با روی کار آمدن آقای شریعتمداری به عنوان وزیرکار و بی اعتنایی های مکرر نسبت به دستمزدهای کارگران و برگزار نکردن جلسات شورای عالی دستمزد، سرانجام با دوبار برگزاری جلسه ای فرمایشی با نماینگان کارگری و کارفرمایی با افزایش ٤٠٥ هزار تومانی دستمزد موافقت کردند. این موافقت پس از سخنرانی اقای دکتر روحانی و اعلام اینکه دولت نمی تواند بیش از ٤٠٠ هزار تومان افزایش دستمزد را بپذیرد، انجام گرفت.
در اطلاعیه قبلی سندیکا متذکر شدیم که آقای شریعتمداری برای نابودی دستاوردهای کارگری به این منصب فرا خوانده شده اند و الحق که دستورات صندوق بین المللی پول را در این زمان کوتاه به خوبی اجرا کرده است. بی تردید میلیاردرهایی که در شورای عالی کار حضور دارند نخواهند گذاشت اتفاقی به نفع زحمتکشان رقم بخورد.
با همت وزیرکار حقوق کارگران نسبت به سال گذشته کمتر از نصف شده است. اگر شاخص دلار را در نظر بگیریم سال گذشته حداقل حقوق ١ میلیون ١١١هزار تومان و ٣٦٠ تومان بود که با محاسبه دلار ٤٢٠٠ تومانی، کارگر ایرانی ماهانه ٢٦٥ دلار دستمزدش بود.امسال با حداقل حقوق ١میلیون ٥١٦هزار تومان و ٨٨٢ تومان و با محاسبه دلار ١٢ هزار تومانی دستمزد هر کارگر به ماهانه ١٢٦ دلار تقلیل یافته است و این در حالی است که نماینده کارگری در شورای عالی دستمزد از افزایش 1 میلیون ٨٠ هزار تومانی دستمزد برای امسال صحبت می کرد.
این همدستی آشکار دولت و کارفرمایان و تمکین نماینده گانی که از توان و ظرفیت کارگری نمی خواهند برای پیشبرد خواسته های زحمتکشان استفاده ببرند و همه چیز را در مذاکره خلاصه کرده اند، کاری جز محروم کردن بیش از پیش خانواده های زحمتکشان از بهداشت و درمان و غذا و کار کردن با نصف دستمزدی سال قبل، فرمان کشتار خانواده های کارگری است. این فرمان در حالی صادر شده است که اختلاس گران یا از راههای امن و یا در دادگاههای بی خاصیت در امان هستند. سیاست حقوق های نجومی و دلالی با جان مردم توسط دولت گوش به فرمان ثروتمندان، سالهاست به اجرا گذاشته شده است.
تحمیل چنین زندگی فقیرانه ای برای تامین بودجه دولت است. آن هم بازی با سلامت و جان ٩٠ درصد انسان های این مرز و بوم. این تامین بودجه نه با گرفتن مالیات از نهادهای رسمی که از دادن مالیات فرار می کنند، نه با زندان افکندن دلالان، بلکه با ارعاب طبقه کارگر و به زندانی کشاندن کوشندگان هفت تپه، گروه ملی فولاد، سندیکای کارگران شرکت واحد و فلزکارمکانیک ایران و با تصویب دستمزدی نصف سال گذشته، صورت می گیرد.
دولت دکتر روحانی برخلاف گفته اقتصاددانان نه تنها ناکارآمد نیست بلکه بسیار کارآمد بوده و در راستای حفظ منافع سرمایه داران داخلی و خارجی و اجرای دستورات صندوق کارگر کُش بین المللی پول کار می کند. دولت در راستای جهانی کردن قیمت کالاهاست اما از جهانی کردن قیمت نیروی کارمان چشم پوشی می کند.
خواهران و برادران زحمتکش،
چاره کار ما فقط اتحاد است و بس. با قفل شدن دست های خسته از کارمان می توان آینده ای در خور فرزندانمان رقم بزنیم. تصمیم با ماست.
باز هم تکرار می کنیم، ما دست اتحاد بسوی همه تشکل های کارگری دراز کرده و از آنان می خواهیم با درک شرایط حاضر به تحکیم پیوند در جنبش کارگری همت گمارند.
متحد شویم و دستمزد و دوستان دربند خود را از اسارت نجات دهیم.
سندیکای کارگران فلزکارمکانیک ایران
٢٨ اسفند ١٣٩
خیزش سوسیالیستهای آمریکا
فرهاد مرادی بر مدار چپ
• «اینجا، در ایالات متحد آمریکا، با خطر ناشی از صدایی تازه روبهروییم که دارد سوسیالیسم را در این کشور غسل تعمید میدهد»؛ اینها بخشی از صحبتهای دونالد ترامپ است. «آمریکا هرگز کشوری سوسیالیستی نخواهد شد». هراس ترامپ، در مقام نماینده یک طبقه اجتماعی، بیجا نیست. کمپانی «مریام – وبستر» در پایان سال ۲۰۱۵ گزارش داد کاربرهای این دایرهالمعارف آمریکایی بیش از هر کلمه دیگری معنای «سوسیالیسم» را جستوجو کردهاند …
«بدون سوسیالیسم چیزی به نام دموکراسی وجود ندارد، همانطور که در غیاب دموکراسی سوسیالیسم نیز امری بیمعناست». رزا لوگزامبورگ
علیه سناتور سوسیالیست
برنی سندرز حالا دیگر چهرهای شناختهشده است؛ نامش را خارج از مرزهای آمریکا نیز شنیدهاند و ناظرهای بینالمللی خط فکری و برنامه سیاسیاش را میشناسند. پیشتر اما اینطور نبود؛ سناتور گمنام ایالتی کوچک بود در کرانه شرقی. بیستوششم ماه می 2015 که به صورت رسمی برای شرکت در انتخابات ریاستجمهوری سال 2016 اعلام آمادگی کرد، پوشش خبری چندانی نگرفت؛ جدی گرفته نمیشد، نامش به زبان نمیآمد و گاهی به طعنه «سوسیالیست ژولیده» خطاب میشد.
کلر مک کَسکل، سناتور دموکرات ایالت میزوری، در ژوئن 2015 به بایکوت رسانهای برنی سندرز اشاره کرد و گفت اگر رسانهها بهجای نادیدهگرفتن برنی، افکار سیاسیاش را موشکافی کنند، خودبهخود بیاعتبار خواهد شد. آنچه میگفت بازتاب خواست گروههای متنفذ حزب دموکرات بود. رسانههای همسو اطاعت کردند. نوشتند و گفتند در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا سوسیالیستها شانس پیروزی ندارند. خدعه ساختند. سیزدهم اکتبر 2015 که نخستین مناظره انتخابات مقدماتی حزب دموکرات برگزار شد، همه رسانههای جریان اصلی هیلاری کلینتون را برنده مناظره دانستند. کارشناسها و تحلیلگرهای تلویزیونی و ستوننویسهای روزنامهها یکصدا همین حرف را تکرار کردند. اما نظرسنجیهای آنلاین، بهخصوص در شبکههای اجتماعی ابرنی سندرز را پیروز میدان میدانستند. چنان اختلافی در نظرسنجی از یک چیز حکایت داشت؛ حرفهایها در زمین بازی خودشان واقعیت را دستکاری میکردند1.
جنگ متنفذین حزب دموکرات علیه سندرز متشکل بود از تبلیغ منفی، عددسازی، کارشکنی و تقلب؛ میخواستند اعتبار مبارزه سیاسی او را زیر سوال ببرند. جان لوئیس، از رهبرهای محلی جنبش حقوق مدنی در دهه 60 و نماینده دموکرات کنگره، مأمور جعل بود. یازدهم فوریه 2016 گفت حتی یک بار هم برنی سندرز را در راهپیماییها و جلسههای دهه 1960 ندیده است. ادعایش کذب درآمد. مجبور شد حرفش را پس بگیرد. بعدتر تلاش کردند با عدد، دروغ بسازند. در جریان انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در ایالت میشیگان، غالب ارزیابیهای پیش از رأیگیری، پیروزی قاطعانه هیلاری کلینتون را حتمی میدانستند. تعمد داشتند؛ میخواستند این باور را جا بیندازند که کارگرهای صنعتی آمریکا به پیام سوسیالیستی برنی بیتوجهاند؛ القایی موذیانه بود، هرچند هشتم مارس 2016 ایالت میشیگان سناتور سوسیالیست را انتخاب کرد. از روز هجدهم دسامبر 2015 تا چند ساعت پیش از برگزاری سومین مناظره مربوط به انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در نوزدهم دسامبر، دسترسی ستاد انتخاباتی برنی سندرز به بانک اطلاعاتیاش قطع شد. جف ویور، رئیس وقت ستاد برنی، گفت: «روح و قلب ستاد انتخاباتی ما» را هدف قرار دادهاند. جدای از اختلال در تحلیل دادهها و قطع ارتباط ستاد مرکزی با گروههای داوطلب، چنان اقدامی ضرر مالی هنگفتی برای ستاد سناتور سوسیالیست میتراشید. در همان روزها هزینه آن تنبیه بیمورد را 600 هزار دلار در روز تخمین میزدند؛ آمر آن کارشکنی، کمیته ملی حزب دموکرات بود. دست آخر به زور عریان متوسل شدند. دهم ماه می 2016، برنی سندرز برنده انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در ایالت ویرجینیای غربی شد. تمام 55 بخش این ایالت او را انتخاب کرده بودند؛ بااینحال در گردهمایی سراسری حزب دموکرات، در بیستوپنجم جولای 2016، آرای الکترال این ایالت به هیلاری کلینتون تعلق گرفت. تقلب تنها به ویرجینیای غربی محدود نمیشد؛ در مونتانا، ورمانت، نیوهمپشایر، ایندیانا و رودآیلند نیز آرای سندرز به سرقت رفت. مایکل مور در مستند اخیر خود، اعتراض اهالی این ایالتها را به تقلب صورتگرفته ثبت کرد؛ تصویرهایی که هرگز در رسانههای جریان اصلی دیده نشد. در همان ایام، ویکیلیکس فساد موجود در حزب دموکرات را ثابت کرد. دونا برازیل، از اعضای پیشین کمیته مرکزی حزب دموکرات، نیز گفت حزب علیه کمپین سندرز به فریب و دغل دست زده است؛ زبده ادعایش این بود: هیلاری کلینتون بر حزب سلطه مالی داشت. نوامبر 2017 الیزابت وارن نیز آن ادعا را تأیید کرد. با وجود تمام آن تقلبها، 14 میلیون آمریکایی به برنی سندرز رأی دادند. او توانست مردم را حول فکر سوسیالیسم بسیج کند؛ بالاترین مشارکت سیاسی مردم در تاریخ ایالات متحد آمریکا به نام ستاد انتخاباتی او ثبت شد. سندرز مترقیترین پلتفرم انتخاباتی تاریخ ایالات متحد را به حزب دموکرات تحمیل کرد. ریچارد ولف، از اقتصاددانهای مارکسیست آمریکا، اعتقاد دارد برنی تابوی سوسیالیسم در آمریکا را شکست. از چنین منظری میبایست پای این سوال را به میان کشید: تأثیر برنی سندرز بر میدان سیاست ایالات متحد آمریکا چه بود؟
کلمه «سین»
دونالد ترامپ در بیستوپنجم آگوست 2018، رهبرهای جهان را به مقابله با فکر سوسیالیسم فراخواند. بهانه چنان حرفهایی در سازمان ملل، وضعیت ناگوار ونزوئلا بود که مخالفان دولت آن کشور اصرار دارند دولتمردهای ناسیونالیستش را سوسیالیست خطاب کنند. با وجود این، در سخنرانی «میلیاردر کامیاب»، لایهای دیگر نیز وجود داشت؛ اظهارات آن روز ترامپ بیش از آنکه رو به دشمن خارجی باشد، خطاب به عدوی داخلی بود. ماه گذشته حرفهایش را تکمیل کرد؛ «اینجا، در ایالات متحد آمریکا، با خطر ناشی از صدایی تازه روبهروییم که دارد سوسیالیسم را در این کشور غسل تعمید میدهد»؛ اینها بخشی از صحبتهای دونالد ترامپ است در کنگره آمریکا که ششم فوریه 2019 ایراد شد؛ «آمریکا هرگز کشوری سوسیالیستی نخواهد شد». هراس ترامپ، در مقام نماینده یک طبقه اجتماعی، بیجا نیست. کمپانی «مریام – وبستر» (Merriam – Webster) در پایان سال 2015 گزارش داد کاربرهای این دایرهالمعارف آمریکایی بیش از هر کلمه دیگری معنای «سوسیالیسم» را جستوجو کردهاند. سال 2014 این مقام در اختیار کلمه «فرهنگ» بود. بااینحال جستوجوی معنای «سوسیالیسم» 169 درصد بیش از جستوجوی معنای کلمه «فرهنگ» بوده است. موسسه نظرسنجی گالوپ در آگوست سال گذشته گفت تنها 47 درصد از دموکراتها با سرمایهداری موافقاند. در سال 2016 این رقم 56 درصد بود. همان موسسه میگوید 57 درصد از دموکراتها و 16 درصد از جمهوریخواهان سوسیالیسم را به سرمایهداری ترجیح میدهند. در سه سال گذشته سازمان «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» (DSA) در جذب نیرو موفقیت چشمگیری داشت. وبسایت «اَکسیوس» در سپتامبر گذشته نوشت تعداد اعضای این سازمان از هفت هزار نفر در سال 2016 به 50 هزار نفر افزایش یافته است. این ارقام بر میدان سیاست آمریکا تأثیر قابل اندازهگیری داشتهاند: در واپسین انتخابات میاندورهای ایالات متحده 40 نماینده سوسیالیست به نهادهای رسمی سیاستگذاری ملی و محلی این کشور راه پیدا کردند.امکان اعلام موجودیت این نیروی اجتماعی به واسطه اتمسفر سیاسی ساختهشده توسط برنی سندرز تحقق یافت. مبارزه علیه وضع موجود در نبرد انتخاباتی او از پراکندگی درآمد و صورتی منسجم به خود گرفت. نقادی نظاممند وی روابط مبتنیبر سرمایه را در مظان اصلی اتهام قرار داد، نه سیاستهای این جناح یا آن جناح از هیئت حاکمه را. نتیجه آن نقد بنیادین نامگذاری چشمانداز مبارزه مردم بود: سوسیالیسم یا به قول جان نیکُلز، کلمه «سین».2 از سوی دیگر برنی سندرز با اتکا به همین نیروی اجتماعی توانست در سه سال گذشته پارهای از تغییرهای مهم را رهبری کند. در ژانویه 2019 گروهی از نمایندههای دموکرات کنگره لایحه افزایش حداقل دستمزد فدرال را تنظیم کردند. تصویب چنان قانونی – فارغ از ملیت، نژاد و جنسیت افراد – زندگی اقتصادی 40 میلیون کارگر ساکن آمریکا را تحتتأثیر قرار میدهد. رهبری این گروه را برنی سندرز برعهده دارد، به همین منظور نیز بیانیهای منتشر کرد. او نوشت چندسال قبل مخالفها مطالبه افزایش دستمزد به ساعتی 15 دلار را مطالبهای رادیکال میدانستند، «بااینحال جنبش مردمی متشکل از میلیونها کارگر در این کشور پاسخ منفی به این مطالبه را نپذیرفتند». پیش از این نیز؛ یعنی در سپتامبر 2018، بر سر همین مطالبه با ابرشرکت آمازون در افتاد. در زورآزمایی با آمازون پیروز شد. آمازون را واداشت تا دستکم ساعتی 15 دلار به کارگرهایش پرداخت کند. در نوامبر 2018 با مطالبهای یکسان به سراغ کمپانی بدنام «والمارت» رفت؛ نزاعشان همچنان ادامه دارد. تا اینجای کار والمارت امتیازهایی داده است. برنی سندرز اما میگوید کافی نیست.او در مارس 2018 تلاش کرد پای ایالات متحده را از جنگ داخلی یمن بیرون بکشد که در آن تلاش شکست خورد. اکتبر 2018 از رسوایی قتل جمال خاشقجی استفاده کرد. بار دیگر ایده پایاندادن به دخالت ایالات متحده در بلوای یمن را به میان کشید. در مقالهای برای نیویورکتایمز نوشت دخالت آمریکا در آن جنگ پوچ «تصویب کنگره را ندارد» و به این معنا «قانونی نیست». سودجویی دونالد ترامپ را مایه شرمساری دانست. با ارجاع به گزارش تکاندهنده وبسایت «اینترسپت» (Intercept) از اقتصاد سیاسی جنگ یمن، مایک پمپئو را عروسک خیمهشببازی کمپانی اسلحهسازی «ریتیون» (Raytheon Company) خواند. در همان مقاله وعده داد ماه آینده لایحه شکستخورده ماه مارس را دوباره به سنا خواهد فرستاد و به وعدهاش عمل کرد و سیزدهم مارس 2019 پیروز شد. نبرد سه سال گذشته سوسیالیستهای دموکرات علیه وضع موجود بازهای گسترده را دربر میگیرد. از کوشش برای اصلاح نظام قضائی تا تلاش به منظور اصلاح نظام مالیاتی کشور به نفع فرودستان و از مبارزه علیه تغییرات آبوهوایی تا نبرد با سویههای امپریالیستی نظام سیاسی ایالات متحده میتوان ردپای رهبری این گروه از مردم را دید. آنها بر مترقیترین سنت سیاسی چپ تأکید دارند: جمعیتسازی. نتیجه یارگیری اجتماعیشان اما صرفا به قانونگذاریهای خرد و کلان محدود نمیشود – سوسیالیستها دارند لحن و گفتاری نوین بر میدان سیاست ایالات متحده تحمیل میکنند. پیروزی ایدئولوژیکی میتواند مهمترین پیروزی آنها باشد.
