بیانیه جمعی از فعالان ملی- مذهبی در دفاع از حقوق فعالان صنفی، مدنی و سیاسی زندانی
www.kaleme.com
شنبه, ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۸
چکیده :در حالی که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان همچنان در زندانند خبر می رسد که شمار دیگری از کارگران معترض نیشکر هفت تپه نیز بازداشت شده اند. معلمان و کارگران و دیگر زحمتکشان صاحبان اصلی انقلاب بزرگ مردم علیه ظلم و استبداد و تبعیض و فساد در حکومت سابق بوده اند و وعده های حمایت از آنها از داعیه های صدر انقلاب بوده است. اما متاسفانه سیر رخدادهای پیاپی در طول چند دهه وضعیتی را پدید آورده است که دوباره شاهد شکل گیری همان ظلمها و تبعیضها و فسادها حتی گاه در ابعاد وسیعتر بوده…
جمعی از فعالان ملی و مذهبی در دفاع از حقوق فعالان صنفی، مدنی و سیاسی زندانی بیانیه صادر کردند و در آن بیانیه خواستار آزادی فعالان صنفی٬ مدنی و سیاسی شدند.
به گزارش «زیتون» در این بیانیه٬ ضمن نام بردن از زندانیان مدنی٬ سیاسی و صنفی٬ آمده است که بی شک بازداشت مکرر این سرمایه های اجتماعی جز تشدید شکاف حکومت – ملت و تنگ تر کردن راه های مدنی و قانونی برای حل و فصل منازعات و اختلافات سیاسی و اجتماعی و طبقاتی نیست.
امضا کنندگان این بیانیه در ادامه تاکید کردند که هیچ توجیه قانونی و اخلاقی برای برخورد با معلمان و کارگران و بازنشستگان و دیگر معترضین حقوق صنفی وجود ندارد. آنها حداقل حقوق اولیه خود و سهم ناچیز خویش را از بودجه کشور می خواهند که مورد سهم خواهی و رانت خواری های بزرگ قرار گرفته است. آنها خواهان مشارکت شان در تصمیم گیری برای سرنوشت شان هستند که حقوق اولیه و بدیهی و قانونی ایشان است. آنها خواهان حق تشکل یابی مستقل هستند که مدنی و مردمی ترین طریق مراوده ملت و دولت است. نپذیرفتن این حقوق اولیه و بدیهی پیامدهایی دارد که در تاریخ به تکرار مشاهده شده است:
متن کامل این بیانیه که برای انتشار در اختیار «زیتون» قرار گرفته٬ به شرح زیر است:
کارگران و معلمان از زحمتکش ترین اقشار اجتماع اند که در همه جای جهان مورد احترام اند. اما در ایران نتوانستند حتی در روز مخصوص به خودشان حقوق اولیه و برحق شان را مطالبه کنند. طی دو روز متوالی تجمع مسالمت آمیز آنها در اولین مراحل خود مورد حمله و خشونت قرار گرفت و عده ای از فعالان کارگری و مدنی و رسانه ای دستگیر شدند. جمعی از آنها آزاد شدند اما هنوز عده زیادی از جمله حسن سعیدی، مرضیه امیری، ناهید خداجو، نسرین جوادی، فرهاد شیخی و … در بازداشت به سر می برند.
همچنین در حالی که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان همچنان در زندانند خبر می رسد که شمار دیگری از کارگران معترض نیشکر هفت تپه نیز بازداشت شده اند. معلمان و کارگران و دیگر زحمتکشان صاحبان اصلی انقلاب بزرگ مردم علیه ظلم و استبداد و تبعیض و فساد در حکومت سابق بوده اند و وعده های حمایت از آنها از داعیه های صدر انقلاب بوده است. اما متاسفانه سیر رخدادهای پیاپی در طول چند دهه وضعیتی را پدید آورده است که دوباره شاهد شکل گیری همان ظلمها و تبعیضها و فسادها حتی گاه در ابعاد وسیعتر بوده ایم.
از سوی دیگر یار و هم اندیش میهن دوست و دردآگاه ملی- مذهبی مان آقای “کیوان صمیمی” (سردبیر نشریه ایران فردا) از مبارزان و زندانیان سیاسی قدیمی قبل و بعد از انقلاب که در سالیان اخیر مجدانه پیگیر طرح دعوت به “گفتگوی ملی” برای نجات کشور و مردم از بحرانها و مصائبی بوده که اینک بدان دچار شده اند، نیز به جرم حمایت از اعتراض کارگران زحمتکش در ۱۱ اردیبهشت روز جهانی کارگر بازداشت و راهی زندان شده است. کیوان عزیز هیچ تعارضی بین کار رسانه ای، گفتگوی ملی، مشارکت در صندوق رای و حضور در عرصه خیابان برای مطالبه محوری و حق خواهی مدنی و مسالمت آمیز نمی بیند.
بی شک بازداشت مکرر این سرمایه های اجتماعی جز تشدید شکاف حکومت – ملت و تنگ تر کردن راه های مدنی و قانونی برای حل و فصل منازعات و اختلافات سیاسی و اجتماعی و طبقاتی نیست.
اکنون کشور ما و اکثریت ملت ما گرفتار در مشکلات معیشتی و زندگی، روزهای سخت و بحرانی ای را می گذرانند. اگر صدای اعتراضات مدنی و مسالمت آمیزی همچون تجمعات اخیر کارگران و معلمان شنیده نشود روزهای سخت تری در پیش خواهد بود.
هیچ توجیه قانونی و اخلاقی برای برخورد با معلمان و کارگران و بازنشستگان و دیگر معترضین حقوق صنفی وجود ندارد. آنها حداقل حقوق اولیه خود و سهم ناچیز خویش را از بودجه کشور می خواهند که مورد سهم خواهی و رانت خواری های بزرگ قرار گرفته است. آنها خواهان مشارکت شان در تصمیم گیری برای سرنوشت شان هستند که حقوق اولیه و بدیهی و قانونی ایشان است. آنها خواهان حق تشکل یابی مستقل هستند که مدنی و مردمی ترین طریق مراوده ملت و دولت است. نپذیرفتن این حقوق اولیه و بدیهی پیامدهایی دارد که در تاریخ به تکرار مشاهده شده است:
هر که ناموخت از گذشت روزگار نیز ناموزد زهیچ آموزگار
اینک ما جمعی از فعالان ملی – مذهبی که دغدغه میهن و ملت و حقوق حقه آنها را داریم به مسئولان نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی به استناد آیه “فذکر انما انت مذکر” تذکر می دهیم تا هر چه سریعتر با آزاد نمودن فعالان صنفی و مدنی و سیاسی، در اعتلای حقوق شهروندی ایشان و همه ملت گام برداشته و اعمال هر نوع خشونت و بازداشت علیه ایشان را محکوم می کنیم و امید آن داریم حاکمان و تصمیم گیران کشور تا دیر نشده در این رویه ناکام و ناکارآمد، قبل از آنکه ملک و ملت را به ویرانی و نابودی بکشند تجدیدنظر کنند.
اسماعیل آزادی، حمید آصفی، زهرا آقاخانی، محمدرضا آهنی، محمد ابراهیم زاده، سید صابر ابطحی، هادی احتظاظی، مهرداد احمدزاده، ابراهیم اصغری منیر، محمد افشار، سید عبدالمجید الهامی، زهره امامی، سارا امانی، مهدی امین زاده، هاشم باروتی، عبدالعلی بازرگان، مسعود باستانی، سعید باقرنژاد، حسین بحیرایی، رسول بداقی، محمد برقعی، مریم بهاری، انیسه بیات، عباس پور اظهری، محمد جمادی، جعفر جودکی، فرانک چالاک، محمد چاووشیان، مهدی حسنلو، کوثر حضرتی گلدیانی، ولی حق شناس، یونس حکمت دوست، حوریه خانپور، محمود خطیبی، محمد خیرالدین، مرضیه درود، محمود داوران، شهریار دبیرزاده، معصومه دهقان، زهرا ربانی املشی،محسن رحمانی، جواد رحیم پور، زهرا رحیمی، یونس رستمی، حمیدرضا رسولیان، احسان رضایی، صادق رضایی، فرزانه رهرو، رقیه زارع پور، احمد زمانی، حسین سربندی، احمد سرشار، علی سلطانی، جواد سلیمانی، زهرا سیادت، معصومه شاپوری، لاله شاکری، سید علی شیخ الاسلامی، ماندانا صادقی، جلال صمصامی، سوسن طلوعی، مسعود عابدی، سیدابوذر علوی، سیده سمیه علوی، سیده مینا علوی، سیده لیلا علوی، نسرین علوی، رضا علیجانی، محمدحسین غفارزاده، رضا غفوری، فرشید فاریابی، منیژه فتحی، اسدالله فخیمی، حسن فرشتیان، علی فرید یحیایی، عزیز قاسم زاده، پَرَن قاسمی، ابوالفضل قدیانی، کیارش کاظمی، رضا کاظمی فومنی، حسین کربلایی، غلامرضا کرد، محمد کریمی، ملیحه کریم الدینی، حسین کشوردوست کلتی، علی کلایی، پروین کهزادی، پانته آ کهنداد، مهران کهن پور، بهناز کیانی، جعفر کیوانچهر، بیژن گل افرا، رضا گودرزی، مسعود لدنی، جواد لعل محمدی، حسین مجاهد، سیران محمدحسینی، رضا محمدی، محمد محمدی، زینب محوی، مرتضی پور، رضا مسلمی، رضا مسموعی، احمد مظفری، مهدی ممکن، سید حسین موسوی، محمد مهدوی فر، حسین میرزانیا، فرشاد نوروزیان، مهدی نوربخش، اکبر نوری، احمد هادوی، مصطفی یاراحمدی، احمد یزدانی، اسماعیل یزدانی، حسن یوسفی اشکوری
نامه سرگشاده به مصطفی تاجزاده: ایران در سرازیری نابودی است و اصلاحات قادر به نجات آن نیست
www.kaleme.com
شنبه, ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۸
چکیده :جناب آقای تاجزاده قطعا در انجام هر کنشی که فرصت انتخاب در آن باشد عقل به انتخاب کنشی که هزینه کمتر و سود بیشتر دارد حکم میدهد. میدانم که شما واقعا از سر نگرانی برای ایران و ایرانی از هزینه های تن دادن به تحول بنیادین در نظام سیاسی بیم دارید. اما در چهل سال گذشته بجز دوره کوتاهی از دولت اصلاحات ما در کدام دوره رنگ آرامش و صلح و زندگی بدون دشمن تراشی و دشمن هراسی داشته ایم و در آن جهت تلاش کرده ایم؟ آیا بنظر شما با توجه به رویکرد و عملکرد حاکمیت احتمال و میزان پرداخت هزینه هایی که نگران آن هستید سال به سال برای کشور بیشتر نشده…
کلمه – ابوالفضل رحیمی شاد
جناب آقای تاجزاده با سلام و احترام
راستش تصمیم داشتم اول نامه ای با محتوای تقریبا مشابه خطاب به آقای خامنه ای بنویسم اما دیدم بی فایده است چون به احتمال زیاد نه از جانب ایشان خوانده میشود و نه اگر خوانده شود ایشان کمترین همدلی و همنظری با آن دارد. بعد خواستم خطاب به آقای خاتمی بنویسم اما دیدم ظاهرا به هر علت و دلیل ایشان بیش از نصیحت و امید آفرینی شب انتخابات و حفظ همگرایی اصلاح طلبان دست کم در شرایط کنونی کارکرد دیگری ندارد و از این جهت بی فایده است. بعد خواستم خطاب به آقای روحانی بنویسم اما هر چه در حافظه گشتم هیچ اثری از خواست و تلاش ایشان برای اصلاح و تغییر وضع موجود به معنای واقعی آن ندیدم و به قول خودشان هیچ وقت نگفته اصلاح طلب است به همین دلیل باز هم این کار را بی فایده دیدم. بعد خواستم خطاب به سران و فعالان اصلاح طلب بنویسم اما دیدم نمیتوانم شان خودم را به عنوان یک معلم و ارزش قلم را در آن حد پایین بیاورم که بتوانم با برخی از کسانی که صرفا نام و صفت اصلاح طلب بر خود گذاشته اند اما برای حفظ پست و مقام و قدرت و ثروت شخصی و خانوادگی و پنهان سازی فسادهایشان از تخریب اصلاحات که هیچ از بیچاره ساختن مردم و نابودی ایران هم ابایی ندارند صحبت کنم.
تا اینکه تصمیم گرفتم شما را مخاطب سخن خود قرار دهم. زیرا در سالهای اخیر بیش از سایر اصلاح طلبان در عرصه اندیشه و قلم کوشش داشته اید و بیش از دوستانتان تن به گفتگو داده اید و از آن مهمتر با شناخت چندین ساله ای که از شما دارم با وجود همه تفاوت ها و اختلاف نظرها اما در صداقت،مردم دوستی،سلامت رفتار و باورمندی واقعیتان به مشی اصلاح طلبی شک ندارم و بنظرم بهترین گزینه و انتخاب برای آن بودید که مخاطب این متن قرار بگیرید.اول خواستم آنچه در ادامه میخوانید را در یک ملاقات حضوری با شما در میان بگذارم یا بصورت خصوصی برایتان ارسال کنم اما پیش خود گفتم شاید به این صورت اثرگذارتر باشد و بجز شما دیگرانی هم باشند که به آنچه در آن آمده بیندیشند. امیدوارم اینگونه باشد!
دوست گرامی و بزرگوار جناب آقای تاجزاده مستحضرید که اصلاحات سیاسی مفهومی طیفی است و نه نقطه ای اما میتوان برای روشن تر ساختن مفهوم اصلاحات آنرا به دو سطح “اصلاحات رفتاری و اصلاحات ساختاری” تقسیم کرد.پس اصلاح طلبی یعنی دست کم مطالبه یکی از این دوسطح تغییر و ممکن دانستن آن.
در مطالبه اصلاحات رفتاری فرض بر این است که ساختار حقوقی و حقیقی نظام سیاسی مورد نظر اشکال و ایراد جدّی ندارد و اشکالات موجود به رفتار بخشی از حاکمیت باز میگردد که با درخواست و یا اعمال فشار میتوان آن رفتارها را اصلاح کرد و همسو با نظام در مسیر صحیح برای بهبود وضع جامعه حرکت کرد.اما در مطالبه اصلاحات ساختاری فرض بر این است که اشکال و ایراد اساسی به ساختار حقوقی و حقیقی نظام سیاسی باز میگردد که برای اصلاح آن بایستی باور به این ناراستی و کژی در بخشی از حاکمیت بطور جدّی وجود داشته باشد و آن بخش با همراه ساختن مردم و اعمال فشار به طرق مختلف بر بخش دیگر حاکمیت برای تغییر در ساختار معیوب اقدام نماید.
جناب آقای تاجزاده آنچه در این سال ها از سوی چهره های شاخص اصلاحات عنوان گردیده است و در سال هشتاد و هشت نیز از سوی جناب موسوی و کروبی آشکارا بیان شد این است که اشکال اساسی موجود در کشور بیشتر به رفتار برخی مسئولان،نهادها و آن بخش از حاکمیت باز میگردد که عملکردی فراقانونی و مغایر با قانون اساسی دارد تا به ساختار و ریشه های نظام.
