ویژگی خاص اقتصاد سیاسی ملی دمکراتیک و جبهه متحد خلق

مقاله ی شماره ۱۱ / ۱۳۹۸
۷ تیر ۱٣۹٨ – ۲۸ ژوئن ۲۰۱۹

یکی از ویژگی‌ها عمده در اقتصاد سیاسی
مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب، ایجاد برش میان روبنا و زیربنا در نظام حاکم بر
جامعه است که دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم را طی می کند.

این برش به این معناست که همان‌طور که
مارکس در کاپیتال و آثار دیگر برجسته می سازد، تا هنگامی که شیوه ی تولید کهن رمق
خود را از دست نداده است، شیوه ی تولید نوین پاقرص نمی کند.

از این رو می توان شیوه ی تولید کنونی را
در جمهوری خلق چین هنوز مبتنی بر کارکردی ارزیابی نمود که در نظام سرمایه داری
برقرار است، ولی با توجه به نکات ذکر شده در سطور زیر نمی‌توان وجود شیوه ی تولید
کنونی را در این کشور به مفهوم برقراری نظام سرمایه داری در جمهوری خلق چین دانست.
این دوران گذار که آن را در چین «سوسیالیسم چینی» می نامند (و حزب توده ایران آن
را برای ایران مرحله ملی- دمکرتیک فرازمندی جامعه تعریف کرده است)، مرحله ی تام و
تمامی را در روند رشد اقتصادی- اجتماعی تشکیل می دهد. در این مرحله، شیوه ی تولید
گذشته به یکباره محو نمی شود، بلکه در اشکال کهنه و جدیدی نقش مهمی در تولید
اجتماعی داراست.

شباهت ظاهری اشکال کهنه و جدید را در شیوه
ی تولید اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک با شیوه تولید سرمایه دارانه نمی‌توان
سهل انگارانه نشان و بیانِ برقراری سـرشـت حاکم نظام سرمایه داری شناخته
شده- معمولی ارزیابی نمود. سرشت نظام دوران ملی- دمکراتیک انقلابِ جامعه ی
از ویژگی خاصی برخوردار است که توضیح آن، وظیفه ی این سطور است.

این ویژگی خاص از یک سو در شکل حاکمیت
آن قابل شناخت است.
و از سوی دیگر، در مبارزه برای قطع وابستگی استعماری-
نواستعماری کشور به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی! که مضمون نبرد رهایی بخش ملی
را در کشور در حال گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم تشکیل می دهد.

شکل حاکمیت در کشور در حال گذار از سرمایه
داری به سوسیالیسم، جبهه متحد خلق است.

گرچه در این جبهه سرمایه داران میهن دوست
نیز شرکت دارند، ولی در آن هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه کارگر حاکم است.

پا نگرفتن چنین جبهه ای به دنبال پیروزی
انقلاب بهمن ۵۷ در ایران، به شکست انقلاب انجامید. در جمهوری خلق چین ولی چنین
جبهه ای حاکمیت را در اختیار دارد و روند فرازمندی اقتصادی- اجتماعی جامعه ی چینی
با گام هایی استوار به پیش می رود.

در ایران با شکست انقلاب بهمن، روند پاقرص
کردن استقلال ملی کشور که با پیروزی انقلاب بهمن به دستاوردهای بسیاری نایل شده
بود، سیر قهقرایی را طی می‌کند و اکنون نیز نه تنها زیر  محاصره ی اقتصادی امپریالیسم دست و پا می زند،
بلکه با خطر یورش نظامی امپریالیسم آمریکا روبروست. خطر یورش نظامی امپریالیسم و
شکست انقلاب بهمن، به سخن دیگر، خطر یورش نظامی امپریالیسم و برقراری حاکمیت
ارتجاع مذهبی بر ایران در سال‌های پس از انقلاب بهمن، وحدتی را تشکیل می‌دهد که در
تضاد آشتی ناپذیر قرار دارد با برقراری آزادی و دمکراسی در جامعه ی مستقل ایرانی!

برشی که میان روبنا و زیربنا در جامعه ی
دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم وجود دارد و ضامن موفقیت اقتصاد سیاسی
ملی- دمکراتیک است، برشی است که تأثیر آن عمدتاً در روبنای جامعه قابل شناخت است.
در این مرحله، هژمونی صاحبان ابزارتولید در رهبری جامعه حاکم بلامنازع نیست، آن
طور که در یک نظام سرمایه داری شناخته شده وجود دارد. بلکه هژمونی اندیشه و کارکرد
طبقه ی کارگر است که رهبری تغییرات بنیادین را در جامعه هدایت می کند.

هژمونی طبقه کارگر در مرحله ملی- دمکراتیک
فرازمندی جامعه ولی به نوبه خود، تنها آن هنگام می‌تواند نقش نوین راهبردی ِ
فرهنگی- ایدئولوزیک خود را به درستی ایفا سازد، هنگامی که در چارچوب جبهه متحد خلق
و طبق ظوابط راهبردی آن عمل می کند.

بررسی تجریدی مکانیسم های مشخص برای کلیت
اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای ایران در شرایط کنونی، کوشش انتزاعی آسانی نیست.
برخی از رفقای نظریه پرداز از قبیل رفیق گرامی احمد جواهریان (سپیداری) با دستاویز
قراردادن مشکلات بحث برای شناخت و درک مکانیسم ها در این مرحله، نشان دادن و
استدلال برای ضرورت برقراری جبهه متحد خلق را سهل انگارانه «اپورتونیسم چپ» می
نامند. زیرا گویا به علت تناسب قوای نامساعد در شرایط کنونی، گذار به سوسیالیسم در
ایران مطرح نیست. چنین رفقایی تفاوت میان امکان گذار به سوسیالیسم (یا امکان جهت
گیری اقتصادی- اجتماعی سوسیالیستی را در مرحله ی ملی- دمکراتیک)، با مبارزه برای
ایجاد این شرایط  به طور ساده  با یکدیگر ٬٬قاطی٬٬ می‌کنند. با ایجاد شدن
ابهام در رابطه میان ٬٬امکان٬٬ و ٬٬وظیفه٬٬،
این رفقا خواستار حذف وظیفه
مبارزه ی سوسیالیستی حزب توده ایران از برنامه حداقل کارگری آن می شوند. آن‌ها
مبارزه برای تحقق بخشیدن به  وظیفه ی
دمکراتیک را در برابر حزب طبقه کارگر، تنها وظیفه ی مطرح برای حزب توده ایران
قلمداد می کنند. با چنین برداشتی آن‌ها هویت طبقاتی حزب توده ایران را برباد می
دهندد.
 

آنچه اما از ضرورت تام در نبرد طبقاتی جاری
در ایران برخوردار است، این نکته است که باید در اینجا برجسته گردد که تنها با
برقراری جبهه متحد خلق که در آن وجود هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه کارگر و حزب آن
ضروری است، پیش شرط ایجاد وحدت منافع در جامعه ی مرحله ی گذار میان منافع لایه
و طبقات ذینفع ایجاد می شود.

ضرورت وحدت میان منافع طبقه کارگر و
بورژوازی میهن دوست در این مرحله باید از طرف مبارزان درک شود.

توضیح این امر مهم، یک نبرد فرهنگی- طبقاتی
تمام‌عیار است که باید هم‌اکنون به آن پرداخت و برای درستی آن روشنگری نمود.
مبارزه ای که می تواند تنها با پایبندی به وظیفه ی سوسیالیستی حزب طبقه کارگر
ایران عملی گردد. چگونه می‌تواند امروز جبهه گسترده ی ضد دیکتاتوری پا بگیرد، بدون
آن که برای توده های زحمتکش و بورژوازی میهن دوست روشن شده باشد که «دولت
غیرنظامی» در سودان هدف نیست، بلکه اهرمی است که بدون تصاحب واقعی قدرت سیاسی در
جامعه نمی‌تواند پا بگیرد. آیا وقایع سودان یک بار دیگر نشان نمی‌دهد که طبقات
حاکم را نمی‌توان با استراتژی های کم نفس و مرحله‌ای بر سر عقل آورد؟

به منظور شناخت این وحدت منافع و ضرورت آن
می‌توان به شرایط کنونی در جمهوری خلق چین نگریست و آن را مورد بررسی قرار داد که
در زیر اشاره هایی به آن خواهد شد. گرچه شرایط اقتصادی- اجتماعی و تاریخی حاکم در
چین دارای تفاوت کلی با شرایط ایران است و نمی‌توان آن را یک به یک به ایران منتقل
نمود، می‌توان بسیاری از سویه های جاری در چین را برای یافتن راهکارهای مناسب و
متناسب در ایران به کار گرفت و از آن آموخت. برای نمونه، تقسیم وظیفه میان بخش
عمومی (همگانی)- دمکراتیک اقتصاد و بخش خصوصی که در برنامه ی مرکزی تعیین می شود.

شناخت و طرح سویه های تجربه ی در جریان در
چین، مبارزه ی فرهنگی- ایدئولوزیکی است که مضمون نبرد سوسیالیستی را در ایران
امروز نیز تشکیل می دهد. در حالی که برخی از رفقا خواستار تشدید نبرد فرهنگی
هستند، ولی می کوشند با جدا ساختن مبارزه ی فرهنگی از نبرد طبقاتی حاکم، مبارزه را
به انحرافِ «اپورتونیسم راست» دچار سازند. برای نمونه مکتب فرانکفورت و نمایندگان
آن ازجمله آدورنو و هابرماس که اخیراً نود ساله شد، می‌کوشد بحث فرهنگی را از
واقعیت نبرد طبقاتی در جامعه، از روابط تولید در جامعه جدا ساخته و  به آن به مثابه ی یک مقوله ی مستقل بپردازد. آن
را «بحث مدنی» می‌نامد که گویا جدا از سلطه ی طبقات حاکم و جدا از نبرد طبقاتی در
جامعه جریان دارد، و باید به آن پرداخت. نوشتارهای نمایندگان ٬٬خوانش جدید مارکس
٬٬ از قبیل شیدان وثیق ها نمونه ی تما عیار چنین برداشت و کوشش است. به مواضع این
جریان به طور مجزا پرداخته خواهد شد، تنها در اینجا اشاره شود که برنامه مکتب
فرانکفورت در تضاد کامل است با مضمون «نبرد در سنگر» مورد نظر آنتونیو گرامشی. در
ارتباط با مواضع مکتب فرانکفورت در چندین سال پیش در توده‌ای ها مطالبی انتشار
یافت.

آنچه اما توضیح و توصیف آن وظیفه دیگر این
سطور است، نکته پراهمیتی را تشکیل می‌دهد که درک آن برای شناخت همه جانبه ی شرایط
کنونی در ایران و یافتن راهکارهای مردمی- دمکراتیک و میهن دوستانه برای خروج از
بحران اقتصادی- اجتماعی روزافزون ضرورت تام داراست. نمی‌توان با ایجاد ابهام در
مقوله ها، انجام وظیفه ی امروز را به فردای نامعلوم سپرد.

نکته ی مورد نظر، اهمیت درک اقتصاد سیاسی
ملی- دمکراتیک برای ایجاد پایه‌های استقلال اقتصادی و به طبع آن سیاسی- فرهنگی-
نظامی وغیره ایران است به مثابه یک کشور از کشورهای «گلوبال جنوب» در شرایط کنونی
در جهان. درک نقش سرشت ملی- دمکراتیک اقتصاد ملی برای مبارزه برای دفع خطر وابستگی
نواستعماری به اقتصاد امپریالیستی جهانی شده، نکته ی پراهمیت مورد نظر را تشکیل می‌دهد
که توضیح و توصیف آن وظیفه این سطور است.

برای جلب توجه به این نکته، مایلم از
اعلامیه کمیته ی مرکزی حزب توده ایران که امروز انتشار یافت (۲ تیر ۱۳۹۸) کمک
بگیریم. اعلامیه که درباره ی کلیت آن توافق نظر است، نسبت به نکته پیش گفته رابطه
ی نبرد فرهنگی و طبقاتی بی توجهی می‌کند و در سطح برداشت آدرنومآبانه منجمد می
شود.

در آنجا، رابطه میان خطر برخورد نظامی با
شرایط حاکم بر ایران در بخش اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط سازمان های مالی
امپریالیستی برقرار نمی شود. رابطه خطر نظامی را با شرایط در نبرد طبقاتی جاری
ایجاد نمی شود. نه از شعار پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی که شعار روز
جنبش های اعتراضی- اعتصابی زحمتکشان یدی و فکری است سخنی به میان می‌آید و مطرح می
گردد، و نه شعار آزادی زندانیان سیاسی و آزادی فعالیت احزاب سیاسی، در مرکز آن
آزادی فعالیت قانونی حزب توده ایران طرح می شود. خواست توده های مبارز برای پایان
بخشیدن به پیروی حاکمیت طبقات حاکم از برنامه نئولیبرال امپریالیستی- اسلامی، به
اهرم افشای رژیم دیکتاتوری مجری این فرامین بدل نمی شود. توضیح داده نمی‌شود که
مانند وضع در لیبی و سوریه، اجرای این فرامین گام نخست را برای یورش و توطئه ی
نظامی تشکیل داده است.

در یک سو امپریالیسم و سیاست نواستعماری آن
قرار دارد. و در سوی دیگر حاکمیتی که با انواع حیله‌ها می‌کوشد خطر نظامی را به
ابزار برای تأیید سلطه ی خود به توده ها بقبولاند. حاکمیت سرکوبگری که می‌خواهد
خطر و تهدید نظامی را به ابزار برای اقناع مبارزان برای تحمل سلطه ی خود بدل سازد.
آن وقت عجیب هم نیست که بسیاری که در میان آن رفقای صادق توده‌ای نیز قرار دارند،
دچار سردرگمی در این زمینه هستند که کدام خط مشی، خط مشی توده‌ای است؟

بازگردیم به بحث اصلی. در این مرحله از
نبرد برای رهایی ملی در شرایط سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در جهان، اقتصاد
سیاسی ملی- دمکراتیک پیش شرط پیروزی را در نبرد ضداستعماری خلق ها تشکیل می دهد.

تعمیق وابستگی اقتصادی کشورهای مانند کره ی
جنوبی، فیلیپین، اندونزی و حتی ژاپون به سلطه ی سرمایه مالی امپریالیسم آمریکا، و
تبدیل شدن جمهوری خلق چین به کشوری که به طور روزانه از توان بیش تر برای پایان
دادن به سلطه ی نواستعماری امپریالیسم دست می یابد، بیان این واقعیت و شناخت اهمیت
اقتصاد سیاسی ملی دمکراتیک است برای برقراری و حفظ استقلال ملی در نبرد رهایی بخش
کشورهای «گلوبال جنوب».

علت تفاوت مضمون استقلال میان دو گروه
کشورها که در سطور بالا به آن اشاره شد، برقراری هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه
کارگر در جبهه متحد خلق است
در جمهوری خلق چین که رهبری گذار از مرحله ی ملی-
دمکراتیک را به عهده دارد.

در این مرحله حفظ منافع طبقه کارگر به
شرط حفظ منافع کل جامعه فراریده است و پیش شرط وحدت منافع را میان طبقه کارگر و
بورژوازی میهن دوست ایجاد نموده است.

بر این پایه است که می‌توان پذیرفت که
اِعمال اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک در ایران پیش شرط به پیروزی رساندن نبرد رهایی
بخش ملی نیز است که اکنون حتی در خطر یورش نظامی امپریالیسم آمریکا نیز قرار دارد.

فلیکس وم هویردر کتاب نظرگیر خود با عنوان چین،
تغییرات بزرگ- تضادهای اجتماعی و صعود در نظام جهانی، به کمک داده‌های
مستند بسیاری سویه های متفاوتی را در روند تغییرات در چین از پیروزی انقلاب ملی-
دمکراتیک در سال ۱۹۴۹ تاکنون مورد بررسی قرار می‌دهد که مطالعه ی کتاب را که دیروز
پایان یافت به لذتی تمام بدل می سازد.

پروفسور وم هویر، که یک مارکسیست نیست،
استاد بخش مطالعات درباره ی چین نوین در دانشگاه کلن است. او پیش تر دانشجوی رشته
«تاریخ حزب کمونیست» در دانشگاه خلق در پکن بوده. او در اثر پیش گفته که در سال
۲۰۱۹ در نشر پاپی رؤسا در کلن/ آلمان انتشار یافته، تحقیقات مفصل خود را انتشار
داده است.

اشاره شد که او یک استاد مارکسیست نیست،
ولی داده‌های مستند وسیع در کتاب او می‌تواند مورد بهره برداری برای درک ضرورت
اتخاذ اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای ایران نیز باشد. لذا مطالعه ی انتقادی کتاب
را می‌توان به علاقمندان توصیه نمود. تنها اشاره شود که استاد غیرمارکسیست،
نتوانسته است دو ویژگی خاص جبهه متحد خلق و نبرد رهایی بخش را در تجربه کنونی در
جمهوری خلق چین دریابد.

من این نکته را در نامه‌ای به او توضیح
خواهم داد و توجه اش را به مضمون تجربه ی تاریخی در چین جلب خواهم نمود.

برای او، مانند بسیاری از نظریه پردازان
ایرانی نیز، برش میان زیربنا و روبنای جامعه در دوران گذار از سرمایه داری به
سوسیالیسم به مثابه تبلور سرشت خاص این دوران شناخته و درک نمی شود.

او نیز گرفتار در برادشت های قالبی از شیوه
ی تولید در چین، قادر نمی گردد تضاد را در ذهن خود حل کند، که چرا با وجود حضور
بسیاری از «لک های مادرزادی سرمایه داری» در چین، روند توفانی رشد عدالت
اجتماعی به پیش می‌رود که او به آن اعتراف دارد!

در این سطور با نقل برخی از داده‌ها از اثر
او، اشاره هایی به وحدت منافع طبقه کارگر و بورژوازی میهن دوست انجام می‌شود که
پیش شرط کارکرد موفق جبهه متحد خلق را در چین تشکیل می دهد.

وم هویر ازجمله در بخش نقش شرکت های
خصوصی،
(ص ۲۱۵ به بعد) به بررسی شرایط فعالیت اقتصادی و جایگاه اجتماعی سرمایه
خصوصی در چین می پردازد. جایگاهی که بیان سرشت خاص اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک را
در چین قابل شناخت می کند. سرشتی که همراه است با نقش پرتوان بخش خصوصی که به آن
در زیر اشاره خواهد شد، و همچنین همراه است با برقراری هژمونی اندیشه و کارکرد
طبقه کارگر چین.

مطالعه ی این بخش تکانه برای نگارش نوشتار
کنونی است. زیرا دو ویژگی خاص اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در چین در
لابلای داده‌ها و توصیف ها که در موارد بسیاری در سطح می غلطد، قابل شناخت می
گردد.

اول- شکل رابطه ی دولت و سرمایه خصوصی

 در آنجا وم هویر شکل رابطه ی دولت مرکزی را با
شرکت های خصوصی برمی شمرد. این رابطه از طریق «اتاق  دولتی شرکت ها (اتاق حمایت از صنعت و تجارت)»
عملی می گردد، که «فعالیت خود را تحت نظارت بخش جبهه متحد خلق در کمیته ی
مرکزی حزب کمونیست چین انجام می دهد.»

توضیح های فرد غیرمارکسیستی که ساختار و
عمل‌کرد جبهه متحد خلق را در چین مورد تأکید قرار می‌دهد و آن را ترسیم می کند،
بدون آنکه آن را مورد تأیید قرار دهد، شایسته ی توجه است. نه تنها هویر عمل‌کرد
جبهه متحد خلق را در چین مورد تأیید قرار نمی دهد، بلکه در موارد بسیاری با تلخی
از دستاوردهای حزب کمونیست چین برای حل تضادها یاد می کند!

دوم- گرچه وم هویر ویزگي خاص و برش
موجود را در روبنا و زیربنای جامعه کنونی چین
در نمی یابد و برجسته نمی سازد،
می توان آن ویژگی خاص مرحله فرازمندی ملی- دمکراتیک را در چین در لابلای متن بررسی
او دریافت. این ویژگی ناشی از سرشت اقتصاد سیاسی دوران گذار از سرمایه داری به
سوسیالیسم است که به نوبه ی خود،  پیش شرط
است برای پیروزی این کشور در نبرد رهایی بخش ملی.

ارزیابی منفی او در سطور زیر از ص ۲۴۳
کتاب، دریچه است برای شناخت ویژگی خاص و برش میان روبنا و زیربنا در چین. آنچه که
باوجود ارایه داده‌های وسیع و دقیق  در
کتاب مورد توجه قرار نمی‌گیرد، این نکته است که نویسنده نتوانسته است پدیده‌ها را
به عنوان پیامد سرشت مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در چین دریابد. او که نمی‌تواند
پدیده نقش اقتصاد سیاسی را برای تحکیم استقلال ملی انکار کند، آن را به عنوان
افسانه گویی برای گول زدن مردم تقلیل می‌دهد و می‌گوید «تبلیغات توانسته است یک
شیوه ی گول زدن شاعرانه ای را برای سرگرم نمودن توده ها به خدمت بگیرد و به آن‌ها
القاء کند که کوشش هر فرد برای عدالت اجتماعی در ارتباط مستقیم قرار دارد با
ترقی خواهی ملی
». (تکیه از ف ع)

برای هویر فرهنگی جدیدی که در چین پدیدار
شده است و رشد می کند، قابل دریافت نیست. اگون کرنس، آخرین دبیر اول کمیته ی مرکزی
حزب سوسیال متحده در آلمان دمکراتیک درباره ی این فرهنگ در کتاب خود با عنوان چین،
آن طور که من آن را دیدم، مطالبی را انتشار داده است. در توده‌ای ها به آن پرداخته
شد. کرنس مورد تأکید قرار می‌دهد که در گفتگوهای بسیاری با سرمایه دارنی با سرمایه
های میلیونی، که برخی نیز عضو حزب کمونیست اند، دفاع از سیاست اقتصادی- اجتماعی
حزب کمونیست چین، از سر اعتقاد و باور به درستی آن قابل شناخت است.

