«می خواستیم به اینجا برسیم؟»

سخن روز شماره: ۱ (۶ فروردین ۱۳۹۸)

… امسال اصلا چیزی نمی خریم. اومدیم یک دوری بزنیم و برویم. نمی توانیم بخریم. مسئولین خودشان گوشت و میوه نمی خرند؟ نمی دانند پول آب، برق، گاز چقدر شده؟ تا کی باید نظاره گر باشیم؟ چرا ما همه اش می ترسیم بی پرده حرف بزنیم. ما حاضریم بیایند ما را بگیرند و ببرند …تا کی باید اینجوری واسیم و نگاه کنیم؟ انقلاب کردیم که به اینجا برسیم؟ …

بریده ها از سخنان مردم که می‌توان آن‌ها را در رسانه‌ها شنید و خواند از عمق بحران روزافزون اقتصادی- اجتماعی در ایران حکایت می‌کند  که در آن، دو جهت متفاوت را می‌توان دریافت. جهت رشد تضاد میان سلطه ی طبقات حاکم و مقاومتی که در برابر آن نزد توده های مردم رشد می کند. اما همچنین جهت افسردگی و مأیوس شدن انسان‌هایی که به مقاومت منفی و فردی  پناه می‌برند و می‌گویند «امسال اصلاً چیزی نمی خریم»!

هدف سیاست زدایی ار توده ها و ایجاد باور
نزد آن‌ها به ضرورت قناعت و صرفه جویی، هدف عمده‌ای را در تحمیل برنامه ٬٬ریاضت
اقتصادی٬٬ طبقات حاکم تشکیل می دهد. این سیاست عمده ترین ابزار تحمیل رضا و تسلیم
به توده ها در جنته ی حاکمان اسلامی و متحدان سکولار آن‌ها در کشورهای سرمایه داری
است.

اگر دفاع و تقویت جهت نخست با نشان دادن
دورنمای انقلابی وظیفه ی روز مبارزان آگاه است، شناخت خطری که در جهت سر‌خوردگی
توده ها  عمل می کند نیز وظیفه روز مبارزان
علیه رژیم دیکتاتوری و اقتصاد سیاسی به غایت ضد مردمی «اسلامی» آن است. نباید
فراموش نمود که جهت سر‌خوردگی توده ها، زمینه و صحنه ای است که می‌تواند مورد
سواستفاده ی ارتجاع سلطنت طلب و مجاهدین قرار گیرد که هر دو گردان ذخیره ی
امپریالیسم هستند.

در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و
امپریالیستی نیز این هر دو سوی مبارزه جویانه و تسلیم طلبانه به چشم می خورد.
فاشیسم نوین در این کشورها پا بر دوش افسردگی و سیاست زدگی توده ها قرار می دهد.
تحقیقات میدانی در این زمینه نشان داده است که آنجا که برنامه ی مشخص و مبارزه
جویانه ای توسط نیروهای چپ و مدافعان زحمتکشان مطرح می شود، خطر افسردگی و سواستفاده
ی فاشیسم کم‌تر و محدودتر است و برعکس.

گناه و کم کای از مردم نیست که برخی ها می‌خواهند
القاء کنند و از آن دم می‌زنند که ٬٬مردم جز این رژیم، رژیم دیگری حقشان نیست٬٬.
واکنش و عصیان مردم بدون دورنمایی که آن ها بتوانند آن را دورنمای مورد خواست خود،
دورنمایی که از منافع عاجل و روز و آینده ی آن ها دفاع می کند بشناسند و دریابند،
نمی‌تواند توقیت گردد و پا بگیرد. تنها گذاشتن مردم، تنها به معنای خانه نشین
شدن مبارزان نیست. باید آن را همچنین به معنای بی برنامگی گردان ها متشکل مبارز
نیز درک نمود.

مقاله ی ٬٬گرایش به حرکت‌ها و خواست های
مردمی، و ظهور صف بندی های ضد چپ٬٬ در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران (۲۷
اسفند ۱۳۹۷) با تحلیل همه جانبه ی خود از روند نبرد طبقاتی در ایران در سال پایان
یافته، بر اهمیت «نقش و وظیفهٔ عمده نیروهای چپ در مرحلهٔ کنونی» اشاره دارد. نامهٔ
مردم «مرکز ثقل» این وظیفه ی خطیر را یافتن «مخرج مشترک» میان «لایه ها و طبقات
اجتماعی» ارزیابی می‌کند که باید «نمایندگان سیاسی» آن‌ها در گفت و شنفت با یکدیگر
جستجو کرده و اعلام کنند.      

همانجا مقاله برنامه ی پیشنهادی خود را
برای «گردهمایی نمایندگان سیاسی» مطرح می‌سازد که نبرد بر دور «محور شعار ٬٬حذف
حاکمیت مطلق ولایت فقیهه٬٬ در راستای گذار از مرحله دیکتاتوری به مرحله دمکراتیک
در سطح ملی» است.

ارزیابی واقع‌بینانه ی مقاله درباره «تحول
های مهم سال پیش رو [که همراه خواهد بود] با طرح هرچه بیشتر خواست های مردمی و
گرایش به سوی ایده‌های ترقی خواهانه» بی تردید گذار از مرحله ی دیکتاتوری و
استقرار حقوق و آزادی‌ها فردی و اجتماعی قانونی را در دستور مبارزه قرار داده
است. 

بی تردید آزادی و رهایی از سلطه ی
دیکتاتوری عجین شده است با خواست بهبود شرایط زندگی مردم و پایان یافتن سیاست ضد
مردمیِ ٬٬ریاضت اقتصادی٬٬. شعار ٬٬آزادی و نان٬٬ که در سخنان پیش گفته مردم
بازتاب یافته است، شعار مرکزی نبردهای سال آینده را تشکیل خواهد داد. مقاله ی نامه
مردم با واقع بینی سرشت این گرایش را «ایده های ترقی خواهانه» اعلام می کند.

 توده ی مردمی که سخنانشان در آغاز بازتاب داده
شد، مبارزان هفت تپه، پولاد اهواز، معلمان و پرستاران، بازنشستگان و مال باختگان
ودیگر لایه‌های زیر فشار مردم، به دمکراسی و نان نیاز دارد! 

مردمی که می‌گویند  «ما حاضریم بیایند ما را بگیرند و ببرند»،
«امسال اصلا چیزی نمی خریم» «بودجمون به این قیمت ها نمی رسه» به آزادی و نان
نیاز دارند!

«مخرج مشترک» مورد خواست توده های زیر سلطه
که برنامه ی نشست آینده ی مبارزان چپ است، حذف دیکتاتوری است برای تأمین «نان و
آزادی»!

برنامه ی اقتصاد ملی برای توده های مردم که
در آن، توده ها امکان خروج از بحران مستولی بر هستی و زندگی خود را بازشناسند،
اهرم و پرچم پرتوان مبارزاتی برای توده های زحمتکش و محروم است.  تجهیز توده های محروم  و زحمتکشان 
برای نبرد در راه گذار از دیکتاتوری به برنامه ی اقتصاد  ملی برای برقراری آزادی و عدالت اجتماعی نیاز دارد.

چپ انقلابی تردید ندارد که تنها با ارایه
برنامه جایگزین برای اقتصاد ملی که در آن سرشت عدالت جویانه ی برنامه برای توده ی
زحمتکش و محروم جامعه و در مرکز آن طبقه کارگر قابل شناخت و دریافت باشد، قادر
خواهد شد تحقق بخشیدن به خواست گذار از دیکتاتوری را از چپ عملی سازد.

مبارزه افشاگرانه علیه توطئه های بی بی سی
و دیگر گردان های تبلیغاتی دشمنان مردم میهن ما، همچنین مبارزه ی ترویجی و
روشنگرانه علیه سرگردانی چپ رنگارنگ «جدید یا موکراتیک» به منظور یافتن مخرج مشترک
«نان، آزادی»، بدون داشتن برنامه ی جایگزین برای اقتصاد سیاسی طبقات حاکم به منظور
تجهیز و سازماندهی توده های محروم و زیر فشار با موفقیت روبرو نخواهد شد.

مبارزه با زبان نرم و با محتوای قاطع علیه
هیستری توده‌ای ستیزی و ضد کمونیستی وظیفه ی عاجل حزب توده ایران است که این روز
ها ابعاد وسیع و دقیق‌تری را در برابر یورش سیاسی- تبلیغاتی چپ سرگردان و سفسطه گر
به خود می‌گیرد که مایه خرسندی است. این مبارزه نمی‌تواند بدون مبارزه برای تفهیم
جایگزین اقتصاد سیاسی برای مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب به توده های میلیونی
محروم، که چپ سرگردان به نفی آن می پردازد، با موفقیت روبرو باشد. باید هویت و
سرشت مردمی و دمکراتیک چنین اقتصاد سیاسی را در برابر پیشنهادهای سوسیال دمکرات
جریان های سرگردان «چپ جدید و دمکراتیک» قرار داد که مقاله نامه مردم به آن اشاره
دارد.

بدون مبارزه ی اقتصادی، بدون نشان دادن
تفاوت و سرشت مردمی اقتصاد ملی- دمکراتیک در برابر اقتصاد سوسیال دمکرات و انواع
دیگر آن، سازماندهی جبهه ضد دیکتاتوری از چپ ناممکن است. باید به چنین سرابی
پایانی قاطع داد!




نبرد رهایی بخش ملی و آزادی و تساوی حقوق زن در ایران
ادامه ی گفت و شنفت با فروغ اسدپور

مقاله ی شماره ۱/ ۱۳۹۸

۳ فروردین ۱۳۹۸ ۲۲ مارس ۲۰۱۹

در رساله ی نظرگیر خود با عنوان ٬٬چرا چپ ۱۷ اسفند ۵۷، زنان را در خیابان تنها گذاشت٬٬، بانو رفیق فروغ اسدپور دو نکته ی اساسی را مطرح می‌سازد که بررسی مضمونی آن وظیفه ی سطور زیر است. دو مساله عبارتند از:

– کوشش برای رهایی زن در ایران به مثابه ی
وظیفه‌ای عاجل و مبرم؛ اسدپور در رساله ی خود رهایی زن را تنها در ارتباط با
«آزادی های بورژوازی و دمکراسی لیبرالیستی» مورد توجه قرار داده و بررسی را به آن
محدود می کند.

– انقلاب ایران در مرحله ی بورژوا-
دمکراتیک و یا ملی- دمکراتیک؟

نگارنده که یک توده‌ای است، در نوشتار پیش
با عنوان ٬٬مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب ایران ..٬٬
که متأسفانه تنها در ستون ٬٬مقاله های وارده٬٬ در اخبارروز امکان انتشار یافت (۲۱
اسفند ۱۳۹۷-۱۲ فوریه ۲۰۱۹)، به بررسی اسلوب کارکرد اندیشه ی حاکم بر رساله ی رفیق
اسدپور پرداخت. در این سطور مضمون نهفته در دو مساله ی اصلیِ مورد نظر رفیق اسدپور
مور توجه قرار خواهد گرفت.

در ابتدا از عمده که مرحله انقلاب ایران
است شروع می کنم، تا امکان یافتن راهکارهای ضروری را برای رهایی زن در ایران از
زیر یوغ مردسالاری حاکم در شرایط مشخصِ پیش رو جستجو کنیم. شرایطی که از یک سو تحت
تاثیر سلطه ی اندیشه ی مذهبی حاکم قرار دارد که نمود ایدئولوژی دوران برده داری-
قبیله‌ای هزارو چهارصد سال پیش است، و از سوی دیگر مبتنی است بر اقتصاد سیاسی
امپریالیستی- اسلامی حاکم که در وابستگی نواستعماری با اقتصاد جهانی امپریالیستی
قرار دارد.

مرحله ی انقلاب ایران

به نظر حزب توده ایران، میهن تاریخی خلق
های سرزمین ایران مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه خود را طی می‌کند – باید
با موفقیت طی کند، تا قادر باشد به نیاز تاریخیِ مرکزی که بیش از صد سال است در
برابر مردم میهن ما قرار دارد دست یابد. یعنی با احراز استقلال ملی همه جانبه، به
سخنی دیگر با احراز استقلال اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی به شرایط برای تغییرات
بنیادین به منظور رشد ترقی خواهانه ایران دست یابد.

برخورداری از حقوق و آزادی‌های فردی و
اجتماعی مضمون رهایی ملی را در این مرحله تشکیل می دهد.

تساوی حقوق زن و مرد، تساوی حقوق خلق های
ساکن ایران و به ویژه تثبیت حقوق طبقه ی کارگر ایران در برخورداری از سازمان های
صنفی و سیاسی که ستون فقرات آزادی‌های سیاسی- اجتماعی را در مرحله کنونی تشکیل می
دهد، پیش شرط های امکان رشد ترقی خواهانه را در ایران تشکیل می دهد.

این مضمون را احسان طبری در مقاله ی مورد
انتقاد رفیق اسدپور برمی شمرد: «انقلاب ایران را ما در مرحله انقلاب ملی و
دمکراتیک می‌دانیم و عمل‌کرد تاریخی اش آنست که باید مکمل انقلاب بی سرانجام
مشروطیت باشد و آن وظایفی را که انقلاب مشروطیت ایران در اثر خرابکاری استعمار و
ارتجاع حل نشده باقی گذاشته، یعنی تأمین استقلال و تأمین آزادی را حل کند.» (احسان
طبری، نوشته‌های فلسفی، ص ۲۵۷ – از این ببعد ص و عدد ذکر می شود).

واقعیت تاریخی بیش از صد سال گذشته در نبرد
مردم ایران برای هدف‌های پیش، این واقعیت دردناک است که بورژوازی ایران، با وجود
فداکاری ها و خیزش های انقلابی توده ها و برخوردار بودن از رهبران شایسته،
نتوانسته است در این دوران طولانی نبرد رهایی بخش ملی را به ثمر رسانده، و به
تأمین استقلال ایران دست یابد. بررسی شرایط نامساعد در این دوران وظیفه این سطور
نیست.

همه ی شرایط حاکم بر جهان زیر سلطه ی
امپریالیسم و سیطره ی سرمایه مالی آن، این ارزیابی را همچنین واقع‌بینانه می‌سازد
که بدون خروج از سیستم اقتصاد جهانی، دست یابی به استقلال همه جانبه ی برای هیچ
کشوری ممکن نخواهد بود. بورژوازی ایران با حاکمیت کنونی و یا با حاکمیت سکولار نیز
نخواهد توانست با ادامه ی سیاست اقتصادی- اجتماعی کنونی به استقلال ایران دست
یابد. زیر قادر (و مایل) نیست کشور را از سیستم حاکم اقتصاد جهانی امپریالیستی
خارج سازد.
  در دوران چهل ساله ی
جمهوری اسلامی وابستگی اقتصادی ایران به امپریالیسم و سیاست آن تعمیق یافته است.
علت مشخص تعمیق وابستگی نواستعماری ایران آن است که کلیت حاکمیت آن به مجری
اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی بدل شده است
و این
وابستگی را «اقتصاد اسلامی» می نامد.

حزب توده ایران مرحله فرازمندی جامعه ی
ایرانی را مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب می داند. آیا می‌توان این ارزیابی را صائب و
واقع‌بینانه دانست؟ در زیر با ارایه نظر زنده یاد احسان طبری از کتاب پیش گفته،
ارزیابی حزب توده ایران را بازگو می کنم که رفیق گرامی بانو فروغ اسدپور به طور
انتقادی به آن در رساله ی خود می پردازد.

جایگاه تاریخی انقلاب بهمن

در بررسی خود از نظرات احسان طبری برای
مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب، اسدپور دو نکته را بدون ذکر صفحه از مقاله ی طبری در
جلد دوم نوشته‌های فلسفی نقل می کند.

یک نکته برمی‌گردد به جایگاه تاریخی
انقلاب بزرگ بهمن مردم میهن ما.
رفیق اسدپور که مانند
پوپر به وجود یک روند بهم پیوسته ی تاریخی در هستی اجتماعی انسان باور ندارد، و
این برداشت را لابد مانند پوپر «افسانه ی بزرگِ» هیستوریسم می‌داند و می نامد، در
رساله ی خود می نویسد: «طبری در بحث‌های فلسفه ی تاریخ خود از ٬٬قوانین اجتماعی٬٬
سخن می‌گوید و اینکه جامعه را باید با قوانین ویژه آن توضیح داد. همین دیدگاه و
قایل بودن به ٬٬قوانین٬٬ عام اجتماعی منجر به آن می‌شود که انقلاب ایران را هم یکی
از ٬٬نمود٬٬های آن قوانین قلمداد کرده و آن را همراستا با مسیر ٬٬انقلاب جهانی٬٬
ارزیابی کند. چیزی که به آن دیرتر بازمی گردم.» (۹، ازاین ببعد صفحه ی رساله ی
چاپی پانزده صفحه‌ای تنها با عدد نشان داده می شود).

اسدپور در پاراگراف بعدی این نظر خود را
تدقیق می‌بخشد و می نویسد: «طبری در مقالات خود از چیزی خودپو به نام روند تاریخ
سخن می‌گوید ..».

برداشت «خودپو» برای «روند تاریخ» که به
طبری نسبت داده می شود، نادرست است.
طبری به مثابه ی
اندیشمندی مسلط به دیالکتیک ماتریالیستی نمی‌تواند از «خودپو» بودن روند تاریخی
صحبت کرده باشد و بی تردید در هیچ جای از سخن و نوشتارش کسی نمی‌تواند چنین نمونه‌ای
ارایه دهد. اسدپور نیز نتوانسته است. نقل نکردن دقیق گفته‌ها با ذکر «در کجا و
عیناً چگونه» که طبری در بحث با دکتر سروش در همین کتاب مورد انتقاد قرار داده است
(ص ۱۸۶)، اکنون درستی خود را نشان می دهد. رفیق اسدپور، مانند سروش در نقل نظر
مارکس، مدیون پاسخ و تدقیق سخن خود باقی می ماند.

این نکته، همان‌طور که پیش تر اشاره شد، برمی‌گردد
به اسلوب کار غیرمارکسیستی که اسدپور خود را پایبند به آن می داند.
خواهیم دید
که این اسلوب خیلی زود انتقام خود را می گیرد. در ادامه سخن، رفیق اسدپور می‌گوید:  «طبری در مقالات خود از چیزی خودپو به نام روند
تاریخ سخن می‌گوید که شخصیت فعال باید همپای آن شود تا مقابل آن قرار نگیرد.
(ت از ف ع)» این سخن، سخن طبری نیست، برداشت و «درک ناصادقی» توسط اسدپور از
نظرات طبری است!

«شخصیت تاریخی باید همپای .. روند تاریخی
شود تا مقابل آن قر ار نگیرد»، یک برداشت مکانیکی از جایگاه و نقش انسان در
تاریخ است.
همان‌طور که در زیر نشان داده خواهد شد، با برداشتی دیالکتیکی که
مارکس- انگلس در تزهای فویرباخ برجسته می سازند، در تضاد آشکار است.

برداشت مکانیکی از نقش انسان در تاریخ در
بخش دوم جمله ی اسدپور درباره ی لزوم «همپایی شخصیت تاریخی» با روند تاریخی نیز در
تداوم بخش نخست جمله درباره ی «خودپو» بودن روند تاریخ قرار دارد. روند «خودپو»،
به مثابه ی پدیده‌ای خارج از عمل‌کردِ مشخصِ تاریخی انسان درک می‌شود که
گویا در خارج از «احساس» و «پراتیک انقلابی» او قرار دارد؛ در خارج از  عملکرد عنصر فعال تاریخی یا سوبژکت تاریخی (تز
اول فویرباخ) قرار دارد. «خودپو»یی گویا روندی است مستولی بر انسان تاریخی
و نه ثمره ی کارکرد سوبژکتِ تاریخی
مورد نظر مارکس! برداشتِ روندی «خودپو» در
اندیشه ی اسدپور، آن طور است که هگل از روند رشد ذهن در «ایده» ارایه می دهد. یعنی
برداشتی دارای فاصله ی کیفی از برداشت دیالکتیک ماتریالیستی نزد مارکس- انگلس-
لنین. برداشتی که در سطح دیالکتیک ایده آلیستی هگل منجمد شده است. این نزدیکی را
نزد اسدپور با براشت هگل، رفیق عزیز حسنی نیز برجسته می سازد.

بی تردید رفیق فروغ اسدپور قادر نخواهد
بود، چنین برداشت غیردیالکتیکی را با نقل سخن طبری ارایه دهد. رفیق اسدپور با «درک
ناصادقی» (۱) از اندیشه ی طبری می‌خواهد نظرات پوپر را به او نسبت دهد.  برای پوپر و دیگران، روند تاریخی، روندی اتفاقی
و غیرقابل پیش‌بینی است. برنامه و برنامه‌ریزی در نبرد برای سرعت بخشیدن به رشد
روند تاریخی ممکن نیست. چنین سازماندهی را پوپر به مثابه ی مضمونی «کودتایی»
قلمداد می سازد. پوپر دورنمای مورد نظر مارکس- انگلس را در جامعه ی آزاد کمونیستی
مبتنی بر همبستگی انسان‌ها به یکدیدگر، «آفریننده ی جهنم» می‌داند (روبرت
اشتیگروالد، جامعه ی مدنی و آگاهی پسامدرنیستی، ص ۱۱۲).

نظریه پرداز برداشت مکانیکی پوپررا از
ماتریالیسم تاریخی، به ابزار یورش به اندیشه ی طبری بدل می سازد: «طبری در مقالات
خود از چیزی خودپو به نام روند تاریخ سخن می‌گوید که شخصیت فعال باید همپای آن شود
تا مقابل آن قرار نگیرد. علاوه بر انقلاب جهانی و پیشروی ناگزیر به سوی سوسیالیسم،
روحیه ی تسخیر طبیعت و فتح آن، و همچنین غلبه بر تمام موانع پیش پای انسان در
نوشته‌های او به چشم می خورد.» و مظفرانه بر ساخته ی خود اضافه می کند: «این
خوشبینی مفرط همراه با روحیه ی ظفرمندی و فتح گرایی که لابلای خطوط موج می زند،
برای  خواننده ی انتقادی آن روز هم حتی
باید به تخیلی زیبا و کودکانه، و از دست رفته شبیه بوده باشد.» (۹)

پوپر از بیم آرمان‌های سوسیالیستی، و در
مقام ناصح سرمایه داری، می نویسد:‌«اگر قرار است از سقوط جهان به ورطهء بدبختی
جلوگیری شود، نباید دستخوش رؤیای جهان خوشبخت شد. باید به اصلاحات پرداخت و به
انقلاب مجال نداد! «برای رسیدن به این هدف، باید خطاهای خود را بشناسیم و تصحیح
کنیم.» وی بی اعتنا به پایه‌های طبقاتی قدرت، و به عنوان راه حل پیش گیری از
خطاها، می‌نویسد: «باید از تمرکز قدرت دوری گزید، و از دمکراسی بورژوازی حمایت
کرد.» (اشتیگروالد، همانجا). سخنانی که انگار فرد مورد خطابش نه تنها رفیق اسدپور
که همچنین رفیق محمد مالجو در مقاله ی اخیرش علیه انقلاب در اخبارروز است (۲۶
اسفند ۱۳۹۷، ۱۷ مارس ۲۰۱۹).

