عفو بین الملل؛ جهان چشم خود را به روی بحران ناپدیدسازی های قهری در ایران بسته است

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۷ شهريور ۱٣۹٨ –  ۲۹ اوت ۲۰۱۹

سازمان عفو بین‌الملل در آستانه ۷ شهریورماه، روز جهانی قربانیان ناپدیدسازی قهری، بیانیه ای منتشر کرده و امتناع مقامات ایرانی از پذیرش مسئولیت اعدام هزاران زندانی دگراندیش را بحرانی خوانده که جامعه جهانی آن را نادیده می گیرد. در این بیانیه با اشاره به رنج خانواده های این قربانیان اعلام شده است که مسئولان ایرانی باید محل دفن اعدام شدگان را افشا کرده و به آنها اجازه بدهند تا بدون محدودیت برای عزیزان خود مراسم یادبود برگزار کنند.

عفو بین الملل تاکید کرده است:
▪️ مرگ هزاران قربانی هنوز به ثبت نرسیده است؛
▪️ هزاران جنازه‌ ناپدیدشده در گورهای جمعیِ بی‌نشان، در نقاط مختلف کشور، دفن شده است؛
▪️ بیش از ۳۰ سال است که مقام‌ها و مسئولان ایرانی از اقرار رسمی به وجود این گورهای جمعی امتناع کرده و مکان آن‌ها را مخفی نگه داشته‌اند؛
▪️ و این موجب درد و رنج عظیم خانواده‌هایی شده است که هنوز به دنبال اطلاع یافتن از سرنوشت عزیزانِ خود و پیدا کردن اجساد و بقایای آنان هستند.

فیلیپ لوتر، مدیر بخش تحقیقات و امور حقوقی خاورمیانه و شمال آفریقای عفو بین‌الملل، می‌گوید: «خانواده‌های افرادی که به صورت مخفیانه در جریان کشتار زندانیان در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند هنوز در اضطراب و هراس به سر می‌برند. کابوس هزاران جنازه‌ی ناپدیدشده، همراه خانواده‌ها و بسیاری دیگر است، همچنان‌که مهر قساوت بر پیشانی سیستم قضایی کشور زده است.»
«این تصور که کشتار ۱۳۶۷ در گذشته‌ی دور اتفاق افتاده و به امروز مربوط نیست اشتباه است. ارتکاب جرم ناپدیدسازی قهری در ابعاد گسترده همچنان ادامه دارد و با گذشت بیش از ۳۰ سال، خانواده‌های قربانیان همچنان از اضطراب و ابهام در مورد سرنوشت و محل دفن عزیزان‌شان عذاب می‌کشند.»

در چارچوب قوانین بین‌المللی، مادام که یک دولت سرنوشت یا محل نگه‌داری قربانیان جرم «ناپدیدسازی قهری» را افشا نکند، ارتکاب این جرم متوقف شده محسوب نمی‌شود. اگر فرد ناپدیدشده جان باخته باشد، توقف جرم مستلزم تحویل جنازه‌ی قربانی به خانواده‌اش است. 
فیلیپ لوتر می‌گوید: «جنایت علیه بشریت دقیقاً همان چیزی است که این تعبیر از آن حکایت دارد: جنایتی آن‌چنان فجیع که نه فقط قربانیان و بازماندگان و کشور مورد نظر بلکه روح کل جامعه بشری را جریحه‌دار می‌کند.» 
به گفته‌ی او، «کشورهای عضو سازمان ملل باید از هر فرصتی، از جمله اجلاس آتی شورای حقوق بشر سازمان ملل برای بررسی ادواری کارنامه‌ی حقوق بشری ایران در ماه نوامبر، برای فشار آوردن بر دولت ایران استفاده کنند، تا این دولت محل گورهای جمعی را معرفی کرده و سرنوشت و محل دفن تمام قربانیان این فجایع را افشا کند.»

عفو بین‌الملل سازمان ملل را به انجام تحقیقات مستقلی در مورد این کشتارهای فراقضایی و ناپدیدسازی‌های قهری فراخوانده است، تا حقیقت ماوقع را روشن کند، امکان تعقیب قضایی مظنونان و متهمان را فراهم آورد و جبران خسارت از بازماندگان و خانواده‌های قربانیان را ضمانت کند.




گفت‌وگوی روزنامهٔ شرق با رفیق محمدعلی عمویی دربارهٔ ۲۸ مرداد

«کودتا، راه نوعی دموکراتیسم در ایران را مسدود کرد»نویسنده: رفیق محمدعلی عموییبرگرفته از : روزنامه شرق، ۲۸ مرداد ۱۳۹۲

حزب توده ایران چه پیش و چه پس از کودتای ۲۸مرداد سال ۳۲، همواره حزبی تاثیر‌گذار در تحولات سیاسی و فرهنگی ایران در سال‌های سلطنت پهلوی دوم بوده است؛ این تاثیر‌گذاری البته در مقطع سال‌های ۲۹ تا ۳۲ یعنی از ملی‌شدن صنعت نفت تا کودتای ۲۸ مرداد، بیشتر و اساسی‌تر هم بود، سال‌هایی تاثیر‌گذار که فرجام بد کودتا، راه نوعی دموکراتیسم در ایران را با بن‌بست مواجه کرد، هرچه که بود، امروز ۶۰سال از آن واقعه می‌گذرد، ۶۰سالی که نوع نگاه بازیگران اصلی آن روزها را هم با نوعی دگردیسی همراه کرده است؛ عملکرد حزب توده ایران در کنار ملیون و سایر نیروهای تحولخواه در طول این ۶۰سال مورد کنکاش و موشکافی بسیاری قرار گرفته است بی‌آنکه بازیگران اصلی این گروه‌ها در آن زمان، چندان مجالی برای سخن‌گفتن داشته باشند. یکی از این بازیگران محمدعلی عمویی است؛ چهره‌ای نام‌آشنا که اگرچه ۸۵سال دارد، اما چنان از آن روزها با جزییات یاد می‌کند، که گویی ۲۸مرداد ۳۲، واقعه‌ای در همین روزهای اخیر بوده است. او به‌واسطه عضویت در تشکیلات سازمان افسران حزب توده ایران، بسیاری از رویدادها و تحولات آن دوران را از نزدیک لمس کرده و در جریان چگونگی تصمیم‌گیری‌های اصلی حزب توده ایران درباره نوع مواجهه با کودتا علیه دکترمحمد مصدق بوده است؛ تصمیم‌گیری‌هایی که او همچنان از آنها دفاع می‌کند و آنها را در آن مقطع، بهترین تصمیم برای ایران می‌داند. 
 
