تاریخ، تاریخ اقتصاد سیاسی است! پی گفتار
غـار لاسكو

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۸ (۲ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در نوشتار پیش (مقاله ي شماره ي ١٣ ارديبهشت ٩٦)، چگونگيِ بازتولید نیازمندی های هستی (و بازتولید زندگیِ) گونه انسان در ارتباط با چگونگی شیوه ی این بازتولید در طول تاريخ مورد ملاحظع قرار گرفت. این شیوه “اقتصاد سیاسی” مرحله ی معین رشد جامعه انسانی ناميده شد.

“اقتصاد سياسي” موضوع مورد پژوهشِ علم ماتریالیسم تاریخی است كه کوشش انسان در هر مرحله از رشد جامعه را در جهت ایجاد شرایط این بازتولید قابل شناخت و درك مي سازد.

کوشش انسان براي بازتوليد هستي، تنها در سطح اقتصادی عملی نمی گردد که پایه- زیربنای کوشش را تشکیل می دهد، زیرا انسان باید اول بخورد وبنوشد! اين كوشش همچنين بخش روبنایی هستی را در برمي گيرد: روابط اجتماعی میان انسان ها، اندیشه ایدئولوژیک- مذهبی، توجه به سنت و رسم ها وغیره.

این کوشش انسان از دیر باز همراه است با پرسش برای شناخت از خود و از محیط پیرامون. به گفته ی زنده یاد احسان طبری، انسانی که از هستی حیوانی جدا می شود، با جهان و طبيعت «تودرتو» و هزاران پرسش بی پاسخ روبروست. عجيب نيست كه «با مغزي خواب آلود و رويا باف»، پاسخ به پرسش ها با سرگراني هاي بسيار همراه گردد.

شناخت شرایط بازتولید هستی اجتماعی همان قدر ساده تر و شفاف تر است، هم آن قدر که بررسی مرحله ی آغازین تری را در تاريخ مورد پژوهش قرار می دهد. هنگامی که خانواده- گروه انسانی از ده تا پانزده نفر تشکیل می شود، روابط میان آن ها روابطی شفاف و تعریف شده است، بدون آن که کلمه ای بیان شده باشد.

نقش “مادرسالاریِ” مادر- زن به عنوان عنصر بازتولید کننده ی زندگی در دوران کمونیسم ابتدایی (كمون اوليه)، نقشی طبیعی است. بحث “ایدئولوژیکی- مذهبی- فرهنگی” درباره چنین نقشی نمی تواند اصلن به وجود آید، آن طور که در آغاز در اندیشه ی عرفانی- افسانه ای و دیرتر در اندیشه ی مذهبی به طور عام مطرح است.موضع ضد زن در مذهب امروزين، در دوران کمونیسم ابتدایی، فاقد هر نوع زمینه عینی و ذهنی است.

پديدار شدن موضع ضد زن در مذهب که با رشد نیروهای مولده در جامعه ی قبیله ای- برده داری در ارتباط است، به ضرورتی عینی برای سازماندهی هستی اجتماعی در اين دوران تبدیل شد. “اقتصاد سياسي” مبتني بر نظام برده داري به كار بدون دستمزد بردگان نياز داشت. بازتاب این ضرورت عینی، برداشت ذهنی- ایدئولوژیکِ مذهب مردانه است که در اولین ضد انقلاب علیه زن هشت هزار سال پیش در دوران “سنگ نو” تحقق یافت. زن و كودك به گفته ي ماركس «اولين بردگان در تاريخ هستند»!

انتخابات اخير رياست جمهوري در ايرانِ جمهوري اسلامي باری دیگر موضع ارتجاعيِ ضد زن مذهب را برملا ساخت. مخالفت با کاندیداتوری بانو اعظم طالقانی برای احراز مقام ریاست جمهوری توسط دستگاه های خفقان مذهب ارتجاعی، نماي اين موضع ارتجاعي است.

در دوران كمونيسم كهن، حفظ “عدالت اجتماعی” در گروه که به طور نسبی برقرار است، تحت تاثیر نیاز خانواده- گروه برای حفظ و ادامه هستی خود قرار دارد. به عبارت دیگر در گروه، نيازی عینی را تشکیل می دهد که هضم ذهنی شده است. ذهنیتی که از استقلال نسبی برخودار است.

شناخت استقلال نسبي ذهنيت را مي توان ازجمله در روند ايجاد شدن مذهب دنبال نمود. خانواده- گروه هاي گونه ي انسان با دو متضاد روبرو بودند: رشد تعداد افراد گروه و مساله جفت گيري با هم خون. راه حل براي دو متضاد، يعني رشد تعداد افراد و نياز به توسعه “توليد”، كوچ كردن و به دنبال شكار حركت كردن و همچنين تقسيم گروه، تشكيل خانواده- گروه جديد بود. تقسيم گروه در عين حال ريشه در زندگي گذشته ي حيواني داشت. به طور ناخودآگاه دوري گروه هاي هم خون از يكديگر به عنوان يك ضرورت جلوگيري از جفت گيري با هم خون عملي شد.

در اين مرحله است كه “توتم” به وجود آمد كه در طول تاريخ عملكردي به مثابه “نام خانوادگي” گروه ايفا مي كند. پرسش به كدام “توتم” تعلق داري، پرسشي است كه شايد بتوان آن را امروز با “تعلق به قشون زحمتكشان” و يا … قابل شناخت ساخت. انتخاب اشكال “توتم” هيچ قاعده اي نداشت و اغلب اتفاقي بود (سر حيوان، جمجمه انسان، خطوط و امثال آن).

در طول تاريخ احترام به “توتم” به “خونخواهي” از افراد خانواده- گروه و اشكال ديگر “ايدئولوژيك” بدل شد. رشد استقلال ذهنيتي كه ناشي از شرايط مادّي هستي خانواده است، در دوران “سنگ نو” زمينه ي ايجاد شدن خدايان و ديرتر تك خدايي را پايه ريخت. مذهب چكيده ي رشد و استقلال ذهنيت و بيگانگي آن با ريشه ي عيني خود نزد انسان ذهن گرا است.

زن ستيزي مذهب در كليت آن ناشي از ضرورت پايان دادن به دوران “مادر سالاري” و برقراري “پدر سالاري” است. زن توانسته بود راه توليد دانه هاي خوراكي را در كنار آب راه ها فراگيرد. اين توانايي زن به “انقلاب كشاورزي” انجاميد. با ايجاد شدن شرايط براي توليد وسيع مواد خوراكي كه با رام كردن “گاو نر” و شخم زمين توسط مرد عملي گشت، اولين ضد انقلاب عليه زن عملي شد كه پايان دوران كمونيسم كهن و آغاز جامعه ي برده دارانه است.

نپذيرفتن كانديداتوري بانو اعظم طالقاني براي رياست جمهوري توسط “شوراي نگهبان”، نگهباني از دستاورد ضد انقلابي است كه حدود ده هزار سال پيش در جامعه انساني پيش آمده است. اين واقعه مادي در افسانه ي يوناني “ايلياس” با قتل فجيع “مادر كهن” توسط نوده ي پسري آن ايلياس عملي مي گردد.

 ذهنیت جوان و یا مرد زورمند در برخورداری از موهبات به دست آمده در دوران كمونيسم كهن، عمدتن خواستی ناشی ازحفظ تداوم هستی گروه است. نزد برخی از گروه ها تعلق بخش معینی از شکار برای شکارچی به سنت بدل شده است – روندی که در فرماسیون برده داري به آز و حرص بدل شد –، نشان رشد استقلال ذهنیتی است که می تواند با تغییر زیربنای جامعه ادامه یافته، و به سنت و رسوم بدل شود و در اشکال دیگری، ازجمله در شکل ارتجاعی و سرکوبگرانه تبلور یابد كه پيش تر به آن در ارتباط با كانديداتوري بانو اعظم طالقاني اشاره شد.

در شرایط جامعه ی کمونیستی کهن، البته عجیب نیست که مالکیت خصوصی مفهوم نشناخته ای را برای انسان این دوران تشکیل دهد. تعلق ابزار کار، چوبدست و غیره به یک فرد از موضع مالکیت خصوصی عملی نمی گردد، بلکه همچنین نیازی عمومی- مادي را در خانواده- گروه در دفاع از خود و شرکت در شکار تشکیل می دهد که در آن در آغازِ هستی همو زاپینس زن و مرد بي تفاوت شرکت دارند. دیرتر شکارحیوانات بزرگ، برای نمونه ماموت، توسط مردان انجام مي شود، اما زنان نيز در آن شركت دارند.

غـار  لاسكو

انگیزه نگارش اين سطور ديدار از نمايشگاه غار لاسكو در فرانسه است.

در جنوب غربی فرانسه، در کوه پایه هایی که به سلسله کوه پیرينه می انجامد، منطقه داردُن قرار دارد. در درّه ای که در آن رودخانه وِزئر جریان دارد که آن را رودخانه سیاه نیز می نامند، لایه های معدنی مواد در تپه های اطراف این رودخانه دارای چنان ترکیبی است که در این درّه «ده هزار غار» ایجاد شده است. این غارها به طور عمده غارهایی هستند که در آن نفوذ آب ممكن و با حل مواد كچي همراه است. تنها در بخشی از منطقه چند غار هستند که لایه های سقف آن ها برای گذار آب قابل نفوذ نیست. در این غارها، دیوارها و به ویژه سقف با کریستال های نمک پوشيده اند كه سفید و هموار است.

در یکی از این غارها در سال 1940 جوانی با سگش غاری را کشف کرد که بر دیوار و سقف آن نقاشی های بسیاری از حیوانات به طور هنرمندانه ترسیم شده اند. این غار در سال 1963 برای بازدید کنندگان بسته شد، زیرا با ارتقای رطوبت در آن، رشد قارچ سبز و نابودی رنگ ها آغاز شد. این غار، آن طور که آثار زمین شناسی نشان می دهد، در آغاز دوران “سنگ میانه” (بیست هزار سال پیش) در اثر ریزش سقف آن در سیلی، مسدود شده بود و ظاهرا برای انسان های آن دوران دیگر قابل دسترسی نبوده است.

حدود شش ماه پیش در بخش جلوی تپه اي كه غار تاریخی در آن كشف شده است، غار مصنوعی جدیدی احداث شده است که به آن نقاشی های دوران “سنگ کهن- میانه”از غار اصلي يك به يك منتقل شده اند. به این غار مصنوعی می توان از راه نمایشگاهی رفت که در آن نمونه هایی از جمله از رنگ، قلم مو، چراغ چربی سوز و دیگر ابزار کار به نمایش گذاشته شده اند.

با دیدار از این نمایشگاه، اندیشه هایی در ارتباط با شرایط هستی انسان دوران کمونیسم کهن، و همچنین در ارتباط با مساله رابطه عین و ذهن به وجود می آید که بررسی و بازگویی آن از منظر بحث پیش درباره ی سرشت “اقتصاد سیاسی” در هر دورانی می تواند با آموزش هایی همراه باشد.

می دانیم که دوران “سنگ کهن” بر هستی انسان بر روی زمین تا حدود بیست هزار سال پیش حاکم بود. انسان از دست افزار چوبی و سنگی در این دوران استفاده کرد. این استفاده که در آغاز ساده تر بود، برای نمونه با تیز کردن نک چوبدست و یا شکاندن سنگ مناسب و تبدیل آن به ابزار کار برای بریدن و یا دفاع، از رشدی نسبی نیز برخوردار بود. در دوران “سنگ میانه” (بیست تا دوازده هزار سال پیش) و نهایتان در دوران “سنگ نو” (دوازده هزار سال پیش) به کار گرفتن انواع سنگ به عنوان ابزارکار با رشد کمّی و کیفی روبرو است که دیرتر به دوران به کارگرفتن فلزات فرامی روید.

همان طور که اشاره شد، چند پرسش می تواند کمک باشد برای درک شرایط بازتولید هستي گروه هاي انساني در این دوران كه مضمون “اقتصاد سیاسی” حاکم برآن را قابل شناخت مي سازد.

1-     در کتابی که در محل نمایشگاه به فروش می رسد، این پرسش مطرح و بدون پاسخ می ماند: «معلوم نیست که چرا در نقاشی ها تنها یک عکس از گوزن قطب شمال وجود دارد. در حالی که تغذیه اصلی انسان در این دوران [سنگ کهن- سنگ میانه در این منطقه]، همان طور تولید سوزن های استخوانی، لوله هایی که برای فوت کردن رنگ به دیوار [و در موارد دیگری برای تولید نی] به کار برده شده است و غیره، همگی بخش هایی از تن گوزن قطب شمال است؟»

برای اندیشه غیر دیالکتیکی که با علم ماتریالیسم تاریخی نیزآشنا نیست، پاسخ پرسش، به بغرنجی تبدیل می شود که می تواند تنها با پاسخی ذهن گرایانه روبرو گردد که در كتاب نیز انعكاس يافته. ادعا می شود که باید برای این رفتار علل ذهنی- عرفانی- مذهبی قایل شد. توضیحاتی مبتنی بر رفتار «جادوگرانه» و امثال آن، برای پاسخ به پرسش مطرح می شود.

علت مادی نقاشی نکردن گوزن قطب شمال پاسخی علمی و قانع کننده دارد كه در ارتباط قرار دارد با شرايط تغيير يافته هستي. در دوران سنگ میانه که در جهان و ازجمله در این منطقه آب و هوا تغییر می کند و مرحله بزرگ و طولانی یخبندان بر روی زمین پایان می یابد، برای انسانی که عمدتن از شکار حیوان سد جوع می کند، همراهی کردن با گله های گوزن قطب شمال به سوی شمال که بر آن سلطه سرما و یخ همچنان برقرار است،علت وجودی- مادی خود را از دست می دهد. به ویژه آن که از جنوب، جانوران جدیدی به منطقه آزاد شده از یخ و سرما روی می آورند که جایگزین لازم را ارایه می دهند. گوزن مو سرخ کنونی، آهو، گاو کهن و اسب ها کوچک (پُـنی) وغیره … همچنین حیوان وحشی مانند خرس و شیر کوهی و انواع دیگر …

در آغاز سنگ میانه، خانواده های ده تا پانزده نفری رشد مي كند. تعداد افراد تا سی نفرنیز می رسد. گام به گام با اضافه شدن به طول متوسط عمر انسان، تاثیر «تربیت مادر بزرگ» نزد گروه ها پا می گیرد و به اهرم انتقال فرهنگ و زبان تبدیل می شود. [علوم مربوطه، نقش مادر بزرگ را در انتقال گذشته با آینده اثبات کرده اند و برای آن نقشی تعیین قایلند (…). نقشی که در تداوم بلاواسطه شرایط نظام مادر سالاری در جامعه کمونیستی کهن قرار دارد.

