تاکتیک پاره پاره کردن حزب توده ایران در خدمت ثبات سلطه ی ارتجاع!
اسلوب و مضمون تاکتیک ضد توده ای!

مقاله ۴۴/۹۸

۱۱ اسفند ۱۳۹۸، ۱ مارس ۲۰۲۰

  توده‌ای ها دریافته‌اند که نباید قتل عام رهبران و دانشمندان توده‌ای را در سال ۶۷ تنها به معنای انتقام شخصی قاتلان از آن‌ها ارزیابی کنند. باید در کنار نشان دادن این انتقام گیری شخصی عناصر ارتجاعی، به هدف دورنمایی آن‌ها نیز اندیشید که با اجرای این جنایت تاریخی دنبال می شود. جنایت تاریخی ای که یاد جنایت علیه جنبش مزدکی را در گذشته زنده می کند. این جنایت تنها به سود ارتجاع و عاملان داخلی آن نیست، بلکه ارتجاع جهانی نیز خواستار آن بود و هست.

اتاق‌های فکر ارتجاع داخلی و خارجی به درستی ارزیابی مشخصی از هستی حزب توده ایران دارا هستند و آن را دشمن اصلی خود در نبرد طبقاتی در ایران و جهان می شناسد. لذا این جنایت تاریخی مضمونی بیش از تنها انتقام گیری دارد.

هنگامی که این پرسش مطرح شود که هدف دورنمایی ارتجاع داخلی و خارجی از قتل عام توده‌ای ها چه می‌تواند باشد، وضعی در برابر بینایی اندیشه ی توده‌ای ها قرار می‌گیرد که برشمردن آن دیگر کار مشکلی نیست! شناخت هدف ارتجاع داخلی و خارجی که با قتل عام توده‌ای ها عملی شد، هدف حذف حزب توده ایران را از صحنه نبرد طبقاتی در ایران دنبال کرد و اکنون نیز می کند.

ولی آن‌ها بخوبی می‌دانند که این هدف غیرقابل دستیابی است. این هدف غیرقابل دستیابی است که بتواند تکانه ی اصلی انقلابی را از جامعه ی ایرانی و نبردطبقاتی جاری در آن نابود کنند و سپس با آرامش سر بر بالش بگذارند.

حزب توده ایران پدیده‌ای تاریخی در کلیت هستی جامعه ی ایرانی است. پایه گذاری آن که با تمرین‌هایی در گذشته همراه بود، پاسخی است به ضرورتی تاریخی برای رشد ترقی خواهانه جامعه ی ایران؛ پاسخی است به دفاع از منافع طبقه ی کارگر ایران، که همزمان پاسخی است برای حفظ منافع توده های مردم و حق حاکمیت ملی میهن باستانی و سرزمین خلق های ساکن آن.

این نیاز تاریخی جامعه ایرانی و تنها سازمان متعهد برای پاسخ به آن را نمی‌توان از هستی اجتماعی ایران حذف نمود.

از این رو برنامه ی ارتجاع داخلی و خارجی می بایستی ظریف‌تر و پیچیده‌تر باشد اگر قرار است با موفقیت نسبی روبرو گردد. برای دستیابی به این برنامه پیچیده‌تر به منظور دستیابی به هدف خود در طول زمان، تنها یک امکان وجود دارد.

این امکان عبارت است پاره پاره کردن حزب توده ایران و به راه افتادن گروه‌هایی است که با نام حزب توده ایران و با استفاده از شخصیت و اتوریته ی تاریخ مبارزات آن، سیاستی را توصیه و به زحمتکشان تجویز کنند که برای ارتجاع داخلی و خارجی هیچ خطری دارا نیست.

٬٬راه توده٬٬ی دزدیده شده، عدالت، ۱۰ مهر نوزادان ناخلف چنین برنامه‌ای هستند که وظیفه ی آن‌ها ایجاد تشتت، ناروشنی، تضادهای مصنوعی و و و در جنبش توده‌ای است به منظور پاره پاره کردن حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران! این گروه‌ها نمی‌توانند هیچ علت دیگری برای ضرورت وجود و به اصطلاح مبارزه ی خود ارایه کنند و نکرده اند!

آن‌ها به شهادت شرکت نکردن در گفت و شنفت های سازنده، ضرورت وجود خود را به عنوان ابزار پاره پاره کردن حزب توده ایران به اثبات رسانده و می رسانند. آن‌ها در یافتن راه حل برای تضادهای در برابر جنبش توده‌ای به بهانه «ملاحظات»ی که آن‌ها را تعریف نمی کنند، شرکت نمی کنند! «ملاحظاتی» که جز بندهای وابستگی آن‌ها به لایه‌های طبقات حاکم نمی‌تواند باشد، جز دنباله روی کورکورانه از منافع طبقات حاکم نمی‌تواند باشد!

پیش از ادامه مطلب یک نکته را برجسته سازم که نظر من این نیست که جریان های انحرافی ذکر شده را باید به عنوان سازمان های ساخته ی دست دشمن طبقاتی ارزیابی نمود.  بهیچ وجه. بررسی این نکته باید به طور مشخص و با توجه به همه ی جوانب آن عملی گردد. بدون تردید بسیاری از رفقای صادق در این گروه‌ها که من با برخی از آن‌ها آشنایی دارم و یا اخیراً آشنایی یافته ام، در این جریان ها حضور دارند که باور دارند که کارکرد آن‌ها در خدمت مصالح عالیه ی حزب توده ایران قرار دارد! آن‌ها – صرفنظر از استثناهایی – با ازخودگذشتگی شخصی و با هزینه کردن امکانات فردی و با ایمان سیاستی هدف خود را ددنبال می‌کنند. هدفی که به طور عینی، سیاست مورد خواست ارتجاع داخلی و خارجی است برای پاره پاره بودن حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران!

مبارزه با این «عینیت» وظیفه ی سطور کنونی است و نه با ذهنیتی که برای تصحیح آن کوشش شده است و خواهد شد!

شکافتن بیش تر این سویه از موضوع، وظیفه ی این سطور نیست. تنها به این نکته اشاره شود که با وجود کوشش مستمر نگارنده، رفقای این گروه‌ها آماده به گفت و شنفی سازنده درباره ی سرشت کارکرد حزب توده ایران که در سیاست مستقل طبقاتی آن نهفته است و در برنامه حداقل کارگری آن تبلور می یابد، نیستند. آن‌ها پا به بحث نمی دهند! صلاح می‌دانند حتی ماسک قهرآلوده دختر یا پسر بچه مدرسه ای را به چهره خود بزنند، ولی صلاح نمی‌دانند در بحثی سازنده مواضع خود را توضیح دهند و برای آن استدلال مبتنی بر ایدئولوژی مارکسیست- لنینیستی ارایه کنند!

انطباق مواضع این گروه‌ها برای انتخابات مجلس

 خواننده بی تردید و به درستی برای آنچه که در بالا ذکر شد، خواستار استدلال است. خواستار آن است که ادعاهای سنگین طرح شده مستدل گردد و درستی آن‌ها به ثبوت رسانده شود. کوشش می‌شود در زیر، گوشه‌ای از پرسش های مطرح در ذهن خواننده را با بررسی دو مقاله ی انتشار یافته در صفحه ی ۱۰ مهر در ارتباط با انتخابات اخیر مجلس نشان داده شده و مستدل گردد.

گرچه سرمقاله ی ۷۲۸ ٬٬راه توده٬٬ که در همین ارتباط نگاشته شده است، در ۱۰ مهر انتشار نیافته است، خواهیم دید که با مواضع اعلام شده با نظرات دو گروه دیگر هماهنگ است و انتشار آن همانجا بلامانع می بوده است.

انطباق اسلوب و مضمونِ نظرات و به اصطلاح استدلال های طرح شده در «سرمقاله»ی ٬٬راه توده٬٬ با مواضع دو مقاله ی دیگر، دلیل درستی ارزیابی برای قرار دادن سرمقاله  در کنار دومقاله ی دیگر است. نخست داده ها:

تارنگاشت ۱۰ مهر دو مقاله در ارتباط با انتخابات مجلس در ماه اسفند انتشار داده است. مقاله ی اول با عنوان تحریم انتخابات در شرایط کنونی به چه معناست؟ که نویسنده ی آن «تحریریه سایت ۱۰ مهر» عنوان شده است (۲۷ بهمن ۹۸). و مقاله ی دومی که سه روز بعد انتشاریافته است با عنوان به نامزدهای «پویش مجلسی عدالتخواه» رأی می دهیم.

بازانتشار این مقاله با اشاره به «برگرفته از تارنگاشت عدالت» مشخص شده است.

به سخنی دیگر، خواننده ی مقاله از عدالت در ۱۰ مهر، با یک «مقاله ی دریافتی» روبرو نیست که نظرات طرح شده در آن می‌تواند لزوماً و احیاناً مطابق با برداشت و ارزیابی رفقای هیئت تحریریه ۱۰ مهر در مساله ی انتخابات مجلس نباشد. بلکه  اشاره به «برگرفته از تارنگاشت عدالت»، باید به معنای  تأکید بر تأیید مواضع عدالت توسط رفقای ۱۰ مهر درک شود.

این ارزیابی مستدل است. زیرا برای نمونه رفقای ۱۰ مهر دو مقاله انتشار یافته از رفیق کسرا فروهی را در همین تارنگاشت با «مقاله دریافتی» مشخص کرده اند که چندین ماه پیش انتشار یافت. مقاله ی سوم این رفیق با وجود آن که به عنوان «مقاله دریافتی» مشخص نشده است، آن طور که رفقای ۱۰ مهر در نامه‌ای اطلاع داده‌اند، به معنای پذیرش و یا حتی تأیید نظرات رفیق کسرا فروهی نیست. این مقاله از سر سهل انگاری و فراموشکاری، بدون عنوان «مقاله دریافتی» انتشار یافته است.

اصرار این رفقا در نامه خود به نگارنده برای خاطرنشان ساختن جریان فراموشکاری شان برای ذکر عنوان «مقاله دریافتی» برای مقاله ی سوم رفیق کسرا فروهی از این رو پراهمیت است، زیرا برای نگارنده این توهم ایجاد شده است که مضمون مقاله ی سوم رفیق کسرا فروهی مورد تأیید هیئت تحریریه ۱۰ مهر قرار دارد.

این رفقا در نامه‌ای با صراحت این برداشت را مردود اعلام نمودند و با اشاره به مساله ی فراموشکاری، ٬٬بی گناهی٬٬ خود را که به معنای نفی پذیرش مواضع طرح شده در مقاله ی رفیق کسرا فروهی نیز است، مورد تأکید قرار دادند.

مقاله ی رفیق فروهی با عنوان نگاهی به یادداشت «بحران فزایندهٔ اقتصادی و تهدیدهای راهبردی بر ضد مصالح ملی»،  در توده‌ای ها بازتاب یافت و مورد بررسی قرار گرفت.

بدین ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که هیئت تحریریه ی ۱۰ مهر با تمام استدلال و ذهنیت حاکم بر مقاله ی انتشار یافته در عدالت موافقت دارد. رفقای تحریریه ۱۰ مهر در مقاله ی خود علیه «تحریم  انتخابات» استدلال می‌کنند. آن ها مانند ٬٬راه توده ٬٬ی دزده شده که با «به کار گرفتن و تبلیغ “تحریم” مخالفیم» (سرمقاله ۷۲۸، اول اسفند ۹۸)، تحریم را نادرست ارزیابی می کنند.

 هر سه جریان بر سر نادرست بودن «تحریم» انتخابات هم رأی هستند. به سخنی دیگر هر سه جریان انحرافی با استدلال های متفاوت کوشش می‌کنند تحکیم ثبات شرایط حاکم بر ایران را تأمین کنند!

 این هدف مشترک همه ی جریان های انحرافی است که خود را توده‌ای می پندارند و می نامند. آن‌ها به طور عینی درخدمت حفظ شرایط حاکم کنونی می کوشند. علت ضرورت وجود آن‌ها، این هدف مشترک است.

این جریان های انحرافی با استدلال های متفاوتی که تک به تک، سویه های معقول و قابل پذیرشی نیز دارا هستند، کوشش انقلابی حزب توده ایران را هدف قرار می‌دهند به عنوان حزب طبقه ی کارگر ایران برای تغییر شرایط حاکم برزمد!

 تفاوت موضع و کارکرد انقلابی یک حزب کارگری از احزاب بورژوازی این نکته است که آن‌ها ضمن مبارزه ی پیگیر برای هدف‌ها دمکراتیک و بهبود شرایط حاکم به سود زحمتکشان و طبقه ی کارگر، انتقاد روشنگرانه و افشاگرانه ی خود را علیه کلیت نظام به طور مداوم عملی می‌سازند به منظور گذار از شیوه ی تولید حاکم. سرشت ترقی خواهانه ی فعالیت حزب توده ایران در مبارزه آن علیه کلیت نظام تجلی می‌یابد که تفاوت آن را با دیگر نیروها در طیف چپ تشکیل می دهد!

تهی ساختن سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران، که با حفظ ظاهر حزب تهی شده از مضمون انقلابی، عملی می گردد، محتوای کوشش سه جریان انحرافی را در جهت اجرای برنامه‌های ارتجاع داخلی و خارجی تشکیل می‌دهد.

به سخنی دیگر، برنامه ی دراز مدت ارتجاع داخلی و خارجی علیه هستی انقلابی حزب توده ایران، حفظ ظاهر و واژه‌های شناخته شده ی توده‌ای است که هسته ی انقلابی به منظور تغییر شرایط از آن خارج شده است.

قتل عام رهبران و دانشمندان توده‌ای در سال ۶۷، این هدف عمده و دورنمایی را در کنار انتقام گیری از شریف ترین و مبارزترین شخصیت‌های تاریخ معاصر میهن ما دنبال می کند!

شناخت این نکته اساسی برای مبارزه ی ایدئولوژیک و شناخت شناسی اندیشه و کارکرد این جریان ها از ضرورت مبرم و تام برخوردار است. مقاله ها را از این منظر مورد بررسی قرار دهیم.

اسلوب کارکرد

برای شناخت دقیق هدف سه جریان انحرافی، نخست اسلوب به کارگرفته شده توسط آن‌ها را از دیدگاه مارکسیست- لنینیستی مورد توجه قرار دهیم. به این منظور اسلوب کارکرد آن‌ها را با محک اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی شفاف سازیم.

می‌دانیم که «حقیقت»، «کلیت» است! به سخنی دیگر، تعیین هدف استراتژیک و تاکتیکی توسط حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، با توجه به کلیت هستی جامعه ی ایرانی در شرایط تاریخی کنونی اتخاذ می شود؛ باید بشود.

جریان های سه گانه می‌خواهند درباره ی «تحریم انتخابات» موضعگیری کنند. خواهیم دید که استدلال آن‌ها ولی تنها جزءهایی را از واقعیت هستی جامعه ی ایران در برمی گیرد. آن‌ها با بررسی جزء برای کلیت واقعیت به نتیجه‌گیری می نشیند!

۱۰ مهر، خطرات خارجی را موضوع استدلال خود می کند. هدف «تغییر رژیم در ایران» را که گویا امپریالیسم دنبال می کند، محور استدلال خود می سازد. ٬٬راه توده٬٬ با تردستی ژورنالیستی، هشدارهای خود را به حاکمان، به عنوان استدلال در دفاع از «حق انتخاب» مطرح می‌سازد که «یکی از دستاوردهای مهم انقلاب ۵۷» است و از آن به نتیجه گیری برای با «تبلیغ ٬٬تحریم٬٬ مخالفیم» می پردازد.

گرچه استدلال عدالت از همه نحیف تر است، ولی لااقل شفاف است و صراحت دارد. او استدلال می‌کند که ٬٬نوری در پایان  تونل دیده می شود!٬٬ استدلال عدالت که احساس دل سوزی را نزد خواننده برای وضع این رفقا ایجاد می کند، چنین است: «٬٬حداد عارف٬٬ به ویژه هنگام حضور در مجلس می‌تواند در شرایط کنونی راهگشا [تکیه از ف ع] باشد. .. ما .. به نامزدهای ٬٬پویش مجلس عدالتخواه٬٬ رأی می دهیم»!

هر سه جریان درباره ی برخورد حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران به مساله انتخابات مجلس که با توجه به کلیت هستی جامعه ی ایرانی انجام شده است، تنها با استدلال در سویه و جزءها از کلیت وضع در ایران پاسخ می دهند.

این شیوه ی ضد دیالکتیکی که شیوه ی مرسوم نزد نظریه پردازان بورژوازی و خادمان آن است، بدون ٬٬منطق٬٬ نیست. از منطقی نیز برخوردار است که باید شناخت.

می‌دانیم که خطر تجاوز امپریالیستی به منظور «رژیم چنج» واقعیتی انکارناپذیر از سیاست تجاوزگرانه و جنگ طلبانه امپریالیسم را تشکیل می دهد. هنگامی که این سویه و جزء به مساله بررسی و افشاگری علیه امپریالیسم تبدیل شود، البته از منطق نیز برخوردار است. ولی از آنجا که هنگام بررسی این شیوه، بررسیِ لحظه‌های بسیار دیگر در ارتباط با خطر تجاوز امپریالیسم مسکوت گذاشته می شود، چاره‌ای نیز وجود ندارد جز آن که جایگاه سویه ی مورد نظر در ارزیابی از کلیت هستی جامعه ی ایرانی مطلق گردد.

خطر را پررنگ و قطعی در لحظه تاریخی بنمایاند. لحظه‌های ناتوانی امپریالیسم برای تحقق بخشیدن به برنامه خود را در سوریه، بی ثباتی ایجاد شده در لیبی، عراق، افغانستان و امثال آن را در بررسی خود مورد توجه قرار ندهد. به آسانی از کنار این لحظه‌ها و امثال آن با سکوت بگذرد.

در آن لحظه که اندیشه ی پزوهشگر به بررسی یک جزء از کلیت می پردازد، آن جزء خاص را به مثابه کلیتی در زیر مجموع کلیت بالاتر مورد توجه قرار می دهد. از این رو نمی‌توان هنگام بررسی جزء خطر خارجی، آن را در کلیت مبارزه ی طبقاتی در صحنه ی جهانی قرار نداد و از کنار جزءهای دیگر در این کلیت با سکوت گذشت و سروته قضیه را به سود برداشت خود هم آورد. زنده یاد احسان طبری در یاداشت های فلسفی و اجتماعی درباره ی واحد، سیستم، تشکل و در جاهای دیگر این نکته ی پراهمیت را می شکافد و می آموزاند (جلد یک ص ۲۶ به بعد).

نحیفی شیوه ی مطلق سازی در به اصطلاح استدلال عدالت با توهمِ دیدن نور مشعشع از «حداد عارف» در پایان تونل دیکتاتوری آنچنان چشمگیر است که نیازی به توضیح اضافی نیست. ولی دلسوزی و احساس رأفت درباره ی نحیفی و کودکانه بودن این به اصطلاح استدلال که به خواننده دست می دهد، نباید این واقعیت را بپوشاند که این رفقا واقعاً به استحاله رژیم ولایی امید بسته اند و به آن باور دارند! امید تا دیروز به احمدی نژاد بود و اکنون به حداد عارف!

