خرم: کارگرهایى که مى‏ گفتند مثلاً ما نان نمى‏ پزیم، ساواک و ژاندارم مى‏ ریخت و مى‏ بُرد. ریختند و ۱۷ نفر از ما را گرفتند. تلاش زیادى براى آزادى بچه‏ ها کردیم و آن‏ها را نجات دادیم ولى خب شکست خوردیم یعنى از بین رفتن ولى در این جریان نوشتیم که ما یک کارى خواهیم کرد . همان سال وقتى این کار را کردیم از اصفهان تومارى امضاء کردند و براى ما فرستادند که ما حمایت‏ تان مى‏ کنیم. تومار بزرگى که آوردند و دادند وزارت کار و بعد هم ارتباط ما با اصفهان مستقیم شد و نسبت به شهرهاى دیگر بچه‏ هاى فهمیده زیاد بود و از نظر تشکیلاتى حتا از تهران غنى‏ تر بود. ما یک روز رفتیم وزارت کار من با یک دوست دیگرى به نام آقاى نصیرى رفتیم پیش آریانا که شده بود معاون وزیر و خسروانى هم وزیر. گفتم که: این نامه چى هست، شما که چیزى به مانمى‏ دهید همه‏ اش وعده‏ ى سرخرمن مى‏ دهید کارگرهاى ما مریض مى‏ شوند، مى‏ خواهند بروند دکتر پول ندارند، اقلاً مزدشان را به ما بدهید دفترچه بدهید و … توى همین وضع به من که دبیر سندیکا بودم معاون وزیر گفتند که: شما مى‏ آیید بروید پاکستان، جلسه‏ اى است ما مى‏فرستیم بروید. گفتم: چرا نمى‏ روم، مسأله‏اى ندارم گفتند، شایدمشکلى در سندیکا باشد، گفتم: نه! مشکلى نیست. گفت : پس برو عکس، شناسنامه را بیاور و گذرنامه را بگیر و برو، در واقع آمدند و ما را خریدند! ما هم شب همه‏ى بچه‏ ها را دعوت کردیم، سندیکاى نظام‏ آباد و از همه شهر تهران که سر هم حدود ۳۰ نفر شدند گفتم که جریان این است وشما هر کارى بگویید من انجام مى‏ دهم اگر گفتید بروم، مى‏روم، اگر هم گفتید نروم، نمى‏ روم. گفتند که تو کاره‏اى نیستى، برو. ما خواسته‏ ایم و هر چیزى بخواهیم صبح از آن‏ها مى‏ گیریم. چرا نروى؟ ما صبح عکس و شناسنامه را بردیم و دادیم و خلاصه قرار شد ما برویم پاکستان. هم‏زمان با تاریخى که ما اولتیماتوم را داده بودیم آن‏ها ما را سوار هواپیما کردند. من بودم با آقاى سیفى، تقى(نماینده کارگرهاى دخانیات) و یک عده‏اى از وزارت کار، از سفارت آمریکا هم ۲ نفر بودند، ما سوار هواپیماى ۴ موتوره شدیم، شاگرد نانوا کجا و هواپیما کجا! خلاصه رفتیم. قرار بر این شد که ما که مى‏ رویم بچه‏ ها به‏عنوان تشکر بروند پیش آقاى خسروانى وزیر کار، و آن‏جا کارشان را شروع کند. بعضى از رفقا و دوستان ما آن‏جا رفته بودند و پاسبان گفته بود چه کار دارید؟ جمعیت زیاد بود. گفته بودند آمدیم تشکر کنیم از آقاى وزیر کار، خلاصه بردن‏شان به سال کنفرانس وزارت کار و این‏ها مى‏ نشینند و وزیر هم مى‏ آید و تشکر مى‏ کنند و… چایى مى‏ خوردند و این‏ها نمى‏ روند، مى‏گویند: بلند شوید بروید، کارگران جواب مى‏دهند: ما نمى‏رویم. ما این‏جا بست نشسته‏ایم تا خواسته‏هاى‏مان را برآورده کنیم، مى‏گویند: ما نماینده‏ تان را فرستادیم، جواب مى‏دهند به ما چه؟ ایشان دبیر سندیکاست، مجرى اوامر ماست، حالا آمده گفته مى ‏خواهم بروم، ما هم گفتیم: برو! ولى خواست کارگر این نیست، خواست کارگر بیمه، حقوق و غیره است. ۲۴ ساعت در آن‏جا مى‏ مانند و خلاصه یکى قرآن مى‏ آورد که کارتان را انجام مى‏ دهیم، یکى از اعضاى هیأت مدیره به نام غلام‏رضا برجستانى مى‏ گوید: این که قرآن نیست این پارچه است گذاشتى توى جیب، تو به این قسم مى‏ خورى؟! در آخر کار ما کشید به دکتر اقبال و دستور مى‏ دهد که دفترچه‏ هاشان را صادر کنند و کارشان رادرست. این کار را مى‏ کنند.

 پاکستان رفتنِ شما بدون مقدمه و بدون هیچ پیش‏ زمینه‏ اى بود؟ از سفرتان به پاکستان بگویید.چه کارهایى کردید، با چه کسانى بودید، چه مسایل کارگرى مطرح شد؟ آیا جلسه‏ى اتحادیه کار جهانىبود؟

عباس خرم: یک نوع جلسه‏ ى کارگرى بود. ببینید! درآن‏زمان ایران در پیمان سنتو بود. این پیمان جلساتمختلفى داشت که یکى از آن جلسات، جلسات ونشست‏ هاى کارگرى بود. وقتى وارد پاکستان شدیم دیدیمدر فرودگاه آقاى مهندس مجد رییس اداره‏ ى کار تهرانگفت: چرا ماشین آمده تا دَمِ هواپیما؟ من به ایشان گفتمکه مى‏ خواهند شماها در نروید، براى این‏که مى‏ خواهندببرند جایى. من مى‏ دانستم این جاها ممکن است که مشکلى پیش بیاید. چون مى‏دانستم در تهران چه خبر است و چه کار دارند مى‏کنند. بعد ماشین رسید و آمدیم پایین و از داخل ماشین یک شخصى آمد بیرون و اسم آقاى مهندس مجد و رئیس هیأت را برد و گفت که جناب سفیر شما را خواسته که بروید سفارت. ما سوار ماشین شدیم و رفتیم، هى این‏ها مى‏گفتند که چه خبر شده؟ گفتم با شماها کارى ندارند با من کار دارند. دکتر هاتفى وشایان هم با ما بود. تیمسار پاک‏روان آن موقع سفیر ایران در پاکستان بود. گفت: خرم کدام‏ یک از شمائید؟ گفتم: من.  گفت: تهران چه خبر است؟ گفتم: نمى‏دانم. گفت: کارگران نانوایى، فلان … گفتم: به من چه مربوط است! گفت: پدرترا در مى‏ آورم و بر مى‏ گردانمت. گفتم: برگردانید! مرا براى چى این‏جا آورده‏ اید؟ مگر من گفتم بیاورید، خودتان گفتید بیا، آمدم. حالا هم مى‏ گویید برو، من هم مى‏ روم، برایم مهم نیست. شاگرد نانوا هستم، مى‏روم پشت تنور کار مى‏ کنم، زندگى مى‏ کنیم، به این حرف‏ها هم کار ندارم و … پاکروان متعجب شده بود. گفت: الان برگردانمت، گفتم: برایم مسأله‏اى نیست، برگردان، چه عیبى دارد، کارى که ندارد. نشستیم چایى آوردند و برگشت به مهندس مجد گفت: تهران چه خبر؟…

 خلاصه بلند شدیم، آمدیم هتل. در هتل مهندس مجد فورا گفت: دیدى از من چى مى‏ پرسید؟ گفتم: بله!  گفت: «خیال مى‏کند خودش ساواکیه، به من مى‏گوید تهران چه خبر که من یک چیزى بگویم. چهار تا روش بگذارد.»   ۱۰ ــ ۱۵روز در پاکستان بودیم و از پاکستان آمدیم ولى دفترچه را به کارگرهاى نانوایى دادند البته اختیارش را دادند دست سندیکا. وقتى ما برگشتیم دیگه ما دفترچه داشتیم.

چگونه شد که حاکمیت راضى شد که بخشى ازنمایندگان مجلس از کارگران باشند؟ آیا زمینه‏ ى قبلى وجود داشت؟ با چه تحلیلى بود که رژیم به این سیاست تَشبّث مى‏کرد؟

عباس خرم: وقتى که ما رفتیم پاکستان یک آقایى با مابود کارمند سفارت آمریکا در ایران بود به اسم لیندا. یک مرد گُنده و خوش‏ مشربى بود بعدها که بیش‏تر با او آشنا شدیم فهمیدیم که در نیویورک رییس اتحادیه کارگران برق نیویورک بود و به جرم داشتن افکار خوب که متهم کرده بودند که کمونیست است (در صورتى که کمونیست نبود) و به ایران تبعیدش کرده بودند. مرد والایى بود. یک دوستى داشتیم که مترجم بود. ما یک روز به او گفتیم که شما زورتان مى‏ رسد که جلوى دلال بازى‏ هاى کارگرى را بگیرید؟ گفت: چه‏طور؟ گفتم: انتخابات که مى‏ کنند و کارگر به ژنو مى‏ فرستند به عنوان هیأت این‏ها همه دلال‏ هاى کارگرند، نماینده‏ى کارگر نیستند. مثلاً آقاى بیوک صابرکجا نماینده‏ى کارگر است که به‏ عنوان نماینده مى‏ فرستند خارج. این مطلب را آقاى لیندا گرفت. گفتم: شما یک کارى کنید که وزیر کار این کارها را انتخاب کند. به این صورت که هرکسى را مى‏خواهند بفرستند ژنو، سندیکاها را دعوت کند و رأى بدهند تا آن‏ها نماینده‏ ى خودشان را،درست مثل آمریکا انتخاب کنند. این موضوع قبل از پاکستان بود. وقتى که جریان پاکستان پیش آمد لیندا هم با ما بود وقتى که جریان ما را در تهران شنید یک مقدار بیش‏ترى به من علاقه‏ مند شد. بیش‏تر اوقات سراغ من مى‏ آمد و بامن حرف مى‏ زد. ما این مسایل را به او القاء کردیم و او هم رفت و پیاده ‏اش کرد و این کارها انتخابى شد، البته براى مدت کمى.

 هم‏زمان با این جریان که سال‏هاى ۳۹ به بعد بود وصحبت سیاسى مطرح شده بود ما طورى با این صحبت کردیم که اصلاً چرا کارگرها در مجلس نباید نماینده داشته باشند. از کارگرها هم بگذارند، خلاصه کار به آن‏جا رسید که قرار شد ۱۵ نماینده‏ ى کارگر به مجلس بروند. قرار شد از تهران ۳ نماینده کارگر از شهرهاى کارگرى هم یک نفر. در کل ۱۵ نفر به مجلس بروند. این موضوع تصویب شد. از تهران من و یک آقایى بود به نام اکبر امیراحمدى رییس سندیکاى بلورسازها با آقاى حیدرعلى صائبى نماینده‏ ى کارگرهاى سیمان تهران کاندیدا شدیم. مارفتیم براى مبارزات و بعد جریان مسافرت‏ ها مطرح شد وتیم ما برنده شد. مى‏ خواستند براى مطالعات کارگرى به آمریکا هیأت بفرستند. ۳ بار تیم ما برنده شد. همه‏ اش رأى آورد، «شوراى همکارى» رأى آورد و باز آمدند و جابه جا کردند گفتند این باشد، آن باشد، البته آن‏هایى را که آوردند کارگر بودند ولى وابسته بودند. مثلاً از تهران آقایى بود به نام مبارکى، نماینده‏ ى کارگرهاى آب‏جوسازى مجیدیه، یکى بود به نام شاه حسینى نماینده‏ ى کارگرهاى سد کرج، از اصفهان هم آقایى بود به‏نام رضایى که این‏هارا در جمع ما گذاشتند و یک هیأت ۸ نفرى اول ما انتخاب شدیم و براى مطالعه‏ ى امور کارگرى به آمریکا فرستاده شدیم. ۴ تا هم از کارگرهاى چیت‏ سازى اصفهان، نخ باف و … که از بچه‏ هاى مبارز و خوب سندیکایى بودند تشکیل هیأتى دادیم. سال ۳۹ بعد از آن که از پاکستان آمدیم، رفتیم آمریکا. این مسافرت هم‏زمان بود با مبارزات انتخاباتى کندى با نیکسون براى ریاست جمهورى. از نظر کلى ما یک ایده‏ هاى داشتیم و این موضوع‏ ها را با همه‏ ى بچه‏ ها صحبت کرده بودیم و همه‏ ى آن‏ها قبول کرده بودند که این کار بشود، منتها ما هدف داشتیم. کنفراس در آن‏جا تشکیل شد، صحبت‏ هایى شد و مثلاً در یکى از کنفرانس‏ها نزدیک ۷۰ کشور بودند. از زندگى مردم صحبتى مى‏ شد. ما یک مترجمى داشتیم به نام آقاى وزیرى. سئوال کردند که حداقل دستمزد در ایران چقدر است؟  گفتیم ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰ شاهى. نماینده وزارت کار با ما بود و گفت: چرا این حرف را گفتى؟ گفتم: چیه بیش‏تر است؟

