جنگ قدرت جناح های رژیم و به بازی گرفتن افکار عمومی در انتخابات نمایشی

 به نقل از نامۀ مردم، شمارۀ ۱۰۲۵، ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶

 

نمایش تراژدی-کمدی انتخابات دوازدهم رئیس جمهور ولایت فقیه، با اعلام کنار کشیدن قالیباف به نفع رئیسی، وارد آخرین مرحله شده است. بعد از پرده پایانی این نمایش در روز جمعه ۲۹ اردیبهشت، حاکمیت مطلق ولی فقیه به هر حال ادامه خواهد یافت، فارغ از اینکه آیا حسن روحانی بماند و یا آدم کشی مانند رئیس جمهور رژیم شود. قابل توجه است برای اینکه  همه بدانند و هیچگونه شائبه ای در مورد محدود بودن حق انتخاب مردم وجود نداشته باشد – شورای نگهبان در روز ۱۷ اردیبهشت اعلام کرد:”اگر بعد از اعلام نتیجه صلاحیت‌ها اسنادی به دست ما برسد که در صلاحیت یک کاندیدا تاثیرگذار باشد، می‌توانیم اعلام نظر کنیم.”
همینطورعلی خامنه ای برای اینکه همه بدانند که همه چیز در کشور باید زیر سایه نظارت “نماینده خدا بر زمین” و با دیدگاهی دینی-ارتجاعی اجرا گردد، هفته پیش در مورد سند امضاء شده “یونسکو ۲۰۳۰” بوسیله شورای عالی انقلاب فرهنگی اعلام کرد:” نخیر! مطلقاً مجاز نیست” و تصمیم دولت را در تائید این سند ملغی اعلام کرد. قطعنامه “یونسکو ۲۰۳۰” شامل  ۱۷ سرفصل برای ایجاد امکانات آموزشی  برابر با کیفیت بالا برای همه کودکان و جوانان و به ویژه رفع تبعیض جنسیتی است که ۱۹۲ عضو سازمان ملل منجمله ایران آنرا امضا کرده اند.
هیچکدام از این ۶ نامزد انتخاباتی و بویژه حسن روحانی که اخیرا بارها در مورد “آزادی خواهی” صحبت کرده است و مردم را به رای دادن ۴۰ میلیونی فرا می خواند، کوچکترین اشاره ای به این دو موضوع پیش گفته نکردند و نپرسیدند چرا شورای نگهبان بسهولت می تواند در انتخابات دخالت کند و رای مردم را باطل نماید؟ حسن روحانی و هودارانش حتی به نحوی غیر مستقیم گوشزد نکردند، چگونه دیکتاتور با یک اشاره توانست موافقتنامه ترقی خواهانه آموزش پرورش “یونسکو ۲۰۳۰” را این چنین براحتی بنا بر “حکم ولایی” به بهانه حفظ “ارزش های دینی” فسخ شده اعلام نماید؟
تراژدی نمایش انتخاباتی ۱۳۹۶ در این است که بعد از جنبش اعتراضی مردم به کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ بار دیگر مجریان  و بازیگران این نمایش بوسیله جوسازی توانسته اند هالۀ کاذبی را در بخش هایی از “افکار عمومی” ایجاد نمایند که   انگار تعداد آرا در روز ۲۹ اردیبهشت در سیاست های کلان دیکتاتوری تاثیر گذاراست و اسفناک تر اینکه کسانی مانند رئیسی-قالیباف بعنوان نماد “عدالت اجتماعی” و حامی “مطالبات اقتصادی” مردم می توانند بعنوان رقیب حسن روحانی بخش های دیگری از “افکار عمومی” را مدیریت کنند و لذا “آزادی خواهان” کورکورانه باید به روحانی رای دهند! درحالیکه در پس این بندبازی ها با “افکار عمومی”، موضوع اصلی برای مجریان و بازیگران اصلی این نمایش انتخاباتی، فقط و فقط  “بقای نظام” بوسیله اجماع برگرد بهینه ترین فرمولی است که بتواند برجام را هرچه بیشتردرراستای تعلیق تحریم ها و بده و بستان با دولت ترامپ و اتحادیه اروپا به پیش ببرد و همزمان بهمراه آن بتواند اعتراض های در حال گسترش مردم بویژه کارگران، کارمندان و بیکاران را بصورت نرم و یا سخت مهار سازد. قابل توجه است که در دومین مناظره تلویزیونی، چگونه هردو رئیسی وقالیباف با اعلام التزام به برجام و اینکه آنرا یک “سند ملی”می دانند،  تلاش کردند تنها برگ برنده حسن روحانی را از دست او درآورند. آنچه که تعیین کنندۀ تصمیم نهایی سران نظام و در راس آن ولی فقیه در مورد انتخاب دوازدهمین رئیس جمهور خواهد بود – بستگی دارد به اینکه کدام یک از دو جناح حکومتی “اعتدالگرا و اصولگرا” بتوانند در رقابت با یکدیگر بر تصمیم نهایی سران نظام تاثیر گذارتر باشند.
 روشن است که اهمیتِ حیاتی برجام برای “تداوم نظام”، در ضمن رفع شدن هر چه بیشتر تحریم ها و گسترش رابطه با سرمایه داری جهانی  آنست که می تواند ثروت های عظیمی را نصیب آن لایه های فوقانی سرمایه داری و اولیگارش هایی بکند که اعتدالگرایان و اصولگرایان نمایندگان اصلی سیاسی آنها هستند. از اینرو است که می باید تقابل های سنگین و تند بین جناح های حکومتی را با در نظر گرفتن ”اقتصاد سیاسی“ مورد نظر قرار داد و از این منظر است که باید پرسید چرا حسن روحانی بعد از ۳۸ سال در گرماگرم رقابت های تند جناحی – یکباره اکنون ”ریسک“ می کند و می گوید: ” آنهایی که در طول ۳۸ سال فقط اعدام و زندان بلد بودند…”؟ اگر چنانچه حسن روحانی بر این موضع، یعنی  افشا کردن اعدام های ”نظام“ صادق است و بر آن پافشاری کند و طبق معمول جا نزد، می باید در یک اقدام عملی، مصطفی پورمحمدی دیگر مسئول و عضو “هیئت مرگ” را سریعا از کابینه خود اخراج نماید. حتی بر فرض اینکه، شخصی مانند حسن روحانی به هر دلیلی واقعا اراده کند و از زوایه آزادی خواهی با جنایتکارانی مانند اعضای “هیئت مرگ” مقابله کند – آنگاه همان لایه های فوقانی بورژوازی پرنفوذی که اعتدالگرایی را بر محور روحانی-رفسنجانی به یک جناح حکومتی تبدیل کردند، در پیوند با اصحاب “نظام” سریعا این “فتنه گری” را در نطفه خفه خواهند کرد. بی جهت نیست که بعد از سخن رانی های هفته گذشته حسن روحانی در همدان و ارومیه و استادیوم شیرودی، بلافاصله روز ۲۰ اردیبهشت، ولی فقیه التیماتوم داد: “اگر کسانی امنیت انتخابات را به خطر اندازند سیلی خواهند خورد. کاندیداها مراقب باشند به‌خاطر خطای در تشخیص، طراحی نیمه کاره دشمن را تکمیل نکنند”. همینطور همان روز احمد توکلی، یکی از مهره ها و دست بوسان اصحاب قدرت حکومت ولایی، در نامه ای به روحانی نصیحت و هشدار داد: “به روی نظام تیغ  نکشید”[!]. نتیجه تحولات چند روز گذشته بار دیگر به روشنی نشان می دهند که در چارچوب دیکتاتوری ولایی به غیر از شعار و وعده های سرخرمن و بازی با “افکار عمومی”  و یک قدم بجلو و دو قدم به عقب کار دیگری در  رابطه با آزادی خواهی  امکان پذیر نیست.
برخورد های تند و افشا گرایانه بین دسته روحانی-جهانگیری از یکسو و رئیسی-قالیباف از سوی دیگر در آخرین مناظره تلویزیونی شش “رجل اصلح” در روز جمعه گذشته نشان داد که درجه فساد و چپاول و همینطور رویارویی منافع سیاسی-اقتصادیی در بین جناح های اصلی رژیم به حد بسیار بحرانی رسیده است. قابل توجه اینکه بنا بر گواهی مستند و افشاگری های روحانی-جهانگیری و رئیسی-قالیباف معلوم شد که به غیر “رهبر معظم”، که به دلایل مشخص از این “معرکه” انتخاباتی بدور نگاهداشته شده است، سیاستگذاران حکومتی، قوه مجریه، قوه قضائیه، بانک ها و وزارتخانه همگی در فساد غوطه ور اند! البته نهادینه شدن فساد و غارتگری در تاروپود ”اقتصاد سیاسی“ رژیم ولایی اظهرمن‌الشمس است – اما امر مهم این است که چگونه هردو جناح اعتدالگرایی و اصولگرایی با وجود برخوردهای شدید بین شان در هنگامه انتخابات، سرانجام بر سر مخرج های مشترک حیاتی ای مانند تطهیر و حفظ ” ارگان “رهبری” در وحدت با یکدیگر عمل می کنند. همینطور قابل توجه است که در این مناظره های جنجالی و سوال ها و اتهامات سنگین، هیچکدام از این “رجال اصلح” در مورد حقوق صنفی و وضعیت معیشتی زحمتکشان و حقوق بگیران مانند معدنچیان، کارگران، معلمان و فعالان صنفی ای که در زندان و اعتصاب غذا هستند – پرسشی را پیش نکشیدند! زیرا که اینها همه خط قرمزهایی است که بنا بر منافع فرا جناحی مشترک – ضروری است همواره مردم را از – آن هابیرون نگه داشت. فارغ از اینکه اصحاب قدرت کدامیک از این  “رجال اصلح” را در چند روزه آتی  برای مسند ریاست جمهوری برگزینند، می توان بدرستی گفت که تغییر فاحشی در ماهیت ”اقتصاد سیاسی“ کشور ایجاد نخواهد شد و فقط نوع مدیریت سرمایه داری حاکم بر کشورمان دچار تغییراتی خواهد شد. دسته روحانی-جهانگیری بوضوح از اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد و تکیه بر “سیاست پولی” (مونتاریستی)  دفاع کردند در حالیکه برنامه های دسته بندی رئیسی-قالیباف حمایت از ادامه سیاست های نولیبرالیستی از نوع دولت احمدی نژاد با تکیه بر صدقه و یارانه ها خواهد بود.  