«سرمقاله ی» ٬٬راه توده٬٬ بی تردید کارشناسانه ترین جزءگرایی را در به اصطلاح استدلال برای مطلق سازی یک سویه از واقعیت در هستی جامعه ی ایرانی نشان می دهد. «سرمقاله» صاف و سیخکی و شفاف مانند عدالت به هدف نمی زند. برای ایجاد توهم و سردرگمی نزد خواننده، به منظور ایجاد آگاهی کاذب نزد خواننده، ترفند ابهام سازی را به کار می گیرد.

در دو پاراگراف نسبتاً طولانی دلایلی را برمی شمرد برای نشان دادن این امر که «مردم به کدام دلایل پای صندوق های رأی نمی روند» که عنوان سرمقاله نیز است.

در دو پاراگراف به منظور ابهام سازی، «سرمقاله»ی کارشناسانه ی ژورنالیستی گرچه همه ی سیاست ارتجاع حاکم را مورد خطاب و عتاب قرار می دهد، به بررسی علت علّـی- ژنتیکی ضرورت و یا غیرضروری بودن «تحریم» نمی پردازد. مخاطب سخن او مردم و مبارزات آن‌ها نیست. مخاطب حاکمیت است. «خطاب و عتاب» به حاکمیت با هدف هشدار دادن به آن انجام می شود، همان‌طور که همه ی «حامیان نظام» نیز انجام می دهند. با استدلال های اخلاقی و مذهبی و یا «سکولار»!

«سرمقاله» از اعتراض های عمومی و کارگری تا وضع زندانیان سیاسی، گرانی، فقر، تبعیض اجتماعی، وضع کولبران و قوه قضایه و بیش از این‌ها سخن می راند. ولی از چشم ذهن خواننده مخفی نمی‌ماند که در این تردستی ها، استدلالی درباره ی درستی و یا نادرستی «تحریم» مطرح نمی شود. این هشدارها اصلاً در استدلال درباره ی موضوع مورد بررسی در «سرمقاله» نقشی ندارند و نقشی ایفا نمی سازند. ردیف کردن فهرست نابسامانی ها، آن طور که علی خدایی می گفت، «اجیل کنار خورش» هستند!

پر حرفی میان تهی ای هستند که مساله «حق انتخاب و مشارکت» مردم را به ابزار دفاع از بازی شناخته شده ی انتخابات رژیم ولایی بدل می‌سازند تا بتوان گفته شود: «ما .. با بکار گرفتن و تبلیغ ٬٬تحریم٬٬ مخالفیم ..»!

«سرمقاله ی» ژورنالیستی با توانایی برای ابهام سازی، مانند گروه‌های دیگر کوشش ناموفق خود را برای ثبات شرایط حاکم با مطلق سازی یک سویه از واقعیت به اصطلاح مستدل می سازد.

نادرست اعلام کردن مخالفت با «تحریم» که موضع و مضمون اسلوب ضد دیالکتیکی به کار گرفته شده توسط سرمقاله ی کذایی است، بدون آن که کلمه‌ای درباره ی علت علّـی- ژنتیکی ضرورت تحریم در شرایط کنونی بیان کرده باشد، «تحریم» را محکوم می کند!

نویسنده و یا نویسندگان «سرمقاله» ولی از بازی ژورنالیستی و ترفند خود خیلی هم راضی نیستند، زیرا خطر شناخته شدن ترفند و رسوایی را ممکن ارزیابی می کنند. از این رو در پایان «سرمقاله» سوپاپ اطمینانی را تعبیه می کنند، غافل از آنکه می‌تواند رسوایی بیش تر ببار آورد.

اشاره شد، «سرمقاله» گویا از «حق شرکت در انتخاباتِ .. بخشی از مردم» دفاع می کند! از این رو به صورت بسیار متمدنانه و با حفظ همه ی موازین بیان حقوقی، از خود «اجازه» برای «دعوت به ندادن رای» را سلب می کند. واقعیت اما آن است که روشنگری و افشاگری علیه حاکمان و کارکرد آن‌ها نیاز به «اجازه» ندارد. روشنگری و افشاگری وظیفه ی حزب توده ایران است. ٬٬رفقــا٬٬، منظورشان لابد «اجازه»ی دیگری است که می‌خواهند سرو ته آن را با نام «مردم» بهم بیاورند!

«سرمقاله» می‌کوشد این مانور حیله‌گرانه را برای ایجاد سوپاپ اطمینان، با به خدمت گرفتن یک اصل دیگر که ارتباطی با مساله انتخابات مجلس ندارد که موضوع سرمقاله است، تلطیف کرده و مجلس پسند سازد. از این رو پس از آنکه حکم اصلی مورد نظر خود را در ادامه سلب «اجازه» از خود مطرح می‌سازد و می نویسد: «به همین دلیل [اجازه نداشتن!] با به کار گرفتن و تبلیغ ٬٬تحریم٬٬ مخالفیم [سوپاپ از اینجا آغاز می شود!] و معتقدیم به جای تحریم باید در جهت آگاهی بازهم بیش تر و بیش تر مردم کوشش کرد و این کوشش منحصر به انتخابات نیست.»

اشاره شود که حزب توده ایران همیشه نسبت به وباورهای مردم، ازجمله برداشت‌های سیاسی و اجتماعی آن‌ها احترام می گذارد. حزب توده ایران «مردم» را منع نمی‌کند که در انتخابات شرکت کنند! حزب توده ایران استدلال خود را برای نشان دادن هدف حاکمان برای به راه انداختن بازی انتخابات توصیح می‌دهد و می کوش درستی برداشت خود را تفهیم کند.

به سخنی دیگر، ٬٬راه توده٬٬ می‌کوشد در سوپاپ اطمینان خود نبود استدلال مارکسیستی- توده‌ای را برای شرکت در انتخابات با اصل عامی که وظیفه ی حزب توده ایران است، تاق بزند. «در جهت آگاهی مردم کوشش کردن» وظیفه ی عام حزب طبقه ی کارگر است، و نه استدلال برای درستی تصمیم خاص شرکت در انتخابات مجلس این دوره.

٬٬رفقـا٬٬ با تردستی، به خیال خود سوپاپ اطمینان را تعبیه شده می پندارند. آن‌ها ولی می خواهند با در برابر هم قرار دادن یک مورد «خاص»، یعنی انتخابات اسفند ۸۹، با وظیفه ی انتقال آگاهی به مردم، که اصل عامی را در وظایف توده‌ای ها تشکیل می دهد، سیب گندیده خود را به کمک هلوی پوست کنده به خورد توده‌ای ها و مردم بدهند!

ناگفته نماند که «آگاهی دادن به مردم» دارای دو وجه روشنگری- ترویج و افشاگری- تبلیغ است. در تمام «سرمقاله» حتی یک کلمه در افشاگری رژیم ولایی به چشم نمی خورد! لابد اگر وجود داشته باشد، رفقــا با سروصدا آن را مطرح خواهند نمود!

آیا ٬٬راه توده٬٬ در سرمقاله ی بعدی پیشنهاد های خود را برای مبارزه به منظور «انتقال آگاهی» به نزدیک به سی درصد از مردم که در انتخابات شرکت کردند مطرح خواهد نمود و درباره ی آن‌ها توضیح خواهد داد؟ باید تردید داشت!

به سخنی دیگر بررسی های سه گانه اصلاً به بررسی موضوع «تحریم» نمی پردازند.

آن را نه از دیدگاه سیستماتیک جایگاه آن در نبرد طبقاتی جاری در ایران مورد توجه قرار می دهند، و نه به بررسی مشخص ضرورت و یا غیرضروری بودن انتخابات مجلس در اسفند ماه امسال در شرایط مشخص ایران می پردازند!

به منظور جلوگیری از طول کلام بررسی اسلوب به کارگرفته شده را به پایان برسانیم. اسلوبی که از بررسی یک جزء و مطلق سازی آن تشکیل می‌شود که همان به کار گرفتن منطق صوری است. تنها اشاره شود که زنده یاد احسان طبری در نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (جلد یک، ص ۱۹ به بعد) تفاوت میان این اسلوب و اسلوب دیالکتیکی را می شمرد. استفاده از  منطق صوری که بهره بردن از آن در استدلال مجاز و ضروری است، همان‌طور که اشاره شد، به نظر آموزگار توده‌ای ها تنها آن زمان به سطح منطق دیالکتیکی فرامی روید که «قوانین سیستم عام را بر سیستم خاصی که مورد تحقیق اوست انطباق دهد»!

با توجه به این توضیح زنده یاد طبری، بررسی جزء یا خاص «انتخابات» در هستی جامعه ی ایرانی آنگاه به سطح بررسی دیالکتیکی فرامی روید که به این پرسش پاسخ داده شود که آیا شرایط حاکم بر ایران، اصلاً جایی برای آزادی انتخاب باقی می گذارد، گذاشته است، که بخواهیم با تفصیل و ترفندهای ژورنالیستی برای آن تبلیغ و از شرکت در انتخابات مجلس دفاع کنیم؟

این ٬٬رفقا٬٬ این پرسش را اصلاً مطرح نمی سازند و به طریق اولی بی جواب می گذارند. آن‌ها اسلوب منطق صوری را با هدف ابهام سازی درباره ی کلیت هستی جامعه ایران در مرحله تاریخی کنونی به خدمت می گیرند، به منظور تثبیت شرایط سلطه طبقات حاکم در ایران!

تنها اشاره شود که بررسی دیالکتیک جزء و کل، نسبی و مطلق و و و برای درک تئوریک- شناخت شناسی همه جانبه ی اسلوب دیالکتیکی در ارتباط با رابطه ی «خاص و عام» ضروری است که در درس‌هایی از کتاب تاریخ و دیالکتیک به آن پرداخته خواهد شد که بزودی در توده‌ای ها انتشار خواهد یافت.

۲- مضمون موضع انحرافی

مضمون کلی هر سه موضع گیری، همان‌طور که اشاره شد، از کوشش برای تحکیم شرایط شکننده سلطه ی حاکمیت طبقات حاکم تشکیل می شود. پوشاندن شکاف های ایجاد شده در ارکان رژیم هدف است. سپردن این وظیفه به جریان هایی با ظاهر توده‌ای و حتی با باور به داشتن موضع توده‌ای توسط برخی از آن ها، دقیقاً مضمون برنامه ارتجاع داخلی و خارجی را تشکیل می‌دهد برای حفظ پوسته ای توخالی از حزب توده ایران. این هدف را ارتجاع با پیاده کردن و آموزش اسلوب ضد دیالکتیکی به مورد اجرا می گذارد.

این وضع، پیامد قطع انتشار مجله ی دنیا، ارگان تئوریک و سیاسی حزب توده ایران است. پیامد آن است که حزب توده ایران کوششی برای حفظ ارثیه ی تئوریک- نظری و فلسفی- شناخت شناسی حزب توده ایران و انتقال آن به نسل جدید به عمل نیاورده است که نیاز آن هر روز بیش تر به چشم می خورد. پس از این سیر ضروری اندیشه بازگردیم به اصل مطلب:

در هیچ مورد به اصطلاح استدلال های طرح شده در ارتباط قرار ندارند با بررسی پدیده ی «تحریم» به مثابه استراتژی و هم تاکتیک! این امر نکته ی عمده‌ای است که باید به آن توجه نمود. همچنین باید برجسته ساخت که هیچ یک از سه جریان و مقاله های آن ها به جستوی علت علّـی- ژنتیکی به کار بردن و یا نبردن «تحریم» نمی پردازند.

با توجه به آنچه گفته شد، می‌توان مسئولیت توده‌ای ها و به ویژه حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را مورد تأیید و تأکید قرار داد که با موضع شفاف و قاطع خود، به اصطلاح «انتخابات» مجلس را تحریم نمود.

همزمان تردیدی نباید داشت که تا هنگامی که صلابت و ضرورت سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران در مبارزه ضد دیکتاتوری و در مبارزه برای گذار از شرایط سلطه ی حاکمیت طبقات حاکم و وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی با شفافیت و صراحت طرح و مستدل نگردد، مبارزه با جریان های انحرافی و همچنین به منظور جلب متحدان طبقه کارگر به مبارزه ی دمکراتیک و برای تغییرات بنیادین در جامعه، از استواری لازم برخوردار نخواهد شد.




مبارزه علیه نئولیبرالیسم، جایگزین مبارزه علیه سرمایه داری؟

مقاله ۴3/۹۸

8 اسفند ۱۳۹۸، ۲7 فوربه ۲۰۲۰

بحث کنونی در طیف چپ ایران درباره ی اقتصاد سیاسیِ مدل نئولیبرالیسم از این ویژگی خاص و شادی آور برخوردار است که تقریباً هیچ نظری دفاع از این مدل به شدت ضد مردمی و ضد انسانی را مطرح نمی‌سازد که پامال کننده ی حق حاکمیت ملی ایران نیز است. گرایش به توضیح ضرورت پایان دادن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال بر اغلب نوشتارها غالب است. بدین ترتیب می‌توان پذیرفت که دوره ی باور به این برنامه ی امپریالیستی برای تشدید استثمار و نابودی حق حاکمیت ملی کشورها نزد طیف چپ در سراسر جهان به پایان می رسد.

آنچه که ولی باید مورد توجه قرار داد، این نکته است که مبارزه علیه نئولیبرالیسم، مبارزه علیه پدیده‌هایی است که ریشه ی علّـی- ژنتیکی آن در کارکرد سرمایه داری در دوران افول نهفته است که در مدل نئولیبرال به کشورها و مردم آن تحمیل می شود. لذا نباید علت علّـی- ژنتیکی بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم را در ایران تنها مدل نئولیبرالیسم ارزیابی کرد که گویا می‌تواند با «تعدیل در تعدیل» و تنظیم برنامه برای اقتصاد ملی در نظام سرمایه داری بر طرف گردد.

در نوشتار کنونی کوشش می‌شود با نشان دادن علل ضرورت برقراری هژمونی نئولیبرال در شیوه ی تولید سرمایه داری در دوران گندیدگی آن، ضرورت گذار از سرمایه داری مستدل و توضیح داده شود. به ویژه برای ایران که پیامدهای این مدلِ به شدت ارتجاعی با نابسامانی های بسیاری برای زحمتکشان همراه است.

سودمند است در این ارتباط به مقاله ی نظرگیر اقتصاد نئولیبرالی در آینهٔ پژوهش های اقتصادی، (اخبارروز ۱۲ فوریه ۲۰۲۰) اشاره شود که رفیق مسعود امیدی آن را ترجمه کرده است. در این مقاله جوانب متفاوت اقتصاد سیاسی این مدل امپریالیستی مورد پژوهش قرار گرفته است. نتایج پژوهش همه جا علیه این مدل و کارکرد آن سخن می‌گویند. مقاله در توده‌ای ها بازانتشار یافت.

بررسی راه کارهای مشخص برای ایران وظیفه ی اصلی نوشتار کنونی است. کوشش می‌شود با نشان دادن علت علّـی بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران (که مشابه است با همین علت ژنتیکی در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری)، ضرورت مبارزه برای گذار از سرمایه داری قابل شناخت گردد. قابل شناخت گردد که «مبارزه علیه نئولیبرالیسم» تنها، مبارزه‌ای است علیه پیامدهای شیوه ی تولید سرمایه داری، و نه مبارزه علیه سرمایه داری.

گرایش منفی سود

در کتاب اقتصاد سیاسی، زنده یاد ف. م. جوانشیر قانون گرایش نرخ سود به سوی کاهش را توضیح می‌دهد. جوانشیر آن را ناشی از تغییر «ترکیب الی (ارگانیک) سرمایه» می‌داند که بازتاب نظرات مارکس در ٬٬کاپیتال٬٬ است. جوانشیر می نویسد «هرچه ترکیب الی (ارگانیک) سرمایه بالاتر رود، نرخ اضافه ارزش و نرخ سود پایین می آید.»

در سرمایه داری دوران فروپاشی ما با تشدید چنین روندی روبرو هستیم. با رشد تکنولوژی که ویژگی جبری حاکم بر شیوه ی تولید سرمایه داری است و تخطی از آن با جریمه ی ورشکستگی و نابودی هر سرمایه دار همراه است، سهم آن بخش از سرمایه که در تولید ارزش اضافه نقشی ندارد افزوده می شود. «ارزش اضافه»، آن طور که مارکس نشان می دهد، تنها با تصاحب آن بخش از تولید نیروی کار ایجاد می‌شود که سرمایه دار برای آن پولی نمی پردازد. 

تغییر «ترکیب الی (ارگانیک) سرمایه» را می توان برای نمونه در «برپایی کارخانه ی جنرال موتورز در اوهیو (ایالات متحده آمریکا) در سال ۱۹۶۶ که در آن تاریخ پیش رفته ترین تکنولوژی اتوماتیکی را دارا است، ملاحظه کرد. برای برپایی کارخانه جدید در آن تاریخ تنها به ۱۰۰ میلیون دلار نیاز بود. در سال ۲۰۰۲ همین شرکت برای مدرنیزه کردن همین کارخانه می بایستی ۵۰۰ میلیون دلار صرف کند که همزمان با تقلیل کارگران از ۷ هزار به ۲۵۰۰ نفر همراه شد.» (به نقل از کتاب  طبقه- بحران، ۲۰۱۹، شرکت ناتیلیوس هامبورگ، ص ۷۵). اکنون شرکت های خودروسازی آلمان از قبیل مرسدس و ب ام و و فولکس واگن برای ایجاد شرایط تولید خودروهای برقی به هزاران میلیارد دلار سرمایه‌گذاری نیاز دارند.

به گفته ی مارکس، گرایش منفی سود سرمایه «ناشی از گویا نزول بازده کار نیست، بلکه ناشی از رشد بازده کار است»!

روند گرایش منفی سود سرمایه تکانه ی تغییرات تکنولوژیکی و مدرنیزاسیون در شیوه ی تولید سرمایه داری است. ایجاد شدن مدل نئولیبرالیسم پیامد این علت علّـی- ژنتیکی در شیوه ی تولید سرمایه داری است. لذا مبارزه با نئولیبرالیسم تنها هنگامی به هدف دست می‌یابد که به معنای مبارزه با سرمایه داری درک شود و به مورد اجرا گذاشته شود.

می‌دانیم که بدنبال اجرای پیشنهادهای کینز در دهه های میانی تا ۷۰ قرن گذشته ی تاریخ اروپایی که در آن وظیفه ی راهبردی دولت های سرمایه داری برای برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری توصیه می‌شد و همراه بود با رشد نسبی و بدون بحران های عمیق اقتصادی در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری، که همچنین همزمان رشد نسبی دستمزد زحمتکشان و دستیابی آن‌ها به برخی حقوق اجتماعی به همراه داشت، این پنداشت جان گرفت که گویا سرمایه داری به ابزار رشد مداوم و بدون بحران دست یافته است. گویا می‌توان با ارتقای قدرت خرید، این روند تولید برای مصرف را تا ابد به پیش برد و به «سرمایه داری با سیمای مردمی» تحقق بخشید.

تصوراتی که اکنون نیز با برنامه مدرن شده ی کینزتوسط برخی از محافل پوزیتویست و نیروهایی در طیف چپ ایران (و فراتر از آن) دنبال می شود. این جریان ها می‌خواهند برداشت کینز را از این طریق مدرنیزه کنند که آن را با قوانین «بازار» ترکیب کنند. این برنامه ذهن گرا را کینز جدید می نامند.

