حاکمیت استعمارستیز و مردم‌کُش؛ «چپ» چه باید بکند؟

مقاله ۲۴/۱۴۰۵
۲۰ شهریور ۱۴۰۵، ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در روزگارِ دشوارِ کنونی، که ایران با سه گونه گرفتاریِ همزمان دست‌به‌گریبان است – خطر یورش دوباره بیگانگان، بحرانِ اقتصادی و سرکوبِ درونی – «چپ»ِ ایران و جهان با پرسشی سرنوشت‌ساز روبه‌روست: در برابر حاکمیتی که هم در برابر زورگویی امریکا ایستاده و هم ساختار درونی سرکوبگر و سرمایه‌داری نئولیبرالیستی-رانتی دارد، چه باید کرد؟ دو نوشتاری که در اینجا به بررسی‌شان می‌نشینیم – یکی از رفیق «عباد عموزاد» («چپ رهایی‌بخش») به نام «چرا رژیم ولایت فقیه را نمی‌توان نیروی ضدامپریالیستی دانست؟» و دیگری از رفیق «محمد حقیقت» («چپ ضدامپریالیست») به نام «چپ جهانی و مسئلۀ تضاد اصلی» – هر دو در چارچوبِ مارکسیستی نوشته شده‌اند، اما گرایش به دو سویِ گوناگون «چپ» دارند.

نگارنده، این دو نویسنده را نمایندگانِ روشن‌اندیش و واقع‌بین در درونِ دو دیدگاهِ یادشده می‌داند. «عموزاد» و «حقیقت»، با همه‌ی ناهمسانی‌هایی که در این نوشتار به آن‌ها خواهیم پرداخت، در جایی ایستاده‌اند که هنوز می‌توان از آن به گفت‌وگو و هم‌اندیشی اندیشید. از این رو، بررسیِ این دو نوشتار را می‌توان کوششی برای گشودنِ راهی میانِ دو قطبِ متضاد دانست؛ راهی که شاید به هم‌گراییِ بیشترِ «چپ» در روزگارِ دشوارِ کنونی بینجامد.

بگذارید در آغاز بگوییم که نگارنده نام‌هایی مانند «چپ ضدامپریالیست» و «چپ رهایی‌بخش» را درست نمی‌داند. «چپ» هم ضدامپریالیست و هم رهایی‌بخش است. افزون بر این، این‌گونه برچسب‌ها بیشتر جدایی‌افکن است، آن هم در زمانی که «چپ» در رویارویی با دشمنان بی‌شمار مردم، بیش از پیش به هم‌گرایی، هم‌افزایی، هم‌اندیشی و همکاری نیاز دارد.

این نوشتار با نگرشی دیالکتیکی، نخست همسانی‌ها و ناهمسانی‌های این دو مقاله را می‌کاود، سپس به نقدِ یک‌سویه‌نگریِ هر یک می‌پردازد و در پایان، دیدگاهی فراگیر پیش می‌نهد که هم‌زمان به ستیز با امپریالیسم، ساختارِ طبقاتیِ دولت، و نقشِ تاریخیِ طبقه‌ی کارگر بنگرد. این بررسی، کوششی است برای رسیدن به راهبردی طبقاتی و مستقل در برابر دشوارترین چالشِ سیاسیِ روزگار ما.

همسانی‌های این دو دیدگاه

با این که این دو مقاله ریشه در دو دیدگاه گوناگون در «چپ»ِ امروز دارند، همسانی‌های چشمگیری میانشان دیده می‌شود که می‌تواند زمینه‌ی گفت‌وگو و هم‌فهمی را فراهم آورد.

نخستین و مهم‌ترین همسانی، پذیرشِ واقعیت ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل است. هر دو مقاله به روشنی می‌گویند که این ستیز را نمی‌توان به «نمایش» یا «توطئه» فروکاست. «عموزاد» می‌نویسد که تحریم‌ها، فشارِ اقتصادی، خطر نظامی و دست‌اندازی‌های بیرونی، پیامدهای راستینی بر جامعه‌ی ایران داشته‌اند و نپذیرفتن این واقعیت، علمی نیست. «حقیقت» نیز یورش آمریکا و اسرائیل به ایران را کاری جنایت‌کارانه می‌خواند و از توانِ ایران در ضربه زدن به یورش‌گران سخن می‌گوید. هر دو از این نقطه، به‌سانِ پیش‌فرضی تحلیلی و ناگزیر بهره می‌جویند.

دومین همسانی، نقدِ دوگانه‌سازیِ «یا دولت یا آمریکا» است. هر دو مقاله تا اندازه‌ای از آن دامِ تحلیلیِ که نیروهای مخالف را به گزینشِ میانِ دفاع از جمهوری اسلامی یا همسویی با آمریکا وادار می‌کند، دوری می‌جویند. «عموزاد» رک و راست می‌گوید که نیروهای دموکراتیک باید بتوانند دو حقیقت را هم‌زمان ببینند: قدرت‌های امپریالیستی می‌توانند بر زیانِ مردم ایران عمل کنند و جمهوری اسلامی نیز می‌تواند بر زیانِ همان مردم عمل کند. «حقیقت» هرچند بیشتر درباره‌ی دفاع ایران در برابر یورش‌گران سخن می‌گوید، اما در پایانِ نوشتار می‌پذیرد که هیچ کاستی یا ناخشنودیِ درونی نمی‌تواند بهانه‌ای برای یورش بیگانگان باشد و به‌گونه‌ای غیرمستقیم، کاستی‌های درونی را می‌پذیرد. این همسانی نشان می‌دهد که هر دو نویسنده از آن منطقِ «دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است» دوری گرفته‌اند، هرچند با جهت‌گیریِ ناهمسان.

سومین همسانی، بهره‌گیری از چهارچوبِ مفهومیِ مارکسیستی است. هر دو مقاله از واژگان و مفاهیم مارکسیستی بهره می‌برند. «عموزاد» از مفاهیمِ آلتوسری مانند فراتعیین، صورت‌بندی اجتماعی، مناسباتِ تولید، انباشتِ سرمایه و سرمایه‌داریِ سیاسی بهره می‌گیرد. «حقیقت» نیز از مفاهیمِ امپریالیسم و تضادِ اصلی سخن می‌گوید. این همسانی نشان می‌دهد که هر دو مقاله خود را در سنتِ «چپ» و مارکسیستی می‌شناسانند و از گروه‌های لیبرال یا نگهدارنده‌ی شرایط کنونی دورند، هرچند در کاربستِ این مفاهیم با یکدیگر ناهمسانیِ جدی دارند.

چهارمین همسانی، پافشاری بر «استقلال» به‌سانِ ارزشی سیاسیِ بنیادین است، هرچند درون‌مایه آن ناهمسان است. «عموزاد» میانِ استقلالِ دولت و رهاییِ اجتماعی جدایی می‌اندازد و بر این باور است که استقلالِ دولتی، اگر با افزایشِ توانِ جامعه برای سرنوشت‌سازی همراه نباشد، ناتوان و حتا سرکوبگر است. «حقیقت» اما بر استقلالِ ملی و نگهداشتِ یکپارچگیِ سرزمینی در برابرِ یورش بیرونی پافشاری دارد و آن را پیش‌شرطِ هر دگرگونیِ اجتماعی می‌داند. با همه‌ی ناهمسانی در تعریف، هر دو مقاله «استقلال» را از والاترین ارزش‌های سیاسی می‌شمارند.

پنجمین همسانی، هر دو، دلبسته‌ی ایران و نگرانِ سرنوشتِ مردم هستند، اما هر یک، «ایران» را به‌گونه‌ای دیگر می‌بیند و برایِ نجاتِ آن، راهی دیگر پیش می‌گیرد. هر دو، میهن‌دوست‌اند، اما میهن‌دوستیِ آن‌ها در پاسخ به این پرسش از هم جدا می‌شود: «آیا می‌توان هم‌زمان از میهن دفاع کرد و حاکمیت را نقد کرد؟» «عموزاد» پاسخ می‌دهد «آری» و «حقیقت» پاسخ می‌دهد «نه، تا پس از جنگ». اما مفهومِ خودِ «جنگ» نیز چندان روشن نیست.

