حاکمیت استعمارستیز و مردمکُش؛ «چپ» چه باید بکند؟
مقاله ۲۴/۱۴۰۵
۲۰ شهریور ۱۴۰۵، ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶
پیشگفتار
در روزگارِ دشوارِ کنونی، که ایران با سه گونه گرفتاریِ همزمان دستبهگریبان است – خطر یورش دوباره بیگانگان، بحرانِ اقتصادی و سرکوبِ درونی – «چپ»ِ ایران و جهان با پرسشی سرنوشتساز روبهروست: در برابر حاکمیتی که هم در برابر زورگویی امریکا ایستاده و هم ساختار درونی سرکوبگر و سرمایهداری نئولیبرالیستی-رانتی دارد، چه باید کرد؟ دو نوشتاری که در اینجا به بررسیشان مینشینیم – یکی از رفیق «عباد عموزاد» («چپ رهاییبخش») به نام «چرا رژیم ولایت فقیه را نمیتوان نیروی ضدامپریالیستی دانست؟» و دیگری از رفیق «محمد حقیقت» («چپ ضدامپریالیست») به نام «چپ جهانی و مسئلۀ تضاد اصلی» – هر دو در چارچوبِ مارکسیستی نوشته شدهاند، اما گرایش به دو سویِ گوناگون «چپ» دارند.
نگارنده، این دو نویسنده را نمایندگانِ روشناندیش و واقعبین در درونِ دو دیدگاهِ یادشده میداند. «عموزاد» و «حقیقت»، با همهی ناهمسانیهایی که در این نوشتار به آنها خواهیم پرداخت، در جایی ایستادهاند که هنوز میتوان از آن به گفتوگو و هماندیشی اندیشید. از این رو، بررسیِ این دو نوشتار را میتوان کوششی برای گشودنِ راهی میانِ دو قطبِ متضاد دانست؛ راهی که شاید به همگراییِ بیشترِ «چپ» در روزگارِ دشوارِ کنونی بینجامد.
بگذارید در آغاز بگوییم که نگارنده نامهایی مانند «چپ ضدامپریالیست» و «چپ رهاییبخش» را درست نمیداند. «چپ» هم ضدامپریالیست و هم رهاییبخش است. افزون بر این، اینگونه برچسبها بیشتر جداییافکن است، آن هم در زمانی که «چپ» در رویارویی با دشمنان بیشمار مردم، بیش از پیش به همگرایی، همافزایی، هماندیشی و همکاری نیاز دارد.
این نوشتار با نگرشی دیالکتیکی، نخست همسانیها و ناهمسانیهای این دو مقاله را میکاود، سپس به نقدِ یکسویهنگریِ هر یک میپردازد و در پایان، دیدگاهی فراگیر پیش مینهد که همزمان به ستیز با امپریالیسم، ساختارِ طبقاتیِ دولت، و نقشِ تاریخیِ طبقهی کارگر بنگرد. این بررسی، کوششی است برای رسیدن به راهبردی طبقاتی و مستقل در برابر دشوارترین چالشِ سیاسیِ روزگار ما.
همسانیهای این دو دیدگاه
با این که این دو مقاله ریشه در دو دیدگاه گوناگون در «چپ»ِ امروز دارند، همسانیهای چشمگیری میانشان دیده میشود که میتواند زمینهی گفتوگو و همفهمی را فراهم آورد.
نخستین و مهمترین همسانی، پذیرشِ واقعیت ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل است. هر دو مقاله به روشنی میگویند که این ستیز را نمیتوان به «نمایش» یا «توطئه» فروکاست. «عموزاد» مینویسد که تحریمها، فشارِ اقتصادی، خطر نظامی و دستاندازیهای بیرونی، پیامدهای راستینی بر جامعهی ایران داشتهاند و نپذیرفتن این واقعیت، علمی نیست. «حقیقت» نیز یورش آمریکا و اسرائیل به ایران را کاری جنایتکارانه میخواند و از توانِ ایران در ضربه زدن به یورشگران سخن میگوید. هر دو از این نقطه، بهسانِ پیشفرضی تحلیلی و ناگزیر بهره میجویند.
دومین همسانی، نقدِ دوگانهسازیِ «یا دولت یا آمریکا» است. هر دو مقاله تا اندازهای از آن دامِ تحلیلیِ که نیروهای مخالف را به گزینشِ میانِ دفاع از جمهوری اسلامی یا همسویی با آمریکا وادار میکند، دوری میجویند. «عموزاد» رک و راست میگوید که نیروهای دموکراتیک باید بتوانند دو حقیقت را همزمان ببینند: قدرتهای امپریالیستی میتوانند بر زیانِ مردم ایران عمل کنند و جمهوری اسلامی نیز میتواند بر زیانِ همان مردم عمل کند. «حقیقت» هرچند بیشتر دربارهی دفاع ایران در برابر یورشگران سخن میگوید، اما در پایانِ نوشتار میپذیرد که هیچ کاستی یا ناخشنودیِ درونی نمیتواند بهانهای برای یورش بیگانگان باشد و بهگونهای غیرمستقیم، کاستیهای درونی را میپذیرد. این همسانی نشان میدهد که هر دو نویسنده از آن منطقِ «دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است» دوری گرفتهاند، هرچند با جهتگیریِ ناهمسان.
