به گروگان گیری پایان دهیم!

سخن روز شماره: ۷۵ (۳ آبان ۱٣۹۷)

مارکس در کتاب هیجدهم برومر لوئی بناپارت نبرد طبقاتی جاری در کشور فرانسه ی را در قرن نوزدهم توصیف می‌کند و شرایط عینی و ذهنی تحقق آن را قابل شناخت می سازد. او با نشان دادن ظاهر برخوردهای سیاسی در جامعه، مضمون نبرد طبقاتی را بازتاب می‌دهد و قابل شاخت می سازد. برای نمونه اونشان می‌دهد که علت ورشکستگی دهقانان خرده پا در سال‌های انقلاب 1848 قرن نوزدهم دارای چه ریشه ی اقتصادی است. چرا دهقانان خرده پا که با تقسیم ارضی ناپلئون بناپارت پس از کودتای او علیه انقلاب بزرگ بورژوازی در سال‌های پایانی قرن هفدهم صاحب زمین شده بودند، اکنون تنها پس از قریب به چهل سال به فقیرترین لایه در جامعه ی سرمایه داری بدل شده اند. در مقاله ی : اگر مارکس زنده بود درباره ی نبرد طبقاتی در ایران کنونی چه می گفت؟ به گوشه‌هایی از پیامد اصلاح ارضی ناپلئون اشاره شد و نشان داده شد که چگونه دهقانان به گروگان های نظام اقتصادی سرمایه داری فرانسه تبدیل شدند.

مارکس همانجا با بررسی وضع «پرولتاریا» و چگونگی به گروگان گرفته شدن آن‌ توسط نظام سرمایه داری اشاره دارد. او شرایط  حاکم را در فرانسه ی آن زمان توصیف می‌کند که ریشه ی گروگان گیری طبقه کارگر این کشور است و می نویسد: «بورژوازی که منافع مشترک عمومی .. سیاسی [در ایران رشد و توسعه ی ترقی خواهانه ی اقتصادی- اجتماعی در دویست سال گذشته] .. را فدای کوته  بینانه ترین و کثیف ترین منافع خصوصی خویش می‌کرد .. حالا فریاد می‌کند که پرولتاریا منافع سیاسی عالیه او را فدای منافع مادی خود کرد. ..پرولتاریا را متهم می‌سازد که چرا به خاطر بورژوازی به مبارزه خونین، مبارزه ی حیات و ممات برنخواست! [بیست و هشتم مرداد 32]».

اکنون می‌توان با به روز کردن مضمون و شکل بیان مارکس برای شرایط در فرانسه ی آن زمان، علل به گروگان گرفتار آمدن طبقه کارگر ایران را در شرایط کنونی سلطه ی نظام سرمایه داری امپریالیستی- اسلامی برشمرد.

مارکس در صفحه 103 کتاب می نویسد: «پس از آنکه انقلاب اول فرانسه دهقانان نیمه سرف را به زمینداران آزاد بدل ساخت، ناپلئون شرایطی را که دهقانان در پرتوی آن می توانستند از زمینی که تازه نصیبشان شده بود با دلی آسوده بهره بردارند و شور جوانی مالک شده را ارضأ کنند، تحکیم و تنظیم کرد. ولی عامل ادبار کنونی دهقانان فرانسوی اتفاقاً همان قطعه زمین او، همان قطعه قطعه شدن زمین‌ها و شکل مالکیتی است که ناپلئون در فرانسه برقرار ساخته است. این همان شرایط مادی است که دهقان فئودالی فرانسه را دهقان خرده مالک و ناپلئون را امپراتور کرد. .. خرابی تصاعدی وضع زراعت و بدهکاری تصاعدی زارع .. شکل ناپلئونی مالکیت .. به عامل اصلی بردگی و فقر آنان بدل گردید. ..».

 

اکنون در ایران نیز چنین وضعی حکمفرماست. اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی با عنوان “تعدیل ساختاری”، با نابودی دستاوردهای طبقه کارگر، با پاره پاره کردن یک پارچگی طبقه کارگر و تبدیل آن به گروه‌های خردی که دارای قرارداد رسمی هستند و بسیاری که گرفتار بندهای  قرارداد سفید، قرارداد موقت و انواع دیگر آن هستند، اشتراک منافع کلیت طبقه کارگر را در جامعه سرمایه داری نابود ساخته است و شرایط طبیعی همبستگی طبقاتی را میان آن‌ها متزلزل نموده است.

 

کارگر برای دریافت دستمزد خود به گروگان نظم امپریالیستی- اسلامی بدل شده است

بدین ترتیب تردیدی وجود ندارد که طبقه کارگر ایران در نبرد طبقاتی جاری کنونی تنها آن هنگام به خواست های مطالباتی و قانونی خود دست می‌یابد که به شرایطی پایان دهد که با اجرای حکم حکومتی غیرقانونی «رهبر» ایجاد شده است. در سال 1385 خامنه ای با نقض غیرقانونی اصل ها اقتصادی بیرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم میهن ما، شرایط ایجاد شدن فلاکت و ادبار و «بردگی و فقرِ» طبقه کارگر ایران را در کارخانه، مزرعه، مدارس، بیمارستان و … ایجاد ساخته است. زحمتکشان و توده های وسیع مردم میهن ما به گروگان های اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی بدل شده اند. برای پایان بخشیدن به آن گذار انقلابی از دیکتاتوری و نظام اقتصادی ضد مردمی و ضدملی اجتناب‌ ناپذیر است.

 

مارکس شرایط انقلاب و وضع مبارزات طبقه ی کارگر را در آن سال‌ها در فرانسه نیز مورد توجه قرار می‌دهد و توصیف می کند. شرایطی که با وضع در ایران کنونی قابل مقایسه است. مارکس ضمن نشان دادن کوشش بورژوازی به منظور تبدیل «پرولتر»ها به نیروی کمکی برای خودش و تبدیل آن‌ها به سیاه لشگر به منظور دستیابی به هدف‌های خودش، از این سخن می راند که «انقلاب هنوز از برزخ می‌گذرد .. ولی انقلاب ریشه‌دار است».

 

زنده یاد محمد پورهرمزان در زیرنویسی مفهوم مذهبی «برزح» (اعراف) را توضیح می‌دهد و آن را «جایی میان دوزخ و بهشت» توصیف می کند. مارکس سرشت «اسلوب» گذار از این پل برزخ را در نبرد طبقاتی بیان می‌کند و انگار با نگاه به شرایط نبرد طبقاتی در ایران کنونی، این اسلوب را به معنای به پایان رساند وظایف انقلاب «پرولتری» برمی شمرد که در «منفرد» ساختن سیاست «پارلمان .. و قوه مجریه» در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی تبلور می یابد  و می نویسد:

«ولی انقلاب ریشه دارد. این انقلاب هنوز از برزخ می گذرد. انقلاب کار خود را با اسلوب انجام می دهد. تا روز 2 دسامبر 1852، انقلاب نیمی از کار تدارکی خود را به پایان رساند و حالا به نیمۀ دیگر آن پایان می‌بخشد .. نخست حکومت پارلمانی را به کمال می‌رساند تا بتواند آن را سرنگون سازد .. قوه ی مجریه را به کمال می‌رساند و شکل تمام‌عیار به آن می دهد،   منفرد می‌سازد و به عنوان یگانه آماج ملامت در برابر خود قرار می دهد، تا تمام قوای تخریب خود را علیه آن متمرکز سازد. ..».

هم‌اکنون در ایران نیز «انقلاب» در حال گذار از برزخ، در وضع مشابه ی قرار دارد. نظام و حاکمیت دیکتاتوری با اجرای سیاست اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی خود در اوج «انفراد» قرار دارند. «انقلاب» سیاست ضد مردمی و ضد ملی رژیم را «به عنوان یگانه آماج ملامت در برابر خود قرار می دهد، و تمام قوای تخریب خود را علیه آن متمرکز» ساخته است. اعتراض ها و اعتصاب های گسترش یابنده در ایران با هشیاری بی نظیر در بخش کارگری، در روستا و در ها شهرها، در راه ها، در ادارات و در مدرسه‌ها و دانشگاه ها، در زندان ها با قطره قطره مردن زندانیان سیاسی، لبه تیز «ملامت» خود را علیه اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی متوجه ساخته‌ است که گذار از آن بدون تخریب ساختار و مضمون سلطه ی نظام سرمایه داری ممکن نیست.

 

این «پراتیک انقلابی» توده ها که با متانت کامل و هشیاری انقلابی رشد می‌کند و دچار ترفندهای ”انقلاب رنگی” نمی شود که سلطنت طلبان و مجاهدین و دیگر اعوان انصار امپرالیسم می کوشند به راه اندازند، در مبارزات روزمره ی اعتراضی- اعتصابی گسترش و تعمیق شبکه سازمان های روزافزون خود و ایجاد ارتباط های علنی و مخفی میان آن‌ها را به پیش می برد. درجه ی موفقیت اوج روند نبرد طبقاتی  را در ایران باید با محک حکم اعدام برای خواست های مطلباتی کارگران سنجید!

 

چنین روندی را می‌توان در کشورهای متروپل نیز یافت. «بر دیوار یک میکده در جنوب منطقه ی ویلز [بریتانیا] پرچم سرخی بر دیوار نصب است – به یاد خاطره ی قیام کارگران معندن کرتیر تیدفیلد در سال 1831، یکی از قدیمی ترین مبارزات پرولتاری». این آن نیمه نخست است که اکنون با سازماندهی نبرد هدفمند علیه «بخش مالی» حاکم در بریتانیا، مرحله دوم را به پیش برده می شود، علیه سیات ضد مردمی نئولیبرالیسم که تنها در خدمت «بخش مالی»، در خدمت سرمایه مالی امپریالیستی قرار دارد: «توانمندی بخش مالی همراه شد با نابودی رشته‌های تولیدی سنتی در دهه های اخیر. تقریبن در هیچ رشته ی تولیدی سرمایه‌گذاری انجام نشد. با حکومت مارگارت تاچر یک دوران شرایط وحشتناک در روابط اجتماعی آغاز شد. “بانوی آهنین” صدمات سنگینی به سازمان های کارگری وارد نمود .. اکنون اما نبرد علیه ”ادامه وضع” مورد خواست نئولیبرال ها به آماج مورد تأیید وسیع‌تر طبقات و لایه ها بدل می‌شود .. و پرسش در این باره به پرسش روز بدل می‌گردد که  جانشین این سیاست، جایگزینی ماورای سیاست نخبگان عمیقن ارتجاعیِ نئولیبرالیست در بریتانیا چیست؟» (پرچم سرخ بر دیوار، جهان جوان 22 اکتبر 2018).

 

رشد نبرد طبقاتی در ایران که مبارزات روزمره نوید و بانگ آن را هر روز رساتر و شفاف تر و قاطع تر مطرح می سازد، با گام های استوار به پیش می‌رود. روند جستجوی جایگزینی مردمی- دمکراتیک و ملی- ضدامپریالیستی در برابر اقتصاد سیاسی نئولیبرال شفاف‌تر می گردد. بحث‌های پراکنده ی ترویجی- روشنگرانه علیه اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی در ایران در جهت یافتن و تنظیم برنامه برای اقتصاد ملی مردمی و ترقی خواهانه رشد می‌کند که در آمادگی روزافزون نیروهای چپ انقلابی و دیگر لایه‌های چپ برای بحث و بررسی مشترک در این زمینه تبلور می‌یابد تا سیاست ضد مردمی و ضد ملی رژیم را «به عنوان یگانه آماج ملامت در برابر خود قرار دهند، و تمام قوای تخریب خود را علیه آن متمرکز سازند».




اگر مارکس زنده بود در باره نبرد طبقاتی کنونی در ایران چه می گفت؟

سخن روز شماره: ۷۴ (۳۰ مهر ۱٣۹۷)

 

دیشب مطالعه ی مجدد «هیجدهم برومر لوئی بناپارت» را باری دیگر به پایان رساندم و بسیار لذت بردم و آموختم. در این اثر مارکس قله ی ژورنالیسم انقلابی را می آموزاند که در دریافت و شفاف ساختن تضاد منافع طبقات و لایه‌های در جامعه خلاصه می شود.

درک این تضادها است که به خواننده امکان می‌دهد به علت علّی وقایع پی ببرد. برای نمونه، در این روزها وزیران دیگری از کابینه ی حسن روحانی استعفا داده اند، دیگران استیضاح شدند و رفتند. آیا علت استعفای وزیر راه و شهرسازی ادعایی است که مطرح می‌کند و آن را گویا «حیث اخلاقی» می داند که در استعفانه خود ذکر کرده است؟ آیا می‌توان او را مدافع «قانون» دانست که ادعا می‌کند و بی مهابا می نویسد: «سه اصل پایبندی به قانون، احترام به مالکیت و اقتصاد بازار رقابتی» در ایرانِ جمهوری اسلامی به خطر افتاده است؟ آیا علت «سطح تفاوت دیدگاه از حیث اخلاقی» گویا علت استعفا و «زار زدنِ» (مارکس) اوست؟ و یا علت، شکست همه جانبه و قطعی سیاست اقتصادی بورژوازی حاکم در همه ی لایه‌های آن در ایران کنونی است که مارکس در اثر خود برای آن دوران در نبرد طبقاتی در فرانسه با توانایی شگفت انگیز ترسیم می‌کند و در پس ظاهروقایع سرشت انقلابی شرایط رشد یابنده ی نبرد طبقاتی را قابل دریافت می سازد؟

توانایی ژونالیسم انقلابی ای که باوجود چاپ ریز و کمرنگ کتاب با ماشین تحریر حتی برای چشم کهنسال نیز چاره‌ای جز ادامه مطالعه هیجان انگیز تا دم دم های صبح نمی‌گذارد؟

 

وظیفه این سطور بازتولید مضمون نظرات مارکس در این اثر داهیانه نیست که اما مطالعه ی آن برای درک شرایط کنونی نبرد طبقاتی در ایران و شناخت وظایف توده‌ای ها و دیگر نیروهای چپ و میهن دوست در ایران انکارناپذیر است. مارکس در این کتاب با شکافتن تفاوت و نشان دادن تضاد منافع لایه‌های متفاوت بورژوازی صنعتی، مالی، بازرگانی از یک سو، و سواستفاده ی آگاهانه حاکمان را از نیاز و منافع دهقانان و پرولتاریا نشان می دهد. نشان می‌دهد که حاکمان چگونه با بازی‌های سیاسی خود به منظور حفظ منافع طبقاتی خود، توده های دهقان و پرولتاریا را در مراحل متفاوت به «اسب گاری علویه ی خانم» (صادق هدایت) تبدیل می‌کنند که وظیفه آن کشیدن گاری در گل گیر کرده بورژوازی در ایران است که دویست سال است نتوانسته به وظیفه ی تاریخی خود عمل کند، گرچه توده های زحمتکش با چندین انقلاب و جنبش های ملی و مردمی به یاری آن آمده اند، همان‌طور که در فرانسه آن روزها نیز تحقق یافته است.

مارکس شکست سیاست بورژوازی را در همه ی ابعاد نشان می دهد. نشان می‌دهد که تقسیم زمین فئودال ها میان دهقانان توسط بناپارت اول پس از کودتا علیه انقلاب، اکنون با مالیات بر زمین و دیگر تصمیمات بورژوازی نابود می شود. مارکس این روند را چنین ترسیم می کند: «در زمان ناپلئون تقسیم زمین‌ها به قطعات کوچک در ده مکمل رقابت آزاد صنایع بزرگ نوظهور در شهر ها بود. .. مرزهای قطعه زمین‌ها سنگر طبیعی بورژوازی علیه هرگونه هجوم فرمانروایان سابق بود. ولی در جریان قرن نوزدهم جای فئودال ها را رباخواران شهری، جای عوارض فئودالی زمین را رهن و جای مالکیت اشرافی بر زمین را سرامایه بورژوازی گرفته است. ..» (ص 104).

در ایران نیز اکنون چنین وضعی حکمفرماست. بورژوازی حاکم با دستگاه دیکتاتوری ولایی خود همه ی دستاوردهای گذشته روستا و زحمتکشان شهری را که دستاورد انقلاب بزرگ بهمن مردم ایران است، از دستشان خارج ساخته است. فقر و بیکاری، بی خانمانی و بحران فزاینده اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی و .. را جانشین آن ساخته است. آن وقت زید آبادی ها و دیگرانی نیز که خود را “چپ” می نامند، می‌خواهند نفس مبارزه ی اعتراضی- انقلابی توده های زحمتکش را «از دلهرۀ آیندۀ وحشتناک هرج و مرج بند آورند» (مارکس، همانجا ص 97) و تسلیم به شرایط بربرمنشانه حاکم و رضامندی برای ادامه زندگی کنونی را به آن‌ها و تن دادن به شرایط غارت و سرکوبگر  حاکمان را به آن ها توصیه می کنند.

