وای از آن آتشی که بر تن و جان ما افکنده شد

فریبرز رئیس دانا

سحر خدایاری ( سارا) خود را به آتش کشید و چهار روز بعد در منتهای درد، درست در عاشورای حسینی که میلیونها نفر در آن از فرط عزاداری از خود بیخود بودند، جان باخت. او نمونه ی باز مانده ی سنت اعتراض بود. وقتی این سنت با بی رحمی تمام در ملک تبعیض ها سرکوب می شود باقیمانده آن چه بسا به گونه ای ناسالم و ویرانگر سر برون می آورد.

سارا، “دختر آبی”، دختری با
تمایل انسانی و سالم برای شور ورزشی بود. چه بسا پیش از آن بارها سرکوب و
محرومیت و بی اعتنائی او را دچار بیماری روانی یا شخصیتی دو قطبی کرده بود.
او تاب تحمل تبعیض و تنبیه بیش از این را، آن هم برای آن که به یک خواست
انسانی خود پاسخ داه است، نداشت. او در حالی بار تحمل رنج بازجوئی و دادگاه
و محکومیت به زندان را بر دوش می کشید که از روانی سخت ضربه‌خورده و آزرده
رنج می برد. او در زمانی بار این نا ملایمت های روارفته بر خود را می دید
که حتا یکی از فوتبالیست های با نام و بی نام و ثروتمند و کم توش و یکی از
فوتبال‌دوستان عادی هوشیار یا مسخ شده و بی خیال دست کمک اجتماعی و فردی به
سوی او دراز نکرد، که هیچ، اعتنائی هم نشان نداد.

پس از خود سوزی
سارا نیز صدائی دراین سکوت کویری و در این زمزمه ی همیشگی عقب‌مانده های”
آبیته و قرمزته” شنیده نشد مگر به استثنای بسیار. و حالا با مرگ او نیز جز
نامه ی آبکی یک مسول دولتی به مسول دیگر تاکنون آوائی از دل مردگان در قید
حیات، تقریبا هیچ صدائی در نیامده است. باشگاه استقلال که دختر آبی به آن
عشق می ورزید دم بر نیاورده است. هنوز نیز، پس از خبر مرگ جانگداز او خبری
از ذره ای جوانمردی ورزشی و پر کاهی از “یادگار تختی” نیست. اعتراضی اگر
هست فقط از سوی شماری از معدود نمایندگان فکری آزاداندیشی این کشور است.
این سکوت بی غیرتی است، بی معرفتی است و ضد اخلاق انسانی و انسانی- ورزشی
است.

سارا پروانه وار سوخت و ما را با این دل شکسته و جان رو به
پایان سوزاند. مسئول این مرگ رقت بار و تکان دهنده فشار‌آوران بر آزادی
زیست انسانی در این سرزمینند. بی تردید، اما، خاموش ماندگان این عرصه ی
فراخ ورزشی و ورزشکارانی که از صدها هزار بل میلیونها نفر هوادار و شیفته
به ثروت های کلان و مال و منال و حاشیه ی امن دست یافته اند و بی اعتنا و
بزدل توپ می زنند و تماشا می کنند و معترض این رنج جانکاه دختر آبی و همه ی
ما و خانواده و یارانش نمی شوند، همان قدر مقصر بلکه خاک بر سراند.

دیگر، از مسولان و با زبان خوش و قانونی چه بخواهیم که تاکنون نخواسته ایم. اما همچنان دوره می کنیم رنج ها را.




۲۶٠ فعال اجتماعی سرکوب های گسترده در ایران را محکوم کردند

  • از اخبارروز

منتشر شده ۲۰ شهریور, ۱۳۹۸
· بروزرسانی شده ۲۰ شهریور, ۱۳۹۸

حقوق زنان

جمعی از فعالان حقوق زنان و دیگر فعالان اجتماعی و سیاسی با
انتشار بیانیه ای، نگرانی خود را از آینده‌ی رویه‌ی پیش‌گرفته‌شده در
دستگاه اطلاعاتی و قضایی اعلام داشته و ضمن محکومیت این روال و تأکید بر حق
تشکل‌یابی و اعتراض، خواستار برخورداری زندانیان از رویه دادرسی عادلانه و
آزادی بی‌قید و شرط تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی شئده اند.
متن کامل این بیانیه و امضاهای آن در زیر آمده است:

«آن‌قدر عزا بر سرمان ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم، پیام دقیق به
ما رسیده است: خفه می‌کنیم. ما هم حاضریم! مگرقرار نیست که برای جامعه‌ی
مدنی و آزادی بیان قربانی بدهیم؟ حاضریم!»
هوشنگ گلشیری، پاییز ۱۳۷۷

درحالی‌که سایه‌ی شوم مسائل اقتصادی و معیشتی ناشی از سیاست‌های
خصوصی‌سازی و محدود کردن روزافزون خدمات رایگان از جمله خدمات درمانی و
آموزشی، رانت و فساد روزافزون داخلی، تحریم‌های خارجی و خطر بروز جنگ هر
روز بر سر مردم گسترده‌تر می‌شود، شاهد افزایش تشکل‌یابی و اعتراض‌های
مردمی برای احقاق حقوق‌ و مطالباتشان هستیم. اما پاسخ نهادهای حاکم در
مقابل این اعتراض‌های برحق چیزی نبوده است مگر افزایش فشارهای سازمان‌یافته
بر اقشار مختلف مردم و فعالان اجتماعی و سیاسی و سلب حق هرگونه تجمع و
تشکل‌یابی از آنان.

این روزها بسیاری از فعالان حقوق زنان، کارگران، معلمان، اقوام/ملیت‌ها،
اقلیت‌های مذهبی/دینی، و کودکان؛ فعالان محیط زیست، دانشجویان، خبرنگاران،
وکلای حقوق بشر، نویسندگان و هنرمندان به اشکال گوناگون مورد فشار قرار
گرفته‌اند:‌ احضار تلفنی و کتبی؛ تفتیش منازل؛ بازداشت به اتهامات واهی؛
اقدامات سازمان‌یافته‌‌ی رسانه‌ای برای پرونده‌سازی و تخریب چهره متهمان
پیش از صدور احکام نهایی؛ محرومیت زندانیان از حقوق اولیه از جمله حق
دسترسی به وکیل، دسترسی به خدمات درمانی و امکانات اولیه در زندان، تماس
تلفنی، ملاقات‌های منظم حضوری و استفاده از مرخصی؛ تمدید قرار بازداشت پس
از اتمام دوره بازجویی؛ تحمیل بخش اعظم هزینه‌های زندان به دوش زندانی و
قطع منبع معیشتی زندانی؛ تعیین وثیقه‌ سنگین و نامتناسب با اتهامات فرد
بازداشت‌شده و بعد عدم پذیرش همان وثیقه‌ از سوی قاضی؛ و در نهایت صدور
احکام سنگین.

افزون بر این خشونت‌های سیاسی علیه فعالان اجتماعی که در مناطق خود از
محرومیت‌های ساختاری و تبعات بحران‌های زیست‌محیطی رنج می‌برند خشونتی
مضاعف است و در این شرایط سکوت خبری و دسترسی کمتر آنها به رسانه‌ها‌‌
سرکوب آنان را تسهیل و تشدید کرده است. از سویی زندانیان زن نیز تحت ‌فشاری
دو چندان قرار دارند زیرا نهادهای امنیتی با وارد کردن انواع اتهامات
اخلاقی سعی در شکستن زندانی و تحقیر خانواده‌ها دارند. فشار بر مادران
زندانی از طریق محروم کردن آنان از تماس و ملاقات با فرزندان‌شان رویه‌ای
رایج است که در کنار فشار اجتماعی که به‌طور خاص متوجه مادران زندانی است
دوران زندان را برای آنان به مراتب تلخ‌تر می‌کند.

رئیس جدید قوه‌ی قضاییه با شعار «مزه‌ی شیرین عدالت» سرکار آمد، اما
تابه حال جز طعم تلخ احکام سنگین و وثیقه‌های نجومی چیزی نصیب فعالان نشده
است. در همین مدت کوتاه فعالان اجتماعی بسیاری با احکام طولانی‌مدت همراه
با مجازات شلاق مواجه شده‌اند و بسیاری دیگر نیز بلاتکلیف در بازداشت به‌سر
می‌برند.

ما جمعی از فعالان حقوق زنان و دیگر فعالان اجتماعی و سیاسی نگرانی خود
را از آینده‌ی رویه‌ی پیش‌گرفته‌شده در دستگاه اطلاعاتی و قضایی
ابرازمی‌داریم و ضمن محکومیت این روال و تأکید بر حق تشکل‌یابی و اعتراض،
خواستار برخورداری زندانیان از رویه دادرسی عادلانه و آزادی بی‌قید و شرط
تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم که به دلیل طرح مطالبات واعتراضات برحق
مردم عمر خود را پشت میله‌های زندان سپری می‌کنند.