بیایید ابتدا فرض را بر آن بگذاریم که این نظر درست است و نظام بیشتر نیازمند اصلاح رفتار است تا ساختار. آیا غیر از این است که این نگاه در حقیقت نقد به قدرتمندترین بخش نظام یعنی نهاد رهبری و نهادهای تحت امر ایشان از سپاه و صدا و سیما گرفته تا شورای نگهبان و خبرگان و قوه قضاییه و دیگر بخش های وابسته و زیر مجموعه های آن است و مطالبه اصلاح رفتار در حقیقت درخواست اصلاح رفتار از ایشان و نهادهای مذکور است ؟ آیا بنظر شما در طی چهل سال اخیر فقط یک دوره است که این ایرادها در رفتارها ایجاد شده است یا تقریبا در تمام این چهل سال وجود داشته است؟ آیا این ایرادها در گذر زمان بیشتر شده است یا کمتر؟ آیا قدرت در این نهادها و انحراف در عملکرد آنها بیشتر از دوران اصلاحات شده است یا کمتر؟ آیا توان اصلاح طلبان چه از جنبه درونی و چه از جنبه حمایت بیرونی(مردم) بیشتر از دوره اصلاحات شده است یا کمتر؟ چرا نهادهای مذکور بایستی تن به پذیرش اصلاح رفتار بدهند؟در صورت عدم پذیرش اصلاح رفتار چه تهدید و هزینه ای از سوی اصلاح طلبان برای آنها وجود دارد؟برفرض پذیرش چه دلیلی برای ثبات این تغییر در رفتار وجود دارد؟به گمانم پاسخ واقعگرایانه و عینی به این پرسش ها به سادگی و به وضوح نشان میدهدکه اولاً امکان پذیرش اصلاح رفتار از سوی اشخاص و نهادهای مذکور بسیار اندک است و ثانیاً اگر به دلیل مصلحت اندیشی حاصل از فشار خارجی امکان چنین تغییری بیشتر شود قطعاً کوتاه مدت، موقت، نامطمئن و یقینا برگشت پذیر خواهد بود.
حالا بیایید امکان اصلاحات ساختاری را در نظر بگیریم. همانطور که عرض کردم و شما هم به خوبی میدانید برای تحقق این سطح از اصلاحات اولاً بایستی بخشی از حاکمیت روشن،آشکار و مصرّانه چنین مطالبه ای داشته باشد،ثانیاً این بخش از حاکمیت هم در رأس و هم در بدنه و هم در قدرت بسیج مردم برای تحقق این مطالبه از چنان وزن و اثری برخوردار باشد که طرف مقابل خود را مجبور به پذیرش آن بداند. حالا کدام بخش از اصلاح طلبان که اندکی قدرت اثرگذاری دارد و هنوز درون حاکمیت رفت و آمد دارد آشکارا خواستار تغییرات ساختاری در نظام حقوقی و حقیقی کشور است؟بر فرض اگر هستند وزن این اصلاح طلبان درون حاکمیت چه در رأس و چه در بدنه چقدر است؟ کدام آنها قائل به بسیج نیروی اجتماعی برای انجام این سطح از اصلاحات است؟ و برفرض قائل بودن به استفاده از این روش کدام آنها قادر به انجام این کار است؟بنظر شما براساس چه منطقی حاکمیتی که حاضر به پذیرش اصلاح رفتار نیست اصلاح در ساختار را می پذیرد؟ از همه اینها مهمتر اصلا چرا این اشکالات در ساختار وجود دارد؟ آیا این اشکالات به حضور امثال آقایان خامنه ای،جنتی،رئیسی،مکارم شیرازی،نوری همدانی،احمد خاتمی،حداد عادل،سلیمانی،جعفری و امثالهم در عرصه قدرت باز میگردد و با پایان عمر کاری یا طبیعی آنها تمام میشود یا اینکه این رفتارها و ساختارهای معیوب ریشه در ایدئولوژی حاکم بر نظام سیاسی ایران دارد و در هر دوره نیز برگ و میوه آفت زده یکسانی دارد؟
جناب تاجزاده بیایید واقع بین باشیم اصلاح طلبان وقتی با در دست داشتن نسبی قدرت در پنج سال گذشته نتوانستند حتی دو کاندیدای خود را از حصر بیرون بیاورند چرا نمیخواهند بفهمند که قدرت ایجاد اصلاح رفتار و ساختار را در حاکمیت و نظام سیاسی ایران ندارند؟آیا غیر از این است که قدرت حقیقی اصلاح طلبان نه در حاکمیت بلکه در حمایت مردم از آنهاست؟آیا بعد از این همه انفعال و ناتوانی و ناکارآمدی و حتی توهین های آشکار از سوی برخی اصلاح طلبان به معترضان و ناراضیان و بازداشتن صریح اصلاح طلبان از همسویی و همنوایی با جنبشهای اعتراضی و مردمی از سوی امثال آقای جلایی پور و حجاریان آیا اصلاح طلبان تصور میکنند همچنان از حمایت و پشتیبانی لازم مردم برای انجام اصلاحات برخوردارند؟ آیا فکر میکنید مردم نمیدانند آقای حجاریان چون از باخت قطعی اصلاح طلبان در انتخابات مجلس باخبر است به زعم خودش پیش دستی کرده و برای حاکمیت شرط گذاشته؟آیا فکر میکنید اگر همین فشارهای خارجی نبود اصلا حاکمیت کمترین اعتنایی به اصلاح طلبان داشت؟ چه رسد به اینکه بخواهد از آنها شرط بشنود و بپذیرد؟
جناب آقای تاجزاده آیا شما و دیگر اصلاح طلبان واقعا نقش سیاسی خود را در بیرون از حاکمیت صرفاً در بیان مشکلات و انذار به حاکمیت و تلاش برای نشان دادن حقانیت خود میدانید؟آیا تصور میکنید چیزهایی که شما خطاب به رهبر،شورای نگهبان و سرکردگان و کارگزاران بقول شما حزب پادگانی و افراد و نهادهای تابعه میگویید اصلا اهمیتی برای آنها دارد؟آیا گمان میکنید با مخاطب قرار دادن این افراد و نهادها و صرفا با بیان نقدها و ایرادات مشکل حل میشود و اصلاحی صورت میپذیرد؟ مطمئنم باهوش تر و داناتر از آن هستید که این چیزها را ندانید.پس با نشستن و نقد کردن به دنبال چه چیزی هستید؟
جناب آقای تاجزاده همه آنچه در نظرات و سخنان شما هست برای تمامی ناراضیان و مطلعین از وضع موجود واضح و مبرهن است،بسیاری از مردم امروز جلوتر از شما و دیگر اصلاح طلبان نه فقط این اشکالات که ریشه و علل اصلی را هم میدانند و می شناسند و آشکارا درباره آن اظهار نظر میکنند. بسیاری از مردم امروز فهمیده اند که دیگر این مشی اصلاح طلبی نصیحت الملوک بی فایده است و در پی راهی برای از بین بردن ریشه ها و نجات کشور از سقوط بیشتر در چاه عقب ماندگی هستند. اما شما و دیگر اصلاح طلبان گویا برای اصلاح طلبی نوعی اصالت قائل هستید به نحوی که حتی اگر مردم تحول بنیادین و اساسی بخواهند به این دلیل که اصلاح طلب هستید همراهی نمی کنید.آیا بنظر شما اصلاحات همچون کودتا یا انقلاب صرفا چیزی بجز ابزار تغییر در نظام سیاسی است که بر حسب نیاز،شرایط و امکانات بایستی از آن استفاده کرد و همانند دیگر روشها و ابزارها هیچ اصالتی ندارد یا همچون برخی چپها که برای انقلاب نوعی اصالت و تغییر ناپدیری قائلند شما نیز برای اصلاحات نوعی اصالت و تغییر ناپذیری قائلید؟ آیا با توجه به جمیع شرایط آنچه به اختصار د راینجا آمد اصلاحات را واقعا ممکن میدانید یا صرفاً مرغتان یک پا دارد و در هر شرایط اصلاحات و دیگر هیچ؟
جناب آقای تاجزاده قطعا در انجام هر کنشی که فرصت انتخاب در آن باشد عقل به انتخاب کنشی که هزینه کمتر و سود بیشتر دارد حکم میدهد. میدانم که شما واقعا از سر نگرانی برای ایران و ایرانی از هزینه های تن دادن به تحول بنیادین در نظام سیاسی بیم دارید. اما در چهل سال گذشته بجز دوره کوتاهی از دولت اصلاحات ما در کدام دوره رنگ آرامش و صلح و زندگی بدون دشمن تراشی و دشمن هراسی داشته ایم و در آن جهت تلاش کرده ایم؟ آیا بنظر شما با توجه به رویکرد و عملکرد حاکمیت احتمال و میزان پرداخت هزینه هایی که نگران آن هستید سال به سال برای کشور بیشتر نشده است؟ آیا غیر از این است که تداوم این نظام به علت نوع ایدوئولوژی حاکم بر آن و تلاش روزافزون برای حفظ و گسترش این ایدئولوژی نه تنها از احتمال و میزان هزینه هایی که نگران آن هستید نکاسته است بلکه به دلیل ناکارآمدی و کژکارکردی غیر قابل انکار نظام سیاسی و اقتصادی که موجب عقب راندن کشور در رقابت منطقه ای و جهانی توسعه شده است روز به روز بر میزان این هزینه ها افزوده است؟آیا فکر نمی کنید شما و دیگرانی که نگاهی شبیه شما دارند در تله و مغالطه معروف”شرایط حساس کنونی” گیر افتاده اید؟ آیا واقعا قبول ندارید ایران در سرازیری نابودی و فروپاشی است و اصلاحات دیگر قادر به نجات آن نیست؟
جناب آقای تاجزاده کمی با خودتان مانند دوران حبس شش ساله ظالمانه خلوت کنید و به این پرسش ساده پاسخ دهید که چگونه ممکن است نظامی که پذیرش حق انتخاب پوشش برای زنان و دختران برایش معنای پایمال شدن خون شهدا و شکست انقلاب و نظام دارد حاضر میشود با نادیده گرفتن ایدئولوژی مطلق گرا،تمامیت خواه و خود حق پندارش تن به تغییر و اصلاح در ساختار حقوقی و حقیقی خود بدهد؟
جناب آقای تاجزاده بیایید یکبار بجای بیان هزینه های تحول بنیادین و گفتن این جمله معروفتان “که ما فقط این روش را بلدیم شما میتوانید بروید جور دیگر عمل کنید” روشن و واضح بفرمایید در پایان(نقطه مطلوب) اصلاحاتی که مد نظر شماست نظام سیاسی کشور چه ویژگی هایی دارد؟ آیا آن نظام سکولار دموکرات است یا همچنان همانند آقای خاتمی به دنبال تحقق مردم سالاری دینی(جمهوری اسلامی) البته بدون اشکالات موجود هستید؟ روش عبور از موانع پیش روی اصلاحات مورد نظرتان چیست و اجرا و تحقق آنرا با توجه به توان و امکاناتی که در اختیار اصلاح طلبان است چگونه ممکن میدانید؟
جناب آقای تاجزاده آنچه عرض کردم به معنای آن نیست که اگر اصلاحات را ناممکن میدانم تحول بنیادین را امروز ممکن و در دسترس میدانم بلکه براین باورم که اگر نتوانیم از یک روش و ابزار برای تغییر استفاده کنیم نبایستی پرداختن به دیگر روشها را نفی کنیم حتی به حکم عقل چه بسا حاکمیت وقتی ببیند که نگاه به تحول خواهی بنیادین و مطالبه آن گسترده تر و جدّی تر شده است احتمال اینکه به اصلاحات تن بدهد افزوده میگردد. فراموش نکنیم آنچه فقط و فقط اصالت دارد انسان است و پس از آن برای ما ایران که جایگاهی است برای زندگی ایرانیان و از هر روش ممکن برای جلوگیری از نابودی و عقب ماندگی آن و قرار دادن آن در مسیر توسعه بایستی استفاده کنیم و از اصالت بخشی به روش تغییر بجای هدف تغییر پرهیز نماییم.
جناب آقای تاجزاده من یک شهروند ایرانی و یک معلم جامعه شناسی هستم و هیچ حزب و گروه و دسته و جناحی را نمایندگی نمیکنم اما اگر نگویم امروز جمعیت کسانی که نگاهی شبیه آنچه عرض کردم دارند بیشتر از جمعیت حامی اصلاح طلبان است دست کم جمعیتی زیاد و چندین میلیونی است. من حاضرم و مایلم نه بعنوان نماینده این نگاه بلکه صرفا بعنوان یکی از کسانی که این نگاه را دارد در همین ارتباط با شما بصورت عمومی گفتگو داشته باشم.تفاوت این گفتگو با دیگر گفتگوهایی که تاکنون داشته اید این است که به جای اصحاب قدرت مردم و تحول خواهان را مخاطب خود قرار میدهید.حتما میدانید که برای سید جمال این فهم که کاش برای رسیدن به اهدافش بجای شاهان و اصحاب قدرت بیشتر با مردم سخن گفته بود قدری دیر حاصل گردید.
امید که ……
با احترام
زندگی «بی نهایت سخت» مهاجران افغان در سایه تحریم ها
• با تشدید تحریمهای اقتصادی علیه ایران، مهاجران افغان به عنوان آسیب پذیرترین قشر جامعه ایران، زندگی بینهایت سختی را میگذرانند و پای بازگشت به افغانستان و توان مالی برای رفتن به کشورهای اروپایی را ندارند …
فعالان مسائل مهاجران افغانستان میگویند با تشدید تحریمهای اقتصادی علیه ایران، مهاجران افغان به عنوان آسیب پذیرترین قشر جامعه ایران، زندگی بینهایت سختی را میگذرانند و پای بازگشت به افغانستان و توان مالی برای رفتن به کشورهای اروپایی را ندارند.
آمارهای سازمانهای بینالمللی نشان میدهد تحریمهای اقتصادی آمریکا علیه ایران باعث شده است که بخشی از جامعه مهاجران افغانستان به کشورشان بازگردند. این گروه که بالغ بر صدها هزار نفر میشوند، عمدتا مهاجران بدون مدرک اقامتی هستند که برای تامین مخارج زندگی خانوادههایشان در افغانستان به ایران مهاجرت کردهاند و با افت ارزش تومان در برابر دلار به افغانستان بازگشتهاند. آن بخش از جامعه مهاجران که توان اقتصادی نزدیک به متوسطی داشتهاند، به اروپا مهاجرت کردهاند و بقیه مهاجران بعد از گذشت ۴ دهه همچنان در ایران زندگی میکنند. افغانستان در سالهای اخیر پس از سوریه، بیشترین جمعیت مهاجر را به کشورهای اروپایی فرستاده است.
تلخترین راهکار قربان ترخان، روزنامهنگار و یک فعال اجتماعی از جامعه مهاجران افغانستان به یورونیوز میگوید: «تداوم بحران اقتصادی در ایران، جامعه مهاجر را واداشته تا برای حل مشکلات اقتصادیشان به تلخترین راهکارها دست بزنند. این راهکارها شامل باز داشتن فرزندان از تحصیل و دریغ کردن آرزوی زندگی بهتر برای نسل سوم مهاجرت در ایران و تثبیت نسل سوم مهاجرت در طبقه کارگر است.» این فعال جامعه مهاجر با همکارانش از چند سال به این سو فعالیتهایی برای امدادرسانی به مهاجران انجام داده است. از جمله این فعالیتها جذب برخی کمکهای داخلی و خارجی خیریه برای آسیب پذیرترین اقشار جامعه مهاجر بوده است و به گفته آقای ترخان، وی و همکارانش بیش از دیگران مشکلات جامعه مهاجر را لمس کردهاند. وی میگوید: «من بارها شاهد وضع نابسامان اقتصادی خانوادههایی بودم که هر سال یکی از فرزندانشان را برای تامین حداقل نیازهای زندگی از تحصیل محروم کردند تا هم بار اقتصادی تحصیل را از دوش خانواده بردارند و هم فرزندانشان را وارد بازار کار در مشاغل کم درآمد کنند، چون چارهای جز این ندارند. خانوادهای را میشناسم که از شش فرزندش، چهار فرزندش را از تحصیل بازداشته است.»