مزدک دانشور – پژمان موسوی . عکس: رضا معطریان 
 
جناب آقای عمویی! نورالدین کیانوری در کتاب «حزب توده ایران و دکتر مصدق» می‌گوید بعد از آنکه در ۳۰تیر، امکان اینکه نیروهای سلطنت‌طلب از طریق قانونی بتوانند دکتر مصدق را براندازند ضعیف شد، آنها به سمت حرکات خزنده کودتایی پیش رفتند و در شهریور۳۱ اولین حرکت انجام شد، در اسفند۳۱ حرکت خود را ادامه داده و در مرداد۳۲ حرکت نهایی را صورت دادند. شما (حزب توده ایران) این اطلاعات را از چه طریق در رابطه با «کودتا» کسب می‌کردید؟
ببینید در آستانه «کودتای ۲۸مرداد» هستیم و همه‌ساله به‌کرات در سالروز این ایام با پرسش‌هایی در این زمینه روبه‌رو می‌شوم؛ گاهی وقت‌ها هم به این نتیجه می‌رسم که در این‌باره صحبت نکنم. اما به‌واقع وقتی که بیشتر در این‌باره تمرکز می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که مساله ۲۸مرداد می‌تواند از زوایای گوناگونی مورد بحث قرار بگیرد؛ چه‌بسا ناگفته‌هایی در آن وجود دارد که تنها با چندباره گفتن ابعاد این واقعه را تکمیل‌تر خواهد کرد.
به همین دلیل در پاسخ به سوال شما باید بگویم که، ما در آن سال‌ها در سازمانی بودیم به‌نام«سازمان افسران حزب توده ایران»؛ رفقای ما در سازمان افسری بدون اغراق جزو نخبگان افسران ارتش شاه بودند، دلیلش هم بارها به خود من گفته شد؛ روزی که خواستند دستگیرم کنند، «امجدی» و «مولوی» آمدند و در دفتر رییس ستاد دانشکده افسری مستقر شدند، رییس ستاد آمد و به آقای«امجدی» گفت که این «عمویی» بهترین افسر دانشکده افسری است؛ او هم پوزخندی زد و گفت که متاسفانه ما به هر پادگانی که می‌رویم فرماند‌هانش کسی را به‌عنوان بهترین افسر معرفی می‌کنند و بعد توده‌ای از کار درمی‌آید. البته این موضوع اصلا تصادفی نبود. چراکه در ارتش شاه افسرها به شیوه‌های گوناگونی خودشان را بالا می‌کشیدند و شرایط ارتقایشان را فراهم می‌کردند که نشان و درجه بگیرند؛ ولی رفقای ما که چنین منشی نداشتند، درنتیجه با کار و دانش‌شان نخبه ارتش می‌شدند. آن‌وقت‌ها اصلا ستوان‌۲ را در دانشکده نگه نمی‌داشتند، ولی موقعیت من در دانشکده افسری آنچنان بود که برای تعیین محل خدمت، خودم داوطلب شدم که به«سراوان» و مناطق بد آب‌وهوای جنوب بروم، اما علی‌رغم میل باطنی من از گارد شاهنشاهی آمدند و من را به گارد بردند. میلی به رفتن به گارد نداشتم چراکه تا پیش از این شاهد رفتار و کردار افسران گارد بوده‌ام؛ شاهد چاپلوسی‌ها و… و این نفرت‌آور بود. به همین دلیل به سرهنگ گفتم که هنوز تجربه خدمت در گارد اعلیحضرت را ندارم، اجازه بدهید که تجربه کافی را پیدا کرده و آموزش ببینم، باید به خارج از تهران بروم و تحربه‌هایی در زمینه کارکردن و فرماندهی پیدا کنم. فرمانده گروهان من خیلی متعجب شد که نپذیرفتم، گفت که «اعلیحضرت وقتی که روزانه افسرها را می‌بیند، قطعا موقع ترفیعات اسمش در فهرست خواهد بود.» زمان تعیین موقعیت‌ها اصلا دانشکده گفت که ما «عمویی»را برای خودمان می‌خواهیم؛ و من را در دانشکده نگه داشتند. تا به حال ‌این موضوع که یک ستوان۲ فرمانده گروهان شود، در دانشکده سابقه نداشت اما من فرمانده گروهان شدم. سازمان ما نیز از اینکه من این امکان را داشتم که صد دانشجو و صد سرباز بی‌سواد را پرورش دهم و رویشان اثر بگذارم و جذب سازمان کنم خیلی خوشحال شد. بعدها با آشنایی که با سایر رفقای سازمان پیدا کردم، متوجه شدم که بیشتر آنها، از من بهتر هستند و افسرهای خیلی خوبی داشتیم.
خب، در یک سازمان با ارتباطاتی که اعضایش با سایر افسرها و در محافل به‌خصوص در باشگاه افسران دارند، گپ‌وگفت فراوانی ایجاد می‌شود؛ هرکس از جایی خبری بیان می‌کند و آنجا یک‌سری اطلاعات کسب می‌شود، و از شاخه‌های گوناگون سازمان افسری این اطلاعات می‌رود. حزب هم با آن گستره تشکیلاتی افرادی در کارخانه‌ها، بازار و صنوف داشت؛ گزارش این اطلاعات جزو وظایف افراد بود. این اطلاعات در بخش اطلاعات متمرکز می‌شد، آن‌وقت پالایش می‌شد و برداشت اصلی از آن، یک خبر مهمی می‌شد که می‌توانست به یک کانال معین، مثلا به دکتر مصدق، فرستاده شود. ما از همه این شیوه‌ها برای مطلع‌کردن دکتر مصدق استفاده می‌کردیم.
‌آیا در حزب برای ارایه این اطلاعات به دکتر مصدق اتفاق‌نظر وجود داشت؟ ما شاهد این هستیم که از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا ۳۰تیر ۱۳۳۱ حزب در نفی و رد دکتر مصدق حرف می‌زند. علت ارسال این اطلاعات به دکتر مصدق چه بود حال آنکه در روزنامه‌های حزب – در این بازه زمانی- علیه دکتر مصدق مطلب نوشته می‌شد؟
در این ایامی که شما اشاره کردید منظور ما مقابله حزب با مصدق یا نفی او نبوده؛ ما به کابینه ایراد داشتیم، اصلا کابینه‌ای که سرلشکر زاهدی وزیر کشورش باشد برای حزب، قابل‌ پذیرش نبود. تاکنون دوستان «جبهه ملی» ما به هر دلیلی نخواستند که در رابطه با این کابینه – کابینه اول دکتر مصدق- صحبتی بکنند؛ حزب صریحا عدم‌ پذیرش خود را درباره ترکیب کابینه اظهار کرده بود و اگر نقدی وجود داشت، فراتر از نقد، اصلا محکوم می‌کردیم که چرا در کابینه دکتر مصدق «زاهدی» هست؟ آیا این بیانگر یک گرایش معینی‌ است؟ این نشانه چیست؟ خب البته بعدا هم معلوم شد واقعیتش این است که مصدق تصور می‌کرد می‌تواند آمریکا و انگلیس را در مقابل هم در چارچوب ملی‌شدن نفت ببیند؛ غافل از اینکه درست است که اینها با هم برای غارت سرمایه‌های ملی کشورهای مختلف رقیب هستند، اما هرجا لازم باشد برای شکستن هر مقاومتی که در مقابلشان باشد متحد می‌شوند. به تجربه هم بعدها مشخص شد، ابتدا هیات‌های مختلف «جاکسون» و… می‌آمدند و با نماینده‌های دکتر مصدق دیدار می‌کردند، و انصافا مصدق تسلیم آنها نشد، معمولا «مهندس حسیبی» طرف مذاکره اینها بود، و تخصص ملیون هم از آن«مهندس حسیبی» بود، بعد از مدت‌ها که این نوع رفت‌وآمدها انجام گرفت، و به جایی نرسید، آقای«هریمن»، یک چهره سرشناس آمریکایی، دیپلمات برجسته، برای حل مشکل نفت و برای اینکه ایران را وادار به پذیرش کند وارد ایران شد، که خوش‌بختانه مصدق زیر بار «هریمن» هم نرفت، برای اینکه میزان مخالفت با امپریالیسم آمریکا هم نمایان شود، حزب در روز ورود «هریمن» به ایران، تظاهرات گسترده‌ای را در سراسر ایران انجام داد (تیرماه ۱۳۳۰)، در تهران انبوه جمعیت در میدان بهارستان حضور یافتند، تمام خیابان‌های منتهی به بهارستان مملو از جمعیت بود، آن روز من خودم از دانشکده افسری رفتم منزل، لباسم را عوض کردم، رفتم که استقبال مردم را ببینم؛ باور کنید من هرگز چنین جمعیتی را ندیده بودم، جز البته در انقلاب سال ۵۷ هرگز اینچنین جمعیتی برای یک تظاهرات ندیده بودم. خب با کمال تاسف شهربانی این تظاهرات را به گلوله بست و کشتار وحشتناکی انجام داد و این تصور در حزب به وجود آمد که یعنی مصدق برای استقبال از «هریمن» اینطور کشتار می‌کند؟ در کل تاریخ سیاسی زندگی مصدق چنین چیزی سابقه ندارد، عملا خود دکتر مصدق پاسخ ما را داد، عاملان این تظاهرات را به محاکمه کشاند، دستور داد برایشان دادگاه تشکیل شود، اتفاقا این موضوع در کتاب «خاطرات و تاملات» خود مصدق نیز وجود دارد، می‌گوید من اینها را به محاکمه کشاندم، اما نفوذ دربار سبب شد که تبرئه شوند؛ امتحان خوبی داد مصدق، ضمن اینکه در داخل حزب یک احساس تحریک‌شده‌ای درباره عملکرد حکومت بود، ولی عاقلان حزب به‌خصوص در کمیته ‌ایالتی «دکتر تمدن»، خیلی روشن‌بین بودند، او از آنهایی بود که از روز اول مخالف بود چیزی در «نامه مردم» یا «رهبر» علیه مصدق نوشته شود، می‌گفت چه بخواهیم چه نخواهیم متحد اصلی ما در مبارزه با دربار همین ملی‌ها هستند، کاستی‌هایشان جای خودش محفوظ، ولی بالاخره برای پیروزشدن… به‌هرحال وقتی ما بخواهیم در مقابل استبداد مقابله کنیم، نیروهای فراوانی به غیر از چپ وجود دارد، منتها با نوسانات مختلفی که دارند، به این ترتیب بود که مصدق نشان داد تسلیم «هر‌یمن» هم نشد، و این موضوع به تصحیح نگرش و همچنین روش حزب در قبال دکتر مصدق کمک بزرگی کرد. همچنین انتقادات به کابینه دکتر مصدق خیلی تند بود، ولی وقتی که یک‌چنین تجربیاتی کسب شد و مصدق چنین چهره‌ای از خود نشان داد، در درون حزب هم نظرات مساعد زیاد شد تا آنجا که واقعه۳۰ تیر پیش آمد. ببینید مصدق کارشکنی‌ها را می‌دید، اینکه دربار جلوی کارش را می‌گرفت و… مصدق هم نیاز داشت به اختیاراتی فراتر از آن حدی که امکان داشت، مصدق تنها نخست‌وزیری بود که رییس ستاد ارتش را تعیین می‌کرد، وزیر جنگ را تعیین می‌کرد، رییس شهربانی، رییس ژاندارمری و تمام نیروهای نظامی مملکت زیر فرمان آقای نخست‌وزیر بود، هرگز در رژیم پهلوی نخست‌وزیری چنین امکاناتی نداشته، حتی قبل از پهلوی، در مشروطیت نیز هیچ‌کدام از صدراعظم‌ها چنین اختیاراتی نداشتند، مصدق تنها نخست‌وزیری بود که اینقدر دایره اختیاراتش فراگیر و گسترده بود.
‌به آن روزی اشاره کردید که به پیشنهاد حزب، تظاهرات کردید، و به دستور وزیر کشور مصدق، شهربانی یک کشتار گسترده‌ای کرد، و طبیعی ا‌ست که یک کدورتی بین شما و مصدق به عنوان کسی که مسوولیت دولت را در دست دارد، پیش بیاید، چه واقعه‌ای باعث شد این کدورت از بین برود و باعث شود که شما رویه‌تان نسبت به ایشان عوض شود؟
سوال بجا و کاملا درستی است، با کشتار شهربانی یک برانگیختگی همگانی در بین رفقای حزبی ما به وجود آمده بود. اما موضع‌گیری قاطع مصدق داستان را عوض کرد. دکتر مصدق مسوولان این کشتار را محکوم کرد، به محاکمه کشاند، و از قوه‌‌قضاییه خواست که اینها را محاکمه کند، منتها قوه‌قضاییه زیر نفوذ دربار بود، این روند حوادث بعد از ۳۰ تیر را دکتر مصدق در«خاطرات و تاملات»اش آورده، به صراحت می‌گوید که متاسفانه دربار جلوی به نتیجه‌رسیدن را گرفت و… خب این عمل مشخص کرد که مصدق مسوول این کار نیست و آن رویداد ورای اختیاراتش بوده، وقتی که در کابینه کسی مثل «زاهدی» وجود داشته باشد، در قسمت اقتصادش کسی مثل «گلشاهیان»باشد، قوه‌قضاییه‌اش«آقای لطفی» با کارکرد ضعیف که اتفاقا تا آخر هم بر سر کار بود، دیگر چه انتظاری می‌توان داشت؟ به هر حال رفته‌رفته دید واقعی‌تر شد، زیرا مصدق به‌دور از واکنش‌های احساسی، نشان داد که واقعا یک شخصیت ملی است، واقعا در چارچوب منافع مملکت می‌نشیند و با این هیات‌ها مذاکره می‌کند، در نتیجه در حزب، آن فضای عمومی نسبت به مصدق مثبت شد، که منجر به تصحیح روش خود حزب هم شد.
‌به‌نظر می‌رسد که در حزب دو جریان با هم در حال رقابت بوده‌اند، در حد کادر رهبری، یک جریان که معتقد به رهبری مصدق بود و یک جریان که او را وابسته به غرب می‌دانست؛ مشخصا«احمد قاسمی» نماینده کسانی بود که ضد مصدق بودند، و «مهندس علی علوی» جزو دسته‌هایی بود که از مصدق دفاع می‌کرد، چنین موازنه‌ای در درون حزب وجود داشت، این موازنه چگونه به نفع همکاری با مصدق شکسته شد و در کجاها کارشکنی صورت می‌گرفت؟
تقسیم‌بندی شما درست است، ولی کمی ناقص است. بار اصلی دفاع از مصدق در کمیته ‌ایالتی تهران بود، «دکتر تمدن» و دیگرانی که آنجا بودند، آنها خیلی زود به این نتیجه رسیدند که مصدق آمریکایی نیست، جواب «هریمن» را داد، آن کشتار را که مخالفان مصدق در دربار راه انداخته بودند برای بدنام‌کردن مصدق؛ ولی مصدق عاملان آن را به دادگاه کشاند، اگرچه به نتیجه نرسید ولی همین عمل ماهیت مصدق را مشخص کرد. در نتیجه فشار کمیته‌ایالتی زیاد شد و تاثیرات بحث‌ها کار خودش را کرد «احمد قاسمی» در اقلیت قرار گرفت و در حقیقت منطق قابل قبولی هم برای قانع‌کردن دیگران نداشت؛ در بدنه حزب هم همین حس وجود داشت و مجموعه این عوامل باعث شد که حزب یک بازنگری در نگرش‌اش کرد، موضعش را نسبت به مصدق تغییر داد. به خصوص از آن زمان به بعد که مصدق خواهان اختیاراتش شده بود و شاه ترتیب اثر نداده بود و مصدق مجبور به استعفا شده بود. ماجرا از این قرار بود که مصدق به شاه گفته بود که من سوگند خورده‌ام و به آن وفادارم، اما برای پیشبرد سیاستم نیاز به این اختیارات دارم، و از شاه درخواست کرده بود یا اختیارات یا استعفا؟ و شاه هم قبول نکرده بود و طبیعی بود که مصدق، استعفایش را داد. این اتفاق، مملکت را تکان داد؛ یادم می‌آید برادر شاه -علیرضا- با ماشین آمده بود که اطلاعات دست ‌اول بگیرد، و مثل اینکه یک‌سری از افراد او را شناخته بودند و به محض دیدن او فورا شروع می‌کنند به اسم آوردن، اول یکی را می‌زند فرار می‌کند، او خبر دست اول را به شاه می‌رساند و اعلام‌خطر می‌کند که ممکن است ارتش با مردم همگام شود. برای همین دستور داده شد که ارتش به پادگان‌هایش برگردد، و نیروی انتظامی کشتار نکنند، به این ترتیب بود که شاه موافقت کرد و قوام‌السلطنه سخنرانی کذایی خودش با عنوان «کشتی‌بان را سیاست دیگر آمد» ترتیب داد و شمشیر‌ها از رو بسته شد. اما حرکت توده مردم آنقدر وسیع بود که اصلا در چهارراه‌ها هم یک پاسبان پیدا نمی‌شد، یک کارگر ایستاده بود و آمدو‌رفت‌ها را تنظیم می‌کرد، این مناظر، خیلی دیدنی بود.
‌ما به مرداد ۱۳۳۲ می‌رسیم؛ «ماشاءالله ورقا» که آن‌موقع مسوول دایره اطلاعاتی شهربانی بود، در کتابش می‌گوید که این اطلاعاتش در مورد کودتا را از طرقی کسب کرده به خسرو روزبه مستقیم اطلاع داده بود و او هم این اطلاعات را به حزب رد کرده بود. در عین حال شما در مصاحبه‌ای گفته‌اید که برادر یکی از افسران گارد، خبر کودتا را به کمیته مرکزی می‌رساند و خبر هم به دکتر مصدق می‌رسد، من می‌خواهم کانال‌هایی که خبر داده شد، موثق‌بودن کانال‌ها و اینکه حتما خبر کودتا به مصدق رسیده باشد را بدانم.
من حداقل از سه کانال خبر دارم، یکی«سروان اسماعیل فیاضی» که افسر گارد شاهنشاهی بود و من شرح آن را به‌تفصیل در کتاب «درد زمانه» گفته‌ام؛ با اینکه سر پست بوده، و زمان هم خیلی محدود، اما چون خبر خیلی مهم بوده، نمی‌توانسته که صبر کند که افسر بعدی برای نگهبانی بیاید، از کاخ می‌آید بیرون و چون خانه‌اش هم نزدیک بوده برادرش را می‌بیند، می‌دانست که برادرش عضو سازمان جوانان است. صدایش می‌زند و می‌گوید که برود این خبر را به هرکدام از مسوولان حزبی اطلاع بدهد، خبر هم خیلی ساده است، گارد آماده است که حکم عزل مصدق را «نصیری» ببرد برای ابلاغ، اگر نپذیرفت دستگیرش کند، آقای«ناصر بانکی» آن‌موقع دانشجو بوده، دوست برادر «سروان فیاضی»، او آشنایی داشت به نام آقا فخر در کمیته‌‌ایالتی، اطلاعات را به او رساند، و تاکید داشت که ضرورت دارد همین امشب خبر برسد، همان شب هم می‌رسد. این یکی از کانال‌هاست. کانال دیگر کانال «ماشاءالله ورقا» است، که مستقیما با «روزبه» ارتباط داشت، به علت حساسیتی که پست «ورقا» داشت، در هیچ حوزه سازمانی شرکت نمی‌کرد، فقط ارتباطش با «روزبه» بود، که مسوول شعبه اطلاعات سازمان افسران بود، معاون «دکتر یزدی» در حزب هم بود درعین حال، کانال دیگر«مهدی همایونی» بود. همه اینها از سازمان افسری می‌رود دست «روزبه»، او هم که در شعبه اطلاعات بوده، در کمیته مرکزی مطرح و تصمیم گرفته می‌شود، به هر حال کانال‌های مختلفی برای ارتباط با مصدق وجود داشت.
‌آقای مصدق در «خاطرات و تاملات»اش می‌گوید که ناشناسی در ۲۴مرداد تماس می‌گیرد و خبر کودتا را می‌دهد. آقای«سروان مهران فشارکی» که از اعضای حفاظت منزل دکتر مصدق بوده می‌گوید قبل از آمدن «نصیری» موتورسواری آمد و نامه سربسته‌ای برای دکتر آورد؛ شما تایید می‌کنید؟
کاملا درست است.
‌آن زنگ ناشناس که به خود دکتر مصدق خبر می‌دهد چه کسی بوده؟
زنگ ناشناس مربوط به رابطه خانوادگی‌ای است که مربوط به «مریم فرمان‌فرما» معروف به «مریم فیروز» می‌شود، فامیل دکتر مصدق.
‌دختر دایی و پسرعمه می‌شدند؟
بله، این موافقت را مصدق کرده بود که هروقت «مریم خانم» می‌خواهد صحبتی داشته باشد به اصطلاح خودش به اندرون ایشان زنگ بزند، و مستقیما با همدیگر حرف بزنند. درباره این اقدامات که حزب انجام داده، هرچه ما گفتیم و می‌گوییم مستند هم وجود دارد، همان‌وقت‌ها هم در روزنامه‌ها منعکس می‌شد، دوستان ملی ما منکر می‌شوند و می‌گویند که نه، و خوشبختانه کتاب خاطرات «دکتر شایگان» منتشر شد، «دکتر شایگان» به صراحت بیان می‌کند که «من روز ۲۷ام می‌خواستم پیش دکتر بروم، کسی آمد، کسی که فرهنگی بود و من می‌شناختمش، آدم موقری هم بود، آمد و گفت که من از طرف حزب آمدم و پیامی برای دکتر دارم، ولی من دسترسی ندارم که ایشان را ببینم، من از طرف حزب می‌گویم که ما در دفاع از دکتر مصدق آماده مقابله با کودتاچی‌ها هستیم، ولی نه سلاحی داریم نه چیز دیگری، احتیاج داریم که مقابل نیروهای ارتش مسلح باشیم، و نه‌فقط ما بلکه هواداران خود شما، شما بخواهید از مردم که با کودتای احتمالی مقابله کنند.» و به گمان من این نوشته«دکتر شایگان» نقطه پایانی است بر عدم پذیرش‌هایی که از طرف دوستان ملی ما صورت می‌گیرد.
در فاصله ۲۵ تا ۲۸مرداد سازمان افسری در چه وضعیتی به‌سر می‌برد؟ آیا این شادی شکست شاه و فرارش به بغداد و بعد به ایتالیا باعث شده بود که شما هم سست‌تر شوید؟ روابط‌تان را از دست بدهید؟ یا اینکه دستور دکتر مصدق برای سرکوب تظاهرات در عصر ۲۷مرداد باعث شده بود که حزب سازماندهی‌اش را از دست بدهد و نتواند در کودتای ۲۸مرداد کنش خوبی داشته باشد؟
