کارگرانی بدون قرارداد و بیمه!

پرستو رفیعی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۹

«برای آگاهی از مشکلات کارگران موقت با تعدادی از انبوه سازان تماس گرفتم اما با یک پاسخ مواجه شدم و آن اینکه با کارگران در ارتباط نیستیم و از مشکلات آنها اطلاع چندانی نداریم و مسائل مربوط به آنها را به پیمانکار سپرده‌ایم.»

به گزارش روزنامه ایران، سوار اتوبوس که می‌شد گمان نمی‌کرد روزی چهارراه‌ها و میدان‌های پایتخت جای کارگاه چوب‌بری شهرشان را بگیرد و محل کار و کسب درآمدش باشد. چند روزی به دنبال کار می‌گشت اما هیچ… مگر می‌شود در این شهر درندشت یافتن کار مانند یافتن سوزنی باشد در انبار کاه. «اما خدا همه درها را به روی انسان نمی‌بندد.»

این را رحمان می‌گوید، کارگر فصلی و موقت یکی از محله‌های تهران که سال‌ها در کارگاه چوب بری کار می‌کرد در شهرشان، کیلومترها دورتر از پایتخت. شعله‌های آتش که به جان کارگاه افتاد چنان زبانه‌ای کشید که زندگی‌اش را هم خاکستر کرد. دیگر نتوانست کاری پیدا کند مانند همان ۵۹ نفر دیگر که باهم کار می‌کردند. اما شکم گرسنه بچه‌های قد و نیم قد را فقط نان است که سیر می‌کند. یکی دو لنگه النگوی رباب هم فقط کفاف دوماهه زندگی‌شان را داد. گوشواره‌های یادگاری عزیز جان هم که قرار بود دست به دست از عروس به دختر برسد و در خانواده باقی بماند، خرج بیمارستان پسر دوساله‌اش شد، همان موقع که اسهال و استفراغ گرفته بود. بیمه نداشت باید نقدی هزینه‌ها را پرداخت می‌کرد. دیگر صدای کف‌گیری که به ته دیگ رسیده بلند شده بود. دو راه بیشتر نداشت یا باید از دیوار مردم بالا می‌رفت و دست در سفره دیگران می‌کرد یا راهی غربت می‌شد و زیر بار سختی‌ها استخوان خرد می‌کرد. بدون پدر، بزرگ شده بود اما عزیز نگذاشت لقمه حرام وارد سفره‌شان شود پس باید راه او را ادامه می‌داد. بقچه‌اش را جمع کرد، رباب و بچه‌ها را راهی خانه پدری‌اش کرد با وعده ارسال پول ماهانه به عنوان خرجی، راهی تهران شد.

او ادامه می‌دهد: «خسته و ناامید سر چهارراهی روی جدول کنار جوی نشسته بودم. با همه پولی که برایم مانده بود تنها می‌توانستم یک نان بربری بخرم چشمم که به پل هوایی افتاد ناخودآگاه به خودکشی فکر کردم اگر خودم را از پل به پایین پرت کنم همه چی تمام می‌شود اما راحتی این خیال هم چند لحظه‌ای دوام نیاورد فکر زنده ماندن و علیل شدن تنم را لرزاند. اگر زنده می‌ماندم ذلیل‌تر می‌شدم. در همین فکرها بودم که سایه دو مرد را بر سرم احساس کردم. ساعتی چند می‌گیری آقا؟ یکی‌شان پرسید. مانده بودم چه بگویم که دیگری گفت تا آخر وقت ۱۰۰ هزار تومان خوبه؟ دستپاچه شده بودم گفتم آره و به دنبالشان به راه افتادم. چند دقیقه‌ای از حرکت ماشین گذشته بود که توانستم خودم را جمع و جور کنم تازه یادم آمد بپرسم چه کاری باید انجام دهم. مرد جوان در جوابم گفت: جابه‌جایی وسیله و تمیز کردن خانه. این طور بود که شدم کارگر موقت یا به قول تهرانی‌ها کارگر فصلی. هر روز از صبح خروس خون تا گرگ و میش هوا کنار چهارراه می‌ایستم کنار مردانی که بیشترشان از جنس خودم هستند و زخم روزگار خورده‌اند. چشممان به ماشین‌هایی است که می‌گذرند. هر کدام بایستند به سمتش می‌دویم انگار شرطی شده‌ایم. هر که زودتر برسد می‌تواند شانس بیشتری داشته باشد برای کار.»

از درآمدش می‌پرسم و سرپناهی که در آن شب‌ها را به صبح می‌رساند. رحمان اما چنان آهی می‌کشد که تا آخر ماجرا را حدس می‌زنم. جرعه آبی می‌نوشد و می‌گوید: «بسته به نوع کاری که پیشنهاد می‌شود، روزی ۳۵ تا ۱۰۰ هزار تومان درآمدمان است. بیشتر روزها را با خوردن نان و تخم مرغ و نان و پنیر می‌گذرانم تا بتوانم پولی پس‌انداز کنم و برای زن و بچه‌ام بفرستم. سرپناهی هم ندارم شب‌ها با دو نفر از همین بچه‌ها در اتاق‌هایی که جای خواب اجاره می‌دهند می‌خوابیم.»

آن‌سوتر اما مردی درشت اندام سعی می‌کرد زیر سایه کوچک درخت خود را جای دهد تا از گرمای آفتاب در امان بماند. پوست آفتاب سوخته‌اش از ساعت‌های طولانی خبر می‌داد که زیر آفتاب به انتظار یافتن کار نشسته است. می‌گوید نامش مهران است و ۴۶ سال دارد. ۸ سال پیش از کوهدشت به امید زندگی بهتر روانه تهران شده است. چند سالی طول کشیده تا توانسته خانه‌ای در مولوی اجاره کند و دختر عموی نشان کرده‌اش را عقد کند. می‌گوید: «از ۷ صبح تا ساعت ۵ بعدازظهر اینجا می‌نشینم به امید کار. بعضی روزها حتی بیشتر می‌مانم شاید کسی به دنبال کارگر بیاید. سخت است که مرد یک زندگی باشی، صبح از خانه خارج شوی و در پایان روز دست خالی به خانه برگردی. فرزندم تا ۲ ماه دیگر به دنیا می‌آید و من باید علاوه بر خرج زندگی، پول پس‌انداز کنم. بچه خرج دارد من هم که بیمه نیستم. ای کاش می‌شد بیمه شویم. می‌دانی خانم من برای تأمین مخارج زندگی‌ام هر کاری می‌کنم از بنایی گرفته تا کارگری و باربری اما درآمدم کفاف هزینه‌های زندگی‌ام را هم نمی‌دهد چه برسد به پس انداز. اگر در شهر خودم کار بود هیچ وقت راهی تهران نمی‌شدم. بیشتر شب‌ها کابوس مرگ مادر پیرم را می‌بینم هر بار که تلفنم زنگ می‌خورد فکر می‌کنم مبادا می‌خواهند خبر مرگ مادر پیرم را بدهند. اگر در شهرمان کار بود نه مادرم تنها می‌ماند و نه غربت ما را آزار می‌داد.

مردی با موهای جو گندمی و ظاهری جاافتاده به سمتمان می‌آید. حرف‌های مهران را قطع می‌کند و می‌گوید: «زندگی همه ما یک داستان دارد. کار، کار و بازهم کار آن‌هم بی‌نتیجه و بی آینده. من بر خلاف این‌ها برای بیمه شدن و رهایی از سختی‌های زندگی تلاش بسیار کرده‌ام .۴ بچه دارم از ۱۲ ساله گرفته تا ۵ ساله که برای گذران زندگیشان باید تلاش کنم. همه کار بلدم اما کار نیست. بارها به اداره‌های بیمه در خیابان مفتح، ترمینال جنوب و آزادی مراجعه کرده‌ام به امید برقراری بیمه برای هزینه‌های زندگی در سال‌های پیری و ناتوانی، اما آنقدر رفتم و آمدم که خسته شدم و دست آخر عطای بیمه را به لقایش بخشیدم. حالا هم مانند بقیه همین جا می‌ایستم برای یک لقمه نان.»

او می‌گوید شرایط زندگی برایش بسیار سخت و آزاردهنده است تا جایی که حتی خود را مستحق کمک کمیته امداد می‌داند. بیمه شدن را حق خود می‌داند و از مسئولین انتظار دارد شرایط بیمه شدن امثال او را تسهیل کنند.

کارگری نه آب داشت نه نان!

اصغر پسر ۲۹ ساله‌ای است که پس از مرگ پدر و مادرش از لرستان روانه تهران شده است. چین‌های عمیقی که بر پیشانی‌اش افتاده، صورت آفتاب سوخته و دستانی که پینه بسته، همگی نشان می‌دهند که کار را از سنین جوانی شروع کرده است. خودش می‌گوید: «از همان بچگی روی زمین مردم کار می‌کردم. بزرگ‌تر که شدم در ساختمان‌های نیمه کاره برای خود کاری دست و پا کردم. کار کردن در ساختمان‌ها پول بیشتری داشت. چند کلاس بیشتر درس نخواندم اصلاً کارگری و درس خواندن باهم جور در نمی‌آید. وقتی از صبح تا شب مجبور باشی آجر جابه جا کنی و کیسه سیمان و گچ را بالا و پایین ببری دیگر جانی برائت نمی‌ماند که بتوانی چند لقمه شام بخوری چه برسد به خواندن درس و رفتن به مدرسه شبانه. خیلی شب‌ها شام نخورده قبل از این‌که سرم به بالش برسد خوابم می‌برد اما خوشحال بودم که خرج خودم و پدر و مادر پیرم را درمی‌آوردم. پدرم که به رحمت خدا رفت همه تلاشم را می‌کردم که مادرم راضی و خشنود باشد. تصمیم گرفته بودم برایش یک النگو بخرم اما همیشه هشتم گرو نه بود دست آخر هم نتوانستم یک شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد و مرا تنها گذاشت.»

برادرانش آن قدر روی زمین مردم کار کردند تا توانستند برای خود قطعه زمینی بخرند اما کارگری برای او نه نان داشته و نه آب. دست آخر هم مجبور شده به امید یافتن کاری پردرآمدتر راهی پایتخت شود. دو سال پیش ازدواج کرده اما راضی نیست. او می‌گوید: «نه این‌که همسرم زن بدی باشد نه خیلی هم نجیب است و دوست داشتنی تا به امروز با هم مشکلی نداشتیم اما من شرمنده‌ام از این‌که نمی‌توانم برای او زندگی مناسبی فراهم کنم و حتی برای رفع برخی از نیازهای ساده زندگی هم دچار مشکل هستم اصلاً همیشه نگرانم. هر روز غصه می‌خورم. یک روز کار هست، چند روز کار نیست. باید بدوی به دنبال افرادی که به دنبال کارگر می‌آیند چون امثال من زیادند و هر روز بیشتر هم می‌شوند.»

اصغر هم مانند سایر کارگران فصلی نگران آینده است. می‌گوید: «با دست درد و کمر دردی که دارم در خوشبینانه‌ترین حالت تا ۱۵ یا ۱۶ سال دیگر می‌توانم کار کنم. نمی‌دانم بدون بیمه و پس‌انداز برای آینده در زمان از کار افتادگی چگونه باید امور زندگی خود و خانواده‌ام را بگذرانم. خانواده همسرم مدام از بچه حرف می‌زنند و می‌گویند تا ما زنده‌ایم دوست داریم نوه مان را ببینیم. اما آنها نمی‌دانند خون داخل دهانم را قورت می‌دهم و با سیلی صورتم را سرخ می‌کنم تا کسی نداند چگونه روزم را شب می‌کنم.»

ته خط همه‌مان کارگری است!

در میان مردانی با قامتی تنومند، جوانی لاغر اندام جلب توجه می‌کند. بقچه‌ای در دست دارد و کنار خیابان ایستاده است. برخلاف دیگران که هرکدام حرفی می‌زنند، سکوت پیشه کرده و سخنی نمی‌گوید. با فاصله از بقیه ایستاده انگار می‌خواهد خود را از آنها جدا نشان دهد. اسمش را می‌پرسم جوابم را نمی‌دهد. می‌گویم بیست سالت شده که راهی بازار کار شده‌ای؟ زیر چشمی نگاهم می‌کند. می‌پرسم نباید الآن سر کلاس درس باشی، اینجا چکار می‌کنی؟ در کسری از ثانیه صورتش قرمز می‌شود انگار خون به زیر پوستش دویده، قفل دهانش باز می‌شود. «درس خواندن مال از ما بهترونه. برای امثال من فرقی نمی‌کنه که با هوش باشند یا با استعداد ته خط همه مان کارگری است آن هم التماسی. نمی‌بینی مردانی با این هیبت و هیأت چطور دنبال ماشین پولدارها می‌دوند که بتوانند دوزار بدست بیاورند. امروزم را نبین در مدرسه جزو شاگرد زرنگ‌ها بودم، خودم چند تا شاگرد داشتم به آنها کمک می‌کردم که درس‌ها را خوب یاد بگیرند.»

