انتقال اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به بازداشتگاه امنیتی مخفی 

• محافل کارگری از نیشکر هفت تپه خبر داده اند اداره ی اطلاعات اهواز برای شکنجه به قصد اعتراف اجباری، سپیده قلیان و اسماعیل بخشی را به بازداشتگاه مخفی منتقل کرده است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۷ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۶ فوريه ۲۰۱۹

 


اخبار روز: محافل کارگری از نیشکر هفت تپه خبر داده اند اداره ی اطلاعات اهواز برای شکنجه به قصد اعتراف اجباری، سپیده قلیان و اسماعیل بخشی را به بازداشتگاه مخفی منتقل کرده است.

به گزارش کانال مستقل هفت تپه، این در حالی است که نام این دو زندانی را در لیست زندان سپیدار اهواز ثبت کرده اند اما آن دو در این زندان نیستند. بدین ترتیب هرگونه اتفاقی که برای این دو پیش آید از نظر قانونی تنها از طریق ردگیری حضور آنها در زندان سپیدار میسر خواهد بود حال آنکه آنها اکنون در این زندان محبوس نیستند.

اعمال فشار بر اسماعیل بخشی برای برکناری وکیل او خانم فرزانه زیلایی!
سندیکای کارگران هفت تپه نیز خبر داده است مقامات امنیتی در پی اقدامات متعدد برای تحت فشار قرار دادن اسماعیل بخشی به نوشتن تکذیبیه و عدم موفقیت در این کار، در دور جدید فشارها به اسماعیل بخشی و خانواده اش گفته اند که وکیلش خانم فرزانه زیلابی را برکنار نماید.
آنان می خواهند با آوردن وکیل مورد اعتماد مقامات امنیتی (چرا که قرار است این وکیل به اصطلاح مورد اعتماد، به آنان در شکستن این نماینده کارگران کمک کند) با اعمال فشار بیشتر بر اسماعیل بخشی وی را وادار به نوشتن تکذیبیه نمایند.
سندیکا کارگران هفت تپه نوشته است: در حالی که همه مسئولین، از قضائی تا اجرایی از جمله استاندار که به هیچ وجه صلاحیت اظهار نظر ندارد مرتب در حال مصاحبه کردن علیه اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت‌تپه و قصد فراهم کردن زمینه برای محکومیت وی را دارند، می‌گویند وکیل مصاحبه نکند تا با فراغ بال و در سکوت و خلوت هرآن چه می‌خواهند به سر موکلش بیاورند…
اسماعیل بخشی به طور غیرقانونی توسط مسئولین امنیتی و قضایی بیش از یکماه است به گروگان گرفته شده و در بازداشتگاه امنیتی نگهداری می‌شود.

بنابر همین گزارش، تجمع اعتراضی خانواده کارگر زندانی اسماعیل بخشی و تعدادی از کارگران هفت تپه در مقابل دادگستری شوش در روز سه شنبه ادامه یافته است.




فراخوان به تحصن سراسری سه روزه ی فرهنگیان 

• شورای‌ هماهنگی‌ تشکلهای‌ صنفی فرهنگیان ایران اعلام کرد در روزهای ۱۲ تا ۱۴ اسفند یک تحصن سراسری برگزار خواهد کرد. آزادی معلمین زندانی و آزادی تشکل های صنفی در راس مطالبات این تحصن است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۶ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۵ فوريه ۲۰۱۹


اخبار روز: شورای‌ هماهنگی‌ تشکلهای‌ صنفی فرهنگیان ایران روز ششم اسفند ماه با انتشار بیانیه ای فراخوان تازه ای برای تحصن سراسری فرهنگیان در روزهای ۱۲ تا ۱۴ اسفند منتشر کرد. بنابر این اطلاعیه، آزادی کلیه ی معلمین زندانی و رفع تمام موانع قانونی برای فعالیت رسمی و آزاد تشکلهای صنفی فرهنگیان در سراسر کشور در راس مطالبات این تحصن سراسری قرار دارد. اختصاص سهم کافی و وافی در بودجه سال ۹۸ به آموزش و پرورش، همسان سازی حقوق بازنشستگان فرهنگی با شاغلان و ارتقای آن به بالاتر ازحد خط فقر، لغو قرارداد با بیمه ناکارآمد تکمیلی فعلی و جایگزینی آن با بیمه ای کارآ، و توقف سیاست‌ پولی سازی مدارس و اجرای اصل ۳۰ قانون اساسی دیگر خواست های این تحصن است.
متن این بیانیه را در زیر می خوانید:

ملت بزرگ ایران
فرهنگیان گرامی
نیک می‌دانیم که اساسی ترین راه برون رفت از وضعیت موجود و قرارگرفتن در مسیر درست توسعه، توجه ویژه به آموزش و پرورش و ارتقای منزلت معلمان است. سالها بی توجهی برنامه ریزان و مسئولان کشور نسبت به دانش‌آموزان و فرهنگیان و تضییع دامنه دار حقوق آنها در کنار سایر عوامل، زمینه ساز بروز وضعیت اسف‌بار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حال حاضر کشور شده است. تورم و گرانی افسارگسیخته و نهادینه شده کنونی که مردم زیر بار فشار طاقت فرسای آن، کمر خم کرده‌اند، نمودی عینی و ملموس از وضعیت بحرانی و غیرقابل تحمل مزبور است.

سالهاست که فرهنگیان متعهدانه و با بهره‌گیری از راهکار‌های قانونی تلاش نموده‌اند سیاست گذاران را متقاعد نمایند که به منظور تحقق توسعه پایدار و رشد همه جانبه کشور، آموزش و پرورش را در اولویت برنامه‌ریزی و بودجه‌بندی کلان خود قرار دهند اما متاسفانه همواره پاسخ مسئولان به این درخواست هوشمندانه، برخوردهای قهری با منتقدان دلسوز فرهنگی و تحریف ماهیت مطالبه گری فرهنگیان در نزد افکار عمومی بوده است.

شایان ذکر است که پس از تحصن‌های مهر و آبان ۹۷ معلمان، شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران علی رغم تجربه های تلخ گذشته، بار دیگر تلاش نمود تا از طریق مذاکره و هم اندیشی با مصادر قدرت برای رفع مشکلات موجود، شیوه ای تعاملی در پیش بگیرد تا مسئولان و برنامه‌ریزان بتوانند در فضایی آرام با ایجاد تغییرات لازم و ضروری در بودجه سال ۹۸ و اختصاص سهم منطقی به آموزش‌ و پرورش، قدم هایی اساسی برای رفع مشکلات موجود بردارند. اما در دیدارهای اخیر نمایندگان تشکلهای صنفی فرهنگیان کشور که در اول اسفند ۹۷ با جمعی از نمایندگان مجلس از جمله اعضای کمیسیون تلفیق، مسئولانی از وزارت آموزش و پرورش و افرادی از نیروهای امنیتی در تهران صورت گرفت، کاملا مشخص گردید که آموزش و پرورش و فرهنگیان کماکان جزو اولویت‌های تصمیم سازان کشور نیست و روند بی توجهی عامدانه به مقوله آموزش و معیشت فرهنگیان همچنان ادامه دارد.

بنابر ادعای نمایندگان مجلس، متاسفانه وزیر آموزش و پرورش حتی در جلسه کمیسیون تلفیق، جهت دفاع از سهم بودجه وزارتخانه‌ تحت تصدی خود، حضور نیافته است. همچنین علی رغم هماهنگی‌های به عمل آمده، جناب وزیر و معاون پشتیبانی ایشان در جلسه برنامه‌ریزی شده با تشکلهای صنفی درتاریخ مزبور حضور نیافتند تا نشان دهند در همچنان بر پاشنه پیشین می چرخد.

شورای‌هماهنگی علی رغم میل باطنی، به ناچار به عنوان هشدار مجدد به مسئولان، بار دیگر اعتراض خود به تداوم وضعیت رقت انگیز کنونی را از طریق شیوه مدنی تحصن اعلام و اهم خواسته‌های فرهنگیان کشور را به شرح ذیل ابراز می دارد:

۱- آزادی فعالان صنفی فرهنگی و بسته شدن همه پرونده ها در این زمینه.

۲- رفع تمام موانع قانونی برای فعالیت رسمی و آزاد تشکلهای صنفی فرهنگیان در سراسر کشور.

۳- اختصاص سهم کافی و وافی در بودجه سال ۹۸ به آموزش و پرورش تا سرحد رفع مشکلات عدیده مدارس، ترمیم اساسی حقوق فرهنگیان و پرداخت تمام معوقات آنها اعم از مطالبات معلمان خرید خدمت، حق التدریسی و …

۴- همسان سازی حقوق بازنشستگان فرهنگی با شاغلان و ارتقای آن به بالاتر ازحد خط فقر.

۵- لغو قرارداد با بیمه ناکارآمد تکمیلی فعلی و جایگزینی آن با بیمه ای کارآ و پاسخگو برای فرهنگیان شاغل و بازنشسته.

۶ – توقف سیاست‌ پولی سازی مدارس و اجرای اصل ۳۰ قانون اساسی.

شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران ضمن استقبال از هرگونه راهکار تعاملی عملی و اثرگذار، بنا به درخواست همکاران و در اعتراض به انباشت مطالباتی که سالهاست با بی مهری مسئولان ایجاد شده، تصمیمات ذیل را تخاذ نموده است:

۱- معلمان سراسر کشور در روزهای ۱۲، ۱۳ و ۱۴ اسفند ماه ۹۷ با حضور در دفتر مدارس از رفتن به کلاس درس خودداری نموده، به روشهای ممکن، دانش‌آموزان و اولیای آنها را از اهداف این اقدام آگاه می‌نمایند.

۲- درصورت عدم تحقق خواسته‌های به حق فرهنگیان، شورای هماهنگی، برنامه‌های اعتراضی بعدی خود را نیز اعلام خواهد کرد. بدیهی است اقدامات موثر و ملموس مسئولان درجهت رفع مشکلات عدیده فرهنگیان، در برنامه های آینده شورای هماهنگی مدنظر قرار خواهد گرفت.

شورای‌ هماهنگی‌ تشکلهای‌ صنفی فرهنگیان ایران
ششم اسفند ۱۳۹۷




چرا جواب سلام را نمی دهند؟ 

نقدی بر مواضع مسئولان و سخنگویان حزب چپ ایران (فدائیان خلق)

سهراب مبشری

• نه کارگران و نه دانشجویان را نمی توان با برنامه ای که به صراحت یا در لفافه از خصوصی سازی دفاع کند جذب کرد. اعتماد هیچ فعال کارگری یا دانشجویی با تکرار گفتمان مدافعان سرمایه داری،‌ با ارائه ملغمه ای از لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی برانگیخته نمی شود. رفقا باید بدانند همان عواملی که آنها را در انتظار شنیدن جواب سلام از سایر نیروهای چپ گذاشته است، مانع پیوندهای حزب چپ با تنها پایگاه های اجتماعی است که این حزب می تواند بدانها تکیه کند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۶ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۵ فوريه ۲۰۱۹

 


توضیح:
نگارنده بسیار با خود کلنجار رفت که اصلا چنین مطلبی بنویسد یا نه. علت این تردید،‌ این بود که در این وانفسای صحنه سیاسی ایران، صِرف این که شماری از فعالانی با نام چپ برای غلبه بر پراکندگی گامی برداشته اند، مثبت است. در صفوف حزب چپ ایران (فدائیان خلق) کسانی که نگارنده با مواضع و عقاید آنان اشتراکات بسیار دارد فعالیت می کنند. باید به این فعالیت ارج نهاد. نقدی علنی و قابل دسترس برای همه، شاید از سوی کسانی که به این حزب امید بسته اند و برای موفقیت آن می کوشند، نوعی همسویی با انواع حملات ناجوانمردانه از سوی حکومت و فاشیستهای پهلویچی به این حزب تلقی شود. اما از سوی دیگر، نیرویی که خود را چپ می داند، نباید از نقد بهراسد. حیف است بحثهای مهم درباره سمت و سوی سیاست چپ در دایره های بسته محصور بماند. یکی از نقاط قوت چپ، همواره همین نترسیدن از نقد و جدل بوده است. دلیلی بر این مدعا،‌ ده ها هزار صفحه آثار با ارزش کلاسیک های چپ است که بخش بزرگی از آن به بحث درون چپ اختصاص دارد. آخرین تلنگر به نگارنده که بحث حاضر را علنی کند، پیشنهاد برخی از رفقای فعال در حزب چپ ایران (فدائیان خلق) بود که در واکنش به گفتگوی مستقیم من با آنان، مرا تشویق کردند که حرفم را مکتوب کنم.

چرا جواب سلام را نمی دهند؟

رفیق گرامی پرویز نویدی از مسئولان حزب چپ ایران (فدائیان خلق) طی سخنانی به مناسبت اولین سالگرد کنگره موسس این حزب، یکی از موانع تلاش حزب در همکاری با نیروهای چپ دیگر را عدم استقبال آن نیروهای دیگری دانست که (نقل به معنی) جواب دادن به سلام را هم منوط به اعتقاد به حکومت شورایی می کنند.
رفیق نویدی از مواضع برخی نیروهای چپ، کاریکاتوری ساخته است که به راحتی می توان آن را نقد کرد. اما ریشه های موانع بر سر راه همکاری چپ ها،‌ عمیق تر است. این نوشتار،‌ تلاشی است برای نشان دادن این ریشه ها.