نه، هیچ‌کدام از اینها نبود، ما اطلاعات دقیق داشتیم که به‌رغم شکست اقدام کودتایی «نصیری» در شب بیست‌وپنجم، تدارک برای اقدام اصلی در ارتش باز هم صورت می‌گیرد، منتها این‌بار خیلی‌خیلی محتاطانه؛ اگر آن موقع ما دقیقا از زمان حرکت که چه کسی و چه پیامی دارد به مصدق اطلاع پیدا کردیم و به او خبر دادیم، این‌بار خیلی پنهانی، ما فقط جابه‌جایی‌ها و رفت‌و‌آمدها را متوجه می‌شدیم، ولی اینکه دقیقا دارند چه کار می‌کنند ارزیابی حزب بر تدارک کودتای مجدد هست، و به همین علت هم مرتب به مصدق اطلاع داده می‌شد که آقا اینها دارند این کار را می‌کنند، پاسخ مصدق غالبا این بود که ما بر اوضاع مسلط هستیم، ستاد ارتش و شهربانی مراقبت می‌کنند، با یک اطمینان خاطری بیان می‌کرد؛ غافل از اینکه ارتش را دست کسی سپرده که اصلا سابقه فرماندهی ندارد، یک افسر دفتری بود «سرتیپ ریاحی». متاسفانه اطرافیان مصدق افراد ناصالحی بودند، بعضی مثل «سرتیپ محمد دفتری»، با وجود اینکه نسبت فامیلی با مصدق داشت با کودتاچی‌ها بود، یا رییس ستاد ارتش به کلی رفته بود خانه دخترش ترک پست کرده بود، یعنی بزرگ‌ترین خیانتی که یک فرمانده در حین عملیات نظامی می‌خواهد انجام بدهد، شما ببینید خود من را به‌عنوان یک فرمانده گروهان، تسلیحات را در سلطنت‌آباد به من دادند و من را به پاسگاه پلیس راه‌آهن فرستادند و من برای سپردن چنین ماموریتی خوشحال بودم چرا که گمان می‌کردم این منطقه کارگری است و اگر قرار باشد با آن مقابله بشود حداقل یک نیروی نظامی می‌تواند پیشاپیش کارگرها حرکت کند، آتش دشمن را خاموش کند، تیراندازی و هدایتشان کند به‌سمت پادگان‌هایی مثل باغ‌شاه، دانشکده افسری، دانشکده پلیس و… که بتوانند اسلحه به‌دست بیاورند و با کودتاچی‌ها مقابله کنند؛ در مقابل اما از رییس ستاد ارتش خبری نبود، او بی‌خبر از اینکه چه اتفاقی دارد می‌افتد به‌رغم تلفن‌های مکرر به دکتر مصدق می‌گوید ما بر اوضاع مسلطیم. در آخرین تلفن که حوالی ظهر برقرار می‌شود می‌گوید ما کاری نمی‌توانیم بکنیم و شما هرکاری می‌توانید انجام دهید!
‌شب قبلش در عصر ۲۷مرداد دکتر مصدق دستور سرکوب هرگونه تظاهرات را در شهر می‌دهد و می‌گوید که هیچ تظاهراتی نباید در شهر برگزار شود، «دکتر کیانوری» ادعا می‌کند که بسیاری از رابط‌های حزبی در اثر این دستور دکتر مصدق دستگیر می‌شوند و سازمان حزبی به‌نوعی از هم پاشیده می‌شود. آیا چنین چیزی صحیح است؟
 ببینید سازمان حزبی پاشیده نشده بود، اما ارتباطات گسسته شده بود، «دکتر کیانوری» درست می‌گوید. روز ۲۷مرداد سفیر آمریکا که در مسافرت بود باعجله خودش را به تهران می‌رساند و بلافاصله تقاضای دیدار با مصدق را می‌کند و به او اجازه داده می‌شود که بیاید. اولین مطلبی که می‌گوید این است که اگر وضع به این ترتیبی باشد که در خیابان‌های تهران است هیات دیپلماتیک آمریکا امنیت ندارد و ایران را ترک می‌کند. مصدق می‌گوید که نه، من در حضور شما دستور می‌دهم که هر بی‌احترامی و تظاهرات علیه آمریکا را سرکوب کنند. آنجا زنگ می‌زند به «سرهنگ اشرفی» فرماندار نظامی تهران و عینا این دستور را می‌دهد و در اینجا تنها نیرویی که تظاهرات می‌کرد حزب بود. در مقابل آنها سرکوب کردند، دستگیر کردند و ۶۰۰نفر از رفقای ما را بازداشت کردند. شما ببینید وقتی که ارتباطات یک حزب مخفی قطع شود از نو باید سازماندهی و ارتباط برقرار شود و در این بین بسیاری از مسایل پنهان آشکار می‌شود؛ در کار سازمانی مخفی ارتباطات خیلی اهمیت دارد، حتما خوانده یا شنیده‌اید که وقتی مبارزات مسلحانه در ایران آغاز شد اینها قرارهایشان محدود و محدودتر شد؛ طوری که ۲۴ساعت شد ۱۶ساعت، ۱۶ساعت تبدیل شد به ۱۲ساعت، یعنی در آن فاصله اگر کسی را می‌گرفتند، تخلیه اطلاعات می‌کردند و به ضرب شکنجه ارتباطات گسسته می‌شد. فعالیت پنهانی چیز ساده‌ای نیست. شما ببینید در ۲۷مرداد چه ضربه‌ای به حزب وارد شد و ارتباطات به حداقل رسید، البته در سازمان نظامی ما این را نداشتیم.
‌آقای عمویی! شما در سازمان نظامی شاهد کودتا هستید، شاهد این هستید که افسران گارد دارند کودتا می‌کنند؛ کسانی را دارید که دوروبر «زاهدی» هستند، کسانی را دارید که جلوی خانه مصدق هستند و کسانی را دارید که جزو حمله‌کنندگان به خانه او هستند. چرا سازمان افسری حزب توده ایران به‌عنوان یک سازمان انقلابی به‌صورت مستقل یا حزبی خودش وارد عمل نشد؟ چرا باید منتظر حرف دکتر مصدق باشد برای اینکه عمل کند؟ مگر شما شعار نمی‌دادید که «کودتا را به ضدکودتا بدل خواهیم کرد»؟
بله، این شعار در روزنامه ما چاپ شد، ولی این به این معنا نبود که ضدکودتا را حزب به‌تنهایی انجام می‌دهد، ما با حمایتی که از مصدق می‌کردیم بر این باور بودیم که مجموعه نیروهای ضدکودتا، حزب توده ایران، جبهه ملی و در راس‌ آن دکتر مصدق، باید در مقابل دربار بجنگیم. سازمان نظامی خودش نمی‌توانست بیاید این کار را بکند، حق هم نداشت که بیاید، علاوه بر سازمان نظامی حزب توده ایران- حزب توده مگر همه‌کاره مملکت بود؟- امکاناتش محدود بود، درست است منسجم‌ترین سازمان سیاسی کشور بود، اما نه ارتش در اختیارش بود و نه شهربانی، توپ و تانک نداشت! ما با کلی گرفتاری توانستیم بعد از کودتا یک تیم نارنجک‌سازی تشکیل دهیم، حتی تلفاتی هم دادیم، «سرگرد مظفری» هم چشمش را از دست داد و هم دستش را، مجبور شدیم به هر شکلی که هست او را از مملکت خارج کنیم برای معالجه، اما برای مقابله با کودتا ما نیاز به پیام دکتر مصدق داشتیم، اگر این پیام مبنی ‌بر مقابله با کودتا که وظیفه همه میهن‌دوستان است، از طرف مصدق صادر می‌شد، اولین نیرویی که به میدان می‌آمد حزب ما بود، آماده بودیم، من حتی همان‌موقع اشاره کردم، تکرار می‌کنم، دانشکده افسری که به کودتا پیوست، «سرتیپ زنگنه» مردد بود، اگر پیام می‌آمد خیلی از این افرادی که دچار تردید بودند نظرشان عوض می‌شد، به فرض عوض هم نمی‌شد، مصدق یک شخصیت ملی بود، کسی که مقابله کرده با سیاست‌های بربادده‌ دربار، حالا از مردم می‌خواهد که در مقابل کودتا مقاومت کنند و به میدان بیایند، ما که تجربه ۳۰تیر را داریم، باید از آن واقعه درس بزرگی می‌گرفتیم، به‌جای اینکه ملیون ما درس بگیرند، درست عکسش را عمل کردند و امروز هم که این کار را نقد می‌کنیم، در جواب می‌گویند حزب توده سازمان نظامی داشت ولی شما همه‌چیز را داشتید، رییس ستاد ارتش را داشتید، وزیر جنگ را داشتید، شهربانی، پادگان‌ها، اسلحه‌خانه و… اما درواقع ما به غیر از چند تفنگ که از این‌ور و آن‌ور تهیه کرده بودیم و احیانا چند تا راکت، چیزی در اختیار نداشتیم. ببینید به نظر من دوستان ملی ما یک مقدار باید انصاف داشته باشند، خودشان را نقد کنند، حزب توده ایران به گمان من، نه‌تنها خودش را نقد کرد بلکه خودزنی هم کرد؛ حتی در این مساله افراط هم کردند؛ درباره وظایف حزب در این مقطع من مدعی نیستم که تمام و کمال و به خوبی آن‌چنان که باید انجام گرفته بود، اما وظیفه اصلی متعلق به دولت ملی مصدق بود که همه امکانات را در اختیار داشت، علاوه برآن هم حزب توده ایران با نگرشی که بعد از ۳۰تیر ۳۱ پیدا کرد و حمایت همه‌جانبه‌اش. به گمان من مصدق در آستانه کودتا تنها طرفداری که داشت حزب توده ایران بود؛ یعنی در خود جبهه ملی تزلزل فراوان بود. متاسفانه رهبران جبهه‌ملی از دو گروه تشکیل می‌شدند، برخی از نوع «دکتر بقایی» که خیانت کردند، هم به جبهه ملی و هم به ملت ایران، چون اینها ارتباط مستقیم با خارجی‌ها داشتند و مجری نظرات آنها بودند، «بقایی»، «مکی»، «حایری‌زاده» و امثال آنها که تعداد زیادی از آنها شیفته آمریکا و امپریالیسم بودند، اصلا باورشان این بودکه آمریکا به اندازه انگلیس مستعمره‌دار نبوده، اما در واقع تمام آمریکای لاتین، طیول آمریکا بود و آمریکا با این شعار ‌که استعمار آنها را از بین خواهد برد، اسپانیا را شکست‌ داد و از آنجا بیرون راند. کاری که در ویتنام انجام داد؛ فرانسه را بیرون کرد و خودش رفت آن‌جا، چه فاجعه‌ای! اما، آقایان با همه این مسایل، اینقدر شیفته فرهنگ و منش آمریکایی بودند که آمریکا را مستعمره‌دار نمی‌دانستند و باکمال تاسف اینها در کابینه مصدق تاثیرگذار بودند.
‌یعنی «دکتر شایگان»، «محمود نریمان» و «دکتر فاطمی»…؟
من فکر می‌کنم در اینها «اللهیار صالح»، «نریمان» و«شایگان» آدم‌های سالمی بودند، ولی «فاطمی» جنگنده بود، مبارز بود، ببینید فرق هست بین «آدم سالم» و «آدم سالم و مبارز»؛ ما خیلی آدم‌ها را داریم که انسان‌های خوبی هستند، دزد نیستند، کلاش نیستند، وابسته نیستند، ولی الزاما اینها مبارزه نمی‌کنند، تن به خطر نمی‌دهند، مبارزه‌کردن بردوباخت دارد، کشته‌شدن دارد، پیروز شدن دارد، باید چنین خمیره‌ای در وجود انسانی باشد که آماده فداکاری باشد، زندگی‌اش را وقف این کار کند، نمونه‌هایی داریم، حالا جالب اینجاست که پیشینه اینها متفاوت است، «شایگان» همیشه آدم سالمی بود، «صالح» و «نریمان» همیشه سالم بودند، ولی «فاطمی» که همکار قوام‌السلطنه بود در حزب دموکراتش، پله‌پله آمد تا شد وزیر خارجه فعال دکترمصدق و اینقدر توانمند و مبارز.
‌ اینکه گفتید حزب توده برای کنش فعالانه در مقابله با کودتا، منتظر بود تا از او خواسته ‌شود، کمی درکش مشکل است چرا که حزب توده تنها حزبی بود که می‌شد از آن انتظار داشت بدون اینکه مصدق یا هرکس دیگری از او بخواهد، وارد عمل شود و کاری کند، همان‌طور که قبل از آن هم کرده بود، بدون اینکه کسی از او بخواهد؛ شاید به همین دلیل هم باشد که الان که گفته می‌شود حزب توده، مصدق را تنها گذاشت… به هر حال به نظر می‌رسد این موضوع باید روشن شود، آنهایی که فکر می‌کنند حزب توده، مصدق را تنها گذاشت، چرا این‌گونه فکر می‌کنند و چگونه می‌توان این گزاره را از اذهان پاک کرد؟
انگشت روی مساله بسیار حساس و درستی گذاشتید، بعد از کودتای ۲۸مرداد تا سال ۵۷ به‌رغم انتقاداتی که حزب در روزنامه‌های خودش از خودش کرد و به گمان من در بخشی حتی خودزنی هم کرد، این دوستان ملی ما حتی یک‌بار هم خودشان را نقد نکردند، دکتر مصدق چهره برجسته ملی قابل احترامی است، اما این نافی اشتباهاتش نیست، آیا با تهدیدی که «هندرسون» سفیر آمریکا می‌کند نخست‌وزیر ملی ما باید تسلیم او شود؟ به نظر من اینجا یک مقطع انتخاب بوده، دکترمصدق اینجا انتخاب کرد آیا سرنوشت کشور را تحویل دربار بدهد یا ملت؟ مصدق آدم سالمی‌ است ولی مبارز و جنگنده نیست، از طرق قانونی و مجلس می‌توانست کار کند، از طریق سخنرانی برای مردم، کما اینکه این کار را کرد؛ اما آنجا که نقطه پایانی جنگ با دربار است با وجود حمایت‌هایی که آمریکا از دربار خواهد کرد، یک فرد مبارزی مثل «فاطمی» می‌خواهد؛ «فاطمی» مرد این کار بود. حزب نیاز داشت به پیام مصدق، زیرا به خوبی می‌دانست که به تنهایی نمی‌تواند این کار را بکند، به‌خصوص اینکه پیش از آن، خبر خطر کودتا را در «به‌سوی آینده» و «شجاعت» هم منتشر کرده بود.
‌از طریق روزنامه‌هایی که توقیف ‌شدند؟
بله، این اقدام فضا را مشخص می‌کند، که درست است عواملی که در حکومت بودند زیر چتر مصدق در کابینه‌اش هستند، ولی عواملی‌اند که «به‌سوی آینده» را توقیف کرده بودند، ما مرتب روزنامه به‌جای «به‌سوی آینده» منتشر می‌کردیم، شاید ۱۰، ۱۲ روزنامه درآمدند و توقیف شدند، توسط چه‌کسی توقیف می‌شد؟ توسط همین عوامل دولتی دکتر مصدق. روزنامه «شجاعت» خبر کودتای شب ۲۵ام را قبل از اینکه اعلامیه دولت، خبر را بدهد چاپ کرد؛ خب اینها نمی‌پذیرفتند که این روزنامه که خبر را زودتر چاپ کرده، از کجا این خبر را داشته است؟ ما هرچه به اینها می‌گفتیم که حزب دارد همکاری می‌کند، موضوع را رها نکرده، منفعل نیست، به این ترتیب، جلوی کودتا را گرفته زیر بار نرفتند که نرفتند.
‌چقدر نقش «نیروی سوم»«خلیل ملکی»را در فاصله‌انداختن بین حزب توده و مصدق پررنگ می‌دانید؟ چون «خلیل ملکی» و نیروهایش اولین اصل مبارزه‌شان، مبارزه با حزب توده بود و درعین حال از یاران راستین دکتر مصدق بودند، همان‌طور که«خلیل ملکی» به دکتر مصدق گفته بود که من حاضرم تا جهنم با شما بیایم؛ نقش او را چقدر در این موضوع موثر می‌دانید؟
خیلی زیاد. من به کتاب خاطرات خود «خلیل ملکی» استناد می‌کنم؛ صریحا می‌گوید که «من بارها به دکتر مصدق گفتم برای اینکه حکومت شما موفق شود و بتواند اصل ملی‌شدن را جا بیندازد، باید کفه آمریکا یک‌مقدار غلیظ‌تر شود و وقتی مصدق می‌پرسد که چگونه؟ می‌گوید دست‌وبال حزب توده را که از جمله سیاست‌های شوروی هست ببندید.» مصدق می‌گوید مگر من صدرالاشرافم؟ (نخست‌وزیر سال‌های ۲۳ و ۲۴) ببینید نیروی سوم ملکی مطرح می‌کرد که من نه طرفدار سرمایه‌داری هستم و نه طرفدار سوسیالیسم نوع شوروی، یک نیروی سومی هستم که از خواست‌های ملی و عدالت‌اجتماعی تشکیل شده، با این چهره به کابینه می‌رود و به ملی‌ها نزدیک می‌شود و مرتب در گوششان می‌خواند و اثر هم به هر حال گذاشته بود، «فروهر» را با خودش همراه کرده بود، «فروهر» می‌گفت که این مرد ول‌کن حزب توده نبود، یاد «فروهر» گرامی، ما را تجهیز می‌کرد، یک‌بار دست در جیبش کرد و عکسی درآورد و گفت آقای«عمویی» ببین من چه لاتی بودم آن‌موقع، یک چاقو در دستش گرفته بود و هیکلی هم داشت و مشغول حمله به تظاهرات توده‌ای‌ها بود.
‌این عکس در کتاب خاطرات «دکتر کیانوری» است، منتشر شده… با یک کراوات سیاه‌رنگ به سبک فاشیست‌ها…
جالب است، «زیرک‌زاده» در خاطراتش می‌گوید که ما برای اینکه با تظاهرات توده‌ای‌ها مقابله کنیم دستور دادیم که از این چوب‌ها، پرچم نیم‌متری درست کنند و همه‌اش را پرچم ایران بزنند وقتی لازم شد پرچم را بکشند؛ ولی خوشبختانه پان‌ایرانیست‌ها قبل از ما این کار را می‌کنند، یعنی ما خیلی تنها نیستیم در این زمینه، شما ببینید این مطلب را جزو افتخاراتشان بیان می‌کنند؛ وقتی که دید اینطور شد دیگر نگران داوری جامعه نخواهد بود.
‌امروز که شصتمین‌سال بعد از کودتاست، ملی‌ها و مذهبی‌ها و سلطنت‌طلب‌ها و چپ‌ها هرکدام یک نگاهی به آن واقعه دارند و به نظر می‌رسد در نگاهشان به آن واقعه یک دگردیسی اتفاق افتاده است. سوال من این است فارغ از اینکه می‌گویند سیاست تصمیم‌گیری در لحظه است و امروز نمی‌توان درباره یک تصمیم در ۶۰ سال پیش اظهارنظر کرد، شما وقتی امروز بعد از ۶۰سال از ۲۸مرداد، عملکرد خود و جریانتان را مرور می‌کنید معتقدید آیا بهترین تصمیم را گرفتید؟ یا می‌توانستید به نحوی عمل کنید که احیانا دستاوردهای بیشتری داشته باشید؟
من معتقدم به‌رغم اینکه ۶۰سال از آن زمان گذشته، حزب توده ایران جز آن تصمیمی که گرفت تصمیم دیگری نمی‌توانست بگیرد، برای اینکه موضع حزب نسبت به دربار و سلطنت‌طلب‌ها روشن بود و هرگونه حرکتی که می‌خواست در مقابله با کودتا کند اولین نیرویی که در مقابلش می‌ایستاد کودتاچی‌ها بودند و برای این، کاری را کرد که حکومت مصدق سرنگون نشود، ولی نیروی حزب برای این کار کافی نبود، به‌خصوص اینکه روزنامه «شاهد» متعلق به «دکتر مظفر بقایی» و «نیروی سوم» «خلیل ملکی» مرتب می‌نوشتند که کودتا، ترفندی است که حزب توده برای دستیابی به قدرت خودش به‌کار می‌برد، یعنی در اذهان طوری مطرح می‌کردند که حزب توده می‌خواهد خودش کودتا کند و برای همین جنجالی تحت‌عنوان خطر کودتا بیان می‌کند، حالا اگر حزب تصمیمی غیر از آن تصمیم مبتنی بر وارد آمدن به میدان می‌گرفت درست همان چیزی می‌شد که «بقایی» داشت در روزنامه‌اش تبلیغ می‌کرد، یعنی مصدق از طرفداران خود نمی‌خواهد که به میدان بیایند و جبهه ملی هم کاری نمی‌کند. پس بدون تردید این اتهام به یک فعل مشخص تبدیل می‌شد که کودتا دارد توسط خود توده‌ای‌‌ها انجام می‌گیرد و توده‌ای‌ها دارند برای سرنگونی مصدق کار می‌کنند؛ من برخلاف نظراتی که آن‌موقع به عنوان افسر سازمان نظامی داشتم، به صراحت می‌گویم که ما در حوزه حزب بعد از کودتا تا مدت‌ها حسرت می‌خوردیم که چرا حزب به ما دستور نداد وارد عمل شویم؛ آنقدر اعتراض کردیم، که حزب مجبور شد «آقا فخر» که عضو کمیته ‌ایالتی بود را برای اقناع ما به حوزه بفرستد، چون رهبری سازمان نتوانسته بود ما را قانع کند، در نتیجه گفتند کسی را می‌فرستیم و «آقافخر»را فرستادند، در جلسات متعدد ما بحث کردیم، آخر سر «آقافخر» از ما خواست که اجازه دهیم ‌دو بیت شعر برایمان بخواند، چرا که از نظر او به‌جای اینکه او ما را قانع کند، ما او را قانع کرده بودیم. بعدها در سال ۳۷ من در زندان، دوباره «آقافخر» را دیدم، به او گفتم که «آقافخر» حالا یکی‌دوتا شعر بخوان، الان وقتش است، آن‌موقع وقتش نبود.
‌امروز در میان برخی افراد نسل جدید که نه آن روز را دیده و نه درک کرده‌اند و درباره آن تنها در کتاب‌ها خوانده‌اند، یک چرخش دیدگاهی نسبت به آن رویداد پیش آمده به نحوی که بعضا ۲۸ مرداد را نه کودتا که «رستاخیز ملی» می‌دانند؛ شما فکر می‌کنید که چرا این تفکر نسبت به آن رویداد در این نسل به وجود آمده و پررنگ‌تر هم شده است؟
من متاسفم از اینکه چنین چیزی می‌شنوم، چون من در این حد نمی‌دانستم که کودتای ۲۸مرداد را یک رستاخیز ملی بدانند، سلطنت‌طلب‌ها این را می‌گفتند، برای من مایه تاسف است اگر این‌چنین باشد، به‌عکس در نسل جوان‌مان کسانی را می‌بینم که برای سعادت مملکت مبارزه سیاسی از نوع مبارزه‌ای که حزب انجام می‌داده را کافی نمی‌دانند، یعنی اینها را رادیکال‌تر می‌بینم، قاعدتا و منطقا هم اینطور باید باشد، سلطنت‌طلب‌ها بیشتر در نسل‌های گذشته و فسیل‌ها دیده می‌شوند، «رستاخیز ملی» اصطلاحی است که در ۲۸مرداد از طرف شاه به‌کار برده شد، اگر چنین باشد از کاستی کار ماست، یعنی ما نتوانستیم رسالتمان را حداقل برای انتقال تجربیات و آن‌چیزی که واقعا رخ‌داده انجام دهیم، به‌رغم اینکه همه‌ساله در ۲۸مرداد مصاحبه و مقاله نوشته می‌شود و… اما اصلا جوهره آنچه در ۲۸مرداد ۱۳۳۲ رخ‌داد بیان نشده، چه فاجعه‌ای بود، من یک‌جا در مصاحبه‌ای گفتم باتوجه به نگرشی که حزب نسبت به مصدق پیدا کرده بود و باتوجه به تسلیم‌نشدن مصدق در برابر خواست‌های آمریکا و انگلیس، راه نوعی دموکراتیسم در ایران داشت هموار می‌شد، من باورم این است که اگر کودتای ۲۸مرداد رخ نمی‌داد ما به یک مسیر خیلی مترقی رهنمون می‌شدیم، نه‌فقط آن کودتا مانع از رسیدن به چنین چشم‌اندازی شد که کودتای ۲۸مرداد پیشرفت ملت ایران را در آن مقطع زمانی از بین برد.
‌آنهایی که امروز عملکرد حزب توده را در مقطع ۲۸مرداد، خیانتکارانه و نادرست می‌دانند، به تریبون‌هایی دسترسی دارند که به راحتی می‌توانند انواع اتهام‌ها را روانه این حزب کنند. در کنار این موضوع بخشی از این بدبینی ممکن است به دلیل یک‌سری اتفاقاتی که در تاریخ حزب توده افتاده، باشد و آن اتفاق‌ها ممکن است عده‌ای را نسبت به عملکرد حزب در ۲۸مرداد بدبین کرده باشد، مثلا بحث فرقه دموکرات پیشه‌وری؛ تا چه حد اتفاقاتی که در خود حزب افتاده را برای دامن‌زدن به این بدبینی و فضاسازی موثر می‌دانید؟

