سندیکای کارگران شرکت واحد: سرکوب و کشتار خونین معترضین را محکوم می‌کنیم

 

 

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه کشتار و سرکوب خونین مردم را به شدت و قاطعانه محکوم می کند. هیچگونه توجیه‌ای برای این سرکوب‌ها وجود ندارد
Bildergebnis für تصاویر سرکوب اعتراضات آبان"

با اعلام افزایش۳۰۰ درصدی نرخ بنزین، اعتراضات مردم جان به لب رسیده که عمدتا از خانواده‌های کارگری و فرودستان هستند، فوران یافته است. درحدی نارضایتی‌ها در جامعه گسترده می‌باشد که در ظرف ۴۸ساعت تجمعات اعتراضی مردم به بیش از صد شهر در سراسر کشور کشانده شد.

 اما این اعتراضات به حق فرودستان و دردمندان با شدت تمام و با بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، سرکوب و به خون کشیده شد. طبق گزارشات موجود، صدها تن از جمله نوجوانان ۱۳ و ۱۴ ساله با گلوله کشته شده، بیش از هزار تن زخمی و بیش از هشت هزار تن بازداشت شده‌اند. مقامات حکومتی با روشی بی سابقه در جهان، اینترنت کل کشور را قطع کردند و حتی در بعضی مناطق تلفن های همراه را نیز از دسترس خارج کردند و با اتکا به نیروهای نظامی و امنیتی و لباس شخصی‌‌ها و با تیراندازی مستقیم به مردم با خشونت بی‌پایان به خیال خود صدای اعتراض فرودستان را خاموش کرده‌اند.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه کشتار و سرکوب خونین مردم که عمده‌ی آنان از فرودستان و خانواده‌های کارگری می‌باشند را به شدت و قاطعانه محکوم می کند. هیچگونه توجیه‌ای برای این سرکوب‌ها وجود ندارد و قابل قبول نیست. نظام و دستگاه امنیتی‌ای که سالهای سال هرگونه اعتراضات مسالمت‌آمیز مردم منجمله اعتراضات کارگران و معلمان را سرکوب و کارگران، معلمان، دانشجویان و … را ضرب و شتم و شلاق زده و به حبس‌های طویل‌المدت محکوم کرده است و فریاد آنان را نشنیده با فریب‌کاری مدعی می‌شود که اعتراضات مسالمت‌آمیز را به رسمیت می‌شناسد. در حالیکه رئیس جمهور توقف خودروها در خیابان را اعتراض مسالمت‌آمیز نمی‌داند! پس منظورشان چگونه اعتراضی است؟ مگر کارگران خاتون آباد چه می خواستند به جز حق اشتغال که از زمین و آسمان به گلوله بسته شدند و کشتار شدند؟ مگر تجمع مسالمت آمیزکارگران و حامیان طبقه کارگر در روز جهانی کارگر سرکوب نشد؟ و دهها فعال کارگری از جمله اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد با حبس ‌های طولانی تنها به دلیل یک تجمع اعتراضی ساده کارگری مواجه نیستند؟

واقعیت این است که اعتراضات سراسری آبان ماه امسال دنباله اعتراضات دی ماه سال ۹۶ می‌باشد که بر بستر بیش از سه دهه تهاجم لجام گسیخته و مستمر سرمایه داری ایران و دولت‌های آن به طبقه‌ی کارگر و مردم محروم و تهیدست صورت گرفته است. سیاستهای نولیبرالی حاکمیت و ریاضت اقتصادی، تغییر قوانین کار به نفع سرمایه‌داران و محروم نمودن میلیون‌ها کارگر از حقوق ابتدایی مندرج در قوانین کار، تبعیت از نسخه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی از جمله طرح تعدیل ساختار اقتصادی و “آزاد سازی قیمت‌ها”، خصوصی سازیهای گسترده، کالایی کردن سیستم آموزش و پرورش، مناطق آزاد تجاری، پایین نگه داشتن سطح دستمزدها، بیکار سازیهای میلیونی، حذف یارانه‌ها و گرانی سرسام‌آور و همزمان اختلاس و فساد گسترده و غارت بی‌سابقه سرمایه‌ها و منابع عمومی و سازمان تامین اجتماعی، پرداخت حقوق و مزایای نجومی به کارگزاران حکومت و مسئولین دولتی، انتقال میلیاردها دلار به خارج از کشور از طرق مختلف و بدون هیچگونه پاسخگویی، همگی به ایجاد یک شکاف عمیق طبقاتی در ایران منجر شده است؛ به نحوی که با وجود تحریم‌های اقتصادی در سال‌های اخیر، ما شاهد یک طبقه سرمایه‌دار استثمارگر و فاسد و ثروتمندان وابسته به حاکمیت با زندگی‌های فوق‌العاده اشرافی و تجمل‌گرایی بی‌سابقه و پدیده‌هایی از جمله “بچه پول دارهای ایران” هستیم و از سوی دیگر شاهد سفره خالی بیش از ۵۰ میلیون خانواده‌های کارگری، میلیون‌ها کودک‌کار، کارتن خوابی، حلبی نشینی، بی‌خانمانی، کولبری، دست فروشی، تن‌فروشی، زباله گردی، اعتیاد گسترده و میلیون‌ها جوان بیکار بدون هر گونه حمایت دولتی را پیش رویمان داریم. در همین بستر حتی ابتدایی ترین حقوق مدنی و شهروندی از جمله حق آزادی بیان و ابراز وجود را از مردم عادی و دانشجویان و زنان و اقلیت‌های ملی و مذهبی و فعالین اجتماعی و سیاسی و فرهنگی سلب کرده اند. و تلاش عظیمی به خرج داده‌اند که با سرکوب‌ و ممنوع کردن ایجاد سندیکاهای مستقل کارگری و دیگر تشکلات مستقل کارگری و فدراسیون‌ها و احزاب سراسری کارگری و دیگر تشکلات اجتماعی و سیاسی در حوزه‌های مختلف راه پیشروی برای مردم محروم و اعتراضات منسجم موثر را سد نمایند.

لازم به تاکید است در ابعاد بین‌المللی نیز سیاست‌های نئولیبرالی و ریاضت اقتصادی طبقه‌ی کارگر و مردم تهی‌دست را به اعتراضات بی‌سابقه کشانده است و ما اینک شاهد موج عظیمی از اعتراضات توده‌ای از خاورمیانه، تا آفریقا و آمریکای جنوبی و حتی در قلب اروپا هستیم. طبقه کارگر و تهی‌دستان دنیا هر چه گسترده‌تر و یک صداتر در مقابل تهاجمات ضدانسانی سرمایه‌داران و دولت‌هایشان قد علم کرده اند. در کشورهایی همچون عراق شاهد کشتار وحشیانه صدها معترض بوده‌ایم، و در شیلی شاهد سرکوب معترضین و در بولیوی شاهد کودتای نظامی و سرکوب طبقه کارگر و مردم بومی آن کشور. با این‌وجود مقاومت و مبارزه فرودستان به ستوه آمده در جهان علیه این بی‌عدالتی‌ها متوقف شدنی نیست. سرمایه‌داران و حکومت آنها در ایران نیز بیهوده می‌پندارند که با سرکوب و کشتار می‌توانند اعتراضات سراسری در ایران را متوقف کنند. این یک جنبش عظیم جهانی برای عدالت اقتصادی و اجتماعی است که مبارزات کارگران و مردم محروم ایران نیز بخشی از آن است.  

سندیکای کارگران شرکت واحد تهران اعتراضات و تجمعات را حق مسلم تمام اقشار جامعه اعم از کارگران و معلمان و دانشجویان و مزدبگیران می‌داند و ضمن ابزار تاسف و همدردی با خانواده‌های جانباختگان اعتراضات اخیر، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط کلیه بازداشت‌شدگان و معرفی و محاکمه کلیه آمرین و عوامل کشتار مردم هستیم. ما از تشکل‌های کارگری مستقل و فعالین کارگری و مدنی داخل کشور و تشکلات کارگری و سندیکایی در سراسر جهان می‌خواهیم کشتار معترضین را قاطعانه محکوم کنند و از مبارزات کارگران و زحمتکشان در ایران حمایت کنند.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه

۱۰ آذر




دریای خون؛ بیشتر از ۱۰۰ کشته فقط در شهریار

سایت کلمه گزارش داده است طی روزهای ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ آبان، پیکر چهل تن از معترضان به همراه سیصد مجروح به بیمارستان امام حسین نسیم شهر شهریار در جاده ساوه انتقال یافته است. تمامی کشته ها و مجروحین را سپاه با خود برده است
بیشتر از 100 کشته در شهریار

سایت کلمه به نقل از «منابع موثق» اطلاع داده است میزان و شدت سرکوب نیروهای گارد ویژه و امنیتی های لباس شخصی در شهریار بسیار گسترده و شدید بوده است. بر اساس اطلاعات این سایت، تعداد کشته شدگان در شهریار حداقل ۵ نفر، بخش کهنز ۱۷ یا ۲۰ نفر، در بخش های فردوسیه امیریه و وحیدیه ۱۰ یا ۱۳نفر، بخش ملارد ۸ نفر، قلعه حسن خان ۸ یا ۱۰ نفر، یوسف آباد صیرفی ۶ نفر، جاده ساوه ۱۰ یا ۱۲ نفر، اسلام شهر ۸ یا ۱۰ نفر، حدفاصل ملارد و شهریار شامل روستاهای لم آباد، اسفند آباد و بکه حدود ۱۲ یا ۱۴ نفر و اکبرآباد و وجیه آباد بیش از ۲۰ نفر با شلیک مستقیم نیروهای نظامی یا استفاده از تیربار مسلسل جان خود را از دست داده‌اند که در مجموع آمار جان باختگان اعتراضات مردم در شهریار را دستکم به بیش از یکصد نفر می‌رساند. همچنین مطابق با خبری دیگر تعداد ۱۶ نفر از معترضان طی اعتراضات اخیر در رودهن با شلیک گلوله نیروهای نظامی کشته شده‌اند.

همچنین منابع موثق به نقل از مسوولین بهشت زهرا به کلمه گفته‌اند که پیکر ۱۵۶ نفر از هموطنان به غسال خانه این آرامستان انتقال داده شده و ۸۰ پیکر به شهرستانها فرستاده شده است.

این سایت در گزارش دیگری نوشته است: طی روزهای ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ آبان، پیکر چهل تن از معترضان به همراه سیصد مجروح به بیمارستان امام حسین نسیم شهر شهریار در جاده ساوه انتقال یافته است و کلیه پرسنل بیمارستان شامل پرستاران و پزشکان و کارکنان، قرنطینه و به حضور در بیمارستان برای رسیدگی و درمان مجروحین ملزم شده اند.

این سایت گزارش داده است بر اساس آمار دقیق، نحوه مرگ جملگی کشته شدگان به سبب شلیک گلوله به ناحیه سر بوده و جراحات مجروحین نیز با اصابت گلوله و ضرب و شتم با باتوم و وسایل جرح ایجاد شده که منجر به شکستگی دست و پا و آسیب های جدی و خطرناک به ناحیه کمر و ستون فقرات شده بود.

به همین سبب و در جهت درمان جراحات مجروحین و آسیب دیدگان پنجاه عمل جراحی در روز اول و هفتاد و چهار عمل جراحی در روز دوم انجام شد ولی در روز سوم ماشین های حمل و نقل عمومی، مینی بوس و اتوبوس از طرف سپاه به بیمارستان وارد شدند و ضمن تهدید پرسنل بیمارستان و کنترل تمام گوشی ها، عکس ها و ویدیوهای موجود، تمام مجروحین و کشته ها را با خود بردند.

اطلاعاتی که هر روزه از کشتار خونین مردم در جریان اعتراضات آبان ماه به دست می اید، حاکی از جنایت غیرقابل تصوری است که حکومت اسلامی در برابر اعتراض مردم از خود نشان داده است. به نظر می رسد آماری که تا به حال از تعداد کشته شدگان و مجروحان این اعتراضات به دست آمده، فقط گوشه ی کوچکی از این کشتار بزرگ را آشکار کرده است.




صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند

 

نویدنو 

اثر رفیق جان باخته در فاجعه ملی : منوچهر بهزادی

 

در نبرد حیاتی و سهمگینی که بین نیروهای انقلابی و ضد انقلابی در جریان است ، انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه مبارزه حائز اهمیت فراوانی است . اهمیت مسئله در این است که اگر نیروهای انقلابی صحنه ی مبارزه وشیوه ی مبارزه را به درستی انتخاب و به ضد انقلاب تحمیل کنند ، گام نخستین را در راه پیروزی خود برداشته اند واگر ضد انقلاب موفق شود صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را ، علی رغم تمایل و آمادگی نیروهای انقلابی ، به آن ها تحمیل کند ، نیروهای انقلابی در آن صحنه و با آن شیوه با شکست روبرو خواهند شد . و از آن جا که حزب انقلابی طبقه کارگر نیروی  پیشاهنگ  جنبش انقلابی است ، مسئولیت اساسی در این زمینه بر عهده اوست . اوست که از یک سو باید صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را در برابر ضد انقلاب انتخاب کند و به وی تحمیل نماید و از سوی دیگر باید سایر نیروهای انقلابی را برای این انتخاب قانع و جلب کند .

در شرایطی مانند کشورما که در جبهه ی نیروهای انقلابی متاسفانه پراکندگی و نفاق حاکم است ، اهمیت و حساسیت مسئله بیشتر می شود . حزب توده ایران ، حزب طبقه کارگر ایران ، با درک این اهمیت و این مسئولیت است که در حل درست مسئله انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه کوشاست .