بیکاری، کاهش درآمد و چند برابر شدن هزینههای زندگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در کابل، یکی از سفارتهایی است که در سالهای گذشته، با حجم گستردهای از درخواستهای ویزا از طرف شهروندان افغانستان مواجه بوده است و برای محدود کردن درخواستهای ویزا وثیقههایی به مبلغ ۳۰۰ یورو از متقاضیان درخواست میکرده اما شواهد نشان میدهد که با اجرای تحریمهای اقتصادی آمریکا در ایران، حجم درخواست ویزا برای مسافرت به ایران به شدت کم شده است. به این ترتیب سفارت ایران وثیقه ۳۰۰ یورو برای درخواست کنندگان ویزا را حذف کرد تا درخواست کنندگان سفر به ایران با دست بازتری ارزهای خارجیشان را در ایران به مصرف برسانند. محمد یوسفی، استاد سنگ کاری است و هرازگاهی که بیکار میشود برای یافتن پول، تاکسیرانی میکند. آقای یوسفی در شهر مشهد زندگی میکند، او به یورونیوز میگوید: «هر سال کارهای ساختمانی کمتر از سالهای قبل میشود. چون سرمایهای نیست که کاری شروع شود. در چنین شرایطی در یک هفته اگر تمام تلاشم را صرف کنم، میتوانم حداکثر سه روز کار کنم. آن هم با نرخی کمتر از سالهای قبل. اگر در گذشته روزی میتوانستم ۸۰ هزار تومان درآمد داشته باشم آن هم حداقل ۵ روز در هفته میتوانستم سر کار باشم اما اکنون ناچارم با ۵۰ هزار تومان در روز کار کنم؛ چون کار نیست، همه بیکاریم و رقابت برای یافتن کار زیاد است در حالیکه قیمت مواد خوراکی چند برابر شده است و من ناچارم روزهای بیکاری تاکسیرانی کنم، مشکل اینجاست که پول در بین مردم نیست؛ بیشتر مردم ترجیح میدهند سوار اتوبوس و قطار شهری شوند.» تاکسیرانی جزو مشاغلی است که در لیست ارائه شده اداره اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور ایران جایی ندارد. طبق این لیست، مهاجران افغانستان در پایینترین سطوح کارگری، حق کار دارند که بر اساس نوع شغل، پایینترین درآمدها را به خود اختصاص میدهد.
اخراج جمعی مهاجران غیرممکن است در دو روز گذشته نماینده ویژه کشور چین در امور افغانستان به تهران سفر کرد و در جریان دیدار با عباس عراقچی معاون وزیر خارجه ایران، بر تعهد کشورهای منطقه در تامین صلح و ثبات در افغانستان تاکید کرد. هر چند وزارت خارجه ایران، اطلاعات بیشتری درباره جزئیات صحبتها ارائه نکرد اما این سفر پس از صحبتهای واکنش برانگیز عراقچی انجام شد که اعلام کرده بود با به صفر رسیدن فروش نفت ایران، ممکن است ایران از مهاجران افغانستان بخواهد که این کشور را ترک کنند. این سخن با واکنشهای گستردهای در جامعه ایران و افغانستان در سطوح سیاسی و اجتماعی مواجه شد. عراقچی بار دیگر در حضور رسانهها در توضیح اظهارنظر چند روز قبل، آماری از حضور مهاجران افغانستان و اشتغال به کار آنها ارائه کرد که نسبت به آمارهای اعلام شده وزارت کشور ایران که مسئول اصلی آمارگیری از تعداد مهاجران افغانستان در ایران است، تفاوت فاحشی داشت. در آمارهای رسمی وزارت کشور ایران حدود یک و نیم میلیون مهاجر افغان در ایران زندگی میکنند اما عراقچی آمار مهاجران افغانستان در ایران را ۳ میلیون نفر اعلام کرد. رضا رضایی، جامعه شناس در این باره میگوید: «عملی کردن اخراج دسته جمعی مهاجران افغان آسان نیست، به این دلیل که مهاجران سالها در این کشور زندگی کردهاند، علقهها و املاکی دارند و نسل سوم مهاجرت که به سنین جوانی رسیدهاند، با هنجارهای جامعه ایران بزرگ شدهاند. از یک طرف، این جوانان به افغانستان به دیده یک کشور بیگانه نگاه میکنند و افغانستان هم آمادگی پذیرش ندارد و از طرف دیگر، ایران به برخی از توافقنامههای بینالمللی حقوق بشر تعهد دارد و بر این اساس نمیتواند اقدام به اخراج اجباری و دسته جمعی مهاجران کند. چون اگر قرار بر این باشد که مهاجران به طور دسته جمعی از ایران بروند، ایران متعهد به بازگشت داوطلبانه مهاجران است.»
واکنش حکومت افغانستان سال گذشته با وضع تحریمهای اقتصادی آمریکا، حکومت افغانستان اعلام کرده بود که از وضع تحریمها در ایران، افغانستان تاثیری نخواهد پذیرفت. سخنگوی ریاست جمهوری افغانستان گفته بود که تنها نگرانی این کشور در زمینه استفاده از بندر چابهار برای مسیر تجاری افغانستان در ایران است اما مساله وضع اقتصادی مهاجران افغانستان در ایران به عنوان موضوعی برای نگرانی حکومت افغانستان مطرح نبود. حکومت افغانستان پس از صحبتهای معاون وزیر امور خارجه ایران، نگرانی خود را از بازگشت جمعی مهاجران با تاکید بر پایبندی ایران در توافقات سه جانبه ایران، افغانستان و پاکستان اعلام کرد. سید نورالدین راغی، سرکنسول پیشین افغانستان در مشهد و استاد دانشگاه میگوید: «در دوره کاری خود هر چند سیستم سازی کردیم تا خدمات کنسولی را با حجم زیاد مهاجران ساماندهی کنیم اما خدمات حکومت افغانستان به مهاجران افغانستان طوری نبوده که جوابگوی نیازهای مهاجران بخصوص در زمان تحریمهای اقتصادی در ایران باشد و نمایندگیهای افغانستان هم آن امکانات را نداشتهاند که بتوانند در شان و موقعیت مهاجران خدمات رسانی کنند.» وی با اشاره به تحریمهای اقتصادی در ایران میگوید که شاید تنها راه حل فعلی این باشد که مرزها باز شود تا مهاجران بتوانند به کشورهای اروپایی بروند اما باز شدن مرز ایران به تنهایی کافی نیست، باید مرز ترکیه و بعد مرزهای کشورهای اروپایی نیز به روی مهاجران افغان باز شود، ولی فعلا چنین کاری امکان پذیر نیست. برای حل مشکل مهاجران افغانستان هیچ راهی جز این نداریم که مذاکرات صلح در افغانستان به نتیجه برسد تا این کشور ظرفیت پذیرش مهاجران را داشته باشد.
بازخوانی جنبشهای رفرمیستی سوسیالیستی (۲)
معمای انگلس ۱۸۹۵
سعید رهنما
• انگلس در ۱۸۹۵ سه مقاله از مارکس در مورد انقلاب ۱۸۴۸ را همراه با یک مقاله که خود مشترکاً با مارکس در اینباره نوشته بود، بهصورت کتابی تحت عنوان “مبارزهی طبقاتی در فرانسه”، با مقدمهی مفصلی به قلم خودش، تهیه کرد. از آن زمان تا حال حاضر جنجالهای زیادی حول این مقدمهی انگلس در جریان بوده است. پارهای انگلس را به تجدیدنظرطلبی متهم کردهاند، پارهای هیچ تفاوتی میان مواضع طرحشده در این مقدمه و نوشتههای قبلی انگلس نمیبینند …
انگلس در اواخر عمر انتقادهایی به دیدگاههای خود و مارکس در ارتباط با انقلابهای دوران خودشان مطرح کرده بود که طبعاً مورد استقبال برنشتاین و دیگر رفرمیستها قرار گرفت. او در ۱۸۹۵ سه مقاله از مارکس در مورد انقلاب ۱۸۴۸ را همراه با یک مقاله که خود مشترکاً با مارکس در اینباره نوشته بود، بهصورت کتابی تحت عنوان مبارزهی طبقاتی در فرانسه، با مقدمهی مفصلی به قلم خودش، تهیه کرد. از آن زمان تا حال حاضر جنجالهای زیادی حول این مقدمهی انگلس در جریان بوده است. پارهای انگلس را به تجدیدنظرطلبی متهم کردهاند، پارهای هیچ تفاوتی میان مواضع طرحشده در این مقدمه و نوشتههای قبلی انگلس نمیبینند، و عدهای هم بهنوعی در اصالت آن شک میکنند و آن را نتیجهی توطئهها و دستکاریهای رهبران حزب سوسیالدموکرات آلمان میدانند. در پایان این مطلب به پارهای از این نظرات اشاره خواهم کرد. واقعیت این بود که کمیتهی اجرایی حزب سوسیالدموکرات آلمان از انگلس درخواست کرده بود که چون لایحهی «ضد کودتا»، که ادامهی قانون ضد سوسیالیستی بود، در رایشتاگ تحت بررسی است، بهتر است که در متن مقدمه لحن محتاطانهتری بهکار گیرد. (قانون ضد سوسیالیستی به علت وحشت دولت آلمان از سوسیالیستها از سال ۱۸۷۸ تا ۱۸۸۸ به جامعه تحمیل شده بود) انگلس که خود در انگلستان بود، ضمن اعتراض به عدمقاطعیت رفقای آلمانی، با درک موقعیت آنها، درخواستشان را پذیرفت و تغییرات مختصری در متن داد. در مارس ۱۸۹۵، نشریهی به پیش (Vorwarts)، ارگان رسمی حزب سوسیال دموکرات آلمان، به سردبیری ویلهلم لیبکنخت خلاصهای از این مقدمه را (بدون اطلاع و اجازهی انگلس) تحت عنوان «چهگونه انقلاب کنیم» منتشر کرد. پس از انتشار متن، عده ای به انگلس ایراد گرفتند که دید انقلابی را کنار گذاشته و طرفدار مبارزهی پارلمانی شده است. انگلس در نامهای به نشریه سخت اعتراض کرد و نوشت که مقدمهی او دستکاری و بدون اطلاع او منتشر شده است و چنین القا میکند که «گویا من طرفدار دلخستهی صلحطلبِ قانونیت تحت هر شرایطی هستم». از کائوتسکی، سردبیر نشریهی «زمان نو»، (Die Neue Zeit) ارگان تئوریک حزب، هم درخواست کرد که مقدمه را بهطور کامل منتشر کند تا «شاید این برداشت شرمآور پاک شود». زمان نو متن بهمراتب مفصلتری از خلاصهی لیبکنخت، اما نه بهطور کامل، را منتشر کرد. حتی پس از رفع خطرِ تمدید قانون ضدسوسیالیستی، متن کامل تا نزدیک به سه دهه بعد که در لندن به انگلیسی به چاپ رسید، منتشر نشد. ویراستاران مجموعه آثار مارکس- انگلس با مراجعه به اسناد مختلف، متن اولیهی انگلس را بهطور کامل و با مشخص کردن جملاتی که در زمان نو حذف شده بود منتشر کردند. این متن نشان میدهد که تعداد جملات حذفشده در زمان نو چندان زیاد نیست. من نتوانستم متن خلاصه شدهی به پیش را بدست آورم. نوشتهی حاضر بر مبنای متن کامل آرشیو مارکس – انگلس و نه نسخهی دستکاری شدهی آن، تهیه شده است.[2] در متن حاضر تمام نقلقولهای مستقیم و غیرمستقیم ، بر اساس متن انگلیسی مجموعه آثار مارکس – انگلس، آرشیو اینترنتی مارکسیست ترجمه شده، و در مواردی نیز توضیح خلاصهای از پارهای رویدادهای بسیار مهم را در پرانتز اضافه کردهام.
این مقدمهی مفصل و بسیار مهم، از یکسو مورد سوءاستفادهی جریانات راست سوسیالدموکرات قرار گرفت، و از سوی دیگر خشم پارهای جریانات انقلابی چپ را برانگیخت و سعی کردند که آن را نادیده بگیرند. واقعیت آن است که انگلس در این مقدمه مطالب انتقادی بسیار مهمی را همراه با تجدیدنظرهایی در نظریههای قبلی خودش و مارکس طرح میکند. در مورادی هم می توان ادعا کرد که زمینهی چنین برخوردی در کارهای قبلی انگلس هم دیده می شود، که معروف ترین آن عباراتی از یک سلسله مقاله در باره جنگهای دهقانی در آلمان است که انگلس در ۱۸۵۰ در راینیشه زایتونگ نوشته بود، و در ۱۸۷۰ و ۱۸۷۴ در کتابی تحت عنوان جنگ دهقانی در آلمان[3] منتشر کرده بود. در آنجا می گوید، بدترین اتفاقی که میتواند برای رهبر یک حزب تندرو روی دهد این است که در زمانی ناچار به کسب قدرت شود که جنبشی را که رهبری می کند هنوز به بلوغ لازم نرسیده است. در هر صورت با توجه به اهمیت فوقالعادهی این مقدمه انگلس که از اسناد بسیار مهم جنبش سوسیالیستی است، در زیر به مهمترین بخشهای آن میپردازم.
نکاتِ اصلی مقدمه
انگلس ضمن دفاع از بسیاری از نظریهها و مواضع مارکس (و خودش) دربارهی انقلاب(های) ۱۸۴۸، به «خطا»ها و «توهم»هایی که در آن زمان داشتند اشاره میکند. او میگوید زمانی که انقلاب فوریهی ۱۸۴۸ رخ داد (انقلابی که به سلطنت لویی فیلیپ پایان داد و جمهوری دوم را مستقر کرد)، ما با درکی که در آن زمان داشتیم، تصوری مشابه تجربیات انقلابی قبلی فرانسه در ۱۷۸۹ (انقلاب کبیر) و ۱۸۳۰ (قیام مردم فرانسه بر علیه محدودیتهای تحمیلی شارل دهم، که بهدنبال آن او از کشور فرار کرد، و لویی فیلیپ جانشین او گشت) در ذهنمان بود. اواضافه میکند که زمانی که در پاریس نبرد بزرگ بین پرولتاریا و بورژوازی درگرفت، (قیام ماه ژوئن ۱۸۴۸ کارگران بر علیه دولت موقتِ متشکل از سرمایهداران، در اعتراض به محافظهکاری و کُندی اصلاحات، که وحشیانه سرکوب شد)، از نظر ما تردیدی نمانده بود که نبردِ عظیم تازه آغاز شده، و باید در یک دورهی «طولانی و پُر از تغییر انقلابی» به پیش رود. او اضافه میکند که مارکس و او توهم «دموکراتهای والگار» را که تصور میکردند بهزودی «مردم» پیروز خواهند شد، نداشتند، و در آن مقطع فصل اول انقلاب را تا «وقوعِ یک بحران جهانی» تمام شده اعلام کردیم، و بههمین دلیل دیگران ما را «بهعنوان خائنین به انقلاب تکفیر کردند.»
پس از این مباحث، اشاره میکند که با این حال مارکس و او هم از «خطا» مبرا نبودند. ازجمله طرح میکند که «تاریخ … نشان داده که نظر ما در آن زمان یک توهم بوده. حتی فراتر از آن: تاریخ نهتنها خطای ما در آن زمان را دور انداخته؛ بلکه شرایطی را که پرولتاریا باید در آن مبارزه کند، کاملاً دگرگون ساخته است. امروزه شیوهی مبارزاتی ۱۸۴۸ از هر جهت منسوخ گشته، و این نکتهای است که در موقعیت کنونی بررسی دقیقتری را میطلبد».
نکتهی دیگری که انگلس بر آن تأکید میگذارد، این است که «شکل مشترک همهی انقلابها تاکنون این بوده که انقلابهای اقلیت بودهاند.» تمام انقلابها یک اقلیت حاکم را با اقلیت دیگری جایگزین کرده است. «یک اقلیت حاکم سرنگون شد؛ اقلیت دیگری کنترل دولت را بهدست گرفت، و دستگاه دولت را منطبق با نیازهای خودش بازسازی کرد.» حتی اگر در مواردی اکثریت هم در این انقلابها شرکت داشته، این کار را آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت اقلیت انجام داده است، و بهسبب برخورد منفعل و عاری از مقاومت اکثریت، چنین وانمود میشود که اقلیتِ حاکم نمایندهی همهی مردم است.
