سرهم‌بندی واژۀ «چپ سنتی»، راهی برای گریز از واقعیت‌های انکارناپذیر

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۷، ۸ آبان ماه ۱۳۹۶

جنبش چپ در ایران در طول تاریخ نزدیک به یک قرنش، با وجود همهٔ فرازونشیب‌ها و سرکوب شدن خشن و خونین از سوی رژیم‌های استبدادی شاهنشاهی و ولایی، در دفاع از منافع مردم و حاکمیت ملی تاریخی پرافتخار و تأثیرگذار داشته و دارد.
واقعیت انکارناپذیر در عرصهٔ تلاش برای دفاع از منافع مردم تا کنون چنین بوده است که، رژیم ولایت فقیه و کارگزارانش- بررغم به‌کار بردن مهیب‌ترین روش‌های سرکوب- نتوانسته است جنبش چپ کشورمان را ریشه‌کَن و نابود کند. بخش‌هایی از جنبش چپ کشورمان، که در مقام سالم‌ترین و پویاترین نیروهای ضد دیکتاتوری نزد مردم شناخته می‌شوند، توانسته‌اند در سه دههٔ گذشته در برابر انواع تهاجم نیروهای اطلاعاتی و امنیتی سرکوبگر، بدون هیچ‌گونه اتکایی به کشورهای خارجی، مقاومت کنند و با بی‌اثر کردن ترفندهای رژیم ولایی و خدم‌وحشم آن، بر ضدِ استبداد حاکم قاطعانه به مبارزه‌شان ادامه دهند.
واقعیت انکارناپذیر دیگر و تا کنون اینکه، نظریه‌پردازان، سیاست‌گذاران و روشنفکران مذهبی نتوانسته‌اند در طول سه دههٔ گذشته از نحله‌های مختلف “اسلام سیاسی”- ازجمله اندیشه‌های دکتر علی شریعتی- به نظریه‌هایی منسجم و بومی در زمینه‌های آزادی‌های دموکراتیک و عدالت اجتماعی برسند. اصلاح‌طلبان هوادار “اسلام سیاسی” در پافشاری غیرمنطقی بر اصلاح‌پذیر بودنِ حاکمیت ولی فقیه، درعمل، استبداد ولایی را پذیرفته‌اند و در بُعد اقتصادی نیز به این تَوَهم مبتلایند که: “آزادی” و “بازار آزاد” (بی‌نظارت) در ایران، لازم و مشروط به یکدیگرند!
بخش عمده‌ای از اصلاح‌طلبان و متفکران‌شان، به بن‌بست نظری و عملی رسیده‌اند و فرسنگ‌ها از آمال آزادی‌خواهانه، دفاع از حقوق بشر، و مقصد جامعهٔ مدنی دور شده‌اند و اصلاح‌طلبانِ مبارز و آزادی‌خواه را در صف‌های خود به حاشیه رانده‌اند.
واقعیتی دیگر نیز اینکه،‌ اکنون در داخل و خارج کشورمان، این حزب‌ها، رسانه‌ها و نظریه‌پردازان چپ‌اند که پیگیر، در راستای دفاع از “آزادی‌های دموکراتیک” و “عدالت‌خواهی”، و پیوند متقابل و دیالکتیکی این دو مقوله، به‌شیوه‌ای پویا بحث‌ و تحلیل می‌کنند. مسلماً هنوز برای پخته‌تر شدن فرایند نظریه‌ها و به‌وجود آمدن پیوند و رسیدن به انسجام نظری و عملی بین نیروهای درون جنبش چپ، فعالیت‌ها و زمان بیشتری لازم است. تکوین این فرایند، مطرح شدن نظریه‌های نیروهای چپ در سطحی گسترده و به‌ثمر رسیدن مبارزه‌شان در مسیر آزادی‌خواهی، مستلزم وجود نیرویی لازم برای ایجاد تغییرهای بنیادی در میهن ما است.
دوام و سلامت بخش مهمی از جنبش چپ کشورمان و روند گام‌به‌گام توجه به نظریه‌های ترقی‌خواهانهٔ این جنبش در دفاع از منافع مردم در برابر استبداد حاکم داخلی و سیاست‌های سلطه‌‌جویانهٔ کشورهای امپریالیستی، و علاوه بر این، درست و مؤثر بودن تحلیل‌ها و هشدارهای نیروهای چپ دربارهٔ استحاله‌ناپذیر بودنِ رژیم ولایت فقیه، همگی، موجب برانگیخته شدن حساسیت‌هایی بین برخی نظریه‌پردازان و مفسران اصلاح‌طلب شده است. این دسته از اصلاح‌طلبان تا به‌حال تصور می‌کردند جنبش چپ در ایران و در پهنهٔ جهان، به موزهٔ تاریخ سپرده شده است و تنها اصلاح‌طلبان، در مقام نخبه‌های برآمده از انقلاب ۵۷، می‌توانند و حق دارند، بر پایهٔ “اسلام سیاسی” و گرته‌برداری از “لیبرالیسم سیاسی” و نولیبرالیسم اقتصادی رایج در کشورهای پیشرفته کشورهای غربی، سکان هدایت جامعه به سوی آزادی و پیشرفت اقتصادی را به‌دست گیرند. درحالی‌که، نظریه‌های جنبش چپ و مارکسیسم دربارهٔ تضادهای نظام سرمایه‌داری- چه در ایران و چه در پهنهٔ جهان- هرچه بیشتر مطرح و اثرگذار می‌شوند. از سوی دیگر، تئوریزه کردن اصلاح‌پذیر بودنِ دیکتاتوری ولایت فقیه و امتزاج “اسلام سیاسی” با ایدئولوژی “لیبرالیسم سیاسی” معجونی سرگیجه‌آور می‌سازد و حاصلش پذیرش و توجیه حاکمیت ولایت فقیه، رواج “ارزش‌های دوگانه” و حمایت از “اقتصاد سیاسی”‌ای بغایت ناعادلانه است. در این ارتباط، نظرها و تحلیل‌های آقای رضا علیجانی، یکی از فعالان و ژورنالیست‌های سابقه‌دار اصلاح‌طلب و هوادار اندیشه‌های “اسلام سیاسی” دکتر علی شریعتی، حاوی نکته‌هایی‌اند که از حساسیت و نگرانی او از افزایش مقبولیت نظرهای جنبش چپ در کشورمان و بین برخی از اصلاح‌طلبان است. مقالهٔ اخیر رضا علیجانی با تیتر: “تفاوت نگاه ٬چپ سنتی٬ و رویکرد ٬ملی٬ در مسائل جهانی” (سایت نویسندهٔ مقاله، ۲۶ مهرماه ۱۳۹۶) از جهت‌هایی مختلف توجه‌برانگیز و نقد شدنی است و بر اساس آن شاید بتوان دربارهٔ ضرورت ارتباط و اتحادعمل بین نیروهای تحول طلب بحثی مفیدتر را گشود.
در ابتدا باید روشن کنیم این ترکیب من‌درآوردیِ “چپ سنتی” که اخیراً همچون سکهٔ قلبی رایج در اشاره به جنبش چپ ایران به‌صورت استعاری از آن استفاده می‌شود چیست و واقعاً به چه چیزی اشاره دارد؟ چرا به جای چنین کلی‌گویی‌ و قالب‌سازی‌ای گنگ و برای اینکه خواننده بداند مورد اشاره و انتقاد مقاله کدام حزب یا سازمان سیاسی چپ است و بتواند بحث و انتقاد را دقیق‌تر داوری کند، نام واقعی آن جریان سیاسی چپ آورده نمی‌شود؟
حتی با نگاهی گذرا به نوشتار پیش‌گفتهٔ علیجانی و نقدهای او، اهل نظر می‌توانند دریابند که منظور ایشان از کاربرد ترکیب‌های ساختگی‌ای مانند: “چپ سنتی” و “چپ کلاسیک”، اشاره به حزب تودهٔ ایران است، حزب سیاسی‌ای چپ و تأثیرگذار که ۷۶ سال از تأسیس و فعالیت علنی و زیرزمینی آن – به‌دلیل سرکوب و منحله اعلام شدن و تحت تعقیب بودن رژیم‌ها- سپری شده است. لحن انتقاد آقای علیجانی و برخوردش نسبت به حزب تودهٔ ایران، به‌شدت منفی و غیرسازنده‌ است. او با ۲۶ بار استفاده از واژهٔ “سنتی”، تلاش می‌کند نظریه‌های حزب ما را کهنه و در زمان کنونی غیرقابل‌استفاده نشان دهد. ‌توجه و تأمل‌برانگیز اینکه، علیجانی بااینهمه تکرار واژهٔ “سنتی” و استفاده از انواع کلی‌گویی‌ها، از بردن نام حزب تودهٔ ایران اکیداً طفره می‌رود، اما در خاتمهٔ مقاله‌اش برنامهٔ کنونی حزب ما را به فعالان سیاسی سفارش می‌کند!
این سؤال پیش می‌آید که، چرا رضا علیجانی، همچون نمونه‌یی از این‌ سنخ تحلیل‌گران اصلاح‌طلب و مخالف با حزب تودهٔ ایران و نظریه‌های مارکسیستی، از بردن نام حزب و اشاره به برنامه‌های کنونی آن مصرانه خودداری می‌کند؟ هدف در اینجا پرداختن به شخص رضا علیجانی نیست، بنابراین، پاسخ به این سؤال را هم به‌عهدهٔ ایشان واگذار می‌کنیم. مسلماً تحلیل‌گرانی با موضع‌گیری‌های نظری‌ای مانند رضا علیجانی می‌توانند بر پایهٔ واقعیت‌ها نقدهای‌شان را به جنبش چپ و ازجمله حزب ما بیان کنند، اما امیدواریم که روش امتناع از بردنِ نام حزب تودهٔ ایران شبههٔ اقتباس از سیاق معمول در دیکتاتوری ولایی به‌وجود نیاورد که به‌هدف فراموش شدن و حذف از عرصهٔ فعالیت، شخصیت‌های سیاسی را ممنوع‌السخن و ممنوع‌التصویر و حزب‌ها را “منحله” اعلام می‌کنند!
مقالهٔ رضا علیجانی اشتباه‌ها و کمبودهایی به‌لحاظ مضمون و ساختار دارد و ضمن مستند نبودن، ارائه نکردن مدرک‌های رسمی و توجه نکردن به واقعیت‌های جهان و ایران در حال حاضر، دربارهٔ جنبش چپ و حزب تودهٔ ایران نتیجه‌گیری‌هایی پر از تناقض می‌کند و آن‌ها را این‌گونه بیان می‌کند: “اما به‌نظر می‌رسد چپ سنتی در این راه بیشتر یک مانع باشد تا عامل پیشبرنده و مؤثر”. نوشتارهایی مانند مقالهٔ رضا علیجانی- با نظرداشتِ دگردیسیِ “جنبش چپ” به “سوسیال‌دموکراسی”- کوششی تئوریک به‌منظور حذف مارکسیسم از جنبش چپ ایران است، که به‌دنبال و خود در ذهن آقای علیجانی، نفی و حذف حزب تودهٔ ایران از صحنه سیاست را نیز ضروری کرده است. روشن است که حذف حزب ما از صحنه تحولات میهن‌مان، امکان‌پذیر نبوده و نیست، زیرا رکنی تعیین‌کننده و اساسی در جنبش چپ ایران بوده است. همین‌طور، تجربه نیز نشان داده است که بنیادهای نظری، برنامه‌ها و تحلیل‌های حزب تودهٔ ایران- به‌ویژه سمت‌گیری آن‌ها در جهت منافع طبقهٔ کارگر و لایه‌های مختلف کار و زحمت- استحاله شدنی و تغییرپذیر در جهت سوسیال‌دموکراسی نبوده و نیستند.
اینکه برخی نیروهای سیاسی موردنظر رضا علیجانی و برخی از فعالان سازمان‌های چپ موجودیت‌شان را در حذف حزب تودهٔ ایران از صحنهٔ سیاسی کشور می‌بینند، به‌هیچ‌وجه موضوعی تازه‌ نیست. در دوران پیش از انقلاب ۵۷، انواع جریان‌های چپ‌گرا و ماورای چپ نیز به‌منظور حذف حزب تودهٔ ایران از صحنهٔ مبارزه، آن را به راست‌رَوی و پارلمانتاریست بودن و انقلابی نبودن متهم می‌کردند و خواهان متلاشی شدن آن بودند. جالب‌توجه اینکه اکنون حزب تودهٔ ایران را حزبی “چپ‌گرا” و “سنتی” می‌دانند، زیرا حزب در مسیر دموکراسی‌خواهی واقعی در برابر کاروان اعتدال‌گرایی حسن روحانی و سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی رژیم ولایی به‌طور پیگیر مقاومت و مبارزه می‌کند. به حزب تودهٔ ایران برچسب “چپ‌گرایی” و “چپ سنتی” می‌زنند، زیرا حزب ما دربارهٔ سیاست‌های رژیم ولایی، به‌حراج گذاشتن اقتصاد ملی، ترفند کشورهای امپریالیستی در چارچوب موافقت‌نامهٔ “برجام” و پیش‌رَویِ سرمایه‌داری مدرن نولیبرال از منظر منافع ملی و منافع طبقهٔ کارگر و لایه‌های مرتبط با کار مولد، روشنگری می‌کنیم و زاویه‌های پنهان‌ نگه‌داشته شده‌شان را آشکار می‌سازیم.
علیجانی بدون توجه به دلیل‌های مخالفت پیگیر حزب ما با رژیم ولایی و بندبازی‌های ضد دموکراتیک کاروان اعتدال، می‌گوید: “برای چپ سنتی مسئلهٔ عدالت (اقتصادی) اولویت نخست دارد. بدین ترتیب دموکراسی، آزادی و حقوق بشر به‌طور محسوسی در رتبه‌های پایین‌تری قرار می‌گیرد.” و این داوری درحالی‌ بیان می‌شود که حزب تودهٔ ایران، همراه با دیگر نیروهای مترقی و تحول‌طلب، در دفاع از حقوق اجتماعی، صنفی و فردی مردم ایران لحظه‌یی درنگ نکرده‌ است و برخلاف اصلاح‌طلبان ذوب‌شده در کاروان اعتدال‌گرایی، این مبارزه را از سر مصلحت‌جویی تعطیل نکرده‌اند. حزب تودهٔ ایران، در درک اهمیتِ پیوند اُرگانیک میان برقراریِ دموکراسی و عدالت اجتماعی، به‌ویژه با درس‌آموزی از تجربهٔ انقلاب مردمی ۵۷، مسیری تحول‌آمیز پیموده است. سندِ برنامهٔ نوین حزب، مصوب کنگرهٔ ششم حزب (بهمن‌ماه ۱۳۹۱)، نشانگر حرکت تکاملی حزب تودهٔ ایران به جانب برنامه‌یی عملی به‌مقصد فراهم آوردن مؤلفه‌های دموکراتیک به‌هدف گذار از دیکتاتوری به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” است.
اگر رضا علیجانی از یک سو حزب ما را در مورد سیاست خارجی و منافع ملی- بر پایه دروغ‌بافی‌های دستگاه‌های امنیتی رژیم‌های شاهنشاهی و ولایی- به خیانت متهم نمی‌کند، از سوی دیگر، توجه جریان‌های سیاسی‌ای که به‌نظر او رویکردی با “نگاه ملی” دارند (بدون بردن نام آن‌ها) به مسئلهٔ “منافع ملی” را بسیار فراتر از حزب ما توصیف می‌کند و می‌گوید: “واحد تحلیلی در نگاه چپ سنتی ٬جهان٬ و عرصهٔ بین‌الملل، و در نگاه ملی ٬ایران٬ (کشور، ملت، دولت ایران) است. سیر حرکت تحلیل و تجویز در اولی از جهان به سوی ایران است و در دومی از ایران به سمت جهان”.
حزب تودهٔ ایران در راه مبارزه برای حق حاکمیت ملی و منافع مردم میهن فداکاری‌هایی کم‌‌نظیر کرده است و در این راه و در قیاس با دیگر نیروهای سیاسی می‌توان گفت بیش‌ترین هزینه را داده است. چه در برنامه‌ها و چه در تحلیل‌های حزب ما، در گذشته و اکنون، دفاع از حق حاکمیت ملی در اولویت بوده است، اما رضا علیجانی، بدون رجوع به اسناد، همراه با ایجاد سوءِتفاهم دربارهٔ ویژگی “انترناسیونالیستی” حزب تودهٔ ایران- که ویژگی هر حزب کمونیستی است- حکم‌هایی بسیار اشتباه دربارهٔ حزب ما صادر می‌کند. ما معتقدیم که رژیم ولایت فقیه- برخلاف شعارهای پوچ سران آن- عامل اصلی در به‌وجود آوردن خطر برای منافع ملی ایران است. مفیدتر این است که، مسئلهٔ منافع ملی را به عاملی در رقابت بین نیروهای اپوزیسیون تبدیل نکنیم.
مقاله و تحلیل رضا علیجانی پر است از واژه‌های ژورنالیستی‌ای غیرحرفه‌ای، غیردقیق و کلی‌گویانه که به‌وسیله ایشان ابداع شده‌اند، از آن جمله‌اند: “نگاه ملی”، “چپ ملی”، “چپ جدید (یعنی چپ دموکراتِ توسعه‌گرا و برنامه‌محور)” که به واقعیت‌های موجود در جنبش چپ ایران و جهان ربطی ندارد. یکی از کم‌سویی‌‌های رایج در نگاه مفسران اصلاح‌طلبی مانند رضا علیجانی به حزب تودهٔ ایران این بوده است که، بدون ارجاع دادن به “نظریه”ها و “برنامه”‌های کنونی حزب، همان دانسته‌های مغشوش‌شان از چند دههٔ پیش را به شرایط کنونیِ مسئلهٔ “منافع ملی” و دیدگاه حزب دربارهٔ مرحلهٔ رشد سرمایه در ایران، مرتبط کرده و بسط می‌دهند. برای مثال، رضا علیجانی دربارهٔ مورد حزب توده ایران این حکم را می‌دهد: “بنابرهمین درونمایه، توسعهٔ اقتصادی نیز اولویت و ارزش درجهٔ پایین‌تری نسبت به تلاش و مبارزه با نظام جهانی سلطه‌گر سرمایه‌داری و خنثی کردن و شکست نقشه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای آن می‌یابد”[!]. این استدلال بسیار به‌دور از واقعیت کسانی از سنخ علیجانی این است که، حزب تودهٔ ایران هدف راهبردی‌اش گذار به سوسیالیسم است و بنابراین، مبارزه حزب با نظام سرمایه‌داری جهانی با پیشرفت و توسعه اقتصادی منطبق نیست. به این گوشزد بسنده می‌کنیم که، حزب تودهٔ ایران، بنا بر درک و تحلیل شرایط مشخص رشد اقتصادی-اجتماعی میهن‌مان و لزوم ایجاد تغییرهایی بنیادیِ منطبق با امکان‌های مرحله‌های گذار، نه درگذشته و نه اکنون، حذف و سرنگونیِ سرمایه‌داری را در برنامه‌هایش شرطِ گذارِ ایران به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” اعلام نکرده است. مسلماً حزب تودهٔ ایران نه‌تنها در راستای گسترش سرمایه‌داری و لایه‌های بورژوازیِ غیرمولد در ایران عمل نخواهد کرد، بلکه هر جا امکان‌پذیر باشد، بنا بر شرایط و امکانات، مناسبات سرمایه‌داری را در راه گسترش عدالت اجتماعی به عقب خواهد راند.
به‌هرصورت، ما انتقادها و حکم‌های ذهنی‌گرایانهٔ آقای علیجانی را رد می‌کنیم، زیرا درمجموع، بین نتیجه‌گیری‌های او و سیاست‌ها و برنامه‌های حزب ما ارتباطی واقعی وجود ندارد. مهم‌تر اینکه، حزب ما یک حزب پویا است و نه “سنتی”. می‌توان در جایی دیگر و با جزئیات و بر اساس اسناد کنونی حزب، برای هرکدام از نقدهای علیجانی به‌صحبت نشست.
البته در انتهای مقالهٔ رضا علیجانی استنتاجی بسیار توجه‌برانگیز وجود دارد، که نه‌تنها نشان می‌دهد علیجانی به نظرها و راه‌حل‌های حزب ما در مورد ارزیابی مرحلهٔ مبارزه با دیکتاتوری آشنا هستند، بلکه آن‌ها را نفی هم نمی‌کند! آنچه در زیر از مقالهٔ رضا علیجانی نقل می‌شود، گرته‌برداری‌ای از بخش بنیادی برنامه‌های حزب تودهٔ ایران برای گذار از مرحلهٔ دیکتاتوری به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” است. جالب‌توجه اینکه، رضا علیجانی هستهٔ اصلی برنامهٔ حزب ما را بدین شکل در حکم راهِ به جلو به فعالان سیاسی توصیه می‌کنند: “مرحلهٔ کنونی سیاست‌ورزی در ایران مرحلهٔ ٬دموکراتیک ملی٬ است. چپ‌های دموکرات (مذهبی و غیرمذهبی) در گفت‌وگو و ارتباط با هم می‌توانند بخش و فراکسیون عدالت‌خواهِ جبههٔ وسیع و فراگیر دموکراسی‌خواهی ملی (ملی، به‌هر دو معنای آن یعنی ٬فراگیری٬ همه ایرانیان و ٬درونجوش٬ دانستن فرایند دموکراتیزاسیون در ایران) را تشکیل دهند.”
باید ‌یادآور شد آنچه رضا علیجانی در چند سطر بالا می‌گوید و آن را توصیه می‌کند، در سال‌های دههٔ ۱۳۵۰ پیرامون جامعهٔ ایران و چگونگی گذار از دیکتاتوری سلطنتی از جانب حزب تودهٔ ایران مطرح شده بود و اخیراً در انطباق با شرایط کنونی مبارزه با استبداد ولایی و درنظر گرفتن اوضاع و توازن نیروها در عرصهٔ جهانی، در برنامهٔ نوین حزب بازتعریف شد و به‌تصویب کنگرهٔ ششم (۱۳۹۱) رسید. بنابراین، نمی‌توان نظرهای حزب تودهٔ ایران را از یک سو “سنتی” و کهنه و غیرقابل‌استفاده دانست و درعین‌حال آن‌ها را به فعالان سیاسی کشورمان توصیه کرد، و از سوی دیگر، حزب ما را به توجه نکردن به شرایط کنونی و کم‌بها دادن به “رویکرد ملی” متهم کرد! به‌نظر می‌آید آقای رضا علیجانی و اصلاح‌طلبانی از سنخ ایشان آن‌چنان از شکوفایی و امکان تأثیرگذاری جنبش چپ و حزب تودهٔ ایران بر تحولات آینده گیج و نگران‌اند که این‌گونه تحلیل‌ها، حکم‌ها و توصیه‌های بسیار متضاد را می‌نویسند و تلاش می کنند برنامه‌های حزب ما را به‌نام خود همچون یافته‌یی جدید ثبت ‌کنند!
جملهٔ پایانی مقالهٔ رضا علیجانی هم مطابق با فراخوان دائمی حزب ما به همکاری بین نیروهای دموکراتیک و ملی است که آن‌ را بدین صورت بیان می‌کند: “تا اطلاع ثانوی همهٔ دموکرات‌های ٬ملی٬ در ایران متحد استراتژیک یکدیگرند.” به‌هرحال، اگر از این‌گونه رفتارهای غیرحرفه‌ای و مغرضانه بگذریم و بخواهیم با خوش‌بینی‌ای “محتاطانه” به این تنها جنبهٔ قابل‌توجه نظرهای رضا علیجانی بپردازیم، اگر اصلاح‌طلبان مانند او به اهمیت تشکیل جبههٔ وسیع ضد دیکتاتوری و به خصوصیات مرحلهٔ ملی- دموکراتیک پی برده باشند و واقعاً حاضر شوند در این راه گام‌هایی اساسی بردارند، آن‌گاه اینهمه را باید به‌فال نیک گرفت. حزب ما از این تغییر روش استقبال می‌کند. برای حزب تودهٔ ایران بالا بردن سطح مبارزهٔ جنبش مردمی با دیکتاتوری و تغییر توازن نیرو از طریق برپایی اتحادهایی تاکتیکی به‌مقصد تشکیل جبهه‌یی وسیع مهم است و نه نظر این یا آن شخص و فعال سیاسی دربارهٔ حزب.
ضرورت لحظه ایجاب می‌کند که نیروهای مترقی مردمی و ملی با یکدیگر وارد گفت‌وگو و تبادل‌نظر شوند و به‌جای رقابت برای حذف یکدیگر، بر پایهٔ مخرج‌مشترک‌هایشان همکاری کنند. فقط با رویکرد نقد و تأثیرگذاری سازنده نسبت به یکدیگر خواهیم توانست برپایی جبهه وسیع ضدِ دیکتاتوری در راستای مبارزه برای گذار از استبداد ولایی به مرحلهٔ ملی-دموکراتیک را امکان‌پذیر کنیم. بسیار مفیدتر خواهد بود که کسانی مانند رضا علیجانی که خود در مقام اصلاح‌طلبی باسابقه قربانی سرکوب رژیم ولایت فقیه بوده است، در راه زدودن پیش‌داوری‌ها و سوءِتعبیرهای بین نیروهای سیاسی تحول‌طلب، قدم بردارند




