کانون نویسندگان ایران: تشدید حمله به آزادی بیان 

• کانون نویسندگان ایران درباره ی حکم زندان شاپرک شجری زاده و اعترافات مائده هژبری نوشته است این اقدامات بیش از آن‌که به “تنبیه” فرد “خاطی” نظر داشته باشد قصد سرکوب جامعه‌ی معترض را دارد …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۰ تير ۱٣۹۷ –  ۱۱ ژوئيه ۲۰۱٨

 


کانون نویسندگان ایران به حکم زندان برای شاپرک شجری زاده و اعترافات اجباری تلویزیونی مائده هژبری واکنش نشان داد و این دو اقدام را سرکوب تشدید حمله به آزادی بیان در ایران دانست:

در میان خبرهای مربوط به اعتراضات گسترده به شرایط اجتماعی و سیاسی که ماه‌هاست به چشم ‌می‌آید و به گوش می‌رسد، روزهای اخیر دو خبر بازتاب زیادی داشته است. یکم خبر محکومیت شاپرک شجری‌زاده زن جوانی است که چند ماه پیش در اعتراض به حجاب اجباری روسری بر سر چوب کرد و اکنون به ۲۰سال زندان محکوم شده که دو سال آن تعزیری و هجده سالش تعلیقی است. خبر دوم از دستگیری دختر نوجوانی به نام مائده هژبری حکایت دارد که ویدیوهای رقص خود را در شبکه اینستاگرام قرار می‌داده و حال اجبارا به تلویزیون آورده شده تا با صورتی شطرنجی شده و گریان از کار خود اعلام پشیمانی کند.

هر دو این زنان از حق آزادی بیان خود در ابراز نظر و هنر خود استفاده کرده‌اند و این نباید جرم تلقی شود. رفتار هر دو در حوزه‌ی آزادی بیان می‌گنجد. آزادی بیان فقط آزادی نوشتن و گفتن نیست بلکه آزادی هر نوع “ابراز” است که شخص یا جمعیتی از طریق آن نظر، احساس، هنر و اعتراض خود را “بیان” می‌کند؛ از جمله روسری بر چوب کردن و رقصیدن. برخورد حاکمیت با این دو زن از جنس همان برخوردهایی است که در همه‌ی این سال‌ها با معترضان، با دانشجویان، با فعالان سیاسی و اجتماعی، با کارگران، با زنان، با مخالفان سانسور و با کانون نویسندگان ایران داشته است. صدور حکم سنگین ۲۰سال حبس و رفتار خشن و تحقیر کننده با دختری نوجوان البته که حکم و برخوردی سیاسی است. سیاسی است زیرا در مقابله با آزادی بیان صادر شده؛ سیاسی است زیرا با رویکرد ایجاد هراس در جامعه‌ی معترض انجام گرفته است؛ سیاسی است زیرا بیش از آن‌که به “تنبیه” فرد “خاطی” نظر داشته باشد قصد سرکوب جامعه‌ی معترض را دارد. سرکوب فقط پس از ابراز و اعلام مخالفت و اعتراض و انتقاد انجام نمی‌گیرد بخش و شکلی از آن متوجه پیش‌گیری از آنهاست. هر مانع، از جمله ایجاد رعب و وحشت، که نقش بازداری از آزادی بیان فرد یا جمعیتی را داشته باشد، سرکوب است و این حکم‌های سنگین که از دستگاه قضایی علیه معترضان و منتقدان و علیه هر ابراز وجود آزادانه صادر می‌شود در حقیقت بر ضد همه‌ی معترضان و منتقدان بالفعل و بالقوه است.

کانون نویسندگان ایران




برازجانی ها برای دومین شب در اعتراض به کمبود آب تجمع کردند 

• گروهی از ساکنان شهر برازجان در استان بوشهر ایران یکشنبه شب برای دومین بار در اعتراض نسبت به کمبود آب تجمع کردند. آن ها به قطع و جبره بندی آب اعتراض کردند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱٨ تير ۱٣۹۷ –  ۹ ژوئيه ۲۰۱٨

 


گروهی از ساکنان شهر برازجان در استان بوشهر ایران یکشنبه شب برای دومین بار در اعتراض نسبت به کمبود آب تجمع کردند.

شرکت کنندگان در تجمع برازجان که مرکز شهرستان دشتستان است به قطع و جبره بندی آب اعتراض کردند. به گزارش خبرگزاری ایرنا در جریان این تجمع «مشکل خاص امنیتی ایجاد نشد».

ساکنان برازجان شنبه شب نیز در اعتراض به کمبود آب دست به تجمع اعتراض آمیز زده بودند. گروهی از ساکنان شهر وحدتیه در نزدیکی برازجان اوایل تیرماه در اعتراض به همین مشکل، جاده اصلی بوشهر به شیراز را به مدت چند ساعت مسدود کرده بودند.

جواد لقمان زاده، معاون سیاسی، امنیتی، اجتماعی فرمانداری دشتستان اعلام کرده است که از ابتدای خردادماه آب ورودی از تصفیه خانه بوشیکان به شهرستان دشتستان ۳۰ هزار متر مکعب کاهش یافته است.

در مقابل مهرداد ستوده، معاون امور عمرانی استانداری بوشهر بر تلاش برای حل مشکل «تنش آبی» در شهرستان دشتستان با استفاده از خط آبرسانی کوثر تاکید کرده است.

در هفته‌های گذشته ساکنان شهرهای استان خوزستان نیز در اعتراض به کم آبی و شوری بیش از حد آب دست به تجمع زده بودند. تجمع روز شنبه نهم تیر معترضان در خرمشهر با برخورد خشونت آمیز نیروهای انتظامی روبرو شد.

دستکم ۱۰ نفر در جریان اعتراضات خرمشهر بازداشت شدند. از دیگر شهرهای استان خوزستان که در اعتراض به کم آبی در آنها تجمع اعتراض آمیز برگزار شده است می توان به آبادان، ماهشهر و اهواز اشاره کرد.




دو چهره کرملین

 

در نامه ای محبت آمیز رفیق عزیز ابیش شیری ترجمه مقاله ای را از روسی برای انتشار ارسال کرده است که با خوشحالی و تشکر انتشار می یابد

رفیق شیری با اشاره به درخواست من برای ارسال نمونه هایی از نبرد طبقاتی جاری در روسیه، در نامه کوتاه خود چنین توضیح می دهد: تأکید و توجه شما به مسئله حاکمیت سرمایه بزرگ در روسیه و نقش دوگانه آن در مسائل جهانی کاملا واقع‌بینانه است و بررسی و ارزیابی از آن بسیار ضروری. به ویژه این که، حاکمیت ایران نیز وجوه تشابهی زیادی با آن دارد.
با این حال، بسیار متاسفم که امروز فقط تعداد انگشت‌شماری از رفقا به زبان روسی آشنایی داشته، مبارزه طبقاتی در روسیه را پیگیری و ارزیابی
می‌کنند.

********

 

گزینش و ترجمه مطلب پیش رو در واقع پاسخی است به ادعای آن گروه از دوستان و حتی شماری از رفقا، که پشتیبانی فکری ما از مبارزه روسیه برای ایجاد جهان چندقطبی، برای برقراری صلح و ثبات جهانی، برای اجرای موازین و مقررات بین‌المللی و منشور سازمان ملل متحد، بر علیه جهانی‌سازی آمریکایی، بر علیه جنگهای استعماری دوره حاضر و بر ضد تروریسم بین‌المللی بزمامداری امپراطوری صهیونیستی- تروریستی آمریکا را حمل بر این می‌کنند که انگار ما برغم تألیف و ترجمه چند صد مقاله و چند جلد کتاب مستند، تحقیقی و تحلیلی پیرامون فاجعه جهانی تخریب بلوک سوسیالیستی و حذف اتحاد شوروی از نقشه سیاسی جهان، از این حادثه شوم بی‌خبریم و به گمان آنها، روسیه سرمایه‌داری را همان روسیه سوسیالیستی تصور می‌کنیم. اگر چه این فرضیه نیز منتفی نیست که اساسا تبلیغات ضد «شرقی» سالهای جنگ سرد، شالوده اصلی موضع و نگرش آنها به روسیه را تشکیل می‌دهد. با این وجود، به حاملان چنین تفکر اطمینان می‌دهم که ما روسیه را حتی بسیار عینی‌تر و دقیق‌تر از آنها می‌شناسیم. منتها، نگرش و برخورد ما به حوادث جهان معاصر مبتنی است بر تضاد عمده دوران حاضر- تضاد خلق‌های مستعمرات (کهنه و نو، مرئی و نامرئی) با امپریالیسم جهانی.

مترجم

ـــــــــــــــــــــــ

 

رستم وحیداوف

نامزد دکترای علوم فلسفه، فارغ‌التحصیل دانشکده فیزیک دانشگاه اوفا (باشقیرستان)

http://www.sovross.ru/articles/1707/39991

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/07/08/

۱۷ تير- سرطان ۱٣۹۷

١

در اساطیر رومی، ژانوس یا یانوس، خدای دروازه‌ها، درب‌ها،‌ گذرگاه‌ها و مسیرهای ورودی، و همینطور خدای آغازها و پایان‌ها بود (ضمنا. ماه ژانویه، ماه نخست سال به افتخار او نامگذاری شده است). او را با دوچهره به تصویر کشیده‌اند: یکی، انسان جوان، بدون ریش، رو به آینده، دیگری، با ریش، پیرمردی با چهره چروکیده، رو به گذشته. به همین معنی نیز یک سر  عقاب دو سر منقوش در نشان میهن ما رو به شرق و سر دیگری آن رو به غرب ترسیم شده است.

حاکمیت کنونی روسیه، همانگونه که ارتباط مستقیم اخیر رئیس جمهور با شهروندان نیز نشان داد، دارای یک چهره نیست. یک چهره آن بسوی الیگارشی روسیه و نخبگان غرب و دیگری، بطرف خلق روسیه. خودتان قضاوت کنید!

۲

گفتن این که مردم روسیه از افزایش قیمت بنزبن نگرانند- یعنی چیزی نگفتن. شبکه‌های اجتماعی پر است از لعن و  نفرین بر علیه سوداگران سوخت، بررسی‌ها در خصوص تلاش برای توضیح پدیده‌های غیرعادی در اینترنت در غلیان است: صرفنظر از این که قیمت بنزین کاهش یا افزایش بیابد، در هر دو حال بنزین گران می‌شود. فشار بحدی زیاد است، که در روند ارتباط مستقیم با رئیس جمهور هم مطرح شد. آلکسی کاراوایف راننده‌ایی از سن-پطرزبورگ، یکراست از اتاقک ماشین باری در مقابل همشهری خود سؤالی دردآور برای همه مطرح کرد. در پایان پرسش یک تذکر خجالت‌آوری هم داده شد: «ما در هجده مارس انتخاب بزرگی کردیم، همه کشور به شما رأی داد، اما شما نمی‌توانید افزایش قیمت بنزین را متوقف کنید». توجه همه خوانندگان را به این نکته «نمی‌توانید متوقف کنید» جلب می‌کنم. این طرفدار پوتین در عمل از معبود خود می‌پرسد: «آیا شما در کشور خود مدیر نیستید؟ آیا شما توان و امکانی برای شکستن دندان طمع سوداگران نفت و گاز ندارید»؟

احتمال دارد او بر این باور بود، که «تزار» مشت خود را بر روی میز خواهد کوبید و داد خواهد زد: «رؤسای روس‌نفت و لوک اویل را بدست دادگاه بسپارید، من الان به حساب آنها می‌رسم! …». اما هیچ اتفاقی نیافتاد. «تزار» نه مشت بر روی میز کوبید و نه بر سر آنها داد زد. چشم برگرداند و سر در گم توضیح داد که شرکت‌های نفتی قصد دارند سود‌هایی را بدست آورند که به سبب نفروختن بخشی از نفت به خارج از دست داده‌اند و همچنین، به این دلیل نمی‌خواهد آنها را تهدید کند، که «ما روابط سازنده‌ای با سوداگران نفت و گاز داریم».

نیروهای چپ میهن‌پرست از ١۸ سال پیش توضیح می‌دهند: پوتین «امید روسیه» نیست و کسی نیست که در دوره پس از «سلطنت لیبرالی» یلتسین در راه دفاع از منافع خلق و کشور مبارزه کند. او نیز مانند یلتسین منصوب الیگارش‌هاست. فقط زمان عوض شده است. معلوم شد که چون غرب روسیه را حتی در شکل لیبرالی آن دوست ندارد، باید یک کمی بفکر قابلیت‌های دفاعی کشور بود. و نمی‌توان به مردم این همه بی‌اعتنایی کرد و آن را حقیر شمرد، و به همین سبب، بهتر است حداقل تظاهر نمود که بفکر آن هستی. از این رو، پوتین لازم دید در حرف میهن‌پرست و دوستدار خلق باشد که هم توسعه روسیه را و هم بهبودی سطح رفاه مردم را وعده کند، اما بطوری که یک سنت از حساب آبرامویچ و وکسلبرگ کم نشود…

هفتم ژوئن رئیس جمهور وفاداری خود را به کسب‌وکار بزرگ روسیه، همان کسب‌وکار بزرگ که در واقع، رئیس جمهور روسیه را «انتصاب» نمود و او را «پدرخوانده» سیاسی خود خواند، بار دیگر مورد تأکید قرار داد. در پاسخ به این پرسش: «آیا دولت از کسب‌وکار بزرگ روسیه که مورد تحریم غرب واقع شده، حمایت خواهد کرد»، پوتین الیگارش‌‌ها را به خاطر نگهداری پول‌های خود در بانکهای انگلیسی و سوئیسی مورد سرزنش قرار داد و سپس، با نقل داستان سرگرم‌کننده ده سال پیش، گفت: «در سال ۲٠٠۸ ما با پدیده معروف بحران در اقتصاد جهانی مواجه شدیم… بسیاری از کمپانی‌های بزرگ ما به وضعیت سختی گرفتار شدند، از آنجایی که مبالغ هنگفتی وام از مؤسسات مالی غرب دریافت کرده بودند… آن وقت ما چه کار کردیم؟ ما با تأمین سرمایه‌ بانک اقتصاد خارجی وام‌های آنها را مطابق قوانینی خاصی بعهده گرفتیم، هر چند بسیاری از آنها همان موقع آماده واگذاری مؤسسات خود به روبل بودند، اما من، بعنوان رئیس دولت وقت گفتم: نه، ما به شما در شرایط خاص کمک می‌کنیم، مسئولیت وام‌های شما را بر عهده می‌گیریم، و شما بعدها امکان بازخرید آنها را خواهید داشت. چنین هم شد. زمانی که اوضاع ثبات یافت، آنها مجددا خریدند و دوباره بر مؤسسات خود صاحب شدند…».

نتیجه اخلاقی این داستان ساده حتی برای پسر احمق الیگارش که در روی قایق بادبانی خود خود بوی کوکائین را همه جانبه حس می‌کند، قابل درک است. رئیس جمهور و دولت روسیه در سیمای پوتین، مدوداوف و تیم آنها یک بار  در شرایط سخت به الیگارشی روسیه کمک کردند- بار دوم نیز کمک خواهند کرد. البته، تحت «شرایط مشخصی» که آن را فقط می‌توان حدس زد».

علاقمندم توجه خوانندگان را تنها به یک نکته جلب کنم. رئیس جمهور در حالی به امتناع از خصوصی‌سازی مؤسسات الیگارش‌ها افتخار می‌کند، که آنها آماده واگذاری مؤسسات خود به دولت، بنا به اذعان او «به روبل» بودند. خوب، درست است: چرا که اگر معادن نفت، پالایشگاه‌های نفت و کارخانه‌های تولید فولاد الیگارش‌ها به دولت واگذار می‌شدند، در این صورت، این مؤسسات بودجه را پر می‌کردند، یعنی، موجب افزایش حقوق کارکنان بخش‌های دولتی، تأمین مسکن نیازمندان منزل، تثبیت قیمت مواد غذایی و همان بنزین می‌گردیدند. کوتاه سخن، همه امتیازات به انسان‌های ساده، به خلق تعلق می‌گرفت، نه به همان بوروکرات‌های سطح بالا، که با پول بودجه خلق وام‌های دریافتی الیگارش‌ها از بانکهای غربی را تأدیه نمودند. چقدر خوب! دلسوزان و مبارزان در راه رفاه مردم چیزی هم برای افتخار کردن دارند!