صحنه ی مبارزه

مبارزه برای تحول بنیادی جامعه تمام شئون زندگی جامعه را در بر می گیرد . به سخن دیگر صحنه ای از زندگی نیست که مبارزه ی بین نو وکهنه ، بین نیروهای انقلابی و ضد انقلابی در آن وجود نداشته باشد . ولی با این که مبارزه در تمام صحنه های زندگی جریان دارد ، وبا این که مبارزه در هر صحنه به جای خود لازم و در سرنوشت  نهایی پیکار موثر است ، با این همه صحنه های گوناگون مبارزه در لحظه ی معین اهمیت و حدت و شدت یکسانی ندارند .

برای حزب توده ایران ملاک اهمیت و حدت و شدت یک صحنه ی مبارزه در لحظه ی معین آن است که مبارزه در این صحنه تا چه حد منعکس کننده ی وظایف اصلی و مبرم مبارزه در لحظه ی معین است و تا چه حد به انجام این وظایف اصلی و مبرم کمک می کند . به سخن دیگر حزب موظف است که

اولا اهمیت و حدت و شدت صحنه های مبارزه را به درستی ارزیابی کند . ثانیا متناسب با اهمیت و حدت و شدت هر صحنه ی مبارزه نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد .

 ثالثا و مهم تر از همه این که صحنه ی اصلی مبارزه را ، که به وسیله ی آن قاطع تر ، آسان تر و سریع تر می توان بر ضد انقلاب ضربه وارد آورد و نیروهای انقلابی را بهتر ، آسان تر و سریع تر می توان در راه انجام وظایف اصلی و مبرم به پیش برد ، به درستی تشخیص دهد و عمده نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد .

در انتخاب صحنه ی مبارزه ، حزب با دشواری ها و خطرات چندی روبرو است :

  • ممکن است خود حزب در انتخاب صحنه ی اصلی مبارزه و در نتیجه اختصاص عمده نیروهای انقلابی به این صحنه ی اصلی دچار اشتباه شود .
  •      ممکن است حزب در دام دشمن بیفتد و در صحنه ای وارد مبارزه ی اصلی شود که از طرف دشمن انتخاب شده و صحنه ی اصلی نیست . فراموش نباید کرد که ضد انقلاب هم در این زمینه بیکار نیست . ضد انقلاب هم در مبارزه بر ضد نیروهای انقلابی می کوشد صحنه ای را انتخاب کند که بنا بر ارزیابی او نیروهای انقلابی در آن ضعیف اند و او قوی . ضد انقلاب  هم می کوشد مبارزه بر ضد نیروهای انقلابی را در صحنه ای انجام دهد که به تصور او قاطع تر ، آسان تر و سریع تر می توان بر نیروهای انقلابی ضربه وارد آورد و موقعیت ضد انقلاب را تحکیم نمود . ضد انقلاب هم می کوشد نیروهای انقلابی را از توجه به صحنه ی اصلی مبارزه و فرستادن عمده نیرو به این صحنه باز دارد .
  •   ممکن است حزب تحت فشار آن نیروهای انقلابی ، که تشخیص و ارزیابی نادرستی از صحنه ی اصلی مبارزه دارند ، نا آگاهانه و ناخواه ، به صحنه ای از مبارزه کشانده شود که صحنه ی اصلی مبارزه نیست .

بدین سان صحبت بر سر این نیست که حزب باید صحنه ی اصلی مبارزه را به درستی تشخیص دهد و عمده نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد . حزب این وظیفه را هم دارد که تلاش ضد انقلاب را برای منحرف ساختن نیروهای انقلابی از صحنه ی مبارزه افشاء کند و عقیم سازد . حزب باید تحت فشار آن نیروهای انقلابی که تشخیص و ارزیابی نادرستی از صحنه ی اصلی مبارزه دارند ، قرار نگیرد و به هیچ قیمتی به استفاده از عمده نیروی خود در صحنه های فرعی کشانده نشود . اینک یک مثال مشخص و نمونه وار بزنیم :

برای سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه وظیفه ای مهم تر و مبرم تر از احیاء سازمان های حزب توده ی ایران و کمک به تحکیم و تقویت این پیشاهنگ مارکسیستی – لنینیستی  طبقه کارگر ایران و اتحاد همه ی نیروهای ضد امپریالیستی  و ضد دیکتاتوری بر پایه ی یک مشی و برنامه ی مشترک وجود ندارد . این واقعیت را هر انقلابی صادقی که احساس مسئولیت دارد ، درک می کند .

در چنین شرایطی که نیروهای انقلابی باید عمده نیروی خود را متوجه این صحنه ی اصلی مبارزه سازند ، می بینید که بحث در باره ی تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی ایران و به ویژه تاریخ حزب توده ایران گرم می شود . و اگر هشیاری حزب توده ایران و سایر نیروهای آگاه انقلابی نباشد ، به مسئله ی اصلی در اپوزیسیون تبدیل می گردد . چرا ؟ منشا این بحث کجاست ؟ به چه منظور انجام می گیرد ؟ چه نتیجه ای دارد ؟

همه ی نیروهای انقلابی ، وقبل از همه و بیش از همه حزب توده ایران ، معتقدند که بررسی تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی ایران و از جمله بررسی تاریخ حزب توده ایران ، که سهم عمده ای در این جنبش دارد ، برای جمع بندی تجارب جنبش و استفاده از آن برای مبارزات حال و آینده حائز اهمیت جدی است . این وظیفه ی مهم و درعین حال دشوار و بغرنجی است که می باید انجام گیرد و حزب توده ایران خود در انجام این وظیفه پیشگام بوده است و همچنان در انجام آن کوشاست .

ولی دو نیرو ، با دو هدف متضاد ، یکی آگاهانه و دیگری نا آگاهانه ، می کوشند این بررسی تاریخی را ، که مهم و ضرور است ، ولی در شرایط کنونی وظیفه ی اصلی نیست ، به صحنه ی اصلی مبارزه تبدیل کنند .

نیروی نخست ضد انقلاب است . ضد انقلاب از علاقه ی نیروهای انقلابی ، به ویژه مبارزان جوان انقلابی ، به دانستن تاریخ جنبش و حزب آگاه است . ضد انقلاب از برخوردها و ارزیابی های گوناگون وگاه متضادی هم که در باره ی تاریخ جنبش و حزب در بین نیروهای انقلابی وجود دارد ، مطلع است . ضد انقلاب از پیش داوری ها و برخوردهای غیردوستانه ای که متاسفانه هنوز در بخشی از نیروهای انقلابی نسبت به حزب توده ایران وجود دارد ، با خبر است . و بر این اساس ضد انقلاب می کوشد اولا از بحث در باره ی تاریخ جنبش و حزب – که در آن امکان سفسطه و مغلطه و تحریف و حتی جعل وجود دارد – برای سر درگم ساختن مبارزان جوان انقلابی سوء استفاده کند . ثانیا پراکندگی و نفاق بین نیروهای انقلابی را حفظ و تشدید کند . ثالثا به حیثیت و اعتبار حزب حزب توده ایران در بین سایر نیروهای انقلابی لطمه زند . رابعا نیروهای انقلابی و به ویژه مبارزان جوان انقلابی را از توجه به صحنه ی اصلی مبارزه باز دارد .

نیروی دوم بخشی از نیروهای انقلابی است که در تشخیص صحنه ی اصلی مبارزه و وقف عمده نیروهای انقلابی به این صحنه ی اصلی دچار اشتباه است . این قبیل مبارزان فکر می کنند که سرنوشت مبارزه به بررسی تاریخ جنبش و حزب وابسته است ، و اگر مثلا روشن نشود که در 30 یا 25 سال پیش فلان تصمیم و فلان عمل حزب درست بوده یا نبوده ، کار مبارزه کنونی بر ضد رژیم شاه لنگ می ماند .

متاسفانه باید گفت که نتیجه ی این هر دو برخورد در عمل یکی است ، و آن هم منحرف شدن و منحرف ساختن نیروهای انقلابی از مبارزه در صحنه ی اصلی است . وچه کسی می تواند انکار کند که این نتیجه با این که با هدف این بخش از نیروهای انقلابی در تضاد است ، و با این که عمل این بخش از نیروهای انقلابی نا آگاهانه انجام می گیرد ، در عمل آب به آسیاب ضد انقلاب می ریزد ؟ چه کسی می تواند انکار کند که شور انقلابی ، صداقت انقلابی ، حقیقت جوئی انقلابی و ارزیابی نادرست این بخش  از نیروهای انقلابی از صحنه ی اصلی مبارزه ، آگاهانه مورد سوء استفاده ی ضد انقلاب قرار می گیرد ؟ و قرار گرفته است ؟

شیوه ی مبارزه

لنینیسم می آموزد که : استفاده از تمام شیوه های مبارزه در پیکار انقلابی نه فقط مفید ، بلکه ضرور است : آن شیوه ای از مبارزه در لحظه ی معین عمده می شود که بهتر از هر شیوه ی دیگری می تواند در لحظه ی معین به پیشبرد امر انقلاب کمک کند . شیوه های مبارزه فقط با تحلیل مشخص شرایط مشخص ، با ارزیابی عینی نیروهای انقلاب و ضد انقلاب به دست می آیند و انتخاب می شوند . حزب انقلابی طبقه ی کارگر باید آماده و قادر باشد که با تغییر شرایط ، به سرعت شیوه ی متناسب با شرایط جدید را بیابد و جانشین شیوه ی کهنه سازد . حزب انقلابی طبقه ی کارگر باید انتخاب شیوه ی مبارزه را در دست خود گیرد نه این که به ضد انقلاب وگذارد .

اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر این آموزش گرانبهای لنین را به کار نبندد ، با خطرات زیرین روبرو می شود :

  • ممکن است حزب در انتخاب شیوه ی مبارزه دچار ذهنی گری شود . شیوه ای از مبارزه را مطلق کند ، سرعت کافی برای تغییر شیوه نشان ندهد .
  •  ممکن است حزب در دام دشمن بیفتد و آن شیوه ای از مبارزه را انتخاب کند که دشمن به او تحمیل کرده ، بدون این که حزب آماده و قادر برای به کار بردن آن شیوه باشد .
  •      ممکن است حزب تحت فشار آن نیروهای انقلابی ، که شیوه ی نادرستی از مبارزه را در لحظه ی معین انتخاب کرده اند ، نا آگاهانه و ناخواه ، به استفاده از این شیوه کشانده شود .

تحقق هر یک از این امکانات به شکست حزب و جنبش انقلابی در لحظه ی معین منجر خواهد شد . مثال مشخصی بزنیم :

مبارزه ی چریکی شهری از جانب بخشی از نیروهای انقلابی ایران به عنوان تنها راه سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه در شرایط کنونی اعلام شده است . به نظر نمی رسد که با تجربه ای که از چند سال مبارزه ی چریکی شهری در پیش داریم ، تجربه ای که متاسفانه به بهای خون عده ی کثیری از شجاع ترین عناصر انقلابی  به دست آمده ، نیازی به تکرار تحلیل های منطقی و مستدل حزب ما در نادرستی و زیان بخش بودن این شیوه ی مبارزه در شرایط کنونی باشد . آنچه مهم است یاد آوری  و تاکید این واقعیت است که بخشی از نیروهای انقلابی در اثر اشتباه در انتخاب شیوه ی مبارزه زیر ضربه ی دشمن قرار گرفته است . در واقع به یک معنی دشمن از این اشتباه استفاده کرده و شیوه ای از مبارزه را به بخشی از نیروهای انقلابی تحمیل کرده است که شکست حتمی این بخش از نیروهای انقلابی را در شرایط کنونی در بر دارد . آنچه مهم است یاد آوری و تاکید این واقعیت است که چه می شد اگر حزب ما هم در اثر اشتباه ویا تحت فشار این بخش از نیروهای انقلابی و محیطی که در اپوزیسیون غیر توده ای حکم فرما بود – و هنوز هم تا حدودی حکمفرماست – این شیوه مبارزه را در شرایط کنونی انتخاب می کرد ؟ آیا حزب هم بدون این که ضرورت مبارزه ایجاب کند ، تلفات بیشتری نمی داد ؟ آیا جنبش لطمه بیشتری نمی خورد ؟ آیا جبران این اشتباه و این لطمات و تلفات دشوارتر نبود ؟ آیا پیکار انقلابی در مجموع بغرنج تر و دشوار تر و طولانی تر نمی شد ؟

   صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند

اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر صحنه مبارزه و شیوه مبارزه را به درستی انتخاب کند ، اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر صحنه مبارزه و شیوه مبارزه را به ضد انقلاب تحمیل کند و تلاش ضد انقلاب را برای تحمیل صحنه ی مبارزه و شیوه مبارزه به نیروهای انقلابی عقیم گذارد ، اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر در برابر اشتباه سایر نیروهای انقلابی در انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه اصولیت و استحکام نشان دهد ، آن وقت نه تیغ جلاد و نه شمشیر اتهام به چنین حزبی کارگر نیست . و حزب توده ایران ، حزب انقلابی طبقه کارگر ایران در چنین راهی است . که رو به تکامل می رود وبا تکامل خود تضمین واقعی برای پیروزی جنبش انقلابی میهن ما بوجود می آورد .

 

همه جا تاکید ها از نوید نو است .

سرچشمه: دنیا ، نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران ، تیرماه سال 1354شماره 4 

 

 




گزارش یک آدم ربایی

 

 

Bildergebnis für تصاویر سها مرتضایی"
شرحی از چگونگی بازداشت سها مرتضایی در خوابگاه دانشگاه تهران! 