«چپ مدرن، همان بريده ها و چپ هاي شرمنده»!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۰ (۷ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

رفيق عزيز “ر” در ابرازنظري كه در بررسي نوشتار رضا عليجاني نگاشته و براي «سايت زيتون» فرستاده كه انتشار نيافته است، ازجمله “چپ” رنگارنگ نام را «چپ مدرني» مي نامد كه به اعتراف عليجاني «بريده ها و چپ هاي شرمنده» هستند. چپي كه دچار سردرگمي براي اتخاذ يك سياست واقع بينانه از اين رو ست، زيرا از توانايي شناخت و درك علل علّي پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و … محروم شده است. آن وقت عحيب هم نيست كه نتواند از اشتباه براي مبارزه ي امروز خود به نتيجه گيري هاي مشخص و فعال نايل گردد. راه فرار به جلو را انتخاب كرده است. پسوند “جديد”، “نو”، “ميانه” و انواع ديگر آن براي مشخص نمودن نام و سرشت خود، فراري است ناموفق براي يافتن مضموني “نو” كه براي “چپ” ممكن نيست!

شركت نكردن آن در بحث و گفتگو با انديشه ي ماركسيستي- توده اي، پايبند نبودن او به اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي براي شناخت از پديده، ناتواني او براي تحمل و درك انتقاد به خود، ريشه در اين روند دارد. فراري است مذبوحانه!

 

از اين رو وظيفه ي چپ انقلابي سخت و تحقق بخشيدن به آن آسان نيست. كوشش رفيق عزيز “ر” براي روشنگري در اين زمينه در سطور زير شايسته و آموزنده است. بايد مبارزه ي نظري- سياسي را با “چپ” رنگارنگ نام با متانت و بردباري ادامه داد. نبردي كه راه روشنگري و تجهيز نزديك ترين متحدان طبقه كارگر نيز است. «به نبرد مي روم و شمشيرم جوبيه است: شمشير واژه ها» (ا ط). بايد، همان طور كه رفيق “ر” اشاره دارد، به زبان آموزگار توده اي ها، زنده ياد احسان طبري در “با پچپچهء پاييز” هشدار داد كه «من در دكانچه نزول خواري شما نخواهم نشست» و «در “نظم نوین جهانی” به دنبال حجره ای هر چند کوچک دست و پا» نخواهم زد!

 

رفيق عزيز “ر” مي نويسد:

این کامنت را زیر یادداشت علیجانی در سایت زیتون پست کردم که منتشر نکردند:

۱– آقای علیجانی چنان باد به غبغب انداخته و تنها به قاضی رفته و راضی برگشته اند که تو گویی ایشان همه خوانندگان را در حد دوستان مذهبی و چپ های بریده خود در پاریس و لندن پنداشته اند. ایشان بدون ارائه تعریفی از چپ و یا نیروهای ملی، به دلخواه خود دست به تقسیم بندی هایی زده اند که با شرایط واقعا موجود کنونی ایران و جهان همخوانی ندارد. یا شاید ایشان با این کار برای کسانی چشمک “این من همانی هستم” می زند تا شاید به کار گرفته شوند؟ از آنجا که “سرمایه” های سرمایه جهانی دار فانی را وداع گفته یا در آستانه وداع گفتنند (دوستان ریچارد کاتم) بایستی کسانی جای آنان را پر کنند.

۲– آقای علیجانی می فرمایند: «بسیاری از فعالان چپ امروزه بیشتر یک روشنفکر و فعال سیاسی “سوسیال دموکرات” هستند». ای کاش آقای علیجانی مشخصا از چپ های مورد نظر خود نام می برد. تا من مجبور نشوم به لینکی که از مجله میهن داده اند، رجوع کنم تا متوجه شوم منظور ایشان از چپ مدرن، همان بریده های و چپ های شرمنده ای هستند که بعد از فروپاشی شوروی به آرمان های خود پشت پا زده و در “نظم نوین جهانی” به دنبال حجره ای هر چند کوچک دست و پا می زنند.

۳–  آقای علیجانی می فرمایند: «”واحد تحلیلی” در نگاه چپ سنتی، “جهان” و عرصه بین الملل، و در نگاه ملی “ایران… است”. … رویکرد اول به دنبال مقابله و مبارزه با سلطه گری و نقشه های قدرت های جهانی و سرمایه داری سلطه جو و متحدانش است و رویکرد دوم به دنبال حفظ و تقویت و گسترش منافع ملی مردم ایران.» سوال اینجاست که آیا در صورت عدم مقابله با سلطه جویی سرمایه جهانی، آیا حفظ منافع ملی مردم ایران و گسترش! آن اصلا ممکن است؟ اگر جواب علیجانی مثبت است، لطفاً چگونگی آن را هم برای من شرح دهد!
آیا حفظ و گسترش منافع ملی مردم ایران با حمایت از سردار سازندگی و دنبالچه های “اصلاح طلب و اعتدال گر” وی که جملگی مطیع سرمایه جهانی سلطه جو بوده و هستند و دستورات نهادهایش (بانک جهانی و صندوق بین المللی پول) را مو به مو اجرا کرده، و دست در دست مافیای زور و ثروتِ حلقه زده دور بیت ولایت کشور را به این روز انداخته اند که می بینیم، میسر شده؟ آقای علیجانی به عنوان یکی از حامیان رفسنجانی و خاتمی و روحانی برایمان بگویند که در دوران زمامت دوستانشان چقدر از این منافع حفظ شد و تا چه حد گسترش یافت؟ همکاری صد در صدی خاتمی با آمریکا در جنگ های افغانستان و عراق در جهت منافع ملی مردم ایران بود؟ چگونه؟

۴–  آقای علیجانی ادامه می دهند: «در نگاه ملی ضمن اعتقاد به ناعادلانه بودن نظم جهانی، اما بالاخره باید در همین مناسبات حرکت و عمل کرد و تلاش نمود حداکثر فایده را برای دولت- ملت ایران بدست آورد.» اینجا آقای علیجانی دم لای تله گذاشته اند. ایشان همانند دوستان اصلاح طلب و از چپ بریده شان اصلا به مبارزه اعتقادی ندارند. ایشان راه حل را سازش و مماشات با سرمایه جهانی سلطه جو تبلیغ می کنند. سوال اینجاست که چرا ایشان به بسیاری از دوستان اصلاح طلبی که سر سفره سرمایه جهانی ارتزاق می کنند نمی پیوندند و پرده ها را نمی درند؟ شتر سواری دولا دولا نمی شود. سازش با سرمایه جهانی راهش همان است که علیرضا افشاری و محسن سازگارا رفتند.
یا شاید ایشان معتقدند که هنوز “رسوبات مارکسیستی” باندازه کافی از جامعه شسته نشده اند و ایشان موظفند، با این ژست ها، باقیمانده “رسوبات مارکسیستی” را از جامعه بشویند (حذف کنند)! یعنی همان رسالتی که از نهضت آزادی ابراهیم یزدی ها به جای مانده: به کارگیری همه توان برای نابودی چپ! اگر یزدی از چپ تحت عنوان جاسوسان و وابستگان به شوروی نام می برد و خلیل ملکی را به عنوان “چپ مستقل” در برابر آن ها علم می کرد، علیجانی دم از چپ سنتی و مدرن زده و می نویسد: «چپ [سنتی] … بییشتر یک مانع [است] تا عامل پیشبرنده و موثر»!!! که لابد باید از میان برداشته شود؟! شستن باقی مانده رسوبات مارکسیستی از جامعه!!!

۵–  آقای علیجانی ادامه می دهند: «رویکرد [ملی] با تلاش یک تنه و یک شبه[؟!] و بدوش کشیدن مسئولیت کل جهان [؟؟!!!] برای مبارزه و نابودی سلطه گران جهانی مخالف است».
ای کاش علیجانی رک و پوست کنده می نوشت که به هیچ مبارزه ای با سلطه جهانی اعتقادی ندارد. این عدم اعتقاد از رویکرد وی و همفکران مذهبی و غیر مذهبی های بریده اش به مسائل منطقه از لیبی و سوریه گرفته تا یمن و عراق عیان است. در ارتباط با تنش های در گرفته در کشورهای فوق، ایشان و دوستانشان کاملا همسوی سلطه جهانی و ارتجاع منطقه هستند! کافیست سری به مقالاتشان در همین سایت زیتون زد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4423




هنگامه زیر پا گذاشتن خط قرمزهایی رسیده است که توسط ارتجاع حاکم کشیده شده است

سمفونی آژیر؛ شیپور انقلاب! 
در گرامی داشت صدمین سالگرد انقلاب اکتبر

امید بهرنگ

• ۹۵ سال پیش در چنین روزهایی یکی از بی نظیرترین مراسم هنری در تاریخ جهان برگزار شد. ترکیب ارکستر بی همتا است: ۷ هنگ پیاده نظام، سوت کارخانه های باکو، ناوگان نظامی شوروی در دریای خزر، توپخانه مستقر در بندر باکو، تمامی ناقوسهای شهر، دهها کامیون، ۲۵ لوکوموتیو بخار و هواپیماهای آبنشین، همراه با یک ارکستر بزرگ و گروه کُرعظیم، همگی منتظر فرمان آرسنی آوراموف هستند تا یگانه ترین سمفونی تاریخ را آغاز کنند. …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ٣۰ مهر ۱٣۹۶ –  ۲۲ اکتبر ۲۰۱۷

 

زمان: نوامبر 1922
مکان : بندر باکو، ساحل دریای خزر، آذربایجان شوروی
مناسبت: پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اکتبر
خالق اثر و رهبر ارکستر: آرسنی آوراموف –   Arseny Avraamov
شرکت کنندگان در ارکستر: سربازان، کارگران، رانندگان کامیونها و قطارها، کارکنان تأسیسات شهری، دریایی و نظامی 

95 سال پیش در چنین روزهایی یکی از بی نظیرترین مراسم هنری در تاریخ جهان برگزار شد. در این مراسم، سمفونی آژیر به اجرا درآمد. مردم شهر باکو فراخوانده شدند تا نه تنها شاهد اجرای این سمفونی باشند بلکه هریک به سهم خود می بایست در خلق این اثر هنری نقشی بر عهده می گرفتند. (1)
همگی چشم به رهبر ارکستر دوخته اند. ترکیب ارکستر بی همتا است: 7 هنگ پیاده نظام، سوت کارخانههای باکو، ناوگان نظامی شوروی در دریای خزر، توپخانه مستقر در بندر باکو، تمامی ناقوسهای شهر، دهها کامیون، ٢٥ لوکوموتیو بخار و هواپیماهای آبنشین، همراه با یک ارکستر بزرگ و گروه کُرعظیم، همگی منتظر فرمان آرسنی آوراموف هستند تا یگانه ترین سمفونی تاریخ را آغاز کنند.
سمفونی با غرش شلیک توپ آغاز می شود، آژیر کشتی ها و سوت کارخانه ها و قطارها به صدا در می آیند، ناقوس های شهر نواخته می شوند، بانگ موتور هواپیما و آوای حرکت قطار به گوش می رسد، صلای همهمه مردم شنیده می شود، هورای عظیمی با صدای رژه سربازان در هم می آمیزد. بر متن این گامهای استوار و آهنین سرود انقلابی “گردباد بحران” توسط گروه کُر خوانده می شود. بر بستر چنین تلفیقی است که سرود انترناسیونال آرام آرام با شکوه و صلابت تمام از نو زاده می گردد و به تم اصلی سمفونی بدل می شود. سمفونی آژیر با اوج یابی این سرود تاریخی و با غرش مسلسلها و صدای دوباره آژیرها پایان می یابد.
آرسنی آوراموف که این سمفونی را برای بزرگداشت انقلاب اکتبر خلق کرده بود، میخواست با اجرای استثنایی خود در باکو دوران تاریخی نوینی را اعلام دارد. دورانی که برای نخستین بار بخشی از بشریت در حال تغییر آگاهانه و داوطلبانه خود و جهان بود. توپ های انقلاب اکتبر به رهبری لنین جنبش انقلابی کمونیستی را برای سراسر جهان به ارمغان آورد و کل مسیر تاریخ جهان را تغییر داد. بی شک آوراموف با آژیر خود در با خبر کردن دیگران از این حادثه عظیم تاریخی موفق بود و مردم شهر و شنوندگان این اثر نیز حس پیروزی نبردهای تاریخسازی را که طی پنج سال قیام و جنگ داخلی لمس کرده بودند، دوباره تجربه کردند.
دیگر کارگران باکو در صدای سوت کارخانه زنجیر اسارت و بردگی نمی دیدند و از صدای لوکوموتیو و هواپیما و دیگر ابزار دست ساخته خویش بیگانه نبودند. غریو همهمه و هورایشان بیان همبستگی بود. غرش توپ و مسلسل ها بیان اعمال قدرت دولتی نوینی به نام دیکتاتوری پرولتاریا. آنان در نغمه انترناسیونال، اشک و خون، شوق و زحمت طبقه ای جهانی را می دیدند که قادر شد جامعه ای را رها کند و ندای انقلاب و رهایی بشریت سر دهد. سرودی که همه کمونیست ها را در زمان رزم های خیابانی، در هنگامه نبردهای مسلحانه و در وقت اسارت و لحظه تیرباران به هم متصل می کرد و هنوز هم می کند.
شاید از دید مخاطب امروزی بهکارگیری این حد از واقع گرایی برای موسیقی بهعنوان یکی از انتزاعی ترین اشکال هنری نتراشیده و نخراشیده به نظر رسد. اما باید آن را در چارچوب زمانی خود مورد بررسی و قضاوت قرارداد. آوراموف مانند بسیاری از هنرمندان آن دوره در حال زیر پا گذاشتن خط قرمزهایی بود که توسط طبقات ارتجاعی حاکم کشیده شده بود. تا آن زمان نه تنها اکثریت مردم می بایست از هنر و حس زیبایی شناسی والا محروم می ماندند بلکه هنرمندان نیز می بایست منحصراً برای خواص تولید می کردند. چه رسد به اینکه توده ها جرئت کنند قدم در عرصه خلق آثار هنری بگذارند و با هنرمندان در خلق این قبیل آثار شریک شوند. انقلاب بلشویکی این جرئت را به توده ها منجمله هنرمندان بخشید که به عرش اعلا یورش برند؛ همدیگر را بیابند و از نیازهای هم باخبر شوند و از خلاقیتهای هم سودجویند؛ با زیر سوال بردن تقسیمکار میان کار فکری و یدی به ورای مرزهای از قبل تعیین شده روند. (2) اگر مبارزه به ورای مرزهای قابل قبول نرود، تغییرات اساسی هرگز به وقوع نخواهد پیوست. زمانی که تودهها برای تغییر جهان وارونه به پا میخیزند بهناچار زیادهرویهایی صورت می گیرد وگرنه تغییر اساسی صورت نخواهد گرفت. میله کج را بدون خم کردن نمی توان راست کرد. الکساندر بلوک شاعر انقلابی، آن دوره را بسیار عالی تصویر کرد : “چه تصورمی کردید؟ که انقلاب قصیده ای عاشقانه است؟ که حرکت آغازین هیچ چیز را در سر راهش خراب نخواهد کرد؟ که خلق عاقل و ساکت باقی می ماند؟” (3)
شاید از دید مخاطب امروزی بکار گیری اصوات “خشن” مانند صدای شلیک توپ، مسلسل، آژیر کشتی، سوت قطار و کارخانه در موسیقی بیشازحد خام و زمخت به نظر رسد. اما زمانه، زمانه تغییرات بود. دوران فقط محتوای نوین طلب نمی کرد بلکه درزمینهٔ سبک و فرم نیز خواهان تحول بود. سبک و فرم نیز می بایست از قیدوبندها رها و تروتازه می شدند و تحرک جدیدی به رابطه فرم و محتوا در آثار هنری داده می شد تا سلیقه جدید، جایگزین سلیقه قدیم شود. آوراموف با اثر خویش اعتقاد چند هزار ساله بشر درزمینهٔ موسیقی را بی اعتبار کرد. موسیقی فقط شنیدن “اصوات و الحان خوش” نیست. بشر همانطور که از چهچه پرندگان و صدای آب و آبشار و باد می تواند لذت ببرد از صدای ابزار صنعتی خلق شده توسط خویش نیز می تواند لذت برد. این امر انعکاس جهان بینی انقلابی بود که پشت این اثر قرار داشت. این سبک بعدها در نیمه دوم قرن بیستم، توسط موسیقیدانان به کار گرفته شد. با ورود کامپیوتر و فنّاوری قابل دسترس الکترونیکی، بسیاری از هنرمندان برای خلق یک آهنگ، صداهایی غیر از صدای سازهای مرسوم را به عنوان عنصر اصلی اثر بکار گرفتند. یکی از مشهورترین آنها گروه پینگ فلوید است. هنوز صدای پرواز هلیکوپتر در موسیقی شان شنوندگان را مبهوت می کند و تکانشان می دهد و حس غریب جنگ ویتنام را به آنان یادآوری می کند. آوراموف با آفرینش این اثر استثنایی و سترگ در اوایل قرن بیستم راه را برای کسب تجربه های تازه گشود. همانگونه که از منظر تاریخی، انقلاب اکتبر چنین نقشی در همه زمینه ها – بهویژه هنر – ایفا کرد.
البته این نقش نمی توانست مهر محدودیت های تاریخی را بر خود نداشته باشد. بی شک این تجربه تاریخی با نواقص، کمبودها و اشتباهاتی همراه بود. کدام انقلابی است که با محدودیتهای عینی – ذهنی روبرو نشده باشد. بهویژه انقلابی که برای نخستین بار بخواهد نقطه پایانی بر تمامی اشکال ستم واستثمار باشد. انقلاب اکتبر نشان داد که هنر می تواند در دسترس همگان قرار گیرد؛ چشم به جهان دوزد و رهایی بخش شود؛ هنر به عنوان بخشی لایتجزا از مجموعه فعالیتهای اجتماعی بشر می تواند آگاهانه در جهان بیرونی دست کاری کند. هنر می تواند شیپور باشد نه لالایی؛ انقلاب را جشن گیرد چرا که انقلاب شادترین جشن توده هاست.
بر این پایه بود که علیرغم کمبود امکانات، دولت سوسیالیستی، امکانات بی نظیری در اختیار هنرمندان قرار داد تا بتوانند مردم را با تاریخ هنر، نشانه ها و کاربردهای هنر آشنا کنند و مردم را یاری دهند تا اشکال گوناگون هنر را بفهمند و تجربه کنند و با کار جمعی آثار هنری نوین و هیجان انگیزی بیافرینند. از این طریق بر شوروشوق ساختن دنیایی بنیادا متفاوت بیفزایند. بر بستر انقلاب اکتبر بود که هنر به معنای واقعی بر تمامی جوانب جامعه و زندگی مردم تأثیر گذاشت. آثاری آفریده شد که از لحاظ هنری ارزش و جایگاه جهانی کسب کردند. کسی نمی تواند عظمت و جلای فیلم هایی چون رزمناو پوتمکین را نادیده گیرد. فیلمی که در محتوا، فرم و سبک روزهایی که فشرده بیست سال بودند را به تصویر کشید. فیلمی که همانند سمفونی آژیر با شرکت توده های وسیع ساخته شد. مردمی که با شعف بسیار تجارب انقلابی خود را بازسازی کردند. (باید بدانیم که نمایش این فیلم به دلیل تحریک مردم به شورش تا أواسط دهه پنجاه میلادی در فرانسه “مهد دمکراسی” ممنوع بود.)
قدرت نوین برخاسته از انقلاب، برای توده ای کردن هنر و ادبیات کتابخانه ها را که تا آن زمان در روسیه خصوصی بود، ملی اعلان کرد تا کتاب در دسترس همگان قرار گیرد. کارزارهای وسیع توده ای برای رفع بیسوادی مردم طراحی شد، در کشوری که سه چهارم از 150 میلیون جمعیت آن یا خواندن را اصلاً بلد نبودند یا به سختی از پس آن بر می آمدند. علیرغم کمبود کاغذ، چاپخانه ها میلیونها کتاب درسی به دهها زبان منتشر کردند. کسانی که مانع از حضور بیسوادان در کلاس های درس می شدند رسماً مورد تعقیب قانونی قرار می گرفتند. در روستاهای دورافتاده خواندن روزنامه به صدای بلند مرسوم شد. کلاسهای شبانه یا تدریس در خانه برای زنان در نظر گرفته شد. مدارس اجباری، مجانی و مختلط شد. برای زیرورو کردن نظام آموزشی کهن و مقابله با استبداد معلمان بحثهای پرشور توده ای سازمان داده شد. این بحثها چنان بالا گرفت که سال تحصیلی 1918 با تعویق شروع شد. برای اولین بار تبعیض مثبت به نفع کارگران برقرار شد، دانشکده های کارگری برپا شدند. درنتیجه این اقدامات تا سال 1922 حدود 7 میلیون نفر باسواد شدند. در سال 1929 تعداد محصلین به رقم بی سابقه 13 میلیون نفر و تعداد مدارس به 139 هزار رسید.
در نوامبر سال 1918 لنین نخستین قطار سرخ را افتتاح کرد که طی یک هفته حدود هشتاد هزار کتاب و جزوه آموزشی در میان مردم در سراسر روسیه پخش کرد. گردهمایی های توده ای حول قطار تشکیل شد. فیلمبرداران و نقاشانی که مسافر قطار بودند از زندگی هر روستا فیلم می گرفتند یا طرح می زدند. در عرض دو سال این قطارهای تبلیغاتی به هزار ناحیه سفر کردند و بیش از سه هزار همایش توده ای سازمان دادند. در آغاز سال 1919، ارتش سرخ 1200 کانون کتابخوانی و 6200 محفل سیاسی علمی شکل داد. هزاران تجمع و جشنواره هنری درزمینهٔ تئاتر، نمایشهای خیابانی، هنرهای تصویری و محفل بحث و گفتگو در مورد هنر و ادبیات سازمان داده شد. همه این اقدامات شوروی سوسیالیستی را به مکانی بسیار هیجان انگیز و فوقالعاده برای زندگی بدل کرد که در هیچ کجای دنیا نظیرش وجود نداشت. مردم باکو حق داشتند که با سمفونی خود آژیر این انقلاب را به صدا درآورند.
این روند تا دهه سی میلادی به اشکال گوناگون ادامه داشت، اما بعدها دچار افتوخیز شد و سرانجام با به قدرت رسیدن کامل بورژوازی جدید در اوایل دهه پنجاه به شکست انجامید. خطای بزرگی است که گفته شود انقلاب اکتبر در فردای پیروزی شکست خورد. بی مسئولیتی بزرگ نسبت به تاریخ است که تلاش میلیونها زن و مردی که آگاهانه می خواستند جامعه و جهان را دگرگون کنند، نادیده انگاشته شود. بدیهی است که نخستین تجربه کمونیستها برای پی ریزی جامعه نوین با اشتباه های بسیار (در برخی زمینه ها سنگین و دردناک) همراه بود. اما با مشاهده این خطاها نمی توان بر این تجربه تاریخی خط بطلان کشید. بدون برخورد دیالکتیکی به جنبه های مثبت و منفی این تجربه تاریخی و سنتز درست آنها در سطحی بالاتر نمی توان مدعی برقراری جامعه سوسیالیستی در قرن بیست و یکم شد. (4)
درزمینهٔ هنر نیز بسیاری از خلاف جریان رفتنهای اولیه (علیرغم خامی های شان) پی گرفته نشدند. یک جانبه نگری شروع به رشد کرد که آرام آرام هنر را از نقش خلاق و متحول کنننده ای که می توانست ایفا کند بازداشت و عملکرد آن را هم درزمینهٔ محتوا هم سبک و فرم محدود ساخت. درکهای نادرستی شیوع یافت. هنر به انعکاس دقیق واقعیت اجتماعی تقلیل داده شد. روبنای سیاسی فرهنگی دنباله رو و بازتاب بی کم و کاست زیربنای اقتصادی دانسته شد. تفکری مکانیکی و تقلیل گرایانه که در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی بی سابقه نبود. تفکری که برای روبنا نقش نسبتا خودمختار، مستقل و مبتکرانه قائل نبود، نقشی که گاه می تواند اثر تعیین کننده بر جامعه داشته باشد. (5) تفکر و گرایش غلطی که تنها در جریان انقلاب فرهنگی چین در دهه 60 میلادی مورد بحثوجدل بسیار قرار گرفت و توسط مائو تسه دون نقد شد. بعدها باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا توانست گسستهای مائو را به سرانجام رساند و درک پیشرفته تری از جایگاه هنر و چگونگی برخورد به هنرمندان در جامعه سوسیالیستی جلو گذارد. (6)
بر مبنای این درک کیفیتا پیشرفته تر، هنر صرفا درگیر کشف و بازتاب واقعیت آنگونه که هست، نیست. به قول مائو هنر باید همواره “عالی تر، پرتوان تر، منسجم تر و تیپیک تر از زندگی باشد.” به قول برشت “اگر هنر بازتاب دهنده زندگی است این کار را با آینه های مخصوصی انجام می دهد.” به این معنا هنر همواره درگیر وام گرفتن از زندگی واقعی برای شکل دادن وقایعی است که تنها در خیال، هستی می یابند. البته برخی آثار هنری صرفاً بازتاب حوادث واقعی تاریخی و انسان های واقعی است هرچند در این مورد نیز هنر باید “عالی تراز زندگی” باشد اما این ژانر علی العموم با بقیه ژانرها فرق می کند. هنر مستلزم قبول امر خیالی به عنوان واقعیت است منتهی این امر را فقط تا حدی به صورت نسبی لازم می داند و ابداً از مردم نمی خواهد که بازتاب خیالی وقایع و اموری که ارائه می دهد را به عنوان واقعیت بپذیرند. وظیفه هنر صرفاً تبلیغ “حقیقت” و “تولید شناخت علمی” نیست بلکه هنر یاری رسان کشف حقیقت است. هنر جرئت کشف حقیقت را از طریق طرح پرسش، ابراز شک و نقد، کشف نو از دل کهنه بر می انگیزد. هنر به شیوه خاص خود، به کسب شناخت از جهان و ضرورت دستکاری در آن یاری می رساند.
سمفونی آژیر نمونه ای است که تلاش کرده تاریخ واقعی، حوادث واقعی و تلاش انسانهای واقعی را بازتاب دهد. اما در همین زمینه نیز سنتشکنی هایی داشت که آن را تبدیل به اثری بدیع و جذاب کرد. در نظر بگیرید احساس مردم باکو را زمانی که در حال مشاهده و اجرا این سمفونی بودند. آوراموف در پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب، حسی را در مردم باکو برانگیخت که تجربه اش کرده بودند و آن را از سر گذرانده بودند: حس انقلاب! حسی که بشر در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر، بیش از هرزمانی دیگر بدان نیاز دارد.

