تحریم‌های اقتصادی علیه ایران – همه به دور اول بازمی‌گردد

والنتین کاتاسانوف

(Valentin Katasonov)

پروفسور، دکتر علوم اقتصاد،

مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

کارشناس مسائل پشت صحنه

https://www.fondsk.ru/news/2018/08/03/ekonomicheskie-sankcii-protiv-irana-vse-vozvraschaetsja-na-krugi-svoja-46551.html

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/08/07/

١۶ مرداد- اسد ١٣۹۷

پس از آن که شش کشور (آمریکا، فرانسه، انگل‌ستان، آلمان، چین و روسیه) در سال ۲٠١۵ توافقنامه در خصوص برنامه هسته‌ای ایران (برجام) را امضاء کردند، تهران مدت کوتاهی مزایای بازگشت به «زندگی صلح‌آمیز» را احساس کرد. شرکت‌هایی از اروپا، روسیه و چین به سوی ایران روی آوردند. جمع کل مبلغ سرمایه‌گذاری خارجی مورد انتظار در اقتصاد ایران صدها میلیارد دلار برآورد می‌شد. اما، خوشحالی مدت زیادی ادامه نیافت. در ماه مه سال ۲٠١۸ دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا خروج کشور خود را از توافق چندجانبه (برنامه اقدام جامع مشترک) اعلام نمود و خواستار امتیازات غیرقابل قبولی از تهران شد. واشینگتن عملا به ایران اولتیماتوم داد. و، برغم عدم حمایت هیچ یک از امضاءکنندگان توافقنامه از واشینگتن، دولت آمریکا آن را متوقف نکرد.

کاخ سفید اعمال تحریم‌های دو مرحله‌ای را بر علیه ایران اعلام کرد. مرحله نخست می‌بایست از ۴ اوت، مرحله دوم، از ۶ نوامبر سال ۲٠١۸ شروع شود. واشینگتن به دیگر طرف‌های توافقنامه و جامعه جهانی اخطار داد، که همه باید از تحریم‌های اقتصادی آمریکا تبعیت کنند. واشینگتن کشورهایی را که از همدستی با آمریگا خودداری کنند به اعمال تحریم‌های ثانوی تهدید کرد(*).

صرفنظر از گفتمان ضدآمریکایی سیاستمداران اروپایی، اروپا ۴ اوت مطیعانه به تحریمهای آمریکا علیه ایران پیوست. بگزارش وزارت خارجه آمریکا، در حدود ۵٠ کمپانی قصد خود را برای خروج از بازار ایران در اواسط تابستان اعلام نمودند. این‌ها، عمدتا، کمپانی‌های مالی و انرژی هستند. تا پایان ماه اوت روشن خواهد شد که گدام کشورها به همکاری خود با ایران و مقابله با واشینگتن ادامه خواهند داد، و کدام‌ها با آن همراهی خواهند نمود.

تهران را، البته، نمی‌توان مجاب کرد. زیرا، تحریم‌ها علیه آن از سال ١۹۷۹ شروع شده و همیشه ادامه داشته است (به استثنای دوره کوتاه سال‌های ۲٠١۶- ۲٠١۷، که تمامی تحریم‌های قبلی لغو گردیدند). در متن جنگ تجاری که از سوی واشینگتن بر علیه چین، اروپا و سایر کشورها آغاز گردیده، احتمال می‌رود مفرها و سوراخ‌هایی برای گریز تهران از تحریم‌ها ایجاد شود. ترامپ کشورهای بسیار زیادی را بر علیه آمریکا تحریک کرد. علاوه بر این، تهران احتمال جبران خسارت سرمایه‌گذاران خارجی را بررسی می‌کند. سخن از اعطای امتیازات خاص به سرمایه‌گذاریها در طرح‌های تصویب شده توسط دولت در میان است (در مجموع ۷۲ پروژه).

بسیاری‌ها انتظار داشتند که تحریم‌ها تمدید خواهد شد. به همین دلیل، خروج سرمایه‌ها از ایران آغاز کردید، که تأثیر جدی بر شروع کاهش نرخ ارز ملی گذاشت. در آغاز سال که نرخ رسمی هر دلار، ٣۵١۸۶ ریال بود، در آخر ماه ژوئیه به ۴۴٠۷٠ ریال رسید. در عین حال، نرخ بازارهای خاکستری و سیاه هم موجود هستند، که در آنها نرخ ریال باز هم پائین‌تر است. در ماه ژوئیه نرخ از مرز ١٠٠ هزار ریال عبور کرد، و ٣٠ ژوئیه تا ١۲ هزار ریال در بازار سیاه سقوط کرد. این هم به افزایش قیمت کالاهای وارداتی و تشدید تورم منجر گردید. در کشور نارضایتی‌های معینی بوجود ‌آمد، تظاهرات اعتراضی دیگر روی داده است.

بانک مرکزی ایران بمنظور تشدید نظارت بر عملیات ارزی در کشور به اقدامات عاجل دست زد. در ماه آوریل محدودیت داشتن ارز خارجی، معادل ١٠ هزار یورو برای شهروندان اعمال گردید. در بیانیه بانک مرکزی آمده است: «شهروندان ملزم هستند تا پایان ماه هر مقدار اضافی را یا بفروشند و یا به حساب بانکی خود واریز نمایند». خودداری از اجرای این دستورالعمل، «موجب پیگرد قضایی خواهد بود».

نظارت ارزی بانک مرکزی تعداد زیادی از اقدامات متقلبانه شرکت‌های خصوصی ایرانی برای خارج کردن ارز از کشور را آشکار ساخت. در ماه ژوئیه چند تاجر که جواز واردات تلفن همراه از دولت دریافت کرده بودند، بازداشت شدند. گمان می‌رود ارز تحویل گردیده، اما کالا به کشور وارد نشده است. قیمت طلا و دیگر فلزات گرانبها در بازار سیاه داخلی در مقابل ارز خارجی تقویت گردید. شماری از سوداگران بازداشت شده‌اند.

بهار گذشته پارلمان ایران قطع کامل وابستگی اقتصاد ملی کشور به دلار آمریکا را رسما اعلام کرد. بطوری که معلوم گردید، این بیانیه تا حدودی شتابزده صادر شده بود. با این وجود، بانک مرکزی اعلام کرد، که محاسبات بین‌المللی با دلار آمریکا تا پایان سال متوقف خواهد شد و یورو جایگزین آن خواهد گردید. از ارزهای دیگر  نیز استفاده خواهد شد (روبل روسیه، یوآن چین).

برای رفع کامل انسداد ذخایر ارزی ایران دوره زمانی سال‌های ۲٠١۶- ۲٠١۷ بسیار کوتاه بود. حجم آن‌ هیچکاه تا آخر روشن نشد، اما، بر اساس برآوردهای کارشناسانه، میزان ذخایر آن در دو دهه اخیر در ردیف بیست کشور برتر جهان بوده است.

حیرت‌انگیز است، اما، به آمار دقیق ذخایر طلا و ارز ایران می‌توان در تارنمای بانک فدرال رزرو سنت- لوئیس، یکی از بانکهای عضو ساختار فدرال رزرو آمریکا دست یافت. داده‌ها به تفکیک سال چنین است:

سال ۲٠٠٠- ١۶میلیارد و ۵۷٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠٠۵- ۴۷ میلیارد و ١٠٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١٠- ۷۸ میلیارد و ۹١٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١١- ۹۵ میلیارد و ۴۸٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۲- ۵۲ میلیارد و ۷٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١٣- ١١۸ میلیارد و ۲٠٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۴- ١١٠ میلیارد و ۷۸٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۵- ١١۵ میلیارد و ۷۴٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۶- ١٠۴ میلیارد و ١۶٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۷- ۹۵ میلیارد و ١۲٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۸- ١٠۸ میلیارد و ٣۶٠ میلیون دلار. علاوه بر این‌ها، همین منبع میزان ذخایر اول سال آینده را نیز ١۲۶ میلیارد و ۹۷٠ میلیون دلار پیش‌بینی می‌کند(**). گاهی اوقات اطلاعات مربوط به ذخایر طلا و ارز ایران را سازمان «سیا»ی آمریکا منتشر می‌کند؛ بگواهی مأموران اطلاعاتی آمریکا ذخیره ایران در پایان سال ۲٠١۶ به ١٣۵ میلیارد و ۵٠٠ میلیون دلار بالغ می‌شد. به هر حال، هم مقامات پولی و هم سرویس‌های امنیتی آمریکا علاقه‌مندی شدیدی به ذخایر بین‌المللی ایران نشان می‌دهند: انسداد ذخایر، یکی از ابزارهای واشینگتن در سیاست جهانی واشینگتن بحساب می‌آید.

زمانی که واشینگتن آزاد کردن ذخایر ایران را اعلام کرد، برخی تحلیلگران جمع کل آن را ١٠٠ میلیارد دلار برآورد نمود‌ند. پس از مدتی ارزیابی‌ها تا ٣٠ میلیارد دلار کاهش پیدا کرد. اما باز هم بعد از مدتی بانک مرکزی جمع کل آن را ٣۲ میلیارد دلار اعلام کرد. درآمدهای ارزی واریز شده ایران به حساب‌های بانکی کشورهای واردکننده نیز تا حدودی در معرض انسداد قرار می‌گرفتند.

چه میزان از ذخایر ایران در مدت دو سال «گرمایش» آزاد گردید، کسی نمی‌داند. مسئله این است، که مقامات آمریکا انسداد یکی را به دگری تسری می‌دهند. واشینگتن ناگهان به یاد حوادث ١١ سپتامبر افتاد و اعلام کرد، که ایران در آن زمان نقش جدی در تدارک اقدامات تروریستی ایفاء کرده و، به تبع آن، باید مسئولیت مالی این اعمال را بپذیرد. به سخن دیگر، ادعاهای قضایی شهروندان آسیب‌دیده از عملیات تروریستی را تأمین نماید، منظور، حسابهای ارزی قبلا مسدود شده ایران بود. دادگاه فدرال نیویورک دوم ماه مه حکمی مبنی بر این صادر کرد که ایران باید بیش از ۶ میلیارد دلار به خانواده‌های کشته‌شدگان حادثه ١١ سپتامبر ۲٠٠١ پرداخت نماید. تهران به دادگاه بین‌المللی استیناف سازمان ملل متحد در لاهه شکایت کرد.

تحریم‌های اعلام شده ترامپ در ماه مه به برنامه هسته‌ای ایران مربوط می‌شود. بموازات آن واشینگتن می‌تواند بدلایل دیگر تحریم نماید. ولی‌الله سیف رئیس بانک مرکزی ایران به لیست تحریم‌های ماه مه واشینگتن افزوده شد.  علت آن عبارت از این است که رئیس بانک مرکزی ایران رابطه فشرده‌ای با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت، که به عقیده واشینگتن از تروریست‌های فلسطین حمایت می‌کند و به عملیات خرابکاری بر ضد اسرائیل دست می‌زند. رئیس بانک مرکزی ایران را به پرادخت پول به «حزب الله» متهم کردند. وارد کردن رئیس بانک مرکزی به لیست سیاه بمعنی ممنوعیت سفر او به کشور ایالات متحده آمریکا و تصرف دارایی او در آمریکا می‌باشد.

دو ماه و نیم پس از این (۲۵ ژوئیه) هیأت وزیران ایران تصمیم به تعویض رئیس بانک مرکزی گرفت. رئیس جدید ۶١ سالۀ بانک مرکزی عبدالناصر همتی، پیشتر رئیس شرکت دولتی بیمه بود.

در همین حال، خطر انفصال از جامعه جهانی ارتباطات مالی بین‌بانکی (SWIFT) دوباره بر سر ایران سایه افکند. تحریم بسیار ناخوشآیند است. قابل توجه این است، که مسئله احتمال استفاده از ارز رقمی (crypto-currency) در کشور، در اوایل سال در پارلمان ایران مورد مذاکره قرار گرفت. در ماه آوریل در مورد ممنوعیت کامل و قطعی این استفاده تصمیم اتخاذ گردید، اما اکنون مجددا به این موضوع بازگشتند. این مسئله منتفی نیست، که قانونی کردن جزئی ارزهای رقمی، آن هم فقط به شرط انفصال مجدد ایران از ساختارجامعه جهانی ارتباطات مالی بین‌بانکی روی خواهد داد. گفتگوها در خصوص احتمال استفاده از ارزهای رقمی بعنوان وسیله محاسبات در تجارت متقابل، در سطح روابط ‌پارلمانی ایران- روسیه انجام گردید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*)- نمونه‌ای از قلدری‌ها و خوکامگی‌های رژیم تروریستی- صهیونیستی امپراطوری آمریکا.

(**)- انبارکردن ثروتهای ملی در بانکهای خارجی، نماد حقارت و بردگی دولتها و مقامات کشورهای پیرامونی سرمایه‌داری در اطاعت از امپریالیسم.

مترجم




حذفِ کامل حاکمیت ولایت فقیه را به شعار محوریِ جنبش مردمی تبدیل کنیم

اقتصاد ملی میهن در سه دهه گذشته از درون تهی شده است و به خطری راهبردی (استراتژیک) برای حاکمیت ملی و وضعیت زندگی مردم تبدیل‌شده است.

حزب تودهٔ ایران بار دیگر به‌این واقعیت عینی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که ساختار کنونی رژیم حاکم مبتنی بر محور حاکمیت ولایت فقیه و توازن نیرویِ موجود بین جناح‌های اصلی در هرم قدرت نخواهند گذاشت حرکتی تعیین‌کننده در راه مصالح ملی و به‌نفع طبقه‌ها و قشرهای مرتبط با ‌کار و تولید و محرومان جامعه از درون رژیم انجام گیرد. این ناتوانی سران “نظام” در حل مشکلات اقتصادی و سیاسی، ‌ برآمده از عامل‌های ذهنی و نوع روحیه این یا آن فرد نیست و به دیدگاه‌های مختلف این یا آن جناح و با نوع شخصیت کسانی مانند علی خامنه‌ای یا خاتمی و روحانی یا رئیسی ربطی ندارد.

“اسلام سیاسی”، در حکم‌ ایدئولوژی و دیدگاه اجتماعی‌ مسلط در بین تمامی جناح‌های درون “نظام”، راه بر‌ هر نوع امکان تغییری بر اساس رفرم‌های عمیق به سوی دمکراتیزه شدن و ضرورت جدایی دین از حکومت را مسدود کرده است.

***

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۷، ۱۵ مرداد ماه ۱۳۹۷

رژیم حاکم با بحران‌هایی چندجانبه و ژرف روبرو شده است که ‌همراه با به‌خطر انداختن آینده میهن‌مان، خود “نظام” را نیز با تهدیدهایی چشمگیر در داخل کشور روبرو کرده است. واکنش حاکمیت به اعتراض‌های روبه گسترش مردم در مورد وضعیت معیشتی‌شان، استفاده هرچه بیشتر از پلیس ضد شورش، گاز اشک‌آور و لباس شخصی‌ها ‌ بوده است. می‌توان به‌درستی گفت که اصحاب قدرتِ “نظام” و از‌جمله نهادهای دولتی و فرماندهان سپاه برای حل این‌گونه بحران‌های داخلی نتوانسته‌اند گامی مؤثر بردارند.

برای مثال، دامن زدن عامدانه به انواع شایعه‌ها و اخبار ضد و نقیض دربارهٔ مسئله‌هایی مانند رفع حصر سران جنبش سبز یا مذاکره کردن و نکردن با دولت ترامپ، بستن یا نبستن تنگه هرمز و در کنار آن‌ها سر دادن شعارهایی پوچ و رجزخوانی‌هایی خطرناک در سه هفته اخیر تنها حرکت‌های مشهود از جانب سران “نظام”‌ بوده‌اند. ایجاد نمادی از “وحدت ملی” و تظاهر به قدرتمند بودن جمهوری‌اسلامی، طبق ‌روال معمول، به‌هدف انحراف افکارعمومی ادعا می‌شوند. شدت بحران‌های داخلی و خطراتش به آن‌چنان درجه حادی رسیده‌اند که از سوی سران رژیم حرکت‌ها و گفتمان‌هایی ضدونقیض از سر استیصال و هراس نسبت به آینده “نظام” را‌ می‌توان به‌روشنی دید. در رسانه‌های مجاز داخلی انبوهی از تحلیل‌های سطحی ژورنالیستی پیرامون این شایعه‌پراکنی‌ها و شعارها را می‌توان خواند و مشاهده کرد، تحلیل‌هایی که توجه‌ای به ریشه‌های اصلی بحران و تضادها نمی‌کنند و حتی اعتراض‌ها و تظاهرات درحال گسترش مردم را هم بازتاب نمی‌دهند.

واقعیت امر این است که ساختار و پیوندهای شکل‌دهنده به هرم قدرت، توازنِ نیروئی مشخص را میان جناح‌ها و رقابت‌های موجود بین‌شان بر محور حاکمیت مطلق ولی فقیه و شخص علی خامنه‌ای به‌وجود آورده است. برآیند مجموع کل این ساختار و پیوندها و توازنِ نیرو بین جناح‌ها است که برداشتن هرگونه گام مؤثر و ضروری‌ای از سوی سران “نظام”- و به‌ویژه دولت- به‌منظور حلِ بحران‌هایی که میهن را تهدید می‌کنند امکان‌ناپذیر کرده است. مهم اینکه در شرایط مشخص کنونی مسئلهٔ  “حفظ نظام”‌ برای اصحاب قدرت هرروز چالش‌برانگیزتر می‌شود و در این عرصه هنوز به‌غیر از اتحادهایی تاکتیکی بین جناح‌ها (به‌طور مثال، رسانه‌ای شدن تصویر سران سه قوه در کنار هم)، هیچ‌ گام چشمگیر و مؤثری در داخل کشور برداشته نشده است.

متحد شدن جناح‌های قدرتمند رژیم که از سر استیصال و هراس از ورود مردم به صحنهٔ تحولات است را نمی‌توان اقدامی مهم و کارا ارزیابی کرد، زیرا کنار گذاشتن موقتی نزاع‌های جناحی و اتحاد بین جناح‌های اصلی بر گِرد ولی فقیه در برابر بحران‌هایی که “حفظ نظام”‌ را تهدید می‌کنند همواره یکی از خصلت‌های شاخص ساختار رژیم ولایی بوده است. نمونه این اتحادهای تاکتیکی بین جناح‌ها را می‌توان در سرکوب جنبش سبز، در نمایش‌های انتخاباتی چند سال اخیر، و به‌ویژه در نرمش قهرمانانه به‌منظور امضای توافق‌نامهٔ برجام دید که در مورد برجام به‌جز چند تنی “دلواپسِ” پرسروصدا و بوقچی تبلیغاتی در مجلس و در رسانه‌هایی مانند کیهان، در مجموع، اجماعی کلی در بین جناح‌ها برای دفع خطر و “حفظ نظام”‌ وجود داشته است. ساختمان و فعل‌وانفعال درون رژیم ولایت فقیه بدان درجه‌ از قوام رسیده است که جناح‌های مطرح در “نظام”- به‌رغم رقابت و تقابل‌های گاه سنگین با یکدیگر- هم‌زمان وحدت عمل و اشتراک مساعی‌شان بر گِرد ولی فقیه برای “حفظ نظام” امکان‌پذیر بوده‌ است.

البته این وحدت عمل جناحی و وجود حاکمیت مطلق و سرکوبگرانه دستگاه ولایت هیچ‌گاه نتوانسته و نخواهد توانست به‌صورت ریشه‌ای بحران‌های سیاسی- اقتصادی و بین‌المللی را برطرف کند. در بهترین حالت، این وجه از وحدت عمل و حاکمیت سرکوبگرانه عواقب فوری بحران‌های اصلی را تخفیف داده و راه‌حل آن‌ها را به آینده موکول می‌کند. شواهد بسیار حکایت از این دارند که در شرایط مشخص کنونی، ماهیت اقتصاد ملی و ضعف‌های راهبردی برآمده از این اقتصاد نامولد،‌ شدیداً وارداتی،‌ مبتنی بر صادرات تک‌محصول و وابسته به ارزش تبدیل دلار به ریال، ریشه و حلقه اصلی پیونددهندهٔ دیگر بحران‌های سیاسی و بین‌المللی عمل می‌کند. به‌دیگر سخن، در شرایط مشخص کنونی بدون حل بنیادی بحران اقتصادی- بحرانی که امکان برطرف کردن آن مدت‌هاست برای رژیم حاکم معضلی کلیدی بوده و می‌شود گفت امکان برطرف کردنش درواقع از بین رفته است – امکان حتی تخفیف دادن دیگر بحران‌های روی‌هم تلنبار شده برای سران قدرت نیز بسیار محدود شده است. رسانه‌های داخلی دائماً به موضوع فسادهای مالی در حکم ریشهٔ مشکلات اشاره می‌کنند، در صورتی که فساد مالی در کشور ما پدیده‌ای جنبی است که در وضعیت کنونی حل‌شدنی نیست، زیرا سرمایه‌های تجاری- مالی و بورژوازی بوروکراتیک نامولد در کشور ما در جایگاه قدرت مسلط قرار دارند. دلیل اصلی اینکه دولت ترامپ و سخنان او می‌توانند این‌چنین به‌سهولت و به‌سرعت اقتصاد ملی کشور ما را متشنج کند این است که اقتصاد ملی میهن در سه دهه گذشته از درون تهی شده است و به خطری راهبردی (استراتژیک) برای حاکمیت ملی و وضعیت زندگی مردم تبدیل‌شده است. برخلاف ژست‌ها و رجزخوانی‌های حسن روحانی و سران سپاه مانند قاسم سلیمانی،‌ رژیم فقاهتی در شرایط کنونی امکان دفاع واقعی از کشور را ندارد،‌ زیرا اقتصاد ملی کشورمان به‌وسیلهٔ  تهدید  تحریم‌های دولت آمریکا  به‌گروگان  گرفته  شده  است.