به نام سوسیالیسم
در انتخابات مقدماتی دوره قبل حزب دموکرات، جریان مسلط حزب به مهمترین سرفصلهای کارزار انتخاباتی برنی سندرز تن نمیداد. بهداشت و درمان همگانی، آموزش عالی رایگان و تعیین حداقل دستمزد را مطالبههایی رادیکال میدانستند. با تمامی فشارهای سیاسی جناح چپ در نهایت هیلاری کلینتون بهداشت و درمان همگانی و آموزش عالی رایگان را نپذیرفت. بااینحال تمامی آن سرفصلهایی که رادیکال خوانده میشدند، پایه برنامه انتخاباتی نامزدهای دموکرات انتخابات ریاستجمهوری 2020 را تشکیل میدهند. چنین رویکردی را انرژی سیاسی جنبش سوسیالیستهای دموکرات به حزب تحمیل کرد. «موفقیت ما در تغییر ایدئولوژیکی حزب [دموکرات] بیش از آن چیزی است که رویای تحقق آن را میدیدم». اینها عبارتهای برنی سندرز است در ژانویه 2019: «جهان تغییر کرده است». لیبرالهای حزب دموکرات اما در برابر این تغییر ایدئولوژیکی سرسختی نشان میدهند. میگویند اگرچه برنی سندرز توانست هوایی تازه در حزب بدمد، اما تنها «سیاست هویت» میتواند ضامن همبستگی حزبی باشد، نه «سیاست طبقاتی» که شالوده فکر سیاسی سندرز را میسازد. رویکردشان تقسیم پیکره مردم به واحدهای کوچک است. آنچه میگویند پژواک بهروزشده سفسطه عوامفریبانه هیلاری کلینتون است که به سیاق استفهام انکاری میگفت: «اگر همین فردا بانکهای بزرگ را در هم بکوبیم، آیا به ختم نژادپرستی و پایان ستمهای جنسیتی منجر میشود؟» تا لحظه نگارش این سطرها انتقاد اصلی لیبرالها و جناح مسلط حزب دموکرات به برنی سندرز این است: تأکید بیش از اندازهاش بر ستمهای طبقاتی، کمتوجهی به باقی اشکال ستم، ازجمله ستمهای نژادی و جنسیتی را به همراه میآورد. چنان رویکردی، از یک منظر، جزء انتقادهای بجاست. در ابتدای ژانویه 2019 گروهی از زنهای فعال در کارزار انتخاباتی سندرز در سال 2016، مدعی شدند برخی از مردهای همکارشان به آنها آزار جنسی رساندهاند [3]. واقعیت انکارناپذیر دیگر نقش محوری مردهای سفیدپوست و همچنین تفوق جمعیتی آنها، در کارزار انتخاباتی سناتور سندرز در سال 2016 است. دستاوردهای متأخر نظری و تاریخی چپ ثابت میکنند جنبشهای برابریطلبانه اگر هریک از صور شناختهشده تبعیض را در روابط درونی خویش به رسمیت بشناسند، نقش موثری در لغو نهایی بهرهکشی از انسان و طبیعت ایفا نخواهند کرد. بااینحال برنی سندرز، حتی به شهادت مخالفهای سیاسی او، از لحظه آگاهی به این نقص ساختاری در کارزار انتخاباتیاش تغییر رویه داد و دستبهکار اصلاح شد. رفتاری بود ناشی از تعهد سیاسی. ارتباط با گروههای محلی فعال علیه نابرابری نژادی و جنسیتی محدود به کارزار انتخاباتی 2016 نشد و در سه سال گذشته او با این گروهها ارتباطی مستمر داشته است. لیبرالها هویت سندرز را پیرمردی تعریف میکنند سفیدپوست و پیرو استاندارد غالب جنسی. میگویند رنگینپوستها، زنها و جوانها – در مقام ائتلاف سازنده پایگاه اجتماعی حزب دموکرات – به نمایندگی مرد سالخورده سفیدپوست دگرجنسخواه تن نخواهند داد. بدنه اجتماعی لیبرالها میتوانند از روی سادهلوحی چنان معنایی را بپذیرند؛ اما مرکزیت حزب دارد آگاهانه به چشم حقیقت خاک میپاشد. یکی از سندهای مصادرهشده از طرف ویکیلیکس نشان میدهد کمیته مرکزی حزب دموکرات در سال 2016 یهودیبودن سندرز را دستمایهای قرار داد برای تبلیغ منفی علیه او. از سوی دیگر چنان تعریفی، حتی از منظر سیاست هویت، نقص اساسی دارد. برنی سندرز درعینحال به دو گروه حاشیهای که تاریخی طولانی از ستم و تبعیض نظاممند را تاب آوردهاند، تعلق دارد: اجتماع مذهبی-نژادی یهود و جامعه سیاسی چپ. این بهانهجویی افراطی بالاترین حد ورشکستگی «سیاست هویت» را لو میدهد [4]. تراژدی-کمدی این روزها این است: جو بایدن که هم رقیب سرسختی برای برنی سندرز به حساب میآید و هم شانس بالایی برای شکستدادن دونالد ترامپ دارد، به علت همین افراط شانس رقابت در انتخابات را از دست داده است– بنا به معیار پلیسهای سیاست هویت، بایدن هم پیرمردی سفیدپوست و دگرجنسخواه است. با همه این تفاسیر پاسخ اصلی جناح چپ به رقبای لیبرال پاسخی نظری است. معتقدند «سیاست طبقاتی» سندرز نهتنها به تبعیض نظاممند علیه اقلیتها کمتوجه نیست؛ بلکه قصد ارتقای کیفی مبارزه علیه این دست نابرابریها را دارد. میگویند برنی سندرز که در دوره قبل نیز معتقد بود باید پس و پشت تبعیضهای نژادی و جنسیتی را هدف قرار داد، برابری نژادی و جنسیتی را در گرو تغییر ساختاری میداند. یکی از درخشانترین مثالها در این زمینه برنامه عملیاتی سناتور سندرز به منظور اجرای عدالت نژادی است. هشتم آگوست 2015 ستاد انتخاباتی سندرز برنامهای تنظیم کرده بود برای سخنرانی سناتور در جمع هوادارهایش در شهر سیاتل. شمار جمعیت درخورتوجه بود. همزمان با آغاز سخنرانی سندرز گروهی از فعالهای جنبش «جان سیاهپوستها مهم است» جایگاه سخنرانی را اشغال کردند. برنی به نادیدهگرفتن سرفصلهای حیاتی مربوط به اجتماع آفریقاییتبارهای آمریکا متهم شد. مراسم آن روز به هم خورد. سناتور صحبتهای معترضها را شنید، برای هوادارها دست تکان داد و رفت؛ اما دو روز بعد متن برنامه عملیاتیاش در حوزه برابری نژادی را منتشر کرد. مشخص بود آن برنامه عملیاتی را از پیش تهیه کردهاند. ناظرانی نوشتهاند تهیه چنان برنامه فکرشدهای وقتگیر است. بعدتر هیلاری کلینتون سه ماه زمان گذاشت تا متنی همتراز با پلتفرم برنی سندرز تنظیم کند؛ ولی نتیجه کار ستاد کلینتون به شکلی عیان رقیقتر و غیرحرفهایتر بود. پلتفرم سندرز همچنان کاملترین برنامه ارائهشده در حوزه برابری نژادی محسوب میشود. آن پلتفرم اعمال خشونت علیه رنگینپوستها را در پنج حوزه دستهبندی میکند: خشونت فیزیکی، خشونت سیاسی، خشونت قانونی، خشونت اقتصادی و خشونت زیستمحیطی. نسبت هریک از آن خشونتها با مجموعهای از نهادهای حاکم بر جامعه آمریکا تعریف میشود. جان کلامش این است: از پلیس تا قوه مجریه و از نهادهای قانونگذاری و دستگاه قضائی تا نهادهای بازار آزاد در پاسداری از نابرابری نژادی در خاک آمریکا همداستاناند؛ بنابراین سرآغاز تسویهحساب نهایی با مسئله نابرابری نژادی جز از طریق تغییرات ساختاری میسر نیست.پیروزی این طرز تلقی در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات و بعدتر در انتخابات سراسری در حکم یک پیروزی ایدئولوژیکی به نفع جریان فکری چپ است. اسلاوی ژیژک در آوریل 2013 نوشت: «پیروزی حقیقی نه با غلبه بر دشمن؛ بلکه هنگامی رخ میدهد که حتی خود دشمن زبان تو را به کار گیرد؛ بهگونهایکه افکار تو بنیان کل کارزار را شکل دهد» [5]. سوسیالیستهای آمریکا در آستانه چنین پیروزی دورانسازی قرار گرفتهاند. هرچند پیروزی نهایی به مواجهه هوشمندانه چپ با پیچیدگیهای نبرد سیاسی 18 ماه آینده بستگی حیاتی دارد. نیرنگهایی پیچیده و خشونتهایی عریان در راه است. با همه اینها نشانههایی روشن نیز دیده میشود. وضعیت فعلی آمریکا توأم با بیم و امید است: نخستین جمهوری تاریخ بشر به سوسیالیسم تن خواهد داد یا به بربریت؟
منبع: شرق
یادداشت
[1] در انتخابات ریاستجمهوری 1960 اتفاقی مشابه رخ داد: نظرسنجیهای رادیویی به نفع ریچارد نیکسون بود و نظرسنجیهای تلویزیونی به نفع جان اف کندی. کسانی میگویند در آن دوره رادیو ابزار مورد استفاده گروههای محافظهکارتر و مسنتر بود و تلویزیون مورد استفاده ترقیخواههای جوان. در 2015 تلویزیون جای رادیو را گرفته بود و اینترنت، به شکلی پیچیدهتر، نقش اجتماعی تلویزیون در دهه 1960 را ایفا میکرد. [2] The “S” Word: A Short History of an American Tradition … Socialism: عنوان کتابی به قلم جان نیکُلز، روزنامهنگار ترقیخواه آمریکایی. [3] سناتور سوسیالیست بیمعطلی شجاعت آن گروه از زنها را در طرح مسئله ستود و از آنها عذرخواهی کرد. [4] شکست سیاسی «سیاست هویت» در حزب دموکرات پیشتر در این گزارش تحلیل شده است: «سویه مستهجن سیاست هویت»: گزارشی از صعود دونالد ترامپ به کاخ سفید، روزنامه «شرق»، شماره 3013. [5] «آنچه چپ باید از تاچر بیاموزد: شجاعت ساده تصمیم»، اسلاوی ژیژک، ترجمه امیر گلابی، روزنامه «شرق»، شمار، 1715.
سالی که گذشت!