انگلس در جای دیگرِ مقدمه بر ضرورت درکِ سمتوسو و جهتی که مبارزه باید بهخود گیرد، اشاره میکند و میگوید در ۱۸۴۸، تنها معدودی از مبارزین از جهتی که مبارزهی رهاییبخش باید به خود گیرد، تصوری داشتند. «خودِ تودههای پرولتر، حتی در پاریس، پس از پیروزی، از سمتوسویی که باید پیگیری شود، در بیخبریِ کامل بودند.»
وی باز به «خطاها»یی که تاریخ به «ما و کسانی که مثل ما فکر میکردند» ثابت کرده باز میگردد، و به یکی از حساسترین نکات اشاره میکند: «[تاریخ] بهوضوح نشان داده که وضعیت توسعهی اقتصادی قاره [اروپا] در آن زمان برای جایگزینیِ تولید سرمایهدارانه، تا حد بسیار زیادی، نارس بود؛…» توضیح میدهد که دلیل آن، توسعه و پیشرفتهای عظیم اقتصادی بود که پس از ۱۸۴۸ در سراسر اروپا رخ داده بود و طی آن صنعت بزرگ در کشورهای مختلف گسترش یافته بود. سپس تأکید میکند که همین «انقلاب صنعتی» که بهتمامی بر «پایهی شیوهی سرمایهداری» استوار بود، روابط طبقاتی را آشکارتر ساخت، پارهای از شیوههای پیشاسرمایهداری را برچید، و «یک بورژوازی واقعی» و یک «پرولتاریای صنعتی واقعی در مقیاس بزرگ» را پدید آورد.
انگلس میگوید در نتیجهی این تحولات، «…ارتش بینالمللی و بزرگِ سوسیالیستها به شکلی مقاومتناپذیر به پیش میراند، و با اطمینان به پیروزی، بهشکل روزافزونی گسترش پیدا میکند، و سازمانیافتهتر میشود.» از لحن اغراقآمیز این برداشت انگلس در آن زمان که بگذریم، نتیجهگیری مهمی که به آن اشاره میکند، بسیار قابلتوجه است. او میگوید «اگر حتی همین ارتش نیرومند پرولتاریا هنوز نتوانسته به هدف خود برسد، اگر فاصلهی زیادی با کسب پیروزی با یک ضربهی نهایی دارد، در مسیر دشوار و سختِ مبارزه، آرام باید از موضعی به موضع دیگر پیشروی کند.» وی تأکید میکند که «این امر یکبار برای همیشه ثابت میکند که تا چه حد کسب پیروزی برای بازسازی اجتماعی در ۱۸۴۸ از طریق وارد آوردن یک حمله سادهی غافلگیرانه، امری ناممکن بود.»
انگلس آنگاه پس از مرور دوران دیکتاتوری لویی بناپارت، به سرنوشت کمون پاریس میپردازد. (در دسامبر ۱۸۴۸ لویی بناپارت با حمایت دهقانان و لمپنپرولتاریا به ریاستجمهوری انتخاب شده بود، سه سال بعد در ۱۸۵۱ پارلمان را منحل کرد و با اعلام امپراتوری، به جمهوری دوم پایان بخشید، و تا ۱۸۷۱ که از بیسمارک شکست خورد، و برقراری کمون پاریس، دیکتاتوری بناپارتی را برقرار ساخت.) انگلس در مورد قیام موفقیتآمیز پاریس که نشان داد «از این پس در پاریس هیچ انقلابی جز انقلاب پرولتری ممکن نیست»، به دوران کوتاهی که در کمون پاریس قدرت بهدست پرولتاریا افتاد اشاره میکند، و میگوید، «یک بار دیگر، بیست سال بعد از زمانِ نوشتهی ما، ثابت شد که حتی در آن زمان برقراریِ حکومت طبقهی کارگر تا چه حد غیرممکن بود.» او توضیح میدهد که چهگونه فرانسه، پاریس را تنها گذاشت، و به دعواهای بیحاصلِ داخلی کمون بین بلانکیستها (اکثریت) و پرودونیستها (اقلیت)، «که هیچکدام نمیدانستند چه باید کرد»، میپردازد. انگلس نتیجهی غمانگیزی را در مورد هر دو رویداد بزرگ، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و کمون پاریس، طرح میکند که، «پیروزیای که همچون هدیهای در ۱۸۷۱ بهدست آمد، به همان اندازهی حملهی غافلگیرانهی ۱۸۴۸، بیثمر بود.»
بااینحال او امیدوارانه به این واقعیت میپردازد که پرولتاریای مبارز نهتنها پس از کمون نابود نشد، که به شیوهای دیگر در صحنهی سیاست باقی ماند. انگلس اشاره میکند که پس از شکست کمون، مرکز ثقل جنبش کارگری اروپا از فرانسه به آلمان، جایی که صنعتیشدن بهشدت در حال پیشرفت بود، و سوسیالدموکراسی رشد بسیاری یافته بود، انتقال یافت. انگلس شرح میدهد که کارگران آلمان با استفاده از حق رأی همگانی که از ۱۸۶۶ برقرار شده بود، به رشد شگفتانگیز حزب کمک کردند، آرای سوسیالدموکراتها رشد کرد و بهرغم قانون ضد سوسیالیستی، (که آرای حزب را برای چندی کاهش داد)، سرانجام به یکی از بزرگترین و سازمانیافتهترین احزاب آلمان مبدل شد. انگلس میگوید، «[کارگران آلمان] با نشان دادن اینکه چهگونه باید از حق رإی همگانی استفاده شود، رفقایشان در دیگر کشورها را با سلاح جدیدی، بُرندهترین سلاح، مجهز کردند.» او به مانیفست عطف میکند که اعلام کرده بود بهدست آوردن حق رأی همگانی، و دموکراسی، «یکی از اولین و مهمترین وظایف پرولتاریای مبارز است.» انگلس حتی به لاسال هم (که سالها پیش از آن مارکس طرفدارانش را بهخاطر همکاری با او سخت سرزنش کرده بود) اشاره میکند. سپس نقلقول معروف برنامهی حزب کارگر فرانسه را (که همانطور که قبلاً در قسمت اول اشاره شد، خود مارکس مقدمهاش را نوشته بود) طرح میکند، که نظام حق رأی را باید از «وسیلهای برای فریبکاری، به وسیلهای برای رهایی» تبدیل کرد.
انگلس در پایان، به منسوخ شدن شیوهی قیامهای خیابانی ازجمله سنگربندیها میپردازد و توان فزایندهی ارتشها و دستگاههای سرکوب از یک طرف، و ضعیفشدن امکانات مبارزین از سوی دیگر، را طرح میکند. میگوید بیهوده نیست که طبقات حاکم میخواهند ما را به جایی بکشانند که تفنگها شلیک میکنند، و شمشیرها پاره میکنند. او تأکید میکند که این حرف بههیچوجه به معنی آن نیست که در آینده جنگهای خیابانی دیگر نقشی نخواهند داشت، بلکه بدان معنی است که از ۱۸۴۸ به اینسو شرایط به زیان مبارزین غیرنظامی و به نفع نیروی نظامی تغییر کرده است. انگلس اضافه میکند که جنگ خیابانی در آینده در صورتی موفق خواهد شد که این تعادل نامطلوب توسط عوامل دیگری جبران شود. (نکتهای بسیار مهم که در قیامهای وسیع خیابانی سالهای اخیر در خاورمیانه شاهد بودهایم.) و اضافه میکند، «طنز تلخ تاریخ همه چیز را وارونه میکند. ما ‹انقلابیها’، ‹شورشگران› با اتخاذ روشهای قانونی وضعیت بهمراتب بهتری از پیگیری شیوههای غیرقانونی و قیام، داریم.»
عکسالعملها به مقدمهی انگلس
بهطور خلاصه، همانطور که به وضوح میتوان دید، انگلس در این مقدمه، در آخرین ماههای زندگیاش، آشکارا نظرات متفاوتی را از نظریههای قبلی خود و مارکس طرح میکند. چنانچه قبلاً اشاره شد، واکنش مارکسیستها به این مقدمه متفاوت بوده و هر یک با خوانش متفاوتی نتیجهگیریهای متفاوتی را عرضه کردهاند.[4] از مهمترین نوشتههایی که برعلیه این مواضع انگلس نوشته شده، مقالهی «برنشتاین و مارکسیسم بینالملل دوم» نوشتهی لوچیو کولتی است. کولتی مبنای حملهی خود به انگلس را همین مقدمهی ۱۸۹۵ قرار میدهد، که آن را «وصیتنامهی سیاسی» انگلس میخواند. همانطور که پُل کلاگ اشاره میکند بهادعای کولتی ضعف نظری انگلس بود که بینالملل دوم را به ریویزیونیسم کشاند، چرا که به باور کولتی ریویزیونیسم برنشتاین بهنوعی متأثر از مقدمهی انگلس است. کلاگ بهدرستی این نظر کولتی را کاملاً نادرست و مردود میداند، و به تفاوتهای عمدهای بین نظرات ابراز شده در مقدمهی انگلس و نظرات برنشتاین اشاره میکند. یا، تِرِل کاروِر در کتابی که در باره انگلس نوشت، از اساس سعی میکند که بین نظرات انگلس و مارکس تفاوت قائل شود، ازجمله ادعا کند که مارکس با کتاب آنتی دورینگ انگلس موافقت نداشت. در مقابل، کلاگ اشاره میکند که این کتاب پنج سال قبل از مرگ مارکس منتشر شده بود، و اگر او با نظرات انگلس اختلاف داشت، آن نظر را اعلام می کرد. ازهال دِریپِر نیز نقل میکند که که مارکس کاملاً این کتاب را مورد تأیید قرار داده بود. دِریپر بعداً با یکی از همکارانش مقالهی تند و تیزی دربارهی نحوهی انتشار این مقدمه و نه محتوای آن نوشت و تلاش کرد توطئههای رهبران حزب سوسیالدموکرات آلمان، از جمله برنشتاین، لیبکنخت (پدر)، کائوتسکی، و حتی بِبِل را نشان دهد.[5]
مرور بحثهای موافق و مخالف در این زمینه در این مختصر نمیگنجد، اما کافی است اشاره کرد که در اینباره ما با دو نوع برخورد افراطی مواجهیم. یک گرایش نظیر کولتی و کاروِر است که انگلس را بهعنوان کسی که تماماً ریویزیونیست و تجدیدنظرطلب شده ارائه میدهد، و گرایش دیگر نظیر دیدگاههای کلاگ و دِریپِر، انگلس را تماماً همان که قبلاً هم بوده، و بیهیچ تجدیدنظری عرضه میکند. بهنظر من هر دو دید عاری از دقت لازماند. نباید فراموش کرد که چنانچه بعداً در بخش مربوط به آلمان تشریح خواهد شد، انگلس برنامهی ارفورت را که چند سال پیش از آن به تصویب حزب رسیده بود، سخت مورد انتقاد قرار داده بود. کلاگ بهدرستی از انگلس دفاع میکند که کماکان به انقلاب اکثریت باور دارد، و این ادعای کولتی را که گویا انگلس گفته که طبقهی کارگر از طریق پارلمانی حتماً به قدرت می رسد رد میکند. او بهدرستی اشارهی انگلس به ضرورت حرکتِ سنگر به سنگرِ کارگران، را با نظر گرامشی در تحلیل اش از «جنگ موضعی» و «جنگ رودررو» مقایسه میکند. اما کلاگ به تجدیدنظرهای بسیاری که انگلس در مقدمه طرح میکند، بیتوجه میماند.
واقعیت این است که انگلس در این مقدمه هم باورهای بنیانی و همیشگیِ خود را طرح میکند و هم در پارهای موارد تجدیدنظر از پارهای پرداشتهای قبلی را. توجه به چند نکتهی اساسی در مقدمه انگلس بهخصوص حائز اهمیت است، از آنجمله رد انقلابهای سریع توسط یک اقلیت است، که تأکیدی دیگر بر انقلاب اجتماعی توسط اکثریت مستقل و خودآگاه است و تکیه بر پیش شرطهای عینی و ذهنی انقلاب دارد؛ ضرورت درک روشن سوسیالیستها از «سمتوسویی که انقلاب به خود می گیرد»؛ اشاره به اینکه وضعیت توسعهی اقتصادی در قارهی اروپا در زمان انقلاب «نارس» بوده؛ اینکه تاریخ نشان داد که در زمان کمون پاریس «حکومت طبقهی کارگر عملی نبود»، و آن نیز نظیر انقلاب ۱۸۴۸ «بیثمر» بود؛ اینکه پرولتاریای روبهرشد در مبارزهی سخت و طولانی خود باید «آرام از موضعی به موضع دیگر پیشروی کند»؛ و تأکید بر اهمیت استفاده از شیوههای قانونی و پارلمانی، که همگی بیانگر تحلیلهای متفاوتی مبتنی بر تحولات واقعی اجتماعی اروپا، توسط دومین پایهگذار دید مادی تاریخ بود.
انگلس بر آن بود که سوسیالیستها با توجه به تغییر شرایط عینی، ضمن حفظ باورهای انقلابی خود، باید سیاستهای مناسب و عملی را در پیش گیرند. این تغییر و تحول را در خود مارکس هم میبینیم، و سوال اینست که آیا میتوان انتظار دیگری از تحلیل مادی شرایط دائماً متحول داشت؟ دیدگاهی که در آن تجدید نظر نباشد و تجدید نظر جایز نباشد، یک دیدگاه مذهبی است. مادام که تصور این بود که جامعهی سرمایه داری با سرعت دوقطبی میشود، و طبقهی سرمایهدار ضمن فربهتر و قدرتمندتر شدن، از نظر تعداد کوچک و کوچکتر میشود، طبقهی کارگر ضمن فقیرتر شدن و یکسانشدن، بزرگ و بزرگتر و انقلابیتر میشود، و اقشار میانی کوچک و کوچکتر میشوند، و به طبقهی کارگر میپیوندند، و این اکثریت عظیم رودرروی اقلیت کوچک سرمایهداران قرار میگیرند، و سقوط سرمایهداری از طریق یک انقلاب پرولتری قریبالوقوع رخ میدهد، از نظرتئوری مشکلی در کار نبود. اما مسئله زمانی پیچیدهتر شد که بررسی واقعیات و پراتیک سیاسی نشان داد که درست است که بدون یک انقلاب سوسیالیستی سرمایهداری به پایان نمیرسد، اما روند انقلاب اجتماعی بسیار پیچیدهتر و بس طولانیتر از چیزی است که انتظار میرفت. این واقعیتها که، در جنبههای مختلف اما مرتبطاش، به تحولات نظام سرمایهداری و شکلگیریهای طبقاتی مربوط میشود، حتی در اواخر قرن نوزدهم تجدیدنظرهایی را در جنبههایی از دیدگاههای قبلی، بهویژه در شیوههای مبارزاتی برای گذار از سرمایه داری میطلبید. واضح بود که تحولات قرنهای بیستم و بیستویکم تجدید نظرهای بیشتری را میطلبید.
این کتاب در فارسی تحت عنوان نبردهای طبقاتی در فرانسه توسط باقر پرهام ترجمه شده، اما به دلیلی که برای من روشن نیست، مقدمهی انگلس در آن ترجمه نشده. دو ترجمهی فارسی از این مقدمه توسط پویان دریابان، و ایرج فرزاد وجود دارد، نگاه کنید:
[4] -Samuel Hollander, 2011, Fredrich Engels and Marxian Political Economy, Cambridge university Press.