شایان توجه و تذکر است که حل نشدن این بحران‌های به‌هم‌پیوسته درحال‌حاضر و در آینده‌ای نه‌چندان دور، تهدیدهایی بسیار خطرناک و راهبردی برای میهن و مردم ما به‌شمار می‌آیند. اینکه سران رژیم ولایت فقیه دچار وضعیتی این‌چنین آشفته‌ شده‌اند و توان حل این بحران‌ها را ندارند نمی‌بایست به‌منزلهٔ عنصری اصلی‌ که خودبه‌خود به پدید آمدن شرایطی ضرور برای به‌وجود آوردن تحولات مثبت منجر خواهد شد،‌ ارزیابی گردد. صاحبان قدرت در رژیم حاکم و درصدر آن علی خامنه‌ای و جناح‌های قدرتمند سرانجام در وحدت با یکدیگر به ‌هر وسیله لازم برای  “حفظ نظام” عمل خواهند کرد.

حزب تودهٔ ایران بار دیگر به‌این واقعیت عینی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که ساختار کنونی رژیم حاکم مبتنی بر محور حاکمیت ولایت فقیه و توازن نیرویِ موجود بین جناح‌های اصلی در هرم قدرت نخواهند گذاشت حرکتی تعیین‌کننده در راه مصالح ملی و به‌نفع طبقه‌ها و قشرهای مرتبط با ‌کار و تولید و محرومان جامعه از درون رژیم انجام گیرد. این ناتوانی سران “نظام” در حل مشکلات اقتصادی و سیاسی، ‌ برآمده از عامل‌های ذهنی و نوع روحیه این یا آن فرد نیست و به دیدگاه‌های مختلف این یا آن جناح و با نوع شخصیت کسانی مانند علی خامنه‌ای یا خاتمی و روحانی یا رئیسی ربطی ندارد.

عامل‌های عینی و پیوندهای مادی برآمده از ترکیب منافع طبقاتی و گروه‌بندی نمایندگان سیاسی سرمایه‌های کلان در هرم قدرت، پدیدآورندهٔ ماهیت رژیم حاکم بوده‌اند، ماهیتی که اکنون رژیم را برای حل بحران‌های فراروی میهن ما ناتوان و تهی از ارادهٔ لازم کرده است. برای مثال، دولت حسن روحانی و جناح اعتدال‌گرایی- اصلاح‌طلبی، در مقام نمایندگان سیاسی بورژوازی مدرن نولیبرال ایران، نیز مستثنا از این قاعده نبوده و نخواهند بود. منافع کلان اقتصادی و نفوذ سیاسی بخشی بزرگ از سرمایه‌دارانی کلان که کسانی از سنخ روحانی و جهانگیری آنان را نمایندگی می‌کنند، هیچ‌گاه خارج از چارچوب رژیم ولایی نمی‌توانند وجود داشته باشند. بنابراین، از نمایندگان سیاسی این سرمایه‌های کلان که وجودشان به “تداوم نظام” گره خورده است، به‌جز مانورهایی سیاسی در چارچوب رقابت‌هایی جناحی، انجام رفرم‌هایی سطحی و آراستن ویترین‌هایی از وعده‌هایی غیرعملی در هنگامه انتخابات، انتظار دیگری نمی‌توان داشت. هواداران حسن روحانی که این روزها گله‌مند شده‌اند و کسانی مانند صادق زیباکلام از او دلخور می‌شوند که چرا مسائل را برای مردم افشا نمی‌کند و دلایل واقعی وضعیت موجود را بیان نمی‌کند، آب در هاون می‌کوبند و هنوز از جامعه و تحول‌های درون آن بسیار عقب‌اند. اهمیت موضوع از افشا کردن مسائل درون “نظام” فراتر رفته است و حالا مردم به بسیاری مسئله‌ها و ازجمله به ماهیت این حکومت و مخصوصاً عملکرد جناح‌ها از اصولگرا تا اصلاح‌طلب واقف شده‌اند و به نقش محوری حاکمیت مطلق  ولایت  فقیه  به‌خوبی  پی برده‌اند.

“اسلام سیاسی”، در حکم‌ ایدئولوژی و دیدگاه اجتماعی‌ای مسلط در بین تمامی جناح‌های درون “نظام”، راه بر‌ هرنوع امکان تغییری بر اساس رفرم‌های عمیق به سوی دمکراتیزه شدن و ضرورت جدایی دین از حکومت را مسدود کرده است. تبلور نهایی اقتدار و نفوذ ایدئولوژی “اسلام سیاسی” را می‌توان در التزام تمامی جناح‌های قدرتمند و ازجمله بسیاری از اصلاح‌طلبان به اصل مندرج شده در قانون اساسی در مورد حاکمیت مطلق ولی فقیه مشاهده کرد. تا زمانی که دیدگاه سیاست‌ورزان و نظریه‌پردازان این‌چنین زیر تأثیر “اسلام سیاسی”‌ است، آنان دانسته یا ندانسته، برای به حاشیه کشاندن نیروهای آزادی‌خواه از طریق تداوم فضای “خودی و غیرخودی”، محور حاکمیت و قدرت را از دین جدا نخواهند کرد و بدین‌سان، تغییرهای دمکراتیک واقعی را پذیرا نخواهند بود. ازاین‌روی است که فرایند اصلاح‌پذیر بودن “نظام”‌ در زیر سایه حاکمیت ولایت فقیه هیچ‌گاه امکان‌پذیر نبوده و تجربه ۲۰ سال گذشته نیز مؤید این واقعیت است.

در صورتی که حاکمیت ولایت فقیه از صحنه سیاسی کشورمان کاملاً حذف نشود، در آینده نیز این نهاد قدرتمند ضد مردمی همچون محور برقراری توازن نیرو بین جناح‌های قدرت، در راستای حفظ منافع اقتصادی سرمایه‌های غیرمولد تجاری و مالی و  در پیوند با بورژوازی بوروکراتیک عمل خواهد کرد و ماهیت واپسگرایانه حکومت به‌همین شکل ادامه خواهد یافت. در این صورت، در راستای منافع مردم و صیانت از حق حاکمیت ملی هیچ‌گونه تغییر بنیادی در اقتصاد ملی رخ نخواهد داد و بساط دیکتاتوری و سرکوب نیز ادامه خواهد داشت.

شواهد نشان می‌دهند که در شرایط کنونی ذهنیت جامعه به آن‌چنان درجه‌ای از قوام رسیده است که با اتحاد عمل نیروهای سیاسی آزادی‌خواه می‌توان شعار “حذف کامل حاکمیت ولایت فقیه” را همچون هدف محوری و مشترکِ جنبش مردمی برای به‌وجود آوردن تغییرهای لازم در سطح جامعه مطرح کرد. در این مسیر مهم و تعیین‌کننده، ابتکار عمل نیروهای چپ، دمکرات و ترقی‌خواه در شکل گرفتن هسته اولیه با مقبولیتی توده‌ای، نقشی مهم خواهد داشت. برای نجات کشور از مهلکهٔ  تهدید جنگ و استمرار رژیم ولایی، ایدهٔ اتحاد عمل را باید به واقعیت جبهه واحد ضد دیکتاتوری فرا برویانیم. این وظیفهٔ تاریخی تعویق و تعطیلی پذیر نیست. فردا دیر خواهد بود.

 

 




سیاست جدید ارزی، به‌نفع طبقات محروم جامعه نیست

روزنامه قانون، ۶ تیرماه، گزارش نشست سران قوا را انتشار داد که در آن حسن روحانی ازجمله گفت: “درآمد امسال ما در سه‌ماهه نخست [نسبت] به مدت مشابه پارسال ۵۰ درصد افزایش یافته و در برابر آن مخارج ما تنها ۴۴ درصد افزایش یافته و مجموع درآمد ارزی که امسال به خزانه واریز شده بیشتر از سال گذشته است.” مردم‌سالاری آنلاین، ۷ مردادماه، نوشت: “آزادسازی قریب‌الوقوع نرخ ارز خبری است که این روزها و هم‌زمان با آغاز به‌کار عبدالناصر همتی در بانک مرکزی به گوش می‌رسد. آزادسازی نرخ ارز به چه معناست و چرا اگر در این دوران التهابات اقتصادی، تعیین نرخ ارز به بازار آزاد سپرده شود، تنها نتیجه آن از هم پاشیدن شیرازه اقتصادی و حتی اجتماعی کشور خواهد بود؟” مردم‌سالاری در توضیح این سیاست، می‌نویسد: “طبق این پیشنهاد، تمام ارز حاصل از صادرات غیرنفتی (نظیر ارز پتروشیمی‌ها و شرکت‌های صادرکننده فلزات و مواد معدنی) در بازار ثانویه و با نرخ توافقی بین صادرکنندگان و واردکنندگان عرضه شود.” مردم‌سالاری در ادامه این سؤال را می‌کند که در صورت اجرایی شدن این پیشنهاد، چه اتفاقی می‌افتد؟ و در جواب توضیح می‌دهد: “آزادسازی نرخ ارز بدین معناست که کل بخش تولیدی کشور باید مواد خام و ماشین‌آلات و کالاهای واسطه‌ای موردنیاز خود را با قیمت دلار نزدیک به بازار آزاد که درحال‌حاضر حدود ده هزار تومان است، تأمین کنند. این امر به‌سرعت تورم فعلی را به یک اَبَرتورم تبدیل می‌کند. درآمد اکثر مردم در ایران به‌شدت پایین نگه داشته شده و در چنین شرایطی، شکل‌گیری یک ابرتورم حتی ممکن است به نارضایتی‌های اجتماعی گسترده منجر شود.” مردم‌سالاری به فساد در رانت ارزی هم اشاره می‌کند و می‌نویسد: “هیچ کشوری در شرایط اضطرار اقتصادی به سمت پیاده‌سازی الگوهای نولیبرالی میلتون فریدمن و مکتب شیکاگو نمی‌رود و آزادسازی نرخ ارز را در دستورکار قرار نمی‌دهد. از این گذشته مشخص نیست چرا پتروشیمی‌ها که از رانت خوراک ارزان برخوردارند و منابع بیت‌المال تقریباً مفت و مجانی در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد، باید از رانت بزرگ‌تری به‌نام فروش ارزهای خود به نرخ بازار سیاه، که تا همین امروز قاچاق محسوب می‌شود، برخوردار شوند؟” با این حساب کاملاً مشخص است که هدف از تغییر رئیس بانک مرکزی، نه بهبود وضعیت معیشت زحمتکشان میهن، بلکه تأمین منافع گروه‌های چپاولگر در حاکمیت است. آن چیزی که محرز است، ارز حاصل از صادرات غیرنفتی تماماً به ایران بازنمی‌گردد و آن مقداری هم که بازگشت داده می‌شود با توجه به نوسانات شدید، با قیمت مناسب در اختیار فروشنده قرار نمی‌گیرد. ممکن است این سؤال پیش کشیده شود که در این صورت، سیاست‌های تا کنونی به‌نفع مردم بوده است؟ جواب مسلماً منفی است و دقیقاً گره اصلی در جواب دادن به این سؤال است. روزنامه ایران، ۶ مردادماه، به‌نقل از وزیر فرهنگ‌وارشاداسلامی، نوشت: “افراد و شرکت‌هایی مقادیر ارز ۴۲۰۰ تومانی به بهانه واردات کاغذ دریافت کرده‌اند، اما کاغذهای وارداتی را به قیمت‌های بالاتر عرضه کرده‌اند یا اینکه کالای وارد شده را صرف امور دیگری کرده‌اند.” حسین راغفر، اقتصاددان، در گفت‌وگو با روزنامهٔ آرمان، ۶ تیرماه، در اشاره به افشاگری واردات خودرو، می‌گوید: “قاچاق این میزان از خودرو یا کالای لوکس بدون هماهنگی یا دست‌اندرکاری نهاد مسئول و ذی‌ربط در نظارت و کنترل بر چنین مواردی، غیرممکن است. دولت گاهی اشاراتی جزیی به عوامل مختلف می‌کند که در پشت پرده باعث ایجاد موانع پیش‌روی توسعهٔ کشور می‌شوند، اما به‌طور مشخص نمی‌گوید آنها چه کسانی هستند یا چگونه و از چه طریقی این اقدامات را انجام می‌دهند.” روزنامه شرق، ۳ مردادماه، نیز گزارشی مشروح از قاچاق گسترده خودرو به کشور را انتشار داده که به‌تفصیل در رابطه با آن افشاگری کرده است.  روزنامهٔ قانون، ۶ تیرماه، نیز در اشاره به افشای اسامی دریافت‌کنندگان ارز دولتی، نوشت: “مباحثی در خصوص ارز ۴۲۰۰ تومانی توسط برخی واردکنندگان در قالب رانت مطرح می‌شود. بعد از گذشت دو ماه از اعلام سیاست‌های جدید ارزی، دلیل اصلی مقاومت بخش‌هایی از بدنه دولت برای اعلام اسامی دریافت‌کنندگان دلار ۴۲۰۰ تومانی مشخص نشده است.” روزنامهٔ جهان صنعت، ۳ مردادماه، در ارتباط با جابه‌جایی‌ها در بانک مرکزی، می‌نویسد: “مگر فرقی هم می‌کند چه کسی بر کرسی فرماندهی این بانک بنشیند. وقتی بزرگ‌ترین نهاد پولی کشور تنها ابزاری برای اجرای سیاست‌های دولتی است و اقتداری از خود برای سیاست‌های پولی ندارد، چه فرقی می‌کند چه کسی بخواهد فرماندهی این سازمان پولی را بر عهده بگیرد؟”

ما معتقدیم که حتی با اعمال شدید تحریم‌های اقتصادی دولت قادر است نوسانات ارزی را کنترل کند به‌شرطی که سیاست‌هایی اتخاذ کند که توأم با کنترل شدید باشد. دولت در شرایط بحرانی باید قسمت‌های عمده و اصلی واردات و صادرات را خود در اختیار بگیرد و از دادن ارز به گروه‌های چپاولگر جداً خودداری کند. موارد اشاره شده در بالا به‌روشنی نشان می‌دهند که ارزهای داده شده برای واردات، در خدمت منافع چپاولگران قرار گرفته و زندگی میلیون‌ها نفر را در مخاطره قرار داده است. حالا دولت قرار است برای رفع این معضل، قیمت ارز را آزاد بکند. وضعیت اکثریت مردم ایران به‌شدت رو به وخامت رفته است و نوسانات ارزی از دلایل اصلی آن است. نیروهای مترقی برای حمایت از مردم، این بینش که صادرات و واردات زیر کنترل دولت دربیاید را باید در سطح عمومی جامعه گسترش دهند.

 

 




دوراهه‌ی ناگزیر در بازار پول: سلب‌مالکیت از چه کسانی؟ 

اقای مالجو در پایان مقاله ریشه ی مشکل و راه حل های خود را این گونه خلاصه و بیان می کند : “این ارزیابی را باید ضرورتاً در پیوند با کارایی نظام توزیع تسهیلات در بازارهای متشکل و غیرمتشکل پولی جرح و تعدیل کرد. نظام توزیع تسهیلات در ایران چندان در خدمت تولید و عدالت اجتماعی قرار نداشته است. افزایش توان نقدینگی‌زایی نهادهای پولی در ایران که نقدینگی خلق‌شده را کم‌تر به سوی فعالیت‌های معطوف به تولید اقتصادی و عدالت اجتماعی و بیش‌تر به سوی فعالیت‌های نامولد و تحکیم سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت [و حاکمیت] هدایت می‌کرده‌اند از مخرب‌ترین نیروهای محرکه‌ای بوده است که، تا جایی که به بازار پول برمی‌گردد، اقتصاد ایران را به سوی بحران کنترل‌ناپذیری سوق داده‌اند.”

در کنار سخن مالحو، باید اضافه کرد که عدم تمرکز به اقتصاد تولید-محور بنیان اقتصاد نئولیبرالی وابسته به سازمان های امپریالیستی مستقر در ایالات متحده مانند صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی است که طرفدار اقتصاد مالی و تجاری و علت نقدینگی بالا، بانک های خصوصی مجوز یافته از ریاست جمهوری محمد خاتمی در سال ۱۳۸۰ تا کنون است که همچون قارج بر سر هر کوی و برزنی در شهرهای کوچک و بزرگ شبانه روز به واسطه سیاست اقتصادی نامولد تجاری و مالی مانند واردات بی رویه با رانت های دولتی و حکومتی در پی غارت و سلب مالکیت هر چه بیشتر از طبقات زحمتکش ایران هستند . نیز، همان طور که مالجو به درستی می گوید این واگذاری و یا دادن مجوز تاسیس بانک های خصوصی از ویژگی های اصلی و جدایی ناپذیر نئولیبرالیسم است که به جرات می توان گفت غالب سهامداران اصلی ان یا نهادهای نظامی و دینی وابسته به ولی فقیه اند یا فرماندهان و رهبران رده بالای نهادهای سیاسی، دینی و نظامی سابق و بازنشسته های حکومتی ملتزم به ولی فقیه اند. پس نمی توان، ان طور که خاتمی ها، تاجزاده ها و اصلاح طلبان حکومتی دیگر می گویند ، بتوان مشکلات و بحران های فزاینده ی اخیر را تنها با اصلاحات روبنایی در امور سیاسی و ایدئولوژیکی مهار و رفع کرد. این نیاز به جراحی عمیق و تغیبرات بنیادین در تمامی سیاستگذاری های حاکمیت ولایی به ویژه مرتبط با جامعه، سیاست و اقتصاد دارد که شدنی نیست، مگر این که بتوان حکومتی ملی-دمکراتیک را جایگزین این حاکمیت دینی ارتجاعی کرد.

اقای مالجو در ادامه می گوید “موقعیتی که اقتصاد ایران احتمالاً به سطح بالاتری از نخستین مرحله از مراحل چندگانه‌ی اوج‌گیری بحران کنترل‌ناپذیری وارد شده و ابزارهای متعارف سیاست پولی بانک مرکزی نیز از کاهش چشم‌گیر نقدینگی از حیز انتفاع تا حد زیادی ساقط شده است، تا جایی که فقط و فقط به بازار پول برمی‌گردد، بارِ کاهش تقاضای کلِ حقیقیِ اقتصاد کلان را باید بر دوش برخی نهادهای پولیِ فعال در بازارهای متشکل و غیرمتشکلِ پولی… نهادهایی [هستند] که اصلی‌ترین لایه از لایه‌های سه‌گانه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگان در فرآیند خلق نقدینگی خصوصاً از ابتدای دهه‌ی هشتاد خورشیدی به این سو بوده‌اند.” اقای مالجو به حق راه حل این بحران ها را “ملی‌سازی نهادهای پولیِ خصوصی و خصوصی‌سازی‌شده و شبه‌دولتی در بازار متشکل پولی و شرکت‌های زیرمجموعه‌شان در سایر عرصه‌ها، و نیز انحلال و مصادره‌ی همه‌ی نهادهای پولیِ غیرعرفیِ فعال در بازار غیرمتشکل پولی و شرکت‌های زیرمجموعه‌شان در سایر عرصه‌ها، عمدتاً بدون پرداخت غرامت. مازاد منابع نهادهای پولیِ ملی‌شده یا مصادره‌شده پس از کسر اصل و نه فرعِ مطالبات بخش‌های وسیعی از سپرده‌گذاران به‌علاوه‌ی منابع شرکت‌های ملی‌شده یا مصادره‌شده‌ی زیرمجموعه‌شان باید در خدمت پنج هدف قرار بگیرد: یکم، پرداخت بدهی‌های شبکه‌ی بانکی به بانک مرکزی و از این رهگذر تلاش برای کاهش پایه‌ی پولی؛ دوم، تقویت اقتصادی سایر نهادهای پولیِ دولتی؛ سوم، کمک به تأسیس صندوقی برای افزایش سالانه‌ی دریافتی‌های مزد و حقوق ‌بگیرانی که دریافتیِ پایه‌شان کم‌تر از رقم خط فقر رسمی است؛ چهارم، کمک به راه‌اندازی صندوقی برای پرداخت بیمه‌ی بیکاری به خانواده‌هایی که عضوِ شاغل ندارند؛ پنجم، ارائه‌ی تسهیلات برای تأسیس تعاونی‌های نیروهای کار جهت فعالیت‌های اقتصادی مولد”.

