سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر سود سپرده پرداخت شد

فرشاد مومنی: سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر سود سپرده پرداخت شد/ در این نظام مالیاتی صاحبان درآمدهای بی‌زحمت تشویق و درآمدهای کوچک تنبیه می‌شوند

  از صفحه ی اندیشه نو

این مطلب را چاپ کنید

استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی اظهار داشت: براساس برآوردهای صورت گرفته از کل مالیات‌های اخذ شده برای سال ۹۵ بیش از ۶۰ درصد آن را صنایع کارخانه‌ای یعنی تولیدکنندگان پرداخت کرده‌اند که بیش از ۴ برابر سهم صنعت در GDP است در حالیکه سهم املاک و مستغلات کمتر از ۶ درصد و عمده‌فروشی و خرده‌فروشی ۷.۵ درصد بود. بنابراین در این زمینه نیازمند بازآرایی بسیار اساسی هستیم.

به گزارش خبرنگار اقتصادی ایلنا، فرشاد مومنی در نشست هفتگی موسسه دین و اقتصاد با اشاره به نقش و اهمیت سیستم مالیاتی گفت: تقریبا در میان متفکران اتفاق نظر وجود دارد که مالیه دولت در واقع خود دولت است به این مفهوم که می‌توان با ردگیری و مشاهده رفتارهای مالی دولت مانند نحوه کسب درآمد و هزینه‌کرد آن به ماهیت خود دولت پی برد.

وی ادامه داد: یک دولت توسعه‌گرا که به دنبال حداکثر کردن سود خود است مسیری را انتخاب می‌کند که بستر رونق تولید فراهم شود و سهم خود را از طریق مالیات اخذ کند اما دولت غیرتوسعه‌‌گرا یا غارتی، سود خود را از طریق غارت حداکثر می‌کند، یعنی دولت با شیوه‌های مختلف مانند سیاست‌های تورم‌زا جیب صاحبان درآمدهای ثابت را غارت و در مقابل جیب همپیمانان خود یعنی صاحبان انواع دارایی‌ها را پر می‌کند.

استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی با بیان اینکه نظام مالیاتی درهم تنیدگی تمام عیار با عدالت اجتماعی دارد، گفت: واقعا مایع دریغ و تاسف است در سرزمینی که در سطح ادعا می‌گوید عدالت در زمره اصول دین است، کمترین گفت‌وگو و دغدغه در این مورد است. بنابراین بیشترین هزینه و خسارت ناشی از بازتولید نظام‌وار نابرابری‌های ناموجه را نظم اقتصادی و اجتماعی می‌پردازد. وقتی وارد جزییات شویم، در جایی که نابرابری‌های ناموجه افزایش یابد الگوی مسلط در مناسبات اجتماعی همکاری و اعتلابخشی نخواهد بود بلکه ستیز و حذف است و وقتی الگوی مسلط ستیز و حذف است همه نسبت به هم بدگمان می‌شوند که مبادا اموال‌شان سرقت شود.

وی متذکر شد: یک اشتباه در سیاست‌گذاری اقتصادی می‌تواند روی نظم اجتماعی و چارچوب فرهنگی ما تأثیرگذار باشد. از همین روی نظام مالیات‌گیری بسیار تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز است، دولتی که در این نظام با اشکالات اساسی مواجه است در شیوه هزینه‌کرد و رفتارهای مصرفی خود دچار ناهنجاری خواهد شد و زمانی که نوبت به انتخاب برسد هزینه‌های تجملی حیاتی می‌شود و وقتی با کمبود درآمد روبه‌رو می‌شود آن را از بخش سلامت و آموزش مردم جبران می‌کند. بنابراین از این زاویه است که گفته می‌شود پس از قانون اساسی و قانون کار، بیشترین توجه را باید به قوانین مالیاتی داشته باشیم.

مومنی با اشاره به تاثیر تغییر و اصلاح نظام مالیاتی گفت: اگر این سیستم که مشوق رانت، ربا، دلالی و واردات است جای خود را به سیستم مشوق تولید دهد و در الگوهای مالیات‌گیری تشویق‌ها و تنبیه‌ها معکوس شوند در آن صورت شاهد دو اتفاق خواهیم بود، اولا درآمدهای دولت جهش خواهد داشت و دیگر نیازی به سیاست‌های تورم‌زا و تعرض به دارایی‌های فکری و مادی مردم ندارد. دوماً خود رونق اقتصادی برای جامعه‌ای که ادعای فرهنگی دارد یک مسئله حیاتی است چون این جامعه در ساحت معرفت دینی ادعا دارد یک پیوند تمام عیار بین معاش و معاد وجود دارد موضوعی که بسیاری از متفکران بزرگ به بیان های دیگر به آن اشاره کرده‌اند.

این کارشناس اقتصادی با اشاره به نتایج مطالعه‌ای که در زمینه مالیات صورت گرفته است، گفت: در این نظم مالیاتی که مثلا سود سپرده‌ها و عایدی سرمایه معاف است حداکثر فشار ممکن روی حقوق بگیران ثابت است و در نهایت نابرابری‌های شدید را ایجاد و کل سیستم  مانند مرگ مغزی خواهد شد و واکنش‌های که از سیستم اقتصادی انتظار داریم را مشاهده نخواهیم کرد. مثلا در سال ۹۳ وقتی قیمت نفت برای هر بشکه ۷۰ دلار کاهش داشت، نه رفتارهای هزینه‌ای دولت و نه رفتارهای وارداتی دولت تغییر نکرد.

وی اضافه کرد: همچنین براساس مطالعه‌ای برای دوره ۹۲ تا ۹۵ و مقایسه قانون بودجه آن نشان می‌دهد که در این دوره ۴ ساله افزایش بار بنگاه‌های کوچک و متوسط ۵ برابر عمده‌فروشان و خرده‌فروشان، ۳۱ برابر مالیات بر ثروت و ۲۵ برابر مالیات بر مستغلات بود.

مومنی متذکر شد: متاسفانه به اعتبار کژکارکردی که در نظام مالیاتی وجود دارد، صاحبان درآمدهای انبوه و بی‌زحمت تشویق و درآمدهای کوچک و متوسط تنبیه می‌شوند و واقعاً هزینه‌های غیرعادی می‌پردازد که به اندازه و اهمیت جوانب آن پرداخته نمی‌شود. در حالیکه کل سود سپرده‌ها در سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر با استاندار حداقل دستمزد بود، صفر بودن مالیات بر سود سپرده‌ها در واقع رها بودن این هیولا است. همچنین این سود پرداخت شده در آن زمان معادل ۱۴ درصد GDP یعنی فراتر از سهم بخش صنعت در تولیدناخالص داخلی بود.