پس از آن رئیس جمهور نگاهی به طرف آن صفحه انداخت که اظهارات کاربر اینترنت را نشان می‌داد. چشمش به نوشته روی آن افتاد که آبرامویچ و سایر الگارش‌ها را دزد خطاب کرده بود. سپس، متفکرانه اظهار داشت که در میان فوق‌ثروتمندان «روس‌های جدید»، هم کسانی وجود دارند که سرمایه خود را صادقانه بدست آورده‌اند و هم کسانی هستند که می‌توان گفت، برعکس، «از قوانین به نوعی تخلف کرده‌اند». و بلافاصله ادامه داد: «بهتر است هم اینها و آنها در روسیه حضور داشته باشند. بخصوص اینکه ما سرمایه‌ها را دو باره عفو نموده‌ایم».

همان شهروندانی که چشم دیدن الیکارش‌های ما را ندارند، به این سبب همیشه به ولادیمیر پوتین رأی می‌دهند که کشور به زانوافتاده ما را بلند کرد و بورژواها را زیر فشار قرار داد. اما من مسئله را به روش ساده توضیح می‌دهم: عفو سرمایه‌ها- یک پاداش به بورژواها محسوب می‌شود. آنها پول‌های خود را از بانک‌های غربی به بانک‌های روسیه منتقل می‌کنند، به روسیه مالیات می‌پردازند و حاکمیت روسیه بسرکردگی ولادیمیر پوتین قول می‌دهد بورژواها را حتی اگر در سال‌های ١۹۹٠ کارخانه‌ها را با نقشه‌های حقه‌بازانه «تصاحب» نموده باشند، مورد تعقیب قرار ندهد. این در حالی است که یک انسان ساده را همان حاکمیت روسیه بدون کمترین تردید پشت میله‌های زندان می‌اندازد و هیچ عفوی هم شامل حال او نمی‌شود.

در مجموع، کلمه «عفو» در طول ارتباط مستقیم دو بار تکرار گردید: بار اول، در ابتدا، زمانی که از ولادیمیر پوتین پرسیدند آیا او حاضر است بمناسبت انتخابش افرادی را که مرتکب جنایت سنگین نشده‌اند، مورد عفو قرار دهد. پوتین بروشنی رد کرد، خندید و شوخی کرد. صحیح است، این‌ها که «برادران طبقاتی» او و دارای شماره حساب‌ و خانه‌ در لندن نیستند، این‌ها گداهای ساده‌ای هستند، که حتی از درون اتوموبیل مجلل هم نباید به آن‌ها نگاه کرد تا چه رسد به حس همدردی با آنها!

٣

چنین است چهره کرملین رو به الیگارش‌ها. با الطفات، دوستانه، محترمانه، تا جایی که باعث ناراحتی آنها نشود، موجب تحریک مناقشه نگردد… در پاسخ به پرسشی در باره غرب، این چهره با کمی تفاوت، با تغییر جزیی تقریبا همین گونه بود. رادیو و تلویزیون‌های ما پوتین را بعنوان مبارز آشتی‌ناپذیر با غرب توصیف می‌کنند که اروپا و آمریکا را به احترام به «نوزایی روسیه» وادار نمود. اما من پیشتر نوشتم که در واقعیت امر، این چیزی جز افسانه تبلیغاتی نیست («تقلید»، سوتسکایا راسیا، شماره ۸ فوریه ۲٠١۸). در مجموع، نخبگان سیاسی- اقتصادی روسیه کنونی تمایلی ندارند مدعی ابرقدرت جهانی باشند و درگیر جنگ «سرد» واقعی، یا بدتر از آن، جنگ «گرم» با غرب شوند. آنها علاقمند هستند که روسیه در همان نیم‌حاشیه سرمایه‌داری جهانی جای گیرد. بخصوص این که کشور  بحساب فروش هیدروکربورها به غرب زنده است و با پولهای حاصل از آنها در روسیه و خارج از آن عمارات و کاخ‌ها می‌سازند، فرزندان خواص را در دانشگاه‌های هاروارد و پرینستون آموزش می‌دهند و برای آنها در لندن و نیویورک (شهرهایی که فرزندان بسیاری از اشخاص بسیار مهم در آنها مقیم هستند) جای گرم و نرم تدارک می‌بینند. منتها، بخش معینی از نخبگان روسیه که در سال ۲٠١۴ غالب گردید، نمی‌خواهد وابسته ساده غرب باشد، بلکه، می‌خواهد یک نوکر دارای حق برقراری نظم خاص خود در منطقه باشد. نحبگان غربی هم به این خواست تن درنمی‌دهند. مابقی- چانه‌زنی است. اگر این چانه‌زنی‌ها با موفقیت توأم باشد، پوتین در مقام خود باقی می‌ماند، اگر نه، به نحوی از انحا «کنار می رود». در این حالت، بخش دیگری از نخبگان، «لیبرال‌ها‌« که به کمترها راضی هستند، بر سر کار می‌آیند.

البته، من چنین مدعایی را با درک وضعیت نخبگان روسیه و غرب که گزینه سوم، یعنی در شرایطی که خیزش خلق‌های روسیه و اعلام برنامه‌های غیرمنطبق خود با منافع الیگارشی روسیه و بانکداران غربی دور از ذهن بنظر می‌رسد، مطرح می‌کنم.

با تماشای برنامه ارتباط مستقیم، من بار دیگر به درستی دیدگاه خود مطمئن شدم: عبارت «ما به دنبال سازش هستیم»، چکیده اظهارات پوتین پیرامون سیاست خارجی بود. پوتین دشمنان غربی ما را که خواب تضعیف روسیه، یا بعبارت دقیق‌‌تر، پاک کردن آن از نقشه جهان را می‌بینند (فعلا فقط تصمیم نگرفته‌اند که آن را یکجا یا بصورت تکه- تکه به بلعند)، با مهربانی و صمیمیت «شرکای غربی ما» نامید. در مورد اطریشی‌ها حتی پا را فراتر گذاشت و بطور مشخص گفت: «دوستان غربی ما». اگر یک زمانی ناتو دکمه قرمز را فشار دهد، او با اظهارنظر برادرانه در خصوص ژنرال‌های ناتو، در مراجعه به خلق احتمالا خواهد گفت: «رقبای غربی ما را مورد حمله اتمی غیرمنتظره قرار دادند».

واقعا هم آنها در استخراج معادن و انتقال ثروت‌های طبیعی کشور ما به غرب که چندین نسل از جمعیت روسیه می‌توانستند به حساب این ثروتها زندگی کنند؛ در ویران کردن کامل زیرساخت‌های اجتماعی اتحاد شوروی تا آنجا که این ابرقدرت دوم جهانی هرگز نتواند دوباره سر برآورد؛ در کار تحمیق خلق بزرگ روس و خلق‌های گرفتارشده در مدار نفوذ تمدن آنها تا جاییکه هرگز نتواند مهاجم را بجای خود بنشاند و تانک‌های ما در خیابان‌های برلین بحرکت درنیآیند و کودکان آلمانی با کراوات‌های آبی، هیچگاه ترانه روسی کاتیوشا را نخوانند»، شرکای پوتین و تیم او هستند. اینطور نیست، آقای رئیس جمهور؟

۴

چهره کرملین- رو به انسانهای ساده روسیه، یک چهره کاملا متفاوت است. کمی مؤدبانه، اما بشدت خسته‌کننده، گاهی وقتها همراه با تبسم‌ طعنه‌آمیز و حتی در برخی اوقات کاملا مبهم…

البته، زمانی که باران سؤالات در خصوص مشکلات ساده مردم باریدن گرفت، ولادیمیر پوتین برای حفظ ظاهر سعی کرد. او ضمن ابراز حس همدردی، سخن درستی گفت و وعده کمک داد. اما این ابراز احساسات آنچنان نبود که او هنگام توصیف «عفو کسب‌و‌کار الیگارش‌ها» یا سازش با «شرکای غربی» از خود نشان داد.

پاسخ او به سؤال ساکنان شهر استرونینو (استان ولادیمیر)، که نگون‌بختی خود را با وی در میان گذاشتند، قابل توجه بود. شهر کوچک استرونینو در حدود ١۴ هزار نفر جمعیت دارد. در دوره اتحاد شوروی (در سال ١۹١۹) در آنجا بیمارستانی دارای بخش‌های مختلف، حتی زایشگاه احداث گردید. در دوره حاکمیت «اصلاح‌طلبان» بر اساس برنامه «بهینه‌سازی نظام پزشکی روسیه» چند بخش آن منحل گردید. حالا ساکنان شهر مجبورند کودکان بیمار را با قطار برقی به نزدیکترین بیمارستان مرکزی منطقه- شهر الکساندروفکا ببرند. مادران و مادربزرگان استرونینو بازگشایی تمام بخش‌های بیمارستان شهر خود را از رئیس جمهور تقاضا کردند.

پوتین، البته، اظهار داشت که او همیشه خواهان حفظ حلقه‌های اولیه کمک‌های پزشکی در مناطق مسکونی با جمعیت بیش از ۲٠٠٠ نفر بوده (رئیس جمهور پیشنهاد کرد که ارائه خدمات پزشکی به مناطق دارای جمعیت ١٠٠ تا ۲٠٠٠ نفر بواسطه گروه‌های پیراپزشکی- مامایی سیار انجام شود، اما در مورد نقاط مسکونی با جمعیت ١٠٠ نفر و کمتر از آن سکوت کرد. می‌توان چنین تفسیر نمود: بگذار هر طور می‌توانند به بقای خود ادامه دهند).

با این حال، بلافاصله رئیس جمهور را به استاندار استان ولادیمیروسکی وصل نمودند، و بانوی استاندار از صفحه تلویریون اعلام کرد، که مشکل موقتی است. ۴٠ میلیون روبل برای تعمیر بیمارستان استرونینو تخصیص داده شده، علاوه بر این، در آنجا مرکز کمک‌های عاجل پزشکی جدید احداث گردیده است. ۴٠ میلیون روبل چگونه خرج شد؟.. دیوارهای کهنه را به تماشای بینندگان گذاشتند، و مجری برنامه گفت که داخل دیوارها نیز تقریبا به همین گونه است…، اما پوتین چنان وانمود کرد، که انگار متوجه این تفاوت کوچک نشده است…

ساکنان سعی کردند به خبرنگار توضیح دهند که مرکز کمک‌های عاجل پزشکی جدید منطبق با نیازها نیست، اما میکروفون آنها را قطع کردند. پوتین از ورانیکا اسکوارتسوا وزیر بهداری خواست که اوضاع را کنترل نماید. او نیز مؤدبانه سر تکان داد.

این صحنه موجب افشای همدلی گردید. چگونه پوتین اطلاع ندارد که همین اسکوارتسوای وزیر، مدیر اجرایی اصلاحات، برنامه «بهینه‌سازی نظام پزشکی روسیه» را با شدت و حدت تحقق بخشید. او در سال ۲٠١۴ در مصاحبه با خبرنگار که از وی پرسید، تا کی تعداد تخت‌های بیمارستان‌های ما کاهش خواهد یافت، با صراحت اظهار داشت: «امسال در کشور ۵٠ هزار تخت بیمارستانی کاهش یافته و سال گذشته ٣۵ هزار… و این تصمیم درستی است. برای اینکه تخت خالی که دولت برای آن هزینه می‌کند، نباید باقی بماند».

اما در سال ۲٠١۷ سخنگوی مطبوعاتی وزارتخانه تحت مدیریت او کاهش تعداد تخت بیمارستان‌ها را تحت عنوان «گذار به استفاده هر چه مؤثرتر از تخت بیمارستان و انتقال بیماران به مراکز مراقبت‌ روزانه- بیمارستان‌هایی که فرد در آنها از تمام مراحل تشخیص و معاینات بهره می‌برد، اما شب‌ها آنجا نمی‌ماند»، توجیه کرد. («استفاده هر چه مؤثرتر» یعنی کاهش شمار تخت بیمارستان‌ها، بستری کردن‌ها و بیمارستان‌ها).

دقیقا همین اتفاق با بیماران خردسال شهر استرونینو افتاد. تخت‌های بیمارستان شهری آنها را کاهش دادند و پیشنهاد کردند که برای معالجه در مرکز مراقبت‌های روزانه، به آلکساندروفکا بروند (یعنی به این گونه، که کودکان بیمار تحت معالجه باید همه روزه عصر با قطار برقی بخانه برگردند و دوباره صبح باز هم با قطار برقی به بیمارستان در مرکز منطقه مراجعه نمایند). وزارتخانه به این ترتیب در مصرف بودجه تخصیصی برای بهداشت و تندرستی صرفه‌جویی می‌کند. مقامات شهر استرونینو که برای بستن بخش‌های بیمارستان شهر تصمیم گرفتند، مطمئنا، دستورالعمل صادره از سوی اسکوارتسوای وزیر را اجرا نمودند. اما حالا پوتین که همین اسکوارتسوا را به مقام وزارت منصوب نموده، مسئولیت «بررسی اوضاع» را به وی می‌سپارد. سؤال پیش می‌آید: او چه انتظاری از وی دارد؟ با امیدواری به اینکه مابقی بخش‌ها را منحل سازد؟

اعضای کمیته ابتکار شهر استرونینو، که در اثر هیجان به لکنت زبان افتاده بودند، به این سؤال خبرنگار: «شما چه می‌خواهید؟»- پاسخ ساده‌ای دادند: «برای بازسازی همه آنچه که تخریب کردند، به ما کمک کنند!» این را، البته، می‌توان درک نمود. اما درک این مسئله مشکل است که چرا آنها از کسی تقاضای کمک می‌کنند که همه چیز را تخریب کرد.

با چنین وضعیتی نه فقط بیمارستان، حتی مدرسه روستای استاری سورتایکا واقع در ناحیه آلتای مواجه شده است. مدرسه آن را منحل کرده و پیشنهاد می‌کنند بچه‌ها را برای تحصیل به روستای دیگری در هفت کیلومتری ببرند. روشن است که راه‌های ناحیه خراب است و در فصل زمستان ممکن است هر اتفاق ناگواری برای بچه‌ها بیافتد… در کل، والدین کودکان تصمیم گرفتند: در صورت انحلال مدرسه، آنها روستا را ترک نمایند. اما مایل به ترک روستا نیستند، چرا که میهن کوچک آنهاست. بدین سبب، به آخرین حربه- افتادن به پای «تزار» دست زدند. رئیس جمهور با استفاده از اصطلاح «مدارس کوچک»، بیدرنگ اظهار آگاهی نمود. واقعا هم، چه کسی بهتر از او از این مسئله آگاه است. بخصوص اینکه طرح و برنامه بستن «مدارس کوچک» در مناطق روستایی تحت مدیریت او تنظیم و تدوین گردید و وزیر آموزش و پروش منصوب وی نیز آن را اجرا کرده و می‌کند. فقط در میان جمعیت روستایی روسیه این باور غلط رایج است که مقامات محلی را مقصر همه مشکلات تصور می‌کنند و معتقدند که پوتین از آن‌ اطلاع ندارد. او قطعا کمک می‌کند، فقط باید وی را مطلع ساخت! در چنین مواردی می‌گویند: «اوه، سادگی مقدس»!