در نوشته‌های «عموزاد» و «حقیقت» نشانه‌هایی، اگر چه کوچک، درباره‌ی درک دیدگاه همدیگر دیده می‌شود. این دو نوشته را می‌توان دو گرایش ملایم در درون «چپ رهایی‌بخش» و «چپ ضدامپریالیست» دانست که می‌تواند درهای گفت‌وگو میان این دو گردان را بگشاید.

ناهمسانی‌هایِ این دو دیدگاه

همسانی‌های یادشده، خودِ زمینه‌ی گفت‌وگو را فراهم می‌آورند و نباید آن‌ها را ناچیز شمرد. با این همه، ناهمسانی‌ها چندان ژرفند که می‌توان از دو نگاه بسیار ناهمگون با هم در «چپ»ِ امروز سخن گفت.

مقاله‌ی «عموزاد» لحنی دانشورانه، تحلیلی و تا اندازه‌ای بی‌سوگیرانه دارد. نویسنده با مخالفانِ گفت‌وگو می‌کند و می‌پذیرد که ستیزِ جمهوری اسلامی با آمریکا راستین است. او می‌کوشد با دلیل، دیدگاه خود را روشن کند و از دامِ دوگانه‌سازی بپرهیزد. لحنِ او دوستانه و آموزشی است، نه ستیز و دشمنی. مخالفان را «نیروهای دموکراتیک» می‌خواند و با آن‌ها هم‌دلی می‌کند.

اما مقاله‌ی «حقیقت» لحنی ستیزجویانه و دوقطبی‌ساز و نگاه «عاقل اندر سفیه» دارد. مخالفانِ نظری را به‌سانِ «تضعیف‌کنندگانِ جبهه» و «هم‌سویان با امپریالیسم» می‌نمایاند. زبانِ بسیج‌کننده و شعارگونه در سراسر آن به چشم می‌خورد؛ جمله‌هایی که برای برانگیختنِ احساسات ساخته شده‌اند، نه برای واکاوی. نبودِ جدایی میانِ حاکمیت و ملت در تحلیلِ او آشکار است. دفاع از ایران را با دفاع از جمهوری اسلامی یکی می‌گیرد و هرگونه جدایی میان «کشور» و «رژیم» را نادیده می‌گذارد.

مهم‌ترین ناهمسانی، برداشت از «مقاومت» و «رهایی» است. مقاله‌ی «عموزاد» میانِ مقاومت و رهایی جدایی می‌اندازد و دلیل می‌آورد که مقاومتِ دولتی، اگر با رهاییِ اجتماعی همراه نباشد، نمی‌تواند ضدامپریالیسمِ رهایی‌بخش باشد. او مفهومِ «مقاومتِ بی‌رهایی» را پیش می‌کشد. از این دیدگاه، یک دولت می‌تواند در برابر امپریالیسم بایستد اما هم‌زمان مناسباتِ بهره‌کشیِ درونی را باززایی کند. در برابر، مقاله‌ی «حقیقت» «مقاومت» را در درجه‌ی نخست به‌سانِ ایستادگی در برابرِ یورش‌گران بیرونی تعریف می‌کند و از هر نیرویی که در این جبهه می‌ایستد دفاع می‌کند. او در هنگام جنگ، شعله نقدِ درونی را خاموش می‌کند، زیرا حاکمیت را در برابر دشمنان کم‌توان خواهد کرد. بدین‌سان، یکی جامعه را محورِ رهایی می‌داند و دیگری دفاع از حاکمیت در برابرِ یورش‌گران، را درست می‌پندارد.

ناهمسانیِ دیگر در تحلیلِ «محورِ مقاومت» آشکار می‌شود. مقاله‌ی «عموزاد» از مفهومِ «ضدامپریالیسمِ دولتی» بهره‌گیری می‌کند و مقاومت را از بالا، زیر پرسش می‌برد. مقاله‌ی «حقیقت» اما به‌درازا از «محورِ مقاومت» دفاع می‌کند و آن را «واقعیتی مادی در موازنه‌ی قدرتِ منطقه» می‌نامد. تعریفِ امپریالیسم نیز جداگانه است: یکی آن را ساختاریِ جهانی می‌داند و دیگری آن را در عمل به‌سانِ «محورِ آمریکا، ناتو و صهیونیسم» تعریف می‌کند. سرانجام، نقشِ طبقه‌ی کارگر در این دو رویکرد ناهمسان است. در مقاله‌ی نخست، طبقه‌ی کارگر و جامعه به‌سانِ «سوژه‌ی رهایی» نقش دارند، اما در مقاله‌ی دوم، جامعه به‌سانِ یک جمع بی‌جنبش تصویر شده است که باید از آن دفاع کرد، نه به‌سانِ «کنشگرِ تاریخی».

نقدِ نوشته «عموزاد» و «چپِ رهایی‌بخش»

یکی از مهم‌ترین کاستی‌های نوشته «عموزاد»، نبودِ یک راهبردِ عملی و روشن است. «عموزاد» در نقدِ دولت بسیار تواناست، اما هنگامی که به پرسشِ «چه باید کرد؟» می‌رسد، همچنان در سطحِ انتزاعی می‌ماند. او می‌گوید که «نیروهای دموکراتیک باید از دوگانه‌ی دولت یا آمریکا عبور کنند»، اما روشن نمی‌کند که این نیروها چگونه باید سازماندهی شوند، چه سیاستی در برابر حاکمیت داشته باشند و هنگام یورش بیگانگان چه واکنشی باید نشان دهند. همین کمبود یک راهبردِ مایه آن می‌شود که مقاله‌ی او در سطحِ عملی، بی‌پناه بماند.

کاستیِ دیگر، نبود تحلیلِ از لایه‌های درونیِ حاکمیت است. «عموزاد» از «دولت» همچون یک نهاد یکپارچه سخن می‌گوید و به این پرسش‌های بنیانی نمی‌پردازد که «کدام دولت؟ کدام جناح؟ کدام لایه؟». او به بررسی نه همسانی‌های سیاست‌های دولت‌های گوناگون، از هاشمی تا خاتمی و از احمدی‌نژاد تا روحانی و رئیسی، نمی‌پردازد و در نتیجه «دولتِ جمهوری اسلامی» را با «حاکمیتِ جمهوری اسلامی» یکی می‌گیرد. این یکسان‌سازی، پیچیدگیِ ساختار قدرت و درگیری میان نیروها و گرایش‌های درونی آن را نادیده می‌گیرد.

افزون بر این، دولتِ هاشمی، که سازندگی را همراه با گشایشِ اقتصادی به غرب آغاز کرد، با دولتِ خاتمی که با «گفت‌وگویِ تمدن‌ها» به دنبالِ تنش‌زدایی بود، یکسان نیست؛ همان‌گونه که دولتِ روحانی، که برجام را با غرب به امضا رساند، با دولتِ رئیسی و سیاستِ «نگاه به شرق» ناهمسانی‌های مهمی داشت. سخن گفتن از «دولتِ جمهوری اسلامی» هم چون پدیده‌ای پایدار، با واقعیت هم‌خوانی ندارد. در همین چارچوب، «عموزاد» بررسیِ منافعِ طبقاتیِ لایه‌های گوناگون بورژوازی در درگیری با امپریالیسم را به فراموشی می‌سپارد. او نمی‌پرسد نیروهایی که با آمریکا درگیر هستند، برای چه می‌جنگند، جایگاهِ طبقاتیِ آن‌ها کجاست و از چه پایگاهِ اجتماعی‌ای برخوردارند. نادیده گرفتنِ این پرسش‌ها مایه آن می‌شود که تحلیلِ او بازتاب واقعیتِ پیچیده‌ی طبقاتیِ جمهوری اسلامی نباشد.

در دنباله این بخش، از نوشته «عموزاد» فراتر می‌رویم و به دیدگاه رادیکال « چپ‌های رهایی‌بخش» می‌نگریم. برخی از سازمان‌های «چپ»ِ چنین می‌گویند که چون جمهوری اسلامی حاکمیتی سرمایه‌دار و سرکوبگر است، «مقاومت» آن نمی‌تواند کمکی به جبهه جهانی ضدامپریالیستی باشد. این دلیل، هرچند در سطحِ نظری درست می‌نماید، اما در عمل به لغزشی راهبردی می‌انجامد.