پیروزی تجربه ی در جریان در چین، پیروزی
در دو جبهه است.

یکی در جبهه داخلی که همراه است با ارتقای
سطح روزافزون «عدالت اجتماعی». ویژگی ای که خط فاصل این اقتصاد ملی- دمکراتیک را
با سرشت مردمی- دمکراتیک آن با رشد اقتصادی- اجتماعی در یک جامعه ی مبتنی بر نظام
سرمایه داری معمولی تشکیل می دهد. در هند، برخلاف چین روند فقر توده ها تداوم
دارد!

پیروزی در جبهه دوم به معنای به ثمر و
سرانجام نهایی رساندن نبرد رهایی بخش ملی است که تنها از عهده ی اقتصاد سیاسی ملی-
دمکراتیک بر می‌آید. در حالی که در اقتصاد سیاسی ٬٬سرمایه داری دمکراتیک٬٬ که برخی
ها برای ایران می طلبند، روند استقلال ملی برای کره ی جنوبی و حتی ژاپن نیز به
سرانجام نرسیده است.

پیروزی در جبهه ی دوم که پیش شرط آن
برقراری هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه کارگر در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامه
از یک سو است، بدون برقراری جبهه متحد خلق از سوی دیگر ناممکن است. تنها در این
ترکیب دیالکتیکی است که رشد مداوم سطح عدالت اجتماعی ممکن گشته و همچنین تحکیم
استقلال ملی در مرحله ی گذار از نظام سرمایه داری به ثمر می نشیند.

به منظور نشان دادن جایگاه تاریخی و نقش
بخش خصوصی در مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ی چین، بازتاب برخی از داده‌ها
در بخش ذکر شده ی کتاب وم هویر (ص ۲۱۵ به بعد) کمک است:

– در این مرحله، بخش بزرگ‌تر
تولید سرانه داخلی توسط بخش خصوصی تولید می شود؛

– در سال ۲۰۱۶ صدو بیست میلیون
کارکنان در بخش خصوصی در شهرها، و بیش از ۸۵ میلیون نفر در «اقتصاد مستقل خانواده‌ها
در روستا» مشغول به کار بودند. در برابر حدوداً ۶۵ میلیون در بخش دولتی شرکت های
با مسئولیت محدود و ۱۸ میلیون در بخش‌ شرکت های سهامی؛

– رشد بخش خدمات در اثر کارکرد
بخش خصوصی همراه است با رشد این بخش از ۲۰ درصد در سال ۱۹۹۲ به ۴۰ درصد در سال
۲۰۱۶

– نقش زنان در بخش اقتصاد
خصوصی نسبت به اقتصاد عمومی (همگانی) چشمگیر است؛

۳۱ درصد شرکت های خصوصی توسط
زنان ایجاد و هدایت می گردد. در مواردی که همسر مرد شرکت ها را به نام خود به ثبت
رسانده است، اغلب آن ها توسط زنان گردانده می شود. مردان نقش رابط و انجام وظایف
مشابه را در بیرون به عهده دارند؛

– سرمایه داران زن از امکان
های بسیاری برخوردارند. در سال‌های اخیر بسیاری از زنان توانسته اند شرکت های
تولیدی خود را از سطح قطعه‌ سازی در تولید ارتقا دهند و راساً به تولید کننده با
نوآوری ها در سطح صادراتی نیز بدل گردند. نمونه‌های شرکت علی بابا و هوآوای از این
قییل شرکت های خصوصی هستند؛

«دولت از شرکت های خصوصی حمایت
به عمل می‌آورد به منظور ایجاد فرصت اشتغال و ثروت و پرداخت مالیات» توسط آن ها.

– حزب کمونیست چین عضویت
سرمایه دارها را در حزب کمونیست ممکن ساخته است. تا سال ۲۰۱۴ تعداد عضویت ۳۵ درصد
رشد نشان می دهد.




نبرد رهایی بخش ملی اهرم قطع دست نواستعماری امپریالیسم!

سخن روز شماره:۲۵ (دوشنبه ۲۵ خرداد ۱٣۹٨ – ۱۵ ژوئن ۲۰۱۹)

بسیاری از نظریه پردازان مارکسیست «جنگ اقتصادی- تجاری»
کنونی را که امپریالیسم آمریکا به راه انداخته است، آغاز جنگ نظامی جهانی آینده
ارزیابی می کنند. علل چنین برداشت به طور خلاصه چنین است. تضاد میان رشد مبتنی بر
تولید به منظور انباشت سود و سرمایه و امکان بازتولید و به ثمر رساندن آن به
مرزهای خود می رسد. شیوه ی تولید صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دوران
افول خود را طی می کند. با انقلاب الکترونیکی و تبدیل شدن علم به مثابه نیروی
مادی، طلیعه ی پاقرص کردن شیوه تولید کمونیستی انکارناپذیر است.

در تاریخ رشد سرمایه داری در جهان، غارت پانصد ساله ی
استعمارگرانه ی سرزمین ها و خلق های دیگر نقش عمده را برای انباشت سرمایه در
کشورهای امپریالیستی ایفا نموده است. جنگ اقتصادی کنونی بازگشت به شیوه ی سابق
برای بهره گیری از تجربه ی استعمار- نواستعماری است که با هدف طولانی‌تر کردن
دوران افول نظام سرمایه داری عملی می گردد. ایجاد دیوار در مرز آمریکا و مکزیک تا
ایجاد «دیوار آهنین» به دور جمهوری خلق چین (احمد جواهریان در گفتگو با رادیو پویا
– ۴ جون ۲۰۱۹)، که به منظور قطع رابطه ی اقتصادی چین با کشورهای دیگر جهان انجام
می شود، چنین هدفی را دنبال می کند. مخالفت با لوله ی ارسال گاز از روسیه به
اروپای غربی از طریق دریای شرق همین هدف را دنبال می کند. تشدید محاصره ی اقتصادی
کوبا و محاصره ی ونزوئلا نیز در همین راستا عمل می کند. فهرستی که می‌توان ادامه
داد.

در دور جنگ اقتصادی کنونی امپریالیسم آمریکا می کوشد سلطه ی
خود را با تسری سلطه ی قوه ی قضایه آمریکا به 
رابطه ی اقتصادی- سیاسی میان کشورهای دیگر تحکیم بخشد که با نقض آشکار حق
حاکمیت آن‌ها همراه است و رژیم نواستعماری گذشته را در شکل جدید و دهشتناکِ
اقتصادی- نظامی «توتالیتر» به خدمت می گیرد.

محاصر و تحریم اقتصادی را از این رو باید یک «جنگ» تمام‌عیار
ارزیابی نمود که استقلال و حق حاکمیت ملی کشورهای دیگر را مورد یورش قرار داده
است. این سیاست را باید شلیک توپخانه دشمن ارزیابی نمود که با ایجاد سرزمین سوخته،
پیروزی نظامی آینده ی خود را بر کشورهای جهان تدارک می بیند.

سرمایه مالی امپریالیستی نمی‌تواند حل تضاد حاکم میان خود و
خلق های دیگر را تنها از طریق به راه انداختن جنگی خانمان برانداز نظامی در جهان
به عقب اندازد. در شرایط کنونی در توازن قوای نظامی در جهان، چنین گامی می تواند
برای ایالات متحده آمریکا با خطرات بزرگ همراه باشد. از این رو کوشش برای به خدمت
گرفتن شیوه‌های نواستعماری را باید به عنوان ابزار کمکی جنگ جهانی امپریالیستی
علیه حق حاکمیت ملی خلق ها اریابی نمود.

تعمیق نبرد رهایی بخش پاسخ ضروری

امپریالیسم با سیاست ضد انسانی و تجاوزگرانه خود، نبرد
رهایی بخش ملی را برای حفظ استقلال کشورهای «گلوبال جنوب»  به مساله روز این کشورها بدل ساخته است.

به سخنی دیگر، روشنگری برای ضرورت نبرد رهایی بخش ملیِ
کشورها در جهان و تعمیق همبستگی میان آن‌ها 
در شرایط کنونی می‌تواند نقش تعیین کننده برای جلوگیری از جنگ نظامی
امپریالیستی در جهان باشد و راه را به گسترش سلطه ی نواستعماری آن ببندد.

شرایط این نبرد در اجزای آن برای کشورهای مختلف متفاوت است،
ولی در کلیت خود بازتاب همبستگی بین‌المللی این کشورها در دفاع از حق حاکمیت ملی و
تعیین سرنوشت خود است.

توصیه ی مارکسیست مصری- فرانسوی سمیرا امین برای ایجاد یک
بین الملل کشورهای «گلوبال جنوب» به منظور به ثمر رساندن نبرد رهایی بخش ملی از
چنین تحلیلی سیرآب می گردد.

در چنین شرایطی است که جنگ اقتصادی آمریکا با رقبای
امپریالیست خود در اتحادیه اروپا و منطقه های دیگر، با جنگ میان دو سیستم تکمیل می‌گردد
که علیه کشور چین و دیگر کشورها با سمتگیری سوسیالیستی در جریان است.  رقابت آشکار همه ی کشورهای امپریالیستی با
جمهوری خلق چین تبلور چنین نبرد اقتصادی- سیاسی است که در آن امپریالیسم جهانی در
کلیت آن سهیم و شریک است.

به منظور درک ابعاد جنگ اقتصادی میان امپریالیسم و کشورهای
«گلوبال جنوب» باید تأثیر آن را به طور افتراقی بر روی کشورهایی که در سیستم دیکته
شده ی اقتصاد سیاسی امپریالیستی قرار دارند – مانند ایران -، و کشورهایی که برای
فرازمندی اقتصادی- اجتماعی خود جهت گیری سوسیالیستی را دنبال می‌کنند – مانند چین،
کوبا، ویتنام .. -، تفاوت قایل شد. 
به این منظور باید تاثیر وجه استعمارگرانه ی جنگ اقتصادی امپریالیسم را در
جهان امروز در برابر دو گروه از کشورها به طور افتراقی مورد توجه قرار داد. وجه
استعمارگرانه این جنگ اقتصادی علیه چین انکارناپذیر است، ولی تأثیر مخرب آن را
شفاف‌تر می‌توان در ارتباط با کشورهایی از قبیل ایران و امثال آن مورد بررسی و
مطالعه قرار داد.

سرشت ترقی خواهانه نبرد رهایی بخش ملی

سرشت ترقی خواهانه ی نبرد رهایی بخش ملی، آن را از نوع ناسیونالیستی-
برتری جویانه و فاشیستی- شوینستی استقلال طلبی در جهان جدا می سازد.

در ایران، ناسیونالیسم شوینستیِ سلطنت طلب‌ و هم ناسیونالیسم
مذهبی ارتجاع که بر ایرانِ جمهوری اسلامی حاکم است، فاقد سرشت میهن دوستانه
است.
گرچه هر دو وجه ناسیونالیسم در شکل سکولار و مذهبی آن دارای تفاوت‌های
ظاهری هستند، ولی سرشت برتری جویانه نژادپرستانه- فشیست مآب آن در هر دو شکل نقش
عمده و مشابه را ایفا می سازد. یکی از برتری نژاد آریایی سخن می راند و دیگری از
برتری تعلق به گروه شیعه در مذهب حاکم.

برتری نژادی نزد یکی و یا برتری ناشی از فرقه گرایی مذهبی
نزد دیگری، انسان را نه به مثابه انسان، بلکه با تعلق آن به گروه خاص برتر مورد
نظر دارد. مبارزه با یک سوی ارتجاعی نمی تواند به معنای قرار گرفتن در کنار سوی
دیگر درک شود. چنین شیوه ی تعیین جایگاه مبارزان در مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی در ایران،
به طور انحرافی،  نسبت به سرشت دو
وجه ارتجاعی سکوت می کند.

مبارزه با وجه ناسیونالیسم سلطنت طلب، نمی تواند به معنای
قرار گرفتن در جوار ناسیونالیسم مذهب ارتجاعی حاکم در ایرانِ جمهوری اسلامی درک و
عملی گردد.

سرشت نبرد رهایی بخش ملی در شرایط کنونی جهان، و همچنین
در ایران، سرزمین کهنسال خلق های ساکن آن، می‌تواند از منظر چپ انقلابی، یعنی از
منظر حزب توده ایران تنها به معنای ترقی خواهانه آن درک شود. به معنای کوشش برای
خروج از سیستم اقتصاد سیاسی امپریالیستی درک شود. به معنای نبردی ضد امپریالیستی
درک شود. به معنای سرشتی با جهت گیری سوسیالیستی درک و تصور گردد.

بر این پایه است که در ایران سرشت ترقی خواهانه ی نبرد رهایی
بخش می‌تواند تنها به معنای گذار از دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته کنونی
درک شود.
نظامی که برای ادامه ی حیات خود نیاز به دیکتاتوری در کشور از یک سو،
و ارتباط ماهوی با سیاست ارتجاعی امپریالیسم در سیستم حاکم نظام سرمایه داری دوران
افول از سوی دیگر داراست.

بر این پایه است که مبارزه علیه خطر جنگ علیه ایران توسط
امپریالیسم، همزمان مبارزه علیه دیکتاتوری در ایران است.

مبارزه‌ای است برای «تغییرات بنیادین در ایران» است که مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب
توده ایران سال را در ۱۳۹۱ تشکیب می دهد.

مبارزه ی دمکراتیک- سوسیالیستی

همکاری و همیاری با نیروهای ضد دیکتاتوری در ایران توسط
مبارزان برای رهایی ملی ضروری است. همانقدر نیز ضروری است که سرشت ضد امپریالیستی
نبرد برای متحدان ضد دیکتاتوری توضیح داده شود و ضرورت خروج از سیستم سرمایه داری
وابسته به امپریالیسم تفهیم گردد.

با پیروزی اتحاد شوروی در جنگ جهانی دوم دوران فروپاشی نظام
استعماری پانصد ساله در جهان فرارسید. پیروزی انقلاب چین، ویتنام، کوبا و کشورهای
دیگر در آسیا، آفریقا و آمریکا این فروپاشی را سنگفرش می کند. نظام سرمایه داری با
٬٬چهره ی انسانی٬٬ را باید واکنشی در برابر تغییر شرایط و تناسب قوا در جهان
ارزیابی نمود. در برابر این گرایش، باید آغاز دور نئولیبرال حاکمیت سرمایه را در
جهان که از سال‌های پایانی هفتاد قرن گذشته ی تاریخ اروپایی آغاز شد، کوششی است
برای بازگرداندن رژیم نواستعماری در شرایط سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی.

رابطه میان دو کشور ایران و امپریالیسم آمریکا را باید تحت
تأثیر شرایط سیاست نواستعماری امپریالیسم در مدنظر داشت و به مطالعه ی افتراقی آن
پرداخت. پرداختن به جهت گیری سوسیالیستی برای تغییرات، وظیفه ی جدایی ناپذیر از
مبارزات دمکراتیک است. تنها از این طریق می توان جایگاه تاریخی یورش اقتصادی
امپریالیسم آمریکا وکیفیت  تهدید آن را
برای یورش نظامی به ایران در سیاست عمومی امپریالیستی درک نمود و راه حل واقع‌بینانه
مبارزه برای حل تضاد حاکم را میان دو کشور دریافت.

هدف امپریالیسم آمریکا در تشدید جنگ اقتصادی علیه ایران که
با تشدید تحریم و محاصره همه ی جانبه ی اقتصادی- تجاری ایران همراه است، به
معنای تجدید حیات نواستعمار و تحمیل همه جانبه ی شرایط سلطه ی آن به میهن ما است.

آمریکا همین سیاست را در برابر دیگر کشورها در وضع مشابه نیز به مورد اجرا گذاشته
است.

کوشش امپریالیسم  در
مرکز آن امپریالیسم آمریکا برای برقراری مجدد سلطه ی نواستعماری خود بر کشورهای
«جنوب گلوبال»، تنها هدف اقتصادی انباشت سود و سرمایه را دنبال نمی کند.
اکنون امپریالیسک آمریکا با همین ابزار نواستعمارانه کشور مکزیک را مجبور کرده
است، مانند چوبدست اجرای خواست آمریکا، مهاجرانی را که از کشورهای آمریکای میانی
به قصد آمریکا در حرکتند، در مکزیک نگه دارد و یا از ورود آن‌ها به مکزیک جلوگیری
کند. اتحادیه اروپا نیز همین برنامه را با ترکیه و لیبی در خارج از اتحادیه خود به
مورد اجرا گذاشت. یونان، ایتالیا، اسپانیا نقش همین کشورها را در اتحادیه اروپایی
ایفا می سازند. آن‌ها به عنوان کشورهای حاشیه ی اتحادیه اروپای مجبور هستند از
مهاجران با دریافت بخشی از هزینه‌ها نگهداری کنند و از ورود آن‌ها به دیگر کشورهای
اتحادیه جلوگیری نمایند. بحران و اختلاف میان این کشورهای حاشیه اتحادیه اروپا با
هسته ی مرکزی آن، در مرکز آن آلمان امپریالیستی، ناشی از سیاست نواستعماری آلمان و
فرانسه علیه کشورهای پیرامونی در اتحادیه اروپایی است. این بحران به رشد فاشیسم
نوین در این کشورها منجر شده است.

به سخنی دیگر در «جنگ اقتصادیِ» امپریالیسم، در راس آن
امپریالیسم آمریکا ازجمله علیه ایران، تحمیل سلطه ی نواستعمارانه به ابزار
اقتصادی- سیاسی برای برقراری و حفظ سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی بدل شده است که
می‌کوشد آن را در سراسر جهان به مورد اجرا بگذارد.

هدف برپا ساختن «دیوار آهنین به دور چین و روسیه که به منظور
قطع رابطه ی اقتصادی دو کشور با جهان انجام می شود» (احمد جواهریان در گفتگوی پیش
با رادیو پویا)، به منظور تحمیل «جنگ اقتصادی» به مثابه گام نخست برای تحمیل یورش
نظامی امپریالیسم عملی می گردد. وزیر امورخارجه آلمان هیکو ماس، سه روز پیش در
برلین سیاست مشترک امپریالیست ها را در مذاکرات خود با وزیر امورخارجه آمریکا
پمپئو با صراحت مطرح ساخت و آن را «راهکارهای متفاوت برای هدف مشترک» نامید. نتایج
مذاکرات دیروز او در تهران نیز در تأیید این برنامه مشترک است.

حفظ رابطه و ادامه مذاکره با ایران توسط امپریالیست های
اروپایی که فاقد هرنوع مضمون جدید است، همانند برنامه امپریالیسم آمریکا در دو
صحنه عملی می گردد. یکی دور کردن ایران از گروه کشورهای بریکس و به ویژه تخریب
رابطه ی ایران با روسیه و چین.
در این صحنه امپریالیست ها همان سیاستی را
دنبال می‌کنند که روسیه برای دور کردن اردوغان از غرب و تضعیف ناتو انجام می دهد.

در صحنه ی دیگر هدف مذاکره تحمیل عقب نشینی بیش تر به ایران
است به منظور برباد دادن مصالح عالیه ی کشور در ارتباط با حق حاکمیت ملی. برجام،
صرفنظر از درستی و یا نادرستی آن، گوشه ای از برباد دادن حق حاکمیت ایران را قابل
شناخت می سازد. حتی «رهبر» هم آن را می‌داند، که فاصله گرفتن از آن را اخیراً
انجام داد. این فاصله گرفتن به معنای اذعان به تأثیر برجام علیه حق حاکمیت ایران
است. «رهبر» می داند و اذعان دارد که در هر مذاکره ی با سرشت سلطه گرانه آمریکا،
بخشی از حق حاکمیت ایران برباد می رود.

اکنون هم مذاکره با امپریالیسم با حفظ سیاست اقتصادی-
اجتماعی حاکم،
پیامد دیگری نخواهد داشت جز برباد دادن بیش تر از مصالح عالیه
ایران در ارتباط با حق حاکمیت ملی کشور؛ جز تن دادن به سلطه ی نواستعماری
امپریالیسم که هدف آن تأثیر و تعیین سیاست ملی ایران به سود سلطه ی امپریالیسم
است. روندی که همراه است با تغییر قوانین داخلی برای توسعه ی سیاست اقتصادی
نئولیبرال حاکم به منظور خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی و پذیرش دستورات سازمان
های مالی امپریالیستی از قبیل صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و …

نباید اشتباه نمود، هدف این سطور نفی ضرورت مذاکره و یافتن
توافق با امپریالیسم نیست. به منظور خنثی ساختن سیاست تجاوزگرانه ی آن، مذاکره و
توافق ضروری است. ولی توافق تنها آن زمان به سود دو طرف است که طرف ایران مجری
سیاست اقتصادی امپریالیستی نباشد. از استقلال اقتصادی- سیاسی واقعی برخوردار
باشد. امری که در شرایط سلطه ی دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته کنونی ناممکن
است.

اعلام ترامپ در تأیید بقای حاکمان کنونی، محترم شناختن حق
حاکمیت مردم بر سرنوشت خود و به منظور حفظ منافع ملی ایران نیست، بلکه به معنای
اِعمال سیاستی به منظور عقب نشینی حاکمان ایران در برابر تهاجم آمریکا است. اِعمال
سیاستی برای تعمیق وابستگی نواستعماری ایران به اقتصاد جهانی امپریالیستی است.
ترامپ می‌داند که رژیم دیکتاتوری مجری فرامین سازمان های مالی امپریالیستی هیچ راه
دیگری جز گردن نهادن به خواست او ندارد.

