جبههٔ واحد ضد دیکتاتوری همراه با برنامه اقتصادی‌ای مترقی: تنها راه به سوی مرحلهٔ ملی- دموکراتیک

 
تنها آن دسته از طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی مرتبط با کار و تولید ارزش‌افزا که به‌لحاظ اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی منافع‌شان با منافع لایه‌های فوقانی سرمایه‌داری و قشرهای انگلی، رانت‌خوار، و کارگزار حکومت استبدادی (که در بالا بدان‌ها اشاره شد) در تضاد آشکار و عمیق قرار می‌گیرد می‌توانند به‌طور متحد توازن نیروی مادی لازم برای شکست دادن دیکتاتوری ولایی را فراهم کرده و راه گذار به مرحلهٔ ملی-دموکراتیک را هموار سازند. 
 
عملکرد منسجم نیروهای سیاسی، جسارت و درک‌شان از اتحادهای تاکتیکی در مرحله گذار به دموکراسی، و توجه ویژه به رابطهٔ تنگاتنگ این عملکرد با ضرورت انجام تغییرهای اقتصادی-اجتماعی‌ای بنیادی، نقطه‌عطفی سرنوشت‌ساز  در فرایند شکل‌گیری آیندهٔ کشورمان است.
 

چهار دهه پس از انقلاب ضد دیکتاتوری بهمن ۱۳۵۷، هنوز هم دیکتاتوری در کشور ما حاکم است. انقلاب بهمن انقلابی ملی-دموکراتیک بود و اکثریت قاطع مردم از طبقه‌ها و لایه‌های گوناگون اجتماعی در آن بر ضد دیکتاتوری شاه شرکت داشتند. اما در کوتاه زمانی پس از سرنگونی رژیم سلطنتی، با ‌رهبری آیت‌الله خمینی نیروهای اسلام‌سیاسی با خصلت‌های واپس‌گرا و انحصارطلب حاکمیت جدید را در چنگ‌شان قبضه کردند و به‌دنبال آن با یورش‌های پی در پی، نیروهای مترقی را دستگیر و شکنجه کردند، روزنامه‌ها را بستند، و با لشکرکشی نظامی به کردستان سرکوب خلق‌ها و نفی خواست‌های به‌حق‌شان را کلید زدند.

با گذشت چهل‌ویک سال، حکومت اسلامی بر محور استبداد ولایت فقیه با پایمال کردن آرمان‌های توده‌های میلیونی، یکی از بزرگ‌ترین جنبش‌های اجتماعی- سیاسی قرن را به‌شکست کشانده و کشورمان را در حال حاضر در شرایطی بحرانی و در برابر سیاست‌های سلطه‌جویانهٔ امپریالیست‌ها در وضعیتی سراپا ضعیف  قرار داده است. فرصت تاریخی‌ای که با جان‌‌بازی‌های توده‌های زحمت و نیروهای مترقی کشورمان برای گذار از مرحله دیکتاتوری پادشاهی به مرحله دموکراتیک به‌وجود آمده بود در سال‌های نخست پس از انقلاب به‌‌وسیلهٔ خمینی و بخش عمده ای از روحانیت عامدانه نابود گردید و در مقابل استبداد سلطنتیِ فروپاشیده شده در کسوت مذهبی استبداد را بازتولید کرد. بااینهمه، دگرگونی‌های بنیادی به‌منظور دستیابی کشور و جامعه‌مان به آزادی‌ها، دموکراسی، استقلال، و عدالت اجتماعی هنوز هم خواست مشترک “ملی”، یعنی خواست بی‌درنگ طیف‌هایی وسیع از طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی در میهن‌مان است. 

چهار دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷، اوضاع و احوال کشور ما بر اثر مجموعه‌‌ای از عامل‌های داخلی و خارجی، حالت بحرانی‌ای بسیار سیال به‌خود گرفته‌ که می‌تواند احتمال به‌وجود آوردن انواع گوناگونی از رخدادهای آینده‌ساز را رقم زند. رژیم حاکم به‌وضوح در چنگال بحرانی ژرف و پردامنه گرفتار است و درتلاش است تا به‌هر قیمت که شده تعادلش را حفظ و”دوام نظام”ش را  تضمین کند. چهار دهه پس از انقلاب مردمی بهمن پنجاه‌وهفت، درگیری اصلی دیکتاتوری ولایی با مردم است و نه با آنچه که “مبارزه با استکبار جهانی”اش می‌نامد. ازاین‌روی، نحوهٔ مدیریت بحران در روابط بین‌المللی رژیم نیز سرانجام تابعی از کنش‌وواکنش‌‌های درونی کشور و تضادش با کل جامعه بوده و  خواهد بود.

 رخدادها و تحول‌ها در درون کشور در خلال دو سال اخیر نیز آرایش در نیرو‌های درون “نظام”- به‌ویژه بی‌اعتباری و موقعیت به‌شدت شکننده جریان اعتدال‌گرایی‌اصلاح طلبی- مبارزهٔ جنبش مردمی، و وضعیت بخش‌هایی از اپوزیسیون را دستخوش تحول کرده و همچنان خواهد کرد. برای مثال، “عبث بودن” شرکت در انتخابات مهندسی شده در ماه آینده (اسفندماه ۹۸) آن‌چنان به امری بدیهی برای بخش قابل توجهی از مردم تبدیل شده است که حتی نیروهای سیاسی و تحلیل‌بافان دوآتشۀ دل‌بسته به حسن روحانی و اعتدال‌گرایی‌اصلاح‌طلبی و هواخواهان انتخاب “بین بد و بدتر” هم اخیراً دسته‌دسته با انتشار بیانیه‌هایی مردم را به تحریم انتخابات فرامی‌خوانند!

 هرچند که تحلیل‌بافی‌ها (به‌علاوه تبلیغات هرروزه و عاجزانه مجریان حرفه‌ای صداوسیما که سر راه مردم را در خیابان‌ها می‌گیرند و اظهار نظری تأییدآمیز از دهان آنان بیرون می‌کشند) به‌منظور ترغیب به شرکت در انتخاباتی مهندسی‌شده عبث گردیده و نزد مردم اصلاح‌ناپذیر بودن حاکمیت ولایت فقیه اظهر من‌الشمس شده است، سرانجام نظریه‌پردازان، فعالان سیاسی، و مقاله‌نویس‌های اجاره‌ای پرسروصدای داخل و خارج کشور هم ناگزیر این واقعیت بدیهی را پذیرفته‌اند. این بدان معنا است که حداقل برای مدتی رسانه‌ها، فضای مجازی، و برنامه‌های بی‌بی‌سی فارسی از سخنوری‌ها و تئوری‌بافی‌های مبتذل در توجیه فواید انتخاب “بین بد و بدتر” اشباع نخواهد شد. باوجود این، هنوز دیدگاه‌ها و بحث‌های این سنخ از تحریم‌کنندگان انتخابات از خواست‌های اصلی جنبش مردمی نشئت نگرفته‌اند، بلکه در چنبرۀ خواست‌ها و شعارهایی انتزاعی مانند “جمهوری‌خواهی” و  برگزاری “انتخابات آزاد” و  “رفراندوم”  از سوی حکومت ولایی درحال چرخیدن‌اند.

درحالی‌ که برای جنبش مردمی، کنشگران مدنی، و نیروهای سیاسی ترقی‌خواه مبارزه با دیکتاتوری ولایی به‌منظور فراهم کردن بستر لازم به‌منظور حذف حاکمیت مطلقه ولایت فقیه همواره اهمیت درجه اول داشته است. برگزاری همایش‌های سیاسی نمایشی یا تغییر نام و آرم سازمانی و حزبی یا این پا و آن پا کردن برای شرکت کردن در انتخابات فرمایشی ولی فقیه، هیچ کمکی به مبارزه ضد دیکتاتوری نکرده و نخواهد کرد. حزب تودهٔ ایران همواره بر این نکته تأکید کرده است که منافع مادی عظیم لایه‌های فوقانی سرمایه‌داری و نیروهای سیاسی‌ای که نمایندگی آنان را برعهده دارند، بر محور حاکمیت ولی فقیه و ایدئولوژی “اسلام سیاسی” سرشت حکومت و کنش بین جناح‌های قدرت با یکدیگر و رفتار آن‌ها در برابر مردم را تعیین می‌کند. ماهیت جناح‌های قدرت پیرامون نظام ولایت فقیه و رفتار آن‌ها، زیرپایهٔ مادی‌ مشخصی دارند و با ذهنیت یا درجه فسادپذیری این یا آن شخص مرتبط نیستند. ضدیت با دموکراسی و روندهای دموکراتیک، دروغ‌گویی، زورگویی، قانون‌شکنی، رانت‌خواری نامولد، و حیله‌گری در لباس دین، همگی این‌گونه کنش‌ها و رفتارهای جناح‌های قدرت و سران‌شان برآمده از جایگاه سیاسی‌شان در اقتصاد سیاسی کشور است. هدف آنان از این‌گونه کنش‌ها و رفتارها، بهره‌مند شدن انگل‌وار از منافع عظیم مادی رانت سیاسی- مذهبی پیرامون حاکمیت ولایی است. به‌این ترتیب، تصمیم‌ها و حکم‌های واجب‌الاجرای ولی فقیه درمقام “نماینده خدا بر زمین” نیز از مناسبات حاکم بر منافع مادی این جناح‌ها و الیگارش‌های پرقدرت حامی‌شان نمی‌توانند

خارج باشند. ارتباطی ارگانیک و سرشتی همهٔ این لایه‌ها را گرد ولی فقیه به یکدیگر پیوند می‌دهد. بدین‌سان در مبارزه با دیکتاتوری، به‌جز صف‌آرایی منسجم در برابر حاکمیت ولایی به‌همراه وارد آوردن ضربۀ کاری بر منافع سیاسی- اقتصادی لایه‌های فوقانی سرمایه‌داری و کارگزاران ذوب‌شده‌ آنان در ولایت، راه دیگری  وجود  ندارد. تنها آن دسته از طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی مرتبط با کار و تولید ارزش‌افزا که به‌لحاظ اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی منافع‌شان با منافع لایه‌های فوقانی سرمایه‌داری و قشرهای انگلی، رانت‌خوار، و کارگزار حکومت استبدادی (که در بالا بدان‌ها اشاره شد) در تضاد آشکار و عمیق قرار می‌گیرد می‌توانند به‌طور متحد توازن نیروی مادی لازم برای شکست دادن دیکتاتوری ولایی را فراهم کرده و راه گذار به مرحلهٔ ملی-دموکراتیک را هموار سازند. بنابراین، لازمهٔ گشودن راه به جلو، رهبری راهبردی و جسورانه جنبش مردمی همراه تلفیق هوشمندانه خواست‌های دموکراتیک و خواست بی‌درنگ برقراری عدالت اجتماعی است. فقط با اتکا به نیروهای اجتماعی بالنده، در دست داشتن “برنامهٔ‌ مردمی‌ای حداقلی ” و کار سیاسی‌ای سازمان‌یافته و صبورانه در سطح جامعه، می‌توان شرایط ذهنی ضروری برای گذر از مرحله دیکتاتوری به مرحلهٔ دمکراتیک را به‌صورتی مؤثر پرورانید.