روز یکشنبه بیست و ششم آبان ماه، سها مرتضایی، فعال صنفی و دبیر سابق شورای صنفی مرکزی دانشگاه تهران، حوالی ساعت هشت شب، بعد از اتمام تحصنش در آن روز، به‌عنوان مهمان وارد خوابگاه فاطمیه‌ی دانشگاه تهران شد. بنا بر گفته‌ی شاهدان عینی، پس از حدود یک ساعت از ورود، پیامکی از جانب یکی از دوستانش برای سپردن امانتی دریافت کرد. پس از مدتی سها برای دریافت امانت به سمت گیت می‌رود و میزبان او بعد از بیست دقیقه از رفتنش با وی تماس می‌گیرد و به علت عدم پاسخگویی، به گیت مراجعه می‌کند. 

در مسیر دو تن از مسئولان خوابگاه با حالتی آشفته برگه‌ی ثبت مهمان بودن سها را از میزبانش طلب کردند که او حاضر به تحویل آن برگه نشد. این مسئولان در پاسخ به اینکه سها کجاست؟ پاسخ دادند: «جایی که صلاح نیست بیاید». علاوه بر آن تاکید داشتند که: «برگه ثبت مهمان سها درون کیفش در اتاق میزبان است و باید آن را به ما تحویل دهید.» این دانشجویان بعد از سرباز زدن مسئولین خوابگاه از پاسخگویی در مورد اینکه «سها کجاست؟» به گیت ورودی خوابگاه رفتند که آنجا با تعدادی از مأموران حراست و لباس‌شخصی داخل گیت خوابگاه روبه رو شدند. این‌ وقایع در حالی رخ داد که تعداد دیگری لباس شخصی و ماشین‌های مشکوک مقابل خوابگاه رؤیت می‌شدند. در تمام این مدت همه ی مسئولان خوابگاه، انتظامات و نیروهای امنیتی درصدد یافتن برگه‌ی ثبت مهمان و امحاء آن بودند. 

 بعد از مدتی مشاجره با نیروهای گیت خوابگاه و حراست های مرد دانشگاه حاضر در گیت بر سر برگه ی مهمان و پرسش مکرر دانشجویان که «سها رو کجا برده اند»، یکباره مساله‌ی یافتن مدارک اثبات حضور سها در خوابگاه دیگر مطرح نشد بلکه همگی در انکار کردن حضور سها در خوابگاه هم‌نظر شدند و همان افرادی که تا آن لحظه تاکید داشتند که برگه نزد میزبان و در اتاق است و باید به آنها تحویل داده شود به کل منکر وجود چنین برگه ای شدند. دانشجویان بلافاصله به اتاق برگشتند ولی متاسفانه برگه ی ثبت مهمان را در اتاق نیافتند. ذکر این نکته در اینجا ضروری به نظر می رسد که مسئولین خوابگاه کلید تمام اتاق ها را در اختیار دارند و پیش از این نیز بارها اعتراضاتی بر سر حضور این مسئولین به دلایلی از جمله تعمیرات در زمان هایی که دانشجویان در اتاق حضور ندارند صورت گرفته است.

گفتنی است بنا بر گواهی دیگر شاهدان ماجرا، پیش از رسیدن میزبان، سها توسط شخصی در گیت ورودی خوابگاه فاطمیه به سمت بیرون کشیده می‌شود که به علت مقاومت سها و درخواست کمک او از دانشجویان، دو نفر دیگر به شخص مذکور کمک می‌کنند تا سها را از شانه‌هایش بگیرند و به آشپزخانه موجود در گیت ببرند ولی بازهم تقلا و درخواست کمک سها به گوش دانشجویان حاضر در گیت می‌رسد لذا سریعاً سها را سوار یکی از دو ماشین پارک شده روبروی در ورودی خوابگاه می‌کنند و مدام تکرار می‌کنند: «کسی مداخله نکند بحث سرقت درمیان است.»

با وجود حضور شاهدان عینی، انتظامات گیت خوابگاه دخترانه فاطمیه و نیروهای حراست دانشگاه پس از بین بردن تمامی مدارک دال بر حضور سها در خوابگاه، در همدستی کامل با نیروهای امنیتی پروژه ربودن وی را تکمیل کردند و پذیرش و حضور وی در خوابگاه را کاملاً منکر شدند.

 روز بعد، دوشنبه بیست و هفت ابان، معاون دانشجویی دانشگاه تهران دکتر حبیبا در اقدامی عجولانه طی مصاحبه‌ای با خبرگزاری ایسنا در مورد بازداشت تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران ضمن اشاره به بازداشت سها مرتضایی، عنوان کرد: «این دانشجو به هیچ عنوان از خوابگاه‌های دانشگاه تهران استفاده نکرده است و بر اساس پیگیری‌هایی که امروز انجام دادم، حتی گزارشی مبنی بر دریافت مهمانی برای سکونت در خوابگاه از سوی این دانشجو وجود نداشته، در واقع به هیچ عنوان او در خوابگاه‌های زیرمجموعه دانشگاه تهران دستگیر نشده است»؛ مصاحبه ای که دیگر از خبرگزاری ایسنا حذف شده اما خوشبختانه کد خبر و تصاویر متن خبر موجود است.

بعلاوه همان روز رئیس حراست دانشگاه تهران دکتر سلیمانی در پاسخ به پیگیری عده‌ای از دانشجویان از وضعیت سها مرتضایی اذعان کرد که حراست پیش از بازداشت از تصمیم نهادهای امنیتی جهت بازداشت سها اطلاع داشته است.

لازم به ذکر است سها مرتضایی، فعال صنفی و دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران که بعد از بازداشت اصطلاحا «پیشگیرانه» در دی ماه ۹۶، به شش سال حبس تعزیری محکوم شده بود، امسال به دستور وزارت اطلاعات طی نامه‌ای به سازمان گزینش دانشجو و نامه ی حراست دانشگاه تهران از ادامه تحصیل در مقطع دکتری نیز محروم شد. او بعد از پیگیری‌های مکرر اما بی‌نتیجه‌اش از طریق وزارت علوم، سازمان سنجش، سازمان گزینش دانشجویی و …، ‍ در اعتراض به ستاره‌دار شدن و سلب حق تحصیلش از تاریخ ۲۰ مهرماه به مدت بیست روز دست به تحصن یک نفره در دانشگاه تهران زد.

ربودن – بازداشت سها مرتضایی در خوابگاه دانشگاه، همچون موضوع ستار‌ه دار شدن و محرومیت او از تحصیل همکاری همیشگی بین نهادهای امنیتی و حراست و همچنین مسٸولین دانشگاه را بیش از پیش عیان کرد. علاوه بر این‌ها با وجود اینکه سها از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل نشده است، دکتر سلیمانی اظهار کردند که دانشگاه خود دو روز پیش از دستگیری وی ایشان را فارغ‌التحصیل کرده است تا با فراغ بال از زیر بار مسئولیت بازداشت سها شانه خالی کند. ادعای کذب فارغ‌‌التحصیلی سها در مصاحبه حذف‌شده دکتر حبیبا و در مصاحبه دیگری از دکتر سرسنگی، معاون فرهنگی دانشگاه تهران با ایرنا پلاس نیز عنوان شد تا پازل همکاری دانشگاه با نهادهای امنیتی کامل‌تر شود.

نکته‌ای که اینجا مطرح است این است که دوربین‌هایی که تردد دانشجویان را به شکلی سختگیرانه ثبت و ضبط می‌کنند، می‌توانند پاسخی در برابر انکارهای مسئولین دانشگاه باشند. در هر صورت، وجود یا عدم وجود فیلم‌های ضبط شده در تاریخ و زمان یاد شده، مدرک قابل استناد بر این هم‌دستی شوم خواهد بود.

منبع: شورای صنفی دانشجویان کشور




تابستان ۶۷ – اوين، بند زنان، ليلا خالدی

ويژه خبرنامه
گويا

برای آرش و
نازلی، بهاره و امين، البرز گُلی، حنيف صابر،
و برای همه جوونای عزيز کشورم

من اين حس
آشنا رو خوب می شناختم: ترس! اين ترس لاکردار! خيلی ترسيده بودم. خيلی- زياد-
ترسيده- بودم! خيلی درد داشت آخه. خارج از تحمل من. چشمام داشت از کله م می زد
بيرون. پشتم آتش گرفته بود. شلاق رو می زدن پشتم، اما کله م بود که داشت منفجر می
شد، اصلا اين همه درد رو انتظار نداشتم. همه ش پنج تا ضربه و اين همه درد؟ خودم رو
باخته بودم حسابی. دوباره کوچک شده بودم. با خوردن اولين پنج ضربه، دوباره همون
دختر بی دفاع و بی عرضه ای که ته مغزم و ته دلم لونه داشت اومده بود بيرون. از
خودم و از تصميمی که تو کله م داشت هی پررنگ تر می شد آن چنان وحشتی ورم داشته بود
که نگو؛ « نماز می خونم! آره نماز می خونم. من نمی تونم! من نمی تونم!» فکر کردم
اصلا اين بچه هايی که چهار – پنج روز حد خورده بودن و تازه بعدش گفته بودن نماز می
خونن، چه جوری تحمل کرده بودن؟ آخه يه ضربه شم نميشه تحمل کرد. خيلی سخته! … اين
جوری بودم من اون لحظه!

ظهر شنبه ۵ مهر ۶۷ بود. درست
ميگم؟ والله قسم نمی خورم، من اين جوری يادمه. اذان رو تو ۲۰۹ پخش کرده
بودن. صدای تلق تلق چرخ گاری غذا و بعدشم بوی غذا. من تو دادگاه کذايی گفته بودم
اعتصاب غذای خشک (۱) می کنم. در
آهنی سلولا يکی يکی باز می شد، بعد از چن ثانيه دوباره بسته می شد. سلولا داشتن يکی
يکی غذا می گرفتن. در سلول منم باز کردن. طالقانی بود يا اکبری يا اون پاسدار قد بلنده،
يادم نيست. به من گفت ظرف غذات رو بده. گفتم من اعتصاب غذا هستم. دررو بست. بعدش
صدای باز و بسته شدن چن تا در ديگه. چقدر طول کشيد؟ يادم نيست. نبايد خيلی طولانی
بوده باشه. بعدش چن دقيقه سکوت. و بعدش همون صدای ترسناکی که انتظارش رو داشتيم-
کشيده شدن نيمکت چوبی سر ِبند رو زمين. بعدش بازم سکوت. و بعدش باز شدن در يه
سلولی. و بعدشم صدای اولين ۵ ضربه شلاق. چن تا سلول قبل از من شلاق
خوردن، يادم نيست. سه – چهار تا؟ دو- سه تا؟ ميگم که، يادم نيست.

نوبت من
رسيد. زنه پاسداره در رو باز کرد و گفت چشم بند بزنم. اوائل مهر بود. توی سلولای
در آهنیِ “آسايشگاه” (۲) بوديم که آفتاب نداشت. آسايشگاه دو
سری سلول داشت، يه سری شون دراشون چوبی بود، طرف حياط بودن و آفتابگير، يه سری شون
طرف ديوارای سنگی، دراشون آهنی. بند زنان هم طبقه اول، به همين دليل سلولای در
آهنی طبقه اول که ما زنا بوديم کلاً سرد بودن. چی داشتم می گفتم؟ آها، داشتم می
گفتم مهر ماه بود، اما خدائيش مهر کجا بود؟ من سرمای بهمن رو تو وجودم حس می کردم.
چشم بندم رو زدم و رفتم بيرون. «در معيت» پاسداره به طرف نيمکته راهنمايی شدم.
فاصله خيلی کوتاه بود. نيمکته همون بغل بود. فاصله ده مترم نمی شد. از زير چشم بند
نيمکت رو ديدم؛ نيمکته از اين نيمکت چوبيا بود که همه جا هست، از اونايی که دم
قهوه خونه ها مردا می شينن روش، يا بچه ها تو مدرسه ها، از اين ساده ها ، پهنا شون
۴۰ سانت هم نميشه،
طول شونم بگير يه متر و خورده ای به زور. يه رويه، چهار تا پايه. پاسداره ازم
پرسيد نماز می خونم؟ گفتم نه. گفت بخواب. به سينه خوابيدم. قبل از اين که بدنم رو
جمع و جور کنم و مغزم بفهمه چی در انتظارمه، ضربه اول اومد رو پشتم. يه آخ از تو
سينه گفتم. اما ، دلم می خواست فرياد بکشم، آتيش گرفتم. چهار تا ضربه بعد، داغونم
کرد. يعنی راستشو بخوای متلاشی ام کرد. خيلی زور زدم جيغ نزنم. پنج تا که تموم شد،
به زحمت بلند شدم. به زحمت هم خودم رو جمع و جور کردم. باز دوباره «در معيت»
پاسداره برگشتم به سلول. اينايی که گفتم، اين حس ِشکست، اين حس خورد شدن، اين
برتری بی چون و چرای دشمن قدرتمندی که هر کاری می خواد می تونه باهات بکنه، می
تونه شرفت رو ازت بگيره، می تونه مثل آب خوردن گردنت رو خم کنه، اين حسی که تو
کوچيکی، خيلی کوچيک و اون بزرگه، خيلی بزرگ، آره، اين حس مال همون موقع ِ بعد از
برگشت به سلول بود. خيلی بدبخت بودم. خيلی زياد! خيلی ترسيده بودم، خيلی زياد! چن
تا سلول بعد از من هم رفتن و حدشون رو خوردن. اما من گرفتار خودم و ترسم بودم. تو
وجودم طوفان بود، کر شده بودم، کور شده بودم، جز احساس بدبختی، کوچکی، ناتوانی و
بی پناهی هيچ چی ديگه تو جونم نبود.