تجربه ۱۲ سال گذشته نشان داده است که در هر حالت وضعیت قشرها و طبقه های های مربوط به کار و تولیدِ ارزش افزا،  یعنی اکثریت مردم بهتر نخواهد شد.
 آندسته از مدعیان آزادی خواهی در زیر سایه ولایت فقیه که “نه” گفتن به شوی انتخاباتی رژیم ولایت فقیه را “حرکت کور” می‌دانند،  اکنون باید پاسخگو باشند. چرا با وجود این چنین صراحت کلام علی خامنه ای و عملکرد دیکتاتورمآبانه از جانب دستگاه ولایی – آنها هنوز هم مدعی  هستند که “نظام” قابل تغییر و استحاله است؟ چرا آنها معتقدند که تمکین به مهمترین خواسته ولی فقیه، یعنی شرکت کردن گسترده در انتخابات و “پرشور” کردن این نمایش، کمکی به مبارزه برای گذار از استبداد می کند؟
مردم  میهن ما در شرایط ذهنی و مادی بسیار چالش‌بر‌انگیزی به‌سر می‌برند. ذهنیت و واکنش آن نسبت به گزینه های سیاسی جامعه بر اثر فشارها و تبلیغات رژیم ولایی به همراه  تاثیر مخرب عملکرد حساب شده “آزادی‌خواهان استبدادپذیر”  نا متعادل شده است و لذا پیش بینی “افکار عمومی” در کلیت آن و یا گمانه زنی در مورد نتیجه انتخاباتی که قطعا از قبل مهندسی شده است  – کارهایی عبث می باشند. رژیم ولایی رئیس جمهور خود را بر اساس مصلحت اندیشی در رابطه با بقای خود و ادامه مهندسی هوشمندانه روند کنونی “انتخاب” خواهد کرد.  وارد شدن در بازی های فرصت طلبانه  با پدیده سیالی مانند “افکار عمومی” و دنباله روی از تحولات گذرا و شعارهایی  تخیلی غیر قابل تحقق ربطی به مبارزه با دیکتاتوری برای آزادی خواهی ندارد. از اینرو پیچیدن نسخه و دستور عمل به مردم میهن ما در مورد رای دادن کاری است بی مورد و نمی تواند جزو وظایف نیروهای سیاسی پیشرو باشد، چون تنها چیزی که در زیر سایه دیکتاتوری حاکم وجود دارد، همان بازی های پیچیده با “افکارعمومی” و یا تقلب در آرا است.
حزب توده ایران در طول چند ماه گذشته بصورت منسجم استدلال و تحلیل های مشخصی را در مورد اینکه گزینش رئیس جمهور آینده به‌هیچ‌وجه تابعی مستقیم از رأی مردم نخواهد بود  – را به جنبش مردمی ارائه کرده است. ما معتقدیم آینده بزودی صحت تحلیل های حزب ما را نشان خواهد. به غیر از برخورد نظری به موضوع انتخابات در شرایط عملکرد ضد دموکراتیک  و همه جانبه رژیم ولایی، اعضا و هواداران حزب توده ایران بعنوان یکی از نیروهای سیاسی مطرح و پیشرو در جامعه از نظر پایبندی به اصول اخلاقی و پرنسیب های سیاسی نباید و نمی توانند در این انتخابات نمایشی رژیم ولایی شرکت کنند – زیرا که در میان  به این اصطلاح نامزدهای انتخابات، یا همان “رجال اصلح”، کسانی حضور دارند که بمانند ابراهیم رئیسی دستشان به خون هزاران زندانی سیاسی منجمله اعضا و هوداران حزب ما آلوده است. همینطور دست ها و کارنامه رقیب اصلی و مطرح رئیسی، یعنی حسن روحانی نیز آلوده این جنایت های ضد بشری رژیم ولایی است، زیرا که پور محمدی وزیر دادگستری دولت وی یکی دیگر از اعضای “هیئت مرگ” است و رئیس جمهور چهار سال گذشته کشور نیز برای بیش از دو دهه از عنصرهای امنیتی و طراز اول سیستم دیکتاتوری ولایی حاکم بوده است. نمیتوان مدعی آزادی بود ولی فرصت طلبانه بنا بر مصلحت از قتل عام فاجعه بار زندانیان سیاسی در تابستان سال 67 چشم پوشید، زیرا که اخلاق و اصول ها را خدشه دار خواهد کرد و آنگاه توجیه های روشنفکرمابانه بر اساس تکرار انتخاب بین “بد و بدتر” منجر به مشروعیت بخشیدن به  این جنایتکاران در برابر مردم می شود.
حزب توده ایران در شرایطی که همه نیروهای اپوزسیون ملی و دموکراتیک کشور از شرکت فعال در انتخابات و کارزار انتخاباتی ممنوع می باشند و از امکان ارائه نظرات و برنامه های خود محرومند، و شرایط سیاسی حاکم در کشور امکان تاثیر گزاری واقعی و اثرمند بر برنامه کاندیدا ها را غیر ممکن می کند، انتخاب بین بد و بدتر در شرایط حاکم کنونی ایران را اصولاٌ غیر واقعی و مصنوعی می داند.  نیرو های سیاسی اگر شرایطی وجود ندارد که بتوانند برنامه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خود را مطرح و تبلیغ کنند و در گذار کارزار انتخاباتی سعی بر تاثیرگزاری بر برنامه های سیاسی دیگر کاندیدا ها بکنند، با حمایت از هر کاندیدایی و با هر توجیهی استقلال سیاسی خود را خدشه دار می کنند.  حزب ما در رابطه با تجربه بازه زمانی سال های اول انقلاب و بویژه ظرفیت محدودِ پایبندی “اسلام سیاسی” به آزادی خواهی و عملکرد نیروهای سیاسی نسبت به اهمیت آزادی ها در دفاع از منافع مردم درس هایی بسیار پر بها و پر هزینه ای  را آموخته است.  ما این تجربه ها و هزینه ها را فراموش نخواهیم کرد. ما بر این باوریم که بدون ایجاد مبانی پایه ای دموکراسی و دفاع اصولی و قاطعانه از این مبانی نمی توان به تغییرهای بنیادی اقتصادی-اجتماعی رسید و مهمتر اینکه مبارزه برای دموکراسی سازی و عدالت اجتماعی مبارزه ای است بهم پیوسته و همزمان.  در رژیم ولایت فقیه، نقش تعیین کننده جناح های حکومتی در “اقتصاد سیاسی” آن به آنچنان مرحله ای از درجه رشد و نضج گیری رسیده است که  بررغم تضادها و تقابل های سنگین بین شان در نهایت می‌باید گِرد محور حاکمیت ولایت فقیه و با‌هدف “تداوم نظام” در وحدت با یکدیگر عمل کنند.. از اینرو نگاه و هدف ها و سیاست های حزب توده ایران در افقی بسیار فراتر از این نمایش های انتخابات نوبتی و بازی کردن با “افکار عمومی” توسط رژیم ولایی قرار دارد. ما بر این باوریم که صرف نظر از اینکه کدامیک از این “رجال اصلح” به ریاست جمهوری  گماشته شود، بحران سیاسی ناشی از دیکتاتوری حاکم ادامه یافته و صحنه سیاسی کشور بسوی گسترده تر و عمیق تر شدن مبارزه های طبقاتی برای مطالبات قشرها و طبقه های کار و زحمت و تولید کشیده خواهد شد. حزب توده ایران عرصه اصلی مبارزه سیاسی خود را در شرایط کنونی کشور بر بنیان تلاشی هرچه بیشتر در کنار دیگر نیروهای پیشرو، ملی و دموکراتیک برای گذار میهن از مرحله  حاکمیت استبداد دینی به مرحله ملی و دموکراتیک تعیین کرده و این مبارزه را تا ایجاد تغییر های پایه ای در میهن ما ادامه خواهد داد.



بیانیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران:
وظیفهٔ نیروهای مردمی و آزادی‌خواه

به نقل از نامۀ مردم، شمارۀ ۱۰۲۵، ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶

وظیفهٔ نیروهای مردمی و آزادی‌خواه، تشویق مردم به پذیرشِ سرنوشت محتوم زیستن در حکومت استبدادی ولایت‌فقیه و یاری رساندن به دوام آن نیست!
 
حزب تودهٔ ایران، ضمن محکوم کردن حکومت جمهوری‌اسلامی، که حق طبیعی و اساسی مردم را برای حاکم شدن بر سرنوشت‌شان و شرکت در انتخاباتی آزاد و دموکراتیک را از آنان دریغ کرده است، معتقد است که شرکت در انتخاباتِ تدارک دیده شده از سوی رژیم و رأی دادن به‌هر کدام از نامزدهای تأیید صلاحیت شده تنها به‌نفع تقویت مواضع تاریک اندیشان حاکم و دوام حکومت مردم‌ستیز ولایت فقیه است. وظیفهٔ نیروهای مردمی و آزادی‌خواه، تشویق مردم به قبولِ سرنوشت محتوم زیستن در حکومت استبدادی ولایت فقیه و یاری رساندن به دوام آن نیست! تنها با مبارزهٔ مشترک و سازمان‌یافته همهٔ نیروهای مترقی و آزادی‌خواه و به‌چالش کشیدن ساختار ضدمردمی حکومت در ایران، یعنی ولایت مطلقه فقیه، است که می‌توان به آینده‌یی دیگر، آینده‌یی رها از زنجیرهای تاریک‌اندیشان کنونی امیدوار بود.
هم‌میهنان گرامی!
نمایشِ انتخاباتی رژیم ولایت‌فقیه به مرحله‌های پایانی‌اش نزدیک می‌شود. حزب تودهٔ ایران، از همان آغاز این کارزار “انتخاباتی”، اعلام کرد که این روند به‌شکلی سازمان‌دهی و تدارک دیده شده است که نتیجهٔ آن بیرون درآوردنِ یکی از نامزدهای مورد قبول رهبرِ حکومت، بر اساس نیازهای داخلی و بین‌المللی حکومت، از درون صندوق‌های رأی است.
هدف اساسی‌ تلاش همهٔ جناح‌های حکومتی در تشویق مردم به شرکت در انتخابات و رأی دادن به یکی از نامزدها، “گرم کردن تنور انتخابات” و اثبات “مقبولیت نظام” است و نه تعیینِ سرنوشت نظام سیاسی کشور.
از ردِ صلاحیت ۱۶۳۰ نامزد انتخاباتی‌ تا نامزد شدن کسانی مانند اسحاق جهانگیری- با صلاحدید و اجازهٔ علی خامنه‌ای- و حمله‌های نامزدها به یکدیگر در مناظره های تلویزیونی و سکوتِ کامل آنان دربارهٔ معضل اصلی مردم یعنی شکل حکومت‌مداری در ایران- ساختار قرون‌وسطایی حاکمیت مطلق یک نفر: نمایندهٔ برگزیدهٔ روحانیت تاریک‌اندیش و سران نیروهای انتظامی و سرکوبگر با عنوان و در مقام ولیِ فقیه و فرمانروایی‌اش بر همهٔ قوانین کشور و تعیین سیاست‌های کلان از سوی او – نشانگر این واقعیت انکارناپذیر است که این “انتخابات”، مانند انتخابات سال ۹۲، بر سرنوشت دردناک میلیون‌ها شهروند جان به‌لب رسیده از فقر، بی‌عدالتی، فساد و ظلم تأثیری چندان نخواهد داشت.
در سومین و آخرین پرده از مناظره‌های تلویزیونی نامزدهای تأیید صلاحیت شده، مانند دو مناظرهٔ پیش، این حقیقت به‌روشنی آشکار بود که این مجموعهٔ کاندیداها  ترکیبی‌اند از جنایتکاران حرفه‌ای مانند رئیسی و قالیباف که دستشان به‌خون هزاران مبارز راه آزادی آغشته است و چند کارگزارِ باسابقهٔ “نظام” که به‌اعتراف خودشان ویژگی‌‌شان سرسپردگی کامل به رژیم ضدمردمی و فرمان‌های ولیِ فقیه است. اشارهٔ حسن روحانی، در جریان مناظرهٔ سوم، به اینکه پروندهٔ فساد قالیباف در سال ۸۴ در دست او بوده است اما او بنا به‌مصلحت- و به‌قول خودش بر پایهٔ “مردانگی” – آن را به‌جریان نیانداخته وگرنه قالیباف امروز اینجا نمی‌بود، به‌اندازهٔ کافی دربارهٔ ماهیت و چگونگی عملکرد این نامزدها گویا است. به‌عبارت روشن‌تر، “حفظِ نظام” برای اینان همواره فراترتر از حفظ حقوق مردم بوده است، زیرا چهرهٔ جنایتکاری مانند قالیباف با حمایت یا مردانگی کسانی مانند روحانی همچنان به تجاوز به حقوق مردم ادامه می‌دهد.
نکتهٔ مهم دیگر در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶، آشکار شدن کامل سیاست ورشکستهٔ اصلاح‌طلبان حکومتی در زمینهٔ “اعتمادسازی با حاکمیت” است، نکته‌یی که در عین‌حال روشنگر تلاش این نیروها برای مهندسی خواست‌های جنبش اصلاح‌طلبی در ایران در حدِ سرنهادن به فرمان‌های ولی فقیه، آرام کردن فضای جامعه، و پرهیز از به‌چالش کشیدن بنیادهای استبداد در ایران است. مصطفی تاج‌زاده، از سخنگویان و منادیان “اعتمادسازی با حاکمیت”، ضمن اشاره به ضرورت شرکت در انتخابات، در “همایش هم‌اندیشی اعضای حزب اتحاد ملت در شرق تهران”، ازجمله گفت: “پس از تأکیدات مکرر رهبری دربارهٔ دموکراسی، شاهد هستیم که افکار داعشی در کشور درحال رفتن به‌ انزوا است. کسانی که می‌گویند ما پیرو قرآنی، قانون اساسی نمی‌خواهیم دیگر نمی‌توانند نمود داشته باشند… اگر روحانی هیچ نداشت باز هم به‌خاطر امنیت باید به او رأی می‌دادیم. هرچه منطقه امن‌تر باشد به‌نفع ما است. به‌خصوص اینکه همه ما مسلمان هستیم” [تأکیدها از ماست]. البته روشن نیست که منظور آقای تاج‌زاده از “تأکیدات مکرر رهبری دربارهٔ دموکراسی” چیست. معرفی خامنه‌ای همچون فردی مدافع دموکراسی، یعنی کسی که دستور سرکوب خشن و خونین اعتراض‌های مردمی در سال ۸۸ را صادر کرد و رهبران جنبش سبز را به حصر کشید،‌ از سوی تاج‌زاده به‌اندازهٔ کافی گویای سقوط سیاسی اصلاح‌طلبان حکومتی است و نیازمند توضیح اضافه‌ نیست. خصوصاً آنکه ما در روزهای اخیر عملکرد آشکارا ضدِ دموکراتیک و مردم‌ستیز رهبر حکومت ازجمله دستور به لغو سند امضاشدهٔ “یونسکو ۲۰۳۰” به‌وسیله شورای عالی انقلاب فرهنگی و نیز تهدید به پاسخ دادن به هرگونه حرکت اعتراضی مردم با سرکوب و سیلی معترضان را شاهد بوده‌ایم.
اصلاح‌طلبان حکومتی و شمار اندک مدافعان جمهوری‌اسلامی، در خارج از کشور،‌ در صف واحدی مردم را به شرکت در انتخابات و رأی دادن به حسن روحانی فرامی‌خوانند. بر اساس تبلیغات گستردهٔ این نیروها این بار هم تنها امکان عملی‌ مردم انتخاب میان “بد و بدتر” است و برای جلوگیری از روی کار آمدن رئیسی- قالیباف، بدون توجه به کارنامهٔ دولت روحانی، بدون توجه به اینکه در کابینهٔ او جنایتکاری همچون پورمحمدی- یار نزدیک رئیسی در گروه مرگ اعزامی به زندان‌ها  در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی در ۶۷- وزیر دادگستری است، بدون توجه به اینکه روحانی به هیچ‌یک از قول‌های خود در زمینه بهبود وضعیت زحمتکشان و تغییر فضای سیاسی ایران عمل نکرده است، باید به روحانی رأی دهند.
این نیروها روشن نمی‌کنند که اگر روحانی در دورهٔ نخست دولتش نتوانست هیچ‌یک از این قول‌ها را عملی کند چگونه قرار است دگردیسی‌ای پدید آید و در دومین دورهٔ دولتش همه قول‌ها را عملی و همهٔ مسئله‌ها را حل کند. نکته دیگری که مدافعان “شرکت در انتخابات به‌هر قیمتی” روشن نمی‌کنند این است که، حسن روحانی و نامزدهای دیگر این انتخابات منافع چه طبقه‌ها، قشرها و گروه‌های اجتماعی‌ای را نمایندگی می‌کنند؟ آیا مثلاً این امری اتفاقی است که اساس سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی همان سیاست‌هایی‌اند که در دوران دولت احمدی‌نژاد دنبال شده است؟ سیاست‌هایی که، هدف اساسی‌شان تأمین منافع کلان‌سرمایه‌داری تجاری ایران و سرمایه‌داری دیوان‌سالار و انگلی رشد یافته در دستگاه دولتی عمیقاً فاسد حکومت جمهوری‌اسلامی بوده است.
آیا دست بر قضا بوده است که در دورهٔ دولت روحانی، همچون دورهٔ دولت احمدی‌نژاد، درهٔ میان فقر و ثروت همچنان عمیق‌تر شده است و ده‌ها میلیون ایرانی همچنان در فقر و محرومیت شدید دست‌وپا می‌زنند؟ آیا به‌طورِ اتفاقی همچنان مافیای اقتصادی رهبری سپاه و وابستگانش با همکاری دولت حسن روحانی شریان‌های اقتصادی کشور را همچنان در کنترل خود دارد؟ آیا اتفاقی است که حقوق کارگران و زحمتکشان کشور همچنان به شدیدترین شکلی سرکوب می‌شود؟ راستی در زمان دولت چه کسی بود که گُرده‌های کارگران معترض آق‌دره به شلاق بسته شدند؟ آیا اتفاقی است که در دورهٔ دولت حسن روحانی، همچون دورهٔ دولت احمدی‌نژاد، ایران ازجمله رکوردداران اعدام مخالفان در جهان است؟ چگونه است که آقای روحانی که امروز نگران حصر و شلاق شده است وقتی گروه‌گروه فعالان سنی مذهب را در ایران به جوخه‌های اعدام می‌سپردند صدای اعتراضش را کسی نشنید؟
مردم ما فراموش نکرده‌اند که در روزهای آخر کارزار انتخاباتی سال ۹۲ نیز منادیان ضرورت رأی دادن در انتخابات همین تُرهات امروزی‌شان را تکرار می‌کردند و قرار بود با پیروزی روحانی ایران به سمت آزادی و عدالت برود. گفتیم روحانی نه‌تنها اصلاح‌طلب نیست و خواستش به‌وجود آوردن تغییرات نیست بلکه اگر هم چنین بخواهد، ساختار حکومتی کنونی به او اجازه نخواهد داد که کاری به‌جز اجرای فرمان‌های ولی فقیه را انجام دهد. واقعیت این است که، تجربهٔ عملی چهار سال گذشته نشانگر دقت و صحت ارزیابی‌های ما و دیگر نیروهای مترقی از حاصلِ انتخابات سال ۹۲، توانِ دولت روحانی و مأموریت اساسی او- به‌دستور رهبر رژیم- برای  به‌سرانجام رساندن مذاکرات با آمریکا و کشورهای اروپایی بود. امروز نیز تکرار می‌کنیم که با انتخاب حسن روحانی یا هر کدام از نامزدهای این نمایش مهندسی‌شده، همان سیاست‌های چهار سال گذشته و همان سیاست‌های کلان ایران برباددهِ اقتصادی- با اسم بی‌مسمای “اقتصاد مقاومتی”- همان سیاست‌های ضدِ کارگر و مردم‌ستیز و همان فساد فراگیر و ظلم دستگاه‌های حکومتی همچنان ادامه خواهند یافت. بر این اساس، چگونه می‌توان با فریبکاری مردم را به شرکت در انتخابات رژیم فراخواند و آنان را به آینده خوش‌بین کرد؟
هم‌میهنان گرامی!
حزب تودهٔ ایران، ضمن محکوم کردن حکومت جمهوری‌اسلامی، که حق طبیعی و اساسی مردم را برای حاکم شدن بر سرنوشت‌شان و شرکت در انتخاباتی آزاد و دموکراتیک را از آنان دریغ کرده است، معتقد است که شرکت در انتخاباتِ تدارک دیده شده از سوی رژیم و رأی دادن به‌هر کدام از نامزدهای تأیید صلاحیت شده تنها به‌نفع تقویت مواضع تاریک اندیشان حاکم و دوام حکومت مردم‌ستیز ولایت فقیه است. وظیفهٔ نیروهای مردمی و آزادی‌خواه، تشویق مردم به قبولِ سرنوشت محتوم زیستن در حکومت استبدادی ولایت فقیه و یاری رساندن به دوام آن نیست! تنها با مبارزهٔ مشترک و سازمان‌یافته همهٔ نیروهای مترقی و آزادی‌خواه و به‌چالش کشیدن ساختار ضدمردمی حکومت در ایران، یعنی ولایت مطلقه فقیه، است که می‌توان به آینده‌یی دیگر، آینده‌یی رها از زنجیرهای تاریک‌اندیشان کنونی امیدوار بود.
شرکت نکردن در انتخابات و رأی ندادن به نامزدهای رژیم ولایت فقیه نه یک عمل کور است و نه بی‌عملی، بلکه نافرمانی مدنی‌ای گسترده و شجاعانه‌ بر ضدِ استبداد است. گامی است در راه عبور از سراب تغییرپذیری و امکان استحالهٔ حکومتی که در سی هشت‌سال گذشته استحاله ناپذیری‌اش را اثبات کرده است. گامی است در راه چاره‌اندیشی اساسی برای آینده میهن ما که سیاست‌های ماجراجویانهٔ  سران آن در سال‌های اخیر امنیت و استقلال میهن ما را با خطرهایی جدی روبه‌رو کرده است. پیام روشنی است به مستبدان کنونی و مجیزگویان “نظام اسلامی” که مردم جان به‌لب رسیده ما دیگر حاضر نیستند مهره‌های بازی رهبران تاریک‌اندیشی باشند که هدفشان حفظ حکومت مردم‌ستیز جمهوری‌اسلامی به‌هر قیمتی است. فراخوانی است برای برپاییِ جنبش اجتماعی‌ای نو به‌منظور سازمان‌دهی مبارزه و حرکت آگاهانه‌ای متحد برای طرد رژیم ولایت ‌فقیه و بنا کردن ایرانی رها از استبداد!
کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران
۲۳ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۶



دستاوردهای خوب ولی برگشت پذیر دولت “چپ” پرتغال!