با بیانی دیگر، در شرایط کنونی حاکم بر صحنه ی بین المللی،
حاکمیت سرمایه داری وابسته در ایران فاقد توانایی و انگیزه است برای مقاومت مشروع
و ترقی خواهانه در برابر سیاست نواستعماری امپریالیسم. چنین توانایی را حاکمیت
کنونی برباد داده است. نشان واقعیتِ عینی بر باد دادن توان مقاومت مشروع توسط حاکمیت
جمهوری اسلامی در برابر سیاست تجاوزگرانه ی امپریالیسم این امر است که حفظ این
حاکمیت وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی، تنها با برقراری و ادامه ی
دیکتاتوری ولایی ممکن است.

از این رو  مذاکره ی
این حاکمیت با امپریالیسم می‌تواند تنها به معنای عقب نشینی باشد برای حفظ حاکمیت
ارتجاع مذهبی در ایران که جریمه آن را باید مردم میهن ما با برباد رفتن منافع
دمکراتیک- قانونی و ملی خود بپردازند.

دوران هژمونی بلامنازع بورژوازی پایان یافته

ناتوانی بورژوازی و خرده بورژوازی ایران – سرمایه داری
بوروکراتیک، نظامی و تجاری – ناشی است از باقی ماندن در سیستم اقتصاد سیاسی
امپریالیستی در جهان.

ناتوانی برای دفاع از حق حاکمیت ملی ایران تنها پیامد
مستقیم رژیم دیکتاتوری ولایی نیست که شکل حاکمیت ارتجاعی نظام را تشکیل می دهد،
بلکه همچنین ناشی است از بقای نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم در سیستم
حاکم جهانی.

برای خروج از سیستم حاکم جهانی امپریالیستی و احراز توانایی
برای حفظ حق حاکمیت ملی، جهت گیری ضد امپریالیستی ضرورت دارد که به معنای
پایان بخشیدن به اجرای اقتصاد سیاسی دیکته شده‌ی امپریالیسم و سازمان های مالی آن
است. خروج از این سیستم نواستعماری به معنای اتخاذ سیاست اقتصای- اجتماعی مردمی-
دمکراتیک و ملی است برای دوران فرازمندی جامعه ی ایرانی که هژمونی آن را نمی‌تواند  سرمایه داری به تنهایی بر عهده داشته باشد.

بدون شرکت طبقه کارگر در حاکمیت در کشورهای «گلوبال جنوب»
و بدون اتخاذ اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک که دارای جهت گیری سوسیالیستی است، دفاع
از حق حاکمیت ملی در برابر سلطه خواهی امپریالیسم در شرایط کنونی در جهان ممکن
نیست.

دوران هژمونی طبقه کارگر

بر این پایه است که می‌توان با صراحت و شفافیت اعلام نمود که
تنها با برقراری هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه کارگر در جبهه ی متحد خلق، شرایط
ضروری تاریخیِ داخلی برای حفظ حاکمیت ملی ایران در برابر یورش و جنگ اقتصادی-
نظامی امپریالیسم ایجاد خواهد شد و از این روست که اولویت گذار از دیکتاتوری، تنها
به مفهوم ضرورت شرکت طبقه کارگر در رهبری جامعه است.

طبقه کارگر به عنصر و سوبژکت تاریخی برای به ثمر رساندن
نبرد رهایی بخش ایران علیه سیاست نواستعماری امپریالیسم فرا رویده است.

واقعیت در جهان کنونی آن است که
دوران تاریخی هژمونی بورژوازی ملی پایان یافته است.

آنجا که این بورژوازی در جبهه متحدی و در همکاری با زحمتکشان
به نو و بازسازی اقتصادی- اجتماعی می پردازد، آن طور که اکنون در چین عملی می
گردد، امکان قد راست کردن داراست و می‌تواند نقشی مثبت و خلاق در ایجاد شرایط
فرازمندی جامعه خود ایفا سازد.

دفاع از هژمونی طبقه کارگر برای مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب
که باید در یک اتحاد وسیع اجتماعی عملی گردد از جمله از واقعیت تناسب قوا در جهان
و یورش نواستعماری امپریالیسم ناشی می شود. «جنگ اقتصادی» کنونی که امپریالیسم
آمریکا به راه انداخته است، مرحله نخست جنگ نظامی جهانی است که امپریالیسم برای
حفظ سیطره ی خود در جهان دنبال می کند. مبارزه علیه این سیطره را با برپایی
جبهه ضد دیکتاتوری با سرشتی ضد امپریالیستی و با جهت گیری برای خروج از سیستم
اقتصاد امپریالیستی- اسلامی به پیش برانیم.




تئوری در خدمت توجیه سیاست؟

سخن روز شماره:۲۴ (دوشنبه ۲۰ خرداد ۱٣۹٨ – ۱۰ ژوئن ۲۰۱۹)

نکته‌ای حساس و باریکی در مقاله ی نه اپورتونیسم راست و نه اپورتونیسم چپ وجود دارد که بررسی آن وظیفه ی سطور کنونی است. پیش تر در نوشتار اپورتونیسم چپ و راست و مبارزه ی مشخص با آن، راه عملی دوری کردن از درغلطیدن به اپورتونیسم چپ و راست توضیح داده شد. توضیح ها مبتنی است بر شیوه ی کارکرد لنین که رفیق احمد سپیداری گرامی آن را در نوشتار پیش گفته ی خود برشمرده است. در آنجا نگارنده می کوشد به کمک ارزیابی مشخص برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران، آن طور که لنین توصیه می کند، مرز برنامه انقلابی و انحرافی را در شرایط کنونی نشان دهد که هدف آن دستیابی به موفقیت در مبارزه ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه ی حزب توده ایران است.

مقاله ی نه اپورتونیسم راست و نه اپورتونیسم چپ، اسلوب کارکرد مشخص لنین را برای تعیین سیاست انقلابی بلشویک ها توضیح می‌دهد. این کارکرد از این طریق تنظیم می‌شود که «با برخورد [مشخص در شرایط تاریخی معین] به این دو اپورتونیسم»، به طور عملی و مرزهای چپ و راستِ سیاست انقلابی مشخص می گردد.
توجه دادن باریک رفیق سپیداری به شیوه ی کارکرد نظری- عملی لنین برای نگارنده انگیزه و کمک بود برای نگارش مقاله ی پیش گفته در سایت توده‌ای ها که در آن برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران که زنده یاد جوانشیر در کتاب سیمای مردمی حزب توده ایران توضیح می‌دهد و دستاوردهای آن را برمی شمرد و صلابت نظری آن را از نظر تئوریک مستدل می سازد، به مثابه سیاست انقلابی تعریف می شود و بر محور آن مرز با انحراف چپ و راست برجسته می گردد.

سپس رفیق سپیداری گام در صحنه ی عمل می گذارد به منظور به کار گرفتن «دیالکتیک عمل کننده در پشت تضاد چپ و راست»! آن طور که او در آغاز سخن برجسته می سازد، می‌خواهد به کمک ارایه ی نمونه‌هایی، به توضیح سیاست لنینی برای شناختِ مضمون«سنتز» میان دو اپورتونیسم بپردازد. 

با وجود تدارکات درست نظری در مقاله ی خود، خواهیم دید که رفیق گرامی در عمل به مواضع نظری بیان کرده وفادار نمی ماند.سیاست انقلابی حزب توده ایران برای شرایط کنونی تعریف نمی‌شود تا به شیوه ی لنینی مرز میان دوسوی چپ و راست اپورتونیستی با آن توضیح داده شود. اروپایی ها به این شکل استدلال می گویند “نوار متر کشی”, یعنی اندازه گیری فاصله دو نقطه با کش. در واقع هم وقتی سیاست انقلابی تعریف نمی شود شما نقطه شروعی برای مقایسه خود ندارید و بنابراین می توانید به راحتی هر چه را که میل خود نمی یابید “چپ و راست” بخوانید در حالی که نقطه وسطی را که خواننده باید از آن سمت “چپ و راست” را بشناسد نشان نمی دهید.
خواهیم دید که ارایه مواضع اپورتونیسم چپ در شرایط کنونی اصلاً مطرح نمی شود. بلکه تنها سخنان لنین درباره ی موارد «چپ روی» در شرایط مشخص سال‌های انقلاب اکتبر و پس از آن در نظرات رفقای آلمانی طرح می گردد.شیوه ای که تنها ارزش عام دارد و نه برخوردی خاص به شرایط مشخص ایران کنونی.
خواهیم دید که همین شیوه ی در ارایه نظرات احسان طبری نیز عملی می‌گردد. در آنجا نیز نظرات طبری در سطح عام طرح می شود که کمکی برای برداشت خاص در شرایط کنونی در ایران نیست!
خواهیم دید که شیوه ی طرح نکته‌های عام و یا خاص تاریخی، نقشی در رد مواضع «اپورتونیسم چپ» واقعی در دوران کنونی در ایران ندارد. مواضع «اپورتونیسم چپ»ی که اصلاً طرح نمی شوند، چه برسید به برخورد انتقادی سازنده به آن به منظور دست یافتن به «سنتز» مورد نظری که نه طرح می‌شود و نه راه شناخت آن گشوده می گردد. شیوه تنها به ابزار ٬٬تهدید٬٬، ٬٬هراس٬٬ و ٬٬هشدارها٬٬٬یی بدل می‌گردد که راه شناخت مساله را مسدود می سازد، به جای گشودن آن.

در هشت صفحه بقیه ی مقاله، دوازده نمونه و یا مورد طرح می‌شود به منظور توضیح مواضعی که نهایتاً در خدمت توجیه سیاستی قرار دارد که به طور عمده در نبرد طبقاتی جاری بر کارکرد حزب توده ایران حاکم است.
موارد طرح شده، مواضع «اپورتونیسم چپ» در ایران کنونی نیست که مورد بررسی نقادانه قرار می گیرد.
محور استدلال در کل مقاله استفاده از چماق “خطر اپورتونیست چپ” برای تطهیر و در تأیید «اپورتونیسم راست» است که درستی آن را مقاله می‌خواهد به اثبات برساند.ولی در این زمینه هم مقاله موفق نیست. در هیچ نکته ی طرح شده، درستی سیاست به طور مثبت به ثبوت رسانده نمی شود.
سخن اصلی در مقاله دور این محور قرار دارد که با توجه به شرایط نامساعد حاکم، گذار از تنگنای حاکم کنونی عمده است و باید با حداقل تلفات و صدمات طی شود.
این استدلال، استدلالی درست است. نادرست آن است که شرایط مبارزه ی توده‌ای ها در ایران و خارج از کشور یک سان ارزیابی می شود. این یک سانی به معنای انتقال غیرانتقادی شرایط مبارزه در ایران به خارج از کشور درک می شود. ناخواسته، امکانات در خارج از کشور در اندیشه و عمل حزب طبقه ی کارگر حذف می شود.
واقعیت اما چنین نیست که یک سانی شرایط در همه جا برقرار است. گردان هایی که زیر سلطه ی مستقیم ارتجاع قرار ندارند، می‌توانند و باید در مبارزه ی خود شرایط دیگری را مورد توجه قرار دهند، از آنچه که آن‌هایی با آن روبرو هستند که دستشان زیر ساطور است.
ارزش توده‌ای بودن با این کمیت تعیین نمی‌شود که یکی دو ریال کمک می‌کند و دیگری جان خود را قربانی می‌کند. ارزش توده‌ای بودن، ارزشی کیفی است که در موضع جانبدار فرد و پیگیری در نبرد تعیین می شود (کیانوری).
در مقاله با حسن نیت و با نمونه‌های بسیاری موضع مشخصی به عنوان موضع ضروری در شرایط کنونی مطرح می‌شود که یک سویه- مطلق گرانه و بی توجه به شرایط مختلف حاکم در ایران و خارج از آن طرح می شود.
اشتباهی که ناشی از ناتوانی برای تنظیم دیالکتیک متناسب مبارزه ی در درون و خارج از کشور است. با تکیه ی یک سویه بر روی شرایط مخفی مبارزه در ایران، اصل سانترالیسم- دمکراتیک مبارزه در خارج نقض می‌شود و با این نقض تلاش می شود که به خیال خود اندیشه «اپورتونیسم چپ» در حزب حذف شود. به همین خاطر ما می بینیم که رفیقی که می‌خواهد امکان سفر خود را به ایران و خروج از ایران به خطر نیاندازد، تاب حضور رفیقی را در غرفه حزب ندارد که مواضع «اپورتونیسم راست» او را مورد تأیید قرار نمی دهد!
حذف این سویه از اندیشه از زندگی درون حزبی، فضای بحث را به نادرست تنها برای «اپورتونیسم راست»ی گشوده است که شرایط مبارزه ی بخشی از مبارزان (داخل کشور) را برای همه ی مبارزان ضروری می داند. 
فضای بحث تنها به روی مواضع راست گشوده است که با به اصطلاح نظر اکثریت در نشست ها، به نظر حاکم بر حزب طبقه کارگر بدل می شود. جدل فکری میان سویه های نگرش مختلف که ناشی از تضادهای آشتی پذیر و همساز در حزب است، از زندگی درون حزبی حذف شده است. چنین است توصیف واقع‌بینانه ی ریشه ی اصلی مواضع نادرستی حاکم بر مقاله که می‌کوشد این سیاست نادرست را برای خط مشی حاکم تئوریزه کند. 

نادرستی و خطرات مبهمی که ناشی از تاثیر اپورتونیسم چپ اعلام می‌شود و در صفحه های آخری مقاله طرح شده است، کمکی برای اثبات درستی و ضرورت پذیرش سیاست کنونی حزب توده ایران نیست. برای نمونه در صفحه پایانی مقاله «ابعاد دهشتناکی [که] روی داد» گوشزد می‌شود که گویا قتل عام رهبران و کادرها و مبارزان توده‌ای منظور است. با اشاره به «خطر [که هنوز هم] بیخ گوش کمونیست هایی است که درس‌های لازم را نگرفته اند»، گویا ضرورت دوری از اندیشه و عمل«اپورتونیسم چپ» به ثبوت رسانده می شود. نکته‌ای که حتی با پذیرش هسته ای درست در آن هم به معنای استدلال برای درستی سیاست کنونی نیست که قادر نشده است دیالکتیک ضروری را میان مبارزه ی در ایران و خارج از ایران بیابد.
استدلال، مضمون خطرناک دیگری نیز داراست که به طور قطع هدف نویسنده نیست.این مضمون ناگفته، عبارت است از پذیرش ناخواسته ی مجرم شناختن در خون خفتگان که گویا با سیاست نادرست خود، مرگش شان را باعث شدند!

به سخنی دیگر، همان‌طور که اشاره شد، مقاله به اسلوب کار لنین پایبند نیست که در نشان دادن درستی سیاست حزب توده ایران خلاصه می‌شود – که باید از طریق برخورد انتقادی به «اپورتونیسم چپ و راست» نشان داده شود و ضرورت عمل به آن به اثبات رسانده شود. انگار اپورتونیسم راست در شرایط کنونی در سیاست حزب اصلاً و ابداً جایی ندارد و لذا نشان دادن مرز با آن غیرضروری است!

با بیانی دیگر که همین معنا را می رساند، مقاله در ارایه ی راهکار مشخص عملی با موفقیت روبرو نیست. برای نشان دادن چنین ناموفقیتی می‌توان به صفحه پایانی – نهم، مقاله مراجعه نمود. در آنجا مقاله خواستار ارایه راهکار مشخص برای «رساندن توده ها به مواضع نوین» می‌شود. و به منظور نشان دادن اهمیت این وظیفه که«اکنون به وظیفه ی دست اول بدل گردیده است»، برجسته می‌سازد که تنها «با تکیه به آن می‌توان پیروزی پیشاهنگ را در انقلاب تأمین کرد».
ولی در مقاله هیچ راهکار مشخصی ارایه نمی شود. «سنتز» مورد نظر لنین جایی در مقاله ندارد!
سخنی درباره ی چگونگی مبارزه ی ترویجی روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه حزب توده ایران برای شرایط ژرف شونده ی نبرد طبقاتی در ایران مطرح نمی گردد. «مواضع نوین» که باید آن‌ها را «به توده ها رساند» توضیح داده نمی شود. آری، مقاله در ارایه راهکار موفق نیست!

توجیه «اپورتونیسم راست»
دوازده نمونه‌ای که در مقاله مطرح می‌شوند که ظاهراً وظیفه ایجاد ارتباط دیالکتیکی مواضع عام در مقاله ی را با شرایط خاص در ایران کنونی دارا هستند، عبارتند از:
طرح موضع انتقادی لنین نسبت به چپ روهایی که مخالفت با «هرگونه سازش با احزاب دیگر و هرگونه سیاست مانور و ساخت و پاخت ..» هستند. (ص ۲)
این نمونه از کتاب بیماری کودکی چپ روی در کمونیسم اتخاذ شده است که بدون ارایه موضع مشخصی از ایران امروز طرح و مورد بررسی قرار می گیرد. لذا ارزشی عام دارد. بررسی دیالکتیک مشخص شرایط ایران کنونی نیست!
نقطه ی ضعف آن برای شناخت و درک مبارزه ی امروز حزب توده ایران، ناروشن ماندن جایگاه متحدان نزدیک و دور در نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است!
برای نمونه نقش متحدان دور، برخی از اصلاح طلبان، و نقش متحدان نزدیک، طبقه کارگر در برپایی جبهه ضد دیکتاتوری در مقاله طرح نمی‌شود و به پرسش درباره ی سرشت نقش هر کدام پاسخی داده نمی شود. تفاوت دو نقش چیست؟ این آن پرسش اصلی در بحث مشخص کنونی میان توده‌ای ها است در این باره که آیا حزب توده ایران قادر است با تجهیز طبقه کارگر، جبهه ضد دیکتاتوری را از سوی چپ تقویت کند؟ و اگر آری، باید برای دسترسی به این هدف چه سیاست خاص ترویجی- تبلیغی را دنبال کند؟
رفیق گرامی سپیداری برای پاسخ ندادن به این پرسش است که از کتاب لنین مخالفت با «هرگونه سازش با احزاب دیگر ..» را طرح می سازد. آیا میان توده‌ای ها نظر و یا گروهی وجود دارد که مخالف اتحاد و سازش با دیگران برای گذار از دیکتاتوری باشد؟ پاسخ منفی است. آنچه که طرح می‌شود این است که باید با پیوند میان مبارزه ی مطالباتی- صنفی و سیاسی که مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران نیز است،جبهه ضد دیکتاتوری را از ٬٬چپ٬٬ تقویت نمود. باید دورنمای پس از گذار از دیکتاتوری را به اهرم و تکانه ی مبارزات طبقه کارگر و دیگر نیروهای میهن دوست بدل نمود. پرسش در برابر حزب توده ایران به طور مشخص این پرسش است که آیا جبهه ضد دیکتاتوری سرشتی ضد امپریالیستی دارد؟ آیا خواستار جهت گیری سوسیالیستی باید باشد؟ آن طور که زنده یاد رفیق منوچهر بهزادی در مقاله ی شناخته شده خود در سال ۱۳۵۴ درباره ی سرشت جبهه ضد دیکتاتوری مطرح می سازد؟ 
اپورتونیسم راست که نمی‌خواهد به این وظیفه ی سوسیالیستی حزب توده ایران که در برنامه حداقل کارگری آن به مثابه بخش جدایی ناپذیر مبارزه حزب طبقه کارگر ایران طرح شده است، پایبند بماند، به بی راهه نقل نظرات لنین علیه چپ روی و مخالفت با اتحاد با بورژوازی می رود! به این پرسش مشخص پاسخ نمی‌دهد که بورژوازی ٬٬دمکرات٬٬ و میهن دوست کنونی ایران بنا به سرشت طبقاتی خود در جبهه ضد دیکتاتوری عقبه لشگر را تشکیل می‌دهد و یا باید جایگاه فرماندهی را به آن ارزانی داشت؟
اشتباه نشود، صحبت بر سر آن نیست که شرایط چنان است یا نیست که باری دیگر لایه‌های از بورژوازی و یا خرده بورژوازی سرکردگی در انقلاب در پیش را به دست خواهد گرفت یا نه، آن طور که در انقلاب بهمن نیز تحقق یافت.صحبت بر سر آن است که توده‌ای ها باید چه سیاستی را دنبال کنند تا چنین وضع فاجعه باری تکرار نشود!
آیا چنین خواستی اپورتونیسم چپ است؟ یا مخالفت غیرمستدل با آن اپورتونیسم راست؟

در پنج نمونه بعدی که در صفحه های تا پنج مقاله طرح شده است، نمونه‌ها موارد خاص شرایط روسیه و یا انگلستان را مورد توجه قرار می دهند. موضوع آن ها، توضیح ضرورت «ساخت و پاخت» با احزاب بورژوازی است. و یا همکاری با نظریه پردازانی از قبیل کائوتسکی و غیره. توجه داده می‌شود که تناسب قوا برای بلشویک ها ضروری می‌سازد که از این امکان ها برای ایجاد اتحاد با متحدان «دور» نیز بهره بگیرند، «برای به دست آوردن متحد توده ای [تکیه از ف ع] بهره گیرند، حتی متحد موقت، مردد، ناپایدار، مشکوک و مشروط ..».
بازهم توضیحی درباره ی شرایط مشخص ایران داده نمی شود. بحث، بحثی عام باقی می‌ماند و کمک برای یافتن «سنتز» مورد نظر لنین برای ایران نیست؟ به سخنی دیگر این پرسش باقی می‌ماند که نظر نویسنده برای نمونه درباره ی سلطنت طلبان در شرایط مشخص کنونی در ایران چیست؟
علاوه بر نکته‌های پیش، انتقال نمونه‌های ذکر شده در مقاله به شرایط کنونی ایران که با ده‌ها پرسش همراه می شود. 
این نمونه‌ها و نمونه های دیگر ذکر شد، پاسخ مشخص به این پرسش نیست که متحدان نزدیک حزب توده ایران در نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری کیانند؟ متحدان دور کیانند؟ کدام سیاست را باید برای گروه اول و کدام سیاست را باید برای جلب گروه دوم به کار گرفت؟
این پرسش های عمده بی پاسخ می‌ماند و مقاله را به سطح مقاله‌ای برای توضیح عام مسایل محدود می‌سازد که مهم است، ولی برای بحث کنونی و شفاف شدن وظایف حزب توده ایران در شرایط کنونی راهگشا نیست؟