بدیهی است که باید در شرایط جدید، حیوانات جدید و شیوه ی رفتار آن ها را شناخت وآموخت، تا بتوان به شکار آن ها پرداخت و یا دفع خطر نمود. لذا بهره گیری انسان این دوران در منطقه مورد بحث از موقعیت استثنایی غار، امری طبیعی است برای آموزش کودکان و جوانان. نقاشی ها در بخش هایی بر روی هم قرار دارند که نشان تکرار آن ها احتمالا توسط افراد متفاوت است.  در فیلم “کالاهاری” نیز این آموزش کودکان و جوانان دختر و پسر نزد قبيله اي در افريقا نشان داده می شود. جالب است که دو نفر همزمان به توضیح حرکت حیوانات می پردازند که در دو سمت محل روی زمین نشسته اند. نقاشی ها در غار لاسكو نیز از سمت های مختلف، حیوان را نشان مي دهد. متاسفانه توصیف دقیق عکس های ترسیم شده در کتاب، تنها به روی صحنه آن چه دیده می شود، محدود مي ماند. علتی برای ترسیم سمت های مختلف حیوانات ذکر نمی شود. مثلن در ارتباط با محل ارگان های حساس حیوان که شناخت دو سمت تن او را ضروری می سازد وغیره.

همان طور که قابل شناخت است، در دورانی که انسان به طور عمده یک شکارچی است و از این طریق به بازتولید نیازهای هستی خود می پردازد، تبحر در شناخت شکار، آگاهی برای محل ضربه زدن به آن، چگونگی نزدیک شدن به آن وغیره از اهمیت تعیین کننده برخوردار است.

به سخنی دیگر، اقتصاد سیاسی حاکم بر انسان در دوران کمونیسم کهن، از سرشت همکاری و پشتیبانی تنگاتنگ میان گروه- خانواده ی انسان برخوردار است. این ویژگی در این دوران از این رو می توانسته و بایستی با شکل سازماندهی هستی اجتماعی بر پایه مادر سالاری عملی گردد، زیرا مادر- زن اضافه بر شرکت در بازتولید نیازهای هستی، بازتولید کننده حیات انسان نیز است.

گذار از مرحله مادرسالاری به پدرسالاری چهار هزار سال به طول انجامید. چهار هزار سال آغازین در دوران سنگ جدید (دوازده هزار سال پیش) در درّه های هلال کوهستان های سازتوز و زاگرس (شرق ترکیه امروز و غرب ایران)، دوران نابودی نهایی جامعه کمونیسم کهن و برقراری جامعه برده داری است. برای اولین بار نزد سومری ها – از خانواده ی زبانی آریاها -، نظام پدر سالارانه- برده دارانه (در شمال شرقی ترکیه امروز) پایه ریزی شد و تحقق یافت. عبداله اوچلان روند فروپاشی جامعه کمونیسم کهن و ایجاد شدن فرماسیون جدید را در کتاب «وارثان گیلگامش» برشمرده و با اسناد کاوش های بسیاری در این منطقه در دهه هاي پاياني قرن گذشته به اثبات می رساند.

با کمی دقت می توان نقش بازتولید هستي انسان که چگونگي آن “اقتصاد سیاسی” دوران را تشکیل می دهد‏، با ارايه ي برخي پاسخ ها به پرسش های طرح نشده در كتاب در ارتباط با نمايشگاه لاسكو شفاف تر مي گردد. وحدت ماتریالیستی عین و ذهن در اين دوران و در دوران هاي بعدي در جهت حل و فصل چگونگي “اقتصاد سياسي” هر دوران قرار دارد.

نقش ذهن از نظر مضمونی در طول تاریخ رشد مي يابد و از استقلال نسبی برخورد می شود. امروزه علم، به اهرم رشد نیروهای مولده بدل شده است. باید آن را از ابزار در خدمت انباشت سود و سرمایه به اهرم براي بهبود شرایط زندگی انسان و انسانی کردن روابط اجتماعي به خدمت گرفت. از این روست که گذار انقلابی از نظام سرمایه داری به دستور تاریخی مبرمی تبدیل شده است، زیرا این نظام استثمارگر و ضد انسانی، همانند بمب هسته ای به دومین عنصر نابودی هستی بر روي زمين بدل گشته است.

فردریش انگلس در نوشتاری به شدت به این ادعا برخورد انتقادی می کند که گویا باید سرنگونی نظام استثمارگر و نابود کننده محیط زیست را آن هنگام وظيفه عاجل جامعه ارزيابي نمود كه «رمق» سرمايه داري به پايان رسيده است! زیرا گویا حقانیت تاریخی آن هنوز پایان نیافته است. انگلس می نویسد، آن هنگام که شرایط برپایی جامعه سوسیالیستی ایجاد شده است، صرفنظر از «رمق» و امکان رشد احتمالی نظام سرمايه داري، باید به هستی آن پایان داد. موضعی که با تبدیل شدن شیوه تولید سرمایه دارانه به ابزار نابودي هستي بر روي زمين، سرشتي آزادي بخش و انسان دوستانه داراست. ناقوس مرگ سرمايه داري به صدا در آمده است. پاپ اعظم فرانسیسکو نیز مرگ آور بودن این صورتبندی اقتصادی- اجتماعی را مورد تائید قرار داده است.

انتخابات رياست جمهوري در ايران با انتخاب حسن روحاني پايان يافت. در هيچ ابرازنظر خبري و سياسي در رسانه ها‏ مدافعان و هم مخالفان او ترديدي باقي نمي گذارند كه باوجود پيروزي روحاني‏، تغييري در شرايط حاكم بر كشور و مردم ايجاد نخواهد شد. همه بر سر اين امر توافق دارند كه اين امر ناشي از سلطه ي ديكتاتوري است. اين سلطه، حفظ “اقتصاد سياسي”اي را دنبال مي كند كه علت اصلي وجود شرايط حاكم است. آن را بايد مطرح ساخت و به ميان مردم برد.

با طرح “اقتصاد سياسي” جايگزين براي مرحله ملي دمكراتيك انقلاب در ايران، كليت شرايط حاكم بر كشور مورد توجه قرار مي گيرد. ضرورت چنين شيوه ي علمي بررسي را زنده ياد هوشنگ ناظمي در درس ٤٥، “جامعه، طبيعت و رابطهء آن ها” در كتاب ماترياليسم تاريخي توصيف كرده و ضرورت پايبندي به اين شيوه را مستدل مي سازد (ص ٤٥ به بعد). او اين ضرورت را ناشي از طرح واقعيت «به مثابه واحد كل، كه علم ماترياليسم تاريخي آن ها را بررسي مي كند» قابل شناخت مي داند (همانجا ص ٤٨).

اهميت طرح “اقتصاد سياسي” مرحله ي ملي- دموكراتيك انقلاب ايران در مبارزه با ديكتاتوري ولايي و هم نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي از موضع ديگري نيز ضروري است. ضرورت طرخ آن براي مبارزه با «بيگانگي از خود» در «آگاهي [كاذب] اجتماعي» حاكم شده در ايران ترديد ناپذير است. اين مضمون را زنده ياد ناظمي در درس ٤٩ كتاب دوم خود چنين برمي سمرد: «در عرصهء آگاهي اجتماعي نيز اساس بيگانگي از خود عبارت است از وَهم، خرافات، مذهب، ايده آليسم و نظاير آن كه انديشه هاي انساني را كه متعلق به انسان و آفريدهء خود اوست، به نيروهاي لاهوتي و آسماني نسبت مي دهد [كه گويا ولي فقيه نماينده آن بر روي زمين است]. اين انديشه ها به صورتي تغيير شكل يافته بر انسان حاكم مي گردند و همچو آفريننده و تعيين كننده ي سرنوشت او در نظر گرفته مي شود.» (همانجا ٧٢)

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3674

 

 




«حاكميت طبقه كارگر» يك امكان تحقق پذير است!
«بگذار مرا خام پندار بنامند»!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۷ (۳۰ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفيق ابي مي نويسد: با سلام به رفقاي عزيز و دانشمند توده اي!

فرهاد عزيز ممنون از احساس مسئوليت شما؛ همكاران با شوخي مرا نيز امپرياليسم و اخيرن آقاي ديالكتيك خطاب مي نمايند. آن ها وجود امپرياليسم را توهم و مرا محبوس غار كهف؛ بعضي سرمايه داري را جاودانه و سوسياليسم را سپرده به تاريخ مي دانند؛ هستند افرادي كه با نوشته هاي د كتر سروش با فلسفه و ديالكتيك هگل آشنا شده و روحيه ضد كمونيستي سروش را نيز تبليغ مي كنند. آن ها حاكميت طبقه كارگر را امكان پذير نمي دانند. اختلاف طبقاتي را امري طبيعي و وجود سرمايه داري را عامل پيشرفت جوامع مي خوانند. آناني كه روحيه ضد سرمايه داري بيش تري دارند، حرف ما را بهتر درك مي كنند. درباره تفكر ديالكتيك و اين كه ماركس چطور با تجزيه تحليل جوامع طبقاتي و اقتصاد سرمايه داري به اين نتيجه رسيد كه سرمايه داري نهايتن به دست طبقه كارگر نابود و جامعه سوسياليستي جايگزين آن خواهد شد. سوال اين بود اگر اين شيو تفكر علمي است، مي بايست موارد مشخص و ملموس تري را به عنوان مثالبراي روش ديالكتيكي بررسي پديده ها مطرح نمايد، تا من مبتدي به برّندگي اين شيوه تفكر ايمان آورده و سپس به سراغ فهم كاپيتال چند جلدي و قطور و تاريخ تمدن بشري روي بياورم. فرهاد جان، من در حد بضاعت تلاش نموده و خواهم نمود و اگر مزاحم شما شدم، مقصود آن است كه اين امر علمي تر، همه جانبه و توده اي به پيش رود تا هم آموزشي براي ما باشد و هم جلوگيري شود از بدآموزي هاي احتمالي ناشي از كم اطلاعي ما. پيروز و سربلند باشيد.

 

رفيق عزيز ابي!

1- سطور كوتاه شما كه اميدوارم هر روز با بيان مشخص ترِ نظرِ مخالفان و دوستانِ انديشه ي ديالكتيكي وسيع تر و پر مضمون تر شود، بازتابي است از آن چه زنده ياد احسان طبري در شعر “پيمان”، يكي از سروده هاي بسيار آموزنده و در عين حال بغرنج و پر سويه ي زندان خود توصيف مي كند:

«بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها از خرد و كلان بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد خيزد، و وز اندك بي شمار. …». “كار سياه انقلابي” كه آموزگار چند نسل از توده اي ها در كتاب “ديدار از خويشتن” براي فعاليت توده اي ها، و خودش به عنوان نمونه اي استثنایی از آن ها، به كار مي برد، يك باور مذهبي نيست، بلكه شناختي علمي است كه بدون آن، نبرد انسان براي راهگشايي ترقي خواهانه و انسانی کردن شرایط حاکم بر جامعه به ثمر نمي رسد. به سخني ديگر، نبرد براي برپايي سوسياليسم به فرجام تاريخي ضروري دست نمي يابد و به واقعيت تبديل نمي شود.

سوسیالیسم و جامعه کمونیستی یک امکان “تحقق پذیر” است و نه یک سرنوشت محتوم. برای تحقق آن باید هوشمندانه، با نرمش لازم، و در عین حال با شناخت دقیق شرایط، و با قاطعیت انقلابی رزمید. هر نسلی به بضاعتِ توانایی خود.

توده ای ها در دوران کنونی که حزب توده ایران آن را دوران ملی- دموکراتیک انقلاب می داند، با چنین وضعی روبرو هستند. آن ها باید جایگزین انقلابی، آزادی خواهانه و رهایی بخش برای خلق های سرزمین همه ایرانیان را در برابر نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی ارایه دهند و آن را به پرچم تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر ومتحدان نزدیک و دور آن بدل سازند. مبارزه با “اقتصاد سیاسی” دیکته شده ی حاکم که اجرای آن از طریق دیکتاتوری ولایی به زحمتکشان و نیروهای میهن دوست تحمیل می شود، تنها با ارایه چنین جایگزینی ممکن و موفق است. مقاله ی “سخنی پیرامون شوهای انتخابات و عوامفریبی های نامزدهای بی صلاحیت ریاست جمهوری” که در نامه مردم انتشار یافته (1025، 25 اردیبهشت 96) شرایط سلطه این دیکتاتوری را به خوبی و مستند توصیف می کند و مطلق عنانی بودن آن را در اجرای اقتصاد سیاسی دیکته شده نشان می دهد. برای مبارزه با سلطه این دیکتاتوری است که جنبش توده ای و همه میهن دوستان به اقتصاد سیاسی جایگزینی نیاز دارند. باید اقتصاد سیاسی جایگزین را به مثابه پرچم تجهیز و سازماندهی برای گذار از دیکتاتوری و برپایی مرحله رشد ترقی خواهانه جامعه ایرانی ارزیابی نمود. باید آن را هوشمندانه و با وسواس و همچنین با جسارت انقلابی، اما بر پایه شرایط رشد نیروهای مولده در ایران تنظیم کرد و به مورد اجرا گذاشت. این یک برنامه یکتا و تنها برای شرایط ایران است. باید آن را با توجه به تجربه ی خلق های دیگر تنظیم نمود، اما کپی برداری نکرد. ما می توانیم چنین برنامه اقتصاد ملی را بر پا داریم. این راه رشد که راه رشد سوسالیستی نیست، راه رشد مبتنی بر نظام سرمایه داری، و به ویژه فاز نولیبرال آن نیز نیست! کسی که این امکان و توانایی ما را نفی می کند، در سطح می غلطد و استدلالی برای تز و ادعای خود ارایه نمی دهد.

روزآ لوكزمبورگ مي گويد، “کار سیاه انقلابی” و پیامدهای آن بر تن و جان مبارزان، بیان دیالکتیک تاریخی- ضروری است که بارها سرنوشت نیروی نو را برای پیروزی نهایی تشکیل می دهد و قابل شناخت می سازد. بدون “كار سياه انقلابي” كه مضمون آن تغيير “انقلابي شرايط” است، ترقي خواهان و ما توده اي ها به مثابه گردان سازمان يافته ي جانبدار منافع طبقه كارگر قادر نخواهيم بود تغييرات را به سويي هدايت كنيم كه سوسياليسم و نه “بربريتِ” سرمايه داري برای ابد حاكم بماند که مداحان ریز و درشت آن خواستارند و تبلیغ می کنند. آن ها آگاهانه و یا ناآگاهانه به رشد جامعه بشری در طول تاریخ چشم می بندند، تا آن را نبینند. آن ها هیچ استدلالی درباره ی درستی تز خود ارایه نداده اند و نمی توانند ارایه دهند. نفی رشد تاریخ، با تائید ظواهر امر و زرق و برق نظام سرمایه داری توجیه می شود که درّه فقر دهشتناکی را در ایران و جهان ایجاد نموده است. موضع ضد کمونیستی- ضد توده ای آن ها، موضع انتقادی- سازنده نیست. نفی مطلق بر پایه ظاهر امر است که ناشی از قدرت و عملکرد جنایتکارانه نظام سرمایه داری امپریالیستی و نه بر پایه انسان دوستی بورژوازی دوران انقلابی هستی آن است.