امضاها:

آذین رضاییان، آرام زمان زاده، آرش ایمانی، آرش قادری، آرش گنجی، آزاده
خرازی، آزاده فرامرزیها، آزاده معینی، آسو کمانگر، آمنه  رضایی، آمنه
زمانی، آنیشا اسدالهی، آیدا جودکی، آیدا عمیدی، احمد زاهدی لنگرودی، احمد
کوثری، احمد نوین، ارد زند، ارمیا رنجبری، اسکندر لطفی، اشکان جباری، اصغر
زین الدین، افرا سرنایه، افروز کاظم زاده،/ افسانه برزویی، افسانه عظیم
زاده، افشین حیرتیان، اکرم احقاقی، النازانصاری، الهام حقیقی، الهام رسولی،
الهه باقری، الهه فراهانی، الهه محمدی، امین اشوری، امیر چمنی، امیر
طهماسبی، امیر عباس کلهر، امین بهروززاده،/ امین مرادی، اوین کمانگر، ایمان
واقفی، برزو ایرانی، بنفشه جمالی، بهاران سواری، بهاره هدایت، بهرام
امجدی، بهرام شجاعی، بهروز علوی، بهزاد پارسا، بیان عزیزی، بیتا طاهباز،
پدرام معینی، پرستو قربانی، پروانه شعبانی، پروین الیاسی، پروین ضرابی،
تارا قسیمی، تهماسب سهرابی، ثریا نور، ثمین حیدری، جعفر ابراهیمی، جلال
خسروی، جلوه جواهری، جمال عاملی، حافظ موسوی، حسین شاکری، حمیدرضا زاهدی،
حمید روشن، حورا سپهرف خالق گرجی، خدیجه پاک ضمیر، دریا نور، دلارام علی،
رامونا رحیمی، ربابه رضایی صدرآبادی، رضا محمدی، رضا مرادی، رضا معینی،
رقیه رضائی، روجا روشن، روح انگیز کراچی، روزبه سوهانی، روناک رضائی، زارا
امجدیان، زهرا برهانی، زهرا سرحدی زاده، زهره اسدپور، زهره حسینی، زهره
معینی، زینب قشقایی، ژاله دژ، سارا پورنیک دست، سارا سیاه پور، سارا
صحرانورد، ساسان جوانی، ساناز محسن پور، ستاره هاشمی، سپیده ابطحی، سما
مومن اوغلی، سمانه عابدینی، سمیه رسولی، سمیه متین، سهند ادم عارف، سهیده
رجا، سید محمدمحسن موسوی، سیما شاه عباسی، سیمین فروهر، شادی شریف زاده،
شاهین شیرزادی، شبنم راعی، شقایق وحیدی، شکیبا عسگرپور، شمیم شرافت، شهاب
مومنی، شهپر بامداد، شهره شفیعی، شهلا فروزانفر، شهلا هویدا، شیوا کمانگر،
صدری سلطانی، صدیقه پاک ضمیر، صدیقه صباغ شهری، طاهره حاج آقاپور دارسرا،
طلعت تقی نیا، طناز عسکری، عادل مرادی، عاطفه حسینی پور، عاطفه صفری، عزت
همتیان، عزیز قاسم زاده، عزیزاله معینی، عسل اسعدی، عشرت السادات رضوی، علی
رضا بهنام، علی شمس، علی اسدالهی، علی سالم، علی یزدانی، علیرضا آدینه،
علیرضا اخوان، غنچه قوامی، فاطمه بهمنی، فاطمه ترابی، فاطمه صادقی، فاطمه
صالحی، فاطمه گوارایی، فتانه صادقی، فتانه عبدالحسینی، فخری شادفر، فرخنده
احتسابیان، فرشته جعفری، فرشته رضایی فر، فروزنده قزوینی، فروغ رفیعی، فروغ
سجادی، فروغ سمیع نیا، فروغ عزیزی، فروغ قره داغی قهرمانلویی، فریده
صادقی، فریبا مخبر، فریبرز رئیس دانا، فوزیه اخوان، فیروزه مهاجر، قاسم
حسنی، قباد حیدر، کامران طاهباز، کاوه مظفری، کبوتر ارشدی، کژال شاهرخ،
گلاله بهرامی، گلشید کریمیان، گلیتا حسین پور اصفهانی، لیلا محمدی، لی لی
الیکایی، لیلا محمدی، لیلا ملاحی، مائدە کشمیری، ماریا کمالی، مانی صفار،
مجتبی رحیمی، مجید الوند، محبوبه آپرین، محبوبه فرحزادی، محسن رامه،
محمدحسن شفیعی، محمد کُرد، محمدتقی فلاحی،/ محمدرضا جعفری، محمود صدیقی
پور، مرتضی حسینی، مرتضی شاهین نیا، مرتضی شمیری، مرسده معنوی پرست، مرضیه
شکیبا، مریم رحمانی، مریم میرزانژاد، مریم ایروانی، مریم بهرمن، مریم
چهفریه، مریم روستایی صفت، مریم عظیمی، مریم فروغی، مریم منصوری، مزدک
ایزدی، معصومه زمانی، معصومه کمالی دهقان، ملاحت مداحی، ملاحت نیکی، ملوک
عزیززاده، منیژه گازرانی، منیژه نجم عراقی، مهتاب محمودی، مهدی زارعی، مهدی
صفابخش، مهدی عبدالهی، مهدی نظری، مهرداد فلاحی، مهرداد گریوانی، مهنا
خردمندی، مونا محمدزاده، مینا صفار، میترا آزرم، میترا هاشمی، میترا
همایونی، میشل متولی، میلاد خالقی‌منش،/ مینا کشاورز، مینو حیدری کایدان
(کیامان)، نازنین محمدپور، ناصر تقویان، ناهید جعفری، ناهید میرحاج، ناهید
رضایی، ندا عرب، ندا ممولر، نرگس صحرانورد فرد، نسترن موسوی،/ نسیم بنی
کمالی، نسیم سلطان بیگی، نسیم نظری، نفیسه محمدپور، نگار مسعودی، نگین
فرهود، نگین آرامش، نیلوفر وحدت، نیما صفار، هادی ضیاعزیزی، هانیه اخوان،
هومان تحریری، وحید میرشکار، وحیده سیستانی، وحیده مولوی، ونوس داوری،
یاسمین حشدری، یلدا خاکباز.




دروغ بزرگ یازده سپتامبر

باز انتشار با اندکی ویرایش

تبهکاری دولت در سایه با اجرای سینماگران هالیوود

جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات و دروغ‌پردازی رژیم فاشیستی آلمان
هیتلری می‌گفت: «دروغ هر چه بزرگتر باشد، باورش به همان نسبت برای توده‌های مردم آسان‌تر
است».

دروغ‌های بزرگ بمثابه بن‌مایه جنگ روانی اساسا برای ارعاب و
ایجاد هرج‌ ومرج روانی در میان نیروهای دشمن، و همچنین، برای تحریک و تهییج افکار
عمومی در جهت حمایت از هدف مورد نظر دروغ‌پرداز ساخته و پرداخته می‌شوند. دروغ‌پرداز
قبل از همه، این موضوع را مد نظر قرار می‌دهد که، بمصداق ضرب‌المثل معروف، «از مرگ
بگیر تا به تب راضی شود». بعبارت دیگر محاسبه می‌کند، که دروغ هر چه بزرگتر باشد،
توده‌های مردم حتی اگر اینجا و آنجای آن را مورد تردید قرار دهند، بالآخره، چهارچوب
کلی‌اش را باور خواهند کرد.