دمکراسی، اسم رمز

در همان مراسمی که سخنان فوق الذکر رفیق نویدی در آن ایراد شد، رفیق عزیز دیگری که در صفوف حزب چپ فعالیت می کند،‌ یعنی بهزاد کریمی،‌ تأکیدی بسیار رسا بر »دمکرات بودن« به عنوان وجه مشخصه حزب داشت. استفاده موکد از ترم «چپ دمکرات» به این معنی است که چپ غیردمکرات هم وجود دارد و باید با آن مرزبندی داشت.
وقتی به سخنان این دو دوست عزیز دقت می کنم،‌ ناخودآگاه به این پرسش می رسم که آیا قضیه جواب سلام،‌ بر عکس نیست؟ آیا «دمکراسی» آن اسم رمزی نیست که نمی گذارد حزب چپ به دیگران سلام،‌ سلامی صادقانه بدهد؟
نزدیک به سی سال پیش، درست پس از فروپاشی اردوگاه شوروی، یکی از رفقای رهبری پیشین سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، در پاسخ به پرسش من که دیگر چه می توان کرد،‌ با لحنی امیدبخش و مطمئن گفت (نقل به معنی و با توسل به حافظه ای شاید نادقیق) چاره ای نیست جز کنار آمدن با همین نظام سرمایه داری موجود و تلاش برای انسانی تر کردن چهره آن از طریق وضع مالیات بر ثروت بالایی ها و هزینه کردن آن در یک سیستم تأمین اجتماعی.
بعدا بسیاری از کمونیستهای پیشین، این یک جمله را بسط دادند و بدین رساندند که باید از سنگر کمونیسم به سنگر سوسیال دمکراسی عقب نشست.
در این سی سال،‌ یک اتفاق مهم در جهان روی داده است. این اتفاق را می توان این گونه خلاصه کرد: طبقه حاکم سرمایه دار، دیگر در اکثر مناطق جهان نیازی به وجود سوسیال دمکراسی نمی بیند. اروپای غربی که مهمترین پایگاه سوسیال دمکراسی بود، در سالهای اخیر شاهد سقوط پی در پی احزاب سوسیال دمکرات به ورطه بی اهمیتی بوده است. خارج از اروپای غربی هم که سوسیال دمکراسی محل چندانی از اعرب نداشته است (نزدیک به چهار دهه پیش، یک سوسیال دمکرات غربی در واکنش به دفاع پرحرارت من از کمونیسم،‌ تصدیق کرد که چپ در کشوری مانند ایران، چاره ای جز کمونیست بودند ندارد). دوستان سابقا کمونیست ما که سی سال پیش خانه خود را ویران دیدند، به خانه جدیدی پناه بردند که متأسفانه (این متأسفانه را به دور از طعنه و کنایه می نویسم) آن نیز ویران شده است.

تجربه ایتالیا

این آوارگی مکرر، به هیچ وجه مختص ما ایرانی ها نیست. نگاه کنید به سرنوشت حزب کمونیست ایتالیا. این حزب، زمانی پرنفوذترین حزب کمونیست در جهان سرمایه داری بود. کمونیستهای ایتالیا از جنگ جهانی دوم و دوره نسبتا طولانی فاشیسم در این کشور، سربلند بیرون آمدند. سرودهای پارتیزانهای کمونیست ایتالیایی هنوز ورد زبان نوجوانان تشنه عدالت است. حزب کمونیست ایتالیا در طول ده ها سال پس از سقوط فاشیسم، به عنوان «حزب دستهای پاک» در این کشور شهرت داشت، در کشوری که همه احزاب بورژوایی آن فاسد و دارای پیوندهای گسترده با مافیا بودند. فقط یک حزب استثنا بود، یعنی حزب کمونیست. در کوچکترین شهرها و روستاهای ایتالیا نیز دفاتر حزب دایر بود، دفاتری که وقتی وارد آنها می شدی، اگر مثل من ایتالیایی نمی دانستی، از حرارت بحثهای جاری در آنجا سرسام می گرفتی. یک حزب زنده به تمام معنی بود، گاه تا سی درصد و بیشتر رأی می آورد. با این حال، این حزب یک مشکل بزرگ داشت:‌ از یک سو می خواست کمونیست بماند و از سوی دیگر، شاید به تأسی از گرامشی اندیشمند بزرگ خود، اردوگاه شوروی را کعبه آمال خود نمی دید. اولین عقب نشینی این حزب، پناه آوردن از کمونیسم به اروکمونیسم بود، کمونیسمی که با اتحاد شوروی مرزبندی می کرد و مثلا دیکتاتوری پرولتاریا را قبول نداشت.
ضربه ای که فروپاشی شوروی به کل چپ وارد کرد،‌ حزب کمونیست ایتالیا را نیز در امان نگذاشت. عقب نشینی بعدی این حزب، تغییر نام به «دمکراتهای چپ» بود. هدف از این تغییر نام به ویژه این بود که دمکرات بودن چپ های متشکل در حزب برجسته شود. لازم به یادآوری است که حزب کمونیست ایتالیا تا هنگام فروپاشی شوروی هنوز در جلسات مشورتی احزاب کمونیست شرکت می کرد. اما برای این حزب، مرزبندی رسمی با کمونیسم، به معنای روی آوردن به انترناسیونال سوسیالیست و عضویت در آن هم بود.
بخت بد چپ های ایتالیا در این بود که خانه جدید نیز سست از کار درآمد. مدتهاست دیگر از بین الملل سوسیالیست خبری نیست. دوستان ایتالیایی چاره ای جز یک عقب نشینی دیگر ندیدند. «دمکرات های چپ» در سال ۲۰۰۷ به «حزب دمکرات» تغییر نام دادند. برخی از رهبران این حزب به صراحت گفتند الگوی آنها، حزب دمکرات آمریکاست.
همزمان با دگردیسی گام به گام کمونیست های سابق ایتالیا، کل نظام سیاسی این کشور نیز دچار تلاطم های پیاپی شد. در خلال این تلاطم ها،‌ حزب دمکرات هر از چندی به دولت راه یافت. به ویژه پس از چند سال سیاستهای ویرانگر احزاب راست و سیاستمداران تبهکار مانند سیلویو برلوسکونی، حزب دمکرات مسئولیت دولت را بر عهده گرفت تا برای شرکای اروپایی و بین المللی سرمایه داری ایتالیا، چهره ای قابل اطمینان به دولت ایتالیا بدهد.
نتیجه قبول مسئولیت دولتمداری این شد که رأی دهندگان ایتالیایی در آخرین انتخابات پارلمانی چنان حزب دمکرات را به زمین زدند که معلوم نیست کی از این ضربه به خود آید. حزب دمکرات ایتالیا پس از چند سال حکومت، دولت ایتالیا را تحویل ائتلافی از دیوانگان، عوامفریبان و فاشیستها داد.
این پاراگراف معترضه بلند را نوشتم که نتیجه بگیرم در هیچ کشوری زمینه نفوذ سوسیال دمکراسی مساعدتر از ایتالیا نبوده است: پشتوانه سوسیال دمکراسی در این کشور، آبرو و حیثیت صدساله پاکدست ترین و زنده ترین حزب تاریخ ایتالیا بود. ثمرش را می بینیم. سرنوشت حزب سابقا کمونیست ایتالیا در انتظار هر حزبی است که بخواهد زیر نام چپ،‌ مسئولیت فجایع سرمایه داری و اداره ویرانه ای را بر عهده بگیرد که سرمایه داری از هر کشوری بر جا می گذارد.

دمکراسی، کالای لوکس

دمکراسی هم اسم رمز است و هم یک کالای لوکس.
اسم رمز است از آن رو که حداقل در صد سال اخیر، برای مرزبندی با هر تلاش جهت شکاندن چارچوب سرمایه داری به کار رفته است. صرف نظر از این که ماهیت اردوگاه شوروی چه بود، صف آرایی اردوی سرمایه داری در برابر آن، زیر پرچمی صورت گرفت که اسم رمز دمکراسی روی آن نوشته بودند. ارودی سرمایه داری نمی توانست بر پرچم خود، نام اصلی اش را بنویسد. سرمایه داری بی آبروتر از آن بود که بتواند با نام خود، در جنگ سرد موفق شود. پس چاره ای جز توسل به اسم رمز دمکراسی نداشت.
دمکراسی در عین حال یک کالای لوکس است، بدین معنی که در آنچه اریک هابسباوم عصر طلایی سرمایه داری نامیده است، یعنی در طول حدود سه دهه پس از جنگ دوم، ازدیاد ثروت و تمرکز آن در کشورهای متروپل، امکان توزیع این کالای لوکس در این کشورها فراهم آمد. درست مانند تأمین اجتماعی، دمکراسی نیز تنها می توانست در شرایطی تحقق یابد که از ته مانده ارتزاق طبقه حاکم، چیزی هم برای پایین دستی ها بماند.
سوء تفاهم نشود: دمکراسی هم مانند تأمین اجتماعی بسیار عالی است. کیست که منکر شود. اما گاه به نظر می رسد حقیقتی را فراموش می کنیم که جرج برنارد شاو نویسنده ایرلندی – بریتانیایی نزدیک به صد سال پیش در یک جمله خلاصه کرده است. شاو کمونیست نبود. با شوروی مخالف بود. او گفته است: «دمکراسی نمی تواند حکومت توسط مردم باشد، بلکه تنها می تواند حکومتی مورد تأیید کسانی باشد که بر آنها حکومت اعمال می شود.»
توصیف فوق شاو، بیان ساده چیزی است که گرامشی تحت عنوان هژمونی توضیح داده است. هسته مرکزی تز هژمونی گرامشی این است: طبقه حاکم تنها به زور و اسلحه متکی نیست، بلکه به یک دستگاه عریض و طویل فکری، رسانه ای، فرهنگی و اجتماعی نیز برای اعمال سلطه نیاز دارد.
این دستگاه وقتی موفق است که به قول شاو، پایینی ها آن را بپذیرند. پایینی ها وقتی آن را می پذیرند که خرده نانی از میز بالایی ها به زمینی بریزد که فرودستان باید از آن روزی خود را به کف آورند. به همین سادگی.
به همین سادگی، دمکراسی مال کشورهایی است که در آنها طبقه حاکم تا آخرین قطره جان و رمق پایینی ها را با چلاندنشان از آنها نمی گیرد.
حالا فرض کنید روند «جهانی سازی» به آنجا برسد که شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در سراسر دنیای سرمایه داری با همگرایی فزاینده به هم نزدیک شود. از ارودگاه رقیب هم که خبری نیست. کدام سناریو برای تحول آینده سرمایه داری محتمل تر است: این که دو کالای لوکس دمکراسی و تأمین اجتماعی (که هر یک منوط به وجود دیگری است) از نروژ تا بنگلادش را پر کند؟ یا دمکراسی نیز به همان سرنوشتی دچار شود که داریم در مورد تأمین اجتماعی می بینیم: یورش طبقه حاکم به آنچه از تأمین اجتماعی مانده است، تمامی ندارد. سرمایه داری از هر لجامی رها شده و به کمتر از بستن دفتر تأمین اجتماعی راضی نیست. به این لجام گسیختگی، چشم انداز اکولوژیک را هم اضافه کنید. وقتی آب اقیانوسها بالا بیاید و صدها میلیون نفر آواره شوند، وقتی میلیاردها نفر قربانی بی آبی و خشکسالی و قحطی و گرسنگی شوند، برای طبقه حاکم چه چاره ای می ماند جز دفاع مسلحانه از دژهایی که داغ لعنت خوردگان را بدانها راهی نیست؟ می گویید بدبینی مرا دیوانه کرده است؟ به دریای مدیترانه بنگرید و هزاران غریقی که برای ادامه زندگی، چاره ای جز به خطر افکندن جان ندارند. و به اکثریت دژنشینان اروپایی که به دفاع مسلحانه از دژ خود رأی می دهند. آنها نمی دانند که سرنوشت محتوم این دژ، کوچک و کوچکتر شدن است. وقتی دیوارهای بیرونی دژ غیرقابل دفاع شوند، دژ را کوچکتر خواهند کرد تا بتوان موثرتر از قلمرو ساکنانی کم شمارتر، دفاع کرد.
آن روز است که از کالای لوکس دمکراسی نیز جز نامی در تاریخ نخواهد ماند.
این سناریوی سیاه را توصیف کردم تا بگویم در نظام سرمایه داری، پناهگاه جدید کمونیستهای سابق که بر سردر آن نام دمکراسی حک شده است نیز بسیار سست بنیان است.

پس چاره چیست؟

چپ را همیشه متهم می کنند که خیال پرداز است و طرح عملی و واقع بینانه ندارد. اما طنز تلخ در این است که «طرح عملی و واقع بینانه» همه کسانی که خود را در نظام سرمایه داری محصور می کنند، نقشه راه به سوی جهنم است. امروز دیگر مضحک و مسخره است کاربرد حربه زنگ زده «واقع بینی». واقع بینی یعنی این که بپذیریم نظام حاکم بر جهان، تمدن بشر و مبانی حیات روی کره زمین را برای اکثریت انواع جانوران و گیاهان نابود کند. واقع بینی یعنی این که از کشف علمی رابطه سرمایه داری و فاجعه اکولوژیک چشم برگیریم و دعا کنیم که انشاءالله گربه باشد. واقع بینی یعنی امید بستن به کارآیی دیوارهای بلندی که بی چیزان را بیرون از دژهای اقلیت بهره مند نگه می دارد، یعنی روی آوردن به دیوانه ای مانند ترامپ که افسون دیوار را توی ده ها میلیون کله کم بهره از مغز کرده است.
در مورد ایران هم همه راه های سرمایه داری به آن نیرویی ختم می شود که در برابر سرمایه داری نوکرتر باشد. سرنوشت جدالی که میان جمهوریخواه و سلطنت طلب و استحاله چی در جریان است، روزی که معلوم شود باد از کدام سو می وزد و کدام اردو، بیشترین لیاقت را در خدمت به نظم تبعیض و استثمار دارد، معلوم خواهد شد. این جدال، ربطی به فرودستان و الزامات ادامه حیات آنان ندارد. هیچ منفعتی برای پایین دستان از همراه شدن با یکی از این اردوها به دست نخواهد آمد.
وجه اشتراک باند رضا پهلوی، مدافعان لیبرال – جموریخواه سرمایه داری و نیز مافیای حاکم بر ایران، این است که همه آنها تا زمان معلوم شدن تکلیف جدالی که دارند، به فرودستان تنها به عنوان سیاهی لشکر نیازمندند. اگر هر یک از این دکانها به چپها روی خوش نشان دهند، تنها برای آن است که جنس خود را جور کنند.
در بازار مکاره سیاست ایران، کشف این که چاره چپ چیست و چه باید کرد، سخت تر از دیدن دامهایی است که برای چپ، افتادن در آن همان و الفاتحه تا ده ها سال همان.
پس از این شروع کنیم که چه نباید کرد.