نخست، نادیده گرفتنِ ناسازگاری‌های ناهم‌سو. در تحلیلِ مارکسیستی، تضادهای اجتماعی همه هم‌راستا نیستند. ستیزِ جمهوری اسلامی و آمریکا، ناسازگاریِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است که می‌تواند در راهِ منافعِ طبقه‌ی کارگر جهانی به کار آید. این ستیز، هرچند «ضدامپریالیسمِ رهایی‌بخش» نیست، اما با ضربه زدن به منافع امپریالیسم فضایِ مانورِ طبقه‌ی کارگر جهانی را گسترش می‌دهد. نادیده گرفتنِ آن، به معنای واگذاریِ میدان به نیرومندترین نیرویِ امپریالیستیِ جهان است.

دوم، فروکاستنِ همه‌چیز به درگیری با حاکمیت جمهوری اسلامی. تمرکزِ یک‌سویه بر نقدِ حاکمیت درونی، از تحلیلِ امپریالیسم جهانیِ بازمی‌ماند و می‌تواند به جبهه‌ی ستیزنده با امپریالیسمِ آمریکایی ضربه زند. این همان دامی است که می‌تواند چنان رادیکال شود که نبرد با جمهوری اسلامی را تا به بی‌سوگری در برابرِ یورشگران بیگانه بکشاند.

سوم، یکسان‌انگاریِ روسیه، چین و جمهوری اسلامی با آمریکا. روسیه با آمریکا یکی نیست؛ چین با آمریکا یکی نیست؛ جمهوری اسلامی با آمریکا یکی نیست. جداییِ میانِ امپریالیسم جهانی با دولت‌هایِ درجه‌ی دوم که خود هدفِ زورگویی امپریالیستی هستند، برای هر تحلیلِ زمینی ناگزیر است. آمریکا در بالایِ شبکه‌ای جهانی از پایگاه‌های نظامی، چیرگی بر سامانه‌ی مالی، کنترل بر نهادهایِ بین‌المللی و چیرگیِ رسانه‌ای جای دارد. روسیه و جمهوری اسلامی، هرچند نظام سرمایه‌داری دارند، اما هیچ‌کدام از این شبکه‌ی چیرگی بهره‌ای ندارند. این جدایی، نه داوریِ اخلاقی، بل‌که واقعیتیِ عینیِ ژئوپلیتیکی و اقتصادی است.

نقشِ جمهوری اسلامی در ضربه زدن به جبهه‌ی امپریالیستیِ آمریکا و اسرائیل، نادیده‌گرفتنی نیست. جنگِ چهل‌روزه فراتر از یک درگیریِ نظامی بود و جایگاهِ آمریکا در منطقه را دگرگون کرد. یورشِ هم‌زمان امریکا و اسرائیل با چهار هدفِ اصلی انجام شد: نابودیِ تأسیساتِ هسته‌ای، از میان بردنِ توانِ موشکی، گسستنِ پیوند با محورِ مقاومت، و آفرینشِ زمینه برای دگرگونیِ رژیم. هیچ‌یک به سرانجام نرسید. شبکه‌ی موشکی و پهپادی پابرجا ماند و پایگاه‌هایِ منطقه‌ایِ آمریکا را هدف گرفت. راهبردِ «شوک و هراس» و محاصره‌ی دریایی نتوانستند نتیجه‌ای سرنوشت‌ساز به بار آورند. یورش زمینی به دلیلِ هزینه‌ی بالا کنار گذاشته شد.

آشکار شدنِ آسیب‌پذیریِ پایگاه‌های آمریکا، باور به چترِ امنیتیِ آن را در خلیجِ فارس سست کرد. کشورهایِ منطقه دریافتند که آمریکا پیش از هر چیز برای نگهداریِ نیروهایِ خود و سرکردگی خود می‌کوشد. پهپادها و موشک‌هایِ کم‌هزینه، سامانه‌هایِ دفاعیِ گران‌بها را زیر فشار گذاشتند. دگرگونیِ دکترینِ دفاعیِ ایران به «پاسخِ نامتقارن»، هزینه‌ی یورش را بالا برد. پروژه‌ی عادی‌سازیِ روابطِ عربستان با اسرائیل از روی میز برداشته شد و «پیمانِ دفاعیِ مکه» نشانه‌ای از کاهشِ انحصارِ امنیتیِ آمریکا بود. گسترشِ بازرگانی با ارزهایِ ملی، روندِ دلارزدایی را شتاب بخشید. آمریکا نتوانست ائتلافی گسترده بیافریند.

این کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی، هرچند به‌معنایِ پاک‌کردنِ گناهانِ این رژیم نیست، اما به‌معنایِ نادیده‌گرفتنِ آن در تحلیلِ راهبردی نیز نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، سنجشِ هر نیرویی نیازمندِ نگریستن به همه‌ی مناسباتِ آن است: هم مناسباتِ درونی با طبقه‌ی کارگر، و هم جایگاهِ آن در نظامِ امپریالیستیِ جهانی.

نقدِ نوشته‌ی «حقیقت» و «چپِ ضدامپریالیست»

هنگامی که «حقیقت» از «تضاد اصلی» در شرایط جنگی سخن می‌گوید، درک خود از جنگ را تعریف نمی‌کند. بگذارید با نگاهی کوتاه به تاریخ جنبش کارگری ببینیم که در چه شرایطی کمونیست‌ها کاربرد این تاکتیک را درست می‌دانستند.

بررسی دوران جنگ جهانی دوم نشان می‌دهد که برتری دادن به نبرد ضدامپریالیستی بر نبرد طبقاتی، یک تاکتیک عملگرایانه بود که کمینترن آن را برنامه‌ریزی کرده بود. در همه این کشورها، همکاری با نیروهای دیگر زمانی رخ داد که کشور در اشغال بیگانگان یا زیر فشار اشغال شدن بود. نمونه بارز آن یوگسلاوی است، جایی که تیتو، رهبر کمونیست پارتیزان‌ها، پیکار اصلی را نه علیه بورژوازی درون‌مرزی بلکه علیه اشغالگران فاشیست تعریف کرد و حتا با چرچیل، نماد امپریالیسم بریتانیا، متحد شد. در چین نیز، هنگامی که بخش‌های بزرگی از خاک چین زیر اشغال ژاپن بود، حزب کمونیست در سال ۱۹۳۵ سیاست «جبهه متحد ملی ضدژاپنی» را با بورژوازی ملی تصویب کرد. در فرانسه نیز، در شرایطی که کشور زیر اشغال آلمان نازی بود، حزب کمونیست با نیروهای گلیست متحد شد. در همه این نمونه‌ها، این یک چرخش تاکتیکی از «انقلاب طبقاتی» به «رستگاری ملی» بود. اما نکته مهم این است که نبرد طبقاتی هرگز رها نشد؛ بلکه پس از پایان نبرد علیه اشغالگران، بی‌درنگ از سر گرفته شد.

«حقیقت» از سازش طبقاتی در شرایط جنگی می‌گوید. ولی جنگ چیست؟ اگر جنگ، بمبارانِ شهرها از سویِ دشمنانِ بیرونی و اشغال کشور از سوی بیگانگان است، پاسخِ «حقیقت» می‌تواند به‌جا باشد؛ اما اگر جنگ، روزگاری است که دشمنان نقشه‌ها می‌کشند، اما آسمان از بمب‌افکن‌ها تهی است و خاکِ میهن از چکمه‌هایِ سربازانِ بیگانه – یعنی جنگی که هرگز پایان نمی‌یابد و همیشه «خطرِ بیرونی» در آن بهانه‌ای برای سرکوبِ داخلی است – آن‌گاه پاسخِ «عموزاد»، یعنی به چالش کشیدن «سرکوب داخلی»، به‌سانِ نیازی برجسته خودنمایی می‌کند.