هنگام صحبت از کاربست تاکتیک دروغ بزرگ،  رخدادهای ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ نیویورک و
واشینگتن را می‌توان بعنوان یکی از برجسته‌ترین نمادهای آن بحساب آورد. چرا که
سؤالات متعددی در رابطه با آنها تاکنون بی‌پاسخ مانده و از سوی رسمی‌های آمریکا
عملا نه تنها هیچگاه پاسخ روشنی به آنها نداده‌اند، بلکه، همچنان بر مدعیات گمراه‌کننده
خود پای می‌فشارند. در چنین حالتی، مشکل بتوان بر اساس مدعیات واهی مقامات
امپریالیسم آمریکا به واقعیت حادثه، طراحان اصلی و عوامل اجرایی واقعی آنها پی
برد. ادعای کلی مقامات امپراطوری تا کنون چنین است که گویا «تروریست‌های اسلامی»
به رهبری اسامه بن‌لادن ١۴، کمی بعد، ١١ و یک کمی بعدتر، ۵ فروند هواپیمای مسافری
آمریکا را بطور همزمان ربودند و برخی مراکز «حیاتی» امپراطوری دروغ و جنگ، از
جمله، برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی و پنتاگون را بواسطه آنها هدف حمله قرار
دادند…

در اینجا، بنظر می‌رسد یافتن پاسخ به چند سؤال ذیل بسیاری از
جوانب تاریک واقعه ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ را  روشن خواهد کرد:

ــ چرا وقتی که حداقل پنج هواپیما بطور همزمان از مسیر
پرواز خارج شدند، برج مراقبت فرودگاه‌ها، سامانه‌های ردیابی ارتش و پدافند عامل
آمریکا بسرعت واکنش نشان نداد؟

ــ به چه دلیل ۵ فروند هواپیمای مسافری همزمان از باند
فرودگاه به پرواز درآمدند؟

ــ چگونه ممکن بود گروه‌های تروریستی سه- چهار نفری با
چاقوهای کاغذبری پنج هواپیما را بطور همزمان ربوده باشند؟

ــ در تاریخ هوانوردی زیاد اتفاق افتاده که هواپیما در اثر
اشکال فنی یا برخود به مانع و یا به هر علت دیگر سقوط کرده و معمولا آتش گرفته
است. با این حال، هیچ موردی در تاریخ هوانوردی وجود ندارد که هواپیما بطور کامل
سوخته و به خاکستر تبدیل شود، بطوری که حتی جعبه سیاه مقاوم آن در مقابل ضربه و
درجه حرارت بالا بطور کامل پودر شده باشد. بنا بر این، چرا تا کنون لاشه هیچیک از
هواپیماها که جای خود، جعبه سیاه هیچیک از آن‌ها یافته و رمزگشایی نشده است؟

ــ بفرض محال اگر قبول کنیم، که از تعداد حداقل ۵ هواپیمای
ربوده شده، دو فروند آنها برجهای دوقلو و یکی دیگر، پنتاگون را مورد هدف قرار داد.
با این فرض، پس چرا از سرنوشت دو هواپیمای دیگر هیچ خبر و اطلاعی در رسانه‌های
جمعی انتشار نیافت؟  

ــ چرا متخصصان امر در آمریکا اعلام نمی‌کنند که لاشه
هواپیما و جعبه سیاه آن در کدام درجه حرارت به خاکستر تبدیل می‌شود؟

ــ آیا در اثر سوختن مخزن سوخت هواپیما درجه حرارت به ٣٠٠٠
درجه سانتیگراد (درجه حرارت آتشفشان) می‌رسد؟ اگر اینطور بوده، پس چرا قطعات
سیمانی و فلزی خود برج‌ها به پودر تبدیل نشدند؟

ــ چرا پاسپورت‌های کاغذی «تروریست‌ها» در میان آوار
برجها سالم بدست آمدند، اما لاشه هواپیماها، بویژه، جعبه سیاه آنها پودر شده، به
خاکستر تبدیل گردیدند؟ 

ــ دلیل اینکه همه دوربین‌های خبری روی طبقات فوقانی برجهای
دوقلوی مرکز تجارت جهانی متمرکز بوده و لحظه اصابت هواپیماها به آنها را ثبت
کردند، چه بود؟

ــ تصاویر بندرت منتشر شده از محل ادعایی اصابت هواپیما به
پنتاگون حاکی از آنند که در دیوار آن حفره‌ای تقریبا به قطر یک توپ فوتبال ایجاد
شده است. اما در آنجا نیز نه از لاشه هواپیما اثری بود و نه از آتش‌سوزی و جعبه
سیاه آن خبری! پاسخ این معما چیست؟

ــ تصاویر و فیلم‌های منتشره گواهی از آن می‌دهند که
هواپیماها به طبقات فوقانی برجها کوبیده شده، اما آنها از پائین فروریختند. راز این
واقعه را بر اساس کدام قانون فیزیک می‌توان توضیح داد؟

ــ تا آنجا که روشن است تا کنون هیچ مقام مسئول یا رسانه
جمعی مدعی نشده که برج ۴۷ طبقه «سالومان برادرز» واقع در نزدیکی مرکز
تجارت جهانی با هواپیمای ربوده شده توسط «تروریست‌های اسلامی» مورد هجوم قرار گرفته
است. پس چرا همین برج ۸ ساعت پس از سقوط برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی بطور کامل
تخریب گردید؟ و چگونه تخریب گردید؟

ــ آیا در میان مجموعا ۲۹۹٣ نفر کشته شدگان این حادثه، حتی
یک نفر از میلیاردرها، بویژه، از صهیونیست‌ها وجود داشت یا همه کشته شدگان شامل کارکنان
بخش‌های خدماتی برجها، انسانهای عادی و شهروندان کشورهای مختلف بودند؟

ــ اگر «تروریست‌های اسلامی» واقعا قصد داشتند ضربه سیاسی به
آمریکا بزنند، چرا ساختمان‌های کاخ سفید، مجالس کنگره و سنای آمریکا را که منشاء و
مبداء همه جرم و جنایت در جهان هستند، هدف قرار ندادند؟ و یا اگرقصد داشتند ضربه
مالی- اقتصادی به آمریکا وارد آورند، چرا بانکهای وال استریت، بانک فدرال رزرو و
چاپخانه دلار که با چاپ ۲۴ ساعته کاغذ بخش اصلی ثروت‌های بشریت، بویژه، دارایی‌های
خلق‌های خاورمیانه مسلمان را چاپیده و می‌چاپند، مورد حمله قرار ندادند؟

ــ …

بنا بر آنچه ذکرش رفت، تا حدود زیادی معلوم می‌شود که
رویدادهای ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ نیویورک و واشینگتن با توجه به اینکه مقامات آمریکا
برغم گذشت ١۸ سال از وقوع آن، هنوز هیچ پاسخی به سؤالات منطقی و در عین حال ساده فوق
نداده‌اند، یکی از برجستته‌ترین نمونه همان دروغ‌های بزرگ بوده است.

در این صورت، بجرأت می‌توان گفت که در حادثۀ ١١ سپتامبر سال
۲٠٠١ هیچ هواپیمایی بواسطه «تروریست‌ها» ربوده نشده و به هیچ جایی هم اصابت نکرده
است. باحتمال قریب به یقین، این حوادث برای مقابله با بحرانهای ساختاری اقتصادی-
مالی، سیاسی و اجتماعی نظام سرمایه‌داری، طبق برنامه دولت در سایه بشکل مین‌گذاری
در پایه برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی روی داده و بعید هم نیست که صحنه‌های
اصابت هواپیماها به طبقاتی بالایی برجها و آتش گرفتن آنها را و همچنین، حمله
ساختگی به پنتاگون را سینماگران هالیوود شبیه‌سازی کرده‌‌ باشند.

با این اوصاف، بی‌خیالی مقامات رژیم آمریکا در مقابل سؤالات
فوق‌الذکر از یکسو و از سوی دیگر، شروع دور جدید تهاجمات استعماری- تروریستی مرئی
و نامرئی امپریالیسم جهانی بسردمداری امپراطوری آمریکا بعد از حادثه ١١ سپتامبر به
افغانستان و متعاقب آن، به ده‌ها کشور دیگر جهان، حقانیت این مدعای مستدل و منطقی را
ثابت می‌کند، که حادثه ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ واشینگتون و نیویورک از پیش طراحی شده بوده
و طراحان، آمران و عاملان آن را باید در میان هیأت حاکمه ایالات متحده آمریکا جست
نه در خاورمیانه اسلامی و یا هر کشور دیگر.

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/11/

ا. م. شیری

۲۱ شهريور- سنبله
۱٣۹۷




سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه: حامیان نظام سرمایه داری و احکام ظالمانه

از اخبارروز

منتشر شده ۱۸ شهریور, ۱۳۹۸
· بروزرسانی شده ۱۹ شهریور, ۱۳۹۸

بیش از یک قرن حکم, برای محاکمه نان کار آزادی

همانطور که انتظار میرفت حامیان فقر و فلاکت ، برای خاموش کردن صدای حق طلبانه کارگران و فعالین دلسوز جنبش کارگری در بی دادگاه ها، احکام ظالمانه را صادر کردند.
در شرایطی این احکام صادر می شود که فقر و تنگدستی، تبعیض و فساد و نابرابری، ستم و استثمار روز افزون و… سایه شوم خود را بر زندگی میلیون ها نفر در ایران گسترانده است.

صادر کنندگان احکام ظالمانه علیه کارگران هفت تپه و اعضای نشریه گام، همان کسانی هستند که از هر کانالی استفاده می کنند تا با شیطان بزرگ! وارد مذاکره شوند .

