پادزهرِ زهر “بد و بدتر”؟
«رفرم هاي بنيادين در جهت گذار به مرحلهء دموكراتيك»؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۵ ( ۱۹ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در پايان مقاله ي “سناريوهاي گوناگون رژيم ولايت فقيه براي مهندسي انتخابات رياست جمهوري” (نامه مردم ١٠٣٢، ١٣ فروردين ١٣٩٦) به درستي اين نتيجه گيري اعلام مي شود «كه گزينش رئيس جمهور آينده به هيچ وجه تابع راي مردم نخواهد بود. بنابراين خواست هاي اقتصادي مردم و مطالبات سياسي و اجتماعي جامعه در دوره دوازدهم رياست جمهوري نيز بي جواب خواهد ماند. … در نتيجه گيري اي كلي مي توان به درستي به اين نكته اشاره كرد كه رژيم ولايت فقيه به سوي بحران هاي فزاينده خطرناكي پيش مي رود. … در هر انتخابات رياست جمهوري رويكردهاي سران ديكتاتوري حاكم براي حل بحران ها و گزينه هاي فرا روي آنان محدودتر مي شود [؟!]، زيرا تضاد بنيادين مردم با حاكميت ولايت فقيه [يعني با روبناي نظام سرمايه داري!]، تضادي است آشتي ناپذير  … حل تضاد (صرفنظر از فرد انتخاب شده براي رياست جمهوري) [گزينش رئيس جمهور توسط رژيم ولايت فقيه به منظور حل تضاد با مردم است؟] …

ممكن نيست. تضاد مردم با استبداد ديني تنها يك راه حل دارد و آن طرد بي قيد و شرط حاكميت ولايت فقيه است تا بتوان بسترهاي لازم در مسير انجام رفرم هاي بنيادين در جهت گذار به مرحله دموكراتيك [مرحله ملي- دموكراتيك؟!] را فراهم كرد.»

آيا تضاد مردم با زيربناي نظام سرمايه داري وابسته، تضادي آشتي پذير است؟!

نظر و تزهاي مطرح شده در سطور نقل شده از مقاله ي نامه مردم پرسش هاي بسياري را مطرح مي سازد كه بررسي همه آن ها هدف اين سطور نيست. براي نمونه مي توان اما در ارتباط با تز درست آشتي ناپذير بودن تضاد مردم با روبناي حاكميت، تضاد مردم با ديكتاتوري ولايي، اين پرسش را درباره زيربناي اقتصادي نيز مطرح ساخت كه در مقاله از كنار آن با سكوت گذشته شده است! آيا تضاد مردم با اقتصاد سياسي وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي، تضادي آشتي پذير است؟ مقاله ظـاهـراً چنين اعتقادي دارد. زيرا ايجاد شدن «بسترهاي لازم در مسير انجام رفرم هاي بنيادين» را تنها با تغيير روبناي رژيم، با «طرد بي قيد و شرط حاكميت ولايت فقيه» در ارتباط قرار مي دهد و درباره زيربناي نظام سرمايه داري حاكم، كه روبنا، يعني ديكتاتوري ولايي در خدمت اجراي آن قرار دارد، سخني گفته نمي شود!

در مواضع طرح شده در مقاله ي نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، مصوبه هاي پراهميت ششمين كنگره حزب طبقه كارگر ايران نقض شده است:

١- تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، به تعريف «مرحله دموكراتيك» بدل شده است. اين يك عقب نشيني كيفي در برابر طبقات حاكم، در برابر لايه هاي سرمايه داران است كه سياست رسمي خود را اجراي برنامه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” اعلام كرده اند كه توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي ديكته شده است. اجراي اين سياست ضد مردمي و ضد ملي كه براي تحميل آن رژيم ديكتاتوري داعشي به مردم ضروري شده است، علت تحقق نيافتن «خواست هاي اقتصادي مردم و مطالبات سياسي و اجتماعي جامعه» است كه مقاله آن را در ارتباط با بي تفاوت بودن انتخاب كدام رئيس جمهورها خاطرنشان مي سازد.‏