سومین همسانی، بهرهگیری از چهارچوبِ مفهومیِ مارکسیستی است. هر دو مقاله از واژگان و مفاهیم مارکسیستی بهره میبرند. «عموزاد» از مفاهیمِ آلتوسری مانند فراتعیین، صورتبندی اجتماعی، مناسباتِ تولید، انباشتِ سرمایه و سرمایهداریِ سیاسی بهره میگیرد. «حقیقت» نیز از مفاهیمِ امپریالیسم و تضادِ اصلی سخن میگوید. این همسانی نشان میدهد که هر دو مقاله خود را در سنتِ «چپ» و مارکسیستی میشناسانند و از گروههای لیبرال یا نگهدارندهی شرایط کنونی دورند، هرچند در کاربستِ این مفاهیم با یکدیگر ناهمسانیِ جدی دارند.
چهارمین همسانی، پافشاری بر «استقلال» بهسانِ ارزشی سیاسیِ بنیادین است، هرچند درونمایه آن ناهمسان است. «عموزاد» میانِ استقلالِ دولت و رهاییِ اجتماعی جدایی میاندازد و بر این باور است که استقلالِ دولتی، اگر با افزایشِ توانِ جامعه برای سرنوشتسازی همراه نباشد، ناتوان و حتا سرکوبگر است. «حقیقت» اما بر استقلالِ ملی و نگهداشتِ یکپارچگیِ سرزمینی در برابرِ یورش بیرونی پافشاری دارد و آن را پیششرطِ هر دگرگونیِ اجتماعی میداند. با همهی ناهمسانی در تعریف، هر دو مقاله «استقلال» را از والاترین ارزشهای سیاسی میشمارند.
پنجمین همسانی، هر دو، دلبستهی ایران و نگرانِ سرنوشتِ مردم هستند، اما هر یک، «ایران» را بهگونهای دیگر میبیند و برایِ نجاتِ آن، راهی دیگر پیش میگیرد. هر دو، میهندوستاند، اما میهندوستیِ آنها در پاسخ به این پرسش از هم جدا میشود: «آیا میتوان همزمان از میهن دفاع کرد و حاکمیت را نقد کرد؟» «عموزاد» پاسخ میدهد «آری» و «حقیقت» پاسخ میدهد «نه، تا پس از جنگ». اما مفهومِ خودِ «جنگ» نیز چندان روشن نیست.
در نوشتههای «عموزاد» و «حقیقت» نشانههایی، اگر چه کوچک، دربارهی درک دیدگاه همدیگر دیده میشود. این دو نوشته را میتوان دو گرایش ملایم در درون «چپ رهاییبخش» و «چپ ضدامپریالیست» دانست که میتواند درهای گفتوگو میان این دو گردان را بگشاید.
ناهمسانیهایِ این دو دیدگاه
همسانیهای یادشده، خودِ زمینهی گفتوگو را فراهم میآورند و نباید آنها را ناچیز شمرد. با این همه، ناهمسانیها چندان ژرفند که میتوان از دو نگاه بسیار ناهمگون با هم در «چپ»ِ امروز سخن گفت.
مقالهی «عموزاد» لحنی دانشورانه، تحلیلی و تا اندازهای بیسوگیرانه دارد. نویسنده با مخالفانِ گفتوگو میکند و میپذیرد که ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا راستین است. او میکوشد با دلیل، دیدگاه خود را روشن کند و از دامِ دوگانهسازی بپرهیزد. لحنِ او دوستانه و آموزشی است، نه ستیز و دشمنی. مخالفان را «نیروهای دموکراتیک» میخواند و با آنها همدلی میکند.
اما مقالهی «حقیقت» لحنی ستیزجویانه و دوقطبیساز و نگاه «عاقل اندر سفیه» دارد. مخالفانِ نظری را بهسانِ «تضعیفکنندگانِ جبهه» و «همسویان با امپریالیسم» مینمایاند. زبانِ بسیجکننده و شعارگونه در سراسر آن به چشم میخورد؛ جملههایی که برای برانگیختنِ احساسات ساخته شدهاند، نه برای واکاوی. نبودِ جدایی میانِ حاکمیت و ملت در تحلیلِ او آشکار است. دفاع از ایران را با دفاع از جمهوری اسلامی یکی میگیرد و هرگونه جدایی میان «کشور» و «رژیم» را نادیده میگذارد.
مهمترین ناهمسانی، برداشت از «مقاومت» و «رهایی» است. مقالهی «عموزاد» میانِ مقاومت و رهایی جدایی میاندازد و دلیل میآورد که مقاومتِ دولتی، اگر با رهاییِ اجتماعی همراه نباشد، نمیتواند ضدامپریالیسمِ رهاییبخش باشد. او مفهومِ «مقاومتِ بیرهایی» را پیش میکشد. از این دیدگاه، یک دولت میتواند در برابر امپریالیسم بایستد اما همزمان مناسباتِ بهرهکشیِ درونی را باززایی کند. در برابر، مقالهی «حقیقت» «مقاومت» را در درجهی نخست بهسانِ ایستادگی در برابرِ یورشگران بیرونی تعریف میکند و از هر نیرویی که در این جبهه میایستد دفاع میکند. او در هنگام جنگ، شعله نقدِ درونی را خاموش میکند، زیرا حاکمیت را در برابر دشمنان کمتوان خواهد کرد. بدینسان، یکی جامعه را محورِ رهایی میداند و دیگری دفاع از حاکمیت در برابرِ یورشگران، را درست میپندارد.