منابع و توضیحات:
1 – با تشکر از فرید وهابی که برای نخستین بار سمفونی آژیر را در رادیو فرانسه در برنامه “اتاق موسیقی” به فارسیزبانان معرفی کرد. این سمفونی در اینترنت قابل دسترس است:

Arseny Avraamov – Symphony Of Factory Sirens (Public Event, Baku 1922)
www.youtube.com

2 – در طول قرن بیستم بسیاری از هنرمندان در چهارگوشه جهان چنین رویکردی در پیش گرفتند. یکی از آخرین نمونه ها فیلمی است به نام “جای چهره ها” (Visages, villages ) به کارگردانی آنیس واردا و جی آر(Agnès Varda, JR) این فیلم حکایت دو هنرمند پیشرو است که به سراغ مردم در مکانهای مختلف (شهر، روستا، کارخانه، بندرها و میدانها شهر) در فرانسه می روند و ضمن گفت و گو با آنان از لحظات زندگی شان عکس می گیرند. آنان این عکسها (یا گاها تصاویر خانوادگی قدیم) را در ابعاد بسیار بزرگ چاپ می کنند و بر نمای خانه ها یا دیوارهای بلند کارخانه ها و .. می چسبانند. آنان با این روش به توده های کارکن غرور و افتخار می بخشند. این اثر برنده جایزه بهترین فیلم مستند در فستیوال کان در سال 2017 شد. آنیس واردا کارگردان 89 ساله از چهره های برجسته موج نوی سینما فرانسه در دهه شصت بود. او تنها زن کارگردانی است که امسال اسکار افتخاری را از آن خود کرد.

3 – متن کاملتر شعر چنین است: چه تصورمی کردید؟ که انقلاب قصیده ای عاشقانه است؟ که حرکت آغازین هیچ چیز را درسر راهش خراب نخواهد کرد؟ که خلق عاقل و ساکت باقی می ماند؟ که نفرت درازمدتی که “کارگران سیاه” را در برابر”دستان سفید”، “باسوادان” را در مقابل “جاهلان” و روشنفکران را در برابر خلق قرار می داد “بدون فوران خون” و”بی هیچ دردی” به پایان خواهد رسید؟ – الکساندر بلوک، “روشنفکران و انقلاب” (۱۹ ژانویه ۱۹۱۸)، درآثار روایی، ۱۹۲۱–۱۹۰۶

4 – برای جمعبندی از دستاوردها و دلایل شکست انقلاب اکتبر به فصل سوم کتاب “تاریخ واقعی کمونیسم” اثر ریموند لوتا (مترجم منیر امیری) رجوع شود. این کتاب جمعبندی دقیق، روشن و علمی از انقلاب های قرن بیستم ارائه می دهد. این اثر در سایت حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست- مائوئیست) قابل دسترس است.
مطالعه دو مقاله زیر نیز مفید می باشند:
“انقلاب اکتبر و مسئله زنان” از امید بهرنگ که نخستین بار به مناسبت 90 امین سالگرد انقلاب اکتبر در نشریه سامان نو منتشر شد.
“گذشته و آینده کمونیسم در پرتو سنتز نوین – انقلاب اکتبر” – نشریه حقیقت شماره 51، آذر 1389، ارگان حزب کمونیست ایران (م ل م )

5 – برای بحث بیشتر درزمینهٔ هنر و جمعبندی از جایگاه هنر در انقلاب اکتبر و جامعه شوروی به دو کتاب زیر در سایت حزب کمونیست ایران (م ل م) رجوع شود:
“گپی بر سر هنر، گفتوگو با یکی از رفقای دستاندرکار فعالیت های هنری” – زمستان 1384
“از آهن مذاب تا گدازه خشک، تأملی در ادبیات و هنر شوروی از اکتبر1917 تا دهه 1960” اثر باربد کیوان – تابستان 2012

6 – برای بحث عمیقتر، همه جانبه تر در مورد جایگاه هنر و چگونگی برخورد به هنر و هنرمندان در جامعه سوسیالیستی و نقد تجربه های جنبش کمونیستی رجوع شود به این دو اثر مهم باب آواکیان معمار کمونیسم نوین :
“مشاهداتی در مورد هنر، فرهنگ، علم و فلسفه” از انتشارات Insight، شیکاگو، 2005 – برخی از مقالات این کتاب به فارسی ترجمهشدهاند و در سایت حزب کمونیست ایران (م ل م ) قابل دسترس اند.
“انقلاب فرهنگی در چین، فرهنگ و هنر، دگراندیشی و جوشوخروش…. و پیشبرد انقلاب بهسوی کمونیسم” مصاحبه با باب آواکیان -ترجمه فارسی این مصاحبه در شماره های 60 و 61 نشریه حقیقت، شهریور و آذر 1391 قابل دسترس است.




قدرت نمائی بیرونی رژیم برای لاپوشانی درماندگی های درونی

 

توصیف شرایط حاکم بر ایرانِ ج. ا. در بخش های عمده ای با توانایی در مقاله انجام شده است. ازجمله روند رشد یابنده ی مبارزات کارگری نشان داده می شود. مبارزاتی که آن جا هم که سرشتی دمکراتیک- صنفی دارا هستند، سرکوب می گردد. نکته ای که نشان ارتقای مبارزه ی دمکراتیک- صنفی به سطح مبارزه ی سیاسی- طبقاتی در ایران است. به سخنی دیگر، دست یابی به خواست های صنفی- دمکراتیک و سیاسی- طبقاتی به وحدت رسیده اند. بدون تغییر بنیادین شرایط سیاسی در جامعه، دست یابی به خواست های صنفی- دمکراتیک ناممکن است. گذار انقلابی از دیکتاتوری و گذار از سیاست اقتصادی وابسته به اقتصاد سیاسی امپریالیستی به وحدت رسیده است.
متاسفانه در مقاله ی پرتوان توصیفی حاضر، راهکاری برای تغییر شرایط ارایه نمی شود.
این کمبود به طور پیگیر در نظرات “چپ” دیده می شود. نیاز بحث در این باره به شدت به چشم می خورد.
شاید اخبار روز بتواند در این زمینه، امکانی را بگشاید

 

توده ای ها

قدرت نمائی بیرونی رژیم برای لاپوشانی درماندگی های درونی 

• کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق با انتشار یک «بیانیه سیاسی» مشروح و بررسی سیاست های اقتصادی، خارجی و داخلی حکومت نتیجه گرفته بحران در کشور ما در همه ی عرصه ها رو به افزایش است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲٨ مهر ۱٣۹۶ –  ۲۰ اکتبر ۲۰۱۷

 

رویدادها و تحولات چند ماه گذشته، مشکلات جدیدی را بر انبوه معضلات جامعه ما افزوده است، به طوری که نه تنها هیچ روشنی به چشم انداز آینده نبخشیده بلکه آن را، از جهات گوناگون، تیره تر ساخته است. در حالی که اوضاع اقتصادی همچنان رو به وخامت است، بحران زیست محیطی و بحران اجتماعی نیز روزبروز دامنه و شدت بیشتری می‌یابد. برگزاری نمایش انتخابات درونی رژیم و حاصل آن نیز، نه پایانی بر کشمکش های همیشگی جناح های حکومتی بود و نه اساسأ می توانست گرهی از مشکلات فزاینده مردم بگشاید. در این میان، همراه با تداوم دخالتگری‌های جمهوری اسلامی، بروز صف آرائیهای تازه و پیچیده تر شدن اوضاع خاورمیانه، فشارها و تهدیدات دولت جدید آمریکا علیه رژیم حاکم بر ایران نیز شدت گرفته است، چنانکه نه فقط دوره موعود «پسا برجام» که آینده خود «برجام» هم زیر علامت سوال رفته است. استمرار و بعضأ گسترش مقاومتها و مبارزات توده های مردم، در اشکال گوناگون، در برابر زورگوئی ها و تحمیلات حاکمیت نیز همچنان از ویژگی های اوضاع سیاسی سرزمین ما در نیمه نخست سال جاری بوده است.

۱- به مصداق مثل معروف «سالی که نکوست، از بهارش پیداست»، بودجه‌ای که دولت برای امسال تدارک دیده و از تصویب مجلس رژیم نیز گذرانده است، بروشنی هم افلاس مالی دولت و هم فشارهای فزاینده تحمیل شده از این طریق بر دوش مزد و حقوق بگیران و قشرهای پایین و متوسط جامعه را آشکار می‌سازد. با وجود آنکه رژیم اکنون با حداکثر توان خود به صادرات نفت خام (۵/۲ میلیون بشکه در روز) مبادرت می‌کند، درآمدهای نفتی کفاف هزینه‌های جاری، امنیتی، نظامی و ماجراجوئی‌های خارجی آن را نمی‌دهد و ،بنابراین، هر چه بیشتر به افزایش مالیات‌ها و عوارض، اخاذی و گران کردن بهای کالاها و خدمات عمومی، و یا استقراض متوسل می‌شود. بیش از یک سوم حجم بودجه عمومی دولت در سال جاری، بایستی از طریق اخذ وام از داخل و خارج، و یا فروش باقی مانده بنگاه ها و شرکت‌های دولتی، تأمین شود. انباشته شدن بدهی‌های دولت و موسسات دولتی که، طبق ارقام رسمی، در انتهای سال گذشته به رقم بیسابقه ۷۰۰ هزار میلیارد تومان رسیده، علاوه بر هزینه‌های جاری آن (بازپرداخت اصل و فرع وام های قبلی) مسلمأ اثرات بسیار زیانباری در کل اقتصاد کشور برجای خواهد گذاشت. اگر بودجه دولت، خود نشانه بارزی از گسترش و تعمیق بحران ساختاری اقتصاد ایران است، دیگر عوامل و شاخص ها نیز بر تداوم و تشدید وضعیت رکود تورمی گواهی می دهند.

در حال حاضر نظام بانکی کشور دچار بحران شدید است و غالب بانک‌ها، اعم از دولتی و خصوصی و «خصولتی»، در آستانه ورشکستگی هستند که اعتراضات گسترده سپرده‌گذاران موسسات اعتباری، طی ماه‌های گذشته، تنها گوشه‌ای از آن را برملا می‌سازد. بانک مرکزی رژیم از مثبت شدن رشد اقتصادی در سال گذشته (برخلاف رشد منفی سال ۱٣۹۴) گزارش می‌دهد، در حالی که همین گزارش نیز نمی‌تواند کتمان کند که میزان سرمایه‌گذاری (تشکیل سرمایه ثابت ناخالص) در کل اقتصاد کشور همچنان رو به کاهش است. در این شرایط، روند توقف و تعطیلی بنگاه‌های تولیدی استمرار یافته، معضل بیکاری ابعاد فاجعه باری پیدا کرده و با تشدید نابرابری و محرومیت‌ها، نه تنها انبوه میلیونی بیکاران بلکه گروه‌هائی از شاغلان را نیز به ورطه فقر سوق داده است.

۲- اگرچه سردمداران حکومتی از وخامت اوضاع اقتصادی باخبر و نسبت به عواقب آن در ارتباط با حفظ نظام‌شان سخت بیمناکند و از این رو نیز مکررأ از رسیدگی به «مسائل معیشتی مردم» حرف زده و برای «بهبود» اوضاع یا «رونق اقتصادی» آتی وعده می‌دهند، ولی در واقع هیچ راه عملی در جهت مقابله با این بحران ندارند. تشکیل کمیته‌های استانی جهت تخصیص وام به بنگاه‌های تولیدی در حال تعطیل، تاکنون به نتیجه ملموسی (به غیر از دادن تسهیلات به گروهی از عوامل و وابستگان حکومتی) نرسیده است، گذشته از اینکه خود بانک‌ها نیز که تأمین‌کننده عمده این قبیل وام ها به حساب می‌آیند، با کمبود منابع و معضل مطالبات معوقه مواجهند. اجرای طرح موسوم به «کارورزی» از تیرماه گذشته، ظاهرأ به قصد ایجاد اشتغال برای گروه‌هایی از بیکاران و فارغ التحصیلات دانشگاهی و طرح‌های مشابه آن، جدا از حیف و میل بخشی دیگر از منابع عمومی، هیچ نتیجه‌ای در جهت مقابله با مشکل بیکاری ببار نخواهد آورد. برخلاف تبلیغات فریبکارانه مسئولان و رسانه‌های دولتی، غرض اصلی از اجرای این طرح همانا لوث و مخدوش کردن قانون کار موجود و زمینه سازی برای تحمیل بیشتر شرایط بیگاری و بردگی به جویندگان کار است و به همین دلیل نیز از همان ابتدا مورد اعتراض گروه‌های وسیعی از تشکل‌های مستقل و فعالان کارگری، صنفی و سیاسی قرار گرفت. «برنامه ششم توسعه» که اساسأ در چارچوب دستورالعمل‌های سیاست «تعدیل اقتصادی» تدوین شده و پس از مدتها کشاکش و تأخیر، قرار بوده از ابتدای امسال اجرا شود، تا جائی که به سرمایه گذاری پیش‌بینی شده برمی‌گردد، روی کاغذ مانده است. زیرا که، با حیف و میل و تاراج درآمدهای هنگفت، ته کشیدن منابع و یا پیش خورشدن آنها، خود دولت دیگر آهی در بساط ندارد و سرمایه‌های بزرگ خصوصی هم، طبق معمول، به دنبال کسب سود هر چه بیشتر در فرصتی هر چه کوتاه‌تر به تجارت، دلالی، قاچاق، بورس بازی و مقاطعه کاری روی می‌آورند و ، با ملاحظه اوضاع سیاسی، از ورود به عرصه تولید و طرح‌های بلند مدت امتناع می‌کنند. سخن پراکنی‌های تکراری پیرامون «اقتصاد مقاومتی» نیز، به غیر از کشمکش دستجات رقیب برای حفظ موقعیت و امتیازات ویژه خود، در اساس چیزی جز دعوت توده‌ها به «صبر و شکیبایی» و تحمیل افزونتر ریاضت اقتصادی نیست. لکن تحمیل فقر و محرومیت هم نا محدود نیست و می‌تواند در شرایط جامعه ما، به حرکت‌های انفجاری و یا «شورش گرسنگان» منجر شده و محاسبات حکومتگران را درهم بریزد. در این وضعیت، تنها راه باقی مانده برای رژیم توسل هر چه بیشتر به وام و سرمایه گذاری خارجی است، ولی این امر نیز، چنانکه پیداست، به سرانجام «برجام» گره خورده است.

٣- قراردادهای سرمایه‌گذاری خارجی که در پی آغاز اجرای توافقنامه اتمی (برجام) از دی ۱٣۹۴ تا کنون بسته شده، هر چند نسبت به دوره تحریم‌های شدید مالی و نفتی گشایشی محسوب می شود، در قیاس با نیازهای جاری کشور، بسیار اندک است. مهمترین آنها انعقاد قرارداد ٨/۴ میلیارد دلاری برای توسعه میادین گاز طبیعی، با کمپانی «توتال» و یک شرکت چینی، در تیرماه گذشته است که با آب و تاب فراوان در بلندگوهای حکومتی بازتاب یافت. و این اولین قراردادی بود که در قالب «قراردادهای نفتی جدید» جمهوری اسلامی بسته شد. انعقاد این گونه قراردادها که مورد تأیید رهبر، دولت، مجلس و همه جناحهای عمده رژیم است، جدا از هر چیز دیگر، نشانه بارزی از استیصال آنست. پس از حدود یک قرن تجارب صنعت نفت در کشور و آنهمه درآمدهای سرشار و سرمایه گذاریهای کلان، حالا کار به جائی رسیده است که این صنعت نه دیگر پولی برای سرمایه گذاری اولیه دارد و نه از تجهیزات پیشرفته کافی و یا مدیریت لازم برای راه اندازی پروژه های بزرگ برخوردار است. در نتیجه، بایستی دست به دامان کمپانیها و پیمانکاران خارجی شده و «ریش و قیچی» (سرمایه گذاری، تجهیزات و مدیریت) را به آنها بسپارد تا بلکه بتواند ظرفیت تولیدی را حفظ و جریان درآمدهای نفتی را میسر کند. مذاکرات برای جلب سرمایه های خارجی در این بخش و یا بخش های دیگر اقتصاد ادامه دارد و قراردادهایی نیز از جمله با چین و روسیه منعقد شده است، اما مجموعه اینها، برخلاف وعده ها و تبلیغات دولت روحانی و طرفدارانش، نمی تواند پاسخگوی نیازهای ضروری سرمایه گذاری کشور باشد. از این رو نیز، تلاش رژیم در دوره اخیر جهت دریافت «فاینانس» و انواع وامهای کوتاه و بلند مدت از خارج فزونی گرفته است. بخشی از این قبیل وامها برای تأمین هزینه های جاری رژیم و بخشی دیگر ظاهرأ جهت تأمین مالی پروژه های «عمرانی» است، ولی در وضعیت اضطراری و درماندگی موجود، کاملأ آشکارست که این استقراض با هزینه بسیار بالا و شروط سنگین صورت میپذیرد. تجربه عملکرد رژیم نشان می‌دهد که اغلب این گونه وامها که بظاهر برای اجرای پروژه‌ها بوده، عملأ صرف واردات خدمات و کالاهای مصرفی از خارج گشته است. بنا بر این دور از انتظار نیست دولت دوازدهم نیز، همچون دولت «سازندگی» در دهه ۱٣۷۰، در پایان دوره خود حجم بسیار سنگینی از بدهی‌های خارجی را بر جای گذارد.

