اعتراض جمعی از زندانیان سیاسی به ضربوشتم ” نرگس محمدی” در زندان اوین
یکشنبه, ۸ دی, ۱۳۹۸
چکیده :نرگس محمدی که به ۱۶ سال حبس محکوم شده، به همراه ۷ زندانی دیگر از روز شنبه ۳۰ آذرماه طی نامهای اعلام کرد که در همبستگی با قربانیان آبانماه ۱۳۹۸ تا چهلم آنان دست به اعتصاب میزند. این فعال حقوق بشر که روز چهارشنبه، چهارم دی، از زندان اوین به زندان زنجان منتقل شده، با انتشار نامهای اعلام کرد که هنگام انتقال، رئیس زندان اوین با همراهی افراد دیگر او را مورد ضرب و شتم قرار داده است….
جمعی از فعالان سیاسی و مدنی در زندان اوین با انتشار نامهای خطاب به مسولان قوهقضاییه ضمن محکوم نمودن برخوردهای صورت گرفته با زندانیان سیاسی به ویژه نرگس محمدی در روزهای اخیر، نسبت به تداوم خشونتها نسبت به زندانیان سیاسی هشدار دادند. نرگس محمدی به همراه چندتن از دیگر زندانیان زن زندانی در زندان اوین به مناسبت چهلمین روز جان باختن کشته شدگان اعتراضات آبانماه در چند روز گذشته دست به تحصن زده بودند. در این نامه که به جامعهنو رسیده، آمده است:
«در طول پنجماهی که از ریاست «ضیایی» بر زندان اوین میگذرد، شاهد ایجاد مشکلات زیادی برای زندانیان سیاسی و بروز برخی تنشها در سطح این زندان بودهایم. آخرین نمونه آن برخورد وحشیانه رییس زندان اوین، با خانم نرگس محمدی و ضرب و شتم ایشان و تبعیدش به زندان زنجان است. پیش از آن نیز مدیریت فعلی این زندان با بیاعتنایی به درخواستهای زندانیان سیاسی و عدم پیگیری مطالبات برحق آنها تلاش داشته است که مدیریت مشت آهنین را بر این زندان حاکم نماید. بیتوجهی به وضعیت بیماری برخی از زندانیان سیاسی و تبعید فرهادمیثمی به زندان رجاییشهر در پی اعتراض به نحوه اداره زندان، از آن جمله است. ما جمعی از زندانیان سیاسی زندان اوین ضمن محکوم نمودن اعمال خشونت نسبت به زندانیان سیاسی و به ویژه برخورد وحشیانه با خانم نرگس محمدی به مسئولان قوه قضاییه هشدار میدهیم که ادامه مدیریت ضیایی بر زندان اوین منجر به بروز تنشهای بیشتری در این زندان شده و مسئولیت عواقب آن بر عهده آنهاست. »
مجید آذرپی، محمد حبیبی، سهیل عربی، سعید شرفینسب، محمدرضا مرادی، حامد آیینهوند، محمدکریمی، محسن حاجیمحمدی، میثم عباسی، حمید کاشانی، یوسف آریانمهر و محمدرضا معمارصادقی این نامه را امضا کردهاند.
نرگس محمدی که به ۱۶ سال حبس محکوم شده، به همراه ۷ زندانی دیگر از روز شنبه ۳۰ آذرماه طی نامهای اعلام کرد که در همبستگی با قربانیان آبانماه ۱۳۹۸ تا چهلم آنان دست به اعتصاب میزند. این فعال حقوق بشر که روز چهارشنبه، چهارم دی، از زندان اوین به زندان زنجان منتقل شده، با انتشار نامهای اعلام کرد که هنگام انتقال، رئیس زندان اوین با همراهی افراد دیگر او را مورد ضرب و شتم قرار داده است.
منبع: جامعه نو
۲۰ سال و ۶ ماه حبس برای نویسندگان و کارگران
بیدادگاه های حکومت اسلامی رضا خندان (مهابادی) و بکتاش آبتین اعضای کانون نویسندگان ایران را هر یک به ۶ سال حبس، کیوان باژن عضو کانون نویسندگان ایران را به سه سال و نیم حبس و حسن سعیدی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه را به پنج سال حبس محکوم کردند
بیدادگاه های حکومت اسلامی رضا خندان (مهابادی) و بکتاش آبتین اعضای کانون نویسندگان ایران را هر یک به ۶ سال حبس، کیوان باژن عضو کانون نویسندگان ایران را به سه سال و نیم حبس و حسن سعیدی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه را به پنج سال حبس محکوم کردند.
تایید حکم ۱۵ سال و شش ماه زندان برای سه نویسنده
کانون نویسندگان ایران روز یکشنبه ۸ دی خبر داد: شعبهی ۳۶ دادگاه تجدید نطر به ریاست قاضی زرگر حکم بدوی رضا خندان (مهابادی) و بکتاش آبتین را عینا تایید و حکم کیوان باژن را کاهش داد. روز گذشته، شنبه هفتم دی، حکم مجموعا ۱۵ سال و شش ماه حبس برای سه نویسندهی عضو کانون نویسندگان ایران به وکلای آنها ناصر زرافشان و راضیه زیدی ابلاغ شد. هر یک از سه نویسنده در دادگاه بدوی که روزهای هفتم و هشتم اردیبهشت سال جاری به ریاست قاضی مقیسه تشکیل شد، به اتهامهای «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» به شش سال زندان محکوم شدند (مجموعا ۱۸ سال). مصادیق اتهامها عضویت در کانون نویسندگان ایران، انتشار خبرنامهی داخلی کانون، آماده کردن کتاب پژوهشی در بارهی تاریخ پنجاه سالهی کانون برای انتشار داخلی، بیانیههای کانون، حضور بر مزار جانباختگان قتلهای سیاسی زنجیرهای جعفر پوینده و محمد مختاری و شرکت در مراسم سالانهی احمد شاملو است.
صدور این حکم واکنشهای زیادی میان اهل قلم داخل و خارج ایران برانگیخت و نهادها و نویسندگان بسیاری آن را محکوم کردند. وکلای سه نویسنده به این حکمها اعتراض کردند و پرونده به شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نطر فرستاده شد.
این دادگاه بدون دعوت از متهمان و وکیلانشان حکمهای صادره برای رضا خندان (مهابادی) و بکتاش آبتین (هر دو از اعضای هیئت دبیران کانون) را عینا تایید کرده و حکم کیوان باژن را به سبب نداشتن سابقهی کیفری به سه و نیم سال حبس تعزیری کاهش داده است؛ یعنی مجموعا ۱۸۶ ماه زندان برای انتشار نشریه داخلی ، آماده سازی کتاب «پنجاه سال کانون نویسندگان ایران» و شرکت در مراسم بزرگداشت اعضای کانون. حکمهای صادر شده قطعی است.
۵ سال زندان برای حسن سعیدی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد
مصطفی رضوی وکیل حسن سعیدی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد در گفتگو با خبرنگار ایلنا، از تایید حکم این فعال کارگری در دادگاه تجدیدنظر خبر داد.
این وکیل دادگستری گفت: بعد از تجدیدنظرخواهی، پرونده به شعبهی ۳۶ تجدیدنظر تهران ارجاع شد؛ ما منتظر بودیم تشکیل جلسه بدهند؛ معمولا در پروندههایی که احکامِ حبس بلندمدت دارند، تشکیل جلسه میدهند و به دفاعیات وکیل گوش میدهند اما متاسفانه بدون تشکیل جلسه اعلام کردند بیایید دادگاه.
وی ادامه داد: بعد از مراجعه به دادگاه، متوجه شدم دفاعیات تجدیدنظرخواهی رد شده و همان حکم دادگاه بدوی، یعنی پنج سال حبس و دو سال ممنوعیت استفاده از شبکههای اجتماعی و گوشی هوشمند، عیناً تایید شده است.
رضوی در پایان تاکید کرد: حتماً به دیوان عالی شکایت میکنیم و امیدواریم آنجا این حکم شکسته شود.
کانون نویسندگان ایران: «آبان» ادامه دارد
شبح را نمیتوان ترساند، یا گرفت و دستبند زد و بازداشت کرد. همه جا هست و هیچ جا نیست. هم از این روست که فراخوان یادبود در بهشت سکینه موجب میشود میدانها و خیابانهای شهر (شهرها) با دهها کیلومتر فاصله از محل فراخوان، به قرق ماموران امنیتی و انتظامی درآید
کانون نویسندگان ایران طی یک گزارش خبری از ۵ دی یادآور شده است که سرکوب بسیار خشن اعتراضات آبان با بیش از صدها کشته و هزاران بازداشتی در مردم نه تخم ترس در دلشان کاشته و نه در ارادهشان خللی ایجاد کرده است. دستگاه سرکوب با “شبح آبان” چه میتواند بکند؟ … میدانها و خیابانهای شهرها با دهها کیلومتر فاصله از محل فراخوان، به قرق ماموران امنیتی و انتظامی درآمد. تا شبح آبان هست، آبان ادامه دارد… در زیر متن کامل بیانیه می آید:
در پی فراخوان برخی خانوادههای جانباختگان اعتراضهای آبان ماه و فعالان اجتماعی و سیاسی، دیروز با وجود فضای امنیتی شدید و تهدید خانوادهها از سوی نهادهای امنیتی، گروههایی از مردم موفق شدند در چند شهر بر مزار جانباختگان گرد آیند و مراسم یادبود عزیزانشان را برگزار کنند. حضور ماموران امنیتی و انتظامی نه فقط در محلهای برگزاری مراسم که در سطح شهرها نیز چشمگیر بود. گورستان “بهشت سکینه” کرج، محل دفن پویا بختیاری، در قرق ماموران بود و مردم از ضرب و جرح آنها در امان نماندند. چندین نفرهم بازداشت شدند. در برخی شهرهای دیگر نیز همینطور. این برخوردی است در ادامهی سرکوب اعتراضهای آبان. کما اینکه در همهی این چهل روز، دستگیری افراد به ظن حضور در جمعهای اعتراضی همچنان ادامه داشته است.