کمیسیون اروپا سالها است که کشورهای عضو را به تحمیل اجرای سیاستهای ریاضتی وادار می کند. همزمان این کشورها را مجبور به کاهش مالیات بر درآمدهای میلیونی و کاهش هزینه های اجتماعی کرده است. ولی کاهش مالیات میلیونرها هرگز به آفرینش موقعیت شغلهای جدید نیانجامید و کاهش بودجه اجتماعی قدرت خرید مردم را نیز کم کرده است و در نتیجه آهنگ رشد اقتصادی کاهش یافته است.
دولت “چپ” پرتغال با وجود افزایش حقوق بازنشستگی و دستمزدها در بخش دولتی، توانست کسری بودجه دولت را تا زیر 2.1 درصد از تولید ناخالص داخلی کاهش دهد. هدف ریاضتی اتحادیه اروپا برای پرتغال کسری بودجه 2.5 درصدی بوده است.
یک بار دیگر ثابت شده است که ادعای کارایی سیاست ریاضتی دارای پشتوانه علمی نیست و با تجربه های عملی نمیخواند.
از اتحادیه اروپا انتظار می رفت که پرتغال را برای تقلیل کسری بودجه دولتی تشویق کند ولی اتحادیه اروپا در جواب این موفقیت کمک های مالی به این کشور را از 1 میلیارد یورو به نصف ان یعنی 503 میلیون یورو تقلیل داد. نتیجه اینکار کاهش سرمایه گزاری در مرکزهای تولیدی بوده است.


دولت در برابر پرخاشگری اتحادیه اروپا هیچ واکنش مناسبی نشان نداده است. تردیدی نیست که اگر حزب سوسیالیست میتوانست یک دولت تک حزبی با اتکا به رای های خود تشکیل دهد هیچ یک از این پیشرفتهای نیمه بند اجتماعی کنونی امکان پذیر نبوده است. به همین دلیل این اتحاد “چپ” با حزب سوسیالیست اتحادی شکننده است.
هنوز حزب سوسیالیست در مقابل تقویت و گسترش حقوق اقتصادی و اجتماعی کارگران مقاومت میکند. حزب کمونیست معتقد است که تا حزب سوسیالیست به تعهدات خود به حفظ منافع سرمایه انحصاری وفادار است و تسلیم سیاستهای تحمیلی اتحادیه اروپا میشود خطر برگشت دستارودهای بدست آمده وجود دارد.




ماموریت سری در فضا!

هواپیما مرموز و بدون سرنشین آمریکا پس از دو سال جاسوسی در فضا روز ۷ام ماه مه به زمین نشست.

بجز افراد مورد اعتماد وزارت جنگ آمریکا هیچ کس دیگری نمی داند که این کشتی فضایی به مدت دو سال در فضا مشغول چه کاری بوده است. ولی  ناظران نظامی و سیاسی معتقدند که فعالیتهای جاسوسی معمولن از کارهای اصلی چنین ماموریت هایی است که به شدت از چشم افکار عمومی پنهان نگه داشته می شود.

حتا ستاره شناسان، فضانوردان و دیگر دانشمندان فضایی نمی دانند که  این هیولا سخت افزار فلزی پنج تنی و تمامن خودکار که نه متر طول و تقریبن سه متر ارتفاع دارد در بالای سر همه زمینیان سرگرم چه کاری است.

برخی از ناظران میگویند که آمریکا با این هواپیمای فضایی در حال آزمایش تجهیزات نظارت و جاسوسی در فضا است و در این حال با سخت افزارو نرم افزارهای پیچیده بر کار ماهواره های دیگر کشورها نظارت می کند.

مسولیت تحقیقات و آزمایش های فنی این هیولا که سالها در دست ناسا ( NASA) بوده است به وزارت جنگ آمریکا منتقل شده است و با اشاره به این موضوع  بعضی از کارشناسان نظامی بی طرف حتا هراس از این دارند که این هواپیمای فضایی  در واقع یک بمب افکن فضایی باشد.




خبرهای کوتاه!

اول ماه مه در کوبا

در روز  1 مه، هاوانا میزبان بیش از 1600 مهمان از 86 کشور بوده است.

سخنرانان مختلف در میدان انقلاب که بطور کامل پر از جمعیت بود، تاکید کردند که ایالات متحده باید به محاصره اقتصادی کوبا پایان دهد و  پایگاه نظامی خود را در منطقه  گوانتانامو که ایالات متحده آنرا برای بیش از 100 سال اشغال کرده است را ترک کند.

سخنرانان همچنین از  مبارزه نیکلاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، بر علیه فشار نیروهای جناح راست دفاع کرده اند.

اول ماه مه در ونزوئلا

رئیس جمهور ونزوئلا در سخنرانی اول ماه مه خود گفت که برای یافتن راه حل مشکلات داخلی کشور در صدد تشکیل یک مجلس مؤسسان  است. رئيس جمهور، بر طبق بندهای  347 و 348 قانون اساسی فعلی، این حق را دارد که مجمعی برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل دهد تا قانون اساسی تدوین شده را برای تصویب به همه پرسی بگذارد.

برای تحقق این امر رئيس جمهور موظف استکه یا حمایت دو سوم مجلس شورای ملی را به خود جلب کند و یا از حمایت دو سوم از اعضای منتخب شوراهای شهر و روستا برخوردار شود و همچنین  رئیس جمهور برای تشکیل مجلس مؤسسان به گرد آوری امضای 15 درصد از کل رای دهندگان ثبت نام شده نیاز دارد.

اول ماه مه در ایتالیا

کمونیست ایتالیایی با تظاهرات ضد سرمایه داری  خود در رم تلاش کردند تا روز اول ماه مه را با شعارهای خروج ایتالیا از اتحادیه اروپا و حمایت از انقلابیون ونزوئلا هر چه بیشتر سیاسی کنند.

نظر سنجی های مختلف نشان میدهد که در صورت همه پرسی حزبهای مخالف و منتقد  اتحادیه اروپا اکثریت آرا را بدست خواهند آورد.

کمونیست ها همچنین تاکید کردند که بعد از خیانت آشکار سوسیال دموکراتها به منافع طبقه کارگر، تقویت وحدت میان صفوف پراکنده کمونیست ها بیش از هر وقت دیگر ضروری است.

جلسه لابی گران صنعت هسته ای

دوشنبه روز  8 ماه مه، لابی گران صنعت هسته ای برای ترویج برنامه و نوسازی سلاح های هسته ای آمریکا جلسه دارند. لازم به ذکر است که بودجه تصویب شده برای این نوسازی مبلغ نجومی 1000  میلیارد دلار است.

آمریکا که عملن بعد از سال 2002 یک سیاست هسته ای خطرناک را دنبال کرده است که به آن اجازه آغاز حمله هسته ای به دیگر کشورها را میدهد در حال حاضر، بخاطر پیشرفت های تکنینکی خود در زمینه سپر موشکی آمریکا، به این توهم خطرناک رسیده است که در صورت ضد حمله تلافی جویانه از طرف دیگران امکان دفاع از خود را دارد.

با گسترش این توهم ژنرالهای آمریکایی همراه با همکاران نزدیک لابی گران صنعت هسته ای خود موفق شده اند که تکنولوژی سپر موشکی را با دریافت مبلغ هنگفتی به لهستان، جمهوری چک، و کره جنوبی بفروشند.

سیاستمداران جنایتکار این کشورها و ژنرال های ناتو و واشنگتن فکر می کنند که در آینده بسیار نزدیک می توانند به دشمنان خود بدون ترس از انتقام با سلاح های هسته ای مدرن حمله کنند.

نشانی اینترنتی خبر:https://tudehiha.org/fa/348




خصوصی سازی بازهم فاجعه آفرید!
افزایش سوانح کار، پیامد مقررات زدایی و خصوصی سازی برای کارگران

از سایت حزب تودۀ ایران:13 ارديبهشت ، 1396

 

مطابق خبر های منتشره ، درپی وقوع انفجار در معدن زغال سنگ زمستان یورت شمال غربی واقع در استان گلستان ، شماری از کارگران این واحد بر اثر ریزش تونل  در اعماق معدن  محبوس شده و نگرانی در خصوص زندگی آنها بسیار جدی است. تاکنون جان باختن دو تن از کارگران تایید گردیده و خطر مرگ جان بیش از ۶۰ کارگر  محبوس در تونل های معدن را تهدید می کند. همچنین گزارش ها حاکی است که  حداقل ۳۰ کارگر مجروح شده اند.

این نخستین بار نیست که کارگران میهن ما بر اثر سوانحی از این نوع جان و سلامتی خود را  از دست می دهند. کلان سرمایه داران سود جو که در کنف حمایت همه جانبه رژیم ولایت فقیه و دولت هستند ، همواره از رعایت و ایجاد سیستم ایمنی و بهداشت در محیط کار خوداری کرده و جان و زندگی کارگران را وسیله کسب سود بیشتر قرار داده و می دهند. آمار های رسمی و معتبر نشان می دهد که وضعیت ایمنی و بهداشت محیط کار در کشور بسیار وخیم است.”ایران جزو یکی از پرحادثه‌ترین کشورها در حین کار است.در بخش حوادث کار، ایران در رتبه دوم یا سوم دنیا قرار دارد.”

علت این امر را باید در اعمال و اجرای خشن سیاست تعدیل ساختاری و مقررات زدایی به سود منافع کلان سرمایه داران جستجو  کرد. در سال های اخیر بویژه با توسل به  برنامه جلب و جذب سرمایه خارجی به بهای  نیروی کارارزان، اصول شناخته شده و بدیهی ایمنی و بهداشت محیط کار در کشور ما با گستاخی از سوی کارفرمایان بویژه شرکت های وابسته به سپاه پاسداران و بنیاد های انگلی  زیر پا گذاشته شده و پایمال می گردد. از زمان گسترش خصوصی سازی شاهد فاجعه هایی نظیر فاجعه امروز معدن زغال سنگ زمستان یورت شمال غربی هستیم .عامل اصلی  این  فاجعه ها اجرای برنامه های اقتصادی -اجتماعی  رژیم ولایت فقیه است. این برنامه ها از سوی همه  جناح ها و نامزد های آنها در انتخابات مهندسی شده پیش رو، مورد تایید بوده و هست.