– Lucio Colletti, (1972), “Bernstein and the Marxism of the Second International”, in Colletti, L. From Rousseau to Lenin: Studies in Ideology and Society, Monthly Review Press.
-Paul Kellogg, (1991), “Engels and the Roots of ‘Revisionism’: A Re-Evaluation”, in Science and Society, Vol. 55, No.2, 158-174.
Terrell Carver, (1981), Engels, Oxford University Press.
-Hall Draper, (1977), Karl Marx Theory of Revolution, Vol 1. Monthly Review Press.
[5] Hall Draper, (2005), Karl Marx Theory of Revolution, Vol 5. Monthly Review Press. /
اخیرا ترجمهای از این مقاله به فارسی توسط ح. آزاد در سایت واکاوی سوسیالیستی با عنوان آخرین وصیت نامه انگلس wakavisoc.org منتشر شده است
بیانیه اتحادیه آزاد کارگران ایران پیرامون وضعیت کارگران شرکت نیشکر هفت تپه
بدنبال اعتصاب قدرتمند ۲۸ روزه کارگران نیشکر هفت تپه، کارفرمای شرکت بهمراه نهادهای امنیتی و شورای تأمین استان خوزستان از هر حربه ای برای پایان دادن به این اعتصاب استفاده کردند. در کنار پرداخت دو ماه از معوقات، سرکوب و تهدید کارگران و بازداشت و زندانی کردن نمایندگان کارگری، با معرفی مهندس کیومرث کاظمی از مدیران سابق شرکت بعنوان مدیریت جدید و با این وعده که آقای کاظمی برنامه ای بلندمدت برای احیای شرکت دارند و شورای تأمین استان نیز این موضوع را ضمانت می نماید کارگران به سر کار بازگشتند.
اما بعد از گذشت چند ماه مطالبات اصلی کارگران هنوز لاینحل باقی مانده و تغییری در روند کاری در شرکت نیشکر هفت تپه روی نداده است.
همزمان با روز جهانی کارگر آقای کاظمی مدیریت شرکت، استعفای خویش را به فرمانداری شوش تحویل دادند ولی فرمانداری منکر چنین موضوعی میشد تا اینکه بعد از یک هفته اعلام گردید که با استعفای مهندس کاظمی موافقت شده و ایشان دیگر در شرکت سمتی ندارند.
این در حالیست که اکنون کارگران شرکت دستمزد دو ماه فروردین و اردیبهشت را طلبکارند و تغییری هم در روند نوع قراردادها و بیمه کارگران فصلی روی نداده است. این یعنی عملاً هیچکدام از قول و قرارهایی که کارفرمای شرکت بهمراه شورای تأمین استان به کارگران داده بودند تا به سر کار بازگردند محقق نشده و اکنون و عملاً با کنار گذاشتن کاظمی، مدیریت شرکت نیز به سه قسمت تقسیم گردیده که مدیریت کارخانه شکر را امیر اسدبیگی، مدیریت بخش کشاورزی را آقای مددی و مدیریت کارخانه بیواتانول و خوراک دام را امید اسدبیگی به عهده دارند.
متعاقب چنین وضعیتی کارگران هفت تپه در روز پنجشنبه مورخ ۱۹ اردیبهشت نود وهشت اقدام به تجمع در مقابل درب مدیریت نمودند و خواستار مطالبات خویش شدند. همان مطالباتی که در جریان اعتصاب ۲۸ روزه وعده عملی شدن شان را به کارگران داده بودند. بازگشت مهندس کاظمی به مدیریت شرکت برای برون رفت از روند انحلال شرکت که توسط خانواده اسدبیگی در جریان است و پرداخت معوقات مزدی کارگران و به روز شدن پرداختی ها و نیز ساماندهی قراردادهای کاری.
همه اینها در شرایطی روی داد که بعد از اعتصاب و با اِعمال فشار نهادهای امنیتی شورای اسلامی کار که عملاً در خدمت اوامر کارفرماست به کارگران تحمیل گردید. نمایندگان سابق مجمع کارگری را با تهدید و ارعاب و تطمیع در قالب شورای اسلامی کار سازمان دادند و عملاً و با تحت فشار قرار دادن کارگران پیشرو و مستقل در مجموعه شرکت، نگذاشتند تشکل مستقل و واقعی در درون مجموعه هفت تپه وجود داشته باشد.
بعد از این تجمع اعتراضی در روز پنجشنبه، ستاد خبری اداره اطلاعات شوش اقدام به تماس تلفنی با برخی از کارگران کرده و آنها را به ستاد خبری احضار و بازداشت نمودند.
برخی از کارگران که بعد از احضار آزاد شده اند اعلام نموده اند که اداره اطلاعات کارگران را به تشکیل پرونده های قضایی تهدید نموده و از ایشان تعهد اخذ کرده است. همچنین اینکه اداره اطلاعات اقدام به شناسایی اعضا و ادمین های کانال های تلگرامی کارگران هفت تپه کرده و عنوان نموده اند که این کانال ها در حال ایجاد تشنج بر خلاف مصالح شرکت و کشور هستند و باید از دسترس خارج شوند.
اسامی برخی از کارگرانی که تا به اکنون احضار و یا بازداشت شده اند به قرار زیر است:
صاحب ظهیری، امید آزادی، ناصر نعامی، کیانی نژاد، فیصل ثعالبی، اسماعیل جعاوله، رستم کثیر، عادل سماعی، محمد خنیفر و …
این تهدید و احضار و بازداشت ها از اینرو صورت میگیرد که از اتحاد و اعتراض مجدد کارگران هفت تپه جلوگیری شود. ما همانگونه که در بیانیه های قبلی و در جریان اعتصاب قدرتمند گذشته اعلام کرده بودیم که کارفرمای رانتخوار هفت تپه با تمامی دم و دستگاه سرکوب دولتی که به حمایتشان برخاسته اند نمیتوانند زندگی چند هزار خانواده کارگری را به مسلخ برده و با سیل اعتراض ویرانگر کارگران مواجه نشوند. اعلام کرده بودیم که اگر مطالبات کارگران شرکت را محقق نکنند و بخواهند دوباره به همان منوال سابق با به گرو گرفتن دستمزد کارگران و عدم ضمانت شغلی به چپاول دسترنج کارگران ادامه دهند کارگران همانگونه که تاکنون نشان داده اند ساکت ننشسته و با از سرگیری اعتراض و اعتصابات قدرتمند خویش دوباره خیابانها را به تسخیر خود در خواهند آورد.
دم و دستگاه دولتی و سرکوبگر بجای دستگیری و محاکمه اسدبیگی ها که میلیونها دلار از ثروتهای جامعه را در قالب رانت به جیب زده اند اقدام به دستگیری و پروند سازی برای کارگرانی میکند که همین رانتخواران و چپاولگران دستمزدهای ناچیزشان را به گرو گرفته اند.
کارگران هفت تپه اعلام کرده اند که اگر خواست و مطالباتشان محقق نشود و دست اسدبیگی از مدیریت شرکت کوتاه نگردد و دستمزد و مطالباتشان پرداخت نگردد بار دیگر و متحدانه تر دست به اعتراض و اعتصاب خواهند زد.
اتحادیه آزاد کارگران ایران ضمن محکوم نمودن دستگیری و تهدید کارگران هفت تپه، خود را در کنار مبارزات کارگران هفت تپه میداند و اعلام میدارد که باید برای آزادی همکاران دستگیرشده از هر امکانی برای اعتراض استفاده نمایند و با افشای شورای اسلامی کار و تشکیل مجامع عمومی مستقل خویش، مطالبات و خواسته های خود را محقق سازند.
اتحادیه آزاد کارگران ایران- ۲۶ اردیبهشت ۹۸
کانون مدافعان حقوق کارگر: برگزاری مراسم روز کارگر در سال ۹۸ پیروزی بزرگ کارگران
امسال مراسم مستقل روز جهانی کارگر در ایران با سال های گذشته متفاوت بود . این تفاوت از بسیاری جهات قابل بررسی است . پس از سرکوب ها و کشتار های دهه شصت و قلع و قمع فعالان کارگری و اجتماعی برای نزدیک به سه دهه سکوت قبرستانی بر فعالیتهای مستقل کارگری و احتماعی حاکم شد و برای سال ها مراسم روز کارگر یا به صورت گلگشت ها و یا تجمع های خانوادگی در منازل برگزار میشد . در سال ۱٣٨٨ فعالان مستقل کارگری با هم اندیشی به این نتیجه رسیدند که مراسم روز کارگر را به خیابان ها و میادین شهر بیاورند و اولین تجمع را پس از سالها در پارک لاله بر گزار کردند . در آن زمان نیروهای امنیتی از قبل با احضار فعالان کارگری هشدار داده بودند که جلوی این مراسم را خواهند گرفت اما فعالان کارگری در موعد مقرر برای برگزاری مراسم حاضر شدند و نیروهای امنیتی در یک یورش تدارک دیده شده بیش از ۱۵۰ نفر را دستگیر کردند و تعدادی را بیش از ۴۰ روز در بازداشت نگه داشتند و با قرار وثیقه های سنگین آزاد کردند و از آن میان برخی حبس های سنگین نیز بر فعالان کارگری اعمال کردند .
از آن سال تا کنون تلاشهای زیادی برای ایجاد تفرقه در میان فعالان کارگری و گروه های مستقل کارگری صورت گرفت؛ اما به رغم همه این تلاش ها، امسال جنبش مستقل کارگری بار دیگر وحدت خود را در برگزاری این مراسم نشان داد. گروه های مستقل کارگری در یک هماهنگی نوشته و نانوشته ساعتی معین، روز و مکانی مشخص را برگزیدند و این هماهنگی نمیتوانست از چشم نیروهای امنیتی نادیده گرفته شود. از همین جهت بود که در روز ششم اردیبهشت به یک تجمع اولیه در پارک جهان نما ، یورش آوردند و به گمان آنکه با دستگیری عدهای میتوانند جلو برگزاری این مراسم را بگیرند، حاضران را به بازداشتگاه برده و از آن میان پروین محمدی، هاله صفرزاده و علیرضا ثقفی را تا ده روز پس از ۱۱ اردیبهشت، بدون هیچ دلیل موجهی در بازداشت نگه داشتند.
اما فعالان کارگری مستقل با برگزاری پرشکوه این مراسم نشان دادند که مبارزات کارگران، زحمتکشان، مزد و حقوق بگیران راه خود را یافته است و سر ایستادگی ندارد . یورش نیروهای لباس شخصی و امنیتی به صفوف تظاهرکنندگان و دستگیری تعداد زیادی از آنان، نه تنها چیزی را تغییر نداد، بلکه تنها یورشگرانی را بیشتر رسوا نمود که با خشونت و عصبانیت کارگران و زحمتکشان را مورد ضرب و شتم قرار داده و به بند میکشند. روز جهانی کارگر امسال، نماد همبستگی و یکپارچگی مبارزات مستقل کارگری در چند دهه گذشته بود و میتواند نقطه مهمی در بازیابی قدرت طبقاتی کارگران باشد که به رغم سرکوب های چند دهه گذشته، همچنان سرافراز و سر بلند به پیش میرود و تمامی تلاش تفرقه افکنان در صفوف کارگران را با ناکامی مواجه کرد و بلوغ خود را نشان داد . باشد که در آینده نیز راه راستین مبارزه برای احقاق حقوق کارگران و زحمتکشان پیموده شود.
آینده ای روشن در پیش روی جنبش کارگری است.
این را باور کنیم و آزادی بی قید و شرط کلیه دستگیرشدگان در این روز (کیوان صمیمی، ناهید خداجو، ندا ناجی، عاطفه رنگریز، نسرین جوادی، فرهاد شیخی، حسن سعیدی، مرضیه امیری) و سایر زندانیان سیاسی (ساناز الهیاری، امیر حسین محمدی فر، سپیده قلیان، امیر امیرقلی، جعفر عظیم زاده، اسماعیل بخشی، اکرم نصیریان، ناهید شقاقی، محمد حبیبی، محمود بهشتی، اسماعیل عبدی، سعید شیرزاد، روح اله مردانی، عبدالرضا قنبری، پیام شکیبا و… ) را فریاد کنیم.
ناممکن است نامهای از یک مباشر رژیم پیشین به بالادستان و زیردستانش هردو را بخوانیم بدون آن که از شباهت نهادهایی که مدیران آن دوره را ساختند با نهادهای زمان ما شگفتزده نشویم. از میان درهی عمیق انقلاب که آنها را جدا کرده بود، آنان به یکدیگر دست یافتند… بگذارید اندکی در معمای حیرتآوری که با استقرار مجدد تمرکزگرایی در آغاز این قرن در فرانسه شکل گرفت، درنگ کنیم. مردان سالِ 89 بنای کهن را واژگون کردند، اما شالودهی آن در قلب نابودکنندگان جای داشت و با آن توانستند بنا را بازسازی کنند و حتی محکمتر از قبل بسازند. آلکسی دوتوکویل، رژیم پیشین و انقلاب فرانسه
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تأثیری ژرف بر تفکر چین درباره ایدئولوژی ، نهادها و توسعهی سیاسی داشت.[1] پیامدهای فاجعهبارِ سقوط حزب کمونیست شوروی[2] برای رفاه اجتماعی روسیه، عزم پکن را برای مقاومت در برابر فشارهای خارجی و داخلی به منظور حرکت به سوی دموکراسی پارلمانی بیشتر تقویت کرد. چرا حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی از هم گسیخت، در حالی که حزب کمونیست چین توانست موقعیت خود را حفظ و تقویت کند؟ واگرایی چشمگیر مسیرهای دو ابرقدرت کمونیست از اهمیت زیادی برای اقتصاد سیاسی جهانی قرن بیستویکم برخوردار بوده، واثرات بالقوه پایدار آن در آینده نیز مشهود خواهد بود.
نقطه عزیمت مشترک دو رژیم در نظام سیاسی- اقتصادی بود که در روسیهی سالهای 21-1917 تأسیس شد. ویژگیهای اصلی آن نظام یعنی، انحصار کنترل سیاسی در دست حزب، مالکیت دولت بر ابزارهای تولید، کنترل دولتی بر مالیه و تجارت؛ همگی در خلال منازعه و خشونت فوقالعاده برای بقای رژیم نوپای بلشویک طی جنگ داخلی روسیه ابداع شدند. هنگامیکه نظام شوروی در 1921 مستقر شد، حزب کمونیست چین همان ساختار سیاسی و همان رویکردِ سازماندهیاقتصادی را پذیرفت. بهتعبیر شی جینپینگ در سال 2017: «شلیکهای انقلاب اکتبر موجب ظهور مارکسیسم-لنینیسم در چین شد. ترقیخواهان چین از درون حقیقت علمی مارکسیسم-لنینیسم، راهحل مشکلات چین را یافتند.»[3]
هم در اتحاد جماهیر شوروی و هم در چین، جنگ داخلی و منازعه بر سر بقای ملی در برابر قدرت مهاجم – بهترتیب، آلمان نازی و ژاپن – جنبههای تمرکزگرایانه و سلسلهمراتبیِ حزب کمونیست را تقویت کرد. در هر دو کشور، با شروع دورهی «سیاست اقتصادی جدی (نپ)»، ابتدای دههی 1920 در شوروی تحت رهبری لنین و ابتدای دههی 1950 در چین تحت رهبری مائو، رویکرد استراتژی اقتصادی موقتاً تعدیل شد؛ اما فلسفهی « کل اقتصاد همچون یک کارخانهی واحد»، ازجمله «سازماندهی جمعیت روستایی در مزارع اشتراکی»، کلید سازماندهی اقتصادی در هر دو سوی رودخانه آمور[4] شد. این نظام اقتصادی «استالینیستی» همراه با کنترل سیاسی یکپارچه توسط دستگاه حزبی، در چین تا زمان مرگ مائو و در روسیه تا زمان دبیرکلی گورباچف بر حزب کمونیست شوروی در سال 1985 تداوم یافت.