ناهمسانیِ دیگر در تحلیلِ «محورِ مقاومت» آشکار میشود. مقالهی «عموزاد» از مفهومِ «ضدامپریالیسمِ دولتی» بهرهگیری میکند و مقاومت را از بالا، زیر پرسش میبرد. مقالهی «حقیقت» اما بهدرازا از «محورِ مقاومت» دفاع میکند و آن را «واقعیتی مادی در موازنهی قدرتِ منطقه» مینامد. تعریفِ امپریالیسم نیز جداگانه است: یکی آن را ساختاریِ جهانی میداند و دیگری آن را در عمل بهسانِ «محورِ آمریکا، ناتو و صهیونیسم» تعریف میکند. سرانجام، نقشِ طبقهی کارگر در این دو رویکرد ناهمسان است. در مقالهی نخست، طبقهی کارگر و جامعه بهسانِ «سوژهی رهایی» نقش دارند، اما در مقالهی دوم، جامعه بهسانِ یک جمع بیجنبش تصویر شده است که باید از آن دفاع کرد، نه بهسانِ «کنشگرِ تاریخی».
نقدِ نوشته «عموزاد» و «چپِ رهاییبخش»
یکی از مهمترین کاستیهای نوشته «عموزاد»، نبودِ یک راهبردِ عملی و روشن است. «عموزاد» در نقدِ دولت بسیار تواناست، اما هنگامی که به پرسشِ «چه باید کرد؟» میرسد، همچنان در سطحِ انتزاعی میماند. او میگوید که «نیروهای دموکراتیک باید از دوگانهی دولت یا آمریکا عبور کنند»، اما روشن نمیکند که این نیروها چگونه باید سازماندهی شوند، چه سیاستی در برابر حاکمیت داشته باشند و هنگام یورش بیگانگان چه واکنشی باید نشان دهند. همین کمبود یک راهبردِ مایه آن میشود که مقالهی او در سطحِ عملی، بیپناه بماند.
کاستیِ دیگر، نبود تحلیلِ از لایههای درونیِ حاکمیت است. «عموزاد» از «دولت» همچون یک نهاد یکپارچه سخن میگوید و به این پرسشهای بنیانی نمیپردازد که «کدام دولت؟ کدام جناح؟ کدام لایه؟». او به بررسی نه همسانیهای سیاستهای دولتهای گوناگون، از هاشمی تا خاتمی و از احمدینژاد تا روحانی و رئیسی، نمیپردازد و در نتیجه «دولتِ جمهوری اسلامی» را با «حاکمیتِ جمهوری اسلامی» یکی میگیرد. این یکسانسازی، پیچیدگیِ ساختار قدرت و درگیری میان نیروها و گرایشهای درونی آن را نادیده میگیرد.
افزون بر این، دولتِ هاشمی، که سازندگی را همراه با گشایشِ اقتصادی به غرب آغاز کرد، با دولتِ خاتمی که با «گفتوگویِ تمدنها» به دنبالِ تنشزدایی بود، یکسان نیست؛ همانگونه که دولتِ روحانی، که برجام را با غرب به امضا رساند، با دولتِ رئیسی و سیاستِ «نگاه به شرق» ناهمسانیهای مهمی داشت. سخن گفتن از «دولتِ جمهوری اسلامی» هم چون پدیدهای پایدار، با واقعیت همخوانی ندارد. در همین چارچوب، «عموزاد» بررسیِ منافعِ طبقاتیِ لایههای گوناگون بورژوازی در درگیری با امپریالیسم را به فراموشی میسپارد. او نمیپرسد نیروهایی که با آمریکا درگیر هستند، برای چه میجنگند، جایگاهِ طبقاتیِ آنها کجاست و از چه پایگاهِ اجتماعیای برخوردارند. نادیده گرفتنِ این پرسشها مایه آن میشود که تحلیلِ او بازتاب واقعیتِ پیچیدهی طبقاتیِ جمهوری اسلامی نباشد.
در دنباله این بخش، از نوشته «عموزاد» فراتر میرویم و به دیدگاه رادیکال « چپهای رهاییبخش» مینگریم. برخی از سازمانهای «چپ»ِ چنین میگویند که چون جمهوری اسلامی حاکمیتی سرمایهدار و سرکوبگر است، «مقاومت» آن نمیتواند کمکی به جبهه جهانی ضدامپریالیستی باشد. این دلیل، هرچند در سطحِ نظری درست مینماید، اما در عمل به لغزشی راهبردی میانجامد.
نخست، نادیده گرفتنِ ناسازگاریهای ناهمسو. در تحلیلِ مارکسیستی، تضادهای اجتماعی همه همراستا نیستند. ستیزِ جمهوری اسلامی و آمریکا، ناسازگاریِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است که میتواند در راهِ منافعِ طبقهی کارگر جهانی به کار آید. این ستیز، هرچند «ضدامپریالیسمِ رهاییبخش» نیست، اما با ضربه زدن به منافع امپریالیسم فضایِ مانورِ طبقهی کارگر جهانی را گسترش میدهد. نادیده گرفتنِ آن، به معنای واگذاریِ میدان به نیرومندترین نیرویِ امپریالیستیِ جهان است.