 زیربنای اقتصادی کشور ما زیر سلطه سرمایه‌داری انگلی تجاری- مالی و بورژوازی بوروکراتیکی است که با سه دهه تعدیل‌های اقتصادی نولیبرالی به‌وسیله دولت‌های کارگزار ولایت نیروی کار و محیط زیست در عرصهٔ فعالیت‌های لجام‌گسیخته آن بی‌رحمانه استثمار و ویران شده‌اند. بنا بر این، رویارویی با لایه‌های الیگارشی و حذف کامل برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی با مبارزه با دیکتاتوری ولایی برای دمکراسی و گذار به مرحله “ملی- دموکراتیک” رابطه گسست ناپذیری دارند. در غیر این صورت، مبارزه با دیکتاتوری ولایی در بهترین حالت به تغییرهای بی‌ثبات نمادین و جابه‌جایی‌های کانون‌های رنگارنگ قدرت محدود خواهد شد. تمرکز سرمایه‌های خصوصی و شبه‌خصوصی انگلی در دست کلان‌سرمایه‌داران متصل به هرم قدرت “نظام”، عامل تباهی اقتصاد ملی شده است و  کشورمان را در برابر سیاست‌های سلطه‌جویانهٔ  دولت ترامپ و اقمارش در موضعی این‌چنینی و به‌شدت ضعیف قرار داده است. این لایه‌های سرمایه‌داری انگلی که شریان‌های اصلی اقتصاد کشور را به‌دست دارند، با تغییرهای بنیادی و ترقی‌خواهانه مخالف‌‌اند، ازاین‌روی، افشا کردن ماهیت‌ این لایه‌های انگلی و مرزبندی کردن با آن‌ها به‌خاطر دقیق و پاکیزه کردن صف‌بندی شرکت‌کنندگان در “جبهه واحد ضد دیکتاتوری” ضروری است.

اکثر طبقه‌ها و لایه‌های جامعه با تداوم دستگاه حکومت ولایی و اقتصاد سیاسی ضد ملی‌اش مخالف‌اند. بدین‌سبب، مطالبات اقتصادی و سیاسی اکثر مردم هرروز بیشتر می‌شود و صدای آن در خیابان‌ها، کارخانه‌ها، مدارس رساتر و ‌صریح‌تر به‌گوش می‌رسد. مبارزهٔ کارگران، زحمتکشان مزدبگیر و حقوق‌بگیر در میهن‌مان به‌خاطر حقوق پامال شده‌شان سابقه‌ای طولانی و پرافتخار دارد. جنبش زحمتکشان در دورهٔ حکومت دیکتاتوری رضاشاه،‌ در جنبش ملی شدن صنعت نفت، در آستانهٔ انقلاب ۱۳۵۷، و در طول چهار دهه مبارزه اعتراضی بر ضد سیاست‌های رژیم ولایی، تجربه‌هایی ارزشمند کسب کرده است. اکنون نیز در شکل‌گیری جبههٔ‌ واحد پیکار با دیکتاتوری ولایی، مبارزهٔ صنفی زحمتکشان مزدبگیر و حقوق‌بگیر و لایه‌های فرودستان به‌منظور دستیابی به خواست‌هایشان، می‌تواند نقشی اساسی داشته باشد. در مرحله کنونی، برپا داشتن اتحادهایی تاکتیکی و عملی (هرچند کوتاه‌ مدت)  بین نیروهای سیاسی و مدنی  یعنی: نیروهایی که خواهان حذف حاکمیت مطلق ولایت فقیه‌اند  و در سطح “ملی” منافع لایه‌ها و طبقه‌های گونه‌گون را نمایندگی می‌کنند در گذار از دیکتاتوری به دموکراسی ضرورتی عینی و ناگزیر است. فراهم کردن شرایط لازم ذهنی و به‌وجود آوردن تغییر در توازن نیرو به‌نفع جنبش ضد دیکتاتوری به‌هدف گذار به مرحلهٔ ملی‌دموکراتیک فقط در چارچوب جبهۀ واحد و وسیع امکان‌پذیر است. عملکرد منسجم نیروهای سیاسی، جسارت و درک‌شان از اتحادهای تاکتیکی در مرحله گذار به دموکراسی، و توجه ویژه به رابطهٔ تنگاتنگ این عملکرد با ضرورت انجام تغییرهای اقتصادی-اجتماعی‌ای بنیادی، نقطه‌عطفی سرنوشت‌ساز  در فرایند شکل‌گیری آیندهٔ کشورمان است.

پیش به سوی: طرد رویکرد نادیده انگاشتن حاکمیت ولایی، نفی آلترناتیوسازی بر پایهٔ احیای حکومت سلطنتی، و تلاش در جهت ترقی میهن‌مان با داشتن برنامه اقتصادی‌ای مترقی به‌هدف توسعه اجتماعی-اقتصادی و حفظ حق حاکمیت ملی ایران!

 

به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۷، ۲۸ بهمن

 




کانون نویسندگان ایران: روز جهانی زبان مادری گرامی باد

Bildergebnis für روز جهانی زبان مادری

کانون نویسندگان ایران به مناسبت روز جهانی زبان مادری اطلاعیه ای منتشر کرد. در این اطلاعیه آمده است:

زبان، تنها راهی برای ارتباط نیست، بلکه محمل اندیشه و احساس  بشری  نیز هست؛ از این رو، به حاشیه راندن و حذف زبان‌های مادری، نادیده گرفتن و سرکوب عواطف و اندیشه‌های گروه‌های مختلف مردم است. سیاست‌های اقتدارگرایانه، برای تبدیل “زبان رسمی” به پتکی بر سر دیگر زبان‌های کشور، امکان گفتگو و تفاهم بین فرهنگ‌ها را از بین می‌برد و موجب نابودی بخشی از میراث فرهنگی و تباه کردن حق انسانی می‌شود. در ایران اما حاکمان نه تنها به‌عمد استفاده از زبان مادری را محدود کرده‌اند بلکه فعالان حوزه‌ی زبان مادری را با پرونده‌سازی و اتهامات واهی و امنیتی راهی زندان می‌کنند؛ اخیراً چهار نفر از فعالان حق زبان مادری را مجموعاً به هشت سال زندان و هشت سال تبعید محکوم کردند. از سوی دیگر با اجرای طرح‌هایی چون “بسندگی زبان فارسی” موجب تبعیض بیش از پیش میان مردم می‌شوند.

کانون نویسندگان ایران، همانگونه که در بند سوم منشور خود آورده است: “رشد و شکوفایی زبان‌های متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران می‌داند…”، اهمیت حفظ زبان مادری را به همگان یادآوری می‌کند و روز جهانی زبان مادری را گرامی می‌دارد.

کانون نویسندگان ایران – یکم اسفند

 




۳ تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات آبان‌ماه به حبس، شلاق و اعدام محکوم شدند

چکیده :این افراد علاوه بر این مجموعا به ۳۸ سال زندان و ۲۲۲ ضربه شلاق نیز محکوم شده‌اند. این حکم طی روزهای گذشته به وکلای مدافع این شهروندان محبوس در زندان تهران بزرگ ابلاغ شده است. از جمله اتهامات مطروحه علیه این شهروندان “مشارکت در تخریب و تحریق به قصد مقابله با نظام جمهوری اسلامی ایران” عنوان شده است….

امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی، سه تن از بازداشت‌شدگان در جریان اعتراضات سراسری آبان ماه توسط دادگاه انقلاب تهران به اعدام محکوم شدند. این افراد علاوه بر این مجموعا به ۳۸ سال زندان و ۲۲۲ ضربه شلاق نیز محکوم شده‌اند. این حکم طی روزهای گذشته به وکلای مدافع این شهروندان محبوس در زندان تهران بزرگ ابلاغ شده است. از جمله اتهامات مطروحه علیه این شهروندان “مشارکت در تخریب و تحریق به قصد مقابله با نظام جمهوری اسلامی ایران” عنوان شده است

این احکام به تازگی به وکلای مدافع این شهروندان محبوس در زندان تهران بزرگ ابلاغ شده است.

یکی از وکلای پرونده با تایید این خبر گفت “بر اساس این حکم که توسط شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی ابوالقاسم صلواتی صادر شده است، امیر حسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی هر کدام از بابت اتهام “مشارکت در تخریب و تحریق به قصد مقابله با نظام جمهوری اسلامی ایران” به اعدام محکوم شده‌اند.”/ هرانا

 
 



نگاهی گذرا به پُست­ مدرنیسم

مهران ماهور

    دو ویژگی اساسی پُست­مدرنیسم را، نسبی گرایی و تکثرباوری دانسته­اند. پُست­مدرنیسم، به عنوان واکنشی نقّادانه نسبت به مدرنیسم، باور به کلان­روایت­ها و ارزش­های جهان شمول را به چالش می­کشد و به همین دلیل ارائه­ی تعریفی دقیق و منقّح از آن برای باورمندانش ناممکن است؛ چه­­آن­که حتی باورمندان به پست­مدرنیسم نیز درکی یکسان از آن ندارند و تعاریف گوناگونی از آن به دست داده­اند؛ ژان فرانسوا لیوتار، پست­مدرنیسم را تردید نسبت به کلان­روایت­ها می نامد که تعریفی است با دامنه ای فراخ و البته تا حدودی کلیشه­ای که تنها بیان کننده­ی بخشی از این پدیده است؛ عده­ای نیز آن را تداومِ مدرنیسم خوانده­اند و برخی دیگر، آن را گسستی رادیکال از مدرنیسم دانسته اند.

یکی دیگر از اندیشمندانی که کوشیده تا مفهوم پست مدرنیسم را روشن کند، ایهاب حسن، نویسنده و نظریه پرداز آمریکاییِ مصری الاصل، است. وی معتقد است که هر تعریفی از پست­مدرنیسم – که خودِ وی، این واژه را نامناسب و خالی از دقت می­داند – باید واجد نگرشی دیالکتیکی و مستلزم درکی چهار جانبه از مقولات پیوستگی- ناپیوستگی و درزمانی – هم­زمانی باشد. در حقیقت امکان تعیین حدود و ثغور دقیق و مرزبندی میان دوره­ی مدرنیسم و پست­مدرنیسم در پاره ای از زمینه­ها ناممکن است. شاید یکی از موثرترین شیوه­ها­ – و البته یکی از محافظه­کارانه­ترینِ آن­ها – برای تعریف پست مدرنیسم، تعیین شاخص­ترین ویژگی­های آن و نیز تلاش برای درک این پدیده از طریق چیزی باشد که در صددِ نفیِ آن است؛ یعنی مدرنیسم.