اما، به حق باید پرسید چگونه می توان بدون یک مبارزه متشکل در جبهه ای متحد و واحد ضداستبدادی به این اهداف مهم در ایران دست یافت که یک سیستم نظامی و اقتصادی بسیار قدرتمند نه تنها از سیاستگذاری های فرهنکی و اجتماعی این حاکمیت دین سالار ارتجاعی ضدمردمی ، بلکه از سیاستگذاری های اقتصادی نئولیبرال سرمایه داری و ضدامپریالیستی آن سرسختانه دفاع و حمایت می کند تا بتواند منافع اقتصادی، مالی، تجاری و دلالی کلان-سرمایه داران را حفظ کند و سودهای بسیار بسیار کلان را به جیب آنها ریخته و هر روز بر تعداد سلب مالکیت شوندگان بیفزاید؟ بر خلاف باور اصلاح طلبان حکومتی و چپ های بریده از آرمان های اقتصاد سوسیالیستی این بحران فزاینده فروکش نکرده یا مهار نخواهد شد تا زمانی که سیستم سیاسی و اقتصادی موجود بر کشور حاکمیت می کند که بقای سیاسی و اقتصادی اش تامین منافع طبقه ی سرمای دار و پایمالی وقیحانه و آشکار منافع تمام زحمتکشان یدی و فکری ایران است.

حال ، توده ای ها خواندن دقیق مقاله ی علمی اقتصاددان ملی کشورمان ،اقای محمد مالحو را به شما رفقا و خوانندگان محترم توصیه می کند.

***

 

محمد مالجو

نشان پررنگی از درایت عمیق درباره‌ی وضع اقتصادی کنونی در سخنان عبدالناصر همتی، رئیس کل بانک مرکزی ایران، که در پیوند با بسته‌ی ارزی جدید دولت در ساعات پایانی چهاردهم مرداد 1397 ایراد شد دیده نمی‌شود. نشانه‌ها از این حکایت دارند که دولت کماکان به همان سوگیری‌های سابق‌اش پای‌بند است. حال‌آن‌که وضع اقتصاد ایران در چند ماه اخیر، به احتمال بسیار قوی، بازتاب ورود رسمی به سطح بالاتری از نخستین مرحله از مراحل چندگانه‌ی اوج‌گیری بحران کنترل‌ناپذیری است. اقتصاد ایران در اثر ابتلا به گرایشی ساختاری اصولاً سال‌ها مستعد بحران کنترل‌ناپذیری بوده است. پیش‌ترها نمی‌توانستیم پیش‌بینی کنیم که بحران کنترل‌ناپذیری اقتصاد ایران مشخصاً از کدام مقطع زمانی و از مجرای کدام متغیر اقتصادی عملاً درجه‌ی بالقوگی‌اش کاهش و درجه‌ی فعلیت‌یافتگی‌اش افزایش خواهد یافت. اگر فرضیه‌ی ورود اقتصاد ایران به نخستین مراحل بحران کنترل‌ناپذیری را رویدادهای آتی تأیید کنند، بعدها با اطمینان می‌توان گفت که بحران کنترل‌ناپذیری از مقطع زمانیِ بهار و تابستان 1397 و از مجرای کاهش بی‌سابقه‌ی ارزش پول ملی که معلول عوامل پرشماری است حرکت پرشتاب در مسیر فعلیت‌یابی‌اش را آغاز کرد.

بااین‌حال، کاهش بی‌سابقه‌ی ارزش پول ملی گرچه به احتمال قوی هم موعدِ ورود و هم مجرای تقرب اقتصاد ایران به بحران‌کنترل‌ناپذیری را تعیین کرده است اما به‌هیچ‌وجه علت بنیادی چنین بحرانی نیست. بحران کنترل‌ناپذیری معلول هم‌افزایی بحران‌های عدیده‌ی زیربنایی‌تری در سپهرهای گوناگون اقتصاد ایران است. مشخصاً، تا جایی که فقط و فقط به بازار پول برمی‌گردد، اصلی‌ترین علتِ درون‌ماندگارِ کاهش بی‌سابقه‌ی ارزش پول ملی در بهار و تابستان 1397 و ازاین‌رو تقرب احتمالیِ اقتصاد ایران به بحران کنترل‌ناپذیری یقیناً خلق حجم بی‌سابقه‌ای از نقدینگی در دهه‌های اخیر بوده است.

موضوع بحث من در مقاله‌ی حاضر مشخصاً پی‌آمد نقش‌آفرینی حجم عظیم نقدینگی در اقتصاد ایران و تشریح زیان‌بارترین و تبیین کم‌زیان‌ترین شیوه‌های رویارویی با آن است. ابتدا نشان خواهم داد چرا این حجم از نقدینگی دقیقاً در برهه‌ی کنونی به عامل تعیین‌کننده‌ای در کم‌وکیف حیات اجتماعی در ایران تبدیل شده است. شرح خواهم داد که چرا ضرورت گریزناپذیر تعیین تکلیف با این حجم از نقدینگی عملاً جامعه‌ی ایرانی را با انتخاب عمیقاً سیاسیِ سرنوشت‌سازی مواجه کرده است که، چه با استمرار نظام سیاسی کنونی و چه با قدرت‌گیری نیروهای سیاسی دیگری، کم‌وکیف حیات اجتماعی آتی در این سرزمین را به‌نوبه‌ی‌خود رقم خواهد زد. سپس چشم‌انداز دو نحوه‌ی رویارویی با این حجم عظیم از نقدینگی در اقتصاد ایران را ترسیم خواهم کرد: یکی نحوه‌ی رویاروییِ متعارفی که دولت‌ها تاکنون برگزیده‌اند و اکنون دیگر استمرار به‌کارگیری‌اش درجه‌ی بالایی از ظرفیت فروپاشی فابریک اجتماعی را در بطن خود می‌پرورانَد، دیگری نیز نحوه‌ی متفاوتی از رویارویی که واجد درجاتی از پتانسیل مهارِ برخی پی‌آمدهای ویران‌گرِ نقش‌آفرینی انبوه نقدینگی در جامعه‌ی ایرانی است. تأکید می‌کنم که استمرار به‌کارگیری نحوه‌ی متعارف رویارویی با نقدینگی در برهه‌ی تاریخی کنونی یقیناً اقتصاد ایران را به سطح بالاتری از مراحل اولیه‌ی اوج‌گیری بحران کنترل‌ناپذیری خواهد کشاند، امری که چه‌بسا پی‌آمدهای ویران‌گرِ ده‌هاساله برای حیات ایرانی به همراه داشته باشد. نیروهای سیاسی پوزیسیون و اپوزیسیون باید از ورود اقتصاد ایران به چنین ورطه‌ی خوف‌ناکی به‌یک‌سان واهمه داشته باشند.

اجتناب‌ناپذیریِ رویارویی با انبوه نقدینگی

نگاهی بیندازیم به مسیر طی‌شده. افزایش حجم نقدینگی در اقتصاد کشور طی دهه‌های اخیر همواره مسبب انبساط پرشتاب تقاضای کلِ اسمیِ اقتصاد کلان شده است. نقدینگی، در حکم ابزار قدرت خرید در بازارهای داخلی، وسیله‌ی شکل‌گیری تقاضای کل اقتصاد کلان است. مقابل اینِ حجم از نقدینگی و ازاین‌رو تقاضای کل در بازارهای داخلی، اما، تجربه‌ی مسیر طی‌شده نشان داده است که، در اثر خصلت‌های ساختاری در اقتصاد ایران، عرضه‌ی کل اقتصاد کلان از طریق تولید داخلی در درازمدت نمی‌توانسته است در بهترین حالت بیش از حدود شش درصد افزایش یابد.[1] ازاین‌رو، با فرض ثبات نسبی سرعت گردش نقدینگی در درازمدت، شکاف بین تقاضای کل و عرضه‌ی کل اقتصاد کلان به این گرایش داشت که با افزایش سطح قیمت‌ها پر شود. بخشی از این شکاف بین تقاضای کل و عرضه‌ی کل طی دوره‌های رونق نفتی با بهره‌گیری از لنگر اسمی نرخ ارز و اتخاذ سیاست‌های درهای باز در تجارت خارجی و ازاین‌رو اتکا بر واردات پر می‌شد. با تکیه بر واردات کالاها و خدمات خارجی و افزایش عرضه‌ی محصولات مبادله‌پذیر عملاً عرضه‌ی کل افزایش می‌یافت و با جبران حدی از کسری تولید عملاً بخشی از فشارهای تورمی ناشی از افزایش حجم نقدینگی مهار می‌شد، اما نه در درازمدت. چنین امکانی برای مهار فشارهای تورمی طی دوره‌های کسادی نفتی و ازاین‌رو حدوث تراز منفی حساب تجاری حتا در کوتاه‌مدت و میان‌مدت نیز چندان وجود نداشت. افزایش حجم نقدینگی اگر با افزایش عرضه‌ی کل اقتصاد کلان، چه از محل تولید داخلی و چه از محل واردات، همراه نمی‌شد دیر یا زود در درازمدت به تورم می‌انجامید. از نمودار شماره‌ی 1 می‌توان نتیجه گرفت که طی سال‌های 1369 تا 1394 روندهای درازمدتِ تورم و نرخ رشد نقدینگی با یک‌دیگر تقریباً هم‌سو بوده‌اند، ولو با قدری وقفه از سمت نرخ تورم در پیِ نرخ رشد نقدینگی.

اما انتظار بر این است که در مسیر پیشارو اولاً امکان افزایش تولید داخلی برای مهار پی‌آمدهای تورم‌زایِ نقدینگی در قیاس با گذشته‌ها به‌مراتب کم‌تر باشد و ثانیاً امکان تکیه بر لنگر اسمی نرخ ارز و واردات برای ممانعت از شکل‌گیری فشارهای تورمیِ ناشی از خلق نقدینگی تا اطلاع ثانوی چندان میسر نباشد. در مسیری که پیشارو داریم برای افزایش عرضه‌ی کل اقتصاد کلان نه می‌توان به افزایش تولید داخلی چندان امید داشت و نه می‌توان بر واردات چندان تکیه کرد. شکاف پدیدآمده بین عرضه و تقاضای کل اسمیِ اقتصاد کلان به‌ناگزیر رو به افزایش خواهد گذاشت. میزان عرضه‌ی کلِ حقیقیِ اقتصاد کلان افزایش پیدا نخواهد کرد. میزان تقاضای کل حقیقیِ اقتصاد کلان به‌ناگزیر خود را با میزان عرضه تطبیق خواهد داد و به‌شدت کاهش خواهد یافت. تقاضای بخش‌هایی از جمعیت در بازارهای داخلی، خواسته یا ناخواسته، به‌شدت رو به کاهش خواهد گذاشت. انتخاب سیاسیِ سرنوشت‌ساز دقیقاً همین‌جا شکل می‌گیرد: بارِ کاهش چشم‌گیر و اجتناب‌ناپذیرِ تقاضای کلِ حقیقیِ اقتصاد کلان را چه کسانی حمل خواهند کرد؟

نحوه‌ی متعارف رویارویی دولت با انبوه نقدینگی

اگر تلاش برای ایجاد نوعی دگرگونی اساسی در ساختار بازار پول که در انتهای مقاله پیشنهاد خواهم کرد در دستور کار قرار نگیرد، بارِ سنگینِ کاهش اجتناب‌ناپذیرِ تقاضای کل اقتصاد کلان به‌تمامی بر دوش اکثریتی از جامعه قرار خواهد گرفت که برای حمل چنین باری اکنون دیگر در قیاس با گذشته‌ها از درجه‌ی تاب‌آوریِ به‌مراتب کم‌تری برخوردارند. نهادن چنین بار سنگینی بر دوش اکثریت جامعه با سلب‌کردن قدرت خریدشان صورت خواهد گرفت، آن‌هم از طریق تورم ناخواسته‌ای که فرآیند دردناک انقباض شدیدِ تقاضای کلِ حقیقی را سبب خواهد شد. این رویه باعث می‌شود گرچه از رقم اسمی نقدینگی کاسته نشود اما همان میزان از نقدینگیِ اسمی از قدرت خریدِ کم‌تری در بازارهای داخلی برخوردار باشد و مسبب کاهش تقاضای کلِ حقیقی شود، رویه‌ای که در تمام دهه‌های گذشته سبب‌سازِ برقراریِ تعادلِ اجتناب‌ناپذیر بین عرضه کل و تقاضای کل اسمیِ اقتصاد کلان می‌شده است و همه‌ی نشانه‌ها حکایت از این دارند که گزینه‌ی کنونی دولت نیز همین باشد. ببینیم بازندگان و برندگان این نوع سلب‌مالکیت در دهه‌های اخیر چه گروه‌هایی بوده‌اند.

برای تبیین سازوکار سلب‌مالکیتی که از رهگذر به‌کارگیری این نحوه‌ی رویارویی با نقدینگی تحقق یافته است باید چند وجه به بررسی گذاشته شوند: یک نوع موضوع سلب‌مالکیت، سه لایه از سلب‌مالکیت‌کنندگان، سه نوع به‌دست‌آورده‌ها برای سلب‌مالکیت‌کنندگان، سه لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان، سه نوع ازدست‌رفته‌ها از کیسه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگان.

موضوع سلب‌مالکیت‌ها در فرآیند خلق نقدینگی در بازار پول و ظهور تورمِ متعاقب‌اش در اقتصاد کلان عبارت بوده است از قدرت خرید ریال در بازارهای ملی. حجمی از نقدینگی که به هر علت در بازار پول خلق شده و تقاضای کل اقتصاد کلان را افزایش داده است، با توجه به عدم افزایش متناسب در عرضه‌ی کل اقتصاد کلان، در دهه‌های اخیر متناسباً به افزایش سطح قیمت‌ها و ازاین‌رو تورم انجامیده است. تورم مستقیماً از قدرت خرید واحد پول ملی در بازارهای داخلی کاسته است و گویی نقدینگی بخش‌هایی از جمعیت را تا حدی از حیز انتفاع ساقط کرده و سوزانده است.

این نوع سلب‌مالکیت در اقتصاد ایران به نفع سه لایه از سلب‌مالکیت‌کنندگان که سه نوعِ متمایز از به‌دست‌آورده‌ها را حاصل می‌کرده‌اند و به زیان سه لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان که سه نوعِ متمایز از ازدست‌رفته‌ها را از کف می‌داده‌اند به عمل آمده است. سه لایه از سلب‌مالکیت‌کنندگان عبارت بوده‌اند از: یکم، سهام‌داران و اعضای نهادهای پولی در بازارهای متشکل و غیرمتشکل پولی و نیز سهام‌داران و اعضای شرکت‌های زیرمجموعه‌ی این نهادها که چه با تخطی از مقررات بانک مرکزی و چه با فعالیت‌های اساساً غیرمجاز توانسته‌اند یا افزایش سرمایه در نهادهاشان پدید بیاورند یا قیمت سهام‌شان را افزایش دهند یا از سود توزیع‌شده‌ی سهام به میزان بیش‌تری برخوردار شوند؛ دوم، صاحبان دارایی‌هایِ غیرریالیِ منقول و غیرمنقول که در فرآیند تورم نه فقط بهای نسبی دارایی‌هاشان کاهش نیافته است بلکه در بسیاری از مواقع حتا افزایش نیز یافته است؛ و سوم، منتفعان از هزینه‌های افزایش‌یافته‌ی دولتی که بارِ برخورداری‌شان از مخارج دولتی از مجرای کسری بودجه‌ی دولت و احتمالاً استقراض دولتی و نهایتاً افزایش نقدینگی و ازاین‌رو فشارهای تورمی بر دوش همگان قرار گرفته است. هیچ‌یک از این سه لایه مطلقاً همگن نبوده‌اند و اجزای تشکیل‌دهنده‌شان اصولاً درجات گوناگونی از سلب‌مالکیت را تحقق بخشیده‌اند. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگیِ لایه‌ی اول از سلب‌مالکیت‌کنندگان، یعنی سهام‌داران و اعضای نهادهای پولی در بازارهای متشکل و غیرمتشکل پولی و نیز سهام‌داران و اعضای شرکت‌های زیرمجموعه‌ی این نهادها، عبارت بوده‌اند از میزان توان مالی‌شان که سهم‌شان از بازار پول را تا حدی مشخص می‌کند، نوع مقررات حاکم بر عملکردشان در بازار متشکل پولی که میزان خلق نقدینگی را برای‌شان رقم می‌زند، درجه‌ی اِعمال نظارت بانک مرکزی بر فعالیت‌هاشان و درجه‌ی نظارت‌گریزی‌شان از مقررات بانک مرکزی در بازار متشکل پولی که ظرفیت‌های خلق نقدینگی‌ را نزدشان مقرر می‌کند، و توان سیاسی‌شان برای حضور و فعالیت در بازار غیرمتشکل پولی که توان نقدینگی‌زایی‌شان بیرون از نظارت بانک مرکزی را تعیین می‌کند. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگیِ لایه‌ی دوم از سلب‌مالکیت‌کنندگان، یعنی صاحبان دارایی‌هایِ غیرریالیِ منقول و غیرمنقول، عبارت بوده‌اند از ارزش بازاری دارایی غیرریالیِ منقول یا غیرمنقول‌شان و نیز نرخ رشد ارزش بازاری دارایی غیرریالیِ منقول یا غیرمنقول‌شان در فضای تورمی. اصلی‌ترین عامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگیِ لایه‌ی سوم از سلب‌مالکیت‌کنندگان، یعنی منتفعان از هزینه‌های افزایش‌یافته‌ی دولتی، نیز عبارت بوده است از میزان برخورداری‌شان از مخارج دولتی. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگیِ هر سه لایه از سلب‌مالکیت‌کنندگان عملاً مجموعه‌ی ناهمگنی از سلب‌مالکیت‌کنندگان را در فرآیند تصاحب به‌مدد سلب‌مالکیت از توده‌ها در سازوکار خلق نقدینگی رقم زده است.

سه لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان نیز عبارت بوده‌اند از: یکم، صاحبان دارایی‌های نقدیِ ریالی؛ دوم، مزدوحقوق‌بگیران که دریافتی‌هاشان غالباً بر حسب واحد پول ملی بوده است؛ و سوم، عایدی‌بگیران از دولت و جامعه‌ی مدنی. هیچ‌یک از این سه لایه مطلقاً همگن نبوده‌اند و اعضای تشکیل‌دهنده‌شان اصولاً مشمول درجات گوناگونی از سلب‌مالکیت‌شدگی قرار گرفته‌اند. اصلی‌ترین عامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگیِ لایه‌ی اول از سلب‌مالکیت‌شدگان، یعنی صاحبان دارایی‌های نقدیِ ریالی، عبارت بوده است از میزان دارایی نقدی‌شان. بخش وسیعی از این لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان خصوصاً در ادوار تورم سنگین اصولاً کسانی بوده‌اند که به‌ناگزیر دست به پس‌انداز اجباری می‌زده‌اند زیرا دارایی نقدیِ ریالی‌شان در حدی نبوده است که در انواع بازارهای سرمایه بتوانند نقدینگی ریالی‌شان را به انواعی از دارایی‌های منقول یا غیرمنقولِ غیرریالی تبدیل کنند. در ادوار توأم با نرخ‌های پایینِ تورم اما غالباً اقشار بالاتر در این لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان که نقدینگی ریالیِ چشم‌گیری داشته‌اند هم‌زمان به‌نحوی در زمره‌ی یکی از لایه‌های سه‌گانه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگان نیز بوده‌اند. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگیِ لایه‌ی دوم از سلب‌مالکیت‌شدگان، یعنی مزدوحقوق‌بگیران، عبارت بوده‌اند از: اولاً وضعیت شغلی‌شان بر حسب جای‌گیری در جمع شاغلان یا بیکاران به گونه‌ای که گرچه بیکاران احتمالاً وضع مالی وخیم‌تری داشته‌اند اما دست‌کم در دوره‌های بیکاری‌شان دستخوش این نوع سلب‌مالکیت قرار نمی‌گرفته‌اند و این نوع سلب‌مالکیت‌شدگی در جمع مزدوحقوق‌بگیران فقط مربوط به شاغلان و دوره‌های کاری‌شان بوده است، ثانیاً درجه‌ی امنیت شغلی‌شان به گونه‌ای که هر چه درجه‌ی امنیت شغلی‌شان کم‌تر بوده باشد به میزان بیش‌تری نیز مشمول این نوع سلب مالکیت‌شدگی قرار می‌گرفته‌اند، و ثالثاً توان چانه‌زنی فردی یا دسته‌جمعی‌شان در بازار کار و محل کار برای تطبیق نرخ رشد دستمزدها و حقوق‌شان با نرخ تورم. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگیِ لایه‌ی سوم از سلب‌مالکیت‌شدگان، یعنی اعانه‌بگیران از دولت و جامعه‌ی مدنی، عبارت بوده‌اند از: اولاً سهمی از افزایش هزینه‌های دولت که متعاقب فشارهای تورمی و افزایش سطح قیمت‌ها به مجموعه‌ی ارقام انواع اعانه‌ها تخصیص یافته است و ثانیاً درجه‌ی تطبیق وجوه اعانه‌های اعطایی دولت و نهادهای جامعه‌ی مدنی به اعانه‌بگیران با نرخ تورم. عوامل تأثیرگذار بر درجه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگیِ هر سه لایه از سلب‌مالکیت‌شدگان عملاً مجموعه‌ی ناهمگنی از سلب‌مالکیت‌شدگان را در فرآیند خلق نقدینگی و ظهور تورم متعاقب‌اش رقم زده است.