افزون بر این، «چپِ ضدامپریالیست» نمی‌تواند به توده‌ها پاسخ دهد که چرا پس از پایانِ جنگ، به‌جای گشودنِ فضایِ سیاسی، جمهوری اسلامی سرکوب را افزایش بخشید. بازسازیِ نهادهایِ امنیتی و افزایشِ اعدام‌هایِ سیاسی نشان می‌دهد که حاکمیت، خطرهایِ بیرونی را نه فرصتی برای آشتی با مردم و سامان‌های سیاسی میهن‌دوست ولی مخالف، بل‌که ابزاری برای ماندگاریِ خود می‌داند. هرچه توانِ نظامیِ حکومت برجسته‌تر می‌شود، فشار بر آزادی‌هایِ مدنی در درون نیز افزایش می‌یابد. مخالفانِ سیاسی و خواست‌هایِ اجتماعی به «مسئله‌ی امنیتی» دگرگون می‌شوند. انجمن‌هایِ کارگری، کنشگرانِ حقوقِ زنان، روزنامه‌نگاران و جنبش‌هایِ دانشجویی، همگی با فشار روبه‌رو هستند. خواست‌هایِ صنفی و معیشتی گاهی با اتهاماتی مانند «خرابکاری» پاسخ داده می‌شوند. پیامد، جامعه‌ای است که در آن فضای آزادیِ انجمن، بیان و اعتراض بسته شده است.

افزایش و گسترش سرکوب، ترس، بازداشت و زندان، نشانگرِ شکافِ ژرفِ میانِ حاکمیت و جامعه است. اگر مردم پیروزیِ جنگ را از آنِ خود می‌دانستند، چنین سرکوبی بی‌دلیل بود. «انضباطِ پادگانی» فضایی آفریده که هر حرکتِ خودجوش با واکنشِ امنیتی روبه‌رو می‌شود. این شرایط، نه‌تنها ابزارِ کنترلِ سیاسی، بل‌که پیاده‌سازی سیاست‌هایِ اقتصادیِ نئولیبرالیستی پرهزینه – مانند آزادسازیِ قیمت‌ها و کاستن از خدماتِ همگانی – را بدونِ رویاروییِ جدی با مردم فراهم می‌کند.

«چپِ ضدامپریالیست» هیچ پاسخی برای این پرسش ندارد که سرمایه‌گذاریِ هنگفتِ برنامه‌ی هسته‌ای، چه تأثیری مثبتی بر توانِ دفاعیِ کشور داشته است. بگذارید در همین جا بگوییم، که داشتن سازکارهای انرژی اتمی در جهان حق همه‌ی کشورها، در میان آن‌ها ایران است. هیچ نهاد جهانی زیر کنترل امپریالیسم، و یا کشورهای امپریالیستی با زورگویی نباید درباره برنامه‌های تهیه انرژی دیگر کشورها تصمیم بگیرند. باز هم باید پذیرفت که حتا دستیابی به بمب اتمی به کشورها نیروی بازدارنده پرتوانی در برابر بیگانگان می‌دهد؛ نمونه روشن آن روسیه، اسرائیل و جمهوری خلق کره است.

با این همه، با نگاهی به رویدادهایِ چهار دهه‌ی گذشته و سرمایه‌گذاریِ هنگفتی که جمهوری اسلامی بر رویِ انرژیِ اتمی نهاده است، می‌توان به روشنی دید که این سیاستِ هسته‌ای، نه درست برنامه‌ریزی شده بود و نه درست پیاده شده است. تحلیلِ جنگِ کنونی به روشنی نشان می‌دهد که این سرمایه‌گذاریِ گران‌بها، حتا به کارِ دفاع از کشور در برابرِ یورشِ بیگانگان نیز نیامده است. آنچه کلیدِ پیروزیِ ایران در این جنگ شد، نه برنامه‌هایِ هسته‌ایِ پرهزینه، بل‌که پهپادها و موشک‌هایِ ارزان‌بها بود؛ ابزارهایی که با هزینه‌ای بسیار کمتر، بازدارندگیِ بسیار بیشتری آفریدند. تجربه جنگ کنونی آشکارا نشان داده است که به زیر بازرسی گرفتن رفت و آمد تنگه هرمز ابزار جنگی بهتر و کاراتر برای ایران بوده است.

این واقعیت، پرسشی بنیادین پیش می‌نهد: آیا دنبال کردن این راه پرهزینه، به‌راستی در راهِ منافعِ ملی و رهاییِ جامعه است، یا تنها به سودِ شبکه‌هایِ رانتی و انحصارگرانه‌ای است که از تحریم و تنش، نان و آب خود را می‌گیرند؟

هزینه‌هایِ برنامه‌ی هسته‌ای و تحریم‌هایِ برآمده از آن بر مردم، رویِ دیگرِ این سکه است. تحریم‌ها افزون بر فشارِ اقتصادی، زیرساخت‌هایِ برجسته کشور را فرسوده و ناتوان ساخته است. ارزشِ پولِ ملی افت کرد، تورم بالا رفت و هزینه‌ی زندگیِ خانواده‌هایِ کارگری چندین برابر شد. بسته‌شدنِ کارگاه‌ها به دلیلِ نبودِ موادِ اولیه و قطعِ ارتباطاتِ مالی، موجی از بی‌کاری آفرید. بیشترین فشار بر طبقه‌ی کارگر و گروه‌هایِ کم‌درآمد نشسته است. دستمزدها در برابرِ تورم، ارزشِ خود را از دست داده و پدیده‌ی «کارگرانِ فقیر» را گسترش داده است. افزایشِ بهایِ مسکن و اجاره‌بها، میلیون‌ها نفر را به حاشیه‌ی شهرها رانده و زنان، به‌ویژه سرپرستانِ خانوار، بیش از پیش به دره نداری انداخته شده‌اند. افزون بر این، هزینه‌ی نزدیک به دو تریلیون دلاریِ برنامه‌ی هسته‌ای و تحریم‌هایِ برآمده از آن، سرمایه‌ای را که می‌بایست برای بهداشت، آموزش، آبادانی و رفاهِ همگانی به کار برده شود، بر باد داده است. برنامه‌ی هسته‌ای، که می‌بایست ابزارِ بازدارندگی در برابر دشمنان باشد، بهانه‌ای برای فشار و سرکوب مخالفان شد. تصمیم‌گیری درباره‌ی این سیاست‌ها، بدون همه‌پرسی از مردم انجام شده و هزینه‌هایِ آن بر دوشِ مردمی نهاده شده که در تصمیم‌گیری نقشی نداشته‌اند.

این برنامه‌ها، شبکه‌های بزرگ رانتیِ وابسته به قدرت ساخته است که از انحصارِ ارزی و سوداگری بهره بردند. در سایه‌ی تحریم، شبکه‌ای از «تراستی‌ها» شکل گرفته که میلیاردها دلارِ درآمدِ نفت را از چرخه‌ی رسمی بیرون می‌کند. این شبکه از سه راه به بحران دامن می‌زند: فرارِ سرمایه، سودجویی از تحریم، و بحرانِ ارزی. برای بخشی از شبکه‌هایِ وابسته به قدرت، تحریم و جنگ نه خطر، بل‌که فرصتی برای انباشتِ دارایی است. افزون بر این، برنامه هسته‌ای یکی از مهم‌ترین  سازه‌های شکل‌گیری بورژوازی نظامی در جمهوری اسلامی بوده است.

رویکردِ دیالکتیکی؛ دیدنِ هر دو سویِ واقعیت دیدگاهِ اصلیِ درست

پیش از پرداختن به راهبردِ دیالکتیکی، باید به یک ناتوانیِ بنیادینِ مشترک در هر دو مقاله اشاره کرد: هر دو، تهی از تحلیلِ طبقاتیِ روشن از حاکمیتِ جمهوری اسلامی هستند. هیچ‌یک از دو مقاله به‌روشنی تعریف نمی‌کند که طبقه‌ی حاکم در جمهوری اسلامی چه کسانی هستند، مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته، و طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد.

«عموزاد» نه‌تنها تحلیلی طبقاتی از حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد، بلکه هنگامی که از دولت سخن می‌گوید، دولتِ جمهوری اسلامی را با حاکمیتِ جمهوری اسلامی یکی می‌بیند.