برای مثال، نمونه دیگر، یعنی بحث درباره ی «کوهنوردی به قله ی توچال» و جستجوی راه ساده تر، ولی سهل تر وغیره (ص ۲)، سخنانی عام هستند. جمع آوری «حد اعلای نیرو» و بهره گرفتن از «هرشکاف» میان دشمنان که لنین در نمونه سوم مطرح می‌سازد (ص ۳)، پاسخ به این پرسش کنونی نیست که حزب توده ایران باید چگونه و با چه برنامه‌ای به تجهیز و سازماندهی «نزدیک ترین متحد» خود بپردازد که خوشبختانه در مقاله ی اخیر نامه مردم با عنوان وظایف جنبش کارگری و سندیکایی در اوضاع حساس کنونی ..، به صراحت طبقه کارگر ایران اعلام می‌شود که «ستون فقرات مبارزات» کنونی مردم میهن ما را تشکیل می‌دهد (۶ خرداد ۱۳۹۸).
آیا نیروی وجود دارد که همکاری با نظریه پردازانی را از قماش کائوتسکی و یا هندرسن ها در صحنه ایران امروز به «خیانت به انقلاب» تعبیر کرده است؟ آیا منظور از انتقاد، اندیشه ی همکاری با سلطنت طلبان است؟ آیا می‌توان سلطنت طلبان را به عنوان متحد دور و متزلزل و غیره ارزیابی نمود و با آن‌ها به سازش پرداخت، هنگامی که آن‌ها اعلام کنند و تعهد بسپارند که به شیوه‌های «فاشیستی» پس از رسیدن به حاکمیت دست نخواهند زد (آن طور که رفیق امیدوار گفته است).
می‌دانیم که لنین به قسم هندرسون باور ندارد و همان‌طور که رفیق سپیداری در مقاله برجسته ساخته است، می‌گوید که آن‌ها «طبق همان قواعد کهنه بورژوازیی ٬٬حکومت٬٬» خواهند کرد! (ص ۳).
همان‌طور که توجه می شود، دوری از شیوه ی لنینی بررسی مشخص پدیده مشخص با انواع پرسش های خطرناک همراه می شود. 
بررسی عام تئوریک برای درک سیاست حزب توده ایران ضروری است. از آن می‌توان همچنین برای توضیح شرایط خاص بهره گرفت. ولی لنین خواستار آن است که هر دو شیوه ی به طور مکمل به کار گرفته شوند. نتیجه‌گیری از عام برای خاص، باید همیشه با بررسی راه بازگشت و بررسی این نکته بپردازد که آیا مورد خاص با مضمون و شرایطِ عام اعلام شده هم خوان است یاخیر؟
زنده یاد طبری در جلد دوم نوشته‌های فلسفی (ص ۵۲) رابطه و مضمون تکمیلی دو شیوه ی استنتاج ا استقرایی (ایندوکسیون) و استدلال قیاسی (ددوکسیون) را توضیح می دهد. در آنجا رابطه استنتاج استقرایی که به کمک آن، استنتاج از کل پدیده آغاز می‌شود، از این طریق تکمیل می‌گردد که به پاسخ به این پرسش می‌پردازد که جایگاه جز را در کل نشان دهد. نشان دادن جایگاه جز در کل نقش مکمل بررسی را تشکیل می دهد. بدون پرداختن با بررسی از سوی جز به طرف کل، که آن را حرکت استدلالی به اصطلاح از پایین می نامند، کار بررسی پایان نیافته است. به سخنی دیگر باید همیشه حرکت استدلالی از عام به خاص انجام شود و با نشان دادن انطباق شرایط خاص با عام و کل به پایان برسد.
در هیچ موردی از دوازده نمونه ی طرح شده، مقاله این راه استدلالی را طی نمی کند!

استدلال های درست لنین برای جمع آوری نیرو و توجه به شرایط مشخص برای سازش حتی با بورژوازی، نمی‌تواند به معنای نفی موضع لنین درک شود که گویا می‌توان هنگام نشستن در اتوبوسی که در خیابان ولی العصر به سمت جنوب تهران در حرکت است تا به توچال برسد، نباید برای تجهیز و سازماندهی نزدیک‌ترین متحد خود برنامه داشت و مبارزه نمود. در این زمینه، اشاره شد، مقاله تهی از نظر مشخص است! این کمبود را بدون تردید رفیق گرامی سپیداری برطرف خواهد نمود.

آنجا که مقاله با نمونه‌هایی دیگر گوشه‌ای از مواضع چپ را مطرح می‌سازد، طرح موضوع در سطح عام باقی می ماند. مانند نمونه اول و یا شش در ص ۴، استدلال مشخصی از نظر نمایندگان ٬٬چپ٬٬ طرح نمی شود. به سخن طبری در بحث با سروش توجه نمی‌شود که می پرسد که چه کسی، کجا، و چه چیزی را چگونه مطرح ساخته است؟ توضیح داده نمی‌شود که این چپ، با کدام استدلال می‌خواهد درستی موضع اپورتونیستی خود را به ثبوت برساند؟ و به طریق اولی برای نشان دادن نادرستی این استدلال‌ها گامی برداشته نمی شود. 
نمونه‌ها، ازجمله در ص ۴، درواقع لشکر کمکی هستند برای اثبات مواضع راست و نه استدلال علیه نادرستی نظر مشخصی از اپورتونیسم چپ.
کمک گرفتن از ستاره ها برای جهت یابی مداوم کشتی ها، نیز چنین نمونه‌ای است.مخالفت با کنترل مداوم سیاست، و خواست حرکت سیخکی البته نادرست است. بی توجهی به نظرات کسانی که روزی «خائن» نامیدیم، نیز از همین نوع استنادات است. 
شاید سطور زیر برخورد انتقادی خشنی باشد. ترسیم سیاه و سفید باشد. هدف از آن اما کمک است برای یافتن زبان مشترک. نمی‌توان انتقاد را در نکته های عمده ی نظری و یا در اسلوب علمی- مارکسیستی برای پژوهش، با زبان نرم و نا روشن و غیرشفاف مطرح نمود. بررسی جانبدارانه از حقیقت، نمی تواند نیم بند عملی گردد.طبری خواستار آن است که در ارزیابی علمی باید سایه روشن ها را دقیق و پررنگ ترسیم نمود. ولی در بیان نرم بود. تا چه حد انجام این وظیفه در سطور زیر با موفقیت انجام خواهد شد، یک مساله است. اما قصد من چنین است. مساله دیگر – لطفاً این نکته از مد نظر دور نگه داشته نشود – به ویژه توسط رفقای عزیزی که در سخن انتقادی نوسانی می بینند. آن را برخی زمان ها مدارامند و در تأیید و در زمانی دیگر سخت و «بی رحم» درمی یابند.

سیاست حداقل کارگری حزب توده ایران که در آن میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی پیوندی مداوم برقرار است، موضوع اصلی بحث میان توده‌ای ها را تشکیل می دهد. من با این برداشت موافقم که باید سیاست را به طور مداوم مورد بررسی قرار داد، آن طور که باید به طور مداوم با نگرش به ستاره ها، جهت گیری کشتی را مورد کنترل داشت. بر این پایه است که موافق هستم که برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران نیز استثنایی را تشکیل نمی‌دهد و لذا باید بتوان آن را در شرایط جدید مورد بررسی مجدد و مجدد نیز قرار داد. بررسی ای که باید آن را در باره ی اجزا و کلیت برنامه عملی ساخت!

پرسش اکنون آنست که آیا تاکنون چنین بررسی ای عملی شده است؟ در کدام سند، نتایج آن اعلام گشته است؟ یا واقعاً می‌توان مدعی شد که مقاله و نکته‌ها و نمونه‌های ذکر شده در آن، پاسخی به پرسش درباره ی بررسی مجدد برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران است؟ نشان می‌دهد که برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران در اجزایی و یا حتی در کلیت آن قابل نفی است؟ نفی شده است؟ باید تردید داشت!
امیدوارم اگر اشتباه می کنم، رفیق سپیداری و دیگر رفقا اشتباه را به طور مشخص تصحیح کرده و به نقد بکشند.

رفقا، برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران که در آن پیگیری در مبارزه ی صنفی-مطالباتی طبقه کارگر به عنوان مبداء تفهیم دورنمای سوسیالیستی برای راه حل تضاد اصلی و عمده و روز در جامعه توصیف می شود؛ برنامه‌ای که به گفته زنده یاد جوانشیر در مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی آن‌قدر پیگیر است که به مبارزه را به سوی مبارزه ی سوسیالیستی فرامی رویاند؛ در این برنامه ی علمی، تجربه‌ ی ارایه شده ای که در برابر چشمان ما در هفت تپه، نبرد معلمان و غیره به تجربه روز در ایران بدل شد و به تحقق پیوست و باری دیگر نظر مارکس را درباره ی «پراتیک انقلابی» توده های زحمت مورد تأیید قرار داد. باری دیگر نشان داد که پراتیک توده ها که تحت تأثیر شرایط دردناک تحمیل شده به آن‌ها ستاره ی راهنمای آنان است – مارکس آن در تزهای فویرباخ تأثیر احساس و عاطفه ی انسان می‌نامد که مشخصه ی برداشت ماتریالیسم نوین- دیالکتیکی است -، همان ستاره ی راهنمایی است که دریانوردان در توفان نبرد طبقاتی جامعه باید مورد توجه مداوم قرار دهند. بازتاب تأثیر احساس و عاطفه ی مادری که راه را بر حاکمان می بندند تا از سرنوشت فرزند و نان آورد خود جویا شود، عنصر مادی- عینی را برای تنظیم برنامه مبارزاتی و درک نظری- تئوریک واقعیت در نبرد طبقاتی تشکیل می‌دهد که باری در تجربه کنونی در ایران به کرسی نشانده شد و مارکس آن را در تزهای فویرباخ توضیح می دهد. 
این برنامه‌ در اثر برجسته سیمای مردمی حزب توده ایران ترسیم می‌شود و درستی مضمون آن با نظرات مشخص بانیان سوسیالیسم علمی به ثبوت رسانده می شود.این برنامه، یک اثر اتفاقی و از راه رسیده نیست. یک مقاله ی سرهم بندی شده نیست که مجاز باشیم بدون استدلالی محکم و قابل کنترلِ دقیق علمی-مارکسیستی به نفی آن بپردازیم. بی جهت هم نیست که چنین نشده است! شده است؟ آیا نادرستی مضمون برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران در سندی مورد تردید قرار گرفته است، چه رسد به اثبات نادرستی آن؟
نه رفقا، چنین شیرمردی هنوز زاییده نشده است که به این نبرد رفته باشد و بتواند رفته باشد. می‌توان با اشاره های کنایه آمیز که در صفحه ی ۷ مقاله ذکر می شوند، با بازی با ٬٬خطر٬٬ و ٬٬هشدار٬٬ برای «ابعاد وحشتناک» وغیره به طرح کاریکاتوری پرداخت و آن را با زهرخندی مورد یورش قرار داد، اما نمی‌توان مضمون علمی برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران را سهل انگارانه نفی نمود. این برنامه، برنامه ای از راه رسیده نیست. در آن «حساب و کتابی» مطرح است که باید توانست نادرستی آن را به اثبات رساند، تا توانست برای آن برنامه ی جایگزینی ارایه داد! 
نویسندگان و تأیید کنندگان این برنامه نیز افراد از راه رسیده‌ای نیستند. طبری، کیانوری، هاتفی، و بسیاری دیگر ستون‌های استوار نظری و سیاسی آن را تحکیم کرده اند. زنده یاد جوانشیر، سی سال عضو مشاور کمیته ی مرکزی حزب توده ایران بود، تا سپس در مقام دبیر و عضو هیئت سیاسی حزب طبقه کارگر به نگارش این اثر که کتاب بالینی هر توده‌ای را تشکیل می دهد، پرداخت.

می‌توان نکته‌های بیش تری را در مقاله مورد بررسی قرار داد، ولی ضروری نیست.نکته‌ای که می‌توان تنها اشاره‌ای به آن داشت، توجه دادن به بررسی افتراقی هنگام مطالعه ی هر پدیده است. باید بررسی بخش‌های متفاوت از پدیده را در ابتدا جدا از هم و سپس در کلیت آن مورد توجه قرار داد.

«حساب و کتاب داشتن تاکتیک»ها که در ص ۶ به عنوان نمونه ی دیگری از گویا استدلال منتسب به «اپورتونیسم چپ» به آن اشاره می‌شود (نمونه ی ۷)، و یا نمونه ی ۸ که در همان صفحه مطرح شده است در ارتباط با «تاکتیک نفی مطلق»، سخنانی عام هستند و برای شرایط مشخص ایران کلی گویی از کار درمی آیند، اگر نتوان آن‌ها را به طور مشخص طرح و از آن‌ها آموخت.
تنها اشاره شود که وضع «تغییرات ساختاری» در ایران را که باید به طور مداوم در هر دو سوی ترقی خواهانه و ارتجاعی مورد توجه قرار داد، نمی‌توان طرح نامشخص آن را به مثابه ارایه ی دلیلی برای چپ روی و «اپورتونیسم چپ» ارزیابی نمود.
همین ارزیابی را باید در ارتباط با نمونه نهم خاطر نشان نمود. در ص ۷، با اشاره ی مبهم به خطرات اشتباه، به نتیجه‌گیری به سود «اپورتونیسم راست» گرفته می شود.در استدلال به طور ضمنی ترس و تهدید در صورت اشتباه به ابزار به اصطلاح ٬٬اثبات٬٬ درستی تز طرح شده تبدیل می گردد. نکته‌ای که در نمونه ی ده و از قول لنین در سطح «شیادی» کسانی توجیه می‌شود که گویا در ایران امروز معتقد هستند که «در سیاست پرولتاریای انقلابی هیچگونه دشواری و وضع پیچیده پدید» نمی آید!




خرده کاری در اندیشه، «سوزن دوزی بی انتها» است

سخن روز شماره:۲۳ (آدینه ۱۷ خرداد ۱٣۹٨ – ۷ ژوئن ۲۰۱۹)

بررسی مشخص شرایط مشخص

دوستی با نام «آنارشیست» اخیراً ابرازنظرهایی ارسال کرده است
که انتشار یافت. دو ابرازنظر هنوز در انتظار بررسی هستند که وظیفه این سطور است.

آنجا که «آنارشیست» درباره ی شرکت اینترنتی ٬٬اوبر٬٬ پرسشی
را مطرح می‌سازد (۱)، مساله جدی ای را مورد خطاب قرار می‌دهد که تاکسی
رانان در بسیاری از کشورهای سرمایه داری اروپا با آن روبرو هستند. این پرسش، پرسشی
جدی است. چپ انقلابی ایران باید پاسخی واقع‌بینانه و هوشمندانه و جانبدارانه برای
بسیاری از ٬٬مدل های سودورزی٬٬ ناشی از تسهیل در روابط و ارتباط ارایه دهد. اکنون
و در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم که حزب توده ایران آن را مرحله ملی-
دمکراتیک انقلاب می نامد.

معضل برای تاکسی رانان کشورهای اروپایی همراه است با تشدید
رقابت که همراه است با تقلیل درآمد، طولانی‌تر شدن ساعات کار و غیره. برای
زحمتکشان «مسافرکش» در ایران نیز هم‌اکنون این مساله های به شکلی دیگر مطرح است و
بدون تردید با ادامه حاکمیت اقتصاد سیاسی نئولیبرال در ایران، بروز شکل اروپایی آن
که شرکت آمریکایی ٬٬اوبر٬٬ سازماندهی کرده است، برای زحمتکشان ایرانی نیز مطرح
خواهد بود. به پرسش طرح شده در زیر پرداخته خواهد شد.

ابرازنظر دوم، پرسش نیست. نظرهایی است که عمدتاً به عنوان
تـز مطرح می‌شوند که متأسفانه هیچ کوششی برای به ثبوت رساندن درستی آن‌ها انجام
نشده است که در یک ابرازنظر کوتاه نیز ممکن نمی بوده است. (۲) بررسی
درستی نظرها وظیفه ی این سطور نیست. نگرشی به اسلوب به کار گرفته شده، هدف است.

از میان همه ی آنچه که در
ابرازنظر بیان شده است، یک داده ی را باید ارج نهاد. زیرا بخشی از تاریخ
مبارزات حزب توده ایران است.

ابرازنظر کننده خبر می‌دهد که
زنده یاد نورالدین کیانوری در اردی‌بهشت ۱۳۵۸ در مصاحبه‌ای با مجله امید ایران
خواستار آن شده است که «ایران باید با تمام همسایگان قرارداد عدم تعرض امضا کند»!
او اضافه می‌کند که این مصاحبه در مرداد ۱۳۹۶ در سایت «تاریخ ایرانی» [ایران؟]
انتشار یافته است!

مدتی با ذهنِ خودم کلنجار رفتم که آیا باید «آنارشیست» را به
عنوان ٬٬رفیق٬٬ خطاب کنم یا خیر؟ به این نتیجه رسیدم که باید او را رفیق خطاب کنم،
زیرا دلسوزی او برای ضبط و ارایه ی دقیقِ گوشه‌ای از تاریخ مبارزات حزب توده
ایران، نشان جانبداری تاریخی اوست.
امیدوارم در تشخیص رابطه ی عاطفی در
ابرازنظر به خطا نرفته باشم.

پذیرش «آنارشیست» به عنوان رفیقی آنارشیست، زمینه برخورد
انتقادی را نیز به اسلوب به کارگرفته شده در ابرازنظر می گشاید که مبارزه‌ای
فرهنگی- طبقاتی با طیف ٬٬چپ٬٬ در ایران نیز است. مبارزه‌ای است به منظور توضیح
اسلوب کارکردِ اندیشه مارکسیستی- توده‌ای که بدون پایبندی به این اسلوب، اندیشه و
عمل گرفتار «سوزن دوزی بی انتها» خواهد ماند.

بررسی مشخص شرایط مشخص

اسلوب مارکسیستی برای شناخت و درک وضع تاریخی از پدیده،
بررسی مشخص شرایط حاکم بر پدیده است. این بررسی، بررسی تجریدی و انتزاعی نیست.
بررسی تاریخی است. به سخنی دیگر بررسی ای است در روند رشد پدیده ی مشخص، در روند
شدن آن. بود لحظه ی پدیده، برشی از واقعیت است که باید آن را در وضع ثبات و منجمد
شده ی اش مورد مطالعه قرار داد، ولی باید همزمان رابطه لحظه را با گذشته و آینده
پدیده نیز مورد توجه قرار گیرد. تنها با درک حرکت و تغییر پدیده است که کلیت پدیده
درک می شود، به سخنی دیگر نیروهای مؤثر برای تغییر پدیده شناخته می شود، که به
معنای شناخت تضادهای (درونی و بیرونی) است که روند تغییر را به جلو می‌برند. با
شناخت تضادها، راه شناخت راه حل آن‌ها نیز تفهیم می‌گردد که به معنای دریافت روند
رشد تاریخی هستی پدیده است.

به طور مشخص، پدیده ی ٬٬اوبر٬٬ تنها آن هنگام همه جانبه درک
می‌شود که جایگاه تاریخی آن در روند اقتصاد سیاسی نئولیبرال شناخته شود. در
جایگاهی که باید آن را به کمک علم ماتریالیسم تاریخی تعیین نمود.

بررسی این پدیده و همه ی پدیده‌های دیگر، خارج از شرایط
تاریخی ایجاد شدن و تغییرات آن، بررسی انتزاعی و تجریدی باقی خواهد ماند. بررسی
شخصیت انسان، تنها به عنوان مطالعه ی انسان تاریخی سودمند است. انسان هوشمند،
هموزاپینس، تنها با شناخت ویژگی مشخص فرهنگی هموزاپینس زاپینس در دورانِ تاریخی
معین پاسخگوی شناخت از ٬٬انسان٬٬ است.

توصیف پدیده ی غیرمشخص، برخوردی انتزاعی، یعنی درک نشده
محدود می‌ماند.

لذا پاسخ به این پرسش که آیا امکان جدید ارتباطات اینترنتی
مثبت و «انقلابی» هستند و یا باید آن‌ها را «ارتجاعی» ارزیابی نمود، بدون پاسخ
علمی، بدون پاسخ مارکسیستی می ماند. در این هنگام است هزاران نظر مطرح می‌شود که
بیان «تکثر» است که آن را عین دمکراسی نیز قلمداد می سازند، ولی به این پرسش پاسخ
نمی‌دهد که چپ انقلابی باید چه ارزیابی ای از امکان های اینترنتی ارایه دهد؟

بررسیِ سرشت انقلاب بهمن ۵۷ بزرگ مردم میهن ما نیز تنها آن
هنگام مطالعه‌ای همه جانبه، علمی- مارکسیستی از کار در می‌آید، هنگامی که جایگاه
تاریخی آن در ایران و منطقه و جهان مورد توجه قرار گیرد. به این پرسش پاسخ داده
شود که انقلاب بهمن در کدام دوران رشد تاریخی اجتماعی در ایران و در صحنه ی
جهانی وقوع یافته است؟

تنها با برداشتِ تاریخی در چارچوب بررسی علم ماتریالیسم
تاریخی از پدیده انقلاب بهمن در ایران است که بررسی تنها از پرداختن به ٬٬شکل٬٬
پدیده خارج می‌شود و به بررسیِ کلیت واقعیت می پردازد. به بررسیِ مضمون
روند تاریخی و پدیده چشم گیر آن، انقلاب ایران می پردازد.