 گفت: آخه!   گفتم: آخه! نداره مرد حسابى! سازمان ملل متحد هر سال آمار اقتصادى دنیا را دارد، من الان بگویم ۱۰ تومان، به من نمى‏ خندد؟!  نماینده سد گفت: کارگرهاى سد کرج ۱۰ دلارمى‏ گیرند. گفتم: واللّه‏، مثل این‏که آن‏ها زمین‏ هاى‏شان را داده‏ اند و ۱۰ دلار مى‏ گیرند، کارگرهاى‏شان نمى‏ گیرند. طورى شد که آن‏جا، یک عده از بچه‏ هاى ژاپن و انگلستان بودند وقتى حرف‏ هاى مرا ترجمه کردند واقعا چند تاى آن‏ها گریه کردند از وضع زندگى که ما در ایران داریم. من در صحبت‏ هایم گفتم که دولت آمریکا با این کمک‏ هایى که به کشورهاى عقب افتاده مى‏ کند، خیانت مى‏ کند، پرسیدند چرا؟ گفتم به دلیل این‏که: مثال مى‏ زنم، شما خیال مى‏ کنید مردم اسپانیا فرانکو را دوست دارند؟ این کمک‏هاى شما باعث شده آقاى فرانکو سرپا بایستند. این پول‏ها را مى‏ دهد به چاقوکش ‏ها و گردن کلفت‏ ها و اسلحه و مردم را خفه مى‏ کند. مرد هستید شما دست‏تان را از پشت فرانکو بردارید، اگر صبح نیفتاد زمین.  اتفاقا این جریان باعث شد که با ۲، ۳ تا از بچه‏ هاى آمریکایى که کارگر بودند و به مدارج عالى رسیده بودند، آشنا شدیم که مال حزب دموکرات بودند. به نام‏ هاى باگز، هِنرى که از کارگرى به سناتورى رسیده بودند. همان‏طورکه گفتم این جریانات مربوط به دوران مبارزات کندى بود. هدف ما این بود که به ایران کمک نکنند و شاه یکى کمى ضعیف بشود. یک دفعه ما را دعوت کردند و به باغ‏شان بردند و آن‏جا ما بى‏ پرده مطالب‏ مان را گفتیم و مترجم‏ مان هم ترجمه مى‏ کرد، گفتیم: شما که کمک مى‏ کنید این‏ها همه را خرج اوباش مى‏ کنند و به مردم فشار مى‏ آورند و …اگر خاطرتان باشد و در تاریخ خوانده باشید، کندى که رییس‏ جمهور شد، کمک نظامى ایران را قطع کردند، من نمى‏ خواهم بگویم همه‏ اش ما بودیم ولى یک درصدى را ما بودیم. براى این‏که ما سناتورها را قدرى تفهیم کردیم، آن‏ها گفتند که اگر کندى رییس‏ جمهور بشود ما سعى مى‏ کنیم که قدرى کمک مالى به ایران را قطع کنیم، البته باید اعتراف کنیم که مسایل سیاسى هم تا حدى قاطى شد و آن این‏که دوست داشتیم که با همسایه‏ ى شمالى‏ مان روابط‏ مان بهتر باشد. غافل از این‏که همه‏ شان یکى‏ اند و جالب این‏که وقتى کندى رییس‏ جمهور شد،کمک نظامى را قطع کردند بعدا البته رفتند و التماس کردند و برقرار شد ولى هم‏زمان با این جریان این‏ها مجبور شدند براى برقرارى رابطه در جامعه‏ ى ما بیایندجریان ذوب آهن را با روس‏ها قرارداد ببندند، البته این از شگرد کارهایى بود که آن روز شد. نمى‏ خواهم بگویم ما، در آن‏جا بچه‏ هاى دانشگاه با ما همکارى مى‏ کردند روزنامه‏ ها با ما بودند، مثلاً یک روزنامه بود به نام «پیغام امروز» که مدیرمسئولش عظیمى نماینده‏ ى شیراز و سردبیرش مرزبان که جوان پخته‏ اى بود و مفسر بزرگى بود. بعد ماتوانستیم یک حرف‏هایى بزنیم و کارهایى بکنیم و واقعا جالب بود توانستیم مسایل سندیکایى را آن‏جا (در آمریکا) مطرح کنیم که کارگرها ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰ شاهى مى‏ گیرند. مثلاً پرسید زندگى کارگرها در ایران چه جورى است؟  من حساب کردم چه جورى بگویم، آن موقع حداقل دستمزد در آمریکا ۵/۲ دلار بوده در ساعت. آن وقت یک پیراهن «بشور و بپوش» که بهترین پیراهن بود در استانبول مى‏ دادند ۲۰۰ ــ ۳۰۰ تومان آن‏جا یک دلار بود. گفتیم بهترین کار این که این‏را مثال بزنیم، گفتم: شما ۲تا پیراهن بخواهید بخرید یک ساعت کار مى‏ کنید ولى در ایران ما حداکثر ۳ تومان و ۴ ریال مى‏ گیریم و ۱۲ ساعت هم کار مى‏ کنیم نه ۸ ساعت. این ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰شاهى وقتى که بخواهیم یک پیراهن بخریم حالا در ایران نمى‏ گویم ۲۰۰ ــ ۳۰۰ تومان بلکه ۱۰۰ تومان. ۳ ــ۳۲ روز باید ما کار کنیم یعنى چهارصد و ــ ساعت کارکنیم تا یک پیراهن بخریم. آن‏ها ماندند و واقعیت این بود. گفتم: بله! زندگى ما در ایران این است، آن دولت شما مدعى است که ما با کمونیست مبارزه مى‏ کنیم با این فقر کمونیست ــ همه را از بین مى‏ بَرَد. وقتى که آمدیم ایران در فرودگاه ما را بردند ساواک. شما این حرف‏ ها را زده‏ اید و این کارها را کردید؟ گفتم مگر شما ما را قسم ندادید که در آن‏جا حرف دروغ نزنیم؟ ما هم قسم خوردیم که حرف دروغ نزنیم. مگر دروغ گفتیم؟  گفتم جناب سرهنگ مولوى! شما که مى‏دانید (و شاید هم نمى‏دانید)، سازمان ملل متحد هر سال درآمد سرانه کشورها را چاپ مى‏کند و همه ى کشورها مى‏دانند ما وسیله نداریم ولى آن شخصى که در آن کنفرانس نشسته و کتاب دم دستش است حالا من برگردم بگویم، این نمى‏ گوید که ملت ایران چقدر احمق است که این نماینده‏ شان است. بعد از مدتى ول‏مان کردند و ما آمدیم و مانده بود دستمزد کارگرها، از نظر تشکیلاتى یک چیزهایى در آن جا یاد گرفتیم و مى‏ خواستیم پیاده کنیم.

چنان‏که گفتم: ظاهرا در همین دوران بود که قرار شد نمایندگانى از کارگران و از جمله کارگران خباز براى مجلس شوراى ملى کاندیدا بشوند. شما نیز جزو نامزدهاى مجلس بودید نتیجه چه شد؟

عباس خرم: در جریان انتخابات مجلس مبارزاتى شروعکردیم و رفقا در عین حال بعضى‏ ها معتقد بودند که خرمبرود و وکیل بشود و بعضى‏ ها هم مخالف بودند مى‏ گفتندوکیل شدن خیانت است ولى من خودم دوست داشتماین کار بشود و هدفم این بود که ۱۵ نفر کارگر به مجلسمى‏روند، سندیکاها را در سراسر ایران بسط و توسعهبدهیم وقتى که وکیل مى‏ شویم، پول بیش‏ترى در اختیارداریم و ایده‏ مان هم فقط این بود. حالا خدا مى‏ داند و خودما. شاید آن‏چه که آن‏ها مى‏گفتند راست بود ولى ایده‏ ى مااین بود هنوز هم روى این ایده هستیم.

 وقتى که از آمریکا آمدیم پرستیژمان هم بالا رفته بود رفتیم و گفتیم که دستمزد کارگرها چى مى‏شود؟ انتخابات شروع شد و ما کاندیدا شدیم قرار شد از تهران ۳نفر بشویم من، اکبر امیراحمدى و حیدرعلى صائب. مبارزات انتخاباتى را کردیم که شهریور بود و در این جریانات دوستى داشتیم به نان آقاى احمد مرادى. من که آمریکا بودم بچه‏ ها مرا  کاندیدا کرده بودند من که نبودم عکس مرا برداشته و چسبانده بودند و فعالیت‏ هاى تبلیغى بسیارى را براى من انجام داده بودند و کنفرانس داده بودند و آقاى مرادى صحبت کرده بودند که من از آمریکابراى‏شان نوشتم که این کارتان غلط است. چرا این کار راکردید؟ به انتخابات چه کار دارید؟ چون آن‏جا من یک برخوردهایى با بچه‏ هاى جبهه‏ ى ملى کرده بودم. من از آن‏جا براى بچه ها نوشتم که انتخابات را تحریم کنید.

  1339که جبهه‏ ى ملى در میدان جلالیه میتینگ گذاشت اولین جمعیتى که انتخابات را تحریم کرد سندیکاى ما بود. ما طى اعلامیه‏ اى این انتخابات را باطل و شرکت درآن را تحریم کردیم. بعد هم جبهه‏ ى ملى تحریم کرد و بعد هم شاه انتخابات را باطل کرد این مالِ زمانى که ما آمریکا بودیم. از آمریکا که آمدم، قرار شد دوباره انتخابات بشود و ۱۵ نفر کارگر هم بروند مجلس. ما هم شروع کردیم به فعالیت این زمانى بود که جبهه هاى مختلفى در بین کارگرها ایجاد شده بود. جریان مائو مطرح بود، و مصاحبه کردند و ….

 با چه تحلیلى در انتخابات دور قبل شرکت نکردید و حتا آن‏را تحریم کردید اما در انتخابات بعدى شرکت فعال کردید؟ بنیان چنین حرکت‏ تان برچه تحلیلى بود؟

عباس خرم: این وقایع زمانى بود که جبهه‏ هاى مختلفى در بین کارگران ایجاد شده بود. جریانِ مائو مطرح بود، جریانِ خروشچف بود و … یک عده مى‏ گفتند خروشچفى هستیم، یک عده مى‏گفتند مائوئیستى هستیم. جناح چپ و راست در بین کارگرها مطرح بود. در این مورد سندیکاى میدان شاه میتینگ انتخاباتى گذاشتیم همان‏طور که گفتم در این سازمان افکار مختلفى در بین کارگرها مطرح شده بود، طرفداران خروشجف، مائو و متعدد بودند. آقاى مرادى، یک کمى تند بود. چپ بود. مى‏ گفت: باید بزنیم، باید اعتصاب کنیم و فلان. مى‏ گفتم: ما باید یک قدرتى داشته باشیم، چیزى نداریم که، چه اعتصابى!؟ على‏رغم این‏که تشکیلات ما خوب شده بود اما هنوز آن خمیره‏اى که بتوانیم بگوییم آقا صبح نان پخت نکنید را نداشتیم. چون «جریان ساعت ۹» به ما ثابت کرد که نداریم. کارگرها اگر مى‏ ایستادند و دنبال آن جریان اعتصاب مى‏ کردند ما که دنبال شاه‏ خلیلى نمى‏ رفتیم. صبح اگر نمى‏ پختند. کارگرها موفق مى ‏شدند. فرهنگ اجتماعى و زمینه‏ ى کار تشکیلاتى قوى در بین ما ضعیف بود. این بودکه آقاى مرادى ــ دوست ما ــ مخالف بود و مى‏گفت که نباید شما کاندیدا بشوید. در جلسه کنفرانس من رییس بودم، جمعیت انبوهى هم آمده بود میدان شاه بلند شد و گفت که: آقایان مى‏دانید چیه؟ (باین‏که مى‏ دانستیم داخل جمعیت نیروهاى ساواکى، شهربانى و … پُر هستند) ایشان برگشت گفت: این شاه خائن است. این شاه مى‏ خواهد خرم را نجس کند. ما نمى‏ گذاریم خرم را شاه نجس کند. شاه اگر راست مى‏ گوید انتخابات آزاد بگذارد، ما به دکتر مصدق رأى مى‏ دهیم به خرم هم رأى مى‏ دهیم (آن موقع دکتر مصدق هنوز زنده بود) خلاصه نطق غرا و آتشینى کرد و ما دیدیم، به این چى بگوییم؟! اگر بخواهم جواب‏ اش را بدهم، مُردم. اگر هم جواب‏ اش را ندهم، بازهم مُردم. در هر دو صورت حساب مرگ بود. دیدم که این طرفى بمیرم بهتر است تا آن طرفى. یعنى جوابش ندهیم و بمیرم بهتر است تا جوابش را بدهم و بمیرم. چون آن طورى اقلاً ۴ نفر زیر تابوت‏ مان مى‏ آیند ولى این‏طورى حتا زن و بچه‏ مان هم زیر تابوت‏ مان نمى‏ آیند. ما هم بلندشدیم و جوابش را دادیم و گفتیم که این آقاى مرادى مادرست مى‏ گوید، حرفش، حرفِ منطق. ولى در یک جریانى ۲ نفر رفیق مى‏ روند و مى‏ رسند به ۲ راهى یکى مى‏ خواهد از این طرف برود و دیگرى از آن طرف. ایشان دارند از آن طرف مى‏ روند و به ما چه؟ ما مى‏ خواهیم از این طرف برویم. حالا شما هر کدام را قبول دارید ما همان راه را مى‏ رویم. یک عده قبول کردند و یک عده قبول نکردند وشلوغ شد. یک عده هم لمپن‏ ها بودند که مى‏ خواستند از این شرایط استفاده کنند، آن‏ها هم بلند شدند و رفتند پیش وزیر کار گفتند: دیدى گفتیم این خرم هم کمونیست است بفرما! این مرادى این کارها را کرده ایشان اصلاً جواب‏ اش را نداده یک کلام نگفت. آن‏ها این کار را کردند و ما هم به خانه‏مان رفتیم.