دوم، فروکاستنِ همهچیز به درگیری با حاکمیت جمهوری اسلامی. تمرکزِ یکسویه بر نقدِ حاکمیت درونی، از تحلیلِ امپریالیسم جهانیِ بازمیماند و میتواند به جبههی ستیزنده با امپریالیسمِ آمریکایی ضربه زند. این همان دامی است که میتواند چنان رادیکال شود که نبرد با جمهوری اسلامی را تا به بیسوگری در برابرِ یورشگران بیگانه بکشاند.
سوم، یکسانانگاریِ روسیه، چین و جمهوری اسلامی با آمریکا. روسیه با آمریکا یکی نیست؛ چین با آمریکا یکی نیست؛ جمهوری اسلامی با آمریکا یکی نیست. جداییِ میانِ امپریالیسم جهانی با دولتهایِ درجهی دوم که خود هدفِ زورگویی امپریالیستی هستند، برای هر تحلیلِ زمینی ناگزیر است. آمریکا در بالایِ شبکهای جهانی از پایگاههای نظامی، چیرگی بر سامانهی مالی، کنترل بر نهادهایِ بینالمللی و چیرگیِ رسانهای جای دارد. روسیه و جمهوری اسلامی، هرچند نظام سرمایهداری دارند، اما هیچکدام از این شبکهی چیرگی بهرهای ندارند. این جدایی، نه داوریِ اخلاقی، بلکه واقعیتیِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است.
نقشِ جمهوری اسلامی در ضربه زدن به جبههی امپریالیستیِ آمریکا و اسرائیل، نادیدهگرفتنی نیست. جنگِ چهلروزه فراتر از یک درگیریِ نظامی بود و جایگاهِ آمریکا در منطقه را دگرگون کرد. یورشِ همزمان امریکا و اسرائیل با چهار هدفِ اصلی انجام شد: نابودیِ تأسیساتِ هستهای، از میان بردنِ توانِ موشکی، گسستنِ پیوند با محورِ مقاومت، و آفرینشِ زمینه برای دگرگونیِ رژیم. هیچیک به سرانجام نرسید. شبکهی موشکی و پهپادی پابرجا ماند و پایگاههایِ منطقهایِ آمریکا را هدف گرفت. راهبردِ «شوک و هراس» و محاصرهی دریایی نتوانستند نتیجهای سرنوشتساز به بار آورند. یورش زمینی به دلیلِ هزینهی بالا کنار گذاشته شد.
آشکار شدنِ آسیبپذیریِ پایگاههای آمریکا، باور به چترِ امنیتیِ آن را در خلیجِ فارس سست کرد. کشورهایِ منطقه دریافتند که آمریکا پیش از هر چیز برای نگهداریِ نیروهایِ خود و سرکردگی خود میکوشد. پهپادها و موشکهایِ کمهزینه، سامانههایِ دفاعیِ گرانبها را زیر فشار گذاشتند. دگرگونیِ دکترینِ دفاعیِ ایران به «پاسخِ نامتقارن»، هزینهی یورش را بالا برد. پروژهی عادیسازیِ روابطِ عربستان با اسرائیل از روی میز برداشته شد و «پیمانِ دفاعیِ مکه» نشانهای از کاهشِ انحصارِ امنیتیِ آمریکا بود. گسترشِ بازرگانی با ارزهایِ ملی، روندِ دلارزدایی را شتاب بخشید. آمریکا نتوانست ائتلافی گسترده بیافریند.
این کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی، هرچند بهمعنایِ پاککردنِ گناهانِ این رژیم نیست، اما بهمعنایِ نادیدهگرفتنِ آن در تحلیلِ راهبردی نیز نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، سنجشِ هر نیرویی نیازمندِ نگریستن به همهی مناسباتِ آن است: هم مناسباتِ درونی با طبقهی کارگر، و هم جایگاهِ آن در نظامِ امپریالیستیِ جهانی.
نقدِ نوشتهی «حقیقت» و «چپِ ضدامپریالیست»
هنگامی که «حقیقت» از «تضاد اصلی» در شرایط جنگی سخن میگوید، درک خود از جنگ را تعریف نمیکند. بگذارید با نگاهی کوتاه به تاریخ جنبش کارگری ببینیم که در چه شرایطی کمونیستها کاربرد این تاکتیک را درست میدانستند.
بررسی دوران جنگ جهانی دوم نشان میدهد که برتری دادن به نبرد ضدامپریالیستی بر نبرد طبقاتی، یک تاکتیک عملگرایانه بود که کمینترن آن را برنامهریزی کرده بود. در همه این کشورها، همکاری با نیروهای دیگر زمانی رخ داد که کشور در اشغال بیگانگان یا زیر فشار اشغال شدن بود. نمونه بارز آن یوگسلاوی است، جایی که تیتو، رهبر کمونیست پارتیزانها، پیکار اصلی را نه علیه بورژوازی درونمرزی بلکه علیه اشغالگران فاشیست تعریف کرد و حتا با چرچیل، نماد امپریالیسم بریتانیا، متحد شد. در چین نیز، هنگامی که بخشهای بزرگی از خاک چین زیر اشغال ژاپن بود، حزب کمونیست در سال ۱۹۳۵ سیاست «جبهه متحد ملی ضدژاپنی» را با بورژوازی ملی تصویب کرد. در فرانسه نیز، در شرایطی که کشور زیر اشغال آلمان نازی بود، حزب کمونیست با نیروهای گلیست متحد شد. در همه این نمونهها، این یک چرخش تاکتیکی از «انقلاب طبقاتی» به «رستگاری ملی» بود. اما نکته مهم این است که نبرد طبقاتی هرگز رها نشد؛ بلکه پس از پایان نبرد علیه اشغالگران، بیدرنگ از سر گرفته شد.