 «آزاد سازی»

اولین ابزار در مدل نئولیبرال به منظور لااقل آهسته تر کردن گرایش نزولی درصد سود، شیوه ی «آزاد سازی» است که به معنای نابودی قوانین حامی زحمتکشان و حقوق قانونی آن هاست. سقوط سطح دستمزدها، ایجاد شدن پدیده ی «دستمزد عقب افتاده» ازجمله در ایران، تبدیل شدن ۹۷ درصد از فرصت های کاری به کار بدون قرارداد و یا موقتی در ایران ( بانو نسرین هزاره مقدم در ابطال دادنامه ۱۷۹ -اخبارروز ۲۲ فوریه ۲۰۲۰) و دیگر نابسامانی ها که در بخش تولید و خدمات در ایران و در کشورهای دیگر با تحمیل «ریاضت اقتصادی» به مورد اجرا گذاشته می شود، ناشی از اجرای شیوه ی آزادی سازی هستند. این حقوق پامال شده ی زحمتکشان اولین پیامد مدرنیزاسیونی است که به علت سقوط درصد سود سرمایه ضرورت یافته است.

برون سپاری تولید که در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری به ابزار تقلیل سطح دستمزد زحمتکشان تبدیل شده است، می‌تواند تنها از طریق ایجاد شدن پدیده «دستمزد عقب افتاده» در کشورهای پیرامونی مانند ایران به ثمر رسانده شود.

البته که «شیکاگو بُویز» در بحث‌های به اصطلاح اقتصادی در خدمت برقراری «هژمونی نئولیبرال» به مهره های مخربی بدل شدند برای جا افتادن اقتصاد سیاسی نئولیبرال، ولی بحث‌ها و تزهای آن‌ها علت علّـی پدیده نئولیبرالیسم نیست.

علت موفقیت آن‌ها در بحث‌ها و تبدیل شدن تز «بازار آزاد بی بندوبار» به نظریه اقتصادی حاکم، این واقعیت است که برنامه ی کینزی در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی، قادر به ممانعت از گرایش منفی سود سرمایه نیست که  احزاب سوسیال دمکرات امید و دل به آن بسته بودند و هنوز هم دلبسته ی آن هستند. همین حکم درباره ی برنامه‌های کینز جدید حاکم است که می پندارد با تنظیم یک برنامه برای سرمایه گذاری دولتی و رعایت قوانین «بازار» گرایش منفی روند سود سرمایه را مهار خواهد نمود.

خصوصی سازی

به روند خصوصی سازی بنگریم. ظهور پدیده ی خصوصی سازی که با نام تاچریسم ظبط شده است، پیامد کارکرد برنامه‌های «سرمایه داری با سیمای انسانی» یا همان «سرمایه داری خوب» در سال‌های پیش گفته در کشورهای سرمایه داری نیست که این روزها برخی ها آن را مطرح می‌کنند. تز «سرمایه داری خوب» که هر شب به خواب مدافعان آن می‌آید که خواستار برقراری سرمایه داریِ «تولید ارزش افزا» در ایران هستند، علت علّـی خصوصی سازی نیسست. مساله بغرنج تر است.

جا افتاد خصوصی سازی پیامد برنامه های اقتصاددانان کینزی در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی در کشورهای اروپایی نیست که گویا زیاده روی کرده‌اند و گویا می بایستی قوانین بازار آزاد را نیز مورد توجه قرار می دادند.

روند خصوصی سازی پیامد برنامه‌ریزی کینزی در کشورهای سرمایه داری پیشرفته بود که عمدتاً توسط احزاب سوسیال دمکرات به مورد اجرا گذاشته شد. برنامه‌ریزی کینزی از طریق دریافت اعتبار و قرض از بانک های خصوصی  توسط دولت ها در کشورهای سرمایه داری عملی شد. روندی که منجر به مقروض شدن روزافزون این کشورها گشت، همراه با ناتوانی دولت ها  برای بازپرداخت سود و اعتبارهای دریافت شده از بانک های خصوصی.

قروض  دولتی در ایالات متحده در سال ۱۹۴۸ از ۲۵۰ میلیارد دلار به ۹۰۰ میلیارد در سال ۱۹۸۰ و نهایتاً به ۹ بلیون دلار در سال ۲۰۰۷ رشد نمود (همانجا ص ۸۳). طبق گزارش انستیتوی مالی جهان در سال ۲۰۱۹ اکنون قروض دولتی در سطح جهان به رقم نجومی ۲۵۵ بلیون دلار بالغ شده است. رقمی بالغ بر ۳۲۰ درصد تولید ناخالص جهانی. این رقم ۷۰ بلیون بیش تر است از سال ۲۰۰۹ در سراسر جهان (بحران تثبیت شده، جهان جوان ۲۴ فوریه ۲۰۲۰).

تشدید نظامیگری امپریالیسم و دامن زدن به ایجاد جنگ در جهان، همان‌طور که جنگ جهانی دوم نیز واکنشی علیه بحران سال‌های سی قرن گذشته بود، پیامد بحران سرمایه داری در دوران کنونی افول و نه پیامد مدل نئولیبرال آن است.

به سخنی دیگر «به اصطلاح نئولیبرالیسم که چپ رفرمیست آن را امروز پیش از هر وقت عامل ایجاد شدن بحران روزافزون اعلام می کند، خودش واکنشی است نسبت به رکود اقتصادی سال‌های ۷۰ قرن گذشته» (کتاب پیش گفته ص ۸۱).

حجم قروض در کشورهای پیرامونی به هیچ وجه متفاوت نیست با حجم قرض ها در کشورهای متروپل و امپریالیستی. آمار نشان می‌دهد که سطح این قروض در کشورهای پیرامونی «به طور متوسط از ۳۵٪ در سال ۱۹۸۰ به سطح ۶۵٪ از تولید ملی در سال ۲۰۰۸ ارتقا نشان می دهد» (همانجا، ص ۸۳).

«بازارهای مالی»

پیامد غیرقابل پرداخت شدن قرض های دولتی، ایجاد شدن پدیده‌ای است که ریشه ی علّـی ایجاد شدن «بازارهای مالی» را تشکیل می دهد. بازارهایی که با انواع حیله‌ها و شرط بندی ها به ابزار ایجاد شدن حباب‌های پول سازی بدل شده است. مارکس آن را «سرمایه خیالی – فیکتیو-» می‌نامد که ارزش خیالی آن از سودی ناشی می شود که انتظار دریافت آن می رود. بر این پایه است که ارزش «اسمی» سرمایه خیالی «از ۵۰۰ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۶ به ۱۷ بلیون در سال ۱۹۹۹ و در سال ۲۰۰۷ به رقم نجومی ۵۰۰ بلیون دلار افزایش نشان می دهد» (همانجا ص ۸۵).

بحران مالی سال ۲۰۰۷-۲۰۰۸ در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری و امپریالیستی که هنوز نه تنها پایان نیافته است، بلکه تنها زمینه جدیدی برای برای انفجار حبابِ ایجاد شده آماده کرده است، پیامد کارکرد نئولیبرال سرمایه داری در زمینه مالی و سهام نیست، بلکه ناشی از شیوه ی تولید سرمایه داری است که با گرایش رشد منفی سود دست بگریبان است و هر لحظه می‌تواند با برپایی جنگ‌های جدید و یا با ترکیدن حباب‌های سرمایه خیالی، بار جنایتکارانه و ضد انسانی خود را بر دوش مردم کشورهای متروپل و پیرامونی بریزد. یکی از کارمندان صندوق بین‌المللی پول این جنایتکاری را «انفجار اتمی سیستم مالی» می نامد.

بازارهای مالی فرار به جلوست برای دستیابی به سود خیالی ای که دیگر در تولید واقعی و «ارزش افزا» قابل دستیابی نیست!

باید امیدوار بود که قابل شناخت شده باشد که بحران اقتصادی- اجتماعی- مدنی ووو در ایران پیامد بحران ساختاری مزمن در سرمایه داری است و در شیوه ی تولید آن نهفته است. طبقات حاکم سی سال است که دستورات سازمان های مالی امپریالیستی را برای اجرای اقتصاد سیاسی نئولیبرالیسم به سیاست رسمی اقتصادی دولت های خود بدل ساخته اند، زیرا سرمایه داری دوران افول برنامه ی دیگری برای دستیابی به سود برای سرمایه سوداگرانه خود ندارد!

از این رو مبارزه ی ضروری با برنامه نئولیبرال، باید الزاماً به معنای مبارزه علیه کلیت نظام سرمایه داری درک شود. سازماندهی این مبارزه وظیفه ی روز است که رفیق دنیز ایشچی نیز در مقاله اخیر خود در اخبارروز با عنوان پیش بسوی سوسیالیسم نشان می دهد (۴ اسفند ۸۹، ۲۱ فوریه ۲۰ که متأسفانه آنجا به ستون مقاله ها تبعید شده است. بازانتشار در توده‌ای ها).

 تفاوت کلی میان کشورهای متروپل و پیرامونی

ضروری به نظر می‌رسد که باید تنها بر وجود یک تفاوت کلی میان «مبارزه علیه نئولیبرالیسم» در کشورهای متروپل و پیرامونی مانند ایران توضیح داده شود. این مبارزات در دو گروه از کشور ها در شکل خود و هم در مضمون خود متفاوت و در ظاهر گاهی حتی متضاد هستند. شناخت این تضاد برای یافتن راه کارهای مشخص مبارزاتی در هر دو گروه از کشورها اجتناب‌ناپذیر است.

بررسی راه کارهای مشخص برای ایران وظیفه ی اصلی نوشتار کنونی است. کوشش شد با نشان دادن علت علّـی بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران (که مشابه است با همین علت ژنتیکی در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری)، ضرورت مبارزه برای گذار از سرمایه داری قابل شناخت گردد. قابل شناخت گردد که «مبارزه علیه نئولیبرالیسم» تنها، مبارزه‌ای است علیه پیامدهای شیوه ی تولید سرمایه داری، و نه مبارزه علیه سرمایه داری.

گذار از مدل نئولیبرال با پیامد تشدید استثمار نیروی کار، خصوصی سازی، مقررات زدایی، نابودی تولید داخلی و دیگر پدیده‌ها از این رو بدون گذار از سرمایه داری ممکن نیست، زیرا اجرای برنامه ی و مدل نئولیبرال خود نیز پیامد بحران حاکم بر سرمایه داری در دوران افول آن است.

با تکرار ضروری نکته فوق می‌تواند اکنون به ریشه‌یابی علت علّـی وجود تضاد و تفاوت برای شکل و مضمون مبارزه ی ضد نئولیبرالی  در دو گروه از کشورها پرداخت که ناشی از این امر نیست که گویا «نئولیبرالیسم» در این دو گروه از کشورها شیوه‌های کارکردی متفاوت را دنبال می کند. در ایران آن را «خصولتی سازی» می نامند. چنین نیست.

اشاره شد که برای نمونه مسعود امیدی در مقدمه بر مقاله ی نظرگیر اقتصاد نئولیبرالی در آینهٔ پژوهش های اقتصادی، (اخبارروز ۱۲ فوریه ۲۰۲۰) نشان می‌دهد که شیوه‌های مشابهی دردو گروه از کشورها به مورد اجرا گذاشته شده است. او در ارتباط با  کارایی در بخش دولتی و خصوصی نشان می‌دهد که شیوه اجرا شده در دو گروه از کشورها پیامدهای مشترکی برای هر دو گروه  به بار آوردن اند.

او می نویسد:  «دستورکار نئولیبرالی در سراسر جهان .. خصوصی‌سازی یعنی واگذاری دارایی‌های عمومی و ارائه‌ی خدمات عمومی از سوی دولت در حوزه‌هایی چون آموزش، بهداشت و درمان، آب و فاضلاب، برق، اتوبوسرانی، بنادر و فرودگاه‌ها ، حمل‌و‌نقل ریلی، مخابرات و… که در واقع به نوعی خدمات و تسهیلات زیرساختی برای توسعه‌ی اقتصادی محسوب می‌شوند، … [و]  به‌ویژه با آزادسازی تجارت و افزایش نجومی واردات نه‌تنها به افزایش کارآفرینی و توسعه ی تولید و… منجر نشد، بلکه دقیقاَ به صنعت‌زدایی گسترده و تعطیلی عمومی واحدهای تولیدی و صنعتی در شهرک‌های صنعتی و سطح کشور انجامید. این صنعت‌زدایی فقط هم در ایران که درگیر تحریم اقتصادی و تنش‌های سیاسی با غرب هست، اتفاق نیافتاده است، بلکه به عنوان یکی از پیامدهای مالی‌سازی و تجاری‌سازی و کالایی‌سازی در همه‌جای جهان مشاهده می‌شود که نتیجه‌ی مستقیم آن افزایش بیکاری ساختاری در اقتصاد جهانی به‌ویژه در کشورهای کم ‌توسعه است. .. [او اضافه می کند:] حقیقت آن است که خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، مالی‌سازی و کالایی‌سازی خدمات عمومی، آزادسازی تجارت، حذف دستاوردهای مبارزاتی و قانونی طبقه‌ی کارگر و قوانین حمایتی از توده‌های وسیع مردم، حذف یارانه‌ها، و اقداماتی از این قبیل در چارچوب تعدیل ساختاری توصیه شده از سوی نهادهای مالی بین‌المللی که با تحلیل رفتن اقتصاد ملی، صنعت‌زدایی، تغییر تراز بازرگانی به سود واردات و…. و اعتراضات کارگری و اجتماعی و شورش‌های اجتماعی همراه هستند  ..».

شرایط متفاوت  حاکم

بدین ترتیب می‌توان علت علّـی- ژنتیکی تفاوت در مبارزات و هدفگیری آن برای گذار از سرمایه داری را در دو گروه از کشورها ناشی از کارکرد فاجعه آمیز برنامه امپریالیستی ارزیابی ننمود که گویا با به پایان رساندن آن، ریشه ی بحران فزاینده ی اقتصادی- اجتماعی در ایران برطرف خواهد شد، بلکه باید آن را ناشی از شرایط متفاوت  حاکم بر این دو گروه از کشورها ارزیابی نمود.

تفاوت شرایطی که گویا ناشی است از تفاوت شیوه‌ متفاوت کارکرد نئولیبیرالیسم در دو گروه از کشورها که برخی مدعی هستند، مستدل نیست. لذا نمی‌توان با این و یا آن برنامه  به بهبود آن دست یافت. آن طور که ازجمله گفته می شود، اگر خصوصی سازی واقعی عملی گردد و نه خصولتی سازی و انواع دیگر تزها، مشکل حل نخواهد شد و بحران اقتصادی در ایران پایان نمی یابد. نمی توان علت علّـی- ژنتیکی بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم را در ایران تنها مدل نئولیبرالیسم ارزیابی کرد که گویا می‌تواند با «تعدیل در تعدیل» و تنظیم برنامه برای اقتصاد ملی در نظام سرمایه داری بر طرف گردد.

تفاوت کلی در مبارزه ی ضروری در دو گروه از کشور ها در واقعیت تفاوت جو انقلابی در این دو گروه قرار دارد.

توجه به تفاوت شرایط  برای شناخت تفاوت در شکل و مضمون مبارزه ی توده ها در این دو گروه از کشورها به این علت از ضرورت تام برخوردار است، زیرا اغلب انتشارات طیف چپ ایران درباره ی نارسایی‌های نئولیبرالیسم در رسانه ها به صورت ترجمه نظرات نظریه پردازان کشورهای سرمایه داری پیش رفته عملی می گردد. این وضع می‌تواند با این برداشت همراه شود و اغلب همراه شده است که گویا شکل مبارزات در این کشورهای پیشرفته سرمایه داری می‌تواند یک به یک به شرایط ایران منتقل گردد. برداشتی که اغلب علت این پنداشت است که رژیم دیکتاتوری ولایی می‌تواند در طول زمان و با مبارزه ی مسالمت آمیز توده ها گویا استحاله پذیر باشد.

مضمون مبارزات در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و امپریالیستی به منظور توسعه ی حقوق دمکراتیک توده ها – تا آنجا که به طور مشخص واقع‌بینانه است -، امکان گذار از سرمایه داری را متفاوت از این امکان در ایران و در کشورهای مشابه قابل فکر و پذیرش می سازد. واقعیتی که برای نمونه در کشورها با به اصطلاح «بهار عربی» باری دیگر به اثبات رسید. در این کشورها خیزش های عمومی تکانه ی تغییرات شد. ولی در هیچ کشوری که در آن خیزش های عمومی جریان یافت، تغییر ماهوی و زیربنایی ممکن نشد که حاکی از فقدان برنامه جایگزین برای سرمایه داری در این کشورها نزد مبارزان است.

در کشورهای پیرامونی از قبیل ایران، شرایط تغییرات انقلابی در جامعه به دنبال ژرفش نبرد طبقاتی چشمگیر تر است از برای نمونه در آلمان امپریالیستی.

براین پایه است که می‌توان تفاوت‌های مضمونی در «مبارزه علیه نئولیبرالیسم» را در دو گروه از کشورها مشاهده نمود.

وظیفه ی در برابر طیف چپ ایران و در مرکز آن چپ انقلابی، یعنی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، انتقال آگاهی درباره ی کلیت شیوه ی تولید سرمایه داری است به زحمتکشان یدی و فکری و متحدان نزدیک و دور آن در لایه‌های دیگر ضد دیکتاتوری. آگاهی توده های زحمت در ایران از علل واقعی و ژنتیکی- علّـی بحران روزافزون اقتصادی، طبقه ی کارگر را به تکانه ی عمده برای تغییرات بنیادین در ایران بدل خواهد ساخت. چنین کوششی تنها اهرم مؤثر را برای تجهیز و سازماندهی توده های زحمت و متحدان آن، ازجمله به منظور گذار از دیکتاتوری تشکیل می دهد.

گذار از دیکتاتوری در ایران بدون تجهیز و سازماندهی زحمتکشان یدی و فکری و متحدان نزدیک آن ممکن نیست؛ ممکن نخواهد شد. تجهیز و سازماندهی زحمتکشان به نوبه خود بدون نشان دادن ضرورت گذار از سرمایه داری که مادر همه ی نابسامانی هاست، عملی نیست؛ عملی نخواهد شد. درک رابطه میان این دو روند توسط چپ انقلابی و متحدان آن، نیاز به مبارزه ی افشاگرانه علیه سرمایه داری و ارایه جایگزین مشخص انسان و میهن دوستانه برای آن دارد.

«سرمایه داری ارزش افزا» انتزاع توخالی ای است که زحمتکشان آن را درک نمی‌کنند و لذا برای تحقق بخشیدن به آن بپا نخواهند خاست و به تکانه ی گذار از دیکتاتوری بدل نخواهند شد.

برای بحران کنونی راه حلی سرمایه دارانه وجود ندارد. باید راه حل را در اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با جهت گیری سوسیالیستی جستجو نمود که نمونه ی بارز آن را می‌تواند در جمهوری خلق چین یافت. یافتن برنامه ی اقتصاد ملی بر پایه اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای شرایط مشخص ایران سهل نیست، ولی ممکن است.

 

 




کـودتـای نـرم!؟

سخن روز شماره ۸۲

۵ اسفند ۱۳۹۸، ۲۴ فوربه ۲۰۲۰

توصیف دقیق و شفافِ شرایط حاکم بر ایران که توسط رفیق کسرا فروهی در مقاله ی در حاشیه برگزاری انتخابات اخیر مجلس در نویدنو انتشار یافته است (پنجم اسفند ۱۳۹۸، ۲۴ فوریه ۲۰۲۰)، هیچ معنا و تفسیر دیگری را ممکن نمی سازد جز آن که در ایران یک کودتای نرم تحقق یافته است و حاکمیت بلامنازع فردی علی خامنه ای برقرار شده است. واقعیتی که این نکته را نیز در خود داراست که علی خامنه ای به نوبه ی خود زائده‌ای را در هژمونی سپاه پاسداران در ایران تشکیل می دهد.