ساواک آمد گفت: چرا جوابش را ندادى؟ گفتم: چى را جوابش بدهم. گفت: این حرف‏ها را که زد. گفتم: شمامى‏ توانستید جوابش را بدهید. کارگرها تکه ــ تکه‏ ات مى‏ کردند. من هر چى مى‏ گفتم کارگرها من‏ را مى‏ کشتند. زن و بچه‏ هایم را دوست دارم. گفت: این به اعلى‏حضرت توهین کرده‏ است. گفتم: شما هر کارى مى‏ خواهید باهاش بکنید به من چه مربوطه؟ من زورش را نداشتم. من به عنوان مسئول کنفرانس آن چند کلمه را حرف زدم که کنفرانس را خاتمه بدهم. این‏ها گفتند که ما لیستى داریم که در سندیکاى شما حدود ۵۰ نفرى کلاه‏شان پشم دارد باید بگیریم‏شان. گفتم: نمى‏توانید. آن موقع هنوز ساواک آن‏قدر قوى نشده بود. ما نمى‏گذاریم، این‏ها هیچ‏ کدام این حرف‏ هایى که شما مى ‏زنید نیستند، شاگرد نانوا چه مى‏ داند توده ‏اى چیه؟ اصلاً چه مى‏ داند سیاست چیه؟  خلاصه! آن روز ما سفت ایستاده‏ ایم و گفتیم: نه شماحق دخالت به کار ما را ندارید. گفت: پس اعلى‏حضرت دستور داده شما را برداریم. گفتم خوب بردارید! مگر مامى‏ خواستیم وکیل بشویم؟ ما همان شاگرد نانوا هستیم، خدا برکت بده، چه عیبى دارد؟ گفتند: اسم‏ ات را حذف مى‏کنیم. گفتم: بر دارید. گفت: ببینید قلم قرمز دارم مى‏ کشم .  گفتم: بکشید. گفت: اگر این‏جا قلم قرمز بکشم، خیلى جاهاى دیگر هم قلم قرمز مى‏ کشم. گفتم: همه‏ ى ایران را قلم قرمز بکشید. عصبانى شد، ۳ ـ ۲ تا بد و بیراه گفت و دستور داد: این را بیرون کنید. پشت‏سر من گفت: الان مى‏روى خانه ‏ات و حق هیچ رقم فعالیت ندارى. تازه امینى چند روزى بود آمده بود و نخست‏ وزیر شده بود. منتها آن موقع ما یک قدرت عجیبى داشتیم و آن این بود که رییس سندیکاهاى کارگرى شرق آسیا آقایى به نام هوگن بود که آن موقع در ایران بود و من هم چندبارى دیده بودمش

ادامه دارد




پرونده‌سازی‌های امنیتی، علیه شورای صنفی دانشجویان

شکیبا عسگرپور

مورد لیلا حسین‌زاده، دانشجوی محبوس در زندان اوین

بازه زمانی «دی‌ماه ۱۳۹۶»، شاخصی از تاریخ اعتراضات گسترده‌ی جمعیت‌های فرودست شهری و روستایی را نمایان می‌کند که تکانه‌های ناشی از سرکوب و صدور احکام در پی آن را به «خرداد ۱۳۷۱» نیز پیوند می‌دهد. سیاست‌های ناشی از‌ طرح نوپای تعدیل اقتصادی و افزایش ۵۰ درصدی تورم در دولت علی‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی در کنار پروبال شدن سرمایه‌گذاری در بخش‌های خصوصی و سیاست‌های ناکارآمد مسکن شهری و روستایی، وضعیت گروه‌های فرودست را بحرانی‌تر کرد. این جمعیت که نه در رسته‌ی مهاجران روستا به شهر و نه آسیب‌دیدگان از جنگْ محسوب می‌شدند، اقشار کم درآمد شهرهایی بودند که به مدد طرح‌های تعدیل اقتصادی، فقیرتر، حاشیه‌رانده‌تر و به دل زاغه‌های شهری، کشانده شده بودند.

در ۹ خرداد ۱۳۷۱، آغاز تخریب خانه‌های حاشینه‌نشینان کوی طلاب مشهد با اتکا بر ماده‌ی ۱۰۰کمیسیون شهرداری مشهد به تظاهرات چند ده‌هزار نفری فرودستان علیه سیاست‌های فقیرسازی سیستماتیک موجود انجامید. اعتراضاتی که دامنه‌ی آن به اسلامشهر، قزوین، شیراز، زاهدان، زنجان، ارومیه، اراک و مبارکه نیز کشانده شد. سرکوب‌های گسترده، دستگیری معترضان، صدور احکام اعدام و تیراندازی زمینی و هوایی در قزوین و اسلامشهر، اعتراضات خرداد ۱۳۷۱ را از منظر خواستگاه طبقاتی و معیشت‌محوری به خمودگی زیست کارگران و تهیدستان در روزهای پس از آزادسازی قیمت‌ها در دولت دهم احمدی‌نژاد (تورم ۴۰ درصدی سال ۱۳۹۱) و اعتراضات سراسری دی‌ماه ۹۶ (در وهله‌ی نخست) پیوند می‌زند. دی‌ماهی خون‌بار که در کنار بازداشت‌های گسترده‌ی معترضان به دستگیری و صدور احکام قضایی و‌ حبسِ دانشجویان نیز انجامید.

آنچه که از «جریان صنفی دانشجویی» در خاطر داریم از سال ۱۳۹۳ و با اعلام موجودیت دو بیانیه‌ی اتحادیه‌ی شوراهای صنفی دانشجویی کشور و بیانیه‌ی فعالین صنفی در روز دانشجوی سال ۹۴ به میان آمده است. طی سالیان گذشته، جریان صنفی دانشجویی با بدنه‌ی خود در دانشگاه‌ها، علی‌رغم تشدید روند مانیتوریزه شدن فضای دانشگاه، تلاش خود را در جهت تغییر شورای صنفی از یک نهاد بروکراتیکِ قابل اجرا در نظام دانشگاهی به خواستگاه حقیقی دانشجویان و ایستادگی علیه سیاست‌های کالایی‌سازی آموزش و محروم‌سازی طبقات فرودست از آموزش رایگان و برابر کرده است. اعتراضات صنفی دانشجویی و اعلان مواضع رسمی علیه روند نئولیبرالیزاسیون حاکم بر فضای آموزشی و جامعه، نمود خود را در بیانیه‌های فراگیر دانشجویان و تجمعات برحق آنان طی سالیان گذشته به نمایش گذاشته است. ایستادگی علیه طرح کارورزی دولت حسن روحانی و بدل کردن دانشگاه به بنگاه اقتصادی، یکی از اصلی‌ترین شاخه‌های اعتراضی جریان صنفی دانشجویی بوده است. از زمینه‌ی این اعتراضات نیز می‌توان به اعلام دریافت پول جهت دروس جبرانی دانشجویان دوره‌ی روزانه و منع انتخاب واحد و دریافت مجوز دفاع از پایان‌نامه در صورت عدم واریز ارقام اشاره کرد.

در کنار اعتراضات جریان صنفی دانشجویی به (پولی‌سازی سنوات، شهریه‌های دانشجویان شبانه و پیش‌نیازها، واریز پول جهت دسترسی به سرویس دانشگاه‌ها و تسهیلات خوابگاه‌ها)، قرارگیری هم‌سو خواستگاه طبقاتی آنان با سلسله اعتراضات فرودستان، کارگران و معلمان نیز بدل به اعلام این مهم شد که علی‌رغم پرونده‌سازی‌های امنیتی علیه دانشجویان و تلاش جهت نفی رادیکالیزه شدن فعالیت شورای صنفی دانشجویان، اعتراضْ عضو لاینفک از پیکره‌ی اجتماعی دانشجو است و کماکانْ جریان صنفی، سیاسی است.

جریان صنفی دانشجویی، هم‌پا با اعتراضات جریان‌های صنفی معلمان و بازنشستگان و سلسله اعتراضات کارگران و خیزش‌های سراسری پیش رفته است. چنین پیوندی بیش از هرچیز به سرنوشت مشترک کارگران، معلمان و دانشجویانی صحه می‌گذارد که هر یک به طریقی به قدرت هم‌گرایی و اعتصاب، اهمیت اتحاد طبقاتی پیرامون یک اعتراض و روند کالایی شدن تمامیت زیست اجتماعی افراد جامعه متصل می‌شوند. اتکا به حقانیت چنین مبارزه‌ای بود که با وجود وضعیت پساسرکوب دی‌ماه ۹۶ و بازداشت گسترده‌ی معترضان و دانشجویان، سلسله اعتراضات سراسری زمستان ۹۶ به مرداد ماه ۹۷ و آبان سال جاری نیز پیوند خورد. اعتصابات پیوسته‌ی کارگران شرکت نیشکر هفت‌تپه و گروه ملی فولاد اهواز در کنار تحصن سراسری معلمان در روزهای ۲۲ و ۲۳ مهرماه ۹۷، اعتراضات کشاورزان خوراسگان و اصفهان در پی دسترسی به حق‌آبه‌ی خود، اعتراضات سراسری کامیون‌داران در مهرماه ۹۷، اعلام وجود مجدد بازنشستگان کشوری جهت پیگیری مطالبات خود و در نهایت اعلام همبستگی دانشجویان دانشگاه‌های تهران، علامه و هنر در روزهای ۲۳ و ۲۴ مهرماه در هم‌صدایی با تحصن معلمان و اعتصاب کارگران، تنها چند ماه پس از دی‌ماه ۹۶ و اعمال شدیدترین سویه‌های سرکوبگرایانه‌ی حاکمیت، خود را نمایان ساخت.

سال ۱۳۹۷ در گستردگیِ روند مبارزاتی خود با اعتراضات جریان صنفی دانشجویی از اعتراض به اخذ شهریه اجباری برای دروس جبرانی کارشناسی ارشد، تحصن چند روزه‌ی دانشجویان نوشیروانی بابل علیه پولی‌سازی و تبعیض جنسیتی در دانشگاه، تجمعات متکثر دانشجویان علامه، هنر، تهران، شیراز با تحصن سراسری معلمان علیه پولی‌سازی آموزش همراه شد.‌ بازداشت فعالین صنفی معلمان و تجمعات و کنش‌های اعتراضی متکثر در همبستگی با مقاومت کارگران هفت‌تپه علیه خصوصی‌سازی و خواست اداره‌ی شورایی نیز در خلال اعتراضات جمعی به میان آمد.