با بررسی ماتریالیسم تاریخی، «رویه اسلامی» که بیان شکل
پدیدار شدن انقلاب بهمن در ایران است، به ستون فقرات مطالعه تبدیل نمی‌شود که
اندیشه را به این سو منحرف سازد که «تکثرِ» انواع آن در کشورهای مختلف به محور
مطالعه بدل گردد؛ در جستجوی رابطه ی شکل پدیده با «ناسیونالیسم»، «برادرکشی»،
اختلافات «شیعی و سنی» و انواع دیگر ظاهر امرها محدود بماند. شناختی که ضروری است،
ولی هنوز به معنای درک واقعیت  نیست. هنوز
عمده درک نشده است.

انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما و بسیاری از جنبش ها و
حرکت‌های مشابه، ازجمله آخرین آن که در سودان در جریان است، در دوران نبرد
رهایی بخش ملی علیه استعمار و نواستعمار و علیه متحدان داخلی امپریالیسم در ایران
تحقق یافت.
انقلابی که می بایستی به دو پرسش تاریخی در برابر مردم میهن ما
پاسخی نهایی دهد. پرسش برای ایجاد شرایط قانونی- دمکراتیک حاکمیت مردم، به سخنی
دیگر حل مساله ی آزادی و حقوق دمکراتیک مردم، و پرسش درباره ی دستیابی به استقلال
ملی علیه سیاست نواستعماری امپریالیسم. لذا، همان‌طور که حزب توده ایران تعریف
انقلاب بهمن را اعلام نموده است، انقلابی ملی- دمکراتیک است.

پیروزی این انقلاب در شرایطی در صحنه ی جهانی تحقق یافت که
دوران فروپاشی نظم استعماری پانصد ساله در جهان است که متأسفانه هنوز به پایان
ضروری نرسیده است. ازجمله برای میهن ما، سودان، مصر و همه ی کشورهای دیگر که از آن‌ها
در ابرازنظر نامبرده شده است.

نه شکل «رویه اسلامی» و نه تمایلات «ملی گرایی» و دیگر
ظاهرامر در پدیده‌ها که می‌توان اینجا و آنجا نشان داد و حتی نسبت به تأثیر آن‌ها
بر روی روند به توافق نیز دست یافت، سرشت تاریخی پدیده ی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷
مردم میهن ما را قابل شناخت نمی سازد.
امری که درک همه جانبه ی آن برای پاسخ
به پرسشی پراهمیت است که در ابرازنظر درباره ی مبارزه با جنگ مطرح می شود.

مبارزه با خطر جنگ امپریالیستی، مبارزه‌ای است ضروری زیرا
مبارزه‌ای است با مضمون نبرد رهایی بخش خلق های ساکن سرزمین تاریخی ایران و فراتر
از ایران. مبارزه با خطر جنگ در ایران در عین حل مبارزه است با حاکمیت دیکتاتوری و
نظام سرمایه داری کنونی در ایران که به مجری برنامه ضد مردمی و ضد ملی خصوصی سازی
و آزاد سازی دیکته شده توسط امپریالیسم بدل شده است.

این مبارزه مردمی- دمکراتیک، جایگاه تاریخی مبارزه ی رهایی
بخش مردم میهن ما را در شرایط کنونی در ایران و جهان تشکیل می‌دهد که در آن
«حاکمیت ایران» جایی ندارد، حتی اگر به توان نزد آن تمایل برای «هیچگاه وارد جنگ
نشود» را نیز نشان داد.

۱- یک سوال مشخص
فرض کنید یک شرکت مسافر بری، سرویسی هوشمند مانند “اوبر” یا مشابه آن در ابتدای
کار میخواهد یکسرویس با همین مشخصاتی که الان در کشورهای مختلف موجود است (یعنی
یکپارچه و اینترنتی و هوشمند و احتمالا ارزانتر راه اندازی کند) و می داند که
آژانسهای مسافربری محلی بالاجبار یکی یکی تعطیل خواهند شد و راننده های آن احتمالا
بیکار شده و به لشکر فقرا پرتاب شده یا برای کار به “اوبر” خواهد پیوست

یک فرد مارکسیست در قبال بیکاری آژانسها
و پیشرفت کار “اوبر”
۱- در یک کشور پیشرفته
۲- با همین شرایط در یک کشور جهان سوم

با “اوبر” و آژانسهای سنتی چگونه برخورد
میکند ؟ در ابتدای قرن بیست و یک کدامیک را انقلابی و کدامیک را ارتجاعی مبیند ؟

۲- اپوزیسیون یک سویه از انقلاب
ایران را نمیبیند

انقلاب ۵۷ چون رویه اسلامی داشت کل
منطقه ای که در امپراطوری عباسی قرون اولیه جای میگیرد را بیدار کرد و به جنبش
واداشت و در مناطق مختلف بروندادهای متفاوت داشت
در افغانستان و پاکستان وقتی بیدار شدند چیزی فراتر از فرهنگ طالبانی و مقداری ملی
گرائی ندیدند ولی جوش و خروش بیداری ادامه یافت دخالتهای نیروهای فرا- فرهنگی باعث
شد مردم افغانستان نتوانند به بردباری دست یابند و کشورشان را به آرامشو توسعه برسانند
.در آسیای میانه هویت خواهی اسلامی که نوعی ناسیونالیسم و ملی گرائی در برابر
ناسیونالیسم روسی بود ظهور کرد در تونس و مصر و ترکیه و مراکش و الجزایر چون از
لحاظ اقتصادی – اجتماعی -فرهنگی پیشرفته تر بودند برونداد آن مدنی تر بود در عراق
و ایران به علل زمینه های عینی و اختلافات دیرینه و برهم خوردن توازن قوا گرفتار
جنگ برادر کشی شدند و مقدار زیادی از انرژی جنبش منطقه ای ناشی از انقلاب ۵۷ تلف
شد (البته آیت الله منتظری بعدها خیلی سطحی میگوید که میشد جلوی جنگ را با خرد
گرفت ولی همان موقع نگفت تنها کسی که در اردیبهشت سال ۵۸ دقت کنید که تازه انقلاب
پیروز شده بود در مصاحبه با مجله امید ایران گفته که ایران باید با تمام همسایگان
قرارداد عدم تعرض امضا کند کیانوری بوده -این مصاحبه درمرداد ۹۶ در سایت تاریخ
ایرانی باز انتشار شده است)
البته در عراق جنبشهای ملی در قالب کردی در شمال و و شیعوی در جنوب امکان بروز
یافتند در شبه جزیره عربستان و کشورهای ساحلی خلیج فارس ترس در وجود حاکمان
ارتجاعی انداخت بطوریکه بکمک دشمن خود یعنی صدام شتافتند و طالبان افغانستان و
رژیم پاکستان را تقویت کردند و دنباله آن هم اکنون به شکل اصلاحات فرهنگی و در یمن
و بحرین به شکل مبارزه عیانتر برای دستیابی به مطالبات ظهور یافته است .در ایران
جنبش دو خرداد ۷۶ در ادامه ۵۷ بود و تداوم آن در پیوند با لایه های زیرین در غلیان
و جوش و خروش ادامه دارد . اتفاقات ۷۸ و ۸۸ سطحی بود و چون حباب از بین رفت و
فراموش شد . در انقلاب ایران اگر آیت الله خمینی یا یک رهبر کاریزماتیک دیگردر
راسش نبود همانموقع به لیبی کنونی تبدیل میشد گرچه بعدا نخبگان چه تلفات زیادی
متحمل شدند . سالهای زیادی باید بگذرد که نقش های مثبتی که آیت الله خمینی
درروحیات ملل منطقه و بیداری آنها داشت برای برای کسانی که مخالف این سیستم هستند
کشف شود .

اما درمورد مسئله روز جلوگیری از بروز
جنگ وظیفه تک تک مردم منطقه است و به نفع مردم منطقه است که هیچگاه وارد جنگ
نشوند. بنظر میرسد حاکمیت ایران نیز در این جهت گام برمیدارد .




تفاوتی ناشی از سرشت هژمونی طبقه کارگر- ایران در چنبر امپریالیسم!

سخن روز شماره:۲۲ (چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱٣۹٨ – ۵ ژوئن ۲۰۱۹)

دو خبر کوچک که از مضمونی مشابه برخوردار
هستند و امروز ( سوم جون ۲۰۱۹، ۱۳ خرداد ۱۳۹۸) در روزنامه ی آلمانی جهان جوان
انتشار یافته است، کمک است برای شناخت هژمونی طبقه کارگر در رقابت سیستم ها و در
نبرد طبقاتی در جهان امروز.

حسن روحانی در ارتباط با مواضع آمریکا برای
مذاکره که اکنون به گفته ی وزیرخارجه آن، پمپئو می تواند بدون شرط انجام شود،
خواستار مذاکره بر پایه «احترام متقابل و پذیرش ضوابط بین المللی» شد.

«چین دیروز یک‌شنبه» و در
ارتباط با «جنگ بازرگانی» که آمریکا آن را به امید تثبیت موقعیت خود و دستیابی به
جایگاه نخست در جهان به راه انداخته است، موضع خود را باری دیگر به طور شفاف در
«کتاب سفیدی» اعلام نمود که توسط رهبری حاکمیت انتشار یافته است: «چین خواستار جنگ
بازرگانی نیست». ما آماده هستیم «با آیالات متحده آمریکا همکاری کنیم تا به راه حل‌هایی
به منظور انعقاد قرارداد برد- برد دست یابیم». همانجا و در ارتباط با مرزهای چنین
قرارداد بر پایه سود متقابل، موضع حکومت چین با صراحت مطرح می شود: «استقلال و
حیثیت هر کشوری باید مورد احترام قرار گیرد و هر توافقی میان آن‌ها باید بر مبنای
تساوی حقوق و سود متقابل قرار داشته باشد».

«مبانی تساوی حقوق و سود
متقابل»، صرفنظر از بیان خاص روحانی و حاکمیت در جمهوری خلق چین، تفاوت اساسی دو
موضعی را برجسته می‌سازد که به طور اتفاقی در یکی وجود دارد و در موضع دیگر طرح
نمی شود.

این درست است که شرایط چین و ایران در
رودررویی با آمریکا برای حفظ منافع خود یک سان نیست. این نکته موضوع توجه در این
سطور نیست. بررسی علت طرح دو موضع متفاوت در برجسته ساختن حق حاکمیت ملی در
برداشت رهبران دو کشور است.

چرا حاکمیت جمهور خلق چین موضع استقلال ملی
را طرح می کند، می‌تواند طرح سازد، در حالی که روحانی طرح آن را برای مذاکرات
احتمالی آینده به جا ارزیابی نمی کند؟ در جریان مذاکره برای برجام بارها مضمون
«قرارداد برد- برد» را دولت روحانی مطرح نموده بود. هنوز هم هر بار از برجام صحبت
می شود، و سود متقابل دو طرف در آن برجسته می شود.

روحانی در همین سخنانش به «بازگشت به شرایط
عادی» سخن می گوید. این سخن اما به معنای «مبانی تساوی حقوق و سود متقابل» نیست.
بیان «نرمش قهرمانانه» است در برجام که به معنای عقب نشینی از حق حاکمیت ایران
برای استقلال در تعیین سیاست خود – صرفنظر از درستی یا نادرستی آن – است.

جمهوری خلق چین قادر است از «مبانی تساوی
حقوق و سود متقابل» سخن براند، زیرا چین در مبارزه برای استقلال ملی و دفع هرگونه
نفوذ نواستعماری امپریالیسم موفق است. در حالی که ایران هر روز عمیق‌تر دچار
وابستگی اقتصادی و به طبع آن سیاسی به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی فرو می رود،
بندهای نواستعماری را بر دست وپای خود، همانند «تقلای اوباشانه خرمگسی بر جدار
شیشه ها» (اط)، می‌تند و گره می زند.

تفاوت ماهوی در وجود سیاست مبارزه ی خلاق و
هوشمندانه برای حفظ منافع طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان در چین است که در مدت زمانی
کوتاه حتا به گزارش بانک جهانی بیش از ۸۵۰ میلیون چینی را از زیر مرز فقر خارج
ساخته است و شرایط برخورداری از عدالت اجتمایِ نسبی و روزافزون را برای آن‌ها
ایجاد ساخته است. در حالی که ایران در همین دوران تاریخی در مرداب وابستگی بیش تر
فرو رفته است.

صحبت بر سر این نیست که امکان و شرایط در
دو کشور یک سان است، صحبت بر سر آن است که در جمهوری خلق چین اقتصاد سیاسی ملی-
دمکراتیکی به اجرا درآمده است که آن را «سوسیالیسم چینی» می نامند، ولی در ایران
نسخه های سازمان های مالی امپریالیستی به عنوان برنامه ی رسمی دولتی اعلام شده است
و همه ی دولت ها برای اجرای آن به مسابقه پرداخته اند. مسابقه‌ای که همیشه تأیید
«رهبر» را داراست. رهبری که خود با حکم غیرقانونی در سال ۱۳۸۵ به نقض اصل های
اقتصاد دمکراتیک و ملی در ایران پرداخت و خواستار تن دادن به اقتصاد امپریالیستی
شد.

صحبت بر سر آن است که در جمهوری خلق چین
هژمونی اندیشه و کارکرد هوشمندانه و خلاق در دفاع از منافع طبقه کارگر  حاکم است که هدف آن قراردادن اقتصاد و توسعه و
رشد آن در خدمت انسان زحمتکش قرار دارد، ولی در ایران سرمایه مالی سوداگر داخلی
و خارجی است که منافع خود را بر کرسی می نشاند.

صحبت بر سر آن است که نظام سرمایه داری در
دوران کنونی در جهان – دوران افول صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری -، نه
تنها در ایران و در شرایط سلطه ی دیکتاتوری ولایی، بلکه در هر نظام سرمایه داری به
اصطالاح ٬٬دمکراتیک٬٬ هم قادر به حفظ استقلال اقتصادی و سیاسی کشور خود نیست.
ایران با دنبال کردن اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط امپریالیسم و سازمان های مالی آن
به هیچ وجه استثنایی را تشکیل نمی دهد.

واقعیت در جهان کنونی آن است که دوران
تاریخی هژمونی بورژوازی ملی پایان یافته است.

آنجا که این بورژوازی در جبهه متحدی با
زحمتکشان به نو و بازسازی اقتصادی- اجتماعی همکاری می کند، آن طور که اکنون در چین
عملی می گردد، امکان قد راست کردن داراست و می‌تواند نقشی مثبت و خلاق در ایجاد
شرایط فرازمندی جامعه خود ایفا سازد.

دفاع از هژمونی طبقه کارگر برای مرحله ملی-
دمکراتیک انقلاب که باید در یک اشتراک وسیع اجتماعی عملی گردد از جمله از واقعیت
تناسب قوا در جهان ناشی می شود. ضرورت تفهیم دفاع از هژمونی طبقه کارگر از مبرمیت
این واقعیت ناشی می‌شود که مردم جهان با این پرسش روبرو هستند که «چگونه می‌خواهیم
زندگی کنیم؟»

در شرایط ادامه ای اِعمال شیوه ی تولید
برای ثروت اندوزی بی رحمانه از طریق تشدید استثمار انسان و غارت بی مهابای محیط
زیست، زمین قادر به بازتولید خود نیست!

با انقلاب انفورماتیک ولی شرایط ایجاد شیوه
ی تولید کمونیستی ایجاد می‌شود که وظیفه ی آن پاسخ به نیازهای انسان در جامعه ی هم
بسته ای است که سعادت انسان و حفظ محیط زیست هدف آن است.

امپریالیسم جهانی، در راس آن آمپریالیسم
آمریکا که می پنداشت با ابزار تحریم اقتصادی و دیرتر منع صدور تکنولوژی مدرن به
چین، اقصاد آن را همانند اقتصاد کشوری جنوب شرقی آسیا کنترل کرده و سلطه خود را بر
سرنوشت آن حاکم سازد، در هر دو برداشت با شکست روبرو شده است.

چین نه تنها قادر به ایجاد پایگاه تکنولوژی
مدرن شده است، بلکه با برنامه‌های مشخص و تنظیم شده توانسته است در روند رشد رشته‌های
انفورماتیک و ارتباطی نقش نخست را در جهان بیابد و می‌رود برتری خود را تا سال
۲۰۲۵ در رشته‌های تعیین کننده ی برپایی و تحکیم شیوه ی تولید کمونیستی و ایجاد
٬٬هوشمندی مصنوعی- سنتتیک٬٬ نقش نخست را در جهان ایفا سازد. برنامه ی «جاده ابریشم
نوین» که با سرمایه‌گذاری هیولایی به اهرم مبارزه میان دو سیستم در جهان بدل شده
است، نگرانی کشورهای امپریالیستی را موجب شده است که ازجمله در سخنان وزیر امور
خارجه آمریکا دیروز و در ارتباط با وقایع سرکوب ضد انقلاب در سی سال پیش در چین
موج می زند.

موفقیت سیاست ملی- ضداستعماری در جمهوری
خلق چین در سخنان نخست وزیر سنگاپور در روز پیش در این نکته می درخشد که او با
انتقاد به نظرات وزیر دفاع آمریکا،  پاتریک
شانهانگ، و در دفاع از برنامه جهانی «جاده ابریشم نوین» چین پاسخ دندان‌شکنی به
برنامه تفرقه افکنانه ی امپریالیسم آمریکا می دهد. نخست وزیر سنگاپور در ارتباط با
ایجاد بنیان مالی جدید ۶۰ میلیارد دلاری آمریکا برای ممانعت از موفقیت این برنامه،
خاطر نشان ساخت که آمریکا نباید بکوشد «دسته بندی های رقیب میان کشورها ایجاد
سازد، و نقطه های اختلاف را میان آن ها دامن زند و یا آن‌ها را مجبور سازد خود را
متکی به طرف [آمریکا یا چین] سازند» (جهان جوان، ۴ جون ۲۰۱۹ – ۱۴ خرداد ۱۳۹۸).

درست این آن نکته‌ای است که هسته ی
مرکزی تفاوت را میان سخنان روحانی و موضع حاکمیت چین
تشکیل می‌دهد که در آغاز
به آن اشاره شد.

سکوت روحانی درباره ی «مبانی تساوی حقوق و
سود متقابل» هیچ معنای دیگری ندارد جز آن که او آمادگی ایران را برای همکاری به
سود برنامه امپریالیسم آمریکا برای ایجاد اختلاف میان ایران و چین و روسیه و به
منظور کشاندن ایران به گروه کشورهایی که آماده هستند سیاست امپریالیسم آمریکا را
برای محاصره ی چین دنبال کنند، اعلام می کند. برای تقویت روند محاصره ی چین است که امپریالیسم آمریکا
رژیم دیکتاتوری ولایی را مورد تأیید قرار می دهد و در ظاهر بقای آن را محترم می
شناسد.

پیامد الزامی وابستگی اقتصادی به اقتصاد
امپریالیستی، وابستگی سیاسی و نظامی آن نیز است!

این نتیجه‌گیری در نبرد در جریان در سطح
جهانی میان دو سیستم بلاتردید است. دشمنان مردم میهن ما و استقلا ملی ایران،
امپریالیسم و نظام سرمایه داری وابسته در ایران هستند!

در برابر این وحدت ارتجاع جهانی و داخلی،
حزب توده ایران سیاست تفهیم ضرورت هژمونی طبقه کارگر را که از منافع کل جامعه دفاع
می‌کند، قرار می دهد!

ایجاد جبهه ضد دیکتاتوری در تایید ضرورت
گذار از نظام سرمایه داری وابسته است که حزب توده ایران آن را در مبارزه ی طبقاتی-
فرهنگیِ روشنگرانه و افشاگرانه ی خود به میان توده ها می برد.

توضیح نقش تاریخیِ هژمونیِ اندیشه و کارکرد
طبقه کارگر برای توده ها  مضمون برنامه
ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه ی حزب توده ایران را تشکیل می دهد که به
منظور حفظ و تحکیم استقلال ملی، فرازمندی اقتصادی- اجتماعی و توسعه عدالت اجتماعی
روزافزون دنبال می‌شود و اهرم تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر و دیگر لایه‌های میهن
دوست  است.




اپورتونیسم چپ و راست و مبارزه ی مشخص با آن

سخن روز شماره:۲۰ (یک شنبه ۱۲ خرداد ۱٣۹٨ – ۲ ژوئن ۲۰۱۹)

در ادامه ی گفت و شنفت میان توده‌ای ها

تعریف دو اپورتونیسم چپ و راست در شرایط
مشخص ایران چیست؟

اپورتونیسم چپ در شرایط مشخص ایران به این معناست که بدون تدارک ذهنی و سازمانی ضرور در جامعه، برپایی
سوسیالیسم به عنوان وظیفه ی روز حزب طبقه کارگر اعلام گردد. موضع سکتاریسی در این
اپورتونیسم چپ، برای نمونه به معنای تدارک نبرد مسلحانه و یا اشکالی در زیر مجموعه
چنین نبردی قرار دارد.