در زمان شاه، نه فقط ما را کشتند و دهانمان را بستند و به زندان انداختند، بلکه مرتب علیه ما تاریخ‌سازی کردند، خب طبیعی است که خودبه‌خود در یک طول زمانی، آثار خودش را برجای می‌گذارد، این دال بر این نیست که فرهنگ حزب ما ضعیف بوده است، اصلا نگذاشتند این فرهنگ گسترش پیدا کند و به گوش مردم برسد، ۲۵سال در زمان شاه صدای «عمویی‌ها» جایی شنیده نشد، زیرا اساسا مجال صحبت‌کردن به ما را ندادند و شروع کردند به تحریف‌کردن، آنقدر در آن سال‌ها این روند ادامه پیدا کرد که حالا مثلا کسی می‌آید و از کودتای ۲۸مرداد به عنوان «رستاخیز ملی» یاد می‌کند، این شناخت وظیفه ما را سنگین‌تر می‌کند، ما موظفیم که آنچه اتفاق افتاده را برای نسل جوانمان مطرح کنیم، و من فکر می‌کنم آنچه در بضاعتم بوده را در این زمینه انجام داده‌ام.




ناخدا بهرام افضلی؛ فرمانده نیروی دریایی ارتش که اعدام شد

۰۳ شهریور

۱۳۹۸نویسنده: مازیار وکیلیبرگرفته از : سایت «رویداد ۲۴»،

۳۰ مرداد ۱۳۹۸

ناخدا بهرام افضلی از مشاهیر ایران در میان نظامیان بود. او نخستین فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی بود که در سال‌های ابتدایی انقلاب نقش بی بدیلی در جنگ داشت. با این حال او در سال ۱۳۶۲ به جرم جاسوسی در دادگاهی که ری شهری ریاست آن را بر عهده داشت اعدام شد.
«من می‌گریم، اما / در غریو مرغک دریا، باز پیامی است / گلخند «ناوی انوشه» / در دهان تو شکفت ناخدا / بمان، بمان / که فردا / ما بهار را در آغوش می‌کشیم / من می‌گریم و دریا / همچنان/ موج بر موج می‌کوبد.» سیاوش کسرایی

ناخدا بهرام افضلی متولد سال ۱۳۱۶ اولین فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در سال‌های بعد از انقلاب بود. او تنها نظامی عضو یکی از احزاب چپ (حزب توده) ایران بود که توانست به سمت فرماندهی یکی از نیرو‌های نظامی در سال‌های پس از انقلاب برسد.

افضلی در روز‌های آغازین جنگ با انجام موفق عملیات مروارید توانست نیروی دریایی عراق را از صحنه نبرد خارج کند. او همچنین اولین دانشگاه نظامی نیروی دریایی را در سال‌های پس از انقلاب اسلامی تاسیس کند. افضلی نقش به سزایی هم در پیروزی خرمشهر داشت. او بعد‌ها در سال ۱۳۶۲ به جرم جاسوسی برای شوروی و همکاری با حزب توده اعدام شد.
 
ناخدا بهرام افضلی که بود؟
 
به گزارش رویداد۲۴ بهرام افضلی یکی از نام‌هایی است که در میان انبوه نام‌ها و حوادث سال‌های پس از انقلاب اسلامی گم شده است. او تنها نظامی ایرانی بود که از یک حزب اپوزوسیون جمهوری اسلامی به پست حساس فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد و توانست در همان روز‌های آغازین جنگ طی یک عملیات پیچیده نیروی دریایی عراق را زمینگیر کند و در خرمشهر خدمات زیادی انجام دهد. اما در نهایت به او اتهام جاسوسی زدند و اعدام شد؛ اتهامی که افضلی تا آخرین روز دادگاه به ریاست محمدی ری شهری آن را نپذیرفت و تمام موارد اتهامی را تکذیب کرد.

سال‌ها بعد پس از پایان جنگ و تمامی مناقشاتی که باعث اعدام افضلی شد. هاشمی رفسنجانی در مصاحبه‌ای عنوان کرد: «اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آن‌ها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم. البته به نفع شوروی فعالیت‌هایی داشتند.»

این سخن از طرف کسی که سال‌ها به مرد دوم حاکمیت مشهور بود، ماجرای ناخدا افضلی را پیچیده می‌کند. مردی که حتی اعدام هم نتوانست او را از سایه بیرون بیاورد. ناخدا بهرام افضلی مردی است که در تمام این سال‌ها در غبار تاریخ ایستاده است. بعد از سال‌ها که از جنگ می‌گذرد بهتر است چهره‌هایی مثل افضلی از غبار تاریخ بیرون بیایند، شاید از طریق پیگیری زندگی آن‌ها بتوان روایت‌های تازه‌تری از دهه پُر رمز و راز شصت ارائه داد.

زندگی‌نامه ناخدا بهرام افضلی
 
بهرام افضلی در سال ۱۳۱۶ در قم به دنیا آمد. سال‌های کودکی تا دبستان را در شهر قم سپری کرد و پس از اتمام دوران دبستان به تهران آمد و سال‌های دبیرستان را در دبیرستان‌های رازی و البرز گذراند. او در جریان ملی شدن صنعت نفت به سازمان جوانان حزب توده علاقه پیدا کرد و حتی چند ماهی بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به علت دیوارنویسی دستگیر شد.

بهرام افضلی در سال ۱۳۳۶ دوران دبیرستان را به پایان رساند و توانست در امتحانات ورودی نیروی دریایی رتبه اول را کسب کند و با اصرار و فشار مقامات وارد نیروی دریایی ارتش شاهنشاهی شد و برای گذراندن دوره مهندسی به ایتالیا اعزام شد.

افضلی در سال ۱۳۴۰ پس از تکمیل تحصیلات نظامی در پایگاه نظامی لیورنو به ایران بازگشت و تا سال ۱۳۴۶ در پادگان نیروی دریایی خرمشهر خدمت کرد. سپس برای تکمیل دوره عالی مجدداً به ایتالیا رفت و سه سال و نیم در آن‌جا اقامت گزید. او توانست دوره دکتری مهندسی خود در رشته آرشتیکت کشتی و زیردریایی را با دریافت نشان نقره به پایان برساند.