ساخت سیاسی تزارها
بااینحال، ویژگیهای مشترک سیستم های اقتصادی-سیاسیِ دو قدرت کمونیستی، تفاوتهای عمیق در ماهیت رژیمهای پیش از انقلابِ آنها را پنهان کرد. برای حزب کمونیست شوروی، رژیم پیشین دولت روسیهی مستقر از قرن شانزدهم بود که توسط امیرنشین کوچک مسکو و طی رشتهای طولانی از فتوحات نظامی شکل گرفت. این سیاست توسعهطلبانه توسط حکومتی تمرکزگرا، اقتدارگرا و مجهز به ارتش بزرگ، با توجه به ضرورت یکپارچگی یک قلمرو وسیع، دارای پراکندگی جمعیتی و مبتنی بر تنوع قومی با گرایش به شکاف داخلی، اجرا شد و سپس در منازعات شدید با کشورهای همسایه از جمله، جنگ های بزرگ شمالی[5] با دولت پرتوان سوئد بین سالهای 21-1700، تهاجم ناپلئون در سال 1812، جنگ کریمه بر علیه فرانسه، بریتانیا و عثمانی در دههی 1850، و جنگ روسیه-ژاپن در سال 1904 مورد آزمون قرار گرفت. جنگ جهانی اول بزرگترین و مخربترین مورد از رشتهی طولانی منازعات بین امپراتوری روسیه و قدرتهای بزرگ رقیب بود.
برمبنای اجتماعی، لایههای بالاتر نظامی و مدنی حکومت تزارها توسط یک طبقهی مالک[6] وابسته به حاکم برای تخصیص و حفاظت از داراییهای آن، اشغال شد. این لایه همچون بخش اعظم روحانیون عمدتاً بیسواد بودند. روسیه فاقد سنت نوشتاری محکم بود، و تفکر اخلاقی یا فلسفی در مورد نقش طبقهی حاکم در این کشور جایگاه حداقلی داشت. کلیسای ارتدوکس به موقعیت یک بخش تابع دولت تقلیل یافته بود، که کاهنان و مقامات بلندپایه را منصوب و به آنها مواجب پرداخت میکرد. تودهی دهقانان، یعنی سربازان پیادهنظام برای ارتش، بردگان واقعی بودند و حتی پس از آزادی در سال 1861 در نقش زیردست ماندند. اگرچه کشور در سیستم تجارتِ داخلی توسعهی زیادی یافت، طبقهی بازرگان تحت کنترل شدید بود. رژیم تزاری انحصارات دولتی را بر بازرگانان اعمال کرد، برای حمایت از خزانهی ملی بر سود آنها مالیات سنگین بست، و از شکلگیری شهرهای تجاری مهم ممانعت کرد.
در حالی که بخش مهمی از فرهنگ روسیه حاصل تعامل با مدیترانهی شرقی و آسیای مرکزی بود، حاکمان کشور از زمان پتر کبیر بیش از هر چیز دغدغهی جذب تکنولوژی و فرهنگ اروپای غربی را داشتند. این انگیزه در معماری سن پترزبورگ، پذیرش زبان فرانسوی توسط طبقات بالای زمیندار و جهتگیری روشنفکران که در قرن نوزدهم ظهور یافت، منعکس شد. این روشنفکران مشتاقانه ایدههای سیاسی اروپای غربی را جذب کرد و بخش اعظم کنش ادبی و سیاسی آن، انتقاد از اقتدارگرایی تزاری بود. تنش بین روشنفکران و دولت تا دورهی شوروی ادامه حیات یافت. صنعت سرمایهدارانه بین 1890 تا 1914 رشد کرد، اما عمدتاً در سنتپترزبورگ متمرکز ماند و تا زمان قدرتگیری بلشویکها، در کلیت اقتصاد سیاسی تزارها نقش حاشیهای ایفا کرد. دغدغهی طبقهی حاکمِ پیش از انقلاب – مالکان و افسران نظامی- اعمال کنترل بر امپراتوری و تودههای دهقانی بود. بوروکراسی این کشور نسبتاً کوچک و ناکارآمد بود. همچنین رژیم تزاری درک اندکی از اقتصاد بازار داشت و از حس حقارت نسبتبه فرهنگ اروپای غربی در رنج بود.
مفهوم اقتصاد غیربازاری بر اساس مالکیت مشترک ابزارهای تولید نقش مرکزی را در ایدئولوژی حزب کمونیست شوروی داشت. این مفهوم در طول دورهی کمونیسم جنگی 21-1918 اجرا شد، و موفق به ایجاد یک حائل صنعتی شد که بیست سال بعد، پیشرفت نازی ها را به اوراسیا متوقف کرد.[7] معهذا، همینکه ایمان رهبری حزب به کمونیسم دود شد، رویهی اقتصاد غیربازاری به طور کامل به هوا رفت. در مواجهه با محیط پیشِرو و شرایط جدید، هیچ تصوری از آنچه که چینیها «کرانهی دیگر رودخانه»[8] نامیدند- جایگاه و بدیلی محکم که شما در آرزوی رسیدن به آن هستید-وجود نداشت. تنها امکان و منبعی که تاریخ پیش از انقلاب مسکو عرضه کرد، تحقق چشماندازهای سیاست غربی و اقتصاد بازار آزاد بود.
منابع لازم برای حرکت
برخلاف تجربهی شوروی، حزب کمونیست چین، قادر بود امکانها و منابع بدیلِ رژیم گذشتهی چین را استخراج کند. برخلاف امیرنشین مسکو[9]-که قبل از قرن چهاردهم چیزی بیش از یک دژ چوبی نبود- هستهی دولتی پرجمعیت و توسعهیافتهی چین شرقی طی چندین هزاره یک شالوده محکم برای دورههای طولانی حکمرانی سیاسی پایدار ایجاد کرد؛ تا جاییکه کنترل بر قلمروهای کوچک بیرونی دستخوش فرازوفرودهای بسیار بود. حزب کمونیست چین را سنت فلسفی-سیاسی بلندمدتِ دیوانسالاری چینی نیز تقویت کرد، که در آن وظیفهی «خدمت به مردم» به طور سیستمی به ملکهی ذهن مقامات-عالمان تبدیل شد و الزامات اخلاقی فیلسوف بزرگ منسیوس دربارهی ضرورت «خردورزی» ارج یافت.[10]
این فلسفه عمیقاً در تفکر دیوانسالاری چینی حک شد و عیناً در ایدئولوژی حزب کمونیست چین ریشه دواند. یانگ چانگجی معلم مائو تسه تونگ بین سالهای 1913 تا 1919 که «قویترین تأثیر» را بر رهبر آینده گذاشت، بهشدت اعتقاد داشت که عالمان در اهمیت دادن به سرنوشت کشور فراتر از خواستهای فردی خود، وظیفهی خاص بر دوش دارند.[11] «خدمت به مردم»[12] بهعنوان شعار مرکزی حزب کمونیست چین، از سخنرانی مائو در سپتامبر 1944، پنج سال قبل از اعلام موجودیت جمهوری خلق چین، تا گفتار اخیر شی چین پینگ طنین انداخته است.[13] اندک دیوانسالارانی را میتوان در طول تاریخ چین یافت که قادر به برآوردن استانداردهای بالایی چون عزتنفس، شجاعت و مسئولیتپذیری در حد سنخ ایدهآل یک مقام دولتی باشند. بین سال های 2012 تا 2017 کمیسیون مرکزی بازرسی انضباطی حزب کمونیست چین به منظور مهار فساد شایع درون حزب که با رشد «اقتصاد بازار»-بهویژه در بخش گستردهی مستغلات – گسترش یافته بود، بر علیه 1.4 میلیون نفر از اعضا اقدام سختگیرانه اعمال کرد.
ایدهی اقتصاد غیربازاری، با مالکیت مشترک داراییها، خاستگاههای کهن در چین دارد. بعضاً حتی به کلمات قصار منسوب به کنفوسیوس در کتاب آیینها[14] برمیگردد که خود این کتاب از متون قبلی در قرن دوم پیش از میلاد گردآوری شده است. آشکار است که کنفوسیوس جهانی ایدهآل در ذهن داشت که در آن خیرخواهی اصل راهنما است؛ اما ماهیت حقوق مالکیت در چنین جهانی محل مباحثه است.[15] بهواقع، مسیرِ ظاهراً آشکار پر از ابهام است.[16] مطابق دیدگاه فیلسوف عصر جمهوری[خلق چین] فنگ یولان دیدگاه فوق بدین شکل تفسیر شود: «هنگامیکه تائوی بزرگ محقق شد، جهان برای همه مشترک بود.»[17]. فیلسوف معاصر ژاپنی وی توشیدا کیوسون[18] آن را چنین تعبیر کرد: «هنگامیکه راه باشکوه محقق شود، همهی جهان در مالکیت مشترک خواهد بود.»
متفکر یوتوپیایی کانگ یووی[19]– طرفدار سلطنت مشروطه و رهبر جنبش اصلاحات 1898-تفسیری مشابه از کنفوسیوس را یک نسل قبل از فنگ یولان مطرح کرده بود. کانگ در کتاب هارمونی بزرگ[20] جامعهای را به تصویر کشید که در آن «همهی صنایع تحت کنترل عموم خواهند بود» و «کل بازرگانی به کنترل وزارت تجارت درخواهد آمد». برنامهریزی اقتصادی در مقیاسی جهانی انجام خواهد شد، طوری که «اجتناب از تولید ناکافی[21] و اضافهتولید[22] ممکن خواهد شد.» در روستاها «کل زمینها در مالکیت و عملکرد عموم مردم خواهند بود»، در عین حال برنامهریزی در همهی جزئیات از جمله در الگوهای کاری – همانند اجرای «دستورات نظامی» – گسترش خواهد یافت.[23]
مائو با کتاب هارمونی بزرگ کاملاً آشنا بود. به استدلال وی تنها راه رسیدن به «جهان هارمونی بزرگ» از طریق یک جمهوری خلقی، تحت هدایت طبقهی کارگر بود.[24] با توجه به اقدامات اجراشده توسط مائو بین سال های 1956 و 1976، در میان مخالفت های شدید اپوزیسیون در میان حزب کمونیست چین، بسیاری با جنبههای کتاب هارمونی بزرگ آشنا هستند. بهواقع ایدههای رژیم پیشین در چین که سررشته آن به جهان پیشا-چینی[25] میرسد، بیش از ایدههای مارکس در گفتارها و نوشتههای مائو نمود دارد. مانیفست کمونیست اثری شگرف بر مائو داشت و همچنین وی از نوشتههای مارکس دربارهی کمون پاریس و نقد برنامه گوتا بسیار استفاده کرد. به غیر از این موارد، به نظر نمیرسد وی مطالعهی سیستماتیکی بر روی نوشتههای مارکس داشته باشد. پیادهسازی یک سیستم اقتصادی از طرف مائو که عملاً بازار را حذف کرد، بیشتر به جریانهای رادیکال در تاریخ اندیشهی چین مربوط است تا کتاب سرمایه.
بناهای جدید، شالودههای قدیم
از میانهی دههی 1950 تا انتهای دههی 1970 حجم عمدهی داراییهای چین، به اشکال مختلف تحت مالکیت مشترک بود. در دسامبر 1978 و در آغاز فرایند اصلاحات، حزب کمونیست چین تصمیم گرفت «کرانهی مائویستی» رودخانه یعنی اقتصاد کنترل شده، همراه با مالکیت مشترک بر دارایی ها را ترک کند و به سمت مقابل آن عبور کند. ماهیت کرانهی مقابل رودخانه در آن زمان نامشخص بود. بنابراین هنگامیکه چین این سفر را آغاز کرد، توسعهی تدریجی «اقتصاد بازار» با سنت قدیمیِ اندیشهی سیاسی و ایدئولوژیکی چینی تعامل و ائتلاف برقرار کرد.
تاریخ چین بهعنوان یک دولت به دودمان چین[26] در قرن سوم پیش از میلاد برمیگردد؛ اما سنتهای فلسفی آن به دودمان ژو[27] (قرن هفدهم قبل از میلاد تا سال 221 قبل از میلاد) میرسد. تاریخ طولانی دیوانسالاری چین، که بر اساس یک سنت ادبی و فلسفی پیچیدهی مدونشده با سیستم آزمونگریِ تجربی شکل گرفته، «شالودههای»[28] رژیم پیشین در شکل دادن بناهای[29] حزب کمونیست چین هستند. پاسخگویی به نیازهای انبوه جمعیت به عنوان یک اصل سیاسی-فلسفی فهم شد، و وظیفهی کلیدی دیوانسالاری، پرورش بازار به منظور دستیابی به رونق اقتصادی بود. این رابطهمندی توسطه گوان ژونگ (654-720 پیش از میلاد) صدراعظم مشهور دولت کی[30] در دورهی بهار و پاییز تاریخ چین[31] تدقیق شد. گوان ژونگ در متنی که به وی منسوب است استدلال میکند که با رساندن بازار به عملکرد کامل، همه قادر خواهند بود از آن بهرهمند شوند؛ اما بازار بهتنهایی نباید « به تصمیمگیری درباره فراوانی یا کمبود کالاها مجاز» باشد. یک راه درست برای این کار وجود دارد، که این متن قدیمی آن را «هدایت بازار»[32] مینامد.[33]
مکاتب فکری دیگری نیز وجود داشت، دیدگاههایی نظیر آنچه در مباحث نمک و آهن در سال 81 پیش از میلاد مطرح شد که طرفدار بازگشت به عصر طلایی پایاپای کالاها بود که در آن جمعیت مردم «زندگی سعادتمندانه داشتند و تقاضای اندکی وجود داشت،» اما بهندرت در جریان اصلی سیاست دولتی ریشه دواندند. بدون اینکه تاکتیک حذف بازار مطمعنظر دولت چین باشد، این کشور با سماجت بهدنبال روشهایی بود تا خود کارکرد موثرتر خود را تحکیم کند، روشهایی نظیر: مقرراتگذاریِ مصلحتجویانه و هوشمند- سازماندهی گسترهای از فعالیت های عمومی از جمله حفاظت از آب و زیرساخت حملونقل؛ تلاش برای تثبیت قیمت کالاهای کلیدی؛ توسعهی طرحهای مبارزه با قحطی؛ حمایت از گسترش دانش از طریق دانشنامهها و دیگر متون مکتوب.
چین تحت این سیستم، پیشگام جهانی در نوآوری های بازار-مبنا برای مدت دو هزارسال بود. ابداعات این کشور شامل رام کردن اسب، اختراع کاغذ و چاپ، ریختهگری پیشرفته از طریق استفاده از کوره انفجار، ظروف چینی، اسلحه لوله فلزی، باروت برای مقاصد نظامی، قطبنمای دریایی، سکان کشتی، دریچههای تنظیم آب کشتی، و دروازههای باز و بستهکردن کانالهای شهری بود. اجزای اصلی موتور بخار، پیستون رفت و برگشتی و تبدیل حرکت چرخشی به حرکت مستقیم – پیشرفت اصلی انقلاب صنعتی بریتانیا- به طور مستقل در چین توسعه یافتند.[34] طبقهی روشنفکر چین هستهی سیستم دیوانسالاری را شکل دادند؛ که فعالیت آنها بدون اینکه در جهت براندازیِ سیستمی باشد اغلب با انتقاد شدید از عملکرد نیروهای اداری همراه بود. در طول این تاریخ طولانی، دولت بر حمایت از اقتصاد از طریق انجام کارکردهای کلیدی که بازار قادر به ارائه آن نبود هدف گذاری داشت؛ و بازار همواره در معرض مقرراتِ دولت هدایتکننده بود.