رفیق اسدپور نظرات پیش را مطرح می‌سازد تا
از آن به نتیجه‌گیری مورد نظر خود بپردازد که عبارت است از گویا اثبات دلیل  سکوت حزب توده ایران در ۱۷ اسفند ۵۷ است. سکوتی
که آن را همانند کارکرد طیف «چپ» مذهبی و غیرمذهبی ارزیابی می کند که «۱۷ اسفند
۵۷، زنان را در خیابان تنها گذاشت» (۱). و با چنین هدفی می نویسد: «وقتی تاریخ به
ناگزیر رو به جلو می رود، انقلاب ایران هم به ناگزیر حرکتی است مترقی و رو به
تعالی در حالی که دگرگشت (develepment) یا چیزی که پیش ترها به تکامل برگردانده می
شد، الزاماً پیش روند نیست، بلکه فقط می‌تواند همچون تغییر جهت داری درک
شود (ت از ف ع) که شامل عقب رفتن، بازگشت به عقب، اضمحلال، شقه شدگی، آشوب، و یا
از هم پاشیدگی هم می شود. درک طبری از انقلاب ناروشن و متناقص است. ..» (۱۲).

بدین ترتیب رفیق اسدپور منکر روند ترقی
اجتماعی در کلیت آن می شود. برای او، همانند پوپر که خواستار «مهندسی اجتماعی» است
و این تعمیرات را «اصلاحات» می نامد، «تغییر جهت دار»، تنها حرکتی پاندولی به هر
سو و هر شکل است، ولی فاقد جهت ترقی خواهانه مورد نظر ماتریالیسم تاریخی است! بالا
و پایین بردن درصد سود سرمایه به عنوان ابزار تعمیر تورم در نظام کنونی نئولیبرال
در آمریکا و اتحادیه اروپا و .. گویا تنها اشکال «تغییر جهت دار» هستند!!

این واقعیت که حزب توده ایران «۱۷ اسفند
۵۷، زنان را در خیابان تنها ..» نگذاشت، توسط رفیق عزیز شبگیر حسنی با نقل
مضمون مقاله ی نوید، نشریه مخفی حزب توده ایران در ایران مورخ ۱۹ اسفند ۵۷ و دیگر
اسناد حزبی به ثبوت رسانده است و نباید به آن بازگشت.  

«تغییر جهت دار» در مضمون مورد نظر اسدپور
مفهوم  عام را در روند تاریخی رشد
تشکیل می‌دهد. بی تردید در آن حرکت‌های جز، مانند فراز و فرود و عقب نشینی، شقه
شدن، آشوب و ازهم پاشیدگی موقت پیش می آید. عامیت جهت دار بودن تغییر اما حفظ می
شود.
از این رو نمی‌توان مضمون حرکت پاندولی و انواع حرکت‌های دیگر را که رفیق
اسدپور ذکر می کند در آن مطلق نمود.

برخلاف «تغییرات جهت دار» مورد نظر اسدپور
به نقل از باسکار، روند ترقی اجتماعی تغییر جهت دار عامی است از ساده به بغرنج و
از بسیط به مرکب. روندی که همراه است با بغرنج تر شدن پدیده و یا جامعه ی انسانی.
ماتریالیسم تاریخی آن را روند ترقی اجتماعی در تاریخ ارزیابی می‌کند که انکار
ناپذیر است و اسدپور نیز آن را تأیید می کند.

گذار از مادرسالاری در جامعه ی کمونیستی
کهن به پدرسالاری در جامعه ی طبقاتی و همچنین دورنمای تساوی حقوق زن و مرد در
جامعه ی آزاد آینده که هم اسدپور و هم توده‌ای ها برای آن می رزمند، تنها با مفهوم
ترقی خواهی در علم ماتریالیسم تاریخی قابل درک است و نه با مفهوم حرکت پاندولی و
انواع دیگر آن!.

«تغییر جهت دار» نزد اسدپور- باسکا به این
پرسش پاسخ نمی‌دهد که آیا در تغییر مورد نظرشان سرشت بغرنج و بسیط شدن پدیده حاکم
است یا خیر؟ با مسکوت گذاشته شدن این پرسش مرکزی در تز طرح شده، باید هدف برداشت
اسدپور- باسکا را در کوشش برای به خدمت گرفتن تئوری به منظور توجیه هدف سیاسی
ارزیابی نمود. این اندیشه می‌خواهد «اصلاحات» را مطلق سازد و انقلاب را نفی نماید.
اصلاحاتی که به مفهوم «مهندسی اجتماعی» درک می شود. این هدف سیاسی اندیشه طرح شده
است که به تئوری بافی و سفسطه پناه می برد.

بی دلیل نیست که اسدپور- باسکار به این
پرسش پاسخ نمی‌دهند که چرا «اضمحلال» نباید به معنای مقدمه برای نوسازی درک شود که
پس از آموزش از علل منتج به «اضمحلالِ» پدیده ممکن می شود؟ چرا نباید
«اضمحلالِ»  شاخه ی تنومند درخت را که تنه
ی اصلی درخت نبود، یا چرا نباید «اضمحلال» ٬٬مدل روسی اقتصاد٬٬ را در جهت ترقی
اجتماعی درک کرد؟ مگر ٬٬مدل چینی٬٬ از درس‌های ٬٬مدل روسی٬٬ که «اضمحلال» یافت،
نیاموخته است؟ آیا به گفته ی طبری «.. ٬٬تکرار٬٬ تمرین است و تمرین زرگری و ریزه
کاری یاخته‌ها و گویچه ها، و دگرگونی، غبار ملال را می ستُرد» (با پچپچه پاییز،
۶).  مضمون ماهوی «تغییر» به هر شکلی،
«رشد» است.  آیا انسان در طول تاریخ از
اشتباه ها نیاموخته است که باید در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، شیوه
تولید سرمایه دارانه را به کار گرفت، اما با سخت‌گیری رشد نسبی عدالت اجتماعی را
با برقراری هژمونی اندیشه انقلابی تضمین نمود؟

برگردیم به مفهوم جایگاه تاریخی انقلاب بهمن
۵۷ مردم میهن ما!

در ابتدا ببینیم زنده یاد احسان طبری مقوله
ی جایگاه تاریخی انقلاب بزرگ بهمن مردم میهن ما را چگونه ارزیابی و آن را
با بیانی «چالاک و هشیار» (۷) طرح می کند. موضعی که راهنما است برای نبرد در دفاع
از حقوق زنان میهن ما به منظور دستیابی به تساوی حقوق و احراز شخصیت تاریخی خود در
جامعه ی آزاد ایران که در آن تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی در پیوند مضمونی با
آزادی قرار دارد که زنان میهن ما به آن نیازی مضاعف دارند.

طبری در نوشتار ٬٬سخنی دربارهء انقلاب
ایران٬٬ که عمده ی نقل قول‌ها در بررسی انتقادی رفیق اسدپور از آن نقل شده است، در
آغاز جنبه ی نسبی ارزیابی خود را برجسته می‌سازد
و می گوید: «ما هنوز در گرما
گرم این روند شگرف و بغرنج قرار داریم و هنوز باید آب‌های بسیاری از زیر پل و
رویدادهای گوناکون دیگری بگذرد، تا چهرهء امور جلی تر شود و بتوان با اطمینان
بیشتری در مسائل داوری کرد» (ص ۲۵۵).

او سپس رابطه ی مضمونی انقلاب ایران را با
«روند واحد انقلاب جهانی» مورد توجه قرار می دهد. به سخنی دیگر به توضیح جایگاه و
رابطه ی دیالکتیکی ٬٬کل و جز٬٬ در روند انقلابی در تاریخ جامعه ی بشری می پردازد،
تا ازجمله درست به نگرانی که رفیق اسدپور درباره «جهشی به قهقرا»  مطرح می‌سازد، پاسخ دهد: «ضرور است رابطه
انقلاب ایران با روند واحد انقلاب جهانی روشن‌تر شود و بهتر درک گردد، زیرا انقلاب
ایران بخشی است از این روند که در کار دگرگون سازی تاریخ بشری است.» 

اسدپور مضمون مورد نظر طبری را در کلیت
مبهم و غیردقیقی به رساله ی خود نقل می‌کند. اما جسورانه برجسته می‌سازد که «طبری
در تحلیلی که در فصل مربوط به انقلاب ایران نوشته است، انتقال قدرت را از دست
«الیگارشی به غایت ضد ملی و ضد دمکراتیک (رژیم شاه) به دست قشرهای ملی و دمکراتیک
(رژیم جدید)، مثبت ارزیابی ..» می کند.

اسدپور ولی یک نکته ی گرهی را در
سخنان طبری درنیافته است و آن را در ارزیابی خود از سخن طبری نقل نمی‌کند که پیش
تر مورد انتقاد قرار داده بود (۹).  ببینیم
جریمه این کوتاهی چیست؟

اسدپور نظر طبری را درباره ی جایگاه تاریخی
انقلاب بهمن و رابطه ی آن با روند انقلابی در جهان پاره پاره کرده و در دو
پاراگراف جدا از هم ارایه می دهد. ارایه همچنین تنها از طریق ٬نقل به مضمون٬ عملی
می شود و لذا شناخت از آن را سخت و درک آن را برای خواننده تقریباً ناممکن می
سازد. این شیوه ی پاره پاره کردن اندیشه ی طبری و قراردادن برداشت خود به جای آن،
اکنون انتقام خود را می گیرد.

اشاره شد که اندیشه ی تحلیلگر در رساله که
رابطه بغرنج  میان مضمون انقلاب تحقق یافته
در «دور یا فاز اول» و جایگاه تاریخی آن را که طبری در پرسش هایی نشان می دهد، درنیافته
و منتقل نمی کند.
او در عوض برداشت کوتاه شده ی خود را از انقلاب نقل می‌کند و
آن را نظر طبری می نماید.

به سخنی دیگر او «دور اول انقلاب» را که
طبری انقلاب سیاسی می‌نامد (حذف رژیم شاه) و مرحله ی دوم انقلاب را که طبری مرحله
ی حل مساله «حاکمیت جدید در دور دوم انقلاب» می‌نامد که هنوز حل نشده است، برای
خواننده به مثابه یک روند واحد قلمداد می سازد. 
اسدپور این تقلیل گرایی را با بیان حذف «(رژیم شاه)» و استقرار «(رژیم
جدید)» بیان می کند. به بیانی دیگر که همین معنا را می رساند، رفیق اسدپور توضیح
دقیق طبری را از دورها و یا فازهای انقلاب درنیافته است.  او برداشت خود را از نظر و تعریف طبری در برابر
خواننده مطرح می سازد. برداشتی در سطح غلطیده است! و از این برداشت خود به نتیجه‌گیری
می پردازد.

طبری با زیرعنوانِ ٬٬انقلاب ایران در کدام
مرحله انجام گرفته است؟٬٬، در ابتدا سرشت انقلاب بهمن ۵۷ را برمی شمرد. ولی در
جمله ی بعدی، به توضیح مشخصات «هر انقلاب» می‌پردازد و می نویسد: «هر انقلابی یک
انتقال دفعی و تحمیلی قدرت از دست طبقه یا طبقات و قشرهائی، بدست طبقه و یا طبقات
و قشرهائی است که مترقی ترند» (ص ۲۵۶) است. این تعریف عام از انقلاب است.
تعریفی که در کلیت آن با انقلاب بهمن ۵۷ در ایران تأیید می شود.

اما 
اسدپور با تقلیل گرایی دو نکته پیش را در سخن مشخص طبری با یکدیگر ادغام می
کند. اسدپور نظر مشخص طبری را در باره ی انقلاب بهمن از یک سو، و درباره ی تعریف
عام از انقلاب را از سوی دیگر با یکدیگر ادغام می‌کند و از آن برداشت خود را از کل
دو نظر طبری با بیان «(رژیم شاه)» و استقرار «(رژیم جدید)» ارایه کرده و به انتقال
این ترکیب تقلیل گرایانه بسنده می کند. او دو مرحله ی مورد نظر طبری را در روند
انقلاب، «ناصادقانه» به هم متصل کرده و یکی می پندارد و چنین بیان می کند: حذف
«(رژیم شاه)» و استقرار «(رژیم جدید)». 
بدین ترتیب نظریه پرداز جریمه سهل انگاری خود را دریافت می کند.

اسدپور که تعریف طبری را از انقلاب نقل نمی
کند، با سهل انگاری آن را با برداشت ٬٬باسکار٬٬ جایگزین می‌سازد و می گوید: طبری
انقلاب اجتماعی را همانجا «یک انتقال دفعی و تحمیلی قدرت از دست طبقه یا طبقات و
قشرهائی، بدست طبقه و یا طبقات و قشرهائی است که مترقی ترند» تعریف می کند. باسکار
اما درباره ی مفهوم ٬٬عام٬٬ برای واژه «دگرگشت (development)» صحبت می‌کند که پیش
تر نقل شد. او و باسکار با واژه ی دگرگشت، تعریف علمی از انقلاب اجتماعی را ارایه
نمی دهد..

صحبت بر سر تعریف انقلاب اجتماعی است. باید ابتدا اثبات نمود که باسکار مفهوم انقلاب و ضد انقلاب را به مفهوم
مارکسیستی آن پذیرفته است. والا باید ٬٬انقلاب های رنگین٬٬ را نیز لابد با مفهوم
مارکسیستی مورد نظر طبری، با واژه ی «مترقی تر» مشخص نمود که چنین نیست. آیا باید
سرکار آمدن فاشیست ها ی مدرن را در ایتالیا و برزیل و .. «مترقی تر» نامید؟

طبری جایگاه تاریخی انقلاب ایران را «در
روند دگرگونی سازی تاریخ بشری» مورد تأیید قرار می دهد، زیرا انقلاب بهمن ۵۷
مردم میهن ما انقلابی رهایی بخش و ملی است.
از این رو سرشت آن را سرشتی
«در کار دگرگون سازی تاریخ بشری» می نامد!

رفیق اسدپور که این مفهوم را درنیافته است،
اندیشه ی خود را تنها به حلقه ی نجاتی که از مقوله ی تغییر «رژیم شاه» و «رژیم
جدید» در برداشت خود از نظر طبری ساخته است آویزان می کند. او که روح و مضمون
ارزیابی طبری را از پرسش ها طبری درنیافته است: «انقلاب ایران در کدام مرحله
است؟  چگونه رژیمی را سرنگون ساخت؟ چه
ادوار یا فازهایی را طی کرده و باید طی کند؟ مشخصات فاز اول چه بود؟ نقش ایدئولوژی
مذهبی در روند انقلاب کدام است؟ اکنون انقلاب وارد چه دوری شده و مشخصات آن چیست؟
برد تاریخی- جهانی انقلاب کدام است؟ چه نتایجی از این تحلیل می‌توان گرفت؟ چه پیش‌بینی
هائی می‌توان کرد؟ ..» (ص ۲۵۶)، تنها به انتقال تغییر حاکمیت ارتجاعی به حاکمیت
انقلابی در تعریف عام از انقلاب بسنده می‌کند و انقلاب ایران را نیز پایان یافته
می پندارد.

انقلاب رهایی بخش و ملی

 انقلاب
بزرگ مردم میهن ما در بهمن ۵۷، انقلابی رهایی بخش و ملی است،
زیرا به وابستگی
استعماری- نواستعماری ایران پایان داد – متأسفانه پایانی موقتی داد -.  برداشت «پویه خودبخود تاریخ» و یا «وقتی تاریخ
به ناگزیر رو به جلو می رود، انقلاب ایران هم ناگزیز حرکتی است مترقی و رو به
تعالی» (۱۲)، برداشتی کوتاه شده و خدشه دار از اندیشه ی دیالکتیکی احسان طبری است.

اهمیت حفظ مفاهیم و زبان مارکسیستی و
مقاومت در برابر آبکی شدن آن‌ها در این رابطه خود را نشان می دهد. شیوه ی آبکی
کردن مفهوم واژه ها در گذشته، شیوه ی به کارگرفته شده توسط ذهنگرایان عینی علیه
دهنگرایان ذهنی است تا بتوانند مضمون مورد نظر ذهنگریان را بی‌اعتبار سازند.
بیرونی و ابن‌سینا با تفسیر مفهوم واژه ی همه دان و همه توان بودن خداوند، ذهنگرایان
را با این پرسش روبرو ساختند که خداوند پیش از خلق زمین و انسان چه می‌کرده است؟
صبر خداوند برای خلق انسان و کاهناک چه ریشه‌ای داشته است؟

اهمیت درک جایگاه انقلاب بهمن در روند
تاریخی تحقق آن، در درک نقش کمکی آن برای شناخت از شرایط نبرد کنونی مردم میهن ما
قرار دارد. درکی که به پرسش درباره ی وظایف نیروی چپ اکنون ازجمله در ارتباط بر
فشار اختناقی بر زنان میهن ما پاسخ می دهد. به این نکته بازمی گردم و دو نکته
اساسی در آن را مورد توجه قرار می دهم. یکی نقش درک از برپایی جبهه ضد دیکتاتوری
از چپ؛  دیگری نقش مبارزه ی برای تفهیم
ضرورت جبهه متحد خلق و برنامه آن، برای دوران بعد از پیروزی انقلاب سیاسی ضد
دیکتاتوری در شرایط آرامش نسبی کنونی.

پاسخ به هر دو پرسش پاسخی مستقیم نیز است
به چگونگی نبرد برای رهایی زن در ایران کنونی. نبردی که می‌تواند به تکانه ی
پراهمیتی برای نبرد آزادیخواهی و ترقی خواهی در ایران بدل گردد. زیرا آن بخش از
زنان معتقد به مذهب نیز می توانند نقشی بزرگ در آن ایفا سازند. مادر اسماعیل بخشی
ها و سپیده قلیان ها، بخش جدایی ناپذیر را در نبرد آزادی خواهی و عدالت طلبی در
ایران تشکیل می دهند. باید پل های ضروری را برای ارتباط معنوی با آن‌ها آگاهانه
برقرار ساخت. راه آن جز آن است که باید مبارزه برای آزادی را از منظر دید و نیاز
آن‌ها به جریان انداخت؟

طبری «ادوار یا فاز» را در انقلاب بهمن ۵۷
مردم میهن ما در پرسش های نقل شده از کتاب توضیح می دهد. باید میان دور پیروزی
انقلاب، به مثابه روند پایان دادن به وابستگی نواستعماری ایران به امپریالیسم با
مساله تثبیت «حاکمیت انقلابی» در دور دوم تفاوت قایل شد. طبری وضع حاکمیت را در
زمان نگارش (تیر ۱۳۵۸) پایان یافته نمی‌داند. آن را «دوران پیچیده، بغرنج و
متناقصی» ارزیابی می‌کند و می‌گوید «هنوز زود است از نوسازی و تثبیت اجتماعی سخنی
به میان آوریم»، زیرا «مسئله ٬٬حاکمیت انقلابی٬٬ شکل نگرفته و هنوز روشن نشده است
که کدام بخش از نیروهائی که دست‌اندرکار انقلاب بوده اند، در شکل‌گیری دولتمداری
نوین در ایران .. نقش قاطع .. ایفا خواهند کرد ..» (۲۵۶).

او نگرانی خود را از روند جاری که تقریباً
در هر صفحه‌ای از نوشتار ذکر می شود، توضیح می دهد: «اگر انقلاب ایران این فاز دوم
را نیز با پیروزی بگذراند، آن گاه می‌تواند به موفقیت انقلاب امیدی استوار پیدا
کند.» (ص ۲۶۰) پاسخ به پرسش  «دولتمداری
نوین» در روند «٬٬نبرد که برکه٬٬» حل می‌شود که «از قوانین عمده دوران انتقال
است.» (۲۶۴)

بدین ترتیب، ارزیابی حزب توده ایران، نبرد
اصلی و عمده در فاز دوم انقلاب، حل مساله ی حاکمیت انقلابی است. باید با تمام توان
این مرحله را با موفقیت به اتمام و سرانجام رساند. به این منظور باید اکنون
نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری را از چپ به پیش برد.
گامی که نقش تعیین
کننده داراست برای برپایی جبهه متحد خلق در مرحله دوم انقلاب. باید شرایط دفع خطر
ناکامی مجدد در این مرحله را از هم‌اکنون ایجاد نمود. اتحاد و وحدت چپ خواستار
تغییرات بنیادین در آینده، وظیفه ی خطیر و مبرم تاریخی را برای اکنون تشکیل
می دهد. به این دو هدف در انقلاب بهمن ۵۷ دست نیافتیم. بررسی علل آن و علل شکست
انقلاب بهمن ناشی از این کمبود وظیفه ی این سطور نیست.

می‌دانیم که پایان موقت این روند با پیروزی
ارتجاع داخلی به کمک ارتجاع خارجی همراه شد. پدیده‌ای که ثمره ی پیروزی نبرد رهایی
بخش مردم میهن ما را نابود نمود. اکنون، همانند دوران سلطنتی، وابستگی ایران به
امپریالیسم از طریق قراردادهای رسمی و غیررسمی با سازمان های مالی امپریالیستی
برقرار شده است. وابستگی نواستعماری همانند زمان شاه. در آن دوره بند قراردادهای
نظامی اضافه بر اقتصادی نیز برقرار بود.

