رضا شهابی به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد 

 

رضا شهابی قطره قطره سوخت تا شب جمع را به طلوع سحر نزدیک کند. بدین گونه اعتصاب غذای کارگر مبارز رضا شهابی رساتر از آن بانگی شد که ماموران امنیتی ولایت فقیه می خواستند خفه اش کنند. شکست مشروط اعتصاب غذا رضا شهابی پیروزی زندگی و ادامه نبرد است. او با توانایی و در اوج قدرت روحی مبارزه علیه نئولیبرالهای جمهوری اسلامی را وارد مرحله ی نوینی کرده است.  این کارگر آگاه نشان داده است که نظام وابسته حاکم و ابزار اعمال دیکتاتوری ولایت فقیه برای بحران حاکم راه حلی ندارند. راه حل تنها تغییر انقلابی شرایط است که پیروزی رضا شهابی در آن، پیروزی برای شکوه نهایی نبرد است!

(توده ای ها )

رضا شهابی به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۵ مهر ۱٣۹۶ –  ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۷

رضا شهابی روز چهارشنبه به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد. سندیکای کارگران شرکت واحد با انتشار بیانیه ای ضمن اعلام این خبر اضافه کرده است:
رضا شهابی راننده زحمتکش شرکت واحد که برای رساندن فریاد دادخواهی اش به گوش همگان و مسئولین مربوطه در مورد عدم رعایت بدیهی ترین حقوق انسانی اش از سوی دادستانی تهران و نیروهای امنیتی به ناچار اعتصاب غذا کرده بود، با توجه به اینکه مقام ارشد امنیتی به ایشان در حضور خانواده قول داده است در اسرع وقت به خواسته اش رسیدگی می شود، همچنین جهت پایان دادن به دل نگرانی های خانواده، همکاران، خواست سندیکای شرکت واحد و دیگر سندیکاها و تشکلات کارگری داخلی و بین المللی، فعالین کارگری، معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و دوستدارانش در سراسر جهان در ساعت ۲۱ پنجم مهر ۱۳۹۶ اعلام کرد اعتصاب غذایش را بطور مشروط متوقف می کند.

پیش از این سندیکای شرکت واحد و همچنان کمیته ی دفاع از رضا شهابی در اطلاعیه های جداگانه ای از این کارگر زندانی خواسته بودند به اعتصاب غذای پنجاه روزه ی خود پایان دهد.




جایگاه ولی فقیه در مقام «نمایندهٔ خدا بر زمین» مستحکم‌تر می شود!

مقدمه اي براي انتشار مقاله ي نامه مردم ١٠٣٣

به نقل از كتاب “فرهاد چهارم” توشته زنده ياد احسان طبري:

 

… نخست در دربار و سپس در شهر موجي از پچپچه پديد شد، بالا گرفت، به خشم دروني تبديل گرديد و به صورت لند لندها و پرخاش ها درآمد.

مردم همگنانه خود از هر باره كوك و مستعد بودند. مدت ها بود داستان هاي شرم آوري درباره عياشي ها و هرزگي هاي موزا و فرهادك مي شنيدند. … دستگاهي از زنبارگي و غلام بارگي چيده شده است و كسي بر ناموس خود ايمن نيست. داستان دوشيزگان ننگ رسيده كه خود را از شرم آبرومندي تباه كرده بودند، بر زبان ها مي گشت. همراه آن ها درباره دزدي ها و سختگيري هاي فرهادك و يارانش هر روزي واقعه اي از پرده به در مي افتاد. مردم فرهادك را بد دين و موزا را گجستك [پليد] و ملعون مي خواندند.

محيط آماده بود كه تلنگر يك حادثه آن را منفجر سازد. روزي كه يك جاندار كاخ شاهي كرباس فروشي را كه در پيش ارك در زير ناروني بساط خود را گسترده بود و كالاي خود را مي فروخت بدين بهانه كه جاي مناسبي براي بازرگاني خود برنگزيده، زد و راند، ناگاه ديد كه بر خلاف هميشه، آن دست فروش نعره زد كه اي مردم همگنانه چه نشسته ايد كه اين مرد به ناموس و دين من اهانت كرد و كيسه درهم مرا دزديد و مي خواهد مرا بكشد و مي گويد جاندار شاهم و كسي را قدرت برابري با من نيست.

دكانداران و گذرندگان آن حوالي، چنانكه گوئي چشم به راه علامتي بودند، به شتاب گرد آن دو را گرفتند. هر چه جاندار نعره كشيد و اشتلم كرد سود نداشت. جماعت دمبدم انبوه تر مي شد. برخي از محافظان كاخ به جاندار گفتند: “برادر سخت نگير، مبادا كار دشوار شود”. ولي آن مرد مغرور و خشن بود و هرگز باور نمي كرد كساني كه پيوسته چهره بر خاك ميسودند، جرئت كنند به مامور شاه نگاه چپ بيافكنند. براي آنكه قدرت خود را نشان دهد، با نيزه بر تخت سينه دستفروش شورشي زد و او با جراحتي خونين بر سينه، نعره كشان و ناله كنان بر خاك افتاد و بر دشنامگوئي و دادخواهي خود افزود.

موجي از ولوله از ميان جماعت برخاست و در لحظه اي گريزان شعله خشم مقدس خلق زبانه كشيد. در چشم بهم زدني جاندار شاه صد پاره شد و چند محافظ ديگر كه خواستند دستي بجنبانند، لگدمال شدند.

ساعتي نگذشت كه همه شهر جنبيد و كس نمي دانست كه چه شده، ولي چنانكه گويي در صور رستاخيز دميده باشند، احدي آرام نماند و همه را جاذبه اي نامرئي و شورانگيز از هر گوشه اي كه بود بيرون كشيد و آماده جانبازي ساخت. چنان مردمِ غضبناك، مسلح به همه چيز (از سنگ و خشت تا شمشير و نيزه) به ارگ شاهي يورش بردند كه كس ندانست چگونه دروازه هاي جسيم و عظيم آن چار طاق شد و مردم مانند خيلي از موران از ديوارها و كنگره ها و مناره ها و برج هاي باروي بلند كاخ بالا خزيدند و باغ كاخ را مملو ساختند.

سير حوادث چنان سريع و خشم جماعت چنان بي برو برگرد و كوبنده و درنده بود كه روحيه هاي مقاومت را خورد مي كرد. جانداران و محافظان در مقابل آن امواج عظيم انساني كه با غرش و زوزه اي موحش پيش آمده، رنگ پريده، سلاح افكنده، پا به گريز مي نهادند و اكثرا قادر به رهانيدن خود نمي شدند و در زير دست و پا مي مردند.

سرهاي خون آلود بالاي نيزه مي رفت. سپاه غرنده خلق از پله ها و روزن ها و صفحه ها و مهتابي ها بدرون مشگوها و شبستان ها و بارگاه راه يافت. جمعيت نئا- موزا- ئورانيا، زن مغرور يوناني، جاسوسه اكتاويان آگوست را كه با دستگاه الوهيت به تبه كاري مشغول بود، يافتند و او را در دم صد پاره كردند. …

جمعيت با عنادي تخفيف ناپذير به دنبال شاه مي گشت. كشتن موزا نيمي از كار بود، هنوز نيمه مهم تر باقي مانده بود. …

(ا ط فرهاد چهارم، داستان تاريخي، ص ٦٩- ٧٠)

 

جایگاه ولی فقیه در مقام «نمایندهٔ خدا بر زمین» مستحکم‌تر می شود!

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۳، ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۶

 

از قرار معلوم علی خامنه‌ای به آن‌چنان مرتبه‌ای از “نمایندگی خدا بر زمین” رسیده است که بنا به‌روایت حیدر عباسی-  طلبه‌یی که قرار بوده است در ۶ شهریورماه ۱۳۹۶ به درگاه ولی فقیه شرفیاب شود و با او صحبت کند – در کانال تلگرام خود نوشته است پیش از دیدار با “رهبر”، در جلسه‌هایی تدارکاتی، تمام متن سخنان ملاقات‌کنندگان کنترل و فیلتر می‌شود و بارها این تذکر تکرار می‌شود: “جوری حرف بزنید که آقا خوشش بیاید.” البته این‌چنین مضمون‌های مرتبط با اوج‌گیری کیش شخصیت خامنه‌ای و رفتار اطرافیانش در برابر او به‌هیچ‌وجه در مورد یک دیکتاتور تعجب‌‌برانگیز نیستند.

تعجب‌‌برانگیز این است که قدرتمندتر شدن علی خامنه‌ای در مقام دیکتاتور بلامنازع و اوج‌گیری کیش شخصیت او تنها مدیون تمکینِ نیروهای سرکوبگر به اوامر و منویات ولی فقیه یا تملق‌گویی معمول پابوسان و بله‌قربان‌گویان و مداحان درون بیت رهبری نیست. در خلال بیش از ۴ سال گذشته، هواداران کاروان اعتدال‌گرایی- اصلاح طلبی و در صدر آنان حسن روحانی، با تطهیر دیکتاتور و بزرگنمایی کردن او  و به‌اجرا گذاشتن خواست‌های ضد مردمی‌اش، موقعیت و جایگاه ولی فقیه درمقام “رهبری” مطلق نظام را  تقویت کرده‌اند، و در مقابل آن، نقش مردم و اثرگذاری آن در مسائل بااهمیت و حیاتی کشور  بسیار کمرنگ‌تر از پیش شده است. عرصهٔ دخالت و تعیین تکلیف ولی فقیه برای ارگان‌های اصلی نهادهای حکومتی از طریق اعلام حکم‌های او گستره بیشتر یافته‌اند، و نهادینه شده‌اند.

علی خامنه‌ای در دیدار با کابینه دولت دوازدهم، ۴ شهریورماه ۱۳۹۶، فرایند شکل‌گیری دولت حسن روحانی، اعم از برگزاری انتخابات و مراسم تنفیذ و تحلیف و سپس رأی اعتماد مجلس به وزیران او را “بسیار مهم و کم‌نظیر” ارزیابی کرد. آنچه علی خامنه‌ای در این دیدار با کابینه بر زبان آورد، از درجهٔ موفقیت دستگاه ولایت در کنترل اوضاع، تصمیم‌گیری‌های کلان و جهت دادن به تحول‌های اصلیِ کشور ما حکایت دارد. حسن روحانی نیز در مصاحبه تلویزیونی‌اش در سه‌شنبه گذشته، ۷ شهریورماه، وضعیت کنونی را “مطلوب” توصیف کرد.

علی خامنه‌ای در تعیین اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام، ۲۳ مردادماه ۱۳۹۶،  با وارد کردن کسانی مانند احمدی‌نژاد، قالیباف و رئیسی به این مجمع، و از این طریق، تثبیتِ موقعیت آنان، به‌صورت بارزی نشان داد که افشای این مهره‌های درشت درون “نظام” و بی‌آبرو شدن‌شان در هنگامهٔ کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۶ ، در برخورداری‌شان از رانت‌ها و ثبات موقعیت آنان در نزد اصحاب قدرت رژیم ولایی تأثیری نداشته است، چراکه اینان وام‌دارِ “نظام” ولایت فقیه و وفادار به آن هستند. بنابراین، به‌درستی می‌توان گفت که، آن‌همه سخنوری‌های حسن روحانی و هیاهوهای بسیارِ دستگاه‌های عریض‌وطویل و پرسروصدای مبلغان او در داخل و خارج کشور در مورد تعریض‌هایی مانند “۳۸ سال اعدام کردن”‌ها و “فساد”های مالی این درشت مهره‌های رژیم، فقط برای گرم کردن تنور انتخابات و تهییج افکارعمومی بود.