بهاران خجسته باد
فریبرز رئیس دانا
• با همه ی اینها می توانیم عید نوروز را گرامی بداریم، پایداری زنان و مردان مصمم به ساختن دنیای بهتر فردا در میهن، و دوام باورمندانه و مصممانه به این که دنیای دیگری ممکن است، گرامی ترین انگیزه برای زندگی در سال نو است. بهاران خجسته و نوروزتان فرخنده باد. …
* مردم شریف، آزاده زنان و مردان ایران، نوروزتان پیروز، بهاران خجسته باد
با همه ی رنج هایی که دیدید و دیدیم و در عرصه های سیاسی و اقتصادی واجتماعی بار آنها را بر دوش کشیدیم و با همه ی تبعیض ها و فلاکت های داخلی و فشارها ی امپریالیستی خارجی که شاهد بودیم و شاید هنوز هستیم، کسانی که از پای در نیامده به مقاومت اعتقاد داریم. برای ما نوروز معنایی ژرفتر از آنچه سنت اجتماعیمان به ظاهر به میراث گذاشته است، دارد. نوروز برای ما پیام نو شدن، یافتن و بازیافتن همدیگر، تحکیم دوستی های انسانی و تقویت روحیه ی خودی و جمعی است برای ادامه راه. خجسته باد شروع سال نو و رسیدن نو برگ های امید در دل هایی هر چند شکسته و کدورت دیده و گام زدن برای دگرگونی های اساسی و رهایی و بهروزی امروز و فردای همه ی مردم به ویژه زنان و مردان تلاشگر و ارزش آفرین. *** اجازه بدهید سفره ی شادی هامان را با فراموش کردن رنج هایی که بر مردم رفت پهن نکنیم. در سال گذشته دستگیری ها، زندان کردنها، لجاج ها و سرکوب ها در پوشش قانون علیه کارگران معترض و ستم به زنان، آزادیخواهان، فعالان حقوق بشر، کنش گران محیط زیست، روزنامه نگاران، نویسندگان به ویژه اعضای کانون نویسندگان ایران با شدت بیشتری ادامه یافت و موجی از نا امیدی و دل سردی و اندوه برای خانواده ها و یاران عزیزان زیر فشار به راه انداخت. بهانه مثل همیشه تکرار همان جمله بود: اقدام علیه امنیت ملی ، تجمع وتبانی، اهانت … وضع به شدت آزارنده ی اقتصاد ایران به ویژه ادامه گرانی کمر شکن، بیکاری زجرآور، فقر شرم آور باز هم اشک محرومان و خشم مردمان را برانگیخت. در آستانه ی نوروز تهی دستی ها به رنجی اندوه زا برای هشتاد در صد جامعه بدل شدند. تشدید تحریم ها و تهدید به تحریم بیشتر بر اقتصاد تاثیر منفی بیشتری ایجاد کردند. این تحریم ها بر بنیاد اقتصاد آسیب دیده و رنجور از فشار فساد و رانت خواری و تبعیض مردم را باز به سوی فلاکت بیشتر کشاند، آه از دل ها بیرون آورد، ساخت صنعتی کشور را متزلزل کرد، کشاورزی را فلج تر ساخت و از خدمات اولیه ی مربوط به حق برخورداری مردم به ویژه در بخش درمان و سکونت و آموزش بکاست. اقدام تروریستی جنایت بار گروههای تروریستی مرتجع و تحریک شده از سوی عربستان و مورد حمایت پاکستان به کشته شدن دهها نفر از مرزبانان جوان و وظیفه ای و کادر کشور در بلوچستان انجامید. شماری از به اصطلاح براندازان کوته بین انقلابی نما، اما در واقع وابسته به سازمان های اطلاعاتی و نظامی خارجی که در عمل مخل حرکت مستقلانه روبه رشد مقاومت وتلاش مردم هستند باز به صدا در آمدند که “این کار، کار خودشان” بوده است. بی تردید ترامپ، پنس، پمپئو، جینا هاسپل، هوک، بولتون و جولیانی مسئولیت افزایش فقر و محرومیت و مرگ و میر ناشی از آن را در ایران بر عهده دارند. خبر دارم شکه آمار مرگ و میر کودکان و سالمندان متعلق به لایه های نادار جامعه، به دلیل فقرزایی و مشکل تامین هزینه ی درمان بالا رفته است. جنایت کاران وابسته به انحصار های بین المللی در پوشاکی آراسته و دل سوزی ها برای چند چهره ی زندانی برگزیده، مسئولیت خود را لاپوشانی می کنند. این مداخله های مردم آزارانه، صد البته نمی تواند مسئولیت دولت و قدرت های سیاسی و اقتصادی حاکم داخلی را که نتوانسته اند و نخواسته اند بنیه ی اقتصاد را به نفع مردم بهبود بخشند و همدلی همگانی و نیروی مقاومت را بالا ببرند نمی کاهد. دولت در سال گذشته نخواست از درگیری های نالازم بپرهیزد و تدبیرهای لازم را به کار ببرد تا در نتیجه ی آن جلوی فساد گرفته شده منابع برای زندگی عادی و ادامه ی حیات اقتصادی به کار افتد. محمد بن سلمان مثله گر Bin Salman The Mutilator توانست یکی از دهشتناکترین جنایت ها را در حضور شعور مردم مرتکب شود و یک مخالف خود را به سفارت فراخواند و قطعه قطعه اش کند و جسدش را پنهان سازد. اما او توانست به دلیل شراکت او و دولت عربستان سعودی و نقش یاری رسان اقتصادیش به انحصارهای بین المللی و سلطه گران پولی ومالی باز بر سر قدرت بنشیند و به پیش بتازد. رئیس جمهور آمریکا عملا از او به عنوان یک مشتری چند صد میلیاردی دفاع کرد. اجلاس قدرتمندان اقتصادی داووس از او حمایت ویژه کرد.آمریکا مصمم شد فن آوری هسته ای در اختیار او قرار دهد، در حالی که به نتایج سرمایه گذاری فن آوری پرهزینه ی ایران ضررهای سنگین وارد ساخت و مسئولان ایران هم هیچ کدام از این خسارت صد تا دویست میلیارد دلاری دم بر نیاوردند. بن سلمان، اما در سفر به پاکستان و هند و چین مورد استقبال ویژه ی فرش قرمزی و در پاکستان با استقبال باشکوه و بی سابقه قرار گرفت. او به این سه کشور به ترتیب توافق ده، صد و بیست و هشت میلیارد دلاری را وعده داد. سال گذشته انبار های تسلیحات خاورمیانه و از جمله ایران، با هدف خرید های سنگین و محروم سازی مردم از رشد و رفاه پر و در مخزنهای انفجار فاجعه بار تلنبار شدند. در آخرین روزهای سال، یک تروریست از جنس راست افراطی نادان و بی رحم در نیوزیلند گوی سبقت از انواع دواعش جاهل و تحریک شده و بیرون رانده شده از مدارهای اجتماعی به دلیل محرومیت، ربود. او دست به قتل عام نمازگزاران زد و پنجاه کشته و دهها مجروح تحویل داد در حالی که از کار قهرمانانه خود فیلم هم می گرفت، پس از دستگیری هم، با انگشتانش علامت برتری سفید را در جلوی دوربین دادگاه نمایش داد. این کار دنباله ی جنایت های مشابه در نروژ و آمریکا و انگلستان بود. ترامپ اما ضمن ابراز تاسف مکانیکی اظهار داشت که نمی پذیرد روحیه ی راست گرایی افراطی و اسلام ستیزی و فاشیسم در جهان غرب پیشرفته رو به گسترش باشد. در واقع او و شخصیت های همانند او، هم اثر و هم انگیزه ی خود را ریاکارانه انکار می کنند. در آخرین روزهای سال، آمریکا اعلام کرد که به بازرسان دیوان داوری کیفری بین المللی، که برای تحقیق درباره ی جنایت های جنگی آمریکا قصد سفر به این کشور را دارند اجازه ی ورود نمی دهد.این کشور هم چنین تهدید کرد که آماده است آنها را در فهرست تحریم خود قرار دهد. جنایت و ترور از سوی آمریکا و اسرائیل نام مدعیانه تمدن و آزادی و امنیت دارد و هرگز آنها به هیچ کس پاسخگو نیستند. همه ی دولت ها و مردم جهان باید در برابر قدرت این منبع ستم و نادانی به زانو در آیند و پاسخگو باشند. تحریم ابزاری شده است بدون کاربرد اسلحه، برای به زمین انداختن هر کشور یا گروه مخالف واستقلال طلب، که مثل آب خوردن علیه مردم به کار می رود. اسرائیل به کشتن مردم فلسطین و بمباران های بی وقفه ی این سرزمین و به خانه سازی و تصاحب املاک و زور گویی در سرزمین فلسطینیان و ادامه ی اشغال سوریه و غزه و کرانه ی باختری ادامه می دهد. در آخرین روز های سال در مقابل شلیک دو موشک از غزه به سمت اسرائیل، که مسئولان غزه بلافاصله آن را یک اشتباه از سوی اعضای رده های پایین خود اعلام کردند، یک صد موشک به مناطق مسکونی و غیرمسکونی شلیک کرد و به آدمکشی و نمایش قدرت از نوع آریل شارون و نتانیاهو ادامه داد. در ونزوئلا امپریالیست ها با هدایت و مسئولیت مستقیم آمریکا و با بکار گرفتن یک عروسک دست نشانده، گوایدو، به مداخله های آزارنده و ضداستقلال و ضد مردم ادامه دادند. دولت دست راستی افراطی و متعهد صهیونیست ها در برزیل در کنار کشورهای اروپایی از دست اندر کاران این مداخله اند. توطئه هایی مانند ارسال کمک به ونزوئلا، در همان حال که با انواع تحریم ها و بازدارندگی ها مردم ونزوئلا را به فقر می کشانند، حمله سایبری برای قطع برق و ایجاد ناآرامی با کمک کشورهای متحد آمریکا ادامه می یابد. این تضاد آشکار را، که مردم جهان به چشم خود می بینند آمریکا برای نجات مردم ونزوئلا اعلام می کند. اما در همین چند روز پیش سرپرست وزارت دفاع ناگزیر شد به وعده ی عروسک خود، گوایدو، مبنی بر پیوستن ارتش به آنان اشاره و بی اعتباری آن را نشان دهد و بدینسان سیاست گذشته را جبران کند. آمریکای لاتین که برای مدتی است که در کشورهای مختلف در راه استقلال و آزادی گام بر می دارد باز با انواع توطئه ها دستخوش مداخله ها و نفوذهای رژیم چنجی قرار گرفته است.
سیاست های اقتصادی بازار گرای افراطی به نفع یک جریان از دو جریان اصلی انباشت سود و قدرت، ادامه یافت اما هیچ از رشد بادکنکی جناح دیگر نکاست. حاصل سیاست هایی که دولت بر آن پای فشرد و می فشارد فقر و بیکاری بیشتر بوده است و ادامه ی توزیع ناعادلانه ی ثروت و در آمد و امکانات اجتماعی و ادامه ی سلطه ی انحصاری دو جناح. دولت با ادعاهای خلاف واقع، در مقابل چشم و گوش حیرت زده ی مردم، گویا اساسا نمی پذیرد که درجهت نادرست غیرقابل قبول حرکت می کند. ماشین خصوصی سازی، به معنای اختصاصی سازی به جلو می رود در حالی که سرمایه داری وابسته به نهادهای دولت نیز ماشین خود را می رانند. در این میان مردم باز فرصت زندگی را از دست می دهند و در ناامیدی و فلاکت فرو می روند. گویا چاره ی کار دولت (و جناح هایش) نیز همانا بقای قدرت به هر بها در صحنه های داخلی و بین المللی و نیز وادار کردن به مشارکت دم انتخابات، است.
*** با همه ی اینها می توانیم عید نوروز را گرامی بداریم، پایداری زنان و مردان مصمم به ساختن دنیای بهتر فردا در میهن، و دوام باورمندانه و مصممانه به این که دنیای دیگری ممکن است، گرامی ترین انگیزه برای زندگی در سال نو است. بهاران خجسته و نوروزتان فرخنده باد.
اقتصاد مردمی؛ سیاست دموکراتیک
گفتگوی نشریه ی دانشجویی آگاهنامه با فریبرز رئیس دانا
اخبار روز: دوماهنامه ی «آگاهنامه» در شماره ی زمستان خود با فریبرز رئیس دانا اقتصاددان سوسیالیست گفتگویی انجام داده است که برای نشر در اختیار اخبار روز قرار گرفته است. رئیس دانا در این گفتگو ضمن بررسی مسائل اقتصادی جامعه ی ایران تاکید می کند همه ی دولت های جمهوری اسلامی از زمان هاشمی رفسنجانی در جهت نئولیبرالیسم حرکت کرده اند. او ضمن تاکید بر این که نیروهای چپ باید آلترناتیو خود را برای وضعیت فعلی جامعه مطرح کنند تاکید می کند: گروه های اجتماعی مختلف مردم باید حول خواسته های اساسی و بدیهی اشان کوشش کنند همدیگر را پیدا کنند، پیدا کردن همدیگر دارای معنای خاص تشکیلاتی ابتکاری است.
با پروژه شوک درمانی آغاز کنیم. چند وقتی است که از ایده ی شوک درمانی به میانجی نئومی کلاین و کتاب دکترین شوک او برای تحلیل کنونی ایران استفاده میشود. به طور کلی ایده ی شوک درمانی بیان کننده ی چه وضعیتی است و آیا در ایران پروژه ی شوک درمانی اجرا شده است؟
شوک در مانی به نائومی کلاین تنها مربوط نیست. شوک درمانی یک برنامه ی راست گرای افراطی بوده است تحت رهبری مکتب شیکاگو، آن هم به وسیله ی میلتون فریدمن که نخستین بار تجربه اش را در شیلی بعد از کودتا علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده داشتند. موقعی که میلتون فریدمن پا در شیلی گذاشت اعلام کرد که من یک پزشک هستم، پزشک اقتصاد و برایم مهم نیست که بیمارم چه ایده ای دارد. من آمده ام اقتصاد را ترمیم کنم. او آشکارا دروغ میگفت، برای اینکه میتوانست به کشورهای دیگر برود. اما بلافاصله پس از کودتا وارد شیلی شد. همکاری میلتون فریدمن با دارودسته ی شیکاگو بود، این اسمی است که من از آندره گوندر فرانک وام گرفته ام و در چند مقاله و کتاب از این نام استفاده کرده ام. دارودسته ی شیکاگو در واقع قوتشان را از سی آی ای و از تحقیقات دانشگاهی راستگرا که آغازگر برنامه های نئولیبرالی بودند می گیرند. به نظر من جایزه ی نوبل اقتصادی که به فریدمن داده شد و سروصدایی که حول و حوش مکتب شیکاگو راه افتاد با برنامه ی مشخصی بود. بسیار خب، به هر حال معنی شوک درمانی این بود که می بایست کلیه ی کنترل اقتصادی که به نفع کارگران و به نفع طبقه ی متوسط و مردم فرودست دست برداشته شود و این اتفاقها و این عمل را آن چنان سریع و ناگهانی انجام دهند که تا مردم گیج هستند و حواسشان جمع نشده است، ضربه را بزنند. این جوهره ی نظریه ی شوک درمانی بود. نائومی کلاین، این را با نظریه ی روان درمانی که شوک های الکتریکی به بیماران میدهند مقایسه کرده است. به هر حال در اقتصاد، شوک درمانی ابزاری شد و در اختیار اقتصاددانان راست گرا قرار گرفت. اقتصاددانان راست گرا در ایام منتهی به کودتای شیلی و به رهبری میلتون فریدمن و دارودسته ی شیکاگو پا به میدان گذاشتند و بعد در دوره ی ریگانومیکس، یا دوره ی اقتصاد ریگانی در حدود میانه ی دهه ی هشتاد میلادی، پا گرفت که مفاهیم خود را تئوریزه کردند، به محافل قدرت و محافل آکادمیک دست اندازی کردند و در دولتها مصادر امور را به دست گرفتند. در سال ۱۹۷٣ که بعد از کودتای شیلی، وارد شیلی شده بودند، نئولیبرالیسم و توافق واشنگتن مطرح نبود. آن زمان ایالات متحده نمیتوانست جریان های دموکراتیک و رادیکال چپ را تحمل کند، به ویژه بعد از شکست مفتضحانه ای که در ویتنام متحمل شده بود و به خصوص در آمریکای لاتین که ایالات متحده آن را حیاط خلوت خودش میدانست. پس از آن سال، یعنی از سال ۱۹۷٣ تا سالهای میانه ی دهه ی هشتاد، نقطه نظرهای کینزگرایی و اقتصاد رفاه و مداخله ی دولت و برنامه ریزی، در اقتصادهای سرمایه داری غرب غالب بود ، اما آن روش ها و سیاست ها از درون با مشکل مواجه شده بود به این دلیل که نمیتوانست مشکل ذاتی نظام سرمایه داری که باعث عدم تعادل میشود را حل کند. این سیاست ها موجب گسترش بدهی ها، افزایش بی رویه ی نقش دولت و تنبل شدن تکنولوژیکی واحدهای صنعتی شده بود، ضمن اینکه سرمایه داری فکر می کرد که آن روش ها بار سنگینی بر دوشش ایجاد میکند زیرا از دستمزدها و خدمات رفاهی طبقه ی کارگر و طبقه ی فرودست و متوسط و محرومان حمایت می کند و بورژوازی حاضر نبود این بار سنگین را به دوش کشد. اگر هزینه ای برای این مقصودها خرج میشود ، حاصل ارزش تولید خود کارگران است. سرمایه داران میخواهند بگویند سهم پرداخت های بیمه ای را ما می دهیم ، اما اصلاً این طور نیست زیرا تمام آن از سهم دستمزد برداشته می شود. سرمایه داری مطلقاً نباید ادعا کند که این هزینه ها را می دهد ، بلکه اضافه ی ارزش های ایجاد شده ی طبقه ی کارگر را غارت می کند. بعد هم به دلیل مبارزه ی کارگران و دولت های سوسیال دموکرات و دولت های اصلاح طلب واقعی یا دولت های چپ گرا، به هر حال، بخشی از آن دستاوردها متعلق به این مبارزات بودند، نه مرحمتی سرمایه داری. سرمایه داری همین را هم تحمل نمیکرد و به ویژه وقتی منجر به قدرت رسیدن یک دولت چپ گرا میشد. دولت چپ گرایی که از محبوبیت عظیمی برخوردار بود، دولت چپ گرایی با پشتوانه ی آرای عمومی، سرمایه داری نمی توانست بهانه بیاورد که شما یک نظام خودکامه هستید. سالوادور آلنده نمونه ی کاملش بود. اولین بار ضربه را از آنجا وارد کردند از ۱۹۷٣ تا ۱۹٨۶ یعنی ۱٣ سال دیگر این کشمکش ها به طول انجامید. در جریان این کشمکش، کینزگرایی و دولت های سوسیال دموکرات میانه رو و راست گرا نشان دادند که از پس معضلات درونی نظام سرمایه داری برنمی آیند. بنابراین چون با نارسایی روبه رو شدند مورد حمله ی جریان های راست قرار گرفتند، نه اینکه جریان های راست راه حل نجات داشته باشند، بلکه راه حل آنها سرکوب بود ، شوک درمانی بود که ریشه اش در سیاست های تحمیلی دارودسته ی شیکاگو با حمایت سی آی ای در شیلی و پشتوانه ی اصلی آن نیز کمپانی آی تی تی بود که به معادن مس شیلی برای فعالیتهای تولیدی خودش به شدت احتیاج داشت. بعد هم ایجاد یک دولت سوسیالیستی در حالی که آمریکا، در ویتنام و کوبا شکست مفتضحانه خورده بود و از سوی دیگر محبوبیت فیدل کاسترو در سطح جهانی، برایشان غیرقابل تحمل بود. این بود داستان شوک درمانی، یعنی اینکه کلیه ی سیاست های ضدکارگری و ضدمردمی، سیاست های دفاع از انباشت شدید سرمایه و سود فوق العاده برای سرمایه داری را آن چنان یک شبه تحمیل کرد که این سیاست ها قبل از بیدار شدن مردم و واکنش نشان دادنشان به آنها تحمیل شده باشد و مجموعه ی این سیاست ها بر بنیه ی زندگی اجتماعی آوار شده باشد. آندره گوندر فرانک کتابی در مورد دخالت دارودسته ی شیکاگو در اقتصاد شیلی داشت، در ابتدای این کتاب شوک درمانی و ارتباط بین فریدمن و دارودسته اش را با سی آی ای فاش میکند ، گر چه گوندر فرانک در اواخر عمرش از سیاست ها، روش ها و نقطه نظرهای انتقادی خود دست کشید و به راست گرایش پیدا کرد ولی در نظریه هایش برای مثال توسعه وابستگی و افشای شوک درمانی، یادگارهایی مفید در اقتصاد سیاسی باقی گذاشت . وی در این کتاب با بیان خاطره ای به میلتون فریدمن در ایامی که در دانشگاه شیکاگو شاگرد او بوده است می پردازد و به فریدمن میگوید که تو بعد از یک یا دو جلسه به من گفتی: «از کلاس من بیرون برو، تو به درد این میخوری که در یک رشته ی هنری تحصیل کنی، احساساتی هستی و به درد اینجا نمیخوری.» گوندر فرانک میگوید او به نحوی توهین آمیز من را بیرون کرد. بعد من با یک دختر شیلیایی ازدواج کردم و در شیلی با سالوادور آلنده آشنا شدم و کودتای جنایت بار پینوشه و حضور فریدمن را در شیلی دیدم. حالا من خدمت گزاری تو برای سی آی ای و نسخه های اقتصادی ضدمردمی تو را فاش خواهم کرد. این حاصل سیاست های میلتون فریدمن و اثر آن بر زندگی کارگران با وابسته کردن اقتصاد شیلی و کٌند کردن سرعت رشد نامتعادل و ناموزون کردن زندگی اقتصادی و خراب کاری های ساختاری بود که شوک درمانی را نشان میدهد. آنچه که میخواهم بگویم این است که شوک درمانی را یک مقدار با وضعیت ظاهری نگاه نکنید. شوک درمانی یعنی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد. در ایران این ایده از زمان هاشمی رفسنجانی پی گرفته شد. یک وجه آن ارزان سازی نیروی کار است. اما وجه اصلی همان ضربه ی ناگهانی و گرفتن تقریباً تمام امتیازهایی است که کارگران و توده های مردم در طول سالها با مقاومت و مبارزه ی خود در سطح جهان، به دست آورده بودند. اما به نظر من در ایران شوک درمانی تاکنون انجام نشده است؛ آن چه صورت گرفته اتفاقاً خواب درمانی بوده، یعنی قرص های خوابی که بعد از سیاست های راستگرایی که افراطیون پیاده کرده اند خورانده شد. سیاست های نئولیبرالیزه کردن اقتصاد را، قطره چکانی به داخل اقتصاد ملی وارد کردند. شما بیش از دو یا سه سال، جایی که تصمیمات ناگهانی گرفته باشند پیدا نمی کنید و یکی از این موارد در زمان هاشمی رفسنجانی بود که قیمت ارز یکباره بالا رفت و ارزش پول ملی پایین آمد، یعنی تورم براساس آمارهای رسمی در قیمت کالای مصرفی ۴۰ درصد و در مورد عمده فروشی تا مرز ۶۰ درصد اعلام شد، ولی نرخ واقعی تورم بیشتر از اینها بود. البته این هم برای شوک درمانی نبود، بلکه یکی از پروژه هایی بود که دولت هاشمی رفسنجانی در مجموعه ی سیاست هایش انجام میداد، ناگزیر آن را از وضعیت قطره چکانی خارج کرد، برای اینکه در حالت قطره چکانی با مقاومت یاران و رقیبانش روبرو میشد، در آن زمان دولت از گرانی نمی هراسید. البته در دوره ی رفسنجانی حداقل دستمزد که در مذاکرات تعیین می شد برای اولین بار در سه سال متوالی بیشتر از نرخ تورم بالا رفت، که قبل و بعد آن چنین اتفاقی نیفتاده بود. همین می رساند که امر شوک درمانی در آنجا انجام نشده است؛ قطره چکانی بود با داروهای خواب آور و مُسکن. به هر حال از سال ۱٣۶٨، از زمان هاشمی رفسنجانی به بعد اقتصاد ایران غوطه ور و غرقه در سیاست های نئولیبرالی است. برخلاف آن چه میگونید دولت احمدی نژاد دست از این سیاست ها نکشید. مشی سیاسی او محافظه کارانه و به تعبیری حتی نومحافظه کارانه بود، یعنی با محافظه کاری سنتی تفاوت هایی داشت و مأموریتش ایجاد و تقویت رقیبی بود که از پیش هم وجود داشت؛ جناح نظامی همان طور که نئولیبرالیسم در اروپا به عنوان رقیبی برای بورژوازی قدیم در حوزه های مالی به میدان آمد و نسل جدیدی از بورژوازی را به میدان آورد، همین طور هم احمدی نژاد این کار را کرد. او در پوشش نومحافظه کاری رقیب هایی که به میدان آورد، بورژوازی میلیتاریستی بود. در درجه ی اول خیلی از بخش های قدرت سیاسی را به آن سو منتقل کرد و اصلاً مأموریتش همین بود. دولت احمدی نژاد از مسیر اصلی اقتصاد نولیبرالی دور نشد. بیهوده نبود که صندوق بین المللی پول دو بار برای احمدی نژاد تشویق نامه نوشت. نظر آمریکا در مورد ایران به جز ترس و نگرانی ای که از جنگ با ایران دارد (که هزینه اش از منافعش بیشتر باشد)، به دلایل متفاوت از جمله رودررو شدنش با مردمی است که سلطه ی آمریکا را برنمی تابند. یکی از دلایلش هم این است که ایران از نظر اقتصادی منابع زیادی دارد و ضمناً در همه ی دولتها مسیری نئولیبرالی را طی میکند. این خود یک عامل بازدارنده است. این چیزی است که آمریکا به دلایل مختلف در عراق و لیبی و جاهای دیگر رعایت نکرد، ولی اینجا به خاطر ترس از رودررو شدن با مقاومت مردمی و به ویژه رشد جریان ها و جنبش های چپ در ایران، که باعث می شود خیلی چیزها از دست دولت فعلی هم خارج شود، رعایت کرد. دیگر اینکه اقتصاد پٌرثروت ایران قدم به قدم مسیرهای مورد علاقه ی غرب یعنی مسیرهای نئولیبرالی را طی میکند. ایران از مدارهای اقتصاد جهانی فاصله هایی گرفت و نزدیکی هایی هم پیدا کرد ولی هیچ وقت به دلیل نفت وارتباط ایران با اقتصادهای جهانی از مسیر درآمدهای نفتی، به طور کامل از آن مدار وابستگی خارج نشد. یک دلیلش این بود اما دلیل دوم هم این بود که هیچ وقت، در ایران دولت یا نظامی بر سر قدرت نیامده است که بخواهد به معنای اساسی مدارهای وابستگی ارتباط جهانی را بشکند. اما به معنای سیاسی و اختلاف ایدئولوژیک، بله. گاهی همین اختلاف سیاسی و ایدئولوژیک که باز هم پایه هایش رقابت اقتصادی است شدید شده است، یعنی نگرانی یک جناح پٌرقدرت از اینکه حضور آمریکا منافع اقتصادی اش را با خطر روبرو کند. به این دلیل دچار نوسان شده است. یعنی در مواردی دو نظام خیلی به هم نزدیک شدند، مثلاً دوره ی هاشمی رفسنجانی یا مثلاً بر اثر برجام که البته با آمدن ترامپ بازی به هم خورد. در مواردی هم دور شدند. در مورد احمدی نژاد این دور شدن ناشی از تصمیم ایران نبود، ناشی از بی اعتمادی آمریکا به دولت احمدی نژاد بود، اگر چه وی کوشش میکرد که خودش را برای غرب موجه نشان دهد و مایل بود که برجام را او امضا کند، بله گر چه تمام کوشش احمدی نژاد این بود، ولی از آن طرف مورد تأیید قرار نمیگرفت.
در دوران اصلاحات این وضعیت به چه صورت بود؟
دولت اصلاحات به دلیل قبول سیاستهای تعدیل ساختاری و سیاستهای نئولیبرالی هر چه بیشتر در مدار وابستگی قرار گرفت. در دوره ی اول اصلاحات مقداری به سیاست های تعدیل ساختاری انتقاد شد و کنترل هایی هم صورت گرفت اما در دوره ی دوم این کنترل ها برداشته شدند. خود خاتمی به اصلاح طلبان انتقاد کرد و گفت حرف ها و سیاست هایتان افراطی است و خود به سمت آنچه هاشمی رفسنجانی پایه گذاری کرده بود رفت. خاتمی لحظه ای را در دفاع و تمجید از هاشمی رفسنجانی از دست نداد، بعدها خاتمی اصلاً حرکتی که از نظر سیاسی چشمگیر باشد انجام نداد. مثلاً زمانی که خیلی ها در مجلس ششم رد صلاحیت شدند اصلاً زبان باز نکرد تا اعتراض کند، فقط در دوره ی اول خود در مورد قتل های زنجیره ای بود که دستگاهی را که به این قتلها دست زده بود افشا کرد. او در مورد سیاست های اقتصادی به شدت به سمت سیاست های تعدیل ساختاری رفت و سیاست های نئولیبرالی را پذیرفت و اتفاقاً تمام اشکال این بود که آن را ضامن آزادی قلمداد کرد، در حالی که این سیاست ها دشمن آزادی اند. وقتی که طبقه کارگر به دلیل فقر و محرومیت هیچ توانی ندارد، وقتی که به دلیل سیاست های تعدیل ساختاری، قدرت سندیکایی را سرکوب می کنند، وقتی رقابت های جهانی را به داخل میآورند و موجب تعطیلی کارخانه ها و بیکاری کارگران میشوند آزادی را نیز از بین برده اند. آزادی لیبرالی بورژوایی است که آزادی را فقط در حد پای صندوق رفتن میبیند که حتی آن را هم، دولت کامل انجام نداد. زیرا زمانی که رقیبانش را رد صلاحیت کردند اعتراض نکرد، همان کاری که آقای میرحسین موسوی هم نکرد. میرحسین موسوی در انتخاباتی شرکت کرد که ظالمانه بود. چطور شما در انتخاباتی شرکت کردید که رقیبان شما را حذف کردند؟ چرا اولین اعتراضتان به حذف رقیبان نبود؟ شما در میدان مسابقه ای حاضر شدید که همه ی رقبایتان را آن پشت زندانی کرده بودند. من معتقدم که همه این مباحثی که در ایران مطرح شد، مثل آزادی و دموکراسی و توسعه ی سیاسی نیم بند بود و اصل قضیه همان قبول توافق واشنگتن بود. این سیاست ها در دوره ی اصلاحات منجر به وضعیتی نابسامان برای تهیدستان شهری و کارگران شد، که احمدی نژاد خیلی سنجیده و حساب شده و مهندسی شده از آن بهره برداری کرد. احمدی نژاد نیز همان سیاست ها را پیش می برد، گیریم با برخی سیاست های کمکی دیگر؛ مثلاً در حالی یارانه ها را از بین برد که معلوم بود یارانه ها را برای از بین بردنشان نقدی میکند، نه برای اینکه تقویتش کند. اما گاهی در مورد حقوق ها و دستمزدها به گونه ای محدود و در حوزه هایی معین بذل و بخشش هایی می کرد، موقعی که شهردار بود، در مورد حقوق معلمان، یا شعارهایی میداد، مثلاً مسکن مهر را مطرح کرد که اگر مسکن مهر به خوبی انجام می شد و آنقدر شتابزده و از روی نادانی و گریز از نظرات کارشناسان غیرخودی دولت احمدی نژاد نبود، می توانست اثر بگذارد و بازار مسکن را کنترل کند. بله به این سمت ها رفت ولی کاملاً نسنجیده، غیرعقلانی و شتاب زده. مثلاً در همین مسکن مهر، پیمانکاری ها را میان تعاونیهایی که توسط نیروها و ودارودسته ی خودش تشکیل شده بودند توزیع کرد، ولی از نارسیایی دولت خاتمی بهره برداری کرد. مثلاً وقتی یارانه ها را نقدی کرد در حدود ۵۰ درصد از جامعه هزینه های بیشتری را که به خاطر حذف یارانه ها روی کالاها تحمل میکردند، خیلی کمتر از چیزی بود که به دستشان میآمد. مثلاً فقط در دوره ی محدودی خانواده های روستایی با توجه به وضعیت و ساختار زندگی خود سودی گیرشان آمده بود. به هر حال این دست آورد هم رو به استهلاک و تبخیر تورمی بود که ما هم میتوانستیم پیش بینی کنیم. اما به هر جهت مردم آن زمان به جانشینان خاتمی رأی ندادند و به احمدی نژاد رأی دادند ، مسیر اصلی نئولیبرالی عوض نشده بود. به نظر من، نقدی کردن یارانه ها که در جهت حذف حرکت میکرد یکی از علائم اصلی بقای سیاست های نئولیبرالی و توافق واشنگتن در ایران بود.