 

شناخت دقیق این وضع و شرایط حاکم بر آن، دو وظیفه را در برابر جنبش توده‌ای و حزب توده ایران قرار می دهد.

یکی- وظیفه برای افشاگری شرایط و نشان دادن خطرات احتمالی واقعیتی که از یک سو می تواند با تشدید بازهم بیش تر فشار دیکتاتوری همراه باشد و حتی اشکال موروثی- سلطنتی حاکمیت طبقات سلطه گر را در ایران دوباره زنده کند؛ و از سوی دیگر روشنگری در این باره که روند ژرفش نبرد طبقاتی و خطرات ناشی از آن برای بقای سلطه ی حاکمان، علت عمده را برای تمرکز بازهم بیش تر قدرت در جامعه تشکیل می دهد.

 

با کودتای نرم نیز طبقات حاکم قادر نشده‌اند حتی یک وجب هم به حل بحران حاکم بر کلیت هستی جامعه ی ایرانی نزدیک‌تر شوند. برعکس، حل بحران در شرایط ادامه هژمونی طبقات حاکم ناممکن تر شده است! زیرا بحران روزافزون اقتصادی- اجتماعی در ایران ناشی از شکل حاکمیت دیکتاتوری نیست، بلکه علت علّـی- ژنتیکی بحران، سلطه ی اقتصاد سیاسی سرمایه داری حاکم است که تنها شکل نئولیبرال آن در چارچوب سیستم سرمایه داری امپریالیستی قابل اجرا ازجمله در ایران است.

به سخنی دیگر، مبارزه با بحران تنها با گذار از سرمایه داری ممکن خواهد بود که دیکتاتوری ولایی برای ادامه ی برقراری آن می‌کوشد که در خدمت طبقات حاکم در «مجتمع صنعتی، نظامی، بورکراتیک» است.

 

اجرای کودتای نرم در عین حال ایجاد زمینه لازم است برای نزدیکی و توافق با امپریالیسم بر سر بقای حاکمیت کنونی که همان‌طور که ترامپ اظهار کرده است، رژیم قابل قبول برای امپریالیسم آمریکا و متحدان آن است، می‌تواند باشد، هنگامی که فراتر از اجرای برنامه نئولیبرال دیکته شده، بیش از تاکنون در مرداب وابستگی به امپریالیسم فرو رود.

 

نتیجه‌گیری از توصیف پرتوان وضع در ایران از داده‌های مقاله ی پیش گفته ی رفیق کسرا فروهی، همچنین راهنماست برای پاسخ به پرسش درباره ی وظیفه ی دوم در برابر توده‌ای ها و حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران!

دوم- به طور عینی در برابر ما کوشش برای سازماندهی و برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری قرار دارد. جبهه ای که باید با هدف گذار از دیکتاتوری ایجاد شود به منظور برپایی شرایطی که همان‌طور که حزب توده ایران به درستی در مقاله ی جبهه ضد دیکتاتور همراه با برنامه اقتصادی ای مترقی برجسته می‌سازد.

به سخنی دیگر که همین مضمون را می رساند، جامعه ی ایرانی به تغییراتی در کلیت هستی خود نیاز دارد که از دو وجه  تغییرات روبنایی و زیربنایی تشکیل می‌شود و تنها راه به سوی مرحله ملی دمکراتیک را در ایران تشکیل می‌دهد که مقاله ی پیش گفته ی نامه مردم برجسته ساخته و مستدل می سازد (۲۹ بهمن ۱۳۹۸).

برای زنده کردن مضمون جبهه ضد دیکتاتوری که حزب توده ایران برای آن می رزمد، برای پایان دادن به تصورات انتزاعی که مضمون آن برای توده های مبارزه غیرقابل دریافت است درباره ی برنامه‌های اقتصادی نامشخص، که بی تردید نمی‌تواند تکانه ای برای تجهیز و سازماندهی آنان را تشکیل دهد، جنبش ترقی خواهی به رهبری حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، همان‌طور که در مقاله نامه مردم برجسته می شود، نیاز به «برنامه اقتصادی ای مترقی» دارد.

مضمون این برنامه، همان‌طور همانجا در نظر حزب توده ایران خاطرنشان می شود، گشودن «راه به سوی مرحله ملی دمکراتیک» فرازمندی جامعه ی ایرانی است.

لذا لزوماً باید این برنامه برای اقتصاد ملی دوران پس از دیکتاتوری جهت گیری سوسیالیستی دارا باشد. شرایط آن در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن ۵۷ ارایه شده است که البته باید به روز شود. بازگشت به اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساس که دیکتاتوری ولایی آن را با خشونت اعمال غیرقانونی خواست خود نقض نموده است، نزدیک‌ترین هدفی است که برای بخشب بزرگ از متحدان نزدیک و دور طبقه ی کارگر ایران قابل پذیرش است.

در عین حال با مشخص بودن گام ها در برنامه اقتصاد ملی روشنگری و تفهیم درباره ی آن‌ها باشفافیت ممکن خواهد شد.

با گام هایی از قبیل عمومی (دولتی) ساختن اقتصاد خارجی، بانک ها، حفظ ثروت‌های ملی و متعلق به مردم و نسل های آینده میهن ما و خلق های آن، تأمین آزادی‌های فردی و اجتماعی به ویژه برای زنان که محروم ترین شهروندان میهن ما را در این زمینه تشکیل می دهند، شرایط و پیش شرط هایی تأمین می‌شود و برپایی آن در نبرد پرتضاد ممکن می‌گردد.

بر این پایه است که مبارزه برای برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری نیز از شفافیت برخوردار می‌شود که همان حذف اصل ولایت فقیه و تبعات آن از قانون اساسی است که حزب توده ایران پیش از برگزاری همه‌پرسی درباره ی قانون اساسی خواستار آن شده است. خواستی که ضرورت آن برای توده های مردم اکنون و بعد از همه ی این سال‌ها و شناخت واقعیت کودتای نرم کنونی به سادگی قابل شناخت و درک است. ما «توفان در چنگ» داریم!

جسارت گشودن دستمان، جسارتی تاریخی است که گریزی از آن نیست. این جسارت از دیالکتیک ضروری- تاریخی ناشی می‌شود که در برابر حزب طبقه ی کارگر ایران قرار دارد. سیاست مستقل حزب توده ایران، سیاستی علمی است با مبارزه برای خواست های آنی و آتی طبقه کارگر ایران که به خواست های کلیت جامعه ایرانی بدل شده است.

طرح این سیاست و روشنگری و استدلال برای درستی آن در خدمت مبارزه ی اتحادی حزب طبقه ی کارگر قرار دارد و پیش شرط ایجاد هژمونی برداشت انقلابی آن است. درعین حال سیاست مستقل حزب توده ایران، اهرم پرتوان تجهیز و سازماندهی توده های زحمت، زنان و جوانان و خلق های ایران است!

 

لینک به مقاله کسرا فروهی:  در حاشیه برگزاری انتخابات اخیر مجلس




حزب توده ایران و مقوله ی «اسلام سیاسی» نزد کسرا فروهی

سخن روز شماره ۹۸/81

۲9 بهمن ۱۳۹۸- ۱718 فوریه۲۰۲۰

هنوز واکنشی از طرف رفیق گرامی کسرا فروهی نسبت به بررسی انتقادی مقاله ی او در نویدنو با عنوان ارج گذاری زبان، احترام اندیشه، ارایه نشده است که قابل فهم است. بررسی انتقادی موضع او دو روز پیش انتشار یافته است.

نگارنده ولی در این بین سه مقاله ی دیگر را از رفیق گرامی کسرا فروهی در صفحه ی ۱۰ مهر مطالعه کرده ام. در بین آن‌ها مقاله ی نظرگیر نگاهی به یاداشت «بحران فزایندهٔ اقتصادی و تهدیدهای راهبردی بر ضد مصالح ملی»، که در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار یافته است از اهمیت راهبردی برای ادامه بحث برخوردار است.  این مقاله را می‌توان بازتابی از مواضع ۱۰ مهر اریابی نمود. (تاریخ انتشار ۳۰ مرداد ۱۳۹۸). لذا در این سطور به طور عمده بررسی مضمون نظرگیر و در عین حال پرتضاد این مقاله هدف نگارش است.

دو نکته ی اساسی در مقاله مطرح می شوند. نکته ی نخست، برخوردی انتقادی به مقوله ی «اسلام سیاسی» است که در مقاله ی مذکور نامه مردم و در کل، در نظرات طرح شده در ارگان مرکزی حزب توده ایران اغلب به چشم می خورد.

نکته ی دوم، طرح ضرورت «مبارزهٔ تئوریک بیرون جنبش، وحدت تئوریک درون جنبش» توسط رفیق فروهی است.

نکته ی نخست- در ارتباط با مقوله ی «اسلام سیاسی»، موضع انتقادی از دیدگاه مبارزه ی اتحادیِ حزب توده ایران مطرح می شود. به سخنی دیگر، در انتقاد رفیق فروهی موضع اصولی حزب توده ایران در برخورد به مذهب طرح نمی شود. این نارسایی، همان‌طور که خواهیم دید، انتقاد را به انتقادی پرتضاد، ولی سردرگم بدل می سازد.

حزب توده ایران حزب سیاسی- طبقاتی، حزب طبقه ی کارگر ایران است. حزب طبقه ی کارگر ایران از بدو تشکیل خود نسبت به باورهای مذهبی زحمتکشان برخوردی پرتفاهم و احترام آمیز داشته است. در حزب توده ایران رفقای پایبند به مذهب همیشه حضور داشته اند. نزدیک‌ترین فرد به شخص نگارنده، پدر اوست که یک مذهبی پایبند و متعهد بود، و درعین حال در جلسات در باشگاه حزب در خیابان .. (میان میدان توپخانه و چهار راه نادری)، مادر و من را هم با خود می برد. می‌دانیم که اسکندر میرزا که یکی از پایه گذاران حزب توده ایران است نیز فردی معتقد به مذهب و متدین بود. در باشگاه حزب صحنه ی کارگرانی که به نماز ایستاده بودند، بارها ذکر شده است. لذا موضع حزب توده ایران، همچنان که در دوران پس از پیروزی انقلاب نیز با صراحت توسط رفقای رهبری حزب مطرح شد، مبارزه با مذهب نیست، مبارزه است علیه سواستفاده ی مذهب برای سلطه ی طبقات حاکم.

بی توجه ماندن سواستفاده ی ابزاری طبقات حاکم از «اسلام سیاسی» برای برقراری سلطه ی طبقات حاکم، در واقع هسته ی درست را در انتقاد رفیق گرامی کسرا فروهی تشکیل می داد، اگر از طرف این رفیق مطرح می گردید. بی توجهی به موضع شناخته ی شده حزب توده ایران اگر در انتقاد  به برداشت کنونی برخی از رفقای حزب درباره ی «اسلام سیاسی» طرح شده بود، آن وقت انتقاد از حقانیت برخوردار می بود!

این حقانیت از این رو مستدل می بود، زیرا در دفاع از موضع برشمرده شده و شناخته شده ی حزب توده ایران نسبت به باورهای مذهبی توده های مردم قرار می داشت؛ زیرا انتقاد از موضع و منظری عملی می‌شد که به افشای «اسلام سیاسی» در شرایط کنونی به مثابه ی ابزار سلطه ی طبقات حاکم سرمایه دار در ایران می پرداخت! مضمون ارتجاعی «اسلام سیاسی» را در دفاع از منافع طبقات حاکم رسوا می‌نمود که در موضع ضد مردمی و ضد ملی رژیم ولایی تبلور می یابد. تعمیق وابستگی اقتصادی ایران را به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی تظاهر می کند! در مقاله ما با چنین انتقادی روبرو نیستم که در زیر بیش تر شکافته خواهد شد.  لذا باید انتقاد طرح شده را انتقادی انحرافی ارزیابی نمود.

موضع انتقادی علیه «اسلام سیاسی» در مواضع برخی از رفقای نویسنده در نامه مردم نیز از منظر مبارزه علیه سواستفاده از مذهب برای برقراری سلطه ی طبقات حاکم مطرح نمی‌شود و با در پرده ی ابهام باقی ماندن ساختار طبقاتی جامعه ایران و ٬٬نبرد طبقاتی از بالا٬٬، انتقاد به «اسلام سیاسی» را نزد این رفقا به نوعی انتقاد به مذهب بدل می سازد. این ناروشنی، این جنبه و سویه ی ابهام آمیز در نظرات برخی از رفقا در نامه ی مردم مورد انتقاد رفیق فروهی قرار دارد و نه بی توجهی آن رفقا به برداشت طبقاتی حزب توده ایران از مضمون «اسلام سیاسی»!

در مقاله ی «آگاهی کاذب ..» به این وجه و سویه پرداخته شده است و نباید اینجا تکرار گردد. اینجا تنها اشاره شود که رفیق گرامی کسرا فروهی (و همچنین رفقای گرد آمده در ۱۰ مهر)، همان‌طور در زیر شکافته می شود، گرفتار در «آگاهی کاذب»، در جستجوی جایگزینی برای سیاست مستقل حزب توده ایران هستند. امیدی که در صورت ادامه ی آن، بند ناف آن‌ها را با حزب طبقه ی کارگر ایران پاره خواهد نمود.

درست ضعف برشمرده شده در ارزیابی برخی از رفقا در مقاله های نامه مردم از «اسلام سیاسی» است که مورد نظر رفیق فروهی و انتقاد او قرار دارد. او با صراحت قابل تحسین در ص ۲ مقاله می نویسد: «تاکید بر طرد هواداران اسلام سیاسی، نخستین نغمه بر هم زدن اتحادهای گسترده ای است که قرار است با تمام قوا علیه دیکتاتوری ولایت فقیه و سرمایه داری نئولیبرالیستی تشکیل شود.»

در ادامه رفیق فروهی نمونه‌هایی از متحدان احتمالی را علیه دیکتاتوری ولایت فقیه اسم می برد، ازجمله مهندس میرحسین موسوی، اقتصاد دان فرشاد مومنی، حسین راغفر و علی دینی ووو که دارای مواضع تعریف شده ی مذهبی هستند.

بدین ترتیب انتقادِ رفیق فروهی نسبت به «برنامه حداقل» برای برپایی «جمهوری سکولار دمکراتیک» که در نامه مردم مطرح می شود، تنها به انتقاد به مفهوم «سکولار» در آن  محدود می شود.

رفیق فروهی با تأیید «سیاست اجماع واشنگتن» موضع خود را نسبت به مقوله ی «حکمرانان خوب» شفافیت می بخشد، بدون آن که این نکته را با صراحت اظهار کند و نظر خود را درباره ی سیاست سازمان های مالی امپریالیستی به طور همه جانبه طرح نماید.

توضیح درباره ی «سیاست اجماع واشنگتن» تنها از زاویه ی مبارزه ی اتحادی حزب توده ایران مورد بررسی قرار می گیرد. آن طور که رفیق فروهی توضیح می دهد، مبارزان پایبند به مذهب در ایران برای تحقق بخشیدن به «سیاست اجماع واشنگتن» می کوشند. آن‌ها گویا از این طریق «بار اقتصاددانان چپ را در داخل کشور و [در] محفل های دانشجویی بر دوش کشیده اند». انتقاد او به موضع برخی از رفقا در نامه مردم بی توجهی نسبت به فعالیت این متحدان احتمالی در مبارزه ضد دیکتاتوری محدود می شود.

می‌دانیم که «سیاست اجماع واشنگتن» برنامه‌های سازمان های مالی امپریالیستی است برای تعیین کردن شرایط سیاسی برای دریافت اعتبار توسط کشورهای فقیر و در حال توسعه از بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و دیگر سازمان های مالی امپریالیستی! توضیح «سیاست اجماع واشنگتن» که شروط سیاسی را برای پرداخت اعتبار به کشورهای فقیر و توسعه نیافته در جهان سوم تشکیل می دهد، در سخن رفیق کسرا فروهی مطرح نمی شود! ابراز خرسندی او در مقاله از این دیکته ی شرایط سیاسی برای اهدای اعتبار توسط سازمان های مالی امپریالیستی به روشنی قابل شناخت است.

او تنها سویه ای را که می پندارد به سود برداشت اوست، مطرح می سازد. ولی از طرح سویه ی دیگر سیاست اعتباری و مالی امپریالیستی که اهرم به بند کشیدن مردم کشورهای جهان سوم است که از طریق تحمیل سیاست «ریاضت اقتصادی» توسط «حکمرانان خوب»‌ به مورد اجرا گذاشته می شود، صرفنظر می کند!

بر این پایه است که در عمل، مبارزه علیه مذهب ارتجاعی توسط رفیق گرامی کسرا فروهی نفی می‌شود که اکنون به ابزار سلطه ی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی در ایران بدل شده است.

به بیانی دیگر که همین معنا را می رساند، رفیق فروهی با انتقاد تنها به جنبه ی «سکولار» در نظرات طرح شده توسط برخی از رفقا در نامه مردم، همان‌طور که نشان داده شد، با هدف تصحیح و قرار دادن موضع این رفقا در جایگاه و موضع شناخته حزب توده ایران عملی نمی گردد. بلکه این انتقاد تنها با هدف  مطلق سازی مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی حزب توده ایران عملی می شود. در زیر نشان داده خواهد شد که رفیق فروهی این مطلق سازی مبارزه ی دمکراتیک را به ابزار نفی مبارزه ی سوسیالیستی حزب طبقه ی کارگر ایران – لااقل در شرایط کنونی – بدل می سازد!

 با چنین موضعی این رفیق ولی خود به نفی مضمون نکته ی دوم در سخن خود می پرازد که آن را با زیر عنوان «مبارزه تئوریک بیرون جنبش، وحدت تئوریک درون جنبش» مطرح و آن را به عنوان وظیفه ی حزب توده ایران تعیین می کند!

به این نکته در بخش دوم پرداخته خواهد شد. اینجا تنها اشاره شود که انتقاد رفیق فروهی به مواضع برخی از رفقا در نامه مردم که در ابتدا انتقادی مستدل است، با نفی عملی سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران در دفاع از منافع طبقه ی کارگر ایران، از هدف اولیه منحرف می‌شود و به موضعی منجر می شود که برای نمونه نزد رفقای ۱۰ مهر به تأیید سرشت «ضد امپریالیستی» برای حاکمیت کنونی سرمایه داری وابسته در ایران می‌انجامد که باوجود سیاست ضد مردمی و ضد ملی حاکم، آن‌ها بر آن می دارد، به سرشت «ضد امپریالیستی» حاکمیت باور داشته و آن را به مثابه ی ٬٬واقعیتی٬٬ بپندارند!

مقاله ی ذکر شده ی رفیق گرامی کسرا فروهی که در تاربخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ در صفحه ی ۱۰ مهر بازتاب یافته است، به عنوان «مطلب دریافتی» انتشار نیافته که دو مطالب دیگر از همین رفیق با آن مشخص شده است! لذا پذیرفتن انطباق برداشت نزد رفقای ۱۰ مهر و مضمون مقاله ی رفیق کسرا فروهی مستدل است. برای این انطباق علایم دیگری نیز وجود دارد که طرح آن سخن را به درازا می‌کشاند و باید به فرصتی دیگر واگذاشت!