‌توجه‌برانگیز این‌که، آیت‌الله موسوی‌خوئینی‌ها (دبیر مجمع روحانیون مبارز) و از اردوگاه “اصلاح‌طلبان حکومتی” به‌همراه اصولگرایان و به‌منظور از زیر ضربه خارج کردن باقر قالیباف از اتهام‌های فساد مالی در شهرداری تهران، به‌صورت اکید به شهردار جدید تهران- محمدعلی نجفی- سفارش می‌کند که نه‌تنها پرونده‌های گذشته مورد پرسش قرار نگیرند، بلکه از قالیباف تقدیر هم بشود! حسن خمینی هم در ۱۰ اردیبهشت‌ماه گذشته، در جلسهٔ دیدار با قالیباف و اعضای شورای اسلامی شهر تهران، با دفاع جانانه و تقدیر از قالیباف، گفته بود: “بحمدالله از مدیران توانمند و بسیار قابل‌احترام در جمهوری‌اسلامی هستند.” جالب اینکه در همان جلسه، حسن خمینی با اشاره به یکی از آیات قرآن درخصوص صفات لازم برای افراد مسئول، می‌گوید: “قدرت و امانت دو شرط لازم برای یک مسئول است” [!]. بنابراین، اینکه علی خامنه‌ای می‌تواند این‌چنین گستاخانه در مقام حاکم مطلق بر کشور ما حکمرانی کند و خویش را محق بداند که “نمایندهٔ خدا در زمین” باشد، تنها به باورهای مذهبی بخش‌هایی از توده‌ها مربوط نمی‌شود، بلکه از بسیاری جهت‌ها به‌این گونه دروغ‌گویی‌ها، نقش‌بازی کردن‌ها و توهم‌آفرینی‌های اعتدال‌گرایان به‌هدف به‌حاشیه راندن اعتراض‌های مردم و تطهیر علی خامنه‌ای نیز ارتباط دارد.

در دورهٔ دولت دهم (احمدی‌نژاد) و در دو سال آخر آن- که به انتخابات ۹۲ و انتخاب شدن روحانی منتهی شد- علی خامنه‌ای در مقام دیکتاتورِ رژیم ولایت فقیه به‌همراه ارکان اصلی نظامش و رئیس‌جمهورش احمدی‌نژاد، نزد مردم بسیار منفور شده بودند و پژواک اعتراض‌های جنبش سبز همچنان در سطح جامعه طنین‌افکن بود. در این بازهٔ زمانی، یعنی در اواخر دولت دوم احمدی‌نژاد، امکان عقب راندن استبداد حاکم بر اساس سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی فراهم شده بود و گفتمان غالب در میان نیروهای تحول‌طلب و همین‌طور در افکارعمومی در جهت آن‌چنان سیاست‌هایی از جانب نیروهای سیاسی- به‌ویژه اصلاح‌طلبان- بود که زمینه‌ساز به‌وجود آوردن تغییر در مسیر آزادی‌خواهی و بهبود وضع معیشتی مردم باشد. اما رژیم که در اوان سال ۱۳۸۸ و سال‌های پس از آن بر اثر ضربات بحران‌های خارجی و داخلی تعادلش را از دست داده بود، و همچنین به‌دلیل دامنه‌دار شدن اعتراض‌های مردم و امکان یافتن سازمان‌‌دهیِ این اعتراض‌ها، دوام پیدا کردن رژیم با خطر روبرو شده بود، توانست به‌وسیله پروژهٔ اعتدال‌گرایی و پدیدهٔ حسن روحانی و مساعدت “اصلاح‌طلبان حکومتی” در طول ۴ سال گذشته تعادلش را بازیابد و در فرایند آن جایگاه ولی فقیه را مستحکم‌تر کند.

جایگاه و قدرت ولی فقیه ضامن تداوم رژیم دیکتاتوری حاکم بر کشور ما است و محوری است که برگِرد آن رقابت‌های اقتصادی- سیاسی کلان‌سرمایه‌داران و الیگارش‌ها و نیز تصادم‌ها و نزاع‌های سیاسی جناح‌های حکومتی در برخورداری از قدرت سیاسی و سهم‌خواهی اقتصادی می‌تواند به‌توازن نسبی‌ای بینجامد. این دقیقاً همان وضعیت و شرایطی است که اکنون به‌وجود آمده است. به‌عبارت‌دیگر،  درحال‌حاضر جناح‌های قدرت حاکم، به‌همراه تضادهایی که بین‌شان وجود دارد، درعین‌حال، به‌هدف بقای خودشان، متحد و دست در دست همدیگر، تضاد مردم با رژیم ولایی را مدیریت می‌کنند و اعتراض‌های مردم را سرکوب و فرومی‌نشانند. بی‌جهت نیست که هر دو، یعنی علی خامنه‌ای و حسن روحانی، وضعیت کنونی را بر وفق مرادشان می‌دانند و از نتیجهٔ انتخابات‌ها در دو سال گذشته و امسال بسیار راضی‌اند.

حزب تودهٔ ایران، در سرآغاز کارزار نمایشی انتخاباتِ ۹۶ اعلام کرد که، اصحاب قدرت رژیم و در رأس آن خامنه‌ای، به‌هدف تداوم نظام، با دو سناریو و گزینه برای مدیریت بحران داخلی و خارجی روبرویند. کمر بستن به سرکوب وسیع و سنگین با برگماشتن عنصری واپس‌گرا و آدمکش از سنخ ابراهیم رئیسی برای ایفای نقش رئیس‌جمهور یا از طریق دولتی نرم‌تر به‌لحاظ نمای ظاهر در قیاس با خشونت ناگزیر. روشن است که اکنون گزینهٔ دوم در قالب دولت حسن روحانی و زیر سایهٔ ولی فقیه‌ای بسیار پرقدرت، برای ادارهٔ امور جاری در چهار سال آینده از جانب اصحاب قدرت “نظام” برگزیده شده است.

در رابطه با ماهیت دولتی که در چهار سال آتی وظیفهٔ فرمان‌برداری از ولی فقیه به‌منظور مدیریتِ بحران‌های داخلی و خارجی را عهده‌دار خواهد بود، حزب ما بر این نکته تأکید کرد: “گزینش رئیس‌جمهور آینده به‌همراه و تابع رأی مردم نخواهد بود. بنابراین، خواست‌های اقتصادی مردم و مطالبات سیاسی و اجتماعی جامعه در دورهٔ دوازدهم ریاست‌جمهوری نیز بی‌جواب خواهند ماند” [نامهٔ مردم، شمارهٔ ۱۰۲۲، ۱۴ فروردین‌ماه ۱۳۹۶]. تحول‌های پس از انتخابات ۲۹ اردیبهشت‌ماه ۹۶ و به‌ویژه گفته‌های علی خامنه‌ای و حسن روحانی، دقیقاً مؤید واقعیت‌های انکارناپذیری است که حزب ما آن‌ها را این‌گونه بیان کرد: “درصورت اجازه دادن به ادامه یافتن دولت جناح اعتدال‌گرا در شکل کنونی‌اش، معلوم می‌شود که اصحاب قدرت در رژیم حاکم بر این باورند که در خلال ۴ سال آینده با گزینشِ دوبارهٔ حسن روحانی به مقام ریاست‌جمهوری و استمرار شکلی از توازن قوای کنونی در هرم قدرت رژیم ولایی، جامعه با رئیس‌جمهور و دولتی بسیار ضعیف‌تر از دورهٔ قبل روبرو خواهد شد که بیشتر به رویهٔ تسلیم‌طلبانه گرایش خواهد داشت و به تمکین از نهاد ولایت فقیه و مماشات با دیکتاتور به‌طرزی فزاینده‌تر ادامه خواهد داد” [همان‌جا].

حسن روحانی، سه‌شنبهٔ هفته گذشته، در برابر دوربین‌های تلویزیون و خطاب به مردم بیش از یک ساعت سخنوری کرد، ولی درواقع چیزی نگفت به‌غیر از اینکه او هم مانند علی خامنه‌ای وضعیت کنونی را یک وضعیت “مطلوب” ارزیابی می‌کند و از آن راضی است! اکنون او در مقام دوازدهمین رئیس‌جمهور ولایت فقیه، فقط می‌تواند در چارچوب حفظ و تداوم “نظام” سخن گوید، تنها می‌تواند از طریق کابینه‌یی دست‌چین‌شده و موردقبول “رهبر” در مقام “تدارکاتچی”‌ای عمل کند که وزرایش را “نمایندهٔ خدا بر زمین” تعیین یا تائید کرده است. بنابراین، همهٔ وزیران، از‌جمله شخص حسن روحانی، در راه تداوم حاکمیت دیکتاتور عمل خواهند کرد. حسن روحانی‌ای که هفتهٔ گذشته در رابطه با حصرِ محصوران و تهاجم بی‌سابقه به فعالان کارگری چیزی نداشت که به مردم بگوید، همان حسن روحانی‌ای است که در روزهای آخر کارزار انتخاباتی آن‌چنان دربارهٔ “آزادی‌خواهی” سخنوری‌ای آتشین ایفا کرد و توانست بخش‌هایی از “افکارعمومی” را به انجام انتخابات پرشور موردنظر “آقا” جلب کند. این همان “ارزش‌های دوگانه” بسیار مخربی است که هواداران و مبلغان دوآتشهٔ “آزادی‌خواهی” به‌وسیلهٔ کاروان اعتدالگرایی- اصلاح‌طلبی “افکارعمومی” را به‌پذیرش وضعیت موجود – یعنی پذیرش دیکتاتوری ولایی با انتخاب بین “بد و بدتر”- هدایت می‌کنند.

اگر از یک‌سو تحولات پسا انتخابات و همچنین نقش‌آفرینی اعتدال‌گرایان و اصلاح‌طلبان حکومتی فعلاً توازن نیرویی نسبی‌ به‌وسیله قدرتمندتر شدن جایگاه ولی فقیه به‌وجود آورده‌اند، از سوی دیگر اما به‌دلیل تضاد بنیادی و آشتی‌ناپذیر مردم با حاکمیت ولایت فقیه، این رژیم همواره به جانب بحران‌های فزایندهٔ خطرناکی پیش می‌رود و بنابراین، تعادل قوای نسبی کنونی در حاکمیت آن، وضعیتی باثبات و قابل‌اتکا برای رهبر نمی‌تواند ارزیابی شود.