۴- صرفنظر از تبلیغات و یا تصورات واهی در باره «پسا برجام»، تا جائی که به خود «برجام» مربوط می شود این توافقنامه تا به حال اجرا شده است: تحریم‌های بین‌المللی مرتبط با آن برداشته شده و یا به حال تعلیق درآمده، بخش عمده فعالیت‌های اتمی رژیم برچیده یا تعطیل شده و «آژانس بین‌المللی انرژی اتمی» هم، طی گزارشهای ادواری خود، پایبندی ایران به تعهدات خود در «برجام» را تأیید کرده است. لکن پرونده اتمی، با همه تبعات فاجعه بار آن، تنها مشکل رژیم در مناسبات خارجی آن نبود و، پس از بستن «برجام» نیز، این سئوال همچنان مطرح بوده است که آیا جمهوری اسلامی حاضر است، در جهت عادی سازی مناسبات با غرب و بهبود اقتصادی، به سازش دیگری در عرصه سیاست خارجی خود گردن بگذارد یا نه؟ روند رویدادها، کشمکش های درونی جناح های حکومتی و بازتاب بیرونی آنها طی ماه‌های گذشته، بروشنی گواهی می دهد که بعد از عقب‌نشینی ناگزیر در ماجراجوئی اتمی خود، رژیم در زمینه‌های دیگر ماجراجوئی‌های خود را ادامه و گسترش داده است. قدرت‌طلبی‌های جمهوری اسلامی در سطح منطقه، دخالتگری‌ها در امور داخلی سایر کشورها و، به موازات آن، توسعه فعالیت‌های تسلیحاتی و برنامه‌های موشکی، بعد از انعقاد «برجام» نیز فزونی گرفته است. به صورتی که، در همین ماه‌های اخیر، چند بار رویارویی های نظامی و عملیات تحریک آمیز متقابل در آبهای خلیج فارس و یا در صحنه جنگ داخلی سوریه، حادث شده که امثال هر کدام از آنها می‌تواند بهانه کوچکی برای شعله ور شدن نائره جنگ ویرانگر دیگری در این منطقه باشد.

از سوی دیگر، روی کار آمدن دولت ترامپ، که «پاره کردن» برجام یکی از شعارهای اصلی تبلیغات انتخاباتی او بود، در آمریکا، تهدیدات و فشارها علیه جمهوری اسلامی را شدت بیشتری بخشید. علاوه بر تحریم‌های قبلی و یکجانبه دولت آمریکا در مورد ایران، دولت جدید یک رشته تحریم‌های دنباله دار را نیز وضع یا اجرا کرده است. در این زمینه، میان دولت ترامپ و کنگره آمریکا، به رغم اختلافات زیاد آنها بر سر سیاستهای داخلی و خارجی این کشور، اتفاق نظر وجود دارد، چنانکه طی ماه‌های گذشته نوعی رقابت بین این دو نهاد هیأت حاکمه آمریکا، در مورد تصویب و اعمال تحریم های هر چه بیشتر و شدیدتر علیه ایران، در جریان بوده است. در این میان، «برجام» نیز دستخوش رجزخوانی‌ها و تهدیدات دو طرف، آمریکا و ایران، شده که هر کدام دیگری را به نقض «روح» یا «متن» برجام متهم می‌کنند. در حال حاضر، به نظر می‌رسد که دولت ترامپ، به جای «پاره کردن» برجام، «تجدید مذاکره» و «تغییر» این توافقنامه «شرم آور» برای آمریکا را دنبال می کند و، بدین منظور، می‌خواهد که تعطیلی طولانی‌تر فعالیت‌های اتمی و محدود شدن برنامه‌های موشکی و همچنین بازرسی گسترده از مراکز نظامی ایران را هم در آن بگنجاند. بدیهی است که رژیم حاکم بر ایران به چنین «تجدید مذاکره» ای پیرامون «برجام» تن نخواهد داد. طرف عمده دیگر توافقنامه اتمی، اتحادیه اروپا، تا کنون از این توافقنامه دفاع و پایبندی همه طرف‌ها به اجرای آن را تأیید کرده است، ضمن آنکه همین اتحادیه، به همراه آمریکا، در مرداد گذشته «نگرانی» خود نسبت به توسعه فعالیت‌های موشکی رژیم و «ناسازگاری» آن با قطعنامه مربوطه «شورای امنیت» را ابراز کرده و خواستار گزارش دهی این «شورا» در باره کل برنامه‌های موشکی جمهوری اسلامی شده است. دولت فرانسه اخیرأ ضمن پشتیبانی از «برجام» و تأثیرات مثبت آن در جلوگیری از دستیابی کشورهای منطقه به سلاح هسته‌ای، پیشنهاد مذاکره جهت «تقویت برجام» برای دوره بعد از ۲۰۲۵، را مطرح کرده است. به نظر نمی رسد که رژیم اسلامی، با در نظر گرفتن مسائل درونی آن، اساسأ آماده هرگونه مذاکره مجدد در باریه «برجام» باشد، اما اگر آمریکا بتواند همراهی اتحادیه اروپا را با خود در این زمینه تأمین نماید، در آن صورت ادامه اجرای «برجام» زیر علامت سئوال خواهد رفت. هرگاه قرار بود این توافقنامه زمینه ساز بهبود روابط، خاصه با غرب، باشد اکنون سرنوشت خود «برجام» به مناسبات خارجی رژیم و بویژه سیاست منطقه ای آن گره خورده است.

۵- جاه‌طلبی و قدرت‌نمائی‌های گردانندگان حکومت و، در عین حال، تلاش برای پوشاندن ضعفهای درونی آن و ارعاب معترضان، فارغ از مصالح فعلی و آتی جامعه ما، شالوده اصلی سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی است که موشک‌پرانی‌های مکرر تنها یکی از نمودهای بارز آنست. ماجراجوئی رژیم در دخالت در جنگ داخلی خونبار و فاجعه‌آمیز سوریه و در حمایت از حکومت مستبد و فاسد بشار اسد، روز بروز ابعاد وسیعتری یافته و عملأ به صورت باتلاقی برای آن درآمده است. به طوری که گذشته از هزینه‌های بسیار سنگین آن برای ایران و علاوه بر عواقب زیانبار آن در مناسبات با دیگر کشورها در منطقه و جهان، جنازه گردانی کشته شدگان از میان نیروهای اعزامی رژیم به جنگ سوریه، نیز در شهرهای مختلف رفته رفته رواج می‌یابد. این ماجراجوئی خسارتبار و خطرناک نیز، همانند قمار اتمی، به شکل تابوئی درآمده که هیچ کس را حق چون و چرا در باره آن نیست. حتی فراتر از این، با توجه به مخالفت اکثریت وسیع توده‌ها با آن، رژیم می‌خواهد به مردم بقبولاند که «اگر در آنجا {سوریه} با آنها {داعش} نجنگیم، در اینجا {ایران} بایستی با آنها بجنگیم»! اما از هم اکنون پیداست که حذف «داعش» از معادلات سوریه، می‌تواند قدرت‌های منطقه‌ای درگیر در این جنگ داخلی را به رودرروئی نظامی مستقیم، بر سر آینده سوریه، بکشاند. درهمین حال، مداخله جوئی‌های جمهوری اسلامی در عراق، لبنان، یمن، بحرین، افغانستان و … همچنان ادامه یافته است. این سیاست، به نوبه خود، طبعأ موجب تشدید رقابتها و مسابقه نظامی و تسلیحاتی از جانب دیگر قدرت‌های منطقه ای، بویژه رژیم حاکم بر عربستان و رژیم اسرائیل، شده و در نهایت به تقویت هر چه بیشتر تنشها و تخاصمات در سطح منطقه منجر گردیده و خطر جنگ و ویرانی را افزایش داده است. بحران شدید در مناسبات شیخ نشین قطر با عربستان، امارات و برخی دیگر دولتها، طی ماه‌های اخیر صف آرائی‌های جدیدی را پدید آورده و به پیچیده تر شدن اوضاع در این بخش ملتهب و حساس جهان انجامیده است.

آخرین نمونه از این مداخله جوئی‌ها، اقدام آشکار جمهوری اسلامی چه قبل و چه بعد از برگزاری رفراندوم در مورد استقلال کردستان عراق در آنجا می‌باشد. برگزاری رفراندوم در مورد استقلال کردستان عراق از سوی دولت خودمختار این منطقه، صرفنظر از انگیزه ها، شرایط و مسائل داخلی این منطقه در وضعیت حاضر، برای نظرخواهی در جهت تأمین حق طبیعی و دموکراتیک مردم کردستان عراق، یعنی حق تعیین سرنوشت آزادانه آنها بود. پیش بینی اوضاع آینده با در نظر گرفتن اقدامات دولت مرکزی عراق، جمهوری اسلامی در کنار مخالفتهای رژیم ترکیه و همچنین آمریکا و اتحادیه اروپا و برخی دیگر از دولت‌ها با این رفراندوم و به ویژه مناسبات و تنشهای درونی اقلیم، اوضاع آینده در حال حاضر در هاله ای از ابهام فرورفته است.

۶- در عرصه داخلی، همراه با تداوم بی وقفه سانسور، سرکوب، اختناق و فشار از «بالا» و استقامت، اعتراض و مبارزه از «پایین»، روند جابه جائی و تغییرات طی ماه های گذشته نیز به هیچ وجه حاکی از فروکش کردن بحران سیاسی گریبانگیر حاکمیت و یا تثبیت موقعیت آن نیست. رهبر رژیم در تقلای تسکین جاه‌طلبی‌های شخصی خویش و همچنین به منظور مهار بحران درونی و درماندگی حکومت، روز به روز به دخالتگری هایش در اداره امور جاری و تحکیم اقتدار فردی خود می‌افزاید. روزی فرمان «آتش به اختیار» خطاب به حزب‌اللهی‌ها و بسیجی‌ها و دیگر جیره‌بگیران حکومتی علیه دیگر دستگاه‌های رژیم صادر می‌کند. روزی دیگر، «ترکیب جدید «مجمع تشخیص مصلحت نظام» که اکثریت وسیع آن گماردگان خود ولی فقیه هستند، را به حضور می‌پذیرد و تذکر می‌دهد که «مصلحت»ها همه موقتی و ثانوی‌اند و بایستی به «نظرات فقهای شورای نگهبان» توجه شود. برای مجلس خبرگان، که وظیفه آن ظاهرأ نظارت بر رفتار و کردار رهبر است، «وظیفه» جدیدی تعیین می‌کند تا «پیشرفتها و پسرفتهای» اهداف را ارزیابی و از مسئولان «مطالبه» کنند، یعنی می‌خواهد از این مجلس هم شاخ گاو دیگری برای سایر قوا و بیش از همه قوه اجرائی، بتراشد. رئیس جمهوری رژیم را به باد انتقادهای تند علنی می‌گیرد و سرنوشت نخستین رئیس جمهوری آن را به وی یادآور می شود. از «دانشگاهیان» حکومتی می خواهد که فکری برای تدوین «الگوی پیشرفت اسلامی ایرانی» بکنند، و همصدا با طلاب و فضلای حوزه، پیرامون «سند ۲۰٣۰ یونسکو» (در باره سیاستهای کلی آموزش و پرورش) الم‌شنگه راه می‌اندازد و … به نظر می‌رسد که خود بزرگ بینی و عظمت‌طلبی دیکتاتورها، که سرانجام حالتی مالیخولیائی می‌یابد، گریبانگیر رهبر استبداد مذهبی حاکم نیز گشته است. اما این وضعیت تناقض بار، که در آن فردی همه قدرت را بخواهد در چنگ خود بگیرد و هیچ مسئولیتی هم نداشته و در برابر هیچ کس هم پاسخگو نباشد، نمی تواند پایداری این نظام را فراهم نماید و، برعکس، شخص رهبر و رژیم او را نیز بیشتر آسیب پذیر می کند.

۷- تشبثات خامنه‌ای برای تمرکز هر چه بیشتر قدرت در دست خود، به معنای یک‌دست شدن حاکمیت و پایان گرفتن دعواهای باندهای رقیب و شریک اولیگارشی حاکم نبوده و نیست. منازعات میان اینها که در اساس برای تصرف مناصب برتر سیاسی و یا موقعیت‌های پرسود اقتصادی است، بر سر انواع موضوعات، و به بهانه‌های گوناگون استمرار یافته است. اختلاف در مورد «برجام» و، به طور کلی، سیاست خارجی رژیم از جمله رایج ترین آنهاست. در حالی که حتی به اعتراف برخی از عوامل حکومتی نیز فساد سر تا پای آن را فرا گرفته است، افشاگری های متقابل در باره دزدی‌ها و اختلاس های کلان و یا «دزدبگیری» همچنان جریان دارد. بحث و جدل پیرامون نقش و موقعیت فزاینده اقتصادی سپاه پاسداران یا، به گفته روحانی، «دولت با تفنگ» و دیگر نهادها و بنیادهای حکومتی یکی دیگر از آنهاست. علاوه بر اینها، کشمکش بر سر مسائل گوناگون چون مسئله «حصر»، دستگیری‌های «جاسوسان» و «نفوذی»ها، تصاحب امکانات عظیم «دانشگاه آزاد اسلامی»، کنسرت‌های «مجوز دار» و امثال اینها، ورد مکرر بلندگوها و رسانه‌های حکومتی است. اما مسئله جانشینی خامنه ای، که از سالها پیش در پنهان و پیدا مطرح بوده، اکنون بر اثر تواتر شایعات پیرامون بیماری و یا نزدیک شدن به پایان عمر طبیعی رهبر ۷٨ ساله رژیم، اهمیت بیشتری یافته، چنانکه بازتاب آن در جریان انتخابات ریاست جمهوری هم مشهود بوده است.هر کدام از دستجات و جناح‌های رقیب، به صورت نهان یا آشکار، در تدارک یارگیری و زمینه سازی در جهت تصرف آتی این مسند عمده حکومتی اند و گذشته از برخی آیت الله های حوزه، از شاهرودی (رئیس جدید مجمع تشخیص)، رئیسی، روحانی و صادق لاریجانی نیز به عنوان نامزدها یا مدعیانی برای این مقام نام برده می شود. تعیین تکلیف این مسئله، طبعأ، مهمتر از آنست که به رأی گیری مجلس خبرگان رهبری احاله شود و چه بسا از راه تبانی و بندوبست پنهانی گردانندگان رژیم صورت خواهد گرفت که در این میان سپاه و دیگر نهادهای امنیتی و اطلاعاتی نیز نقش مهمی خواهند داشت.

جناح مسلط رژیم، که خامنه‌ای سرکردگی آن را هم در اختیار دارد، کماکان تسلط خود را بر غالب ارگانها و دستگاه‌های حکومتی حفظ کرده ولی نتوانسته است همه رقیبان یا شریکان دیگر را برکنار سازد، ضمن آنکه همه عوامل و اجزا تشکیل دهنده آن نیز در همه زمینه ها همصدا نیستند. «جبهه پایداری» و دارودسته احمدی نژاد که زمانی از شریکان اصلی جناح غالب به حساب می آمدند، خصوصأ پس از جریان انتخابات اخیر، بیشتر رو به افول می روند. متقابلا، دستجاتی از همان جناح، یا به اصطلاح رسانه‌های حکومتی «اصولگرایان معتدل»، بیشتر به سمت ائتلاف با جناح مقابل، یعنی جناح روحانی، روی می‌آورند. «کارگزاران»، «اعتدال گرایان» و دستجاتی از اصلاح‌طلبان حکومتی، اجزای اصلی تشکیل دهنده جناح مقابل هستند که فعلأ بخش عمده دستگاه اجرائی، موسسات و بنگاه های دولتی و همچنین «شوراهای اسلامی» اکثر شهرهای کلان را در دست دارند. این دو جناح اصلی و موثر رژیم اسلامی، که در خیلی از موارد اختلافات جدی بین خود دارند، گذشته از اشتراکات نظر و منافع در تداوم سرکوب و تحمیل فشار به توده ها، در موضوعات مهم دیگر همچون سیاست خارجی جاری نیز، نهایتأ، همان موضع و تصمیم جناح غالب را پیش می‌برند.

٨- در جریان آنچه که زیرعنوان «انتخابات» دوازدهمین دوره ریاست جمهوری رژیم برگزار گردید، ماهیت ضددموکراتیک و فاسد آن، باری دیگر، برملا شد، اگرچه سردمداران حکومتی نهایتأ توانستند با صحنه آرائی زیرکانه و هدایت این جریان و با دردسر کمتر (کاندیداتوری رئیسی در مقابل روحانی)، گروه‌های زیادی را به پای صندوق های رأی بکشانند و مدعی «مشروعیت» نظام‌شان در انظار داخلی و بین المللی شوند. کار رد یا تائید «صلاحیت» داوطلبان و چینش شش نامزد از دو جناح اصلی حاکمیت، ضمن آنکه نشان دهنده «خودی» بودن هر چه بیشتر انتخابات درون حکومتی بود، بر تصورات رقابتی بودن آن دامن زد. برگزاری مناظره‌ها و افشاگری های متقابل، که فساد فراگیر رژیم را کاملأ عیان ساخت، در عین حال به شکل گیری فضائی دو قطبی در این نمایش انتخاباتی انجامید. نامزدهائی چون قالیباف و جهانگیری، با داغ کردن بحث و جدل‌ها، صحنه را برای رویارویی رقیبان اصلی، رئیسی و روحانی، مهیا کردند. ابراهیم رئیسی، داماد علم الهدی، که سال پیش به وسیله خامنه‌ای به «تولیت آستان قدس رضوی» گمارده شده است و به غیر از عضویت در «هیأت مرگ» در ماجرای جنایت کشتار هزاران نفر از زندانیان سیاسی در سال ۱٣۶۷، شهرت چندانی نداشت، در عرض چند هفته، به عنوان نامزد «اصلح» جناح غالب و رقیب عمده حسن روحانی، علم شد. تبلیغات و وعده‌های بی‌پایه انتخاباتی اینها، البته کمتر کسی را می توانست فریب بدهد و، در نهایت نیز، این نمایش به صورت تقابل دو چهره یا دو گرایش درون رژیم جلوه‌گر شد. در این میان، شبکه های اجتماعی و رسانه های فضای مجازی که، به رغم میل حکومتگران، روز بروز دامنه گسترده‌تری می‌یابند، هم در تشدید این جو دو قطبی و جلب گروه‌هائی از مردم به شرکت در رأی گیری و هم، برعکس، در افشاگری علیه رژیم و طرح و تبلیغ تحریم انتخابات، نقش موثری ایفا کردند. برپایه آمار وزارت کشور رژیم، تعداد واجدین شرایط شرکت در این رأی گیری حدود ۵۶.۵ میلیون نفر بوده، که طبق نتایج اعلام شده، حدود ۴۱ میلیون نفر در آن شرکت داشتند که از این میان ۲٣.۵ میلیون رأی به نام روحانی و ۱۵.۷ میلیون رأی هم به نام رئیسی بوده است. شواهد متعدد، از منابع داخلی و خارجی، صحت این ارقام رسمی را در معرض تردید جدی قرار می‌دهد. از جمله آنها اینست که، به منظور حفظ «آبروی» کاندیدای جناح مسلط ۵ تا ۶ میلیون رأی به تعداد آرای رئیسی افزوده شده است. شورای نگهبان و دستگاه قضائی رژیم نیز از «تخلفات زیاد» (عمدتأ از جانب استانداران و فرمانداران و …) در جریان انتخابات خبر داده اند. در هر حال، با وجود شدت گیری رقابتهای درونی بر سر تصاحب قوه اجرائیه، این انتخابات نه می توانست و نه می تواند تخفیفی در بحرانهای حاد اقتصادی و اجتماعی و یا بهبودی در شرایط کار و زندگی اکثریت وسیع مردم پدید آورد.

در نتیجه این انتخابات، روحانی برای چهار سال دیگر نیز در سمت ریاست جمهوری رژیم ابقا شد لکن، در این ماجرا، موقعیت خود او و همچنین دولت وی نه تنها تقویت نشد بلکه تضعیف گردید. او که در این رقابت‌ها، به خاطر گرم کردن تنور انتخابات و همچنین جلب آرای بخشهایی از مردم، قدری از قبای «اعتدال گرایانه» و خاضعانه اش بیرون آمده و حرف‌های تند افشاگرانه و معترضانه بر زبان آورده بود، در برابر توپ و تشر رهبر و تهاجمات ایادی وی عقب نشسته و در لاک همیشگی خود فرو رفت. او که قبلأ، با اشاره نقش سپاه، گفته بود که «دولتی که هم تفنگ دارد و هم رسانه را در اختیار دارد و همه چیز دارد و کسی جرأت ندارد با آنها رقابت کند»، در سخنرانی خود در مراسم تحلیف، اساسأ منکر وجود «حاکمیت دوگانه» (و بلکه چندگانه) در کشور شد. بدین ترتیب، و با توجه به عملکرد دولت قبلی او نیز، کاملأ آشکارست که قول های انتخاباتی روحانی در این دوره هم سرنوشت بهتری از وعده های قبلی او نخواهد داشت. وانگهی ترکیب دولت جدید نیز که ائتلافی تر از قبلی است، اساسأ نمی تواند کارکرد بهتری از دولت یازدهم داشته باشد. در این کابینه، «آدم» های رهبر و سپاه همچنان در مناصب کلیدی مستقرند، وزیر خارجه ابقا شده، طبق توافق جناح‌ها، وظیفه عمده پیگیری اجرا و حفظ «برجام» را بر عهده دارد، وزیر نفت هم کماکان عهده‌دار فروش بیشتر نفت خام و تأمین جریان درآمدهای نفتی مورد نیاز رژیم است، ضمن آنکه تیم اقتصادی دولت در جهت ادامه اجرای سیاست «تعدیل اقتصادی» هم تقویت شده است. دولت، مجلس، فراکسیون‌های مجلس و لابی‌های گوناگون درون رژیم، به سازش و توافق رسیده و به ۱۶ وزیر (از ۱۷ وزیر پیشنهادی) رأی اعتماد دادند. شرکت سهامی غارتگری، با ترکیبی کمی متفاوت با گذشته، به کار خود ادامه می دهد.