قبول کنید که اهالی روستای استاریا سورتایکا و هزاران روستای دیگر محروم شده از مدرسه بالاخره خواهند فهمید که پوتین از این موضوع اطلاع دارد. این «اصلاحات» را او مطرح و تأئید کرد. او حتی از پاسخ به شما در ارائه دلیل مبنی بر این که «ما از این مسئله خبر داریم، مدارس کوچک بسیار پرهزینه هستند»، خجالت نکشید. این گفته بدان معنی است که ما و شما از حقوق ناچیز خود مالیات پرداخت می‌کنیم. این مالیاتها قطره- قطره به بودجه اضافه می‌شوند و به میلیون‌ها و تریلیون‌ها روبل تبدیل می‌گردند. اما پوتین و مأموران او در وزارت آموزش و پرورش تصمیم گرفته‌اند پول‌های ما را برای فرزندان ما هزینه کنند- خیلی جالب است (ببخشید- مؤثر نیست). خود مقامات نیز بچه دارند. خرج آنها را پدران و مادران از آن پاداش‌هایی می‌پردازند، که حاکمیت به ازای «مصرف مؤثر بودجه» به آنها پرداخت می‌کند. این است کل داستان.

البته، پوتین در حضور شما سخن استاندار را قطع کرد و از او تعهد گرفت که این دفعه مدرسه شما را تعطیل نکند. اما در مورد بقیه بی‌رحمانه پافشاری نمود: یک برنامه «اتوبوس مدرسه» وجود دارد. به دیگر سخن، همه مدارس کوچک روستایی بطور قطع تعطیل می‌شوند. و بعدا هم نوبت به شما می‌رسد. چرا که ارتباط مستقیم با رئیس جمهور همه ساله ممکن نیست.

از سؤال معلم آموزشگاه میخائیل وهاب‌اف از یاکوتیا نیز متأثر شدم (ممکن است، به این دلیل که من هم معلم هستم و با وضعیت مشابهی مواجه شده‌ام). در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، حقوق او و همکاران وی را تا ۶٠ هزار روبل افزایش دادند- «بموجب دستورالعمل‌های ماه مه». اما پس از سه ماه (یعنی درست پس از انتخابات)، مبلغ افزوده را حذف نمودند. مقامات اغلب توضیح می‌دهند: «حکمی دایر بر حفظ حقوق و دستمزد بالا در سه ماه اول سال ۲٠١۸ صادر شده بود (یعنی برای دوره مبارزات انتخاباتی). این موضوع میخائیل وهاب‌اف را عصبانی کرده است. اما او، بر خلاف من، طرفدار پوتین است و به او رأی داده و در «انجام کارهای بزرگ برای وی موفقیت آرزو کرده است». (به باور من، اگر چنین آرزویی برآورده شود، وهاب‌اف بطور کلی از حقوق و دستمزد محروم خواهد شد. زیرا، «کار بزرک» حاکمیت ما چیزی نیست جز نابودی کامل نظام آموزشی اتحاد شوروی). این معلم فقط به این خیال است: شاید پوتین از این موضوع بی‌اطلاع بوده، ممکن است متوجه شود.

پوتین با قیافه جدی در این باره اظهار نظر می‌کند، که ارتقاء سطح رفاه شهروندان الزامی است و او این موضوع را در یکی از جلسات هیأت دولت مطرح خواهد کرد. در رابطه با این مورد مشخص پوتین پیشنهاد کرد که این … به آغاز سال مالی جدید مربوط است. توضیح عجیب- غریبی است. زیرا سال مالی جدید در روسیه از اول ماه ژانویه آغاز می‌شود، اما وهاب‌اف اظهار داشت که از قضا اضافه حقوق‌ها را از ماه ژانویه تا ماه مارس بطور منظم پرداختند و آن را از ماه آوریل قطع کردند. با این وجود، رئیس جمهور باید حرفی برای گفتن داشته باشد، و علاوه بر این، مخاطب سخنان او، شاید، آموزگار یاکوتیایی نبوده، بلکه، استاندار موقت یاکوتیا، نیکولایف بوده که چهره او بلافاصله در صفحه تلویزیون نمایان شد.

نیکولایف اشاره مقام عالی را درک نکرد و پاسخ داد: «حقوق‌ها در جمهوری ما افزایش یافته، هیچ کسر و کاهشی در کار نیست…». بسخن دیگر، به آغاز سال مالی ربظی ندارد… پوتین به روی خودش نیاورد، از توضیح مسئله چشم پوشید و به دادن پاسخ به دیگر سؤالات پرداخت. به همین سبب، پیش‌بینی آسان است: استاندار به وزارتخانه خبر می‌دهد، وزارتخانه نیز به آموزشگاه زنگ می‌زند، افزایش حقوق وهاب‌اف و همکاران او را دو ماه دیگر تمدید می‌کنند و سپس،به روال معمول می‌گویند: «پول نداریم، شما تحمل کنید». سال آینده از طریق خط ارتباط مستقیم با رئیس جمهور تماس بگیرید!

خبرنگاری که این سؤال را برگزید اضافه کرد، که این مورد استثنایی نیست، بلکه، همه‌جایی است و از جمله، در نوواچرکسک، اومسک، استان آمور و پطربورگ نیز رخ داده است. من خود در این باره در حکایت «باز هم یک روز دیگر ایوان دنیس‌اف» که «سووتسکایا راسیا» چاپ کرد، نوشتم. در آستانه انتخابات ریاست جمهوری حقوق کارکنان دولت را در همه جا افزایش دادند، اما پس از انتخابات مبالغ را افزوده را به انحاء و اشکال مختلف حذف نمودند. قبل از انتخابات از مسکو دستور افزایش حقوق کارمندان به حساب «اندوخته‌های داخلی» صادر شد… رئیس جمهور از این مسئله قطعا اطلاع داشت. اما برای حفظ ظاهر، عبارت آغاز سال مالی جدید را اختراع ‌کرد…

علاوه بر این‌ها، گفتگو با جنگ‌زدگان از دنباس بیش از همه مرا حیرت‌زده کرد. زنان بدبخت که از زیر باران گلوله‌های توپ و خمپاره نیروهای مسلح اوکراین بطور معجزه‌آسا از مرگ نجات یافته‌اند، به رئیس جمهور توضیح می‌دادند که از چند سال پیش به روسیه پناه آورده‌اند، برای اخذ حق شهروندی تلاش می‌کنند، اما مقامات امروز و فردا می‌کنند، و قانون، متأسفانه، حامی پناهنده نیست. رئیس جمهور در پاسخ به آنها گفت: «ما بارها این مسئله را مطرح کرده‌ایم، من طی فرمانی، توجه اداره خدمات مهاجرتی را به موضوع جلب کرده‌ام تا پیشنهاد مقتضی ارائه داده، این مسائل، و اگر ضرورت داشته باشد، قوانین موجود را تنظیم نماید. انجام همه این‌ها لازم است. من این موضوع را بار دیگر، هم به وزیر کشور و هم به خود اداره خدمات مهاجرتی گوشزد خواهم کرد. ما در رابطه با این مسائل طرح‌های قانونی تهیه کرده‌ایم، اما، متأسفانه، آنها تا کنون اجرا نشده‌اند. من سعی می‌کنم کاری کنم تا مشکل شما حل شود. اما مشکل خیلی بزرگ است».

من درک می‌کنم که رئیس جمهور صرفنظر از اشتهار به «دیکتاتور مقتدر»، در واقعیت امر بخش اقتصادی دولت را کنترل نمی‌کند. هم در دولت‌های پیشین و هم در دولت کنونی تیم اقتصادی متشکل است از لیبرال‌های گارد قدیمی، و آنها همان تصمیماتی را اجرا کنند که در مراکز یاسین و گایدار اتخاذ شده‌اند (و در آنجاها نیز به سهم خود، برنامه اجرای تصمیمات مراکز تحلیلی «شرکای غربی ما» تنظیم می‌شود). به همین دلیل نیز پوتین در ارتباط مستقیم به سؤالات مرتبط با مالیات و افزایش سن بازنشستگی با طفره رفتن و بدون اعتماد به نفس پاسخ داد. شاید این واقعیت خوشآیند او نباشد، اما کاری از دست او ساخته نیست. با این حال، من همیشه تصور می‌کرد، که ارکان قدرت تحت کنترل رئیس جمهور و اطرافیان وی قرار دارد. ولی بنظر می‌رسد او به وزارت کشور و رهبری اداره خدمات مهاجرتی دستور می‌دهد، اما آنها دستور وی را سالهای متمادی اجرا نمی‌کنند- و هیچ… در این صورت، تقاضا از رئیس جمهور چه معنی دارد؟.. باید مستقیما از رهبری اداره خدمات مهاجرتی و وزیر کشور درخواست کنید!

خلاصه گفتار: رئیس جمهور «مردمی» ما، هم می‌تواند و هم می‌خواهد به الیگارش‌هایی که مورد تحریم واقع شده‌اند، کمک کند. «مبارز انعطاف‌ناپذیر با غرب» دائما پی‌جوی راه‌های سازش با «شرکای غربی» خواهد بود، حتی، زمانی که در یکی از دیدارها با «شرکا»، به روی وزیر امور خارجه تف کنند. کمک به پناهندگان، آموزگاران، پزشکان، بیماران فاقد بیمارستان، اهالی روستاهای در حال مرگ را او در هیأت دولت مذاکره خواهد کرد، «به دولت دستور خواهد داد»، «بررسی مسئله را از وزیر خواهد خواست». خوب، حداقل «در مورد مشخص شما کمک می‌کنیم»، و بطور کلی، مسائل بسیار گسترده است»… آن چهره کرملین که رو به خلق ستمدیده روسیه گرفته، چندان با الطفات و مهربان نیست…

تصور کلی چنین است، که ایفای نقش «مدافع مردم» در شرایط تعمیق هر چه بیشتر اصلاحات نئولیبرالی ضد مردمی بسیار دشوار است.




واکنش شبکه‌های اجتماعی به اعترافات مائده هژبری 

فاجعه فرهنگی ناشی از سلطه ی مذهب ارتجاعی و قهقرایی ، زایش مبارزان فداکار و مبتکر علیه سیطره ی اندیشه ی قرون وسطی را باعث می گردد. تضاد فرهنگی با پاسخ ابتکارهای بدیع و بهره گیری از امکان ها راه حل نهایی خود را می یابد. نه احکام جابرانه زندان که برای نمونه مبارزان برای برخورداری از حق پوشش سر به آن محکوم شده اند و باید برای دو سال و سه ماه زندان ارتجاع را تحمل کنند، ارتجاع حاکم مذهبی را نجات نمی دهد. به خفقان با یورش به مواضع ارتجاع توسط مبارزان پاسخ داده می شود. نمونه جدید آن رقص مائده هژبری هفده ساله و مادری که گفت «برای نوجوانی و جوانی به سرقت رفته شما، برای آزادی و شادی که حقتان هست؛ می‌رقصم». نبرد ادامه دارد
***********

• بازداشت مائده هژبری دختر ۱۷ ساله ای که کلیپ‌هایی از رقص خود در شبکه های اجتماعی منتشر می‌کرد و سپس پخش اعترافات تلویزیونی وی، واکنش شدید کاربران شبکه‌های اجتماعی را در پی داشته است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱٨ تير ۱٣۹۷ –  ۹ ژوئيه ۲۰۱٨

بازداشت مائده هژبری دختر ۱۷ ساله ای که کلیپ‌هایی از رقص خود در شبکه های اجتماعی منتشر می‌کرد و سپس پخش اعترافات تلویزیونی وی، واکنش شدید کاربران شبکه‌های اجتماعی را در پی داشته است.

اعترافات این دختر ۱۷ ساله با نام «مائده هژبری» به همراه چندین دختر جوان دیگر در برنامه‌ای با نام «بیراهه» روز شنبه از شبکه یک تلویزیون ایران پخش شد.
در یکی از صحنه‌های اعتراف این مستند، دختری که چهره‌اش مشخص نیست در حالی که گریه‌ می‌کند می‌گوید که «من برای دل خودم می‌رقصم.»
تاریخ بازداشت و روند بررسی «پرونده» این دختران مشخص نیست.

مائده هژبری، دختر جوان ایرانی که ویدئوهای رقص او در فضای مجازی پرطرفدار بوده، توسط پلیس فتا دستگیر شد. مائده هژبری، متولد سال ۱۳۸۰، ورزشکار در رشته‌های پارکور و ژیمناستیک و مربی رقص است که مدتی است در شبکه اجتماعی اینستاگرام فعالیت می‌کند.

مائده هژبری، تعدادی از ویدئوهای رقص خود را در صفحه شخصی خود در اینستاگرام به اشتراک گذارده است. او تاکید کرده است که با هیچ گروهی مرتبط نبوده و تنها بنا بر تمایل شخصی و بدون قصد و منظور خاصی اقدام به انتشار ویدئوهای خود در اینستاگرام نموده است.

از اردیبهشت امسال برخورد با کسانی که در اینستاگرام ویدئوهایی از رقص خود منتشر می‌کردند آغاز شده و صفحات بسیاری از آنان بسته شده است.

در پی پخش این مستند از تلویزیون تورج کاظمی، رئیس پلیس سایبری در گفتگو با خبرگزاری ایلنا گفته بود که بیش از ۳۰ درصد پرونده‌های مربوط به شاخ‌های اینستاگرام که از سوی فتا ناجا اعلام می‌شود، مربوط به تهران بزرگ است و تاکنون یک سوم این پرونده‌ها به نتیجه رسیده و مسئول یا مدیر صفحه به فتا احضار شده و اقدامات لازم در مورد آنها انجام شده است. پیش از آن نیز معاون اول دادستان کل کشور مبنی بر فیلترینگ زودهنگام اینستاگرام خبر داده بود.

اما کاربران شبکه‌های اجتماعی، فعالان سیاسی و چهره‌های هنری، ورزشی و سینمایی نسبت به پخش این مستند اعتراف گیری و بازداشت این دختر نوجوان واکنش نشان داده‌اند.

هشتگ برقص تا برقصیم؛ واکنش به بازداشت مائده هژبری

یکی از واکنش‌های شبکه‌های اجتماعی به بازداشت مائده هژبری، انتشار ویدئوهایی از رقص کاربران با هشتگ برقص تا برقصیم بود که اولین‌بار با رقص مادر یکی از کاربران توئیتر داغ شد.

یکی از کاربران توئیترکلیپی از رقص مادر خود منتشر کرده و می‌نویسد: مادرم گفت «برای نوجوانی و جوانی به سرقت رفته شما، برای آزادی و شادی که حقتان هست؛ می‌رقصم»

یکی دیگر از کاربران نیز در حالی که پشت به دوربین می‌رقصد می‌نویسد: «میرقصم تا ببیند و بدانند با گرفتن نوجوان‌ها و مائده ها نمی‌توانند شادی و امید را از ما بگیرند و ما امید به دیدن ایرانی آزاد، شاد و با آینده روشن داریم.

حسین ماهینی، بازیکن تیم فوتبال پرسپولیس نیز در حساب توئیتری خود نوشته است: «من خودم تو خونه با دخترم می‌رقصم و اتفاقا کلی هم ذوق می‌کنیم، از دست‌زدن شروع کردیم و حالا رسیده به بندری رقصیدن.»

چرا دزدها نمی‌رقصند؟

بسیاری از چهره‌های مطرح در شبکه های اجتماعی از بازداشت و مجرم خواندن یک رقصنده نوجوان و عدم پیگیری پرونده مفسدان اقتصادی انتقاد کرده اند.

امیر مهدی ژوله، فیلمنامه‌نویس، طنزپرداز و بازیگر در صفحه اینستاگرام خود نوشت: «کاش دزدها و رانت خوارها و اختلاس گرها و بی عرضه ها و بی شرف های مملکت همه زن بودند. بالاخره فیلم یه طره مویی، سازی، رقصی، آوازی، لبخندی، چیزی ازشان درمی آمد، به فارسی سخت از وسط جر داده میشدن.»

عده‌ای دیگر از کاربران با انتشار عکسی جدید منسوب به محمودرضا خاوری، متهم پرونده اختلاس سه هزار میلیارد تومانی که به کانادا گریخت در کنار عکسی از مائده هژبری از بی عدالتی انتقاد کردند.