راهکار ضروری برای رهایی زن

در این بین مقاله ی نظرگیر رفیق عزیز شبگیر
حسنی در اخبارروز انتشار یافته است با عنوان ٬٬نقدی بر نقد نقادانه ی فروغ اسدپور؛
چپ، لنینیسم، مسئله زنان و احسان طبری٬٬. در این مقاله به آن بخش از انتقادهای
اسدپور درباره ی گویا کم کاری و بدفهمی حزب توده ایران نسبت به وظایف خود در گذشته
و در مرحله پس از انقلاب بهمن ۵۷ توضیح های تفصیلی کافی داده شده است و با ارایه
اسناد، نادرستی داده‌های ناقص رفیق اسدپور نشان داده شده است. همانجا نیز بدفهمی
ها در برداشت رفیق اسدپور که به گفته رفیق عزیز حسنی تا مرز «توده ای ستیزی» نیز
پیش می رود، شکافته و نادرستی آن‌ها به اثبات رسانده شده است.

توضیح های شفاف و روشنگرانه و مستدل رفیق
عزیز شبگیر حسنی در توصیف مواضع دمکراتیک و طبقاتی و مبارزه جویانه حزب توده ایران
در دفاع از حقوق زنان میهن ما، کافی است برای تایید مواضع حزب توده ایران توسط دل
های گرم و طپنده در دفاع از حقوق زنان ایران. این تایید می تواند با پذیرش ضرورت
یافتن زبان و کارکرد مشترک در مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی میان گردان های مختلف چپ از
شکل مناسب برخوردار شود.

اهمیت یافتن زبان و کارکرد مشترک میان چپ
ایران در شرایط اکنونی، از تجربه ی پس از انقلاب بهمن به دست می آید. تجربه نشان
داد که در شرایط داغ تحولات پس از گذار از دیکتاتوری که زنده یاد احسان طبری آن را
دور یا فاز اول انقلاب ارزیابی می کند، امکان و آمادگی بحث و گفت و شنفت های بغرنج
و پیچیده همیشه وجود ندارد. مشکل رفیق اسدپور در درک شرایط آن دوران حتی پس از چهل
سال، نشانی از این واقعیت است.

لذا گفت و شنفت مشخص در شرایط آرامش نسبی
کنوی برای تدارک گذار از دور دوم انقلاب، آن طور که طبری آن را دور «نبرد که بر
که» می نامد، می تواند برای مرحله ی توفانی پس از گذار از دیکتاتوری تعیین کننده
باشد. تعیین کننده باشد برای جلوگیری از اشتباه ها و کمک به نزدیکی ها به منظور
برپایی جبهه متحد خلق در آن هنگام.

گفت و شنفت ها اکنون درباره ی تعیین عمده و
غیرعمده در مبارزه ی مشترک گردان های چپ برای توافق بر روی سرشت ضروری حاکمیت
برآمده از انقلاب،
که شناخت چگونگی مبارزه برای احقاق حقوق زنان بخش از آن را
تشکیل می دهد، تعیین کننده است برای تثبیت روند انقلابی در جهت رشد و تغییرات ترقی
خواهانه.

بدیهی است این گفت و شنفت ها باید همه ی
جوانب عمده و غیرعمده وظایف را در برگیرد. برنامه ی جایگزین اقتصادی و مبارزه برای
احیا و تثبیت حقوق قانونی و انسانی زن، نمونه هایی از مضمون بحث و گفت و شنفت ها
را تشکیل می دهد. 

با توجه به آنچه بیان شد، پاسخ به پرسش
درباره ی راهکارهای ضروری برای رهایی زن در ایران از زیر یوغ مردسالاری حاکم در
شرایط مشخص کنونی چیست؟ راهکارهایی که باید در شرایطی به مورد اجرا گذاشته شوند که
مشخصه ی عمده ی فرهنگی- ایدئولوژیک آن، بود و تاثیر سلطه ی اندیشه ی مذهبی
حاکم است که نمود ایدئولوژی دوران برده داری- قبیله‌ای هزارو چهارصد سال پیش و مشخصه
عمده ی اقتصادی- اجتماعی آن،
سلطه ی اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی است؟

عنوان کلی این راهکارها بی تردید به
معنای  نشان دادن «علل زمینی تصوران
آسمانی» نزد توده های و حاکمان است.
نبردی که با تحقیقات
متفاوت میدانی از یک سو و توصیف و روشنگری از شرایط تاریخی برپایی اندیشه ی مذهبی
و مضمون و عمل‌کرد آن در طول زمان و اکنون می‌تواند تحقق می یابد.

در هر دو صحنه خوشبختانه کوشش های بسیار
پرارزشی را می‌توان در رسانه‌های چپ ایران یافت. بهره گیری از «آزادی های بورژوازی
و دمکراسی لیبرال» مورد نظر رفیق اسدپور در این زمینه می‌تواند و باید سهم شایسته
داشته باشد. ولی ضروری است با برداشت مطلق گرانه از این آزادی‌ها برخورد انتقادی
داشت. زیرا مطلق گرایی در ارزیابی از ارزش تاریخی آن، خطر القای مواضع پوزیتویستی
را در تأیید نظام سرمایه داری و بقای آن به وجود می آورد.

همان‌طور که رفیق عزیز شبگیر حسنی نیز در
مقاله ی خود نشان می دهد، حزب توده ایران در فعالیت روشنگرانه- ترویجی خود همه ی
صحنه‌های نبرد زنان را مورد توجه قرار داده است. نام رفقا مریم فیروز، سیمین مدرسی
و بانو رفیق ملکه محمدی (که عمرشان دراز باد) که رفیق حسنی یادآور آن شد، با چنین
نبردی عجین است. سازمان های جنبی دمکراتیک همراه با حزب توده ایران در زمینه
مبارزه برای تساوی حقوق زن در ایران و رشد فرهنگ ترقی خواهی در کشور نمونه‌های قابل
ستایشی ایجاد کرده‌اند که می‌تواند اکنون نیز رهنمود فعالیت روزمره باشد. تکیه
فعالیت اما بی تردید نشان دادن منافع زحمتکشان زن است که محروم ترین لایه ها را
زحمتکشان را در ایران کنونی تشکیل می دهند.

باید در همه ی صحنه‌ها نشان دادکه ارتجاع
حاکم می‌کوشد با ابزارسازی «اسلام عزیز»، سلطه ی مردسالاری نظام طبقاتی را ابدی
سازد. آن طور که از نظام برده‌داری به ارث برده است. نظامی که دستمزد کار زنان را
ناچیزتر از دستمزد ناچیز مرد تعیین می کند، زن را نیمه انسانی قلمداد می‌سازد که
باید زیر سلطه مرد زندگی کند وابسته به او باشد

نشان دادن رابطه ی سلطه ی فرهنگی و
طبقاتی نظام سرمایه داری خط رهنمون را در این نبرد تشکیل می دهد.
کمبود احتمالی رابطه ی سلطه ی فرهنگی و طبقاتی در مبارزه ی روز زنان،
کمبودی اساسی را در مبارزه تشکیل می‌دهد.

سازماندهی چنین نبرد فرهنگی- طبقاتی امری
ضروری و اجتناب‌ناپذیر است که باید امیدوار بود بتوان در گفت و شنفت ها بر سر آن
با دیگر نیروهای چپ به توافق های مشترک نایل شد. حزب توده ایران از هر نظر آمادگی
بحث رفیقانه درباره ی مساله های مطرح را دارد.

منتقدان بهتر است به جای انتشار هرزگاه
مقاله های بی سرانجام، از آن قبیل که رفیق محمد مالجو نیز بار دیگر در این روزها
انجام داده است که ذکر شد، آمادگی خود را برای بحث سازنده و مشترک اعلام دارند.
بحثی که می‌تواند پس از تعیین سرخط ها، در مقاله های متمرکز و یا در سمینارهای
علمی و یا ترکیبی از آن‌ها سازماندهی شود.




مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب ایران
نگاهی به ظاهر و مضمون رساله ی فروغ اسدپور

مقاله ی شماره ۷۳/ ۱۳۹۷

۲۳ اسفند ۱۳۹۷ ۱۴ مارس ۲۰۱۹

بانو رفیق فروغ اسدپور خود را
یک «مارکسیست» اعلام
می کند. این رفیق در آغاز
رساله ای مدعی است که احسان طبری مارکسیسم
را درک نکرده است و «حتی
در بعضی موارد، درک تا مغز استخوان،
ناصادقی را از مارکسیسم به نمایش می
گذارد».

نگارنده که یک توده‌ای است،
مایل است در سطور زیر نگاهی به ظاهر و
مضمون رساله ی رفیق اسدپور بیاندازم.
زیرا رفیق اسدپور در صفحه ی۱۳
رساله ی خود مورد تأیید قرار می‌دهد که
«موضوع نمود و ظاهر، و
تفاوت آن با ذات و باطن، موضوع جالبی است».
این حکم دیالکتیک ماتریالیستی
در ارتباط با رساله ی رفیق گرامی اسدپور
نیز صدق می کند.

اسلوب بررسیِ معیوب

بانو
رفیق فروغ اسدپور در رساله ای با عنوان
٬٬چرا
چپ،
۱۷ اسفند ۵۷ زنان را در خیابان تنها
گذاشت٬٬،
به بررسی پراهمیتی برای نبرد امروز مردم
میهن ما پرداخته است که باید آن را ارج
نهاد (اخبار
روز ۱۵ اسفند، ۶ مارس ۲۰۱۹).
رفیق
اسدپور در جستجوی عللی است که می‌توان
آن‌ها
را
برای
ایجاد
شدن
شرایطی
مسئول
دانست
که به تداوم سلطه ی ارتجاع مذهبی در ایران
انجامیده است.
او
با طرح این پرسش که «زنان
کجای تاریخ کتبی و شفاهی ما جا دارند؟»،
سویه ی بس پراهمیتِ
ضرورتِ
شناخت
شرایط هستی زن ایرانی
را
برای ٬٬چپ٬٬ ایران مطرح می‌سازد (ص
۲، از این به بعد تنها شماره ی ص چاپ پانزده
صفحه ای
رساله ذکر می شود).
بی
تردید
بحث
درباره ی مضمون تساوی حقوق زن و
سازماندهی
مبارزه برای
آزادی
زن در شرایط کنونی ایران
وظیفه ی خطیری
را
در مبارزات کنونی مردم
میهن ما تشکیل می دهد.
امری
که به نوبه ی خود می‌توان و باید آن را
تکانه ی مهمی در پیشبرد نبرد طبقاتی کنونی
در ایران دانست.

تأکید
شود که مبارزه ی طبقاتی و فرهنگی علیه
سلطه ی مذهب ارتجاعی حاکم به منظور احقاق
حقوق
انسانی و مدنی زن که محروم ترین لایه
زحمتکشان میهن ما نیز است،
سویه ی پراهمیتی را در نبرد طبقاتی کنونی
در ایران تشکیل می دهد.
از
این رو باید مورد تأیید قرار داد که رفیق
اسدپور با انتشار رساله ی خود مساله ی
پراهمیتی
را برای دوران کنونی طرح نموده است که در
آن، شناخت
پیوند دیالکتیکی میان مبارزه فرهنگی و
طبقاتی در جامعه طبقاتی ایران
برای
ژرفش نبرد علیه دیکتاتوری و احق
اق
حقوق زنان انکارناپذیر است
.

رفیق
گرامی اسدپور
مایل است در
رساله ی خود
کمبودها و علل کمبودها
و نارسایی‌ها را در این نبردِ چپ
در گذشته نشان دهد.
خواستی
که به طور منطقی همراه است با طرح
راهکار عملی مورد نظر نظریه
پرداز برای طیف چپ ایران.
ولی
متاسفانه
سفره ی مقاله از طرح چنین برنامه‌ای بکلی
خالی است.
در
پانزده صفحه رساله چنین بحث
مضمونی
اصلاً مطرح نمی شود
.

مبارزه
ی فرهنگی و طبقاتی

به
نظر می رسد، علت این تهی بودن سفره انتقاد،
ناروشنی درباره ی مبارزه فرهنگی در جامعه
و ارتباط آن با مبارزه ی طبقاتی باشد.
در
این زمینه نیز رساله نکته‌ای را مطرح نمی
سازد.
ولی
تنها با پر بودن سفره،
به سخنی دیگر با
ارایه راهکاری مشخص، انتقاد
به سطح انتقاد دیالکتیکی فرامی روید
.
رفیق
اسدپور گرامی که خود را یک مارکسیست اعلام
می‌کند که
«مارکس
را خوانده است»
(۱)،
نمی‌تواند قانون دیالکتیکی ٬٬نفی در
نفی٬٬ را نشناسد.
تنها
پایبندی به اسلوب دیالکتیکی انتقاد است
که انتقاد را
از «سوزن
دوزی بی انتها»
(اط)
فراتر
ارتقا می دهد
و می‌تواند کمک باشد برای چپ ایران در
نبرد روز خود علیه سلطه
ی اندیشه ی مذهبی حاکم.

می‌دانیم
که مبارزه ی فرهنگی،

مبارزه‌ای روشنگرانه-
ترویجی
است در جامعه علیه برداشت‌ها و سنت و اداب
و رسومی که به «کاتگوری»
های
مورد پذیرش توده ها تبدیل شده‌است
(مارکس).
این
کاتگوری ها پیامد و ثمره ی سلطه ی ایدئولوژی
حاکمان است
که به ایدئولوژی حاکم بدل شده است.
ایدئولوژی
حاکمِ
طبقات حاکم، در خدمت حفظ شرایط صورتبندی
اقتصادی-
اجتماعی
حاکم قرار دارد.
لذا
مبارزه ی فرهنگی، آن طور که مارکس می گوید،
مبارزه‌ای
است برای
«نشان
دادن ریشه‌های زمینی
»
تصوراتی
که طبقات حاکم به آن
«لباس
آسمانی
»
پوشانده
ا
ند
و در طول زمان به برداشت‌های سنتی، اداب
و رسوم وغیره بدل شده
و
مورد پذیرش توده ها قرار گرفته

است
.
رفیق
اسدپور سهل انگارانه و تقلیل گرایانه،
نبرد بغرنج فرهنگی-
طبقاتی
مورد نظر مارکس را «نبردهای
ضد هژمونیک با مذهبی ها
»
می‌نامد
(۲).

بدون
تردید، مبارزه علیه «هژمونی
مذهب»
تنها
به معنای روشن ساختن ریشه
ی تاریخی ایجاد شدن و ضرورت ایجاد شدن
اندیشه مذهبی در برابر برداشت‌های میستیک،
جادویی و عرفانی انسان در دوران گذار از
جامعه ی کمونیستی کهن به نظام برده‌داری
است

که قریب به چهارهزار سال به طول انجامید.
این
مبارزه ی روشنگرانه امروز
با
وظیفه ی انتقال آگاهی درباره ی راهکار
«زمینی»
به
توده ها برای برپایی آن
شرایط آرمانی روبروست که باید جایگزین
باورهای «آسمانی»
گردد،
که در لباس باورهای مذهبی به «کاتگوری»های
پذیرفته شده در آمده است که به نوبه خود،
به ابزار برقراری و حفظ هژمونی طبقات حاکم
در جامعه ی طبقاتی بدل
گشته.

«هژمونی
مذهب»
در
روند برپایی صورتبندی اقتصادی-
اجتماعی
برده‌داری حاکم شد
که در دوران سنگ نو تحقق یافت که دوازده
هزار سال پیش آغاز شد.
با
ایجاد شدن اولین نظام برده دارانه در
منطقه
ی بین النهرین
توسط سومری ها، ایدئولوژی مذهبی به مثابه
ی ابزار برقراری سلطه ی نظام
مردسالار
برده
داری
پا گرفت.
ایدئولوژیِ
مذهبیِ
چند خدایی و دیرتر تک خدایی از این رو
ایدئولوژیی
زن ستیزانه
در همه ی مذهب ها است، زیرا برقراری نظام
برده‌داری تنها با اجرای یک ضد انقلاب
علیه موقعیت اقتصادی زن در تولید کشاورزی
ممکن می بود.

زن
با «انقلاب
کشاورزی»
در
همین منطقه ی بین
النهرین
در دوران مادرسالاری در جامعه کهنِ
کمونیستی، در
کنار موقعیت معنوی خود به
عنوان ٬٬مادر٬٬
در
مرکز
ثقل خانواده،
از موقعیت اقتصادی برجسته‌ای نیز
در
بازتولید هستی مادی
خانوار
برخوردار شده بود.
با
ایجاد شدن فرهنگ
شخم زدنِ
زمین، به ویژه پس از اهلی کردن گاو توسط
مرد، به
سخنی دیگر، با رشد نیروهای مولده،
شرایط مادی-
زیربنایی
سلطه
ی حاکمیت مردسالارانه در جامعه بدوی ایجاد
گشت.
بدین
ترتیب ضرورت
پدیدار شدن ایدئولوژی متناسب با زیربنای
مادی جدید ایجاد
شد.
مذهب
شکل بروز
ایدئولوژی جامعه
ی برده‌داری است که به گفته مارکس-
انگلس
«زن
را به اولین برده در تاریخ»
بدل
ساخت.
گذار
چهارهزار ساله ی از مادر سالاری به
پدرسالاری در تاریخ، صلح آمیز تحقق نیافت.
همان‌طور
که از اشعار همر نیز برمی آید، خدای مرد،
نبیره خدای اولیه که زن بود، مادر بزرگ
خود را به وضع سبعانه ای نابود ساخت.

بانو
سهیلا وحدتی در مقاله ی ٬٬حقوق و مجازات
زنان در قانون آشور میانه٬٬، همانقدر
موضع ضد زن ستیزِ
ایدئولوژی نظام برده‌داری را
در
گذشته نشان می‌دهد که خبر دو روز پیش که
مردان مذهبی اسرائیلی در اورشلیم مانع
دعاخوانی زنان در کنار دیوار مقدس شدند،
و
یا مخالفت کلیسای کاتولیک در به رسمیت
شناختن آخوند زن،
سرشت زن ستیزانه مذهب را در دوران
«لیبرالیسم»
حاکم
بر نظام سرمایه داری
نشان می‌دهد.

در
قانون آشور که در کتیبه های کشف شده نگاشته
شده است و بانو وحیدی آن را به فارسی
برگردانده، بریدن گوش و دماغ و نک پستان
زن توسط مرد و شوهر مجاز شناخته
می
شود.
در
ایران امروز
موضع ضد زنِ
مذهب
دوران قبیله‌ای و برده‌داری در
هزاروچهارصد
سال پیش،
ازجمله در این پدیده قابل شناخت می گردد
که
با حکم مذهبی،
بیست و یک سال زندان برای زن جوانی که
روسری اجباری را از سر برداشته
صادر می شود.
شرایط
عتیقه ای که برای باورمندان به سنت‌های
مذهبی،
به سطح «کاتگوری»
قابل
پذیرش اجتماعی
بدل
شده است.
سلطه
ی دیکتاتوری مذهبی ولایی «سایه
خدا بر روی زمین»
به
مردم میهن
ما
با
فشار
سلطه ی ایدئولوژی شرایط عتیقه ای قبیله‌ای
و
برده‌داری
تحمیل می
شود.
پشت
خونین کارگر خواستار دریافت دستمزد عقب
افتاده و پشت
زندانی سیاسی زیر ضربه‌های تازیانه که
واقعیت
روزانه را در ایران تشکیل می دهد،
با «حکم
مذهب»
زن
ستیز و
ضد انسانی
حاکم عملی
می گردد.
این
نمونه ها،
رابطه میان دو سوی
زن و انسان ستیزی
حکم مذهبی را در
ایرانِ جمهوری اسلامی
قابل شناخت می‌سازد که
برخی ها آن را به «اسلام
عزیز»
نسبت
می دهند.

از
این رو مبارزه ی فرهنگی برای شناختن این
روابط، مبارزه‌ای عاجل و ضروری است و چپ
ایران باید برای آن برنامه‌ای منسجم و
علمی داشته باشد.
باید
طیف مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی فمینیستی
را در شرایط مشخص کنونی در ایران شناخت و
بر پایه آن برای
مبارزه ی فرهنگی
برنامه‌ریزی نمود.

دیالکتیک
رابطه و پیوند مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی
امروز در ایران از
چنین ریشه ی ماتریالیسم تاریخی از هستیِ
جامعه ی طبقاتی سیرآب
می شود.
تنها
با شناخت دقیق آن توسط چپ و داشتن راهکاری
مشخص برای شرایط حاکم در
ایران به
منظور عمل به این
وظیفه روز،
که رفیق اسدپور به درستی بر ضرورت آن
پای می فشارد، موفقیت
در این زمینه ممکن خواهد
شد.

وظیفه
ی روز چپ ایران برای روشنگری درباره ی سنت
و باورهای مذهب حاکم که مضمون نبرد فرهنگی
چپ را تشکیل می دهد، تنها آن هنگام به
وظیفه‌ای مارکسیستی بدل می‌گردد و ارتقا
می‌یابد که رفیق اسدپور می طلبد، هنگامی
که ریشه ی رابطه میان شکل حاکمیت ارتجاعی-
مذهبی
و نیاز آن را به «سایه
خدا بر روی زمین»
برای
توده های مردم ایران روشن شود.

هنگامی
که
رابطه
ی شکل دیکتاتوری حاکمیت مذهبی

و شرایط
«زمینی»
حاکمیت
نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی
امپریالیستی
در
ایرانِ جمهوری اسلامی

برای توده های مردم و در مرکز آن زحمتکشان
یدی و فکری رو
شن
گردد که زنان در آن محروم ترین لایه ی زیر
فشار را تشکیل می دهند
.
در
این نبرد می توان
و باید از «آزادی
های بورژوازی و لیبرالی»
بهره
گرفت.
از
این روست که حزب توده ایران پیگیرترین
مدافع آزادی و دمکراسی در ایران بوده و
است.

اسلوب
بررسی

موضع
انتقادی من در ابرازنظر به رساله ی رفیق
اسدپور در اخبارروز که
همانجا و در صفحه ی توده‌ای ها انعکاس
یافت،
نبود ارایه اسلوب تعریف شده ی «چالاک
و هشیارِ»
(۷)
مارکسیستی
برای شناخت
و درک
تلفیق
مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی در ایران
در
رساله
است
که امیدوارم
توسط رفیق
اسدپور

جبران شود
.
کمبودی
که با فقدان ارایه تعریف علمی از
دیدگاه مارکس
برای این
نبرد آغاز می گردد.