این استاد دانشگاه خاطرنشان کرد: براساس برآوردهای صورت گرفته از کل مالیات‌های اخذ شده برای سال ۹۵ بیش از ۶۰ درصد آن را صنایع کارخانه‌ای یعنی تولیدکنندگان پرداخت کرده‌اند که بیش از ۴ برابر سهم صنعت در GDP است در حالیکه سهم املاک و مستغلات کمتر از ۶ درصد و عمده‌فروشی و خرده‌فروشی ۷.۵ درصد بود. بنابراین در این زمینه نیازمند بازآرایی بسیار اساسی هستیم.

مومنی اضافه کرد: کشور با یک انتخاب استراتژیک روبه‌رو است اینکه می‌خواهد رونق، اشتغال و درآمد مالیاتی سالم را داشته باشد یا معافیت‌های غیرمتعارف به بسیار برخورداران و فشار به فرودستان را در دستور کار قرار می‌دهد بنابراین نظام تصمیم‌گیری به ویژه مجلس را باید از نظر دانایی تقویت کرد تا انتخاب بهتر داشته باشند.

رییس موسسه دین و اقتصاد با اشاره به اهداف و مسئولیت‌های سطح توسعه دولت گفت: با استانداردهای متداول تا اواخر سال ۱۹۶۰ درآمد سرانه ایران بیش از ۳ برابر کره جنوبی بود اما در حال حاضر حتی با وجود رونق در درآمدهای نفتی درآمد سرانه کره جنوبی ۳ برابر ایران است. با رمزگشایی این موضوع می‌توان پی‌برد که کره استراتژی تشویق تولید توسعه‌گرا را در دستور کار داشته است. بطوریکه در سال ۱۳۹۵ سهم بخش صنعت کارخانه‌ای در درآمدهای مالیاتی ۱۶ درصد و بخش خدمات ۶۹.۲ درصد است که در بخش خدمات سهم املاک و مستغلات ۸۰ درصد است یعنی  آنها انگیزه سوداگری در املاک و مستغلات را قویا نابود کرده‌اند در حالیکه ما آن را تشویق می‌کنیم.

این اقتصاددان یادآور شد: وقتی گروه هاروارد در سال ۱۳۳۸ گزارشی در مورد ایران منتشر کردند اشاره کرده بودند که محال است ایران توسعه پیدا کند چون تا زمانی که از طریق سوداگری زمین و مستغلات و تجارت پول که بیان محترمانه رباخواری است درآمدهای بیشتر با ریسک اندک دارد دیگر کسی دردسرهای تولید را به عهده نخواهد گرفت.




تداوم بازداشت سه حامی فعالان کارگری

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۶ اوت ۲۰۱۹

هیراد پیربداقی، رهام یگانه و فرید لطف آبادی، سه فعال کارگری که پیشتر در جریان تجمع خانواده متهمین پرونده اعتراضات هفت تپه در مقابل ساختمان دادگاه انقلاب تهران بازداشت شده بودند، با گذشت ۱۲ روز، کماکان در بازداشت و بلاتکلیفی بسر می برند. عدم پاسخگویی مسئولین زندان اوین و عدم امکان ملاقات این افراد باعث افزایش نگرانی خانواده آنها شده است.

یک منبع مطلع در این خصوص به گزارشگر هرانا گفت: “خانواده این افراد امروز (پنجشنبه) جهت پیگیری وضعیت و ملاقات با فرزندان خود به زندان اوین مراجعه کردند، اما مسئولین زندان ضمن جلوگیری از ملاقات هیچ اطلاعی از وضعیت فرزندانشان به آنها ندادند”.
به گفته این منبع مطلع این سه فعال کارگری تاکنون امکان هیچ گونه ملاقاتی با خانواده های خود نداشته‌اند و تنها هر کدام یک بار طی تماس‌های کوتاهی از انتقال خود به زندان اوین خبر داده‌اند.
گفته می‌شود هر سه نفر به قرار بازداشت خود اعتراض کرده‌اند و این اعتراض در دادگاه انقلاب تهران مورد بررسی قرار خواهد رفت. با این حال به گفته شاه محمدی، رییس شعبه هفتم بازپرسی دادسرای اوین، این اعتراضات در دادگاه رد خواهد شد.

هیراد پیربداقی، رهام یگانه و فرید لطف آبادی پیشتر در تاریخ ۱۲ مردادماه، در پی حضور در تجمع خانواده متهمین پرونده اعتراضات هفت تپه در مقابل ساختمان دادگاه انقلاب، توسط نیروهای امنیتی بازداشت و یک روز بعد، پس از تفهیم اتهام و صدور قرار بازداشت موقت در دادسرای اوین به زندان اوین منتقل شدند. 
هیراد پیربداقی و فرید لطف آبادی در شعبه ۷ بازپرسی و رهام یگانه در شعبه ۴ بازپرسی دادسرای اوین از بابت اتهام “اخلال در نظم عمومی” مورد تفهیم قرار گرفتند. رهام یگانه پیشتر نیز در آذرماه سال گذشته به همراه ۴ فعال کارگری دیگر بازداشت و پس از یک روز آزاد شده بود. 




بازنشستگان علیه گرانی و سقوط معیشت به خیابان می آیند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۶ اوت ۲۰۱۹

تشکل های بازنشستگان کشور برای برگزاری یک اجتماع اعتراضی علیه سقوط مداوم سطح زندگی بازنشستگان در ایران فراخوان داده اند. این تجمع اعتراضی قرار است روز ۴ شهریور ساعت ده صبح در برابر وزارت کار و رفاه اجتماعی برگزار شود.

شورای بازنشستگان ایران در بیانیه ای که به این مناسبت منتشر کرده نوشته است: اختلاسهای میلیاردی از جیب ما به یک پروژه سریالی تبدیل شده و یک درصدی ها چنگال خود را بر همه منابع زیستی ما فرو برده اند.
بیکاری و تورم و گرانی برای ما غیرقابل تحمل شده ، گویا آنان ثروت ملی را ارث پدری خود دانسته و ما را به غلط و متوهمانه، میهمانان ناخوانده ای فرض کرده اند که هیچگونه حق و حقوقی نداریم.
در ادامه ی این بیانیه آمده است: پس این ترازوی نامیزان را کسانی میزان خواهند کرد که تحت فشار روزافزون معیشتی به تنگ آمده و خوب میدانند که این زندگی پرمشقت، جهنمی تحمیل شده به اکثریت مردم جامعه است، باید راه افتاد و کاری کرد که دستان مرگبار هزار فامیل، از منابع عمومی کوتاه گردد. 
اگر من و تو بخواهیم، قطعا خواهیم توانست و این بساط ناعادلانه را برهم خواهیم زد!
شورای بازنشستگان ایران، در بیانیه ی خود نوشته است: ما بازنشستگان سالهاست به جز وعده های بی اثر پاسخی ازمسئولین رنگارنگ نشنیدیم. با این حقوق های چند برابر زیر خط فقر، سقوط سطح زندگیمان به لحظه ها بند است. در عرض یک روز، یک قدم به محرومیت نزدیکتر میشویم و در عوض به ما وعده ی سه ساله!! همسان سازی میدهند که آنهم بشود یا نشود.
از طرفی درمانمان با افزایش چند برابری هزینه ها، همچنان در چرخه معیوب بیمه های بی اثر سرگردان است.
همین عوامل کافیست که دست به دست هم داده، فرصت را غنیمت شمرده و به فکر چاره ای همدلانه و موثر باشیم.
شورای بازنشستگان ایران در پایان بیانیه ی خود آمده است: ۴ شهریور ساعت ۱۰ صبح مقابل وزارت کار و رفاه اجتماعی، همصدا و همراه خواهیم آمد.

