انتقال آب خزر به مناطق مرکزی باعث منازعات قومی می‌شود

 

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران : حالا قرار است از منطقه‌ای که خودش دچار چالش شده، آب به منطقه دیگری منتقل شود و تصور می‌کنند که درگیری‌های منطقه‌ای اتفاق نمی‌افتد. مردمی که یک عمر دوستانه در کنار هم زندگی می‌کنند، قطعا با این اقدامات دچار اختلاف می‌شوند

هادی کیادلیری، رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا درباره طرح انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی گفت: معتقدم نامه‌ای که سازمان محیط‌زیست به وزارت نیرو ارسال کرده است، رنگ و بوی سیاسی دارد، چراکه در نامه قید شده است با انجام پروژه موافقیم، اما ارزیابی فنی یک ماه دیگر اعلام می‌شود. این نشان می‌دهد قبل از ارزیابی فنی با انتقال آب موافقت شده است و این موضوع بسیار عجیب است به ویژه آن که در جلسات متعددی مطرح شده است که این انتقال غیرکارشناسی است و قابل انجام نیست. از جنبه‌های مختلف زیست‌محیطی، فنی، قانونی، اقتصادی هم اگر این پروژه بررسی شود می‌بینیم که از اشکالات بسیاری برخوردار است.

وی با بیان اینکه ساختار کلی این پروژه از توسعه پایدار به دور است، ادامه داد: یکی از اصل‌های توسعه پایدار “زمان” است؛ یعنی برنامه‌ریزی که درباره این نوع از پروژه‌ها داریم باید برای بلندمدت باشد. همچنین باید ببنیم که براساس آمایش سرزمین و ارزیابی توان انجام دادن چه پروژه‌ای را داریم. اگر براساس آمایش سرزمین تشخیص دادیم در سمنان آب نداریم نباید صنایع آب‌بر را در آنجا ایجاد کنیم.

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران تصریح کرد: از سوی دیگر قرار است آب را از دریایی که دارای یک رژیم حقوقی است به فلات مرکزی منتقل کنیم، در حالی‌که ما خودمان همان رژیم حقوقی را قبول کرده‌ایم. رژیم حقوقی حفاظت از دریای خزر که به کنوانسیون تهران نیز شهرت دارد، دارای بندهایی از جمله جلوگیری از آلوده شدن دریا، رعایت و حفظ تنوع زیست‌محیطی و ارزیابی اثرات زیست محیطی فرامرزی است.

ذوب شدن یخچال‌های باستانی در ارتفاعات مازندران

کیادلیری با بیان اینکه با انتقال آب جمعیتی را در منطقه‌ای جمع‌ می‌کنیم که آینده‌شان به توسعه ناپایدار گره خورده است، خاطرنشان کرد: قطعا با انتقال آب جمعیتی به این منطقه خواهند رفت و اتفاقاتی حتما خواهد افتاد، سوال من این است که با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است، این منابع به هر دلیلی از دسترس خارج شود با مردمی که آینده آن‌ها با منابع ناپایدار گره خورده است در آینده قرار است چه کنیم؟

وی ادامه داد: طرح انتقال آب خزر به کویر از جنبه اجتماعی نیز دارای مشکل است و باعث منازعات و اختلافات قومی می‌شود. در تمام دنیا هم همین‌گونه است و به دلیل ایجاد منازعه و اختلافات بین دو حوضه تمایلی به انتقال آب ندارند. در ایران نیز شاهد هستیم که انتقال آب بین‌حوضه‌ای چه مشکلات اجتماعی را برای ما ایجاد کرده است.

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران با اشاره به خشکسالی و تغییر اقلیم تصریح کرد: از سوی دیگر مازندران و مناطق شمالی با خشکسالی مواجه هستند و آب برای کشاورزی ندارند. همچنین وقتی از نظر اقلیم بررسی می‌کنیم می‌بینیم اگرچه در فلات مرکزی ایران همه سفره‌های زیر‌زمینی خشک شده‌اند، اما در شمال ایران تمام یخچال‌های باستانی در ارتفاعات درحال ذوب شدن هستند.همچنین چشمه‌ها قبل از موعد مقرر خشک می‌شوند و میزان بارش کاهش پیدا کرده است و رودخانه‌های دائمی تبدیل به رودخانه‌های فصلی شده‌اند؛ یعنی عملا مازندران در معرض خشکی است و مرگ و میر درختان در شمال کشور در وسعت بسیار اتفاق می‌افتد و یکی از دلایل‌ آن همین خشک شدن‌هاست.

کیادلیری تصریح کرد: حالا قرار است از منطقه‌ای که خودش دچار چالش شده، آب به منطقه دیگری منتقل شود و تصور می‌کنند که درگیری‌های منطقه‌ای اتفاق نمی‌افتد. مردمی که یک عمر دوستانه در کنار هم زندگی می‌کنند، قطعا با این اقدامات دچار اختلاف می‌شوند.

وی درباره مشکلات اقتصادی این طرح خاطرنشان کرد: در دنیا شیرین کردن آب بین ۰.۸ تا یک دلار هزینه دارد. همچنین برای انتقال هر متر مکعب آب و پمپاژ آن باید ۱۴ هزار تومان هزینه شود و هزینه‌های دیگر آن مانند برق و … بماند، حالسوال این است با توجه به اینکه هزینه آبی که برای صنایع استفاده می‌شود، متر مکعبی ۴۰۰ تومان است آیا هزینه‌هایی که صرف انتقال آب می‌شود با توجه به این موضوعات به صرفه است؟

سمنان به لحاظ خشکسالی و کمبود آب در صدر استان‌های درگیر نیست

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران با اشاره به اظهار نظرهای برخی از کارشناسان در خصوص انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی گفت: برخی از کارشناسان برای توجیه این انتقال آب می‌گویند تا سال ۱۴۲۵ یعنی در حدود ۲۵ سال دیگر حدود ۴۲۵ میلیون مترمکعب آب برای صنایع نیاز داریم، در حالی که در شهرهای صنعتی مانند اصفهان میزان مصرف آب کمتر از این مقدار است و سوال این است که چه صنعتی قرار است در این منطقه ایجاد شود که ما به این حجم از آب نیاز داریم.

کیادلیری خاطرنشان کرد: اگر مسئله انتقال آب تامین آب شرب است که می‌توانیم با استفاده‌ از روش‌هایی، مصرف آب را اصلاح کنیم. کارشناسان در همین منطقه معتقدند اگر در ۲۰ درصد آب‌هایی که برای کشاورزی مصرف می‌شود صرفه‌جویی صورت بگیرد، می‌توانیم حجم بسیار زیادی از آب داشته باشیم. اگر سیستم‌های کشاورزی که در حال حاضر عقب‌افتاده است، اصلاح شود و یا گونه‌هایی که آب‌بر است و کاشت آنها در این منطقه توجیه اقتصادی ندارند، کشت نشوند، تا حد زیادی از مشکلات برطرف می‌شود.، همچنین برخی معتقدند که اگر آب به منطقه کویری برود، کاشت گونه‌هایی را افزایش می‌دهند که بسیار آب‌بر است، در حالی که ضرورتی برای این کار وجود ندارد.

وی ادامه داد: سمنان به لحاظ خشکسالی و کمبود آب در صدر استان‌های درگیر ما قرار ندارد و ما استان‌هایی داریم مانند کرمان، قم و سیستان و بلوچستان که با مشکلات بیشتری در زمینه کمبود آب و خشکسالی مواجه هستند، چرا این استان‌ها در اولویت قرار نمی‌گیرد؟ مگر قرار است در سمنان چه اتفاقی بیفتد که باید انتقال آب به آن صورت بگیرد.

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران در بخش دیگری از صحبت‌هایش با اشاره به عبور خط لوله‌های انتقال آب از مسیر انتقال لوله‌های گاز گفت: مسیر لوله‌های انتقال آب در حدود ۶۳ کیلومتر از منابع طبیعی است و نیاز به ساخت و ساز دارد، اگرچه گفته می‌شود از مسیر خط لوله گاز انتقال صورت می‌گیرد، اما باز هم نیازمند مسیر است. یکی از دلایلی که ما اکوسیستم‌ها را از بین می‌بریم تکه تکه کردن آنها است. از سوی دیگر چندین کیلومتر از مسیر خط لوله انتقال ‌آب از میان جنگل‌های ممنوع‌القطع است که اهمیت بسیار بالایی برای ما دارند.

طرح انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی شکست می‌خورد

کیادلیری خاطرنشان کرد: منابع طبیعی به تازگی اعلام کرده که با این انتقال مخالف است، در حالی که انتظار می‌رفت زودتر از این‌ها مخالفت خود را با اجرای این پروژه اعلام کند. همچنین از سازمان حفاظت محیط‌زیست انتظار داریم که قبل از اینکه موافقت خود را اعلام کند، نظر فنی و ارزیابی فنی را ارائه دهد. اینکه به یکباره در نامه‌ای از محیط‌زیست اعلام می‌شود با انتقال آب موافقیم؛ بسیار جای تعجب دارد.

وی ادامه داد: سازمان محیط‌زیست از یک سو ادعا می‌کند که بزرگترین عامل نابودی تنوع زیستی و گیاهان و درختان آب و خشکسالی است، اما از آن طرف بدون هیچ ارزیابی فنی اجازه انتقال آب صادر می‌کند این دو با هم همخوانی ندارد و یک جای کار به لحاظ مدیریتی و فنی مشکل دارد.

رئیس انجمن جنگل‌بانی ایران درباره اجرای طرح انتقال آب خزر به فلات مرکزی گفت: در بسیاری از پروژه‌ها ما وقتی بسیاری از جوامع محلی را همراه می‌کنیم باز هم با شکست مواجه می‌شویم، چه برسد در این پروژه که کارشناسان و سازمان‌های مردم نهاد همراهی لازم را ندارند.




روشنفکران و کارگران – دیالکتیک اندیشه و کردار- کمال خسروی

 

هرچند نقدِ رویکردِ استوار بر جداییِ ماهوی اندیشه و کردار، نقدی است به‌جا و ضروری، اما همیشه در همه‌ی حیطه‌ها لزوماً به‌درستی مستدل نشده است و به نتایج درست و مفیدی نیانجامیده است. یکی از این حوزه‌ها، در عطف به رابطه‌ی «روشنفکران» و «کارگران» و عمدتاً بر محور «نقش عنصر آگاه» یا «نقش عامل ذهنی (سوبژکتیو)»، مجموعه بحث‌های نظری و با‌صطلاح «مبارزات ایدئولوژیک» در نقد با‌صطلاح «حزب لنینی» یا سازمان‌یابی و سازمان‌دهیِ حزبی به‌طور اعم است

«روشنفکر» نامی است‌که قلمروی مفهومی را بنا بر سنجه‌هایی معین به‌مثابه یک کل تعریف می‌کند تا برخی اعضای مجتمعِ انسانی به‌طور اعم، یا جامعه‌ای معین به‌طور اخص، ‌بتوانند مصداق آن باشند و از این‌طریق مجموعه‌ای را در مقام یک گروه اجتماعی بسازند.

جستارهایی که موضوع‌شان «روشنفکران» است، در اساس و عموماً به گروه ویژه‌ا‌ی از افراد، در عطف‌شان به کلِ مجتمع انسانی، یعنی به همه‌ی افراد، گروه‌ها و نهادهای دیگر، و نیز پیوندها و فرآیندها در این مجتمعِ انسانی می‌پردازند. این‌که موضوعِ این‌گونه جستارها تعریف و تشریح سنجه‌های قلمرو روشنفکری است؛ این‌که چنین سنجه‌هایی به روشی پدیدارشناختی‌ـ‌کارکرد‌گرایانه و یا به شیوه‌ای تاریخی‌ـ‌جامعه‌شناختی یا حتی به سیاقی نظری‌‌ـ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌متأملانه یا هر روال دیگری تعیین شوند؛ این‌که چنین جستارهایی به فرآیند یا چگونگیِ پیدایش این گروه معین در جامعه‌ای معین بپردازند؛ این‌که آماج‌شان واکاویِ نقش این گروه ویژه در سازوکار جامعه‌ای معین یا رویداد اجتماعی و تاریخی ویژه‌ای در آن جامعه یا رابطه‌ی این گروه با گروه‌های اجتماعیِ دیگر باشد؛ و سرآخر این‌که آن مرزهای مفهومیِ قلمرو روشنفکری در زیست و حضور واقعی و تاریخیِ همین رابطه‌ها و کنش و واکنش‌ها تعیین شوند، درهرحال روشنفکر در عطف به کل مجتمع انسانی و عناصر آن، موضوع و مدعای این‌گونه جستارهاست.

این معیارها و مرزها هر اندازه گوناگون باشند و به هر ترازی از جامع و مانع‌بودن دست یافته باشند، در یک سنجه مشترک‌اند: همه‌جانبگی. این سنجه‌ی مشترک، چه با ماهیتی اِخباری/گزاره‌ای از فرآیندی پژوهشی/استدلالی در، و استوار بر، متن‌ـ‌زمینه‌ای اجتماعاً هستی‌شناختی اسنتتاج شده باشد و چه با ماهیتی التزامی/دستوری در قالب انتظار یا توقعی هنجاری صورت‌بندی شود، به‌عبارت دیگر، چه «روشنفکر» را کسی بنامد که چنین و چنان است یا کسی که باید چنین و چنان باشد،  همه‌جانبگی یا دست‌کم بسیارجانبگیِ اندیشه و کردار «روشنفکر» است در عطف، پیوند، رامِش یا تنش با سپهرهای گوناگونِ زندگیِ اجتماعی. «روشنفکر» کسی است، یا انتظار می‌رود کسی باشد، که اندیشه‌ورزی، حضور فعال و کنش‌اش از ستیزه‌جویی یک‌سره برکنار نیست/نباشد، حتی آن‌گاه که نه علیه وضعی موجود در هستی اجتماعی موجود و معینی، بلکه در دفاع از حفظ و دوام آن هویت می‌یابد؛ کسی که از عنصر آرمان‌گرایی بی‌بهره نیست/نباشد، حتی آن‌گاه که آرمان را در حفظ و بقای وضعِ موجود تعریف می‌کند؛ کسی‌که به‌ناگزیر منحصراً به قلمرو اندیشه‌ورزی و کنشِ دانش‌ورانه/منطقی/استدلالی محدود نیست/نباشد و اگر رمانتیک‌وار خردستیز نیست، دست‌کم در دفاع از پُرجلوه‌گیِ وجودیِ موجودی که انسان نامیده می‌شود ــ حتی نیست‌انگارانه یا با دهن‌کجیِ عامدانه ــ خردگریز است/باشد؛ کسی‌که ناممکن را می‌خواهد/بخواهد، آن‌گاه که همه‌ی مؤلفه‌های مُقومِ وضعِ موجود (عینیت، دانش، قدرت)، ضامن دوام و بقایش هستند یا آنگاه که نیروهای پویای رو به آینده (چه آینده‌ای رهایی‌بخش و چه بازگشت ارتجاعی به گذشته) بساط وضع موجود را برهم می‌زنند؛ کسی، که در عام‌ترین معنا از «امر سیاسی» برکنار نیست/نباشد.