 

واقعیت مادی- عینی نبرد طبقاتی در ایران اما نشان می‌دهد و هر روز از نو می آموزاند که مبارزه ی متین و هوشمندانه ی اعترضی- اعتصابی زحمتکشان بدون هر نوع شتاب‌زدگی و چپ روی به پیش می‌رود و سنگرهای جدیدی را تسخیر می‌کند و «دروازه شهرهای ناگشوده را» می گشاید (اط، با پچپچه پاییز). این تنها راه انقلابی در پیش روست برای گذار از دیکتاتوری و برپایی ایرانی شکوفا که دارای دورنمای توسعه ی مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی است.

 

چپ انقلابی و همه ی نیروهای میهن دوست در برابر وظیفه‌ای تاریخی خود به منظور گذار حتی المقدور کم درد و مسالمت آمیز از شرایط کنونی مسئولیتی سنگین برعهده دارند. بدون کوشش برای بردن خواست تنظیم یک برنامه جایگزین مردمی- دمکراتیک با جهت گیری سوسیالیستی برای آینده ی ایران، پرچم مبارزاتی تاریخی برای مرحله ی کنونی نبرد طبقاتی در ایران برافراشته نخواهد شد و نبرد سردرگم وسرگشته ادامه خواهد یافت. راه حل‌های بورژوآمابانه برای ایران در شرایط سلطه ی سرمایه امپریالیستی  به طور همه جانبه با شکست روبرو شده است. امکان رشد بورژامآبانه در ایران وجود ندارد. تجربه این را بارها به ثبوت رسانده است. کوشش مبارزان اعتصابی برای طرح خواست و شرایط و مضمون چنین برنامه‌ای هر روز شفاف‌تر وصریح تر مطرح می گردد. مبارزان خواستار آن هستند که به اقتصاد سیاسی- امپریالیستی- اسلامی پایانی قطعی و همه جانبه داده شود.

طرح این خواست توده های مبارزه در جریان «پراتیک انقلابی»آن ها در نبردهای سهمگین کنونی در ایران آن زنجیره ی عینی و ذهنی را در اختیار مبارزان قرار می‌دهد که دور محور آن باید جایگزین خود را  – برنامه ب – را تنظیم و در برابر  برنامه ضد مردمی و ضد ملی بورژوازی حاکم داخلی و متحدان خارجی آن در محافل مالی امپریالیستی به شعار و پرچم مبارزه در نبرد طبقاتی کنونی در ایران قراردهند. دست به کار شویم!

 

می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می‌رود پّرسوز
سیاوش کسرایی، منظومه آرش کمانگیر




سندی دیگر برای ایستاده به ابدیت پیوستن احسان طبری

سخن روز شماره: ۷۲ (۲۵ مهر ۱٣۹۷)

 

Billedresultat for ‫احسان طبری‬‎

دوست عزیزی رساله ی تز دکترایی را برایم ارسال کرد که باید آن را نشانی دیگر از پایمردی زنده یاد احسان طبری بر سر مواضع خود ارزیابی نمود.

در‌واقع می توان کوشش برای خدشه دار ساختن شخصیت فلسفی- سیاسی- فرهنگیِ احسان طبری را توسط دشمنان طبقاتی، «تجلیِ فلسفی» برداشتی ارزیابی نمود که او در: از دیدار خویشتن، در بخش «بازگشت» عنوان می کند.

در آنجا او هنگام بازگشت به ایران، وضع روحی خود را با این واژه‌ها توصیف و ترسیم می‌کند: «میهن، در این حالت برای من تماماً یک «تجلیِ فلسفی» اجرایِ وظایف بشری خود در این گوشه ی جهان بود که به من تعلق دارد و دستِ بی رحمی که مرا از آن رانده بود، اینک به دستِ توانای مردم کوتاه شده بود و مرا به آنان بازگردانده بود.»

زندگی نشان داد که نبرد طبقاتی در ایران و «بی رحمی» طبقات حاکم تا پایان نبرد نهایی بر سر پیروزی نو بر کهن اد امه خواهد داشت. این شیوه ی بی رحمانه ی طبقات حاکم در ایران، آن «ماسک سرمایه» است که این حاکمان بر چهره دارند. لذا مبارزه تا پایان سلطه ی سرمایه، مبارزه‌ای ضروری و اجتناب‌ناپذیر است.

در عین حال اما این بی رحمی نشان ضعف تاریخی حاکمان، نشان گذرایی بودن آن ها است. نشان شناخت و دریافت درک شده و یا نشده از سرنوشتی است که درانتظارشان است. آن‌ها می کوشند این سرنوشت محتوم را ازجمله با تاریخ نویسی به سود خود به عقب اندازند و یا حتی دفع کنند. امیدی واهی. حاکمان خود با کارکرد شان، سند تفوفق روحی و تاریخی نیروی نو را مورد تأیید ناخواسته قرار می دهند.

نمونه ی چنین شیوه ای را می‌توان در رساله ی تز دکترای نیز یافت که دوست پیش گفته برایم ارسال نمود.

رساله با عنوان: تأملاتی در گفتمان معرفتی احسان طبری، که توسط فردی به نام محمد کشاورز بیضایی نگاشته شده است، فاقد هر نوع ارزش علمی است.

بازگویی و سرهم کردن نقل قول‌هایی است که تنها آن هنگام ارزشی واقعی و علمی دارد که از آثار شناخته شده ی زنده یاد احسان طبری برداشته می شود. آنجا که نقل هایی از کتاب‌ها و نوشتارهایی که به او انتساب داده می شود ذکر شده، ارزش علمی ندارد. این سرهم بندی کردن ها، برای نمونه با عنوان: کژراهه، از این رو ارزش علمی ندارد، زیرا زیر سلطه ی رژیم و توسط عوامل رژیمی تنظیم شده‌ که می خواهد هدف سیاسی ضد کمونیستی و ضد توده‌ای خود را با آن تزیین کند.

اگر این واقعیت می‌داشت که بیضایی ها در تزهای دکترای خود مدعی هستند که طبری و دیگر مبارزان توده‌ای پس از دستگیری و زندانی شدن «در پاییز سال ۱۳۶۰ ه. ش. .. در سال‌های پایانی حیات خود به مکتب اسلام توجه و اقبال قابل توجهی» به مضمون مورد نظر تزنویس نشان داده بود، آن وقت برای او کرسی دانشگاه فراهم می‌کردند و به نامش «بنیان» برپامی داشتند، آن طور که برای گرباچف انجام دادند.

 

واقعیت اما چیزی دیگر است. این «تز» و انواع دیگر آن که ماخذ اصلی مورد استناد در تز دکترای بیضایی هستند، نشان این امرند که طبری بر سر مواضع خود باقی ماند و به ابدیت پیوست. این شهادت را می‌توان از اظهارات دکتر عبدالکریم سروش نیز دریافت که به عنوان فرد مخالف با طبری در بحث‌ها تله ویزیونی در پس پیروزی انقلاب بهمن شرکت داشت و در آن‌ها علیه مواضع طبری موضع گیری کرده است.

دکتر سروش در گفتگویی چنین شهادت می دهد:

پس “پس از خاتمه‌ی آن مناظرات، یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان -سال۶۳؟- بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری “آوردند و مرا هم بدان مجلس فرا خواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست‌ با وی محاجه کند، اما من مطلقا “خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد”

 

در ارتباط با «کژراهه» و تنظیم آن توسط عناصری از قماش بیضایی ها، سخنان خواهر همسر احسان طبری شهادتی دیگر است. او که در بستر بیماری و مرگ به دیدار طبری در بیمارستان رفته است، شهادت داده است که طبری در برابر پرسش درباره ی این کتاب، گفته است که «آن را نمی شناسد»!

البته مضمون این کتاب دارای نقل قول‌هایی از سخنان طبری در اینجا و آنجای نوشته‌ها و گفته هایش است. این تعیین کننده نیست برای پذیرش سندیت آن. جمع آوری گفته‌ها  و بیرون کشیدن آن از درون متن مورد نظر و سرهم بندی کردن آن ها با هدفی مشخص فاقد هر نوع ارزش کار پژوهشی جدی است.

یکی از وظایف که باید به هنگام ایجاد شدن شرایط ضروری عملی گردد، تحقیقات موشکافانه برای چنین توطئه ها و ترفندها علیه نیروی نو در میهن ماست. تاریخ پاسخ ضرور را به این اقدام های تبه کارانه و ضدفرهنگی خواهد داد. حاکمان نمی‌توانند تا ابد تاریخ نویس تبه کاری های خود و تزیین آن باقی بمانند.

بررسی ارزش علمی این تزها غیرضروری است. نه موضوع آن‌ها ارزشی علمی دارد که چنین بررسی را ضروری سازد و نه اسلوب به کار گرفته شده در «پژوهش» مستدل است.

موضوع تز از طریق در برابر هم قرار دادن مواضع فلسفی- سیاسی- اجتماعی و علمی احسان طبری در آثار شناخته شده او با نظراتی که به او نسبت می‌دهند خلاصه می‌شود. حتی اگر مضمون ادعایی مورد نظر بیضایی واقعیت نیز داشت، نظرات انتساب داده شده به طبری، به معنای اثبات نادرستی نظرات پیش او نیست. نادرستی نظرات فلسفی- سیاسی را باید به طور مشخص به اثبات رساند. چنین شیوه ای حتی در یک جمله نیز در تز مطرح نمی گردد.

طرح چنین موضوعی به عنوان یک پژوهش علمی، با هدف به عرش رساندن «اسلام» مورد نظر خود به کار گرفته شده است. اسلام ارتجاعی که آن را «اسلام آمریکایی» نامیدند.

اسلوب کارکرد به اصطلاح پژوهشی انجام شده نیز از محتوایی برخوردار نیست که ضرورت برسی نوشتار بیضایی را به اثبات برساند. ابزار «اثبات» تزها در تز دکترای بیضایی را نوشتارهای عناصر دیگر در تزهای دکترای خود تشکیل می دهد. این عمده ترین شیوه ی «از رو نویسی» برای سرهم بندی کردن عنوان «دکترا» برای این یا آن «دکتر» است.

باید این کوشش های رسوا شده را به عنوان سند پایداری زنده یاد احسان طبری، آموزگار چند نسل از توده‌ای ها بر سر مواضع و باورهای فلسفی- سیاسی- اجتماعی و ادبی او ارزیابی نمود و آن را به عنوان «تجلیِ فلسفی» نبرد ظفرنمون او بزرگ داشت.

باید این «نبرد در سنگر» (گرامشی) را تا پیروزی نهایی ادامه داد. باید به جای «عزایم خوانی»، طبری را در صحنه ی نبردی معرفی کرد که ازجمله در سروده های زندانش ترسیم می کند:

 

نه! محبوب من، هرگز چنین نبود! من آموخته‌ام این را، تو نیز بدان که بی گمان، زمان دق الباب خواهد کرد.

تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود و خورشید با لبخندی گرم، انحناء آسمان را عاشقانه خواهد پیمود، و آن گاه بهار مرهمی سبز بر زخم هایمان خواهد گذاشت.

(به آن کس که به او می اندیشم، سروده ی زندان)




استه تیک راه زیباتر زندگی را جستن

مقاله شماره:۵۹ (۲۳ مهر ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7339

نگاهی به سفرنامه ی فرش.

استه تیک پوست

در جستجوی کتاب مناسب برای ادامه ی آموختن زبان فارسی و آشنا شدن با واژه‌های جدید، در هفته‌های اخیر کتابی را مطالعه کردم که پاسخگوی بسیاری از پرسش هایم است. مضمون اصلی کتاب با عنوان «سفرنامه ی حاجی مهندس،  سفرنامه ی فرش»، ترسیم هنر قالیبافی و روند پدیدار شدن و رشد و تغیرات آن در منطقه ی «ایران بزرگ» است. نویسنده ی آن علی حصوری، یکی از بستگان پدری ام است.

مضمون کتاب اما بمراتب بیش از آن است که در نگاه اول می نماید. چنین است که کتاب بیش از چهارصد صفحه را با ولع روزافزون و لذت بسیار خواندم، گرچه خط ریز آن برای چشم‌هایم سنگین بود و زیر نویسی های آن به زحمت خوانده شد.

زبان شفاف، ساده و صمیمانه، در کنار بهم بافتن سویه های بسیاری از اندیشه ی یک پژوهنده ی میهن دوست و دلسوز برای تاریخ هنر قالیبافی و «پوشش» به مفهوم عام آن در منطقه ی فرهنگ ایرانی، همه ی سویه های جذاب کتاب را تشکیل نمی دهد. توصیف منطقه ی هنر قالیبافی در سرزمین همه ی خلق های ایرانی با ویژگی‌ها خاص و تکنیکی آن نزد هر خلق و قبیله و ده و روستا و شهر در این منطقه تاریخی که از یک سو در شرق با منطقه ی زندگی سغدیان در شمال افغانستان آغاز می‌شود و تا غرب در کوه های سرچشمه ی دجله و فرات ادامه دارد و در شمال از دو سوی دریای خزر، تا در جنوب ایران و اینجا و آنجا در آن سوی خلیج فارس پهنه آن است، کتاب را به مجموعه ی پر ارزشی برای آموختن بسیاری نکات زیبا در صحنه‌های تاریخ فرهنگ قالیبافی ایران، نام و محل جغرافیایی روستاها، قبیله ها و جابجایی آن‌ها در طول تاریخ، و همچنین اصطلاح ها و مثل های مختلف و بسیاری نکته های دیگر تبدیل می کند. نگرانی نویسنده از نابودی فرهنگ و آثار آن در محیط ایران کنونی که تنها به فرهنگ و هنر قالیبافی محدود نمی‌شود و رشته‌های دیگر خطاطی، حکاکی و مهر و نشان های قبایل و بیش از آن را در بر می گیرد، از وسعت دید علمی- هنرمندانه او حکایت می‌کند و کتاب را غنی تر و خواندنی تر می سازد. او به درستی این نابودی فرهنگی را از یک سو در ارتباط با نفوذ و تأثیر استعمارگران می داند و از سوی دیگر پیامد کارکرد ارتجاعی و ضد ملی حاکمان بر سرزمین ما در دو  سده اخیر ارزیابی می کند.

 

عنوان این نوشتار را از صفحه ۴۱۷  کتاب اقتباس کردم. حصوری نظرش را آن جا به مثابه یک دستور کمپراتیو طرح می کند: «ناگزیر باید راه زیبا‌تر کردن زندگی را جست.» او استه تیک انساندوستانه و صلح خواه مورد نظرش را با نشان دادن زشتی ای که مردود می داند، همانجا بیان می کند: «زندگی زیبا است و می‌توان آن را بسیار زیبا‌تر کرد، اما پیارسال (و اکنون ۱۳۹۳، هشت سال پیش) آمریکائی ها باعث شدند که دویست هزار سومالیائی فراری از جنگ، در دریای سرخ غرق شوند. از عراق چه خبر؟ این‌ها کوچک‌ترین کارهایی است که می کنند. این‌ها در برابر تخریب و تخدیر ذهن میلیاردها انسان و تسلط تارعنکبوتی رسانه‌ها بر ذهن مردم در جهان و به بازی گرفتن سیاست مداران کشورهای استعمار زده و عقب افتاده و گاه جاهل و مغرور، چیزی نیست.»

 

وظیفه ی نوشتار کنونی، توصیف انتقادی مضمون کتاب نیست که نگارنده ابداً آمادگی حتی غیرکارشناسانه ای  درباره ی آن ندارد. توصیه مطالعه کتاب  «سفرنامه فرش» به طیف علاقمندان محدود به اطلاعات تکنیکی درباره ی قایبافی تنها نیست. بلکه ناشی است از الوانی و زیبایی اندیشه‌های متفاوت طرح شده در کتاب که با زبانی صمیمانه و نزدیک و خودی طرح شده اند.

 

بازتاب برخی نکته‌ها از کتاب کوششی را تشکیل می‌دهد با این هدف که رشته ی استه تیک رابطه ی دیالکتیکی میان هنر و کارکرد روزانه ی انسان (پراتیک) نشان داد شود. پراتیکی که محتوای زندگی کردن را تشکیل می دهد، برای گذران زندگی ضروری است و توسط انسان در طول تاریخ انجام شده است. حصوری تأمین این گذران و بازتولید زندگی را زیبا‌تر کردن زندگی می نامد.