  می­توان به عنوان بارزترین خصلت های دوران مدرن، از رشد و گسترش علم و نیز علم باوری نام برد. استفاده از عقل به عنوان ابزار شناخت و همچنین غلبه بر طبیعت؛ دستاوردهای چشمگیر علمی، پیشرفت در حوزه­های گوناگون و شناخت دقیق از محیط پیرامون، از جمله ی خصائص این عصر هستند که موجب تقویت این باور شدند که کاربست همان شیوه های علمی، درباره ی شناخت جامعه، اخلاق، اقتصاد و سیاست هم می تواند به همان نتایج مطلوب و خیره کننده بیانجامد که در حوزه­ی علوم طبیعی پدیدار شده بود. اما پست مدرنیسم با اشاره به فجایع مصیبت بار قرن بیستم، جنگ ها، کشتارها و نابسامانی ها و… این دیدگاه را به چالش کشید و این دعوی را در میان نهاد که تلاشِ علم و عقل برای پیشرفت و سعادت انسان شکست خورده است.

  برخی از کارشناسان، زمان­های تقریبا دقیقی را برای ظهور و عروج پست مدرنیسم ذکر کرده اند. فجایعی نظیر هولوکاست، برآمدن فاشیسم و جنگ دوم جهانی، رفتار وحشیانه­ی فرانسویانِ «متمدن» در الجزایر و حمایت حزب کمونیست فرانسه از آن، استفاده از سلاح اتمی و نیز شکست آمریکا درجنگ ویتنام، در کنار عدم موفقیت نیروی چپ در پیشبرد اهداف تعیین شده اش، باعث شدند تا تردیدهای جدی درباره­ی پروژه­ی مدرنیته و نیز مارکسیسم و به ویژه خوانش لنینی از آن، ایجاد شوند؛ جو ناامیدی فزاینده­ای نسبت به کارآیی عقل و مبانی جهان مدرن ایجاد شد؛ آدورنو، مارکسیست فرانکفورتی،  باور داشت که پس از این همه جنگ و خونریزی نمی توان به ایده­ی پیشرفت باور داشت؛ والتر بنیامین دیگر اندیشمند «مارکسیست» هم، مخالفت خود را با ایده­ی پیشرفت خطی تاریخ بیان نمود و مدرنیته را فاجعه قلمداد کرد؛ میشل فوکو پس از استعفا از حزب کمونیست، درک متمرکز مارکسیستی از دولت را به چالش کشید و اعلام نمود که قدرت پدیده­ی همگون و یکسانی نیست و مقاومت در برابر آن باید به صورت غیرمتمرکز و محلی صورت گیرد نه به شکلی یکپارچه و جهانی؛ بودریار با ایده­هایش درباره­ی هنر، تروریسم و بازنمودِ واقعیت، این ایده را مطرح کرد که اگر در دوران مدرن هنر به تقلید از واقعیت اشتغال داشت، امروزه این بازنمایی است که واقعیت را می­سازد؛ فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد نیز مزید بر علت شدند: ایده­ی «مرگ خدای» نیچه که یک­بار از جهان معنا زدایی کرده بود، بار دیگر در شکلی نو جلوه­گری می­کرد؛ استوارت هال، در کتابی که شامل مجموعه ی مقالاتی بود که در ارگان رسمی حزب کمونیست بریتانیا منتشر شده بودند، اعلام کرد که «بشرِ سوسیالیستی، به همراه ذهن، علایق و پروژه­ی مشترکش مرده است» و همچنین نوشت که « چه کسی به او – بشر سوسیالیستی – نیاز دارد؟  «او» روی یک دوره­ی تاریخی خاص سرمایه گذاری کرده بود … این شخص مرده است و کارش تمام است.».

  ژان فرانسوا لیوتار، فیلسوف مارکسیست فرانسوی، در وعده های مارکسیسم در خصوص برابری و آزادی تردید کرد و کوشید تا از مسیر دیگری سرمایه­داری را به نقد بکشد؛ اما بلافاصله به موضع نفی مارکسیسم در غلتید و اظهار کرد که «سوسیالیسم هم قطار سرمایه داری است». عده ای دیگر از مارکسیست­های سابق، متاثر از  فضای سرخوردگی ناشی از شکست ها، عاملیت سیاسی را تحت عنوان «مرگ سوژه» زیر سوال بردند و سوژه مستقل و فعال را به عنوان عامل تغییر تاریخ، توهم دانستند؛ اینان از کاربرد عبارت «مرگ سوژه»، یک سوژه ی خاص و بسیار مشهور را مد نظر داشتند: طبقه ی کارگر. همان سوژه ای که مطابق نظر مارکس  عامل تغییر بنیادین جامعه و آغاز دوران تاریخِ واقعیِ انسان بود. اینان با نفی سوژگی طبقه ی کارگر، جنبش هایی نظیر فمینیسم رادیکال، هواداری از محیط زیست و آزادی همجنس گرایان را جایگزین جنبش طبقه کارگر کردند.

 

  اما این فقط روشنفکران چپ­گرا نبودند که دچار سرخوردگی شدند بلکه طرف به ظاهر برنده ی جنگ سرد نیز به بحرانی مشابه دچار شد: درست در زمانی که لیبرال ها سرمست از تخریب شوروی، شعارهای «پایان تاریخ» و «آلترناتیوی برای سرمایه­داری نیست!» را سر داده بودند، افراد خردمندتر، متوجه بحران پیش رو شدند: اگر پیروزی بر «دشمن» محقق شده، اکنون چه کاری باقی مانده است ؟ مبارزه با دشمن سوسیالیست، همچون هدف و معنای حیات بسیاری از آنان بود، اینان خود را در دشمنی با سوسیالیسم تعریف کرده بودند و اکنون آن هدف، آن علت وجودی، از میان رفته بود.  اروینگ کریستولِ محافظه کار هشدار داد که « دموکراسی آمریکایی به رغم ظاهر پیروزمندانه اش در معرض خطر است… شاید ما جنگ سرد را برده باشیم و این خیلی زیباست اما این بدین معناست که اکنون دشمن خود ما هستیم، نه آنها».

اکنون دیگر نمی­شد به علت وجود دشمنی به نام شوروی، از سرپوش سکوت برای نقایص و کاستی های سرمایه­داری استفاده کرد؛ اکنون امپراطور برهنه بود! تاثیرات این برهنگی چندی بعد آشکار شدند: تفوق ایده­های پست مدرنیستی در نفی واقعیت و ارزش­های جهان شمول به حدی رسید که در کمال حیرت، بلافاصله پس از حملات یازده سپتامبر بحث های جدی درباره ی لزوم بازبینی درباره­ی پست مدرنیسم و باورهای مبتنی بر نسبی­گرایی فرهنگی و فقدان وجود واقعیت، در نشریات و محیط­های آکادمیک آمریکا درگرفت: کریستین نیکولز یازده سپتامبر را تماشایی­ترین فیلم حادثه­ای هالیوودی دانست و آن را چنین توصیف کرد:« به نظر می­رسد که مسبب اصلی حملات یازده سپتامبر  2001، لااقل به عنوان یک نمایش بصری ، «حقیقت» یا «واقعیت» نبود، بلکه فیلم­های سینمایی خصوصا هالیودی بود. در یک انحراف مضحک از هنجارهای عادی، در بعضی مواقع شکل صوری واقعیت به مسبب اصلی واقعیت تبدیل شد.»

  در واقع می توان گفت که  بسیاری از روشنفکرانِ چپ گرا که از شکست­ها و ناکامی ها سرخورده و از فجایع و ویرانی های دوران مدرن شوکه شده بودند، به جای تحلیل شکست­ها و درس آموختن از آنها و همچنین تردید در مناسبات اقتصادی خاصی که موجب بروز آن فجایعِ انسانی شده بود ، در مبانی و اعتبار نظام فکری مدرن تردید کردند ، یعنی راهکاری جز تجدید نظر در مبانی عقل گرایی ندیدند . بسیاری از باورمندان به مارکسیسم نیز، با ناامیدی، از احزاب کمونیست استعفا دادند و با چرخشی 180 درجه ای، به نقد «کلان روایت» مارکسیسم  و نفی «سوژه»پرداختند.

اینان، سه واکنشِ متفاوت به مسئله از خود نشان دادند:

اول. ارتقای هنر، تا سطح تنها سرچشمه خرد  و ثبات و منفک کردن آن از امر «واقع» که گرایش عمده آن را در «سیاست زدایی»  و ایده «هنر برای هنر» ، می توان سراغ گرفت .

دوم. به بیان لری مک کافری ، «طرح و توسعه­ی هنری که بر سبعیت و پریشانی واقعیت صحه می­گذارد» و لذا به جای در افتادن با «واقعیت» و تلاش برای تغییر آن ، به پشت مرزهای هنر عقب نشینی می­کند و خود را با بازی های زبانی، مهارت های ادبی و … سرگرم می­سازد .

سوم. گرایشی که با درک «بی نظمی و عقل ستیزی پیرامونی» به جای نفی یا نادیده گرفتن آن نوع خاصِ واقعیت ، بر مشروع دانستن آن با تاکید بر عوامل به وجود آورنده­اش ، نظر دارد. نفی واقعیت در نزد برخی از اینان به آن پایه رسید که اندیشمندی همچون بودریار که قبل از 1991پیش بینی کرده بود «واقعا» جنگی در خلیج فارس رخ نخواهد داد، پس از آن نیز ادعا کرد که چنین جنگی رخ نداده است!

اما هر سه گرایش مذکور علیرغم تفاوت رویکردشان به جهان واقعیت، در برخی نکات مشترک هستند: عدم باور به توانایی انسان به شناخت جهان ، عدم باور به وجود کلان روایت ها و تاکید بر حقایق جزیی در خرده روایات .

نگاه پست مدرن ، واکنشی اخته و عقیم به مناسبات حاکم دارد، آنرا نفی می­کند، یا نادیده می گیرد، یا می پذیرد! بی­هیچ کوششی برای تغییر و یا حتی تفسیر آن! گامی است به عقب! عقب­تر از تفسیر جهان (به جای تغییر آن)؛ زیرا تفسیر جهان نیز محتاج به باور به وجود حقایق عینی است که به وسیله انسان قابل شناخت ، جمع بندی و تعمیم اند و این مطلبی است که باورمندان به پست مدرنیسم، پیشاپیش با ردّ وجودِ واقعیت و امکانِ شناختِ بشر از آن، به نفی آن دست یازیده اند!

 

برخی منابع:

–         شمیسا، سیروس(1390)؛ مکتب های ادبی؛ نشر قطره

–         نوذری، حسینعلی(1388)؛ صورتبندی مدرنیته و پست مدرنیته؛ انتشارات نقش جهان

–         هاموند، فیلیپ(1390)؛ رسانه، جنگ، پست مدرنیته؛ ترجمه ی علیرضا آرزومند؛ نشر ساقی

–         یزدانجو، پیام(1379)؛ ادبیات پسامدرن، گزارش، نگرش، نقدی؛ نشر مرکز.

 

به نقل از ارژنگ شماره 3




مشت آهنین سرمایه داری

اوگان اونیل – هاتف رحمانی

ظهور جناح راست، ایدئولوژی فاشیستی، به صورت گسست ناپذیری به بحران های سرمایه داری ربط دارد، که به خاطر تضاد های داخلی در درون سیستم سرمایه داری تناوبی و اجتناب ناپذیر هستند، تضاد هایی که هر گز نمی توان بر آن ها غلبه کرد، چون سرمایه داری یک سیستم آشتی ناپذیر بر مبنای طبقه است که در آن منافع طبقات مختلف نمی تواند آشتی کند.

