«سوخت و ساز» میان انسان و طبیعت
مارکس و انگلس و محیط زیست

مقاله ی شماره ۶ / ۱۳۹۸
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ – ۵ مه ۲۰۱۹

فاجعه ی سیل در  ایران در آغاز سال جاری به نبرد برای گذار از
نظام سرمایه داری مبرمیتی خاص از این رو نیز داده است، زیرا شرایط حاکم بر اقتصاد
سیاسی سرمایه داری در ایران به خطری کشنده ازجمله برای محیط زیست در کشور نیز بدل
شده است. ایجاد سد و زیرساختارها در مسیر آب و همچنین سد در مسیر آب به تالاب هایی
که مورد بهره برداری نفت و گاز قرار گرفته اند، نشان این امر است که برای برنامه‌های
دولتی و سازمان های اقتصادی نظامی حاکم تنها دستیابی به سود سریع هدف است. حاکمان
نظام سرمایه داری وابسته در ایران با پیروی از «منطق سرمایه» (مارکس) نه تنها
منافع مردم و ملی ایران را به تاراج گاه سرمایه مالی امپریالیستی و داخلی بدل
ساخته اند، بلکه همچنین خطر نابودی محیط زیست را در ایران به خطری انکارناپذیر بدل
نموده اند.

حزب توده ایران همانند نیروهای دیگری که
خواستار حمایت عملی از محیط زیست در ایران و حفظ آن برای نسل های آینده هستند، از
موضعی ویژه به «طبیعت» می نگرد. «طبیعت» برای حزب طبقه کارگر ایران، مانند نیروی
کار کارگر، منبع «همه ثروت» است که در جریان روند زندگی اجتماعی انسان ایجاد می
شود.
منبع دوگانه ثروت اجتماعی را مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی و هم در
کاپیتال و در دیگر آثار خود برجسته می سازند. با غارت استثمارگرانه نظام سرمایه
داری هر دو منبع ثروت،  نیروی کار انسان
و طبیعت با خطر نابودی روبروست.

زنده یاد احسان طبری ٬٬طبیعت٬٬ را «مهم ترین مقوله ی وجودی» ارزیابی می‌کند که باید مورد توجه قرار گیرد. او در توضیح «پی برُد ٬٬ماهیت٬٬ جامعه»، «طبیعت را مهم‌ترین مقوله ی وجودی» می نامد (درباره ی انسان و جامعه انسانی، ص ۱۵- تاریخ نگارش ۱۳۶۱-۶۲).

این ارزیابیِ احسان طبری، بازتولید مضمون
نقد برنامه گتا است که توسط بانیان سوسیالیسم علمی مطرح شده است. در این نقد، موضع
فلسفی آن‌ دو نسبت به رابطه میان انسان و طبیعت تبلور می‌یابد و استواری نظری آن
ها را صد و پنجاه سال پیش در دفاع از طبیعت به نمایش می گذارد.

در رساله ای با عنوان مارکس، انگلس و
مقوله  اکولوژی، فیزیک دان مارکسیست هلموت
زئلینگر، عضو انستیتوی تحقیقات اقتصادی اکولوژیک- اجتماعی در مونیخ با ارایه ی
مواضع بانیان سوسیالیسم علمی در اوراق مارکسیستی آلمانی (۲/۲۰۱۹)، به توصیف رابطه
ی میان انسان و طبیعت از دیدگاه مارکس و انگلس می‌پردازد. او نشان می‌دهد که
بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش با چنان شفافیتی بر حفظ محیط زیست پای
فشرده اند که هر گونه انتقاد به مواضع مارکسیسم را به بیهوده گویی بدل می سازد.
هنوز مدعیانی وجود دارند که مارکس را متهم می‌سازند که گویا به حفظ محیط زیست بی
توجهی نشان داده است و تنها مساله تولید را مورد توجه قرار داده است.

زئلینگر ضمن نقد به برخورد کشورهای
«سوسیالیسم واقعاً موجود» به مقوله ی حفظ محیط زیست در دهه های گذشته که زیر فشار
نبرد طبقاتی میان دو سیستم و ضرورت جبران عقب افتادگی تاریخی این کشورها در شرایط
جنگ سرد تحمیلی تحقق یافته است، با نقل اسنادی، کوشش های انجام شده در این کشورها
را در سال‌های هفتاد سده گذشته ی تاریخ اروپایی نشان می‌دهد که در جهت حفظ محیط
زیست عملی شده است. او می نویسد: «رشد صنعتی در این سال‌ها نکته ی عمده را تشکیل
می‌داد که اغلب بدون توجه به حفظ محیط زیست عملی می شد. ولی بحث‌های شدید داخلی
نیز در سال‌های هفتاد برای حفظ محیط زیست با طرح پیشنهادهای هوشمندانه در اتحاد
شوروی، آلمان دمکراتیک و دیگر کشورهای اتحادیه ی اقتصادی وجود داشت». برای نمونه
از سندی نقل می‌شود که در آن پیشنهادهای بسیاری برای حفظ محیط زیست مطرح می‌گردد و
گفته می‌شود که «برای هر کس روشن است که این گام ها با مخارج هنگفتی همراه است ..
بدون تردید در زمانی دیرتر بخش سرمایه‌گذاری های کلان برای حفظ محیط زیست در سطح
مخارج نظامی در سطح کنونی ضروری خواهد بود ..» (بستوشو- لادا ۱۹۸۴ اتحاد شوروی).

رابطه ی طبیعت و انسان

اشاره شد که درباره ی
برداشتِ فلسفی بانیان سوسیالیسم علمی از رابطه میان طبیعت و جامعه انسانی در آثار
بسیاری نشانه‌هایی قاطع و شفاف وجود دارد. نکته ی مرکزی را در این برداشتِ فلسفی
این اندیشه تشکیل می‌دهد که نیروی کار انسان که یک نیروی «طبیعی» است، همانند
«طبیعت» در کلیت آن، «دو منبع ثروت» را تشکیل می دهد. زئلینگر در توضیح
برداشت مارکس- انگلس به نقد آن‌ها از برنامه گتا اشاره دارد که پس از تصویب آن در
کنگره زیر نفوذ سوسیال دمکرات ها در اختیار آن دو قرار گرفته است و می نویسد:
«تنظیم گران سوسیال دمکرات طرح برنامه سال ۱۸۷۵، منبع ثروت را تنها کار انسان
نامیده، ولی طبیعت را فراموش کرده بودند. کارل مارکس اما در ارزیابی نقادانه خود
از طرح  برنامه ی کنگره که پس از برگزاری
کنگره دریافت کرد، بر این نکته پای می فشرد که یک دومین منبع برای ثروت وجود دارد
که همانا طبیعت است که به هیچ وجه نباید ذکر آن را فراموش نمود.»

مارکس می نویسد:

«کار تنها منبع همه ی ثروت
نیست، که به نوبه خود، تظاهر نیروی طبیعی است .. طبیعت نیز به همان شدت منبع ایجاد
ارزش‌های مصرفی است (که از آن‌ها ثروت‌های عینی تشکیل می شود).» (کلیات م ا ۱۹، ص
۱۵).

موضع بنیادین کارل مارکس درباره ی دو ستون
و یا «دو سرچشمه ی همه ی ثروت» که در کاپیتال نیز تکرار می شود، جایگاه فلسفی
برداشت از رابطه ی طبیعت و انسان را نزد بانیان سوسیالیسم علمی روشن و برجسته می
سازد.

مارکس در کاپیتال می نویسد:

«تولید سرمایه داری به ایجاد
تکنیک و اشکال بهم آمیخته ی فراورده ها در روند تولید از این طریق می‌پردازد که
همزمان سرچشمه های ثروت را نابود می سازد: زمین و کارگر را». (کلیات ۲۳، ص ۵۲۹)

بدین ترتیب می‌توان با سرافرازی و غرور
برجسته ساخت که بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش مساله ی رابطه ی میان
انسان و طبیعت را
در اصول آن به درستی شناخته و بیان کرده اند.

اندیشمندان دیگری نیز در همین زمینه مواضعی
را در گذشته اتخاذ کرده‌اند که مواضع مارکسیستی را تشکیل می دهد. برای نمونه ارنست
بلوخ، آن طور که  زئلینگر همانجا نشان می
دهد، در سال ۱۹۵۹ در اثر خود با عنوان ٬٬پرنسیب امید٬٬ رابطه ی میان انسان و طبیعت
را از دیدگاه مارکسیستی مطرح می‌سازد و خواستار رابطه ی دیگری از در سرمایه داری
در جامعه سوسیالیستی می شود. او همانجا مورد انتقاد قرار می‌دهد که در نظام کنونی
سرمایه داری برداشتی به مثابه ی یک «اتحاد تکنیکی» برقرار است که در آن، «برداشت
ساده انگارانه یک غارتگر برقرار است که گویا به رام کردن یک حیوان مشغول است».

بحث درباره ی مرزهای رشد بحثی هایی در همین
جهت است که در سال‌های ۷۰ در اتحاد شوروی طرح شدند. برای نمونه دنیس مدودیو همزمان
با طرح بحث‌ درباره ی مرزهای رشد، به طرح «مساله های انسانی» می‌پردازد که برای
همه ی «کشورها و نظام ها یکسان است».

در ادامه این بحث هاست که در آلمان
دمکراتیک نیز بحث‌های مشابه مطرح می شوند. اقتصاددان آلمانی هاری نیک در کتاب اخیر
خود با عنوان ٬٬شرایط اقتصادی در آلمان دمکراتیک٬٬ و در بحث برای ضرورت تنظیم
برنامه اقتصاد ملی متمرکز، پرسش «چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم» را مطرح می‌سازد که
در آن نیز رابطه میان انسان و طبیعت موضوع بررسی را تشکیل می دهد.

در رساله خود  زئلینگر به ارایه اندیشه دفاع از محیط زیست نزد
مارکس و انگلس می‌پردازد و با برجسته کردن طرح اصول رابطه میان انسان و طبیعت نزد
آنان در صد و پنجاه سال پیش، جایگاه فلسفی دفاع از محیط زیست را در اندیشه
مارکسیستی نشان می دهد. در سطور زیر این اسناد به ترتیب طرح آن‌ها توسط  زئلینگر با تلخیص و اضافاتی بازتاب می یابد.

۱- در نوشته‌های پاریس ۱۸۴۴
مارکس رابطه میان انسان و طبیعت را چنین برمی شمرد:

«طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن
انسان نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است. انسان با استفاده از طبیعت می
زید، به این معناست: طبیعت تن اوست که با آن باید در داد و ستد مداوم باقی بماند
تا نمیرد. این که زندگی بدنی و روحی انسان در ارتباط و پیوند با طبیعت است، دارای
هیچ معنای دیگری نیست، جز آن که طبیعت با خودش در پیوند درونی قرار دارد، زیرا
انسان بخشی از طبیعت است.» (ک م ا ۴۰، س ۵۱۶).

مضمون «طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن انسان
نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است» را احسان طبری در پچپچه پاییز با بیان
«از خاک سیاه، گیاه خِرَد رویید» ترسیم می‌کند (بخش۹)

۲- مارکس همانجا مساله
«بیگانگی» میان انسان و کار و طبیعت و جامعه را مطرح کرده و می پروراند.

او ریشه ی بیگانگی را نزد انسان در جامعه،
ناشی از «نابودی درک وحدت رابطه انسان و طبیعت» ارزیابی می‌کند. مارکس در برابر
این جدایی ناشی از بغرنج شدن روابط در جامعه سرمایه داری و به منظور گذار از آن،
«اندیشه آزادی بخش درک  مجدد وحدت رابطه ی
انسان و طبیعت» را قرار می دهد:

«کمونیسم به معنای نفی مثبت
مالکیت شخصی است که ریشه ی ایجاد شدن بیگانگی از خود نزد انسان است. از این رو
کمونیسم برای انسان به معنای به ثمر رسیدن روند آدمیت نزد انسان است در خدمت انسان
اجتماعی. از این رو [کمونیسم] بازگشت تام و تمام و آگاهانه ی انسان به کلیه ثروتی
است که انسان در روند آدمیت خود در جامعه ی انسانی برای انسان ایجاد کرده است. این
کمونیسم را باید به معنای کامل ناتورالیسم [طبیعت گرایی]، یعنی بازگشت به
هومانیسم- انساندوستی- طبیعت دوستی [درک کرد]. چنین است حل واقعی تضاد میان طبیعت و
انسان …» (ک م ا ۴۰، ص ۵۳۶).

زنده یاد احسان طبری برخی سویه های اندیشه
داهیانه مارکس را درباره ی بازگشت دوباره ی انسان به مادر همه ی ثروتی که در طول
تاریخ برای خوشبختی خود ایجاد نموده، یعنی بازگشت به شناخت رابطه ی انسان و طبیعت،
در قالب استه تیک هم نوایی واژه‌ها در پچپچه ی پاییز ترسیم می کند.

طبری که به ثمر رسیدن روند آدمیت را نزد
انسان عروج از «پلکان آدمیگری» (۸) ارزیابی می کند و آن را روند گذار از «بوزینگی
تا آدمیگری» (۶) می نامد، بازگشت مورد نظر مارکس را به انسان و طبیعت دوستی در
جامعه کمونیستی، با استه تیکِ حصرتی هومانیتسی برای «راه افتادگان»، در قالب واژه‌های
هم آهنگی می‌ریزد و با آن، مانند پیکرتراشی آزموده، «نثر موزون شاعرانه» خود را می
تراشد: «آه که خواهان رهایشم با شراع های سپید در این شامگاه سیاه ..» (۲) که همان
«شهر آرزو در پس پیچ» است (۷) .. «تا از ذغال به نور بدل شوم. به کیهان، مادر سترگ
خویش درود گویم که اینک من باز آمده ام.» (۸)

(کیهان یا طبیعت، مجموعه همه
اشیاء و پدیده های موجود در هستی- فرهنگ سخن)

برای طبری جامعه ی کمونیستی که «فرا زمانی
بی سرانجام» مورد نظر مارکس است که به معنای «بازگشت تام و تمام و آگاهانه انسان
به کلیه ثروتی است» که در روند طولانی آدمیگری برپا داشته است، «مرغزار کبود»ی (۹)
است که برای دسترسی به آن «.. چه جُبّه های چرکین را باید بَر کَند تا مرمر انسانی
نمودار شود» (۶) .. «شهر آرزو» که  به آن
«.. راه افتادگان ..» باری دیگر با «لبخند پیروزی تو.. فرا خواهند رسید ..» (۹)،
سرود بر زبان «.. بازمی گردم با پادشاهان تگرگ و ستارگان بانگ زن. بازمی گردم با
عصارهء فرازگیر سُنبله ها. .. بازمی گردم تا در همهء ریشه‌ها هم آهنگی گرم آسمان‌ها
را بنوازیم: در روزی معصوم. در روزی خردمند، ..» (۲) «.. فرا زمانی بی انجام ..»
(۱۰).

۳- برداشت فلسفی مارکسیسم از
رابطه ی انسان و طبیعت
بر این امر حکم می‌کند که انسان
نباید علیه منافع خود، تن به «نابودی پایه و اساس» هستی خود بدهد. برای نشان دادن
این برداشتِ وحدت «طبیعت- انسان دوستی» در اندیشه ی بانیان سوسیالیسم علمی می‌توان
نمونه‌های بسیاری در نظرات ابراز شده یافت. برای نمونه فردریش انگلس در ٬٬دیالکتیک
طبیعت٬٬ برخوردی شدیداً انتقادی به برداشت مذهب مسیحی دارد که خواستار «حاکمیت»
انسان بر طبیعت است:

«.. با هر گامی توجه ما به این
نکته جلب می‌گردد که ما بهیچ وجه حاکم بر طبیعت نیستیم، آن طور که سردار جنگی بر
خلق زیر سلطه خود حاکم است، انگار فردی که خارج از طبیعت و در بالای آن قرار دارد
– بلکه ما با گوشت و خون و مغز خود به آن تعلق داریم و جزوی از آن هستیم، و این که
همه ی سلطه ی ما بر او [طبیعت] تنها در این خلاصه می‌شود که برخلاف دیگر موجودات،
قوانین آن را بشناسیم و بتوانیم آن‌ها را به درستی به کار گیریم.» (ک م ا ۲۰، س
۴۵۳)

۴- مشابه همین برداشت را مارکس
در کاپیتال (جلد سوم) علیه این پنداشت مطرح می‌سازد که گویا انسان می‌تواند
«مالک زمین و یا بخش‌هایی از آن» باشد.

مارکس در این اندیشه این نکته را که امروز
به برداشت عمومی و شناخته شده بدل شده است می پروراند که «انسان باید زمین را
بهبود یافته برای نسل های بعدی باقی بگذارد»:

«از موضع یک فرماسیون اقتصادی
پیشرفته‌تر، مالکیت شخصی فرد انسان بر زمین آن‌چنان بی معنی تظاهر می‌کند که
مالکیت یک فرد بر فرد دیگر [امروز] تهی از هر مضمون است. حتی کلیه یک ملت، و حتی
همه ی جوامع همزمان، مالکین زمین نیستند. آن‌ها تنها صاحبان بهره از آن هستند، و
موظفند آن را مانند پدران خوب خانواده boni partres
familias بهبود یافته به نسل بعدی بسپارند.» (ک م ا
۲۵، ص ۷۸۴، ۴۶، بخش قیمت زمین)

۵- نبرد برای سوسیالیسم امروز
نبردی است در دفاع از نیروی کار، دفاع از محیط زیست و برقراری تساوی حقوق میان زن
و مرد و خلق ها در جهان.