از دلیلش برای رها کردن مدرسه می‌گوید: پدرم کارگری می‌کرد و خرج زندگی من و سه خواهر و مادرم را می‌داد. چرخ زندگیمان می‌چرخید نه لاکچری اما در حد خودمان خوب بود و ما به همان لقمه بخور و نمیر پدر راضی و همیشه سپاسگزار بودیم. اصلاً همه انگیزه‌ام برای خوب درس خواندن جبران زحمات پدر و مادرم بود. می‌خواستم دکتر شوم تا کمر درد و پا دردش را مداوا کنم اما یک روز وقتی از مدرسه برگشتم شیون مادرم خانه را برداشته بود. پدر وقت بالا بردن یخچال از پله‌ها افتاده بود. دیگر ناقص شده و نمی‌تواند کار کند. مجبور شدم مدرسه را رها کنم. کاری هم که بلد نیستم اوستا محمد مرا آورد اینجا، پاتوق همیشگی پدرم تا جای پای او بگذارم اما من زورم نمی‌رسد که مانند او وسایل سنگین جابه‌جا کنم و باید کارهای خرد و سبک انجام دهم. همین است که درآمدم کم شده و زندگیمان به مشکل برخورده است. اما همه بدبختی‌اش که این نیست مادرم می‌گوید کسی که برای معاش خانواده‌اش تلاش می‌کند و سختی می‌کشد و پول حلال درمی آورد مرد واقعی است کم و زیادش فرق نمی‌کند مهم حلال بودنش است. بدبختی اصلی این است که ما را به چشم خوبی نمی‌بینند. زنان و دختران و حتی بچه‌ها می‌ترسند از کنار ما عبور کنند راهشان را دور می‌کنند تا مبادا گزندی از ما به آنها برسد، انگار ما گودزیلا هستیم اصلاً ترس در نگاه و رفتارشان دیده می‌شود.»

فکر می‌کنی چرا این طور شده چرا برخی از افراد جامعه با این دید به شما نگاه می‌کنند؟ او در جوابم از موضوعی تلخ می‌گوید. شاید در میان ما تعداد کمی افراد خلافکار هم باشند اما این به معنی بد بودن همه ما نیست. ما برای امرار معاش خانواده‌هایمان کار می‌کنیم و آدم‌های بدی نیستیم.»

نگرانی تأمین معاش خانواده و گذران زندگی در حال حاضر و در دوران ناتوانی بزرگترین دغدغه‌ای است که کارگران موقت با آن دست به گریبانند و قریب به اتفاق آنها آرزوی استخدام و بیمه در سر دارند.

گفت‌وگو با یک پیمانکار ساختمانی: بیمه کارگران برایم صرف نمی‌کرد!

عده‌ای کار می‌کنند و سودش را دیگری در جیب می‌گذارد. بعضی از مشاغل این گونه‌اند. البته نه اینکه بیکار باشند و پول روی پول بگذارند، بالاخره سود بردن هم زحمت‌های خودش را دارد منظورم زحمت شمردن پول‌هایی نیست که از کارفرما می‌گیرند و مجبورند بخش کمی از آن را به افرادی بدهند که بیشترین زحمت را کشیده‌اند. منظورم استرسی است که صاحبان مشاغلی از این دست هر روز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. خودشان می‌گویند این استرس خواب و خوراک را بر آنها حرام کرده و پولی که به‌دست می‌آورند ارزش این همه استرس را ندارد. جمعه گل آقا از همین مردان پراسترس است. مردی ۵۲ ساله که حدود سی سالی در ایران زندگی کرده و همسرش ایرانی است. دو فرزند دارد و دو خانه در باقرشهر تهران، یکی را اجاره داده و در دیگری زندگی می‌کند.

خودش می‌گوید پیمانکار ساختمانی است و با مهندسی پولدار کار می‌کند. آقای مهندس از دو چشمش بیشتر به جمعه گل اعتماد دارد و مسئولیت تأمین نیروی انسانی مورد نیاز برای انجام برخی کارهای ساختمانی از جابه‌جایی مصالح تا دیوارکشی و گچ کاری را به او سپرده است.

جمعه گل می‌گوید: حرفه درست و حسابی بلد نبودم و در یکی از ساختمان‌های نیمه کاره آقای مهندس کار می‌کردم. آنقدر از خود توانایی و استعداد نشان دادم تا خودم را در دل آقا جا کردم. کار آقا رونق گرفت و از ساخت و ساز خانه‌های ۴ طبقه به ساخت آپارتمان‌های ۸ واحدی و کم کم ۲۰ واحدی رسید. یک روز مرا کنار کشید و گفت: جمعه خسته شده‌ام. دنبال کسی می‌گردم که مسئولیت کارگرها را برعهده بگیرد. بیمه، حقوق و هر مسأله دیگری که دارند. سال‌هاست که تو را می‌شناسم، می‌خواهم امین من باشی و مسئولیت کارگرها را برعهده بگیری. این طوری هم برای من خوب است و هم درآمد تو بیشتر می‌شود.

او ادامه می‌دهد: برای پذیرفتن پیشنهاد آقای مهندس کمی مردد بودم اما دوستانم گفتند شانس یک بار در خانه هر کسی را می‌زند و این می‌تواند سکوی ترقی و پیشرفت تو باشد. راست هم می‌گفتند تا کی می‌خواستم کارگری کنم و با پول بخور نمیر کارگری زندگی بگذرانم. همین شد که تصمیم گرفتم این مسئولیت را بپذیرم. با آقای مهندس قراردادی امضا کردم و قرار شد که او هر ماه مبلغی را به‌عنوان حقوق و مزایای کارگران به من بدهد و من هم وظیفه داشتم کارگران مورد نیاز را تأمین کنم و حقوق آنها را هم بپردازم. دست آخر هرچقدر هم باقی ماند برای خود بردارم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سال‌های اول همه‌شان را بیمه کردم و حقوق بالایی هم به آنها پرداخت می‌کردم. اما چیزی برای خودم نمی‌ماند به‌همین دلیل تصمیم گرفتم من هم مانند بقیه از کارگران فصلی استفاده کنم. خوبی این کارگران به قناعت‌شان است. آنها به حق خود قانع هستند و به‌دنبال بیمه و مزایا هم نیستند.

معامله دو سر سود

جمعه گل می‌گوید: هر روز صبح به خیابان‌هایی که پاتوق کارگران موقت است سر می‌زنم. چند تایی که به‌نظر می‌رسد زور بازوی خوب و مهارت لازم را دارند انتخاب می‌کنم و با خود به محل ساختمان می‌برم. گاهی برخی از آنها آن قدر خوب کار می‌کنند و به حق خود قانع هستند که تا چند ماه هم با هم کار می‌کنیم. بیشتر آنها به دنبال بیمه و… نیستند. آنها کارگران زحمتکشی هستند که به درآمد روزانه خود بیشتر اهمیت می‌دهند. بیشترشان هم تنها در این شهر زندگی می‌کنند و با دردسر مرخصی و بیماری زن و همسر روبه‌رو نیستم. این معامله دو سر سود است. آنها از سرگردانی در سر چهارراه‌ها و خیابان‌ها نجات پیدا می‌کنند و خیالشان راحت می‌شود که تا چند روز کار دارند و حقوقشان سر موقع پرداخت می‌شود، من هم خیالم راحت است که می‌توانم برای آینده بچه‌هایم پولی پس‌انداز کنم.

خواب و خوراک بر من حرام شده

به اینجا که می‌رسد قیافه‌ای حق به جانب به خود می‌گیرد و می‌گوید: البته فکر نکنید که من زحمت زیادی نمی‌کشم. ترس اینکه مبادا یکی از آنها هنگام کار دچار مشکلی شود خواب و خوراک را بر من حرام کرده. حتی بعضی از شب‌ها کابوس افتادن کارگری از داربست را می‌بینم. خلاصه که من از جان و اعصابم مایه می‌گذارم برای به‌دست آوردن یک لقمه نان بیشتر. فقط خدا می‌داند که چقدر تنم می‌لرزد و چقدر نگران سلامتی این بندگان خدا هستم. این گفت‌وگو را در حالی به اتمام می‌رسانم که برای آگاهی از مشکلات کارگران موقت با تعدادی از انبوه سازان تماس گرفتم اما با یک پاسخ مواجه شدم و آن اینکه با کارگران در ارتباط نیستیم و از مشکلات آنها اطلاع چندانی نداریم و مسائل مربوط به آنها را به پیمانکار سپرده‌ایم.»




فاشیسم ایرانی و میهن دوستی واقعی

امید مسعودی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۵ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۵ ژوئن ۲۰۱۹

اخیرا مقاله ای عالمانه از دکتر محمدرضا نیکفر در سایت اخبار روز منتشر شده که موضوع بحث آن درباره تاریخ، هویت ملی و ناسیونالیسم ایرانی است، در این جستار می کوشم پیرامون این مسائل، دیدگاه هایم را مطرح کرده و در تکمیل مقاله مذکور نکاتی را یادآوری کنم. هدف از نگارش این مقاله، شناخت و نقد ناسیونالیسم ایرانی، روشنگری و هشدار درباره ظهور خطری است که بار دیگر قصد دارد استبداد دیگری را در شکل جدیدی بر آینده ایران تحمیل نماید! اینک که در حال گذار از جمهوری اسلامی هستیم، پس از تجربه ی تلخ ٤٠ سال استبداد دینی، جامعه ایران هرچند پتانسیل رسیدن به آزادی و دموکراسی را دارد اما نباید از این نکته غافل شد که ایرانیان به خاطر تجربه دهشتناک استبداد، ظرفیت پذیرش یک دیکتاتوری دیگری را هم می توانند داشته باشند! 
جامعه ایرانی خواهان آزادی است اما نباید فراموش کنیم که به خاطر عدم تجربه آزادی، شناخت عمومی مان از دموکراسی محدود بوده و از آنجا که با پایان حکومت تئوکراتیک، یکی از آلترناتیوهایی که توان تحمیل استبداد را دارا می باشد، گزینه ناسیونالیسم است، این آلترناتیو در عصر پسا دینی، جذاب ترین شعارها را در قالب دموکراسی به جامعه عرضه کرده و بخاطر ماهیت فریبایی که دارد، به راحتی می تواند باعث ظهور یک استبداد جدید شود! از این رو وظیفه اخلاقی و مسئولیت اجتماعی حکم می کند با افشای چهره عریان فاشیسم (این بار در شکل سلطنت)، ایران را از خطر یک دیکتاتوری دیگر مصون نگه داشته و با افشای ویژگی های ناسیونالیسم، خطرات احتمالی این تفکر را گوشزد نماییم! موضوع این مقاله توضیح درباره این مسئله است! اما پیش از ورود به بحث ممکن است این سوال در ذهن خواننده ایجاد شود که بر اساس چه مدارکی، نگارنده خطر ظهور استبدادی دیگر در ایران را مطرح می کند؟ هر چند که پاسخ در متن این مقاله عنوان شده است اما بهتر است که خواننده عزیز، مقاله “آرزوهای محمدعلی شاهی” به قلم آقای محمد امینی را مطالعه کرده و بداند که در پشت شعارهای زیبای افراد درباره ی آزادی، چه ذهنیت استبداد خواهی وجود دارد! همین یک مورد کافیست که به قول ریچارد رورتی، “نگران آزادی باشیم”، نگران آزادی بودن در زمان استبداد، درسی است تاریخی که نویسنده این سطور از انقلاب بهمن ٥٧ آموخته است! درسی که امتحانش را قبلا با طرح این شعار: “شاه برود هر که می آید، بیاید!” پس دادیم! و حال که درست در آن گذرگاه تاریخی ایستاده ایم! همین شعار، این بار به شکلی دیگر از زبان آقای رضا پهلوی خارج می شود که “اول جمهوری اسلامی، سرنگون شود و بعد از آن برای شکل نظام آینده، رفراندوم برگزار کنیم”! اتحاد برای سرنگونی رژیم اسلامی امری مبارک است اما نیروهایی که برای سقوط رژیم با هم متحد می شوند، باید از قبل تکلیف خود را دانسته و اینقدر ساده لوح نباشند که بدون آلترناتیو و برنامه سیاسی، رژیم را سرنگون کرده و بعد از “براندازی” تازه به فکر نوشتن برنامه و در جستجوی نام و عنوان برای نظام جدید بیفتند! شایسته جامعه ایرانی نیست که آن کلاهی را که آقای خمینی، چهل سال پیش بر سر ملت گذاشت را این بار آقای رضا پهلوی، بخواهد بار دیگر بر سر مردم بگذارد! این درست همان نکته ای است که در بالا درباره ظهور خطر استبداد جدید مطرح نمودم! (٢) 

کدام ناسیونالیسم؟ پروژه ناسیونالیسم ایرانی یا نهضت ملی؟ ناسیونالیسم شاهانه و آمرانه (رضا شاهی) یا ایران دوستی مشروطه خواهانه (مصدقی)؟ 

از لحاظ تاریخی، پیشینه اندیشه های ناسیونالیستی، به روشنفکران عصر مشروطه باز می گردد که حاصل آن به صورت ابتدایی در قانون اساسی انقلاب مشروطه در حول محور عبور از سنت، رسیدن به تجدد و قانون گرایی منعکس شده بود، اما گذشت زمان و وقایع مهم تاریخی (دو جنگ جهانی، اکتشاف نفت، اشغال ایران توسط بیگانگان و موضوع استقلال خواهی و حتی توسعه علوم زبان شناسی و باستان شناسی و تاریخ …) تغییرات شگرفی در اندیشه های ناسیونالیسم ایرانی به وجود آورد، تا جایی که با گذشت زمان و با شکاف نسلها، نه تنها شکل بلکه محتوای آن نیز دگرگون شده و با گذشت یک یا دو نسل از انقلاب مشروطه، کل اندیشه و مسیر تاریخی اش تغییر کرد! (٣) این تفاوت ها آنقدر آشکار است که اگر بخواهیم آن ها را نادیده بگیریم، ناگزیریم که بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران را حذف کنیم! اما از آنجا که هدف ما نه حذف بلکه نقد تاریخ است از این رو ناگزیریم که پیش از ورود به بحث، ناسیونالیسم ایرانی را به چهار دوره تقسیم بندی کرده تا حل مسئله و جمع بندی اش آسان تر شود. 

