«واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر»

بازانتشار

«عقاب را بال از پرواز است» (احسان طبری)

 

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٤٨ (٢٩ آبان)

واژه راهنما: مضمون نبرد آزاديبخش ملي، ادعانامه اي عليه نسخه نوليبرال امپرياليستي. جايگاه منافع طبقه كارگر در مبارزات حزب طبقه كارگر. رابطه ديالكتيكي ميان نبرد طبقاتي و مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي. مضمون و محتواي ماركسيستي- توده اي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و دمكراسي»، پرچمِ هوشمندانه ي قابل اعتماد! كيفيت خاص اقتصاد سياسي ي مرحله ملي- دمكراتيك. مرحله ملي- دمكراتيك ادامه نظام سرمايه داري نيست. بود و نبود حزب توده ايران.

 

عنوان این نوشتار برداشته شده از «جزوه» پربار و پرمایه ای است که در مهرماه ١٣٩٢ در ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار یافت (نامه مردم شماره 932). «جزوه»، نشان فعالیت خلاق و پرثمر توده ای ها در زمینه پراهمیت مبارزه اقتصادی- اجتماعی حزب طبقه کارگر ایران و پاسخ دندانشکنی است به جنایت ارتجاع داخلی و خارجی که امیدوار بود با قتل عام دانشمندان توده ای، راه اندیشمندانه نبرد طبقاتی را بر روی طبقه کارگر انقلابی ايران ببندد.

«جزوه» با اشاره به مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «پيوند» ميان «عدالت اجتماعي با دگرگوني هاي عميق [مصوبه كنگره: بنيادين] سياسي- اجتماعي و دمكراتيك كردن روبناي سياسي كشور» و همچنين تعريف فرازمندي كنوني ايران به مثابه «مرحله ملي- دمكراتيك» رشد جامعه، روند بازسازی برنامه پیشنهادی حزب توده ایران برای اين مرحله را بازتاب مي دهد. در آنجا ضمن افشاگری علیه نسخه نولیبرال امپریالیستی، به سخن دیگر، ضمن نشان دادن سرشت ضدمردمی و ضدملی این برنامه، مضمون نبرد آزاديبخش ملي ايران در مرحله ملي- دمكراتيك ترسيم مي شود. مضمون نبرد آزاديبخش در دوران جهاني سازي اقتصاد امپرياليستي، مبارزه عليه برنامه نواستعماری امپریالیستی که هدف آن برقراری سلطه اقتصاد سياسي نظام سوداگر سرمایه داری امپریالیستی بر جوامع در حال رشد است. موضع برشمرده شده عليه نسخه نوليبراليسم امپرياليستي، ادعانامه اي است عليه نظام سرمايه داري جهاني شده. به اين منظور در «جزوه»، با بازگشت به مقاله های منتشر شده در دنیا و نامه مردم، فرازمندی اندیشه اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر بر شمرده مي شود.

«جزوه»، با موفقيت مواضع انديشه حاكم بر حزب طبقه كارگر ايران را براي مرحله كنوني مبارزه عليه ديكتاتوري رژيم ولايت فقيه و گذر به مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني ترسيم و مرزهايي را نشان مي دهد كه انديشه حاكم بر «جزوه»، مرزهاي واقع بينانه نبرد طبقاتي در مرحله كنوني ارزيابي مي كند. از اين طريق، جنبه هاي قابل رشد در انديشه حاكم خود مي نمايد و امكان بحث و گفتگوي مشخص براي توسعه مرزهاي نبرد طبقاتي براي مرحله كنوني، گشوده مي شود.

بر اين پايه است كه شرايط لازم براي بحث مشخص در باره برنامه تبليغي و ترويجيآموزشي حزب توده ايران براي مرحله كنوني قابل شناخت مي گردد.

… کوشش خواهد شد در بحثی مشخص و با ارایه استدلال، دورنماي روند تداوم «ديدگاه هاي كنوني حزب توده ايران» از درون كارپايه فكري ارايه شده در «جزوه» نشان داده شود، تا شايد كمكي باشد براي توسعه فعاليت پربار حزب توده ايران در نبرد طبقاتي جاري در كشور به منظور حفظ منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري كه از منافع كل خلق دفاع مي كند.

در سطور زير نگارنده كوشش خواهد كرد به اين شيوه ماركسيستي- توده اي انتقادي پايبند باقي بماند.

 

«تاريخ جوامع، تاريخ نبرد طبقاتي است» (مانيفست كمونيستي)

براي پيشبرد نبرد طبقاتي، دو وظيفه در برابر نيروي نو قرار دارد. يكـي مبارزه براي بهبود شرايط هستي نيروي زير سلطه ستم طبقاتي در شرايط حاكم نظام موجود ـ لنين آن را «وظيفه دمكراتيك» مي نامد، و ديگـري، گذر از نظام و پايان بخشيدن به ستم طبقاتي طبقات حاكم بر طبقات زير سلطه – لنين آن را «وظيفه سوسياليستي» مي نامد.

در سطور نقل شده از «جزوه واكاوي …» (از اين به بعد، جزوه)، دو سوي مبارزه ي طبقاتي ي طبقه كارگر ايران و متحدان آن (نيروي نو) طرح و وظايف حزب توده ايران براي پيشبرد اين نبرد در مرحله كنوني در هر دو بخش مورد توجه قرار مي گيرد. با برجسته شدن مصوبه ششمين كنگره حزب در ارتباط با وظيفه «پيوند» مبارزه ميان «عدالت اجتماعي» و «آزادي و دمكراسي»، سرشت انقلابي خط مشي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نيز به مثابه پرچم راهنماي نبرد طبقاتي از شفافيتِ كامل بر خوردار است. باوجود همه اين نكات مثبت، پرسش هايي در ارتباط با چگونگي تـداوم نبرد طبقاتي و نكته هاي عمده براي آن در فعاليت مبارزاتي حزب توده ايران در «جزوه» به چشم مي خورد كه بررسي مشخص آن ها مي تواند كمك براي ادامه موفق راه طي شده باشد.

از اين روست كه مي توان انتشار  «جزوه» را نقطه آغاز بحث و گفتگوي زنده و فعال ميان توده اي ها ارزيابي و آن را گامي مثبت براي تدقيق عملكرد تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران ارزيابي كرد.

 

جايگاه منافع طبقه كارگر در مبارزات حزب طبقه كارگر

بحث در باره تدقيق فعاليت روزمره حزب توده ايران، از كجا آغاز مي شود و چه نكاتي را در بر مي گيرد؟

پرسش هاي عمده ي پايه و اوليه اي وجود دارد در ارتباط با تداوم نبرد طبقاتي در هستي مبارزاتي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه بررسي مشخص آن ها مي تواند كمك براي ادامه موفق راه طي شده باشد. ازجمله پرسشی که مطرح است، این پرسش است که نشان دادن «نقش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان [که] حزب ما آن را عامل تعیین کننده [در مبارزه دوگانه پیش گفته] می داند»، در وحله نخست بايد برای کدام نیرو روشن گردد؟ برای طبقه کارگر و یا برای متحدان ما در جبهه وسیع ضددیکتاتوری؟

پاسخ به این پرسش، پاسخ به این پرسش نیز است که آیا ما مبارزه برای ارتقای سطح آگاهی جنبش کارگری را جدا و یا حتی در گام دوم، پس از ایجاد جبهه ضددیکتاتوری، قرار می دهیم و یا آن را پیش شرطی جداناپذیر برای تحقق جبهه ضددیکتاتوری ارزیابی می کنیم؟ به سخنی دیگر که همان معنا را می رساند، وجود حزب متحد و توانمند طبقه کارگر با وحدت اندیشه و سازمانی مبارزه جو، پیش شرط مبرمِ ایجاد جبهه ضددیکتاتوری است و یا روندی است نسبت به مبارزه برای تشکیل جبهه ضددیکتاتوری، جنبی و ثانویه؟ اگر چنین نیست که تکیه «جزوه» نیز بر آن است، بايد برنامه مبارزاتی برای دستیابی به چنین وحدت نظری و سازمانی چگونه باشد و کدام اولویت ها را دنبال كند ؟

(«… خط مشی و هدف محوري ما در مرحله كنوني، ارتقاي جنبش مردمی با هدف گردآوری حداکثر نیرو به منظور شکست دادن دیکتاتوری حاکم [٦] و گذر به مرحله ملی- دمکراتیک است [٧] … حزب ما نقش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان را [در اين مرحله] عامل تعیین کننده یی می داند…»). ديرتر به بررسي مضمون نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان به طور مشخص باز مي گردم.

 

١رابطه ديالكتيكي ميان نبرد طبقاتي و مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي

«بستر سازي براي فراهم آوردن امكان تبادل نظر و ايجاد بحث هاي پويا و خلاق در درون جنبش مردمي است [١] تا بتوان با كار حزبي و سازماني به فصل مشترك هاي كليدي بين نيروهاي پيشرو رسيد. [٢]»

ماكسيم گورگي يك داستان كوتاه دارد به نام آقاي زاگلادين (و يا مشابه آن). آقاي زاگلادين هميشه دست هايش را در پشت كمرش بهم گره مي زد و با قامتي كمي خميده، و سيمايي متفكرانه، تند تند در كوچه و خيابان راه مي رفت. روزي او را بر سر دو راهي اي ايستاده ديدم كه زار زار مي گريست. پرسيدم، آقاي زاگلادين چه شده است كه شما اينچنين زار اشك مي ريزيد؟ او در حالي كه دست هايش هنوز در پشتش بهم گره خورد بود، نيم نگاهي به من كرد و با صدايي بم و غمگين، گفت: سايه ام را گم كرده ام، سايه ام هميشه مي دانست من بايد به كدام راه بروم!

وضع آن ها كه سايه وار دنبال فتوحات احمدي نژاد مي رفتند كه آن را نماينده خرده بورژوازي ضدامپرياليستي و مدافع محرومان مي دانستند، اين روزها همانند آقاي زاگلادين زار است. آن ها بر سر دو راهي ايستاده اند و زار زار اشگ مي ريزند كه بايد به كدام راه بروند؟ دیگرانی که … سايه وار ”پرچم دنبال متحد دويدن“ را به دوش بكشند و در دفاع از دولت حسن روحاني كه گويا ”آزادي“ را به ارمغان مي آورد بدوند، بهتر نیست!

بديهي است كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه با مقاله هاي روشنگرانه خود، برخي از ”اصلاح طلبان“ كه پس از ٤ سال زندان انفرادي، كرنش در برابر ارتجاع حاكم و استبداد ولايي آن را به مبارزان توصيه مي كنند، مورد انتقاد شايسته قرار مي دهد، سايه وار دنبال آن ها حركت نمي كند. برعكس، هشدار مي دهد كه ”مبارزه با ديكتاتوري حاكم و بي عدالتي تعطيل بردار نيست“ (نامه مردم ٩٣٢، http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=2087).

به سخني ديگر، براي حزب طبقه كارگر، مبارزه طبقاتي، مبارزه براي گذر از نظام استثمارگر حاكم، نسبت به مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي در «مرحله ملي- دمكراتيك»، در يك رابطه ديالكتيكي ويژه اي مطرح است كه درك همه جانبه آن، براي فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران براي اين «مرحله» تعيين كننده است.

«نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در اين مرحله ملي- دمكراتيك عامل تعيين كننده است [٨]»!

تاكيد «جزوه» بر اين نكته ي پراهميت، هيچ معناي ماركسيستيتوده اي ديگري ندارد، جز آنكه:

اول– جدا ساختن ميان دو صحنه مبارزاتي نبرد ”ضدديكتاتوري“ و پيكار براي به ثمر رساندن انقلاب ”ملي- دمكراتيك“، به بياني ديگر جدا ساختن پيكار به اصطلاح ”اولي“ و ”دومي“ از هم، و يا در برابر هم قرار دادن اين دو، و يا ”اين“، يا ”آن“ گفتن،  نادرست و برداشتي غيرطبقاتي و ضدديالكتيكي است؛ بي جهت هم نيست كه زنده ياد منوچهر بهزادي در دنيا، نشريه سياسي و تئوريك كميته مركزي حزب توده ايران (سال سوم، دوره سوم، شماره ١٠، آذر ١٣٥٥)، در مقاله ”جبهه ضدديكتاتوري- مخالفت ها و پرسش ها“ كه كارپايه فكري صلابت تئوريك جبهه ضدديكتاتوري كنوني حزب توده ايران را در اين مرحله نيز تشكيل مي دهد، ضمن برجسته ساختن اين نكته كه «شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ متحد كننده وسيع‏ترين نيروهاست»، بر سرشت ضدامپرياليستي اين جبهه نيز پاي مي فشرد و مي نويسد: «مبارزه ضدديكتاتوري از مبارزه ضدامپرياليستي جـدا نيست»؛

دوم– تعيين كننده بودن نقش طبقه كارگر براي مرحله كنوني مبارزه، ضمن آنكه پاسخي است به سرگشتگي و سردرگمي آقاي زاگلادين، به معناي برجسته ساختن اهميت مبارزه پيگيرِ افشاگرانه و روشنگرانه طبقاتي است كه مخاطب اصلي آن، «طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان» است!

هدفگيري اين مبارزه، نشان دادن ”تضاد اصلي“ در جامعه كنوني ايران است كه جامعه اي با نظام معلولِ سرمايه داري وابستـه به نظام اقتصاد جهاني امپرياليستي است. صلابت تئوريك مبارزه حزب توده ايران عليه برنامه نوليبراليسم امپرياليستي، تاكيدي است بر اين وابستگي و ارزيابي علمي از آن!

مبارزه طبقاتي در جامعه، اما همان طور كه در آغاز نشان داده شد، بدون مبارزه دمكراتيك ممكن نيست، بدون «در نظر گرفتن تضادهاي مشخص كنوني [٤]» ناموفق از كار در مي آيد. اين مبارزه روز، تنها همراه با افشاگري و روشنگري ي تبليغي- ترويجي- آموزشي ي ضروري در باره «تضادهاي مشخص» مي تواند به وسيله و پل ارتباطي با كارگران و همچنين با ”متحدان“ مرحله كنوني بدل شود.

هدف مبارزه عليه «تضادهاي مشخص كنوني»، حل ”تضاد عمده“ جامعه، به عبارت ديگر براندازي ديكتاتوري نظام سرمايه داري حاكم است كه رژيم ديكتاتوري ولايي- امنيتي كنوني آن را نمايندگي مي كند و شرايط برقراري و حفظ سلطه آن را به زحمتكشان و وسيع ترين لايه هاي مياني جامعه و اصلاح طلبان تحميل مي كند. مگر ديكتاتوري ولايي- امنيتي، سازمانده و مجري كودتاي انتخاباتي ٨٨ و انتخابات مهندسي شده ٩٢ نبود؟ انديشه حاكم بر «جزوه» نكات پيش را مورد تاكيد قرار مي دهد!

از آنچه در ارتباط با رابطه ويژه ديالكتيكي پيش گفته بيان شد، اين نتيجه گيري مجاز و مستدل است كه جلب نظر و تجهيز ”متحدان“، دستاورد جنبي ي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر و تجهيز و سازماندهي آن است. ايجاد اتحادهاي اجتماعي متنوع در طول رشد نبرد طبقاتي، اهرم قابل شناخت ساختن رشد و تعميق تضاد اصلي در جامعه به طبقه كارگر و متحدان تاريخي آن است. ضرورت فعاليت مشخص با ”متحدان“ از روند تعميق تضاد روزافزون طبقه سلطه گر با طبقه هاي زير سلطه ناشي مي شود. آنچه گفته شد نشان ضرورت و نفي فعاليت مشترك با متحدان نيست كه در آن توافق ها و مصالحه نيز مجاز است، بلكه به معناي آن است كه ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر نوك نيزه نبرد نيروي نو را تشكيل مي دهد كه بنا به شخصيت تاريخي خود، قادر به جلب ”متحدان“، براي نمونه روشنفكران، معلمان، هنرمندان و … به سوي پذيرش مواضع حزب طبقه كارگر است. وحدت ديالكتيكي نبرد اقتصادي- سياسي و نظري ي (لنين: سه جزء ماركسيسم!) طبقاتي و دمكراتيك، وحدت وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر، پيوند جداناپذير مبارزه ضد ديكتاتوري و ضدامپرياليستي (بهزادي) با نكات برشمرده شده، به اثبات مي رسد!

 

٢پيوند ارگانيك ميان عدالت اجتماعي و آزادي

«پیروزی در این مبارزه [ضدديكتاتوري] فقط از راه پیوند ارگانیک خواسته های مبرم عدالت اجتماعی با دگرگونی های عمیق [مصوبه كنگره: بنيادين] سیاسی اجتماعی و دمکراتیک کردن روبنای سیاسی کشور امکان پذیر است. [٩]»

اثبات صلابت تئوريك اين موضع ي «جزوه» از چه ريشه اي سيرآب مي شود؟ يا به سخني ديگر: مضمون ماركسيستيتوده اي «پيوند» ميان «پيكار براي تحقق عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي»، به چه معناست؟

«پيوند» ميان «پيكار براي تحقق عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي [١٨]» بدون درك ديالكتيك مبارزه طبقاتي بر سر حل ”تضاد اصلي“ جامعه ممكن نيست. ديالكتيك «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي، ”رابطه“ي اين دو مقوله با هم، كه مورد تاكيد «جزوه» [١٨] است، چگونه شناخته و درك مي شود؟ چرا تنها حفظ «پيوند» دو مقوله عدالت اجتماعي و آزادي كه «جزوه» بر آن تصريح دارد، راه رشد اقتصادي- اجتماعي جامعه را در سطح كيفي مي گشايد؟

مي دانيم كه حل تضاد اصلي ميان ”كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، عدالت و آزادي براي زحمتكشان را به ارمغان مي آورد. در عين حال مي دانيم كه در شرايط كنوني، گذر به سوسياليسم، تحقق انقلاب سوسياليستي در ايران مطرح نيست و جز انديشه ذهنگرا چپ رو از چنين خواستي دفاع نمي كند. باوجود اين، چگونه مي توان مدعي شد و اين ادعا را مستدل ساخت كه در دوران كنوني نيز بدون حل ”تضاد اصلي“ حاكم، كه همان تضاد ميان ”كار و سرمايه“ در شرايط سلطه و اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي است، گذر به «مرحله ملي- دموكراتيك» از يك سو، و مبارزه براي حل ”تضاد عمده“ و روز جامعه كه مبارزه اي است ”دمكراتيك“ در چهارچوب نظام حاكم، يعني توسعه دمكراسي از سوي ديگر، ممكن نيست؟ بهم تنيدگي و يك پارچگي مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي كه بهزادي به آن تاكيد دارد، و در سطور زير نشان داده خواهد شد، با روشن شدن پاسخ پرسش هاي پيش، قابل شناخت و درك مي شود.

تنها با روشن شدن نكات فوق است كه مضمون و محتواي ماركسيستيتوده اي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و دمكراسي» همه جانبه، يعني مضموني يا ديالكتيكي درك مي شود.

با شناخت مضموني يا ديالكتيكي «پيوند» و رابطه ميان عدالت اجتماعي و آزادي، ما با تضادي ويژه روبرو هستيم: از يك سو دستيابي به عدالت اجتماعي تنها با گذار از شرايط حاكم اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري قابل دسترسي است؛ و از سوي ديگر، گذر نكردن از شرايط حاكم اقتصادي- اجتماعي، به معناب باقي ماندن آزادي در چهارچوب ”آزادي“هاي بورژوايي است (براي نمونه، ”جمهوري خواهان“  طرفدار آن هستند). «جزوه» به درستي چنين ”راه حل“ راستگرانه را رد مي كند.

به سخني ديگر، براي حل تضاد ميان عدالت اجتماعي و آزادي و يافتن ”وحدت ديالكتيكي“ آن ها تنها يك راه حل واقعي وجود دارد و تنها يك سنتز براي «پيوند» علمي- ديالكتيكي ميان عدالت اجتماعي و آزادي، كه روند رشد تاريخي جامعه را به پيش مي راند، وجود دارد. آن هم پذيرفتن اين نكته است كه با پيروزي انقلابي ملي- دمكراتيك و برقراري مرحله ملي- دمكراتيك رشد جامعه، ما با شرايط كيفي نوين براي اقتصاد سياسي جامعه روبرو هستيم، كه نه سوسياليستي است، ولي همچنين ديگر اقتصا سياسي سرمايه دارانه نيز نيست!

بدين ترتيب ماهيت و مضمون «مرحله مليدمكراتيك» قابل شناخت و درك مي شود.

تنها با درك همه جانبه اين ديالكتيك است كه حزب طبقه كارگر قادر مي شود فعاليت تبليغي- ترويجي خود را در برابر طبقه كارگر و همزمان در برابر متحدان ضدديكتاتوري از لايه هاي ديگر با موفقيت به ثمر برساند! موفقيت فعاليت حزب توده ايران در دوران انقلاب بهمن ٥٧ و در دوران كوتاه فعاليت آزاد آن پس از پيروزي انقلاب كه در اثر گذاري چشمگير مبارزه حزب  بر روند انقلابي به دست آمد نيز از اين ديالكتيك پيروي كرده است. مراجعه به اسناد تاريخي در اين سطور ضروري نيست.

چنين روشنگري علمي است كه پرچم نظري- تئوريك راهنماي انديشه ماركسيستي- توده اي را در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب براي طبقه كارگر و متحدان آن در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه به پرچمِ هوشمندانه ي قابل اعتماد بدل مي سازد!

اين در حالي است كه هنگامي كه مبارزه براي «عدالت اجتماعي» را به سطح مبارزه در چارچوب محترم دانستن ”تضاد ميان كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، يعني به مبارزه «دمكراتيك» براي بهـبود نسبي شرايط زندگي و كار طبقه كارگر در چهارچوب نظام سرمايه داري تقليل دهيم، مضمون و محتواي ديالكتيكي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و آزادي»، به قول زنده ياد احسان طبري «گم» مي شود!؟

پيش تر اشاره شد كه حزب توده ايران، دوران كنوني را دوران گذر به سوسياليسم نمي داند. در «مرحله ملي- دمكراتيك» كه داراي ”اقتصاد سياسي“ ويژه خود است كه از يك رو ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي نيست و از روي ديگر ”اقتصاد سياسي“ سرمايه داري نيز نيست، بلكه ”اقتصاد سياسي“ خاصي است كه مي توان آن را ”بينابيني“ با كيفيتي خاص نيز ناميد كه ديرتر نشان داده خواهد شد.

 

كيفيت خاص اقتصاد سياسي مرحله مليدمكراتيك

آنچه در اين سطور بايد طرح شود، اثبات دارا بودن كيفيت خاص براي ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دمكراتيك است كه دستيابي به آن بدون ”حل تضاد اصلي“ ميان ”كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، ناممكن است. جنبه ديگري از بهم تنيدگي مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي كه بدون مبارزه ضد نظام سرمايه داري (عمدتا تجاري- بوروكراتيك) كنوني ي داخلي كه داراي منافع مشترك طبقاتي با نظام سرمايه داري جهاني امپرياليستي است، كه بهزادي همانجا برجسته مي كند و مورد تاكيد قرار مي دهد، اكنون قابل شناخت و درك مي شود. مبارزه حزب توده ايران عليه ديكتاتوري رژيم سلطنتي- ساواكي، همزمان مبارزه اي همه جانبه با نظام سرمايه داري وابسته به امپرياليسم بود. وابستگي آن زمان علني و بدون اما و اگر بود، وابستگي كنوني، در پشت ظاهر و ماسك ويژه خود پنهان شده است. مبارزه عليه نسخه نوليبراليسم به تنهايي قادر به پاره كردن اين ماسك مزورانه نيست! افشاگري مستدل عليه اقتصاد سياسي نظام سرمايه داري در كليت آن، وظيفه روز فعاليت تبليغي و ترويجي حزب طبقه كارگر براي تدارك تغييرات انقلابي- بنيادي يا «عميق» است!

مبارزه دمكراتيك- سنديكايي كارگران در چهارچوب نظام سرمايه داري، وظيفه ”بهـبود“ نسبي شرايط كار و زندگي آنان را در اين نظام به عهده دارد و عملا هميشه به دنبال جبران تقليل و نابودي ”بهبودي“هاي گذشته، مي دود – آيا اولين وظيفه سنديكاهاي آزاد، تحميل پرداخت دستمزدهاي معوقه به سرمايه داران نيست!؟ محدود ساختن صحنه نبرد طبقه كارگر تنهـا به وظيفه ”دمكراتيكِ“ مبارزه سنديكايي كه سوسيال دمكراسي راست براي تحميل و القاي آن به طبقه كارگر مي كوشد، و يا به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، محدود ساختن مبارزه براي «عدالت اجتماعي» به مبارزه براي ”بهبود“ شرايط زندگي و كار كارگران، يا باز هم دقيق تر، محدود ساختن مبارزه براي عدالت اجتماعي تنها به مبارزه به منظور بهبود شرايط ”فروش نيروي كار“ در چهارچوب نظام سرمايه داري (كه وظيفه پراهميت و ضروري سنديكاهاي كارگري و اهرمي پرتوان براي جلب كارگران به نبرد طبقاتي است)، حذف و «گم» كردن خواسته و يا ناخواسته، آگاهانه و يا ناآگاهانه مضمون و محتواي ماركسيستي- توده اي يا مضمون طبقاتي نبرد طبقه كارگر، «گم»كردن «وظيفه سوسياليستي» و جانشين تاريخي آن در «مرحله ملي- دمكراتيكِ» نبرد حزب طبقه كارگر از كار در مي آيد.

انديشه حاكم بر «جزوه» چنين هدفي را دنبال نمي كند! اما ضروري است كه بغرنجي راه شناخته شود و درك مضمون نبرد طبقاتي در همه بعدهاي آن تا پايان ادامه يابد! امري كه بايد از سويي متاسفانه در تنهايي و تحت شرايط غيرطبيعي و نامأنوس تحميل شده حاضر، انجام شود، اما راهي است كه بايد از سوي ديگر به طور جمعي طي شود! (نام چنين روندي: تضاد مصنوعي ميان فرد و جمع است!)

 

مرحله مليدمكراتيك ادامه نظام سرمايه داري نيست

ارزيابي در «جزوه»، ارزيابي درستي است كه «مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران … گذر مستقيم به سوسياليسم» نيست [٥] و «طرح چنين گذاري در مرحله كنوني تحولات كشور متاثر از ذهنگرايي چپ روانه و به دور از واقعيت هاي موجود» است [٦].»

اما گذار به «مرحله ملي- دمكراتيك»، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، ادامه نظام سرمايه داري هم نيست. «مرحله ملي- دمكراتيكِ» فرازمندي جامعه، بنا به سرشت ملي- ضدامپرياليستي خود، به ويژه در دوران كنوني هژموني سرمايه مالي امپرياليستي بر اقتصاد جهاني شده، نمي تواند راه رشد سرمايه داري را دنبال كند، بلكه بـايـد جهت گيري سوسياليستي را انتخاب نمايد.

در سطور زير بايد نشان داد و به اثبات رساند كه برداشتي جز اين ارزيابي از «مرحله ملي- دمكراتيك» ، با تضادي غيرقابل حل روبروست. پس بكوشيم سنتز ديالكتيكي تضاد را به يابيم و به اثبات برسانيم: سرنوشت انقلاب بهمن ٥٧، شكست نهايي آن، از آن جهت تحقق يافت كه نتوانست در ”نبرد كه بر كه“ پس از پيروزي انقلاب، با غلبه بر نيروهاي راستگر، جهت گيري سوسياليستي را قاطعانه دنبال كند (نگاه شود به ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“، ٦ آبان، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2240).

