«محدودیتهای بیشتر» علیه دانشجویان در «شیوهنامه جدید»
چکیده : محمدعلی کامفیروزی، وکیل
دادگستری و فعال دانشجویی، میگوید که آئیننامه جدید انضباطی دانشجویان با
«فشارهای بیرونی» تهیه شده و باعث «برخوردهای سنگینتر و غیرشفافتر و نقض
گسترده حقوق دانشجویان» خواهد شد. در این آئیننامه حق تجدیدنظرخواهی و
اعتراض دانشجویان محدود شده…
محمدعلی کامفیروزی، وکیل دادگستری و فعال دانشجویی، میگوید که
آئیننامه جدید انضباطی دانشجویان با «فشارهای بیرونی» تهیه شده و باعث
«برخوردهای سنگینتر و غیرشفافتر و نقض گسترده حقوق دانشجویان» خواهد شد.
وی در مصاحبه با وبسایت روزنامه اعتماد گفت که در این آئیننامه حق تجدیدنظرخواهی و اعتراض دانشجویان محدود شده است.
به گفته آقای کامفیروزی، اکنون تخلفات و تنبیهاتی به شیوهنامه جدید
اضافه شده که اصلاً در مقررات انضباطی تاکنون سابقه نداشته است، از جمله
«نگهداری محصولات رسانهای غیرمجاز»، «عدم رعایت ضوابط پوشش» و «انتشار
موضوعات غیراخلاقی در فضای وب».
بر اساس این گزارش، در آئیننامه قبلی، دبیرخانه کمیته انضباطی موظف بود
موضوع تشکیل جلسه را کتباً به دانشجو اطلاع دهد اما در آئیننامه جدید
دبیرخانه کمیته انضباطی فقط باید با دانشجو تماس بگیرد و اگر دانشجو امکان
پاسخگویی به تماس را نداشت و از برگزاری جلسه مطلع نشد، حق دفاع حضوریاش
منتفی میشود.
آئیننامه جدید انضباطی دانشجویان در شهریورماه توسط وزیران علوم و بهداشت ابلاغ شد.
حسن روحانی در رقابتهای انتخاباتی سال ۹۲، وعده بازگرداندن دانشجویان
محروم از تحصیل به دانشگاه و از بین بردن «فضای امنیتی» در دانشگاهها را
داده بود.
با این همه، گروههای مختلف دانشجویی در سالهای اخیر بارها به «امنیتی
ماندن» فضای دانشگاهها و «ستارهدار شدن» دانشجویان اعتراض کردهاند.
منبع: رادیو فرد
سپیده قلیان از زندان قرچک: کابوس صدای شکنجهها در گوشم قطع نمیشود
چکیده : سپیده قلیان در این گفتار
تصویری تیره و تار از وضعیت زندانیان زن داده و گفته: صدای مرا از خیل
زنانی میشنوید که گمنامند و به بهانههای واهی در زندانند. از بین
زندانیانی برای شما صحبت میکنم که به خاطر اینکه سالهای متمادی زیر خشونت
بودهاند و هیچ فریادرسی نداشتهاند از خود دفاع میکنند و عنوان اتهامی
قاتل را یدک میکشند و قصاص…
سپیده قلیان، فعال حقوق کارگران که در پرونده اعتراضهای کارخانه
نیشکر هفت تپه به حبس طولانی محکوم شد، در فایلی صوتی از داخل زندان زنان
قرچک گفته است که زندانیان زن “زیر شلاق و ظلم و ستماند، تبعیض جنسیتی
قامتشان را خم نموده است و هیچ راهی برای آزادی ندارند.”
در این فایل صوتی که به دست بیبیسی فارسی رسیده، خانم قلیان شرحی از
بازداشتها و “شکنجه و اتفاقات پیش آمده” در ماههای گذشته داده و گفته:
“صدای مرا گوش کنید که طاقتم به پایان رسیده است.”
او گفته “کابوس صدای شکنجهها از گوشم قطع نمیشود و هر آن منتظرم
توطئهای دیگر علیهام از صدا و سیما و خبرگزاریهای وابستهاش منتشر شود.”
در متنی که همراه این صدا به دست بیبیسی فارسی رسیده خانم قلیان نوشته
است که مخاطب او “پس از مردم نهادهای بینالمللی همچون عفو بینالملل و
سازمانملل هستند.”
خانم قلیان در اتهاماتی از جمله عضویت در گروه غیرقانونی، اجتماع و
تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی و فعالیت تبلیغی علیه نظام مجرم شناخته و
مجموعا به ۱۸ سال حبس تعزیری محکوم شد که ۷ سال آن قابل اجراست.
صدای شکنجه
خانم قلیان در صدایی که به دست بیبیسی رسیده از برخوردهای “جنسیتی” با
او به شدت انتقاد کرده و گفته است که به عنوان یک زن از صدا و سیمای
جمهوری اسلامی، خبرگزاریها و مطبوعات وابسته به آن و قوه قضائیه شکایت
دارد.
“به من بگویید چگونه شکایت کنم؟ از برنامه ۲۰:۳۰ و خبرگزاری فارس چگونه شکایت کنم؟ به من بگویید از قوه قضاییه چطور شکایت کنم؟”
او در این گفتار درباره “بازجوییهای پیدرپی” خود در روز ۲۵ آذر سال
گذشته گفته که در آن از او خواستهاند که بعد از آزادی درباره شکنجه هنگام
بازداشت سکوت کند.
“۱۶ ساعت مرا تنها در اتاق بازجوییای نگه داشتند که از اتاق بغلی صدای
شکنجه انسانی میآمد که نامش اسماعیل بود و مرتب بازجو او را میزد و
میگفت: اسماعیل اعتراف کن. شما تصور کنید چهها کشیدم وقتی نام
همپروندهایام با نام او یکی بود. نمیدانستم اسماعیل بخشی پیش از من
آزاد شده است!”
اسماعیل بخشی از چهرههای مطرح اعتراضهای کارگری هفت تپه بود که آبان
سال گذشته همراه خانم قلیان بازداشت شد و بعد از آزادی گفت که شکنجه شده
است.
احکام سنگین فعالان کارگری موجی از انتقاد را از قوه قضاییه ایران و
رئیس آن به دنبال داشت که با وعده اصلاح در این قوه بر سر کار آمد.
خانم قلیان در بخش دیگری از روایت خود به تبعیض جنسیتی علیه بازداشتیها و زندانیان زن اشاره کرده و گفته است:
“آن همه ضرب و شتم، آزار و اذیت به خاطر این بود که من زن بودم، به خاطر
این بود که از دیوار فرمانداری بالا رفته بودم تا از گارد امنیتیای فیلم
بگیرم که خبرنگاران وابسته به حاکمیت منکر آن میشدند. برای این بود که
اسماعیل بخشی حامی حقوق زنان شهری بود که این بار برخلاف معمول زنان در
کنار مردان به مبارزه برخاسته بودند.”
خانم قلیان گفته که همزمان با بازداشت و بازجویی او در پاییز سال گذشته
بردارش را به بازداشتگاه برده بودند “فقط به این دلیل که من زنم و برادرم
سنتی است و هر دفعه برای ترساندنم مرا تهدید میکردند که او را به اتاق
بازجوییام خواهند آورد تا از من اعتراف بگیرند.”
او گفته دلیل زندانی شدنش همکاری نکردن با بازجوهایی است که به او گفته
بودند: “کمک کن تا مستندی از فریب خوردنت ساخته شود تا ما هم کمک کنیم نزد
خانوادهات برگردی در غیر این صورت شرمندهایم و هیچبار دیگر به تو فرصت
آزادی نخواهیم داد… نپذیزفتم و اکنون ماههاست که در زندانم.”
سپیده قلیان در این گفتار تصویری تیره و تار از وضعیت زندانیان زن داده و
گفته: “صدای مرا از خیل زنانی میشنوید که گمنامند و به بهانههای واهی
در زندانند.”
“از بین زندانیانی برای شما صحبت میکنم که به خاطر اینکه سالهای
متمادی زیر خشونت بودهاند و هیچ فریادرسی نداشتهاند از خود دفاع میکنند و
عنوان اتهامی قاتل را یدک میکشند و قصاص میشوند.”
او گفته صدای او “صدای جانبهلبرسیده از سرکوب و خفقان سیستماتیکی
است که خود را به صورت خودسوزی سحر خدایاری (دختر آبی) نشان میدهد. کسی که
به شهادت همبندیهایش حتی سیگار هم نمیکشید و تا لحظه آخر واهمه این را
داشت که اگر پدرش حکم را ببیند او را خواهد کشت.”
خانم قلیان در انتهای پیام صوتی که از زندان فرستاده گفته است “این صدا،
صدای کسی است که میخواهد صدای همبندیانش را گوش کنید و بگویید شکایتش را
به کجا ببرد که نتیجهای داشته باشد
نامۀ مشترک سرگشاده به پیشگاه کارگران، سازمان ها و سندیکاهای کارگری بین المللی و همه وجدان های آگاه
از اخبارروز
سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، گروه اتحاد بازنشستگان و کمیته
هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری در نامه ی سرگشاده ی خود ضمن
شرح سرکوب کارگران توسط حکومت با تاکید بر همبستگی بین المللی کارگران در
سراسر جهان، از همه ی تشکل های کارگری و وجدان های بیدار خواسته اند علیه
این موج سرکوب اعتراض کنند.