از سویِ دیگر، «حقیقت» با هوشیاری از هرگونه تحلیلِ طبقاتیِ حاکمیت پرهیز می‌کند. او هیچ‌گاه نمی‌پرسد که لایه‌هایی که با آمریکا و چیره‌خواهیِ غرب در جنگ هستند، برایِ چه این کار را می‌کنند. جایگاهِ طبقاتیِ آن‌ها کجاست؟ پایگاهِ اجتماعیِ آن‌ها کدام است؟ آیا این جنگ، جنگِ یک لایه ویژه بورژوازی با امپریالیسم است، یا جنگِ یک حاکمیت بورژوازی با دولتی دیگر سرمایه‌داری؟ پاسخ به این پرسش‌ها، چشم‌اندازِ تحلیل را دگرگون می‌سازد. نپرسیدنِ این پرسش‌ها، به معنایِ پذیرشِ بی‌نقدِ روایتِ رسمی از «مقاومت» است؛ روایتی که طبقه‌ی کارگر و منافعِ آن را در حاشیه می‌راند و مقاومت را به پروژه‌ای حاکمیتی فرو می‌کاهد.

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد. بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبریِ نهادهای دولتی را در دست دارد، برای نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول، به دادوستد با غرب وابسته است. بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکی ریشه دارد، تحریم‌ها را بازدارنده‌ای بر سرِ انباشتِ سرمایه می‌داند و به نظامِ مالیِ جهانی نیازمند است.

بورژوازیِ نظامی، که فرماندهانِ سپاه و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد، از راهِ شرکت‌هایِ اقتصادیِ وابسته، پروژه‌هایِ کلان را در دست دارد. قدرتِ این لایه، در گرویِ شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» با غرب است و هرگونه سازش، انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را به خطر می‌اندازد. بسیجیان و پاسداران نیز با سیاستِ صدورِ انقلاب، نفوذی گسترده در اقتصاد یافته‌اند و جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه می‌دانند. بورژوازیِ تجاری، که از دادوستد و دلالی سود می‌برد، به‌دلیلِ تحریم‌ها، ناگزیر به سویِ شرق (چین، روسیه، ترکیه) رانده شده است و برای دسترسی به مجوزها، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی است.

پس، بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک از تنش زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، تنش را فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند. این لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، با این‌که در پاسبانی از «نظام» هم‌دیدگاه هستند، ولی تضادِ منافع، سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکشِ درونیِ آن‌ها دگرگون کرده است.

در شرایط کنونی، راهبردِ درست را می‌توان در یک جمله کوتاه گفت: «نبردِ بی‌درنگ طبقاتی و دموکراتیک، دفاعِ بی‌دریغ از میهن». بی‌درنگ به این معناست که نبرد طبقاتی، پیکار برای دموکراسی و دادگریِ اجتماعی، و نقدِ ساختارهایِ بهره‌کشی و سرکوبِ درونی، هرگز نباید به‌دلیل «خطر بیرونی» به‌فراموشی سپرده نشود. همان‌گونه که «عموزاد» به‌درستی می‌گوید، همیشه خطر بیرونی خواهد بود و فراموشی نقد، به‌معنایِ واگذاریِ همیشگیِ جامعه به حاکمیت فرمانروا است. طبقه‌ی کارگر باید هم‌زمان با پاسداری از میهن، خواست‌هایِ خود را با همه‌ی توان پیش ببرد و از هرگونه کوششِ حاکمیت برایِ به‌چنگ‌آوردنِ «مقاومت» به سودِ منافعِ طبقاتیِ خود، باز ایستد.

ایران تنها کشوری نیست که با خطر بیرونی روبه‌روست. بورژوازیِ هندوستان به بهانه‌ی خطرِ پاکستان، طبقه‌ی کارگر را سرکوب می‌کند و در آن سویِ مرز، بورژوازیِ پاکستان نیز به بهانه‌ی خطرِ هندوستان، همین کار را با کارگرانِ خود می‌کند. در اسرائیل، صهیونیسم هرگونه مخالفت با سیاست‌هایِ نژادپرستانه‌ی خود را «ضدیهودی» می‌نامد تا دهانِ منتقدان را ببندد و سرکوب را به بهانه «دفاع از امنیت» درست بانگارند. در ترکیه، دولت به بهانه‌ی خطرِ کردها و «وحدتِ ملی»، هرگونه اعتراضِ کارگری و مدنی را خاموش می‌سازد و آزادیِ بیان را زیرِ چکمه‌ی «امنیتِ ملی» له می‌کند.

در مصر، حکومتِ نظامی به بهانه‌ی خطرِ «اخوان‌المسلمین» و «بی‌ثباتیِ منطقه»، زندانیانِ سیاسی را در سلول‌هایِ تاریکِ زندان‌ها می‌گنجاند. این نمونه‌ها که از هر نظامی هستند، همگی یک حقیقتِ تلخ را بازگو می‌کنند: دولت‌ها، همواره از «خطر بیرونی» بهانه‌ای می‌سازند برای سرکوبِ مخالفان. اگر «چپ» در هر کجا – چه در ایران، چه در هند، چه در ترکیه و چه در روسیه – این بهانه را بپذیرد، هیچ‌گاه جامعه به عدالت و آزادیِ درونی نخواهد رسید. پس نقدِ بی‌درنگ، نه یک شعارِ آرمان‌گرایانه، که یک نیازمندی تاریخی برای هر جنبشِ رهایی‌بخشی است که می‌خواهد از دامِ فرمانروایی بورژوازیِ بگریزد و به جایِ نبردِ در خدمتِ طبقه‌ای ویژه، به نبردی برای رهاییِ همگانی دگرگون شود.

دفاعِ بی‌دریغ به این معناست که ناسازگاری با حاکمیت، هرگز نباید به هم‌راهی یا بی‌سوگری در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی انجامد. طبقه‌ی کارگر باید از میهنِ خود به‌سانِ پهنه پیکار تاریخیِ خود پاسداری کند؛ چراکه چیرگیِ یک قدرتِ بیرونیِ زورگو، فضایِ پیکار را نه گسترش، بل‌که نابود می‌کند. این پاسداری، به‌معنایِ پذیرش سیاست حاکمیت نیست؛ بل‌که به‌معنایِ پاسداری از آینده میهن است.

دیدگاه سیاسیِ درست برای «چپ»، آفرینشِ یک جبهه‌ی همبسته‌ی طبقاتیِ مستقل است که از میهن در برابرِ دست‌اندازیِ بیرونی پاسداری کند، اما هرگز به دفاعِ از حاکمیت دگرگون نشود. برخی‌ها می‌پرسند، در شرایطی که «چپ» نه‌تنها ارتش که حتا سازمان‌های علنی در میهن ندارد، چگونه می‌توان این کارها را انجام داد؟ «چپ» برای دفاع از میهن، نیازی به ارتشِ خودش ندارد. دفاع از میهن، تنها نظامی نیست.

«چپ» باید در کنارِ مردمِ بمباران‌شده باشد. هنگامِ بمبارانِ یک شهر، «چپ» می‌تواند با امدادرسانیِ مستقل، پناه‌دهی، و اطلاع‌رسانیِ به مردم کمک کند. «چپ» می‌تواند از هویتِ ملی و تاریخیِ ایران در برابرِ برنامه‌های چندپاره کردن میهن از سوی امپریالیسم و صهیونیسم دفاع کند؛ دفاع از «میهن»، نه دفاع از «حاکمیت». در شرایطی که حزبِ سیاسیِ «چپ» ممنوع است، «چپ» می‌تواند در درونِ شوراهایِ کارگری، انجمن‌هایِ صنفی، و نهادهایِ مدنی به کنش بپردازد و از این راه، قدرتِ اجتماعیِ خود را بسازد. سازمان‌یابیِ صنفی، شبکه‌ای، رسانه‌ای و بین‌المللی، جایگزینِ حزبِ سرکوب‌شده می‌شود. این، همان خط مستقل طبقاتیِ راستین است که می‌تواند از دامِ هر دو رویکردِ یک‌سویه بگذرد و راهی به سویِ آینده‌ای دادگرانه‌تر بگشاید.