گروه اتحاد بازنشستگان ایران نیز در بیانیه ای که به مناسبت برگزاری این تجمع منتشر کرده، با تاکید بر شعار «نان، رفاه و آزادی»، نوشته است: 
مسئولان و متولیان دولتی کماکان با توسل جستن به ابزار قدرت خود، فشاری مضاعف بر زندگی بازنشستگان وارد می کنند و سیاست ِدر تنگنا قراردادن بازنشستگان را به اجرا می گذارند.
ما به سیاستی که سطح زندگی و معیشت بازنشستگان را مورد تهاجم قرار می دهد معترض هستیم. باز هم متحد و یک صدا، مطالبات مسلم و قانونی ِ فراموش شده خود را فریاد می زنیم.
گروه اتحاد بازنشستگان تاکید کرده است: این اوضاع اسفبار معیشتی – زیستی را نه شایسته شأن انسانی خود می‌دانیم و نه قابل تحمل می باشد. همگام با تمامی بازنشستگان ۴ شهریور ساعت ۱۰ صبح مقابل وزارت کار به خیابان می آییم.




سازمان ملل؛ مقامات ایرانی موظف اند سرنوشت و محل دفن چهار زندانی سیاسی کرد اعدام شده را اعلام کنند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۶ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۷ اوت ۲۰۱۹

بر اساس گزارش کارگروه تحقیق سازمان ملل درباره ناپدید شدن های قهری یا ناخواسته که اخیراً منتشر شده است، فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان و فرهاد وکیلی به عنوان ناپدیدشده های قهری شناخته شده اند. بر این اساس مقامات ایرانی موظف هستند که ضمن روشن کردن سرنوشت آنان، در صورت ادعای اجرای حکم اعدام، محل دفن این زندانیان را اعلام کنند. این چهار زندانی سیاسی کرد به همراه مهدی اسلامیان در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ در زندان اوین اعدام شده و تاکنون محل دفن آنها به خانواده های شان اعلام نشده است.

کارگروه تحقیق سازمان ملل درباره ناپدید شدن های قهری یا ناخواسته سازمان ملل، در نشست شماره ۱۱۸، طی سند شماره A/HRC/WGEID/۱۱٨/۱ چهار زندانی سیاسی کرد اعدام شده را به عنوان ناپدید شده های قهری به رسمیت شناخت.
در این گزارش با اشاره به اینکه ناپدید شدگی قهری نقض مداوم حقوق بشر بوده و مشمول گذشت زمان نمی شود، آمده است که تا زمانی که فرد ناپدیدشده پیدا یا سرنوشتش به‌طور کامل معلوم نشود تحقیقات در مورد آنها ادامه خواهد داشت.
بر اساس این گزارش و با به ‌رسمیت شناخته شدن این چهار زندانی سیاسی به عنوان ناپدیدشده قهری، قوانین بین‌المللی دولت جمهوری اسلامی ایران را موظف می‌داند که حق خانواده‌های آنها را برای دانستن حقیقت درباره سرنوشت و محل دفن عزیزان شان ادا کند و مسئولان آن را تحت تعقیب قرار دهد.

لازم به یادآوری است در ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹، فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر به نامهای علی حیدریان، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان پس از طی روند پر نقص قضائی، مخفیانه و بدون اطلاع وکیل و خانواده در محوطه‌ی پارکینگ زندان اوین اعدام شدند. پس از گذشت نزدیک به ۱۰ سال تاکنون هیچ اطلاعی از محل دفن این افراد به خانواده آنها داده نشده و هیچ سند و مدرکی دال بر اعدام آنها در اختیار نهادهای بین المللی قرار نگرفته است.

صدور و اجرای حکم اعدام فرزاد کمانگر و چهار زندانی دیگر در میان موج بی سابقه اعتراضات داخلی و بین المللی در حالی صورت گرفت که به گواه اسناد موجود، روند حقوقی آنان مملو از موارد مشخص نقض حقوق بود از جمله بازداشت مغایر قانون، نگهداری بلند مدت در سلولهای انفرادی، عدم اجازه دسترسی به وکیل در ایام بازداشت، اعمال شکنجه های جسمی و روحی بر آنان به خصوص در مورد سه تن از آنان در بازداشتگاههای اطلاعات سنندج و کرمانشاه و همینطور موارد متعدد نقض آیین دادرسی، بطوری که حداقل سه متهم (فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی و علی حیدریان) بدون امکان دفاع در یک دادگاه هفت دقیقه‌ای “محارب” شناخته شد و حکم مرگ برای آنان صادر شد،

وکیل کمانگر در این رابطه ضمن متهم کردن دستگاه قضایی به اتخاذ رویه سیاسی در این پرونده و عدم استقلال آن دستگاه اعلام کرد که “دادگاه صحبت‌های ایشان را نشنیده و موکلش بی‌گناه است”.




کبوترهایی که در زندان بال می زدند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲۴ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۵ اوت ۲۰۱۹
مینو همیلی

در سوگت ای درخت تناور، 
ما را 
حتی امانِ گریه ندادند.
                            شفیعی کدکنی