2- تحلیل مشخص شرایط مشخص در کلیت واقعیت

رفيق محسن گرامي كه در ابرازنظر به نوشتار رفيق عزيز سيامك توجه را به اصل “تحليل مشخص شرايط مشخص” جلب مي كند، و ارزيابي خود را بر اين پايه قرار مي دهد، محق نيست. او اين ارزيابي را جدا از “كليت” واقعيت كه حقيقت است، انجام مي دهد! “تحليل مشخص واقعيت (پدپده ي) مشخص” در خلاء انجام نمي شود! در شرايط مشخص حاكم عملي مي گردد. این رفیق، همانند برخي ديگر از توده اي ها از قبيل “عدالت”، “مهر” و به ويژه “راه توده”ي دروغين، که وجود ضرورت عملكرد سياست انقلابي حزب توده ايران را نفي مي كنند، و به آن باور ندارند و آن را از كف داده اند، چاره اي هم ندارند، جز آن كه به قول سهند گرامي (در ابرازنظر ديگري) ميان “بدتر و بدترين”، “بدتر” را انتخاب كنند و راضی هم باشند! با از دست دادن برداشت ضرورت استقلال سياست حزب طبقه كارگر، رفیق محسن گرامی – که باید امیدوار بود در این مورد مشخص موضع خود را روشن سازد -، چاره اي ندارد جز آن كه مطلق گرانه بپندارد كه اگر به “بدتر” راي ندهد، فاجعه اصلي ايجاد مي شود! پنداشتی كه فاجعه آميز است و بايد به عنوان توده اي عليه آن روشنگري نمود. فاجعه اصلی ادامه سیاست “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادیِ” دیکته شده توسط ارگان های مالی امپریالیستی است. سكوت درباره فاجعه “اقتصاد سياسي” تحميل شده است كه سياستي ضد مردمي و ضد ملي را تشکیل می دهد. سکوت درباره ی سیاست امپریالیستی در خدمت منافع “يك درصدي هاي داخلي و جهاني”، از اين رو فاجعه آميز است، زيرا گامي در جهت تغيير شرايط حاكم و در جهت نابودي حاكميت نظام سرمايه داري بر نمي دارد! يعني به وظيفه اي عمل نمي كند كه وظيفه نخست حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران است!

تن دادن و سكوت در برابر فاجعه اي است كه ژورناليست افريقايي تبار آمريكايي که در زندان ابد در ايالات متحد آمريكا با نوشتارهایش به رزم خود علیه نظام سرمایه داری ادامه می دهد، موميا ابو جمال آن را در نوشتار امروز خود در “جهان جوان” (١٥ مه ٢٠١٧) «نئوليبراليسم»، یا«حيوان درنده سوپر» مي نامد كه برنامه ي رسمي همه دولت ها در نظام سرمايه داري در جمهوري اسلامي است. براي تحقق اين «حيوان درنده سوپر» است كه اين نظام در ايران و نه تنها در ايران، به رژيم ديكتاتوري ولايي نياز دارد. تحقق بخشيدن به اقتصاد سياسي اي كه فقر و بيكاري، گرسنگي و فلاكت را براي توده هاي روزافزوني به وجود آورده و ثروت و خوشبختي را به مشتي افراد ارزاني داشته است.» ابوجمال اين اقتصاد سياسي را اقتصاد سياسي براي «تقسيم خوشبختي بر پايه ايجاد بدبختي» مي نامد. اقتصاد سياسي اي كه «همه موانع را با “خصوصي سازي” از سر راه غارت ثروت هاي متعلق به مردم بر طرف ساخته است، تا انباشت سرمايه را بدون هر مرز و محدوديتي ممكن سازد». آن ها كه با موضع ضد توده اي و ضد كمونيستي، و يا حتي از موضعي به اصطلاح “عاقلانه”ي «عقل سليم» خود که منطبق است با تائيد “واقعيت موجود”، همراه شرايط گام برمي دارند كه شما از آن ها نام برديد. آن ها بايد با صراحت پاسخ دهند كه آيا از دید خود چنين شرايطي را به عنوان سرنوشت ميلياردها انسان در ايران و جهان خواستارند؟ اقتصاد سياسي ضد مردمي اي كه منافع ملي ايران را نيز به باد مي دهد و كشور را به نومستعمره ي اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل ساخته است!؟

نفی “اختلاف طبقاتی” و یا “طبیعی” ارزیابی نمودن آن، یک استدلال نیست! یک تز اثبات نشده است! این افراد اگر به “مانیفست حزب کمونیست” مراجعه کنند، الوان ترین توصیف «سرمایه داری را [به عنوان] عامل پیشرفت جوامع» از زبان مارکس و انگلس می خوانند و هورا می کشند. آن ها اما ادامه خواندن مانیفست را بر نمی تابند، تا اثبات گذرایی- تاریخی بودن سرمایه داری را درک کنند. گذاریی و تاریخی بودن روندی که مانند همه صورتبندی های اقتصادی- اجتماعی پیش، به دنبال رشد نیروهای مولده و بغرنج تر شدن روابط اجتماعی بر پا شده اند و پایان یافته اند. چنین نفس کوتاه عقلانیت، کمک برای رشدِ تعقل- هوشیاری انسان نیست و نمی تواند درک ضرورت انسانی کردن جامعه را دریابد. این اندیشه به قول احسان طبری، تاریخ را شبی می پندارد تاریک که در آن تنها اینجا و آنجا چراغی چشمک می زند و لذا قوانین رشد آن قابل شناسایی نیست.  این اندیشه تاریخ را شناخت پذیر ارزیابی نمی کند و چاره ای هم ندارد که به مثل آلمانی گرفتار برداشت “از دست تا به دهان” باقی بماند و به زندگی در چارچوب آن قناعت کند! چنین اندیشه ای قادر به گشودن دروازهء ناگشوده ی شهرها نیست که طبری در “با پچپچه پاییز” ترسیم می کند! در پی گفتاری به مقاله ی “تاریخ، تاریخ اقتصاد سیاسی است”، به این مساله بازمی گردم.

البته «سربريدن با پنبه» (نامه مردم) به ظاهر كم دردتر است كه دولت حسن روحاني مجري آن است، از گردن بریدن داعش گونه، اما هيچ كدام از آن ها در شرايط حاكميت نظام سرمايه داري تغييري ايجاد نمي سازد. گیریم توانستیم با مبارزه ی پیگیر، نسخه ی نولیبرالیسم را از گردونه خارج سازیم. اما آن وقت نیز نظام مبتنی بر غارت و استثمار نیروی کار، یعنی سرمایه داری پایان نیافته است. کوشش های مثبت اخیر کوربی، مثلا در حزب کارگر  بریتانیا که در برنامه انتخاباتی او انتشار یافته، و مورد تائید است، اگر هم عملی گردد، نظام سرمایه داری را نفی نمی کند.

فاجعه آميز، ترك سياست انقلابي حزب توده ايران توسط آن ها و همه نيروهاي صادق و طالب ترقي اجتماعي در جنبش کارگری ایران است! راي دادن به روحاني كه خواستار «پل زدن» به سوی مردم و نه ايجاد «ديوار» در برابر آن هاست  (مطبوعات)، به طرد “اقتصاد سیاسی” دیکته شده توسط امپریالیسم نمی انجامد، تلطیف و «با پنبه سر بریدن» در نحوی اجراي اين سياست است. نه کم و نه بیش!

پاسخ رفيق سيامك به ابرازنظر محسن گرامي، تنها پاسخي مسالمت آميز نيست. در عين حال بيان اين موضع ماركسيستي- توده اي است كه اگر توده اي ها پيگيرانه پايبند به استقلال سياست انقلابي حزب طبقه ی کارگر باشند، آن هنگام هم دچار تسليم طلبي و تجديدنظر طلبي نمي شوند كه راي اشتباه به صندوق بريزند. مشكل توده اي هاي دچار ارزيابي انحرافی، جستجو و اختلاف نظر و حتي اشتباه بر سر متحدان روز نيست. شركت كردن در اشتباه توده ها در این یا هر انتخابی نيست. در این زمینه اختلافی ميان “عدالت” و “راه توده” با توده ای ها وجود ندارد. بلشويك ها هم در «جمعه سياه» با توده ي دهقانان وابسته که با تمنا و دست های به آسمان بلند کرده راهی قصر تزار شده بودند، همراهی کردند و مانند هزاران دهقان مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. این اشتباه فاجعه انگیز نیست.

اشتباه فاجعه انگیز و اصلی گم كردن ستاره ي راهنما انديشه علمي ماركسيستي- توده اي است!

3- حقیقت، کلیت است!

يكي از عمده ترين دستاوردهاي انديشمندانه ي انسان در طول تاريخ، رشد تئوری شناخت از خود و درك خود به عنوان قله رشد ماده ي بي جان به جاندار است. دستيابي انسان، با ايجاد شدن توانايي شناخت و درك كليت واقعيت عملي شد. شناختي كه تنها هنگامي قابل دسترسي است كه به پرسش اصلي فلسفه پاسخي ماترياليستي داده شود. فردريش هگل با كشف قانون ديالكتيكي رشد، شناخت انسان را به قله بلندپروازانه درک علمی از تئوری شناخت رساند. در اين ترديد نيست. اين اقدامی به جا ومورد تائید است كه دكتر سروش «فلسفه و ديالكتيك هگل» را آموخته و آن را به هوادارانش مي آموزد. اما تكليف مضمون بيان شده توسط هگل،يعني “حقيقت، كليت است”، چه مي شود؟

ناگفته نماند كه دكتر سروش از هنگامي كه به روحيه انقلابي و مبارزه جويانه زنده ياد احسان طبري شهادت (ي با دير كرد) داد، براي من شخصيتي دوست داشتني شد. بدون شناخت ديالكتيك هگل كه مطالعه آن را ازجمله لنين قوياً توصيه مي كند. شناخت و درك از واقعیت، از پدیده در “پدیدار شناسی” تنها با “بر روي پاي ماترياليستي گذاشتن” اين دستاورد بزرگ تئوري شناخت هگل توسط ماركس و انگلس به ثمر و فرجام رسید. این «سر به پا کردن» دیالکتیک هگل و قرار دادن آن بر واقعیت مادی”بود” است. لودویک فویرباخ در این زمنیه گام پراهمیتی برداشته است! رشد دانش انسان، اگر هم حتي شاخه ها و بي راهه هاي تنومندي داراست، از «تنه درختي» بر خوردار است كه به گفته احسان طبري، روند رشد تاريخي درخت را قابل شناخت مي سازد.

آيا مي تواند دكتر سروش يا شاگردانش به پرسشي پاسخ دهد كه در مثال قبلي به آن اشاره شد؟ انساني كه در غار تاريك و نشناخته و ناهموار حركت مي كند، آيا حركت خود را بر پايه ي “ذهنيتي” عملي مي سازد كه به طور “بل بداله” در ذهن بر پا مي شود؟ به سخني ديگر، آيا نخست ذهن اوست كه او را هدايت مي كند؟ هگل آن را مورد تائید قرار می دهد و نهايتاً خداوند (عقل كل) مي نامد كه در روند تئوري شناخت ديالكتيكي متكي به ايده آليسم توسط او كشف شده است. ذهني كه به پندار فردريش هگل حتي در بالاترين درجه شناخت ديالكتيكي (مبتني بر ايده آليسم عيني) قرار دارد!

در برابر اين پرسش، پرسش ماترياليستي قرار دارد: آيا گام بعدي را انسان در غار تاريك و نشناخته و ناهموار بر پايه ذهنيتي بر مي دارد كه پيش تر و از طريق تجربه هاي گذشته نزد او به “عينيت” تبدیل شده است؟ به عبارت ديگر، به دانش عيني ای که ذهن او آن را با بیان و سخن خود به هستی مادی بازمی گرداند؟ دانشي كه انسان از راه دستگاه هاي احساسي به ارث رسیده از دوران حيواني- گياهي رشد ماده، دريافت مي كند؟

روند تبدیل شدن عینیت به ذهنیت و برعکس را می توان در رشد آنتروپولوژیک حیوان- انسان نیز یافت. دیدن دو چشم و یک دهان، به سخن دیگر تشخیص سریع صورتی که می تواند خطر نابودی را برای حیوان و یا انسان ایجاد کند، موجب شده است که برای نمونه حتی در قرص ماه و یا نقش فرش اشکالی دیده شود که به صورت می ماند. تشخیص سریع خطر به مثابه ضامن ادامه هستی، در زندگی حیوانی و هم انسانی، رابطه دیالکتیکی (تضاد و وحدت) میان عین و ذهن را به مثابه “خاطره ی تاریخی” در روند رشد هستی در کلیت خود نشان می دهد.

اگر اين دوستان بتوانند و بخواهند به طور مشخص به پرسش طرح شده پاسخ مشخص بدهند، آن وقت به پرسش نخست فلسفه ي پاسخي همه جانبه داده اند كه “حقيقت است، زيرا كليت را مورد توجه و ارزيابي قرار مي دهد”! چه چيز در آغاز قرار دارد؟ عين يا ذهن؟ به گفته ي گوته در فاوست، “عمل” و يا “سخن” آغازگر است؟ 

4- آموزش و خود آموزی

حزب توده ایران از ارثیه ی فرهنگی- ادبیِ بزرگ و پرمحتوای مطبوعات نظری- تئوریک- سیاسی و هم تجربه غنی مبارزاتی- انقلابی برخوردار است، با فرازها و نشیب های آن. ارثیه فرهنگی را باید آموخت و هضم فکری کرد. تجربه عملکرد مبارزات توده ای را در گذشته باید شناخت و با انتقال دیالکتیکی آن به شرایط جدید به کار گرفت. توصیه رفیق محسن برای آموزش دیالکتیک ماتریالیستی از این ارثیه توصیه ای منصفانه و محقانه است. دو کتاب زنده یاد هوشنگ ناظمی که صدای دلنشین و توانای او در گوش ذهن توده ای ها که رادیو پیک ایران را شنیده اند، طنین می اندازد و آن را نوازش می کند، نمونه ای بلندپروازانه برای چنین آموزشی است. طنین این صدا ندا می فرستد که باید به آموزش نظری- تئوریک پیگیر پرداخت. این آموزش را باید سازمان داد.

آموزش نظری- سیاسی و همچنین در بخش اقتصادی در مطبوعات حزبی باید در سطح دانش عام مارکسیستی و هم در سطح خاص عملی گردد. آثاری که به طور سیستماتیک به این امر می پردازند، در بخش تاریخ و اندیشه در ایران، ازجمله “جهانبینی و جنبش ها … در ایران” و در بخش علم مارکسیسم- لنینیسم دو کتاب ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی است. کتاب های متعددی، ازجمله “انقلاب اکتبر و ایران”، در کنار بسیاری دیگر از آثارِ ارزیابی موارد مشخص وجود دارند که باید کتاب بالینی توده ای ها باشد. ازجمله این آثار، جزوه ی کوچک “سیمای مردمی حزب توده ایران” است. کتاب تاریخ و دیالکتیک، گرچه اینجا و آنجا نگرشی سیستماتیک دارد، برای نمونه به تاریخ رشد اندیشه ی فلسفی، عمدتا اما اثری بر پایه بررسی دیالکتیک مشخص است و می تواند برای علاقمندان به درک اسلوب بررسی دیالکتیک مشخص، کمک باشد. در مقدمه در کتابِ دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری نیز شیوه ی بررسی دیالکتیک مشخص به منظور دستیابی به مضمون شعر توصیف می شود.