حزب توده ایران -حزب طبقه کارگرایران – ضمن ابراز همدردی و تسلیت به کارگران  معدن زغال سنگ زمستان یورت شمال غربی و خانواده های آنها ، خواستار پیگیری قانونی این حادثه و مسئولان آن و تامین نیاز های خانواده کارگران آسیب دیده و مجروح ، تضمین امنیت شغلی کارگران پس از این حادثه  و پرداخت غرامت به خانواده کارگران جان باخته و کارگران  صدمه دیده و مجروح است.

ایجاد سیستم کارآمد  ایمنی و بهداشت در محیط کار با حضور تشکل های واقعی و مستقل  سندیکایی خواسته  طبقه کارگر و زحمتکشان است !

 کارگران و زحمتکشان؛ متحد و متشکل علیه  برنامه های اقتصادی -اجتماعی  رژیم ولایت فقیه مبارزه کنید




ایران – گذشته و حال
چرا چپ ایران از تاریخ حذف شده است؟

توده ای ها در نظر دارد که منبعد بعضی از مطلبهای ارزشمند از سایت های دیگر را در این قسمت انعکاس دهد.

مطلب زیر  مربوط به مصاحبه آقای اسکندر صادقی بروجردی با آقای یرواند آبراهامیان، یکی از برجسته ترین تاریخ دانان ایرانی معاصر است.

مصاحبه دو اشکال دارد. اول اینکه آقای بروجردی که خود استاد تاریخ است تحلیل مشخص تاریخی را با اسلوب تاریخ شناسی قاطی کرده است. که معمولن نتیجه خوبی بدست نخواهد داد. این مصاحبه بهتر می بود که در دو قسمت مجزا تنظیم می شد. نکته بعدی این استکه ترجمه این مصاحبه می توانست بهتر باشد.

 

منبع اصلی: خبار روز  يکشنبه  ٣ ارديبهشت ۱٣۹۶

یرواند آبراهامیان، یکی از برجسته ترین تاریخ دانان ایرانی معاصر، در این مصاحبه با اسکندر صادقی بروجردی درباره پنجاه سال کار حرفه ای اش و ساختار دریافتش از روند حوادث، احزاب و سازمان های سیاسی، و جنبش هایی که ایران و سیاست درونی ان را در قرن بیستم شکل داده است، سخن گفته است.


چه برای کار تحقیقاتی درباره حزب توده ایران، جنبش کارگری ایران، کودتای هماهنگ شده ی سیا- ام ای 6 در سال 1953 باشد و یا درباره آیت الله خمینی و پرسش عوام گرایی و پوپولیسم، تالیفات آبراهامیان همچنان در کنترل آهنگ گفتمان موجود در داخل و خارج از ایران نقش عمده بازی می کند. سهم آبراهامیان در شکل گیری تاریخ نگاری ایران مدرن از اهمیت برابری در گفتمان عمومی برخوردار است. دراین عرصه او روش تاریخ دانان مارکسیست مانند کریستوفر هیل، اریک هابسباوم، و ای پی تامسون را بازتعریف کرده است. تالیفات آبراهامیان معنای طبقه، مبارزه و تغییرات اجتماعی را در کشوری که تاریخش همواره با تعبیراتی از فانتزی های اُریِنتالیستی و نوستالژیای بوم گرایانه تعریف شده است رمزگشایی نمود. کتاب هایش جزء پرفروش ها در ایران است و به طور گسترده خوانده و موضوع بحث می گردد. او هم اکنون در حال نوشتن رساله ای درباره تاریخ انقلاب 1979 ایران است. گفتگویی که می خوانید در مجله ژاکوبین 20 آوریل 2017 منتشر شده است، ترجمه ی حاضر با همکاری نویسندگان و با افزودن یک سوال و پاسخ* به متن اصلی ژاکوبین منتشر می شود. 

 

برای کسانیکه احتمال دارد با کار شما ناآشنا باشند اگر ممکن است درباره خودتان و جایی که بزرگ شدید و دلیل علاقه تان به پژوهش بر روی تاریخ معاصر ایران کمی صحبت کنید.

من در تهران متولد شدم و سه سال اول به مدرسه مهر رفتم و سپس به یک مدرسه شبانه روزی در بریتانیا فرستاده شدم. دوران پرتشنج ملی کردن نفت در ایران بود، و مثل سایرین خانواده من هم سخت درگیر سیاست بودند و دائما به اخبار رادیو ها گوش می دادند -همان کاری که من هر تابستان که به ایران میرفتم انجام می دادم. در آخرین سال مدرسه یکی از معلمانم مرا با نوشته های تاونی و کریستوفر هیل آشنا کرد. من هیچ نمیدانم که معلمم از نظر سیاسی از چه دیدگاهی بود ولی بطور قطع سلیقه ای بی عیب و نقص داشت.
در دانشگاه، من عمدتا تاریخ اروپا را با کیث توماس-از شاگردان سابق کریستوفرهیل مطالعه کردم، و با تاریخدانان مرتبط با نشریه “گذشته و حال” مانند جرج رودِ، اریک هابسباوم، لاورنس استون، ای پی تامسون، ویکتور کیِرنان، برایان مانینگ، و رادنی هیلتون آشنا شدم.
وقتی که فارغ التحصیل شدم می دانستم که می خواهم در باره تاریخ ایران تحقیق کنم، اما دانشگاه های بریتانیا در آن زمان مطالعه تاریخ معاصر را به عنوان موضوع تحقیق قبول نداشتند. در نتیجه من مجبور شدم برای پذیرش در رشته علوم سیاسی در امریکای شمالی ثبت نام کنم بی انکه بدانم این دانشکده ها بطور اختصاصی مشتاقند که روش مدرنیزه کردن جوامع را مطالعه کنند و هدف غائی شان هم آن است که چطور می توان جهان را برای منافع آمریکا امن نمود. ازآنجائی که به هیچ یک ازین دو مورد علاقه نداشتم تصمیم گرفتم مستقلا موضوع تاریخ معاصر ایران را از دیدگاه و بینش “گذشته و حال” ادامه دهم.

در حالیکه مارکسیست های ایرانی مانند احسان طبری و بیژن جزنی از ماتریالیسم تاریخی برای تبیین طبیعت و تحولات اقتصاد ایران و توسعه سیاسی استفاده کرده اند، شاید بهترین کتاب شما، ایران در میان دو انقلاب (نشر1982)، حداقل بطور نسبی چهارچوبی از روش تاریخ نگاری ای پی تامسون دارد با این بحث که “طبقه یک پدیده نیست، بلکه یک اتفاق است.” به نظر شما تامسون به مطالعه تاریخ معاصر ایران چه چیز اضافه کرده است که راهبرد سنتی مارکسیستی نتوانست به ان بیافزاید؟

تامسون به دلایل متعدد یک شخصیت برجسته بود-نه فقط برای تاریخ دانان ایران، بلکه برای تاریخ دانان مارکسیست در سراسر جهان. اول انکه او از بکارگیری تئوری های فراگیر بر بخش های طولانی از تاریخ اجتناب می کرد و بیش از هرچیز به تاریخ تجربی علاقمند بود. دوم انکه او بر اهمیت فرهنگ و اگاهی در ساختار طبقه واقف بود، در حالیکه همچنان برای سایر عوامل مانند اقتصاد هم اعتبار شایسته قائل می شد. در پذیرش این موضوع، او همچنین معتقد بود که فرهنگ به شمول مذهب بخودی خود ایستا نیست و با تغییرات اجتماعی متحول می شود. سوم انکه برخلاف بسیاری از تاریخ نگاران اجتماعی نمی خواست سیاست را از تاریخ کنار بگذارد. چهارم، او برای خواننده معمولی و تیزهوش می نوشت اما از اصطلاحات سیاسی و گنده گوئی های اکادمیک و ابهامات روشنفکرانه پرهیز می کرد.
بطور خلاصه، او تاریخ تاریخدانان را می نوشت، در عمق مکان و زمان مشخصی غوطه ور می شد، همه چیز را در باره ی آن دوره خاص می خواند و سپس کاری ژرف و با اطلاعاتی عمیق و مجرب تحویل می داد. روشنفکرانی مانند احسان طبری و بیژن جزنی در درجه اول فعال سیاسی بودند، نه تاریخدانی که در دوره خاص تاریخی به تفصیل غور کرده باشد. آنها نه وقتش را داشتند و نه امکانش را-و نه احتمالا علاقه اش را که بتوانند در عمق این جهانی یک تاریخ فرو روند.

*نظر شما درباره مخالفت خاورشناسان اُرینتالیست و یا بومگرایان چیست که می گویند مارکسیسم و مطالعه ی طبقاتی چیزی برای ارائه در پژوهش در تاریخ ایران- و تاریخ خاورمیانه بطور عام- ندارد، و خاورمیانه را باید بطور مجرد در خصوصیات فرهنگی و تاریخی و شرایط خاص خودش بررسی کرد؟ 

خاورشناسان و بومگرایان دلایل خوبی برای مخالفت با نظریه پردازان انتخاب عقلانی در علوم سیاسی آمریکایی دارند، که کاملا منکر استفاده از فرهنگ و تاریخ در بررسی خاورمیانه هستند. این اعتراض و مخالفت احتمالا می تواند نسبت به مارکسیسم مبتذل هم وارد باشد- و اما نه به تاریخ نگاران مارکسیست که با “گذشته و حال” کار می کردند. چرا که به هرصورت بخش عمده ی کارهایشان دقیقا بر اهمیت فرهنگ، اقتصاد اخلاقی، ارزش های عام، نگرش عوام طلبانه، و درک اجتماعی استوار بود. من یکبار شاهد بودم که در یکی از کنفرانس های مطالعات خاورمیانه، یک استاد علوم سیاسی در کمال آرامش مدعی شد که مارکسیست ها در بررسی نقش مذهب در انقلاب ها ناموفق بوده اند. این عالِم سیاست احتمالا هیچوقت سراغش به “گذشته و حال” نیافتاده بود. البته که اورینتالیست ها و بومگرایان به شدت منکر اهمیت- و حتی وجود- طبقه در جامعه خودشان هم هستند. ولی واقع بین باشیم در چندین جامعه، روشنفکران درون ساختار اجتماعی حاضر به پذیرش اهمیت طبقه هستند؟ وقتی کسی منکر می شود که اختلاف برسر پول است شما مطمئن می شوید که دلیل اصلی حتما پول است. وقتی کسی مدعی می شود که سیاسی نیست اطمینان پیدا می کنید که او سیاسی است. به همین شکل وقتی جامعه منکر وجود طبقه می شود شما میدانید که در آنجا طبقه از اهمیت برخوردارست. جالب است که در ایران که بسیاری از روشنفکرانی که قبل از انقلاب معتقد به وجود طبقه بودند حالا بیشترین سعی شان را می کنند تا حتی از بحث ان اجتناب کنند، آن را درابهام بگذارند و یا اصلا از روی آن بگذرند. آنها کاملا شبیه به ویکتوریان ها در مسئله سکس هستند.