مي دانيم: «وظيفه سوسياليستي» مطرح در برابر حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك را نبايد به معناي «گذر مستقيم به سوسياليسم» درك كرد. مضمون اين «وظيفه»، گرچه مضموني سوسياليستي به معناي خاص آن نيست، اما داراي محتواي كيفي خاص خود است. محتوايي كه با گذر از نظام سرمايه داري، مضموني ضد سرمايه داريضد امپرياليستي داراست. اين برداشت در انطباق كامل است با تعريف حزب توده ايران از انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما.

ديرتر به نكته [٢٣] پرداخته خواهد شد كه در آن تز درست پيش گفته، يعني مطرح نبودن انقلاب سوسياليستي در مرحله كنوني در ايران، به صورتي معيوب طرح شده است و گفته مي شود: «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني، امكان پذير نمي داند [٢٣].» طرح تز درست قبلي به اين صورت معيوب، پاسخگوي شناخت و درك بغرنجي ديالكتيك مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي- با جهت گيري ضروري ضدسرمايه داري – نيست! طرح معيوب تز درست قبلي مي تواند به معناي نشستن در كوپه قطار به اميد رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم تعبير و درك شود، كه لنين به باد انتقاد مي گيرد و با احسان طبري فرياد مي زند: «عقاب را بال از پرواز است». طرح معيوب انديشه كه مي تواند براي ممانعت از تهمت ”چپ روي“ انجام شود (آيا واقعاً در جايي و به طور جدي چنين خواستي طرح شده است؟ در كجا؟)، ضمن آنكه شركت غيرضرور انديشه حاكم بر «جزوه» در يك بحث انتزاعي است و مضمون علمي و متين صلابت تئوريك آن را خدشه دار مي سازد، انديشه اي ايده آليستي، انديشه اي مذهبي و غيرقابل اثبات است. «امكان پذير» ندانستن «حذف نظام سرمايه داري» را چگونه مي توان به اثبات رساند؟ طرح وجود تناسب قواي نامساعد براي چنين حذفي، تنها با اين پيامد ماركسيستي- توده اي همراه است كه چگونه بايد براي تغيير اين تناسب نامساعد كوشيد؟! كه بازگشت به پرسش در باره چگونگي برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران در اين مرحله است!؟

اين انديشه معيوب، ناشي از ذهن گرايي ايده آليستي است. فردريش هگل، پايه گذار ”ديالكتيك“، از آنجا كه دست بگريبان ايده آليسم است، نايل شدن به ”حقيقت مطلق“ را روندي گام به گام و مرحله اي مي پنداشت. او مرحله هاي شناخت ديالكتيكي واقعيت- حقيقت را از موضع ايده آليستي- متافيزيكي خود، چنين مي ناميد. انديشه مذهبي تلئولوژي نيز رشد تاريخ را شامل مرحله هايي مي پندارد كه بر مبناي برنامه اي از پيش تنظيم شده راه را به سوي ”خواست خداوندي“ مي گشايد. احسان طبري نادرستي اين انديشه ها را در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ نشان مي دهد كه بازگويي آن در اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. در ترجمه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ نيز مي توان با بررسي اين انديشه ها آشنا شد كه علاقمندان مي توانند به آن در ”توده اي ها“ مراجعه كنند. بازگرديم به اصل بحث.

 

اگر ”نبرد كه بر كه“ در پس پيروزي انقلاب بهمن به پيروزي نيروهاي انقلابي پيشرو انجاميده بود، گام بعدي، پس از حل ”تضاد عمده“ در جامعه، يعني پس از سرنگوني رژيم ديكتاتوري سلطنتي- ساواكي، حل ”تضاد اصلي“ جامعه از طريق تعميق انقلاب به مرحله اقتصادي (- اجتماعي) بود كه سد راه شكوفايي جامعه را بر طرف مي ساخت و كيفيتي نوين براي هستي ميهن انقلابي ارزاني مي داشت. كيفيتي كه نظام سوسياليستي را به ارمغان نمي آورد، اما پايه هاي رشد آينده آن را تحكيم مي نمود. لذا مي توان مفهوم «وظيفه سوسياليستي» حزب توده ايران را براي «مرحله ملي- دمكراتيك» جامعه نيز به كار برد، بدون آنكه دچار ذهنگرايي چپ روانه شد!

درستي و صلابت تئوريك استدلال طرح شده را مي توان از راه ديگري نيز به اثبات رساند. مطلب را بشكافيم:

«عدالت اجتماعي» [١ و ٢] طرح شده در «جزوه» را، همان طور كه نشان داده شد، نمي توان به اين مضمون محدود ساخت كه آن را به مفهوم مبارزه دمكراتيك- سنديكايي طبقه كارگر براي بهبود شرايط كار و زندگي در چهارچوب نظام سرمايه داري درك و تعريف كرد. چنين تعريفي دقيقاً مضمون برداشت سوسيال دمكراتيك و پوزيتويستي از مبارزه سنديكايي را تشكيل مي دهد كه آقاي بلير و شورودئر و شركاي ديگر آن ها را در انترناسيونال سوسيال دمكرات راضي نگه مي دارد و جريان راست سنديكاهاي زرد را سربلند مي كند كه «جزوه» به درستي عليه مواضع آن ها در اجراي نسخه نوليبراليسم موضع مي گيرد. «جزوه» چنين مضموني را رد مي كند، زيرا مورد تاكيد قرار مي دهد كه «تضادهاي مشخص كنوني» در ايران به عنوان «تضادهايي» ارزيابي مي شوند كه قادر هستند «هدف راهبري (استراتژيك) [حزب توده ايران را براي] گذر به سوسياليسم» ممكن سازند. اين در حالي است كه ماركسيست- توده اي ها با تجربه بيش از يك قرن مي دانند، كه مبارزه ”برنشتيني“ در سطح مبارزه دمكراتيك- سنديكايي به تنهايي قادر به تدارك «گذر به سوسياليسم» نيست! بر اين پايه است كه بايد و مي توان مضمون مورد نظر «جزوه» از «عدالت اجتماعي» را به مفهوم حركت به سوي پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان كه با برقراري عدالت اجتماعي واقعي تحقق مي يابد، درك كرد. ”انقلابي“ يا ”بنيادين“ بودن موضع گيري حزب توده ايران از درك و تعريف چنين ”مضموني“ براي عدالت اجتماعي ناشي مي شود.

بيان دقيق پيوند ميان پيكار براي عدالت اجتماعي و آزادي كه زنده ياد جوانشير آن را در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ از سخنان لنين نقل مي كند و زنده ياد ”سيمين“ نيز آن را از ترجمه زنده ياد پورهرمزان نقل و در نوشتاري نشان مي دهد، عبارتست از «پيوند ميان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر». لنين پيكار عليه ديكتاتوري نظام حاكم و به عقب راندن رژيم ديكتاتوري را «وظيفه دمكراتيك» مي نامد كه بايد همزمان با «وظيفه سوسياليستي» حزب توده ايران عملي گردد و اين پيكار براي «گذر» از نظام سرمايه داري است، ازجمله در «مرحله ملي- دمكراتيك» كه اما هنوز سوسياليسم نيست!

 

اما اين مرحله در واقع چيست و كيفيت خاص اقتصاد سياسي آن كدام است؟

به منظور شناخت و درك مضمون «مرحله ملي- دمكراتيك»، هر دو سوي آن را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم.

سرشت ملي اين مرحله كه مي توان گفت كه محتواي نبرد آزاديبخش ملي دوران امپرياليسم را تشكيل مي دهد (نگاه شود ازجمله به نوشتار پيش گفته ”بدون سركردگي طبقه كارگر، انقلاب ملي- دمكراتيك به پيروزي دست نمي يابد …“)، و در ”اقتصاد- سياسي“ خاص آن تبلور مي يابد كه ديگر ”اقتصاد سياسي“ سرمايه داري (به ويژه در شرايط سلطه نوليبراليسم) نيست، بيان اقتصاد سياسي خاص است كه وظيفه آن مسدود ساختن راه نفوذ سلطه اقتصاد امپرياليستي است كه هدف آن نابودي مرزهاي قانوني حق حاكميت ملي كشور را تشكيل مي دهد. اين مرزها هم جغرافيايي هستند، يعني تماميت ارضي كشور را حراست مي كنند. و هم حقوقي هستند، يعني حق حاكميت ملي مردم را حراست مي كند.

موضع قاطع ضد نسخه نوليبرالِ وظيفه ملي در ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دمكراتيك كه در «جزوه» به طور دقيق و همه جانبه نشان داده شده است، بيان صلابت درستي تئوريك وظيفه ملي برشمرده شده در ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله است.

موضع ضد نسخه نوليبراليسم، بيان آن است كه ”اقتصاد ملي“ي مرحله ملي- دمكراتيك چه ويژگي را نفي و رد مي كند. براي كامل بودن اين موضع، بايد آن جنبه و ويژگي خاصي را كه مكمل موضع نفـي نسخه امپرياليستي است، ارايه داد، تا موضعي همه جانبه باشد، يعني بگويد چه چيز، چه ساختار اقتصادي را خواستار است، جايگزين نسخه نوليبراليسم چيست كه همه جوانب سرشت ”ملي خاص“ اقتصاد سياسي اين مرحله را تشكيل مي دهد. در اين مرحله از پژوهش است كه سرشت ”دمكراتيك“ در ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دمكراتيك قابل شناخت و درك مي شود.

اما سرشت ”دمكراتيك“ به چه معناست؟ به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، ”اقتصاد ملي“ در ”مرحله ملي- دمكراتيك“ كه مضمون نبرد آزاديبخش ملي عليه سلطه نظام اقتصادي امپرياليستي را تشكيل مي دهد، همزمان برنامه ”اقتصاد سياسي“ با ويژگي ”دمكراتيكي“ است كه حامي منافع «طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان» كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بوده و لذا مي توان مدعي شد كه «نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان [در اين مرحله] عامل تعيين كننده [٨است.

مضمون ”اقتصاد سياسي“ كه به نقل از زنده ياد جوانشير در «جزوه» برجسته شده است كه «مناسبات اقتصادي را در روند توليد، توزيع و مبادله» در مرحله معيني تعيين مي كند كه بازهم «جزوه» به نقل از انگلس بر سر مزار ماركس آن را متناسب با «درجه تكامل اقتصادي … هر دوران» بر مي شمرد، همان طور كه بر پايه تعريف حزب توده ايران از «مرحله ملي- دمكراتيك» بر مي آيد، يك اقتصاد سه بخشي است كه در قانون اساسي مورد تائيد اكثريت تقريباً مطلق مردم ميهن ما پس از انقلاب نيز تثبيت شده است. نقض غيرقانوني اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي برآمده از دل انقلاب بهمن توسط نظام سرمايه داري حاكم و ديكتاتوري ولايي- امنيتيِ نماينده آن، به سخني ديگر، هدف گيري دقيق طبقات حاكم براي حذف هدفمند اين اصل هاي قانون اساسي كه پيش شرط آن نابودي اصل هاي بخش حقوق ملت و برقراري ديكتاتوري علني و خشن فاشيست مآبانه ولي فقيه بود، نشان دقت ارزيابي حزب توده ايران و درستي و صلابت تئوريك تعريف حزب طبقه كارگر ايران از ”اقتصاد سياسي“ خاص در «مرحله مليدمكراتيك» است.

خطرهاي متوجه مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي پيروزي ”انقلاب سوسياليستي“ در جمهوري خلق چين كه صندوق بين المللي پول تن دادن به آن را توسط حزب كمونيست چين توصيه مي كند، نيز متوجه بخش پراهميت دولتي- عمومي اقتصاد در اين كشور است. تضعيف اين بخش، كه تضعيف و نابودي نهايي اهرم مقاومت اقتصاد چين است، خواست ارگان مالي امپرياليستي است. وجود اين بخش در چين توانست، برخلاف وضع در كره جنوبي يا تايوان و …، بحران مالي سال ١٩٩٧ كه در اثر خروج هدفمند و ناگهاني سرمايه مالي امپرياليستي برپاشد، بدون هر مشكلي پشت سر بگذارد. در حالي كه سرمايه هاي كنسرن هاي عظيم بخش خصوصي در كره جنوبي و تايوان ورشكست و توسط سرمايه مالي امپرياليستي بلعيده شد، بخش خصوصي در چين با حمايت چتر دفاعي بخش دولتي با سهم ٥١ درصدي در همه پروژه هاي بخش خصوصي، زنده ماند و بلعيده هم نشد!

در اين ساختار اقتصادي سه بخشي، بخش اقتصاد ملي- مردمي- دمكراتيكِ دولتي- عمومي (و نه ساختار مثُله شده آن در ج. ا. كه به منظور بي اعتبار ساختن و موجه نشان دادن بي اعتباري آن توسط نيروهاي راستگر پيروز در ”نبرد كه بر كه“ انجام شد و به آن ”اقتصاد سوسياليستي نام نهادند)، اهرم مقاومت در برابر يورش و تجاوز امپرياليستي و اقتصاد جهاني نواستعماري و حامي بخش اقتصاد خصوصي ميهن دوست است كه كمك همه جانبه به منظور توسعه كمّي و كيفي توليد ملي وظيفه آن  – بخش خصوصي –  است. حمايت از بخش اقتصاد تعاوني كه در آن سرمايه هاي خرد مردمي فعالند، توسط بخش دولتي نيز همچنين در خدمت توسعه اقتصاد ملي در «روند توليد، توزيع و مبادله» است.

تنظيم چنين برنامه اقتصاد ملي، همان طور كه «جزوه» هم در صفحه ٢ برجسته مي سازد، «ارائه يك برنامه اقتصادي كارشناسي شده جامع و تشريح جزئيات و پارامترهاي اقتصاد سياسي [١٤الف]»، وظيفه سطور حاضر نيست، اما بايد نكاتي اساسي در اين زمينه روشن بوده و به مثابه زمينه و كارپايه بحث براي يافتن سرفصل هاي «مشترك [٢٢]» با ”متحدان“ طرح شود. وظيفه عمده بخش دولتي ايجاد زمينه تامين نيازهاي اوليه مردم و قدرت دفاعي آن ها است كه انگلس آن را بر مزار ماركس ذكر و «جزوه» آن را همانجا برجسته ساخته است. ”انحصارهاي طبيعي“ي دولتي- مردمي بر زمين، راه ها و ارتباطات، معادن و … بايد در اقتصاد سياسي خاص مرحله ملي- دمكراتيك حفظ گردد. سرمايه گذاري ضروري خارجي بايد در چهارچوب برنامه ”اقتصاد ملي“ و با توجه به شرايط حفظ حق حاكميت ملي تحقق يابد و …

 

«پيوند» ميان دو وظيفه «دمكراتيك و سوسياليستي»، اما به معناي تحقق همزمان دمكراسي و سوسياليسم نيست. حل ”تضاد عمده“، يا تحقق يافتن خواست دمكراتيك، الزاماً با تحقق يافتن حل ”تضاد اصلي“ همزمان نبايد باشد و نيست. انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه با گذشتن از دالان سرنگوني رژيم سلطنتي- ساواكي در آغاز موفق به حل ”تضاد عمده“ شد، تنها نمونه در اين زمينه نيست. اين اما به معناي ضرورت جدايي دو مبارزه از يكديگر و ”اولي“ و ”دومي“ بودن و گويا مرحله اي بودن مبارزه و بالطبع مرحله اي بودن فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي براي وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر، يا به سخني ديگر، جدا بودن مبارزه تبليغي از يك سو و ترويجي- آموزشي از سوي ديگر نيست.

ايجاد جدايي در انديشه يك پارچه نبرد طبقاتي در جامعه، با خطر دچار شدن به موضع پوزيتويستي همراه است.

مطرح نبودن گذر به سوسياليسم، نكته اي است كه طرح آن به معناي واقعي بيني ماترياليستي از ارزيابي تناسب قوا قابل فهم و درك است. «حذف نظام سرمايه داري در كشور ما» اما يك وظيفه واقعي و واقع بينانه است كه بايد براي تحقق يافتن آن همه نيروها را تجهيز كرد. اين كوششي سخت است. زمان بندي براي دست يافتن به اين هدف، پيش بيني ي پيشگويانه و مبتني بر حدث و گمان (اشپكولاتيو) اي است كه نه ممكن و نه ضروري است. اما آنكه بايد فعاليت حزب توده ايران و برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي آن براي اين «پرواز» تدارك و عملي شود، تنها از نثر موزون شاعرانه احسان طبري ناشي نمي شود كه مي گويد «عقاب را بال از پرواز است»، بلكه در ارتباط است با بود و نبود تاريخي حزب توده ايران. زمين گذاشتن اين وظيفه، ارجاع اين هدف عيني و نياز تاريخي طبقه كارگر و مردم ميهن ما به نيروي ديگر است، وداع با رسالت تاريخي جنبش اجتماعي- تاريخي توده اي و كمونيستي و به ويژه پايمال كردن سرشت انقلابي حزب توده ايران است. چنين موضعي در تضاد است با مواضع نماينده حزب توده ايران در نشست هاي بين المللي با حزب هاي كارگري و كمونيستي.

… تنظيم نوشتارهايي براي نشان دادن مبرميت بحث درباره ی ضرورت مبارزه ی سوسیالیستی که می‌توان آن را ایجاد «هویت مبارزان و شناسنامه» طبقاتی نیز نامید که رفیق ناصر زرافشان در گفت و شنفتی مبارزه ی سوسیالیستی را نامید، وظیفه ی روز است. … نوشتار قريب به چهل صفحه اي پيش گفته ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“ کوششی در این زمینه است ….

انديشه ای که آگاهانه و يا ناآگاهانه به نفي امكان گذر از سرمايه داري در دوران كنوني باور دارد. اين باور باوجود پذيرفتن ماركسيسم- لنينيسم به عنوان انديشه علمي و انقلابي حاكم بر حزب كه در نشست هاي بين المللي به بهترين وجه ارايه مي شود، دنبال مي گردد.

… نادرستي تئوريك تز «امكان ناپذير» دانستن «حذف نظام سرمايه در كشور ما» در مرحله كنوني و همچنين انحرافي و مضر بودن طرح چنين تز اثبات نشده اي به مثابه ”استدلال“ عليه فعاليت سياسي- تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر را در نوشتار بعدي خواهم شكافت. در اينجا تنها بايد اين نكته را مورد تاكيد قرار داد كه پذيرش ناممكن بودن گذر از نظام سرمايه داري در ايران در اين دوران، به معناي خلع سلاح ايدئولوژيكسياسي حزب توده ايران است. نادرستي چنين برداشت در «جزوه» را بايد تا مغز استخوان مورد بررسي موشكافانه انتقادي قرار داد كه داده خواهد شد. در اين سطور بايد تصريح شود كه اين ارزيابي وصله ي ناجور را در متن موفق انديشه مبارزه جويانه حاكم بر «جزوه» تشكيل مي دهد كه ظاهراً به طور مصنوعي به آن اضافه شده است.

 

 

«دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشايم!» (احسان طبري)

 

بخش نخست نوشتار در نكته اي موقتاً پايان يافت كه در آن نشان داده شد كه ميان مضمون تز درست پيش گفته، يعني «… مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران را گذر مستقيم به سوسياليسم ارزيابي نمي كند [٤]»، و تز «… بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني، امكان پذير نمي داند [٢٣]»، يك تضاد وجود دارد. سنتز تضاد چيست؟

نبود شرايط عيني و ذهني ضروري براي انقلاب سوسياليستي در سال ١٣٩٢ در ايران، واقعيتي انكارناپذير است كه بايد براي برطرف ساختن آن، به مبارزه اي هوشمندانه و انقلابي دست زد كه وظيفه حزب توده ايران است. در «جزوه» اين مبارزه مورد توجه قرار گرفته است. همزمان اما تجربه ده ها ساله و براي زحمتكشان بسيار دردناك ناشي از سلطه نظام سرمايه داري تا همين سال، زمينه عيني و ذهني نسبتاً وسيعي را براي گذر از نظام سرمايه داري ايجاد كرده است … (در مقاله ی بی شک رفورمیسم را یارای آوختن از جنبش کارگری نیست رفیق مسعود امیدی وضع در شرایط کنونی با شفافیت نشان داده می‌شود …….. لینک مقاله)

كه مبارزه براي انتقال آن به آگاهي فعال طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان، هم ممكن و هم زمينه ساز گذر به سوسياليسم است. عمل به اين وظيفه هم، وظيفه حزب توده ايران است. اين دو وظيفه را لنين وظايف دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر در نبرد طبقاتي جاري در كشور مي نامد كه پيش تر به آن پرداخته شد و وظيفه پيوند ميان آن دو، يكي از عمده ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در بهمن ما ١٣٩١ تشكيل مي دهد.

به سخني ديگر،  طرح تز معيوب دوم كه عملاً هدفگيري مضمون عدالت اجتماعي را … منحرف مي سازد و آن را به مبارزه براي بهبود نسبي شرايط فروش نيرو كار توسط كارگران به سرمايه داران تقليل مي دهد و مضمون مبارزه براي آزادي را محدود به مبارزه براي آزادي هاي بورژوايي مي نمايد، پاسخگوي شناخت و درك بغرنجي ديالكتيك مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي- با جهت گيري ضروري ضدسرمايه داري – نيست كه مضمون تغييرات بنيادي را در مرحله مليدمكراتيك تشكيل مي دهد!

زنده ياد احسان طبري برداشت نهفته در تز معيوب دوم را در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد دوم، ص ١٩٩) مردود اعلام مي كند. او مي نويسد: «محدود كردن دموكراسي در چارچوب برخي آزادي ها، با حفظ بهره كشي انسان از انسان و استعمار كشوري از كشور ديگر، نمي تواند مسئله را بشكل ريشه اي حل كند، يعني دموكراسي سياسي بدون دمكراسي اقتصادي سخني است ميان تهي. دموكراسي اقتصادي نيز مشتي اقدامات ”اجتماعي“ سطحي درباره بيمه و مزد و آموزش و بهداشت نيست، بلكه قطع ريشه بردگي مزدوري انسان و برانداختن نظام طبقات متناقض است.» (تكيه از نگارنده)

در سطور زير ضمن اثبات سرشت غيرعلمي نتيجه گيري احتمالي تز دوم از اولي، هر دو تز از منظر وظايف كنوني حزب توده ايران مورد بررسي قرار خواهند گرفت …

 

برای درک شرایط حاکم چه باید کرد… پاسخ لنين صراحت و شفافيت دارد! براي شناخت حركت، بايد حركت را قطع كرد. ما با ديالكتيك نقطه و خط، فرد و جمع، انفصال و اتصال سروكار داريم.

انديشه بورژوايي با منطق صوري خود مي كوشد، فرد را در برابر جمع قرار دهد. براي انديشه پسامدرن، اندويديوم، پديده ي يكتا است – و در اين امر محق است-، كه گويا به خاطر منافع و شخصيت خود با ديگري، با جمع در تضاد است! در اين امر انديشه پسامدرن محق نيست!

با نتيجه گيري اخير، انديشه ماركسيستي- توده اي موافق نيست، و آن را از اين رو نادرست مي داند، زيرا شناخت و درك يكتايي فرد، تنها در رابطه آن با جمع (يكتايي فردها) ممكن است. منافع فرد انسان، تنها در چارچوب حفظ منافع جمع، منافع گونه انسان قابل حفظ است و نه در رقابت با آن، كه انديشه نژادپرستانه آن را تبليغ مي كند، و يا در مقابل هم قرار دادن منافع فرد و جمع! وحدت فرد و جمع، وحدت ديالكتيكي منافع ي فرد و جمع، پديدار شدن سنتز، به سخني ديگر، قابل شناخت گشتن و درك ضرورت حفظ منافع گونه انسان جمع است.

شناخت لحظه سكون در حركت و همزمان ارتباط ديالكتيكي آن با حركت در تئوري شناخت انديشه ماركسيستي- توده اي، در نوشتار پيش گفته ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“ توضيح داده شده است و تكرار آن ضروري نيست. آنچه كه بايد اينجا برجسته شود، اين نكته پراهميت است كه اگر اين انفصال، اين قطع حركت، – لنين آن را «كشتن» حركت مي نامد -، كه همراه است با ”سكون“، با هدف مطلق كردن سكون انجام گردد و نه به منظور مطالعه وضع «كنوني» با هدف تسهيل ادامه موفق حركت، آنوقت اين انفصال به موضع پوزيتويستي و انحرافي راستگر بدل مي شود!

تكرار جمله «… مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران را گذر مستقيم به سوسياليسم ارزيابي نمي كند [٤] و طرح چنين گذاري را در مرحله كنوني تحولات كشور متاثر از ذهنگرايي چپ روانه و به دور از واقعیت های موجود می داند [٥]» در اين سطور، به اين منظور ضروري است، تا نشان داده شود كه «جزوه» با چه دقت ماركسيستي- توده اي ي برجسته اي، حركت ذهنگرايانه و غيرواقع بينانه و لذا مطلق گرانه «گذر مستقيم به سوسياليسم» را به درستي «چپ روي» ارزيابي مي كند. با همين منطق نيز بايد مطلق سازي احتمالي «مرحله كنوني» را در ”سكون“ و ”انفصال“ آن از حركت، كه مي تواند با بي توجهي به روند شدن تاريخ، بي توجهي به آنكه «مرحله كنوني» بايد به چگونه فرازمندي راه يابد، تا رشد خود را تجربه كند، به سخني ديگر، بدون ايجاد رابطه ميان مفهوم ايستاي «كنوني» با مضمون ”حركت“ آن براي آينده، انديشه ناخواسته دچار راست روي ذهنگرايانه مي شود.

«جزوه» چنين سكوت و انفصالي را تجويز نمي كند. برعكس، بر خلاف انديشه و جريان هاي سوسيال دمكرات، با ايجاد «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي (كه مضمون انقلابي آن پيش تر نشان داده شد)، سرشت انقلابي خط مشي حزب توده ايران را برجسته مي سازد. از اين رو نيز پراهميت است كه تعريف «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي نيز با شفافيت و صراحت بر مبناي انديشه ماركسيستي- توده اي قرار داشته باشد و ارايه شود. همان طور كه اشاره رفت، محدود ساختن پيكارِ دمكراتيكِ طبقه كارگر براي دستمزد بيش تر، قرارداد كار رسمي و …، و در مجموع محدود كردن پيكار به فعاليت آزاد دمكراتيك- سنديكايي، محدود ساختن غيرمجاز و سوسيال دمكرات و پوزيتويستي پيكار طبقاتي طبقه كارگر از كار در مي آيد كه مطابق با مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه هدف تغييرات بنيادين را دنبال مي كند، نيست و با آن در تضاد است.

 

همان طور كه قابل شناخت است، ما در تز معيوب، با يك تضاد روبرو هستيم. از يك سو حزب توده ايران تغييرات شرايط حاكم بر جامعه را هدف خود اعلام كرده است، و از سوي ديگر، برداشت احتمالي مضمون غيرديالكتيكي براي «مرحله كنوني»، حزب طبقه كارگر را عملاً خلع سلاح تئوريك مي كند و اهرم فعاليت مبارزاتي براي تغييرات اجتماعي را از دست آن خارج مي سازد. به سخني ديگر، برداشت و درك مطلق گرانه «مرحله كنوني» برداشتي غيرديالكتيكي است. تكيه بر «مرحله كنوني» تنها براي شناخت شرايط كنوني از اين رو ضروري است تا راه آينده روشن و قابل شناخت و درك بشود. راهي كه بايد گذر از نظام سرمايه داري و دستيابي به نظام سوسياليستي را در همين «مرحله كنوني» نيز تدارك ببيند! با چنين شناخت و دركي است كه تنظيم برنامه مناسب تبليغي و ترويجي- آموزشي براي حزب توده ايران به امري اثبات شده بدل مي گردد و تضاد پيش گفته راه حل ديالكتيكي خود را مي يابد.