مقدمه

سقف ها بلند و سلولها تنگ، آنجا که تن فشرده می شود، مچاله می شود، هزار بار می شکند و هزار و یک بار بر می خیزد، و همان یکبار کافی است که عزمت را برای فردا جزم تر کنی! هر روز جانی از تو جدا می شود، یاری از تو جدا می شود. هر تَنی که جدا می شود تکه ای از روح ترا خَنج می زند، و تو می مانی و تن زخمی، تَنی که رنج انبوه یاران را با خود و در خود حمل می کند، تَنی که نوبت خود را انتظار می کشد. انتظار در راهروهای مرگ، نامَت را می خوانند! 
نمی‌توانستیم سوگواری کنیم. تا در مورد بُردن یک زندانی برای اعدام صحبت می‌کردیم، نفر بعدی را صدا می‌زدند. 
نام هایی که خواندند و دیگر برنگشتند؛ نام های ستارگانی همچون شهین باوفا و شهلا و نسرین کعبی – دو خواهر، دو پرستار، فضیلت دارایی، فرشته فائقی، روُیا علی پناه، مستوره شهسواری و… 
به عقب بر می گردم، نَقبی به تاریخ میزنم، تا هر آنچه از آن لحظات را در ذهن و جانم حک کرده ام با شما در میان بگذارم.
من از یک کشتار ‌جمعی صحبت می‌کنم که نشریات و آمار و ارقام نمی‌تواند ابعاد فاجعه‌بار آن را توصیف کند. در دهه شصت کشتار زندانیان سیاسی در زندان‌های کردستان هم، یکی دو تا نبود و به یک فصل مشخص از سال ختم نمی‌شد. من در اوایل سال شصت بعد از فروکش کردن اعدام‌های سال ۵۹ و قبل از شروع دور جدید اعدام‌ها دستگیر شدم. دورانی شوم که صدای اعدامی های بند مردان همچون، خسرو مائی، کاووس شاه نشین، شفیع رمضانی، شاشا اسعدی مقدم و .. را می شنیدیم که می گفتند: “این وقت شب با زیرپوش و دمپایی ما را به کجا می برید؟” و باز می شنیدیم که در جواب می گفتند: “به جایی که همین ها هم زیادی اند.”
از دورانی می گویم که هر دوشنبه یک هفته در میان، جمعی از بهترین های شهرمان را، در حیاط دادگاه “انقلاب” سنندج به گلوله می بستند و ما با چشم خود می دیدیم که چگونه قاتلان، خون های ریخته شده بر کفِ زمین را با آب می شستند.برای ما دیدن آن صحنه ها در آن شب های شوم، چنان زجرآور و دردناک بود که به خود می لرزیدیم و هنوز آن صحنه ها از ذهنمان پاک نشده اند. از دورانی که خودِ ما نیز در انتظار فرا رسیدن روز مرگمان، لحظه ها را می شمردیم.
من احساساتم را به عنوان کسی که لحظات قبل از اعدام را با تمام وجودش حس کرده است، به صورت داستانی کوتاه نوشته ام تا آن را به مناسبت سالگرد قتل عام سال ۶۷، منتشر کنم. به امید اینکه روزی مردم در ایران، این “راز جمعی” نگه داشته شده در نهانگاه خود را، فریاد بزنند. آن لحظات نفس گیر را منتشر می کنم تا هم یادی از عزیزان ازدست رفته مان کنم، هم موجبی برای تسلی خاطر دلسوختگانی شود که حتی اجازه به سوگ نشستن عزیزان شان را نداشتند و نیز همچون برگی و سندی روایت شده از سوی شاهدانِ زنده آن دوران و آن جنایات، در تاریخ ثبت شود. در این راستا، ما با حرکت های دادخواهانه، فریاد دادخواهی مان را رساتر خواهیم کرد.

آنچه که می‌خوانید تنها بخش کوچکی از خاطرات آن سال‌هاست، خاطراتی که امیدوارم مجالی باشد تا آن را به اِتمام برسانم.

کبوترهایی که در زندان بال می زدند

به هم می‌‌خورد، درست مثل برگه‌های کاغذ. نه؛ برگه‌های امتحانی را می‌مانست وقتی روی‌شان مات‌ام می‌بُرد و ممتحن یک دسته از آنها را در هوا تکان تکان می‌داد و کم کم نزدیکم می‌شد. دلهره‌ای که چشمانم را بیشتر خیره می‌کرد از وسط برگه‌ی هنوز سفید به سمت قلبم حمله می‌برد و تند تند به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. نه؛ این‌ هم نبود. آن گونه به هم می‌خورد که گویی قصد دارد همین الان پر بکشد و ببردَم از اینجا. سفیدی‌اش را به چشمانم می‌کوفت و نور بال‌هایش چشمم را می‌سوزاند؛ در مغزم می‌پیچید و از پسِ سرم به گوشم می‌رسید. دیگر چیزی نمی‌شنیدم جز صدای بال زدنش؛ چیزی نمی‌دیدم جز سفیدی محض و لحظه‌های تاریکی لای پرهایش. کبوتر دوباره آمده بود تا سَرَم را با خودش ببرد جایی که سکوت است و صدای نگهبانی نیست.

صدای نگهبان، کبوترم را سر جایش نشاند. دائم صدایم می‌زد، نفس نمی‌کشید و یک نفس صدایم می‌زد. خواستم سرم را بالا آورم. کوهی روی سرم قد کشیده بود که آسان‌ترین حرکت عضلات نحیف گردنم را سخت می‌کرد. دست پاچه انرژی‌ام را متمرکز کردم؛ درست روی عضلاتی که گردنم را به استخوان‌های باریک شانه‌هایم وصل می‌کرد؛ زور زدم، با تمام انرژی‌ام. کبوتر پرهایش را در مغزم استراحتی داد و صدای خش خش‌اش دوباره گوشم را پر کرد. دیگر صدایی نمی‌شنیدم، گویی کر شده بودم: «نکند دیگر هرگز نشنوم». صدای … در گوشم سوت کشید. گویی قطاری شیهه کشان از گوش راستم وارد شد و از گوش چپم خارج. «نکند کبوترم را زیر بگیرد». 

هم‌بندی‌هایم مانند ارواحِ هراسان رژه‌ای بی‌نظم می‌رفتند. سرشان را هر از گاهی جلو می‌آوردند. چشمانشان مثل ته فنجان ماسیده قهوه از سرشان بیرون می‌زد و دهانشان چون تونلی باز می‌شد، صدای سوت قطار از ته حلقشان می‌آمد و مرا می‌ترساند: «الان است که زوزه کشان بیاید و مثل برق و باد زیرم بگیره». من می‌خواستم زنده بمانم. «این خواسته زیادی نیست، هست؟ آیا انقلاب کردیم که فقط کلاغ‌ها زنده بمانند و از حیاط‌هایمان دله دزدی کنند؟ دزدها، انقلابمان را پس بدید! چقدر دلم برای رفقام تنگ شده». 
چشمانم را بستم. همه جا سرخ شده بود. حس می‌کردم خون داغی روی مردمک چشمم ریخته است، بی‌درد، بی‌بو. پلکهایم را باز کردم. خون بود. «آره، این خون‌ه. کشتند. این بار کدومشون را کشتند؟» خون حرکت کرد و مثل پرده‌ای کنار رفت و لای انگشت‌های نگار نشست. طوبی روسری قرمزش را روی سرش جا به جا کرد و گره محکمی زد. داشت چیزی به من می‌گفت. صدایش پژواک می‌گرفت و کلماتش لای هم قاطی می‌شد. یکی دستش را به سمت گلویم آورد. انگشتانش کوتاه شده بود، انگار که همراه با ناخن‌هایش افتاده باشند. گلویم را فشار داد. محکم. باز فشار داد، محکم‌تر. گرهی راه گلویم را بست. چرا می‌خواست خفه‌ام کند؟ 
کوه روی سرم سنگین‌تر شد، دیگر نه می‌توانستم گردنم را صاف نگه دارم نه نفس بکشم. ارواح در بند تند تند جلوی چشمانم رژه می‌رفتند و هر چند ثانیه به هم برخورد می‌کردند، یکی‌شان سرش را جلوی چشمم می‌آورد، چشمانش از صورتش می‌زد بیرون، دهانش به بزرگی کل صورتم می‌شد، قطارش سوت می‌کشید و به سرعت به سمت کبوترم می‌تاخت. چشمانم را می‌بستم تا کبوترم را پشت مژگانم پنهان کنم. کبوتر بال بال می‌زد و از گوشم تمام صداها را جارو می‌کرد. کر می‌شدم. چشم که می‌گشودم ارواح، شبح شده بودند و همه به سمت من می‌آمدند. دهانم خشک شده بود و نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. گرهی راه گلویم را بسته بود. احساس می‌کردم پاهایم به زمین میخ شده‌اند و نمی‌توانم تکان بخورم: «قرار است امشب بمیرم؟ آمده‌اند که من را هم ببرند و بکشند؟ مگه من چه کار کردم؟ من نمیام». 