حکومت ولایت فقیه مسیر ترقی کشورمان را مسدود کرده است و در برابر نیروهای تحول‌طلب و ترقی‌خواه تنها یک راه‌ برای حل تضاد بین مردم و دیکتاتوری باز مانده است، و آن راه، مبارزهٔ مستقیم با دستگاه استبداد حاکم از طریق بسیج و سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی در جهت طرد رژیم ولایت فقیه به‌منظور گذار از مرحلهٔ دیکتاتوری به مرحلهٔ دموکراتیک است.




کودتای ۲۸ مرداد راه بنیادگرایی مذهبی را گشود

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲۰ شهريور ۱٣۹۶ –  ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷

 


در چند ده سال گذشته هر کس در هر جای دنیا درس تاریخ معاصر ایران را خوانده باشد، با نام یک تاریخ‏دان بیش از بقیه آشنا است؛ «یرواند آبراهامیان» که سال‌ها در دانشگاه شهری نیویورک تدریس می‌کرد. کتاب او، «ایران بین دو انقلاب» (۱۹۸۲)، در فهرست درسی بیش تر اساتید این دوره هست و ترجمه فارسی ‌آن نیز از پرخواننده‌ترین کتاب‌های تاریخی سال‌های اخیر به شمار می رود.
این اولین کتاب مشهور آبراهامیان بود اما کتاب‌های بعدی او نیز برای بسیاری به روایات رسمی تاریخ اخیر ایران بدل شده‌اند؛ «مجاهدین خلق»(۱۹۸۹)، «خمینیسم»(۱۹۹۳)، «اعتراف زیر شکنجه»(۱۹۹۹) و «تاریخ ایران مدرن»(۲۰۰۹).
در سال ۲۰۱۳ او کتاب جدیدی در مورد کودتای ۲۸ مرداد منتشر کرد. «کودتا ۱۹۵۳؛ سازمان سیا و ریشه‌های روابط معاصر ایران و امریکا» روایتی پرشور از رویدادی است که در مرکز زندگی نسل‌های متوالی ایرانیان بوده و معلوم است آبراهامیان را نیز سال‌های سال به خود مشغول کرده است. در یک روز آفتابی، با استاد آبراهامیان بر نیمکت پارکی در میدان واشنگتنِ نیویورک نشستیم و از آن رویداد تاریخ‌ساز صحبت کردیم. قبلا چند بار تلفنی و ایمیلی با او در تماس بودم اما یک ساعت پای صحبت مستقیم استاد نشستن، تجربه‌ای یگانه بود. آبراهامیان وقت حرف زدن، هم دقت دارد و هم شور و شوق. بدون این‌که کاغذ و ورقی در دست داشته باشد، مدام به اسناد تاریخی مختلف ارجاع می‌دهد و بی‌سند حرف نمی‌زند. در عین حال، لحنی شیوا دارد و چنان با شوق و زندگی از رویدادهای چند دهه پیش می‌گوید که انگار همین الان در حال وقوع هستند. او در ۷۷ سالگی هنوز بسیار فعال است. سال گذشته از استادی بازنشسته شده و برای ما می‌گوید که تازه می‌خواهد بر پژوهش‌های تاریخی خودش تمرکز کند. باید هم‏چنان منتظر کتاب بعدی آبراهامیان باشیم. گفتگوی ایران وایر با یرواند آبراهامیان را در ادامه می خوانید.

***

بگذارید با سوالی در مورد اسناد جدید آغاز کنیم؛ لابد احساس عجیبی داشتید وقتی مدت کوتاهی بعد از این‌که کتاب جدیدتان را در مورد کودتا نوشتید، اسناد جدیدی در رابطه با آن منتشر شدند. به نظرتان این اسناد چه چیزی به تصویر ما از کودتا اضافه کردند؟ گفته بودید که می‌خواهید در کتاب‌تان تغییراتی بدهید.

اسناد جدید محدود به اسنادی که وزارت خارجه امریکا در آخرین مجموعه «روابط خارجی امریکا» منتشر کرده است، نمی‌شوند. اسناد قابل توجهی هم از سازمان سیا منتشر شده که مقالاتی مربوط به سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۹ هستند. این‌ها در واقع، یادداشت‌های سازمان سیا راجع به ایران بودند.
به نظرم آن‌چه غافل گیرکننده بود، میزان نفوذ امریکایی‌ها در سیاست ایران است. ما از کودتا و نقش سازمان سیا می‌دانستیم. آن‌چه قبلا متوجه نبودیم، این بود که در سیاست داخل ایران، حتی در زمان مصدق، امریکا نفوذی قابل توجه داشت؛ مثلا در انتخابات مجلس سال ۱۹۵۲ در زمان مصدق که او در آخر به خاطر دخالت‌های بسیار، روند انتخابات را متوقف ‌کرد، درک معمولی این بود که این توقف به خاطر دخالت از سوی ارتش، شاه و زمین‌داران بود. اما به نظر می‌رسد سازمان سیا هم کم دخالت نداشته است و با خرج کردن، کاری می‌کرده که نامزدهای خودش در مجلس انتخاب شوند.

بگذارید کمی به عقب برگردیم؛ در مقدمه کتاب‌تان در مورد کودتا، با شوق بسیار از این می‌گویید ‌که چرا کتاب جدیدی در این زمینه لازم است. به نظر می‌رسد خیلی وقت است مشغول پرداختن به این کودتا هستید. چه شده که این قدر به آن علاقه‏ مند هستید؟

یک مساله این بحث همیشگی است که حتی افراد هم‏دل با مصدق مطرح می‌کردند که او می‌توانست به سازش برسد و اگر می‌رسید، نیازی به کودتا نمی‌بود و کل مسیر سیاست ایران متفاوت می‌بود. اما وقتی به مذاکرات بر سر نفت با مصدق نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که هیچ وقت سازشی پیش روی او گذاشته نشد. ملی‌سازی برای مصدق همان معنایی را داشت که برای هر کسی دارد؛ کنترل واقعی صنعت نفت کشور، از جمله اکتشاف، پالایش و صادرات توسط ایرانیان. بریتانیایی‌ها و امریکایی‌ها در حرف، ملی‌سازی را می‌پذیرفتند اما کار که به جزییات می‌رسید و این که اداره این صنعت به دست چه کسی باشد، همیشه اصرار داشتند که نباید به دست ایرانی‌ها باشد چون کل بازار بین‌الملی نفت به هم می‌ریزد؛اتفاقی که مسلما بر شرکت‌های امریکایی همان قدر تاثیر می‌گذاشت که بر بریتانیایی‌ها.
در واقع، می‌توان گفت که دولت‌ها و شرکت‌های غربی نمایشی تبلیغاتی به راه انداخته بودند تا مدعی شوند که آن‌ها حاضر به سازش هستند و طرف مقابل است که کوتاه نمی‌آید. وقتی به متن واقعی مذاکرات نگاه می‌کنیم -و این کار فقط زمانی ممکن شد که آرشیوهای بریتانیا و امریکا گشوده شدند- می‌بینیم همیشه اصرار داشتند که این صنعت را نباید به ایران سپرد.
باید به خاطر داشته باشیم که در اوایل دهه ۱۹۵۰، جوری رفتار می‌شد که انگار از دست رفتن کنترل‌ آن ها بر صنعت نفت، پایان جهان متمدن بود. البته که در دهه ۱۹۷۰ همین اتفاق افتاد اما آن ۲۵ سال بعد بود و کل موقعیت جهانی تا آن زمان عوض شده بود. حتی شرکت‌های نفتی هم از پس تحمل این تغییر برمی‌آمدند چون هم‏چنان از فروش نفت، پول‌ خود را در می‌آوردند. پس می‌توان گفت مصدق با خواست ملی‌سازی، جلوتر از زمان خودش بود. او شکست خورد اما به نظرم بر تفکر سایر کشورها در این مورد تاثیر گذاشت. می‌دانیم که بسیاری از کشورهای عربی که در دهه ۱۹۷۰ خواهان ملی‌سازی بودند، خیلی تحت تاثیر مصدق قرار داشتند.

حتی بعضی منابع طرف‏دار مصدق هم می‌گویند که او خیلی کارآمد نبود یا توان مبارزه در دو جناح به طور هم‏زمان را نداشت؛ به نظر شما این انتقادها موجه است؟

دو استدلال هست که مطرح می‌شود؛ یکی این‌که او تخصص نداشت و دیگر این‌که حاضر به استفاده از روش‌های دیکتاتوری نبود. مصدق عادت به کشتن مخالفین خود را نداشت. بعضی‌ها می‌گویند اگر افرادی را کشته بود، کودتا اتفاق نمی‌افتاد. اصلا بعد از شکست کودتای اول، بعضی‌ از اطرافیانش می‌گفتند باید این‌ها را اعدام کنی چون مسلم است که می‌خواهند تو را سرنگون کنند. مصدق می گفت مگر دیوانه‌اید؟ کار ما آدم‌کشی نیست.
از نظر زیرکی سیاسی، به نظرم دلیلی که امریکا در نهایت او را سرنگون کرد، این بود که از نظر سیاسی، خیلی زیرک بود. از همان روز اولی که به قدرت رسید، مخالفانش، از جمله امریکا و شاه، می‌کوشیدند او را کنار بزنند و او توانست با شیوه‌های سیاسی مدام از آن ها جلو بزنند و این را در شماری از بحران‌ها مثل ماجرای ۳۰ تیر می‌بینیم. در واقع، او از آن ها هوشمندانه‌تر عمل می‌کرد. در اوایل دهه ۱۹۵۰، با هوشمندی از آن ها جلو زده بود. همین بود که امریکا در نهایت به این نتیجه رسید که تنها راه خلاص شدن از شر مصدق، از راه‌های سیاسی نیست چون در این زمینه از پس او بر نمی‌آیند. تنها راه، کودتای نظامی بود.

نام عملیات کودتا را «تی پی آژاکس» گذاشته بودند [«تی پی» مخفف نام حزب توده بود و «آژاکس» مایه‌ای شوینده. منظور پاک‌سازی حزب توده بود]. این باعث شد خیلی‌ها بگویند که شاید حزب توده هدف اصلی کودتا بوده و نگرانی واقعی در مورد به قدرت رسیدن کمونیست‌ها بوده است. این نظریه چه قدر اعتبار دارد؟‌ به نظر شما، حزب توده هدف اصلی کودتا بود؟

نه؛ به هیچ وجه. به نظرم گفتمان آن زمان، ترس از کمونیسم بود و در نتیجه هر سیاستی باید با این مفهوم تطبیق داده می‌شد. آدم‌هایی مثل برادران «دالِس» و «کرمیت روزولت»، اگر می‌خواستند سر مادربزرگ‌ خود را هم زیر آب کنند، برای مشروع جلوه دادن آن می‌گفتند این کار را به خاطر مبارزه با کمونیسم انجام می‌دهند. سوالی که من مطرح می‌کنم، این است که رابطه این دو کجا است؟ هیچ مدرکی دال بر خطر کمونیست‌ها برای ایران، چه از سوی اتحاد شوروی و چه از سوی حزب توده وجود نداشت. در واقع، اسناد جدید نشان می‌دهند که امریکایی‌ها اغلب در عجب بودند که چرا شوروی به ایران علاقه نشان نمی‌دهد. این را نشانه مشکوکی می‌دیدند. به حزب توده که می‌رسیم، بله؛ توجیه امریکایی‌ها برای نفس استقرار سازمان سیا در ایران از سال‌های ۱۹۴۸ و 1949 به بعد، همین حزب بود. اما به اسناد که نگاه می‌کنیم، حتی در اوایل سال 1950، می‌بینیم که اعتراف می‌کنند خطری از جانب حزب توده موجود نیست. حزب توده در جایگاه انجام کودتا نبود. برای چنین اقدامی آماده نمی‌شد و حرفی هم از آن نمی‌زد. در گزارش‌های امریکایی ها حتی می‌خوانیم که تنها خطر واقعی از سوی حزب توده این است که شاید بتوانند روزی از طریق قانونی به قدرت برسند؛ که یعنی روزی بتوانند به قدری نماینده در مجلس داشته باشند که به قدرت برسند. اما این هم مثل تصور بازگشت مسیحا است؛ یعنی پروژه‌ای خیلی طولانی مدت. در نتیجه، با این‌که روزولت مدعی بود که این «ضدکودتایی» در مقابل کودتای حزب توده بوده، نزد خودشان معترف بودند که در آن زمان خطری از سوی حزب وجود نداشت. سوالی که مطرح می‌شود، این است که انگیزه کودتا چه بود؟‌ همین است که من می‌گویم انگیزه، مساله نفت بود. نمی‌خواستند ملی‌سازی موفق شود و بالاخره به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه کسب اطمینان از این قضیه، خلاص شدن از شر مصدق است.