بنابراین عنوان توصیفیِ «روشنفکران و کارگران»، بیش و پیش از آنچه ضرورت دارد بر متن پیش‌دستی می‌کند و پیش‌پنداشت‌هایی را برمی‌انگیزاند که شاید متن در تحلیل نهایی نتواند ــ حتی اگر بخواهد ــ از عهده‌ی دگرگون‌ساختن‌شان برآید؛ هیچ که نه، همین «واو» بین واژه‌های «روشنفکران» و «کارگران» که به‌ناگزیر دال بر تمایز و تشخص دو گروه اجتماعی است، خواه‌ناخواه بر گُسست و جدایی دلالت دارد تا یگانگی و پیوند. اما مهم‌تر از همه، با جمع و جورکردن دست و پای بحث پیرامون «روشنفکران» و محدودکردن آن به‌بحثی پیرامون روشنفکران و کارگران، در نگاه نخست، از آن سنجه‌ی مشترک و داعیه‌ی بحث پیرامون روشنفکران و همه‌ی گروه‌ها و نهادهای دیگرِ اجتماعی فاصله می‌گیرد. با این رویکرد، جستار حاضر باید گناه برانگیختن دست‌کم دو پیش‌داوری را به‌گردن بگیرد: نخست، تبعیدشدن به قلمروی ــ اگر نه «فرقه»گرا، بلکه دست‌کم ــ محدود؛ به حوزه‌ی گفتمان ایدئولوژیکِ مشاجرات مارکسیستی و مارکسیست‌ها؛ به دعوایی «درونی» پیرامون کلیشه‌های ملال‌آور و تکراری «حزب» و «نقش عنصر آگاه» و «جنبش خودبه‌خودی» و «اکونومیسم» و عینیت و ذهنیتِ «چه باید کرد؟»ی؛ به دنیای گرد و غبارگرفته‌ی غافل از گستره‌ی بسیار گسترده‌ی گفتمان مدرن و پسامدرن «روشنفکری»، یا دست‌کم متجاهل نسبت به آن. این، بهایی است که باید پرداخت. دوم، از آنجاکه عنوان «فرعیِ» این جستار «دیالکتیک اندیشه و کردار» است، بدگمانی به پرمدعایی و بلندپروازیِ رویکردی که گفتمانی چنان گسترده را به حوزه‌ای چنین کوچک محدود می‌کند یا دست‌کم با عزیمت از این حوزه‌ی کوچک، داعیه‌ی ادای سهمی در تبیین و نقد آن حوزه‌ی بسیار گسترده را دارد. در روزگاری که «کَلانْ روایت‌ها» نشان «فرقه‌گرایی»اند و محبوبیت چندانی میان روشنفکران مدرن و پسامدرن ندارند، پیوند این دو پیش‌داوری، پیش‌داوران را پیشاپیش مجاب می‌کند. این نیز بهایی است که باید پرداخت.

بسیاری از جستارها پیرامون «روشنفکران» به‌درستی از تبارشناسیِ نقش و هویتی که امروز به «روشنفکر» منسوب می‌شود، از نقش اسطوره و جادو و از نخستین شکل‌های تقسیم کار اجتماعی آغاز می‌کنند. اما اهمیت و انگیزه‌ی این تبارشناسی در دوران مدرن ریشه دارد، یعنی در دورانی که در کشاکش تحولات اجتماعی و تاریخی نقش و کارکرد ویژه‌ی کسانی برجسته شده است که علائم و نتایج حضور و اندیشه و کنش‌شان نه در دخالت «عملی» در رویدادها (حتی اگر در آن به‌طور «عملی» دخیل هم بوده باشند)، بلکه در طراحی، ایده‌پردازیِ خُرد و کلان و واکاوی، ارزیابی، تفسیر و تأویل و نقدِ چگونگیِ رخداد و نتایج آن بوده است. ناروشنی، دشواری و وسواسی که در کاربرد صفت «عملی» در همین فراز کوتاه وجود دارد و «جدا»کردنِ آن از عملی که در طراحی، ایده‌پردازی، واکاوی، ارزیابی، تفسیر و تأویل و نقد صورت می‌گیرد، و هم‌هنگام، پیوند آن با عملی که از دخالت «عملی» در رویداد مراد می‌شود، معضلی است که جستار حاضر قصد کلنجاررفتن با آن را دارد.

دو رویکرد

هرچند در عنوانِ این جستار از «دیالکتیکِ اندیشه و کردار» استفاده کرده‌ایم، اما برای پرهیز از ابهامی که واژه‌ی هنوز تعریف‌نشده‌ی «دیالکتیک» دارد، عجالتاً نقطه‌ی آغاز را رابطه‌ی اندیشه و کردار، یعنی ربط و عطف‌شان به یک‌دیگر، قرار می‌دهیم و تعریف دقیق‌ترِ این رابطه و تعین‌هایی را که موجب می‌شوند آن‌را «دیالکتیک» بنامیم، و نیز منظور از خودِ دیالکتیک را، به پیشرفت جستار واگذار می‌کنیم. استفاده از تعابیر «اندیشه» و «کردار» همچنین از آن‌روست که می‌خواهیم از تعابیر «تئوری» و «پراتیک» که معمولاً ــ و اگر دقتِ لازم رعایت شده باشد، به‌درستی ــ در این مبحث به‌کار می‌روند، پرهیز کنیم. زیرا در اغلب قریب به اتفاقِ این‌گونه مباحث، علت ناروشنی‌ها، سوءتفاهم‌ها، مشاجره‌های غیرضروری و گاه تکرارها و کلی‌گویی‌های بی‌هوده، ابهام همین نام‌های «تئوری» و «پراتیک» است. در همه‌ی این‌گونه موارد، زمانی‌که به‌طور عام از رابطه، یا به‌طور خاص از «دیالکتیک»، «پیوند»، «تضاد»، «کنش و واکنش» و «تأثیر و تأثرِ» تئوری و پراتیک سخن گفته می‌شود، تمایزها، مرتبه‌ها و سایهْ روشن‌های تعیین‌کننده‌ای که در خودِ مفاهیم یا اصطلاحات «تئوری» و «پراتیک» موجودند، محو و ناروشن‌اند و علت مناقشه‌ها همین فقدان تمایزگذاری‌ها است. به‌عنوان نمونه، معلوم نیست در این رابطه، منظور از «تئوری»، «طرح و ایده» است (بگذریم از این‌که همین «طرح و ایده» نیز، از زاویه‌ی نفسِ بیان‌شدگی و شیوه‌ی پیکریافتگی، موضوعِ تمیز و تمایز است) ؟ پیش‌نهادهایی معین برای انجام کاری معین است؟ برنامه (مثلاً برنامه‌ی سازمانی یا حزبی) است؟ تاکتیکی است معین؟ همان ساختمان سیاسی/گفتمانی‌ای است که در ادبیات سنتی چپ معمولاً «ایدئولوژی» نامیده می‌شود؟ یا منظور «تئوری» در معنای فرضیه، نظریه، با‌صطلاح «علم»، یا نقد است؟

مادام که این تمایزها در اصطلاح «تئوری» مبهم‌اند، جای سوءتفاهم‌ها، مناقشه‌های غیرضروری ــ که گاه به مشاجره‌ها و خسارت‌های بزرگی منجر شده‌اند و می‌شوند ــ باز است. یک نمونه: آیا در مشاجره‌ها بر سر «واردکردنِ تئوری» از خارج به درون جنبش «خودبه‌خودیِ» کارگران، یکی از پُرپیشینه‌ترین مشاجره‌ها در سنت مارکسیستی، دقیقاً روشن است که منظور از «تئوری» چیست؟ آیا اگر منظور از «تئوری» در معنای دقیق کلمه «علم» بود، مثلاً ریاضیات یا علوم طبیعی، کماکان مشاجره‌ای درمی‌گرفت؟ آیا کسی مدعی می‌شد که جنبش «خودبه‌خودیِ» کارگران به‌خودیِ خود ریاضیات را کشف خواهد کرد و نیاز به واردکردنِ آن از خارج ندارد؟ یا در مقابل، آیا کسی مدعی می‌شد که ریاضیات، که نتیجه‌ی کار روشنفکران بورژواست، باید از خارج وارد جنبش کارگری شود؟ بعید است. در مورد آنچه «پراتیک» نامیده می‌شود نیز وضع بهتر نیست. آیا منظور «عمل»هایی است که انسان‌هایی ماشینی، صد در صد فاقد احساس و اراده و اندیشه، به تنهایی و بدون ارتباط اجتماعی با دیگر موجودات، انجام می‌دهند؟ چنین «عمل» اجتماعی‌ای اساساً چگونه قابل تصور است؟ چگونه باید این با‌صطلاح «عمل» را از عملی که در حوزه‌ی «اندیشه» (طرح، نقشه، پیشنهاد، برنامه، تئوری) صورت می‌گیرد، متمایز کرد؟ فکرکردن، طرح‌ریختن، برنامه‌نوشتن و نظریه‌پرداختن «عمل» نیست؟ اگر هست، منظور کدام «عمل» است؟ بنابراین ما در سطحی از تجرید از رابطه‌ی اندیشه و کردار آغاز می‌کنیم که هنوز نیازمند این‌گونه تمایزگذاری‌ها نیست.

یکی از گرایش‌هایی که از دیرباز بر گفتمان اجتماعیِ (سیاسی یا جامعه‌شناختی) رابطه‌ی اندیشه و کردار مسلط بوده است، چه در حوزه‌ی بحث پیرامون رابطه‌ی کار فکری و کار یدی، نقش و جایگاه روشنفکران در جامعه یا در تحولات اجتماعی و چه در سپهر مباحث نظری/ایدئولوژیک جنبش کارگری/سوسیالیستی، گرایشی است که در تحلیل نهایی کردار را کاربست اندیشه تلقی می‌کند. در این رویکرد، هراندازه «عمل»ی که اندیشه را به‌کار می‌بندد هوشمندانه یا نیازمندِ هوشمندیِ عاملش باشد و هراندازه اندیشه به‌عنوان «عملِ اندیشه‌ورزی» به رسمیت شناخته شود، مرز جدایی بین اندیشه و کردار را، «کاربست» می‌کشد. احاله‌ی «اندیشه» به امر ذهنی یا درون‌ذهنی (و منظور در اینجا دقیقاً ذهنی است، نه سوبژکتیو) از یک‌سو و واگذاریِ «کردار» به امر عینی یا بیرونی از سوی دیگر، نقاط عزیمت این جدایی از یک‌سو و نتیجه‌ی منطقی و پی‌گیرانه‌ی آن، از سوی دیگر هستند. در این رویکرد، در تحلیل نهایی، به‌ناگزیر امر تحقق به واقعیت و فعلیت، و زمینه‌ی تحقق به امکان و بالقوگی تقلیل می‌یابد. نقطه‌ی عزیمت، انسان منفردی است که به خیالات یا مقاصد یا نقشه‌هایش «جامه‌ی عمل» می‌پوشاند؛ همانا سوژه‌ی دکارتیِ روشنگری. فوردیسم همه‌ی وجوه اجتماعی و تاریخی و نیز معرفت‌شناختی و ایدئولوژیکِ این جدایی را در پیکره‌ی فرآیند تولید متبلور می‌کند و به حد اعلا می‌رساند. با جداشدن واقعیِ طراحی و تخصص از اجرا، اجرا به عملِ ناب یا به فعالیتی تا سرحد امکان بدون ارتباط با دیگران و بدون فکر و صرفاً پیرو و تابع ضرب‌آهنگِ ماشین ــ یعنی موجودی فاقد ارتباط آگاهانه با دیگر عناصر مرده و زنده‌ی فرآیند تولید و فاقد اراده ــ تقلیل می‌یابد. همان فرآیندی که آشکارترین نماد و نمودِ مفصل‌بندیِ روابط اجتماعی برای انتزاع کار مجرد از کار مشخص و تبدیل محصول کار انسانی به ارزش است.

تراگذاری (über-setzen/transposition) یا فرافکنی رابطه‌ی بین اندیشه و عمل فرد و حمل غیرِانتقادی آن بر رابطه‌ی بین هدف‌ها و نقشه‌های گروه‌ها یا نهادهای اجتماعی، یا حتی هستنده‌های مقوله‌ای‌ـ‌اجتماعی مانند «طبقه‌ی اجتماعی»، با اجرا و تحقق این هدف‌ها، و نیز کل گفتمان تئوریک و ایدئولوژیکِ این تراگذاری، در تحلیل نهایی ریشه در همین جدایی دارد. از آن جمله، شکل سترون‌شده‌ی ماتریالیسم تاریخی در استعاره‌ی «زیربنا» و «روبنا» و همه‌ی بحث‌ها و مشاجره‌های پُرپیشینه، پردامنه و کشدارِ آن. به‌عبارت دیگر بخش اعظم معضلاتی که این «تئوری» با آن روبروست، هم ناشی از آن جدایی است و هم منتج از تراگذاریِ رابطه‌ی مفروض/تجربی بین اندیشه و کردار فردی به رابطه‌ی عاملین یا هستنده‌های اجتماعی.

این‌که جناح‌ها و جبهه‌های متفاوت و متخاصمِ چنین رویکردی نقطه‌ی تأکید را بر کدام‌یک از این دو سو بگذارند و کدام‌یک را اصیل و ارجمند به‌پندارند، اندیشه (تئوری) را والا و شایسته‌ی احترام تلقی کنند و کردار (پراتیک) را پست و کثیف و ناسوتی، یا به‌وارونه، پراتیک را سبز و معیار حقیقت بدانند و تئوری را خاکستری و بازتاب صِرف واقعیت؛ یا به انواع و اقسام ارتباط و کنش و واکنش و حتی «دیالکتیک» بین آنها قائل شوند، باز هم سروکار ما با دو ساحتِ جداگانه است که در بهترین حالت با تناظری یک به‌یک به یک‌دیگر معطوف می‌شوند.

رویکردِ مقابل، به‌درستی، بر نقد این جدایی استوار است. همه‌ی سنت فلسفی/معرفت‌شناختی و «علمی»/جامعه‌شناختی در تأکید بر پیوستگی و رابطه‌ی متقابل این دو سر، اعم از کنش و واکنش و تأثیر و تأثر، علیت و معلولیت و وحدت و تضاد آنها، تلاشی قابل توجه در انکار این جدایی است. با این‌حال همه‌ی این تلاش‌ها در اثبات پیوند و تلازم اندیشه و کردار، تا پیش از تزهای مارکس درباره‌ی فوئرباخ ــ و مسلماً دهه‌ها و شاید صد سال پس از آن ــ کمتر به نقد و انکار این جدایی، از طریق حضورِ سرشتیِ یکی در دیگری، اعتنا دارد. بر اساس تزهای مارکس و با دستاوردهایی مانند عینیتِ فعالیتِ اجتماعیِ انسان (پراکسیس)، تعریف «بشریتِ اجتماعی»، مفهوم آگاهی اجتماعی و استوارشدن ماتریالیسم بر سرشت عینی و دگرگون‌ساز یا انتقادی‌ـ‌انقلابیِ فعالیتِ اجتماعی (پراکسیس/کردار)، امکان درک تازه‌ای از ماهیت اندیشه و کردار پدید می‌آید. اندیشه، حتی زمانی‌که هنوز ساده‌ترین بیان و عینیت (صوتی، تصویری، تجسمی، ایمائی) را نیافته است، یعنی حتی در شکل درون‌ذهنی و پندارینش، نمی‌تواند از عناصر و «ایماژ»هایی مبرا باشد که خود در بستری فرهنگی/گفتمانی/ایدئولوژیک ریشه‌ها و خاستگاه‌های اجتماعی و تاریخی ندارند. برخی نظریه‌های زبان‌شناختی حتی تا آنجا پیش می‌روند که اساساً اندیشه‌ بدون زبان را غیرِممکن می‌دانند. با این‌حال حتی اگر نخواهیم عناصر و «ایماژ»های درون‌ذهنی را به سطح والایش‌یافته‌ی زبانی ارتقاء دهیم، باز هم نمی‌توانیم منکر خاستگاه اجتماعی و تاریخی‌شان شویم. بنابراین تا آنجا که این ریشه‌های اجتماعی و تاریخی از کردار اجتماعی و تاریخیِ انسان‌ها گُسست‌ناپذیرند، عنصر کرداری، حتی در اندیشه‌ی درون‌ذهنی، حضور ماهوی دارد. از زمانی که اندیشه بیان می‌شود و عینیت می‌یابد، نه تنها همه‌ی عناصر کرداری و ریشه‌های اجتماعی و تاریخی‌اش در شکل و چگونگیِ شکل‌پذیریِ این بیان، حضوری سرشتی دارند، بلکه نفسِ بیان و عینیت‌یابی، خود همیشه کرداری است که از خاستگاه‌های اجتماعی و تاریخی‌اش قابل انفکاک نیست. این عینیت‌یابیتقریباً همیشه رخدادی است که در، و بر، زمینه و بستری اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، گفتمانی و ایدئولوژیک) صورت می‌گیرد و یقینا همیشه مستقل از این زمینه‌ی اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، گفتمانی و ایدئولوژیک) امکان‌پذیر نیست.