 

در نوشتار پيش نشان داده شد و به اثبات رسانده شد كه «مرحله ملي- دمكراتيك»، مرحله رشد سوسياليستي جامعه همانقدر نيست كه ادامه نظام سرمايه داري نيز نيست. ما مي توانيم آن را ”مرحله بينابيني“اي ارزيابي كنيم با اقتصاد سياسي خاص خود كه به آن پرداخته شد. پرسشي كه اكنون مطرح است اين پرسش است كه برنامه تبليغي و ترويجي حزب طبقه كارگر در اين دوران از چه ويژگي خاص برخوردار است؟

به نظر مي رسد اين برنامه بايد برنامه اي باشد كه در آن، در جريان تلفيق و پيوند فعاليت تبليغي و ترويجي، خواست هاي ”بينابيني“ يا ”انتقالي“ نقش محركه فعاليت حزب طبقه كارگر را تشكيل دهد (نگاه شود همچنين به ”پيوند ميان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك. نمونه هايي از مطالبات بينابيني در شرايط مشخص كنوني! تير ٩٢، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2140).

 

خواست هاي بينابيني يا انتقالي

اين خواست ها، خواست هايي هستند كه در واقع تحقق يافتن آن ها در شرايط حاكم نظام سرمايه داري ممكن است، اما به علت وجود شرايط ويژه، براي نمونه وجود ديكتاتوري خشن و علني فاشيست مآبانه ولايت فقيه، در «مرحله كنوني» تحقق پذير نيست. آزادي زندانيان سياسي و به ويژه موسوي ها و كروبي كه بيش از هزار روز است در بازداشتگاه غيرقانوني در شرايطي به بند كشيده شده اند كه قتل عمد آن ها را تدارك مي بيند، در كنار فعاليت آزاد سنديكاهاي كارگري، آزادي مطبوعات و در مركز آن انتشار آزاد نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حذف جبر براي پوشش زنان و ده ها و ده ها نمونه ديگر، نمونه خواست هايي هستند كه تحقق يافتن آن ها در ايران زير سلطه رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه، تنها از اين رو ناممكن است، زيرا اجراي وظيفه رژيم ديكتاتوري را ناممكن مي سازد كه مي كوشد شرايط آزادي ي غارت مردم و ثروت هاي ايران را براي طبقات حاكم، سرمايه داري تجاري و بوروكراتيك تضمين مي كند. بديهي است كه زحمتكشان و زنان و مردان ايراني مي توانند با گشايش فضاي آزاد و قانوني در جامعه، با توان بيشتري در پيكار عليه غارت غارتگران برزمند و اين واقعيت به نفع سلطه اين طبقات نيست!

مبارزه براي خواست هاي بينابيني يا انتقالي، تبليغ افشاگرانه و ترويج روشنگرانه- آموزشي در اطراف آن ها، روند ارتقاي سطح اگاهي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري را به پيش مي راند. در صورت پيروزي در تحقق بخشيدن به هر خواستي، اعتماد به نفس مبارزان را بالا برده و آن ها را در طرح خواست هاي بعدي مصمّم تر مي سازد.

بدين ترتيب، رابطه ديالكتيكي ميان «مرحله كنوني» و روند رشد يابنده انقلابي در جامعه برقرار مي شود. همه اين نكات در «جزوه» مورد تائيد قرار دارد و تكرار آن در اينجا در تائيد موضع «جزوه» است.

انديشه اكنون در آن مرزي قرار دارد كه در بخش نخست به آن اشاره شد كه مرز اكنون و آينده را تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، با ايجاد وحدت ميان سكون و حركت، با درك حركت نهفته در «مرحله كنوني»، تز معيوب نفي امكان گذر از نظام سرمايه داري به نفي ديالكتيكي خود دست مي يابد كه درك ضرورت پيوند ميان مبارزه دمكراتيك و سوسياليستي است كه به منظور به ثمر رساندن «تضادهاي مشخص كنوني [٤]»، پايبندي انقلابي به آن ضروري است! در اين لحظه است كه توده اي ها به مضمون ديالكتيكي ي آموزش زنده ياد طبري دست مي يابند كه در «نثر موزون شاعرانه» در ”با پچپچه پاييز“ (ده) فرياد مي زند: «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشايم

 

در پایان امید می رود که اکنون که بايد روند بحث میان توده ای ها شکل کنونی را طی کند، نظریه پردازان دیگر نیز بتوانند و مایل به شرکت در بحث باشند.

 

 




چگونه مي توان ”دست هاي نامرعي“ را كوتاه ساخت؟

 

بازانتشار

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٨  (دوم اسفند)

واژه راهنما: پيشنهاد اقتصادي حزب توده ايران. تفاوت ”كوچك كردن دولت“ ليبرالي و در برنامه اقتصاد ماركسيستي- توده اي. بخش ”عموي اقتصاد“ حافظ منافع ملي و حقوق اجتماعي و نيازهاي اوليه مردم.

 

يكي از دل مشغولي هاي علي مزروعي كوشش براي قانع كردن حاكميت جمهوري اسلامي است، به «حكمراني خوب» روي آورد. براي نمونه در مقاله ”اقتصاد و سياست و دست نامرئي“ (سايت جنبش سبز، ١٤ فوريه ٢٠١٤، ٢٩ بهمن ١٣٩٢) اين نظريه پرداز اصلاح طلب مي كوشد به اين هدف از اين طريق دست يابد كه نظر آدام اسميت را در باره به اصطلاح «دست هاي نامرعي» به كمك بگيرد. اين اقتصاددانِ قرن هيجدهم اين اصطلاح را براي نشان دادن توان «بازار» در تعيين «قيمت كالاها، مقدار و نحوه توليدات» به كار برده است.

به نظرِ علي مزروعي، «اگر شرايط سياست بازار رقابتي بر قرار باشد، … دستان نامرعي بازار» مي تواند گويا «در عالم ”سياست“ هم [موثر واقع شوند، زيرا] با انگيزه خودخواهانه، منفعت طلبانه و كمال جويانه تك تك [!!] افراد جامعه [«عالم سياست هم] به گونه اي تنظيم مي شود كه بيشترين سود و منفعت را براي جامعه به همراه داشته باشد…».

متاسفانه حتي با حسن نيت ترين مداحان نظام غارتگر سرمايه داري نيز «علم اقتصاد» خود را تنها به دانش دوران «دانشجويي» خود در كلاس هاي درس اقتصاد سياسي نظام سرمايه داري در دانشگاه هاي اين كشورها محدود مي سازند. لااقل از توضيح هاي نظريه پرداز اصلاح طلب چنين نتيجه گيري مجاز است. اگر او ازجمله به كتاب ”اقتصاد سياسي“ زنده ياد ف. م. جوانشير (ص ٢٨) مراجعه كرده بود، مي توانست در توضيح در باره ”قانون ارزش“ كه كاشف آن كارل ماركس است، با سويه هاي پراهميت ديگري از اين قانون و سرنوشت «تك تك افراد جامعه» كه عنوان مي كند، آشنا شود.

ماركس با دقت علمي روندي را كه آدام اسميت «دستان نامرعي» مي نامد، در كليت آن مورد بررسي قرار داده و قابل شناخت ساخته است. تاثير «دستان نامرعي بازار» كه ”خدا را شكر“ براي نظريه پرداز ديگر ”مشي الهي“ نيست، اما كماكان گويا نيروي مرموز و قادر و قاهري است كه بايد به آن متوسل شد و برايش درس اخلاق را زمزمه كرد، توسط ماركس در تاروپودش برملا شده است. ماركس به اثبات مي رساند كه شرايط سياسي حاكمي كه به قول مزروعي رشد بحران ساز «نقدينگي كشور در طول ٨ سال [را] نزديك به ٧ برابر» كرده است، خود ناشي از تاثير و عملكرد «دستان نامرعي» سرمايه داراني است كه نظريه پرداز مي خواهد سلطه آن را «در عالم سياست» هم برقرار سازد!

جوانشير اين روند فاجعه انگيز براي انسان در جامعه سرمايه داري را از نظريات كارل ماركس همانجا چنين بر مي شمرد: «اما از آنجا كه تاثير قانون ارزش خودپو و ناآگاهانه است، ”كمك“ اين قانون براي ايجاد نظم در امر توليد، به بهاي گراني براي بسياري از توليد كنندگان تمام مي شود. آنان چه بسا پس از زحمات فراوان، وقتي محصول را به بازار مي آورند، تازه متوجه مي شوند كه كالاي آن ها مورد نياز نيست و يا متوجه مي شوند كه ساير توليد كنندگان توانسته اند بارآوري كار را بالا ببرند و براي هر واحد كالا مقدار كمتري كار مصرف كنند. در چنين حالتي ستاره بخت برخي از توليد كنندگان مي درخشد و ستاره بسياري ديگر خاموش مي شود. و بدين ترتيب، تاثير خودپوي قانون ارزش باعث تجزيه توليد كنندگان مي شود: عده اي را ثروتمند مي سازد و عده اي ديگر را به فقر مي كشاند و به اين ترتيب زمينه عيني فراهم مي آورد كه توليد كنندگان كالا در طول زمان به دو طبقه اجتماعي تجزيه شوند: برخي از آن ها صاحب ثروت شده، بتوانند وسايل توليد بيش تر بخرند و عده اي را به مزدوري بگيرند، و برخي ديگر ورشكست شده و وسايل توليد خود را از دست بدهند و مجبور شوند به مزدوري رفته، نيروي كار خود را بفروشند.

اين روند تجزيه به دو قطب، هنگامي كه آغاز شد، مانند بهمن پيش مي رود و به نسبت پيشرفت، آثار و عواقب آن محسوس تر مي شود …».

آنچه كه علي مزروعي به درستي با پرسش خود در باره ريشه «بحران اجتماعي يا سياسي» طرح مي كند و در جستجوي علت براي ايجاد شدن آن است، ناشي از روندي است كه اقتصاد سياسي ماركسيستي- توده اي و نه ”علم اقتصاد“ بورژوايي به آن پاسخ مي دهد.

اين روند بحران ساز، صرفنظر از آنكه رئيس جمهوري احمدي نژاد، روحاني، اردوغان، مركل، و … نام داشته باشد، ريشه در آن «سودجويي» دارد كه به گفته مزروعي، «اخلاگران و مفسدان اقتصادي يا توطئه گران خارجي» ايجاد مي كنند. آن ها اين نابساماني اقتصادي را براي توده هاي ميليوني مردم، تنها از سر بدتينتي و قباحت ايجاد نمي كنند، بلكه آن ها مجريان ”نظم اقتصادي“ اي هستند كه بنا به سرشت خود اين نابساماني ها را ايجاد مي كند. جوانشير آن را در سطور پيش با روشني قابل شناخت و درك توضيح داد.

اقتصاد سياسي سرمايه داري، عامل و علت ايجاد شدن بحران هاي اقتصادي و اجتماعي است! نشان دادن و مستدل ساختن اين شرايط وظيفه ازجمله اصلاح طلبان صادق نيز است. نسخه نوليبرال امپرياليستي كه دولت رئيس جمهور حسن روحاني نيز مانند احمدي نژاد و اسلافش اجراي آن را هدف دولت خود قرار داده است، روند تعميق بحران اقتصادي- اجتماعي را در همه كشورهاي سرمايه داري موجب شده است. اقتصاد سياسي ضدانساني و استثمارگرِ نوليبراليسم ريشه اصلي بحران كنوني است. ما اكنون با عواقب آن در ايران، مانند بسياري از كشورهاي ديگر در جهان روبرو هستيم. كشور تركيه كه براي برخي ها نمونه اي قابل تكرار براي ايران نيز عنوان مي شد و مي شود، تنها با اجراي اين نسخه در كمتر از دو دهه، با بحران اقتصادي تشديد يابنده روبرو شده است. اين كشور به سالي ٢٠٠ ميليارد دلار سرمايه جديد خارجي نياز دارد، تا اين اقتصاد كاذب را سر پا نگه دارد كه تنها به سود لايه هايي از سرمايه داران عمل مي كند. تركيه هم اكنون نيز با بحران عاجل خروج سرمايه هاي قبلي روبرو ست كه در سال هاي پيش وارد اين كشور شده اند.

 

حزب توده ايران براي كشورمان پيشنهاد اقتصادي ديگري را مطرح مي سازد كه در كنگره ششم آن مورد بررسي قرار گرفته و به تصويب رسيده است. پايان بخشيدن به اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي، تنظيم برنامه اقتصادي مردمي، دمكراتيك و ضدامپرياليستي كه در آن بايد همه توان و نيروي انساني و مالي كشور به كار افتد كه ازجمله بخش خصوصي ميهن دوست در آن نقشي پر بار و سازنده به عهده دارد، انديشه اصلي را در آن تشكيل مي دهد. سرمايه گذاري خارجي بايد تنها در چارچوب چنين برنامه ي اقتصادي در خدمت نيازهاي اقتصاد ايران به كار افتد و نه آن كه به منظور غارت ثروت هاي ملي مردم و در راس آن صنعت نفت و ديگر منابع زيرزميني، از طريق خصوصي سازي آن ها، سرمايه سوداگر و اشپكولاتيو- كازينويي ي مالي امپرياليستي به نام ”سرمايه گذاري“ سيل آسا اقتصاد ايران را فراگيرد و ببلعد. سرمايه سوداگري كه هر لحظه كه لازم ديد، با خروج خود براي كشورمان فاجعه اقتصادي بيافريند.

با چاپ اراداه گرايانه دلار توسط بانك مركزي آمريكا و ريختن ”پول ارزان“ به ”بازار“ بورس (كه رشد Done Jones   و Dax نشان اين آن است)، سرمايه مالي امپرياليستي از اهرم موثري براي تاراج اقتصاد كشورهاي جهان برخوردار است كه تحت عنوان ”سرمايه گذاري“ بي مرز كه به آن ”سيل ارزي“ نام نهاده اند، عمل مي كند و اقتصاد كشورها را نابود و به ورشكستگي مي كشاند. ١٩٩٧ اين عملكرد كشورهاي از نظر مالي قدرتمند مانند كره جنوبي و … را به زير مهميز گرفت و اقتصادشان را بلعيد، اكنون تركيه، حتي برزيل و هندوستان اين تجربه را با گوشت و پوست خود احساس مي كنند.

در مذاكرات مخفي از مردم ميهن ما ميان حاكميت سرمايه داري جمهوري اسلامي و امپرياليست ها، كشمكش بر سر گشودن راه ها براي غارت ثروت هاي ملي مردم از طريق مكانيسم برشمرده شده، جريان دارد و نه گويا مساله ممانعت از ساخت ”بمب اتمي“ در ايران.

 

خصوصي سازي ثروت هاي ملي كشورها، يكي از اشكال ”جديد انباشت – اوليه- سرمايه“ است كه سرمايه مالي امپرياليستي در دوران جهاني سازي به كار مي گيرد. آن ها مي خواهند با نقدينگي نجومي و سوداگرانه خود، پول هاي باد آورده را به سرمايه سود ساز براي خود بدل سازند و جهان را هم تكه تكه بخرند و به مالكيت شخصي خود بدل سازند و انسان ها را به بردگان جديد خود تبديل كنند.

 

برنامه نوليبرال امپرياليستي، ”كوچك كردن دولت“ را به معناي نابودي خدمات اجتماعي كه در خدمت نيازهاي اوليه مردم است، تبليغ مي كند. اما همزمان خواستار تشديد سلطه سركوبگرانه ي سياسي ي دولت است تا امكان غارت سرمايه داران را تضمين نمايد.

هدف برنامه اقتصادي مورد نظر حزب توده ايران، مردمي و دمكراتيك كردن اقتصاد ملي به سود زحمتكشان و لايه هاي آسيب پذير است. ”كوچك كردن دولت“ در برنامه اقتصادي حزب توده ايران، به معناي حذف نقش تضيقي و سركوبگرانه ي سياسي دولت سرمايه دارها است.

وظيفه اول بخش دولتي اقتصاد كه ما آن را ”بخش عمومي“ مي ناميم، حفظ منابع ملي در برابر يورش سرمايه سوداگر و استعماري امپرياليستي، و از اين طريق حفظ حاكميت ملي است. آنچه كه اكنون تحت عنوان بخش دولتي اقتصاد در جمهوري اسلامي برقرار است، تنها نامي براي غات ثروت هاي مردم توسط سرمايه داران بوروكرات و متحدان تاجر آن است. به اين غارت بايد پايان داد و ثروت هاي مردمي را با سرپرستي دمكراتيك مردم به ”بخش عمومي“ واقعي بازگرداند. وظيفه دوم بخش عمومي ي اقتصاد، تامين نيازهاي خدمات اجتماعي به سود زحمتكشان يدي و فكري و همه لايه هاي آسيب پذير است.

به سخني ديگر، بخش عمومي اقتصاد موظف به تامين منافع ملي مردم ميهن ما و حفظ حاكميت ملي كشور از يك سو، و تامين امنيت زيربناي خدمات اجتماعي، از سوي ديگر است.

اين خدمات عبارتند از: سرپرستي پزشكي و بهداشتي، تامين آموزش رايگان، تامين مسكن مناسب و كمك هاي اجتماعي براي مردم. تامين امنيت كار و اشتغال زحمتكشان از طريق اجراي قانون كار پيشرو، حذف قراردادهاي پيماني و …، به سخن ديگر، تضمين روند خدمات اجتماعي براي تامين نيازهاي اوليه مردم ميهن ما. حذف يارانه ها گامي ضدمردمي است كه بخشي از برناميه نوليبرال امپرياليستي را تشكيل مي دهد و به دستور صندوق بين المللي پول به مورد اجرا درآمده است و مرحله دوم آن در دستور روز دولت حسن روحاني قرار دارد. امپرياليست ها مي خواهند از اين طريق سطح قيمت ها را در جهان به سطح مورد خواست خود درآورند. اين اقدام ضدمردمي جز دامن زدن به تورم و گراني نقشي نداشته و ندارد.

وظيفه بخش ”عمومي“ يا دولتي، اجراي همان وظيفه اي است كه علي مزروعي مي خواهد آن را «در عالم ”سياست“» نيز به «دستان نامرعي» بسپارد، در حالي كه حزب توده ايران مايل است آن را به طور شفاف و قابل كنترل مردم ميهن ما، به بياني ديگر، به شكل دمكراتيك و به سود اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما، سازمان دهد.

 

با برقراري «شرايط بازار رقابتي» كه نظريه پرداز طلب مي كند، دسترسي به شرايط دمكراتيك به سود توده مردم ممكن نخواهد بود. آن طور كه در آغاز از زبان زنده ياد جوانشير، عضو وقت هيئت سياسي و دبير كميته مركزي حزب توده ايران نشان داده شد، درست شرايط حاكميت «دست نامرعي بازار» به نتايج عكس مي انجامد و تنها عده اي سرمايه دار از آن بهرمند مي شوند و توده هاي ميليوني در جامعه در درّه فقر و فلاكت عميق فرو مي روند.




«تضادهاي حل نشده» در ”راه رشد غيرسرمايه داري“

بازانتشار

 

تنظيم يك برنامه مشخص براي ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در ايران

 

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١١ (سوم مرداد)

واژه راهنما: اقتصاد ملی مبتنی بر دموکراسی و منافع ملی، محور «فصل مشترک» مردم! ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در خدمت منافع زحمتكشان! سازماندهي تنظيم برنامه ”اقتصاد ملي“ مبتني بر ”راه رشد غيرسرمايه دار“ وظيفه اي عاجل.

 

آقاي دكتر موسا غني نژاد استاد اقتصاددان دانشگاه است. او به معناي واژه فرنگي ”ايدئولوژي“ واقف مي باشد. لااقل مي توان با مطالعه مصاحبه اخير او با ”دنياي اقتصاد“ به اين نتيجه گيري نايل شد. او كه طرفدار ”اقتصاد بازار آزاد“ است، در اين مصاحبه، ايدئولوژي اقتصادي چپ را «همان ايدئولوژي و مكتب راه رشد غيرسرمايه داري» مي نامد كه «… ضد اقتصاد آزاد» است. و از آنجا كه او «اقتصاد [بازار] آزاد» را در ايدئولوژي خود مترادف با ”آزادي“ مي داند، در ادامه از ضعراي خود به نتيجه گيريِ اراده گرایانه كبراي خود مي رسد كه «ايدئولوژي هاي چپ گرا … به طور كلي ضد آزادي هاي فردي اند.» اين در حالي است كه موسسه نظرسنجي معروف ”آلئنزباخ“ در آلمان (روزنامه بزرگ سرمايه داري آلمان، فرانكفورته آلگمينه ٢٠١٢ر٠٢ر٢٢) از آن خبر مي دهد كه تنهـا ٢٧ درصد مردم در اين كشور ”آزاد“ متروپل سرمايه داري، نظام سرمايه داري را مترادف با آزادي مي دانند. اين رقم در سال ١٩٩٢، ٤٨ درصد بوده است.

 

بايد اذعان داشت كه سرچشمه نظريه «راه رشد غيرسرمايه داري» يك ”ايدئولوژي“ است! اما آيا اين طور نيست كه نظريات استاد اقتصاد شركت كننده در مصاحبه كه «بازار» را «مهم ترين نهاد اقتصادي» مي نماياند و سينه خود را به تنور ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» مي چسباند نيز داراي يك سرچشمه ”ايدئولوژيك“ است؟ استاد دانشگاهي اقتصاد در مصاحبه خود، ناشيانه مي كوشد هدف خود را در پرده ابهام قرار دهد و ايدئولوژي خود را فعاليت «كارشناسي و حوزه آكادمي … ايده هاي معقول و علم رايج و اقتصاد رايج» كه گويا با ايدئولوژي سرمايه داري ارتباطي ندارد، بنماياند! اين همان «خاك در چشم مردم پاشيدن» نيست كه استاد دانشگاه به مدافعان ”راه رشد غيرسرمايه داري“ نسبت مي دهد؟

 

علت آنكه حزب توده ايران مروج «اين تئوري در ايران» است كه غني نژاد با درد دل بيان مي كند، آنست كه راه رشد غیرسرمایه داری، بنا به سرشتش، در خدمت منافع زحمتكشان قرار دارد كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند و پيگيرترين مدافع منافع ملي ايران است!

آناني كه مدافع «اقتصاد بازار آزاد»، بخوان بي نظارت هستند، مدافع منافع كيانند؟ كلان سرمايه داران! مدافع منافع آناني هستند كه با اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي در ايران در بيش از دو دهه، درّه فقر و ثروت را در كشور به هولناك ترين پرتگاه براي مردم تبديل كرده و ميليون ها زحمتكش شهر و روستا را به فاجعه سقوط روزانه در فلاكت و درماندگي محكوم نموده اند! در سطح جهاني نيز فاجعه براي ميليون ها مردم كشورهاي مختلف كوچك تر نيست. حتي در كشورهاي متروپل سرمايه داري نيز در بر همين پاشنه ميچرخد. در حالي كه نقدينگي هرز و سوداگر سرمايه مالي امپرياليستيِِ انحصارت فراملی سالانه با رشد ٣٠ درصدي افزايش مي يابد و مشتي غارتگر را به ميليارد بدل مي كند، زندگي در زير مرز فقر در آلمان، ثروتمندترين كشور سرمایه داری در اروپا، بيش از يك سوم افراد جامعه را فراگرفته است. نقدينگي «سرمايه داران كازينو»يي در جهان مرز ٤١ بليون (٤١ هزار ميليارد) دلار را در سال ٢٠١٠ پشت سر گذاشت (Sighard Neckel، بازگشت فئوداليسم به اقتصاد، ٢٠١٠- به نقل از Ekkerhard Lieberam، دفاتر ماركسيستي آلماني ١٢/٣).

اين ثروت نجومي كه در جهان در جستجوي محل بكار اندختن نقدينگي هرز و سوداگر خود است، خواستار اجراي برنامه ”خصوصي سازي“ همه رشته هاي توليدي و خدماتي در كشورهاي سراسر جهان مي باشد. خواست صاحبان غارتگر اين «شركت هاي چندملتي»، خريدن ثروت هاي ملي خلق هاي جهان است كه غني نژاد را بر آن مي دارد اعتراف كند كه «شركت هاي چندملتي [كه] چنان گسترده شده اند»، عامل «وابستگي» اقتصاد كشورهاي ديگر به سرمايه مالي امپرياليستي می باشند. او، برخلاف مدافعان راه رشد غيرسرمايه داري، از سخن خود به اين نتیجه گیری می رسد، که چاره ای جز تمکین به «شركت هاي چندملتي» وجود ندارد. (به نكته به اصطلاح وابستگي اقتصاد چين كه او براي توجيه هدف وابسته كردن اقتصاد ايران به اين «شركت هاي چندملتي»، به خدمت مي گيرد، بازمي گرديم.)

پاسخ استاد اقتصاد به پرسش مصاحبه كننده كه مي خواهد با «يك نمونه از پياده شدن ليبراليسم» آشنا شود، به اندازه كافي برای شناخت سرشت غارتگرانه و ضدانسانی این برنامه امپریالیستی آموزنده است. او اين نمونه را «اجراي طرح تعديل اقتصادي و هدفمندي يارانه ها» اعلام مي كند و ناخواسته افشا می سازد که حاکمیت سرمایه داری در جمهوری اسلامی و دولت برگمارده او، به مثابه ”متحدان طبیعی“ نظام غارتگر و نوکلونیالیستی سرمایه داری جهانی، مجریان نسخه نولیبرال امپریالیسم در ایرانند. از اين روي بايد سیاست سرکوبگرانه و ضدمردمی استبدادی این حاکمیت را پیش شرط خیانت اين حاكميت به منافع ملی ارزيابي كرد.

 

«تضادهاي حل نشده» و «ايده منسجم»

هدف نوشتار حاضر، كالبدشكافي ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» و بي نظارت استاد دانشگاهي نيست. در اين زمينه بسياري گفته شده است و بسياري ديگر نيز هنوز بايد گفته و نشان داده شود. آنچه هدف اين سطور است، جستجوي پاسخي به پرسشي مي باشد كه در اين مصاحبه نيز طرح گشته و بايد اذعان داشت كه در واقع پرسشي مركزي است.

غني نژاد از «تضادهاي حل نشده» ”راه رشد غيرسرمايه داري“ سخن مي راند و از مدافعال اين «ايدئولوژي» طرح «ايده منسجمي» را خواستار است. همين دو نكته كه او مطرح ساخته است، مطالعه مصاحبه او و انديشيدن درباره آن را اقدامي ارزنده مي كند.

آنچه كه او نمي داند، آنست كه گام هاي بزرگي براي حل اين تضادها برداشته شده است. كتاب ها، رساله ها و نوشتارهاي بسيار در بررسي اشتباه هاي گذشته توسط مدافع اين نظريات در سطح جهاني انتشار يافته اند كه مطالعه آن ها مي تواند براي تنظيم برنامه مشخص كمك و راهگشا باشد. تنظيم برنامه منسجم و مشخص براي هر كشوري، وظيفه مبارزان آن كشور مي باشد كه با توجه به شرايط مشخص و همه جانبه همان كشور، بايد تنظيم گردد.