«حقیقت» از سازش طبقاتی در شرایط جنگی میگوید. ولی جنگ چیست؟ اگر جنگ، بمبارانِ شهرها از سویِ دشمنانِ بیرونی و اشغال کشور از سوی بیگانگان است، پاسخِ «حقیقت» میتواند بهجا باشد؛ اما اگر جنگ، روزگاری است که دشمنان نقشهها میکشند، اما آسمان از بمبافکنها تهی است و خاکِ میهن از چکمههایِ سربازانِ بیگانه – یعنی جنگی که هرگز پایان نمییابد و همیشه «خطرِ بیرونی» در آن بهانهای برای سرکوبِ داخلی است – آنگاه پاسخِ «عموزاد»، یعنی به چالش کشیدن «سرکوب داخلی»، بهسانِ نیازی برجسته خودنمایی میکند.
افزون بر این، «چپِ ضدامپریالیست» نمیتواند به تودهها پاسخ دهد که چرا پس از پایانِ جنگ، بهجای گشودنِ فضایِ سیاسی، جمهوری اسلامی سرکوب را افزایش بخشید. بازسازیِ نهادهایِ امنیتی و افزایشِ اعدامهایِ سیاسی نشان میدهد که حاکمیت، خطرهایِ بیرونی را نه فرصتی برای آشتی با مردم و سامانهای سیاسی میهندوست ولی مخالف، بلکه ابزاری برای ماندگاریِ خود میداند. هرچه توانِ نظامیِ حکومت برجستهتر میشود، فشار بر آزادیهایِ مدنی در درون نیز افزایش مییابد. مخالفانِ سیاسی و خواستهایِ اجتماعی به «مسئلهی امنیتی» دگرگون میشوند. انجمنهایِ کارگری، کنشگرانِ حقوقِ زنان، روزنامهنگاران و جنبشهایِ دانشجویی، همگی با فشار روبهرو هستند. خواستهایِ صنفی و معیشتی گاهی با اتهاماتی مانند «خرابکاری» پاسخ داده میشوند. پیامد، جامعهای است که در آن فضای آزادیِ انجمن، بیان و اعتراض بسته شده است.
افزایش و گسترش سرکوب، ترس، بازداشت و زندان، نشانگرِ شکافِ ژرفِ میانِ حاکمیت و جامعه است. اگر مردم پیروزیِ جنگ را از آنِ خود میدانستند، چنین سرکوبی بیدلیل بود. «انضباطِ پادگانی» فضایی آفریده که هر حرکتِ خودجوش با واکنشِ امنیتی روبهرو میشود. این شرایط، نهتنها ابزارِ کنترلِ سیاسی، بلکه پیادهسازی سیاستهایِ اقتصادیِ نئولیبرالیستی پرهزینه – مانند آزادسازیِ قیمتها و کاستن از خدماتِ همگانی – را بدونِ رویاروییِ جدی با مردم فراهم میکند.
«چپِ ضدامپریالیست» هیچ پاسخی برای این پرسش ندارد که سرمایهگذاریِ هنگفتِ برنامهی هستهای، چه تأثیری مثبتی بر توانِ دفاعیِ کشور داشته است. بگذارید در همین جا بگوییم، که داشتن سازکارهای انرژی اتمی در جهان حق همهی کشورها، در میان آنها ایران است. هیچ نهاد جهانی زیر کنترل امپریالیسم، و یا کشورهای امپریالیستی با زورگویی نباید درباره برنامههای تهیه انرژی دیگر کشورها تصمیم بگیرند. باز هم باید پذیرفت که حتا دستیابی به بمب اتمی به کشورها نیروی بازدارنده پرتوانی در برابر بیگانگان میدهد؛ نمونه روشن آن روسیه، اسرائیل و جمهوری خلق کره است.
با این همه، با نگاهی به رویدادهایِ چهار دههی گذشته و سرمایهگذاریِ هنگفتی که جمهوری اسلامی بر رویِ انرژیِ اتمی نهاده است، میتوان به روشنی دید که این سیاستِ هستهای، نه درست برنامهریزی شده بود و نه درست پیاده شده است. تحلیلِ جنگِ کنونی به روشنی نشان میدهد که این سرمایهگذاریِ گرانبها، حتا به کارِ دفاع از کشور در برابرِ یورشِ بیگانگان نیز نیامده است. آنچه کلیدِ پیروزیِ ایران در این جنگ شد، نه برنامههایِ هستهایِ پرهزینه، بلکه پهپادها و موشکهایِ ارزانبها بود؛ ابزارهایی که با هزینهای بسیار کمتر، بازدارندگیِ بسیار بیشتری آفریدند. تجربه جنگ کنونی آشکارا نشان داده است که به زیر بازرسی گرفتن رفت و آمد تنگه هرمز ابزار جنگی بهتر و کاراتر برای ایران بوده است.