موج سرکوب ها و دستگیرهای روز افزون و صدوراحکام ضد انسانی علیه
کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان، دانشجویان، نویسندگان، خبرنگاران و
فعالان حفظ محیط زیست در ایران همچنان قربانی می گیرد. این سرکوب ها و
زندانی کردن ها و احکام صادره علیه کارگران نقض فاحش و مستمر اصول و حقوق
بنیادین کار توسط جمهوری اسلامی ایران است. دولت ایران به عنوان عضو سازمان
بین المللی کار موظف به احترام به این اصول و حقوق است. از سال ها پیش
تشکل های مستقل کارگری ازجمله سندیکای کارگران شرکت توسعه نیشکر هفت تپه و
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه در ایران تشکیل گردیده
اند که هدفی جز حمایت از حقوق کارگران و زحمتکشان ندارند. اما برخورد
مسئولان قضائی و امنیتی با آنها بدتر از برخورد با جانیان است. ما به شهادت
تاریخ و بر مبنای وقایع تلخی که سرنوشت اکثریت عظیم مردم زحمتکشِ جامعه را
سیاه کرده است، اعلام می داریم که در ایران حقوق ابتدائی کارگران و مردم
زحمتکش هرگز رعایت نمی گردد.
ما همچنین اعلام می کنیم که روند سرکوب فعالان و اعضا سندیکاها و دیگر
تشکل های مستقل کارگری، کارگران اعتصابی، زنان، معلمان، بازنشستگان در
ایران به شدت افزایش یافته و ابعاد سهمگینی به خود گرفته است: طی این مدت
در شهرهای مختلف ایران شمار زیادی از کارگران به اعتصاب، اعتراض، راه
پیمائی و تحصن روی آورده اند. خواست های کارگران به طور عمده چنین بوده
است: مطالبۀ مزدها و مزایای عقب افتاده، بهبود شرایط کار، مخالفت با خصوصی
سازی شرکت های دولتی که در موارد زیادی به تعطیل شدن کارخانه ها و اخراج
کارگران انجامیده، آزادی کارگران زندانی و زندانیان سیاسی، عقیدتی و مدنی و
برخورداری از تشکل های مستقل.
سال هاست که کارگران شرکت نیشکر هفت تپه به جرم مجاهدت برای ابتدائی
ترین حقوق قانونی خود مورد شدیدترین تبعیض ها و سرکوب ها قرار دارند و به
رغم منشور بین المللی، قانون و اصول بنیادین کار و حتی مقاوله نامه های (۸۷
و ۹۸) در خصوص حق تشکل، اعتراض، اعتصاب و آزادی بیان، لیکن محیط کار و
محل زندگی کارگران در محاصره نیروهای انتظامی، امنیتی قرار دارد و زندگی
پادگانی بر آنان تحمیل کرده اند. با این حال شاهد هستیم که کارگران شرکت
کشت و صنعت نیشکر هفت تپه برای دریافت حقوق عقب افتاده، مخالفت با خصوصی
سازی و مبارزه با مدیران فاسد آن شرکت و نیز با خواست آزادی کارگران زندانی
به مدت بیش از یک ماه به اعتصاب و تظاهرات پرداختند. واکنش مقامات حاکم
دستگیری و ضرب و شتم و شکنجۀ شمار زیادی از کارگران این شرکت و فعالانی بود
که از آنان پشتیبانی می کردند.
علی نجاتی، اسماعیل بخشی، امید آزادی، محمد خنیفر، علی بنی سعد، منصور
بنی نعامه، فیصل سعالبی، عادل سماعین، رستم عبداله زاده، عصمت الله کیانی،
سید اسماعیل جعادله، قاسم سرخه، حسین انصاری، صاحب زهیری، محمد انصاری و
فعالان کارگری که از کارگران هفت تپه دفاع کردند، به نام های سپیده قلیان،
عسل محمدی، امیرحسین محمدی، ساناز اللهیاری، امیر امیرقلی در رابطه با
اعتراضات کارگران هفت تپه دستگیر شدند. این کارگران و فعالان مدافع
آنها در دوره بازداشت و در جلسات مقدماتی دادگاه که برای آنها تشکیل شده
بود، زیر شکنجه و شدیدترین فشارها قرار داشتند که منجر به طرح اتهاماتی
سنگین بر آنان گردید و مقامات قضائی به استناد این اتهامات واهی احکام دراز
مدت زندان، ۱۸ سال، ۱۸ سال و ۶ ماه، ۱۴ سال و ۶ سال در این مورد صادرکرده
است. سه دانشجو به نام های رهام یگانه، هیراد بداغی و فرید لطف آبادی که
همراه با خانواده های بازداشت شدگان در مقابل ساختمان دادگاه به اعتراض
پرداختند نیز بازداشت شدند.
در همان دوره اعتصاب و راهپیمایی های اعتراضی دامنه داری در کارخانۀ
گروه ملی فولاد اهواز نیز به راه افتاد که خواست های آن شبیه خواست های
کارگران هفت تپه بود و همبستگی و نوعی هماهنگی بین آنها که دو کانون جنبش
کارگری جنوب ایران بودند به وجود آمد. آخرین خبرها حاکی از آن است که
۴۱ نفر از کارگران معترض گروه ملی فولاد به دادگاه احضار شده اند. این
کارگران فقط به جرم مطالبه مزدهای عقب افتاده و اعتراض به خصوصی سازی گروه
ملی فولاد خوزستان و اخراج سازی کارگران محاکمه می شوند. در این مدت معلمانِ بیش از صد شهر ایران نیز برای دست یابی به خواست های خود بارها به اعتصاب، تحصن و اعتراض روی آوردند.
از بیش از یک سال پیش شماری از معلمان فعال و اعضای کانون صنفی معلمان
زندانی هستند. محمد حبیبی که به هفت سال و نیم زندان و تحمل ۷۴ ضربه شلاق
محکوم شده بود هم اکنون در شرایط سختی از لحاظ سلامت در زندان به سر می برد
و از درمان او خودداری می شود. محمد تقی فلاحی یکی از مسئولان کانون صنفی
معلمان به ۸ ماه زندان و تحمل ۱۰ ضربه شلاق محکوم شده است. پیش از آن نیز
آقای اسماعیل عبدی و محمود بهشتی که هردو از اعضای کانون صنفی معلمان ایران
هستند به زندان های طولانی مدت محکوم شده اند و اکنون در حبس هستند.
در اول ماه مه امسال کارگران در تهران و برخی شهرهای دیگر کشور، مانند
کارگران دیگر نقاط جهان، و برای بزرگداشت روز کارگر و نشان دادن همبستگی و
اتحاد خود تجمع کردند. در تجمع تهران که با آرامش برگزار شده بود بیش از ۵۱
نفر از تجمع کنندگان با خشونت و ضرب و شتم دستگیر شدند که تعداد زیادی از
آن ها با وثیقه های سنگین بطور موقت آزاد شدند و پس از آن در محاکمه های
غیرعادلانه به زندان های طولانی مدت محکوم شدند. اسامی و احکام زندان آنها
در زیر به اطلاع می رسانیم. تا آنجا که ما اطلاع داریم مرضیه امیری،
روزنامه نگار به ده ونیم سال زندان و تحمل ۱۴۸ ضربه شلاق، عاطفه رنگریز
پژوهشگر و جامعه شناس به یازده ونیم سال زندان و تحمل ۷۴ ضربه شلاق، نسرین
جوادی، کارگر بازنشسته به هفت سال زندان و تحمل ۷۴ ضربه شلاق، حسن سعیدی
کارگر عضو سندیکای شرکت واحد تهران و حومه به پنج سال زندان و دو سال
محرومیت از فعالیت اجتماعی و سندیکائی، رسول طالب مقدم کارگر عضو سندیکای
شرکت واحد تهران و حومه به دوسال زندان، دو سال تبعید و تحمل ۷۴ ضربه شلاق
محکوم شده اند. بقیۀ دستگیر شدگان نیز در خطر تعقیب قضائی قرار دارند. هرچه زمان می گذرد به این لیست بلند اضافه می گردد و فعالان و آزادیخواهان با وثیقه های سنگین تحت تعقیب قرار می گیرند.
از دیگر فعالان کارگری دستگیر شده می توان از جعفر عظیم زاده (محکومیت
به بیش از ۶ سال زندان)، شاپور احسانی راد (محکوم به ۱ سال زندان)، پروین
محمدی (محکوم به تحمل یک سال زندان)، فرهاد شیخی، هاله صفر زاده (محکوم به
تحمل یک سال زندان)، علیرضا ثقفی (محکوم به تحمل یک سال زندان)، آرام زندی
(فعال کارگری در سنندج) نام برد. لیلا حسین زاده دانشجوی دانشگاه تهران نیز
به دو سال و نیم زندان محکوم شده است. موارد بالا تنها گوشه ای از اقدامات ضد کارگری و ضد حقوق بشری دولت جمهوری اسلامی است.
بر اساس حقوق به رسمیت شناختۀ بین المللی، اعتصاب، تظاهرات، راه پیمائی و
اعتراض جزء حقوق انکارناپذیر شهروندان است. افزون بر آن دولت ایران به
عنوان عضو سازمان بین الملی کارموظف است به «اصول و حقوق بنیادین کار»
احترام بگذارد و آنها را به اجرا در آورد. این اصول و حقوق براساس اسناد
سازمان بین المللی کار شامل چهار مورد زیرند: «آزادی تشکل و به رسمیت
شناختن حق مذاکرات دسته جمعی، حذف هر گونه کار اجباری و قهری، الغای واقعی
کار کودکان و حذف تبعیض در زمینۀ اشتغال و حرفه». این اصول و حقوق عام و
جهان شمول اند و اجرای آنها به درجۀ توسعۀ اقتصادی کشور عضو و به اینکه
مقاوله های مربوط به چهار مورد را تصویب کرده باشد یا نه بستگی ندارد. رژیم
جمهوری اسلامی حقوق بنیادین کار را در تمام سال های حیات خود آشکارا و
بشدت پایمال کرده است. پاسخ مقامات رسمی ایران به اعتراضات و خواست
های کارگران، معلمان، زنان، بازنشستگان، خبرنگاران و دانشجویان،هنرمندان و
نویسندگان ایران بازداشت های وسیع، ضرب و شتم، شکنجۀ زندانیان، برگزاری
نمایش های اعترافات تلویزیونی زیر فشار و تهدید، محکومیت های طولانی و
مجازات های ننگین قرون وسطائی از جمله حکم شلاق بر زنان و مردان بود.