اين تز نادرست پذيرفتن غيرمستدل امكان بازگشت به انقلاب “بورژوا دموكراتيك” براي ميهن ما در دوراني است كه هيچ اقتصاد “ملي” جز در نبرد روزانه با سيطره اقتصاد سياسي امپرياليستي، امكان حيات ندارد! «پذيرفته شدن همزيستي رژيم ولايت فقيه با “هژموني” آمريكا» كه مقاله آن را تنها شرط براي بقاي رژيم اعلام مي كند، ناشي از پايان امكان رشد اقتصاد سياسي سرمايه داري مستقل در جهان امروزي است! انقلاب هاي ملي- دموكراتيك، مانند انقلاب بهمن ٥٧ ايران، همان طور در چين، در كوبا، در ونزوئلا و … تنها آن هنگام قادر به ادامه حيات و رشد هستند، كه رابطه ميان “آزادي و عدالت اجتماعي” را در هر لحظه تاريخي، به سخني ديگر وظايف دموكراتيك- مردمي و ملي- ضد امپرياليستي خود را با هوشمندي و درآيت برقرار ساخته و به پيش ببردند!؛

٢- پيوند ميان خواست “آزادي” و “عدالت اجتماعي” در مقاله نفي شده است. از اين طريق، مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران نفي شده است. در مقاله ادعا مي شود كه گويا “آزادي” و “عدالت اجتماعي” مرحله هايي جدا از يكديگر و يكي پس از ديگري هستند؛

٣- با نفي پيوند ميان “آزادي” و “عدالت اجتماعي”، به طور قانونمند، پيوند مبارزه ي “دموكراتيك” و “سياسي- طبقاتي- سوسياليستي”، يكي ديگر از مصوبات ششمين كنگره ي حزب توده ايران در سال ١٣٩١ نقض شده است. مسكوت گذاشتن مبارزه ي طبقاتي، مبارزه عليه نظام سرمايه داري، به سخني ديگر مبارزه ي كمونيستي، در نفي ارتباط ديالكتيكي ميان مبارزه ي دموكراتيك و سياسي- سوسياليستي ريشه داشته و با اين توهم همراه است كه گويا  سرنگوني ديكتاتوري يك روند انقلابي نيست. بلكه مي توان آن را به تنهايي در اتحادهاي اجتماعي و نهايتاً در “جبهه ضد ديكتاتوري” با لايه هايي تا درون حاكميت تحقق بخشيد، بدون آن كه زمينه برپايي جبهه را از طريق تجهيز و سازمان دهي طبقه كارگر ايجاد شده باشد. با چنين برداشتي، مبارزه براي ايجاد شدن اتحادهاي اجتماعي مطلق شده است و مبارزه ي طبقاتي نفي مي شود. برداشتي كه تنها به معناي دنباله روي از اين يا آن لايه سرمايه داران است.

انطباق اين تز نادرست با نظرات “راه توده”، “عدالت”، “مهر” و ديگران وحشت انگيز است؛

بحث هاي مطرح در حزب كمونيست بريتانيا، پرتغال، لوكزامبورگ، هلند و به ويژه در حزب كمونيست آلمان، گرچه براي شرايطي متفاوت از در ايران جريان دارد، نشان مي دهد كه احزاب كارگري و كمونيستي پيوند ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي را ضروري مي دانند. مبارزه ي دمكراتيك عليه اقتصاد نوليبرال، بدون مبارزه عليه اقتصاد سرمايه دارانه با موفقيت از اين رو روبرو نخواهد شد، زيرا برنامه “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي” در مرحله كنوني، شكل تظاهر اقتصاد نظام سرمايه دارانه را تشكيل مي دهد!

از اين رو، روي ديگر مبارزه با اقتصاد نوليبرال، مبارزه براي شناخت و درك اقتصاد جايگزين، اقتصاد سوسياليستي است! برجسته ساختن انساني بودن و با حفظ محيط زيست هم نوا بودن اقتصاد سوسياليستي و توضيح آن براي طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي  – در مورد ايران اقتصاد سياسي ملي- دموكراتيك -، كمك كننده براي برپايي اتحادهاي اجتماعي توده اي و «گسترده» است («جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري») و نه مانع ايجاد شدن آن!