روز گذشته پنجم دی بعضی از شهرهای کشور بار دیگر به رنگ و ریخت پادگان و حکومت نظامی درآمد. در میدانها و چهارراههای بزرگ و پرتردد ماموران مسلح ، پیاده و سواره، با لباس فرم نظامی و انتظامی و شخصی در کنار ماشینهای آبپاش و پلیس و قفسدار ایستاده بودند. برای بسیاری از مردم این صحنهها اصلا تازگی ندارد ۴۱ سال پیش برای ماهها حکومت پهلوی همینطور صحنهآرایی کرده بود. پس از آن نیز در دهههای بعد و همین دو سال پیش بارها این صحنه تکرار شد تا رسید به آبان ۹۸. صحنههای پیشین گرچه دُرد و درد آن در دل و جان مردم باقی ماند، حول و حوش تاریخ خود به پایان رسیدند و “واقعهای تاریخی” شدند. اکنون در دی ماه بهسر میبریم اما “آبان” به پایان نرسیده است؛ برای هیچ یک از طرفین، حاکمیت و مردم معترض، به پایان نرسیده است. حاکمیت پس از گذشت چهل روز از اعتراضات مردم، با وجود قهر و خشونت تمام عیاری که در سرکوب معترضان به کار برد، همچنان در حال شناسایی و دستگیری معترضان است. هر روز شماری از مردم را به عنوان “اغتشاشگر” تعقیب و بازداشت میکند؛ هر روز باید دستگاه سرکوب را در خیابان در معرض تماشا قرار دهد؛ بخش نرم و فرهنگی آن در رادیو و تلویزیون و انواع روزنامه و مجلات وابسته و رانتی هنوز مشغول ساختن و جاانداختن سناریوهای دروغین در بارهی اعتراصات آبان و خط ونشان کشیدنهای نهان و آشکار است؛ میان نهادهای گوناگون حکومتی اختلافهای برآمده و برملا شده از آبان همچنان ادامه دارد و هر دم بزرگتر میشود؛ تشتت، آشفتهسری و بنبستشان نیز هم.
آبان نزد مردم معترض نیز به پایان نرسیده است. در فراخوانهای علنیشان برای برگزاری مراسم یادبود جانباختگان آبان؛ در بیان روشن و بیهراس خانوادهها مبنی بر “ادامهی راه”، در به صحنه آمدن و حمایت قشرها و گروههایی که تاکنون اعتراضی به وضع موجود نداشتند؛ در پس زدن برنامهها و جوایز دولتی و شبهدولتی از سوی نویسندگان و هنرمندان؛ در همدلی فزاینده میان مردم میتوان مشاهده کرد که “آبان” ادامه دارد. آبان ادامه یافت یکی هم به این دلیل که امر سیاسی را اخلاقی کرد. دیگر برای کسی راحت نیست پا بر فرش قرمزی بگذارد که حکومتیان و شبه حکومتیان در برابرش گستردهاند مگر آنکه احساسی به نام “شرم” نداشته باشد.
دو راه متفاوتِ ادامهی آبان گاه جایی با هم تلاقی میکنند. جایی مثل “بهشت سکینه” کرج در روز پنجم دی یا مکانهای مشابه در شهرهای دیگر. آنجا مردمی حضور یافتند که برگزاری یادمان جانباختگان را حق خود میدانستند. مردمی که وجودشان نشان داد سرکوب بسیار خشن اعتراضات آبان با بیش از صدها کشته (در آماری بیش از هزار) و هزاران بازداشتی نه تخم ترس در دلشان کاشته و نه در ارادهشان خللی ایجاد کرده است. معنایش این است که مهمترین کارکرد دستگاه سرکوب؛ یعنی ایجاد هراس و اطاعت، میرود که به تمامی خنثی شود. مگر تا کجا، تا کی میشود آزادی بیان جامعهای را به زور سلاح و دستبند و زندان و کشتار سلب کرد؟! به ویژه جامعهای که “نان” نیز از اکثریت مردمش دریغ شده است. برگزاری مراسم یادبود کشتهشدگان معترض شکل و قسمی از آزادی بیان است و آزادی بیان حقی است که هر انسان با زاده شدنش به خود متعلق میکند. مقابله با آن جنگیدن با هویت انسانی است.
چهل روز از اعتراضهای آبان میگذرد اما دستگاه سرکوب هنوز مشغول شناسایی و بازداشت معترضان است و هر روز شماری را دستگیر میکند و به زندانهایی میفرستد که ظرفیتشان پیش از این نیز پر بود؛ اما با “شبح آبان” چه میتواند بکند؟ شبح را نمیتوان ترساند، یا گرفت و دستبند زد و بازداشت کرد. همه جا هست و هیچ جا نیست. هم از این روست که فراخوان یادبود در بهشت سکینه موجب میشود میدانها و خیابانهای شهر (شهرها) با دهها کیلومتر فاصله از محل فراخوان، به قرق ماموران امنیتی و انتظامی درآید. تا شبح آبان هست، آبان ادامه دارد…
شکنجه، مستند، دیگر اثر ندارد!
پاسخ سپیده قلیان به مجری امنیتی صدا و سیما: با پخش هر تصویری از اعترافات فعالین، همهی ما شکنجه میشویم. اما برای اخلال در بازیِ کثیف شکنجه و اعتراف ، همه با هم و یکصدا بر سر دستگاه پروپاگاندای نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی فریاد میزنیم: شکنجه، مستند دیگر اثر ندارد!
سپیده قلیان بعد از فعال شدن دوباره حساب توییتری خود، نوشت: «آمنه سادات ذبیحپور برای تبرئه خودش عذر بدتر از گناه آورد؛ او در پاسخ به من اعتراف کرد که پروندهام، که حتی برای دفاع در اختیار وکیلم قرار نمیگرفت، در روزهای بازجویی و شکنجه من در دست او بوده است.» در زیر عین پاسخ سپیده قلیان می آید:
آمنه سادات ذبیحپور، اخبار ۲۰:۳۰ و تمام افراد و نهادهای رسانهای جمهوری اسلامی که برای خاک پاشیدن در چشم مردم، بودجههای میلیاردی دریافت میکنند به طرز غیرقابلباوری احمق و سطحی هستند
در جواب من که از آغازِ پروژهی اعترافات تلوزیونی بازداشتشدگان اخیر گفته بودم و اعترافات فعالان عرب دربارهی فاجعهی نیزار ماهشهر را با ارجاع به تجربیات خودم نشانهی شکنجهی این فعالان در پشت صحنهی مستندسازی صداوسیما خوانده بودم، ابتدا خانم ذبیحپور برای تبرئهی خودش عذر بدتر از گناه آورد؛ او در پاسخ به من اعتراف کرد که پروندهی من، که حتی برای دفاع در اختیار وکیلام قرار نمیگرفت، در روزهای بازجویی و شکنجهی من در دست او بوده است! تو گویی من اختلاف یا مراوده شخصی با ذبیحپور، که از پول خون مردم ارتزاق میکند داشتم!
در تکمیل آن ادعانامه، امشب هم بخش خبری ۲۰:۳۰ طبق معمول با داستانسرایی از “پشت پرده” و چیزهایی از این دست به دفاع از ذبیحپوری پرداخت که مستاصل و مضطرب در مقابل دوربین نشسته بود تا قسم بخورد در اتاق بازجویی نبوده است. اویی که بازجو را شخصی با “وقار و نجیب و آرام” میداند و همکارانش شغل ماموان امنیتی را “مقدس”. دیگر چه لزومی به اینهمه تکذیب و قسم؟ که از میان این قسمها دائم دم خروس جعلیات و دروغها دیده شود و مدعی رسوا؟
آنها هرگز نفهمیدند و نخواهند نفهمید که شعار «ما همه با هم هستیم» نه یک شعار انتزاعی، که توضیح وضعیت تمام خستگان از وضعیت موجود است. فکر میکنند که اگر من از شکنجهی فعالان عرب گفتهام، حتماً دستی در کار است و پشت و پردهای.بیش از ۷هزار نفر در اعتراضات اخیر دستگیر شدهاند که خطر شکنجه و قتل آنها را تهدید میکند. قلب ۸۰میلیون ایرانی در کنار آنها و خانوادههای جانباختگان اعتراضات آبان ماه است. با پخش هر تصویری از اعترافات فعالین، همهی ما شکنجه میشویم. اما برای اخلال در بازیِ کثیف شکنجه و اعتراف ، همه با هم و یکصدا بر سر دستگاه پروپاگاندای نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی فریاد میزنیم: شکنجه، مستند دیگر اثر ندارد.!