این واقعیت، پرسشی بنیادین پیش مینهد: آیا دنبال کردن این راه پرهزینه، بهراستی در راهِ منافعِ ملی و رهاییِ جامعه است، یا تنها به سودِ شبکههایِ رانتی و انحصارگرانهای است که از تحریم و تنش، نان و آب خود را میگیرند؟
هزینههایِ برنامهی هستهای و تحریمهایِ برآمده از آن بر مردم، رویِ دیگرِ این سکه است. تحریمها افزون بر فشارِ اقتصادی، زیرساختهایِ برجسته کشور را فرسوده و ناتوان ساخته است. ارزشِ پولِ ملی افت کرد، تورم بالا رفت و هزینهی زندگیِ خانوادههایِ کارگری چندین برابر شد. بستهشدنِ کارگاهها به دلیلِ نبودِ موادِ اولیه و قطعِ ارتباطاتِ مالی، موجی از بیکاری آفرید. بیشترین فشار بر طبقهی کارگر و گروههایِ کمدرآمد نشسته است. دستمزدها در برابرِ تورم، ارزشِ خود را از دست داده و پدیدهی «کارگرانِ فقیر» را گسترش داده است. افزایشِ بهایِ مسکن و اجارهبها، میلیونها نفر را به حاشیهی شهرها رانده و زنان، بهویژه سرپرستانِ خانوار، بیش از پیش به دره نداری انداخته شدهاند. افزون بر این، هزینهی نزدیک به دو تریلیون دلاریِ برنامهی هستهای و تحریمهایِ برآمده از آن، سرمایهای را که میبایست برای بهداشت، آموزش، آبادانی و رفاهِ همگانی به کار برده شود، بر باد داده است. برنامهی هستهای، که میبایست ابزارِ بازدارندگی در برابر دشمنان باشد، بهانهای برای فشار و سرکوب مخالفان شد. تصمیمگیری دربارهی این سیاستها، بدون همهپرسی از مردم انجام شده و هزینههایِ آن بر دوشِ مردمی نهاده شده که در تصمیمگیری نقشی نداشتهاند.
این برنامهها، شبکههای بزرگ رانتیِ وابسته به قدرت ساخته است که از انحصارِ ارزی و سوداگری بهره بردند. در سایهی تحریم، شبکهای از «تراستیها» شکل گرفته که میلیاردها دلارِ درآمدِ نفت را از چرخهی رسمی بیرون میکند. این شبکه از سه راه به بحران دامن میزند: فرارِ سرمایه، سودجویی از تحریم، و بحرانِ ارزی. برای بخشی از شبکههایِ وابسته به قدرت، تحریم و جنگ نه خطر، بلکه فرصتی برای انباشتِ دارایی است. افزون بر این، برنامه هستهای یکی از مهمترین سازههای شکلگیری بورژوازی نظامی در جمهوری اسلامی بوده است.
رویکردِ دیالکتیکی؛ دیدنِ هر دو سویِ واقعیت دیدگاهِ اصلیِ درست
پیش از پرداختن به راهبردِ دیالکتیکی، باید به یک ناتوانیِ بنیادینِ مشترک در هر دو مقاله اشاره کرد: هر دو، تهی از تحلیلِ طبقاتیِ روشن از حاکمیتِ جمهوری اسلامی هستند. هیچیک از دو مقاله بهروشنی تعریف نمیکند که طبقهی حاکم در جمهوری اسلامی چه کسانی هستند، مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته، و طبقهی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد.
«عموزاد» نهتنها تحلیلی طبقاتی از حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد، بلکه هنگامی که از دولت سخن میگوید، دولتِ جمهوری اسلامی را با حاکمیتِ جمهوری اسلامی یکی میبیند.
از سویِ دیگر، «حقیقت» با هوشیاری از هرگونه تحلیلِ طبقاتیِ حاکمیت پرهیز میکند. او هیچگاه نمیپرسد که لایههایی که با آمریکا و چیرهخواهیِ غرب در جنگ هستند، برایِ چه این کار را میکنند. جایگاهِ طبقاتیِ آنها کجاست؟ پایگاهِ اجتماعیِ آنها کدام است؟ آیا این جنگ، جنگِ یک لایه ویژه بورژوازی با امپریالیسم است، یا جنگِ یک حاکمیت بورژوازی با دولتی دیگر سرمایهداری؟ پاسخ به این پرسشها، چشماندازِ تحلیل را دگرگون میسازد. نپرسیدنِ این پرسشها، به معنایِ پذیرشِ بینقدِ روایتِ رسمی از «مقاومت» است؛ روایتی که طبقهی کارگر و منافعِ آن را در حاشیه میراند و مقاومت را به پروژهای حاکمیتی فرو میکاهد.
هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن میگوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شدهایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایههای گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد. بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبریِ نهادهای دولتی را در دست دارد، برای نگهداشتِ قدرت و انباشتِ پول، به دادوستد با غرب وابسته است. بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکی ریشه دارد، تحریمها را بازدارندهای بر سرِ انباشتِ سرمایه میداند و به نظامِ مالیِ جهانی نیازمند است.