۹- بر اثر اقدامات و سیاست‌های حاکمانی که سودائی جز حفظ بساط سرکوبگری و چپاولگری خود ندارند، بحران اجتماعی گریبانگیر جامعه ما در این دوره نیز دامنه و عمق افزونتری پیدا کرده است. عوارض و عواقب این بحران در حیات و فعالیت اکثریت عظیم توده‌ها، به صورت معضل بیکاری، بیماری و بی خانمانی، فقر و نابرابری فزاینده، تبعیض و اجحاف، و یا گسترش اعتیاد، فحشا و انواع آفات و بزهکاری‌های اجتماعی، و در نتیجه مجموعه اینها یأس و بی چشم اندازی، خصوصأ در بین جوانان، کاملأ نمایان است. طبق آخرین سرشماری عمومی نفوس، با نرخ رشد نسبتأ پائین جمعیت در حال حاضر نیز، سالانه یک میلیون نفر بر جمعیت کشور افزوده می شود و هر سال ۷۰۰ هزار نفر نیروی جدید وارد بازار کار می شوند. عدم پاسخگوئی به نیازهای اولیه این جمعیت و انباشته شدن محرومیت ها، طبعأ تأثیرات ناگواری بر وضعیت فعلی و آتی جامعه بر جای می گذارد که تراکم بیش از ۱۵ میلیون نفر از محرومان و تهیدستان در حاشیه شهرها، تنها یکی از عیان ترین آنهاست. لکن حاکمیت ملایان، پاسداران و سرمایه‌داران شریکشان، در برابر این معضلات تنها به تیزکردن تیغ سرکوب و سانسورشان، و به تشدید بیشتر تبعیضات، اجحافات و فشارها به مردم، مشغولند. هر آخوند نماینده ولی فقیه در هر منطقه مقررات خاص خود در مورد برگزاری کنسرت‌ها و یا سخنرانی ها را وضع و اعمال می کند، وزارت ارشاد رژیم به نوبه خود، بخشنامه تبعیض آمیز علیه اهل سنت در مورد انتشار کتب صادر می کند، و وزارت آموزش و پرورش «شیوه‌نامه استخدامی» به اجرا می‌گذارد که حاکی از تبعیض آشکار علیه زنان است… در همین حال، بحران زیست محیطی در سرزمین ما هم رفته رفته وضعیت فاجعه باری می‌یابد، بدون آنکه حداقل برای جلوگیری از تشدید آن، اقدامی جدی صورت پذیرد. مسئله خشکسالی، هدر دادن منابع آب زیر زمینی و کم آبی، چنان حدتی یافته است که ادامه حیات و فعالیت کشاورزی در بسیاری از نواحی سابقأ حاصلخیز کشور را در معرض تهدید جدی نهاده است. هم اکنو قطع آب و برق مشکل روزانه تعداد زیادی از شهرها است و آب آشامیدنی برخی از روستاها و شهرهای کوچک هم از طریق تانکر تأمین می‌شود. همین بحران خود موضوع تظاهرات و اعتراضات مردم خوزستان، بوشهر، اصفهان، آذربایجان و… نیز بوده است. بلندگوهای حکومتی، با وقاحت تمام و با منت گذاری بسیار، روز و شب می‌کوشند تا به مردمان معترض بقبولانند که: اگر آب ندارید، برق ندارید، کار ندارید، آسایش ندارید و…، در عوض «امنیت» دارید! لکن این ترفندها، که ضمنأ اعتراف به درماندگی خود رژیم نیز هست، نتوانسته و نمی‌تواند مانع از بروز و گسترش نارضایتی‌ها، انزجار و اعتراضات توده‌ها بشود.

۱۰- طی ماه های گذشته نیز حرکتهای اعتراضی کارگران، زحمتکشان و دیگر قشرهای تحت ستم، به اشکال گوناگون جریان داشته است. این حرکات و اعتراضات غالبأ خودجوش، از مشکلات معیشتی و صنفی مختلف تا مقاومت و اعتراض در زمینه‌های مدنی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و زیست محیطی را در بر می‌گیرد. در واقع، گروه‌های مردم به جان آمده از این همه فشار، زورگوئی، تبعیض و تاراج، از کمترین فرصت و موقعیت برای نشان دادان نارضایتی و تنفرشان نسبت به مسئولان و حکومتگران و بساط ستمگری آنان، بهره می گیرند. خشم در دیگ‌های خالی می جوشد. اگر چه این حرکتهای خود انگیخته و پراکنده کمتر می توانند به نتایجی پایدار بینجامند ولی گردانندگان رژیم اسلامی از تداوم و توسعه این قبیل واکنشها نیز سخت بیمناکند. به طوری که هر گونه تجمع مردمی، حتی بدون ارتباط با مسائل یا خواستهای سیاسی، و یا حتی برگزاری مراسم عزاداری سنتی، که بیرون از دایره هدایت و کنترل خود حکومتی‌ها باشد، نگرانی و هراس آنها را بر می‌انگیزد. مهمترین و رایج‌ترین اعتراضات و تظاهرات در این دوره هم مربوط به جنبش کارگری بوده که، به رغم همه سرکوبگری‌های وحشیانه ارگانهای حکومتی، همچنان استمرار و گسترش می یابد. حرکتهای صنفی معلمان نیز در ماه های اخیر چشمگیر بوده است. در همین حال، اعتراضات متعددی از جانب معلمان و کارگران بازنشسته، در ارتباط با معضلات زندگی و کمبود و گرانی فزاینده، به وقوع پیوسته است. جنبش ملیتهای ساکن ایران، در اعتراض به سرکوبگری و تبعیضات و برای احقاق حقوقشان نیز تداوم پیدا کرده، که حرکت‌های اعتراضی گسترده در بانه و سنندج و برخی جاهای دیگر از جمله آنها بوده است. اعتصاب غذای اخیر زندانیان سیاسی در زندان «رجایی شهر» به نوبه خود نشان داد که حرکت‌های اعتراضی اسیران در بند متوقف نشده است. این حرکت‌ها، هر روز، بطلان تصورات سردمداران رژیم برای حاکم کردن آرامش گورستانی در این سرزمین را به اثبات می‌رسانند.




بمناسبت صدمین سالگرد انقلاب اکتبر و نهضت زنان در ایران


نویدنو  28/07/1396 

 

بمناسبت صدمین سالگرد انقلاب اکتبر و نهضت زنان در ایران

ناهید مذکوری 

 

صد سال  از انقلاب کبیر اکتبر می گذرد.بر پایه سوسیالیسم و بهمراه انقلاب کبیر نه تنها زندگی نو در کشور شوراها پدید آمد,بلکه این آغازی بود که در پرتو و با یاری آن تعداد بسیار زیادی از کشور ها,آنرا سر مشق خویش قرار داده و در این راه قدم نهادند.انقلاب کبیر اکتبر پایه های اساسی آزادی خلق ها و برابری آنها را بنا نهاد.

هم اکنون صدها میلیون از مردم دنیا با پیروی از تعلیمات لنین با کار و کوشش خود ,با موفقیت های روز افزون و امید به زندگی شکوفان و صلح ونابودی جنگ,و پیشرفت را درسراسر دنیا را دارند.استثمار شدگان امروزی هر اندازه هم که شرایط زندگیشان سخت باشد می دانند که آزاد خواهند شد.

“زن” این مظلوم ترین مظلوم ها بیش از دیگران مزه آزادی را در انقلاب اکتبر و پس از آن در کشور های آزاد دیگرچشیده است.

لنین در میان تغیرات بزرگ اجتماعی, به آزادی زن ,شر کت او در نهضت انقلابی , مبارزه برای برابری واقعی زن و مرد در جامعه وخانواده توجه زیادی داشت و تغییرات بزرگی که در این باره در قرن ما بوجود آمده از لنین است.

استقلال و آزادی زنان نیز مانند طبقه کارگر فقط از راه انقلاب ممکن می باشد . کارل مارکس و فردریش انگلس در مانیفیست حزب کمونست می آموزند که :وقتی بساط اسارت زنان از میان بر چیده خواهد شد که مالکیت خصوصی بر وسائل تولید لغو گردد و به استثمار انسان از انسان خاتمه داده شود.

لنین در روسیه , در تمام دوران مبارزه انقلابی از هر جهت به مسئله ترقی نهضت زنان و جلب زنان زحمتکش به جبهه واحد مبارزه علیه سرمایه اهمیت بسیار می داد .

لنین می گفت :تا وقتی که پرولتاریا برای زنان آزادی کامل بدست نیاورد به آزادی کامل نائل نخواهد شد.پر واضح است که انقلاب اکتبر زحمتکشان جهان را به مبارزه علیه ظلم و استثمار تشویق نمود و درجهت آزادی زنان هم تاثیر بسزائی بخشید و چنان که این انقلاب در جنبش زنان ایران هم نقش عمده خویش را ایفا نموده است. بر حسب اسناد تاریخی جنبش زنان ایران هم ریشه های عمیقی دارد, زنان کشور ما در مبارزات مترقی و آزادیخواهانه ملت ایران به تناسب امکاناتی که داشته اند فداکاری ها نشان داده اند .نمونه های این درخشش  در جنبش تنباکو در 1891میلادی در قیام زنان ایران علیه محتکران غله (درسال 1895)میلادی و همچنین در انقلاب مشروطیت زنان ایران از هیچگونه فداکاری دریغ نورزیدند وبا همان چادر سیاه پا به میدان مبارزه گذاردندانقلاب مشروطه ایران هم در رشد مبارزه زنان ایران اثر نموده چنانکه در سالهای (1911-1909 ایوانسکی در کتاب (ایران در راه مبارزه برای استقلال)در این مورد نمونه های بسیاری نشان می دهد.

پیروزی انقلاب اکتبر روسیه ,واز آن جمله بر قراری حکومت سوسیالیستی در آذربایجان شوروی در توسعه جنبش رهائی بخش ملی دموکراتیک در ایران , در شهر های بزرگ و مختلف کشور توام با تشکیل سازمان های سیاسی ,سازمان های زنان نیز تشکیل شد. منظری اجمالی از این فعالیت ها را یاد آوری می نمائیم.در سال 1300 شمسی در گیلان در شهر رشت چمعیتی به نام “پیک سعادت” با مرامنامه و اساسنامه مشخص که عبارت بود از بدست آوردن حقوق سیاسی و اجتماعی زنان تشکیل شد. فعالیت آنها بر محور تاسیس کلاس اکابر “دبستان,کتابخانه و قرائت خانه, ایجاد مجله”پیک سعادت نسوان” سخنرانی ها و اجرای نمایش ها در تشویق افکار زنان آن زمان بود .مجله “پیک سعادت نسوان”به مدیریت یکی از زنان مترقی گیلان به نام روشنک منتشر می شد .این مجله خدمت بزرگی به آگاهی و روشن شدن افکار زنان نمود زیرا خوانندگان آن منحصر به زنان رشت و حتی گیلان نبودند. جمعیت پیک سعادت برای اولین بار در ایران 8مارس را بعنوان روز بین المللی زنان پذیرفت و این روز را جشن گرفت .مقارن با همین در سال 1300 شمسی جمعیتی در تهران به اسم “نسوان وطن خواه” تشکیل شده بود که مرکب بود از عده ای از مدیران , آموزگاران دبستان ها و دبیرستان ها و بانوان روشنفکر که هدفشان محدود به رفع حجاب و مبارزه با خرافات بود. پوشیدن لباس های وطنی و ترک اشیائ تجملی و لوکس برای زنان از شعارهای برجسته ای بود که در مرامنامه این جمعیت جهت نفوذ افکار سیاسی و ملی در نهضت زنان قید شده بود.

یکی از رهبران این جمعیت محترم اسکندری بود. مجله جمعیت به نام”جهان زنان” که از نمونه های خوب مطبوعات آن روز است به سرپرستی وی و مدیریت ملوک اسکندری منتشر میشد. این مجله پس از یکسال فعالیت با مخالفت جمعیت “اسلام سوسیالیست” مواجه و بسته گردید ولی جایگزین آن “مجله لسان زنان ” منتشر شد و تا سال 1924 میلادی به فعالیت مشغول بود .

جمعیت های دیگری هم در اصفهان و سپس در شیراز تاسیس گردید و مجله ای با تلاش شاعره دمکرات زندخت شیرازی منتشر شد و کمی بعد تر در اصفهان اتحادیه صنفی زنان تشکیل شد.در اواخر سال 1315 شمسی در اصفهان جمعیتی نظیر “پیک سعادت “رشت در تهران بنام “بیداری نسوان”تشکیل گردیده و شروع به مبارزه نمود. مقارن همین ایام در قزوین جمعیت دیگری با همین مرام بنام “انجمن نسوان” مرکب ازعده ای بانوان روشنفکر قزوین تاسیس یافت. در قزوین نیز فعالیت “انجمن نسوان” شایان دقت بود. در پیدایش سازمان های نام برده حزب کمونیست ایران غیر مستقیم دخیل بود و در آنها فراکسیون حزبی متشکل داشت .در سال های 1921-1920میلادی تحت تاثیر انقلاب کبیر اکتبر در ایران و شهر های مختلف آن جمعیت های مترقی زنان تشکیل گردیده بود .گرچه این جمعیت ها جنبه مترقی داشتند ولی در فعالیت آنها روش های متفاوتی مشاهده می شد .

باید متذکر شد که ما بین جنبش های زنان ایران قبل از انقلاب اکتبر و نحوه فعالیت جمعیت هائی که در سالهای 1930 -1920 میلادی تشکیل یافته و به فعالیت پرداخته بودند فرق زیادی موجود بود .در ایران قبل از انقلاب اکتبر و در دوره انقلاب مشروطه جنبش های زنان با شعار مترقی برای بدست آوردن حقوق سیاسی ,اجتماعی و اقتصادی , برای استقلال کشور , مبارزه علیه رژیم شاه و خرافات دینی بود.در این زمان سران سازمان های زنان عبارت بودند از زنان ترقی خواه و تحصیل کرده و مجهز به تعلیمات سیاسی وبه نظریه مارکسیسم –لنینیسم , رهبری سازمان ها بر عهده حزب طبقه کارگر ایران بود .

قبل از جنگ جهانی دوم با ورود ارتش آزادی بخش به ایران در تمام شهر های ایران جنبش ملی و دمکراتیک اوج گرفت و بزودی حزب توده ایران که ادامه دهنده کار حزب کمونیست ایران بود تشکیل شد و فعالیت علنی خود را شروع نمود .در این زمان زنان آزادیخواه کشور ما تشخیص دادند که ترقی و استقلال میهن ما با چنین عقب ماندگی مادران این کشور امکان پذیر نیست.باید توده زنان را به حقوق اجتماعی و سیاسی وحق بشری واقف ساخت .برای اجرای این منظور زنانی که با تئوری مارکسیسم – لنینیسم مجهز بودند ,به استقبال هر گونه خطری که در راه مبارزه داشتند شتافتند وتحت رهبری حزب توده ایران در تیر ماه 1322 “تشکیلات زنان “را با برنامه اصولی و مترقی تاسیس کردند .

نخستین هدف “تشکیلات زنان “متشکل کردن زنان کارگر ,دهقان ,روشنفکر و خانه دار محروم ایران و بدست آوردن حقوق اجتماعی و سیاسی زنان و مخصوصا استقلال اقتصادی زنان ایران بود. تشکیلات زنان حمایت اطفال و تاسیس کودکستان ها و نجات زنان از جهالت را وظیفه خود می دانست . این تشکیلات با بیسوادی مبارزه می کرد و برای با سواد کردن زنان به تاسیس کلاس های بزرگ سالان اقدام کرده بود و تاسیس قرائت خانه ها و کتابخانه های مجانی و کنفرانس ها را برای ترقی فرهنگ زنان واجب و لازم می دانست و در این راه مبارزه می کرد ,و برای بالا بردن سطح فکری زنان مجله “بیداری ما”را در تیر ماه 1323شمسی منتشر ساخت شعار این مجله چنین بود ,”ما هم در این خانه حقی داریم “بیداری ما در حالیکه اختصاصا از حقوق زنان دفاع می کرد ,علل بد بختی و عقب افتادگی زنان را بطور آشکار بیان نموده  راه چاره را بدانها نشان می داد. “تشکیلات زنان ” به منظور آشنا کردن زنان به امور اجتماعی و سیاسی کنفرانس های با شکوه در نقاط مختلف پایتخت و شهرستان ها تشکیل می داد.شعبات تشکیلات در اغلب شهر های ایران فعالیت می کردند .سازمان با اغلب نهضت های مترقی زنان دنیا روابط دوستانه بر قرار کرده بود,بعلاوه زنان مترقی ایران در احزاب مترقی و دموکراتیک و اتحادیه های کارگری شرکت می جستند و همگام با برادران مبارز برای بدست آوردن حقوق زنان کارگر ومحروم می کوشیدند .

پس از تشکیل حزب دمکرات آذر بایجان در تبریز جنبش زنان آذر بایجانی تشکیل شد. حکومت آذربایجان با تمام قوا زنان را پشتیبانی و رهبری می کرد و برای نخستین بار به زنان در ایران حقوق اجتماعی اقتصادی و سیاسی داد. زنان در تاریخ مملکت ما برای اولین بار در انتخابات شرکت کردند. حکومت ملی آذربایجان به زنان حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را داد, شرکت زنان در تولید و کار های اجتماعی توسعه یافت .هزاران کارگر زن در کارخانجات آذر بایجان مشغول کار شدند و در مقابل کار مساوی حقوق مساوی با مردان در یافت کردند .طبق قانون کار یک ماه مرخصی قبل و یکماه بعد از زایمان با استفاده از حقوق به زن کارگر داده می شد, بعد از شکست نهضت, سازمان زنان آذر بایجان نیز منحل گردید.

در سال 1328 شمسی در تهران سازمان دیگری بنام “سازمان دموکراتیک زنان ایران” تاسیس شد .این سازمان در بیشتر شهر ها ی ایران از جمله رشت ,تبریز ,اصفهان ,آبادان ,قزوین و غیره شعباتی دایر نمود .و در سال 1332اولین کنگره زنان ایران را تشکیل داد ,در این کنگره قریب 300 نفر زن از اغلب شهرستان های ایران شرکت جسته و نمایندگانی برای شرکت در کنگره جهانی زنان که در کپنهاک تشکیل می گردید انتخاب نمودند وقطع نامه هائی صادر نمودند.

سازمان دموکراتیک زنان ایران ,بزرگترین سازمان علنی زنان ایران در دوران قبل از کودتا بشمار می رفت.

پس از کودتای مرداد 1332 زنان ایران نیز ما نند سایر مبارزان جنبش نجات بخش خلق ما گرفتار تعقیب و حبس و زجر رژیم شاه شدند .

رژیم کودتا همانطور که به ساختن احزاب دولتی دست زد ,کوشید که برای زنان نیز سازمان هائی درباری ,دولتی بوجود آورد و توجه زنان را از مبارزات سیاسی و مسائل اجتماعی به کار های کم اهمیت و از جمله کار های خیریه معطوف سازد . و سازمانی به نام “شورای عالی زنان “تحت ریاست اشرف پهلوی تشکیل شد ولی نتوانست کاری از پیش برد. در نتیجه اعتراضات زنان دربار مجبور شد آنرا منحل نماید.در شهریور ماه 1345 روزنامه های تهران خبر انحلال”شورا های زنان” و نشکل سازمان جدید ی بنام “سازمان زنان “ایران را اعلام نمود.

هدف اصلی از تشکل این سازمان سر گرم کردن زنان به امور فرعی و انحراف آنان از هدف اصلی مبارزه بوده است .تعداد این سازمان ها و جمعیت زنان در ایران آن زمان متجاوز از 30 سازمان و انجمن بوده است که با تعداد محدودی عضو فعالیت می کردند,”امید فردا” و “اطلاعات بانوان” ,”کلوب زنان”جمعیت طرفداران صلح” “راه نو”-جمعیت حقوق شناسان زنان”تعدادی از این سازمان ها بود که کلیه آن ها به زنان تحصیل کرده از طبقه عالی و بورژوازی منسوب بودند.

چند سال پس از آن دربار پهلوی برای جلو گیری از شدت مبارزه طرفداران حقوق زنان و نارضایتی توده های زحمتکش و در نتیجه مبارزه طولانی زنان مترقی ایران اجبارا عقب نشینی کرد و به اتخاذ تدابیری در مورد تامین حقوق سیاسی زنان فی الجمله دادن حق انتخابات مجبور گردید.

در طی این دوران رکود زنان مبارز ایرانی که مدت ها طعم زندان و شکنجه و زندگی مخفی وترک وطن اجباری را می چشیدند  برای نجات و آزادی زنان میهنمان دست از مبارزه بر نمی داشتند. و به نشر مقالات علمی وسیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ادبیات هنری و انقلابی دست می زدند.در این میان نام زنانی چون ایراندخت ابراهیمی ,مریم فیروز ,ژاله اصفهانی ,ملکه محمدی ,عادله چرنیک بلند که یکی از اعضای فرقه دموکرات آذر بایجان و اسطوره مقاوم گذشته و حال ,و صد ها زن قهرمان مبارز دیگر که در راه آزادی و برابری جان باختند و حتی نامی از آنها برصفحه زرین افتخارات زنان ایران باقی نیست.به همراه فعالیت این زنان در خارج زنان دلاور و جسوری که در داخل میهن دست به فعالیت می زدند هم کم نبوده اند.سازمان هائی چون فدائیان که در میان آنان اشرف دهقان و زنانی چون مرضیه اسکوئی و….دیگر گروه هائی همچون سازمان های مذهبی مجاهدین و….گروه های قشری مذهبی دراین میان بکار ترویج نظریات خویش مشغول بودند. بغیر از این گروه ها سازمان های مخفی حزب توده ایران آز جمله “سازمان نوید” که فاطمه مدرس با نام مخفی “سیمین فردین یکی از فعالان این سازمان بود در تهران و زنان دیگری در  دیگر استانها علیه رژیم شاه به فغالیت مشغول گشتند.از جمله  گروه کاوه آهنگر که در استان گیلان که باز هم نیروی زن در آن بی نقش نبود به فعالیت خویش ادامه می دادند.

در دوران مبارزات مردمی علیه رژیم سلطنتی و بر اندازی آن زنان و دختران ایرانی نقش پر اهمیتی را ایفا نمودند.این زنان با انبوهی از تجربیات گذشتگان خویش و با آگاهی روز افزونی در صفوف اول مبارزات مردمی و با پشتیبانی دیگر نیروها در سال1357شمسی رژیم  را سرنگون نمودند.