ترسیم رشته استه تیک هنر و کارکر به مثابه ی یک روند واحد در هستی انسان، برای پاسخ به دو پرسش که بلافاصله با آغاز مطالعه ی کتاب در ذهنم ایجاد شد، در ارتباط است:

چرا زنان، آن طور که حصوری برمی شمرد و نشان می دهد، شخصیت تاریخی (سوبژکت) در منطقه ی مورد بررسی هستند برای خلق هنر قالیبافی؛ و دوم آنکه کدام شرایط هستی زنان در دوران تاریخی مورد بحث، ریشه ی  توجه آنها و کشاندن آن ها به کار بافتن بوده است؟

 

حصوری همانجا نشان می‌دهد که هنر بافتن تنها به تولید فرش محدود نمی شود، بلکه تولید پارچه و دیگر «فرش»ها را نیز در برمی گیرد که توسط زنان ابداع و در طول تاریخ به ثمر رسانده شده است. در صفحه ۳۱۴ کتاب پژوهشگر نقش زن را در تولید چنین توصیف می کند: «در زندگی تاریخی و سنتی ما، همه ی پوشش‌ها چه جامه‌ای پوشیدنی و چه جامه های گستردنی، چنان که بازهم گفتیم، اختراع زنان و تولید ایشان بوده است.»

 

می‌دانیم که اندیشه ی مارکسیستی- توده‌ای هنر را به مثابه ی شیوه ای نزد  انسان ارزیابی می‌کند که به کمک آن انسان به شناخت از خود و محیط پیرامون خود دست می یابد، تا «زندگی را زیباتر» سازد. مفهوم زیبایی در این رابطه دیالکتیکی نزد اندیشه مارکسیستی با واژه ی ترقی خواهی بیان می شود. زنده یاد احسان طبری در نوشتارهای بسیاری، ازجمله در برخی نکته‌ها «درباره هنر»، تئوری شناخت از هنر را به مثابه اسلوبی برای رشد امکان شناخت انسان از هستی توضیح می دهد. او می پرسد، شاعر- هنرمند در سیر اندیشه ی خود «با چه دست پر»ی بازگشته است؟ توماس مچر، فیلسوف آلمانی نیز هنر را نزد انسان اهرم شناختی هم تراز با علم ارزیابی می کند.

برای من بسیار آموزنده است که این رابطه ی دیالکتیکی میان نقش شناختیِ هنر و هستی انسان که در کتاب سفرنامه فرش بارها با ظرافت توضیح داده میشود، تحت چه شرایط اقتصادی- اجتماعی در هستی زنان در منطقه فرهنگی ایران بزرگ به وظیفه ی تاریخی آنها بدل شد؟

 

این رابطه ی دیالکتیکی در کتاب سفرنامه فرش به ویژه آن هنگام خودمی نماید که نویسنده هدفمند هم صحبتی با زنان پیری را جستجو می کند که گفتنی های بسیار دارند و برای او تعریف می کنند. پژوهنده می‌کوشد تا دورترین زاویه های خاطره ی زن زحمتکش قالیباف دست یابد و دانسته‌های او که گوشه‌هایی از هنر قالیبافی را در دورترین زمان تاریخی دوباره زنده می‌کند، احیا ساخته و با ظبط آن، دانش قدیمی را از دستبرد گم شدن نجات دهد.  لذت علی حصوری هنگام انتقال این دانش برای خواننده، لذتی زنده و قابل لمس است. انتقال برخی از این گفت و شنف ها ضروری است، اما سخن را در یک نوشتار کوتاه برای صفحه توده‌ای ها به درازا می کشاند.

 

در غار لسکو در فرانسه که نمایشگاهی از آن در سال گذشته افتتاح شد، می‌توان رابطه ی هنر نقاشی انسان دوران سنگ میانه را در این منطقه با هستی روزانه ی انسان مورد مطالعه قرار داد. بر سقف و دیوارها حیواناتی با ظرافت و دقت ترسیم شده‌اند که به عنوان شکار در خدمت «زیباتر کردن زندگی» انسان‌ها قرار دارد.

شناخت دقیق از شکار، از آناتومی جانوار برای زدن ضربه ی کاری با نیزه ی چوبی که در نقاشی های با دقت و ظرافت ترسیم شده است، و یا نشان دادن چگونگی دوری از خطر حیوان خطرناک مانند خرس و یا گاو نر وحشی که با احساس کم‌ترین خطر حمله می‌کند در نقاشی ها، نشان رابطه ی هنر و هستی روزمره، پراتیک انسان است برای زیستن و بازتولید خود و پاسخ به نیازهای خود.

رابطهای که به اثبات میرساند که هنر شیوه ای برای شناخت از خود و محیط پیرامون انسان است. شناخت به منظور «زیباتر کردن زندگی». (بقایای گونه ی  گاو وحشی ترسیم شده در غار لسکو در شمال جمهوری خلق چین هنوز وجود دارد. در این کشور اکنون کوشش می‌شود با ازدیاد این‌گونه که در منطقه سردسیری زندگی می کند، تولید گوشت و شیر را در این منطقه افزایش دهند. آن طور که در فیلمی نشان داده شد، گاو نر این‌گونه به منظور دفاع از گله  خود،  حتی به کامیون نیز حمله ور شد.)

 

از این نمونه‌ها بسیار می‌توان یافت که رابطه ی هنر و روند هستی انسان را نشان می دهد. در دوران سنگ نو و به ویژه در مرحله ی سفالی آن در «تپه»ها در کوه‌های تارزوس (و زاگرس؟) آثار بسیاری در این زمینه کشف شده اند که در تحقیقات دو دهه اخیر به دست آمده اند. تکه‌های سفالی خام به صورت صفحه های کوچک که بر روی آن اشکالی ترسیم شده‌اند کشف شده‌اند که دانشمندان باستان شناس آن‌ها را کارکرد هنری زنان می دانند (عبداله اوچلان، وارثان کیلگامش). در غار لسکو نیز باید عمدتن نقاشی ها را کارکرد زنان پذیرفت. زیرا زنان هنگام شکار مردان عمدتن به وظیفه ی کمکی و دیدبانی و غیره مشغول بوده‌اند و امکان مشاهده ی حیوانات را بیش تر داشته اند.

 

برای علی حصوری بافتن فرش، ترسیم یک نقاشی، نگارش یک رومان است که هر بافنده ی زن، رنگ احساس و اندیشه و برداشت خود را در بافت آن ترسیم و به ثبت می رساند. فرش ها در منطقه و یا در هر ده دارای تکنیک مشابه برای بافت هستند، که ویژگی اقلیمی فرش را نشان می دهد، اما ظرافت استه تیک هر کدام بیان هنری آفرینش بافنده ی آن است.

اهمیت ترسیم ظرافت رابطه ی استه تیک هنر بافتن فرش و شرایط هستی زن که در کتابِ حصوری و لابلای سطور آن پراکنده است و جلب نظر می کند، در هر دوران تاریخی شرایط زندگی زن را برای خواننده قابل دریافت می کند. پژوهشگر در ارتباط با توضیح زندگی قبایل مختلف و ویژگی‌های قالیبافی نزد آن‌ها (ص ۲۱۸ به بعد)، در چند جا به ارزیابی از هنر زنان و رابطه ی آن با وضع زندگی مادی و معنوی آن‌ها می پردازد.

«در سال‌های اخیر در شیراز با یک خانواده ی قشقائی آشنا شدم که دختر جوان شان بافنده ی بسیار خوبی بود .. هیچ مناسبتی میان بافتی که در چادر و ایل صورت می‌گرفت با کار این دختر در خانه نبود. او یکی دو قالیچه بافته بود .. رفتار او با قالی‌ها دیدنی بود.

شاید خوانده باشید که در جنگ ویتنام بچه‌های دو رگه، آمریکائی و ویتنامی پدید آمدند که هیچ‌کس آنان را به کسی نمی شمرد. نه آمریکایی بودند و نه ویتنامی. انسان، ولی ملعون، ناپاک، نتیجه ی جنگ، خودفروشی، تجاوز، عشق‌های شگفت انگیز، آنی و بدفرجام، کشته شدن پدر یا مادر یا هر دو. قالی‌های این دختر همین حالت را داشت. از سرناچاری پدید آمده بود و نه اشتیاق کار در ایل. ..

دختر با روحیه کوچ نشینی خود عاصی بود. هیچ چیزی چون ایل یا حتا خانواده ی کوچ نشینش نبود که به او امید و شادی ببخشد. ..».

 

ترسیم رابطه شرایط هستی زندگی دختر کوچ نشین و عاصی با هنر قالیبافی او و مقایسه آن با شرایطی که کودکان ویتنامی در آن پدید آمدند و می زیستن، گرچه مقایسه‌ای دور به نظر می آید، ولی بیانی است که می‌تواند استه تیک رابطه شرایط هستی انسان و نقش هنری آن را قابل شناخت سازد. رفتار هنرمندانه دختر قشقایی در خلق قالیچه ها که بازتاب و نشان عصیان هنرمندانه دختر علیه شرایط زندکی او است، زندگی و هنر فان کوگ، نقاش هلندی را در ذهن تداعی و  استه تیک رابطه هنر و شرایط زندگی مادی انسان را قابل شناخت می سازد.

 

نوشتن یک رومان، همانند بافتن یک قالی را علی حصوری در همین بخش از کتاب در نمونه‌ای دیگر نشان می دهد: «.. زنی باصری ..  وقتی اشتیاق او را به بافتن دیدم، وسائل را برایش فراهم کردم. .. شاهد اشتیاق ننه جیران و کار همراه با شوق او بودم. بعدها که روایت پیران ایل را شنیدم، معنی اشتیاق او را دریافتم. او به اصیل‌ترین شکل خود، داشت کاری را می‌کرد که من آن روزها ارزش آن را نمی‌دانستم و دریغ!

آن روزها .. قالی را نه برای نان که برای دل می بافتند. و ازکنارش هم نان در می‌آمد و هم نام. .. آن روزها قالیبافی کاری بود مانند نوشتن یک رمان یا سرودن یک غزل ناب.

همچنان که برای نوشتن رمان جرقه ای در دل، حواس تو را به چیزهایی (دنیائی، اقلیمی، گوشه‌ای از جهان، یک زندگی ..) می برد و آنگاه آغاز می‌کنی به گردآوری، گردمی آوری، گردمی آوری و انبار می کنی، سپس از میان هرچه را که با آن جرقه نخستین سازگارتر است برمی گزینی و با بقیه یا خداحافظی می‌کنی یا برای کار دیگری کنار می گذاری، آنگاه گزیده ها را سه جور، پنج جور، ده جور کنار هم می چینی و بهترین را برمی گزینی و شروع می‌کنی .. به بافتن، هر واژه را که برمی داری سنگین و سبک می‌کنی و در بهترین جای خودش می نشانی، پیش می روی، از حاصل کارت مطمئن نیستی، وقت و عمر می سوزانی و به پایان که بردی، قلم را کنار می‌گذاری و نوشته را برمی داری، مانند دشمنی به جانش می‌افتی که مبادا در جایی اشتباه کرده باشی، تا پایان می‌خوانی و کنار می‌گذاری . نفس راحتی می‌کشی که سرانجام به جائی رسید. .. تازه وقتی با دشواری ها از چاپ درآمد، دیگری آن را طوری می‌خواند که تو ننوشته ای. .. قالی تو دنیا را می‌گردد و ده جور یا صد جور می‌شود که از بسیاری تو بی خبری!  دوستانی می یابی که هرگز ندیده ای، همدلانی که نا همزبان اند، ..  آری، آن قالیبافی که من می گویم، همانندی هائی با این کار دارد. قصه ی دور و درازی دارد، اما من آن را برای تو که اهل کاری، خلاصه می کنم.

 

دیدن یک قالی عالی، نخستین جرقه را در ذهن زنی کارکرده و سردوگرم روزگار چشیده می افروخت. بر دلش می گذشت که بهتر از آن ببافد. گردآوری آغاز می شد، به بچه‌ها باج می‌داد که برایش گیاهان رنگ زا گردآوری کنند. پوست گردو، پوست انار، پوست پیاز، گندل، کاه، ریشه ی روناس، برگ مو، جاشیر و یکی دو گیاه دیگر را از محیط خود گردآوری می کردند. تنها چیزی که باید منت خریدشان را از مردان کشید، زاج بود و نیل. ..

در فصل بهار نخستین چین پشم گوسفندان نوزاد (ورگن) را جدا می‌کردند و از آن هم تنها بخش مربوط به پشت گوسفند را انتخاب می کردند. آن را خوب می شستند تا چرک و چربی از آن زودوه شود. ..

آنگاه ریسندگی آغاز می شد. تار، پود و خامه، هر یک جدا و به آداب خود رشته می شد. .. چله و حتا را از پشم رنگی، خاکستری یا قهوه ای و حتی سیاه انتخاب می کردند، پود و تار رنگ نشده بازمی‌ماند و به کار می رفت، اما خامه را بایستی رنگ می کردند.  .. دیگ رنگ کار گذاشته می شد. نخست پشم را زاج (دندانه) می‌دادند که رنگ پذیر شود.

با کاه رنگ کاهی به دست می آوردند، با پوست گرده قهوه ای، با گندل زرد خردلی، با جاشیر زرد شاداب، با نیل آبی آسمانی تا سرمه ای، با جاشیر یا کاه یا گندل یا برگ مو و نیل سبزهای گوناگون و با ریشه ی روناس و جاشیر نارنجی، اگر گندل نداشتند اندکی قهوه ای به جاشیر می‌زدند و زرد خردلی به دست می‌آمد که به آن زرد چرک می گفتند.

آنگاه دار را سرهم می‌کردند .. چله کشی می‌کردند و بافتن آغاز می شد.

الگوی یاد شده را (در فارس: هور) جلو رو می گذاشتند، اما محال بود که عین آن را ببافند. اول چند ردیف گلیم یا کرباسه می بافتند، به پهنای تقریبی پنج سانتیمتر. بعد چند ردیف لوار که یک رنگ و معمولاً سرمه ای یا به رنگ متن قالی بود. آنگاه بافت متن آغاز شده بود. با بافت لوار گویی ردیف غزل انتخاب شده بود. نوبت قافیه بود که حاشیه هاست، یا چارچوب رمان.

بافنده، با هر گرهی که میزد، واژه‌ای از رمانش را می نوشت. همراه بافت، هور خود را نقد می کرد. چرا این بی سلیقه سفید را کنار سرمه ای گذاشته، البته که در اینجا زرد بهتر است. هنگامی که چند گره زرد می‌زد با خود می گفت: زرد و سرمه ای چقدر به هم سازگارند. این گل را چرا این اندازه بزرگ گرفته، من آن را کمی کوچک می‌کنم تا زمینه ی حاشیه بیشتر خودنمائی کند. یک ردیف (رج) که گره می زد، می بایست پود می کشید. آنگاه ردیف گره را قیچی می‌زد تا خود را نشان دهد. انگار یک بند از نوشته ی خود را برای نخستین بار می خواند. اگر خشنود بود، سر ردیف دویم می‌رفت و اگر ناراضی بود، چند گره را عوض می کرد. اولین شیرازه را که اغلب خامه ای دو رنگ بود، در همین جا می پیچید. ..

او هشیارانه رمان خود را جزء به جزء می‌نوشت و هر بار که یک رج را به پایان می‌برد و پود می‌کشید و قیچی می زد، آن را تمیز می‌کرد تا پرزها از روی آن کنار رود و چهره ی خود را نشان دهد. آری او بیش از دویست سیصد بار رمان خود را از نو می‌خواند تا به پایان برسد. هنگامی که به حاشیه های بالا می رسید، گویی رمان پایان یافته و او تنها بایستی آخرین بند را می نوشت. .. او رمان خود را با زیباترین خط نوشته بود. زیرا قابل چاپ نبود و به همان شکل باید به دست خوانندگان می رسید. .. این قالی را به دختر، عروس یا شوهر خود هدیه می‌داد و اگر لازم نداشتند می فروخت، اما هرگز آن را فراموش نمی‌کرد و دلش در پی آن بود و در پی آن می خواند: آلا آنکه بر قالی نشینی …».