از آن جا كه اين بحث ها در احزاب كارگري و كمونيستي در چند مقاله پيش توضيح داده شده است، و در ارتباط با بحث هاي در جريان در حزب كمونيست آلمان نيز به طور وسيع به آن پرداخته شده است (كه به علت يورش سيبري انتشار آن ها قطع و ناتمام ماند)، به آن ها مراجعه داده مي شود و مطالعه آن ها توصيه مي شود. مقاله ها در ارتباط با بحث در حزب كمونيست آلمان دوباره منتشر خواهد شد.

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/180




پيـام مقـاله چيست؟
حل متضاد ها به سود ترقي خواهي؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۳ ( ۱۵ فروردین ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مقاله ي «معضل گزينش و تمكين به “نمايندهء خدا بر زمين” در “حكومت اسلامي”» (نامه مردم، ١٠٣١، ٣٠ اسفند ١٣٩٥) از سير انديشه در نبرد طبقاتي در ايران با چه پيامي بازگشته است؟

١- يك پيام در ارتباط قرار دارد با «كمك براي استمرار استبداد در ميهن ما»!

اين پيام را مقاله چنين مستدل مي سازد: «فاجعه بار اين كه براي بخش هايي از سياست ورزان و فعالان سياسي مدعي آزادي خواهي، كه در خلال ٨ سال گذشته مطيع ولي فقيه شده اند، اكنون گفتمان ضرورت مماشات با ولي فقيه  -طبيعاً در مقام “حاكم مطلق” كشور –  به گفتمان و سياستي پايه اي و ثبات يافته تبديل شده است. به عبارت ديگر اين سياست ورزان و فعالان سياسي در قرن بيست و يكم ادامه حاكميت “نماينده ي خدا بر روي زمين” را پذيرفته اند. اين چيزي نيست به غير از كمك به استمرار استبداد در ميهن ما».

به سخني ديگر، آيا اگر «سياست ورزان و فعالان سياسي در قرن بيست و يكم ادامه حاكميت “نماينده ي خدا بر روي زمين” را» نپذيرند، تضاد ميان حاكميت ديكتاتوري و منافع دموكراتيك و ملي مردم قابل حل است؟ و يا با بياني

ديگر كه همين معنا را مي رساند، تضاد ميان “شكل” حاكميت ديكتاتوري و “مضمون” وابستگي نظام اقتصادي سرمايه داري حاكم به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي با تصحيح عملكرد اين «سياست ورزان و فعالان سياسي» پايان مي يابد؟

“شكل” مذهبي- ارتجاعي و عتيقه اي حاكميت نظام سرمايه داري وابسته (“نماينده ي خدا بر روي زمين”) در اين “پيام” مطلق شده است. “مضمون” ارتجاعي و ضد مردمي و ضد ملي نظام سرمايه داري حاكم اصلاً طرح نمي گردد!

استدلالي درباره ي بي پايه و اساس بودن “آگاهي كاذبِ” ايدئولوژي طبقات حاكم ارايه نمي گردد. نبرد فرهنگي- روشنگرانه، به قول گرامشي “نبرد در سنگر” جايي در پيام نمي يابد. توده هاي زحمتكش كه زير سلطه هژموني ايدئولوژي ارتجاعي مذهب قرون وسطي قرار دارند، با مضمون توضيح داده نشده و مبهمِ «قرن بيست و يكم» تنها گذاشته مي شوند.

٢- پيام ديگر «تعيين كننده» بودن «تصميم همين ولي فقيه كنوني، علي خامنه اي»  است «براي گزينش “نماينده” بعدي “خدا بر زمين”»! نبايد گرفتار «ظاهر امر» شد كه گويا «قرار است در “مجلس خبرگان” و به وسيلهء راي افرادي فرتوت و واپس گرا مانند احمد جنتي همراه با جلاداني چون محمد ريشهري و دُري نجف آبادي (عاملان كشتار ٦٧ و قتل هاي زنجيره اي) “ولي فقيه” بعدي انتخاب شود».