نسل‌ها است که چپ‌های ایران با این سوال مواجه بوده‌اند که چرا حزب توده کاری برای توقف کودتا نکرد؟ چرا حتی وارد نبرد بر سر آن هم نشد؟ بعضی‌ها می‌گویند مصدق به آن ها اجازه نداد. به نظر شما چرا این کار را نکردند؟

بعضی از چهره‌های حزب توده، انقلابیون خانه‌نشینی بودند که تصویری خیالی از قدرت خودشان داشتند و فکر می‌کردند می‌توانند به قدرت برسند. به نظرمن، رهبران واقع‌گراتر مثل «اسکندری» و حتی احتمالا «کیانوری» تصویر خیلی واقعی‌تری داشتند. آن‌ها محدودیت‌های حزب توده را می‌دانستند. در واقع، عمل‌گرا بودند و این سوال را مطرح می‌کردند که کارت‌های ما چیست و کارت‌های طرف مقابل کدام است؟ می‌دانستند که بخش عمده ارتش، ضدحزب توده است. می‌دانستند که قبایل و عشایر مانند بختیاری‌ها، قشقایی‌ها، بویراحمدی‌ها و عرب‌ها مسلح هستند و با امریکا یا بریتانیا ارتباط دارند. انجام کودتا در چنین فضایی، خودکشی می‌بود. تنها راه مقابله، در ائتلافی بزرگ با مصدق بود؛ یعنی در قالب «جبهه متحد». آن‌ها خواهان همین بودند. مصدق به این ائتلاف «نه» گفت. او نمی‌خواست جنگ داخلی راه بیفتد. یا شاید فکر می‌کرد می‌تواند اوضاع را بدون استفاده از پشتیبانی مردم کنترل کند. با چنین موضعی، من نمی‌فهمم حزب توده به طور واقع‌گرایانه در روز ۲۸ مرداد چه می‌توانست بکند که نکرد. در ضمن، مصدق از مردم خواسته بود در خانه بمانند. اگر حزب توده بیرون آمده بود، این کار در مخالفت با مصدق می‌بود. بعضی‌ها می‌گویند باید این کار را علیه خواست مصدق انجام می‌داد اما چنین کاری آن‌را از حتی جبهه ملی هم منزوی می‌کرد و خواست آن‌ها این نبود.

به نظر شما، مصدق با عدم اتحاد قوی‌تر با کمونیست‌ها یا هراسی که از آن‌ها داشت، مرتکب خطایی استراتژیک شد؟

فکر نمی‌کنم از آن ها هراس داشت چون همیشه می‌گفت حزب توده را خطری برای خودش محسوب نمی‌کند. حتی در محاکمه‌اش هم همین حرف را زد. می‌گفت حزب توده یک تانک هم ندارد پس چه طور می‌تواند برای او خطر داشته باشد؟ به نظرم اعتماد به نفس داشت و فکر می‌کرد خیلی در ارتش پشتیبانی دارد و رییس ستاد ارتش هم خیالش را جمع کرده بود. اعتماد بیش از حدی در این مورد داشت و بعد از شکست کودتای اول، به نظرم خطای محاسباتی انجام داد. فکر می‌کرد اوضاع را در کف دارد. در ضمن، «هندرسون»، سفیر وقت امریکا در ایران به او کلک زد. این موضوعی است که حامیان «جبهه ملی» حاضر به پذیرش آن نیستند. همه چیز به جلسه نهایی بین هندرسون و مصدق ختم می‌شود. در اسناد اصلی، این جلسه به طور کلی سانسور شده است. در نسخه جدید کمی بیش تر از آن می‌خوانیم.

جلسه روز ۲۷ مرداد؟

بله. هندرسون در واقع تهدید کرد که امریکا دولت مصدق را به رسمیت نمی‌شناسد مگر این‌که او دست به اعمال قوی علیه اعتراضات خیابانی بزند. این احتمالا باعث شد مصدق از مردم بخواهد به خیابان نیایند. این جلسه آخری بین هندرسون و مصدق هنوز در لایه‌ای از رمز و راز است چرا که حتی در نسخه آخری که کم‌تر سانسور شده و در اسناد جدید آمده، هندرسون خودش را سانسور کرده و از آن‌که واقعا در آن جلسه چه گفته شد و چه گذشت، چیزی نگفته است.
مدت کوتاهی بعد از کودتا، مقاله‌ای در مجلات «نیوزویک» و «تایم» منتشر شد که اطلاعات آن احتمالا از هندرسون آمده بود. آن‌جا از این می‌خوانیم که سفیر امریکا مستقیما مصدق را تهدید کرده بود که اگر دست به عمل فوری نزند، امریکا دولت او را به رسمیت نمی‌شناسد. این روایت در گفت وگویی که در پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه کلمبیا با هندرسون کرده‌اند، تایید می‌شود. آن‌جا دارد صادقانه سخن می‌گوید. در این‌جا باید به یاد داشت که سفرای امریکا قرار است درگیر سیاست داخلی نشوند و البته که هندرسون با این کار داشت درگیر سیاست داخلی می‌شد. همین است که در اسناد رسمی، خودش را سانسور می‌کند اما در روایت‌های غیررسمی، خیلی روراست‌تر است.

سوال‌هایی هم در مورد سیاست داخلی در امریکا و بریتانیا مطرح است؛ مدت کوتاهی پیش از کودتا، دولت های هر دو کشور تغییر یافتند. به نظر شما اگر حزب «کارگر» بریتانیا و دموکرات‌های امریکا بر سر قدرت مانده بودند، جلوی کودتا گرفته می‌شد؟

برای این‌که چنین حرفی را بپذیریم، باید قبول کنیم که حزب کارگر و دموکرات‌ها گرایش خیلی بیش تری به پذیرش ملی‌سازی داشتند و در نتیجه، حاضر بودند با مصدق کنار بیایند. مجددا وقتی به اسناد نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که حزب کارگر بریتانیا و حزب دموکرات امریکا هم همان قدر مخالف ملی‌سازی بودند. تفاوت‌ آن ها در این بود که فکر می‌کردند می‌توانند با شیوه‌های سیاسی از شر مصدق خلاص شوند؛ یعنی با فشار بر شاه یا با رسیدن به نفوذ کافی در مجلس. اما اگر در این راه موفق نمی‌شدند، در همان شش ماه آخر دولت «ترومن» می‌بینیم که افرادی در سازمان سیا بودند که حرف از کودتا می‌زدند. هندرسون هم همین‌طور. آن‌چه اغلب فراموش می‌شود، این است که مجریان کودتا، یعنی برادران دالس، روزولت، «ریچارد هلمز» (از مدیران وقت سازمان سیا که بعدها سفیر امریکا در ایران شد)، «دونالد ویلبر»‌(مامور سیا)، همه در زمان ترومن در سازمان سیا و مسوول ایران بودند. این‌طور نبود که این‌ها در ژانویه ۱۹۵۳ آمده بودند. بعضی‌ها از سال ۱۹۵۲ سر کار بودند. بعضی‌ها حتی از سال ۱۹۵۱.
در دولت ترومن این افراد در حال تفکر، برنامه‌ریزی و همکاری خیلی نزدیک با بریتانیایی‌ها بودند. تفکر آن ها خیلی به سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (ام ای ۶) شباهت داشت. تنها راه حل مشکل برای آن‌ها، خلاص شدن از شر مصدق بود. در اسناد جدید شاهد اصطکاک مداوم بین سازمان سیا و شورای امنیت ملی امریکا در مورد سند «تخمین اطلاعاتی سراسری» راجع به ایران هستیم. در نسخه‌های این سند، در سال‌های ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ تحلیل خیلی معتدلی داشتیم. گفته شده بود که نظام سرجایش هست و از سوی چپ خطر چندانی در کار نیست و دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. اما در همان زمان ترومن می‌بینیم که براداران دالس مدام می‌خواهند شورای امنیت ملی سند «تخمین اطلاعاتی» مربوط به ایران را تغییر دهد و از روزولت خواسته شود که سند را به قول خودشان، به‌روز کند؛ یعنی خیلی هشداردهنده‌تر. می‌خواستند سند بگوید که دنیا دارد به هم می‌ریزد و دارد بحران می‌شود و باید کاری جدی کرد. همه این‌ها پیش از به قدرت رسیدن «آیزنهاور» است.

در اسناد جدید از این می‌خوانیم که «خلیل ملکی» از امریکا پول می‌گرفته است گرچه شاید نمی‌دانسته که این پول‌ها از امریکا می‌آیند.

اگر بخواهیم بگوییم نمی‌دانسته است، باید او را خیلی خام‌خیال فرض کنیم.

پس بگذارید سوال را این‌طور مطرح کنم که آیا اسناد جدید ثابت می‌کنند که منتقدان ملکی همیشه درست می‌گفته اند و او هم‏دست امریکا بوده است؟

ما می‌دانیم که حتی پیش از ۱۹۵۳ هم سازمان سیا به آن چیزی که «حزب تیتوییست‌ها» می‌نامید، یعنی حزب «زحمت‎کشان»، پول می‌داد. حالا این پول را احتمالا از طریق «مظفر بقایی» می‌رساندند. اما برای خلیل ملکی خام‌خیالی می‌بود که نداند پول دارد از سازمان سیا می‌آید. نقش سازمان سیا حتی شرورتر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ مثلا تظاهرات بزرگ سال ۱۹۵۱ در زمان ورود «هاریمن» (فرستاده امریکا) به تهران را که خیلی تظاهرات خونینی شد، خودشان از طریق بقایی و حزب زحمت‎کشان سازمان دادند.