فریمینگ یا همان گفتمان سازی

در زبان شناسی اصطلاحی هست به نام فرِیمینگ. فریمینگ یعنی با کاربرد هدفمند واژه ها و اصطلاحات، برای مخاطبان حصارهای فکری درست کردن. به عنوان نمونه، وقتی مدام از «هجوم پناهجویان» سخن گفته شود، این تصویر «جا می افتد» که چیزی هست دارای ارزش دفاع از آن در برابر مهاجمانی خارجی.
ترفند فریمینگ در مورد چپ نیز کارساز شده است. وقتی ورد زبانمان می شود «چپ دمکرات» یعنی باید حسابمان را از «چپ غیردمکرات» جدا کنیم.
دوست گرامی بهزاد کریمی که در این مرزبندی بسیار مُصِر است، از من خواست مقاله او درباره پرسترویکا و گلاسنوست را بخوانم. من با اکثر انتقادهای او به سیستم شوروی موافقم، اما نمی فهمم سی سال پس از فروپاشی آن سیستم، این همه وقت و انرژی برای نقد آن گذاشتن، جز به کار مرزبندی با «چپ غیردمکرات» به چه کاری می آید. نظام شوروی به تاریخ پیوسته است و تجربه مشابه آن تکرار نخواهد شد، به همین دلیل ساده که در صفوف چپ و فرودستان، اراده ای برای تکرار آن وجود ندارد.
اما آنتی کمونیسم با مرگ سیستم شوروی نمرده است. همین امروز ترجیع بند نطق های ترامپ هم علیه دولت مادورو در ونزوئلا و هم در سم پاشی پیشگیرانه علیه رقبای احتمالی انتخابات سال ۲۰۲۰ در آمریکا، آنتی کمونیسم است. آن کس که از «چپ دمکرات» قسم و آیه و شهادتین طلب می کند، چپ رادیکال نیست، سرمایه داری است که امر می کند باید همه با اسم رمز دمکراسی، تکلیف خود را با هر تلاش برای بیرون رفتن از حصار سرمایه داری در گذشته و حال و آینده، معلوم کنند. جالب اینجاست که این اسم رمز دیگر از هر محتوایی خالی شده است. ترامپ که در نطق سالانه اش در کنگره، ضمن حمله به سوسیالیستها دم از آزاد زیستن و آزاد ماندن آمریکایی ها زد، دشمن شماره یک مطبوعات و رسانه های آزاد است، متحد دیکتاتورهای خونریز و اره بدست مانند بن سلمان است.
یک مشکل حزب چپ این است که یک دغدغه اصلی آن، «جدی گرفته شدن» از سوی فضای رسانه ای ساخته و پرداخته با انواع و اقسام رانتهای حکومتی است. همان گونه که در ایران، به قول فرج سرکوهی «فرهنگی کاران امنیتی» در انواع و اقسام نشریات مجاز، با دست باز مشغول تخطئه چپ ایران و تاریخ آنند، در میان ایرانیان تبعیدی نیز بازار گفتمان سازی ضدچپ گرم است. کسب و کار امثال محمد قوچانی و ققنوسی های رضا پهلوی یکی است. جماعتی که رضا پهلوی به اسم «اندیشکده» سرهم بندی کرده اما فعلا بضاعتش از حد چند آسیستان درجه چندم دانشگاه های آمریکا فراتر نمی رود، در اولین اظهارنظرهای سخنگویانش وظیفه خود دانسته است به سیاست های شوروی در عرصه علم بتازد.
برای این سخت جانی آنتی کمونیسم، یک توضیح بیشتر قابل تصور نیست. هدف فریمینگ آنتی کمونیسم، پیوسته در موضع دفاعی قرار دادن چپ است، با این خطاب که: «در پیشگاه دمکراسی (بخوان سرمایه داری) توبه کنید تا نگوییم جماعت شما همان است که شوروی را ساخت.» مرزبندی دائمی و ابدی با شوروی، چیزی نیست جز تسلیم به گفتمان سازی ضدکمونیستی.
دوست عزیز بهزاد کریمی از من پرسید تو که سرمایه داری را نقد می کنی، چرا نمی گویی نقد تو به شوروی چیست. به احترام پیش کسوتی او و عمری که برای آرزوهای نیکش سپری کرده است، یک بار برای همیشه به این پرسش پاسخ می دهم و امیدوارم این پاسخ را بپذیرد و از من نخواهد همان حرفهایش را در مورد شوروی با زبانی دیگر تکرار کنم. نقد من به شوروی این است که (به اندازه کافی) کمونیستی نبود، به همان دلایلی که برخی از آنها را خود بهزاد نوشته است. «به اندازه کافی» را در پرانتز گذاشتم تا خواننده به سلیقه خود آن را بخواند یا نخواند. نظر شخصی خود را قبلا نوشته ام و تکرار می کنم:‌ راهی که پس از انقلاب اکتبر در حدود نیمی از جهان طی شد، یک راه رشد غیرسرمایه داری بود، راهی که برخی نظریه پردازان شوروی با همین نام آن را برای سایر کشورهای عقب مانده تجویز می کردند. اما من هیچ مشکلی با صاحبنظران چپ که معتقدند در شوروی، سرمایه داری دولتی حاکم بود، ندارم. بحث بین کسی که آن نظام را سرمایه داری دولتی می نامد و کسی که برای آن از ترم راه رشد غیرسرمایه داری استفاده می کند، دیگر یک بحث صرفا نظری بدون عواقب عملی است. نه این و نه آن، بازگشت به آن راه را تجویز نمی کند. حتی همه کسانی که کارنامه اتحاد شوروی را تا یک مقطع تاریخی معین، قابل دفاع می دانند نیز بلااستثنا عنصری از نقد این کارنامه را در تحلیل خود می گنجانند. کسی که معتقد است شوروی پس از لنین به کژراهه رفت، همانند کسی که می گوید پس از استالین چنین شد، و حتی کسی که علت فروپاشی شوروی را در خیانت افرادی مانند گارباچف و یلتسین خلاصه می کند، تکرار طابق النعل بالنعل تجربه شوروی را تجویز نمی کند.
دغدغه ضدکمونیستها نیز این نیست که شوروی دیگری دوباره سر بر آورد. آنتی کمونیسم زنده مانده است تا هرگونه امید به آینده ای پس از سرمایه داری را بکشد.

دست بالا بردن در برابر گفتمان آنتی کمونیسم

سی سال است که کمونیستهای پشیمان، نه تنها در ایران، سنگر به سنگر در برابر آنتی کمونیسم عقب نشینی می کنند. این عقب نشینی نه بر اعتبار و استقبال عمومی از نیروهای چپ افزوده و نه از حدت حملات راست به چپ کاسته است. راه ایستادن مقابل دست اندازی آمریکا به ونزوئلا این نیست که در اعلامیه ها، مانند اعلامیه حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، مساوات در انتقاد به دولتهای آمریکا و ونزوئلا رعایت شود. یکی به نعل و یکی به میخ زدن، حیثیت و اعتبار نمی آورد. اگر به این نتیجه نرسیده ایم که نقشه ای برای مداخله ایالات متحده در ونزوئلا در حال اجراست، دیگر اعلامیه دادن برای یک حزب ایرانی معنی ندارد. اگر به نتیجه مزبور رسیده ایم و شواهد موجود را به عنوان نشانه های دخالت بزرگترین قدرت نظامی جهان در کشوری دارای مشابهت هایی نه چندان اندک با ایران کافی می دانیم،‌ دیگر زمان تعلل و در وسط ایستادن نیست. ما سالها برای نقد دولت ونزوئلا فرصت داشته ایم. حالا که کار به اینجا کشیده و برآنیم که در آستانه دخالت نظامی آمریکا در آن کشور قرار داریم، و حالا که تصمیم گرفته ایم در این مورد اعلامیه بدهیم (احتمالا با گوشه چشمی هم به ایران)، در وسط ایستادن یعنی دستها را بالا بردن در برابر آنچه ترامپ می گوید. چنین موضعی هیچ مخالف حزب چپ را از مخالفتش باز نمی دارد و هیچ ناظر مردد را نسبت به صراحت و جسارت در موضعگیری های این حزب متقاعد نمی کند.
نمونه دیگر، مقاله ای است که دوست عزیز بهروز خلیق در مورد «گذار به دمکراسی» در لهستان نوشته است. در جا به جای این مقاله، عاریت گرفتن از تفکر و گفتمان ضدکمونیستی دیده می شود. رفیق خلیق بدون هیچ موضع انتقادی، مواضع ضدکمونیستهایی مانند تیموتی گارتون – اش را بازگو می کند. در مقاله بهروز، نظام های اردوی شوروی «توتالیتر» نامیده شده است. نویسنده بی توجه است که نظریه «توتالیتاریسم» اساسا برای ابداع مشابهت میان فاشیسم و کمونیسم ساخته و پرداخته شده است. کاربرد غیرنقادانه این نظریه، چیزی جز پیروی از گفتمان سازی راست نیست. در سست بودن نظریه توتالیتاریسم همین بس که مشابهت های فاشیسم و نظامهای «دمکراتیک» غرب بسیار بیشتر از مشابهت های ادعایی میان فاشیسم و اردوگاه شوروی است. از دل همین نظامهای «دمکراتیک» بود که فاشیسم و نازیسم در قرن بیستم سر برآورد و فاشیسم قرن بیست و یکم نیز زاییده همین نظامهاست. در هیچ کشوری فاشیسم حاصل براندازی رادیکال نظام حاکم نبوده است. قدرت را طبقه حاکم دودستی تحویل موسولینی و هیتلر داد، بدون هیچ نشانی از انقلاب و قهر. ترامپ را حزب جمهوریخواه آمریکا کاندید ریاست جمهوری کرد. بولسونارو در میان هلهله و کف زدن های بازارهای بورس رئیس جمهور برزیل شده است. فاشیسم در نژادپرستی با ایدئولوژی حاکم نظامهای به اصطلاح لیبرال شریک است. پلیس و ارتش نظامهای ظاهرا دمکراتیک هر جا که فاشیسم آمده است دست نخورده و یکجا به بازوی فاشیسم تبدیل شده اند. برای لاپوشانی این واقعیات است که تئوری توتالیتاریسم را ساخته اند. جای تأسف است که برنامه مطالعاتی رفقای چپ ما در کتابهای امثال گارتون – اش خلاصه شده است. رفقای عزیز، در همین جامعه ایرانی ما کتابهای چامسکی و هابسباوم هم ترجمه شده اند. این «گذار به دمکراسی» که به نظر می رسد رفیق خلیق به عنوان الگو برای ایران تجویز می کند، به چیزی جز روی کار آمدن دولتهای فاشیست و شبه فاشیست در اروپای شرقی نیانجامیده است. این که امروز دیگر اظهر من الشمس است. وقتتان را صرف خواندن کتابهای امثال گارتون – اش نکنید. اگر هم اصرار دارید آنها را بخوانید، فقط آنها را نخوانید. برای مرزبندی با چپ رادیکال، تعابیر بی معنی مانند «اصقلاب» را از نویسندگان ضدکمونیست به عاریت نگیرید. یا یک کلام بگویید با انقلاب مخالفید و می خواهید در چارچوب همین نظامهای حاکم، رفرم صورت گیرد،‌ یا بپذیرید که نظم حاکم بر جهان،‌ برای بشر ارمغانی جز سیه روزی و پیمودن راه جهنم ندارد.

ترامپ ستیزی به جای نقد امپریالیسم

حزب چپ ایران (فدائیان خلق) مواضع قاطعی علیه دولت ترامپ دارد. اما با خواندن برخی از موضعگیری های حزب می توان به این تصور رسید ترامپ ستیزی جایگزین نقد امپریالیسم شده است. درست است که رفیق گرامی فرخ نگهدار مسئولیت رسمی در حزب چپ ندارد، اما نظر به حضور او در کنگره موسس حزب، به هر حال به عنوان مدافع حزب شناخته شده است. رسانه ها به اعتبار پیشینه اش در سازمان فدائی، به او مراجعه و از او دعوت به اظهار نظر می کنند. یکی از برنامه های اخیر پرگار بی بی سی، مناظره بین فرخ نگهدار و یک مدافع دو آتشه ترامپ بود. طبیعی است که در برابر لاطائلات آن مدافع ترامپ، سخنان نگهدار حکم مرهم داشت. اما تأسف برانگیز بود این بود که دوست گرامی نگهدار از «نیروهای بالنده سرمایه داری» (نقل به معنی) سخن گفت و مصادیق را هم ناگفته نگذاشت: شرکتهای بزرگ تکنولوژی. شرکتهایی که نگهدار در این مناظره آنها را ستود، همانهایی اند که پیمانکارانشان، کارگران چینی خود را با استثمار شدید، به سوی خودکشی رانده اند. برای برانگیختن امید به آینده ای پس از ترامپ، نیازی به نسبت دادن خصوصیات مثبت به برده داران مدرن نیست. در خود آمریکا، نیروهای بالنده ای که نگهدار جستجو می کند، در جنبشهای میلیونی علیه سرمایه داری و امپریالیسم حضور دارند. اما ناظر بدبین چاره ای ندارد جز این که میان امید بستن او به اپل و مایکروسافت و دفاع او از شکوفایی جمهوری اسلامی و رأی دادن به روحانی رابطه ای منطقی ببیند.