رفیق
اسدپور می‌کوشد این کمبود عمده را در
رساله خود از این طریق به اصطلاح جبران
کند،
که با طرح شلوغ نظرات
نظریه پردازان دیگر، راهی بگشاید
برای دفاع ضمنی
و خجولانه
از مواضع
«دمکراسی
بورژوایی و لییرالی»
(۱۱)
که
ارتباط مضمونی با موضع طرح شده در رساله
توسط نظریه پرداز ندارد.
کوشش
برای تبدیل مارکس به مدافع دمکراسی
بورژوایی، کوششی یک سویه، غیرتاریخی و
غیردیالکتیکی است.
آن
طور که رفیق اسدپور می گوید، «درک
تا مغز استخوان ناصادقی را از مارکسیسم
به نمایش می‌گذارد ..»
(۱).
به
این نکته پرداخته خواهد شد.

نبود
تعریف مارکسیستی برای بررسی مورد نظر
رساله در آغاز سخن،
دست هر روشن‌فکر «چالاک
و هشیار»
را
می گشاید با
جمع آوری برخی ٬٬سیتات٬٬ ها خواسته
و یا ناخواسته به
تار کردن آب
بپردازد،
تا به کمک آن،
نظر
مورد دلخواه خود را طرح و آن
را حتی برای
برخی اندیشه‌های انتقادی نیز قابل پذیرش
بنماید.
این
شیوه
ولی با این خطر نیز همراه است که نظراتی
که
در لفافه ی واژه‌ها و پرداخت ها بسته
بندی شده ارایه می
شود،
در
بررسی متمرکز و علمی
به
آسانی به عنوان برداشت های
،
نادرست
در
معر
ض
دید و اندیشه قرار گیرد
.
چنین
سرنوشت می تواند

به عنوان «درک
تا مغز استخوان ناصادقی ..»
به
نمایش گذاشته شود و یا به عنوان موضعی ضد
کمونیستی و توده‌ای ستیزانه برداشت شود.

در
این سطور بنا ندارم برخوردهای ناروا به
زنده یاد احسان طبری و نظرات او را نشان
دهم.
آن
را به فرصتی دیگر می گذارم.
ولی
یک
نکته‌
را
در رساله باید همین جا طرح
نمود که
در ارتباط با وظیفه نگارش کنونی قرار
دارد.
این
نکته تفاوت میان «نمود
و ظاهر»
است
که
رفیق فروغ اسدپور آن
را
در رساله ی خود مطرح ساخته است تا
«ذات
و باطن»
(۱۳)
نظر
خود را در پشت
آن قرار دهد.
«این
عمده کردن جهت غیرعمده حادثه و در پرده
گذاشتن ماهیت آن به حساب نمودها
و ظواهر است.»
(احسان
طبری، به نقل از ص ۱۳ رساله ی اسدپور).
این
نکته
از وزنی بالا برای درک نبرد طبقاتی کنونی
در ایران برخوردار است.

موضع
پوزیتویستی در تأیید مرحله ی انقلاب
٬٬بورژوا

دمکراتیک٬٬

در رساله
در لابلای گفته‌ها علیه این و آن نظر و
این یا آن نظریه پرداز، دو موضع شایسته ی
دقت مطرح می شود.

یکی
مخالفت با مرحله ی ملی

دمکراتیک
انقلاب ایران است؛

دیگری،
توصیه برای توجه به
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی
..
[
و]
دمکراسی
پارلمانی
»
توسط
چپ
است
(۱۱).

نظریه
پرداز در لفافه ی توضیح مواضع دیالکتیکی
مارکس در ارتباط با
روند ترقی اجتماعی

در بحث با «روبرت
اوئن»،
توصیه ی خود را در
دفاع از «آزادی
های بورژوازی و دمکراسی لیبرالی»
به
اصطلاح مستدل می سازد.
اسدپور
که مخالف نتیجه‌گیری ٬٬خاص٬٬ و ٬٬مشخص٬٬
برای پدیده روز بر پایه ی استدلال نهفته
در ٬٬عام٬٬ است و «٬٬توده
ای٬٬ها»
را
مورد انتقاد قرار می‌دهد که گویا دچار
آن هستند (۱۲)،
می‌کوشد از بحث جدا شده از متن تاریخی
میان مارکس و اوئن، برای شرایط مشخص نبرد
امروز ایران به نتیجه‌گیری بپردازد.
شیوه
ی نتیجه‌گیری
از عام برای توضیح ٬٬خاص٬٬، بدون تکمیل
شدن بلافاصله آن با شیوه ی بررسی شرایط
مشخص ٬٬خاص٬٬ و انطباق آن با اصل بیان شده
در ٬٬عام٬٬، شیوه ای
موفق و علمی نیست.

به
کار گیری دو شیوه ی
استنتاجی و قیاسی (ایندوکتیو
وددوکتیو)
لازم
و ملزوم یک دیگرند.
به
سخنی دیگر، هنگامی که نیاز به
بهره گرفتن از
دو اسلوب پیش گفته در استدلالی مبتنی بر
برداشت دیالکتیک ماتریالیستی برای
مستدل ساختن تز طرح شده
وجود دارد، تنها آن هنگام استدلال به سطح
ارزیابی مارکسیستی فرامی روید، که درستی
ارزیابی با نشان دادن نتیجه مشترک در هر
دو اسلوب ممکن باشد.
عامیت
اصولی اهمیت «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی»
در
شرایط مشخص تاریخ گذشته و شرایط کنونی در
ایران آن هنگام به اثبات می رسد، که بررسی
شرایط مشخص حاکم بر ایران در گذشته
و حال، اصلاً
امکان برقراری «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی»
را
به اثبات برساند.
چنین
استدلالی را رفیق اسدپور ارایه نمی‌دهد
و مدیون به خواننده باقی می ماند.

بدون
چنین بررسی مشخص که شیوه ی کارکرد حزب
توده ایران و
همه ی «توده
ای ها»
است
و
باید باشد
که زنده یاد احسان طبری استاد و آموزگار
بی تردید توده‌ای
ها و چپ ایران،
آن را در آثارش می آموزاند،
بررسی
به سطح بررسی مارکسیستی-
توده‌ای
ارتقا نمی یابد.

به
سخنی دیگر و به منظور بررسی مبتنی بر
دیالکتیکِ ماتریالیستی مورد نظر بانیان
سوسیالیسم علمی، باید هر نظریه پردازی
تز
خود را با
صراحت
مطرح ساخته، تعریف علمی آن را بیان نموده
و درستی آن را
مستدل سازد.
این
است شیوه و اسلوب کارکرد مارکسیستی در
نظریه پردازی.
رفیق
اسدپور نه تنها در بخش توضیح مبارزه فرهنگی
علیه
مواضع مذهب حاکم
به چنین شیوه ای پایبند نیست، بلکه در
ارتباط با طرح
و دفاع از «دمکراسی
بورژوازی و لیبرالی [و]
دمکراسی
پارلمانی»
که
در لفافه ی
طرح نظر و
هننگام انتقاد به دیگران، آن را
به صحنه بحث می اندازد
نیز، همین
ضعف اصولی را در نظریه پردازی به نمایش
می
گذارد.

روح
بحث مارکس با اوئن برمی‌گردد به نگرش
دیالکتیک ماتریالیستی به پدیده ی روند
پرتضاد و
پرتضاریس
رشد جامعه ی سرمایه داری.
انتقال
آن به ایران امروز و نتیجه‌گیری از آن
درباره
ی سیاست اعلام شده حزب توده ایران، اسلوبی
معیوب و غیردیالکتیکی است.
چنین
انتقاد به
تعریف
حزب توده ایران
از مرحله ملی-
دمکراتیک
انقلاب معسوب
و
نادرست
است.
حتی
به مثابه یک
٬٬تز کمکی نحیف٬٬ قادر
به اثبات گویا نادرستی بینش استراتژیک
حزب توده ایران از این مرحله ی رشد جامعه
ی ایرانی نیست.
به
سختی بتوان آن را «چالاک
و هوشیار»
(۷)
ارزیابی
نمود.

چنین
اسلوبی، اسلوب اسکولاستیکی
از نوع اسلوب کلیسای کاتولیک است.
زیرا
روح بررسی مارکس از «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
که
بحثی «عام»
در
گفت و شنفت با اوئن
است، قابل انطباق به شرایط «خاص»
کنونی
در ایران در سال‌های پیش و ازجمله در
دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن نیست.
شرایط
حاکم
بر ایران را
باید به طور مشخص مورد بررسی قرار داد و
از آن به نتیجه‌گیری پرداخت.

همین
جا اشاره شود که شیوه ی نقل مطلب از
نوشته‌های طبری همه
جا بدون ذکر صفحه انجام می شود
.
این
شیوه با این خطر روبروست که فرد نقل کننده،
روح و مضمون اصلی بحث را منتقل نسازد
.
این
شیوه را کلیسای کاتولیک در دوران اوج
اسلوب اسکولاستیکی برای محکوم کردن انسان
ها در دادگاه های انگیزسیون به کار گرفته
است.
برای
نمونه در فیلمی درباره ی شرایط در اسپانیا
در دوران انقلاب کبیر فرانسه،
نشان داده شد که کلیسای کاتولیک
از
تأیید فرد در این باره که در مهمانی مشخصی
گوشت خوک نخورده است، او را به یهودی بودن
متهم می‌کند و برای اثبات این اتهام مورد
شکنجه قرار می دهد.

اسدپور
در توضیح ضرورت توجه به آزادی‌های سیاسی
لیبرالی و دمکراسی پارلمانی و اثبات درستی
نظر خود به استدلال مثبت از
تز طرح شده توسط خود
نمی پردازد.
درستی
تز خود را،
همانند ماموران انگیزسیون
به ثبوت نمی رساند.
بلکه،
همان‌طور که اشاره شد، بی توجهی همه ی
نظریه پردازان گذشته را به
«مدرنیته»،
دلیل
درستی نظر خود اعلام می کند
.

او
علت علّـی پدیدار شدن وضع کنونی، یعنی
وضع ناشی از سلطه ی دیکتاتوری مذهبی را
یک به یک
ناشی از اشتباه شخصیت‌های برشمرده شده
و به ویژه حزب توده ایران قلمداد می سازد!
او
به اثبات نمی‌رساند که حزب توده ایران
بایستی در شرایط مشخص حاکم در ۱۷ اسفند
۵۷ چه می‌کرده است تا انقلاب به شکست
کشانده نشود؟

مطلق
نمودن دفاع از حقوق زنان به مثابه مبارزه
برای ژرفش انقلاب سیاسی به انقلاب اقتصادی
در ایران در آن روزها، درغلطیدن در سطح
است.
مطلق
نمودن «نمود
و ظاهر»
است.
بی
توجهی مجرمانه است به «ذات
و باطن»
روند
در جریان در ایران در آن دوران
.

انقلاب
بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما تنها آن هنگام
می‌توانست دوام بیاورد و به پیروزی دست
یابد و حقوق زنان را به واقعیت قانونی و
فرهنگی در ایران بدل سازد،
هنگامی که شرایط ایجاد شده برای تعمیق
تغییرات اصلاحی در ایران می
توانست
برپایه ی تداوم یابد.
برای
دسترسی به این هدف، برپایی جبهه متحد خلق
که در آن طبقه کارگر نیز سهم محقانه ای در
هژمونی می داشت، ضروری
بود.
پیش
شرط برپا
شدن جبهه متحد خلق،
ازجمله
و لااقل
برقراری اتحاد عمل و یا بهتر وحدت چپ در
ایران بود که حزب توده ایران و سازمان
فداییان خلق دنبال می کردند.

مبارزه
ی عمده و کوشش عمده ی حزب توده ایران می
بایستی در سوی
کوشش برای تعمیق انقلاب سیاسی به اقتصادی-
اجتماعی
قرار می‌داشت و قرار داشت.
این
هدف استراتژیک حزب توده ایران، تنها سیاست
واقع‌بینانه و انقلابی بود که می بایستی
در شرایط نامساعد تناسب قوا در ایران به
سود رشد
ترقی خواهانه ایران،
تحقق یابد.
تحققی
که نیاز به مبارزه‌ای همه جانبه در
جامعه
داشت با مضمونی پراگماتیک و اصلاح طلبانه.
هیچ
استراتژی و تاکتیک دیگری در این دوران
وجود نداشت.

تناسب
قوای حاکم و توطئه های ارتجاع داخلی و
خارجی اما
امکان تغییر تناسب قوا را به سود انقلاب
ممکن نکرد.
سرگردانی
گروه‌های بسیاری از ٬٬چپ٬٬ در این دوران
بار منفی خود را به صحنه نبرد طبقاتی
انداخت.

این
مشکلات،
اما به معنای
نفی
ضرورت و
دستی
مبارزه
برای دستیابی به تغییر تناسب قوا
توسط
حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق
ایران
(اکثریت)
در
آن دوران نبود
.

پیروزی
ارتجاع را نمی‌توان به عنوان نادرستی آن
استراتژی و تاکتیک ارزیابی نمود، همان‌طور
که نمی‌توان آن را به معنای درستی
استدلال درباره توجه به «آزادی
بورژوازی و لییرالی»
به
مثابه دوای درد اعلام نمود.
یورش
ارتجاع خارجی و داخلی به جنبش ترقی خواهی
چپ ایران در آن سال‌ها در تأیید درستی
سیاست استراتژیک و تاکتیکی ماست.

برای
اثبات نادرستی استراتژی و تاکتیک حزب
توده ایران در این دوران و
اثبات ضرورت
عمده کردن دفاع از «آزادی
های بورژوازی و لیبرالی»
در
شرایط آن لحظه ی تاریخی به
مثابه ی
راه نجاب انقلاب،
تنها اسلوب مارکسیستی برای بررسی انتقاد
به کارکرد انقلابی حزب توده ایران و سازمان
فداییان خلق ایران (اکثریت)
در
آن دوران است.

انتقادِ
ناروای
طرح شده
توسط
رفیق فروغ اسدپور به
حزب توده ایران،
در
تاریخ نبرد طبقاتی در ایران
متأسفانه تنها نیست!
به
این نکته باید به طور مجزا پرداخت.
اما
با توجه به وظیفه ی این سطور که بحث درباره
ی اسلوب بررسی تاریخی مارکسیستی
است، طرح نکته زیر برای شناخت شرایط حاکم
بر ایران در آن دوران و اکنون ضروری است.
ضروری
است برای تعیین هویت تاریخی نبرد طبقاتی
کنونی در ایران و ارایه راهکار انقلابی
برای خروج از بحران همه ی جانبه و فزاینده
حاکم بر آن.
ضروری
است برای پاسخ به این پرسش که آیا آن دوران
و اکنون، ایران در مرحله بورژوا-
دمکراتیک
و ملی-
دمکراتیک
انقلاب قرار داست و یا دارد.

ایران
اکنون (و
در آن دوران)
باید
بتواند به استقلال واقعی اقتصادی-
سیاسی-
فرهنگی
دست یابد.
این
پیش شرط برای
پیروزی انقلاب بورژوا-
دمکرایک
و ملی دمکراتیک یک
سان است.
در
طول لااقل صد سال اخیر، بورژوازی ایران
قادر به ایجاد پایه‌های مادی و معنوی
استقلال همه جانبه ی ایران نبوده است.
تجربه
ی چهل ساله در جمهوری اسلامی با نظام
سرمایه داری وابسته آن به اقتصاد جهانی
امپریالیستی، کوچک‌ترین روزنه ای را
برای بورژوازی کنونی و حاکم برای تأمین
استقلال همه جانبه ایران نشان نمی دهد.
وضع
سلطه ی احتمالی بورژوازی سکولار نیز جز
این نخواهد بود.
هیچ
استدلال قابلی در نفی ارزیابی فوق مطرح
نشده است.
نمی‌تواند
مطرح گردد.
شرایط
کنونی در جهان، منطقه و نزد بورژوازی
ایرانی چنین ارزیابی را به عنوان ارزیابی
واقع‌بینانه به ثبوت می رساند.

سلطه
ی نواستعماری امپریالیسم اکنون بر ایران
برقرار است و تشدید می شود.
از
این رو این امید پنداشت گونه که گویا
می‌توان در ایران با «آزادی
های بورژوازی و دمکراسی لیبرالی ..
دمکراسی
پارلمانی»
در
چارچوب یک انقلاب بورژوا-
دمکراتیک
به ٬٬آزادی و عدالت اجتماعی٬٬ دست یافت،
خیال پردازی غیرمستدل است.
موضعی
است پوزیتویستی در
خدمت حفظ شرایط
ادامه
حیات نظام سرمایه داری در
ایران
که در چنگال اقتصاد جهانی امپریالیستی
هر روز عمیق‌تر در مرداب وابستگی نواستعماری
فرومی
رود.

چپ
سرگردان در ایران این موضع را دنبال می
کند، زیرا همان‌طور که رفیق عزیز مبشری
می گوید، هنوز قادر به گذار از موضع ضد
کمونیستی نبوده است.
بر
این پایه است که چپ سرگردان ایران قادر و
مایل به بحث باز و شفاف و رفیقانه درباره
ی مرحله انقلاب ایران نیست.
بحثی
که می‌توان به دستیابی به برنامه حداقل
مشترک چپ بیانجامد و آن را به نیروی بدل
سازد که قادر است مهر خود را بر نبرد طبقاتی
جاری در ایران بزند.

بحث
جسورانه و رفیقانه درباره ی مرحله انقلاب
در ایران می‌تواند مضاعف بر آن دورنمای
استراتژیک و تاکتیک‌های ضروری را برای
مبارزان شفاف سازد.

حزب توده
ایران آماده برای چنین بحث رفیقانه و شفاف
است.

مفهوم
صورتبندی و فرماسیون نزد مارکس

برگردیم
به اسلوب کار بررسی در رساله ی مورد بحث.
رفیق
فروغ اسدپور، می
کوشد
موضع تأیید آمیز خود را از
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
در
ارتباط با شرایط پس از انقلاب بهمن ۵۷،
از این طریق مستدل سازد که از مارکس کمک
بگیرد.
چنین
شیوه ای در بحث میان مارکسیست ها متداول
و مجاز است.
به
این منظور اسدپور مفهوم
«فرماسیون»
را
به بحث وارد می‌کند

او
«انقلاب
۵۷»
را
به
درستی پیامد
مرحله ی طی نشده‌ و
نیم بندی
ارزیابی می‌کند که در
رشد اقتصادی-
اجتماعی
ایران حاکم
است.
او
این
«وجه
ناگذار»
را
با توجه به برداشت مارکس از مقوله ی
«فرماسیون»،
«فرماسیون
اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران ..»
(۱۳)
در
این مرحله توصیف و تعریف می کند.

باید
بیان نمود که رفیق اسدپور پیش تر توضیح
های وسیع‌تر و دقیق‌تر نیز از وضع اقتصادی-
اجتماعی-
فرهنگی
ایران ارایه کرده است و از وجود «یک
اقتصاد التقاطی»
(۳)
حاکم
بر ایران در
شب انقلاب بهمن سخن رانده است.
لذا
می‌توان توصیف و تعریف او را از شرایط
اقتصادی-
اجتماعی
ایران در
دوران انقلاب بهمن به عنوان «انقلاب
بهمن وجه ناگذرای فرماسیون اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران»
(۱۳)
پذیرفت.

طبق
این برداشت، ایران
در شرایطی قرار دارد که در آن، آن طور که
مارکس توضیح می دهد، شکل
ناب یک صورتبندی اقتصادی

اجتماعی
مشخص برقرار نیست
.
زیربنای
حاکم رشد موفق سرمایه داری را در ایران
تأمین نکرده
است، زیرا زیر سلطه ی نفوذ نواستعماری
اقتصاد سیاسی امپریالیستی قرار دارد.
در
روبنای جامعه نیز جای آزادی‌های بورژوازی
و دمکراسی پارلمانی خالی است.
در
چنین شرایطی، به گفته ی به جای رفیق اسدپور
پیامد انقلاب بهمن آن است که «استبداد
کهن را به جامعه ی دین پوشاند و آن را
٬٬تمامیت٬٬ بخشید»
(همانجا).

توضیح
بیش از این در این سطور درباره نظر مارکس
درباره ی تفاوت مفهوم
دو
مقوله ی صورتبندی اقتصادی-
اجتماعی
و فرماسیون که اخیراً در مقاله‌ای در
صفحه ی توده‌ای ها به
آن پرداخته شد، ضروری نیست.
تنها
گفته شود که برش و
شکاف میان
زیربنا و روبنا در
هستی کل
جامعه در ایران
در
این مرحله قابل شناخت است.
ایران
شرایط گذاری را می‌گذراند.
آن
را می‌توان با رفیق اسدپور «وجه
ناگذاری فرماسیون اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی
ایران»
بیان
نمود.

رفیق
اسدپور از وضع وجود شکاف در شرایط «اقتصادی-
سیاسی-
اجتماعی»
ایران
به این نتیجه‌گیری می‌رسد که چنانچه چپ
ایران و به ویژه حزب توده ایران به جای
تکیه بر ضرورت تعمیق انقلاب بهمن از مرحله
سیاسی به اقتصادی جانب «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
را
می گرفت، گویا
موضع مارکس را مورد تأیید قرار می‌داد و
انقلاب را نجات می داد.
تاییدی
که به معنای پذیرش تعریف ٬٬بورژوا-
دمکراتیک٬٬
از انقلاب بهمن
است.

حزب
توده ایران ولی با ارایه تعریف مرحله ی
انقلاب به عنوان ملی-
دمکراتیک
و
خواستار جهت گیری سوسیالیستی برای اقتصاد
آن،
به نظر اسدپور،
گویا از موضع مارکس عدول کرده است.

رفیق
اسدپور معتقد
است که در سال ۵۷ توجه به سرشت ملی-
دمکراتیک
انقلاب غیرمجاز
و غیرمستدل است.
این
رفیق، طرح چنین تعریف را
دلیل تنها گذاشتن جنبش زنان در سال ۵۷
توسط حزب توده ایران می
داند، و نتیجه می‌گیرد که
گناه شکست انقلاب و ایجاد
شدن
«٬٬سال
صفر٬٬ برای زنان و آزادی‌های مدنی»
بر
گردن
حزب توده ایران قرار
دارد!
(۱۳)

«جای
زخم نبرد طبقاتی»
بر
بدن حزب توده ایران و توده‌ای ها از اتهام
های ناروا و نادرست بیش
از این هاست.
این
روزها که کتاب رفیق عزیز
رسول مهربان را با
عنوان گوشه‌های از تاریخ معاصر
ایران
باری دیگر مطالعه می کنم، بسیاری از جای
زخم های
نبرد طبقاتی با همه ی سوزشش
برایم زنده شد.
ازجمله
در ارتباط با جنبش ملی و دمکراتیک در
آذربایجان و کردستان ایران در سال ۱۳۲۴
که رفیق اسدپور گرامی آن را بزرگ می‌دارد
و در ارتباط با «حق
رأی زنان»
بر
قدمت کارکرد
«حکومت
ملی فرقه ی دمکرات»
در
ایجاد تساوی حقوق میان زنان و مردان در
ایران می نویسد:
«نخستین
بار حکومت ملی فرقه ی دمکرات در آذربایجان
بود که به سال ۱۳۲۴ حق رأی زنان را به رسمیت
شناخت ..»
(۲).