اگر نئولیبرالیسم را به عنوان شکل خاصی از انباشت و نظامی از ساختهای اقتصادی، اجتماعی که محصول تاریخی شکست پروژه ی تعدیل و کنترل سرمایه داری یا به عبارتی انقلاب کینزی یا همان نهادگرایی بتوان در نظر گرفت، در وضعیت امروز ایران افرادی چون آقایان راغفر، مومنی و شاکری با تأکید بر منطق نهادگرایی خواهان حرکت اقتصاد ایران از نوعی اقتصاد نامولد به اقتصادی مولد هستند. از نظر شما آیا امکان حصول چنین نظمی در ایران با در نظر گرفتن مقتضیات جهانی انباشت نوعی توهم نیست؟
مقداری از آن توهم است، مقداری هم توهم نیست بلکه باورمندی این کسانی که اسم بردید به نظام سرمایه داری است. کسانی که نام بردید سوسیالیست نیستند. من از اقتصاد با برنامه و سوسیالیستی حمایت میکنم، اما آنها که سوسیالیست نیستند. آنها در نظام سرمایه داری به مقررات گرایی اعتقاد دارند. آنها معتقدند برگردیم به دهه ی هفتاد میلادی، از جهاتی هم حرفشان قابل قبول است، برای اینکه این وضعیت نئولیبرالِ ایرانی اسلامی از بسیاری جهات فاجعه بار است. در چارچوب قانون اساسی همین نظام، حداقل لازم است که از دستمزدها و طبقه کارگر حمایت شود. اما همان نهادگرا نمیآید بگوید که این حمایت را، در چارچوب حمایت از آزادی اندیشه و بیان میتواند متصور شد، شما نمیتوانید به تعدادی مأمور دولت یا صاحب منصب دل ببندید که حقوق ها را افزایش دهند. اما اگر شما به مردم متکی باشید راهتان چیز دیگری میشود و پشتوانه بیشتری پیدا میکنید. اینکه به مردم متکی باشید به چه معناست؟ به این معنا که مردم در صحنه ی زندگی سیاسی مشارکت کنند، سیاست را چیزی مستقل از اقتصاد نبینند و اقتصاد دنباله ی سیاست باشد. برای اینکه مشارکت کنند باید از آزادی اندیشه و بیان، تشکلها، سندیکاها دفاع شود. شما در جامعه ای زندگی میکنید که کلمه ی سندیکا تابو و کلمه ی اعتصاب جرم است. اگر شما آن نهادگرایی ی را که داگلاس نورث و دیگران مطرح کردند بخواهید حداقل این است که آنها از آزادی اندیشه و بیان خیلی گسترده حمایت میکنند. منشأ سیاست های مقررات گرایی آنها در چارچوب نظام سرمایه داری ریشه ی دموکراتیک دارد. اما در ایران اینها در همین چارچوب موجود قرار گرفتند ضمن اینکه خواسته هایشان را هم تعدیل میکنند. آیا شما تا به حال دیده اید مثلاً آن مجموعه برای دفاع از کارگر زندانی بیانیه ای بنویسد؟ در دفاع از روشنفکری که جان میبازد؟ در دفاع از آزادی اندیشه و بیان یا دفاع از کانون نویسندگان ایران یا دفاع از حقوق زنان یا دفاع از آزادی پوشششان؟ اینها مسائلی مستقل از بخش اقتصادی نیست، چرا مستقل نیست؟ زیرا اگر شما میخواهید سیاستهایی به نفع عدالت اجتماعی و به نفع توسعه ی پایدار و توسعه ی همگانی پیش ببرید ، نیاز به پشتوانه ی مردمی و حمایت مردم دارید. این طور نیست که تعدادی صاحب منصب از شما دفاع کنند یا در انتخاباتی رأی بیاورید و کار تمام شود، همان طور که پس از خرداد ٨٨ دیدیم که همان صاحب منصبان با چه وضعیتی روبه رو شدند. برای اینکه آن پشتیبانی را داشته باشید نهادگرایی تان باید حتی الامکان به سمت چپ حرکت کند. بنابراین در چارچوبهای محدود، من گمان میکنم فردی مثل آن آقا حسن نیت دارد، راه های درستی را نشان میدهد، ولی این راه های خوب را اگر داخل گیومه بگذاریم چیزی خارج از گیومه نمیماند و هیچ چیز برای تضمین بقای خود و تکاملش به دست شما نمیدهد. برای این راه های خوب باید دموکراتیسم هم شکل بگیرد، یعنی مردم محروم توان اداره ی خودشان را داشته باشند. یک سئوال از نهادگرایان: آیا مجلس نهاد قابل قبولیست که برای نماینده شدن از شما مدرک فوق لیسانس و دکترا بخواهد؟ کارگران دکترا یا فوق لیسانس دارند؟ ولی ۱۴ میلیون هستند، با خانواده هایشان نزدیک ۴۰ میلیون هستند، زارعان لیسانس، فوق لیسانس یا دکترا دارند؟ سه و نیم میلیون هستند و با خانواده هایشان حدود دوازده میلیون هستند، نماینده های اینها چه میشود؟ اینها باید بتوانند از حقوق خود دفاع کنند. من و نهادگرایان به تنهایی نمیتوانیم کاری کنیم. حرف من این است که ما باید برای حرفهایمان پشتوانه های مردمی پیدا کنیم و به همین سبب باید از حرکت های مترقیانه ی مردمی پشتیبانی کنیم. با پشتوانه ی مردم است که میتوان تغییراتی را ایجاد کرد. واقعیت این است که نئولیبرالیسم، ادامه ی لیبرالیسم و تکامل آن نیست و پشت پا زدن به آن است، رقابت های لیبرالی را نادیده میگیرد و عدم مداخله ی دولت را کنار میگذارد. دولت ها میخواهند در سطح بین المللی و در سطح داخلی مداخله کنند، به جای آن رقابتی که در واقع وجود خارجی هم نداشت، رقابت بین انحصارها، رقابت یا انحصار ناقص، سرکوب شدید اعتراضهای مردمی را میخواهد و با توزیع درآمد عادلانه به شدت مخالف است، با سیاستهای انقباضی بودجه کاملاً موافقت میکند برای اینکه معتقد است که کشورها و دولتها باید اولویت را به این بدهند که بدهی هایشان را بپردازند. برای اینکه بورژوازی بتواند قدرتمند شود و سرمایه انباشت کند، تعهدات دولت باید حذف شود. اما دولت برای دفاع از دستمزد، بهداشت و آموزش همگانی به مردم متعهد است یا باید متعهد شود. این نهادگرایان درست میگویند، اما کاملتر یگویند. ما میگوییم، به طور کامل، برای همیشه بیمارستان های پولی را حذف کنید، همه ی مردم را زیر چتر بیمه های اجتماعی بیاورید، اگر یک دکتر میخواهد بیمارستان خصوصی باز کند آزاد است، اگر کسی میخواهد به آن بیمارستان مراجعه کند هم منعی ندارد، ولی دولت باید حراست کند از منافع اکثریت مردم، به ترتیبی که منابع، داروها، امکانات و تجهیزات یک طرفه به نفع آنها اختصاص پیدا نکند و ابتدا در اختیار توده های مردم قرار بگیرد. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد باید توده ها متشکل باشند، بعد اگر به اعتراض جلوی در بیمارستان می ایستند با باتوم بر سرشان نزنند. نهادگراها باید سینه شان را جلو بدهند و از آنها دفاع کنند. آموزش باید همگانی و رایگان باشد. این مدارس خصوصی چه چیزی است که راه انداخته اند؟ بنابراین نهادگرایان بخش کوچکی از سیاستهای درست را میگویند. اما به سراغ نهادهایی نمیروند که واقعاً موجودند و مانع خوشبختی و توسعه هستند. آنها میترسند از آنها صحبت کنند، دلشان نمیآید یا اساساً مضطرب اند که به براندازی متهم شوند. شما از این نهادهای خوب و لازم صحبت میکنید اما باید در مورد این نهادهای مزاحم که عبارتند از قدرت های سیاسی و نظامی بحث کنید، اینها مانع اند، اینها پدر اقتصاد را درآورده اند و بعد هم از تاریخ درس نمی گیرند که کینزگرایی و سوسیال دموکراسی راست و لیبرالیسم و همه ی اینها در طول تاریخ نشان داده اند که شکست می خورند. نظام سرمایه، نظامی است که ناموزونی میپروراند، و نظامی است عجین شده با ناموزونی. بعد از یک مدت این مشکلات بروز میکند، مثلاً افزایش بدهی های دولت. مثلاً رکود تورمی که حاصل کینزگرایی بود ، حالا نئولیبرالیستی کردن اقتصاد چه به بار آورد؟ توزیع بسیار ستمگرانه ی درآمد. در اقتصاد ایران شما ۶ میلیون بیکار دارید، حالا بگذریم که کسانی در مجلس میگویند ۹ میلیون. دیگر نمیدانم عدد نمیدانند یا یک مقدار انقلابی تر از ما تشریف دارند. همان طور که بعضی از چپ نماها میگویند اینکه رئیس دانا یک زمانی گفته بود که حداقل دستمزد فلان مقدار است انقلابی نیست، ما انقلابی تر هستیم برای اینکه رقم بالاتری گفته ایم. از آن طرف هم عدها ی هستند که بر اریکه ی قدرت نشستند و برای خودنمایی ارقام زیادی میگویند، هیچ وقت حاکمیت نمی آید یقه ی آنها را بگیرد، به این علت که از خودشان هستند. ولی وقتی من میگویم ۱۶ میلیارد دلار در فلان سال از ایران خارج شده است، باید جلوی میز دادگاه بایستم که میگویند نشر اکاذیب میکنی. ببینید ما نیاز داریم حقیقت گفته شود، حتی اگر به زیان ما باشد؛ این دستور لنین بود. حتی اگر این حقیقت موجب شود ما یار از دست بدهیم یا موجب شود دشمن ما تقویت شود، ما باید حقیقت را بگوییم. حقیقت این نیست که دولت میگوید ۲ یا ٣ میلیون بیکار داریم، حقیقت این هم نیست که مجلس میگوید ۹ میلیون بیکار داریم یا چیزی که رادیوهای خارجی و چپ نماها میگویند، حقیقت این است که نظام سرمایه داری در ایران موجب ویرانی و آشوب است و این نظام سرمایه داری با وجه ویژه ی اسلامی و ملی خود ظاهر شده است. این شکل از نظام سرمایه داری جناح های خاص خود را دارد و هیئت دولت و نظامی روحانی خود را دارد، این باید بررسی شود. با نهادگرایی، بازارگرایی افراطی و سطحی کار به جایی نمیرسد. انتقال قدرت به مردم، یکی از راه های اساسی است که با زنده کردن نظام برنامه ریزی آن هم، برنامه ریزی دموکراتیک، میسر می شود.
موضوع افزایش دستمزد از طرفی موضوعی تقلیل گرا به حساب می اید و از سوی دیگر با توجه به صنایع عقب مانده و بحرانهای ساختاری در نظام تولید، مطالبه ای غیرواقعی و به نوعی امری زیاده خواهانه تلقی میشود. افزایش دستمزد و چانه زنی برای میزان حداقل دستمزد از طرف کارگران و حقوق بگیران باید از چه زاویه ای مطرح گردد؟
به نظر من در درجه ی اول باید کارگران و در واقع طبقه ی کارگر خودش فریاد بزند و حرف بزند. ما در درجه ی اول باید به خواست آنها بپردازیم. در مواردی همان طور که خیلی از بزرگان سوسیالیسم گفتند، اگر احساس می کنید بیراه میروند یا به قول لوکاچ، پروژکتور بورژوازی به آن تابیده شده یا همان طور که لنین گفت، به راست میغلتد، میتوانیم وارد عمل شویم یعنی توصیه کنیم، نظر دهیم و بحث کنیم. ولی ما روشنفکران نمیتوانیم جلوی طبقه ی کارگر را بگیریم. خواسته ی آنها قابل دفاع است در شرایطی که ۶۰ درصد کارگران زیر خط فقر بودند الان با این افت ارزش پول ملی به ۷۰ درصد رسیده است، خواسته ی کمی است؟ بد یا نادرست است؟ خواسته ی زیادی است؟ چه اشکالی دارد اگر بخواهد دستمزدش را بالا ببرد؟ این یکی از مقدماتی ترین و اصلی ترین مبارزات اجتماعی است. به نظر من مطالبه ای است حتی بالاتر از درخواست حقوق اجتماعی زنان است. برای اینکه در این مورد حقوق زنان هم نهفته است. به هر حال این را کسی میگوید، یعنی من، که پیشتاز مبارزه برای حقوق زنان بوده و هست. اما می خواهم بگویم این خواست افزایش دستمزد اولویت مهمی دارد، این خواسته از سوی کارگران مطرح شده است و حق هم دارند. اقتصاددان در این مورد نباید نظر منفی بدهد برای اینکه اقتصاددان نمیتواند حرفی بزند که حقوق مردم نادیده گرفته شود، این مورد جزء حقوق انسانی مردم است. ضمناً اگر بخواهیم با معیارهای اقتصاد محاسباتی و متعارف برآورد بحث کنیم (و من تحصیلاتم را در همان دانشگاه ها گذراندم و همان ها را میدانم و کار من هم همین اقتصاد کاربردی است) می توانیم دریابیم که دو یا سه برابر کردن دستمزد به ویژه اگر با تمهیدات مناسبی همراه باشد، چندان نابسامانی اقتصادی ایجاد نمیکند. این برج سازان ۹۵ درصد سود میبرند، منابع ملی و بانکی را گرفته اند، پاساژ و هایپر درست کرده اند. این برندها را چه کسی میتواند بخرد؟ ۶ میلیون بیکار؟ زارعان؟ زنان محروم ما؟ دانشجویانی که آرزو در دلشان میمیرد و در جوانی از همه چیز محروم اند؟ اینها را چه کسانی میتوانند بخرند؟ اگر سیاست بالابردن دستمزد به خصوص اگر با سیاستهای مالیاتی و جابه جا کردن منابع همراه باشد اتفاقی نمیافتد. اما با این کار به خواست اجتماعی طبقه ی کارگر، ارزش آفرینان جامعه، پاسخ داده ایم. اما اگر شما فکر میکنید من در میان کسانی هستم که نهادگرا هستند یا غیره و فکر کنم این خوب و کافیست، خیر. من گمان میکنم این سرآغاز یک مبارزه ی انسانی و کامل و صلح آمیز ولی قاطعانه ی اجتماعی است. اگر گروه های اجتماعی به خواسته هایشان برسند نباید نگران این باشیم که میروند در خانه هایشان می نشینند ، برعکس به دست آوردن آن خواسته ها، راه و روش حضور اجتماعی و مبارزه ی اجتماعی را به آنها یاد می دهند، آگاه ترشان میکند و به ما فرصت میدهد، به ویژه اگر خواسته ی ما آزادی اندیشه و بیان و تشکل باشد. اگر این خواسته با خواسته ی افزایش دستمزد همراه باشد، فرصت میدهد که به آگاهی های اجتماعی بیفزاییم و حرکت رو به جلو داشته باشیم. برخی از چپ نماهای نخ نما شده میگویند رئیس دانا و امثالهم که چنین خواسته هایی مطرح می کنند که مثلاً مدرسه ها را پولی نکنید، اینها می خواهند در چارچوب نظام سرمایه داری حرفهای دل خوش کننده بزنند تا انقلاب سوسیالیستی صورت نگیرد. انگار من مانع شده و نمیگذارم آنها انقلاب سوسیالیستی بکنند. خب شما بعد از چهل سال از خارج برگرد و انقلاب سوسیالیستی راه بینداز. یک عده این را میگویند، یک عده میگویند که نه، رئیس دانا از نظام سرمایه توقع میکند! من چه توقعی از نظام سرمایه میکنم؟ من به آن فشار میآورم که به حداقل خواسته های مردم پاسخ بدهد، پشت این فشار این حرف نهفته است که اگر نمیتوانی برو، خودشان وقتی بچه دار میشوند میروند برای بچه شان شناسنامه میگیرند، خودشان وقتی ماشینشان تصادف میکند می ایستند آنجا تا پلیس بیاید و از نظام سرمایه حق بیمه شان را بگیرند، به ما که می رسند می گویند از خواسته ی طبقه ی کارگر حمایت نکن. به این ترتیب خواسته های اجتماعی، به ویژه اگر به صورت پراکنده و بی پایه و ناپایدار نباشد و پیگیر و منظم باشد و در شاهراه های اصلی خودش قرار بگیرد و پشتوانه های اجتماعی پیدا کند ، می تواند به صورت پلکان های رشد اجتماعی و توسعه ی مقاومت در میان مردم تلقی شود. حالا یا شما خواسته هایت نهادگرایانه است یا اصلاح طلبانه یا خلاصه در چارچوب حفظ وضع موجود، مطالبه گری میکنی یا خواسته های اجتماعی انسانی و گام های مقدماتی برای حرکت در مسیر گام های بعدی، ما دومی را میخواهیم.
در شرایط کنونی با در نظر گرفتن بحرانهای متعدد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و البته امکان ظهور و قدرت گیری فاشیسم، وظیفه ی طبقه ی کارگر و نمایندگان فکری آن برای به عهده گرفتن نقش تاریخی خود که پیگیری همه ی خواستهای جامعه از مطالبات دموکراتیک و ملی گرفته تا عدالت اجتماعی را چگونه میتوان تبیین کرد؟
وقتی طبقه ی کارگر، فرودستان و مردم محروم آگاهی و اتحاد پیدا میکنند گام هایی به سمت جلو برمیدارند. دستآوردهایی پیدا میکنند؛ مثلاً دولت را در مورد دستمزدها، اشتغال، خصوصی سازی وادار به عقب نشینی میکنند. البته همیشه در چنین جریانی طرف مقابل یعنی دشمنان طبقه ی کارگر، یعنی بورژوازی و ستمگران و محافظه کاران صاحب قدرت، واکنش نشان میدهند. چه انتظاری داریم که خاموش بنشینند و نگاه کنند. کسانی که سالیان سال بر سر قدرت بوده اند، سود برده اند، فرمانروایی کرده اند، انباشت کرده اند و قدرت داشته اند و به ویژه مصرف های بیهوده و خیره کننده داشته اند، همه ی امکانات را برای خودشان و فرزندانشان داشته اند، انتظار دارید ساکت بنشینند؟ خب معلوم است واکنش نشان میدهند و متشکل میشوند. این بحث آقای عباس میلانی بود که در صدای آمریکا به مردم یونان و پرتغال نصیحت می کرد و در نصیحتش یک نگاه مستقیم و عمده هم به ایران داشت که وارد خواسته های اساسی و رادیکال نشوید برای اینکه همان طور که در یونان و جاهای دیگر دیده اید راست ها رشد می کنند. خب می خواهم بدانم میلانی چه نتیجه ای از حرفت میگیری؟ میخواهی بخوابیم؟ هیچ حرکتی نکنیم چون راست ها رشد میکنند؟ بگیریم بخوابیم که باز هم راست ها رشد کنند؟ این چه تله ی کودکانه ایست که برای ماگذاشته ای؟ دعوای ما بر سر رشد همانهاست، بر سر دولتشان و ستمگریشان است. وقتی به سمت جلو حرکت میکنید چند وظیفه دارید اول اینکه هوشیار باشید که دشمنتان هم رشد می کند، هیچ اشکالی ندارد باید سمت و سو به گونه ای باشد که حتی الامکان جلوی رشد آن را بگیرد و به شما سرعت بیشتری بدهد. دوم اینکه وقتی چنین حرکتی را شروع میکنید احتمالاً بخشی از جریان های راست از خواسته های شما سوء استفاده می کنند. یعنی مثلاً صاحب قدرت اند، در عین حال در جامعه موضوع بالابردن دستمزدها را مطرح می کنند، شما می خواهید حضور امپریالیست ها، صهیونیست ها و ستمگری آمریکا را در سطح جهان و در سطح منطقه مطرح کنید. میگویید آن جریانهای راست تندرو که بخشی از قدرت را در دست دارند هم شعارهای ضدآمریکایی میدهند، شعارهای آنان نه از جنبه ای مترقی بلکه به جهت اختلاف منافعی است که با آنان دارند. آیا باید این را نگویید چون آنها سوء استفاده میکنند؟ یکی از جامعه شناسان ایران هم جدیداً این را گفته است. اما وظیفه ی ما این است که همه اش را بگوییم، یعنی وقتی من دارم روشنگری میکنم نباید نیم بند صحبت کنم، نباید دروغ بگویم، باید به طبقه ی کارگر نشان بدهم که امپریالیستها خودشان را به عنوان آلترناتیو مطرح میکنند، مواظب دست نشانده هایشان باشید و به این تله نیفتید. باید بگوییم دلیل و راه حل ما این است که شما و نیروهای متحد در راه برقراری یک نظام مستقل از امپریالیزم و مستقل از خودکامگی داخلی و مستقل از سرمایه ی مسلط به سمت جلو بروید. اگر این خواسته ها مطرح می شود راستها هم به انوع و اقسام تجدید قوا میکنند، مثلاً در یونان که حزب دست راستی یک دفعه چند کرسی پارلمان، یعنی چیزی که هیچ وقت نداشت، را به دست آورد. این نباید مانع حرکت ها شود. البته که باید سعی کند هوشیارتر عمل کند، ولی خود حرکت باید سرجایش باشد. این وضعیت معادله ی ما را پیچیده تر می کند ولی نمی توانیم دست روی دست بگذاریم به این علت که آنها رشد میکنند، یا اینکه به مشی اصلاح طلبانه دل بدهیم و قناعت کنیم و راضی باشیم، چون خواسته ها نتیجه ای نمی دهد و بعد از یک مدت دوباره اوضاع را به شکل سابق و ستمگرانه اش برمیگرداند. دیگر اینکه برای کسانی که میگویند ما مسائل امپریالیزم و سلطه ی آمریکا و صهیونیزم را مطرح نکنیم چون به نفع یکی از جناح های قدرت میشود، به نظر من آن هم کاملاً غلط است. وظیفه ی ما این است که آن جناج های قدرت را بشناسیم نه اینکه در زیر پرده پنهانشان کنیم. آمریکا و مداخله هایش در این کشورها و کشور ما خطر بسیار مهمی است. نمونه اش را در خاورمیانه، سوریه و لیبی و ونزوئلا می بینیم. اینها اگر حاصل مداخله ی آمریکا نبوده پس چه بوده؟ چه کسانی از این تعصب کور نفرت ها استفاده کرده و داعشیان و گروه های مشابه را به میدان فرستاده اند؟ پاسخ این است: نمایندگان ایالات متحده مثل اسرائیل و عربستان. حالا اینکه از این طرف به دلایلی وارد جنگ با آنها می شوند یا وارد مقاومت می شوند هم باید به خوبی شناسایی شود، اگر حقیقی در این نهفته است نباید پنهان کنیم. شجاعت در این است که این را هم بگوییم که یک جنبه ی مثبت در این حرکت وجود دارد. ولی اگر نیست و انگیزه های این مقاومت با انگیزه های یک مقاومت اصیل تفاوت دارد، آنها را هم باید باز کنیم و آلترناتیو مترقی و پا بر جا و سازنده را در دل تمام این شرایط باز کنیم. ده ها آلترناتیو مطرح میشود. خب یکی هم آلترناتیو چپ! آلترناتیو قدرتمند چپ، آلترناتیو آزادی بخش چپ باید در این میان گفته شود. به گمان من عمده ترین وظیفه ی ما این است که در دل مردم یک آلترناتیو شکوفا شود. میخواهند چه فکری کنند، چه راهی برای نجاتشان وجود دارد، اصلاح طلبی، سلطنت، حضور آمریکا یا چپ به اتکاء طبقه ی کارگر. نه اینکه سوسیالیزم همین فردا محقق گردد، مردم باید امکان ایجاد تشکل خود را پیدا کنند، باید قدرتمند شوند و اعتماد به نفس پیدا کنند، خواسته هاشان مشخص و پا بر جا باشد. وقتی میگویند خصوصی سازی نمی خواهیم ، پس فردا تحت تأثیر تبلیغی قرار نگیرند که بروند در صف انتخابات بایستند و بگویند حالا این جناح که آمده اند بهتر از دیگر جناح حاکمیت است، آنها در پی دولتی کردن بوده اند حالا خصوصی سازی خوب است یا برعکس. بگوید خصوصی ها همه دزدند پس دولتی خوب است. آلترناتیو چپ هیچ کدام از اینها نیست. آلترناتیو در درجه ی اول در شرایط موجود به قدرت رسیدن اراده ی مردم و دموکراتیسم است. در چنین شرایطی طبیعی است که فردی سوسیالیست، طرح های سوسیالیستی اش را دارد.