چنین رویکردی باید در چهار سطح به تحلیل بپردازد. در سطحِ نخست، تحلیلِ نظامِ جهانی و جایگاهِ ایران در آن ناگزیر است. آمریکا در بالای یک شبکه‌ی جهانی از پایگاه‌هایِ نظامی، چیرگی بر سامانه‌ی مالی، کنترل بر نهادهایِ بین‌المللی و چیرگیِ رسانه‌ای جای دارد. جداییِ میانِ یک دولتِ چیره‌خواه جهانی با دولت‌هایِ درجه‌ی دوم یا سومِ سرمایه‌داری که خود به هر دلیلی زیر ضربه غرب هستند، برای هر تحلیلِ زمینی و واقعی، ناگزیر است. در سطحِ دوم، تحلیلِ ساختارِ طبقاتیِ درونی جای می‌گیرد. جمهوری اسلامی حاکمیتی بورژوازی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی و ضدکارگریِ سرکوبگر است که مناسباتِ بهره‌کشی را باززایی می‌کند. تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعه‌ی ایران ناگزیر است: طبقه‌ی حاکم چه کسانی هستند؟ مناسباتِ تولید چگونه سامان یافته؟ طبقه‌ی کارگر چه نقشی در این سنجش دارد؟ نبودِ این تحلیل، مایه آن می‌شود که هر دو مقاله، در سطحِ انتزاعی بمانند. در سطحِ سوم، تحلیلِ کنشگریِ تاریخیِ طبقه‌ی کارگر جای دارد. طبقه‌ی کارگر و جامعه به‌سانِ «سوژه‌ی رهایی» باید در مرکزِ تحلیل جای گیرند، نه به‌سانِ «ابژه‌ی دفاع». پیکار آزادی‌خواهی و نبرد طبقاتی هرگز نباید فراموش شود. در سطحِ چهارم، باید پاسخ داد که راهبردِ عملی در روزگارِ کنونی چیست و بر چه محورهایِ گوناگونی استوار است؟

پایان سخن

در یک سوی، «چپِ رهایی‌بخش» بیشتر بر نبرد با جمهوری اسلامی و خودسازمان‌دهیِ طبقه‌های فرودست چنگ می‌زند. در سویِ دیگر، «چپِ ضدامپریالیستی» از حاکمیت در برابرِ خطر بیرونی پشتیبانی می‌کند و نبرد طبقاتی را به‌فراموشی می‌سپارد. این دو رویکرد، دو قطبِ اصلیِ ستیزِ کنونی در «چپ» را می‌نمایانند؛ یکی به بی‌سوگری در برابرِ یورش بیگانگان نزدیک می‌شود و دیگری به دفاعِ بی‌نقد از حاکمیت.

بزرگترین ناتوانیِ هر دو رویکرد، نبودِ تحلیلِ طبقاتیِ روشن از جامعه‌ی ایران است. طبقه‌ی کارگر به‌سانِ سوژه‌ی اصلیِ رهایی باید در مرکزِ تحلیل جای گیرد. این، همان خط طبقاتیِ راستینِ مستقل است که می‌تواند از دامِ هر دو رویکرد بگذرد و راهی به سویِ آینده‌ای دادگرانه‌تر بگشاید.

راهبردِ درست، آمیخته‌ای از هر دو است: نبرد طبقاتی هرگز نباید به‌دلیلِ خطر بیرونی فراموش شود، اما ناسازگاری با جمهوری اسلامی هرگز نباید به هم‌راهی با امپریالیسم انجامد. «چپ» باید جبهه‌ای مستقل بیافریند که هم از میهن پاسداری کند، هم نبرد طبقاتی و پیکار دموکراتیک را بی‌درنگ پیش برد، هم از کارکردِ عینیِ جمهوری اسلامی در سست‌کردنِ امپریالیسم بهره ببرد، و هم میانِ پاسداری از میهن و پاسداری از حاکمیت جدایی بگذارد.

با این که ناهمسانی‌های این دو دیدگاه، هیچ‌گاه از میان برداشته نخواهد شد، اما می‌توان امید داشت که کسانی مانند «عموزاد» و «حقیقت»، راهِ گفت‌وگو میان هوادارانِ این دو دیدگاه را برای درکِ بهترِ اندیشه‌هایِ دیگری بگشایند.

نوشته‌های کمکی

چپ جهانی و مسئلۀ تضاد اصلی

چرا رژیم ولایت فقیه را نمی‌توان نیروی ضدامپریالیستی دانست؟




دوگانگیِ کارکردِ نئولیبرالیسم در کشورهای مرکز و پیرامونی و جایگاه اقتصاد جمهوری اسلامی

مقاله ۲۳/۱۴۰۵
۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۴ سپتامبر ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در دوره‌ی جهانی‌سازی، سیاست‌های اقتصادیِ دستوری از سوی نهادهای امپریالیستی چون صندوق جهانی پول، بانک جهانی و سازمان بازرگانی جهانی، به الگوی برتر برای رشد اقتصاد در کشورهای «جنوب جهان» دگرگون شده‌اند. با این همه، برخی به‌نادرستی می‌پندارند که در کشورهای پیرامونی ــ به‌دلیل نبودِ صنعت پیشرفته یا بودن ساختارهای اقتصاد رانتی ــ نئولیبرالیسم از پایه شدنی یا پیاده‌کردنی نیست و این کشورها تنها «اقتصادهای آلوده و واپس‌مانده» دارند. جای شگفتی نیست که هواخواهان نئولیبرالیسم از همان دسته‌اند که سیاست اقتصاد جمهوری اسلامی را ــ که خود پیاده می‌کنند ــ نئولیبرالیسم نمی‌نامند. این پندار نه‌تنها نادرست است، بل‌که خود بخشی از جهان‌بینیِ فرمانروا برای درست انگاری بهره‌کشیِ کشورهای پیرامونی به‌شمار می‌آید.

در این نوشته، نشان خواهیم داد که نئولیبرالیسم نه تنها یک «نظامِ صنعتی»، بل‌که یک «ایدئولوژیِ جهانیِ طبقاتی» است که در هر دو سویِ مرکز و پیرامون، هرچند با کارکردی یک‌سره دگرگون، پیاده می‌شود. برای روشن‌شدنِ این دگرسانیِ بنیادین، نئولیبرالیسم را در پنج زمینه‌یِ کلیدی واکاوی می‌کنیم: نئولیبرالیسم دستوری در کشورهای پیرامونی، «فساد» و «رانت‌خواری» در کشورهای پیرامونی، ناهمگونی در سرشت و کاربستِ نئولیبرالیسم، ناهمسازی آسیب‌پذیری در بحران‌ها، سازوکارِ مقررات‌زدایی در کشورهای پیرامونی و سرانجام، نقشِ بورژوازیِ کمپرادور در کشورهای پیرامونی هم چون حلقه‌یِ پیوندِ همه‌یِ این زمینه‌ها. در پایان نیز، با نقدِ راهکارهایِ انتزاعیِ «توسعه‌یِ از بالا»، به پیش‌شرط‌هایِ عینیِ گذار از نئولیبرالیسمِ وابسته خواهیم پرداخت.

پاسخ به ادعای «نئولیبرالیسم ویژه کشورهای صنعتی است»

بسیاری از اقتصاددانان نئولیبرالیست، به‌ویژه در کشورهای پیرامونی، تلاش می‌کنند نئولیبرالیسم را یک «پدیده ویژه کشورهای پیشرفته و صنعتی» نشان دهند و می‌گویند که کشورهای پیرامونی، به دلیل «نبود صنعت» و داشتن «اقتصاد رانتی و فاسد»، نئولیبرالیسم ندارند. در پاسخ به این سخنان بی‌پایه باید گفت که این نگاه، نه‌تنها سطحی و بی‌پشتوانه تاریخی است، بلکه خود بخشی از پروژه ایدئولوژیک نئولیبرالیسم برای درست‌انگاری بهره‌کشی از کشورهای پیرامونی به‌شمار می‌رود. برای نشان دادنِ نادرستیِ این ادعا، ناهمسانیِ نئولیبرالیسم را در پنج زمینه‌ای که در پیش‌گفتار آمده است، بررسی می‌کنیم.