دوره ی اول: که سابقه ای بیش از صد ساله داشته و به اواسط دوران حکومت قاجار و پیش از انقلاب مشروطه باز می گردد! 

دور دوم: ظهور و سقوط حکومت پهلوی است که در درون و در قطب مخالف خود سومین دوره: ناسیونالیستی را که جنبه ی دموکراتیک و شکل ضداستعماری داشت را بازتولید کرد که این جنبش تا انقلاب بهمن ٥٧، در امتداد ناسیونالیسم پهلوی به حیات سیاسی خود ادامه داد، پایان این دوره با دو واقعه تمام شد، اول: ماجرای گروگان گیری و استعفای دولت بازرگان و دوم: ترور بختیار که این دو شخصیت تاریخی نمایندگان جبهه واحدی بودند که سومین موج ناسیونالیستی ایران را نمایندگی می کردند! (جبهه ملی بعد از مصدق ). 
چهارمین جنبش ناسیونالیستی ایران، محصول سیاست های جمهوری اسلامی است که آن هم در دو موج خود را نشان می دهد، اولی حامیان مرحوم بازرگان بودند که در شکل نیروهای ملی مذهبی در دهه های ٧٠ و ٨٠، بخش اپوزیسیون داخلی حکومت را نمایندگی میکردند و موج دوم پدیده جدید الخلقی است که با شعار “برانداز” خود را حامی رضا پهلوی معرفی کرده و مدعی بازگرداندن نهاد سلطنت به تاریخ ایران است! در واقع می توان گفت که این موج، حافظ و نگهبان دور دوم (٥٠ سال حکومت پهلوی) است که در یک سال اخیر با شناسنامه “فرشگرد” هویت خودش را آشکار کرده است! 

در نقد و بررسی ناسیونالیسم ایرانی یادآوری این نکته ضروری است که ما با دو موضوع کاملا متفاوت مواجهیم که اگر به آن اشاره نکنیم نه می توان کلیت بحث را تشریح کرد و نه می توان به تفاوت ها و تضادهایی که این چهار موج با هم دارند و من قبلا به آن اشاره کردم، پی برد! 
نخست اینکه که ما در کنار بحث |هویت ملی| که دغدغه [روشنفکران انقلاب مشروطه] و |منافع ملی| که [اصول سیاست دولت مصدق] بود با {پروژه ناسیونالیسم ایرانی} هم مواجهیم! پروژه ناسیونالیسم ایرانی _ دولت ملت سازی – با هویت ملی کاملا متفاوت است و تا زمانی که کسی به این تفاوتها پی نبرد، قادر به درک کل تاریخ معاصر ایران و جریانهای تاثیرگذار سیاسی اش نخواهد بود! 

پروژه ناسیونالیسم ایرانی، هدف نهایی و رسالت تاریخیش، کسب و حفظ قدرت بوده و آغاز آن با کودتای رضا خانی و پایانش با سقوط سلطنت محمدرضا شاه تمام می شود! برخی از تفاوت های پروژه ناسیونالیسم ایرانی با خود نهضت ملی گرایی در این است که اولی را باید با نقد ساختار قدرت مورد مطالعه قرار داد و دومی را با موضوع نقد روشنفکری و جنبش های اجتماعی، اولی پوزیسیون بود و به دولت های خارجی وابستگی داشت دومی اپوزیسیون بود و برای حفظ استقلال و احیای حاکمیت ملی، با استبداد داخلی و استعمار خارجی مبارزه می کرد. پروژه ناسیونالیسم ایرانی، طرحی مهندسی شده بود اما جنبش ملی، ریشه در تاریخ و فرهنگ ایران داشت! بی شک سبک تاریخنگاری این دو دوره هم کاملا با هم متفاوت است اولی به تاریخ شاهان پهلوی می پردازد و دومی روایت گر داستان زندگی مردمانی است که در آن دوره تاریخی زیسته و همیشه در حاشیه قرار گرفتند! … در این جستار هنگامی که سخن از پروژه ناسیونالیسم ایرانی مطرح می شود، حتما به این تفاوتها توجه کنید! 

از لحاظ تاریخی، پروژه ی ناسیونالیسم ایرانی، در دوره ی رضا شاه، تشکیل شده که بنیان خط مشی آن نه تنها ملی (بر اساس هویت ملی همه ایرانیان)، منطقی (دارای عقلانیت سیاسی و قانونی) و انسانی (بر پایه ی حقوق بشر) نبود، بلکه ریشه های فکری آن، بر اساس یک تفکر احساسی و اقتدار طلبانه، در جهت اهداف خاص سیاسی (تاسیس و تثبیت حکومت پهلوی) بنا شده بود. در واقع می توان گفت: پروژه ناسیونالیسم ایرانی، بخشی از ایدئولوژی حکومت پهلوی بود که نسخه ی آن به صورت ناشیانه، از دیگر جنبش های ناسیونالیستی و سایر نهضت های استقلال طلبانه در عصر استعمارزدایی، کپی برداری شده، و به صورت سطحی و شتابزده از طرف طبقه حاکم به جامعه در حال گذر آن روزگار تحمیل شده بود! پروژه ناسیونالیسم ایرانی، با تمامی تفاوت های ظاهری، شباهت عجیبی به پان ترکیسم و پان عربیسم داشت، که بعدها شکل متغییر آن را در ناصریسم مصر، ایدئولوژی حزب بعث عراق و کودتاهایی که در ترکیه اتفاق افتاد، مشاهده کردیم! بی شک اگر کمالیسم در ترکیه، نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا شکل نمی گرفت پروژه ناسیونالیسم ایرانی به آن شکل سطحی و به آن ویژگی های مبتذل (نژادگرا، مرکز محور، بیگانه ستیز)؛ ظاهر نمی شد! در زیر به صورت خیلی خلاصه، برخی از ویژگی های این نوع ناسیونالیسم اشاره می کنم تا خواننده ی گرامی، با تمامی اختلافات ظاهری به اشتراکات آنها پی ببرد! 

پروژه ناسیونالیسم ایرانی – دولت ملت سازی – بنا به دلایل زیر، غیردموکراتیک، یکجانبه گرایانه و اقتدارطلبانه بود! 

توجه به تاریخ باستانی: 

نقطه مشترک موسولینی، رضا شاه و محمدرضا پهلوی، صدام و … تمرکز بر باستان گرایی بود! ایدئولوژی و الهیات سیاسی جنبش های فاشیستی در کشور هایی که پیشینه تاریخی دارند، باستان گرایی است و ظاهرا پوپولیسم رهبران جنبش های ناسیونالیستی، با شعار احیای افتخارات گذشته مطرح می شود! رهبران جنبش های فاشیستی، پیامبران مدرنی هستند که منابع الهیات سیاسی شان را از دل اساطیر استخراج می کنند! آنها در نقش یک منجی و در یک رستاخیز تاریخی به زنده کردن مرده گان پرداخته و در تبلیغات عوام فریبانه شان، تلاش می کنندکه با ابزار مدرن و با ایجاد فضای توهم آمیز، جامعه را اغفال کرده و در یک بستری که به خاطر بحران ایجاد شده (مثل جنگ، بحران اقتصادی و …چیزی شبیه شوک درمانی) – و جامعه در حال تلاش برای عبور از آن است -، با از بین بردن [آزادی منفی]، نابودی فردیت و کشتن شخصیت تک تک انسانها، جامعه را به شکل توده ای در آورده و با مطرح کردن شعار [آزادی مثبت]، توده ها را مسخ کرده و جذب جنبششان نمایند! هدفشان کسب قدرت و وطن پرستی شان، بهانه ای برای حفظ قدرتشان است! آنها با الهام از تاریخ به قدرت می رسند تا در نقش یک قهرمان، شکست های تاریخی را جبران نمایند! اسطوره های تاریخی، نقش مهمی در الهیات سیاسی شان دارد! آنها معتقدند که دلیل شکست جامعه به خاطر دور شدن از مسیر تاریخی و فاصله گرفتن از آرمانها و تقدس هاست و برای اینکه این تقدس احیا شود، توده ها باید به آیین جدید ملحق شوند! آیین جدید چیزی نیست جز پیوستن به نظام تک حزبی آنها! هر که با ما نیست بر ماست و اگر بر علیه ماست پس باید “پاسپورتش را بگیرد و از کشور خارج شود”. 
جنبش های فاشیستی ظاهرا شکلی مدرن دارند اما الگوی سیاسی شان قدیمی و فرسوده است به همین خاطر است که فاشیسم جنبشی ارتجاعی است چرا که با حذف عقل انتقادی، و با عقل ابزاری به بازسازی تاریخ می پردازد! برای بازسازی تاریخ، باید یک اتوپیا ساخت و این آرمانشهر ساخته نخواهد شد تا زمانی که مسیر تاریخی، به شکلی که آنها ترسیم کردند، تغییر کند! از ویژگی های این ناسیونالیسم، حمله به روشنفکران مستقل، چپ ستیزی و احیای مرده گانی است که قرنها در دل تاریخ دفن شده اند! علوم جدید (باستان شناسی، زبان شناسی) مومیایی آن ها را از دل تاریخ بیرون کشیده و آنها ابزاری می شوند برای پروژه ای که فرجامش به فاشیسم ختم می شود! اگر علوم تاریخنگاری و باستان شناسی توسعه نمی یافت، بی شک فاشیسم منبعی برای مشروعیت بخشی بر الهیات سیاسی اش پیدا نمی کرد! 

کوروش کبیر یک نمونه تاریخی است که تا اواسط دوران قاجار، نه کسی او را می شناخت و نه نامی از وی در کتابهای تاریخ هزار سال اخیر ثبت شده بود! خاورشناسان خارجی، از متون کلاسیک یونانی و رومی، شخصیت تاریخی وی را کشف کرده و به ایرانیان معرفی اش کردند! همین شخصیت که تا ٢٠٠ سال قبل حتی کسی نامش را نشنیده بود، در یک دوره کوتاه و به دست طراحان ناسیونالیسم ایرانی، به صورت آمرانه، پدر همه ایرانیان شد! کافیست به تعداد کتابهایی که در دوران حکومت پهلوی در مورد او نوشته شده و تبلیغاتی را که حول محور شخصیت افسانه ای او انجام شده با امیرکبیر که یک قهرمان تاریخی متاخر است مقایسه کنید، از نتیجه این قیاس شگفت زده خواهید شد (٤) در زمان شاهان پهلوی و در تبلیغات رسمی حکومت چنان نقشی به او داده شد که حتی اپوزیسیون حکومت (اسلامیست ها) برای مبارزه با شاه مجبور شدند که در مورد لواط کار بودن او کتاب بنویسند! کوروش نمادی شد که حتی امروزه هم مرزبندی بخشی از اپوزیسیون با حاکمیت اسلامی در نام او مشخص می شود! 
زمانی خلخالی در مورد لواط کار بودن او کتاب می نوشت و اینک مخالفان ملی گرای حکومت برای دهن کجی به رژیم اسلامی، به آرامگاه او رفته و به گور او سجده می کنند! طنز تلخ تاریخ آنجاست که نه خلخالی، که انحراف جنسی کوروش را کشف کرده و می خواست ثابت کند! دقیقا او را می شناخت (چرا که تنها منبع تاریخی او از کوروش، تبلیغات رسمی حکومت پهلوی و کتاب مقدس تورات بود که به خاطر نجات یهودیان، در آن کتاب، کوروش، “شبان یهوه و منجی قوم یهود” معرفی شده است)! و نه این جوانانی که به خاک او سجده می کنند و مدعی اند که “آریایی هستیم و عرب نمی پرستیم” کوروش را به درستی می شناسند چرا که تنها منبع آنها نیز همین شبکه های اجتماعی (فیس بوک و اینستاگرام) است که ادمین هر پیجی که قصد افزایش فالور را دارد، برای لایک جمع کردن، داستان های تخیلی و سخنان حکیمانه فلاسفه قدیم و جدید را با نام کوروش به اشتراک گذاشته و برای پیج شخصی اش، لایک و فالور جمع می کند! در واقع می توان گفت ما این روزها با جهالت مدرنی روبرو هستیم و ناسیونالیست های ما از همان روش فرسوده ای استفاده می کنند که ٥٠ سال قبل، اسلامیست های مرتجعی چون خلخالی برای مخالفت با شاه، مبتکر آن شده بود!

این پروژه احیای مردگان، اینک از کوروش کبیر به رضا شاه تغییر کرده و فاشیست های فاقد قدرت در صف اپوزیسیون، پس از کشف مومیایی رضا شاه، در شبکه های اجتماعی یارگیری سیاسی کرده و با دغل بازی و ریاکاری، به جعل تاریخ می پردازند! هدفشان از این همه ابتذال، نشان دادن منجی در قامت شخصیت رضا پهلوی است! طنز تلخ داستان در آنجاست که ما بعد از گذشت چهل سال از عمر جمهوری اسلامی، در صف اپوزیسیون حاکمیت، با شیادان نوظهور و بی سوادی طرفیم که با اسطوره سازی از رضا شاه و منجی گری رضا پهلوی، می خواهند که با روحانیت که سمبل ارتجاع است، مسابقه وقاحت داده و انتظار هم دارند که برنده این بازی شوند! اما غافل از اینکه روحانیت که با مغلطه و سفسطه مهدویت، سابقه هزارساله در منجی سازی دارد، زیرک تر از آن است که در این نبرد، تسلیم رقبایش شده و میدان بازی را به آنها واگذار کند! نبوغ و ابتکار این افراد ساده لوح، بخوبی نشان می دهد که ما تا چه اندازه از خود رژیم واپس گرای اسلامی عقب مانده و با سقوطش فاصله گرفته ایم! 