یک سال پس از دی ماه ۹۶…
مهمترین دستاورد دی ماه ۹۶ رخداد دی ماه بود. یعنی برای اولین بار دردهای واقعی جامعه و خواسته های مردم مطرح شد. مردم نسبت به جناح های مختلف بی اعتماد و ناامید شدند و تاحدی یاد گرفتند که باید روی دو پای خودشان راه بروند. در آن ایام تلاش های جریان های راست هم خودش را نشان داد، نظیر شعارهایی به نفع سلطنت. مخالفت جدی اصلاح طلبها و روی برگرداندن آنها از خواست های عمومی مردم خودش را نشان داد. همه ی اینها تجربه های عالی دی ماه است. اینکه دولت خودش را دگرگون نکرد و سرکوب کرد روشن است. دولت روحانی یک دولت نئولیبرال است و به بازارگرایی افراطی اعتقاد راسخ دارد. همین خواسته های هفت تپه و کارگران فولاد یکی از نمودهای دی ماه است. در تمام این گفت و شنودها، همچنان نمایندگان دولت میگویند خصوصی سازی جای خودش است، ما از بازار دفاع میکنیم، سر راهش هم قسم خوده است. خب مشخص است که این طرف هم باید بر سر مواضع خودش بایستد، چه کار بکند؟ هر نوع تشکلی با سرکوب روبه رو میشود، هر نوع حرکت اعتراضی ای با سرکوب روبه رو میشود، ولی راه حلش فراموش کردن تشکل نیست. گروه های اجتماعی مختلف مردم باید حول خواسته های اساسی و بدیهی اشان کوشش کنند همدیگر را پیدا کنند، پیدا کردن همدیگر دارای معنای خاص تشکیلاتی ابتکاری است.
نوروز؛ بزرگ ترین جشنِ خلقیِ ایرانیان از احسان طبری
نویدنو 28/12/1397
مقدمه :
نوشتار حاضر نخستین بار با عنوان “نوروز” و با نام مستعار “کاووس صداقت” در مجله چیستا شماره 8 فروردین 1361 به سردبیری زنده یاد پرویز شهریاری منتشر شده بود که اخیرا در ایران به همراه 17 مقاله دیگر از این دست، در کتاب “پادشاه خورشید” با نام واقعی نگارنده و به کوشش خسرو باقری و کورش تیموری فر، توسط “نشر پژواک فرزان” چاپ و منتشر گردیده است.
چندماه پس از نگارش این سلسله مقالات بود که آغاز یورش های ناجوانمردانه به کادرهای رهبری حزب تودۀ ایران با هدایت سازمانهای جاسوسی انگلستان و آمریکا و همدستی نیروهای ارتجاع راست داخلی، این اجازه را به جامعه و جوانان میهن ما نداد تا بتوانند همچنان از گنجینه بیکران علمی و ادبی این دانشمند فرزانه بهره مند گردند.
چه باک که به توصیۀ رودکی در مرثیت شهید بلخی؛ حکیم و شاعر سدۀ چهارم هجری: “توشۀ جانِ خویش ازو برُبای/ پیش کآیدت مرگِ پای آگیش… “
احسان طبری که بر زبان پهلوی تسلط کاملی داشت و پیش از آن منظومه “درختِ آسوریک” را با توانایی بی نظیری از پهلوی به فارسی ترجمه و به نظم در آورده بود، در این مقاله علمی و آموزنده اش، با ما از “نوروز و جشن بهار، جشن رستاخیز زندگی و یکی از پرمعمّاترین، والاترین و زیباترین پدیده های جهانِ هستی” می گوید.
بازانتشار این مقاله ارزشمند، پیشکش به همه زنان و مردان دلاوری است که با پاهای آبله دار و خونین، همچنان پرچمِ رزمِ توده ای را در جنبش انقلابی جاری در میهن برافراشته نگاه داشته اند.
به تعبیر آن پیرِ فرزانه: “…با آنکه میدانیم دشمنِ دیوصفت در کمین است و راهِ آینده هنوز ناهموار؛ ولی با فروغِ ایمان در دل و آتشِ تلاش در پیکر، [برای طردِ بی بازگشت رژیم تبهکار ولایت مطلقه فقیه به مثابه مانع عمده برای هرگونه تحول انقلابی در جامعه] به پیش می رویم”…
کلیۀ عبارات و توضیحات افزودۀ داخل دو میله […] از ماست.
* * * * * * * * * *
نبینی* به “نوروز” گشته به صحرا
به عَیّوق ماننده: لالۀ طَری را؟
“ناصرخسرو”
نوروز (در پهلوی: نوک روج) بزرگ ترین جشنِ خلقی مردم ایران است. هر بخشی از فرهنگ باستانی کشور ما که زیر ذرّه بینِ پژوهش گر قرار گیرد، بافتِ بسیار درهمی را نشان می دهد که امرِ تحلیلِ درستِ تاریخی را دشوار می کند.
دربارۀ نوروز، ما از دوران ساسانیان (بُندَهِشن، خوی نامک) و بعدها در آثار عربی و فارسی پژوهندگانِ ایران و عرب (1) و سپس در آثار محققانِ اروپایی و ایرانی و عربِ دوران اخیر(2)، اطلاعاتِ گاه گرانبهایی داریم. این اطلاعات جهت اساطیری، درباری، تقویمی و گاهشماری، رسوماتی و اهمیّتِ اجتماعی این عید را برای ما روشن می کند.
لذا اگر نخواهیم گفته ها را باز گوییم، باید بکوشیم تا به جهاتی بپردازیم که کمتر به آنها پرداخته شده است.
در این مقولۀ تمدّنی، چندین عامل تقاطع یافته اند:
1)عامل مهاجرت اقوام آریایی و تماس آنها با تمدن های دیگر (به ویژه سامی) و انتقال آنها به سرزمین هایی که دارای مختصات جغرافیایی – تقویمی دیگر بوده است؛
2)عامل پیوند فرهنگ با زندگی اقتصادی جامعه (کشاورزی، دامداری)؛
3)عامل پیوند فرهنگ با زندگی سیاسی جامعه (اشرافیت شاهنشاهی و نظام زمره ای)
بررسی سیرِ تکاملِ گاهشماری در نزد مصریان، مردم بابل و آشور، هندیان، چینی ها، ایرانیان، یونانیان و رومی ها (3) و سپس رخنۀ یافت ها و نتیجه گیری های مستقر و پذیرفته شده در تمدنِ همه جهانی، روشن می کند که چگونه انسان مجبور بود “زمان” را در تبلورِ کیفی بشناسد: سال (اعم از شمسی یا قمری)، ماه (اعم از قمری یا نجومی و هلالی)، فصل، تعادل های ربیعی [بهاری] و خریفی [پاییزی]، انقلاب های صیفی و شتوی، کبس یا کبیسه (که در پهلوی “وهیزک” می گویند)، خمسۀ مسترقه (که در پهلوی “اندرگاه” می گویند)، رصد، تشریقِ ستارگان و غیره؛ مقولاتی است که انسان آن را طی سده ها با مشاهدۀ ادوارِ قمر، حرکتِ خورشید، محل ستارگانی مانند شعرای یَمانی و ستارۀ قطبی و غیره، گرما و سرما، طغیانِ آب، رستاخیزِ گیاه، هجرتِ پرندگان و جانوران و ربط دادن همۀ این ها با نیازهای حیاتی خود مانند کشت و کار، بردنِ رَمِه به چراگاهِ ییلاقی و قشلاقی، بردن رَمِه به صحرای آزاد یا حَظیرۀ (4) بسته، نیاز به افزودن یا کاستن جامه ها و غیره، معین کرده است.
پس این مقولات و مفاهیم، مانند همه مقولات و مفاهیم دیگر، منزلگاه های “عملِ معرفتی” انسان است برای درک هویت پدیده های طبیعی و بهره جستن از این استدراک به سودِ پیشرفتِ تمدنِ خود.
از نوروز در اوستا سخنی نیست و پیداست که رخنۀ آن در تمدنِ ما، علیرغم دعوی خدای نامه و بُندَهِشن که گیومرتن (کیومرث) و جمشید را بنیادگذارش می شمرند، به دوران های دیرتر (اشکانی و ساسانی) مربوط، و باید با اعیادِ سامیِ نظیر، خویشاوندی داشته باشد. در این باره دیرتر سخن خواهیم گفت.
در اوستا از شش “گاهَنبار” یا “گهن بار” که خصلتِ جشنی – کشاورزی داشته و در عین حال با گره گاههای تقویمی زمان مربوط بوده است، سخن در میان است.
این ها عبارت است از “میانۀ بهار” در پانزدهم اردیبهشت که اوج سر سبزی طبیعت بود(می دیو زرم)، و میانۀ تابستان که قلب الاسد و اوجِ گرماست و در 15 تیر بود (می دیوشم)، و جشن خرمن که “دانه آور” نام داشته و در 30 شهریور برگزار می شده (پتیه شهیم)، و جشن بازگشت گلّه به گرمگاه که در 30 مهرماه برگزار می شد و “بازگشت” نام داشته (ایاسرم) و جشن سرما که بعدها شاید به صورت “چلّه ها” خاطره اش در خلق باقی می ماند و در 20 دیماه برگزار می شده و “میان سال” نام داشته (می دیارم)، و سرانجام آخرین روز، “پنجه دزدیده” یا “خمسه مسترقه” یا “اندرگاه” که روزِ نزولِ فَرّوَهَرهاست و “همس پت مدم” نامیده شده است.
در مراسم نوروز هم چنان که در منابع تاریخی کلاسیک آمده است، کاشتِ نمونه وار گندم و برنج و جو و باقلا و کاجیله (یا کاجیره = خسک یا زعفرانِ کاذب) و ارزن و نخود و ماش در جشن نوروز و برخی رسوم دیگر نمودارِ خصلتِ کشاورزی جشن است. با این حال نمی توان “نوروز” را که همزمان با تعادل ربیعی و رستاخیزِ بهاری و انتقالِ خورشید به بُرجِ حَمَل بوده، تنها جشن کشاورزی دانست.
همین جا باید یادآور شویم که در دوران ساسانی و شاید در اواخر این دوران و شاید به علت نوعی روشِ خودبخودی و عدم توجه به نقش تقویمی کبیسه، زمان نوروز مانند اعیاد عربی که دارای پایۀ قمری است، طی سال می گشته و حرکت می کرده است. ولی مسلم است که به طور اساسی به عنوان جشنِ آغازِ بهار بوده و در تقویم جلالی دوران ملک شاه سلجوقی، سرانجام این امر تثبیت شده که این جشن در روز اول فروردین ماه است.
بهار در تفکر اسطوره ای نیاکانِ انسان، یادآورِ از نو زنده شدنِ مرده است. طبیعتِ بی جان در این ماه بار دیگر بر می جوشد. درختِ خشک برگ می کند. زمینِ سیاه سبز می شود بوتۀ بی جان گل می دهد، برفِ گداز، نهرهای جوشان را به راه می اندازد و تابشِ خورشید، جانوران را از خوابِ زمستانی بر می انگیزد.
همین اسطورۀ طبیعتِ میرنده و رستاخیزنده است که اسطورۀ الهه هایی را در مصر باستان به وجود آورد که به زمین می آیند و مانند انسان می زیند و می میرند و به قول ابوالفضل بیهقی “کرانه می شوند” و بار دیگر بر می خیزند و به بُن گاهِ آسمانی خود فرا می پرند. برخی محققان برآنند که داستان عیسی که مسیحیان او را در تثلیث خود وحدت اَب و اِبن و روح القدس می دانند و پس از مصلوب شدن به آسمان عروج می کند، یادآورِ همین داستان های کهنسال است.
پس جشن بهار علاوه بر جشن کشاورزی، جشن رستاخیز زندگی و یکی از پرمعمّاترین، والاترین و زیباترین پدیده های جهانِ هستی است.
نوروزِ ما از جهت زمانی با جشن پسح یا فِصحِ یهودیان و مسیحیان [عیدِ پاک یا عیدِ فطیر] قابل مقایسه است. فِصح یهودیان یادآورِ رهایی بنی اسراییل از اسارتِ مصریان قدیم است و در این جشن نانِ فطیر (مصا) پخته می شود. جشن فِصحِ مسیحیان یادآورِ عروج عیسی پس از تصلیب به آسمان است و به این سبب رسمی مانند “سیزده به درِ” ما، یعنی خروج از خانه به صحرا، مرسوم بوده که در جلد اول فائوست اثر گوته، قطعۀ زیبا و ژرفی بدان اختصاص یافته است. فِصح را در فرانسه “Paque-s” [پاک] می گویند که همان واژۀ فِصح است و در روسی “پاسخا” ولی در انگلیسی علاوه بر واژۀ “Pasch” (مثلا در “Paschal festival”)، لغت “Easter” هم به کار می رود که همانند واژۀ “Oster”آلمانی است.
جالب در هر دو واژۀ انگلیسی و آلمانی، ریشه East و Ostاست که به معنای خاور است و می گویند از واژۀ “Eastre” که یک الهۀ توتونیک “سحرگاه” بوده، آمده است. این ربط عیدِ فصح با خورشید مایۀ تعجب نیست. زیرا بر آن بودند که در این عید “خورشید می رقصد” و این نشانۀ جا به جا شدنِ خورشید از برج حوُت به برج حَمَل است.