و مخزن بنزین در « اعماق» آتش گرفت
فریبرز رییسدانا
آنچه در ۲۴ آبان ۱۳۹۸ به ناگاه فنری شد به زیر بهای بنزین و آن را به شدت به بالا جهانید، بیتردید بر پایه فرمان قاطع حاکمیتی بود که مدیریت عالی کشور صادر و از آن پشتیبانی کرد و پای آن هم ایستاد. این اتفاق اثر اجتماعی آنی شگفت و کمنظیری در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران بر جای گذاشت، اما اثر اقتصادی، و در پی آن اثر آشکار و پوشیده سیاسی و اجتماعی آن تقریباً، در ۴ ماه بعد و بعدتر، بروز خواهد کرد. در نخستین دقایق آغاز روز ۲۴ آبان قیمت ۱۰۰۰ تومانی بنزین به ۳۰۰۰ تومان در بازار آزاد و ۱۵۰۰ تومان در بازار سهمیهای (برای حداکثر ۶۰ لیتر بنزین در ماه به ازای هر خودرو سواری) بنا به تصمیم شورای اقتصادی مرکب از سران سه قوه (که برای تصمیمهای خطیر اقتصادی تشکیل میشود) و با موافقت قاطع رهبری افزایش یافت. حدود ۳۶ ساعت بعد و دوباره چهار روز بعد و باز ۱۲ روز پس از آن مورد تایید مطلق این مقام و محکوم کردن همه کنشها علیه این تصمیم و ضدامنیتی و شرارت و آشوبطلب خواندن آنها قرار گرفت.
رئیسجمهوری در اولین واکنش پس از روبهرو شدن با انفجار اجتماعی حاصل شده اعلام کرد این تصمیم به منظور ایجاد درآمد برای بودجه دولت نبوده است و دولت نیازی به این درآمدها ندارد. در حالیکه بودجه سال ۱۳۹۸ از ۱۵۰هزار تا ۳۰۰ هزارمیلیارد تومان کسری (بسته به امکان درآمدزایی) در برابر ۴۵۰ هزار میلیارد تومان هزینه های نیمهمهار شده دارد. دولت با بیاعتنا نشان دادن خود (که بعداً دو بار دیگر نیز آن را نشان داد) به وضع بحرانی اقتصاد و بودجه، اعلام کرد تمامی درآمد حاصل از افزایش بهای بنزین برای انتقال به ۶۰ میلیون مردم نیازمند کشور مصرف خواهد شد. بر این اساس، پیش از هر چیز آشکار میشود که در کشور بنا به نظر رسمی تعداد ۶۰ میلیون نفر از ۸۴ میلیون جمعیت (یعنی بیش از ۷۱ درصد) «نیازمند کمک» محسوب میشوند و معلوم نیست چرا پیش از آن همین دولت «تدبیر و امید» یارانه های پیشین ۷۰ درصد همین جمعیت را حذف کرده بود و معلوم نیست چرا این تصمیم که به نفع مردم اعلام شد، از مردم پنهان نگه داشته شد (لابد برای اینکه مردم ذوقزده نشوند، حتی اگر چنان به خشم بیایند تا در ۱۲۰ تا ۱۵۰ شهر دست به اعتراض و به پا خیزی بزنند.)
توضیحی میدهم در مورد نظر اقتصاددانان «علمی» و «بیطرف» و خادم همه دولتها که مدام از ارزانی ها و ریخت و پاش های ناشی از آن شکوه سر میدهند و بدینسان بر سر پست و موقعیت و در انتظار دریافتی ماهانه خود میمانند. این تصمیم اخیر و حادثهبرانگیز دولت البته ربطی به صرفه جویی در مصرف حامل های انرژی که به ادعای آنها قرار است به ریخت و پاش ها پایان دهد ندارد. زیرا شامل گازوئیل، که میگویند به دلیل ارزانی نسبی به قاچاق به کشورهای همسایه میرود، نمیشود. مصرف بنزین نیز البته به جز شمار خودروها و مقدار سفر آنها بستگی به ساخت، حملونقل درون و برون شهری و ماهیت فنی و استاندارد خودروهای کشور دارد. خودروهای سواری در کشور سن متوسط بالایی دارند و نابرخوردار از استاندارد مصرف انرژی هستند. خودروهای کرایه ای و تاکسی در شهرهای بزرگ و خودروهای نسبتاً ارزانقیمت (گرچه در قیاس با درآمد متوسط مردم به هیچ روی ارزان نیستند) برای جابهجا کردن مسافران درون و برون شهری در این ساختار فعلی کار میکنند که فاصله های طولانی ای را برای مردم کمدرآمد و طبقه کارگر ناگزیر کرده است. من شخصاً گمان نمیبرم بلکه یقین دارم که موضوع به نیاز مالی دولت ربط دارد؛ دولتی که نه میتواند و نه میخواهد ساختار هزینه ها و تخصیص بودجه را به نفع توده ها و به زیان اقلیت های اقتصادی فرعی و هدفهای فرمان داده شده تغییر دهد و نه میل و توان کسب درآمد از محل سودهای شگفت و غیرعادی و ناپاسخگو را دارد.
به هر روی در ایران تعداد ۲۱٫۵ میلیون دستگاه خودرو سواری بنزینی (و بهندرت دوگانهسوز) وجود دارد. حدود ۱۰درصد از این تعداد همیشه زیر تعمیر و به اصطلاح خوابیدهاند، چیزی معادل ۱٫۲ میلیون نیز تاکسی و کرایه های رسمی و آمبولانس و خودرو پلیس و جز آنند و به تقریب ۱٫۵ تا ۲ میلیون دستگاه نیز به مسافربری پارهوقت یا تماموقت مشغولند. بهطور متوسط مصرف سرانه هر یک از این ۲۱٫۵ میلیون دستگاه بین ۳٫۵ تا ۴ لیتر است (از بالاتر از ۱۲ تا ۲ لیتر مصرف روزانه هم داریم). همچنین شمار ۱۲ میلیون موتورسیکلت، که سهم ناچیزی از آن برقیاند، روزانه بهطور متوسط ۱٫۵ تا ۱٫۶ لیتر بنزین مصرف میکنند. بنا به برآوردهای من و برخی برآوردهای رسمی کل مصرف روزانه بنزین به ۹۸٫۵ میلیون لیتر بالغ میشود که حدود ۱۸٫۵ میلیون لیتر آن متعلق به موتورسیکلتها و ۸۰ میلیون لیتر آن متعلق به خودروهای بنزینی است. احتمالاً تفاوت این رقم با ۱۰۵ میلیون لیتر گزارش شده، یعنی ۶ تا ۷ میلیون لیتر، به قاچاق میرود که ربط چندانی هم به مرزنشینان بینوا و انتقال غیرقانونی و معیشتی بنزین از سوی آنان ندارد.
بهای جدید متوسط بنزین با میانگین گیری وزنی بهصورت زیر برآورد میشود:
با تقریب قابل قبول از ۱۸٫۵ میلیون لیتر مصرفی موتورسیکلت، ۱۰ میلیون سهمیه ای و ۸٫۵ میلیون بازاری است. همچنین از ۸۰ میلیون لیتر بنزین مصرفی سواری ها، ۴۳ میلیون لیتر سهمیه ای و ۳۷ میلیون لیتر بازاری خواهد بود. بدین ترتیب بهای متوسط و درآمد حاصل از فروش گرانتر بنزین عبارت خواهند شد از:
درآمد اضافی هر لیتر بنزین: ۱۱۹۲ تومان = ۱۰۰۰- ۲۱۹۲
و بدین ترتیب داریم:
درآمد روزانه: ۱۱۷٫۴ میلیارد تومان = ۱۱۹۲× ۹۸٫۵
درآمد در چهار ماه آخر سال: ۱۴۰۸۸ میلیارد تومان = 120× ۱۱۷٫۴
درآمد سالانه: = ۴۲۸۵۱ میلیارد تومان = ۳۶۵ × ۱۱۷٫۴
رقم درآمد سالانه ناشی از افزایش بهای بنزین میتواند بهطور متوسط ۲۰درصد کسری بودجه را بپوشاند و باقی آن برعهده بقیه فشارهای اقتصادی یا تحمیل صرفه جویی ها و محرومیت ها قرار خواهد داشت (از هم اکنون مالیات بر سیگار که یک مالیات «خوب» است، معادل ۱۰درصد افزایش یافته مورد اعتراض «مدنی» تاجران محترم سیگار قرار گرفته است.) اما دولت ایران بر آن است که دریافتی یادشده ربطی به کسری ندارد و فقط به تناسب میانگین افراد خانوار در اختیار ۶۰ میلیون نفر قرار میگیرد. در پرداخت هایی که شتابزده برای نشان دادن همدلی و غمخواری داده شد، بهطور میانگین به هر خانواری که وجهی دریافت کرد (و نمیدانیم شمار آن چقدر است) گویا ۱۰۰هزار تومان تعلق گرفته است. اما در همین چهار ماه باقیمانده سال باید بهطور میانگین به هر نفر ۲۳۴۸۰۰ تومان و برای یک خانوار ۳٫۴۲ نفری (متوسط تقریبی کشور) حدود ماهانه بیش از ۸۰۰ هزار تومان تعلق بگیرد.
آیا دولت این رقم را تا به آخر و بهطور دوامدار خواهد پرداخت؟ باید صبر کنیم تا ببینیم. تاکنون که نشانه ای درست از پرداخت درست در دست نیست.