با این مقدمه می توان به تاریخ وارد شد و چند نمونه دیگر را مثال زد: فاشیسم در ایتالیا، با شعار احیای روم باستان شکل گرفت و موسولینی با تاکید بر افتخارات روم باستان و احیای تاریخ روم، قدرت را بدست گرفت، صدام حسین هم بر اساس تمدن بین النهرین، برای حاکمیتش مشروعیت می خرید! و در تبلیغات جنگ عراق با ایران، خود را سردار قادسیه نامیده و در ایدئولوژی رسمی، جنگ عرب و عجم را مطرح می کرد! تاکتیکی که در آن طرف جنگ، خمینی خلاف آن را مطرح کرده و با تاکید بر ایدئولوژی اسلامی، “آزاد سازی سرزمین های اسلامی و رسیدن به قدس از راه کربلا” شکل دیگری از فاشیسم (دینی) را نشان می داد (٥) 
باری، رضا شاه هم بر اساس این ناسیونالیسم باستان گرا، پایه های حکومتش را بنا کرد. همان ناسیونالیسمی که پیشتر موسولینی در ایتالیا و هیتلر در آلمان آن را احیا کرده بودند،(٦) اما این ناسیونالیسم، به خاطر شرایط جنگ جهانی دوم و وابسته بودن به ارباب (انگلیس) که در صحنه جنگ رقیب آلمان و ایتالیا بود سعی می کرد که بیشتر خود را با نسخه خاورمیانه ای یعنی کمالیسم در ترکیه شبیه سازی کند! از این رو با حذف جمهوریت و انقلابی گری از اصول کمالیسم، حاکمیت پهلوی به ملی گرایی اقتدارگرا، مردم گرایی پوپولیستی، دولت گرایی و سکولاریم روی آورد! که به خاطر عدم دموکراتیک بودن حاکمیت، در تمامی عرصه ها با شکست مواجه شد! انقلاب بهمن ٥٧ شکست تمامی پروژه هایی بود که در خلال پنجاه سال حکومت پهلوی برای بازسازی آن تلاش شده بود! 

سانسور و حذف بخشهایی از تاریخ 

باستان گرایی و تجدد خواهی از ویژگی های مشترک هر دو گروه ناسیونالیست ها و روشنفکران مشروطه و حکومت پهلوی محسوب می شد! در متن این گفتمان دو تناقض عجیبی وجود داشت: 

١) پل زدن از گذشته (عصر هخامنشی) به دوران مدرن (دروازه های تمدن) با حذف تاریخ ١٤٠٠ ساله ایران! بُرش و حذف ١٤ قرن از تاریخ کشور خود محصول، خام اندیشی، سطحی نگری و عدم شناخت تاریخ بود، که شبه روشنفکران آن دوره با انکار تاریخ و شتابزدگی می خواستند که رویاهای شخصی شان را به جای واقعیت به جامعه سنتی تحمیل کنند! غافل از اینکه با حذف تاریخ، نه می توانستند گذشته را بخوبی بشناسند و نه می شد به دروازه تمدن رسید! آنها به جای نقد تاریخ و یافتن جواب برای مسائل فرهنگی، آسان ترین راه حل، یعنی پاک کردن صورت مسئله و حذف تاریخ را برگزیدند! اما غافل از اینکه این سهل ترین راه یکی از پرتلفات ترین مسیرها بود که هزینه های سنگینی را به نسل های بعدی تحمیل کرد! به عنوان مثال: خمینیسم و فجایع ٤٠ سال اخیر فقط یکی از دستاوردهای منفی آن به حساب می آید. 

بی شک ساختن تاریخ با تاریخ واقعی تفاوت دارد! شاید برای آتاتورک آسان بود که با کمترین هزینه بتواند با حذف بخشی از تاریخ، بر روی ویرانه های امپراتوری عثمانی، ترکیه مدرن را بازسازی کند! اما برای ایران، که بخش مهمی از فرهنگ و تاریخش با اسلام گره خورده و تشیع، عرفان، شعر، هنر، ادبیات، معماری و … را از همان نسخه اسلام ساخته است، این کار غیرممکن بود! تاریخ، چیدن گل از باغ نیست که بخواهیم چند شخصیت علمی، ادیب، شاعر، هنرمند و بنای تاریخی را برجسته کرده و سایر دوره ها، بناها و افراد تاثیرگذار را حذف کنیم! در آن دوران تاریخی که فردوسی، حافظ، خیام و ابن سینا و… زندگی می کردند، شخصیت هایی چون ملامحمد باقر مجلسی هم در تاریخ حضور داشتند که شاید نفوذ و نقششان در جامعه و در نزد افکار عمومی مردم، از افرادی چون فردوسی و خیام بیشتر بوده! تا همین ٥٠ سال پیش، تاثیر حیله المتقین مجلسی در زندگی فردی و اجتماعی ایرانیان، بیشتر از شاهنامه بود! و همان فردوسی که اینک صد سال است که برای ایرانیان، حکیم طوس و استاد سخن شده، وقتی دار فانی را وداع گفت، هم ولایتی هایش، از خاکسپاری جسدش در قبرستان مسلمین ممانعت کردند! نگاه تاریخی با واقعیت تاریخی تفاوت دارد! همین جوانان ناسیونالیستی که اخیرا، با خواندن چهار پست فیسبوکی و دو سه توئیت طنز در شبکه های اجتماعی روشنفکر شده و به نقد اسلام می پردازند، بهتر است از پدر و مادرشان بپرسند که تا همین ٢٠ سال پیش، کدام آیت الله، مرجع تقلیدشان بوده و پدر و مادربزرگ هایشان در همان دوران عصر پهلوی، چگونه در زندگی شخصی و اجتماعیشان، آداب غذا خوردن، آداب ناخن گرفتن، آداب خلاء رفتن و… را از نوشته های مجلسی یاد می گرفتند! که اگر غیر از این بود، جنس انقلاب ایران، اسلامی و رهبری اش با خمینی نمی شد! 

٢) غربزده گی و غرب ستیزی! تناقض دوم این مسئله و طنز سیاست دوران ماست، سه موج نخست ناسیونالیسم ایرانی، غرب زده و غرب ستیز و موج چهارم، بیگانه ستیز، آمریکا پرست و ضدکارتر هستند. 
دشمنی روشنفکران مشروطه با دولت های روس و انگلیس به خاطر سوابق استعماری شان قابل درک است! اما ترامپ پرستی اپوزیسیون ملی گرا را در دو سال اخیر، با هیچ منطقی نمی توان توضیح داد! 

نگاه مشروطه خواهان به غرب توأم با عشق، حسرت و نفرت بود! این احساس در سفرنامه ها و در جملات عباس میرزا، ولیعهد فتحعلی شاه که در گفتگو با سفیر فرانسه داشته بخوبی نشان داده می شود! (٧) 

این ادبیات، بعدها گفتمان اصلی روشنفکران انقلاب مشروطه شد و آنها که زیر سلطه استعمار انگلیس و استبداد قاجار بودند در کنار حسادت و نکوهش هایی که از بیگانه می کردند مجبور به ستایش اش هم می شدند، از این رو در کنار نفرت به ناچار عاشقش هم بودند چرا که در آن زمان تنها راه نجات ایران، استفاده از دانش و تجربیاتی بود که دول استعماری در طی قرنهای اخیر بدست آورده بودند و روشنفکران که به دنبال یافتن راه نجاتی برای کشور می گشتند، برای رسیدن به تجدد ناچار بودند که این عشق نفرت آمیز را تحمل کرده و عاشق چیزی باشند که قرنها غرور ملی شان را تحقیر کرده بود! ظاهرا، تقلید از قانون نویسی به سبک کشورهای غربی، اولین راه حل بود! اما تنها با نوشتن قانون خوب نمی شد به توسعه دست یافت! شرق محکوم بود که از هر لحاظ وابسته و مقلد غرب باشد، چرا که برای پیشرفت فاقد ابزار فنی و نیروی انسانی ماهر بود و بعدها با تأسیس دانشگاه، این وابستگی بیش از گذشته در فضای روشنفکری و بعدها در سطح جامعه ایران احساس شده و از طبقه حاکم و نخبگان به کل اجتماع سرایت کرد! این میراث از روشنفکران مشروطه به حکومت پهلوی رسید! و از آنجا که آنها حکومت شان را وامدار کودتای بیگانه بودند بیش از روشنفکران مجبور بودند که این عشق حقارت آمیز را تحمل کرده و آن را تبلیغ نمایند! این حس حقارت (غربزدگی و غرب ستیزی) در موج سوم (نهضت ملی) به شکل دیگری ظاهر شد و زوال استعمار پیر انگلیس، مصدق را در دام توهمی گرفتار کرد که بعدها بلای جان دولتش شد! او که ظاهرا فکر می کرد که سیاست ورزی می کند با استفاده از رقابت بین آمریکای جوان به عنوان فاتح جنگ جهانی و انگلیس به عنوان پیر استعمار در حال مرگ، ساده لوحانه به اولی اعتماد کرد که نتیجه آن اعتماد کاذب، کودتای ٢٨ مرداد شد! کودتایی که هنوز هم با گذشت بیش از ٦٠ سال، همه بازیگرانش زنده و در مقابل یکدیگر اردوکشی سیاسی می کنند! 
از گذشته تاکنون، این غرب زدگی با شرق ستیزی همراه بوده است! از دیر باز ناسیونالیسم ایرانی همانقدر که در برابر غرب احساس حقارت می کرده، به همان اندازه، در مقابل شرق احساس اقتدار می نماید! اما این قدرت – نشانه ضعف – و جنس این غرور، کاذب است! کتاب دو قرن سکوت مرحوم زرین کوب، محصول همین تفکر می باشد! که اگر متن و مستندات این کتاب به درستی نقد شود، غیرتاریخی بودن خیلی از روایت هایش اثبات می شود! گویی نهضت شعوبیه باز احیا شده است و ایرانی مجبور است که در برابر برتری عرب بر عجم، برتری عجم بر عرب را ثابت کند! تاکید بیش از حد بر زبان و نژاد، شاهنامه خوانی و توجه بر زبان فارسی، بی توجهی به حقوق انسانی و فرهنگی سایر اقوام ایرانی، مهاجرستیزی (رفتار تحقیرآمیز با افغان های مهاجر)، خود بزرگ بینی در مقابل ترک ها و عرب ها، سر دادن شعارهای فاشیستی در میادین ورزشی و آرامگاه کوروش و… نتیجه همین غربزدگی و عرب ستیزی است! 
نکته خنده دار این داستان در اینجاست که موج چهارم ناسیونالیست های ایرانی جمع اضداد شدند! این گروه اخیر، نه منافع ملی را می شناسند و نه مثل سه گروه قبلی، اندک شناختی از مفاهیم سیاسی دارند! ترکیبی از لمپنیسم و پوپولیست اند که ظاهرا شعار دموکراسی و آزادی سر می دهند! اما از آنجا که خود محصول استبدادند به دفاع از استبداد سابق می پردازند! 

خمینی با سرقت انقلاب، حذف فیزیکی و کشتار انقلابیون واقعی، سرکوب جریان های روشنفکری و با ایجاد قبرستان اسلامی، انقلاب را به انحراف کشانید، نتیجه این سرقت تاریخی آغاز استبداد دینی بود که اینک چهل سال است که بلای جان ما شده است. حال این موج چهارم ناسیونالیست های ایرانی که در نظام آموزشی و در فضای فرهنگی این حکومت ارتجاعی متولد شده و پرورش یافته اند، به عنوان قربانیان این ارتجاع به حق به مبارزه با آن پرداخته اند! اما از آنجا که محصول استبدادند درک درستی از آزادی ندارند! زندگی در دموکراتیک ترین کشورهای جهان هم نتوانسته است عقده های حقارتشان را درمان کند! این جماعت حوزه سیاست را با چاله میدان به اشتباه گرفتند! البته ناگفته نماند که سیاست بهانه ای است برای تجارت و کاسبی شان! چرا که وقتی بین منافع شخصی و اعتقاداتشان تضادی به وجود می آید! فرصت طلبانه از منافع شخصی شان دفاع می کنند! ظاهرا افتخارات باستانی ایران و نکبت اسلام را مطرح می کنند اما بنا به دلایل شخصی، در مقابل عربستانی – که خاستگاه اسلام آنجا بوده و از آنجا به ایران صادر شده – و دولت آن کشور نام واقعی خلیج فارس را خلیج عربی نامیده و سه جزایر ایرانی را اشغال شده می خواند، سکوت می کنند! از تحریکات قومی دولت های اسرائیل و عربستان در استان های مرزی ایران (آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان) که نتیجه نهایی اش، تجزیه کشور است، حرفی نمی زنند! اما کافیست یک ترقه در خاک اسرائیل منفجر شود تا درباره ابعاد فاجعه بار سیاست های مداخله جویانه رژیم در کشورهای خاورمیانه، ده ها مقاله نوشته و ساعتها سخنرانی کنند! از تجزیه و تحریم که نقش مُسکن را برای آنها دارد که بگذریم، آنها حتی از جنگ استقبال می کنند! سکوت موذیانه آنها در مقابل خطر جنگ و حمایت مستقیم شان از مداخله خارجی، کاملا نشان می دهد که جنس وطن پرستی شان چقدر تقلبی است! 