به سخني ديگر، آيا اگر در «”مجلس خبرگان” و به وسيلهء راي افرادي فرتوت و واپس گرا» “نماينده بعدي خدا بر روي زمين” انتخاب مي شد، تضاد ميان حاكميت ديكتاتوري و منافع دموكراتيك و ملي مردم پايان مي يافت؟  با بياني ديگر كه همين معنا را مي رساند، تضاد ميان “شكل” حاكميت ديكتاتوري و مضمون وابستگي نظام اقتصادي سرمايه داري حاكم به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي مي تواند با عملكرد افراد توانا در “مجلس خبرگان” پايان يابد؟ در اين پيام نيز “شكلِ” تعيين “نماينده ي خدا بر روي زمين” مطلق شده است، و “مضمون” ارتجاعي نظام سرمايه داري حاكم، تحت تاثير مطلق سازي ذهني “شكل” آن، به كلي «گم مي شود» (اط)!

شناختِ تضادهاي طبقاتي در جامعه، راه تغييرات ترقي خواهانه را مي گشايد!

اين برداشت درست است كه يافتن تضادها در شرايط حاكم نظام و افشاي آن ها، ضروري است. اين برداشت درست است كه چنين شيوه اي مي تواند نقش اهرم ارتقاي آگاهي طبقاتي را در جامعه ايفا كند. اين برداشت ماركسيستي- توده اي اما آن زمان به مفهوم پيش گفته موثر خواهد بود كه تضادهايي را افشا سازد كه برطرف شدن آن ها رشد ترقي خواهانه جامعه را تقويت مي كند. در هر دو پيامِ مقاله، ما با تضادهايي با چنين سرشتي روبرو نيستيم.

نه موضع «سياست ورزان و برخي از فعالان سياسي مدعي آزادي خواهي» كه «تبلور نهايي آن ظهور جناح “اعتدال گرايي”» است، كه مقاله به حق سرشت ارتجاعي و عقب مانده آن را افشا مي كند، و نه انتخاب “نماينده خدا بر روي زمين” توسط علي خامنه اي و يا توسط «افراد فرتوت و واپس گرا»، رشد ترقي خواهانه جامعه را تقويت نمي كند. همه عوامل، بازدارنده چنين رشدي هستند. همه عوامل در خدمت حفظ نظام و استمرار هژموني ايدئولوژي آنند.

هيچ يك از پيام ها نقشي در ارتقاي آگاهي اجتماعي توده ها نيز ايفا نمي كند. برعكس، با منحرف ساختن توجه توده ها به “امكان”هايي كه همگي در صغرا و كبراهاي مقاله در پشت «ظـاهـر امري» افشاگرانه پنهان شده اند، توجه توده ها را امّا از نگرش و انديشيدن به روند انقلابيِ در جريان در جامعه به منظور حذف ديكتاتوري، منحرف مي سازد. ضرورت بحث و توضيح روند انقلابي جايي در پيام ها نمي يابد. عملكرد و تظاهر مقاومت جانانه زحمتكشان در برابر رژيم تروريستيِ دولتي- قضايي- امنيتي ولايت فقيه  – بازنگشتن به زندان، “قطره قطره مردن” زندانيان سياسي در اعتصاب هاي غذا و … –  و تاثير انقلابي آن بر روي آگاهي توده هاي زحمت جايي در پيام ها ندارد. سخني از وضعيت وخيم جسمي زنداني سياسي هنگامه شهيدي در بند ٢٠٩ زندان اوين در بيست و چهارمين روز اعتصاب غذاي خود و يا ديگر مبارزان زنداني در اعتصاب غذا و همچنین دستگیری فعالان کارگری سعید یوزی، پیام شکیبا و محمد رضا آهنگر و دیگران در آستانه سال نو به عنوان نشان نمادین نبرد انقلابی زحمتکشان در پیام مطرح نمی شود.

تضاد ميان منافع مردم ميهن ما و “شكل” و “مضمون” حاكميت نظام سرمايه داري، تضاد روز و اصلي را در جامعه ايراني تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، تضاد ميان منافع توده هاي زحمتكش ميليوني و روبنا و زيربناي نظام سرمايه داري حاكم، تضادي است كه حل انقلابي آن به سود رشد ترقي خواهانه و آزادي طلبانه- عدالت جويانه و ملي- ضد امپرياليستي مردم ميهن ما است. حل انقلابي اين تضاد، تنها راه گذار از ديكتاتوري و وابستگي اقتصادي- سياسي- نظامي و … به امپرياليسم است. تجربه انقلاب بهمن و شكست آن، اين آموزش را مورد تائيد قرار مي دهد.