فاشیسم مشت آهنین سرمایه داری ، برای تضمین و حفظ مالکیت خصوصی، سودهای خصوصی و رانت های طبقه سرمایه دار است. فاشیسم، خشن ترین و ظالمانه ترین شکل سرمایه داری است.

همان طور که سیستم سرمایه داری از بحرانی به بحران دیگرمی غلطد، و همان طور که بحران عمیق تر و گسترده ترمی شود، طبقه کارگر، دیگر به بدبختی فقر، گرسنگی، بدهی، ریاضت، کاهش خدمات عمومی، فروش و خصوصی کردن زمین های عمومی، تاسیسات و خدمات، رضایت نمی دهد، تلاش برای پیش برد جایگاه و منافع خود را در جامعه آغاز می کند. زمانی که طبقه کارگر سازمان دهی خود را به عنوان تهدیدی واقعی برای سیستم موجود و امتیازات سرمایه داران و مالکیت خصوصی آن ها آغاز می کند، در این شرایط است که ما ظهورفاشیسم را، که از سوی طبقه حاکم برای عمل به عنوان سرسپردگان خود، انجام کار کثیف آن ها در زمین تامین مالی می شود، شاهدیم.    

هدف جناح راست و سازمان های فاشیستی جلوگیری از قدرت گرفتن قابل توجه طبقه کارگراست. چون طبقه کارگرآگاهی طبقاتی خود را عمیق تر می سازد، مبارزه خود را گسترش می دهد، خود را به شکل صنعتی و رزمنده سازمان دهی می کند، و از دولت خواسته هایی بیش از آن چه دولت می تواند تامین کند درخواست می کند، از این رو انقلابی ترمی شود. جنبش های فاشیستی، با پشتیبانی طبقه حاکم، برای مداخله کردن و نمایش خودشان به عنوان صدای کارگران تلاش می کنند. این یک نیرنگ، شیوه ای برای خلع سلاح کارگران در راستای درهم شکستن سازمان های کارگری است که به اختلال در سود های طبقه حاکم تهدید می کنند. 

با تعمیق مبارزه طبقاتی، آن ها بحران های سرمایه داری را به عنوان بهانه ای برای سرکوب، سانسور، زندانی کردن و حتی اعدام پیش رفته ترین بخش های جنبش کارگری مورد استفاده قرار می دهند، در عین حال هم زمان با استفاده از آن ها به عنوان بلا گردان بحران اقتصادی، آسیب پذیر و منزوی کردن آن ها را در جامعه، هدف قرار می دهند.

اساسا، فاشیسم برای نگهداری قوانین، سنت ها و پیمان هایی است که طبقه حاکم و حق آن ها برای مالکیت خصوصی را حفظ می کند، یعنی حق آن ها بر مالکیت ابزار تولید و توانایی آن ها برای بهره کشی و افزایش سود از توده های زحمتکش.

فاشیست ها و شخصیت های برجسته راست کلمه “میهن پرستی” را برای کسب حمایت عمومی که از قبل توسط احزاب سیاسی موجود و اوضاع جامعه خشمگین و ناراضی شده اند به گند می کشد. “میهن پرستی” آن ها اما چیزی غیراز ملی گرایی و نژادپرستی کوته نگرانه، که به حفظ منافع ملی طبقه حاکم ، و تضمین سرکوب جنبش کارگری اختصاص یافته نیست.

فاشیسم ضد انقلاب سازمان یافته است . تحلیل آن از بحران سطحی است، و از این رو ممکن است به زبان به مطالبات و موضوع های رو در روی زحمتکشان توجه کنند، اما در تحلیل نهایی هدف آن ها تغییر روابط قدرت طبقاتی نیست. مانند سوسیال دموکرات ها، مرکزگراها (سنتریست) و تجدید نظر طلب ها، هدف آن ها در دوران بحران آشکارمی شود. آن ها حجاب دموکراسی مورد استفاده از سوی دیگر نیرو ها را می درند و قاعده آهنین قدرت خود را به سود طبقه حاکم به اجرا می گذارند، و حفظ مالکیت خصوصی برای مالکان سرمایه در برابر جنبش طبقاتی آگاه کارگران را تضمین می کنند.

ما امروز در امریکای لاتین، جایی که دولت های ترقی خواه وقتی که با ملی کردن و به مالکیت جمعی در آوردن منابع خود سبب بحرانی برای سرمایه داری و امپراطوری امپریالیستی ایالت متحده شده اند شاهد این پدیده ایم. همان طورکه انقلاب بولیواری گسترش یافته است، همان طورهم راست افراطی و نیروهای فاشیست، تحریک به کودتاها و خرابکاری علیه دولت های ترقی خواه، با حمایت و کمک مالی طبقه حاکم سرمایه داربومی و بلوک امپریالیستی رشد کرده است. رسانه های خصوصی آن ها سخن می گویند، بعد تبلیغات آن ها به جهان خارج گسترش می یابد. آن ها برای آن که بتوانند اندکی قدرت در کشور مستقر کنند حجاب نازک دموکراسی را به کناری می گذارند.

این رفتارعام هژمونی امپریالیستی، بیش از یک قرن است که در سراسر جهان مشاهده می شود.  

بخش جدایی ناپذیر ایدئولوژی جناح راست مرکزیت جنگ است یعنی فلسفه ای برای جنگ، برای تدارک جنگ، با ساختن مجموعه های نظامی – صنعتی برای عمل جنگ امپریالیستی. هم دستی در دستکش با این فلسفه جنگ یک ایدئولوژی نژادی ، فکر یک نژاد برتر، پرده دودی است که به عنوان راهی برای مشروع وتهی از احساس کردن یک جامعه از بمباران و کشتار جمعی غیر نظامیان جامعه دیگرمورد استفاده قرار می گیرد.

باز هم باید تاکید کنیم که فاشیسم سرمایه داری درمایوس ترین شکل آن است. سرمایه داری، فاشیسم و جنگ جدایی نا پذیرند، و چیزهای بسیار اندکی سودآور تراز جنگ وجود دارد. سرمایه داری، با تضادهای درونی خود، در بحران دائمی باقی خواهد ماند، بنا براین فاشیسم برای حفظ منافع آن همیشه تهدید به ظهورخواهد کرد، و از این رو جنگ بخش نا گزیر سیستم سرمایه داری است.

بدون تحلیل طبقاتی مارکسیستی علت های بحران سرمایه داری و بدون ارائه یک بدیل، ما فضا را برای جناح راست و صداهای فاشیستی، همراه با دروغ ، فریب و نفرت هایشان باز می گذاریم.  بدون افشا کردن و مخالفت با آن ها، فاشیست ها در چشم عموم مردم تنها به یک صدای مخالف دیگر، منتقد سیاسی وضع موجود تبدیل می شوند که حمایت آن ها را درو خواهند کرد. 

وظیفه ما به عنوان ضد فاشیست، ضد امپریالیست، افشا نفرت آن ها ، دروغ آن ها، فریب آن ها ، هر جایی که مسدود کردن رشد بالقوه جنبش آن ها امکان دارد ، اینجا در ایرلند ، و در صورت امکان ، هر جای دیگر جهان است .

https://socialistvoice.ie/2020/02/the-iron-fist-of-capitalism




فرشته نگهبان

«تا زمانیکه آخرین انسان شوروی زنده است، خلقهای شوروی زنده خواهد ماند»!

(م. لوکاس)

پاول کراسنوف (Pavel Krasnov)

٨ ماه مه سال ٢٠٠٨

ا. م. شیری

از موجودیت کمیته دفاع از خلقهای شوروی، بطور اتفاقی اطلاع یافتم. در ماه مارس، یکی از دوستان تلفنی به من اطلاع داد، که بزودی در مرکز تورنتو ضیافتی بمناسبت ٨٢- مین سال تولد مایکل لوکاس، صدر کمیته، انسانی غیرعادی، نوه ژنرال لوکاچ (کونیای سفید) مشهور، که در اسپانیا کشته شد، برگزار می شود. من هم قبل از هر چیز، از روی کنجکاوی برای دیدن «کمونیست»هائی از «گذشته» به آنجا رفتم. پیش از رفتن، در ذهن خود تصویری از «چگونگی آن» ترسیم کرده بودم. تصور می کردم یا ناچار خواهم بود به موعظه های دگم گونه از مارکسیسم گوش فرادهم و یا با پیرانی روبرو خواهم شد که با یاد روزهای خوشی که با پول حزب کمونیست شوروی سپری کرده اند و اینک در پناهگاه باطن خود روزگار می گذرانند. ولی، از بدو ورود متوجه شدم، که سخت در اشتباه بوده ام.

احساس غریبی به من دست داده بود. گوئی، با واقعیت دگرگون شده ای مواجه شده بودم. نه تنها پلاکاردها دوره شوروی، همچنین، پلاکاردهای تازه ای، که روی یکی از آنها، شعار «توجه به آینده – به اتحاد شوروی!»، نقش بسته بود و تصاویر لنین و استالین مرا به عالم دیگر برد. معلوم شد که تعداد زیادی بطور دائمی در اداره کار می کنند. ساختمان کهنه ای که برای اداره کمیته در مرکز تورنتو در سال ١۹٤۵ خریداری شده است، چنان تصوری ایجاد می کند که گوئی در اتحاد شوروی هستی. پارچه نوشته های آویخته  از دیوار، عکسهای لنین و استالین، قفسه های پر از کتابهای روسی.

من، خود را در جمع چندین ده نفر یافتم، که آرزومند احیای شوروی بودند. اکثریت آنها غیر روس بودند. یونانی، انگلوساکسون، صرب، هندی، فیلیپینی… در سنین مختلف، از ١٦ تا ٨۵ ساله. اینها، فقط آن تعدادی بودند که توان آمدن داشتند.

 چشم گیرتر از همه، خود صدر کمیته، مایکل لوکاس(لوکاچ)، کانادائی روس تبار(کارپاتو- روس) بود، که بمناسبت ٨٢- مین سال تولد وی جمع شده بودیم. در برخورد با وی در آن سنی که گفتم، هیچگونه احساسی از انتقامگیری و توطئه به آدم دست نمی داد. ٦٠ ساله می نمود و رفتار و حرکت اش به کمتر از۵٠ ساله ها می ماند. برای رفتن به طبقه سوم، با چنان سرعتی از پله ها بالا می رفت که از جوانان بسیاری ساخته نیست. به چند زبان، از جمله به زبان روسی، بسیارمسلط حرف می زند. در هنر موسیقی و نقاشی ماهر است. دهها سال است که روزانه ١٠ ساعت کار می کند.

 آدمی شوخ و خوش مشرب و بالاتر از همه، یادآور یک ریش سفید فرزانه است و به آداب و سنن باستانی پایبند. به موقع خود بسیار جذاب و بر حسب ضرورت، بسیار سختگیر می نماید. براحتی، جمع را تحت تأثیر قرار می دهد و انسانها را با ظرافت خاصی درک می کند، در جلب توجه جمع و مدیریت سمت و سوی بحث و گفتگوها تواناست. دارای افکاری روشن و منطقی است. رهبران همه احزاب مترقی جهان وی را شخصا می شناسند. مایکل، از زمره آن هنرمندان، نویسندگان و سیاستمدارانی مثل فیدل کاسترو است که، زندگی خویش را صمیمانه وقف اهداف و آرمانهای خویش نموده و بر طول عمر خویش افزوده اند.