در نظر این گروه، تاریخ معاصر ایران، به دو دوره قبل و بعد از “ارتجاع سرخ و سیاه” تقسیم می شود! تاریخ طلایی ایران، عصر پهلوی است و هر آنچه متعلق به آن دوران می شود، نشان نیکی و همه ی زشتی های آن عصر به مخالفین شاه مربوط می شود! اتحاد سرخ و سیاه باعث پایان عصر طلایی و شورش ٥٧ باعث به قدرت رسیدن “فرقه تبهکار” شده و باید با همه مخالفینی که با انقلابشان علیه شاه مبارزه کردند، ستیز کرد! در بین اپوزیسیون تنها می توان با افرادی متحد شد که یا عضو فرقه تبهکار نبوده و یا اگر هم بودند باید به اعلام برائت از گذشته خود پرداخته و به قول رضا پهلوی به پیش شاهزاده رفته و به او بگویند: «بسیاری از انقلابی های آن موقع امروز نزد من می آیند و می گویند: بهتر بود پدرت ما را بازداشت و اعدام می کرد. ما که خبر نداشتیم چه پیش خواهد آمد!» [نقل قول از رضا پهلوی!] در آنصورت خطای این افراد بخشیده شده و باید به آخر صف مبارزه رفته و در رکاب سلطنت طلبان با رژیم اسلامی مبارزه کنند! نکته حیرت انگیز در آنجاست که علاوه بر آمریکا پرستی، اعضای این گروه نفرت عجیبی از کارتر دارند! از آنجا که این افراد از درک رابطه علت و معلول عاجزند و نگاه دایی جان ناپلئونی به رویدادهای تاریخی دارند، هنوز بعد از گذشت چهل سال از انقلاب، از لحاظ فکری درگیر مسائل زیر می باشند! 
١) کارتر باعث سقوط شاه شد! 
٢) بی بی سی فارسی در ایران انقلاب کرد! و همین رادیوست که باعث بقای رژیم شده است! هشتگ آیت الله بی بی سی اخیرا یکی از روشهای مبارزاتی شان بوده است! 
٣) اوباما به ایرانیان خیانت کرد! اگر او خیانت نمی کرد، شاید اکنون رژیم سقوط کرده بود! 
٤) تا زمانی که ترامپ رئیس جمهور آمریکاست می توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد! 

گویا ظاهرا در تحلیل سیاسی این افراد، مردم ایران هیچ نقش و اراده ای در مسیر تاریخی شان نداشته و سرنوشت و آینده یک ملت، باید در اراده و اختیار قدرت های خارجی باشد! البته از کسانی که از لحاظ ذهنی به استبداد گذشته و از لحاظ هزینه های زندگی شخصی شان، وابسته به بیگانه هستند، انتظاری بیش از این نمی توان داشت! در نقد این رویکرد پیشتر گفتیم که شاه هم که سلطنت اش را مدیون حمایت و کودتای قدرت های خارجی بود، مشابه این افراد فکر می کرد و همین حذف مردم و وابستگی به بیگانه بود که به قول وزیر آموزش و پرورشش، با یک تحلیل بی بی سی که گفته بود: “شاه باید برود! به همسرش فرح گفت: بی بی سی گفته باید برویم!” (منوچهر گنجی). (٨) 
او که شاه بود اینگونه می اندیشید از این هوادارانش، دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ 

و نکته پایانی این بخش اینکه، پایه های حکومتی که اینقدر ضعیف بود که با یک تحلیل رادیویی، به این سادگی، سرنگون شد! همان بهتر که در زباله دان تاریخ مدفون بماند! 

غیر دموکراتیک بودن حاکمیت و حذف مردم از صحنه 

در غیر دموکراتیک بودن حکومت های فاشیستی هیچ شکی نیست، مخالفت با لیبرالیسم و سوسیالیسم از ویژگی های اصلی فاشیسم است، اصولا جنبش های فاشیستی از طریق انتخابات آزاد، علیه خود دموکراسی کودتا می کنند! اما در مثال ایران از آنجایی که حکومت پهلوی، – نه با یک قیام ملی و انتخابات آزاد – بلکه با کودتا به قدرت رسیده و فاقد شخصیت کاریزماتیکی بودند، بخاطر وابستگی نمی توانستند چهره عریان فاشیسم را نشان بدهند! در دوران حکومت محمدرضا پهلوی، اگر به کتاب خاطرات رجال سیاسی آن دوران نگاه کنیم، در کنار حملات شاه به سوسیالیسم، لیبرالیسم و دموکراسی، با نکته ظریفی مواجه می شویم که شاید در ظاهر چندان مورد توجه تاریخنگاران قرار نگرفته اما از لحاظ تاریخی خیلی مهم و تاثیر گذار است! و آن اینکه شاه، ایران را خیلی دوست داشت اما ایرانیان را نه! ادبیات و رفتار تحقیر آمیز او با مجریان دولت که تازه از خودی ها بودند، بخوبی نشان میدهد که اعلیحضرت فقید، چه نگاه تحقیرآمیزی به زیر دست ها داشت! ادبیات زشت شاه علیه روشنفکران و دانشجویان مخالف و حتی توده های مردم در متن خاطرات اعلم ثبت شده است این تفکر آنجایی بخوبی خود را نشان می دهد که شاه در تخت سلطنت در نقش یک ارباب خیرخواه و بعد از سقوطش در نقش یک پدر دلسوز به نکوهش مردم پرداخته و با منت گذاشتن سر مردم، از کارنامه اش دفاع می کند، خاطرات اعلم بخوبی نشان می دهد که آن روزی که شاه در قدرت بود، ایران را بدون مردمش، مساوی با مقام خود قلمداد می کند اما بعد از انقلاب، و در دادگاه تاریخ، حتی حاضر نشد که با زبان فارسی، از کارنامه اش دفاع کرده و با مردم سخن بگوید از این رو کتابش را به زبان فرانسه و برای خارجی ها نوشت! گویی می خواست خود را به دولت های بیگانه ثابت کرده و خدماتش را به آنها یادآوری کند! کافیست کتاب پاسخ به تاریخ را که بعد از سقوط شاه به رشته نگارش درآمده با ادبیات شاه در دوران سلطنش و کتاب خاطرات رجل سیاسی آن دوران مقایسه کنیم تا به این نکته پی ببریم! شاه وقتی مجبور شد که “صدای انقلاب مردم را بشنود” تازه فهمید که بجز ایران، ایرانیانی هم هستند که در این آب و خاک زندگی کرده و دارای حق و حقوقی هستند که اگر آنها وجود نداشته باشند، ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی هیچ معنایی نخواهد داشت! و متاسفانه وقتی متوجه این حقیقت شد که کار از کار گذشته و خیلی دیر شده بود. این نمونه ادامه همان مثال قبلی درباره باستان گرایی و مخرج مشترک همه حکومت های فاشیستی می باشد و این بیماری مشترک؛ موسولینی، هیتلر، صدام و همه فاشیست هایی بود که کشور را بدون مردمش می خواستند! بیماری که می توان نامش را فتیش جغرافیا و تاریخ با حذف مردم نامید که اگر اینگونه نبود، هیچگاه از جان انسانهای بی گناه برای رسیدن به اهداف سیاسی شان سوء استفاده نمی کردند! همین نگاه متکبرانه و از بالا به پایین بود که با ایجاد شکاف بین نهاد سلطنت با ملت، بین مردم و حکومت پهلوی فاصله انداخته و یکی از دلایل اصلی سقوط حکومت شاه را رقم زد! 

پروژه ناسیونالیسم پهلوی ها شکست خورد چرا که ریشه اش مصنوعی و بدنه اش با حذف مردم و پایمال کردن حقوق انسانی آنها شکل گرفته بود! حال با انکار واقعیت، و از نگاه یک سلطنت طلب، علل این سقوط را به گردن دولتهای خارجی انداخته و مسئولیت این شکست را به گردن رادیو فارسی زبان بیندازیم، هیچ تفاوتی نمی کند! تاریخ با آرزوها و خواسته های افراد کاری ندارد! 

ایران بنا به تاریخ پرافتخار، فرهنگ غنی و مفاخر علمی و فرهنگی اش می توانست راه دیگری در ناسیونالیسم پیموده و مسیر متفاوتی را از سایر کشورهای منطقه طی نماید، جاده ای که می توانست ایران را به پیشرفت و دروازه های تمدن در عصر جدید کشانده و فرهنگ پربار ایران را با تصویر بهتری به جهانیان نشان دهد، یکی از دلایلی که می توانست باعث نفوذ فرهنگی ایران در سطح خاورمیانه گردد، جغرافیای فرهنگی ایران بود که محدوده ی مرزهای آن بسیار فراتر از حدود جغرافیای سیاسی آن می باشد ولی متاسفانه به علت سیاست های استبدادی رضا شاه، این مسیر نه تنها به اتحاد ملی ایرانیان منجر نگردید، بلکه بدترین نوع ناسیونالیسم در فرهنگ سیاسی ایران شکل گرفت که پایه های آن نه بر پلورالیسم و کثرت گرایی بلکه بر تبعیض و نابرابری در بین خود شهروندان ایران منجر گردید! سیاست مرکز گرایانه ی رضا شاه، «ایران را برای همه ی ایرانیان» نمی خواست بلکه این سیاست با محور قرار دادن زبان فارسی به تضعیف سایر زبانهای موجود در داخل ایران پرداخته و باعث گردید که فرهنگ قومی در ایران ضعیف تر گردد، نکته ی جالب توجه در اینجاست که همه ی گویش، لهجه و زبانهایی که در داخل ایران وجود دارند با زبان فارسی ریشه ی مشترکی داشته و اگر با عقل سلیم و نگاه واقع گرایانه ای به این موضوع توجه می گردید، این باعث غنای فرهنگی و قومی ایرانیان و تقویت خود زبان فارسی می گردید، به عنوان مثال به جای وارد کردن واژه های بیگانه (انگلیسی، عربی و فرانسوی و…) برای نامگذاری برخی از اشیاء وارداتی می توانستیم که از واژه های موجود در خود زبانهای محلی ایران معادل سازی کنیم! 
سیاست های فرهنگی رضا شاه تنها با مطرح کردن زبان فارسی، در قالب زبان رسمی کشور خود را نشان نداد، بلکه با شیوه ی تاریخ نگاری غیرعلمی، قصه نویسی و افسانه پردازی، وقایع تاریخی را نیز به افسانه ای مضحک مبدل ساخت. اسطوره سازی از شخصیت ها، ایجاد غرور کاذب در بین ایرانیان و مطرح کردن برتری نژادی ایرانیان بر سایر همسایگانشان و مهمتر از همه مطرح کردن دشمنی عجم با عرب، از جمله برنامه های اشتباهی بود که با فرهنگ سازی غیر اخلاقی، روحیه ی خود بزرگ بینی را در روانشناسی اجتماعی ایرانیان نهادینه کرده و روحیه ی فاشیستی را در بین ایرانیان بالا برد! آفتی که امروزه نیز آثار منفی آن را در فرهنگ اجتماعی مردم ایران در برخورد با همسایگانشان می بینیم. فرهنگ حقیر در برابر غرب، کبیر در برابر شرق (عرب و ترک و …) از جمله نشانه هایی از آن برنامه ریزی غلط فرهنگی است که انسان ایرانی را به مدت ٨۰ سال در پشت دروازه های تمدن نگاه داشته و حتی او را از مقام انسانی اش به درجه ی توحش و حیوانیت رسانده است. نکته ی جالب توجه در اینجاست همین ترکها و عربهایی که ایرانیان به تحقیر آنان می پردازند، در خلال ٢٠ سال گذشته، با سعی و تلاش خود به چنان پیشرفتی در عرصه های اقتصادی و فرهنگی دست یافتند که اگر ایرانیان متمدن با آن سابقه ی تاریخی با این کشورها وارد مسابقه شوند، تا ۱۰۰ سال دیگر هم نمی توانند به گرد پای آنان برسند، کافی است به ترکیه بروید و فرهنگ اجتماعی مردم آن را در برخورد با غریبه ها، حفظ محیط زیست و حتی نحوه ی رفتارشان با حیوانات را با فرهنگ ایرانیان مقایسه کنید، در آن صورت است که خواهید فهمید مفهوم انسان دوستی و فقر فرهنگی در بین ایرانیان تا چه جایگاه پستی تنزل یافته است! 