البته نبايد سخنان پيش را به اين معنا درك نمود كه گويا مي توان، تضاد ميان لايه هاي حاكميت را در نظام سرمايه داري وابسته از مد نظر دور داشت و از آن ها براي ايجاد شكاف در حاكميت بهره نگرفت. بدون ترديد اين وظيفه در برابر حزب طبقه كارگر همچنان قرار دارد و بايد به آن عمل شود. لذا قطع چنين مقاله ها در ارگان مركزي حزب توده ايران توصيه نمي شود. آن چه ضروري به نظر مي رسد، توجه به تناسب كمّي طرح اين تضادها است نسبت به طرح تضادهايي كه با نشان دادن تضاد طبقاتي در جامعه ميان حاكمان و محكومان، به روند رشد ترقي خواهانه در جامعه كمك مي كند. نشان دادن اين تضادها ضروري است! همان طور كه قابل شناخت است، اين تناسب ضروري در اين مقاله و مقاله هاي مشابه رعايت نمي شود!

به گفته ي شاعر توده اي، زنده ياد سياوش كسرايي، «خو، گير راه رفتن و برخاستن شود، دست شكسته بار دگر پتك زن شود …» (“… هيجده هزارمين”، در دفتر “به سرخي آتش و به طعم دود”).

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/163

 




حمله سيبري به توده اي ها!
لـه لـه و تنفس!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲ ( ۱٣ فروردين ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

شاعر توده اي، زنده ياد سياوش كسرايي در قطعه “له له و تنفس” در دفترِ “به سرخي آتش، به طعم دود” مضمونِ نبرد طبقاتي را در ميهن ما ايرانيان در قالب واژه ها قابل شناخت مي سازد: «در زير پاشنه ي هر در، در پشت هر مفّـر، من له له سگان مفتش را، پي جوي و هرزه پوي، احساس مي كنم … مي بينم آشكار اين پوزه هاي وحشت را، له له زنان و هار. آنگاه از ميان صداهاي گونه گونِ اين له له، آن تنفّس هر دم بلندتر … تا آستان قلبم بي تاب نزديك مي شوند …».

در اثر اخيرش با عنوان “نبرد طبقاتي”، فيلسوف ايتاليايي دومينيكو لوزوردو تاريخ نبرد طبقاتي را از آغاز آن تا به امروز مورد بررسي پژوهشگرانه قرار مي دهد و مضمون كتاب را “يك بررسي تاريخي سياسي و فلسفي” مي نامد. او نشان مي دهد كه اين نبرد ميان طبقات با اولين ضد انقلاب عليه موقعيت اجتماعي زن عملي شد. اشكال استعماري، برده دارانه، برتري جويانه- فاشيستي، پوپوليستي و … با نمونه هاي تاريخي چهارصد صفحه كتاب را به مجموعه پر ارزشي بدل مي سازند كه ضرورت مطالعه آن براي نبرد امروز در ايران نيز انكار ناپذير است.

مطالعه كتاب را متاسفانه هنوز به پايان نرسانده ام، اما ترديد ندارم كه يكي از اشكال جديد نبرد طبقاتي در دوران كنوني، كه ادامه كوشش همه جانبه طبقات حاكم است براي سلب حق بيان نظر و عقيده طبقه كارگر و متحدان آن تشديد شده است. حمله سيبري به امكان ابرازنظر زحمتكشان و دفاع از منافع آن ها تظاهر “نبرد طبقاتي از بالا”ست كه در آن «لـه لـه سگان مفتشِ پي جوي و هرزه پوي» انكار ناپذير است. بايد با «تنفس» آرام و پيگير به دفع يورش طبقاتي ادامه داد!

 براي چندمين بار صفحه توده اي ها مورد حمله سيبري قرار گفت كه اين بار از همه سهمگين تر و خطرناك تر است. گرچه تعمييرات با موفقيت روبروست، اما پايان نيافته و خطر نيز برطرف نشده است. از اين روست كه تمنا از مبارزان براي شركت در نبرد و تقويت توده اي ها، يك خواست فردي و انتظار شخصي نيست، بلكه بخش است از ضرورت تداوم نبرد طبقاتي عليه دشمن طبقاتي.