بدین
ترتیب قابل شناخت است که سفره ی حزب توده
ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران که فرقه ی
دمکرات آذربایجان و کردستان بخش‌های
جدایی ناپذیر آن را تشکیل می دهد، در
مبارزه برای «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..»
آنقدرها
هم خالی نیست که ادعا می شود.

راهکار
انقلابی چیست؟

به
منظور چنین بررسی، یک بار دیگر یادآور
شود که ارزیابی
رفیق گرامی اسدپور از
راهکار ضروری،
با ابهام زیر روبروست که باید امیدوار
بود توسط او بر طرف گردد.

این
رفیق مرحله انقلاب ایران را مرحله بورژوا

دمکراتیک
ارزیابی می کند
.
ارایه
نکرده

تعریف مشخص او از مرحله انقلاب در
ایران و
دفاع بدون
استدلال
از «دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی ..
[و]
دمکراسی
پارلمانی»
به
مثابه یک امر مشخص برای شرایط ایران، چنین
ادعایی را توسط
من
مستدل می سازد.
امیدوارم
که ارزیابی من نادرست است و رفیق دانشمند
در ادامه نگارش آن را تصحیح کند.

ما
اکنون با چنین موضع غیرمستدلی در نظرات
بخش
هایی
از چپ ایران روبرو هستیم.
متأسفانه
این
مبارزان
استدلالی برای ارزیابی خود و ضرورت قناعت
چپ به چنین برداشت غیرواقع بینانه از
شرایط حاکم بر ایران
ارایه نمی دهد.
نمی‌تواند
هم بدهد.
زیرا،
همان‌طور که اشاره شد،
نمی‌تواند مستدل سازند
که در شرایط سلطه ی اقتصاد سیاسی امپریالیسم
در خدمت سرمایه مالی خود،آیا
اصلاً امکان رشد سرمایه داری با توجه به
«دمکراسی
و آزادی‌های سیاسی لیبرالی
..»
در
جهان
، در
ایران
وجود
دارد
؟
«دمکراسی
پارلمانی»
در
کشورهای پیشرفته و امپریالیستی ناکارآمدی
خود را نشان داده است.
فرو
می ریزد.
آیا
دفاع از «دمکراسی
پارلمانی»
در
شرایط مشخص سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی
در جهان، واقع‌بینانه است؟ یا خواستی
ارتجاعی را تشکیل می‌دهد که
در تأیید شرایط حاکم مورد نظر امپریالیسم
در جهان است؟
رشد جریان های فاشیست در کشورهای سرمایه
داری چنین روندی را نشان نمی دهد؟

نتیجه
گیری

در
شرایط حاکم بر ایران، برداشت بورژوا-
دمکراتیک
از مرحله ی انقلاب داشتن، از این رو به
طور کلی نادرست است، زیرا سلطه ی مذهب
قرون وسطی و متعلق به دوران برده‌داری و
قبیله‌ای، همان‌طور که رفیق اسدپور نیز
به درستی برجسته می سازد، مانع اصلی
تغییرات در جامعه است.
گذار
از دیکتاتوری به مساله مبرم و حاد جامعه
ایرانی بدل شده است.
ایجاد
شرایط برای چنین گذاری نیاز به نبرد
طبقاتی-
فرهنگی
توامان دارد.
نبردی
که باید در طول آن تجهیز و سازماندهی
زحمتکشان یدی و فکری زیر شعارهای مشترک
برای گذار از دیکتاتوری عملی گردد.
نبردی
که بدون داشتن هویت و ارایه دورنمایی که
باید جایگزین شرایط کنونی گردد، نبردی
ناکارآمد خواهد بود و به گفته رفیق عزیز
ناصر زرافشان طبقات زحمتکش و محکوم را به
«دنباله
روی بورژوازی»
بدل
خواهد ساخت.

ارایه
ی چند
سطر از نوشتار بنت گیلوم که مقاله‌ای در
توصیف ٬٬راه تساوی حقوق٬٬ زنان در جمهوری
خلق
چین در شرایط کنونی نگاشته،
شاید
برای ادامه ی بحث ما نیز سودمند باشد.
می
دانیم
که
چین
دوران انقلاب ملی-
دمکراتیک
را می‌گذراند که حزب کمونیست
چین
آن را «سوسیالیسم
چینی»
نامیده
است.
گیلوم
ضمن ارایه آمار شرکت زنان در اقتصاد جمهوری
خلق چین، سطح برابر حقوق، امکان زنان برای
تحصیلات عالی وغیره و غیره، به قانون «یک
کودک»
که
در سال اخیر لغو شد نیز
اشاره دارد.
او
وجه مثبت این قانون را ازجمله در ارتقای
موقعیت زن در خانواده چینی برجسته می
سازد.
«اکنون
تنها دختر خانواده نقش شاهزاده خانمی را
ایفا می‌سازد که پیش تر تنها برای پسر در
خانواده مرسوم بود».
خانواده
ها، ازجمله دو پدر و مادر بزرگ نیز همه ی
امکان ها را برای تربیت و ترقی همه ی جانبه
ی «تنها
دختر»
به
خدمت می گیرند.

بدین
ترتیب سنت و برداشت گذشته از زن در این
کشور فرومی ریزد.
هنگامی
که از «همه
ی ما»
در
صحبت‌ها مطرح می گردد، «زنان
بخشی طبیعی و جداناپذیر برای چینی ها»
است.

(اوتست،
جمعه ۸ مارس ۲۰۱۹).

بدین
ترتیب، در جمهوری خلق چین فرهنگ نوینی در
حال پاگرفتن است که با تبدیل شدن آن به
«کاتگوری»های
پذیرفته شده توسط توده ی مردم
چین،
می‌تواند
بر پایه ی آن
دفاع از نبرد طبقاتی جاری در این کشور
برای استقرار سوسیالیسم و پایان بخشیدن
به استثمار انسان از انسان استوارتر
به پیش برده شود.
راهی
تاریخی و شاخص برای رشد مدنیت در این کشور
و در کشورهای دیگر.

باید
امیدوار بود که رفیق گرامی بانو فروغ
اسدپور با جسارت «چالاک
و هشیار»
خود
رشته ی بحث را بردارد و راه نزدیکی مواضع
را نرد چپ ایران بیش تر بگشاید.

هنوز
گفتنی درباره ی مضمون رساله رفیق گرامی
بسیار است که به فرصتی دیگر می سپارم.




لبـه تیـز مبارزه علیه کدام تضاد؟

سخن روز شماره: ۱۰۹ (۲۱ اسفند ۱٣۹۷)

پاسخ به این پرسش که لبه تیز مبارزه را باید علیه کدام تضاد در جامعه متوجه ساخت، تنها میان توده ای ها و در بحث ها در حزبِ شان مطرح نیست، بلکه میان احزاب کمونیستی و کارگری در اروپا نیز مساله روز است. در شهر مونتسر آلمان، اخیرا حزب کمونیست آلمان، حزب کار بلژیک، حزب کمونیست نوین هلند و حزب کمونیست لوکزامبورگ نشستی برگزار کردند. در آن به صورت میهمان حزب کار سویس نیز شرکت نمود.

بحث مرکزی در نشست، درباره ی تعیین وظایف مبارزاتی احزاب کارگری در اتحادیه اروپا است. گزارشی از این نشست در اوتست، ارگان حزب کمونیست آلمان (10 آوریل) و جهان جوان (14 آوریل 2017) انتشار یافت. ازجمله حزب کمونیست آلمان با توصیف چگونگی برقراری سلطه امپریالیسم آلمان در اتحادیه اروپایی، و حزب نوین کمونیست هلند  – در هماهنگی با دیگر احزاب شرکت کننده – روندی را افشا نمود که شیوه تجاوزگرانه یورش امپریالیسم آمریکایِ “ترامپ” را قابل شناخت می سازد.

همه نظرها در این امر توافق دارند که علت اساسی و مرکزی ایجاد سلطه ی امپریالیسم در توانایی آن برای «ایجاد شرایط تحمیل دیسیپلین به طبقه کارگر» قرار دارد. امپریالیسم قادر شد شرایط  تولید اجتماعی را به کمک برنامه ی نولیبرال “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” آن چنان سازمان دهد که «دیسیپلین الزامات جهانی» مورد نظر خود را به عنوان یک امر گریزناپذیر، یک “مشیت الهی” به طبقه کارگر تحمیل کرده و آن را به عنوان ایدئولوژی حاکم بقبولاند. امری که تحت «تاثیر پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، در سطح تمام اروپا بر آگاهی سیاسی طبقه کارگر،به شدت تاثیری منفی داشت».

این موفقیت از طریق نابودی احساس و نیاز همبستگی در طبقه کارگر در برابر نظام سرمایه داری ممکن شد، که به کمک ایجاد لایه بندی در صفوف زحمتکشان عملی گشت! آن را “آزاد سازی” سرمایه از بندهای قانونی و دستاوردهای طبقه کارگر نامیدند. این امر از این طریق عملی شد، که یک هسته ی مرکزی کارگران متخصص را با حفظ شرایط قراردادهای رسمی حفظ کردند. دیگر کارگران را به کارگران موقت و “اجاره ای” و امثال آن بدل نمودند. و به هسته ی مرکزی کارگران نیز به طور مداوم گفتند که اگر بهترین و ارزان ترین نباشید، تولید را به کشور بنگالدش و غیره منتقل خواهیم نمود!

این سیاست ضد کارگری و ضد انسانی را نظام سرمایه داری به دست احزاب «آزادی خواه استبداد پذیر» و تسلیم طلبِ سوسیال دموکرات تحقق بخشید. بلیر، شورودر و دیگران نام این عنصرهای خائن به منافع طبقه کارگر است.

پرسشی که اکنون با توجه به لایه بندی طبقه کارگر که ناشی از سیاست امپریالیستی نولیبرال است، در برابر ما قرار دارد، این پرسش است که «اکنون نه تنها باید رابطه میان گروه های سرمایه داری [مثلا میان “آزادی خواهان استحاله پذیر” با ولایت فقیه در ایران] را شناخت و آن را موضوع افشاگری و روشنگری و لبه تیز مبارزه ی نظری- سیاسی قرار داد، بلکه همچنین باید توضیح و روشنگری درباره ی تضاد میان “سرمایه و کار” را به عنوان لبه تیز مبارزه ی طبقاتی درک و توضیح داد!

وظیفه ی کمونیست ها در چنین شرایط چیست؟ کدام شیوه های مناسب تر را باید به کار گیریم تا با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟» (حزب نوین کمونیست هلند)

لبه تیز مبارزه در ایران علیه کدام تضاد؟

این پرسش ها که در برابر احزاب کارگری و کمونیستی در اروپا و در ارتباط با سلطه سرمایه مالی امپریالیستی مطرح است، در ایران از چه ترکیب و ویژگی برخوردار است و خود را در کدام تضاد میان مردم و نظام سرمایه داری متبلور می سازد؟

در سه شماره ی متوالی، یعنی در شش هفته، سرمقاله ی نامه مردم  –  مقاله اخیر با عنوان «فروپاشی های نظریه پردازای ها و توّهم آفرینی ها …» (23فروردین 1396) –  در بحثی مستدل با اصلاح طلبان به آن ها می آموزد  که “استحاله رژیم ولایت فقیه” یک توّهم است و باید از آن گذشت. در مقاله ی اخیر اصلاح طلبان نام «آزادی خواهانِ استبدادپذیر» را یدک می کشند.

با مضمونِ افشاگری در مقاله علیه عقب افتاده ترین نیروها و لایه های موجود در حاکمیت می توان موافقت کامل داشت، اما نه با این برداشت که این افشاگری به طور مداوم تنها وظیفه ی حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران است که باید به طور متوالی مضمون سرمقاله های ارگان آن را تشکیل دهد؟! این طور نیست؟

اگر می بایستی «با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟»، که احزاب کارگری در اروپا در نشست اخیر خود بر ضرورت آن انگشت می گذارند، وظیفه ی دیگری نیز در برابر حزب توده ایران و همه ی توده ای ها وجود ندارد؟ آیا طرح این پرسش که با چه شعار و افشاگری و روشنگری می توان و باید به ارتقای سطح آگاهی طبقاتی در ایران پرداخت، یک پرسش “چپ روانه” است، و یا کوشش برای جستجوی متضادی در جامعه کنونی ایران است که نبرد طبقاتی علیه رژیم دیکتاتوری ولایی را تعمیق می بخشد؟

اگر سرمقاله ی نامه مردم که در سطور پایانی خود به درستی «تضادهای موجود بین مردم با حاکمیتِ “نماینده ی خدا بر زمین” و “اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ [بخوان سرمایه داری! را] در کشورمان» مطرح می سازد، آیا دچار چپ روی شده است؟ آیا هنگامی که سرمقاله تضادهای برشمرده را به عنوان تضاد طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری با روبنای نظام (دیکتاتوری “نماینده ی خدا بر زمین”) و با «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکم [سرمایه داری]»، به عنوان تضاد با زیربنای نظام سرمایه داری بنامد، آیا دچار چپ روی شده است؟

پاسخ منفی است! اما به کاربردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای کمک است برای آن که اندیشه به گام بعدی وظیفه و عملکرد حزب طبقه کارگر بیاندیشد! وظیفه ای که در آن کوشش برای ارتقای سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در مرکز توجه حزب آن قرار دارد؟! آیا سخن گفتن با “زبان” مارکسیستی- توده ای کمک خواهد بود برای اندیشیدن از منظر منافع طبقه کارگر به نبرد طبقاتی در ایران؟ و یا باید به کار بردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای را یک “چپ روی” ارزیابی نمود؟ (*)

سرمقاله نامه مردم در سطور پایانی، تضاد میان مردم و دیکتاتوری ولایی و تضاد میان منافع مردم و «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ» و «برنامه های اقتصادی نولیبرالی به نفع ثروتمندان» را مطرح می سازد، که به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، در حالی که سرمقاله وحدت تضاد عمده [تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت] و تضاد اصلی [تضاد با “اقتصاد سیاسی” حاکم] را در هستی اجتماعی میهن ما و مردم آن شناخته و مطرح می سازد، شعار ضرورت حل دو تضاد روبنایی و زیربنایی را مطرح نمی کند. از این طریق، وظیفه ی کوشش برای ارتقای سطح آگاهی طبقه کارگر در نبرد طبقاتی «گم می شود» (اط). انگار اندیشه در مرداب نازایی کامل فرو می رود و به جای «گشودن دروازه های ناگشوده» (اط، با پچپچه پاییز)، یک بار دیگر گوشزد می کند که حل تضادها «هیچ گاه از مسیر تعویض رئیس جمهور بر طبق رهنمود “رهبر” و به وسیله ی “اقتصاد صدقه ای” …» نمی گذرد! سخنی که نادرست نیست، اما سقوط است از صغرا و کبراهای طرح شده در سرمقاه ی نامه مردم.

اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در شرایط کنونی در ایران شده است، به عبارت دیگر، اندیشه ی که به این شناخت دست یافته است که شکل دیکتاتوری حاکمیت نظام سرمایه داری و اجرای برنامه نولیبرال در ایران لازم و ملزوم یکدیگرند، به بیان دیگر که همین معنا را می رساند، اندیشه ی که شناخته و درک کرده است که اجرای برنامه ضد مردمی و ضد ملی “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” در ایران بدون وجود دیکتاتوری ناممکن است، اما به جای طرح شعارگذار انقلابی از دیکتاتوری، خود و خواننده را باز و باز به بحث درباره ی “بازی مهندسی انتخابات” بازمی گرداند و اندیشه را با آن مشغول می کند، به وظیفه ی ارتقای سطح آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و دیگر مردم زیر فشار کمک می کند؟! اگر پاسخ منفی است که هست، آن وقت عجیب هم نیست که سرمقاله یکی از «فعالیت های مهم و مشترک نیروهای مترقیِ آزادی خواه را در هفته های آینده، افشا کردن “آزادی خواهان استبدادپذیر”» بپندارد و اعلام کند، ونه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری (همانجا، ص 2).

آیا اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در مرحله “انقلاب ملی- دموکراتیک” در ایران نایل شده است، اما به طرح “اقتصاد سیاسی” ملی- دموکراتیک نمی پردازد و آن را به عنوان جایگزین انقلابی برای اقتصاد سیاسی “اسلامی” و “اقتصاد صدقه ای” و نولیبرالِ امپریالیستی مستدل نمی سازد، دچار “راست روی” نمی شود؟

(*) ابوجمال، مبارزه آمریکایی در نوشتار کوتاهی که مضمون آن در بخش خبرهای صفحه توده ای ها انتشار یافت، نشان می دهد که استعمارگران با تحمیل زبان خود به بردگان دزدیده شده و مردم دیگر کشورهای مستعمره، سلطه ی ایدئولوژی خود را برقرار ساختند و آن را به ایدئولوژی حاکم بدل نمودند.




راهکار انقلابیِ «سازماندهی و رهبری اعتراض ها»

سخن روز شماره: ۱۰۸ (۲۰ اسفند ۱٣۹۷)

مقاله ی افشاگرانه و در عین حال ترویجی-
روشنگرانه ی “کنکاشی در راهکارهای مبارزه برای تقویت نقش جنبش کارگری- سندیکایی در
لحظه کنونی“ (نامه مردم ۱۳ اسفند ۱۳۹۷) تبلوری است از توانایی اندیشمندان توده‌ای  برای رهبری جنبش انقلابی در «لحظه کنونی» در
ایران. صلابت نظری و استدلالی مقاله، مطالعه ی آن را به لذتی غرورآمیز بدل می سازد.

در این مقاله دو «راهکار» ارتجاعی و در خدمت
حفظ شرایط حاکم کنونی افشا می گردد. همانجا نشان داده می‌شود که «راهکار [دفاع]
صرفاً از جنبه صنفی و رفاهی جنبش اعتراضی کارگران ..» و «راهکار سازماندهی [طبقه
کارگر و مبارزات اعتراضی] از بالا»، کوشش های ارتجاعی هستند به منظور دفع «حضور
توده های کارگر در مبارزات جاری». هدف هر دو «راهکار»، تبدیل کردن «جنبش سندیکایی
موجود زحمتکشان و اعتراض های روبه گسترش کارگری به زاییده جناح ها حکومتی» است که
با هدف خدمت حفظ منافع آن‌ها و بقای حاکمیتشان عملی می گردد.

با چنین افشاگری و روشنگری پرتوان، مقاله در
ادامه به طرح «راهکار» انقلابی می پردازد. مقاله راهکار انقلابی را شفاف و با صراحت چنین ترسیم می کند: «در اوضاع حساس
کنونی مهم‌ترین مسأله در مبارزات کارگری و سندیکایی تکیه به توده های کارگر و
سازماندهی و رهبری اعتراض ها است.»

مقاله «تکیه به توده های کارگر» را برای
سازماندهی و رهبری اعتراض ها، در برابر کوشش راهکارهای ارتجاعی قرار می‌دهد. نکته‌ای
که تفاوت ماهوی میان راهکار ارتجاعی و انقلابی را قابل شناخت می سازد. سره
را از ناسره جدا می کند. تضاد اصلی میان سازمان های «زرد» و انقلابی را برجسته
می سازد.

این تضاد در این نکته متبلور می‌گردد که کوشش
راهکار ارتجاعی به گام های صدقه گونه و تشکیل «کمیته ها و صندوق ها و از این قبیل
امور» خلاصه می‌شود که همراه است با «بی توجهی به بدنه کارگری» و مبارزات و خواست
های آن. در حالی که راهکار انقلابی با تکیه به پدیده ی «حضور توده های کارگر در
مبارزات جاری»، آن را به عنوان خط سرخ در نبرد طبقاتی جاری برجسته می سازد.
به سخنی دیگر «پراتیک انقلابیِ» توده ها را (مارکس) در مرکزتوجه قرار می‌دهد و
نمونه ی «تجربه مبارزه کارگران شکر هفت تپه، پولاد اهواز، هپکو اراک، ماشین سازی
تبریز، تکنسین ها و کارگران فنی برق و توانیر و نیز فرهنگیان ..» را برای توصیف
روند برمی شمرد.

بدین ترتیب تضاد اصلی میان راهکار انقلابی و
ارتجاعی در قرار داشتن منافع طبقه کارگر در برابر منافع حاکمان برجسته می شود.
همان‌طور که مقاله نشان می دهد، راهکار ارتجاعی می‌کوشد مبارزات را در سطح «صنفی و
رفاهی» منجمد سازد. در حالی که در نبرد طبقاتی جاری در ایران «توده های کارگر» در
مبارزات اعتراضی- اعتصابی خود با هشیاری به «تلفیق خواست های سیاسی و صنفی
[پرداخته] و مخالفت در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» را به آماج های راهکار
انقلابی خود بدل ساخته اند. امری که ناشی از آگاهی طبقاتی رشد یافته زحمتکشان
ایران است. مبارزه ی هدفمند کارگران در ایران به ثبوت می رساند  که زحمتکشان یدی و فکری در ایران با شناخت
منافع طبقاتی خود به سطح طبقه کارگر ایران فرارویده اند.

مقاله به درستی از واقعیت بروز شخصیت و هویت
تاریخی طبقه کارگر ایران در مبارزات اخیر، به این نتیجه‌گیری به جا می‌رسد و آن را
برجسته می‌سازد که از اهمیت راهبردی برخوردار است. مقاله بر این پایه  بر ضرورت تقویت راهکار انقلابی پای می فشارد.