شکل شماره‌ی 1 سازوکار تضاد منافع میان انواع سلب‌مالکیت‌کنندگان از یک سو و انواع سلب‌مالکیت‌شدگان از سوی دیگر را بر سر موضوع سلب‌مالکیت در خلال خلق نقدینگی و ظهور تورم متعاقب‌اش نشان می‌دهد.


ضرورت صورت‌بندی نحوه‌ی متفاوتی از رویارویی با انبوه نقدینگی
مادامی که دگرگونی بنیادی در ساختار بازار پول در دستور کار قرار نگیرد، تورمِ حاصل از حجم عظیم نقدینگی در اقتصاد ایران عملاً تقاضای کلِ حقیقی را از این طریق تعدیل خواهد کرد که قدرت خرید سه لایه‌ی سلب‌مالکیت‌شدگانِ پیش‌گفته را به درجات گوناگون اما شدیداً کاهش می‌دهد و سلب‌مالکیت‌شان می‌کند، لایه‌هایی که اکثریت جمعیت را دربرمی‌گیرند مشتمل بر اقشار میانی و طبقات کارگری و تهی‌دستان شهری و اقشار فرودست‌تر حیات روستایی. این بخش عظیم از جمعیت در برهه‌ی کنونی، در اثر انباشت فشارهای اقتصادی چهار دهه‌ی گذشته و تعمیق بحران اختلال در بازتولید اجتماعی نیروهای کار، از ظرفیت‌های تاریخی تاب‌آوری‌شان به درجات گوناگون اما به‌شدت کاسته شده است. نظر به ضرورت کاهش احتمال مخاطره‌ی فروپاشی فابریک اجتماعی در وضعیت کنونی، بارِ کاهش تقاضای کل حقیقیِ اقتصاد کلان ضرورتاً باید بر شانه‌های دیگری گذاشته شود. کدام شانه‌های جای‌گزین؟ ضمن احاله‌ی بررسیِ دو نهاد تأثیرگذار بر خلق نقدینگی در بازار پول (دولت و بانک مرکزی) به مقاله‌ای مجزا، می‌کوشم پاسخ را از طریق بررسی ساختار بازارهای متشکل و غیرمتشکلِ پولی بیابم.

در جست‌وجوی نحوه‌ی متفاوتی از رویارویی با انبوه نقدینگی

بازار متشکل پولی عبارت از مجموعه‌ی نهادهای پولیِ فعال در بازار پول است که زیر نظارت بانک مرکزی قرار دارند. اصلی‌ترین ارکان ساختار بازار متشکل پولی در سال 1396 در شکل شماره‌ی 2 نشان داده شده است.[2]


اصلی‌ترین نهادهای بازار پول متشکل در ایران بر شش نوع تقسیم می‌شده‌اند: بانک تخصصی، بانک تجاری، بانک قرض‌الحسنه، صندوق قرض‌الحسنه، موسسه‌ی اعتباری، و تعاونی اعتبار. این نهادها طبق قوانین بازار پول دست‌کم به لحاظ هشت مولفه از یک‌دیگر متمایز می‌شده‌اند: منابع مجازشان، مصارف مجازشان، اصلی‌ترین مصارف غیرمجازشان، مقدار سرمایه‌ی اولیه‌شان، نرخ ذخیره‌ی قانونی‌شان، نرخ سود سپرده‌هاشان، حداکثر وام اعطایی‌شان، حداکثر نرخ کارمزد وام اعطایی‌شان.[3] جدول شماره‌ی 1 همین کلیدی‌ترین مولفه‌های این شش نهاد پولی در بازار متشکل پولی را نشان می‌دهد.


نهادهای پولی پیش‌گفته از قوانین و مقررات بانک مرکزی در زمینه‌ی تجهیز منابع مجاز، تخصیص مصارف مجاز، مقدار سرمایه‌ی اولیه، نرخ ذخیره‌ی قانونی، نرخ سود انواع سپرده‌ها، حداکثر وام اعطایی، و حداکثر نرخ کارمزد وام اعطایی در گذر زمان به درجات گوناگون تخطی کرده‌اند و همین تخطی‌ها یکی از مهم‌ترین علل خلق نقدینگی فراتر از اراده‌ و خواست بانک مرکزی بوده است. از باب نمونه، یکی از انواع تخطی‌های بانک‌ها بنگاه‌داری در زمینه‌هایی بوده است نامستظهر به تأیید قوانینِ مرتبط با فعالیت بانک‌ها. ساختار شرکت‌های زیرمجموعه‌ی بانک‌ها در شکل شماره‌ی 3 نشان داده شده است.[4]


بااین‌حال، به موازات بازار متشکل پولی که زیر نظارت بانک مرکزی قرار دارد، بازار غیرمتشکل پولی نیز در ایران برقرار بوده است که به درجات گوناگون خارج از نظارت بانک مرکزی قرار داشته است. بانک مرکزی پنج بخش «صندوق‌های قرض‌الحسنه، شرکت‌های تعاونی اعتبار، موسسه‌های مالی و اعتباری، صرافی‌ها و لیزینگ‌ها»[5] را، در مراسلات خود، عناصر تشکیل‌دهنده‌ی بازار غیرمتشکل پولی معرفی کرده است. بر این اساس، گرچه بازار غیرمتشکل پولی در برهه‌های گوناگون دوره‌ی پس از انقلاب به‌شدت قبض و بسط می‌یافته است، اما ارکان اصلی‌اش در دهه‌ی 1390 در شکل شماره‌ی 4 نشان داده شده است.


بازار غیرمتشکل پولی در ایرانِ چهار دهه‌ی اخیر به‌وفور قبض و بسط داشته است. اگر داده‌های تارنمای رسمی بانک مرکزی در آبان‌ماه 1396 را ملاک قرار دهیم، همه‌ی صندوق‌های قرض‌الحسنه به غیر از 48 مورد، همه‌ی موسسه‌های مالی و اعتباری به غیر از شش مورد، همه‌ی شرکت‌های تعاونی اعتبار شغلی غیر از 256 مورد، همه‌ی صرافی‌ها غیر از 590 واحد، و همه‌ی شرکت‌های لیزینگ به غیر از 35 واحد، جملگی، از اجزای بازار غیرمتشکل پولی بودند. نَفسِ حضور نهادهای پولیِ بازار غیرمتشکل پولی در اقتصاد ایران به‌تمامی غیرقانونی بوده است. این نهادها فقط مستظهر به پشتیبانی انواع مراکز رده‌بالای قدرت سیاسیِ مستقر می‌توانسته‌اند حضوری پررنگ و موثر در بازار پول داشته باشند. تاکنون هیچ‌گونه برآورد دقیقی از میزان ظرفیت‌های نقدینگی‌زاییِ بازار غیرمتشکل پولی به عمل نیامده است. اما نشانه‌های فراوانی در بین بوده‌اند که حکایت از توان چشم‌گیر این نهادها در نقدینگی‌زایی داشته‌اند. از باب نمونه، بنا بر گفته‌ی قائم‌مقام بانک مرکزی در سال 1393، فقط شش موسسه‌ی اعتباریِ غیرمجاز 940 هزار میلیارد ریال از سپرده‌های سپرده‌گذاران را در دست داشتند و این موسسه‌ها نه فقط سپرده‌ی قانونی به بانک مرکزی نمی‌پرداختند بلکه هم نرخ‌های سود غیرمجاز بالاتری به سپرده‌گذاران می‌دادند و هم نرخ سود تسهیلات غیرمجاز بیش‌تری از تسهیلات‌گیرندگان می‌ستاندند،[6] مجموعه‌ای از نقش‌آفرینی‌ها در بازار پول که حجم عظیم اما مجهولی از نقدینگی را خلق می‌کرده است. بانک مرکزی تاکنون داده‌‌های علنی موثق فراگیری درباره‌ی اجزای بازار غیرمتشکل پولی اعلام نکرده است. بخشی از نهادهای پولیِ فعال در بازار متشکل پولیِ کنونی اصولاً پیش‌ترها نهادهای پولیِ غیرقانونی بودند که با اتکا بر قدرت سیاسی ابتدا از توانایی تثبیت حضور در بازار پول برخوردار شده بودند و سپس خودشان را با قوت به بانک مرکزی تحمیل کردند و از بازار غیرمتشکل به بازار متشکل پولی انتقال یافتند.

از خلال بررسی ترکیب اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نقدینگی می‌توان به توان بالای نقدینگی‌زاییِ نهادهای پولیِ فعال در بازار پول کشور پی برد. نقدینگی عبارت است از حاصل‌جمع پول (اسکناس و مسکوک در جریان + سپرده‌های دیداری) و شبه‌پول (حاصل‌جمعِ انواع سپرده‌های غیردیداری). روند دگرگونی عناصر تشکیل‌دهنده‌ی نقدینگی طی سال‌های 1360 الی 1395 در نمودار شماره‌ی 2 نشان داده شده است. مقیاس متغیرهای نقدینگی و پول و شبه‌پول در محور عمودی چپ نمودار و مقیاس نسبت‌های پول به نقدینگی و شبه‌پول به نقدینگی نیز در محور عمودی سمت راست نمودار نشان داده شده است.


از مقایسه‌ی دو نسبتِ پول به نقدینگی و شبه‌پول به نقدینگی می‌توان دریافت که، از اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی به این سو، روند سهم شبه‌پول در خلق نقدینگی به‌طرزی فزاینده افزایش یافته است که نشان‌دهنده‌ی نقش‌آفرینی هر چه پررنگ‌تر نهادهای پولیِ فعال در بازار پول است. در سال 1395 پول و شبه‌پول به‌ترتیب حدوداً 13 درصد و 87 درصد از نقدینگی را تشکیل می‌دادند. پول که در قیاس با شبه‌پول از قدرت نقدشوندگی بیش‌تری برخوردار است اما نقش کم‌تری در رشد نقدینگی داشته است حاصل‌جمع اسکناس و مسکوک در جریان و سپرده‌های دیداری است. نمودار شماره‌ی 3 روند تغییرات اجزای تشکیل‌دهنده‌ی پول را طی سال‌های 1360 الی 1395 نشان می‌دهد. مقیاس متغیرهای پول، اسکناس و مسکوک در جریان، و سپرده‌های دیداری در محور عمودی چپِ نمودار و مقیاس نسبت‌های اولاً اسکناس و مسکوک در جریان به پول و ثانیاً سپرده‌های دیداری به پول نیز در محور عمودی سمت راست نمودار نشان داده شده است.


از مقایسه‌ی دو نسبتِ اولاً اسکناس و مسکوک در جریان به پول و ثانیاً سپرده‌های دیداری به پول می‌توان دریافت که روند سهم سپرده‌های دیداری در خلق پول به‌طرزی فزاینده افزایش یافته است که باز هم از جمله نشان‌دهنده‌ی نقش‌آفرینی هر چه پررنگ‌تر نهادهای پولیِ فعال در بازارهای متشکل و غیرمتشکل پولی نیز بوده است. در سال 1395 اسکناس و مسکوک در جریان حدوداً 24 درصد و سپرده‌های دیداری حدوداً 76 درصد از حجم پول را تشکیل می‌دادند. سپرده‌های دیداری که در قیاس با اسکناس و مسکوک از قدرت نقدشوندگی کم‌تری برخوردار است از سه قسمت تشکیل شده است: سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تجاری، سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تخصصی، سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های غیردولتی و موسسه‌های اعتباری غیربانکی. نمودار شماره‌ی 4 روند تغییرات اجزای تشکیل‌دهنده‌ی سپرده‌های دیداری را طی سال‌های 1360 الی 1395 نشان می‌دهد.


نسبت هر یک از سه عنصر تشکیل‌دهنده‌ی سپرده‌های دیداری به کل این سپرده‌ها را می‌توان در نمودار شماره‌ی 5 مشاهده کرد.


از مقایسه‌ی سه نسبتِ اولاً سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تجاری به کل سپرده‌های دیداری، ثانیاً سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تخصصی به کل سپرده‌های دیداری، و ثالثاً سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های غیردولتی و موسسه‌های اعتباریِ غیربانکی به کل سپرده‌های دیداری می‌توان دریافت که نقش بانک‌های تخصصی در خلق سپرده‌های دیداری طی سال‌های 1376 الی 1395 تغییر زیادی نداشته است اما خصوصاً از سال ‌1387 به بعد نقش بانک‌های تجاری در خلق سپرده‌های دیداری به‌شدت کاهش پیدا کرده و، در عوض، نقش بانک‌های غیردولتی و موسسه‌های اعتباری غیربانکی به‌شدت افزایش پیدا کرده است، دگرگونی‌هایی که از جمله معلول سه خط‌مشی در قلمرو بانکی بوده است: خصوصی‌سازی بانک‌های دولتی، اجازه‌ی تأسیس بانک‌های خصوصی، و گسترش موسسه‌های اعتباری. در سال 1395 سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تجاری حدوداً 22 درصد، سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های تخصصی حدوداً 10 درصد و سپرده‌های دیداری نزد بانک‌های غیردولتی و موسسه‌های اعتباری غیربانکی نیز حدوداً 68 درصد از کل سپرده‌های دیداری را تشکیل می‌دادند.

اما شبه‌پول یا سپرده‌های غیردیداری که قدرت نقد‌شوندگی کم‌تری از سپرده‌های دیداری دارد و بیش‌ترین سهم را در رشد نقدینگی داشته است حاصل‌جمع چهار قسمت است: سپرده‌های سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت، سپرده‌های سرمایه‌گذاری درازمدت، سپرده‌های قرض‌الحسنه‌ی پس‌انداز، سایر سپرده‌ها. نمودار شماره‌ی 6 روند تغییرات اجزای تشکیل‌دهنده‌ی سپرده‌های غیردیداری (شبه‌پول) را طی سال‌های 1360 الی 1395 نشان می‌دهد.


نسبت هر یک از چهار عنصر تشکیل‌دهنده‌ی سپرده‌های غیردیداری (شبه‌پول) به کل این سپرده‌ها را می‌توان در نمودار شماره‌ی 7 مشاهده کرد.


در سال 1395 سپرده‌های سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت حدوداً 48 درصد، سپرده‌های سرمایه‌گذاری درازمدت حدوداً 44 درصد، سپرده‌های قرض‌الحسنه‌ی پس‌انداز حدوداً شش درصد، و سایر سپرده‌ها حدوداً دو درصد از کل شبه‌پول یا سپرده‌های غیردیداری را تشکیل می‌دادند.

بررسی ترکیب اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نقدینگی نشان می‌دهد که توان نقدینگی‌زایی نهادهای بازار پول از ابتدای دهه‌ی هشتاد خورشیدی به‌طرز فزاینده‌ای افزایش یافته است. این توان فزاینده در اثر پنج دگرگونی ساختاری شکل گرفته است: یکم، صدور اجازه برای تأسیس بانک در بخش خصوصی؛ دوم، خصوصی‌سازی بانک‌های دولتی؛ سوم، تخطی نهادهای پولی از مقررات و قوانین بانک مرکزی؛ چهارم، قانونی‌سازی عملکرد آن نهادهای پولی غیرقانونی که ابتدا مستظهر به پشتیبانی مراکز قدرت سیاسی در بازار غیرمتشکل پولی شکل گرفته بودند و سپس با تکیه بر مراکز قدرت سیاسی به بازار متشکل پولی راه پیدا کردند و رسمیت قانونی یافتند؛ پنجم، حیات باصلابت انواع نهادهای پولی غیرقانونی در بازار غیرمتشکل پولی. انعکاس بخش مهمی از روند توان نقدینگی‌زایی نهادهای پولیِ فعال در بازار پول را می‌توان در روند شتابان رشد ضریب تکاثری نقدینگی در نمودار شماره‌ی 8 ملاحظه کرد.


ضریب تکاثری نقدینگی درواقع توان نقدینگی‌زایی نهادهای پولیِ فعال در بازار پول است که نشان می‌دهد کل نقدینگی به‌ازای یک واحد تغییر در پایه‌ی پولی (پول پرقدرت) به چه میزان تغییر می‌یابد. در بسیاری از مواقع البته رشد ضریب تکاثری نقدینگی می‌تواند نشانه‌ای از کارایی نهادهای پولی در بازار پول باشد که نقدینگی را با پایه‌ی پولی کم‌تری فراهم می‌کنند. اما این ارزیابی را باید ضرورتاً در پیوند با کارایی نظام توزیع تسهیلات در بازارهای متشکل و غیرمتشکل پولی جرح و تعدیل کرد. نظام توزیع تسهیلات در ایران چندان در خدمت تولید و عدالت اجتماعی قرار نداشته است. افزایش توان نقدینگی‌زایی نهادهای پولی در ایران که نقدینگی خلق‌شده را کم‌تر به سوی فعالیت‌های معطوف به تولید اقتصادی و عدالت اجتماعی و بیش‌تر به سوی فعالیت‌های نامولد و تحکیم سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت هدایت می‌کرده‌اند از مخرب‌ترین نیروهای محرکه‌ای بوده است که، تا جایی که به بازار پول برمی‌گردد، اقتصاد ایران را به سوی بحران کنترل‌ناپذیری سوق داده‌اند. در موقعیتی که اقتصاد ایران احتمالاً به سطح بالاتری از نخستین مرحله از مراحل چندگانه‌ی اوج‌گیری بحران کنترل‌ناپذیری وارد شده و ابزارهای متعارف سیاست پولی بانک مرکزی نیز از کاهش چشم‌گیر نقدینگی از حیز انتفاع تا حد زیادی ساقط شده است، تا جایی که فقط و فقط به بازار پول برمی‌گردد، بارِ کاهش تقاضای کلِ حقیقیِ اقتصاد کلان را باید بر دوش برخی نهادهای پولیِ فعال در بازارهای متشکل و غیرمتشکلِ پولی گذاشت، نهادهایی که اصلی‌ترین لایه از لایه‌های سه‌گانه‌ی سلب‌مالکیت‌کنندگان در فرآیند خلق نقدینگی خصوصاً از ابتدای دهه‌ی هشتاد خورشیدی به این سو بوده‌اند: ملی‌سازی نهادهای پولیِ خصوصی و خصوصی‌سازی‌شده و شبه‌دولتی در بازار متشکل پولی و شرکت‌های زیرمجموعه‌شان در سایر عرصه‌ها، و نیز انحلال و مصادره‌ی همه‌ی نهادهای پولیِ غیرعرفیِ فعال در بازار غیرمتشکل پولی و شرکت‌های زیرمجموعه‌شان در سایر عرصه‌ها، عمدتاً بدون پرداخت غرامت. مازاد منابع نهادهای پولیِ ملی‌شده یا مصادره‌شده پس از کسر اصل و نه فرعِ مطالبات بخش‌های وسیعی از سپرده‌گذاران به‌علاوه‌ی منابع شرکت‌های ملی‌شده یا مصادره‌شده‌ی زیرمجموعه‌شان باید در خدمت پنج هدف قرار بگیرد: یکم، پرداخت بدهی‌های شبکه‌ی بانکی به بانک مرکزی و از این رهگذر تلاش برای کاهش پایه‌ی پولی؛ دوم، تقویت اقتصادی سایر نهادهای پولیِ دولتی؛ سوم، کمک به تأسیس صندوقی برای افزایش سالانه‌ی دریافتی‌های مزدوحقوق‌بگیرانی که دریافتیِ پایه‌شان کم‌تر از رقم خط فقر رسمی است؛ چهارم، کمک به راه‌اندازی صندوقی برای پرداخت بیمه‌ی بیکاری به خانواده‌هایی که عضوِ شاغل ندارند؛ پنجم، ارائه‌ی تسهیلات برای تأسیس تعاونی‌های نیروهای کار جهت فعالیت‌های اقتصادی مولد.

یادداشت‌ها:

[1] بهروز هادی زنوز و افشین برمکی، ارزیابی سیاست‌های پولی و نظام بانکی در ایران: چرا نظام بانکی ایران در خدمت توسعه‌ی صنعتی و اقتصادی نیست؟ (مشهد: نوین طراحان آزاد، 1395) صفحه‌ی 97.

[2] همان منبع، صفحه‌ی 198.

[3] «بانک‌های قرض‌الحسنه در ایران: ابعاد قانونی، روند شکل‌گیری و ارزیابی عملکرد» (تهران: مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، 1393) صفحه‌ی 19.

[4]   ارزیابی سیاست‌های پولی و نظام بانکی در ایران، صفحه‌ی 311.

[5] «آسیب‌شناسی بازار غیرمتشکل پولی» (تهران: مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، 1395) صفحه‌ی 2.

[6] «سرعت‌گیر کاهش نرخ سود بانکی»، دنیای اقتصاد، شماره‌ی 3405، هفتم بهمن 1393.