 

در واقع هم تنظيم يك برنامه مشخص ”راه رشد غيرسرمايه داري“ براي شرايط مشخص امروز ايران، به مثابه وظيفه اي پراهمیت در برابر مدافعان اين راه رشد اقتصادی- اجتماعی، در وحله نخست در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که باید به منظور تسخیر قلب و مغز زحمتكشان و ديگر نيروهاي مبارزه ملي و ميهن دوست تنظیم و به مثابه زمینه بحث در میان مردم و فعالین سیاسی ارایه گردد. از اين روي عجيب هم نيست كه همان طور كه نظريه پرداز توده اي، ”آرش“ نيز در نوشتار خود تحت عنوان ”اسلوب هاي استقرايي آقاي عاصمي“ در نويدنو (ص ٣، ٢٩ر٠٤ر١٣٩١) مي نويسد، كوشش حزب توده ايران براي عمل به وظيفه خود و ارايه چنين برنامه اي، كوششي مداوم بوده است. ازجمله در طرح برنامه پيشنهادي براي ششمين كنگره حزب در اين زمينه چنين آمده است: «… ميهن ما به يك تحول بنيادين كه عرصه هاي گوناگون زندگي مردم را در برگيرد، نيازمند است … حزب توده ايران بر اساس تجربه خود از رشد سرمايه داري قرن اخير در جامعه ما، معتقد است كه چون نظام سرمايه داري در هر شكل سياسي آن، در كشور ما نمي تواند معضل هايي همچون عقب ماندگي و بي عدالتي دهشتناكي كه سرتاپاي جامعه ما را فراگرفته است، حل كند. بنابراين، ايران همچنان در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك قرار دارد كه هدف اجتماعي- اقتصادي چنين انقلابي را مي توان بدين سان تعريف كرد: محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ». (”آينده ميهن ما …، ص ١٧)

 

چنین برنامه اي برای اقتصاد ملی ایران که بر مبانی دموکراتیک استوار و محور مرکزی آن حفظ منافع اکثریت قریب به اتفاق توده مردم و مدافع منافع ملی کشور می باشد، ستون فقرات «فصل مشترک» منافع طبقه ها و لایه های زحمتکش ضد استبداد و میهن دوستِ مخالف تحریم های ویرانگر خارجی و تهدید منافع ملی توسط امپریالیسم را تشكیل می دهد. «جنبش کارگری ایران، ضمن آنکه تلاش می کند تا با توسل به روزنه ها و امکان های موجود، توان و قدرت مانور خود را احیا و تقویت کند …، در عین حال به خوبی آگاه است که آینده و سرنوشتش با مسیر مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی گره خورده است و جدای از آن نیست.» (نامه مردم، شماره 899، 26 تیر 1391).

بدون تردید «مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی» نیاز به «فصل مشترک» مردمی و میهن دوستانه در چهارچوب برنامه اقتصاد ملی دارد. مبارزه علیه برنامه امپریالیستی ”خصوصی سازي و آزادسازی اقتصادی“ که مبارزه روز است، بدون ارایه برنامه جایگزینی برای ”اقتصاد ملیِ“ ارتجاعی حاکم کنونی در ایران که در جهت تعميق وابستگي ايران به نظام سرمایه داری جهانی عمل مي كند، عملا در چهارچوب وظایف مطالباتی-  دموکراتیک، يعني «وظايف آني» محدود می ماند.

بدون ترديد، با ارایه برنامه ترقی خواهانه برای ”اقتصاد ملی“، نقش طبقه کارگر به مثابه طبقه انقلابیِ مدافع منافع کل جامعه با شفافيت قابل شناخت و درک می شود. مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر علیه برنامه خصوصی سازی و آزادسازی اقتصادی، به مثابه مضمون مبارزه آزادی خواهانه علیه دیکتاتوری و به منظور احیای آزادی ها و حقوق قانونی برای وسیع ترین لایه های اجتماعی، با ارایه جایگزین زیربنای اقتصادی دموکراتیک، از وحدت دروني و استحكام نظري و عملي- سياسي برخوردار مي گردد. اين وحدت از طریق به روز کردن آماج های انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم ميهن ما و دفاع از اصل های ترقی خواهانه بیرون آمده از دل انقلاب بهمن، به ويژه اصل هاي زيربناي اقتصادي و اصل هاي ”بخش حقوق ملت“ كه از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند و مورد کین دشمنان گذشته و حال، خارجی و داخلی انقلاب می باشند، به مبارزه ای همه جانبه و دورنما دار تبدیل و تلفیق وظایف «آنی و آتی طبقه کارگر» (نامه مردم، همانجا) تحقق می یابد.

 

نكته هايي براي بحث

با ارایه برنامه منسجمی که در آن نتیجه گیری های علمی از تجارب مثبت و منفی گذشته مورد توجه قرار گرفته باشد، مي تواند در طول زمان نقش تعيين كننده براي پیروزی در «نبرد در سنگر» (آنتونی گرامشی) و بوجود آمدن هژمونی طبقه کارگر ايجاد شود. تنها از این طریق است که امکان توسعه پايگاه اجتماعي جنبش انقلابي كنوني در مبارزه ضد ديكتاتوري ممکن خواهد شد. امری که پیش شرط پیروزی محتوم این نبرد برای آزادی و دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي كشور است.

 

به نظر مي رسد كه به منظور ارایه چنین برنامه مشخص و به روز شده برای ایران که می تواند مضمون اصل های مترقی زیربنای اقتصادي قانون اساسی کشور را بر شرايط كنوني انطباق دهد، باید در کنار توجه به تجارب مثبت و منفی در ”مدل شوروی“ رشد اقتصادی، از درس های تجارب اخیر در ”مدل چینی“ و دیگر خلق ها در جهان نیز بهره برد.

برخي از «سرفصل»هاي ممكن براي بررسي و تدقيق و تكميل برنامه حزب توده ايران:

  • نقض قوانین عینی اقتصادی در ”مدل شوروی“، ازجمله نقض قانون ارزش؛
  • بی توجهی به نقش بازار سوسیالیستی؛
  • مساله ویژگی های سازماندهی مرکزی اقتصاد با برنامه، در مرحله رشد اقتصاد ملی در سطح از يك سو و در عمق از سوي ديگر؛
  • نقش نرمش واکنش بازار سوسیالیستی در محدود کردن تنگناهای تولیدی و خدماتی؛
  • نقش مستقل واحدهای تولیدی و خدماتی، حفظ استقلال اقتصادی آن ها از مرکز برنامه ریزی دولتی؛
  • نقش پاسخگویی واحدها برای قیمت گذاری، بازاریابی، رشد کمی وکیفی محصولات و …؛
  • نقش استفاده از سرمایه خارجی با و بدون انتقال تکنولوژی مدرن به کشور و ده ها نکات پراهمیت اقتصادی و سیاسی دیگر می بایستی در بررسی ها برای تدقيق و تكميل برنامه منسجم و مشخص غیرسرمایه داری مورد توجه قرار گیرد.

در چنین برنامه ای بایستی نقش طبقه کارگر و سازمان های صنفی آن  – شرکت در برنامه ریزی و … -، حقوق اجتماعی زحمتکشان و کلیه حقوق بگیران در اقتصاد ملی  – بیمه های اجتماعی-  مورد توجه و بررسی  قرار گرفته و تنظم گردد. همان طور كه تضادهاي اجتماعي بروز كرده در جمهوري خلق چين مي آموزد، اين تضادهاي دروني و نظم بندي روند قانوني حل آن ها دارای اهمیت مرکزی می باشد.

بررسی مساله های اقتصاد تعاونی و منظور کردن تجارب آن در برنامه اقتصاد ملی نکته مرکزی دیگری را در تنظیم برنامه اقتصاد ملی تشکیل می دهد.

نقش راهبردی دولت در بخش بانکداری و سیاست مالی، اعتباری و …، و همچنین صادرات و واردات نکته های پراهمیت دیگری را در برنامه اقتصاد ملی برپایه راه رشد غیرسرمایه داری ایفا می کنند که باید مورد توجه ویژه قرار گیرند.

همچنین ارتباط های اقتصادی- سیاسی- مالی- بازرگانی با کشورهای با اقتصاد مشابه از یک سو و با کشورهای با اقتصاد غیرمشابه از سوی دیگر، نکات پراهمیت دیگری را در چنین برنامه اقتصاد ملی ایفا می کنند.

مساله نحوه مجاز سرمایه گذاری خارجی در ارتباط با انتقال تکنولوژی و خروج سود به دست آمده از كشور نیاز به بررسی همه جانبه دارد.

و …

 

بدیهی است که تنظیم چنین برنامه برای اقتصاد ملی ایران، در عین اهمیت آن برای توسعه پایگاه اجتماعی نبرد طبقاتی در ایران، روندی پرتضادي را تشکیل می دهد که تحقق بخشیدن به آن تنها با سازماندهی وسیع و بهینه و جلب کارشناسان و علاقمندان و با کار جمعی آنان ممکن است. وظیفه سازماندهی و هدایت حزب توده ایران در این زمینه راهگشا و گریزناپذیر است.

بدون تردید برگزاری ششمین کنگره در پیش حزب توده ایران می تواند برای سازماندهی چنین امر پراهمیتی نقشی تاریخی ایفا کرده و شرایط لازم سازمانی را برای بررسی همه جانبه آن بوجود آورد.




خـبر طـرح  ب  بـرای بـرنامه اقتصـاد ملـی بـرای ایـران

مقاله شماره:۶۵ (۲ آذر ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7737

 

توده‌ای ها با کمک و همکاری برخی از رفقا و صاحب نظران در صدد تنظیم طرح – ب – برای اقتصاد ملی برای ایران در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب است. به این منظور سودمند به نظر می رسد که برخی از مقاله های انتشار یافته در کتاب اقتصاد ملی در این صفحه بازانتشار یابد. در این مقاله ها سویه هایی از ساختار، مضمون، هدف و سرشت برنامه برای اقتصاد ملی در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه مورد توجه قرار گرفته است.

مقاله ها با توجه به بحث‌ و بررسی درباره ی تجربه ی گذشته در اتحاد شوروی و در کشورهای دیگری از قبیل جمهوری دمکراتیک آلمان، یوگسلاوی نگاشته شده است. به ویژه توجه به نتایج تاکنون در تجربه ی در جریان در جمهوری خلق چین در این زمینه پراهمیت است برای تنظیم برنامه برای ایران، بدون آنکه الگوبرداری مجاز باشد. در نگارش مقاله ها از نتیج بررسی نظریه پردازان مارکسیست و نتیجه‌گیری های نظری و عملی نسبت به تجربه گذشته و کنونی به رشته ی تحریر درآمده اند.

نگارش مقاله ها همچنین در ارتباط قرار دارد با بررسی انتقادی مشخص از نظراتی که توسط برخی از صاحب نظران ایرانی در ارتباط با شرایط حاکم بر کشور در مطبوعات مطرح گشته است. کوشش شده است با توجه به این نظرات و شرایط مشخص در ایران، پیشنهادهای ممکن از دید برداشت حزب توده ایران از مرحله ملی دمکراتیک فرازمندی جامعه به بحث گذاشته شود و از آن به نتیجه‌گیری های لازم و ممکن نایل گردد.

 

شاید مطالعه این یا آن مقاله برای خواننده علاقمند انگیزه ی شرکت فعال در تنطیم طرح  – ب –  را در این صفحه ایجاد و یا تقویت نماید که بزودی انتشار خواهد یافت. شرکت فعال در تنظیم چنین برنامه‌ای از ضرورت تام از این رو برخوردار است که انجام این وظیفه، به کار و همیاری جمعی وسیع نیاز دارد.

مشارکت فعال و خلاق رفقا و علاقمندان در تنظیم برنامه – ب – به مثابه برنامه جایگزین علیه اقتصاد دیکته شده ی امپریالیستی از ضرورتی تاریخی برخوردار است. چنین برنامه جایگزین علیه اقتصاد سیاسی امپریالیستی با عنوان «اقتصاد اسلامی» وظیفه ای میهنی و جمعی از این روست، زیرا اقتصاد ضد مردمی و ضد ملی نئولیبرال که نیز توسط کلیت حاکمیت یک دست شده در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده امپریالیستی به مورد اجرا گذاشته شده است. قریب به سی سال است که این برنامه دیکته شده ی سازمان های مالی امپریالیستی برای همه ی کشورهای جهان، در ایران به مورد اجرا گذاشته شده است و لااقل از سال 1385 و با حکم حکومتی غیرقانونی آیت الله خامنه یی به برنامه ی رسمی مشترک همه ی دولت ها در ایران بدل شده است.

شرکت فعال و خلاق وسیع مدافعان زحمتکشان یدی و فکری، زنان و جوانان و دیگر لایه‌های زیر فشار و محروم می تواند با جستجوی مشترک راهکارهای عملی برای پاسخ به پرسش های موجود در ارتباط با تنظیم برنامه ی واقع‌بینانه برای اقتصاد ملی جایگزین، در عین حال کمک باشد به پیشبرد روند نزدیکی و وحدت نظری و عملی- سازمانی در جنبش ترقی خواهانه و انقلابی چپ ایران در کشور. می‌دانیم که بدون برنامه برای آنچه که می‌خواهیم برپا داریم، راه سو استفاده و به انحراف کشاندن مبارزه برای تغییرات بنیادین با خطر روبروست.

 

باز انتشار دو مقاله 11/1391 و 58/1392

 

لینک کتاب اقتصاد ملی – برنامه اقتصاد ملی https://tudehiha.org/wp-content/uploads/2017/04/eghtesad.pdf

 




دورنمای نبرد رهایی بخش طبقاتی در ایران

سخن روز شماره: ۷۹ (۲۶ آبان ۱٣۹۷)

در گفت و شنفتی رفیق ناصر زرافشان نکته ی شایان دقتی را مطرح ساخت. او از «شانس»ی سخن گفت که نبرد طبقاتی کنونی در ایران داراست تا بتواند نبرد برای تغییرات بنیادین را در ایران با موفقیت به ثمر برساند. این امکان و «شانس» در این نکته متمرکز شده است که جنبش برای تدارک شرایط دسترسی به موفقیت، باید «راهی طولانی» را طی کند و در جریان آن فرصت لازم را خواهد داشت، سازماندهی و برپایی ضرورت‌ها را برای پیروزی پیگیر نبرد به سرانجام برساند.

آیا حرکت و ژرفش نبرد طبقاتی کنونی در ایران در کار تدارک شرایط پیروزی و بهره وری از «شانس» تاریخی حرکت می کند؟ پاسخ مثبت است! دو پدیده را می‌توان در تأیید این امر ارزیابی نمود و مورد توجه قرار داد.

یکی- شناختِ ضرورت پیوند میان مبارزه ی صنفی و سیاسی است توسط طبقه کارگر و مبارزان در رشته‌های مختلف؛

دیگری- شناخت ضرورت رشد خواست های مطالباتی- سیاسی از شکل موضعی و در رشته‌های مختلف به خواست های عمومی و در سطح کلیت نبرد طبقاتی در جامعه است.

دو پدیده ی مذکور در مبارزات متفاوت کارگران، معلمان، دانشجویان، بازنشستگان و رانندگان اتوبسرانی شهری و ترابری و دیگر فعالین مشترک است، و گرایشی را در مبارزات زحمتکشان در ایران نشان می‌دهد که تقویت و توسعه ی همه جانبه آن کمک است برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر ایران در سطح مبارزات صنفی و هم سیاسی. ریشه ی اشتراک مطالبات، پیامدهای مشترک سیاست ضدکارگری و ضدملی اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط امپریالیسم است که حاکمان در ایران آن را «اقتصاد اسلامی» می نامند.

توسعه ی همه جانبه ی این دو پدیده در جهت تبدیل آن‌ها به مضمون نبردی که سراسر جامعه را در برگیرد، روندی نیست که یک روزه و در یک مبارزه به ثمر رسد. روندی امروز به فردا نیست. روندی طولانی است که باید آن را هشیارانه و با شیوه‌های متفاوت و با استفاده از همه ی امکان های علنی و پنهان، با نرمش و همچنین با قاطعیت به پیش برد.

بدون تردید موانع بسیاری در برابر رشد این روند وجود دارد. کوشش طبقات حاکم برای سرکوبگر این روند به کمک دستگاه امنیتی و قضایی، این روزها تکمیل می‌شود با اتهامات بی‌پایه و اساسی که برای نمونه وزیر جدید کار، شریعتمداری مطرح نموده است. او می‌کوشد سرکوب خشن و داعش گونه امنیتی- قضایی کارگران را با «نبرد در سنگرِ» فرهنگی تکمیل کند.

ارتجاع از همه ی شیوه‌ها به سود خود بهره می گیرد! نبرد فرهنگی از دید حاکمان، کوشش است برای توجیه ی سخیفِ ایدئولوژی حاکمان. ایدئولوژی ای که در سطح توده های مردم بی آبرور و برملا شده است. مذهب ارتجاعی که ابزار سرکوب امنیتی و قضایی را کماکان برای حفظ منافع طبقاتی خود به خدمت می گیرد و آن را به ابزار نابودی هر نوع حق مدنی انسان زحمتکش تبدیل نموده است و مبارزه ی به حق و مدنی کارگران را برای دریافت دستمزد عقب افتاده با شلاق و زندان و تهدید به اعدام پاسخ می دهد، به یک‌باره به یاد مدنیت و ارزش های فرهنگی- مدنی می‌افتد و بی شرمانه  مدعی است که گویا مبارزه ی اعتراضی- اعتصابی کارگران، مبارزه‌ای «مدنی» نیست!

خطر و مانع دیگر در برابر رشد و توسعه ی و تبدیل شدن خواست های موضعیِ صنفی- سیاسی به خواست های عمومی و سراسری در ایران، کوشش پوشیده و علنی امپریالیسم است برای کمک رساندن به متحدان خود در ایران، به سرمایه مالی- تجاری در طبقات حاکم. این خطر سویه های متفاوتی داراست.

اِعمال و توسعه ی «تحریم» ها توسط امپریالیسم یکی از جوانب این سیاست است. نباید هدف اصلی تحریم های امپریالیستی را علیه ژرفش نبرد طبقه کارگر ایران علیه نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی نادیده گرفت. این درست است که تحریم ها علیه برخی از افراد و سازمان های وابسته به حاکمیت کنونی در ایران نیز متوجه است. اما نباید از نظر دور داشت که تحریم علیه این افراد در حاکمیت و امکان های در اختیار کل طبقات حاکم در ایران، هدف تسلیم بلاشرط آنان را به خواست امپریالیسم دنبال می کند. امپریالیسم خواستار آن است که حاکمان سرکوبگر زحمتکشان، زنان و مردان و خلق های ایران، بازهم بیش تر و بدون هر چانه زنی به مجریان  دستورات و سیاست مورد خواست امپریالیسم بدل گردند. هدفِ امپریالیسم، تعمیق وابستگی نواستعماری ایران است.

باید در سیاست تحریم امپریالیستی، میان تحریم با هدف ممانعت از ژرفش نبرد طبقاتی در ایران، که علیه طبقه ی کارگر ایران و دیگر زحمتکشان یدی و فکری متوجه است، و تحریمی که علیه حاکمیت یک دست نظام سرمایه داری کنونی متوجه است، تفاوت قایل شد. باید تفاوت سرشت ضد مردمی تحریم علیه زحمتکشان را از سرشت “چانه زنی“ میان امپریالیسم و طبقات حاکم جدا نمود، تا بتوان سیاست هوشمندانه و واقع‌بینانه مبارزاتی توده های زحمتکش را درک نمود که علیه هر دو متحد داخلی و خارجی متوجه است.

تنها با درک دو مضمون سیاست تحریم امپریالیسم و تفهیم آن به توده های مردم است که می توان ناروشنی درباره ی هدف فشار امپریالیسم به ایران را در اذهان بر طرف ساخت و دوگانگی سیاست امپریالیسم را در ایران و جایگاه ارتجاع داخلی را در آن برای توده ها قابل شناخت ساخت و تفهیم نمود. با قابل شناخت شدن دو سوی سیاست امپریالیستی، به این توهم پایان داده می‌شود که گویا می‌توان در انتظار استحاله ی رژیم دیکتاتوری، اصلاح طلبان مجری اقتصاد سیاسی دیکته شده امپریالیسم را متحدان “طبیعی“ جنبش ضددیکتاتوری ارزیابی نمود و به “اصلاح طلبان“ را مورد حمایت قرار داد. باید برای همه ی لایه‌های اجتماعی زیر فشار، درستی سیاست علیه سلطه ی کلیت حاکمیت نظام سرمایه داری را تفهیم نمود. تنها چنین سیاست قاطع و انقلابی است که کمک است برای آن لایه‌هایی تا درون حاکمیت که می‌توانند جایگاه خود را در مبارزه ی ضددیکتاتوری و ترقی خواهانه توده های مردم در کنار توده های زیر فشار و زحمتکش و میهن دوست بیابند.

تنها با چنین سیاستی برپایی جبهه ضددیکتاتوری از پایین، از کف جامعه ممکن خواهد شد. پا به پای چنین سیاست هوشمندانه برای برپایی جبهه ی ضددیکتاتوری، همزمان روند تجهیز و سازماندهی همه ی گردان های مبارزان در سازمانی سراسری ممکن می گردد. ضرورت مبارزه ی مشترک بر سر خواست ها و شعارهای مشترک و سراسری برای توده ها تفهیم می گردد. تجهیز توده ها و پایه ریزی سازمانی سراسری با شعار و خواست های عمومی- سراسری و همه خلقی ممکن می‌گردد و نبرد علیه امپریالیسم و ارتجاع حاکم به پیش می برده می شود.

تحقق بخشیدن به چنین برنامه ی مبارزاتی با دشواری ها روبرو است و روندی طولانی را تشکل می دهد.  ولی این روند طولانی با این «شانس» نیز همراه است که بتوان در جریان حرکت گام به گام و هشیارانه و انقلابی، به زمان مورد نیاز برای سازماندهی توده های زحمتکش در همه ی رشته‌ها و در سراسر ایران دست یابد.

خطر دیگری که باید با هشیاری به آن نگریست، کوشش امپریالیسم و ارتجاع داخلی است برای استفاده از گردان های کمکی خود از قبیل سلطنت طلبان، مجاهدین، و انواع جریان های دیگر که خود را حتی “چپ“ نیز می نمایند. نباید فراموش نمود که خطر به اصطلاح انقلاب‌های “رنگین“ پایان نیافته است. کوشش امپریالیسم و یاران ایرانی آن برای به کار گرفتن این امکان باید به طور مداوم مورد توجه قرار گیرد. آن‌ها می توانند از طریق بهره گیری از تکنولوژی مدرنِ اطلاع رسانی در جهت انحراف مبارزه ی متین و گام به گام زحمتکشان در نبرد اعتراضی- اعتصابی بکوشند. رسانه‌های امپریالیستی لحظه‌ای از فعالیت در این زمینه بازنمانده اند و نخواهند ماند. ازاین رو به طور مستمر هشیاری و آگاهی رسانی درباره ی این شیوه‌ها ضروری است.

یکی از علل شکست جنبش کارگری در مصر که توانسته بود تا سال 2009 به دستاوردهای بسیاری نایل گردد، و به نیروی نظرگیری علیه دیکتاتوری مبارک تبدیل شود، از طریق تبدیل شدن جنبش کارگری به دنباله روی جریان های  آن او جی و ترک شیوه ی مبارزاتی- اعتصابی خود، نقش تاریخی و ضروری خود را در نبرد طبقاتی جاری در مصر از دست داد. کارگران مصری سیاست انقلابی خود را به سود دنباله روی از امکان های ارتباط دیجیتالی در جریان «بهار عربی» در مصر کنار گذاشتند. بدین ترتیب گردان اصلی و توانمند مبارزه ی خلق از صحنه ی اصلی خارج شد و به کناره های جریان نبرد برای نوسازی کشور و جامعه رانده و بی اثر شد.

با توجه به آنچه بیان شد است که می‌توان «شانس» نبرد به منظور تغییر شرایط در ایران را همزمان، شانس طبقه ی کارگر ایران تلقی نمود به منظور سازماندهی سراسری خود که خوشبختانه در جریان است. نبردی که می‌تواند از طریق ارتقای هوشیارانه ی خواست های موضعی صنفی- سیاسی به سطح خواست سراسریِ همه ی توده های مردم و کلیه ی خلق های میهن ما عملی گردد.

این نبرد قهرمانانه نمی‌تواند بدون کمک جریان ها و احزاب سیاسی چپ در ایران به هدف نهایی نایل گردد. خواست پایان دادن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال که سیما و مضمون ضد کارگری و ضد مردمی و ضد ملی آن هر روز بیش تر افشا و هر روز بیش تر به آماج نبرد اعتراضی- اعتصابی زحمتکشان بدل می گردد، نمی‌تواند بدون ارایه طرح و برنامه  – ب –  برای اقتصاد ملی- دمکراتیک به هدف دست یابد. نبرد طبقاتی کنونی به طرح جایگزینی نیاز دارد که می‌خواهد آن را با شکافتن سقف سلطه ی ارتجاع داخلی و خارجی در ایران مستقر سازد. باید برای آنچه که نمی خواهیم که اکنون بختک وار سلطه ی خود را بر سراسر هستی میهن ما برقرار ساخته است، آنچه را که می‌خواهیم طرح کنیم و آن را به پرچم و شعار مبارزاتی سراسری و مردمی بدل سازیم. رفیق زرافشان همانجا آن را «داشتن یک چشم انداز و هدف» می نامد.




رابطه میان مبارزه ی فرهنگی و طبقاتی

مقاله شماره:۶۳ (۲۵ آبان ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7655

 

آدمی را طلـب و شـوقِ “شناخت”

سخت اندر شَعَف و شور انداخت.

و آن که بیدار شد از خوابِ گران:

دشت را دید، کران تـا بــه  کران

ژاژهـا بـود  –  که تا مُرد دروغ،

نسل ها سوخت – که تا زاد فروغ

راهسنـگِ خِـردَم، گـــام بـه گـــام

می بَـرَد  از رهِ  پیکـار  بـه کــام.

(احسان طبری)

 

 

ماتریالیسمِ دیالکتیکی آنچه را که به طور مادی و خارج از ذهن ما وجود دارد، طبیعت می نامد. از این تعریف باید تعریف «دنیای انسان» را جدا نمود که پیامد کارکرد انسان بر روی طبیعت در طول تاریخ است.

توماس مچر در کتاب «مارکسیسم متحد کننده»، «دنیای انسان» را مضمون مفهوم فرهنگ (کولتور) می نامد.بدین ترتیب، تغییرات مادی بر روی طبیعت توسط انسان در مرحله ی بعد از زندگی حیوانی، مفهوم فرهنگ را تشکیل می دهد که همراه است با تغییر خود انسان تاریخی. همراه است با تغییر ذهنیت انسان.

مارکس توانایی انسان را برای «تولید نیروی انسانی» که پیامد رشد آنتروپولوژیکی گونه ی انسان است و در کارکرد خلاق انسان تبلور می یابد، عنصر موثر برای پدیدار شدن روند فرهنگیِ مردوُمش نزد انسان ارزیابی می کند که روندی است به منظور «بازتولید انسان» (م ا کلیات 25، 828). بازتولیدی که به نوبه ی خود همراه است با رشد شناخت و توانایی فرهنگی انسان در روند مردُمش او. بازتولید روند فرهنگی ای که «هدف آن غنی ساختن طبیعت انسانی است» (م ا کلیات 26.2، 111).«و آن که بیدار شد از خوابِ گران:دشت را دید، کران تـا بــه  کران».