اشک‌هایم زیر پلکم گیر کرده بودند. پلک زدن هم دیگر سخت شده بود. فکر می‌کردم اگر پلک بزنم چند تیله سفت و بزرگ که زیر پلکم گیر کرده‌اند از لای قرنیه‌ام بیرون خواهند زد و کورم خواهند کرد. یکی از اشباح از دور آمد و جیغ کشید. صدایش نمی‌آمد و تنها دهانش به اندازه یک غار بی‌انتها بزرگ شده بود. نزدیک که شد صدای شیپور نافرم می‌داد. انگار که داده باشندش دست یک پسر بچه‌ی شیطان که وقت و بی وقت، بی‌نت و بد صدا فوتش کند. مثل پسر ارغوان خانم که تنها تفریح عصر تابستانش این بود که زیر پنجره خانه ما صدای گاو از خودش در‌‌آورد. آن‌قدر این کار را بی‌توجه به فحش‌های همسایه‌ها می‌کرد تا بقیه‌ی بچه‌های کوچه‌مان هم بیرون بیایند و یکی‌شان توپش را بیاورد. اگر بقیه تعلل می‌کردند یکی از همسایه‌ها با چوب می‌آمد بیرون و دنبالش می‌کرد تا حق‌اش را کف دستش بگذارد و سیاه و کبودش کند. هر روز کارش همین بود. این بازی بچه‌های کوچه‌ی ما بود. مگر بچه‌های کردستان تفریح‌شان چه بود؟ تازه، فکر نکنم بچه‌های کوچه پس‌کوچه‌های تهران هم بازی دیگری بلد بودند. اسباب بازی‌های لوکس و شیک را فقط در تبلیغات مجله زن روز دیده بودم. دور و بر من هر کس که بود، آن‌قدر در پی لقمه‌ای نان بود که از این ول‌خرجی‌ها برای بچه‌اش نمی‌کرد. 
شبح هراسان نزدیکم شد و این‌بار صدای شیپور دهانش بلند‌تر شد: «مینو، مینو، مینو». دستانش را روی بازوانم گذاشت و مثل منارجنبان تکانم می‌داد. «مینو، حواست هست؟ عزیزم بیا دستت را بده من. چادرش کو؟ بدید سرش کنم». 
گردنم را چرخاندم به راست. نگار بود. چهره‌اش واضح‌تر شده بود. ناگهان چیزی مثل چنگک از بالای زانوانم روی پوست پاهایم کشیده شد و به کف پایم رسید. انگار که طناب‌هایی را به زانویم منگنه کرد. این درد را می‌شناختم. یکی از هم‌کلاسی‌هایم که عمویش برایش یک دستگاه منگنه جایزه خریده بود، هر روز با خودش به مدرسه می‌آورد و من هم لقمه‌ای را که مادرم برایم پیچیده بود با یک بار استفاده از منگنه‌اش تاق می‌زدم. اوایل بلد نبودم و انگشتم زیر منگنه می‌رفت. درد داشت، اما نه زیاد. فقط ناخنم زق زق می‌کرد. سرم را پایین انداختم تا پاهایم را ببینم. پاهایم دراز شده بود. چند بار پلک زدم، پاهایم باز درازتر شد. دستانم را به سمت پاهایم بردم. به زانویم که رسیدند دیگر پایین‌تر نرفتند. باید بیشتر تلاش می‌کردم. زورم را در بازوانم ریختم تا دستانم را پایین‌تر ببرم، هر چه بیشتر تلاش می‌کردم پاهایم درازتر می‌شدند و از من دورتر. پنجه‌هایم را دیگر نمی‌دیدم، گویی آن‌قدر دور شده بودند که درون زمین فرو رفته بودند. 
نگار دوباره صدایم زد: «مینو، خم شو. آفرین خم شو، خم شو جورابتو بپوش. زود باش عزیزم». من داشتم تلاش می‌کردم اما پشتم خم نمی‌شد. انگار به دستانم وزنه آویزان کرده بودند و پشتم را به درخت بسته بودند. «بیاین کمک کنید، دخترها. کمک کنید کفش‌هاشو پاش کنیم. مینو، مینو، پاتو بیار بالا». 
نگار جلوی پایم زانو زده بود و سرش را به سمت صورتم برگردانده بود. چقدر دوستش داشتم. «او ناجی منه. کاش بغلم کنه». تکرار کرد: «مینو، صدامو می‌شنوی عزیزم؟ پاهاتو بلند کن. فضیلت، اون لنگه کفش‌ مینو کو؟» یک‌باره طناب‌ها زانویم را پایین کشیدند، تمام گوشت‌اش را از استخوان‌ها کَندند و از پاشنه‌ی پایم بیرون کشیدند. مثل یک بادکنکِ باد در رفته روی زمین افتادم. اتاق و اشباح و صداها و کبوتر همه با هم شروع کردند دور سرم چرخیدن. «حکممه؟ آره حکممه. نگار من هم رفتنی شدم. نگار. نگار . من نمی‌خوام بمیرم. بهشون بگو من فقط ۱۷ سالمه. ۱۷. می‌خوام درس بخونم. بهشون می‌گی؟ دیگه دیر شده نه؟ حکمم را دادند، نه؟». 
نگار لبانش را به هم می‌زد. چیزی می‌گفت که نمی‌شنیدم. من می‌خواستم تنها یک چیز بشنوم: که حکمم عفو است. که فردا آزاد می‌شوم. که دوباره به مدرسه می‌روم، برای دانشگاه برنامه می‌چینم، دوباره دوستانم را می‌بینم. رفقایم را می‌بینم. و مادرم. صدایم زد. انگار پشتم ایستاده بود. محکم و استوار صدایم زد: «مینو، نفرینت می‌کنم اگه لب از لب باز کنی. بلند شو. ضعیف نباش. حق با ما است. ما پیروز می‌شیم». دلم می‌خواست بگوید مینو، مامان جان، دلکم، بیا بغلم. زیر بازوی چپم را گرفت و با فشار بلندم کرد. سر بر گرداندم. روسری کج شده اش جلوی چشمم را گرفته بود. مادرم نبود، فضیلت بود، انگار. زیر بغل راستم را هم گرفت و در گوشم گفت: «پاشو، پاشو، محکم باش». صدایش لای پرهای کبوتر پژواک کرد. کبوتر دوباره داشت در مغزم تلاش می‌کرد که بلند شود و بال بزند. چه تلاش عبثی! چه عبث بی‌پایانی! 
نگار سرش را به پشتم برگرداند و گفت: «بنداز سرش». دلم نمی‌خواست پشتم را ببینم یا بدانم که آنجا کیست. دلم می‌خواست حضور مادرم را پشتم احساس کنم، حتی اگر تنها یک خیال است، خالی از گرما، نوازش، نفس، بو. خیال مادرم به ضربی روی سرم افتاد. مثل بهمن، یا بختک. بختک خیلی از شب‌ها به سراغم می‌آمد و از کف تخت بالایی چهار چنگالی روی قفسه سینه‌ام می‌افتاد. من مدتها بود که از هر چیزی که روی سر و شانه‌ام می‌افتاد می‌ترسیدم. حس می‌کردم مثل بختک راهش را می‌کشد روی سینه‌هایم و منی که تازه زنانگی را در روی پستان‌های سفت و پر شرمم درک کرده بودم، به جز تجاوز به هویت‌ام، به زنانگی‌ام و به تنانگی‌ام چیزی حس نمی‌کردم. بختک‌های سیاه، سنگین و بی‌رحم می‌آمدند که سینه‌ام را بشکافند و همان‌طور که آخوندهای روضه خوان می‌گفتند من را از پستانم آویزان کنند. چادر من گل‌دار و نازک بود. اوایل خیال می‌کردم وزن این بختک هر چه نازک‌تر باشد کمتر می‌شود و زبری‌اش لای گل‌های ریزش قابل تحمل‌تر. اشتباه کرده بودم. بختک، بختک بود. آمده بود از سرم به من تجاوز کند و برای زن بودنم، من را مجازات. حتی بلد نبودم درست روی سرم نگهش دارم. گویی که خودش هم می‌دانست بر سرِ اشتباهی گذاشته شده، قل می‌خورد و از روی موهایم لیز می‌خورد و می‌افتاد پشت کمرم. دشواری آن زمان معنا می‌داد که خودم با دستان خودم باید از پشتم می‌کشیدمش بالا تا روی سرم و محکم می‌گرفتمش که روی سرم بماند؛ چه آدم عاقلی خود بختک روی خود می‌کشد؟ فقط یک جنون زده متجاوزش را به زور در حفره‌ی خود فرو می‌کند و سفت او را می‌چسبد که به تجاوزش ادامه دهد. 