 در عین
حال مقاله با ارزیابی از سطح کمّی توسعه ی مبارزات، هشدار می‌دهد که باید «گام های
بلند و امیدوار کننده»را در مبارزات اعتراضی کنونی بیش از توان آن پربها نداد.
باید اما این گام ها را که نشان «میزان معینی از آمادگی در توده های کارگر در سطح
کارگاه ها و کارخانه ها» است، تقویت نمود «و در جهت قوام و تقویتش همه جانبه
مبارزه کرد». از این رو مقاله خواستار آن است «که باید راهکاری را برجسته و عمده
ساخت که تکیه به توده های وسیع کارگران و سازماندهی آنان محور و کانون اصلی آن
[راهکار] باشد».

مقاله با توجه به محدودیت «گام ها»ی مبارزاتی
تاکنون، و به منظور گذار از محدودیت آن ها، به درستی بر «اهمیت پیوند اعتراض های
پراکنده به یکدیگر» اشاره می کند و خاطر نشان می‌سازد که باید «در هر تجمع،
اعتصاب، تحصن و گردهمایی بر آن [سراسری شدن مبارزه] پافشاری کرد». به سخنی دیگر،
مقاله اهمیت همبستگی گردان های متفاوت کارگری را در مبارزات خواستار می گردد.

مقاله به درستی سراسری شدن مبارزه را در سطح
کشور به مثابه ی رشد کیفی مبارزات ارزیابی می کند. رشدی که با تبدیل شدن
شعار مرکزی خواست ها مبنی بر پایان بخشیدن به روند «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» به
شعار سراسری، از مضمونی انقلابی برخوردار می‌گردد به منظور تغییرات بنیادین در
ایران.

این ارزیابی را مقاله به معنای روشنگری، ترویج
و تئوریزه کردن نظری موضع حزب توده ایران در این باره می داند که چرا مبارزه ی
دمکراتیک- مطالباتی و سیاسی- سوسیالیستی در جامعه ی طبقاتی از وحدتی جدایی ناپذیر
برخوردارند؟ چرا مبارزه ی پیگیر دمکراتیک الزاماً به مبارزه ی سوسیالیستی فرا می
روید؟

روند سراسری شدن مبارزه در ایران از طریق
«پیوند اعتراض های پراکنده به یکدیگر» و «تلفیق خواست های سیاسی و صنفی و مخالفت
در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» را مقاله دو وجه راهکار انقلابی ارزیابی می‌کند
که  به کمک آن می‌توان مبارزه را در شرایط کنونی در ایران به پیش برد و «بنیه
جنبش کارگری و توأم با آن بنیه جنبش ضد استبدادی را تقویت کرد». و به درستی اضافه
می کند: «سازماندهی اعتصاب ها، طرح شعارهای صحیح و منطبق با ظرفیت و توانِ جنبش،
وظیفه‌ای درنگ ناپذیر بوده و هست.»

بدون تردید مقاله با توانایی اشکال و ساختار
گذار از محدودیت «گام ها»ی مبارزاتی را نشان می دهد و ضرورت چنین گذاری  را در ایران با شفافیت ترسیم می‌کند و درستی آن
را به ثبوت می رساند. شناخت سه عنصر مبارزاتیِ پراهمیت در توصیف وضع، یعنی  «پیوند اعتراض های پراکنده به یکدیگر» و «تلفیق
خواست های سیاسی و صنفی و مخالفت در برابر اقدام های ضد کارگری رژیم» که در اجرای
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی تظاهر می‌کند و عملی می شود، شناختی ضروری و کمک
کننده است برای توسعه ی نبرد طبقاتی در سطح جامعه که «فقط و فقط با مبارزه
متحد و متشکل و اتحادِ عمل فراگیر ..» می‌تواند به سلاح واقعی «مقاومت در برابر
یورش رژیم» تبدیل گردد و مؤثر واقع شود

.

پرسشی که مطرح است، این پرسش است که چرا باید
این «راهکار» انقلابی تنها در مبارزه علیه تصمیمات «شورای عالی کار برای
تعیین دستمزد ۹۸» به کار گرفته شود؟ که در پایان مقاله به صورت رهنمود طرح می گردد!

چرا باید مبارزه زحمتکشان که در شرایط کنونیِ
نبرد طبقاتی در ایران به سطح خواست گذار از «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» فرارویده
است، با توجه به منطق درست راهکار انقلابی برشمرده شده توسط مقاله، تنها به مبارزه
برای تعیین «دستمزد ۹۸» محدود گردد؟ مگر 
تعیین «دستمزد» پنج بار زیر مرز فقر و فشار استثمارگرانه ی «مقررات زدایی»
که هدف آن نابودی حقوق قانونی و انسانی کارگران است، ابزار ایجاد شرایط «خصوصی
سازی زندگی اجتماعی» را در ایران تشکیل نمی دهد؟ مگر این شناخت برای کارگران از
طریق «پیوند میان خواست صنفی و سیاسی» ایجاد نشده است؟ چرا باید با محدود ساختن
«راهکار» انقلابی که از درون «پراتیک انقلابی» بخش فعال و مبارزه جوی کارگران
بیرون آمده و فرارویده است، به اهرم تجهیز طبقه ی کارگران ایران و ایجاد شرایط
خواست سراسری شدن مبارزه قرار نگیرد؟ مگر «تکیه به توده های کارگر [به منظور]
سازماندهی و رهبری اعتراض ها» به معنی حرکت اندیشه و عمل از خواست مشخص طرح شده
توسط آن‌ها نیست، به معنی «طرح شعارهای صحیح و منطبق با ظرفیت و توان جنبش، [که]
وظیفه درنگ ناپذیر است» نیست که مقاله به درستی در پایان خود طلب می کند.

چرا طرح خواست و «شعار» پایان دادن به‌ خصوصی سازی زندگی کمک به ایجاد همبستگی
کارگران در سراسر ایران نیست؟ همبستگی کارگران آیا در جهت جلب نیروهای بینابینی و
متحدان دورتر طبقه کارگر در نبرد ضد دیکتاتوری نخواهد بود؟

چرا باید نگران بود که طرح خواست کارگران علیه
«خصوصی سازی زندگی اجتماعی» که اکنون در مراکز تولیدی، فرهنگی، بازنشستگان، زنان و
دانشجویان و دیگر لایه‌های میهن دوست اجتماعی مطرح است و بازتاب آن را می‌توان در
همه ی مبارزات یافت، گویا زودرس و نادرست است؟ و نباید آن را به شعار مرکزی
و سراسری برای جنبش اعتراضی- اعتصابی بدل نمود؟

چرا می پنداریم که طرح خواست پایان بخشیدن به‌ خصوصی سازی زندگی اجتماعی به «تشدید شدن
مبارزه و به کارگیری سلاح اعتصاب» کمک نمی‌رساند و «راه تأمین منافع صنفی و سیاسی
کارگران و زحمتکشان» را نمی گشاید و 
«سازماندهی، اتحاد عمل، مبارزه با رژیم ولایت فقیه» که جمله ی پایانی مقاله
نظرگیر نامه مردم را تشکیل می دهد، پرتوان تر به پیش نمی راند؟

آیا حذف خواست پایان دادن به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی در مبارزات کنونی
در ایران، راهکار انقلابی را به راهکاری بدل نمی‌سازد که مانند دو راهکار ارتجاعی
توصیف شده در مقاله، راهکار حفظ شرایط حاکم از کار در آید؟

آیا بدون پیوند و تلفیق مبارزه ی ضد دیکتاتوری و ضد اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، مبارزه ی توده های زحمتکش با خطر انحراف به سوی حفظ شرایط بازتولید دیکتاتوری با سیمایی دیگر پس از گذار از بن‌بست کنونی بدل نمی شود؟ که پیامد آن  حفظ نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی خواهد بود و با برباد رفتن استقلال اقتصادی- سیاسی ایران، کشور را به نومستعمره ی امپریالیسم بدل خواهد کرد

آیا استدلالی قابل طرح وجود دارد که نشان دهد و مستدل سازد که می توان بدون مبارزه برای برپایی جبهه متحد خلق، به هدف هایی که ما برای جبهه ضد دیکتاتوری قائل هستیم دست یافت؟!




راهکار، شکل بروز هویت طبقاتی چپ در ایران

سخن روز شماره: ۱۰۷ (۱۷ اسفند ۱٣۹۷)

 

در ردیف ٬٬گفتگوی اخبار روز با صاحب نظران در باره اوضاع ایران٬٬، گفتگو با رفیق ناصر زرافشان دارای جایگاه خاصی است، زیرا نظرات طرح شده در پاسخ‌ها به دور محور استقلال سیاست طبقاتی زحمتکشان متمرکز است. مرز نظرات طرح شده با نظرات راست و متمایل به مواضع سوسیال دمکراتیک در جنبش چپ ایران، دارای محورهایی است که مرور آن سودمند و آموزنده است.

رفیق زرافشان در پاسخ‌های خود جای تردید نمی‌گذارد که خواست های سیاسی در جامعه «ریشه‌های اقتصادی» دارد. او از این برداشت علمی به این نتیجه‌گیری درست نایل می‌شود که طبقات حاکم می کوشند ایدئولوژی خود را به ایدئولوژی حاکم بدل سازند، تا منافع طبقاتی خود را به عنوان منافع کل جامعه و منافع طبقات محکوم بنمایند و این برداشت را به آن ها القاء کنند. از این رو آن‌ها می کوشند «نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی خود را بر زحمتکشان و بویژه بر طبقه ی کارگر حفظ کنند».

از این رو طبقات حاکم «مخالف خط مشی مستقل کارگری» هستند.

رفیق زرافشان که بر لزوم اتحادهای اجتماعی برای تغییرات در ایران تأکید دارد، به درستی  بر لزوم حفظ خط مشی مستقل طبقه کارگر پای می فشارد. زیرا بدون «چنین هویت» شفاف و تعریف شده، «٬٬همکاری موردی، اتّحاد و ائتلاف٬٬  با دیگران .. [بدون] چنین هویت [هر] نیروی مستقلّی به زائده ی بی مزد و منّت دیگران تبدیل خواهد شد که فقط از گرده ی آن بار بکشند.»

 

راهکار طبقاتی، شکل بروز هویت
مارکسیست ایتالیایی، استفانو جی. آسارآ، استاد تاریخ فلسفه و فلسفه ی سیاسی در دانشگاه اوبینو/ ایتالیا، در رساله ای درباره ی وضع اسف بار چپ در ایتالیا به نتیجه‌گیری های مشابهی دست می‌یابد که مروری کوتاه به آن برای ادامه بررسی سودمند است.

آسارآ برباد رفتن هویت چپ را در ایتالیا علت موفقیت‌های پوپولیستی راست و فاشیست های جدید ارزیابی می‌کند که پس از پیروزی ضد انقلاب در سال‌های هشتاد و نود قرن پیش تاریخی اروپایی که با فروپاشی اتحاد شوروی همراه بود، تحقق یافت. او ریشه‌های این روند را در برداشت ٬٬اوروکمونیسم٬٬ در سال‌های پیش از آن مورد بررسی قرار می‌دهد و می نویسد:

«چپ از بحران ناشی از پیروزی ضد انقلاب در این سال‌ها بیرون نیامد و نتوانست هویت تاریخی- طبقاتی خود را بازیابد، زیرا نتوانست راهکارهایی طبقاتی خود را برای ترسیم دورنمای جامعه ارایه داده و آن را به زحمتکشان و توده های زیر فشار تفهیم کند.» (جهان جوان ۲۷ فوریه ۲۰۱۹)

 

رفیق زرافشان نیز «فقدان یک چشم انداز» را علت «پراکندگی و تفّرق» نیروی چپ در ایران و« یکی از دلائل اصلی عدم موفقیت و عقیم ماندن جنبش های اجتماعی دهه های اخیر» ارزیابی می کند. او در پاسخ به پرسش «در ایران چه خبر است»، مانند اندیشه ی راست اصلاح طلب و سوسیال دمکرات حاکم بر جنبش چپ ایران به گفتن اینکه “بحران است” بسنده نمی کند بلکه در پاسخ به پرسش اخبار روز می گوید «در ایران بحران عمیقی جریان دارد که دارای وجوه گوناگون اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و … است».

افزون بر این، نظرات طرح شده با نظرات انواع جریان های سردرگم چپ و متمایل به برداشت سوسیال دمکرات و اصلاح طلبان در حاکمیت و دیگران متفاوت است، زیرا خواستار طرح «چشم انداز» برای شرایط ایران می گردد.

 

با چنین پیش شرط فلسفی- سیاسی است که او خواستار داشتن مرز مشخص برای هویت چپ می گردد. هویتی که در ارایه «راهکارهایی طبقاتی  برای ترسیم دورنمای جامعه» خلاصه می‌شود که باید آن را به پرچم مبارزه ی «زحمتکشان و توده های زیر فشار» در شرایط کنونی بدل ساخت.

با چنین برداشت طبقاتی عجیب هم نیست که رفیق زرافشان در مصاحبه سیاست «خصوصی سازیها و نتایج اقتصادی آنها را» مورد انتقاد قرار می‌دهد که «سیاست کلان کشور» را تشکیل می دهد. او این موضع انتقادی خود را در سخنش مستدل می سازد. به نظر او «نمایندگی و رهبری [امری] طبقاتی است».

از این رو رفیق زرافشان ضروری می‌داند که «هر جریان سیاسی بکوشد» با توضیح درستی مواضع خود جریان های دیگر را  «جذب شعارهای خود کند و بدنبال سیاست های خود بکشاند». امری که باید با توضیح مواضع خود و نشان دادن حقانیت تاریخی آن ها به مثابه ی مواضع تاریخی جامعه، تحقق یابد. به چنین هدفی نمی توان « با انکار حقوق و منافع طبقات اجتماعی دیگر» دست یافت. آن طور که جریان های راست و حاکم دنبال می کنند. «نمیتوان بدون به رسمیت شناختن حقوق و منافع زحمتکشان، فقط برای به قدرت رسیدن خود از گرده ی آنها بار» کشند. «هر جریان سیاسی شعار وحدت میدهد امّا این وحدت گویا فقط در پیروی چشم و گوش بسته از خطّ سیاسی همان جریان معنی پیدا میکند».

 

سیاست شفاف مستقل طبقاتی، آن طور که ازجمله حزب توده ایران نیز دنبال می‌کند و مورد تأیید رفیق زرافشان نیز است، همان‌طور که اشاره شد، نشان دادن و ارایه «راهکارهایی طبقاتی  برای ترسیم دورنمای جامعه» است. دورنمایی که با نفی اقتصاد سیاسی نئولیبرال آغاز می‌شود و به برنامه جایگزین برای آن تکمیل می گردد. تنها با چنین ارزیابی از حال و راهکار برای آینده است که جنبش چپ ایران قادر است در مبارزه ی اتحادی خود با موفقیت به جلب نیروهای ضد دیکتاتوری بدل گردد و نقش تاریخی خود را در نبرد طبقاتی جاری در ایران با موفقیت به سرانجام ضروری برساند.

خوشبختانه شناخت ضرورت بیان راهکار برای باز و نوسازی اقتصادی- اجتماعی ایران نزد نیروهای مبارزه و در مرکز آن جنبش آگاه کارگری پاقرص می کند. ارتقای مبارزه ی مطالباتی زحمتکشان یدی و فکری به خواست سیاسی و ترقی خواهانه «پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی» نشان این امر و سطح بالای آگاهی طبقاتی زحمتکشان است. برای نمونه، مبارزه ی مطالباتی  برای دریافت دستمزدهای عقب افتاده و علیه دستمزدهای زیر مرز فقر که  شعارهای مبارزاتی تحصن معلمان را نیز تشکیل می‌دهد که امروز ۱۲ اسفند در تهران آغاز شد، «راهکاری» را به نمایش می‌گذارد که در راستای آن می‌توان و باید «دورنمای» ترقی خواهانه را برای ایران بازشناخت وبا بهره گیری هوشمندانه  مضمون آن را برای توده ها توضیح داد و تفهیم نمود.

 

 




پیوند مبارزه مطالباتی و سیاسی

سخن روز شماره: ۱۰۶ (۱۴ اسفند ۱٣۹۷)

 

رفیق گرامی متأسفانه تاکنون پاسخی برای چهار نامه ی ارسالی تا تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ به شما دریافت نکرده ام.

رفیق گرامی محمد امیدوار،

ژرفش روز افزون نبرد طبقاتی در ایران و نیاز تقویت نقش انقلابی حزب توده ایران در این نبرد مرگ و زندگی، مبارزه با هر نوع بهانه و دستاویز را برای ممانعت از نزدیکی و یک پارچگی توده‌ای ها دور محور وظایف روز در برابر جنبش توده ای به مبرم ترین وظیفه بدل ساخته است.

در مقاله‌ای که چندی پیش پایان یافت، من از اقتصاددان فرشاد مؤمنی موضع بسیار متین و مستدل او را نقل کرده‌ام که لابد خوانده اید. بدون تردید این مواضع نزدیک‌ترین مواضع را به موضع حزب توده ایران درباره ی پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی تشکیل می دهد. ولی این اقتصاددان هوشمند، واقعاً می پندارد که می توان به این هدف والا در نظام سرمایه داری دست یافت.

به نظر او، کافی است که بتوان خشونت غارت و استثمار نظام سرمایه داری را تعدیل نمود و طبق ضوابطی قرار داد که آن را «قواعد بازی» می نامند.

برای این استاد اقتصاددان مضمون بیان مارکس که «سرمایه دار ماسک سرمایه را بر چهره دارد» روشن نیست. از این رو او و افراد صادق دیگر نمی‌توانند این نکته را در ذهن خود به ثمر برسانند، که اگر صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری در جهان امروز نمی‌تواند پایبند به «قواعد بازی» دوران رقابت آزاد در نظام سرمایه داری باشد، تنها ناشی از بدتینتی ِ سرمایه دار نیست، علت علّـی دارد که با درس اخلاق برطرف نمی شود.

دیکتاتوری ولایی در ایران بدتینتی می کند، پشت کارگر گرسنه را به خاطر مبارزه برای دریافت دستمزد عقب افتاده به شلاق می‌بندد و خونین و مالین می کند، داعش وار زحمتکش را شکنجه می کند، زیرا دستیابی به سود برای سرمایه در ایران جز از طریق سلطه ی دیکتاتور ی ممکن نیست، زیرا بدون اِعمال زور قادر نیست نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم را در ایران حفاظت کند.

به علت بی توجهی متحد نزدیک حزب ما، اقتصاددان میهن دوست فرشاد مومنی نسبت به مضمون مورد نظر مارکس، و با وجود دارا بودن مواضع نظرگیر درباره ی پیوند مضمونی آزادی و عدالت اجتماعی، هنگام مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری گرفتار در این پندار باقی می‌ماند که می‌توان گویا نظام سرمایه داری را ادامه داد و با تعدیل خشونت آن، مشکل را حل نمود. او دیکتاتوری رژیم ولایی را علت می پندارد و نه معلوم خشونت نظام سرمایه داری دوران افول تاریخی آن. بدین ترتیب او به موضع تأیید شرایط حاکم، به موضع پوزیتویستی مفلوکی تن می دهد که هنوز امید به استحاله ی رژیم دیکتاتوری دارد.

متأسفانه در پایان بیانیه اخیر حزب به خاطر چهلمین سالگرد انقلاب بهمن، ما با همین برداشت روبرو هستیم که به آن پرداخته خواهد شد.

متحدان بالقوه از قبیل مؤمنی ها را تنها با ارایه راهکار گذار از صورتبندی اقتصادی- اجتماعی وابسته به اقتصاد امپریالیستی که سرنوشت هر نظام سرمایه داری را در شرایط کنونی در جهان تشکیل می دهد، می‌توان نسبت به جهت گیری سوسیالیستی اقتصادی- اجتماعی جلب و آنان را به متحدان بالفعل در مبارزه ی ضد دیکتاتوری و ترقی خواهی بدل نمود. این متحدان، نیاز به دریافت آگاهی سوسیالیستی دارند. انتقال این آگاهی تنها از عهده ی حزب طبقه کارگر ایران بر می آید. در این زمینه ولی سفره ی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران خالی است!! من خواستار رنگین شدن این سفره هستم و بس.  

یک یک فردی که خود را توده‌ای می خواند با نام مستعار جواد نکته بین این روزها در ابرازنظری به صفحه ی « توده‌ای ها»  باری دیگر با فرهنگی نوشته است که آن را نمی‌توان فرهنگ یک توده‌ای ارزیابی نمود. شناخت قابل اعتماد از او به این شناخت محدود است. اگر برخی از رفقا او را «دیوانه» ارزیابی می کنند، به شناخت پیش چیزی نمی افزاید. فرهنگ او از این رو در تضاد است با فرهنگ توده ای، زیرا مضمون انتقاد را درک نکرده است. انتقاد را فحاشی ارزیابی می کند، چیزی بیش از پولمیک که با فرهنگ توده‌ای همخوانی دارد. او به انتشار نیافتن بیانیه پیش گفته ی حزب در توده‌ای ها متعرض است و می نویسد: «جناب عاصمی چهل سالگی انقلاب آمد و رفت و سایت شما انگار در دنیای دیگری سیر می کند. خوب اگر حرف حسابی نداشتید بزنید اقلاً بیانیه حزب را چاپ می کردید!»

برای این فرهنگ، انتقاد تحلیل شرایط نیست به منظور مستدل ساختن موضع انتقادی. انتقاد استدلال نیست. همان‌طور که سکوت در برابر انتقاد، ابزار فرار از استدلال است.

پس از این اطلاع توسط فرد نکته بین، بیانیه را مطالعه کردم و شاد شدم. بدون تردید بیانیه با توجه به سویه های متفاوت شرایط در ایران، دارای مضمونی نظرگیر و مورد تأیید است. انتشار آن در « توده‌ای ها» به جریان افتاد.

به ویژه طرح نکردن آیه وار انتقاد به سیاست حزب پس از انقلاب در بیانیه، چشم گیر است. آنچه که اما نمی‌توان با آن موافقت داشت، باقی ماندن بیانیه در همان سطح است که برداشت پوزیتویستی فرشاد مؤمنی نیز قرار دارد. در پایان بیانیه کماکان این پنداشت حاکم است که گویا می‌توان تنها با گذار از دیکتاتوری، و با «محدود کردن سرمایه داری کلان، رشد و توسعهء اقتصاد ملّی ..» را تأمین نمود و به هدف مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه دست یافت.