اندیشه‌ی درون‌ذهنی با بیان عینی‌اش در کرداری اجتماعی، یا فردی اما مندرج در بستری اجتماعی، به واقعیتی عینی بدل می‌شود که به این ترتیب، به‌لحاظ سرشتی واجد سه وجه وجودی است: عمل، رابطه و نشانه. بدیهی است که این سه وجه در یک کردارِ واحد جدایی‌ناپذیرند و تنها از طریق انتزاع است که می‌توان به حضور و تمایزشان پی برد؛ به‌عبارت دیگر، آنگاه که این جدایی در مقیاس معینی تحقق و پیکر یافته است، تنها به‌معنای پیکریافتگیِ انتزاعات و بنابراین عینیتِ ایدئولوژی قابل تصور است: مانند تقلیلِ تا سرحدِ امکانِ کردار به عملِ ناب در خودبیگانگیِ مسخ‌شده‌ی انسانِ دورانِ مدرن؛ یا پیکریافتگیِ نشانه در توتم و اسطوره؛ یا عینیت‌یافتگیِ رابطه در شکل‌های فراموش‌شدگیِ حضور مادی و جسمانی در خلسه‌های روحانی، تخدیری یا روان‌پریشانه. با این‌حال، عینیتِ مستقلِ هریک از این سه وجه وجودی، علی‌رغم عدم امکانِ جداییِ واقعی‌شان در کرداری واحد، مُقومِ عینیتِ کردارند. عمل، به‌مثابه کاربرد هدفمند اعضای بدن؛ رابطه به‌مثابه دستگاه مختصاتِ «نامرئی»ای که با حدوث یا رخدادِ عمل در آن، عینیت خود را آشکار می‌کند؛ و نشانه به‌مثابه واقعیتی (صوتی، تصویری، تجسمی، ایمائی) که دال بر چیزی غیر از خود است، هریک عینیتِ مستقل خود را دارند. عملِ عینی، در فضا یا دستگاه مختصات عینیِ رابطه و در کاربست نشانه‌های عینی، به کردار (پراکسیس) بدل می‌شود. تفاوت بین انواع کردار، کردار سازنده یا دگرگون‌سازنده‌ی برابرایستاها (اشیاء، واقعیت‌های مادی، اجتماعی و گفتمانی) یا کردار ارتباطی (گفتگو، همکاری، بازی، کنش گروهی) در ماهیت آنها و مرکب بودن‌شان از آن سه وجه وجودی، تغییری پدید نمی‌آورد. کردار کسی که در حالِ ساختنِ یک صندلی است، یا درحال سخنرانی برای یک گروه و عرضه‌ی یک ایده یا نظریه یا سرگرم «فلسفه‌بافیِ» گفتاری یا نوشتاری است، از این زاویه با دیگری تمایزی ندارد.

در هر یک از این وجوه وجودی، حضور اندیشه به‌مثابه عنصری سرشتی و وجودی (existenzial)، اجتناب‌ناپذیر است. میراثِ فرهنگیِ شیوه‌ی عمل در وجه وجودیِ «عمل»، و به‌نحوی هرچه آشکارتر و بدیهی‌تر، میراث سنتی، گفتمانی، معناشناختی و بنابراین اندیشگانی در وجوه وجودیِ «رابطه» و «نشانه» به‌مثابه عنصری سرشتی و وجودی، حضوری است غیرِقابلِ انکار؛ و، در آوندهای همین حضور اندیشگانی در وجوه وجودیِ کردار است که عناصر اجتماعی و تاریخیِ ایدئولوژی و سلطه‌، خود را اِعمال می‌کنند. به این نکته باز خواهیم گشت. بنابراین ارتباط یا پیوند اندیشه و کردار چنان است که نمی‌توان از ارتباط و پیوند دو چیز سخن گفت، بلکه ما از فرآیند یکتایی سخن می‌گوییم که کرداری درون‌ذهنی یا برون‌ذهنی است که دربرگیرنده‌ی هر سه وجه وجودی، و بنا بر موقعیت و شرایط، واجد تناسب معینی از وزن و اهمیتِ هریک از این وجوه است. خیال‌پردازی، اندیشه‌ورزی (کردار درون‌ذهنی و گفتمانی یا دیسکورسیو به‌طور اعم) و «عمل»، نام‌هایی است که به تناسبِ ترکیب و وزنه‌ی آن سه وجه وجودی بر کرداری معین می‌گذاریم.

یک گام به پس

هرچند نقدِ رویکردِ استوار بر جداییِ ماهوی اندیشه و کردار، نقدی است به‌جا و ضروری، اما همیشه در همه‌ی حیطه‌ها لزوماً به‌درستی مستدل نشده است و به نتایج درست و مفیدی نیانجامیده است. یکی از این حوزه‌ها، در عطف به رابطه‌ی «روشنفکران» و «کارگران» و عمدتاً بر محور «نقش عنصر آگاه» یا «نقش عامل ذهنی (سوبژکتیو)»، مجموعه بحث‌های نظری و با‌صطلاح «مبارزات ایدئولوژیک» در نقد با‌صطلاح «حزب لنینی» یا سازمان‌یابی و سازمان‌دهیِ حزبی به‌طور اعم است. در بسیاری از این استدلال‌ها، انکارِ جدایی سپهر اندیشه و کردار و بازیافت یگانگیِ آنها، با استناد به نفی آنچه جایگاه، ضرورت و نقش «مستقلِ» با‌صطلاح «عنصر آگاه» پنداشته یا تلقی شده، صورت پذیرفته است. گاه، در کردارهایی که «جنبش کارگریِ ناب»، «جنبش خودبه‌خودی» ــ و به‌مراتب بدتر ــ «جنبش شورایی» نامیده شده‌اند، تحت لوای مخالفت با «رهبری» یا با «تئوری خارج از جنبش» و در دفاع از سازمان‌یابیِ جنبشی و غیره، تئوری به قلمرو «ایدئولوژیِ کلانْ روایت‌ها» تبعید شده است، و از این‌طریق، ضرورت آنچه نقش مستقلِ «عنصر آگاه» نامیده شده، انکار شده است. گاه، در مقابل و در دفاع از نقش «عنصر آگاه»، با نگاه تحقیرآمیز به «جنبش خودبه‌خودی» و قابلیت‌های صرفاً و ماهیتاً «غریزی» و «اقتصادی» و «بورژواییِ» این جنبش، بر ضرورت حضورِ انکارناپذیرِ این نقش تأکید شده است.

این رویاروییِ سیاسی و ایدئولوژیک که اغلب و سرانجام به بن‌بستِ حق به جانبگیِ هر دو گرایش راه برده است، هرچند در فضای درگیری‌های کوچک و محفلی اهمیت چندانی ندارد، اما در بُعد اجتماعی و تاریخی‌اش و بر بستر مبار‌زه‌ی طبقاتی، به‌ویژه مبارزه‌ی ضدسرمایه‌دارانه و رهایی‌بخش، می‌تواند از اهمیت بسیاری برخوردار باشد و برخوردار نیز بوده است. یکی از دلایل این بن‌بست، به‌نظر ما، فقدان تمایزگذاری در سطوح اندیشه و کردار، تلقی نادقیق از آنها و بنابراین دریافت‌های نادرست از: اولاً سطوح و سپهرهایی که این دو به‌هم معطوف می‌شوند و ثانیاً چگونگی و شیوه‌ی برقراریِ این رابطه است. بنابراین بی‌هوده نیست، با مثالی ساده، نخست وجوه جدایی بین سطوح اندیشه و کردار را برجسته کنیم تا اولاً امکان خطاهای ناشی از مرتبط‌کردنِ سطوحِ ناهمگون با یکدیگر را نشان دهیم و ثانیاً راهی برای شیوه‌ی درستِ رابطه پیشنهاد کنیم.

فرض کنیم روزی در تنهایی این فکر در ذهنتان شکل می‌گیرد که به دیدار دوستی قدیمی بروید که مدت‌هاست از او بی‌خبرید و آخرین دیدارتان با رنجش اندکی همراه بوده است. عجالتاً علت شکل‌گیری این اندیشه و همه‌ی پیش‌تاریخ رابطه‌ی شما با این دوست قدیمی را نادیده می‌گیریم. از همین نقطه یعنی از زمان شکل‌گیری اندیشه‌ی دیدار با دوست قدیمی، قلمروی را نامگذاری می‌کنیم به‌نام «سپهر اندیشه». در این سپهر ممکن است به پیشینه‌ی رابطه با این دوست، آخرین دیدار و علت رنجش، تقسیم گناه و مهم‌تر از هر چیز به آنچه قصد گفتنش را دارید، و به‌ شیوه‌ و لحنِ گفتنش، فکر کنید. برای این‌که افکار به‌هم‌ریخته‌تان نظمی بگیرند و فراموش نشوند، تصمیم می‌گیرید آن‌ها را به‌نحوی یادداشت کنید؛ مثلاً آن‌ها را بر برگه‌ای کاغذ بنویسید یا در فایلی در کامپیوتر، تبلت یا «گوشی»تان ضبط کنید (کتبی یا شفاهی یا حتی تصویری). انجام این کار، نخستین گام در بیان، و بنابراین، در عینیت‌یافتنِ اندیشه‌ی دیدار با دوست قدیمی است. توجه داشته باشیم که کنش ثبت این اندیشه، تحقق خودِ آن اندیشه نیست، بلکه فقط تحققِ اندیشه‌ی ثبت آن است. برای ساده‌کردنِ ارجاع به این مراحل، اندیشه‌ی ثبت این فکر را «خرده‌ـ‌اندیشه‌ی‌ـ‌یک» و پراتیکِ انجامِ آن را «خرده‌ـ‌کردار‌ـ‌یک» می‌نامیم. فرض کنیم در جریان ثبت «خرده‌ـ‌اندیشه‌ی‌ـ‌یک» ــ به‌هر دلیلی که اینجا اهمیتی ندارد ــ به فکرتان خطور می‌کند (= «خرده‌ـ‌اندیشه‌ی‌ـ‌دو»)که وقتی به‌دیدار دوست‌تان می‌روید، کتابی را که زمانی از او امانت گرفته‌اید، با خود ببرید. فکر ثبتِ این را، که «خرده‌ـ‌اندیشه‌ی‌ـ‌سه» است، در پراتیک دیگری به‌نام «خرده‌ـ‌کردار‌ـ‌سه» یادداشت می‌کنید که مسلماً تحقق «خرده‌ـ‌اندیشه‌ی‌ـ‌دو» (یعنی بردن کتاب) نیست و «خرده‌ـ‌کردار‌ـ‌دو» ممکن است در آینده متحقق شود. شاید کتابی از دوست‌تان نزد شما به امانت نبوده است، اما به‌فکرتان می‌رسد به‌رسم هدیه کتابی برای او به‌همراه ببرید. این فکر و ثبتش را هم می‌توان به‌روال فوق نام‌گذاری کرد. این‌که در انتخاب کتاب از چه سنتی پیروی می‌کنید یا مخاطبِ چه ایدئولوژی‌ای قرار می‌گیرید، نکته‌ای ویژه در «سپهر اندیشه» است و می‌تواند در شیوه‌ی تحقق آن نقش مؤثری ایفا کند.

نکته‌ی تعیین‌کننده از نظر ما تا اینجا این است‌که همه‌ی «خرده‌ـ‌اندیشه»ها و «خرده‌ـ‌کردار»ها، هنوز متعلق به «سپهر اندیشه»اند. هرچند زنجیره‌ی این «خرده‌ـ‌اندیشه»ها و «خرده‌ـ‌کردار»ها را می‌توان به‌دلخواه طولانی‌تر کرد، اما برای برجسته‌کردن یک نتیجه‌ی ویژه و مهم دیگر، فقط یک حلقه‌ی دیگر بر آن اضافه می‌کنیم. فرض کنیم به‌فکرتان می‌رسد که فکر دیدار با دوست قدیمی را با سه نفر از دوستان یا همکاران و هم‌قطاران خود نیز، که یکی از آن‌ها دوست قدیمی شما را می‌شناسد اما میانه‌ی خوبی با او ندارد، دیگری که او را می‌شناسد و رابطه‌ای صمیمی با او دارد و سومی که او را از نزدیک نمی‌شناسد، درمیان بگذارید. تصور این‌که این خرده‌ـ‌اندیشه و شیوه‌ی تحققش در خرده‌ـ‌کردارِ مشاوره با دوستان می‌تواند چه دگرگونی‌هایی در «سپهر اندیشه» پدید آورد، دشوار نیست. فقط اشاره به بحث و مشاجره‌هایی که ممکن است کتابِ انتخاب‌شده به‌عنوان هدیه پدید آورد، از زاویه‌ی مخاطبْ واقع‌شدنِ دوستانِ مورد مشاوره با سنن و یا ایدئولوژی‌های دیگر، کافی است. بنابراین باز هم فرض می‌کنیم که این مشاوره به چشم‌پوشی از دیدار دوست قدیمی منجر نمی‌شود، بلکه برعکس دو نفر از دوستان‌تان، آن‌که با دوست قدیمی میانه‌ی خوبی دارد و آن‌که او را از نزدیک نمی‌شناسد نیز، تصمیم می‌گیرند شما را در این دیدار همراهی کنند.

افزودنِ این حلقه از دو زاویه برای جستار ما اهمیت دارد؛ یک: همه‌ی «خرده‌ـ‌اندیشه»ها و «خرده‌ـ‌کردار»های این حلقه‌ی دوم از سوی همه‌ی افرادِ دخیل در آن، چه به‌صورت فردی و چه در رخدادِ گروهیِ آن، هنوز همه به «سپهر اندیشه» تعلق دارند؛ دو: درحالی‌که دخالت همه‌ی تعین‌های اجتماعی و تاریخی در عینیت‌یافتنِ «خرده‌ـ‌اندیشه»های حلقه‌ی نخست بامیانجی است، در حلقه‌ی دوم عینیت یا پیکریافتگیِ «خرده‌ـ‌اندیشه»ها به‌شیوه‌ای بی‌میانجی، سرشت اجتماعی دارد و نه فقط بار تعین‌های اجتماعی و تاریخیِ پیشین را حمل می‌کند، بلکه با رخدادِ بی‌میانجیْ اجتماعیِ خود، تعین‌های تازه‌ای بر آن می‌افزاید. اگر به‌جای مثال فرضیِ «دیدار دوست قدیمی»، طرح یا برنامه‌ی اعتصاب کارگران در یک واحد تولیدی معین یا در گستره‌ای سراسری را درنظربگیریم که با توجه به موقعیت اجتماعی و تاریخی معین (اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک) به‌طور عینی ممکن و ضروری شده است، می‌توان به اهمیت نکته‌ی دوم پی برد. اما از آنجاکه قصد تراگذاری ساده‌ی رابطه‌ی نقشه/اجرا در مقیاسی فردی به رخدادی سیاسی/اجتماعی را نداریم ــ زیرا رخداد سیاسی/اجتماعی از هر لحاظ مقید به، و مندرج در، سازوکارهای عینی و گاه اجتناب‌ناپذیرِ دیگری است ــ در سطح مثال ساده‌ی خود باقی می‌مانیم.

اگر تحقق اندیشه‌ی «دیدار دوست» را «سپهر کردار» بنامیم و آغاز آن‌را نقطه‌ای قرار دهیم که شما سه نفر کارهای دیگر را کنار می‌گذارید و راهیِ دیدار او می‌شوید، می‌توانیم همه‌ی رویدادهایی را در تصور آوریم که در طول راه و به‌هنگام صورت‌پذیرفتنِ واقعیتِ دیدار، امکانِ رخ‌دادن دارند و می‌توانیم به‌سادگی تصور کنیم که چه عناصری از این «سپهر کردار» متناظر با عناصری در «سپهر اندیشه» هستند، چه عناصری در تناظر با عناصر «سپهر اندیشه» غایب‌اند و چه عناصری، عنصر متناظری در «سپهر اندیشه» ندارند. تفصیل بیش‌تر این وضعیتِ مفروض ضرورتی ندارد. اما پیش از پرداختن به نتایجی که با طرح این مثال درنظر داشته‌ایم، باید یک نکته را برجسته کنیم. مداخله‌ی دو دوستی که برخلاف طرح نخست در این دیدار شرکت می‌کنند، در گفتگو و در رویدادهایی که در دیدار با دوست قدیمی صورت می‌گیرد، چه «خرده‌ـ‌اندیشه»های آنها و چه «خرده‌ـ‌کردار»های‌شان، همه به «سپهر کردار» تعلق دارند؛ یعنی، همان‌طورکه «خرده‌ـ‌کردار»های پیشین به «سپهر اندیشه» تعلق داشتند، اینک این «خرده‌ـ‌اندیشه»های کنونی به «سپهر کردار» متعلق‌اند.