اپورتونیسم راست در شرایط مشخص ایران سیاستی است که به استحاله ی رژیم حاکم و نظام سرمایه داری کنونی باور
دارد و یا امیدوار است بتوان در طول زمان با تغییراتی در درون نظام سرمایه
داری  به نوعِ به اصطلاح دمکراتیک آن در
جهان امروز دست یافت و به تحقق بخشیدن به دمکراسی و آزادی و عدالت اجتماعی برای
توده های زحمتکش نایل گردد و استقلال ملی ایران را حفظ کند.

سیاست واقع‌بینانه که باید حزب توده
ایران در شرایط مشخص کنونی ایران دنبال کند به چه معناست که در آن عنصر اپورتونیسم
چپ و راست حضور ندارد؟
 
به سخنی دیگر،

سیاست حزب توده ایران در مبارزه با
اپورتونیسم چپ و راست به چه معناست و دارای چه مشخصاتی است؟

به منظور گرفتار نشدن در دام دو نوع
اپورتونیسم برشمرده شده حزب توده ایران سیاست مستقل طبقاتی خود را با شفافیت تعریف
و اعلام کرده است. آن را برنامه ی حداقل کارگری در شرایط مشخص کنونی ایران می‌نامد
که بیان هویت طبقاتی حزب طبقه کارگر ایران است. برنامه‌ای که دارای موضع
جانبدارانه نسبت به پیشرفتِ ترقی خواهانه ی اجتماعی برای ایران است.

برنامه ی مشخص حداقل کارگری حزب توده
ایران که از دو بخش تشکیل شده است، عبارتست از مبارزه برای دمکراسی و دفاع از حقوق
دمکراتیک طبقه کارگر و دیگر لایه‌های اجتماعی و مبارزه ی سوسیالیستی حزب توده
ایران- تفهیم فرهنگی ضرورت برقراری نظام سوسیالیستی در طول زمان در ایران!

طبری در دربارهء تضاد و اشکال آن، گام
شناخت تضاد را آن هنگام کامل ارزیابی می‌کند که راه «حل تضاد» شناخته و ارایه شود.
به این نکته در دو نوشتار پیش و به ویژه در نوشتار پیام طبری دربارهء تضاد و
اشکال آن
پرداخته شد.

آیا حزب توده ایران با شناخت تضاد به
ارایه برنامه ی واقع‌بینانه برای مبارزه خود در پیش برد نبرد طبقاتی در ایران
امروز پرداخته است؟ پاسخ مشخص مثبت است.

آری حزب توده ایران با طرح برنامه حداقل
کارگری خود، راه هر نوع چپ روی و راست روی را در درون حزب توده ایران مسدود ساخته
است.

 حزب توده ایران می داند که شناخت و معرفت به
پدیده،
به معنای قرار دادن نکته ی فهمیده شده در کشو و قفسه و یا ظبط در
زونکتن نیست، بلکه به معنای به کارگرفتن آن است.

از این روست که طرح شدن خاص دوباره ی خطر
نفوذ و مؤثر شدن اپورتونیسم چپ و راست توسط رفیق گرامی احمد سپیداری پراهمیت است.
ضرورت جلب توجه توده‌ای ها به خطر اپورتونیسم چپ و راست در جنبش توده‌ای از این رو
واقع‌بینانه است، زیرا در این نکته سرگردانی نظری و به طبع آن کارکردی وجود
دارد که سیاست واقع‌بینانه حزب طبقه کارگر را ناروشن ساخته است
و پرسش درباره
ی آن را ضروری نموده است.

پیامدهای سنگین سرگردانی نظری- تئوریک و
کارکردی حزب توده ایران، پاره پاره شدن حزب است. گروه‌های توده‌ای که می توانستند
با دسته کردن نیرو و امکان های خود راه ناهموار را برای مبارزه ی توده‌ای ها هموار
سازند و کمک باشند، امروز به جریان های دنباله روی این یا آن لایه از بورژوازی
تبدیل شده‌اند و در عین حال که از درد یورش ارتجاع داخل و خارج به حزب و جنبش توده‌ای
زخمی و نالان هستند، ضمن لیسیدن زخم های خود، برای پیروی از این یا آن لایه
بورژوازی حاکم مسابقه گذاشته اند. رفقای عزیز ۱۰ مهر که در جستجوی خروج از بن‌بست
هستند، در جستجوی ٬٬راه سومی٬٬ هستند به عنوان جایگزین برای راه شناخته شده ی مورد
نظر حزب توده ایران.

این وضع اسفبار بی تردید ناشی از آن است که
سیاست کنونی حزب توده ایران خواسته و یا ناخواسته از خط و سیاست علمی و انقلابی
حزب طبقه کارگر ایران که در برنامه حداقل کارگری آن ترسیم شده است،  به دور افتاده است. کوشش ناموفق برای یافتن به
اصطلاح راه حل نظری- تئوریک به منظور تعریف شرایط حاکم نظام سرمایه داری به مثابه
سرنوشتی محتوم، بیان سرگردانی در این زمینه نزد برخی از رفقا و مسئولین حزب طبقه
کارگر است. صحبت بر سر چگونه باید شرایط حاکم نظام سرمایه داری را تغییر داد،
اصلاً طرح نمی شود. تئوری در خدمت سیاست پذیرش محتوم بودن بقای نظام سرمایه
داری قرار دارد.

«تکامل ماهوی کل» را که بانیان سوسیالیسم
علمی به عنوان هدف فعالیت مارکسیستی- توده ای تعریف کرده‌اند و طبری در رساله ی
خود توضیح می دهد، از این طریق نقض می شود که مبارزه ی دمکراتیک ضد دیکتاتوری را
که تضاد عمده ی روز را در ایران تشکیل می دهد و بدون حل آن «تعارض» ایجاد شده میان
توده ی مردم و رژیم دیکتاتوری قابل حل نیست، به عنوان «تضاد اصلی» در ایران تعریف
می شود. به آن در نوشتار پیام طبری .. پرداخته شد.

با گذار از دیکتاتوری در شرایط بقای نظام
سرمایه داری، «تکامل ماهوی کل» ایجاد نخواهد شد. تضاد اصلی حل نشده باقی خواهد
ماند. شکل سلطه ی نظام سرمایه داری احتمالاً تغییر می کند، اما شرایط سلطه ی
سرمایه باقی می ماند. تجربه ی ٬٬بهار عربی٬٬ نمونه‌ای از این وضع است و جریان نبرد
طبقاتی در سودان نیز می‌تواند متأسفانه به نمونه ی جدیدی بدل گردد. در سودان
مخالفان بشیر با نظامیان به توافق رسیده‌اند که دولتِ دوران گذار با شرکت
غیرنظامیان در کنار نظامیان تشکیل شود. ولی نظامیان حاکم حتی تلویزیون الجزیره را
هم برنمی تابند و آن را تعطیل کرده اند.

با همین نتایج باید احتمالاً در ایران نیز
پس از گذار از دیکتاتوری حساب نمود، اگر جبهه ی گسترده ضددیکتاتوری نتوانسته باشد
با برنامه خود درباره ی آنکه «چه جایگزینی پیشنهاد» می کند، وسیع‌ترین لایه ها
وطبقات زحمتکش را تجهیز و سازماندهی کرده باشد.

لذا باید تردید نداشت که گذار از دیکتاتوری
به معنای حل گویا یک «تضاد اصلی» نیست، بلکه گامی نیم بند و پوزیتویستی از کار در
خواهد آمد. لزوماً گامی خواهد بود در تثبیت نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد
جهانی امپریالیستی. احساس امنیت «رهبر» از اینکه جنگی در نخواهد گرفت، و پاسخ
متناسب و تأییدآمیز ترامپ به آن، از چنین واقعیتی سیرآب می شود!

به مبارزه برای برپایی جبهه گسترده ضد
دیکتاتوری در ایران باید با جدیت و هوشمندی ادامه داد. درعین حال باید ضرورت تغییر
کیفی و ماهوی گذار به مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه را با جهت گیری
سوسیالیستی توضیح داد و برای توده ها تفهیم نمود. آن طور که زنده یاد رفیق منوچهر
بهزادی در بررسی درباره ی جبهه ضد دیکتاتوری در سال ۱۳۵۴ نشان می‌دهد. او به درستی
جبهه ی ضد دیکتاتوری را دارای سرشت ضد امپریالیستی و با جهت گیری ترقی خواهانه و
سوسیالیستی تعریف می‌کند و ضرورت چنین سرشتی را مستدل می سازد. رهبران و دانشمندان
توده‌ای را شکنجه کردند و به قتل رساندند، زیرا آن‌ها این ارزیابی انقلابی را
ارایه دادند.

شرایط قانونی سمت گیری ملی- دمکراتی
(سوسیالیستی) در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبیت شده است. عقب
نشینی از آن مستدل نیست! گامی پوزیتویستی است. نشان سلطه ی اپورتونیسم راست بر
سیاست حزب توده ایران است!

درستی این نظر که در ایران – و در همه ی
کشورها – مبارزه علیه دیکتاتوری ولایی مبارزه ی (دمکراتیک) عمده ی روز را تشکیل می‌دهد،
تنها به این معنا یک گام مستقل را تشکیل می‌دهد که رابطه آن با کلیت نظام
شناخته و درک و با تدارک ضروری ارتباط میان جبهه ضد دیکتاتور با سرشتی ضد
امپریالیستی و با جهت گیری سوسیالیستی برای توده ها تفهیم شده باشد.

بدون درک این رابطه، پذیرش مبارزه ضد
دیکتاتوری به مثابه یک گام مستقل، نادرست است. نادرست است، زیرا دیکتاتوری سرمایه
– در شکل دیکتاتوری ولایی در ایران و یا دیکتاتوری ٬٬دمکراتیک٬٬ در کشورهای دیگر
بر پایه دمکراسی پارلمانتیستی٬٬ پدیده ی مستقلی نیست، در خدمت تثبیت شرایط غارت و
استثمار در نظام سرمایه داری قرار دارد. دیکتاتوری و یا دمکراسی بورژوازی هدفی را
دنبال می کند. هدف ثبات شرایط حاکم بر نظام، ثبات نبرد طبقاتی از بالا را دنبال می
کند. البته دیکتاتورها برای منافع شخصی خود و اعوان وانصارشان نیز فعالند، سینه
زدن اصلی اما برای اجرای «ماسک سرمایه» (مارکس) است که بر صورت دارند. لذا نگرش به
دیکتاتوری ولایی در ایران، بدون توجه به رابطه ی آن با اقتصاد سیاسی حاکم، برداشتی
مارکسیستی- توده‌ای نیست، کلیت را مورد توجه قرار نمی دهد. ارزیابی خود را تنها بر
روی شرایط و شکل سلطه نظام معطوف می کند! در مقاله ی پیام طبری … نشان داده شد که
این برداشت، برداشتی هگلی از واقعیت است.

بدون ایجاد ارتیاط میان شکل حاکمیت و
زیربنای نظام اقتصادی- اجتماعی حاکم – یعنی کلیت نظام -، ارزیابی به درک مضمون
تضاد اصلی، یعنی درک تضادی که حل آن «تکامل ماهوی کل» را ممکن می سازد، دست نمی
یابد و نمی‌تواند به وظیفه ی تغییرات بنیادین مورد نظر مصوبه ششمین کنگره ی حزب
توده ایران برای تغییرات در ایران نایل شود.

این تضاد را در اندیشه و کارکرد خود
بشکافیم.

برنامه حداقل کارگر حزب توده ایران ساده و
قابل هضم ذهنی است. ما می‌گویم در جامعه ی طبقاتی میان طبقات حاکم و محکوم – و
همچنین درون گروه پایینی ها و بالاهایی ها نیز – اختلافات و «تقابل»هایی بر
سرمنافع ایجاد می‌شود که به منظور ادامه هستی مشترک در شرایط حاکم کنونی و آنجا که
حل در این شرایط ممکن نیست، در شرایط دیگر باید حل و فصل گردد.

پدیده‌ ایجاد شدن تقابل و تضادها به عنوان
تکانه رشد و تغییر در پدیده، با رشد ساختار نظام ها ایجاد می شود. بغرنج شدنی که
به دنبال رشد نیروهای مولده و ایجاد چندلایگی بیش تر در روابط تولیدی و اجتماعی
تشدید می شود. نیاز به یافتن اشکال پیشرفته‌تر و ترقی خواهانه برای حل تضادها به
منظور حفظ و رشد و تعالی پدیده در شرایط نوین نزد طبقه کارگر و حامیان آن ایجاد و
تشدید می شود.

بورژوازی در نظام سرمایه داری می‌کوشد «حل
تضاد» را از طریق به کارگیری ابزار٬٬لوبی ایسم٬٬ توجیه، القاء و ممکن سازد. این
ابزار به سود حفظ منافع آن‌هایی است که دارای امکان و روابط جاافتاده تر در جامعه
هستند. یعنی به سود طبقات حاکم.

طبقه کارگر خواستار حل این اختلاف‌ها و
تضادها به صورت دمکراتیک است.
این امر مضمون «هژمونی»
طبقه کارگر را تشکیل می‌دهد که به دمکراسی همانند هوا برای تنفس نیاز دارد. رفیق
عزیز آبی به درستی از کم اطلاعی درباره ی مضمون نظری و کارکردی هژمونی طبقه ی
کارگر در شرایط کنونی ایران صحبت می‌کند و خواستار شکافتن وسیع‌تر و دقیق‌تر مضمون
هژمونی طبقه کارگر است. به این منظور باید ضرورت تاریخی ایجاد شرایط نظری و
کارکردی هژمونی طبقه کارگر را به مضمون نبرد فرهنگی- طبقاتی در ایران بدل نمود
و
نه با پذیرش مضمون دموکراسی در سطح تاریخی حاکمیت دمکراتیک بورژوازی – که در شرایط
سلطه ی گلوبال سرمایه مالی امپریالیستی دیگر ناممکن است – به اهرم نبرد طبقاتی-
فرهنگی بدل نمود.

نمایندگان بورژوازی بلافاصله دفاع کارگران
را از دمکراسی می قاپند و می گویند، پس باید به ٬٬دمکراسی پارلمانتاریستی٬٬ رأی
داد و آن را ٬٬انتخابات آزاد٬٬ می نامند و برای صحت جریان آن قواعدی نیز پیشنهاد
می کنند. به سخنی دیگر، پیشنهاد و راه حل آن‌ها همیشه راه حلی است که گویا دست
یابی به آن با ابزار لوبی یسم به عنوان ٬٬آچار فرانسه٬٬ و یا ٬ژوکر٬٬ که گویا مشکل
گشای هر اختلاف است، ممکن است و آن را هر بار از جیب در می آورند. ترامپ می‌خواهد
با همه «بنشیند و مذاکره» کند. لوبی او قوانینی است که پذیرش دستور او را با جریمه
ی گرفتار شدن در محاصره، جنگ تجاری، گمرک بالاتر و تهدید به تجاوز نظامی برای طرف
مذاکره کننده اجباری می سازد. حتی سایه خدا در ایران نیز این نکته را دریافته است!

دمکراسی در شرایط کنونی در ایران و جهان
برای طبقه کارگر که با دفاع از منافع خود، دفاع از منافع کل جامعه را به  عهده گرفته است، از مفهوم و مضمونی دیگر
برخوردار است.
دمکراسی نزد طبقه کارگر دارای جهت ترقی
خواهانه است،
آینده را می نگرد و این دورنما را هدف حل «تضاد» و «تقابل» و
اختلاف‌ها در «تکامل ماهوی کل» اعلام می کند. از این رو مفهوم دمکراسی نزد
طبقه کارگر به عنوان نگرشی برای تغییر کلیت شرایط حاکم است.

دفاع از منافع کل جامعه، دفاع از منافع
ملی، دفاع از حاکمیت ملی در شرایط کنونی سیطره ی اقتصاد جهانی امپریالیستی که در
خدمت سرمایه مالی آن است، دیگر در حیطه ی وظیفه ی تاریخی بورژوازی قرار ندارد و
نمی‌تواند داشته باشد. این نکته به ویژه در کشورهای ٬٬جهان سوم٬٬ مانند ایران
بلاتردید است. طبقه کارگر به سرانجام رساندن این وظیفه ی تاریخی را به عهده گرفته
است. آزادی و استقلال ملی و پایان دادن به وابستگی نواستعماری از امپریالیسم به
وظیفه طبقه کارگر بدل شده است که اکنون پیش رو ترین و انقلابی ترین طبقه را در
ایران تشکیل می دهد. آیا روند تغییرات بنیادین که در جمهوری خلق چین اکنون در
جریان است و همه ی بندهای استعماری را می دّرد و به وابستگی استعماری- نواستعماری
این کشور کهنسال پایان می دهد، تردیدی باقی می‌گذارد برای ضرورت برقراری هژمونی
طبقه کارگر ازجمله در ایران به منظور پایان دادن به وابستگی به اقتصاد
امپریالیستی؟! برای توده‌ای ها جای تردید باقی نمی گذارد!

برخلاف طبقه ی کارگر، بورژوازی و اسلوب
لوبی ایسم که آن را دمکراسی می نامد، می کوشد اختلافات را در جهت ثبات شرایط حل
و فصل کند.
موضع پوزیتیوستی و در خدمت حفظ شرایط حاکم که در پیشنهادهای
اقتصادی روشن بین ترین نمایندگان آن مانند فرشاد مؤمنی و دیگران مطرح می شود، از
چنین سرشت برخوردار است. آن ها پیشنهادهای درست و موثری می‌توانند باشند، هنگامی
که در چارچوب اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک به مورد اجرا گذاشته شوند. یعنی هنگامی
که هژمونی طبقه کارگر نیز در رهبری جامعه مؤثر است و با ایجاد شرایط شرکت توده ها
در امر کنترل روند توسعه و گسترش، توسعه ی گام به گام عدالت اجتماعی را تضمین می
کند. به سخنی دیگر، هنگامی که جبهه متحد خلق رهبری سیاسی و اقتصادی جامعه را به
عهده دارد.

«چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم»؟

دو نکته ی ذکر شده، یعنی انطباق منافع طبقه
کارگر و لایه‌های دیگر اجتماعی و همچنین توجه به دورنمای ترقی خواهانه ی تغییرات
که در مضمون دمکراسی مورد نظر طبقه کارگر نهفته است، به چه معناست که ما توده‌ای ها
آن را با پرسش در این باره که «چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم» مطرح می سازیم؟
تفاوت این پرسش ترقی خواهانه درباره ی چگونگی سازماندهی زندگی اجتماعی با لوبی
ایسم چیست که بورژوازی مطرح می سازد؟

مفهوم، مضمون و تعریف دمکراسی نزد طبقه
کارگر، که باید آن را به معنای حلِ «تضاد» و «تقابل» و اختلاف‌ها از دیدگاه
مارکسیستی- توده‌ای درک نمود، توضیح نظری این نکته است که مارکس انجام آن را وظیفه
ی مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی برای تدارک فروپاشی نظام حاکم و پایان بخشیدن به شرایط
بقای آن می‌داند. مارکس تدارک ذهنی فروپاشی نظام سرمایه داری را از طریق توضیح
تئوریک و روشنگرانه برای توده ها آن هنگام ضروری می داند، هنگامی که هنوز زمان
واقعی و عینی فروپاشی نظام سرمایه داری در ایران نرسیده است.

گرامشی این مبارزه ی روشنگرانه- افشاگرانه
ی ترویجیِ را «نبرد در سنگر» می‌نامد که بیان دیگری برای مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی
قاطع و شفاف در جامعه کنونی ایران نیز است. این وظیفه ی خطیر در وحله نخست، وظیفه
ی توده‌ای هاست. عمل‌کرد به این وظیفه پیش شرط است برای پایان دادن به سردرگمی طیف
چپ ایران، پیش شرط است برای امکان تأثیر خطر اندیشه و کارکرد اپورتونیسم چپ و
راست!

مبارزه ی پیش گفته ی فرهنگی- طبقاتی که
هرچقدر شفاف‌تر و قاطع تر و مستدل تر باشد، مؤثرتر خواهد بود، در وحله اول وظیفه ی
توده‌ای هاست. از این طریق آن‌ها به ایجاد اتحاد های متفاوت در نبرد برای دمکراسی
دست می یابند. قادر می‌شوند  مغز و قلب
توده ها را از طریق پیگیری مبارزه جویانه در دفاع از نیازها و خواسته‌ها و حقوق
دمکراتیکِ توده ها به دست آورند.  توده‌ای
ها با چنین مبارزه ی قاطع و شفاف و مستدل است که راه حل تضاد میان توده ها و
دیکتاتوری را هموار و شرایط رشد و شکوفایی جامعه را در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب
ایران ایجاد می سازند.

نبرد دمکراتیک، پل ارتباطی توده‌ای ها
برای تفهیم برنامه خود است به توده ها.
پلی که هرچقدر
محکم تر و قاطع تر و پیگیرتر بنا و به آن پیگیرتر عمل گردد، موفق تر است. موفق تر
نشان دادن در این نکته که هدف‌ها و حل تضادها نه تنها از طریق لوبی ایسم ممکن
نیست، بلکه تنها و نهایتاً با برقراری جامعه ی سوسیالیستی ممکن می گردد.

مبارزه ی امروز برای پیگیری در نبرد
دمکراتیک، مبارزه ایست که تنها آن هنگم مؤثر و قاطع خواهد بود که دورنمای رشد
خواست دمکراتیک را تفهیم کند، سوسیالیسم را در پایان خط نشان دهد.

بر این پایه است که حزب توده ایران از
وحدت مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی صحبت می کند.

وحدتی که نه تنها پاسخگو است به  پرحرفی های بی‌محتوای لوبی ایسم درباره
٬٬دمکراسی پارلمانی٬٬ و امثال آن، بلکه همچنین به طور مداوم پرسش درباره ی «چگونه
می خواهیم زندگی کنیم» را مطرح می سازد!