این سویه های نبرد ضد سرمایه داری در همه ی
کشورها در کلیت خود برقرار و مضمون نبرد دمکراتیک و رهای بخش و ملی مردم کشورهای
زیر ستم نظام سرمایه داری را تشکیل می دهد.

گرچه «پدران مارکسیسم»، آن طور که  هلموت زئلینگر در بخش بعدی بحث در رساله خود
مارکس و انگلس را می نامد، «ابعاد جهانی مساله اکولوژیک امروز را نمی شناختند، با
وجود این رابطه ی فاجعه آمیز میان تولید و گرایش به نابودی طبیعت در نظام سرمایه
داری» را در ابعاد عمده آن نشان می دهند. مارکس و انگلس نشان می‌دهند که تولید
سرمایه داری همراه است با نابودی دو «منبع ثروت، یعنی نیروی کار انسان و طبیعت».
بر این پایه است که آن دو «در جوار نبرد علیه استثمار نیروی کار انسان، همچنین
نبرد علیه استثمار و غارت و نابودی طبیعت را در چارچوب سرمایه داری» به مضمون نبرد
طبقاتی بدل و کوشش برای حفظ هر دو منبع را به سطح وظیفه ی نبرد دمکراتیک و
سوسیالیستی انسان ارتقا داده اند:

«برای پیروزی های انسان بر
طبیعت بر خود نبالیم. برای هر پیروزی، طبیعت انتقام خود را از ما می گیرد. هر
پیروزی نخست دارای پیامدهایی است که ما از آن خشنود هستیم، ولی در گام دوم و سوم
پیامدهای دیگری ببار خواهند آمد که پیروزی نخست را نفی می کند. مردمی که در
مزوپتامین، یونان، آسیای صغیر و جاهای دیگر جنگل ها را نابود ساختند تا زمین حاصل‌خیز
به دست آورند، در خواب هم نمی‌دیدند که آن ها با نابودی جنگل ها، زمینه اصلی برای
خشکی و بی حاصلی آن سرزمین ها را از این طریق پایه می ریزند که امکان و ظروف حفظ
رطوبت را از بین می برند.»

در ادامه همانجا چنین اضافه می شود:

«در شیوه ی تولید امروزی در
وحله نخست به موفقیت‌های قابل دسترسی و برجسته ساختن آن‌ها در رابطه با طبیعت و هم
در برابر جامعه می بالیم؛ آنوقت متعجب هستیم که پیامدهای دورتر و تاثیرهای بعدی آن‌ها
بکلی چیزی دیگر و اغلب در تقابل با موفقیت‌های نخست هستند.»

انگلس برای نشان دادن نمونه ی ذکر می
کند:

«اسپانیایی ها در کوبا که جنگل
ها را در کوه‌ها سوزاندند و با خاکستر آن کود لازم را برای رشد یک نسل از بوته های
پربار گیاه قهوه به دست آوردند – با چه حاصلی روبرو شدند جز آنکه باران های موسمی
منطقه ی حارّه خاک بدون حائل را شست و برد و تنها صخره های خشک را باقی گذاشت؟» (ک
م ا ۲۰، ص ۴۵۲ و ۴۵۵، دیالکتیک طبیعت ..)

۶- مارکس بزودی با پرداختن
عملی به مساله وحدت رابطه ی انسان و طبیعت، از برداشت فلسفی فراتر می رود.

در ایدئولوژی آلمانی (۴۶-۱۸۴۵) مارکس رابطه
میان انسان و طبیعت را با مفهوم واژه ی فیزیولوژیکی «سوخت و ساز» بیان می‌کند و
ناهماهنگی در آن را ناشی از تضاد روزافزون در نظام سرمایه داری می داند:

«با وزن روزافزون جمعیت شهری
که در مراکز بزرگ متمرکز می شود، شیوه تولید سرمایه داری از یک سو قدرت تاریخی
تغییرات اجتماعی را بالا می برد، از سوی دیگر اما سوخت و ساز میان انسان و طبیعت
را نابود می سازد. به سخنی دیگر،  بازگشت
مداوم مواد مصرفی را از زمین که توسط انسان به صورت خوراکی و پوشیدنی مورد استفاده
قرار می‌گیرد به زمین  [قطع می کند]، یعنی
بازتولید مداوم شرایط طبیعی زمین را برای بازآفرینی مجدد نابود می سازد. با چنین
وضعی این شیوه ی تولیدی سلامتی فیزیکی کارگرشهری را نابود می‌سازد و همچنین زندگی
روحی زحمتکش روستایی را. اما این شیوه همزمان با نابودی شرایط سوخت و ساز [متعادل
میان انسان و طبیعت] که تنها در درون طبیعت برقرار است، به نابودی سیستماتیک  شرایطی می‌پردازد که قانون تنظیم تولید اجتماعی
را تشکیل می‌دهد که در خدمت ایجاد شکل مناسب است برای رشد جامعه.» (ک م ا ۲۳، ص
۵۲۸، ماشین و صنعت بزرگ)

۷- مساله ذباله و آلودگی محیط
زیست نیز در کاپیتال مورد توجه قرار می‌گیرد و مطرح می شود:

«با شیوه ی تولید سرمایه داری
ضایعات و مدفوعات تولید و مصرف نیز توسعه می یابد. منظور از اولی مواد زائد در
صنعت و تولید کشاورزی است، با مفهوم دوم مدفوعاتی مورد نظر است که در جریان سوخت و
ساز طبیعی انسان ایجاد می شود، بخشی با این شکل، که پس از مصرف وسایل مصرفی، از آن
باقی می ماند. […] در به کارگرفتن مواد در اقتصاد سرمایه داری حیف میل شدید مواد
برقرار است؛ برای نمونه می‌دانیم که در لندن با کود چهارونیم میلیون انسان هیچ راه
حل بهتری در نظر گرفته نشده است، جز با مخارج سنگین آن را برای آلوده کردن تیمز به
کارگیرند.» (ک م ا ۲۵، ص ۱۱۰، اقتصاد مصرف سرمایه ثابت)

بازتاب نظریات پیش گفته نشان می‌دهد که
مارکس و انگلس بهیچ وجه مدافعان یک تولید بی رویه نبوده، بلکه دارای درکی عمیق از
رابطه انسان و طبیعت در ارتباط با شیوه تولید سرمایه داری هستند. اندیشه اکولوژیک
مارکس که از اواسط سال‌های ۶۰ قرن نوزدهم به طور روزافزون با زمینه ی علمی
پرورانده می شود، موضوع بررسی های اخیر نزد تعدادی از مارکسیست ها است. برای نمونه
کوهی زائیتو در اثر خود ٬٬طبیعت در مقابله با سرمایه٬٬ (۲۰۱۵) به بررسی آثار
انتشار نیافته مارکس در ارتباط با رابطه انسان و طبیعت می‌پردازد که تا سال ۱۸۸۳،
سال مرگ مارکس نگاشته شده اند.

به نظر زائیتو مارکسیسم سنتی غربی در ابتدا
برای دورانی طولانی تنها مساله اشکال اجتماعی رابطه انسان و نظام سرمایه داری را
مورد توجه قرار داده است، بدون آنکه مساله ٬٬ماده٬٬ stoff را در انتقاد اقتصاد سیاسی توسط مارکس مورد توجه قرار دهد. چنانچه
ماده در سیستم آثار مارکس به عنوان بخش مرکزی مورد توجه قرار بگیرد، راه اندیشه
برای درک موضع اکئولوژیکی مارکس گشوده می شود.

آن بخش از آثار مارکس که توسط زائیتو مورد
بررسی قرار گرفته است، تنها بخش کوچکی را در آثار انتشار نیافته مارکس در این
زمینه تشکیل می دهد. در سال‌های ۱۸۷۰ مارکس می‌کوشد تئوری خود را درباره سوخت و
ساز تعمیق بخشد. کتاب‌ها و آثاری متفاوتی که مارکس در این زمینه در این سال‌ها
مطالعه نموده است، بازتاب این مطالعات است در آثار انتشار نیافته مارکس که در انتظار
بررسی مارکسیست ها است تا به وظیفه توسعه و رشد مارکسیسم بپردازند.

مارکس نشان می‌دهد که سرمایه و منطق
بازتولید و انباشت آن، تداوم سوخت و ساز متعادل را میان انسان و طبیعت از این طریق
نابود می‌سازد که منطق وجود خود را از طریق استثمار حداکثر نیروی کار به مورد اجرا
می گذارد. از این رو از دید او در شرایط تداوم نظام سرمایه داری، ایجاد شدن بحران
های اکولوژیکی در سطوح مختلف امری محتوم است.

از آنجا که منطق استثمار نیروی کار به
منظور پاسخگویی به نیاز انسان در جامعه سرمایه داری قرار ندارد، «حرکت سرمایه […]
بی انتهاست» (ک م ا ۲، ۱۷۰).

مارکس در کاپیتال با وسعت نشان می‌دهد که
بی توجهی بدون هر مرزی به  مساله ٬٬ماده٬٬ stoff در روند تولید که به
منظور  سودورزی سرمایه انجام می شود، چگونه
همراه است با نابودی زندگی انسانی و محیط زیست. بی توجهی به مساله ماده، به
سوبژکت و عنصر فعال و تعیین کننده در روند تولید سرمایه داری بدل می‌شود با هدف
تولید ارزش اضافه.
این «سوبژکت با شعور حیوانی  بی بند و بارش مانند گرگ خونخوار گرسنه در
جستجوی ابدی برای کار [مجرد] بیش تر است» (ک م ا ۲، ۲۶۸).

همان‌طور که دیده می شود، مارکس در
پروراندن و توضیح روند تولید سرمایه داری، نسبت به طبیعت (ماده) بی توجه نیست،
بلکه آن را به طور مداوم در کنار کار مجرد انسانی به عنوان منبع تولید ثروت نشان
می‌دهد و برداشت فلسفی و عملی خود را از جایگاه طبیعت مستدل می سازد.

بر پایه ی چنین برداشتی است که مارکس تنها
به این انتقاد بسنده نمی‌کند که انسان طبیعت را نابود می سازد، بلکه فراتر از آن
نشان می‌دهد که این نابودی به طور عینی از طریق نابودی روند متعادل سوخت و ساز
میان انسان و طبیعت عملی می‌گردد که پیامد شیوه ی تولید سرمایه داری است. شیوه ی
تولیدی تنها در خدمت سود و نه در خدمت پاسخ به نیاز انسان.

۸- بازسازی وحدت رابطه میان
انسان و طبیعت در جامعه ی سوسیالیستی

با توجه به این وجه ضد انسانی و ضد محیط
زیست در تولید سرمایه داری است که مارکس برای جامعه ی سوسیالیستی آینده خواستار
بازسازی وحدت رابطه میان انسان و طبیعت می گردد.
او این خواست را از طریق
محدود ساختن و نفی قدرت سوبژکت بیگانه  در
تولید سرمایه داری دنبال می کند که به عنصر تعیین کننده در رابطه میا ن انسان و
طبیعت بدل شده است.

مطالعه ی رساله ٬٬به کار گرفتن شیمی در
تولید کشاورزی و فیزیولژی٬٬ اثر یوستوس فن لیبیگز و ٬٬Elements of Agricultural Chemstry and Geologie ٬٬ اثر
جیمز ف. و جونسون (لندن ۱۸۵۶) توسط مارکس ، از سال ۱۸۶۷ برای پروراندن عملی اندیشه
ی اکولوژیک نزد مارکس  نقش ایفا کرده اند.

۹- مارکس گرایش به «امپریالیسم
اکولوژیک» را در نظام سرمایه داری دریافته و نشان می دهد.

برای نمونه کوشش او برای شناختن پیامدهای
مصرف کود گوانو در آمریکای جنوبی توسط انگلستان نشان این امر است. دستیابی این
کشور به این کود، به جنگ گوانو میان این کشور و اسپانیا انجامید. مارکس در این
چارچوب به گرایش جهانی شدن سوخت و ساز میان انسان و طبیعت توجه داشته و کوشش
کشورهای امپریالیستی را برای وارد نمودن ماده ی خام و تولیدات کشاورزی از کشورهای
زیر نفوذ خود نشان سرشت امپریالیستی بی توجهی به حفظ محیط زیست توسط نظام سرمایه
داری ارزیابی می کند. برای او راه حلی برای 
بر طرف ساختن این تضاد در نظام سرمایه داری وجود ندارد.

بر این پایه است که مارکس برای وارد نمودن
اطلاعات علمی جدید درباره ی محیط زیست در نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری کوشید و
تاثیر آن را به مثابه ی ریشه نابودی سوخت و ساز میان انسان و طبیعت مستدل نمود.
ازجمله در نامه‌ای به انگلس بتاریخ ۲۵ مارس ۱۸۶۸ و با اشاره به تحقیقات فراس،
گرایش رشد اندیشه ی ناآگاهانه ی سوسیالیستی را نزد او برجسته می‌سازد و آن را:
«نمونه ی دیگری از گرایش غیرآگاهانه به سوسیالیسم» می نامد. (ک م ا ۳۲، س ۵۳).

بر این پایه است که زائیتو تردید ندارد که
اندیشه مارکس در این سال‌های دیرتر زندگی‌اش «نابودی سوخت و ساز در رابطه میان
انسان و طبیعت را یک تضاد عمده در نظام سرمایه داری»
ارزیابی می‌کند. و از این
روست که  زائیتو خواستار آن است که
مارکسیست ها با «نشان دادن سیستماتیک انتقاد اکولوژیک مارکس، آن را به عنوان یک
بخش جدایی ناپذیر در سیستم اندیشه» مارکس به ترویج نظر مارکس بپردازند.

باید اندیشه اکولوژیک را به مثابه بخش ثابت
در ارزیابی مارکس در انتقاد اقتصاد سیاسی سرمایه داری دریافت و نشان داد. بر این
پایه است که «تئوری اکولوژیکی مارکس را آن طور که زائیتو نیز برجسته می سازد، باید
بخش جدای ناپذیر در «انتقاد اقتصاد سیاسی» ارزیابی نمود و آن را برای طرح شرایط
ضروری در جامعه سوسیالیستی وارد نمود که هدف آن بازسازی رابطه میان انسان و طبیعت
است «با سوخت و سازی متعادل».

نکته ی قابل توجه در سیاست جمهوری خلق چین،
کوشش برای یافتن راهکارهای مشخص برای ایجاد «سوخت و ساز متعادل» با طبیعت است در
روند رشد اقتصادی- اجتماعی این کشور. این کشور توانسته است با وجود شرایط نامساعد
ناشی از عقب‌ماندگی رشد صنعتی، با تکیه به پیش رفته ترین تکنولوژی در جهت ایجاد
زیربنای شیوه تولید کمونیستی گام هایی بردارد. برای نمونه چین به پیشرفته‌ترین و
پیش رو ترین کشور در تولید انرژی بدون ضایعات برای محیط زیست در جهان بدل شده است.

۱۰- شرایط عقلایی برای برپایی
جامعه آینده

شرایط عقلایی حکم می‌کند که جامعه ی آینده
در سطح جهان می‌تواند تنها جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی، دمکراتیک و حافظ محیط
زیست باشد.

فاکت و واقعیت‌های غیرقابل انکار مانند
پایان پذیری منابع (کلوب رم ۱۹۷۲)، آلودگی هوا (هوای دودآلود لندن، سوراخ ازون،
غیرقابل استفاده شدن زمین به علت ترشی آن، مرگ جنگل ها و ..)، آلودگی گلوبال هوا
به دنبال آزمایش های اتمی روی زمین در سال‌های ۵۰ قرن پیش، فضولات اتمی مراکز اتمی
غیرنظامی و انواع دیگر واقعیت‌ها به مارکسیست ها می‌آموزد که باید مساله ی حفظ
محیط زیست را از منظر رابطه انسان و طبیعت که بانیان سوسیالیسم علمی مطرح ساخته
اند، به موضوع بحث روز بدل ساخت.

از سال ۱۹۹۰ که گزارش سازمان ملل درباره ی وضع
آلودگی هوا انتشار یافت (IPCC)، دیگر
برای مارکسیست ها مساله دفاع از سلامت محیط زیست به مساله عمده ی مبارزه علیه نظام
سرمایه داری بدل شده است. پیش شرط ممانعت از نابودی غیرقابل بازگشت محیط زیست،
تفهیم منافع همه ی بشری برای حفظ آن به توده هاست. ما با یک مساله همه بشری سرو
کار داریم که برای حل آن نیاز به یک هم راهی و هم آهنگی جهانی و همبستگی جهانی
انسان وجود دارد.

باید نشان داد که چنین هم آهنگی در
شرایط حاکمیت نظام سرمایه داری ناممکن است.
از این رو ضروری و پراهمیت است که
دیدگاه مارکسیستی برای حفظ محیط زیست که نشان دادن رابطه شکننده میان انسان و
طبیعت است، تفهیم شود. بر این پایه است که باید مارکسیست ها مساله دفاع از محیط
زیست را به مثابه ی مساله نبرد طبقاتی- اجتماعی مطرح سازند.