در تمامی سالیان گذشته، خواست وزارت علوم، دستگاه قضایی و نهادهای امنیتی، متکی بر سیاست‌زدایی منفعلانه و منزوی‌سازی فیگور دانشجو از تمامی حیات سیاسی و ‌اجتماعی خود بوده است. خیالی واهی که علی‌رغم صدور احکام سنگین علیه فعالان دانشجویی نیز محقق نشد. تداوم اعتراضات دانشجویان در سال ۹۸، خود را به صورت تمام‌قد در اعتراض علیه حضور گشت ارشاد و حجاب اجباری در تجمع ۲۳ اردیبهشت سال جاری، حضور روحانی در آغاز سال تحصیلی ۹۸، اعتراض علیه کشتار آبان‌ماه، حضور ابراهیم رئیسی و برگزاری روز دانشجو، سلسله اعتراضات ناشی از سقوط هواپیمای اوکراینی در دانشگاه‌های ایران و مورد اخیر اعتراض علیه فقدان تجهیزات بهداشتی و ضرورت تعطیلی دانشگاه‌ها با شیوع ویروس کرونا در دانشگاه‌های شهرکرد، ایلام و بهشتی نشان داده شده است.

به دی‌ماه ۹۶ بازگردیم. با آغاز اعتراضات سراسری علیه ناکارآمدی ساختاریِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، تبعیض و ‌نابرابری جنسیتی و خالی‌تر شدن سفره‌ی جمعیت‌های فرودست شهری و حاشیه‌راندگان، وزارت اطلاعات و نهاد امنیتی سپاه پاسداران دست به پیاده‌سازی طرح «بازداشت‌های پیش‌گیرانه» نیز زدند. طرحی که منجر به دستگیری بیش از صدوپنجاه فعال صنفی دانشجویی و فارغ‌التخصیلان دانشگاهی در دانشگاه‌های ایران و آغاز روند پرونده‌سازی‌های امنیتی و صدور احکام قضایی علیه آنان شد.

«لیلا حسین‌زاده» متولد ۴ اردیبهشت ۱۳۷۰ و دانشجوی کارشناسی ارشد انسان‌شناسی دانشگاه تهران نیز یکی از پنجاه دانشجوی بازداشتی تهران بوده است. این فعال صنفی دانشجویی در دادگاه بدوی در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی احمدزاده، به شش سال حبس تعزیری (پنج سال به اتهام اجتماع و تبانی و یک سال به اتهام تبلیغ علیه نظام) محکوم شده بود. دادگاه تجدیدنظر اول او در ۳۰ مهر ۹۷ و دادگاه تجدیدنظر دوم او در ۲۴ اردیبهشت ۹۸ در شعبه ۳۶ تجدیدنظر دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی زرگرنژاد برگزار شد و به صدور رأی نهایی یعنی تأیید اساس حکم و کاهش مجازات به ۳۰ ماه حبس تعزیری انجامید.

لیلا حسین‌زاده روز یکشنبه ۶ مردادماه سال جاری، علی‌رغم احضار تلفنی به دادسرای اوین طی روزهای پیش‌رو، توسط ماموران امنیتی در منزل خود بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. روز دوشنبه ۱۴ مردادماه، وی جهت گذران ۳۰ ماه حبس تعریزی به بند زنان اوین انتقال داده شد.

روند پرونده‌سازی‌های شکل گرفته، عملکرد دستگاه قضائی و دادگاه انقلاب (در صدور سالیان حبسی که کمتر از ۲ ماه از آزادی با قید وثیقه‌ی دانشجویان صورت گرفته بود)، دست نهادهای امنیتی را در تزریق سیاست متکی به سرکوب و دانشگاه را در مقام بازویی اطلاعاتی جهت امنیتی‌سازی فضای اعتراضات، باز گذاشت.

صدور احکام سالیان حبس فعالین صنفی دانشجویی بارها مورد اعتراض متحد دانشجویان قرار گرفته است. چندی پیش ۵۰۰ تن از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به احکام سنگین قضایی هم دانشگاهیان خود ازجمله لیلا حسین‌زاده و بازداشت مجدد او به «منصور غلامی» وزیرعلوم، نامه‌ای نوشتند و خواهان توقف روند امنیتی شدن دانشگاه‌ها شدند. در بخشی از این نامه آمده است: «امروز به‌خاطر مداخله‌‏ی آشکارِ انواع و اقسام نهادهای امنیتی و شبه‌نظامی در داخل دانشگاه، جهت سرکوب این صدا، عملا مفهومی تحت عنوان “استقلال نهاد دانشگاه” به شوخی تلخی بدل شده است. شاید مهم‌تر از این نمونه‏‌ی آشکار و سرکوب برای نابودی “استقلال دانشگاه” این نکته باشد که “انتقاد از انتصاب جنابعالی به‌عنوان وزیر علوم” به‌عنوان مصداق اتهام در احکام دانشجویان درج شده است که بی‏‌تردید از باتوم خوردن در دانشگاه هم دردناک‏‌تر است».

برای نهاد اطلاعاتی، سیاست‌های اجرایی سازمان امور زندان‌ها و دستگاه قضایی در مقام موتور متحرک تولید سالیان حبس و الحاق اتهامات به موارد پیشین، صدور رای نهایی دادگاه تجدیدنظر و گذران حبس در زندان نیز مکفی نیست.

بنا به اظهارات «امیر رئیسیان»، وکیل لیلا حسین‌زاده، در طول مدت حضور وی در زندان اوین و تحمل کردن حکم ۲ سال و ۶ ماه حبس تعزیری خود، پرونده جدیدی با اتهام «اجتماع و تبانی جهت اقدام علیه امنیت ملی از طریق شرکت در جشن تولد محمد شریفی مقدم» (دانشجوی درویش محبوس در زندان اوین) مقابل دانشگاه شریف، برای این فعال صنفی دانشجویی گشوده شده است. به موجب این مصداق اتهامی، کیفرخواست پرونده جدید لیلا حسین‌زاده در شعبه‌ی ۲۸ دادگاه انقلاب و به تاریخ ۱۴ دی‌ماه سال جاری تعیین شد که با عدم تشکیل دادگاه به جلسه‌ی دیگری در اردیبهشت سال ۹۹ موکول شد.

آنچه که بر بی‌مسئولیتی وزارت علوم و سایر نهادهای دولتی از وعده‌های دروغینِ حاکی از قول «عدم صدور احکام حبس دانشجویان بازداشت شده دی‌ماه ۹۶» صحه می‌گذارد، ارجاع به سخنان واهی آنان در خلال نشست‌ها و گفتگوهاست. منصور غلامی (ویر علوم)، غلامرضا غفاری (معاونت دانشجویی)، شهیندخت ملاوردی (دستیار حسن روحانی در امور شهروندی)، احمد مسجدجامعی (عضو شورای اسلامی شهر تهران)، فریدون جعفری (دستیار ویژه‌ی وزارت علوم) و محمود صادقی (نماینده‌ی مجلس)، هریک در صحبت‌های جداگانه به وجود اخبار خوش برای دانشجویان، شکستن احکام و پیگیری وضعیت آنان پرداختند. نطق‌هایی بی‌اساس که نمود آن در وضعیت پرونده‌ی دانشجویان بازداشتی، تحمل حبس لیلا حسین‌زاده و تکرار رویه‌ی بازداشت‌های پیش‌گیرانه در اعتراضات آبان‌ماه سال جاری نیز به میان آمد.

پیش‌تر، امیر رئیسیان در گفتگو‌ با خبرگزاری ایلنا، پیرامون وضعیت پرونده‌ی لیلا حسین‌زاده گفت: «من دیدم که خانم مولاوردی گفته‌اند که دولت پیگیری‌هایی انجام داده و ما در مرحله تجدیدنظر، نتیجه‌ی این پیگیری‌ها را خواهیم دید و این حرف یک مقدار نگران‌کننده‌تر است. فرض کنید که این پیگیری‌ها در مرحله‌ی تجدیدنظر هم هیچ نتیجه‌ای ندهد و این یعنی ما همه‌ی مراحل را به امید پیگیری از دست می‌دهیم و آنگاه با یک حکم قطعی روبرو خواهیم بود و آن موقع چه‌کار می‌شود کرد؟ دولت نمی‌تواند بگوید که ما پیگیری کردیم ولی در مرحله‌ی بدوی امیدی نداریم و پیگیری‌ها در مرحله‌ی تجدیدنظر قرار است نتیجه بدهد و این یعنی ما همه‌ی احتمالات و شانس‌ها را برای نهایت پرونده بگذاریم. حال شاید نتیجه نداد، آنگاه ما با یک حکم قطعی که هیچ کاری نمی‌توان کرد طرف هستیم».

لیلا حسین‌زاده از مرداد سال جاری، درحالی ۳۰ ماه حبس خود را تحمل می‌کند که فعالیت در شورای صنفی دانشجویان دانشگاه و اعتراض علیه نابرابری‌های عیان آموزشی، به مصادیق جرم او بدل شده است. لیلا حسین‌زادهْ بخشی از بدنه‌ی جریان صنفی دانشجویی است که روند پرونده‌سازی‌های امنیتی و روزشمار حبس او در زندان، مصادف با دیگر کارشکنی‌ها و خشونت‌های اعمال شده در بند زنان اوین نیز بوده است. اعزام با تاخیر وی به بیمارستان طالقانی جهت درمان شکستگی انگشت وی در تاریخ ۲۹ مهرماه سال جاری، تعلل در خارج نمودن پین کار گذاشته شده در دست، محرومیت از حق تماس تلفنی و ملاقات کابینی/حضوری بند (در خلال تحصن ۸ نفر از زنان سیاسی بند زنان در اعتراض به کشتار آبان‌ماه و چهلم جان‌باختگان) و دامنه‌ی خشونت روانی حاکم از سوی علی ضیائیْ رئیس زندان اوین، (مورد ضرب و‌ شتم نرگس محمدی و‌ اعزام وی به زندان زنجان) و کادر زندان بر زندانیان، تحمل حبس را برای او و دیگر زنان محبوس در بند، با اعمال بی‌قانونی‌های وسیع‌تری روبه‌رو ساخته است. روزشماری از گذران زندان که لیلا حسین‌زاده، سی و یکمین هفته از آن را می‌گذراند. دانشجویی زندانی که روند حق تحصیل او و حیات اجتماعی‌اش با ردیف پرونده‌سازی‌های امنیتی روبه‌رو شده است.




طب اسلامی خطرناک تر از کرونا

مقدمه :

نبرد فرهنگی، نبردی روشنگرانه
مقاله ی پرمضمون و نظر گیر مسعود نقره کار  با روشنگری فرهنگی خود صحنه ی نبرد بزرگی را در برابر ما علیه سحر و جادو و خرافات و پندارهای مذهبی ذهنگرا می گشاید.
این صحنه ی نبرد، صحنه ی پیچیده، ظریف و حساسی است. در یک سو باید با محترم داشتن باورهای مردم، روشنگری را درباره ی خرافات به پیش برد. از سوی دیگر باید مفهوم مذهب را با ظرافت و به طور افتراقی برای توده ها قابل شناخت ساخت.

در این زمینه باید میان مذهب به عنوان اهرم ضروری حل و فصل مساله های مطرح در جامعه در مرحله ی معینی از رشد تاریخی آن، تفاوت قایل شد از مفهوم ٬٬مذهب٬٬ به عنوان مرحله ای از رشد آگاهی انسان در خدمت شناخت محیط پیرامون و شناخت از خود در مرحله معین رشد تاریخی.

اسلام، که فردریش انگلس آن را «انقلاب اسلامی» می نامد، خیزشی است برای برقراری وحدت میان قبایل مختلف عرب. دیگر دوران چند خدایی و باور هر قبیله به «خدای خود» سپری شده است. نیاز به «خدای واحد»، نیاز به وحدت قبایل به مساله ی روز در برابر جامعه ی عرب بدل شده است و قرار دارد که تنها با حل آن می توان به دستاوردهای چشمگیر دست یافت که عملی شد.
باورهای مذهبی به عنوان راه حل مشکلات و نابسامانی های «زمینی انسان»، بازتاب سطح آگاهی تاریخی انسان است برای حل مشکلات. باور به یافتن حل مشکلات در «آسمان» که کارل مارکس به آن اشاره دارد است.

مذهب ارتجاعی، همان طور که مقاله با شفافی قابل شناخت می سازد، می کوشد با ایجاد آگاهی کاذب نزد توده ها، سطح آگاهی انسان امروز را به دوران برده داری قبیله ای بازگرداند.

نبرد فرهنگی در این دو زمینه وظیفه ی روز نیروی ترقی خواه و مردم دوست و خواستار دفاع از حق حاکمیت ملی ایران، سرزمین تاریخی خلق های آن است.