کاربر دیگری با اشاره به شعر فردوسی در شاهنامه با مضمون «هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند» می‌گوید: «دختری را به جرم پخش هنر رقص در اینستاگرام دستگیر و به اعترافات تلویزیونی واداشته‌اند، همزمان عضو کابینه دولت گفته دستگیر یا زندانی کردن متخلفان اقتصادی کار درستی نیست چون آرامش بازار را بهم می‌زند!»

* با استفاده از گزارش های یورو نیوز و خبرگزاری فرانسه




تظاهرات در برازجان در اعتراض به بحران آب 

بی تفاوتی نسبت به نیاز مردم به آب آشامیدنی  سالم و کافی توسط دولت ها با هدف ایجاد شرایط خصوصی سازی بی سروصدای آب آشامیدنی در نهان عملی می گردد. فروش آب آشامیدنی در بطری های پلاستیکی یکی از سودآورترین سرمایه گذاری های کنسرن های فراملی را در جهان تشکیل می دهد. برای نمونه ۷۰ درصد مصرف آب در بطری در جهان در دست شرکت نستله ی سویسی متمرکز است. این شرکت با خریدن زمین هایی که در آن منابع زیرزمینی آب در کشورهای افریقایی و آمریکای مرکز- جنوبی قرار دارد، روند خصوصی سازی آب آشامیدنی را به سود سرمایه مالی امپریالیستی به پیش می برد.

” توده ای ها”

 

• در اعتراض به بحران آب، این بار مردم برازجان واقع در استان بوشهر در مقابل فرمانداری این شهرستان تظاهرات کردند. در چند روز گذشته شهرهای خوزستان شاهد اعتراضات مردم به کم آبی بوده اند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱۷ تير ۱٣۹۷ –  ٨ ژوئيه ۲۰۱٨

 


برخی از شهرستان‌های استان بوشهر مانند دشتستان گاهی حدود چهار روز آب ندارند

در اعتراض به بحران آب، این بار مردم برازجان واقع در استان بوشهر در مقابل فرمانداری این شهرستان تظاهرات کردند. رسانه‌های ایران از “درخواست برازجانی‌ها از مسئولان برای نظم‌دهی به توزیع آب” نوشتند.

خبرگزاری صدا و سیما گزارش داده است که تجمع مردم برازجان روز شنبه از ساعت ۱۹ در میدان ۱۷ شهریور این شهر آغاز شده است و “تعدادی از مردم” برازجان مرکز شهرستان دشتستان از مسئولان خواستند که به وضع آب این شهرستان نظم بدهند.

به گزارش دویچه وله، در ویدیوهایی که در شبکه‌های اجتماعی و یوتیوب انتشار یافته تظاهرکنندگان در مقابل فرمانداری برازجان شعار می‌دهند: “اگر فرماندار نیاد، امشب قیامت میشه”، “یه دزدی هم کم بشه، مشکل ما حل میشه” و “مشکل ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست”.

در چند روز گذشته شهرهای بزرگی مانند آبادان و خرمشهر استان خوزستان در جنوب ایران هم شاهد تظاهرات مردم در اعتراض به بحران آب بود. در این تظاهرات بنا به گفته مقامات قضایی کشور تعداد زیادی هم دستگیر شده‌اند.

بحران آب در جنوب کشور در قیاس با سایر نقاط ایران حاد‌تر است.

بنابه گزارش خبرگزاری صدا و سیما مسئولان محلی تلاش می‌کنند مشکل کمبود و توزیع آب در برازجان را حل کنند.

مهرداد ستوده معاون امور عمرانی استاندار بوشهر گفت: «با توجه به کاهش بیش از ۵۰ درصدی ورودی آب از خط کازرون به دشتستان، بخشی از آب این شهرستان را از خط کوثر تامین خواهیم کرد.»

کیقباد یاکیده، مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب استان بوشهر هم از حفرچاه برای حل بحران کم‌‌آبی خبر داده است. او در این باره تاکید کرد: «حفر ۱۱ حلقه چاه در دستور کار است که دو حلقه چاه تا‌کنون حفر شده و دو حلقه چاه دیگر نیز تا هفته آینده یا کمی دیرتر به بهره برداری خواهد رسید.»




روحانی: بسته پیشنهادی اروپا مایوس کننده است 

منافع مشترک سرمایه ی جهانی را در به بند کشیدن نواستعماری کشورهای پیرامونی روحانی ها درک نخواهند کرد

با این حال اعتراف روحانی برای مبارزان آموزنده است.

 

“توده ای ها “

*************

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۱۴ تير ۱٣۹۷ –  ۵ ژوئيه ۲۰۱٨

 


حسن روحانی رئیس جمهور اسلامی ایران بسته پیشنهادی سه کشور اروپایی برای ادامه همکاری‌های فیمابین در چارچوب برجام را مورد انتقاد قرار داد و گفت:« انتظار ارائه یک بسته روشن و صریح از سوی سه کشور اروپایی درباره برجام داشتیم.»

حسن روحانی، رئیس جمهوری ایران عصر روز پنجشنبه و در تماس های تلفنی با آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان و امانوئل ماکرون رئیس جمهوری فرانسه از این بسته پیشنهادی ابراز نارضایتی کرد.

روحانی به مرکل گفت: خروج یکجانبه آمریکا از برجام را فرصت محدودی برای اروپا دانست تا مواضع خود درباره نحوه ادامه برجام را روشن و صریح اعلام کنند اما به گفته او در این مدت مشکلات اقتصادی، بانکی و نفتی برای ایران ایجاد شده و شرکت‌های خارجی فعال در ایران برای ادامه فعالیت با تردید مواجه شدند.

روحانی بسته پیشنهادی سه کشور اروپایی را برای ایفای تعهدات آنها در قالب برجام، مایوس کننده عنوان کرد و آن را یک سری تعهدات کلی در حد بیانیه‌های سابق اتحادیه اروپا ارزیابی کرد که انتظارات ایران را برآورده نکرده است.

رئیس حکومت اسلامی در ادامه این تماس تلفنی ابراز امیدواری کرد که نشست روز جمعه وزرای ۵ کشور اروپایی در وین، پیام صریح و روشنی برای ادامه همکاری در چارچوب برجام داشته باشد.

آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان نیز در این گفتگوی تلفنی تصریح کرد که هر چند در بسته پیشنهادی به ایران موضوعات کلی و اصولی مورد اشاره قرار گرفته ولی در زمینه جزئیات باید گفت و گوهای دو طرف ادامه یابد.

خانم مرکل تاکید کرد که آنچه اهمیت دارد این‌است که ما مطمئنیم که می‌خواهیم در برجام بمانیم و روند گفتگوها باید با آرامش به سرانجام برسد.

حسن روحانی در گفتگوی تلفنی خود با رئیس جمهوری فرانسه نیز بر ضرورت توجه جدی به نکات مدنظر و تامین خواسته های جمهوری اسلامی برای ادامه روند همکاری ها در اجلاس روز جمعه وزرای خارجه ۵ کشور در وین تاکید کرد.

وی، تلاش فرانسه در روند حفظ برجام در ماه‌های گذشته را مثبت دانست و اظهار داشت: بسته پیشنهادی اروپا درباره ادامه روند همکاری ها در برجام دربرگیرنده همه خواسته های ما نیست و امیدواریم روند مذاکرات وزرای ۵ کشور فردا (جمعه) در وین، بتواند خواسته های ایران را برای ادامه همکاری در برجام تامین کند.

روحانی با اشاره به فعالیت های اقتصادی و روابط بانکی و مشکلات به وجود آمده برای برخی شرکت های اروپایی در پروژه های ایران، بواسطه خروج یکجانبه آمریکا از برجام، گفت: انتظار ما از اروپا ارائه یک برنامه عملیاتی روشن و دارای زمان بندی است تا بتواند نقشی جبران کننده در قبال خروج آمریکا داشته باشد.

مکرون نیز در این مکالمه تلفنی با اشاره به اراده فرانسه برای پایبندی به تعهدات خود در برجام، بر ضرورت تلاش برای ادامه همکاری ها و گفت وگوهای فی مابین برای تداوم این توافق مهم تاکید کرد.

رئیس جمهوری فرانسه با بیان اینکه اروپا برای حفظ برجام به تلاش های خود ادامه می دهد، افزود: نشست وزرای ۵ کشور در وین می تواند توازن خوبی میان موضوعات سیاسی و اقتصادی برای ادامه روند همکاری ایجاد کند.




اقتصاد سیاسی «جنگ با تروریسم» 

حامد سعیدی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱۱ تير ۱٣۹۷ –  ۲ ژوئيه ۲۰۱٨

 

سهمی در تحلیل خاستگاهِ اقتصادیِ وقوعِ جنگ علیه تروریسم

پیش‌درآمد
واقعه‌ی یازده سپتامبر 2001، چرخشگاهی در روابط بین‌المللی در ابتدای قرن بیست‌ویکم رقم زد که تحولات ناشی از آن به شکل بارزی بعد جهانی به خود گرفت (Cox, 2017). متعاقب این رویداد، جورج بوشِ پسر جنگ با تروریسم را «عملیات عدالت بی‌پایان« نامید و کلیه‌ی کشورهای جهانی را چنین فراخواند که «هر کس با ما نیست بر ماست«. پیرو چنین سیاستی آمریکا توانست بخش بزرگی از کشورهای دنیا را پشت سر خود به‌خط کند و این‌چنین ائتلافی گسترده مرکب از کشورهای عضو ناتو و حتی دیگر دولت‌های منطقه‌ای را تشکیل دهد. تونی بلر، نخست‌وزیر وقتِ انگلیس، نیز اعلام کرد که کارزار کنونی باید بخشی از یک پروژه‌ی بزرگ‌ترِ «منظم‌کردن مجدد جهان» شمرده شود (Wood, 2003, 146) . جهان پس از این واقعه، وارد فاز نوینی از تاریخ خود شد و نظم جدی شروع به نضج‌گرفتن کرد. اگرچه جهان بعد از سقوط دیوار برلین، تک‌قطبی شده بود و ابرقدرتی آمریکا با آغوش باز از سوی بخشِ اعظمی از کشورهای جهان پذیرفته شده بود، منتها رقابت‌های امپریالیستی پایانی نداشت و با برپا شدن این جنگ، قرن بیست‌ویکم با توحشی ویرانگر آغازیدن گرفت. در نتیجه‌ی این تحول، تقریباً تمامیِ وجوهِ حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ مردم جهان و به‌خصوص خاورمیانه تحت تاثیر قرار گرفت. به‌رغم این‌که پشتیبانی تاریخی ایالات متحده آمریکا از سازمان القاعده و دیگر گروه‌های تروریستی در اقصی نقاط جهان بر کسی پوشیده نیست (Blum, 2014)، چنین ادعا می‌شود که این جنگِ بدون‌مرز، پاسخی است به جهانی که در آن نه دولت-ملت‌ها، بلکه مخالفان غیردولتی، یعنی تروریست‌ها، خطری جدی‌تر برای جهان محسوب می‌شوند. این‌چنین، جنگ بی‌پایان را به منظورِ برقراری «صلح جهانی» و خلاص شدن از «شرِ تروریسم» آغاز کردند. بدین‌سان میلیتاریزه کردن گسترده‌ و بی‌پایانِ خاورمیانه و شمال آفریقا (افغانستان، عراق، لیبی و سوریه) عملی گردید.

گفتمانِ پروبلماتیکی که در این‌میان پدیدار می‌شود این است که «جنگ با تروریسم»[1]به‌عنوان یک جنگ «عادلانه و بشردوستانه» توصیف می‌شود؛ گفتمانی که در یک برهه‌ی تاریخی (البته کم‌وبیش تاکنون نیز) در ابعاد گسترده‌ای به گفتمان غالب مبدل گردید و تقریباً جامعه‌ی جهانی را طوری پشت سر خود بسیج کرد که حتی بخشی از نیروهای چپ در غرب نیز با آن‌چه ادعا می‌شد، همسویی نشان دادند و گسیل نیروی نظامی به این مناطق را مثبت ارزیابی می‌کردند .(Bricmont, 2007) نهادهای متعددی در سطح ملی و بین‌المللی، سازمان‌های حقوق‌بشری و رسانه‌های غول‌آسای بورژوازی، دست در دست هم در راستای نهادینه‌کردنِ این گفتمان چنان عزم‌شان را جزم کرده بودند که عملاً تاب تحمل در برابر این پروپاگاندا دشوار و بی‌هوده به نظر می‌رسید. تبلیغاتِ مسمومِ «مبارزه با تروریسم و گسترش دموکراسی و دفاع از حقوق ‌بشر»، به‌طور ناباورانه‌ای اذهان بخشِ گسترده‌ای از جامعه‌ی جهانی را به انقیاد در آورده بود؛ گفتمانی شکل گرفته بود که به‌سان ایدئولوژیِ مشخصی در تاروپود جامعه رسوخ و موقعیت هژمونیک پیدا کرده بود. همان‌طور که امانوئل تود (2002) بیان داشته این مهم عملاً دولت آمریکا را مجاز ساخت تا هرکجای جهان که خواست، خشونت نظامی خود را به کار ببندد. پیرو چنین سیاستی بخشی از جهان کنونی، به‌خصوص خاورمیانه و شمال آفریقا، زیر چکمه‌های امپریالیسم آمریکا و متحدینش به ورطه‌ی ویرانی‌ کشیده شده‌اند، زندگی میلیون‌ها انسان به کام مرگ فرو رفته و حیات اجتماعی ساکنین آن کماکان در حال فروپاشی است. با گذشتِ قریب به دو دهه نه تنها جنگ با تروریسم، آن‌طور که ادعا می‌شد، شانسی برای پایان‌دادن به تروریسم نداشته، بلکه زمینه‌های مادی و اجتماعیِ رشد و گسترش تروریسم را در جهان افزایش داده و عملاً خاورمیانه را به بی‌ثبات‌ترین منطقه‌ی جهان مبدل ساخته است. با این وصف، هر آن‌چه هم‌اکنون نیز در جریان است نه تنها در میان گردوغبار به‌پاخاسته قابل توضیح نیستند، بلکه ضروری‌ست ظاهر مه‌آلودِ این گفتمان را کنار زد و در ژرفای دگردیسی‌های اجتماعی، حادث‌شدنِ این جنگ را مورد غور و بررسی قرار داد.

بنابراین، چنانچه لفاظی‌های رتوریک بوش و بلر و نیز شعارهای اخلاقی و فریبنده‌ی این دولت‌ها را کنار نهیم، آن‌چه باقی می‌ماند مجموعه‌ای از پایه‌ای‌ترین پارامترهای اقتصادی و سیاسی هستند که با اتکا به آن‌ها، بروز این جنگ را می‌توان توضیح داد و تحلیل کرد. هرچند استیلای گفتمان پرطمطراق «جنگ عادلانه و بشردوستانه»، عملی‌کردن جنگ را تسهیل کرد، اما بدون ارجاع به فاکتورهای عینیِ اقتصادی و سیاسی در فرآیند دگرگونی‌های اجتماعی پیش از شروع جنگ، قادر نخواهیم بود امکان و ضرورت‌های وقوع چنین جنگی را تبیین کنیم. از این‌رو، این مقاله به‌طور مشخص روی این پرسمان تأمل و تعمق می‌کند که کدامین خاستگاه و ضرورت‌های اقتصادی، وقوعِ «جنگ با تروریسم« را برای آمریکا ناگزیر ساخته بودند. پرواضح است که فاکتورهای متعدد سیاسی و بین‌المللی دیگری در بروز و ظهور این جنگ نقش عمده‌ای بازی کرده‌اند، منتها در این جُستار عوامل اقتصادی پایه و اساس تحلیل قرار می‌گیرند.