پیروی از اقتصاددانان مدافع سرمایه داری

علم اقتصاد و دانشکده های آن در کشورهای سرمایه داری، عمدتا (نمی گویم بدون استثنا) یک وظیفه دارند: القای این که خصلت سرمایه دارانه اقتصاد، یک کشف علمی است که مو لای درز آن نمی رود. حداقل صد و پنجاه سال است که همین است. مارکس در کاپیتال، جا به جا فقر فکری را که می گوید تولید یعنی همین شیوه تولید سرمایه داری، نشان داده است. کاپیتال و به ویژه جلد چهارم آن را باید خواند تا دریافت جمیع اقتصاددانان مدافع سرمایه داری، از هشیارترین آنها مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو گرفته تا ابلهی مانند مالتوس، در برابر مارکس کوتوله هایی بیش نیستند. اما صد و پنجاه سال است که اقتصاد سیاسی سرمایه داری همان ادعاهای نقد شده در کاپیتال را تکرار می کند، با ناشی گری می کوشد ریشه بحران در خود سرمایه داری را منکر شود و باور مذهب وار و ایدئولوژیک به یک نظام اقتصادی – اجتماعی معین را به عنوان علم جا بزند. این چه علمی است که هر بحران سرمایه داری مانند صاعقه بر سر آن فرو می آید و صاحبان این دانش را غافلگیر می کند؟ کدام پروفسور اقتصاد قبل از بحران مالی ۲۰۰۸ آن را پیش بینی کرد و قبل از آن سهام خود را فروخت تا دارایی اش در بحران نسوزد؟
از این اقتصاددانان مشعشع در میان ایرانی ها هم زیاد داریم. از کسانی که برنامه اقتصادی دولت روحانی را می نویسند گرفته تا امثال جمشید اسدی و فریدون خاوند. راه حل پیشنهادی اسدی به مردم ایران در بحبوحه گران شدن روز به روز دلار این بود که اجناس ضروری را احتکار کنند. نبوغ فریدون خاوند در این بود که سالها گفت و گفت و گفت که ارزش واقعی ریال پایین تر از نرخ آن در بازار است. حالا که خیالش از درستی پیش بینی هایش راحت شده، رفته است سراغ نرخ سوخت و اصرار دارد که دولت جمهوری اسلامی باید آن را گران کند. از کانال های ماهواره ای به دولت ایران رهنمود می دهد که چه ترفندهایی برای این گران کردن به کار برد تا کار به انفجار اعتراض نکشد.
اقتصاددانان مدافع سرمایه داری در اجرای وظیفه، مدام تکرار کرده اند که ریشه بدبختی ها،‌ «تصدی گری» دولت در اقتصاد است. از چهل سال پیش بدین سو، کاستن از «تصدی گری» دولت در اقتصاد، ورد زبان تئوریسین های نئولیبرال است. این ادعا آن قدر تکرار شده است که بخشی از چپ هم آن را پذیرفته است. یک نمونه، برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) است که حزب چپ ایران (فدائیان خلق) حاصل وحدت آن با دو نیروی دیگر چپ است. در این برنامه آمده است: «لازم است … از تمرکز مالکیت در دست دولت و از تصدی‏گری و بنگاه‏داری دولت در اقتصاد کاسته شود.» همین خواست را حسن روحانی بارها تکرار کرده است. او بارها گفته است می خواهد مثلا صنعت خودروسازی را به بخش خصوصی واگذار کند. فعلا در مورد بزرگترین خودروسازها نتوانسته است چنین کند اما صنایعی یک رده کوچکتر، در ابعاد وسیع خصوصی شده اند، چه در دوره دولت کنونی و چه در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد. نتیجه، چیزی نبوده است جز گسترش بیکاری و فقر و تشدید استثمار. در نتیجه، تنها به عنوان یک نمونه، خواست اصلی کارگران مجتمع هفت تپه این است که دولت بار دیگر «تصدی» این مجتمع را به دست گیرد.
اما به نظر می رسد برخی از رفقای چپ ما تسلیم گفتمان مخالفت با اقتصاد دولتی شده اند. آنها به این واقعیت توجه ندارند که فجایع ناشی از خصوصی سازی بنگاه های سابقا دولتی در سراسر جهان، بسیار بدتر از معایب تصدی دولت بوده است. خصوصی سازی مانند وحی منزل، ورد زبان طیف وسیعی است در حالی که حتی در چارچوب سرمایه داری نیز الزاما نباید همه اقتصاد خصوصی باشد. تجربه ده ها ساله اقتصاد سرمایه داری اتفاقا در دهه هایی که عصر طلایی سرمایه داری محسوب می شوند، نقیض ورد جادویی خصوصی سازی است. همین امروز که این سطور نوشته می شود، شرکت پست ایالات متحده یک اداره دولتی است،‌ با نزدیک به پانصد هزار نفر پرسنل. میزان رضایت مشتریان از پست ایالات متحده بسیار بالاتر از میزان رضایت از کشورهایی است که در آنها شرکت پست خصوصی شده است. دولتهای بسیاری از کشورهای اروپایی مالک اکثریت یا بخش قابل توجهی از سهام شماری از بزرگترین شرکتهای این قاره اند، از فولکس واگن آلمان گرفته شرکت برق فرانسه، از شرکت نفت و گاز نروژ گرفته تا واتنفال، بزرگترین شرکت سوئدی در حوزه انرژی. بخش اعظم بانکهای آلمان به دولتهای محلی (شهرداری ها) یا تعاونی ها تعلق دارد. دولتهای کشورهای سرمایه داری ثروتمند در عرصه خصوصی سازی از شعار »مرگ خوب است اما برای همسایه« پیروی می کنند. آنها خواهان خصوصی سازی در کشورهای دیگرند تا سرمایه داری »خانگی« مجال گسترش به کشورهای دیگر بیابد، اما در سیاست داخلی الزاما و در همه موارد خصوصی سازی نمی کنند. در آلمان تقریبا همه شهرداری ها پس از آنکه تجربه خصوصی سازی شرکتهای آب و برق و گاز شکست خورد،‌ دوباره به »تصدی گری« در این رشته بازگشته اند. بیشترین نوآوری ها در عرصه منابع قابل تجدید انرژی، از سوی شرکتهای متعلق به بخش دولتی به کار رفته اند.
ایدئولوژی خصوصی سازی به همه این تجارب بی اعتناست و کماکان به تکفیر »تصدی گری« دولت ادامه می دهد. این ایدئولوژی ورشکسته نباید جایی در برنامه و سیاست احزاب چپ داشته باشد.

ناکامی در جذب جوانان چرا؟

بر می گردم به سخن پرویز نویدی عزیز که یک عامل اصلی پراکندگی چپ را در عدم تمایل نیروهای دیگر به همکاری با حزب چپ می بیند. تقاضای من از رفقایی مانند پرویز نویدی این است که به کشف این پدیده قناعت نکنند،‌ به جستجوی علل آن نیز بپردازند. به این بیاندیشند که از آن همه جوانان روی آورده به اندیشه چپ در سالهای اخیر، حزب چپ کدام یک را به صفوف خود جذب کرده است. زیر فشار و علیرغم جنایات دستگاه جهنمی سرکوب در جمهوری اسلامی،‌بسیار دیده ایم موارد ابراز تعلق علنی جوانان ایرانی به اندیشه چپ را. در ایران امروز، پیوندهای فزاینده میان جنبش کارگری و فعالان چپ دانشجویی را شاهدیم. کارگران و دانشجویان، هر چه که می گذرد هراس کمتری از اعلام متقابل همبستگی از خود نشان می دهند.
اما نه کارگران و نه دانشجویان را نمی توان با برنامه ای که به صراحت یا در لفافه از خصوصی سازی دفاع کند جذب کرد. اعتماد هیچ فعال کارگری یا دانشجویی با تکرار گفتمان مدافعان سرمایه داری،‌ با ارائه ملغمه ای از لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی برانگیخته نمی شود. رفقا باید بدانند همان عواملی که آنها را در انتظار شنیدن جواب سلام از سایر نیروهای چپ گذاشته است، مانع پیوندهای حزب چپ با تنها پایگاه های اجتماعی است که این حزب می تواند بدانها تکیه کند. اقشار میانی نمایندگان سیاسی خود را دارند. پیوستن به گفتمان این نیروها، هیچ نیرویی بر چپ نمی افزاید. کسانی پیدا خواهند شد که جواب سلام شما را بدهند، اگر حساب خود را از سرمایه داری و توجیه کنندگانش جدا کنید.




تجمع بازنشستگان مقابل مجلس 

• گروهی از بازنشستگان صندوق های مختلف اجتماعی امروز در مقابل مجلس شورای اسلامی یگ تجمع و تظاهرات اعتراضی برگزار کردند. فراخوان این تجمع از پیش توسط پنج تشکل مربوط به بازنشستگان اعلام شده بود …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۵ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۴ فوريه ۲۰۱۹

 


گروهی از بازنشستگان صندوق های مختلف اجتماعی امروز در مقابل مجلس شورای اسلامی یگ تجمع و تظاهرات اعتراضی برگزار کردند. فراخوان این تجمع از پیش توسط پنج تشکل مربوط به بازنشستگان اعلام شده و مورد حمایت تشکل های کارگری و فرهنگی قرار گرفته بود.

در این تجمع بازنشستگان خواستار رسیدگی به مشکلات معیشتی شدند. آن ها به خبرگزاری ایلنا گفتند که ارائه لایحه بودجه و بررسی آن در مجلس، نشان داد که نه دولت و نه مجلس در فکر بهبود اوضاع معیشتی بازنشستگان نیستند. این بازنشستگان تاکید کردند سفره ما خالی‌ست و اگر اوضاع همینگونه پیش برود، سال آینده باید در انتظار مشکلات بیشتر باشیم.
حاضران در تجمع، خواسته‌های خود را ارتقای مستمری‌ها، اجرای قوانین بر زمین ماننده از جمله همسان‌سازی و بهبود سطح بیمه‌های درمانی عنوان می‌کنند و می‌گویند: این خواسته‌ها را بارها به گوش مسئولان رسانده‌ایم اما متاسفانه تا امروز هیچ نتیجه‌ای نگرفته‌ایم.

این تجمع اعتراضی اما تنها به بیان مشکلات صنفی بازنشستگان محدود نماند و اعتراض ها متوجه ی سیاست های کلان حکومت و استبداد حاکم بر کشور شد. شعارهای مختلف مبنی بر آزادی معلمان و کارگران زندانی از جمله شعارهای اصلی این تجمع اعتراضی بود. اعتراض به وضعیت معیشتی، گرانی و دروغگویی های دولت نیز در این تظاهرات جای برجسته ای داشت.

از جمله شعارهایی که در این تظاهرات شنیده می شد:
ظلم و ستم کافیه، سفره ما خالیه،
فریاد، فریاد از این همه بیداد،
تورم، گرانی، جواب بده روحانی،
معلم زندانی آزاد باید گردد!
کارگر زندانی آزاد باید گردد!

معترضان از مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی به سمت سازمان برنامه و بودجه راهپیمایی کردند، آن ها در جریان راهپیمایی خود خواستار استعفاء محمدباقر نوبخت، رئیس سازمان برنامه و بودجه شدند و علیه او شعار دادند: «نوبخت حیا کن، سازمان رو رها کن.
بازنشستگان همچنین دولت و مجلس شورای اسلامی را به خیانت و فریب متهم کردند و شعار دادند:
دولت خیانت می‌کند، مجلس حمایت می‌کند
مجلس، دولت، بس است فریب ملت
یک اختلاس کم بشه، مشکل ما حل میشه
حقوق ما ریالیه، هزینه‌ها دلاریه

معترضان در این اجتماع و راهپیمایی ها تصاویر کارگران و معلمان زندانی را در دست داشتند و به دفعات با شعارهای خود خواستار آزادی آنها شدند.




چگونه من لال شدم؟

بمناسب روز جهانی زبان مادری

ا. م. شیری

Billedresultat for Mother tongue

روز دوم اسفند- حوت هر سال با تصویب سازمان ملل متحد از سال ۲٠٠٠ به این سو بنام روز جهانی زبان مادری نام گذاری شده و در اغلب کشورهای جهان جشن گرفته می شود.

زبان مادری بعنوان یکی از اساسی ترین مؤلفه های هویت ملی شناخته می شود. برای اضمحلال و نابودی یک ملت، خلق یا قوم، قبل از همه، محو و اضمحلال زبان مادری آن کفایت می کند.

به گواهی تاریخ جهان، نظام های برده داری، فئودالی (ارباب- رعیتی) و سرمایه داری از ابتدای پیدایش تا کنون از هیچ کوششی برای نابودی زبان مادری، ادبیات، فرهنگ، تاریخ، آداب و سنن باستانی ملتها و خلقها و اقوام دریغ نکرده اند.