منبع:نقد اقتصاد سیاسی




نامه سرگشاده جمعی از اقتصاددانان به حسن روحانی منبع

در این نامه سرگشاده، اقتصادانان مهم و وطن دوستانی از جمله فرشاد مومنی و میر حسین موسوی سعی کرده اند ریشه های بحران اقتصادی اخیر و گذشته را از شروع آن یعنی از شروع  تعدیل ساختاری اقتصاد از پس از جنگ به ویژه از زمان ریاست جمهوری رفسنجانی بررسی کرده و توضیح دهند. سیاستی که پیامد تاکنونی آن محو شدن اقتصاد تولید- محور و سلب مالکیت از تمام زحمتکشان ایران بوده است – که بتدریج  به “اقتصادی رانتی رفاقتی و خصولتی” بدل شده است.آن ها ۲۹ مورد از پیامدهای اقتصاد نئولیبرالی رانتی- خصولتی الیگارشی را شناسایی و برای حل این بحران اقتصادی ۲۰ راهکار نشان می دهند. ولی متاسفانه، همانند اقتصاددان میهن دوست دیگر محمد مالجو، راهکارها با وجود تأثیر موقتی، نمی توانند بحران فزاینده اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را حل کند. این راه کارها به شیوه ی تعمیراتی معروف به مهندسی اجتماعی بسنده می‌کند و در عمل شیوه‌هایی پوزیتویستی و در تأیید شرایط حاکم باقی می ماند. زیرا آن‌ها با پذیرش سلطه ی سیستم اقتصادی و نظامی و ایدئولوژیکی بسیار قدرتمندی که از منافع کلان سرمایه داران و دلالان عمده دفاع می کند، تن می دهند. سیستم حاکم نظام سرمایه داری جهانی شده ی امپریالیستی می‌تواند تنها به قیمت نابودی کامل منافع طبقه ی زحمتکش، قدرت سیاسی و اقتصادی حاکم را سرپا نگه دارد که در ایران به معنای تداوم سلطه ی دیکتاتوری ولی فقیه است که به عنصر ضامن اجرایی سیلست اقتصاد امپریالیستی در سیمای اقتصاد اسلامی حاکم است. به سخنی دیگر در بر همان پاشنه می چرخد.

این شخصیت های اقتصاددان وطن دوست به درستی تنظیم یک برنامه  برای اقتصاد ملی را پیشنهاد می کنند که نکته ی قدرت نامه است، اما از ذکر مهم ترین راهکار چشم پوشیده اند. آن‌ها بر ضرورت تغییر حاکمیت اسلامی-سیاسی، و پایان بخشیدن به سلطه ی الیکارشی و رانتی غارتگران اشاره‌ای ندارند. آن ها خواستار برپایی به یک حکومت ملی- دمکراتیک نیستند که مدافع زحمتکشان یدی و فکری و سرمایه داران میهن دوستی باشد که خواستار رشد اقتصاد تولیدی و عدالت اجتماعی در ایران است.

نکته ی دیگر را این میهن دوستان مورد توجه قرار نداده اند، این نکته است که با مخاطب قرار دادن حاکمیت و دولتی که طرفدار سرسخت اقتصاد سیاسی نئولیبرالی و مدافع منافع اقتصادی طبقات حاکم است، مشگل گشا نیست. آن‌ها به ۱) حفظ نظام به صورت کنونی با دیکتاتوری ولایی و ۲) تامین منافع طبقاتیحاکمان و سرمایه داران و دلالان پایبند و متعهد هستند و نه به منافع طبقاتی زحمتکشان یدی و فکری و منافع ملی تک تک ایرانیان.

پیش به سوی جیهه ی واحد ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری برای محو حاکمیت اسلام ارتجاعی در ایران و تشکیل حکومتی ملی- دمکراتیک که می تواند عدالت فرهنکی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را برای اکثریت مطلق و نه اقلیت حاکمان تأمین کند. برای اکثریت ایرانیان با هر نوع باور سیاسی، مذهبی و تعلق قومیتی به ارمغان بیاورد و استقلال کامل ملی ایران حفظ و تمامیت ارضی ایران را از گزند سلطه ی نظام سرمایه داری، نژادپرست و امپریالیستی جهان به رهبری حاکمیت پنهان ایالات متحده ی امریکا حفظ کند. حاکمیتی که نه تنها خواهان نابودی تمامیت ارضی ایران و تجزیه ی آن است، بلکه هرگز خواهان برپایی حکومتی ملی و دمکراتیک در ایران و هیچ کشور دیگر جهان نبوده و نخواهد بود.

 

توده ای ها و هوادان حزب طبقه کارگر را به مطالعه ی  نامه ی سرگشاده مهم اقتصاددانان ملی ایران دعوت می کنم.

***

ملت شریف ایران؛ جناب آقای دکتر حسن روحانی رئیس محترم جمهور سلام علیکم و رحمه الله جناب آقای رئیس جمهور با عنایت به اینکه دولت‌ها در ایران مسئولیت پاسخگویی به ناکارآمدی هائی را بر عهده دارند که تمامی ارکان حکومت در ایجاد آن نقش داشته اند، خطاب این نامه به مردم به عنوان صاحبان اصلی کشور و جنابعالی به عنوان رئیس قوه مجریه است. آنچه در این نامه می‌آید مرور سریع دلائل بحران کنونی اقتصاد و ارائه پیشنهاداتی برای خروج از آن است. اقتصاد دهه نخست جمهوری اسلامی را می‌توان اقتصاد حاکمیت-محور نامید با پیوند‌های قوی میان حاکمیت و مردم و پشتیبانی دولت از فعالیت‌های مولد بخش خصوصی، همراه با حمایت از اقتصاد تولید محور و حضور مردم در کانون تصمیم گیری ها. با خاتمه جنگ تحمیلی، و آغاز برنامه تعدیل ساختاری بسیاری از مسئولیت‌های اجتماعی و اقتصادی دولت در قبال مردم به حالت تعلیق درآمد و بتدریج این مسئولیت‌ها به حیطه فراموشی سپرده شد. خصوصی‌سازی بدون تمهید بستر نهادی لازم به ویژه نهاد‌های پشتیبان بازار، گسترش صنایع رانتی و بنگاه‌های شبه‌دولتی و نیز تاسیس بانک‌ها و موسسات مالی به اصطلاح خصوصی، شرایط حاکم بر اقتصاد ایران را دچار تغییر و تحولات جدی کرد.   در این شرایط تحت عناوین فریبنده و جذابی مانند ارتقاء کارایی، رقابتی کردن فضای کسب و کار کشور، واگذاری اقتصاد به “مردم”، بخش عمده ظرفیت‌های کشور از طریق خصوصی‌سازی و کاهش حضور دولت در اقتصاد در دهه‌های هفتاد و هشتاد شمسی مصروف شکل گیری و استحکام یک «اقتصاد خصوصی -دولتی» (خصولتی) شد. از طریق انتقال دارایی‌های دولت به دوستان و آشنایان، ثروت و سرمایه در دست گروه‌هایی متمرکز شد که از امتیاز‌های درون قدرت بهره گرفته بودند. الیگارشی برآمده از فرصت ها، رانت‌ها و درآمد‌های حاصل از توزیع منابع طبیعی عینیت یافت. قوانین و مقررات ناپخته و فاقد کارشناسی کافی فرصت‌های بزرگ استفاده از رانت‌های گسترده انرژی و فرصت‌های بی بدیل دسترسی به اعتبارات بانکی و ارزی، بخشودگی‌های مالیاتی، انحصار‌های مختلف وارداتی را برای این اقتصاد به اصطلاح خصوصی غیرمولد فراهم آورد. به این ترتیب پدیده مهم دیگرِ دهه‌های هفتاد و هشتاد، زایش نو سرمایه‌دارانی بود که با تکیه بر مناسبات قدرت و وابستگی به دولت‌ها و از سوی دیگر به واسطه استفاده از فرصت-های رانتی که در اختیار آن‌ها قرار گرفت، توانستند به منافع و ثروت‌های کلان دست یابند. با توجه به شدت وابستگی و اختلاط این نو کیسه‌گان با حاکمیت، این گروه به تدریج به ثروت و قدرتی دست یافته است که دولت را به تسخیر خود درآورده است و در کلیه امور و شئون اقتصادی، مانند تعیین نرخ بهره بانکی یا نرخ تبدیل ارز مداخله می‌کند. در واقع قرار بود اقتصاد دولتی به اقتصاد رقابتی تبدیل شود، اما در عمل ما با یک اقتصاد رفاقتی روبه‌رو شدیم. این ساختار رفاقتی پدید آمده از مناسبات قدرت ثروت منجر به دو پیامد مهم در اقتصاد ایران شد که وجه تمایز اقتصاد کنونی با گذشته است و از این منظر نوعی گسست در مسیر تاریخی اقتصاد معاصر ایران بوجود آورد. نخست اینکه الگوی کنونی اقتصاد ایران غیر مولد است و دوم اینکه غیرمردمی است. بعضی از ویژگی‌های اساسی چنین اقتصادی را می‌توان به شرح زیر برشمرد: ۱- انحراف مسیر توسعه کشور از «اقتصاد تولید-محور» – که تداوم آن می‌توانست به تدریج زمینه‌های یک اقتصاد مبتنی بر نوآوری را شکل دهد- به سمت یک «اقتصاد رانت-محور»؛ ۲- توسعه مبتنی بر تولید مواد خام اولیه و کالا‌ها و خدمات با اشتغال زایی و ارزش افزوده پایین، آلوده کننده محیط زیست، به رشد اقتصادی نازل، بی‌کیفیت و پر نوسان انجامیده است؛ ۳- افزایش وابستگی به صادرات مواد خام و اولیه صنعتی و معدنی با تکیه بر رانت گسترده منابع و انرژی و تعمیق اتکای اقتصاد کشور به درآمد‌های ناشی از خام‌فروشی؛ ۴- رشد و گسترش شدید و بی‌قاعده بنگاه‌های رانتی شبه‌دولتی (پتروشیمی، فولاد، معدنی، خودروسازی و بانکی)؛ ۵- پشتیبانی همه‌جانبه نظام تصمیم گیری از بنگاه‌های شبه‌دولتی با تامین بسته متنوعی از کلیه رانت‌های ممکن شامل مواد خام، انرژی، سرمایه، تورمی، نرخ ارز، مالیاتی، صادراتی، و فراهم آوردن فرصت‌های انحصاری و شبه انحصاری از جمله بازار‌های بسته و انحصاری؛ ۶- تضعیف و تحدید مستمر بخش خصوصی واقعی و به ویژه بخش خصوصی مولد (صنایع کوچک و متوسط)، غیر مردمی شدن اقتصاد و در نهایت تشدید رکود در فعالیت‌های اقتصادی بخش خصوصی واقعی، کاهش سطح درآمد و معیشت عامه مردم و تشدید فقر و نابرابری‌های اقتصادی- اجتماعی؛ ۷- افزایش ۵ برابری واردات همراه با ۵ برابر شدن واردات کالا‌های مصرفی کم کیفیت از تعداد معدودی از کشور‌های تولیدکننده آسیایی نسبت به کالا‌های صنعتی کشور‌های توسعه یافته در دهه هشتاد موجب شد که بازار داخلی تحت تسلط تولیدات مصرفی وارداتی ارزان‌قیمت و فاقد کیفیت مناسب قرار بگیرد؛ ۸- تسلط و چیرگی سه‌ضلعی اقتصادی نامولد و فسادسازِ «سفته‌بازی، دلالی و رباخواری» بر اقتصاد ایران؛ ۹- ترویج و اشاعه فساد در سطح قوای سه‌گانه با ایجاد لابی‌های سیاسی و اقتصادی و تشکیل سه-وجهی آهنین بین دولت (بوروکرات‌ها)، مجلس (قانون‌گذاران) و گروه‌های اقتصاد رفاقتی؛ ۱۰- گسترش پدیده در‌های چرخان با جابجایی گروه‌های منتخب بین قوای مجریه و مقننه و بنگاه‌های خصولتی در طول سه دهه گذشته؛ ۱۱- استفاده از قدرت سیاسی در ایجاد و اداره واحد‌های خصولتی در جهت تامین منافع شخصی و گروهی و در نتیجه ترویج فساد به واسطه گسترش اقتصاد رفاقتی؛ ۱۲- فقدان شفافیت و نظارت لازم و کافی در دخل و خرج بنگاه‌های خصولتی و تقسیم بخش مهمی از سود‌ها و منافع کلان آن‌ها در شبکه‌ای از بنگاه‌های تو در تو و وابسته؛ ۱۳- برخورداری کامل بنگاه‌های خصولتیِ رفاقتی از امتیاز‌های بنگاه‌های دولتی و در عین آزادی عمل کامل، خروج نسبی از نظارت سازمان‌های مسئول و گریز از هر گونه شفافیت و پاسخگویی تحت عنوان بخش خصوصی و همچنین تبدیل این بنگاه‌های خصولتی به حیاط خلوت رفقا و مدیران دولتی؛ ۱۴- تنزل و تزلزل اقتدار حاکمیت و دولت، حضور و نفوذ یک دولت خاکستری را در ارکان دولت همراه با تسلط بر دولت امکانپذیر کرده است (دولت در دولت)؛ ۱۵- ورود نهادها، بنیاد‌ها و ارگان‌ها و بخش‌های نظامی و عمومی به عرصه بنگاه‌داری و کسب و کار. نهادهائی که به دلیل برخورداری از دسترسی، نفوذ و اطلاعات، عرصه رقابت بخش خصوصی واقعی را بیش از پیش تنگ کردند؛ ۱۶- اجرای دستوری خصوصی‌سازی‌ برای تقسیم اموال و ثروت‌های عمومی با هدف مالِ خودسازی شخصی و گروهی، تحت عنوان رقابتی‌سازی و کاهش تصدیگری دولتی، که به گسترش اقتصاد رفاقتی و تقویت ائتلاف بنگاه‌های خصولتی در جهت کنترل هر چه بیشتر اقتصاد کشور منجر شد؛ ۱۷- بکارگیری مجدد مدیران دولتی همراه با این مناسبات در بنگاه‌های رفاقتیِ خصولتی و بی اعتنایی به ضرورت بهبود کارآیی و کارآمدی در واحد‌های شبه‌دولتی نسبت به واحد‌های دولتی؛ ۱۸- اجرای طیف گسترده‌ای از طرح‌های عمرانی غیرضروری و حتی مخرب محیط زیست (مانند طرح‌های سدسازی و انتقال آب) در جهت استمرار و گسترش فعالیت بنگاه‌های رفاقتیِ عمرانی؛ ۱۹- ایجاد رانت ارزی با تحمیل دستوری جهش‌های گاه و بیگاه نرخ ارز توسط بخش خصولتی به اقتصاد کشور؛ ۲۰- در اقتصاد ایران بیش از ۹۰ درصد ارز یا مستقیما حاصل فروش منابع ملی (نفت، گاز و معادن) است یا غیرمستقیم به واسطه رانت منابع حاصل شده است، در نتیجه ارز اموال شخصی یا خصوصی نیست و در شمول اموال و کالا‌های عمومی محسوب می‌شود؛ ۲۱- ایجاد رانت سرمایه و رانت پول با بکارگیری سرمایه‌های کسب شده در فعالیت‌های سفته‌بازانه در بازار زمین و مستغلات و پس از آن در بازار پول و در نتیجه تحمیل بالاترین نرخ‌های جهانی «سهم مسکن از هزینه خانوار» و «سود بانکی» به اقتصاد و مردم؛ ۲۲- استفاده ابزاری از بازار سرمایه (بورس اوراق بهادار) در جهت جذب سرمایه مردم و بخش خصوصی و تزریق آن به بنگاه‌های شبه‌دولتی (بیش از ۸۰ درصد از ارزش بازار سرمایه متعلق به سهام بنگاه‌های بزرگ شبه‌دولتی مانند پتروشیمی، فولادی، معدنی، خودرو و بانکی است)؛ ۲۳- نرخ بالای رشد سپرده‌های سرمایه‌گذاری مدت‌دار در بانک‌های شبه‌دولتی به میزان ۷۶۰ درصد در مقایسه با بانک‌های دولتی به میزان ۵۷۰ درصد در دوره ۹۶-۱۳۸۸؛ ۲۴- کاهش سهم بخش‌های صنعتی و کشاورزی از ۵۰ درصد مانده تسهیلات بانکی در سال ۱۳۸۳ به ۲۷ درصد در سال ۱۳۹۵ و در نتیجه تغییر مسیر تامین مالی به سمت بخش‌های نامولد سوداگری و سفته‌بازی توسط بانک‌ها و موسسات مالی خصولتی؛ ۲۵- خلق بخش مهمی از حجم نقدینگی توسط بانک‌های شبه‌دولتی در نتیجه کاهش نسبت سپرده قانونی اسمی از ۱۷ درصد به ۱۱ درصد که پس از کسر بدهی بانک‌ها به بانک مرکزی به کمتر از ۵ درصد کاهش می‌یابد و نیز افزایش سهم بانک‌های خصولتی از سپرده‌های بخش خصوصی (از ۱۹ به ۷۰ درصد) در دوره ۹۶-۱۳۸۶؛ ۲۶- افزایش دستوری نرخ سود بانکی در جهت برخورداری صاحبان درآمد‌های رانتی از رانت سرمایه، به زیان عامه مردم، بخش خصوصی و صنایع کوچک و متوسط و به سود بخش مهمی از بنگاه‌های خصولتی؛ ۲۷- تخصیص رانت معافیت‌های مالیاتی برای تسهیل صادرات مواد خام و اولیه و ارزان‌فروشی صادراتی بنگاه‌های شبه‌دولتی و در همین حال گران‌فروشی (همراه با اخذ مالیات شرکتی و مالیات ارزش افزوده) به صنایع پایین‌دستی بخش خصوصی کشور و در نتیجه ایجاد فاصله قیمت ۱۵ تا ۳۰ درصدی در عرضه مواد اولیه به بنگاه‌های داخلی نسبت به رقبای خارجی؛ ۲۸-رشد بی سابقه مالی‌سازی اقتصاد (رشد قارچ‌گونۀ بانک‌ها و مؤسسات مالی و تفوق فعالیت‌های نامولد بر مولد)، سلب مالکیت (کالایی‌سازی خدمات اجتماعی نظیر آموزش، بهداشت، مسکن، حمل و نقل عمومی، انرژی، کالایی‌سازی طبیعت و واگذاری انبوهی از دارایی‌های دولتی به بخش خصولتی) و ارزان‌سازی نیروی کار (بیکار‌سازی، پایین نگاه‌داشتن حداقل دستمزد‌ها و نا‌امن و موقتی‌سازی از طریق تغییر در قرارداد‌ها)؛ ۲۹- استفاده ابزاری از محمل «بخش خصوصی و اقتصاد بازار» جهت ترویج و دفاع از رانت‌جویی، توزیع نابرابر فرصت‌ها و منابع، ایجاد انحصارها، غیرمردمی کردن اقتصاد و اضمحلال بخش خصوصی واقعی و همچنین تحریف واقعیت‌های موجود اقتصاد خصولتی در جهت حمایت از گسترش بنگاه-های خصولتی. با توجه به نکات فوق مشخص می‌شود که اقتصاد ایران با یک بحران چند لایه و بسیار گسترده روبروست که امکان رویارویی غیربرنامه‌ای و با اقدامات جزیی نگر و جزیره‌ای با آن وجود ندارد و تنها به شیوه‌ای برنامه ریزی شده و فقط از مسیر یک برنامه متکی بر دانش و تجربه کارشناسان مستقل همراه با مشارکت فعال نهاد‌های مدنی قابل حل و فصل است. اصول حاکم بر این برنامه پیشنهادی برای برون رفت از بحران کنونی شامل محور‌های زیر است. راه حل‌های پیشنهادی برای برون رفت از بحران کنونی اقتصاد کشور نظر به شدت و حدت تبعات و تاثیرات ضد توسعه‌ای و ضد اجتماعی رشد و گسترش «اقتصاد خصولتی و رفاقتی رانت-محور» و نفوذ عناصر ذینفع در نظام تصمیم گیری‌های اساسی، راه نجات اقتصاد کشور در میان و بلند مدت تنها از طریق یک برنامهِ توسعهِ عادلانهِ تولید محور امکانپذیر است و برای برون‌رفت از شرایط بحرانی کنونی و تحدید «اقتصاد خصولتی»، رشد و تقویت «بخش خصوصی واقعی» و پایان روند غیر مردمی شدن اقتصاد کشور اقدامات زیر پیشنهاد می‌شود. ۱- محدودسازی و کاهش تزریق رانت (به خصوص رانت منابع و انرژی) به بنگاه‌های خصولتی و توزیع عادلانه، متناسب و متوازن آن در طول زنجیره‌های ارزش با توجه به ایجاد اشتغال و ارزش افزوده؛ ۲- نظام تصمیم گیری کنونی به هیچوجه قادر به حل و فصل مشکلات کنونی نیست و باید یک نهاد فراقوه‌ای به شیوه کاملا متفاوتِ تصمیم گیری ایجاد شود بطوری که از تشتت فکری و سیاستی کنونی پیشگیری شود؛ ۳- مبارزه فراگیر با فساد از طریق محدودسازی یا حذف انواع رانت‌ها به ویژه رانت‌های انرژی. لازمه مبارزه فراگیر با فساد، شفاف سازی همه فرایند‌های کسب درآمد‌های ارزی و ریالی بخش عمومی و موارد مصرف آنهاست؛ ۴- برنامه ریزی عاجل برای تقویت توان حکمرانی (کنترل و نظارت و قاعده گذاری) دولت و جهت گیری به سمت بکارگیری مدیرانی در دولت که درک درستی از بایسته‌های توسعه گرای حکمرانی داشته باشند؛ ۵- تفکیک کامل مدیریت دولتی از مدیریت بنگاه‌های خصولتی، جرم انگاری انتقال مدیران دولتی به بنگاه‌های خصولتی قبل و بعد از بازنشستگی؛ ۶- کنترل جدی نوع روابط میان مدیران دولتی و نمایندگان مجلس شورای اسلامی و کنترل نوع خدمت دهی دستگاه‌های دولتی و بنگاه‌های خصولتی به نمایندگان؛ ۷- چابک سازی و سالم سازی نظام مالیاتی کشور و گسترش دامنه مالیات‌ستانی به کلیه بخش‌های خدماتی و به خصوص مالیات بر مستغلات، درآمد‌های حاصل از سود سپرده‌های بانکی و فعالیت‌های نامولد مانند واسطه‌گری و دلالی. کاهش مالیات صنایع کوچک و متوسط به عنوان رکن اصلی فرصت‌های شغلی مولد (به ویژه در بخش‌های کاربر و نوآور) و لغو معافیت‌های مالیاتی صادرات مواد خام و اولیه؛ ۸- با هدف شفاف سازی مهمترین کانون توزیع رانت و امکانپذیر کردن نظارت‌های همگانی و تخصصی و پاسخگو کردن دولت در باب تک تک موارد تخصیص‌های ارزی، تصمیمات تخصیص منابع ارزی به مجلس شورای اسلامی واگذار شود؛ ۹- به منظور کوتاه کردن دست نهاد‌های غیرپاسخگو، بانک‌های به اصطلاح خصوصی بزرگ در صورتی که از نظر حسابداری، ورشکسته محسوب نمی‌شوند در یکدیگر ادغام و به یک یا دو بانک تبدیل شوند و در مورد بانک‌های خصوصی کوچک یا از نظر حسابداری ورشکسته، انحلال، ادغام یا حتی انتقال مالکیت آن‌ها در دستور کار قرار گیرد؛ ۱۰- منحصر کردن نگهداری حساب‌های بخش عمومی در بانک‌های دولتی و جلوگیری از پرداخت بهره به این سپرده ها؛ ۱۱- مدیریت عرضه و تقاضای ارز با محدود کردن تخصیص ارز به کالا‌های اساسی غذا، دارو و نیاز‌های اساسی بخش تولید ساخت در داخل کشور و جلوگیری از فعالیت‌های سوداگرانه بر روی آن؛ ۱۲- برقراری پیمان نامه ارزی برای بنگاه‌های صادراتی که از منابع و یارانه‌های عمومی بهره گرفته اند و بازگرداندن ارز صادراتی به بانک مرکزی؛ ۱۳- تا قبل از تحقق اصلاحات پیشنهادی، ایجاد بازار ثانویه ارز نیازمند بررسی کارشناسی و دقیقِ نتایج و پیامد‌های آن است و در شرایط کنونی باید از تعجیل در راه اندازی آن جدا اجتناب شود؛ ۱۴- در کوتاه مدت، دولت باید به منظور بازگرداندن اعتماد و آرامش عمومی، تمام ظرفیت‌های خود را برای مهار تلاش‌هایی که افزایش شدید قیمت‌ها را دنبال کرده اند، با هدف ایجاد ثبات در اقتصاد کشور بکار گیرد و از هرگونه افزایش قیمت ها، از جمله قیمت ارز در نرخ اِعلانی خود، جلوگیری کند؛ ۱۵- خروج تمامی بنگاه‌ها و نهاد‌های نظامی از فعالیت‌های اقتصادی؛ ۱۶- تامین هزینه‌های امنیت کشور از طریق اخذ مالیات و انحصار آن در مسیر بودجه عمومی مصوب مجلس؛ ۱۷- با توجه به اینکه یکی از ارکان شکل دهنده بحران موجود تن دادن به منافع واردکنندگانی است که رابطه‌ای با تولید ندارند و فرصت‌های شغلی داخل را از بین می‌برند، بازنگری در سیاست‌های وارداتی از الزامات توجه به تولید داخلی است؛ ۱۸- تجدیدنظر اساسی در بستر‌های فضای کسب و کار در جهت کاهش هزینه‌های بخش‌های مولد و افزایش هزینه‌های بخش‌های نامولد؛ ۱۹- طراحی برنامه ویژه مسکن اقشار کم درآمد و خارج ساختن زمین و مسکن از مناسبات سوداگرانه؛ ۲۰- گرچه بی‌ثباتی‌های اخیر بازار اصولا ریشه در مشکلات ساختاری یاد شده در بالا دارد، اما شکل‌گیری سریع بحران در هفته‌های اخیر ریشه در بی‌اعتمادی عمومی به نظام تصمیم‌گیری و ناهماهنگی سیاست‌مداران ارشد و عدم انسجام و بی‌ثباتی در موضع‌گیری‌های داخلی در برابر تنش‌های خارجی دارد. بر این اساس لازم است تشتت در موضع‌گیری‌های سیاسی و اظهارنظر و ورود مقامات غیرمسئول در حوزه سیاست خارجی به سرعت پایان پذیرد و کلیت نظام سیاسی موضعی شفاف و عقلانی و مبتنی بر تعامل مثبت در حوزه سیاست خارجی اتخاذ و رسما اعلام کند. در پایان لازم به ذکر است که همه گزاره‌های فوق مستند به شواهد آماری است که بتدریج به اطلاع عموم مردم خواهد رسید. امضا کنندگان این نامه عبارتند از: عبدالمجید آهنگری، مرتضی افقه، ناصر الهی، امراله امینی، کمال اطهاری، سید‌محمد بحرینیان، علی‌اصغر بانویی، سجاد برخورداری، جهان میر پیش‌بین، هاتف حاضری، غلامحسین حسن‌تاش، حمید‌رضا حری، محمود ختائی، حسین راغفر، مراد راهداری، محسن رنانی، محسن ریاضی، سعید راسخی، شهریار زروکی، احسان سلطانی، بهرام سحابی، عباس شاکری، ولی‌اله شهباز‌خانی، حسن طائی، فرهاد علی‌نژاد مهربانی، جمال‌فتح‌الهی، رسول قاسمی، سید‌ضیاء‌الدین کیا‌الحسینی، کامران کسرایی، سید‌محمد حسن مصطفوی، فرشاد‌مؤمنی، میرحسین موسوی، سعید نایب، سید‌محمد‌باقر نجفی، علی‌رضا ناصری، محمد لشگری، محمد‌رضا یوسفی، سید‌احمد یزدان‌پناه
منبع