سهمی که این مقاله در توضیح و تحلیلِ «جنگ علیه تروریسم« ادا می‌کند این است که ورای تحلیل‌های پرحجم سطحی و ژورنالیستی، قصد دارد پولاریزه‌شدن و تغییر و تحولاتی را که نظم جهانی پیش از جنگ به خود گرفته بود در چارچوب اقتصادِ سیاسیِ سرمایه‌داری بررسی و به تبع آن زمینه‌های عینی و اقتصادی وقوعِ «جنگ با تروریسم» را تبیین کند. از این‌رو، لازم است گفتمان مسلط «جنگ عادلانه و ضد تروریستی» را در ارتباط با نهاد‌های متعدد رسمی و غیررسمی محلی و بین‌المللی که این گفتمانِ رایج را تولید و آن را برحق و مشروع بر جامعه تحمیل می‌کنند در چارچوب یک نظم معین جهانی و در یک ساختار تاریخی مشخص توضیح داد. این پرسمان از منظر نظریه‌ی انتقادی (نئوگرامشی) در حوزه‌ی روابط بین‌المللی پژوهیده خواهد شد. با کاربست این پارادایم تلاش می‌شود توضیح و تحلیل مقوله‌ی جنگ را در دینامیسم روابط تولیدی و دگرگونی‌های اجتماعی جستجو کرد. بنابراین، برای پاسخ به پرسش طرح شده، ابتدا چارچوب تئوری مورد نظر را مشخص و از همین نگرگاه به‌طور شماتیک، جهانی‌شدن به‌عنوان یک ساختار تاریخی معین تعریف می‌شود. سپس، فشارهای اقتصادی برخاسته از وضعیت اقتصادی آمریکا و نیز موقعیت امپریالیسم آمریکا در سطح بین‌المللی، به‌عنوان نیروی محرکه‌ی پشت «جنگ با تروریسم»، رونمایی خواهند شد. در نهایت، این مقاله با نتیجه گیری از آنچه ارائه می‌شود پیوند میان فاکتورهای اقتصادی، گفتمان مسلط و نهادهای مرتبط را به تصویر خواهد کشید.

چارچوب نظری

نقش تئوری در تحلیل مقوله‌ی جنگ، به‌مثابه‌ی یک پدیده‌ی مشخص و یک واقعیت بالفعل اجتماعی، بایستی ریشه‌یابی شرایط مشخصی را دنبال کند که جنگ بر بستر آن ضرورت پیدا می‌کند و به صورت جنگ میان دو یا چند کشور مشخص به منصه‌ی ظهور می‌رسد. مفهوم «ضرورتِ جنگ» چنین دریافت می‌شود که تحلیل و امکان وقوع جنگ، در سیر تحولات مناسبات تولیدی در صورت‌بندیِ اقتصادی ـ اجتماعی سرمایه‌داری اساس گرفته شود تا بر گستره‌ی آن حادث‌شدن جنگ، در رابطه با نیازها و دگردیسی‌های شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و به‌طور مشخص تحولاتی که دولت‌های سرمایه‌داری در یک برهه‌ی زمانی از سر گذرانده‌اند، تحلیل شود. از این چشم‌انداز چنین استنباط می‌شود که جنگ، نه به‌عنوان پدیده‌ای انتزاعی و برخاسته از بدذاتیِ انسان (آن‌گونه که ایدئولوگ‌های نظریه‌ی رئالیسم در حوزه‌ی روابط بین‌المللی ادعا می‌کنند)، بلکه برآیند دگرگونی‌های مناسبات تولیدی است که زمینه‌های بالقوه‌ی رخداد و استمرار جنگ را مهیا می‌سازند. در واقع، لازم است آن شرایط متعددِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌ای را توضیح داد که توسل به سیاست قهرآمیز از سوی دولت یا دولت‌های معینی، از حیث منافعِ طبقاتی‌ای که این دولت‌ها نمایندگی و تعقیب می‌کنند، ضرورتِ سرمایه‌دارانه پیدا می‌کند. ارائه‌ی‌ چنین تحلیلی مستلزم این واقعیت است که بایستی از مناسبات تولیدی و تحولات اقتصادی در شرایط معین تاریخی عزیمت کرد تا عوامل روبناییِ بروز و ظهور یافته را دست‌نشان ساخت.‌ شایان توجه است هرگاه از رابطه‌ی میان دو مقوله‌ی «زیربنا» و «روبنا» صحبت می‌شود، نه برخوردی دترمینیستی و یک‌سویه، بلکه پیوندی متقابل و ناگسستنی میان دگرگونی‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در فرآیند تحولات تاریخی–اجتماعی مد نظر است.

نظریه‌ی انتقادی‌، به‌عنوان نظریه‌ای مارکسیستی در حوزه‌ی روابط بین‌المللی که روبرت کاکس از پایه‌گذاران برجسته‌ی این نظریه است، به استدلالِ تاریخی متوسل می‌شود و تلاش دارد دگرگونی روابط اجتماعی را تبیین و ترویج کند. بر این اساس، ماتریالیسمِ تاریخی نقطه عزیمت تحلیل تحولات تاریخی و اجتماعی این نظریه است. ماتریالیسم تاریخی بر فرآیند تولید، به‌عنوان یک عنصرِ مهم در توضیح شکل خاص تاریخی تمرکز دارد و مضاف بر مقوله‌ی دیالکتیک، با تمرکز روی امپریالیسم، بُعدی عمودی نیز به بُعد افقی رقابت میان قدرتمندترین دولت‌ها می‌بخشد. این بُعد، همان استیلا و فرادستی مرکز (کشورهای موسوم به متروپل یا جهان شمال) نسبت به پیرامون (جهان جنوب) در اقتصاد سیاسی جهانی است. افزون بر این، روابط متقابل مابین زیربنا (نیروهای مولد) و روبنا (اخلاق، سیاست، ایدئولوژی و غیره)، با الهام از دیدگاه آنتونیو گرامشی، شامل آن پتانسیل موجود برای در نظر گرفتن جامعه‌ی مدنی به‌عنوان سازه‌های تشکیل‌دهنده نظم جهانی است(Cox, 1981b) .

در سطح هستی‌شناسی،[2] تئوری انتقادی با اشتقاق از دیدگاه‌های گرامشی، شیء‌وارگی ساختارها و فرآیندهای روابط بین‌المللی توسط دیدگاهِ نوواقعگرایی[3] را به‌طور جدی به نقد می‌کشد و رد می‌کند. جریان نوواقعگرایی، مسئله‌ی تحولات اجتماعی و تاریخی را با تأکید بر قابلِ پیش‌بینی‌ بودن، ثبات و بازتولید قواعد نظم جهانی به حاشیه می‌برد. در مقابلِ این رویکرد ایستاگرایانه، نئوگرامشی‌گرایان استدلال می‌کنند که فرآیندهای خاص و مسائل سیاست جهانی می‌بایست در نسبت با ساختارهای تاریخی تحلیل شوند: به‌خصوص با پیکربندی نظم جهانی، مناسبات تولید و شکل دولت‌ها. سیاست‌های اقتصادِ جهانی در کلیت‌اش توسط فرآیندهای بی‌انتهای تغییراتِ ساختاری شکل می‌گیرند (Dufour, 2008, 462).

در سطح شناخت‌شناسی،[4] نظریه‌ی انتقادی از مفهوم نسبت میان نظریه و عمل که ریشه در مفهوم «روشن‌فکران اندام‌وار»[5] گرامشی دارد، به دفاع بر می‌خیزد. کاکس جریانات نوواقعگرایان را غیرتاریخی وصف می‌کند، چرا که این نظریه خود را به حلِ مسئله از طریق نظم جهانیِ داده‌شده محدود می‌کند و در واقع در خدمت منافع خاص دولت‌ها یا طبقاتی است که با نظم موجود هیچ مشکلی ندارند. بنابراین، کاکس با گفته‌ی معروفش نتیجه می‌گیرد که «نظریه همیشه برای کسی و برای مقصودی پرداخته می‌شود» (Cox, 1981b, 128). با اتکا به چنین رویکردِ معرفت‌شناسانه‌ای، در واقع بی‌اعتبار ساختن ادعای عینیت و گزاره‌های جاودانه‌ی پوزیتیویستی را پیش می‌کِشد. از منظر کاکس، دیدگاه‌ها برخاسته از موقعیت زمان و مکان اجتماعی و سیاسی هستند و از این‌رو، جهان از منظری نگریسته‌ می‌شود که بر حسب دولت یا طبقه‌ی اجتماعیِ فرادست یا فرودستی و انتظاراتی که در مورد آینده وجود دارد قابل تعریف است (Cox, 1981b, 39). بنابراین، تئوری نه تنها مستقل، خنثی و ابدی نیست بلکه همیشه منافع مشخص طبقه یا گروه معین اجتماعی را تعقیب و بازتولید می‌کند.

در تقابل با نظریه‌های مدافع نظم موجود، نظریه‌ی انتقادی درگیر ریشه‌های تاریخی نظم جهانی می‌شود. این رویکرد، نظریه‌پردازان انتقادی را قادر می‌سازد در تغییر و تحولات جامعه‌ی جهانی، جایگزینی رهایی‌بخش برای نظم جهانی ارائه دهند. بنابراین، نقش نظریه‌ی انتقادی و روشنفکران اندام‌وار، برجسته‌ساختن این هدف و برداشتن نقاب از چهره‌ی ساختار قدرتی است که نظریه قوامش می‌بخشد، بازتولیدش می‌کند و به آن عینیت می‌بخشد. این پروژه‌ی راز زدایی‌کردن، با مسئله‌ی تحلیل «هژمونی» آغاز می‌شود (Dufour, 2008, 463-4).

یکی از اهداف اصلی نظریه‌ی انتقادی شناخت دگرگونی‌ها در گذر زمان است؛ دگرگونی‌هایی که در یک برهه‌ی زمانی معین یک ساختار تاریخی خاص را شکل می‌دهند. مفهوم «ساختار تاریخی» در انتزاعی‌ترین شکل خود، تصویری است از ترکیب‌بندی خاصی از نیروها که با هم تعامل دارند. این چارچوب به صورت ساختاری تاریخی و آمیزه‌ی خاصی از توانایی‌های مادی، اندیشه‌ها (گفتمان) و نهادها هستند که بین عناصرش انسجام و پیویستگی معینی وجود دارد و روابط میان آن‌ها را می‌توان دوسویه لحاظ کرد. نهادینه‌کردن اندیشه‌های مشخص، یکی از شیوه‌های تثبیت و دوام‌بخشیدن به یک نظم خاص جهانی است. این مقوله را می‌توان در ارتباط با گفتمان «جنگ با تروریسم و گسترش دمکراسی» از سوی قدرت‌های امپریالیستی، در راستای پیشبرد منافع اقتصادی و سیاسی‌شان به‌کار برد. نهادها عملاً بازتابِ مناسبات قدرت حاکم در خاستگاه خودشان هستند. به عبارت‌ دقیق‌تر، نهادها آمیزه‌های خاصی از اندیشه‌ها و قدرت مادی هستند که به نوبه‌ی خود بر تکوین اندیشه‌ها و توانایی‌های مادی تاثیر می‌گذارند. کاکس توسعه‌ی روابط بین‌المللی را به‌عنوان دنباله‌ای از ساختارهای تاریخی مختلف برمی‌شمارد که در آن هژمونی به وسیله‌ی تعامل ایده‌ها، نهادها و نیروهای مادی بازتولید شده یا تبدیل شده است.

در ارجاع به مفهوم «هژمونی» نزد گرامشی، کاکس این مفهوم را در واکاوی نظم جهانی به کار می‌بندد. او چنین استدلال می‌کند که زمانی می‌توان از هژمونی در یک ساختار مشخص تاریخی صحبت به میان آورد که یک نظم خاص توسط بخش بزرگ‌تری از کشورهای جهان، چه پیشرفته و فرادست و چه ضعیف و فرودست، به‌مثابه‌ی نظمی سازگار با منافع آنی و آتی‌شان پذیرفته شود. همچنین، یک نظام هژمونیک جهانی بستگی به ظرفیت طراحی و محاسبه‌ی درکِ مشترک در سطح ملی و بین‌المللی از طریق نهادهای قدرتمند بین‌المللی و امکانات مادی دارد (Gill, 1990). نباید فراموش کرد که هژمونی در سطح بین‌المللی، نه صرفاً یک‌نظم میان دولت‌ها، بلکه نظمی‌ است در یک اقتصاد جهانی با یک شیوه‌‌ی تولیدِ غالب که به درون همه‌ی کشورها نفوذ می‌کند و خود را به دیگر شیوه‌هایِ تولیدِ وابسته پیوند می‌دهد .(Cox, 1981a, 171) بنابراین هژمونیِ جهانی، عملاً نوع مشخصی از یک ساختار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را صورت می‌بخشد که از سوی بیش‌تر کشورهای جهان مورد استقبال قرار می‌گیرد و در سازوکارهای روابط بین‌المللیِ دولت‌ها و مناسبات اقتصادی و اجتماعیِ جهانی به کار گرفته می‌شود. به بیان دقیق‌تر، هژمونی مبتنی‌ست بر رضایتِ همگانی، و بدین‌ترتیب موقعیت‌ هژمونیک یک کشور یا کشورهای فرادست، رضایتِ کشورهای تابع را نیز به همراه خواهد داشت.

امپریالیسم به‌مثابه‌ی یک ساختار تاریخی معین، در گذر زمان و منطبق با شرایط تاریخی دست‌خوشِ دگرگونی‌هایی شده است که مستلزم برشمردن مختصاتِ نوین آن در عصر جهانی‌شدن (گلوبالیزاسیون) است. نظام امپریالیستی نوین، نوعی ساختار نظم جهانی است که با ترکیب‌بندی خاص از نیروهای اجتماعی ملی و فراملی توسط کشورهای مرکز و پیرامون مورد پشتیبانی قرار می‌گیرد. این نظام شامل سازمان‌های رسمی و غیر رسمی‌تری در سطح نظام است که می‌تواند بدون غضب عملی قدرت دولت، فشارهایی را به دولت‌ها‌‌‌ منتقل سازد. انجام این کار در عصر جهانی‌شدن از طریق نهادهای مالی بین‌المللی و شرکت‌های فراملیتی ـ البته چندملیتی نیز توصیف می‌شود ـ عملیاتی می‌شود. با وجود این، رفتار دولت‌های خاص یا منافع اقتصادی و اجتماعی سازمان‌یافته‌ی آن‌ها، در کلیت نظام امپریالیستی معنا می‌یابد. هم دولت‌ها و هم نهادهای مالی و بنگاه‌های فراملیتی، عناصر اصلی و مسلط نظام (به‌مثابه‌ی شیوه‌ی تولید معین مسلط) هستند، ولی نظام در مقام یک ساختار، چیزی بیش از حاصل جمع عناصر آن است(Cox, 1981b) . نقشی که دولت‌ها در این فرآیند ایفا می‌کنند، هموار ساختن مسیر تأمین و استمرار مقتضیات نظم جهانی امپریالیستی ـ هم اقتصادی و هم سیاسی و اجتماعی ـ است.