قرائت پیامهای تبریک کودکان از هر سوی جهان، پیامهای مردم عادی، مقامات دولتی، احزاب کمونیست و مترقی یونان، شیلی، برزیل، نپال و بسیاری دیگر پایان یافت. پیامها، اغلب با شعارهای: «درود بر استالین»، «درود بر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، زنده باد آموزه های لنین و استالین!» پایان می یافت. فیدل، یک بطری عرق نیشکر رم، عرق مشهور کوبائی را هدیه فرستاده بود. مایکل لوکاس در «روسیه» عنصر نامطلوب شناخته شد. او، هنگام انحلال، در اتحاد شوروی بود و بلافاصله پس از بقدرت رسیدن یلتسین، از این کشور اخراج گردید. ممنوعیت سفر او به روسیه هنوز هم لغو نشده است. جالب توجه است که این شخصیت بالای ٨٠ سال چه خطری می تواند برای گروه حاکم داشته باشد؟ بله، مثل اینکه آدم خطرناکی است. با توانائیهای او می توان به میان مردم رفت و با بهره گیری از روابط وی در جنبش بین المللی، می توان در مرکز قدرت نیروهای اوپوزیسیون ایستاد. زیرا، در توانمندیها شخصی وی هیچ تردیدی نیست. یک انسان ٨٢ ساله به چه چیزی غیر از این نیاز دارد. قدرت؟ پول؟ مسخره است. این ویژگی های وی برای گروه حاکم و «اوپوزیسیونهای محفلی» و رهبران آنها بسیار خطرناک است. حالا، مزاحمی را که پرانده اند، بار دیگر به روسیه و «اوکراین مستقل» راه نمی دهند.

انجمن دوستی کانادا- اتحاد شوروی، بیش از ٨٠ سال پیش تأسیس شده است. آنها، در سال ١٩١٨جنبش جهانی «دستها از اتحاد شوروی کوتاه» را راه انداختند. کارگران باراندازی و راه آهن از بارکردن محموله نظامی برای ارتشهای اشغالگران و گاردهای سفید امتناع کردند. این حرکت به یک جنبش جهانی فراروئید. تحت تأثیر این جنبش نیروهای دریائی فرانسه از بمباران شهرهای ساحلی دریای سیاه خودداری کردند و دولت فرانسه برای جلوگیری از شورش، مجبور شد آنها را فراخواند.

فشار همه جانبه جنبش، دولت انگلیس را وادار ساخت تا از ورود به جنگ برعلیه اتحاد شوروی به حمایت از لهستانی های سفید در سال ١٩٢٠ امتناع نماید.

عضویت در کمیته دوستی با اتحاد شوروی مساوی بود با بازداشت، زندان، ضرب و شتم، شکنجه، حمله باندهای «ناشناس» و امثال آنها. آری! همه اینها در «جامعه دموکرات اروپا» اتفاق می افتاد.

انجمن روسهای کانادا در زمان جنگ داوطلبانه برای اتحاد شوروی پول جمع کرد. هزاران نفر خون اهداء کردند. پس از جنگ، وسایل و درمان زیادی برای کمک به یتیمان فرستادند.

اما، هدف اصلی «کمیته»، معرفی ایده آلهای شوروی و حقانیت شوروی به مردم از هر طریق ممکن بود. این، یک جنگ ایدئولوژیک واقعی بود.

غرب، اتحاد شوروی را به محاصره اطلاعاتی درآورده بود، واقعیات شوروی را تحریف می کرد. پیشرفتهای شوروی، گوبلزها را خشمگین می ساخت. بلی، امروز هم اوضاع تغییر چندانی نکرده است. شما تعجب خواهید کرد اگر بدانید غربیها چه تصویری از شوروی ارائه داده بودند. مزخرفات زیادی می گفتند و هنوز هم می گویند. می گویند: در آنجا مردم را به حساب نمی آوردند… آمریکا در جنگ جهانی دوم پیروز شد و شوروی به طرفداری از هیتلر وارد جنگ شد. البته، کمتر کسی به این چرندیات باور می کند. این، به یک شوخی بی شرمانه شبیه است. کسانی که این لاطائلات را جدی حساب می کنند، بسیار اندک اند. چرندیات بسیار زیادی علاوه بر اینها نیز گفته می شود. هم آن وقت و هم اینک، کانادائیها و آمریکائیها می دانند، که شورویها اولین فضانورد را به فضا فرستادند و در بسیاری از زمینه های علمی و فنی دیگر نیز نخستین بودند.

کمیته دوستی، محاصره اطلاعاتی را در هم شکست. کنسرتهای بسیاری برگزار کرد. شرایط دیدار فضانوردان شوروی با مردم کانادا را فراهم ساخت و فیلمهای شوروی را که بازتابی از واقعیات جامعه بودند، به مردم کانادا نشان داد. امکاناتی برای دیدار مردم شوروی با کانادائیها فراهم ساخت. توانست به مردم ثابت کند، که واقعیت غیر از آن است که «گزارشگران آزاد» غرب نشان می دهند. آنها شرایط دیدار اولین زن فضانورد جهان، قطب شناسان، دانشمندان، هنرپیشگان، خوانندگان و اولین کسی که با کفش اسکی قطب شمال را طی کرد، با مردم کانادا فراهم ساختند.

کمیته همبستگی کانادا بلافاصله پس از کنگره بیستم– «کنگره خیانت» در سال ١٩۵٦، همراه با جامعه سمتگیری سوسیالیستی روسهای کانادا رسما اعتراض خود را نسبت به تصمیمات کنگره اعلام داشت و خروشچف را در اتهام زنی به استالین و حوادث روی داده در شوروی متهم ساختند. همان وقت، ورود مایکل به اتحاد شوروی ممنوع گردید. بالاخره در سال ١٩٨٠، با اصرار فضانوردان، دانشمندان سرشناس و هنرمندان نامدار، روادید ورود به این کشور به وی داده شد.

آنها، همه این امور را داوطبانه، بدون دریافت حتی یک سنت، با صرف اوقات آزاد خود و بدون کمترین حمایت اتحاد شوروی انجام دادند. بدون اغراق همین طور هم بود. بسیاری ها تصور می کنند، که کمیته دوستی اتحاد شوروی – کانادا(هندی ها، یونانیها،…) تحت حمایت اتحاد شوروی بود. اصلا چنین نبود. این چنین مجامعی خود حامی خویش بودند. هزاران نفر از میان کارگران، نویسندگان، دانشمندان، دوستداران اتحاد شوروی و معتقدان به سوسیالیسم علمی به مثابه آینده خویش، با حمایتهای مالی خود این جمعیتها را مورد پشتیبانی قرار دادند.

پس از ویران ساختن اتحاد شوروی، بسیاری از «کمونیستها» پیش از همه خیانت کردند. هنوز هم برعلیه اتحاد شوروی لجن پراکنی می کنند. آنها، مثل بسیاری از احزاب کمونیست غربی، «توتالیتاریسم»، «استالینیسم» و امثالهم را بهانه قرار داده و تقبیح می کنند. آیا آنها از این طریق مردمی تر شدند؟ البته که نه! آنها سردرگم شدند و پشتیبانان خود را از خود راندند.

در آستانه ویران کردن اتحاد شوروی، «انجمن» کانادا در ٤٧ شهر کشور، ٨٠٠٠عضو رسمی و چندین ده هزار نفر هوادار داشت. در سالهای شکوفائی شوروی، انجمنهای مشابه بسیار زیادی در سراسر جهان، از جمله، در غرب فعال بودند.

اگر چنانچه ما کار و فعالیت خود را بطور اصولی و منطقی سازماندهی کنیم، انجمن هائی مثل انجمن کانادا می توانند پایگاههای قدرتمندی برای امر تبلیغات ما باشند. رهبری حزب از سالهای دهه   ٧٠ قرن گذشته فقط مبارزه بی امان ایدئولوژیک با غرب را منعکس می کرد. دهها سازمان غیردولتی در سراسر جهان برای پشتیبانی از اتحاد شوروی آماده بودند.

در کبک کانادا ، در دوره بحران سنگین اقتصادی سالهای ٧٠- ٨٠ قرن گذشته، جنبش پرقدرت جدائی خواهی شکل گرفت و … اوضاع به حدی جدی بود، که دولت کانادا مجبور شد جنبش را به بی رحمانه ترین وجه سرکوب کرد.

امروز در روسیه سازمانهای غیر دولتی به یک زنجیره خطرناکی برای دفاع از منافع دیگر کشورها در روسیه تبدیل شده اند. سازمانهائی که نه تنها منافع آمریکا را نمایندگی می کنند، بلکه سازمانهای «تحت تأثیر» اسرائیل، کشورهای عربی، ترکیه و حتی، لهستان نیز فعال هستند و حوزه تأثیر خود را بر جهان گسترش می دهند.

انجمنهای دوستی با اتحاد شوروی در ٤٠ کشور جهان تشکیل یافته بود و هر یک به شیوه خاص خود، منافع کشور ما را مورد پشتیبانی قرار می داد. علاوه بر اینها، همراه با احزاب کمونیست و مترقی زیادی، جنبشهای ترقیخواهانه ملی، انجمنهای جوانان، ورزشکاران، دانشمندان، دانشجویان و غیره از حقانیت اتحاد شوروی دفاع می کردند. برای نمونه، فقط در کانادا ١٤ سازمان ملی- مترقی روسها، مجارها، ایتالیائیها و … در هماهنگی نزدیک با انجمن دوستی در این عرصه فعال بودند، که در دوره های آغازین «نوسازی» آمادگی اتحاد در یک تشکیلات واحد را داشتند. گفته می شود که، این انجمن ها هم از لحاظ تعداد و هم از نظر توان تأثیرگذاری، از کمونیستهای محلی پیشی گرفته بودند.

آنوقتها که همه کارتهای برنده در دست رهبری اتحاد شوروی بود، می توانست با آنها بازی را ادامه دهد، دشمن را در تمام جبهه ها خسته کند. بگذار آژانسهای اطلاعاتی غرب در همه جا دشمن و سازمانهای تأثیر گذار را ببینند و در همه جا بدنبال ردیابی آنها باشند. و ما، در همه دنیا نقض حقوق بشر در غرب، در حاکمیتهای پلیسی را افشاء می کنیم. برای انجام این کار نیازی به پیشتبانی مالی هم نیست. فقط داشتن آمادگی ایدئولوژیکی کافی است. می توان با نمایش فیلم، برگزاری نمایشگاه کتاب، با نوشتن مقالات و غیره کاری کرد، که اطلاعات در اسرع وقت به کل ساختار چنین تشکلهائی برسد و محاصره اطلاعاتی را بشکند. سازماندهی چنین نیروی تدافعی ممکن بود… ولی، جز سکوت مطلق و در بهترین حالت، چیزی جز حرافیهای بیهوده در میان نبود.