همه‌ی عواملی که تاکنون در شکل‌گیری سپهر اندیشه و شیوه‌ی تحقق سپهر کردار دخیل دانسته‌ایم، مانند انگیزه‌های فردی، سنن، عادات، دانش عمومی، عقل عملی و از این دست، عواملی هستند که به‌طور بی‌میانجی به افرادِ دخیل در این موقعیت مربوطند. به‌عبارت دیگر عواملی هستند که برخورداری از آنها را به‌درجات مختلف می‌توان از افراد انتظار داشت. اما سپهر دیگری از اندیشه‌ی صورت‌بندی‌شده وجود دارد که نه منحصراً به این وضعیت معین محدود است و نه از آن منبعث شده است. این سپهر که داعیه‌ی تبیین، تعلیل و پیش‌بینیِ کمابیش محتملِ گام‌های آتی و متنوعِ این وضعیت را دارد، خود را «تئوری» یا «علم» می‌نامد. مثلاً ــ در قالب مثال ما ــ حوزه‌هایی از اندیشه که خود را «روانشناسی» یا «رفتارشناسی» یا «روانشناسی یا جامعه‌شناسیِ دینامیسمِ گروهی» و از این قبیل می‌نامند. به تناسب گستره و ژرفای آگاهیِ افرادِ دخیل در این موقعیت از این «تئوری»ها، بدیهی است که آن‌ها نیز می‌توانند بر اندیشه و کردار افراد، حتی در سطح عاملی تعیین‌کننده، اثر داشته باشند. نکته‌ی مورد توجه ما فقط اشاره به وجود و تأثیر این «تئوری»ها نیست، بلکه ادعای آن‌ها در تمایزشان از «ایدئولوژی»ها و دشواریِ تشخیص و مشروعیتِ چنین تمایزی است.

بی‌گمان سادگیِ این مثال و محدود ماندنش به رابطه‌ی نقشه/تحققِ نقشه، می‌تواند به سوءتفاهمِ کاهشِ رابطه‌ی پیچیده‌ی سپهر اندیشه و سپهر کردار به‌طور کلی، یا تقلیل چندوچون دگرگونی‌های اجتماعی و تاریخی به الگوی ساده‌ی اراده‌ی معطوف به عمل، دامن بزند. اما برای دست‌یافتنی‌تر کردنِ نتایجی که در نظر داریم، می‌توان زیان‌هایش را تحمل کرد؛ در نتیجه:

یک: ما رابطه‌ی سپهر اندیشه و سپهر کردار را، نه فقط به‌دلیل تلازم نقشه/تحققِ نقشه یا سلب/ایجاب (که حالتی خاص از آن است)، بلکه به سه دلیلِ دیگر نیز؛ الف) تلازم رابطه‌ی پیچیده‌ی اندیشه، عینیت‌یابیِ اندیشه در بیان و تحقق اندیشه در پیکریابیِ ویژه و اساساً غیرِقابلِ پیش‌بینیِ قطعیِ آن؛ ب) هم‌هنگامی و جدایی‌ناپذیریِ وجوه وجودی پراتیک (عمل، رابطه، نشانه) و درعین حال استقلال عینیِ تک تک آنها و ج) تضاد گسست/پیوستگیِ سپهرهای اندیشه و کردار، منتج از دلیل «ب»، رابطه‌ای دیالکتیکی تعریف می‌کنیم. موضوع مورد توجه ما در این جستار، دلیل سوم است.

دو: به‌دلیل خودزایندگیِ پراتیک، به دلایل حضور «خرده‌ـ‌کردارها» در «سپهر اندیشه» و «خرده‌ـ‌اندیشه»ها در «سپهر کردار»، و از آنجا، به دلایل فقدانِ تناظرِ یک به‌یک عناصر سپهرهای اندیشه و سپهرهای کردار، این دیالکتیک را، دیالکتیکِ انتقادی یا دیالکتیکِ نقد منفی/نقد مثبت می‌نامیم. «نقد منفی، یعنی نفی انتقادی؛ یعنی: روشن‌ساختن جغرافیای نفی یک مفهوم یا یک ساخت معین اجتماعی/تاریخی. نقد مثبت، یعنی اثبات انتقادی؛ یعنی: روشن‌ساختن جغرافیای مفهومی که با نفی یک مفهوم پیشین سربرآورده، یا ساحتی که با نفی یک ساحتِ پیشین پدید آمده است؛ نشان‌دادن این‌که وضعیت ماحَصَل، لزوماً دایره‌ای بالاتر در خطی مارپیچی نیست؛ نشان‌دادن این‌که در تبدیل یک ساختار به ساختاری دیگر، بر بستر پراتیک زنده‌ی اجتماعی انسان، پراتیک خودزاینده چه شکل پذیرندگی‌های نوینی برای واقعیت اجتماعی پدید آورده است. نقد منفی، یعنی: نقد وضع موجود و نقد دستگاه‌های موجود، برای رسیدن به یک نقطه‌ی عزیمت یا بازنمایی برای ورود به یک پراتیک تازه. نقد مثبت، یعنی: نقد هر بازنماییِ تازه و نقد آرمان.» (برای آشنایی بیش‌تر با نقد منفی/نقد مثبت نک: «نقد منفی، نقد مثبت»)

دیالکتیک گُسست و پیوستگی

مثال ساده‌ی ما در حقیقت الگویی است که ایدئولوژیِ بورژوایی می‌کوشد با تراگذاریِ آن به الگوی کنش عقلاییِ هدفمندِ فردیتی صوری (حقیقی یا نهادین)، خود را در مقام یک مِتاتئوری درباره‌ی رابطه‌ی تئوری و پراتیک، یا نوعی شناخت‌شناسی که درعین‌حال تبیین‌کننده‌ی منطق تحول اجتماعی است، عرضه کند. جدایی‌ای که در این ایدئولوژی تبلیغ می‌شود و خود به‌مثابه بتوارگی و بیگانگیِ روابط اجتماعیِ انسان، یکی از شالوده‌های استمرار ایدئولوژی بورژوایی است، یک جدایی واقعی بین سپهرهای اندیشه و کردار است و هر نظریه‌ی نقادانه‌ی رادیکال که آماجش نقد این جدایی است، باید از واقعیتِ آن عزیمت کند. انکارِ واقعیتِ این جدایی و اتکای صِرف و خوش‌خیالانه بر یگانگیِ سرشتیِ سپهرهای اندیشه و کردار، در شرایط سلطه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و ایدئولوژی بورژواییِ بتوارگیِ کالایی، کج‌راهه‌ی دیگری به‌سوی مُغاکِ ایدئولوژی بورژوایی است. آنچه ویژگیِ سرشت‌ـ‌نشانِ دیالکتیک نقد منفی/نقد مثبتِ سپهرهای اندیشه و کردار است، تضاد واقعی بین این گُسستگی و پیوستگیِ واقعی است؛  نقش و وظیفه‌ی نظریه‌ی نقاد و رهایی‌بخش نیز مبارزه در رفع همین تضاد است. گُسستگی بین سپهر اندیشه و سپهر کردار مبنایی ایدئولوژیک دارد، حال آن‌که پیوستگیِ آنها بر هستی‌شناسیِ هستیِ اجتماعی و تاریخیِ انسان استوار است. حل این تضاد در جامعه‌ای رها از سلطه و استثمار و در وضعیت زندگیِ مبتنی بر اندیشه و کنش آزادانه و آگاهانه‌ی انسان‌ها، به معنای بازیافتِ سرشت هستی‌شناختیِ اجتماعی و الغای وجه ایدئولوژیک آن است. زمانی که مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» از شرایطی سخن می‌گویند که انسان در آن و در ایفای نقش‌های اجتماعی‌اش می‌تواند صبح به ماهیگیری و شب به نقادی بپردازد، بی‌آنکه ماهیگیر و نقاد باشد، در خیال‌پردازیِ سرمستانه‌ی رُمانتیک غرق نشده‌اند، بلکه از چشم‌اندازهای نقد ارزش و نقد رادیکال این تضاد بر پایه‌ی نظریه‌ای نیرومند، به هنجار و منطقاً استوار، سخن می‌گویند؛ و دقیقاً از این‌روست که آغاز سوسیالیسم را پایانِ پیش‌تاریخِ زندگیِ انسان می‌نامند.

تنفیذ جداییِ ایدئولوژیک بین سپهرهای اندیشه و کردار از یک‌سو یا انکار وجود واقعی و مجزای سپهر اندیشه و تجلیل از سپهر کردار از سوی دیگر، جایگاه‌هایی اجتماعی با نام‌های روشنفکران و کارگران را ایجاد می‌کند که متضمن حفظ و بقای وضع موجود است؛ از یک‌سو عامدانه و از جانب ایدئولوژی بورژوایی و از سوی دیگر ناخواسته و در پوشش گفتمانی چپ و با‌صطلاح شورش‌گر، از جانب ایدئولوژیِ چپ ضدِروشنفکری. با نگاه به جایگاه‌های این‌گونه استقلال‌یافته‌ی روشنفکران و کارگران می‌توان ماهیت ایدئولوژیک این دو رویکرد را آشکار کرد:

جایگاه روشنفکران: استقلال‌یافتنِ سپهر اندیشه از طریق حذف «خرده‌ـ‌کردار»ها و واگذاری آن به نقشی ویژه در تولید و مناسبات اجتماعی تولید. از منظر ایدئولوژی بورژوایی، این نقش عهده‌دار تولید گفتمانی ایدئولوژیک (با‌صطلاح «علمی»، رسانه‌ای، نمایشی، هنری، فلسفی و غیره) و از این‌طریق، بازتولید مناسبات اجتماعی تولید است و رابطه‌اش با قدرت سیاسی و قدرت به‌طور اعم، رابطه‌ای طبیعی، بدیهی و بسا شایسته و پسندیده است. «همه‌جانبگی»ای که هویت روشنفکر تلقی می‌شود و یا از او انتظار می‌رود، از این منظر، به همه‌فن‌حریفی در سیاست‌ورزی ترجمه می‌شود. روشنفکر می‌تواند، و شایسته است، که به‌رغم همه‌ی انتقاداتش به نابسامانی‌های وضع موجود، انتقاداتی که در اساسِ نظام قطعاً تردید نمی‌کند، در رفع این نابسامانی‌ها بکوشد و برای این کار مسئولیت به‌عهده بگیرد. از منظر ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری، نقش روشنفکر تولید گفتمانی ایدئولوژیک (با‌صطلاح «علمی»، رسانه‌ای و…، مادام که جریان مسلط و رسمی مجال می‌دهد)، و از این‌طریق، تولید فراورده‌های «ضدِهژمونیک» است و رابطه‌اش با قدرت سیاسی و قدرت به‌طور اعم، همواره دوپهلو و مشکوک است. مشکوک به خودفروختگی در عطف به قدرت سیاسی حاکم یا چشم‌دوختن به قدرتی دیوان‌سالارانه در جامعه‌ای بدیل. از هر دو منظر، نقش و جایگاه روشنفکر در عطف به کل گروه‌ها و نهادهای اجتماعی، چه در بازتولید مناسبات اجتماعی تولیدِ جاری و حاکم و چه در آفرینش عناصر «ضدِهژمونیک» در کل فضای اجتماعی و سیاسی، تعریف می‌شود و رابطه‌ی مستقیم روشنفکران و کارگران در مرکز توجه پژوهشی نقادانه قرار نمی‌گیرد.

جایگاه کارگران: استقلال‌یافتن سپهر کردار از طریق حذفِ «خرده‌ـ‌اندیشه»ها و واگذاریِ آن به نقشی «طبیعی» و فراتاریخی در تولید و مناسبات اجتماعیِ تولید. از منظر ایدئولوژی بورژوایی، با حذف «خرده‌ـ‌اندیشه»ها و تبدیل جایگاه اجتماعی کارگران به جایگاه فراتاریخی کار و کوشش و نان خوردن از راه عرق جبین و کدِیمین. حذف «خرده ـ اندیشه»ها، تا آنجا که لازم و ممکن است از راه سرکوب عریان (حبس و شکنجه و اعدام) و تا آنجاکه موازنه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ناگزیر می‌کند، با احاله‌ی آن به سازمان‌های رسمیِ نمایندگیِ کارگری (سندیکاها، کمیته‌های کارخانه) یا نمایندگی‌های کارگریِ دست‌نشانده و زرد. نقش «تئوری»، یعنی عاملی که «بیرون» از سپهر اندیشه و کردار معین، خود را تبیین‌کننده و مفسر رابطه‌ی بین این دو سپهر معرفی می‌کند، به «علم» اقتصاد و توصیف و تبیین و مشروعیت‌بخشیدن به سازوکارهای منطق سرمایه واگذار می‌شود. از منظر ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری جدایی واقعی «سپهر اندیشه»، از طریق انحلال کامل آن در «سپهر کردار» رفع می‌شود. از آنجاکه «سپهر اندیشه» شامل تئوری نیز هست، نقش تئوری در پرده‌ی ابهام فرو می‌رود و در نوعی نسبی‌گراییِ ایدئولوژیک گم می‌شود. از این‌طریق ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، جایگاه مستقل روشنفکرانه‌ی خود را در ظاهر انکار و در حقیقت پنهان می‌کند و با از دست نهادن یا نادیده انگاشتنِ سازوکارهای درست دفاع از این جایگاه، همه‌ی سدها و سنگرهای مبارزه در میدانِ نسبی‌گرایی ایدئولوژیک را از دست می‌دهد. از این منظر، پارانویای ضدِ روشنفکری چاره‌ای جز ظنِ دائمی به مغازله‌ی جایگاهِ جداشده‌ی روشنفکر با قدرت سیاسی یا انکار هویت خود در نظر، و تن سپردن به نسبی‌گراییِ ایدئولوژیک در عمل، را ندارد. بن‌بست سیاسیِ ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، نتیجه‌ی تقلیل دیالکتیک نقد منفی/نقد مثبت به دیالکتیکِ بی‌میانجیِ نفی/اثبات، نادیده گرفتنِ تناظر عناصر سطوح گوناگون سپهر اندیشه و کردار («خرده‌-اندیشه»ها و «خرده‌ـ‌کردار»ها)، تلقی سپهر کردار به‌مثابه کاربست بی‌میانجیِ سپهر اندیشه و به‌ناگزیر مخالفت با آن است. در این نگاه الغای جدایی واقعیِ سپهر اندیشه و سپهر کردار در شرایط حاضر و حاکمِ سلطه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و ایدئولوژیِ بتوارگیِ کالایی، تنها زمانی می‌تواند در جامعه‌ی بدیل از جدایی ارگان‌های برنامه‌ریزیِ مرکزی و کارگرانِ موظف به اجرای آن، همانا کاربست اندیشه در کردار، خلاصی باید، که در همین شرایط کنونی، با انحلال سپهر اندیشه در سپهر کردار، امکانِ تحقق رابطه‌ی برنامه/کاربست از میان برود. آنچه در این استدلال از دیده پنهان می‌ماند، مانعی ایدئولوژیک است که انکارِ جایگاه و هویتِ روشنفکرانه‌ی خودِ این گرایش، دربرابر الغای این جداییِ واقعی و موجود و امکانِ تحقق جامعه‌ی بدیل پدید می‌آورد.

نسخه‌ی وارونه‌ی ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، ایدئولوژیِ چپِ روشنفکری است. این ایدئولوژی هرچند در تلاش «فروتنانه» برای اندک جلوه‌دادنِ نقش روشنفکرانه‌ی خود است و هرگز نقش عظیم و تاریخی و سرنوشت‌سازِ جنبش کارگری و طبقه‌ی کارگر را انکار نمی‌کند، بلکه به وارونه، هر کلام و پیام و کشف تازه‌ی خود را نه از آنِ خود، بلکه کلام و پیام طبقه‌ی کارگر می‌نامد، در تعیین جایگاه کارگران بیش‌تر به منظر ایدئولوژیِ بورژوایی نزدیک است و از جنبش «خودبه‌خودیِ» کارگری ظرفیتی بیش از آگاهی غریزی و اقتصادی انتظار ندارد. در تعیین جایگاه روشنفکران نیز، شکل وارونه‌ی ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری است؛ البته با همان مبانی استدلالی و همان خطاهای نظری: «سپهر اندیشه» به «تئوری» ــ که در اینجا «ایدئولوژی» نامیده می‌شود ــ تقلیل می‌یابد، جای نسبی‌گراییِ ایدئولوژیک را مطلق‌گراییِ حقانیت نظری و نمایندگیِ بی‌چون و چرایِ رسالتِ تاریخیِ پرولتاریا می‌گیرد و هرگونه تخطیِ کردار پرولتاریای واقعی و مبارزه‌ی واقعی از احکام ایدئولوژیک، هم‌چون انحراف و خیانت ارزیابی می‌شود. احکام ایدئولوژیک فرمان‌هایی هستند که ایدئولوژیِ چپِ روشنفکری مورد به مورد و بنا به مصالح ملی (مثلاً دفاع از وطن سوسیالیستی)، بین‌المللی (دفاع از منافع طبقه‌ی کارگر جهانی یا محورهای مقاومت)، مقتضیاتِ ضدِامپریالیستی (به سرکردگیِ این یا آن) و با اتکا به روایت فراگیر و همه‌سو نگرِ این روشنفکران ــ که کارگران به دلیل درگیری در مسائل روزمره‌ی اقتصادی و غریزی‌شان از آن بی‌بهره‌اند ــ صورت‌بندی می‌کند و سرپیچی از آن‌ها، اگر نشانه‌ی مزدوری و جاسوسی برای دشمن و دست‌نشاندگی نباشد، دست‌کم نشانه‌ی ساده‌لوحی، بلاهت یا حماقت و نادانی است. شکلِ وارونه‌ی پارانویای ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری، اینجا به‌خودشیفتگیِ روان‌پریشانه‌ی رسولانِ بی‌اُمت و شگفت‌آورترین «تئوری‌های توطئه» بدل می‌شود. همه‌ی ادعاهای این ایدئولوژی در مورد پیوند با طبقه‌ی کارگر، چیزی جز تلاش (و آرزوی) پیروی کارگران از فرمان‌های آن‌ها (با نام‌های متواضعانه‌ترِ «ایدئولوژی»، «تئوری انقلابی»، «برنامه‌ی حزبی»، «استراتژی»، «تاکتیک» و از این دست) در کاربست این فرمان‌هاست.