اصلا بذار يه
کم برم قبل تر. داستان از کجا شروع شد؟ از شهريور. يه عصری خبر اومد که بچه های
ملّی کِش (۳) رو دارن تو
سلولا «حدِ نماز» می زنن. چی؟!؟ حد نماز! با اين پديده آشنا بوديم. يعنی شنيده
بوديم سال های ۶۲ و ۶۳ بعضی ها رو واسه نماز نخوندن حد زده
بودن. طرف رو بعد از هر اذان می بردن بيرون، می خوابوندنش و شلاقش می زدن. اما صد
سال بود از اين خبرا نبود تو زندان. خبر بعدترشم بلافاصله اومد که بچه ها حاضر شدن
نماز بخونن. اين فاجعه بود واسه ما. ما چپا نماز نمی خونديم. نه اين که ضد مذهب
باشيم. نه! اصلاً مذهب وسيله بود اين وسط – هم ما که غير مذهبی بوديم اين رو می دونستيم،
هم اونا که می گفتن نماز بخونين. همه می دونستيم نماز بهانه س، می خوان گردن مون
رو بشکنن. تجربه ای که طی سالها داشتيم اين بود که يه سانتيمتر می رفتی عقب، ديگه
بايد تا تهش وا می دادی. اين جوری بودن اينا. سر خم می کردی ديگه بايد تا انزجار
دادن و مصاحبه کردن و نمی دونم صد تا کار ديگه پس پسکی می رفتی. مصاحبه می گم،
مصاحبه می شنوی؛ زندانی بدبخت رو می آوردن جلوی جمع، مجبورش می کردن چيزای عجيب
غريب بگه عليه سازمان و گروهش و باورهای انسانی و سياسی اش، عليه همه کس و کارش،
عليه خودش. خيلی وقتا می گفتن «مصاحبه قبول نيست!»، «هنوز تو وجودت نفاق هست!»،
«هنوز خودت رو نشکستی!» فکر کن! رسما می گفتن اينو. لاجوردی می گفت، سرلک می گفت:
«خودت رو بشکن، خودت رو! » ، «من ات رو نشکستی!» اين جوری بودن اينا… چی داشتم
می گفتم؟ آها، گفتم که خبر حد و نماز خوندن بچه ها اومد.

اصلا بذار يه
کم برم قبل تر. همون اوائل شهريور، فردين (۴) رو از بند بردن. فردين زير حکم بود.
زير حکم يعنی اين که حکم اعدام داشت، اما اجراش نمی کردن. اين حکم اعدام هم بالای
گردن اون بود و هم روی اعصاب ما. هر موقع صداش می کردن، ما از ترس مُی مرديم. می
دونستيم اين رفتن می تونه بدون برگشت باشه. فردين رو بعد از دو هفته، يه شب دوباره
برش گردوندن به بند. خوب يادمه، ۱۷ شهريور بود که برش گردوندن. همه سر
بند نشسته بوديم و اخبار شب رو گوش می کرديم. فردين تعريف کرد که بردنش ۲۰۹ و گفت يه
خبرايی بوده. گفت بردنش دادگاه و دوباره داستان تکراری حاکم شرع و مسئولين زندان و
ناصر، سر بازجوی شعبه ۵ ، و خوندن کيفر خواست. فردين از تکرار اين پرسش ها عصبانی
شده بود و سفت و سخت تر از هميشه از مواضع سياسی اش دفاع کرده بود. فردين گفت که
جلوی اين دادگاه مردها صف کشيده بودن و اون رو چون زن بوده خارج از صف بردن توی
دادگاه. ما دقيقا نمی دونستيم که چه اتفاقی داشت می افتاد، اما از هيچ کدوم اينا
بوی خوشی به مشام نمی رسيد.

اصلا، بذار
يه کم برم قبل تر. اوائل مرداد، همون روزايی که ايران قطعنامه ۵۹۸ رو پذيرفت، يه
دفه پاسدارا اومدن تو بند، به همه مون گفتن بريم تو اتاقامون. اگر اشتباه نکنم يه
بار پاسدارای زن پرسيدن، بعدترشم يه بار مردا اومدن توی بند. از همه مون پرسيدن
اتهام مون چيه، آيا گروه سياسی مون رو قبول داريم؟ والله قسم نمی خورم، من اين
جوری يادمه. بچه های مجاهد بايست می گفتن « منافق»، يعنی اين بچه ها حق نداشتن اسم
رسمی خودشون رو بيان کنن. اما اين دفعه برای اولين بار بعضی هاشون گفتن «مجاهد»
هستن. من تو اتاق ته بند بودم که اکثراً مجاهد بودن. خيلی برام تعجب آور بود.
نشنيده بودم بگن «مجاهد» هستن. سر مرز، مجاهدين با ارتش و سپاه درگير شده بودن و بچه
های مجاهد جسور شده بودن. ما می دونستيم اين «مجاهد» گفتن شوخی نيست و تبعات خيلی
بدی براشون داره. يکی دو روز هم طول نکشيد تلويزيونای بند رو جمع کردن، روزنامه ها
رو هم قطع کردن. يه چن روز که گذشت ديديم از ملاقات هم خبری نيست. و بعد ديديم
اصلا بچه ها رو بهداری هم نمی برن. آره، تماس ما رو با دنيا و حتی با خارج از بند
خودمون به کلی قطع کردن. بعدش بچه های مجاهد رو دسته دسته از بند بردن. اولين گروه
شون رو يادمه يه شب جمعه ای خيلی دير وقت بود که صدا کردن. خيلی عجيب بود. اولين
گروه از بچه های تشکيلات ۲۰۹ بودن. در عرض چند روز ديگه هيچ
مجاهدی تو بند نموند. همه ديگه چپ بوديم.

خلاصه چند
روز بعد از رسيدن خبر حد، اومدن سراغ ما تو بند عمومی. يه روز حدودای ساعت ۱۰ ، که ساعت
هواخوری بود، بچه ها رو صدا کردن که برای بازجويی، دادگاه، يا نمی دونم چی برن
بيرون. تو اين گروه، ميترا و ناهيد از بچه های توده ای رو خوب يادمه، اما فکر کنم
کلاً از بند عمومی و ملی کِش ها هفت نفر رو بردن. اونم دقيق يادم نيست. چيزی که
بود اين بود که همه شون از بچه های توده ای و اکثريتی بودن. ولوله افتاد تو بند.
بدو بدو همه رفتيم سراغ بچه هايی که اسماشون رو خونده بودن. همه می دونستيم چی در انتظارشونه.
بچه ها چادر و چشم بنداشون رو زدن و با بدرقه ما و دعای دل های نگران مون رفتن
بيرون. طرفای ظهر برشون گردوندن به بند. دوباره ولوله افتاد. برامون تعريف کردن که
بردن شون دادگاه، ازشون پرسيده بودن نماز می خونن يانه، و وقتی با جواب منفی بچه
ها روبرو شدن، گفتن حدشون خواهند زد. بچه ها هم نمی دونم تو «دادگاه» گفتن که در
اعتراض به اين حکم اعتصاب غذای خشک خواهند کرد. ناهيد اون وسط حاضر جوابی کرده
بود، حد دفعه اولش رو به جای ۵ تا ضربه، کرده بودن ۱۰ تا. دوباره
بلندگوها به صدا دراومدن، اسمای اونايی رو که برده بردن دادگاه دوباره خوندن و
بردن شون. آورده بودن شون که به ما خبر بدن. مشخص بود که جنگ، جنگ روانيه ، جنگ
اعصاب بود. گذاشته بودن که خبر به ما برسه که قبل از اين که با فشار روبرو بشيم،
پيشاپيش وا بديم. بچه ها رو که بردن، طولی نکشيد اذان ظهر پخش شد. آی که حال همه
مون چقدر بد شد. همه می دونستيم الان تو ۲۰۹ چی داره به سر دوستای عزيزمون مياد.

راستش بچه
های بند «سرموضعی» کم تو زندان بلا نکشيده بودن. پای در دل هر کی که می نشستی صد
تا قصه عجيب غريب داشت واسه گفتن. از «تابوتا» (۵) بگير تا
انفرادی های طولانی مدت تو گوهردشت و اوين، از تعزير و پاهای له و لورده بگير تا
اعدام عزيزترين نزديکای آدم، از تحقير و کتک و بازجويی های سخت و فشار فيزيکی طاقت
فرسا بگير تا بند های بی هواخوری، بی ميوه و غذای درست و حسابی، آب سرد حمام تا صد
تا چيز ديگه. يادش زنده، فردين هميشه می گفت: «اين رژيم عجيب غريبه از سبعيت، اين
بچه های ساده و کم سن و سال هم عجيب غريبن از مقاومت. آخه کی می تونه بفهمه چه
جوری يه دختر بچه ۱۸-۱۹ ساله که کل
دانش سياسی اش خوندن يه اعلاميه س، می تونه چنين فشارهايی رو تاب بياره؟» اما خب، اين
داستان حد ديگه اصلا آسون نبود. شوخی هم نبود. فکر کن اين همه سال زندان کشيده
باشی، صد تا بدبختی و بلا رو تاب آورده باشی، آخر سر بخوان اين جوری داغونت کنن.

بچه ها رو
بردن. يه چن روز بعدش خبر اومد که ميترا و ناهيد رو بردن بهداری چون زير فشار
اعتصاب غذای خشک حال شون بد شده. فکر کنم تنها من نبودم که خوشحال شدم. «حال بد»
چيه، مرگ هم برامون شيرين بود. اون قدر که تصور آينده و شکستن، سخت و غير قابل
قبول بود. مهم اين بود که خطر ِ« شکستن» از سرشون رفع شده. فکر کن، اين جوری بوديم
ما!

نوبت ما که
رسيد فک کنم پنج شنبه ۳ مهر بود. داستان تقريبا درست همون جوری اتفاق افتاد که
برای سری قبل. دوباره يه سری ديگه از بچه های توده ای و اکثريتی. منتها ما رو پنج
شنبه بردن به دادگاه کذايی، يه چن ساعتی منتظرمون نگه داشتن، بعد گفتن «حاج آقا»
نيامده از قم، برگرديم بند، شنبه دوباره ميارن مون دادگاه. گفتم که، جنگ، جنگ
روانی بود. با اعصاب ما و بقيه بازی می کردن. يه اتفاق خوبی افتاد اين وسط. ملاقات
ها از سر گرفته شد. يعنی وقتی ما رو شنبه بردن دادگاه، همزمان اولين گروه ملاقاتی
ها هم رفتن ديدن خونواده هاشون. اين خيلی خوب بود. اين يعنی که اخبار زندان و
داستان حدها داره به خونواده ها و «بيرون» گفته می شه. از پنج شنبه تا شنبه که دوباره
بريم دادگاه، قدم خير، يکی از بچه های شعبه شش (۶) با يکی از پاسدارای
زن دعواش شد. اسم گيتی رو از ليست حذف کردن، به جاش قدم خير رو گذاشتن. دادگاه ما
هم چيز خاصی نداشت. من مال خودمو می گم. من رو بردن تو يه اتاقی، گفتن چشم بندتو وردار!
ورداشتم، ديدم جلو يه گروه ۴-۵ نفری هستم که نشستن رو به روم . يکی
شون که معلوم بود «حاکم شرع» هستش، با عمامه سياه، از من پرسيد نماز می خونم يا
نه، گفتم نه. طرف که بعداً فهميدم نيری بوده، گفت: «ما می خواهيم از اين به بعد
احکام بر زمين مانده اسلام رو اجرا کنيم و به همين دليل چون شما مرتد نمی دونم چی
چی حساب ميشی، به تحمل ۲۵ ضربه شلاق در روز محکوم ميشی تا نماز بخونی.» اين
اصطلاح «احکام بر زمين مانده اسلام» رو خيلی خوب يادمه. خيلی لجم گرفت. نه ورداشتم
و نه گذاشتم، گفتم: «احکام بر زمين مانده اسلام فقط شامل اجرای حد نماز ميشه؟ اين
همه اختلاف طبقاتی، اين همه دزدی، اين همه فحشا و بدبختی، رفعِ اينا حکم اسلام نيست
که بر زمين مونده؟» يادم نيست چی جوابم داد، اما اينو يادمه که بهش گفتم در اعتراض
به اين حکم ناعادلانه اعتصاب غذای خشک خواهم کرد و يادمه که سر تا ته اين مثلا
دادگاه، ده دقيقه هم طول نکشيد. الان که فکر می کنم خنده م می گيره. يعنی راستشو
بگم گريه م می گيره از سادگی خودم. بچه بودم و بی تجربه، فکر می کردم اعتصاب غذای
خشک يه فرمول جادوئيه برای شکست نخوردن. فکر می کردم يه کار خيلی آسونه که دو سه
روز غذا نمی خوری، بعدش همه چی تموم ميشه. ببين، اصلا اين طور نبود!