آیا اسناد جدید باعث شده‌اند نظرتان به صورت بنیادین راجع به نیروهای سیاسی ایران در آن دوره تغییر کند؟

از نظر بنیادین که نه. بیش تر در عجب هستم که سازمان سیا چه قدر در گروهی مثل حزب زحمت‏کشان نفوذ داشته است. گرچه جزییات اصلی این ماجرا را در گزارش «ویلبر» دیده بودیم. این گزارش، روایتی از یکی از ماموران سازمان سیا است که در سال ۲۰۰۰ به روزنامه «نیویورک تایمز» درز کرد و منتشر شد. در این‌ گزارش می‌بینیم که سازمان سیا با گروه‌هایی همکاری می‌کرد که آدم انتظارش را ندارد؛ مثل «سومکا» (حزب نازی‌های ایران)، حزب «آریا» (حزبی طرف‎دار سلطنت و بریتانیا و ضدکمونیست)، «فداییان اسلام» و غیره. اما نمی‌دانم واقعا بتوانم بگویم بهت‌زده شده‌ام یا نه. چون آدم کم تر از کار سازمان سیا بهت‌زده می‌شود (با خنده).

به نظرتان حالا که می‌دانیم ملکی از سازمان سیا پول می‌گرفته است، تصویر او به عنوان بدیل دموکراتیک سوسیالیستی در مقابل حزب توده خدشه‌دار می‌شود؟

روشن است که خلیل ملکی واقعا نوعی از سوسیالیسم می‌خواست که طرف‏دار شوروی نباشد. اما در مورد این‌که چه قدر دموکراتیک بود، می‌شود بحث کرد. او را تیتوییست می‌دانستند. خب، خود تیتو که آن قدرها دموکرات نبود! به نظرمن، گرایشی برای قهرمان‌سازی از خلیل ملکی وجود دارد چون ظاهرا او داغ رابطه با اتحاد شوروی را ندارد. البته اتحاد شوروی کم مشکل ندارد اما چون ملکی ضدشوروی بود، نمی‌توان گفت قابل قبول است.

شما مدت‌ها است روی این دوره کار می‌کنید. به نظرتان هنوز اسناد جدیدی هست که در آینده منتشر شوند و تاریخ‌نگاری کودتا را تغییر دهند؟ یا این کشتی به مقصد رسیده است؟

به نظرم دیگر به اسناد جدید چندانی نمی‌رسیم. شاید بعضی جزییات جدید دست‏مان بیاید اما حتی در اسناد جدید هم آن بخش‌هایی که جزییات عملیاتی دارند که مثلا چه کسی دارد پول می‌گیرد و چه کسی در سیاست ایران نقش بازی می‌کند، هنوز طبقه‌بندی شد‌ه‌اند. این اسامی هنوز مخفی هستند و به نظرم هیچ‌وقت آن ها را برملا نمی‌کنند؛ مثلا در گزارش ویلبر، صحبت از پیوستی است که شامل فهرست تمام سیاستمدارانی است که از سازمان سیا پول می‌گیرند. اما این هرگز در گزارش ویلبر نیامده است. در اسناد جدید هم نیست. اگر چنین چیزی منتشر شود، برای افرادی که در مورد سیاست ایران پژوهش می‌کنند، مفید خواهد بود. اما بعید می‌دانم هرگز چنین اتفاقی بیفتد.

اگر مصدق کودتا را شکست داده بود، ایران و جهان امروز چه طور متفاوت می‌بودند؟

پاسخ این سوال را نمی‌دانیم اما آن‌چه می‌دانیم، این است که کودتا اتفاق افتاد. کودتا جبهه ملی، حزب توده و اپوزیسیون سکولار را نابود کرد و با این کار می‌دانیم که راه را به روی بنیادگرایی مذهبی گشود. این را می‌دانیم. حالا اگر کودتا اتفاق نیفتاده بود، شاید فلان می‌شد و بصار می‌شد را نمی‌دانیم.

 

 




جمهوری خلق چین کشور پیشرو دگرگونی سازی به انرژی “سبز”!

دولت چین با همکاری مقامات و وزارتخانه های مربوطه در حال برنامه ریزی است که تا صنعت خودروسازی را “سبز” کند و تولید و فروش خودرو با موتورهای درون‌سوز (بنزینی و گازوئیلی) را متوقف کند.

معاون وزیر صنعت و فناوری گفت که از رده خارج کردن این خودروها تاثیر زیادی بر محیط زیست خواهد گذاشت و صنعت خودروسازی چینی را هم تکامل خواهد داد.

با اجرای برنامه گسترده ی کنونی خودروهای الکتریکی جایگزین خودروهای دیزلی و بنزینی  خواهند شد. حتا اکنون هم جمهوری خلق چین بزرگترین بازار خودروهای الکتریکی در جهان است. در سال گذشته در مجموع 28 میلیون دستگاه خودرو در چین فروخته شد که نیم ملیون آن خودروهای الکتریکی بوده است.

با ممنوعیت خودروهای دیزلی و بنزینی شرکت های داخلی و خارجی خودروسازی ناگزیر به تغییر صنعت خودروسازی از درون سوز به الکتریکی یا هیبریدی خواهند شد.

چین در سالهای اخیر، با توجه به عملکرد ده سال گذشته و طرح های واقع گرایانه برای 12 سال آینده، به کشور پیشرو “سبز” در جهان نامیده شده است. حتا سخنان سخنگوی صلح سبز ( Greenpeace) چین را رهبر واقعی سبزسازی انرژی جهان خواند. جمهوری خلق چین موفق شده است که با اولویت قرار دادن منافع عمومی، شرکتها و کارخانه های فسیلی را وادار به نواندیشی و دگرگونی به سود حفظ و حمایت از محیط زیست کند.

قابل توجه است که دونالد ترامپ (Trump) و بسیاری از جمهوریخواهان کنگره که تضمین کننده منافع صنعت سوخت فسیلی هستند که بودجه مبارزات انتخاباتی این سیاستمداران را تامین کرده است، روی هم رفته تاثیر نابوده کننده مصرف انرژی فسیلی را بر محیط زیست پذیرا نیستند.




“دیار آشنا” از شعرهای زندان طبری

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۲ (۱۳ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– ادبی

“دیار آشنا” از شعرهای زندان طبری همراه با دکلمه

دیار آشنا

پرنده اى زيبا، كه نشانى آشنا دارد، يكه و تنها، در آسمان بر فراز سرم، موج مى زند چون
دريا.
و تنها ارتفاع، او را ز من ساخته است جدا.
شايد،
شايد، پرنده مهاجرى است، كز بركهاى كوچك و آرام، از ميان نهالستان هاى توسكا، از
زادگاهم، پرگشاده است بسوى من، از سواحل سبز آبى شمال، آنجا كه آفتاب، اين گوى آتشين،
از طشت لاجوردى خزر، چون سمندر رستاخيز مى آورد در پگاه، و آنگاه، چون ققنوسى،
در آتش خويش مى نشيند آرام.
آنجا كه باران، در وعده گاه خاك، انتظار را به نسيان سپرده است.
آنجا كه اسبان چوبى كودكان، در استراحت شبانه خويش سبز مى شوند، و حتى چوب دستت
را بكارى، سبز خواهد شد.
همآنجا كه خاك، هيچگاه يائسه نمى شود، هيچگاه پروانه ها بى گل و برگ نمى مانند.
شايد از آنجا، پيامى آورده است از ياران بارانى ام.
***
چشم ها مى گردند، در هياهوى سكوت ناهنجارِ تراكم بيمارگونهِ ساختمانهاىِ زندان، مبهوت
گشته است.
***
مرا نخواهد ديد،
مرا نخواهد ديد،
زيرا حصارهاى تنگ مرا در خود گرفته اند، بر تن دريچه هاى سلولم، گوئى چوشن رزم
پوشانده اند، و بدين سان، انعكاس نور بر تنم، از چشمان زيبايش، پنهان گشته است.
***




اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند!
در باره نامه خانم شعله ی پاکروان!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴۹ (۷ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند. (“قو خورشید…” از شعرهای زندان طبری)

بهتر از این نمی توان تصویری را که سران جمهوری اسلامی از زن در ذهن عقب افتاده خود دارند ترسیم کرد. اگر این جباران پشت مرد کارگر را با شلاق سرمایه خون آلود می کنند به زنانگی زن تجاوز می ورزند تا او را خوار کنند. این زن ستیزان، زنان را ضعیف، احمق و ناتوان می دانند که وظیفه اصلی شان جز خاموش کردن آتش هوس مردان آلوده و در بهترین حالت چیزی فراتر از دستگاه “جوجه کشی” و آشپزی نیست. دختر جوانی را تحقیر کردند و از انسانیت او چیزی به جز وسیله کشتن عطش شهوانی شیطانی خود ندیدند.
از دشمنان آزادی و فرهیختگی هم نباید انتظار دیگری داشت. این دسته حیوانات انسان نما حامی ارتجاعی‌ترین و عقب‌مانده‌ترین رسم و رسومند تا زمان را به عقب برگردانند و با خیال خام خود با کشت تریاک ناآگاهی و جهالت در جامعه ملت را خمار کرده و به خواب عمیق فرو برند تا به استثمار ادامه دهند.
یکی از وظیفه های اصلی دولت سرمایه داری مدرن قانونمند ساختن جامعه و ارتقا آن از بربریت خان های فئودالیسم به حاکمیت قانون است. در این کشورها قوه قضایی با برخورداری از استقلال بر طبق قوانین مصوب مجلس قانون گزاری سعی می کند که با همه خاطیان به یک شکل برخورد کند.

ولی حکام قرون وسطایی کشور ما فقط در حرف و بطور نمایشی به قانون احترام می گذارند. شیوه زندگی این مستبدان و تلاش‌های پیگیر ان ها برای ترویج جهل و ستم و پایمال کردن حقوق زنان، الگو و راهنمای مزدبگیران مزدورشان برای آزار جنسی بدون مجازات زنان است. این پاسداران تاریکی بدین ترتیب در تفسیر ایدئولوژی سران جمهوری اسلامی‌ به این نتیجه رسیده اند که دیوار حقوق زنان به حدی کوتاه است که آنها به راحتی می توانند از ان بپرند و پای کثیف خود را وارد حیاط پاکیزه و خلوت زنان کنند.
تعفن این زشتکاری ارتجاع به حدی است که مشام هر ایرانی آزاده را می‌آزارد. زبونی و فرومایگی بجایی رسیده که دستگاه قضایی برای تثبیت حکومت “اوباشان” از بدنام‌ترین و پلیدترین عناصر خود مجبور به دفاع هست. این که رژیم با همه اسلام‌نمایی‌های خود ناگزیر به حمایت از متجاوزان ناموس مردم شده است نشان از فساد و گندیدگی‌ درون آنست که دگر پرده از چهره به کنار زده و بدون خیمه شب بازی ‌های معمول اخلاقی وارد عمل می شود تا ماموران معذور خود را نجات دهد. این شب پرستان می دانند که اگر از گزمگان شریر، بدسگال و بدکار خود پشتیبانی نکنند دگر کسی را برای نگهبانی از نظام ولایت ندارند.
بعد از این گناه کبیره دختر معصوم را به جرم پاسداری و صیانت از بدن و حق انتخاب به جوخه ی اعدام فرستادند تا روحیه شکسته شکنجه گران را بالا برند و رعب و وحشت در میان گردان مقاومت افکنند.
پس از ان با بی شرمی مادر داغدار را زیر شکنجه و عذاب روزانه روانی و پیوسته نگه داشتند تا اندیشه دادخواهی رها کند و به مرگ دردآور و ناگوار دختر خود خوی گیرد و سرنوشت “خدایی” او را پذیرا باشد. ولی این زن تابوشکن و پیشرو نه تنها ارجی برای این نظام و بازجویانش قائل نیست بلکه با گزینش دلیرانه خود آنها را خوار می کند.
با اینکه او به خوبی می داند که ” آدمی، وطنش را مثل بنفشه‌ها …[نمی تواند] همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست” با چشمانی گریان و دلی پر خون ولی عزمی راسخ با مزار دلبند خود برای همیشه وداع می کند تا برای نجات زندگی دلبندان دیگر مادران بکوشد. چونکه “پیمانی که با مظلومین” بسته است نیرومندتر از ان عشقی است که او به نزدیکان خود دارد و هم اینکه نمی خواهد بی تفاوت باشد.