بر این پایه است که تولید فرهنگی در روند مردُمش انسان، هسته ی مرکزی رشد و غنی شدن دانش و شناخت تاریخی- اجتماعی «طبیعت انسان» را تشکیل می دهد. هسته ی مرکزی رشد «طبیعت انسان»، در سطح کار انسان به قله ی عملکردِ با نقشه و هدفمند (تلئولوژیک) ارتقا می یابد. این روند فرهنگی در طول تاریخ در پدیدار شدن و رشد ترقی خواهانه ی «جهان انسانی» بازتاب می یابد.

کار هدفمند ماتریالیستی، که مارکس- انگلس آن را در تزهای فویرباخ «پراتیک انقلابی» به منظور تغییر شرایط هستی انسان می نامند، شکل بروز رابطه ی عینیت و ذهنیت انسان است در روند مردمُش انسان. «راهسنـگِ خِـردَم، گـــام بـه گـــام، می بَـرَد  از رهِ  پیکـار  بـه کــام.»

آماج رهایی بخش این تغییر ذهنیت انسان تاریخی، روند گذار از «جبر» به «آزادی»، به «اختیار» است.روندی که با شناخت قوانین حاکم بر طبیعت تحقق می یابد. «ژاژهـا بـود  –  که تا مُرد دروغ، نسل ها سوخت – که تا زاد فروغ».

 

انسان هموزاپینس، انسان هوشمند، مدرن و …، با تاثیر کارکرد مادی خود بر روی طبیعت، ضمن تغییر طبیعت مادی، خود نیز تغییر می یابد. تغییری که زنده یاد احسان طبری آن را روند «مردُمش» انسان می نامد. پدیدار شدن انسان هموزاپینس زاپینس، به معنای هضم فکری روند مردُمش انسان است توسط انسان که روندی تاریخی است. از این رو است که بانیان سوسیالیسم علمی موجود انسانی را در تزهای فویرباخ شکل بازتاب «انسامبل شرایط اجتماعی»می نامند که مفهومی تاریخی است. متغییری ترقی خواهانه، بغرنج شونده و تکامل یابنده است. به نقش کار تولیدی و پیامد فرهنگی آن در روند ایجاد شدن «انسامبل شرایط اجتماعی» اشاره شد.

بر این پایه همانجا مارکس- انگلس ارزیابی از اندیشه ی ایده آلیستی را از “انسان” در طول تاریخ، برداشتی عام، برداشتی «متافیزیکی» و یا «تجریدی» می دانند. اندیشه ی ایده آلیستی انسان را مفهومی عام و ازلی، همیشه ثابت می پندارد و سرشت آن را با مضامین متضاد “خوب و بد”، “قسی و مهربان” و امثال آن تعریف می کند.

در روند مردُمش انسان، همه ی پدیده و مفهوم ها، ارزش های تاریخی هستند. به سخنی دیگر گذرا هستند. جمع “بود و نبود” خود هستند. اخلاق، برداشت ها، سنت و اداب و رسوم و.. از این زمره مفاهیم گذرایی هستند، گرچه در آن ها، ارزش های پایدار به طور عینی وجود دارد. برای نمونه وابستگی هستی انسان و گونه ی انسانی به یکدیگر، یا وابستگی سرشت انسان به انسامبل شرایط هستی اجتماعی، مفاهیم و یا دقیق تر اصل های عام و ثابتی را تشکیل می دهد، بدون آن که نفی کننده ی شخصیت مشخص و یکتایی انسان مفرد باشد. بدین ترتیب برداشت فرد انسان یا اندیویدئوم، به معنای یک تعریفِ جدا از تعریفِ جمع و جامعه ی انسانی، مفهومی انتزاعی، ذهنی- ایده آلیستی را تشکیل می دهد. فرد در برابر جمع قرار ندارد. از وحدت وجودی وکارکری برخوردار است. این برداشت به مفهوم نفی برداشت احساسی، عاطفه ای و نهایتاُ ذهنی فرد یکتا نیست.

برپایه ی چنین ارزیابی ماتریالیست دیالکتیکی، شخصیت انسان شخصیتی باسویه های بیو- سوسیو- پسیکولوژیک (بیولوژیک- اجتماعی- روحی) است (هانس پتر برنئر، تعریف مارکسیستی از شخصیت انسان به مثابه یک وحدت بیو- پسیکو- سوسیال). انسان مادیتی است با ویژگی های خاص انسانی در رابطه ی فرد- جمع- جامعه. رابطه ای که منشأ کارکرد احساسی- عاطفی (معنوی- ذهنی- اخلاقی- ایدئولوژیک) او را بر روی واقعیت مادی طبیعت و جامعه تشکیل می دهد. در تزهای فویرباخ این کارکرد ب فهوم «پراتیک انقلابی» بیان می شود. کارکردی برای تغییر شرایط!

وحدت بیولوژیک- اجتماعی- روحی شخصیت انسان، وحدت مادی و ذهنی هستی انسان را مستدل ساخته و قابل درک می سازد.وحدت مادی و ذهنیت انسان نباید به مفهوم برداشتی مکانیکی از روند ایجاد شدن رابطه ی  این دو سویه ی هستی انسان تلقی گردد. نمی توان یکی را نخست و دیگری را در جایگاه بعدی پنداشت. آنجا که هستی انسان آغاز می شود، نقطه ی وحدت عین و ذهن نزد انسان است. بازتاب شکل وحدت عین و ذهنبه مثابه هستی انسان، تنها از این لحظه تاریخی  متبلور می گردد. عین یا ذهن در هستی انسان، پدیده های کنار یکدیگر نیستند. جدا شدن از هستی حیوانی، تنها با وحدت عین و ذهن نزد انسان ممکن گشته است. چنین برداشت اما به این معنا نیست که هستی مادی زمینه و پیش شرط ایجاد شدن ذهنیت را در روند تاریخی رشد ماده از ساده به بغرنج و از بسیط به پیچیده تشکیل نمی دهد. قله ی این روند پیدایش انسان است. این دو، دو روند متفاوت هستند.

مارکس و انگلس تفاوت ماتریالیسم دیالکتیکی را از ماتریالیسم قدیمی، ازجمله نزد فویرباخ، ناشی از درک متفاوت ماتریالیسم دیالکتیکی از رابطه ی میان عین و ذهن می دانند. آن ها این تفاوت را با مفهوم «پراتیک انقلابی» انسان مشخص می سازند که هدف آن تغییر شرایط حاکم است. «پراتیک انقلابی» به مفهوم کارکرد انسان به منظور تغییر جهان پیرامون است که همراه است با تغییر خود انسان. تغییری در جهت رشد فرهنگ- تمدن و رهایی انسان از بند قوانین نشناخته «جبر» و نایل شدن به مرحله «اختیار».

در روند فرهنگی برپایی «جهان انسانی»، به گفته انگلس، «کار انسان را پدید آورد» (م ا کلیات، 20، 44). کار هدفمند تولیدی مرز آغاز مرحله تمدن و مدنیت را نزد انسان تشکیل می دهد.

 

جهان بینی غیرعلمی و علمی

در طول تاریخ، انسان برای طی روند مردُمش و به سرانجام رساندن آن، از سه اهرم برای شناخت از خود و طبیعت پیرامون بهره گرفته است. اهرم باورِ میستیک یا عرفانی- سحرآمز و دیرتر مذهب که می توان آن ها را با تعریف جهانبینی غیرعلمی بیان داشت، و هنر و نهایتاً برداشت علمی- دیالکتیکی.

مبارزه ی فرهنگی در جامعه طبقاتی به مفهوم شفاف سازی روند شناختِ انسان از خود و جهان پیرامون نزد توده هابر پایه سه عنصر بیان شدهاست. هدف این مبارزه قابل شناخت ساختنِ قوانین تغییر و رشد در جامعه  به منظور رهایی از بند «جبر» به کمک زایش فرهنگ «اختیار» نزد انساناست. با چنین برداشتی، شناخت و درک هر سه عنصر در روند رشد جهان بینی غیرعلمی، هنر و علمی ضروری است. درک ضرورت ایجاد شدن و تغییر و رشد آن ها اجتناب ناپذیر است. از این طریق، شناخت جایگاه تاریخی و سرشت گذرایی آن ها ممکن می گردد. ارزش هایی که هنگامی با سرشتی “ازلی” وهمیشگی پنداشته می شد، به عنوان ارزش ها و مفهوم های نسبی شناخته و قابل درک می شود. سرشت “مقدس و اخلاقی بودن” آن ها رنگ می بازد و پافشاری بر ابدی ساختن آن ها و تحمیل سلطه ی برداشت گذشته ی تاریخی به شرایط امروزی رشد فرهنگی- مدنی انسان، به مثابه سرشت ارتجاعی- ضد اخلاقی تفهیم می گردد. «سایه خدا بر روی زمین» به ارزشی زشت، ضد اخلاقی و غیراسته تیک بدل می گردد.

بدین ترتیب باید در «نبرد در سنگر» (گرامشی) ساختار شناخت مبتنی بر سه اهرم پیش گفته را برای انسان امروزی در جامعه قابل شناخت ساخت و درک نظری- تئوریک آن را ممکن نمود. امری که یک مبارزه ی فرهنگی را تشکیل می دهد که اما بدون معرفت به رابطه ی آن با نبرد طبقاتی در جامعه طبقاتی، بحث و کوششی انتزاعی وتجریدی و ذهن گرایانه باقی می ماند.

اشاره شد، مارکس- انگلس این رابطه را همانجا با مفهوم «پراتیک انقلابی» انسان تعریف می کنند که ناشی از «فعالیت حسی انسان» است. به سخنی دیگر پراتیک انسان شکل تبلور رابطه ی «ذهن و عین»، اندیشه و کارکر انسان است و از وحدتی درونی و مضمونی برخوردار است. پنداشت جدا بودن عین و ذهن و یا حتی در برابر هم قرار داشتن آن ها با تعریف شخصیت بیولوژیک- اجتماعی- روحی انسان در تضاد قرار دارد و این تعریف علمی ماتریالیست دیالکتیکی را از شخصیت و هستی اجتماعی انسان مورد تردیدی غیر مستدل قرار می دهد.

به منظور محدود ساختن طول سخن، بررسی روند جهانبینی غیرعلمی، برداشت میستیک- عرفانی- سحرآمیز و نهایتاّ مذهبی- ایدئولوژیکوظیفه ی عمده ی این سطور را تشکیل می دهد.

روند طولانی مردُمش انسان

روند گذار و رشد انسان از گذشته ی حیوانی، آن طور که دستاوردی های پژوهش های تخصصی سال های اخیر می آموزد، روندی قریب به چهار میلیون ساله است. در این دوران تغییرات اولوسیونر (تکامل تدریجی) بسیاری تحقق یافت. آخرین کشفیات در شمال افریقا قدمت حیات انسانی را به 350 هزار سال برآورد می کند. در استخوان های کشف شده در این منطقه، برخی از ویژگی های “مدرن” در اسکلت قابل شناخت است. هنوز می توان انتظار داشت که احتمالاً با اطلاعات جدید در آینده،طول زمانی بیش تری را باید پذیرفت که در آن طبیعت با شیوه ی «تصادف دیالکتیکی» به بهینه سازی ساختار تن انسان سرگرم بوده است تا زایش انسان هموزاپینس را به سرانجامی برساند که راه رشد و تغییر آن برای گذار از هستی حیوانی هموار گردد.

زنده یاد احسان طبری روند پیش گفته را در آغاز “درآمد سخن” در آخرین اثرش با عنوان شکوهمندِ «درباره انسان و جامعه انسانی» با سخنان موجز زیر ترسیم می کند: «تردیدی نیست که مسئلۀ محوری و مرکزی برای انسان، همچنین برای جامعۀ انسانی، شناختِ هرچه ژرف تر و پُرسویه تر “انسان” و “جامعه”، سِیر گذشته و خطوط کلّی سرنوشت آیندۀ آن است. تکامل نوعی انسان، خصلتِ تصادف مانندِ گذرانِ فردی او را توجیه می کند.»

تکامل نوعی انسان و گذار آن از هستی حیوانی در روند طولانی آنتروپولولوژیک (مردم شناسی) بر پایه ی «تصادف دیالکتیکی» تحقق یافت. طبیعت بارها کوشید و مانند «خیزاب خزر بر ماسه ها چنگ می کشد …»،«زرگری افسونگر …» را به کار گرفت.«ولی “تکرار” تمرین است و تمرین زرگری و ریزه کاری یاخته ها و گویچه ها …»، تا آن تصادفی که راه ترقی خواهانه و کیفیت نوین را می گشاید پدیدار گردد.

آموزگار چند نسل از توده ای ها آغاز سرنوشت روند مردُمش و «طلب و شوقِ “شناخت”» انسان را در نوشته های فلسفی و اجتماعی با چنین جملاتی آسمانی توصیف می کند: «آدمی زاد بر روی صخرۀ مه آلود و خزه پوشی که زمین نام دارد در زیر گنبد بی تک و پایان دود آلود سپهر ایستاد و بانگ خود را مانند تندری به صدا در آورد و گفت:

“آی قوای کور طبیعت، کور خوانده اید. به خُردی من ننگرید. من از یک شاخه درخت نیز خُردتر و تُردترم. ولی من خلاصۀ تکامل میلیارد سالۀ ماده ام و لذا نیروی عظیم درک و دگرگون کردن در من نهان است. من از ژرفای این درّه های نمناک و تاریک تا بالای قبۀ پرلعمان خورشید بالا خواهم یازید”!

این مبارزه طلبی انسان گوئی به طبیعت و سپهر گران آمد. غرشی در اکناف عالم طنین افکند: “نیروی شگرف ما و قدرت های مخربی مانند موج دریا، درخش ابر، سعیر آتش فشان، زلزله ها و طوفان ها را به ناچیز می گیری، ما معمائی هستیم تو در تو، قدرت هائی هستیم انهدام آور، مرگ ارمغان هر لحظۀ ماست. تاریخ ما از قساوت انباشته است. عرصه، عرصه زور است نه حقیقت، ستم است نه داد. چه گونه می تواند موجودی چنین ناتوان با غولانی ساحر و ماهر و قاهر که قوای ماست دست پنجه نرم کند. تو سزای نافرمانی و طغیان خود را خواهی یافت”.

و در واقع نیز نبرد انسان با طبیعت نبردی بسیار نابرابر بود. او می بایست طبیعت را و خود را به مثابه پاره ای از طبیعت بشناسد. ما بین ظرفیت دماغی و استعداد معرفتی او و پیچیدگی حیرت انگیز جهان پیرامون تضادی عمیق وجود داشت: طبیعت در جنبش دائمی است  و او میل دارد همه چیز را برای مشاهده و مداقه خود متوقف سازد، طبیعت متنوع است و او میل دارد همه چیز را همانند تصور کند تا درکش آسانتر گردد، طبیعت بی نهایت است و او می تواند محدود را بفهمد، طبیعت تو در توست و او خوشتر دارد در سطح به غلطد، طبیعت رقص مغشوشی از پدیده هاست و او می خواهد همه چیز را در هماهنگی قواعد و قوانین بگنجاند، طبیعت سرشار از هزارها راه و مجراست و او می خواهد همه چیز را در آن مجاری اندکی که می شناسد سیر دهد.

با مغزی خواب آلود و رویا باف، حقیر وناتوان وارد این کارگاه شگرف شد. انسانی که کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد با دستگاه ظریف و بغرنجی که برای درک آن حتی دانش امروزیما نارساست روبرو گردید. طبیعی است که خُرافه و سفسطه، تعمیم های عبث، دعاوی دروغ، احکام مجعول، جهان بینی های خیالی، کوره راه ها و سرگیجه ها به مثابه حقایق جاوید و ازلی تلقی شد و آدمیزاد شروع کرد به کشتن آدمیزادهای دیگر، زیرا “حقایق ازلی” مکشوف او را قبول نداشتند و آدمیزاد شروع کرد به کشتن آدمیزدهای دیگر، زیرا محصول کار انسانی نمی توانست ولع و آرزوی همه را سیر کند و آنان که غارت می کردند، آنان را که غارت می شدند نابود ساختند.

بدین سان انسانیت در نبرد علیه طبیعت رازناک و خشمناک پیرامون متحد نیز نماند. جامعه به شدت منقسم شد و در آن تضادهای عمیق و مخوف پدید آمد. انسانیت در خود فرو رفت و در حالی که لگدکوب زلزله ها، طوفان ها، امراض، قحط و غلا، بلایای مختلف طبیعت و سرانجام مرگ تن شکار بود، به جان هم افتاد.

انسان می خواست سیر و شاد و سالم و دیرزی و همه دان و همه توان باشد. ولی خود را گرسنه و اندوهناک و بیمار و کوته زیست و نادان و ناتوان یافت. بین آرزوهای خود وواقعیت فاصله مخوفی دید و او می بایست این فاصله را به تدریج، طی نسل ها، با دادن تلفات سنگین، با تحمل زجرهای رعشه آور، در نبردهای مغشوش، پس از سرگشتگی های جان گداز و گمراهی های خوفناک طی کند و طبیعت زمین ما و منظومه ما و کیهان ما را به مقاصد خود و اندیشه ها و آرزوهای خود تابع سازد و از میهمانی ناخوانده به صاحب واقعی سرای طبیعت بدل گردد.»

 

جنایتی تاریخی علیه فرهنگ ایران

نگارنده که توانسته است به ویژه در دوران بازنشستگی به مطالعه ی وسیع تر از آثار مارکسیستی و ترقی خواهانه بپردازد، هر بار که اثر و کتابی را اززنده یاد طبری دوباره و چندباره می گشاید و مطالعه می کند و یا مانند سطور پیش بازنویسی می کند، از عمق جنایت مخوفی که حاکمیت داعش گونه ی دیکتاتوری ولایی در ایرانِ جمهوری اسلامی اِعمال کرده است، برخورد می لرزد و عمق نفرت طبقاتی علیه آنان را لمس می کند. جنایت مخوفی که حاکمان حقیر و نادان با زجرکش کردن احسان طبری علیه فرهنگ و دانش در ایران به نام زشت خود به ثبت در تاریخ رساندند. آن ها فرهیخته ای را که در اوج توانایی خلاق و زاینده ی علمی است، در چنگال داعش گونه ی خود زجرکش کردند.

ژاژخایانی که در سطح اندیشه ی دوران قبیله ای رشد جامعه ی انسانی گرفتارند، به بیان طبری،«بد سگالان مردمی آزار»ی هستند که طبریآن ها رادر سروده ی زندانش با عنوان “بر مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”، «ژاژخایان» می نامد. «شمایانی که اندیشه تان از پر مگس فراتر نمی رود، و اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید». این فراشان جهل، با نابودی ناجوانمردانه ی زنده یاد احسان طبری، همزمان خیانتی تاریخی ای علیه فرهنگ میهن مااِعمال داشتند و نام خود را با رسوایی در متن تاریخ به ثبت رساندند.

آخرین اثر خود را «فرزانه فقید، رفیق احسان طبری» در شرایطی در ایرانِ جمهوری اسلامی نگاشته است که بوی خطرو تهدید مرگ را در مشام دارد. او زیر شعری که در آغاز نقل شد و در صفحه نخست«اثر منتشر نشده» او ذکر می شود که توسط انتشارات حزب توده ایران در بهمن ماه سال 1391 انتشار یافته، می نویسد: «نگارنده موفق نشده نسخه را دوباره خوانی و تصحیح کند و لذا امکانافتادگی یا اغتشاش در واژه ها و عبارات هست. امید است فرد ذی صلاحیتی این لطف را در صورت نبود مولَفش روا دارد.»

خوانده شگفت انگیز می شود، هنگامی که حتی مضمون فهرست کتاب هایی را که رفیق عزیز طبری در کم تر از دو سالی که توانست در ایران در کنار دیگر وظایف حزبی خود تالیف کند، با آثار مارکسیست های کنونی در خارج از ایران مقایسه می کند که لااقل سی سال بعد نگاشته اند. به روز بودن مضمون از دیدگاه فلسفه ی مارکسیستی و اسلوب شناخت دیالکتیک ماتریالیستی به واقع شگفت انگیز است و نشان فرهیختگی و دانش آموزگار چند نسل از توده ای هاست. عمق جنایت حاکمان در ایرانِ جمهوری اسلامی با این مقایسه قابل شناخت و درک می شود.

در بالای کلیشه دست خط احسان طبریدر صفحه نخست در “دربارۀ انسان و جامعۀ انسانی”، متن لاتین زیر درج شده است: «مضمونِ بسیار، در سخنانی اندک» “Multum in Parve”.

ای بدسگالان مردمی آزاد، ای ژاژخایان دشمن کار، ای شمایانی که اندیشه تان از پر مگس فراتر نمی رود و اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید. هرگز زخم هایم بساط عیشتان نخواهد شد. زحم هایم نشان افتخار منست، زخم هایم سوز دیرین منست، زخم ها را شعله ور می خواهم، زخم ها را زخم تر می خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، کز شرارش یکجا برکشد آذر گنبد پیما، کز دل تیرگی پست و بلند یلدا بر جهاند فردا.

(احسان طبری، بر مرداب تن نیلوفر اندیشه می روید، سروده ی زندان)

 

ذهن خواب آلود اهرم آغازین شناخت

انسانی که کمی بیش تر از یک بوزینه درک می کرد، می بایستی برای درک بغرنجی واقعیت عینی- مادی ای که در برابر خود می یافت از کجا آغاز کند؟ آیا ذهنیت، آیا نگرشِ خام نگاه او، و توانایی اندام های دیگر احساسی او در این مرحله قادرست جز ابزار ترس، نیاز و دیرتر گناه و صواب، بهشت و جهنم را برای درک خود از طبیعت به او ارزانی دارد؟ انسان که ساده ترین این ابزارها، یعنی نیاز و ترس را از گذشته ی حیوانی به ارث برده است می توانست تنها با اندیشه ی وهم آمیز برای خطرات پاسخی بیابد. پاسخ وهم آمیزی که به ارث از دوران هستی حیوانی به او رسیده است. انسان نیز در خاطره ی آنتروپولوژیک تکامل نوعی (دوران میمون و انسان واره) خود می بایستی در هر لحظه، شناخت “صورت” دیگر را در برابر خود به مثابه خطر و یا خوراک تشخیص دهد. این خاطره اکنون در دیدن سیما در سایه روشن های سطح ماه نیز نزد برخی ها وجود دارد و حتی مورد سواستفاده ی مذهب ارتجاعی نیز قرار می گیرد. لذا تشخیص خطر و دفع آن، و یا جذب سود، آن زمینه ای را از نظر روحی و شناختی تشکیل می دهد که برداشتن گامی گناهکارانه و شایسته ی جریمه، و یا گامی سودمند و شایسته ی پاداشت توجیه پذیر شود. باور به وجود قدرت های قاهر و همه توان در دوران خدایان افسانه ای، میستیک- عرفانی و هم در دوران ایجاد شدن مذهب چند و تک خداییپیامد قانونمند چنین زمینه برای شناخت از محیط پیرامون در ذهن خواب آلود انسان است. ریشه ی همه ی جهان بینی های خیالی در این ذهنیت انسان جدا شده از هستی حیوانی نهفته است.

لذا دیرپایی این باور ها و پذیرش بدون درک ریشه ی مضمون تاریخی- فرهنگی آن ها تا دوران کنونی در اندیشه ی مذهبی عجیب نیست. از این روست که درک جایگاه تاریخی نیاز به مذهب در تاریخ تکامل گونه ی انسان، و تحت تاثیر آن در برداشت فردی انسان مشخص در جامعه امروزی،بدون شناخت علل ضروری ایجاد شدن چنین جهان بینی خیالی در گذشته ای که انسان کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد ممکن نیست.

 

ریشه ی زمینی برداشت های آسمانی (مارکس)

نقش روشنگرانه ی مبارزه فرهنگی- هنری- شناختی علیه مذهب ارتجاعی در جامعه انکار ناپذیر است. در این مبارزه باید ریشه ی زمینی برداشت های آسمانی قابل شناخت گردد. «باید آسمان را به زمین آورد» (اشتفان زیگرد، آسمان ما زمینی است). تنها با نشان دادن ریشه ی زمینی نابسامانی ها، انسان قادر است به نبردی ریشه ای با مذهب ارتجاعی حاکم و ایدئولوژی قهقرایی آن در طول زمان در ایران بپردازد و این نبرد را به سرانجام سودمند آنبرساند. تنها با نشان دادن سواستفاده از ابزار مذهب ارتجاعی برای تحقق بخشیدن به اقتصاد سیاسی «اسلامی» در ایران که تحمیل بدل امپریالیستی نظم سرمایه داری جهانی است، می توان ریشه ی بحران عمیق و فزاینده اقتصادی- اجتماعی حاکم در ایران را برای توده های زحمتکش مردم و لایه های میانه و میهن دوست قابل شناخت و دریافت گردد. مبارزه یمذهبی با «ولایت فقیه»، بدون مبارزه علیه اقتصاد سیاسی در خدمت منافع نظام سرمایه داری حاکم ممکن نیست.سرابی بیش نیست. باید به توده های «آسمان» القا شده توسط حاکمیت و دیکتاتوری را به مثابه «زمین» خیانت به منافع مردم و ایران شناساند.از این روست که مبارزه ی ترویجی- روشنگرانه حزب توده ایران دارای مضمونی «زمینی» و نه آسمانی است.

 

برای درک ریشه ی زمینی باورهای مذهبی در طول تاریخ باید به آن نکته ای بازگردیم که پیش تر به عنوان دو سوی هستی انسان مطرح شد: جذب سود و تامین نیاز برای بازتولید هستی و دفع خطر و نابودی زودرس. پاسخ به این دو سوی هستی انسان نیاز به تشخیص علل نیاز و همچنین عللخطر دارد. اندیشه ی عرفانی- سحرآمیز می توانست تا آن هنگام کمکی برای انسان باشد که زندگی جمعی آن در گروهی کوچک، در روابط تنگ یک “خانواده” چند نفره و یا دیرتر خانوار چند ده نفر جریان دارد. در این دوران، هستی فرد و جمع، کلیتی واحد را تشکیل می دهد که در آن به طور عینی فاصله و تضادی میان منافع فرد و جمع وجود ندارد. حفظ فرد برای حفظ جمع و برعکس از قانونی طبیعی پیروی می کند.

در چنین دورانی موقعیت تاریخی زن در مرکز خانوار پذیرشِ طبیعی را از هستی نزد گروه های انسانتشکیل می دهد که برپایه ی نقش زن- مادر برای بازتولید هستی قرار دارد. نقشی تعیین کننده و مرکزی. زمینه وجود دوران طولانی مادرسالاری پیامد این واقعیت است. در این دوران تقسیم کار طبیعی میان مرد و زن عملی می گردد. امری که برای تثبیت آن، فرهنگ مهار کردن آتش نقشی تعیین کننده دارد. قرارگاه های زندگی در غار و در مکان های مناسب دیگر به امر رشد تقسیم کار در خانوار کمک می کند. شکار حیوانات که در تقسیم کار طبیعی بیش تر و بیش تر به وظیفه ی مردان بدل می شود، با یافتن قرارگاه ها برای تمرکز کم و بیش موقت خانوار تثبیت می شود. شرکت زنان و خردسالان در شکار که در گذشته ی تاریخی شرکتی اجباری و طبیعی است، به نقش جنبی برای دور کردن شکار و امثال کارهای کمکی دیگر تبدیل می گردد.