این سیاست های غلط تنها در عرب ستیزی و ترک ستیزی و برتری ایرانیان بر همسایگانشان خود را نشان نداد، بلکه تاثیر آن تا جایی بود که به محرومیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بخش بزرگی از خود ایرانیان منجر گردیده و اکثریت ایرانیان را قربانی این تفکرات فاشیستی نمود، سیاستی که جمهوری اسلامی به عنوان فرزند نامشروع حکومت پهلوی، با توسل به آن، استان های مرزی ایران را به فقر و محرومیت کشانده تا جایی که ادامه ی این روند در کوتاه مدت می تواند خطر تجزیه ایران را به دنبال داشته باشد. کافی است به دو استان زرخیز خوزستان و بلوچستان برویم تا با عمق فاجعه بیشتر آشنا شویم. عبدالمالک ریگی در فرهنگی ظهور می کند که بودجه ی آموزشی کل استان آن به اندازه ی هزینه های تحصیلی یک منطقه ی پایین شهر تهران هم نمی باشد. – در زمان شاهان ایران ساز پهلوی هم وضعیت بدتر از این بود و همان اعلیحضرت فقید که می خواست ایران را به دروازه های تمدن برساند، بسیاری از شهرهای استان های مرزی اش، فاقد ابتدایی ترین نیازهای رفاهی (آسفالت جاده ها، آب سالم، برق و گاز و… بودند! – بی شک اگر حاکمیت سیاست مرکزگرایانه را دنبال نمی کرد و بودجه ی عمرانی کشور را به صورت عادلانه در بین تمامی اقوام ایرانی (آذری، کرد، لر و بلوچ و …) تقسیم می نمود، اینک سازهای تجزیه طلبان به این آسانی در گوشه و کنار مرزهای ایران شنیده نمی شد. 
ایران خانه ی ماست و همه ی ما ایرانیان فارغ از دیدگاه های سیاسی، خاستگاه قومی و با تفاوت های زبانی مان ساکنان این سرزمین محسوب می شویم، سرزمینی که از نیاکانمان به ارث برده و این وظیفه ی ماست که برای عمران و آبادانیش بکوشیم. ایرانی بودن در انسان خوب بودن تجلی می یابد، انسانی که خود را از دیگران جدا ندانسته و با اعتقاد به ارزشهای مشترک انسانی در جهت صلح، بهزیستی و همکاری با سایر همنوعانش تلاش کند. با فروتنی از تجربه های دیگران بیاموزد و اگر چیزی برای عرضه داشت آن را از دیگران دریغ نکند. انسان ایرانی نه پست تر از آمریکایی و نه برتر از ترک و عرب می باشد. چه بخواهیم و چه نخواهیم با اعراب و ترکها همسایه بوده و تا پایان تاریخ نیز همسایه باقی خواهیم ماند و این یک جبر جغرافیایی است. اینک وظیفه ی ماست که با فراموش کردن اختلافات تاریخی در جهت صلح و دوستی با همسایگانمان بکوشیم و این را بدانیم که خراب کردن خانه ی دیگری، تحقیر همسایه؛ به آباد کردن خانه ی ما و بزرگ منشی ما نمی انجامد. نگاه انتقادی به تاریخ گذشته و اسطوره زدایی از شخصیت های تاریخی اولین گام در جهت پیشرفت و توسعه ی یک کشور است. اگر هیتلر در آلمان مقدس می ماند، هیچگاه آلمان پس از جنگ جهانی دوم به چنین قدرت بزرگی مبدل نمی شد. آنچه باعث گردید مردم آلمان به چنین مقامی دست پیدا کنند، فهمیدن این نکته بود که آنها در حمایت از نازیسم اشتباه کردند. نگاه اسطوره ای به تاریخ، قداست شخصیت های تاریخی و زندگی در گذشته ی با شکوه، چرخهای تمدن را به جلو به حرکت در نمی آورد، تجربه ی ٨۰ سال گذشته ثابت کرده است که این تفکر نه تنها راه گشا نبوده بلکه عقب گردی در تاریخ به شمار می رود و همین تفکر است که انسان ایرانی را در زندان افتخارات گذشته نگه داشته و راه او را به سوی پیشرفت و ترقی مسدود کرده است. نشان به این نشان که در خلال ٨۰ سال گذشته؛ هیچ حرکت بزرگی از سوی ایرانیان در تاریخ و تمدن بشری ثبت نشده و ایرانیان با نگاه به گذشته همچنان در قید و بند نژاد آریایی گرفتار مانده اند، موضوعی که هیچ سندیت علمی نیز نداشته و با یک آزمایش DNA می توان خط بطلانی بر تمامی این دروغ پردازی های تاریخی کشید. از لحاظ علمی و زیست شناسی، هیچ نشانی از نژاد آریایی در تاریخ بشری وجود ندارد و اگر خواننده به این موضوع مشکوک است می تواند با مراجعه به کتاب ها و سایت های معتبر علمی در اینترنت، در مورد نژادهای موجود در جهان تحقیق نماید، بر اساس تقسیم بندی های علمی در قرن ۱۹ انسانها از ۵ نژاد تشکیل شده اند که شامل نژاد سفید، سیاه، زرد، سرخ پوست و نژاد استرالیایی می باشند، تنها کافی است که خواننده ی متن با اندکی تامل و با یک جستجوی ساده در اینترنت به همه ی اسناد و تحقیقات علمی در مورد نژادها دست یابد. گفتن نژاد آریایی همانقدر مضحک و ابلهانه است که یک فاشیست ترک، در قرن ۲۱ دم از نژاد ترک بزند. 

نتیجه گیری: 

ناسیونالیسم ایرانی نیاز به یک بازتعریف جدید دارد، تعریفی که فراتر از نگاه ایدئولوژیک قرن ٢٠ و متفاوت تر از نگاه متعصبانه ی رضا شاه، و ناسیونالیست های امروزی، به تاریخ ایران و جهان باشدو این تعریف باید بر اساس آزادی و برقراری عدالت اجتماعی و برپایه ی حقوق برابر شهروندان ساکن ایران، بر اساس اعلامیه ی جهانی حقوق بشر باشد. تعریفی که در آن به مسئولیت اخلاقی همه ی ایرانیان در آبادی ایران تاکید داشته و ایران را ملک مشاع همه ی ساکنان آن قلمداد می کند. هیچ قومی بر سایر اقوام برتری نداشته و زبان و فرهنگ قومی همه ی ساکنان آن با دیده ی احترام نگریسته شود. موضوعی که نه تنها در کتاب قانون اساسی، بلکه از طریق نظام آموزشی و رسانه ای در تک تک ایرانیان نهادینه شده و فرهنگ سازی لازم در این مورد خاص انجام گرفته شده باشد. 
آنچه باعث غربگرایی ایرانیان در خلال ۲۰۰ سال گذشته شده به خاطر ضعف فرهنگ بومی و یا برتری غرب بر شرق؛ نمی باشد، بلکه ریشه ی این آسیب در اینجاست که بخشی از ایرانیان خود را ایرانی تلقی نکرده و خود را شهروند این کشور قلمداد نمی کنند. 
در یک جمع بندی بار دیگر نوشته ی پیشین خود را در اینجا بازنویسی می کنم و آن اینکه حقیقت امر این است که بسیاری از شکست های تاریخی این سرزمین در خلال ٨۰ سال گذشته و عدم اتحاد ملی ایرانیان در برابر دو جبهه ی استبداد داخلی و استعمار خارجی، بیشتر به خاطر این بوده که ما نگاهی غیرمنطقی به تاریخ و تعریف اشتباهی از مفهوم ملیت داشتیم، این نگاه غیر منطقی، توام با احساسات بوده و متاسفانه به صورت تحمیلی از سوی دولت مرکزی به جامعه القا شده، بدون آنکه در آن به مسئولیت های مشترک و حقوق ملی مردم توجهی شده باشد، نگاهی که در آن نه مسئولیت اخلاقی و انسانی دیده می شود و نه با حس شهروندی همراه است، از این رو ست که وقتی پای دخالت خارجی و بیگانگان به میان می آید، نه تنها با بی تفاوتی از کنار آن عبور می کنیم، بلکه حتی با بی شرمی از آن استقبال هم به عمل می آوریم! – نگاه فرشگردی – اگر این موضوع در افکار عمومی به بوته ی نقد گذاشته شود و تعریف نوینی از ایرانی بودن ارائه شود، در آن صورت نه عرب پرستی در ایران معنی می یابد و نه انسان ایرانی اینگونه شیفته ی تمدن غرب می شود، بی آنکه به سیاست های استعماری و امپریالیستی آن توجهی داشته باشد. بزرگترین دستاورد این توجه به نفع اقتدار حکومت دموکراتیک بعدی در عرصه ی دیپلماسی، تثبیت حقوق بشر و نهادینه شدن حقوق شهروندی در جامعه و ایجاد اتحاد ملی برای بازسازی ایران پس از سقوط جمهوری اسلامی خواهد بود. 

پی نوشت: 

١) ریچارد رورتی، “نگران آزادی باشیم”، حقیقت از خودش مراقبت خواهد کرد!” 

٢) پیش از ورود به بحث، اشاره به یک نکته هم ضروریست که عمیقا معتقدم، میهن مدینه فاضله ای نیست که به شهروندی اش افتخار کرد! به نظر اینجانب، ایرانی بودن هیچ فضیلت اخلاقی ندارد! همچنان که کانادایی بودن هم هیچ افتخاری محسوب نمی شود! و اگر ایرانی بودن افتخاری محسوب می شود باید مدال افتخارش را به گردن شاهزاده و آقازاده ها و ژن خوب هایی انداخت که از شهروندی ایران یا گرفتن اقامت کانادا، ارث و میراثی نجومی به دست آورده اند! من شهروند جهانم و جهان وطن من ست! برای من، وطن در فرهنگ و فلسفه معنا می یابد! شعر، هنر، ادبیات و فرهنگ ایرانی و اندیشه های والای افرادی چون سعدی، حافظ ، مولوی … در کنار اندیشه های علمی و فلسفی بزرگانی چون هگل، نیچه و فروید… معنای وطن را برایم تجسم می کند! من شخصا با سقراط و افلاطون و ارسطو به همان اندازه احساس نزدیکی می کنم که با ابن سینا، خیام و خوارزمی! هر چند که در عصر و زمانه ای دیگر زندگی می کنم اما با خواندن آثار این فلاسفه، تاریخ، زمان و مکان معنای خود را برای من از دست می دهند، ایرانی بودن اگر افتخار باشد، این افتخار نه در محدوده مرزهای جغرافیایی بلکه زیستن در عصر انسانهایی است که قلم و نقد و نظرشان راه گشای اندیشه و زندگی تاریخ بشر بوده است. هموطن بودن با شعبان جعفری، لاجوردی و خلخالی نه تنها فضیلت نیست بلکه باعث شرم و سرافکندگی ست! و اگر افتخاری از این ایرانی بودن نصیب من شود ترجیح می دهم که آن را در آثار محمود دولت آبادی و یا با اورهان پاموک ترک و ژوزه دی سوزا ساراماگو پرتقالی تصاحب کنم، آنچه باعث افتخار است درک و احترام به حقوق همه انسانهایی است که در جغرافیای واحدی زیسته و با هم تفاوتهای زبانی، فرهنگی، دینی و سیاسی دارند! ولی آنچه باعث شده این مقاله را بنویسم یادآوری این نکته است که در خطرات فاشیسم باید این واقعیت را هم قبول کنیم که حفظ استقلال جغرافیایی ایران، دفاع از حقوق بشر است! تجربه کشورهایی که در خلال پس از سقوط شوروی دچار تجزیه و فروپاشی شدند و نقض حقوق انسانی شهروندان آن کشور در خلال جنک های داخلی، باید ذهن هر فعال سیاسی مدافع حقوق بشر را درگیر خود کرده باشد که نه تنها استبداد داخلی را محکوم کند بلکه برای دفاع از جان انسانها، در مقابل خطر جنگ و تجزیه هم مقاومت کند! نکته حیرت انگیز در اینجاست که چپ های ایرانی که به انترناسیونالیسم معتقدند، بیشتر از ناسیونالیست های ایرانی نگران این مسئله می باشند! و این شیاد بودن ناسیونالیست های ایرانی را بخوبی نشان داده و مشت آنها را باز میکند! میهن پرستی، بستن قلاده فروهر به دور گردن، زدن پرچم شیر و خورشید به اتاق پذیرایی و خالکوبی تصویر زرتشت به دور کمر نیست! وطن دوستی دفاع از جان و امنیت ٨٠ ملیون ایرانی است که از یک سو اسیر استبداد دینی شده اند و از سوی دیگر در زیر سخت ترین تحریمها و خطر جنگ، با ترس و لرز زندگی می کنند! 

٣) به عنوان نمونه میتوان به زندگی سیاسی، کارنامه و اندیشه های دکتر محمد مصدق اشاره کرد که ایشان با اینکه فرزند بر حق انقلاب مشروطه بود اما به عنوان یک رفورمیست لیبرال، از لحاظ تئوریک و پراتیک کاملا متضاد با بنیانگذاران انقلاب مشروطه و پادشاهان پهلوی، عمل میکرد! کافیست سه اثر درخشان فریدون آدمیت درباره سه شخصیت نسل اولی روشنفکران ایرانی آخوندزاده، تبریزی، کرمانی را با کارنامه مصدق مقایسه کنیم تفاوت ها آشکار خواهد شد! 

٤) شاهان پهلوی تاریخ عصر خود را به هخامنشیان وصل کرده و جشنهای ٢٥٠٠ ساله را برگزار نمودند، “کوروش تو آسوده بخواب که ما بیداریم” معنایی جز تقدس بخشی به نهاد سلطنت و آغاز رستاخیز تاریخی نداشت! توهمی که با یک انقلاب مردمی، پوچ بودنش آشکار شد! در تبلیغات رسمی حکومتی، چندان توجهی به “قهرمانان واقعی تاریخ “نمی شد. حاکمیت سعی می کرد مصدق را از تاریخ حذف کند! در دوران پهلوی، تعداد کتابهایی که در مورد امیرکبیر نوشته شده به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید [و نکته جالب اینجاست که نویسنده گان کتاب یا افراد مستقلی بودند و یا از مخالفان حکومت شاه! کتاب امیرکبیر و ایران دکتر آدمیت مشهورترین اثر در این زمینه است که پایان نامه دانشگاهی اش محسوب می شود و کتاب امیرکبیر (قهرمان مبارزه با استعمار) هم توسط رفسنجانی در سال ١٣٤٦ منتشر شد! که از مخالفان شاه بود و این کتاب به خاطر تاریخنگار نبودن مولف، از لحاظ تحقیقاتی چندان ارزش علمی و تاریخی ندارد!] ولی تعداد کتابهایی که در مورد شخصیت افسانه ای کوروش نوشته و ترجمه شده بیشتر از همه قهرمانان واقعی تاریخی است! 