رویکردی که رهبری چین از سال 1978 دنبال کرد با این سنت رابطهی روشنی برقرار کرده است. از آغاز فرایند اصلاحات و «گشایش اقتصادی»، دنگ شیائوپینگ روشن ساخت که از این پس چین باید یک مسیر تجربی و مصلحتگرایانه را در زمینهی رابطهی دولت و بازار دنبال کند. بازار نباید بدون هدایت به کار خود ادامه دهد، اما دولت باید بهطور مداوم «از خلال واقعیتها» برحسبِ سهم نسبیشان در سیستم اقتصادی «حقیقت» را دنبال کند. جیانگ زمین بلافاصله پس از فاجعهی 4 ژوئن 1989 [تیانآنمن] تصریح کرد: «میزان، روش و گسترهی ترکیب بین اقتصاد برنامهای و مقرراتگذاری در بازار باید بهطور مداوم با راهحل واقعی انطباق یابد و تکمیل شود.»[35] این چشمانداز مصلحتگرایانهی برآمده از درون فلسفهی سیاسی رژیم پیشین تأکید دارد که روش صحیح تنظیم بازار مستلزم یک پویش غیرایدئولوژیک به منظور ایجاد موازنه و تعامل بین دولت هدایتکننده و بازار رقابتی است. عبارت معروف کتاب آیینهای چین میتواند به عنوان بنیان فلسفی این رویکرد نگریسته شود و دیدگاه هو گائوژنگ بر این بنیان تأکید دارد: «هنگامی که اصل بزرگ حکمفرما شود، تمام جهان به خیر همگان گرایش مییابد.» [36]
مسیرهای بدیل
در دهههای اخیر بحث جدی در چین درباره ماهیت تاریخ و سنت های فکری کشور، هم با مفاهیم چینی و هم با اصطلاحات غربی در جریان بوده است. ویژگی متمایز این گفتگو را میتوان در خواستِ روشنفکران چینی، نه صرفاً کسانی که درون حزب کمونیست قرار دارند، برای ترکیب تاملات گذشته خود با اندیشه های مرتبط با تاریخ و فلسفهی غرب به منظور دیدن «کرانهی دیگر رودخانه» ملاحظه کرد. در این مورد آنها دنبالهروی مائو بودند که این جمله معروف از او است: «از گذشته برای خدمت به حال و از خارج برای خدمت به چین استفاده کنید.» یانگ چانگجی معلم مائو شخصیتی پیشآهنگ در مواجهه عمیق با سنت های فکری غربی بود. در کتاب آدام اسمیت، رهبران معاصر چین نیز از اهمیت روابط دولت-بازار درکی مشابه داشتند. اسمیت در کتاب ثروت ملل سهم دست نامرئی رقابت بازاری در پیشرفت اجتماعی و اقتصادی غرب را تحلیل کرد. معهذا، در کتاب نظریهی احساسات اخلاقی وی این استدلال را نیز مطرح کرد که بازار، اگر به حال خود رها شود، پیآمدهایی عمیقاً مسئلهساز به لحاظ نابرابری، ماهیت کار، دستیابی به سعادت و بنیادهای اخلاقی جامعه دارند.
از سال 1978، این فلسفه، با هدف ادغام «دست مرئی» مقرراتگذاری دولتی و «دست نامرئی» رقابت بازاری از طریق فرآیند آزمونگری مداوم و ترکیبِ روشی بین مقرراتگذاری و رقابت بازاری، در چشمانداز رهبری چین ترکیب شده است در طول مسیر مشکلات فراوانی وجود دارد و بدون شک وجود خواهد داشت. با این حال، رکورد چین در طی این دوره بینظیر بوده است. بین سالهای 1980 تا 2018، سهم چین در تولید ناخالص GDP جهانی از 2.3 به 18.5 درصد جهش یافت، در حالیکه طی همین دوره سهم اتحادیهی اروپا در GDP جهانی از 30.1 به 16.2 درصد افت کرد.[37] چین گروه بزرگی از بنگاه های تحت مالکیت دولت و همچنین شرکتهای غیردولتی قدرتمند را شکل داده است. شرکتهای عمدهی چین مجهز به فناوریها، برندها و نوآوریهای پیشگام، در حال تبدیل به بنگاه هایهای رقابتی جهانی هستند. رشد اقتصادی مبنایی برای پیشرفت عظیم در رفاه مادی و فرهنگی مردم ایجاد کرده است. گسترش سیستمهای زیرساختاریِ اجتماعی و فیزیکی -حملونقل، برق، مخابرات، آب و فاضلاب شهری – با بهبود گستردهی سطح زندگی برای انبوه جمعیت ترکیب شده است. یک برنامهی عظیم ساختوساز مسکن کمک کرده تا خانه های مناسب و دارای امنیت شخصی برای شمار روبهازدیاد شهروندان فراهم شود. ارائهی خدمات بهداشتی و آموزشی گسترده، سهم بالایی در رفاه تودهی مردم ایجاد کرده است.
«جوانسازی ملی»[38] چین دقیقاً با تجربهی تاریخی طولانی آن در پرورش و تنظیم بازار، در پیوند است. فهم این موضوع دشوار نیست که چرا رهبران چین اعتقاد داشتند این تجربه میتواند سهم مهمی در ایجاد یک فلسفهی سیاسی مرتبط با تنظیمبخشی مصلحتگرایان و هوشمندانهی سیستم اقتصادی جهانی ایفا کند؛ بصیرتی که دههها و حتی سدهها پیش و بر مبنای اولویت منافع مشترک شکل گرفت. برنامهی اصلاحات و گشایش اقتصادی حزب کمونیست چین بسیاری از ناظران غربی را به این باور رساند که غرب در سدهی بیستویکم بر چین سلطه خواهد یافت. این دیدگاه زمانیکه چین در سال 2001 به سازمان تجارت جهانی پیوست مجدداً تقویت شد، اما ثابت شد آنها دچار توهم هستند. روشی که چین با غرب مشغول مراوده شد، هنوز پرسشی باز پیشروی محققان است. درجهای که چین «جهان بیرونی را جذب میکند»[39] در برابر «میزانی که در جهان بیرونی ادغام میشود»،[40] لاینحل باقی میماند. نتیجهی این مسئله نه تنها به چین، بلکه به غرب بستگی دارد.
ماهیتِ به لحاظ ریشهای متفاوت رژیم پیشین در چین و روسیه دلیل اصلی بقا و موفقیت حزب کمونیست چین و تجزیهی حزب کمونیست شوروی است. این تفاوت بهتدریج تمایز بیشتری یافته، بهخصوص از زمانیکه چین از سیاست های دورهی مائو دور شده است. از سال 1978، تصویر «کرانهی دیگر رودخانه» شفافتر شده است. این تصویرِ «اشتراک منافع»[41] کمونیسم نیست. در اینجا، بازار نقش محوری را تحرک اقتصاد بازی میکند، درحالیکه هدف از مقرراتگذاری مصلحتگرایانهی دولتی با مرکزیت حزب کمونیست چین اطمینان از این است که بازار در برآوردن نیازهای کل مردم عمل کند. صرفنظر از این که دارایی تحت مالکان خصوصی است، توسط دولتیها یا تعاونیها اداره شود، یا تحت مالکیت مشترک باشد، کل دارایی بر حسب منافع مشترک در معرض مقرراتگذاری حزب و دولت خواهد بود. در این دیدگاه، «آزمون پایداری سنگها برای عبور از رودخانه» بهتدریج مسیر عبور به آن سوی رودخانه را برای رهبران اصلاحات آشکار کرده است، دیدگاهی که بهعنوان شکلی از «هماهنگیگرایی بزرگ»[42] یا شاید «اشتراک منافع بزرگ»[43]– بر پایهی مفهوم قدیمی چینی از دیوانسالاری شایستهسالار که نظام اقتصادی را بر مبنای منافع کل مردم تنظیم میکند – توصیف میشود. چین با توجه به چالشهای بزرگ درونی و بیرونی راه ناپیمودهی زیادی پیش رو دارد. با این حال، رهبران و مردم چین توانستهاند دورنمای گستردهی «کرانهی دیگر» رودخانه را از طریق جستوجوی جمعی برای یافتن راه خود از میان یک جهان متلاطم ببینند.
برای آگاهی از مقالات سایت نقد اقتصاد سیاسی دربارهی اقتصاد سیاسی چین رویpecritique.com کلیک کنید:
پینوشتها
[1]از دکتر ژانگ جین برای بحث جامعی که دربارهی مسألهی طرح شده در این مقاله سپاسگزارم.
[2] CPSU(Communist Party of the Soviet Union)
[3] Xi Jinping, ‘Speech at the 19th Congress of the Communist Party of China’, 2017.
[4] Amur River
بخشهایی از رودخانه آمور مرز میان شرق دور روسیه و شمال شرق چین را تشکیل میدهد و استانهای هیلونگجیانگ چین و استان آمور روسیه نام خود را از این رودخانه گرفتهاند-م.
[5] Great Northern Wars
[6] landlord class
[7] László Szamuely, First Models of the Socialist Economic System: Principles and Theories, Budapest 1974.
[8] ‘the other bank of the river’
«کرانهی دیگر رودخانه» در این متن بهکرات مورد استفاده واقع شده و بر یک عقیدهی چینی ارجاع دارد که معتقد به دیدن آلترناتیوها و بدیل ها در زمانه اتخاب از بین گزینه های سخت ارجاع دارد-م.
[9] Muscovy
[10] منسیوس، یا منگ زی، فیلسوف چینی قرن چهارم قبل از میلاد این مسأله را مطرح کرده است: «من نخستین ساکن بهشتام که بیدار میشوم. من این مردم را بهمدد «راه» بیدار خواهم کرد. اگر من آنها را بیدار نکنم، چه کسی این کار را خواهد کرد؟»
Mencius, trans. D. C. Lau, London 1970, book V, part A, section 7.
[11] Yang Changji cited the precepts of Fan Zhongyan, minister to an 11th-century Song emperor: ‘Bear the hardship and bitterness before others, enjoy comfort and happiness after others’ [xian tian xia zhi you er you, hou tian xia zhi le er le].
[12] ‘Serve the people’—wei renmin fuwu—
[13] Mao Zedong, ‘Serve the People’ [8 September 1944], Selected Readings from Mao Tse-tung, Peking 1971; Xi Jinping, The Governance of China, Beijing 2014, p. 30.
[14] Book of Rites
[15] L. G. Thompson, ‘Introduction’, The One-World Philosophy of Kang Yu-wei, London 1958, pp. 27–9.
[16] da dao zhi xing ye, tian xia wei gong
[17] Fung Yu-lan [Feng Youlan], A Short History of Chinese Philosophy, ed. Derk Bodde, New York 1948, p. 202.
[18] Tsuchida Kyoson
[19] Kang Youwei
[20] Da Tong Shu [Book of Great Harmony]
[21] Under-production
[22] Over-production
[23] The Da Tong Shu was published in Chinese in an abbreviated form in 1913 and in full in 1935, eight years after Kang Youwei’s death.
[24] Mao Zedong, ‘On the People’s Democratic Dictatorship’ [1949], in Selected Readings, 1971.
[25] pre-Qin world
[26] Qin Dynasty
[27] Zhou Dynasty
[28] ‘foundations’
[29] ‘Buildings’
[30] the State of Qi
[31] دورهی «بهار و پاییز» از سال ۷۲۲ تا حدود ۴۷۵ پیش از میلاد، اشاره به دوره دولت های محلی قبل از یکپارچگی سرزمینی چین توسط دودمان چین است. در این دوره ییش از ۱۷۰ دولت خودمختار به وجود آمدند-م
[32] ‘handling the market’
[33] Guan Zhong, The Guan Zi, trans. by Zhai Jiangyue, 4 vols, Guangxi 2005, chapter 5, cheng ma.
[34] Joseph Needham, ‘The Pre-natal History of the Steam Engine’, in Clerks and Craftsmen in China and the West, Cambridge 1970.
[35] Jiang Zemin, ‘Speech at the Meeting in Celebration of the 40th Anniversary of the Founding of the People’s Republic of China’, 29 September 1989, in Research Department of Party Literature, Central Committee of the Communist Party of China, Major Documents of the People’s Republic of China, Beijing 1991.
[36] Wu Kuo-cheng [Wu Guozheng], Ancient Chinese Political Thought, Shanghai 1933, p. 299.
[37] IMF World Economic Outlook Database 2018.
[38] ‘national rejuvenation’
[39] xishou wailai
[40] ronghe wailai
[41] ‘common property-ism’
[42] da tong zhu yi—‘great harmony-ism’
[43] ‘great commonwealth-ism’
منبع:نقد اقتصاد سیاسی
برخی دستآوردهای صنعتی کردن اتحاد شوروی
والنتین کاتاسانوف
(Valentin Katasonov)
پروفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،
مقاله چهارم از سلسله مقالات بررسی معجزه صنعتی کردن اتحاد شوروی جهت اطلاع آن دسته از اقتصاددانان کذاب که تصور میکنند کسب استقلال اقتصادی ممکن نیست و توسعه اقتصادی فقط در شرایط وابستگی به جهان امپریالیستی امکانپذیر است.
پیوندهای فارسی مقالات ١، ۲ و ٣ (*)
در مورد نتایج و دستاوردهای صنعتی کردن اتحاد شوروی من بشکل کلی نوشتم. دو هدف اصلی تعیین شده در ابتدای صنعتی کردن که با شروع جنگ متوقف گردید، تحقق یافت:
١ــ اتحاد شوروی استقلال اقتصادی کسب کرد و خودکفایی اقتصادی مصونیت آن از آسیبهای محاصره تجاری و مالی غرب را تأمین نمود؛
۲ــ کشور موفق شد صنایع دفاعی قدرتمند خود را ایجاد نموده، برای مقابله با تهاجم اجتنابناپذیر آلمان فاشیستی آماده شود.
آنچه را که با اقتصاد کشور از آغاز سال ١۹۲۹ تا ۲۲ ژوئن سال ١۹۴١ (در مدت دوازده سال و نیم) اتفاق افتاد، میتوان دگرگونی کامل یا معجزه نامید. پایههای مادی- فنی صنایع که در سالهای صنعتی کردن تقریبا از صفر ایجاد گردید، در نیمه دوم سالهای ١۹٣٠ اتحاد شوروی را از منظر اکثر تولیدات صنعتی به جایگاه دوم در جهان (پس از آمریکا) رساند. این موفقیت بزرگ به لطف بسیج اقتصادی بیسابقه داخلی بدست آمد: نرخ انباشت (سهم محصول ناخالص اجتماعی که برای ایجاد بنیانهای تولیدی صرف میشد)، بنا به برخی ارزیابیها، به بیش از ۵٠ درصد تولید ناخالص ملی رسید (برای مقایسه: این نرخ، امروز در روسیه، طبق اعلام سازمان آمار دولت فدرال، از ۲٠ درصد تجاوز نمیکند).
بسیج اقتصادی رفاه مردم را تحت تأثیر قرار داد. موجب کمبود خواربار گردید. در سالهای نخستین برنامه پنج ساله مواد غذایی کوپنی شد. تا اواسط سالهای ١۹٣٠ تأمین خواربار بهبود یافت، در سال ١۹٣۵ کوپن لغو گردید. نارضایتی خلق از میان رفت- تبلیغات شوروی موفق شد تودهها را متقاعد سازد، که تحقق اهداف صنعتی کردن- در شرایط تهاجم قریبالوقوع غرب، مسئله زندگی و مرگ است.