این رژیم با شرحی که از عملکرد ظالمانۀ آن برشمردیم اکنون عضو سازمان جهانی
کار و سایر سازمان های جهانی متولی حقوق بشر می باشد. با این شواهد غیر
قابل انکار اگر به صورتی قاطع و محکم مورد اعتراض قرار نگیرد و به چالش
کشیده نشود، ویا به هر دلیل دیگر ، سیاست سرکوبگرانه و اَعمال ستمگرانه
قدرت حاکم در ایران نادیده گرفته شود، این بی اعتنائی یا چشم پوشی می تواند
نتایج فجیع تری برای جنبش کارگری در ایران و وخامت بازهم بیشتر اوضاع
اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بیش از ۹۵% جمعیت ۸۰ میلیونی ایران به بار آورد.
همبستگی بین المللی طبقۀ کارگر ایجاب می کند که کارگران همۀ
کشورها، بویژه کشورهائی که در آنها کارگران هنوز از حقوق ابتدائی آزادی
بیان و اعتراض و گردهمائی و تشکل برخوردارند، ضمن پشتیبانی از جنبش هم طبقه
ای های خود در ایران، سیاست های ضد کارگری و ضد دموکراتیک جمهوری اسلامی
ایران را محکوم کرده و حکومت های خود را وادار سازند که رژیم ایران را به
احترام به حقوق کارگران در چارچوب اصول و حقوق بین المللی کار موظف نمایند .
این همبستگی همچنین ایجاب می کند که کارگران از سازمان های بین المللی از
جمله سازمان بین المللی کار بخواهند تا در مقابل نقض حقوق کارگران در ایران
بایستند و چشمان خود را بر خلافکاری ها و سیاست های ضد کارگری جمهوری
اسلامی ایران نبندند.
زنده باد همبستگی بین المللی کارگران!
سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه گروه اتحاد بازنشستگان کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری
۲۳ شهریور
نامه ی دانشگاهیان و فعالین حقوق بشر به فیفا
از اخبارروز
ده ها تن از دانشگاهیان و فعالین حقوق بشر ایرانی در سراسر جهان، با
نوشتن نامه ای خطاب به رئیس فیفا، مرجع بین المللی فوتبال جهان، با اشاره
به مرگ سحر خدایاری از این سازمان خواسته اند جمهوری اسلامی را تحت فشار
بگذارد تا به سیاست تبعیض آمیز خود در عرصه ی ورزش پایان دهد و به زنان
اجازه دهد به تماشای مسابقات به استادیوم ها بروند.
پرزیدنت اینفانتینو عزیز، ما امضاء کنندگان زیر، استادان دانشگاه،
روزنامه نگاران، نویسندگان، شعرا، پزشکان، حقوق دانان، هنرمندان، و فعالین
حقوق بشرِ ایرانیِ مقیم خارج از ایران، مایلیم توجه شما را به وضعیت تاسف
انگیزِ زنانِ علاقمند به فوتبال در ایران جلب کنیم. همانطور که قطعا مطلع
هستید، جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری در جهان، و تنها عضوِ فیفا است که
بر اساس سیاست های واپس گرای خود، زنان را از شرکت در مسابقات ورزشی مردان
محروم می سازد. زنان علاقمند به فوتبال که قصد حضور در استادیوم ها را
داشته باشند، تحقیر می شوند، کتک می خورند، و زندانی می شوند. همین هفته در
یک مورد بسیار تراژیک، سحر خدایاری معروف به دختر آبی – اشاره به رنگ
باشگاه فوتبال مورد علاقه اش – خود را آتش زد و بر اثر شدت جراحات درگذشت.
به او گفته شده بود که بخاطر آنکه قبلا با لباس مردانه قصد ورود به
استادیوم را داشته، به شش ماه زندان محکوم خواهد شد.
به اعتقاد ما این
مسئولیت فیفا است که قاطعانه از جمهوری اسلامی بخواهد تا این سیاست آشکارا تبعیض
آمیز بر علیه زنان را کنار گذارد. بند چهارم
اساسنامه فدراسیون جهانی فوتبال به صراحت می گوید: «تبعیض قائل شدن به هرشکلی علیه
کشوری، فردی حقیقی یا گروهی از افراد با در نظر گرفتن اصلیت نژادی، جنسی،
معلولیتی، گویشی، مذهبی، سیاسی یا دلایل دیگر بهشدت ممنوع میباشد و از طریق
اخراج یا تعلیق قابل مجازات است.»
مشروط
ساختنِ شرکت ایران در مسابقات جهانی فوتبال به برطرف کردنِ موانع ورودِ زنان به
استادیوم ها، تنها راهی است که جمهوری اسلامی را وادار کند که این سیاست ارتجاعی را بدور
اندازد. به باور ما فیفا در موقعیتی قرار دارد که با تنها زبانی که جمهوری اسلامی
می فهمد، مقامات مسئول را ناچار سازد که حق ابتدائی زنان برای تماشای مسابقاتِ
مورد علاقه شان را محترم شمارد.
با احترام
Ervand
Abrahamian, Professor Emeritus of History, City University of New York, USA
Reza
Afshari, Professor Emeritus of History, Pace University, USA
Fereshteh
Ahmadi, Professor of Sociology, University of Gavle, Sweden
Kazem
Alamdari, Professor, rtd. of Sociology, California State University, USA
Elahe
Amani, Academic Technology, California State University, USA
Shadi Amin,
LGBTQ Researcher, Germany
Mostafa
Azizi, Film maker, Canada
Maryam Banihashemi, activist feministe,
Canada
Shahriar Bakhshi, interprete, Canada
Ali
Banuazizi, Professor of Political Science, Director Islamic Civilization Prog.
Boston College.
Sohrab
Behdad, Professor of Economics, Denison University, USA
Cyrus Bina,
Distinguished Research Professor of Economics, University of Minnesota, USA
Nader
Bokaee, Teacher, Canada
Mehrzad
Boroujerdi, Professor, Director, School of Public and Int.l Affairs, Virginia
Tech. USA
Elahé Chokraie, activist feministe, Canada
Parvaneh Chokraie, activiste des droits
humains, Canada
Sossan Coley, Scholar, USA
Mehrdad Darvishpour, Associate Professor of Social Work,
Malardalen University, Sweden
Azar Dashti, MD, USA
Minoo
Derayeh, Associate Professor, Equity Studies, York University, Canada
Goudarz
Eghtedari, Principal Executive, Oregon DOT, USA
Hossein
Youssefi Eshkevari, writer and religious researcher, Germany
Hamed Esmaeilion, Dentist, Writer, Canada
Fataneh
Farahani, Associate Professor, Stockholm University, Sweden
Mansour
Farhang, Professor Emeritus of Political Science, Bennington College, USA
Nehzat
Farnoody, Clinical Psychologist, USA
Fatemeh
Haghighatjoo, Nonviolent Initiatives for Democracy, USA
Roya
Hakakian, Writer, USA
Afsaneh
Hojabri, independent writer and researcher, Canada
Gholamhossein
Hamadani, Professor of Mathematics and Statistics, Marquette University, USA
Touran
Hemati, human rights activist, Germany
Ata Hoodashtian,
Associate Professor of Political science and Philosophy, Canada
Saeed
Honarmand, scholar, Columbia University, USA
Ramin
Jahanbegloo, Professor, Vice-Dean, Jindal Global University, India
Hossein
Jorjani, Professor Emeritus, Swedish University of Agricultural Sciences,
Sweden
Mehrak
Kamali, Senior Lecturer in Persian Studies, The Ohio State University, USA
Mehrangiz
Kar, Human Rights Writer and lawyer, USA
Kazem
Kardavani, Sociologist, former professor, Germany
Sorour
Kasmai, Writer Translator, France
Pari
Kazemi, Nurse, rtd. Canada
Narges
Kermanshahi, human rights activist, UK
Darya Khadir,
Architecte, Canada
Yalda Khadir,
avocate, Canada
Amir Khadir,
microbiologiste, Canada
Nasim Khaksar,
writer, Netherlands
Ali Kiafar,
academic, USA
Azadeh
Kian, Distinguished Professor of Sociology/ Gender Studies, University of
Paris, France
Linda Kidikian,
MD, Canada
Ahmad Machouf .
MD, Canada
Nima
Machouf epidemiologiste, Canada
Anousheh
Machouf, Psychologue, Canada
Keyvan
Mahjoor peintre Canada
Parvin
Malek, Activist, USA
Ali Akbar
Mahdi, Sociologist, California State University, USA
Abbas
Milani, Director of Iranian Studies, Stanford University, Canada
Mansoor
Moaddel, Professor of Sociology, University of Maryland, USA
Shaghayegh Moazazami, cartoonistei, Canada
Haideh
Moghissi, Professor Emerita of Sociology, York University, Canada
Manijeh
Moghisi, Social Worker, rtd. Translator, Canada
Shahrzad
Mojab, Professor of Education, University of Toronto, Canada
Gazal
Mojdehi, Human Rights Lawyer, Canada
Ali
Mojdehi, Director of Campus Security, University of British Columbia, Canada
Poya Mojdehi, Researcher and Scholar – York
University, Canada
Fereshteh
Molavi, Writer, Canada
Mehdi
Mozaffari, Professor Emeritus of Political Science,
Aarhus University, Denmark
Azam
Niroomand-Rad, Professor Emeritus, Radiation Medicine, Georgetown University,
USA
Babak Payami,
Writer, Director, Canada
Reza
Moridi, former MP and Minister, Government of Ontario, Canada
Massoud
Noghrekar, MD, Writer, USA
Farhad
Nomani, Professor Emeritus of Economics, American University of Paris, France
Soheil
Parsa, Theatre Director, Canada
Missagh
Parsa, Professor of Sociology, Dartmouth College, USA
Soheila
Pashang, Professor, Humber, Canada
Saeed
Rahnema, Professor rtd. Politics and Public Policy, York University, Canada
Raymond
Rakhshani, Researcher, Scholar, USA
Asghar
Rastegar, MD, Professor of Medicine, Yale School of Medicine, USA
Mohsen
Rezvani, Activist, Canada
Mahmoud
Rowghani, Writer, Canada
Shadi Sadr,
Human Rights Lawyer, UK
Mohammad
Safavi, labour activist, Canada
Zohreh
Sullivan, Emerita Professor of English, University of Illinois
Urbana-Champaign, USA
Poopak
Taati, Independent Law and Education Consultant, USA
Victoria
Tahmasebi-Birgani, Asst. Professor, Women Gender Studies, Univ. of Toronto,
Canada
Kamran
Talattof, Scholar, USA
Nayereh
Tohidi, Professor of Gender and Women Studies, Californian State University,
USA
Farrokh
Zandi, Professor, School of Business, York University, Canada
Mandana
Zandian, MD, Poet, Writer, USA
Hassan
Zerehi, writer and journalist, Canada
Shodja
Eddin Ziaian, Professor, Glendon College, York University, Canada
Mehdi
Zolfaghari, Architect, USA
متن انگلیسی
President
Gianni Vicenzo Infantino,
Federation
Internationale de Football Association,
FIFA-Strasse
۲۰,
P.O. Box
۸۰۴۴, Zurich, Switzerland.