بر این اساس، طبق نظر کاکس، از دهه‌ی 1970 به بعد اقتصاد نئولیبرالیستی به یک نظام هژمونیک مبدل شده که با دو خصلت‌ویژه‌ی مشخص شناخته می‌شود: بین‌المللی‌شدن تولید و بین‌المللی‌شدن دولت. نخست اینکه، بین‌المللی‌شدن تولید، صورتِ خاصی از شیوه‌ی تولید است که در آن فرآیند تولید در مقیاس فرامرزی و فراقاره‌ای توسط شرکت‌های فراملیتی کنترل و عملیاتی می‌شود و به همین قیاس، مراحل متفاوت یک فرآیند واحد در کشورهای گوناگون به مرحله‌ی اجرا درمی‌آید. تولید بین‌المللی از طریق سرمایه‌گذاری‌های مستقیم گسترش می‌یابد که کنترل منابع، عنصر ذاتی خودِ فرآیند تولید است و همچنان در دست مبتکر سرمایه‌گذاری باقی می‌مانند. همچنین، بین‌المللی‌شدن دولت در مرکز فرآیند جهانی‌شدن تولید، تأمین مالی و پیکربندی مجدد سرمایه‌داری را سامان می‌بخشد. در این فرآیند و در عصر جهانی‌سازی، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی دولت‌های قدرتمند به دیگر کشورهای جهانی، چه پیشرفته و چه غیر پیشرفته، به‌طور سیستماتیک انتقال می‌یابد. بین‌المللی‌شدن دولت موجب اولویت‌یافتن برخی کارگزاری‌های دولت شده که کانون‌های تعدیل و سازگارسازی سیاست اقتصادی داخلی با سیاست اقتصادی بین‌المللی به شمار ‌می‌روند. نهادهای مالی بین‌المللی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی از چنان قدرت ساختاری برخوردارند که فرآیند تثبیت و بازتولید ایدئولوژی نئولیبرالیسم و بازار آزاد جهانی (تحت عنوان «اجماع واشینگتن»[6] که آمریکا نقش اصلی را بازی می‌کند) را فراهم و زمینه‌های به‌کار‌بستن سیاست‌های مورد نظر اقتصاد سیاسی جهانی را هموار می‌کنند. این نهادها به‌عنوان شرط تمدید بازپرداخت بدهی‌ها، سیاست‌های نئولیبرالیستی را بر کشورهای ضعیف‌تر دیکته می‌کنند و این کشورها نیز در برابر این فشار سهمگین اقتصادِ جهانی تاب تحمل ندارند و بالفعل سازمان‌های دولتی متعارف ملی‌شان نیز به حاشیه رانده می‌شوند و این نهادها در عمل، حرف آخر را در اقتصاد داخلی و بین‌المللی می‌زنند. بدین‌گونه و از طریق مکانیزم‌های اقتصادی، سلطه‌گری قدرت‌های امپریالیستی و تابع‌بودن کشورهای پیرامونی به شکل ساختارمندی نهادینه می‌شود. در این فرآیند هر جا که مکانیزم‌های اقتصادی به موقع و طبق نیاز عمل‌ نکردند، ماشین عریض و طویلِ دولت در راستای تأمین این نیازها گام پیش‌ می‌نهد.

خاستگاه اقتصادی وقوع «جنگ با تروریسم»

در وهله‌ی نخست، بایستی وقوع جنگ علیه تروریسم در یک ساختار تاریخی خاصی که در آن جهانی‌شدن سرمایه مرکز ثقل قرار گرفته، تحلیل شود. سرمایه‌داری معاصر با خصلت‌ویژه‌‌ی جهانی‌شدن تعریف می‌شود که در نتیجه‌ی آن، سرمایه‌گذاری مستقیم فرامرزی، تحرک آزاد سرمایه، تراکم و تمرکز فزاینده‌ی سرمایه، بورس‌بازی‌ و فزونیِ حباب‌‌های مالی انباشته بر تمامی حیات اقتصادی و اجتماعی جامعه چیره شده است. در نتیجه‌ی سازوکارهای درونی و ضرورت خودگستری سرمایه در ابعاد جهانی، رقابت ناگزیر میان شرکت‌ها و نیز دولت‌های سرمایه‌داری، اجبارهای بازار، بیشینه‌سازی سود، استمرار و شتاب انباشت سرمایه ضرورتاً به فشارهایی تبدیل می‌شوند که سرمایه ناچار است مرزهای ملی را درنوردد و تمامی بازارهای جهان را تحت سیطره‌ی خود درآورد؛ طوری که سیادت همه‌جانبه‌ی سرمایه بر دیگر حوزه‌های اجتماعی از طریق شرکت‌های غول‌پیکر فراملیتی و موسسات مالی بین‌المللی تثبیت شده و جهان یک‌سره تحت کنترل سرمایه در ‌آمده است. این، خصلت ساختار قدرتی است که اقتصاد‌سیاسی‌دان برجسته‌ی مارکسیست اِلِن میک سینزوود (2003) آن را «امپراتوری سرمایه»‌ توصیف می‌کند. این مولفه ، وصف همان مختصه‌ی جهانی‌شدن است که روبرت کاکس، همان‌گونه که در فراز فوق ذکر شد، یک جنبه از آن را جهانی‌شدن تولید نامیده است. پدیده‌ی جهانی‌شدن تولید به صورت گسترش چشمگیر بنگاه‌های فراملیتی ظهور پیدا کرده که عمدتاً در تملک سرمایه‌داران ساکن کشورهای مستقر در جهان شمال است. آن‌طور که برآورد شده است تقریباً 80 درصد تجارت جهانی به شبکه‌های پیچیده‌ی بنگاه‌های فراملیتی وابسته است UNCTAD, 2013)). بدین‌ترتیب این کنسرن‌های غول‌پیکر، کنترل اقتصادِ جهان را بالفعل مسخر ساخته‌اند و آن را در راستای منافع خود کانالیزه می‌کنند. سودآوری سرمایه برای کشورهای امپریالیستی تنها زمانی از طریق مکانیزم‌های اقتصادیِ یادشده میسر است که بدون دخالت و مدیریت روزمره‌ی دولت،‌ قادر باشد ادامه‌ی حیات نظام سرمایه‌داری و سرانجام منافع دولت‌های امپریالیستی را تضمین و تداوم بخشد. در غیر این‌صورت وساطت دولت در این فرآیند الزام‌آور و حیاتی خواهد بود.

از این‌رو، آنچه دولت‌های امپریالیستی را به قهر سیاسی در خارج از مرزهای ملی‌شان وامی‌دارد، ناشی از ضرورت‌های اقتصادی‌ای است که محرک گسترش فرامرزی شیوه‌ی تولیدِ سرمایه‌داری هستند. رانش انباشت سرمایه به‌سوی گسترش خود در مقیاس وسیع‌تر شرایطی را پدید می‌آورد که سرمایه و نهادهای اقتصادی و سیاسی محافظ آن، همواره در پی خلق بازار جهانی و فضاسازی برای تداوم انباشت سرمایه‌ هستند. بدین‌سبب، به‌رغم این واقعیت که امپراتوریِ سرمایه، جهان را تحت سلطه‌ی خود در آورده است، منتها قادر نیست صرفاً توسط مکانیزم‌های اقتصادی، بر کل بازار جهانی چیره شود و از این‌طریق منافع دولت‌های امپریالیستی را تمام‌وکمال تأمین و تضمین کند. بدون‌شک تفوق این امر، مستلزم حمایت مستمر دولت به‌مثابه‌ی یگانه نیروی فوق‌اقتصادی قدرتمندی است که نسبتاً قادر است آن‌ها را استقرار بخشد و حفظ کند. اگرچه شرکت‌های فراملیتی، که عمدتاً در کشورهای موسوم به جهان شمال واقع شده‌اند، با توسل به قدرت ساختاری‌شان و از طریق سازوکارهای اقتصادِ جهانی توانسته‌اند سیاست‌های نئولیبرالیستی خود را بر دیگر کشورها دیکته کنند، اما به تنهایی قادر نیستند بر متن بازار رقابتی و منازعات دولت‌های سرمایه‌داری حاکم بر جهان، بدون پشتیبانی نیروهای فوق‌اقتصادی (ابزارهای سیاسی و نظامی) برتری بلامنازع خود را حفظ و استمرار ببخشند. برای این مقصود، قوای سیاسی و نظامی قدرت‌های امپریالیستی، راهِ تسلط شرکت‌های فراملیتی بر اقتصادهای نسبتاً ضعیف و وابسته را هموار می‌کنند و از این‌ طریق فرادستی قدرت‌های امپریالیستی و تابع بودن کشورهای پیرامون تداوم می‌یابد. در این مسیر، کشورهای امپریالیستی با به‌کارگیری قدرت نظامی، از یک‌سو منابع زیرزمینی (ذخایر انرژی) را به کنترل خود در می‌آورند و از دیگرسو، با تمسک‌جستن به سیاست قهرآمیز، سایر کشورها را وادار می‌کنند بازارهای خود به روی اقتصاد «بازار آزادِ جهانی» باز کنند. این مهم را میک‌سینزوود (2003) نیز چنین توضیح داده است که «تسلط بی‌مرز اقتصاد جهانی و کشورهای متعددی که آن را اداره می کنند، هم زمان فعالیت نظامی بی‌مرزی را، در نیت و در موعد، ایجاب می‌کند» (ص. 144).

در وهله دوم، سازوکارهای درونی اقتصاد سرمایه‌داری ایجاب می‌کند گسیل‌شدن نیروی نظامی به خاورمیانه از سوی آمریکا را بیش از هر چیز از نیازهای اقتصادی درون خود اقتصاد آمریکا و موقعیت آن در سطح جهان جستجو کرد. تاثیرات چنین ضرورت‌هایی، که اساساً از موطن امپریالیسم آمریکا نشأت می‌گیرد، بیش از هر چیز امپریالیسم آمریکا را به سوی گسترش دامنه‌ی حضور نظامی در خارج از مرزهای خود سوق می‌دهد، بلکه دست‌کم از این طریق بخشی از نیازهای اقتصادیش را برطرف سازد. به‌طور مشخص، به دنبال کسب موقعیت اقتصاد هژمونیک برای یک دوره‌ی طولانی‌مدت، موقعیت آمریکا در پایان دهه‌ی نود قرن بیستم به‌طور چشمگیری وارد یک دوره‌ی رکود و افت اقتصادی شد. بر اساس گزارش صندوق بین‌المللی پول در سال 2001، تولید سرانه در آلمان، ژاپن و حتی ایتالیا بالاتر از آمریکا بوده است (Callinicos, 2002). علاوه بر این، تراز تجاری منفی ایالات متحده بین سال‌های 1990 و 2000 از 100 میلیارد دلار به 450 میلیارد دلار افزایش یافته بود. این وضعیت، وابستگی دولت آمریکا را به سایر نقاط جهان تشدید کرده و موقعیت هژمونیک آمریکا را به‌طور قابل ملاحظه‌ای آسیب‌پذیر ساخته بود. این شرایط، مبین آشفتگی اقتصادی آمریکاست و بدین‌سبب روند کاهش نرخِ سود، کُندشدنِ فرآیندِ بیشینه‌سازیِ سود، بازتولیدِ و انباشت سرمایه فزونی می‌گیرد. با درک این واقعیت که «نرخ ارزش‌افزایی کل سرمایه، یعنی نرخ سود، ممیزی برای تولید سرمایه‌داری است، تنزل آن، تشکیل سرمایه‌های جدید و مستقل را کند می‌کند و به این‌ترتیب، به‌مثابه‌ی تهدیدی برای رشد فرآیند تولید سرمایه‌داری ظاهر می‌شود. این امر به اضافه‌تولید، بورس‌بازی و بحران‌ها دامن می‌زند» (مارکس، 1395، 291). بنابراین‌، نگرانی از موقعیت هژمونیک آمریکا از یک‌سو، و رکود و بحران در فرآیند سودآوری سرمایه از سوی دیگر، اقدامات فرااقتصادی در سطح کلان را از آمریکا می‌طلبید که سیاست‌های نظامی در محور چنین واکنشی قرار گرفته بود. از این‌رو، شروع جنگ علیه تروریسم «بخشی از استراتژی گسترده‌تری بود تا از این طریق با به‌کارگیری قدرت نظامی، ایالات متحده آمریکا رکود اقتصادی خود را برای سال‌های طولانی‌تری جبران سازد.» (Harman, 2003, 9) بنابراین، جای تعجب ندارد که آمریکا بیش‌از پیش به نیروی نظامی برای تحکیم هژمونی خود و کسب امتیازهای اقتصادی همراه با آن ـ نظیر کنترل ذخایر نفت ـ روی آورد.

اهمیت دسترسی به منابع انرژی به منظور بازتولید نیازهای سرمایه‌داری از این جهت است که نفت جایگاه کالای استراتژیک در قرن بیست‌ویکم را کسب کرده است. این‌جاست که این نکته مهم برجسته‌ می‌شود که بنا به آنچه گفته می‌شود «منافعِ پنهان پشت جنگ علیه تروریسم را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: نفت» (Marshall, 2009). از همین زاویه، بی‌دلیل نیست که خاورمیانه و شمال آفریقا به کانون درگیری‌های نظامی قدرت‌های امپریالیستی جهانی و منطقه‌ای تبدیل شده است، چراکه این کشورها از امتیاز بزرگ‌ترین ذخایر انرژی جهان برخوردار هستند. اصلی‌ترین و بزرگ‌ترین ذخایر نفت، عربستان سعودی با 163.2 میلیارد بشکه، کویت 65.4، عراق 59، ایران 56، امارات 7.5، قطر 3.7 و بحرین 2.4 می‌باشند (پاکدل، 2017). همچنین، بسیاری از داده‌ها نشان می‌دهد که ایالات متحده و سایر کشورهای واردکننده‌یِ نفت به‌طور کامل وابسته به تولیدکنندگان اصلی نفت در خاورمیانه و شمال آفریقا هستند (Klare, 2005, 113). این مهم و با در نظر گرفتن رقابت‌های فزاینده و خصمانه‌ی مابین قدرت‌های امپریالیستی در منطقه، حضور اجتناب‌ناپذیر نظامی آمریکا در خاورمیانه از حیث منافع سرمایه‌دارانه‌اش را به وضوح توضیح می‌دهد.

شایان توجه و دقت است که میلیتاریزه‌کردن خاورمیانه پیش از حادثه‌ی یازده سپتامبر 2001، در استراتژی آمریکا اتخاذ شده بود. حمله به برج‌های دوقلو در یازده سپتمامبر، صرفاً نقش کاتالیزور را در برپایی «جنگِ بی‌پایان» در این منطقه بازی کرد و اجرای «طرح خاورمیانه‌ی بزرگ» را تسریع و مهیا کرد. PNAC در گزارشی منتشر کرده است که ایالات متحده دهه‌هاست حضور دائمی در منطقه‌ی خلیج را دنبال می‌کند (Donnelly, 2000, 14). در واقع، «جنگ با تروریسم» فرصت طلایی و به‌موقعی را فراهم ساخت تااین‌که پیاده‌سازی استراتژی درازمدت ایالات متحده در خاورمیانه (طرح خاورمیانه بزرگ) که نفت در آن جایگاه مرکزی دارد، جامه‌ی عمل بپوشاند. بنابراین، طرح جنگ علیه افغانستان، با قطع معامله‌ی مهم لوله‌ی نفتی بین شرکت‌های نفتی غرب و طالبانی‌ها، پیش از 11 سپتامبر 2001 طرح‌ریزی شده بود. سازماندهی خود جنگ در تابستان 2001 انجام گرفت و طرح عملیاتی برای جنگ در اواسط اکتبر تعیین شده بود(Marshall, 2008) . روزنامه سانفراسیسکو کرونیکل می‌نویسد: «نقشه‌ی پناه‌گاه‌های تروریست‌ها و اهداف تعیین شده در خاورمیانه و در آسیای مرکزی در عین حال، و در شرایط فوق‌العاده، نقشه‌ی اصلی منابع انرژیِ جهان در قرن بیست‌ویکم است» (Viviano, 2001). در حقیقت اشغال افغانستان، نقطه‌ی شروع «جنگ بی‌پایان» در این منطقه بود که هنوز هم به شکل گسترده و ویرانگری در جریان است.