اگر اشتباه
نکنم مارو ديگه نبردن بند. يه راست همه مون رو بردن آسايشگاه. حدّ اول رو که گفتم.
حدّ دوم بعداز ظهر بود. بعد از شام. دوباره همون صداها و همون بوها و همون چن نفر
قبل از من و بعدشم که نوبت من. يادم نيست همون پاسدار ظهريه بود يا يکی ديگه.
دوباره رفتيم پيش نيمکت کذايی. دوباره پرسيد نماز می خونم يا نه، دوباره گفتم نه و
دوباره گفت بخواب. خوابيدم. اولين ضربه اومد، دومين و … پنجمين. يه معجزه اتفاق
افتاده بود، اصلا دردش مثل درد حدّ ظهر نبود. اصلا قابل مقايسه نبود. خيلی قابل
تحمل تر بود. برگشتم سلولم. در رو که پشت سرم بستن از خوشحالی دستم رو گذاشتم رو دهنم
و چن تا جيغ محکم بی صدا کشيدم. از خوشی داشتم خفه می شدم. اِه، اين سخت نبود ،
اين اصلاً سخت نبود، اين اصلاً اصلاً سخت نبود! اين رو می شد تحمل کرد. هزار فکر و
سوال به مغزم هجوم آوردن. فکر کردم چرا ظهريه اين قدر درد داشت؟ چرا اين يکی اين
طور نبود؟ يه دفه يه نتيجه تو ذهنم جرقه زد: هميشه زير فشار، اون ضربه اول، مهم
ترين ضربه س. اون رو که رد کنی، بقيه ش می تونه اون قدر سنگين نباشه. آخ که چقدر
اين نتيجه گيری تو اون روزا و بعدها تو زندگيم به دردم خورد.

گفتم که حد ۵ بار در روز
اجرا می شد. جالب بود، شيعه می تونه نماز رو سه بار بخونه، در مورد حد، دقيق ۵ بارش رو
اجرا می کردن. چرا؟ آخه اصل داستان، داستان جنگ روانی بود. مسئله اين بود که تمام
روز آدم تنش می لرزه که کی نوبتش می شه، می ره شلاقش رو می خوره، نيم ساعتی حالش
خوبه که اين يکی تموم شد. تا حالش جا نيومده، دوباره سری بعدی. اصلا قبل از اين که
نوبت آدم بشه، اين پخش اذان و اين بوی غذا و صدای کشيده شدن نيمکت سر بند، کاملا
يه امر روانی واسه خاطر شرطی کردن ما بود.

يه چيز خيلی
بدی که اين وسط داشت من رو بيشتر از خود حد و شلاق آزار می داد اعتصاب غذای خشک
بود. من قبلا هم تجربه اعتصاب غذا داشتم، اما اين اولين بار بود که تنها بودم و
اين اولين بار بود که اعتصاب غذای خشک رو تجربه می کردم. اَه ، تجربه مزخرفی بود. سينه
م شده بوده کوره. دستام و بدنم يخ، درونم پر از آتيش. اين تشنگی ديوانه وار نمی
ذاشت بخوابم اصلا. نمی تونم تعريف کنم چقدر سخت بود برام. تا چشمام رو می ذاشتم رو
هم، يه برکه آب سرد رو می ديدم که دارم توش غوطه می خورم. هيچ چی برام مهم تر از آب
نبود. يعنی از يه طرف درد شلاق، از يه طرف تشنگی، از يه طرف هم بی خوابی. پاک داشت
می زد به سرم.

روزامون پنج
قسمتی شده بود. از يه نوبت شلاق تا نوبت بعدی شلاق. نيمکته رو که می کشيدن سر بند،
چشم بندم رو می زدم و آماده نوبت خودم می شدم، وايميسادم پشت در. روز و شب رو که
حاليم نبود اون قدر که تشنه م بود. کارم اين شده بود که همه ش می نشستم جلوی سينک
و شير آب رو باز می کردم و دستام رو زيرش می گرفتم. اين جريان خنک آب رو دستام
خيلی حس خوبی بود، اما تشنگی داشت داغونم می کرد. عجب غلطی کرده بودم! يه معمايی
هم که اون وسط اتفاق افتاد اين بود که بعد از چن روز، ضربات شلاق يه سلولی رو من
خيلی خفه می شنيدم. اصلا نمی فهميدم داستان چيه. چرا صدای همه شلاق ها واضح مياد،
صدای اين شلاقا خفه س؟

يه چيز بامزه
هم اين وسط بود: بعضی پاسدارا دست شون پرزور بود و واقعاً بد می زدن، بعضی های
ديگه شون نه. يکی شون بود که خيلی لاجون و لاغر بود و خيلی آروم می زد. وقتی اين
پاسدار لاغره در رو باز می کرد، باورت نميشه دلم می خواست بغلش کنم بگم:” به
به آخ جون، تو هستی؟ بريم، بريم شلاقت رو بزن!” فکر کن، اين جوريه آدميزاد!

يه شب اتفاق
خوبی افتاد. اون شب، شيفت اکبری بود. رئيس بند زنان ۲۰۹. يکی از
شرورترين زنايی که تو عمرم ديدم؛ قدرتمند، باهوش و بی چشم و رو تا دلت بخواد.
ماشالله قدرت دستشم هم که عالی! لامصب طوری زد که به نيمکت چسبيدم. به زحمت بلند
شدم. من گفتم که چشم بند رو چشمم بود، اومد من رو «راهنمايی» کنه، دستش رو زد به
پشتم، پشتم تير کشيد از درد، با تحقير بهش گفتم: « به من دست نزنين!» گفت : « برو
بدبخت، اين همه درد رو تحمل می کنی که نماز نخونی؟» اون قدر خوشحال شدم از جوابش
که حد نداشت. باور کن می تونستم ماچش کنم. آخه از نظر من اين بهترين تعريفی بود که
کسی تو اون شرايط می تونست از من بکنه. بله من درد رو تحمل می کنم که نماز نخونم!
شاد و سربلند برگشتم به سلولم. لخت شدم که ببينم می تونم پشتم رو ببينم؟ از گوشه چشم
بالای شونه هام رو می ديدم: سياه سياه!

يه شب هم
وقتی رفتم شلاق بخورم، ديدم نفر قبل از من ادرار کرده رو نيمکت. تو ادرارش خون
بود. من خيلی راحت روی همون ادرار دراز کشيدم. کی بود يعنی اين؟

يه چيز ديگه
هم بگم بخندی؟ گفتم که خيلی ما ساده بوديم، خيلی کم تجربه. اين لاکردارها هم واقعا
بی رحم: من برای اين که اگر زمانی نتونستم تاب بيارم، خودم رو بکُشم، يه تيغ مداد
تراش با خودم برده بودم به سلول و قايمش کرده بودم توی ليفه شلوارم. فکر کن چقدر
ما ساده بوديم که فکر می کرديم با تيغ مداد تراش ميشه رگمون رو بزنيم و فکرش رو
بکن اين مسئله شکستن برای ماها چقدر سنگين بود. حالا چرا اين رو گفتم، برای اين که
يه چيز ديگه رو برات بگم: اين اعتصاب غذای خشک نمی دونم چه جوريه، زود سيستم اعصاب
رو از کار می اندازه. من کاملا متوجه بودم که فرايند فکر کردن در من خيلی آهسته شده.
از مجموع ۲ و ۲ تا برسم به ۴، نيم ساعت
يه ساعت ممکن بود طول بکشه. تو اين وضع و اوضاع يه شب من رو بردن برای حد نماز شب.
قبل از اين که برم روی نيمکت بخوابم، از زير چشم بند لباس نفر قبلی رو که شلاق
خورده بود ديدم که از کنارم رد شد. شلاق رو خوردم، برگشتم به سلول و اين سوال مثل
خوره افتاد به جونم که اين کی بود؟ اين کی بود؟ هی فکر می کردم اين کی بود و يادم
نمی اومد. هر چی بيشتر فکر می کردم، از جواب دورتر می شدم. خدايا اين کی بود؟ می
دونستم که من سال ها با صاحب اين لباس تو بند زندگی کردم، اما مغزم ديگه کار نمی
کرد و حافظه م به کلی مختل شده بود. هی فکر کردم، هی فکر کردم و ای کاش که يادم
نمی اومد. اما يادم اومد: “ميترا! اين ميترا بود……. اِه ميترا؟!؟”
خون تو رگام منجمد شد. همه افکار بد و منفی دنيا يه دفه به طرفم حمله ور شدن: يعنی
چی؟ به ما که گفته بودن ميترا و ناهيد کارشون به بيمارستان کشيده. اين خبر غلط
بود؟ اين دختر هنوز داره شلاق می خوره؟ حساب کردم ديدم بيش از دو هفته س. يعنی چه
طوری ممکنه؟ چن دقيقه يا چن ساعت طول کشيد از همه اينا برسم به يه نتيجه وحشتناک،
يادم نيست: « ای امان، اينا کوتاه بيا نيستن! عليرغم اين که خبر به بيرون درز کرده
دست بردار نيستن. اينا تا شکستن ما می خوان پيش برن… ای واااای! اينا بی
بروبرگرد مارو می شکنن!» اون قدر حالم بد شد که نمی تونم برات بگم چه جوری. قبل از
رسيدن مرگ، مُرده بودم باور کن! زود دست زدم به ليفه شلوارم و تيغ مدادتراشه رو لمس
کردم. سرجاش بود. يه احساس آرامشی به من داد، يه راحتی خيالی به من داد که نمی
دونی. اصلا فکر خودکشی اون قدر آرومم کرد که باور نمی کنی! فکر کن! من، يه دختر
خيلی معمولی و بيست و چن ساله و ترسو، اون وقت اين تيغ کوچولوی مداد تراش آرامش
بخش ترين چيز بود تو اون روزای من. آخه مرگ چيزی بود که دست اينارو از من و غرور و
حيثتيم دور می کرد. اين جوری شده بوديم ما!

پنج روز که
گذشت عادت ماهانه شدم. می دونستم حد رو اون موقع قطع می کنن، چون زنی که عادت
ماهانه س نماز نمی خونه. همين طور هم شد. روز هفتم فکر کردم دوباره ميان سراغم اما
کسی نيامد. يعنی غذا رو توزيع کردن، اذان ظهر رو پخش کردن، ولی از صدای کشيده شدن
نيمکت روی زمين خبری نشد. اولش که نفهميدم چيه موضوع. اينايی که ميگم کلی طول کشيد
تا حاليم بشه. گفتم که، مغزم کار نمی کرد. چند ساعت گذشت يا چند سال نمی دونم، اما
از نيمکت و شلاق خبری نبود. چی شده يعنی؟ بعد صدای يه سری مرد رو شنيدم و صدای باز
و بسته شدن در سلول هارو. پاک گيج شدم. يعنی چی شده؟ به خودم گفتم: « آها، اينا ديدن
با حد و شلاق به نتيجه نمی رسن، حالا می خوان بريزن تو سلول با مشت و لگد مجبورمون
کنن!» فکر کن اين قدر ساده بودم من و اين قدر به اينا بدبين! بالاخره نوبت من
رسيد. پاسدار زن از پشت در گفت چادر و چشم بندت رو بذار. خب، درست بود پس حدسم.
اين يعنی که مردا می خوان بيان تو سلولم. در باز شد، حس می کردم چند نفری می شن.
يکی شون شروع کرد به حرف زدن: « شما چرا غذا نمی خوری؟» گفتم: « من ترجيح می دم بميرم
و اين شرايطی که شما می گين رو نپذيرم!» الان به نظر شعار مياد اين چيزا، اما اون
موقع اينا حرف دلم بود. فرياد توی وجودم بود. خيلی برام عادی بود اين جوری حرف
بزنم. اصلا جريان مقابله من با همۀ اونا اون قدر لخت و بی نقاب شده بود که اين طرف
من بودم و شور و عشق و باورهام، اون طرف با همه قدرت و همه پلشتی اش که می خواست
من رو له کنه. گفت: « اين «جريان» ديگه قطع می شه، شما غذات رو بخور!». «جريان»؟
تعارف داشت با من؟ چرا رُک و صريح نمی گه شلاق؟! من رو می گی، پاک قاطی کردم! چی
فکر می کردم، چی شنيدم! چند ثانيه فکر کردم، گفتم: «من حرف شما رو می پذيرم و غذا
می خورم، اما اگر يه بار ديگه بهم دست بزنين، اين دفه تا آخرش می رم.» گفت: « من
قول می دم ديگه تکرار نشه!» بهش گفتم: « من رو ببرين پيش دوستام. دليلی برای
انفرادی وجود نداره!» نمی دونم به کی گفت: « ايشون رو ببرين به سلول جمعی…”
اين رو گفت و با بقيه از سلول خارج شد… اونا که رفتن نشستم همون پشت در سلول آی
گريه کردم، آی گريه کردم، آی گريه کردم! رودخونه رودخونه اشک ريختم… آخ که چقدر
چقدر چقدر خوشبخت بودم! من بزرگ ترين زن عالم بودم، قوی ترين آدم روی زمين، من
مقاوم ترين انسان کل تاريخ بشريت بودم! آه که چه احساس خوبی، چه احساس شيرينی…
درد، ترس، رنج و بدبختی اون قدر از من دور بودن، اون قدر اون قله ای که من روش وايساده
بودم بلند بود که حد نداشت!

همون روز
بعداز ظهر من رو بردن به سلول مهيار و بتول. اون قدر هم ديگر رو بوسيديم و بغل
کرديم که تمومی نداشت. ما سعادتمندترين آدمای دنيا بوديم باور کن. دو هفته نگه مون
داشتن که تا يه کم ريخت وقيافه مون عادی بشه. ماها که اعتصاب غذا کرده بوديم، خيلی
قيافه مون ناجور بود. اعتصاب غذای خشک واقعا سريع بدن رو از ريخت می اندازه. بشقاب
بشقاب غذا بود که به سلول ما سرازير می شد. پاسدارا همه « مهربان و شيرين» شده
بودن. همون پاسدارايی که شلاق مون زده بودن، حالا بايد می ديدی شون چقدر ماه شده
بودن.