Dear
President Infantino,
We the
undersigned, Iranian academics, journalists, writers,
poets, lawyers,
physicians, artists, and human rights activists living outside Iran would like
to draw your attention to the atrocious situation of female football fans in
Iran. As you are surely aware, the Islamic Republic of Iran is the only country
in the world, and the only FIFA member that based on its obscurantist policies
does not allow women in the male-sporting events. Female football fans are
humiliated, beaten, and jailed for wanting to watch soccer games. Just this
week, in a most tragic case, a young female football fan, Sahar Khodayari,
dubbed Blue Girl — a reference to her favourite football team —
self-immolated and died as a result of her severe injuries. She had been told
that she would be sentenced to six months in prison for disguising as a man to
enter the football stadium.
We believe that it is FIFA’s responsibility to seriously demand that the
Islamic Republic stop this blatant
discriminatory policy against women. Article 4 of the FIFA Statutes clearly states that
“Discrimination of any kind against a country, private person or group of
people on account of race, skin colour, ethnic, national or social origin,
gender, disability, language, religion, political opinion or any other opinion,
wealth, birth or any other status, sexual orientation or any other reason is
strictly prohibited and punishable by suspension or expulsion.”
Conditioning Iran’s participation in international football tournaments,
on its lifting of the ban on women’s entry into football stadiums, would be the
sure way to force the Islamic government to end this reactionary policy. We
strongly believe that FIFA is in a position to use the only language that the
Islamic government understand and force the authorities to respect the basic
rights of women to watch their favourite games where men do.
Sincerely
«قدرت نرم» سخت چین
«انقلاب کنفوسیوس» یعنی چه؟
چند روز پیش حادثه
غیرعادی در استرالیا روی داد. تظاهرات دانشجویان دانشگاه کوینسلند (University of Queensland) در حمایت از هنگکنگ از سوی همدانشگاهیهای
خود که طبق برنامۀ دانشکدۀ چینی کنفوسیوس در اینجا تحصیل میکنند، مورد حمله قرار
گرفت. در این درگیری صدها دانشجو از هر دو طرف شرکت کردند. بنا به گزارش بیبیسی، دانشجویان
چینی با رفتار پرخاشگرانه و با توسل به زور، سعی میکردند حریفان خود را بترسانند.
نیروهای انتظامی از
تشدید درگیری جلوگیری نمودند، اما تنش بجای خود باقی ماند. دولت ناچار شد حادثه را
مورد بررسی قرار دهد. نتیجهگیری امیدبخش نبود. تحقیقات در این باره، که توافقنامههای
بین دانشگاههای استرالیا و دفتر مرکزی مؤسسۀ کنفوسیوس چین در پکن قوانین داخلی در
خصوص مداخلۀ خارجیها در امور داخلی کشور را نقض میکند، آغاز شد.
شبکۀ جهانی مؤسسۀ
کنفوسیوس تاریخ خود را از سال ١۹۸۷، از زمانی که شورای بینالمللی گسترش زبان چینی
مرکب از رهبری دوازده وزراتخانه و اداره جمهوری خلق چین برای نخستین بار در تاریخ این
کشور در سطح دولتی تشکیل گردید، آغاز کرد. دفتر (هانبان) ارگان کار
دائم شورا میباشد. مرکز ترویج زبان و فرهنگ چینی در خارج از کشور، در سال ۲٠٠۴ بطور
رسمی مؤسسۀ کنفوسیوس- کنگزی هیونان– نامیده شد.
دانشکدههای
کنفوسیوس بر اساس توافقنامه بین هانبان و دانشگاههای محلی فعالیت میکنند و
متخصصان اعزامی از جمهوری خلق چین را بکار میگیرند. علاوه بر این، آنها به تحصیل
دانشجویان چینی در خارج از کشور نیز نظارت میکنند.
مؤسسات کنفوسیوس
طبق تفسیر رسمی چین عبارت است از: «پلهای تقویت دوستی بین چین و دنیای
خارج». دایره فعالیت «پلها» بسیار وسیع است. مثلا، در حال حاضر در
استرالیا در حدود ۲٠٠ هزار دانشجو و دانشآموز بر اساس برنامۀ دانشکدههای
کنفوسیوس تحصیل میکنند، که فضای آموزش این کشور را تا حدود زیادی تحت تأثیر قرار
میدهد.
ورود به دانشکدههای
کنفوسیوس برای عموم آزاد است. آنها زبان چینی آموزش میدهند، دورههای مختلف
فرهنگی- از آموزش خوشنویسی گرفته تا غذاهای چینی برگزار میکنند، بودجۀ تبادل
دانشجو را تأمین مینمایند، مراسم اجتماعی و سخنرانی برگزار میکنند.
در سال ۲٠١۸، در
جهان ۵۴۸ دانشکده کنفوسیوس و ١١۹٣ «کلاس کنفوسیوس» در مدارس متوسطه و ابتدایی فعالیت
میکرد. پکن در نظر دارد تا سال ۲٠۲٠
تعداد چنین دانشکدههایی را تا ١٠٠٠ افزایش دهد. برنامه آنها «انقلاب
کنفوسیوس» نامیده میشود. با اینکه برنامۀ دانشکدههای
کنفوسیوس انساندوستانه اعلام شده، اما منتقدان این شبکه بر این باورند، که هدف آن،
گسترش تبلیغات در پوشش تحصیل و حتی جاسوسی است. پکن به نوبۀ خود اصرار دارد،
که مؤسسات کنفوسیوس بنا به عملکرد خود هیچ تفاوتی با مراکز فرهنگی از قبیل «شورای انگلیس» یا دانشکدۀ سروانتس اسپانیا ندارد
و وجود تبلیغات را منتفی میداند.در عین
حال، دانشگاههای همکار نشان میدهد، که موضوعات ناخوشآیند برای پکن (تایوان، تبت، حادثۀ میدان
تیانآنمین) از برنامههای آموزشی حذف شده، اما نمایندگان چین بشدت
اصرار دارند که دانشگاههای همکار در فرایند آموزش نباید این مسائل را به میان
بکشند.
مات شاردر از
بنیاد آلمانی طرح مارشال (آمریکا) تأکید میکند، که
مؤسسات کنفوسیوس ابزارهای تبلیغاتی هستند.او
تصریح میکند: «آنها پایگاه حزب تمامیتخواهی هستند، که بطور بنیادی با ایدههایی
مانند آزادی اظهار عقیده و آزادی تحقیق در باره اقدامات دولت دشمنی میکنند». بنا
به گمان شاردر، مؤسسات کنفوسیوس «پوششی برای فعالیتهای غیر قابل قبول، مثلا، برای
جمعآوری اطلاعات
و ارتقاء منافع نظامی- علمی چین هستند».
مؤسسات کنفوسیوس را
همچنین به این متهم میکنند، که آنها برای پیشبرد برنامههای خود به دانشگاههای
همکار فشار میآورند. رسانههای استرالیایی در ماه ژوئیه گزارش دادند، دانشگاههای
محلی با دانشکدههای کنفوسیوس قراردادهایی بستند، که بر اساس آنها چین حق دارد
برنامههای آموزش دانشجویان خارجی در این دانشکدهها را مستقلانه تنظیم کند.
وزارت آموزش و پرورش استرالیا اعلام کرد، که این امر به تقویت تأثیر خارجی در نظام
آموزشی استرالیا منجر خواهد شد.
پکن ضمن ابراز ناخوشنودی
خاطرنشان کرد، که چنین نتیجهگیری نادرست است و بمعنی بیاحترامی به دانشجویان
بومی بوده و از استرالیا خواست تا تبادل دانشجو را سیاسی نکند. با این وجود، حادثۀ
دانشگاه کوینسلند نشان میدهد، که مستمعین مؤسسات کنفوسیوس بسیار سیاسی شدهاند.
امروزه در این دانشگاه خواستار تعطیل کردن دانشکدۀ کنفوسیوسس هستند. وزارت آموزش و
پرورش از افزایش رو به رشد تأثیر چین در جامعۀ استرالیا نگران است. دولت برای قطع
دخالت دول خارجی در کار دانشگاههای بومی حتی یک واحد ویژه سازمان داده است.
چنین تصوری از مؤسسات کنفوسیوس در سایر
کشورها نیز رواج یافته است. در هفتههای اخیر یکسری از دانشگاهها در سراسر جهان
برنامههای دانشکدههای کنفوسیوس را تعطیل کردند. وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا
اعلام کرد، که بودجه آموزش زبان چینی از طریق مؤسسات کنفوسیوس را قطع میکند.
اتفاقات مشابه در انگلیس، فرانسه، سوئد، کاناد، دانمارک روی میدهد. ایالت
نیوبرانسک کانادا تعطیل کردن برنامههای مؤسسات کنفوسیوس را نه تنها در دانشگاهها،
حتی در مدارس نیز اعلام کرده است*.