نکته ی دوم، ضرورت «مبارزهٔ تئوریک بیرون جنبش، وحدت تئوریک درون جنبش»

در این صحنه که با عنوانی درست مطرح می‌شود نیز موضع رفیق گرامی کسرا فروهی پیگیر و مستدل نیست. زیرا این موضع از دیدگاه سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران مطرح نمی شود.

او موضع خود را تنها به مبارزه «تئوریک» با «تفکرات لیبرالیستی» محدود می‌کند. در این برداشت او با مواضع برخی از رفقا در نامه مردم شریک و همراه است!

رفیق فروهی مبارزه با پیامدهای سیاست امپریالیستی را در اجرای مدل نئولیبرالیسم که اجرای آن پیامد گرایش منفی درصد سود سرمایه در نظام سرمایه داری است که مارکس برمی شمرد، مانند رفقای دیگری در مقاله های نامه ی مردم، به انتقاد به جزءی از کلیت نظام سرمایه داری محدود می‌کند و آن را جایگزین مبارزه علیه کلیت نظام سرمایه داری می سازد، زیرا مانند برخی از رفقا در نامه مردم، می پندارد که «طبقه ی کارگر ایران ..» در شرایط کنونی «توانایی راه اندختن مبارزه مستقل» خود را ندارد! از این رو این رفقا به نادرست نبرد طبقاتی جاری را به مبارزه ی دمکراتیک «علیه حکومت» محدود می کنند، تا استدلال خود را مقبول سازند!

این رفیق نیز مبارزه ی سوسیالیستی حزب توده ایران را نفی می‌کند و آن را مانند برخی از رفقا در نامه مردم با ضعف جنبش کارگری که گویا «برهمگان فرض است ..»، به اصطلاح مستدل می سازد، بدون آن که دریابد که درست برای بر طرف نمودن «ضعف تئوریک و سازمانی» جنبش توده‌ای و طبقه ی کارگر ایران، مبارزه ی سوسیالیستی حزب طبقه کارگر از ضرورت مبرم برخوردار است که زنده یادجوانشیر آن را در سیمای مردمی حزب توده ایران نشان می‌دهد و درستی و واقع بینی آن را با کارکرد چهل ساله ی گذشته ی حزب توده ایران مستدل می سازد.

این رفقا که بدون ارایه هر استدلالی، تنها با طرح مقوله‌ها و کاتگوری های شیء شده‌ که بازتاب سلطه ی ایدئولوژی طبقات حاکم کنونی است، برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را که از دو بخش مبارزه اتحادی- دمکراتیک و مبارزه ی سوسیالیستی تشکیل می شود نفی می‌کنند و درستی نظر خود را با به اصطلاح استدلالی به اثبات می رسانند که جوانشیر نسبت به آن هشدار داده و از گرفتار شدن در آن برحذر می دارد.

زنده یاد جوانشیر بر حذر می‌دارد که گویا می‌توان سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران را زنده نگه داشت، اگر یکی از این وظیفه ها را به کنار راند و تعطیل نمود!

به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، این رفقا به کارگر توده‌ای در کارخانه ی دور افتاده که باید به تنهایی وظیفه ی حضور حزب طبقه ی کارگر ایران را در آن کارخانه به ثمر و سرانجام برساند و نقش نمایندگی آن را به تنهایی به دوش بکشد که مثال همیشگی زنده یاد منوچهر بهزادی برای خاطرنشان ساختن وظیفه ی ما توده‌ای های نسل جوان بود، توصیه می کنند، تنها برای دریافت دستمزد عقب افتاده مبارزه کند، بدون آن که به کارگران نشان دهد که «پدیده ی دستمزد عقب افتاده» که نامه مردم به درستی برجسته ساخته است، پدیده‌ای است ناشی از سقوط سطح سود در سرمایه داری و تنها با پایان بخشیدن به شرایط ناشی از سرمایه داری، پایان خواهد یافت! نکته‌ای که درباره ی همه وظایف دمکراتیک در جامعه ی سرمایه داری حاکم است.

رفیق گرامی کسرا فروهی با زیر عنوان «لزوم مبارزه تئوریک با تفکرات لیبرالیستی» در ادامه به طرح موضع انتقادی پرتضادی می‌پردازد که شکافتن همه ی سویه های آن سخن را به درازا می کشاند. تنها اشاره شود که او محق است، آن هنگام که از موضع طرح شده در مقاله ی نامه مردم انتقاد می‌کند که خواستار «ایجاد ساختارهای اجتماعی و مدنی شفاف .. [که برنامه حداقل آن گذار از دیکتاتوری ولایی است]» شده است. رفیق فروهی همانجا (ص ۳) هشدار می‌دهد که «چنین نگرش باز و بدون محدودیت ایدئولوژیک (فقط به شرط غیرمذهبی بودن) .. می‌تواند فضای مناسبی برای حضور گرایش های مدنی بی خاصیتی فراهم کند که نهایت در خدمت سرمایه داری جهانی درآیند.»

ولی این موضع انتقادی درست و به جا در نظر طرح شده از این رو به ثمر نمی رسد، زیرا از مبارزه ی مستقل طبقاتی حزب توده ایران دفاع نمی‌کند و نادرستی موضع «باز و بدون محدودیت ایئولوژیک» را از سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران بیرون نمی کشد. بلکه می‌کوشد با اشاره به خطر سواستفاده دشمن امپریالیستی، سرو ته استدلال خود را هم بیاورد! نگرانی به جا که می‌تواند موضع «باز و بدون محدودیت ایدئولوژیک»، مبارزه مدنی را به سوی مواضع ارتجاع غیرمذهبی سوق دهد، نگرانی به جایی است. ولی راه حلی که رفیق فروهی مطرح می‌کند در لباس «مبارزه تئوریک با تفکرات لیبرالیستی، راه حل مارکسیستی- توده‌ای برای شرایط کنونی در ایران نیست. ببینیم چگونه انتقاد درست در این زمینه نیز به گل می نشیند!

در ص ۴ رفیق کسرا فروهی زیرعنوان پرمضمونی را مطرح می سازد که پیش تر هم نقل شد: «مبارزه ی تئوریک بیرون جنبش، وحدت تئوریک درون جنبش»! او آن را برای «اندیشه ورزی چپ مارکسیستی لنینیستی ایران و بلکه منطقه» ضروری و حیاتی اعلام می کند. او با سخنانی پرطمطراق ولی توضیح داده نشده- لذا درک نشده، خواستار «سخن گفتن با توده با ادبیاتی جدید و بازکردن روزن هایی برای دمیدن هوای تازه در جنبش رخوت ناک و منزوی چپ و درافکندن طرح ساختارهایی اجتماعی و مدنی شفاف، هدفمند و مردم محور با برنامه حداقلی در جهت خواست های مردم!» می شود.

این مواضع و «ادبیات جدید» که در تأیید ٬٬خوانش جدید مارکس٬٬ شش ماه بعد از نگارش مقاله ی کنونی در مقاله ی اخیر او در نویدنو بازتاب یافته است و به جای «چپ مارکسیستی لنینیستی»، از نظرات «مارکسی» در آن صحبت به عمل آمده است، موضوع بررسی این سطور نیست و باید به آن به طور مجزا و پس از موضع گیری این رفیق نسبت به مقاله های انتقادی به موضع او که در نویدنو نیز انتشار یافت، پرداخت.

اشاره شد، وظیفه ی این سطور نشان دادن این نکته است که «مبارزه تئوریک بیرون جنبش» همانقدر فاقد مضمون مارکسیستی- توده‌ای است، که «وحدت تئوریک درون جنبش» فاقد چنین مضمونی است. زیرعنوان در مقاله، یک «انتزاع توخالی» را تشکیل می‌دهد، آن طور که مارکس طرح مورد «خاص» یا مشخص را در ابتدای بررسیِ کلیتِ واقعیت می‌نامد.  مورد درک نشده ی «خاص» که از تقسیم اراده گرایانه ی بررسی کلیت در آغاز بررسی ضروری است، باید به بررسی همه ی لحظه‌ها و جنبه‌ها و سویه های پدیده تسری یابد تا کلیت واقعیت درک شود. از این رو مارکس از انتزاع توخالی، انتزاع درک نشده صحبت می کند. انتزاعی که تنها پس از درک جایگاه و کارکرده همه ی سویه ها در پدیده به برداشتی درک شده از واقعیت بدل می شود.

توضیح تئوریک این نکته و دیالکتیک خاص و عام در اینجا سخن را به درازا می کشاند. بزودی در برنامه درس‌هایی از کتاب تاریخ و دیالکتیک که در توده‌ای ها انتشار خواهد یافت، به بررسی آن باز می‌گردم که موضوع چند درس را تشکیل می دهد.

اشاره شد که زیرعنوان «مبارزه ی تئوریک در بیرون، وحدت تئوریک در درون جنبش»، عنوانی درک نشده و توخالی است. صدای اعتراض رفیق گرامی کسرا فروهی را می‌شنوم که محقانه فریاد می زند، «چنین نیست! شما دست به سفسطه بازی زده اید!» ولی درواقع او می‌خواهد «مبارزه تئوریک بیرون جنبش» را به مبارزه علیه مدل نئولیبرال سرمایه داری محدود کند که طشت رسوایی آن را حتی در کشورهای امپریالیستی نیز توسط توده های مردم بر سر هر بام زده می شود.

اعتراض او، پرخاش علیه نگارنده نیست، واکنشی است در برابر شناخت نارسایی و کمبود مضمون انتقاد به جزء نئولیبرالیسم، به منظور پنهان گذاشتن کلیت نظام سرمایه داری!

او می‌خواهد «مبارزه ی تئوریکِ» را در فعالیت اتحادی حزب توده ایران محدود به مبارزه علیه «نئولیبرالیسم» سازد که مبارزه‌ای پوزیتویستی برای گویا ٬٬نجات٬٬ کلیت سرمایه داری است. دفاع به جای او از سخن اقتصاددان میهن دوست فرشاد مؤمنی درباره ی «آزادی ثمره ی عدالت اجتماعی است» که در کتاب وزین عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز مطرح می‌شود و رفیق فروهی آن را در مقاله ی خود نقل می کند، از موضع گذار از سرمایه داری مطرح نمی شود، بلکه از موضع ایجاد ثبات برای نظام سرمایه داری عملی می گردد. زیرا گویا می‌توان سیاست اقتصادی نئولیبرال را «تعدیل نمود». تعدیل در «تعدیل». این نظریه پردازان می پندارند با ترکیب مواضع کینز و بازار – سرمایه گذاری با برنامه برای اقتصاد ملی برای ارتقای تولید داخلی «ارزش افزا» – می‌توان به بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران حاکم شد!

آن‌ها ثبات شرایط سرمایه داری و نه گذار از سرمایه داری را دنبال می کنند!

کتاب پیش گفته ی مومنی توسط نگارنده در بیش از یک سال پیش مورد بررسی انتقادی قرار گرفت و در مورد آن در توده‌ای ها مقاله هایی انتشار یافت. پرداختن بیش تر به آن اینجا ضروری نیست. تنها باید خاطرنشان ساخت که این مواضع، موضعی پوزیتویستی هستند، بدون آن که امکان تحقق آن برای کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی شده در دوران افول سرمایه داری به طور مستدل به اثبات رسانده شده باشد.

تجربه ی در جریان در جمهوری خلق چین نشان می‌دهد که تنها با گذار از نظام سرمایه داری و ایجاد شرایط اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با جهت گیری سوسیالیستی که باید به طور پیگیر و از طریق خروج از سیستم سرمایه داری به مورد اجرا گذاشته شود، می‌توان پایان بحران اقتصادی- اجتماعی و ایجاد شکوفایی روزافزون و عدالت اجتماعی را به سود طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان عملی ساخت! اقتصاد ملی را برای تقویت و حراست از حق حاکمیت ملی تقویت نمود!

و رفیق گرامی کسرا فروهی، و همچنین برخی از رفقای توده‌ای در نامه مردم نیز با پذیرفتن «آگاهی کاذب»ی که به معنای پذیرش ایدئولوژی طبقات حاکم است که به مقوله ای شیء شده و به «کاتگوری پذیرفته شده» بدل شده است، به طور غیرمستدل تن می دهند.

به بیانی دیگر، این رفقا به پدیده‌ای باور دارند که ظاهراً به امری غیرقابل تغییر بدل شده است. گویا باید آن را نوعی «مشیت الهی» برداشت و پذیرفت و دریافت، که همان مقوله ی شیء شده ی «ضعف تئوریک و سازمانی .. طبقه ی کارگر ایران» است که رفیق فروهی نیز مطرح می سازد. شرایط واقعی نبرد طبقاتی جاری در ایران مطرح نمی شود. «پراتیک انقلابی» (مارکس) زحمتکشان و توده های مردم نقشی در بررسی ندارد. توصیف وضع، جای مبارزه برای تغییر شرایط را گرفته است. ماتریالیسم دیالکتیکی در ذهن این رفقا به ماتریالیسم قدیمی- فویرباخی بدل شده است و زمینه تن دادن غیرمجازی را تشکیل می دهد – زیرا همان‌طور که مارکس در تزهای فویرباخ خاطر نشان می سازد، وظیفه تغییر شرایط و نه توصیف جهان است -.

چنین است حکایت درک نشده ی «ضعف تئوریک و سازمانی .. طبقه ی کارگر ایران» که با آن گویا نفی ضرورت مبارزه سوسیالیستی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران در شرایط کنونی مستدل می گردد!

 درست بر همین پایه نیز است که دستیابی به «وحدت تئوریک درون جنبش»، به معنای بازگشت به مواضع «مارکسیست- لنینیستی» نیست که طرح شده بود و شش ماه بعد نزد رفیق گرامی کسرا فروهی به مواضع «مارکسی» فرارویده است! «وحدت تئوریک» که می تواند تنها در پذیرش سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران و برنامه حداقل کارگری آن تحقق یابد، و باید آن را بر پرچم خود نگاشت، به اهرم برای پایان دادن به پاره پاره بودن جنبش توده‌ای تبدیل نمی شود. هدف و برنامه ای که همچنین پیش شرط بازگشت گردان های سردرگم طیف چپ ایران نیز به مواضع انقلابی است!

نه، به هیچ وجه، بازگشت به سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران هدف این رفقا نیست؟! آیا چنین است؟؟؟

«وحدت تئوریک در درون جنبش» باید به «ادبیات جدید» مزین شود و محدود گردد «با برنامه حداقلی در جهت خواست های مردم»! بازهم انتزاعی توخالی و درک نشده!

برداشت درک نشده برای آن دیگر درست نیست! اکنون که رفیق گرامی کسرا فروهی دم خروس را نشان داده است و مواضع «مارکسی» خود را شش ماه پس از مقاله مورد بررسی علنی کرده است، می‌توان به راحتی ریشه «وحدت تئوریک در درون جنبش» را همان تئورهای دانشگاه‌های بورژوازی دانست که روزانه و شبانه به خورد «پیشقراولان» و توده ها می دهند!




زبان علمی مارکسیستی را ارج نهیم و حفظ کنیم!

سخن روز شماره ۹۸/۷۸

۲۶ بهمن ۱۳۹۸- ۱۵ فوریه۲۰۲۰

توضیح های نظرگیرِ رفیق گرامی کسرا فروهی «در مقدمه کوتاه»ی درباره ی زبان که در خدمت «بیان تفکر و اندیشه»ی انسان است که در مقاله ی ارج گذاری زبان، احترام اندیشه، نگاشته شده است و در نویدنو (۲۱ بهمن ۱۳۹۸) انتشار یافته، نگارنده را آنچنان مجذوب نمود که از رفیق سیامک تمنا کردم اجازه دهد، نگارنده نیز در گفت و شنفت با رفیق گرامی فروهی شرکت داشته باشم.

نکته یی که رفیق گرامی فروهی در ارتباط با امکان تغییر زبان «در روند تاریخی» خاطرنشان می‌سازد که «صیرورت پذیری» زبان را نشان می دهد، برای مبارزه ی نیروی نو نکته ی پراهمیتی را تشکیل می‌دهد که نیاز به توجه ویژه است. این اهمیت ناشی از ضرورت حفظ موضع جانبدارانه زبان برای زحمتکشان است.

همانجا این روند تاریخی به منظور تغییر شرایط را با هدف «به زیر آورند چرخ نیلوفری را»، رفیق گرامی با زبانی ادیبانه و شاعرانه برجسته می سازد: «و [زبان] چون رودی خروشان از جوی ها و جویبارهای که آن‌ها نیز به نوبه خود از ستیغ کوه‌های دراز دامن سرچشمه می گیرند، در مسیر پر پیچ و خم، خود را از پلشتی ها و آلودگی‌ها می پالاید تا مردمان و کشتزارهای اندیشه پایین دست هر یک به وسع خود از آن سیراب گردند و درختان مردمان از آن بارور گردند و به زیر آورند چرخ نیلوفری را».

اشاره ی رفیق گرامی به «ادبیات فلسفی، سیاسی و اقتصادی» نیز از اهمیت ویژه برخودار است برای توده‌ای ها. زیرا  زبان توده ای، زبانی جانبدار است. معنا و مضمون خاص کلمات در آن، اتفاقی نیست. توده‌ای ها از «نبرد طبقاتی» صحبت می‌کنند و نه از ٬٬مبارزه ی اجتماعی٬٬. بار علمی بیان نبرد طبقاتی، از مضمونی تاریخی برخوردار است که در علم ماتریالیسم تاریخی توضیح داده می شود. همچنین مضمون «صورتبندی اقتصادی- اجتماعی» که مضمون واژه ی فرماسیون را نزد مارکس- انگلس، لنین و دیگران تشکیل می دهد، بیان برداشت مارکسیستی است از جایگاه زیربنا و روبنا در جامعه ی طبقاتی در طول تاریخ. براین پایه است که رفیق گرامی کسرا فروهی «احترام به اندیشه» را توسط توده‌ای ها ضروری ارزیابی می‌کند و آن را به معنای «ارج گذاری زبان» می داند.

شرکت فعال و خلاق در زنده نگاه داشتن زبان که رفیق فروهی نزد رفیق زنده یاد احسان طبری برجسته می سازد، واقعیت انکارناپذیری است. زنده یاد طبری «طرح جسورانهٔ مسائل» را که رشد زبان یکی از آن هاست، در درآمد سخن برای یکی از آخرین آثارش – درباره ی انسان و جامعهٔ انسانی – ضروری می داند، زیرا «می تواند حل و افادهٔ دقیق و بی خدشهٔ آن را، طی زمان، زمینه سازی کند.»

زنده یاد طبری، ضمن تأیید بر این نکته که «البته هر چه صلاحیت پژوهنده بیشتر، بهتر، ولی پژوهندهٔ عادی نیز حق دارد سخن خود را بگوید» [تکیه از ف ع]، راه اقدام های در ظاهر خام تر را نیز می گشاید.

لذا نگارنده انتقاد توفانی رفیق کسرا فروهی را به زبان به کار گرفته شده در مقاله ی رفیق سیامک  چنین درک می‌کند که منظور منتقد در انتقاد غیرمتناسب با موضوع مورد انتقاد، گوشزد این نکته است که باید برای نوسازی و انتقال واژه‌های جدید با حرکتی محتاطانه تر و از نظر کمّی کم‌تر سنگین عمل کرد که سودمندتر است. متأسفانه این مضمون سازنده که انتقادی دیالکتیکی را تشکیل می دهد، در انتقاد توفانی رفیق فروهی جان می بازد!