مسئله بسیار قابل توجه اینکه، در حالی که مردم زیادی علاقمند مهاجرت به اتحاد شوروی بودند، رهبری اتحاد شوروی  موضوع را از خلق خویش مخفی کرد.

در غرب «اردوگاه اتحاد شوروی» را طوری معرفی می کردند، که گویا همه مردم می خواهند از آنجا به غرب فرار کنند و هیچ «احمقی» حاضر نیست در «زندان شوروی» زندگی کند. در کشور ما نیز چنان وانمود می کردند که اگر یک خانواده آمریکائی در صدد مهاجرت از آمریکا به اتحاد شوروی باشد، در عوض، هزاران نفر خواهان فرار از کشور می باشند. این کار ایدئولوژیک بسیار دقیق و حساب شده، درست زمانی، که مسائل ایدئولوژیک در دستان یاکوولییف، این عنصر خائن متمرکز شده بود، اجرا می شد. برخلاف دوره رهبری استالین، که هزاران نفر از لهستان، مجارستان، رومانی، کشورهای حوزه بالتیک و کشورهای دیگر جهان بدون هیچ مانعی به اتحاد شوروی مهاجرت کردند، رهبری بعدی شوروی از صدور روادید ورود برای صدهزاران نفر از علاقمند مهاجرت به اتحاد شوروی از آمریکا و کانادا و از سراسر جهان خودداری می کردند…این، واقعیتی است، که رهبری شوروی به اتحاد شوروی خیانت کرد. اتحاد شوروی که تحت رهبری استالین ساخته شده بود، به تدریج مواضع خود را یکی بعد از دیگری ترک و تسلیم کرد.

خائنانی که پس از نابودسازی اتحاد شوروی در رأس قطعات آن قرار گرفتند، به هر کسی که ممکن بود، خیانت کردند. متحدان و دوستداران اتحاد شوروی نیز روحیه خود را از دست دادند. بخشی از آنها از هم گسستند، گروهی دیگر، دچار سرخوردگی و افسردگی گردیدند و بخشی نیز با پشت کردن به اعتقادات و گذشته خود  و با خیانت به آرمان های خویش، به جبهه دشمن پیوستند.

در چنین شرایطی، مایکل و رفقای او تصمیم گرفتند مبارزه را تا آخر، به عبارت دقیق تر، تا پایان عمر خود ادامه دهند. آنها مصممانه می خواهند مبارزه را تا آنجا که حتی هیچ امیدی به پیروزی نباشد، حتی اگر بسیاریها آن را بیهوده تلقی کنند، و یا اگر خود روسها نیز به آرمانهای خود خیانت کنند، ادامه دهند. مایکل می گوید: «ما تحت تأثیر و یا حمایت هیچ چیز و هیچ کس نبوده ایم، احساس ما و دوستی ما، همیشه واقعی و خالصانه بوده است. برغم پیامدهای ناگوار مبارزه، دوستان در هیچ شرایطی خیانت نمی کنند. خلقهای اتحاد شوروی دچار وحشت و سردرگمی شده اند. ما ناراحتیم از اینکه مردم اتحاد شوروی در وضعیت بسیار وخیمی گرفتار آمده است. در چنین شرایطی، در شرایط وحشت زدگی مردم، ما دوستان خویش را تنها نمی گذاریم. این تنها کار درستی است که باید انجام دهیم».

مایکل بر پایه کمیته دوستی اتحاد شوروی- کانادا و انجمن روسهای کانادا، کمیته جهانی همبستگی با خلقهای اتحاد شوروی را در زمان تسلط کامل دشمن بر شوروی، در دوره سخیف ترین خیانتها، فراموشی ها و محاصره کامل اطلاعاتی، در غرب و در اجزاء اتحاد شوروی تشکیل داد.

مایکل لبخند می زند و می گوید: «استالینیستها هیچ گاه تسلیم نمی شود، شکستها نمی توانند دلیلی بر وحشت زدگی و سرخوردگی باشند، بلکه، باعث کارهای جدی تر و سنگین تری برای تغییر می گردند».

در حال حاضر، در کانادا، چندین ده نفر حق عضویت می پردازند. کم و بیش کارهای مفیدی انجام می دهند. اکثریت آنها کمتر از ۵٠ سال سن دارند. نیروهای پراکنده را، آنهائی را که خیانت نکرده اند، پیدا می کنند. کسانی را که نتوانستند واقعیتها را ببینند یا به وحشت افتادند، اما بتدریج بوضعیت عادی برگشتند، دوباره جمع می کنند، به آنها امید می بخشند. به زندانیان سیاسی کمکهای مالی می نمایند. مجله ماهانه ای بنام «کومپاس – ستاره قطبی» را به چهار زبان منتشر می کنند. البته این مجله با تیراژ کم، یعنی ۵٠٠٠ نسخه  انتشار می یابد. یک سایت اینترنتی نیز به همین نام دارند (www.northstarcompass.org- بزبان های روسی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیولی، آلمانی و چند زبان دگر. م.). ولی، اساسا فعالیتهای تبلیغی خود را از طریق مجله «چاپی» انجام می دهند.

امروزه انجمنهای همبستگی با خلقهای اتحاد شوروی دوباره جان گرفته اند. هم اینک در ١٧ کشور جهان، از جمله، در آمریکا، کانادا، هند، فیلیپین، سنگال، بلژیک و … فعالیت می کنند.

مایکل می گوید: «تا زمانیکه یک انسان شوروی زنده است، اتحاد شوروی زنده خواهد بود. من مطمئنم که خلقهای شوروی خود را باز خواهند یافت. هنوز هم روسها خود را انسان شورائی می نامند. ما به آرمانهای شورایی وفادار خواهیم ماند و اطمینان داریم که خلقهای شوروی دوباره بیدار خواهند شد و آنها را پاس خواهند داشت».

«ما نمی توانیم زندگی شما را در کشورتان سامان دهیم، ما نمی توانیم بجای شما انقلاب کنیم و کشور شما را از نو بسازیم. این، فقط در توان خود شماست. ولی، ما می توانیم به احزاب دوست کمک کنیم، ما حاضریم از همه آنهائی که در راه آزادی میهن خویش مبارزه می کنند، حمایت کنیم».

مایکل در یک صحبت خصوصی با ناراحتی گفت: «آن انسانهایی را که تو دیدی، همه زندگی خویش را آگاهانه در راه اتحاد شوروی و آرمانهای آن فدا کردند».

ویروس بی اعتقادی با خصوصیات و خیانتهای خود، همه خلق را گرفتار ساخت. قدرتمندترین کشور جهان را بدون شلیک حتی یک تیر، از میان برداشتند. با این همه، انسانهائی مثل مایکل خیانت نکردند. پس ما چه؟

برگرفته از: سایت حرب کمونیست کارگری روسیه:

https://www.torontovka.com/journal/10/1359/

منتشره در این نشانی:

https://eb1384.wordpress.com/2020/02/19/فرشته-نگهبان/




۱۲۰۰ ساعت اعتراف‌گیری سپاه با شکنجه و تهدید جنسی’ از نیلوفر بیانی

چکیده :نیلوفر بیانی، متهم ردیف دوم پرونده زندانیان محیط زیستی، در شرح حالی از وضعیت خود که برای اولین بار منتشر می شود نوشته که بازجویان اطلاعات سپاه، برای گرفتن اعترافات ساختگی، او را طی “دستکم ۱۲۰۰ ساعت بازجویی” در معرض “شدیدترین شکنجه های روحی و روانی، تهدید به شکنجه فیزیکی و تهدیدهای جنسی” قرار داده…

حسین باستانی

نیلوفر بیانی، متهم ردیف دوم پرونده زندانیان محیط زیستی، در شرح حالی از وضعیت خود که بی بی بی سی به آن دسترسی پیدا کرده نوشته که بازجویان اطلاعات سپاه، برای گرفتن اعترافات ساختگی، او را طی “دستکم ۱۲۰۰ ساعت بازجویی” در معرض “شدیدترین شکنجه های روحی و روانی، تهدید به شکنجه فیزیکی و تهدیدهای جنسی” قرار داده اند.

این کارشناس محیط زیست، در شرح حال خود، که در اواسط بهمن ماه جاری تنظیم شده، آورده که ماموران در جریان بازجویی، ازجمله وی را تحت فشار به “تقلید صدای حیوانات وحشی” وادار ساخته و به “تزریق آمپول فلج کننده و آمپول هوا” تهدید کرده اند. او تاکید کرده که بازجویان، با نشان دادن عکس جسد کاووس سیدامامی هشدار داده اند: “عاقبت خودت و تمام همکاران و اعضای خانواده ات نیز همین است مگر آنکه هر آنچه ما می‌خواهیم بنویسی.” کاووس سیدامامی، مدیرعامل مؤسسه حیات وحش میراث پارسیان و از فعالان شناخته شده محیط زیست در ایران بود که در ۴ بهمن ۱۳۹۶، از سوی سازمان اطلاعات سپاه دستگیر و متهم به جاسوسی شد. به گفته قوه قضاییه آقای سیدامامی در ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ در زندان اوین “خودکشی” کرد، ولی نهادهای حقوق بشری در این ادعا تردید دارند.

خانم بیانی همچنین در نامه ای به آیت الله خامنه ای در ۲۲ بهمن ۱۳۹۷، به توضیح رفتار بازجویان سپاه پرداخته و در بخشی از آن نوشته که وی “به همراه ۷ مرد مسلح به ویلایی خصوصی در لواسان منتقل شده تا با وجود امتناع، مجبور به نظاره رفتار غیراخلاقی و غیراسلامی آنها در استخر خصوصی بشود.” این نامه، بخشی از مجموعه مکاتبات بی حاصل متهم بامسئولان مختلف در مورد وضعیت خود است که برای نخستین بار منتشر می‌شود.

او در نامه ای جداگانه به “حسینی” رئیس بند ۲-الف بازداشتگاه سپاه در اوین به تاریخ ۲۶ دی ۱۳۹۷، بخشی دیگر از رفتارهای ماموران را چنین توصیف کرده است: “تکرار مکرر کثیف‌ترین توهین های جنسی که در بازجویی های طولانی با حضور تیم بزرگی از بازجو ها با جزییات چندش آور تخیلی مطرح می‌کردند، و درخواست (مجبور کردن) از من که تصورات جنسی آنها را تکمیل کنم.” در همین نامه، همچنین با اشاره به بی اثر ماندن تظلم هایِ صورت گرفته به مقامات گوناگون تاکید شده: “در کمال ناباوری هر بار پس از افشاگری و درخواست کمک از مسئولین مربوطه با مضاعف شدن فشارها روبه‌رو شده و تهدیدها و شکنجه ها فزونی یافت و مکررا به من یادآور می‌شدند… کاری نکن که لج سیستم را درآوری.”