٥) لطفا برای آشکار شدن تفاوت ها به قیاس مع الفارق زیر توجه کنید. 

بخاطر عدم توازن قوا، و ضعف عراق در برابر ایران در زمان حکومت پهلوی، جنگ ایران و عراق شکل نگرفت ولی اگر در آن زمان جنگی بین ایران و عراق به وقوع می پیوست! بی شک، جنگ دو کشور، جنگ بین دو ناسیونالیسم میشد چرا که هر دو حکومت مدعی ناسیونالیسم بودند! و اسلامیت هیچ نقشی در آغاز این جنگ نمی توانست داشته باشد! هر چند که بهترین ابزار برای پایان جنگ و خاتمه برادرکشی و مسلمان کشی می توانست باشد! با این مثال ساده خواستم توجه تان را به اهمیت شرایط تاریخی و عنصر زمان و چگونگی سوء استفاده کردن از شعارها در جذب توده ها جلب نمایم! 

٦) البته ناگفته نماند که بین فاشیسم و نازیسم هم تفاوتهایی است! 

٧) “مردم به کارهای من افتخار می‌کنند، ولی چون من، از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده‌ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم؟ چه شهری را تسخیر کرده‌ام و چه انتقامی توانسته‌ام از تاراج ایلات خود بکشم؟… 

از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع‌الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی (روسی) سرگرم داشته، مانع پیشرفت کار من می‌شوند… 

نمی‌دانم این قدرتی که شما (اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ 

یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ 

یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم.” 

٨) فیلم اش در یوتوب است!




بیانیه اتحادیه آزاد کارگران ایران در اعتراض به تداوم بازداشت دستگیرشدگان روز جهانی کارگر

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۵ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۵ ژوئن ۲۰۱۹

عاطفه رنگریز، ندا ناجی، مرضیه امیری و کیوان صمیمی که همراه با کارگران و بازنشستگان در تجمع مقابل مجلس در روز یازدهم اردیبهشت دستگیر شدند هنوز در بازداشت به سر میبرند. قرار بازداشت کیوان صمیمی و مرضیه امیری را یکماه تمدید کرده اند و بازپرس پرونده به بهانه های واهی قرار کفالت عاطفه رنگریز را نمی پذیرد و وضعیت ندا ناجی هم در ابهام قرار دارد. 

جرم این افراد تنها و تنها شرکت در مراسم روز جهانی کارگر و اعتراض به فقر و فلاکت تحمیل شده به اکثریت جامعه است. مگر کارگران و بازنشستگان و دانشجویان شرکت کننده در مراسم روز جهانی کارگر چه جرمی مرتکب شده اند که این چنین باید مورد برخورد قهرآمیز قرار گیرند؟ 

فرزندان ما کارگران که اکنون در دانشگاه ها و مدارس مشغول به تحصیل اند بخشی از یک طبقه عظیم اجتماعی هستند که مستقیماً تحت تأثیر تمامی بی حقوقی های تحمیل شده به ما قرار دارند و تنها افق و دورنمایی که برایشان متصور است گرفتار شدن در گرداب فقر و بیکاری است. 

مافیای ثروت و قدرت تمامی ثروتهای جامعه که دسترنج مستقیم ما کارگران است را از طریق اختلاس های کلان و رانتخواری سازمانیافته در اختیار گرفته و از سوی دیگر با تحمیل تورم و گرانی و دستمزدهای چندین برابر زیر خط فقر عملاً کشور را به سوی فروپاشی اقتصادی جامعه پیش می برد و تمامی زیرساختهای تولیدی و صنعتی را با واگذاری به مافیای خصوصی به ورطه نابودی کشانده است. 

در چنین شرایطی، سیاهی و تباهیِ زندگی، تصویر و دورنمای میلیونها نفر از کارگران و آحاد مردم را شکل داده است و دانشجویان و نویسندگان و فعالین عرصه های مختلف اجتماعی به حق در کنار کارگران قرار گرفته و بدیهی ترین نیازهای انسانی شان را مطالبه می کنند. 

کارگران و همسرنوشتان… 

عاطفه رنگریز، کیوان صمیمی، ندا ناجی و مرضیه امیری با قرار گرفتن در کنار ما کارگران و دفاع از خواست و مطالبات اکثریت جامعه، شرافت جامعه را نمایندگی کرده اند. دانشجویان و فعالین اجتماعی همواره با اتحاد و حمایت از کارگران بخشی از تلاش و مبارزه علیه سرمایه داران و چپاولگران دسترنج ما کارگران بوده اند و به همین جهت مورد دستگیری و زندان قرار گرفته اند. ده ها سال است که کارگران در سراسر جهان روز جهانی کارگر را گرامی میدارند و با برپایی اعتراضات و تظاهرات به طرح مطالبات خویش اقدام میکنند اما در ایران همواره کارگران بخاطر گرامیداشت این روز مورد وحشیانه ترین سرکوب ها قرار میگیرند و دستگیر و زندانی میشوند و در روز جهانی کارگر امسال نیز قریب به پنجاه نفر از کارگران و دانشجویان و بازنشستگان دستگیر شده و هم اکنون برای همگی آنها پرونده قضائی در جریان است و در معرض صدور احکام زندان قرار دارند. 

باید در مقابل این همه سرکوب و بی حقوقی ایستاد و این میزان از توحش و تعرض را عقب زد. بایست با اعتراض به تداوم بازداشت دستگیرشدگان روز جهانی کارگر نهادهای امنیتی را وادار به آزادی این دوستان نمائیم. 

اتحادیه آزاد کارگران ایران دست تمامی دانشجویان و متحدین جنبش کارگری را به گرمی می فشارد و به تمامی کارگران و تشکل های کارگری فراخوان می دهد تا با تشدید اعتراضات خویش نسبت به ادامه بازداشت این دوستان، صدای آنها را بیشتر و قوی تر به جامعه برسانیم و از تمامی نهادهای بین المللی و اتحادیه های کارگری در سطح جهان می خواهیم تا به هر طریق ممکن به ادامه بازداشت این دستگیرشدگان اعتراض نمایند. 

زنده باد اتحاد دانشجویان، کارگران، معلمان و بازنشستگان 

اتحادیه آزاد کارگران ایران 
۲۴ خرداد ۹٨




بزرگداشت علیرضا شیرمحمدعلی در فضای امنیتی!

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۴ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۴ ژوئن ۲۰۱۹

مادر علیرضا شیرمحمدعلی در مراسم خاکسپاری فرزند خود

علیرضا شیرمحمدعلی، زندانی سیاسی محبوس در زندان تهران بزرگ شب دوشنبه توسط دو زندانی دیگر در این زندان با ضربات پرتعداد چاقو به قتل رسید و روز چهارشنبه ۲۲ خرداد به دلیل تعجیل مسئولین جهت کفن و دفن بدون اعلام عمومی قبلی به بهشت زهرا منتقل شده و با حضور حدود ۵۰ نفر از اعضای خانواده و دوستان وی به خاک سپرده شد. روز جاری جمعی از فعالین مدنی، خانواده زندانیان و فعالین سیاسی به همراه دوستان، آشنایان و خانواده شیرمحمدعلی با اعلام قبلی در محل مزار او حاضر شدند. مراسم روز جاری با حضور نیروهای امنیتی و لباس شخصی همراه بود.

به گزارش هرانا امروز جمعه ۲۴ خردادماه ۹۸، جمعی از فعالین مدنی، خانواده زندانیان سیاسی به همراه دوستان و آشنایان علیرضا شیرمحمدعلی، زندانی سیاسی به قتل رسیده در محل مزار وی حاضر شدند. مراسم روز جاری با اعلام قبلی و با حضور گسترده حاضرین و در جوی کاملا امنیتی صورت گرفت.
یکی از حاضرین در این مراسم به گزارشگر هرانا گفت: “حضور نیروهای امنیتی لباس شخصی و انتظامی بسیار پررنگ بود و از همان دقایق آغازین مراسم مامورین با عکس برداری و فیلمبرداری از حاضرین و همچنین ثبت پلاک خودروی حاضرین سعی در امنیتی‌تر کردن فضا و ممانعت از برگزاری مراسم داشتند با این حال حاضرین مراسم را ترک نکردند”.
وی در ادامه افزود: “در خلال مراسم توسط نیروهای امنیتی اجازه استفاده از میکروفن به حاضرین داده نشد و برای برهم زدن نظم مراسم به دستور نیروهای امنیتی صندلی‌های مراسم خارج شد”.
طی این مراسم حاضرین به خواندن سرود و یادآوری شرایط زندانیان سیاسی و هم‌بندان علیرضا شیرمحمدعلی پرداخته و با مادر او و خانواده‌های دیگر زندانیان سیاسی ابراز همدردی کردند.
این مراسم در حالی به پایان رسید که گزارشی از برخورد و بازداشت حاضرین تاکنون دریافت نشده است.

روز گذشته جمعی از دوستان و همبندیان علیرضا شیرمحمدعلی، خانواده‌های زندانیان و فعالین سیاسی و مدنی با انتشار یادداشتی اعلام کرده‌اند که روز جمعه بر سر مزار این زندانی سیاسی به قتل رسیده جمع خواهند شد.
در این یادداشت آمده بود: “به نام پروردگار مهربان؛ علیرضای عزیز، هنوز باور نداریم که رفته ای. مهربانی‌ها و فداکاری های تو را همیشه به یاد خواهیم داشت که برای داشتن ایرانی آزاد و آباد تلاش کردی و در این راه جان خود را تقدیم نمودی. یادت همیشه با ماست. روز جمعه، ۲۴ خرداد ماه ۹۸، ساعت ۱۶، در قطعه ۳۲۴ بهشت زهرا ردیف ۹۷ شماره ۶۶ در کنار مزارش دورهم جمع می‌شویم تا شاید مرهمی بر دل داغدیده یکدیگر و شاید تسلی خاطری برای مادر عزیزش باشیم”.
همزمان بیش از یکصد تن از دراویش زندانی محبوس یا آزاد شده از زندان تهران بزرگ با انتشار نامه ای به قتل این زندانی جوان واکنش نشان داده و از خانواده های خود خواستند که در این مراسم شرکت کنند.
قتل این زندانی در ساعات پایانی شب دوشنبه توسط دو زندانی محکوم از بابت جرائم مربوط به مواد مخدر و قتل صورت گرفته است. وی از طریق ضربات چاقو در ناحیه شاهرگ و شکم به شدت مجروح شده و پیش از اعزام به بیمارستان جان خود را از دست داده است.
روز چهارشنبه ۲۲ خردادماه ۹۸، پیکر علیرضا شیرمحمدعلی، زندانی سیاسی جان باخته بدون اعلام عمومی قبلی در قطعه ۳۲۴ ردیف ۹۷ شماره ۶۶ در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
علیرضا شیرمحمدعلی فرزند محمدرضا، متولد ۱۵ شهریور ۱۳۷۶ (۲۱ ساله) و اهل محله نازی آباد تهران در تاریخ ۲۴ تیرماه ۹۷ به دلیل فعالیت در فضای مجازی بازداشت شده‌ و از بابت اتهامات “توهین به مقدسات”، “توهین به بنیانگذار جمهوری اسلامی”، “توهین به رهبری” و “تبلیغ علیه نظام” به ۸ سال حبس تعزیری محکوم شد.

مرگ زندانیان سیاسی در ایران بر اثر شرایط محیطی، بدرفتاری مسئولین، عدم رسیدگی پزشکی تعمدی و بروز درگیری در اثر عدم رعایت اصل تفکیک جرائم سابقه ای طولانی دارد. وقایعی که کمتر تاکنون به مجازات عوامل آن منتهی شده است.




فراخوان به تظاهرات در مقابل سازمان جهانی کار در ژنو

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۹

اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران با انتشار اطلاعیه ای اعلام کرد در در تظاهرات مقابل سازمان جهانی کار در ژنو شرکت می کند. این تظاهرات قرار است روز دوشنبه، ۱۷ ژوئن ۲۰۱۹، ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۲ بعدازظهر در میدان ناسیون ژنو برگزار شود.
در این اطلاعیه آمده است:

یکصد و هشتمین اجلاس سازمان جهانی کار که از روز ۱۰ ژوئن در مرکز اروپایی این سازمان در ژنو آغاز شده است تا ۲۱ ژوئن ادامه خواهد داشت. این اجلاس مصادف است با صدمین سالگرد تاسیس این سازمان در سال ۱۹۱۹. 
همزمان با برگزاری اجلاس سازمان جهانی کار دو تظاهرات و گردهمایی توسط چندین اتحادیه کارگری در روز ۱۷ ژوئن ۲۰۱۹ در میدان ناسیون ژنو در نزدیکی محل اجلاس تدارک دیده شده است.
برگزارکنندگان تظاهرات اول از جمله عبارتند از اتحادیه معلمان آمریکا و فدراسیون بین المللی معلمان، و عنوان تظاهرات “صدای فرزندان خود باشیم ” است که در اعتراض به جدا کردن فرزندان پناهندگان از والدین آنها توسط دولت آمریکا هنگام ورود این پناهندگان از مرز مکزیک به آمریکا انتخاب شده است. این تظاهرات از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ساعت ۱۱ صبح ادامه خواهد داشت. 
تظاهرات دوم توسط سندیکای ( س ژ ت) از فرانسه و سندیکای (س ژ ای سی) از سوئیس سازمان داده شده است که هدف آن بر جسته کردن و حمایت از حقوق بنیادی کارگران در جهان از جمله حق ایحاد تشکل، حق آزادی بیان ، تجمع و اعتصاب، برابری حقوقی زنان و مردان، پرداخت به موقع دستمزدها و دیگر حقوق بنیادی کارگران است.
اتحاد بین المللی امسال نیز طبق روال هر سال در این تظاهرات ها بطور فعال شرکت خواهد کرد تا ضمن اعلام همبستگی با مبارزات کارگران در دیگر کشورهای جهان، به سهم خود صدای کارگران ایران را به گوش تشکل ها و فعالین کارگری بین المللی برسانیم. 