اما این بار این بختک سنگین‌تر از هر زمانی بود. احساس می‌کردم کمرم صاف نمی‌شود و پاهایش را از دو طرف کتفم آویزان کرده و فاتحانه روی سرم نشسته است. نگار کشان کشان مرا به راهرو برد. «راه بیا عزیزم. بیا». کسی مرا درک نمی‌کرد. شاید هم خوب درک می‌کردند اما قوی‌تر از من بودند. «آخه من همه‌اش ۱۷ سالمه». وزن بختک را باید اضافه می‌کردم به وزن دو شقه راسته گوساله که به جای ران و ساق و پا از دو طرف بدنم آویزان بودند و حرف حساب هم نمی‌فهمیدند. اصلا کمترین حس همکاری نداشتند و راه نمی‌آمدند. من باید این‌همه بار را با هم حمل می‌کردم. «آخه مگه من چند سالمه؟ همه‌اش ۱۷ سالمه. نمی‌خوام بمیرم. می‌خوام درس بخونم». رو به نگار که بازوی راستم را رها نمی‌کرد گفتم. چشمانم مات می‌دید، گویی که از پشت پارچ پر از آب با نگار حرف می‌زدم. صدایش دیگر کامل قطع شده بود. رو به رو دو کلاغ بزرگ جثه ایستاده بودند و سرشان را بالا و پایین می‌بردند. لحظه‌ای نگاهم می‌کردند و غار غار می‌کشیدند. وسطشان سایه زردی ایستاده بود. تا سرش را بالا کرد، راهرو دراز شد. کلاغ‌ها غارغارکنان رفتند ته راهرو و کبوتر از ترسش از خواب پرید. بالهایش را باد کرد و شروع کرد بال بال زدن. از لای بال‌هایش قطرات آب می‌پاشید درون چشمم. دیگر چشمم پر شده بود از آب و هر لحظه ممکن بود مردمک چشمم را مثل سدی بشکند و بپاشد وسط راهرو. هر چه جلوتر می‌رفتم، راهرو طولانی‌تر می‌شد، صدای کلاغ‌ها وسط جیغ کبوتر و غرولند بال‌هایش حواسم را با خودش می‌برد به ته راهرو و دوباره می‌کوباندش به صورتم. 
یکی از کلاغ‌ها نوکش را به گوش چپم زد و گفت: «بکش جلو این گل گلیو. بی‌حیای نجس». کلاغ سمت راست نوکش را از لای پرش بیرون آورد و چادر را محکم کشید جلوی چشمم. کبوتر بالش را باز کرد، فریادی زد و جلوی چشمم را گرفت. «بگو، بگو حکممو، بگو من هم قهرمان میشم. اما من می‌خوام زنده بمونم». سایه زرد رویش را برگرداندند. دهانش را باز که کرد، تمام سرم در آن جا می‌شد. بوی معده گاو از دهانش با تف روی صورتم پاشید: «بیا، ببین مادرت برات چی آورده!». شریفی، پاسدار نگهبان بود. از بوی دهان گنده‌اش به خوبی شناختمش. «کاش می‌شد به جای تمام رفقا و خواهرانم توی صورتش تف کنم. یک تف غلیظ. غلیظ‌تر از شقشقیه دهن شتری‌اش. دهنت را ببند آشغال اسم مادر من را نیار. باید بزنم زیر گوشش. من که دیگه اعدامی‌ام، چرا بترسم». کبوتر یکباره بالش را مثل پاهای بالرینی باز کرد و گذاشت روی چشمم. مادرم آمده بود و آن پشت ایستاده بود. برگه‌های امتحان خردادماه را آورده بود که امتحان بدهم. «مامان! کاش اینجا بودی». 
شریفی خنده‌ی چندش آوری زد. تمام ترشحات متعفن لای دندان‌هایش روی صورتم پاشید: «فکر کردی قراره بمیری چریک کوچولوی کثیف؟ زوده حالا. باهات هنوز کار دارم. بیا بگیر. مادرت کارنامه‌ات را آورده، قبول شدی». 
کبوتر شروع کرد بال بال زدن. آن‌قدر تند تند بال می‌زد که هر آن ممکن بود از سرم بال بکشد و برود به آسمان. پاهایش روی هوا معلق شد و داشت اوج می‌گرفت که سرش محکم خورد به جمجمه‌ام و گیج خورد و افتاد. باران شروع به باریدن کرد. چشمم فقط شُرّه‌های آب را می‌دید و صدای دست زدن هم‌بندی‌ها که شبیه پژواک بال‌های اکنون شکسته کبوتر بود. پاهایم را حالا احساس می‌کردم که در پوتین‌های چرمی روی کاشی‌های راهرو رژه می‌روند و بلند می‌خوانند:
«و این بند بندگی، و این بار خشم و جهل، زسرتاسر جهان، به هر صورتی که هست، نگون و گسسته باد».