در توده اي ها نه با سكوت انتقادي و يا تائيدآميز، كه با شركت فعال در ابرازنظر بايد شركت نمود. بايد درباره ي تضاد روز در ايران، موضعي طبقاتي از ديدگاه منافع طبقه كارگر را توضيح داد و مستدل ساخت. پرسش مركزي اين پرسش است كه آيا مي توان از شرايط حاكم ديكتاتوري گذشت، بدون آن كه نظام سرمايه داري حاكم را مورد پرسش قرار داد و ضرورت گذار از آن را مستدل ساخت، يا خير؟

اين كه براي اين گذار به اتحادهاي اجتماعي تا درون لايه هايي از طبقات حاكم نياز است، ترديدي روا نيست. پرسش اما اين پرسش است كه آيا بايد به خاطر برپايي اين اتحادها، از مبارزه ي ضد سرمايه داري صرفنظر نمود؟ آيا چنين صرفنظر كردني، به معناي مطلق نمودن مبارزه ي اتحادي، به معناي دنباله روي از اين يا آن لايه طبقات حاكم نخواهد بود؟ و يا آيا براي گذار از ديكتاتوري بايد اتحادهاي كوچك روزانه را بر سر مساله ها و تضادهاي روزانه ناشي از سياست اقتصادي- اجتماعي حاكم از “چپ” سازمان داد؟ آيا اتحاد با نزديك ترين متحدان طبقه كارگر، گام نخست است، و يا كوشش براي يافتن زبان مشترك با لايه هاي “اصلاح طلب” و …؟

ابرازنظر هر رفيق در اين زمينه پراهميت است. اين نكته را آموزگار توده اي، زنده ياد احسان طبري با صفت «صداقت» توصيف مي كند: «صداقت در آن است كه هر كَس در عصارء خود با عشق به تبار انساني خويش بجوشد: “كه از آن دست كه پروردم، مي روم”» (ديباچه، با پچپچه پائيز”). او جسارت و صداقت براي بيان نظر و موضع خود را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «محتوا و مضمون است كه ماهيت مي سازد. … آنچه در اين ميان اصل است، اينست كه جوهر سخن چيست و يا لااقل چه پلكاني را، ولو ناشيانه و نا هموار، براي عروج قريحه هاي راستين ديگر ساخته است. اگر چون “شاپور نقاش” در “خسرو و شيرين” نظامي، نگارگر چيره دستي نبود، لااقل فرهاد كوهكني باشد، با نهيب احساسي بي شائبه و سالوس، در اين كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه، و ما ايرانيان عاطفهء و رنج خود را نمي پوشانيم، از تندي و تيزي احساسي كه در ماست.» (همانجا)

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/119




خموشی ظاهری جامعه و تنفس گرم و پر آشوب بهار!
خوشهء شکستهء انگور سرخ!

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۱ ( ۱٣ فروردين ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

«شعر متعّهد انقلابی فارسی» که زنده یاد احسان طبری آن را ویژگی دفتر سروده های زنده یاد سیاوش کسرایی می نامد که با نام مستعار شبان بزرگ امید در سال 1355 توسط حزب توده ایران انتشار یافت، گرچه چند لایه است و در آن لحظاتی نیز وجود دارد «که خموشی ظاهری جامعه» شاعر توده ای را رنج می دهد، اما تنفس گرم و پر آشوب بهار که در «دلاوری دختران و پسران عدالتخواهی که جان خود را فِدیهء آرمان خویش می سازند، خاکستر باریک خستگی را از قلب پیوسته فروزان شاعر پس می زند». شاعر توده ای تضاد حاکم بر جامعه خفقان زده ی شاهنشاهی [و اکنون ولایی] را در «له لهِ سگان مفتّش با پوزه های عَفِن و جوینده، و تنفّسِ گرم و پر آشوب و وعده خیز دریا و بهار، یعنی جنبش رهائی مردم، توصیف می کند.»

 آیا می توان سردرگمی مردم را در هزاران غم خُرد روزانه، تنها با خوشهء شکستهء انگور سرخ پاسخ داد؟

این پرسشی است که شاعر توده ای، زنده یاد سیاوش کسرایی آن را در قطعهء “تولد” در «چهرهء یکی از جانبازان، این بار، یک دختر جوان» ترسیم می کند که «به نظر شاعر … این دختر با مرگ دلاورانهء خویش، زن را در دیار ما از نو متولد می کند، زنی که در رزم با دشمن، مانند خوشهء شکستهء انگور سرخ، مانند درخت خون فرو می افتد و عابران سردرگم هزار غم خُرد، … آرام سوی خانه و کاشانه می روند …».