اما این رقم درآمد تقریباً ۴۳هزار میلیارد تومان در سال بهسادگی عبارت از یک جابهجایی از بالا به پایین نیست. این درآمد دارای آثار توزیعی و تورمی متفاوت است. توضیح خواهم داد:
توجه داشته باشیم که دهک های جمعیتی به سادگی، مانند آینه ای نیستند که وضع و ترکیب اجتماعی ـ اقتصادی جامعه را نشان دهند. مثلاً بخش قابلتوجهی از مردم در زیر دهک یکم قرار دارند که قابل آماربرداری نبوده اند. بخش اندک و با سهم درآمد بسیار بالایی نیز در بالای دهک دهم قرار دارند که از شدت غنا و استثنایی بودن نمی توانسته اند و نمی بایست در دایره آمارگیری نمونه ای و پرسش مأمور سرشماری قرار گیرند (و اساساً پوشش آمارگیری نمونه ای هزینه و درآمد خانوار در ایران بسیار محدود است). با تقریب قابل قبول و بهطور کلی میتوان گفت ۵۵ درصد از جمعیت کشور، که جمعیت بسیار کمدرآمد یا کم درآمدند تقریباً یکسوم از خودروها، ۳۰درصد جمعیت میاندرآمد یکسوم از خودروها و ۱۵درصد بالایی هم یکسوم از خودروها را در اختیار دارند. بهعبارت دیگر در میان پایینی ها هر ۱۱ تا ۱۲ نفر یک خودرو، در میان میانی ها تقریباً هر ۴ تا ۵ نفر یک خودرو و بالایی هر ۲ تا ۳ نفر یک خودرو دارند. بهای متوسط روز خودروها نیز به ۶۵ میلیون تومان برای پایینی ها، ۱۲۰ میلیون تومان برای میانی ها و ۷۵۰ میلیون تومان برای بالایی ها (که البته از ۳ تا ۸ میلیارد تومان هم بالغ میشود) می رسد. این گروهها البته در میان خودشان نیز می توانند به سه گروه پایینی، میانی و بالایی تقسیم شوند که توزیع با کمیت و ارزش متوسط خودرو در آنها طبعاً به نفع بالایی ها است.
به همین ترتیب درست است که لایه های پایینی بخش نسبتاً کمتری از بار افزایش بهای بنزین را به دوش میگیرند، اما آنها با این افزایش کماکان فقیر میمانند و فقیرتر میشوند. بالا رفتن بهای بنزین و توزیع منافع آن میان نیازمندان آنچنان ساختار جدید توزیع ایجاد نمیکند که محسوس باشد و دردی از بیعدالتی عمیق در توزیع درآمد و ثروت دوا کند. بالایی ها هیچ غمی از گران شدن بنزین به خود راه نمی دهند، زیرا درآمدهای بسیاری بالای پنهان و آشکار دارند، مصرف بنزین بخش بسیار ناچیزی از درآمد و مصرف آنان است و آنها می توانند هر گرانی را بهخاطر موقعیت انحصاری و ویژه خود به سرعت با گران کردن کالا و خدمات فروشی خود جبران کنند. اما اقشار پایین که ظاهراً بار فشار نسبتاً کمتری از گرانی بنزین را بر عهده دارند، با چنان بار اضافی همین گرانی و با چنان گرانی هزینه حملونقل شهر و چنان تورم انعکاسی روبهرو خواهند بود که فریاد رنج و بازتاب خشمشان خیابانها را می لرزاند.
نمونه ای بیاورم: اگر کرایه متوسط تاکسی خطی فقط ۵۰۰ تومان بالا برود ـ که فعلاً رفته و بهزودی بیش از این هم خواهد رفت ـ و به ۲۰۰۰ تومان برسد و آنگاه کارگرانی که در دوردست و در اعماق شهر زندگی میکنند و هر روز سه بار رفت و سه بار برگشت بین خانه و کار دارند، در هر ماه باید ۲۵۰هزار تومان بابت هزینه حملونقل شهری بپردازند. این برابر با ۱۶٫۵ درصد از حداقل دستمزد قانونی است. این هزینه واقعاً جدی و پرفشار است، حتی برای لایه های میانی شهری.
اما تجربه نشان داده است که بالا رفتن بهای بنزین خیلی زود (در یک هفته) یا دیرتر (حداکثر در چهار ماه) آثار تورمی قابلتوجهی بر جای میگذارد. این تورم به شدت و پرتأثیر زندگی مردم دهک های هفتم به پایین و صاحبان مزد و حقوق ثابت را به مخاطره می افکند. پیشبینی من برای نرخ متوسط تورم در سال ۱۳۹۸ حدود ۵۰ تا ۶۰ درصد بود. البته که این پیشبینی متکی بر پیشبینی افزایش مشخص بهای بنزین نبود، اما از استنباط کلی ای سرچشمه میگرفت که امروز صحت آن به اثبات رسیده است.
حالا این رقم تورم را بگذارید در کنار نرخ بیکاری که بنا به برآوردهای رسمی حدود ۱۲درصد و بنا به برآورد من ۱۹درصد است. حاصل جمع در نرخ تورم و بیکاری را در اقتصاد «شاخص فلاکت» مینامند. این شاخص برای اقتصاد ایران (و در قیاس با توان بالقوه درآمدزایی آن) بسیار بالا است، همانگونه که توزیع درآمد و پرداخت در این کشور بسیار ناعادلانه است.
واکنش های اجتماعی آتشفشانگون در واقع به این جهت در ظاهر غیرقابل پیش بینی تلقی میشود ـ اما چون نیک بنگریم و با تحلیل طبقاتی نگاه کنیم قابل «پیشبینی» است و نه قابل «پیشگویی» ـ که به آخرین قطره های سرازیر شده به کاسه های صبر مردم محروم و رنج کشیده می ماند که کاسه را لب ریز میکند و این نیز بنا به تجربه و نظریه چهبسا آتشفشان میشود و اخگرهای آن هم بانک ها و فروشگاه های زنجیرهای خاص را، که به صاحبان قدرت و ثروت تعلق دارند، می سوزاند. اما این آتشفشان را نیروی دیگر نیز به فوران می کشاند و آن «اختلاف پتانسیل اجتماعی» یا همان شکاف طبقاتی واقعیتیافته است. آتشفشان های عرصه زمین برای طغیان منتظر حرف و حدیث مردم و مسئولان و ناصحان نمی مانند. اما این غلیان در جامعه هم چنین از سلطه ایدئولوژی ای که بی عدالتی را توجیه، مردم را نادیده و صدای اعتراض را ناشنیده، تبعیض ها و فسادهای حیرت آور را تحمل و تحمیل و انگ و برچسب زنی های به مردم منتقد و معترض را رویه ای مجاز برای خاموش کردن آتش میداند، سوخت می گیرد؛ سوختی که از تمام مصرف بنزین میلیونها لیتری نیز پرلهیب تر می شود.
بدیهی است که در شرایط فوران خشم، نیروهای مداخله گیر امپریالیستی و مخاصمهجو نیز ـ بهویژه که بهانه های کافی هم در جریان کشمکش های سیاست خارجی با کشور به دست آورده اند ـ وارد عمل می شوند و سعی بر منحرف کردن حرکت مردم به سوی منافع خود و طرح خواست های انحرافی به جای خواست های اصیل می کنند. همچنین است حضور وندالیسم و لومپنیسم از یکسو و طرحهای از پیشآماده تخریب های جهتدار امنیتی از دیگر سو، که البته هیچکدام ربطی به مردم و خواست آنان ندارد. هر چه هم که اخگرهای آتش فشان های مردمی به اینسو و آنسو برود و خشم ناشی از بیعدالتی و تحقیر و ناآرامی و خرابی ها به بار آورد، باز این مردم که با انگ های همیشگی جاسوس، عامل بیگانه، اراذل و اوباش و همانند آنها برچسب زنی میشوند، مردم جامعه ای هستند که در آن ارزشآفرینی می کنند اما خوشان بیارزش می شوند.
در جاییکه مردم مصمم و آگاهند، تمام عوامل ویران ساز حرکت های واکنشی قابل فهم و موجه مردم نمی توانند ـ و در باور عمومی و روشنفکری نمی باید ـ تعیینکننده سرنوشت تاریخی جامعه شود. داشتن ایدئولوژی ـ که در واقع برخلاف نظر برخی نظریه پردازان غرب گرا همه دولت ها هم آن را دارند ـ لزوماً بد نیست. آنچه بد است غلبه ایدئولوژی نامردمگرا، تبعیض آور، ضدآزادی، پوپولیستی و تمامیتخواه است. آنچه در ایران در ۲۵، ۲۶ و ۲۷ آبانماه سال ۱۳۹۸ اتفاق افتاد، و به یاد تاریخ اجتماعی ما ماند، در واقع واکنش بخشی از مردم به جان آمده بود که به اعماق جامعه تعلق داشت و البته از ایدئولوژی، برنامه و سازمان رفتگی مؤثر و نتیجهبخش برخوردار نبود ـ و آنچه از این حیث داشت در مقایسه با قدرت نظامی حکومت البته که در حد نزدیک به صفر بود. سرکوب آزادی ها و اعتراض ها می تواند راه آگاهی ها را سد کند، اما نمی تواند نه خشم مردم و نه احتمال سوءاستفادههای زیانب خش و انحرافساز را ـ که همیشه هم پیروزمند نیست ـ متوقف کند.