یادداشتی از سفر کوتاه ام به ایران
نویسنده: احسان

پس از با خبر شدن از سفر رفیق احسان به ایران، تمنا شد گزارشی از سفر تنظیم کند. در این گزارش که پیش رو دارید، این رفیق عزیز برداشت های خود را از آنچه در سطح وقایع دیده است بازگو می کند و به رابطه ی آن ها با سیاست اقتصادی حاکم اشاره دارد.

در ارتباط با مبارزه ی کارگران، ارزیابی این رفیق دال بر این است که سطح آگاهی طبقاتی در میان زحمتکشان، به ویژه جوانان نازل است و نیاز به کوشش برای انتقال آن توسط نیروهای چپ و در مرکز آن حزب توده ایران  وجود دارد.

برای نمونه او مساله ی پراهمیت تلفیق مبارزه ی علنی و مخفی صنفی- سیاسی طبقه کارگر را برجسته می سازد و خواستار شرکت مشخص مبارزان ساکن خارج از کشور در آن می شود. وظیفه ای که به نظر او با توجه به نکته های امنیتی می تواند با بازگشت و یا در دیدارها عملی گردد.

بی تردید چنین ارتباط ها میان مبارزان در خارج و داخل کشور، که همان طور که رفیق عزیز احسان خاطرنشان می سازد باید با توجه به همه ی جوانب امنیتی انجام شود، می تواند به انتقال آگاهی طبقاتی به درون نسل جدید زحمتکشان بسیار کمک نماید.

بدین ترتیب اهمیت توجه به یافتن رابطه ها برای ایجاد ارتباط میان مبارزه داخل و خارج از کشور، در کنار تلفیق میان مبارزه ی علنی و مخفی در ایران برجسته می گردد.

برای انجام این وظیفه باید برنامه ی هوشمندانه داشت. حفظ مسئولیت فردی، در عین دفاع از برنامه و خط مشی حزب توده ایران در تلفیق دو مبارزه از اهمیت بالای برخوردار است. ازاین رو ابرازنظر و راهنمایی رفقای با اطلاع و تجربه در این زمینه کمک بزرگی در این صحنه از نبرد طبقاتی- انقلابی حزب توده ایران را تشکیل می دهد.

 

“توده ای ها”

 

یادداشتی از سفر کوتاه ام به ایران

 

در این یادداشت کوتاه سعی خواهم کرد از ورودم به فرودگاه خمینی  تهران تا زادگاهم و بالعکس را در چند پاراگراف با زیر-عناوین مختلف برای تان بنویسم تا دریابیم مردم چگونه زندگی می کنند،  چه می خواهند و چه کسی یا نیرویی به معنای واقعی می تواند به کمک شان بیاید.

 

از فرودگاه تا شمال ایران

تورم را به محض ورود به فرودگاه احساس خواهی کرد. به عنوان مثال،  سیم کارت تلفن را که در کشورهای غربی تقریبا رایگان به شما می دهند باید به مبلغی بسیار گزاف بخرید و غیر از آن،  باید حتما تمامی مشخصات شما با رویت شناسنامه،  کارت ملی و یا پاسپورت ایرانی تان در وبسایتی خاص ثبت شود وگرنه به شما سیم کارت فروخته نخواهد شد. کرایه از فرودگاه تا شمال بیش از دویست هزار تومان است یعنی یک چهارم حقوق پایه ی یک کارگر،  که اندکی بیش از یک میلیون است. این کرایه که شاید برای هزینه های زندگی یک راننده ماشین شخصی یا خطی و خانواده اش کافی نباشد. نشان از این دارد که آن کارگر یا خانواده های فقیر و کم درآمد حتی شاید توان یک مسافرت بین شهری در سال هم نتوانند داشته باشند، بویژه اگر آن کارگر دارای خانواده و فرزند(آنی) باشد. سفری که برای هر انسان زنده یک ضرورت برای تنفس از کار سخت روزانه و نفسی تازه کردن برای شروع مجدد همان کار سخت و طاقت فرسا باشد. نباید شک کرد که به دلیل بالا بودن کرایه های داخل شهر و تاکسی های تلفنی حتی برای برخی خانواده های دارای فرزند و بدون وسیله نقلیه شخصی، رفتن به خانه اقوام در همان شهر یا از روستا به شهر هم ناشدنی باشد. گرانی و تورم افسارگسیخته ی اخیر که نه فقط ناشی از هیاهوی ترامپ فاشیست و دار و دسته نئوکان اش در کاخ سفید و دولت های ارتجاعی و فاشیست منطقه بلکه سیاست های غلط دولت در کنترل ارزهای خارجی و نیز ناشی از وارد کردن بی کنترل کالاهای وارداتی توسط رانت خوازان و رانت دهندکان ، زندگی بر مردم زحمتکش مزدبگیر به طرزی باورنکردنی هر روز سخت تر و سخت تر شده لست و از این شرایط هم وخیم تر خواهد شد.

 

محیط زیست

با این که ساعت سه صبح به تهران رسیدم،  به دلیل آلودگی بسیار بالای هوای تهران،  تنفس بسیار سخت است. سال ها پیش در هر زمان از سال می توانستی رودخانه هایی را بین تهران – شمال ببینی که پر از آب بود و حال باید افسوس چنین مناظری را بخوری. هر روز چندین بار با قطعی آب و برق مواجه می شوی حتی در شمال ایران . کشاورزان به سختی می توانند برنجزارهای شان را آبیاری کنند چرا که آب پشت سدها تمام یا در حال پایان و آب چاه های سطحی و نیمه عمیق نیز رو به پایان است یعتی فاجعه کم آبی روزمینی و زیرزمینی. رودخانه تجن کنار پارک ملل ساری که هر شب مهمانان زیادی را به خود جلب می کرد و می کند،  کاملا خشک و بی آب است و این به آن معنی است که صاحبات زمین های پایین دست سد آبی برای ابیاری زمین های کشاورزی خود ندارند. ابن وضعیت کم آبی بی شک در اینده به مراتب وضعیت بدتری به خود خواهد گرفت. علاوه بر این، باید توحه داشت که وقتی شمال ایران در جنین وضعیتی قرار دارد، شهرستان های دیکر، پس، باید سرایط حادتری داشته باشند. این می تواند خطرات بسیار بزرگی را در اینده نه چندان دور پدید آورد که مهم ترین ان کوچ جمعی مردم از مناطق بی یا کم آب به مناطق پرآب تر است و در صورت گسترش این کوچ جمعی که همین الان هم اغاز شده است، این خطر می تواند با مقاومت مردم شهرها و روستاهای مقصد در برابر مردم شهرهای مبدا شود و حتی با توحه به تجربه ی کشورهای دیکر می تواند به جنگ داخلی آب منجر شود.

 

زندگی دو راننده

می توان گفت تقریبا تمامی مردم به ویژه مردم زحمتکش و مزدبگیر ایران از فجایع اجتماعی،  اقتصادی و سیاسی ایران باخبر هستند از جمله دو راننده خط تهران شمال. در گفت و گو با این دو راننده متوجه شدم که غالب مردم متاسفانه تمامی بدبختی و فجایع موجود ایران را در چند مساله ی جانبی می دانند: ۱- حضور ایران در منطقه و هزینه ی حاکمیت در کشورهای دیگر،  بی آن که بدانند هزینه های حکومت ولایی ایران در کشورهای دیگر نسبت به کل درآمد کشور چقدر است،  گرچه به هر مقدار هم قابل نکوهش است زمانی که مردم خود ایران به این نوع کمک های مالی نیاز حیاتی دارند. این امر را در شعارهای مردم در هر نوع اعتراض می توان شنید؛  ۲)  دزدی و فساد،  بی آن که بدانند چرا این همه فساد در همه ابعاد اجتماعی،  فرهنگی،  سیاسی و اقتصادی کشور موجود است؛ ۳) بیکاری، نبود امنیت شغلی و تورم بسیار شدید،  بی آن که بدانند ریشه این بیکاری و تورم وحشتناک اخیر ایران و بویژه نبود امنیت شغلی کجاست؛ دو راننده ای که از فرودگاه به شمال و  بالعکس هر دو برای تامین زندگی خود و خانواده خود مجبورند شب ها از خانواده دور باشند و ساعات بسیار اندکی را به خانه و تربیت فرزند(آن) خود اختصاص دهند. راننده دوم که فرزند خردسالی دارد،  تمام راه بازگشتم به فرودگاه در حال جر و بحث تلفنی با همسر خود بود که چرا خانمش پول کابینت آشپزخانه خانه جدیدشان را که حپدش سفارش داده بود، ” با فروش جواهرات خود نمی پردازد در حالی که قولش را داده بود”. یا “چرا از فلانی یکصد هزار تومان بدون مشورت و بی اطلاع قرض کرد و برای چه قرض کرد و پول را کجا هزینه کرد..”.  ریشه این نوع مشکلات در این است که ۱) بی اعتمادی بسیار بالا حتی بین اعضای یک خانواده به دلیل کم رنگ شدن اخلاق عمومی و شخصی افراد؛  ۲) همسر این راننده مانند غالب ایرانی ها به سبکی از زندگی خو گرفته است که حال با همان درآمد سابق ولی تورم شدید اخیر تطابقی ندارد و بالاجبار باید پول قرض کنند یا از بانک ها با هزار زحمت وام دریافت کنند تا بتوانند به همان سبک سابق به زندکی ادامه بدهند که این عملا نشدنی است. مثال دیگر زندگی فرزند خودم که کارگر کارخانه و دانشجو است که با توجه به درآمد ماهانه اش از بانکی وام دریافت کرد و بر اساس همان درآمد تصور می کرد سال‌های آینده هم می تواند اقساط بانگی اش را بازپرداخت کند ولی با توجه به تورم شدید اخیر توانایی بازپرداخت همان اقساط را ندارد در حالی که حقوق ماهانه امسال او اندکی افزایش پیدا کرد. این نشان از این دارد که بخش عظیمی از طبقه متوسط همین الان یا در آینده ای بسیار نزدیک یک تا چند پله از نظر اقتصادی به پایین سقوط کرده یا خواهند کرد. در عین حال تعداد بسیار اندکی از طبقه متوسط و مرفه به دلیل دسترسی به  روابط خاص با عناصر حاکمیت، یا امکانات مالی و اقتصادی خاص یک پله به سمت بالا صعود خواهند کرد. به عنوان مثال مدیر کارخانه ای که می شناسم یک دو ماه پیش از تورم اخیر مواد خام تولید شده در داخل ایران را برای چندین ماه بعد خریداری کرده و حال بلافاصله پس از تورم اخیر ۲۰% به قیمت محصولاتش افزوده است پس یک شبه صاحب میلیون ها تومان درآمد شده است. خب،  طبیعی است که طبقه صعود کرده به طبقه مرفه و چنین مدیر یا مدیرانی که حتی سابقا از چپ بوده یا به آن علاقمندی داشته از  دولت های اعتدالگرا  و اصلاح طلبان حکومتی معتقد به بازار آزاد بدون کنترل دولت بر قیمت ها یعنی سیاست اقتصادی نئولیبرال ایران حمایت کرده و انتظار تحول و تغییر از بالا به پایین هستند نه از پایین به  بالا. سعی می کنم در پاراگراف پایانی توضیح دهم چرا غالب مردم یا حتی چپ های بریده ی سابق به اعتراضات و اعتصابات نه می پیوندند و نه به آن اعتقادی دارند و راهکار چیست.

 

رانندگی در خیابان ها

به ندرت راننده ای را در شهر می بینی که در هنگام رانندگی قوانین راهنمایی رانندگی را رعایت کند و هر کس حق خود می داند که با بوق های ممتد از چپ یا راست از راننده جلویی سبقت بگیرد. به قول یکی از ساکنین شهر زادگاه ام،  اینجا اگر قوانین راهنمایی رانندگی را بخواهی رعایت کنی، یا این تو هستی که عامل ترافیک یا تصادف محسوب می شوی، یا که باید قید آوردن خودروی شخصی ات به خیابان های شهر را بزنی. این بی قانونی کردن ریشه در کجا دارد؟  این همه شتاب در رانندگی برای چیست؟  به سختی علت را می توان درک کرد. در حالی که نمی توان نقش دولت های ایران را در دهه های اخیر در این گونه رفتارها و اعمال نادیده گرفت، باید اذعان کرد که این رفتارها ناشی از نبود تنوع در زندگی شخصی افراد در جامعه هم است چرا که برخی راننده ها در ساعت های شلوغ و پرترافیک ماشین هایشان را برای امری ضروری از خانه بیرون نمی اورند بلکه برای گذران وقت و تفریح است و بوق زدن و توقف در کنار هر دختر و خانمی در خیابان یا تعقیب راننتده دختر یا زن در هنگام رانندگی و ایجاد مزاحمت کردن. این به نوعی تفریح و سرگرمی برای افراد بویژه پسرها و مردهای جوان بدل شده است. ناگفته نماند این گونه رفتارها را به راحتی می توانی در افراد متاهل سن بالاتر هم ببینی.  در هر خیابانی ماشین ها دوبله سوبله  پارک هستند. یکی پیاده می شود و داد می زند میدان…؛  خیابان… و دنبال مسافر می گردد تا بلکه بتواند با مسافرکشی داخل شهری لقمه نانی به خانه ببرد. دیگری ماشین رادر وسط خیابان پارک می کند تا سریع برود داخل مغازه ای چیزی بخرد و برگردد و برود. همه چیز گویی طراحی شده اند تا ترا عصبی کنند. این گونه است که به سختی می توان آدم خندانی را در خیابان ها ببینی.