«تنهائی مرگ او در میان مردمی که سردرگمِ هزار غم خُرد هستند»، تضاد میان «خموشی ظاهری جامعه و تنفس گرم و پر آشوب بهار» را در آن سال هاي سياه باری دیگر قابل شناخت می سازد که در انفجار انقلاب بهمن 57 مردم میهن ما به ثمر نشست. و اين روزها، با مقاومتِ اعتراضي- اعتصابيِ دليرانه ي زحمتكشان در برابر تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي و پايداري جانبازانه ي زندانيان سياسي با “قطره قطره مردن” در اعتصاب هاي غذا تداعي مي شود.

زنده یاد احسان طبری می گوید تدارک انقلاب را «نباید در جایی دور جست. [شاعر] آن را در قطعهء “18 هزارمین”، که ارمغان به یاران زندانی است، و در آن تخیل و ژرفای فلسفی گلاویز همند» ترسیم کرده است.

… ببین …

اینک شهید هجده هزارم که داد سر،

صبر هزار ساله ات آخر نشد تمام؟

چرمینه کی علم کنی، ای پیر! ای پدر!

و خود از زبان “کاوهء انقلاب”، “کاوهء پیر تاریخ” پاسخ می دهد:

با من بدار حوصله! با من خطر بورز!

تیمار کن! که این “فلجِ موت” تن شود

سستی فرونهد، کندی رها کند

خو، گر به راه رفتن و برخاستن شود،

دست شکسته بار دگر پتک زن شود.

آری، چنین است شگرد زمانه: با من بدار حوصله! با من خطر بورز! شکیب، بدون نبرد تسلیم است. نبرد بدون شکیب حادثه جویی است. بر “فلجِ موت” یا نشیب جنبش تنها با ایستادگیِ سرسخت و تدبیر خردمندانه می توان غلبه کرد، تا دست شکسته بار دگر پتک زن شود. آئین نبرد را باید همه سویه فرا گرفت. نباید در این گردباد خاک آلود مانند شاخه ای ترد شکست، بلکه باید مانند درختی ریشه دار ایستاد.» (ا ط همانجا)

 له له و تنفس

خوابم نمی برد

گوشم فرودگاه صداهای بی صدا ست.

باور نمی کنی

امّا

من پچ پچ غمین تصاویر عشق را

– محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها –

پیوسته باز می شنوم در درون شب.

من رویش گیاه و رشد نهالان،

پرواز ابرها، تولّد باران،

تخمیرهای ساکت و جادوئی زمین،

من نبض خلق را

از راه گوش می شنوم، آری

همواره من تنفس دریای زنده را

تشخیص می دهم.

باور نمی کنی

امّا

در زیر پاشنه ی هر در،

در پشت هر مفّر،

من له له سگان مفتش را

پی جوی و هرزه پوی

احساس می کنم.

حتّی

از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق:

نان و گل و سلامت و آزادی،

می بینم آشکار

این پوزه های وحشت را

له له زنان و هار.

آنگاه از میان صداهای گونه گون،

این له له، آن تنفّس

هر دم بلندتر

بنهفته هر صدائی دیگر

تا آستان قلبم بی تاب

نزدیک می شوند

نزدیک می شوند و خوابم نمی برد.

شقـایـق

فریاد سرخ فام بهارانم

سرکش

گرمای قلب خاک

گیرانده شبچراغ پریشانم.

فریاد سرخ فام بهارانم

برخاسته ز سنگ

با من مگو ز حادثه، می دانم

آری که دیر نمی مانم

امّا بهر بهار سرودم را

چون ردّ خون آهوی مجروح

بر هر ستیغ سهم می افشانم

آنگاه عطر تلخ جوانم را

با بال بادهای مهاجم

تا ذهن دشت های گمشده می رانم.

(7 اسفند 1354)

سالیان درازي به صلیب کشیدندمان. خو، گر به راه رفتن و برخاستن شود، دست شکسته بار دگر پتک زن شود.

نشانی اینترنتی مقاله:33/https://tudehiha.org/fa