زندانی، در متن “آخرین دفاع” خود در شهریور ۱۳۹۸ نیز، که پیشتر منتشر نشده، از هراس دائمی از امکان عملی شدن تهدیدهای جنسی سربازجوی پرونده خبر داده: “ویدیوها گواهند که بازجوی اصلی با اسم مستعار حمید رضایی، که هنوز نام او رعشه بر تن من می‌آورد، چه رفتاری با من داشته است. به دلیل رفتارهای بی شرمانه اش هربار که بازجویی‌ها به درازا می‌کشید و تا بعد از تاریکی ادامه داشت وحشت از تعرض جدی وجودم را می‌لرزاند.” نویسنده ادامه داده: “ترس من در مورد اینکه اگر هرآنچه می‌خواست ننویسم دست به تعرض و خشونت جنسی بزند را تشدید می‌کرد. حضور توجیه‌‌ نشده و غیرمنتظره او در مکان‌هایی مثل راهرو تاریک و حیاط بازداشتگاه و رفتار چندش‌آورش باعث می‌شد در هیچ جا احساس امنیت نکنم و اضطراب غیرقابل تحمل من به این دلیل هیچ وقت قطع نمی شد.”

نیلوفر بیانی، در نامه جداگانه ای به تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۷ به رئیس وقت قوه قضاییه صادق آملی لاریجانی آورده ماموران اطلاعات سپاه به صراحت به او می گفته اند: “بر دهان قاضی‌ای خواهند کوبید که حکمی غیر از حکم از پیش نوشته شده سپاه را در دادگاه قوه قضاییه قرائت کند.” به گفته یک مقام مطلع، نیلوفر بیانی در ملاقاتی در اواسط شهریور ۱۳۹۷ با دادستان وقت تهران، عباس جعفری دولت آبادی نیز به او گفته بود که اعترافاتش زیر فشار شکنجه و تهدید بوده و کلا دروغ است، ولی آقای دولت آبادی تاکید کرده اجازه پس گرفتن اعترافاتش را ندارد.

مراد طاهباز، نیلوفر بیانی، هومن جوکار، طاهر قدیریان، حمیده کاشانی، امیرحسین خالقی، سام رجبی و عبدالرضا کوهپایه، متهمان پرونده فعالان محیط زیستی هستند که سازمان اطلاعات سپاه، در بهمن و اسفند ۱۳۹۶ آنها را به اتهام جاسوسی دستگیر کرد. وزارت اطلاعات دیگر دستگاه اطلاعاتی ایران، که خود را تنها مرجع تشخیص جرم جاسوسی می داند، اتهام جاسوسی علیه متهمان این پرونده را بی‌مبنا دانسته بود.

احکام دادگاه تجدیدنظر این هشت نفر، امروز سه شنبه ۲۹ بهمن اعلام شد و در عمل، چیزی جز تایید حکم ۸ آبان ۱۳۹۸ دادگاه بدوی آمده نبود. به گفته غلامحسین اسماعیلی سخنگوی قوه قضاییه، مراد طاهباز و نیلوفر بیانی به خاطر “همکاری با آمریکا به عنوان دولت مخاصم به ۱۰ سال حبس و رد وجوه ماخوذه “، هومن جوکارو طاهر قدیریان به خاطر “همکاری با دولت مخاصم آمریکا” به ۸ سال حبس، سام رجبی و سپیده (حمیده) کاشانی به خاطر “همکاری با دولت مخاصم آمریکا” به ۶ سال حبس، امیرحسین خالقی برای “جاسوسی” به ۶ سال حبس و عبدالرضا کوهپایه برای “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت” به ۴ سال حبس محکوم شده اند.

در تیرماه گذشته، خانواده‌های این هشت نفر در نامه‌ای به ابراهیم رئیسی، رئیس قوه قضاییه، به قرار گرفتن این زندانیان تحت “ارعاب و فشار و شکنجه برای گرفتن اعتراف” و ارائه نشدن “هیچ سند و مدرکی از سوی دادسرا و اطلاعات سپاه” برای اثبات اتهامات وارده اعتراض کرده بودند.

‘توصیف جزییات زجر و درد شکنجه‌ها و لحظه اعدام’

نیلوفر بیانی در نامه ای که در اواسط بهمن ماه نوشته، به توصیف شکنجه هایی پرداخته که “طی ۲۲ ماه بازداشت موقت غیرقانونی” در بند ۲ -الف سپاه پاسداران متحمل شده است.

خانم بیانی با تاکید بر اینکه “هرگونه اعتراف مبنی بر جاسوسی یا فعل مجرمانه دیگر تحت شدیدترین شکنجه های روحی و روانی و تهدید به شکنجه فیزیکی و تهدیدهای جنسی طی دستکم ۱۲۰۰ ساعت بازجویی به من دیکته و القا شده”، از دادگاه خواسته “ویدیوها و فایل‌های صوتی بازجویی ها و همچنین پرونده پزشکی” او را در زمان بازداشت بررسی کند تا صحت گفته هایش تایید شود.

این زندانی گفته اتهامات مطرح علیه او “بدون ارائه حتی یک دلیل و سند قانونی” و صرفا بر مبنای اعترافات اجباری و نیز گزارشات محرمانه نیروهای مسلح صادر شده، “که به گفته قاضی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران آن‌قدر محرمانه هستند که نه متهم، نه وکیل، و نه حتی خود قاضی نیز اجازه رویت آنها را ندارند”.

نیلوفر بیانی در تشریح رفتارهایی که با او صورت گرفته، به مواردی همچون “تهدید همه روزه به اعدام”، “تحمل ۸ ماه سلول انفرادی و در انزوای کامل و بازجویی های طولانی به مدت ۹ تا ۱۲ ساعت در روز و شب”، “بازجویی‌های ایستاده یا در حال چرخیدن با چشم‌بند یا در حال بشین‌و پاشو”، “توهین به خود و خانواده” و”تحقیر از جمله اجبار به تقلید صدای حیوانات وحشی” اشاره کرده است.

“تهدید به بازداشت و شکنجه پدرو و مادر ۷۰ ساله “، “تهدید به حبس در سلول یک متری”، “تهدید به شکنجه فیزیکی با نشان دادن عکس و توصیف وسایل شکنجه”، “ساعت‌ها توصیف جزییات زجر و درد شکنجه‌ها و انتقال جزییات حس لحظه اعدام” و تحت فشار گذاشتن زندانی با ادعای اعدام همکاران، از دیگر رفتارهای مورد اشاره در دفاعیات خانم بیانی هستند.

این زندانی همچنین نوشته بازجویان “با بالازدن آستین او را به تزریق آمپول فلج کننده و آمپول هوا تهدید کرده‌اند”، یکی از ماموران “هفته ها آن‌قدر به صندلی او در اتاق بازجویی لگد زده که دچار کمردردهای شدید شده”، و یک “بازجوی به ظاهر روحانی” از او خواسته “بین ۷۰ ضربه شلاق در ۲ روز و ۵۰ ضربه در یک روز” انتخاب کند”. خانم بیانی در نامه ای که در ۲۶ دی به ۱۳۹۷ به رئیس بند ۲-الف نوشته بود، آورده که این روحانی خود را دارای مجوز مخصوص از جانب حسین طائب رئیس سازمان اطلاعات سپاه می‌دانسته. به نوشته زندانی، آن فرد “ادعا می کرد دارای مجوز مخصوص از مقامات بالا (طائب…) جهت شکنجه بنده با صدور حکم تعزیر (شلاق) می‌باشد”.

نیلوفر بیانی در نامه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ خود به آیت الله خامنه ای نیز، در گلایه ای جداگانه از شخص فوق نوشته این “فرد معمم” در جلسه ای به او گفته به علت مشغله قاضی پرونده بخشی از دادگاه را در اتاق بازجویی اطلاعات سپاه برگزار می‌کند، و افزوده: “[او] در پاسخ به تعجب من عصبانی شد و صندلی را به سوی من پرتاب کرد که باعث ضرب دیدگی زانویم شد”.

نحوه اعتراف گیری از خانم بیانی در پرونده فعالان محیط زیستی از اهمیت زیادی برخوردار است؛ به این علت مشخص که اعترافات او به عنوان متهم ردیف دوم و مراد طاهباز به عنوان متهم ردیف اول پرونده، از “مستندات” اصلی سازمان اطلاعات سپاه در کل این پرونده محسوب می شوند.

مرور پرونده هشت فعال محیط زیستی نشان می دهد که سازمان اطلاعات سپاه برای متهم کردن این افراد، “اعترافات” متهمان ردیف اول و دوم را مورد استناد قرار داده، در حالی که هر دوی آنها در دادگاه تاکید کرده اند اعترافات‌شان تحت شکنجه بوده است.

طبق قوانین ایران، اقرار یک فرد فقط در مورد خود او معتبر است و اقرار در مورد خود نیز، تنها در صورتی قابل استناد خواهد بود که در حضور قاضی دادگاه -و نه بازجو- صورت گرفته باشد.

‘نشان دادن بی مقدمه تصویر جسد کاووس سیدامامی’

نیلوفر بیانی در قسمتی از دفاعیات خود، از استفاده بازجویان اطلاعات سپاه از مرگ کاووس سیدامامی برای وادار کردن خود به اعتراف حکایت کرده است.

وی با ذکر اینکه فشارهای بازجویان” در شرایط سلول انفرادی و انزوای کامل” باعث “تزلزل روحی و روانی” او شده بوده، افزوده:” آنچه فروپاشی روانیم را کامل کرد، نشان دادن بی مقدمه تصویری از جسد دکتر سیدامامی در سردخانه بود، در حالی که خانواده اش کنارش ایستاده بودند. به من گفتند: عاقبت خودت و تمام همکاران و اعضای خانوادهات نیز همین است مگر آنکه هر آنچه ما می خواهیم بنویسی.”

خانم بیانی افزوده: “در حالی که قدرت مقاومت در برابر فشار بازجوها را کاملا از دست داده بودم مطالبی را به من دیکته کردند که بعدها از همان ها به عنوان اهرم فشار استفاده کردند. آنها می‌گفتند: خودت با دستان خودت حکم اعدامت را نوشتی. دیگر نمی‌توانی از قطار پیاده شوی.”

او از بازجویانش نقل کرده: “تنها راه نجات خود و همکارانت نوشتن کامل آنچه می‌خواهیم است؛ یعنی سناریوی تخیلی و باورنکردنی جاسوسی تحت پوشش حفاظت محیط زیست.”

به دنبال مرگ مشکوک آقای سیدامامی در زندان، بخشی از گزارش معاینه اولیه پزشکی قانونی به رسانه ها راه یافت که از “کبودی‌ها در نقاط مختلف بدن، جای تزریق پوستی روی جسد” و “آثار کبودی ناشی از فشار جسم دور گردن” حکایت داشت، ولی تلاش خانواده مقتول برای تحقیق بیشتر در مورد علت مرگ به جایی نرسید. همچنین، شکایت خانواده سیدامامی از صدا و سیما به خاطر پخش فیلمی تحت عنوان “منطقه ممنوعه” در بخش خبری ٢٠:٣٠ تلویزیون نیز بی نتیجه ماند.

این فیلم، با طرح اتهام “جاسوسی” اقای سیدامامی برای “دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل”، بر ادعای خودکشی او و نیز اتهام اعترافش به جاسوسی قبل از مرگ پافشاری می کرد.