همان‌طور که مارکس- انگلس نشان داده اند،
دورنمای جامعه بشری در ارتباط تنگاتنگ با مساله سوخت و ساز میان انسان و طبیعت
قرار دارد:

«آزادی در این زمینه [یعنی در
بخش ضرورت‌های طبیعی] می‌تواند تنها در این نکته خلاصه شود که انسان اجتماعی شده،
تولید کنندگان همیار، سوخت و ساز با طبیعت را به طور عقلایی تنظیم کنند، تحت کنترل
عمومی و دسته‌جمعی خود قرار دهند، به جای آنکه تحت سلطه ی آن به مثابه یک قدرت کور
قرار داشته باشد؛ سوخت و ساز را با مصرف کمترین نیرو و منطبق با طبیعت انسانی خود
و در حرمت و بزرگداشت کامل و تحت شرایط متناسب عملی سازند.» (ک م ا ۲۵، س ۸۲۸)

این سخنان مارکس- انگلس ازجمله نکته مبارزه
برای تقلیل ساعات کار روزانه و طول کاری عمر انسان را به مساله ی روز مبارزه
طبقاتی در جامعه سرمایه داری بدل ساخته است. نکته‌ای که در ایران با نامساعدترین
شرایط روبروست و باید آن را در طول زمان به مساله ی روز مبارزه ی طبقاتی علیه نظام
سرمایه داری وابسته بدل نمود.

چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم؟

این پرسش که هاری نیک، اقتصاددان آلمان
دمکراتیک مطرح ساخته است، هسته ی مرکزی را برای کوشش به منظور ارایه ی جایگزینی
مردمی و دمکراتیک و ملی برای ایران توسط نیروهای ضد دیکتاتوری و خواستار برپایی
سوسیالیسم در ایران تشکیل می‌دهد که باید آن را در برابر اقتصاد سیاسی
امپریالیستی- اسلامی قرار دهند. خواست مبارزان برای پایان داده به ‌خصوصی سازی
زندگی اجتماعی که هسته ی مرکزی اقتصادی سیاسی وابسته به اقتصاد امپریالیستی را در
ایران اسلامی تشکیل می دهد که نابودی محیط زیست را به مساله ای مبرم در میهن ما
بدل ساخته است. فاجعه‌ای که ابعاد همه جانبه ی آن را از جمله از تاثیر صدمات ناشی
از سیل های آغاز سال نیز می‌توان دریافت.

اعتراضات کارگری از دی ۱۳۹۶ تا کنون نشان
می دهد که در ایران به دنبال نابودی دستاوردهای قانونی طبقه کارگر، نه تنها فقر
زحمتکشان مساله ی عمده ی روز است، بلکه همچنین روند طولانی‌تر شدن زمان کار و
نابودی قوانین در ارتباط با آن، ابزار اصلی را در اختیار سرمایه داران وابسته به
اقتصاد امپریالیستی قرار داده است که همراه است با نابودی محیط زیست.

وقایع آغاز سال به دنبال سیل های خانمان
برانداز در بخش‌های بزرگی از ایران نشان نابودی «سوخت و ساز متعادل» میان زندگی
اجتماعی ناشی از سلطه ی سرمایه مالی داخلی و خارجی بر منافع زحمتکشان و منافع ملی
مردم میهن ما است. باید با

گذار انقلابی از نظام سرمایه داری به این
وضع ناهنجار پایان داد.




برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران

سخن روز شماره: ۱۱ ( ۸ اردیبهشت ۱۳۹۸)

رفیق عزیز احسان
پیش از همه چیز لازم می‌دانم از پیگیری شما در روشنگری درباره ی نکته‌های مورد بحث تشکر کنم. گفت و شنفتی که شما با صرف وقت و پذیرش هزینه شخصی دنبال می کنید، سویه ی پراهمیتی را از دیالکتیک مبارزه ی توده‌ای ها در شرایط ایران و خارج از کشور قابل شناخت می سازد. دیالکتیکی که این امکان را می گشاید که رفقایی که آمادگی برای شرکت در بحث دارند، در آرامش منطقی و با سرشتی رفیقانه، ناروشنی ها را شفاف سازند. زنده باد شما.

در بحث که در آن می‌تواند انتقاد «بی رحمانه» (رفیق مهربان) نیز مطرح شود، جستجوی «گناه» دنبال نمی شود. با ارزیابی شرایط، علل علّی این یا آن کمبود و انحراف جستجو می شود، برای رفع آن در مبارزه ی آینده. بدین ترتیب، من در جستجوی «گناه» حزب نیستم. من اذعان دارم که جانبدار برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران هستم که زنده یاد جوانشیر آن را در سیمای مردمی حزب توده ایران توصیف می‌کند و درستی آن را به ثبوت می رساند.
طبق این برنامه حداقل کارگری که پایبندی به آن هویت حزب طبقه کارگر ایران را قابل شناخت می سازد، مبارزه ی «دمکراتیک و سوسیالیستی» از وحدت در همه شرایط برخور است. نمی‌توان گفت که چون تناسب قوا گذار به سوسیالیسم را در شرایط کنونی برای ایران ناممکن ساخته است، پس نیازی به مبارزه ی سوسیالیستی نداریم و باید تمام نیرو را برای مبارزه ی دمکراتیک-اتحادی مصرف سازیم. 
واقعیت زندگی و نبرد طبقاتی می‌آموزد که می‌تواند مبارزه برای سوسیالیسم امروز هم ضروری باشد و است، زیرا همان‌طور که شما نیز مورد تأیید قرار داده اید، خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی در جریان مبارزات کارگران و دیگر زحمتکشان در ایران شبانه به شعار سراسری و عمومی تبدیل شده است که با تغییر تناسب قوا در جامعه همراه است. این شعار نشان رویدن خواست سوسیالیستی از درون خواست دمکراتیک- مطالباتی است که به طور پیگیر توسط طبقه کارگر ایران مطرح شده است.

رفیق عزیز احسان، مبارزه ی «فرهنگی» چیست؟ دارای چه مضمونی است؟ چگونه می‌توان به آن عمل کرد؟
رفیق عزیز محمد امیدوار در مقاله ی ٬٬بحثی پیرامون زمینه‌های تاریخی اختلاف و مشکلات نیروهای اپوزیسیون بر سر ائتلاف وسیع٬٬ در قریب به سی سال پیش در مجله دنیا شماره ۱، سال ۱۳۷۱ مساله ی «فرهنگی» را مطرح می سازد. او در افشاگری و روشنگری درباره ی علل«سرنوشت اسف بار مملکت و میلیون‌ها انسانی که ناچارند در شرایط ترور و اختناق زندگی کنند»به مساله «ضعف فرهنگی» میان نیروها اشاره دارد که «هر کس، دیگری را مقصر می‌داند ..». او به درستی موضع ضد توده‌ای و ضد کمونیستی نیروها را علت ناتوانی برای «استقرار دمکراسی در میهن استبداد زده ما ..» ارزیابی می‌کند و اضافه می کند: «به گمان نگارنده، این پدیده بیش از هرچیز نشانگر ضعف فرهنگی، بی باوری به دمکراسی و آزاد اندیشی ..» است.

رفیق عزیز، حق با شماست، «گناه حزب نیست که سازمان ها و احزاب چپ به این جبهه [ضد دیکتاتوری] تاکنون نپیوسته» اند. صرفنظر از آنکه مساله ی جستجوی گناه و تقصیر مطرح نیست، این پرسش به جاست که برای تغییر شرایط برشمرده شده در قریب به سی سال پیش توسط سخنگوی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر چه می بایستی انجام دهد؟ آیا می‌توانسته است از تجربه گذشته ی حزب در دوران ملی کردن صنایع نفت و یا مبارزه با چپ روی چریک های فدایی خلق برای مبارزه «فرهنگی» کنونی بهره مند شود؟ آیا بهر مند شده است؟ آیا رفیق عزیز امیدوار می‌تواند مقاله‌ای در این زمینه را عنوان سازد؟
اگر به کتاب تاریخ مختصر ایران نوشته ی رفیق رسول مهربان مراجعه کنیم و یا به مقاله هایی که از «صدای بی بند مردم ایران»، یعنی رادیو پیک ایران انتشار یافت مراجعه کنیم، خواهیم دید که همه جا در کوشش حزب توده ایران، این نکته خود می نماید که توصیف و توضیح درباره ی برنامه حداق کارگری حزب توده ایران، ستاره ی راهنما در مبارزه ی فرهنگی حزب طبقه کارگر ایران بوده است. ما همه جا از مبارزه دمکراتیک پیگیر و دورنمای سوسیالیستی آن صحبت کرده ایم. با تجربه شخصی خود در آن سال‌ها و سال‌های مبارزه با چپگرایی خوب می‌دانم که مبارزه ی توده‌ای ها دارای این دو وجه بوده و هنوز هم هست.
اگر اکنون تنها از سوسیالیسم تنها در نشست های بیرونی و با احزاب کمونیستی دیگر سخن می رود، هنگامی که نماینده حزب سخن می راند، ولی در مقاله های نامه مردم در این سال‌ها خبری از تبلیغ برای سوسیالیسم وجود ندارد، درست علت علّی آن کمبودی است که رفیق عزیز محمد امیدوار قریب به سی سال پیش مطرح ساخت و در اخیراً هم در پرسش و پاسخ خود آن را علت پا نگرفتن جبهه ضد دیکتاتوری نامید! جبهه ضد دیکتاتوری، همان‌طور که در شرایط سودان و الجزیره نیز دیده می شود، اگر به طور مضمونی تدارک نشده باشد، به طور غیرمترقبه و خودجوش و لذا متزلزل و در خطر سرکوب مداوم، در شرایط استثنایی ای ایجاد می‌شود که مبارزه ی روز توده ها آن را ایجاد می کند. در چنین شرایطی سازماندهی مبارزه اگر ناممکن نباشد، بسیار سخت خواهد بود. در چنین شرایطی تنها ارتباطات پیش ایجاد شده برنده است. از این رو نیز ارتجاع می‌تواند حاکم گردد. مخالفان انقلاب اکتبر، مخالفان تدارم و سازماندهی آن از پیش اند که پیروزی آن را برای بلشویک ها تأمین نمود! این را فراموش نکنیم.
خب رفیق عزیز احسان، یک بار از رفیق عزیز محمد امیدوار بپرسید که کدام تدارک مشخص را حزب در همه ی این سی سالی که او سخنگوی حزب توده ایران است، برای پیروزی نبرد انقلابی دیده است و انجام داده است؟ در کدام مقاله مبارزه «فرهنگی» حزب توده ایران تبلور یافته است که در آن دورنمای ضروری برای تدارک پیروزی نبرد انقلابی توضیح داده شده است؟ کدام توضیح«فرهنگی» و نبرد در سنگر انجام شده است که در آن دورنمای سوسیالیستی به عنوان تنها دورنمای ممکن برای خروج از بحران حاکم بر نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی توضیح داده شده است؟
پرسش شما از این رفیق ضروری است، پرسش من همیشه بی جواب مانده است و حتی جواب سلام من را هم نمی دهد. بپرسید که به نظر این رفیق مضمون مبارزه «فرهنگی» با «ضعف فرهنگی» حاکم یعنی چه؟ آیا مبارزه با آن معنایی دیگر دارد، جز توضیح و استدلال برای سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران؟

البته که جبهه ضد دیکتاتوری نمی‌تواند تنها از «سازمان ها و احزاب چپ مارکسیستی یا سوسیالیستی بنا» گردد. آیا کسی چنین خواستی را مطرح نموده است؟ آیا در “توده‌ای ها” شما چنین خواستی را در مقاله‌ای خوانده اید؟ خیر! آنچه که خوانده‌اید این خواست است که باید جبهه ضد دیکتاتوری را در کف خیابان و از چپ برپا داشت که شما در همین نوشتار نیز آن را مورد تأیید قرار می دهید. این خواست به این معناست که باید لزوم پایان دادن به اقتصاد سیاسی ضد مردمی و ضد ملی امپریالیستی- اسلامی را به موضع روشنگری و افشاگریِ حزب طبقه کارگر بدل نمود. امری که بدون ارایه پیشنهاد جایگزین، بحث «لقی» از کار در می آید. نمی‌توان گفت این را نمی‌خواهیم و نفی می کنیم، بدون آنکه گفته شود چه چیز را می خواهیم. این دو سو لازم و ملزوم یکدیگراند. در غیراین صورت سخن ما انتزاعی توخالی از کار در می‌آید و توده ها آن را درک نمی‌کنند و از آن دفاع نمی کنند.
اما اندیشه‌ای که می پندارد که توازن قوا برای ارایه جایگزین ملی- دمکراتیک برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی وجود ندارد، با علاقه در پشت این ادعا پنهان می‌شود که این جبهه نمی‌تواند تنها از «سازمان ها و احزاب چپ مارکسیستی یا سوسیالیستی بنا کرد چرا که این باور خود می تواند نشانگر از دمکراتیک نبودن چنین جبهه باشد.»
این همان «تکثرخواهی» رفیق عزیز محمد امیدوار در مقاله ی پیش گفته در مجله ی دنیا است که به کمک آن خواستار اتحاد «ازجمله با سلطنت طلب‌ها [می شود] .. تا آنجا که فاشیسم و نژادپرستی را تبلیغ نکنند». او می نویسد: «ما معتقدیم که قبول اصل پلورالیسم، دمکراسی و منشور جهانی حقوق بشر حکم می‌کند تا همه نیروها تا آنجایی که فاشیسم و نژادپرسیتی را تبلیغ نکنند، آزاد باشند تا نظرات خود را تبلیغ کنند و در فردای آزادی میهن، این نظرات را برای تصمیم نهایی به مردم ارائه دهند. ..».

رفیق عزیز احسان، در برنامه اقتصادی پیشنهاد شده در برنامه کنونی حزب به درستی خواست «رشد تولید داخلی» و ایجاد «تولید ثروت افزون» مطرح شده است. این بیان، بیان شکل تقویت تولید داخلی است که من با آن موافقم. اما درباره ی مضمون «تولید ثروت افزون» موضع مبهم است. در آنجا با صراحت از اصل اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک دفاع نمی شود، در حالی که مرحله انقلاب ایران، توسط حزب توده ایران مرحله ی ملی- دمکراتیک تعریف شده است. 
این ابهام عامداً ایجاد شده است. زیرا این پنداشت حاکم است که گذار به سوسیالیسم در شرایط کنونی تناسب قوا در ایران، واقع‌بینانه نیست. 
این ابهام اما باد را از بادبان کوشش برای تغییر تناسب قوا در ایران توسط حزب طبقه کارگر ایران خارج کرده است. دیگر برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران نیست که پرچم فعالیت روشنگرانه-ترویجی و تبلیغی حزب را تشکیل می دهد که در آن مبارزه ی دمکراتیک آنقدر پیگیر است که به مبارزه ی سوسیالیستی فرا می‌روید که در برابر چشم ما در ایران عملی شده است و شما نیز آن را مورد تأیید قرار داده اید. دمکراسی به «پلورالیسم» تنزل داده شده این تا «همه» در آن جای داشته باشند!
توضیح برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران، اندیشه نظری- تئوریکی که این روز ها در «پراتیک انقلابی» (مارکس، تز اول فویرباخ) طبقه کارگر ایران بار دیگر مورد تأیید قرار گرفته است، مضمون مبارزه ی «فرهنگی» است که رفیق عزیز محمد امیدوار سی سال است از کمبود آن در ایران و در میان اپوزیسیون می نالد، ولی خود اهرم پایبندی به آن را از کف داده است، زیرا مبارزه برای برپایی سوسیالیسم را به عنوان اهرم برای تغییر تناسب قوا به کار نمی گیرد؟ آیا می گیرد؟ بپرسید در کدام مقاله در این سی سال چنین اصلی برای توده ها توضیح داده شده است؟

رفیق احسان عزیز، بدون طرح برنامه جایگزین برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، نمی‌توان وحدت منافع ارتجاع جهانی و داخلی را برای توده ها قابل شناخت ساخت. تزلزلات اخیر درباره ی شناخت دشمن اصلی که وحدت منافع این دو جریان ارتجاعی است حتی نزد جریان هایی مانند ۱۰ مهر، راه توده و عدالت، بار دیگر ضرورت صراحت و شفافیت مبارزه ی فرهنگی-طبقاتی حزب توده ایران را برجسته می سازد. جبهه ضد دیکتاتوری، آن طور که زنده یاد رفیق منوچهر بهزادی آن را در سال ۱۳۵۳ توضیح می دهد، جبهه ای ضد امپریالیستی- مردمی-دمکراتیک است. در آن سلطنت طلبان و دیگر مهره‌های امپریالیستی همانقدر جای ندارند که آن‌هایی جا ندارند و نخواهند داشت که دارای منافع مشترک با امپریالیسم هستند.
بدون چنین صراحتی، یعنی بدون صراحت وحدت برنامه دمکراتیک و سوسیالیستی در سیاست حزب توده ایران، برپایی جبهه ضد دیکتاتوری از چپ ممکن نخواهد شد و امکان برقراری هژمونی طبقه کارگر و همه لایه‌های میهن دوست در جبهه متحد خلق آینده تأمین نخواهد شد. 
لطفن از رفیق عزیز محمد امیدوار بپرسید، کدام استدلال علیه چنین ارزیابی وجود دارد؟

***

ابراز نظرهای ردوبدل شده با رفیق احسان در زیر آورده می شود

احسان

9 ساعت ago

رفیق فرهاد عزیز،

۱) گناه حزب نیست که سازمان ها و احزاب چپ به این جبهه تاکنون نپیوسته
اند.