آنان در مقابل شیطان بزرگ، راه نرمش و‌تسلیم را اتخاذ کرده ،چرا که منافع عمومی آنان در یک سمت و سو قرار دارد؛ دفاع از نظام سرمایه داری و سرکوب کارگران، در ایران یا آمریکا، در فرانسه یا در آلمان و … فرقی ندارد، هر جا کارگران‌ستم دیده به میدان بیایند توسط آنان قلع و‌قم خواهند شد.

اما از دیگر سو، اعتراض و اعتصابات کارگران را به “اجانب” نسبت می دهند تا به این وسیله برای افراد زود باور توجیهی داشته باشند و بتوانند همچنان بر سرنوشت میلیون ها انسان حاکم شوند.

مدافعان نظام سرمایه داری با چنین احکامی به صاحبان سرمایه پیام می دهند که در ایران، ما با تمام توان حافظ سرمایه داران هستیم و‌ صدای حق طلبی کارگران در اعتراض به ستم و استثمار و به کار ارزان را با اخراج، زندان و شلاق و در صورت لزوم با اعدام جواب خواهیم داد.
مدافعان سرمایه داری در ایران تصمیم گرفته اند با ایجاد فضای رعب و وحشت بیشتر ، صدای هر گونه حق طلبی را در نطفه خفه کنند.
آنها با سرکوب جنبش کارگری به تمام دولت های سرمایه داری می گویند که ایران را به بهشت سرما یه داران تبدیل خواهیم کرد.

آنها با صدور اینگونه احکام ظالمانه، به صاحبان زر و زو می‌گویند که ما کمر تمام کسانی که بر علیه مالکیت خصوصی قد علم کند، را خواهیم شکست.

با توجه به شرایط کنونی جامعه ایران، با توجه به فقر ، بیکاری و تنگدستی، نبود آزادی بیان و اندیشه، آزاد نبودن ایجاد تشکل های مستقل از جمله تشکل های کارگری، وجود کودکان کار و خیابان، تن فروشی ، کارتن خوابی و گور خوابی، تبعیض و ستم ملی، جنسی و مذهبی و هزاران مصیبت دیگر، برای خاموش کردن اعتراضات، با چنین احکام ظالمانه ای می خواهند از خشم و تنفر کارگران و مردم زحمتکش جلو گیری کنند.

اما؛
اما کارگران و زحمتکشان هنوز خشم و کینه و تنفر خود را نشان نداده اند، هنوز عزم جزم نکرده اند تا نشان دهند با حضور خود، زمین را به لرزه در خواهند آورند.

روزی فرا خواهد رسید که با اتحاد و همبستگی، زمین زیر پای صاحبان زر و زور و مدافعان آنان را دا غ خواهیم کرد.

اتحاد و خروش میلیونی ما کارگران چنان لرزه ای بر اندام انها وارد خواهد کرد که تن و روان ما از بی حقوقی ها ، از ستم و استثمار ، تبعیض ها ، تحقیر ها و زشتی ها تاکنونی، ارام خواهد گرفت و آنگاه ما کارگران و مردم آزاده و زحمتکش بر سرنوشت خود حاکم خواهیم شد.

حاکمیتی که در آن تمام آحاد جامعه ،فارغ از رنگ و نژاد، مذهب و ملیت، فارغ از هر گونه ویژگی های ساختگی ، خود را برای انجام وظیفه کاندید می کنند و با رای مستقیم انتخاب شده و در صورت عدم کارایی با رای مستقیم غزل خواهند شد.

کارگران نوید چنین جامعه ای را می دهند؛ برای رهایی باید متحد شویم!

سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه
۱۷ شهریور ۹۸




«دختر آبی» درگذشت

از اخبارروز

منتشر شده ۱۹ شهریور, ۱۳۹۸ · بروزرسانی شده ۱۹ شهریور, ۱۳۹۸

دختر آبی

به نوشته وبسایت خبرآنلاین و بنابر گزارش‌های شبکه‌های اجتماعی، دختری که در اعتراض به تشکیل پرونده قضایی برای ورودش به ورزشگاه آزادی خودسوزی کرده بود صبح دوشنبه ۱۸ شهریور در بیمارستان مطهری تهران درگذشته است.
هنوز گزارشی از واکنش خانواده این دختر و همچنین مقام‌های قضایی جمهوری اسلامی منتشر نشده است. نام این دختر در برخی منابع «سحر خ.» ذکر شده است.

این دختر ۲۹ ساله که هوادار تیم استقلال تهران بود و با عنوان «دختر آبی» در شبکه‌های اجتماعی مشهور شده است، اسفند سال گذشته برای تماشای بازی استقلال و العین به ورزشگاه آزادی رفته و بازداشت شده بود.
بر اساس گزارشی که وب‌سایت «رکنا» منتشر کرد، این دختر پس از بازداشت و انتقال به زندان ورامین، با وثیقه آزاد می‌شود اما در مراجعه به دادسرا «می‌شنود شش ماه باید زندانی شود» و «بر اثر ناراحتی شدید اقدام به خودسوزی می‌کند».
دادگستری تهران هفته گذشته خبر خودسوزی یک زن در برابر یکی از واحدهای قضایی تهران را تایید کرد اما بدون اشاره به بازداشت او در ورزشگاه، تنها گفت که وی به دلیل «پوشش نامناسب» و «توهین به مأمورین» متهم بود.
«دختر آبی» که دچار سوختگی ۹۰ درصد شده بود در روزهای اخیر در بیمارستان سوانح و سوختگی مطهری تهران بستری بود و با کمک دستگاه تنفس می‌کرد. خودسوزی این دختر جوان بازتاب زیادی در شبکه‌های اجتماعی داشت و برخی چهره‌های فوتبال ایران نیز به آن واکنش نشان دادند.
مسعود شجاعی، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، با انتشار یادداشتی در اینستاگرامش نوشت همان‌طور که برخی محدودیت‌های علیه زنان و دختران در گذشته، امروز باعث تجب می‌شود، بدون شک جلوگیری از ورود زنان به ورزشگاه‌ها و خودسوزی یک دختر که حکم بازداشتش را به این دلیل تمدید کرده بودند «برای آیندگان غیرقابل درک و نشأت‌گرفته از تفکری پوسیده و چندش‌آور است».

وریا غفوری، کاپیتان تیم استقلال، نیز در یادداشتی اینستاگرامی با اشاره به اینکه طرز تفکری که منجر به راه ندادن زنان به ورزشگاه‌ها می‌شود «قابل توجیه نیست، مثل بسیاری از قوانین پوسیده که در گذشته وجود داشت» از «خبر دردناک» خودسوزی این دختر ابراز تأسف کرد. غفوری همچنین نوشت: «کاش یک اتحاد همگانی داشتیم که خانم‌ها به حقشون، که ورود با احترام به استادیوم‌های فوتبال است، می‌رساندیم».
خسرو حیدری، محمد تقوی، حنیف عمران‌زاده، میلاد میداوودی، میلاد زکی‌پور و فرشید اسماعیلی، از دیگر فوتبالیست‌هایی بودند که به این موضوع واکنش نشان دادند.
معصومه ابتکار، معاون رئیس جمهور ایران در امور زنان و خانواده نیز یک‌شنبه ۱۷شهریور خبر داد که دستیارش با «دختر آبی» در بیمارستان ملاقات کرده است.