در این اطلاعیه آمده است: از عموم فعالین کارگری و مدافعان جنبش کارگری ایران دعوت می کنیم که در صورت امکان به این تظاهرات بپیوندند و به حضور نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی ایران در این اجلاس تحت عنوان “هیئت کارگری ایران” شدیدا اعتراض کنند. همچنین در این تظاهرات به تداوم مماشات سازمان جهانی کار با رژیم جمهوری اسلامی و نا دیده گرفتن سرکوب و نقض مستمر حقوق کارگرن ایران از جمله نقض و پایمال کردن مقاوله نامه های این سازمان توسط جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. با استفاده از این فرصت، تلاش خواهیم کرد با تاکید بر لزوم همبستگی بین المللی کارگران، تشکل ها و فعالین کارگری دیگر کشورها را هر چه بیشتر با مسایل جاری و مصاف های کنونی جنبش کارگری ایران و ماهیت ضدکارگری رژیم حاکم بر ایران آشنا سازیم. 




گزارش شکنجه؛ پیمان شجیراتی کارگر اخراجی گروه ملی صنعتی فولاد اهواز

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۲ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۲ ژوئن ۲۰۱۹

                                                   آثار ضرب و جرح و شکنجه 

مبارزه و کشمکش طبقاتی همواره در همه جای تاریخ قابل مشاهده است.
مبارزه و جدالی نابرابر و بی وقفه بین ستمگر و استثمار کننده و طبقه تحت ستم و استثمار شونده.
نظام سرمایه داری در کشور ما در پوشش یک نظام متناقض اسلامی عامل همه مشکلات؛ مصائب و سختی های جامعه از قبیل فقر و محرومیت، تبعیض و نابرابری، جهل و خرافه و عقب ماندگی، فساد و جنایت و سرکوب است.

طبقات فرودست جامعه و در رأس آنها طبقه کارگر هر روز برای بقاء و بهبود وضع معیشت خود ناچار به جدال و مبارزه با این نظام وارونه و غیرانسانی است که تنها هدف آن کسب سود و انباشت سرمایه بیشتر است.
در مقابل؛ نظام سرمایه داری اسلامی برای حفاظت از خود با اتکاء به ماشین سرکوب و تحمیل فشار بر فعالین جنبش کارگری سعی در خاموش کردن صدای معترضان داشته و با انواع برچسب آشوبگر؛ اغتشاشگر و اخلال در امنیت ملی تلاش میکند تا حقوق اولیه آنها را از ایشان سلب نماید.

سال گذشته در پی اعتراضات گسترده خیابانی کارگران گروه ملی صنعتی فولاد اهواز علیه ظلم و ستم روا داشته شده بر کارگران؛ به همراه تعدادی از فعالان و پیشروان جنبش کارگری فولاد درست در چنین شبی با هجوم مأموران امنیتی و اطلاعاتی و برخورد غیر انسانی آنها در اهواز مواجه شدیم.
در پی این هجوم و برخوردهای بیرحمانه مأموران در شب بیست و دوم خرداد ماه سال قبل، من بهمراه تعداد دیگری از فعالان اعتراضات پس از ضرب و شتم وحشیانه به بازداشتگاه و سپس به زندان شیبان منتقل شدیم.

دستگاه امنیتی گمان میکرد با این نحوه بازداشت ما نقطه پایانی بر خیزش حق خواهانه کارگران فولاد خواهد گذاشت.
اما فردای آن حضور بیسابقه سایر کارگران گروه ملی فولاد در اعتراض به این دستگیری ها و نیز حضور اعتراض آمیز و گسترده خانواده های بازداشت شدگان در مقابل ساختمان استانداری خوزستان و خیابانهای شهر اهواز محاسبات دستگاه ظلم و جور و فساد را برهم زد بطوریکه با دستپاچگی و هراس مجبور به بازداشت بیش از پانزده نفر دیگر از کارگران معترض شدند اما در نهایت پس از پرونده سازی های امنیتی و فشار و ارعاب پس از چند روز با قرار وثیقه مجبور به آزادی مان از زندان شدند.

این سرکوب گسترده نه تنها نقطه پایان خیزش و جنبش کارگران فولاد نبود بلکه به نقطه عزیمت آگاهانه کارگران گروه ملی فولاد در مبارزه با مافیا و ظلم و ستم بر طبقه کارگر و همدلی و همراهی و اتحاد با سایر اعتراضات کارگری و دیگر بخشهای جامعه به تنگ آمده از بیحقوقی و بیعدالتی بدل گشت و توانست بلوغ و رشد خود را در اعتراضات آبان و آذر همان سال به نمایش بگذارد.

جاییکه اتحاد و همصدایی کارگران فولاد و نیشکر هفت تپه و حضور در کف خیابانهای اهواز و شوش لرزه بر اندام حامیان زر و زور و سرمایه انداخت و آرمان ایجاد یک تغییر بنیادی و اجتناب ناپذیری یک آینده بهتر برای طبقه کارگر را به نمایش گذاشت.
دیری نخواهد پایید که ما کارگران از محرومیت ها و مشقت های تحمیل شده از سوی استثمارگران رهایی یابیم و آنگاه شاهد جامعه ای انسانی؛ آزاد و برابر خواهیم بود.

در ادامه این نوشتار برای اولین بار تصویر آثار ضرب و جرح و شکنجه بر بدن خود را به اشتراک میگذارم.
این آثار تنها نشان دهنده خوی حریص و خصلت بیرحم حامیان سرمایه است که هیچ اعتراضی را بر نمیتابند و با قساوت و بیرحمی دست به سرکوب هر اعتراضی میزنند.

پیمان شجیراتی_۱٣٩٨/٣/٢٢




فراخوان به تظاهرات در مقابل سازمان جهانی کار در ژنو

خبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۹

اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران با انتشار اطلاعیه ای اعلام کرد در در تظاهرات مقابل سازمان جهانی کار در ژنو شرکت می کند. این تظاهرات قرار است روز دوشنبه، ۱۷ ژوئن ۲۰۱۹، ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۲ بعدازظهر در میدان ناسیون ژنو برگزار شود.
در این اطلاعیه آمده است:

یکصد و هشتمین اجلاس سازمان جهانی کار که از روز ۱۰ ژوئن در مرکز اروپایی این سازمان در ژنو آغاز شده است تا ۲۱ ژوئن ادامه خواهد داشت. این اجلاس مصادف است با صدمین سالگرد تاسیس این سازمان در سال ۱۹۱۹. 
همزمان با برگزاری اجلاس سازمان جهانی کار دو تظاهرات و گردهمایی توسط چندین اتحادیه کارگری در روز ۱۷ ژوئن ۲۰۱۹ در میدان ناسیون ژنو در نزدیکی محل اجلاس تدارک دیده شده است.
برگزارکنندگان تظاهرات اول از جمله عبارتند از اتحادیه معلمان آمریکا و فدراسیون بین المللی معلمان، و عنوان تظاهرات “صدای فرزندان خود باشیم ” است که در اعتراض به جدا کردن فرزندان پناهندگان از والدین آنها توسط دولت آمریکا هنگام ورود این پناهندگان از مرز مکزیک به آمریکا انتخاب شده است. این تظاهرات از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ساعت ۱۱ صبح ادامه خواهد داشت. 
تظاهرات دوم توسط سندیکای ( س ژ ت) از فرانسه و سندیکای (س ژ ای سی) از سوئیس سازمان داده شده است که هدف آن بر جسته کردن و حمایت از حقوق بنیادی کارگران در جهان از جمله حق ایحاد تشکل، حق آزادی بیان ، تجمع و اعتصاب، برابری حقوقی زنان و مردان، پرداخت به موقع دستمزدها و دیگر حقوق بنیادی کارگران است.
اتحاد بین المللی امسال نیز طبق روال هر سال در این تظاهرات ها بطور فعال شرکت خواهد کرد تا ضمن اعلام همبستگی با مبارزات کارگران در دیگر کشورهای جهان، به سهم خود صدای کارگران ایران را به گوش تشکل ها و فعالین کارگری بین المللی برسانیم. 

در این اطلاعیه آمده است: از عموم فعالین کارگری و مدافعان جنبش کارگری ایران دعوت می کنیم که در صورت امکان به این تظاهرات بپیوندند و به حضور نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی ایران در این اجلاس تحت عنوان “هیئت کارگری ایران” شدیدا اعتراض کنند. همچنین در این تظاهرات به تداوم مماشات سازمان جهانی کار با رژیم جمهوری اسلامی و نا دیده گرفتن سرکوب و نقض مستمر حقوق کارگرن ایران از جمله نقض و پایمال کردن مقاوله نامه های این سازمان توسط جمهوری اسلامی اعتراض کنیم. با استفاده از این فرصت، تلاش خواهیم کرد با تاکید بر لزوم همبستگی بین المللی کارگران، تشکل ها و فعالین کارگری دیگر کشورها را هر چه بیشتر با مسایل جاری و مصاف های کنونی جنبش کارگری ایران و ماهیت ضدکارگری رژیم حاکم بر ایران آشنا سازیم. 




فشار به دانشجویان دانشگاه آزاد

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۲ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۲ ژوئن ۲۰۱۹

چند روز پیش طبق اطلاعیه صادر شده توسط دانشگاه آزاد تهران جنوب در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۵، تمام دانشجویان برای دریافت کارت ورود به جلسه امتحانات که بدون آن ورود به جلسه ممکن نیست، باید تمام بدهی‌های قبلی خود به دانشگاه را تسویه کنند. این در حالی است که در شرایط بد اقتصادی کشور با کالایی سازی گسترده آموزش، دانشجویانی که توان پرداخت شهریه را ندارند با مشکلات عمده رو به رو می‌شوند، این طرح پا را فراتر از طرح‌های قبلی گذاشته و مشکلات دانشجویان را برای پرداخت شهریه علاوه بر ابتدای هر ترم، در پایان هر ترم نیز ایجاد کرده. اکنون باید دانشجویان بجای آمادگی برای امتحانات دنبال آمادگی برای پرداخت پول به دانشگاه باشند و در صورت عدم پرداخت، تمام وقت و هزینه‌ای که در طول ترم برای شرکت در کلاس‌ها صرف کردند با عدم مجوز شرکت در امتحانات به هدر می‌رود.

این سیاست غیر از پر کردن جیب دانشگاه آزاد اسلامی و سخت‌تر کردن فرآیند تحصیل برای دانشجویان دستاورد دیگری ندارد و نشان می‌دهد که چیزی که برای مدیران این دانشگاه اهمیت دارد نه رشد علمی دانشجویان و نه فراهم کردن شرایط تحصیل و زندگی بهتر که پر کردن جیب مدیران دانشگاه است.

متن نامه ی اعتراضی دانشجویان دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب و فراخوان برگزاری تجمع

احتراماً پیرو اطلاعیه اصداری از طرف دانشگاه در تاریخ ۱٣۹٨/۰۲/۲۵ مبنی بر التزام دانشجویان به تسویه حساب برای دریافت کارت ورود به جلسه (مجوز ورود به جلسه امتحان) و مضافاً سیاست های قبلی دانشگاه مبنی بر التزام دانشجویان به تسویه حساب برای انجام عمل حذف و اضافه و با توجه به مشکلات فراوان اقتصادی موجود در کشور به استحضار مسئولان، اساتید و دانشجویان محترم میرساند:

این تصمیم دانشگاه با استناد به ماده ۱۴ منشور حقوق دانشجویی (ویراست دوم) و اصل ۴٣ قانون اساسی مبنی بر فقر زدایی و تسهیل امور برای دانشجویان منافات داشته و دانشجویان را در عُسر و حَرَج قرار خواهد داد.

از آنجاییکه دانشجویان سابقاً در خصوص این موضوع با مسئولین مربوطه مکاتبه داشته و اعتراض خود را اعلام نموده اند و در مقابل با بی توجهی و استنکاف مسئولین از ایجاد محیطِ آموزشی سهل الوصول برای دانشجویان مواجه گردیده اند:

با استناد به ماده ۱۲ از منشور حقوق دانشجویی(ویراست دوم) و اصل بیست و هفتمِ قانون اساسی و ماده ۴۷ منشور حقوق شهروندی دانشجویان در اعتراض به این تصمیمات سختگیرانه اخذ شده به زودی تجمع اعتراضی برگزار خواهند کرد.