پیشنهاد من به شما، رفیق عزیز ابی و محسن گرامی و دیگر رفقای علاقمند به این مسایل آن است که دست به کار شویم. شما و همه اگر بکوشند نظر و بیان های مشخص را با توجه به همه شرایط ضروری احتیاطی منتقل سازند، کمک خواهد بود برای بهره بردن دستجمعی از ارثیه ادبی- مطبوعاتی پرشمار و پرمحتوای حزب توده ایران!

می توان با تقسیم کار و مطالعه ارثیه ادبی نظری- تئوریک حزب توده ایران، پرسش های ایجاد شده را مورد بررسی دقیق تر و مشخص تر قرار داد. در چند مقاله درباره ی «آگاهی کاذب» کوششی در این زمینه انجام شد که باید از سر گرفته شود.

آنچه در ارتباط قرار دارد با بررسی نمونه های دیگر برای توضیح روش بررسی مبتنی بر دیالکتیک ماتریالیستی، یا بررسی “دیالکتیک مشخص” هر پدیده، می تواند نمونه از روند مبارزه ی روزانه و هستی در جریان استخراج شود. همان طور که اشاره شد، در بررسی دیالکتیکی باید تفاوت قایل شد میان آموزش سیستماتیک دیالکتیک ماتریالیستی و قوانین آن، و “دیالکتیک مشخص”. در بررسی مبتنی بر دیالکتیک مشخص، بررسی پدیده ی و موضوع مطرح می تواند از بخش های متفاوت هستی انتخاب شود. “کاپیتال” مارکس نمونه ای است بی نظیر برای آموزش دیالکتیک مشخص. هر اندیشه ی طرح شده در این اثر، با توجه به قوانین دیالکتیکی، مورد بررسی مشخص قرار می گیرد. این اثر از این رو تنها “اقتصاد سیاسی” سرمایه داری را نمی شکافد و توضیح نمی دهد، بلکه همچنین شیوه ی بررسی مبتنی بر دیالکتیک مشخص را در هر موضوع مورد بررسی ترسیم کرده، قابل شناخت و درک می سازد.

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3661

 




ديالكتيك عين و ذهن يا “پديدارشناسي” ايده آليستي؟
پاسخی به رفیق عزيز ابی!  

 دوره جدید: مقاله شماره: ۱۵ (۲۰ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری 

ممنون براي پرسش درباره ي “پديدار شناسي” كه باري ديگر نيز مطرح شده بود و امكان پرداختن به آن متاسفانه ايجاد نشد.

در اصل در مقوله ي “پديدار شناسي” مساله رابطه “عين و ذهن”مطرح است. در حالي كه انديشه ي ماترياليستي به پرسش اصلي فلسفه پاسخي روشن و صريح مي دهد و بود ماده را مقدم بر ذهن مي داند، انديشه ايده آليستي چنين نمي انديشد. تاريخ رشد پرنوسان گذار تئوري شناخت نزد ايده آليسم ذهني به عيني، با برداشت ديالكتيكي فردريش هگل در تئوري شناخت به پايان ناقصي دست مي يابد كه مي بايستي توسط بانيان سوسياليسم علمي بر پاهاي ماترياليستي قرار داده شده و نقطه ي پايان به اين «اديسه» ذهن گرايانه در درك چگونگي شناخت از پديده ها گذاشته شود.

بررسي رابطه عين و ذهن در آثار زنده ياد رفيق احسان طبري (جهان بيني ها …، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي و همچنين درباره انسان وجامعه انساني) جاي وسيع و پرمايه دارد. اشعار زندان آموزگار چند نسل از توده اي ها اين نكته را از جوانب مختلف در استعاره هاي شكوهمند و اعجاب انگيزي مورد توجه قرار مي دهد. به برخي از آن ها در “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” اشاره شده است. همچنين در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توسط لئو كفلر اين رابطه نشان داده مي شود.

لنين در اثر “ماترياليسم و امپيريوكريتيتيسم” نيز به طور وسيع به آن مي پردازد.

گئورگ كلاوس و مانفرد بوّر (Georg Klaus, Manfred Buhr) در “Woerterbuch فلسفي” و اخيراً (٢٠١٥) آلفرد كوزينگAlfred Kosing در “Woerterbuch ماركسيستي فلسفه” به اين مساله پرداخته اند.

ترجمه ي كتاب “تاريخ و ديالكتيك” – ازجمله در بخش توضيحات مترجم – و كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” مي تواند بدون ترديد براي درك مساله “پديدار شناسي” به مثابه “تئوري شناخت” و هم به مثابه برداشت فلسفه ايده آليستي كمك باشد.  هر دو كتاب در آدرس جديد توده اي ها قابل دسترسي است.

در ارتباط با نظرات هگل در ارتباط با “فنومنولوژي روح” در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” به طور مفصل توضيح داده شده است. در اين سطور به آن پرداخته نمي شود، همان طور كه به بخش مثبت نظرات هوسل در ارتباط با مقوله ي پسيكولوژيسم Psychologismus. در ارتباط با نظرات هوسل – و به ويژه شاگردان او – كه جريان فلسفي آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي در آلمان را تشكيل مي دهد كه بر نظرات فلسفي در فرانسه نيز تاثير بسيار دارد، و كوششي است به منظور رودرروي با انديشه فلسفه ماركسيستي در دوران امپرياليسم، توضيحاتي كوتاه مبتني بر نظرات كوزنيگ و بوّر ارايه مي شود.

هوسل با طرح نظرات خود درباره ي “پديدار شناسي” در آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي مي كوشد تئوري شناخت ماركسيستي را كه مبتني بر ماترياليسم است، به دوران انديشه ايده آليستي ذهنگرا بازگرداند. هدف او از اين كوشش به اصطلاح «خنثي نمودن تضاد ميان ماترياليسم و آيده آليسم»، به سخني ديگر ميان هستي مادي و آگاهي است. او مي كوشد “تضاد و وحدت ميان عين و ذهن” را «خنثي» سازد.

«هوسل مي كوشد مبناي انديشه ي فلسفي را (در ظاهر در برخورد به سوبيكتويسم حاكم) به “چيز”، به واقعيت عيني برگرداند و فلسفه را به علمي مبتني بر اصولِ گويا قابل كنترل و قابل بازتوليد بدل سازد. باوجود اين، و عليرغم ادعاي داشتن موضع انتقادي نسبت به سوبكتيويسم، بازگشت او به واقعيت پا نمي گيرد و در چهارچوب سوبيكتيويسم ايده آليستي باقي مي ماند. آن چه كه او عليه سوبيكتيويسم مطرح مي سازد، تنها نگرش ديگري است به مضمون آگاهي كه مي كوشد آن را به كمك اسلوب تئوري شناخت پديدار شناسي ايده آليستي توصيف كند. آن چه در جمع بندي از نظرات او به دست مي آيد، باور به يك عينيت ظاهري است[عينيتي كه از طريق “نظاره ي ظاهر بين” به “چيز”ها حاصل مي شود]. در اين نگرش ها، “چيز”ها آن چيزي باقي مي ماند كه در هر برداشت ايده آليسم ذهن گرا باقي مي ماند: مضمون برداشت ذهن! [در انديشه ي ايده آليستي هگل، اوج درجه بندي شده ي اين مضمون ذهن- آگاهي، رسيدن به خدا تعبير مي شود!]

محتواي اصلي اسلوب پديدار شناسيِ هوسل در نگرش “ناب” [به اصطلاح در شرايط آزمايشگاهي] به مضمون خلاصه مي شود. به اين منظور بايد همه روابط عيني- واقعي “چيز”ها «كنار گذاشته» شود. بر اين پايه، شناخت مضمون “چيز” در انديشه- ذهن، به طور بل بدآهه عملي مي گردد. به سخني ديگر، شناخت در وحله ي نخست مبتني نيست بر واقعيت عيني، بلكه بر قدرت و توانايي آگاهي.» (كوزينگ، ص ٥٥١)

«با توجه به آن چه برشمرده شد، طبيعي است كه چنين اسلوبي از اين پيش شرط برخوردار است كه واقعيت عيني فاقد استقلال بوده، و شناخت آن ناشي از توانايي ذهن است.» (مانفرد بور، ص ٤١٧) [بدين ترتيب پرسش اول فلسفه با پذيرش تقدم ذهن به عين پاسخ داده مي شود!]

همان طور كه اشاره شد، نكته اصلي در اسلوب پديدار شناسي ايده آليستي «نظاره به مضمون» توسط ذهن است، «نه آن گونه كه “چيز” در خارج از آگاهي- ذهن وجود دارد [– عينيت ماترياليستي مستقل از ذهن -]. بلكه ضرورت دخالت دادن واقعيت “چيز” در ارزيابي آگاهي از آن توسط هوسل، در سطح يك خواست عام باقي مي ماند.» (مانفرد بور، همانجا).

در انديشه ماركسيستي، رابطه عين و ذهن در ارتباط بي واسطه قرار دارد با پراتيك (اجتماعي). در برخي از گفتگوها من گام برداشتن در يك غار تاريك و ناهموار را براي توضيح رابطه ي ديالكتيكي (جدايي و وحدت) ميان عين و ذهن به كار برده ام. كوشش براي شناخت وضع عيني محل جديد در تاريكي به كمك همه حواس، از پشتيباني تجربه ي گذشته كه در ذهن به عينيت بدل شده است، عملي مي گردد. به نوبه خود، ذهنيت تازه به دست آمده از وضع محل،پل است براي درك شرايط عيني جديد.

بدين ترتيب “پديدار شناسي” ماترياليستي با اهرم “تجربه” (اجتماعي)، به شناخت كليت كه واقعيت است نايل مي گردد.

درك رابطه ديالكتيكي ميان تبديل شدن عينيت به ذهنيت و ذهنيت به شناخت عيني از واقعيت، تنها با پذيرش مقدم بودن عينيت در پرسش نخست فلسفه ممكن است. اين پيش شرط، پيش شرط اجتناب ناپذير در بررسي ها است.

نگاه شود ازجمله به زيرنويس شماره ٣ در مقاله ي “تاريخ، تاريخ اقتصاد سياسي است”. در آنجا “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده شده است. در آن رابطه عين و ذهن در اين زمينه مورد بررسي موشكافانه اي قرار گرفته است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/390

………………………………………………………………..

رفیق ابی، لطفا موضوع مشخص بحث های مطرح را برایمان بنویسید و به طور مشخص سخنان شرکت کنندگان در بحث ها را نقل کنید: دقیقا چه می گویند؟

.




تاريخ، تاريخ “اقتصاد سياسي” در هر دوران است!
نه آن تاريخ متكي به «يادمانده ها»!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۳ (۱۶ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پاسخ هاي پرمحتوا و آموزنده يرواند آبراهاميان به پرسش هاي برخي از استادان تاريخ معاصر بورژوازي كه توسط  آقای اسکندر صادقی بروجردی طرح شده اند و در ارتباط قرار دارند با برداشت ماركسيستي از تاريخ، مصاحبه انجام شده را به نگرشي كامل از ديد يك تاريخ نگار متخصص و جانبدارِ ماركسيست بدل ساخته است كه نمي توان و نبايد به آن كلمه اي افزود و يا از آن كاست.

وظيفه ي اين سطور كه نويسنده ي آن متاسفانه تاريخ دان متخصص نيست، بلكه به بيان آبراهاميان، «در درجه اول يك فعال سياسي» است، نشان دادن تفاوت ميان برداشت از سطح وقايع در جامعه‏، يا “وقايع نگاريِ” بورژوآمابانه از يك سو، و توصيف شيوه ي ماركسيستي- توده اي است براي درك مضمون “وقايع” كه آبراهاميان نيز به آن اشاره مي كند. درك مضمون وقايع به كمك علم «ماترياليسم تاريخي»، علت اصلي “وقايع” را قابل شناخت ساخته و روند رشد تاريخ جامعه ي انساني را در طول هزاره ها تفهيم مي كند.

 تكيه به داده، فاكت، اسناد، و …، آن هنگام كه همه جانبه، وسيع، بي طرفانه گرد آورده شده است و با اسلوب علمي در تحقيقات پايه- ميداني قرار داشته دارد، زمينه لازم را براي تحليل مضمون “وقايع” ارايه مي دهد. اين داده ها آن طور كه يك دانشمند تاريخ دان پايبند به اسلوب علميِ پژوهش تاريخي ارايه مي دهد  – بايد انتظار داشت كه ارايه دهد -، پيش شرط است براي بررسي مضمون وقايع. با عملي شدن اين وظيفه، به قول فردريش انگلس، تازه مي تواند «كار تحقيقاتي اصلي» به منظور درك مضمونِ وقايع آغاز گردد.

براي نمونه مي توان براي درك جايگاه علم تاريخ نگاري بورژوايي و ماركسيستي در انديشه ي توده اي، دو ابرازنظر را مورد بررسي قرار داد كه به يك نكته از مصاحبه آبراهاميان ابراز شده است (اخبار روز ٣ ارديبهشت ٩٦http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=59511). در آنجا بانو “ناهيد”، با عنوان «آقاي نادري، اسناد خلاف يادمانده هاي شما شهادت مي دهد»، موضع حزب توده ايران را از سه سند حزبي ارايه مي دهد. در اين سندها، ضرورت پايان دادن به جنگ و نيفتادن در دام ترفند امپرياليستي براي كشاندن ارتش ايران به درون خاك عراق پس از آزادي خرمشهر با صراحت و قاطعيت هشدار داده مي شود و توطئه امپرياليستي افشا مي شود كه مي خواهد جنگ ايران و عراق را به جنگي فرسايشي بدل سازد. اين سه سند «١٢ روز پس از فتح خرمشهر (٣ خرداد ١٣٦١)»، «٤٠ روز بعد از فتح خرمشهر …» و «٦ شهريور» همان سال انتشار يافته است. نقل قول نهايي از پرسش و پاسخ نورالدين كيانوري، دبير اول حزب توده ايران، پاسخ به «واكنش دفتر سياسي حزب ج. ا.، ٣١ مرداد ١٣٦١ است به موضع گيري ها حزب و سازمان اكثريت پيرامون جنگ …» (٧ ارديبهشت ٩٦ همانجا).

اما نه آن تاريخ نگاري متكي به «يادمانده ها» و نه اسناد ارايه شده توسط ناهيد، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه مواضع متفاوت حزب توده ايران و حزب ج. ا. نسبت به ادامه جنگ پس از آزادي خرمشهر چه هدفي را دنبال مي كند؟ مضمون رو در رويي نظرها، مضمون «نبرد طبقاتي» در جريان پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ در اين مرحله، داراي چه سرشت است؟ تفاوت دو سرشت در جهت تحقق بخشيدن به چه هدف هايي عمل مي كند؟

مي دانيم كه هدف انقلاب بهمن بزرگ مردم ايران پايان دادن به ديكتاتوري، برقراري آزادي هاي دموكراتيك و قانوني و حفظ استقلال ميهن است! سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب از چنين ريشه سيرآب مي شود. اين هدف هاي دموكراتيك و ملي مي توانست با برقراري “جبهه مشترك خلق” و با برپايي يك “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك تحقق يابد. هدفي كه به وابستگي اقتصادي- سياسي- فرهنگي ايران انقلابي به نظام سرمايه داري امپرياليستي پايان مي داد و ايران را به مرحله بالاتري از رشد تاريخي- اجتماعي مي رساند.