۲) سیاست حزب توده ایران بنا بر اساسنامه، برنامه و ارگان مرکزی اش
کاملا طبقاتی است و تا امروز از آن نه تزلزلی نشان داده و نه عقب نشسته است. این
سخن شما گزنده و تلخ است و اگر کسی شما را دقیقا نشناسد می تواند مدعی شود شما دارید
به حزب توهین می کنید.

۳) جبهه متحد ضددیکتاتوری را تنها نمی توان تنها سازمان ها و احزاب چپ
مارکسیستی یا سوسیالیستی بنا کرد، چرا که این باور خود می تواند نشانگر از دمکراتیک
نبودن چنین جبهه باشد. در این جبهه هر سازمان و حزبی مترقی باورمند به و خواهان
سرنگونی مسالمت آمیز رژیم جمهوری اسلامی بدون دخالت کشورهای خارجی است می تواند به
این جبهه بپیوندد که جز این راهی عقلانی و سریع تر برای کسب این هدف اولیه وجود
ندارد.

۴) حزب در ترویج و روشنگری حببه واحد ضددیکتاتوری هم صریح است و هم مصر
است که حکومت ملی-دمکراتیک ائتلافی آینده باید سیاست اقتصادی مردمی ای را پیشه
کند، که خواست تمام زحمتکشان یدی و فکری است. (رجوع کنید به بخش اقتصاد مردم و
توسعه اجتماعی “برنامه”).

۵) اگر واقعا بتوان بند بند برنامه حزب را متصل به هم خواند و تحلیل کرد
– نه جدا جدا -، به آسانی می توان درک کرد که نوک یکی از تیزترین پیکان های برنامه
و مرام حزب دقیقا اقتصاد مردمی و ملی-دمکراتیک مورد نظر شما و تمام زحمتکشان یدی و
فکری ایران – یعنی پایان دادن به “خصوصی سازی زندگی اجتماعی” است.”عمومی و سراسری”
کردن”پایان دادن خصوصی سازی زندگی اجتماعی” اولا در شعار کلیدی حزب”صلح، آزادی،
استقلال، عدالت اجتماعی، و طرد رژیم دیکتاتوری فقهی” موجود است، که سالها پیش طرح
شده است؛ دوم این که نیاز به این کار نیست چرا که مردم خود آن را در چند اخیر به
شعار عمومی و سراسری بدل کرده اند. چیزی که امروز نیاز است همان جبهه واحد ضددیکتاتوری
است که بتواند این اعتراضات را مانند یک ستاد مشترک پیش ببرد همان طور که “تشکل
مشاغل حرفه ای سودان” به نمایندگی از تمام سازمان و احزاب مترقی سودانی از جمله
حزب کمونیست این کشور این وظیفه را از آغاز انقلاب سودان تا امروز به گردن داشته
است و تا امروز درست و مردمی رفتار کرده است، که واقعا قابل تحسین و درس آموز است
برای تمامی نیروهای سیاسی مترقی ایران.

۶) بر خلاف نظر شما که معتقدید “برنامه حزب بر ثباتی پای می فشارد که
هنگامه آن با مبارزات طبقه کارگر سپری شده است”، سخت بر این باورم که برنامه حزب
دقیقا منطبق با خواست ها و مطالبات امروز تمامی زحمتکشان یدی و فکری ایران است،
چرا که نشانگر هوشمندی حزب است که دقیقا بر چند نکته مهم انگشت گذاشته است که تنها
امروز بلکه فردا و آینده دور و نزدیک طبقه کارگر و تمامی طبقات اجتماعی دیگر باید
به یاد داشته باشند که ۱) امپریالیسم به رهبری آمریکا و حکومت ارتجاعی منطقه مانند عربستان و
حکومت نژادپرست اسرائیل دشمن آنها هستند و هرگز خواهان استقرار حتی همان دمکراسی
غربی هم در ایران نبوده و نیستند. ۲) تنها سیاست اقتصادی که می تواند منافع اکثریت جامعه ایران را تامین
کند از طریق استقرار حکومتی ملی-دمکراتیکی است که سیاست اقتصادی اش مردمی و به نفع
اکثریت باشد، و ۳) راه نجات آنها از این مثلث شوم دشمنان خارجی و منطقه و برپایی حکومت
ملی دمکراتیک برای تامین عدالت های چندگانه فرهنگی، اجتماعی. سیاسی و اقتصادی و زیست-محیطی
از راه تشکیل جبهه ای قدرتمند از تمامی نیروهای سیاسی مترقی ایرانی است. و هر سه
امر بالا دقیقا در برنامه حزب توده ایران به خوبی و با استدلال های قوی آمده و
اثبات شده است. پس هنوز برنامه حزب نو و قوی است و نیازی به بازنویسی یا جایگزینی
با هر چیزی که شما فکر می کنید نیست.

وظیفه امروز همه توده ای ها، رفیق فرهاد، دو چیز
است: ۱) تشویق سازمان و احزاب مترقی به تشکیل جبهه ضددیکتاتوری و دینی ایران
است، و این تنها راه به زیر کشیدن رژیم مستبد و دینی ایران است و این را انقلاب
جاری سودان اثبات کرده است (رجوع شود به مقاله دیروز نامه مردم در مردم سودان). ۲) تبلیغ وذترویج
بند بند برنامه حزب توده ایران در میان مردم حاضر در خیابان ها و محیط های کار و
تلاش بی وقفه برای سازماندهی آنها برای برپایی اعتراضات سراسری مردمی، راه مسالمت
آمیزی که تا امروز سودانی نشان داده اند که بهترین راهکار برای سرنگونی جمهوری
اسلامی است.

دست شما و همه توده ای را صمیمانه می فشارم،

احسان

***

رفیق احسان عزیز

باید تفاوت قایل شد، میان سیاست مستقل حزب توده
ایران که مضمون آن در شرایط کنونی، کوشش است برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری از چپ.

و این پرسش که آیا اکنون «سازمان یا حزب چپ دیگری»
وجود دارد «که علاقمند باشد به این جبهه پیشنهادی حزب توده ایران بپیوندد»!

نکته نخست، یعنی طرح سیاست مستقل طبقاتی حزب
طبقه کارگر ایران، هویت طبقاتی حزب توده ایران را برجسته می سازد. در این زمینه
کوچک‌ترین تزلزل و عقب نشینی مجاز نیست. ناروشنی در این زمینه، سیاست حزب را برای
توده های زحمتکش مبهم ساخته و برّایی آن را زایل می سازد.

نکته دوم، یعنی نشان دادن ضرورت برپایی جبهه ضد
دیکتاتوری از چپ در استدلالِ بحث های ترویجی و تبلیغی حزب توده ایران، اهرم جلب
سازمان ها و نیروهای چپ است برای شناخت و دریافت صحت درستی سیاستِ انقلابی حزب
توده ایران.

حق با شماست، این نیروها به علل «فرهنگی»- ایدئولوژیک،
یعنی گرفتار بودن در مواضع توده‌ای ستیزانه و ضد کمونیستی در زیر فشار تبلیغات
طبقات حاکم، هنوز آمادگی برای مبارزه مشترک با حزب طبقه کارگر ایران نشان نمی
دهند. صراحت در مبارزه ی روشنگرانه- ترویجی برای مضمون جبهه متحد خلق، یعنی برای
برنامه اقتصاد ملی متکی به اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب، مبارزه‌ای
است «فرهنگی». «نبرد در سنگر» (گرامشی) است.

حق با شماست در این زمینه سیاست حزب توده ایران
موفق ترین سیاست میان جریان های چپ در ایران است. علیه اقتصاد سیاسی نئولیبرال
امپریالیستی- اسلامی نوشتن و گفتن ضروری است. طشت بی آبرویی این سیاست ضد مردمی و
ضد ملی را همه ی چپ ها در ایران بر سر بام های خود می زنند. نوک پیکان نیزه این
نبرد ولی ارایه ی راهکار مشخص جایگزین برای آن است که باید برجسته نمود. مبارزات
طبقه کارگر و زحمتکشان یدی و فکری و همه لایه‌های دیگر در ایران در سال‌های اخیر
نوک این پیکان را با شعار پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی مطرح کرده است.
باید این خواست را به شعار عمومی و سراسری بدل نمود و از این طریق به سردرگمی نیروهای
چپی پایان داد که زیر فشار بار «فرهنگی» هنوز برای فعالیت مشترک با حزب توده ایران
آمادگی نشان نمی دهند.

تنها با ارایه برنامه جایگزین و مستدل ساختن
درستی آن برای شرایط مشخص حاکم بر ایران است که مخالفت با اقتصاد سیاسی نئولیبرال
امپریالیستی- اسلامی از مرز مخالفتی پوزیتویستی و در تأیید شرایط نظام سرمایه داری
وابسته به اقتصاد امپریالیستی می‌گذرد و به پیشنهاد انقلابی برای تغییرات بنیادین
بدل می‌گردد که مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران است.

با چنین نوک پیکان نبرد طبقاتی است که دو نکته ی
پیش گفته در سیاست حزب به وحدت می رسند. نکته ی آشکار شدن هویت سیاست مستقل طبقاتی
حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، و مضمون مبارزه ی روشنگرانه- ترویجی و تبلیغی
برای جلب نیروهای چپ دیگر به جبهه ضد دیکتاتوری از چپ!

رفیق عزیز احسان، همان‌طور که قابل شناخت است،
مواضع میان ما تقریباً در انطباق است. برنامه ی حزب بر ثباتی پای می فشارد که
هنگامه آن با مبارزات طبقه کارگر سپری شده است. هنگامه حرکت اندیشه و راهکار فرارسیده
است. آن طور که زنده یاد طبری می گوید، هنگامه «گشودن دروازه شهرهای ناگشوده»
فرارسیده است!

***

احسان

11 ساعت ago

۱) بله این جبهه واحد ضددیکتاتوری می تواند از سوی چپ تشکیل شود، ولی
پرسش این است که آیا هیچ سازمان یا حزب چپ دیگری هست که علاقمند باشد به این جبهه
پیشنهادی حزب توده ایران بپیوندد. اگر آری، نام این گروه ها دقیقا چیست؟ اگر نه،
چرا؟

پرسش دوم این است که آیا به فرض این جبهه واحد
ضددیکتاتوری از چپ شکل بگیرد، الف) به طور ملموس از چه وزنه ای در سطح جامعه
برخوردار است؛ ب) آیا مخالفین نظام را تنها چپ های مارکسیست تشکیل می دهند و از بین
آنها نیروهای مترقی دیگری هیچ وجود ندارد؟ پاسخ پرسش آخر به نظرم منفی است و آنها
هم باید به این جبهه بپیوندند.

معضل همان طور که پیشتر گفتم، این است که ۱) عدم شکل نگرفتن
این جبهه فرهنگی است، یعنی سازمان ها و احزاب مترقی ایران، بر خلاف دشمنانشان اهل
همکاری و فعالیت های جمعی نیستند؛ ۲) این سازمان ها و احزاب سیاسی ایران، اشتباهات تاریخی و تاکتیکی همدیگر
را به پای خیانت همدیگر به مردم می دانند و به یکدیگر به همین دلیل اعتماد ندارند؛
۳) بر خلاف هدف حزب توده ایران، اهداف آنها بیشتر به سمت آزادی های فردی
و رفع مشکلات روبنایی است و غیره.

در پایان نوشته تان گفته اید که “حزب توده ایران
باید آخرین گام خود را بردارد و پرچم آینده برنامه اقتصاد ملی بر پایه اقتصاد سیاسی
مرحله ملی-دمکراتیک انقلاب، به جبهه واحد ضددیکتاتوری مضمونی ترقی خواهانه و چپ
دهد تا هم راه آینده را روشن و هم عدالت اجتماعی را از انتزاعی و توخالی بودن نجات
دهد”.

در نقد جمله بلند بالای شما باید گفت: ۱) برنامه حزب توده
ایران دقیقا همین حرف شما را تدوین و انتشار داده است. ولی اگر هنگام خوانش و تحلیل
برنامه چند دهه صفحه ای برنامه حزب فقط مثلا یک دو صفحه مربوط به ” اقتصاد مردمی”
توجه کنیم، نمی توانیم درک درستی از اهداف اقتصادی حزب توده ایران داشته باشیم.
اگر به بخش دوم یا سوم برنامه برگردیم، می بینیم که چندین صفحه آن مربوط به اقتصاد
سیاسی – نئولیبرالی است که حزب به شدت مخالف آشکارش را اعلام کرده است. با خواندن
این بخش است که می توانیم متوجه شویم که منظور حزب از “اقتصاد مردمی” در مرحله ملی-دمکراتیک
انقلاب ایران چیزی جز اتخاذ سیاست اقتصادی مورد نظر شما نیست. و نمی دانم چرا
مدام، با این که برنامه حزب و مقالات عدیده چاپ شده در “نامه مردم” در نکوهش
اقتصاد سیاسی نئولیبرالی و تاکید بر اقتصاد مردمی به طور آشکار بیان شده است، باید
این امر را همچون چوب الفی بر سر حزب کوبید. ۲) دقیقا به خاطر ضدیت آشکار حزب و برنامه
و نشریات آن با اقتصاد سرمایه داری نئولیبرال و تاکید مکرر آن بر اقتصاد مردمی است
که سازمان یا حزبی دیکر حاضر نیست به این جبهه پیوندد. ۳) موضع حزب در باره آینده و سیاست اقتصادی
حکومت بعد کاملا روشن است و سال های سال است که راه نجات ایران را نه تنها به تمام
توده ای ها و مردم بلکه به تمامی سازمان ها و احزاب سیاسی ایران گوشزد و تاکید
مصرانه کرده است.

حزب توده ایران پرچمدار همان آرمان بلند، مردمی
و بشردوستانه ای است که شما به دنبال آن هستید، و بسیار خرسندم که هم حزب و هم شخص
شما ا رفیق عاصمی از این آرمان خود دست نکشیده اید و همه ما باید به این آرمان
افتخار کنیم و برای استقرار آن سخت بکوشیم.

دست تان را می فشارم




آموزش از نبرد انقلابی در سودان برای ایران

سخن روز شماره: ۱۰ ( ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸)

مرور کوتاه وقایع در سودان و الجزیره نشانی است برای وضعی که
تکرار آن در ایران نیز ممکن است. دیکتاتوری طبقات حاکم در نظام طبقاتی، محکوم به
زوال است. زیرا شکل خشن و یا پوشیده ی اِعمال سلطه ی حاکمان برای حفظ منافع خود در
تضاد قرار دارد با منافع توده های زحمتکش و محروم در جامعه. دوران رضامندی، به
دوران طغیان و یورش به مواضع حاکمان فرامی روید و خواستار تغییر شرایط حاکم است.

روند گذار از شرایط ارتجاعی و کهن به شرایط ترقی خواهانه و
نو در جامعه، روندی محتوم است. تاریخ جوامع طبقاتی، تاریخ نبرد طبقاتی است که هدف
آن برقراری منافع نیروی نو در جامعه است. تنها مغرضان و بی خبران می پندارند که می‌توانند
روند تاریخی رشد انقلابی جامعه را نفی کنند.

غرض و بی‌خبری اما متحدی استخوان دار دارد. متحدی که از
ابزار ایجاد ابهام نزد نیروی نو وسیع‌ترین بهره را می برد.

ایجاد ابهام با توجیه استحاله پذیری نیروی کهن آغاز می‌شود و
با ایجاد ابهام برای آنچه که باید جایگزین کهن شود، به راه خود ادامه می دهد.
ایجاد ابهام برای نظمی که تنها راه حل است برای خروج از بحران ایجاد شده ناشی از
سرآمدن زمان نظام کهن. انواع تالی را مطرح می‌سازند تا جایگزین واقعی در پرده ی
ابهام قرار گیرد. و آن هنگام که ایجاد ابهام در مرداب تبلیغ تکثر راه‌ها به خاک می
نشیند،  نزد مغرضان و بی خبران دوران سکوت
درباره ی تنها جایگزینی که حل تاریخی تضاد حاکم را ممکن می‌سازد آغاز می شود.

در ایران ما اکنون با چنین وضعی روبرو هستیم.

– پنداشت درباره ی استحاله پذیری رژیم دیکتاتوری ولایی به
درستی بر باد رفته است؛

– پنداشت برای جداسازی حل مساله ی ٬٬آزادی٬٬، بدون حل مساله
ی ٬٬عدالت اجتماعی٬٬ بر باد رفته است؛

– پنداشت برای جایگزین هایی که از یک سو خواستار عدالت
اجتماعی است، ولی آن را به آینده ی بعد از دیکتاتوری حواله می‌دهد در برابر چشمان
ما در سودان و الجزیر و پیش تر در دیگر کشورهای «بهار عربی» بر باد رفته و می رود.