دولتهای غربی با
اظهار نگرانی عمیق خود از تأثیر نفوذ «قدرت نرم» چین در میان جوانان، تصمیم گرفتهاند
به اقدامات متقابل دست بزنند. با این وجود، چین در خارج از حوزۀ نفوذ غرب، همچنان
به تأثیرگذاری بر روی شعور خوانان ادامه میدهد. کاهش تعداد مؤسسات کنفوسیوس در
برخی کشورها مانع از افزایش آنها در سایر کشورهای نمیشود. زیرا، مبارزه در مقیاس
جهانی جریان دارد.
*-«بر حسب
اینکه دهها سال تبلیغات
سوء علیه اتحاد شوروی به نتیجۀ دلخواه امپریالیسم و ارتجاع جهانی انجامید، حالا
دیگر روی جمهوری خلق چین تمرکز کردهاند. م.»!
در پی صدور احکام سنگینی که برای اسماعیل بخشی، محمد حنیفر، سپیده قلیان و دیگر حامیان کارگران هفت تپه
صادر شد، خشمی مُقًدس و امید بخش سرتاسر جامعه ایران را فراگرفت.
وزارت “عدل”
اسلام تحت هدایت عضو هیات مرگ در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، فورا و
دستپاچه، دستور “تجدید نظر” داد. مسابقه ای برای “اعلام برائت” از صدور احکام
سنگین در همه رده های نهادهای رژیم اسلامی آغاز شد. گفتند حکمی که توسط “یکی از
شعبه های دادگاه انقلاب” صادر شده است، باید لغو شود. اینها میدانستند و میدانند
که حافظه زنده جامعه ایران را نمیتوانند کاری بکنند. همین جناب رئیسی را با قتل
عامهای سال ۱۳۶۰ و ۶۷ میشناسند. مردم نه تنها آن تاریخ را فراموش نکرده و بانیان
وحشتناکترین تصفیه خونین و کشتار زندانیان سیاسی را “نبخشیده”اند، بلکه این پُز
عقب نشینی در پوشش “رافت اسلامی” را نیز در جهت وادار کردن همان جنایتکاران به
تسلیم کامل، در نظر خواهند گرفت. جامعه فراموش نکرده است که همین دستگاههای عدالت
اسلامی و داوئر امنیتی، با استفاده از همه مُهره ها و “نفوذی” ها، به هر توطئه ای
برای وادار کردن امثال اسماعیل بخشی و سپیده قلیان ها به “ابراز ندامت” و اعتراف
به “رابطه با اپوزیسیون برانداز خارج نشین” چنگ زدند. شکست خوردند و بد جوری هم
شکست خوردند.
اما بحث این
است که این رژیم قدرت دولتی را کماکان در اختیار دارد. در همین روزها، و پس از این
عقب نشینی، “عباس نوری شادکام” را به جرم “اهانت” به دین و پیامبران به حبس طولانی
مدت محکوم کردند. نمایش شنیع اهانت به حق کودک را در ماجرای “شیرخوارگان حسینی” در
رسانه ها و تلویزیون جمهوری اسلامی، تا دور افتاده ترین نقاط ایران به کنج
چهاردیواری شهروندان ایران بردند. در ماجرای “برجام” و برداشتن “گام” های جمهوری
اسلامی در راستای نقض آن “توافق” بین المللی، نه دولت ترامپ و نه کشورهای اروپائی
کمترین اشاره ای به وضعیت کارگران و مزد بگیران و بازنشستگان ایران و “حقوق
جهانشمول کودک” نکردند. مشخص شد که بحث “حقوق بشر” شامل طبقه کارگر ایران و زندانیان
این طبقه، از جمله اسماعیل بخشی، نمیشود. از منظر دولتهای غربی، “کودک” متولد شده
در ایران، نه مشمول کنوانسیون و قوانین بین المللی حقوق جهانشمول کودک و
دستاوردهای مبارزات مردم متمدن جهان، بلکه “طبق عقاید و سنت های والدین”، جمعیت
معصوم و بی پناه و فاقد اراده همین دولت “رسمی” اسلامی اند. کاملا مشخص است
که جایگاه حقوق طبقه کارگر، حرمت زن و حق و حقوق کودک، در بدیلهای آنها تابعی از
نحوه ایراد و انتقاد آنها به رژیم اسلام سیاسی است. آنها به رابطه رژیم اسلامی و
اسلام با کارگر، با زن و حقوق کودک ایراد و انتقادی ندارند؛ آنها میخواهند که رژیم
اسلامی در رابطه با دولتهای غربی و الزامات ناشی از قوانین بازار سرمایه داری،
“رفتارش را تغییر” بدهد.
“برکناری”
بولتون و یا استعفاء او به عنوان کسی که گزینه “دخالت نظامی” را در مقابل جمهوری
اسلامی، در سیاست خارجی آمریکا، “روی میز” داشت، بروشنی نشان میدهد که هدف از
“فشار حداکثری” به جمهوری اسلامی؛ آوردن این رژیم به پای “میز مذاکره” است. یعنی
با وساطت و باز کردن “اینستکس” و وعده های وام اعتباری از جانب فرانسه و اروپا،
تصمیم دارند تا آخرین لحظه ای که رژیم اسلامی نفس های آخرش را میکشد، به عنوان
دولت “رسمی ایران”، پراگماتیستی عمل کنند. مگر نه اینکه پلیس کانادا با اسب و سگ و
باتوم در مقابل معترضین به مراسم تاسوعا و عاشورا که مستقیما سفارت جمهوری اسلامی
سازمانده و فراخوان دهنده آن بود، به میدان آمدند؟ تصاویر یورش پلیس سوئد به
معترضین ورود وزیر خارجه جمهوری اسلامی، جز این را نشان میدهد که تا شکل دادن به
بدیل مورد نظر دولتهای غربی، اسلام سیاسی در ایران حکومت رسمی است و سینه زنی و
زنجیر زنی و نمایش شیرخواران حسینی، بخشی از “فرهنگ” مردم “مسلمان” ایران؟
مردم ایران،
اما، به شیوه های مختلف نشان داده اند که رژیم اسلام سیاسی را باید برانداخت و دست
اش را از قدرت دولتی کوتاه کرد. دانشجویان ایران، در سال ۱۳۷۸ از روزنه “تعطیلی
روزنامه سلام” و “اردوی دفتر تحکیم وحدت در خُرًم آباد” وارد شدند و ظرفیت سرنگونی
طلبی جامعه ایران را چنان به رخ سران رژیم کشیدند، که آنان را دستپاچه کرد. خیزش
میلیونی سال ۸۸ نیز در پس “رای من کو”، چنان پرقدرت بود که خامنه ای یاسین اش را
خواند و وصیت اش را در نماز جمعه به محضر امام غایب تقدیم کرد. اعتراضات دی ماه
سال ۱۳۹۷، نشان داد که مردم دیگر منتظر روزنه ای دیگر، از لابلای شکاف بین جناحهای
“اصلاح طلب و اصولگرا” برای سردادن حکم سرنگونی رژیم اسلامی نیستند.
“من نفر
پانزدهم هستم”، صرفنظر از محتوای توهم آمیز بیانیه “چهارده نفر”، با حمایت وسیع و
علنی شهروندان ایران در داخل و خارج کشور، با اسم و رسم، به یک نیروی فعال سرنگونی
طلب، دلالت دارد. مهمترین نکته ای که در این اعلام حمایت وسیع با بیانیه مذکور
برجسته است، نه “استعفاء” خامنه ای، که “نه به جمهوری اسلامی” است. متعاقب مرگ
“دختر آبی” در پی خودسوزی او، موجی از تعرض به تبعیض جنسی در ایران براه افتاد و
علیرغم اینکه مقامات رژیم اعلام کردند که ورود زنان به استادیومهای ورزشی بلامانع
است، اما کمپین همبستگی با “دختر آبی”، مرزها را در هم شکست و وسیعا پیامک ها در
رسانه های اجتماعی، پخش شد که تا ورود همه همراه با خانواده ها به استادیوم های
ورزشی، حضور در میادین ورزشی را باید “تحریم” کرد. نمایندگان رنگارنگ جناحهای
رژیم، عینا چون مورد احکام سنگین زندان برای فعالان کارگری و حامیان آنها،
متوجه شدند که پشت شعار ورود زنان به استادیومها، نیز یک نه محکم به سیستم تبعیض
جنسی و حاکمیت و اختناق اسلام سیاسی و قوانین اسلام بر جامعه ایران، لانه کرده
است. اینجا هم برای حفظ نظام و تداوم تکیه دادن جنایتکاران منفور و بد نام چون
رئیسی بر صندلی قانون و دادگستری، از طرف مقامات دولتی، دستور عقب نشینی صادر شد.
مردم جامعه
ایران در دورانهای مختلف روز به روز این “نه به رژیم اسلامی” را روشنتر و شفافتر،
و البته به قیمت قربانیهای زیاد، در ابعاد اجتماعی و بین المللی، فریاد زده اند.
این مردم
نشان داده اند که نیرویشان را برای بزیر کشیدن رژیم اسلام سیاسی در ایران، به شیوه
های گوناگون و با ابتکارات هر روز تازه تر، به صحنه می آورند. سوال این است که در
غیاب یک نیروی انقلابی و سوسیالیست و برخوردار از اشتهای سیاسی برای دست بردن به
“قدرت سیاسی”، آیا این نیروی عظیم و سرسخت، توان و ظرفیت خویش را در اختیار هر
اپوزیسیون بورژوائی که قدری از قدرت “ولی فقیه” را بزند و یا “آخوندها” را به
مساجد بازگرداند، و به “چهارشنبه های سفید” رسمیت ببخشد، نخواهد گذاشت؟ تجربه تلخ
“انقلاب ۵ِ۷” جلو چشم ماست. آن مردم شریف که در ۱۷ شهریورها کشتار شدند، صف وسیع
کارگران صنعتی که گلوی حکومت نظامی را فشردند، “نه” بسیار محکمی به رژیم ساواک و
شاه گفتند. اما این جریانات اسلامی بودند که در فقدان یک جریان سوسیالیست و انقلابی
که چشم به قدرت سیاسی داشته باشد، همراه با دسیسه چینی های مرموز پشت پرده، از
جمله در کنفرانس گوادلوپ، “رهبری” آن نه را از آن خود کردند و همان مردم در صحنه و
قیام کرده، “سلاح”ها را تحویل “کمیته های امام” دادند و “کارگر نفت ما”، به
درخواست حاشیه ای ترین عناصر و طلبه های ملی- اسلامی، مثل رفسنجانی و بازرگان، به
اعتصاب خود پایان داد.