تعیین تاریخ آغاز پدیدار شدن هنر و فرهنگ دقیق نیست و یا نگارنده از آن بی اطلاع است. استفاده ی انسان نئاندرتال از نیزه چوبی در شکار حیوان و دفاع از خود را باید برای تعیین قدمت فرهنگ تولید نیزه به خدمت گرفت. توتم، رقص های سنتی نمونه های دیگر در بیان قدمن فرهنگ- هنر هستند. هنر به مثابه ی اهرمی برای شناخت انسان از خود و طبیعت پیرامون نیز در خدمت تامین نیاز برای بازتولید هستی است. این برداشت را برخی از نمونه های کشف شدهدر تحقیقات باستان شناسی مورد تایید قرار می دهد. نقش انسان در حال شنا در غارهایی در مصر و یا نقش شکار در غاری در لاسکوی فرانسه و نمونه های دیگر که به دوران پایانی سنگ قدیم و آغاز دوران سنگ میانه (بیست تا دوازده هزار سال پیش) بازمی گردد، نمونه های دیگری از اهرم هنر برای تامین نیازهای انسان است.

نقش ها بر دیوار و سقف غار لاسکو در فرانسه را باید آموزشگاهی برای فرهنگ شکار دانست. در آنجا حیوانات محلی ترسیم شده اند که مورد اصابت نیزه های چوبی قرار دارند. نیزه ها در جایگاه های حساس شکار ترسیم شده اند. اگر بتوان تعیین جایگاه نیزه ها و نشاندن نیزه را در بدن شکار عمدتاً به مردان نسبت داد، باید ترسیم دقیق و متناسب حیوان های متفاوت را عمدتاً کار زنانی ارزیابی نمود که در شکار نقش جنبی، دیدبانی و راندن حیوان را ایفا می کنند و لذا فرصت برای نگرش به جزئیات تن حیوان و باز پرداخت آن در نقش دیوارها دارند. نقوش طرح شده بر روی آمولت های سفالی خام و دیرتر پخته در دوران آغازین سنگ نو نزد گروه های آریایی زبان در پزومتامین نیز توسط باستان شناسان به عنوان کارکرد زن ارزیابی می شود. نقش ها روی آمولت های سفالیِ مسطح و مهر مانند را در این دوران که به آن دیرتر اشاره خواهد شد، باستان شناسان با برداشت های “روحانی” در ارتباط قرار می دهند. امری که در تایید جایگاه والای خدایان زن در این دوران نزد انسان است.

بدین ترتیب در کنار اندیشه ی سحرآمیز- عرفانی، هنر نیز از دیرباز اسلوب دیگری را برای شناخت طبیعت نزد انسان تشکیل می دهد که درک مضمون تاریخی آن در مبارزه ی فرهنگی- تمدنی و رهایی بخش کنونی ضروری است و تعیین جایگاه تاریخی آن اجتناب ناپذیر است. پدیدار شدن نقش و نگار هنرمندانه در این دوران در ایجاد شدن “توتم” و دیرتر علائمی که نقش نام خانواده ای گروه و خانوار و قبیله را ایفا می کند انکار ناپذیر است. مفهوم توتم را احسان طبری همانجا چنین توصیف می کند: «تصاویر و قصۀ های خیالی و ساده لوحانه .. تجسم (غالباً انسانی) پدیده های طبیعی».

چنین ره آوردها در طول تاریخ نزد انسان، زمینه پدیدار شدن وابستگی های خونی در خانواده و قبیله است که تنها نقشی “روحانی” و “مقدس” ندارد، بلکه مانند باورهای سحرآمیز و دیرتر مذهبی، همچنین نقش پراهمیتی برای رشد جامعه و تنظیم روابط بغرنج شونده میان اعضای آنداراست که به آن اشاره خواهد شد. کافی است اینجا تنها به نقش قربانی فرد برای سلامت بازتولید هستی و دفع خطر و پاک سازی گناهان در قبیله اشاره شود.

زنده یاد احسان طبری برای هنر در جامعه نقشی در مرزهای خوابگونه قایل است. مرزی که همیشه نمی تواند برای هر فرد قابل دسترسی و دریافت باشد. او برای هنرمند حق دچار بودن به «نوعی دیوانگی» را هم در سیر خود در این مرزها مجاز می داند. چنین برداشتی اما به معنای بیهودگی هنر نیست. هنر و هنرمند در برابر آنچه که به عنوان دستاورد خود هنگام سیردر مرزهایِ تخیل هنرمندانه به ارمغان می آورد،دارای مسئولیت تاریخی است. چنانچه دستاورد و ره آورد در خدمت توسعه ی امکان جامع تر برای شناخت انسان از خود و جامعه نباشد، می تواند کار را به ابتذال بکشاند. از این رو هنر، مانند علم، از این رو باید به عنوان بخشی از فرهنگ جامعه بشری به حساب آید که در برپایی انچه «دنیای انسان» را تشکیل می دهد دخیل است، زیرا به وظیفه ی شناختی انسان از واقعیت خدمت می کند.

در ارتباط با نقش دانش در برپایی دنیای انسان و فرهنگ و تمدن نیز پذیرش مسئولیت آن بی تردید است. دانش در خدمت تغییر شرایط برای ایجاد پایه های رهایی انسان از جبر و دستیابی به آزادی و اختیار قرار دارد. دستاوردی همه بشری است. اهرم پرتوانی است برای تامین نیازهای انسان و نه ابزاری است برای سودورزی سوداگرانه طبقات حاکم. از این رو نمی تواند دستاورد و ره آوردهای آن در خدمت به طبقات مالک بر ابزار تولید محدود باشد.

دانش و علم نیز هنگام تحقیقات پایه در مرزهای ناشناخته حرکت می کند. آن هنگام که نتایج تحقیقات محرز می گردد، هنگامی فرامی رسد که باید موضع جانبدارانه و متعهد دانش در برابر هستی گونه ی انسانی نقش تعیین کننده داشته باشد و نه محدود باشد به حفظ منافع گروه و طبقات خاصی در جامعه ی طبقاتی. هدف انساندوستانه دانش در تضاد است با کوشش برای ابدی ساختن تامین منافع طبقات مالک بر ابزار تولید اجتماعی و حفظ منافع گروهی آن ها.

 

گذار به اندیشه ی مذهبی در دوران سنگ نو

بازگردیم به بررسی اصلی در این نوشتار درباره ی مذهب به عنوان اهرم ضروری تاریخی برای شناخت انسان از خود و محیط پیرامون در دوران گذار از مادرسالاری، شکل جامعه کمونیسم کهن، به پدرسالاری، شکل حاکمیت طبقاتی در جامعه بشری. اشاره شد که نظم مادرسالاری در دوران طولانی سنگ قدیم و متوسط همراه است با باورهای سحرآمیز نزد انسان. برای انسان در این دوران طولانی اهرم دیگری برای توضیح پدیده های نشناخته و درک نشده در طبیعت جز سحر و توهم و.. وجود نداشته است. تنها با چنین اهرمی می توانست انسان آن دوره کم وبیش به نیازهای هستی خود پاسخ دهد. دورانی دردناک، ولی اجتناب ناپذیر در روند شناخت انسان از خود و طبیعت!

گذار به اندیشه ی مذهبی در دوران سنگ نو از ضرورت تنظیم روابط میان انسان ها در شرایط تغییر یافته در شیوه ی تولید ناشی می شود.هنگامی که رشد کمّی تعداد افراد خانواده و دیرتر خانوار و قبیله به وقوع می پیوند که ناشی از  تغییرات کیفی در شیوه ی تولیدی انسان است، ضرورت تنظیم روابط میان انسان ها پدیدار می گردد که می بایست در انطباق با شرایط نوین در جامعه ی انسانی باشد. در جامعه ای که هر روز بیش تر با مساله های پرلایه تر و بغرنج تر هستی گروه و اجتماع انسان ها روبرو می شود. باورهای سحرآمیز دیگر پاسخگوی همه ی پرسش ها و نیازها نیستند. مرز زمانی و کیفی جدید در این روند را آغاز دوران سنگ نو در دوازده هزار سال پیش تشکیل می دهد که به آن اشاره شد. هنگامی که دوران کمونیسم کهن یا دوران بدوی رشد اجتماعی انسان به پایان می رسد که در آن نظم مادرسالاری حاکم است. روند پدیدار شدن جامعه ی طبقاتی برده داری مردسالار حدوداً مدت زمان چهارهزار ساله ای را در آغاز دوران سنگ نو در برمی گیرد. بازتاب تضادهای ایجاد شده در این دوران را میان خدایان زن و مرد و نهایتاً تفوق خدایان مرد بر زن در افسانه های یونانی توسط هُمر، شاعر یونانی به نظم درآورده شده اند.

تحقیقات باستان شناسی دهه های هشتاد و نود قرن گذشته تاریخ اروپاییدرسرزمین مزوپتامین (شرق و جنوب شرقی ترکیه امروز) که درمنطه ی سلسله کوه های تارزوس (و زاگرس) قرار دارد، اطلاعات گذشته را برای وضع اقلیمی در دوران آغاز سنگ نو و شرایط هستی انسان و پایه ریزی و رشد جامعه ی انسانی بسی ژرف تر ساخته است. برخی از این ره آوردهای باستان شناسی در آثار و مجموعه سخنرانی های محققان انتشار یافته است. «کمونیسم کهن» نام یکی از این مجموعه رساله ها است. در ویکی پدیا نیز می توان برخی از آن ها را در ارتباط با مناطق تحقیقاتی در ایران نیز مطالعه کرد.

عبداله اوچلان، دانشمند باستان و زبان شناس کرد که این روز ها بیست سال در زندان انفرادی در زندانی در جزیره ی ایمرعلی در ترکیه در بند است، در دفاعیه بیش از چهارصد صفحه ای خود برای دادگاه حقوق بشر اروپایی، با توانایی بی نظیری کلیت گذار از دوران مادرسالاری به پدر- مرد سالاری را نزد قبیله های آریایی زبان در مزوپتامین به رشته ی تحریر درآورده است، تا حقانیت خلق کرد را برای برخورداری از حقوق ملی به اثبات برساند. او حقانیت مبارزه برای دستیابی به این حق را در چهارچوب کشور ترکیه در کتاب خود با عنوان “وارثان گیلگامش” مستدل ساخته و اتهام ها علیه خود را توسط حاکمیت نظام سرمایه داری در ترکیه که او را به جرم تجزیه طلبی به مرگ محکوم کردند پاسخ می دهد. ترکیه مجبور شد زیر فشار دادگاه حقوق بشر در اروپا حکم اعدام را به زندان انفرادی ابد تبدیل کند. اوچلان کتاب را در زندان نگاشته است (نگاه شود همچنین به مقاله ی “مذهب،ریشه ی زن ستیزی – نگاهی به تاریخ جادو و مذهب” در همین صفحه).

ترجمه بخش های وسیعی از اثر اوچلان برای شناخت تاریخ هستی در سرزمین کهن ایران نیز از اهمیت برجسته ای برخوردار است. زیرا روند گذار از مادرسالاری به پدر- مرد سالاریِ متکی بر نظام برده داری در سرزمین هایی تحقق یافته است که بخشی از سرزمین فرهنگی ایران بزرگ را تشکیل می دهد. سرزمینی که در آن هنر بافندگی «پوشش»، پارچه، فرش، و انواع دیگر پوشیدنی ها توسط زنان پدیدار گشته و فرهنگ جامعه انسانی رابه پیش برده و رشد داده است. در این زمینه علی حصوری در کتاب “سفرنامه فرش” گفتنی ها و داده های بسیاری را ارایه می دهد. (نگاه شود به مقاله ی “استه تیک راه بهتر کردن زندگی را جستن”، در همین صفحه)

شایسته ی یادآوری است که “اوتسی” یا “مرد در یخ” که مومیایی انسانی است با قدمت پنج هزار و پانصد سال که در کوه های شمال ایتالیا کشف شد، تنها لباس از پوست بر تن دارد. به قول فردوسی «پلنگینه پوش» است (به نقل از حماسه داد- جوانشیر). تکه های پوست به یکدیگر دوخته شده اند. اما “اوتسی” پوششی بافته شده بر تن ندارد. آن طور که علی حصوری در کتاب “سفرنامه فرش” می نویسد، در این زمان بافت فرش توسط زن در ایرن از قدمتی 2 تا 3 هزار ساله برخوردار است.

نکته ای که مایلم از سخنان اوچلان با توجه به وضع در ایران مطرح سازم، گرچه به طور مستقیم با بررسی کنونی در ارتباط قرار ندارد، موضع او درباره ی مساله ی کشور مستقل کردنشین است. او در کتاب خود واقعیتی را مطرح می سازد که انگیزه ی پیشنهاد او برای باقی ماندن خلق کرد در ترکیب ملی سرزمینی است که در آن زندگی می کند. کردهای ساکن ترکیه، در این کشور. در عراق و سوریه و ایران نیز به همین منوال. او خواستار شکل حکومتی فدرال برای ترکیه (که می توان آن را به کشورهای دیگر نیز تسری داد) می گردد که در آن خلق کرد زندگی می کند. خواستار استقلال خلق کرد در سرزمینی است که در آن ساکن است. او خواستار برخورداری از حقوق ملی برای فرهنگ و زبان و اداب و رسوم خلق کرد در چهارچوب کشور واحد ترکیه است. او خواستار برقراری ساختارهای دمکراتیک دولت محلی و مرکزی در هر کشور است. اوچلان این خواست را از واقعیت تاریخی ای نتیجه گیری می کند که ناشی از عدم توانایی خلق کرد در طول هزاره ها است برای ایجاد وحدت میان قبایل کرد. به نظر او خواست ایجاد کشور سراسری کردنشین در کل منطقه خواستی واقع بینانه نیست و با خطر برخوردهای نظامی طولانی و پرتلفات همراه است.

 

انقلاب کشاورزی

به منظور درک شرایط عینی که تحت تاثیر آن ضرورت تاریخی برقراری مردسالاری درجامعه انسانی در دوران سنگ نو ایجاد شد، باید به بررسی شرایط هستی انسان در منطقه پزومتامین در آغاز این دوران پرداخت. مرحله ای که در آن ایجاد شدن شرایط ذهنی برای پدیدیار شدن مذهب به منظور بهره وری از شرایط عینی رشد نیروهای مولده ضرورتی تاریخی یافت. امری که گذار از اهرم شناخت سحرآمیز- عرفانی را به مذهبی برای بهره وری از رشد نیروهای مولد و گشودن راه ترقی اجتماعی ضروری ساخت.

چه اهرم شناختی می توانست در این مرحله ایجاد شود؟ اهرمی که تنها گامی فراتر از سحر و جادو است که تاکنون اهرم شناخت را برای انسان تشکیل می دهد. نیروهای قاهر و توانای طبیعیکه تاکنون سرشتی سحرآمیز دارا بودند، اکنون دارای نام شدند. خدای آتشفشان، خدای رعد و برق و باد و باران وغیره. چنین تغییری، تنها گامی را تشکیل می دهد که می تواند شناخت از نیروهای طبیعت را توسعه دهد و راه معرفت بر آن ها را برای اندیشه ی انسان تاریخی آن دوران  به پیش ببرد. چنین برداشت ایدئولوژیک کمک بود برای درک “علت” بارش باران برای تامین تولید محصولِ کشاورزی. علتی که اکنون با عملکرد خاصی توسط انسان، گویا تقویت خواهد شد، و یا به خطر خواهد افتاد. برداشت روحی- تجربیِآنتروپولواوژیک انسان برای جلب سود و دفع خطر، درهم سویی با شناخت جدید است و پذیرش آن را تقویت می کند. برای انسان عرصه «اختیار» را برای تاثیر گذاران بر روی روند دلخواه گسترش می دهد.  اکنون انسان می تواند با کارکرد “خوب و بد”، دل و موافقت خدایان را به دست آورد، تا باران ببارد.

بر این پایه است که تاثیر توضیح آن گروه از افراد قبیله که به دنبال توسعه ی تولید کشاورزی از امتیازات خاصی برخوردار شدند و نقش “روحانی” را در گروه و قبیله یافتند. پذیرش این گروه «شیخ، رئیس قبیله و روحانی» به عنوان افراد با توانایی خاص، برای افراد قبیله تفهیم پذیر شد. گروه روحانی توانست، تصورات خود را که  دوری از “بد” و جبران “گناه” انجام شده است، برای افراد دیگر قبیله توجیه کرده و قابل پذیرش سازد. این گروه به واسطه ها میان خدا و افراد عادی قبیله تبدیل شدند و خود را «سایه خدا بر روی زمین» نامیدند.

اکنون دیگر اسناد کافی در اختیار است که نشان می دهد که این گروه توانستند ابزار مذهب و امتیاز گویا رابط بودن خود با خدا را به اهرمی برای سودورزی و حفظ موقعیت خاص خود مورد سواستفاده قرار دهند. نتایج تحقیقات سال های اخیر در علم باستان شناسی درباره ی افسانه های یونانی، نقش کلاهبردارانه ی “آوراکل” را افشا و برملا ساخته است. به اثبات رسانده شده است که نه خدا، بلکه روحانیون سازمان یافته همانند یک گروه مافیایی، به پرسش ها پاسخ می دادند. کانال های تعبیه شده برای پخش به اصطلاح صدای “خدا”، که صدای روحانی مافیایی است، بازساخت شده و در عمل مورد تجربه قرار گرفته است. در مصر قدیم “مدل اقتصادی” مومیایی کردن پرنده ی شکاری آن چنان سودآور است، که در حفره هایی هزاران پرنده مومیایی شده کشف شده اند. وجود چنین تعداد از پرندگان شکاری مانند قرقری نمی توانسته است در مدت زمان لازم برای مومیایی ها در مصر قدیم وجود داشته باشد. اکنون با گشودن بسته های مومیایی نشان داده شده است که در آن نه پرنده ی شکاری، بلکه تکه استخوان های حیوانات متفاوت قرار دارد.

آلفردکوزینگ، فیلسوف مارکسیست آلمانی، در کتاب “در سایه ی صلیب” ریشه ی برداشت مذهبی “خوب و بد” را در مذهب یهود و مسیحی نشان می دهد که همانند شیوه های گذشته توسط “روحانیون” این دو مذهب تک خداییبه کار گرفته می شود. او نحوی تاثیر دو مذهب تک خدایی یهودی و عیسوی را برای برپایی دولت و حفظ سلطه ی آن بر جامعه توصیف می کند. داستان خوراندن سیب به آدم توسط حوا که به رانده شدن آن ها از بهشت انجامید و همراه با کار سختِ کشاورزی بر روی زمین شد که گویا جریمه “گناه” حوا است، در دو مذهب، از ریشه ایدئولوژیکی گویا گناهکار بودن زن در اخراج آدم و حوا از بهشت سیرآب می شود. همه ی مذهب ها می خواهند ریشه ی بدبختی و فلاکت انسان بر روی زمین را در گناه و جریمه خدا بنمایاند تا نظام برده داری حاکم را تثبیت سازند. کوزینگیه نقل از سخنان پالوس مقدس در سال هایی که برده ها در سیسیل و در رم دست به قیام می زنند و پایه های حاکمیت رم را متزلزل می سازند، «به برده های مسیحی هشدار می دهد که باید مطیع اربابان برده دار خود باشند و با برخوردی فروتنانه به دستورات آن های تن دهند.» (ص 76). همین پدیده را دو هزار سال پیش از آنمی توان درمصر مشاهده نمود. در آن دوران برده  را با برده دار به خاک می سپاردند که در آن دنیا نیز به او خدمت کند.

از این طریق روحانیون توانستند برداشت مذهبی خود را به مردم عادی تفهیم کرده شرایط سلطه ی خود را ایجاد سازند. آن هانقش رابط با خدا و حتینقش خدایی یافتند. ارزیابی از دین و نقش روحانیون را نباید با نکته های برشمرده شده پایان یافته تلقی کرد. باید نقش ضروری- تاریخی و در جهت رشد تاریخی جامعه قرار داشتن آن ها را  در طول تاریخ  نیز دریافت تا توانست ارزیابی همه جانبه یی از علت های پدیدار شدن نیاز به مذهب نزد انسان درک نمود.

پدیدار شدن نیاز به مذهب و بالا آمدن روحانیوناز یک سو برای ذهن جوینده انسان در یافتن پاسخ های قانع کننده درباره ی پدیده ها در طبیعت و نزد انسانکمک بود. از سوی دیگر، روندایجاد اندیشه ی مذهبیگام به گام شرایطی را ایجاد ساخت برای برپایی دستگاه دولت که به کمک تفهیم ایدئولوژیک پدیده ها در طبیعت، به نیازهای بغرنج و چند لایه شده ی روابط اجتماعی و میان انسان هامی پردازد و به رفع و جوی نیازهای حاکمیتی در جامعه پاسخ می دهد. بر این پایه، شرایط برپایی اولین دولت برده داری تدارک یافت.

نقش آموزشی روحانیون و شاهان در ایران را در روند ایجاد شدن دولت مرکزی زنده یادجوانشیر(ف. م. میزانی) به نقل از شاهنامه ی فردوسی در کتاب “حماسۀ داد” برمی شمرد. روند گذار «از شیخ و رئیس قبیله و پدر روحانی» به خداشاه به شاه خدا را توصیف می کند. و همچنین نقش شاهان در سازماندهی روابط در قبیله ها را توضیح می دهد. «آن ها لباس پوشیدنو آتش افروختنو کشت و کار و آهن گداختن به مردم می آموزند» (ص 115).

در شهر باستانی کامبوجسنگ نبشته ای وجود دارد که بر آن آموختن تولید برنج در مزرعه زیر آب توضیح داده می شود که توسط پادشاه به مردم آموخته می شود. همه ی این داده ها روند طولانی تشکیل دولت را در جامعه تفهیم می کند و رابطه ی اندیشه ی مذهبی و حاکمیت طبقاتی برده داری را در طول تاریخ قابل شناخت می سازد.

نگویئن خاک وین در کتاب “ویتنام، تاریخی طولانی” نبرد میان خدای زن و مرد را برمی شمرد که به طور مسالمت آمیز به پایان می رسد. آن ها صد پسر خود را میان خود تقسیم می کنند. خدای زن با 50 پسر به کوهستان می رود.

حاکمیت خداشاهی و دیرتر شاه خدایی پیامد رشد نیروهای مولده و نیاز جامعه به شکل سازماندهی جدید در این دوران است. جامعه و دولت برده داری پا به عرصه وجود گذاشت. روند پدیدار شدن نظام برده داری در جامعه دوران سنگ نو، چهار هزار سال به طول انجامید و از مراحلی گذشت.

نزد انسان، روند شناخت از واقعیت در وحدت شرایط عینی و ذهنی با چنین گذشته ای گام به جلو برمی دارد.

 

زن- مادر خدای کهن اول

بدیهی است که خدایاندر آغاز این روند می بایستی زن می بودند. زن بودند. خدای اول، خدای کهن در همه ی افسانه ها، یونانی و یا ویتنامی که در کتاب ویتنام، “داستانی طولانی” (نگوون کاچ وین) توصیف می شود، زن هستند.مادر و مادرزمین که توسط خلق های بسیاری به عنوان نشانه ی باروی و بازتولید هستی درک می شود، در تایید برداشت مادر به عنوان خدای نخست در برداشت انسان تاریخی است که انسان هزاران سال تجربه کرده است.

کمی به عقب بردگردیم. برای آن که بتوان علت و ضرورت گذار از مادرسالاری به مردسالاری و گذار از اندیشه ی سحرآمیز به مذهبی را دریافت، باید دو حادثه در پایان دوران سنگ میانه و آغاز سنگ نو توضیح داده شود. از یک سو واقعه ی تحقق یک «اتفاق دیالکتیکی» در طبیعت در این دوران است. این واقعه عبارت از پدید آمدن تکامل غله جدیدی در طبیعت است. پیش از این اتفاق، نوعی غله در منطقه ی مزوپتامین رشد کرده بود که تکدانه بود. با رسیدن دانه ها، آن ها به سهولت از گیاه جدا می شدند و بر زمین می افتادند. مثلاً به دنبال وزش باد. تغییر اولوسیونری در این گیاه در این دوران به وقوع پیوست که تحقیقات متخصصان اخیراً منطقه ی وقوع و زمان آن را نیز تعیین کرده است. به دنبال این تغییر اولوسیونردر غله یکدانه، دانه هایرسیده در گیاه دیگر با وزش باد از گیاه جدا نمی شدند. دیگر دانه ها توسط باد پراکنده نمی شدند. بدین گونه امکان جمع آوری آن ها به وجود آمد.

حادثه ی دوم، شناخت زنان در این منطقه در آغاز دوران سنگ نو از قابلیت بازتولید این دانه ها در کناره های مسیر جویبارها در کوه های تارزوساست. در طول زمان زن توانست فرهنگ بازتولید غله و دیگر گیاهان خوراکی را به وجود آورد و آن را به سطح انقلابی در تولید موارد خوراکی رشد دهد که «انقلاب کشاورزی» یا انقلاب سنگ نو نامیده می شود. گامی که به اهرمی پرتوان برای بازتولید موارد خوراکی و همچنین ایجاد شرایط رشد تعداد افراد خانوار و قبیله شد.

برخلاف «اتفاق دیالکتیکی» پیش گفته در طبیعت، انقلاب کشاورزی را باید پیامد و در عین حال تکانه ی رشد دانش و فرهنگ انسان در این منطقه و در این دوران ارزیابی نمود که نشان تغییر سطح و کیفیت رابطه ی عین و ذهن نزد او در گذار از دوران سنگ متوسط به نو در منطقه ی پیش گفته است. زنان در این روند نقشی تعیین کننده یافتند که پیامد تقسیم کار طبیعی ای نیز است که میان مرد و زن در جامعه ی کمونیسم کهن ایجاد شده بود. زن که در گذشته های دور در شکار شرکت مستقیم داشت که در طول زمان به وظایف جنبی و کمکی برای راندن حیوان و غیره تغییر کرده بود که به آن اشاره رفت، اکنون با استقرار گروه های انسان در مناطق مناسب در درّه های بلندای کوه های تارزوس، از امکان بیش تر و موثرتر برای نظاره و آموختن روندهای طبیعی برخوردار است. فرهنگ تولید مواد خوراکی، جایگاه و موقعیت زن را در گروه و خانواده تقویت نمود. شکار حیوانات که با امکان ها اتفاقی همراه بود و خطراتی نیز در بر داشت، نقش اصلی خود را در تامین مواد خوراکی از دست می داد. امری که در عین حال شرایط مساعدتری برای مردان ایجاد می کند که با ایجاد فراغت از شکار و باقی ماندن در محل استقرار خانوار به آن بپردازند. رشد اندیشه ی فلسفی- مذهبی به کاری “روحانی” بدل می گردد.