 

 

پشت خیابان های اصلی و مغازه های شهر چه خبر است؟

در هر کوچه و پس کوچه ای شما شاهد ساخت و ساز ساختمان های چندین طبقه هستید که بساز و بفروش ها به آن مشغول هستند. آخر چطور ممکن است در کوچه ای به عرض نهایت ۸ متر ردیف ردیف ساختمان های بلند بسازید و هم بتوانید آب و گاز و برق کافی را برای ساکنان تامین کنید؟  شهرداری ها در ابتدا به این بساز بفروش ها مجوز ساخت ساختمان های مثلا بیش از سه طبقه را در کوچه ها و خیابان های باریک نمی دهند. ولی بساز بفروش ها با پرداخت جریمه پولی به شهرداری برای طبقات مازاد ساختمان برای ساخت ساختمان های بلند مجپز ساخت می کیرند. این را اقای حسن روحانی در مناظره تلفنی اش به اقای قالیباف در مناظره تلویزیونی برای انتخابات‌ اخیر ریاست حمهوری هم گفت و طعنه ای به اش زد. این یعنی چه؟  پاسخ بدیع و نیاز به توضیح ندارد. به سختی می توانید بویژه در بخش های مناسب شهر که طبقه متوسط زندگی می کنند ساختمان دو یا سه طبقه ببینید چرا که بساز بفروش ها بلافاصله به صاحبان این گونه ساختمان ها در ساخت ساختمان های بلندتر و بلندتر یا مشارکت کرده تا سودهای کلانی را به جیب بزنند،  یا که از آنها خریداری می کنند تا تمامی سود را خود صاحب شوند. با فروش ساختمان های خود، طبقه متوسط می تواند مسکن ارزان تر در مناطق ضعیف تر خریداری کند و مابقی پول و سرمایه را صرف پرداخت بدهی ها و هزینه های زندگی و تحصیل فرزندان خود بکنند. این یعنی راندن طبقات متوسط به حاشیه های شهر که در آنجا مسکن یا اجاره مسکن ارزان تر و مقرون به صرفه است.

 

وقتی زمینی یا ساختمانی کوتاه در داخل شهر پیدا نشود، که به سختی پیدا می شود،  به سمت زمین ها و باغ های اطراف شهرها هجوم می بزند و با خرید ارزان تر این نوع زمین ها به ساخت ویلاها می پردازند و به مشتری های پولدارتر همان شهر یا شهرهای دیگر می فروشند. این یعنی فقرا آرام آرام باید از شهرهای خود کوچ کنند و به جاهای ارزان تر کوچ کنند چرا که برای ادامه سبک سابق زندگی خود یا برای پرداخت هزینه ها و شهریه های بسیار سنگین فرزندان دانشجوی خود در دانشگاه های غیرانتفاعی و غیردولتی را ندارند. با وجود این همه بی خانمان در شهرها‌،  بسیاری از همین ساختمان های نوساخت خالی و بلااستفاده است به سه دلیل: ۱) قدرت خرید مسکن برای غالب مردم بسیار کاهش یافته یا از بین رفته است و ۲) بساز بفروش ها به نوعی مسکن های تازه ساخت را احتکار می کنند تا بتوانند در آینده با قیمت چندین برابر بفروشند. ۳) با وجود افزایش یافتن وام های مسکن از سوی بانک ها،  به دلیل بالا و طویل المدت بودن اقساط، افراد به سختی توان دریافت چنین وام هایی را دارند باز هم حداقل به سه دلیل: ۱) نداشتن کار ثابت یا قراردادی یا استخدامی ۲) نداشتن پول اولیه ی چند ده میلیون تومانی  برای افتتاح حساب در بانک مسکن و سپس برای شش تا یک سال در بانگ نگه داشتن تا بتواند مستحق دریافت وام مسکن شود. مثلا اگر شما نتوانید حدافل تا سی میلیون تومان پول نقد در بانگ برای شش ماه یا یک سال در بانگ مسکن حسابی باز کیند به شما وامی پرداخت نخواهد شد. ۳) پیدا کردن دو تا سه ضامن برای گرفتن وام مسکن. وقتی توان خرید مسکن ندارید، ترجیح می دهید مسکنی را رهن کامل کنید تا ماهانه اجاره پرداخت نکنید . فرض وامی به شما تعلق بگیرد این وسط باید به مدت ۱۲ تا ۱۸ سال هر ماه اقساط دست کم یک میلیون تومانی به بانک بازپرداخت کنید. این بسته به مقدار وام شما و طول بازپرداخت وام دارد. هر چه وام شما بیشتر اقساط ماهانه شما بیشتر. حال می توانید حدس بزنید اولا چه کسانی در این روند برنده و بازنده اند. بانک های مسکن ایرانی با دریافت سودهای بسیار بالا – جز برای خریدارانی که برای اولین بار وام دریافت می کنند که سود وام مسکن شان حدود چهار در صد است که این افراد هم به دلیل نداشتن سی میلیون تومان اولیه برای بازکردن حساب، بسیار نادر هستند- عملا وام گیرندگان را به برده هایی تبدیل کرده اند که باید بیش از یک دهه برای آنها کار کنند و سود و اصل وام را پرداخت کنند. پس وام گیرندگان،  که معمولا کارمندان دولتی با قرارداد کاری هستند،  عملا و به واقع جز طبقه کم درآمد جامعه محسوب می شوند نه جز طبقه متوسط. بگذارید با ذکر مثال،  این مساله را روشن تر بیان کنم. کارمندی را با درآمد ماهانه بیش از سه میلیون تومان در نظر بگیرید که باید بیش از یک میلیون از درآمدش را به مدت ۱۲ تا ۱۸ سال به بانک مسکن بدهد تا بتواند اصل وام و سود بالای ۱۵% را بازپرداخت کند. آیا این کارمند را می توان جز طبقه متوسط به شمار آورد؟  یا معلمی را با حقوق دو میلیون در نظر بگیرید. آیا او می تواند اصلا چنین وامی دریافت کند؟  اگر هم وام به او داده شود،  و اقساط ماهانه ی وام او بیش از یک میلیون باشد،  این معلم عملا و به واقع به مدت ۱۲ تا ۱۸ سال باید با باقی مانده ی درآمد که حدود یک میلیون است زندگی کند که حداقل حقوق پایه ی یک کارگر ساده است. پس معلمان هم نمی توانند جز طبقه متوسط جامعه باشند جز تعدا اندکی از آنها که در بازار داغ تدریس خصوصی کلاس های کنکور مشغول به کار هستند یا که دارای یک شغل اضافه ی دیکر مانند رانندکی و مسافرکشی هستند.

 

کلاس های خصوصی و نئولیبرالی شدن آموزش

بخش عظیمی از درآمد ماهانه یا سالانه طبقه متوسط و مرفه به جیب موسسات خصوصی مختص کلاس های کنکور هزینه می شود. این موسسات البته به دلایلی توانستند دانش آموزان حتی مقاطع ابتدایی و راهنمایی را هم جذب خود کنند و به نوعی جیب خانواده های کم‌درآمد و حتی مرفه را خالی کنند. بسته به درآمد خانواده است که ایا دانش آموز توان یادگیری بهتر و بیشتر در کدام نوع از این موسسات را دارد یا خیر. هر چه بیشتر پول بدهید،  فرزند شما در موسسه  بهتر با معلمان حرفه ای تر مشغول به تحصیل خواهد بود. تبلیغات چنان گسترده است که شمایی که فرزندان تان را که در مدارس غیردولتی هم تحصیل می کند،  گاه مجبور می شوید او را به این موسسات خصوصی هم بفرستید تا پس از تعطیلی مدرسه در عصر یا اوایل شب به یادگیری بیشتر بپردازد. این می تواند به دلایل زیر باشد: ۱) مدارس دولتی گاها ففط برای حضور و غیاب دانش آموز گویی باز و بسته می شود. ۲) دبیران مدارس دولتی انرژی و انگیزه کافی برای تدریس بهتر و قویتر ندارند. به قول معروف به همان اندازه که پول می دی،  آش می خوری؛  ۳) برخی معلمان دروس اختصاصی مانند ریاضی،  فیزیک و.. و زبان انگلیسی،  برای کشاندن دانش آموزان مدارس دولتی وحتی غیردولتی ضعیف تر از نظر علمی به موسسات خصوصی،  در کلاس درس کم‌کاری می کنند؛  ۴) برخی دبیران مدارس دولتی توان تدریس در سطح کنکور را ندارند،  ۵) بیشتر خانواده ها به این باور رسیدند که تنها موسسات خصوصی هستند که می توانند به فرزندان شان کمک کنند تا به دانشگاه های مهم و دولتی کشور راه پیدا کنند در حالی که این هیچ واقعیت ندارد یا بسیار کم به واقعیت نزدیک است. یعنی معلمان مدارس دولتی هم در صورت نداشتن دغدغه های مالی واقعا توانایی رساندن دانش آموزان به سطح علمی کنکور را دارا هستند؛  ۶) هم تراز نبودن سطح سوالات امتحانات داخلی و نهایی مدارس یا امتحان ورودی دانشگاه ها. ۷)تعداد زیاد دانش آموزان در کلاس های مدارس دولتی و حتی اخیرا غیردولتی. و…. همه اینها ریشه در چند دلیل اصلی دارد: غالب خانواده ها سرگرم به زدن این در به آن در برای تامین هزینه های فرزندان خود برای رفتن به دانشگاه ها شده اند،  حتی خانواده های کم درآمد که گاه برای تحقق این امر مجبورند املاک و مسکن خود را به فروش برسانند. این کنکور لعنتی هم رقابت بی معنا بین خود دانش آموزان از دورافتاده‌ترین روستاها تا بهترین و گرانترین مدارس کشور است که شهریه آنها از ۱۰ میلیون تومان در سال تا گاهی به هفتاد تا هشتاد میلیون در سال و گاه بیش از این. و هم رقابت بی معنا بین خانواده ها. کنکور و فارغ التحصیلان از دانشگاه هایی که شغلی برای اغلب آنها وجود خارجی ندارند. شما در هیچ کجای دنیا نمی بینند که این همه تعداد دانشگاه های مختلف دولتی و غیردولتی در هر کوی و برزن مثل قارچ در تمام شهرهای کوچک و بزرگ و حتی شهرک ها سر در آورده باشند. این رقابت هیچ مفهومی ندارد جز این که نوع و سیستم اقتصاد بیمار یک کشور است که شما را مدام وامی دارد در رقابتی بی‌معنایی شرکت کنید برای دریافت مدرک تحصیلی بالاتر برای دستیابی به یک شغل. وقتی برای دیپلم شغلی نیست،  می کویی اگر لیسانس بگیری به کار دست پیدا می کنی. وقتی با لیسانس کار پیدا نمی کنی،  می گویی فوق لیسانس بگیرم،  حتما کار پیدا می کنم. تا این که فکر می کنی حتما باید مدرک دکتری داشته باشی تا به کار دست یابی. با مدرک دکتری،  وقتی می بینی متناسب با مدرکت کار نیست، به فکر فرار و مهاجرت از کشور می افتی. برای مهاجرت به خارج بویژه کانادا،  و حتی برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری در داخل ایران باید مدرک زبان انگلیسی آیلتس داشته باشی و این مدرک به خودی خود جیب میلیونها خانواده ی ایرانی را هر روز دارد خالی تر و خالی تر می کند. به غیر از شغل،  اگر دارای مدرک تحصیلی بالا نباشی،  ازدواج تقریبا برایت دشوار خواهد بود. “تو که شغل نداری،  حداقل مدرک دانشگاهی که باید داشته باشی، وگرنه فرزندم دلش به چی خوش باشد”. خلاصه تحصیل در دانشگاه و تلاش برای گرفتن مدرک بالاتر دانشگاهی به یک فکر فردی و جمعی غالب ایرانیان بدل شده است و به نوعی میلیونها خانواده هر سال درگیر این مشکل و معضل پیچیده هستند بی آن که در نهایت به چیزی دست یابند. تنها چیزی که کسب می شود کسب میلیونها میلیون تومان پول است که از جیب خانواده ها بیرون و به جیب تگ تک موسسات خصوصی و غیردولتی می رود، که عملا اموزش و یادکیری را نئولیبرالیزه کرده اند در حالی که این وظیفه طبق قانون اساسی ایران که آموزش را رایگان می داند بر دوش تمامی مدارس و دانشگاهذهای دولتی است که هیچ کس نه کنترلی بر آن دارد و نه برای کسی اهمیتی دارد. گاهی آدم تعجب می کند که این کشور چگونه اداره می شود. اصلا آیا کسی هست که مسئولیتی به کردن بگیرد؟  پاسخ بی شک منفی است.

 

مهاجرت

همین امروز یا فردا کشورهای غربی بویژه انگلیسی زبان به ایرانیان اجازه اقامت بدهند،  بی شک می توان گفت بی شک  ده ها میلیون ایرانی درخواست اقامت می دهند تا هر چه سریع تر از کشوری که در به نوعی زندان شده اند، رهایی یابند”. این جمله نقلی از یک خانم با تحصیلات دانشکاهی بود در پاسخ به پرسش من  که چرا می خواهد مهاحرت کند، در این جمله مفاهیم و پیام های بسیاری نهفته است که حال که دولت و حاکمیت به آن پاسخگو نیست، وجدان نیروهای سیاسی دمکراتیک و مترقی و بویژه چپ داخل و خارح کشور باید پاسخگو باشند که چرا مردم  بویژه جوانان تحصیل‌کرده دانشکاهی راه دیگری جز مهاجرت پیش روی خود نمی بینند.

 

 

کارگران، دانشجویان و معلمان

پس از بحث و گغت و گو با یک کارگر کارخانه تولیدی در باره دلایل و ریشه های شرایط جذب کارگر و کار و شرایط کار در کارخانه، از او جویا شدم چرا کارکران کارخانه ی شما برای دریافت حفوق به خود متحدانه اعتراضی نمی کنند. در پاسخ به سه مساله ی زیر اشاره کرد: ۱) وفتی یک لشکر بیکار پشت درب کارخانه ها (یعنی در جامعه) وجود دارد، شما با اعتراض همیشه در معرض اخراج هستی چرا که استخدام نيستی . ۲) کارگران در محیط کارخانه متحد  نیستند و برای دور هم جمع کردن و حتی گفت و کو با دیکر کارگران ترسناک است چون در میان همین کارگران همیشه هستند که بلافاصله به مدیران کزارش بدهند که مثلا فلانی دارد کارگران را بر علیه کارخانه بسیح می کند و در این صورت هم بلافاصله اخراج خواهی شد. ۳) عدم دسترسی به مشاغل دیکر، یعنی وقتی اخراح شوی، تفریبا بعید به نظر میاید بتوانب شغلی دیکر برای خود دست و پا کنی. پس نبود کار، خود دهن کارگران را برای بیان اعتراض و شکایت از شرایط بد دستمزد و شرایط سختی کار در محیط کار می بندد. پس می توان نتیجه گرفت  که این کارکر و کارکران راه مبارزه کارکری را بلد نیستند و نیاز اموزش هم نظری و هم تشکیلاتی دارند  تا بدانند چگونه باید دست به تشکیل تشکل های علنی و مخفی بزنند و نیز از قوانین موجود در قانون کار موجود ایران که هنوز از برخی از حقوق کارگر دفاع می کند آشنا شوند.

 

هستند دانشجویانی حتی در شهرستانها که به ریشه های بحران و مشکلات عدیده حامعه دست کم فکر می کنند ولی غالب انها حتی انهایی که فکر می کنند ریشه های بحران چندکانه ایران را دریافته اند، اندیشه های انها یا هنوز به خوبی شکل نکرفته، یا ناقص است یا از بنیان غلط و غیرعلمی است. مثلا اکر حرف از اقتصاد نئولیبرالی می زنند، نشان از این دارد ما هنوز از زیر و بم این نوع اقتصاد ضدبشری شناخت کافی نداریم.  یا وقتی از “ارزش افزوده ” مارکس سخنی به میان می اورد، یا ناقص است یا توان تفهیم آن به کارگر را ندارد. و از همه مهمتر توان کشف اهمیت اتحاد با طبقه کارکر و مزدبکیر را در به زیر کشیدن حاکمیت ولایی ایران را ندارند و همه این عوامل و نیز عوامل دیکر نشان می دهد که این نیروی عظیم دانشکاهی هم نیازمند کار تشکیلاتی و نظری دارند و هم نیازمند شناخت از نیروی بینان کن اتحاد خود با کارکران و اقشار دیکر جامعه هستند.

 

در کفت و کو با معلمان، دریافتم که برخی از انها هنوز هیج شناختی از ریشه های بحران سیاسی و افتصادی داخلی و منطفه ای ایران ندارند. و سطح آندیشگی انها از سطح به عمق راه نیافته است. انها نیز مانند، ان کارگر بالا، هراس عجیبی از اعتراض و  اعتصاب دارند با این که برخلاف کارگر بالا، استخدام دولت هستند و به راحتی نمی توان انها را اخراج کرد. از همه مهمتر، رغبتی به کارهای تشکیلاتی علنی و مخفی ندارند. و به نظر می اید از این نظر بسیار از کارگران و حتی دانشجویان عقب هستند. شاید به همین دلیل باشد که اعتراضات معلمان نه تنها عمق پیدا نمی کند بلکه اقشار دیگر جامعه را به اعتراضات خود نمی توانند به خود جلب کنند. به همین دلیل می توان گفت هم نیروهای سیاسی داخل و خارج کشور و هم اتحادیه های صنفی مستقل شهرهای بزرگ مانند تهران باید به کارهای هم نظری و هم تشکیلاتی در میان این نیروی عظیم معلمان در شهرستان های کوج و بزرک دیکر دست بزنند تا بتوانند با بالا بردن شناخت معلمان از ریشه های بحران های عدیده ایران انها را به اعتراضات پراکنده ی خود جلب کنند تا بتوانند برای کسب حقوق از دست رفته خود و نیز برای جلوکیری از خصوصی شدن هر جه بیشتر آموزش و یادگیری  موثرتر و قدرتمندتر در برابر دولت و حاکمیت بایستند.

 

خلاصه و نتیجه گیری

در تک تک پاراکراف های بالا به راحتی می توان درک کرد که با وحود شرایط عینی برای قیام مردم، شرایط ذهنی و فکری تقریبا همه ی اقشار زحمتکش یدی و فکری مناسب یک قیام گسترده نیست به چند دلیل که سعی می کنم به مهمترین انها در زیر اشاره کنم: ۱) سرکوب هر نوع تشکل سیاسی به دست سرکوبکران دولتی و حکومتی. برای رشد و تعمیق شرایط ذهنی، چاره ای جز رو اوردن به فعالیت های مخفی نیست. ۲) درک نشدن ریشه های مشکلات و بحران های چندگانه اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از سوی اقشار مختلف جامعه از راننده گرفته تا کارکر و دانشحو و معلم. برای این کار، تیروهای سیاسی مترقی و دمکراتیک داخل و خارج ایران باید تلاش مجدانه و شبانه روزی کنند تا به هر شکل ممکن بتوان شرایط ذهنی و فکری یک قیام همکانی را مهیا کرد.برای این کار ، تنها باید به صفوف تمانی لین اقشار مختلف حامعه رفت و تا در کنار انها به این نوع فعالیته ها پرداخت . ۳) پس هر کس که توانایی بهبود شرایط ذهنی مردم را دارد بویژه انهایی که در خارج کشور زندکی می کنند ولی تواتایی بازگشت به ایران را دارند، باید برگردند. می توانم با اطمینان صد در صد بگویم که حاکمیت با بازگشت افراد ناشناخته ی فعال در تشکیلات سیاسی کاری ندارد. پس این افراد توانمند سیاسی مترقی و دمکرات می توانند وارد کشور شوند و بلافاصله شروع به فعالیت گسنرده سیاسی مخفی در میان اقشار مختلف جامعه بزنند. برای این کار، خود این افراد باید به طور حد، قبل از ورود و بازگشت به ایران اموزش چگونکی فعالیت های سیلسی مخفی ببینند وکرنه بزودی لو رفته و دجار مخمصه های بزرکی خواهد شد چراکه دشمن ظاهرا بسیار قوی تر از آنی هست که تصورش را بتوان کرد. ۴) مهمترین عامل برای تعمیق اعتراضات و اعتصابات و سراسری کردن آنها، تشکیل یک جبهه متحد ضددیکتاتوری در داخل و خارج کشور است تا بتوان هم از بیرون و هم از درون این شرایط ذهنی را میان اقشار مختلف مردم بهبود بخشید و نیز بتوان یک حکومت دمکراتیک و مترقی عدالت و ازادی خواه را برای تمامی زحمتکشان یدی و فکری و برای تمامی قومیت های متنوع ایران بزرگ برپا کرد. اعتقاد خودم این است که هر نیروی سیاسی بتواند این نقش خود را بهتر و گسترده تر انجام بدهد، پیزوز این میدان نبرد نابرابر بین مردم و حاکمیت تا دندان مسلح خواهد بود و به باور من یک جبهه متحد لز نیروهای سیاسی چپ از همه بیشتر از این توانایی برخوردار لست اکر بتوانند اختلافات اندک خود را کنار گذاشته و فقط بر مشترکات بسیار مهم خود برای شروع یک مبارزه ی خود که از سویی دمکراتیک و سوسیالیستی از سوی دیکر تکیه و تاکید کنند.

 

این گوی و این میدان




«براندازان» خودِ مردم هستند! 
پیرامون پیشنهادات ۱۵ ماده ای خاتمی برای نجات جمهوری اسلامی

جانبدار موضع اعلام شده در اخبار روز هستیم، آن را اما کافی نمی دانیم.