یکسال پس از بر اندازی حکومت سلطنتی در تیر ماه سال 1358کادر های برجسته زنان حزب توده ایران با کمک و همراهی مریم فیروز”فرمانفرمایان” یک بار دیگر سازمانی به نام “تشکیلات دمکراتیک زنان “ایران را تشکیل دادند. مریم فیروز با انبوهی از تجربیات گذشته با سرعت هرچه تمام تر تعدادی از زنان فعال را در این تشکیلات سازمان داد.از عمده کارهای این تشکیلات.کلاس های اکابر ارتباط نزدیک با زنان کارگر و خانه دار و چاپ مجله “جهان زنان “در جهت آگاهی آنان تشکیل کلاس های تعلیم خیاطی و دیگر کارهای دستی و خدمات پزشکی و….می باشد. این تشکیلات با سرعت بی نظیری در دیگر استان ها گسترش یافت از جمله استان هائی که تشکیلات دمکراتیک زنان ایران در آن فعالیت می نمود,استان گیلان بود ,این تشکیلات نه تنها در شهر رشت موفق به سازماندهی زنان گردید بلکه در شهر های غربی گیلان از جمله صومعه سرا –کسما-فومن و حتی در روستاهای آن فعال گردید. در شرق گیلان انزلی ,هشتپر ,رضوان شهر, اسالم, تالش,خمام و دیگر شهرها و روستاهای آن به شکل انسجام یافته ای برای آگاهی روستائیان و کارگران و زنان خانه دار و قشر روشنفکر به تلاش خود ادامه می داد. در شرق گیلان هم شهر های فومن ، آستانه، لاهیجان، لنگرود و روستاهای آن این فعالیت ادامه داشت.در جنوب گیلان هم همین گونه بود. از جمله فعالیت های این تشکیلات در گیلان گشایش دفتر تشکیلات زنان در رشت و تشکیل کلاس های سواد آموزی به زنان, کمک به کشاورزان زن در کشت برنج و چیدن چای, آموزش کارهای فنی وتخصصی,چون خیاطی ،گل سا زی و آشپزی و از دیگر خدمات این تشکیلات جمع آوری دارو برای بی بضاعتان و جبهه جنگ ایران و عراق و تهیه و بافت لباس های زمستانی و کشت پیاز و صیفی جات برای مصدومین و جبهه جنگ ایران و عراق. تشکیلات پس از آموزش تخصص به زنان , برای کار یابی به آن ها کمک می کرد. تشکیلات دمکراتیک زنان در استان های آذربایجان ، فارس ،وخراسان به فعالیت های خود ادامه داد…و تا حمله و هجوم به دفاتر تشکیلات دموکراتیک زنان توسط غاصبان آزادی جمهوری اسلامی در تاریخ 1360 شمسی تشکیلات دمکراتیک زنان همچنان فعال بود. طی این حملات بهترین زنان آزاده کشورمان ایران از جمله مریم فیروز و در دیگر استان ها از جمله استان گیلان شهلا فرجاد و  زنان آزاده دیگری دستگیر و به حبس وشکنجه محکوم شدند.

اعدام زنان آزادی خواهی چون “فاطمه مدرس”با نام مستعار سیمین فردین و گیتا علیشاهی از جمله جنایت های دد منشانه رژیم ولایت فقیه می باشد که تاریخ انسانیت هرگز آنرا بفراموشی نخواهد سپرد.

هجوم واپسگرایانه رژیم جمهوری اسلامی به سر کردگی ولایت فقیه مردان و زنان آزادیخواه ایران را یا به جوخه های اعدام کشاند و یا به زندان و ترک اجباری از وطن.

دشمنان آزادی و برابری زن که میدان را در این عرصه آزاد یافتند دست به تاخت و تاز و سازماندهی و تشکیل جمعیتی به نام””جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران” زدند در تاریخ 1365شمسی به پیشنهاد زهرا مصطفوی,دختر خمینی این تشکل با گرایش فرهنگی و بعضا سیاسی اسلامی…..و مسائل اجتماعی مذهبی و قوانین ارتجاعی ضدبرابری زن و مرد پا به عرصه وجود گذارد. این جمعیت در تاریخ 1368شمسی مجوز فعالیت ضد زنانه خویش را رسمی نمود که شاید جایگزین تشکل های زنان آزادیخواه و مبارزایران گردد و حال آنکه اجحاف و اعدام و کشتار فرزندان خلق هرگز جلو دار حرکت آزادیخواهانه آنان نخواهدگشت.زیرا پیدایش این درد ها کم و اندک نبوده و در پروسه زمانی طولانی  به انبوهی از مشکلات مبدل و تبدیل به مبارزه می گردند.

در سال 2009میلادی گروهی از زنان در پارک لاله شهر تهران گرد آمده و به کشتار هائی که در سال 1367شمسی توسط دژخیمان جمهوری اسلامی انجام شده بود اعتراض نموده و صدای خویش را به گوش جهانیان رساندند. از جمله فعالیت های مبارزاتی این زنان اعتراض به اعدام زنی به نام “ریحانه” است که تاثیر فراوانی در اذهان عمومی داشت. از دیگر فعالیت های این زنان, آزادی زندانیان سیاسی عقیدتی و زندانیان سیاسی و هم چنین علیه سنگساربود . این زنان همچنان به فعالیت خویش در داخل و خارج از کشور ادامه می دهند.

یکی از تشکل های مبارزاتی زنان ما که در تاریخ 13آبان1386شکل یافت “مادران صلح ” ایران است.”مادران صلح”ایران نام گروهی از زنان فعال در صحنه اجتماعی ایران است که در سال 1386شمسی با نام مادران صلح در وب سایت اختصاصی شان خود را بدینگونه معرفی می نمودند این گروه در رابطه با کمپین یک میلیون امضاء فعالیت نموده است . نام شهلا فرجاد که یکی از مسئولین تشکیلات دمکراتیک زنان ایران در گیلان بود را در لیست فعالان این گروه می توان یافت.

در لیست مبارزاتی زنان ایران طیف های وسیعی همچون فعالان مدنی ,کنشگران , خبرنگاران بی مرز, کانون موکلان مدافع زندانیان سیاسی و…. رامی توان نام برد. نام وکلائی چون “خانم شیرین عبادی”و”نسرین ستوده”از جمله اسامی زنان شناخته شده ایرانی در جهان می باشد. شیرین عبادی که برنده صلح جهانی و نسرین ستوده که در زندان های ارتجاعی بهترین سال های زندگی خود را گذراند برای دفاع از حقوق هموطنان خود فعالیت نمودند.لیست بی پایان خبرنگاران زنی که در دفاع از حقوق هموطنان خود در زندان های سیاه ولایت فقیه بسر می برند را هم نباید بفراموشی سپرد. نام “هاله سحابی” روزنامه نگار-فعال مذهبی-فعال حقوق بشر, فعال حقوق زنان و زندانی سیاسی ایرانی و از اعضای انجمن مادران صلح که در 1388شمسی به دو سال زندان محکوم شده بود و در روز خاکسپاری پدرش بعلت در گیری با نیروهای امنیتی در تاریخ 1390شمسی کشته شد را می توان نمونه ای از جنایات حکومت ولایت فقیه به شمار آورد. دلاوری های این زنان در مبارزات را هرگز نباید از خاطر زدود. نام زنانی چون “نرگس محمدی” مدافع حقوق بشر و در بند زنان (نسوان) “گیتی پور فاضل” مدافع و روشنگر حقوق زنان و نویسنده کتاب “دو کهربای غارتگر” که آخرین اثر این حقوقدان است ,وی را بخاطر اعتراض به قوانین زن ستیز بمدت 14سال از کار محروم نمودند و پروانه کاری وی را لغو کردند هم در این لیست بلند می باشد.

نخستین زندانی زنی که در ایران بجرم فعالیت در حوزه برابری جنسییتی در ابتدا به تحمل 3سال زندان محکوم شد,”عالیه اقدام دوست” نام دارد که پیش از دستگیر شدنش در مجمع زنان در میدان هفت تیر در خردادماه سال 1385شمسی به سه سال زندان محکوم شد که در سال های دهه 1360نیز به 6 سال زندان محکوم شده بود.

مبارزات زنان ایران در راه دستیابی به حقوق برابر و رهائی از بندهای واپسگرایانه عمیق اجتماعی-مذهبی وپیکار پیگیرانه آنها بر ضد حکومت های استبدادی یکی از درخشان ترین برگ های تاریخ زرین پیکار رهائی بخش کشور ما بوده ومی باشد. از نخستین تلاش ها برای برگزاری اولین جشن روز جهانی زن در 17 اسفند 1301خورشیدی که 95 سال پیش در شهر رشت برگزار شد ,تا امروز جنبش زنان ایران راه درازی پیموده است. مبارزه زنان پیشرو برای بالا بردن سطح آگاهی به درون جامعه ایران آن دوران ,و تلاش برای تحقق حقوق اولیه از جمله :حق رای, در دگرگون کردن سیمای جامعه پس مانده آن زمان و روندتحقق پیشرفت اجتماعی در ایران اثر ژرفی نهاده است. تاریخ معاصر میهنمان سرشاز از مبارزات تحسین برانگیز زنان کشور در مقطع های تعین کننده ای همچون انقلاب مشروطیت , جنبش تنباکو, جنبش ملی شدن صنعت نفت کشور و انقلاب بهمن 1357می باشد که بدون شک انقلاب اکتبر در آن بدون تاثیر نبوده ونیست.

ناهید مذکوری 27مهر1396برابر با 19.10.2017

——

منابع-1-برنامه حزب کمونیست اتحاد شوروی

2-آثار لنین چاپ روسی

3-جزوه نقش زن در اجتماع ترجمه مریم فیروز

4-انقلاب اکتبر وتاثیر آن در زنان ایران  ایراندخت ابراهیمی.

7




رژیم ولایی، دولت حسن روحانی و شرایط اسف انگیز اصلاح‌طلبان حکومت

دوره جدید: مقاله شماره: ۶۶ (۲۸ مهر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

به علت اهمیت سیاسی- نظری مقاله ی انتشار یافته در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران، مقاله بازانتشار یافت!

 

رژیم ولایی، دولت حسن روحانی و شرایط اسف انگیز اصلاح‌طلبان حکومت

عده‌یی از رهبران سرشناس اصلاح‌طلبان اخیراً از سوی دادگاه‌های رژیم ولایت فقیه به حبس‌هایی از یک سال و بیشتر محکوم شده‌اند. در کنار این اقدام قوهء قضایی، در رسانه‌ها افشا شد که محمد خاتمی، رئیس‌جمهور دولت اصلاحات، نیز عجالتاً به سه ماه حصر در خانه و محرومیت از هرگونه فعالیت اجتماعی- سیاسی محکوم شده است. همچنین عده‌یی از مدیران کانال‌های شبکه اجتماعی تلگرام که با جناح اصلاح‌طلب و میانه‌رو در ارتباط یا همراه بوده‌اند به حبس‌هایی سنگین محکوم شده‌اند. غم‌انگیز بودن موضوعِ این تعرض‌های قضایی- که درعین‌حال وضعی کمیک به‌خود گرفته- در این نکته نهفته است که همهء این محکوم‌شدگان کسانی‌اند که در آستانهء انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ در چهار ماه پیش، “پروژهء آشتی ملی” را به عرصه سیاسی آوردند و در برابر برنامه‌هایمهندسیِ انتخابات به‌وسیلهء رژیم، به‌شکلی بسیار تسلیم طلبانه‌ از همهء شعارهای اصلی و هدف‌های پیشین خود عقب‌ نشینی کردند.

اما سؤال این است: با اینکه اصلاح‌طلبان با سیاست جدیدشان خود را در بین طبقهء متوسط و روشنفکر ایران بی‌اعتبار کردند و همچنین با رأی ریختن به صندوق‌های انتخاباتی مهندسی‌شده و حمایت از جناحی شناخته ‌شده از کارگزاران رژیم ولایی خود را به خدمتگزار بی‌‌ارج ومواجب سرمایه‌داری نولیبرال و کمپرادورِ حاکم تبدیل کردند، پس چرا این‌گونه مورد غضب علی خامنه‌ای و دارودستهء او قرار گرفته‌اند؟

اگر به‌ این سؤال ساده و مختصر بخواهیم پاسخی همه‌جانبه و درخور بدهیم، مسئله‌های بسیاری را می‌باید موردبحث قرار دهیم و بسیاری ابهام‌ها دربارهء آن‌ها را نیز می‌باید روشن کنیم. با اینهمه، در اینجا تنها به دو موضوع عمده اشاره می‌کنیم و دربارهء دیگر موضوع‌ها به‌مرور به‌بررسی می‌پردازیم.

یک- چرا چلاندن عده‌یی از رهبران اصلاح‌طلب که اعلام آشتی ملی کرده‌اند همچنان در دستورکار جناح و لایت فقیه قرار دارد؟ دو- حسن روحانی در رابطه با سرکوب اصلاح‌طلبان از چه سیاستی پیروی می‌کند؟

پاسخ به سؤال نخست را می‌توان از زوایه‌هایی مختلف بررسی کرد. اما دلیل واقعی این چلاندن در رویکرد به‌طورکلی منفعلانه نسبت به رویدادهای مهم، در سیاست‌ورزی تدافعی و در ماهیت طبقاتی اصلاح‌طلبان ریشه دارد. رژیم به این حقیقت دست یافته است که با فشار به اصلاح‌طلبان می‌تواند آنان را از موضع‌هایی که نقطه ء قوت پایگاه اجتماعی‌شان است وادار به‌عقب‌نشینی کند. مهم‌ترین موضع‌گیری‌ای که اصلاح‌طلبان پیش از این بر آن‌ پافشاری می‌کردند و بعدها با اندک فشار دستگاه سرکوب آن را به‌کلی کنار گذاشتند، دفاعِ آنان از آزادی‌های مدنی و اصلاحات سیاسی بود. البته کنار گذاشتن رویکردِ دفاع از آزادی‌های مدنی و اولویت دادن به شعارهای اقتصادی موردعلاقهء  رژیم از سوی اصلاح‌طلبان، به ماهیت فکری و طبقاتی اصلاح‌طلبان ارتباط دارد که به آن اشاره خواهیم کرد. اما اعمال سیاست شلاق و شیرینی در مورد اصلاح‌طلبان و تقسیم آنان به اصلاح‌طلبانِ خوب و اصلاح‌طلبانِ بد و مدیریت حساب‌شدهء سازمان‌های اطلاعاتی در سازمان‌دهیِ فرایند رهبرسازی برای اصلاح‌طلبان- که با توفیق دستگاه‌های اطلاعاتی همراه بوده است- آنان را به مسیری کشانید که هم‌اکنون نیز همچنان در آن گام برمی‌دارند. این مسیر چند ویژگی دارد.

نخست، سرسپردگی کامل آنان به اصل ولایت فقیه است، که با پروژی آشتی ملی آغاز شد، با “اعتماد سازی با رژیم ادامه یافت و در حال تکمیل شدن به شکل نهایی اش است.

دوم، دست کشیدن کامل از رویکردِ دفاع از آزادی‌های مدنی و حتی از آزادی‌های سطحی‌ای که اندیشهء نولیبرالی نیز با آن‌ها سازگار است، زیرا جمهوری‌اسلامی ظرفیت‌هایی حتی اندک نیز برای گشودن فضای سیاسی ندارد. سوم اینکه، اصلاح‌طلبان خود را به‌لحاظ فکری در فرهنگ خُرده‌بورژوایی سنتی و کلان‌سرمایه‌داری بوروکراتیک ارتجاعی درون رژیم ولایت فقیه استحاله کرده‌اند.

شاید این سؤال پیش کشیده شود: آیا ممکن است کلان‌سرمایه‌داری منتسب به جناح‌های درون رژیم ولایت فقیه از فرهنگ خُرده بورژوایی سنتی و کاملاً ارتجاعی پیروی کند؟ در جواب باید گفت بدون تردید می‌تواند چنین کند، زیرا تجربهء تاریخی در جهان آن را بارها ثابت کرده است. برای نمونه، در انقلاب کبیر فرانسه-که در جریان آن رژیم فئودالی و ساختار سیاسی پادشاهی سرنگون شد- بورژوازی حتی یک دوره‌ هم رژیم سلطنتی را احیا کرد. از چهار حزبی که تا انقلاب کموناردها- قیام‌کنندگان کمون پاریس در ژوئن ۱۸۴۸- دولتِ برآمده از انقلاب را اداره می‌کردند، سه حزب سلطنت‌طلب و تنها یکی از آن‌ها جمهوری‌خواه بود که همین یکی نیز بیشتر موقع‌ها درعمل سلطنت‌طلب محسوب می‌شد.

سرمایه‌داری وقتی در موقعیت واپس‌گرایی قرار گیرد به ارتجاعی‌ترین ایدئولوژی‌ها روی می‌آورد، وقتی با بحران روبرو شود خطرناک‌ترین بحران‌های کاذب را دامن می‌زند. اما کلان‌سرمایه‌داری دربرنامه‌های اقتصادی خود همیشه از تازه‌ترین مدل بین‌المللی پیروی می‌کند. آنچه در نظام ولایت فقیه- در هر دو جناح ارتجاعی و جناح به‌ظاهر مدرن حسن روحانی- دیده می‌شود سیاست بهره‌کشی نولیبرالی است، با این تفاوت که این سیاست از طرف دارودستهء حسن روحانی علنی‌تر و بی‌رحمانه‌تر عمل می‌شود. در ایران نیز، همچون نمونهء بالا درمورد فرانسه، در حقیقت رژیم ولایت فقیه نظام سلطنتی را سرنگون نکرده است، بلکه جایگاه آن را اشغال کرده است. مطرح شدن بحث‌های هفته‌های اخیر در رابطه با احیای مدل پارلمانی در حکومت جمهوری اسلامی، که دست‌اندرکاران رژیم ولایت فقیه با شیادی درحال بازسازی آن هستند، رژیم سلطنتی در قالب ولایت فقیه و با ایدئولوژی‌ای واپس‌گرا‌تر درحال زنده شدن است.

به بحث سرنوشت غم‌انگیز اصلاح‌طلبان بازمی‌گردیم. چرا اصلاح‌طلبان در برههء زمانی‌ای به شعار آزادی‌های مدنی روی آوردند و سپس از آن عقب‌نشینی کردند؟ چرا شعار آزادی‌های مدنی نقطهءقوت اصلاح‌طلبان بود و چگونه با روی گرداندن از این شعار بخشی چشمگیر از پایگاه اجتماعی‌شان را از دست دادند و در حکم زائدهء یکی از جناح‌های رژیم شأن‌شان تنزل یافت و به کتک‌خور دولت حسن روحانی تبدیل شدند. علاوه بر این، چرا این از دست دادن پایگاه اجتماعی و تنزلِ شأن و مقام با ماهیت فکری و ایدئولوژیک اصلاح‌طلبان مرتبط است؟

پس از استقرار جمهوری‌اسلامی، اصلاح‌طلبان بخشی از ساختار رژیم بودند و از همان اوایل انقلاب هم در سازمان‌دهی ساختار نظام جدید حضور داشتند. طیف گسترده‌ای از آنان دانشجویان و روشنفکران مذهبی در دانشگاه‌ها بودند که طبق اندیشه‌های دکتر علی شریعتی عمل سیاسی خود را توجیه می‌کردند. در آغاز به‌طورعمده تفکراتی اتوپیایی و متناقض داشتند. طیفی رنگارنگ از موضع‌گیری‌هایی مبتنی بر سوسیالیسم اتوپیایی شریعتی گرفته تا اقدام به اشغال سفارت آمریکا و اکنون نیز پیروی از افراطی‌ترین نوع گرایش نولیبرالیستی در کارنامه‌شان دارند که بازتاب‌دهندهءنوسان‌های فکری آنان است. هم‌زمان با قتل‌عام فعالان سیاسی و ازجمله فاجعهء ملی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، که در نتیجهء آن سکوتی گورستانی بر جامعه حکم‌فرما شد، حزب‌ها و سازمان‌های مترقی و عدالت‌جو را سرکوب و کشتار کردند. با سر کار آمدن دولت هاشمی رفسنجانی، بازسازی برنامه‌ریزی‌شدهٔ سرمایه‌داری نیز در ایران آغاز شد. در این دوره، به طبقهء متوسط تحصیل‌کرده در مقام تکنوکرات‌های خدمت‌گزارِ رژیمی که به‌تازگی سر از دورهء اقتصاد جنگی بلند کرده بود، احتیاج بود.

هم در این دوره است که در پیوند با تصمیم‌گیری رژیم به بازسازیِ سرمایه‌داری و نهادینه کردن قدرتِ آن در جامعه، مسئلهء نوع سمت‌گیری‌ها به موضوعی تعیین‌کننده و جدل‌برانگیز در بین جناح‌های رژیم تبدیل شد. هم‌زمان با این روند، دگردیسی در طیف تحصیل‌کرده‌های نظام اسلامی درحال شکل‌گیری بود. مطالعهء چگونگی سیر این دگردیسی در بین رهبران دانشجویان خط امام و گروگان‌گیران سفارت آمریکا، ازجمله عباس عبدی، سعید حجاریان، عمادالدین باقی، معصومه ابتکار و جز اینان، بسیار آموزنده است. خلأ وجود نیروهای دمکرات در دانشگاه‌ها، مراکز علمی و تصمیم‌گیری کشور، که در دهه‌های پیش حذف فیزیکی و سرکوب سیاسی شده بودند، راه را برای ورود اندیشه‌ورزان مرتبط با مؤسسه‌های نولیبرالی به دانشگاه‌ها و دستگاه‌های تصمیم‌گیری گشود. در همین دوره راه و روشنولیبرالی در جهان سرمایه‌داری- به‌رهبری سیاسی و ایدئولوژیک مارگارت تاچر و رونالد ریگان- به سیاست مسلط سرمایه‌داری بین‌المللی تبدیل شده و تب بیماری نولیبرالیسم تمامی دانشگاه‌های غرب را فرا ‌گرفته بود. تأمل‌برانگیز این‌که، به‌طور هم‌زمان دانشکده‌های اقتصاد معتبرترین دانشگاه‌های کشورمان که در نتیجهء “انقلاب فرهنگی” فاجعه‌بار سال‌های نخست پس از انقلاب ۵۷ و پاک‌سازی‌های گستردهء فرهنگی به کادرهای علمی سخت نیازمند بودند، با رو کردن به فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های غرب و مریدان حلقه به‌گوش سیاست‌ها و گزینه‌های نولیبرالیستی در اقتصاد آغوش‌شان را بر روی آنان گشودند. درواقع رژیم سیاست بستن سنگ‌ها و رها کردن سگ‌ها را درپیش گرفته بود.