در پایان سالهای ١۹٣٠- آغاز سالهای ١۹۴٠ شدت بسیج در اقتصاد (نه در ارتش) تا حدودی کاهش یافت، بازار مصرف از کالاهای مصرفی پر شد. تاریخنگار معاصر، دمیتری ورخاتوراوف، اوضاع اجتماعی سالهای صنعتی کردن را اینگونه توصیف میکند: «با وجود همه آن که گاهی خلق با حزب به مخالفت برمیخاست، و جامعه اتحاد شوروی بارها در آستانه جنگ مسلحانه قرار گرفت، اما ساخت و سازها خلق را جذب میکرد. کاری که میلیونها برابر از توان دستان خود فراتر است، به هوشمندی، درایت و توانایی فوقالعاده نیاز دارد که بتواند مجذوب سازد و تضادها را به اولویت ثانوی بدل نماید. در تمامی ساخت و سازهای بزرگ، بدون استثناء، شور و شوق کاری تودههای کارگری به تدریج فزونی میگرفت، رکوردهای کاری و دستآوردهای برجسته ثبت میکرد» (دمیتری ورخاتوراوف. استالین علیه رکود بزرگ. سیاست ضد بحران اتحاد شوروی. مسکو، یازا؛ اسکمو، ۲٠٠۹، ص. ۷).
در سال ١۹٣٠ احداث در حدود ١۵٠٠ مؤسسه آغاز گردید، که ۵٠ مورد از آنها تقریبا نیمی از همه سرمایهگذاریها را بلعید. یکسری تأسیسات حمل و نقل و صنعتی عظیم، از جمله، بزرگراه ترکستان- سیبری، نیروگاه برق آبی دنپر، کارخانههای ذوبآهن ماگنیتاگورسک، لیپتسک، چلیابینسک، نوواکوزنتسک، ناریلسک، و همچنین ماشینسازی اورال، کارخانههای تراکتورسازی استالینگراد، چلیابینسک، خارکوف، واگون سازی اورال، کارخانههای اتوموبیلسازی گورکی، زیس (بعدها زیل) و بسیاری دیگر راهاندازی گردید.
در فاصله سالهای ١۹۲۹- ١۹٣۹ در حدود ۹ هزار مؤسسه احداث شد، تعداد زیادی از کارخانههای قبلی بازسازی شدند. مجموعه واحد اقتصاد خلقی شکل گرفت، صنایع دفاعی راهاندازی شد، تعداد زیادی مؤسسات مشابه در ماورای اورال احداث گردید، اقتصاد بطور کامل بر منابع داخلی متکی بود و الیآخر. در همین حال، اقتصاد در بدهی خارجی غوطهور نشد. اضافه بر این، اتحاد شوروی موفق شد ذخیره طلای خود را (بعنوان ذخیره راهبردی) به بیش ۲٠٠٠ تن برساند. این میزان طلا بیش از ذخیره طلای امپراطوری روسیه در آستانه جنگ جهانی اول بود (ذخیره رسمی در سال ١۹١٣، ١۲٣٣ تن بود).
در اینجا چند رقمی را بمنظور ارائه تصویر روشن از جهش صنعتی اتحاد شوروی ذکر میکنم: در سال ١۹۴٠ در قیاس با سال ١۹١٣، تولید ناخالص صنعتی- ١۲ برابر، تولید برق- ۲۴ برابر، استخراج نفت- ٣، تولید چدن- ٣ و نیم، فولاد- ۴ و ٣ دهم، ساخت همه انواع دستگاه- ٣۵ برابر، از جمله، دستگاههای آهنبری- ٣۲ برابر افزایش یافت.
معجزه اقتصادی صنعتی کردن با معجزه نظامی پیروزی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بر آلمان فاشیستی و متحدان آن تکمیل گردید. این مدل اقتصادی بقدری قابل دوام بود، که اتحاد شوروی پس از آغاز جنگ ادامه ساخت بسیاری از انواع تسلیحات و تانک را گسترش داد. به بعضی از عقبماندگیها از آلمان در این عرصه تا سال ١۹۴۲ غلبه کرد، و در سال ١۹۴٣ ما در همه تسلیحات اصلی به برتری دست یافتیم. پدیده بیسابقهای در بخش صنایع نظامی اتحاد شوروی مانند کاهش هزینه تولید در سالهای جنگ و به تبع آن، کاهش قیمت تولیدات نظامی مشاهده شد. و این، در متن آن اتفاق افتاد، که هزینهها و قیمتهای کالاهای مشابه در کشورهای متحد اتحاد شوروی (آمریکا و بریتانیا) افزایش یافت: انحصارات سرمایهداری به ثروتاندوزی بر اساس سفارشات نظامی، بویژه، هنگام جنگ عادت کردهاند.
ساختار اقتصادی اتحاد شوروی جان سالم به دربرد، برای نخستین بار طی دو سال (سالهای ١۹۴١- ١۹۴٣) بودجه دولتی اتحاد شوروی با کسری مواجه شد، اما در دو سال آخر جنگ و سالهای بازسازی با مازاد توأم گردید. اتحاد شوروی حتی در سالهای جنگ برای رفتن به زیر بار هیچگونه بدهی خارجی بزرگ مجبور نشد. این در حالی بود، که کشورهای غربی با کسریهای هنگفت بودجه، تورم، افزایش رو تزاید بدهیهای دولتی دست و پنجه نرم میکردند! کسری بودجه فدرال ایالات متحده آمریکا در سالهای جنگ بشدت افزایش یافت و بدهی دولتی آن در سال ١۹۴۶ به ١۲٠ درصد تولید ناخالص داخلی رسید. قیمت کالاهای مصرفی در اتحاد شوروی بطور متعادل افزایش مییافت. البته، سطح زندگی مردم رو به کاهش گذاشت، اما، مانند سایر کشورهای در حال جنگ، خلق را با جیرهبندی (کوپنی کردن) از گرسنگی نجات داد.
مدل اقتصادی ایجاد شده در سالهای صنعتی کردن سبب وقوع یک معجزه دیگر- بازسازی سریع کشور پس از جنگ گردید. ویرانیها و خسارات وارده در مناطق اشغال شده دهشتناک بود. ١۷١٠ شهر بزرگ و کوچک (۶٠ درصد از جمع کل)، بیش از ۷٠ هزار آبادی و روستا، در حدود ٣۲ هزار مؤسسه تولیدی در نتیجه عملیات جنگی و اشغال در سالهای جنگ کبیر میهنی بطور کامل یا بخشا ویران شده بود. اشغالگران ۶٠ درصد از ظرفیت تولید فولاد، ۷٠ درصد استخراج زغال، ۴٠ درصد استخراج نفت و گاز، ۶۵ هزار کیلومتر راهآهن را نابود ساخته، اموال و دارایی ۲۵ میلیون انسان را از بین بردند. متجاوزان به کشاورزی اتحاد شوروی خسارات فوقالعاده عظیم وارد آوردند. ١٠٠ هزار کالخوز و سافخوز توسط اشغالگرن از بین برده شد، ۷ میلیون رأس اسب، ١۷ میلیون رأس گاو و گاومیش، ۲٠ میلیون رأس خوک، ۲۷ میلیون رأس گوسفند و بز را سر بریدند یا به آلمان انتقال دادند. در سالهای جنگ کشور تقریبا از یک سوم ثروتهای ملی خود محروم گردید. هیچ اقتصاد دیگری نمیتوانست تاب تحمل چنین تلفات سنگینی را داشته باشد. با این وجود، کشور از خاکستر خود سربلند به پا خاست.
اکثریت شاخصهای اقتصادی اتحاد شوروی در سال ١۹۴۸ به سطح سال پیش از شروع جنگ رسید. ما برای آغاز بازسازی به انتظار پایان جنگ ننشستیم و آن را در زمان جنگ شروع کردیم. در روند بازسازی رویکرد کاملا نوین، که تا آن وقت هیچ کشوری استفاده نکرده بود، بکار بسته شد. کمیته برنامهریزی شورای وزیران اتحاد شوروی با توجه به تحولات سریع اوضاع در جبههها به برنامهریزی سه ماهه و مخصوصا برنامه یک ماه دست زد. بازسازی دقیقا از پشت ارتش رزمنده آغاز گردید. کار بازسازی درست مناطق نزدیک به خط مقدم را در برگرفت، این نه فقط باعث تسریع احیای اقتصاد ملی گردید، حتی در امر تأمین سریع و ارزان نیازمندیهای خطوط مقدم نیز نقش مهمی ایفاء کرد.
در شرایط جنگ سرد اعلام شده بر علیه اتحاد شوروی در سال ١۹۴۶، انتظار کمک از آمریکا بیجا بود. در همین حال، اتحاد شوروی پیش از کشورهای اروپایی که از کمکهای طرح مارشال بهرهمند بودند، بازسازی شد. اضافه بر این، در نتیجه درایت استالین ذخیره طلای کشور نه تنها حفظ، حتی اضافه شد. در سال ١۹۵٣ مقدار آن به ۲٠۴۹ تن و ۸٠٠ کیلوگرم – به حداکثر میزان در تاریخ پس از جنگ اتحاد شوروی رسید.
نظام اقتصادی ایجاد شده در سالهای ٣٠، پس از جنگ به سرعت خود افزود. شهروندان نتایج این تسریع را احساس کردند. در پایان سال ١۹۴۷ سهمیهبندی مواد غذایی لغو گردید (یادآور میشوم، که سهمیهبندی را انگلستان در سال ١۹۵٣ لغو کرد). در فاصله سالهای ١۹۴۸- ١۹۵٣ قیمتهای خردهفروشی شش بار کاهش یافت. طی یک سال ۵٣ میلیارد روبل فقط از آخرین کاهش قیمتها (اول آوریل سال ١۹۵٣) در بخش بازرگانی دولتی عاید مردم گردید. چنین کاهشی نتیجه عمل سازوکار اقتصادی مقرون به صرفه بود، هزینه تولید سال به سال کاهش مییافت. بنا به گزارش کمیته برنامهریزی شورای وزیران (اسناد برای استفاده خدمتی بتازگی منتشر شده است)، کاهش کلی هزینه سازوکار صرفهجویی اقتصادی در تولیدات صنعتی در برنامه پنج ساله چهارم (١۹۴۶- ١۹۵٠) عبارت از ١۷ درصد بود و کاهش بیسابقه هزینه تولید در تمام تاریخ اتحاد شوروی ۲٣ و ٣ دهم درصد در برنامه پنج ساله پنجم (١۹۵١- ١۹۵۵)مشاهده شد.
در همین حال، تولید کالاها و صنایع گروه آ (تولید ابزار تولید) و گروه ب (تولید کالاهای مصرفی) گسترش یافت. بعقیده برخی کارشناسان، عمل مکانیزم اقتصادی پیشین (اقتصاد استالین) تا اواسط سالهای ١۹۵٠، بگمان برخیهای دیگر تا پایان دهه ۵٠ ادامه داشت. کارشناس مشهور تاریخ اقتصاد اتحاد شوروی گ. ای. خانین مینویسد: «سالهای ١۹۵١- ١۹۶٠ موفقترین دوره توسعه اقتصادی اتحاد شوروی بود» (گ. ای. خانین، دینامیزم توسعه اقتصادی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی. نوواسیبرسک، ١۹۹١، ص. ١۸۴).
دینامیزم تولید ناخالص ملی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و سایر کشورهای پیشرو جهان در سالهای سالهای ١۹۵١- ١۹۶٠ (به درصد در آغاز دوره، در مقیاس ١٠٠)
کشور
١۹۵١- ١۹۵۵
١۹۵۶- ١۹۶٠
١۹۵١-١۹۶٠
اتحاد شوروی
١۶۲
١۵١
۲۴۴
ایالات متحده آمریکا
١۲۴
١٠۷
١٣٣
بریتانیا
١١۵
١١٠
١۲۷
فرانسه
١۲۴
١۲۷
١۵۸
آلمان فدرال
١۵۴
١۴١
۲١۷
ژاپن
١۴٣
١۷۷
۲۵٣
گ. ای. خانین، منبع فوق.
پویایی تولید ناخالص ملی اتحاد شوروی در بازه زمانی تمامی دوره ده ساله ١۹۵١- ١۹۶٠ در میان ۶ کشور پیشرو جهان، بعد از ژاپن، در جایگاه دوم قرار میگرفت. ضمن اینکه فاصله بسیار کمی از ژاپن داشت. همانطور که گ. ای. خانین بدرستی متذکر میشود، مقایسه با ژاپن خیلی هم دقیق نیست. زیرا که اتحاد شوروی در اوایل سالهای ١۹۵٠ بازسازی اقتصادی پس از جنگ را به پایان رساند، اما ژاپن هنوز در فعالترین فاز چنین بازسازی به سر میبرد. در دوره بازسازی اقتصادی پساجنگ همیشه پویایی بالا نشان میدهند، برای اینکه محاسبات بر اساس شاخصهای اقتصادی کم پایه انجام میگیرد. اگر فقط نیمه نخست سالهای ١۹۵٠ را در نظر بگیریم، معلوم میشود، که آهنگ رشد تولید ناخالص اتحاد شوروی بالاترین جایگاه جهانی را بخود اختصاص میداد. فقط این واقعیت برتری اقتصاد استالینی را ثابت میکند، با اینکه حتی هیچگونه فرصت تجدید ساختار و انجام اصلاحات نیافت.
نیمه دوم سالهای ١۹۵٠ آهنگ رشد تولید ناخالص ملی رو به کاهش نهاد. این نشانه آن بود، که از اواسط سالهای ۵٠ مدل اقتصاد استالینی فرسوده شد؛ در آغاز سالهای ۶٠ فرسودگی ماهیت خطرناک گرفت.
کشورهایی مانند ایالات متحده آمریکا و انگلستان بلحاظ نرخ رشد تولید ناخالص داخلی بیشترین عقب ماندهها از اتحاد شوروی بودند. اتحاد شوروی هنوز به برابری نظامی با آمریکا و ناتو دست نیافته بود، اما فاصله کاهش پیدا کرده بود. اتحاد شوروی قدرت دفاعی خود را بسرعت گسترش داد. در سال ١۹۴۹ نخستین بمب اتمی را آزمایش کرد، آمریکا از انحصار سلاح هستهای محروم گردید. در آغاز سالهای ١۹۵٠ اتحاد شوروی قبل از آمریکا بمب هیدروژنی ساخت. در سال ١۹۵٣ ساخت زیردریاییهای اتمی ممنوع گردید. در این دوره در دفاتر طراحی اتحاد شوروی شکاری مافوق صوت، بمبافکنهای جت و در سال ١۹۵۵در دفتر طراحیکارالیوف نخستین موشک بالستیک قارهپیما ساخته شد.
در ادبیات شناخته شده چنین نظری مطرح میشود، که توسعه پویای اقتصاد اتحاد شوروی در سالهای ١۹۵٠ نتیجه عوامل کمّی، مقدم بر همه، بحساب جلب نیروی کار اضافی به تولید بود. همچانکه سالهای ١۹٣٠ میلیونها کارگر از روستاها برای مشارکت در ساخت و ساز به شهرها آمدند. اما اینطور نیست. بنا به ارزیابی گ. ای. خانین و سایر اقتصاددانان، فقط یک پنجم (۲٠ درصد) افزایش تولید ناخالص داخلی در سالهای ۵٠ بحساب جلب نیروی کار اضافی بدست آمد. به این ترتیب، ۸٠ درصد از افزایش آن محصول رشد بهرهوری نیروی کار بود. این در حالی بود، که قبل از جنگ کمتر از نصف آن را تشکیل میداد. خودرو ساخته شده در سالهای ٣٠ (مدل اقتصاد استالینی) به سرعت خود افزود.
اتحاد شوروی و ایالات متحده آمریکا تا آغاز سالهای ١۹۵٠ دارای سلاح هستهای بودند. احتمال درگیری نظامی مستقیم واشینگتن و مسکو خیلی کم بود. رویارویی، قبل از همه، بشکل مسابقه دو نظام اقتصادی، احساس میشد. بنظر میرسید، مدل اقتصادی استالین کمترین شانسی برای پیروزی آمریکا و متحدان آن در این مسابقه باقی نگذاشت. با این وجود، در نیمه دوم سالهای ۵٠ حوادث عجیب و غریبی در اقتصاد اتحاد شوروی اتفاق افتاد. در این باره، در نوشتار پایانی.