چپ به وظیفه ی خود برای نشان دادن جایگزین برای شرایط حاکم در ایران تنها حل مساله ی دمکراسی را مطرح ساخته است و مساله ی عدالت اجتماعی را مسکوت گذاشته و در بهترین حالت به آینده ی نامعلوم حواله داده است. اکنون جریمه ی این سیاست را می پردازد. روند انقلابی جاری در ایران، روندی است که به آزادی برای تامین نیازهای هستی توده ها نیاز دارد و نه برعکس.
چپ باید بپاخیزد، نخست برای تنظیم و طرح یک برنامه ی اقتصادی ملی- دمکراتیک تا حنای اصلاح طلبان در خدمت حفظ نظام ضد مردمی رنگ نداشته باشد. انتقاد به خاتمی درست است، اما کافی نیست. جایگزین برای پیشنهاد او باید دفاع و جانبداری از اقتصاد سیاسی مردمی- دمکراتیک و ملی باشد
توده ای ها

***

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱۴ مرداد ۱٣۹۷ –  ۵ اوت ۲۰۱٨

 

یاداشت سیاسی اخبار روز: محمد خاتمی ممنوع التصویر است. اما هر گاه رژیم در تنگنا قرار می گیرد به صحنه می آید تا مردم را از مبارزه با جمهوری اسلامی ناامید و به «اصلاح» حکومت امیدوار کند. او این بار نیز در سخنان و پیشنهادات ۱۵ ماده ای خود کوشیده است مردم را از «براندازی» حکومت اسلامی بترساند و راه بی سرانجام «اصلاحات» را تکرار کند. پیشنهادات پانزده ماده ای محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین و رهبر اصلاح طلبان حکومتی ایران از یک سو ادامه ی ستیز او با تلاش ها و مبارزات مردم ایران برای برافکندن نظام دیکتاتوری و استقرار یک حکومت دموکراتیک – که به آن نام براندازی داده است – می باشد و از سوی دیگر، سقف انتظارات و برنامه های بیهوده ای است که جناح اصلاح طلب حکومت برای مقابله با بحران فزاینده در کشور به آن ها دل بسته است، بدون این که خود نیز امیدوار به اجرای آن باشد.

مرزبندی بی قید و شرط محمد خاتمی با تلاش های رو به گسترش مردم ایران برای عبور از این نظام مستبد، سیاستی است که اصلاح طلبان همواره آن را دنبال کرده اند. اما اکنون، زمانه دیگرگون شده است. کینه و دشمنی محمد خاتمی و دیگر اصلاح طلبان با مبارزاتی که هدف خود را استقرار یک حکومت دموکراتیک در ایران قرار داده، تغییر نکرده، اما خواست استقرار حکومت دموکراتیک و عدالت خواه، علیرغم سرکوب خشن، سال به سال رشد کرده و به یک جنبش نیرومند در ایران تبدیل شده که اثرات آن را در جا به جای شهرهای ایران و حرکات اعتراضی مردم می توان دید. مخالفان حکومت در مبارزه ی دیرینه خود با حکومت، اکنون بر طرفداران اصلاحات پیشی گرفته، خواست هایشان به کف خیابان ها راه یافته و به شعارهای اصلی معترضینی که علیرغم سرکوب خشونت آمیز به خیابان ها می آیند، تبدیل شده است.

مخالفت و دشمنی با این سیاست، مخالفت و دشمنی با خواسته ی بخش بزرگی از مردم ایران است که به دلایل مختلف – از جمله عملکرد اصلاح طلبان و اعتدالیون – از انجام تغییرات در چارچوب نظام اسلامی ناامید شده اند و دنبال بدیل های دیگری می گردند. آن ها حق دارند انتخاب های دیگری را جستجو کنند و تلاش محمد خاتمی برای محدود و محصور کردن آن ها در وضعیت موجود، به رسمیت نشناختن حق انتخاب مردم و ایستادن در برابر جنبشی است که دی ماه سال گذشته در خیابان اعلام کرد در جستجوی راه دیگری به جز راه بی سرانجام اصلاح طلبی حکومتی در ایران است.

پیشنهادات پانزده ماده ای او، حرف تازه ای در خود ندارد. این پیشنهادات از سال ۷۶ تا به امروز، به مدت ۲۰ سال در فرصت های مختلف توسط او و سایر اصلاح طلبان درون و بیرون از حکومت مطرح شده و به نتیجه ای نرسیده است، حکومت کوچکترین اعتنایی به درخواست های اصلاح طلبان نکرده است. خاتمی خود هشت سال در مقام ریاست جمهوری فرصت داشته و نتوانسته حتی یکی از این موارد پانزده گانه ی پیشنهادی خود را به رهبری نظام اسلامی بقبولاند. به چه دلیل او خود را محق می داند مردم را به وعده هایی که خود در تحقق آن ها ناتوان بوده است، امیدوار نگاه دارد؟

دست محمد خاتمی این بار هم خالی است جز آن که او با «تمام وجود» از رهبر حکومت بخواهد به پیشنهادت او توجه کند، در پیشنهادات او جایی برای جنبش مردم و دعوتی از مردم برای تحقق این خواسته ها وجود ندارد. او به همان راهی می رود که بیست سال است رفته است و در آن قدم به قدم عقب نشسته، خانه نشین شده و جنبش نیرومند اصلاح طلبانه ی سال ۷۶ را به وضع فلاکت بار فعلی تبدیل کرده است. نتیجه ی این سیاست به درستی سرخوردگی گسترده ی توده ی مردم از اصلاح طلبان حکومتی بوده است.

خاتمی و یارانش بیهوده مردم را از براندازان می ترسانند. اگر زمانی این حرف ها کارایی داشت، آما اکنون براندازان خودِ مردم ایران هستند. مردمی که خواهان زندگی بهتر بدون حکومت مذهبی و دیکتاتوری اسلامی هستند، آن ها برخلاف القائات و گفته های خاتمی در پشت مرزها کمین نکرده اند، آن ها در خیابان های تهران و کرج و شیراز و اصفهان و اهواز خواست های خود را فریاد می زنند. آنان کارگرانی هستند که دستشان از کار و نان کوتاه شده است، آنان جوانان تحصیل کرده و زحمتکشی هستند که به امید تحول بارها از دولت های اصلاح طلب پشتیبانی کردند و ناامید شدند، آنان زنانی هستند که هر بار در انتخابات طعمه ی وعده های دروغ شدند، آنان مردم کشوری هستند که بر روی دریای نفت تشنه ی یک قطره آب و گرسنه ی یک لقمه نان هستند. آن ها حق دارند زیرا تجربه کرده اند که نباید به به حرف های اصلاح طلبانی که می کوشند آن ها را در زیر یوغ حکومتی نگاه دارند که چهل سال است بر آن ها ظلم و جنایت کرده، اعتماد نکنند و راه خود را بروند، راهی که به تجربه آن را پیدا کرده و افق هایش را روشن می کنند.




سقوط ارزش ریال، تا کجا؟ 

مقاله ی پرویز صداقت نارسایی شیوه ی مهندسی اقتصادی را در نظام نئولیبرال قابل شناخت می سازد و به درستی برون‌رفت از وضع موجود را بدون تغییر ساختارهای قدرت در اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی و نیز اصلاح ساختار یک اقتصاد نفتی امکان‌پذیر نمی داند. نخستین گام در این پهنه ادغام و ملی‌ کردن بانک‌ها و موسسات مالی غیردولتی است که با خلق نقدینگی به طور بی‌‍وقفه بر آتش تورم، و ازاین‌رو سلب مالکیت از فرودستان و تحکیم و تشدید شکاف‌های طبقاتی عمل کرده‌اند. پس راه برون‌رفتی از کاهش درازمدت ارزش ریال نیست؛ مگر سلب مالکیت از سلب مالکیت‌کنندگان.

***
پرویز صداقت

 


در پی سقوط ارزش ریال و رشد بهای دلار به ارقام بالای ده‌هزار تومان، بانک مرکزی جمهوری اسلامی در اطلاعیه‌ای افزایش نرخ ارز را «عمدتاً ناشی از توطئه‌ی دشمنان کشور» اعلام کرد. در یادداشت حاضر می‌کوشم به این سوال پاسخ بدهم که آیا چنان‌که بانک مرکزی اعلام کرده این توطئه‌ی دشمن بوده که شرایط کنونی بازار ارز و تورم افسارگسیخته را در اقتصاد ایران پدید آورده یا خیر وضعیت کنونی بازار ارز حاصل مجموعه سیاست‌های اقتصادی دولت‌ها در سال‌های پس از انقلاب و به‌طور خاص دولت یازدهم و نیز آرایش طبقاتی حاصل از اجرای بی‌وقفه‌ی سه دهه سیاست نولیبرالی اقتصادی و تقویت بخش مالی خصوصی در بطن یک فساد ساختاری بوده است.

اقتصاد ایران در تمامی سال‌های بعد از انقلاب، طبق آمارهای رسمی، فقط در دو سال شاهد تورم تک‌رقمی بوده‌ایم، نخستین بار در سال 1364 و دومین بار در سال 1395. دلایل تک‌رقمی شدن نرخ تورم در سال 1364 از موضوع بحث حاضر خارج است و اساساً به سبب رکود شدید اقتصادی ناشی از افت جهانی قیمت نفت و مدیریت اقتصاد جنگی در آن سال تورم اندکی کاهش یافته بود اما چرا در سال 1395 شاهد تک‌رقمی شدن نرخ تورم بودیم؟

در این مورد هم البته یک دلیل اولیه وجود گرایش‌های رکودی در بخش‌هایی از اقتصاد و ازاین‌رو فقدان تقاضای موثر برای بسیاری از کالاها و خدمات بوده است. اگرچه آمار رسمی از نرخ رشد تولید ناخالص داخلی به ارزش‌های جاری 12.5 درصدی در اقتصاد ایران در سال 1395 حکایت دارد اما توجه به اجزای این نرخ نشان‌دهنده‌ی ناپایداری ذاتی آن است. از این رشد 12.5 درصدی سهم ارزش افزوده‌ی فعالیت های «نفت» معادل 9.8 درصد بوده است. به عبارت دیگر، 78 درصد این رشد ناشی از افزایش ارزش افزوده‌ی بخش نفت است که آن هم به سبب اجرای برجام و حذف محدودیت‌های قبلی روی صادرات نفت ایران بوده است و به‌هیچ‌وجه نشان از حرکتی مستمر در رشد اقتصادی در ایران نیست. چنان‌که سهم «صنعت»   صرفاً بخش بسیار کوچکی از این رشد بوده است و در همین سال ارزش افزوده‌ی فعالیت ساختمان سهمی معادل منفی 0.8 واحد در رشد اقتصادی داشته است.[1] به عبارت دیگر، آن‌چه در سال 1395 رخ داد نه خروج اقتصاد ایران از رکود بلکه در حقیقت افزایش ارزش افزوده‌ی بخش نفت به سبب برداشتن تحریم‌‌های نفتی بود.

بنابراین گرایش‌های رکودی در اقتصاد ایران به سبب فقدان تقاضای موثر از سال 1392 یکی از عوامل کاهش نرخ تورم بوده است. اما به موازات آن سیاست‌های پولی دولت یازدهم نقش مهمی در مهار تورم کوتاه‌مدت به بهای تحمیل تورم بسیار سنگین و افسارگسیخته در درازمدت‌ ایفا کرد. بدین ترتیب که در برابر نرخ تورم بسیار سنگین 35 درصدی در سال 1392 دولت وقت با سیاست افزایش نرخ بهره تلاش کرد با انتقال نقدینگی به بخش بانکی مانع از اثرگذاری تورمی آن شود. این سیاست اگرچه در کوتاه‌مدت در بطن اقتصاد رکودی و شرایط فقدان فرصت‌های بدیل سودآور، پاسخ داد اما از آن‌جا که اساساً مبتنی بر ارائه‌ی سودی بسیار بالاتر از ظرفیت‌های بخش واقعی اقتصاد ایران به سپرده‌های بانکی شد در عمل ضمن تک‌رقمی کردن تورم در سال 1395 عملاً سکوی پرشی را برای گرفتارسازی اقتصاد ایران در یک مهلکه‌ی تورمی حاد در سال‌های بعدی ساخته است.

در آخرین ترازنامه‌ی بانک مرکزی (انتشار: آبان‌ماه 1396)، مشاهده‌ می‌کنیم که طی سال‌های 1390 تا 1394 به‌تدریج سهم شبه‌پول در نقدینگی و نیز سهم سپرده‌های سرمایه‌گذاری مدت‌دار در کل نقدینگی افزایش یافته است. در سال 1390 این سهم معادل 65 درصد بود اما در پی اجرای سیاست افزایش نرخ بهره‌ی سپرده‌ها به منظور مهار تورم در سه سال نخست دولت یازدهم، یعنی در سال‌های 1392 تا 1394، سهم این سپرده‌ها در کل نقدینگی را در ابتدای دوره به 74 درصد افزایش داد و در سال 1394 نیز سهم این سپرده‌ها در کل نقدینگی را به 80 درصد رساند. به عبارت دیگر، حدود چهارپنجم کل نقدینگی به صورت سپرده نزد موسسات مالی نگهداری شد و این نقدینگی با نرخی فزاینده به سبب پرداخت سودهای موهوم و غیرواقعی افزایش پیدا کرد و در سال 1394 از مجموع بیش از 10172 هزار میلیارد ریال نقدینگی کشور بیش از 8100 هزار میلیارد ریال به صورت سپرده‌های مدت‌دار بود.

پس در یک اقتصاد با رکود مزمن به منظور کاهش تورم نرخ‌های بهره‌ای نامتناسب با ظرفیت‌های سودآوری در بخش واقعی اقتصاد به سپرده‌ها پرداخت شد تا با گرایش‌های تورمی مقابله شود اما از آن‌جا که این سیاست نقدینگی موجود در اقتصاد را بسیار بیش‌ از افزایش ارزش افزوده‌های بخش‌های تولیدی و خدماتی رشد داد در عمل نطفه‌های یک تورم بسیار سنگین را در اقتصاد ایران ایجاد کرد. این فشار نقدینگی از تابستان سال گذشته محسوس بود و در سه ماهه‌ی چهارم آن سال در پی کاهش نرخ سود سپرده‌ها به‌سرعت به بازارهای مختلف هجوم آورد و ابتدا بازگشت تورم دورقمی و سپس چشم‌انداز شکل‌گیری شرایط حاد تورمی در چارچوب بحران‌های سیاسی و ژئوپلتیک جاری را رقم زد.

بنابراین آن‌چه بانک مرکزی «توطئه‌ی دشمن» می‌داند در حقیقت حاصل نابخردی‌های سیاست‌های پولی خودش در سال‌های اخیر بوده است.

اما نکته‌ی مهم‌تر توجه به مناسبات قدرت در ساختار اقتصاد سیاسی ایران و نقشی است که موسسات مالی خصوصی ـ فرادولتی (شبه‌دولتی‌ها) از طریق خلق نقدینگی در کسب سود و نیز منافع طبقاتی ویژه برای گروه‌های ذی‌نفع خودشان داشته‌اند. برای شناخت این موضوع ابتدا باید توجه داشت که از اوایل دهه‌ی 1380 که نخستین بانک‌های خصوصی شروع به کار کردند تا حدود یک دهه بعد شاهد بودیم که کم‌وبیش اغلب نهادهای قدرتمند اقتصادی و سیاسی خصوصی و فرادولتی دارای بانک مربوط به خود بودند. به نحوی که در هریک از این نهادهای قدرتمند خصوصی و شبه‌دولتی شاهد شکل‌گیری شرکت‌های بزرگ چندرشته‌ای بودیم که بانک به‌عنوان ستاد مرکزی آن عمل می‌کرد و مجموعه‌ای از شرکت‌ها در حوزه‌های مسکن و مستغلات، بازار سرمایه، بیمه و بازار پول، تجارت خارجی و خرده‌فروشی، و بسیاری فعالیت‌های دیگر عمل می‌کرد. در این میان نهاد بانکی با جذب وجوه و نیز با خلق نقدینگی نقش تعیین‌کننده در تولید و تحکیم و بازتولید مناسبات قدرت طبقاتی در جمهوری اسلامی سال‌های اخیر ایفا کرده است. برای توضیح مقدماتی بحث، بد نیست که به یکی دو آمار اشاره کنیم.

طی سال‌های 1390 تا 1394 حجم شبه‌پول از مجموع نقدینگی از 74 درصد به 86 درصد افزایش یافت. بخش عمده‌ی این نقدینگی جدید را بانک‌های غیردولتی خلق کرده بودند و به اشکال مستقیم و غیرمستقیم در خدمت سهام‌داران و ذی‎‌نفعان اصلی فعالیت‌های خودشان بود. از سوی دیگر، سهم سپرده‌های غیردیداری نزد بانک‌های غیردولتی طی دوره‌ی پنج ساله‌ی 1390 تا پایان 1394 از 75 درصد کل سپرده‌ها به 82 درصد افزایش پیدا کرد. یعنی از سویی به طور پیوسته شاهد قدرتمندترشدن نهادهای مالی غیردولتی و افزایش سهم آنان در خلق نقدینگی بوده‌ایم.

خلق نقدینگی در اقتصاد ایران یکی از سازوکارهای مهم در توزیع منافع طبقاتی به نفع گروه‌ها و طبقات فرادست جامعه بوده است که در سال‌های اخیر به‌ویژه توسط بانک‌های غیردولتی دنبال شده است. از آن‌جا که خلق این نقدینگی جدید بدون پشتوانه‌ای از خلق ارزش افزوده در بخش‌های واقعی اقتصاد صورت می‌گرفته است پتانسیل تورمی بسیار بالایی در جامعه وجود داشت که از اواسط سال گذشته به‌تدریج به فعل رسید و در ماه‌های اخیر ابعاد مهلک و بحرانی پیدا کرده است و در کاهش شدید ارزش پول ملی نیز سهم بزرگی داشته است. بانک‌ها و نهادهای مالی غیردولتی ایران به سبب حجم بالای دارایی‌های سمّی اکنون در شرایط ورشکستگی واقعی هستند و برای استمرار فعالیت خود نیازمند خلق نقدینگی تازه‌اند و همین نیز به شرایط تورمی آتی دامن خواهد زد. مسایلی مانند خروج امریکا از برجام یا تهدیدات متقابل ترامپ و ایران صرفاً فتیله‌هایی است که این نقدینگی عظیم را شعله‌ور ساخته است.

استمرار تورم کنونی با بینواسازی هرچه بیش‌تر مزدوحقوق‌بگیران و تهی‌دستان، اقتصاد ایران را به مرز فروپاشی واقعی می‌کشاند. صحبت‌هایی مانند ایجاد بازار ثانویه‌ی ارز برای تعادل‌بخشی به این بازار بیش از هر چیز در خدمت منافع مالی بخش بزرگی از طبقات فرادست است که به‌ویژه در صنایعی مانند پتروشیمی‌، معدنی، و مانند آن فعال‌اند و بدین ترتیب می‌توانند سود حاصل از صادرات احتمالی خود را به چندبرابر برسانند.

البته تردیدی نیست که اگر تحریم‌های مالی و نفتی امریکا به هر دلیلی منتفی یا از شدت آن کاسته شود در کوتاه‌مدت می‌توانیم شاهد افزایش ارزش پول ملی در مقایسه با مقطع کنونی و نیز کاهش شتاب ارزش‌زدایی از ریال باشیم. اما عوامل ساختاری‌تری در کاهش ارزش ریال در کارند. یک عامل که از نخستین شوک نفتی در سال‌های پیش از انقلاب آغاز شد و به طور ادواری در دهه‌های بعد استمرار یافت تزریق نقدینگی جدید حاصل از افزایش بهای نفت به کالبد اقتصاد ایران و به سبب آن افزایش سطح عمومی قیمت‌ها و تقلیل ارزش ریال بوده است. عامل ساختاری دیگر خلق نقدینگی در قالب شبه‌پول توسط موسسات مالی ـ اعتباری و بانک‌های خصوصی برای تأمین مالی و کسب سود است که به‌ویژه در دهه‌ی اخیر شاهد آن بوده‌ایم.

بنابراین برون‌رفت از وضع موجود بدون تغییر ساختارهای قدرت در اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی و نیز اصلاح ساختار یک اقتصاد نفتی امکان‌پذیر نیست. نخستین گام در این پهنه ادغام و ملی‌کردن بانک‌ها و موسسات مالی غیردولتی است که با خلق نقدینگی به طور بی‌‍وقفه بر آتش تورم، و ازاین‌رو سلب مالکیت از فرودستان و تحکیم و تشدید شکاف‌های طبقاتی عمل کرده‌اند. پس راه برون‌رفتی از کاهش درازمدت ارزش ریال نیست؛ مگر سلب مالکیت از سلب مالکیت‌کنندگان.

پی‌نوشت
[1] به نقل از بانک مرکزی ایران، رشد 12.5 درصدی اقتصاد ایران در سال 1395، 28 خردادماه 1396

منبع: نقد اقتصاد سیاسی