مرداد ۱۳۹۸
مینو همیلی




کاظم فرج الهی: خبرنگاران برای طرح مشکلات صنفی خود رسانه و تشکل ندارند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۶ اوت ۲۰۱۹

مشکلات خبرنگاران زیاد است اما آنها تشکل صنفی برای پیگیری مشکلات خود ندارند.

به گزارش خبرنگار ایلنا، کاظم فرج‌الهی (عضو هیئت مدیره انجمن صنفی روزنامه‌نگاران آزاد تهران) با اشاره به اینکه خبرنگاران مطلقاً امنیت شغلی ندارند، اظهار داشت: آنها بیش از دیگر اقشار اجتماعی نگرانی امنیت شغلی دارند. قراردادهای موقت، یکی از دلایل ناپایداری شغلی خبرنگاران و روزنامه‌نگاران است. هچنین توقیف و بسته شدن روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها مشکلات عمده‌ای برای کارکنان‌ آنها به وجود می‌آورد. آنها به دلایل مالی و سانسور مشمول اخراج و تعدیل نیرو می‌شوند.

وی افزود: متاسفانه رسانه‌های کثیرالانتشار به نهادهای دولتی و افراد حاضر در مناصب وابسته هستند و از این نظر استقلالی ندارند. از این رو سبب می‌شود تا نگاه این رسانه‌ها به کیوسک نباشد و ساپورت مالی شوند. همین امر کم کم مخاطبان و جامعه هدف را در نظر رسانه‌ها کم‌رنگ می‌کند. این نگرش یک مشی عملی برای رسانه به وجود می‌آورد که انتظارات مجموعه از خبرنگاران را می‌سازد.

دلایل تعدیل و اخراج خبرنگاران

فرج‌الهی با بیان اینکه نداشتن نگرش همسو با مجموعه می‌تواند با وجود قراردادهای موقت یکی از دلایل تعدیل و اخراج خبرنگاران باشد، تصریح کرد: در این فضا رسانه‌ها در انعکاس اخبار نگاه بخصوصی پیدا می‌کنند و خبرنگارانی که بخواهند مباحث را با نگاه جامع و از وجوه مختلف منعکس کنند تا قضاوت توسط مخاطب صورت بگیرد، کارشان سخت می‌شود.

این فعال کارگری خاطرنشان کرد: امروز شاهد بحران پایین آمدن مخاطب روزنامه‌ها هستیم. تیراژ آنها نسبت به گذشته و نسبت به دیگر کشورها به شکل محسوسی کاهش یافته است. این رسانه‌ها امیدی به بالا رفتن خواننده ندارند. همین مسئله مشکلات زیاد را برای خبرنگاران ایجاد می‌کند. اینجاست که تخطی از خط مشی صاحب رسانه به عنوان یک معضل روزانه در زندگی خبرنگار رخ می‌نمایاند.

فرج‌الهی تصریح کرد: توقیف روزنامه‌ها و بستن خبرگزاری‌ها نیز نمودی از همین رویکرد و نگاه است که امنیت شغلی خبرنگاران را به خطر انداخته است.

این فعال صنفی خبرنگاران با بیان اینکه مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسی در کشور مطرح هستند، اشاره کرد: انتخاب آزادانه افراد وابسته به آزادی مطبوعات است. از این رو باید خبرنگاران در جامعه امنیت شغلی برخوردار باشند و تشکل‌های صنفی برای ابراز اراده و نظر جمعی داشته باشند.

وی با اشاره به تجربه تاریخی سندیکای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات گفت: این سندیکا در مقابل بی‌حقوقی‌ها و سانسور مطبوعات از خبرنگاران دفاع می‌کرد و اعتصاب آبان سال ۵۷ نیز تجربه تاریخی خبرنگاران در آن شرایط است. متاسفانه این سندیکا در سال ۶۰ بسته شد و دیگر به کار خود ادامه نداد.

او ادامه داد: در سال‌های بعد در دوران اصلاحات انجمن صنفی روزنامه نگاران تشکیل شد که تکیه به حزب خاصی داشت. وقتی حزب مشارکت در ادامه فعالیت سیاسی خود دچار مشکل شد، انجمن صنفی نیز مشکل پیدا کرد؛ چراکه تکیه به منابع دولتی و دولت داشت.

این فعال صنفی خبرنگاران ادامه داد: خبرنگاران مشکلات صنفی زیادی دارند. از مشکلات بیمه‌ای و دستمزد گرفته تا مسئله سخت و زیان آوری کارشان. با اینکه خیلی از مردم انتظارات زیاد از این قشر دارند، آنها از حقوق صنفی برخوردار نیستند. از برخی از خبرنگاران اخیراً به دلیل انجام وظیفه خبرنگاری خود شکایت شده و بازداشت شده‌اند.

فرج‌الهی با بیان اینکه خیلی از خبرنگاران به صورت حق‌التحریری کار می‌کنند، گفت: در ازای گزارش و اخبار حقوق ناچیزی می‌گیرند که گاهاً برخی رسانه‌ها ماه‌طول می‌کشد تا این پول را بپردازند. بعضاً آنها در سال چندین بار شغل خود را تغییر می‌دهند و همین مسئله مشکلات بیمه‌ای برای آنها به وجود می‌آورد.

او ادامه داد: در برخی رسانه‌ها وقتی خبرنگار را به عنوان حق‌التحریر ثابت استخدام می‌کنند، تا مدتها خبرنگار را بیمه نمی‌کنند. همین مشکلات بیمه‌ای سبب می‌شود تا نتوانند از بیمه بیکاری هم بهره بگیرند.