این رویه از شروع دوره استعمار، بویژه، پس از رشد سرمایه داری به مرحله امپریالیستی خود، با شدت و حدت بی سابقه ای به اجرا در آمد. ممالک استعمارگر و امپریالیستی به نسل کشی و نابودسازی صدها ملت، خلق و قوم جهان دست زدند. در ادامه و تکمیل قتل عام و نسل کشی بومیان در سرزمینهای آمریکا، کانادا، استرالیا و دیگر سرزمینهای اشغالی بواسطه استعمارگران و امپریالیستها، خلق یا قوم موسوم به تاسمانی آخرین قربانی سیاست نسل کشی کامل بود که استعمار انگلیس به اجرا گذاشت. استعمار انگلیس کلیه تاسمانیایی ها را باستثنای ١۲ نفر قتل عام نمود و این عده را فقط برای نمونه زنده باقی گذاشت. اما، آخرین نفر آنها نیز برغم کوشش های پزشکان برای نجات و حفظ او، در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم در لندن جان سپرد.

استعمارگران و امپریالیستها علاوه بر قتل عام و نسل کشی کامل شمار زیادی از ملتها و خلقهای جهان، زبان مادری، ادبیات، تاریخ، فرهنگ و سنن باستانی صدها ملت و خلق دیگر را بطور کامل از بین بردند. بگونه ای که امروز اکثریت کشورهای قاره آفریقا زبانهای فرانسوی، بلژیکی یا انگلیسی را بعنوان زبان رسمی کشور پذیرفته اند. در کشورها آمریکای جنوبی و لاتین نیز به همین ترتیب، زبان اسپانیایی و بعضا، پرتقالی زبان رسمی شمرده می شود. در استرالیا، زلاند نو، کانادا و برخی مستعمرات سابق دیگر نیز که هزاران کیلومتر از انگلستان فاصله دارند، زبان انگلستانی بمثابه زبان رسمی رایج است. فاجعه تحمیل زبان انگلیسی به ایالات متحده آمریکا و کانادا (بخشا فرانسوی نیز) به پیکاوی و بررسی جداگانه نیاز دارد.

فاجعه اضمحلال زبان، ادبیات و فرهنگ اقلیت های ملی و قومی در کشورهای کثیرالملله تاریخا استبدادی مانند ایران دست کمی از ممالک استعماززده ندارد. تاریخ ایران «جشنهای کتابسوزان» رژیم وابسته پهلوی در دهه ۲٠ شمسی در آذربایجان را بخوبی بیاد دارد. هنوز دود کتابهای سوخته در آسمان ایران جولان می کند. شمار زیادی از شاهدان عینی آن «جشنهای» کذایی هنوز در قید حیاتند (عمرشان دراز باد!). در آن دوره و در دوره حاکمیت جمهوری اسلامی نیز پانایرانیست ها و شونیست ها ایران مداوم برای انکار تنوع زبانی و ملی در ایران تلاش می کنند و در بهترین حالت، زبان های ملی اقلیتهای ایران، از جمله، زبان ترکی آذری را لهجه ای از زبان رسمی (فارسی) تعریف می کنند، حال آنکه نمی فهمند و یا عامدانه نمی خواهند بفهمند که مثلا ریشه و مفهوم واژه «دور» ترکی (= بایست، برخیز) با «دور» فارسی زمین تا آسمان فاصله و تفاوت دارد و این دو زبان، در دو خانواده زبانی جداگانه التصاقی و ناپیوسته طبقه بندی می شوند. آنها از نظریه «دروغ حقیقت است» پیروی می کنند.

در جمهوری اسلامی ایران نیز اگر چه اصل ١۵ قانون اساسی مصوب سال ١٣۵۸ تنوع زبانی و ملی در کشور را برسمیت شناخته است، اما در طول چهل سال گذشته، حاکمیت جمهوری اسلامی ایران هنوز از اجرای این اصل قانون اساسی سر باز می زند و هر آنکه را که خواستار اجرای قانون اساسی باشد، به اتهام نخنمای جدایی طلبی سرکوب می کند.

اجرای پیوسته سیاست آسمیلاسیون و اضمحلال اقلیتهای ملی توسط حاکمیتهای ایران تا کنون آسیب ها و خسارت های جبران ناپذیری به همه خلقهای کشور وارد آورده است. ذکر فاجعه لال کردن اجباری خود من و دهها میلیون «من» دیگر عبرتآموز است. چگونگی لال کردنم را بخوبی بیاد دارم و از تأثیرات مخرب آن هنوز رها نشدهام. خلاصه ماجرا از این قرار است:

در سالهای آخر دهه سی خورشیدی در کلاس اول دبستان تربیت ثبت نامم کردند. چند وقتی کزکرده در روی نیکمت کلاس هاج و واج به دهان معلم نگاه می کردم: «دارا- آذر. آب- بابا. بابا آب داد. بابا نان داد…». مدتی بعد، معلم و بزرگترها به ما تفهیم کردند که ترکی حرف زدن در مدرسه و حتی در خارج از مدرسه قدغن است. برای اجرای این دستور مدیر دبستان (آقای غلامرضا خیریزاده) کارتهایی درست کرده بود که روی آن نوشته شده بود: «ترکی حرف زدن موجب دو ریال جریمه نقدی است» و این کارتها را در هر کلاس در اختیار چهار- پنج دانشآموز گذاشته بودند و آنها نیز که «چشم و گوش مدیر» نامیده می شدند، در ساعات تنفس، در خارج از مدرسه و حتی در راه، هر کسی را که تنها نبود یا تنها راه نمی رفت، موذیانه زیر نظر می گرفتند تا با نشان دادن همان کارت، فرد را دو ریال جریمه کنند. وقوع چنین فاجعه اضمحلال زبان ملی اگر برای خیلیها گوش باشد و یا از این و آن شنیده باشند، برای من واقعیت عینی تلخی است که یاد آن بمانند همان روزها مرا آزار می دهد.

در مواجه با این رویکرد مدیریت دبستان، من اجبارا لال شدم به چند دلیل: نخست اینکه نه فقط من، حتی در خانواده هیچ کس کمترین آشنایی به زبان فارسی نداشت؛ دوم این که به علت فقر مفرط توان پرداخت جریمه (هنگفت آن زمان) را نداشتم؛ علت سوم و اساسی این بود که از همان اوان طفولیت، بطور عریزی یا سرشتی، از خبرچینی، تجسس و خوش خدمتی بشدت بیزار و متنفر بودم.

به این ترتیب، من لال شدم و تا پایان تحصیلات ابتدایی و متوسطه با اینکه همیشه شاگرد ممتاز بودم، کلاس درس برای من به شکنجه گاه روحی و روانی تبدیل گردید. برای امتناع از رفتن به پای تخته سیاه و تحویل دروس شفاهی، همواره یک وسیله داشتم: گریه های آرام و اشک ریزی. مخصوصا در ساعات درس انشاء به چنان حالتی دچار می شدم که انگار همین دقیقه قلبم از طپش باز خواهد ایستاد.

بمنظور باز هم روشن تر کردن ابعاد فاجعه آسمیلاسیون و اضمحلال اقلیتهای ملی در حاکمیت های پادشاهی و اسلامی ایران، ویدئوی مصاحبه یکی از رسانه های رسمی کشور با چند شهروند ترک را باضافه ذکر یکی از صدها خاطره تلخ دیگر خود را به همین یادداشت ضمیمه می کنم. بخشی از همین ویدئو را پیاده کرده ام(١). زبان مصاحب در این ویدئو که بشدت و بطور مستمر از رسانه های رسمی دامن زده می شود، نه فارسی است و نه ترکی. بلکه، یک گویش ابتر است که در صورت تداوم، به فاجعه اضمحلال زبانهای مادری همه خلقهای ایران، از جمله، زبان ترکی آذری ختم خواهد شد.

و اما یکی دیگر از صدها خاطره ناگوار اضمحلال زبان مادری: اوایل قرن حاضر میلادی، که اتحاد شوروی چندی پیش مثله شده بود، برای خرید دیسک کامپیوتر وارد مغازه ای در باکو شدم. در بدو ورود، کلنجار رفتن یک مشتری و فروشنده توجه م را جلب نمود. خریدار چند بار تکرار کرد: «چند تا از آن جدیدترین دیسک های موسیقی ترکی منه وئر»(به من بده، بقیه روشن است). چون فروشنده چیزی از گفته های خریدار نمی فهمید، دیسک های مختلف به او نشان می داد… مداخله کردم و خواست خریدار را به زبان ترکی آدری به فروشنده بیان نمودم. در این حین، خریدار که یک ترک ایرانی بود و فهمید من هم ایرانی هستم، تبسمی کرد و با همان «زبان ترکی!» خطاب به من گفت: «بابا، روسها کاری کرده اند که اینها زبان خودشان را هم نمی فهمند»! به طعنه پاسخ دادم: آره پدر جان، شما صحیح می فرمائید. اگر «روسها زبان، ادبیات، فرهنگ، آداب و سنن تاریخی خلق های اتحاد شوروی را مضمحل نکرده بودند، فهم عبارت «چند تا از آن جدیدترین دیسکهای موسیقی ترکی منه وئر»، برای یک شهروند جمهوری آذربایجان مشکل نمی شد!

به هر صورت، واقعیت عیان و آشکار این است که من، تنها قربانی این فاجعه نبوده و نیستم. فاجعه اضمحلال زبان و ادبیات مادری، بواقع زندگی، رشد و تکامل چندین نسل از دهها میلیون اقلیتهای ملی ایران را تا کنون تحت تأثیر قرار داده، کشور را از رشد و شکوفایی نبوغها و استعدادها محروم نموده است که هنوز هم کمافیالسابق ادامه دارد.

با این تفاصیل، پس از گذشت قریب ۶٠ سال از معلولیت اجباری خود، همواره به فکر یافتن پاسخ این سؤال هستم: اگر من و میلیونها «من» دیگر در جوار زبان رسمی کشور، بزبان مادری خود تحصیل می کردند، آیا میهن ما به گمراهی و ظلالت امروزی گرفتار میشد؟ پاسخ من قطعا منفی است.

کوشش برای احیاء و تجدید حیات زبان مادری و تلاش و مبارزه در راه رسمی کردن تحصیل به زبان مادری اقلیت های ملی از ابتدایی تا عالی، یک وظیفه انسانی و ملی است.

٣ اسفند- حوت ١٣۹۷

https://eb1384.wordpress.com/2019/02/23/

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(١)- بخشی از متن پیاده شده ویدئوی پیوستی:

«حدودا ایکی ایل دی که بئردا بئ قطع بیرویه درختان هر بیننده نی آزار وئریرو. هر کس ده ائوز دیدگاهی نان باخیر.

بیزیم استانیمیزدا او جوری که بررسلیق اولونور و همشهری لریمیز ده دییلر، خوی دا چوختر بو اتفاق توشور. بو نگران کننده دی. آیری شهرلرده بئ شدت نن، بئ حجم لرنن چوخ گزارش الونمور.

… گئچن هفته اوئی که ظاهرا بیز گؤرؤخ دادستانی آذربایجان شرقی ورود ائلیب … پیشگیری…

بیر عده کارخانلار که سورادان چئخئبلار، ایندی آغاجن نسلینی ائله بئله گئتسه، کسه جک لر. ایندی گئده سن چؤللره، دره لر ده بیر دنه ده آغاج قومویوبلار قالا.

کشاورزین مسم آیری بیر درآمدی اولمور، مجبور اولور آغاجی کسیر ساتیر کی مسم درآمدین یئر به یئر اله سین.

چمن یارپاقئن، تحت تأثیر پیگیری لری نهادهای متولی ائله بیلیردیلر کی بو مسئلۀ برش درختان هامئسی شخصی دی، افراد ائوز آغجلارئن کسیللر و در  نتیجه بیز ورود ائلیه بیلممئرخ.

یقینا آینده نچندان دوردا بیز بحران بیماری ریوی شهرستان خوی اولاجایئخ.

مثلا بیر دنه قلمه آغاجی تئز بئنی برای اینکه پولا تبدیل اولا، تئز کسیللر و جایگزین اولمور.

بیر تعدادئن قطرلاری پنجاه سانتی دان آزدی، که البته بئلار جوان آغاجدئلار.

…».

بقیه این فاجعه تحمیلی را لطفا، در ویدئوی پیوستی ملاحظه فرمائید!




حمایت از خواسته‌های بحق بازنشستگان آموزش و پرورش 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۴ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲٣ فوريه ۲۰۱۹

 


کانون صنفی معلمان ایران (تهران) با انتشار بیانیه ای ضمن اعتراض به وضعیت معیشتی تحمیل شده به بازنشستگان از خواست های آنان حمایت کرد. در بیانیه ای این کانون که روز چهارم اسفند ماه منتشر شده، آمده است:

چند سالی است که بازنشستگان آموزش و پرورش به روش‌های مختلف، از نگارش نامه به مراجع مختلف گرفته تا دیدارهای متعدد با مسئولان دولتی و نمایندگان مجلس و در نهایت برگزاری تجمعات مختلف، در مقابل مجلس، سازمان برنامه و بودجه و… با وجود همه‌ی مرارت‌های آن، تلاش نموده اند، تغییری ولو اندک در شرایط خود ایجاد نمایند. متاسفانه میان خواسته‌های آنان و عملکرد مسئولان (و نه وعده‌های آنان) تفاوت بسیار چشمگیر است و افزایش ناچیز حقوق‌ها در ابتدای هرسال، هرگز کمترین رضایت بازنشستگان را تأمین نمی‌نماید که هیچ، به ویژه در سال جاری باتوجه به تورم وحشتناک ایجاد شده در شش ماه گذشته و پیش‌بینی تورم بیشتر برای سال آینده، نگرانی و تشویش خاطر هرچه بیشتر آنان را فراهم نموده است.
لذا برای برخی این یقین ایجاد شده که برای دیده شدن و شنیده شدن صدایمان ناگزیر باید به صورت مداوم در مراکز تصمیم گیری حاضر شده و با صدای بلند حقوق قانونی مان را فریاد بزنیم. خواست هایی که در بندهای مختلف قانون اساسی به عنوان ابتدایی‌ترین حقوق به رسمیت شناخته شده اند. از‌جمله اصل ۲۹ قانون اساسی (اصل ۲۹: برخورداری از تأمین اجتماعی از نظر بازنشستگی، بیکاری، پیری، … به صورت بیمه و غیره حقی است همگانی. دولت مکلف است طبق قوانین… خدمات و حمایت های مالی فوق را برای یک یک افراد تأمین کند.) این حقی است برای عموم مردم و تکلیفی است برای دولت (نظام).