بورژوازیِ نظامی، که فرماندهانِ سپاه و نهادهای امنیتی را در بر میگیرد، از راهِ شرکتهایِ اقتصادیِ وابسته، پروژههایِ کلان را در دست دارد. قدرتِ این لایه، در گرویِ شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» با غرب است و هرگونه سازش، انحصارِ اقتصادیِ آنها را به خطر میاندازد. بسیجیان و پاسداران نیز با سیاستِ صدورِ انقلاب، نفوذی گسترده در اقتصاد یافتهاند و جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه میدانند. بورژوازیِ تجاری، که از دادوستد و دلالی سود میبرد، بهدلیلِ تحریمها، ناگزیر به سویِ شرق (چین، روسیه، ترکیه) رانده شده است و برای دسترسی به مجوزها، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی است.
پس، بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک از تنش زیان میبرند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، تنش را فرصتی برای انباشتِ بیشتر میدانند. این لایههای گوناگون بورژوازی انگلی، با اینکه در پاسبانی از «نظام» همدیدگاه هستند، ولی تضادِ منافع، سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکشِ درونیِ آنها دگرگون کرده است.
در شرایط کنونی، راهبردِ درست را میتوان در یک جمله کوتاه گفت: «نبردِ بیدرنگ طبقاتی و دموکراتیک، دفاعِ بیدریغ از میهن». بیدرنگ به این معناست که نبرد طبقاتی، پیکار برای دموکراسی و دادگریِ اجتماعی، و نقدِ ساختارهایِ بهرهکشی و سرکوبِ درونی، هرگز نباید بهدلیل «خطر بیرونی» بهفراموشی سپرده نشود. همانگونه که «عموزاد» بهدرستی میگوید، همیشه خطر بیرونی خواهد بود و فراموشی نقد، بهمعنایِ واگذاریِ همیشگیِ جامعه به حاکمیت فرمانروا است. طبقهی کارگر باید همزمان با پاسداری از میهن، خواستهایِ خود را با همهی توان پیش ببرد و از هرگونه کوششِ حاکمیت برایِ بهچنگآوردنِ «مقاومت» به سودِ منافعِ طبقاتیِ خود، باز ایستد.
ایران تنها کشوری نیست که با خطر بیرونی روبهروست. بورژوازیِ هندوستان به بهانهی خطرِ پاکستان، طبقهی کارگر را سرکوب میکند و در آن سویِ مرز، بورژوازیِ پاکستان نیز به بهانهی خطرِ هندوستان، همین کار را با کارگرانِ خود میکند. در اسرائیل، صهیونیسم هرگونه مخالفت با سیاستهایِ نژادپرستانهی خود را «ضدیهودی» مینامد تا دهانِ منتقدان را ببندد و سرکوب را به بهانه «دفاع از امنیت» درست بانگارند. در ترکیه، دولت به بهانهی خطرِ کردها و «وحدتِ ملی»، هرگونه اعتراضِ کارگری و مدنی را خاموش میسازد و آزادیِ بیان را زیرِ چکمهی «امنیتِ ملی» له میکند.
در مصر، حکومتِ نظامی به بهانهی خطرِ «اخوانالمسلمین» و «بیثباتیِ منطقه»، زندانیانِ سیاسی را در سلولهایِ تاریکِ زندانها میگنجاند. این نمونهها که از هر نظامی هستند، همگی یک حقیقتِ تلخ را بازگو میکنند: دولتها، همواره از «خطر بیرونی» بهانهای میسازند برای سرکوبِ مخالفان. اگر «چپ» در هر کجا – چه در ایران، چه در هند، چه در ترکیه و چه در روسیه – این بهانه را بپذیرد، هیچگاه جامعه به عدالت و آزادیِ درونی نخواهد رسید. پس نقدِ بیدرنگ، نه یک شعارِ آرمانگرایانه، که یک نیازمندی تاریخی برای هر جنبشِ رهاییبخشی است که میخواهد از دامِ فرمانروایی بورژوازیِ بگریزد و به جایِ نبردِ در خدمتِ طبقهای ویژه، به نبردی برای رهاییِ همگانی دگرگون شود.
دفاعِ بیدریغ به این معناست که ناسازگاری با حاکمیت، هرگز نباید به همراهی یا بیسوگری در برابرِ دستاندازیِ بیرونی انجامد. طبقهی کارگر باید از میهنِ خود بهسانِ پهنه پیکار تاریخیِ خود پاسداری کند؛ چراکه چیرگیِ یک قدرتِ بیرونیِ زورگو، فضایِ پیکار را نه گسترش، بلکه نابود میکند. این پاسداری، بهمعنایِ پذیرش سیاست حاکمیت نیست؛ بلکه بهمعنایِ پاسداری از آینده میهن است.
دیدگاه سیاسیِ درست برای «چپ»، آفرینشِ یک جبههی همبستهی طبقاتیِ مستقل است که از میهن در برابرِ دستاندازیِ بیرونی پاسداری کند، اما هرگز به دفاعِ از حاکمیت دگرگون نشود. برخیها میپرسند، در شرایطی که «چپ» نهتنها ارتش که حتا سازمانهای علنی در میهن ندارد، چگونه میتوان این کارها را انجام داد؟ «چپ» برای دفاع از میهن، نیازی به ارتشِ خودش ندارد. دفاع از میهن، تنها نظامی نیست.