***

مسعود نقره کار

طبی به نام ” طب اسلامی” نداریم ، دراین معنا که دین اسلام برای بهداشت و درمان سازوکارهائی برآمده ازآموزش ها و روش های این دین داشته و طب ویژه ای را شکل و سامان داده است، واقعی نیست، جعلی ست، خدعه ست. آنچه در کتاب های دینی – اسلامی به عنوان ” طب” و ” پزشکی” جمع آوری شده برگرفته ازطب ایرانی، هندی، یونانی و مصری (عرب) است و ربطی به اسلام و مشتقات اش ندارد. آنچه اسلام، به ویژه تشیع و “طب شیعه” به طب سنتی و ایرانی افزوده خرافه ها، موهوم ها، “نسخه های زیان آور” و بدآموزی هائی ست که سالیانی ست سرزمین مان را آلوده و غیربهداشتی کرده است.

نه فقط شارلاتان های مروج و کاسبکارطب قرانی – اسلامی، حتی آگاهان و مترجمان تاریخ طب به نادرستی و خطاکارانه در رواج این جعل و خدعه یاری رسانده اند. یک نمونه این است:

“ادوارد، گ. براون” پزشک و شرق شناس انگلیسی ۴ مورد از سخنرانی هایش را دررابطه با تاریخ طب با عنوان “طب عرب” منتشر کرده است. مترجم فارسی این کتاب عنوان را به “تاریخ طب اسلامی” برگردانده است، نه فقط مترجم، استادی که بر این ترجمه مقدمه ای نوشته است چشم بر واقعیت های تاریخی بسته و به تبلیغ و ترویج “طب اسلامی” رو آورده است.

براون اما درهمین خطابه ها نادرستی و ناروائی این نوع تبلیغ ها را که فرهنگ و تاریخ عرب را فرهنگ و تاریخ اسلامی جا می زنند و طب عرب و “طب مصری” و مخلوطی از طب یونانی، ایرانی، هندی، چینی و… را به نام “طب اسلامی” و “طب شیعی” جا می زنند را نشان داده است. براون گفته و نوشته است:

“…چون از “علم اسلامی” یا “طب اسلامی” سخن گفتیم، منظور ما آن اصول و نظرات علمی پزشکی است که در کتب بزبان عرب تدوین گشته است. گو اینکه در اصل اکثر مؤلفین آنها یونانی هستند و هندیان و ایرانیان و سریانیان نیز ضمائمی بر آن افزوده اند و فقط بخش اندکی زاییده و محصول اندیشه اعراب است…” (تاریخ طب اسلامی، ادوارد براون، ترجمه مسعود رجب نیا)

***

طب (پزشکی) از قدیمی ترین دانش های بشری ست. درد، آسیب های جسمانی و ناهنجاری های عصبی و روانی همزاد و همراهِ پیدایش انسان بودند و چاره جوئی برای کاهش یا زدایش دردها و آسیب ها آغاز شکل گیری یکی از نخستین دانش های بشری بوده است. انسان از آغاز پیدائی اش برای درمان دردها و آسیب ها و اختلال ها، و پیشگیری از بروز درد و آسیب و اختلال، با اتکا به سطح شناخت و آگاهی اش از مواد، وسائل و امکان هائی که در دسترس داشت بهره گرفت. با پی بردن تجربی به خاصیت های داروئی گیاهان، مواد معدنی و برخی حیوان ها، به شناخت پیشگیری و درمان دردها و آسیب ها و بیماری ها دست یافت. انسان برای پیشگیری و درمان اختلال روانی و عصبی (روحی) نیز از جادو و جادوگری کمک گرفت  تا به یاری موهوم ها و خرافه ها، و نیروهای طبیعی و ماوراء طبیعی برخی  بیماری های روانی (روحی) و جسمانی را درمان کند. در واقع در آغاز پزشکی  به عنوان یک پدیدۀ تجربی – جادوئی پا به حیات گذاشت.

تاریخ طب (پزشکی) سرآغازش به هزاران سال قبل از میلاد مسیح بر می گردد، که نه فقط در یک منطقه، که در مناطق مختلف جهان آن روزگاران با کمی تقدم و تآخر آغاز شد. نخستین نسخه طبی و اسناد را متعلق به حدود سه هزار سال قبل از میلاد مسیح دانسته اند. سومریان، که نخستین تمدّن شهری را در منطقهٔ جنوب بین‌النهرین، جنوب عراق امروزی برپا کرده بودند این نسخه و اسناد را از خود برجای گذاشته اند. در این اسناد از طبیبی به نام “لولو” در شهر”اور”، نخستین شهر شناخته شده جهان، نام برده اند که به حرفه پزشکی اشتغال داشت. در این اسناد به نقش زنان در پیدائی و گسترش طب سومری اشاره می شود و شاید بهمین دلیل خدای پزشکی سومر، زن خدا یا الهه بود. طب سومری گسترش پیدا کرد و به بابل و آسور و برخی دیگر از نقاط جهان رسید. در کنار این طب، از طب مصری، هندی، چینی ، یونانی ، ایرانی نام برده شده است که هرکدام مکاتب متعدد برای امر پیشگیری و درمان اختلال ها و بیماری های جسمانی و روانی (روحی) را شامل می شدند. (مثل دو مکتب کوس و کنیدوس).

 در مناطق مختلف جهان نیز توانائی و تخصص درمانی متفاوت بود، برای نمونه در مصر در عرصه جراحی طب پیشرفت چشمگیری کرده بود، در چین و هند نیز طب سوزنی، جراحی و داروسازی پیشرفت و رواج داشت. واژه های پزشکی را نیز از ریشه هند و اروپائی و ریشه بابلی دانسته اند. نقش “بقراط”(هیپوکرات) را که “پدر پزشکی” نامیده اند نیز در تحول و دانش پزشکی مؤثر دانسته اند، به ویژه در رابطه با زدودن  پاره ای از موهوم ها و خرافه ها از دانش پزشکی.

در ایران باستان نیز طب (پزشکی) چندین قرن پیش از زادروز مسیح، وجود داشت. این تاریخ گره می خورد با دوران پیش از ورود آریائیان به فلات ایران (که در میانۀ هزاره پیش از میلاد مسیح صورت گرفت). اساس طب ایرانی را اوستا، کتاب دینی زرتشتیان و یا “دینکرت و بندهش” دانسته اند.  دراوستا از پزشکی به نام  ترانتوئه یا تریتا نام برده می شود که “اهورامزدا ۱۰ هزارگیاه شفا بخش در اختیار او قرار داده بود”. در شاهنامه  پیدایش دانش و هنر پزشکی از کارهای بزرگ جمشید دانسته شده است.

نزدیکی ایرانیان با یونانیان  و جنگ های ایران و یونان، پای پزشکی یونانی را به  ایران باز کرد و طب یونانی بر مکاتب پزشکی ایران (مکتب مزدیسنا و مکتب اکباتان” تاثیر گذاشت.

در دوران شاپوراول و دوم و انوشیروان گروهی از دانشمندان یونانی براثر مشکل ها و اختلاف های مذهبی پدید آمده در آن دیار و روم شرقی به ایران مهاجرت کردند. پشتیبانی پادشاهان ساسانی از اینان دانشگاه گندی شاپور و بیمارستانی در کنارآن را بوجود آورد. این دانشگاه (مکتب گندی شاپور) طبیبان بزرگی پرورش داد که برای نمونه می توان ال بختیشوع را نام برد. بعد ازحمله اعراب به ایران در طول تاریخ سلطه اعراب و یا پیروان و همفکران شان گفته شد طب ایران طب اسلامی شده است و نمایندگان و شارعان این طب را رازی و اهوازی و جرجانی و ابن سینا و… اعلام کردند، در حالیکه طب مورد نظر این دانشمندان و طبیبان برگرفته از طب ایرانی، یونانی، هندی و تا حدی عرب بود، و چون سلطه اعراب اجبار به نوشتن به عربی کرده بود اینان عربی می نوشتند، و عربی نوشتن به حساب اسلامی بودن گذاشته شد و طب ایرانی بتدریج طب اسلامی جا زده شد. اعراب شاید از طب بومی و سنتی شان به طب ایرانی نکاتی افزودند و نیز نکاتی آموختند اما این رابطه و تبادل ربطی به اسلام نداشت. علی بن عباس اهوازی، پزشک پُرآوازه ایرانی (متوفی ۳۸۴ هجری) در “منشور اخلاقی جامعه حکیمان و طبیبان” تمامی توصیه هایش با رجوع و اتکا به “وصایا و اندرزهای” بقراط و دیگر اطباء قدیم است و اشاره ای به اسلام و شعبات آن و طب جعلی اسلامی ندارد.

 تمامی ادیان درآموزش های بهداشتی و درمانی شان از طب منطقه ای و بومی (محلی) و سنتی و سایر دستاوردهای پزشکی استفاده کرده اند، در واقع ادیان و کارگزارانش طب بومی و سنتی را به عنوان ابزاری برای تبلیغ دین (و مذهب) خود و دستاوردی دینی معرفی می کردند.

آنچه امروز دینکاران، به ویژه اهل تشیع و آخوندها تحت عنوان طب مذهبی یا طب اسلامی و شیعه و “تعالیم طبی پیامبر و ائمه اطهار” خوانده اند و به کار گرفته اند ابزاری برای سوء استفاده مالی و تبلیغی ست، و آلوده کردن طب بومی و سنتی با انبوهی خرافه و فریب و دغل. نمونه این فریب کاران و دغلکاران دو شارلاتان شهره، “حکیم دکتر حسین روازاده” (*) و “حضرت آیت الله شیخ عباس تبریزیان” و مشابهان این دو موجود هستند، که تحت حمایت حکومت اسلامی کسب و کارشان رونقی حیرت انگیز گرفته است.

***

https://www.youtube.com/watch?v=J1ZPmgrF9ig&feature=emb_logo

*شارعان معاصر طب اسلامی، مثل روازاده و تبریزیان و….خطرناک ترین ویروس و بیماری مسری در جامعه ما هستند. گوش کنید به حرف های یکی از این موجودات در رابطه با “کرونا”:




گزارشی از آخرین وضعیت بحران ویروس کرونا در زندان های کشور

کرونا در زندان ها

محمد قنبردوست، زندانی سنی مذهب در زندان ارومیه امروز دوشنبه ۱۲ اسفندماه به دلیل وخامت حال جسمی به بهداری و از آنجا به بیمارستان خارج از زندان منتقل شد. بیماری آقای قنبردوست با درصد بالایی کرونا تشخیص داده شده است. همزمان آزمایش دو زندانی با جرائم مرتبط با مواد مخدر نیز از زندان قزحصار مثبت اعلام شده و هم اکنون در بهداری زندان قرنطینه شده‌اند. در بند ۴ زندان اوین در حالی یک مورد ابتلا به کرونا تایید شده است که تعدادی از زندانیان سیاسی در حال اعتصاب غذا با بدنهایی ضعیف و وضعیت سلامتی نامناسب به سر می برند. در زندان رجایی شهر کرج نیز ابتلای یک سرباز وظیفه برگشته از بیمارستان مثبت اعلام شده است. شمار افراد مشکوک به کرونا در زندان‌های ارومیه، سنندج، خرم آباد، گرگان، تهران بزرگ و بسیاری زندانهای دیگر به شدت رو به افزایش است.

هرانا امروز در گزارشی از لغو اعزام ۲۰ تن از زندانیان سیاسی مبتلا و یا مشکوک به ابتلا به ویروس کرونا در زندان تهران بزرگ و انتقال آنها به قتلگاه علیرضا شیرمحمدی خبر داده بود. شیوع نگران کننده این بیماری مرگبار در حالی است که زندانیان در زندان‌های سراسر کشور از حداقل امکانات بهداشتی لازم برای تشخیص و یا پیشگیری از شیوع ویروس کرونا محروم هستند.

بنابر این گزارش محمد قنبردوست، فرزند ابوبکر در تاریخ ۲۵ مردادماه سال ۱۳۹۶ بازداشت و به اتهام “همکاری با گروه‌های تکفیری” توسط شعبه ۲ دادگاه انقلاب ارومیه به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شده است این زندانی، روز دوشنبه ۱۲ اسفندماه ۱۳۹۸، به دلیل وخامت حال جسمی به بهداری زندان منتقل و به دلیل احتمال جدی مبتلا بودن به ویروس کرونا از آنجا به بیمارستان خارج از زندان اعزام شد.

قنبردوست پس از اعزام به بیمارستان در قرنطینه قرار گرفته و اطلاعی از آخرین وضعیت او در دست نیست. این زندانی تا پیش از این در کنار سایر زندانیان سیاسی این زندان نگهداری می شد.