تحقیق شما روی تجمع های ایرانی، تحت تاثیر جرج رودِ عضو گروه تاریخ نگاران حزب کمونیست بریتانیا بود، که کار ابتدائی اش را بر روی اجتماعات در جریان شورش های سیاسی که نطفه تاریخ نوین اروپا را پایه گذاری کرد. در کاربرد از بینش رودِ بر انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در ایران، کدام برداشت های غلطی را می خواستید اصلاح کنید؟ 

رودِ سه بازده مهم داشت، اول، او بر اهمیت نقش توده ی مردم در تاریخ اروپا صحه گذاشت، دوم، او نظریه گوستاو لُبوُن را مبنی بر این که توده مردم، بی منطق و لمپن های خطرناکی هستند، را رد کرد. و سوم انکه او چهره های مختلف توده مردم را به وضوح توضیح داد و ترکیب اجتماعی آنرا به تصویر کشید. خواندن اثار رودِ و نشستن پای درس او در نیویورک ، بمن آموخت که ارتباط کارهایش با ایران را با شگفتی بپذیرم. در واقع نسبت به اروپا، توده مردم نقش بسیار عمده تری در تاریخ ایران داشت- در انقلاب مشروطه 1906 تا 1909، در جنبش کارگری 1941 تا 1946، در ملی کردن نفت 1951 تا 1953 و البته در انقلاب اسلامی 1977 تا 1979.
من سعی کرده ام که هرسه یافتگان رودِ را بر تجمعات توده مردم در ایران آزمایش کنم، نقش شان، عقلانی بودنشان و ترکیب اجتماعی شان را. بوضوح این نظریه ها قبلا در گفتمان ایرانی نقشی نداشته اند. روشنفکران تثبیت شده، به ویژه انانکه از منافع انقلاب بهره ور شده اند، همچنان به لُبوُن چسبیده اند و ظاهرا چشمانشان را بر رودِ بسته اند. آنها ترجیح می دهند که توده مردم را به صورت لمپن خطرناک ببینند که بسادگی فریب می خورد و در استخدام “دستان مخفی اجنبی” است.

عنوان رساله دکترای شما از دانشگاه کلمبیا که درسال 1969 از آن دفاع کردید، “مبانی اجتماعی سیاست در ایران”، اولین تحقیق سیاسی-اجتماعی درباره حزب توده ایران، مهمترین تشکیلات سیاسی سوسیالیست در تاریخ ایران بود. چه چیز باعث شد که توجه شما به تحقیق درباره حزب توده جلب شود و از نظر شما تاثیر گسترده سیاسی و فرهنگی آن بر جامعه ایرانی چه بود؟ 

مطالعه پایه های اجتماعی حزب توده-احتمالا تنها راه موجود در آن زمان- برای بررسی سیاست در ایران از ریشه، بدون توجه به نخبگان در سطح حکومت، و برعکس توجه به مردم عادی که عمدتا از رشد و شکوفایی اقتصادی بهره نمی بردند مانند مکانیک ها، نفتگران، کارگران صنعتی، دستفروشان، معلمان، خیاطان، زنان خانه دار، پرستاران، رانندگان کامیون، و مغازه داران بود. این اقشار معمولی جامعه بودند که علیرغم اختلافات و تفاوت در مذهب، قوم، مدارج تحصیل، و جنسیت به حزب و سندیکاهای کارگری پیوسته بودند و بی مهابا در سیاست حاکمیت مداخله می کردند، که به حکم تاریخ مایملک طبقه حاکمه بود. حزب توده در این مورد استثنائی بود و هنوز هم هست.

شما به نحوی گزارشگر و ناقد خستگی ناپذیر مداخلات تخریبگر امپریالیسم بریتانیا و آمریکا در ایران در پایان قرن نوزده و بعد قرن بیستم هستید. این حکم قطعا در باره کتاب اخرین شما، “کودتا: 1953، سیا، و ریشه های رابطه مدرن ایران و آمریکا”، صدق می کند.
ممکن است بگویید که چرا فکر کردید نوشتن کتاب دیگری درباره قضیه مرداب گونه ی کودتای 1953 ضرورت دارد، و درنظر شما چه نکاتی در تالیفات قبلی در باره ملی کردن شرکت نفت ایران – انگلیس و ساقط کردن محمد مصدق در کودتایی به کارگردانی
MI6 و سیا ناقص بود؟ 

همانطور که گفتید درباره بحران ملی کردن نفت مطالب زیادی نوشته شده است، از سال 1951 و تا کودتا در 1953،- البته برخی با تمایل به مصدق. و اما حتی انها که با مصدق همدردی می کنند از دیدگاه خاورشناسانه (اورینتالیستی) به فاجعه نهایی حاصل از آن می نگرند. انها مدام ادعا می کنند که ایالات متحده و بریتانیا به ایران یک راه حل عادلانه برای ختم مناقشات ارائه کردند که حتی شامل پذیرش ملی کردن نفت می شد ولی مصدق به خاطر کاستی های شخصی و فرهنگی اش قادر به پذیرش ان نشد. سپس او را دائما باعناوین وصفاتی مانند بی منطق، کودکانه، سست مزاج، لجباز، خسته کننده، خود محوربین، فناتیک، بیگانه هراس، احساساتی، بومی، یک روبسپیر، یک فرانکنشتاین، و عوام فریبی باعشق وسواس گونه به “شهادت شیعی”، توصیف می نمایند.
این تالیفات استاندارد دو جزء عمده را فراموش می کردند- و البته شیطان در میان جزئیات پنهان می شود. یکم، که “ایالات متحده و بریتانیا در کلیات حاضر بودند ملی کردن نفت را بپذیرند” تا جائیکه این اصول در عمل به اجرا گذاشته نشود، و صنایع نفت کاملا خارج از کنترل ایران بماند و در کنترل کامل کمپانی های نفتی غرب باشد. در واقع بعد از کودتا هم انها کنترل کامل را در قالب کنسرسیوم بدست اوردند. دوم، بریتانیا منکر هرنوع مذاکره برای پرداخت غرامت براساس ارزش واقعی صنایع نفت در سال 1953 بود. در عوض خواستار دریافت یک رقم نجومی به عنوان پیش بینی منافع تا پایان قرن بیستم شده بود. از نظر فنی البته مصدق هیچوقت پیشنهاد نهایی را رد نکرد. او به سادگی خواستار توضیح درباره نحوه محاسبه غرامت شد-براساس ارزش روز و یا براساس منافع آتی؟ دولت ایزنهاور درخواست رفع ابهام را رد کرد. تمام تاریخ نگاریها این موضوع “جزئی” را نادیده می گیرند. آمریکائی ها شبیه انگلیسی ها تمایل داشتند که از ملی کردن نفت جلوگیری کنند. در هرحال یک توافق می توانست بدعت بدی را برای جاهای دیگر بجا بگذارد، بخصوص در عراق، عربستان سعودی، کشور های خلیج فارس، اندونزی، و ونزوئلا.
این اصل فاحش، که آمریکائی ها به همان اندازه ی بریتانیائی ها در این موضوع نفع داشتند، از سوی نویسندگان تاریخ کودتا نادیده گرفته شده است، درعوض اکادمیسین های آمریکائی ترجیح داده اند کودتا را به سادگی در چارچوب روابط جنگ سرد تعریف نمایند و نه در ارتباط با کنش و واکنش جنوب و شمال، و یا اختلاف امپریالیسم و جنبش ضداستعماری. گویی که جنگ سرد برای توجیه هر نوع اقدام سخیف و ظالمانه بکار رفته است، بطوریکه هرکس می تواند به دلیل جنگ سرد مادربزرگش را هم از پشت بام به زیر بیاندازد.

چرا فکر می کنید در سالهای اخیر تلاش شده است که روایت کودتا از دیدگاه رویزیونیست ها بازنگری شود، که سعی میکنند نقش دستگاه های امنیتی انگلیس و آمریکا را در کودتا به حداقل برسانند و بجای ان تمام گناه را بگردن مصدق برای خارج کردن بازیگران داخلی از صحنه بگذارند. 

حملات به مصدق از زوایای مختلف صورت می گیرد. هجمه ی سلطنت طلبان بالطبع به دلایل واضح است، اما در عین حال انان تمایل دارند عوامل کودتا را نه به نظامیانی که با دستگاه های امنیتی سیا و MI6 ارتباط داشتند بلکه به روحانیت و مذهبیون مانند ایت الله بهبهانی و کاشانی متصل نمایند. گویی انها مایلند که اعتبار به قول خودشان “قیام شاه و مردم” را به دیگران واگذارند، و این خود نشان از ان دارد که کودتا تا چه اندازه در انظار عموم منفور است.
اسلام گرایان، به سهم خودشان، دلایل ایدئولوژیک خاص خودشان را برای زدن زیراب مصدق دارند. در نهایت او یک سکولارملی گرا بود که مخالف استفاده از مذهب در سیاست بود و خودش نتیجه برجسته روشنگری بود- و مخالف جدی بینش مذهبی. علاوه بر همه اینها برخی جوانانی هستند که در دوران جمهوری اسلامی رشد یافته اند و شیفته بازار ازاد و کاسبکارانه مدافع نو محافظه کاران و نولیبرال های معاصر شده اند، برای ایشان نفت یک منبع طبیعی مستقل و ملی نیست بلکه ان را مایه نفرین و وسیله ای برای دوام سیستم حاکم می بینند. به نظر می رسد برای ایشان اصلا مبارزه برای ملی کردن نفت یک کنش نابخردانه و اساسا انحرافی بوده است.