خاوران، نبش قبر به همین سادگی، مثل آب خوردن

فاطمه سرحدی زاده

از سال ۵۹ ـ ۶۰ که اعدام های بی وقفه جمهوری اسلامی شکل سیستماتیک به خود گرفت برای تفکیک با خدا ها و بی خدا ها لازم دیدند گورستانی را به بی خدا ها اختصاص دهند بعداً بخشی از آن را به بهایی های لا مذهب دادند
مادران اعدام شدگان سال ۶۰ عده زیادی بودند که با قرار های خود جوش جمعه ها صبح گرد هم می آمدند و هر روز بر تعدادشان افزوده می شد. خواهر من هم از جمله این مادران بود. دخترش منیژه معنوی پرست اول آبان سال ۶۰ اعدام شد. در این گرد همایی های جمعه صبح من همیشه همراه خواهرم بودم .
این تجمع خود جوش و پر شمار کم کم شکل نیمه تشکیلاتی به خود گرفت و چون در منطقه ای به نام خاوران قرار داشت، نام خاوران مناسب ترین اسمی بود که به طور خود به خودی دهان به دهان چرخید و بدین سان بود که گورستان عظیمی به نام خاوران شهرتی جهانی یافت .
بارها می خواستند همه آن را به بهایی های بی مذهب!!! بدهند و چیزی به نام گورستان اعدام شده ها را از روی زمین پاک کنند، اما مقاومت مادران و از همه مهم تر امتناع شدید خود بهایی های لا مذهب!!! مانع از انجام آن شد که آن را از مادران بگیرند. سپس سعی در امحاء آن داشتند مثلا درخت کاشتند که پارک کنند. بنر زدند، در اصلی اش را جوش دادند، ولی حریف مادران خاوران نشدند که نشدند. مقاومت مادران خاوران را زنده و سربلند نگه داشت و صبح جمعه شد میعادگاه عاشقان شیفته و خانواده هایی که تا پای جان برای حفظ راه فرزندانشان تلاش می کردند.
‌خانواده ها کم کم با هم اشنا شده و به هم اعتماد می کردند. بعضی ها هم شهرستانی بودند ولی به عشق آمدن سر خاک با هر سختی بود خودشان را می رساندند .اکثر مواقع پاسدار ها هم آنجا بودند و یا می آمدند.با مادر ها کل کل می کردند. حتی سر قبر ها که فقط با کپه خاک مشخص می شد می نشستند و بحث هم می کردند. این بحث ها گاهی آرام و گاهی با ناسزا و بگیر و ببند و بزن و ببر همراه بود. در یکی از همین برخورد های نا آرام بود که مادر رضایی را می خواستند بیرون کنند. او به طرف انها ایستاد و پستان هایش را رو به اسمان بالا برد و فریاد زد” پسرانم شیرم حلالتون که شما جان فدا کردین ولی مثل این ها نشدین‌ ‍‌‌‍”
آن روز جمعه صبح روز شانس ما بود. پاسدار ها نیامده بودند.به مناسبت تولد مهناز نجاری دور کپه خاکی که مادر مهناز نشان کرده بود جمع شده بودیم .دختر دیگر مادر مهناز در بهشت زهرا بود.مادر مهناز ضمن صحبت هایش گفت : اصلا من نمی دونم این جایی که نشون کردم قبر مهنازهست، یا نه؟.مادر ها همه با تعجب به او نگاه کردند و گفتند” مگه تا حالا نبش قبر نکردی؟ مادر مهناز گفت” نه والله من خودم که نمی تونم، کسی رو هم ندارم که برام این کار رو بکنه” همه با دلسوزی به او نگاه کردند و دلشان می خواست به او کمک کنند.

پسر جوانی که همراه با خانواده ای آمده بود و سر و وضع کارگر مسلکی هم داشت، با تعجب به مادر مهناز گفت “هنوز نبش قبر نکردین؟میخواین من این کار رو براتون بکنم؟ “همه نگاه ها متوجه مادر مهناز شد. مادر مهناز گفت”آره از خدا می خوام اما چطوری؟ کی این کار رو بکنه؟”. پسر جوان دیگر معطل اجازه دوباره مادر مهناز نشد، فوری صدا زد ” عباس بدو برو اون خاک انداز رو ور دار بیار. ” عباس که پسربجه ده دوازده ساله ای بود فرز دوید، مثل اینکه بارها این فرمان را برده بود دقیقا می دانست چکار باید بکند. به گوشه ای رفت و خاک ها را پس زد خاک انداز فلزی دسته چوبی بزرگی را که زیر خاك ها پنهان کرده بودند در آورد و فوری به پسر جوان داد. پسرجوان هم مانند یک فرمانده به او دستور داد دم در بایستد و مراقب باشد. و خودش شروع به کندن و کنار زدن کپه خاکی شد که همه دورش جمع بودیم .کمتر از یکی دو وجب خاک ها را که کنار زد سنگ لحد سیمانی پیدا شد. به سرعت سنگ ها را برداشت، جسد مردی با شلوار لی و پیراهن خاکی چهار خانه قرمز و آبی پیدا شد. دست ها و صورت و پاهایش خشکیده شبیه اهن قهوه ای متمایل به سیاه بود. کفن و این چیزها هم نداشت. خوب معلوم بود که این قبر مهناز نیست. سنگ ها را سر جایش گذاشت خاک ها را ریخت سر سنگ ها و قبل از این که مادر مهناز چیزی بگوید با چابکی شروع به کندن قبر بالا دستی کرد. آن را هم مثل اولی کند و سنگ لحد را برداشت جسد مردی بود با شلوار سیاه و پیراهن طوسی، دست و پا و صورت خشکیده و قهوه ای سیاه شده، ولی چه آرام خوابیده بود !

خوب این هم نبود. خاک ها سر جایش برگشت. قبر سوم شکافته شد. دختر کوچک اندامی با موهای بلند پیدا شد با دامن و حتی کفش هم پا داشت مادر مهناز شناسایی کرد و گفت دخترش نیست. قبر چهارم که نبش شد متعلق به مردی بود با موهای بلند که کنار صورت، با ریش بلند ریخته شده بود زیر پیراهن یا تی شرت سفید و شلوار لی به تن داشت. یک پهلو خوابیده و مو های بلندش کمی روی صورتش را پوشانده بود. این هم نبود.
خانواده ها هم مثل یک امر عادی منتظر بودند که بالاخره قبر مهناز پیدا شود. هرکسی چیزی می گفت، یکی می گفت ” یعنی دو متر چلوار نداشتن که این بچه ها رو کفن کنن؟ ” دیگری می گفت ” همون بهتر که کفن اونها به تن بچه های ما نره، این بچه ها کفن می خوان چیکار کنن .”  مادر دیگری گفت ” حالا حالا ها کار داریم من دوازده تا قبر کندم تا بالاخره قبر بچه م رو پیدا کردم ” و رو کرد به مادر مهناز گفت “فکر نکن به این زودی ها قبر بچه ت پیدا بشه”
این بار پسر جوان رو کرد به مادر مهناز و گفت ” دقیقا کجا آدرس دادن؟ “
مادر مهناز شماره های روی دیوار را نشان داد و گفت” تو بهشت زهرا به من گفتن قبرستون لعنت آباد!! !شماره ۶۴ قبر هشتمی ” .
پسر جوان به طرف دیوار و شماره ۶۴ رفت و با حفظ حریم دیوار با گام های بلند که هر کدام حدود یک متر می شد به حساب خودش زمین را متر کرد تا به نقطه ای رسید که تصور می کرد به آدرس مادر مهناز نزدیک تر است و شروع به کندن کرد. اولین سنگ لحد را که برداشت دامن گلداری پیدا شد مادر مهناز در حالی که نفسش بند امده بود فریاد زد ” همینه ،همینه این دامن دخترمه دیگه نکن، دیگه سنگ ها رو بر ندار، تحمل دیدن صورتش رو ندارم، همین جاست، قبر مهناز من همین جاست” همه از این که مادر مهناز قبر بچه اش را پیدا کرده خوشحال شدند. به او گفتند “شانس آوردی که با کندن ۴، ۵ ،قبر ، قبر دخترت رو پیدا کردی ما خیلی بیشتر و به دفعات زیاد این جا اومدیم و قبر کندیم تا قبر بچه مون رو پیدا کردیم. ” پسر جوان سنگ لحد را سر جای خود گذاشت،خاک ها را به حالت اول بر گرداند و مقداری خاک هم اضافه روی قبر ریخت تا کپه شود و به این صورت قبر مهناز نجاری مشخص شد.
من مات و متحیر این جریان را مثل یک فیلم سینمایی هولناک نگاه می کردم و بر خود می لرزیدم. می دانستم که نبش قبر چقدر سخت و غیر قانونی و در آیین اسلام حرام است، وفقط با حکم دادگاه و با حضور نماینده دادستان در مواقع خیلی خیلی استثنایی و ضروری ممکن می شود.
ولی این جا این گورستان خاوران قانون خود را دارد.
در ظرف دو سه ساعت به سادگی آب خوردن ۵ تا قبر را نبش کردند. تازه یکی می گفت من دوازده تا شکافته و دیگری می گفت من هفت تا و هر کدام داستان هایی از نبش قبر داشتند .
عباس را صدا زدند از دم در آمد خاک انداز را سر جایش پنهان کرد. قبر مهناز نجاری هم که مشخص و کپه شده بود گل باران شد.

برگرفته از فیس بوک




زخلوتم دور شوید می خواهم «مرا ببوس» را بخوانم!