بازنشستگان چه می خواهند:
اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری مصوب سال ۸۶ مجلس،
داشتن بیمه ای کارآمد بدون تعیین سقف هزینه ها و مکلف شدن دولت در پرداخت سهم خود از حق بیمه که سالیانی است استنکاف و خودداری کرده است و فشاری مضاعف بر دوش این قشر قرار گرفته است،
اجرای همترازی حقوق بازنشستگان با شاغلان هم سطح که مر و تصریح قانون است،
تامین بودجه همترازی (همسان سازی) به میزان حداقل ۱۵ هزار میلیارد تومان در مدتی معین.
آنان به خاطر تاکیدشان بر اجرای کامل قانون و حضورشان در مراجع مختلف، گاهی به قانون شکنی متهم شده اند. اما کدام وجدان بیدار می تواند حقانیت خواسته های آنان را رد کند؛ رسیدگی فوری به خواسته های آنان را نخواهد.
کانون صنفی معلمان تهران حمایت کامل خود را از خواسته های برحق بازنشستگان آموزش و پرورش اعلام می‌نماید.




ادامه ی بازداشت جعفر عظیم زاده 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۲ فوريه ۲۰۱۹

 


جعفر عظیم زاده، فعال کارگری با وجود نیاز به رسیدگی پزشکی در وضعیت نامناسبی در اندرزگاه ۸ زندان اوین بسر می‌برد. این فعال کارگری در تاریخ ۹ بهمن‌ماه توسط نیروهای امنیتی در منطقه پردیس کرج بازداشت و روز شنبه ۱۳ بهمن‌ماه طی یک تماس کوتاه تلفنی به خانواده خود اطلاع داد که به زندان اوین منتقل شده است.

به گزارش خبرگزاری هرانا، جعفر عظیم زاده، فعال کارگری و دبیر هیات مدیره اتحادیه آزاد کارگران ایران که به مشکلات قلبی و کلیوی مبتلا است اکنون به داروهایی که در خارج از زندان مصرف می‌کرد دسترسی ندارد، گزارش شده است که این فعال کارگری در حال حاضر در وضعیت نامناسبی در سالن ۹ اندرزگاه ۸ زندان اوین نگهداری می‌شود.
یک منبع مطلع در خصوص وضعیت این زندانی که نخواست نامش فاش شود به گزارشگر هرانا گفت: “تاکنون پرونده جدیدی علیه آقای عظیم زاده تشکیل نشده است؛ ولی از آنجا که ایشان همزمان با خانم پروین محمدی بازداشت شده‌اند، بیم آن می‌رود که سناریوسازی برای ایشان توسط دستگاه امنیتی در جریان باشد.”
این منبع در ادامه در خصوص وضعیت سلامتی این فعال کارگری افزود: “آقای عظیم زاده در حال حاضر از درد سینه، مشکلات کلیوی و قلبی و عروقی رنج می‌برند؛ این مساله در مورد مشکلات قلب ایشان به دلیل عدم دسترسی به داروهایی که خارج از زندان مصرف می‌کردند بغرنج‌تر است. وی روز چهارشنبه ۱ اسفندماه جهت رسیدگی به وضعیت سلامتی‌اش درخواستی را به بهداری زندان تحویل داد، اما تاکنون هیچ پاسخی به درخواست ایشان داده نشده است”.
جعفر عظیم زاده، عصر روز سه‌شنبه ۹ بهمن ماه توسط نیروهای امنیتی در منطقه پردیس کرج بازداشت و به کلانتری ۱۱ فردیس منتقل شد. وی در تاریخ ۱۳ بهمن‌ماه طی تماسی تلفنی به خانواده خود اطلاع داد که به اندرزگاه ۸ سالن ۹ زندان اوین منتقل شده است. محمدعلی جداری فروغی، وکیل مدافع این فعال کارگری پیشتر اعلام کرده بود که با پیگیری‌های انجام شده مشخص شد ایشان با نیابت قضایی صادره بر مبنای محکومیت به ۶ سال زندان و برای تحمل این حکم روانه زندان اوین شده است.
با این حال تا لحظه تنظیم این گزارش، بدلیل عدم ارایه توضیح از سوی دستگاه قضایی، دلیل حقوقی حضور آقای عظیم زاده در زندان در هاله‌ای از ابهام قرار داد.
پروین محمدی، نائب رئیس اتحادیه آزاد کارگران ایران که همزمان با جعفر عظیم زاده بازداشت شده بود، با صدور قرار بازداشت یک ماهه به زندان کچویی کرج منتقل شده است و تا روز گذشته ۲ اسفندماه ۱۳۹۷، که مریم محمدی، خواهر وی موفق به ملاقات وی شده بود هیچ اطلاعی در مورد وضعیت وی در دست نبود.




در باب اختراع معتاد “متجاهر” 

فریبرز رئیس دانا

• امروز، به عنوان یک وظیفه ی انقلابی، و نه یک وظیفه ی عاطفی و زودگذر اصلاحاتی ساده، به جنگ مبارزه با مواد مخدر برویم، همان قدر که به جنگ استبداد، سیاست های ستمگرانه، مداخله های امپریالیستی می‏رویم. در متن مبارزه برای آزادی و عدالت، چند حوزه ی اصلی مبارزات اجتماعی و دموکراتیک همیشه مطرحند. یکی از آنها مبارزه با اساسی ترین جنبه های آسیب اجتماعی و از کارانداختن ساز و کار سلامت جامعه و شادمانی است، برای پدیدار ساختن مقاومت و هستی بخشی در برابر ستم‏گری‏ها …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۲ فوريه ۲۰۱۹

 

متجاهر یعنی کسی که کار خود را به عمد آشکار می سازد و به آن تظاهر می کند (با استفاده از فرهنگ معین). متجاهر به فسق نمونه ای از متجاهر است که خلاف کاری و کار غیرشرعی خود را در معرض دید عمومی می گذارد. معتاد متجاهر نیز یعنی معتادی که عمل اعتیاد (مصرف مواد مخدر یا الکل) را به عمد در معرض دید عموم می گذارد. تا آنجا که به “معتاد متجاهر” مربوط است نخستین بار این واژه از سوی علی لاریجانی، رئیس وقت و فعلی مجلس شورای اسلامی، مطرح شد، به رسانه ها راه یافت و از سوی کارشناسان یا مسئولان دولتی تکرار شد. علی لاریجانی پس از بازدیدی که به اتفاق شماری از مسئولان عالی رتبه ی کشور از محل گورستانی که به محل “گور خوابی” یا “گورخوابان” تبدیل شده بود به عمل آورد اعلام کرد که این معتادانِ در گور سکنا کرده معتادان متجاهرند. پیش از آن یکی از رسانه ‏ها پرده از اتفاق هولناکی که مدتها در شهر تهران جریان داشت برداشته بود.
آن اتفاق خوابیدن معتادان، کارتن خواب ها، آواره ها، فلاکت زده ها (به احتمال قوی همه معتاد و همه درمادون سطح زندگی و همه در منتهای بی پناهی) در داخل گورهای حفر شده و آماده در گورستان تهران بود. این گروه برای پناه بردن از دست سرما و بی مکانی و مراجعه‏ ی مأموران یا اهالی محل برای راندن آنان از گوشه و کنارهایی که در آن در داخل کارتن یا گونی یا هر چیز دیگر شب را به سر می بردند تا صبح به تکدی و زباله گردی و این در و آن در زدن هر روزی بپردازند، به آخرین سنگر، یعنی گورهای حفر شده پناه برده بودند. این پرده نه فقط یک درام تکان دهنده ی اجتماعی بلکه هم چنین نشان دهنده عمق ناکامی و رنج و بدبختی اجتماعی بود، ناشی از سیاست های اقتصادی و فرمان روایی ‏هایی که موج موج بر قربانیان فقر و تبعیض می افزود و می افزاید.
آن زمان (سه سال پیش) مسئولان و رئیس جمهور به عوض ابراز شرم، پوزش و اعلام عزم جدی برای دست برداشتن از جنبه های مختلف سیاست های اقتصادی نولیبرالی – محافظه ‏کارانه و مبتنی بر منافع ویژه اقتصادی و در لفاف آرمان سنتی ایدئولوژیک، به نوعی اقدام به مقصر جلوه دادن و بی ارزش کردن قربانیان آن سیاست ها کردند. چند سال پیش از آن بحثی درباره ی افزایش آشکار تکدی گری در تهران در گرفت و کارشناسان مستقل و شماری از رسانه ها سیاست های “گدابگیری” را مورد نقد قرار دادند و به علل واقعی تر افزایش فقر منجر به تکدی ‏گری گسترده پرداختند. اما شهردار وقت و کارشناسان وابسته و مجیز گویش از در دیگر در آمدند و شروع به سرکوب تبلیغاتی و سیاسی قربانیان سیاست های سرمایه داری بسیار تبعیض آمیز جاری کشور کردند. اظهارنظر آن مسئولان بر آن بود که این گدایان خیابانی همه دروغ می گویند و نیرنگ می کنند و نشانه ها و مواردی را ساختند و پرداختند که گدایانی دستگیر شده اند که صاحب چند خانه بوده، پول های فراوان اندوخته و حتی در زیر کلاهشان دسته دسته اسکناس درشت جای داده اند. به یاد می‏آورم که مصاحبه ‏ای از سوی هژیر پلاسچی در این مورد با من انجام شد و در روزنامه ‏ای چاپ شد و عنوان آن قطعه ای از شعر شاملو بود: “دریغا که فقر احتضار فضیلت بود”. نمی دانم حمله ای که شبانه در خیابان به من شد (بهمن ۱٣۷٨) و منجر به شکسته شدن دندان، بیهوشی و افتادنم چون نعش در کف خیابان شد و بالاخره با یاری دوستانم، سیامک طاهری، سهیل آصفی و نیوشا نوری به نجاتم انجامید ربطی به آن مصاحبه داشت یا نه. من در پاسخ خبرنگاران فقط گفتم نمی دانم چه کسی این بلا را بر سرم آورد. اما همیشه به یاد دارم که در مصاحبه گفتم این گدایان در خیابان از رده ی آن بالانشین‏ها و مدیران نیستند و خانه ها و ثروت ها تلنبار نکرده اند بلکه قربانیان مستقیم سیاست های خانمها و آقایان بالایی از جمله شهرداریند.
به هر روی اصطلاح معتادان متجاهر، بعداً تبدیل شد به دست آویز مسئولانی که روی از نتایج سیاست های اقتصادی طبقاتی خود بر می گیرند و مدام بر سر قربانیان می کوبند: متکدیان، معتادان آواره، گورخوابان، کارتن خواب ها از یک سو و معترضان به نبود آزادی و حق تشکل و اعتراض سیاست های ضدکارگری و فقرزا از دیگر سو و ده ها شیوه ی مشابه دیگر.
بحث من در این مقاله این است که زخم واقعیت های مربوط به اعتیاد عمیق تر از آنند که مسئولان بتوانند پشت واژه های معتاد متجاهر از بدبختی های گسترده در جامعه، که ناشی از سیاست ها و سلطه ی طبقاتی و سیاسی و فرهنگی به شمار می آیند، بگریزد. در این مقاله گوشه هایی از وضع مصرف و اعتیاد را در جامعه ایران باز می کنم و در آن آمارها و واقعیت های مورد اعتماد خود را با برآوردهایی با تقریب ۹۰ درصد در اختیار می‏گذارم. در پایان بررسی کمی و کیفی به نتیجه گیری درباره ی علل و راه حل ها خواهم پرداخت.