در کتاب خمینیسم (1993)، شما نظریه ای را مطرح می کنید که ایدئولوژی آیت الله روح الله خمینی و جنبشی که او رهبری کرد را باید بصورت یک جنبش عوام گرایانه جهان سومی تعریف کرد. شما این نظریه را در تضاد با روایت غالب در نشریات غرب ارائه می کنید که عمدتا انقلاب ایران را یک بازگشت به اعصار فناتیک، و قیامی بنیادگرایانه برعلیه مدرن سازی میخوانند.
شما در انجا از ریچارد هوفستاتر نقل می کنید، که رساله معروفش “سبک پارانویای آمریکائی در سیاست” در سالهای اخیر بازخوانی ویژه ای پیدا کرده است. در این ارتباط سهم خودتان را در گفتمان درباره خمینیسم چگونه می بینید و به نظر شما تاریخ عوام گرایی ایرانی و پوپولیسم آمریکایی چه وجوه اشتراکی دارند؟ 

جنبش خمینی، در اوج انقلاب، طیف گسترده ای از عوامل سیاسی را در خود جمع کرده بود. خمینی و نزدیکانش مثل ایت الله بهشتی می دانستند که برای به زیر کشیدن شاه باید از زبان مستضعفان سخن بگویند، بنابراین از فرهنگ لغات عوام گرایانه افراطی بهره می بردند. در میان مخالفین شاه اما اقشاری از نظر اقتصادی محافظه کار و حتی ارتجاعی هم بودند- عوامل نماینده بازار و خرده بورژوازی. در سالهای آخر خمینی و پس از مرگ او این محافظه کاران بیشتر و بیشتر در کنترل قدرت ظهور کرده اند.
نتیجتا امروز ما جمهوری داریم که با زبان چالشگرِ عوام گرایانه افراطی سخن میراند اما در عمل دنباله رو سیاست های اجتماعی-اقتصای محافظه کارانه است. به طور مثال، رژیم حکم داده است که اصلاحات ارضی نباید مالکیت را محدود نماید، چراکه چنین محدودیت هایی حق مقدس مالکیت که در شریعت حک شده است را تهدید می نماید. عوام گرایی ایرانی با پوپولیسم هر جای دیگر جهان تشابهات زیادی دارد. از خارج به نظر رادیکال می اید، اما در ریشه درونی محافظه کارست. تفاوت فاحش عوام گرایی امروزه آمریکا و ایران انست که درحالی که اولی خطری برای تمام جهانست، خطر دومی تنها مردم خودش را تهدید می کند.

شما در حال تحقیق برای کتاب جدیدی درباره انقلاب 1979 ایران هستید. سهم چپ رادیکال را در انقلاب چگونه می بینید؟ در بیشتر تاریخ نگاری ها، این نقش یا به کل نادیده گرفته شده و یا بشدت بزرگنمایی شده است و همچنان موضوعی دو قطبی باقی می ماند.

چپ نوین نقش غیر مستقیم و اما مهمی در انقلاب بازی کرد. جنبش چریکی، به ویژه فدائیان خلق مارکسیست، در تمام سالهای 1970 روح مقاومت را زنده نگاه داشتند و بر این اعتقاد پافشردند که رژیم با تمام درامد نفتی و اقتدار نظامی-امنیتی اش پایه ای سفالین و شکننده دارد. در همین زمان چپ سنتی-بویژه از دهه 1940- درفرهنگ سیاسی بر این باور مهم بود که شهروندی با حق غیرقابل انکار اجتماعی-اقتصادی عجین است. شعار اصلی حزب توده ایران براین اساس “نان برای همه، مسکن برای همه، آموزش برای همه” بود. مضاف براین، چپ اسلامی، مشخصا علی شریعتی، بیش از همه تحت تاثیر مارکسیست های اروپایی دهه 1960 بود. بررسی اسلام رادیکال امروز را هم نمی توان بجز در ارتباط با مارکسیسم غربی تعریف کرد. در نهایت علی شریعتی را به درستی “نظریه پرداز” عمده انقلاب میشناسیم.

نظر شما درباره انتقاد از حزب توده ایران و سازمان فدائیان خلق (اکثریت)، که انها “ازادی های بورژوا لیبرالی” را قربانی راه مبارزه ضدامپریالیستی کردند، و در این مسیر راه را برای تحکیم اقتدارگرایی جمهوری اسلامی در دهه 1980 هموار نمودند، چیست؟ 

در سالهای 1978 و 79 تمام گروه های سیاسی-به وضوح به استثنای سلطنت طلبان- از انقلاب و جمهوری اسلامی حمایت کردند. به تناوب اما گروه های گوناگونی به صف اپوزیسیون در زمان های مختلف و بدلایل خاص خود منتقل شدند. حزب توده و فدائیان اکثریت هم در سال 1982، زمانی که رژیم تصمیم فاجعه بار و سرنوشت سازی را گرفت که جنگ را به خاک عراق بکشاند،به اپوزیسیون تبدیل شدند؛ البته پس از آنکه عراق را از ایران بیرون رانده بودند. در آن زمان جنگ از حالت دفاع ملی خارج شد.
عمده انتقادی که به چپ وارد می شود برای حمایت از رژیم از سمت لیبرال های اسلامی می اید که نه تنها خودشان از رژیم دفاع کردند بلکه حتی بخشی از خود حاکمیت بودند. بالاخره بازرگان نخست وزیر خمینی بود، به قانون اساسی رای داد، و زمانی که ارتش از مرز گذشت و به عراق رفت هم ساکت ماند. می توان مورد فرضی را پیش برد که چپ از خمینی فاصله می گرفت و قهرمان خواسته های سکولار و پیشرو می ماند-به عبارت دیگر در اتحاد با لیبرال های جبهه ملی قرار میگرفت. این خط را البته برخی از رهبران حزب توده اتخاذ کرده بودند، اما انان هم دوام نیاوردند، چون جبهه ملی خودش در همان آغاز به خمینی تمکین کرده بود.

در مقاله تان “چرا جمهوری اسلامی دوام آورده است؟” (2009) شما دلایلی را ارائه کرده اید که رژیم تحت رهبری روحانیون توانسته است دوام بیاورد و نسبتا هم از 1979 مستحکم بماند، بطور مشخص به عوام گرایی اقتصادی، اجتماعی، و سیستم رفاه اجتماعی سازمان یافته ای که قشر بزرگ و قابل توجهی از جمعیت را پوشش می دهد، اشاره کرده اید. حالا ما شاهد قطع یارانه ها و خواست خصوصی سازی (گرچه با فساد فاحش و رانت خواری گسترده همراه بوده است) هستیم، آیا فکر می کنید که انچه به عنوان قرارداد اجتماعی تعریف کرده اید در خطر دم افزون قرار دارد؟ 

اقتصاددانان طرفدار تئوری های مورد قبول واشنگتن دوست دارند که همواره رژیم را برای مصرف گسترده منابع برای تامین اجتماعی و یارانه ها نقد کنند- برای غذا، مسکن، آموزش و پرورش، زیرساخت ها، درمان و دارو، و کمک به سربازان و جانبازان. این یارانه ها ممکن است که از نظر مالی قابل دفاع نباشند، اما از نطر سیاسی کاملا توجیه پذیرند- و توانسته اند ارتباط مهمی را بین حکومت و جامعه به ویژه طبقات تهی دست ایجاد نمایند.
اقتصاددانان سقوط قریب الوقوع رژیم را بلافاصله پس از تاسیس آن در فوریه 1979 پیش بینی کردند. علت اصلی انکه پیش بینی شان تاکنون به وقوع نپیوسته دقیقا ان است که رژیم یک سیستم تامین و رفاه اجتماعی نسبتا گسترده ای را سازمان داد. سمت گیری مداوم و تدریجی به راست در سالهای اخیر طبیعتا به این حاکمیت تامین رفاه اجتماعی لطمه خواهد زد و نتیجتا پایه اجتماعی رژیم را تخریب خواهد نمود.

چشم انداز یک ایران دموکراتیک، فراگیر، و از نظر اقتصادی عادلانه در دوران ترامپ را چگونه می بینید؟ با عنایت به قدرت نمایی رئیس جمهور آمریکا و دولت او، وظیفه دموکراتیک و سیاسی ما به عنوان دانش آموختگان تاریخ و سیاست ایران چیست؟

سوال شما به دو موضوع جداگانه می پردازد؛ ترامپ، و تحولات داخلی درون ایران. ترامپ افسونگریست که با حرافی می خواهد محصول خاصی را بفروشد. در دوران مبارزات انتخاباتی او علاقه داشت ایران را تهدید کند و درباره توافق هسته ای بد بگوید تا شاید بتواند حمایت نتانیاهو و حامیانش را جلب کند، و حالا دیگر به حمایت انها نیاز ندارد. اما خطر فعلی ان است که همانطوری که امید به وعده های اقتصادیش محو می شوند، او ممکن است نیاز به دشمن خارجی پیدا کند. ایران هدف خوبی برای چنین منظوری می تواند باشد. تصادفی نیست که عوام گرایان دست راستی در ان سوی جهان هم وقتی با مشکلات اقتصادی روبرو می شوند به دنبال دشمن خارجی بگردند.
اگر ایران هدف این تهاجم قرار نگیرد مسیر تحولات داخلی و طبیعی ممکن است ان را به عرصه تازه ای هدایت کند. از دهه 1960، گفتمان غالب در سیاست ایران حول اسلام، بنیادگرایی، بومگرایی، و “رجعت به ریشه ها” بوده است. این گفتمان اجتماعی به بن بست فعلی انجامیده است که اصلاحات متوقف شده و راست قدرت فائقه را دردست دارد.
نسل جدید بعد از انقلاب کمتر به بازگشت به اصل تمایل دارد- و به جای آن بیشتر علاقمند به اصلاحات معناداری است که هم حافظ حقوق فرد باشد و هم تضمین کننده حقوق اجتماعی و اقتصادی. در این راه انها دریافته اند که اجدادشان در انقلاب مشروطه سالهای 1905تا 1909 حرفهای زیادی برای گفتن در شرایط امروز دارند که بسیار با ارزش تر از جستجوی بی هدف به دنبال ریشه هاست.

**یرواند آبراهامیان استاد ممتاز بازنشسته تاریخ در کالج باروخ و مرکز مطالعات تخصصی دانشگاه نیویورک است. از او کتاب ها و مقالات بیشماری ازجمله “ایران در میان دو انقلاب” منتشر شده است. اسکندر صادقی بروجردی محقق فوق دکترای آکادمی بریتانیا در دانشگاه منچستر است. وی دکترای خود را در مطالعات

خاورمیانه از دانشگاه اکسفورد دریافت کرده است.

 

لینک به مقاله در منبع اصلی

منبع اصلی: www.jacobinmag.com




خبر براي توده اي ها

همبستگي با انقلاب ونزوئلا و رئيس جمهور آن مادورو!

دولت هاي “آلبـا”، اعضاي «اتحاد بوليوايي خلق هاي آمريكاي ما» در نشست اخير ١٣ وزير خارجه خود، يك صدا به دفاع از رئيس جمهور و روند انقلابي در بوليوي پرداختند. آن ها باري ديگر كودتاي سال ٢٠٠٢ را عليه رئيس جمهور انتخاب شده كوماندانت هوگو چاوز محكوم كرده و وقايع كنوني را در اين كشور عكس برداني ناموفق تر از آن ارزيابي نمودند (جهان جوان، ١٢ آوريل٢٠١٧).