 

به منظور جلوگیری از طول بیش تر سخن به دو پرسشی که با مطالعه ی کتاب «سفرنامه فرش» در ذهنم ایجاد شد بازگردم. این دو پرسش عبارتند از: چرا زنان در دوران سنگ نو به هنر قالیبافی روی آوردند؟ چرا این هنر در منطقه ی فرهنگی ایران بزرگ گام های نخست را در تاریخ برداشته است؟ عوامل تاریخی مؤثر برای این پدیده کدامند؟

 

در «سخنی از آغاز به پایان» علی حصوری در کتاب خود سررشته پاسخ به پرسش های پیش را مطرح می سازد. او این سررشته را «شناختِ تاریخ .. هنرهای کاربردی» می داند. به معنایی آن را «تاریخ درک شده» می داند.

«تاریخ درک شده» بیانی است که توماس مچر در کتاب اخیر خود برای تنظیم تئوری رشد فلسفه ی مارکسیستی به کار می برد. تاریخ درک شده برای مچر یک بخش از از سه بخشی ارزیابی می شود که محک وجود اندیشه ی دیالکتیکی در پژوهش است به منظور درک شرایط کنونی و آینده محتمل. اندیشه ماتریالیسم دیالکتیکی درک شرایط حال و آینده را تنها با توجه به شرایط گذشته ممکن می داند. کدام شرایط در هستی زنان در دوران سنگ نو در این منطقه حاکم بوده است که آن ها را با آفریدگاران هنر «پوشش» بدل ساخت؟

حصوری می‌نویسد (ص ۲۲) «چیزی که در بررسی فرهنگ ما و بویژه هنرهای کاربردی باید شناخت، تاریخ آن‌ها است. بی شناخت درست تاریخی فهم آنچه داریم دشوار می شود. این به این معنی است که نگاه غیرتاریخی به فرهنگ ما برای فهم عمیق آن غیرممکن است ..».

در تأیید این برداشت، به نظر می‌رسد باید برای یافتن پاسخی نزدیک به واقعیت، عوامل اجتماعی- تاریخی و هم اقلیمی را در منطقه ی فرهنگی ایران بزرگ که حصوری آن را در کتاب از شمال افغانستان تا بلوچستان، از کناره های شرقی و غربی دریای مازنداران تا سرچشمه ی رودهای دجله و فرات در شمال و غرب و تا خلیج فارس در جنوب برمی شمرد، مورد توجه قرار داد.

برای حصوری نقش‌ها در قالی به این پرسش پاسخ می‌دهد که چرا فرهنگ و صنعت قالیبافی توسط زنان انجام شده اند. همین نظر را اوچلان درباره ی یافته های سفالی نپخته در «تپه»ها در کوهای تارزوس بیان می‌کند که بر روی آن‌ها کنده کاری هایی وجود دارد که بیان وضع روحی- روحانی زن است.

حصوری همانجا نبود «نقش های خشن، یعنی مثلاً نقش های گاو، گراز، مار و مانند آن‌ها .. و در عوض .. نقش های مرغ، مرغک، طاووس، بز، سگ، انواع پرندگان، پروانه، گل‌ها و وسایل خانه و کار، مانند جارو، شانه، بقچه، یوغ، بند، ترک بند، گیره، چایدان، دوستکامی (جام شراب) یا اسباب‌بازی کودکان، مانند چرخ فلک، فرفره، عروسک، انسان و بویژه انسان در حال رقص یا کار یا کودک فراوان است» را بیان این واقعیت تاریخی می‌داند که زنان خالقان این هنر و صنعت و بافندگان قالی و پارچه در تاریخ هستند. پژوهنده این واقعیت را در «نقش های تجریدی» نیز مورد تأیید قرار می‌دهد و نمونه‌هایی از آن را ذکر می‌کند و می نویسد: «علت کاربرد این همه نقش بی خشونت روشن است. مبتکر قالیبافی زنان بوده‌اند و به همین دلیل در روی فرش های که طرح های اصیل زنانه دارند، حتی روی بیشتر و نزدیک به همه ی فرش ها (مگر در نقشه ی شکارگاه که تنها نقش مردانه است) نقش های خشن و اصولاً خشونت دیده نمی‌شود .. اصولاً مبتکر بافندگی زنان بوده‌اند و اثر خود را بر این صنعت تا دوره ی ما باقی گذاشته اند. از این لحاظ، یعنی بی توجهی هم که شده بر زنان خود ستم بسیار کرده ایم.»

سوزن دوزی زنان طبقات و لایه‌های مرفه برای سرگرمی تا اوایل قرن پیش در کشورهای سرمایه داری نباید در این رابطه فراموش شود که نشان ستم جنسیتی در طول تاریخ به زنان در کشورهای غربی نیز است.

نکته جالب برای پاسخ به پرسش های طرح شده در پیش، اشاره ی حصوری است در آغاز بخشی از کتاب که در آن به نقش‌ها بر روی قالی می پردازد. او ویژگی نقش‌های برشمرده شده را در قالی‌های «روستایی و عشایری»  برمی شمرد و آن را نشان و علامت، پرچم، هر قبیله ارزیابی می کند. برداشت او در تأیید فرارویدن توتم به عنوان «نام خانوادگی» (عبداله اوچلان) گروه‌های انسانی در گذشته به علامت قبیله است. حصوری ایجاد شدن فرهنگ قالیبافی را با شرایط زندگی کوچ نشینی قبایل در ارتباط قرار می‌دهد. این شیوه ی زندگی نیاز به قالیبافی را ایجاد می کند. در یونان و رم قدیم، زمین را با سنگ مرمر فرش می‌کرده اند و نه با قالی‌!

عبداله اوچالان نیز در کتاب خود و به نقل از اکتشافات دیگر باستان شناسان «کشاورزی و اهلی کردن حیوانات را به زنان» نسبت می‌دهد (ص ۵۵). «تربیت گیاهان بسیاری را باید به زنان نسبت داد، به ویژه اگر گیاهانی را که در دوران پیش از کریستف کلمب در آمریکا به حساب بیاوریم» (زیرنویس ۱۱ همانجا).

در حالی که در بخش بازرگانی در هزاره ی سوم دوران سنگ نو (که ۱۲ هزار سال پیش آغاز شد) که نقش مردان در آن تعیین کننده می شود، تولید و آموختن حرفه ها برای تولید در ده‌ توسط زنان انجام می‌شده است. اوچلان در زیرنویس شماره ۱۲ و به نقل از باستان شناسان این نکته را مورد تأیید قرار می‌دهد. این مرحله تا آغاز دوران مس ادامه داشته است. تولید مس که با کار در معدن و تبدیل شیمیایی (کیمیاگری) مواد همراه است، به ابزار تحکیم موقعیت مردان تبدیل می‌شود که در هزاره ی سوم تا چهارم ایجاد می شود. قدیمی ترین کوره‌های تولید مس در اردن و اطراف کاشان به هشت هزار سال پیش بازمی گردد.

پس از این این اشاره به برخی از شرایط هستی انسان دوران سنگ نو، بازگردیم به توصیه علمی علی حصوری برای توجه به وضع تاریخی زندگی انسان در دوران سنگ نو در منطقه فرهنگی مورد نظر.

اشاره شد که زنان دوازده هزار سال پیش در منطقه کوه‌های تارزوس- زاگرس انقلاب کشاورزی را به ثمر رساندند. این دستاورد تاریخی، موقعیت اقتصادی زن را در جامعه ی مادرسالار تقویت نمود. در این دوران است که خدایان همگی از جنس زن هستند. مادر اولیه هم در افسانه‌های سومرایی که اوچلان در کتابش توضیح می‌دهد و هم در افسانه‌های یونانی جایگاه نخست را در اندیشه میستیک انسان داراست.

انقلاب کشاورزی وابستگی مرد را به زن تقویت می کند، اما در عین حال با ایجاد شرایط تأمین نسبی بیش تر نیازهای خانواده و خانوار، از بار کوشش برای شکار حیوانات می کاهد که وظیفه ی اصلی آن به دوش مردان است. این امر به آزاد شدن نیروی مردان می انجامد. برای مردان امکان پرداختن به اندیشه ی مذهبی- فلسفی برای یافتن پاسخ به پرسش هایی که انسان درباره ی خود و محیط پیرامون و پدیده‌های طبیعی دارد می گشاید. روند پدیدار شدن گروه روحانیون و خداشاه  از شرایط مناسب تری برخوردار می گردد. پیران که همیشه در گروه و خانواده نقشی خاص به عهده داشته‌اند اکنون به لایه ی فرمانده و حاکمان بدل می‌گردند که در آن نقش زنان در جامعه با نابودی خدای مادر نخستین که به آن اشاره خواهد شد، محو می شود. زنان به بردگان خانگی بدل می گردند.

روند گذار از دوران مادرسالاری به پدرسالاری- برده‌داری در افسانه‌های سومرایی و یونانی (سروده های هومر که به گفته ی اوچلان بازتاب افسانه‌های سومرایی است) تبلور می یابد. این افسانه‌ها نشان نبرد میان خدایان زن و مرد است. نبرد میان خدایان زن و مرد بارها به صورت پات و به طور مسالمت آمیز پایان می یابد. آن را می‌توان در افسانه‌های ویتنامی نیز دنبال کرد که زمان وقوع آن ها پنج هزارسال دیرتر است.

در پایان این دوران تاریخی در هزاره ی دوم به سوم است که مرد با رام کردن گاو وحشی به امکانی دست می‌یابد که بتواند اولین ضدانقلاب را در تاریخ علیه زنان به مورد اجرا بگذارد. کار کشاورزی بر روی زمین از طریق فرهنگ شخم زدن به نقش بزرگ‌تر و مطمئن تری برای تهیه مواد خوراکی می‌انجامد که اکنون توسط مردان عملی می گردد. زنان با ایجاد شدن ایدئولوژی مذهبی و پیروزی خدای مرد بر زن  موقعیت مرکزی جایگاه خود را در جامعه سومرایی از دست می‌دهند و در روند هزاره ی بعدی به برده ی خانگی بدل می گردند. قتل مادر نخستین (تیامات) که در افسانه ایلیاس هومر برشمرده می‌شود که به طرز وحشتناکی نابود می گردد (خدای توفان باد را به شکم او می راند و نبیره ی پسری (مادروک) با تیری آن را منفجر می‌کند، زیرنویس ۱۴، ص ۵۸). این واقعه در آغاز دوران اوج جامعه ی برده‌داری در بابیلون (بابل) وقوع یافته است.

عبداله اوچلان این روند را در کتاب وارثان گیلگامش برمی شمرد و با اسناد تاریخی واقعی بودن آن را به ثبوت می رساند. او ازجمله در ارتباط با حجاب که مذهب ارتجاعی کنونی می‌خواهد آن را به عرش فرهنگ مذهب تک خدایی برساند، در بخش «نابرابری میان جنسیت ها در جامعه سورایی» (ص ۵۵) می‌نویسد: «اولین فاحشه خانه با نام موساکادیم ..» در این دوران ایجاد می شود. زنان و مردان برده در این دوران به فاحشه گری در این خانه‌ها مجبور می شوند. آن‌ها باید بر روی سر خود پوششی می انداختند. زنان شوهردار دیرتر و هنگامی که فاحشه ها روی خود را نمی پوشانند، مجبور به پوشاندن سر و روی خود شدند.

در این مرحله است که در فرهنگ (شعر) و در باورها روند زن ستیزی پاقرص می‌کند تا زمینه ی ایدئولوژیک حاکمیت مردسالاری- برده‌داری برپا گردد. زن به عنوان حیله گر، گناه کار و گمراه‌کننده ی معرفی می شود. افسانه خوراندن سیب توسط حوا با آدم نمونه‌ای از این کوشش است به منظور ایجاد ایدئولوژی مردانه و زن ستیز در اولین جامعه ی طبقاتی در تاریخ. سپردن کار خانه و بچه‌داری به زن و تبدیل آن به وظیفه ی مذهبی زن، ریشه در این دوران دارد.

مترجم آلمانی کتاب اوچلان، اولیور کونتنی، در زیرنویس ۲۰ (ص ۷۰) وضع ایجاد شده برای زن را در این دوران در جامعه سومرآیی از نوشته های مختلف اوچلان که اکنون بیست سال است در زندان انفرادی در ترکیه در بند است، چنین برمی شمرد: «برده داری در خانه شخصی و عمومی، به صحنه فاحشگری بدل شد. هنوز هم در زبان ترکی به فاحشه خانه، «خانه عمومی» می گویند. منظور تنها برده‌داری جنسیتی زن نیست. زن از نظر اخلاقی، اجتماعی و روشنفکرانه مجبور به فروش خود می شود، زیرا از روند تولید اجتماعی که در آن نقش اول را در طول تاریخ داشته است، اخراج می گردد. این وضع به مراتب بیش از تنها در خانه بودن و به وظیفه پاسخ به نیازی جنسی مرد دادن و تولید کودک و تربیت کودک است. از این رو ازدواج که به طور سنتی با فروش زن انجام می‌شود را می‌توان همان فاحشگری زن در خانه شخصی نامید. فاحشگری در مزوپتامین کهن گام به گام با تنزل جایگاه خدایان و روحانیون زن در مساجد ایجاد شد که هر کس با پرداختن وجهی به روحانیون مرد مجاز به هم خوابگی با آن‌ها بود. ..».

 

تضاد میان کار کشاورزی و شبانی نیز که در افسانه‌های این دوران در کتاب‌های مذهبی تبلور یافته، گوشه‌ای دیگر را از روند ایجاد شدن گروه روحانیت و خداشاهی را در این دوران قابل شناخت می سازد. «افسانه ها و مذهب عنصرهایی شدند برای تحکیم سلطه ی مردسالاری و شکوهمندی ساختار اندیشه پاتریاکال که گویا وظیفه ی آن دفاع از تقدس مذهب است. زن ستیزی در همه ادیانِ تک خدا ارثیه ی این دوران هستی قبیله ای- آغاز برده‌داری در جامعه بشری است. برقراری سلطه ی ولایت فقیه و نپذیرفتن روحانی زن در کلیسای کاتولیک بقایای این دوران سیاه ارتجاعی در تاریخ جامعه بشری ارثیه چنین شرایطی است.

 

حاکمیت مذهبی کنونی در ایران نیز متکی به چنین برداشت ایدئولوژیک است که شرایط قهقرایی کنونی را به مردم میهن ما و به یژه به زنان ایرانی تحمیل کرده است. این حاکمیت ارتجاعی اکنون مذهبی ارتجاعی خود رابه ابزار اجرای برنامه ی خصوصی سازی و آزاد سازی امپریالیستی در جهان و متحدان مذهبی و ارتجاعی- عقب مانده آن در ایران تبدیل ساخته است و از این طریق به اثبات می رساند که وحدت ایدئولوژی مذهب ارتجاعی و سیاست اقتصادی- اجتماعی ضد مردمی و ضد ملی در طول تاریخ از یک آبشخوار سیرآب می شود و در خدمت حفظ سلطه و منافع طبقات حاکم در جامعه طبقاتی قرار دارد.

 

پس از بیان گوشه‌هایی از وضع اقتصادی- اجتماعی در محیط سرچشمه ی دو رود دجله و فرات که در آن منطقه انقلاب کشاورزی و اهلی کردن حیوانات تحقق یافته است، به این نکته بپردازیم که کدام شرایط هستی قبایل کوچ نشین در این محیط از وضع خاصی برخوردار شد که برای ادامه بررسی دو پرسش پیش پراهمیت است.

پرداختن قبایل کوچ نشین به حرفه ی چوپانی مشغول، می‌تواند آغاز این روند ارزیابی شود. شبانی شرایط استفاده از پشم گوسفند و بز برای بافندگی را به وجود آورد. در حالی که مردان عمدتن نقش چوپانی را ایف می کنند، زنان به بهره برداری از محصول اهلی کردن بز و گوسفند و دیگر حیوانات خانگی پرداختند. تولید لبنیات و پشم و بافت «پوشش»های متفاوت در این دوران توسط زنان پایه ریخته شد و رشد یافت. برخلاف قبایل ساکن که به ایجاد سرپناه های ماندنی پرداختند (مانند خانه‌های سفید در تپه ها در اطراف دیاربکر کنونی در ترکیه)، قبایل کوچنده نیازمند سرپناهی هستند که قابل حمل است. بافت چادر نزد این قبایل (چادرسیاه ها) پیامد طبیعی چنین شرایط زندگی و بازتولید نیازهای انسان در این محیط جغرافیایی در این دوران است. علامت قبایل مختلف را که حصوری در کتاب (ص ..) برمی شمرد که بر چادرها بافته می شود، در مواردی حتی بدون آگاهی داشتن بافندگان به معنای آن، نقش معرفی قبیله و قوم را به عهده دارد.