درود به این شیرزن و ننگ بر خوک وشان بزدل ولایت

 

  • خانم شعله ی پاکروان مادر ریحانه ی جباری که به دلیل فشارها و تهدیدهای امنیتی مجبور به خروج از کشور شده است، نامه ی سرگشاده ای خطاب به هم وطنان خود منتشر کرده است …

اکنون جز کوچکی از مخالفان برانداز حکومت هستم… 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۵ شهريور ۱٣۹۶ –  ۲۷ اوت ۲۰۱۷

با سلام به همه هم میهنانم
لحظاتی پیش پس از چند ماه دربه دری در یک کشور همسایه، از چنگ حکومت دیکتاتور رها شده و با یاری یکی از بستگانم، وارد کشوری اروپایی شدم.
در چند سال گذشته و بخصوص پس از اعدام ظالمانه ریحانه، انواع آزارها از تهدیدات تلفنی و کتبی و احضار و بازجویی گرفته تا جلوگیری از خروجم و از دست دادن پرواز بر من رفت. در تهران و پس از احضار وقتی روبروی بازجو نشستم با سوالاتی حیرت آور مواجه شدم:
– چرا می گویی اعدام نه؟ اعدام حکم خداست.
– پرچم داری. پرچمت را پایین بیاور، وگرنه دیگر ملایمتی در کار نخواهد بود.
– ریحانه به گریه و دعاهای تو نیاز دارد. به قبرستان برو و برایش گریه کن.
– دیگر درباره ریحانه ننویس، اگر هم میخواهی بنویسی در دفترت و در خلوت بنویس
– چکار داری به اعدامهای ۶۷ اشاره می کنی؟
– چرا فلانی و فلانی می آیند دیدن تو؟
– مرگ ریحانه در تقدیر او بوده! ممکن است تو هم در خیابان زیر ماشین بروی. اینهم تقدیر توست!
– هر کاری که دلت میخواهد برای ریحانه بکنی برای دو دختر دیگرت بکن. چون ممکن است آنان را هم از دست بدهی!
و هنگام خروج از فرودگاه وقتی پس از عبور از گیت پرواز، پاسپورتم را گرفته و در دفتر حراست بازجویی شدم به صراحت گفت:
– مایل بودم در اوین بازجویی بشوی.
و حیرت آورتر این که با اینکه می دانست مانند همه بازماندگان اعدام و مادران داغدار «می خواهم سر به تن این نظام نباشد» و این را صریحا از من شنیده بود با بی شرمی گفت:
– شما باید با ما همکاری کنید!
همدلی م با برخی زندانیان سیاسی را “آلت دست” مجاهدین شدن نامید. اتهامات ناروایی به یک زن و شوهر زندانی مقاوم زد که دلم می لرزد از تکرار کردنش.
نیروهای امنیتی فوق همانها هستند که در دومین سالگرد ریحان، راحله ذکایی همبند سابقش را که با لوله هایی خارج شده از کلیه ها و پیچیده دور گردن، با سرطانی در مراحل پایانی دست و پنجه نرم می کرد، بازداشت کردند. هر چه فریاد زدم این زن در حال مرگ است، رهایش کنید، شرم نکردند. چند ماهی ست که راحله نازنین از دنیا رفته و در کنار ریحان من است. دیگر دست هیچ بازجوی هتاکی به او نمی رسد. راحله، زنی که تمام زندگیش توسط این نظام به یغما رفت.
مأموران امنیتی بعد از دستگیری بعضی شرکت کنندگان، به مراسم حمله کرده و هر چه خواستند کردند.
برای من اما دو راه بیشتر نمانده بود. یا باید سکوت می کردم و مظلومیت ریحانی که به تجاوز مامور اطلاعات تن نداده بود را فراموش می کردم، یا رو در روی دیوی که حامی متجاوزانی همچون سربندی است می ایستادم. یا باید تسلیم بی عدالتی میشدم یا مسئولیت خود را در قبال آنچه بازماندگان اعدام های متعدد بر دوشم گذاشته بودند انجام می دادم. یکی از دشوارترین انتخابهای زندگی م همین بود. ماندن یا رفتن. اگر می ماندم و ادامه می دادم، باید راهی اوین می شدم. روزها و شبهای بسیاری را در جدالی سخت با خود گذراندم. رها کردن هر چه داشتم، دل کندن از بهشت زهرا و باغچه ریحان، دلتنگی برای پدر و مادر سالمندم، دوری از فرزند و همسر، جدایی از مادران داغدار و دوستانم و از همه سخت تر دورشدن از آن همه زن و مردی که با چشمهای اشکبار و سینه های سوخته قصه های هول آور اعدام عزیزانشان را برایم گفته بودند. در نهایت عزم جزم کردم که پیام رسان مظلومیت ریحان، و دیگر ستمدیدگان و زندانیان و خانواده های اعدام شدگان باشم.
پس تصمیم به خروج گرفتم و طرحی با پیش بینی همه جوانب ریخته و از چنگ ماموران امنیتی جستم. اگر عمر و فرصتی باشد، جزئیات این طرح را بیان خواهم کرد.
تمام تهدیدات و بازجوییهایی که توسط بازجویان ارشد اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات انجام شده را ثبت و ضبط کرده ام و در صورت لزوم منتشر خواهم کرد .
آزار بستگانم حتی پس از خروجم ادامه یافت. لیکن با وجود عشق بی اندازه به آنان، نمی توانم از پیمانی که با مظلومین بسته ام بگذرم. خروجم برای همراهی با مبارزان علیه ظلم حکومت ظالمی است که آشیان های بسیاری را برباد داده است.
اکنون خود را جزء کوچکی از مخالفان برانداز حکومتی میدانم که از متجاوزان حمایت می کند. دستگاهی که جوانان را اعدام می کند. بر سر کوی و برزن، بساط دار می چیند. در رسانه های مزدورش تبلیغ مرگ می پراکند. نه تنها برای مردم ایران که برای ساکنان کشورهای دیگر هم جز تباهی و نیستی نمی خواهد. حکومتی که امتحان خود را با همه جناح بندی های بیرونی و درونی اش داده است و به جز دزدی و غارتگری و مرگ، هیچ ندارد.
در برابر سیستم پلید چوبه دار و غارت سرمایه های مردم، مردان و زنان بسیاری هستند که با مبارزه بی امان خود به دفاع از حقوق مردم ایران پرداخته اند. با سنگین ترین بها، کشته های بسیار، زندانیان بسیار و درد و رنجها و دربه دری های بسیار. فارغ از هر گرایش سیاسی، اینها فرزندان مردم ایران هستند که در مقابل ظالم سر خم نکرده اند و زندگی شان در راه برقراری عدالت و آزادی فدا شده است .
مادرانه، جمعی از مادران داغدار بود که برای دادخواهی خون برزمین ریخته ی فرزندان ایران، قد راست کردند. طی دوسال فعالیت این مادران ، فشارهای زیادی از سوی نیروهای امنیتی بر خانواده های دادخواه وارد شد. اما آنان – همچنانکه من – شالهای سفیدشان را تبدیل به پرچمی کردند تا نشان دهند که با وجود زخم مرگ تلخ فرزندانشان، اسیر گورستان نخواهند شد. آنان فرزندان خود را همچون بذر آزادی خواهی و عدالت طلبی به خاک سپرده بودند. این مادران با عزیزانشان عهد بسته اند که تا آخرین نفس دادخواهی کنند. بی شک قلبشان جایگاه همه جوانان اسیر و از دست رفته است . با وجود غم عظیمشان ، به جای هر فرزند، صدها و هزاران فرزند یافتند. فرزندانی که به دنبال آزادی و عدالتند. به عنوان قطره یی از دریای جنبش دادخواهی من نیز با دخترم عهدی بسته ام.
وقتی گورکن، بلوکهای سیمانی را روی تن ریحان می چید مُهری بر آن پیمان زدم که با جان از تنم بدر رود. همچون سایر دادخواهان کفشهای آهنین پوشیده و به دنبال عدالتی هستم که از فرزندان ایران دریغ شده است. با مدافعین حقوق مردم، دوست و با ستمگران غارتگر، جنایتکار و متجاوز دشمنم. در مقابل چاه عمیق ستم و تباهی حکومت، قله رفیع آزادی و عدالت قرار دارد. بدون کشیدن خط بطلان بر آن چاه ظلمت و نیستی، نمی توان به قله آزادی و عدالت رسید. مبارزه یی بی امان که دهه هاست ادامه دارد، راهی ست که شهد شیرین پیروزی و عدالت را به همراه دارد.
به عنوان عضوی از جنبش دادخواهی، دستم را در دستان همه مبارزان جدی ضد ظلم می گذارم. برای برقراری عدالتی که از بیگناهان در خاک غلطیده دریغ شد. برای محاکمه و مجازات کسانی که خون فرزندان ایران را بر زمین ریختند. بی شک ظلم ظالمان دیری نخواهد پایید و خون بیگناهان، سیاوش وار خواهد جوشید. پشتوانه این مبارزه هزاران دختر و پسر جوان هستند که با خون خود مهر باطل بر حکومت مستبد زدند. ضمانت پیروزی نیز میلیونها زن و مرد ایرانی هستند که از حکومت فاسد بیزارند و روزی با غرش هماهنگ خود پایه های لرزانش را فرو خواهند ریخت.

شعله پاکروان
شنبه ۴ شهریور ۱٣۹۶. ۲۶ اگوست ۲۰۱۷

 




37 سال پیش امیر علی خانی کارگر توده ای «به دریای تاریخ» پیوست!