نئولیبرالیسم، یک پروژه سیاسی و طبقاتی است، نه یک نظام اقتصادی ویژه کشورهای صنعتی. این ایدئولوژی برای «بازتوزیع ثروت به سود سرمایه» و «تضعیف نیروی کار» در پهنه جهانی طراحی شده است. کشورهای پیرامونی، جدا از اندازه صنعتی‌شدن خود، بسیار زیر تأثیر این سیاست‌ها هستند، زیرا هدف اصلی نئولیبرالیسم، گشودن فضاهای تازه برای انباشتِ هرچه بیشتر سرمایه است؛ چه از راه صنعت در مرکز و چه از راه بیرون کشیدن مواد خام، نیروی کار ارزان و بازارهای مصرف در پیرامون. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که از دهه ۱۹۸۰ به این سو، کشورهای پیرامونی دگرگونی‌های نئولیبرالی بیشتری در هم‌سنجی با  کشورهای مرکزی پیاده کرده‌اند. برای نمونه، بر پایه گزارش‌های صندوق بین‌المللی پول، صندوق بین‌المللی پول (IMF) از سال ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۰، بیش از ۱۰۰۰ برنامه تعدیل ساختاری (SAPs) را در ۸۰ کشور پیرامونی پیاده کرد که هیچ‌یک از این برنامه‌ها «ویژه کشورهای صنعتی» نبوده است.

کشورهای پیرامونی نیز «نئولیبرالیسم دستوری» را تجربه می‌کنند

ادعای «اقتصاد رانتی و فاسد» به‌جای نئولیبرالیسم، یک زبان‌بازی (مغالطه) است. در کشورهای پیرامونی، نئولیبرالیسم  به‌شیوه «دستوری» و از راه نهادهای بین‌المللی (صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی) انجام می‌شود. این سیاست‌ها دربرگیرنده : خصوصی‌سازی شرکت‌های دولتی، حتا در بخش‌های غیرصنعتی مانند آب، برق، مخابرات و معدن‌ها؛ آزادسازی بازرگانی و برداشتن تعرفه‌های گمرکی که به یورش کالاهای وارداتی ارزان و نابودی تولید بومی می‌انجامد، است. مقررات‌زدایی از بازار کار و ضربه به قانون‌های پشتیبان کارگران؛ و کاهش هزینه‌های دولتی در آموزش، بهداشت، برداشتن یارانه‌ها، یعنی سیاست ریاضتی از بخش‌های دیگر این سیاست هستند.

نمونه روشن ـ ایران: سیاست‌های نئولیبرالی در ایران، به‌ویژه در سه دهه گذشته، به گسترش چشمگیر قراردادهای موقت و پیمانکاری انجامیده است. بر پایه گزارش‌های مرکز آمار ایران، تنها ۴ درصد از کارگران ایران از امنیت شغلی برخوردارند و بیش از ۹۶ درصد از کارگران زیر قراردادهای کارگری گذرا کار می‌کنند. همچنین بر پایه‌ی داده‌های مرکز آمار ایران، ۵۶ تا ۶۰ درصد شغل‌های کشور در بخش غیررسمی هستند که بیمه، قرارداد رسمی و پایداری شغلی ندارند. این شرایط، پیامد مقررات‌زدایی از بازار کار است که کارفرمایان را به سوی به‌کارگیری نیروی کار ارزان انگیزه می دهد. در صنعت‌های مادر مانند نفت و گاز، بیش از یک میلیون کارگر پروژه‌ای و شرکتی کار می‌کنند که سال‌هاست از راه شرکت‌های پیمانکاری به کار گرفته می‌شوند و از مزایای کارگران دائمی بی‌بهره‌اند.    

خصوصی‌سازی گسترده کارخانه‌ها و معدن‌ها نیز یکی دیگر از پایه‌های این سیاست‌ها بوده است. بر پایه آمارهای اتحادیه‌ی کارگران صنعت نفت و گزارش‌های وزارت کار، در ۲۰ سال گذشته، نزدیک به ۹۰۰ بنگاه اقتصادی دولتی به بخش خصوصی واگذار شده که بر پایه‌ی داده‌های سازمان خصوصی‌سازی ایران، بخش «صنعت» با ۳۱ درصد و «نفت و جایگاه سوخت» با ۲۱ درصد، بیشترین سهم را داشته‌اند. این واگذاری‌ها که با فساد و رانت‌خواری همراه بوده‌اند، نه‌تنها به افزایش کارایی تولید نینجامیده‌اند، بل‌که به تعطیلی بسیاری از واحدهای تولیدی، افزایش بیکاری و بیرون رفتن سرمایه از کشور انجامیده‌اند. نمونه بارز آن، واگذاری صنعت‌های پتروشیمی و فولاد در ایران است که در عمل، کنترل این بخش های صنعتی اقتصاد را به بورژوازی کمپرادور و وابسته سپرده و منافع آن‌ها را، به‌جای فراهم سازی نیازهای ملی، در خدمت سرمایه‌داران داخلی وابسته و کشورهای مرکزی قرار داده است. نمونه ایران به‌خوبی نشان می‌دهد که فساد و رانت‌خواری، نه «جایگزین» نئولیبرالیسم، بل‌که «پیامدِ» آن است.

نمونه روشن ـ نیجریه: نیجریه، کشوری صادرکننده نفت و دارای اقتصاد رانتی، در دهه ۱۹۸۰ زیر فشار صندوق بین‌المللی پول، برنامه تعدیل ساختاری را پذیرفت. بر پایه گزارش‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، این برنامه خصوصی‌سازی بانک‌ها، آزادسازی قیمت‌ها و برداشتن یارانه سوخت را دربر می‌گرفت. پیامد این سیاست‌ها نه «از میان بردن فساد»، بل‌که افزایش تنگ‌دستی، بیکاری و وابستگی بیشتر به واردات مواد غذایی و کالاهای مصرفی بود.

نمونه روشن ـ اکوادور: اکوادور که اقتصادی صادرات‌محور بر پایه مواد خام دارد، بر پایه‌ی پژوهش‌های بانک جهانی و گزارش‌های اقتصادی اکوادور، در دهه ۱۹۹۰ با پیاده سازی سیاست‌های نئولیبرالی، مانند دولاریزاسیون، خصوصی‌سازی و آزادسازی، روبه‌رو شد. این سیاست‌ها اقتصاد کشور را بیش از پیش به نوسان‌های بهای نفت وابسته کردند و بخش بزرگی از ساختار تولیدی درونی آن را از میان بردند.

«فساد» و «رانت‌خواری» خود برایند نئولیبرالیسم است، نه جایگزین آن

در واقع، فساد و رانت‌خواری نه به دلیل واپس ماندگی، بل‌که پیامد مستقیم سیاست‌های نئولیبرالی و خصوصی‌سازی است. هنگامی که شرکت‌های دولتی به سرمایه‌گذاران خارجی و واسطه‌های محلی فروخته می‌شوند، این فرایند در سرشت خود با فساد و رانت‌خواری همراه است. در روند خصوصی‌سازی‌های دهه ۱۹۹۰ در روسیه، آرژانتین، مکزیک و بسیاری از کشورهای آفریقایی، بورژوازی کمپرادور و کارگزاران دولتی، دارایی‌های ملی را با بهایی ناچیز به شرکت‌های خارجی و گاه به خودشان فروختند و سود هنگفت را به حساب‌های بانکی خود در کشورهای مرکزی فرستادند.

این الگو در ایران نیز به‌روشنی دیده می‌شود. خصوصی‌سازی در ایران، نه برای افزایش کارایی و توان رقابت، بل‌که هم چون  ابزاری برای جابجایی دارایی‌های ملی به شبکه‌ای از دوستان و آشنایان نزدیک به قدرت و بورژوازی وابسته به کار گرفته شده است. واگذاری‌های گسترده‌ای که در دو دهه گذشته در ایران زیر نام «جهش تولید» و «مولدسازی» به دستور خود آقای خامنه‌ای انجام شده، به‌جای آنکه به گسترش تولید و کارسازی بینجامد، به رانتی‌سازی اقتصاد و پایدار کردن ساختارهای فاسد انجامیده است. بر پایه آمارها، بسیاری از این واگذاری‌ها به شرکت‌های شبه‌دولتی، نهادهای نظامی ـ امنیتی و یا دوستان وابسته به مراکز قدرت انجام شده‌اند که با بهره‌گیری از امتیازهای ویژه، این دارایی‌ها را با بهایی پایین‌تر از ارزش واقعی خریداری کرده‌اند.