تو اين دو
هفته لحظه ها رو شمرديم برای اين که زودتر ببرن مون به بند عمومی. يک شب انتقال به
بند عمومی شروع شد. قبل از من کی رفت و من چه زمانی رفتم يادم نيست من رو بردن سر
بند، رئيس زندان نشسته بود. گفت که چون فلان کردی و بهمان اين جريانات برات پيش
اومده. اينم به طور موقته که قطع شده. دوباره چموش بازی در بيارم بازم شلاق در
انتظارمه. حالا من رو ميگی؟ به زور جلوی لبخند و خوشحالی ام رو می گيرم. گوش نمی
دادم يارو چی می گه که! منتظر بودم نطق و تهديداش تموم بشه، برگردم بند عمومی.

اون موقع
سالن ۳ بوديم، يعنی
طبقه سوم آموزشگاه. شب بود. نورافکنا روشن. من چشم بند رو چشمام، راه می رفتم به
زحمت اما حس پرواز داشتم. اون قدر خوشبخت بودم که حد نداشت. قبل از اين که برسم
بند، صدای همهمه و بدوبدو و شادی بچه ها رو بالا سرم می شنيدم. از دفتر بند که رد
شدم و رسيدم به راه پله چشم بندم رو برداشتم. رسيدم پاگرد بين طبقه دوم و سوم.
بالارو نگاه کردم. آخ، فردين وايساده بود با اون موهای يکدست سفيد. انگار همين
الانه، خوب ِخوب يادمه. اون پيراهن بلندش تنش بود که نقش و نگار افريقايیِ نارنجی و
قرمز و قهوه ای داشت. دستاش رو باز کرده بود به طرفين، منتظرکه من برسم بالا. نگاش
کردم، اون قدر شاد و خوشبخت بود که حد نداشت. تمام صورتش پر از خنده. از سرتاپاش
شادی می باريد. نمی تونست بياد پايين چون ممنوع بود. حالا من می خوام برم بالا،
زانوام ديگه اصلا قدرت ندارن. دستام به دستگيره پله ها، هر پله رو می رم بالا، يه
کم وايميسم تا نفس بگيرم. از چشمام همين جوری اشک روان، بدنم خيس عرق، پاهام هم از
ضعف می لرزن. برداشتن هر قدم مثل بلند کردن يه کوه. چه جوری بهش رسيدم نمی دونم و
چه جوری غرق شدم در آغوشش اونم يادم نيست… .

وارد بند
شدم. غوغايی بود. ميترا و ناهيد رو هم آوردن. ميترا و ناهيد در واقع پله ها رو
خزيده بودن. اون قدر قيافه هاشون بد بود که حد نداشت. ناهيد حتی عضلاتش رو هم از
دست داده بود. يه چيز غريبی بود قيافه دوتاشون. انگار از اون دنيا برگشته باشن. دو
تا زن جوون رفته بودن، دو تا پيرزن فرتوت برگشته بودن. تکيده و لاغر و خميده. باور
کن اغراق نمی کنم، هردوشون عين اين عکسای بازداشتگاه های يهوديا هست تو جنگ دوم،
اون جوری بود قيافه هاشون. ماها چه طوری بوديم نمی دونم. هر چی بود، بچه های بند
مارو با بهت و حيرت نگاه می کردن و بعضی ها زار زار گريه می کردن… .

ناهيد ۲۱ روز و ميترا
۲۳ روز اعتصاب
غذای خشک رو تحمل کرده بودن، چون ميترا به قول مسئولان زندان اعتماد نکرده بود و
می ترسيد که مبادا اعتصابش رو بشکنه و اونا دوباره همه چيز رو از سر بگيرن. هر
کدوم شون بالای ۵۰۰ ضربه شلاق
خورده بودن، تازه ناهيد ۵ تا هم بيشتر! کی باورش می شه؟ اين جوری بودن بچه های
ما! فرداش بود يا بعدتر که ناهيد با صدای گرفته و خفه برامون تعريف کرد اواخر اون
قدر حالش بد شده بود که ديگه نمی تونسته بره سر بند حد بخوره. حاکم شرعه اومده تو
سلولش چک کرده که هنوز زنده س، به پاسدارا دستور داده بود بقيه حد رو تو سلول اجرا
کنن. اون موقع بود که فهميدم اون صدای خفه شلاق که می شنيدم، همين صدای حد خوردن
ناهيد بود تو سلول…
آره، ما همه برگشتيم بند، يه سری مون به بند عمومی، يه سری مون هم به بند ملّی کش
ها. تنها کسی که برنگشت سهيلا (۷) بود.

***

آره، اون
روزا ما اون قدر ساده بوديم. اينا هم اون قدر در موضع قدرت و اون قدر بی رحم. اما
نمی دونم، يه چيزی بود در ما که نگه مون می داشت: اميد، آره، اميد بود به گمانم!
ما در سياه ترين سال ها اميدمون موند. من خودم والله يادم نيست به سختیِ کار فکر
کرده باشم يا به اين که کی مونده و کی رفته و کی مقاومت می کنه و کی نمی کنه.
راستش عقلم شايد خيلی هم نمی رسيد، اما ما ياد گرفته بوديم که سرمون رو بندازيم
پايين و کارمون رو بکنيم. من يه چيزرو ياد گرفتم تو زندگيم؛ آدم که بخواد بمونه و
بجنگه از در و ديوار دليل می تراشه برای مقاومت، اون که می خواد وا بده هزار دليل
پيدا می کنه برای وا دادن…

ما فکر نکرديم ميشه نايستاد، ميشه وا داد، ميشه سر خم کرد. می دونستيم قبل از ما
هزاران نفر ديگه اين راهو رفتن، ما هم بايد بريم. نمی شد نرفت، نمی شه نرفت. ما
چشممون به اون نور ته تونل بود. مطمئن بوديم که بالاخره بهش می رسيم. آره خب، می
دونستيم، هنوزم می دونيم که اصلاً کار راحتی نيست، کار يه روز و دو روز نيست، يه
عالمه کار، يه دنيا صبر می خواد… اون روزا اون جوری بوديم ما… اما، اصلا بگير
کلاً اين جوری هستيم ما… .

ــــــــ
۱- اعتصاب
غذای خشک، خودداری از خوردن و نوشيدن هر چيزی. اين نوع اعتصاب غذا معمولا آخرين
تير ترکش يک زندانی است.
۲- جمهوری
اسلامی علاقه ای عجيبی داشته و دارد که نام زندان ها و بخش های آن را به اسامی بی
ربط تغيير بدهد. به زندان اوين می گفتند «آموزشگاه شهيد کچويی»، به سلول های ته
زندان اوين می گفتن«آسايشگاه». به بندعمومی می گفتند« آموزشگاه» طوری که قيد نام «
زندان اوين» به جای «آموزشگاه» روی پاکت نامه، يکی از دلايل رايج برای عدم ارسال
نامه زندانی به خانواده اش بود.
۳- ملّی کِش
اصطلاحا به زندانيانی گفته می شد که عليرغم اتمام دوره محکوميت به خاطر نپذيرفتن
شرايط زندانبان برای ابراز انزجار و يا مصاحبه عليه تفکر سياسی خود، از زندان آزاد
نشده بودند.
۴- فردين،
فاطمه مدرسی تهرانی، عضو حزب توده ايران که در ۶ فروردين ۱۳۶۸ از بند عمومی منتقل و در تاريخی
نامعلوم اعدام شد. وسايل شخصی او در ۱۹ ارديبهشت همان سال به خانواده اش
تحويل داده شد.
۵- تابوت نوعی
از شکنجه که در زندان قزل حصار و با «ابتکار» حاج داوود رحمانی (معروف به حاج
داوود) رئيس وقت اين زندان اعمال شد. در اين روش زندانی در فضايی بسيار کوچک نگه
داشته می شد و جز در ساعات محدود خواب و استفاده از دستشويی، بايد به صورت نشسته و
بدون تماس با افراد ديگر به مصاحبه افرادی که شکنجه را تاب نياورده بودند و از
گروه خود ابراز انزجار می کردند يا قرآن و سخنرانی های مذهبی گوش می داد. تجربه
تابوت در حدود ۱۱ ماه طول کشيد
و نتيجه آن از دست رفتن سلامت روحی و جسمی بسياری از زندانيان بود.
۶- زندانيان
چپ عضو حزب توده ايران و فدائيان اکثريت در شعبه ۵ زندان اوين
و بقيه زندانيان چپ در شعبه ۶ بازجويی می شدند.
۷- سهيلا
درويش کهن، از اعضای فدائيان اکثريت هرگز از حد بازنگشت. ادعای مقامات زندان آن
بود که او با چادر خود را در سلول حلق آويز کرده است.




یادمانده‌‌ای از بند زنانِ زندان اوین ـــ شهریور-۱۳۶۷

از ۱۰مهر

نویسنده: 