شرایط نبرد سخت است. تناسب قوا به سود ما
نیست. طبقه ی کارگر زیر فشار استثمار نئولیبرالی ورشد نیروهای مولده پراکنده و
دسته دسته شده است و به جای همبستگی، در بندهای رقابت تحمیل شده میان گروه‌های خود
دست و پا می زند؛ رشد چشم گیر نیروهای مولده در جریان انقلاب انفورماتیک که درواقع
می‌توانست با تدارک عملی برپایی شیوه تولید کمونیستی در خدمت برآوردن نیاز و
خوشبختی توده ها قرار گیرد، در اختیار طبقات حاکم قرار دارد و دسترسی ما را به
زحمتکشان تضعیف نموده است؛ رشد نیروهای مولده از طریق انقلاب انفورماتیک در دست
بورژوازی به ابزار فقر و آسیب بیش تر برای زحمتکشان و نابودی طبیعت تبدیل شده است،
و آینده ی هستی انسان و زندگی را بر روی زمین به خطر انداخته است. فهرستی که می‌توان
ادامه داد.

چنین فهرستی که نشان «تناقش» در حل
دمکراتیک تضادها در جامعه بورژوازی در ایران و در جهان است که به دنبال پافشاری
سمج و در عین حل ضد دمکراتیک و نابخردانه بورژوازی تحقق یافته است که ناشی از
«خاصیت افراطی» موضع نظام سرمایه داری حاکم است، راه یافتن پرسش پیش را در افکار
عمومی و حل تضاد نزد مردم میهن ما و همچنین توسط لایه های وسیعی از بشریت مسدود
ساخته است.

آری این فهرست طولانی از علل خارجی سختی
مبارزه ی طبقاتی واقعیتی انکارناپذیر است.
ولی آیا تنها این علل خارجی مسئولند
برای تناسب منفی علیه ما، علیه توده‌ای ها در ایران و کمونیست‌ها در جهان؟

تنها شیوه واسلوب علمی و انقلابی برای گذار
از این مرحله خطرناک در ایران وجهان، تبدیل خواست ها و نیازهای دمکراتیک
زحمتکشان و دیگر توده های زیر فشار به پل تفهیم و روشنگری برای دورنمای سوسیالیستی
و ضرورت مبارزه برای آن است که در برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران مطرح می
شود.

راه ممانعت از سلطه ی اپورتونیسم چپ و راست
نیز همین راه است. سردرگمی توده ها در این زمینه، تنها علت بیرونی که برشمرده شده
ندارد، بلکه از کمبود شفافیت و صراحت و قاطعیت سیاست حزب توده ایران در توضیح و
تفهیم برنامه حداقل کارگری حزب طبقه ی کارگر ایران نیز نشات می گیرد. تردید در این
زمینه روا نیست!

به مسئولیت خود در این زمینه اهمیت بدهیم.
به تصحیح سیاست خود بپردازیم تا از خطر چپ روی و راست روی در امان باشیم و در
مبارزه موفق و سربلند.




پیام طبری دربارهء تضاد و اشکال آن

سخن روز شماره: ۱۹ (چهار شنبه ۸ خرداد ۱٣۹٨ – ۲۹ مه ۲۰۱۹)

زنده یاد احسان طبری در رساله ذکر شده ضروری می‌داند که
نظرات بانیان سوسیالیسم علمی را با بیان خود آن‌ها بازتاب دهد. وظیفه ی این سطور
نمی‌تواند تکرار انجام شده باشد. وظیفه نشان دادن برداشت نادرست از نظراتی است که
طبری در آنجا در ارتباط با «تضاد اصلی» و تضاد روز و عمده ای که به «تناقض» بدل
شده است ارایه می دهد.

ماهیت (پدیده) در شکل یک روندِ در جریان بروز می کند. در این
روند، ماهیت در هر لحظه از هستی و بودِ روند با ماهیت ابتدایی خود در تضاد قرار می‌گیرد.
«٬٬چیزی٬٬ که با حالت ابتدایی خود در تضاد باشد .. و وحدت خویش را در خود باز
یابد» (ص ۱۱۰). «سرچشمه تحول، همان بروز و حل تضاد در پدیده است.» (ص ۱۱۰). برای
حل تضاد، «چیز» به وحدتی دست می‌یابد که با تغییر ماهیت آن همراه است. «مبارزه و
درهم آمیزی به صورت مقولهء نو ..» پدیدار می شود.

اشکال متفاوت تضاد و چگونگی رشد آن در روند، در تغییر ماهیت
نقش ایفا می کند. برای شناخت و درک جایگاه تضادها «بررسی مشخص» شرایط در لحظه ی
معین ضروری است.

«تضاد ناهمساز» به تغییر ماهوی «چیز» و پدیدار شدن ماهیت نوین می
انجامد: این «تضاد باید تضادی عمیقاً ماهوی تلقی شود».

اشکال افراطی تضاد به «تناقض»
منجر می‌شود که ناشی از مقاومت افراطی یک سوی تضاد است (مقاومت رژیم ولایی در
ایران). «خاصیت افراطی تضاد (که آن را به صورت تناقض در می آورد) تنها در ماهیت
یکی از آن‌ها [ماهیت یکی از سویه ها، به اصطلاح هگل تز و آنتی تز و یا مثبت  منفی] مستتر است … [ولی] دو گانگیِ ماهیت وجود
ندارد .. نه اینکه اصولاً دو نوع ماهیت وجود دارد ..» (ص ۱۱۰).

برای درک تضاد رشد یابنده در هر پدیده و شیئی، به گفته ی
طبری که بازتاب نظر بانیان سوسیالیسم علمی است، نمی توان «بدون درک [چگونگی] حل تضاد،  به هویت خاص و کنکرت یک موضوع دست یافته و در
منطق ویژه ی آن راه یافت. .. تعقیب منطقی حل شدن و از نو گره بستن تضادها
.. [تکیه از ف ع]» ضروری است! (ص ۱۱۳) «تحلیل مشخصِ شرایط مشخص»!

به سخنی دیگر و برخلاف برداشتی که رفیق گرامی سپیداری در
مقاله ی تضاد اصلی و تضاد فرعی مطرح می سازد، تضاد دمکراتیک مردم میهن ما
با دیکتاتوری ولایی از یک سو سرشت دمکراتیک خود را حفظ می کند، زیرا می‌تواند در
شرایط سلطه ی نظام سرمایه داری برای نمونه در یونان، ایتالیا و .. دارای اشکال
دیگری باشد از آنچه در شرایط خاص ایران داراست. ماهیت نظام ثابت می ماند. ولی از
سوی دیگر به علت «خاصیت افراطی» حاکم بر آن که بازهم مشخصه شرایط مشخص ایران کنونی
در جمهوری اسلامی و یا در پیش از انقلاب در رژیم سلطنتی است، رژیم دیکتاتوری به
مانع اصلی برای تغییر و حل تضاد بدل شده است، بدون آنکه بتوان برای تضاد سرشت تضاد
اصلی قایل شد که حل آن با ایجاد شدن کیفیت نوی همراه است.

اهمیت شناخت نظری- تئوریک افتراقی از وضع تضاد دمکراتیک میان
مردم و رژیم دیکتاتوری از این رو برای بحث میان توده‌ای ها عمده است، زیرا پذیرفتن
تـز نادرست از دیدگاه نظری و هم در عمل و کارکرد حزب توده ایران، به نفی ضرورت
پایبندی همزمان به مبارزه سوسیالیستی حزب طبقه کارگر و مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی
آن منجر شده است!

چنین ارزیابی نادرست از موضع نظری و کارکردی و نتایج آن که
حزب طبقه ی کارگر ایران با آن روبروست، ناشی از این برداشت است  که گذار از رژيم دیکتاتوری به معنای حل یک تضاد
اصلی و ماهوی برای پیشرفت و ترقی خواهی در ایران ارزیابی می شود. در این برداشت،ترقی خواهی به سکولاریسم، تکثر و پایبندی به قواعد بازی بورژوایی در دمکراسی
پارلمانی و امثال آن محدود می‌گردد و به «برنامه حداقل مشترک» بدل می شود.

رفیق سپیداری با تبدیل غیرمستدل تناقض حاکم در تضاد میان
مردم و دیکتاتوری به تضاد اصلی، صرفنظر از چشم پوشیدن از مبارزه ی سوسیالیستی، و
صرفنظر از برداشتی جز آنچه طبری به نقل از بانیان سوسیالیسم علمی درباره ی اشکال
تضاد مطرح می سازد، کیفیت واقعی را در نبرد طبقاتی کنونی در ایران مخدوش می
کند.

این برداشت به معنای پذیرش تز هگل است که مارکس از آن عبور
می کند. «هگل .. در ماهیت اشیاء [نظام سرمایه داری ایران]  یک ٬٬دو گانگی٬٬ بین امر ٬٬ضرور٬٬ (که باید
چنان باشد) و امر ٬٬موجود٬٬ (که اکنون چنان است) معتقد بود .. مارکس این دوگانگی
تجریدی را در درون ماهیت قبول نداشت ..» (ص ۱۱۰).

اصلاح طلبان در ایران نیز به طور مداوم از آن صحبت می‌کنند
که رژیم «توحیدیِ» حاکم باید چگونه باشد! از نظر تئوریک، برداشت برای نمونه نزد
محمد خاتمی، و حتی استادان اقتصادی بسیاری نیز در همین سطح هگلی قرار دارد. برای
نمونه نشریه کلمه را بگشایم و به تاریخ ۷ خرداد ۹۸، یعنی دیروز بخوانیم. اسماعیل
علوی با همین برداشت عنوان مقاله ی خود را چنین انتخاب می کند: «عدالت، محور جامعه
توحیدی»! یعنی آن چه که باید باشد و نیست!

تضاد دمکراتیک میان مردم و رژیم ولایی آن‌چنان «خاصیت
افراطی» یافته است که بدون حل آن، راه رشد ترقی خواهانه در ایران گشوده نخواهد شد.
این سخنی درست است. نتیجه‌گیری از آن در این باره که ٬٬پس گذار از دیکتاتوری حل
تضاد اصلی در ایران است٬٬، با برداشت در رساله ی طبریهم خوانی ندارد.

«خاصیت افراطی» تضادِ دمکراتیک کنونی در ایران بیان شکــل
بروز تضاد است.  تضاد اصلی حاکم بر جامعه
ایرانی که تضاد میان کار و سرمایه در نظام سرمایه داری کنونی است، بیان مضمــون
تضاد است. تنها با تغییر مضمون «تضادِ عمیقاً ماهوی»، کیفیت نظام نو زاییده می
شود!

درک این تفاوت که همراه است با شناخت شیوه ی مبارزه ی ضروری
در این مرحله به منظور گشودن راه ترقی خواهانه ی فرازمندی جامعه، پیش شرط حل
تضاد است.
تا جامعه ایرانی «وحدت خویش را در خود بازیابد»!

تغییر تنها در شکل به معنای تداوم نظام سرمایه داری وابسته
به اقتصاد جهانی است. به معنای پذیرش رهبری بورژوازی، به معنای دنباله روی از آن
است توسط حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران.

این اندیشه ی هگلی پاسخ این پرسش را مدیون می‌ماند که آیا
مبارزه برای حفظ نظام سرمایه داری در ایران، در شرایط سلطه ی اقتصاد جهانی
امپریالیستی چیزی جز ادامه  اقتصاد سیاسی
نئولیبرال خواهد بود؟

آیا در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب ایران جز ایجاد هژمونی
اندیشه و کارکرد طبقه کارگر تضمینی برای تغییرات بنیادین در ایران وجود دارد که
مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران در سال ۱۳۹۱ است؟

آیا قادر خواهیم شد به هدف والای برقراری هژمونی طبقه کارگر
در این مرحله از نبرد طبقاتی دست یابیم یا خیر، یک مساله است. احتمالاً برای
دسترسی به این هدف باید در سنگرهای بسیاری به پیروزی دست یابیم. اما مساله عمده و
موضوع گفت و شنفت کنونی میان توده‌ای ها موضوعی دیگر است.

پرسش آن است که آیا مجاز هستیم به خاطر تنگی شرایط و محدودیت
امکان ها، برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را نقض کنیم که خواستار مبارزه ی
همزمان دمکراتیک و سوسیالیستی است؟

برنامه‌ای که خواستار پیگیری آن چنانی در نبرد دمکراتیک است
که خواست دمکراتیک به خواست سوسیالیستی فرا می‌روید که طبقه کارگر ایران درستی و
صلابت نظری و کارکردی آن را در اعتصاب های سال های اخیر به اثبات رسانده است؟
فراروید خواست دستمزد عقب افتاده به خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی
جز این معنا می دهد؟

به منظور بیان این وضع خاص از «بررسی مشخص شرایط مشخص» در
نبرد طبقاتی در ایران کنونی باید نظر بانیان سوسیالیسم علمی را درباره ی «تکامل
ماهوی کل»
پدیده مورد توجه قرار داد که طبری ازجمله در صفحه ۱۱۱ رساله برجسته
می سازد.

با گذار از دیکتاتوری، ایران با «ماهیت» نوینی روبرو نخواهد
شد. شرط «تکامل ماهوی کل»، حل تضاد اصلی، تضاد میان کار و سرمایه کماکان به
قوت خود باقی خواهد ماند. سیریزا در یونان نیز می‌خواست این تضاد را در شرایط
اقتصاد نئولیبرالی حل کند. با وجود تحمیل بدترین شرایط در «ریاضت اقتصادی» به
زحمتکشان و توده های بی‌دفاع مردم، با شکست مفتضح روبرو شد و کناره گیری کرد. او
دولت بعدی را به راست افراطی خواهد سپرد که در انتخابات اروپا توانسته است رای
اکثریت مردم را به دست آورد! سیاست نادرست ٬٬چپ٬٬ در خدمت تقویت راست افراطی و
نوفاشیست ها!

وحدت تضاد دمکراتیک و سیاسی (سوسیالیستی- ترقی خواهانه)

به نظر می‌رسد باید به منظور درک نظری- تئوریک وضع خاص حاکم
بر ایران به این نتیجه ی مشترک رسید و آن را مورد تأکید قرار داد که دو تضاد
دمکراتیک و اصلی در جامعه کنونی به وحدت رسیده اند.

آن‌ها سرشت های دمکراتیک و سوسیالیستی (پیشرفت ترقی خواهانه)
خود را حفظ کرده اند، ولی شرایط خاص در ایران حل آن دو را به هم پیوند
زده است.

از این رو باید مبارزه ی ترویجی و تبلیغیِ روشنگرانه-
افشاگرانه حزب توده ایران در شرایط کنونی نیز بر پایه ی پیوند میان مبارزه ی پیگیر
دمکراتیک و سوسیالیستی سازمان داده شود تا پاسخی به جا به مصوبه ی ششمین کنگره ی
حزب توده ایران درباره ی پیوند مبارزه صنفی و سیاسی بدهد.

حزب طبقه ی کارگر ایران و جنبش توده‌ای نمی‌تواند بدون پاسخ
مشخص به این پرسش، به وظیفه ی تاریخی خود عمل کند. نمی‌تواند به سرگردانی نظری و
عملی ٬٬چپ٬٬ در ایران پاسخی شایسته بدهد. نمی‌تواند مبارزه برای برقرار هژمونی
نظری و کارکردی طبقه کارگر را برای مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب ایران رهبری کند.
نمی‌تواند از وابستگی نظری به انواع «تکثر»هایی که رسانه‌های طبقات حاکم مطرح می‌سازند
رها گردد.

از همه مهم تر، بدون پاسخ مشخص به پرسش پیش درباره ی سرشت
گذار از دیکتاتوری به عنوان یک مبارزه یِ عمده یِ دمکراتیک، حزب توده ایران
قادر به اتخاذ یک سیاست مستقل طبقاتی نخواهد شد.
پاره پاره بودن جنبش توده‌ای
ادامه خواهد یافت. سردرگمی نظری و کارکردی، سردرگمی استراتژیک و تاکتیکی ادامه
خواهد یافت.

مبارزه ی اتحادی- دمکراتیک از موضع انقلابی عملی نخواهد شد.
بلکه پذیرش آن به معنای پذیرش یک برنامه «حداقل مشترک»  که متحدان مضمون آن را دیکته خواهند نمود،
خواهد بود. چنین اتحادی، اتحاد دمکراتیک نخواهد بود. دنباله روی تمان عیار از کار
در می آید!

ما با روند گام به گامی در نبرد طبقاتی کنونی روبرو نیستیم
که برخی ها می پندارند. بلکه با روندی یکپارچه روبرو هستیم که «تکامل ماهوی کل»
را هدف خود قرار داده است، باید قرار دهد! در غیر این صورت سرنوشت انقلاب بهمن
باری دیگر در انتظار تغییرات انقلابی آینده نیز خواهد بود.

نبرد طبقاتیِ طبقه ی کارگر ایران در دوره اخیر با شعار و
خواست دمکراتیک برای دریافت دستمزد عقب افتاده، در برابر چشمان باز ما به شعار
پایان دادن به اقتصاد سیاسی خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصاد امپریالیستی- اسلامی
فراروید.

این «پراتیک انقلابیِ» (مارکس) طبقه کارگر ایران نظر و پیام
طبری را در رساله پیش گفته در جلد دوم نوشته‌های فلسفی و اجتماعی مورد تأیید قرار
می دهد.

جانفشانی و صدمات مبارزان در این مصاف در شرایط نامساعد در
مرحله سلطه ی همه جانبه ی نیروی کهن که با تلفات و درد و رنج بسیار همراه است،
نشان سطح والای آگاهی طبقاتی در ایران است. با سیاست انقلابی ترویجی- تبلیغیِ
طبقاتی- فرهنگی این سطح والای آگاهی طبقاتی را به سراسر ایران تسری دهیم!




تضاد خلق و دیکتاتوری ولایی، «تضاد اصلی»؟

سخن روز شماره: ۱۸ (یک شنبه ۵ خرداد ۱٣۹٨ – ۲۶ مه ۲۰۱۹)

خشنودی از پا گرفتن بحث نظری میان توده‌ای ها

در دو شماره ی پی درپی اخیرِ نویدنو، رفیق
گرامی احمد سپیداری دو مقاله ی نظرگیر انتشار داده است. در آنجا تضاد خلق با
دیکتاتوری ولایی به عنوان «تضاد اصلی» در ایران اعلام می شود. در مقاله دیگر
ناگفته توصیه می‌شود برای حل این «تضاد اصلی»، حزب توده ایران و جنبش توده ای
فعلاً از پایبندی به مبارزه سوسیالیستی چشم بپوشد.

دو مقاله عبارتند از تضاد اصلی- تضاد
فرعی
و نه اپورتونیسم راست و نه اپورتونیسم چپ.

اهمیت کوشش انجام شده برجسته شدن نیاز جنبش
توده‌ای است به روشنگری و شناختِ نکته‌های پراهمیتی که عبارتند از: ارزیابی
شرایط نبرد طبقاتی در ایران و وظایف حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران و
همچنین کل جنبش ٬٬چپ٬٬ در این مرحله.

به طور مشخص مضمون دو مقاله شفاف سازی برای
علل نیافتن به جا و ضروری جایگاه و نقش تضادها در مرحله ی کنونی و نیافتن راه مشخص
برای جلب متحدان در ایران است. این برداشت کلی نگارنده از موضوع دو مقاله است. اگر
نادرست است، قطعاً رفیق سپیداری آن را تصحیح خواهد نمود.

در ارزیابی از مساله های برشمرده شده،
نگارنده با رفیق سپیداری هم رأی است. من هم نکته‌های عمده و گرهی را در جنبش توده
ای و چپ، سردرگمی در تشخیص تضاد اصلی و تضاد روز (عمده و غیرعمده) نزد گروه‌هایی
از مبارزان ارزیابی می کنم. امری که به سردرگمی در اتخاذ استراتژی و تاکتیک‌های
متناسب با شرایط کنونی را دامن زده است. چنانچه موضوع بحث می‌توانست مشترکن تعیین
شود، البته سازنده تر می بود. برای همکاری در تعیین موضوع ها نگارنده آمادگی دارد.

به سخنی دیگر می‌توان انگیزه ی رفیق
سپیداری را برای نگارش دو مقاله، بررسی علل نیافتن رابطه ی متناسب دیالکتیکی
میان تضادهای حاکم بر ایران و ناتوانی برای تشخیص وظایف در برابر چپ در مرحله
کنونی ارزیابی نمود.

اسلوب بحث مبتنی بر
اندیشه ی مارکسیستی- توده ای

به نظر می‌رسد برای کمک به درک مشترک،
مناسب است که در ابتدا بر اسلوب بررسی به کار گرفته شده اشاره‌ای داشت.

گرچه در مقاله به نقل از لنین از آن‌هایی
صحبت به میان آورده می شود که «مخاطب قرار گرفته اند»، «مخاطب» دو مقاله  روشن نیست و در هیچ سطری از دو مقاله مورد خطاب
قرار نمی گیرد. به سخنی دیگر، نقل قول مشخصی از نشریه و یا سخنی مطرح نمی‌شود و
منبعی ذکر نمی گردد.
مخاطب انتزاعی است که خواننده مجاز است با خواست و نظر
خود آن را انتخاب کند. ازاین رو می تون اذعان داشت که ما با بررسی وضع خاصی
روبرو نیستیم.

هدف دو مقاله گویا طرح کلیات و مواضع عام
است که با کمک سه کتاب ذکر شده عملی می گردد. گامی شایسته، بدون آن که برای بحث
واقعاً موجود کمکی باشد.  به بیان دیگر،
بررسی ها، بررسی خاص شرایط نبرد طبقاتی در ایران نیست.  