* * *
در سال ۱٣٨۵ درپی یک رشته پژوهش های دانشگاهی و کاربردی و برای سازمان ملل متحد به این نتیجه رسیده بودم که شمار معتادان افیونی (تریاک، دو نوع شیره، هروئین و مرفین) در ایران بین ۲.٣۷۵ و ۲.۶۵ میلیون نفر است. آن زمان به درستی به نظر من می رسید که تفاوت بین این دو رقم ، یعنی ۲۷۵ هزار نفر که در فاصله ی ۶ تا ۹ ماه در دو پژوهش پدید آمده است عجیب و قابل تأمل است. هم چنین شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی را نیز، که به احتمال ٣۵ تا ۶۵ درصد در فاصله ی ۱ سال آینده به معتادان اصلی تبدیل می شدند ۱.۲ تا ۱.۴ میلیون نفر برآورد کردم. این تفاوت نیز، که در همان فاصله ی زمانی ایجاد شده بود، برای من عجیب می نمود. بررسی های من به طور کلی در حوزه ی اقتصاد مواد مخدر بودند که شامل تولید در افغانستان، ترانزیت به ایران، تقاضا در ایران، قیمت و مصرف و جز آن می شد. نتیجه بررسی ‏های من در همایش اقتصاد جهانی هروئین در لندن ارائه شد و طرف توجه زیاد قرار گرفت. مقاله ای نیز در نشریه ی دانشگاهی Annals of the American Academy به چاپ رسید. در نشریه ی فصلنامه علمی – پژوهشی رفاه اجتماعی نیز این مقاله منتشر شد و محققان و صاحب نظران زیادی نیز از آن ها استقبال کردند و منبع پژوهش های خود قرار دادند. اما دریغا که حتی یک کلمه از آن مورد عنایت مسئولان مبارزه با مواد مخدر قرار گیرد، آن هم در جامعه ای که یکی از چهار یا پنج جامعه ی شدیداً آفت زده ی مواد مخدر در جهان است. حتی شنیدم – در مواردی خودم متوجه شدم – که گفته شده بود حول حرف های این مرد و همکارانش نگردید و از نتایج کار آن ها استفاده نکنید. منصف باشیم: نقدهای خوبی هم به کار من وارد شد که به اصلاح آن پرداختم. یک نقد و تذکر درباره ی یک اشتباه محاسباتی من هم از سوی جوانی از میان همان مسئولان و مأموران رده ی پائین تر وارد آمد که با تلفن با من حرف زد و به اصلاح کار من کمک اساسی کرد. به هر روی رسیدیم به اینجا که وضع، به رغم ادعاها و آمارها و نظرهای ”عامدانه مثبت“ جامعه ی ما از آن آفت گزندهای بسیار شدیدی دیده و بخش قابل توجهی از جوانانمان از پا درآمده اند. وضع چنان شد که ناامیدی ها از درمان آسیب اعتیاد شایع تر از خود اعتیاد شد. حتی در جامعه باوری شکل گرفته است، که به نظر من مبنای درستی ندارد، و آن این که عمداً و با برنامه مواد را در جامعه رایج کرده اند تا جوانان زمین گیر شوند و دست از هر نوع اعتراض بشویند. قبول ندارم و به بهانه جویی ها برای فرار از مسئولیت‏های اجتماعی نیز، که حاصل آن همین نکبت ها و محرومیت هاست، واقفم. بگذریم.
امروز فرض می گیریم که در میانه ی سال ۱٣٨۵ شمار معتادان مواد افیونی ۲.۵ میلیون نفر و شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی نیز ۱.٣ میلیون نفر بوده است. در آن زمان شمار معتادان به مواد صنعتی و قرص ها (به جز کراک که حاوی هروئین است) در حدود ۱۰۰ هزار نفر اصلی و ۱۰۰ هزار نفر تفننی و تصادفی بودند. شمار مصرف کنندگان اصلی و تفننی حشیش، گرس (ماری جوانا که در واقع همان گراس است) به ترتیب ۱۰۰ هزار و ۲۵۰ هزار نفر بودند. اما من تقریباً ۱۵ اظهارنظر رسمی درباره ی شمار معتادان از ۱٣٨٣ تا ۱٣٨٨ در اختیار دارم که ارقام متفاوتی را در مورد شمار انواع معتادان به دست می دهند. اما همه ی آنها بسیار کمتر از برآورد منند. نظر کارشناسان و فرمانده نیروی انتظامی تقریباً همیشه ۱.۵ میلیون نفر معتاد اصلی و تقریباً ۰.۷ میلیون نفر غیراصلی بوده است. مرغ یک پا دارد، حتی تا سال ۱٣۹۷ و گویا نه کسی از میان معتادان چشم از جهان فرو بسته یا ترک اعتیاد کرده و نه کسی به جمع معتادان دائمی و غیردائمی افزوده شده است، یا این که حتماً این کم و زیاد شدن ‏ها با هم برابر بوده اند.
روزنامه شرق شمار معتادان منظم را ۲.۵ میلیون و شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی را ۱.۵ میلیون نفر گزارش کرد (۴ اردیبهشت ۱٣٨۴). اما معاون اداره مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی در سال ۱٣٨۶ شمار معتادان اصلی را ۱.٣ میلیون و تفنیی ها را ۰.۷ میلیون نفر اعلام کرد. هاشمی، رئیس ستاد مبارزه با مواد مخدر در سال ۱٣٨٣ شمار معتادان را ۱.۵ میلیون نفر اعلام کرد. دکتر جهانی، جانشین دبیر کل همین ستاد، در ۲٨ مهر ما ۱٣٨۶ (روزنامه سلامت) شمار معتادان ایران ۲ میلیون و معتادان آمریکا را ۲۰ میلیون اعلام کرد (در آن زمان جمعیت آمریکا در حدود ۵ برابر جمعیت ایران و شمار معتادانشان ۱۰ برابر ایران بود و این شده بود یک افتخار!) مسعود امینی عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس (٣۰ آذر ۱٣٨٣ روزنامه توسعه) شمار معتادان را ۲ میلیون نفر ذکر کرد. فرمانده نیروی انتظامی در ۱٣٨۶ گفت شمار معتادان پس از انقلاب زیاد نشده است! و شمار معتادان دائم ۲.۱ میلیون و تفننی ها ۰.۷ میلیون نفر است.
و اما برای برآورد شمار معتادان افیونی، مواد مخدر مصنوعی و نارکوتیک (حشیش و ماری جوانا و مشابه) به واقعیت های زیر توجه کنیم:
۱- متأسفانه نرخ مرگ و میر در میان معتادان بسیار بالاتر از حد متوسط در جامعه است. مرگ و میر ناشی از اضافه مصرف (Overdose) در ۲۰ سال پیش، وقتی مواد مخدر صنعتی این چنین فراگیر نشده بود و مشتقات فوق قوی هروئین (که ۱۰۰ برابر قوی تر از هروئین اند و باید با مواد افزودنی ترکیب و مصرف شوند و کوچک ترین خطا در ۵ سانت یا ۰.۰۵ گرم از این مواد کشنده می شود) توسط دانشمندان آمریکایی به بشریت عرضه نشده بود، سالانه ۲۲۰۰ نفر گزارش می شد. از آنجا که معتادان بی نام و نشان، که مرگشان مانند مرگ فقیران سر و صدا ندارد، در آمار بالا مستتر نیست، گفته می شد که رقم در حدود ۵۰۰۰ نفر است. امروز با توجه به مواد جدید و ناخالص های کشنده در انواع مواد، برآورد می شود که مرگ و میر ناشی از آن به حدود سالانه ۷۵۰۰ نفر می رسد (ارقام بین ۴۰۰۰ تا ۹۰۰۰ نیز گزارش شده است). فرمانده نیروی انتظامی در سال ۱٣٨۶ گفته بود که روزانه ۱۱ معتاد در ایران جان می دهند. این شمار مرگ و میر باید از شمار معتادان بکاهد. اما متأسفانه شمار معتادان نو رسیده (و مثلاً رسیدن سن متوسط شروع به ۱٣ تا ۱۵ سال) بیشتر از آن است که این کاهش اتفاق بیفتد.
۲- الگو و مواد مورد مصرف تغییر جدی ای را در ۱۵-۲۰ سال اخیر، به ویژه در ۱۰ سال اخیر، به خود دیده است. تقریباً از سال ۱٣٨۵ به بعد، معتادان تازه کار به مواد مخدر صنعتی مانند کراک (که البته حاوی مقدار زیادی هروئین است به اضافه ی روان گردان ها و ناخالصی ‏های سمی و به هر حال در میان مواد افیونی و همراه با هروئین جای می گیرد)، شیشه، آمفتامین ها، اکستازی یا متامفتامین (شبه آمفتامین ها)، انواع روان گردان ها مانند باربیتال ها و مسکن ها مانند ترامادول، مسکن های متادون و بوپرونورفین که خودشان برای ترک اعتیاد ساخته شده بودند، دستمال (یک ماده ی مخدر دیگر جدید) و جز آن روی آورده اند. مصرف مواد خانواده ی حشیش (مانند گرس و گل که همان نر برگ و سر برگ گرس است و خود حشیش) زیاد شده است و با آن که اعتیادآوری این مواد زیاد نیست، اما پزشکان متخصص ترک اعتیاد، که من با آنها ارتباط دارم، از افزایش جدی معتادان حشیش و گرس و گل حکایت می‏کنند.
مصرف همه ی این مواد، بخصوص روانگردانها و مواد صنعتی در میان معتادان زیر ٣۵ سال بالا است. در سال های ۱٣۹۴ تا ۱٣۹۷ به طور متوسط از شمار معتادان دائمی (اصلی) مواد صنعتی و روانگردان ها در حدود ۴۰۰ هزار نفر سخن به میان می آید. از شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی آمار و اطلاع زیادی در دست نیست اما بر پایه‏ ی تخمین‏ های نسبی پیشین و با توجه به رواج این باور نادرست، که مواد مخدر صنعتی اعتیادآور نیستند، می توان پذیرفت که نسبت مصرف کنندگان تفننی و تصادفی نسبت به معتادان در این مورد رقمی بالا و قدر مطلق آن حدود ۷۰۰ هزار نفر است. چیزی در حدود ۴۰ درصد اینان را مصرف کنندگانی که در ۱ تا ۲ سال آینده به معتادان دائمی تبدیل می شوند به حساب می آورند.
٣- گر چه هنوز روند تغییر در نوع و الگوی مصرف در سطح کل جامعه از حیث کمی و زمان‏بندی روشن نیست اما می توان چنین نظر داد:
* مصرف مواد مخدر صنعتی نسبتاً سریع جایگزین مواد افیونی شده است.
* مصرف نارکوتیک ها روند صعودی با نرخ نسبتاً ثابتی دارد.
* از سال ۱٣٨۵ تا کنون (۱٣۹۷) به تدریج شروع مصرف از مواد مخدر صنعتی و روانگردان ‏ها (به جای مواد افیونی) زیادتر شده است.
* انتقال از مصرف دائمی و تفننی حشیش و ماری جوانا و گل و گراس به مصارف صنعتی مانند شیشه جویان دارد اما هنوز بسیار جدی و شتابان نیست.
* مصرف چندگانه مثلاً تریاک و هروئین همراه با مواد صنعتی و جز آن رواج یافته زیادتر می شود. معتادان بسیار وابسته و خطرناک دچار مصرف چندگانه اند (هر چه به دستشان برسد).
* روند مصرف مواد افیونی به ویژه تریاک هنوز صعودی است، گر چه شیب آن کاهش یافته است. به این ترتیب به دلیل جایگزین شدن مواد مخدر صنعتی (و کراک) مقدار مصرف سالیانه مواد مخدر افیونی کاهش یافته تا ثابت مانده اما شمار مصرف کنندگان افزایش یافته است.
* مصرف شیشه و کراک شدت خطرناکی یافته است. یکی از گزارش های نیمه رسمی توزیع نسبی مصرف کنندگان (غیر نارکوتیکی) تهران را این چنین می داند: کراک و هروئین ۴۵%، تریاک و شیره ۲۵%، شیشه ۱۵% سایر ۱۵%.
* مصرف دودی تریاک و شیره جای خود را به مصرف خوراکی می دهند زیرا مصرف دودی به خاطر بوی آن خطر لو رفتن دارد. مصرف خوراکی نیاز کم تری (در حدود یک پنجم) نسبت به مصرف دودی دارد. به این ترتیب با آن که شمار معتادان این مواد زیاد می شود مقدار کل مصرف شاید چندان افزایش نمی یابد.
* مصرف تزریقی هروئین کماکان به جای مصرف دودی و استنشاقی (از راه دماغ) رواج می‏یابد زیرا نیاز مصرفی کمتری و نئشگی بیشتر برای فرد معتاد دارد. این روش تزریقی برای هروئین و کراک خطر ابتلا به ایدز را بالا برده است.
* به طور قاطع می توان گفت فقر و بیکاری و تبعیض و احساس بیچارگی اصلی ترین عامل شیوع (با ضریب همبستگی ٨۰%، براساس برآوردهای من) است. همین عوامل معتادان و مصرف کنندگان تازه کار را به سمت مصرف ارزان به ویژه روان گردان ها و شیشه (چه بسا مهلک) می کشاند. در مقابل مصرف تریاک مرغوب و ناب سفارشی برای اغنیا و رده بالاها در اختیار است. گاه قیمت تریاک بسیار مرغوب نسبت به تریاک نامرغوب ۵ برابر است.
* هاشمی رئیس کمیته مستقل مبارزه با مواد مخدر در مجمع تشخیص مصلحت (و رئیس اسبق ستاد مبارزه با مواد مخدر) گفت که براساس مطالعه شیوع شناسی کل معتادان اصلی و تفننی در سال ۱٣۹۰ معادل ۴ میلیون (٣۰۰ هزار مواد مخدر صنعتی) است و روزی ۱۰۰ نفر به مواد آلوده می شوند.