این مردم
نجیب و خوش قلب، بار دیگر میتوانند برای این نه عظیم خود، در صورت عدم حضور یک
نیروی سیاسی انقلابی و مصمم برای دست بردن به قدرت سیاسی، “رهبر” بتراشند و یا حتی
در توهم به شخصیت ها و مهندسی بدیل ها در دوائر دولتهای اروپا و آمریکا، این بار
هم “خود را فریب بدهند”.
میگویند “آدم
عاقل برای بار دوم انگشت اش را توی سوراخ مار نمیکند”. اگر سوسیالیسم ایران در
هیات یک حزب و نیروی سیاسی نتواند تکلیف خود را با مساله “قدرت سیاسی” روشن کند،
تکرار فاجعه انقلاب ۵ِ۷ دیگر صرفا یک “کمدی” نخواهد بود. برای دوره های دیگر ما
شاهد جنایات و جنگ و قتل عامهائی خواهیم بود که بدیل های بورژوائی، از جمله از صف
همین آقازاده ها و نوکیسه ها به حامعه تحمیل خواهند کرد. اینها که از هم اکنون
طرفهای واقعی “اینستکس” و مُهره مورد نظر ترامپ ها در “فشار حداکثری” به رژیم
“مُلایان” در رژیم چینج ها و “تغییر رفتار” اسلام سیاسی هستند.
هیچ نباید
تردید کرد که در لحظات فروپاشی و سقوط اسلام سیاسی در ایران، چنین بدیلهائی
تماما
سکولار، دمکراسی خواه، سرنگونی طلب و “مدافع رای ملت” از آب درخواهند آمد.
“افشاگری” و تبلیغ مواضع سکولار و سرنگونی طلبانه، و یا خود ترویجی و
“اعلام موضع”
و صدور پی در پی “قطعنامه” و “منشور” در باره انقلاب و سرنگونی و مزایای
“حکومت شورائی” و از این قبیل؛ در غیاب اشتها و اراده سیاسی نیروی
سوسیالیست برای
وارد شدن به جدال قدرت، فقط سرگرم ماندن با یافته ها و آموزه ها و
“مرزبندیها” و
“جنگ مواضع” درون فرقه ای در دوائر انزواهای سیاسی است. مُقدم بر هر فاکتور
دیگر،
نفس فقدان “وجود و جسم” نیروی سوسیالیست و مداخله گر در جنگ بر سر قدرت
سیاسی، نه
فقط از “پائین و در میان توده ها” که از “بالا” نیز، حاصل مبارزات و
جانفشانی های
مردم را تماما به جیب انواع بدیلهای بورژوائی خواهد ریخت. نباید کوچکترین
تردید
بخود راه داد که حاملان انسانی انواع سناریوهای رنگارنگ بدیل “رژیم
توتالیتر مُلایان”، در تحمیل خود بر نه مردم، همه فن حریف اند و در
مردم پسند کردن اهداف خویش ید طولائی در شارلاتان بازی و عوام فریبی دارند.
از این نظر،
به باور من، بدترین عارضه ای که میتواند دامنگیر سوسیالیسم موجود ایران بشود، گُم
کردن افق دست بردن به قدرت سیاسی و قناعت به خود شیفتگی در روشنگری و تهییج و
عبارت پردازی و فرمولها، آنهم رو به دوایر خودی فرقه ای است. خطر دگر باره
پوپولیسم و خلق گرائی، سرمستی از گسترش فضای نور و التهاب طوفان سرنگونی طلبی؛ و
بی تفاوتی سیاسی در باره بند و بست ها و دسیسه ها در میان “بالائی ها” و رفتن “بی
اختیار” با موج افسون کننده “بیداری توده ها” در میان “تهی دستان و پا برهنگان” و
“جنبشهای اجتماعی” در میان پائینی ها، با توجه به وجنات چپی که خود را
سوسیالیست و کمونیست مینامد، بهیچوجه کم نیست. راستش من شخصا تردید دارم که با
ماتریال انسانی سوسیالیسم موجود، بتوان لنگر و تکیه گاهی برای نه مردم به اسلام
سیاسی را ساخت.
و این برای
نسلهائی که عروج خونین و چرکین اسلام سیاسی بر راس قله سرنگونی طلبی مردم ایران را
دیدند و تجربه کردند و روایاتش را خواندند و شنیدند، اگر در بستر بزیر کشیدن رژیم
اسلامی، حزب و نیروی انقلابی نوینی به اتکاء گنجینه ادبیات سوسیالیستی که موجود و
در دسترس است،شکل نگیرد، بسیار هشدار دهنده است.
۱۲ سپتامبر
دختر آبی ، قربانی تبعیض جنسیتی و ارتجاع مذهبی
مقاله ی نویدنو نتوانست و نخواست رابطه ی ایدئولوژی مذهبی را با جامعه ی طبقاتی نشان بدهد. مبارزه برای گذار از سرمایه داری هسته ی مرکزی نبرد برای تساوی حقوق زن و مرد در ایران را تشکیل می دهد! توده ای ها
***
نویدنو
این بار خبر تلخ به خودسوزی و مرگ سحر خدایاری مربوط است که خیلی زود در فضای مجازی به دختر آبی معروف شد. خبری که وجدان بیدار جامعه را اندوهگین و متاثر کرد. این اولین بار نیست که شاهد خودسوزی در اعتراض به بیداد هستیم، بارها شاهد خودسوزی کارگری اخراجی و بیکار شده، دست فروشی که بساطش را ماموران شهرداری جمع کرده اند، ….و سایر قربانیان بیداد که دست خود را از دادرسی عادلانه کوتاه دیده اند، بوده ایم و با کمال تاسف باید گفت که به احتمال بسیار زیاد این بار آخر هم نخواهد بود. چه بسیار زندانیانی که در سال های اخیر در اعتراض به شرایط خود، ابزاری جز دست زدن به اعتصاب غذا در برابر خود نمی بینند که این هم نوعی خودسوزی تدریجی است.
چرا توجه به حادثه دختر آبی مهم است؟
زنان نیمی از جامعه ما هستند که نظام حاکم بر ایران رسما برای آنها
حقوقی برابر با نیمه دیگر جامعه یعنی مردان قائل نیست. این باور تبعیض
آمیز دارای ریشه های تاریخی و اجتماعی دیرینه ای است که ساختار فکری ،
فرهنگی و سیاسی مسلط بر جامعه همچنان آن را پاس داشته و ترویج می
کند، که به تحمیل تبعیض های فراوان و آشکار بر زنان به عنوان جنس دوم
می انجامد. وجود ستم جنسیتی هم مانند بسیاری دیگر از انواع ستم ،
پدیده ای جهانی است . اما این ستم در جوامعی چون جامعه ما که با حاکمیت
نوعی ایدئولوژی بنیادگرایانه مذهبی همراه هستند، شرایط خودویژه ای
ایجاد می کند که تحلیل آن در قالب ستم مضاعف رایج و نهادینه شده در
جوامع بورژوایی را ناکافی نشان می دهد. زنان در ایران برابر قانون
اساسی و نیز قوانین مدنی و خانواده از بسیاری از حقوق اجتماعی
برخوردار نبوده و در معرض تبعیض های آشکار جنسیتی قرار دارند . اما درد
بزرگتر آنجاست که تبعیض های اعمال شده بر زنان به آنچه در قوانین آمده
است، محدود نمی شود و تبعیض های دیگری نیز بر زنان در جامعه ما اعمال
می شود که فاقد هر گونه مبنای قانونی است. همانگونه که بر اساس رای
دیوان عدالت اداری مشخص شد که هیچ قانونی در کشور به عنوان مثال موتور
سواری بانوان را منع نکرده است، ممانعت از حضور زنان در ورزشگاه برای
تماشای مسابقات فوتبال نیز فاقد هر گونه پشتوانه حقوقی و قانونی به
نظر می رسد. اما چهل سال است که حاکمیت ، این محرومیت را نیز در کنار
بسیاری دیگر از تبعیض های قانونی و غیر قانونی بر زنان جامعه ما تحمیل
کرده است. و دقیقا همین تبعیض ها و تحمیل های ریشه گرفته از سنتهای
ارتجاعی باقیمانده از گذشته های دور تاریخی است که در ساختارهای
زیربنایی و اقتصادی اجتماعی و و روبنایی فرهنگی و به ویژه توسط
نهادهای نیرومندی چون مذهب تا امروز نیز حفظ شده و تداوم یافته است.
این واقعیت یکی از برجسته ترین ویژگی های جنبش دموکراتیک و
عدالتخواهانه معاصر جامعه ما را شکل داده است. مسئله ستم مضاعف بر
زنان در جامعه ای چون ایران تنها به مواردی نظیر مزد کمتر در برابر کار
برابر با مردان یا نگاه کالایی به زن که در تمام جوامع بورژوایی
نهادینه شده است، محدود نمی شود . در اینجا حکومت با لباس پوشیدن ، درس
خواندن، خندیدن، حرف زدن، از خانه بیرون رفتن یا در خانه ماندن ، آواز
خواندن، ساز زدن، ورزش کردن، مسائل اتاق خواب و همه چیز دیگر زنان کار
دارد و در آن مداخله و برای زنان تعیین تکلیف می کند.