استناد به سفر حج مادر به عنوان مستند ‘ارتباط با عربستان’

در بخشی از جلسه اول محاکمه نیلوفر بیانی در ۱۰ بهمن ۱۳۹۷، که بی بی سی به متن گفتگوهای آن دسترسی یافته، قاضی دادگاه ابوالقاسم صلواتی برای متهم کردن خانم بیانی به جاسوسی، به متن ایمیل های او استناد کرده که در اختیار بازجویان سپاه قرار داشته است.

قاضی صلواتی از جمله، با اشاره به ایمیل انگیسی خانم بیانی به مراد طاهباز که در آن کلمه burn out به کار رفته گفته است: “چرا به مراد گفتی من burn out شدم؟ این اصطلاح جاسوسی است.” خانم بیانی پاسخ داده: “این یک اصطلاح رایج در زبان انگلیسی است به معنی خسته بودن از کار زیاد. اشتباه ترجمه کردید.” وی در ادامه کوشیده توضیح دهد این شیوه رجوع به اصطلاحات مانند آن است که یک انگیسی زبان، استفاده از اصطلاح “قربان شما” در یک نامه فارسی را به معنی آمادگی برای انجام عملیات انتحاری تلقی کند.

در همین جلسه، به عنوان یکی از مستندات ارتباط با اسرائیل، جمله زیر از شوخی ایمیلی نیلوفر بیانی با یکی از دوستانش مورد استناد قرار گرفته است که “امشب یک پاسپورت اسراییلی می‌گیرم و مذهبم را عوض می کنم.” خانم بیانی در پاسخ به این اتهام گفته: “فقط شوخی بوده و متاسفم برای کشورم که در دادگاه امنیتی چنین شوخی‌ای به عنوان مدرک استفاده می‌شود.”

باز در همین جلسه، قاضی با استناد به فرم های درخواست تابعیت کانادایی متهم که از ایمیل شخصیش استخراج شده، او را به ارتباط با عربستان سعودی متهم کرده. آقای صلواتی به طور مشخص گفته که خانم بیانی در فرم خود نوشته به عربستان رفته است.

در مقابل، نیلوفر بیانی توضیح داده که او در فرم درخواست تابعیت خود (که به دریافت تابعیت هم منجر نشده) هرگز ننوشته که به عربستان رفته و دادگاه این موضوع را اشتباه متوجه شده. متهم افزوده آنچه مورد استناد دادگاه قرار گرفته این بوده که خانم بیانی در پرسشنامه درخواست تابعیت مادر خود (و در پاسخ به پرسش مربوط به سفرهای قبلی متقاضی) اعلام کرده که مادرش به عربستان سعودی سفر کرده. سفری که برای حج بوده و اساسا هم سفر به عربستان جرم محسوب نمی‌شود.

در پایان همین جلسه دادگاه، خانم بیانی در حضور قاضی اعلام کرده که تحت شکنجه مجبور به اعتراف علیه خودش شده، اما ابوالقاسم صلواتی دستور اخراجش از دادگاه را داده است. نیلوفر بیانی بعدها، در جریان جلسه دوم دادگاه خود نیز تکرار کرده که تحت شکنجه وادار به اعتراف شده و نتیجتا از حضور او در جلسات سوم، چهارم و پنجم محاکمه ممانعت به عمل آمده.

به گفته یک منبع مطلع، جلسه ابلاغ حکم دادگاه در آبان ۱۳۹۸، نهایتا بدون حضور وکیل متهم برگزار شده و آقای صلواتی از نشان دادن متن حکم به خانم بیانی یا قبول درخواست او برای حضور وکیلش در جلسه خودداری کرده است.

این منبع می افزاید قاضی صلواتی سپس، با ذکر اینکه عاقبت جاسوسی همین است (نقل به مضمون) دستور داده نیلوفر بیانی را از دادگاه خارج کنند و ماموران، او را با بدرفتاری و “به صورت چهار دست و پا” از جلسه بیرون برده اند.

مجازات به خاطر دریافت حقوق از سازمان ملل در سوئیس

تاکید بر اتهام ارتباط امنیتی با دشمنان خارجی، در شرایطی صورت گرفته که در جلسات دادگاه، قاضی نتوانسته مشخص کند که از نظر او، متهم مشخصا چه اطلاعاتی را به خارج از کشور منتقل کرده و از این کار، چه نفع مالی برده است. ظاهرا برای رفع همین خلا در پرونده بوده که دادگاه های بدوی و تجدیدنظر، سابقه همکاری خانم بیانی با سازمان ملل متحد در زمان اقامت در خارج از ایران و دریافت حقوق از این نهاد را، به عنوان مستند دریافت پول از خارج مورد تاکید قرار داده اند.

در بخشی از رای دادگاه، حقوقی که خانم بیانی به ازای ۵ سال کار برای برنامه محیط زیست سازمان ملل در سوئیس دریافت کرده (به گفته دادگاه: ۳۶۵ هزار دلار) به عنوان “مال ناشی از جرم” مورد اشاره قرار گرفته و او ملزم به “مسترد” کردن آن به حکومت ایران شده است. همکاری نیلوفر بیانی با سازمان ملل، پس از گرفتن مدرک کارشناسی زیست شناسی از دانشگاه مک گیل کانادا و کارشناسی ارشد حفاظت حیات وحش از دانشگاه کلمبیای آمریکا، و پیش از بازگشت به ایران در تابستان ۱۳۹۶ صورت گرفته بود.

در حکم دادگاه، توضیح بیشتری داده نشده که چرا در حالی که ایران عضو سازمان ملل متحد است، باید کار کردن فردی برای سازمان ملل، آن هم در خارج از ایران، جرم تلقی شود.

در حکم دادگاه، استدلالی حتی عجیب تر، برای متهم کردن مراد طاهباز متهم ردیف اول پرونده و عضو هیأت مدیره موسسه حیات وحش میراث پارسیان به تحصیل “مال ناشی از جرم” به کار رفته است.

به گفته یک منبع مطلع، بازجویان سازمان اطلاعات سپاه در جریان بازجویی از این متهم او را تحت فشار گذاشته اند تا مجموع هزینه های مالی موسسه در طول ۱۰ سال فعالیت آن را بگوید و آقای طاهباز به طور تخمینی، عددی را اعلام کرده که حدود ۹۰ درصد آن، حاصل “کمک های ریالی” به موسسه حیات وحش میراث پارسیان بوده است.

با این حال، بازجویان از زندانی خواسته اند عدد فوق را به دلار تبدیل کند که حاصل این محاسبه، رقم ۶۰۰ هزار دلار را تولید کرده است.

همین رقم، به عنوان درآمد شخصی مراد طاهباز از ارتکاب جرم تعریف شده و او ملزم به “استرداد” ۶۰۰ هزار دلار “مال ناشی از جرم” به صندوق حکومت شده است.

منبع: بی‌بی‌سی




جزئیاتی از نحوه دستگیری هدایت؛ وضعیت وخیم بهاره هدایت در پی ضرب‌وشتم توسط پلیس امنیت

چکیده :هنگامی که بهاره هدایت در برابر این سخن ماموران لباس شخصی درخواست ارایه برگه کتبی بازداشت را می‌کند، ماموران بدون نشان دادن حکم بازداشت، در برابر ساختمان حراست دانشگاه تهران با خشونت و ضرب‌وشتم از جمله ضربه زدن به پهلو و کشیدن موی سر، بهاره هدایت را به زور سوار ماشین می‌کنند و در ماشین نیز در برابر درخواست او مبنی بر ارایه حکم بازداشت دوباره او را ضرب‌وشتم کرده، سر او را به پایین فشار داده و به بازداشتگاه وزرا منتقل…

هشت روز پس از بازداشت بهاره هدایت از طریق همکاری حراست دانشگاه تهران و پلیس امنیت، اطلاعات تکمیلی حکایت از ضرب‌وشتم این فعال دانشجویی، اعتصاب غذا و انتقال او به زندان قرچک دارد.

زیتون اطلاع یافته که وضعیت این فعال سیاسی در پی این ضرب و شتم شدید و اعتصاب غذا، «وخیم» است.

ظهر دوشنبه ۲۱بهمن‌ماه وقتی بهاره هدایت در پی تماس تلفنی حراست دانشگاه تهران به ساختمان حراست دانشگاه مراجعه می‌کند، با ماموران لباس شخصی در این ساختمان مواجه می‌شود.

هنگامی که هدایت قصد خروج از ساختمان حراست را داشته در برابر این ساختمان چند مامور مرد و یک مامور زن به سمت او آمده و به او می‌گویند شما بازداشت هستید و باید سوار ماشین شوید.

هنگامی که بهاره هدایت در برابر این سخن ماموران لباس شخصی درخواست ارایه برگه کتبی بازداشت را می‌کند، ماموران بدون نشان دادن حکم بازداشت، در برابر ساختمان حراست دانشگاه تهران با خشونت و ضرب‌وشتم از جمله ضربه زدن به پهلو و کشیدن موی سر، بهاره هدایت را به زور سوار ماشین می‌کنند و در ماشین نیز در برابر درخواست او مبنی بر ارایه حکم بازداشت دوباره او را ضرب‌وشتم کرده، سر او را به پایین فشار داده و به بازداشتگاه وزرا منتقل می‌کنند.

خانم هدایت در پی این برخورد غیرقانونی از ظهر دوشنبه ۲۱ بهمن گذشته دست به اعتصاب غذا زده است.

برخوردهای غیرقانونی و خشونت‌بار ماموران پلیس امنیت تهران در ساعات بعد نیز ادامه یافته است.

هدایت را برای بازرسی منزل، دستبند به دست به خانه برده و سرتیم ماموران پلیس امنیت در برابر همسایه‌ها، بهاره هدایت را یک زن «بی‌آبرو و مسئله‌دار» معرفی می‌کند و در برابر درخواست او برای تهیه برگه صورت‌جلسه بازرسی از منزل، باز هم به او فحاشی کرده، او را مورد توهین قرار می‌دهند.

بهاره هدایت موارد شکنجه و برخوردهای غیرقانونی و همچنین نگهداری در یک بازداشتگاه غیراستاندارد(وزرا) را با بازپرس شعبه چهارم دادسرای شهیدمقدس در جلسه تفهیم اتهام نیز درمیان گذاشته اما مقام قضایی مزبور هیچگونه رسیدگی به این موارد صورت نداده است.

بازجویی‌ها از بهاره هدایت همراه با خشونت در بازداشتگاه وزرا و انتساب اتهامات غیرواقعی و در روندی غیرقانونی صورت گرفته است.

بهاره هدایت سرانجام در هشتمین روز بازداشت به زندان عمومی قرچک منتقل شده و هم‌اینک به دلیل هشت روز اعتصاب غذا که سه روز نخست آن اعتصاب غذای خشک بوده، خونریزی معده کرده و در وضعیت نامناسبی در این زندان به‌سر می‌برد.

برخوردهای خشونت‌بار و همراه با شکنجه ماموران پلیس امنیت در حالی است که در سال‌های گذشته موارد متعددی از این شیوه برخورد توسط ماموران نیروی انتظامی گزارش شده که معروف‌ترین آن مرگ ستار بهشتی وبلاگ‌نویس زندانی در بازداشتگاه نیروی انتظامی در سال ۱۳۹۱ بوده است. / زیتون