ناخدا بهرام افضلی از سال ۱۳۴۹ الی ۱۳۵۱، پایه گذار و رئیس کارخانجات پایگاه دریایی بوشهر بود و از سال ۱۳۵۲، ریاست دایره فنی معاونت لجستیکی نیروی دریایی ایران در تهران را بر عهده داشت و از سال ۱۳۵۸ تا خرداد ۱۳۵۹ در سمت معاونت پرسنلی فرماندهی نیروی دریایی خدمت کرد. ناخدا بهرام افضلی در خرداد ۱۳۵۹ به سمت فرمانده نیروی دریایی ایران منصوب شد و او پایه گذار نخستین دانشکده افسری نیروی دریایی ایران بود و این دانشکده در اسفندماه ۱۳۶۱ چند ماه قبل از بازداشت او در نوشهر افتتاح شد. وی سرانجام در اسفند سال ۱۳۶۲ همراه نه نفر دیگر اعدام شد.
 
بهرام افضلی در سال‌های قبل از انقلاب اسلامی
 
به گزارش رویداد۲۴ از فعالیت‌های سیاسی افضلی در سال‌های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی اطلاعات چندانی در دست نیست. افضلی در سال‌های حضورش در ایتالیا با حزب کمونیست ایتالیا آشنا می‌شود. در ایتالیا با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کند. پس از بازگشت به ایران ظاهراً فعالیت سیاسی چندانی ندارد، اما اینطور که از سخنان همرزمان او برمی‌آید افضلی افسری سخت‌کوش، مهربان و وظیفه شناس بوده که بسیاری از هم‌دوره‌ای‌های افضلی او را سرمشق خود قرار می‌دانند.

افضلی به اشعار مولوی به شدت علاقه داشت و خودش بهترین اوقات فراغتش را زمانی می‌دانست که با فرزندش در خانه به مطالعه اشعار مولوی می‌پرداخت. خود افضلی در این باره گفته است: «من خستگی‌ام موقعی در می‌رود که از سر کار برگردم و با پسر کوچکم بنشینم و با هم اشعار مولوی را بخوانیم. من بخوانم او برایم تفسیر کند. او بخواند و از من بپرسد و من برایش بگویم.»

بعد از بازگشت از ایتالیا افضلی در یکی از بخش‌های حساس مدیریت فنی کارخانجات بوشهر مشغول به کار شد. در آن سال‌ها دریادار سپهری مسئول مدیریت فنی نیروی دریایی بود و وظیفه مدیریت فنی، مسئولیت نگهداری و تعمیرات کلیه ناوگان نیروی دریایی را به عهده داشت. همچنین طرح ریزی، برآورد نیازمندی ها، تعمیرات، برنامه‌ریزی تعمیرات و همچنین قرارداد‌ها را مدیریت فنی می‌بایست تنظیم می‌کرد.

به خاطر ناتوانی و ضعف دریادار سپهری همه این وظایف به دوش ناخدا افضلی افتاده بود. یکی از خصایصی که برای ناخدا افضلی در سال‌های خدمتش قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برشمرده‌اند تلاش او برای صرفه‌جویی و حداقل هزینه برای انجام امور نیروی دریایی و دقت و پیگیری او در انتقال تجربیات نظامی به پرسنل نیروی دریایی ارتش بود.

هر ناو و واحدی که خریداری می‌شد افضلی تلاش می‌کرد افسران کادر و سایر درجه‌داران دوره‌های آموزشی و فنی مربوطه به آن را چه در رده الکترونیک، چه در رده الکتریک و چه در رده مکانیک چنان طی کنند که بتوانند خودشان در داخل این تعمیرات را انجام دهند، دستگاه‌ها را نگهداری کنند، سرویس‌های روزانه، هفتگی، ماهانه و نوبگی و اساسی را خودشان انجام دهند.

افضلی با تلاش بسیار گام‌های موفقیت آمیزی در این جهت برداشت: نیروی دریایی ما دیگر تا رده تعمیرات نوبه‌ای را در کارخانجات بوشهر و در کارخانجات عظیم بندر عباس، که این کارخانجات هم به همت خود افضلی پایه ریزی شده بودند و از مدرن‌ترین کارخانجات کشور بودند انجام می‌داد. افضلی به واسطه محل خدمتش که در مدیریت فنی نیروی دریایی بود مجبور بود روی قرارداد‌های زیادی کار کند. برای مسئولان نیروی دریایی و ارتش تایید قرارداد‌ها توسط افضلی بسیار مهم بود. اهمیت تایید افضلی از این بابت بود که به واسطه علاقه‌ای که میان عظیمی و نیرو‌های رده پایین‌تر نیروی دریایی وجود داشت با تایید یک قرارداد توسط افضلی نیرو‌های رده‌پایین هم آن قرارداد را می‌پذیرفتند.

افضلی هم به واسطه شخصت مستقل و هم به خاطر گرایش‌های سیاسی که داشت بار‌ها در مقابل قرارداد‌هایی که استقلال ارتش و به دنبال آن کشور را زیر سوال می‌برد ایستادگی کرد. این اصرار‌های افضلی برای جلوگیری از بستن قرارداد‌های این‌چنینی باعث مشاجره و درگیری با ارتشبد طوفانیان و حبیب‌اللهی می‌شد تا جایی که یک بار طوفانیان در رابطه به این قرارداد‌ها به افضلی گفته بود: «من نمی‌فهمم از دست تو چه کار کنم! چرا این کار‌ها را می‌کنی، چرا خرابکاری می‌کنی؟!»

با وجود مخالفت‌ها و تلاش برای بستن چنین قرارداد‌هایی افضلی تا جایی که می‌توانست از بستن قرارداد‌هایی که با استقلال ارتش و کشور منافات داشت جلوگیری کرد.
 
بهرام افضلی و فرماندهی نیروی دریایی
 
ناخدا افضلی خیلی زود و بعد از مدت کوتاهی که در سال‌های اولیه پیروزی انقلاب اسلامی معاون پرسنلی نیروی دریایی ارتش بود به سمت فرمانده نیروی دریایی منصوب شد. از اولین و ماندگارترین اقدامات ناخدا افضلی پس از انتصاب به سمت فرماندهی نیروی دریایی تاسیس اولین دانشکده افسری نیروی دریایی بود. ناخدا افضلی توانست در آن فضای پیچیده و به هم ریخته سال‌های ابتدای انقلاب اسلامی با وجود تمام مخالفت‌ها و کارشکنی‌ها این دانشکده را با در اختیار گرفتن کاخ شاه نوشهر تاسیس کند.

با این اقدام ناخدا افضلی ایران برای اولین بار توانست یک دانشکده نظامی دریایی با وجود تمام تخصص‌ها تاسیس و از فرستادن دانشجو به خارج از کشور معاف شود. این کار برای ایران سود اقتصادی سرشاری داشت. در زمان شاه برای هر دانشجو افسری نیروی دریایی که به خارج از کشور اعزام می‌شد چیزی در حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار دلار پول خرج می‌شد که با تاسیس این دانشکده توسط ناخدا افضلی از خروج این میزان ارز از کشور جلوگیری به عمل آمد.

یکی از اقدامات دیگر افضلی تلاش برای انجام تعمیرات و ادوات نیروی دریایی در داخل کشور و هم‌چنین تهیه و تولید قطعات مورد نیاز این نیرو از طریق کارخانه‌های داخلی بود. افضلی در آغاز پذیرفتن سمت فرماندهی نیروی دریایی با کارخانه‌های ذوب آهن اصفهان، ماشین‌سازی اراک و تراکتورسازی تبریز ارتباط برقرار کرد و طرح‌ها و نظریه‌های گوناگونی برای تولید قطعات نظامی در این کارخانه‌ها ارائه کرد و پیشنهاد داد افسران نیروی دریایی با حضور در این کارخانه‌ها قطعات مورد نیاز کشور تولید شود؛ پیشنهادی که خیلی زود عملی شد و نیروی دریایی تا زمان حضور ناخدا افضلی توانست به خودکفایی نسبی برسد.
یکی دیگر از اقدامات افضلی بعد از به دست گرفتن فرماندهی نیروی دریایی ارتش اقدام به بستن قرارداد با نیروی دریایی هند کرد که بر اساس آن مقرر شد نیروی دریایی هند تعمیرات دو ناوشکن ایرانی را انجام دهد و هم زمان پرسنل نیروی دریایی ایران به هند سفر کنند تا نحوه تعمیر این ناوشکن‌ها را بیاموزند.

بنا بود دو ناوشکن دیگر نیروی دریایی به نام‌های رستم و فرامرز در شیپ یارد بندرعباس و با حضور متخصصان هندی تعمیر شود. زمانی که هیئت اعزامی به هند به ایران باز می‌گردد قرارداد و طرح‌های افضلی با مخالفت سران نظام مواجه می‌شود. در حالی که روی کاغذ این قرارداد قراردادی منصفانه و عادلانه به نظر می‌رسید. قراردادی که البته خیلی هم زود توسط دیگران به هم خورد تا ایران از مزایای آن محروم بماند.
 
ناخدا بهرام افضلی و عملیات مروارید
 
به گزارش رویداد۲۴ عملیات مروارید یکی از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین عملیات‌هایی است که در دوران جنگ تحمیلی به وقوع پیوست. در آن زمان بخش مهمی از بارگیری و تخلیه کالا برای عراق از طریق بندر ام‌القصر که در ساحل غربی اروند رود است، انجام می‌گرفت و بخش مهمی از صدور نفت عراق هم از طریق دو سکوی عظیم نفتی به نام‌های «البکر» و «الامیه» واقع در مصب اروندرود عملی می‌شد.

روز هفت آذر ۱۳۵۹ در عملیات مروارید این سکو‌های نفتی منهدم شدند و عملاً صدور نفت عراق از طریق دریا قطع شد. به این ترتیب، رفت و آمد کشتی‌های نفتکش و تجاری برای کشور عراق که از این طریق انجام می‌گرفت و برای عراق در زمان جنگ نقش اساسی و تعیین‌کننده داشت، ناممکن شد. از آن سو، ۹۰ درصد از صادرات و واردات ایران که از طریق دریا بود با پیروزی نیروی دریایی ایران و سیادت دریایی ایران در خلیج فارس، امکان‌پذیر بود.

به نوشته اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس وقت، عراق برای صدور نفت خود مجبور شد به اردن و ترکیه متوسل شود و امکان صدور نفت از طریق خلیج فارس برایش ممکن نبود: عراقی‌ها برای صدور نفت به بندر جیهان ترکیه متکی بودند و مقداری هم توسط تانکر‌های نفت کش از طریق «اردن» صادر می‌کردند.

عراق نتوانست کشتی‌ها و سلاح‌های فراوان جنگی که از ایتالیا خریده بودند را به منطقه بیاورد. طراح این عملیات ناخدا بهرام افضلی بود. عملیات مروارید در ساعت چهار و نیم روز پنجم آذر آغاز شد و تکاوران دریایی ایران در این روز و ساعت عازم سکوی البکر شدند. گروه تکاوران دریایی عملیات ساعت چهار و نیم روز پنجم آذر ۵۹ عازم سکوی البکر شد. گروه آن‌ها هفت نفر بودند.

پس از استقرار بر اسکله تبادل آتش گسترده صورت گرفت. اما سپس تعدادی از عراقی‌ها فرار کردند و تعدادی نیز اسیر شدند. بخش جنوبی اسکله به تصرف این تکاوران دریایی درآمد و آن‌ها مشغول «پاکسازی» اسکله شدند.

هنگام عملیات چندبار ناوچه‌های عراقی از دهانه «خور عبدالله» بیرون آمدند که ناوچه پیکان تعدادی از آن‌ها را غرق کرد. همچنین نبرد هوایی بین یگان هوایی ایران و عراق در آسمان جریان داشت. در واقع ناوچه‌های پیکان و جوشن پشتیبان تکاوران دریایی بودند تا نقشه انهدام دو اسکله البکر و الامیه را اجرا کنند.

جنگنده‌های نیروی هوایی نیز به پشتیبانی ناوچه‌های پیکان و جوشن در موقع لزوم از پایگاه ششم شکاری بوشهر به پرواز درمی‌آمدند. در مدتی که تکاوران دریایی مشغول عملیات بر روی اسکله بودند، چندین بار نبرد دریایی و هوایی بین نیرو‌های ایرانی و عراقی انجام گرفت که بنا به اسناد، یگان دریایی و هوایی عراق خسارت زیادی دید. قرار بر این بود که تا ساعت ۱۱ سکو تصرف شود.

روز ششم آذر کلیه تأسیسات به تصرف نیرو‌های ایرانی درآمد. اغلب نیرو‌های مستقر در اسکله شبانه با شنا، قایق یا دیگر واحد‌های شناور، اسکله را ترک کرده بودند. قرار بود عملیات طی چند روز ادامه داشته باشد، اما از قرارگاه عملیات پیام فوری رسید که گروه تکاوران خیلی زود آخرین مرحله عملیات را اجرا و سکو را ترک کنند. گروه باید اسکله‌ها را از غنائم و اسرا تخلیه و تأسیسات را بمب‌گذاری می‌کردند تا پس از ترک منهدم کنند. در همین اثنا جنگنده‌های ایرانی یک ناوچه عراقی که به تأسیسات نزدیک می‌شد را به قعر دریا فرستادند. در نهایت اسکله کاملاً تخلیه و عملیات تخریبی آغاز شد.

گروه عملیات سوار ناوچه پیکان شدند، اما حدود یک ربع بعد از ترک اسکله‌ها، ناوچه پیکان هدف چند موشک عراقی قرار گرفت و غرق شد. این موشک‌ها از ناوچه عراقی شلیک شد که دور از چشم نیرو‌های ایرانی در پشت اسکله البکر پنهان شده بود. این عملیا رسماً نیروی دریایی عراق را از مدار جنگ خارج و صادرات نفتی این کشور را دچار اختلال گسترده‌ای کرد.

طراحی و اجرای چنین عملیاتی تنها از یک نظامی باهوش و کارکشته مثل افضلی برمی‌آمد که او با موفقیت تمام این عملیات را انجام داد و توانست اولین پیروزی بزرگ برای ایرانیان را در دوران جنگ تحمیلی رقم بزند.

بهرام افضلی و آزادسازی خرمشهر
 
آزادسازی خرمشهر همیشه و در همه حال یکی از مباحث مورد مناقشه تاریخ جنگ بوده است. بسیاری از گروه‌های سیاسی و نیرو‌های نظامی ایرانی تلاش می‌کنند افتخار آزادسازی خرمشهر را بنام خودشان رقم بزنند.