ولی باید با صراحت نکته‌ای را مورد انتقاد قرار دهم که در ادامه ی مطلب رفیق فروهی وجود دارد. انتقاد طرح شده در مقاله ی ارج گذاری زبان، احترام اندیشه که وظیفه ی آن دفاع از زبان به مثابه یک مقوله ی زنده و در حال تغییر و تکامل در هستی انسان است، با نارسایی جدی مضمون روبروست!

رفیق گرامی کسرا فروهی نکته‌ای را به عنوان «صیرورت پذیری» زبان مطرح می‌سازد. نوآوری که باید  به سود جنبش ترقی خواهی که حزب توده ایران پرچمدار آن است، قرار داشته باشد. به سخنی دیگر، جنبه ی عمده ی جانبداری تاریخی را در اندیشه و کارکرد حزب توده ایران تقویت نماید.

در زیر خواهیم دید که  «صیرورت پذیری» زبان در نوشتار رفیق گرامی مفهومی دیگر داراست. در نظرات رفیق گرامی کسرا فروهی  «صیرورت پذیری» زبان به مفهوم استحاله زبان به کار برده می‌شود که دیگر به معنای تغییر در شکل بیان با نوآوری واژه ها نیست که ضرورت آن توسط او در نوشتارش نشان داده شده است. مضمون اندیشه دچار «صیرورت پذیری»، دچار استحاله (تغییر شیء از حالتی به حالت دیگر- فرهنگ سخن) می شود.

زبان «شکل» بروز «اندیشه» است. دیالکتیک میان شکل و مضمون را در زبان تشکیل می دهد. راه تغییر مضمون از طریق پردایش جدید شکل، شیوه ای قدیمی است. ابن سینا، بیرونی و دیگران این شیوه را برای تغییر مضمون برداشت‌های مذهب ارتجاعی به کار گرفته اند. ابن‌سینا و دیگران هزارسال پیش از گذار اندیشه ی ایده آلیستی ذهن گرا به ایده آلیسم عین گرا که نهایتاً توسط هگل در تاریخ اروپایی به ثمر رسانده شد، این شیوه ٬٬عقل گرا٬٬ در منطق صوری را برای هدف تاریخی و ترقی خواهانه خود به کار برده اند. باید هشیار بود که تاریخ تکرار نگردد که اکنون معنای دیگر جز سخره ی اندیشه مارکسیستی ندارد.

آنجا که در ادامه این رفیق گرامی «علم ترمینولوژی یا دانش واژه ها» را مطرح و نقش آن را برای «زبان علمی دانش واژه‌ها و واژه‌ها و تکواژها و ..» برجسته می‌سازد، و به درستی نقش پربار زنده یاد احسان طبری را در این کوشش خاطرنشان می کند، رفیق گرامی فروهی سه بار واژه ی «مارکسی» را به کار می برد.

جمله‌ای که در آن واژه ی «مارکسی» به کار برده می شود، در ارتباط مستقیم قرار دارد با کارکرد زنده یاد احسان طبری در خلق واژه ها. خواننده می‌تواند دچار این اشتباه شود که گویا واژه «مارکسی» را طبری خلق کرده است.

ببینیم این سوتفاهم چگونه در مقاله ی ارج گذاری زبان، احترام اندیشه بیان شده است: «علم ترمینولوژی یا دانش واژه‌ها خود یکی از دانش هاست که ادیبان و دانشمندان زیادی روی آن‌ها کار کرده و می‌کنند و زنده یاد احسان طبری با توجه به تسلطی که بر چندین زبان زنده و باستانی داشته و همچنین چیرگی بر ادبیات مارکسی، نه تنها دانش واژه‌هایی برای علوم بلکه برای ادبیات مارکسی ایجاد کرده که در درازنای زمان صیقل یافته و استوار در ساختار جمله‌ها و ادبیات مارکسی نشسته است.»

بی تردید نمی‌توان حتی یک بار در چندین هزار صفحه آثار زنده یاد احسان طبری واژه ی «مارکسی» را برای بیان اندیشه ی مارکسیستی و توده‌ای یافت. در این نکته رفیق گرامی فروهی به هیچ وجه محق نیست.

زنده یاد طبری نمی‌تواند حتی یک بار نیز این واژه را به کار برده باشد، زیرا واژه ی مارکسیسم، بیان یک سیستم همه جانبه ی علمی است که مبتنی است بر علم ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی.

در این علم، تنها اندیشه ی سترگ کارل مارکس جای والای خود را ندارد. رفیق و همرزم او فردریش انگلس نیز در ایجاد شدن اندیشه مارکسیستی نقش انکارناپذیر داراست. انگلس متواضانه برای خود جایگاه «ویالون دوم» قایل است. ولی بی تردید بدون همزمانی زندگی و کار مشترک دو رفیق ثابت قدم و استوار که در بده و بستان نظری دایم بوده‌اند که ازجمله در نامه‌های آن‌ها قابل شناخت است، علم مارکسیسم از جا و مقام کنونی برخوردار نمی بوده است.

واژه ی علمیِ مارکسیسم و اندیشه ی مارکسیستی به مثابه ی یک سیستم فلسفی- شناخت شناسی، دارای مضمونی دقیق و جانبدارانه برای تغییر شرایط است. واژه «مارکسی» این ویژگی انقلابی مارکسیسم را در پرده ی ابهام قرار می‌دهد و آنجا که آگاهانه مطرح می شود، هدف، حذف موضع انقلابی مارکسیسم را دنبال می کند. آن طور که در ٬٬خوانش جدید مارکس٬٬ دنبال می‌شود که موضعی ضد مارکسیستی است. می‌خواهد از مارکس یک استاد دانشگاه‌های بورژوایی ارایه دهد. می‌کوشد این هدف را با بازگرداندن علم ماتریالیسم دیالکتیکی به سطح ماتریالیسم قدیمی تنزل دهد.

نگارنده در ارزیابی خود از به کار برده شدن واژه ی پرسش برانگیز «مارکسی» در انتقاد رفیق گرامی کسرا فروهی از مقاله ی رفیق سیامک از این موضع حرکت می‌کند که یک اشتباه لفظی اتفاق افتاده است که رفیق گرامی آن را تصحیح خواهد کرد.

امیدوارم که این رفیق بر طرف ساختن این ابهام را آنچنان غیرضروری نداند که موضع گیری انتقادی درباره ی استدلال‌ها در مقاله ی رفیق سیامک را با «لزومی ندارد» بپایان می رساند؟ او در توضیح نفی ضرورت بررسی خود می نویسد: وارد شدن به «بحث درستی یا نادرستی استدلال های گزاره های نویسنده [سیامک] بشوم که لزومی ندارد» [تکیه از ف ع].

چنین موضعی را نگارنده یک موضع مارکسیستی- توده‌ای ارزیابی نمی کند. توضیح مواضع حزب توده ایران، و یا توضیح مواضعی که باید مواضع حزب توده ایران باشد تا حزب طبقه ی کارگر ایران بتواند در نبرد طبقاتی در جامعه وظایف خود را به بهترین وجه عملی سازد، انقلابی ترین شیوه‌ها و تاکتیک ها را برای تغییر شرایط حاکم به کار گیرد، همیشه از مبرمیت خاص برخوردار است.

از این روست که مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی می گویند «کمونیست ها شرم دارند نظرات خود را از توده ها پنهان دارند»!

توده‌ای ها و حزب توده ایران جز توضیح مواضع انقلابی خود و مستدل ساختن درستی و واقع‌بینانه بودن آن‌ها حربه ی دیگری برای تغییر شرایط در ایران ندارد.

ازاین رو، برداشت نگارنده از «لزومی ندارد» در سخن رفیق گرامی فروهی چنین است که او «بحث درستی یا نادرستی استدلال های گزاره های نویسند ..» را به فرصت دیگری سپرده است.

نگارنده همچنین امیداوار است که رفیق گرامی کسرا فروهی مخالفتی با انتشار این سطور در «نویدنو» نداشته باشد که همان‌طور که در مقدمه ذکر می کند، «یکی از تریبون های قابل احترام در رسانه‌های مجازی چپ و حزب توده ایران است ..».

نگارنده همچنین امیدوار است که در صورت انتشار این سطور در نویدنو، انتشار به اهرم «نوازش مهربان» مجدد این نشریه توسط این رفیق گرامی بدل نگردد.




آگاهی کاذب، ریشه ی نفی برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران!

مقاله ۴1/۹۸

22 بهمن ۱۳۹۸- 11 فوریه۲۰۲۰

 در گفت و شنفتی «برنامه ی حداقل»ی مطرح شد به منظور گذار از دیکتاتوری. مضمون «برنامه حداقل» مبارزه برای پایه ریزی «جمهوری سکولار دمکراتیک» است که باید محور توافق برای اتحاد طیف چپ ایران قرار گیرد، باشد. این برنامه باید برنامه ی جایگزینی باشد برای برنامه ی «حداقل کارگری حزب توده ایران» که زنده یاد جوانشیر در کتاب سیمای مردمی حزب توده ایران توصیف می‌کند و درستی آن را برای پیش برد مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی و همزمان مبارزه ی سوسیالیستی حزب طبقه ی کارگر ایران به اثبات می رساند. تفاوت دو برنامه در حذف مبارزه ی سوسیالیستی حزب توده ایران در «برنامه حداقل» مورد بررسی است که گویا شرایط و تناسب قوا ضرورت آن را نشان می دهد.

علل علَـیِ ذهنی و عینی تغییر سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران و ارایه ی جایگزینی برای برنامه ی حداقل کارگری آن با مضمون «برنامه حداقل دمکراسی خواهی» برای شرایط کنونی چه عللی هستند؟ چه استدلالی برای ضرورت این تغییر استراتژیک طرح می‌شود؟ چرا این تغییر استراتژی به معنای نقض سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران است؟ تغییری که وظیفه ی دو گانه برنامه ی کارگری حزب توده ایران را محدود به وظیفه ی دمکراتیک- اتحادی می‌کند و وظیفه ی مبارزه حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را برای هدف سوسیالیستی در شرایط کنونی نفی می کند؟ چرا چنین تغییر استراتژی، بدل ساختن حزب توده ایران از حزبی مارکسیستی- لنینیستی به حزبی سوسیال دمکرات از کار در می آید؟

آگاهی بازتاب واقعیت است در ذهن انسان که در جریان کار او برای بازتولید زندگی ایجاد می شود. این بازتاب هنگامی با واقعیت هم خوانی دارد، هنگامی که علت علّـی- ژنتیکی پدیده‌ها توسط ذهن شناخته شوند. انسانی که طلوع خورشید را صبح ها خروج آن از زیر زمین می پنداشت و غروب را به زیر زمین رفتن هر شب خورشید باور داشت، دچار آگاهی کاذب بود. او دچار آگاهی کاذب بود، زیرا با سطح دانش آن روزی می‌توانست توضیح پدیده طلوع و غروب خورشید را تنها با توجه به جزء و سویه ای از واقعیت عملی سازد، بدون توجه به رابطه ی آن با کلیت جهان هستی.

انسان آن روزی نمی‌توانست درکی از دیالکتیک نسبی و مطلق میان جزء و کلیت داشته باشد.

در سطور زیر، در بخش اول به بررسی طبقاتی اسلام سیاسی و در بخش دوم به نادرستی ادعای اینکه مبارزه با نئولیبرالسیم کافی است و سرمایه داری خوب هدف ترقی خواهانه است و برای شرایط کنونی گویا بس است، پرداخته و  به مثابه ی عنصرهای ذهنی و عینی ایجاد شدن آگاهی کاذب توضیح داده و مستدل می گردد.

۱- ریشه ی ذهنی تغییر استراتژی حزب توده ایران

سرکوب خشن آزادی‌های قانونی فردی و اجتماعی مردم در ایرانِ ج ا توسط حاکمیت سرمایه داری، زمینه ی ذهنی تغییر استراتژی حزب توده ایران و کنار گذاشتن سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران را در شرایط کنونی تشکیل می دهد.

سرکوب خشن آزادی‌های قانونی فردی و اجتماعی مردم در ایرانِ ج ا که در سیمای دیکتاتوری مذهبی ولایت فقیه اعمال می‌شود و با ایدئولوژی ارتجاعی یک جامعه ی قرون وسطی قبیله ای- برده داری- فئودالی توجیه می‌گردد که در آن حاکم مطلق گویا «سایه خدا بر روی زمین» است، چیز دیگری نیست، جز شکل بروز سلطه ی نظام سرمایه داری حاکم بر هستی ایران. این ارزیابی مارکسیستی از ایدئولوژی مذهبی حاکم متکی است بر علم ماتریالیسم تاریخی.

در نظرات برخی از نظریه پردازان و مسئولین در حزب طبقه کارگر ایران تعریف با مضمون فوق از روبنای جامعه ی ایرانی در شرایط بود ج ا  طرح نمی شود. این تعریف مارکسیستی- توده‌ای در موارد بسیاری با تعریفی تعویض می‌شود که سرشتی گویا  سحرآمیز داراست و پدیده ای مبهم می باشد. این برداشت با عنوان «اسلام سیاسی» جایگزین برداشت مارکسیستی از روبنای حاکم کنونی در ایران می شود. سخنان رفیق مسئول توده‌ای در مصاحبه با روزنامه اوتست، ارگان مرکزی حزب کمونیست آلمان که در نامه ی مردم بازانتشار یافت، بیان واقعیت ذکر شده است.

به سخنی دیگر، ابزار ایدئولوژیک- روبنایی برای حفظ سلطه ی زیربنای سرمایه داری وابسته ی حاکم در ایران، در مضمون یک آگاهی کاذب بر اندیشه ی تئوریک و فلسفی کنونی نزد برخی از مسئولان حزب توده ایران حاکم شده است و زمینه ی ذهنی تغییر استراتژی حزب توده ایران و کنار گذاشتن سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران را در شرایط کنونی تشکیل می دهد.

پذیرش این آگاهی کاذب ریشه‌ای بغرنج داراست. آن را کمی بشکافیم.

پذیرش سلطه ی دیکتاتوری ولایی در ایران به عنوان پدیده‌ای گویا سحرآمیز از برداشتی تغذیه می‌کند که ریشه در وقایع پس از پیروزی انقلاب مردمی و دمکراتیک بهمن ۵۷ مردم میهن ما دارد. لبه ی تیز انقلاب بهمن علیه سلطه ی دیکتاتوری سلطنتی در ایران بود. آزادی‌های فردی و اجتماعی قانونی به دست آمده با پیروزی انقلاب بهمن ولی بزودی مورد یورش برداشت مذهبی ای قرار گرفت که برای تثبیت قدرت سیاسی به چنگ آورده، و با بهره گیری از شرایط اجتماعی به سود باورهای مذهبی با خشونت دنبال شد. پیامده این سیاست ضد دمکراتیک گام به گام دستاوردهای مردمی انقلاب را در عرصه آزادی‌های فردی و اجتماعی برای توده های وسیع در لایه‌های متفاوت مردم به نابودی کشاند. زنان در این صحنه یکی از بازندگان اصلی سلطه ی حاکمیت تثبیت شده در کنار خلق های ایران و به ویژه طبقه ی کارگر ایران هستند.

مضمون سلطه ی شرایط غیر دمکراتیک و بازگشت دیکتاتوری با نابودی دستاوردهای طبقه کارگر ایران برای برپایی سازمان های صنفی- دمکراتیک خود، جهت گیری عمده ی دیکتاتوری سر برآورده را قابل شناخت می‌سازد که گام به گام دستاوردهای اقتصادی- زیربنایی انقلاب را مورد هجوم قرار داد و نهایتاً پامال نمود تا نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی را در ایران تثبیت کند. یورش به حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران در این روند ضد دمکراتیک نقطه ی عطفی را تشکیل می دهد.

تضاد بغرنجی که حل آن برای اندیشه غیردیالکتیکی اکنون هم سهل نیست، تضادی است که در ظاهر، ناشی است از مواضع مذهب ارتجاعی علیه حقوق فردی و اجتماعی انسان آزاد. ولی در واقعیت قابل شناخت برای اندیشه دیالکتیکی، تضادی است که درک آن اکنون سخت نیست. مواضع مذهبی تنها درّ ورود را برای حفظ و تثبیت نظام استثمارگرانه ی طبقاتی ای را تشکیل می‌دهد که امروز نظام سرمایه داری است.

مواضع مذهبی برای پدیدار شدن دیکتاتوری به منظور حفظ حاکمیت در جامعه ی طبقاتی امروز هم، علت علّـی- ژنتیکی  برقراری جامعه ی طبقاتی نیست، همان‌طور که در دوران قبیله ای- برده داری- فئودال گذشته نیز نبوده است. ولی شناخت ریشه ی علـی- ژنتیکی مواضع مذهبی در خدمت حفظ نظام طبقاتی برای اندیشه انسان آن دوران ناممکن بود و آن را برای او به عنوان «مشیت الهی» قابل پذیرش می ساخت.

شناخت رابطه ی ایدئولوژی حاکم به مثابه روبنای جامعه ی سرمایه داری کنونی از این رو بغرنج است، زیرا با ظاهر مذهبی و شعارهای دفاع از «دستان پینه بسته» و مبارزه علیه «استکبار جهانی» راه سلطه ی خود را گشود. این روند پرتضاد و پرسویه یکی از علل نفوذ آگاهی کاذب پیش گفته در اذهان است.

 متأسفانه بررسی علل علّـی- ژنتیکی نابودی دستاوردهای دمکراتیک انقلاب بهمن برای تحلیل ریشه ی شرایط زیربنایی حاکم کنونی نزد اغلب تحلیل گران و نظریه پردازان در سایه تأثیر سلطه ی خشن دیکتاتوری مذهبی ولایی قرار دارد. خشونت دیکتاتوری با سیمای مذهبی آنچنان سنگین است، که فضا و ضرورتی برای تحلیل واقع‌بینانه نزد بسیاری از مبارزان باقی نمی گذارد. در بررسی احزاب فعال در ایران و خارج از کشور ریشه ی علّـی- ژنتیکی شرایط کنونی در ارزیابی های آن ها ارایه نشده است. حزب توده ایران در ترکیب رهبری کنونی در این زمینه استثنایی را تشکیل نمی دهد. 

بی توجهی حزب توده ایران به زمینه ژنتیکی- علّـی یورش ارتجاع حاکم شده بر هستی جامعه ی ایرانی که تحت تأثیر سلطه ی مذهب ارتجاعی و نظرات قهقرایی آن قرار دارد، به عامل عمده ی ایجاد شدن آگاهی کاذبی تبدل شده است که طبق آن گویا حزب توده ایران مسئولیت اصلی ایجاد شدن شرایط کنونی را به دوش می کشد، زیرا گویا «از خمینی پشتیبانی» کرده است.

بی توجهی به ریشه ی ژنتیکی- علّـی برای ضرورت برقراری دیکتاتوری سرمایه داران وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی، به سخنی دیگر بی توجهی به ریشه علّـی- ژنتیکی ضرورت سلطه طبقات حاکم کنونی برای تثبیت حاکمیت طبقات مالک سرمایه دار، این توهم را حتی نزد توده‌ای ها و برخی از مسئولان حزبی نیز ایجاد نموده است بپندارند که گویا ناتوانی حزب توده ایران در یافتن «میانگین زرین» برای دفاع از آزادی‌های فردی و اجتماعی قانونی، در ایجاد شدن دیکتاتوری ولایی مقصر است.