کوشش برای ایجاد شدن سردرگمی درباره ی آنچه که باید جایگزین
وضع حاکم گردد تا در این کشورها شرایط نوین و ترقی خواهانه زندگی اجتماعی پا
بگیرد، آن‌چنان صحنه ی نبرد طبقاتی را در این کشورها انباشته است، که می تواند
تنها به سود نیروهای ارتجاعی پایان یابد. جا به جا شدن نظامیان یکی از ابزارهای
مؤثر ایجاد ابهام و تداوم آن در نبرد طبقاتی- انقلابی جاری را تشکیل می دهد. بیرون
آمدن ٬٬سیسی٬٬ و ٬٬رضاخان٬٬ دیگر از زیر کاسه ی زیر نیم کاسه دمکراسی در سودان و
الجزیره و همچنین در ایران اما محتوم نیست. می‌توان علیه آن بپاخاست. باید
بپاخاست!

بپاخاستنی که اما نیاز به تدارک دارد. تدارکی که در شرایط
حاکم کنونی از نامتناسب ترین شرایط برخوردار است. در سودان و در ایران!

می‌خواهند در ایران نیز مبارزه آزادی طلبی و ضد دیکتاتوری
خلق را با چنین بحران و سردرگمی روبرو سازند. حاکمان بهر جهت چنین می‌خواهند و آن
بی خبرانی که اکنون در فکر چاره نیستند نیز ناآگاهانه باد به بادبان دشمن می
رانند.

سکوت کنونی آن‌ها درباره ی جایگزین نظام سرمایه داری وابسته
به اقتصاد جهانی امپریالیستی الزاماً روند انقلابی ضد دیکتاتوری را دچار چنین
سردرگمی می خواهد. این تنها اهرم باقی‌مانده در دست حاکمان است که اکنون که دیگر
خود قادر به القای آن نیستند، القای آن را به وظیفه ی آنانی که با سکوت خود در
خدمت منافع ارتجاع قرار دارند، گذاشته است.

درسی که از وقایع سودان و الجزیره برای ایران باید گرفت، این
آموزش است که نبرد ضد دیکتاتوری، بدون نبرد و بدون جدل بر سر اقتصاد سیاسی ترقی
خواهانه آینده، سیاستی کور و در خدمت ارتجاع است و خواهد بود. در خدمت منافع طبقات
حاکم که با بهره گیری از روابط و امکان های سنتی خود، مبارزه توده ها را به گمراه
و سردرگمی می کشانند.

در ایران اما ما با تجربه ی انقلابی پر بار طبقه کارگر ایران
و متحدان نزدیک آن روبرو هستیم که دورنمای نبرد و مبارزه را می نمایاند. مبارزات
اعتراضی- اعتصابی کارگران هفت تپه، اهواز، هپکو، معلمان، بازنشستگان، پرستاران و
دیگر لایه‌های محروم و زیر سلطه ی حاکمان از آن‌چنان ابهت عملی و انقلابی- مضمونی
برخودار است که تنها مغرضان آن را نمی‌خواهند ببینند و سرمشق قرار دهند.

مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی زحمتکشان یدی و فکری برای
دریافت دستمزد عقب افتاده به شناخت بر ضرورت گذار از اقتصاد سیاسی امپریالیستی-
اسلامی فرا رویده است. پایان بخشیدن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» که در همه ی
صحنه‌های نبرد طلب می شود، دستور کار است برای چپ ایران و در مرکز آن حزب توده
ایران برای ارایه جایگزین اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک. جایگزینی که تحقق بخشیدن به
آن وظیفه ی جبهه متحد خلق است که مضمون جبهه ضد دیکتاتوری را از انتزاعی توخالی به
برنامه‌ای ترقی خواهانه و هدفمند بدل می سازد.

تنها با جستجو و تنظیم برنامه ی جایگزین برای شرایطی که باید
برانداخته شود، می توان به سردرگمی ای پایان داد که می‌تواند در انتظار مردم میهن
ما و مبارزات ضد دیکتاتوری آن نیز باشد که اکنون مردم سودان و الجزیره با آن روبرو
هستند. در این امر تردیدی روا نیست!




هنگامه ی گشودن «دروازه شهرهای ناگشوده» کی فرامی رسد؟

سخن روز شماره: ۹ ( ۲ ارديبهشت ۱۳۹۸)
مقدمه برای سخن روز

گفته شد که هیئت تحریریه نویدنو با بازانتشار
مقاله ی، پرسش ها در برابر چپ ایران! گفت و شنفت با محمد مالجو، و منطق دیالکتیک
ماتریالیستی که ارزیابی از ابرازنظر ع ع در اخبارروز است، موافقت نکرده است، زیرا
بازانتشار را دخالتی غیرمجاز در بحث در نوشتارهایی در نشریه ی دیگری ارزیابی می
کند. این شیوه ناپسند است، زیرا با «اصل ژورنالیسم حرفه ای» هم نوا نیست. در سطور
زیر، نگرشی انتقادی به این برداشت انتشار می یابد.

حق با شماست، رفیق گرامی آرش وجدانی، پایبندی به
اصل «ژورنالیسم حرفه ای» پر اهمیت‌تر است از انتشار ٬٬منطق دیالکتیک ماتریالیستی٬٬
در نویدنو!

حق با شماست رفیق گرامی آرش وجدانی، هنگامی که
مقاله ی رفیق عزیز محمد امیداوار، ٬٬اهمیت و نقش مارکسیسم در رهاسازیِ طبقهٔ
کارگر و ستم‌دیدگان در دوران ما٬٬ در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران،
تاریخ پایان کوشش توده‌ای ها را برای ترویج اندیشه ی مارکس- انگلس- لنین و دیگر
بانیان سوسیالیسم علمی به ایران، با قتل عام رهبران و دانشمندان توده‌ای یکی اعلام
می کند، پایبندی به اصل «ژورنالیسم حرفه ای» پر اهمیت تر است از انتشار ٬٬منطق
دیالکتیک ماتریالیستی٬٬ که کوشش نسل های بعدی توده‌ای ها را برای انتقال اندیشه
مارکسیستی به درون کشور به نمایش می گذارد!

حق با شماست رفیق
گرامی آرش وجدانی، هنگامی که رفیق عزیز محمد امیدوار در مقاله ی ٬٬بحثی پیرامون
زمینه‌های تاریخی اختلاف و مشکلات نیروهای اپوزیسیون بر سر ائتلاف وسیع٬٬ در مجله
دنیا، ارگان سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران، دوره ششم، شماره ۱،
زمستان ۱۳۷۱، منطق «اصل پلورالیسم، دمکراسی و منشور جهانی حقوق بشر» را زمینه
تئوریک برای همکاری با «نیروهای طرفدار سلطنت» اعلام می‌کند، «تا آنجائی که فاشیسم
و نژادپرستی را تبلیغ نکنند» و خواستار آزادی آنان می‌شود که  «آزاد باشند تا نظرات خود را تبلیغ کنند و در
فردای آزادی میهن، این نظرات را برای تصمیم نهایی به مردم ارائه دهند» (ص ۱۳)،
دیگر جایی برای ٬٬منطق دیالکتیک ماتریالیستی٬٬ باقی نمی‌ماند که موافقت شما را با
انتشار آن در نویدنو قابل توجیه ساخته و پایبندی شما را به «اصل ژورنالیسم حرفه
ای» مورد تردید قرار دهد!

حق با شماست رفیق
گرامی آرش وجدانی، هنگامی که به گفته ی رفیق عزیز محمد امیدوار در همان صفحه ی
مقاله در مجله ی دنیا، ارگان سیاسی و تئوریک حزب، و در دفاع از «اصل پلورالیسم
..»، به سرزنش نیروهایی می‌پردازد که قادر به «تحمل نظرات مخالف ولو ارتجاعی»
نیستند، «نیروهایی که به هر دلیل و بهانه نمی‌توانند تحمل نظرات مخالف ولو ارتجاعی
را داشته باشند»، پایبندی شما به «اصل ژورنالیسم حرفه ای» قابل درک است. قابل درک
است که با انتشار بحث با ابرازنظری در اخبارروز در نویدنو موافق نباشید که در آن،
تفاوت ماهوی «منطق صوری ارسطویی» و «منطق دیالکتیک ماتریالیستی» نشان داده می‌شود
و مستدل می گردد.

رفیق گرامی آرش
وجدانی پایبندی شما به «اصل ژورنالیسم حرفه ای»، شرکت در چنین بحثی را در نویدنو
مجاز نمی کند! حق با شماست، زیرا واقعاً هم انتشار چنین بحثی پای نویدنو را به
صحنه ی گفت و شنفتی می گشاید که با سیاست سکوت درباره ی کوشش کنونی توده‌ای
ها  برای انتقال اندیشه ی مارکسیستی- توده
ای به ایران توسط رفیق عزیز محمد امیدوار هم نوایی ندارد. کوششی که رفیق عزیز محمد
امیداوار آن را پایان یافته می پندارد و می خواهد! سکوتی که بر ضرورت انتقال
اندیشه ی علمی مارکس- انگلس- لنین به صحن بحث میان چپ ایران در شرایط کنونی برقرار
شده است. سکوتی که ضرورتِ تاریخی این کوشش را نفی می کند! سکوتی که مرگ آن را رفیق
عزیز محمد امیدوار پس از قتل زنده یادانی از قبیل نیک آیین‌ها و طبری ها در مقاله
ی اخیر خود در نامه مردم تصدیق کرده است و با بستن دفتر، صورت مساله را پایان
یافته قلمداد می سازد!

حق با شماست رفیق
گرامی آرش وجدانی، در چنین شرایطی چگونه می‌تواند نامی از کتاب لئو کفلر به میان
آورده شود که درسنامه ای است برای درک ٬٬دیالکتیک مشخص٬٬ مورد نظر بانیان
سوسیالیسم علمی و کوشش آموزگاران توده‌ای برای انتقال آن به درون توده‌ای ها و چپ
ایران؟

چنین است مضمون «ژورنالیسم
حرفه ای» نزد برخی از رفقا!

شما از کجا آمده‌اید
و می‌خواهید به کجا بروید برای من ناروشن است، پایبندی به «اصل ژورنالیسم حرفه ای»
شاید نشانی برای پاسخ به پرسش باشد. پرسشی که با این
پرسش همراه است که برای این رفقا هنگامه ی گشودن «دروازه شهرهای ناگشوده» چه زمانی
فرا می رسد؟




منطق دیالکتیک ماتریالیستی

مقاله ی شماره۳/ ۱۳۹۸
۲۸ فروردین ۱۳۹۸ ۱۷ آوریل ۲۰۱۹

در ابرازنظری ع ع گرامی می نویسد: “منطق دیالکتیک” منطق نیست، نوعی شیوه ی دیدن هستی ست. (اخبارروز ۱۰ فروردین در مقاله ی مسعود امیدی،
٬٬ترویج توهم دمکراسی تمام‌عیار …٬٬).

وظیفه
ی این سطور آموزشِ سیستماتیک «منطق دیالکتیک» نیست. آن کس که می‌خواهد به این
مضمون معرفت یابد، می‌تواند ازجمله به کتاب ٬٬نوشته‌های فلسفی و اجتماعی٬٬ زنده
یاد احسان طبری مراجعه کند و در صفحات ۱۹ تا ۲۵ (جلد اول) با منطق دیالکتیکی آشنا
گردد.

ولی
نمی‌توان با بیان «نوعی شیوه ی دیدن هستی» به عنوان تعریف منطق دیالکتیکی موافقت
نمود. زیرا بیانی تقلیل گرا از مضمون «منطق دیالکتیک»ی است.  طبری در آنجا منطق دیالکتیک را «یک بحث اسلوبی»
تعریف می کند. موضوع بررسی اسلوب دیالکتیکی، «توصیف چگونگی حرکت تحولی طبیعت و
جامعه است».(۲۰)

طبری
در ارایه تعریف آن می نویسد «منطق دیالکتیک، .. منطقی است مضمونی که نه تنها به
اشکال احتجاج، بلکه به صحت محتوای آن‌ها نیز توجه کامل خود را معطوف می کند».

تقلیل
گرایی در بیان پیش گفته در این امر خود می نماید که می‌خواهد «منطق دیالکتیک»ی را
به «نوعی شیوه ی دیدن هستی» محدود سازد که گویا در کنار «نوعی» دیگر قرار دارد که
به نوبه خود گویا تنها «ابزار ارزیابی منطقی» را تشکیل می‌دهد. ع ع گرامی همانجا
می نویسد: ما یک ابزار ارزیابی منطقی بیشتر نداریم. آنهم همان دستگاه سه
پاره ای ست که بهش “قیاس” میگن.
نام
“منطق صوری” هم از همین “فرم” سه گانه میاد.
دو
مقدمه و یک نتیجه. ارستو
برای اولین بار قانون مندی های این دستگاه را فرموله میکنه. اما دستگاه ساخته ی ارستو نیست. بخشی از بافت استدلالی
ذهن انسانه. مثل
زبان که ما باهاش حرف می زنیم اما دستور نویس ها قانون هاش را کنار هم می گذارند. نیازی به گفتن نیست که
“منطق دیالکتیک” منطق نیست، نوعی شیوه ی دیدن هستی ست.

بیان
«نوعی شیوه دیدن هستی» از این رو نیز برداشتی تقلیل گرانه است، زیرا به منطق
دیالکتیک «از روزنی تنگ» (اط) می نگردد. به این نکته دیرتر بازمی گردم. تنها اشاره
شود که این بیان، استه تیک منطق دیالکتیکی را درنیافته است که در انطباق اسلوب
بررسی و مضمون دیالکتیکی پدیده تظاهر می‌کند و هماهنگی و بهم تنیدگی مضمون و شکل
را قابل شناخت می سازد.

طبری
در ضرورت تسلط دقیق بر منطق صوری ارسطو هنگام بررسی هر پدیده توسط مبارزان تردیدی
روا نمی‌داند و همانجا می‌نویسد «منطق سیلوژیستیک ارسطویی که منطق صوری است [ظاهر
امر را مورد توجه قرار می‌دهد] و تنها به صحت و دقت اشکال احتجاج توجه دارد (که چه
چیزی استدلال است و چه چیزی سفسطه) و نه بر صحت محتوی این اشکال ..». و اضافه می
کند: منطق دیالکتیکی «منطقی است مضمونی که نه تنها به اشکال احتجاج، بلکه به صحت
محتوی آن‌ها نیز توجه کامل خود را معطوف می کند.»

طبری
رابطه میان منطق صوری و دیالکتیکی را «رابطه حساب با ریاضیات عالیه» می‌نامد و
اضافه می‌کند که «نمی توان منطق دیالکتیک را بدون منطق صوری و در وراء آن به کار
برد. یکی دیگری را حذف نمی کند. یکی جای دیگری را نمی گیرد. ما هم به منطق ارسطو
نیازمندیم و هم به منطق مارکس.» (۲۱)

در
ادامه احسان طبری به توضیح توانایی منطق صوری در ارزیابی از «معرفت ایستایی سیستم»
یا هر پدیده می‌پردازد که  در ابرازنظر ع ع
گرامی توضیح داده شده است. در این مرحله است که از طریق «آزمون، مشاهده، تتبع و
پژوهش و جمع آوری فاکت ها، اسناد و مدارک» انجام می‌شود که در آن نقش منطق صوری
پراهمیت است، برای «شناخت دقیق و جامعه سیستم مورد تحقیق».

طبری
همانجا با تشریح «اسلوب تکوینی» که «معرفت بر 
پویایی سیستم» را ممکن می‌سازد، سخن داهیانه در توضیح منطق دیالکتیکی را
تکمیل می کند. و اضافه می کند: برای یافتن ساختار (یا استروکتور) سیستم، یعنی
مطالعه سیستم در حالت فقدان حرکت .. (ایستایی) .. باید اسلوب تحلیلی (آنالیتی تیک)
را به کار برد. .. برای یافتن حرکت تکاملی سیستم به مثابه یک روند تکامل، یعنی در
حال حرکت [و شدن] و به اصطلاح به شکل پویائی (دینامیک) .. در این مورد باید اسلوب
تکوینی (ژنه تیک) به کار رود.

و
اضافه می کند: هر پژوهشی معرفتی، .. دو مرحله دارد. مرحله تجربی (امپریک) یا حسی،
.. مرحله نظری (یا تئوریک) .. یا عقلی. ..

منطق
دیالکتیکی اهرم نبرد انقلابی

اندیشه
ی ماقبل مارکس، از این رو با بررسی مضمون پدیده موافق نیست و چنین بررسی را نفی می‌کند
و یا «نوعی نگرش» می نامد، زیرا منطق دیالکتیکی گذرایی بودن پدیده را آشکار می
کند.
فلسفه ی بورژایی کنونی مایل است رشد اندیشه را به محدوده ی دانشِ ٬٬علم٬٬
از ارسطو تا هگل محدود سازد. چنین هدفی را آگاهانه و یا ناآگاهانه در برابر خود
قرار می دهد. و مدعی است که «ما یک ابزار ارزیابی
منطقی بیشتر نداریم. آنهم همان دستگاه سه پاره ای ست که بهش “قیاس” میگن. نام “منطق صوری” هم از
همین “فرم” سه گانه میاد. دو مقدمه و یک نتیجه.
..».

ع ع
مایل است این ره آورد تاریخی اندیشه ی انسان را که مدیون ارسطو است، و آن را «بافت
استدلالی ذهن انسان» می‌نامد به تنها «ابزار ارزیابی منطقی» بدل سازد و می نویسد:
«ارستو برای اولین بار قانون مندی های این دستگاه را
فرموله میکنه.»