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، و تنها با شناخت و پايبندي به علم “ماترياليسم تاريخي” قابل دسترسي است، اين نكته است كه كليت تاريخ ايران و وقايع و موضع گيري شركت كنندگان در آن در اين دوران تنها هنگامي قابل شناخت و درك مي شود و نقش شركت كنندگان در انقلاب بهمن و نبرد طبقاتي پس از آن تفهيم مي گردد، هنگامي كه فاكت و داده هاي مسلم و دقيق و مستند و همه جانبه در روند مبارزه براي تحقق هدف ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن و يا نابودي آن، با بياني ديگر، براي مبارزه براي برقراري “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك و يا بازگشتِ “اقتصاد سياسي” سرمايه دارانه با عنوان پرطمطراق “اقتصاد اسلامي” قرار داده شود.

تفاوت اساسي در دو اسلوب تاريخ نگاري در مضمون دو شيوه آن نهفته است. در حالي كه علم تاريخ نگاري بورژوايي به گفته احسان طبري “ميكرو پروسه ها” را مورد بررسي قرار مي دهد، «ماترياليسم تاريخي» فاکت های معمولی و اتفاقات روزانه و به ظاهر جداگانه را در ارتباط با روند كلان تغييرات تاريخي قرار می دهد و علل تحقق آن را قابل شناخت و درك مي سازد. (که خرد از کلان و کلان از خرد برخیزد. ا.ط )

اين علل شكل و مضمون بازتوليد هستي، به سخني ديگر، شكل و مضمون “اقتصاد سياسي” حاكم را در مرحله مورد بررسي قابل شناخت و درك مي كند.

كوشش براي در برابر هم قرار دادن اين دو علم توسط مدافعان سرمايه داري كه با هدف نفي علم «ماترياليسم تاريخي» انجام مي شود، كوشش ناموفقي است، كه به گفته آبراهاميان، از «ماركسيسم مبتذل» كه خود ارايه مي دهد، بهره مي گيرد و نه از اسناد و مطبوعات جا افتاده ي ماركسيستي- توده اي. اين كوشش حتي آن هنگام هم عريان و افشا مي شود، هنگامي كه براي نمونه توسط بانو “ناهيد” تنها بخشي از فهرست نام كتاب هايي از انديشمند ايراني احسان طبري ارايه مي شود. در اين آثار احسان طبري انديشه فلسفي، بررسي هاي تاريخ انديشه و مبارزه مردم ايران، هنر، استه تيك، شعر و و و …، را در سطح علوم متفاوت انساني مطرح مي سازد و جايگاه والاي فرهنگي خود را به اثبات مي رساند.

احسان طبري كه بر ضرورت پايبندي به بي طرفي علمي هنگام «فاكتوگرافي» پاي مي فشارد (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول)، سرشت مبارزه جويانه و ترقي خواهانه ي جانبداري «ماترياليسم تاريخي» را ترسيم كرده و مستدل مي سازد. «به رنج هاتان، به دردهاتان، به خانه هاي سرد و حقيرتان، به دست هاي از فقر بسته تان، به گناه بي گناه كودكان يتيم تان، و اشك هاي پنهان و آشكار همسران تان، بي تفاوت نخواهم زيست …» (پيمان، شعر زندان).

برخلاف تاريخ نگاري بورژوايي كه جانبداري خود را پنهان مي كند، «ماترياليسم تاريخي» چنين نمي كند. براي نمونه سرشت جانبدارانه «ماترياليسم تاريخي» ضرورت ايجاد شدن “مذهب” و گذار آن از چند خدايي به تك خدايي را در گذشته تاريخي جامعه انساني نشان مي دهد و از ضرورت آن دفاع مي كند. انگلس از «انقلاب اسلامي» در ١٤٠٠ سال پيش سخن مي گويد. در عين حال نقش ارتجاعي “مذهب” در دوران كنوني را افشا مي سازد.

«ماترياليسم تاريخي» يك علم است كه موضوع بررسي آن، چگونگي بازتوليد هستي اجتماعي در دوران معين است. به سخني ديگر، درك “اقتصاد سياسي” حاكم بر جامعه در لحظه ي تاريخي است. اين علم را مي توان و بايد از منابع اصلي آن آموخت.

توجه تاريخ نگاري بورژوايي، معطوف است به بررسي فعل و انفعالات در جامعه كه به منظور تحقق بخشيدن به “اقتصاد سياسي” حاكم در لحظه ي تاريخي تحقق مي يابد. اين تاريخ نگاري بورژوآمابانه عمدتاً محدود به توصيف جنگ ها است. به طور جنبي به بررسي برخي از علل جنگ ها و وقايع ديگر مي پردازد.

بررسي علل تغيير ساختار و عملكرد جامعه بشري به دنبال رشد نيروهاي مولده و به دنبال بغرنج تر شدن روابط اجتماعي در طول زمان به وجود مي آيد، طيفي وسيع از عوامل را در برمي گيرد. طيفي كه عمدتا در ارتباط قرار دارد با روابط روبنايي در جامعه. فرهنگ، مذهب و در كليت آن نقش مدنيت و تمدني در دوران سرمايه داري.

براي انديشه ي ماركسيستي- توده اي اين فعل و انفعال ها در روابط روبنايي، به قول “مانيفست حزب كمونيست”، «تاريخ نبرد طبقاتي» را در جامعه قابل شناخت و درك مي سازد. در اين نبرد، نقش فرهنگ، مذهب، سنت و آداب و شرايط اقليمي و غيره موثر است. به گفته زنده ياد احسان طبري، «هر دوران رنگ خود را دارد»!

“ماركسيسم مبتذلي” كه مورد سواستفاده قرار مي گيرد تا نشان داده شود كه گويا انديشه ماركسيستي، ريشه ي علمي ندارد، به اشكال متفاوتي مدعي است كه ماركسيسم به عوامل روبنايي براي رشد جامعه بشري بي توجه است. اين ادعا نادرست است. فردریش انگلس در ارتباط با مواضع مارکس و خودش در ارتباط با «زیربنا» به پاسخ به اين ادعا ها در نامه ای به ژوزف بلوخ (21 سپتامبر 1890) می نویسد: «این که برخی از جوان ترها بیش تر بر سهم بخش اقتصادی [نظرات ما] تاکید می کنند، …، تا اندازه ای مارکس و من مقصر هستیم. ما ناگزیر بودیم در برابر مخالفان، این بخش را که آن ها نفی می کردند، برجسته سازیم، در حالی که همواره زمان، و شرایط و موقعیت، به نحوی نبود که جایگاه بخش های دیگر زندگی اجتماعی و تاثیرات متقابل آن ها را، چنان که شایسته ی آن هاست، توضیح دهیم. … برپايهء درك ماترياليستيِ تاريخ، توليد و بازتوليد [نيازهاي اوليهء] زندگي، نهايتاً مسالهء اصلي تاريخ است، هيچ گاه، نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. … بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. … انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزم گرايانهء ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند؛ بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند … [و] بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. …

انسان تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگر چه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند. …

حتي اگر ماهيت مادي زندگي، محرك “آغازين” باشد، بدان معنا نيست كه بخش هاي معنوي، به مثابه محرك هاي ثانوي بر روندها تاثير ندارد … برداشت [ماترياليستي] ما از تاريخ، تنها يك راهنما براي بررسي است و نه يك اهرم ساختاري، چنان كه طرفداان هگل مي پندارند. … بايد شرايط وجودي صورتبندي هاي اقتصادي- اجتماعي گوناگون، جز به جز، مورد كنكاش قرار گيرد، تا بتوان از اين طريق [جمع آوري اسناد و داده هاي مستند]، از وضع سياسي، حقوق فردي، استه تيك، فلسفي، مذهبي و … حاكم بر آن ها با خبر شد و به نقش آن در زندگي اجتماعي آگاهي يافت. در اين زمينه تاكنون گام هاي اندكي برداشته شده است …» (فردريش انگلس در نامه ي ديگري به كنراد اشميت، ٥ اوت ١٨٩٠). (٣)

از نظر فلسفي ما با مساله رابطه ميان عين و ذهن و نقش فعال ايدئولوژي در آن روبرو هستيم. در اين ارتباط مي توان به مقاله ي ٣٤ سال ١٣٩٤ در توده اي ها مراجعه نمود كه بزودي باري ديگر در دسترس خواهد بود. به صورت زيرنويس، برخي از نكات طرح شده در آن مقاله ارايه مي شود. (٣)

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/342

———————————————————————

١- آقای نادری اسناد خلاف یادمانده های شما شهادت می دهند

آقای نادری می پرسید: «آیا حزب توده و اکثریت درست از زمانی که ایران پس از رفتن به داخل خاک عراق به مخالفت برخواستند». پاسخ شما بدون هیچ درنگی بله است!

بر پایه این اسناد که خوشبختانه در دسترس هستند:

نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۶۱ یعنی ۱۲ روز بعد از فتح خرمشهر در پرسش و پاسخ آن روز به حاکمیت چنین هشدار داد: «به نظر ما در مرحله کنونی آمریکا با تمام قوا مخالف پایان یافتن جنگ است و … ما امیدوار هستیم که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با در نظرگرفتن تمام ابعاد توطئه ای که آمریکا الان در کار تدارک آن است، سیاست دقیق خود را تنظیم کند».

نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۲ تیر ماه ۱۳۶۱ یعنی ۴۰ روز بعد از فتح خرمشهر: «نقشه امپریالیسم این است که در صورت ورود ارتش ایران به خاک عراق، با دادن همه کمک ها و امکانات به عراق … یک جنگ فرسایشی طولانی را به ما تحمیل کند…. به این ترتیب ما در این باره فقط می توانیم آن چیزی را که تا بحال گفته ایم، تکرار کنیم که: توطئه بسیار خطرناک و دامنه داری در برابر ما در شرف تکوین است.»

روزنامه جمهوری اسلامی بتاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۶۱ واکنش دفتر سیاسی حزب ج. ا. به موضع گیری های حزب و سازمان اکثریت پیرامون جنگ را منتشر کرد که در آن آمده بود: «حزب توده و سازمان فداییان اکثریت در پیروی از سیاست های شوروی برای آتیه و زمینه سازی برای آن، به دو جنبه مسئله توجه کرده و سعی دارند تا با گسترش تبلیغات و بزرگ نشان دادن رنج ها و ضررها و خساراتی که امت مسلمان در طی این مدت ۲۰ ماه گذشته تحمل کرده اند، از ورود نیروهای ما به خاک عراق جلوگیری کنند». و نورالدین کیانوری در پرسش و پاسخ ۶ شهریور ۱۳۶۱ به آن حزب چنین پاسخ می دهد: « … سئوالی که در این جا مطرح می شود، این است که چرا دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به انتشار این تحلیل رسمی پرداخته است؟ … به نظر من، هشدارهای حزب ما در محافل سیاسی و در داخل حزب جمهوری اسلامی مطرح شده و برای خنثی کردن این هشدار با اهمیت حزب توده ایران، دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی مجبور شده است که فقط به یک مقاله نپردازد و خودش به میدان بیاید و تحلیل بدهد. ولی دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به نظر حزب ما کوچک ترین پاسخی نداده است. ما چه گفته ایم؟ ما گفته ایم که امپریالیسم آمریکا هدفش این است که نیروهای ما را به داخل خاک عراق بکشاند و ما را درگیر یک جنگ فرسایشی بنماید. و ما این جریان را توطئه بسیارخطرناک و دامنه داری در برابر جمهوری اسلامی دانسته ایم و خواسته ایم که مسئولان با واقع بینی با آن روبرو بشوند. این حرفی است که حزب توده ایران زده. چرا به این جواب نداده اید؟ کدام یک از جملات و کلمات این ارزیابی نادرست است؟ مگر نه این است که در چند هفته ای که از ورود نیروهای مسلح ایران به داخل خاک عراق گذشته است، درستی این ارزیابی صد در صد تایید شده است؟…»

٢-  پیشگفتار، جامعه مدنی و آگاهی پسامدرن، توماس مچر، ترجمه فرهاد بامداد، انتشارات پیلا تهران 1384، ص 14 به بعد.

٣- در سطور زير ديالكتيك “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده مي شود. توضيحاتي كه مي تواند كمك باشد براي درك مشخص تاثير متقابل ميان مناسبات عيني در شيوه ي توليد مرحله تاريخي و برداشت ذهني انسان از آن ها. بحثي كه در ارتباط قرار دارد با رابطه “عين و ذهن”. به سخني ديگر، در ارتباط قرار دارد با درك روند پرتضاد و بغرنجي كه «گره ي ديالكتيكيِ تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس» (كفلر) را نزد انسان قابل شناخت مي سازد. رابطه ي كه ضمن بغرنج بودن، در عين حال رابطه اي بلندپروازانه و پرمدعا است. انسان براي درك آن چاره اي جز مطالعه عميق و همه جانبه رابطه ي ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي ندارد. …

ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي

به طور مشخص، ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي به چه معناست؟ آيا مي توان به طور ساده اين دو را بر هم منطبق ارزيابي نمود؟ آيا مضمون منافع طبقاتي، يك به يك در ايدئولوژي بازتاب مي يابد، و يا اين بازتاب روندي بغرج تر از انعكاس ساده ي ظاهرامر را در ذهن توده ها تشكيل مي دهد؟ كفلر به اين پرسش ها پاسخ مي دهد و در مخالفت با «برقراري تساوي مكانيكي ميان “عامل” اقتصادي و ايدئولوژي» (ص٢٠٥) … مي نويسد: «اول، منافع طبقاتي خود بخشي است از قلمروي ايدئولوژي. از اين روست كه اين منافع مي تواند ساختار به شدت بغرنجي را تشكيل دهد. اغلب به اين صورت كه آن چه به اصطلاح منافع را تشكيل مي دهد، نبايد هميشه با منافع عيني طبقه در انطباق و يكسان باشد؛ در چنين وضعي، كدام يك از منافع براي شكل مشخص ايدئولوژي تعيين كننده است، منافع واقعي [عيني] و يا تصور شده؟ [حزب دموكرات آلمان تصويب بودجه جنگ اول جهاني را در مجلس آلمان در آستانه ي آغاز جنگ مطابق با منافع طبقاتي طبقه كارگر آلمان پنداشت! – در […] همه جا از ف ع] و دوم، به خاطر آن كه شرايط عيني هنوز با منافع طبقاتي در انطباق در نيامده اند و يا ديگر با آن منطبق نيستند، ايدئولوژي در موارد بي شماري به صورت كاملاً متضاد با منافع طبقاتي بروز مي كند. مثلاً زير فشار شرايط عيني كه انقلاب بورژوازي را به مساله روز تبديل مي ساخت، ايدئولوژي پرولتاريا، توسط نمايندگان “پرشور و حرارت” آن در انقلاب فرانسه [كمون پاريس]، در جهت آنارشيسم رشد كرد. امري كه به هيچ وجه در انطباق نيست با منافع طبقه كارگر. اما اگر گفته شود كه ايجاد شدن چنين ايدئولوژي اي در آن دوران با منافع طبقه پرولتاريا در انطباق بوده است، آنوقت منافع طبقاتي بر پايه ي ايده آليستي و از درون برداشت ايدئولوژيك استخراج و ناشي از آن تعريف و توجيه مي شود و نه از آنكه ايدئولوژي ناشي از منافع طبقاتي است؛ طبقه پرولتاريا در آن دوران [انقلاب كمون] معتقد به آنارشي بود، پس گويا آنارشي انطباق داشت با منافع طبقاتيِ پرولتاريا!» (ص ٢٠٤) …