مفصل‌بندیِ ایدئولوژی در سپهر کردار

سپهر کردار قلمرو رخدادِ زندگیِ واقعیِ کارگران در تولید و تحقق ارزش است. نقطه‌ی عزیمت، همیشه همین زندگی واقعی است؛ از «بی‌عملیِ» انحلال در روزمرگیِ تولید و بازتولید سرمایه‌دارانه گرفته تا جلوه‌های گوناگون مبارزه‌ی طبقاتی (تهاجم و عقب‌نشینی و مقاومت و سازش). شالوده‌ی این رخداد همواره جایگاه عینی کارگران در مناسبات تولید و تحقق ارزش و مناسبات اجتماعی تولید است، که در تفسیر و تأویل ایدئولوژی‌ها به گفتمانی ــ اغلب مدعیِ عینیت، بی‌طرفی و خیرخواهی ــ ترجمه می‌شود و به «آگاهی» کارگران درمی‌آید. سپهر کردار در ارگان‌های واقعی زندگی و فعالیت کارگران، از گرد هم‌آیی‌های رسمی و غیرِرسمی و قرار و مدارهای سنتی یا مدرن گرفته تا کمیته‌های کارخانه، مجامع عمومی، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها و شوراها تحقق می‌یابد. ایدئولوژی آگاهی نیست، بلکه عینیتِ انتزاعات پیکریافته‌ای است که در سپهر کردار مفصل‌بندی شده‌اند و عاملین حاضر و فعال در سپهر کردار را مخاطب قرار می‌دهند. همین مخاطب واقع‌شدگی است که از سوی عاملین هم‌چون «آگاهی» و انگیزه‌ی عمل تلقی می‌شود. این‌ها، انگیزه‌های واقعی عمل‌اند. آنچه در اینجا نقش «آگاهی» را ایفا می‌کند، از آن‌رو کاذب نیست که مجموعه‌ی گزاره‌هایی ناراست درباره‌ی واقعیت است، بلکه از آن‌رو کاذب است‌که به‌لحاظ سرشتی اساساً آگاهی نیست. ایدئولوژی‌هایی مانند مذهب، ملی‌گرایی، سلطنت‌طلبی، نژادپرستی، بیگانه‌ستیزی، حقوق بشر، دمکراسی، سوسیال دمکراسی، آرمان‌شهرگرایی، موعودگرایی، سوسیالیسم و از این دست، همچون انتزاعاتی پیکریافته در خودِ واقعیتِ سپهرِ کردار مفصل‌بندی شده‌اند و از عناصر برسازنده‌ی این سپهر هستند. این ایدئولوژی‌ها با مخاطب قراردادنِ عاملینِ فعال، به‌صورت «خرده‌ـ‌اندیشه»هایی در سراسر «سپهر اندیشه» درمی‌آیند که در کلیتِ خود به‌مثابه طرح و برنامه و شالوده‌ی «آگاهانه»ی عمل، نقش ایفا می‌کنند.

جایگاه و نقش حقیقیِ عنصر روشنفکری، رویکردی انتقادی است که این نقش را نه از آن‌رو برعهده دارد که مجموعه‌ای از گزاره‌های راست درباره‌ی واقعیت است، بلکه در وهله‌ی نخست از آن‌رو که واقعیتِ مفصل‌بندیِ ایدئولوژی در سپهر کردار و مرجعیتِ ایدئولوژی را برای بازتاب‌یافتن در قالب «آگاهی» و انگیزه‌ی عمل به رسمیت می‌شناسد و سپس با نقد مداوم و پویای ایدئولوژی‌، راستیِ گزاره‌های خود را آشکار و استوار می‌کند. کردار، یا پراکسیس، در سه وجه وجودیِ خود، یعنی عمل، رابطه و نشانه، آماج ایدئولوژی‌هاست؛ هرچند ایدئولوژی‌ها می‌کوشند خود را در قالب گفتمان، منحصراً در قلمرو نشانه‌ها عرضه نمایند. کارِ رویکردِ انتقادی، ردجوییِ چهره‌ی آراسته‌ی ایدئولوژی‌ها در هر سه وجه وجودیِ پراکسیس و نقدِ آن‌هاست. بدیهی است که رویکردهای ایدئوئولوژیک می‌کوشند خود را در جایگاه همین رویکرد انتقادی معرفی کنند و تمیز رویکرد انتقادی از رویکردهای ایدئولوژیک نه آسان و نه همواره بی‌واسطه ممکن است. اینجا میدان مبارزه‌ی طبقاتی در قلمرو تئوری است. با این‌حال و در تحلیل نهایی سنجه‌ی تمیزِ رویکردهای ایدئولوژیک از رویکردی انتقادی، جایگاه عینی طبقه‌ی کارگر در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و در مبارزه‌ی ضدِسرمایه‌دارانه‌ی اوست. در این مبارزه هدف سرمایه‌دار ابقای جایگاه و هویت خویش، درحالی که هدف کارگر الغای جایگاه و هویت خود، است. هدف ایدئولوژی‌ها استمرار و بقای شیوه‌ای از تولید و بازتولید زندگی اجتماعی است که در آن امر سیاسی در نهادهای سلطه استقلال یافته‌اند و ایدئولوژی‌های بازتولیدکننده و ضامنِ این شیوه از زندگی، کماکان مفصل‌بندِ سپهرِ کردارند؛ درحالی که هویتِ رویکردِ انتقادی، نقد انتزاعِ پیکریافته‌ی امر سیاسی و نقد ایدئولوژی‌های بازتولیدکننده‌ی آن است.

آگاهیِ انتقادی، که اینک می‌توان آن را در معنای دقیق کلمه و در تمایز با ایده و نقشه و برنامه و «ایدئولوژی» و اندیشه به‌طور کلی، تئوری نامید، یک ایدئولوژی در کنار ایدئولوژی‌های مفصل‌بندی‌شده در پراتیک نیست. تئوری، به‌مثابه آگاهیِ انتقادی، هویت و سرشتش را دقیقاً در نقد این ایدئولوژی‌ها وضع و آشکار می‌کند. با این‌حال تئوری با معضلی اجتماعی و تاریخی روبروست و این معضل گره‌گاه اصلی رابطه‌ی تئوری و پراتیک یا با‌صطلاح روشنفکران و کارگران است. آگاهیِ انتقادی فقط زمانی می‌تواند از عهده‌ی وضعِ خود برآید که به‌نحوی نهادین‌شده و سازمان‌یافته باشد.* بدیهی است که آگاهی انتقادی در «خرده‌-اندیشه»ها و «خرده‌ـ‌کردار»های سپهر اندیشه و سپهر کردار، نقش و وظیفه‌ی مهم و انکارناپذیری در جنگِ هژمونیکِ گفتمانی در مقیاس کل جامعه و در متن مبارزه‌ی طبقاتی برعهده دارد و در مراحل گوناگون تحول تاریخی، دست‌کم در ۱۵۰ سال گذشته، این نقش را ایفا کرده است. اما بدون نهادین‌شدن و بدون سازمان‌یافتن، زیر بار سلطه‌ی بی‌منازع ایدئولوژی بورژوایی و نهادهای سیاسی آن، همواره یا به شکستی آشکار، و یا جذب‌شدنِ بطئی و خزنده در درون ایدئولوژی بورژوایی و سازوکار گفتمانی آن (آکادمیک، رسانه‌ای) دچار آمده است و حداکثر میراثی تجربی، و بیش‌تر خاطره‌ای شورانگیز، از خود برجای نهاده است.

معضل اینجاست که نهادین‌شدنِ آگاهیِ انتقادی، همواره با این خطر وجودی و واقعی روبرو بوده است که به یک ایدئولوژی در کنار ایدئولوژی‌های دیگر بدل شود، و تجربیات تاریخیِ تاکنونی نیز شاهد این دگردیسی‌اند. نهادین‌شدنِ آگاهیِ انتقادی به معنای مفصل‌بندی‌اش در پراتیک است و این، بنا به سرشت پراتیک، همواره بالقوگیِ بدل‌شدن به ایدئولوژی را دارد. از این پارادکس گریزی نیست. تنها بخت و ظرفیت حقیقی و تاریخیِ چنین نهادی در حلِ این پارادُکس، آگاهی و اعتراف به این امکان و خطر، و مبارزه‌ی همیشگی و پویا در همه‌ی سطوح با همه‌ی جلوه‌ها و نشانه‌هایی است که این نهاد را به سوی حفظ روابط سلطه در شکل‌های موجود یا شکل‌هایی تازه در آینده می‌رانند و راهکارها و راستای‌شان امحای استقلال امر سیاسی (دولت) و همه‌ی سازوکارهای استثمار و سلطه نیست. خطرناک‌ترین ایدئولوژی ــ و در حقیقت ایدئولوژی به‌معنای دقیق کلمه ــ ایدئولوژی‌ای است که خود را ایدئولوژی نمی‌داند و نمی‌نامد. تنها راهِ منحصر به‌فردِ عبور از پارادُکسِ آگاهیِ انتقادیِ نهادین‌شده، آگاهی و اعترافِ این آگاهی به امکانِ ایدئولوژیک‌شدنِ همین نهاد است. دیالکتیکِ انتقادیِ نهادین‌شده‌ی تئوری و پراتیک، که پیکریافتگیِ سیاسی و سازمانیِ دیالکتیکِ گُسست و پیوستگیِ سپهر اندیشه و سپهر کردار، و محمل و حامل آن است، به‌دلیل ابتنایش بر رابطه‌ی نقد منفی/نقد مثبتِ این گُسست و پیوست، دست‌کم ظرفیتِ روش‌شناختیِ آگاهیِ فعال و نقادانه به ایدئولوژیک‌شدنِ خود را دارد.

بازنمایی

بدیهی است که «روشنفکران»، بنا به هر سنجه‌ای به‌مثابه گروهی ویژه تعریف شده باشند، با همه‌ی گروه‌ها و نهادها و رویدادها و فرآیندهای جامعه ارتباط دارند. نهادی که می‌تواند به‌مثابه دیالکتیکِ تئوری و پراتیکِ مبارزه‌ی طبقاتیِ ضدِسرمایه‌دارانه‌ی کارگران، و بنابراین، مبارزه‌ی رهایی‌بخش در راستای هستی‌پذیریِ زندگیِ اجتماعی رها از سلطه و استثمار، پیکر یاید، جایگاه تئوری در سپهر اندیشه و دیالکتیکِ انتقادیِ سپهر اندیشه و کردار را، آشکار می‌کند؛ یعنی، «رابطه»ای را آشکار می‌کند که اینک می‌توان به‌طور مشخص آن‌را رابطه‌ی «روشنفکران و کارگران» نامید. ارگانی که نماینده و پیکریافتگیِ آگاهیِ انتقادی در رابطه‌ی روشنفکران و کارگران است، از دو لحاظ نقطه عزیمتِ تبیین و چراییِ معطوف‌شدنِ جایگاه و نقش و فعالیت «روشنفکر» به عناصر کل جامعه است. یک: مبارزه‌ای سیاسی، یا به‌تعبیر مانیفست کمونیست، «جنبشی واقعی» که هدفش الغای منطق سرمایه و امحای موقعیت اجتماعی و تاریخی تولید و تحقق ارزش است و بنابراین به نیروی مادی و واقعیِ کسانی در جامعه متکی است که زندگی و بقای‌شان با کار در تولید و تحقق ارزش امکان‌پذیر می‌شود، آوایی بی‌پژواک در فضایی تهی نیست. از یک‌سو همه‌ی ایدئولوژی‌های مفصل‌بندی‌شده در پراتیک در کشاکشی سیاسی با آن، چه در تعارض با آن، و چه در تلاش برای جذب، ادغام و بی‌سر و دُم کردنش وارد می‌شوند که بیان گفتمانی/ایدئولوژیکش «روشنفکران» را به همه‌ی حوزه‌های اجتماعی مرتبط می‌کند. بی‌گمان ظهور تاریخیِ اعضایی از جامعه که «روشنفکر» نامیده شده‌اند، ناظر بر کسانی نیست که به‌لحاظ ایدئولوژیک منادیِ جامعه‌ای رها از سلطه و استثمار بوده‌اند. اما تقدمِ زمانیِ ظهور آن‌ها به جنبش رهایی‌بخشِ ضدِسرمایه‌دارانه، نافی تبیین نظریِ جایگاه آن‌ها، با عزیمت از رابطه‌ی «روشنفکران و کارگران» نیست؛ برعکس، فقط با عزیمت از چنین نقطه‌ای، یعنی با عزیمت از دیالکتیکِ گُسست و پیوستِ سپهر اندیشه و کردار است که تبیین آن جایگاه به‌طور مشخص و به‌لحاظ نظری امکان‌پذیر می‌شود. دو: نقد ایدئولوژی به‌طور اعم و نقد ایدئولوژیِ بورژوایی و بتوارگیِ کالایی به‌طور اخص و هدف مبارزه‌ی رهایی‌بخش کارگران، نهادن سنگِ بنا و نقطه‌ی آغازی برای کل جامعه است. مبارزه‌ای که زنجیر سلطه و استثمار سرمایه را از پای کارگران باز می‌کند، نقطه‌ی پایانیِ یک شبه و یک‌باره بر سلطه در همه‌ی سپهرهای زندگیِ اجتماعی نیست، بلکه بُرش، نقطه‌ی عطف و نقطه‌ی آغازی است برای تداوم این مبارزه در مسیری که عظیم‌ترین سد و نیرومندترین ضامن رابطه‌ی سلطه و استثمار، همانا حاکمیتِ سرمایه، از سرِ راهِ آن برداشته شده است، اما فقدان این کوه به‌معنای غیبتِ سنگلاخ‌ها و مُغاک‌های دیگرِ نابرابری و سلطه نیست.

یادداشت‌ها:

* موضوع جستار حاضر نحوه یا شیوه‌ی این سازمان‌یابی نیست، بلکه نقش و جایگاه آن است. کوچک‌ترین گمانی وجود ندارد که نحوه و شیوه‌ی این سازمان‌یابی و تئوری‌های کهنه و تازه‌ی ناظر بر آن، از عناصر اصلیِ همین بحث‌اند. در این زمینه، تئوری و پراتیک لنین در وهله‌ی نخست، و رزا لوکزامبورگ و آنتونیو گرامشی، منابع بسیار ارزنده و غیرِقابلِ چشم‌پوشی هستند.

منبع: نقد




نگاهی به شرایط عمومی کشور

جمعیت ایران طبق آخرین آمار وزارت کشور حدود هشتاد ملیون و اندی   است.
از این جمعیت نزدیک به  چهل ملیون در شهرهای بزرگ مانند تهران  و مراکز
استان ها زندگی می کنند که فرهنگ و  شکل زندگی و پوشش و مطالبات و سطح
خواست های عمومی  نزدیک به  نود درصد جمعیت این شهرها  طبق گفته مسئولین و
رسانه های رسمی کشور در تعارض با حکومت است  وتنها ده در صد از جمعیت  این
شهرها  بنا به شرایط شغلی و اعتقادات و منافع خود از رفتار حکومت  پشتیبانی
می کنند.