با توجه به نکات بالا و با توجه به آمار زندانیان، فوتی ها ، دانشجویان معتاد (که به جز تفننی ها در مجموع در حدود ٣ تا ۴ درصد برآورد می شود) و با توجه به آمار کشفیات و آمار مراجعه کنندگان به انواع مراکز درمانی من توانسته ام آمار معتادان و مصرف کنندگان را برای سال ۱٣۹۷ برآورد کنم. مدیر کل دفتر تحقیقات ستاد مبارزه با مواد مخدر برای سال ۱٣۹۴ کل معتادان اصلی کشور را ۲.٨ میلیون ذکر می کند. اما برآورد من برای پایان سال ۱٣۹۷ به شرح زیر است. (با حدود ۹۰% تقریب)
* شمار معتادان اصلی (دائمی مواد افیونی و کراک = ۲.۹ میلیون نفر (۲۰ درصد هروئین و کراک)
* شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی مواد افیونی و کراک = ۱.۵ میلیون نفر
* شمار معتادان اصلی مواد مخدر صنعتی و روانگردان ها = ۰.۴ میلیون نفر
* شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی مواد مصنوعی = ۰.۷ میلیون نفر
* شمار معتادان به حشیش و ماری جوانا و گل = ۰.٣۵ میلیون نفر
* شمار مصرف کنندگان تفننی و تصادفی حشیش و… = ۰.۵ میلیون نفر
* جمع معتادان اصلی کشور به جز الکل = ٣.۴٣ میلیون نفر
* شمار مصرف کنندگان تفننی به جز الکل = ۲.۷ میلیون نفر

نگاه دیگری نیز به آمار و ارقام مربوط به بحث داشته باشیم.
* نیمی از معتادان هروئین و کراک از نوع تزریقی اند.
* همان آقای دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر در سال ۱٣٨۱، هاشمی، که به گمان من در میان مسئولان از همه مطلع تر و صاحب نظرتر است، گر چه در کم کردن آمارها هنوز جانب مصلحت و احتیاط را نگه می دارد، برخلاف موارد دیگر پیش بینی کرده بود که شمار معتادان تا سال ۱۴۰۰ به ۱۰ میلیون نفر می سد. بنا به برآورد من، با توجه به احتمال معتاد شدن مصرف کنندگان تفننی و تصادفی، این رقم اغراق آمیز است اما می توان نگران رقم ۵ میلیون بود و این یعنی بیش از ۵ درصد کل جمعیت در آن سال. این نسبت وحشتناک است.
* ترانزیت مواد از ایران که در حدود ۱۵ سال پیش ۶۵ درصد بود اکنون به حدود ٣۵ تا ۴۵ درصد رسیده است.
* ۹۰ درصد تریاک جهان و در حدود ٨۰ تا ۹۰ درصد هروئین جهان در افغانستان تولید می‏شود. در تمام مدت اشغال و حضور ارتش آمریکا و متحدان در افغانستان سیاست دگرگونی کشت اجرا نشد زیرا به نظر من مسئولان اجتماعی و پلیسی آمریکا می دانند که جامعه ی آنها برای تعادل نظام بورژوایی به مقداری مواد مخدر افیونی نیاز دارد.
* تولید تریاک در افغانستان در ۱۹٨۴ در حدود ۲٨۰ تن بود. در اواخر قرن بیستم تولید تریاک در این کشور ۲۰۰۰ تا ۲۷۰۰ تن تخمین زده می شد. برآوردها بیشتر حول رقم ۲۵۰۰ تن بود. در سال ۲۰۰۴ تولید به ۵۰۰۰ تن و در سال ۲۰۰٨ بنا به نظر دفتر مقابله با مواد مخدر و جرائم (UNDCP) تولید در افغانستان به ۷۷۰۰ تن، یعنی دو برابر تقاضای بازار، رسید. بنا به بنظر نیروی انتظامی ایران این مقدار در سال های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ به ترتیب ۶۱۰۰ و ٨۲۰۰ تن بود. اثر این تولید پر شدن انبارهای مخفی در افغانستان، پاکستان، ایران، ترکیه و حتی اروپا است. اما اثر مهم تر کاهش قیمت و تمایل بیشتر و عملی جوانان در معرض آسیب به سمت مواد است. این کاهش قیمت موجب کاهش تقاضا برای سایر مواد می شود که آن نیز موجب کاهش قیمت آن مواد است. در همان سال ۲۰۰٨ متوسط قیمت مواد افیونی در ایران ۶۰ درصد کاهش یافت.
* نسبت زنان معتاد که در سال ۱٣٨۵ در حدود ۴ تا ۵ درصد برآورد می شد در سال ۱٣۹۰ به ۱۲ درصد و اکنون به ۱۵ درصد رسیده است. اگر در سال ۲۰۰۴ یک گرم هروئین خالص در افغانستان ۱ دلار ارزش داشت این ارزش در اروپا به ۱۰۰ دلار می رسید. در ۲۰۱٨ یک گرم هروئین خالص در افغانستان چیزی در حدود ۴.۵ دلار و در اروپا بیش از ۵۰۰ دلار ارزش دارد. با ممزوج کردن هروئین خالص با ناخالصی ها در هر رده ی خرید و فروش درجه ی خلوص کمتر می شود و فروش بسته های کوچک به مصرف کنندگان نهایی جریان می یابد.
* در ۲۰۰۴ گفته می شد که اقتصاد مواد مخدر جهان ۵۰۰ میلیارد دلار سود خالص دارد. این رقم در ۲۰۱٨ باید به بیش از ۱۰۰۰ میلیارد دلار رسیده باشد.
* فقط ۵ درصد از سود خالص تریاک و هروئین افغانستان نصیب زارعان افغانستانی می‏شود.
* بهای عمده فروشی هروئین در ایران در اوایل سال ۱٣۹۷ هر کیلو ۱۲ میلیون تومان و خرده فروشی هر گرم ۱۷ هزار تومان است. بهای عمده فروشی شیشه در همین زمان هر کیلو ٣۴ میلیون و هر گرم ۴۷ هزار تومان بود. بهای عمده وخرده فروشی تریاک به ترتیب ۲.٣ میلیون هر کیلو و ۴۰۰۰ تومان هر گرم بود. بهای عمده فروشی گل (سربرگ های مارجوانای کشت شده در ایران) ۴.۵ میلیون تومان و هر گرم ٨۰۰۰ تومان بود. با گرانی‏های نیمه دوم سال ۱٣۹۷، قیمت های یاد شده حسب مورد از ٣۰ تا ۵۰ درصد بالاتر رفته اند. درجه ی خلوص و مرغوبیت عامل اصلی تفاوت قیمت هاست به طوری که مثلاً در مورد تریاک، قیمت نوع مرغوب تا ۵ برابر بیشتر از نوع عادی (کمی پائین تر از متوسط ) است. گران شدن مواد مخدر این بدبختی را دارد که معتادان جدی به سمت انواع خلاف روی می‏آروند و معتادان تفننی و تازه کار را البته تا حدی منصرف می کند ولی نه به طور کامل. ارزان شدن مواد هم این بدبختی را دارد که مردم جامعه ی ناسالم به سمت مواد هجوم می‏برند.
* در سال ۱٣٨۴ در حدود ۶۵ تا ۷۰ درصد مواد مخدر صنعتی از خارج وارد می شد. ایران در این رشته رو به خودکفایی می رود زیرا در سال ۱٣۹۰ این رقم به ٣۵ درصد و در سال ۱٣۹۷ به ۱۵ درصد یا کمتر رسیده است و می رود که ایران صادر کننده هم باشد. بهای شیشه از ۱۷۰ میلیون هر کیلو به ۱۵ میلیون در ٨٨ رسید و البته بعداً دوباره بالا رفت. شمار “آشپزخانه”ها (محل های تولید شیشه) که در گوشه و کنار شهرها و بیرون شهرها کشف می‏شوند بنا به هر گزارش رسیده بیشتر و بیشتر می شود.
* در افغانستان درآمد تولید مواد مخدر ۲۰ برابر درآمد سایر محصولات است و شکل‏هایی از نظام اربابی هنوز سایه اش بر سر کشت تریاک است گر چه بخش اعظم کشتکاران از خرده زارعان کم زمین اند.
* بر اساس گزارش های UNDCP در جهان امروز باید در حدود ۲٨۰ میلیون معتاد مواد مخدر وجود داشته باشد که بیش از ۱۷۰ میلیون ترکیبات حشیش و مارجوانا مربوط می‏شود. مصرف کنندگان تریاک و شیره ۲۰ میلیون و کوکائین ۱۵ میلیون است. چیزی در حدود تا ۵۵ میلیون از انواع روانگردها استفاده می کنند. بنا به برآورد مصرف کنندگان هروئین و مرفین به حدود ۲۰ میلیون می رسد.
* میانگین جهانی کشفیات مواد مخدر در کشورهای جهان حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد کل مواد وارداتی و تولیدی است. رقم کشفیات مبنای آماری ما برای تعین میزان تقریبی مصرف است (که با استفاده از آمار مراجعان درمانی در مورد میزان مصرف روزانه پی به شمار معتادان می بریم). رقم کشفیات براساس اظهارنظر نیروی انتظامی به ٣۰ تا ٣۵ درصد رسیده است. به گمان من اما این میزان به طور متوسط نمی تواند بیشتر از ۲۰ درصد در سال باشد.

بی تردید مصرف مواد مخدر در ایران گسترش می یابد و جان سختی می کند. رنج و درد فردی و خانوادگی و اجتماعی ناشی از این گسترش مصرف و افزایش شمار معتادان دامن جامعه را گرفته و رها نمی کند. از کارافتادگی زودرس، فقر، محرومیت، آوارگی، خیابان خوابی، رنج و فروپاشی خانواده، فحشا، جرم و جنایت از آثار بلافصل و قطعی افزایش مصرف مواد مخدر است. در ایران آثار مواد مخدر بیشتر به صورت رنج روزانه و مرگ و آوارگی فردی و آزار طاقت فرسای خانوادگی ظاهر شده است. مواد مخدر جوانان را در معرض تهدید قرار داده است و جامعه را به یأس و وحشت و بیشتر کشانده است. جوانان حرمان کشیده. یأس زده با مصرف مواد ابتدا خیال می کنند که شیر شده اند اما پس از اعتیاد دیگر جز موش های تیپاخورده ای نیستند.
در ایران برای مقابله سیاست های بسیار متنوعی در پیش گرفته شده است اما همه ‏ی آنها ناکام مانده جای خود را به سیاست های دیگر داده اند. کشتن و قلع و قمع گروهی و گسترده ی معتادان و خرده فروشان و قاچاقچیان در اوایل دهه ی شصت توسط خلخالی و به دستور مدیران عالی رتبه، جرم انگاری شدید و اجرای مجازات اعدام که تاکنون ادامه دارد، ایجاد انواع مراکز درمانی و سپس جمع شده آن و واگذار شدنش مانند هر چیز دیگر به “بخش خصوصی عزیز” تفکیک بین مصرف کننده، خرده فروش، عمده فروش و تغییر مجازاتها، جمع آوری معتادان به ظاهر شناخته شده (سردار ایوبی، اردیبهشت ۱٣٨٣ به قول روزنامه ‏ی توسعه گفت بیش از ٣۰۰۰ معتاد تابلو را از شهر تهران جمع کرده ایم) و کسانی حتی با ظاهر مشکوک (که مأموران نیز بارها به اشتباه خود پی بردند) و اجرای روش‏های فرهنگی، آموزشی و تبلیغی در میان این سیاست ها قرار دارند. اما هرگز روش‏های اساسی مانند خشکاندن علت گرایش و تقاضا برای مواد مخدر و همکاری گسترده مردمی اجرا نشد. انتظار می رفت و می رود که قوه ی قضائیه به تغییر اساسی سیاست ها بپردازد و موضوع تقاضا برای مواد را به کارشناسان، جامعه شناسان، روانشناسان و روانپزشکان و اقتصاددانان واگذار کند و از نیروی انتظامی بخواهد که صرفاً به موضوع عرضه ی مواد، آنهم در مقیاس بزرگ و نه خرده فروشی – معتادی بپردازد. اما دری نجف آبادی که پس از قتل های موسوم به زنجیره‏ای در سال ۱٣۷۷ از وزارت اطلاعت به قوه ی قضائیه منتقل و دادستان کل کشور شد در سال ۱٣٨۵ در نشست شوراهای هماهنگی مبارزه با مواد گفت: برای ریشه کنی مواد مخدر به امامان متوسل شدیم. او ضمن تأکید بر مجازات قطع دست خواست که آسیب دیدگان و مدیران مربوط به مواد گوسفند نذر کنند (روزنامه اعتماد ملی ۲٨ اردیبهشت ۱٣٨۵).
حال امروز بحث تحقیر و مقصر جلوه دادن معتادان و سنگر گرفتن پشت اصطلاح معتادان متجاهر مطرح شده است گر چه این همان ادامه ی بحث جمع آوری معتادان تابلو است به شکل تازه تر و سخن پردازانه تر.
خطر فقط هم اکنون نیست. خطر جدی تر است و این حتی در سر راه تحول اساسی در ساختار سیاسی و اجتماعی و پس از آن نیز مطرح است. دردهای اجتماعی ای وجود دارند که سالها پس از تحول سیاسی لازم نیز در جامعه باقی می مانند و حکومت های مردمی و واقعاً خیر اندیش را نیز با ناکارآمدی و شکست رو به رو می سازند. امروز، به عنوان یک وظیفه ی انقلابی، و نه یک وظیفه ی عاطفی و زودگذر اصلاحاتی ساده، به جنگ مبارزه با مواد مخدر برویم، همان قدر که به جنگ استبداد، سیاست های ستمگرانه، مداخله های امپریالیستی می‏رویم. در متن مبارزه برای آزادی و عدالت، چند حوزه ی اصلی مبارزات اجتماعی و دموکراتیک همیشه مطرحند. یکی از آنها مبارزه با اساسی ترین جنبه های آسیب اجتماعی و از کارانداختن ساز و کار سلامت جامعه و شادمانی است، برای پدیدار ساختن مقاومت و هستی بخشی در برابر ستم‏گری‏ها.