علاوه بر این، هیچ رازی وجود ندارد که جنگ در عراق، لیبی و سوریه، به‌سان جنگ علیه افغانستان، به منظور تأمین منابع استراتژیک آمریکا و به‌طور کلی غرب به اجرا در آمد که عمدتاً چنگ‌زدن بر ذخایر نفتی را درپی داشته است. آنچه که در باب حمله به عراق و سرانجام کنترلِ منابع نفتی آن تردیدبردار نیست، سازماندهی‌های از پیش و حساب‌شده‌ی دولت آمریکا بوده است. به‌طور مثال، در تابستان 2001، دیک چینی یک یگان «مداخله در امور انرژی»[7] را سازمان‌دهی کرد، که شامل ملاقات‌های زنجیره‌ای قویاً سرّی بود که سیاست انرژی ایالات متحده را بررسی و تعیین می‌کرد. طی این نشست‌ها، چِینی و مشاورانش با نمایندگان عالی‌رتبه و مدیران کنسرن‌های نفت عظیم جهانی همچون شِل، بریتیش پترولیوم، اکسان موبیل، شورون و کونوکو ملاقات و گفت‌وگوهایی داشتند (Milbank & Blum, 2005). علاوه براین، بی‌اساس نخواهد بود اگر جنگ علیه تروریسم را به‌عنوان جنگ به حساب شرکت‌های غول‌پیکر فراملیتیِ غرب ببینیم؛ شرکت‌هایی همچون شورون، اکسان موبیل، و آرکو، توتال – فینا – الف فرانسوی، بریتیش پترولیوم و شرکت هلندی رویال دوچ‌شل و دیگر شرکت‌های فراملیتی که صدها میلیارد دلار در این منطقه سرمایه گذاری کرده‌اند (Viviano, 2001). این مسائل بیان‌کننده‌ی این واقعیت هستند که در استراتژی کلان امپریالیسم آمریکا، منافع اقتصادی و سیاسی‌اش به‌طور پیچیده‌ای در هم تنیده است. منافع نفت نه تنها به حداکثر رساندن منافع اقتصادی شرکت های نفتی، بلکه به حداکثر رساندن کنترل ایالات متحده بر ذخایر انرژی منطقه و عقب‌نشاندن رقبایش نیز هست (Chien, 2002). این امر نه تنها دسترسی ایالات متحده به ذخایر نفتی عراق در درازمدت را فراهم می‌ساخت، بلکه قدرت آمریکا در سرکوب رقبای خود مانند آلمان و ژاپن و نیز عروج قدرت‌های جدیدی هم‌چون چین و هند در آسیا که بیش‌تر وابسته به واردات نفت هستند، به‌طور قابل توجهی افزایش می‌یابد (Economist, 2002).

همچنین، هدف مهم‌تر و تعیین‌کننده‌ی آمریکا از چنگ‌زدن بر ذخایر نفت، کنترل قیمت نفت در بازار جهانی بوده است. از همین زاویه تصور می‌شد که حمله به عراق، همراه با سرنگونی صدام حسین، سقوط کارتل نفتی اوپک که سال‌ها قیمت نفت را دست‌کاری و به انحصار گرفته بود را در پی خواهد داشت. اهمیت کنترل قیمتِ نفت از این دو لحاظ درخور توجه ‌است: از یک‌سو، نوسانات قیمت مواد خام – مثلاً نفت و گاز – همیشه تأثیر مستقیمی بر صعود و نزول نرخ سود می‌گذارد. دوره‌ای که اقتصاد آمریکا دست‌خوش رکود طولانی‌مدتی شده بود و بنابراین، با سیر نزولی نرخ سود مواجه و در نتیجه، انباشت شتابنده‌ی سرمایه دچار اختلال شده بود، کنترل قیمت نفت که برای واردکنندگان نفت بسیار حیاتی‌ست، اهمیت چشمگیر و تعیین‌کننده‌ای پیدا کرده بود. براساس آن‌چه کارل مارکس (1395) در مجلدِ سوم کاپیتال به وضوح تشریح و بازنمایی کرده است، از آن‌جاکه مواد خام جزء عمده‌ای از سرمایه ثابت را تشکیل می‌دهند، افزایش یا کاهش قیمت مواد خام به هر میزانی، تأثیر مستقیمی بر صعود و نزول نرخ سود خواهد داشت. این امر روشنگر این واقعیت نیز هست که قیمت مواد خام تا چه حد برای کشورهای صنعتی اهمیت دارد (ص. 167-163). نوسانات شدیدِ هزینه‌های انرژی به نوبه‌ی خود به شکل عمومی و مستقیم در رونق و رکود اقتصاد جهانی نقش‌آفرینیِ قابل‌ملاحظه‌ای می‌کند و این امر نیز تداوم رکود اقتصادی در آمریکا را نیز به همراه خواهد داشت. از سوی دیگر، کنترل بهای نفت برای آمریکا، نه از این‌لحاظ که آمریکا به نفتِ خاورمیانه به‌عنوان یک نهاده تولید وابستگی شدیدی داشته باشد، بلکه بیش‌از هر چیز کنترل قیمت نفت در سطح جهانی برای اقتصاد آمریکا حائز اهمیت است. بنابراین، نگرانی واقعی آمریکا، به‌مثابه‌ی کشوری صنعتی، کنترل قیمت و ضمانتِ پایدارِ دسترسی به نفت به منظور ارائه یک چارچوب پایدار و سودمند است تا از این طریق ایالات متحده بتواند بیشینه‌سازی سود و انباشت سرمایه را برای سرمایه‌داری آمریکا تأمین و تضمین کند. تأمین چنین شرایطی، به نفع حفظ و استمرار اقتصاد سرمایه‌داری در جهان و تداوم هژمونی آمریکا نیز خواهد بود.

پرواضح است که کنترل ذخایر انرژی (نفت و گاز) نمی‌تواند تنها ضرورت اقتصادی و انگیزه و آماج غایی امپریالیسم آمریکا باشد. رکودِ طولانی‌مدت اقتصادی که آمریکا در اواخر قرن بیستم با آن دست و پنجه نرم می‌کرد با اضافه‌تولید و سرمایه‌ی اضافی همراه بود. چنین شرایطی به‌حاشیه‌راندن رقبای اصلی و یافتن و حفظ بازارهای جدید در سطح جهانی را از آمریکا طلب می‌کرد. خاورمیانه از حیث ضرورت تولید و بازتولید مناسبات سرمایه‌داری و از لحاظ موقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی در منازعات امپریالیستی و معادلات بین‌المللی از جایگاه خاصی برخوردار است. این ضرورت‌ها دولت آمریکا را به سمت خلق و گشایش اقتصادهای تابع و آسیب‌پذیر سوق می‌دهد. همان‌گونه که در بالا گفته شد، کسب چنین موقعیتی صرفاً با اتکا به سلطه‌ی اقتصادی امکان‌پذیر نبوده و نیست، بلکه جهان‌شمولی اجبارهای اقتصادی، ضرورت به‌کارگیری نیروی نظامی را از میان نبرده است. اضافه‌تولید و سرمایه‌ای که در کشورهای امپریالیستی قابل بازتولید نیستند لازم است در مناطق دیگری از جهان جذب و واردِ بازتولید اقتصاد سرمایه‌داری شوند. از یک‌طرف، بازار تسیلحاتِ جنگی بخشی از سرمایه‌ی اضافی را جذب می‌کند و از طرف دیگر، کشورهای پیرامون که تحت سلطه‌ی نظامی قرار می‌گیرند بخش دیگری از این سرمایه‌ی را جذب و به بازتولید آن تداوم می‌بخشد. بنابراین، تضمین بازارهای مورد نیاز برای فروش تولیدِ اضافی، استخراج سود و انباشت سرمایه، هدف دیگر امپریالیسم آمریکا را به خود اختصاص داده است.

نتیجه‌گیری

آن‌چه در این مقاله از دید خواننده گذشت پاسخ به این سوال بود که کدامین فاکتورهای اقتصادی امکان و ضرورت «جنگ با تروریسم« را برای آمریکا ایجاب کرده بودند. این پُرسمان از رهیافت نظریه‌ی انتقادی مورد غور و بررسی قرار گرفت و کوشش شد آن شرایط عینی اقتصادی را که وقوع این جنگ به آن متکی بود تجزیه و تحلیل کند و بر اساس این فاکتورها پرده از روی روابط ساختاری میان گفتمان مسلط، نهادهای وابسته و نیروهای مادی بردارد. آن‌چه سرانجام می‌توان از مباحثات فوق‌الذکر استنتاج کرد بدین شرح است:

یکم، جنگ علیه تروریسم، نه جنگ برای احقاق حقوق‌بشر و گسترش دمکراسی، بلکه بیانگر شرایط بحرانی دو وجهی‌ای است که آمریکا در اثنای دهه‌ی نود قرن بیستم، هم از درون و هم در سطح بین‌المللی، با آن مواجه شده بود. جنگ بی‌پایان و تمام‌عیار در شرایطی که هژمونی دولت آمریکا از همه‌لحاظ برای حدود نیم‌قرن توالی داشت، بیانگر برهم‌خوردن و افول موقعیت هژمونیک آمریکا در سطح جهانی است و بنابراین، اعتصام آمریکا به جنگ، واکنشی است به افول هژمونی و موقعیت ازکف‌رفته‌اش به منظور بازگرداندن موقعیت پیشین خود و یا دست‌کم تقلیل این روند. هر آینه نظام هژمونیک در چنین شرایطی قرار ‌گیرد، بیان‌گر عدم تعادل و برهم‌خوردن هژمونی در یک ساختار تاریخی مشخص است که به سهم خود نشان از یک بحران است؛ بحرانی که ریشه در تحولات و تضادهای بنیادی نظام سرمایه‌داری دارد. همان‌گونه که مارکس (1395) بیان می‌کند «بحران‌ها هرگز چیزی بیش از راه‌حل‌های لحظه‌ای و قهرآمیز برای تضادهای موجود نیستند، غلیان‌های قهرآمیزی که بار دیگر توازن برهم‌خورده را موقتاً از نو برقرار می‌کند»(ص. 297). این بحران‌ها، که جنگ نمونه‌ی بارز و تجلی‌گاه عمق و گستره‌ی آن است، ریشه در تضادهای شیوه تولید سرمایه‌داری دارند و بایستی آن را نه در میان گفتمان‌های اخلاقی و هنجاری، بلکه در اعماق مناسبات تولیدی و تحولات اجتماعی جستجو کرد.

دوم، رکود طولانی‌مدت اقتصاد آمریکا در دهه‌ی 90 میلادی، موقعیت هژمونیک آمریکا را به‌طور محسوسی به زیر سوال برد. گرچه نهادهای غول‌آسای مالی و تجاری مستقر در آمریکا از طریق صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، سیاست‌های نئولیبرالیستی (اجماع واشینگتن) را بر جهان دیکته می‌کردند و از طریق شرکت‌های فراملیتی اقتصاد جهان را به انقیاد خود درآورده بودند، با وجود این ، قادر نبودند کسادی و بحران‌های دوره‌ای و ساختاری نظام سرمایه‌داری را از میان بردارند. چنین شرایطی منتج به آن شد که اضافه‌تولید و موانع سر راه بازتولید و انباشت سرمایه، سودآوری سرمایه‌داری آمریکا را دچار اختلال کردند. درواقع، تضادهای درونی با گسترش قلمرو بیرونی تولید سرمایه‌داری، که ناشی از منطق و کارکرد سرمایه است، دائماً در جستجوی راه‌چاره است. این‌چنین، رانش انباشت، یعنی رانش به سوی گسترش سرمایه و تولید ارزش اضافی در مقیاس بزرگ‌تر و جهانی، نهادهای اقتصادی و دولت مدافع آن را به سمت راه‌حل‌های فرامرزی سوق می‌دهد. از آن‌جایی که سودآوری امپریالیسم سرمایه‌داری به تنهایی از طریق مکانیزم‌های اقتصادی قابل حصول نبودند، قدرت فوق‌اقتصادی دولت الزام‌آور شد و از این طریق، مدیریت قهریِ متکی بر زور نظامی، ناگزیر ضرورت پیدا کرد تا استمرار و پیش‌برد منافع سرمایه‌دارانه‌ی امپریالیسم آمریکا را تعقیب کند. در چنین اوضاع‌واحوالی این قهر نظامی است که دولت آمریکا با توسل به آن می‌توانست هم بحران اقتصادی را موقتاً کاهش دهد و هم‌اینکه قَدَرقدرتی آمریکا را به رخ رقیبان خود بکشد، و این‌چنین هژمونی خود را برای مدت بیش‌تری استمرار ببخشد.

سوم، چنگ انداختن بر ذخایر انرژی یکی از راه‌های جبران رکود اقتصادی و تأمین منافع سرمایه‌دارانه و امپریالیستی برای آمریکا محسوب می‌شود. دسترسی به مهم‌ترین ذخایر نفت و گاز جهان در خاورمیانه و شمال آفریقا در کانون استراتژی درازمدت آمریکا قرار گرفته است. به‌طور مشخص این مناطق از ویژگی‌هایی برخوردارند که در آن نظام سرمایه‌داری به رهبری امپریالیسم آمریکا، از جنگ جهانی دوم به بعد، سازوکارهای مشخصی را میان قدرت‌های امپریالیستی و کشورهای منطقه شکل داده که دائماً محل تلاقی منازعات و رقابت‌های امپریالیستی بوده است و بدین ترتیب، کنترل منابع طبیعی و تقسیم و گسترش بازارهای موجود در منطقه، کشمکش‌های نظامی پی‌درپی و گسترده‌ای را در پی داشته است. بنابراین حضور گسترده‌ی نظامی در این منطقه، برای آمریکا اجتناب‌ناپذیر شده بود و در واقع، رخداد یازده سپتامبر صرفاً نقش کاتالیزوری را بازی کرد که میلیتاریزه کردن خاورمیانه را تسریع کرد، آن را از حیث اخلاقی و سیاسی عادلانه جلوه داد (حداقل در سطحِ قوانین روابط بین‌المللی و در میان بخش چشمگیری از جامعه‌ی جهانی) و نیز آن را در ابعاد وسیع‌تری به مرحله‌ی اجرا در آورد.

سرانجام، گفتمان «جنگ با تروریسم، گسترش دموکراسی و دفاع از حقوق بشر» نقش ایدئولوژی‌ای را بازی می‌کند که این حق و وظیفه را به دولت‌های امپریالیستی می‌دهد که بدون محدودیت‌های سیاسی و بین‌المللی، یا دست‌کم با کم‌ترین محدودیت‌ها، سیاست‌های جنگ‌‌افروزانه‌ی خود را، به منظور آنچه در فرازهای بالا ذکرشان رفت، عملی سازد. این ایدئولوژی به واسطه‌ی اقتدار و تأثیرگذاری‌ای که برجای می‌گذارد، به‌عنوان ابزاری نمادین یا ذهنی، همانند نیروهای مادی، در خدمت مقاصد سلطه‌گرانه‌ی دولت‌های امپریالیستی عمل ‌می‌کند. چنین اندیشه‌هایی به واسطه نهادهای رسمی بین‌المللی مانند سازمان ملل و نهادهای ریز و درشت زیرمجموعه‌ی آن، سازمان‌های حقوق‌بشری و رسانه‌های وابسته به آن‌ها، در ابعاد اجتماعی بر جامعه تحمیل و نهادینه می‌شوند، طوری که به‌کارگیری ابزارهای قهرآمیز برحق و عادلانه جلوه ‌‌می‌کنند و به آن مشروعیت می‌بخشند. با ارجاع به جهان‌بینی‌ای که نظریه‌ی انتقادی به دست می‌دهد، روابط متقابل میان اندیشه‌ها، نهادها و نیروهای مادی به شکل نیرومندی ساختاری را شکل می‌دهند که موقعیت هژمونیک پیدا می‌کند. گفتمان غالب پیرامون «جنگ با تروریسم» نمونه‌ی بارزی از پیوندهای قانونمندی است که این مقولات به‌طور عینی کسب کرده‌اند تا یک شکل خاصی از ساختار قدرت را به وجود آورند و بدین‌سان منافع دولت یا گروهای مسلط را حفظ و تداوم ببخشند.