همچنین روز دوشنبه دو زندانی از محکومان جرایم مواد مخدر در زندان قزلحصار کرج به نام‌های “بساط علی خزایی فرزند عبدالعلی از اندرزگاه ۳ واحد ۱ و غلامحسین ابوالوفایی، فرزند سیدحسین از اندرزگاه ۲ واحد ۱” به دلیل ابتلا به ویروس کرونا و مثبت اعلام شدن آزمایش، در بهداری زندان قرنطینه شده‌اند. لازم به ذکر است که در سالنی که این زندانیان در آن مشغول به گذراندن دوره محکومیت خود بودند، نزدیک به ۵۰۰ زندانی دیگر محبوس هستند.

در این زندان نیز همچون سایر زندان‌های کشور امکانات بهداشتی همچون ماسک، دستکش و یا مواد ضدعفونی کننده در اختیار زندانیان قرار نگرفته است.

بنابر گزارشات دریافتی هرانا، نتیجه تست یک زندانی در اندرزگاه ۴ زندان اوین مثبت اعلام شده است. این زندانی جرایم مالی که اکنون به محل نامعلومی منتقل شده است تا پیش از این در میان تعداد معدود زندانیان سیاسی این اندرزگاه سکونت داشت.

در حال حاضر تعدادی از زندانیان سیاسی ساکن این محل در وضعیت ضعف شدید جسمی ناشی از اعتصاب غذا به سر می برند از این رو به دلیل ضعف سیستم ایمنی بدن در معرض خطرات جانی ناشی از پراکندگی این ویروس قرار دارند.

هرانا همچنین روز دوشنبه از انتقال امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی، محمد رجبی، میلاد ارسنجانی، جمیل قهرمانی و ۱۵ تن دیگر از بازداشت شدگان اعتراضات سراسری آبان ماه امسال در زندان تهران بزرگ به قرنطینه ای درون تیپ ۱ این زندان خبر داد. روز یکشنبه این بازداشت شدگان پس از مثبت اعلام شدن یک تست کرونا و مشکوک بودن سایرین، به بهانه انتقال به بیمارستان یافت آباد از اتاق خود خارج شده بودند اما با دستور مسئولان زندان به سوئیت شماره ۱۱ تیپ ۱ این زندان منتقل شده‌اند. این زندانیان اکنون بدون رعایت اصل تفکیک جرائم در اتاقی در مجاورت زندانیان با جرائم خشن بسر می‌برند. خردادماه امسال علیرضا شیرمحمدعلی، زندانی سیاسی توسط دو زندانی محکوم از بابت جرائم مربوط به مواد مخدر و قتل در این اتاق با ضربات پرتعداد چاقو به قتل رسید.

۷ تن دیگر از زندانیان محبوس در بند ۲ تیپ ۵ این زندان نیز با علائم مشکوک به کرونا بدون رسیدگی پزشکی در بهداری زندان نگهداری شده و تاکنون به بیمارستان اعزام نشده‌اند.

در زندان رجایی شهر کرج نیز یک مورد ابتلای سرباز وظیفه ای که از ماموریت از بیمارستان بازگشته بود مثبت اعلام شده است، با توجه به وضعیت نامناسب این زندان و تردد سرباز آلوده به ویروس زندانیان در هراس از پیامدهای انتشار این بیماری به سر می برند.

گزارشات روزهای اخیر نشان می دهد، تعداد زیادی از زندانیان مشکوک به کرونا در زندان های ارومیه، باز خرم آباد، گرگان، سنندج، ساحلی قم، ارومیه و…. شناسایی شده اند هر چند عمدتا هیچ رسیدگی جدی دریافت نکرده اند و وضعیت سلامتی آنها نامعلوم است.

در روزهای اخیر همچنین، یک زندانی زندان ارومیه که در بخش قلب بیمارستای خارج از این محل بستری بود در بیمارستان فوت کرد. علیرغم اظهارات متناقض و سخنان اطرافیان وی مسئولان مدعی هستند ابتلای احتمالی او به کرونا در محیط بیمارستان و خارج از زندان صورت گرفته است.

پس از شیوع گسترده ویروس کرونا و افزایش نگرانی ها از سرنوشت صدها هزار زندانی، رئیس قوه قضائیه طی دو بخشنامه در اسفندماه سال جاری به هدف کنترل وضعیت بهداشتی زندانها شرایطی را برای اعزام به مرخصی زندانیان اعلام کرد که عمدتا شامل زندانیان مالی و همینطور زندانیان با محکومیت کمتر از ۵ سال می شد. این شرایط در مورد زندانیان سیاسی سختگیری مضاعفی دارد علاوه بر اینکه مسئولان قضایی یا سازمان زندانها در روند اداری مرخصی برخی زندانیان عقیدتی مانع تراشی های فراقانونی می کنند.

در برخی از زندان‌ها همچون زندان قزلحصار تنها زندانیان با جرایم عمومی که قادر به تامین وثیقه بوده‌اند به مرخصی اعزام شده‌اند.

با توجه به محیط بسته زندان، تغذیه نامناسب، نبود امکانات بهداشتی و پزشکی لازم، تراکم بالای جمعیت، بروز موارد مشکوک کرونا در برخی زندانها موجب نگرانی زندانیان و خانواده های آنان شده است. در برخی زندانها زندانیان خواستار دریافت امکانات بهداشتی لازم و همینطور قرنطینه شدن افراد مشکوک به این بیماری شده اند و تهدید کرده اند  در صورت تداوم بی توجهی به اعتصاب غذا دست خواهند زد،

بسیاری از خانواده های زندانیان نیز، خواستار تمهیدات ویژه سازمان زندانها از جمله ضدعفونی کردن محیط زندان، اعطای مرخصی در بیشترین تعداد ممکن، اعطای بسته های بهداشتی از جمله ماسک و ژل های ضدعفونی کننده و همچنین انتقال زندانیان مشکوک به بیماری به قرنطینه شده اند.




تحول دموکراتیک، بدون سمت گیری سوسیالیستی سرابی بیش نیست
مسعود امیدی

حال می توان جریان های سیاسی به اصطلاح دموکراتیک سکولار با جهت گیری نئولیبرالی را به عنوان آلترناتیو تصور کرد که به هزار و یک ترفند و با بهره گیری از رسانه های مسلط در صددند تا با فریب توده های کار و زحمت ، پشتیبانی آن ها را جلب کنند . در حالی که دموکراسی آن ها که با تامین مطالبات حداقلی معیشتی و اجتماعی توده های کار و زحمت هیچ نسبتی ندارد ، منطقاَ فاقد هر گونه جذابیتی برای آنهاست.

مسعود امیدی

عکس تزئینی است

آنچه “ضرورت گذار از سرمایه دارای به سوسیالیسم” را اجتناب ناپذیر می کند ، دقیقا ناشی از کارکرد عینی سازوکارهای درونی و تضادهای اساسی این سیستم است که با هیچ مدلی از رویکردهای کینزی، نئوکینزی ، انواع جهت گیری سوسیال دموکراتیک در حوزه های سیاسی و اقتصادی -اجتماعی و با هیچ جادو و جنبلی نمی توان مانع از آن شد. این گزاره نه یک باور دترمینیستی بلکه دقیقا مبتنی بر شناخت علمی از مناسبات عینی جامعه سرمایه داری معاصر است. اما نکته مهم تر اینکه این گذار تنها در یک فرآیند انقلابی امکان پذیر است. با اینکه نیاز جدی به آموختن روزافزون دستاوردهای علوم اجتماعی در حوزه های مختلف برای چپ انقلابی به منظور ارائه آلترناتیو مدیریت اقتصادی و اجتماعی کاربردی برای جامعه ضروری است، اما بر اساس تجارب متعدد تاریخی هر گونه تلاش برای نشاندن انواع جهت گیری های مصلحانه غیرطبقاتی، غیر رادیکال و غیر انقلابی در برابر سیستم سرمایه داری بی تردید محکوم به شکست است. گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بدون ایجاد یک پارادایم جدید فکری و فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک و بدون برهم زدن قوانین بازی سیستم سرمایه داری که برای پاسداشت نهادهای آن شکل گرفته اند، بدون نهادینه سازی تعاریف جدیدی از آزادی، دموکراسی، عدالت احتماعی ، حقوق بشر و… و بدون غالب شدن بر هژمونی نظری مدافعان سیستم سرمایه داری با اتکا بر کار مداوم علمی و پژوهشی (فراتر از چارچوب های متعارف ایدئولوژیک) توسط مدافعان اندیشه سوسیالیسم علمی غیر ممکن است. بی شک این استیلای هژمونیک در حوزه نظری نه تنها نافی ضرورت تغییر توازن قوای اجتماعی و سیاسی به نفع نیروهای مدافع طبقه کارگر و زحمتکشان نیست، بلکه دقیقا این ها حوزه های مختلف این تحول و گذار بوده ، بر هم تاثیر متقابل داشته و همدیگر را تقویت و تکمیل می کنند.

امید که در جامعه ما نیز آنها که در فضاهای آکادمیک ادعای باورمندی و پایبندی به ارزش های اخلاقی و روش شناسی در حوزه های علمی دارند، رویکرد شرافتمندانه ای را در برخورد با چنین پژوهش هایی ( اشاره به “اقتصاد نئولیبرال در آیینه پژوهش های اقتصادی”) در پیش بگیرند و تابوهای سخت جان شده در اذهان خود را در برابر این فکت های معتبر علمی به چالش بکشند. عقل سلیم جامعه بشری چاره ای جز پذیرش این حقیقت ندارد که سوسیالیسم تنها یک انتخاب نیست بلکه یک الزام اجتماعی و تاریخی بر اساس دیالکتیک تحولات اجتماعی است که البته بدون کار برنامه ریزی شده ، سازمان یافته ، هدایت و رهبری شده در پراتیک مبارزات اجتماعی حاصل نمی شود. علی رغم هیستری ضد سوسیالیستی و ضدکمونیستی وسیعا ترویج شده از سوی نهادهای مسلط آکادمیک ، فکری و فرهنگی ، آموزشی ، رسانه ای ، مراکز قدرت و سیاستگزاری ، محافل مدیریت اجتماعی و… ، دوران ما دوران پایان لیبرال دموکراسی و اجتناب ناپذیری گذار به سوسیالیسم است. کارنامه فاجعه بار سرمایه داری و نئولیبرالیسم در جهان که با شکل گیری و رشد نئوفاشیسم همراه بوده است، مهم ترین دلیل این امر است. برای جوامع کم توسعه و پیرامونی نیز اقتصاد ملی بدون جهت گیری سوسیالیستی و در چارچوب تقسیم کار جهانی در عصر نئولیبرالیسم و جهانی سازی ، سرابی بیش نبوده است. و به همین دلیل هیج تحول ملی و دموکراتیکی بدون جهت گیری سوسیالیستی دربردارنده هیچ گونه چشم انداز روشن برای توده های کار و زحمت نخواهد . یعنی توده های کار و زحمت باید با ارتقای آگاهی طبقاتی خود در مرحله ملی دموکراتیک برای سوسیالیسم و عدالت اجتماعی مبارزه کنند. برای ده ها میلیون توده های کار و زحمت نمی توان خواسته ملموس و روشن عدالت اجتماعی را از مطالبات عام دموکراتیک و آزادی خواهانه منفک نمود و آن را به بعد موکول کرد. این به معنی سوء استفاده از توده های کار و زحمت به عنوان گوشت دم توپ برای تحولات باصطلاح دموکراتیکی است که به جای جهت گیری سوسیالیستی ، مسیر نئولیبرالی را دنبال می کند. هر تحول سیاسی و اجتماعی بدون جهت گیری سوسیالیستی هیچ یک از مشکلات فقر و محرومیت و فاصله طبقاتی، بیکاری ، کودکان کار، دستفروشی و کارتن خوابی، کولبری و گورخوابی، کلیه فروشی و… را برای توده های کار و زحمت حل نخواهد کرد. زیرساخت های بهداشتی و درمانی مناسب را برای ارائه خدمات رایگان به توده های مردم برای درامان ماندن از بیماری های مختلف و… ایجاد نخواهد کرد، زیرساخت های مورد نیاز برای مدیریت بحران را در کشور در شرایط سیل و زلزله و اپیدمی های گسترده از جمله کرونا و…ایجاد نخواهد کرد، نرخ فزاینده بیماری های شغلی و حوادث کار و پیامدهای زیانبار و مرگبار آنها را کاهش نخواهد داد ، زیرساخت ها و فرصت های آموزشی و رشد علمی و فرهنگی را برای ده ها میلیون نفر از توده های کار و زحمت فراهم ایجاد نخواهد کرد و….، ایجاد اشتغال همگانی را به وظیفه مهم حاکمیت تبدیل نخواهد کرد ، حاکمیت را موظف به تامین مسکن برای توده های عظیم کار و زحمت نخواهد کرد ، امکانات ورزش همگانی را در سطح وسیع ملی در شهر و روستا ، در کارخانه، مدرسه و دانشگاه و فضاهای عمومی در اختیار مردم قرار نخواهد داد، سازکارهای نظارت دموکراتیک واقعی کارگران و سازمان های صنفی آن ها را در قالب سندیکاها و اتحادیه ها بر فضاهای کسب و کار جهت کنترل رعایت حقوق قانونی نیروی کار برابر الزامات و استانداردهای پذیرفته شده در سازمان بین المللی کار برنخواهد تابید ….