محسن رضایی در مصاحبه‌ای با سایت فارس درباره آزادسازی خرمشهر می‌گوید: «درحالی که ما در هیچ‌کدام از دانشگاه‌های دنیا اصل سرعت را نخوانده بودیم، اما در عمل و در آستانه عملیات بیت‌المقدس به این نتیجه رسیدیم که این اصل حتی از اصل غافل‌گیری نیز در عملیات خرمشهر مهم‌تر است لذا از یک ابتکار استفاده کردیم … بنابراین این‌طور نیست که گفته شود در زمان جنگ بچه‌ها روضه‌خوانی و دعا می‌کردند و می‌گفتند یا علی و به خط می‌زدند و می‌گفتند هرچه بادا باد! (خنده) اصلاً چنین روش‌هایی نبود…»

حرف محسن رضایی را می‌توان این‌گونه تعبیر کرد که نیرو‌های ایرانی بدون داشتن دانش آکادمیک نظامی دست به ابتکار زده و با تکیه بر همان ابتکار توانستند خرمشهر را آزاد کنند. اما آیا صحبت‌های رضایی تمامی حقیقت درباره آزادسازی خرمشهر است و نیرو‌های ایرانی بدون پشتوانه آکادمیک موفق به آزادسازی خرمشهر شدند.

در زمان آزادسازی خرمشهر نیروی دریایی ایران به لحاظ پرسنلی، فنی و عملیاتی از توانایی چندانی برخوردار نبود؛ لذا ناخدا افضلی برای جبران این نقیصه به سازماندهی تکاوران نیروی دریایی پرداخت.

به گزارش رویداد۲۴ ناخدا صمدی درباره روز آزادسازی خرمشهر نظرات جالبی دارد: «تکاوران نیروی دریایی نخستین رزمندگانی بودند که همان اول صبح روز سوم خرداد ماه ۱۳۶۱ با قایق و حتی برخی با شنا وارد خرمشهر شدند و دشمن را پس از حدود ۱۹ ماه مجبور به عقب‌نشینی کردند و انتقام آن همه خونی را که در این شهر ریخته شده بود گرفتند. همه حال عجیبی داشتند. تکاوران وقتی پا به ساحل می‌گذاشتند، خم می‌شدند و زمین و خاک خونین خرمشهر را می‌بوسیدند؛ و اغلب از شوق گریه می‌کردند. صدای تیراندازی از همه جا به گوش می‌رسید. شمار زیادی از نیرو‌های نظامی عراقی کشته و مجروح و شمار زیادی، اسیر نیرو‌های ایرانی شدند.»

ناخدا صمدی در ادامه می‌گوید: «گردان تکاور‌های نیروی دریایی در عملیات بیت‌المقدس حضور پررنگ‌تری داشت که منجر به آزادسازی خرمشهر شد. ما با استعداد کامل و هفت گردان در این عملیات تاریخی و غرورآفرین شرکت کردیم. در مقر لشکر ۹۲ زرهی اهواز یک قرارگاه تشکیل شد. سه گردان شناور هجومی‌ما و همچنین ۳۰۰ فروند قایق در سه گردان قایقران برای عبور نیرو‌ها از رودخانه کارون و شرکت در عملیات تصرف سرپل ساحل دشمن هم حضور داشتند. هر گردان قایقران به یکی از قرارگاه‌های عمل‌کننده فتح، نصر و قدس پیوست. من به منجیل بی‌سیم زدم و تعدادی زیادی قایق تقاضا کردم.

یک گردان تقویت‌شده تکاور، یک گردان تقویت‌شده تفنگدار و یک گردان تفنگدار دیگر به اضافه یک گروهان از عملیات ویژه اس‌بی‌اس ما همچنین ۴۵ تکاور غواص هم در عملیات بیت‌المقدس شرکت داشتند. سه هاورکرافت و سه هلیکوپتر هم از ما بود. یکی از گردان‌های تفنگدار تکاور ما به‌عنوان احتیاط در آبادان ماند و گردان‌های دیگر تکاوران در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کردند. عراقی‌ها از روز دوم خرداد در محاصره کامل نیرو‌های عمل‌کننده ایرانی بودند. بچه‌های تکاور در همین روز به داخل شهر نفوذ کرده و مواضع و استحکامات و نیرو‌های عراقی را به‌طور کامل شناسایی کردند من در ساحل شرقی کارون همه چیز را با چشمان اشکبار می‌دیدم. کسانی که هنوز در ساحل شرقی بودند، از شوق گریه می‌کردند. برای ورود به شهری که گردان من در آن پرپر شده بود، لحظه‌شماری می‌کردم. پل خرمشهر شکسته و غیرقابل عبور بود و ناچار باید از عرض رودخانه عبور می‌کردیم.»

سایت ارتش جمهوری اسلامی به مناسبت آزادسازی خرمشهر در این باره نوشت: «نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با توجه به علنی شدن نیت شوم دشمن و قبل از آغاز تهاجم ددمنشانه ارتش بعث، با یک اقدام شجاعانه و به موقع، عمده یگان‌های ناوتیپ هشتم که در بن‌بست خرمشهر مستقر بودند و می‌رفت تا با آغاز تهاجم دشمن در این آبراه محبوس شود را به خارج از آبراه اروندرود انتقال داده و با به‌کارگیری آن‌ها در عرصه‌های مختلف عملیاتی، برگ‌های زرینی را به تاریخ دفاع مقدس افزوده است.»

این توضیحات نشان می‌دهد برخلاف صحبت‌های محسن رضایی که آزادسازی خرمشهر محصول ابتکار نیرو‌ها می‌داند، نیروی دریایی با دانش آکادمیک نظامی و تحلیل درست و به موقع فرماندهی آن توانسته بود شرایط را برای آزادی خرمشهر مهیا کند. هنگام محاصره آبادان و خرمشهر، تقریباً تمام راه‌های زمینی و تدارک آب بر نیرو‌هایی که در آبادان بودند بسته شده بود.

تنها از راه دریا و از طریق کانال خورموسی و کانال بهمنشیر و ایجاد ارتباط بین این کانال‌ها و اهواز بود که می‌شد به آبادان و جزیره آبادان مهمات و نیرو فرستاد و بالعکس از آن طرف مجروحین و مردمی را که آنجا مانده بودند، خارج کرد. در اینجا افضلی شخصاً قرارگاه بندر امام خمینی را پایه‌گذاری کرد. برای پشتیبانی بندر بهترین نیرو‌ها را در آنجا مستقر کرد. از هلی‌کوپتر‌ها و‌ هاورکرافت‌ها در آنجا به‌طور کامل استفاده کرد.

هلی‌کوپتر‌های بزرگ «آرچ» و همچنین هلی‌کوپتر‌های «آی بی ۱۲» ما همراه با هاورکرافت‌ها توانستند نقش سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده‌ای در آزادی آبادان و خرمشهر ایفا کنند. اگر این سازماندهی نمی‌بود به جرأت می‌توان گفت که ما موفق نمی‌شدیم محاصره آبادان را بشکنیم و خرمشهر را آزاد کنیم. همچنین افضلی با ابتکارهای خود توانست کانال خورموسی را مین روبی کند. او هلی‌کوپتر‌های مین جمع کن «آرچ ـ دلتا» را به‌کار انداخت. تا آن زمان به‌طور عملی، افزار و وسایل این هلی‌کوپتر‌ها حتی برای تمرین مین‌روبی هم به‌کار نیافتاده بود.

ناخدا افضلی با خلبانان صحبت کرد و گفت: تحت هر شرایطی کشتی‌های بازرگانی باید به بندر رفت و آمد کنند. وقتی مین‌روبی تمام شد، دستور داد تا ناوچه‌هایی از بندر خمینی حرکت کنند و از کانال خورموسی خارج شوند تا فیلمبرداری شود و تلویزیون نشان بدهد تا به این وسیله دنیا بداند که این کانال مین‌گذاری شده نیست. این مسائل نشان می‌دهد اتفاقاً آزادسازی خرمشهر به وسیله یک پشتوانه آکادمیک قدرتمند در ارتش و نیروی دریایی ایران آزاد شده است. اما به واسطه سرنوشتی که بعد‌ها افضلی پیدا کرد این تلاش‌ها ناگفته باقی مانده و یا درباره آن‌ها سکوت شده است. خصوصاً آن‌که تنها جایی که حزب توده موضع مخالف سفت و سختی در مقابل جمهوری اسلامی می‌گیرد ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر است.

…

هاشمی رفسنجانی سال‌ها بعد از این حادثه [اعدام ناخدا افضلی] در مصاحبه‌ای عنوان کرد: «اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آن‌ها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم. البته به نفع شوروی فعالیت‌هایی داشتند.»

همین سخنان را میرحسین موسوی به نوع دیگری تکرار می‌کند: «در جریان حزب توده، به ما تلفن زده شد که حزب توده توطئهٔ وسیعی را پی ریخته و مسئله چنین مطرح بود که ظرف ۴۸ ساعت یا ۲۴ ساعت ممکن است اتفاقاتی بیفتد. تلفن کردیم به برادرمان جناب هاشمی رفسنجانی و مسئله با بقیه مسئولین بالای مملکتی مطرح شد. گویا حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با آیت‌الله موسوی اردبیلی آن وقت تشریف نداشتند. بالاخره فوراً خدمت امام رفتیم. برادران اطلاعاتی مسئله را گزارش دادند. حضرت امام با دقت مسئله را گوش دادند. سپس تحلیلی در ظرف چند دقیقه از روند حرکت شرق و غرب ارائه کردند و فرمودند: این اطلاعات کاملاً نادرست است. هیچ مسئله‌ای پیش نخواهد آمد. اصرار شد که آقا چنین نیست، خود آنان اعتراف کرده‌اند. ایشان فرمودند: من نمی‌گویم مواظب نباشید و تحقیق نکنید، ولی بدانید این مسائل و اطلاعات دروغ است. بعد هم تحلیل حضرت امام درست درآمد و نظر ایشان ثابت شد.»

کما این‌که اگر افضلی واقعاً جاسوس بود بعد از این‌که رهبران حزب در زمستان ۱۳۶۱ دستگیر شدند بعد از سفر رسمی به ایتالیا و لیبی از سفر برنمی‌گشت در حالی که می‌دانست تمام اعضای حزب به جاسوسی متهم شده‌اند. بهرام افضلی قربانی بود. قربانی که در تاریخ پُرفراز و نشیب ایران در غبار گم شد و هیچ‌گاه فرصت نیافت که به صحنه تاریخ برگردد و کارنامه و زندگی‌اش آن‌طور که شایسته است بررسی شود.




کانون نویسندگان ایران: تشدید سرکوب آزادی بیان

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۶ شهريور ۱٣۹٨ –  ۲٨ اوت ۲۰۱۹

به‌تازگی گیتی پورفاضل نویسنده، حقوقدان و عضو کانون نویسندگان ایران در شرایطی مبهم بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شده است. پیش از این اتفاق او و چند تن از شهروندان نامه‌ا‌‌ی سرگشاده‌ حاوی خواست‌های سیاسی منتشر کرده بودند. تا امروز چند تن از امضاکنندگان آن نامه از جمله گیتی پورفاضل بازداشت شده‌اند.

انتشار نظر، انتقاد و خواست‌های مدنی و سیاسی در جوامع برخوردار از آزادی بیان شیوه‌ای مرسوم است و کسی بابت آن نه تنها بازداشت که مواخذه هم نمی‌‌شود. در ایران اما این معمول‌ترین شکل آزادی بیان، این پایه‌ای‌ترین حق آدمی با دستگیری و زندان پاسخ می‌گیرد. فارغ از قضاوت در باره‌ی محتوای خواست‌های امضاکنندگان نامه‌ی سرگشاده، انتشار آن حق هر شهروند است و مقابله با آن سرکوب آزادی بیان.

کانون نویسندگان ایران بازداشت گیتی پورفاضل و همه‌ی کسانی را که به سبب ابراز نظر و عقیده زندانی شده‌اند محکوم می‌کند و خواهان آزادی بی‌قید و شرط بازداشت‌شدگان و همه‌ی زندانیان سیاسی و عقیدتی است.

کانون نویسندگان ایران
۵ شهریور ۱٣۹٨ 




اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران به‌مناسبت سی‌ویکمین سالگرد جنایت هولناک فاجعۀ ملی کشتار هزاران زندانی سیاسی

 منتشر شده در – مرداد 29, 1398

هم‌میهنان شریف و آگاه!

با فرارسیدن مرداد و شهریورماه ۱۳۹۸، سی‌ویک سال از فاجعهٔ ملی قتل‌عام هزاران زندانی سیاسی، به‌فرمان مستقیم ولی فقیه حکومت اسلامی، آیت‌الله خمینی، می‌گذرد. سی‌ویکمین سالگرد فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی درحالی فرامی‌رسد که یکی از سازمان‌دهندگان و مجریان اصلی این جنایت هولناک،‌ ابراهیم رئیسی، بر مسند ریاست قوه قضائیه کشور تکیه زده است. دیگر امر دهندگان و مجریان این فاجعه، ازجمله جنایتکاری همچون مصطفی پورمحمدی، وزیر سابق دادگستری در دولت روحانی و مشاور کنونی رئیس قوه قضائیه و دبیرکل جامعه روحانیت مبارز، گستاخانه در رسانه‌های همگانی کشور به این عملکرد ضد بشری‌شان افتخار می‌کنند و بر ادامه دادن به ‌چنین سیاست‌هایی تأکید می‌ورزند.

بشنوید  پرونده به صورت پی.دی.اف

اگرچه با گذشت بیش از سی‌ویک سال از این فاجعهٔ بزرگ، بسیاری از حقایق دربارۀ چگونگی سازمان‌دهی و هدف‌های ضد بشری این کشتار زندانیان سیاسی روشن شده است، بااینهمه، سران رژیم و دست‌اندرکاران این جنایت همچنان تلاش می‌کنند تا با قلب واقعیت و استفادۀ گسترد  از رسانه‌های  تبلیغاتی این جنایت هولناک را موجه جلوه دهند.

حسین موسوی تبریزی، دادستان انقلاب رژیم در آغاز سال‌های دهه ۱۳۶۰، اخیراً در گفت‌وگویی با “اعتماد‌آنلاین” گفت: “آن موقع وزارت اطلاعات در دست آقای ری‌­شهری [محمد محمدی‌نیک] بود. آن زمان تندروی‌­هایی صورت می‌گرفت که من نمی‌­توانم نفی‌­شان کنم؛ مثل قتل‌های زنجیره‌ای [کشتار هزاران زندانی سیاسی در زندان‌های کشور] در سال ۶۷. … از آقای ری‌شهری بپرسید که آن زمان وزیر اطلاعات بود و شروع آن ماجرا از وزارت اطلاعات بود. درواقع پس از حمله مرصاد که بعد از قطعنامه رخ داد، آقای ری­‌شهری به امام نامه نوشته و توضیح داده بود که مجاهدین با صدام کنار آمده‌اند و می‌خواهند شهرها را تصرف کنند. … هرکسی ادعای توبه می‌کرد و راضی به مصاحبه می‌شد، یا آزاد می‌‌شد یا در زندان باقی می‌­ماند و هرکسی توبه نمی‌کرد یا حاضر نبود توبه­‌اش را در مصاحبه اعلام کند، اعدام می‌‌شد.”

اگرچه واقعیت امر این است که در جریان فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی، بخش عمده‌ای از اعدام شدگان از بین اعضا و هواداران صادق و مبارز سازمان مجاهدین خلق ایران بودند که به‌بهانۀ حملۀ نظامی رجوی به ایران (با یاری رژیم صدام حسین) اعدام شدند، اما با توجه به مجموعه اسنادی که تا کنون در این زمینه منتشرشده است، روشن است که کشتار هزاران زندانی ازجمله زندانیان توده‌ای، فدایی و دیگر نیروهای سیاسی کشور- زندانیانی که بسیاری از آنان قبلاً در بیدادگاه‌های قوهٔ قضائیه رژیم ولایت فقیه محاکمه و به زندان محکوم ‌شده بودند- جز پاک‌سازی‌ بزرگ و خونین مخالفان سیاسی رژیم  به‌هدف تأمین دوام حکومت ‌اسلامی چیز دیگری نبود.