با توجه به تسلط نهادهای مذهبی و روحانیت در سال های پس از انقلاب ۵۷
بر سیستم های قانونگذاری و قضایی و اجرایی کشور و اعمال گسترده تضییقات
مذهبی در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و فرهنگی که با افزایش گسترده
ستم جنسیتی نیز همراه بوده است، مطالبات برابری خواهانه زنان و رفع
تبعیض از این نیمه جمعیت به یکی از مهم ترین مشخصه های جنبش ترقی
خواهانه کنونی جامعه ما تبدیل شده است. بدون درک این حقیقت ، نمی توان
به برداشت درستی از ویژگی دموکراتیک جنبش کنونی جامعه ایران دست یافت.
بی تردید دختر آبی یکی دیگر از قربانیان همین تبعیض ها و تحمیل هاست.
زنان زیادی طی چند دهه در این کشور قربانی این نگاه تبعیض آمیز شدند.
این نگاه زن را تنها به عنوان کالای جنسی و خدمتکار خانه و آشپزخانه و
پرستار بچه می بیند. این نگاه وارث تجربه بسیار سیاه در برخورد با زنان
و دختران زندانی در دهه ۶۰ است که در باره آن سخن بسیار گفته شده است.
نمی توان در اینجا از سرنوشت زنانی چون دکتر زهرا بنی یعقوب ، زهرا
کاظمی ، ریحانه جباری ، زهرا نویدپور و … یاد نکرد که می دانیم چه بر
آن ها گذشت و نمی توان این نکته را به فراموشی سپرد که هنوز برخی از
بانوان بازداشت شده در ورزشگاه آزادی در زندان اند . اسیدپاش ها به
زنان در اصفهان هیچگاه شناسایی و محاکمه و مجازات نشدند و… در چنین
فضایی است که احساس بن بست برای تامین حقوق و ترس از حکم زندان ، ذهن
سحر (سارا) را به این اقدام وحشتناک و مرگبار هدایت می کند!
سحر در جامعه ای تحت ستم و تبعیض جنسیتی بدون اینکه هیچ نقشی در انتخاب
جنسیت خود داشته باشد، به دنیا می آید. با او از آفرینش آزاد و برابر
انسان ها سخن گفته می شود اما وقتی چشم می گشاید ، در تمام عرصههای
زندگی اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی ، مدیریتی و… آنچه که نمی
بیند، فرصت های برابر است و آنچه که دائم بر فرق او می کوبد، تبعیض و
نابرابری است. و این همه محصول بنیان های فکری ، فرهنگی و ایدئولوژیک
حاکمیتی است که بخش مهمی از هویت آن با همین تبعیض های جنسیتی گره
خورده است. نگاه و رویکردی به مسئله زن که دوزهای بالاتر آن را
جهانیان در سال های گذشته در رفتار دولت اسلامی عراق و شام (داعش) با
زنان ایزدی شاهد بوده اند.
مسئولان حکومتی ما به روشنی می بینند که توده های وسیع مردم به عناصری
از نظام ارزشی ارتجاعی برآمده از اعماق تاریخ آنها در زندگی اجتماعی و
روزمره خود هیچ وقعی نمی نهند و با انواع روش ها نافرمانی خود را نسبت
به آنها نشان می دهند. پوشش زنان، سبک زندگی آنها، روابط بین زن و مرد
، برگزاری مراسم شادی و جشن، و … روز به روز بیشتر از ارزش های تحمیل
شده از سوی نظام حاکم فاصله می گیرد و پرده ریاکاری را می درد. بسیاری
از دست اندرکاران حکومتی نیز که در ظاهر برخی از ارزش های تحمیل شده را
برای برخوردار شدن از امتیازات حکومتی رعایت می کنند، چون به خلوت می
روند آن کار دیگر می کنند.
به راستی آیا آقایان نمی دانند که دیر یا زود مجبور به گشودن در
استادیوم های ورزشی به سوی بانوان خواهند شد؟ و یا آن را خواهند گشود و
یا شاهد گشوده شدن آن خواهند بود؟ پس چرا این هزینه ها را به جامعه
تحمیل می کنند؟
به نظر می رسد برای آقایان نیز روشن است که ناگزیر به عقب نشینی در
برابر سیل مطالبات برابری طلبانه زنان خواهند بود. اما بر این باورند
که تا جایی که می شود باید در برابر آن ها مقاومت کرد و هر گاه که
مجبور به تن دادن به برخی از مطالبات شدند، تا جایی که می توانند باید
آن را بپیچانند و در عمل با مشکلات متعدد همراه کرده و بسیار آرام و
قطره چکانی به این مطالبات تن دهند و هزینه دست یابی به آن ها را بالا
ببرند، زیرا به این می اندیشند که عقب نشینی همزمان و سریع در برابر
مجموعه ای از مطالبات دموکراتیک به مصلحت نظام نیست و می تواند منجر
به تغییر چشمگیر توان قوای اجتماعی و سیاسی به نفع نیروهای دموکراتیک
جامعه در ابعادی شود که کنترل اوضاع را از دست آن ها خارج کند.
ارزش های مذهبی اگر به نهان گاه ها و پستوهای اخلاقی و وجدانی افراد
هدایت نشود، و به جای آن بخواهد به تحمیل سبک زندگی به توده های مردم
بیانجامد، نتیجه آن چیزی جز تحمیل و تبعیض و ارتجاع نخواهد بود. و اگر
مسیحیت ارتودکس نیز به ورژنی تحت عنوان پروتستانیسم (و به قول وبر به
اخلاق سرمایه داری ) تن نمیداد، امروز اثری از اعتبار اجتماعی آن نیز
مانند بسیاری از باورهای ارتجاعی دنیای باستان باقی نمی ماند.
همین چند هفته پیش بود که در فینال یک برنامه با اصطلاح استعدادیابی
کپی سازی شده از نمونه های غربی به نام عصر جدید، مجری خودشیفته برنامه
به دلیل اینکه یک خانم به رتبه اول رسید و خانم های دیگری نیز در قالب
یک تیم نینجا به فینال رسیده بودند، خوش خدمتی خود را با داد سخن دادن
در باره وجود ظرفیت های رشد و توسعه برای دختران در ایران مطرح کرد. او
خوب هم می دانست که در همان زمان تعدادی از دختران و زنان این سرزمین
به دلیل درخواست شان برای حضور در استادیوم و تماشای مسابقه فوتبال در
بازداشت و زندان و تحت محاکمه اند، او به روشنی می دانست که بانوان
این کشور با چه تبعیض های گسترده ای در زمینه حقوق اجتماعی مواجه اند
و…. خوب می دانست که استعدادهای دیگری نیز مانند آوازخوانی، رقص،
باله، شنا و هنرهای آبی، ژیمناستیک و… وجود دارند که سیستم حاکم نه
تنها برایش مسابقه استعدادیابی برگزار نمی کند بلکه تا میتواند برای
زنان در ارتباط با این هنرها محدودیت ایجاد می کند!
سحرها برای پرداختن به هنر رقص ، ساز و آوار ، ژیمناستیک و ورزش های
آبی که اساسا خانم ها در این رشته ها می توانند به پیشرفت های درخشانی
دست یابند، نه تنها از هیچ گونه حمایتی در این جامعه برخوردار نمیشوند
، بلکه اگر هم فرصت هایی زیر زمینی برای پرورش این استعدادهای خود به
دست آورند، مورد نگاه منفی ، سرزنش و تعقیب قرار می گیرند . اما فرهنگ
حاکم مشکلی نمی بیند که نینجاهای شرکت کننده در مسابقه عصر جدید را که
آن ها نیز با محدودیت های فراوان مواجهند، مورد بهره برداری تبلیغاتی
قرار داده و آنگاه یک مجری خوش خدمت را هم برای تبلیغ این فرصت بی
نظیر برای زنان در جامعه و فریب بخش هایی از مردم به خدمت بگیرد[1].
سحرها در این جامعه حق اتتخاب پوشش ندارند، از بسیاری از حقوق اجتماعی
محرومند ، در بسیاری از زمینه ها نصف مرد یا نصف آدم حساب می شوند، در
این آشفته بازار اقتصادی، به عنوان جنس دوم در بازار کار بحران زده ما
از فرصت های برابر با مردان برخوردار نیستند، زندگی آینده آنها به
مراتب بیش از مردان جوان در ابهام و چشم انداز آن تیره و تار است ، در
معرض نگاه کالایی و به عنوان دارایی مرد مطرح هستند ، سحر ها حق ندارند
بخوانند ، بنوازند، و….، اما حاکمیت مشکلی نمی بیند که برای ترویج
نگاه کلیشه ای خود به زن ، برای آن ها انواع مسابقات آشپزی ، خانه داری
، بچه داری و شوهر داری و … برگزار کند.
و دختر آبی فقط می خواست یک مسابقه فوتبال را در استادیوم تماشا کند،
اما بازداشت می شود ، مورد اهانت قرار می گیرد ، حکم زندان می گیرد
و…. و این فشارها او را به جایی می رساند که چاره ای جز خودسوزی
مقابل خود نمی بیند. ریشه این وضعیت را باید در تحمیل خوانشی اولترا
ارتجاعی از ارزش ها و هنجارهای مذهبی بر شئون مختلف زندگی اجتماعی از
سوی حاکمیت دانست . و به همین دلیل است که جدا کردن دین از حکومت و
راندن آن به حوزه خصوصی و وجدانی افراد، و تعریف راه های این جهانی
برای حل مسائل جهان در قالب سکولاریسم به یکی از مهم ترین ویژگی های
جنبش ملی دموکراتیک جامعه ما در کنار آزادی خواهی، دموکراسی خواهی ،
عدالت خواهی تبدیل می شود.