روند تغییر موضع‌گیری‌ها در بین طیف تحصیل‌کردهء نظام اسلامی- که بعداً اصلاح‌طلبان حکومتی نام گرفتند- نسبت به مسئله‌هایی همچون عدالت اجتماعی، تقسیم ثروت، اصلاحات و حقوق دموکراتیک، متأثر از چنین شرایطی بود. بخش مهمی از آنان اندیشه‌های نولیبرالی را به‌طوریکپارچه جایگزین اتوپیای عدالت‌خواهانهٔ پیشین خود کردند. با روی کار آمدن “دولت اصلاحات” به‌رهبری محمد خاتمی در دوم خردادماه ۱۳۷۶، اصلاح‌طلبان که به مجریان و قانونگذاران دولتی ارتقا مقام پیدا کرده بودند، شروع کردند به چیدن آجرهای ساختار اقتصادی خود بر شالودهء سمت‌گیری نولیبرالی دولت رفسنجانی. چون روشنفکران بنا بر عملکرد و روش سیاسی‌شان در کنار این یا آن طبقه جای می‌گیرند، اصلاح‌طلبان حکومتی نیز در کنار طبقهء سرمایه‌داری نولیبرال ایران جای گرفتند و این جای‌گیری در ادامه به ماهیت و شکل رسمی سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبان تبدیل شد. اصلاح‌طلبان در مسیر نولیبرالی آن‌چنان پیش رفتند که از همهء هدف‌های دمکراسی‌خواهی خود گذشتند. ازآنجا‌که سیاست نولیبرالی در اقتصاد به سیاست محوری اصلاح‌طلبان تبدیل شد بنابراین تمایز اصلی بین آنان و جناح‌های تمامیت‌خواه سرمایه‌داری در رژیم- که آن‌ها نیز همین سیاست را پیش می‌بردند- از بین ‌رفت. اصلاح‌طلبان سیاست سازش با رژیم و ادغام در آن را به سیاست اصلی‌شان تبدیل کردند. این سیاست درنهایت به‌شکل گرفتن تز “آشتی ملی” و اعلام فضاحت‌بار آن در عرصه سیاسی در سال‌های اخیر منجر شد.

 

چرا چلاندنِ اصلاح‌طلبان در دستورکارِ دارودستهء علی خامنه‌ای قرار گرفته است؟               

توضیح‌های ارائه‌شده در سطرهای بالا قاعدتاً باید تا حدودی منطق این موضع‌گیری جناح مسلط در رژیم نسبت به اصلاح‌طلبان را نشان داده باشد. سران رژیم هم درحال‌حاضر از این موضوع کاملاً آگاه‌اند که اصلاح‌طلبان حکومتی در سیاست اقتصادی‌شان و نوع بهره‌کشی ستمگرانه از نیروی کار با جهت‌گیری اصلی رژیم در این زمینه هیچ اختلافی ندارند، بلکه حتی در مواردی مانند: “شوک‌درمانی” نولیبرالی و رویکرد افراطی “بازارمحور”، چند گام هم از جهت‌گیری اصلی رژیم جلوترند. رژیم این را می‌داند که اصلاح‌طلبان در انتخابات اخیر- که نقش چرخ پنجم کارزار انتخاباتی طرفداران روحانی را بازی کردند- با سیاست “آشتی ملی” فضاحت‌بارشان اعتبار خود را تا حد زیادی در بین توده‌های ناراضی از دست داده‌اند. جناح مرتجع و سرکوبگر ولایت فقیه می‌داند که پس از سرکوب خونین جنبش سبز و چکش‌کاری‌هایی که بر فلز بخش چشمگیری از رهبران اصلاح‌طلب کرده است، آنان را به فرم دلخواه خود درآورده است و بریدن یک سال یا بیشتر زندان‌ برای آنان یا تمهیداتی از این دست، آخرین ضربه‌ و نیم‌ضربه‌ها به‌منظور دادن فرم دلخواه نهایی به آنان است. رژیم به‌این قانع نیست که اصلاح‌طلبان خودشان را به حد پسران بد نظام تقلیل دهند، بلکه بیش از این می‌خواهد که این مخالفان دیروزی را به مدافعان و مجریان بی‌چون‌وچرای سیاست‌های جناح مسلط رژیم ولایت فقیه تبدیل کند. باتوجه به اینکه بحث دربارهء برقرار کردن شیوهء پارلمانی در ادارهء قوهمجریه به‌جای شیوهء ریاستی در دستورکار رژیم قرار گرفته است، بعید نیست رژیم به این تدبیر رسیده باشد که در شیوهء پارلمانی به عمله‌اکره‌هایی نیاز افتد تا مانند انتخابات‌های گذشته سر بزنگاه به میدان آیند و توده‌های گرسنه و بیکار و هراسان از قدرت را در مسیر دلخواه روانه کنند. این دیگر طنز تاریخ است که شیادیِ سیاسی به امری مرسوم در خاورمیانه تبدیل شده است و هدف، استفاده از هر وسیله‌یی را توجیه می‌کند: در ترکیهء اسلام‌زده، رجب طیب اردوغان دیکتاتور برای گریز از بحران هلاکت‌بار سیاسی شیوهء حکومتی پارلمانی را به شیوهء ریاستی تبدیل می‌کند و رژیم ولایی علی خامنه‌ای نیز به همان دلیل هلاکت‌بار بودن اوضاع و با همان هدف درصدد است مدل حکومتی ریاستی را به پارلمانی تبدیل کند. برای هر دوی این سیاست‌ورزان شیاد نیازشان به دسته‌ها و گروه‌هایی از پیش تدارک‌شده از اهمیت برخوردار است تا به‌موقع وارد میدان شده و تنور این سیاست‌ورزی را داغ کنند.

 

حسن روحانی درارتباط با سرکوبِ اصلاح‌طلبان از چه سیاستی پیروی می‌کند؟                      

بدون هیچ تردیدی باید گفت که حسن روحانی در مورد آن بخش از اصلاح‌طلبان واقعی و نیروهای دمکراتی که مدافع عدالت اقتصادی‌اند و سیاست‌های آزادی‌خواهانهء واقعی را دنبال می‌کنند از سیاست سرکوبگری نظام بی‌کم‌وکاست پیروی می‌کند. حسن روحانی تا زمانی که زهرا رهنورد، میرحسین موسوی و مهدی کروبی به‌طورکامل ابراز پشیمانی نکنند و به‌بیعت با رهبر حاضر نشوند، خواهان پایان دادن به حصر و آزادی آنان نخواهد شد. همان‌طور که جانشین فرماندهٔ اطلاعات سپاه اخیراً در رسانه‌ها اعلام کرد، حسن روحانی توافقات شورای امنیت ملی برای ادامهء حصر را امضا کردهاست. حسن روحانی میراث‌خوارِ بناحقِ جنبش سبز است، او مرد بدلی اصلاح‌طلبی در سپهر سیاسی امروز ایران است. هنگامی‌که انقلاب، خیزش یا جنبشی اجتماعی شکست می‌خورد آن‌گاه رهبران بدلی و دروغین پای به میدان سیاست می‌گذارند، همهٔ آرمان‌ها، خواست‌ها و شعارهای آن حرکت‌های اجتماعی را می‌گیرند، از‌ محتوا تهی‌شان می‌کنند و با نمایش پوستهء آن‌ها جنبش را به راهی دیگرمی‌کشانند. مردم میهن ما شکست انقلاب مشروطه و روی کار آمدن رضاخان را دیده و تجربه کرده‌اند.

اما در مورد طیف دیگر اصلاح‌طلبان که در بالا از آن‌ها یاد کردیم، جناح حسن روحانی آن‌‌ها را همچون ابزاری به‌منظور پیش‌بُردِ منافع سرمایه‌داری منتسب به‌خود می‌بیند. بورژوازی مدرن ایران که سرِ آن در اتاق بازرگانی تهران است و در شرایط کنونی نمایندگی سیاسی آن را طرفداران دولت تدبیر و اعتدال به‌رهبری حسن روحانی به‌عهده دارند، ویژگی‌های بسیار خطرآفرینی دارد که باید در جای خود دقیقاً تحلیل و نقد شود. از نظر طرفداران دولت تدبیرو‌اعتدال، اصلاح‌طلبان در سیاست‌ورزی هم مثل مدیریت اقتصادی، کادرها و تکنوکرات‌هایی‌اند که تاریخ مصرف دارند و برای مدت‌زمانی می‌توانند در پیش‌بُرد مرحله‌یی از مرحله‌های پروژهٔ سیاسی و اقتصادی به‌اجاره طبقهٔ سرمایه‌داری درآیند.

آیا اصلاح‌طلبان توانایی آن را خواهند داشت که مسیر دیگری را انتخاب کنند؟ آیا آن‌ها هنوز پتانسیل ره پیمودن در مسیر مبارزه‌ای مردمی و دمکراتیک را دارند؟ بدون تردید این مبارزه، یعنی مبارزهءکارگران، زحمتکشان شهری و روستایی، معلمان و طیفی گسترده از مزدبگیران پایین‌دست جامعه، در درون جامعه جریان دارد و هرروز بر شدت آن افزوده می‌شود و افزوده خواهد شد. اصلاح‌طلبان یا بهتر بگوییم طیف اصلاح‌طلبان واقعی، این توان بالقوه را دارند که در این مبارزه نقش داشته باشند و به نیروهایی بپیوندند که ماهیتاً می‌توانند تغییرهای مرحلهء ملی و دمکراتیک را به‌انجام رسانند. آیا اصلاح‌طلبان راستین به اردوگاه میهن‌دوستان واقعی کوچ خواهند کرد یا با دنباله‌روی از جناح سرمایه‌داری نولیبرال و پیش‌قراولان سرمایه‌داری کمپرادور تا ادغام شدن کامل در سیاست‌هایسرمایه‌داری جهانی پیش خواهند رفت؟ روند تحولات و نشانه‌های موجود درمورد این کوچ بسیار ناامیدکننده‌اند.

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۶، ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۶




پیام رضا شهابی از زندان رجایی شهر 

رضا شهابی کارگر زندانی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد با پیامی  از زندان رجایی شهر تاکید کرده است که تنها ادامه ی مبارزات و اعتراضات می تواند او و دیگر کارگران را از زندان برهاند.

با گرمترین درودها
بدینوسیله از تمامی کارگران، اعضای سندیکا، دانشجویان، فعالین اجتماعی و خانواده ها و انسانهای آزاده که به حبس ناعادلانه من و دیگر فعالین کارگری اعتراض کرده اند کمال قدردانی و تشکر را دارم. همچنین از کلیه تشکلات بین المللی کارگری از اقصی نقاط جهان که با ارسال نامه های اعتراضی به مقامات حکومتی خواهان آزدی بدون قید و شرط اینجانب و دیگر کارگرن زندانی شده اند بسیار سپاسگزارم.

اذیت و آزار من و خانواده ام از سال ۱۳۸۹ که مامواران لباس شخصی مرا در حین رانندگی و در حضور مسافران به اتهام ساختگی سارق مسلح دستگیر کردند تا امروز لحظه ای متوقف نشده است. ۱۹ ماه در سلول انفرادی بازداشتگاه ۲۰۹ زندان اوین تحت بازجویی های طولانی مدت و شدیدترین برخوردهای فیزیکی، روحی و روانی بودم و چندین بار تهدید به اعدام شدم. در این سال ها بارها عمل حراحی و معاینه و مداوای پزشکی داشته ام و به دفعات مجبور گردیدم که برای رساندن صدای حق خواهی ام دست به اعتصاب غذاهای طولانی بزنم. برای چی؟ چرا یک کارگر باید به دلیل دفاع از حقوق ابتدایی خود و همکارانش اینچنین آزار ببیند و سلامتی خودش و خانواده اش به خطر بیافتد؟ تصور کرده بودند که با این اعمال سرکوبگرانه و ایجاد رعب و وحشت می توانند سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و دیگر تشکلات کارگری مستقل را مرعوب کنند و سرجایشان بنشانند. اما هیچگاه اینچنین نشد و نخواهد شد. مادام که کارگران را استثمار و بی رحمانه سرکوب می کنند، حق کارگران را بی مهابا پایمال می کنند و در عین حال سرمایه داران و اختلاس گران و غارت گران اموال عمومی را مورد حمایت قرار می دهند؛ تشکل و اعتراض و اعتصاب خواهد بود.

وضعیت من کماکان ناروشن است و با وجود وعده های مقامات برای پایان دادن به این وضعیت، کماکان در حبس و بدون مراقبت پزشکی مناسب به سر می برم. حمایت همبندان محترمم، خانواده عزیزم، همسر بزرگوارم و همکاران زحمتکش سندیکای کارگران شرکت واحد و نیز حمایت کارگران و مدافعین حقوق کارگری و انسانی در ایران و در سطح بین المللی تنها ضامن آزادی من و دیگر همقطاران در بند خواهد بود.

پیروز باشید
رضا شهابی
زندان رجایی شهر-کرج
۱۳۹۶/۰۷/۲۶




مشروطه خواهی و اقتصاد

محمد مالجو: اقتصاددان: پرسشي كه بنا دارم پاسخي اجمالي براي آن فراهم كنم اين است كه نقش‌آفريني بسيار پررنگ نيروهاي سياسي‌اي كه نه بنا بر انتخاب بلاواسطه و بلاشرط مردم بر مسند قدرت تكيه زده‌اند، چه تاثيراتي بر روند تكوين آنچه غالبا نظام سرمايه‌داري متعارف ناميده مي‌شود، بر جاي گذارده است؟ اين پرسش در واقع درباره نحوه تاثيرگذاري نوع خاصي از الگوي توزيع قدرت در عرصه سياست بر نوع نظام اقتصادي در عرصه اقتصاد است؛ به عبارت ديگر بنا دارم رابطه دو پديده را با يكديگر در دو سپهر متمايز اما عميقا مرتبط بررسي كنم. يعني از يك سو احاله بخش اعظمي از قدرت در عرصه سياست به نيروهايي كه قدرت‌شان را مستقيم و بلاواسطه از مردم نمي‌گيرند به واسطه شكست آرمان مشروطه‌خواهي و از سوي ديگر نوع نظام اقتصادي در جامعه‌اي كه محمل بروز چنين الگوي توزيع قدرت سياسي است.

در پاسخ به اين پرسش گرچه روايت تجربي به دست نمي‌دهم، اما در تجربه ايران ٤ دهه اخير تكيه مي‌كنم، يعني بر تاريخ تجربي مقطعي از حيات سياسي ايران كه مشروطه‌خواهي چه رسد به جمهوريخواهي همواره با سدهايي سديد مواجه بوده است. به لحاظ نظري بنا دارم نشان دهم كه نوع خاص الگوي توزيع قدرت سياسي در ايران امروز كه بازتاب برساختن موفقيت‌آميز سدهايي سكندر در برابر مشروطه‌خواهي و به طريق اولي در برابر جمهوريخواهي است، چه سهمي در شكل‌گيري برخي خاص‌بودگي ناميمون نظام اقتصادي در ايران كنوني داشته است.

سه بحران در سه سپهر

با شرحي اجمالي از كليدي‌ترين خاص بودگي و ويژگي‌هاي خاص زيانبار اقتصاد ايران طي دهه‌هاي اخير شروع مي‌كنم. ما در سه سپهر اصلي اقتصاد ايران با سه بحران بسيار كليدي مواجه هستيم كه امروز شاهديم به محدوده‌هاي بسيار هشدارآميزي رسيده‌اند. در قلمروي توليد ارزش يعني در قلمرو توليد كالاها و خدمات با اين واقعيت مواجه هستيم كه منابع اقتصادي كه به زيان اكثريت توده‌ها به شكل‌هاي گوناگون در دستان اقليت‌هاي بخش خصوصي، بخش دولتي يا بخش شبه‌دولتي تمركز پيدا كرده عمدتا به سمت فعاليت‌هاي نامولد راه مي‌برد و اين چيرگي فعاليت‌هاي اقتصادي و غيراقتصادي نامولد بر فعاليت‌هاي اقتصادي مولد مسبب بحران توليد ارزش و بحران توليد كالاها و خدمات در اقتصاد ايران شده است.

ثانيا در قلمروي تحقق ارزش يعني قلمرويي كه بناست براي كالاها و خدماتي كه در اقتصاد ملي با وجود چيرگي بخش‌هاي نامولد توليد شده‌اند تقاضاي موثر كافي حاصل بشود نيز ما دچار بحران هستيم، يعني به طور خلاصه اگر قرار باشد كالاها و خدماتي كه در ايران توليد شده‌اند، به فروش برسند و در انبارها كود نشوند و جريان انباشت سرمايه را متوقف نكنند، بايد يا در بازارهاي ملي به فروش برسند و تقاضاي موثر داشته باشند، يا در بازارهاي بين‌المللي. در بازارهاي داخلي با اين معضل مواجه هستيم كه چون سرمايه تجاري در حكم واسطه بين توليدكنندگان خارجي و مصرف‌كنندگان داخلي بر توليدكنندگان داخلي غلبه دارد، عملا بازارهاي داخلي ما و تقاضاي موثر بازارهاي ملي ما را تا حد زيادي به سمت خريداري كالاها و خدمات توليدكنندگان خارجي هدايت مي‌كند. از سوي ديگر جداي از نفت و مشتقات آن ما به تجربه شاهديم امكان چنداني در كسب سهم مناسب از تقاضا در بازارهاي بين‌المللي نداشتيم. اين دو ويژگي يعني ضعف در بازارهاي داخلي و فشل بودن در بازارهاي بين‌المللي كالاها و خدمات بحران دوم يعني بحران تحقق ارزش و بحران كسب تقاضاي موثر كافي براي كالاها و خدمات توليد شده در داخل را به وجود آورده است.

سومين قلمرو، قلمروي انباشت مجدد است. با وجود ضعف توليد و تقاضا ما به هر حال واحدهاي مولدي داريم كه به سوآوري مي‌رسند يا نيز درآمدهاي نفتي‌اي كه به اقتصاد تزريق شده‌اند. پرسش اين است كه اين سود و آن درآمدهاي نفتي آيا از نو در اقتصاد ايران انباشت مي‌شوند يا خير؟ معضلي كه در ايران داريم، اين است كه سرمايه‌برداري از اقتصاد ايران بر سرمايه‌گذاري در اقتصاد ايران همواره غلبه داشته است. اين معضل بحران انباشت‌زدايي در اقتصاد ايران را رقم مي‌زند. اين سه بحران در اقتصاد ايران مهم‌ترين خاص‌بودگي نظام اقتصادي ما را شكل داده است: تضعيف مستمر توليد سرمايه دارانه در دهه‌هاي اخير.

سهم توزيع قدرت در اقتصاد

پرسشي كه در آغاز مطرح شد، اين است كه الگوي ضد مشروطه‌خواه و به طريق اولي ضدجمهوريخواه توزيع قدرت در عرصه سياست ايران طي دهه‌هاي اخير چه سهمي در تشديد اين خاص بودگي اقتصاد ايران داشته و با چه ديناميسم‌هايي اين سهم را رقم زده است؟ براي توضيح اين سهم و شرح اين ديناميسم‌ها دوباره به سه حوزه اقتصادي بحران زده پيش گفته باز مي‌گردم. از حوزه توليد ارزش يعني توليد كالاها و خدمات شروع مي‌كنم و در عين حال بين سه هويت اقتصادي يعني بخش خصوصي، بخش دولتي و بخش شبه دولتي كه در ايران شامل ٢٢ نهاد معظم اقتصادي است و ارزيابي‌هاي گوناگون مي‌گويند بين ٤٠ تا ٦٠ درصد توليد ناخالص داخلي يعني ارزش پولي كليه كالاها و خدماتي كه در يك سال در اقتصاد توليد مي‌شود را در دست خودشان دارند. اگر اين سه نهاد را به طور مجزا در نظر بگيريم، مي‌بينيم كه الگوي ضد مشروطه‌خواه توزيع قدرت سياسي در ايران در بخش دولتي به نحوي، در بخش خصوصي به نحوي ديگر و در بخش شبه دولتي با تركيبي از بخش‌هاي خصوصي و بخش دولتي باعث هدايت منابع اقتصادي كمياب به سمت فعاليت‌هاي نامولد مي‌شود و از اين رهگذر اين پديده در عرصه سياست بحران توليد كالاها و خدمات در عرصه اقتصاد را نه اينكه شكل مي‌دهد، بلكه تشديد مي‌كند. زيرا پيش از اين الگو نيز اين بحران وجود داشته و اين پديده در حوزه سياست آن پديده در اقتصاد را تشديد مي‌كند.

در بخش دولتي شاهد تخصيص وزن نامتناسبي از بودجه‌هاي دولت نه به انباشت سرمايه و هزينه‌هايي كه معطوف به برآوردن مطالبات اجتماعي و اقتصادي اقشار و طبقات گوناگون اقتصادي بلكه به مجموعه عملياتي در گستره ملي معطوف مي‌كند و تخصيص مي‌دهد كه كاركردش در حقيقت عبارت است از تحميل سليقه اقليت حكومت‌كنندگان به اكثريت حكومت‌شوندگان در حوزه‌هاي گوناگون فرهنگي ، اجتماعي و سياسي. يعني شهروندان آن گونه بزيند كه اقليت حكومت‌كننده‌اي كه مستقل از آراي مردمي به قدرت مي‌رسد، طلب مي‌كند. اين هر كاركرد مناسب آن جهاني اگر داشته باشد، دست كم در اين جهان كاركردش توليد كالاها و خدمات نيست. هدف ارزشگذاري نيست و اين مطالبات مي‌تواند كاركردهايي داشته باشد كه كساني مدافع آنها باشند.

اين گسستگي پروسه انتخاب و گمارش نيروهاي سياسي مجزا از اراده و آراي مردمي در ذات خودش انبساط هرچه بيشتر اين نوع بودجه دولتي به فعاليت‌هايي از اين دست را پديد مي‌آورد. يعني به طور مستمر آنچه شكاف بين دولت و ملت به معناي وسيع كلمه هرچه بيشتر شود، اين هزينه‌هاي نامولد بيشتر مي‌شود. در اقتصاد ايران دولت همواره در دهه‌هاي گذشته بزرگ و بزرگ‌تر شده است، اما نه آن بخش از دولت كه خدمات اجتماعي ارايه مي‌دهد و نه بخشي كه چه به دست خودش و چه از رهگذر تمهيد زمينه‌هاي لازم براي بخش خصوصي انباشت سرمايه را افزايش مي‌دهد. اين دو بخش افزايش پيدا نكردند. از قضا اولي يعني بخش خدمات اجتماعي دولت سهمش در اقتصاد كاهش يافته است، پروژه كوچك‌سازي نوليبرال به تحقق پيوسته است، در عين حال كليت دولت بزرگ‌تر شده است، به دليل رشد سرطاني آن نوع هزينه‌هايي كه معطوف است به تحميل سليقه‌هاي اقليت حكومت‌كننده به اكثريت حكومت شونده كه به سهم خودش در تشديد بحران توليد ارزش نقش فراواني دارد.