 چهل ملیون دیگر که در شهرهای کوچک وحاشیه شهرها و  روستا ها و بخش های
مرزی زندگی می کنند. نیز براساس شواهد عینی، و وروزنامه های رسمی و محلی
کمابیش با تفاوت هایی وضعیت این چنینی دارند  همراه با تعلقات طایفه ای و
قومی و محرومیت ها و بیکاری و فقر بیشتر، که باید فقدان امکانات مدرن شهری
از  ارتباطات  گرفته تا مسایل درمانی و پزشکی و آموزشگاهی را هم بدان
افزود. یعنی در یک کلام نزدیک به نود درصد مردم با سلایق و تعلقعات طبقاتی
مختلف با حاکمان یا مخالف بلقوه هستند یا با آن زاویه دارند. 

 اما چرا این گروه ملیونی علیرغم دانستن ها و زاویه  داشتن ها به خیابان
نمی آیند؟ چرا در روزگاری که اخبار فساد و جنایت به وسیله شبکه های
اجتماعی و رسمی  چون نقل و نبات بر سرشان می ریزد حرکتی درخور نارضایتی
شان انجام نمی دهند؟ نگارنده کوشش می کند در خور توان و دانش خود، به طور
خلاصه به عمده ترین این  عوامل اشاره نماید.

 اول : هنوز  بالایی ها  و دارودسته فقیهان و امنیتی
ها  حول شخص خامنه ای متحد و گوش به فرمان هستند  و می توانند هزینه سنگینی
بر مردم معترض تحمیل  کنند. آنان دارای برنامه  و امکانات برای حفظ نظام
خود هستند و به هیچ عنوان نباید آنان را دست کم گرفت هم چنان که نباید بیش
از پیش قوی پنداشت، بلکه باید ارزیابی واقعی از آن داشت. این رژیم به تجربه
ثابت کرده است که بنا بر ماهیت خود در مواقع بحران صرفا به سرکوب فکر می
کند و کمتر به دنبال برون رفت از راه عقلانی است. خاصه آن که  قصابان دهه
شصت با شکل و گفتار جدید با  سبعیت و تجربه  بیشتری وارد میدان شده اند و
این را توده مردم به چشم خود می بینند و این یکی از عوامل عمده به خیابان
نیامدن مردم است که باید بدان توجه شود و نوک حمله همه نیروهای خواهان
تغییر باید روی افشای بی امان این ددمنشی و سرکوب باشد.  

این حکومت با  توجه به امکانات و منابع غنی نفت و گاز هنوز توانایی پاسخ
گویی به  مشکلات خود و  سر و سامان دادن به نیروهای امنیتی و لشکری و حضور
منطقه ای را د ارد، یعنی هنوز قادراست علیرغم بحران روبه گسترش بیکاری و
گرانی و تورم کمرشکن اقتصادی و نیمه تعطیل بودن بسیاری از بنگاه
های تولیدی، موشک تولید کند به عوامل منطقه ای خود کمک کند  و اربعین چند
ملیونی راه بیاندازد و به کارکنان و مستمری بگیران  و نیروهای کار با افت و
خیزهای یک یا چندماهه  حقوق پرداخت کند و در یک کلام  با شکل های گوناگون
از تطمیع تا سرکوب و موازی سازی و تبلیغ گسترده و تفرقه انداختن به حیات
خود ادامه دهد.” عملکرد  حاکمان با کارگران هپکو و هفت تپه و اعتراضات
مردم  و به میخ به نعل زدن های قوه قضاییه  و رئیس آن در رابطه با احکام 
سنگین صادره  و اعتراض چند نماینده مجلس و رسانه های  وابسته به دولت و شکل
دادن گردان های سایبری بسیج  و سپاه و نفوذ در شبکه های اجتماعی و دادن
اخبار ضد و نقیض و دروغ و موازی سازی  جهت منحرف کردن مبارزه مردم… و رابطه
سیاسی اقتصادی  با دولت های تعدادی از کشورها برای دور زدن تحریم ها و هم
چنین روابط گسترده سیاسی- اقتصادی – نظامی  با چین و روسیه و  عضویت در
پیمان سیاسی اقتصادی  اورسیا، و همسایگان  دوربر خود مانند ارمنستان و
گرجستان و ترکیه و  و بخشی از کشورهای اروپایی مانند آلمان  و فرانسه و
ایتالیا که در مناسبات بین المللی نقش  میانجی  دارند،  کمک قابل توجهی به
رژیم در برابر تحریم های ترامپ و شرکای آن می کند.

دوم : نبود یک نیروی سیاسی مبارز و سازمان ده و یک
آلترناتیو روشن و در یک کلام بی سر و سازمان بودن اعتراضات  مردم و قشر
های گوناگون ، نیرویی که بتواند این حجم از اعتراضات مدنی و صنفی و سیاسی
را حول یک برنامه و یک شعار بسیج و از آنان حمایت کند و در برابر نیرویی تا
دندان مسلح به ابزار سرکوب و شکنجه و زور وزر و تزویز کمک رسان باشد.

 باید دانست با وجود گرانی کمرشکن به خصوص برای زحمتکشان و اقشار متوسط 
و بیکاری گسترده ملیونی به خصوص در میان زنان و جوانان و گران شدن برق و
آب و مواد غذایی و هزینه درمانی و… خیل ملیونی توده های ناراضی، به مرحله
نخواستن به هر قیمت، برای به دست آوردن مطالبات خود نرسیده اند. و همه می
دانیم تا مردم نخواهند اراده صرف ما کاری ازپیش نخواهد برد.

 نباید با شعار و بدون ارزیابی جدی و واقعی، نیروها  را به میدان
جنگ فرستاد. همان شکل که در دهه شصت جریان های مختلف از چپ تا راست نیروهای
خودرا با توجه به عملکرد خمینی  به صحنه نبردی زودرس و بدون پشتوانه
فرستادند و دیدیم که  حاصل چه شد. نگارنده که در زندگی سیاسی خود حضوری گاه
فعال و گاه ناظر داشته ام و  ماهیت حکومت فقیهان را در این چهل سال و دهه
ویرانگر  شصت، در زندان و  در محیط های کار و زندگی  تجربه کرده ام، به 
این باوررسیده ام  که  ولی فقیه و وابستگان ریز و درشت آن که اکنون قدرت را
در دست دارند، را با گفتار و بیانیه به قول سعدی “نصایح الملوکانه” نمی
توان کنار گذاشت.

آنان بنا به ماهیت و سرشت شان تنها  از میدان آمدن  توده ها و
زحمتکشان و متشکل شدن مردم  حول اعتراضات مدنی و سیاسی و اجتماعی و
صنفی خود هراس دارند و هر گاه که زحمتکشان شهر و روستا و یا بخش متوسط به
خیابان آمده اند به تکاپو می افتند و به دنبال راهی برای نجات می گردند.
آنان مانند هر مستبدی  ابتدا به سرکوب و تهدید می اندیشند و هرگاه ابزار
سرکوب را کند و بی اثر ببینند، وحشت زده به فکر عقب نشینی و مماشات می
افتند. تریبون های فعال انان به حرکت می افتد و در صدا وسیما و شبکه های
گوناگون اجتماعی که به وسیله سپاه و نهادهای امنیتی کنترل و هدایت می شود
کاسه داغ تر ازآش می شوند و دلسوز کارگران نیشکر هفت تپه و هپکو و جوانان و
بیکار بودن و فقر مردم و دانش آموز کانکس نشین و دختر آبی و ورود زنان در
استودیوم ورزشی و …  

سوم : به وعده پوشالی و به امید ترامپ و شرکا… نباید
دل بست و با حرف های توخالی و بدون پشتوانه چند سناتور امریکایی نباید ذوق
زده شد، چون این اقدامات  پروسروصدا که هر چندسال یک بار به وسیله  جریان و
دسته ای برپا می شود حاصلی جز نومیدی  در برنخواهد داشت.

 گروههای  چپ و اپوزسیون  خارج از کشور در طیف های گوناگون  بهتر است با
توجه به اقامت طولانی خود، همان نقش کنفدراسیون دانشجویان زمان شاه را
داشته باشند، یعنی پشتیبانی و افشاگری و کمک به مسائل تئوریک و نظری و از
نقش رهبری و تعین تکلیف و فراخوان های توخالی دوری کنند، باید  کوشش کنند
صدای مردم زحمتکش و رنج دیده باشند و خود را برای همراهی با یک جنبش همگانی
آماده سازند. چون راه برون رفت از این همه تشتت همراهی با مردم و دفاع و
سازمان دادن و متشکل کردن آنان در گروه های مختلف  حول عمده ترین خواست و
شعار است که همان حذف ولایت فقیه است

چهارم : عامل شکست و ناتوان بودن این جنبش ها و حرکت
های اعتراضی جدا از سرکوب ددمنشانه، نبود یک نیروی سیاسی کارآمد در داخل
کشور، دسته بندی و  تفاوت خواست ها و مطالبات مردم در هر شهر و بخش حتی
میان هر قشر و طبقه ای از پیر و جوان تا زن و مرد است.   

 اگر نگاهی به شعارها و اعتراض ها و کمپین های مردم در حال حاضر شود. می
بینیم فرهنگیان و کارگران و پرستاران و زحمتکشان شهری مطالبات شان از یک
سنخ است و جوانان و زنان از جنس دیگر و بخش های حقوق بشری و فعالان سیاسی
که در برگیرنده تمامی این خواست ها هستند هم تعلق به طیف و صنف و جنسیت های
مختلف دارند. و به عناوین و خواست های مختلف مبارزه می کنند و هزینه می
دهند. از مدافعان حقوق بشر و زندانیان سیاسی مانند نسترن ستوده ها و نرگس
محمدی ها… تاسحر خدایاری معروف به دختر آبی .که با خودسوزی خود جامعه را
تکان داد. این تفاوت خواست و مطالبات را  حتی در میان بخش کارگری و
بازنشستگان هم می توان دید.

 در کارخانه های کوچک و پروژه ها تعطیل نشدن کارخانه  و پرداخت به موقع
حقوق و مخالفت با فروش آن به دارودسته های امنیتی است و در بخش
 بازنشستگان  خواست عمومی  کارگران، همسان سازی و پرداختن به موقع حقوق و
جلوگیری از فروش اموال تامین اجتماعی … است و در بخش های عمده و تاثیر گذار
کارگری مانند نفت و گاز و فولاد و نیروگاه ها، به دلیل ثبات نسبی و حقوق
مناسب، خواست هایشان چیزی دیگر است  ز قبیل پرداخت نشدن مزایا و رتبه بندی
و… امکانات درمانی و رفاهی بیشتر برای خود و خانواده…  

 در بخش متوسط هم همین تفاوت خواست ها بیشتر دیده می شود. آن  که  از
امنیت نسبی اقتصادی برخوردار است،  عمده خواست شان،  پاسخ گوکردن حاکمیت
است. آنان در مورد نبود انتخابات آزاد و گران شدن ارزاق عمومی و پرداخت
نشدن به موقع حقوق ها و رفتار حاکمان با فرهنگ و پوشش خود، از حیوانات مورد
علاقه خود گرفته تا  شرکت در میادین ورزشی و اجرای کنسرت ها با حکومت
مسئله دارند. بخش های ملیونی این طیف  که به نوعی ناراضیان بالقوه نامیده
می شوند، نارضایتی خودرا در گروه های ملیونی با کلیک کردن مطالب و فیلم های
افشاگرانه  و فرستادن پیام هایشان در تلگرام و واتساب و فیس بوک اعلام می
دارند. و جوانان این طیف به خصوص جوانان تحصیل کرده به دلیل نداشتن آینده
ای روشن حتی یک کار حداقلی به خیل مهاجرین جویای کار و زندگی بهتر می
پیوندند. در گفتگو با جوانان و اقشار مختلف متوجه شده ام، بخش عظیم
آنان علیرغم  آگاهی به فراگیرشدن فساد و ناکارآمدی، و استبداد حاکمان، علت
به خیابان نیامدن مردم  را “سرکوب شدید و در گیر شدن مردم برای حل زندگی
روزانه و تفاوت خواست ها و مطالبات هر گروه اجتماعی و نداشتن یک حزب متشکل و
دلسوز و نبود آینده روشن” می دانند. و  تنها درصد محدودی ازآنان که عموما
در طیف بالای جامعه جای دارند، ضمن تایید مسائل گفته شده، به اصلاح پذیری
حاکمیت و ترس از سوریه ای شدن  اشاره می کنند و براین باورند که می شود با
اصلاحات تدریجی و نرمالسیون غول استبداد و امنیتی های حاکم را که به زور و
زر متکی هستند به قانون  و تن دادن به خواست مردم وادار سازند.

پنجم: کنار این نمای کلی از وضعیت  مردم  و اپوزسیون
که به اختصار اشاره گردید در طیف حاکمان عمده ترین و قدرت مند ترین جناح
حاکم در صدد است سناریو  احتمالی خودرا در صورت مرگ ولی فقیه و یا شرایط
بحرانی اجرا کند.

جناح راست امنیتی که عملا قدرت را در دست دارد و بازوی اصلی خامنه ای و
شرکا  است در صدد است با توجه به تحریم و تهاجم ترامپ و شرکا و مخارج
هنگفتی که در منطقه برای حفظ متحدان  در یمن و لبنان و عراق و سوریه متحمل
می شود، برای خفه کردن هرگونه صدایی حتی بین خودی ها، به اسم مبارزه با
فساد تمام جناح های رقیب را منکوب و از صحنه قدرت خارج کند، آنان در شرایط
کنونی با کمک سپاه و نهاد رهبری که بر بخش اعظم سیاست و اقتصاد کشور مسلط
است در صدند تحت عنوان دولت انقلابی جوان و بازگشت به اصول اولیه انقلاب،
البته با تعاریف خاص و منطبق با منافع خودشان، بر عمر حکومت فقیهان
بیفزایند و پرچم خود را تحت عنوان  مقاومت و مبارزه با امریکا و عدم مذاکره
با دشمن سر پا نگهدارند. این دارودسته با استفاده از سیاست امریکا و
ارتجاع منطقه با نظامی کردن کشور تحت عنوان مقابله با دشمن، می کوشند بخشی
از پیروان خودرا  که عمدتا پایگاه رژیم هستند از حزب الهی های دوآتشه تا
کسانی که منافع شان با این جناح حفظ و تقویت می شو دبا خود همراه سازند و
رقبای رنگارنگ خودرا از طیف های مختلف به انفعال و گوشه نشینی بکشانند.
شبکه های اجتماعی این نیروها مانند عماریون و زینب یون و مدافعان حرم و
سازمان های جنبی نهادها و مساجد و بسیج… با کمک صدا و سیما و  شبکه های
اجتماعی خود و روزنامه هایی مانند کیهان و جوان و…. و بخشی از سلبیرتی های
ورزش و سینما و… که وابسته به آنان هستند و از ِقبل آنان سود های
هنگفت نصیب شان می شود  شبانه روز در بوق هایشان در این ودادی تبلیغ می
کنند که راه نجات و جلوگیری از سوریه ای شدن و جنگ و ناامنی فقط تکیه بر
ولایت و حفظ همین حکومت است و بس. آنان پرچم مبارزه با فساد را  به زعم
خودشان به دست رئیسی ها و تائب ها داده اند که هر کس و هر جریانی را  که سد
راه شان است بدین وسیله بکوبند، بی خود نیست که سهم اصلی افشای فساد و
محاکمه درون قدرت و باندهای ان را این گروه به  عهده گرفته اند. این گروه
با کمک سپاه و نیروهای امنیتی و قوه قضاییه  و صدا سیما … کوشش دارد رقبا ی
احتمالی غیر از خودشان را از صحنه قدرت خارج نمایند. دعوای یزدی ها با
لاریجانی ها و احمدی نژادها و قالی باف ها و افشاگری شبانه روز وابستگان
ریز و درشت آنان  را باید در این روند جستجو کرد. در صورت تسلط کامل این
جناح  وضع نکبت بار کنونی با شدت و حدت بیشتری ادامه خواهد یافت و نومیدی و
سیل مهاجرین در بخش های جامعه به خصوص متوسط روبه فزونی خواهد یافت. اینان
تشکل های سیاسی و  صنفی را تحمل نکرده و نمی کنند و با سرکوب مطالبات و 
تنزل دادن آن به جوک و شوخی، سعی دارند توده های ناراضی را صرفا به نق زنی و
کمپین های انترنتی مشغول کنند، این ها با سرکوب جنبش های خیابانی و
مطالباتی کوشش دارند سکوت قبرستانی ایجاد کنند و بخش متوسط به خصوص
زحمتکشان را در صف های گوشت و  مرغ و پوشاک و به انتظار و به روزمرگی
بکشانند. 