***

* توضیحِ نگارنده: این مقاله در ژانویه 2018 به زبان هلندی برای درسِ «روابط بین‌المللی» (رشته علوم سیاسی) در دانشگاه آمستردام نگاشته شد. نظر به اینکه این مبحث کماکان از جایگاه مهمی در پلمیک‌های سیاسی در بابِ سازوکارهای «اقتصادِ سیاسیِ جهانی» و «روابط بین‌المللی» در عصر جهانی‌شدن برخوردار است و بنابراین، می‌تواند برای فارسی‌زبانان مفید واقع شود، به انتشار آن به زبان فارسی اقدام کردم. در نسخه‌ی فارسی برخی نکات را فراخ‌تر و اندکی مشروح‌تر ارائه کرده‌ام.

پی‌نویس‌ها

[1] War on Terror

[2] Ontology

[3] Neorealism

[4] Epistemology

[5] Organic Intellectuals

[6] Washington Consensus

[7] The Energy Task Force

منابع

پاکدل، ع. ذ. (1395). بررسی سیاست های نفتی خاورمیانه در اقتصاد جهان.

مارکس، ک. (1395). سرمایه: نقد اقتصاد سیاسی. مجلد سوم، ترجمه حسن مرتضوی. تهران: نشر لاهیتا.

Andrea, B., & Morton, D. (2004). A Critical theory route to hegemony, world order and historical change: neo-Gramscian perspectives in international relations. Capital &Class, 28(1), 85-113.

Blum, W. (2014, January 10). The Historical US Support for al-Qaeda. Retrieved from foreignpolicyjournal.com: https://www.foreignpolicyjournal.com/2014/01/10/the-historical-us-support-for-al-qaeda/

Bricmont, J. (2007). Humanitarian imperialism: Using human rights to sell war. New York: Monthly Review Press.

Callinicos, A. (2002). The grand strategy of the American empire. Retrieved from https://www.marxists.org/history/etol/writers/callinicos/2002/xx/strategy.htm

Chien, A.J. (2002). Iraq: Is It About Oil? Znet.

Cox, M. (2017). From the end of the cold war to a new global era? In J. Baylis, S. Smith, & P. Owens (7), The globalization of world politics; An introduction to international relation (pp. 64-82). Oxford: Oxford University Press.

Cox, W. R. (1981a). Gramsci, hegemony and international relations: An easy in method. Millennium: Journal of International Studies, Vol.10(2), pp.162-175.

Cox, W. R. (1981b). Social forces, states and world orders: Beyond international relation theory. Millennium – Journal of International Studies, 10(2), pp.126-155.

Donnelly, T. (2000). Rebuilding America’s defences. Project for the New American Century (PNAC): Retrieved from www.informationclearinghouse.info

Dufour, F.G. (2008). Historical Materialism and International. In Critical Companion to Contemporary Marxism (pp. 453-470). Leiden: Brill.

Gills, B. K. (1987). Historical materialism and international relations theory. Journal of International Studies, 16(2), 265-270.

Harman, C. (2003). Analysing imperialism. International Socialism, 2(99). Retrieved from https://www.marxists.org/archive/harman/2003/xx/imperialism.htm

Klare, M.T. (2005). Blood and oil: the dangers and consequences of America’s growing dependency on imported petroleum. New York: Metropolitan Books.

Marshall, A. G. (2008). Origins of Afghan war. Geopolitical monitor. Retrieved fromwww.geopoliticalmonitor.com

Marshall, A. G. (2009). An imperial strategy for a new world order: The origins of World War III. Retrieved from https://www.globalresearch.ca/an-imperial-strategy-for-a-new-world-order-the-origins-of-world-war-iii/15686

Milbank, D., & Blum, J. (2005). Document says oil chiefs met with Cheney task force. Washington Post, November 16, 2005. Retrieved from www.washingtonpost.com

The Economist (14 September 2002). ‘Don’t mention the O-world-Iraq’s oil’.

Todd, E. (2003). After the empire: The breakdown of the American order. Columbia: Columbia University Press.

UNCTAD. (2003). World Investment Report 2013. Switzerland: United Nations. unctad.org

Viviano, F. (2001). Energy future rides on U.S. war. San Francisco Chronicle: September 26, 2001: Retrieved from
www.sfgate.com

Wood, M. E. (2003). Empire of capital. London & New York: Verso.

منبع:نقد اقتصاد سیاسی pecritique.com




پشت‌پرده لیست ارزبگیران دولتی

گزارش زیر را بانو مرضیه ی امیری در شرق انتشار داده است. مضمون افشاگرانه ی آن تاییدی است بر ضرورت قرار داشتن بازرگانی خارجی به عنوان وظیفه ی عمومی در اقتصاد ملی ایران. با برقراری چنین هژمونی عمومی- دمکراتیک، نیازهای کشور برای واردات در چهارچوب نیازهای واقعی کشور و مردم ایران تعیین می شود. سپردن بخشی از این واردات به شرکت های تعاونی و خصوصی می تواند در خدمت مصالح کشور عملی گردد و همزمان سرمایه داخلی را به جریان اندازد.
“توده ای ها”

**********

 

شرق – مرضیه امیری: از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند و بازارشان داغ است. دایره فعالیتشان را طوری چرخانده‌اند تا بتوانند در بین سهم‌بران ارز دولتی جایی برای خود پیدا کنند. فرقی نمی‌کند، شرکت وارداتی خود را با تعریف چه فعالیتی ثبت کرده باشند. میان لیست کالاهای وارداتی مشمول ارز چهارهزارو ۲۰۰ تومانی می‌توانند دست به انتخاب بزنند، می‌توانند برای هر کالای مربوط و غیرمربوطی ثبت سفارش کنند، حتی لازم نیست به هیچ نهادی پاسخ دهند که آیا کالا وارد کرده‌اند یا نه؟ ارز دولتی‌شان را دریافت می‌کنند و چه آن را برای واردات کالا استفاده کنند و در بازار با نرخ دوبرابری بفروشند و چه بدون واردات کالا، ارز دولتی‌شان را در بازار آزاد با نرخ هشت هزار تومان بفروشند، سودی صدبرابری می‌کنند و شاخص قیمت‌های بازار را تعیین می‌کنند. شرکتی به نام الکترو ممتاز پیشه که قرار بوده تابلوهای برق تولید کند، یک میلیون یورو ارز دولتی برای واردات ذرت برای خوراک دام دریافت کرده است.

شرکت جام‌جم بازرگان پیشرو با هدف فعالیت در خدمات طراحی مهندسی و تأمین تجهیزات در سال ٨۶ ثبت کرده و حالا در بلبشوی ارزی، یوروی دولتی می‌گیرد و خوراک دام وارد می‌کند. شرکت‌های خودرویی هم سر جای خود نایستاده‌اند؛ شرکت ماموت خودرو با ارز دولتی، چای‌ساز و قهوه‌ساز وارد می‌کند و شرکت رهروان خودرو پیشگامان نگین جنوب، به سراغ واردات لوبیاچیتی با ارز دولتی رفته است، اما ماجرا به این نمونه‌ها ختم نمی‌شود. برخی شرکت‌هایی که ارز دولتی دریافت کرده‌اند، اساسا ردپایی از آنها پیدا نمی‌کنیم؛ مثلا شرکت هانا تجارت ترولیت و صنعت ساحل پرشیا، دو شرکتی هستند که در واردات کاغذ روزنامه امپراتوری می‌کنند و بیش از ۶۷ درصد از حجم ارز دولتی این گروه را دریافت کرده‌اند و اکنون نه در آدرس ثبت‌شده‌شان خبری از این شرکت‌ها‌ هست و نه در بازار کاغذ نامی از برندشان، اما به تنهایی ۲٣ میلیون یورو ارز دولتی دریافت کرده‌اند.

فیلتر در قالب شفافیت

بانک مرکزی بامداد یکشنبه فهرست هزارو ۴۸۲ شرکت دریافت‌کننده ارز دولتی را منتشر کرد؛ اقدامی که به درخواست رئیس‌جمهور انجام و با طفره‌روی وزیر صنعت همراه شد. محمد شریعتمداری گفت انتشار نام سفارش‌دهندگان ارز دولتی به معنای «رفتن به جنگ با بخش خصوصی» است و از سوی محمدجواد آذری‌جهرمی، وزیر ارتباطات، در توییتی پاسخ گرفت که «بخش خصوصی پاکدست از انتشار لیست ارزبگیران حمایت کرده و خواهد کرد». حساب توییتری حسن روحانی این توییت را «لایک» کرد و نهایتا بانک مرکزی پس از نیمه‌شب شنبه این فهرست را منتشر کرد؛ فهرستی که به گفته بانک مرکزی برمبنای درخواست وزارت صنعت، معدن و تجارت بوده و این نهاد آنچه را که وزارت صنعت، معدن و تجارت گزارش داده، منتشر کرده است. پس ما با فهرستی روبه‌روییم که از فیلتر وزارت صنعت گذشته و تمام اسامی واردکنندگان را شامل نمی‌شود. ضمن اینکه تا زمانی که اطلاعات گمرکی و ورود این کالاها در دسترس نباشد، آنچه وزارت صنعت به آن نام شفافیت داده، اطلاع‌رسانی ناقص و ناکافی است و پاسخی نمی‌توان برای یک سوال اساسی یافت؛ اینکه آیا ارز دولتی تخصیص‌یافته به این واردکنندگان اصلا منجر به واردات شده است یا خیر؟ اما با وجود این شفافیت ناقص، فهرست هزارو ۴٨۲ قلمی منتشرشده، پر از نکته‌های عجیب است.

۲٣ میلیون یورو ارز کاغذ روزنامه به ۲ شرکت مجهول

بازار کاغذ بین واردکننده‌ها گرم است. در مجموع ٣۴ میلیون یورو ارز دولتی برای واردات کاغذ روزنامه به ۲٣ شرکت تخصیص داده شده که حدود ۶۷ درصد آن را دو شرکت هانا تجارت ترولیت و صنعت ساحل پرشیا دریافت کرده‌اند. جالب است که هیئت‌مدیره این دو شرکت از یک خانواده هستند، محمدرضا جان‌محمدی مدیرعامل شرکت هانا تجارت و حمیدرضا جان‌محمدی مدیرعامل شرکت صنعت پرشیا دو برادر هستند و فرهاد بی‌طمع‌خمیران در هر دو شرکت عضو هیئت‌مدیره است. نکته درخور‌توجه این است که هیچ‌کدام از این اشخاص در حوزه کاغذ تاکنون فعالیتی نداشته و واردات کاغذ تا به امروز تقریبا به وسیله آن ۲۱ شرکت باقی‌مانده انجام می‌شده؛ اما اکنون این دو برادر سلطان واردات کاغذ روزنامه هستند. در سال ٨۹ شرکت هانا تجارت با صد هزار تومان سرمایه و با هدف فعالیت عمرانی و راه‌سازی تأسیس و در سال ۹۵ به برادران جان‌محمدی واگذار می‌شود؛ در‌حالی‌که سرمایه شرکت هانا تجارت ترولیت ۲۰ میلیون تومان ثبت شده است، این شرکت با این دارایی توانسته است ۱۴ میلیون یورو ارز دولتی برای واردات کاغذ روزنامه دریافت کند. در جست‌وجوی اینترنتی این شرکت‌ها به آدرس‌ها در خیابان میرداماد و شریعتی می‌رسیم؛ اما با مراجعه حضوری به این آدرس متوجه می‌شویم شرکت‌هایی به این نام‌ در این آدرس‌ها وجود ندارد.
در میان فهرست بیش از هزارو ۴۰۰ کالای منتشره، شرکت‌های زیادی از ارز دولتی برای کالاهای اساسی بهره‌مند شده‌‌اند و‌ با یک جست‌وجوی اینترنتی متوجه می‌شویم واردات کالای ثبت‌شده برای آنها با ارز دولتی زمین تا آسمان با فعالیت مشخص‌‌شده آنها هنگام تأسیس شرکت متفاوت است. شرکت دلفین آبی قرار بوده در کار واردات و صادرات زعفران و روغن خام باشد؛ اما اکنون با ارز دولتی، ترجیح داده ٨۷۵ هزار یورو ارز بگیرد و جو وارد کند. شرکت شکوفامنش، نماینده رسمی نیوآ در ایران، اکنون با ارز دولتی سشوار و ماشین ظرف‌شویی وارد می‌کند و نکته تأمل‌برانگیز این است که این کالاها در حالی با ارز دولتی وارد می‌شوند که دو هفته گذشته در فهرست کالاهای وارداتی ممنوعه جای داده شده‌اند. چطور کالایی که دو ماه پیش جزء نیازهای ضروری دیده شده و ارز دولتی برای واردات به آن تخصیص داده شده، در مدت کوتاهی به فهرست ممنوعه‌ها می‌رود. شرکت پارس خرما کازرونی به جای صادرات خرما، حالا عدس وارد می‌کند و ۲۹۶ هزار یورو هم ارز دولتی گرفته است. شرکت رهروان خودرو پیشگامان نگین جنوب به جای لوازم خودرو، ۲۰ هزار یورو ارز دولتی اعتبار برای واردات چای و لوبیاچیتی دریافت کرده است.
داروسازها هم از خودرویی‌ها و تجهیزاتی‌ها عقب نمانده‌اند و گویا واردات بخارشو برای‌شان بیشتر از دارو صرفه داشته؛ ثبت سفارش کرده‌اند و وزارت صنعت هم نه نگفته است. شرکت داروسازی رها اصفهان ۶۴۵ هزار یورو و شرکت دارویی به‌بان شیمی ۹۰ هزار یورو از سامانه نیما ارز گرفته و بخارشو وارد کرده‌اند.

۲۵ درصد ارز دولتی برنج برای یک شرکت دولتی

بیشترین حجم ارز دولتی را شرکت مجتمع کشت و صنعت و روغن نباتی ماهیدشت کرمانشاه دریافت کرده. این شرکت برای واردات دانه سویا ۱۴۹ میلیون یورو ارز دریافت و رتبه دوم بعد از این شرکت را شرکت مادرتخصصی بازرگانی دولتی ایران اشغال کرده است. این شرکت دولتی که زیر نظر وزارت صنعت، معدن و تجارت است، ۱۲۹ میلیون یورو برای واردات برنج سفید قابل مصرف گرفته و درواقع ۲۵ درصد از میزان ارز دولتی تخصیص‌یافته برای واردات برنج را به خود اختصاص داده است. درمجموع ۱۰۴ شرکت از ارز دولتی چهارهزارو ۲۰۰ تومانی برای واردات برنج سفید استفاده کرده‌اند که مجموع ارز تخصیص‌یافته به آنها به ۵۰۲‌میلیون‌و ۹۵۷‌هزار‌و ۶۶۰ یورو می‌رسد. در میان این شرکت‌ها، شرکت‌هایی مانند سارا نمین هم به چشم می‌خوردند. سارا نمین در حالی پنج‌میلیون‌و ۶۰۰ هزار یورو ارز دولتی برای واردات برنج دریافت کرده که شرکت خود را با دستور واردات گیاهان دارویی ثبت کرده است. نکته جالب توجه این است که بر‌اساس آخرین آمار منتشرشده از سوی بانک مرکزی از متوسط قیمت خرده‌فروشی برخی از مواد خوراکی در سطح شهر تهران در هفته منتهی به اول تیر سال جاری هر کیلوگرم برنج وارداتی غیرتایلندی هفت‌هزارو ٨۱۲ تومان قیمت داشته که در مقایسه با هفته مشابه سال قبل ۴۴.۱ درصد گران‌تر شده است. درباره کره هم همین‌طور است. ۱۶ شرکت از ارز دولتی برای واردات کره استفاده کرده‌اند که مجموعا به ۶۵‌میلیون‌ و ۸۶۱‌ هزار‌ و ۳۱۱ یورو می‌رسد؛ اما آمار بانک مرکزی نشان می‌دهد، قیمت هر کیلوگرم کره پاستوریزه در هفته جاری در شهر تهران ۴۳‌هزار‌ و ۲۶۹ تومان بوده و در مقایسه با هفته مشابه سال قبل ۴۹.۲ درصد افزایش قیمت داشته و مشخص نیست چرا قیمت کره با وجود دریافت ارز دولتی، تقریبا ۵۰ درصد افزایش یافته است.