حال می توان جریان های سیاسی به اصطلاح دموکراتیک سکولار با جهت گیری نئولیبرالی را به عنوان آلترناتیو تصور کرد که به هزار و یک ترفند و با بهره گیری از رسانه های مسلط در صددند تا با فریب توده های کار و زحمت ، پشتیبانی آن ها را جلب کنند . در حالی که دموکراسی آن ها که با تامین مطالبات حداقلی معیشتی و اجتماعی توده های کار و زحمت هیچ نسبتی ندارد ، منطقاَ فاقد هر گونه جذابیتی برای آنهاست.

به همین دلیل است که طبقه کارگر به ویژه در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم باید با اهداف خود، پرچم خود و شعارهای خود در انقلاب دموکراتیک شرکت کند و حداکثر تلاش خود را به کار گیرد تا تعریف خود از دموکراسی و مفهوم اجتماعی آن را در جامعه ترویج نموده و آن را به گفتمان هژمون تبدیل کند.

۹ اسفند ۹۸

برگرفته از فیس بوک نویسنده




حزب کمونیست ترکیه : “این جنگ باید پایان یابد”

برگردان : آرش وجدانی

به دنبال آخرین تحولات در ادلب سوریه، حزب کمونیست ترکیه با انتشار بیانیه ای خواهان پایان دادن به جنگ شد.

دیروز پس از آن که مقامات ترکیه کشته شدن 33 سرباز ترک در ادلب سوریه را اعلام کردند، حزب کمونیست ترکیه بیانیه ای در باره جنگی که از سوی دولت ترکیه در سوریه به راه انداخته شده لست منتشر کرد.

در 27 فوریه مقامات ترکیه اعلام کردند در اثر حمله هوایی در استان ادلب 33سرباز ترکیه کشته و 36 نفر زخمی شده اند. دولت ترکیه تصمیم گرفته است مرز جنوب غربی خود با سوریه را در 72 ساعت آینده بازکند.

حزب کمونیست ترکیه با ذکر آن که نیروهای مسلح ترکیه در خاک یک کشور دیگرمی جنگند اظهار داشت که ” سیاست سوری دولت ، که مورد تایید اکثریت مردم ما نیست ، باید بی درنگ کنار گذاشته  شود و سربازان ترکیه باید از سوریه خارج شوند.”

متن کامل بیانیه به شرح زیر است :

این جنگ باید پایان یابد

پس از آن که دولت ترکیه تلفاتی را که طی یک هفته به ارتش سوریه وارد کرده بود اعلام کرد، فرماندار هاتای اطلاع داد که ” 9 سرباز ما شهید شدند.” بعد تعداد به سرعت افزایش یافت. تعداد دقیق روشن نیست، ده ها فرزندان ما جان خود را از دست داده اند. ما به همه مردم تسلیت می گوییم.

جمهوری ترکیه، که پس از مبارزه علیه اشغال امپریالیستی در 1923 تاسیس شد، همراه با دیگر نیرو های مسلح علیه یک کشور در خاک آن کشور می جنگد. روز گذشته، خبرگزاری رسمی دولتی عکس هایی از تعدادی از نیروهای مسلح ترکیه را همراه با شبه نظامیانی که نشان های آی اس(داعش) را به تن داشتند منتشر و سپس عکس ها را پاک کرد. آی اس یک سازمان تروریستی خونریز است.

قدرت سیاسی ،که تا همین اواخرهرمخالف خود را به جاسوسی برای امریکا یاعضویت در شبکه گولنیست متهم می کرد، اکنون دیپلماسی فشرده ای را برای کسب حمایت امریکا و ناتو به کار انداخته و به دولت های غربی متوسل شده است. دیروز با تشدید بر خورد ها در سوریه ،اسرائیل صهیونیست، جلاد ملت فلسطین، به دمشق حمله کرد. همه این رخ داد ها تصادفی نیست. همان طور که آشکار می شود، مرحله جدید سیاست سوری دولت ترکیه گسترش چشم انداز جنگ و حتی تضمین مقابله نظامی آشکار بین ناتو و روسیه است.

مستقل از آن که آیا این امرامکان پذیرهست یا نه ، باید تاکید کنیم که تنش در داخل جهان امپریالیستی تا حدی تند شده است که حتی کوچکترین خطا می تواند غیر قابل کنترل شود. این واقعیت که در ترکیه قدرت حاکم ظرفیت خود برای برآوردهای درست را از دست داده است ، تنها میزان خطر بالقوه را افزایش می دهد.

ما به خوبی می دانیم که در طول تاریخ، جنگ ها به عنوان بهانه هایی از سوی قدرت های حاکم برای پنهان کردن نارضایی در داخل کشور و حتی برای سرکوب آن مورد استفاده قرار گرفته است. کل بار اقتصاد مشکل دار ترکیه روی شانه های مردم گذاشته می شود. بیکاری در حال افزایش است ، هزینه زندگی غیر قابل تحمل می شود. تامین گاز میلیون ها خانه به خاطر قیمت های نامنسب قطع شده است.این جنگ بی معنی انجام شده در خاک کشوری دیگرتنها محصولی که خواهد داد جز فقر و مرگ تعداد بیشتری از مردم ما نیست.

کشور ما گرانبها تر از آن است که تحویل افسران ناتو، دوست داران امریکا یا جهادگرایان شود. سیاست سوری دولت، که مورد تایید اکثریت مردم ما نیست، باید بی درنگ کنار گذاشته شود و سربازان ترکیه از سوریه خارج شوند.

کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکیه

شنبه 9 اسفند 98




نقد و اعتراض چند تن از دانشجویان به بیانیه «شوراهای صنفی دانشجویان سراسر کشور»

در روزهای اخیر بیانیه ای از سوی « شوراهای صنفی دانشجویان سراسر کشور» که خود را «نمایندۀ حقوقی قاطبۀ دانشجویان سراسر کشور» می خوانند، منتشر شد. در کمال تاسف – و نه تعجب – این بیانیه با امضای فعالین و شوراهای صنفی بیست و دو دانشگاه مزین شده است. عجیب نیست؛ چرا که متأثر از ایدئولوژی سازی جریانات فکری اصلاح طلب و متحدین شان و زیر فشار سرکوب امنیتی دانشگاه، گرایشِ سیاست زدایی از دانشجو و دانشگاه بسیار قوی است. ما صرفا با یک فعالیت صنفی دانشجویی مواجه نیستیم. بلکه محدود کردن دغدغه و تفکر دانشجو به نجوای معصومانۀ مطالبات صنفی «دانشجویان گرامی و دانشگاهیان گرانقدر ایران عزیز» یک سیاست است برای کنترل روحیه پرسش گری و شورش گری دانشجو و ادغام آن در کارکرد نظام حاکم. برخی از فعالین صنفی پیشرو، به مرور تلاش کردند در مقابل این گرایش مبارزه کنند. اما همچنان – چنانکه  در بیانیه اخیر نیز متجلی شده – خط حاکم بر جنبش صنفی، صنفی گرایی است. دانشجویان پیشرو نمی توانند به این مسئله بی اعتنا باشند، بلکه برای پیشروی موثر و پیشبرد اهداف مترقی خود ضروری است که صریح و شفاف خط مرز مشخص خود را با این گرایشات پاسیفیستی ترسیم کنند. در غیر این صورت، از دانشگاه جز نجوا و ناله و صدای حاکمیت صدایی بر نخواهد خاست.

 اجازه نخواهیم داد! ما دانشگاه را تریبون فریاد توده ها می دانیم.

به بیانیه بپردازیم:

در حالی که هراس از ویروس تمامی توده ها را در برگرفته است و برخی از آنان با بیماری کرونا دست و پنجه نرم می کنند و در شرایطی که – بنا به روایت شاهدان عینی خودشان – نه بیمارستان ها بیماران را به شکل مناسبی پذیرش می کنند و نه امکاناتی جهت «تامین بهداشت شهروندان» در نظر گرفته شده، «شوراهای صنفی دانشجویان سراسر کشور» حداکثر مطالبه ای که مطرح می کنند « الزام تعطیلی مراکز عمومی همچون دانشگاه ها و مدارس» است.

اشتباه نکنید! نکته این نیست که در مقابل خواست تعطیلی دانشگاه ها، ما خواست بازگشایی را داشته باشیم. مسئله وظیفۀ و تعهد دانشجویان و جنبش دانشجویی در قبال توده های جامعه است.

 در شرایطی که دولت بی کفایتی و بی اعتنائی اش در مقابله با بحران های «طبیعی» که تحت این نظام در واقع آیینه تمام نمای وضعیت اجتماعی است را به اثبات رسانده، دانشجویان حامی شوراهای صنفی به جای اینکه به صرافت اندیشیدن در باب تشکیل کمیته هایی برای کمک رسانی و آگاهی بخشی علمی به توده ها بیافتند، به جای رفتن به میان توده ها و افشاگری برخوردهای حاکمیت در مقابله با بحران، نگران «تقویم آموزشی» و خواستار «عدم احتساب غیبت» برای دانشجویان هستند.

از هر بندِ بیانیه پاسیفیسم و ایدئولوژی های ارتجاعی تجلی پیدا می کند. آنها وقیحانه به صریح ترین زبان ممکن نعره می کشند که اول من و خانواده ام:

«بدین وسیله شوراه ها و فعالین دانشگاه های ذیل…از همه ی دانشجویان در خواست دارد… به صلاح دید خود و به صورت خودجوش اقدام به ترک دانشگاه و خوابگاه نمایند… و بهداشت و جان خود، خانواده، دوستان و هم دانشگاهیان، را بر هر امری مقدم و ارجح بدارند.» (تاکیدات از ماست)

البته «شوراهای صنفی دانشجویان کشور» فراموش نمی کنند که بعد از این که تمامی خواست های خود را از قبیل «ترک خوابگاه و دانشگاه تا… تعطیلات نوروزی»، «بهداشت خانواده»، «عدم احتساب غیبت» و… را گفته و احساسات خود در این موارد را بیان کردند، در انتها به «تألم» شان که «حاصل از فوت هموطنان» است نیز اشاره کنند.

با این صورت بندی از مسئله است که همه چیز سر جای خودش حفظ می شود. هیچ چیز دست نمی خورد. بحران سرجای خودش، مرگ و فلاکت توده ها سر جای خودش و «جامعه کهنه» با تمامی سرشت نشان هایش («مالکیت خصوصی، خانواده، مذهب، نظم و آرامش») هم سرجای خودش.

کوتاه و صریح بگوییم: شرم آور است.