حزب تودهٔ ایران از اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۷، از ماه ها پیش از آغاز کشتار فرزندان میهن، دربارۀ خبرهای نگران‌کننده‌ای که از زندان‌های رژیم می‌رسید به‌طور مرتب و به‌روز شده اطلاع‌رسانی می‌کرد، هشدار می‌داد، و همهٔ نیروهای مترقی ایران و جهان را فرامی‌خواند تا برای نجات جان زندانیان سیاسی ایران تلاش‌های‌شان را تشدید کنند. درواقع باید گفت که این کشتار تاوان شکست خفت‌بار سیاست ایران بربادده “جنگ، جنگ تا پیروزی” رژیم ولایی در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بود که مردم و فرزندان‌شان باید می‌پرداختند، سیاستی که با همهٔ مخالفت‌ها و نارضایتی‌هایی که از سوی اکثر مردم و نیروهای ملی و آزادی‌خواه کشور نسبت به آن ابراز می‌شد، خمینی و سران رژیم بر آن اصرار ‌ورزیده و بر میهن ما تحمیل کرده بودند. افزون بر صدها هزار تن از جوانان کشور که در جبهه‌های جنگ نابود شدند، مبارزان قهرمان راه آزادی که اسیر رژیم  بودند، یعنی زندانیان سیاسی، نیز با جان خود تاوان آن را پرداختند.

پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد و پایان جنگ که خمینی آن را به “نوشیدن جام زهر” توصیف کرد، درحقیقت قبول مسئولیت سیاست‌های نابخردانه، ضدملی، و فاجعه‌بار ادامهٔ جنگ ایران و عراق  از سوی خمینی و دیگر سران رژیم بود. خمینی و سران رژیم “جام زهر” را شش سال پس از آزاد شدن خرمشهر نوشیدند، یعنی در مقطعی از جنگ که حزب تودهٔ ایران آن را شرایطی مناسب به‌منظور پایان دادن به جنگ اعلام کرد، و به‌همین دلیل حزب ما زیر رگبار زهرآگین شدیدترین حمله‌های تبلیغاتی سران رژیم قرار گرفت. خمینی و میراث‌خواران استبداد ولایت فقیه، یعنی خامنه‌ای، رفسنجانی، احمد خمینی و دیگر مهره‌های رژیم جهل و استبداد که نگران زوال حیات سیاسی رژیم‌شان بودند، با سازمان‌دهی کشتار همگانی در جریان فاجعهٔ ملی ۶۷، جمعی از پیگیرترین و فداکارترین شخصیت‌های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مردمی ایران را به قتلگاه کشاندند تا آیندهٔ سیاسی‌شان و دوام دوران حکومت جهل و جنایت ولایی را طولانی‌تر کنند.

ازجمله سندهای تاریخی و ماندگاری که پرده از جنایت هولناک سران رژیم و مجریان آن برمی‌دارد، نوار صوتی گفت‌وگوی زنده‌یاد آیت‌الله منتظری با عاملان کشتار زندانیان سیاسی است که در سال ۱۳۹۵ منتشر شد. در جلسهٔ ۲۴ مردادماه ۱۳۶۷ آقای منتظری با گروه مرگ اعزامی رژیم به زندان‌ها که عبارت بودند از: حسینعلی نیری، در مقام حاکم شرع وقت؛ مرتضی اشراقی، دادستان وقت؛ مصطفی پورمحمدی، در مقام نمایندهٔ وقت وزارت اطلاعات در زندان اوین، و ابراهیم رئیسی، معاون وقت دادستان کشور، آقای منتظری اعدام‌های صورت گرفته را بزرگ‌ترین جنایتی که در جمهوری‌اسلامی از اول انقلاب تا آن زمان انجام شده نامید، و خطاب به حاضران جلسه گفت: “می‌خواهم ۵۰ سال دیگر برای آقای خمینی قضاوت نکنند و بگویند آقای خمینی یک چهرهٔ خون‌ریز، سفاک و فتاک [گستاخ] بود و به‌نظر من این بزرگ‌ترین جنایتی که از اول انقلاب تا حالا در جمهوری‌اسلامی شده است و در تاریخ ما را محکوم می‌کنند… و شما را در آینده جزء جنایتکاران تاریخ می‌نویسند.”

فاجعهٔ ملی کشتار هزاران زندانی سیاسی و دگراندیش و عملکرد چهل‌سالهٔ رژیم ولایت فقیه، تجربۀ تاریخی مهمی است که باید برای همه نیروهای آزادی‌خواه و دموکرات کشور ماهیت واقعی رژیم حاکم را روشن کند. حکومتی که بر پایه‌های فکری “اسلام سیاسی” و ابدی بودن حاکمیت مطلق روحانیت تکیه دارد، همچنان که تجربه سال‌های اخیر نشان داده است، جز زور، سرکوب و تداوم جنایت به‌منظور ادامه حیات خود ابزار دیگری نمی‌شناسد. از سرکوب خشن و خونین اعتراض‌های مردمی در بیش از هشتاد شهر کشور، در دی‌ماه ۱۳۹۶، سرکوب خشن اعتراض‌های به‌حق کارگری به شرایط طاقت‌فرسای فقر و محرومیت، به‌راه انداختن بیدادگاه‌هایی فرمایشی و صدور حکم‌هایی جابرانه و ضد انسانی برای فعالان کارگری کارخانۀ هفت‌تپه و کسانی که جرم اصلی‌شان دفاع از حقوق کارگران و زحمتکشان است گرفته تا دستگیری و آزار فعالان مدنی و زنان مبارزی که جرم‌شان اعتراض به ادامه حکومت خامنه‌ای است،‌ همگی پیام روشنی در بر دارند: رژیم حاکم بر میهن ما،‌ حکومتی است که برخلاف همه مدعیات سران آن و مبلغان موسمی “انتخابات”ش و توهم پراکنان دربارۀ امکان احترام این حاکمیت به رأی و خواست مردم، نه اصلاح‌پذیر است و نه در آن هیچ قانونی (حتا قانون اساسی موردقبول حکومت)، هیچ دستگاه اجرایی، هیچ قانون‌گذار و قاضی‌ای و هیچ خواست و اراده‌‌ای ملی و مردمی در برابر نظرات ولی فقیه پشیزی ارزش نداشته و نخواهند داشت.

ازجمله مسائل مهم دیگری که باید بر آن تأکید کرد این است که اعتراض روشن و خواست رسیدگی مستقل به این جنایت هولناک از سوی همه خانواده‌های جان‌باختگان فاجعه ملی و همه نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور خواستی ملی است. ازاین‌روی، باید به خط قرمزی به‌منظور ارزیابی مدعیات و شعارهای نیروهای درون و پیرامون حکومتی تبدیل شود. سکوت در برابر جنایت و جنایت‌پیشگی سرانجامش همان می‌شود که ما در قتل‌های زنجیره‌ای فروهرها، مختاری و پوینده در سال ۱۳۷۷ ، و در ادامه آن‌ها سرکوب‌های خونین رژیم در تیرماه ۱۳۷۸ ‌در دانشگاه‌های کشور دیدیم و پس از آن هم در جریان سرکوب خونین اعتراض‌های مردم در سال ۱۳۸۸ و فجایع کهریزک شاهد آن بودیم و ‌بعد هم در سرکوب اعتراض‌های مردمی در بیش از هشتاد شهر کشور در دی‌ماه سال ۱۳۹۶ شاهد آن بودیم و در ماه‌های اخیر نیز در یورش وحشیانه گزمگان رژیم بر ضد اعتراض‌های کارگری و فعالان مدنی شاهد بوده‌ایم. سکوت هشت‌سالهٔ  “دولت اصلاحات” و “مجلس اصلاحات” و نیز مدعیان “مردم‌سالاری اسلامی” که حاضر نشدند در راه روشن کردن حقایق دربارهٔ فاجعه‌های رخ داده و توضیح آن‌ها برای مردم هیچ اقدام یا گامی بردارند، درواقع شرح روشنی است دربارۀ مرزهای مشخص نیروهای “خودی” و “غیرخودی” در چارچوب رژیم ولایت فقیه.

هم‌میهنان آگاه و مبارز!

حزب تودهٔ ایران، همچون دیگر نیروهای چپ و آزادی‌خواه کشور، شماری از برجسته‌ترین رهبران، کادرها، اعضا و هواداران وفادار خود را از دست داد. در بین اعضا و هواداران و رهبران توده‌ای که اعدام شدند گروهی از زندانیان سیاسی دوران حکومت پهلوی، یعنی کسانی که بیش از بیست‌وپنج سال از عمرشان را در زندان‌ها‌ سپری کرده بودند، عده‌ای متفکر، روشنفکر، نویسنده، مترجم و هنرمند بنام، افسرانی شجاع و میهن‌دوست و دانشمند از نیروهای مسلح، سندیکالیست‌هایی مبارز و نستوه و نمایندگان کارگران و زحمتکشان ایران بودند. دستگاه‌های امنیتی رژیم بر این باور بودند که در پی کشتار رهبران و کادرهای برجسته حزب و همچنین تداوم و تکرار دیگر برنامه‌های امنیتی- تبلیغاتی خواهند توانست صدای رسای و تأثیربخش زحمتکشان میهن ما، صدای حزب تودۀ ایران را برای همیشه خاموش کنند، اما همان‌طور که موسوی اردبیلی، رئیس قوه قضائیه رژیم در سال‌های دهه ۱۳۶۰ اذعان کرده بود، ریشه‌های عمیق و تنومند اجتماعی حزب تودۀ ایران نیرومندتر از آن بود که تاریک اندیشان حاکم بر میهن ما بتوانند آن را با وجود این هجوم گسترده و سرکوب خونین نابود کنند. ادامۀ حیات حزب تودۀ ایران در سی‌ویک سال گذشته و حضور پرثمر آن در عرصهٔ مبارزهٔ سیاسی-اجتماعی کشور، با همت توده‌ای‌ها در ایران و خارج از ایران، نشانگر شکست سیاست جنایتکارانه رژیم در جهت نابود کردن حزب ما و همچنین دیگر سازمان‌های مترقی و آزادی‌خواه ایران است.

هم میهان گرامی!

تجربۀ روشن و دردناک دهه‌ها حکومت رژیم فقیهان بر میهن ما، مؤید این واقعیت مهم است که تا حکومتِ سازمان‌دهندگان و مجریان کشتار زندانیان سیاسی ادامه دارد میهن ما روی آرامش، آزادی و عدالت را به‌خود نخواهد دید! نه‌تنها اکثریت قاطع مردم میهن ما با پوست‌وگوشت خود نتایج فاجعه‌بار حاکمیت تاریک‌اندیشان و حکومت‌مداران جبار و ظالم را حس کرده‌اند، بلکه بخش‌هایی از نیروهای خودی حاکمیت نیز به آن معترف‌اند که وضعیت فاجعه‌بار کنونی، از فقر و محرومیت و ظلم بی‌سابقه تا فساد نهادینه‌شده و آشکارا در تمامی دستگاه‌های اجرایی، قانون‌گذاری و قضایی جمهوری‌اسلامی و ادامه سرکوب خشن و خونین اعتراض‌های مردمی و دگراندیشان، در تاریخ معاصر میهن ما بی‌سابقه است و دوام چنین اوضاعی بسیار بعید است.

حزب تودۀ ایران در کنار دیگر نیروهای آزادی‌خواه، ملی و دموکراتیک کشور بار دیگر تأکید می‌کند که برای شکستن توطئهٔ سکوت دربارهٔ فاجعه ملی همهٔ تلاش‌ها را باید تشدید کرد. مبارزه و فشار به‌منظور گشوده نگهداشتن پروندهٔ این جنایت و تلاش در راه روشن کردن همهٔ ابعاد گوناگون آن، رسیدگی به خواست خانواده‌های قربانیان این فاجعه هولناک بی‌شک در مبارزه‌ای که در میهن ما برای دست‌یابی به صلح، آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی در جریان است نقشی مهم و تعیین‌کننده دارد. وظیفهٔ انسانی، مردمی و تاریخی همه نیروهای ترقی‌خواه و مدافع آزادی است که در راه تحقق این مهم تلاش‌های‌شان را تشدید کنند.

دستگاه سرکوب و امنیتی ارتجاع حاکم در مردادماه و شهریورماه ۱۳۶۷‌ هزاران مبارز راه آزادی با اندیشه‌ها سیاسی گوناگون، اما هم‌صدا و معتقد به مبارزه در راه سربلندی و آزادی کشور در صفی متحد را به چوبه‌های دار سپرد. امید اینکه این همبستگی و ایستادگی تاریخی قهرمانان خلق در دشوارترین لحظه‌های عمر پربارشان در برابر جنایتکارانی همچون نیری، اشراقی، مصطفی پورمحمدی، و ابراهیم رئیسی و بیدادگاه‌های رژیم، به انگیزه‌ای نیرومند برای تشدید مبارزهٔ مشترک همهٔ نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور در راه پایان دادن به حکومت استبداد و استقرار حاکمیتی مردمی بر ویرانه‌های آن تبدیل شود.

* ماندگار باد خاطرهٔ تابناک مبارزات دلیرانهٔ  قهرمانان خاموش خلق که در فاجعه ملی کشتار هزاران زندانی سیاسی جان باختند!

* درود بیکران به مادران، پدران، همسران، فرزندان و وابستگان جان‌باختگان فاجعۀ ملی که استوار و خستگی‌ناپذیر از حقانیت مبارزهٔ فرزندان سربلند خلق در برابر رژیم ولایت فقیه دفاع کرده و می‌کنند!

* آزادی برای همهٔ  زندانیان سیاسی- عقیدتی!

* دست در دست هم برای سازمان‌دهی مبارزهٔ مشترک همه نیروهای ملی و آزادی‌خواه برای طرد رژیم استبدادی و ضد مردمی ولایت فقیه!

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۲۸ مردادماه ۱۳۹۸

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۴، دوشنبه ۲۸مرداد ماه ۱۳۹۸




رفتگان سکوتِ ماندگان را نمی‌پذیرند

ا. محجوبیان

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۴ شهريور ۱٣۹٨ –  ۲۶ اوت ۲۰۱۹

              لاله و آزیتا بهزادی دیروز در کنار پدر، امروز در جستجوی نشانه ای از او 

لاله بهزادی، زبان‌شناس رشته‌ی عربی، آرام و اندیشناک سخن می‌گوید. “ردپاها به‌راحتی پنهان کردنی نیستند. آنها سرانجام روزی در جامعه نمایان خواهند شد.” سی سال پس از قتل منوچهر، پدرِ لاله و آزیتا، با هم زیر سایه‌ی دیوار برلین می‌نشینیم. لاله بهزادی در این محله که میته نام دارد در سال ۱۹۸۷ دیپلمش را گرفت و خواهرش آزیتا، اکنون روانشناس در بیمارستان شاریتِه، هفت سال پس از آن. پدر آنان در سال‌های ۱۹۶۰ به جمهوری دموکراتیک آلمان مهاجرت نمود و در لایپزیگ با بریگیته اشتارک همسر آتی‌اش آشنا شد.