اشاره شد که به دنبال انقلاب کشاورزی تعداد افراد خانوار بیش تر شد. طول عمر انسان نیز پیامد دیگر این روند است. دانش روان شناسی در علم انسان شناسی (آنتروپولولوژی) از پدیده ی نقش «تاثیر مادربزرگ» در رشد فرهنگی نزد انسان صحبت می کند (توماس زودن دورف، “تفاوت، آنچه انسان را به انسان بدل می سازد”). منظور از تاثیر مادربزرگ این واقعیت است که با ازدیاد طول عمر، نسل مادربزرگ ها طولانی تر در قید حیات ماند. آن ها با باقی ماندن در محل استقرار خانوار- قبیله، دارای نقشی تعیین کننده برای انتقال دانش و فرهنگ به نسل بعدی شدند. زنان- مادربزرگ ها همچنین نقشی تعیین کننده نیز در رشد زبان، اهلی کردن حیوانات کوچک و تولید ابزارهای مورد نیاز در خانه و برای کار به عهده دارند. در روند حفظ و نگهداری از کودکان انتقال این دانش و فرهنگ به نسل جدید تامین می شود. حرفه ها مانند تولید سفال توسط زنان عملی شد. به ویژه در ارتباط با رشد زبان که نیاز کارکرد در تولید است، نقش زنان- نسل مادربزرگ ها را زودن دورف در کتابش برجسته می سازد. اوچلان، حصوری و دیگران نیزبه این نقش اشاره دارند. اوچلان در کتاب پیش گفته و به نقل از اکتشافات دیگر باستان شناسان «کشاورزی و اهلی کردن حیوانات را به زنان» نسبت می‌دهد(ص۵۵). «تربیت گیاهان بسیاری را باید به زنان نسبت داد، به ویژه اگر گیاهانی را که در دوران پیش از کریستف کلم بدر آمریکا به حساب بیاوریم» (زیرنویس ۱۱همانجا)

حصوری یکی از علل اصلی تولید فرش را در منطقه ی فرهنگی ایران بزرگ که به زنان نسبت می دهد، ناشی از نقش فرهنگی- آموزشی انتقال دانسته ها درباره ی تولید فرش توسط زنان می داند (سفرنامه ی فرش).

 

بدین ترتیب در هزاره آغازین دوران سنگ نو، در منطقه ای که در اندیشه ی  مذهب های تک خدایی به ویژه در کتب تورات و انجیل منطقه ای تصویر شده است که با مفهوم “بهشت”، پردیس مشخص می گردد و سرزمینی را به شکل نیمه هلال از کناره ی غربی دریای مدیترانه تا کوه های تارزوس- زاگرب و غرب ایران کنونی در برمی گیرد و در خلیج فارس پایان می یابد، و در آن چهار رود بزرگ جریان دارد، دو حادثه ی دیالکتیکی پیش گفته در ارتباط با شرایط عینی و ذهنی برای ایجاد جامعه انسانی در مرحله یبعد از کمونیسم کهن ایجاد می شود. رودهای دجله، فرات وکارون سه رودی هستند که از دیرباز شناخته شده اند. در سال 1995 در عکس های هوایی توسط ماهواره ها، آثار رود چهارم که در کوه های شمال عربستان جریان داشته است کشف شد. در این سرزمین خوش آب و هوا که بهشت- پردیس (واژه ای ایرانی) نام دارد، اکنون اندیشه ای پاقرص می کند که زمینه ایدئولوژیک اولین ضد انقلاب را در جهان تدارک می بیند. ضد انقلابی علیه موقعیت زن در جامعه و به منظور تصاحب قدرت توسط مرد در جامعه ی مردسالار برده داریِ سومری ها.قبیله های سومرایی گروه های انسان های هستند که دارای ریشه ی مشترک زبانی آریایی هستند. آن ها ساکنان بلندای سلسه کوه های تارزوس تا زاگرس اند. اهلی کردن گاو دیرتر توسط این گروه های مقیم کوهستان عملی شد.

سواستفاده نازی های آلمانی و همچنین در ایران زمان سلطنت از واژه آریایی به عنوان «نژادی برتر» از ترجمه ی محل اقامت این گروه ها ناشی می شود. نازی ها واژه ی انسان هایی که در بلندای کوهستان زندگی می کنند را به مفهوم برتری نژادی آن ها ترجمه کرده و مورد سواستفاده قرار دادند و برای مقاصد ضد بشری خود به کاربردند. نازی ها با چنین ادعایی حق هستی «نژادهای پست» را نفی نمودند.

 

اشارهش دکه زنان دوازده هزارسال پیش درمنطقه کوه‌های تارزوس- زاگرس انقلاب کشاورزی را به ثمر رساندند. این دستاورد تاریخی، موقعیت اقتصادی زن را درجامعه ی مادرسالار تقویت نمود. دراین دوران است که خدایان همگی ازجنس زن هستند. مادراولیه هم درافسانه‌های سومرای ی که اوچلان درکتابش توضیح می‌دهد و هم در افسانه‌های یونانی جایگاه نخست را در ردیف خدایان دراندیشه میستیک (عرفانی) انسان داراست.

انقلاب کشاورزی وابستگی مرد و کل خانواررابه زن تقویت می کند، اما درعین حال با ایجاد شرایط تأمین نسبی بیش تربرای نیازهای خانواده وخانوار، از بار و زحمت و خطرات کوشش برای شکار حیوانات می کاهد که وظیفه ی اصلی آن به دوش مردان است. این امر به آزادشدن نیروی مردان می انجامد. برای مردان امکان پرداختن به اندیشه ی مذهبی- فلسفی را می گشاید. مردان اکنون از موقعیت مناسب تر اندیشیدن درباره ی علت پدیده ها و برای یافتن پاسخ به پرسش هایی که انسان درباره ی خود ومحیط پیرامون و پدیده‌های طبیعی دارد، دارا هستند. روند پدیدار شدن گروه روحانیون و خداشاه از شرایط مناسب تری برخوردار می گردد. پیران که همیشه درگروه و خانواده نقشی خاص به عهده داشته‌اند اکنون به لایه ی فرمانده و حاکمان بدل می‌گردند. (پیش تر در ارتباط با این روند در ایران اشاره شد). نقشمرکزی زن در جامعه با نابودی خدای مادر نخستین که به آن اشاره خواهد شد، محومی شود. زنان به بردگان خانگی بدل می گردند.

تضاد میان کار کشاورزی و  شبانی نیز که در افسانه‌های این دوران در کتاب‌های مذهبی تبلور یافته، گوشه ‌ای دیگر را از روند ایجاد شدن گروه روحانیت و خداشاهی در این دوران قابل شناخت می سازد. «افسانه ها و مذهب»عنصرهایی شدند برای تحکیم سلطه ی مردسالاری و شکوهمندی ساختار اندیشه پاتریاکال که گویا وظیفه ی آن دفاع از تقدس مذهب است. زن ستیزی در همه ادیانِ تک خدا ارثیه ی این دوران هستی قبیله ای-  آغاز برده ‌داری درجامعه بشری است. برقراری سلطه ی ولایت فقیه توسط  مرد و نپذیرفتن روحانی زن در کلیسای کاتولیک بقایای این دوران سیاه ارتجاعی درتاریخ جامعه ی بشری نیزارثیه چنین شرایط ی است.

 

روند گذار از دوران مادرسالاری به پدر- مرد سالاری-  برده ‌داری در افسانه‌های سومرایی و یونانی (سروده های هُمرکه به گفته ی اوچلان بازتاب افسانه‌های سومرایی است) تبلورمی یابد. این افسانه‌ها نشان نبرد میان خدایان زن و مرد است. نبرد میان خدایان زن و مرد بارها به صورت پات و به طور مسالمت آمیز پایان می یابد. آن را می‌توان درافسانه‌های ویتنامی نیزدنبال کرد که زمان وقوع آن ها پنج هزارسال دیرتر است.  نگوون کاچ وین همانجا این روند را چنین توصیف می کند. آن ها صد پسر خود را میان خود تقسیم می کنند. خدای زن با 50 پسر به کوهستان می رود. خدای مرد با 50 پسر دیگر به سرزمین های کنار دریا نقل مکان می کند.

 

در پایان این دوران تاریخی درهزاره ی دوم به سوم است که مرد با رام کردن گاو وحشی در جامعه  به جایگاهی در تولید اجتماعی دست می‌یابد که بتواند اولین ضد انقلاب را در تاریخ علیه زن به مورد اجرا بگذارد. کارکشاورزی بر روی زمین از طریق فرهنگ شخم زدن به نقشی بزرگ‌ترومطمئن تربرای تهیه مواد خوراکی ارتقا می یابد. فرهنگی و شیوه ی تولیدی که اکنون توسط  مرد عملی می گردد. زنان با ایجاد شدن ایدئولوژی مذهبی و پیروزی خدای مرد بر زن موقعیت مرکزی جایگاه اجتماعی خود را درجامعه سومرایی از دست می ‌دهند و در روند هزاره ی  بعدی به برده ی خانگی بدل می گردند. قتل مادر نخستین (تیامات) که در افسان های ایلیاس هومر برشمرده می‌شود که به طرز وحشتناکی نابود می گردد (خدای توفان باد را به شکم او می راند و نبیره ی پسری (مادروک)  با تیری آن را منفجر می‌کند (“وارثان گیلگامش”، زیرنویس۱۴، ص ۵۸). این واقعه در آغاز دوران اوج جامعه ی برده‌داری در بابیلون (بابل) وقوع یافته است.

 

خدا جایگزین برداشت سحرآمیز

با رشد نیروهای مولده به ویژه پس از ایجاد شدن فرهنگ شخم زدن زمین به کمک رام کردن گاو توسط مرد در سرزمین های کوهستانی و بلندای درّه های کوه های تارزوس، زمینه ضروری برای رشد نیروهای آزاد شده از کار تولیدی در جامعه ی سومرایی به وجود می آید. برای بهره برداری از این شرایط است که ضرورت جایگزین شدن اندیشه ی مذهبی چند خدایی و دیرتر تک خدایی به مساله روز تبدیل می گردد. خدا جایگزین برداشت های سحرآمیز گذشته می شود. نقش اقتصادی مرد با ایجاد شدن انواع حرفه ها، از قبیل شبانی، بازرگانی، و دیرتر تولید مس و … عمده می گردد. موقعیت خداشاه ها به موقعیتی مرکزی نایل می شود. برقراری سلطه ی مرد در نظام برده داری از شرایط ضروز عینی و ذهنی برخوردار می گردد.

عبداله اوچلان روند برقراری سلطه ی ایدئولوژیک مردانه را در کتاب وارثان گیلگامش برمی شمرد و با اسناد تاریخی واقعی بودن آنرا به ثبوت میرساند. او از جمله در ارتباط باحجاب که مذهب ارتجاعی کنونی در ایران می‌خواهد آنرا به عرش فرهنگ مذهب تکخدایی برساند و به آن تقدس ببخشند تا زن جوانی را که روسری اجباری را از سر برمی دارد به بیست و یک سال زندان محکوم کند، به طور رسوا کننده مضمون “تقدس” حجاب را توضیح می دهد. او در بخش «نابرابری میان جنسیت ها در جامعه سورایی» (ص۵۵) می‌نویسد: «اولین فاحشه خانه با نام موساکادیم..» دراین دوران ایجاد می شود. زنان ومردان برده در این دوران به فاحشه گری در این خانه‌ها مجبور می شوند. آن ‌ها باید بر روی سرخود پوششی می انداختند. زنان شوهردار دیرتر و هنگامی که فاحشه ها روی خود را نمی پوشانند، مجبور به پوشاندن سر و روی خود شدند.

با توجه به تاریخ ایجاد شدن “حجاب” در جامعه ی سومرایی در ده تا هشت هزارسال پیش، می توان پذیرفت که این سنت ناشی از “تقدس حجاب” نیست که مذهب ارتجاعی می خواهد وانمود سازد، بلکه پیامد برقراری سلطه ی مردسالاریِ برده دارانه در جامعه ی بشری است. شکل برقراری سلطه مرد بر زن است.نشان پدیدار شدن فرهنگ دوران قبیله ای و برده داری خانگی در تاریخ رشد جامعه است و با استه تیک فرهنگ دوران کنونی و آینده جامعه بشری در تضاد است. لزوم پایان دادن به شکل اجباری آن امروز از ضرورت تاریخی برخوردار است.

در این مرحله است که در فرهنگ (شعر) و در باورها روند زن ستیزی پاقرص می‌کند تا زمینه ی سلطه ی ایدئولوژیک حاکمیت مردسالاری- برده‌داری برقرار گردد. زن به عنوان حیله گر، گناهکار و گمراه ‌کننده ی معرفی می شود. افسانه خوراندن سیب توسط حوا به آدم نمونه‌ای از این کوشش است به منظور ایجاد ایدئولوژی مردانه و زن ستیزدر اولین جامعه ی طبقاتی در تاریخ. سپردن کار خانه و بچه‌داری به زن و تبدیل آن به وظیفه ی مذهبی زن ، ریشه در فرهنگ این دوران دارد.

مترجم آلمانی کتاب اوچلان، اولیورکونتنی، درزیرنویس۲۰ (ص۷۰) وضع ایجاد شده برای زن را در این دوران در جامعه سومرآیی ازنوشته های مختلف چنین برمی شمرد: «برده داری در خانه شخصی وعمومی، به صحنه فاحشگری بدل شد. هنوز هم در زبان ترکی به فاحشه خانه، «خانه عمومی» می گویند. منظورتنها برده‌داری جنسیتی زن نیست. زن از نظر اخلاقی، اجتماعی و روشنفکرانه مجبور به فروش خود می شود، زیرا از روند تولید اجتماعی که در آن نقش اول را درطول تاریخ داشت، اخراج می گردد. این وضع به مراتب بیش از تنها در خانه بودن و به وظیفه پاسخ به نیاز جنسی مرد دادن و تولید کودک و تربیت کودک است. از این رو ازدواج که به طور سنتی با فروش زن انجام می‌شود را می‌توان همان فاحشگری زن در خانه شخصی نامید. فاحشگری در مزوپتامین که گام به گام با تنزل جایگاه خدایان و روحانیون زن در مساجد ایجاد شد که هرکس با پرداختن وجه ی به روحانیون مرد، اجازه همخوابگی با آن‌ها را کسب می کرد. ..».

مقاله ی روشنگرانه کودک- همسری در روزنامه شرق با عنوان “امشب بعد از مدرسه عروس می شود” که در آن زهرا کهرام و دیگران فاجعه ی وجود بردگی خانگی را در ایرانِ جمهوری اسلامی ترسیم می کنند و برملا می سازند، واقعیت پیش گفته را در شرایط سلطه ی مذهب ارتجاعی در ایران بازتاب می دهد. مذهب ارتجاعی حاکم بر ایران کنونی توانسته است سلطه ی ایدئولوژی و فرهنگ قهقرایی دوران قبیله ای جامعه بشری را بر مردم میهن ما برقرار سازد و آن را به عنوان ابزار غارت نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی به مردم میهن ما تحمل کند. به این منظور این فرهنگ قهقرایی برده دارانه به سطح شکل حاکمیت بلامنازع طبقات حاکم بدل شده است. «ولایت فقیه» به سطح «سایه خدا بر روی زمین» ارتقا یافته است.  بر این پایه است که مبارزه علیه فرهنگ ارتجاعی حاکمان در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد با نبرد طبقاتی علیه سلطه ی هژمونی نظام سرمایه داری کنونی که دیکتاتوری ولایی نمایند و حافظ آن است. وحدت نبرد فرهنگی- طبقاتی محکومان علیه حاکمان انکارناپذیر است.

در حالی که در بخش بازرگانی درهزاره ی سوم دوران سنگ نو (که۱۲هزارسال پیش آغازشد) که نقش مردان در آن تعیین کننده می شود، تولید و آموختن حرفه ها برای تولید در ده‌ توسط زنان انجام می‌شده است. اوچلاندرزیرنویس شماره۱۲و به نقل ازباستان شناسان این نکته را مورد تأیید قرار می‌دهد. این مرحله تا آغاز دوران مس ادامه داشته است. تولید مس که با کار در معدن و تبدیل شیمیایی (کیمیاگری) مواد همراه است، به ابزار تحکیم موقعیت مردان تبدیل می‌شود که در هزاره ی سوم تا چهارم ایجاد می گردد. قدیمی ترین کوره‌های تولید مس در اردن و اطراف کاشان به هشت هزارسال پیش باز می گردد.

 

حاکمیت مذهبی کنونی در ایران نیز متکی به چنین برداشت ایدئولوژیک دوران قبیله ای هستی جامعه ی انسانی است که شرایط قهقرایی کنونی را به مردم میهن ما و به ویژه به زنان ایرانی تحمیل کرده است. این حاکمیت ارتجاعی اکنون مذهب ارتجاعی خود را بها بزار اجرای برنامه ی خصوصی سازی و آزادسازی امپریالیستی در جهان و متحدان مذهبی و ارتجاعی- عقب مانده آن در ایران تبدیل ساخته است و از این طریق به اثبات می رساند که وحدت ایدئولوژی مذهب ارتجاعی و سیاست اقتصادی- اجتماعی ضدمردمی و ضدملی در طول تاریخ از یک آبشخوار سیرآب می شود و در خدمت حفظ سلطه و منافع طبقات حاکم در جامعه طبقاتی قرار دارد.

با توجه به واقعیت سیاست طبقات حاکم، جدا سازی نبرد رهایی بخش زنان میهن ما از نبرد طبقاتی در ایران گامی سازنده و در خدمت مبارزه کنونی زحمتکشان در ایران نیست. بانو شهناز نیکوروان در مقاله ی روشنگرانه- ترویجی خود با عنوان “آیا تشکل مستقل زنان و مردان کارگر باید جدا باشد” (اخبار روز)، پاسخ های هوشمندانه ای در این زمینه می دهد. این مقاله انگیزه ای بود برای نگارش مقاله کنونی.

وحدت مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی توسط طبقه ی کارگر و دیگر لایه های زیر فشار و ستم در نظام سرمایه داری ایران به ضرورتی انکارناپذیر تبدیل شده است و اهرم پرتوانی را برای اتحاد و وحدت مبارزه زحمتکشان یدی و فکری، زنان، جوانان و دیگر لایه های میهن دوست تشکیل می دهد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7655

منابع

احسان طبری، دربارۀ انسان و جامعۀ انسانی

نوشته های فلسفی و اجتماعی

درباره هنر

با پچپچۀ پاییز

توماس مچر، مارکسیسم متحد کنند

مارکس- انگاس کلیات، جلد 27، 26، 20، تزهای فویرباخ

فرهاد عاصمی، دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری

عبداله اوچلان، وارثان گیلگامش

فرهاد عاصمی، مذهب، ریشه ی زن ستیزی – نگاهب به تاریخ جادو و مذهب در صفحه ی توده ای ها

علی حصوری، سفرنامه ی فرش

فرهاد عاصمی، استه تیک راه بهتر کردن زندگی را جستن، در صفحه ی توده ای ها

جوانشیر (ف. م میزانی)، حماسه داد

هانس- پتر برنئر، تعریف مارکسیستی از شخصیت انسان به مثابه یک وحدت بیو- پسیکو- سوسیال

توماس زودن دورف، تفاوت، آنچه انسان را به مثابه انسان بدل می سازد

آلفرد کوزینگ، در سایه صلیب، تاثیر کلیسا بر روی حاکمیت و جامعه

نگوون کاچ وین، ویتنام، تاریخی طولانی

زهرا کهرام، امشب بعد از مدرسه عروس می شود، در شرق

شهناز نیکوروان، آیا تشکل مستقل زنان و مردان کارگر باید جدا باشد؟

دیتر رهینیش، کمونیسم کهن




برنامه اقتصاد مردمی در گفت و شنفت توده‌ای ها

سخن روز شماره: ۷۷ (۱۶ آبان ۱٣۹۷)

بحث هایی پیرامون برنامه ی حزب توده ایران – برنامه اقتصاد مردمی در گفت و شنفت توده‌ای ها

 

مقاله ی نظرگیرِ “بحث هایی پیرامون برنامه ی حزب توده ایران – برنامه اقتصاد مردمی“ در شماره ی اخیر نویدنو (11 آبان 1397) که رفیق عزیز ش. ماهور نگاشته است کمک بزرگی است برای درک اهمیت تعریف حزب توده ایران از مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در ایران. مقاله همچنین راهنماست برای یافتن راه عملی برای تدقیق و به روز کردن برخی از بندهای برنامه مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران در سال 1391 برای مرحله ی پیش رو. از این رو با تشکر از رفیق عزیز، برخی نظرات و اسلوب بررسی انجام شده در مقاله در سطور زیر شکافته می شود.

در همین سطور از این رفیق و رفقای ذی صلاح دیگر دعوت می‌کنم پیشنهادی را بپذیرند که طرح می‌کنم در ارتباط با تنظیم یک برنامه جایگزین – ب – برای اقتصاد سیاسی نئولیبرال که باید امیدوار بود سازماندهی آن تحت هدایت رهبری حزب توده ایران بزودی ممکن گردد. به این نکته به طور مجزا پرداخته خواهد شد.

قدرت مقاله ی رفیق عزیز ماهور در دو نکته خود می نماید

یک بار در صفحه یازده هنگامی که اقتصاد سیاسی نئولیبرال با قاطعیت مردود و «تعارض قطعی برنامه حزب توده ایران با بسته ی سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی» با شفافیت اعلام می شود.

بار دیگر در صفحه چهارده که در آن بر ضرورت «عبور از مرزهای سرمایه داری» تأکید می‌شود که مضمون برنامه مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران را در سال 1391 تشکیل می دهد: «برنامه ی اقتصاد مردمی، سیاستی است برای عبور از مرزهای سرمایه داری. برای شکستن چارچوب آن به منظور گذار به سوسیالیسم.»

بدین ترتیب زمینه مشترک توافق همه ی توده‌ای های پایبند به مصوبات ششمین کنگره ی حزب توده ایران بر سر برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک در مقاله مطرح و برجسته می گردد. امری که کمک است برای شناخت و درک ضرورت تدقیق و به روز کردن نکته‌هایی از برنامه که با توجه به ژرفش تضاد اصلی و روز در ایران و تعمیق و گسترش نبرد طبقاتی طبقه ی کارگر ایران و همچنین شرایط تغییر یافته در جهان انکار ناپذیر است.

بررسی مشخص شرایط مشخص

توافق بر سر این نکته میان توده‌ای ها وجود دارد که اسلوب بررسی مارکسیستی- توده‌ای، بررسی مشخص شرایط مشخص و بیرون کشیدن وظایف و برنامه و .. از تحلیل مشخص است. مقاله همه جا به این اصل پایبند نیست.

برای نمونه صحتِ درستی برنامه حزب برای اقتصاد ملی از این طریق به ثبوت رسانده می‌شود که طیفی از نظریه‌ها در سمت “راست“ و “چپ“ مورد توجه قرار می گیرد، نادرستی آن‌ها نشان داده می‌شود و به عنوان یک برنامه به درد بخور برای شرایط مشخص ایران نفی می گردد. بدین ترتیب، آنچه مردود است، به کمک تحلیل مشخص مستدل گشته و اعلام می گردد. این شیوه برای اثبات درستی آنچه که برای ایران می‌خواهیم و پیشنهاد می کنیم، اما به مورد اجرا گذاشته نمی شود. بلکه پیشنهادهایی که به عنوان برنامه حزب توده ایران مورد تأیید قرار می‌گیرد، انگار اراده گرایانه از صحنه میان دو سمت راست و چپ انتخاب می گردد. در زیر  نمونه ی مساله «ارضی» مورد توجه قرار خواهد گرفت و چهل تکه بودن آن نشان داده خواهد شد.

اسلوب بررسی نارساست

در صفحه های یازده تا چهارده ی مقاله با دانشی چشم گیر نادرستی اقتصاد نئولیبرالی، نظریه ی دولت رفاه کینزی و انواع آن را نشان می‌دهد و به عنوان شیوه‌های ناموفق تجربه شده در نظام سرمایه داری نفی می کند. همچنین در صفحه های چهارده تا هفده غیرواقعی و ناممکن بودن دنبال نمودن «راه رشد غیرسرمایه داری» نفی طرح و توضیح داده می شود. استدلال طرح شده برای نفی «راه رشد غیرسرمایه داری» مبتنی است بر تزهایی که وجود اتحاد شوروی را پیش شرط تحقق آن ارزیابی  می کند.

در مقاله در صفحه 14 به بعد و با زیر عنوان آیا طرح اقتصادی حزب توده ایران همان “راه رشد عیرسرمایه داری“ است، ضمن توضیح نظرات مارکس، انگلس درباره ی امکان طفره رفتن از مرحله ی رشد معین توضیح داده می شود. و به نظر لنین درباره وجود اتحاد شوروی به عنوان پیش شرط گذار برخی از خلق های این کشور به سوسیالیسم، بدون گذراندن رشد سرمایه داری اشاره می شود. تزی که درستی آن در سطح جهانی نیز از طرف احزاب کارگری برای کشورهای جهان سوم پذیرفته شده است.

در صفحه ی پانزده و در تأیید تزپیش گفته، مورد تأکید قرار می‌گیرد که «یکی از شروط بسیار اساسی برای امکان پذیری چنین رویکردی [راه رشد غیرسرمایه داری] .. وجود اتحاد جماهیر شوروی ..» است. و در صفحه بعد اضافه می‌شود که «امروزه با فقدان چنین پشتوانه ای .. [و برای] جایگزینی کشورهایی نظیر کوبا، چین و .. [به جای اتحاد شوروی] نگارنده ی این مطلب، .. تردیدهای جدی دارد.»

بدین ترتیب، نادرستی سیاست دنبال کردن «راه رشد غیر سرمایه داری» در ایران در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب که با آن مواجه هستیم، از بررسی و تحلیل شرایط مشخص نبرد طبقاتی در ایران، تناسب قوای سیاسی در لحظه ی کنونی (سال 1397) در ایران و امکان های موجود و یا امکان هایی که می‌توان به آن با سیاستی واقع بینانه- انقلابی دست یافت، و نهایتاً از «پراتیک انقلابی» زحمتکشان در ایران در شرایط کنونی بیرون کشیده نمی شود. نفی سمت گیری سوسیالیستی برای مرحله ملی- دمکراتیک کنونی در ایران، با اسلوب اثبات برای ضرورت نفی تز «راه رشد غیرسرمایه داری» عملی می گردد، همان‌طور که در مورد نئولیبرالیسم، نظریات کینزی و دیگران انجام شده است. پیامد نفی مکانیکی “راست“ و “چپ“، پیامد دوری از اسلوب تحلیل مشخص شرایط مشخص، ترسیم پیشنهاد چهل‌تکه ای است که در آن سرشت طبقاتی سیاست مستقل حزب توده ایران گم می شود.

اسلوب به کار گرفته شده، اسلوبی متافیزیکی- انتزاعی است. کمک گرفتن از نقل قول‌هایی از مارکس، انگلس و لنین در سرشت آن تغییری ایجاد نمی سازد. این اسلوب انتزاعی است، زیرا آن طور که مارکس- انگلس در تزهای فویرباخ نشان می دهند، در سطح ماتریالیسم قدیمی- فویرباخ قرار دارد. به سخنی دیگر واقعیت عینی «پراتیک انقلابی» جاری در ایران در آن و نتیجه‌گیری های آن نقشی ندارد. واقعیت ماتریالیستی نبرد طبقاتی در ایران در یک سو قرار دارد. در سوی دیگر انتزاع متافیزیکی اندیشه تحلیل گر. هیچ رابطه‌ای میان این دو برقرار نمی شود. اندیشه به سطح دیالکتیک ماتریالیستی ارتقا نمی یابد. (نگاه شود همچنین به مقاله های «مهمان عالیقدر و وحشت زا» در توده‌ای ها)

دیرتر به امکان های کنونی در جهان برای نبرد رهایی بخش خلق های نیمه مستعمره ی “جهان سوم“ اشاراتی خواهد شد تا شاید برخی از تردید ها را نزد رفیق عزیز ماهور برطرف سازد در ارتباط با «تناسب قوا»ی در حال تغییر به سود نیروی نو و علیه نیروی کهن. اما منظور از نقل موضع طرح شده در مقاله در این سطور با هدف نشان دادن اسلوب بررسی انجام شده عملی شد. بررسی ای که از تحلیل مشخص واقعیت موجود به نتیجه‌گیری نمی پردازد.