امیر علی‌خانی کارگر توده‌ای و مبارز خستگی ناپذیرِ جنبش سندیکایی زحمتکشان
۱۳۹۶/۰۵/۱۳:از اتحاد کارگر:

 

کارگران مبارز ایران

جنبش کارگری و سندیکایی ایران همواره در طول تاریخ پرفراز و نشیب خود، یار و پشتیبان و به عبارت دقیق‌تر ستون فقرات جنبش همگانی ضدامپریالیستی و ضددیکتاتوری بوده و هست. طی بیش از یکصد سال که از پیدایش، رشد و گسترش جنبش کارگری و سندیکایی در کشور ما می‌گذرد، این جنبش علاوه بر مبارزه به‌سود منافع صنفی و رفاهی و نیز حقوق سندیکایی زحمتکشان، سنگر استوار دفاع از منافع ملی، حاکمیت متکی به اراده مردم و استقلال ملی به‌شمار می‌آمده و می‌آید.

ازاین‌رو حیات، تاریخ و سرنوشت جنبش کارگری از پیکارِ ملی و دمکراتیک در تاریخ معاصر ایران جدایی‌ناپذیر است. در تمامی مراحل تعیین‌کننده تاریخی چند دهه اخیر جنبش کارگری پرچم‌دار و پیش‌تاز مبارزه به‌سود عدالت اجتماعی، حقوق و آزادی‌های دمکراتیک و حق استقلال و حاکمیت ملی بوده‌است.

در جریان تدارک و پیروزی انقلاب بهمن، انقلابی که به دلیل رهبری واپس‌گرایانی مانند خمینی سرانجام به شکست انجامید، جنبش کارگری نقش بی‌بدیل و کتمان‌ناپذیر ایفا کرد. اعتصاب‌های سراسری و متحد طبقه کارگر کمر رژیم وابسته به امپریالیسم را درهم شکست و امکان پیروزی بر حکومت ضدملی شاه را فراهم ساخت. درجریان این مبارزات و سپس دوران کوتاه آزادی پس از انقلاب، نقش مبارزان جنبش کارگری و سندیکایی به‌ویژه رفقای کارگر توده‌ای فراموش نشدنی است.

در ادامهٌ رشته مطالب نام‌های نازدودنی – جنبش سندیکایی و چهره‌های آن، دراین شماره به معرفی یکی از مبارزان گمنام جنبش کارگری رفیق توده‌ای امیر علی‌خانی می‌پردازیم. رفیق شهید امیر علی‌خانی از کارگران شهر صنعتی قزوین و یکی از فعالان خستگی‌ناپذیرِ جنبش سندیکایی در انقلاب و سال‌های اول پیروزی انقلاب بود. او مدت بسیار کوتاهی در اوایل انقلاب تا زمان شهادتش در جبهه طی مرحله نخست جنگ، نقش بسیار جدی در مبارزه برای حق تشکل‌یابی و ایجاد و احیای سندیکاهای کارگری در شهر صنعتی قزوین و مناطق همجوار آن برعهده داشت.

امیر علی‌خانی کارگر توده‌ای و مبارز خستگی ناپذیرِ جنبش سندیکایی زحمتکشان

با اینکه زمان درازی از دوران کار و پیکار رفیق توده‌ای امیر علی‌خانی نمی‌گذرد و فاصلهٌ چهل ساله در مقیاس تاریخی، چون لحظه‌ای از زمان محسوب می‌گردد به‌دلیل سلطهٌ شوم استبداد و تحمیل کهنه‌پرستی و اختناق به جامعه توسط رژیم ولایت‌فقیه، اطلاع و آگاهی از زندگی این رزمندهٌ دلیر توده‌ای در دسترس نیست. به مانند بسیاری از فرزندان ارجمند طبقهٌ کارگر، از تاریخ دقیق تولد و سال‌های زندگی رفیق شهید امیر علی‌خانی کمترین اطلاعات وجوددارد.

او زادهٌ طالقان و روستاهای این سرزمین است. قزوین و اطراف آن شامل نواحی طالقان در مجاورت استان گیلان ازجمله مناطقی هستند که سنت‌های انقلابی اجتماعیون – عامیون، حزب کمونیست ایران و حزب توده ایران در آن ریشه داشته و اندیشهٌ انقلابی توسط مبارزان جنبش کارگری دراین مناطق در میان زحمتکشان تبلیغ و ترویج شده‌است. دانشمند شهید توده‌ای رفیق عبدالحسین آگاهی که درسال ۱۳۶۱ در زندان به‌دست گزمگان و شکنجه‌گرانِ رژیم ولایت‌فقیه به شهادت رسید، در پژوهش‌های پرارزش خود به‌این موضوع اشاره کرده و می‌نویسد: “در دوران پیش از کنگرهٌ دوم، حزب کمونیست ایران همکاری نزدیک با جمعیت‌ها و سازمان‌های اجتماعیِ مترقی و دمکراتیک نظیر جمعیت فرهنگ رشت، انجمن پرورش قزوین، جمعیت فرهخت انزلی و غیره داشت. در این‌گونه جمعیت‌ها و انجمن‌ها کوشندگان کمونیست فعالیت موثری داشتند. عبدالصمد کامبخش در کتاب خود، روزنامهٌ نصیحت قزوین به مدیریت میرزا یحیی واعض کیوانی را از روزنامه‌های منتسب به حزب دراین دوره نام می‌برد و می‌نویسد، این روزنامه به مناسبت مقالات پرشور انقلابی خود در کادری وسیع‌تر از محل انتشار معروفیت داشت . . . ” (مجله دنیا، شماره ۳، سال دوم، دوره چهارم – ۱۳۵۹، صفحه ۵۸)

ریشه‌ها و دستاوردهای این فعالیت‌ِّ ماندگار برفضای روحی و فکری بسیاری از خانواده‌های قزوین، طالقان، گیلان و اطراف آن اثر خودرا باقی گذارده‌بود. توده‌های کار و زحمت در چنین مناطقی اثر اندیشه‌های نو را به‌این یا آن شکل در زندگی تجربه کرده‌بودند. رفیق امیر علی‌خانی در محیطی متاثر از این فضای اجتماعی زاده شد و پرورش یافت. “رفیق شهید امیر علی‌خانی، دریک خانواده دهقانی به‌دنیا آمد. او که فرزند رنج بود، با کار شبانه‌روزی توانست دیپلم بگیرد. سپس در جستجوی نان به طبقه کارگر ایران پیوست و در شهر صنعتی قزوین مشغول به‌کار شد. رفیق امیر در آستانه انقلاب به حزب توده ایران پیوست.” در سال ۵۶ در دوران تدارک انقلاب بهمن او از طریق کارگران آگاه و پیشکسوتان توده‌ای بهتر و بیشتر با اندیشه‌های دوران‌ساز حزب آشنایی پیداکرد و خیلی زود همچون یک کارگر پیشرو خودرا در سنگر پرافتخار حزب حیدرخان‌ها، ارانی‌ها، روزبه‌ها، وارطان‌ها و کیوان‌ها یافت.

درهمین دوران در افشاندن بذر آگاهی در میان کارگران با توجه به امکانات و تجربهٌ خود به‌شکل پیگیرانه کوشش می‌کرد. با آغاز اعتصاب‌های سراسری در سال ۱۳۵۷، رفیق امیر علی‌خانی بنا به رهمنودهای حزب در سازماندهی اعتصاب در کارگاه‌ها و کارخانه‌های شهر صنعتی قزوین فعال بود. او به‌همراه گروهی از کارگران شهر صنعتی قزوین در تظاهرات پرشکوه کارگران به تاریخ ۲۸ دی ماه ۱۳۵۷ در جاده مخصوص کرج حضور داشت و از زمره مسئولان این تظاهرات کارگری در بخش مربوط به کارخانه‌های قزوین به‌شمار می‌آمد.

همچنین در تاریخ اول بهمن ماه ۱۳۵۷ در گرماگرم اعتصابات سراسری رفیق امیر علی‌خانی به‌همراه کارگران چند شرکت و کارخانه شهر صنعتی قزوین در تظاهرات جلوی دانشگاه مشارکت داشت. درهمین دوره نسبت به انحصارطلبی گروه‌های مذهبی به‌مانند بسیاری از فعالان جنبش کارگری به‌ویژه پیشکسوتانی مانند رفقا عزت‌الله زارع و نیز حسن جلالی، هشدار می‌داد. به‌جاست که تاکید کنیم حزب ما پیش از پیروزی انقلاب به مساله انحصارطلبیِ نیروهای مرتجع خصوصاً هواداران خمینی در جریان مبارزات اعتصابی و تظاهرات خیابانی واکنش نشان داده‌بود. به‌طور مثال حزب ما ازطریق نشریهٌ نوید شماره ۶۵، ۲۳ دی ماه ۱۳۵۷ دراین‌باره در مطلبی تحت عنوان، ماهیت انقلاب ما و مسئلهٌ انحصارطلبی ازجمله نوشت: “درست به‌دلیلِ خلقی بودن انقلاب ماست که هرگونه انحصارطلبی درآن، هرگونه کوشش عمدی و مکانیکی دراین زمینه که شعارهای واحد و مشخصی که ترجمان خواست، اراده و آرزوی گروه، قشر، یا طبقهٌ معینی است به‌کل آن تحمیل شود، برخلاف انتظارِ ساده‌لوحان، آن‌را تضعیف می‌کند . . . رهبران جنبش باید چنان شرایطی را فراهم آوردند که شعارهای به‌ویژه کارگران در تظاهرات و راهپیمایی‌ها و نمایشات رزمی با بی‌مهری کنار زده نشود . . . اگر به تصریح رهبران مذهبی گلوی استبداد در دست کارگران نفت است، اگر حضور نزدیک به دو میلیون کارگر اعتصابی در کانون مبارزهٌ انقلابی مردم ایران به انقلاب آن توانایی را داده‌است تا سدهای ارتجاع و امپریالیسم را یکی پس از دیگری درهم بشکند و تومار رژیم را درهم بپیچد و آن‌را عملاً فلج نماید، چگونه می‌توان با تظاهر به تمایلات و هدف‌ها و آرزوهای کارگری، با اقدامات مستبددانه‌ایی نظیر پاره‌کردن اعلامیه‌های چپی و کارگری، پایین کشیدن شعارهای ویژهٌ این طبقه و سازمان‌ها و حزب سیاسی آن در نمایشات خیابانی، تحمیل شعارهای خاص به‌مجموع جنبش که کارگران مهم‌ترین اندام‌های آن هستند، مقابله کرد و درعمل وجود این طبقه را در انقلاب انکار نمود؟”

در جریان بسیاری از تظاهرات به‌ویژه در هفته‌های پایانی عمر رژیم سلطنتی جریانات واپس‌گرا، تشکل‌های وابسته به روحانیت و هواداران خمینی اعلامیه‌های کارگری، شعارها و نشریات حزبی ما و دیگر سازمان‌های چپ و کمونیست را پاره کرده و مانع از شعارهای کارگران می‌شدند. به‌هرروی رفیق امیر علی‌خانی به مثابه یک کارگر آگاه توده‌ای نسبت به‌این پدیدهٌ شوم هشدار می‌داد. از دیگر اقدام‌های مهم رفیق امیر علی‌خانی در آخرین روزها ییش از پیروزی انقلاب، شرکت در کمیتهٌ اعتصاب و تظاهرات کارگران شهر صنعتی قزوین در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۷ بود. با برنامه‌ریزی و سازماندهی این کمیته که رفیق امیر علی‌خانی از اعضای موثر آن محسوب می‌شد، تظاهرات ۲۵ هزار نفری کارگران در شهر صنعتی قزوین برپاشد. پیروزی انقلاب فصل نوینی را در زندگی و پیکار این کارگر توده‌ای گشود. با پرکردن آنکت به عضویت حزب درآمد و در بخش کارگری در شهر صنعتی قزوین و اطراف آن به فعالیت مشغول شد.