شناخت
منطق دیللکتیکی تنها نمونه در روند رشد اندیشه ی پژوهشگر انسان نیست. اندیشه ی
پژوهشگر انسان نیازمند دو هزارو پانصد سال زمان بود، تا بتواند از زبان مارکس به
پرسش کالاً چیست، پاسخ دهد. ارسطو یکی از آغازگران در جستجوی پاسخ و ارایه ی تعریف
از کالا در تاریخ اندیشه است. ولی در طول این دوران تاریخی، پاسخ به پرسش ٬٬کالا
چیست٬٬ بی جواب ماند.  تنها کشف مارکس است
که به پرسش در این باره پاسخی نهایی می دهد. مارکس با شناخت و توضیح دو ویژگی
کالا، ویژگی «مصرف» و «مبادله» به سردرگمی طولانی اندیشه پایان داد.

به
نظر می‌رسد که زمان برای آن فرارسیده است که مداحان نظام سرمایه داری با پذیرش
منطق دیالکتیکی، از جانبداری غیرمستدل از ابدی بودن نظام سرمایه داری دست بردارند
و در صف مارکسیست ها قرار گیرند که جانبدار رشد دانش بشری هستند!

نقطه
ی آغاز بررسی

پرسشی
که اکنون مطرح است این پرسش است که برای عملی ساختن بررسی یک پدیده ی ناشناخته طبق
قوانین و اسلوبی که در پیش نقل شد، اندیشه ی دیالکتیکی باید از کجا آغاز کند؟ نقطه
آغازِ بررسی ساختاری، کارکردی و ژنه تیکی کجاست؟

لئو
کفلر در بخش دوم کتاب ٬٬تاریخ و دیالکتیک٬٬ در ارتباط با ٬٬زمینه های منطقِ
دیالکتیکِ هگل٬٬ که برگردان به فارسی آن را می‌توان در توده‌ای ها مطالعه کرد، می
نویسد: در سیستم اندیشه ی هگل توصیفِ واقعیت به طور کلی در دو جهت عملی می گردد.
به نظر هگل باید هر دو جنبه ی، یعنی هم سویه بیگانگی از خود [که همراه است با پرسش
درباره ی ابهام ها]  و هم شناخت از خود
[درباره ی آنچه درک شده است] در هر بررسی [مشخص] مورد توجه قرار گیرد. باید هر دو
جانب و سویه ی هستی دنبال گردد و یک پارچگی آن به اثبات رسانده شود. هگل این دو
روی هستی (پدیده) را دارای مضمون عینی ای می‌داند که با اثبات انطباق آن‌ها بر
یکدیگر، مضمون هستی (پدیده) شناخته و درک می شود. او [هگل] این روند را به مثابه
مراحلی از حقیقت واحد ارزیابی می‌کند که در مرحله‌ای به شناخت از خود می‌رسد و یا
نکته‌ای که همان معنا را می رساند، یعنی وحدتی که همراه است با نفی دیالکتیکی
عناصر تشکیل‌دهنده خود .. که برای تمام هستی صدق می‌کند ..

بدین
ترتیب، برای هگل اندیشه عقلایی، بهیچ وجه خود را به منطقِ فرمال محدود نمی سازد؛
برعکس، منطق صوری تنها لحظه‌ای است در زیر مجموعه منطق دیالکتیکیِ هگلی. مضمون و
ذات هستی و مضمون و ذات اندیشه در منطق هگلی کاملاً بر یکدیگر منطبق هستند. پیامد
چنین وضعی، کشف ٬٬اسلوب٬٬ منطق دیالکتیکی است که اما ماورای خصلت خود به مثابه یک
اسلوب، همزمان منعکس کننده قوانین دیالکتیکی حرکت و تغییر نیز می‌باشد(به
نقل از لنین، و ا، بازمانده های فلسفی، ۱۹۴۷، ص ۱۴۲). هگل خود این نکته را چنین
توضیح می دهد: «زیرا اسلوب چیزی نیست، جز مضمون و ذات ساختار کلیت».

از
این لحاظ، منطق دیالکتیکی در‌واقع همزمان اسلوب بررسی را تشکیل می دهد. .. منطقی
که طبق آن، اسلوب و واقعیت- حقیقت و همچنین شکل و محتوا، امری یکپارچه را تشکیل می
دهند.

با
این توضیح های ولی هنوز به این پرسش پاسخ داده نشده است که نقطه ی آغاز برای درک دیالکتیکی
پدیده و واقعیت را باید در کجا جستجو کرد؟ نقطه ی آغاز در کجاست؟

در
کلیت است؟ در جز است؟ این پرسشی تعیین کننده است، ولی پاسخی نیست که هگل می دهد.
او می‌گوید نه با این و نه با آن، بلکه بایدتنها با تناسبی از آن دو بررسی
را آغاز کرد! اما پیش شرط تعیین چنین تناسبی، مگر شناخت قبلی تناسب میان خاص (جز)
و کل نیست؟!

به
سخنی دیگر، از پرسش درباره ی نقطه ی آغاز بررسی تنها این نتیجه به دست می‌آید که
روند شناخت از پدیده ی نشناخته، از هستی، آغازی ندارد. می‌توان از هر نقطه‌ای آغاز
نمود، به شرط آن که آن را مطلق نکرد. آن نقطه را عمده و تعیین کننده برای
شناخت از هستی و پدیده ی نشناخته اعلام نکرد. مطلق [عمده!] بودن نسبیت را برای همه
ی نقطه های احتمالی انتخاب شده برای آغاز روند شناخت، پذیرفت و به آن پایبند ماند.
لذا این شناخت عمده است که هر آغازی موقتی است.

وحدت
هستی و نفی دیالکتیکی

شناخت
و درک منطق دیالکتیکی اکنون به نقطه ی آغاز دست یافته و مضمون موقتی بودن آغاز را
دریافته است، ولی هنوز به این پرسش پاسخ همه جانبه نداده است که که هدف شناخت
چیست؟ آیا باید جزها را شناخت و یا کلیت هستی را؟ آیا کافی است جزها را یک به یک
بشناسیم، آنگاه به کلیت دست یافته ایم؟

پاسخ
منطق غیردیالکتیکی ساده است. برای منطق ماقبل دیالکتیکی، کلیت از اجزا تشکیل می
شود. انسان از اندام ها و دستگاه‌ها تشکیل می شود. هنگامی که که ما جزها را
شناختیم، تأثیر آن‌ها را بر روی یکدیگر و با محیط خارج دریافتیم. انسان را شناخته
ایم. منطق دیالکتیکی به این شناخت قانع نیست.

برای
هگل وحدت سوبیکت و ابژکت، وحدت کل و جز، «وحدت هویت و ضد هویت»، کلیت را تشکیل
می دهد.
«کلیت، حققت است!» تنها با درک وحدت عین و ذهن، پدیده ی ٬٬انسان٬٬،
طبق منطق دیالکتیکی شناخته شده است. هگل آن را نایل شدن واقعیت به روح مطلق [وحدت
آن دو] می نامند. هگل مساله ی وحدت را به طور ذهنی حل و فصل می کند. اما این که
هگل رسیدن عین و ذهن را به یکدیدگر به طور ذهنی حل می کند، یک مساله است. نکته
اساسی ولی این نکته است که به طور عینی، وحدت کلیت پدیده و یا هستی به مثابه
برداشتی دیالکتیکی در واقعیت و هم در ذهن عملی می گردد که بانیان سوسیالیسم علمی
آن را بر روی پاهای ماتریالیستی قرار داده‌اند و از بند ایده الیستی مورد نظر هگل
آزاد ساخته اند.

پر
اهمیت در برداشت هگل آن است که برای شناخت هر پدیده، روند شدن و پدیدار شدن آن را
توضیح می‌دهد و قابل شناخت می سازد. از این روست که طبری پیش تر بر اهمیت شناخت
ساختار و کارکرد پدیده اشاره دارد که باید با درک روند تغییر و تکاملی آن به درک
کلیت پدیده نایل گردد. تنها از این طریق است که «انتزاع توخالی» از ٬٬انسان٬٬ و یا
هر پدیده‌ای به عنوان یک «کلیتِ» نشناخته، به شناختی درک شده فرامی روید.

لئو
کفلر این نکته را همانجا چنین بیان می کند: کلیت بهیچ وجه و به خودی خود و آنطور
که به طور واقعی وجود دارد، یعنی همه جانبه و با کیفیتی تحقق یافته برای اندیشه
شناخته شده نیست و توسط آن ابتداء به ساکن درک نشده است. به مثابه کلیت تحقق
یافته، می‌تواند چنین کلیتی تنها از این طریق درک شود که با دنبال کردن راه و
جریان روند ایجاد شدن آن، و این بنوبه خود یعنی از طریق دنبال کردن رشد و تکامل
لحظه ها و جنبه‌های آن در مراحل ایجاد شدن آن ها، و ایجاد شدن لحظه متضاد آن‌ها و
نفی هر لحظه در جریان روند تکاملی آن در روند، درک شود.

بدین
ترتیب است که منطق دیالکتیکی علم شناخت از هستی و هم‌زمان اسلوب شناخت هستی است.

سرشت
جانبدار پدیده

سرشت
انقلابی یا ترقی خواهانه ی پدیده در روند شدن آن قابل شناخت می گردد. هنگامی که
تضادهای ایجاد شده میان لحظه‌ها و جنبه‌های پدیده در مرحله رشد و تغییرات آن در
جهت تقویت سویه ی نوین و نفی سویه کهن به ثمر می رسد، هنگامی که بنا به منطق
دیالکتیکی ٬٬ضرورت و اتفاق٬٬، نبرد نابرابر میان نیروی نو و کهن به سود نیروی نو
تغییر می یابد، سرشت انقلابی و تغییر یابنده ی روند تغییرات قابل شناخت می گردد.
نو با نفی جنبه‌های میرنده در پدیده به نفی دیالکتیکی کهن دست می یابد. این واقعیت
تاریخی، ریشه ی خوشبینی را در نبرد نیروی نو تشکیل می‌دهد و درستی آن را مستدل می
سازد. روند، روندی ذهنگرایانه نیست. عینیت قانونمند رشد تاریخی را بیان می کند. و
بر این پایه است که روند رشد پدیده از ساده به بغرنج و از بسیط به مرکب به پیش می
رود.

استه
تیک منطق دیالکتیکی

هنگامی
که روند شناخت پدیده ی ناشناخته به کمک اسلوب بررسی ساختاری و کارکردی و ژنه تیکیِ
تحلیل از پدیده در حرکت و شدن تغییراتِ گام به گام آن به پیش می‌رود و لحظه‌های
متفاوت را در برآمدن و نابودی تضادها را در روند ژنه تیکی- علّی شدن و رفتن آن‌ها
دنبال می‌کند و با سیر همه جانبه در جریان روند شدن پدیده همراه می‌گردد و به پیش
می‌رود، به شناختی جامع از پدیده در حال شدن و گذرایی بودن آن دست می‌یابد. شناختی
که به معنای دریافت مضمون کلیت پدیده و جایگاه تاریخی جزهای آن در روند شدن پدیده
است. کلیت پدیده از انتزاع توخالی، به حقیقت درک شده در ذهن بدل می گردد.

اندیشه
دیالکتیکی از این طریق و در این دالان، به لحظه ی شناختِ وحدت اسلوب و واقعیت-
حقیقتِ کلیت دست می یابد، وحدت عین و ذهن را تجربه می‌کند و به کلیت درک شده دست
می یابد. درک هماهنگی و هم نوایی کلیت پدیده به کمک منطق دیالکتیکی به واقعیتی
ملموس بدل می‌گردد که در آن استه تیک پدیده تبلور می یابد. در این لحظه است که مضمون
احساس لذت استه تیک گذار از زیر رنگین کمان شناخت و درک دیالکتیکی از پدیده ی مورد
بررسی برای اندیشه ی دیالکتیکی فرا می رسد. هنگامه ی «گشودن دروازه های ناگشوده»
فرامی رسد! (اط، با پچپچه پاییز)




کلید پیروزی نبرد ضد استعماری- ضد امپریالیستی- ضد دیکتاتوری است

سخن روز شماره: ۶ (۲۴ فروردین ۱۳۹۸)

نگرشی به مقاله ی ٬٬امپریالیسم و آینده ی ما٬٬ از پرویز
صداقت در اخبارروز از ۲۱ فروردین ۱۳۹۸ ۱۰ آوریل ۲۰۱۹

مقاله به درستی رابطه ی ارتجاع جهانی- امپریالیستی را با
ارتجاع داخلی، یعنی حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی در سطور زیر نشان
می دهد، بدون آن که از آن به نتیجه گیری برای سیاست مستقل طبقاتی چپ بپردازد:
«امپریالیسم یک رابطه‌ی اجتماعی جهانی مبتنی بر سلطه و انتقال ارزش اقتصادی از
کشور تحت سلطه است. سیاست‌های اقتصادی چهار دهه‌ی گذشته در ایران نیز کماکان مبتنی
بر استمرار وضعیت پیرامونی / تحت سلطه‌ی آن در نظام اقتصاد جهانی بوده است و نشانی
از یک سیاست اقتصادی ضدامپریالیستی نمی‌بینیم.»

مقاله با وسواس کامل به توصیف سویه های بسیاری از شرایط
داخلی و خارجی مستولی بر ایران می پردازد و از آن به نتیجه‌گیری غیرمستدلِ «نومید
کننده ای» می‌رسد و می نویسد: «شرایط نومیدکننده‌ای وجود دارد. مجموع تحولات چهار
دهه‌ی گذشته عناصر پیوندبخش اجتماعی را بسیار کم‌رمق ساخته است. آرایش و مواضع
نیروهای سیاسی نیز نومیدی نسبت به چشم‌اندازهای موجود را تشدید می‌کند.»

جستجو نکردن راه حل مستقل طبقاتی برای چپ ایران در این
واقعیت تجلی می‌یابد که ناامیدی نسبت به لایه‌های حاکم، به نتیجه‌گیری برای لزوم
برپا خاستن چپ نمی انجامد. ناامیدی به اطلاح طلبان حکومتی به طرح انجام وظیفه ی
مستقل چپ فرانمی روید: «به‌طور کلی همه‌ی جناح‌های رسمی موجود در نظام سیاسی مستقر
و از جمله جریان موسوم به ٬٬اصلاح‌طلب٬٬، هیچ یک برنامه‌ای عملی برای برون‌رفت از
بحران‌های موجود ندارند.»

چنین ارزیابی ای نیز می توان در کتابی که دیروز توانستم به
مرور آن بپردازم، مشاهده کرد. در ٬٬تنها راه بقا، رد تئوری بقا٬٬، همین روحیه سر‌خوردگی
و نومیدی از این رو برقرار است، زیرا پاسخ به پرسش وظیفه ی در برابر چپ ایران،
پاسخ به چگونگی حل تضاد اصلی دوران کنونی برای ایران نیست. حل تضاد خلق با
استعمار- نو استعمار و متحدان داخلی آن!

ایران در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب خود قرار دارد. این
تعریف حزب توده ایران از مرحله ی کنونی فرازمندی اجتماعی میهن ما به معنای قرار
داشتن حل مساله ی دمکراسی و استقلال ایران در پیش روی چپ و دیگر لایه‌های میهن
دوست است. این دو مساله، مضمون نبرد رهایی بخش مردم میهن ما را تشکیل می‌دهد.
مضمونی که می‌تواند تنها با پایان بخشیدن به سلطه ی استعماری- نواستعماری
امپریالیسم و متحدان داخلی آن به ثمر و سرانجام برسد.

وحدت منافع ارتجاع جهانی و داخلی را مقاله به درستی برجسته
می کند. وحدت منافع نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی و شکل داعش
گونه ی دیکتاتوری آن را مقاله با دقت برجسته می سازد. از این ارزیابی، تنها یک
وظیفه ی انقلابی نتیجه می شود. وظیفه ی حل همزمان دو مساله ملی و دمکراتیک!

ناامیدی مستدل نیست. مبارزات کارگری که ادامه دارد، رشد
خواست های صنفی- دمکراتیک به سیاسی برای پایان دادن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی»
که از درون مبارزات اعتصابی- اعتراضی نزد زحمتکشان یدی و فکری فراروید، پیش شرط
های تجهیز و سازماندهی توده های میلیونی مردم میهن ما است. ایجاد شدن گروه‌های
امدادِ شورایی برای کمک به سیل زدگان می‌تواند در سازماندهی مقاومت و نبرد توده
های مردم نقش چشم گیری ایفا سازد. آیا چپ در این شوراها فعال است؟

چپ می‌تواند با تکیه به این روند عینی مبارزاتی در جامعه و
با ارایه راهکار جایگزین برای اقتصاد امپریالیستی- اسلامی، به نقش تاریخی خود عمل
کند. با چنین وظایف سنگینی، جایی برای نومیدی وجود ندارد




بغرنجی رابطه ی نبرد فرهنگی- طبقاتی

سخن روز شماره: ۴ (۱۹ فروردین ۱۳۹۸)

بارها ابرازنظر شما رفیق عزیز احسان برای
من تکانه ای برای اندیشیدن بوده است. از شما ممنونم.