فعلاً معلوم نیست که حرکت واکنشی در ایران، با توجه به کنترل کامل رسانه ها از سوی دولت و بضاعت اندک در تحلیل مستقلانه از سوی نظریهپردازان گروههای فکر متفاوت دقیقاً چه نتایج مثبت و منفی در تحول در بینش اجتماعی را پدید آورده است. پرهزینه ترین و هولناک ترین آثار همانا جان باختن معترضان است. انسان ها، هر نامی که روی آن میگذراند در ۱۵۰ شهر تظاهرات اعتراضی به پاخاست که به خون کشیده شد ـ شمار کشته شدگان هنوز معلوم نیست اما تا بالای ۳۰۰ نفر ـ و در مواردی نیز خیلی بیشتر گزارش شده است. شمار زخمی ها، که روانه بیمارستان ها و از آنجا راهی پرسشگاه ها میشوند تا مرز ۲۰۰۰ نفر گزارش شده است. شمار بازداشتی های در محل تظاهرات یا بعد از آن ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ نفر گزارش می شود. صحبت از تخریب ۴۵۰ شعبه بانک و ۸۰ فروشگاه زنجیره ای و صدها خودرو است. برآوردهای رسمی از رقم پولی خسارت ها وجود ندارند، اما یکی از آنها این خسارت ها را ۲۳۴۰ میلیارد تومان اعلام کرده است. البته به این نیز دقت کنیم که مسدود کردن شبکه اینترنت به دلیل حفظ امنیت مردم، یا همان امنیتی که به دلیل گرانی و بیکاری و فقر و تبعیض از اساس شکسته شده بود، روزانه بهطور متوسط حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ میلیارد تومان خسارت و در جمع بیش از ۵۰۰۰ میلیارد تومان خسارت از منشاء این تصمیم دولت بر جای گذاشته است. خشم مردم (صرفنظر از برخی اقدامات تعهدی و برخی سوءاستفاده ها)، نمادها و در واقع شعبه های واقعی میلیاردرهای ثروت نامشروع و فسادآمیز و قدرت اقتصادی و تبعیض آمیز را نشانه رفتند و آنها هزینه های سهمگینی پرداختند، اما هزینه های تحمیل شده از سوی دولت، چه در افزایش کاملاً ناگهانی و فوق سری بهای بنزین (مجلس نیز نه تنها «در رأس امور» نبود بلکه از هر امری بیخبر بود و دست آخر هم سر تسلیم فرود آورد) به سه برابر قیمت پیشین و چه در بستن اینترنت ها بی پرسش و پاسخ میماند. در مقابل، آن هزاران نفر دستگیر شده در معرض پرسش ها و فشارهایی که می توانیم حدس بزنیم قرار میگیرند. این، پاسخ واکنش به بیعدالتی با گفتنی بس ناعادلانه تر است.
باری اگر مردمی با حاکمیت همدلی داشته باشند و آزاد و مستقل و با برخورداری از حق اعتراض و بیان زندگی کنند و سرکوب و تحقیر نشوند و مورد انواع برچسب زنی و اعتراض قرار نگیرند، میتوانند در مقابل تجاوز و توطئه بهخوبی مقاومت کنند. اگر مردم بتوانند آگاهی های خود را نسبت به بهره کشی طبقاتی و ارتباط محکم آن با عملکردهای امپریالیستی و سیاست های داخلی آن را (و البته نمیدانم اساساً واژه امپریالیسم هنوز رسماً پذیرفته شده است یا خیر) بالا ببرند، باید بسیار مطمئن باشیم که می توانند مقاومت کنند و افزایش فشارها و افزایش قیمت ها را در نظامی که عادلانه است و مردم آن را از آن خود میدانند، تاب بیاورند. در غیر اینصورت و در جریان جبران ناکامی های دولت از طریق ناعادلانه و ناآزاد کردن بیشتر طبیعی است که مردم همدلی نمیکنند. مردمی که رنج سالیان ناشی از سیاست های نولیبرالیستی و تعدیل ساختاری را بر جان و جسم و زندگی خود حمل می کنند و فریادشان در اعتراض به پایین بودن دستمزد، بیکاری، خصوصی سازی و فساد ناشنیده می ماند و با سرکوب روبهرو میشوند، ناگزیر به رو در رویی میشوند و شده اند.
موضوع «سرمایه اجتماعی» اگر هم بپذیریم که در خود چیز عینی ای در واقعیت دارد، برخلاف راهحل های جامعهشناسان متکی به پراگماتیسم آمریکایی، عبارت از تسلیم شدگی نیست بلکه همانا مقاومت است و نشان دادن علایم حیاتی اجتماعی. چهار عامل، یعنی شکاف طبقاتی فزاینده، تبعیض، تحقیر و از دست رفتن مداوم امکاناتی که زمانی مردم آنها را ـ هر چند ناکافی ـ در اختیار داشته اند (مانند آموزش و بهداشت و خوراک و فراغت خانواده) قابلیت انفجار اجتماعی را بالا میبرند. اما نه بحث بیسر و ته سرمایه اجتماعی بلکه نظریه اجتماعی واقع گرایانه بر آن است که این آگاهی ها و واکنشهای آگاهانه در برابر بازدارندگی ها و ستم ها است که می توانند عامل بقا و بالندگی جامعه باشند و نه حذف آنها. مردمی که اختلاف طبقاتی را عمیقاً می بینند و باز می گویند و مردمی که در همین چند سال گذشته (نه در رژیم پیشین که ۷۵درصد این مردم در آن رژیم و در انقلاب حضور جدی و به یاد مانده نداشته اند یا چیزی از آن به یاد نمی آورند) داشته های کماندازه شان در چهارچوب سیاستهای نولیبرالی تعدیل ساختارهای دولت های پی در پی در ایران کمتر شده است، بیشترین آمادگی را برای منفجر شدن دارند. فشار و بگیر و ببند و اتهامزنی و ایجاد فضای رعب خونین در واقع واکنشهایی را به تعویق میاندازد، اما چیزی را حل نمی کند.
در کشور ما تقریباً همگان، مستقیم یا نامستقیم، شاهد سر برآوردن برج ها، هایپرمال ها، باستیهیلزها، سفرهای پرهزینه، خانه های پر و پیمان، انباشت های حیرتآور مالی، فسادهای پایانناپذیر، بیاعتناییها و نابودی اخلاق همدلی و انسانیت در میان قدرت مداران بوده اند. آنان ستم دولتی و خصوصی را در عرصه اقتصاد و بحران واقعی اعتراض را در دهها عرصه تحمل کرده اند. بخش عظیمی از این مردم با رنج و تنگدستی خانوادگی کار کرده اند و با شرافت، در شرایطی که «احتضار» فضیلت بوده است، زیسته اند. اینان نسبت به گذشته مدام فقیرتر شده اند و شاهد ثروتمندتر شدن داراها بودهاند. بار تحریم های نابکارانه آمریکا و منتقدان به دوش این تنگدستان افتاده است. اما همین مردم می بینند که آن ۱۰۰هزار فرد بالای جامعه چسان مالک همه چیز شده اند و در بهشت روی زمین فارغ از جهنم زندگی دیگران در امنیت به سر می برند. آنان در مثل وزیر راهوشهرسازی پیشین همین دولت را به یاد می آورند. او از برنامه و سیاست مسکنسازی به نفع مردم طفره میرفت، حتی طرح مسکن شهر را هم با انگیزه بازارگرایی های متعصبانه خود جمع و جور نمی کرد، عاشق بازار و بخش خصوصی بود، فرزند او پیمانکاری های رانتی بی حساب و کتاب داشت (و فعلاً هم بازداشت شده است). او خودش در این جامعه روبهرو با محرومیت عمیقِ مسکن در بهشت باستی هیلز در خانه چندصد میلیاردی زندگی میکند و لابد هنوز، مانند دوره وزارت، میگوید هر چه تقصیر است متوجه «چپها»، «برابریجویان» و «معترضان به سیاست تعدیل ساختاری» است.
باری تا آن زمان که اوضاع بر این منوال است و سازوکارهای مسلط بر جامعه و حکمرانی نیز اینچنین ناعادلانه و ناپاسخگو مانده اند، بحران های تازه تر و واکنش های تند و خونین نیز از هر دو سو در راه خواهند بود. ادامه بحران همیشه هم به نفع یأس و سکوت و سر به زیری عمل نمیکند. گرچه ممکن است راه گمکردگی های زیادی در پیش رو باشند. به هر روی، اما، مردم مردمند و علایم حیاتی را به گونه هایی غیرقابل انتظار بروز خواهند داد. راه امنیت و بهروزی همانا راه عدالت ژرف و گسترده و به رسمیت شناختن حق اعتراض است بیهیچ وسواس و اما و اگر. و من البته روی سخنم با دستگاه سیاسی ای که هر حرکتی را شایسته سرکوب و تحقیر میداند نیست و حالا هم دیگر نه حل مسئله بهای بنزین موضوعیت دارد و نه جایگزین کردن ساده دلانه اینترنت خوب بهجای روزهای بیاینترنتی. مسئله اصلی ساختار بازتولید فقر و تبعیض در جامعه و راه دگرگون سازی اساسی آن است.
این مقاله اول بار در ماهنامه ی «صنعت حمل و نقل» منتشر شده است.
کشته ندادیم که سازش کنیم، رهبر قاتل را ستایش کنیم!
لشکرکشی کم سابقه حکومت در روز ۵ دی، در قضاوت عمومی مردم به آن تعبیر شده است که حکومت هر چند می کوشد با «مانورهای اقتدار» خود را محکم و پا برجا نشان دهد، اما از اراده ی مردم به ادامه ی اعتراض می ترسد. ترس اکنون به جزیی
از وجود او تبدیل شده است
https://youtu.be/Vb3nlWhOe_0
حکومت در روز پنجم دی ماه، چهلمین روز جان باختن صدها تن از مردم ایران، که از سوی خانواده ها و سپس عموم گروه های سیاسی و اجتماعی روز بزرگداشت قربانیان قیام آبان ماه ۹۸ نام گرفت، هر آن چه از نیروی سرکوب داشت به خیابان ها آورد تا فرصتی به مردم برای ادامه ی اعتراضاتشان ندهد. این لشکرکشی کم سابقه، در قضاوت عمومی مردم به آن تعبیر شده است که حکومت هر چند می کوشد با «مانورهای اقتدار» خود را محکم و پا برجا نشان دهد، اما از اراده ی مردم به ادامه ی اعتراض و دست یافتن به پیروزی می ترسد. ترس اکنون با حکومت عجین و به جزیی از وجود او تبدیل شده است.