۷ اسفند




خریداران خانه در خارج از ایران عاقبت بخیر نمی‌شوند

فریبرز رئیس دانا:

می‌توان خرید ملک در خارج از ایران را سکه‌ای با دو روی متفاوت فرض کرد؛ یک طرف آن زندگی لاکچری در خانه‌ای شیک است اما آیا تصویری که در طرف دوم نقش بسته است نیز به همین اندازه روشن، رویایی و دل انگیز است؟

خریدار خانه در ترکیه

اقتصاد۲۴- این روز‌ها وجه مشترک تلویزیون‌های فارسی زبانِ خارجی یک چیز است؛ «متقاعد کردن ایرانیان به سرمایه گذاری در بازار‌های مسکن خارجی». نه خط و ربطشان مهم است و نه فرقی دارد که برنامه هایشان از کجا پخش می‌شود؟ فصل مشترک تمام این تلویزیون‌ها، تبلیغ انحصاری برای چند شرکت ساختمانی و بنگاه معاملات ملکی است که کارشان ساخت و فروش خانه در آن سوی مرز‌های ایران و به ویژه ترکیه است.‌ می‌توان ۱۵ سال پیش را نقطه‌ای دانست که از آن زمان به بعد پخش تبلیغات گسترده برای کشاندنِ ایرانیان به بازار‌های مسکن خارجی آغاز شد؛ آن زمان هم بیشتر تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی مبدل به تریبونی تبلیغی برای فروش خانه در دُبی و قبرس شده بودند. در روزگاری هستیم که «حقِ داشتن مسکن آبرومند» گذاره‌ای بدیهی تلقی می‌شود؛ آنقدر بدیهی که به نظر می‌رسد نمی‌توان خیلی در مورد آن صحبت کرد؛ حقی که هرچند دلیلِ ناکامی خیلی‌ها در داخل مرز‌های ایران است، اما مدتهاست که ایرانیان بسیاری مشتاق داشتنش در یک کشور خارجی شده اند؛ همین کافی است تا تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی در رقابت با یکدیگر، برای فارسی زبانان رویاسازی کنند؛ رویایی که مواد سازنده آن از کنار هم قرار گرفتن تصاویر گوشه هایِ دنجِ یک خانه، باغچهِ سبز و گُل‌کاری شده، استخر زلال آب یا دورنمای کوه و دریا تشکیل شده است. با این اوصاف، بعید نیست که خیلی از ایرانی‌ها این روز‌ها در سودایِ داشتن ملکی شخصی در فراسوی مرز‌ها باشند، اما نیازی به گفتن هم نیست که مدتهاست شرایط اقتصادی به بیشتر ایرانیان چنین اجازه‌ای را نداده است.‌ می‌توان خرید ملک در خارج از ایران را سکه‌ای با دو روی متفاوت فرض کرد؛ در یک رو تصویری از تبلیغاتِ جذاب نقش بسته شده که تا به امروز در حال پخش بوده است؛ زندگی لاکچری در خانه‌ای رویایی با ملبمانی شیک، گرفتن حق اقامت و شهروندی، داشتن حق کار و حق تحصیل و… اما آیا تصویری که در روی دوم این سکه نقش بسته است نیز به همین اندازه روشن، رویایی و دل انگیز است؟  

خرید خانه در خارج؛ راهی برای خروج سرمایه 

 «فریبرز رئیس دانا» جامعه شناس و اقتصاددانی است که بیشترین دلیل شهرتش صحبت از قربانیان مشکلات و آسیب‌های اجتماعی در ایران است؛ گروهی اجتماعی که به سختی می‌توان ایرانیانی را در آن جای داد که می‌توانند در آنسوی مرز‌ها صاحبخانه شوند؛ با این حال او در گفتگو با اقتصاد ۲۴ از روی دیگر این تبلیغات جذابِ تلویزیونی می‌گوید: تلاش برای جذب ایرانیان به بازار مستقلات خارج از کشور اتفاق تازه‌ای نیست، تبلیغات گسترده این روز‌ها در ادامه موج مهاجرت‌هایی است که در سال‌های زمان جنگ ایجاد شد؛ آن زمان خانواده‌های بسیاری به دلایل مختلف از ایران خارج و در اروپا و آمریکا ساکن شدند؛ بخشی از آن‌ها به مرور دیگر به کشور بازنگشتند، اما شماری از آن‌ها به دلایلی که شاید مهمترینش وابستگی اقتصادی است، هنوز در رفت و آمد هستند؛ بخش قابل توجهی از این مهاجران در زمان خود صاحب ثروت و دارایی قابل توجهی بودند که با خود بردند، برای همین این مهاجرت را باید سرآغاز جریان نقل و انتقال سرمایه به خارج از ایران در نظر گرفت؛ جریانی که برخلاف فرضیات غلط و پیش بینی‌های خام خیالانه، مدتهاست بی بازگشت بودن آن ثابت شده است. 

اقلیت برخورداری که در خارج خانه می‌خرند

 در صحبت‌های رئیس دانا، مسئله انتقال سرمایه به خارج از ایران مطلبی است که باید آن را حلقه وصل معدود ایرانیان قادر به خرید ملک در خارج از کشور با قربانیان آسیب‌های اجتماعی ایران دانست؛ از دید این جامعه شناس که همواره یکی از منتقدان سرسخت نحوه توزیع ثروت در جامعه طبقاتی ایران بوده است، خرید خانه در کشور‌های همسایه راهی نسبتا قدیمی برای انتقال سرمایه از ایران است؛ او می‌گوید: اقتصاد نئولیبرال ایران آنقدر ولنگار شده که حتی عرضه نگهداشتن پولی را ندارد که از جیب فرودستان جمع شده است؛ مجریان و قانونگذاران و مشاورانش مدتهاست که در این تله گیر افتاده اند؛ مسیری که آن‌ها در اقتصاد ایران پیموده اند فقط دورنمای قشنگی از عدالت را نشان می‌دهد، اما عایدی آن چیزی جزء آشوب و سرکوب اجتماعی نبوده است؛ آن‌ها که در پیمودن این مسیر چاوشی خوانی می‌کردند به وقت مصیبت خاموش و ساکت می‌شوند و با فرافکنی، دخالت دولت در اقتصاد را مقصر می‌کنند؛ در این شرایط با اکثریتی مواجه هستیم که حتی نمی‌توانند از ظرفیت‌های تعاونی برای داشتن سقف بالاسری در داخل کشور استفاده کنند، اما در سوی دیگر اقلیتی هم داریم که به مدد نزدیکی با طبقه قدرت و داشتن رانت از چرخه توزیع ثروت بی نصیب نبوده اند؛ برای آن‌ها که از طریق موسسات مالی دولتی و شبه دولتی و خصوصی کنترل انحصاری اقتصاد کشور را در اختیار دارند دیگر داشتن خانه شخصی در ایران مهم نیست؛ آن‌ها سالهاست با سودای زندگی در ماورا جغرافیای سیاسی ایران، به وسیله‌ای برای انتقال سرمایه تبدیل شده اند. 

بازار مسکنِ همسایگان ایران؛ بهشتِ اجباری

 از نظر این اقتصاددان هرقدر هم که اجتماع امروز ایران یک جامعه نابرابر طبقاتی، دو قطبی و پرتعارض از اقلیت فرادست و اکثریت فرودست باشد؛ بازهم نمی‌توان در تحلیل اقلیت برخوردار برای اعضای این گروه اجتماعی طیف بندی قائل نشد: هرچه باشد در این گروه نیز تقسیم ثروت طبقاتی است؛ گروهی برخوردارترند و برخی دیگر به نسبت از کمتر برخوردارند؛ همین طیف بندی باعث می‌شود تا راحت‌تر بتوان صاحبخانه‌های ایرانی در خارج از کشور را تفکیک کرد؛ تنها معدودی ابرسرمایه داریم که می‌توانند به راحتی از عهده تشکیل زندگی در آمریکا و اروپا برآیند؛ مابقی کسانی که این روز‌ها از نظر اقتصادی در زمره افراد توانگر هستند راهی ندارند جز آنکه برای خرید خانه و تشکیل زندگی راهی یکی از کشور‌های همسایه ایران شوند؛ اینجا برای خانواده‌های آن‌ها بهشتی اجباری است و جای دیگری نیست؛ آن‌ها راهی ندارند مگر اینکه وعده‌های بسازبفروش‌ها و آژانس مسکنی هایِ کشور‌های همسایه را برای داشتن زندگی رویایی باورکنند. 

چرا خرید خانهِ خارجی؟ 

تا به اینجا معلوم است که ایرانیان واجد شرایط خرید خانه در خارج کشور برای زندگی در داخل نباید مشکل مالی چندانی داشته باشند؛ هرچه باشد آن‌ها برخلاف خیلی‌های دیگر در ساختار کنونی قدرت و ثروت از موقعیت خوبی برخورداند؛ پس دلیل تمایل آن‌ها به زندگی در خارج از ایران چیست؟ فریبرز رئیس دانا دلیل این شیفتگی را برداشت وارونه این افراد از شرایط موجود می‌داند؛ او به صراحت می‌گوید: برخلاف لیبرالیسمی که در جا‌های دیگر دنیا حاکم است و به ناچار خود را با قواعد دموکراسی نیم‌بند و نمایشی رایج تطبیق داده است؛ سرمایه داری ترمز بریده در ایران هیچ پایبندی ندارد؛ رئیس جمهور و رئیس مجلس و… همه هیچ کاره اند و اصول قانون اساسی که قرار بود چراغ دار مسیر توسعه جامعه باشد سالهاست فراموش شده است؛ طبیعی است که این وضعیت قابل تحمل نباشد؛ همه به جان هم می‌افتند و مرزبندی‌های میان طبقات بالادستی و پایین دستی جامعه پررنگ‌تر می‌شود؛ احساس ناامنی پدیده فراگیر اجتماعی می‌شود که راه مواجهه با آن از طبقه‌ای به طبقه دیگر متفاوت است؛ اکثریت ضعیف‌تری که با ناامیدی در جستجوی جان پناهی امن است هر آن ممکن است برای مدتی هرچند کوتاه یکی از عرصه‌های اجتماعی را به صحنه تبلور خشم و اعتراض خود تبدیل کند؛ در مقابل اقلیت برخوردار نقش خود را در به وجود آمدن این وضعیت فراموش کرده و به غلط خود را قربانی می‌داند؛ البته او هم به سب خودش برای پیدا کردن جای امن تلاش می‌کند و در نهایت جزیره آرامش در آنسوی مرز‌ها می‌باید. 

مشکلی که شاید حل نشود

 اینکه خرید ملک در کشور‌های همسایه تا چه اندازه می‌تواند آرامش مورد نظر معدود ایرانیان واجد شرایط را برآورده کند؟ پرسشی است که نمی‌توان به راحتی پاسخش را داد؛ رئیس دانا، اما در این خصوص می‌گوید: اگرچه با وعده‌هایی که دلالان مسکن خارجی به مشتریان ایرانی خود داده‌اند، زندگی جدید با جذابیت‌هایی همراه است، اما شروع این زندگی هم خالی از گرفتاری نیست؛ محدویت‌های جزم‌گرایانه‌ای که سالهاست بر شئون مختلف زندگی در ایران حاکم است باعث می‌شود تا این گروه از ایرانیان برای رفتن شوق بیشتری داشته باشند، ابتدا ممکن است این زندگی بخشی از سال باشد، اما هیچ بعید نیست که آن‌ها برای همیشه قید ماندن در ایران را بزنند؛ اما زنجیر مشکلات جامعه ایران هنوز هم می‌تواند به پای آن‌ها سنگینی کند؛ کشور‌های فروشنده خانه به ایرانیان هم اقتصادی منفک از جهان ندارند؛ آن‌ها هم در عمل وابسته به سرمایه داری جهانی هستند و همین کافی است تا گرفتاری‌های جدید شروع شود؛ هیچ بعید نیست که مدتی بعد با روی کار آمدن یک دولت راستگرا یا نزدیک به آمریکا قوانینی وضع شود که مالکیت ایرانیان را محدود یا حتی تهدید کند؛ تجربه نشان داده است که در علم سیاست می‌توان به راحتی توده‌های مردم را علیه دیگران شوراند و تحریک کرد و با برچسب زدن قومی و… کاری کرد که خیلی از زندگی‌ها از هم پاشیده شود. 

تصور اشتباهی که خیلی‌ها دارند

 صرف‌نظر از اینکه در شرایط اقتصادی کنونی، ایرانیان متقاضی خرید خانه در خارج چگونه از تمکن مالی کافی برخوردارند؛ یک مطلب را نباید فراموش کرد؛ آن هم شرایط متفاوتی است که میان بازار مسکن ایران با بازارهای مسکن کشورهای دیگری وجود دارد. رئیس دانا در توضیح آن می‌گوید: ساختار اقتصاد در ایران باعث شده است تا زمین همواره حکم دارایی ثابت را داشته باشد. در این ساختار پولی که بابت خرید مستقلات هزینه می‌شد همواره ارزش خود را حفظ می‌کند؛ اتفاقی که در مورد خیلی از کالاها و خدمات نمی‌افتد؛ خیلی از مشتریان خانه‌های خارجی ممکن است چنین نگاهی داشته باشند؛ اما برداشت آنها غلط است؛ در این کشورها بساز بفروش‌ها و دلالان مسکن سلطان بی‌حقه اقتصاد نیستند؛ اقتصاد در این کشورها تولید محور است و امور ساختمانی و عمرانی قرار است به توسعه کشور کمک کنند؛ اما در ایران این مناسبات معکوس است و کل اقتصاد کشور است که وظیفه هموار کردن راه در بازار مسکن را برعهده دارد؛ آنهایی فکر می‌کنند با خرید خانه در خارج از ایران عاقبت بخیر می‌شوند در اشتباهند؛ در آنجا نظام مالیاتی اجازه چنین خوش خیالی را نمی‌دهد؛ این خوش بینی محکوم به شکست است و هیچ تضمینی نیست که پولی که امسال صرف خرید خانه می‌شود برای همیشه ارزش خود را حفظ کند.