پدیده‌ی مشابهی چندین هزاره دیرتر در اسکاتلند نیز وجود دارد که به رشد نظام سرمایه داری در انگلستان انجامید. وجود دامداری و به دست آوردن پشم در این منطقه نیز به زمینه ایجاد صنعت پارچه بافی در قرن پانزدهم و شانزدهم تاریخ اروپایی در انگلستان شد و به زمینه ایجاد شدن و سلطه ی روابط استعماری بر کشورهای جهان سوم توسط این کشور در مرحله رشد نظام سرمایه داری در گشت.

 

ایجاد شدن شرایط کار تولیدی جدید برای زنان در قبایل کوچنده صحنه ی جدیدی است که توسط آن ها تسخیر می شود. استفاده از این امکان تولیدی تنها به زنان در قبایل کوچنده محدود نمی ماند.

حصوری نیز از قالی بافی زنان «خاندان های مشهور» خبر می دهد. در صفحه ۱۲۹ می نویسد: «من قالی‌هایی دیده‌ام که بافت زنان خاندان های مشهور کاشان، مانند خاندان محتشم، غفاری، مدیحی و دیگران بوده است. در کاشان قالیبافی برای زن امتیازی شمرده می‌شد و زنان قالیباف در ردیف زنان کارمند بودند، خواهان بیشتر و مهریه ی بیشتر داشتند.»

بازتاب چنین پدیده ای که در طول تاریخ زمینه ایجاد شدن شخصیت اجتماعی زنان و شرکت آن ها در تولید اجتماعی را قابل شناخت می سازد، می توان در سوزن دوزی زنان در کشورهای غربی تا قرن نوزدهم نیز مشاهده نمود که یکی از کارهای دستی و هنرمندانه آن ها را در تولید دستمال، رومیزی و غیره در برمی گرفت و نزد زنان طبقات بالایی «سرگرمی» و نزد زنان زحمتکش منبع درآمدی را تشکیل می دهد.

 

در «سفرنامه ی فرش»، علی حصوری آغاز تولید فرش تابستانی (زیلو، حصیر و …) را توصیف می کند. توصیفی که روند چند هزار سال پیش را نزد قبایل کوچنده برای آغاز به تولید قالی نیز قابل شناخت می سازد. حصوری در ارتباط با تولید زیلو، حصیر در «چند قرن نخست دوره ی اسلامی»، رشد فرهنگ تولید «پوشش» را توصیف می‌کند. او در ص ۱۵۲ با اشاره به «کتاب های کهن لغت، مانند لغت فرس اسدی طوسی»، می نویسد: «گاه این ساقه ها (شاخه های نازک  گیاهان نرم، مخصوصاً دوخ یا جگن) را همین‌طور نبافته همچون زیرانداز روز زمین می گستردند. .. هنگامی که انسان توانست دسته هائی از آن‌ها را از زیر و روی هم رد کند، بافتن پیدا شد و حصیری بافته شد که به آن هم در غرب ایران دوخ و در شرق لوخ یا لخ می‌گفتند ..».

پژوهشگر، سنت قالی بافی در منطقه فرهنگی ایران بزرگ را در کتاب خود نیز بر همین منوال محتمل می‌داند و در صفحه ۲۰۰ و در ارتباط با تولید نمد، پلاس، عبا، گلیم، قالی می نویسد: «سه گونه از این پوشن ها بیشتر فرش نواحی سردسیری است. .. بی گمان روزگاری در آسیا، همچنان که دوخ (جگن) نبافته را همچون پوشن به کار برده اند، با پشم هم همین کار را کرده اند. به این ترتیب پشم، زیر فشار پا و تن انسان فشرده شده و نمد از این راه پدید آمده است. ..». در صفحه ی ۱۸۵ و در ارتباط با قدمت این تولید، آن را با «تاریخی دست کم سه هزار ساله»تخمین می زند. «شاهد آن قالی پازیرک و به دست آمده از زیر یخ هائی است که تن پادشاهی سکانی (از تیره ی ماساژت ها؟) را در گوری نگهداری می کرد. این قالی با روش و سنت غرب ایران بافته شده است و دقیقاً دوهزار و پانصد سال قدمت دارد، .. برای رسیدن به چنان مهارت فنی، بایستی تاریخی دراز در پشت سر بوده باشد. قالی واژه ی بسیار کهنه‌ای است. به نظر می‌آید که پازیرک دو هزار سالی پیشینه داشته باشد.»  (بدین ترتیب می‌توان در مجموع برای پازیرک حدود شش هزار سال قدمت پذیرفت!)

در ارتباط با گلیم، پژوهشگر تاریخی ۵ هزارساله قایل است و در صفحه ۲۰۱ می نویسد: «گلیم بافته ای است که حدود پنج هزارسال سابقه دارد و پاره های کوچکی از آن در چتل هویوک، غاری در اناتولی به دست آمده ..». اطلاعات بسیار دیگری را علی حصوری در کتاب و در ارتباط با قالی ذکر می کند، از قبیل این نکته که واژه قالی، قدیمی است. او می‌نویسد این واژه، «واژه اصیل فارسی» است و در ارتباط با تولید در منطقه فرهنگی ایران بزرگ پراهمیت است. موارد استفاده از این هنر و صنعت نمونه ی دیگری است که اشاره به آن سودمند است (ص ۲۰۲).

علی حصوری در کتاب پربارش پوشن های دیگری را نیز نام می‌برد از قبیل شال، کناره، عبا وغیره که بازتاب آن سخن را بیش از این به درازا می کشاند. دو نکته از توضیح های او برای من شخصاً پرمعناست. یکی این که او عبا را لباس روحانیون نمی داند. برای تأکید نظرش، او در صفحه ی ۱۵۹ کتاب نام پدر من، دکتر ابوالفضل عاصمی را ذکر می‌کند که در خانه عبا به تن می‌کرده است، بدون آنکه روحانی باشد. حصوری روی زانو دائی خود زیر عبا نشستن را تا پنج سالگی به خاطر دارد، در حالی که دائی او نیز روحانی نبوده است، بلکه هنرمند خطاط توانمندی است با نام ابراهیم زرین قلم.

گفتنی  است که عبای پدر که از آن در کتاب سخن رفته است، اکنون در اختیار من است. این روز ها عکسی را از دو پسرم دیدم که در سفری به ایران با سن پنج سالگی روی زانوی پدر بزرگ زیر عبا نشسته اند.

نکته ی دیگر ذکر نام پدر بزرگ مادری من است (ص ۱۹۵). ذکر نام در ارتباط قرار دارد با تولید قالی در تهران. پدر بزرگ با نام احمد علی امین فرهادیان،  در خانه‌ای که دیرتر من تا پنج سالگی زیستم، کارگاه قالی بافی داشت. تنها یک قالیچه از این کارگاه باقی‌مانده بود که دختری را در حال باد زدن خود نشان می داد. از سرنوشت آن بی اطلاعم.

 

 

تا آنجا که اطلاعات من به عنوان یک غیرکارشناس اجازه می دهد، قدیمی ترین قالی که باستان شناسی یافته است، حدود هشت هزار سال عمر دارد و تکه ای از «فرش»ی است که در کوه‌های تارزوس کشف شده است. (چنانچه این یافته با یافته در چتل هویوک یکی باشد، باید باری دیگر مورد بررسی قرار داد که یافته در غاری در اناتولی، به پنج هزارسال پیش، به تاریخ اروپایی برمی‌گردد که اغلب باستان شناسان اروپایی ماخذا ارایه تاریخ در نوشتارهایشان قرار می دهند، یا خیر).

به سخنی دیگر می‌توان زمان آغاز فرهنگ قالیبافی، به گفته ی حصوری «فرش» به مفهوم عام، که بافت پارچه را هم در برمی گیرد، احتمالاً به سال های چهار هزاره ی آغازین در دوران سنگ نو در این منطقه منتقل نمود. همان‌طور که اشاره شد، در این دوران که با انقلاب کشاورزی آغاز می شود، زنان در کناره رودهای سرچشمه دجله و فرات در کوه‌های تارزوس در مزوپتامین (اناتولی) فرهنگ تولید کشاورزی و اهلی کردن حیوانات کوچک خانگی را عملی ساختند.

 

همه ی شواهد بر آن حکم می کند که اهلی کردن بز و گوسفند کارکرد زنان در دوران سنگ نو است. زن  ساختن انواع ابزار کار خانگی مورد نیاز از قبیل هاون سنگی، دیرتر ظروف سفالی و انواع ظروف مورد نیاز در خانه، به این دوران برمی‌گردد. همگی کار هنری- تولیدی زنان برای «زیباتر کردن زندگی» است. رشد زبان نیز در ایران دوران گام به گام با رشد توانایی ها در کار تولیدی دستاورد این دوران است که در آن نیز زنان نقش عمده دارا هستند. «زبان مادری» نشانه ای از چنین شرایط در فرهنگ انسانی است.

 

نزد قبایلی که کارکرد تولیدی خود را به طور عمده در دامداری ادامه دادند، نیاز به تولید چادر، فرش برای کف چادر و همچنین انواع دیگر پوشن ها به نیازی روزمره بدل شد. تقسیم کار نزد این قبایل عمدتاً برای مردان شغل شبانی است. در حالی که زنان به تولید مواد خوراکی از قبیل پنیر، ماست، کره از شیر جلب شدند. حرفه‌ای که با باقی ماندن زنان در چادر و محل برپایی آن تقویت می شد. محلی که اغلب در کنار جویبارها قرار داشت و برای زنان جمع آوری گیاهان قابل استفاده برای خوراک و همچنین تولید رنگ گیاهی به کار می آمد. چنین عواملی و سنت گذشته کارکرد زنان در تولید و بازتولید نیازها، قابل درک می‌سازد که هنر و صنعت بافندگی به حرفه‌ای هنری و تولیدی برای زنان در این منطقه بدل شد که به طور عمده زندگی کوچند را در قبایل کوچ نشین می گذراندند.

 

بدون تردید در روند پدیدار شدن شرایط ایجاد و برقراری سلطه ی نظام برده داری که همراه است با ایجاد شدن شرایط پایه ریزی خانوار مردسالار، امکان  شرکت زنان در تولید اجتماعی و بازتولید نیازهای خانواده در منطقه کوچ نشین در زمینه ی تولید لبنیات و همچنین تولید «پوشش» نزدیک ترین و ممکن ترین صحنه فعالیت اقتصادی زنان را تشکیل داده است. این روندی قابل درک و هم سو با نیاز خانوار و جامعه ی رشد یابنده قرار دارد. کارکرد فرهنگ- هنری زنان را در هر دو زمینه تغذیه و پوشش خانوار می توان به عنوان امکانی منطقی پذیرفت که پیامد مقوله ی «حادثه دیالکتیکی» است.

زنده یاد احسان طبری «حادثه ی دیالکتیکی» را چنین تعریف می کند:

 

 

 

استه تیک پوست

 

مدت هاست که بنا داشتم درباره ی استه تیک بافت پوست مطلبی بنویسم و «مدل اقتصادی» خال کوبی را به عنوان یک ناهنجاری اسفناک در نظام سرمایه داری قابل شناخت سازم. اکنون که کتاب «سفرنامه ی فرش» ذهنم را به خود مشغول ساخته است، چنین پرداختنی را سودمند می دانم. از این رو سودمند می دانم، زیرا ارگان پوست اولین «پوشش» را برای انسان تشکیل می دهد.

نظام سرمایه داری بحران زده برای یافتن راه مفری از بحران، حتی از بافت بی همتای پوست انسان نیز برای سود ورزی چشم نمی پوشد و توطئه علیه این ارگان پوششی انسان را با “هنر” و “زیبایی” نیز در ارتباط قرار می دهد.

 

ارگان پوست انسان، در کنار قابلیت سخن گفتن انسان، مشخصه ی پدیدار شدن انسان مدرن، هوموزاپینس در طبیعت است. پوست با قابلیت تولید عرق تنها نزد انسان وجود دارد که نشان جایگاه تاریخی اولوسیونر تکامل انتروپولوژیکی انسان و ایجاد شدن این بافت در روند گذار انسان از هستی ماقبل انسانی به انسانی است. هیچ موجود دیگر داری چنین قابلیتی نیست. بدین ترتیب پوست، در کنار رشد مغز و با ایجاد شدن مرکز سخن در آن، در قله روند اولوسیون پدیدار شدن انسان قرار دارد.

در گذشته های دور که انسان به جایگاه و استه تیک بافت پوششی خود، هماهنگی استه تیک در بافت پوست و وظایف بیولوژیکی آن واقف نبود، عجیب نیست که برای آرام نمودن درد مفاصل به خالکوبی پوست در بخش مفاصل بپردازد که برای نمونه نزد «اُتسی»، مرد پنج هزار و پانصد ساله که در برف های کوهستان آلپ یافت شد، دیده می شود. شاید ایجاد شدن طب سوزنی ادامه ی این روند باشد. نمونه‌های دیگر نیز در کتاب حصوری ذکر شده اند.

هنگام جنگ و شکار نیز انسان به نقاشی بر روی پوست خود پرداخته است که هدف آن ایجاد ترس در دل دشمن و یا به منظور شناخته نشدن صورت خود توسط شکار است. انواع زیور آلات نیز چنین وظیفه ای در تاریخ داشته است.

از این تاریخچه باید خالکوبی را به مثابه ی یک «مدل اقتصادی» جدا نمود.

 

نظام سرمایه داری دوران افول در شرایط سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی می‌کوشد ايدئولوژي خود را حتی با تبدیل ساختن خالکوبی به یک مدل اقتصادی به ایدئولوژی حاکم بدل سازد. می‌خواهد پول سازی را هدف زندگی و بازتولید انسانی آن قرار دهد. از این رو دیگر انسان و حرمت و استقلال تن و جان آن، حقوق انسانی آن در مرکز هستی قرار ندارد. «اقتصاد» چنین مرکزی را تشکیل می‌دهد. هر ابزاری تنها با مضمون خدمت به «اقتصاد» مفهوم می‌یابد و جای خود را در هستی می یابد.

در چنین شرایطی است که خالکوبی به یک «مدل اقتصادی» بدل می شود. ابزاری که می‌خواهند آن را با «زیبایی» خالکوبی نیز به سطح یک «هنـر» ارتقا دهند.

 

هنر به عنوان بخشی از توان انسان برای شناخت خود و محیط پیرامون، آن طور که زنده یاد احسان طبری برجسته می سازد، آن هنگام به وظیفه ی خود دست می‌یابد و به عنوان اهرمی برای رهایی انسان از بند قوانین طبیعی عمل می کند، هنگامی شناخت از این قوانین طبیعی را توسعه می‌دهد و از این طریق در خدمت ترقی خواهانه ی رهایی انسان از بند جبر قرار دارد. «مدل اقتصادی» خالکوبی کارکردی علیه این وظیفه ی هنر است.

لذا آنجا هم که نقش‌های بهشتی که در فرش ایران نیز برای بازگو ساختن خواست بازگشت نوستالژیک به پردیس به گوشه‌ای از هنر فرش در ایران تبدیل شده است که حصوری در کتاب ترسیم می کند، بر روی پوست انسان خالکوبی می شود، نه کاری هنری که یک تبه کاری است. تبه کاری علیه استه تیک بافت پوست انسان، علیه ضرورت حفظ و نگهداری پروسواس از آن برای چندید دهه دوران زندگی فرد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7339




در پی چه دستاوردی؟

مقاله شماره:۵۸ (۱۹ مهر ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7324

 

مقدمه

میان دو اقتصاددان ایرانی بحثی تخصصی در سایت نقد اقتصاد سیاسی و اخبار روز انجام شد که آدرس های آن در زیر ارایه شده است

ابرازنظر نسبت به نظرات آقای مالجو که در اخبار روز انتشار یافت، با واکنشی همراه شد که در زیر مطالعه می کنید

 

نگارنده یک اقتصاددان نیست. یک توده ای اقتصاددان نیست. شرکت در بحث مشخص اقتصادی میان آقای وهابی و مالجو هدف و توانایی من نیست. آنچه برای من پرسشی را مطرح می سازد، پاسخ به انگیزه ی آقا مالجو است برای تحقیقاتی که انجام داده است. درک هدف تحقیقات چیست؟ او درباره ی دستاوردهای پژوهش خود و در دفاع از آن ها با استاد دیگر اقتصاد، آقای وهابی در جدل نظری در سطح دو دانشمند اقتصادی قرار دارد.