از اتاقی کوچک که اتاق بازرسی بدنی است بگذرم‌‌ – تا دقیقه ای بعد با باز شدن در آخر‌‌ – دختر بچه ای که با تمام توانش ‌‌می‌دود تا خود را به خط پایان برساند و تو‌‌ – پدرم در آن سوی خط زانو زده ای روی زمین تا هم قد من باشی و دستهایت را از دو طرف باز کرده ای‌‌ – و دقیقه ای بعد پرنده ای هستم که پرتاب ‌‌می‌شود در آغوش تو‌‌ – محکم بغلش ‌‌می‌کنی – محکم بغلت ‌‌می‌کنم‌‌ – روی دست‌‌هایت بلندم ‌‌می‌کنی‌‌ – ‌‌می‌خندم‌‌ – در هوا ‌‌می‌چرخانی ام‌‌

–

این نامه را در میان نوشته‌‌هائی که به عادت، بایگانی ‌‌می‌کنم تا فصلی از تاریخ نانوشته روزگار سپری شده ما باشد پیدا کردم. ن‌‌می‌دانم نویسنده اش کیست و حالا چند سال دارد و بر سر او و پدرش چه آمده، اما میدانم آنچه را که نوشته رنجنامه چند نسل ایرانی است که با آرزوهای بزرگ زیستند و همراه با آرزوهای بزرگ در گورستانهای مسگرآباد و ابن بابویه، بهشت زهرا و خاوران به خاک سپرده شدند.و در ادامه نامه ای که درمیان نوشته‌‌های بایگانی شده ام یافته ام ، ‌‌می‌خوانم

من دوست ندارم ترانه مرا ببوس را بشنوم

دوست ندارم وقتی با رفقایم نشسته ایم، پیاله ای زده ایم و در ادامه اش زده ایم زیر آواز، مرا ببوس را بخوانیم.

دوست ندارم وقتی در جاده ی هراز‌‌ – درسی دی پنجاه سال موسیقی ایران نوبت برسد به مراببوس تا همراه ما شود در پیچ در پیچ راه .

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم.

دوست دارم بنشینم کف اتاق – دستهایم را دور خودم حلقه کنم و همان جور که خودم را بغل کرده ام،‌‌های‌‌های گریه کنم.

دوست ندارم هیچ کس دیگری باشد تا جای او مرا بغل کند.

دوست دارم خودم‌‌ – خودم را به جای او بغل کنم.

او پدرم است‌‌ – من پنج ساله ام – تمام طول راهروی سالن ملاقات – راهی که تما‌‌‌‌می‌‌ندارد را با شور ‌‌می‌دوم‌‌ – حتی اگر جیب‌‌های مخفی لباسم یا حتی شورتم پُر باشد از بسته‌‌های قرص‌‌های مولتی ویتامین‌‌ – شکلات‌‌ – بسته ای کوچک مغز پسته یا گردو‌‌ – و … با نامه ای کوتاه در چند خط که‌‌ – او که مادرم است‌‌ – نوشته‌‌ – و بعد از اتاقی کوچک که اتاق بازرسی بدنی است بگذرم‌‌ – تا دقیقه ای بعد با باز شدن در آخر‌‌ – دختر بچه ای که با تمام توانش ‌‌می‌دود تا خود را به خط پایان برساند و تو‌‌ – پدرم در آن سوی خط زانو زده ای روی زمین تا هم قد من باشی و دستهایت را از دو طرف باز کرده ای‌‌ – و دقیقه ای بعد پرنده ای هستم که پرتاب ‌‌می‌شود در آغوش تو‌‌ – محکم بغلش ‌‌می‌کنی – محکم بغلت ‌‌می‌کنم‌‌ – روی دست‌‌هایت بلندم ‌‌می‌کنی‌‌ – ‌‌می‌خندم‌‌ – در هوا ‌‌می‌چرخانی ام‌‌ – دوگیس بافته شده ام و دامن پیراهن قرمزم هم تاب می‌خورد در هوا‌‌ – مرا می‌بوسی‌‌ – سفت‌‌ – مرا هزار بار ‌‌می‌بوسی‌‌ – موهایم را می‌بوسی‌‌ – پیشانی ام را‌‌ – چشم‌‌هایم را‌‌ – گونه‌‌هایم را‌‌ – چانه ام را‌‌ – دست‌‌هایم‌‌ – را‌‌ – من چشم‌‌هایم را ‌‌می‌بندم و دستهایم را روی زبری ته ریش صورتت ‌‌می‌کشم‌‌ – روی جودانه‌‌های پولیور طوسی یقه اسکی که زیر لباس آبی فرم زندان پوشیده ای‌‌ – و بعد دستهایم را قلاب ‌‌می‌کنم دور گردنت‌‌ – چشم‌‌هایم را باز ‌‌می‌کنم تا نگاهت کنم – و بینایی به کمک لامسه بیاید تا تو بهتر و بیشتر ذخیره شوی‌‌ – در من‌‌ – که پنج ساله ام و نمی‌دانم ملاقات که تمام شود چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا تو از زندان برگردی‌‌ – یا حتی اگر بر نمی‌گردی چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا بتوانم در همین سالن به جای همه ی روزهایی که نیستی به تو بچسبم و از بغلت پایین نیایم‌‌ – و حریصانه تو را برای روزهای دلتنگی برای تو ذخیره ‌‌می‌کنم‌‌ – تو‌‌ – پدرم‌‌ – که صدایت را دوست دارم وقتی آرام آرام مرا ببوس را در گوشم زمزمه ‌‌می‌کنی.

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم-

دوست دارم یادم بیاید که وقت ملاقات داشت تمام ‌‌می‌شد و صورتم را که گم شده بود در شانه‌‌های تو و گرمی جودانه‌‌های پولیورت‌‌ – میان دو دستت ‌‌می‌گیری و به چشم‌‌هایم مستقیم نگاه ‌‌می‌کنی و با صدای بلند تر ‌‌می‌خوانی:

دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم

در پیش تو ‌‌می‌مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن گردد یک امشب من

دوست دارم هر بار به اینجای آواز که ‌‌می‌رسد خودم‌‌ – خودم را محکم فشار دهم و با تمام توانم رو به سقف داد بزنم‌‌ – دوست ندارم دیگری بشنود ناله ام را در وقت همخوانی:

برای آخرین بار

تو را خدا نگهدار

که ‌‌می‌روم به سوی سرنوشت.

پاسدارها ‌‌می‌کوبیدند روی در، که ملاقات تمومه‌‌ – و بعد نزدیک ‌‌می‌شدند و من را از بغل تو بیرون ‌‌می‌کشیدند‌‌ – تو برای بار آخر صورتم را بین دست‌‌هایت ‌‌می‌گرفتی و به چشم‌‌هایم نگاه ‌‌می‌کردی‌‌ – من آن صدا را دوست دارم:

«بابا همیشه تو رو دوست داره، هیچ وقت یادت نره که بابا همیشه تو رو دوست دارد. هر اتفاقی هم که بیفتد‌‌ – حتی اگه از تو دور باشم‌‌ – همیشه دختر خوب بابا باش. مواظب خودت و مامانی و سحر هم باش. آدم‌‌ها رو دوست داشته باش. با همه مهربون باش. به دوست‌‌هات کمک کن. مامان نرگس بهترین آدمیه که میشناسم‌‌ – به همه چیزهایی که ‌‌می‌گه گوش کن. قوی باش و امیدوار‌‌ – دختر من هرگز ناامید نمی‌شه. بابا یه روزی بر‌‌می‌گرده و اون وقت چهار تایی همیشه با هم خواهیم بود. بابا همیشه عاشق توست»

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم و به این فکر کنم که هربار ملاقات و دیدن دخترهایت – چند شب تو را‌‌ – در زندان روشن ‌‌می‌کرد؟ تا چند روز دلت گرم ‌‌می‌ماند؟ من آنقدر از تو پر بودم که راهروی طولانی بازگشت از ملاقات زیر کرت کرت دمپایی‌‌های حاج آقا و نور سفید و زننده مهتابی‌‌ها هم ن‌‌می‌توانست حواسم را پرت کند‌‌ – حواسی که جمع تو بود که در من ذخیره شده بود. من دوست ندارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم کسی آن دور و بر باشد تا بتوانم دستهایم را دور گردن تو حلقه کنم‌‌ – تو‌‌ – پدرم‌‌ – از زمین بلند شوم‌‌ – و آرام آرام در بغل تو چرخ بخورم و با تو برقصم. دوست دارم حتی وقتی عروس هم شدم، شب که از مهمان‌‌ها خداحافظی کردم تنها برگردم خانه و با لباس سپید و تور سپید سرم را روی جودانه‌‌های پلیور طوسی ات بگذارم و مرا ببوس را با تو برقصم و تو مرا روی دستهایت بلند کنی و دامن پیراهن سپیدم تاب بخورد روی هوا و من صورتت را در دستهایم نگه دارم و به چشم‌‌هایت نگاه کنم و بگویم: سپیده همیشه تو رو دوست داره. یادت نره، هر اتفاقی که بیافتد، حتی اگر تو امشب هم غایب باشی، همیشه عاشق توست.