ابراز
نظر شما به مقاله ی ٬٬می خواستیم به اینجا برسیم٬٬ نمونه‌ای
از این ارزیابی هاست (۱). شما در پاراگراف نخست پرسشی را مطرح می سازید که پراهمیت
است و نیاز به بررسی دقیق‌تر دارد: پرسش برمی‌گردد به رابطه میان داشتن برنامه
برای دورنمایی که در ایرانِ پس از دیکتاتوری باید برپا داشت و «نقش مساله فرهنگی
که رفیق امیدوار در مصاحبه اخیرش به آن اشاره کرده است». او در سخنرای چندی پیش
خود، به درستی موضع توده‌ای ستیزی را نزد برخی از جریان ها چپ، یکی از علل عمده
ی پا نگرفتن بحث میان حزب توده ایران و چپ سرگردان ایرانی برای تشکیل جبهه ضد
دیکتاتوری ارزیابی کرد.

شما می نویسید: «آیا مشکل اصلی در عدم شکل‌گیری
جبهه واحد/ متحد ضددیکتاتوری ولایی ایران – (که تنها حزب توده ایران به حق خواهان
آن است) .. تنها و تنها به نداشتن برنامه اقتصادی ملی مربوط است که رفیق عاصمی
تاکید مصرانه بر آن دارد یا دلیل یا دلایل دیگری هم در این عدم شکل‌گیری این اتحاد
بویژه در بین چپ های مارکسیست هم وجود دارد، از جمله مساله فرهنگی که رفیق امیدوار
در مصاحبه اخیرش به آن اشاره کرده است؟»

شما در ابرازنظر خود با تأکید بر رابطه
ی میان ضرورت داشتن «برنامه اقتصاد ملی و .. ازجمله مساله ی فرهنگی» راه بررسی
دیالکتیکی را گشوده اید. شما با نفیِ شیوه ی در برابر هم قرار دادن دو سوی مختلف
پدیده، و تأکید بر نگرش همه جانبه بر سر راه برپایی جبهه ضد دیکتاتوری، نکته ی
عمده ای را مطرح ساخته اید. نکته‌ای که مطالعه ابرازنظر شما را «تکانه» (اط)
اندیشیدن می سازد.

حق با شماست رفیق عزیز احسان، باید علیه
توده‌ای ستیزی و مواضع ضدکمونیستی رزمید. این نبرد، نبردی است فرهنگی- ایدئولوژیک.
اما همزمان نبردی است بر سر راهکارها که حزب توده ایران مطرح می سازد.

راهکارهایی که متوجه «حل بنیادین» گره‌های حاکم بر زندگی اجتماعی مردم میهن ماست
که حزب توده ایران در مصوبات ششمین کنگره ی خود به تصویب رسانده است.

نبرد علیه توده‌ای ستیزی در نبرد طبقاتی
جاری بی تردید راهی طولانی را  در برابر
توده‌ای ها و حزبشان قرار می دهد. در این نبرد فرهنگی- ایدئولوژیکِ روشنگرانه و
ترویجی، ارایه ی دورنمایی که شرایط حاکم کنونی را نفی دیالکتیکی می‌کند
ضروری است. راهکار و هدف با یکدیگر در انطباق هستند. تنها با چنین مجموعه از موضع
دیالکتیکی است که نبرد علیه توده‌ای ستیزی با موفقیت روبرو می شود. 

 من
مطالعه مجدد کتاب رفیق رسول مهربان را توصیه می‌کنم که در آن با ارایه اسناد و نقل
مطلب از روزنامه های حزب توده ایران و جریان ها ضد توده‌ای در ٬٬جبهه ملی٬٬ نشان
می‌دهد که پیروزی کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، بدون کارکرد توده‌ای ستیزها ممکن نمی شد. در
برابر این سیاست ضد توده ای، در هر سخن و سند حزب توده ایران که در این دوران
انتشار یافت راهکار خروج از بحران طرح می شود! ارایه راهکار «بنیادین»  برای شرایط مشخص بر شمرده و مستدل می‌گردد.

گرچه راهکارها به دکتر مصدق نیز به طور
مستقیم اطلاع داده می‌شود که زنده یاد کیانوری آن را در ٬٬حزب توده ایران و دکتر
محمد مصدق٬٬ توضیح می دهد، روی سخن اصلی حزب طبقه ی کارگر اما توده ی مردم و
زحمتکشان هستند. زیرا بدون تجهیز توده ها و انتقال آگاهی به درون لایه‌های زحمتکش
یدی و فکری، بدون مخاطب قرار دادن آن ها، مبارزه علیه توده‌ای ستیزی، نبردی بی
سرانجام است. به سخنی دیگر، مبارزه ی حزب توده ایران برای برپایی جبهه ضد استعماری
در آن دوران و جبهه ضد دیکتاتوری اکنون، مبارزه‌ای است برای پرپایی جبهه از
٬٬چپ٬٬!
سعی به جلب لایه‌هایی از حاکمیت، نقشی دوم دارد.

وضع در مبارزه  علیه توده‌ای ستیزی اکنون هم تغییر نیافته است.
اکنون نیز باید آن طور که زنده یاد طبری می گوید، با شناخت و دریافت وحدت نبرد
طبقاتی و فرهنگی به مبارزه برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری رفت و یورش ارتجاع داخلی
و خارجی را دفع نمود. تنها با پایبندی به وحدت نبرد طبقاتی و فرهنگی می توان به
جنگ رفت: «به نبرد می‌روم و شمشیرم چوبینه است: شمشیر واژه ها.» (با پچپچه پاییز،
۶).

رفیق عزیز، نبرد فرهنگی چه تعریفی دارد؟
مضمون آن برای شرایط کنونی در ایران به چه معناست؟ بی تردید باید برداشت مشترک در
این زمینه میان توده‌ای ها برقرار باشد. این‌طور نیست؟ در غیر این صورت، سخن
«انتزاعی توخالی»، یعنی درک نشده باقی می ماند. در پاسخ به بانو فروغ اسدپور،
مضمون نبرد فرهنگی بیان شد (۲).

می‌دانیم که مبارزه ی فرهنگی، مبارزه‌ای روشنگرانه- ترویجی است در جامعه علیه برداشت‌ها و
سنت و اداب و رسومی که به «کاتگوری»های مورد پذیرش توده ها تبدیل شده‌است (مارکس).
این کاتگوری ها پیامد و ثمره ی سلطه ی ایدئولوژی حاکمان است که به ایدئولوژی حاکم
بدل شده است. ایدئولوژی حاکمِ طبقات حاکم، در خدمت حفظ شرایط صورتبندی اقتصادی-
اجتماعی حاکم قرار دارد. لذا مبارزه ی فرهنگی، آن طور که مارکس می گوید، مبارزه‌ای است برای «نشان دادن ریشه‌های زمینی» تصوراتی که
طبقات حاکم به آن «لباس آسمانیِ» منافع خود را پوشانده اند و در طول زمان به
برداشت‌های سنتی، اداب و رسوم وغیره بدل شده و مورد پذیرش توده ها قرار گرفته است.
آیا به کار بردن ترکیب «چپ سنتی» توسط توده‌ای ستیزان به جای نام حزب طبقه کارگر
ایران، و یا منع انتشار نوشتارهایی که در آن دفاع از حزب توده ایران از موضع
انقلابی توضیح داده می شود، به «کاتگوری»های مورد قبول توده‌ای ستیزان بدل نشده
است؟ پاسخ مثبت است. آن‌ها می کوشند با به خدمت گرفتن این شیوه ها، ناتوانی
استدلالی خود را در برابر موضع انقلابی- علمی حزب توده ایران پرده پوشی کنند. عدم
آمادگی برای بحث آن‌ها با توده‌ای ها پیامد چنین وضعی است. بحث درباره ی علل زمینی
پدیده‌های حاکم بر ایران و مردم آن، ٬٬چپ٬٬ سرگردان ایران نه تنها سخنی برای گفتن
ندارد، بلکه حتی «جواب سلام» (سهراب مبشری) چپ انقلابی، سلام توده‌ای ها را هم نمی
دهد!

موضع کمونیست ستیزی که شکل ایرانی آن توده‌ای
ستیزی است، ثمره ی فعالیت تبلیغاتی ارتجاع داخلی و خارجی است. رفیق عزیز رسول
مهربان آن را در صفحه های بی شماری از کتاب ٬٬گوشه هایی از تاریخ معاصر ایران٬٬
نشان می‌دهد. برای نمونه مروری بر وقایع روزهای ۲۲ تا ۲۸ مرداد ۳۲ در این باره
آموزنده است. یعنی در روزهایی که لوئی هندرسون و گرملیت روزولت در تهران به
سازماندهی کودتای ضد ملی آمریکایی مشغولند. رفیق مهربان در بخش ٬٬از انحلال مجلس
تا کودتای ۲۵ مرداد٬٬ (ص ۴۸۹ به بعد) نمونه‌های چشمگیری از توده‌ای ستیزی و هدفی
را که با آن ارتجاع دنبال می‌کند و در آن روزها با موفقیت دنبال کرد، توضیح می
دهد. مطالعه ی این کتاب می بایستی به وظیفه ی مجدد همه ی علاقمندان به دریافت
نتایج توده‌ای ستیزی، به ویژه توده‌ای ستیزان ٬٬چپ٬٬ بدل گردد. این مطالعه برای
بحث میان ما نیز پراهمیت است و مطالعه آن توصیه می شود.

حزب توده ایران تنها نیروی است که بعد از
انحلال مجلس هفدهم از طریق رفراندوم، خواستار برگزاری «مجلس موسسان» می‌شود که
تنها راه برای «بی اثر ساختن .. دربار به عنوان کانون تحریک و توطئه علیه نهضت
مترقی کشور ما برای همیشه ..» است (۴۸۸، روزنامه شجاعت به جای بسوی آینده). راهکار
انقلابی پیشنهاد شده ستاره ی راهنمای روند تغییرات بنیادین در ایران آن روز است.
زیرا هدف آن رهایی ملی از سلطه ی استعمار است.
به این راهکار انقلابی مصدق تن
نداد. در روز ۲۲ مرداد ۳۲ حزب توده ایران که توسط زنده یاد سرهنگ مبشری از برنامه
ی کودتای ۲۵ مرداد با خبر شده است، و آن را رفیق کیانوری تلفنی با مصدق در میان
گذاشته است، در اعلامیه ای خطر را برای مردم توضیح می دهد: «مردم شرافتمند تهران
توطئه خائنانه کودتا در شرف اجرا است. برای درهم شکستن این توطئه آماده شوید ..»
(همانجا، ص ۴۹۹). می‌توان نمونه‌های بسیار دیگری را ذکر کرد که نشان احساس مسئولیت
حزب توده ایران نسبت به سرنوشت مردم و ایران است که همه جا با ارایه راهکار
انقلابی همراه است، اما سخن را به درازا می کشاند. هدف این سطور نشان دادن موضع
توده‌ای ستیزی نمایندگان بورژوازی و ٬٬چپ٬٬ خلیل ملکی است که چگونه به ابزار
پیروزی کودتای ۲۸ مرداد بدل شد.

رفیق مهربان می نویسد، در مقابل این
هشدارهای صریح و دقیق حزب توده ایران، روزنامه های طرفدار دولت [مصدق] سکوت مطلق
کردند. دکتر مظفر بقائی قاتل افشارطوس و توطئه گر بزرگ که حتی بعد از انحلال مجلس
آزادانه به فعالیت مشغول بود و در حالی که رهبران حزب توده ایران در اختفا و بی
خانمانی به سر می‌بردند (۳)، در روزنامه ٬٬شاهد٬٬ نوشت: «توده ای ها قصد کودتا
دارند و نظرشان از انتشار خبر کودتای جعلی انحراف افکار عمومی است. اخبار بسیار
موثق که به دست ما رسیده [از طرف سفیر آمریکا] حاکی است که حزب توده در نظر دارد
دست به یک کودتای کمونیستی بزند.» (شاهد، ۲۴ مرداد). تکرار همین سناریو در سال ۶۲
آغازگر نابودی دستاوردهای انقلاب بزرگ مردم میهن ما است. این‌طور نیست؟

نقطه ی ضعف توده‌ای ستیزها امکانات فنی و
مالی آن‌ها نیست. نقطه ضعف توده‌ای ستیزها، ازجمله «چپ جدید دمکراتیک» که نامه
مردم در مقاله‌ای آن‌ها را به درستی چنین می نامد، تهی بودن سفره آن هاست از
راه حل و راهکار انقلابی که قادر به پاسخ به نیازهای تاریخی مردم میهن ما باشد.

این سخن البته مطلق گرانه و یک سویه نیست.
من بهیچ وجه نمی‌خواهم بسیاری از سخنان و کارکرد چپ توده‌ای ستیز را نفی کنم. نقاط
مشترک با آن‌ها بسیار است که باید اهرم نزدیکی و تفاهم میان گردان های چپ میهن ما
باشد. موضع گیری انتقادی حزب توده ایران، همان‌طور که در گفت و شنفت با محمد مالجو
نیز برجسته شده است، متوجه ی بی توجهی آن‌ها به عمده در شرایط مشخص است.
لذا بحث با آن‌ها در وهله  نخست، طرح مساله
در صحنه ی مشخص نبرد طبقاتی روز در کشور است و نشان دادن عمده در آن. بدون شناخت
عمده در شرایط مشخص، مبارزه ی طبقه کارگر و حزب آن علیه توده‌ای ستیزی و هم علیه
شرایط حاکم بر جامعه  که کمر آن زیر بار
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی خم شده است، به نتایج ضروری و دلخواه تاریخی دست
نخواهد یافت.

در بحث‌های سیاسی با سرشت کم و بیش
پولمیکی، محور اصلی بحث و بررسی، یافتن تضاد در سخن ضد توده‌ای ها است و
استدلال علیه آن.
بحث منطقی و یک به یک با بند بند نوشتار و مواضع آن‌ها و
نشان دادن بی پایگی آن از منظر دیالکتیک ماتریالیستی، ضروری است. این سویه ی بحث
اما ٬٬آجیل دور خورش٬٬ است. توضیح تئوریک در اطراف موضوع بحث، همیشه به دو علت
ضروری است.

اول برای کنترل انتقادی نظرات خود. نظریه پردازی، همان‌طور که طبری می آموزاند، بیان موضع حزب است در شرایط
مشخص توسط این یا آن فرد توده ای. طبری آن را در دیباچه ی با پچپچه پاییز، نشان
«صداقت» نظریه پرداز ارزیابی می‌کند. فروغ اسدپور آن را با واژه ی «ناصادقانه» نزد
طبری وارد بحث علیه توده‌ای ها کرده است که منظورش درک نادرست از تئوری است. طبری
در دیباچه می نویسد: «صداقت در آنست که هر کس در عصارهء خود با عشق به تبار انسانی
خویش بجوشد». همین مضمون را در پیش گفتار چاپ اول نوشته‌های فلسفی و در ارتباط با
«ضرورت کوشش برای اجتهاد در مسائل تئوری عمومی مارکسیستی- لنینیستی انکار ناپذیر
است و تئوری از هر سخن الکنی در این زمینه می تواند غنی تر شود. ..»، مطرح می
سازد. بدین ترتیب می‌توان براهمیت شیوه ی توضیح نظری شرایط و مستدل ساختن صحت و
درستی آن در هر سخن و نوشتار پی برد.

 دوم
توضیح تئوریک موضع حزب طبقه کارگر برای نسل جوان نیز ضروری است
که باید گام به
گام با نظرات تئوریک آشنا شود. هیچ گاه نباید بحث و سخن توده‌ای ها در سطح
ژونالیستی باقی بماند که تنها ظاهر قضیه را برجسته می‌سازد و مضمون را پنهان می
کند. مضمون پدیده را تنها با درک تضادی که در آن وجود دارد و تکانه ی رشد و تغییر
آن است می‌توان دریافت. نظریه پرداز ع ع به مقاله‌ای در اخبارروز وجود منطق
دیالکتیکی را رد می‌کند (۴). او درست به این علت چنین می کند، زیرا تنها با منطق
نهفته در دیالکتیک ماتریالیستی، گذرایی بودن شرایط حاکم به کمک نشان دادن متضادها
در پدیده به اثبات می رسد. به سخن ع ع که در سطح برداشت هگل از دیالکتیک است به
طور مجزا پرداخته خواهد شد.

برای نمونه مقاله‌ای که امروز از نامه مردم
خواندم با عنوان ٬٬نپذیرفتنِ
واقعیت عملکرد امپریالیسم، به مبارزه علیه دیکتاتوری ولایی لطمه خواهد زد
٬٬
(۱۲ فروردین ۱۳۹۸)، باوجود مضمون به جا و شایسته ی خود، با این کمبود روبروست که
تضاد میان مردم میهن ما با امپریالیسم را نشان نمی‌دهد و عمده نمی سازد. مضمون
نبرد رهایی بخش مردم میهن ما که تضاد اصلی روز آن‌ها با امپریالیسم در صد سال
گذشته است،
طرح نمی شود. طرح نمی‌شود زیرا بررسی تئوریک مرحله کنونی در نگارش
نقشی ندارد.

نگرش انتقاد «بی رحمانه» (رفیق عزیز
مهربان، با رسول مهراب اشتباه نشود!» به مقاله، متوجه ی مضمون آن نیست که واقعیت‌های
بسیاری را نشان می‌دهد و تفهیم می کند. نگرش انتقادی به اسلوب به کار گرفته شده
است.