 

پاسخ به پرسش نگارنده را او خود مطرح می سازد، ولی بدون توضیح انگیزه ی پرداختن شفاف و مشخص به موضوع. او سه نکته را به عنوان انگیزه تحقیقات پژوهشی خود مطرح می سازد. دو نکته نخست، سرشتی اقتصادی دارند و بدون تردید بحثی جالب و آموزنده هستند، تا آن هنگام که اندیشه مارکس را در کاپیتال دقیق تر و همه جانبه تر برمی شمرد و راه رشد و ادامه نظرات او را می گشاید. این بحث کمک است برای درک بازهم دقیق تر ساختار نظام سرمایه داری که از درون آن مارکس، راه خروج و پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان را نشان داده است. نشان داده است که باید از سلب مالکیت کنندگان، به سود سلب مالکیت شدگان سلب مالکیت کرد.

این بخش از بحث میان دو استاد اقتصاددان موضوع ابرازنظر و پرسش من نیست. پرسش من بر می گردد به نکته ی سومی که مالجو آن را چنین مطرح می سازد: «ثالثاً طراحیِ نوعی استراتژی کارآمدتر برای مبارزات ضدسرمایه‌دارانه»؟

تا پایان نوشتار خود مالجو به طرح «نوعی استراتژی کارآمدتر» نمی پردازد و به طریق اولی نیاز به آن را مستدل نمی کند. مهم تر از این سکوت که البته می تواند در جایی دیگر جبران کند، پاسخ به این پرسش است که او نسبت به «استراتژی» مارکسیستی چه ایرادی دارد؟ انتقاد او به استراتژی مارکس برای پایان دادن به «مالکیت خصوصی بر ابزار عمده ی تولید اجتماعی» با هدف گذار از سرمایه داری چیست که مارکس آن را به منظور پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان و برپایی جامعه ی بی طبقه و مبتنی بر همبستگی انسان های آزاد دنبال می کند؟ – دنبال کردن آن را توصیه می کند ـ و آن را جامعه ی کمونیستی می نامد!

شاید مالجو این «نوعی استراتژی کارآمدتر» را در لفافه در پایان نوشتارش طرح کرده است.

او در پارگراف آخر که به طور مشخص وضع اقتصاد ایران را مورد توجه قرار می دهد و در آن بررسی پژوهشگرانه ی خود را در ارتباط با اقتصاد سیاسی حاکم در ایران و به منظور شفاف سازی آن توضیح می دهد. به نظر او «غیاب حداقل هایی از نظام تدبیر» در ایران کناهکار اصلی است و نه نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی که آن را «اسلامی» می نامند!

از چنین برداشت پوزیتویستی، به طور قانونمند یک توصیه ی اخلاقی برای رژیمی از کار در می آید که با تروریسم علنی دولتی از پایه های نظام اقتصادی خود دفاع می کند و به دیکتاتوری برای تحکیم اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی خود نیاز دارد. نامجو همانجا خواستار «نظام تدبیر سالمی در همین ساختارهای ناسالم» است!

بدین ترتیب انگیزه ی سیاسی- ایدئولوژیک تجدیدنظر مارکسی در اندیشه مارکسیستی مارکس برای تحقیقات انجام شده که استاد وهابی مورد ارزیابی انتقادی قرار داده است، در پایان نوشتار مالجو خود می نماید: ادامه ی بقای شرایط حاکم با تغییراتی در سطح «مهندسی اجتماعی» در روبنای به غایت ضد مردمی و ضد ملی حاکم!

در شرایطی که در ایران طبقه کارگر و همه ی لایه های زیر فشار با جانفشانی و ابتکارهای روزافزون که آخرین نمونه آن پس از تشکیل شورای آزاد کارگران هفت تپه، تشکیل سازمان سراسری بازنشستگان است که زنجیره ی سازمان های دیگر کارگران و معلمان را طولانی تر می سازد و روند انقلابی را به پیش می راند، برخی از روشنفکران استاد در دانشگاه های اسلامی در جستجوی مفری برای نظام سرمایه داری وابسته حاکم در ایران هستند!

در پارگراف آخر مالجو می نویسد:

«تردیدی نیست که تورم نه صرفاً در سرمایه‌داری ظهور می‌کند و نه صرفاً مختص ایران بوده است. … موضوع سخن‌ام مشخصاً اقتصاد ایران طی چهار دهه‌ی اخیر است … در حیات اجتماعی ما غیاب حداقل‌هایی از نظام تدبیر، هم‌چون نوعی ضمانت زندگی، به نرخ‌های بالای تورم می‌انجامیده و همواره از مزدهای واقعیِ سرانه‌ی مجموع نیروهای کارِ شاغل و بیکار می‌کاسته و تهیه‌ی لوازم معاش از بازار کالاها و خدمات را برای نیروهای کار هر چه دشوارتر می‌کرده و به این معنا لوازم معاش را از چنگ‌شان می‌ربوده و به شکل‌های دیگری به تصاحب دیگرانی در مجموعه‌ی دولت و طبقات اجتماعی و گروه‌های منزلتی فرادست‌تر درمی‌آورده است. نقش ساختارهای اقتصاد ایران در شکل‌دهی به تورم را نادیده نمی‌گیرم، اما اگر نظام تدبیر سالمی در همین ساختارهای ناسالم برقرار بود، می‌توانست با حدی از مهار تورم فزاینده عملاً کارکردِ معطوف به ضمانتِ زندگی‌اش را تحقق بخشد. در غیاب نظام تدبیر و فقدان ارائه‌ی ضمانت‌های زندگی‌اش در بخش گسترده‌ای از چهار دهه‌ی اخیر با پدیده‌ای مواجه بودیم که من در قالب «سلب‌مالکیت از نیروهای کار در اثر تورم» صورت‌بندی‌اش کرده‌ام. تکرار می‌کنم: نه سلب دارایی‌های نیروهای کار بلکه سلب لوازم معاش‌شان.

 

آدرس مقاله ی محمد مالجو http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=89273

 

آدرس مقاله ی مهرداد وهابی https://pecritique.com/2018/09/18

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7324

 

ابراز نظرها

پاسخ محمد مالجو به ابرازنظر پیش:

از : م مالجو

عنوان : این مقاله درباره ی چیز دیگری است
آقای عاصمی گرامی

نتایجی که شما از نوشته ام استنتاج کرده اید ارتباطی با مقاله ندارند. چهار نکته را کوتاه میگویم.

یکم) این مقاله درصدد تجدیدنظر در مارکس نیست. در پی تجدیدنظر درباره ی یکی از جنبه های خوانش آقای وهابی از مارکس است

دوم) وقتی از نوعی استراتژی کارآمدتر برای مبارزات ضدسرمایه دارانه سخن میگویم، مقایسه بین دو استراتژی ای است که اولی برآمده از تعریفی مضیق از سلب مالکیت است و دومی برآمده از تعریفی موسع از سلب مالکیت. میگویم استراتژی دوم از اول کارآمدتر است. مقایسه ام با شق ثالثی نیست

سوم) همان طور که شما به درستی نوشتید، در این مقاله به بحث درباره ی «استراتژی کارآمدتر» نپرداخته ام. زیرا در متن مقاله چنین گفته ام:«گلایه‌ی آقای وهابی از «پاسخ هجده صفحه‌ایِ» قبلی‌ام را به گوش می‌گیرم و هم از ارائه‌ی سومین قسمت نوشته‌ی حاضر عجالتاً چشم می‌پوشم و هم …»

چهارم) من نگفته ام که «غیاب حداقل هایی از نظام تدبیر در ایران گناهکار اصلی است و نه نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی». موضوع مقاله ربطی به این حرفها ندارد. در اینجا فقط دارم به این پرسش پاسخ میدهم که چرا تورم را محصول تضعیف نوعی از ضمانتهای زندگی میدانم. همین و بس. بر فرض که نظام کنونی بتواند نوعی ازضمانتهای زندگی را برقرار کند که تورم پدید نیاید. بسیار عالی. اما هزاران مشکل دیگر کماکان برقرار است. موضوع بحث من درباره ی هزاران مشکل دیگر نیست. فقط دارم از تورم صحبت میکنم. شاد باشید
٨۶٨۰۰ – تاریخ انتشار : ۱٨ مهر ۱٣۹۷

 

 

ابرازنظر در پاسخ به م. مالجو

 

 

پژوهش برای تعمیق و توسعه اندیشه ی مارکسیستی مورد تایید کامل من است و از کوشش شما در این زمینه، دوست، رفیق و آقای مالجوی گرامی شادم. شما به عنوان یک اقتصاددان به وظیفه ی خود عمل می کنید.گفت و شنفت تخصصی میان شما و اقتصاددان دیگر، در این روند نقشی مثبت ایفا می سازد. تردیدی در این زمینه روا نیست.

 

پرسش نخست که انگیزه ابرازنظر شد، این پرسش است که شما ضرورت توسعه ی مفهوم «سلب مالکیت»را از مضمون مارکسیستی به اثبات نمی رسانید. چرا باید مضمون دقیق علمی مورد نظر مارکس که بیان سرشت جامعه طبقاتی از دوران برده داری تا کنون است، در سایه روشن ابهام از این طریق قرار گیرد که تعریف علمی او درباره ی «استثمار» به اصطلاح آبکی گردد؟ آبکی گردد از این طریق که حذف خدمات اجتماعی، آموزش رایگان و غیره، در شرایط اقتصاد سیاسی نئولیبرال که کوشش سردمداران این سیاست است به منظور برداشتن گامی به سود منافع خود و علیه گرایش نزولی سود، به عنوان «سلب مالکیت»مطرح گردد. این در حالی است که ما با یک تشدید استثمار در شرایط نئولیبرال روبرو هستیم. تشدید استثمار که ازجمله از طریق برنامه حذف دستاوردهای طبقه کارگر در قوانین کار به دست آمده است. قراردادهای دستجمعی، ساعات کار محدود وغیره؟ نوک نیزه ی انتقاد را علیه این سیاست ضد مردمی متوجه سازیم. این است وظیفه ی روز.

رفیق گرامی مالجو، شما ضرورت به اصطلاح تعمیق و ژرفش اندیشه ی مارکس را با چنین سرشتی نشان نمی دهید و به اثبات نمی رسانید. یا می رسانید؟

 

پرسش دوم به این نکته بازمی گردد. آن هنگام که شما استراتژی جدید پیشنهادی را در برابر پیشنهاد و توصیه ی مارکس برای تغییرات انقلابی و بنیادین در جامعه مطرح می سازید که مضمونی تعمیراتی در نظام سرمایه داری دوران افول دارد، نظامی که دوران حیاتش به پایان رسیده است، به شهادت شرایط زیست محیطی ایجاد شده در جهان، به شهادت تشدید فقر روزافزون و بحران فزاینده این نظام در ایران و دیگر کشورها وغیره، آن هنگام نمی توان نامی دیگر برای آن یافت جز کوشش برای حفظ شرایط حاکم.

 

رشد و تعمیق اندیشه بانیان سوسیالیسم علمی ضروری است. در این تردیدی نیست. این تعمیق و ژرفش می تواند و باید برپایه ی اصول علم جامعه شناسی علمی انجام گیرد. این اصول را نمی توان مورد تردید قرار داد و از کوشش برای ژرفش مارکسیسم سخن گفت. مرز در این روند، لبه ی تیز پرتگاهی است به موضع ضد کمونیستی- ضد توده ای. توماس مچر، مارکسیست معاصر آلمانی در کتاب اخیرش با عنوان «مارکسیسم متحد کننده» می کوشد تئوری برای تعمیق مارکسیسم را ارایه دهد. این کتاب را در دست مطالعه دارم و می توانم مطالعه آن را توصیه کنم. integrative Marxismus

 

 

 

از : پویا تندیس

عنوان : مچگیری اما به شکل ادبی تر.
یکی از مشکلاتی که من همواره در بحث در باره یک موضوع تخصصی با فعالین سیاسی ( به خصوص از نوع خارج از کشوری آن) برخورد کرده ام ربط دادن همه چیز و همه موضوعات به این نییجه گیری نهایی که “حالا همه این حرفا به کنار. بالاخره بگو طرفدار سرنگونی هستی یا نیستی؟” و اگر بگویی “من در باره موضوع دیگری بحث می کنم” بلافاصله خواهند گفت “پس طرفدار اصلاح طلبهایی. موسوی و خاتمی دستشون توی خون است و …” حالا موضوع بحث می خواهد در باره نقش اینترنت و شبکه های اجتماعی در ایران باشد یا مثل اینجا بحث تخصصی در باره پاره ای از مفاهیم مارکسیستی. آقای عاصمی نیز همین راه را رفته اند. آلبته نه با تندی همانند بسیاری دیگر بلکه با زبانی بسیار مودبانه تر که کاملا مورد استقبال من نیز می باشد. اما نتیجه همان است. در پایان مهرابی “استاد” می شود و مالجو دیگر “آقا” هم نیست. چون عاصمی ردپای مماشات و اصلاح طلبی را در ایشان پیدا کرده و یا می خواهد وی را وادار به موضعگیری کند. لطفا در چهارچوب بحث باقی بمانید. بحث سرنگونی و انقلاب و “چرا مردم پا نمی شن”و “این رژیم چقدر بده”۹۵ مقالات اینترنتی را به خود اختصاص می دهد. این ۵ را لطفا آلوده نکنید.
٨۶٨۰۵ – تاریخ انتشار : ۱٨ مهر ۱٣۹۷

بالاخر بگو طرفدار پرولتاریا یا بورژوازی هستی

دوست گرامی پویا تندیس

حق با شماست، پرسش مرکزی در کتاب و فیلم ده روز که دنیا را تکان داد نیز مطرح می شود: «بگو طرفدار پرولتاریا یا بورژوازی هستی»!

سوسیال رولوسیونر در فیلم مدت ها با کارگر مسلح به بحث نشست تا نادرستی سخنان بلشویک ها را برای او به اثبات برساند. در پایان، کارگر پرسش پیش را مطرح ساخت که شما نیز مطرح می سازید: “حالا همه این حرفا به کنار. بالاخره بگو طرفدار سرنگونی هستی یا نیستی؟”

دوست گرامی، چگونه می توان طرفدار توهم درباره ی استحاله ی رژیمی شد که هستی خود را به اقتصاد سیاسی امپریالیستی گره زده است؟ دیکتاتوری در خدمت اِعمال این سیاست ضد مردمی و ضد ملی، راهی برای طرح مساله ی اصلی باقی نمی گذارد. باید از «مالکیت» دمکراتیک عمومی در برای سلب «مالکیت»طبقات حاکم بپاخاست.

خصوصی سازی ثروت های مردم و ملی، به حراج گذاشتن «آینه شمعدان نقره ی عروس» است که تنها یک بار می توان آن را به فروش رساند. طبقات حاکم می خواهند مساله «مالکیت» را به سود خود برای همیشه حل کنند. آن ها می خواهند با ثروت باد آورده سوداگرانه ی خود، همه چیز را بخرند. دولت اسراییل هم با همین شیوه قدیمی سرزمین های فلسطینی ها را به تصاحب خود در می آورد. این شیوه ی قدیمی همه طبقات حاکم در جامعه طبقاتی است. در برده داری تا حد خرید و فروش خود انسان.

دوست گرامی، از آنجا که زمان حضور مقاله ی مورد بحث در اخبار روز پایان می یابد، می توان در صورت نیاز ادامه گفت و شنفت را در سایت توده ای ها ادامه داد.

 

 




هموار کردن راه برای دسترسی به وسیع‌ترین توده ها

سخن روز شماره: ۷۰ (۱۹ مهر ۱٣۹۷)

 

رفیق عزیز مهرگان

جمله ی پایانی شما در نوشتارِ نظرگیرتان که برای عنوان این سطور انتخاب شد، راهگشاست برای ادامه گفت و شنفت میان توده‌ای ها. زیرا همان‌طور که اشاره دارید، می‌تواند «برنامه حداقل حزب توده ایران .. بنا به تحلیل مشخص از شرایط مشخص» به روز شود تا شرایط «دسترسی به وسیع‌ترین توده های مردم» را تسهیل کند. چند نکته در ارتباط با این به روز شدن که برای فعالیت ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی حزب طبقه کارگر امری بسیار عاجل را تشکیل می دهد. نیاز روز نبرد طبقاتی در ایران است.

 

بنوبه خود من هم مانند رفیق عزیز سیامک، مضمون نوشتار شما را مورد تأیید کامل قرار می دهم. با شما موافقم که برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران از دیدگاه نظری و سیاسی، همه جانبه است و به نیاز روز نبرد طبقاتی- انقلابی در ایران پاسخگو است. تنها به نظر می‌رسد که می‌تواند با خارج شدن آن از شکل عام که در توصیف شده است، و طرح آن با مضمونی مشخص منطبق بر شرایط مشخص، به حربه پرتوانی برای نبرد کنونی علیه رژیم دیکتاتوری بدل گردد و با نشان دادن دورنمای نبرد طبقاتی، امر تجهیز و سازماندهی توده های مردم، در مرکز آن طبقه کارگر ایران را در نبرد طبقاتی امروز رهبری کند.