میترا تهامی

روز ۲۰ شهریور سال ۶۷ بود. بلندگوی بند به‌صدا در آمد. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد. پاسدار بند اعلام کرد: «اسامی افرادی که خوانده می‌شود، جهت بازجویی آماده شوند!» اسامی سه توده‌ای و دو نفر از سازمان اکثریت اعلام شد. شنیده بودیم که در طی چند هفته گذشته چند نفر را از بند آزادی‌ها [۱] به دادگاه برده‌اند و به آنها حکم ارتداد داده‌اند، و به کسانی که به‌عنوان «مرتد» محکوم شده‌اند شلاق می‌زنند. شلاق ارتداد را «حد ارتداد» می‌نامیدند.
در جمع خودمان تصمیم گرفته بودیم که چنانچه چنین حکمی برای ما نیز صادر شد، به‌عنوان اعتراض اعتصاب غذای خشک اعلام کنیم. در جوّی سرشار از اضطراب حاکم بر بند، از پله‌ها پایین رفتیم. در راهروی بند پایین، سه نفر دیگر را دیدیم که آنها را نیز از بند «آزادی‌ها» برای بازجویی خواسته بودند. از زیر چشم‌بند آنها را شناسایی کردیم. دو نفر توده‌ای و یک نفر از سازمان اکثریت بودند. در مجموع ۸ نفر بودیم. ما را به‌صف به سوی ساختمان دادگاه بردند. به‌سوی سرنوشت نامعلومی پیش می‌رفتیم.
در ساختمان دادگاه، در اطراف اتاق محل تشکیل دادگاه، در حالی که همگی چشم بند بر چشم داشتیم رو به‌دیوار ایستاده بودیم. بالاخره نوبت من شد. در اتاق موسوم به دادگاه، مردی با لحن آمرانه‌ای گفت: چشم‌بندت را بردار! از میان افرادی که در اتاق بودند «نیّری» و «حلوایی» را می‌شناختم. حجت‌الاسلام نیّری چند سال پیش به‌عنوان حاکم شرع حکم ۱۵ ساله مرا صادر کرده بود. مجتبی حلوایی دادیار جلاد اوین بود و در تمامی اقدامات تنبیهی و ضرب و شتم‌ها نقش ویژه‌ای را ایفا می‌کرد.
نیّری نامم را پرسید. سپس از چگونگی وابستگی سیاسی‌ام سؤال کرد. گفتم: توده‌ای هستم. گفت: هنوز حزب توده را قبول داری؟ گفتم: بله. گفت: پدرت هم توده‌ای بوده است؟ گفتم: نه. پرسید: نماز می‌خوانی؟ گفتم: نه. نیّری گفت : چون پدرت مسلمان بوده است، خودت مرتد محسوب می‌شوی و حکم زن مرتد شلاق تا مرگ است. سپس حلوایی را مورد خطاب قرار داد و گفت: او را می‌برید و در هر وعده نماز (۵ بار در روز) هر نوبت ۵ ضربه شلاق می‌زنید تا زمانی که متنبه شود و به‌صورت کتبی تعهد بدهد که نماز خواهد خواند.
از اطاق بیرون آمدم و همراه دیگران که دادگاه مشابهی را گذرانده بودند در میان فحاشی و رجزخوانی نگهبانان از ساختمان دادگاه خارج شدیم. از زیر چشم‌بند تا حدودی قادر به شناسایی مسیر بودم. در نهایت حیرت متوجه شدم که به‌سوی بند عمومی پیش می‌رویم. آری اشتباه نکرده بودم، ما را دوباره به بند عمومی بازگرداندند. برگرداندن ما به بند عمومی ناشی از اشتباه نگهبان نبود. هدف آنها این بود که ما خبر صدور حکم ارتداد را به همبندی‌هایمان بدهیم. در واقع هدف آن ها ایجاد جوّ رعب و وحشت بود. پس از گذشت حدود ده دقیقه، دوباره اسامی ما را جهت رفتن به بازجویی از بلندگوی بند اعلام کردند. ما را به‌سوی ساختمانی موسوم به آسایشگاه (بند انفرادی) بردند. در ابتدای بند تخت شلاق را آماده کرده بودند. صدای اذان ظهر در فضا طنین‌افکن شد. مرد پاسدار شلاق‌بدستی سؤال کرد: نماز می‌خوانی؟ گفتم: نه! گفت پس روی تخت دراز بکش! بعد از زدن شلاق یا به‌اصطلاح «اجرای حد شرعی»، ما را به سلول‌های انفرادی منتقل کردند. هنگامی که پاسدار زن در سلول را پشت سرم بست، شروع به دست زدن و آواز خواندن کردم. دلیل شادی‌ام این بود که حدس زدم که برای مدت طولانی می‌شود درد شلاق را تحمل کرد، زیرا شلاق حد را به ناحیهٔ کتف و کمر می‌زدند و از جهت دردی که ایجاد می‌کرد  قابل مقایسه با شلاق زدن بر کف پا نبود.
به‌عادت معمول زندانیان، به کندوکاو سلول پرداختم. هنگامی که لبهٔ موکت کثیف سلول را بالا زدم، در زیر موکت دو تیغ تراش پیدا کردم .تیغ تراش در سلول انفرادی پدیده عجیبی بود. آیا نوعی تحریک و تهییج جهت خودکشی بود؟ آیا امکان داشت که آنها سلول را بازرسی نکرده باشند و وجود این دو تیغ از چشم آنها دور مانده باشد؟ باید تکلیف خودم را با این دو تیغ روشن می‌کردم. فکر کردم که به‌هر دلیلی که باشد باید این دو تیغ را برای روز مبادا از دست ندهم.
پاسدار زن در سلول را برای دادن ناهار باز کرد. طبق قراری که با دوستان دیگر داشتیم، غذا را نگرفتم و شروع اعتصاب غذای خشک را اعلام کردم. یک اسفنج و مقداری مایع ظرفشویی از زندانی قبلی به‌یادگار مانده بود. به‌سرعت شروع به نظافت سلول کردم. احتمال می‌دادم که در روزهای آینده با توجه به اعتصاب غذای خشک توان این کار را نداشته باشم. زمانی که ساعت شلاق بعدی رسید، سلول را کاملاً تمیز کرده بودم.
در چند روز اول، پاسداران مرد شلاق می زدند. یک بار حلوایی، دادیار جلاد اوین، برای شلاق زدن آمد و دوباره همان سؤال‌های نیّری در دادگاه را تکرار کرد: گروهت را هنوز قبول داری؟ از گروهت انزجار می‌دهی؟ نماز می‌خوانی؟ مرد تنومندی بود و در شلاق زدن و درنده‌خویی استاد دیگران. آنچنان با بیرحمی و قساوت می‌کوبید که بدنت را بر تخت شلاق میخکوب می‌کرد. احساس می‌کردی که بدنت با تخت شلاق یکی می‌شود. بعد از چند روز، پاسداران و نگهبانان زن مسئول زدن شلاق شدند. سه نفر از آنان به نام‌های «اکبری» و «سبحانی» و «طالقانی» از دیگران خشن‌تر بودند و شدیدتر شلاق می‌زدند. چهره «طالقانی» را هنوز کاملاً به‌یاد دارم. در اکثر روزها او مسئول زدن شلاق نوبت نماز سحر بود. در سلول را باز می‌کرد و می‌گفت: بلند شو! ماشاالله! بیا بیرون! آستین‌هایش را نیز برای گرفتن وضو بالا زده بود.
پاسداران بند به تذکر مداوم من که در اعتصاب غذا هستم توجهی نمی‌کردند و ظرف غذا را در سلول می‌گذاشتند، در سلول را می‌بستند و می‌رفتند. هوا گرم بود و من مجبور بودم که هر بار با دشواری فراوان به انتهای بند بروم و ظرف غذا را در سطل زباله خالی کنم. روز به‌روز این کار برایم سخت‌تر می‌شد وانرژی زیادی از من می‌گرفت.
هرچه زمان بیشتر می‌گذشت، سقف سلول از من دورتر و دورتر می‌شد. گویا همه‌چیز در مه غلیظی فرو می‌رفت. احساس می‌کردم که چهره پاسدارها را پرده‌ای از دود پوشانده است. دیگر احساسی به‌نام گرسنگی را نمی‌شناختم. اما تشنگی سخت آزاردهنده بود. احساس می‌کردم که در سینه‌ام آتشی روشن کرده‌اند. زمانی که از شدت عطش بی‌تاب می‌شدم، سینه‌ام را به دیوار سرد سلول می‌چسباندم. برخی از شب‌ها فواره‌ای را که در حیاط هواخوری بود باز می‌کردند. طنین ریزش آب زیباترین آهنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. یک رویای شیرین، همدم بسیاری از شب‌های من بود. در خواب می‌دیدم که از یال‌های آخر توچال بالا می‌روم. همه‌جا از برف پوشیده شده است. از روی زمین برف بر می‌دارم و در دهانم می‌گذارم. رویای بس شیرینی بود و عطش کشنده مرا تا حدی فرو می‌نشاند.
فاصله زمانی مابین شلاق نوبت نماز عشاء تا نماز سحر آرام ترین ساعات بود. فاصله بین این دو نوبت در مقایسه با نوبت‌های دیگر شلاق طولانی‌تر بود. همه‌جا را سکوت فرا می‌گرفت و می‌توانستی برای ساعاتی به خواب پناه ببری. با بلند شدن صدای اذان سحر نوبت شلاق زدن شروع می‌شد. در سلول‌ها به‌نوبت باز و بسته می‌شد. صفیر شلاق را می‌شنیدی تا نوبت به خود تو برسد. در گذشته‌های دور، شنیدن صدای اذان یادآور خاطرات شیرینی برای من بود. دوران کودکی را به‌یاد می‌آورد که در کنار سجاده مادربزرگ به‌خواب می‌رفتم و نوازش دست‌های گرم و نوازشگر او را به‌روی موهایم حس می‌کردم. اما اکنون شنیدن صدای اذان درد و سوزش کتفم را به‌یاد می‌آورد و دشنام‌ها و توهین‌های پاسدار را، و آماده شدن برای نوبت شلاق. در آن زمان نمی‌دانستم که شنیدن صدای اذان برای همیشه برای من یادآور صفیر تازیانه خواهد بود.
پیمودن مسیر حدفاصل مابین سلول تا سر بند، که تخت شلاق در آن قرار داشت، روز به‌روز دشوارتر می‌شد. در روزهای آخر، رو به دیوار می‌ایستادم، دو دستم را به دیوار تکیه می‌دادم و با استفاده از دیوار و با گام‌های بی‌نهایت آهسته خودم را تا سلول می‌کشاندم. در یکی از نوبت‌های شلاق، اکبری، مسئول بند، سؤال‌های همیشگی را تکرار کرد و پس از شنیدن جواب «نه»، دیوانه‌وار شروع به زدن شلاق کرد. هنگامی که از تخت شلاق برخاستم و طبق معمول دست‌هایم را به دیوار تکیه دادم تا بتوانم با استفاده از دیوار راه بروم، اکبری با لگد محکمی مرا از دیوار جدا کرد. تعادلم را از دست دادم، اما با دشواری فراوان دوباره به دیوار تکیه دادم تا جلوی او به زمین نیافتم. یک روسری به گردنم بود. اکبری سر روسری را به پاسدارزن دیگری به نام «امیری» داد و به او گفت: سر روسری را بگیر و او را مثل خر تا در سلولش بکش! می‌خواست تا به این ترتیب مرا خوار و زبون کند. اما نمی‌دانست که خشم و عصبانیت او به من نیرو و انرژِی می‌دهد.
در روزهای نخست، زمانی که بعد از هر نوبت شلاق به سلول بر می‌گشتم، در سلول شروع به قدم زدن می‌کردم. اما دیگر توان این کار را نداشتم و به‌مجرد برگشتن، روی پتوی سربازی دراز می‌کشیدم. اما دراز کشیدن مداوم هم طاقت‌فرسا بود. تماس استخوان‌های بدنم با زمین دردآور بود. اما آنچه بیش از هرچیز آزاردهنده بود، وحشت دائمی از جهت از دست دادن قدرت ادراک و تمرکزم در اثر طولانی شدن اعتصاب غذا بود. نمی‌بایستی تعادل فکری‌ام را از دست می‌دادم. نمی‌بایستی که تمرکزم را از دست می‌دادم. نمی‌بایستی که کار ناخواسته‌ای انجام می‌دادم. کابوس همیشگی‌ام این بود که به‌حالت اغماء بروم و ناخواسته به من سرم وصل کنند. باید فکرم را روی مورد مشخصی متمرکز می‌کردم. رمان‌هایی که در گذشته خوانده بودم و یا اشعاری را که حفظ کرده بودم ، مرور می‌کردم. مسیرکوه‌هایی را که رفته بودم، از دامنه تا قله، به‌یاد می‌آوردم. در کوچه پس‌کوچه‌های شهرها و روستاهایی که سفر کرده بودم، قدم می‌زدم. قدرت تکلم را تا حدود بسیار زیادی از دست داده بودم. تلاش می‌کردم که صدای خودم را بشنوم. ادای جملات طولانی برایم دشوار بود. مدام باخودم تکرار می‌کردم: نماز نه! انزجار نه! صدای شلاق‌ها کمتر شده بود. افراد کمتری شلاق می‌خورند؟ شرایط را پذیرفته‌اند؟ نه! شاید آنها را به بند دیگری منتقل کرده‌اند. جواب دیگری به خودم نمی‌دادم.
یک روز در فاصله نوبت‌های شلاق، پاسداری مرا به سر بند برد و روی یک صندلی نشاند و کاغذ و خودکاری روبرویم گذاشت. مردی در کنارم از من می‌خواست که به سؤال‌ها جواب بدهم. لحن آرامی داشت. خطوط کج و معوجی روی کاغذ می‌دیدم. سرم را به‌روی کاغذ کاملاً خم کردم تا توانستم چند جمله‌ای بخوانم. سؤالاتی در مورد نحوه شلاق خوردن مطرح شده بود. بعد از چند لحظه پاسداری مرا بلند کرد و به طرف سلول برد. متوجه شد که اگر تصمیم به نوشتن هم داشته باشم، توان نوشتن را ندارم. بعدها متوجه شدم که افرادی از سوی آیت‌الله منتظری به زندان آمده بودند.
بیش از بیست روز از آمدن ما به سلول می‌گذشت. در روز بیست و سوم سکوت عجیبی بند را فرا گرفته بود. شلاق نوبت سحر را خورده بودم. صدای اذان ظهر بلند شد. عجیب بود! در سلول را باز نکردند. صدایی به‌گوش نمی‌رسید. آیا دیگر شلاق نخواهند زد؟ نه، نه! چنین افکاری را نباید به‌سرم راه بدهم. نباید دچار خوش‌خیالی و خیال‌پردازی شوم. نه، نه! حتماً برنامه خاصی داشته‌اند و ساعت زدن شلاق به‌تعویق افتاده است. ساعت دانشگاه ملی، ساعت ۳ بعد از ظهر را اعلام کرد. نگهبان زن در سلول را باز کرد و گفت: می‌خواهی به بهداری بروی؟ سؤال بسیار عجیب و مضحکی بود. و از آن عجیب‌تر، لحن و برخورد آرام او. چه اتفاقی افتاده است؟ ادای هر کلمه عذاب فراوانی به‌همراه داشت. اما تمام نیرویم را جمع کردم و گفتم: شلاق می‌زنید، بهداری هم می‌برید؟ نه! من کاری با بهداری ندارم.
دقایقی بعد دوباره نگهبان زن در سلول را باز کرد و گفت: بلند شو و بنشین و حجاب داشته باش! بعد از چند لحظه دو هیولا به درون سلول خزیدند. هر دو پوتین سربازی به‌پا داشتند. به زحمت سرم را بالا کردم تا صورت آنها را ببینم. احساس می‌کردم که سر این دو هیولا به سقف سلول چسبیده است. هردو انیفورم پاسداری به‌تن داشتند. احساس می کردم که پوتین‌های آنها تا نیمه‌های سلول را پوشانده است.
یکی از آن دو شروع به صحبت کرد و گفت: من «فروتن» رئیس جدید زندان هستم. به گوشه سلول که ظرف غذای ظهر در آنجا بود اشاره کرد و گفت: چرا غذایتان را نخورده‌اید؟ به‌دشواری و بریده بریده گفتم: خودتان بهتر می‌دانید. تا زمانی که شلاق بزنید نمی‌خورم. گفت: غذایتان را بخورید، قول می‌دهم که دیگر کسی شلاق نخواهد خورد. فروتن به مرد دیگری که در کنارش ایستاده بود گفت: برادر مجتبی، دیگر کسی حق ندارد که شلاق بزند!
تازه متوجه شدم که این هیولای دوم، همان مجتبی حلوایی جلاد است. حرف فروتن را باور نداشتم و آن را بازی و شگرد تازه‌ای می‌دانستم. حلوایی به‌من خیره شده بود. حالا که شلاق در دست نداشت، با نگاهش مرا شلاق می‌زد. ساکت بود. مانند همیشه عربده نمی‌کشید. مانند حیوان زخم‌خورده‌ای خشمگین به‌نظر می‌رسید. احساس بسیار شیرینی بود.
صدای اذان مغرب و عشاء هم بلند شد. سکوت بند همچنان ادامه داشت. پاسدار زن در سلول را باز کرد و گفت: چرا غذایت را نمی‌خوری؟ دیگر شلاق نمی‌زنند. اعتمادی به گفته‌هایشان نداشتم. دو روز بعد هم اعتصابم را ادامه دادم. اما به‌راستی زدن شلاق قطع شده بود. بعد از گذشت ۲۵ روز قادر به خوردن غذا نبودم. در بهداری بند، پاسداری که ادعا می‌کرد که دانشجوی پزشکی است بیهوده سعی در تزریق سرم داشت، اما عاقبت نتوانست که سوزن سرم را به دستم وصل کند. در آخرگفت که رگ‌هایت خشک شده است و نمی‌توانم که رگی برای تزریق سرم پیدا بکنم. به سلول برگشتم.
طالقانی که مسئول فروشگاه بند هم بود در سلول را باز کرد و گفت: چیزی نمی‌خواهی بخری؟ یک مسواک و یک خمیردندان از او خریدم. در خمیردندان را باز کردم و برای چند دقیقه آن را بو کردم. بوی زندگی می‌داد. احساس می‌کردم که دوباره به دنیای زندگان برگشته‌ام. در حال تلاش برای مسواک زدن دندان‌هایم بودم که «رحیمی»، مسئول بند عمومی زنان، در سلول را باز کرد. دهانم پر از خون شده بود. با ریاکاری همیشگی‌اش حالت متأثری به‌خود گرفت و گفت: ببینید با خودتان چه کرده‌اید! حالا که از این راه توفیق نماز خواندن را پیدا نکردید، انشاءالله در آینده خودتان از راه مطالعه به این سعادت برسید.
آمدن رحیمی می‌توانست نشانه ای از برگشتن به بند عمومی باشد. پیراهنی به‌تن داشتم که هدیه «سهیلا» [۲] بود. نمی‌دانستم که او دیگر در میان ما نیست. نمی‌دانستم که صدای خنده‌های پرشور او را دیگر هرگز نخواهم شنید. در یکی از نوبت‌های شلاق، اکبری گوشه‌ای از پیراهن را به تن من پاره کرده بود. احتمال می‌دادم که به بند عمومی برگردم. نمی‌خواستم که با پیراهن پاره و ظاهر ناآراسته به بند برگردم. تصمیم گرفتم که پیراهن را بدوزم. اما تلاشی بیهوده بود. دستم توان نداشت. دید کامل چشمانم را هنوز به‌دست نیاورده بودم. هنوز همه‌جا در مه فرو رفته بود. بعد از سپری شدن یک هفته از قطع شلاق‌ها، با اعلام این که حکم شلاق ارتداد به‌حالت تعلیق در آمده است و در هر زمانی می‌تواند که دوباره اجرا گردد، ما را به بند عمومی باز گرداندند. آغوش گرم رفقایمان بهترین مرهم دردهایمان بود.
ــــــــــــــــــــــــ
۱ـ «بند آزادی‌ها» از زندانیانی تشکیل می‌شد که دوره محکومیت‌شان به‌پایان رسیده بود و یا اساساً حکمی نگرفته بودند و صرفاً به‌دلیل ننوشتن انزجارنامه و یا عدم پذیرش مصاحبه از زندان آزاد نمی‌شدند.
۲ـ «سهیلا درویش‌کهن» دختر جوانی بود که در ارتباط با سازمان اکثریت دستگیر شده بود و در بند آزادی‌ها بود. او در روز ۲۰ شهریور ماه ۶۷ حکم ارتداد گرفت. او هرگز به بند بازنگشت. مسئولین زندان به خانواده‌اش اعلام کردند که در سلول خودش را با چادر حلق‌آویز کرده است.