علاوه بر ارزش های اومانیستی در ادبیات ، فلسفه و ایدئولوژی چپ ، از
دید پراتیکی نیز دفاع از خواست سحرها برای ورود به استادیوم و تماشای
بازی فوتبال از آنجا که ضد ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت بر زنان
را به چالش می کشد، دارای پتانسیل و جهت گیری دموکراتیک و مترقی است.
دختر آبی به عنوان نمادی از برابری طلبی زنان و اعتراض به تبعیض و
تحمیل سبک زندگی از سوی حاکمیت ، در تاریخ این کشور باقی خواهد ماند.
با این وجود اگر دامنه دید خود را از خودسوزی و مرگ دردناک دختر آبی
گسترده تر کنیم، زنان مبارز زیادی چون ترگس محمدی ها ، نسرین ستوده ها
و.. را می بینیم که آگاهانه به جای دست زدن به خودسوزی و…. ، به شیوه
های مدنی برای حقوق دموکراتیک و برابری مبارزه می کنند، و اگر افق
دید را باز هم قدری گسترده تر کنیم، زنان و دخترانی چون سپیده قلیان
ها ، عسل محمدی ها ، ساناز الهیاری ها …. را میبینیم که به عنوان
فعال کارگری دوشادوش کارگران و زحمتکشان این جامعه برای دموکراسی،
عدالت اجتماعی و نان، کار ، آزادی مبارزه می کنند و با حبس های طولانی
و … مورد تهدید و سرکوب قرار می گیرند و تنبیه می شوند. چرا که
رهایی واقعی زن تنها در یک جامعه انسان مدار و عاری از استثمار انسان
از انسان امکان پذیر خواهد شد. مسئله رفتن به استادیوم، لغو حجاب
اجباری ، انواع تضییقات نابرابر جنسیتی موجود در ایران در بسیاری از
جوامع سرمایه داری وجود ندارند اما زن در این جوامع همچنان تحت ستم
مضاعف است. زیرا ریشه این ستم مضاعف در مناسبات طبقاتی است.
نقش زنان معترض و مبارز در جنبش دموکراتیک و عدالتخواهانه جامعه ایران
دائماَ هم از نظر کمی و هم کیفی افزایش می یابد و این حقیقت نوید بخش
افق های روشن است. زنان ایران حامل مجموعه وسیعی از مطالبات دموکراتیک
و لغو قوانین تبعیض آمیز چون حجاب اجباری اند که حق رفتن به استادیوم
تنها یکی از آنهاست. و ظاهرا ایران تنها کشوری در جهان است که در آن
حضور زنان در ورزشگاه برای تماشای مسابقات فوتبال ممنوع است. رسانه های
فارسی زبان وابسته به سرمایه داری جهانی و به طور اخص امپریالیسم
آمریکا در حالی که سعی می کنند بیشترین بهره برداری تبلیغاتی را از
این وضعیت و مرگ دختر آبی بکنند، بیشترین نقش را در توسعه اسلام سیاسی
و بنیادگرایی اسلامی و تحمیل این وضعیت تبعیض آمیز به زنان از سوی
نیروهای ارتجاعی در دهه های اخیر در منطقه داشته اند که می توان از به
قدرت رسانیدن طالبان در افغانستان تنها به عنوان یک نمونه از آن نام
برد.
تعریف حقوق اجتماعی زنان بر اساس ضوابط مذهبی و محدودیت های ریشه گرفته
از هزاران سال پیش و تحمیل پوشش اجباری در کنار بسیاری دیگر از محرومیت
ها و تبعیض های اجتماعی هیچ نسبتی با حقوق ابتدایی انسان ها در جهان
کنونی ندارد. با اینکه روند تحولات اجتماعی چون میزان حضور زنان در
دانشگاه ها ، بازار کار و … طی چهار دهه گذشته بسیاری از کلیشه ها و
ارزش های تحمیل شده از سوی حکومت بر جامعه را در هم شکسته و نوع پوشش و
سبک زندگی بخش عظیم و فزاینده ای از زنان به ویژه در شهرها هیچ نشانی
از پذیرش ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت را بازتاب نمی دهد و آشکارا
ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت را دود کرده و به هوا می فرستد، اما
نیرویی که بر نهادهای قدرت در ایران مسلط است، برای حفظ هژمونی سیاسی –
ایدئولوژیک خود، خود را نیازمند تداوم تحمیل این تضییقات و تبعیض ها می
بیند. رویکردی که از هیچ سازگاری درونی با منطق هزینه – فایده ي مورد
توجه در برخورد پراگماتیستی این نیرو در تعامل با چالشهای داخلی و
خارجی پیش روی آن برخوردار نیست. و از همین رو نیز اساساَ نمی تواند از
پایه های مستحکم و پایداری برخوردار باشد.
از نزدیک ندیده بودمش تا بگویم آبی بودنش را به رغم قرمز بودنم دوست می داشتم … ماجرای غم انگیز مرگ
سحر خدایار ملقب به دختر آبی ایران که مثل هزاران دیگر معصومانه پر کشید و آسمانی شد اولین چیزی را که در ذهن و قلب من زنده می کند و تند قلبم را می فشارد لحظه آسمانی شدن ندا آقا سلطان است. ندای کوچکی که تبدیل به فریاد بزرگی شد … مرگ سحر هم تبدیل به روز بزرگی شد.
درباره زیر پوست ایران حرف بزنیم. پوستی که زخمی ست، طاول زده و دیگر
تاب مقاومت کردن ندارد. زیر این پوست به حدی دردهای اجتماعی، اقتصادی،
سیاسی و فرهنگی هست که می شود گفت تنها یک درد دیگر کم داشت برای رویشی
دیگر، یک درد ورزشی با یک رقص حزن انگیز آبی.
به جرات می توان گفت اگر تنها نیمی از دردهای و مشکلات اقتصادی،
اجتماعی، سیاسی و یا فرهنگی که در کشور ما هست اگر در هر کشور دیگر می بود
در طول این چهل سال دستکم چهل تا انقلاب با رنگ های مختلف از جمله ارغوانی و
سبز و آبی اتفاق می افتاد اما نه انقلاب خونین و سیاه، بلکه انقلاب
نرم.سحر خدا یار و تراژدی مرگش به باور من یک انقلاب زیر پوست ایران است که
باید اتفاق می افتاد! سحر باید می گفت زیر پوست کشور انقلاب ورزشی به رنگ
آبی آسمانی باید رخ بدهد. مرگ سحر داستان حق و حقوق نصف جمعیت کشور است
یعنی چهل میلیون نفر. داستان محرومیت از حق انتخاب است، تنها داستان دیدن و
ندیدن یک مسابقه ورزشی نیست. عده ای به ما تحمیل کرده اند و عده ای دیگر
به ما یاد داده اند که خیلی از حق و حقوق ها را برای خودمان به رسمیت
نشناسیم و ما هم از چهل سال پیش و در دوره های مختلف به بهانه ها و عناوین
مختلف بعضا این به رسمیت نشناختن ها را پذیرفته ایم تا به نقطه ای برسیم؛
نقطه به نام نقطه جوش انقلاب.
چهل سال سیاست سرکوب و خفقان، چهل سال اقتصاد کاذب، چهل سال فرهنگ کاذب و
جعلی و چهل سال جامعه بسته و دوستان آن و حالا داریم به چهل سال ورزش کاذب
که همیشه از قلم افتاده است هم می رسیم. از داستان عجیب و شرم آور مسابقه
ندادن با حریفان اسرائیل تا عدم حضور زنان در ورزشگاه ها، کشور ما را در
صحنه های بین اللمللی ورزشی به عجیب و غریب ترین کشور دنیا تبدیل کرده
است.سوال این است که آیا این اتفاق تنها تقصیر حاکمیت است یا بخشی از آن
به خود ما برمی گردد؟ اساسا ما خودمان می توانیم بخشی از راه حل باشیم یا
حداقل با در خواست ها و کلید زدن کمپین های مختلف بخشی از خود حاکمیت را
تبدیل به راه حل کنیم؟ و یا این که اصلا آیا می توان کلیت مشکل را تبدیل به
راه حل کرد یانه؟
بهترین حالت ممکن این است که ما هم مثل خیلی از کشورهای در حال توسعه
جهان کلیت و ماهیت مشکل را در متن و بطن جامعه تبدیل به راه حل کنیم. هنر و
منطق سیاست می گوید خود مشکل را تبدیل به راه حل باید کرد و تهدید را به
فرصت. مهم است نگاهی گذرا به تاریخ نیم قرن گذشته جهان بندازیم تا به آسانی
متوجه این واقعیت مهم بشویم که هیچ جنبش به تنهایی به سرمقصد نهایی نمی
رسد. بخصوص جنبش هایی که یک طبقه، قشر و یا طیف خاصی را نمایندگی می
کنند.ما جنبش ها خوبی دارم. توان هم دارم و تا دلمان هم بخواهد دلیل و
انگیزه داریم نه تنها برای تغییر حتا برای انقلاب اما از هم دور شده ایم یا
بهتر است بگویم از هم دورمان کرده اند. اجازه داده ایم از هم دور نگه مان
دارم.
چه اتفاقی باید بیفتد که دوباره به هم برسیم؟ مرگ ندا و سحر؟ به بند کشیدن سپیده و مریم؟
به خودمان رحم بکنیم نه از سر احساسات بلکه از سر واقعیت. سحر خودش را
به آتش نکشید سحرمان را به آتش کشیدند و دوباره خنده های ما را هر چند
کوتاه اما دزدیدند. حق دیدن یک مسابقه فوتبال که هیچ حق حیات را هم از سحر
گرفتند و لابد عادت داریم و به قول شاملو :و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای! واکنش
ها به مرگ دلخراش سحر در سطح جهانی حاکی از آن ست که جهان دلش برای ما و
سحر های ما می سوزد. ما برای از دست دادن دلیل نداریم اما برای بدست آوردن
که دلیل داریم. همیشه داشته ایم. حال رقص آبی یک انقلاب ورزشی به نام سحر
را داریم و آینده ای که باید رقم بزنیم. رقص آبی دیر یا زود زبانه می کشد.