به نظر می‌رسد مضامین صلح خواهی و استقلال و دیگر پنج آماجی که در شعار تشکیل جبهه واحد ضد دیکتاتوری نهفته است، و اکنون نیز در  فعالیت ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی حزب مطرح می گردد، باید در فعالیت رسانه ای از شکل عام خارج شود و به طور  مشخص برای توده ها شکافته شده و مضمون آن قابل شناخت و درک گردد.

این آماج ها در مضمون «جبهه ضد دیکتاتوری» در شکل طرح شده، مفاهیم عامی را تشکیل می‌دهند که تنها طرح مشخص و ملموس آن، آن‌ها را به شعارهای مبارزاتی بدل می سازد.

برای نمونه شما به درستی اشاره دارید که «استقلال، یعنی پایبندی به استقلال زمینی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و .. در برابر هر نیروی خارجی و هر نیروی داخلی که این استقلال را نقض می کند. یعنی امپریالیسم و وابستگان به آن که برای نقض استقلال همه جانبه ایران تلاش می کنند.»

 

استقلال اقتصادی را مورد توجه قرار دهیم. تبلور نقض استقلال اقتصادی ایران آیا در اجرای اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، یعنی سیاست «تعدیل اقتصادی» تظاهر نمی کند؟ آیا دیکتاتوری ولایی و امپریالیسم دو عنصری نیستند که مشترکن قریب به سی سال است در جهت نقض استقلال اقتصادی ایران عمل می کنند؟ آیا می‌توان نقض استقلال اقتصادی ایران را به عنوان منافع مشترک دیکتاتوری ولایی و امپریالیسم جهانی ارزیابی نمود؟ و از آن به این نتیجه‌گیری رسید که سرشت ضد دیکتاتوری و سرشت ضد امپریالیستی «جبهه ضد دیکتاتوری» دو روی یک سکه را تشکیل می‌دهند که باید آن را به طور مشخص برای توده ها توضیح داد و قابل درک نمود، تا گرفتار شعار «دشمن ما همینجاست، عوضی میگن آمریکاست» نشوند؟ تردید ندارم که هم رأی هستیم.

 

هنگامی که بتوانیم وحدت منافع دیکتاتوری و امپریالیسم را برای توده ها قابل شناخت سازیم، بدون تردید با این پرسش روبرو خواهیم بود که  پادزهر آن  چیست؟ چه سیاستی را باید علیه این خطر دوگانه، که در آن خطر دشمن خارجی عمده است، به کار گرفت؟ آیا برنامه جایگزین نباید ارایه برنامه اقتصا ملی- دمکراتیک باشد که مضمونی مردمی و ضد امپریالیستی دارد، یعنی خواستار خروج از نظام جهانی شده ی سرمایه داری است؟ سیاستی که پاسخ انقلابی است به وحدت منافع دشمن داخلی و خارجی؟ تردید ندارم که هم رأی هستیم.

برنامه حزب توده ایران در این زمینه برای توده ها از صراحت و جسارت انقلابی ضروری برخوردار نیست. مخالفت با اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، بدون ارایه طرح جایگزین مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی، مخالفتی «تجریدی»، برای توده های انتزاعی «توخالی» خواهد بود. نمی‌دانند با آنچه باید بکنند؟ بدون ارایه برنامه جایگزین، آن‌ها جایگزینی «مشخص» برای تحلیل «مشخص شرایط» حاکم دریافت نمی کنند.

 

رفیق مهرگان عزیز، توان حزب توده ایران برای ارایه چنین جایگزینی محدود است. این یک واقعیت است. اما مگر راه دیگری برای تقویت توان وجود دارد، جز طرح موضوع و کمک خواستن از توده ها برای حل بغرنج؟ طرح موضوع خود اهرم پرتوان تجهیز و سازماندهی توده ها برای یافتن راه حل و تحقق بخشیدن به آن است! این تجربه را کوبایی ها با موفقیت پشت سر گذاشتند. در جلسه‌ای سفیر کوبا درباره ی وضع کشور سخن گفت. ازجمله گفت که ارسال یک حلقه لاستیک کامیون کمک بزرگی است، زیر می‌تواند یک کامیون را به حرکت درآورد. در این جلسه که پس از پیروزی ضد انقلاب در اتحاد شوروی برگزار شد، او تجربه پیش را تعریف کرد و گفت، وقتی به فیدل گزارش شد که بنزین برای به حرکت درآوردن یک تراکتور هم نداریم، فیدل گفت «خب، از روستاییان بپرسید، چه باید بکنیم؟» پاسخ آن‌ها صراحت داشت، گفتند، «کاری که پیش از دریافت تراکتور می کردیم» و دست به کار شدند.

بدون پرچم اقتصاد سیاسی جایگزین، دست توده ها برای تغییر رژیم خالی است، زیرا نمی‌دانند که پس از گذار از تجاوز اقتصادی دیکتاتوری و متحد خارجی آن امپریالیسم، چه چیزی را باید جانشین آن کرد! این جانشین، که اکنون برایشان مبهم و توخالی است، تنها با کوشش برای شناخت و درک آن، به اهرم انقلابی تبدیل می شود. این است مفهوم «برپایی سوسیالیسم- کمونیسم» مورد نظر مارکس، در تعریف او از «کمونیسم».

می‌دانیم که مارکس کمونیسم را «یک آرمان» نمی‌داند که باید  برای انطباق واقعیت به آن رزمید. او کمونیسم را پراتیک برای تغییر شرایط می‌داند و چنین تغییری به جز با برنامه‌ای که در سر داریم، ممکن نیست. سخن انگلس که تفاوت هر استادکار از زنبور تنها در آن است که او آنچه را که می‌خواهد بسازد، پیش تر در اندیشه ساخته است، برای مبارزه امروز کارگران در هفت تپه نیز پراهمیت است. ارایه ی تعریف از «شورای آزاد» کارگران که امروز اطلاعیه درباره ی آن‌ را خواندم، برنامه جایگزین برای کارگران است در نبرد علیه «شورای اسلامی کار» دولتی که می‌خواهند به آن‌ها تحمیل کنند!

در ارتباط با صلح، آزادی و عدالت اجتماعی در مضمون «جبهه ضد دیکتاتوری برای طرد رژیم ولایت فقیه» نیز می‌توان توضیحات مشابهی ارایه کرد. «عدالت اجتمای، یعنی مبارزه با هر نمودی از ستم طبقاتی که ناقص عدالت اجتماعی است» که بخش چهار را در مضمون مبارزه با دیکتاتوری در برنامه حزب تشکیل می دهد، در شکل طرح شده، مفهومی عام است.

برای تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی باید شرایط مشخصی را ایجاد نمود که گام نخست آن دست یابی به قدرت سیاسی در جامعه است. این نکته را باید به طور مشخص برای توده ها توضیح داد تا بر ضرورت گذار انقلابی از دیکتاتوری پی ببرند و برای دستیابی به آن جانفشانی کنند.

 

رفیق عزیز مهرگان، برای جلوگیری کردن از طول سخن، به آنچه گفته شد، بسنده می کنم. تنها اضافه کنم که سطور بالا را برای آموزش به شما ننوشتم و پوزش می‌طلبم که در ارتباط با نظر شما نوشتم. ولی نوشتن آن ضروری است برای رفقا و هواداران جوانی که برای اولین بار با موضوع بحث میان توده‌ای ها روبرو هستند. پیش تر هم در این زمینه نکته‌های انتشار یافته است، ازجمله در توضیح  برداشت مارکس- انگلس از ماتریالیسم دیالکتیک و تفاوت ماهوی آن با ماتریالیسم قدیمی- فویرباخ.

 




جبهه ضددیکتاتوری و سرشتی ضد امپریالیستی آن

سخن روز شماره: ۶۸ (۱۴ مهر ۱٣۹۷)

رفیق عزیز احسان شما طبق معمول ابرازنظر پرمضمونی کرده‌اید که پاسخ دقیق را شایسته است.

۱- شما محق اید و با تیزبینی کمبودی را که در جمله ی «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی است» برجسته ساخته اید. شما به دقت عمده بودن «عدالت اجتماعی» را در رابطه میان آزادی و عدالت اجتماعی خاطرنشان ساخته اید، زیرا در‌واقع هم عدالت اجتماعی در جامعه بخش زیربنایی را برای آزادی و احساس آزاد بودن توده ها تشکیل می دهد. لذا وجود عدالت اجتماعی به مثابه ی پدیده ی عینی- ماتریالیستی در جامعه، مقدم بر احساس و برقراری شرایط آزادی است. زاینده ی آن است.

اهمیت برداشت اقتصاددان فرشاد مؤمنی در ایجاد رابطه ی میان آزادی و عدالت اجتماعی است در کتاب پرارزش: عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز، که بررسی آن در مقاله‌ای در توده‌ای ها انتشار یافت. همان‌طور که از عنوان کتاب نیز برمی آید، رابطه میان این دو مقوله ناشی از بهم پیوستگی دو مقوله آزادی و عدالت اجتماعی است که مؤمنی آن را در همانجا به اثبات رسانده و در بیان و موضعی شفاف علیه اقتصاد سیاسی نئولیبرال این بهم پیوستگی را مطرح می سازد. شما تبه کاری اقتصاد سیاسی نئولیبرال را با برشمردن سیاست تاچر و وارث آن خانم می در بریتانیا متذکر می شوید. ضعف موضع مومنی، موضع پوزیتویستی او است که همان‌طور که شما اشاره کرده اید،  می پندارد «می توان در همین حکومت اسلامی سرکوبگر، عدالت اجتماعی را برپا کرد».

به سخنی دیگر موضع انتقادی فرشاد مؤمنی کلیت روابط حاکم بر جامعه را در برنمی گیرد. انتقاد به اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی به سطح انتقاد دیالکتیکی فرانمی روید و لذا نمی‌تواند رابطه ی دیالکتیکی میان آزادی و عدالت اجتماعی را به مثابه ی دو مقوله ای در هستی اجتماعی ارزیابی کند، که همان‌طور که شما طرح آن را از نظر من مورد تأیید قرار داده اید، از «بهم تنیدگی و جدایی ناپذیری» شرایط دو مقوله برخوردار هستند. بهم تنیدگی و جدایی ناپذیری دو مقوله از سرشت روابط میان زیربنا و روبنای جامعه ناشی می شود.

مؤمنی علت فقدان عدالت اجتماعی و توسعه را در ایران محدود به نبود یک برنامه علمی برای اقتصاد می کند. برنامه‌ای که در دوران موسوی وجود داشته و اکنون ندارد. او مضمون ملی- دمکراتیک برنامه را که متأثر از اصل های ۴۴ و ۴۳ قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب ملی- دمکراتیک است در ارزیابی خود منظور نمی‌کند و مورد توجه قرار نمی دهد. از این رو انتقاد او در سطح پوزیتویستی باقی می‌ماند و به سطح انتقاد دیالکتیکی از کلیت روبنا و زیربنای حاکم بر ایران فرانمی روید. او خواستار پایان دادن به اقتصاد نئولیبرال و بازگشت به اقتصاد ملی- دمکراتیک نمی شود. نظرات او و ۲۸ اقتصاددان دیگر در نامه به روحانی نیز در همین سطح منجمد شده اند. باقی ماندن اقتصاد کشور در چارچوب اقتصاد سرمایه داری قادر نخواهد بود بهبود ضروری را در وضع زندگی زحمتکشان ایجاد کند. اقتصاد جهانی امپریالیستی ایجاد شدن چنین فضایی را اجازه نمی دهد. در کشورهای سرمایه داری متروپل نیز با وجود مبارزه ی سندیکا و احزاب چپ  دره میان فقر و ثروت به طور روز افزون عمیق‌تر می شود.

 

شما سرشت زیربنایی مناسب را برای حفظ بهم تنیدگی دو مقوله با ترکیب «آزادی حقیقی» (؟) در جامعه توصیف می‌کنید. منظور سرشتی است که دیگر مضمونی سرمایه دارانه ندارد؟ برای نمونه در «سوسیالیسم چینی»؟ همان‌طور که شما در ابرازنظر خود نشان داده اید، نمی‌تواند چنین مضمون ترقی خواهانه و به گفته ی شما «آزادی حقیقی» در جامعه سرمایه داری و به ویژه تحت شرایط سلطه ی نئولیبرالیسم وجود داشته باشد.

بدین ترتیب انتقاد دیالکتیکی به موضع مومنی، انتقاد به دفاع او از شناخت وجود رابطه میان دو مقوله نیست. در این زمینه باید برای او هورا کشید. انتقاد به موضع پوزیتویستی و این پندار است که گویا می‌توان در شرایط وجود سلطه نظام سرمایه داری بر «جمهوری اسلامی»، چنین رابطه‌ای را میان آزادی و عدالت اجتماعی برقرار نمود که او ضرورت آن را در کتابش به اثبات رسانده است و بر ضرورت حفظ آن با شفافیت و صراحت و جسارت حکم می دهد. در سطور زیر نشان داده خواهد شد که ارتباط برپایی جبهه ضد دیکتاتوری و دورنمای رشد اقتصاد ملی- دمکراتیک در ایران نیز تنها با جهت گیری سوسیالیستی رشد اقتصادی- اجتماعی ممکن می‌گردد که در اصل های اقتصادی در قانون اساسی تثبیت شده است و باید به روز شود.

ظرافت انتقاد دیالکتیکی، آن را می‌توان استه تیک انتقاد دیالکتیکی نیز نامید، هنگامی تبلور می‌یابد و می تواند متحدان برای ایجاد رابطه میان آزادی و عدالت اجتماعی را در جامعه به ما نزدیک کند، هنگامی که همان‌طور که شما نیز اشاره کرده اید، به ایجاد پل نزد آن‌ها برای شناخت سرشت رابطه ی دیالکتیکی میان دو مقوله فرا می روید. هنگامی که  شناخت بهم تنیدگی و جدایی ناپذیری دو مقوله را به عنوان سرشتی قابل شناخت می‌سازد که تحقق بخشیدن به آن در نظام سرمایه داری ممکن نیست.

دست یافتن به استه تیک انتقاد دیالکتیکی را بانیان سوسیالیسم علمی در قله ای بی همتا در ارتباط با برقرای رابطه میان ذهن و عین در تز اول فویرباخ به نمایش می‌گذارند که می‌توان از آن بسیار آموخت. در مقاله: استه تیک هوشمندانه نبرد طبقاتی علیه دیکتاتوری، کوشیدم آن را مطرح سازم.

شما در بخش دوم و پایانی ابرازنظر خود به سویه ای از نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری اشاره دارید و از آنکه این جبهه تاکنون برپا نشده است، به درستی ابراز تأسف می کنید. ولی پاسخی برای شناخت علت‌های این واقعیت منفی را مطرح نمی سازید. با اجازه ی شما می‌خواهم نازک بینی شما را در ارتباط با برخورد «نیشخند»وار شما دنبال کنم که متعجب هستید که چرا با وجود «اتحاد چند اتحادیه در دفاع از اعتصابات اخیر کامیون داران»، «تمام نیروهای سیاسی مترقی ایرانی داخل و خارج کشور (را بر آن نمی دارد) .. با وجود پیگیری حزب توده ایران دست به تشکیل جبهه متحد ضد دیکتاتوری» بزنند!

شما در حالی که پراتیک در جریان نبرد طبقاتی را در ایران به درستی «خبر بسیار خوش و مسرت بخش برای اعتراضات و اعتصابات داخل کشور و مبارزات کارگران و معلمان و …» ارزیابی می کنید، متعجب هستید که چرا «نیروهای سیاسی مترقی» نسبت به آن بی‌تفاوت هستند؟

۲- چرا  «با وجود پیگیری حزب توده ایران هنوز جبهه متحد ضد دیکتاتوری» پانگرفته است؟

رفیق احسان عزیز، شما قطعن مقاله ی انتشار یافته در نامه مردم اخیر را مطالعه کرده‌اید با عنوان: واکاوی شعار «دشمن ما همینجاست، دروغ میگن آمریکاست». در این مقاله با دقتی چشم  و نظرگیر رابطه ی دیالکتیکی میان ارتجاع داخلی و خارجی مورد واکاوی قرار گرفته است، وحدت منافع ارتجاع داخلی و خارجی نشان داده شده است، سرشت سرکوبگر دیکتاتوری ولایی و سرشت تجاوزگر و جنگ طلب امپریالیسم برجسته شده و ریشه ی مشترک و بند نافع منافع هر دو در دفاع از سرکوبگری و استثمار  نظام سرمایه داری به اثبات رسانده شده است. باید مقاله را باری دیگر با دقت موشکافانه مطالعه نمود و مزه مزه ی ذهنی کرد، تا مضمون مقاله‌ای را که شما ابرازنظر خودتان را با خواندن آن نگاشته اید، یعنی مقاله ی: استه تیک هوشمندانه نبرد طبقاتی علیه دیکتاتوری، دریافت.