چنین برداشت می‌تواند در شرایط کشور آلمان یا بریتانیا از اعتبار نسبی برخوردار باشد. برای نمونه حزب کمونیست پرتغال با چنین کوشش هایی به برخی از بهبود ها برای زحمتکشان در این کشور دست یافته است. شاید کوربین در انگلستان بتواند با چنین سیاستی به موفقیت‌هایی دست یابد، اگر در جریان ٬٬برکسید٬٬ و یا با به دست گرفتن قدرت سیاسی در این کشور از نفس نیفتد. چنین ارزیابی برای شرایط ایران و امید بستن به پایبندی ارتجاع مذهبی و یا سکولار به «قواعد بازی» خوش خیالی تام است.

البته باید راه همکاری با همین متحدان احتمالی را در لایه‌های حاکمیت جستجو نمود تا در مبارزه ی اتحادی حزب توده ایران با موفقیت روبرو شد. اما بدون استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران، جز قرارداشتن در عقبه ی صف، جایگاه تاریخی دیگری متصور و قابل دسترسی نیست.

در بیانیه، بدون طرح هر استدلالی این پنداشت به عنوان یک امکان واقعی در چهارچوب نظام سرمایه داری تبلیغ می‌شود که گویا از طریق حفظ «قواعد بازی اجتماعی» که «احترام به حقوق شهروندی بر پایهء سنّت های ملی [؟] و قوانین بین‌المللی ..» نامیده می شود، می‌توان به هدف محدود کردن سرمایه داری کلان دست یافت.

در بیانیه این تصور حاکم است که گویا برپایی اتحاد اجتماعی از طریق ٬٬همرنگ جماعت شدن٬٬ ممکن خواهد بود و نه از طریق طرح ضرورت جهت گیری سوسیالیستی زیربنای و اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک که باید درستی و صحت آن را برای متحدان در روندی طولانی مستدل نمود. هم‌اکنون مستدل ساخت و نشان داد. (به مساله به طور مجزا پرداخته خواهد شد).

پیامد چنین پنداشت ها که به معنای تعطیل عمل به وظیفه ی سوسیالیستی حزب در حال کنونی است، از یک سو نهایتاً و الزاماً باور به امکان استحاله ی رژیم دیکتاتوری است. از سوی دیگر، بی توجهی به این نکته است که گویا می توان بدون تجهیز طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری به برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری دست یافت.

این برداشت نادرست است. نه تنها جبهه ضد دیکتاتوری بدون مبارزه ی بی امان سوسیالیستی پا نخواهد گرفت، بلکه فضای مورد نیاز سواستفاده انواع جریان ها راست برای تحمیل سلطه ی ایدئولوژی خود به توده ها ایجاد می شود. واقعیتی که در رشد نیروهای فاشیستی در کشورهای اروپایی نیز تظاهر می کند.

چنین سیاست یک سویه که مبارزه ی اتحادی را مطلق می سازد، در تحلیل نهایی سیاستی در تأیید شرایط حاکم، سیاستی پوزیتویستی از کار در می‌آید که سوسیال دمکراسی دنبال می‌کند. این سیاست سوسیال دمکراتیزاسیون حزب طبقه کارگر کماکان هدف حذف اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی را از برنامه حزب توده ایران دنبال می‌کند که زنده یاد رفیق حمید صفری به عنوان سوغات از سفر آمریکا با خود آورده بود و در کنگره سوم حزب توده ایران مردود شد. به تحمیل آرام و آرام و در عمل این برنامه به حزب توده ایران نمی‌توان تن داد.

وضع در مقاله ی دیگر در نامه مردم این شماره نیز بر همین منوال است.

مقاله ی نظرگیر درباره ی جنبش کارگری- سندیکایی- تجربه ی چهل سال و وظایف امروز در نامه ی مردم (شماره ۱۰۷۰، ۱۵ بهمن ۱۳۹۷) به درستی بر اهمیت کوشش برای برپایی سندیکای کارگری و خنثی سازی ترفند شوراهای اسلامی و زرد مورد نظر مذهب ارتجاعی اشاره دارد و آن را در طول چهل سال گدشته توصیف و ضرورت مبارزه را در این راه مستدل می سازد. مضمون مقاله مورد تأیید کامل من است. بدون وجود سازمان های صنفی مبارزه جوی طبقه کارگر ایران، مبارزه برای آینده ی سوسیالیستی ایران با مشکلات زیاد روبرو خواهد بود. دستیابی به این هدف اما بدون انتقال موضع مارکسیستی- لنینیستی برای برپایی سوسیالیسم در ایران نمی‌تواند با موفقیت روبرو گردد. این مبارزه تعطیل ناپذیر است و بخش جدایی ناپذیر را در کنار مبارزه ی اتحادی- صنفی- دمکراتیک حزب طبقه کارگر ایران تشکیل می دهد. در این زمینه فعالیت حزب توده ایران در شرایط کنونی با کمبودی چشم گیر روبروست که موضوع جدل فکری کنونی را نیز تشکیل می دهد.

به طور مجزا به این مجموعه خواهم پرداخت. تنها در این سطور مورد تأکید قرار می‌دهم که تنها شکل و شیوه ی درست، وجود و کارکرد استه تیک شکوفایی نبرد همزمان دمکراتیک- مطالباتی و طبقاتی- سوسیالیستی طبقه کارگر توسط حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران می‌تواند هدف برپایی سندیکاهای مبارزجو را در ایران تأمین کرده و به آن تحقق بخشد.

بدون انتقال آگاهی طبقاتی به درون صفوف طبقه کارگر، مبارزه ی سندیکایی به سطح سازمان ٬٬زرد٬٬ و ٬٬شوراهای اسلامی٬٬ نزول می کند.

مبارزات اعتراضی- اعتصابی کارگران در ایران در ماه های گذشته که در مقاله ی پیش گفته به آن اشاره و ارج نهاده می شود، مبتنی است بر آگاهی طبقاتی نزد طبقه ی کارگر ایران که به طور عمده دستاورد نبرد حزب توده ایران در گذشته است. ایجاد پیوند میان خواست مطالباتی و خواست طبقاتی- سوسیالیستی در نبردهای ماه های گذشته در ایران که در شعار پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی تبلور یافته است، پدیده ی اتفاقی و خود جوش نیست. نشان مبارزه دهه های طولانی مبارزه توده‌ای ها و دیگر نیروهای خواستار گذار از سرمایه داری در ایران است.

رفیق گرامی، سکوت شما درباره ی پرسش های طرح شده در نامه حاضر و سه نامه گذشته، که امیدوارم ادامه نیابد، چه معنایی دارد؟ برپایه چه «ملاحظاتی» قرار دارد؟ چرا با استدلال به نشان دادن نادرستی احتمالی انتقادها پرداخته نمی شود؟ جنبش انقلابی کنونی در ایران که از رشد خواست های دمکراتیک- مطالباتی طبقه کارگر به خواست سیاسی پایان بخشیدن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» فرارویده است و به آن اشاره شد، نشان غرورآفرین سطح آگاهی طبقاتی در طبقه ی کارگر ایران است که به نوبه ی خود نشان و ثمره ی مبارزات حزب توده ایران است. این تجربه ی موفق که بازتاب آن در «پراتیک انقلابی» کنونی زبان زد همه است، در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران وظیفه تشدید مبارزه ی سوسیالیستی را قرار می دهد، وظیفه ی تلفیق مبارزه ی سوسیالیستی و اتحادی حزب را قرار می‌دهد که زنده یاد جوانشیر آن را «برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران» می نامد.

تشدید این مبارزه و انتقال آن به فعالیت روشنگرانه- افشاگرانه یِ ترویجی- تبلیغی حزب طبقه کارگر از مبرمیت خاص برخوردار است و از این رو کوشش برای تجهیز همه ی نیروهای توده‌ای در این زمینه به دور وظایف حزب توده ایران ضروری است. این مبارزه ی ضروری از اولویت تام از این رو برخوردار است، زیرا شرایط انقلابی در ایران تعمیق خواهد یافت، به گفته رفیق زرافشان باید امیدوار بود به آرامی و در طول زمان، اما تردید نباید داشت که این روند ادامه خواهد یافت. جای مبارزه ی سوسیالیستی توده‌ای ها نباید در آن خالی باشد.

من به نوبه ی خود نسبت به تعهدی که به حزبم سپرده ام، تا دم آخر از هیچ کوششی فروگزار نخواهم نمود. برخورد و افشای مواضع سوسیال دمکرات در این زمینه تنها با هدف برجسته ساختن و متبلور نمودن مواضع انقلابی حزب توده ایران ضروری است و نباید به عنوان کوشش علیه این یا آن فرد ارزیابی شود و تلقی گردد.

رفیق گرامی و رفقای دیگر، ضروری می‌دانم برجسته سازم و مورد تأکید قرار دهم که من خود را کماکان به عنوان یک مسئول حزبی متعهد و پایبند می دانم به موازین اساسنامه ای حزب توده ایران. مسئول حزبی که توسط رهبری وقت حزب برای انجام وظایف حزبی به خارج از کشور گسیل شده است. پذیرش نظر اکثریت برای اقلیت در حزب طبقه کارگر ایران اصلی اساسنامه ای است که برای من نیز به عنوان یک مسئول حزبی صدق می کند. توصیه‌های متفاوت در این باره که می بایستی مضمون «منشور آزادی» را به عنوان مصوبه ی اکثریت مورد تأیید قرار داده و به آن عمل کنم، آن هنگام توصیه‌ای به جا است که ضرورت آن تفهیم شود. در بحث‌های درون حزبی تفهیم شود، و یا با پاسخ به انتقادهای طرح شده، ازجمله در این نامه، ضرورت پذیرش آن برای من قابل درک گردد، اگر هم آن مضمون را کماکان نادرست ارزیابی کنم. زیرا راه مبارزه ی درون حزبی برای تصحیح مصوبه ی به نظر من نادرست در طول زمان و در نشست های دیگر و با تغییر شرایط نبرد طبقاتی در ایران وجود دارد.

 




ویژگی برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب
نگرشی به ٬٬صنایع ایران و سیاست صنعتی چپ٬

مقاله شماره ۷۲ (۱۱ اسفند ۱۳۹۷)

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/8576

 

سرشت اقتصاد سیاسی «مرحله ی تدارک گذار به سوسیالیسم» و شکل حاکمیت و جایگاه هژمونی طبقات ذینفع در این مرحله

مقاله ی ٬٬صنایع ایران و سیاست صنعتی چپ٬٬ را که استاد سعید رهنما نگاشته است و در صفحه ی نویدنو بازانتشار یافته، مطالعه کردم که نشان توانایی تخصصی موجود در ایران برای تنظیم برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ی ملیدمکراتیک انقلاب است.

به نظر استاد رفیق سعید رهنما، برای «مرحله ی تدارک گذار به سوسیالیسم» باید با بهره گیری از اسلوب «تحلیل عقلایی و تمثیلی از بنیان‌های اقتصاد سیاسی» مبتنی بر اندیشه مارکس که او آن را «مارکسی» می نامد، «سیاست صنعتی یک کشور خاص را با توجه به شرایط مشخص [در آن کشور و در ارتباط با شرایط منطقه و جهان] در مرحله ی تدارک گذار به سوسیالیسم طراحی و تبلیغ» نمود.

بدین ترتیب بر سر این نکته می‌توان میان گروه‌های چپ ایران به توافق رسید که «طراحی» یک «اقتصاد سیاسی» برای ایران توسط گروه‌های چپ کشور امری ممکن است. به سخنی دیگر، نیروی چپ ایران می‌تواند با بهره گیری از توان تخصصی موجود در ایران، برنامه اقتصاد ملی برای ایران را برای شرایط پس از گذار از دیکتاتوری در ایران بر پایه برداشت مارکس برای مرحله ی بینابینیگذار از نظام سرمایه داری به سوسیالیسمکمونیسم تنظیم نماید. نبرد طبقاتی در ایران تنظیم چنین برنامه‌ای را در دستور روز قرار داده است.

چنین برنامه ی جایگزین با توجه به نبرد طبقاتی جاری در ایران، می‌تواند و بایستی واکنشی باشد نسبت به مضمون «پراتیک انقلابی» در جریان در نبرد طبقاتی در ایران که پایان دادن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» را طلب می کند. این موضع را رفیق ناصر زرافشان نیزدر مصاحبه ی امروز خود با اخبار روز (۸ اسفند ۱۳۹۷ ۲۷ فوریه ۲۰۱۹) مورد تأکید قرار می دهد.

برنامه ی جایگزین در واکنش به خواست مبارزان در ایران، تبلور نیاز روز مبارزه در ایران است و پاسخ شایسته به این نیاز تاریخی در روند نبرد طبقاتی در ایران خواهد بود. برنامه‌ای که می‌تواند به پرچم مبارزه ی روز طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی فکری در نبرد مبارزه جویانه ی آن ها بدل گردد. بحث‌ها درباره شرکت زحمتکشان در رهبری کارخانه و یا اشکال دیگر شرکت مستقیم کارگران در هدایت اقتصاد، بیان عینی جستجوی برنامه ی جایگزین برای اقتصاد سیاسی امپریالیستیاسلامی توسط زحمتکشان در نبرد روزشان است. خواستی که از درون خواست دمکراتیکمطالباتی زحمتکشان برای دریافت دستمزد عقب افتاده ی خود، فرارویده است.

لذا می‌توانند سازمان های مختلف چپ در ایران برای تنظیم چنین برنامه ی جایگزین که به خواست عمومی و سرتاسری توده های مبارز بدل شده است، به بحث مشخص نشسته و آن را تنظیم کنند. حزب توده ایران در این زمینه آمادگی خود را برای شرکت در تنظیم برنامه اقتصاد ملی با ارایه ی طرح «منشور آزادی» انجام داده است. یکی از آماج های اصلی این منشور، توسعه ی تولید داخلی است که هدف عمده ی آن ارتقای نسبی عدالت اجتماعی در ایران به سود طبقات زیر فشار و زحمتکش، در مرکز آن طبقه کارگر و به ویژه ضعیف ترین بخش آن، زنان زحمتکش است.

استاد سعید رهنما در مقاله ی خود نکته‌های کلیدی ای را در برنامه ی اقتصاد ملی برای مرحله گذار در ارتباط با رشد صنایع مطرح می سازد. ازجمله در ارتباط با مساله ی مالکیت، مدیریت، سرمایه‌گذاری، شرکت زحمتکشان در تنظیم برنامه ی اقتصاد ملی و نظارت و کنترل اجرای آن و امثال آن. شرکت، نظارت و کنترل زحمتکشان در ارتباط مستقیم است با چگونگی ساختار و عمل‌کرد جبهه متحد خلق به مثابه شکل حاکمیت لایه‌های ذینفع در این مرحله. به این نکته باید به منظور جلوگیری از طول سخن، به طور مجزا پرداخت.

در پیشنهاد رفیق رهنما،

۱ـ صنایع استراتژیک و بزرگ در مالکیت عمومی (دولتی)- دمکراتیک قرار دارند. نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، مس و غیره نمونه‌ چنین صنایع در مالکیت عمومی هستند.

۲مالکیت عمومیخصوصی در شرکت های مخلوط در صنایع بزرگ با تکنولوژی رشد یافته نیز برقرار است. ازجمله در صنعت انواع خودروسازی، کشتی سازی، ماشین سازی، پلرهای کشت و صنعت وغیره، نمونه‌ای از این بخش از صنایع هستند که سهم عمومیدمکراتیک در مالکیت آن لااقل ۵۱ درصد است.

۳شرکت های تعاونی و اشتراکی تعداد فزاینده ای از صنایع متوسط و کوچک را در صنایع کوچک با تکنولوژی متوسط و پایین در برمی گیرد و در رشته‌های مختلف شکل عمده را تشکیل می دهد.

۴صنایع خصوصی کوچک و متوسط و در رشته‌هایی بزرگ در رشته‌های مختلف صنعتی. وسعت این رشته‌ها در مصوبات و برنامه متمرکز دولتی (استاد رهنما آن را «در قالب مصوبه های مجلس» می نامد) تعیین می شود.

بدون تردید پیشنهادهای ارایه شده توسط استاد سعید رهنما برای بخش صنایع می‌تواند برای تنظیم نهایی چنین برنامه‌ای کمک بزرگی باشد. باید امیدوار بود که صاحب نظران و اقتصاددانان دیگر نیز پیشنهادهای خود را انتشار دهند.

مساله ی مالکیت در مرحله ی گذار

آنچه در ارتباط است با مساله مالکیت در مرحله ی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، از جمله در ارتباط با برنامه برای صنایع مورد نظر رفیق رهنما برای ایران، می‌توان هم‌اکنون نقطه ی مرکزی ای را مطرح نمود که می‌تواند کمک باشد برای تنظیم کلیت برنامه اقتصادی برای مرحله ملیدمکراتیک انقلاب در ایران.

مالکیت عمومیدمکراتیک بر زمین که پیش شرط عمده را در وضع مالکیت به طور عام در این مرحله تشکیل می دهد، ازجمله در بخش صنایع، در عین حال به مساله ی تاریخی اصلاحات ارضی در ایران نیز پاسخی شایسته می دهد.

با برقراری مالکیت عمومیدمکراتیک بر زمین، به بقایای اشکال قدیمی نیمه فئودال و سرمایه دارانه، ازجمله موقوفه و امثال آن در ایران پایاین داده می شود.

مالکیت عمومیدمکراتیک بر زمین که باید به عنوان اصل قانون اساسی مورد تأیید عموم قرار گیرد، همزمان پاسخ و راه حلی به جا نیز برای سهم عمومی در صنایع بزرگ و کوچک و در همه ی رشته‌های دیگر نیز است.

مالکیت عمومیدمکراتیک بر زمین به مساله مالکیت سرمایه خارجی در کلیت آن پاسخی شایسته می دهد، ازجمله خطر دست گذاشتن بر ثروت‌های ملی نیز بر طرف می گردد. امکان سواستفاده سرمایه خارجی را محدود می سازد. زمین برای ایجاد مراکز تولیدی توسط سرمایه خارجی و یا با شرکت سرمایه خارجی به مثابه ی بخشی از سهم عمومیدمکراتیک (دولتی) عمل می کند.

مالکیت عمومیدمکراتیک بر زمین همچنین به مساله ی مالکیت عمومیدمکراتیک مردم نسبت به برخورداری به آب آشامیدنی سالم و هوای تمیز، به منابع زیرزمینی و دیگر ثروت‌های استراتژیک ملی نیز پاسخی نهایی می دهد.

با برقرار شدن مالکیت عمومیدمکراتیک مردم میهن ما بر زمین، نیاز بخش خصوصی و تعاونی به سرمایه برای خرید زمین بر طرف می شود. نیاز به کمک‌های عمومی و اعتبار برای به راه انداختن رشته‌ها مختلف برای بخش خصوصی و تعاونی تقلیل می یابد.

اعتبار و کمک عمومی برای به راه انداختن رشته های مختلف می‌تواند با توجه به دوری و نزدیکی رشته‌های پیشنهاد شده توسط افراد خصوصی از هدف‌های برنامه ی مرکزی تنظیم شده، به مثابه ی بخش سهم عمومیدمکراتیک در شرکت مشترک و یا اعتبار بانکی برای متقاضی در نظر گرفته شود.

سرمایه‌گذاری خارجی در اقتصاد ملی ایران

پیشنهاد استاد رفیق سعید رهنما درباره ی «سرمایه گذاری» در صنایع نیز پیشنهادی عمده است و چکیده ای را تشکیل می دهد از تجربه‌های تاکنون به دست آمده درباره ی سرمایه‌گذاری خارجی در اقتصاد ملی ایران.

رفیق رهنما «تشویق و جلب سرمایه‌گذاری خصوصی خارجی و داخلی» را مبتنی بر «نیازهای کشور و در قالب مقررات و تنظیم های مشخص» در برنامه مرکزی تصویب شده ممکن و ضروری می داند. «وام، میزان سهام، سرمایه گذاری مستقیم داخلی و خارجی» خصوصی منوط است بر شرایطی که توجه به آن در برنامه تنظیم شده تعیین می شود. برای نمونه تعیین کننده «محتوا، آموزش و انتقال تکنولوژی و شرایط عمل‌کرد شرکت های چند ملیتی» در «تشویق و جلب سرمایه‌گذاری خصوصی داخلی و خارجیِ» عمده است.

به ارزیابی واقع‌بینانه ی استاد رهنما «هر قدر توان ملی و تکنولوژيک صنایع ایران بالاتر رود، باید شرایط سختگیرانه تری در مورد سرمایه‌گذاری خارجی» در نظر گفته شود. امری که برای سرمایه گذاری خصوصی داخلی نیز صادق است و باید مورد توجه قرار گیرد.

هدف گیری سرمایه‌گذاری در مرحله گذار نکته‌ای فراخ را در برمی گیرد. برای نمونه، مخالفت با سرمایه‌گذاری بدون توجه به حفظ محیط زیست در دوران کنونی، نمونه‌ای از توسعه ی اندیشه در جهان و ایران درباره ی هدف سرمایه‌گذاری است. در این زمینه جمهوری خلق چین اکنون حتی برای سرمایه‌گذاری سرمایه های چینی در خارج از کشور نیز مقررات جدیدی در نظر گرفته است. تا چندی پیش، کمک‌های عمومی و اعتبارهای دولتی برای سرمایه‌گذاری چین در رشته‌های خدماتی و سودبر در خارج از کشور از محدودیت برخوردار نبود. اکنون این محدودیت ایجاد شده است. سرمایه‌گذاری چین در خارج از کشور بیش تر و بیش تر تنها به رشته‌های تولیدی با تکنولوژی پیش رفته محدود می شود. دیگر دست یابی به سود، نمی‌تواند تنها هدف سرمایه‌گذاری چین حتی در خارج از کشور باشد. انتقال تکنولوژیی و صنایع در خدمت حفظ محیط زیست از اولویت تام برای سرمایه‌گذاری سرمایه داران چینی در خارج و داخل کشور برخوردار شده است.

سرشت «مرحله ی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم»

به نظر رفیق رهنما که در پایان رساله مطرح می شود، به درستی میان تغییرات بنیادین در ایران در مرحله ی گذار با همین تغییرات در کشورهای دیگر رابطه برقرار است. با توجه به شرایط در ایران و جهان، رفیق اقتصاددان هدف پیشنهادهای خود را مشخص کرده و مطرح می سازد. هدفی که الزاماً همراه است با پرسش درباره ی سرشت مرحله ی گذار.