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم تا هیچ کلمه ای راجع به قهرمان بودن او‌‌ – پدرم‌‌ – نشنوم. یا هیچ جمله ای که با آزادگی، انسانیت، مبارزه، ایستادن تا پای جان در راه آزادی و… شروع ‌‌می‌شود نشنوم‌‌ – هیچ تفسیری‌‌ – هیچ توضیحی‌‌ – هیچ توجیهی‌‌ – تا بتوانم من قهرمان او باشم. قهرمان دونده‌ی او حتی بی حضور واقعی اش آن سوی خط پایان.

من دوست ندارم وقتی «مرا ببوس» را ‌‌می‌شنوم به جای خالی او در همه ی روزهایی که آمده اند و گذشته اند نگاه نکنم و چشمهایم را از دردناک ترین زخم زندگی ام بردارم‌‌ – و از درد به خود نپیچم‌‌ – دوست دارم گریه و خنده قاطی شود و به آخرهای آهنگ که ‌‌می‌رسد دختر خوب و امیدوار او باشم‌‌ – او که پدر است‌‌ – و من جدا از قهرمان بودن اش یا مبارز بودن اش یا اصلاً نبودن اش‌‌ – دوستش دارم.

این یکی از هزاران «من» است. منی که کودکی‌ام در ترس و اضطراب و دلتنگی و فاصله گذشته ‌‌ – و همه‌ی این‌‌ها در طی سال‌‌ها من‌‌های متفاوتی از من ساخته .

امروز که این نامه را ‌‌می‌نویسم سالهاست که او دیگر نیست‌‌ ‌ – همه ی من‌‌هایی که در سال‌‌های بی او‌‌ ‌- پدرم‌‌ ‌‌– زیسته‌ام در «من» امروزم آرام گرفته‌‌ – منی که غیاب او‌‌‌‌ – و حجم همه ی روزهای زندگی پس از آن سال‌‌ها بخشی از هویت ام است که شاید عادات انسانی متفاوتی برایم ساخته باشد‌‌ – یا کمی خسته ام کرده باشد‌‌ ‌‌- اما آرام زیر پوست «من» به حیاتش ادامه ‌‌می‌دهد‌‌ ‌‌- و دیگر زندگی من نه تنها در جنگ که در صلح کامل با آن به سر ‌‌می‌برد‌‌ ‌ – که ‌‌می‌دانم آن گره کور نه باز خواهد شد‌‌ ‌‌- نه سلول‌‌های خاکستری حافظه ام به یاد خواهند آورد‌‌ ‌‌ – نه هیچ گاه صراحت واقعیت فقدان او را خواهم فهمید‌‌ ‌‌- اما خوب ‌‌می‌دانم که او قهرمان نیست‌‌ – تنها انسانی است که حق داشته آن جور که باور داشته زندگی کند‌‌ – حق داشته انتخاب کند که تا کجای راه مبارزه برای ساختن جهانی که در آن آدم‌‌ها برابرند و آزاداند پیش رود. او پدر من است قهرمان من نیست، اما دیگر محکوم ذهن من هم نیست. من هم او را قضاوت نمی‌کنم. تنها به همه‌ی آنچه گذشته نگاه ‌‌می‌کنم و دستهایش را در دستهایم ‌‌می‌گیرم و او را ‌‌می‌فهمم‌‌ – دلتنگی‌‌هایش را برای ما، عذابی که از دوری ما ‌‌می‌کشیده و نگرانی از زندگی تک تک مان بیرون دیوارهای آن زندان. امروز ‌‌می‌دانم که چه قدر به او سخت گذشته‌‌ – و موهای فرفری اش را که امروز حتی خاکستری هم نیست، سفید است ‌‌می‌کنم و با صدایی آرام و مطمئن به او ‌‌می‌گویم: تو حق داشته ای که کوتاه نیایی‌‌ – شاید من هم کوتاه نمیآمدم.

نویدنو – طبق اعلام دوستانی در فیس بوک نویسنده نامه سپیده پور محمدی فرزند جان باخته اسماعیل پور محمدی است .

۱۲ شهريور ۱۳۹۸

سرچشمه : تارنگاشت به پیش

نقاشی اثر خانم سکینه پایدار




بمناسبت هفتادمین سالگرد تشکیل شورای همیاری اقتصادی

جهان ما چگونه بود و چه شد

والنتین کاتاسانوف

(Valentin Katasonov)

پروفسور، دکتر علوم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه، مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه

https://www.fondsk.ru/news/2019/09/05/k-70-letiu-soveta-ekonomicheskoj-vzaimopomoschi-48938.html

برگردان: ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/09/

ارمغان ارتش اتحاد شوروی به خلقهای اروپای مرکزی و شرقی چه بود

تقریبا همه روزه ما شاهد تحریف بی‌شرمانه تاریخ هستیم. تازه‌ترین نمونه آن: وزارت امور خارجی بلغارستان از روسیه خواست تا از «ادعای تاریخی مشکوک» در خصوص اینکه در نتیجه جنگ اتحاد شوروی علیه آلمان هیتلری اروپا آزاد شد، حمایت نکند. در بیانیه وزارت امور خارجی بلغارستان گفته می‌شود: «ارتش اتحاد شوروی نیم قرن سرکوب و توسعه اقتصادی ناهنجار به خلقهای اروپای مرکزی و شرقی تحمیل کرد».

جا دارد برای بلغارستان سابقا متحد هیتلر (بلغارستان تا تاریخ ۲ سپتامبر سال ١۹۴۴ در جبهه آلمان فاشیست بر علیه اتحاد شوروی جنگید) یک واقعیت را یادآوری کنیم. مثلا، شورای همیاری اقتصادی را که از زمان تشکیل آن تا امسال ۷٠ سال می‌گذرد.

از تاریخ ۵ تا ۸ ژانویه سال ١۹۴۹ نشست اقتصادی بسته، مرکب از نمایندگان آلبانی، بلغارستان، مجارستان، لهستان، رومانی، اتحاد شوروی و چکوسلاواکی برگزار شد و در آن تصمیم دایر به تشکیل شورای همیاری اقتصادی اتخاذ گردید. کشورهای شرکت‌کننده در نشست (غیر از آلبانی) در ١۸ ژانویه ‌در خصوص تأسیس شورا تفاهنامه امضاء کردند. آلبانی پس ار یک ماه بعضویت شورا درآمد و در ادامه، کشورهای آلمان دمکراتیک در ماه سپتامبر ١۹۵٠، جمهوری خلق مغولستان در ماه ژوئن سال ١۹۶۲، کوبا در ماه ژوئیه سال ١۹۷۲ به شورای همیاری اقتصادی  پیوستند. ویتنام نیز در سال ١۹۷۸ به شورا ملحق شد. آلبانی از سال ١۹۶١ در جلسات شورای همیاری اقتصادی شرکت نکرد. به این ترتیب از سال ١۹۷۸ تا ١۹۹١ که شورا به موجودیت خود خاتمه داد، ١٠ کشور عضو آن بودند. جمهوری سوسیالیستی فدراتیو یوگسلاوی از سال ١۹۶۴ عضو ناظر آن بود.

لازم به ذکر است، که شورای همیاری اقتصادی در جهت همگرایی اقتصادی کشورهای سوسیالیستی پیش از نخستین جوانه‌های همگرایی در کشورهای اروپای غربی پدید آمد.

اولویت اصلی فعالیت‌های شورای همیاری اقتصادی در ابتدا توسعه تجارت متقابل بود. بخش‌های دیگر مانند، همکاری‌‌های علمی- فنی و تولیدی، مناسبات ارزی- اعتباری، تبادل تجارب اقتصادی، تبیین سیاست مشترک در رابطه با کشورهای غیر عضو شورا، تدوین معیار‌ها و هنجارهای مشترک در اولویت‌های بعدی بودند.

شورای همیاری اقتصادی در دورۀ بیش از چهار دهه موجودیت خود چند مرحلۀ مختلف توسعه را پشت سر گذاشت. تا سال ١۹۶٠ این شورا وضعیت یک نهاد مشورتی داشت. سپس شورای همیاری اقتصادی به یک سازمان اقتصادی بین‌المللی تمام‌عیار تبدیل گردید. در ماه اگتبر سال ١۹۶٣ در چهارچوب شورای همیاری اقتصادی، بانک بین‌المللی همیاری اقتصادی بمنظور کمک به توسعه بازرگانی خارجی کشورهای عضو و تسویه حساب‌های چندجانبه با ارز فرامرزی تأسیس شد. از اول ژانویه سال ١۹۶۴ بانک بین‌المللی همیاری اقتصادی شروع به نشر روبل قابل تبدیل کرد. گردش روبل قابل تبدیل بمعنای امتناع از واحد پول ملی نبود (بر خلاف آنچه که انتشار یورو جایگزین پول ملی در اکثریت کشورهای اتحادیه اروپا گردید). در اول ژانویه سال ١۹۷٠ کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی با هدف تأمین اعتبارات بلندمدت و کوتاه‌مدت برای اجرای پروژه‌های بزرگ بین‌المللی، بانک بین‌المللی سرمایه‌گذاری را تأسیس کردند.