در مجمعِ نیقیه (Nicrea یا Nicee) که در 325 میلادی تشکیل شد مقرر گردید که این جشن می تواند بین 22 مارس تا 25 آوریل برقرار گردد، زیرا جشن باید در “روز یکشنبه” بعداز “بدرِ ماه” در دوران تعادل ربیعی (5) (قبل یا بعداز آن) باشد. جالب است که هم ماه و هم خورشید و هم روز مقدس و هم رستاخیز طبیعی، به عنوان “پارامترها” در تعیین این جشن وارد می شوند. ضرورت تقاطع این پارامترها، می تواند روز جشن را جا به جا کند ولی معمولا 21 یا 22 مارس را روز عیدِ فِصح می شمرند.
عیدِ پاکِ مسیحی مانند نوروزِ ما (با این تفاوت که نوروز جنبۀ مذهبی ندارد) مهم ترین جشن است. اهمیت آن از نوروز ما حتی بیشتر است زیرا تمام دیگر جشن های مذهبی مسیحی را از مبداء پاک حساب می کنند (مثلا فلان مقدار روز بعد از جشنِ پاک). رسمِ هدیۀ تخم مرغ های رنگین به کودکان که ما نیز در نوروز داریم، در عیدِ فصح مسیحی رایج است با این تفاوت که می گویند این تخم مرغ های رنگ شده را خرگوشِ فصح (به آلمانی Osterhaase) آورده است. (6)
پس، از جهت نبودن سابقۀ این جشن در اوستا، و نوسان روز نوروز (که در دومان ساسانی بوده) و انطباق آن با تعادل ربیعی، و اهمیت درجه اول عید و نیز رسومی مانند خروج به صحرا و هدیۀ تخم مرغ رنگین، مابین نوروز و فصح همانندی است و نگارنده مایل است از این جهت فکر کند که نوروز در دوران اشکانی یا ساسانی از جانب سامی ها در فرهنگ ما رخنه کرده است، ولی در این فرض خود اصراری ندارد. هرچه باشد به هر جهت نوروز “یادگارِ خسروان” (به گفتۀ شاهنامه) نیست، بلکه آفریدۀ فرهنگ انسانی و ایرانی است.
نوروز پس از آمدن اعراب مسلمان به ایران و پذیرفته شدن اسلام در کشور ما به حیات خود، برخلاف سده و بهمن گان (یا بهمن جه) و مهرگان که عمری کوتاه داشتند (7) ادامه داد. حتی خلفاء و حکّام اموی آن را برای هدیه ستانی از ایرانیان “قابل استفاده” شمردند. (8) در دوران خلفای عباسی، نوروز(در عربی: نیروز) رسما برگزار گردید. وقتی سلسله های ایرانی ماننذ صفاریان و سامانیان و آل بویه و غیره در ایران به قدرت رسیدند، نوروز با تمام مراسم پرشکوه دوران ساسانی احیاء شد، زیرا این جشن وسیلۀ هدیه گیری شاه از قشرهای مختلف مردم بود. (9)
و اینک در این “پیشانیِ سالِ نو” (به سخن ابوریحان بیرونی)، ما برای مردم بپاخاستۀ ایران [بر علیه رژیمِ سفّاکِ ولایتِ مطلقۀ فقیه]، به همراهِ رستاخیزِ طبیعت، شکوفاییِ گل های امید و به ثمر نشستن درختِ عدالت اجتماعی را آرزومندیم و با آن که می دانیم دشمنِ دیوصفت در کمین است و راهِ آینده هنوز ناهموار، ولی با فروغِ ایمان در دل و آتشِ تلاش در پیکر، به پیش می رویم.
……………………………………
پی نوشت ها:
* [در مصرع اول بیت هفتم از قصیده شماره 6 ناصرخسرو: “ندیدی به نوروز گشته به صحرا…” آمده است]
1) اطلاعاتی دربارۀ نوروز در التفهیم فی صناعه التنجیم بیرونی که به فارسی است و آثارالباقیه عن القرون الخالیه همین مولف که به عربی است و التنبیه والاشراف مسعودی والمحاسن والاضداد جاحظ، و کتاب التاج همین مولف، و بلوغ الارب و روضه المنجمین شه مردان، و معجم البلدان بلاذری و نوروزی نامه خیام می توان به دست آورد.
2) در بررسی های ایرانی خاورشناس فرانسوی دارمستتر و تمدن اسلامی جرجی زیدان و مقالاتی که تقی ریاحی و پورداود و تقی زاده و سعید نفیسی و ذبیح بهروز و دکتر معین در مجلات و فرهنگ نامه ها نوشته اند و خاص نوروز یا مسائل تقویمی مربوط بدان است، انبوهی اطلاع در باره این جشن آمده است. مقاله معین، هم در لغت نامه دهخدا و هم در فرهنگ معین چاپ شده و خواستاران می توانند مراجعه کنند.
3) وجود تقویم های اوستایی، یزدگردی، یهود، یولیایی یا قیصری، جلالی یا ملکی، گره گوری و انواع گاهشماری های منسوخ (مانند مصری و بابلی و آشوری) که هریک تاریخچه پیچیده ای را طی کرده است، نمودارِ این تلاشِ کاوندۀ انسان در همه جا برای شناخت زمانِ مشخصِ کرۀ زمین است.
4) آغُل [در فرهنگ عمید آغِل (به کسر غین) = جایی در کوه یا خانه که برای خوابیدن گوسفندان درست کنند یا لانۀ مرغِ خانگی که در فارسی به ضمِ غین تلفظ می کنند]
5) Vernal Equinox [تعادلِ ربیعی]
6) هنوز بر چمن های کاخ سفید واشنگتن در ایام عید پاک تخم مرغ رنگین می غلطانند.
7) نوروز به از مهرگان اگرچه/ هر دو دو روزانند اعتدالی (ناصرخسرو) [بیت هجدهم از قصیده شماره239]. مهرگان جشن اعتدالی خریفی است و پس از نوروز اهمیتی بزرگ داشته است.
8) می گویند در زمان خلیفه اموی معاویه بن ابی سفیان به این بهانه تا ده میلیون درهم هدیه از ایرانیان ستانده شد.
9) در دوران ساسانی، نوروز به عامه و خاصه تقسیم می شد. در نوروزِ عامه، مردم به پای بوسی شاه برای تقدیم هیه می آمدند و در نوروز خاصه، شاه با نزدیکان خود به عیش می نشست!
کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران فرا رسیدن سال ۱۳۹۸ و بهاری دیگر را به شما شادباش میگوید و امیدوار است که سال نو سال گسترش و به ثمر نشستن تلاش مشترک همهٔ میهندوستان و مبارزان راه آزادی و عدالت برای گذار از رژیم استبدادی حاکم و زمینهسازی برای تحقق دگرگونیهای بنیادین در میهن ما باشد.
نوروز سنّت خجسته نیاکان ما و نماد آمدنِ نو و رفتنِ کهنه، نویدبخش پیروزی نیکی بر پلیدی، و فرا رسیدن روزی نو است. حفظ این سنّت خجسته در دورهٔ حاکمیت رژیم ولایی واپسگرا و مخالفِ سنّتهای ایرانی، یکی از عرصههای مبارزه بر ضد مرتجعان حاکم بر کشور ما بوده است.
میهن ما سال دشواری را پشت سر گذاشت. سال ۱۳۹۷، سال تشدید فشارهای اقتصادی، سال سقوط ارز ملی، سال افزایش بیسابقۀ قیمتها و رشد فزایندۀ تورّم، سال رانده شدن بیش از پیشِ میلیونها هموطن ما به زندگی در زیر خط فقر، سال تشدید تحریمهای کمرشکنِ امپریالیستی، و سال ادامۀ سرکوب و اختناق در رژیم ولایی بود.
محمد مخبر دزفولی، رئیس نهاد موسوم به ”ستاد اجرایی فرمان امام”، چندی پیش اعلام کرده بود که ۱۲میلیون نفر در ایران در زیر خط ”فقر مطلق“ قرار دارند و بین ۲۵ تا ۳۰میلیون نفر نیز در زیر خط ”فقر نسبی“ زندگی میکنند. سران جمهوری اسلامی با وجود همهٔ ادّعاهایی که دربارۀ رسیدگی به مشکلات بیشمار مردم دارند، در سال گذشته نهفقط کاری در زمینه بهبود وضعیت مردم انجام ندادند، بلکه به گواهی آمار موجود دولتی، دشواریهای مردم در همین مدّت بهشدت افزایش هم یافته است. علی خامنهای، ولی فقیه حکومت اسلامی، در سخنانی که روز ۲۴ اسفند ۹۶ در جمع نمایندگان مجلس خبرگان ایراد کرد، ضمن ربط دادنِ اعتراضهای گستردهٔ مردمی در هشتاد شهر کشور به “هجوم دشمنان”، مدعی شد: ”از مشکلات معیشتی و دیگر مشکلات مردم اطلاع داریم اما معتقدیم هیچ مشکل حلنشدنی در کشور وجود ندارد.”
برخلاف ادّعاهای دروغین ولی فقیه در مورد حلشدنی بودن وضعیت اقتصادی کشور با ادامهٔ سیاست فاجعهبار “اقتصادی مقاومتی”، پنجاه اقتصاددان ایرانی در نامهای که در مهر ۱۳۹۷ به سران سه قوهٔ جمهوری اسلامی نوشتند، ضمن هشدار دادن نسبت به فاجعه ملی اقتصادی که در حال شکل گیری است، و با درخواست دوباره برای تعطیلی “بازار ثانویهٔ ارز” که به گفتۀ آنان “بازی خطرناک دولت با نرخ ارز” است، دربارهٔ پیامدهای کنترل نشدن قیمت ارز، از جمله “تورّم ۶۰درصدی” و “رفتن نیمی از جمعیت به زیر خط فقر مطلق” هشدار دادند.
هممیهنان گرامی!
سال ۹۷، سال مبارزۀ پیگیر و دلیرانۀ کارگران، معلمان و بازنشستگان، دهقانان، پرستاران، دانشجویان، و رانندگان کامیون در سراسر کشور بر ضد ظلم و جور دستگاههای حکومتی و فشارهای کمرشکن اقتصادی بود. اعتصاب کارگران فولاد اهواز که بیش از سی و هشت روز به طول انجامید، در کنار اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه و پتروشیمی ماهشهر و اعتصاب کارگران چند کارخانهٔ دیگر، از جمله کارخانهٔ هپکو در اراک که نخست به طور عمده در اعتراض به پرداخت نشدن دستمزدها آغاز شده بود، با یورش و سرکوب رژیم روبرو شد، ولی پایداری کارگران در روند اعتراضها، ماهیتی سیاسی در محکوم کردن سیاستهای خصوصیسازی و مخالفت با نولیبرالیسم اقتصادی رژیم به خود گرفت، که نگرانیهای عمیق رژیم را برانگیخت. دستگیری دهها تن از کارگران معترض و شکنجه و آزار دادنِ آنها برای توبه و اعتراف گرفتن، و تلاش دستگاههای امنیتی رژیم برای ایجاد تفرقه و در هم شکستن اعتصابها، از جمله با استفاده از تشکلهای زرد کارگری همچون خانۀ کارگر، نشانگر حضور نیرومند کارگران کشور در مبارزه با حاکمیت استبدادی حاکم بود. علی خامنهای، هراسناک از اوجگیری اعتراضهای کارگری که در برخی از شهرها مانند اهواز به تظاهرات مردمی منجر شد، در سخنانی که روز ۱۶ بهمن ۹۷ بیان کرد، از جمله گفت: ”بنده بارها این را در سخنرانیها خطاب به کارگران عزیزمان گفتهام که ضدانقلابِ کشور از اوّل چشمش به کارگرها بود، بلکه بتواند جامعهٔ کارگری را به نحوی علیه جمهوری اسلامی تحریک کند؛ از روز اوّل، یعنی از همان روز پیروزی انقلاب، این حالت وجود داشت… یکی از کارهای اساسی دشمنان ما این است که شاید بتوانند در کارخانههای ما، در مجموعههای کارگری ما، بهخصوص مجموعههای بزرگ، یک رکودی، لنگیای از سوی کارگران به وجود بیاورند؛ کارگرها را [به این کار] وادار کنند. و کارگران ما در طول این سالها همیشه مقاومت کردهاند، همیشه ایستادهاند، همیشه با بصیرت، دست دشمن را رد کردهاند و اینها خیلی مهم است…“
سال ۹۷ همچنین سال تحصنها و اعتراضهای گسترده و سراسری معلمان و بازنشستگان کشور بود که یکصدا و متحد بر ضد سیاستهای حکومت اسلامی و دولت روحانی دست به اعتراض زدند. دهقانان کشور نیز در اعتراض به سیاست های مخرب رژیم، از جمله کمبود آب دست به تظاهرات و راهپیمایی زدند.
همبستگی معلمان و بازنشستگان کشور و همچنین حمایت آنها از اعتصابهای گستردهٔ کارگری و دادن شعار برای آزادی کارگران زندانی، از جمله نمونههای جالب و حاکی از روند نضج گیری این شناخت در جامعهٔ ماست که بدون اتحاد عمل گروهها و قشرهای اجتماعی زحمتکش، بدون همبستگی مبارزاتی، نمیتوان رژیم ولایت فقیه را که همچنان از امکانات وسیع سرکوبگری بهرهمند است وادار به عقبنشینی کرد.
هممیهنان گرامی!
سال ۹۷ همچنین سال اوجگیری خطرناک تنشهای بینالمللی و منطقهیی میان جمهوری اسلامی از یک سو، و از سوی دیگر دولت ترامپ و متحدان منطقهیی آن از جمله دولت ارتجاعی عربستان سعودی و رژیم نژادپرست اسرائیل بود. اعلام دولت آمریکا مبنی بر خروج از “برجام” و در پی آن اعلام تحریمهای گستردۀ اقتصادی، که مردم میهن ما و بهخصوص زحمتکشان را بیش از پیش هدف قرار میدهد، در کنار تحریکهای خطرناک نتانیاهو و بن سلمان برای درگیری نظامی با ایران، در مجموع وضعیت بسیار بغرنج و خطرناکی را برای میهن ما پدید آورد. کمیتۀ مرکزی حزب ما در بیانیهای که در مهر ۱۳۹۷ منتشر کرد، ضمن محکوم کردن شدید سیاستهای تنشبرانگیز، مداخلهجویانه، و غیرمسئولانهٔ دونالد ترامپ، دربارهٔ اقدامها و ابراز نظرهای تحریکآمیز و ماجراجویانهٔ مقامهای جمهوری اسلامی هشدار داد و اعلام کرد که هرگونه اقدام و ابراز نظر تحریکآمیزی که ابعاد اختلافها و مناقشهها را وسیعتر کند میهنمان را بیش از پیش در معرض خطر تهاجم مستقیم امپریالیسم آمریکا یا متحدان مستقیم و غیرمستقیمش قرار میدهد. حزب تودهٔ ایران نگران است که بهکار گرفتن تحریمهای اقتصادی پردامنهتر بر ضد ایران از سوی دولت آمریکا، بههر بهانهیی که باشد، بر زندگی اکثریت مردم ایران که در شرایطی بسیار دشوار کار و زندگی میکنند، و همچنین بر مبارزهٔ مردم در راه صلح و دموکراسی در ایران، اثری زیانبار و ویرانکننده خواهد داشت. ما تأکید می کنیم که هرگونه دخالت خارجی در امور داخلی کشور ما نهفقط به مبارزۀ مردم برای آزادی و رهایی از چنگال حکومت استبدادی یاری نمیرساند، بلکه ابزاری خواهد بود در دست مرتجعان حاکم برای تشدید جوّ سرکوب و خفقان. حزب تودهٔ ایران از تمام نیروها و نهادها و فعالان صلحدوست ایران و جهان میخواهد که با سیاستهای غیرمسئولانه و ماجراجویانهٔ دولت ایالاتمتحد آمریکا که بدون شک احتمال جنگی جدید را در خاورمیانه افزایش میدهد، فعالانه مخالفت کنند.