 این جریان کاملا به نفرت ملت از خود آگاه است و به قداره و سرکوب خود
بیشتر از هر چیزی متکی است و می داند آینده ای در حیات سیاسی ایران ندارد.
پس به تنها حربه خود که همان سرکوب است متوسل می شود. این جریان چندان
ایدئولوزیک نیست و به منافع و حفظ قدرت خود بیش از هر چیزی وفادار است.
ابزار حجاب و مبارزه با فساد را صرفا یک وسیله تبلیغاتی و فشار برای
استمرار قدرت و جو ارعاب و جذب حداکثری نیروهای حزب الهی یک ضرورت می داند،
ضمن این  که به دلیل منافع هنگفت اقتصادی و سود هنگفتی که از مناسبات
کنونی و تحریم ها و تنش و بحران نصیبش می شود بر طبل  بحران و اختلاف با
غرب می دمد و تنور اختلاف و جنگ تبلیغاتی را بیش از پیش گرم می کند که ممکن
است به علتی سهوی یا عمدی  نظیر حرکت های چند ماهه اخیر، ملت را در جنگ
خانمان سوز دیگری درگیر نماید.

ششم: باید دانست سیاست های ترامپ و تحریم های کمرشکن،
صرفا به تقویت خود ولایت فقیه و  جناح راست امنیتی و ضعیف شدن بخش های
غیرانتصابی حکومت ومنفعل شدن طبقه متوسط و بیکار شدن زحمتکشان و افزایش
فقر انجامیده، آمارگران رسمی میزان تورم را بیش از چهل و پنج درصد و کسری
بودجه را نوبخت مسئول برنامه ریزی دولت روحانی بیش از ده ها هزار میلیارد 
بیان کرده اند  که باید این کسری بودجه که  نسبت به سال قبل چندین برابر
شده است با گران کردن خدمات عمومی و  حذف به قول خودشان یارانه های پنهان،
به نوعی  ازجیب  ملت به خصوص زحمتکشان و حقوق بگیران به  عناوین
گوناگون ستانده شود .

ضریب جینی یعنی شاخص فقر و فلاکت و اختلاف طبقاتی را نیز مرکز آمار
ایران نزدیک به ۰٫۴۰۹ درصد اعلام کرده که بیشترین رقم در طی چهل سال اخیر
است.

سیاست ترامپ و شرکا و ولایت فقیه در منطقه و درداخل کشور صرفا به خرید و
فروش هنگفت تسلیحات و ساختن پادگان ها و موشک ها انجامیده و بیش از پیش
منطقه را دو قطبی کرده است. متاسفانه و دردناک این است که در این شرایط
 جریاناتی که بر طبل اصلاحات حکومتی می کوبند، غافل از نتیجه ای که رقم می
خورد  مجددا ساز تحریم یا شرکت در انتخابات و مذاکره  را کوک کرده و خواهان
تحقق این و آن شرط شده غافل از این که ولایت فقیه و راست های امنیتی و
فقیهان فاسد، رای مردم را  فقط برای زینت نظام شان  می خواهند و چندان به
این انتخاب ها توجهی ندارند. حتی زمانی که مجلس و ریاست جمهوری را بخشی از
اصلاح طلبان صاحب بودند و پشتوانه بهتر و بیشتری در میان جامعه داشتند،
پاسخی در خور برنامه های آنان ندادند چه برسد در شرایط کنونی که رسما از
ناکارامدی انتخابات و ارگان هایی شبیه دولت و مجلس حرف می زنند و آتش به
اختیار شدن نیروهای خودی را در رسانه های رسمی خود به کمک ولی فقیه شان در
بوق هایشان می دمند.

بهتر است بدانیم  تنها راه برون رفت از بحرانی که کشور و منطقه را
فراگرفته، نه صرف وارد شدن در بحث های بی پایان جنگ و مذاکره و تحریم یا
شرکت در انتخابات و …، بلکه تاکید و  تکیه بر تشکل ها و محافل مدنی مبارز و
مردمی و متشکل کردن مخالفان  و جلب حمایت عمومی ملت، حول یک شعار  آن هم
حذف ولایت فقیه و شرکا است و گرنه در این شرایط صبر و انتظار و خشم و آتش
زیر خاکستر، باید باز هم شاهد فورانی و سرریز شدن این جنبش های بی سر و
سازمان و خودبه خودی به خیابان باشیم که نتیجه چندانی  جز تجربه اندوزی
نخواهد داشت.

مردم و فعالان جان برکف آن در عرصه های گوناگون با گوشت و پوست خود
 سرکوب و استبداد فقیه و وابستگان امنیتی آنان را حس می کنند و هر روز بیش
از پیش در تلاطم  بحران های مختلف  که از جانب حاکمان نصیب شان می شود به
دنبال راه برون رفت می گردند. برون رفتی با چنگ و دندان، آهسته و پیوسته، و
گاه که فرصت بیایند با مشت های گره کرده. آنان  با به آتش کشیدن خود و
دادن هزینه سنگین فردی و اجتماعی  خواست های خود را فریاد می زنند تا شاید
این این  دیوی را که به دست خود در چهل سال پیش  بر مسند حکومت نشاندند به
جای خود در  زباله دان تاریخ بفرستند.

به امید آن روز – مهرماه ۹۸

   بهروز رحیمی

به نقل از اخبار روز۲۷ مهر ۱۳۹۸




حمله ی نیروی انتظامی به کارگران اعتصابی آذرآب

منتشر شده یکشنبه, ۲۸ مهر, ۱۳۹۸
· بروزرسانی شده یکشنبه, ۲۸ مهر, ۱۳۹۸

اعتصاب کارگران آذرآب اراک در روز یکشنبه در دوازدهمین روز خود مورد
حمله ی نیروهای انتظامی قرار گرفته است. بنابه گزارش محافل کارگری، طی حمله
امروز نیروی انتظامی به کارگران آذرآب تعدادی از کارگران زخمی و
بیمارستان منتقل شدند. گفته می‌شود، نیروی انتظامی تعدادی از کارگران را
بازداشت کرده است.
نیروی انتظامی به داخل شرکت نیز یورش برده و شیشه‌ها را شکسته و خودروهای پرسنل را خرد کرده است.
تعداد زیادی از کارگران تاکنون مجروح شده‌اند. در زمان تنظیم این گزارش،
حمله به کارگران همچنان ادامه دارد. کارگران در مقابل این تهاجم مقاومت
میکنند
اعتراض کارگران آذرآب به خصوصی سازی است.

* *
*

اعتصاب کارگران آذرآب اراک و هفت تپه در شوش، علیرغم تهدیدها و اقدامات سرکوبگرانه ی حکومت روز یکشنبه ادامه یافته است.

کارگران آذرآب اراک امروز (یکشنبه)، در دوازدهمین روز اعتراضات خود ریل راه‌آهن شمال به جنوب را مسدود کردند.
درحالیکه شورای اسلامی کار آذرآب اعلام کرده بود، اکثریت کارگران در
جلسه‌ای فرمایشی به پایان اعتصاب رای داده‌اند، امروز، ۲۸ مهرماه اکثریت
کارگران اعتصاب را ادامه داده و خواستار خلع ید سهامداران فعلی آذرآب و لغو
خصوصی‌سازی و بازگشت آن به دولت شدند.
طبق بیانیه‌ای که پیشتر
کارگران آذرآب منتشر کرده بودند، شورای اسلامی کار در همراهی با سهامداران
آذراب سعی کرده بود تا خواسته خلع ید سهامداران را به رفتن هیئت مدیره
تقلیل دهد و توطئه‌ای را برای پایان اعتصاب کارگران آغاز کرده بود، با
اینحال امروز پاسخ کارگران آذرآب به همه اعتصاب‌شکنان، از شورای اسلامی کار
تا دولت و ماموران انتظامی، بستن ریل راه‌آهن بود.

طبق برخی اخبار محلی، وزیر کار قصد دارد فردا برای حضور در بین کارگران آذرآب به اراک برود.

بیانیه جمعی از کارگران آذرآب علیه توطئه شورای اسلامی کار

پیشتر در روز چهارشنبه، جمعی از کارگران آذرآب با انتشار نامه ی سرگشاده
ای توطئه‌ شورای اسلامی کار این شرکت برای شکستن اعتصاب را افشا کرده
بودند. بنابر این نامه، این توطئه همکاری و همراهی تنگاتنگ اعضای شورای
اسلامی کار، سهامداران آذرآب و ماموران نیروی انتظامی را بر کارگران مسلم
کرد.

در این نامه آمده بود: اعتصابی که بیش از یازده روزِ آن را با خونِ دل
حفظ کردیم؛ آنهم درحالیکه به خاطر مطالبه خلع ید سهامداران فعلی و حضور در
هپکو برای اعلام همراهی با آنها، همکارانمان بارها احضار ‌شدند؛ فردای هر
روز اعتراض در خیابان و ریل راه آهن، لشگرکشی و مأموران انتظامی اطراف
کارخانه را محاصره کرده و با گاز اشک آور از ما پذیرایی می‌کردند و برای
ایجاد ترس بین کارگران بر سپرهایشان می‌کوبیدند.
شورای اسلامی کار
آذرآب با نقشه‌ای از پیش طراحی شده، فراخوان جلسه‌ای تحت عنوان نشست
هم‌اندیشی شورا با پرسنل را دادند. نهایتاً «شکستن اعتصاب و درخواست تغییر
هیئت مدیره فعلی» به عنوان نتیجه جلسه اعلام شد. اما واقعیت ماجرا توطئه‌ای
مسلم از طرف عوامل سهامداران فعلی و دولت برای سرکوب کارگران بود‌.

این نامه می افزاید: این جلسه‌ توسط تعداد زیادی از کارگران، به ویژه
بچه‌های بخش تولید تحریم شده بود و تعدادی نیز در میانه جلسه آنرا ترک
کردند. به دروغ می‌گویند اکثریت کارگران رای به شکستن کارگران دادند اما
نمی‌گویند در یک کارخانه ۱۶۰۰ نفره را‌ی‌گیری را با حضور کمتر از ۱۵۰ نفر
انجام دادند که تعداد بچه‌های خط تولید به ۳۰ نفر هم نمی‌رسید که بچه‌های
تولید رای به ادامه اعتصاب داده بودند. الحق که ماموران نیروی انتظامی نیز
نمی‌توانستند اِنقدر تر و تمیز کارگران را سرکوب کرده و به زور مشغول به
کار کنند؛ حالا شنیده‌ایم که صدا و سیمای اراک روز یکشنبه قرار است به
کارخانه بیاید و این پروژه سرکوب را به اتمام برساند و یک مشت دروغ از جانب
کارگران آذراب به جامعه بگوید.

ما یازده روز اعتراض کردیم. خیابان را بستیم. راه‌آهنی را بستیم که چند
روز قبل کارگران هپکو آنجا ضرب و شتم شده بودند اما نترسیدیم و حقمان را
خواستیم. طبق اصل ۴۴ دولت حق ندارد که شرکت‌های مادر تخصصی مثل آذراب را
خصوصی کند. از سال ۸۲ آشکارا تخلف شد و کسی برایشان لشگرکشی نکرد! حالا
کدام امتیاز را گرفته‌ایم که کارکنیم؟ حقوقمان پرداخت شد؟ سهامداری بانک
کشاورزی و شیرالی لغو شد؟ پرونده ۱۵۰ میلیاردی فریبرز پرنا در قوه قضاییه
رسیدگی شد؟ حالا شورای اسلامی کار خواسته لغو سهام سهامداران فعلی را به
رفتن هیئت مدیره تقلیل داده و این آشکارا نشان می‌دهد که آنها از عوامل
سهامداران هستند و گرنه ما همه جا خواسته‌ مان را فریاد زدیم.

کارگران در پایان نامه ی خود خطاب به شورای اسلامی کار تاکید کرده
بودند: هرچقدر هم ما را تهدید کنید، این واقعیت که شما عملاً با ماموران
انتظامی و امثال شیرالی و خزعلی هستید، آشکارتر می‌شود. حالا معلوم می‌شود
که چرا نماینده وزارت کار به دروغ پایان اعتصاب آذرآب را اعلام می‌کند اما
در کمتر از دو روز دروغش آشکار می‌شود. شما نیز با همه توانتان قدرت ندارید
اعتصاب را در آذراب بخشکانید. چنانکه شهریور ۹۶ باتوم و گاز اشک آور
نتوانست. چنانکه ریلی که کارگران هپکو را زدید خالی نگذاشتیم.

کارگران آذرآب روز یکشنبه با ادامه ی اعتصاب و بستن دوباره ی ریل آهن، به آن چه در این نامه گفته بودند، عمل کردند.

هفت تپه: نیروهای امنیتی به دنبال شکار فعالین کارگری

همزمان با ادامه ی اعتصاب کارگران هفت تپه، ماموران امنیتی تلاش می کنند فعالین کارگری شرکت را بازداشت کنند.

ماموران اطلاعات شوش روز پنجشنبه کوشیده بودند یوسف بهمنی از فعالین
اعتصابی کارگران نیشکر هفت تپه را دستگیر کنند. آن ها به این منظوربه منازل
سازمانی هفت تپه، هجوم بردند، اما موفق به پیدا کردن یوسف بهمنی نشدند.

بنابر اطلاع فعالین کارگری هفت تپه، شب گذشته نیز ماموران امنیتی با
«یورش وحشیانه» درصدد دستگیری محمد خنیفر یکی دیگر از کارگران شرکت
برآمدند. کارگران در برابر این تهدیدها تاکید کرده اند که یورش های امنیتی
به همکارانشان را با ادامه اعتصاب پاسخ خواهند داد. آن ها گفته اند: امنیت
خنیفر، یوسف بهمنی و ابراهیم عباسی و خانواده شان امنیت ماست. اجازه
نمیدهیم نمایندگان ما را تهدید و بازداشت کنید. با کارگران هفت تپه نمی
توانید با زبان زور صحبت کنید!

کارگران در روزهای اخیر دست به افشای عوامل کارفرما و حکومت در شرکت و
میان کارگران زده اند و عکس و مشخصات این عوامل و اعتصاب شکنان را به طور
گسترده ای در شبکه های اجتماعی خود به اشتراک می گذارند.

سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه در بیانیه ی ای از ادامه ی اعتصاب در روز
یکشنبه خبر داده است. در این بیانیه آمده است: امروز یکشنبه ۲۹ مهر،
کارگران هفت تپه در حمایت از ۳ همکار اخراجی خود و عدم امنیت شغلی و خواست
لغو خصوصی سازی و همچنین پایان دادن به پرونده سازی برای کارگران به
اعتصاب خود ادامه دادند.




یا مرگ یا آزادی

 
عاطفه رنگریز
عاطفه رنگریز
یادداشت اعلام اعتصاب غذای عاطفه رنگریز از زندان قرچک

از درس‌های دانشکده‌ جنگ زندگی: هر آنچه مرا نکشد، قوی‌ترم می‌سازد.

در تجمع روز جهانی کارگر در تاریخ یازده اردیبهشت نود و هشت بازداشت شدم و پس از ۴ روز با وجود صدور قرار کفالت ۳۰ میلیونی از آزادی من جلوگیری شد و پس از ۲۸ روز بازجویی و چندین بار انتقال از زندان قرچک به اوین با پرونده‌سازی کاملاً مشهود روبرو شدم با آنکه بارها و بارها در پاسخ‌های خود گفته بودم که فعالیت‌های من کاملاً قانونی بوده و درکی از سوالات شما ندارم.

در ادامه این‌ روند ناعادلانه قرار وثیقه من به ۵۰ و ۷۰ میلیون تومان افزایش یافت و این بار نیز دادسرا از قبول قرار کفالت سرباز زد و باز خانواده به دیوارهای ناعادلانه برخورد کرد؛ آن‌ها در بیرون سرگردان شدند و من نیز در داخل زندان.

این ‌سرگردانی همچنان ادامه یافت تا آن که دادگاه بدوی‌ام در تاریخ ۱۴ مرداد ماه در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب برگزار شد. دادگاهی که امکان دفاع و پاسخ‌گویی به آن نبود و رنگ و بوی فرمایشی داشت. قاضی مقیسه مبلغ قرار وثیقه را به دو میلیارد تومان افزایش داد. با این وجود، خانواده با این در و آن در زدن بالاخره توانستند این وثیقه سنگین را فراهم کنند اما بار دیگر طی روندی کاملاً غیر قانونی با قبول وثیقه مخالفت شد و در نهایت حکم یازده سال و نیم زندان به وکیل من ابلاغ شد. حکمی که نه بر اساس ادله موجود در پرونده که بیشتر به اتهامات ردیف شده بازجویان بازمی‌گشت. 