در سال ١۹۷١ کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی ‌برنامه جامع همبستگی اقتصاد سوسیالیستی را تدوین کردند. شکل عالی همگرایی اقتصادی شامل همیاری‌های تولیدی و تخصصی کردن، همکاری‌های علمی- صنعتی، همآهنگی برنامه‌های توسعه اقتصادی، فعالیت‌های سرمایه‌گذاری مشترک، بعنوان هدف اصلی معین شد. در سال‌های ١۹۷۲- ١۹۷۴ سازمان‌های بین‌المللی «اینترالکترو»، انجمن اقتصادی «اینتر‌اتم‌انرژی»، «اینترتکستیل‌ماش»، «اینترخیم‌والاکنو»، «اینتراتم‌اینسترومنت» تشکیل گردید. با این حال، کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی برای مشارکت یا عدم مشارکت در این یا آن پروژه‌ و  برنامه، مستقلانه تصمیم می‌گرفتند.

تأثیر شورای همیاری اقتصادی در اوایل سال‌های ١۹۷٠ بتدریج از محدوده گروه ده کشور عضو شورای همیاری خارج می‌شود. تماس‌ها میان شورای همیاری اقتصادی و جامعه اقتصادی اروپا برقرار می‌گردد. در ماه اکتبر سال ١۹۷۴ این شورا وضعیت ناظر در سازمان ملل متحد کسب می‌کند. کشورهای خارج از اردوگاه سوسیالیستی و اغلب هزاران کیلومتر دورتر از اتحاد شوروی و اروپای شرقی به شورای همیاری اقتصادی علاقه‌مندی نشان می‌دادند. شورای همیاری اقتصادی به آنها پیشنهاد می‌کرد تا بعنوان ناظر در پروژه‌های خود مشارکت نمایند. جمهوری خلق چین تا سال ١۹۶١ از چنین وضعیتی برخوردار بود، جمهوری دموکراتیک خلق کره از سال ١۹۵۶ این وضعیت را کسب کرد. فرانسه در  سال ١۹۷٣ وضعیت ناظر در شورای همیاری بدست آورد. در ادامه، کشورهای مکزیک (سال ١۹۷۵)، عراق (سال ١۹۷۵)، آنگولا (سال ١۹۷۶)، نیکاراگوئه (سال ١۹۷۴)، موزامبیک (سال ١۹۸۵) بعنوان ناظر به شورای همیاری اقتصادی پیوستند. کشورهای افغانستان، جمهوری دموکراتیک خلق یمن، لائوس و اتیوپی بلافاصله به اعضای ناظر شورای همیاری اقتصادی اضافه شدند.

شورای همیاری اقتصادی یک آهن‌ربای بسیار قوی بود که کشورهای دارای ساختار اجتماعی- اقتصادی مختلف را بسوی جذب می‌کرد. ضمنا، خط مشی هم‌تراز کردن سطح توسعه اقتصادی مناطق مختلف اصل سیاست اقتصادی اتحاد شوروی را تشکیل می‌‌داد. مسکو این اصل را در سطح شورای همیاری اقتصادی رعایت می‌کرد، وهمین اصل در این گروه همگرا به اجرا گذاشته شد.

می‌توان اوضاع اقتصادی اروپای شرقی در سال ١۹٣۸ (آخرین سال قبل از شروع جنگ) را با وضعیت آنها در سال ١۹۷٠ مقایسه کرد. در این مدت سهم کشورهای اروپای شرقی در تولیدات صنعتی جهان از ۶‍و۶ دهم درصد تا ۸ و ۶ دهم درصد افزایش یافت. و سهم بلغارستان شش برابر اضافه شد- از ١دهم درصد تا ۶ دهم درصد!

اتحاد شوروی یاری‌دهنده اصلی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی بود. وام‌های گلان به کشورهای دیگر می‌داد، اغلب بدهی‌ها را (پاک می‌کرد) می‌بخشید. چشم‌پوشی از اخذ غرامت از آلمان شرقی که می‌بایست بر اساس تصمیمات کنفرانس‌های یالتا و پوتسدام پرداخت نماید، بزرگترین بخشش بدهی از طرف مسکو بود. تا هنگام ورود جمهوری دموکراتیک آلمان به شورای همیاری اقتصادی مبلغ غرامت قابل پرداخت آن به ۶ میلیارد و ٣۴٠ هزار دلار بالغ می‌شد. بنا به درخواست جمهوری دموکراتیک آلمان، استالین تصمیم گرفت آن مبلغ را به نصف کاهش دهد و مهلت پرداخت به ١۵ سال افزایش یابد. در سال ١۹۵٣ پرداخت غرامت بطور کلی منتفی شد. مبلغ باقی‌مانده از تعهد آلمان دموکراتیک تا آن لحظه ۲ میلیارد و ۷٠٠ میلیون دلار بود. در سال ١۹۵٣ بین اتحاد شوروی و جمهوری دموکراتیک آلمان قرارداد پرداخت وام با ارز خارجی بمبلغ ١٣۵ میلیون دلار آمریکا بسته شد. وام‌های اتحاد شوروی همراه با شرایط ترجیحی سالانه ١- ۲ درصد اعطا می‌شدند. چنین شرایطی را حتی بانک جهانی فراهم نمی‌ساخت. در اواسط سال‌های ١۹۸٠ جمع کل بدهی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی به مبلغ ١۵ میلیارد روبل رسید. بیشتر این میزان بدهی از محل عرضه کالاها (نفت، گاز، فلزات رنگی، چوب، و همچنین، تانک‌ها، خودروها، سایر تسلیحات، هواپیماها، توربین‌ها‌ برای نیروگاه‌های هسته‌ای و غیره) ناشی می‌شد. قیمت قراردادی این کالاها بسیار پائین‌تر از قیمت جهانی آنها بود.

کمک‌های اتحاد شوروی به کشورهای سوسیالیستی همسایه فقط به عرضه کالاها ختم نمی‌شد. اتحاد شوروی در این کشورها کارخانه‌های صنعتی، انرزتیکی، تأسیسات حمل و نقل و غیره ساخت. همین بلغارستان را در نظر بگیریم. تمامی مؤسسات صنعتی بلغارستان و مؤسسات بزرگ زیرساختی مانند نیروگاه هسته‌ای «کازلادوی»، پالایشگاههای بنادر وارنا و بورگاس و غیره عملا با کمک اتحاد شوروی ساخته شد. و همه اینها بدون احتساب این است که در سال‌ها ۷٠- ۸٠ بلغارستان نفت ارزان از اتحاد شوروی می‌خرید و سپس آن را به قیمت جهانی به کشورهای دیگر می‌فروخت. بلغاری‌ها حتی تسلیحات اتحاد شوروی را می‌فروختند.

در سال ١۹۷٠ شورای همیاری اقتصادی به قدرتمندترین گروه‌بندی همگرایی در جهان تبدیل گردید. توان اقتصادی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی از سال ١۹۴۹ چندین برابر افزایش یافت. در سال ١۹۷۵، کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی [ده کشور] یک سوم از مجموع تولیدات صنعتی جهان را بخود اختصاص داد (در مقابل ١۸ درصد در سال ١۹۵٠)!

کاهش ناگهانی قیمت نفت در سال ١۹۸۶ که در نتیجه اقدامات تحریکی ایالات متحده آمریکا و با مشارکت عربستان سعودی اتفاق افتاد، ضربه جدی به اتحاد شوروی و سایر کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی وارد ساخت. شورای همیاری اقتصادی به فاز بحرانی وارد شد، که پنج سال دوام داشت. ۲۸ ژوئن سال ١۹۹١ آخرین جلسه کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی در بوداپست تشکیل گردید (۴۶- مین نشست شورا). کشورهای بلغارستان، مجارستان، ویتنام، کوبا، مغولستان، لهستان، رومانی، اتحاد شوروی و چکوسلاواکی در این گردهمآیی شرکت کردند و  پیمان‌نامۀ انحلال شورا همیاری اقتصادی را امضاء کردند.

اما آنچه که به اظهارات صوفیه در خصوص رابطۀ اقتصادی کشورهای ما مربوط می‌شود، این است که بدون مراجعه به ارقام می‌توان گفت، که مقامات بلغاری دروغ می‌گویند. مقایسه وضعیت اقتصادی بلغارستان در دوره عضویت آن در شورای همیاری اقتصادی با اوضاع اقتصادی گنونی این کشور کافیست.

١۸ شهریور- سنبله ١٣۹۸