پاسخ به پرسش پيش تنها با درك چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي ممكن است، كه روندي بغرنج را تشكيل مي دهد و درك آن را بايد دركي پرمدعا ارزيابي نمود.كفلر علت اين بغرنجي را در چند لايگي و پر سويه بودن “ايدئولوژي” ارزيابي مي كند. او براي نمونه نشان مي دهد كه بورژوازي انقلابي قرن ١٦ تا ١٨ در انگلستان و فرانسه، در عين حال داراي خصوصيت «فردگرا» نيز است. او مي پرسد، براي ارزيابي ايدئولوژي بورژوازي در اين دوران كدام سرشت او را بايد محك ارزيابي قرار داد؟ انقلابي بودن و يا فردگرا بودن؟ او نشان مي دهد كه اين بورژوازي انقلابي نه در انقلاب انگلستان و نه در فرانسه با اعطاي حق راي به «بي چيزانِ» غيرمالك كه «عوام الناس» مي نامد، از اين رو موافقت داشت، زير گويا نگران است كه آن ها راي خود را به ارباب فئودال كه به آن وابسته بودند، در صندوق بريزند، اما «به اين نكته فكر نشده است كه حق راي را از اشراف سلب كنند»؟ علت اين امر را كفلر در «ريشه عميق اين نظر در آگاهي بورژوازي»، مي داند «كه از درون روابط مالكيتي، سرمايه داري برمي خيزد و در ارتباط با ترس مشخص بورژوازي از خطري است كه از راي اكثريت بي چيزان و افراد فاقد مالكيت عليه مالكيتش احساس مي كند.» به سخني ديگر، در حالي كه انطباق عيني “ايدئولوژي” بر منافع طبقاتي بورژوازي برقرار و براي انديشه ديالكتيكي قابل شناخت است، همان طور كه كفلر مورد تاكيد قرار مي دهد، هيچ استدلال ديگري جز وابستگي «بي چيزان» به فئودال ها در منابع تاريخي آن دوران مطرح نمي شود.

درك بغرنجي ساختمان تاريخي كه انسان در لحظه حاضر دست به كار آن است، براي نمونه در ايران سال ١٣٩٥، در اين امر نهفته است كه بايد بتواند  – با بهره گيري از انديشه بانيان سوسياليسم و اسلوب ماترياليست ديالكتيكي كشف شده توسط آن ها – «گره ي ديالكتيكي تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس را» نزد طبقه كارگر و متحدان آن در اين مرحله بگشايد و «ساختار آن را بشناساند». زيرا، آن طور كه كفلر مي نويسد: «انسان كه تاريخ زندگي خود را در جريان كار بر پايه شرايط و اوضاع و احوال “موجود” كه مستقل از اوست، از اين طريق “مي سازد” كه با انسان هاي ديگر در ارتباط قرار مي گيرد – ارتباطي كه چگونگي آن ضرورتاً بر پايه ي سطح رشد نيروهاي مولده تعيين مي شود -؛ … [اما در روند ساختن تاريخ] انعكاس مناسبات عيني در ذهن انسان به نحوي ويژه تحقق مي يابد كه ضرورتاً توسط اين مناسبات [ميان انسان ها] تعيين مي شود؛ عينيت تحت چنين شرايطي به ذهنيت راه مي يابد و به آن تبديل مي شود (فرجام مي يابد). همان طور كه نشان داديم، البته عينيت به ذهنيت آن هنگام راه مي يابد، پس از آن كه ذهنيت در جريان كار [عملكرد] به عينيت تبديل شده و فرجام عيني يافته بوده است. اما اين ذهنيت تنها ذهنيت محدود به انديشه ي روشنفكرانه نيست، بلكه از آن جا كه ذهن نقش [فعالِ] عملكردي در روند [كار، ساختن تاريخ و غيره] ايفا مي كند، ذهن، لحظه و جنبه اي از پراتيك هستي، يعني شكل مشخص ذهنيت و معنويت انسان را هم تشكيل مي دهد. از آن جا كه ايدئولوژي همان قدر يك لحظه و جنبه ي ضروري در جريان روندِ برپاداشتن تاريخ است، همان گونه كه جنبه هاي ديگر هستي نيز تاريخ را تشكيل مي دهد، عملكرد انسان كه خود را توليدي ناشي از ايدئولوژي مي نمايد، يعني عملكردي است كه بر پايه موازين ايدئولوژيك تظاهر مي كند، از اين رو، به همان معنا نيز بخشي از تاريخ “شيء شده” و عينيت يافته و واقعي و عيني (واقعيت در برابر gegenständlich) هستيِ اجتماعي را تشكيل مي دهد، نكته اي كه براي هر شكلي از عملكرد صادق است. …

 




«با اتحاد عمل در راه بسيج مردم»
آموزش از دور اول انتخابات رياست جمهوري در فرانسه براي ايران؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۱ (۶ ارديبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران در سرمقاله ي افشاگرانه خود درباره ي نمايش انتخاباتي ٩٦  بر ضرورت «اتحاد عمل همهء نيروهاي چپ، ملي و دموكرات براي گذر از ديكتاتوري ولايي و حفظ حاكميت ملي ميهن … [تاكيد و] بسيج نيروهاي اجتماعي را در به چالش كشيدن مجموعهء حاكميت» اجتناب ناپذير ارزيابي مي كند (شماره ١٠٢٣، ٢٨ فروردي٩٦).

نامه مردم موضع انقلابي خود را عليه «مجموعه ء نظام» ناشي از آن مي داند، كه «ديكتاتوري ولايي در حل بحران هاي فراروي كشور» ناتوان است. «شرايط عيني جامعه به نفع رژيم نيست و نيروهاي چپ، دموكرات و ميهني مي توانند با عمل متحدشان و با بسيج نيروهاي اجتماعي به توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني در جهت به وجود آوردن تحول هايي مهم در جامعه ياري رسانند.»

از تجربه ي دور اول انتخابات رياست جمهوري در فرانسه (ديروز) مي توان براي «ايجاد شرايط ذهني در جهت به وجود آوردن تحول هاي» بنيادين در ايران دو نكته آموخت:

نكته اول آن كه بايد به ايجاد قطب بندي در انديشه ي حا كم بر جامعه دست يافت، تا “هژموني ايدئولوژي طبقات حاكم را در نبرد در سنگر شكست”. به اين منظور بايد دو متضاد اصلي را در مرحله تاريخي شناخت و آن را به موضوع نبرد روزانه ي طبقاتي بدل ساخت. ژان- لوك ملانش، كانديداي چپ در فرانسه كه از پشتيباني حزب كمونيست اين كشور نيز برخوردار است،‏ با طرح گذر از “جمهوري پنجم” و پايه گذاري جمهوري جديد به اين راه رفت و بيست درصد آرا را در برابر دستگاه عظيم تبليغات دشمن طبقاتي و فشارهاي جنبي به دست آورد. اين تجربه را مي توان يك به يك به شرايط ايران منتقل نمود.

نكته دوم كه مي توان و بايد از اين تجربه آموخت، افشاي مواضع سوسيال دمكراسي راستگرا است كه حاضر نشد از ملانش پشتيباني كند، حتي آن هنگام كه قطعي بود كه كانديداي انتخاب شده در راي گيري داخلي در حزب سوسياليست آقاي اولاند، شانسي براي رسيدن به دور دوم ندارد. اين در حالي است كه حتي بخشي از آراي ٥ درصدي او مي توانست ملانشن را به دور دوم انتخابات برساند.

با مورد پرسش قرار دادن «مجموعه ء نظام» انديشه ي انقلابي پيوند و وحدت “آزادي و عدالتِ” اجتماعي را در روند پيش رو در ايران مستدل ساخته و مي تواند آن را در خدمت «بسيج نيروهاي اجتماعي براي توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني» گذر از ديكتاتوري بدل سازد. اين نبرد، نبردي مدني و آزادي بخش است كه بايد در سطح اقتصادي- اجتماعي، هنري و فرهنگي عملي گردد تا هژموني سلطه ايدئولوژي طبقات حاكم را بشكند و «ضد هژموني مردمي را از پايين ايجاد و سلطه ي آن را برقرار سازد». (حزب كار بلژيك)

بايد در مبارزات روشنگرانه- افشاگرانه و تبليغي علت “ناتواني” رژيم ديكتاتوري و نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي را براي توده ها مستدل و قابل شناخت ساخت.

«رژيمي كه به سرعت در موقعيتي دشوار و حتي خطرناك» در برابر تجاوزگري امپرياليسم قرار مي گيرد و به علت سياست ضد مردمي و ضد ملي خود فاقد پشتيباني زحمتكشان و ديگر لايه هاي ميهن دوست است‏‏، تسليم پذيرترين رژيم در برابر سياست تجاوزگري امپرياليسم است.

«بسيج نيروهاي اجتماعي براي توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني» نياز به دو عامل روشن و شفاف دارد:

اول- بهره گيري از همه اشكال مبارزه

سازماندهي نيروها بر پايه تلفيق مبارزه ي علني و مخفي و به خدمت گرفتن امكان هاي داخل و خارج از كشور.

هر رفيق توده اي و هر مبارز يا گروه، بايد با توجه كامل به امكان ها و شناخت هاي خود، در مبارزه روز و دراز مدت شركت كند. ارتباط با رهبري حزب، با نامه مردم و ديگر امكانات مركزيت حزب، بايد با توجه به حفظ سلامت مبارزان عملي گردد.

دوم- ضرورت مبارزه با «كليت نظام»

به كار گيري انتقادي و سازنده انديشه انقلابيِ مبارزه با “كليت واقعيت” در شرايط مشخص ايران بر پايه ي نظري و عملكردي زير قرار دارد. گذر از رژيم ديكتاتوري و گذر از نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي كه بر ايرانِ جمهوري اسلامي حاكم است، از اين رو از وحدت برخوردار است، زيرا شرايط سلطه سرمايه مالي امپرياليستي در جهان و ايران، تنها، راه رشد ملي- دموكراتيك را در مرحله كنوني در دستور تاريخ براي خلق ها قرار داده است. مبارزه با “كليت نظام” مبتني است بر ديالكتيك “تاريخي- ضروري”.

راه رشد ملي- دموكراتيك (يا سوسياليستي) را تجربه صد سال گذشته ي جنبش سوسياليستي- كمونيستي، به مثابه يك «مرحله مستقل» رشد جامعه بشري به اثبات رسانده است. هر جامعه بايد بر مبناي شرايط مشخص حاكم بر آن در لحظه ي تاريخي رشد خود، اين راه را طي كند. در اين زمينه در مقاله اي به مناسبت ٥٠ مين سالگرد تصويب قانون “اقتصادي نوين” در آلمان دموكراتيك، «مرحله مستقل» تعريف و شرايط آن در اين كشور توضيح داده شده و همچنين دلايل ناكامي نهايي كوشش براي تحقق بخشيدن به آن نيز مورد بررسي قرار گرفته است (جهان جوان، ١٩ آوريل٢٠٧).(*)

اين اشتباه ها به طور عمده بي توجهي به تغيير ضروري در برنامه ي تنظيم شده در حين عمل و نبود نرمش لازم در سرعت تحقق بخشيدن به آن قرار دارد. اين كه حزب كمونيست چين، فعلا لااقل يك دوران بيش از ٥٠ سال را براي اين مرحله در نظر دارد كه برداشتي از نظر زماني باز است، نشاني است از آموختن از چنين اشتباه ها. (در چند مقاله كه در فهرست مقاله هاي اقتصادي قرار دارد، برخي ديگر از نكته ها در اين زمينه طرح شده اند.)

براي مبارزه با «كليت نظام»، ارايه يك “اقتصاد سياسي” جانشين به جاي برنامه نوليبراليسم كه برنامه ي رسمي همه دولت ها در جمهوري اسلامي است، ضروري است. در مبارزه ي روشنگرانه و افشاگرانه و تبليغي، توضيح ساختار كلي اين اقتصاد سياسي و برنامه اقتصاد ملي متكي به آن، جايي تعيين كننده داراست.

ساختار كلي اين اقتصاد سياسي، داراي دو عنصر مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي است.

اين اقتصاد سياسي از سه بخش تشكيل مي شود. بخش عمومي- دموكراتيك از شفافيت ساختاري و عملكردي برخوردار است و كنترل سازمان هاي مدني جامعه را بر شرايط حاكم بر آن ممكن مي سازد. بر اين پايه است كه جريان هاي مافيايي قادر نخواهند بود با به ورشكست كشاندن ثروت هاي مردم و ملي، “خصوصي سازي” آن ها را طلب كنند. شيوه اي كه در ايران توسط حاكميت نظام سرمايه داري عملي شد و بورژوازي بوروكراتيك- نظامي را به ثروت هاي نجومي رساند. در آلمان سال ها تعميرات اتوبان ها به علت به اصطلاح “كمبود بودجه” عملي نشد و اكنون برنامه خصوصي سازي اتوبان ها اعلام شده است.

در بخش اقتصادي، هدف “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، تجهيز امكان همه نيروهاي داخلي و ميهن دوست است.

اقتصاد در اين مرحله، همان طور كه بيان شد، از سه بخش عمومي- دموكراتيك (دولتي)، خصوصي و تعاوني تشكيل مي شود. سرمايه داران مدافع منافع ملي و حق حاكميت كشور، در اين مرحله داراي وحدت منافع اند با طبقه ي كارگر كه بدون شركت فعال آن در توليد ملي، تحقق بخشيدن به اهداف اقتصادي- اجتماعي ممكن نيست. حق برخورداري طبقه كارگر از حقوق دموكراتيك و قانونيِ صنفي (سنديكاهاي آزاد) و سياسي (حزب طبقاتي)، پيش شرط براي شركت فعال زحمتكشان در توليد ملي است. شركت طبقه كارگر و نمايندگان آن در رهبري جامعه و شفاف بودن عملكرد ارگان هاي دولتي، ضامن پيوند پيگير “آزادي و عدالت اجتماعي” در اين مرحله است. رشد نسبي “عدالت اجتماعي” پا به پاي فرازمندي جامعه، به مقوله ي “آزادي”، مضموني دمكراتيك و عيني مي بخشد. از اين طريق، كنترل و شفاف سازي روندهاي اقتصادي ممكن گشته و امكان سواستفاده هاي مالي- اقتصادي محدود مي گردد. سازماندهي اقتصاد در سطح محل و منطقه مي تواند‏ ضمن صرفه جويي در منابع و توليد ذباله، نقش تعيين كننده اي در شفاف سازي و كنترل مردمي اقتصاد ايفا سازد. براي نمونه، توليد انرژي در منطقه از طريق نور خورشيد و باد و …

 

عنصر ملي- ضد امپرياليستي در “اقتصاد سياسي” اين مرحله، ضرورت دفاع بخش عمومي- دموكراتيك (دولتي) اقتصاد را از بخش خصوصي و تعاوني اقتصاد  قابل شناخت و درك مي كند. بدين ترتيب، وحدت منافع در سطح ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، تنها يك پديده ي ذهني نبوده، بلكه از نياز عيني رشد جامعه سيرآب مي شود.