این جانب بارها به روند غیر قانونی پرونده‌ام از جمله عدم قبول وثیقه، عدم اجرای اصل تفکیک جرائم، صدور احکام ناعادلانه به طرق مختلف اعتراض کرده‌ام و این خلاصه‌ای است از روند غیرقانونی وضعیت من در این ۵ ماه و ۱۳ روز و سردواندن خانواده در بیرون و من در داخل زندان.

بازی‌دادنی که گران می‌آید، زیرا گویی عدالتی در کار نیست و پرسش اینکه چگونه دستان من در این بند بی عدالتی می‌تواند خودش را آزاد کند، کماکان پابرجاست. این بندها دستان مرا به دستان بسیاری گره می‌زند، دستان خواهرانم که جز برای حق‌طلبی گره نشده‌بود و شدیدترین ستم‌ها هم نتوانسته گره آن‌ها را باز کند، دستان دلسوزترین جان‌های این سرزمین بلاخیز که برای آموزش بهتر، برای کودکیِ ربوده شده، برای حداقل‌های زندگی شایسته بلند شدند و داس بی‌عدالتی هم نتوانسته از رویش آن‌ها جلوگیری کند، دستان خشکیده‌ی زندانیانی که قربانی چرخ دنده‌های بی‌رحم انواع تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌های اجتماعی شده‌اند. 

ازاین‌رو بدن خود را سلاحی می‌کنم در برابر این همه بی‌عدالتی که بر ما گذشت و می‌گذرد و اعتصاب غذای خود را در اعتراض به عدم پذیرش غیرقانونی وثیقه‌ای که تاکنون پنج بار با در بسته و دیوارها روبرو شد و همچنین صدور احکام ناعادلانه و نگهداری غیرقانونی در زندان قرچک اعلام می‌کنم. نیک آگاهم که جان من برای آنان‌ که به بازی‌اش گرفته‌اند ارزش محافظت ندارد، و این رنج را برای شکستن این دیوار سکوت که قتل خاموش جامعه‌ی مدنی و صدای حق طلبی ما است، تحمل می‌کنم.

از این رو، نوشته‌ام را با دو کلمه تمام می‌کنم که پژواک آن در سرتاسر تاریخ ما فرودستان پیچیده است:

“یا مرگ یا آزادی”

عاطفه رنگریز – زندان قرچک – ۲۴ مهر




اعتراض دانشجویان به «حضور نمایشی» روحانی در دانشگاه تهران

 
تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران در اعتارض به حضور روحانی در دانشکاه

همزمان با حضور حسن روحانی رئیس جمهور اسلامی در دانشگاه تهران به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید دانشجویی که با سخنان فریبکارانه ی او در مورد ضرورت شرکت در انتخابات و رفراندم همراه بود، جمعی از دانشجویان در دانشگاه تهران دست به راهپیمایی و تجمع زدند.

دانشجویان در این تجمع و راهپیمایی شعارهایی در محکومیت برخوردهای امنیتی با دانشجویان و بازداشت کارگران و معلمان و فعالین سیاسی سر دادند. از هفت تپه تا تهران زحمتکشان در زندان!، کارگر زندانی آزاد باید گردد!، معلم زندانی آزاد باید گردد!، دانشجوی زندانی آزاد باید گردد!، ایستاده ایم در سنگر، دانشجو و کارگر! از جمله شعارهای دانشجویان در این تجمع و راهپیمایی اعتراضی بود

فعالین صنفی دانشگاه تهران نیز به این مناسبت بیانیه ای منتشر کرده و به «حضور نمایشی حسن روحانی» در دانشگاه اعتراض کردند. به گزارش شورای صنفی دانشجویان کشور، متن این بیانیه به شرح زیر است:

بیانیه فعالین صنفی دانشگاه تهران
در اعتراض به حضور نمایشی حسن روحانی در دانشگاه

تفاوتی ندارد کدامیک از صاحب منصبان پشت درهای بسته سالن های همایش نشسته باشد. تفاوتی ندارد راجع به حقوق شهروندی داد سخن برانند یا از مزه شیرین عدالت حرف بزنند. پاسخ حاکمان به همکلاسی ها و رفقایمان که همپای طبقه کارگر علیه نابرابری فریاد سر دادند بازداشت، انفرادی و زندان بوده است. حنای هیچ یک از سیاستمداران برای ما رنگی نداشته و ندارد. تاریخ همواره گواه این دیوار سنگی است که حائلی است میان ما و آنها. ما، روی تلی از حرمان و فقر و خون ایستاده ایم. آنان رو در روی ما چکمه بر گلوی فرودستان می فشارند.

اما همپای سرکوب همواره مقاومت جریان دارد. در فضای رخوت و خفقان حاکم بر دانشگاه در سال های آغازین دهه ۹۰، این غریو سرخ فعالین صنفی بود که جانی دوباره به دانشگاه بخشید. جریانی که از نخستین روز، مستقل از تمامی وابستگان جناح های قدرت در همبستگی با سایر اقشار اجتماعی از کارگران و معلمان گرفته تا زنان، کشاورزان و بیکاران علیه تهاجم سیاست های اقتصادی و اجتماعی ای که زندگی طبقات فرودست را نشانه رفته اند، برخاست.

امروز دانشگاه یک بنگاه تمام عیار اقتصادی است. دولت فعلی چون وارث راستین دولت های پیشین خود با ابزار سیاست های تجاری سازی، پولی سازی و خصوصی سازی، در پی آن است که دانشگاه را به ملکی انحصاری برای یکه تازی طبقه حاکم بدل سازد. ظهور انواع و اقسام دانشگاه های پولی، هزینه های سرسام آور تحصیل در دانشگاه های دولتی، کاهش سهمیه دانشجویان روزانه، طرح و بسط روز افزون قوانین تبعیض آمیز جنسیتی، ایجاد گزینش های آموزشی برای حذف ساکنان استان های پیرامونی و محدودیت آفرینی برای اقلیت های قومی و مذهبی، ادعای آموزش رایگان و همگانی را به دروغی بزرگ بدل ساخته است.

از سوی دیگر سیاست های تنبیهی و کنترلی جدید نیز که به شدیدترین شکل در شیوه نامه انضباطی اخیر تبلور یافته است، در کنار فشارهای فزاینده بر وضع معیشت دانشجویان، اجزای مختلف بسته ای است که دولت حسن روحانی در شش سال اخیر برای تعرض به حیات دانشجویان در نظر گرفته است. این قوانین حتی در زمینه پوشش و زندگی فردی فضای کنترلی شدیدی را بر دانشگاه حاکم ساخته است. در چنین شرایطی دانشگاه بیش از هرچیز به یک نهاد اداری، مالی و امنیتی تبدیل شده که نقشی جز ایجاد اعتبار و وجهه برای حاکمان ندارد.

در این وضعیت، فضای تشکل های رسمی موجود نیز عملا مکمل بسته سیاست های دولت است. وقتی تشکلهای به اصطلاح دانشجویی، تاریخی عجین با منتفعین از استثمار و سرکوب دارند و همزمان از حقوق، شان و منزلت کارگر دم می زنند، علیه آموزش کالایی بیانیه می دهد و ناگهان در سایه نقد آموزش کالایی می خزند، دم خروس عیان می شود. نمی توان شریک دزد بود و رفیق قافله. نمی شود از یک سو در جبهه سیاستمدارانی ایستاد که سیاستهایشان کارگران هفت تپه‌ها، فولادها و هپکوها را به خاک سیاه نشاند، صندوق های بازنشستگی را به ورشکستگی کشاند و در همه عرصه ها ویرانی بر ویرانی آفرید و از سوی دیگر شعبده بازانه، دهان به انتقاد از همین سیاست ها گشود. این بازی های فریبکارانه مدتهاست برنده ای جز صاحبان قدرت ندارند. از این رو با صدای رسا می گوییم: دانشجویان فعال در این تشکلها بدانند نقد آموزش کالایی و سایر سیاست هایی که در پی تشدید نابرابری هستند، با نفی بنیادین وضع موجود در هم تنیده است. برای ما بسیاری از دانشجویان فعال شده در این تشکل ها ماهیتی متفاوت از نفس وجود این تشکل ها و روابط ساختاری و حزبی آن ها دارند اما اگر نقد نابرابری در تمام عرصه های اجتماعی مبناست، این دانشجویان باید پیش از هر چیز علیه موجودیت و تاریخ این تشکل ها و علیه بهره مندی آنها از امکان هایی که به قیمت سرکوب جریان های مستقل به دست آمده، به پاخیزند.

دانشجویان!
تاریخ ما را قضاوت خواهد کرد. در زمانه ای که رنج تنوره می کشد و انسان آواره می شود، در زمانه ای که حاکمیت سوار بر هیولای بازار همه جا را در می نوردد، بسیاری از دانشجویان در انفعالی سیاسی، خزیده در فردیت حریص و سردرگم خویش به دنبال بیرون کشیدن گلیم خود از این آب گل آلود اند. با این حال، سعادت امری جمعی است چنانکه نگون بختی. این آوازه ای است که باید مدام در گوشمان طنین بیاندازد. این مسئولیت اجتماعی ما است که بی تفاوت نباشیم. مسئولیت اجتماعی ماست که بی قرار باشیم! که ما هنوز هم، شادان و پایکوبان فریاد بر می آوریم: مقاومت، زندگی ست؛
خواه زندانی در چشم انداز باشد، خواه دانشگاه.




فراخوان به تجمع بازنشستگان در برابر مجلس

از اخبارروز

فراخوان تجمع
بازنشستگان به تداوم اعتراضات خود پایبندند.

انتشار آمار رسمی از وضعیت نگران کننده تورم اقتصادی ، ادامه و تشدید سیاست های انقباضی دولت بر گرده مردم، اعلام یکجانبه افزایش مزد سالیانه تحقیرآمیزاز سوی دولت ، عدم اراده جدی برای تغییر سیاستهای بنیادی جهت بهبود معیشتی بازنشستگان و مزد بگیران، ادامه شرایط مخاطره آمیز سیاست های حاکم بر صندوق های بازنشستگی ، و بسیاری مسائل دیگر از جمله بهداشت و درمان، دورنمای تیره تری را برای وضعیت زندگیمان نشان میدهد.
بازنشستگان چاره ای جز اتحاد و همبستگی در دفاع برای بهبود شرایط زندگی و دستیابی به مطالباتشان را ندارند. و از خواست های طبیعی و حق طلبانه خود به هیچ بهانه ای کوتاه نخواهند آمد.
بدین منظور، درحمایت از فراخوان انجمن صنفی بازنشستگان، دردهه سوم آبانماه،
درمقابل مجلس تجمع اعتراضی گسترده ای را با شعار “تا حق خود نگیریم/ازپای نمی نشینیم” برگزار خواهیم نمود،

شورای بازنشستگان ایران




بیانیه ۱۷ زندانی سیاسی زن در حمایت از مادران

 

 

۱۷ زندانی سیاسی زن که در زندان اوین به سر می­‌برند، با انتشار بیانیه ی مشترک نسبت به ستمی که توسط جمهوری اسلامی علیه زنان و مادران اعمال می­‌شود، اعتراض کرده‌­اند. در این بیانیه آمده است: در تمام این سال‌ها جدال حاکمیتی زن ستیز با زنان و مادرانی که برای آزادی و عدالت برخواسته‌اند، ادامه داشته و تداوم این جدال نشانی از آگاهی افزون و گسترش مبارزه و اعتراضات زنان است.

متن کامل بیانیه:

دیر زمانیست که استبداد و استثمار توامان جز چتر خفقان و گرسنگی و فقدان بر سر مردم این سرزمین نگسترده است. در تمام این سال‌ها کشاکش قدرت مسلط با آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی در جریان بوده است. در یک سو حاکمیت با تمام ابزارهای سرکوب و در سوی دیگر جان‌های آزاده‌ی مردان و زنان با تمام آنچه داشته‌اند از قلم‌شان تا جان‌شان. این کشاکش و نبرد به صریح‌ترین شکل در مواجهه حاکمیت با مادران و مادرانگی طی سال‌ها نمایان شده است.

جایی که حکومت به رغم‌ تاکید بر مادر بودن زنان برای پابند کردنشان به خانه، مادرانگی زنان معترض را تاب نمی‌آورد: زنان‌ بسیاری فرزندان خود را در زندان به دنیا آورده و بزرگ کرده‌اند؛ مادرانی‌ حتا از دیدن جسد و محل دفن فرزندان خود محروم شده‌اند؛ مادرانی به جرم‌ خون‌خواهی فرزند خود یا درخواست آزادی فرزندشان به زندان روانه شده‌اند؛ یا مجبور به ترک فرزند چند ماهه خود شده‌اند و سال‌ها بدون‌ حتی یک روز مرخصی در هجران فرزندان خود در زندان گذرانده‌اند؛ مادرانی که حتی از ملاقات و دیدن فرزندان‌شان در سالن‌های ملاقات زندان‌ها محروم مانده‌اند؛ و مادران بی‌قراری هم ‌پشت درهای زندان ساعت‌ها در انتظار بدیهی‌ترین حق خود و در آغوش کشیدن فرزندشان رنجی مشابه را متحمل می‌شوند.

در تمام این سال‌ها جدال حاکمیتی زن ستیز با زنان و مادرانی که برای آزادی و عدالت برخواسته‌اند، ادامه داشته است. تداوم این جدال البته خود نشانی از آگاهی افزون و گسترش مبارزه و اعتراضات زنان است. نمونه‌ها بسیارند. تنها در چند ماه گذشته فرنگیس مظلوم‌ به رغم بیماری به جرم دفاع از پسرش، سهیل عربی، بازداشت شد. مادر علیرضا شیرمحمدی به دلیل نداشتن ۸۰ میلیون‌ تومان وثیقه، فرزند خود را در زندان از دست داد. راحله اصل احمدی به جرم خواست آزادی فرزندش، صبا کرد افشاری، بازداشت شد، و موارد متعدد دیگر.

در اخیرترین مورد، دختر ۵ ساله نازنین زاغری، گیسو رتکلیف، به ناچار ایران را ترک کرد تا بعد از ۳ سال و ۸ ماه، به دور از مادر، نزد پدر زندگی‌ کند. این‌ در حالیست که مسوولان به طور ضمنی آزادی او را مشروط به نتیجه مذاکره و معامله با بریتانیا کرده‌اند و آنچه در این میان نادیده گرفته می‌شود، انسان‌ها، حقوق آن‌ها، عدالت و حقیقت است. از این منظر، عملکرد هر دو حکومت دو روی یک سکه است.

ما امضا کنندگان این بیانیه که برخی‌مان خود سالیان دراز رنج‌ هجران فرزندان‌مان را تجربه کرده‌ایم، بار دیگر اعتراض خود را به ستم بر زنان، رفتارهای غیر انسانی و بی عدالتی اعلام می کنیم.

تجربه تاریخی و واقعیت روزمره بیانگر آن است که مادرانگی به رغم میل حکومت‌ها با مقاومت و باروری ذاتی خود تا چه حد می‌تواند به خواست و امکان رهایی گره بخورد. تداوم فشارها و فراق‌ها بر زنان طی سال‌های اخیر را نه عامل شکستن مقاومت که گواه ثابت قدم‌تر شدن در مبارزه و اراده معطوف به آن می‌دانیم.

ما زنان این مرز و بوم در این سو یا آن سوی دیوار زندان بر این باوریم که وجدان بیدار جامعه، تاب این‌ ستم‌ها را نخواهد آورد و نه دیر هنگام، بلکه در سپیده دمی نزدیک، با عمل و اراده و هر لحظه، رهایی مادران رنج کشیده این سرزمین را فراهم خواهد ساخت.

دست در دست هم به امید روزهای روشن، صدای مادران در بند باشیم که این عمل سر فصل رهایی وجدان دردآلود جامعه بشری است.

یاسمن آریانی / مریم اکبری منفرد / سیما انتصاری / ارس امیری / مرضیه امیری قهفرخی/ لیلا حسین زاده / نازنین زاغری / زهرا زهتابچی / آتنا دائمی / فاطمه ضیایی / منیره عربشاهی / نگین قدمیان / صبا کردافشاری / ندا ناجی / نرگس محمدی / فرشته محمدی / سپیده مرادی

▫️زندان اوین – مهر ۱۳۹۸”