در بخش خصوصي تخصيص نامتناسب منابع اقتصادي به فعاليت‌هاي اقتصادي نامولد كاملا ديناميسم متفاوتي دارد. فعاليت‌هاي نامولد از لحاظ اقتصادي در مقايسه با فعاليت‌هاي مولد، هم طول دوره بازگشت سرمايه‌شان كمتر است، هم از ديرباز نرخ سود بالاتري داشته‌اند، هم تحرك سرمايه در آنها بالاتر است، يعني نقدپذير شدن شان به مراتب بيشتر است و البته يك عامل ديگر اين است كه اگر نهادهاي قدرت ياريگر باشند و كمك حال كارگزاري كه اين نوع فعاليت اقتصادي نامولد را انجام مي‌دهد، باشند، آن فعاليت اقتصادي نامولد ريسك كمتري را متحمل مي‌شود. اگر مبنا را روي كاغذ معيارهاي حقوقي بگيريم، تمام شهروندان مي‌توانند سرمايه‌اي كه بنابر نظام‌هاي حقوقي مشروع شناخته مي‌شود را به اين يا آن فعاليت اقتصادي اختصاص دهند. اما وقتي نهادهاي صاحب قدرت كه اگر فصولي يا موادي از قانون اساسي را نگاه كنيم در مي‌يابيم كه تراكم اين قدرت در كدام بخش‌هاي نظام حكومتي ما بيشتر و  ياري‌رسان باشند، نيروهاي زير چتر آنها مي‌توانند سرمايه‌اي با ريسك كمتر را در فعاليت‌هاي نامولد داشته باشند. اتفاقي كه در تمام اين سال‌ها رخ داده اين است كه گرچه توزيع فعاليت‌هاي اقتصادي نامولد بين طبقات بالاي اجتماعي تقريبا همگن دارد، اما به دلايلي آن قدر كه به سال‌هاي چند دهه اخير باز مي‌گردد، آغازگر امواج شروع‌كننده فعاليت‌هاي نامولد غالبا نيروهاي نزديك به هسته‌هاي اصلي قدرت بودند، زيرا به گمرك و نهادهايي كه اجازه براي خلق پول و اعتبار بدون كنترل بانك مركزي مي‌دهند و به اطلاعات بورس و… نزديك‌تر هستند و ريسك سرمايه براي ايشان كمتر است. در چنين چارچوبي الگوي توزيع قدرتي كه ضد مشروطه و ضد جمهوري است، گرايش و استعداد بيشتري براي هدايت منابع اقتصادي كمياب به سمت فعاليت‌هاي اقتصادي نامولد در بخش خصوصي دارد.

در بخش‌هاي شبه دولتي يعني بخش‌هايي مثل دولت از حق انحصاري اعمال زور مشروع برخوردارند، اما ضرورت و الزامي براي پاسخگويي به نهادهاي منتخب يعني مجلس، دولت (قوه مجريه) و شوراهاي شهر ندارند، وضع بدين صورت است كه با تركيبي از ديناميسم‌هايي كه در بخش دولتي و بخش خصوصي شرح دادم، عملا و به تجربه شاهد تخصيص حجم عظيم و نامتناسبي از منابع اقتصادي به سمت فعاليت‌هاي اقتصادي نامولد هستيم. اين برآيند رفتار بخش دولتي، بخش خصوصي و بخش‌هاي شبه دولتي يگانه علت ظهور و استمرار بحران توليد ارزش (كالاها و خدمات) در ايران نيستند، اما بنابر ارزيابي من و شناختي كه از اقتصاد ايران دارم، آن قدر كه به حوزه سياست و نه ساير حوزه‌ها مربوط مي‌شود، مهم‌ترين علت استمرار و تشديد بحران توليد هستند.

 غلبه سرمايه تجاري بر توليد داخلي

تا الان از حوزه نخست يعني جايي كه منابع اقتصادي به فعاليت‌هاي مولد و نامولد اختصاص مي‌يابد، سخن رانده شد. آن بخش از منابع كه به فعاليت‌هاي مولد اختصاص مي‌يابند، در حوزه دوم يعني قلمرو تحقق ارزش شاهد هستيم كه باز الگوي مشروطه‌ستيز توزيع قدرت سياسي در عرصه سياست به سهم خودش در تشديد بحران خاص اين حوزه نقش‌آفرين است، يعني بحران تحقق ارزش و بحران كسب تقاضاي موثر كافي براي كالاها و خدمات توليد شده در داخل. از چه طريق؟ يقين داريم بين عملكرد بخش خصوصي و بخش دولتي و بخش‌هايشبه دولتي تفاوت وجود دارد، اما دست كم نتوانسته‌ام براي خودم اين بحث را از لحاظ نظري صورت‌بندي كنم. بنابراين اين سه را يك كاسه عرضه مي‌كنم و علت را به طور كلي غلبه سرمايه تجاري بر توليد داخلي عنوان مي‌كنم.

سرمايه تجاري چنانچه به نهادهاي قدرت دسترسي داشته باشد، اعم از اينكه آن نهادهاي قدرت زيرنگين بخش‌هاي مشروطه ستيز باشند يا تحت نفوذ آن باشند، از اين امكان برخوردار است كه اولا با هزينه كمتري و ثانيا با ريسك پايين‌تري و ثالثا با طول دوره برگشت براي سرمايه‌اش دست به واردات بزند، در مبادي گمركي و غيرگمركي و نيز حوزه قاچاق. تعبير اسكله‌هايي كه در حقيقت غيرقانوني و… هستند را ما خلق نكرديم، بلكه رقباي سياسي در برهه‌هاي دعوا آنها را رو كردند. الگوي ضدمشروطه توزيع قدرت سياسي يكي از عوامل تشديد واردات قاچاق كه درصد قابل توجهي از كليه واردات ما هست را سبب مي‌شود و به سهم خودش در تشديد بحران تحقق ارزش نقش‌آفريني مي‌كند.

خروج سرمايه در سه حوزه

در حوزه سوم يعني حوزه انباشت مجدد سرمايه اين الگوي مشروطه‌ستيز توزيع قدرت سياسي به‌شدت در فرار و خروج سرمايه از اقتصاد ايران نقش دارد. يعني پرسش اين است كه آيا با مازادي كه از فعاليت‌هاي مولد با وجود بحران تحقق ارزش پديد مي‌آيد و نيز نفتي كه مجزا از اين فعاليت‌ها از كانال ديگري وارد اقتصاد ايران شده است، سرمايه‌گذاري مجددي در اقتصاد ايران مي‌شوند يا خير؟ بخش عظيمي از اين مازاد و درآمد نفتي مشمول خروج از كشور و سرمايه‌برداري از اقتصاد ايران مي‌شوند. اين از ٤ طريق عمده صورت مي‌گيرد كه در هر ٤ مورد نقش‌آفريني الگوي مشروطه ستيز توزيع قدرت سياسي به سهم خودش نقش دارد. زيرا كارگزاران دانه درشت مستقل يا كم پايگاه در قدرت سياسي در حوزه بخش خصوصي با رقبايي مواجه هستند كه از همه حيث در بهترين حالت با آنها شرايط برابر دارند، جز اينكه ريسك سرمايه اينها به مراتب پايين‌تر است. به عبارت ساده‌تر امكان رقابت كمتري را با رقباي داخلي وصل به نهادهاي قدرت خودشان دارند. يكي از علل خروج سرمايه‌هاي كلان بخش خصوصي همين رابطه نابرابر در حوزه رقابتي است كه گفته شد.

غير از اين الگوي توزيع قدرت مربوطه‌اي كه به آن اشاره كردم، يكي از و از قضا اين‌بار مهم‌ترين عامل فرار سرمايه‌هاي خرد طبقه متوسط در بخش خصوصي مي‌شود. سرمايه‌هاي كلان به فراسوي مرزها براي كسب سود اقتصادي بيشتر فرار مي‌كنند و انگيزه‌شان اقتصادي است. سرمايه‌هاي خرد و متعلق به طبقه متوسط براي كسب سود اقتصادي بيشتر فرار نمي‌كنند، بلكه از آن طبقه متوسطي هستند كه به دلايل عديده مي‌بينند از حقوق اجتماعي و اقتصادي و سياسي شهروندي كمتري در قياس با ساير جاها برخوردارند، اين عامل خود معلول عملكرد فرهنگي– سياسي– اجتماعي نيروي مستقل از آراي مردمي است. به دليل اين نارضايي و براي كسب حقوق اجتماعي– مدني و سياسي شهروندي بيشتر در ممالك ديگر با پاهاشان راي مي‌دهند، يعني مهاجرت مي‌كنند. هم پاي اين مهاجرت بر خلاف صاحبان سرمايه كلان كه چون سرمايه كلان دارند مي‌توانند هم اين سمت و آن سمت جايگاهي داشته باشند، اعضاي طبقه متوسط هم پاي اين مهاجرت هميشگي سرمايه‌هاي خردشان را نيز مي‌برند. يكي از علل اين فرار سرمايه‌ها در سطح خرد الگوي توزيع قدرت سياسي است.

در سومين شكل سرمايه‌داري بحث فرار سرمايه‌هاي اعضاي تكنوكراسي دولتي در رده‌هاي گوناگون است. به اين معنا كه حضور اين نوع الگوي توزيع قدرت سياسي هر چقدر هم كه فضاي كنوني با ثبات باشد، مي‌تواند چشم‌انداز بي‌ثباتي را در آينده نزد اذهان متصور كند. به تاريخ ١٠٠ سال گذشته خودمان بنگريم  الگوهاي فراواني هست كه به نيروهاي تكنوكراتيك مي‌گويد همه داشته‌ها و تخم مرغ‌ها را نبايد در يك سبد گذاشت و بايد در جاهاي مختلف از طريق فرستادن فرزندان و نسل دوم و خريد دارايي چيزي براي فرداي احتمالي نگه داشت. بخشي از فرار سرمايه ما كه در مورد آن تخمين جدي‌اي وجود ندارد اما به نظر مي‌رسد رقم كوچكي نيست، به اين فرار سرمايه تكنوكرات‌ها باز مي‌گردد.

چهارمين رده در سومين حوزه مورد بحث خروج (و نه فرار) سرمايه براي تحقق اهداف سياست خارجي است كه غالبا در هسته‌هاي اصلي قدرت در هر جامعه‌اي از جمله در جامعه ما صرف نظر از شيوه آن تعيين مي‌شود. يعني صاحبان قدرت‌هايي كه مجزا از آراي مردمي گماشته مي‌شوند، خواسته‌هايي بيرون از مرزهاي ملي دارند و تحقق اين خواسته‌ها ارز بر است.

جماعت پايين مغفول تاريخ‌نگاري

ابراهيم توفيق:در اينكه مسائلي كه در دوره مشروطه رخ داده چه ربطي به مسائل امروز دارد بايد در نظر داشت كه خود واقعه آن گونه كه رخ داده خارج از دسترس است و ما همواره تفسيري از آن ارايه مي‌دهيم كه قطعا پشت آن منفعت و علايقي وجود دارد. وقتي فريدون آدميت تاريخ مشروطيت را مي‌نويسد، قطعا خط معيني را دنبال مي‌كند، همچنان كه افسانه نجم آبادي چنين مي‌كند و مي‌توان ميان اين تفاسير تفاوت‌ها را بازجست.

من هم در بازخواني‌ام قصد داشتم بگويم وضعيت اكنون ما نسبتي با نحوه خوانش مشروطه و تاريخ معاصر دارد. در اين خوانش امكاني پديد مي‌آيد كه تمام تاريخ ١٥٠ سال گذشته را به دعواي ميان نخبگان اصلاح‌طلب و انقلابي از يكسو و نخبگان محافظه‌كار و استبدادي از سوي ديگر فروبكاهيم. آنچه در اين ميان مغفول واقع مي‌ماند، جماعتي است كه در پايين قرار گرفته است. يعني يا به ابژه بازنمايي من بدل مي‌شوند كه يا دوست‌شان دارم و به صورت رمانتيك بازنمايي‌شان مي‌كنم يا از آنها بدم مي‌آيد و خلقيات‌شان را مي‌نويسم.

به يك معنا خود آنها هرگز امكان سخن گفتن نمي‌يابند. گرايشي در ٣٠–٢٠ سال گذشته در تاريخ‌نگاري مشروطه رخ داده است كه كمتر در آكادمي ما رخ داده و موارد معدود نيز به صورت پايان‌نامه‌هاست و عمدتا توسط ايرانياني صورت گرفته كه يك تاريخ اجتماعي از تاريخ معاصر بنويسند. در گرايشي كه در بعضي از پژوهش‌ها بازتاب مي‌يابد، تلاشي براي نگارش تاريخ اجتماعي رخ مي‌دهد. اين تاريخ اجتماعي وجهي سلبي دارد و بلافاصله با تاريخ‌نگاري نخبه‌گرايي كه در صحبتم اشاره كردم، مرزبندي مي‌كند. يعني ابژه پژوهش و جامعه ايراني ٢٠٠–١٥٠ سال گذشته را از زير بار تفسيرهاي نخبه‌گرايانه (خواه محافظه‌كار، خواه انقلابي يا اصلاح‌طلب) بيرون بكشد. در اين فرآيند درمي‌يابيم كه چطور در صورت‌بندي‌هاي نخبه‌گرايانه مردمي در سلسله مراتبي ساخته مي‌شوند كه الگوي آرماني‌اش مرد فارس شيعه است. در اين سلسله مراتب تلاش مي‌شود نزديكي يا دوري به مشروطه‌خواهان ارزيابي شود. هر چه دورتر باشند بيشتر به ابژه ديسيپلينه كردن و تربيت اصلاح‌طلبانه نزديك مي‌شوند.

البته اين آثار نيز تفسير هستند. در اينها نشان داده مي‌شود كه چگونه مردمان در ديسكورس يا تاريخ‌نگاري‌هاي مشروطه‌اي ساخته مي‌شوند و از اين رهگذر امكان نگارش نوعي تاريخ آلترناتيو پديد مي‌آيد كه در نوشتن اين تاريخ آلترناتيو نخبگان جايگاهي كه خودشان براي خودشان متصور هستند را نمي‌يابند. زيرا ممكن است مثلا تاريخ جاده‌ها در قرن نوزدهم اهميت بيشتري پيدا كند. وقتي چنين بنگريم فضاهايي گشوده مي‌شود كه از زير سيطره نگاه نخبه‌گرايي كه تاريخ معاصر را اين گونه مي‌خواند كه گويي سنگي به سر عده‌اي خورد و گروهي آگاه شدند كه ما عقب‌‌مانده هستيم و تلاش كردند ما را از عقب‌ماندگي برهانند، رهايي مي‌يابد و عرصه‌اي گشوده مي‌شود كه هنوز يك كلمه جدي راجع به آن نگفته‌ايم. اگر چنين شود قطعا قضاوت ما راجع به ١٥٠ سال گذشته به طور راديكالي تغيير خواهد كرد و شايد آن تفسير پيشين را به كلي كنار بگذاريم. در چنين شرايطي شايد بتوانيم راجع به ديسكورس جمهوري به شكل ديگري بحث كنيم. يعني يك بار جمهور را از پايين بحث كنيم، نه آن گونه كه نخبگان به صورت رمانتيك يا بدبينانه آن را تعريف كردند.

تاريخ‌نگاري ناگزير امري گزينشي (selective) و گفتماني (discoursive) است و وقتي قرار است راجع به مشروطه حرف بزنيم، مباحثي از اين دست شايد امكان پذير نباشد. اما اينكه فرودستان سخن گفتند يا خير، به هر حال كسروي تاريخ مشروطه نوشته و سعي كرده در كارش صداي فرودستان باشد. اما كسروي يك روشنفكر است. فرودستان (subaltern) چون روشنفكر نيست، هيچگاه خودش با زبانش سخن نمي‌گويد بلكه با عمل و تجربه زيسته‌اش سخن مي‌گويد. وقتي روشنفكري از تاريخ مشروطه حرف مي‌زند و مثلا پارادوكس‌هاي پروژه مشروطه را كه به تجربيات نويي منجر مي‌شود  بررسي مي‌كند، به نوعي صداي فرودستان را بازتاب مي‌دهد. به عبارت ديگر روشنفكر نخبه ناگزير به نحوي وكيل تسخير فرودستان مي‌شود.

اين كه ما واقعا در وضعيت مشروطه هستيم يا پسامشروطه بحث ديگري است. من در سطح سياسي با بحث آقاي دكتر توفيق موافق هستم. اما بحثم اين است كه آيا امكان منطقي برون‌رفت از اين وضعيت در چارچوب ديسكورسيو مشروطه هست يا خير؟ اين پرسش مهمي است. امروز كساني هستند كه مشروطيت را انحراف در تاريخ ايران و آن را‌ آش پخته در سفارت انگليس مي‌خوانند يا يك جريان انحرافي غربزده. مي‌گويند مردم عدالتخانه مي‌خواستند و بعد عده‌اي آن را منحرف كردند. امروز هم كساني نه فقط با جمهوريت بلكه با مشروطيت مخالفند. بحث من نسبت ما با مشروطيت است. آيا مي‌خواهيم مشروطيت را در زمانه خودمان تكرار كنيم يا تكامل بخشيم. مشروطيت براي آغاز قرن بيستم ايران قطعا دستاوردهايي داشت، اما قطعا آن دستاوردها براي جامعه امروز ايران عقب‌تر است. بحث من اين است كه در امروز ايران ساختار جامعه از ساختار قدرت جلوتر است و در نتيجه حل پارادوكس در چارچوب مشروطه‌خواهي پيشاپيش به لحاظ منطقي شكست خورده است.

اين كه مي‌گويم جامعه ايران امكان گذر از گفتمان مشروطيت و حركت به سمت جمهوريت را دارد، تجربه است. نگاه من به تاريخ جبرگرايانه صلب و سخت و تقديرگرايانه نيست. تاريخ عرصه امكان است و اين مردم هستند كه تاريخ شان را مي‌سازند. مشروطيت ما بدون پيوست با تاريخ نبوده است. بحث پيوست و تحول است. بنابراين معتقدم جامعه ايران تجربه خاص مدرنيته خودش را در قرن بيستم داشته و امروز جامعه ما سنتي نيست، بلكه مدرنيته‌اي با اتكا به سنت را تجربه كرده است. بحث اين است كه بحث پروژه انحراف مشروطه را كه جريان‌هاي بنيادگرا مطرح مي‌كنند، مساله جامعه ايران نيست. آنچه مساله ما است و امروز به يك دستورالعمل سياسي بدل شده اين است كه آيا بن بست‌ها و بحران‌هاي امروز جامعه را مي‌توان ذيل پارادايم مشروطيت حل كرد يا خير؟ پاسخ من منفي است. اما امكان خروج دارد و اين به دليل تجربه زيسته مردم ايران بين سال‌هاي ١٣٥٦ تا ١٣٦٠ است. من سخت قايل به نقش عامليت انساني در چارچوب شرايط داده شده هستم و معتقدم جامعه امروز ما محكوم نيست كه در سيكل معيوب داده شده دور بزند. به نظر من تجربه چند دهه اخير نشان مي‌دهد كه برآيندش بن بست است و اينجاست كه اگر قرار است بحران‌ها حل شود، بايد تجربه مذكور را زنده كنيم و گفتمان جمهوريخواهي را بسط دهيم، زيرا معدل جامعه ما از معدل ساختار سياسي جلوتر است.

ابراهیم توفیق:

يعني در سطح اجتماعي در موقعيت پسامشروطيت قرار داريم، اما از حيث ساختاري در وضعيت پيشامشروطيت قرار داريم. زيرا موقعيت مشروطيت در آغاز قرن بيستم نهاد سنتي را بر اساس آن سنت قديمي حداكثر به يك همكار بدل مي‌كرد، اما امروز با شرايط بسيار متفاوتي مواجه هستيم. در نتيجه مي‌توان گفت ما در وضعيت ابسولوتيسم مدرن قرار داريم. اين با ابسولوتيسم پيشامشروطه كه واقعا مطلقه هم نبود، متفاوت است. بنابراين ما با يك موقعيت تناقضي روبه‌رو هستيم كه به نظر مي‌رسد تنها راه برون‌رفت از آن اين است كه در هر دو سطح ساختاري و اجتماعي وارد موقعيت پسامشروطه عصر جمهوريت شويم.

…

حرف من اين است كه اگر به شيوه‌اي كه دكتر آقاجري روايت كرد، تاريخ ايران از مشروطه تا به امروز را روايت كنيم، فقط به نتيجه‌اي كه ايشان رسيد، نمي‌رسيم. بلكه مي‌توانيم به اين نتيجه برسيم كه شما اشتباه مي‌كنيد، هنوز به جايي نرسيده‌ايم كه سزاوار مشروطه باشيم. نمونه برجسته نظري اين ديدگاه نظريه كاتوزيان است. اين نظريه دايما به ما مي‌گويد كه يك استبداد صلب تاريخي وجود دارد كه قدمت دارد، جامعه رعيت‌وار و توده‌واري داريم كه در بهترين حالت عليه مستبد و نه استبداد شورش مي‌كند و در نتيجه چنين شورش‌هايي نمي‌توانند تغيير ساختاري ايجاد كنند و منجر به مشروطه يا جمهوري شوند. پيامد اين شورش غوغاييان يك استبداد ديگر است.

…

اما وقتي به دهه ١٣٤٠ مي‌رسيم، شيفت ديسكورسيو جدي‌اي رخ مي‌دهد. اگر از اسم دهه قبل را دوره گذارانديشي بناميم، از دهه ١٣٤٠ به بعد وارد فازي مي‌شويم كه گذار به يك ايدئولوژي صلب خيلي قدر قدرت مي‌شود. سنت و تجددي مي‌سازد و ميان اينها گسلي ايجاد مي‌كند كه هيچ امكان تبادل و رفت و آمدي ميان آنها وجود ندارد. مابه‌ازاي سياسي آنها تقابل ميان اصلاح‌طلبي و انقلابي‌گري تجددخواه و آينده‌نگر و تمام‌خواهي سنت‌گرا و استبدادي است. اينها دو مقوله تعيين‌كننده مي‌شوند و مفاهيم استبداد و عقب‌ماندگي تغيير مي‌كنند. سوال اساسي ما اين مي‌شود كه اگر در دوره قبل به دنبال اين بوديم كه چطور مي‌شود عقب‌ماندگي و استبداد را كه عارضي هستند رفع كرد، از دهه ١٣٤٠ بحث بنيادي تبيين علت عقب‌ماندگي مي‌شود، يعني عقب‌ماندگي به عنوان يك داده ذاتي ارزيابي مي‌شود و براي استبداد يك تاريخ عجيب و غريب و طولاني‌مدت ساخته مي‌شود و كار ما تبيين كردن آن مي‌شود. اين به نظر من يك وضعيت متفاوتي است و ديسكورسي را پديد مي‌آورد كه طيف‌هاي متنوعي دارد و از يك ناسيوناليسم و اصلاح‌طلبي پوپوليستي به يك اصلاح‌طلبي بسيار محافظه‌كار تغيير مي‌كند، اصلاح‌طلبي محافظه‌كاري كه تا حد دفاع از آنچه سنت يا استبداد يا سلطنت پيش مي‌رود. اين به نظر من وضعيتي است كه امروز در آن قرار داريم.