در چنين شرايط تاريخي است كه مبارزه با تجاوزگري امپرياليسم به ارزشي ملي و دمكراتيك براي همه زحمتكشان و لايه هاي ديگر ميهن دوست تبديل و به اهرم دفاع از حق حاكميت ملي و استقلال كشور بدل مي گردد.

ارايه تعريف علمي از “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و برنامه “اقتصاد ملي” مبتني بر آن وظيفه روز و اهرم برّاي مبارزه عليه «نمايش انتخاباتي» رژيم ولايي، ازجمله در مرحله پيش رو است! آن را به اهرم گذر از «كليت نظام» بدل سازيم.

………………………

(*) زنده ياد رفيق والتر اولبريشت پايه گذار اين قانون بود. مخالفت حزب كمونيست اتحاد شوروي با اين برنامه و “تحريم” عملي آن در ارسال مواد خام كافي براي رشته هاي الكتريكي، الكتروتكنيك و انفورماتيك، شيمي و … كه بنا به گفته برژنف به البريشت (١٩٦٩) به علت «تغييرات ضروري نظامي در ارتش» عملي شد، در كنار اشتباه هاي دروني علل ناكامي نهايي تجربه بود.




لبـه تیـز مبارزه علیه کدام تضاد؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹ ( ۳۰ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پاسخ به این پرسش که لبه تیز مبارزه را باید علیه کدام تضاد در جامعه متوجه ساخت، تنها میان توده ای ها و در بحث ها در حزبِ شان مطرح نیست، بلکه میان احزاب کمونیستی و کارگری در اروپا نیز مساله روز است. در شهر مونتسر آلمان، اخیرا حزب کمونیست آلمان، حزب کار بلژیک، حزب کمونیست نوین هلند و حزب کمونیست لوکزامبورگ نشستی برگزار کردند. در آن به صورت میهمان حزب کار سویس نیز شرکت نمود.

بحث مرکزی در نشست، درباره ی تعیین وظایف مبارزاتی احزاب کارگری در اتحادیه اروپا است. گزارشی از این نشست در اوتست، ارگان حزب کمونیست آلمان (10 آوریل) و جهان جوان (14 آوریل 2017) انتشار یافت. ازجمله حزب کمونیست آلمان با توصیف چگونگی برقراری سلطه امپریالیسم آلمان در اتحادیه اروپایی، و حزب نوین کمونیست هلند  – در هماهنگی با دیگر احزاب شرکت کننده – روندی را افشا نمود که شیوه تجاوزگرانه یورش امپریالیسم آمریکایِ “ترامپ” را قابل شناخت می سازد.

همه نظرها در این امر توافق دارند که علت اساسی و مرکزی ایجاد سلطه ی امپریالیسم در توانایی آن برای «ایجاد شرایط تحمیل دیسیپلین به طبقه کارگر» قرار دارد. امپریالیسم قادر شد شرایط  تولید اجتماعی را به کمک برنامه ی نولیبرال “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” آن چنان سازمان دهد که «دیسیپلین الزامات جهانی» مورد نظر خود را به عنوان یک امر گریزناپذیر، یک “مشیت الهی” به طبقه کارگر تحمیل کرده و آن را به عنوان ایدئولوژی حاکم بقبولاند. امری که تحت «تاثیر پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، در سطح تمام اروپا بر آگاهی سیاسی طبقه کارگر، به شدت تاثیری منفی داشت».

این موفقیت از طریق نابودی احساس و نیاز همبستگی در طبقه کارگر در برابر نظام سرمایه داری ممکن شد، که به کمک ایجاد لایه بندی در صفوف زحمتکشان عملی گشت! آن را “آزاد سازی” سرمایه از بندهای قانونی و دستاوردهای طبقه کارگر نامیدند. این امر از این طریق عملی شد، که یک هسته ی مرکزی کارگران متخصص را  با حفظ شرایط قراردادهای رسمی حفظ کردند. دیگر کارگران را به کارگران موقت و “اجاره ای” و امثال آن بدل نمودند. و به هسته ی مرکزی کارگران نیز به طور مداوم گفتند که اگر بهترین و ارزان ترین نباشید، تولید را به کشور بنگلادش و غیره منتقل خواهیم نمود!

این سیاست ضد کارگری و ضد انسانی را نظام سرمایه داری به دست احزاب «آزادی خواه استبداد پذیر» و تسلیم طلبِ سوسیال دموکرات تحقق بخشید. بلیر، شورودر و دیگران نام این عنصرهای خائن به منافع طبقه کارگر هستند.

پرسشی که اکنون با توجه به لایه بندی طبقه کارگر که ناشی از سیاست امپریالیستی نولیبرال است، در برابر ما قرار دارد، این پرسش است که «اکنون نه تنها باید رابطه میان گروه های سرمایه داری [مثلا میان “آزادی خواهان استحاله پذیر” با ولایت فقیه در ایران] را شناخت و آن را موضوع افشاگری و روشنگری و لبه تیز مبارزه ی نظری- سیاسی قرار داد، بلکه همچنین باید توضیح و روشنگری درباره ی تضاد میان “سرمایه و کار” را به عنوان لبه تیز مبارزه ی طبقاتی درک و توضیح داد!

وظیفه ی کمونیست ها در چنین شرایط چیست؟ کدام شیوه های مناسب تر را باید به کار گیریم تا با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟» (حزب نوین کمونیست هلند)

لبه تیز مبارزه در ایران علیه کدام تضاد؟

این پرسش ها که در برابر احزاب کارگری و کمونیستی در اروپا و در ارتباط با سلطه سرمایه مالی امپریالیستی مطرح است، در ایران از چه ترکیب و ویژگی برخوردار است و خود را در کدام تضاد میان مردم و نظام سرمایه داری متبلور می سازد؟

در سه شماره ی متوالی، یعنی در شش هفته، سرمقاله ی نامه مردم  –  مقاله اخیر با عنوان «فروپاشی های نظریه پردازای ها و توّهم آفرینی ها …» (23فروردین 1396) –  در بحثی مستدل با اصلاح طلبان به آن ها می آموزد  که “استحاله رژیم ولایت فقیه” یک توّهم است و باید از آن گذشت. در مقاله ی اخیر اصلاح طلبان نام «آزادی خواهانِ استبدادپذیر» را یدک می کشند.

با مضمونِ افشاگری در مقاله علیه عقب افتاده ترین نیروها و لایه های موجود در حاکمیت می توان موافقت کامل داشت، اما نه با این برداشت که این افشاگری به طور مداوم تنها وظیفه ی حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران است که باید به طور متوالی مضمون سرمقاله های ارگان آن را تشکیل دهد؟! این طور  نیست؟

اگر می بایستی «با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟»، که احزاب کارگری در اروپا در نشست اخیر خود بر ضرورت آن انگشت می گذارند، وظیفه ی دیگری نیز در برابر حزب توده ایران و همه ی توده ای ها وجود ندارد؟ آیا طرح این پرسش که با چه شعار و افشاگری و روشنگری می توان و باید به ارتقای سطح آگاهی طبقاتی در ایران پرداخت، یک پرسش “چپ روانه” است، و یا جستجوی متضادی در جامعه کنونی ایران است که نبرد طبقاتی علیه رژیم دیکتاتوری ولایی را تعمیق می بخشد؟

اگر سرمقاله ی نامه مردم که در سطور پایانی خود به درستی «تضادهای موجود بین مردم با حاکمیتِ “نماینده ی خدا بر زمین” و “اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ [بخوان سرمایه داری! را] در کشورمان» مطرح می سازد، آیا دچار چپ روی شده است؟ آیا هنگامی که سرمقاله تضادهای برشمرده را به عنوان تضاد طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری با روبنای نظام (دیکتاتوری “نماینده ی خدا بر زمین”) و با «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکم [سرمایه داری]»، به عنوان تضاد با زیربنای نظام سرمایه داری بنامد، آیا دچار چپ روی شده است؟

پاسخ منفی است! اما به کاربردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای کمک است برای آن که اندیشه به گام بعدی وظیفه و عملکرد حزب طبقه کارگر بیاندیشد! وظیفه ای که در آن کوشش برای ارتقای سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در مرکز توجه حزب آن قرار دارد؟! آیا سخن گفتن با “زبان” مارکسیستی- توده ای کمک خواهد بود برای اندیشیدن به برداشت طبقاتی از نبرد روز اجتماعی در ایران از منظر منافع طبقه کارگر؟ و یا باید به کار بردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای را یک “چپ روی” ارزیابی نمود؟ (*)

سرمقاله نامه مردم در سطور پایانی، در حالی که تضاد میان مردم و دیکتاتوری ولایی و تضاد میان منافع مردم و «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ» و «برنامه های اقتصادی نولیبرالی به نفع ثروتمندان» را مطرح می سازد، که به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، در حالی که سرمقاله وحدت تضاد عمده [تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت] و اصلی [تضاد با “اقتصاد سیاسی” حاکم] را در هستی اجتماعی میهن ما و مردم آن شناخته و مطرح می سازد، شعار ضرورت حل دو تضاد روبنایی و زیربنایی را مطرح نمی کند. از این طریق، وظیفه ارتقای سطح آگاهی طبقه کارگر در نبرد طبقاتی «گم می شود»  (اط). انگار اندیشه در مرداب نازایی کامل فرو می رود و به جای «گشودن دروازه های ناگشوده» (اط، با پچپچه پاییز)، یک بار دیگر گوشزد می کند که حل تضادها «هیچ گاه از مسیر تعویض رئیس جمهور بر طبق رهنمود “رهبر” و به وسیله ی “اقتصاد صدقه ای” …» نمی گذرد! سخنی که نادرست نیست، اما سقوط است از صغرا و کبراهای طرح شده در سرمقاه ی نامه مردم.

اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی شده است، به جای طرح شعار گذار انقلابی از دیکتاتوری، خود و خواننده را به “بازی مهندسی انتخابات” بازمی گرداند و اندیشه را با آن مشغول می کند! آن وقت عجیب هم نیست که گویا یکی از «فعالیت های مهم و مشترک نیروهای مترقیِ آزادی خواه در هفته های آینده، افشا کردن “آزادی خواهان استبدادپذیر”» از کار در می اید، ونه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری (همانجا، ص 2).

آآیا اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در مرحله “انقلاب ملی- دموکراتیک” در ایران نایل شده است، ولی به تشریح “اقتصاد سیاسی” ملی- دموکراتیک به عنوان جایگزین انقلابی برای اقتصاد سیاسی “اسلامی” و نولیبرالِ امپریالیستی نمی پردازد، با سکوت خود دچار “راست روی” نمی شود؟

……………..

(*) ابوجمال، مبارزه آمریکایی در نوشتار کوتاهی که مضمون آن در بخش خبرهای صفحه توده ای ها انتشار یافت، نشان می دهد که استعمارگران با تحمیل زبان خود به بردگان دزدیده شده و مردم دیگر کشورهای مستعمره، سلطه ی ایدئولوژی خود را برقرار ساختند و آن را به ایدئولوژی حاکم بدل نمودند.
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/232





بيست و يكمين كنگره ي حزب كمونيست آلمان
جستجوی هدف استراتژیک در مرحله ی کنونی در احزاب کمونیستی و کارگری

دوره جدید: مقاله شماره: ۷ ( ۲۱ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در ماه آوریل امسال بیست ویک مین کنگره حزب کمونیست آلمان برگزار خواهد شد. بحث در اطراف استراتژی حزب برای مرحله کنونی با بررسی هاي پژوهشگرانه در حزب برادر ادامه دارد. پيش تر در اين صفحه به برخي از آن ها پرداخته شده است. مقاله ی جدید منتشر شده در اوتست، ارگان حزب كمونيست آلمان  (24 فوریه 2017) توسط بویورن بلاخ و پاراول رودئرموند، مي تواند برای درک وظايف در برابر حزب توده ايران و در بحث میان توده ای ها درباره ی استراتژی انقلابی در دوران های غیرانقلابی نيز كمك باشد. بحث ميان توده اي ها كه با  موضع گیری مسئولانه ي رفیق آرش وجدانی گامی پراهمیت به پیش برداشته است.

هدف سطور زیر یافتن نکته های مشترک در نظرات طرح شده است که بررسی آن موضوع بحث ها را در کنگره آینده حزب ک آ نیز تشکیل می دهد. در اين باره در “خطاب به «يك دوست»” ازجمله آمد: در حزب كمونيست آلمان، موضوع مركزي بحث، بررسي انتقادي استراتژي اتحاد اجتماعي عليه مونوپول ها امپرياليستي حاكم در اين كشور است. اين استراتژي كه در سال هاي ٧٠ قرن گذشته و در دوران اقتدار كشورهاي سوسياليستي اروپايي تنظيم شد، امكان محدود ساختنِ دموكراتيك سلطه قدرت مونوپول ها را به طور عمده از طريق اتحادهاي اجتماعي وسيع ممكن ارزيابي مي كند. بحث هاي اخير، اين برداشت را براي دوران كنونيِ  ضعف جنبش كارگري مورد ترديد قرار مي دهد. بر ضرورت تكيه بر نبرد طبقاتي واقعاً جاري در اين كشورها تكيه مي كند كه بايد در كنار مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي به منظور دفع يورش جنگ اقتصادي نوليبرال سرمايه مالي امپرياليستي عليه همه لايه هاي جامعه، سازمان داده شده و به پيش برده شود.