مردمی که قصد داشتند چهلمین روز قربانی شدن صدها تن در راه «نان، کار و آزادی» را به صحنه ی اعتراضی دیگری علیه حکومت بدل کنند، با برقراری حکومت نظامی و قطعی اینترنت نتوانستند به آن چه می خواستند دست یابند، با این حال از فرصت های اندکی که به دست آوردند برای اعتراض و تاکید بر ادامه ی مبارزه استفاده کردند.
یکی از تازه ترین شعارهایی که در گورستان بی بی سکینه بر زبان ها جاری شد، این بود: «کشته ندادیم که سازش کنیم، رهبر قاتل را ستایش کنیم»! این شعار نشانگر عزمی است که از همان فردای سرکوب خونین قیام آبان ماه، بر فضای ایران حاکم است.
حکومت برای درهم شکستن اعتراض مردم به بی رحمانه ترین کشتار و سرکوب در سطح کشور دست زد. صدها کشته، هزاران مجروح، هزاران اسیر، تنها در ظرف چند روز برای به زانو در آوردن هر جنبشی کافی بود، اما جنبش در ایران به زانو در نیامد. سکوت گورستانی، ناامیدی و تسلیم که از مشخصه های سرکوب است، بر فضای کشور حاکم نشد. دریای خون، فاصله ی مردم و حکومت را به حداکثر رساند. فاصله ای که پر نشدنی است. کینه و نفرت علیه حکومت ملایان به نهایت رسیده است. مردم فقط دنبال فرصتی هستند. فرصتیی که با ید به دست بیاید و این فرصت به دست خواهد آمد!
آیا در ایران با موقعیت انقلابی مواجهیم؟
– سهراب مبشری
شرایط در یک عرصه مهم در حال تغییر است. این عرصه، پایگاه اجتماعی سنتی حکومت است. در تمام طول چهار دهه ای که از حیات جمهوری اسلامی می گذرد، بخشی از تهیدستان جامعه ایران تحت نفوذ اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک حکومت جمهوری اسلامی بوده اند. پشتوانه این نفوذ، حد معینی از حمایت اقتصادی از وفاداران به حکومت در میان فرودستان بوده است.
لنین در تابستان ۱۹۱۵، یعنی یک سال و نیم پیش از انقلاب فوریه و دو سال پیش از انقلاب اکتبر، در اثری تحت عنوان «فروپاشی بین الملل دوم» تعریفی از موقعیت انقلابی ارائه داد که پس از یک قرن، هنوز در سطحی حتی فراتر از جمع مارکسیستها، بدان استناد می شود. بخش مورد استناد اثر نامبرده از این قرار است:
«برای یک مارکسیست تردیدی وجود ندارد که انقلاب، بدون موقعیت انقلابی غیرممکن است، البته در عین اینکه هر موقعیت انقلابی به انقلاب نمی انجامد. نشانه های موقعیت انقلابی در یک نگاه کلی کدامند؟ ما قطعا دچار اشتباه نخواهیم شد اگر این سه مشخصه اصلی را متذکر شویم: ۱ – عدم توانایی طبقات حاکم در پابرجا نگاه داشتن بلاتغییر حاکمیت خود؛ این یا آن بحران «بالایی ها»، بحران سیاست طبقه حاکم، بدین واسطه ایجاد شکافی که از طریق آن، نارضایی و خشم طبقات فرودست راه بروز بیابد. برای وقوع انقلاب، معمولا کافی نیست که «اقشار پایینی دیگر نخواهند»، بلکه علاوه بر آن لازم است «اقشار بالایی دیگر نتوانند» به طریق قبلی ادامه دهند. ۲ – تشدید فلاکت و نکبت در طبقات تحت ستم در حدی فراتر از معمول. ۳ – به خاطر عوامل بر شمرده، افزایش قابل توجه فعالیت توده هایی که در دورانی «آرام» به این که غارتشان کنند تن می دهند، اما در دوره های توفانی، به خاطر مجموعه شرایط بحرانی، اما همچنین توسط خود «بالایی ها»، به ظهور مستقل در صحنه تاریخ سوق داده می شوند.» (۱)
شرایط سه گانه نامبرده را شرایط عینی انقلاب نیز می نامند. لنین علاوه بر تعریف شرایط عینی، بسیاری از نوشته های خود را به تدارک شرایط ذهنی انقلاب اختصاص داده است که در یک کلام می توان آن را در سازماندهی پیشاهنگ انقلاب خلاصه کرد.
نکته مهم در مختصات موقعیت انقلابی، آن گونه که لنین آن را فرموله کرده است، تأکید بر شرط نخست است، یعنی این شرط که «بالایی ها دیگر نتوانند». این شرط است که راه را برای ورود توده ها به آوردگاه انقلاب هموار می کند. لنین در سال ۱۹۲۰ در اثر دیگری تحت عنوان «رادیکالیسم چپ»، بیماری کودکی کمونیسم، بروز یک «بحران ملی سراسری» را «قانون اساسی» انقلاب نامید.
در انقلاب ضدسلطنتی در ایران، تقدم و تأخر شرایط عینی انقلاب به گونه ای آشکار نمایان شد. مدتها پیش از آن که توده های میلیونی به صحنه مبارزه بیایند، علایم این که حکومت شاه دیگر قادر به ادامه وضعیت پیشین نیست، دیده شد. به عوامل اقتصادی این ناتوانی کمتر توجه شده است. از نیمه ده هفتاد میلادی به بعد، بحران جهانی سرمایه داری دامن ایران را نیز گرفت. آهنگ سریع رشد اقتصادی در ایران رو به کاهش گذاشت. گرانی اجناس و فلاکت حاشیه نشینها پدیده هایی کاملا قابل رؤیت بود. خود رژیم شاه قبل از همه به بروز بحران پی برد. برکناری هویدا که سیزده سال نخست وزیر بود، نشانه ای از این بود که بحران در بالا آغاز شده است. علاوه بر عوامل اقتصادی، تغییر سیاست آمریکا در قبال ایران نیز شاه را به جایی رساند که دیگر به طریق سابق نتواند حکومت کند. جیمی کارتر در دی ۱۳۵۵ رئیس جمهور آمریکا شد. شعار او حقوق بشر بود. غرب که می خواست با این شعار، اتحاد شوروی را تحت فشار قرار دهد، برای موثر کردن این سیاست ناگزیر بود در حمایت بی چون و چرا از دیکتاتوری در کشوری مانند ایران تجدید نظر کند. در نتیجه، از ۱۳۵۶ به بعد، در ایران نیز سخن از «فضای باز» به میان آمد. تغییر اوضاع در زندانها، آزادی برخی از زندانیان سیاسی، تحمل گردهمایی هایی مانند شبهای شعر انستیتو گوته، همه رویدادهایی مربوط به سال ۱۳۵۶ و پیش از نخستین تظاهرات هواداران خمینی در دی همان سال در قم بود.
در دو سال منتهی به انقلاب، پیوسته بر ابعاد «نتوانستن» بالایی ها افزوده شد به گونه ای که در ماه های پایانی حکومت شاه، آخرین تکیه گاه او یعنی ارتش نیز فرو پاشید.
آنچه از نظر لنین، تلاقی شرایط عینی و ذهنی است نیز در انقلاب ایران روی داد. ارگانهای سرکوب رژیم شاه، ده ها سال به پیروی از دکترین حاکم بر همه دیکتاتوری های تحت نفوذ آمریکا، نیروی خود را بر جلوگیری از خطر کمونیسم متمرکز کرده بودند. هر چند پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، شاه بارها علیه آنچه اتحاد سیاه و سرخ می نامید سخن گفت، اما این سخنان در رفتار دستگاه سرکوب او تبلور نداشت. در همان سالهایی که دانشجویان چپ تنها به خاطر داشتن یک اعلامیه زیر شکنجه می رفتند، فعالیت طرفداران خمینی به گردانندگی افرادی مانند بهشتی از سوی ساواک کمابیش تحمل می شد. بهشتی با حقوق و مأموریت دولتی بین ایران و اروپا در رفت و آمد بود. در همه آن سالها، ارتباط هواداران خمینی با نجف محل اقامت او قطع نشده بود. هوداران خمینی در دهه ۱۳۵۰ شمار فزاینده ای از مساجد، حسینیه ها و تکیه ها را به پایگاه خود تبدیل کردند. این مراکز، در انقلاب ۵۷ نقش مهمی داشتند. پشت جبهه امن طرفداران خمینی، شبکه مساجد بود. در مساجد بود که فراخوانهای تظاهرات به اطلاع صدها هزار نفر در سراسر ایران می رسید. با استفاده از این شبکه بود که سخنرانی های ضبط شده بر نوارهای کاست از خمینی به صدها هزار تن در ایران می رسید. حتی در روزهای خونین ترین سرکوب ها و شلیک مستقیم به شرکت کنندگان در تظاهرات، مراکز مذهبی دایر بود و مخالفان می توانستند به آنها پناه برند، در آنها اطلاعات رد و بدل کنند و روحیه بگیرند. مساجد به شرکت کنندگان در انقلاب، حتی به غیرمذهبی ها، احساس تعلق به جمعی بسیار بزرگ می داد. این مراکز به غیر از مواردی معدود، در طول انقلاب هرگز هدف تعرض جدی نیروی سرکوب قرار نگرفت.
در ایران امروز، مردم عاصی و قیام کننده از چنین پشت جبهه ای محرومند. شبکه های مجازی نمی توانند جای چنین پشت جبهه امنی را بگیرند. اولا دیدیم که رژیم قادر به کنترل و حتی تعطیل این شبکه هاست. ثانیا شبکه های اجتماعی محیطهای نسبتا امنی که قیام کنندگان بتوانند برای حفظ جانشان به آنها عقب نشینی کنند نیستند. کیفیت و ابعاد سازماندهی در ایران امروز با آنچه در سالهای ۵۶ و ۵۷ در ایران وجود داشت قابل مقایسه نیست.