“ما به جستجوی قبر پدرمان ادامه خواهیم داد”. این پیام دو زنی است که خود تهران را دیده‌اند. هنگامیکه خانواده‌ی بهزادی پس از سقوط شاه در سال ۱۹۷۹ / ۱۳۵۷ عازم ایران شد، آزیتا چهار و نیم ساله بود و لاله ده. عزیمتی توأم با یک‌دنیا امید به ایرانی نو. پس از یک ربع قرن مهاجرت، منوچهر بهزادی به‌عنوان سردبیر روزنامه مردم، روزنامه‌ای که او در لایپزیگ به‌طور گاهنامه منتشر می‌نمود، فعالیت مطبوعاتی خود را در تهران از سر گرفت. دختران منوچهر به یاد می‌آورند که پدرشان سرشار از شوق و انرژی بود. کشور در آستانه‌ی تحولاتی عمیق بود و نمود آن در پیدایش احزاب، روزنامه‌ها و انجمن‌ها تبلور می‌یافت.

اما دیری نپایید که امید به ایرانی تکثرگرا خود را چون خیالی دور نشان داد و به دستگیری نیروهای چپ روزبه‌روز افزوده شد. بهزادی به‌همراه سایر اعضای رهبری حزب کمونیست توده [ایران] در بهمن ۱۳۶۱ دستگیر گردید. جرم او به اصطلاح جاسوسی به‌نفع اتحاد شوروی بود. او را در زندان اوین، زندانی که در زمان شاه به‌لحاظ شیوه‌های شکنجه‌اش مشهور بود، در سلول انفرادی حبس نمودند.

بنابه گفته‌های هم‌بندانش او را ساعت‌ها زیر ضربه‌ی شلاق گرفتند و درحالی‌که دستانش را از پشت بسته بودند، آویختنش. در سال ۱۹۸۳ / ۱۳۶۲ برنامه‌ای تحت عنوان میزگرد زندان از شبکه‌های تلویزیون پخش شد که طی آن افرادی جمهوری اسلامی را ستایش نمودند و راه خود را بیراهه و عبث نامیدند. از بهزادی هم تصاویری در میان است. او در این شوی تلویزیونی توضیحی پیرامون فعالیتش می‌دهد. آثار شکنجه در دیدگان آنها پنهان نیست.
بریگیته بهزادی پیش از دستگیری همسرش به‌همراه دخترانش به برلین شرقی بازگشت. خطرِ اقامت در تهرانِ تحت حکومت اسلامی دیگر بسیار جدی شده بود. خطرات ناشی از زندگی مخفی همسرش و تفتیش‌های مدام منزل می‌توانست برای دو دخترش آسیب‌رسان باشد. دختر بزرگ او لاله بخاطر می‌آورد که چگونه شوق و ذوق ابتدای انقلاب به فضایی سنگین بدل گردید و روزبه‌روز از حقوق دمکراتیک مردم کاسته می‌شد، از محدودیت‌های انتخاب لباس نزد بانوان تا آزادی رسانه‌ها و تجمعات.

بیست و پنج نامه از زندان. این تمام آن چیزی است که از دوران زندان بهزادی برای همسر و دو دخترش به یادگار باقی مانده است. نامه‌هایی نگاشته‌شده برروی برگه‌ای شامل هفت سطر، و در پشت برگه هفت سطر برای نوشتن پاسخ. به نظر لاله جملات تکراری پدرش در این نامه‌ها گواه بر شکنجه‌هایی است که بر او اعمال گشته است. تنها برادرش سیروس اجازه ملاقات با او را داشت و اخباری که او از این ملاقات‌ها به همسر منوچهر در آلمان می‌رساند حاکی از وخیم‌تر شدن تدریجی وضعیت جسمی منوچهر بود.

در تابستان ۱۹۸۸ / ۱۳۶۷ تماس زندانیان با خانواده‌هایشان قطع گردید. بعدها روشن شد که در آن زمان یک کشتار دسته‌جمعی سازمان داده می‌شده است. زندانیان براساس تعلق سازمانی دسته‌بندی شدند و به بازجویی روانه گردیدند. دیگر از اتهام جاسوسی خبری نبود. به‌جای آن کمیته بازپرسی پیرامون اعتقادات مذهبی و خواندن نماز پرس‌وجو می‌کرد. تمام این اقدامات نشانگر عهدشکنی رهبر انقلاب، آیت‌الله روح‌الله خمینی به اهداف انقلاب بود.

اعدام‌ها بلافاصله پس از پایان جنگ ایران و عراق، و پس از حمله مسلحانه هزاران شورشی سازمان مجاهدین خلق [ایران] به شهر کرمانشاه شروع شد. بر‌اساس گزارشات رسیده به سازمان عفو بین‌الملل در فاصله شهریور ۱۳۶۷ تا دهمین سالگرد انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۶۷ بیش از ۵۰۰۰ نفر بدون حتی یک محاکمه رسمی اعدام گردیدند. در اوج موج قتل‌عام‌ها هر نیم ساعت زندانیان را پنج یا شش نفره به‌وسیله جرثقیل‌های تدارک‌دیده‌شده می‌آویختند. آنگاه که این شیوه “آهسته” تشخیص داده شد، مسئولین به تیرباران زندانیان روی‌ آوردند. شیوه‌ای که پیشتر به‌دلیل صدای شلیک و عیان‌شدن قتل‌عام از آن امتناع ورزیده می‌شد. برای حمل اجساد به محل قبرهای دسته‌جمعی به کامیون‌ها و بالگردها نیاز افتاد.

در نوامبر ۱۹۸۸ / آبان ۱۳۶۷ مسئولین زندان به سیروس بهزادی اطلاع دادند که او می‌تواند جهت دریافت بازمانده‌ی وسایل شخصی برادرش به زندان مراجعه کند. گواهی رسمی فوت هرگز صادر نشد. در سال ۱۹۹۱ / ۱۳۸۰ وزارت امور خارجه ایران بنابه درخواست سفارت آلمان در تهران “مرگ نامبرده” را تایید کرد. تابه‌امروز لاله و آزیتا بهزادی از نحوه‌ی مرگ پدرشان بی‌اطلاع‌اند و نمی‌دانند خاکجای پدرشان کجاست. احتمالا پیکر بی‌جان او نیز چون هزاران قربانی دیگر این کشتار بزرگ، در قبرستان خاوران در حومه‌ی تهران با خاک پوشانده شده است.

اما نه خانواده‌های قربانیان، این کشتار بزرگ را به فراموشی می‌سپارند و نه سازمان عفو بین‌الملل. در گزارش منتشره‌ی آوریل ۲۰۱۸، سازمان توانست به‌کمک تصویربرداری ماهواره‌ای اثبات نماید که در سراسر کشور یا ساختمان‌سازی‌های جدید در محل گورهای دسته‌جمعی در دست اقدام است و یا با خاک یکسان کردن آنها. به نظر سازمان عفو بین‌الملل هدف ازبین بردن آثار جرم است. آثار جرمی که بر ابعاد این اقدام جنایتکارانه نور می‌افکند. ازآنجاکه این اماکن تحت کنترل مدام قرار دارند می‌توان گمان برد که نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی در زدودن بقایای کشتار هم‌نظرند.

سازمان غیردولتی Justice for Iran (عدالت برای ایران) معتقد است که باقی‌مانده اجساد قربانیان زندان اوین در ۱۹۸۸ / ۱۳۶۷ در ۱۲۰ گور دسته‌جمعی در سراسر کشور پخش شده است. از مجموعه‌ی گورستان‌ها حداقل هفت عدد از آنها در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۰۳ / ۱۳۸۲ تا ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶ ازبین رفته‌اند. بستگان قربانیان تا‌کنون از برگزاری مراسم سوگواری جمعی در اماکن عمومی محروم مانده‌اند. آنها همچنین اجازه‌ی گذاشتن گل یا نوشته‌ای در این اماکن را ندارند. اماکنی که در آنها خفتن ابدی عزیزانشان را محتمل می‌دانند. هر نوع خاطره و یادآوری باید که محو شود. هر نوع تقاضا برای پرداختن به ابعاد این شبیخون باید که مکتوم بماند.

در درازمدت مقامات حکومتی بازنده‌اند. خواهران بهزادی به‌یقین در سپتامبر، چون هر ساله، در کنار مادرشان از قربانیان یاد خواهند کرد. و آزیتا بهزادی مطمئن است که “سرانجام روزی ابعاد این حوادث از عمق تاریکی سر برآورده و همه چیز آشکار خواهد شد. سرانجام روزی نسلی ‌به نسلی دیگر پاسخ‌گو خواهد بود.” لاله خواهر بزرگ او گفته‌های آزیتا را تایید کرده و اضافه می‌کند: “تصور کنیم که ایرانیان روزی حکومتی جدید استقرار نمایند. آن زمان است که سوال‌های بی‌پاسخ مانده‌ی تاریخ از کشوهای بسته‌ی خاموشی به روی میز روشن دادخواهی کشانده خواهد شد.” البته تابه‌امروز توطئه سکوت سیاست اصلی در رأس جمهوری اسلامی بوده است. “صرف‌نظر از این‌که تا چه میزان دولت‌های سه دهه‌ی گذشته خود را اصلاح‌طلب خوانده‌اند، در یک امر اما مشترکند: پیرامون کشتار گسترده‌ی زندان اوین هرگز موضعی نگرفته‌اند.”

برگرفته از مجله عفو بین‌الملل مورخ ۲۶/۷/۲۰۱٨
مترجم: ا. محجوبیان

غزل
از عزیزان رفته رفته شد تهی این خاکدان
یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگان

عالم از اهل سعادت یک قلم خالی شده است
زان همایون طایران مانده است مشتی استخوان

نیست جز سنگ مزار از نامداران بر زمین
نقش پایی چند بر جا مانده است از کاروان

زیر گردون راست کیشان را نمی باشد قرار
منزل آسایش تیرست بیرون از کمان

باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
هر که در ملک وجود آید ز روشن گوهران

ما به این ده روزه عمر از زندگی سیر آمدیم
خضر چون تن داد، حیرانم، به عمر جاودان؟

پیش ازین بر رفتگان افسوس می خوردند خلق
می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
مستی غفلت شعور از خلق صائب برده است
تا که پیش از مرگ برخیزد ازین خواب گران؟

(صائب تبریزی)




دادگاه انقلاب تهران ۹ فعال مدنی را مجموعا به ۵۴ سال حبس محکوم کرد

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۵ شهريور ۱٣۹٨ –  ۲۷ اوت ۲۰۱۹

دادگاه انقلاب تهران ۹ فعال مدنی را مجموعا به ۵۴ سال حبس تعزیری محکوم کرده است. در صورت اجرایی شدن ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی مجازات اشد یعنی ۵ سال حبس تعزیری از بابت اتهام “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور” در خصوص هر یک از این شهروندان قابل اجرا خواهد بود. جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات این شهروندان در تاریخ ۲۱ فروردین ماه برگزار شده بود. این فعالین مدنی در تاریخ ۱۲ بهمن ماه سال ۹۶ در نقاط مختلف ایران توسط نیرو های امنیتی بازداشت و مدتی بعد با تودیع قرار وثیقه آزاد شده بودند. 

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، روز دوشنبه ۴ شهریورماه ۹۸، رای دادگاه انقلاب تهران مبنی بر محکومیت ۹ فعال مدنی به ۵۴ سال حبس تعزیری ابلاغ شد. 
بر اساس دادنامه صادره توسط شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی محمد مقیسه، “۱- شیما بابایی زیدی، فرزند ابراهیم، ۲- داریوش آبدار فرزند عبدالرحمان، ۳- محمود معصومی فرزند فرزاد، ۴- بهنام موسیوند فرزند محمدباقر، ۵- سعید اقبالی فرزند پرویز، ۶- مژگان لعلی، فرزند احمدعلی، ۷- سعید سیفی جهان، فرزند جوری، ۸- شقایق محکی، فرزند نادر و ۹- نادر افشاری فرزند مهدی” هرکدام از بابت اتهام “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور”، مستندا به ماده ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی به ۵ سال حبس تعزیری و از بابت اتهام “فعالیت تبلیغی علیه نظام” مستندا به ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی به یک سال حبس تعزیری محکوم شده اند. 

در صورت اجرایی شدن ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی مجازات اشد یعنی ۵ سال حبس تعزیری از بابت اتهام “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور” در خصوص هر یک از این شهروندان قابل اجرا خواهد بود. 

جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات این شهروندان در تاریخ ۲۱ فروردین ماه سال جاری در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران برگزار شده بود. 

این افراد برای روز یکشنبه مورخ ۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۷ برای ارایه آخرین دفاع به شعبه ۶ دادسرای اوین (مقدسی)احضار شده بودند. و از میان آنها محمود معصومی، نادر افشاری، سعید اقبالی، سعید سیفی جهان، مژگان لعلی و شقایق محکی در دادسرا حاضر شدند و به دفاع از خود پرداخته بودند. 

با توجه به خارج شدن تعدادی از متهمان پرونده از کشور، مشخص نیست روند دادرسی به این پرونده در غیاب این افراد چگونه بوده است. 

لازم به یادآوری است این فعالین مدنی در تاریخ ۱۲ بهمن ماه سال ۹۶ در نقاط مختلف ایران توسط نیرو های امنیتی بازداشت شده بودند. ابوذر نصراللهی وکیل مدافع این شهروندان پیشتر گفته بود، تمام متهمان این پرونده به جز بهنام موسیوند که با قرار کفالت آزاد شد، پس از چند ماه بازداشت با قرار وثیقه از زندان آزاد شدند. 




سه حامی دربند فعالان کارگری از زندان آزاد شدند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۵ شهريور ۱٣۹٨ –  ۲۷ اوت ۲۰۱۹

هیراد پیربداقی، رهام یگانه و فرید لطف آبادی، سه فعال کارگری بازداشتی دقایقی پیش از زندان اوین آزاد شدند. این شهروندان پیشتر در جریان تجمع خانواده متهمین پرونده اعتراضات هفت تپه در مقابل ساختمان دادگاه انقلاب تهران بازداشت شده بودند.

به گزارش هرانا، امروز سه شنبه ۵ شهریورماه ۹۸، هیراد پیربداقی، رهام یگانه و فرید لطف آبادی، از زندان اوین آزاد شدند.
این شهروندان پیشتر در تاریخ ۱۲ مردادماه، در پی حضور در تجمع خانواده متهمین پرونده اعتراضات هفت تپه در مقابل ساختمان دادگاه انقلاب، توسط نیروهای امنیتی بازداشت و یک روز بعد، پس از تفهیم اتهام و صدور قرار بازداشت موقت در دادسرای اوین به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شدند.
هیراد پیربداقی و فرید لطف آبادی در شعبه ۷ بازپرسی و رهام یگانه در شعبه ۴ بازپرسی دادسرای اوین از بابت اتهام “اخلال در نظم عمومی” مورد تفهیم قرار گرفتند.
رهام یگانه پیشتر نیز در آذرماه سال گذشته به همراه ۴ فعال کارگری دیگر بازداشت و پس از یک روز آزاد شده بود.