شما در حالی که پس از مطالعه ی این مقاله ابرازنظر خود را نگاشته و ارسال کرده اید، نازک بینی طرح شده در آن مقاله را برای نشان دادن رابطه میان نبرد ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی در ابرازنظر خود دنبال نکرده اید. نکات انتقادی ای که در ارتباط با سیاست نئولیبرالی همانجا مطرح کرده اید، همان‌طور که پیش تر نشان داده شد، نکات پراهمیت و نظرگیر هستند که شایسته طرح و بحث اند، اما رشته ی فکری ای را دنبال نمی‌کند که موضوع مقاله است.

ابرازنظر، اندیشه طرح شده در مقاله را تدقیق نمی کند، رشد نمی دهد، تصحیح نمی کند، با برخورد انتقادی به آن، شناخت از واقعت را توسعه نمی دهد. وظیفه ی انتقاد دیالکتیکی، اما چنین است. در تز اول فویرباخ قله ی چنین انتقادی مطرح شده است.

طرح مواضع و نظرِ شفاف و صریح و دقیق ضروری است. این ضرورت برای روشن شدن مرزهای مواضع و اندیشه اجتناب‌ناپذیر است. در گفت و شنفت و در جدل فکری که به منظور تدقیق مضمون ها انجام می‌شود و هدف آن توسعه شناخت از واقعیت است، باید رشته ی باریک اندیشه ی طرح شده دنبال گردد تا بتوان به نزدیکی مواضع دست یافت.

جنبش ضد دیکتاتوری در ایران رشته ی فکری طرح شده را نزد «نیروهای سیاسی مترقی داخل و خارج کشور» دنبال نمی کند، بلکه گروه ها تنها به طرح موضع خود بسنده می کنند. از این روست که این جنبش پا می کوبد، بدون آنکه گامی به جلو بردارد، بتواند بردارد. یک نمونه را بشکاقیم.

ناروشنی درباره ی جدایی ناپذیر بودن مبارزه ی ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی که حزب توده ایران با مقاله ی زنده یاد منوچهر بهزادی در سال ۱۳۵۳ در نامه مردم مطرح ساخت، نزد «تمام نیروهای سیاسی مترقی ایران داخل و خارج کشور» با سکوت برگزار می شود. این شیوه باعث آن است که میخ تعیین کننده برای تغییر انقلابی شرایط بر زمین میهن کوفته نشود که گذار از دیکتاتوری را ممکن می سازد. مقاله ی پیش گفته درباره ی شعار «دشمن ما همینجاست ..» این یک پارچگی نبرد و ضرورت آن را با دقت قابل شناخت می سازد. نشان می‌دهد که میان دیکتاتوری حاکم در ایران و دیکتاتور امپریالیستی اشتراک منافع وجود دارد. شیوه ی تروریستی دولتمداری هر دو، بی توجه به اشکال ظاهری آن ها، نشان آن است. اما از آنجا که پذیرش این وحدت به موضوع مبارزه ی روز «تمام نیروهای سیاسی مترقی ایران داخل و خارج کشور» بدل نمی شود،  آن فضایی ایجاد می‌شود که سلطنت طلبان و مجاهدین قادر شوند شعار انحرافی خود را به توده های زیر فشار تفهیم کنند. موفقیت راست پوپولیست در کشورهای سرمایه داری در کلیت خود از واقعیت سردرگمی چپ انقلابی در طرح شعارهایی ناشی می شود که تحقق بخشیدن به آن‌ها نیاز هستی امروز زحمتکشان در نبرد طبقاتی است. تحقیقات جامعه شناسی در کشورهای اروپایی و آمریکایی این نکته را به اثبات رسانده است. طرح نشدن خواست ها از چپ، فضای سواستفاده را برای راست فاشیستی ایجاد کرده است. این نکته را مقاله ی اخیر نامه مردم نشان می دهد.

تمام کوشش نیروهای چپ و ترقی خواه در جهان در جستجوی یک برنامه جایگزین  – ب –  برای اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی است که کشورهای جهان سوم را به نو مستعمره بدل می‌سازد و توده های زحمتکش را به برده های بی حق و گرفتار در چنگال استثمار سرمایه داری. پیشنهاد حزب توده ایران تنظیم یک برنامه اقتصاد ملی مبتنی برای اقتصاد سیاسی است که دیگر سرمایه داری نیست، گرچه برای ارتقای سطح عدالت اجتماعی، تولید، خدمات اجتماعی وغیره از شیوه ی تولید سرمایه دارانه بهره می‌گیرد. ارتجاع داخلی و خارجی، دیکتاتوری ولایی و دیکتاتوری امپریالیسم مخالف چنین برنامه ی مردمی و ملی هستند. پس قرار دادن تضاد میان دو گروه حاکمان و محکومان در مرکز نبرد طبقاتی و تنظیم چنین برنامه‌ای برای خروج از نظام سرمایه داری جهانی شده ی امپریالیستی (-اسلامی)، وظیفه ی روز «تمام نیروهای سیاسی مترقی ایران داخل و خارج کشور» است. باوجود این هیچ‌کس مایل نیست رشته ی این اندیشه باریک بین را بردارد و نظر مشخص خود را در انتقاد به آن مطرح سازد.

آیا آن وقت باید متعجب شد که چرا جبهه ضد دیکتاتوری پا نمی گیرد؟

 

رفیق بهزادی، دبیر و عضو هیئت سیاسی کمیته ی مرکزی و سردبیر نامه مردم که ۵۹۹ شماره ی انتشار یافته آن در تهران این روزها توسط حزب در نامه مردم بازانتشار یافته است، در مقاله پیش گفته ی سال ۱۳۵۳ جای تردیدی باقی نمی‌گذارد که  جبهه ضد دیکتاتوری در ایران دارای سرشتی ضد امپریالیستی است. این دو سویه جبهه ی ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی از سرشت نظام اقتصادی- اجتماعی آن‌ها ناشی می شود. یعنی از ماهیت و مضمون آن‌ها نشئت می گیرد. ریشه در منافع مشترک هستی آن‌ها دارد.

تاکنون کوشش برای بحث و گفت و شنفت مشخص در این باره نتوانسته است میان توده‌ای ها پابگیرد. همه ی کوشش ها برای توضیح نظری- تئوریک و سیاسی این وحدت که در نشریه حاضر انجام شده است، تاکنون پاسخ شایسته دریافت نکرده است. مقاله ی اخیردر نامه مردم که از آن صحبت شد، کمک برای درک وحدت منافع دیکتاتوری و امپریالیسم، میان ارتجاع داخلی و خارجی است، اما هنوز به سطح بحثی هدفمند برای تصحیح سیاستی فرانرویده است که بتواند آن علت اصلی را که شما در جستجوی پاسخ آن هستید، قابل شناخت و درک سازد. در این زمینه نیاز بحث مشخص انکارناپذیر است.

اگر نتایج بحثی که باید امیدوار بود به جریان بیفتد آن باشد که من تصور می‌کنم چنین خواهد بود، یعنی به توافق برسیم که میان مبارزه ی علیه دیکتاتوری و علیه امپریالیسم وحدت برقرار است، آن وقت به این پرسش نیز پاسخ داده شده است که هسته ی مرکزی این جبهه را آن نیروهای «مترقی داخل و خارج» تشکیل می‌دهند که موضعی ضد سرمایه داری دارند. توافق دارند که باید به قاطعیت به سیاست  اقتصادی نئولیبرال پایان داد. باید همزمان از نظام سرمایه داری گذر کرد تا توانست عدالت اجتماعی و آزادی را به ایران بازگرداند.

می‌بینیم که پاسخ به پرسش اصلی در بحث‌ها و گفت و شنفت های مشخص و هدفمند، شرایط نزدیکی مواضع را برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری از «چپ» پایه می‌ریزد و به این امید واهی پایان می‌دهد که گویا جبهه ضد دیکتاتوری را می‌توان با لایه هایی از حاکمیت در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی برپاداشت. نیروهای راست تنها آن هنگام لنگان و لنگام عقبه ی جبهه ضددیکتاتوری را تشکیل خواهند داد که پرچم نبرد ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی با برنامه‌ای با جهت گیری سوسیالیستی برافراشته شود. روندی که همان‌طور که شما اشاره دارید، در مبارزه طبقه کارگر ایران هر روز شفاف‌تر و صریح‌تر تبلور می یابد. مارکس- انگلس این روند را در تز اول فویرباخ، «پراتیک» هدفمند انسان برای بازتولید زمینه هستی خود می نامند که مرز تعیین کننده میان ماتریالیسم قدیمی- فویرباخ و ماتریالیسم دیالکتیکی را تشکیل می دهد.

می‌دانیم که تزهای درباره ی فویرباخ را مارکس و انگلس برای انتشار ننوشته اند، بلکه این تزها آن هنگام نگاشته شده است که این دو بانی سوسیالیسم علمی زایمان ماتریالیسم دیالکتیکی را در فلسفه ی انقلابی سوسیالیستی به سرانجام و ثمر رساندند. در تز اول فویرباخ، قله ی این زایش بیان شده است که توضیح رابطه ی ذهن و عین است. آن‌ها با گذار از ماتریالیسم قدیمی- فویرباخ و همزمان با گذار از انتزاع و «تجرید» ایده آلیستی، دیالکتیک ماتریالیستی را پایه ریختند. آن‌ها محک و ملات  برداشت ماتریالیسم قدیمی و دیالکتیک ایده آلیستی را «فعالیت حسی انسان، یعنی پراتیک» اعلام کردند. آن‌ها در تز دوم «پراتیک» را از این رو محک درستی نظر «تجریدی» اعلام نمودند، زیرا «انسان باید در پراتیک، حقیقی بودن، یعنی واقعیت و توانایی ناسوتی بودن تفکر خود را اثبات کند».

در تز سوم، ‍«پراتیک انقلابی» توسط مارکس- انگلس به مثابه ی اهرم «تغییر اوضاع» مطرح می‌گردد که در «فعالیت انسانی» تبلور می یابد. انقلاب، کارکرد- پراتیک انسان برای تغییر شرایط است در افق امکان های موجود که به منظور تأمین بازتولید هستی انسان انجام می شود. روندی که با به کارگیری امکان های ایجاد شده در گذشته توسط پراتیک انسان به پیش برده می شود. پراتیکی آگاهانه و هدفمند برای دستیابی به دورنمایی که از بلندای لحظه ی تاریخی کنونی قابل دسترسی است انجام می شود. چنین است مضمون تزهای فویرباخ.

بدون درک این مضمون، برداشت ماتریالیسم قدیمی بر سیاست ما حکمفرما خواهد بود. پیش تر این نکته در مقاله‌ای در همین نشریه شکافته شده است، بدون آنکه واکنشی انتقادی به آن حتی توسط رفقایی که مبارزه را برای تغییرات با جهت گیری سوسیالیستی منوط به «سطح نیروهای مولده» می‌دانند انجام شود. بدین ترتیب جهت گیری سوسیالیستی به زمانی مبهم وعده داده می شود.

به جای پاگرفتن بحث سازنده و خلاق نظری- سیاسی، رفقایی که از همه بیش تر به چنین بحثی نیاز دارند، حتی حضور من را در چادر حزب توده ایران در جشن اوتست برنمی تابند. آن وقت عجیب هم نیست که افرادی مانند یاشارها با جسارت و آزادی یک مامور خواستا پاره پاره شدن حزب توده ایران می شوند.

شما به درستی در ایران روندی را مطرح می سازدید و آن را «خبر بسیار خوش و مسرت بخش برای اعتراضات  اعتصابات داخل کشور» ارزیابی می‌کنید که با خبر امروز درباره ی تشکیل اتحاد سراسری بازنشستگان ادامه دارد، کدام درس را می‌توان از این پراتیک توده ها در ایران برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری گرفت؟ باید رشته ی این فکر را در بحث‌ها دنبال کرد تا از سر‌خوردگی رها شویم و به جای نیاز به «نیشخند»، نبرد طبقاتی- انقلابی را در ایران به پیش ببریم.




تروریسم دولتی زاینده ی تروریسم کور

سخن روز شماره: ۶۶ (۳ مهر ۱٣۹۷)

 

تروریسم دولتی با اعدام سنگ دلانه زندانیان سیاسی آغاز نمی شود؛

تروریسم دولتی با حکم زندان بیست و یک ساله برای دختری که روسری اجباری از سر برمی‌دارد آغاز نمی شود؛

تروریسم دولتی با حکم زندان و شلاق برای زحمتکشان آغاز نمی‌شود که دستمزد عقب افتاده‌ای خود را خواستارند؛

تروریسم دولتی با حکم حذف داوطلبان شرکت در انتخابات توسط شورای نگهبان آغاز نمی شود؛

تروریسم دولتی با انبوده زندانیان سیاسی و در حصر غیرقانونی آغاز نمی شود؛

تروریسم دولتی با این پندار آغاز نمی‌شود که خداگونه صاحبان و وارثان عقل و حقانیت تام هستند؛

تروریسم دولتی با برقراری سلطه ی سایه خدا بر روی زمین آغاز نمی شود؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که حقوق صنفی و سیاسی توده ها به طور غیرقانونی پامال می گردد؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که حداقل دستمزد کارگران را پنج برابر زیر صفر تعیین می کنند؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که حاکمان خود را مجریان برنامه اقتصاد امپریالیستی می داند که «اقتصاد اسلامی» می نامند؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که حاکمان با اجرای دستورات صندوق بین امللی پول ثروت‌های مردم و ملی را به فروش و تاراج سرمایه مالی امپریالیستی و متحدان داخلی آن می سپارند و منافع ملی ایران و مردمان آن را بر باد می دهند؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که آب آشامیدنی را خصوصی سازی می‌کنند و در بطری به فروش می رسانند در حالی که صاحبان اصلی آن تشنه هستند؛

تروریسم دولتی آن هنگام آغاز می‌شود که حاکمان با برقراری سلطه ی خود حق حاکمیت و حقوق قانونی مردم و خلق های ساکن این سرزمین تاریخی را پامال می کنند.

پاسخ به این تروریسم دولتی سازمانداده شده، مقاومت مصمم و متین مبارزه ی انقلابی و نه تروریسم کور است. مبارزه ی مطالباتی و انقلابی که با اعتصاب های کارگری آغاز گشته و با صلابت قهرمانانه زحمتکشان در هفت تپه، اهواز، و دیگر مراکز صنعتی و خدماتی ادامه داشته و خواهد داشت تا بختک دیکتاتوری و رژیم سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی را از سر و دوش مردم به دور و به ذباله دان تاریخ بیاندازد، همان‌طور که با رژیم سلطنتی وابسته گذشته انجام داد.

تروریسم دولتی در عین حال آموزگار زحمتکشان است که حربه مبارزات طبقاتی و مطالباتی خود را هر روز برَاتر می‌سازند و با متانت و با آگاهی و با قاطعیت آن را به کار می گیرند. زحمتکشان اجازه نمی‌دهند که تروریسم دولتی مبارزه ی آن‌ها را به گمراه بکشاند. اقدام‌ تبه کارانه ی تروریسم دولتی می پندارد با چماق بزرگ سرکوب که در اختیار دارد، حاکمیت خود را تضمین کرده است.

طبقه کارگر و همه ی زحمتکشان یدی و فکری در برابر این تاکتیک ضد مردمی و ضد ملی ارتجاع حاکم و دستگاه دیکتاتوری آن مبارزه ی روشنگرانه و ترویجی انقلابی خود را با آگاهی به کارمی برند و به تجهیز و سازماندهی توده های مردم ادامه می دهند.

طبقه کارگر با دفاع از منافع خود و خواست پایان بخشیدن به اجرای برنامه ی امپریالیستی خصوصی سازی و نابودی قوانین به سود زحمتکشان، از منافع کل جامعه، از آزادی و عدالت اجتماعی و از منافع ملی دفاع می کند.