«چپ» باید در کنارِ مردمِ بمبارانشده باشد. هنگامِ بمبارانِ یک شهر، «چپ» میتواند با امدادرسانیِ مستقل، پناهدهی، و اطلاعرسانیِ به مردم کمک کند. «چپ» میتواند از هویتِ ملی و تاریخیِ ایران در برابرِ برنامههای چندپاره کردن میهن از سوی امپریالیسم و صهیونیسم دفاع کند؛ دفاع از «میهن»، نه دفاع از «حاکمیت». در شرایطی که حزبِ سیاسیِ «چپ» ممنوع است، «چپ» میتواند در درونِ شوراهایِ کارگری، انجمنهایِ صنفی، و نهادهایِ مدنی به کنش بپردازد و از این راه، قدرتِ اجتماعیِ خود را بسازد. سازمانیابیِ صنفی، شبکهای، رسانهای و بینالمللی، جایگزینِ حزبِ سرکوبشده میشود. این، همان خط مستقل طبقاتیِ راستین است که میتواند از دامِ هر دو رویکردِ یکسویه بگذرد و راهی به سویِ آیندهای دادگرانهتر بگشاید.
چنین رویکردی باید در چهار سطح به تحلیل بپردازد. در سطحِ نخست، تحلیلِ نظامِ جهانی و جایگاهِ ایران در آن ناگزیر است. آمریکا در بالای یک شبکهی جهانی از پایگاههایِ نظامی، چیرگی بر سامانهی مالی، کنترل بر نهادهایِ بینالمللی و چیرگیِ رسانهای جای دارد. جداییِ میانِ یک دولتِ چیرهخواه جهانی با دولتهایِ درجهی دوم یا سومِ سرمایهداری که خود به هر دلیلی زیر ضربه غرب هستند، برای هر تحلیلِ زمینی و واقعی، ناگزیر است. در سطحِ دوم، تحلیلِ ساختارِ طبقاتیِ درونی جای میگیرد. جمهوری اسلامی حاکمیتی بورژوازی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی و ضدکارگریِ سرکوبگر است که مناسباتِ بهرهکشی را باززایی میکند. تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعهی ایران ناگزیر است: طبقهی حاکم چه کسانی هستند؟ مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته؟ طبقهی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد؟ نبودِ این تحلیل، مایه آن میشود که هر دو مقاله، در سطحِ انتزاعی بمانند. در سطحِ سوم، تحلیلِ کنشگریِ تاریخیِ طبقهی کارگر جای دارد. طبقهی کارگر و جامعه بهسانِ «سوژهی رهایی» باید در مرکزِ تحلیل جای گیرند، نه بهسانِ «ابژهی دفاع». پیکار آزادیخواهی و نبرد طبقاتی هرگز نباید فراموش شود. در سطحِ چهارم، باید پاسخ داد که راهبردِ عملی در روزگارِ کنونی چیست و بر چه محورهایِ گوناگونی استوار است؟
پایان سخن
در یک سوی، «چپِ رهاییبخش» بیشتر بر نبرد با جمهوری اسلامی و خودسازماندهیِ طبقههای فرودست چنگ میزند. در سویِ دیگر، «چپِ ضدامپریالیستی» از حاکمیت در برابرِ خطر بیرونی پشتیبانی میکند و نبرد طبقاتی را بهفراموشی میسپارد. این دو رویکرد، دو قطبِ اصلیِ ستیزِ کنونی در «چپ» را مینمایانند؛ یکی به بیسوگری در برابرِ یورش بیگانگان نزدیک میشود و دیگری به دفاعِ بینقد از حاکمیت.
بزرگترین ناتوانیِ هر دو رویکرد، نبودِ تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعهی ایران است. طبقهی کارگر بهسانِ سوژهی اصلیِ رهایی باید در مرکزِ تحلیل جای گیرد. این، همان خط طبقاتیِ راستینِ مستقل است که میتواند از دامِ هر دو رویکرد بگذرد و راهی به سویِ آیندهای دادگرانهتر بگشاید.
راهبردِ درست، آمیختهای از هر دو است: نبرد طبقاتی هرگز نباید بهدلیلِ خطر بیرونی فراموش شود، اما ناسازگاری با جمهوری اسلامی هرگز نباید به همراهی با امپریالیسم انجامد. «چپ» باید جبههای مستقل بیافریند که هم از میهن پاسداری کند، هم نبرد طبقاتی و پیکار دموکراتیک را بیدرنگ پیش برد، هم از کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی در سستکردنِ امپریالیسم بهره ببرد، و هم میانِ پاسداری از میهن و پاسداری از حاکمیت جدایی بگذارد.
با این که ناهمسانیهای این دو دیدگاه، هیچگاه از میان برداشته نخواهد شد، اما میتوان امید داشت که کسانی مانند «عموزاد» و «حقیقت»، راهِ گفتوگو میان هوادارانِ این دو دیدگاه را برای درکِ بهترِ اندیشههایِ دیگری بگشایند.