بدين ترتيب رابطه ميان مبارزه ي اتحادي- دموكراتيك در جامعه و مبارزه ي سوسياليستي به منظور ارتقاي سطح آگاهي طبقاتي كارگران و متحدان نزديك آن، در بحث هاي احزاب برادر به محور مركزي تبديل شده است. با توجه به مضمون بحث ها اين  پرسش مطرح است كه آيا مي توان برای ایران و مبارزه ی حزب توده ایران نیز در شرايط  كنوني حاكم به نتایج مشابهي دست يافت و يا خير؟

به طور مشخص اين پرسش مطرح است كه آيا مي توان برپا نشدن جبهه ي ضد ديكتاتوري را در ايران تاكنون، داراي مضموني مشابه با برداشت حزب كمونيست آلمان درباره ي علت برپا نشدن جبهه ضد مونوپولي در اين كشور در شرايط كنوني ضعف جنبش كمونيستي ارزيابي نمود؟ و آن را نشان ناكافي بودن محدود ساختن مبارزه ي حزب طبقه كارگر به مبارزه ي اتحادي در جامعه دانست؟ نتيجه گيري كه به طور قانونمند به معناي پذيرش محدود بودن امكان برپايي جبهه ضد ديكتاتوري در ايران امروز خواهد بود كه پيامد ضعف جنبش توده اي در شرايط كنوني است؟! به سخني ديگر كه همان معنا را مي رساند، مي توان و بايد پيش شرط برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را در ايران امروز، تقويت جنبش توده اي- كارگري در ايران ارزيابي نمود؟

پرسشي كه در اين بحث ها در حزب كمونيست آلمان بلافاصله مطرح مي شود و موضوع كار نظري- سياسي كنگره آينده آن را تشكيل مي دهد، پرسش در اين باره است كه بايد چگونه مبارزه ي اتحادي را تشديد و با چه مبارزه ي مشخصي تكميل نمود تا به نيازهاي روز نبرد طبقاتي پاسخ شايسته داده شود؟

در ارتباط با شرايط ايران، پرسش مشخص درباره ي تقويت كدام وظايف مبارزاتي مطرح است؟ چگونه مي توان آن را دريافت و چگونه بايد براي تحقق بخشيدن به آن به مبارزه پرداخت؟ اين جستجو، همان طور در گفتگو با رفقا «يك دوست» و آرش وجداني مطرح شد، نوك روند مبارزه ترقي خواهي اجتماعي را در شرايط كنوني ايران تشكيل مي دهد. اين بحثي علمي- ديالكتيكي براي يافتن پاسخ مبتني بر علم ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي است، و نشان رشد انديشمندانه جنبش توده اي است كه از پشتوانه ي عظيم علميِ نسل هاي گذشته ي توده اي برخوردار است. در اين بحث ها انديشه سترگ زنده يادان طبري، كيانوري، هاتفي، جوانشير، بهزادي، و بسيار و بسيار ديگري از رفقا بازتاب مي يابد و لذا بايد بحث با بيان و احساس مسئوليت شايسته و متناسب عملي گردد.

ما باید تلاش کنیم که بحث در سطح ديالكتيكي باقي بماند و پايبندي سختگيرانه ي شركت كنندگان در بحث ها را به موازين علمي و اصول ديالكتيكي بررسي تعيين، و جايي براي سوتفاهم باقي نگذارد كه گويا بحث بر سر «ايرادهاي كلاسيك»، «سنگ به سنگ» زدن، «ناديدگرفتن هوا» و امثال آن است، آن هنگام كه بايد بحث و گفتگو رشد و توان مبارزاتي طبقه كارگر را تقويت سازد.

خواست پايبندي به شيوه ي ماركسيستي- توده اي در بحث ها ميان توده اي ها نيز بر اين پايه، از دید مسئول حزب توده ایران، خواستي به جا و مستدل است. اكنون كه با گام پراهميت رفيق عزيز آرش وجداني گفتگو ميان توده اي ها پاقرص مي كند، بايد برخوردهاي غيرضرور را محدود و به عمده بازگشت.

عمده، پاسخ به اين پرسش است كه

– به منظور تقويت مبارزه ي اتحادي حزب توده ايران، تقويت آگاهانه نبرد طبقاتي كارگران ضروري و كمك است؟

– به منظور دستيابي به اتحادهاي اجتماعي، بيش از آن چه كه تاكنون انجام شده است، چه مي توان انجام داد؟

– چگونه مي توان با تقويت نبرد طبقاتي و مبارزات روز كارگران، به تغيير شرايط حاكم پرداخت؟

رفقاي آلماني در ادامه نوشتار خود با اشاره به «غيرتاريخي» بودن تكيه ي عمده بر مبارزه ي اتحادي در شرايط كنونيِ سلطه ي ايدئولوژي امپرياليستي و با بهره گيري از نظرات آنتونيو گرامشي، انديشمند ماركسيست ايتاليايي درباره ي “نبرد در سنگر”، در نتيجه گيري پاياني خود مي نويسند: «در دوران ما مي توان به اين ارزيابي رسيد كه جايگزين يك حاكميت دموكراتيك ماوراي طبقاتي در نظام سرمايه داري (امپرياليستي آلمان) كه هدف آن حذف سلطه بورژوازي مونوپولي باشد، غيرواقع بينانه است. نبايد دچار اين توهم شد كه مي توانيم از اين طريق از سرمايه داري گذر كنيم. در شرايط نازل بودن سطح آگاهي طبقاتي و ضعف شناخت و كمبود تحكيم (مواضع حزب طبقه كارگر) نزد زحمتكشان و …، تنها اميد بستن  به اتحادهاي اجتماعي ضد مونوپولي ناكافي است و بايد تكميل گردد.

از اين رو آيا ضروري به نظر نمي رسد كه بايد به علت به كنار رانده شدن نيروهاي مبارز طبقاتي، به سخني ديگر، به علت كم رنگ شدن سياست مستقل طبقاتي طبقه كارگر، كوشش براي تنظيم چنين سياست مستقلي را بر پايه موازين شناخته شده ي ماركسيستي برجسته ساخت و آن را به عنوان اهرم كمكي در كنار مبارازت اتحادي در جامعه مطرح نمود؟ …».

آيا نتيجه گيري فوق را مي توان به شرايط ايران منتقل نمود؟ و اگر مي توان، مضمون و شكل اين مبارزه ي مبتني بر موازين شناخته شده ي ماركسيستي كدام است؟ آيا طرح “اقتصاد سياسي” جايگزين در برابر سياست اقتصادي نظام سرمايه داري وابسته جمهوري اسلامي به اقتصاد جهاني امپرياليستي، مي تواند يكي از اين راه كارها باشد؟

آيا اكنون كه با گام مسئولانه رفيق عزيز آرش وجداني گفتگو ميان توده اي ها پا گرفته است، مي توان بحث كنوني را ادامه داد و به پيش برد و به نتايج نظري- عملكرديِ مشخص براي مبارزه ي روز حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و جنبش توده اي نايل ساخت؟

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/200





وظايف مشخص نبرد طبقاتي در شرايط كنوني
جستجوی هدف استراتژیک در مرحله ی کنونی در احزاب کمونیستی و کارگری!

دوره جدید: مقاله شماره: ۶ ( ۲۱ فروردین ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

در ادامه بحث ها در حزب كمونيست آلمان در ارتباط با پاسخ به پرسش درباره ي استراتژي انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي، آرتور موزِس، در ابرازنظري انتقادي به نظرات بلاخ- روئرموند (توده اي ها، …)، و در توضيح تائيدآميز برنامه كنونيِ حزب كمونيست آلمان در اوتست (١٠ مارس ٢٠١٧) مي نويسد: در بند چهار برنامه بر اين نكته تاكيد مي شود كه وظيفه ي روز در «دوران پيش رو، متحد ساختن مقاومت نيروهاي اجتماعي فراتر از نيروي چپ عليه سياست نوليبرال است. بايد به طور روزانه همكاري- اتحادهاي متفاوتي را از نيروهاي اجتماعي حول محور پرسش و نيازهاي اجتماعي جديد سازمان دهيم كه در آن، طبقه كارگر بايد نيروي تعيين كننده را تشكيل دهد.چنين سياستي پيش شرط  است براي ممانعت كردن از تخريب نئوليبرال ساختارهاي جامعه.

آن هنگام كه از همكاري هاي روزانه، اتحادهاي با ثباتِ اجتماعي عليه سياست نوليبرال ايجاد شود، مي تواند تناسب نيروي هاي اجتماعي آن چنان تغيير يابد كه نبرد براي تالي هاي اجتماعي جايگزين از دورنماي واقعي برخوردار شود. … اين نبرد مي تواند اشكال بينابيني مبارزه ي ضدمونوپولي را ايجاد ساخته و با تغييرات متناسب همراه گردد. اين مرحله، مرحله نبرد انقلابي اي را در جامعه حاكم تشكيل مي دهد كه در آن عنصرهاي نظام سرمايه داري و نطفه هاي ساختارهاي سوسياليستي وجود دارند، ولي گذشته هنوز غالب است … اگر نبايد ضدانقلاب در طول زمان پيروز گردد و بتواند روند انقلابي را خفه كند، بايد عنصرهاي جديد ترقي خواهي دستِ بالا يافته و نقش تعيين كننده بيابد. اين روند به طور مشخص چه شكلي خواهد يافت، وابسته است به توان طبقه كارگر، ثبات اتحادهاي اجتماعي آن با نيروهاي دموكراتيك ديگر و كوشش كمونيست ها و همچنين مقاومت  ارتجاع.»

تائيد مواضع برنامه كنوني حزب كمونيست آلمان بر اهميت نقش طبقه كارگر و حزب آن در نبرد طبقاتي جاري كه توسط موزِس در نوشتار برجسته مي شود، در برنامه حزب توده ايران نيز با همين كميّت و كيفيت مطرح بوده و در مصوبه هاي ششمين كنگره حزب مورد تائيد قرار گرفته است.

آيا مي توان با توجه به مضمون نظرات موزِس در اين زمينه در ارتباط با شرايط نبرد طبقاتي در ايران ميان توده اي ها نيز به نتايج مشتركي رسيد؟ آيا مي توان از آن به وظايف مشخص در برابر حزب توده ايران و جنبش توده اي، به نتايجي مشابه ي دست يافت؟

موزِس سپس برجسته مي سازد كه به منظور ايجاد شرايط تعيين كننده براي نقش حزب طبقه كارگر در جامعه، بايد تمام نيرو را به كار گرفت تا «حزب كمونيست آلمان به طور واقعي در سازماندهي نبرد طبقاتي جاري در جامعه شركت داشته باشد و امكانات واقعي موجود را به طور فعال مورد بهره گيري قرار دهد. … ما بايد بخشي از نبردهاي طبقاتي امروز در جامعه باشيم. … به تحليل مداوم تضادهاي روزانه كه ايجاد مي شوند بپردازيم. با بررسي مداوم پژوهشگرانه سطح آگاهي طبقه ي كارگر … و ديگر لايه هاي  اجتماعي …» را قابل شناخت كرده و آن را هدفمند رشد دهيم.

بدين ترتيب قابل شناخت مي گردد كه بحث ها در درون حزب كمونيست آلمان، و همچنين ميان توده اي ها، بر سر راهكارها، تاكتيك هاي مشخص و يافتن شيوه هاي موثرتر به منظور زدن مهر نبرد طبقاتي ماركسيستي- توده اي بر وقايع است. بايد ديد نتيجه ي بحث ها در كنگره حزب كمونيست آلمان چه پاسخ هايي را ارايه خواهد داد.

اما در مورد راهكارهاي ممكن در نبرد طبقاتي در ايران چه مي توان گفت؟ چگونه مي توان نقش سياست حزب توده ايران را در اين نبردها بهبود بخشيد و به سطح تعيين كننده ارتقا داد؟  «بخشي از نبردهاي طبقاتي امروز در جامعه» بودن، از چه طريق ممكن است؟ با كدام شيوه ها و با كدام پرسش ها مي توان «مقاومت نيروهاي اجتماعي را فراتر از نيروي چپ عليه سياست  نوليبرال» دسته كرد و به اتحادهاي اجتماعي با ثبات بدل نمود؟ چگونه بايد «تضادهاي روزانه» را شناخت، برجسته ساخت و از اين طريق «سطح آگاهي طبقاتي طبقه ي كارگر … و ديگر لايه هاي اجتماعي …» را ارتقا داد؟

نكته ي پراهميتي كه بايد بر آن در بحث ميان توده اي ها نيز تاكيد داشت، درك وحدت وظايف مبارزاتي پيش روست، ميان وظايف دموكراتيك- اتحادي و طبقاتي- سوسياليستي در ايران. نكته اي كه هربرت مونشو نيز در ابرازنظري در اوتست (همانجا) در ارتباط با شرايط در آلمان برجسته مي سازد. او به نقل از لنين نشان مي دهد كه «امپرياليسم روبنايي براي سرمايه داري است [امروز با اقتصاد سياسي نوليبرال]. اگر اين روبنا فرو ريزد، ما با نابودي نوك نيزه سروكار داريم كه همراه است با عريان شدن پايگاه اصلي آن. … در واقع همچنان زمينه ي عظيم سرمايه داري اوليه باقي مانده است.» (هشتمين كنگره ي حزب كمونيست روسيه- بلشويك مارس ١٩١٩، كليات، جلد٦٩،٢١٥٤).

بدين ترتيب، به نظر لنين، مبارزه عليه سياست نوليبرال امپرياليستي، يعني مبارزه عليه اقتصاد سياسي امپرياليستي، بدون مبارزه عليه زيربناي نظام سرمايه داري راه به جايي نمي برد و گذار از سرمايه داري را ممكن نمي سازد.

بر اين پايه است كه “مرحله”هاي نبرد دموكراتيك و سوسياليستي روندهاي يكي بعد از ديگري را تشكيل نمي دهد. بلكه از بهم تنيدگيِ ديالكتيكي دروني برخودار است. اين نكته در برنامه كنوني حزب كمونيست آلمان نيز تصريح مي شود.

موزِس سرشت روندگونه “مرحله”ها را همانجا چنين برجسته مي سازد: «حزب كمونيست آلمان مداوم مورد تاكيد قرار داده است كه تغييرات ضد مونوپولي و سوسياليستي، روند بهم تنيده ي انقلابي اي را در گذار از سرمايه داري به سوسياليسم تشكيل مي دهد.»

آيا در ارتباط با شرايط مبارزه ي طبقاتي در ايران نيز ما با وضع مشابهي روبرو هستيم؟ آيا مبارزه ي اتحادي- دموكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران نيز روندي واحد و بهم تنيده  – و نه يكي بعد از ديگري –  را تشكيل مي دهد كه شناخت “مرحله”هاي متفاوت در آن، تنها به منظور تنظيم برنامه متناسب ضروري است؟ و يا گويا ما با  “مرحله”هاي پشت سر هم روبرو هستيم؟ در اين زمينه نظرات در حزب توده ايران نيز مشترك است. مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران درباره ي پيوند ميان دو وظيفه جاي ترديدي باقي نمي گذار كه حزب طبقه كارگر ايران نيز وحدت مبارزه دموكراتيك و سوسياليستي را مورد تائيد قرار مي دهد.

شناخت مشترك و توافق بر سر مضمون رابطه ديالكتيكي وظايف دموكراتيك و سوسياليستي در حزب توده ايران، بايد چگونه در مبارزه ي روز حزب طبقه كارگر و جنبش توده اي تبلور يابد، تا به وحدت “تئوري و عمل” دست يافته باشد. پاسخ به اين پرسش،  نكته  مركزي بحث و گفتگو را ميان توده اي ها تشكيل مي دهد.

خش پاياني آن مي بايستي تحت عنوان «بخشي از نبردهاي طبقاتي امروز در جامعه» بودن، شركت در مبارزات روزمره كارگري، كوشش براي اترتقاي آگاهي آن از طريق نشان دادن بهره گيري از همه امكان هاي علني و مخفي مبارزه و داخل و خارج از كشور  تشكيل شود. مبارزه عليه سياست نوليبرال، و مبارزه عليه نظام سرمايه داري در ارايه اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك و تبليغ براي آن به مثابه “نبرد در سنگر” عملي گردد. و .

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/195