اما تفاوت شرایط امروز با موقعیت انقلابی سال ۵۷ به ضعف کنونی سازماندهی محدود نمی شود. هنوز زود است که بتوان از یک بحران فلج کننده برای رژیم سخن گفت که از آن توان ادامه حکومت به طریق تاکنونی را بگیرد.
حکومت جمهوری اسلامی تا کنون بر کاربرد مجموعه ای از تدابیر و سیاستها برای بقای خود متکی بوده است که از جمله شامل سرکوب خشن، اختصاص رانت به پایگاه اجتماعی رژیم و نفوذ ایدئولوژیک است.
تا آنجا که به دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی مربوط می شود، فعلا نشانه ای از ریزش قابل توجه در این سیستم دیده نمی شود. می توان تصور کرد که آمیزه ای از اعتقاد مذهبی، تأمین اقتصادی و نیز هراس از عواقب فروپاشی رژیم، صفوف نیروهای سرکوب را منسجم نگه داشته است.
در نهادهای دیگر حکومت نیز فعلا نشانه ها از «نتوانستن» به سیاق معمول، فراوان نیستند. بحران شدید اقتصادی باعث نشده است که رهبری جمهوری اسلامی در حرکتی مشابه تعویض دولت از سوی شاه، مهره ها را بازچینی کند. مقامات رژیم، انتخابات دوره ای مجلس در اسفند ماه را تدارک می بینند. حکومت بسیار می کوشد که نشان دهد وضع در بالا تغییری نکرده است و نهادهای آن به کار خود ادامه می دهند.
در سیاست خارجی، هر چند رژیم جمهوری اسلامی تحت فشار بیسابقه آمریکاست، اما نشانه ای از قطع حمایت متحدان بین المللی حکومت و به ویژه روسیه از حکومت جمهوری اسلامی دیده نمی شود.
اما شرایط در یک عرصه مهم در حال تغییر است. این عرصه، پایگاه اجتماعی سنتی حکومت است. در تمام طول چهار دهه ای که از حیات جمهوری اسلامی می گذرد، بخشی از تهیدستان جامعه ایران تحت نفوذ اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک حکومت جمهوری اسلامی بوده اند. پشتوانه این نفوذ، حد معینی از حمایت اقتصادی از وفاداران به حکومت در میان فرودستان بوده است. در سالهای اخیر، به شدت از امکانات حکومت برای اجرای چنین سیاستهای حمایتی کاسته شده است. هم زمان، نشانه هایی از پدیده ای نمایان است که شاید بعدها تاریخ از آن به عنوان آغاز پایان این رژیم یاد کند. حکومتی که چهل سال مدعی حمایت از «مستضعفان» بود، به تدریج از این ادعا دست می کشد. یک فرمانده عالی رتبه سپاه، نهادی که با گفتمان حکومت مستصعفان تاسیس شد و چهل سال بر این روایت و اسطوره تاکید داشت، امروز حاشیه نشینان عاصی را تحقیر می کند و آنها را بیسواد می خواند. خامنه ای نیز اخیرا گفت: «مستضعفین را بد معنا میکنند؛ مستضعفین را به افراد فرودست یا حالا اخیراً -یعنی این چند سال اخیر باب شده- اقشار آسیبپذیر [معنا میکنند]، یعنی آسیبپذیران؛ نه، قرآن مستضعف را این نمیداند.» (۲)
دست کشیدن از ژست حمایت از فرودستان، اگر قطعیت بیابد، قطعا تغییری اساسی در شیوه حکومتداری است. نخستین نشانه های بحران هویتی که این تغییر ایجاد می کند، دیده می شود. فیلم مستندی درباره ماهشهر پس از سرکوب خونین در این شهر، در ایران بازتابی گسترده داشت. تهیه کننده این فیلم، تا کنون طرفدار پروپاقرص خامنه ای و جناح محافظه کار رژیم او بوده است. مردمی که در این فیلم با آنها مصاحبه شده است، ابایی ندارند از این که بگویند از این حکومت مأیوس شده اند و به کاربرد تانک و سلاح سنگین علیه خود اعتراض کنند.
قابل تصور است سرکوب قساوت بار محرومترین مردم، بخشی از پایگاه رژیم، حتی کسانی را که خود از فرودستان نیستند اما به عنوان مستندساز، روزنامه نگار و مبلغ، روایت تعلق خاطر به مستضعفان را ساخته و پرداخته اند، در موقعیت دشواری قرار داده است. آنها برای نخستین بار ناگزیرند میان اطاعت بی چون و چرا از رهبری و ادامه روایت چهل ساله، انتخاب کنند.
این امکان منتفی نیست که تغییر لحن مقامات رژیم در مورد اقشار آسیب پذیر، نه یک تغییر پارادایم، که واکنشی آنی و زودگذر به شرایط لحظه باشد. اما این نیز غیر قابل انکار است که روایت مستضف پناهی، از قربانیان شلیک مستقیم به مغز و قلب صدها تن از محرومترین مردم است. حکومت باید برای ابتدایی ترین خواستهای اقشار آسیب پذیر، پاسخ دیگری به جز به تیر بستن انسانها بیابد، و گرنه در راهی قدم گذاشته است که به چیزی جز «نتوانستن» به ادامه طریق چهل ساله حکومتداری نمی انجامد، نتوانستنی با همه عواقبش، از جمله ریزش در صفوف نیروهای سرکوب.
منابع:
(۱) ولادیمیر ایلیچ لنین: فروپاشی بین المللی دوم، فصل دوم.
(۲) از سخنان خامنه ای در دیدار با بسیجیان، ۶ آذر امسال، به نقل از سایت خامنه ای.
اطلاعیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران دربارهٔ درگذشت رفیق ملکه محمدی: در سوگ مبارزی نستوه!
رفیق ملکه محمدی، عضو کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران و مبارز قهرمانی که نزدیک به یک قرن از حیات پرثمرش را در راه تحقق آرمانهای طبقه کارگر گذاشت، دیگر در میان ما نیست. رفیق ملكه در ۱۲ مهرماه سال ۱۳۰۱ در خانوادهای فرودست متولد شد. او با وجود شرایط بسیار عقبماندهٔ جامعه ما در آن دوران، با شور عشقی که به تحصیل میورزید توانست بههمت کار و حمایت مادرش پیش از پایان دوران رضاخان دیپلم خود را بگیرد.
شور و فعالیت سیاسی و اجتماعی آن سالهای پرتبوتاب گذار، ملكۀ جوان را نیز به كنكاش در تغییروتحولهای جاری میهنش برانگیخت و در این مسیر او مشتری دائمی جلسههای هفتگی بحث و انتقاد حزب شد كه در كلوب حزب برگزار میشد. او بهزودی دریافت كه تنها فعالیت در این راه است كه به اشتیاق جان جوان و پرشور او پاسخ میدهد و الهامبخش او در زندگی پیشِ روی است. هنگامیکه رفیق ملكه محمدی وارد دانشگاه تهران شد تنها قریب به ۱۰ سال از تأسیس آن میگذشت. رفیق در دانشكدۀ حقوق دانشگاه مشغول تحصیل شد. عدهٔ زنانی كه در این دانشگاه تحصیل میكردند بسیار اندک بود. رفیق ملکه دورهٔ دكترا در رشتۀ اقتصاد را با موفقیت گذراند و موضوع رسالهٔ دکترایش “اصلاحات ارضی” بود، رسالهای كه یكی از اسناد ارزشمند در این زمینه بهشمار میرود. رفیق ملکه که از همان دوران بهعضویت حزب تودهٔ ایران درآمده بود، در طول مدت بیش از هفتاد سال در حیات حزب ما و کوشش خستگیناپذیر در سیر تحولی آن نقشی برجسته داشت. پژوهشها، تحلیلها، و مقالههای او در زمینۀ مسائل زنان، دهقانان، كارگران، و دیگر موضوعهای کلیدی روز كه با قلمی ژرفکاو و مستدل نگاشته میشدند، در نشریات ترویجی و تبلیغی، روش تجزیه و تحلیل آیندهٔ سیاستهای رژیم شاه و پیامدها و راه مقابله با آنها را به خوانندگان میآموخت.
رفیق ملکه محمدی در پی کودتای ننگین ۲۸ مرداد، سالها به مبارزهٔ مخفی حزبی در ایران در سختترین شرایط پیگرد از سوی دژخیمان فرمانداری نظامی ادامه داد. در هنگامهٔ دستگیری افسران تودهای، بهسراغ خانوادههایشان میرفت تا مشكلات روزشان را حلوفصل كند و حركتهای آنان را كه اكثرشان مردمی عادی و بهدور از جریانهای سیاسی بودند، جهت دهد و در این راه او بیمحابا عمل میكرد. رفیق ملکه سپس بهصلاحدید حزب، بهمحافظت از خسرو روزبه، قهرمان ملی كه بهخروج از كشور راضی نشده بود، پرداخت. پس از دستگیری و تیرباران روزبه، مأموران امنیتی حكومت کودتایی که بهشدت در تعقیب رفیق ملكهٔ محمدی بودند، او سرانجام پس از ۶ سال بهدستور حزب تن به مهاجرتی ناخواسته داد. فعالیت رفیق ملکه محمدی در تحریریهٔ روزنامهٔ “مردم”، نشریهٔ تئوریك “دنیا”، هم در تهیه مطالب و هم در گویندگیِ “رادیو پیک ایران” همچنین در نگارش جستارهایی در طیفی گسترده از موضوعهایی مهم ازجمله دربارهٔ مسائل دهقانی، زنان، و كارگری نقشی فعال داشت و این حجم از کار در زمرهٔ کوششهای درخشان و درنگناپذیر رفیق ملکه در سالهای مهاجرت بود.