آگاهی کاذبی که قادر به شناخت کلیت واقعیت نیست، نبوده است، و نبرد طبقاتی بغرنج و چند لایه ی پس از پیروزی انقلاب بهمن را تقلیل گرانه به جزء مبارزات دمکراتیک برای آزادی‌های فردی و اجتماعی محدود می سازد.

این آگاهی کاذب با اتخاذ مواضع به اصطلاح تحلیلی، تبلیغات ضد کمونیستی و ضد توده‌ای را مورد تأیید قرار می‌دهد که گویا حزب توده ایران «میانگین زرین» را در مبارزه برای آزادی‌های فردی و اجتماعی در این دوران پر تب و تاب نیافته است و لذا توده ای ستیزان محقند، حزب توده ایران را مورد انتقاد و لعن و نفرین قرار دهند.

 آگاهی کاذبی که کلیت نبرد طبقاتی را در این دوران مورد توجه قرار نمی‌دهد، نمی تواند علت علّـی- ژنتیکی پیروزی ارتجاع را درک کند که خواستار نظام سرمایه داری است.

آگاهی کاذبی که کلیت نبرد طبقاتی را در ایران مورد توجه قرار نمی دهد، نمی‌تواند علت علّـی- ژنتیکی برای پیروزی ازتجاع و مسدود ساختن راه رشد ترقی خواهانه ایران را بشناسد و جایگاه تاریخی آن را در فاجعه ی ایجاد شده درک کند که ازجمله با نقض غیرقانونی اصل های مترقی قانونی اساسی تحکیم شده است. این اندیشه سردرگم، به طور ساده گرانه گویا کمبود مبارزات حزب توده ایران را برای دفاع از آزادی‌های فردی و اجتماعی مسئول برای پیروزی ضد انقلاب اعلام می کند. 

رفیق شبگیر حسنی در بررسی انتقادی از موضع بانو رفیق فروغ اسدپور نشان می‌دهد و نادرستی ادعای گویا «تنها گذاشتن زنان» توسط حزب توده ایران را در سال‌های پس از انقلاب بهمن به اثبات می رساند، ولی با وجود این، مضمون انتقاد نادرست رفیق اسدپور را مورد تأیید قرار می دهد.

سلطه ی این آگاهی کاذب نتیجه ی مستقیم این واقعیت است که برای جستجوی علت علّـی- ژنتیکی وضع کنونی حاکم بر آزادی‌های قانونی فردی و اجتماعی در ایران، کلیت نبرد طبقاتی در هستی جامعه ی ایرانی مورد بررسی قرار نمی گیرد، بلکه بررسی یک جزء از کلیت، مطلق می گردد.

رابطه ی دیالکتیکی نسبی و مطلق میان جزء و کل در بررسی رعایت نمی شود. این سویه ی پراهمیت در بررسی علم ماتریالیسم تاریخی، در بحثی که انجام شد درباره ی تاریخ نگاری مارکسیستی و تاریخ نویسی – وقایع نویسی – بورژوازی، به منظور جلوگیری از طول کلام مطرح نشد! در اینجا تنها اشاره شود که بی توجهی به نسبیت جایگاه و کارکرد جزء و سویه و فاکت و واقعیت امر، برای تحلیل همه ی جانبه ی دیالکتیکی از کلیت واقعیت، به طور قانونمند به برداشت نادرستی می‌انجامد که علت پدیدار شدن آگاهی کاذب است!

این برداشت ناشی از نارسایی بررسی پژوهشگران در جستجوی علت علّـی- ژنتیکی شرایط کنونی در ایران، آن‌چنان در اندیشه روزمره طیف چپ ایران جا افتاده است که گروه‌های چپ سردرگم در هر صحبتی ٬٬گناه٬٬ حزب توده ایران را در این زمینه بر جسته می‌سازند و آن را به عنوان سرزنش بر سر توده‌ای ها می کوبند.

برای نمونه رفیق محمد شالگونی که در جریان سمیناری در کلن در سال گذشته با او آشنا شدم، در پاسخ خود در نامه‌ای، به جای ذکر ارزیابی از پیشنهاد جایگزین برای اقتصاد سیاسی حاکم کنونی که من به سمینار ارایه داشتم و او خواستار مطالعه ی آن شده بود، موضع تمام عیار ضد کمونیستی و ضد توده‌ای شناخته شده را مطرح ساخت و اتحاد شوروی و حزب توده ایران را عامل اصلی شرایط نامناسب کنونی برای چپ اعلام نمود. او از ادامه بحث در این باره خودداری نمود و پاسخ من را بی جواب گذاشت.

در نمونه ی دیگری، نظریه پردازی با نام نسیم، مواضع کمونیسم ستیزانه و توده‌ای ستیزانه خود را در پاسخ به ابرازنظر من به مقاله ی احمد آزاد در اخبارروز به قله می‌رساند و مدعی است که «ریشه دیکتاتوری پرستی در چپ ایران تفکر لنینیستی و  [در] کنار گذاشتن سوسیال دمکراسی مارکس نهفته است». این فهرست را می‌تواند بسیار طولانی‌تر نگاشت.

۲- ریشه ی عینی تغییر استراتژی حزب توده ایران

به جز استثناهای کمی، کلیه ی نظریه پردازان طیف چپ ایران علت بحران اقتصادی- اجتماعی کنونی را اجرای سه دهه اقتصاد سیاسی نئولیبرال اعلام می کنند. این ارزیابی درست است. ولی مدل نئولیبرال ریشه ی ژنتیکی- علَـی بحران کنونی سرمایه داری نیست.

علت علّـی- ژنتیکی این بحران گرایش منفی درصد سود سرمایه است. اجرای مدل نئولیبرال که امروز به تنها مدل ممکن تبدیل شده است، زایده ی شعور چند پروفسور دانشگاه در شیکاگو نیست که این مدل را گویا اختراع نمودند. علت ژنتیکی- علّـی جستجوی آن‌ها برای مدل نئولیبرال، جستجو برای لااقل آهسته تر کردن گرایش سقوط نرخ سود است که مارکس آن را در کاپیتال نشان می‌دهد و محتوم بودن آن را در سرمایه داری به اثبات می رساند.

فرار سرمایه های سوداگر سرگردان در جستجوی سود به «بازارهای مالی» نیز ناشی از گرایش سقوط ارزش سود سرمایه است.علت علّـی- ژنتیکی بازپس گرفتن دستاوردهای طبقه کارگر در سال‌های میانی قرن گذشته ی تاریخ اروپایی نیز تلشی  از گرایش سقوط ارزش سود سرمایه است. علت ذهنیت خلاق پروفسورهای اقتصاددان بورژوازی در شیکاگو نیست و مدل نئولیبرال تشدید استثمار شیوه ی تولید سرمایه داری نیست. مدلی که همراه شده است با نابودی قراردادهای کار در ایران برای ۹۵ درصد از کارگران، ایجاد کارهای موقت و فاقد امنیت کاری و اجتماعی، تقلیل سطح دستمزدها و «پدیده ی دستمزد عقب افتاده» در ایران که نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران آن را در مقاله‌ای مورد بررسی قرار داده است و به درستی آن را پدیده‌ای جدید و استثنایی اعلام می کند.

ذهنیت پروفسورهای اقتصاددان بورژوازی در شیکاگو و مدل نئولیبرال تشدید استثمار شیوه ی تولید سرمایه داری، ریشه ی علّـی- ژنتیکی بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران و دیگر کشورهای سرمایه داری نیست، بلکه همان‌طور که اشاره شد، گرایش منفی درصد سود سرمایه علت علّـی- ژنتیکی فاجعه ی کنونی را تشکیل می دهد!

بی توجهی به این ریشه علّـی- ژنتیکی بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران موجب شده است که بسیاری از طیف چپ ایران و متأسفانه رفقای عزیزی در حزب توده ایران و جنبش توده‌ای بپندارند که با پایان دادن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال می‌توان گویا سرمایه داری «خوبی» را برپا داشت که در آن طبقه کارگر قادر خواهد بود در سازمان های صنفی- دمکراتیک خود به مبارزه برای ارتقای دستمزد و حذف «پدیده ی دستمزد عقب افتاده» و دیگر تبعات بحران اقتصادی- اجتماعی بپردازد!

ریشه ی عینی آگاهی کاذب ایجاد شده نزد طیف چپ ایران و همچنین نیزد برخی از مسئولان حزب توده ایران ناشی از محدودیت ارزیابی از مدل کنونی استثمار نئولیبرالی است که تنها یک جزء را در کلیت شیوه ی تولید سرمایه داری تشکیل می دهد.

پیامد سلطه ی آگاهی کاذبی که در ابعاد ذهنی و عینی آن مورد بررسی قرار گرفت خلائی را ایجاد ساخته است که رفیق نوید شادی در ابرازنظر انتقادی اخیر خود آن را شناخته و با هشیاری مطرح می سازد. او می گوید:  «گروه های چپ ایران، در تسلسل مفاهیم بازی با کلمات وسکتاریزم گیر کرده و احساس مسئولیت در قبال جنبش کارگری از خود بروز نمی دهند»!

رفیق نوید شادی که متواضعانه خود را «نه تئوریسین و نه فیلسوف» می پندارد، با هشیاری به پدیده‌ای اشاره می‌کند که مارکس آن را روند شیء شدن مقوله‌های جا افتاد در ذهن انسان می‌نامد که بر ذهن طیف چپ ایران حاکم شده است. پدیده ی شیء شده ای که ناشی از پذیرش ایدئولوژی طبقات حاکم سرمایه داری توسط طیف چپ ایران است که گویا اکنون جایگزینی برای سرمایه داری در ایران وجود ندارد!

 رفیق شادی پدیده ی شیء شدن مقوله‌های ایدئولوژیک را در ذهن گرفتار در آگاهی کاذب، «تسلسل مفاهیم و بازی با کلمات و سکتاریزم» می نامد. او این پدیده ی ناشی از آگاهی کاذب را که ریشه‌های آن پیش تر مورد بررسی و موشکافی قرار گرفته نزد طیف چپ ایران و متأسفانه نزد برخی از توده‌ای ها ناشی از این برداشت می‌داند که گویا شرایط عینی و ذهنی گذار از سرمایه داری در ایران آماده نیست. زیرا «هنوز دوران گذار [تکیه از ف ع] به مرحله سوسیالیستی ..» فرا نرسیده است (رفیق احمد سپیداری).

همین رفیق شادی ولی در ابرازنظر خود تصریح دارد که مبارزان کارگر خواستار پایان دادن به‌خصوصی سازی ثروت‌های ملی و متعلق به عموم توده ی مردم و نسل های آینده در ایران هستند. آن‌ها «در جریان تفهیم اتهام در دادگاه» درمی یابند که با خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی، آن‌ها شعارها و خواست های «کمونیستی» را مطرح ساخته‌اند که جرمی بالاتر از آن نیست:  کارگران «فقط بعد از دستگیری در دادگاه تفهیم اتهام، متوجه می شوند آن شعار ها کمونیستی بوده است»!

در‌واقع کارگران ولی با طرح شعار های «کمونیستی»، که کوششی است برای یافتن جایگزین انسانی برای سرمایه داری حاکم، از یک سو نیاز عینی جامعه را برای خروج از سرمایه داری به نمایش می گذارند، و از سوی دیگر آن را گذاری فرا سرمایه داری، گذاری ترقی خواهانه ارزیابی می‌کنند که همان گذار به جامعه سوسیالیستی است.

عینیت و ذهنیت در نبرد طبقاتیِ جاری در ایران به وحدت رسیده است. در «پراتیک انقلابی» (مارکس) زحمتکشان به وحدت رسیده است!

 این درست است که تناسب قوا برای تحقق بخشیدن به خواستی که در وحدتِ ایجاد شده میان عینیت و ذهنیت در جامعه نهفته است، هنوز وجود ندارد. ولی نفی واقعیت نیاز و ضرورت گذار از سرمایه داری و نفی ضرورت مبارزه برای برپایی سوسیالیسم، به اهرمی ارتجاعی ای بدل شده است که مبارزه برای تجهیز و سازماندهی توده ها را به منظور ایجاد شرایط این گذار ترقی خوداهانه مورد پرسش قرار می دهد!

این نکته را نگارنده در سخن امروزی به عنوان نیاز نبرد طبقاتی توضیح داده‌ام و ضرورت پذیرش آن را توسط چپ انقلابی، توسط حزب توده ایران شکافته ام و نباید اینجا تکرار شود. تنها این سویه آن را اینجا برجسته سازم که طیف چپ سردرگم ایران و همچنین برخی از رفقای توده‌ای این پدیده را که برای اولین بار توسط رفیق شادی مطرح نمی‌شود، بلکه پدیده ی شناخته شده‌ ای است در مبارزات کارگری سال‌های اخیر در ایران، مورد بررسی قرار نمی دهند.

 این پرسش را مطرح نمی سازند که علت علّـی- ژنتیکی طرح شدن شعار و خواست «کمونیستی» توسط مبارزان کارگر چیست؟

آیا کارگران با طرح شعار کمونیستی هدفی دیگر را دنبال می کنند جز جستجوی جایگزینی برای سرمایه داری؟ آیا این پدیده که تنها توسط کارگران هفت تپه و یا هپکو و یا بخش‌های صنعتی دیگر طرح نمی شود، بلکه یکی از خواست های اصلی معلمان نیز است و مورد پشتیبانی همه ی سازمان های صنفی دیگر در ایران نیز قرار دارد، نشان وجود شرایط ذهنی و عینی برای گذار از سرمایه داری نیست؟ آیا بازهم می‌توان بدون هر استدلالی مدعی شد که «دوران گذار به سوسیالیسم» فرانرسیده است؟ مدعیان در این مورد سکوت می کنند، پاسخی ندارند، و با سکوت می‌خواهند گرفتاری خود را در آگاهی کاذبی بپوشانند که ناشی از پذیرش ایدئولوژی طبقات حاکم است که گویا سرمایه داری جایگزینی ندارد!

تنها به یک نکته ی دیگر نیز اشاره کنم که پیش تر هم مورد بررسی قرار گرفته است. این نکته این ادعای اندیشه ی پوزیتویستی است که گویا می‌توان با ترکیب نظرات کینز و بازار، با ترکیب نظرات هدایت دولتی با برنامه‌ای برای اقتصاد ملی که در آن جای لازم برای عدالت اجتماعی نیز در نظر گرفته شده است، می‌توان گویا راه حل سرمایه دارانه ای دمکراتیک برای اقتصاد سیاسی نئولیبرال یافت. این نظرات پوزیتویستی نیز دچار همین آگاهی کاذب هستند که گویا می‌توان با تعدیل برنامه ی اقتصاد نئولیبرال از طریق مهندسی کینزی (آن را کینزیان جدید می نامند)، ریشه ی علّـی- ژنتیکی بحران اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری را بر طرف نمود. آن‌ها نیز دچار آگاهی کاذب هستند، زیرا همان‌طور که اشاره شد، علت علّـی- ژنتیکی بحران سرمایه داری در گرایش منفی درصد سود در این شیوه ی تولید است. مهندسان بهتری نیز قادر به حل درد بی درمان آن نیستند.

این واقعیت که مهندسان دیگری نیز قادر به یافتن راه حل بهتری نیستند، از توضیحات زنده و پرشور اقتصاددان ایرانی فریبرز رئیس دانا نیز قابل شناخت است که در مقاله ی ٬٬مدیریت اجتماعی فراگیر مطلوب و نقش رسانه ها٬٬ توصیف می‌کند که امروز در اخبارروز خواندم و لذت بردم.

ضرورت بازگشت به برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران با واقعیت ژرفش نبرد طبقاتی در ایران از ضرورتی انکارناپذیر برخوردار است. این گام پراهمیت پاسخگوی نیاز مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی حزب توده ایران برای تشکیل جبهه متحد ضد دیکتاتوری است و هم پاسخگوی نیاز مبارزه برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران که به نوبه ی خود پیش شرط مبارزه موفق ضد دیکتاتوری را تشکیل می دهد.




تاریخ نگاری مارکسیستی و تاریخ نویسی بورژوایی

مقاله ۴۰/۹۸

۱۷ بهمن ۱۳۹۸- ۶ فوریه2020

توضیح مضمون تاریخ نگاری مارکسیستی، وظیفه‌ای کم‌تر از ارایه ی علم ماتریالیسم تاریخی در کلیت آن نیست. توضیح علم ماتریالیسم تاریخی در یک نوشتار کوتاه ولی ناممکن است، زیرا سویه هایی که باید مورد توجه قرار گیرد تا کلیت واقعیت درک شود که «حقیقتِ» تاریخی را تشکیل می دهد، بسیار هستند و هم تنها آن زمان مضمون آن‌ها درک می‌شود که جایگاه هر سویه یا لحظه یا جزء در ساختار روند واقعیتِ در حال شدن و هم کارکرد آن‌ها در برپایی روند واقعیت دریافته شود. ولی نباید فراموش شود که نه جایگاه جزءها در ساختار و نه کارکرد آن ها در روند شدن و زایش تاریخ، پدیده های ثابتی هستند، آن طور که علم بورژوایی تاریخ نویسی و یا درواقع وقایع نگاری آن‌ها را درک می‌کند. جایگاه آن‌ها را به عنوان ٬٬واقعیت امر٬٬ و ٬٬فاکت٬٬ به عرش می رساند. آن را واقعیتی ثابت و استوار می پندارد. جزءها ولی تحت تأثیر تغییر شرایط خارجی حاکم بر روند شدن واقعیت و هم تحت تاثیر تغییر شرایط داخلی حاکم بر جزءها در روند، به طور مداوم در حرکت و تغییر هستند – برای نمونه در روند ژرفش نبرد طبقاتی در جامعه -.

با مطالعه ی سطور پیش، تردیدی نمی‌ماند که خواننده دقیق هم با کم حوصلگی بگوید با این همه جنبه‌های متفاوت که طرح شده، هیچ چیز دستگیرم نشد و می‌رود دفتر را ببندد. باید به خواننده نیز تا حدی حق داد. آنچه که بیان شد، درواقع بیان بهم فشرده ای است که با آن می‌توان اسلوب برای درک از علم ماتریالیسم تاریخی را ترسیم نمود. مضمون آن را در کلیت آن توصیف نمود. ولی به منظور توضیح و ترسیم مضمون تاریخ نگاری مارکسیستی باید در آغاز از جایی بکلی دیگر شروع نمود. از لحظه‌ای شروع نمود که ساده‌ترین لحظه را در کلیت تاریخ نگاری تشکیل می‌دهد که تاریخ نویسی بورژوازی نیز آن را به کار می‌گیرد ولی از آن فراتر حرکت نمی کند. باید از «واقعیت امر» و یا «فاکت» آغاز نمود.

چندی پیش در گفت و شنفتی میان نگارنده و رفیق عزیزی در ارتباط با قتل تروریستی فرمانده سلیمانی بحثی جریان یافت که در توده‌ای ها نیز انتشار یافت. بحث متأسفانه به خاطر عللی که به موضوع کنونی ارتباط ندارد، ناتمام ماند. ولی آغاز با آن برای توضیح تاریخ نگاری مارکسیستی می‌تواند کمک باشد برای توضیح مضمون ماتریالیسم تاریخی و هم می‌تواند کمک باشد برای بر طرف نمودن علل قطع بحث با آین رفیق. لااقل من این امید را دارم.