هممیهنان گرامی،
حزب تودهٔ ایران در سالهای اخیر بر ضرورت تشکیل یک جبههٔ واحد ضد دیکتاتوری متشکل از همهٔ نیروهای مترقی، ملی، و آزادیخواه کشور تأکید و اصرار داشته است و همچنان نیز آماده است تا در راه تحقق این امر مهم همهٔ توان و امکاناتش را به کار گیرد. به گمان ما، باید همه توان و تلاش خود را متوجه اتحاد عمل و همبستگی طیف گستردهای از مردم و نیروهای آزادیخواه کشور برای پایان دادن به استبداد، تحقق حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، تحقق آزادیها و حقوق دموکراتیک مردم (ازجمله حق آزادی احزاب و سازمانهای صنفی)، لغوِ تمام قوانین زنستیزانهٔ رژیم ولایت فقیه، تأمینِ برابری حقوق زن و مرد، و همچنین تحقق حقوق خلقهای ایران در چارچوب حکومتی ملی کرد. نیروهای مترقی و آزادیخواه کشور باید بتوانند با حفظ تفاوتهای نظری، سیاسی، و قومی، بر سر این حداقلها توافق کنند و بر پایهٔ یک برنامهٔ روشن و کوتاه مبارزاتی، در کنار مردم، در مسیر عملی کردن دگرگونیهای بنیادی، دموکراتیک، و پایدار بکوشند. کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران ضمن شادباشگویی مجدد به مناسبت فرا رسیدن نوروز و سال ۱۳۹۸، و با تجدیدعهد با آرمانهای همهٔ جانباختگان راه آزادی و عدالت اجتماعی، همصدا با میلیونها ایرانی، آزادیِ فوری و بدون قیدوشرط همه زندانیانِ سیاسی- عقیدتی، و پایان دادن به روندِ خشونت و سرکوب معترضان و دگراندیشان از سوی سران رژیم ولایی را خواهان است. با آرزوی کامیابی جنبش مردمی میهنمان به استقبال بهار و سال نو میرویم.
کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران
۲۷ اسفندماه ۱۳۹۷
نامۀ مردم، شمارۀ ۱۰۷۳، ۲۷ اسفند ماه ۱۳۹۷
اشک تمساح «عدالت» برای چیست؟ از نسیم بهاری
قابل ذکر است که این نوشته به عنوان ابراز نظر به دست “توده ای ها ” رسیده است. ولی به خاطر متن تحلیلی آن در این قسمت گنجانده می شود.
***
اخیرا «عدالت» مقاله ای چند خطی منتشر کرده است به نام «آیا جمشید احمدی (نوید شمالی) تودهای است؟». مضمون مقاله «عدالت» بر این است که مقاله رفیق «نوید شمالی» که در ۵ مارس ۲۰۱۹در «مورنینگ استار» منتشر شده است «انکار ماهیت ضد امپریالیستی و ضد سلطنتی انقلاب بهمن” است. قبل از مرور مقاله باید توضیح دهیم که منظور و هدف مقاله رفیق «نوید» چیست؟ بدون تحلیل این مطلب مشکل است که منظور نویسنده را به طور کامل فهمید. هدف مقاله تغییر نظر مخاطب نسبت به خصلت ضد امپریالیستی رژیم است که به نظر من، مقاله در آن موفق است. پیام اصلی مقاله این است که «هر گردی گردو نیست» به این معنا که اگر منافع جمهوری اسلامی در منطقه با منافع امپریالیسم در تضاد است این به خاطر خصلت ضد امپریالیستی رژیم نیست. برای توضیح این پیام مقاله از نکته ها و مثالهای مشخصی استفاده می کند. مخاطب اصلی مقاله آن چپ هایی در جهان هستند که در جبهه جهانی ضد امپریالیستی ایران را در کنار خود میبینند و به علت فهم غلط از مقوله ضد امپریالیسم در محکوم کردن عملهای ضدانسانی رژیم بر علیه مردم ایران شک دارند و این کار را به نوعی هم جهت شدن با امپریالیستها میدانند. آن ها به این تصور خطا مبتلا هستند که اگر از حقوق قانونی مردم ایران دفاع کنند در کنار امپریالیست ها قرار می گیرند. در واقع این چپ ها رژیم ایران را هم تراز و مساوی با دولت ونزوئلا می بینند. مخاطب ثانوی مقاله خوانندگان معمولی morning star هستند که با داشتن گرایش چپ لزوما به مقوله های مارکسیست – لنینیستی سلطه لازم را ندارند. حالا مروری بر مقاله مزبور برای صحت و سقم ادعای «عدالت” بد نیست. مقاله از آنجا شروع می شود که رفیق «نوید» به وضوح هشدار می دهد که کاربرد فلسفه «دشمنِ دشمن من دوست من است» در عرصه پیچیده سیاست می تواند خطرناک باشد. این شروع خیلی خوب برای توضیح مقوله خیلی غامض و معضل ضد امپریالیسم است. مقاله مستقیم دلیل اصلی احساس قرب چپ های غرب با جمهوری اسلامی را هدف قرار میدهد. در ادامه نویسنده مقاله «مورنینگ استار» به واضح مینویسد که انقلاب ۱۹۷۹ یک انقلاب مترقی بوده است که با هماهنگی مطالبات چپ و روحانیت پیروزی انقلاب ملی-دمکراتیک را تضمین کرد. نویسنده باز اشاره میکند که انقلاب ملی-دمکراتیک برای صلح، عدالت اجتماعی و دمکراسی بود و ماهیت ضدامپریالیستی داشت. کجای این کار «دروغپراکنی و بسترسازی برای مُبَلغین و کارگزاران «امپریالیسم بشردوستانه»» است که «عدالت» مدعی آن است. در کجای مقاله ایشان به «انکار سیاست ضد امپریالیستی حزب تودۀ ایران در سالهای ۱۳۵۷-۱۳۲۰” پرداخته اند؟ ماهیت ضد امپریالیستی و ضد سلطنتی انقلاب بهمن نه تنها در این مقاله انکار نمیشود بلکه به روی آن تاکید میشود. رفقای «عدالت» خودشان ترجمه کرده اند که رفیق «نوید” مینویسد که «مطالبات اولیه انقلاب ملی-دمکراتیک در ۱۹۷۹ برای صلح، عدالت اجتماعی و دمکراسی بدون تردید ماهیتاً ضدامپریالیستی بود». «عدالت» از این شکایت میکند که چرا رفیق «نوید» از «نقش روحانیت شیعه در مبارزات ضدامپریالیستی به ویژه اهمیت نهضت ۱۵ خرداد ۱۳۴۲» صحبت نکرده است. رفقای «عدالت» میدانند که هر مقاله را باید در زمینه اصلی (context) آن خواند و وقتی که هدف مقاله تغییر نظر مخاطب نسبت به خصلت ضد امپریالیستی رژیم فعلی اسلامی است دیگر لزومی به تحلیل کامل نقش گذشته روحانیت شیعه در مبارزات ضد امپریالیستی وجود ندارد. نکته دیگری که «عدالت» فراموش میکند اینست که رفیق «نوید» در این مقاله نه به عنوان دبیر بینالمللی حزب توده ایران بلکه به اسم جمشید احمدی و به عنوان معاون دبیر کل کمیته دفاع از حقوق مردم ایران صحبت میکند. همانطور که رفقای «عدالت» میدانند محتوی صحبت یک فرد حزبی به عنوان عضو مجمع ها و انجمن های اجتماعی، سندیکایی و فرهنگی با طریق مکالمه درون حزبی آنها با هم فرق دارد. به عنوان معاون دبیر کل یک کمیته حقوق بشری نمیتوان از این رفیق انتظار داشت که در هر خط صحبت از امپریالیست کند بلکه استعمال کلمه های عمومی تر با توجه به مخاطبان ثانوی و نقش اجتماعی و نه حزبی رفیق در این مقاله مناسب تر است. هر سندیکالیست کمونیست هم اینجور موضع گیری ها را در عمل سندیکایی خود تائید میکند. در ادامه نویسنده می نویسد که به نظر او انقلاب شکست خورده است. نویسنده علت شکست انقلاب را هم به طور صحیح به شکل زیر توضیح میدهد. جنگ عراق بر علیه ایران به ابتکار و تشویق برای غلبه بر انقلاب شروع شد و غرب با تقویت دوجانبه هر دو طرف جنگ را ادامه داد به طور مثال انگلیس هم سلاح های ضد هوایی به ایران میفروخت و هم خلبانان عراقی را تعلیم میداد. رژیم از وجود جنگ سوءاستفاده کرد تا قدرت خود را مستحکم کند. و چون چپ ایران نتوانست جبهه متحد خلق را ایجاد کند روحانیت توانست با سرکوب آن به راحتی کنترل کامل اوضاع را در دست گیرد. البته مقاله در اینجا میتوانست جابجایی طبقاتی را در سطوح بالای جمهوری اسلامی توضیح دهد ولی با توجه به زمینه اصلی اشاره شده از این ضعف میتوان اغماض کرد. اگر «عدالت» نظر دیگری در باره دلایل شکست انقلاب دارد لطفا آنرا صریحا بیان کند؟ و یا اگر «عدالت» معتقد است که انقلاب شکست نخورده است با از هم لطفا دلایل خود را بیان کند؟ در بخش دیگر نویسنده مقاله «مورنینگ استار» در واقع غیر مستقیم و بطور ضمنی از این چپ های جهان سوال میکند که آیا یک رژیم ضد خلقی میتواند ضد امپریالیست باشد. و بازهم از همان چپ ها سوال میکند که چطور میتوان به خاطر تقابل مقطعی منافع یک رژیم ضد مردمی با منافع امپریالیسم این رژیم را به مثابه متحد خود دید و به همین دلیل در کنار مردم ایران قرار نگرفت؟ نویسنده مقاله «مورنینگ استار» در ادامه به ژست ضد امپریالیستی ولی بدون محتوای جمهوری اسلامی اشاره میکند و تاکتیک های جمهوری اسلامی را در مذاکرات در باره سوریه و تجارت با چین و ونزوئلا را جزیی از این ژست گیری میداند. آیا تاکتیک جمهوری اسلامی این نیست که خود را در برابر خلق های منطقه ضد امپریالیسم جلوه دهد تا به محبوبیت خود اضافه کند؟ و با شرکت در مذاکرات در باره جنگ داخلی سوریه و معاملات تجاری با چین، کره شمالی و ونزوئلا برای تقویت همین تصویر غلط نیست؟ آیا هنوز کسی شک دارد که برای رژیم هیچ چیز مقدس تر از بقای نظام اسلامی نیست؟ و دست دراز کردن به روی کشورهای ضد امپریالیستی برای این است که ترامپ برای تسلیم کردن کامل رژیم جمهوری اسلامی ارتباط آن را با کشورهای سرمایه داری را تقریبا غیر ممکن کرده است. این موضوع را عسگراولادی رهبر عیان بورژوازی تجاری به قاطعیت تایید کرده است و بارها تاکید کرده است که جمهوری اسلامی به خاطر «شلاق غرب …و از روی ناچاری به طرف چین» رفته است. مقاله در ادامه با نصیحت چپ های غرب وظیفه چپ در غرب را حمایت از رژیم ایران به عنوان عضو مجمع ضد امپریالیستها نمیبیند. بلکه به آنها میگوید که مردم ایران نیاز به حمایت و همبستگی بینالمللی چپ غرب دارند. و در پایان مقاله به وضوح به سوالی که در ابتدا کرده است جواب میدهد و میگوید که ایران در حال حاضر ضد امپریالست نیست و تا زمانی که تحت رژیم اسلامی است ضد امپریالست نخواهد بود. بدین ترتیب اشک تمساح «عدالت» از کجا ناشی میشود؟ این طور به نظر میرسد که گلایه اصلی «عدالت» از این است که چرا ضد امپریالیستی بودن جمهوری اسلامی زیر سوال رفته است. حقیقت این است که «عدالت» پس از بیش از سه دهه که جمهوری اسلامی چهار نعل به سمت نولیبرالیسم رفته است و مردم را به دستور مستقیم موسسات امپریالیستی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به فقر و مشکلات اقتصادی کشانده است هنوز معتقد است که جمهوری اسلامی ضد امپریالسیم است. اگر این حدس صحیح باشد سوال بعدی قاعدتا این است که آیا «عدالت» را با این افکار میتوان توده ای دانست؟ خصوصی سازی اموال عمومی به دستور موسسات امپریالیستی نکته مهمی است که نه «عدالت» و نه متاسفانه رفیق «نوید» در مقاله خود به آن اشاره نمیکنند. اشاره به این نکته پر اهمیت با محتوای اصلی مقاله رفیق «نوید» ربط مستقیم داشت ولی به دلایلی از قلم افتاد. اگر «عدالت» به این سهو در مقاله اشاره میکرد در این صورت حق با «عدالت» بود. ولی اینطور به نظر میرسد که اشاره به این ضعف مقاله «مورنینگ استار» برای «عدالت» اصلا مهم نیست.
آقای سید محمد بطحایی وزیر آموزش و پرورش ایران در یک گفتار
ویدئویی «در خصوص اهمیت آموزش زبان فارسی
در دوره ابتدایی گفت: آموزش زبان و ادبیات فارسی و تکلم دانشآموزان ابتدایی به
فارسی خط قرمز آموزش ما به ویژه در مناطق عشایری و مناطق دو زبانه مانند بلوچ،
عرب، ترک زبان و غیره است و معلمان نباید به هیچ وجه برای برقراری ارتباط راحتتر
با دانشآموزان به زبان محلی تکلم کنند چرا که این امر بسیار خطرناک است» (۱).
واضح است که زبان فارسی، زبان یکی از اقلیتهای ملی ایران
است، که کمتر از ۲۵ درصد جمعیت بیش از ۸۵ میلیونی کشور را تشکیل میدهد. اگر در
نظر بگیریم که مجموع جمعیت فقط دو خلق ترک و کرد ایران بیش از ۴٠ میلیون نفر است،
درصد واقعی جمعیت فارسی زبان ایران باز هم روشن میشود.
اما بر خلاف اظهارات شونیستی آقای وزیر، خط قرمز دهها میلیون
جمعیت ایران چه فارس و چه غیرفارس، آزادی، برابری و عدالت است، نه زبان فارسی! و
ناگفته روشن است که تداوم ممانعت از تدریس به زبان ملی، به سخن دقیقتر، منع
ابرازهویت ملی خلقهای کشور، یکی از جدیترین خطراتی است که وحدت و تمامیت ایران را
تهدید میکند. بویژه اینکه، نه تنها زبان فارسی، بلکه، هر زبان دیگری، هیچگونه
مزیت و برتری نسبت به سایر زبانها ندارد. بنا بر این، در کشوری که حاکمیت آن حاضر
نیست خط قرمز بیش از ۷۵ درصد جمعیت کشور را رعایت نماید و حاضر است بجای اجرای اصل
۱۵ قانون اساسی کشور، به تبعیض و برتری نژادی، زبانی و مذهبی کماکان ادامه دهد،
طبیعتا، دهها میلیون نفر «من» دیگر نیز نمیتوانیم به تقویت اتحاد و تداوم زندگی
با این آقا و همنوعانشان حاضر باشیم و نخواهیم بود.
در همین راستا، لازم است به آقای وزیر تذکر داده شود، که
هرکسی، هر نهادی یا تفکری که زبان فارسی را چه در گذشته و چه در حال، بمثابه «خط
قرمز» برای وحدت ایران کثیرالمله تعیین نموده، حقوق اولیه دهها میلیون انسان
مثل «من» ترک، کرد، لر، عرب، بلوچ، گیلک، تالش، ترکمن و… کشور را نادیده گرفته،
زبان و ادبیات غنی ما را به ورطه اضمحلال کشانده، خیلی بیجا کرده، همچون شما شکر
زیادی خورده است. ما، دیگر نمی خواهیم و
نمیتوانیم توهین و تحقیرهای شونیستهای برتریطلب را تحمل کنم.
آقای وزیر، حواستان را جمع کنید! دیگر آن دوره پدر و پسر که
بحساب چماق بیگانه به ملل ایران قلدری میکردند و هر صدای آزادی خواهانه و برابریطلبانه را با گلوله خاموش میکردند، گذشت! امروز دوره، دوره
دیگریست و وجود شما و دولت بیتدبیر و کلید که نه، چماق بدست یک خطر بالفعل برای
ایران است نه تدریس به زبان «محلی»، نه محروم کردن کودکان از آموزش به زبان مادری
خود! دیگر بس است، کاسه صبر ما لبریز شده، «یا رومی روم، یا زنگی زنگ»! یا
حق انسانیمان را میستانیم و یا به زندگی خود در آزادی و خارج از سلطه شونیزم
ادامه میدهیم.
خلاصه کلام، بدیهی است که بنا به الزامات شرایط تاریخی و
ترکیب ملی ایران، ضرورت انجام تغییرات بنیادی در نظام آموزشی کشور کاملا مشهود است
و تغییرات در نظام آموزشی نیز باید ناظر بر تدریس همه رشتههای درسی از ابتدائی تا
عالی، در مناطق بزبانهای ملی و در کنار آن، تدریس زبان و ادبیات فارسی فقط بمثابه
زبان بینالملل خلقهای ایران باشد. در غیر این صورت، استمرار سلطه شونیزم در کشور
موجب تداوم و تشدید اضمحلال زبانهای ملی، تضعیف و گسست اتحاد بین خلقهای کشور
خواهد شد. و خود این، به یقین که وحدت و تمامیت ایران را در آینده نچندان دور به
زیر سؤال خواهد برد نه تحصیل بزبان «محلی» آقای وزیر!