«هدف این است که به موازات مبارزات سیاسی، فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی و پیشرفت‌های جامعه ی مدنی [در ایران و جهان]، وجوه مختلف سیاست صنعتی [در ایران] در مرحله ی طولانی گذار از سرمایه داری به شکل فزاینده ای محتوای سوسیالیستی به خود گیرد. شک نیست که پیش روی در این راه به پیش روی های مشابه در دیگر کشورها بستگی دارد و عاری از مشکل نخواهد بود

بدین ترتیب استاد رفیق سعید رهنما مساله ی پراهمیت سرشت تاریخی مرحله ی گذار را مطرح می سازد. بدیهی است که پاسخ به این پرسش برای تنظیم برنامه برای این مرحله اجتناب‌ ناپذیر است. به این منظور باید برخی پرسش ها طرح و پاسخ مشخص خود را بیابد.

برخی پرسش ها

پیش از آنکه به طرح چنین برنامه ی مشخص برای اقتصاد ملی ایران در ارتباط با صنایع کشور بپردازیم که موضوع مقاله یِ استاد رفیق رهنما است و او برخی از سویه های آن را در پایان مقاله ی خود مطرح می کند، نیاز به پاسخ به برخی پرسش ها وجود دارد که توسط او در بخش پایانی مقاله مطرح شده اند.

اولپاسخ به سرشت اقتصاد سیاسی «مرحله ی تدارک گذار به سوسیالیسم»؛

دومشکل حاکمیت و جایگاه هژمونی طبقات ذینفع در این مرحله؛

سومرابطه ی «شرایط خاص» تغییرات بنیادین در ایران با تغییرات مشابه در کشورهای دیگر.

پاسخ حزب توده ایران به این سه پرسش محوری برای مرحله ی گذار شفاف و صریح است.

اول اقتصاد سیاسی حاکم در این مرحله، اقتصاد سیاسی یک نظام سرمایه داری نیست، بدون آنکه اقتصاد سیاسی تمام‌عیار سوسیالیستی باشد. بدین ترتیب می‌توان به طور مشروط انتقاد استاد رفیق رهنما را به تصورات “چپ روانه ی کمونیستی“ که هنوز می پندارد با گذار از دیکتاتوری حاکم، ایران می‌تواند به طور خود به خود و بی واسطه به مرحله ی رشد سوسیالیستی دست یابد، مورد تأیید مشروط قرار داد.

مشروط بودن تأیید انتقاد رفیق رهنما برمی‌گردد به تعریفی که باید برای مشخص نمودن ٬٬آن٬٬ سوسیالیسمی که منظور این یا آن نظر مورد انتقاد اوست ارایه داد و بر سر آن به توافق رسید. انتصاب مواضع طرح شده توسط استاد رفیق رهنما متاسفانه با نقل قول‌های مشخص از این یا آن گروه که چپ رو ارزیابی می شود، همراه نیست. لذا باید بحث را از بحث عام به سطح مشخص انتقال داد. به این نکته بازمی گردم.

سرشتِ «مرحله گذار»

آنچه که به تعریف سرشتِ «مرحله گذار» بازمی گردد، حزب توده ایران دارای برداشت و ارزیابی مشخص و شفافی است. «در مرحله ی تدارک گذار به سوسیالیسم»، اقتصاد سیاسی ای حاکم است که دیگر اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه نیست، ولی هنوز هم یک اقتصاد تام و تمام سوسیالیستیکمونیستی نیست. باوجود این صحبت از یک برداشت میستیکعرفانی درباره ی سرشت اقتصاد سیاسی این مرحله مطرح نیست. صحبت از ٬٬دایره ی چهارگوش٬٬ مطرح نیست.

صحبت از اقتصاد سیاسیِ مشخصی است که باید با توجه به تجربه‌های ناموفق گذشته و تجربه‌های موفق کنونی در جهان، با توجه به شرایط حاکم برای ایران در نظر گرفت. استاد رفیق سعید رهنما در مقاله خود به تجربه‌های گذشته و اکنون اشاره دارد و نسبت به آن‌ها دارای موضعی انتقادی است. ٬٬مدل شوروی٬٬ را او مردود اعلام می کند و به نسبت به برخی از سویه های تجربه‌های جدید نیز موضعی انتقادی طرح می‌کند.

رفیق رهنما از «اشکال خشن سرمایه دارانه» مدل های جدید سخن می راند. بدین ترتیب، نیاز به بحث مشخص درباره ی تجربه‌های گذشته و اکنون انکارناپذیر است. برای نمونه بحث مجزا درباره ی کارکرد موفق مدل قدیمی در مرحله رشد اقتصادی در سطح در اتحاد شوروی و کارکرد ناموفق آن در مرحله رشد اقتصاد ملی در عمق. و یا شرایط مشخص در جمهوری خلق چین در دوران اخیر، نکته‌هایی هستند که می‌تواند مورد بررسی مشترک قرار گیرد.

حزب توده ایران، مرحله گذار را مرحله ملیدمکراتیک فرازمندی جامعه تعریف کرده و نامیده است. در جمهوری خلق چین، آن را ٬٬سوسیالیسم چینی٬٬ می نامند. در اقتصاد سیاسی مرحله ی گذار، هنوز کارکرد تاریخی شیوه ی تولید سرمایه دارانه پایان نیافته است و نقش تعین کننده در تولید اجتماعی ایفا می سازد. ولی دیگر هژمونی بلامنازع مالکان سرمایه برقرار نیست. شرایط روبنایی حاکم از ویژگی خاصی برخوردار است که قادر است بر فعال مایشائی کارکرد سرمایه و آزادی عملکرد صاحبان سرمایه بندهای قانونی بزند.

هژمونی طبقات فاقد سرمایه در جبهه ی متحدی که رهبری جامعه را به عهده دارد، به عنصر تضمین کننده برای تقسیم سود تولید اجتماعی طبق برنامه ی مشخصی تبدیل شده است. تقسیمی که تضمین است برای رشد نسبی عدالت اجتماعی پا به پای رشد و توسعه ی اقتصاد ملی در مرحله ی گذار.

در نظرات مارکس، تفاوت میان تعریف صورتبندی اقتصادیاجتماعی و مفهوم فرماسیون حاکم بر جامعه، زمینه ی نظریتئوریک برشِ برشمرده شده را میان زیربنا و روبنای جامعه در مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم ارایه می دهد. تعریف صورتبندی اقتصادیاجتماعی نزد مارکس، توصیف وضع حاکم بر زیربنا و روبنای را در مرحله رشد در برمی گیرد. شیوه ی تولید و هم شکل حاکمیت حاکم را.

مفهوم فرماسیون نزد مارکس برای توضیح شرایط حاکم بر جامعه دارای مضمونی وسیع‌تر است. در آن ضمن توجه به اقتصاد سیاسی حاکم، به ویژه وضع تاریخی لحظه ی کنونی در جامعه مورد توجه قرار دارد. با توجه به این شرایط خاص است که مارکس با مفهوم فرماسیون به جستجوی اشکال اجتماعیاقتصادی خاص برای وضع تاریخی لحظه مشخص می‌پردازد. بررسی وضع خاص با هدف یافتن راه حل های ویژه برای شرایط اجتماعیاقتصادی مشخص. برای نمونه به منظور پایان دادن به بحران اقتصادیاجتماعیفرهنگیزیست محیطی وغیره در ایران کنونی و خروج از تنگنا حاکم در روند رشد و توسعه ی کشور. (نگاه شود به نامه مارکس به آننکوف ۲۸ دسامبر ۱۸۶۴)

مارکس و انگلس دو برداشت را از ٬٬سوسیالیسمکمونیسم٬٬ مطرح می سازند

یکی، برداشتی است که آن هنگام مطرح می‌کنند که هدف آن توضیح وضع جامعه ی آرمانی بدون طبقات متخاصم است که باید در شرایط وجود همبستگی و مشارکت انسان‌های ذینفع در آینده ایجاد شود.

دیگری، هنگامی است که مارکسانگلس درباره ی تغییراتی صحبت می کنند که به طور عینی در جریان «پراتیک انقلابی» توده های زحمتکش در جامعه در جهت ترقی اجتماعی ایجاد می شود. برای نمونه، فیدل کاسترو این برداشت را با «یک لیوان شیر رایگان به کودکان» مشخص کرد و در نطق تاریخی خود، این یک لیوان شیر رایگان را در شرایط آن روز در کوبا به عنوان «سوسیالیسم» در این کشور تعریف نمود.

نمونه ی مشخص دیگر در روزهای کنونی در ایران دیده شده است. پدیده ٬٬سوسیالیستی٬٬ فرارویدن خواست مطالباتیدمکراتیک کارگران ایرانی به خواست سیاسیطبقاتی پایان دادن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» در نبرد طبقاتی جاری است. طرح این خواست و به طریق اولی پیروزی چنین خواستی در ایران، پیروزی «سوسیالیسم» در شرایط کنونی در ایران است که می تواند با پیروزی یک انقلاب سیاسی و تصاحب قدرت در ایران توسط نیروهای ضد «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» همراه باشد و تحقق یابد.

چنین برداشت را توسط گروهایی از کمونیست‌ها به طور قطع نمی‌توان چپ روی ارزیابی نمود. مضمون و سرشت چنین روندی با توجه به برداشت دوم مارکس بدون تردید سوسیالیستی است. زیرا دارای جهت گیری سوسیالیستی است که رفیق رهنما آن را پیش تر در روند رشد شرایط در مرحله ی گذار به سوسیالیسم با بیان «به شکل فزاینده ای محتوای سوسیالیستی به خود می گیرد» مشخص می کند.

شناخت و آگاهی و ایجاد پیوند میان خواست مطالباتیدمکراتیک و گذار از اقتصاد سیاسی نئولیبرال در مبارزات طبقاتی در ایران، با تعریف دوم مورد نظر مارکس منطبق است. زیرا خواست زحمتکشان، خواست دموکراتیک پیگیری است که در روند رشد خود سرشتی سوسیالیستی یافته است. مبارزه‌ای ترقی خواهانه و سوسیالیستی در ایران کنونی است.

در جامعه ی طبقاتی مبارزه ی پیگیرِ دمکراتیک الزاماً به مبارزه ی سوسیالیستی فرا می روید.

گذار از برنامه ی اقتصادی امپریالیستیاسلامی، مباره ای سوسیالیستی است، زیرا به تعمیق وابستگی نواستعماری ایران به اقتصاد امپریالیستی و بدل ساختن زحمتکشان یدی و فکری و دیگر محرومان به برده فاقد حقوق اجتماعی و گرفتار در بند اقتصاد سرمایه داری، ضربه می‌زند و با ادامه و رشد و نایل شدن به پیروزی در آینده، به «پای بسته بیگانگان» بودن (احسان طبری) زحمتکشان پایان می بخشد.

برنامه دولت حسن روحانی برای فروش «شستا»، به حراج گذاشتن و خصوصی ساختن سرمایه زحمتکشان و بازنشستگان است. این سرمایه جزئی از یک کل به نام نظام تامین اجتماعی است که می‌خواهد به ابزار سودورزی سرمایه خصوصی تبدیل گردد. ممانعت از آن و حفظ سرمایه زحمتکشان یک پیروزی سوسیالیستی خواهد بود و مبارزه علیه این برنامه طبقات حاکم در ایران، سرشتی در جهت گیری سوسیالیستی داراست در مرحله ی گذار از وضع مشخص کنونی در ایران به آینده ی پس از دیکتاتوری.

این «گذار»، که فعلاً تنها در مغز و اندیشه توده های زحمتکش پامی گیرد و پا قرص می کند، اهرم پراهمیت برای گذار عینی از واقعیت نظام سرمایه دارانه خواهد شد که با جهت گیری سوسیالیستی خود به پرچم نبر روز زحمتکشان بدل خواهد شد. «اندیشه ی درک شده به نیروی مادی تبدیل می شود» (مارکس).

با چنین ارزیابی از سوسیالیسم مورد نظر مارکس است که مشروط بودن تأکید پیشین نسبت به انتقاد درست استاد رفیق رهنما به طور همه جانبه قابل درک می گردد. انتقاد رفیق رهنما به کمونیست هایی که می پندارند می‌توان جامعه ی آرمانی مورد نظر مارکس را بی‌واسطه برپایه ی شرایط کنونی برپا داشت (حزب کمونیست یونان)، همانقدر روند مرحله ی «گذار» را در مضمون مارکسیستی آن درنیافته اند، که آن‌هایی آن را درنیافته اند که می پندارند که «مرحله تدارکاتی گذار به سوسیالیسم» برپایه شرایط نظام سرمایه داری تحقق خواهد یافت. چنین برداشتی از این رو، تداوم شیوه تولید سرمایه داری را در مرحله گذار، نشان تداوم صورتبندی اقتصادیاجتماعی سرمایه داری می پندارد.

در جمهوری خلق چین، در کوبای سوسیالیستی، در ویتنام و..، ما با چنین برش میان شرایط زیربنا و روبنا در مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم روبرو هستیم. آن را می‌توان ٬٬جهت گیری سوسیالیستی٬٬ نیز نامید.

تأکید شود: پنداشتی که برش میان زیربنا و روبنا را در شرایط برقراری سلطه ی هژمونی طبقات زحمتکش در جامعه در ذهن به سرانجام و ثمر نرسانده است، مرحله ی گذار را مبتنی بر اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه می پندارد.

اندیشه ی ای که می تواند استه تیک تناسب رابطه ی دیالکتیکی برشمرده را در روند مرحله گذار دریابد که مرحله‌ای تام و تمام را در فرازمندی جامعه تشکیل و به گفته ی استاد رهنما دوران طولانی ای را در رشد همه ی جانبه ی اقتصادیاجتماعیفرهنگیمدنیتیِ جامعه در برمی گیرد، می‌تواند استه تیک افتراقی ارزیابی و تایید انتقاد رفیق رهنما را به «کمونیست های دگم» نیز درک کند که پیش تر به آن اشاره شد.

دومشکل حاکمیت و جایگاه هژمونی طبقات در مرحله ی گذار است که به نظر حزب توده ایران بایستی آن را پیش شرط برای «مرحله تدارکاتی گذار به سوسیالیسم» ارزیابی و مورد تأیید قرار داد.

حضور و نقش طبقه کارگر و سازمان های سندیکایی و حزب طبقاتی آن در جبهه ی متحد خلق که شکل حاکمیت را در این مرحله تشکیل می دهد، پیش شرط و شرط موفقیت چنین جبهه ی واحد ملی است. این درسی است که باید از ناکامی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما گرفت.

تعریف از «مرحله ی تدارکاتی گذار به سوسیالیسم» که در آغاز به آن اشاره شد، اهمیت خود را برای درک بغرنجی مورد نظر رفیق راهنما نشان می دهد. تعریف مرحله ی گذار به مثابه مرحله‌ای که در آن از یک سو شیوه ی تولید سرمایه دارانه حاکم است، و به هژمونی بلامنازع سرمایه از طریق انقلاب سیاسی توده های مردم پایان داده نشده است، دارای تفاوتی ماهوی است نسبت به شرایطی که در آن به هژمونی بلامنازع سرمایه از طریق انقلاب سیاسی توده ها پایان داده شده است. این دو وضع در شرایط روبنایی جامعه نقش تعیین کننده برای درک مضمون و سرشت این مرحله داراست.

از این روست که بدون برپایی جبهه ی متحد خلق به مثابه ی ارگان حاکمیت مرحله ی گذار، پیشنهادها برای تنظیم برنامه مرکزی در سطح پیشنهادهای به منظور حفظ شرایط حاکم باقی می‌ماند و پیشنهادهایی با سرشت پوزیتویستی از کار در می آید.

از این روست که بررسی و توافق درباره ی سرشت و مضمون دوران گذار از اهمیت تام برخوردار است.

چنانچه که دوران گذار به مثابه دورانی درک نگردد که از یک سو نظام سرمایه دارانه نیست، زیرا در آن سلطه ی بلامنازع سرمایه برقرار نیست. ولی نمی‌توان آن را یک نظام سوسیالیستی نیز ارزیابی نمود، زیرا هنوز زیربنا و روبنای آن به وحدتی دست نیافته اند که ویژگی نظام سوسیالیستی است، ما با مرحله ی ملیدمکراتیک انقلاب سروکار داریم. (با تکیه به اندیشه ی مارکس می‌توان آن را فرماسیون خاصی نیز نامید).

همان‌طور که انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما نشان داد، اگر برپایی جبهه متحد خلق به عنوان ساختار حاکمیت جدید ایجاد نشود، پیروزی انقلاب سیاسی به تنهایی به هدف نهایی تغییر شرایط زیربنایی در جامعه دست نخواهد یافت.

در چنین شرایطی، بازتولید شرایط صورتبندی اقتصادیاجتماعی سرمایه دارانه بسیار محتمل است. بازتولید دیکتاتوری و استثمار تشدید یابنده و شرایط حاکمیت سیاسیِ «پابسته بیگانگان» (احسان طبری) پیامد چنین وضعی است که اکنون نیز در ایران با آن روبرو هستیم.

چنین تغییر ناتمام، با ناکامی روبرو خواهد شد و نمی تواند پاسخ شایسته به مضمون نبرد رهایی بخش ملیضد امپریالیستی مردم میهن ما باشد و نخواهد بود. تعمیق وابستگی نواستعماری ایران به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی ادامه خواهد یافت. پیامد چنین وضعی، جز «پابستگی سیاسی بیگانگان» شدن ایران نخواهد بود.

از این روست که باید با تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی که حزب توده ایران آن را برنامه ی حداقل کارگری خود ارزیابی می کند، به تجهیز ترقی خواه ترین طبقه ایران، طبقه ی کارگر ایران و متحدان نزدیک آن پرداخت و تدارک شرایط برپایی جبهه متحد خلق را در انقلاب ضد دیکتاتوری پیش رو ایجاد نمود. (رفیق ناصر زرافشان آن را ایجاد ساختن «هویت چپ» در ایران می نامد.)

تنها با تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر که در دفاع از خواست مطالباتیصنفی خود برای دریافت دستمزد نازل و سه بار زیر فقر خود به مبارزه برخواست و با «پراتیک انقلابی» خود گذار از اقتصاد سیاسی امپریالیستیاسلامی را ضروری تشخیص داد، می‌توان شرایط ضروری را برای پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی در ایران ایجاد نمود.

تنها با تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر می‌توان شرایط ترقی خواهی را در مرحله ملیدمکراتیک انقلاب تضمین و جبهه ی ضد دیکتاتوری را از چپ برپا داشت، از کف خیابان!

این درسی است که می‌تواند از واقعیت عینی در پیش رو به دست آید: طبقه ی کارگر ایران با دفاع از منافع صنفیدمکراتیک خود نوک پیکان نبردترقی خواهی و رهایی بخش را در ایران تشکیل داده است.

طبقه کارگر ایران با دفاع از منافع خود، از منافع توده های میلیونی مردم و منافع تاریخی ایران دفاع می کند.

سومرابطه ی «شرایط خاص» تغییرات بنیادین در ایران با تغییرات مشابه در کشورهای دیگر

نظری که تغییرات در کشورهای دیگر را پیش شرط برای تغییرهای بنیادین در ایران ارزیابی می‌کند که می‌تواند با جهت گیری سوسیالیستی عملی گردد و به وجود آید، برداشت از ترقی اجتماعی در ایران و جهان را امری مکانیکی تصور می کند. چنین اندیشه ای، خاص و مشخص بودن تغییر در هر کشور رابی واسطه در ارتباط قرار می‌دهد با شرایط خاص و تاریخی در جوامع دیگر.

نتیجه‌گیری نادرست از چنین ارزیابی آن وقت در نبرد طبقاتی در ایران به عنوان مورد خاص مؤثر واقع می شود، برای نمونه هنگامی که یاری و همبستگی خود با مبارزه ی امروز طبقه کارگر ایران را به خاطر آماده نبودن شرایط انقلابی در کشورهای دیگر به آینده موکول می سازد. چنین برداشتی خواسته یا ناخواسته تن به موضع پوزیتویستی برای حفظ صورتبندی اقتصادیاجتماعی سرمایه داری و ابدی ساختن استثمار انسان از انسان تن می دهد. چنین موضعی از برداشت ماتریالیسم دیالکتیکی عدول می‌کند و برداشت نظاره گرانه ی شرایط عینیمادی را پذیرا می‌شود که مارکسانگلس در تزهای فویرباخ توضیح می‌دهند و مرود اعلام می کنند.

بدون ایجاد شدن برش میان زیربنا و روبنا در صورتبندی اقتصادیاجتماعی در مرحله ی گذار یا مرحله ی ملیدمکراتیک انقلاب، شرایط برای بند زدن به «قدرت سرمایه» ایجاد نمی‌شود که مارکس آن را در جلد سوم کاپیتال ابزار ایجاد «بیگانگی» در جامعه ی سرمایه داری اعلام می کند.

بدون پیش شرط ایجاد شدن هژمونی طبقه کارگر و شرط شرکت نمایندگان هوشمند و مبارزه جوی آن در جبهه متحد خلق، امکان بند زدن به «قدرت سرمایه» به وجود نخواهد آمد که می‌خواهد برای حفظ سلطه ی هژمونی خود و ابدی ساختن شرایط استثمار انسان از انسان، منافع خود را منافع کل جامعه بنماید. از این رو است که نمی‌تواند صورتبندی اقتصادیاجتماعی مرحله ی گذار دارای سرشتی سرمایه دارانه باشد.

برداشت ماتریالیستی فویرباخ را مارکس اسلوب نظاره گرانه می نامد. این اسلوب ماتریالیسم قدیمی و پیش از ماتریالیسم دیالکتیکی جنبه احساسیعاطفی «پراتیک انقلابی» توده های زحمتکش را در ایران نفی می کند. به سخنی دیگر می‌خواهد مارکسیسم را از محتوای انقلابی آن تهی ساخته، مارکس را از مقام و موضع انقلابی پایین آورده و آن را به سطح یک آکادمیسین بی خطر برای سرمایه داری بدل سازد. این ٬٬خوانش جدید از مارکس٬٬ به موضع علم اقتصاد و جامعه شناسی بورژوازی تبدیل شده است و در دانشگاه‌های آن تدریس می شود. به کار گرفتن بیان «مارکسی» برای اندیشه ی انقلابی مارکسانگلسلنین و دیگر بانیان سوسیالیسم علمی، چنین هدفی را دنبال می کند.