این فعال صنفی خبرنگاران با بیان اینکه در تمام دنیا حرفه‌ خبرنگاری جزو مشکلات خطرناک قلمداد می‌شود، اظهار داشت: در ایران علی‌الظاهر این مسئله پذیرفته شده است اما به دلیل مشکلات بیمه‌ای در برخورداری از این مزیت هم مشکل دارند.

وی در پایان خاطرنشان کرد: مشکلات خبرنگاران زیاد است اما آنها تشکل صنفی و رسانه برای پیگیری مشکلات خود ندارند. تشکل‌های صنفی نباید به حزب خاصی وابسته باشند، تشکل‌ها ابزار جمعی دفاع از منافع هستند و اهمیت زیادی در بهبود اوضاع خبرنگاران دارند.




‘دختران آزادی’ و فروغ علایی، عکاس ورود زنان به ورزشگاه‌ بازداشت شدند

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۶ اوت ۲۰۱۹

فروغ علایی، عکاس خبری روزنامه دنیای اقتصاد چاپ تهران، بازداشت شده است.

خانم علایی چند ماه پیش برای عکس‌هایش از ورود تماشاچیان زن به ورزشگاه آزادی برنده جایزه معتبر ورلدپرس فوتو شد.

وبسایت ایران‌وایر گزارش کرده که علاوه بر فروغ علایی چند تماشاچی زن هم که برای ورود به ورزشگاه خود را به شکل مردان درآوردند زندانی‌ شده‌اند. خانم علایی از آنها هم عکاسی کرده بود. این زنان جوان به خاطر تلاش برای ورود به ورزشگاه آزادی به “دختران آزادی” مشهور شدند.

گفته شده برای بازداشت‌شدگان ۵۰۰ میلیون تومان وثیقه تعیین شده است.

ورود زنان به ورزشگاه برای تماشای بازی‌های مردان تبدیل به مساله‌ای کشدار در ورزش ایران شده است.
ورلدپرس فوتو هنگام اهدای جایزه به فروغ علایی درباره او گفت: “فروغ هنگام انجام پروژه‌هایش با ریسک‌های زیادی روبرو است، و این را می‌توان نشانه اشتیاق او به صدا بخشیدن به سوژه‌هایش دانست.”

خانم علایی پیش از آن که در مواردی به زنان اجازه ورود به ورزشگاه داده شود از زنان جوانی عکس گرفته بود که برای رفتن به ورزشگاه خود را به شکل مردان در می‌آوردند.

این زنان جوان با گذاشتن ریش مصنوعی، پوشیدن لباس‌های مردانه و بستن باندهایی به دور سینه‌هایشان خود را مرد جا می‌زدند تا وارد ورزشگاه شوند.

فدراسیون جهانی فوتبال، فیفا، به ایران ضرب‌الاجل داده که باید زنان را به ورزشگاه راه دهد. با این وجود برخی مقام‌های ایرانی همچنان علیه ورود زنان به ورزشگاه اظهارنظر کرده‌اند. 




درخواست سازمان ملل از ایران برای آزادی فعالان زن بازداشت شده در ارتباط با حجاب

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ مرداد ۱٣۹٨ –  ۱۶ اوت ۲۰۱۹

سازمان ملل متحد روز جمعه از مقامات ایران خواست هر چه سریعتر زمینه آزادی سه زن معترض به حجاب اجباری را که به دلیل دفاع از عقاید خود به زندان افتاده اند، فراهم کند.

پنج تن از گزارشگران ویژه و رئیس کارگروه مبارزه با تبعیض ها علیه زنان در سازمان ملل متحد با انتشار بیانیه ای صدور احکام طولانی مدت زندان برای سه زن ایرانی را محکوم کرده و یادآور شده اند که این افراد به دلیل اعتراض عمومی به حجاب اجباری طی اقدامی خودسرانه بازداشت و محاکمه شده اند.

در این بیانیه از مژگان کشاورز، یاسمن آریانی و منیره عربشاهی به عنوان سه زن بازداشت شده در این خصوص نام برده و تاکید شده است که بر اساس حکم های صادره خانم کشاور به ۲۳ سال و شش ماه و دو فرد دیگر هر یک به شانزده سال زندان محکوم شده اند.

اتهام هایی که دستگاه قضایی ایران به افراد یاد شده وارد و بر اساس آن آنها را محکوم کرده «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام»، «تشویق و فراهم نمودن موجبات فساد و فحشا» عنوان شده است. در بیانیه کارشناسان سازمان ملل ضمن اشاره به این موارد اتهامی تاکید شده است که خانم کشاورز علاوه بر این به «توهین به مقدسات» نیز محکوم شده است.

وزارت امور خارجه آمریکا نیز پیشتر با انتشار توییتی نسبت به دستگیری و بازداشت فعالان زن و صدور مجازات های طولانی مدت زندان برای آنها واکنش نشان داده بود.

اتهام ها بر ضد سه فعال زن پس از آن مطرح شد که انتشار ویدیویی در فضای مجازی آنها را بدون حجاب نشان می داد که مشغول توزیع گل در مترو تهران در هشتم مارس، روز بین المللی زن بودند. در بیانیه گزارشگران سازمان ملل متحد از مقامات ایرانی خواسته شده است که محکومیت های وضع شده بر ضد این افراد لغو شود.

کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد در این بیانیه همچنین تاکید کرده اند: «ما مطلع شده ایم که این افراد تنها به دلیل مطالبه مسالمت آمیز حقوق خود در زمینه آزادی بیان و تجمع جهت پی گیری حق برابری جنسیتی در ایران دستگیر و به مجازات های طولانی مدت زندان محکوم شده اند.»

سه فعال زن یاد شده ماه آوریل بازداشت و سپس به مدت ۹ تا ۱۴ روز ناپدید شدند. آنها در مرحله نخست تحقیقات بر روی این پرونده به وکیل دسترسی نداشتند و به ادعای کارشناسان سازمان ملل «نمایندگان قانونی آنها نیز از حق حضور در جلسات محاکمه محروم بودند.»

کارشناسان سازمان ملل متحد اعلام کرده است که بنا به اطلاعات دریافتی از ژانویه ۲۰۱۸ تاکنون دست کم ۳۲ نفر در ارتباط با اعتراض به حجاب اجباری دستگیر و دست کم ۹ تن در این ارتباط بازداشت شده اند.

حکومت جمهوری اسلامی پس از استقرار در پی انقلاب سال ۱۹۷۹ داشتن حجاب را برای زنان هنگام حضور در عرصه عمومی اجباری کرد. زنان همچنین ملزم هستند بر اساس قوانینی نا نوشته برخی نکات را در نوع پوشش خود رعایت کنند.

گفتنی است که سازمان عفو بین الملل نیز ماه گذشته در پی دستگیری این افراد اقدام یاد شده را «بخشی از سرکوب و دستگیری‌های گسترده» فعالان حقوق زن و معترضان به حجاب اجباری خوانده بود که به گفته این سازمان از اوایل سال میلادی گذشته کلید خورده است.