پس از پیروزی انقلاب او در نخستین راهپیمایی اول ماه مه در ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۳۵۸ نقش فعالی برعهده داشت و علاوه برآن همراه دیگر مبارزان جنبش سندیکایی در چارچوب مبارزه برای تشکیل مرکز واحد سندیکایی با حضور سندیکاها و شوراهای کارگری فعالیت می‌نمود. مبارزه برای تدوین قانون کار مترقی با مشارکت نمایندگان واقعی کارگران و سندیکاهای مستقل، لغو ماده ۳۳ قانون کار سلطنتی که مهر و نشان کودتای ۲۸ مرداد را برپیشانی داشت و اخراج کارگر به‌دست کارفرما را “قانونی” می‌شمرد، احیای سندیکاهای واقعی و تشکیل انجمن همبستگی سندیکاها و شوراهای کارگری از زمره عرصه‌های فعالیت این کارگر توده‌ایی شجاع، فروتن و بی‌ادعا بود.

به ابتکار سندیکاهای کارگری آن زمان و با روشنگری‌های حزب ما، کارگران خواستار تدوین لایحه‌ای در زمینه تجدیدنظر در آرا هیات‌های حل اختلاف موضوع ماده ۴۳ قانون کار وقت بودند. تجدیدنظر در آرا ازطرف هیات‌های حل اختلاف به سود تامین امنیت شغلی کارگران بود. دراین زمینه طی آن سال‌ها مبارزه به‌شکل‌های گوناگون ازجمله ارسال نامه سرگشاده، امضا تومار و برپایی اعتراضات سازماندهی می‌شد. در ۲۱ آذرماه ۱۳۵۸ شورای انقلاب زیر فشار مبارزه جنبش کارگری تدوین لایحه دراین زمینه را در دستور کار قرارداد. در شهر صنعتی قزوین و کارخانهٌ سیمان آبیک رفیق امیر علی‌خانی از فعالان این مبارزه بود که به‌رهبری حزب و در چارچوب سندیکاها و شوراهای کارگری صورت می‌پذیرفت. در ۱۵ مرداد ماه ۱۳۵۹ سخنگوی دولت موقت ساعت کار را ۴۸ ساعت در هفته اعلام کرد. سندیکاهای کارگری با رهمنود حزب طبقه کارگر حزب توده ایران، کارزار ۴۴ ساعت کار در هفته را سازمان دادند. در شهر صنعتی قزوین رفیق امیر علی‌خانی از سازمان‌گران تهیهٌ تومار، ارسال نامه سرگشاده و برپایی تجمع‌های کارگری برای ۴۴ ساعت کار در هفته بود.

با آغاز جنگ و حمله رژیم صدام به میهن ما مطابق نقشهٌ امپریالیسم آمریکا و پس از انتشار فراخوان حزب، رفیق امیر علی‌خانی رهسپار جبهه شد. “با آغاز تهاجم . . . به خاک میهن انقلابی، با آنکه خانوادهٌ پرجمعیت ‌اش نان‌آوری جز او نداشتند، رفیق بدون لحظه‌ای درنگ به صف مقدم جبهه رفت. روز دوم آذرماه ۱۳۵۹، در جبهه دزفول گلوله‌ای رفیق را در صف اول جبهه ازپای انداخت و اورا به‌شدت زخمی کرد. پیکر درهم شکستهٌ رفیق را به تهران آوردند و در بیمارستان بستری کردند. او در لحظات پایان حیات قهرمانانه‌اش به مجروح دیگری که در تخت کناری او خوابیده‌بود، گفت: من نمی‌میرم. همان‌طور که ارانی گفت، من به دریای تاریخ می‌پیوندم. من همراه شهدای حزب توده ایران همیشه زنده خواهم‌بود و به تاریخ پیوست.”

راه، نام و یاد این رزمندهٌ بی‌باک توده‌ای و فرزند فداکار طبقهٌ کارگر جاودانه است.




اعتراض به صدور حکم شلاق و تحمیل اعتصاب غذا 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ٣۰ مرداد ۱٣۹۶ –  ۲۱ اوت ۲۰۱۷

 


صد و دوازده نفر از کارگران و معلمین کشور در نامه ی سرگشاده ای صدور حکم شلاق علیه شاپور احسانی راد و تحمیل اعتصاب غذا به رضا شهابی را قویا محکوم کرده اند.
به گزارش سایت اتحاد وابسته به اتحادیه ی آزاد کارگران ایران، متن این نامه و امضاهای آن به شرح زیر است:

با وجود اعتراضات گسترده در سالهای گذشته در مقابل حکم شلاق واجرای آن علیه کارگران، متاسفانه این بار قوه قضاییه حکم شنیع شلاق برعلیه شاپور احسانی راد عضو هیت مدیره اتحادیه آزاد کارگران ایران صادر کرد.
صدور این دسته از احکام بر علیه کارگران و زحمتکشان که درجهت استیفای حقوق ازدست رفته خویش معترض هستند به هیچ وجه عادلانه نیست.
قوه قضاییه برای ایجاد وحشت و برعلیه منافع و مطالبات نیروی کارمزدی اقدام به صدور احکامی چون زندان، تبعید، شلاق و تهدید به اخراج از کار متوسل می شود،
و این درحالی است که چنین احکامی نمی تواند کارگران را به تمکین در برابر ستمگریهای سرمایه داری وادارد، بلکه عزم طبقه کارگر را برای مبارزه تا رسیدن به حقوق قانونی خود بیشتر از گذشته جزم می نماید.
فشار وارده از طرف قوه قضاییه بر وثیقه گذاران فعالین صنفی و کارگری، بازگرداندن رضا شهابی عضو هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه بعداز اتمام محکومیت به زندان را ناشی از هراس و خصومت علیه تلاش کارگران برای تغییر وضعیت وجودشان ،و در دفاع از منافع مالکان و مدافعان سرمایه میدانیم.
تحمیل اعتصاب غذا به رضا شهابی درزندان با وجود بیماری، خود مهر تاییدی از ظلم و ستم دستگاه قضایی علیه کارگران در جهت سنگ اندازی ومخالفت با حق خواهی کارگران در ایران می باشد.
درهمین راستا ما جمعی از کارگران و معلمان ضمن اعتراض و ابراز نارضایتی نسبت به صدور حکم شلاق علیه شاپور احسانی راد و تمام کارگران و مزد بگیران قاطعانه خواستار لغو مجازات شلاق در پرونده های فعالین صنفی و کارگری و آزادی رضا شهابی با توجه به شرایط جسمانی ایشان هستیم.

جمعی از فعالین کارگری و معلمین
۲٨ مرداد ۹۶

۱-محمد حسن پوره
۲-جعفرعظیم زاده
٣-تهمینه خسروی
۴-الدوزهاشمی
۵-نسرین بهمن پور
۶-محمد کرد
۷-افشین مبارکی
٨-مصطفی پوره
۹-داریوش ترکاشوند
۱۰-ناهید خداجو
۱۱-نسرین جوادی
۱۲-مریم محمدی
۱٣-منوچهر خطیر (رشنو)
۱۴-روح انگیز نوشادی مقدم
۱۵-شهین مقامی
۱۶-فاطمه مرادی
۱۷-بهنام ابراهیم زاده
۱٨-اکرم نصیریان
۱۹-رحمان بیگی
۲۰-حسین شاه پری
۲۱-علی نجاتی
۲۲-صلاح آزادی
۲٣-امیر حسین محمدی فرد
۲۴-امیره حسینی
۲۵-عبدالله صیادی
۲۶-ساناز اللهیاری
۲۷-محمود بهشتی لنگرودی
۲٨-پروین محمدی
۲۹-محبوبه فرحزادی
٣۰-منصوره فرحزادی
٣۱-عنایت وثوقی
٣۲-سهیلا سیاوشی
٣٣-جلیل رحمانی
٣۴-فرهاد شیخی
٣۵-تهماسب سهرابی
٣۶-شبنم بهارفر
٣۷-مسعود شفیعی
٣٨-عارف فاتحی
٣۹-عثمان کریمیان
۴۰-واله زمانی
۴۱-مجتبی ابطحی
۴۲-مهرنوش حیدرزاده
۴٣-اسکندر لطفی
۴۴-سارا سیاهپور
۴۵-ژاله روح زاد
۴۶-مهناز بهادری
۴۷-مریم حق شناس
۴٨-ناهید فتحعلیان
۴۹-حسین کرمی
۵۰-نصرت یزدانی
۵۱-محمد علی زحمتکش
۵۲-مریم زیرک
۵٣-بهنام محمدی
۵۴-محسن عمرانی
۵۵-محسن مرادی
۵۶-بهرام گرگان
۵۷-اکرم رحیم پور
۵٨-زینب سپهری
۵۹-پروین اسفندیاری
۶۰-محمود صدیقی پور
۶۱-محمد حبیبی
۶۲-علی اصغر اسلامی
۶٣-رحیم امیری
۶۴- علی اکبر باغانی
۶۵-شاپور احسانی راد
۶۶-علی حسینی
۶۷-گودرز شفیعیان
۶٨-فرح حاتمی
۶۹- مرید سازور
۷۰-نرگس محمدیان
۷۱-آرام قادری
۷۲ -فاطمه بازیار
۷٣ -سوسن رها
۷۴ -مسعود اسلامدوست
۷۵ -سعید باقری
۷۶ -علی لکی زاده
۷۷ -ثریا نور
۷٨ -حسن رزاقیان
۷۹ -سپهر فرهمند
٨۰ -فرشید هکی
٨۱- میرزا آقا رضا زاده
٨۲ -شهاب کاردان
٨٣ -حمید پرویز
٨۴_علی نازی
٨۵ -محسن کامبر
٨۶ -یاسمن صحرا کار
٨۷-سارا ملک
٨٨-سعید رضایی
٨۹-رحمان عابدینی
۹۰-هاشم خواستار
۹۱-قاسم کریمی
۹۲-حمید رحمتی
۹٣-حسین رضایی
۹۴-هادی لطفی نیا
۹۵-سید جواد مکی
۹۶-غلامرضا غلامی
۹۷-حسین حاتمی
۹٨-ژیلا خیر
۹۹-رضا غضنفری
۱۰۰-مظفر صالح نیا
۱۰۱- مصطفی شوکت
۱۰۲-افسانه عظیم زاده
۱۰٣- جواد کریمی بختیاری
۱۰۴-جواد لعل محمدی
۱۰۵-مجید گنودی
۱۰۶-علی پیروز
۱۰۷-محمد رضا رمضان زاده
۱۰٨ -مختار کسرایی
۱۰۹ -لیلا عظیم زاده
۱۱۰ -مسعود نیکخواه
۱۱۱ -علی کامیاب
۱۱۲ -جواد گرگین پور