در آن بحث، جدل انتقادی فکری بر سر واقعیت امرِ قتل فرمانده سلیمانی با گام تروریستی امپریالیسم آمریکا جریان داشت به منظور درک جایگاه واقعه به مثابه ی لحظه‌ای در نبرد «ضد امپریالیستی». جدل فکری بر سر این نکته برقرار بود که آیا می‌توان سرشت نقش کارکرد سلیمانی را سرشتی ضد امپریالیستی به مقهوم عام آن پذیرفت، و یا باید سرشت کارکرد او را با معنایی پرتضادتر درک نمود؟ روند پرتضادتری که ارزیابی افتراقی از واقعه را برای توده‌ای ها ممکن و ضروری می سازد؟

برای اندیشه غیردیالکتیکی – آن طور که نزد مارکسیسم عامیانه و هم نزد بورژوازی بروز می‌کند – فاکت تروریستی اقدام امپریالیسم برای تعیین سرشت و جایگاه سلیمانی در نبرد ضد امپریالیستی از صراحت کافی برخوردار است. برای اندیشه ی غیردیالکتیکی سلیمانی یک مبارزه ضد امپریالیست و شهید در راه این مبارزه است که شرکت میلیون‌ها در مراسم سوگواری نیز بیان آن است.

به سخنی دیگر برای اسـلـوب به کار گرفته شده توسط مارکسیسم عامیانه و یا اندیشه ی بورژوازی، ارتقای مکانیکی جایگاه یک (یا چند) فاکت و واقعیت امرِ ٬٬بی چون و چرا٬٬ در سطح ٬٬نمونه ی ناب و یا نمونه وار٬٬ اقدام تروریستی، شرکت میلیون‌ها نفر در سوگواری کفایت می کند، تاریخ نویسی خود را که از کنار هم قرار دادن ظاهر واقعه ها تشکیل می‌شود پایان یافته بداند و با رضایت کار بررسی را سرانجام یافته بپندارد.

برای اندیشه دیالکتیکِ ماتریالیستی چنین ارزیابی، ارزیابی از سطح وقایع است که تنها از طریق نگرش ظاهربین بر وقایع حاصل می گردد. اندیشه ی مارکسیستی برای درک پدیده و واقعیت امر قتل تروریستی سلیمانی توسط آمریکا می‌کوشد روند پرتضادی را درک کند که این قتل یک لحظه ی آن را تشکیل می دهد.

برای درک مضمون قتل باید همان قدر فلسفه ی پایه ریزی نیروی قدس مورد توجه قرار گیرد، که فعالیت چند دهه آن در یوگسلاوی، عراق، افغانستان، لیبی، لبنان، سوریه باید مورد بررسی قرار گیرد. باید روند پرتضاد نزدیکی و دوری همکاری نیروی قدس با روسیه در دفاع از حق حاکمیت سوریه و یا جایگاه و نقش ج ا در گروه شانگای و یا مانور دریایی با شرکت ایران و روسیه و چین در دریای عمان و لحظه های دیگری مورد توجه قرار گیرد که در روند پرتضادی جریان دارد.

برای نمونه اظهارت پوتین که روسیه نیروی آتش نشان نیست که فراخوانده شود، هر وقت که کسی بدون موافقت با روسیه آتشی بپا کند، باید مورد توجه قرار گیرد و در بررسی منظور شود. در آن اظهارات، تقابل و دوری مواضع میان دو کشور ایران و روسیه در شیوه هایی تبلور می‌یابد که باید در کنار همکاری دو کشور در سوریه و یا در کنفرانس سوچی در برابر ترکیه نیز مورد توجه قرار گیرد. و امثال آن.

هر چه فاکت های جمع آوری شده بیش تر باشند، فضایی که با آن هنگام بررسی ایجاد می‌شود فراگیرتر خواهد بود و کمک بزرگ‌تری است برای درک کلیت واقعیت. برای درک جایگاه قتل تروریستی فرمانده سلیمانی در مفهوم «نبرد ضد امپریالیستی».

ولی جمع آوری این فاکت تا هنوز کار تدارکاتی برای بررسی دیالکتیکی را تشکیل می دهد. خود بررسی دیالکتیکی نیست.

همه ای فاکت ها و داده‌ها و واقعیت امر ها در روندی کلی‌تر قرار دارند که بدون توجه به آن و بدون قرار دادن داده‌ها در کلیت آن، درک دیالکتیکی از موضوع مورد بررسی به دست نمی آید.

به سخنی دیگر، کار اصلی بررسی دیالکتیکی آنجا آغاز می‌شود که این فاکت ها در روند عینی کلیت هستی اجتماعی ایران (و همچنین روسیه) مورد توجه قرار گیرد. کارکرد اقتصادیاجتماعی در ایران (و هم روسیه) روند عینی کلیتی را تشکیل می‌دهد که بدون توجه به آن، گویا فاکت ها و داده‌ها در خلایی در فضا آویزان هستند.

برای نمونه پاسخ به این پرسش که رابطه میان ادامه جنگ پس از پیروزی و آزادی خرمشهر با سرگذشت نیروی قدس چیست؟ به بیان دیگر، برای ارزیابی دیالکتیکی از نیروی قدس و لحظه ی قتل تروریستی فرمانده سلیمانی بررسی عوامل دیگر مثل روند شکست انقلاب، روند نابودی دستاوردهای اقتصادی در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب و سرگذشت نیروی قدس، روند شرکت سپاه در فعالیت اقتصادی در ج ا، برپا داشتن سازمان های امنیتی برای کنترل کل جامعه توسط سپاه پاسداران در کنار وزارتخانه مربوطه ضروری است. از این جهت ضروری است که تا بتوان ارزیابی دیالکتیکی ای ارایه داد که کلیت واقعیت را نشان می‌دهد که «حقیقت» است!

به سخنی دیگر شناخت و درک فردیت هر جزء در کلیت روند هستی جامعه ی ایرانی که در ارتباط با قتل سلیمانی قرار دارد، از اهمیت اسلوبی و مضمونی برخوردار است. باید از طریق توجه به حرکت این جزء و فردیت ها و سویه ها در جریان سال‌های سرگذشت سپاه قدس، مضمون کارکرد سپاه قدس را در کلیت آن درک کرد و از منظر اندیشه ی مارکسیستی به ارزیابی آن پرداخت.

تنها چنین ارزیابی دیالکتیکی است که ضمن آنکه جایگاه و کارکرد جزء و شخصیت فردی سویه ی مورد بررسی را – جایگاه سپاه قدس را در طول زمان قابل درک می سازد، جایگاه و کارکرد آن را در کلیت نظام سرمایه داری وابسته ی جمهوری اسلامی ایران نیز قابل دریافت می کند. این جزءها دیگر جزءی منفرد و در خلا آویزان شده نیستند، هر کدام لحظه‌ای هستند که در کلیت هستی ج ا نقش ایفا می کنند و فعالند. در شرایط روبنایی حاکمیت دیکتاتوری نقش دارند و هم در شرایط زیربنایی سرمایه داری وابسته حاکم در ایران نقشش دارند و فعالند. هم در جایگاه ایدئولوژی «اسلام سیاسی» نقش دارند که اکنون به عنوان ابزار برقراری سلطه ی ایدئولوژیک در خدمت نظام سرمایه داری وابسته حاکم عریان و برملا شده در برابر چشم ذهن تحلیل گر قرار دارد. اکنون رابطه ی علت و معلولی ابزار روبنایی دیکتاتوری با غارت و استثمار زیربنای سرمایه داری حاکم در ارتباط با سپاه قدس و امثال آن رابطه‌ای شناخته و درک شده است.

در این لحظه است که درک از جزء و فردیت آن به سطح درک دیالکتیکی فرا می‌روید و شخصیت فردی جزء نیز همزمان با درک جایگاه آن در کلیت هستی اجتماعی در ج ا درک می شود. علم ماتریالیسم تاریخی قله ی توانایی تحلیل گرانه ی دیالکتیکی خود را نشان می دهد.

بدین ترتیب، تنها با شناخت و درک جایگاه سویه ها و تغییرناشی از تغییرات درونی حاکم بر آن‌ها – تغییر ناشی از تجربه همکاری با آمریکا در یوگسلاوی و با روسیه در سوریه ، و همچنین تغییر شرایط حاکم خارجی – تغییر تناسب قوا در صحنه ی بین‌المللی ، شرایط برای درک دیالکتیکی مضمون شخصیت و جایگاه فرمانده سلیمانی در کلیت هستی جامعه ی ایرانی ممکن می‌گردد و امکان ارزیابی واقع‌بینانه و دیالکتیکی از اقدام تروریستی امپریالیسم آمریکا از منظر اندیشه ی مارکسیستی، از منظر ارزیابی واقعه در چارچوب علم ماتریالیسم تاریخی به وجود می آید.

در چنین لحظه‌ای است که برای نمونه نقش برگزاری مانور دریایی مشترک ایران با روسیه و چین می‌تواند به مثابه علت علّـی اصلی برای اقدام جنایتکارانه قتل سلیمانی توسط امپریالیسم آمریکا در لحظه ی کنونی درک شود که در آن بر خلاف ادعای امپریالیسم آمریکا هیچ ضرورت مبرمی وجود نداشته است. در چنین لحظه‌ای است که می‌تواند مضمون اقدام تروریستی امپریالیسم آمریکا به عنوان هشداری جدی درک شود که توسط امپریالیسم آمریکا به حاکمیت طبقات سرمایه داری در ایران اعلام می شود. اقدام تروریستی ای که گوشزد می‌کند و مرزی را نشان می‌دهد که برایش گذار از آن توسط حاکمیت ج ا قابل پذیرش نیست.

گوشزد می‌کند که قابل پذیرش نیست که امپریالیسم آمریکا بخواهد با «همین رژیم» به توافق برسد و از برنامه«رژیم چنج» در لحظه ی حاضر چشم بپوشد و آن را در کشوی میز برای روز ضروری قرار دهد و حفظ کند، در حالی که ج ا به همکاری نظامی خود با چین و روسیه ادامه دهد!

آری، ارزیابی از این اقدام تروریستی به عنوان هشدار امپریالیسم آمریکا به ج ا تنها با حرکت اندیشه ی تحلیل گر در چنین روند پرتضادی ممکن می‌گردد که در سطور پیش توصیف شد و همان موقع در سخن روزی در توده‌ای ها انتشار یافت.

در چنین لحظه ای است که قتل سلیمانی به عنوان سمبول برای یک رابطه ی پرتضاد و بغرنج میان حاکمیت نظام سرمایه داری در ایران و امپریالیسم آمریکا در چهارچوب علم ماتریالیسم تاریخی درک می شود. پوسته ی کاذب ذهنی سرشت «ضد امپریالیستی» سیاست حاکمیت سرما یه داری در ایران و سپاه قدس شکافته می شود. جایگاه موضع ضد مردمی و ضد ملی اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط امپریالیسم آمریکا که به فرمان علی خامنه ای به سیاست رسمی دولت های ج ا بدل شده است و همچنین وابستگی نواستعماری ج ا به اقتصاد جهانی امپریالیستی برای درک سرشت گویا ضد امپریالیستی کارکرد سپاه قدس و نقش فرمانده سلیمانی به طور همه جانبه درک می شود. شناخته و درک می‌شود که سیاست ضد امپریالیستی نمی‌تواند در درون کشور سیاستی ضد مردمی و ضد دمکراتیک را دنبال کند. پشت زحمتکشان را با شلاق خونین و زخمین کند، زیرا دستمزد عقب افتاده ی ناچیز خود را طلب می کنند، آن‌ها و زندانیان سیاسی را در زندان قطره قطره به قتل برساند. سیاست ضد امپریالیستی نمی‌تواند سیاستی باشد که استقلال اقتصادی و به تبع آن استقلال سیاسی ایران را بر باد دهد، حق حاکمیت ایران را پامال کند و

یک نکته نهایی نباید فراموش و از مد نظر دور شود. این نکته گرچه برای نگارنده ناروشن است، ولی می‌تواند دارای زمینه عینی باشد. زمینه ی عینی ای که شخصیت فرمانده سلیمانی را به عنوان یک مبارز صادق ضد امپریالیستی قابل شناخت سازد. تحلیل پیش گفته هنوز به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که در مغز قربانی ترور امپریالیستی چه گذشته است و او با چه تصورات و برنامه‌هایی در سر می زیسته است!

نگارنده توضیح و شکافتن تاریخ نگاری مارکسیستی را در همین مقطع آگاهانه قطع می کند، زیرا طرح هر نکته دیگر برای توضیح علم ماتریالیسم تاریخی و آموختن از آن برای تاریخ نگاری مارکسیستی در این نوشتار، کار هضم فکری آموزش این علم را سنگین‌تر می کند. ولی گفت و شنف پایان نیافته است.

بزودی درس‌های شماره بیست و دوم تا بیست و ششم از کتاب تاریخ و دیالکتیک اثر لئو کفلـر در توده‌ای ها انتشار خواهد یافت که در آن‌ها رشد علم تاریخ از توصیف به شناخت با توضیحاتی بازانتشار می‌یابد. بی تردید مطالعه ی این درس‌ها می‌تواند درک علم ماتریالیسم تاریخی را بر زمینه محکمی قرار دهد.

 




تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیست وظیفه امروز است!

سخن روز شماره ۹۸/۷6

۱۵ بهمن۱۳۹۸ -۴ فوریه2020

سهند گرامی، تصدیق می‌کنید که اگر آت و آشغال های غیر ضروری سخن شما را دور بریزیم، این نکته جدی از آن باقی می‌ماند که شما، مانند برخی دیگر به دو نکته اعتقاد دارید و آن را چنین مطرح می سازید: «مبارزه با امپریالیسم و برای حاکمیت ملی در کشوری مانند ایران، مبارزه و حاکمیتی که ضرورتاً در لحظه [کنونی]‌ نمی‌تواند به سرکردگی طبقه کارگر و برای تحقق فوری سوسیالیسم و نابودی سرمایه‌داری باشد»!
گرچه دو تز شما دو سوی متفاوت را از واقعیت هستی اجتماعی در ایران تشکیل می‌دهند که نبرد طبقاتی جاری با آن و پیامدهای آن روبروست، یعنی مساله ی حاکمیت ملی و مساله رشد سوسیالیستی، یک هدف ایدئولوژیک مشترک را دنبال می کنند.
هر دو تز می‌خواهند به توده‌ای ها القاء کنند که حزب توده ایران، یعنی حزب طبقه ی کارگر ایران،گویا دست و پا بسته گرفتار شرایط حاکمی است که جز تحمل آن، راهکار دیگر وجود ندارد.
این برداشت ایدئولوژیک روند ماتریالیسم تاریخی را روندی به مثابه ی یک «قانون طبیعی» می پندارد که در آن ردیف بهار، تابستان و پاییز و زمستان روندی اجتناب‌ناپذیر است.
این برداشت ضد دیالکتیکی، نقش فعال و مبتکر انسان را برای تغییر شرایط نفی می کند. ماتریالیسم دیالکتیکی را به سطح ماتریالسم قدیمی بازمی گرداند که برای انسان تنها نقشی نظاره‌گر قایل است و می‌تواند تنها پس از وقوع حادثه به توصیف آن بپردازد.

صدای فریاد شما را می‌شنوم که می‌گوید که شما همه ی این چیزها را اتهام می‌دانید و مردود می شمارید. شما فعالیت می کنید! شبانه‌روز می کوشید که شرایط را به سود زحمتکشان تغییر دهید. در این امر من شخصاً تردید ندارم.
ولی از آنجا که شما سیاست انقلابی حزب توده ایران را از این طریق مُثله می‌کنید که آن را تنها به مبارزه ی اتحادی، یعنی به مبارزه ی دمکراتیک محدود می کنید، اگر هم واقعاً نمی خواهید، به همان نتیجه القای ناتوانی و رنجور و مظلوم و توسرخورده برای انسان توده‌ای می‌رسید که به آن اشاره شد.

شما با کلمه‌ای در سخن امروزتان و در کلیه فعالیت فرهنگی عدالت بیان نمی‌کنید که برای تغییر شرایط به سود طبقه ی کارگر، به منظور دفاع از منافع طبقه ی کارگر که تنها حزب توده ایران خود را در برابر آن مسئول می داند، چه باید کرد؟
شما که به جای مبارزه برای تغییر شرایط به سود منافع آنی و آتی طبقه کارگر ایران، دفاع از احمدی نژاد را بر پرچم خود نوشتید که گویا قادر به «مبارزه با امپریالیسم» است، پس از حذف او تقریباً به نوحه سرایی پناه بردید، همان‌گونه که اکنون رفقای ۱۰ مهر با مرگ فرمانده سلیمانی دچار آن شده‌اند. وضع ٬٬راه توده٬٬ ی قلابی نیز بهتر نیست. او هم یتیم شده است و می‌تواند تنها به میخ و به نعل بکوید. کلمه‌ای ولی درباره ی وظیفه ی سوسیالیستی توده‌ای ها به زبان نیاورد.
برخی از رفقا در ساختار حزب توده ایران نیز هنوز از این طریق امید به اتحاد با بخشی از لایه‌های طبقات حاکم بسته اند که هم نوا با آن ها خواستار اجرای برنامه بورژوازی برای یک «جمهوری سکولار دمکراتیک» هستند که در آن «دمکراسی پارلمانی» بر قرار است. آن‌ها پذیرش شرایط حاکمیت طبقات حاکم را – با پوزش، بخشی از لایه‌های آن را -، از این رو پذیرا می شوند، زیرا امیدوارند و می پندارند که حقوق دمکراتیک طبقه ی کارگر به آن ارزانی خواهد شد و زحمتکشان می‌توانند آنوقت به «چانه زنی» با حاکمان برای بهبود شرایط زندگی خود بپردازند.
وضع در بقیه ی طیف چپ ایران اسفناک تر است که اشاره به آن سخن را باز هم طولانی‌تر می کند.

همه ی این مدافعان خجول طبقات حاکم این تز را مطرح می‌سازند که «شرایط برای برپایی سوسیالیسم مهیا نیست»!
سخنی که نادرست نیست، ولی هدفمند است. اشاره شد، هدفمند است برای پوشش دادن به این واقعیت که پاسخ ندهند که برای تغییر این وضع اسفناک توده‌ای ها و حزب طبقه ی کارگر ایران و طیف چپ ایران چه باید بکند؟
از کدام استراتژی باید پیروی بکند؟ کدام تاکتیک‌ها را به کار گیرد که از عنصر مظلوم و سرخورد و تو سر خورده به ابژکت، به انسان فعال و هوشمندی بدل شود تا بتواند شرایط زندگی خود و زحمتکشان را تغییر دهد. شرایط را به سود منافع آنی و آتی طبقه ی کارگر ایران تغییر دهد که خود را حزب آن اعلام می کند!

همه ی این جریان ها نبود شرایط برپایی سوسیالیسم را بهانه قرار می‌دهند برای نفی ضرورت پاسخ به پرسش پیش، برای نفی مبارزه برای ایجاد این شرایط که تنها با تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران قابل دسترسی است.
کسی که هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری را هدف استراتژیک خود اعلام می کند، نه برنامه‌ای برای آینده دارد و نه مایل است برای آن برزمد! سخنان امروز شما نمونه‌ای دردناک و در عین حال خشم آور است برای القای ناتوانی توده‌ای ها و حزب طبقه ی کارگر برای مبارزه برای تغییر شرایط حاکم.

من هنوز این امید را از دست نداده‌ام که شما و دیگر توده‌ای هایِ سردرگم با ادامه مشخص بحث مشخص، راه نزدیکی نظرها و مواضع را جستجو کنند. ببینیم شما چه خواهید کرد؟