همبستگی با خیزش توده ای در ایران!

سندیکاهای فرانسوی عضو کلکتیو حمایت از کارگران ایران روز سه شنبه با انتشار بیانیه ای کشتار و سرکوب معترضین در ایران را محکوم کرده و از خیزش مردم کشورمان علیه استبداد مذهبی حاکم در ایران حمایت کردند
اعتراضات آبان 98

سندیکاهای فرانسوی عضو کلکتیو حمایت از کارگران ایران روز سه شنبه با انتشار بیانیه ای از خیزش مردم ایران علیه استبداد مذهبی حاکم حمایت کردند.
به گزارش  همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران – فرانسه در این بیانیه آمده است:

ده ها هزار ایرانی از روز ۱۵ نوامبر به خیابان ها آمده اند. آن ها، پس از افزایش سیصد درصدی بهای بنزین توسط رژیم، علیه آن تظاهرات کردند. این افزایش با خود گرانی شدید تمام قیمت ها را به همراه خواهد داشت. در طی سال گذشته ارزش پول ایران را چندین بار کاهش داده اند. قدرت خرید مردم به شدت کاهش یافته است.

از تاریخ ۱۶ نوامبر مردم ایران به واسطه قطع دسترسی به اینترنت از جهان منزوی  شده اند. بهمین خاطر اطلاعات در دسترس از ایران بسیار محدود شده اند. رژیم تهران بدین وسیله می کوشد تا دامنه اعتراضاتی را که در کشور می جوشد، پنهان کنند.

بنا به گزارش “عفو بین الملل”، سرکوب بی امان رژیم علیه تظاهرکنندگان، در بیش از ۲۰ شهر تعداد ۱۴۳ نفر کشته برجا گذاشته، ۴۰ نفر در استان خوزستان(اکثریت عرب نشین)، ۳۴ نفر در استان کرمانشاه (اکثریت کرد نشین)، و ۲۰ نفر در استان تهران.    

بیشتر قربانیان جوانان زن و مرد کارگر هستند. بسیاری از این قربانیان با گلوله نیروهای انتظامی از ناحیه سر یا قفسه سینه مورد اصابت واقع شدند. هزاران تن دستگیر شده اند. این ارقام به سرعت افزایش می یابند.

حکومت در برابر خواسته های به حق اقتصادی و سیاسی مطرح شده چنگ و دندان نشان می دهد. حکومت تهدید به در خون خفه کردن این خیزش کرده است. جنبش اعتراضی زنان علیه حجاب هم سرکوب شد.

امروزه بیش از گذشته، زمان همبستگی با مبارزاتی است که از سال ها پیش در ایران جریان دارند:

  • علیه زندگی گران، بیکاری و فساد
  • برای آزادی بیان و تشکل
  • برای حقوق زنان، از جمله لغو پوشش اجباری اسلامی
  • برای لغو حکم اعدام (که امروز برای مخالفان سیاسی و همجنسگرایان اعمال می شود)
  • برای آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی
  • برای آزادی تشکیلات مستقل اتحادیه ای و آزادی فعالان کارگری زندانی.

پاریس ۲۶ نوامبر ۲۰۱۹

سندیکاهای فرانسوی عضو کلکتیو حمایت از کارگران ایران:

  • س ژ ت                                                     CGT
  • س اف د ت                                               CFDT                                             
  • اف اس او                                                   FSU
  • سولیدر                                     SOLIDAIRES
  • اونسا                                                     



گزارشی از روزهای اعتراض در بهبهان

 

 

اعتراضات به افزایش سه برابری نرخ بنزین همانند دیگر شهرهای کشور در بهبهان از روز جمعه ۲۴ آبان‌ماه آغاز شد و در روزهای بعد شدت گرفت.گفته می‌شود طی اعتراضات این شهر ۱۵ نفر جان خود را از دست داده‌اند و ده‌ها نفر زخمی و شمار زیادی بازداشت شده‌اند

اعتراضات به افزایش سه برابری نرخ بنزین همانند دیگر شهرهای کشور در بهبهان از روز جمعه ۲۴ آبان‌ماه آغاز شد و در روزهای بعد شدت گرفت.

گفته می‌شود طی اعتراضات این شهر ۱۵ نفر جان خود را از دست داده‌اند و ده‌ها نفر زخمی و شمار زیادی بازداشت شده‌اند.

یکی از شهروندان بهبهانی به کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی می‌گوید: «خاک‌سپاری ۱۲ نفر از کشته‌شده‌ها روز سه‌شنبه ۲۸ آبان برگزار شده‌است و خانواده‌های آن‌ها در سوگ از دست دادن عزیزان خود هستند.»

در بهبهان ابتدا ورودی‌های شهر توسط شهروندان مسدود شد و در شهر نیز به گونه‌ای مسالمت‌آمیز مردم خیابان اصلی را با نشستن در مسیر بستند.

این شهروند اهل بهبهان که مایل نیست نام او افشا شود به کمپین می‌گوید: «در این منطقه اولین اعتراض‌ها با مسدود کردن جاده اهواز-امیدیه اتفاق افتاد، اما در خصوص بهبهان، این شهر یک خیابان اصلی دارد که از میدان بانک ملی شروع می‌شود تا میدان جوانمردی که منطقه اصلی این شهر است ادامه دارد. مردم روز جمعه ۲۴ آبان‌ماه به صورت مسالمت‌آمیز روی زمین در این مسیر نشسته بودند و اعتراض خود را نشان می‌دادند که نیروهای امنیتی و انتظامی با خشونت با آن‌ها برخورد کرده و به این تجمع مسالمت‌آمیز حمله می‌کنند.»

این منبع اضافه می‌کند: «برخی از مردم فقط نشسته یا ایستاده شعار می‌دادند شعارهایی از قبیل “نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران”. اما موضوع مهم این است که شروع کننده خشونت در بهبهان نیروهای امنیتی بوده‌اند. مردم بهبهان مردمی بسیار آرام، محترم و محتاط هستند. اما از همان لحظه که پلیس به مردم یورش برد، اوضاع تغییر کرد و فضا متشنج شد.»

محمدحسین قنواتی یکی از کشته شده‌های بهبهان

“وقتی وضعیت به این شکل شد، شدت اعتراض‌ها اطراف میدان‌های بانک ملی، جوانمردی و عدالت افزایش یافت.”

نیروهای امنیتی چند روز اول عملا امکان مقابله و سرکوب نداشتند، به همین دلیل از روز دوشنبه ۲۷ آبان نیروهای کمکی زیادی از خرم‌آباد وارد شهر شد.

بنا به گفته وی؛ “در بهبهان بیشتر دو قشر از مردم زندگی می‌کنند. یک عده از آن‌ها فارس و عده‌ای لرهای کهگیلویه و بویراحمد هستند. در همان شب اول یعنی در جمعه شب (روز اول اعتراضات) احسان عبدالله‌نژاد با شلیک مستقیم به ناحیه گردن کشته می‌شود و سه نفر از شهروندان از طایفه لرها کشته شدند و در روزهای بعد هم شماری کشته و عده‌ زیادی زخمی شدند.”

این منبع می‌گوید که نسبت به کشته شدن ۱۲ نفر از همشهریان خود اطمینان دارد، اما اضافه می‌کند که تعداد کشته شده‌ها ۱۵ نفر یا حتی بیشتر هستند.

در روز سه‌شنبه ۲۸ آبان خاکسپاری ۱۲ نفر از کشته شده‌ها در بهبهان برگزار شد. از خانواده‌ها تعهد و ضمانت گرفته‌اند که مراسم سوگواری را در سکوت برگزار کنند و با رسانه‌ها مصاحبه نکنند.

مهرداد و محمود دشتی‌زاده دو تن از کشته‌شده‌های بهبهان

در میان کشته‌شده‌ها نوجوان ۱۲ ساله هم دیده می‌شود و بیشتر آن‌ها جوان هستند.

این شهروند در خصوص اینکه چه کسانی به مردم شلیک کرده‌اند گفت:‌ «تک‌تیر انداز‌ها از ساختمان چند طبقه مقابل میدان بانک ملی که اداره دارایی سابق است به مردم شلیک می‌کردند و این موضوع را ده‌ها شاهد گزارش کرده‌اند، اما بیشتر کسانی که کشته‌شده‌اند گلوله به گردن یا سر آن‌ها اصابت کرده‌ و به نظر می‌رسد که دستوری برای کشتار داشته‌ باشند، وگرنه کجای دنیا اینطور به شهروندان خودشان شلیک می‌کنند.»

بنا به گفته این شهروند اهل بهبهان: «یکی ازاین همین تک‌تیراندازها فردی به نام احمدی‌فر است که از نیروهای بسیج بود. توسط مردم شناسایی شد و بلافاصله بعد از شناسایی با چند محافظ به همراه خانواده‌اش از شهر متواری شد. من دقیق نمی‌دانم که جزو تک‌تیراندازها بود یا نه اما از اینکه از شهر خارج شده و فرار کرده‌است، را مطمئن هستم.»

احسان عبدالله‌نژاد یکی دیگر از کشته‌شدگان بهبهان

در بهبهان بانک‌های زیادی در سراسر خیابان اصلی شهر آتش گرفت.

شاهدان عینی گزارش داده‌اند؛ در کل شهر همه پمپ بنزین‌ها و بیشتر بانک‌ها به آتش کشیده شده، اما در میان شهروندان در اینکه چه کسانی مسبب این موضوع هستند، اختلاف نظر و شبهه وجود دارد که به عنوان نمونه بانکی که وسعت زیادی دارد و ۵ طبقه است چطور آتش از پشت پنجره و داخل بانک به کل ساختمان سرایت می‌کند خوب کمی شبهه برانگیز است و چون حکومت ایران سابقه خوبی در خصوص تخریب اموال مردم ندارد بیشتر مردم حدس می‌زنند که این کار توسط خود نیروهای امنیتی یا لباس شخصی باشد.»

او افزود: «اکنون موضوع این است که جان برخی از زخمی‌ها در خطر است چرا که پس از اصابت گلوله از ترس بازداشت به بیمارستان نرفتند. اما این را هم بگویم که پرسنل بیمارستان بعد از مداوای زخمی‌ها با آن‌ها همکاری می‌کردند. آن‌ها را فراری می‌دادند یا کمک می کردند که شناسایی نشوند و به همین دلیل یکی از مسئولان بیمارستان بازداشت شد.»

شهر اکنون به دلیل حجم بالای نیروهای یگان ویژه در فضای رعب و وحشت قرار گرفته و عملا امکان اعتراض نیست و نیروهای یگان ویژه و ضدشورش همه جای شهر مستقر شده‌اند و شمار بازداشت‌شده‌ها طی چند روز اعتراض به قدری زیاد است که عملا امکان ارائه آمار وجود ندارد.

اسامی برخی از کشته‌شده‌های بهبهان عبارتند از: (هویت برخی از این افراد که از سوی کمپین تایید نشده، کماکان در دست بررسی است)

محمدحسین قنواتی
مهرداد دشتی‌زاده
احسان عبدالله‌نژاد
محمود دشتی‌زاده
محمد حشم‌دار
شبنم دیانی
تدین (نام کوچک نامشخص)
فرزاد انصاری
علی (نام خانوادگی نامشخص