برخوردهاي خياباني كه در آن تظاهركنندگان با صورت پوشيده با پرتاب كردن “ملوتف ككتل” و سنگ به پليس و خروج از مسير تعيين شده براي تظاهرات مسالمت آميز به راه تحريك و تشديد بحران گام گذاشتند به اميد آن كه “ترامپ” به حمايت از آن ها بپردازد، با واكنش سخت ماموران پليس با گاز اشك آور و ماشين آب پاش روبرو شد. ادعا شد كه پليس از هلكوپتر گاز اشگ آور بر سر تظاهر كنندگان ريخته است. ادعايي كه با عكسي در رسانه هاي شبكه اي به نمايش گذاشته شد. نادرستي اين ادعا با نشان دادن انحناي انتشار گاز كه نمي توانست از هليكوپتر آغاز شده باشد، به اثبات رسيد.

 وضع اقتصادي تركيه

سه روز ديگر رفراندم “اردوغان” برگزار خواهد شد. آيا نتايج طبق دلخواه او خواهد بود يا خير هنوز روشن نيست. همان طور كه درجه تقلب در رفراندم نيز روشن نيست كه تبليغ براي آن در شرايط خفقان و سركوب عملي شد و آ كا پ، حزب دولتي را از همه ي مزايا برخوردار و مخالفان را محروم نمود.

بدين ترتيب ما با وضعي مشابه ي ايران روبرو هستيم. ازجمله در ارتباط با بحران اقتصادي حاكم بر تركيه و ايران. سياست نوليبرال اقتصادي در تركيه به سالي ٣٠٠ ميليون دلار سرمايه ي جديد نياز دارد، تا بتواند از فروپاشي اقتصادي جلوگيري كند. وابستگي مالي به سرمايه ي خارجي به طور مداوم فزوني مي يابد و دستيابي به آن با شرايط سخت تر مراكز مالي امپرياليستي روبرو مي شود. بر اين پايه است كه ارزش ليره نسبت به دلار در سه سال اخير سه برابر تنزل داشته است. سرمايه خصوصي مقروض به سرمايه امپرياليستي با بار سنگين و جديدي روبروست كه تامين بازپرداخت سود و سرمايه را ناممكن مي سازد (جهان جوان، ١٣ آوريل٢٠١٧).

چنين سرنوشتي نيز در برابر ايران قرار دارد. سرمايه گذاري هاي خارجي كه در چهارچوب يك برنامه اقتصاد ملي ايران عملي نگردد، بلكه تنها سودورزي سرمايه پيش شرط آن باشد، به طور قانونمند كشور ما را هم به ورطه عميق تر وابستگي اقتصادي- سياسي- نظامي به سرمايه مالي امپرياليستي خواهد كشاند.

 توسعه ي روابط اقتصادي چين با كوبا

رابطه ي بازرگاني- اقتصادي ميان كوبا و چين روندي رشد يابنده را نشان مي دهد. كوبا، بعد از ونزوئلا، به بزرگ ترين همكار چين در امر بازرگاني بدل شده است. امري كه نقش پراهميتي در شكستن سياست محاصره اقتصادي كوبا توسط امپرياليسم آمريكا ايفا مي سازد. اين توسعه روابط در بخش نظامي و دفاعي نيز عملي مي گردد كه پاسخي است به سياست تجاوزگرانه امپرياليسم.

يك هفته پيش از سفر ژن چين پين به آمريكا، در روز ٣١ مارس در هاوانا وزير دفاع چين، چان وآنگوان و كوبا، لئوپولدو سينتاس فرياس بر سر تقويت همكاري هاي نظامي «در همه بخش ها و سطح ها» به توافق رسيدند. وزير چيني اين توافق را «بخش پراهميتي» در روابط متقابل ناميد كه از سنت طولاني برخوردار اند (جهان جوان، ١٤ آوريل٢٠١٧).

در سال ٢٠١٤ نيز ژن چين بين در سفر خود به كوبا، با كاسترو ٣٠ قرارداد همكاري به امضا رساند. در سال بعد حجم رابطه اقتصادي ميان دو كشور به ٢ر٢ ميليارد دلار بالغ شد. كوبا به تكنولوژي پيشرفته چين و سرمايه گذاري نياز دارد. چنين همكاري با كوبا را گشودن دري براي رشد روابط خود با كشورهاي آمريكاي جنوبي و منطقه كارائيب ارزيابي مي كند. چين، برخلا آمريكا، تنها خواستار انجام پروژه هايي است كه «در سطح تساوي حقوق و به سود دو طرف» است.

چين مي خواهد تا سال ٢٠٢٥، ٢٥٠ ميليارد دلار در آمريكاي لاتين سرمايه گذاري كند. سرمايه گذاري ها در بخش هاي توليد صنعتي، صنعت انفورماتيك و هواپيمايي انجام خواهد شد. (همانجا) توسعه بندر سانتياگو دو كوبا كه داراي عميق براي كشتي هاي بزرگ اقيانوس پيما است، اين بندر را به مركز لوژيستيكي براي همه آمريكاي جنوبي تبديل مي كند. امري كه با حفر كانال ميان اوقيانوس اطلس و كبير در نكاراگوئه نيز دنبال مي شود.

پروفسور وانگ يومينگ اظهار داشت كه «رابطه ي چين و كوبا بر پايه ي محكمي قرار داشته و داراي ثبات است، زيرا آزاد از تاثير ايدئولوژيك و سياسي از خارج است.» (همانجا)

عليه ماركسيسم ساده انگارانه- عاميانه!

در مصاحبه اي با بانو ايزابل مونال، فيلسوف كوبايي درباره ي كوبا، انقلاب و فلسفه، او از نبرد سراسر عمرش عليه برداشت عاميانه و ساده انگارانه از ماركسيسم سخن گفت. دانشمند كوبايي كه يكي از اعضاي “جنبش ٢٦ يوني” و از ياران فيدل كاسترو است. در كوبا وظايف دولتي متعددي را به عهده داشته، و اكنون رئيش انستيتوي فلسفه در كوبا است. نشريه علمي “ماركس آهورا” (ماركس امروز) تحت نظارت او منتشر مي شود.

در ارتباط با رشد جامعه سوسياليستي در كوبا مي گويد: ما بايد تضادهاي روز را بشناسيم و براي حل آن ها با لايه هاي مختلف، دهقانان، كارگران، زنان، و گروه هاي ديگر اجتماعي بر سر راه حل ها به توافق برسيم. اكنون اين روند مشكل تر و پرجانبه تر شده است. بايد به طور مثبت در اين باره انديشيد و ديد كه چگونه مي توان به نتايج خوب و با ثبات دست يافت و وحدت خلق را حفظ نمود.

به پرسش درباره ي رشد تئوري بانو ايزابل مونال مي گويد: تئوري بايد شرايط تغيير يافته در جهان را در خود جذب كند. لذا مجاز نيستيم يك روند پايان يافته و بسته را از آن تصور كنيم كه گويا تئوري آن را در اختيار داريم. چنين برداشتي، برداشتي ضد ماركسيستي است. ماركسيسم- لنينيسم به طور دائم ناكامل هستند …، زيرا جهان در حال تغيير است، دانش ما و انسان تاريخي هم. كليه دانش ما تحت تاثير شرايط قرار دارد. نه تنها شرايط اجتماعي و سياسي، بلكه همچنين شرايط مبتني بر تئوري شناخت. ما در كوبا براي رشد ماركسيسم مي كوشيم، با موفقيت بيش تر و يا كم تر.

هنگامي كه ما براي رشد تئوري مي كوشيم، عملا با مساله ي شيوه براي رشد آن سروكار داريم. اين ماركس است كه مشروط بودن علوم، و روندهاي علمي را از شرايط اجتماعي نشان داد. اين نكته را او با اين صراحت بيان نكرد، اما مضمون آن در نظرات او موج مي زند. …

در كوبا رفقايي هستند كه مدعي هستند كه فاكتورهاي عيني پراهميت نيستند، بلكه “ايده ها” مهم اند. … چنين برداشت هايي راه انديشه ايده آليستي را مي گشايد كه همان بازگشت به ماركسيسم عاميانه است. (جهان جوان، ١ آوريل٢٠١٧)

زبان، اهرم حفظ هژموني اقتصادي و سياسي!

موميا ابد جمال، روزنامه نگار آمريكايي كه بيش از سي سال در اطاق مرگ در زندان هاي آمريكا در انتظار اعدام بود و زير فشار افكار عمومي از مرگ نجات يافت، توانست اكنون با موفقيت درمان خود، و از اين طريق درمان تعداد بسيار زيادي از زندانيان را كه مانند او در زندان به بيماري ويروس ث كبد دچار شده اند، به حاكمان زندان ها تحميل كند. دادگاه به طور نهايي به درمان او راي داد كه اما هنوز در ماه آوريل آغاز نشده است.

ابوجمال نوشتارهاي كوتاهي در روزنامه ها منتشر مي كند. عمق و وسعت نظرهاي ابراز شده توسط او از روح مبارزه جويانه و عصيان گري حكايت دارد كه تسليم دشمن نمي شود. اخيراً رابطه ي ميان استعمارگران و مردم زير سلطه ي آنان را از موضع زبان حاكم در نوشتاري كوتاه ارايه مي دهد (جهان جوان، ١٣ مارس٢٠١٧).

او به نقل از پژوهشگر سويسي پايان قرن نوزدهم، فرديناند د زاسور، تئوري زبان را توضيح مي دهد و تفاوت ميان صحبت كردن (Parole) و زبان (Langue) را توصيف مي كند. صحبت كردن، به مثابه بيان فردي است كه مضمون زبان را تشكيل مي دهد. صحبت كردن روندي جمعي است. فرد آن را تنها در اجتماع مي آموزد.

عاملي كه به ايجاد شدن زبان مشترك در جامعه ي انجاميد، نياز به انتقال معناهاي خاص به ديگري است. لذا زبان از بعدي تاريخي- هويتي برخوردار است.

استعمارگران، آن طور كه روانشناس و انقلابي، فرانتس فانون در كتاب خود “پوست سياه، ماسك سفيد” توصيف مي كند، به نظر فرانسوي ها و اروپايي ها، زبان آن ها، زبان واقعي و نمونه وار است براي رشد تمدن. در حالي كه برده هاي زير سلطه ي استعمار تنها با “لهجه”هاي مخصوص صحبت مي كنند. فانون نشان مي دهد كه چگونه با چنين برداشتي، هويت مردم مستعمره ها و برده ها نابود مي شود كه بايد آن ها را از مرحله ي “بربريت” با تحميل زبان فرانسه و … به جهان “متمدن” انتقال داد.

از اين رو نيز اولين گامي كه انقلاب مردم گرفتار در بند بردگي در هايتي كه دويست سال پيش به پيروزي رسيد، برداشت، اعلام زبان “كرولي” به عنوان زبان رسمي كشور بود كه اكنون نيز ميان مردم متداول است، گرچه زبان فرانسه زبان حاكم را تشكيل مي دهد.

نشانی خبر:https://tudehiha.org/fa/216