مقاله با توانایی جنبه‌های مختلف خطر سیطره
ی امپریالیسم را با دقت توضیح می‌دهد و خطرات آن را گوشزد می‌کند و برای توجه به
آن‌ها هشدار می دهد، ولی مواضع درست خود را به عنوان مضمون تضاد مردم با
سیاست امپریالیستی توضیح نمی دهد. مضمونی که مضمون نبرد رهایی بخش دوران کنونی
را در ایران تشکیل می‌دهد!

مقاله که با توانایی به توصیف ٬٬آجیل دور
خورش٬٬ می پردازد، نکته ی عمده را از توصیف پرتوان خود بیرون نمی کشد و برای
خواننده تفهیم نمی کند. سویه های سیاست امپریالیسم را مقاله که به درستی برجسته می‌سازد
و رابطه ی آن را با شرایط حاکم بر ایران نشان می دهد. نتیجه‌گیری برای تفهیم تضاد
اصلی مردم میهن ما با امپریالیسم و متحدان داخلی آن، مسکوت می‌ماند، رابطه میان
نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی با سیاست نواستعماری امپریالیسم
نشان داده نمی‌شود و تأثیر آن بر روی زندگی توده های مردم میهن ما به خواننده
تفهیم نمی شود. آن وقت عجیب نیست که نتیجه‌گیری از بحث لاغر و نحیف از کار درمی
آید: «نپذیرفتن وجود و عملکرد سیاست‌های امپریالیستی و به‌ویژه در برههٔ زمانی
کنونی در قالب برنامه‌های خطرناک دولت ترامپ نه‌تنها کمکی به امر مبارزه نیروهای
آزادی‌خواه و میهن‌دوست علیه دیکتاتوری ولایت فقیه نمی‌کند،‌ بلکه در خدمت رژیم
ولایی خواهد بود.»

طرح تضاد اصلی، یعنی مبارزه مردم میهن ما
برای احراز استقلال اقتصادی- سیاسی ملی علیه سیطره ی امپریالیسم، به سخنی دیگر طرح
مضمون نبرد رهایی بخش ملی به عنوان تضاد اصلی میان مردم ایران و امپریالیسم، پله و
پل درک وابستگی رژیم ولایت فقیه به سیاست اقتصادی امپریالیستی است که توسط سازمان
های مالی آن دیکته می‌شود و حاکمیت سرمایه داران در ایران دستور آن ها را به
برنامه رسمی دولتی بدل ساخته است. نشان دادن وحدت سیاست امپریالیسم و ارتجاع حاکم
بر ایران پله و پل است برای درک تضاد اصلی علیه اتحاد ارتجاع داخلی و جهانی که می
کوشند آن را با جنگ زرگری بر سر سهم خود از غارت در ابهام قرار دهند و مانند سال
۳۲، احیاناً با کودتایی در شکلی ممکن، به مردم میهن ما تحمیل کنند.

در مبارزه ی علیه مواضع توده ستیزانه و ضد
کمونیستی «شمشیر چوبینه» ما تنها آن هنگام مؤثر است، هنگامی که «نبرد» را در
صحنه ی عمده انجام دهد.
از این رو باید همیشه همراه باشد با جایگزینی که ما در
برابر ضد توده‌ای ها برای عبور از شرایط مشخص لحظه مطرح می‌سازیم و به آن با تمام
توان عمل می کنیم. در تمام دوران مبارزه برای 
ملی کردن صنعت نفت در ایران که مصدق رهبری آن را داشت، نشان دادن ضرورت
برپایی جبهه ضد استعماری سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر
ایران را تشکیل می دهد. توده‌ای ستیزها علیه این هدف به جنگی نابرابر با حزب طبقه
کارگر پرداختند و نهایتاً آن را با کودتا به سود خود به پایان رساندند.

تنها با طرح سیاست مستقل طبقاتی خود می
تواند حزب توده ایران در نبرد فرهنگی و طبقاتی با موفقیت روبرو شود.
زنده یاد جوانشیر آن را برنامه حداقل کارگری می نامد. مضمون این برنامه
حداقل، پیگری بی چون چرا در مبارزه ی دمکراتیک توده هاست که به مبارزه ی
سوسیالیستی فرامی روید. «لب بسته با عزم پیمان ایستاده ام» (اط همانجا، ۵). در
برابر چشم ما در ایران مبارزه ی دمکراتیک به سوسیالیستی فرا رویده است.
مبارزه ی پیگیر  طبقه کارگر و همه لایه‌های
محروم برای دریافت دستمزد عقب افتاد به شعار «پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی
اجتماعی» فرارویده است.

چپ رنگارنگ و «دمکراتیک» و عمدتاً توده‌ای
ستیز نیز از کنار واقعیت رشد خواست دمکراتیک به سوسیالیستی در ایران با سکوت می
گذرد. پرداختن به این واقعیت را برنمی تابد. مبارزه علیه توده‌ای ستیزی ولی از
دالان افشاگری و روشنگری درباره ی ضرورت توجه به «پراتیک انقلابی» زحمتکشان می
گذرد که مارکس- انگلس در تز اول فویرباخ توضیح می دهند. روشنگری و تبلیغ انقلابی
درباره واقعیت نبرد روز در ایران است که مواضع نظری و سیاسی حزب توده ایران را
تشکیل می‌دهد و در مصوبات ششمین کنگره ی آن به تصویب رسیده است.

رفیق عزیز احسان، همان‌طور که اشاره کردید،
نبرد فرهنگی و طبقاتی وحدتی را تشکیل می‌دهد که باید درک کرد و به کار گرفت.
«رزمی است که رُستمانش بایستی. بحری است که سَندبادانش شایستی ..»
(ا ط،
همانجا).

۱- 
https://tudehiha.org/fa/8859

۲- 
https://tudehiha.org/fa/8692

۳- در ص ۴۶۶ کتاب خود،
رسول مهربان «اعلام قانونی بودن حزب توده ایران و هیاهوی وابستگان دربار» را برمی
شمرد. «اعلام نظر و رأی بازپرس شعبه ۱۳ تهران در مورد عدم دخالت رهبری و فعالین
حزب توده ایران در توطئه ترور شاه معدوم و اعلام قانونی بودن حزب توده ایران ..»،
ضد توده‌ای هایی ازقبیل بقایی، شمس قنات آبادی را به شدت نگران می سازد. شمس قنات
آبادی با استناد به حکم صادر شده مقام قضایی از «توده ای شدن دکتر مصدق» صحبت می
کند. «واقعیت این است که رای بازپرس در دیماه سال ۳۱ صادر شده و حاصل یک تلاش ۵
ساله وکلای حزب توده ایران بود و هیچ ربطی به دولت دکتر مصدق نداشت.»

۴- ع ع در ابرازنظر در
اخبارروز

عنوان : منطق صوری و منطق دیالکتیک
ما یک ابزار ارزیابی منطقی بیشتر نداریم. آنهم همان دستگاه سه پاره ای ست که بهش “قیاس” میگن. نام “منطق صوری” هم از همین “فرم” سه گانه میاد. دو مقدمه و یک نتیجه. ارستو برای اولین بار قانون مندی
های این دستگاه را فرموله میکنه. اما دستگاه ساخته ی ارستو نیست. بخشی از بافت استدلالی ذهن انسانه. مثل زبان که ما باهاش حرف می زنیم اما دستور نویس ها قانون هاش را
کنار هم می گذارند. نیازی به گفتن نیست که “منطق
دیالکتیک” منطق نیست، نوعی شیوه ی دیدن هستی ست. رر
٨۹۲۲۹ – تاریخ انتشار : ۱۰ فروردين ۱٣۹٨   




پرسش ها در برابر چپ ایران!

سخن روز شماره: ۲ (۱۴ فروردین ۱۳۹۸)

گفت و شنفت با محمد مالجو

آقای محمد مالجو گرامی، رفیق گرامی

با خرسندی و شادی 
«تجدیدنظر در دعاوی» طرح شده توسط خود را انجام می‌دهم که شما در ابرازنظری
به مقاله ی ٬٬ایجاد توهم دمکراسی تمام‌عیار فراطبقاتی٬٬ خواستار آن شده‌اید. (۱)

هنگامی که رفیق محمد مالجو «خواستار گذار از نظام سرمایه
داری حاکم بر ایران» است، هنگامی که رفیق محمد مالجو دفاع از «مبارزه ی زحمتکشان
هفت تپه و اهواز و معلمان و …» را وظیفه ی چپ در ایران می‌داند و مایل است برای
بحث و گفت و شنفت در باره ی وظایف عمده ی چپ در ایران در شرایط کنونی شرکت کند، و
برای یافتن راهکارهای ضروری بکوشد، صد البته نه تنها به «تجدیدنظر در دعاوی» خود
می پردازم، بلکه از بدفهمی خود خشمگین و متأثر می‌شوم و طلب پوزش می کنم.

پیش تر ارزیابی انتقادی خود را از موضع گیری های شما در
مصاحبه با اخبارروز در مقاله‌ای با عنوان ٬٬چپ باید قامت ارزیابی طبقاتی را
بازیابد٬٬ که شما آن را به طور مبهمی در مصاحبه مطرح نموده بودید، ارایه داده ام.
متأسفانه مقاله ی من تنها امکان انتشار در تبعید گاه مقاله ها در اخبارروز یافت که
من ستون «مقاله های وارده» را در آن چنین می نامم. احتمالاً به این علت شما مقاله
را مطالعه نکردید و موضع انتقادی خود را نسبت به آن منتشر ننمودید.

رفیق گرامی، هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کنم، جز این هدف که
چپ ایران به عمده بپردازد.
به بحث درباره ی استراتژی و تاکتیک‌های ضروری
بپردازد، تا به کمک آن به وظیفه ی تاریخی خود برای پایان بخشیدن به «خصوصی سازی
زندگی اجتماعی» در ایران عمل کند.

می‌دانیم که در ایران شرایطی حاکم است که باید آن را در
ابتدا تعریف نمود و بر سر تعریف آن به توافق رسید.

می‌دانیم که گام بعدی برای چپ ایران ارایه جایگزینی است که
می‌خواهد برای اقتصاد سیاسی کنونی نظام سرمایه داری ارایه دهد که مردم میهن ما را
با فقر روبرو ساخته و ایران را به نومستعمره ی اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی بدل
نموده است.

سرشت ضدمردمی و ضدملی اقتصاد سیاسی حاکم را مبارزه ی کارگران
و معلمان و دانشجویان و دیگر لایه‌های شرکت کننده در مبارزات سال‌های اخیر، با درد
و شکنجه و زندان و اعتصاب غذا و دیگر شیوه‌ها به اثبات رسانده اند. خواست «پایان
بخشیدن به‌خصوصی سازی زندگی» توسط مبارزان ستاره ی راهنمایی است که چپ ایران برای
یافتن راه در اختیار دارد. پرچمی است در دفاع از یک اقتصاد سیاسی مردمی و دمکراتیک
و ملی که دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما را تشکیل می‌دهد و اکنون پامال
شده است.

ایران، سرزمین کهنسال خلق های ساکن آن هر روز بیش تر به
گرداب وابستگی اقتصادی به سرمایه مالی امپریالیستی فرو می رود. حاکمیت نظام سرمایه
داری در ایران برای حفظ شرایط اجرای این اقتصاد سیاسی است که باید «آیت الله قاتل»
را به ریاست قوه ی قضایه بنشاند، تا «سایه خدا را بر روی زمین» حفظ کند. ولی همین
حاکمیت با چنین شیوه‌هایی راه را بر هر تغییر دمکراتیک و اصلاحی بسته است.

در چنین شرایطی، راهکار چپ ایران برای نجات کشور از وابستگی
نواستعماری به اقتصاد امپریالیستی و نجات مردم 
از سلطه ی دیکتاتوری چیست؟

برای نیازهای تاریخی مردم در برخورداری از آزادی و دمکراسی و
عدالت اجتماعی، برای حفظ استقلال اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی میهن ما ایرانی ها، چپ
ایران چه راهکاری را پیشنهاد می‌کند و ضروری می داند؟ بحث عمده، این بحث است.

بحثی است که کمک است برای شناخت نیازهای مردم و راه تحقق
بخشیدن به آن و برای شناخت اهمیت حفظ استقلال ملی ایران که بدون خروج از سیستم
اقتصاد امپریالیستی دست‌ نیافتنی است.

نظام سرمایه داری حاکم کنونی، مانند همه ی گذشته حاکمیت
طبقات سرمایه دار و فئودال، – و صرفنظر از شکل سکولار و یا مذهبی و یا ترکیباتی از
آن -، نتوانسته است به پرسش تاریخی مردم میهن ما برای خواست و نیاز به آزادی و
دمکراسی- عدالت اجتماعی و استقلال ایران، پاسخی به جا و شایسته بدهد. انقلاب
مشروطیت را به بن‌بست کشاند. رهبران پیروزی توده های مردم را بر ٬٬استبدا صغیر٬٬
نابود ساخت. با کودتای مرداد سی و دو دستاوردهای نبرد برای ملی کردن صنعت نفت را
برباد داد. تجربه ی چهل سال اخیر نیز نشان داده است که طبقات حاکم سرمایه دار
کنونی قادر به حل مساله ی دمکراسی و حفظ استقلال ایران نیستند.

زندگی واقعی صد سال گذشته ی مردم میهن ما و مبارزات کنونی
زحمتکشان یدی و فکری حل دو نیاز مردم میهن ما را برای آزادی- عدالت اجتماعی و
استقلال در برابر چپ ایران مطرح کرده است. نیازی که مضمون نبرد رهایی بخش ملی
مردم میهن ما را تشکیل می دهد.

آیا نباید به وظیفه ی تاریخی در برابر چپ وفادار بود و به آن
عمل کرد؟ آیا نباید هشیارانه و با حزم و احتیاط عمل کرد تا با کم‌ترین هزینه ی
انسانی همراه باشد؟ گفت و شنفت دمکراتیک در این زمینه، وظیفه ی روز چپ ایران است.

می‌دانیم که شرکت مبارزان ساکن ایران در این بحث‌ها آسان
نیست. می‌دانیم که برای مبارزان خارج از کشور نیز امنیت کامل در این بحث‌ها وجود ندارد.
باوجود این شرایط نمی‌توان به عمده نپرداخت و برای ایجاد شدن فضای لازم نکوشید که
حق قانونی مردم میهن ما و خلق های این سرزمین کهنسال است، در مرکز آن
زحمتکشان  که زنان ضعیف ترین حلقه ی آن را
تشکیل می دهند.

بر این پایه است که نمی‌توان با بحث‌های انحرافی موافقت
داشت.

با شرکت در بحث‌های عمده می‌توان اما فضای مناسب را در ایران
ایجاد نمود.

در این بحث‌ها می‌توان جایگزین واقعی را برای برطرف نمود
بحران روزافزون بر ایران توضیح داد و درستی آن را به اثبات رساند. آن را به توده
ها تفهیم نمود.

در این بحث‌ها می‌توان نادرستی سیاست‌های اقتصادی- اجتماعی
حاکمیت سرمایه داری را در ایران برملا ساخت.

این بحث‌ها حاکمیت را زیر فشار قرار می‌دهد و اقدام‌ها
غیرقانونی آن را علیه مبارزان محدود می سازد.

این بحث‌ها در عین حال به معنای قرار داشتن در کنار مبارزانی
است که به زندان افکنده و شکنجه می شوند. به معنای قرار داشتن در کنار زندانیان
سیاسی است که «قطره قطره مردن» را تجربه می کنند. به معنای در کنار زنان جسور میهن
ما قرار داشتن ست که برای دفاع از حقوق قانونی و انسانی خود و تساوی حقوق به زندان
افکنده و شکنجه می شوند.

می‌دانیم که حاکمیت دیکتاتوری نمی‌خواهد و نمی‌تواند در
برابر خواست های قانونی توده مردم به کوچک‌ترین عقب نشینی تن بدهد. دیکتاتوری
سرنوشت خود را با حلقه ی واسط اقتصاد سیاسی- امپریالیستی که «اقتصاد اسلامی» می
نامندش، عملاً به دست راست ترین گروه‌های امپریالیستی از قبیل ترامپ و نتان یاهو
سپرده و سرنوشت ایران را به آن گره زده است.

در چنین شرایط است که وظیفه ی دفاع از دمکراسی و استقلال
ملی در نبرد رهایی بخش کنونی مردم میهن ما و خلق های ساکن آن، به وظیفه ی روز چپ
ایران بدل شده است.

در انتظار ایجاد شرایط برای بحثی سازنده میان چپ ایران،
دستتان را می فشارم

۱-

عنوان : پرسش از اقای عاصمی
آقای عاصمی گرامی،

در دو اظهارنظر جداگانه تان چنین نوشته اید:

یکم) «محمد
مالجو که خواستار گذار از نظام سرمایه داری حاکم بر ایران نیست. از این رو نیز موافق نیست که
نبرد طبقاتی کنونی در ایران ژرفش یابد.
»

دوم) «… مالجو … علیه
مبارزه ی زحمتکشان هفت تپه و اهواز و معلمان و …
موضع می گیرد و به منظور توجیه شرایط حاکم قلم می زند.»

سپاسگزار میشوم مویدهایی برای این اتهامها از سخنان
شفاهی یا نوشته های مکتوب من به خوانندگان ارائه بفرمایید. در غیر این صورت، گمان میکنم که توقع تجدیدنظر در دعاوی تان
به هیچ وجه ناموجه نباشد.