مبارزه در راه تحقق حقوق زنان یکی از عرصههای مهم فعالیت رفیق ملکه بود. رفیق ملکه محمدی در مطلبی که در نشریه “دنیا” بهمناسبت اعلام سال ۱۹۷۵ / ۱۳۵۴ بهعنوان “سال جهانی زن” از سوی سازمان ملل متحد، دربارهٔ اهمیت مبارزه برای دستیابی به حقوق زنان در جامعهٔ استبدادزدهٔ پادشاهی ایران، ازجمله نوشت: “مبارزه برای حل مسائل اجتماعی مربوط به زنان، بدون تردید از مبارزه در راه دگرگونیهای بنیادی اجتماعی در حیات خلقها و دولتها جدا نیست. بهاین جهت، مبارزهٔ زنان ایران برای احراز برابری حقوق، بخشی از مبارزهٔ آنان برای آزادی، استقلال ملی، و صلح است. در شرایط مشخص کنونی، مانع عمده در راه مبارزهٔ زنان برای تأمین حقوق خود، سلطهٔ خونین دیکتاتوری شاه است. سلطنت مطلقهٔ شاه، امکان تشکل و مبارزه علنی را از زنان سلب نموده و سازمان درباری اشرف را بهمنظور انحراف مبارزهٔ زنان از مجرای صحیح و سرگرم ساختن آنان با مسائل فرعی و جنبی بهوجود آورده است. بهاین جهت، مبارزهٔ زنان همدوش با مردان علیه رژیم دیکتاتوری شاه اهمیت ویژهای کسب میکند. اما این بدان معنا نیست که تا سرنگونی رژیم استبدادی شاه، باید مبارزه برای خواستهای اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی زنان را بهدست فراموشی سپرد. زنان ضمن مبارزه دوش بهدوش با برادران و شوهران خود برای شکستن سد اساسی و گشودن راه بهسوی تأمین آزادیهای سیاسی، میتوانند و باید با استفاده از سازمانهای موجود: زنان، کارگران، دهقانان، دانشجویان، کارمندان و غیره، علیرغم رهبری ارتجاعی و ساواکی آنها، مطالبات زنان کارگر، دهقان و روشنفکر را مطرح کنند و زنان را گرد جاذبترین شعار هرلحظه، تجهیز نمایند. در شرایطی که رژیم برای فریب افکارعمومی و احوالی که گرانی و کمبود مواد غذایی، کمبود مسکن، گرانی اجارهٔ خانه، کمبود مدرسه، گرانی مایحتاج زندگی، کمر خانوادهها را شکسته است، میلیاردها دلار درآمد مردم بهدست شاه صرف خرید جنگافزار میشود، ولی مردم نان و پوشاک و مدرسه و پزشک ندارند، انتخاب شعار مناسب لحظه و گِرد آوردن زنان بهدُور آن، علیرغم ترور حاکم، کاملاً میسر است.”
با پیروزی انقلاب، رفیق ملكه محمدی بههمراه همسر مبارزش رفیق پورهرمزان و دیگر رهبران حزب به كشور بازگشت تا كاری را كه نیمهتمام مانده بود، تمام کند و انقلابی را كه با هزاران خطر كوچك و بزرگ روبهرو بود، بهسهم خود حراست كند. او در دوران فعالیت علنی جدید حزب، عضو تحریریۀ “نامۀ مردم” و “دنیا” و عضو كمیتۀ كارگری حزب بود و برای نشریات متعددی ازجمله “جرس” مطلب مینوشت. رفیق ملکه محمدی، در جریان یورش دوم به حزب توده ایران، در هفتم اردیبهشتماه ۱۳۶۲، همراه با شماری از کادرهای حزب ازجمله رفقا: طبری، میزانی (جوانشیر)، بهرام دانش، رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)، احمد دانش، حسین جودت، انوشیروان ابراهیمی، هدایتالله معلم، هدایتالله حاتمی، محسن علوی، علی گلاویژ، جواد ارتشیار، فاطمه مدرسی تهرانی (سیمین) بازداشت شد.
رفیق ملکه محمدی در زندان برگ درخشان دیگری بر تاریخ مبارزاتش افزود. او، استوار و سرافراز، در مقابل شکنجهگران رژیم ولایت حاضر نشد سر فرود آورد و همچنان به حزب و آرمانهایش وفادار ماند. برای رژیم و ارتجاع درهم شکستن رفیق ملکه محمدی، که در صفهای تلاش و مبارزهٔ حزب ما و در تاریخ مبارزات زنان میهن ما در طریق برابری و آزادیخواهی در زمرهٔ درخشانترین چهرههای زنان مبارز میهن ما بود، اهمیتی بسیار داشت اما مقاومت دلیرانهٔ رفیق ملکه در برابر این خواست دژخیمان تا آزادی از زندان و بدون حتی قبول دادن تعهدنامه به شکنجهگران ادامه یافت. رفیق ملکه محمدی تا انتهای عمر پربارش به آرمانهای والای حزب تودهٔ ایران، طبقه کارگر، و زحمتکشان و بهروزی مردم میهنش وفادار زیست و انبانی از کار ارزشمند سیاسی، نظری و فرهنگی برای نسلهای آیندهٔ رزمآوران راه طبقه کارگر ایران برجای گذاشت.
در بزرگداشتی که “بنیاد شهریاری” [بنیاد زندهیاد پرویز شهریاری] بهپاس فعالیتهای ادبی گستردۀ رفیق ملكه محمدی و بهمنظور تجلیل از خدمات او سازماندهی کرده بود، دربارهٔ فعالیتهای گرانقدر ادبی رفیق ملکه ازجمله گفته شد: “ترجمۀ دهها كتاب برای نوجوانانی كه سازندگان آیندۀ این كشورند، مكتبی است برای تجلیل و بزرگداشت همۀ ارزشها و ویژگیهای انسانی در نسلی كه با آشفتگیهای بسیار مواجه است. این تلاشها بهقدری ارزشمند بود كه جوایز فرهنگی و ادبی بسیاری را برای ایشان بهارمغان آورد. ملكه محمدی در كتابهایی كه با دقت برای ترجمه برگزید،
در “برگشت نیست” و “آن روی حقیقت” در قالب تشریح فجایع دوران آپارتاید، معنای تبعیض و محرومیت برای كودكان را شرح و نشان میدهد كه رنج كودكان چقدر فجیع و تحملناپذیر است،
در” مردی كه میتوانست پرواز كند”، برای جوانان از آزادی و پرواز سخن میگوید،
در “لاوینیا” از عشق به مردم و جانبازی بهخاطر آرمان آنها حرف میزند و یادآور میشود كه مرگ، هنگامیکه انسانی بهروزتر را بهجای خود مینشانی، دروغی بیش نیست،
در” شبح اپرای پاریس” از عشق و شعلهای كه برای ابد در جانها میافروزد، یاد میكند،
در داستان “ویلهلم تل” به كودكان میآموزد برای دفاع از حقوق خود گستاخ و جسور باشند،
در سهگانۀ” بال نقرهای”، “بال آتشین” و” بال طلایی”، دنیای تخیلی كودكان را با سفر به دنیای حیوانات ناآشنا بسط میدهد،
در “آلندهها”با شكیبایی همراه با تلاش سوزان برای برپایی دنیایی بهتر از آلنده و انسانهای وفادار به انسانیت یاد میكند،
در “دزد لعنتی” با كودكانی كه هنوز کوچکاند، اما بار تأمین معاش خانوادهای را بر دوش دارند، همراه میشود و با آنها همدلی میكند، با سرنوشت سخت و دردناك كودكان كار همدلی میكند و بهخاطر آیندهای كه حقوق این نازكبدنان را حراست كند، دلواپس امروز آنهاست.
در “راسموس” به كودكانی كه با آرزوهای سركوب شده در نوانخانهها بزرگ میشوند، یادآوری میكند كه هیچچیز نمیتواند و نباید آنها را از تلاشهای خستگیناپذیر برای دستیابی به زندگی سزاوار دور سازد و،
در “لیدیا” از سختكوشی و تواناییهای زنان، حتی زنان كوچك، در نجات خانوادهها از مصیبت و درماندگی ستایش میكند،
ملكۀ محمدی بهپاس این فعالیتها جوایزی همچون “پروین اعتصامی” و جوایز متعدد دیگر را بهدست آورده است. خوشا كسانی كه در همۀ لحظات زندگیشان الهامبخش، انگیزاننده و زندهاندیش بودهاند.”
رفیق ملکه محمدی در وصیت نامه ای که در ۲۱ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۶ تنظیم کرده بود از جمله نوشت:
«بر روی سنگ مزارم فقط بنویسید:ملکه محمدی که با عشق مردم زیست.
مجلس یادبود در مسجد ضروری نیست، در یک سالن برگزار شود…»
و در انتهای وصیت نامه نوشته بود:«تا آخرین لحظه به حزب تودهٔ ایران، حزب روزبه و سیامک وفادار بوده ام و “جان های شیفته ای” که با مرگ میثاق داشتند، الگوی زندگی ام بوده اند»
کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، درگذشت رفیق ملکه محمدی را به همه رفقا، هواداران، اعضای حزب، و بازماندگان رفیق تسلیت میگوید. نام و خدمات ارزندهٔ رفیق ملکه محمدی در تاریخ مبارزات حزب ما و جنبش رهاییبخش میهن ما ماندگار است.