نقل قول‌های ارایه شده از بانیان سوسیالیسم علمی می تواند بدون تردید برای درک شرایطی که مارکس، انگلس و یا لنین درباره ی آن سخن رانده اند، کمک باشد. نتیجه‌گیری از آن‌ها برای تحلیل شرایط مشخص کنونی در جهان و ایران اما نارساست. طرح برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملی- دمکراتیک ایران نمی‌تواند تنها از درون و با تکیه بر این نقل قول‌ها مورد تأیید قرار بگیرد.

در مقاله هایی که در ارتباط با تزهای فویرباخ و در توضیح برداشت مارکس- انگلس درباره ی تفاوت میان ماتریالیسم قدیم، ازجمله نزد فویرباخ و ماتریالیسم دیالکتیکی در توده‌ای ها انتشار یافت، بانیان سوسیالیسم علمی «پراتیک انقلابی» انسان را برای تغییر شرایط هستی خود، نقطه ی گرهی در برداشت ماتریالیسم تاریخی از “حقیقت“ ارزیابی می‌کنند که قله یتظاهر آن را می‌توان در نبردطبقاتی دریافت که تاریخ جوامع را تشکیل می دهد.

نبردی که در انطباقی منطقی است با بود و سطح ژرفای تضادهای اصلی و روز در جامعه. تضادهایی که حل آن در ایران هم امروز در دستور کار مبارزه قرار گرفته است. به نظر می‌رسد با حرکت از این موضع فلسفی- جامعه شناختی مارکسیستی- توده‌ای و همچنین کارکرد مشخص بانیان سوسیالیسم علمی در مبارزات زمان خود، توده‌ای ها به هدف یافتن راه‌ کارهای ضروریِ راهبردی برای گذار از دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته ی کنونی دست خواهند یافت.

اسلوب جمع آوری پیشنهادهای خرده ریز میان دو نظر “چپ“ و “راست“ که پیش تر به آن اشاره شد نارساست و هویت حزب طبقه کارگر را برای زحمتکشان مبهم می سازد. شناخت و تأیید هویت سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران توسط طبقه کارگر و زحمتکشان درگیر در نبرد طبقاتی پیش رو، شرط اساسی است برای تفهیم نقش راهبردی حزب طبقه ی کارگر ایران. شرط اساسی است برای دستیابی به هژمونی اندیشه ی طبقه کارگر در جامعه و موفقیت در «نبرد در سنگر» (گرامشی).

همان‌طور که بیان شد، به بررسی یک نمونه از پیشنهادها بپردازیم. حل مساله ارضی و بهبود وضع هستی دهقانان در ایران.

حل این مساله در پیشنهادها با اسلوب جمع آوری خرده ریزها انجام شده است. در بندهای 12، 17، 32 و 33 و پس از گذشت چهل سال از انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم میهن ما، حل این مساله ی تاریخی در ایران، کوشش می شود با چهار بند پیش در پیشنهادها طرح و حل گردد. مساله ای که حل آن یکی از وظیفه های اساسی انقلاب بهمن و همچنین انقلاب مشروطه بود. با توجه به موضع طرح شده در مقاله، این پیشنهاد، همانند بسیاری از پیشنهادهای دیگر در برنامه، وظیفه ی پراهمیت و پرمدعای تدارک گذار به سوسیالیسم را در ایران دارا هستند: «اقتصاد مردمی، برنامه‌ای با جهت گیری سوسیالیستی» است (ص 18). مساله ی تاریخی مورد نظر در برنامه، همان‌طور که بیان شد، وظیفه ی حل مساله ارضی و بهبود وضع هستی دهقانان در ایران را به عهده دارد. آیا چهار بند عنوان شده پاسخگوی چنین هدفی است؟

در بند 12 «سهیم کردن مستقیم دهقانان در مالکیت و سود حاصل آن» طرح می شود.

در بند 17 «تحول بنیادین اقتصاد روستا بر پایه حمایت همه جانبه دولت از روستائیان کشور» طرح می گردد. نمونه  حمایت در «تجربه عملی کشور هند ..» ذکر می‌گردد که همراه است با رشد فرهنگی نزد زنان روستا: «تجربه ی عملی کشور هند .. نشان داده است که این روش می‌تواند در تحول زندگی و ارتقاء ذهنیت زنان در روستاها تأثیر بسیار مثبت بگذارد.»

در بند 32، «حمایت همه جانبه دولت از روستائیان کشور برای بهبود وضع دهقانان» طلب می شود. این حمایت باید دو مقوله ی متفاوت را در بر گیرد. یکی بخش حمایت سرمایه ای به منظور توسعه تولید کشاورزی و دیگری تأمین حقوق شهروندی دهقانان را. گویا می توان «از این طریق کمک همه جانبه به تعاونی های روستائی، پرداخت وام های درازمدت، تأمین ماشین آلات، بذر، کود، سم های شیمیایی [از یک سو] و بهبود شرایط کار و زندگی کشاورزان و شامل شدن قانون کار و بیمه های اجتماعی در مورد آنان» به دو هدف پیش دست یافت.

آیا دهقانان ایران می‌توانند در این بندها هویت حزب طبقه کارگر ایران را برای حل مساله ی ارضی بازشناسند، دریابند و به آن دل ببندند؟ آیا نمونه های ذکر شده مانند تجربه ی در هند زمینه‌های ضروری را برای برپایی سوسیالیسم در این کشور تدارک می بیند؟ آیا حل مساله ارضی در ایران با سهیم کردن دهقانان در «مالکیت» ممکن است؟ آیا چنین پیشنهادی در برنامه طرح شده از شفافیت مضمونی برای برداشت دهقانان برخوردار است؟ باید تردید داشت!

آیا مقوله ی «سهیم کردن» در بیان پیشنهاد برای دهقانان انتزاعی توخالی (مارکس) نیست و با توضیح ها در برنامه توخالی باقی نمی‌ماند؟

حل مساله ی ارضی در ایران در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب نمی‌تواند با راه حلی با جمع آوری پیشنهادهای خرده ریز عملی گردد. این راه حل باید برای اقتصاد ملی ایران شرایطی را تأمین کند که حفظ استقلال اقتصادی و به تبع آن سیاسی کشور را در شرایط مشخص نبرد طبقاتی در سطح جهان ممکن می سازد. نبردی که هدف امپریالیسم در آن تبدیل ایران و کشورهای مشابه به کشور وابسته ی نیمه مستعمره به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی است.

از این رو باید تفاوت قایل شد میان حل مساله زمین در ایران به صورتی بنیادین، یعنی از طزیق تبدیل آن با مالکیت عمومی- دمکراتیک. شکلی که زمینه ضروری را برای قطع امکان تجاوز سرمایه مالی امپریالیستی برای تصاحب آن از طریق خصوصی سازی زمین ناممکن می سازد. خصوصی سازی ای که نمونه‌ای از آن در همین ماه ها در هفته تپه برملا شد. کارگران مجتمع هفت تپه پس از با خبر شدن از برنامه ی فروش زمین‌های شرکت توسط مالکین خصوصی جدید مجتمع، خواستار پایان دادن به‌خصوصی سازی کلیت مجتمع شکر هفت تپه شدند. آن‌ها خواستار بازگشت کلیت مجتمع به مالکیت عمومی- دمکراتیک (دولتی) شدند که البته باید پس از گذار از دیکتاتوری ولایی و برقراری هژمونی ملی- دمکراتیک بر سرنوشت کشور عملی گردد و کار ایرانِ جمهوری اسلامی نیست!

مساله دیگر در معضل تاریخی ارضی در ایران، مساله ی حقوق قانونی و سنتی دهقانان است به مثابه یک شهروند تمام‌عیار ایرانی است. راه حل این بخش از وظیفه ی تاریخی نیز باید با توجه نبرد استقلال طلبانه و رهایی بخش مردم میهن ما علیه وابستگی نواستعماری به اقتصاد امپریالیستی و همچنین نیازهای محقانه دهقانان، مانند همه ی مردم میهن ما حل گردد. به سخنی دیگر، تقویت اقتصاد تعاونی در روستا باید هدف اصلی را تشکیل دهد، بدون آنکه بهره گیری دهقانان از اراضی کشاورزی به معنای تقسیم اراضی کشاورزی در ایران میان دهقانان درک شود. راه حل مشخص آن را باید پس از بررسی مشخص شرایط در مناطق روستایی مختلف یافت و پیشنهاد برای آن وظیفه ی این سطور نیست. امری که با بند دیگر(34) در ارتباط با دامداری و زندگی عشایری نیز صدق می کند. باید به طور مجزا به این مساله ها و انواع دیگر آن هنگام تنظیم برنامه اقتصاد ملی برای ایران پرداخت.

پرداختن به نکات مشابه دیگر در پیشنهادها در این سطور ضروری نیست. می‌توان به آن‌ها هنگام تنظیم برنامه برای اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ایرانی که باید تحت هدایت رهبری حزب توده ایران عملی گردد پرداخت. پیشنهاد تنظیم چنین برنامه ی جایگزین  – ب – برای اقتصاد سیاسی نئولیبرال حاکم بر ایران که می‌تواند با شرکت فعال توده‌ای های علاقمند ازجمله رفیق عزیز ماهور عملی گردد، در دستور کار گفت و شنفت میان توده‌ای ها قرار دارد.

در اینجا مایلم برخی از اطلاعاتی را که در مقاله ی شایان توجهی در نشریه ی ارگان حزب کمونیست آلمان (اوتست) در این هفته انتشار یافته است نقل کنم. این اطلاعات می‌تواند کمک باشد برای بر روز کردن شناخت از «تناسب قوا» در جهان. تغییر این شرایط را نگارنده به عنوان استدلال برای ضرورت سمت گیری سوسیالیستی برای تغییرات ملی- دمکراتیک آینده در ایران طرح نمی سازد. چنین طرحی، به معنای تأیید درستی تردید مطرح شده در مقاله رفیق عزیز ماهور است که گویا بود اتحاد شوروی تنها دلیل برای امکان اتخاذ راه رشد غیرسرمایه داری است.

ضرورت اتخاذ راه رشد غیرسرمایه داری در انقلاب ملی- دمکراتیک از گندیگی نظام سرمایه داری و خطری که برای هستی بر روی زمین ایجاد کرده است، ناشی می شود. درستی و واقع‌بین بودن شعار «سوسیالیسم یا بربریت» هیچ‌گاه این چنین قابل لمس برای توده های میلیاردی در جهان و ایران نبوده است.

محمل مبارزه ی برای گذار از نظام سرمایه داری تنها در خطر نابودی محیط زیست خلاصه نمی شود. ایجاد شدن شرایط تکنولوژیکی- علمی برای برقراری شیوه ی تولید کمونیستی در دنیای امروز، محمل دیگری برای تفهیم ضرورت گذار از نظام سرمایه داری است که در ایران باید مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه را طی کند. این نکته نیز باید هنگام تنظیم برنامه – ب – برای ایران مورد بررسی مشخص قرار گیرد.

در مقاله ی ذکر شده در اوتست (دوم نوامبر 2018) با عنوان “موازنه ی تناسب قوا در دوران هایتک“، پس از اشاره به «سپری شدن» شرایطی که روسیه و چین «بی دفاع گرفتار نیروهای فشار امپریالیستی قرار داشتند»، به برخی از امکان های جدید اشاره می شود. اگر امپریالیسم توانست با تحریم اتحاد شوروی را از تکنولوژی پیشرفته محروم سازد، «اکنون وضع تغییر یافته است». شرکت هوآویی تولید کننده تلفن دستی، آپل غول آسا را به جایگاه سوم در جهان فرستاده است. بازار خودرو در چین 50 درصد بزرگ‌تر از در آمریکا است. چین 45 درصد حجم کشتی و 50 درصد آهن را در جهان تولید می کند. بزرگ‌ترین شرکت اقتصاد اینترنتی در جهان آمازون نیست، بلکه شرکت علی بابا چینی است. بزرگ‌ترین تولید کننده هواپیماهای بی سرنشین (دورونه) چین است. چین در جهان کشور اول را در تولید انرژی قابل بازتولید، تولید قطارهای سریع السیر، خودروهای برقی تشکیل می دهد.

کشور چین با برنامه «تولید چینی2025» استراتژی پرمدعایی را دنبال می‌کند که هدف آن احراز جایگاه اول در جهان در ده رشته تولیدی هاتیک است که هنوز توسط کشورهای دیگر عملی می گردد. هدف پایان بخشیدن به جایگاه نخست تکنولوژیکی غرب، به ویژه آمریکا در جهان در عرصه ی تولید هیتک است. «راه جدید ابریشم» تمام محاسبات استراتژیک انتقال کالا را جهان تغییر می دهد.

در حالی که در سال‌های 90 قرن گذشته ی تاریخ اروپایی اتحادیه ناتو تا مرزهای روسیه توسعه یافت و در همه کشورهای پاره پاره شده اتحاد شوروی پایگاه های خود را بنا نهاد تا امکان سرکوب اتمی اول را به دست آورد، اکنون این صحنه را نیز باخته است.  قدرت دفاعی روسیه و چین این امید امپریالیسم آمریکا را برباد داده است. تکنولوژی جدید دفاعی روسی و چینی پاسخی پیشرفته به خطر تهاجم امپریالیسم می دهد. برای نمونه موشک د اف- 41 چینی با سرعتی ماخ 25 (25 برابر سرعت صوت) و یا هواپیماهای مدرن چین از این زمره در صحنه ی قدرت دفاعی این کشور هستند.  روسیه نیز با موشک های کروئز میسیل ها جدید و موشک دفاعی اس اس 400 به امید توانایی سرکوب اتمی بدون پاسخ که امپریالیسم داشت، نقطه ی پایان گذاشته است. ترجمه ی کل مقاله که در اینجا به برخی نکته‌ها در آن اشاره شد، می‌تواند سودمند باشد.

این نکته به جاست که باید از تجربه ی پیروزی ضدانقلاب در اتحاد شوروی آموخت تا در نبرد امروز برای برپایی فردا دچار اشتباه های تکراری نشد. این آموزش از این جهت نیز آموزنده است که بتوان به جای عزایم خوانی و نوحه سرایی برای گذشته از دست رفته، نبرد پیروزمند و رزمجویانه امروز و فردا را سازمان داد.

 

 




تروریسم دولتی در ایران، جنگ طبقاتی حاکمان علیه زحمتکشان

مقاله شماره:۶۱ (۱۱ آبان ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7522

 

قیام اسپارتاکوس چندین سال به طول انجامید. نظام برده‌داری رم توانست نهایتاً با سرکوب قیام که همراه شد با قتل قریب به صد هزار برده، به خیزش تاریخی آن ها لگام بزند، ولی نابودی بردگان پایه‌های نظام برده‌داری را نیز متزلزل کرد. فروپاشی رم پیامد چنین ترور طبقات حاکم علیه طبقات محکوم است که در طول تاریخ بارها تکرار شده است.

 

در ایران امروز نیز چنین وضعی حاکم است. صدور حکم بیش از بیست و چهار سال زندان و بیش از 1100 ضربه شلاق بر پشت پانزده کارگر هپکو که توسط دستگاه قضایی صادر شده است، پیش از همه نشان تزلزل نظام و علامت فروپاشی آن است.

مبارزه ی کارگران که برای دریافت دستمزد عقب افتاده خود با پاسخی داعش گونه روبرو هستند، شیوه ی گروگان گیری زحمتکشان توسط حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی را برملا می سازد. سرشت چنین حکم جابرانه و ددمنشانه توسط دستگاه قضایی دیکتاتوری ولایی در ایرانِ جمهوری اسلامی، داری سرشت یک جنگ تمام عیار تروریستی دولتی علیه زحمتکشان داراست. روندی که تدارک گذار انقلابی از دیکتاتوری و نظام «اقتصاد اسلامی»، نظام اقتصادی سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی را به ضرورتی تاریخی بدل ساخته است.

فراخوان سندیکای کارگران هفت تپه که خواستار وحدت و تشکیلات برای چنین تغییری در جامعه یِ «وارونه» در ایران می شود، بیان واقعیتی است که بر هستی زحمتکشان و مردم میهن ما مستولی است. دعوت «هم زنجیران، کارگران آگاه و مبارز» برای پایان دادن به این وضع که فراخوان خواستار آن است، نیاز به پایان دادن به گروگان گیری زحمتکشان ایران را به مثابه ی یک وظیفه ی تاریخی- ضروری در برابر مبارزان مطرح و لزوم آن را به اثبات می رساند.
«نباید اجاز داده که حامیان سرمایه و صاحبان زر و زور بیشتر از این به حرمت و کرامت ما کارگران تعرض کنند. نباید اجازه داد زندگی ما کارگران و خانواده هایمان زیر سایه شوم احکام سیاه پایمال شود. برای رهایی از این دنیای وارونه، باید متحد و متشکل شد.»

 

حکم تاریخی برای گذار انقلابی از دیکتاتوری ولایی و نظام وابسته ی به اقتصاد امپریالیستی در ایران برای پایان بخشیدن به تروریسم دولتی اما یک امکان تاریخی را تشکیل می دهد. به صلیب کشیدن قریب به صد هزار برده در رم قدیم در شرایط تاریخی دیگری انجام شد، اما نباید تکرار آن را در دوران کنونی به طور مطلق نفی نمود. ارتجاع هار شده در ایران و جهان نمونه‌هایی از آمادگی خود را برای برقراری «بربریت» نشان داده است. ترامپ، پاگرفتن جریان های فاشیستی در کشورهای مختلف سرمایه داری، پیروزی دیروز ژایر بولسونارو در انتخابات ریاست جمهوری در برزیل و امثال آن، مضمون سخن روزا لوکزامبورگ را تفهیم می‌کند که برای پیروزی علیه ارتجاع و فاشیسم و داعش اسلامی باید برنامه داشت و شرایط ضروری را ایجاد نمود.

 

در جریان نبرد طبقاتی کنونی در ایران می‌توان تجربه‌ای را بازشناخت که نشان سطح بالای آگاهی مبارزان است. در این مبارزات زحمتکشان با هشیاری و هوشمندی کامل شرایط ضروری پیروزی را در جنگ طبقاتی تحمیل شده توسط ارتجاع حاکم آماده می‌سازند و زمینه ی لازم را برای پیروزی مبارزات ایجاد می کنند. این نبردی فرهنگی- طبقاتی است برای تخریب هژمونی طبقات حاکم. به این منظور باید از کلیه ی امکان ها و شیوه‌های روشنگری- ترویجی ممکن بهره گرفت و روند سازماندهی و تشکل زحمتکشان را به پیش برد که سازمان های کارگری خواستار آن هستند. پراتیک انقلابی متینِ اتخاذ شده توسط کارگران و دیگر لایه‌های زحمتکش از قبیل معلمان و .. که در مبارزات اعتراضی- اعتصابی به مورد اجرا گذاشته می شود، هر روز منسجم‌تر در جهت توسعه و سراسری شدن مبارزات و سازماندهی آن رشد می یابد.

 

پدیده ی «وارونه» دیگری

باوجود «پراتیک انقلابی» واقعاً موجود در جامعه ی بحران زده ی ایران، پدیده ی «وارونه» دیگری را نیز می‌توان در ایران مشاهده کرد. در برابر مبارزات انقلابی و فداکارانه ی زحمتکشان یدی و فکری، اغلب لایه های جنبش چپ در ایران دچار سردرگمی هستند. گرچه بازتاب نبرد طبقاتی جاری در مطبوعات چپ دیده می شود، و دفاع از مبارزات انجام می شود، باوجود این بحث‌های مطرح در مطبوعات چپ راه دیگری را از آنچه در مبارزات کارگران جریان دارد طی می کند.

 

مقالات و نوشتارها به استقبال مضمون خواست های زحمتکشان در مبارزات روزانه نمی رود. این خواست ها را به فعالیت روشنگرانه- تبلیغاتی برای گذار از نظام اقتصادی حاکم به خدمت نمی‌گیرند که زحمتکشان آن را در مبارزات اعتراضی- اعتصابی خود مطرح می سازند. پایان بخشیدن به سیاست اقتصاد سیاسی اسلامی- امپریالیستی که خواست همه ی اعتصاب های کارگران، معلمان و دیگر لایه‌های شرکت کننده در نبرد است، به موضوع بحث‌ها بدل نمی شود. کوششی برای طرح پیشنهاد جایگزین  – ب – نزد نیروی “چپ“ به چشم نمی خورد. “چپ“ سردرگم، قادر نیست میان مبارزات در جریان در نبرد طبقاتی و روند رشد ترقی خواهانه ی جامعه ی ایرانی رابطه برقرار سازد.

 

انگار ما با دو صحنه ی جدا از هم و بی رابطه با یکدیگر روبرو هستیم. یکی صحنه ی مبارزات کارگری در یک سو با خواست های صریح و روشن علیه اقتصاد سیاسی نئولیبرال اسلامی- امپریالیستی؛ و صحنه ی دیگر نزد جریان های روشنفکرانه ی “چپ“ از سوی دیگر که به راه خود می رود. انگار این روشنفکران و سازمان های مربوطه میان خواست های مشخص مبارزات اعتراضی- اعتصابی کارگران و وظایف احتمالی خود رابطه‌ای نمی بینند. چنین رابطه‌ای را پذیرا نیستند. نیازی به بیرون کشیدن وظایف برای خود از این مبارزات قایل نمی باشند.

انگار به طور عینی، رابطه ای میان این دو صحنه، میان خواست های مشخص مبارزات کارگری و وظایف “چپ“ وجود ندارد. آری هر کس به راه خود می رود!

 

امروز با شعری آشنا شدم که در مهرماه 1396 سروده شده است و ناخواسته روند دو گانه ی پیش را بازتاب می دهد: ایدئولوژی جدا از پراتیک توده ها. ذهنیت جدا از عینیت. ماتریالیسم ماقبل دیالکتیکی!

شعر در زمانی سروده شده است که مبارزات کارگری و اعتصابات مطالباتیِ زحمتکشان یدی و فکری در ایران از اوجی چشمگیر برخوردار شده است، و تداوم و توسعه ی شایسته ی دقتی را نشان می دهد. شعر اما عزایم خوانی است در یاد از رفیق مبارزه ی که می‌میرد و پیروزی را نمی بیند: «با کاروان سوختگان رفتی، نادیده آن سپیده دم دیرکرده را ..». عزایم خوانی غیرمستدل برای رفیقی که چشم به «روشنایی پایان غار» دارد و لحظه‌ای در محتوم بودن پدیدار شدن آن تردید ندارد!

 

در این شعر نیز اندیشه میان هستی فرد مبارز که رفتنی است و «روشنایی .. روزِ دل فروز» رابطه برقرار نمی شود. در یک سو مرگ محتوم و در سوی دیگر روشنایی محتوم قرار دارد. گرچه شعر در دروان رشد مبارزات زحمتکشان سروده می شود، روند رشد یابنده ی مبارزات در آن بازتابی ندارد:

«در تنگنای ظلمتِ بن‌بست

چشمت به روشنایی پایانِ غار بود

حق داشتی عزیز

آن روزِ دل فروز

دور است

اما دروغ نیست»

 

انگار «روزِ دل فروز» بازتاب پدیده ای ایدئولوژیک و انتزاعی تجریدی را تشکیل می‌دهد. انگار هستی فرد بدون ارتباط با روند مبارزاتی جاری در نبرد طبقاتی کنونی قرار دارد. انگار «روزِ دل فروز» بدون رابطه ی آن با روند نبرد طبقاتی جاری قابل درک است. در برداشت انتزاعی، سرشت روند گونه بودن هستی، و ادامه زندگی فرد در هستی جمع جایی ندارد. مضمون حکم گویا «دور» بودن «روزِ دل فروز» هم از همین برداشت ایدئولوژیک ناشی می شود. نبرد طبقاتی در جریان در سرنوشت دوری ونزدیکی نقشی ندارد. انگار ما با دو روند جدا از هم و بدون ارتباط با هم روبرو هستیم.

 

باید ارتباط ضروریِ دیالکتیکی را میان این دو روند برقرار ساخت، تا توانست به خواستِ به جا و محقانه ی کارگران در نبرد طبقاتی جاری در ایران پاسخی روشن و انقلابی ارایه داد. خواستی که در فراخوان سندیکای کارگران هفت تپه چنین بیان شده است:

«هم زنجیران، کارگران آگاه و مبارز
نباید اجاز داده که حامیان سرمایه و صاحبان زر و زور بیشتر از این به حرمت و کرامت ما کارگران تعرض کنند. نباید اجازه داد زندگی ما کارگران و خانواده هایمان زیر سایه شوم احکام سیاه پایمال شود. برای رهایی از این دنیای وارونه، باید متحد و متشکل شد.
ما سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه احکام صادره برای کارگران هپکو را شدیدا محکوم می کنیم ودر عین حال خواستار محاکمه صاحبان سرمایه هستیم که دسترنج ما کارگران را به غارت برده اند.»
به این منظور ایجاد ارتباط روحی– عاطفی “چپ“  با توده های مردم در منطقه ی مبارزات و در سراسر کشور پراهمیت است. ایجاد این روابط در محل و منظقه مبارزات با توده ها کمک است برای جلب همبستگی آنان با مبارزات. رشد آگاهانه ی این روند از این طریق ممکن می‌گردد که سرشت عمومی مبارزات زحمتکشان توضیح داده شود. وحدت میان مبارزات و منافع توده ی مردم در منطقه و در سراسر کشور قابل شناخت گردد. نشان داده شود که مبارزات کارگری در جهت حفظ اشتغال و تولید داخلی و  حفظ زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی جامعه ی ایرانی قرار دارد. توضیح رابطه ی مضمونی میان این مبارزات و منافع عمومی در روشنگری ها برای توده های مردم در محل و هم در سراسر کشور گامی ضروری در این جهت است.

 

شناخت رابطه ی بی‌واسطه ی اجرای سیاست دیکته شده ی توسط سازمان های مالی امپریالیستی و حفظ منافع سرمایه مالی- بوروکراتیک داخلی و متحدان جهانی آن توسط توده های مردم نقش تعیین کننده برای تجهیز و سازماندهی توده ها در منطقه و در سراسر کشور دارد. به این منظور باید جنگ طبقاتی کلیت نظام حاکم را به «یگانه آماج ملامت» تبدیل  نمود و «تمام قوای تخریب خود را علیه آن متمرکز» ساخت (مارکس هیجدهمبرومر لویی بناپارت).

 

جستجوی جایگزین برای حاکمیت و نظام اقتصادی آن در ارتباط تنگاتنگ با زحمتکشان و توده های مردم می‌تواند روند همبستگی را در جامعه تقویت کند. جستجوی جایگزین اقتصاد سیاسی در گفت و شنفت ها با توده های مردم، به تعمیق ارتباط آن ها با خواست های مطالباتی زحمتکشان کمک می کند.

اکنون که در همه ی اعتصاب ها پایان بخشیدن به‌ خصوصی سازی ثروت‌های ملی، پایان بخشیدن به‌خصوصی سازی آموزش، بهداشت، و دیگر نیازهای عمومی توسط مبارزات طرح می شود، می‌تواند آماج ملامت و تخریبِ هژمونی طبقات حاکم با طرح برنامه برای اقتصاد ملی مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی توسعه داده شود. می‌تواند از درون این بحث و گفت و شنفت ها با توده های ضرورت حفظ وظایف عمومی توسط حاکمیت جایگزین آینده توضیح داده شود. می‌تواند جهت گیری با سمت گیری ضد سرمایه داری سوسیالیستی شکافته و برای توده های مردم تفهیم گردد.

 

کوشش برای تنظیم برنامه ی اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد ملی- دمکراتیک وظیفه ی روز نیروی “چپ“ در ایران است. با پیگیری به تحقق بخشیدن به آن بپردازیم.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7522