واقعیت اما آن است که موضوع های انتخاب شده
در دو مقاله، نکته‌های مشخص هستند که درباره ی آن باید توافق مشترک یافت.
تعریف تضاد اصلی و تضاد روز که زنده یاد نیک آیین در کتاب خود ذکر کرده است را
احتمالاً هر توده‌ای خوانده است. تکرار آن کاری به جاست، محدود ماندن بحث
اما به تکرار نکته‌های عام کمک به شفافیت موضوع نمی کند.

بحث مشخص درباره ی شرایط مشخص کنونی ایران
و برداشت‌های متفاوت نزد رفقایِ توده‌ای و ٬٬چپ٬٬، بدون طرح مشخص نظرات به ثمر
نمی رسد.
بحث در سطح عام باقی می‌ماند و نیروی نظریه پردازانه از این طریق به
هدر می‌رود که با هدف طرح شده برای روشنگری در تضاد قرار می گیرد. به گفته ی لنین
باید مرز اختلاف نظر ها با شفافیت روشن باشد تا نزدیکی و همکاری پا بگیرد و دوام
بیاورد.

به کارگیری شیوه ی عام بحث در مورد نظرات
خاص، از مرحله ی اثبات مشخصِ وجود نظرِ مورد انتقاد طفره می رود. برای
نمونه وجود «اپورتونیسم چپ و راست» نزد این یا آن فرد و گروه به اثبات رسانده نمی
شود. طبری این شیوه را شیوه ی جدی و قابل دفاعی ارزیابی نمی کند. طبری خواستار آن
است که «بررسی نظریه‌ای که خواستار انتقاد آن هستیم، بر پایه اسلوب علمی انجام
گیرد» (نوشتاه ی فلسفی و اجتماعی، جلد ۲، ص ۱۸۷). این شیوه، اسلوب «بررسی مشخص
نکته ی مشخص» است! بحث عام در انتقاد پدیده و سخن مشخص، چنین اسلوبی را تشکیل نمی
دهد. چنین شیوه ای فرار است از پذیرش دقت علمی در سخن که از این طریق عملی می گردد
که برداشت خود را به عنوان موضع دیگری طرح و آن را مورد نقد قرار دهیم. اگر این
شیوه در صحنه ی جدلِ علمی اندیشه‌ها فرار نیست، لابد شیوه ی برتری جویانه است؟!

پیشنهاد برای طرح مشخص نظرات که زنده یاد
طبری نیز در همان نوشته‌های فلسفی (جلد دوم) در ارتباط با بحث با دکتر عبدالکریم
سروش مطرح می‌سازد (ص ۱۸۵)، و خواستار آن است که به طور مشخص ذکر شود که مارکس و
انگلسو کجا و در کدام صفحه و در چه ارتباطی نظری را مطرح ساخته اند، با این هدف
انجام نمی‌شود که به پولمیک با سروش بپردازد. هدف نشان دان اسلوب مارکسیستی-
توده‌ای در بررسی انتقادی است.

تضاد اصلی و تضاد روز

همان‌طور که رفیق نیک آیین برجسته می‌سازد
و در مقاله نقل شده است، تضاد اصلی آن تضاد است که با حل آن ما با پدیده‌ای با
مضمون و محتوای نو
روبرو خواهیم بود. کیفیت نوین. این تضاد، تضادی آشتی ناپذیر
است. حل آن، راه تغییرات بنیادین و ترقی خواهانه را می گشاید. از این رو سرشتی
انقلابی دارد.

تضاد اصلی در جامعه ی کنونی ایران – یعنی صحنه ی استثمار نئولیبرال اقتصاد سیاسیِ امپریالیستی- اسلامی -، تضاد
میان کار و سرمایه است.
حل این تضاد به معنای پایان یافتن نظام سرمایه داری و
برپایی نظام دیگری است که حزب توده ایران آن را مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب می‌نامد
و خواستار مبارزه برای تحقق آن است. حزب توده ایران حل تضاد اصلی را در ایران به
معنای آغاز جهت گیری سوسیالیستی ارزیابی می کند. از این رو مبارزه برای
حل تضاد اصلی را مبارزه سوسیالیستی حزب طبقه کارگر می نامد.
این مبارزه‌ای است
که از سه بخش نظری، اقتصادی و اجتماعی- فرهنگی تشکیل می شود.

تضاد روز که
می‌تواند متعدد باشد و باید میان آن‌ها عمده و غیرعمده را تشخیص داد و متناسب با
آن مبارزه ی طبقاتی را در  «نبرد در سنگر»
روزانه به پیش برد، همان‌طور که در مقاله ی رفیق سپیداری ذکر می شود، صحنه ی
نبرد دمکراتیک را در جامعه تشکیل می دهد.

در این صحنه نیز باید مضمون سه گانه ی پیش
گفته نبرد طبقاتی مورد توجه قرار داشته باشد. این ضرورت از این رو برقرار است، زیرا
آماج اصلی مبارزه دمکراتیک در نبرد طبقاتی، ایجاد اتحادهای اجتماعی در سطوح
متفاوت و با متحدان نزدیک و دور است.
ضرورت برپایی این اتحادها را باید
برای متحدان
در صحنه ی اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی قابل شناخت ساخت و ضرورت آن
را به طور نظری برایشان توضیح داد و تفهیم نمود.

مارکس این وظیفه را نشان دادن تئوریکِ
ضرورت فروپاشی نظام حاکم می داند که باید پیش از وقوع فروپاشی عینی از طریق
نشان دادن کل شرایط نظام حاکم عملی گردد. امری که به معنای نبرد مداوم روشنگرانه-
ترویجی در سه صحنه پیش گفته است که لنین آن را «سه جز مارکسیسم» می نامد.

مارکس می گوید: «با شناساندن کل روابط
حاکم، فعالیت تئوری، پیش از فروپاشی عملیِ [نظام حاکم]، به باور [نزد توده ها] بر
ضرورت ادامه شرایط حاکم پایان می دهد. از این رو منافع ویژه ی طبقات حاکم در این
نکته متمرکز می‌شود که برداشت ناشی از سردرگمیِ [تئوریک نزد توده ها]، از درهم و
بی ارتباط بودن سویه های متفاوتِ [پدیده- اجتماع] ابدی باشد.» (کلیات م ا ۳۲، ص
۵۵۳). (به نقل از مقاله ی دیالکتیک نبرد فرهنگی- طبقاتی در شرایط کنونی در ایران در همین صفحه).

تضاد عمده ی دمکراتیک روز در ایران در
شرایط کنونی،
تضاد میان توده های میلیونی و در مرکز آن
طبقه کارگر یدی و

فکری و دیگر لایه‌های میهن دوست است با
دیکتاتوری ولایی که شکل حاکمیت نظام سرمایه داری حاکم است. نظامی که با بندهای
متعدد در وابستگی به اقتصاد سیاسی امپریالیستی گرفتار است.

تضادهای روز دمکراتیکِ بسیاری میان لایه‌های
متعدد جامعه ی ایران با حاکمیت دیکتاتوری 
و با زیربنای اقتصادی آن وجود دارد که می تواند در شرایط مشخصی نقش
«تکانه»ی پراهمیتی را در نبرد طبقاتی در جامعه ایفا سازد و چه بسا به سرآغاز
تغییرات ریشه‌دار تبدیل گردد. پرداخت نشدن دستمزد زحمتکشان، اجبارهای مذهبی و
فرهنگی، از قبیل تحمیل روسر وغیره نمونه‌هایی از این تضادهای روز هستند. رفیق
سپیداری برخی از آن‌ها را برشمرده است که در ارتباط قرار دارد با عمل‌کرد روزانه
در صحنه‌های متفاوت زندگی زنان، خلق ها، مبارزات صنفی و وقایع از قبیل تظاهرات اول
ماه مه بزرگداشت خاطره مبارزان و شخصیت‌های فرهنگی وغیره.

بدل شدن چنین تضادهای روز، برای نمونه خود
سوزی زحمتکشی در تونس در سال ۲۰۱۲، به تکانه ی انقلاب و گذار ار دیکتاتوری، سرشت
تضاد اصلی به آن نمی بخشد. تونس یک کشور سرمایه داری باقی ماند.

تضاد میان خلق های ایران با امپریالیسم، همان‌طور که رفیق سپیداری برجسته می سازد، سومین تضاد عمده را در شرایط
کنونی در ایران تشکیل می دهد. این تضاد، مضمون نبرد رهایی بخش ملی خلق های
سرزمین تاریخی ایران را برای دستیابی به استقلالِ اقتصادی- سیاسی تشکیل می‌دهد که
قریب به دویست سال است که جریان دارد.

بورژوازی ایران در نبرد رهایی بخش ملی – با
وجود موفقیت‌های بسیار که مدیون فداکاری انقلابیون و میهن دوستان بسیاری بوده است
– به هدف برقراری پیگیر استقلال ملی ایران دست نیافته است. رهبری این نبرد تاریخی
را بورژوازی وابسته ی کنونی به اقتصاد جهانی امپریالیستی، با دنباله روی از برنامه
ی اقتصادی دیکته شده ی امپریالیسم در سالیان طولانی گذشته برباد داده است.
بورژوازی وابسته ی کنونی، رهبری ای را که از توده های میلیونی مردم میهن ما به
دنبال پیروزی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ دریافت کرده بود، باسیاست اقتصادی- اجتماعی و
فرهنگی خود در خدمت تثبیت مذهب ارتجاعی – «اسلام آمریکایی» -، خود برباد داده است.

طبقه ی کارگر ایران که پیش رو ترین و
انقلابی ترین طبقه کنونی در ایران است و تنها نیروی اجتماعی است که دارای برنامه
اقتصادی- اجتماعی به منظور برقراری پایه‌های استقلال ایران در مرحله ملی- دمکراتیک
انقلاب ایران است، وظیفه ی تاریخی به پیروزی رساندن نبرد رهایی بخش مردم میهن ما
را به عهده گرفته است. نبردی که در ارتباط تنگاتنگ است با نبرد علیه دیکتاتوری و
ارایه جایگزین برای اقتصاد سیاسی حاکم.

ارزیابی فوق در انطباق کامل است با مواضع
نظری در سه اثر، یعنی بیماری کودکی چپ روی، اثر لنین، درسنامه ی ماتریالیسم
دیالکتیک، نیک آیین و نوشته های فلسفی و اجتماعی طبری که رفیق سپیداری در دو مقاله
ی خود مطرح نموده است. چنانچه برداشت دیگری در این باره وجود داشته باشد، می‌توان
بحث را در این زمینه بر سر نکته ی مشخص ادامه داد و تعمیق بخشید.

آنچه که تاکنون طرح شده است را می‌توان
مواضع انقلابی حزب توده ایران ارزیابی نمود و صحت و درستی آن را به کمک نوشتارها و
اسناد حزب توده ایران نشان داد. در این سطور به منظور جلوگیری از طول سخن فعلاً از
طرح آن صرفنظر می شود. ولی می‌توان چکیده ی گفته شده را به عنوان مضمون «برنامه
حداقل کارگری حزب توده ایران»
نامید که زنده یاد جوانشیر آن را در اثر سیمای
مردمی حزب توده ایران
مطرح ساخته است.

در این اثر، وحدت
مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی امری قطعی و غیرقابل چشم‌پوشی برای شناخت هویت
طبقاتی حزب توده ایران به مثابه حزب طبقه کارگر ایران مطرح و به اثبات رسانده شده
است. جوانشیر وحدت مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی را برای پیش برد انقلابی نبرد
طبقاتی ضروری و جایگزین ناپذیر می داند.

وظیفه برای پرداختن به مبارزه ی دمکراتیک
در کلیه طیف متغیر آن، کوشش برای حل تضادهای روز در جامعه است؛ که بیان
مضمون «نبرد در سنگر» (گرامشی) را تشکیل می دهد. این نبرد باید در هر «سه جز
مارکسیسم» عملی گردد.نشخیص تضاد عمده و غیرعمده میان این تضادها در هر لحظه
ی تاریخی مبتنی است بر شرایط و وقایع روز در جامعه.

در شرایط مشخص کنونی در ایران تضاد میان
توده های مردم و دیکتاتوری ولایی عمده ترین تضاد روز را در صحنه ی نبرد دمکراتیک
تشکیل می دهد. بدون حل این تضاد، حل تضاد اصلی – تضاد کار و سرمایه – و همچنین
تضادهای روز دیگر ناممکن است.

با وجود برقراری این وضع خاص در ایران
کنونی، نمی توان سرشت و خصلت تضاد مردم با دیکتاتوری ولایی را سرشتی ارزیابی نمود
که دارای خصلت «تضاد اصلی» است. زیرا با حل آن، ولی بدون حل تضاد میان کار و
سرمایه،
کیفیت نوینی در جامعه ایجاد نمی شود. در بر همان پاشنه ی نظام
سرمایه  دارانه می‌گردد که اکنون نیز می
گردد. تغییر تنها در شکل حاکمیت ممکن می شود. بدون تردید این پیروزی دمکراتیک
بزرگی خواهد بود، مانند انقلاب بهمن ۵۷، اما تضاد اصلی در جامعه دست نخورده باقی
می ماند. سودان اکنون چنین دوری را می گذراند.

ولی و چنانچه در نبرد طبقاتی در جامعه،
توسط گردان آگاه آن شرایطِ تئوریک- فرهنگی و سازمانده ی گذار از نظام سرمایه داری
پیش از پیروزی بر دیکتاتوری آماده شده باشد، و ضرورت تاریخی گذار از نظام سرمایه
داری در جهان امروز از طریق مبارزه ی ترویجی- روشنگرانه ی سوسیالیستی برای توده ها
قابل شناخت شده باشد، با حل تضاد عمده ی روز – گذار از دیکتاتوری – امکان گذار از
نظام سرمایه داری گشوده خواهد شد. طبری آن را مرحله دوم انقلاب ارزیابی می‌کند که
در اسناد حزب توده ایران بازتاب یافته. تنها با چنین تدارک در مرحله ی کنونی است –
که ازجمله رفیق زرافشان آن را دورانی طولانی ارزیابی می‌کند – که امکان تکرار
سرنوشت انقلاب بهمن ۵۷ کم خواهد شد و تکراری محتوم نخواهد بود. تنها در شرایط
تدارک طولانی نبرد سوسیالیستی است که وحدت میان تضاد روز و اصلی در ایران کنونی به
ثمر و سرانجام ترقی خواهانه نایل می شود.

در غیر این صورت، نظام سرمایه داری پا برجا
می‌ماند و به این یا آن شکل، دیکتاتوری پوشیده و علنی، خشن و یا نرم و مذهبی یا
غیرمذهبی سرمایه دوباره بر ایران حاکم می شود. سرنوشت انقلاب بهمن تکرار می گردد.

بغرنجی درک وضع در این نکته خاص شرایط در
ایران نهفته است. آن را باید با دقت در ذهن به ثمر رسساند. این وضع خاص عبارت است
از آن که تضاد روز و تضاد اصلی به وحدت رسیده اند. حل تضاد اصلی، بدون
حل تضاد روز ممکن نیست.
باوجود این تضاد روز ولی دارای خصلت تضاد اصلی
نیست.

ضرورت حل دو تضاد در روند انقلاب پیش رو
تردید ناپذیر است و تنها با حل دو تضاد نتایج تاریخی پیگیر و بنیادین که حزب توده
ایران خواستار آن است در ایران پا قرص خواهد کرد و مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب توده
ایران به سرانجام موفق خود نایل خواهد شد.

چنین ارزیابی برای آینده ولی به این معنا
نیست که پیروزی برای حل دو تضاد در آینده ی نزدیک حتمی و محتوم است. معلوم نیست که
در شرایط کنونی، مانند در سودان، به شکلی از اشکال گذار از دیکتاتوری ولایی ممکن
نگردد، بدون آنکه شرایط برای حل تضاد اصلی به وجود آید. چنین وضعی حتی دارای
احتمالی بیش تر است از آن که در کوتاه مدت شرایط حل دو تضاد ایجاد شود، یعنی شرایط
برقراری هژمونی طبقه کارگر ایران پا قرص کند. چنین ارزیابی ولی حزب توده ایران،
توده‌ای ها و همه ی گروه‌های چپ را از ادامه ی پیگیر برای مبارزه ی سوسیالیستی
آزاد نمی سازد. تعطیل مبارزه سوسیالیستی را توجیه نمی کند.

نباید تعریف افتراقی و دقیق وحدت تضاد روز
عمده و تضاد اصلی را در شرایط مشخص در ایران، خدشه دار ساخت. نباید با اعلام کردن
تضاد عمده ی روز به عنوان تضاد اصلی، به نتیجه‌گیری برای  تعطیل حتی موقت مبارزه ی سوسیالیستی نایل شد.

با توجه به این مقدمه که انتظار نقد به آن
توسط رفقای دارای ارزیابی متفاوت و همچنین هم خوان انتظاری به جاست، دو تز طرح شده
در دو مقاله ی رفیق گرامی سپیداری همینجا مطرح و در بخش دوم نوشتار مورد بررسی
قرار داده می شود. ازجمله نشان داده خواهد شد که ارزیابی بالا با اثرهای برشمرده
شده در دو مقاله در انطباق کامل است.

تز اول-

در سطر پایانی مقاله یِ تضاد اصلی- تضاد
فرعی،
این تز طرح شده است: «.. در مرحله ی ملی- دمکراتیکی که قرار داریم، تضاد
میان مردم و حاکمیت نظام دیکتاتوری ولایی تنها تضادی ست که از ویژگی‌های تضاد اصلی
برخوردار است و نه هیچ تضاد دیگر»!

نگارنده با وجود کوشش بسیار و مطالعه ی
مجدد مبحث دربارهء تضاد و اشکال آن در جلد دوم نوشته‌های فلسفی و اجتماعی
(ص۱۰۸ تا ۱۱۸)، قادر به شناخت استدلالی برای اثبات این تزدر مقاله  نشدم. امیدوارم که رفیق گرامی سپیداری در این
زمینه کمک باشد.

(در ضمن، در مقاله ی خود رفیق سپیداری
عنوان درست مقاله احسان طبری را ذکر نمی‌کند که عبارت است از درباره ی تضاد و
اشکال آن
(ص ۱۰۸ تا ۱۱۸). صفحه ی نکته های نقل شده از کتاب هیچ جا بیان نمی
شود. گفته می‌شود که «در بحث مربوط به دیالکتیک در مجموعه نوشته‌های فلسفی- اجتماعی‌اش
.. استاد احسان طبری» چنین و چنان می گوید.

جز این مطلب، در جلد اول همین اثر ازجمله
با عنوان شمه ای درباره منطق دیالکتیک (ص ۱۹)  بحث‌هایی درباره ی دیالکتیک وجود دارد.)

تز دوم-

در مقاله ی نه اپورتونیسم راست و نه
اپورتونیسم چپ،
تز ناگفته ای ظاهراً با این هدف مطرح شده است که بی توجهی
کنونی در مبارزه ی مشخص حزب توده ایران نسبت به وظیفه مبارزه سوسیالیستی توجیه
شود.

مزاح گونه و گویا از قول افراد بی سیمایی
گفته می شود: «.. اگر راستی می‌خواهید به توچال بروید، پس چرا به طرف شهر می‌روید
..»؟! به نظر می‌رسد که باید  «مثل های
گسسته جانشین درک عمیق مسئله» گردد که لنین مورد انتقاد قرار می‌دهد و طبری آن را
در ص ۱۱۵-۱۱۶ جلد دوم کتاب خود مطرح می سازد.

این تز مبهم و فاقد تعریف جدی و علمی
جایگزین انتقادی است که بیان دقیق آن، پرسش درباره ی علت تعطیل مبارزه ی
سوسیالیستی در فعالیت روزانه حزب توده ایران است!

تا آنجا که می‌توان از کل مضمون مقاله درک
نمود، بیان «مثل های گسسته» دو هدف توجیهی را به عهده دارد. این نکته را باید
اینجا خاطرنشان نمود و دیرتر به اثبات رساند.

دو هدف عبارتند از: ۱- با پیروزی جبهه ضد
دیکتاتوری، به هدف نهایی – سوسیالیسم – دست خواهیم یافت. هدفی که امروز از این رو
دست نیافتی است و لذا مطرح نیست، زیرا تناسب قوا و سطح آگاهی طبقاتی برای آن آماده
نیست؛  و ۲- دستیابی به برپایی جبهه ضد
دیکتاتوری – که به معنای به ثمر رسیدن مبارزه ی دمکراتیک در برنامه حداقل کارگری
حزب توده ایران است -، و همان «یافتن مخرج مشترک حداقل» با متحدان برای گذار از
دیکتاتوری است، به عنوان تنها وظیفه ی روز تعریف می شود!

 در
کل متن نمی‌توان مدعی شد که درستی این تزها به اثبات رسانده شده است!

ولی این تزها به مساله ی اصلی بحث میان
توده‌ای ها پاسخ نمی‌دهد که آیا حتی آن هنگام که این دو تز درست و واقع‌بینانه
نیز می بودند، باید مبارزه ی سوسیالیستی حزب توده ایران را اکنون تعطیل نمود؟ آیا
میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران در شرایط کنونی تناسب قوا و سطح
آگاهی توده ها وحدت برقرار نیست؟ آیا مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران
دو مرحله خطی و یکی بعد از دیگری را در روند نبرد طبقاتی تشکیل می دهد و یا باید
مبارزه روشنگرانه- ترویجی و تبلیغی حزب طبقه کارگر به طور مداوم و امروز هم، هر دو
مبارزه را دنبال کرده و به پیش ببرد؟

همینجا شایسته ی ذکر است که تزهای طرح شده
با مصوبات ششمین کنگره ی حزب توده ایران در تضاد هستند. به این نکته نیز پرداخته
خواهد شد.