در عمل، خصوصی‌سازی در ایران به گسترش اقتصاد رانتی دامن زده است، زیرا این بنگاه‌ها پس از واگذاری، با دریافت یارانه‌های دولتی، قراردادهای انحصاری و دسترسی ویژه به منابع ارزی و اعتباری نظام بانکی به انجام کار خود می‌پردازند. برای نمونه، واگذاری شرکت‌های بزرگ پتروشیمی، فولاد و خودروسازی، نه‌تنها به افزایش بهره‌وری نینجامیده، بل‌که به شکل‌گیری شبکه‌ای از بنگاه‌های وابسته انجامیده است که سودهای کلان خود را از تفاوت بهای ارز دولتی و آزاد، انحصار در بازار و فرار مالیاتی به دست می‌آورند. این همان «فساد نهادی» یا «رانت‌خواری سازمان‌یافته» است که خود برایند سیاست‌های نئولیبرالی، یعنی خصوصی‌سازی و نهادهای نظارتی ناتوان، به‌شمار می‌رود.

به‌زبان دیگر، فساد و رانت‌خواری در ایران، نه یک استثنا یا کجروی از نئولیبرالیسم، بل‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از سازوکار پیاده سازی آن است. بورژوازی دلال ایرانی، به بازتولید وابستگی و ویران کردن اقتصاد ملی کمک می‌کند. این فرایند، همان چشم‌داشتی است که کشورهای مرکزی از پیرامون دارند: نگهداشت ساختارهای رانتی و فاسد هم چون ابزاری برای بهره‌کشی آسان‌تر و بی‌دردسرتر.

همان‌گونه که می‌بینیم، کشورهای پیرامونی نیز «دولتِ نئولیبرال» دارند. نئولیبرالیسم یک «وضعیتِ دولت» (State Form) ویژه نیز پدید می‌آورد. دولت‌های نئولیبرال در پیرامون، هرچند ناتوان‌تر از دولت‌های مرکزی هستند، اما کار اصلی‌شان پاسداری از سود سرمایه‌داران بزرگ ــ چه درونی و چه بیرونی ــ در برابر توده مردم است. این دولت‌ها با کاهش هزینه‌های همگانی، سرکوب سازمان‌های مستقل کارگری و پیاده سازی قانون ضد کارگری، همان کارکردی را دارند که دولت نئولیبرال در کشورهای مرکزی دارد. دگرسانی در «توان نهادی» و «گنجایش مالی» است، نه در «سرشت نئولیبرالی».

نئولیبرالیسم در کشورهای پیرامونی نه‌تنها به گسترش صنعت یاری نمی‌رساند، بل‌که ابزاری برای صنعت‌زدایی (Deindustrialization) است. با آزادسازی دادوستد و از میان برداشتن تعرفه‌ها، کالاهای ارزان وارداتی، کارخانه‌های درونی را از کار می‌اندازند و اقتصاد کشورهای پیرامونی را به سوی صادرات مواد خام و واردات کالاهای مصرفی می‌رانند. در دهه‌ی ۱۹۸۰، سهم صنعت از تولید ناخالص درونیِ کشورهای آمریکای لاتین نزدیک به ۲۵ درصد بود؛ در سال ۲۰۲۰ ، بر پایه گزارش بانک جهانی، به کمتر از ۱۵ درصد رسید. بر پایه‌ی پژوهش‌های بانک جهانی و سازمان توسعه صنعتی ملل متحد (UNIDO)، در کشورهای آفریقاییِ جنوب صحرا، سیاست‌های تعدیل ساختاری بسیاری از کارخانه‌های نساجی و خوراکی را از پا انداخت و اقتصاد این کشورها را به صادرات کاکائو، قهوه، نفت و فلزهای گران‌بها وابسته کرد.

پیاده‌سازیِ نئولیبرالیسم در کشورهای مرکزی (کانونی) و پیرامونی (حاشیه) نه تنها برآیندهای یکسانی نداشته، بل‌که خودِ نئولیبرالیسم در این دو پهنه، کارکردها، هدف‌ها و پیامدهای سراسر دگرگونه‌ای داشته است. کشورهای مرکزی چشم‌داشت‌ها و سازوکارهایی از نئولیبرالیسم برای کشورهای پیرامونی دارند که نه تنها با نیازهای درونی کشورهای پیرامونی سازگار نیست، بل‌که بیشتر در راستای استوارسازیِ وابستگی و بهره‌کشی از آن‌ها کار می‌کند.

این چشم‌داشت‌هایِ نابرابر، در پهنه‌هایِ گوناگونی خود را نشان می‌دهند. نخستین و آشکارترینِ آن‌ها، در نقش و کارکردِ دولت در دو پهنه است.

ناهمگونی در سرشت و کاربستِ درونیِ نئولیبرالیسم   

در کشورهای مرکزی، به‌ویژه در الگوی «آنگلوساکسونی» که کانون نئولیبرالیسم به‌شمار می‌آید، نئولیبرالیسم به‌معنای کاهش مالیات‌ها، کاهش مقررات دولتی و آزادی و نرمش بیشتر در بازار کار برای کارفرمایان است. با این همه، حتا در این کشورها، دولت چون بازرسی نیرومند و پشتیبان عمل می‌کند. برای نمونه، در دوره‌ی همه‌گیری کووید–۱۹، دولت‌های مرکزی در بریتانیا و فرانسه برنامه‌های گسترده‌ای برای پشتیبانی از دستمزد کارگران پیاده کردند که در آن، دولت تا ۱۰۰٪ دستمزد کارگران را برای ماه‌ها پوشش می‌داد. این کنش‌ها که نشان از توان مالی و نهادیِ بالای دولت‌های مرکزی دارد، در کشورهای پیرامونی بسیار اندک رخ داد. برای نمونه، در کلمبیا (یک کشور پیرامونی)، برنامه‌ی همسان تنها ۴۰ تا ۵۰ درصد از کمینه‌ی دستمزد را برای دوره‌ای کوتاه پوشش می‌داد. این ناهمگونی آشکار نشان می‌دهد که در کشورهای مرکزی، دولت حتا در چارچوب نئولیبرالیسم، ابزار و توان برای مهار بحران‌ها و کاهش آسیب‌های بازار بر طبقه‌های آسیب‌پذیر را دارد، اما دولت‌های پیرامونی از چنین توانی بی‌بهره‌اند و برنامه‌های پشتیبانی آن‌ها بیشتر نمادین و ناکارآمد است.

این ناهمسانی در «کالایی‌زدایی» (Decommodification) – یعنی رهایی معیشت و بازتولید اجتماعی از وابستگی به بازار و فروش نیروی کار – یکی از ویژگی‌های بنیادین تفاوت میان مرکز و پیرامون است. هرچه کالایی‌زدایی بالاتر باشد، سهم بیشتری از فراهم کردن نیازهای بنیانی مردم بر دوش دولت و خدمات عمومی است. «کالایی‌زدایی» بالا به دولت‌های مرکزی برای پاسبانی از کمینه رفاه همگانی در برابر فشارهای نئولیبرالی توان می‌بخشد. از این رو، دولت‌های مرکزی، با همه‌ی فشارهای نئولیبرالی، همچنان می‌توانند بخشی از رفاه همگانی را نگاه دارند. اما در کشورهای پیرامونی، کالایی‌زدایی پایین به معنای وابستگی معیشت به بازار و فروش نیروی کار است؛ از همین رو، دولت دارای یک پایگاه اجتماعیِ استوار برای ایستادگی در برابر سیاست‌های ریاضتی نیست و این سیاست‌ها با شتاب سامانه‌های تأمین اجتماعی را ناتوان می‌کنند.

پژوهش‌ها درباره‌ی یونان هم چون یک کشور پیرامونی در اتحادیه‌ی اروپا نشان می‌دهد که دگرسازی‌های نئولیبرالی پیامدهای ویرانگری بر دولت رفاه و افزایش تنگ‌دستی داشته است. در حقیقت، نئولیبرالیسم در کشورهای پیرامون بیشتر به‌معنای برچیدن سامانه‌های پشتیبانی از معیشت مردم است که جامعه را در برابر تکانه‌های اقتصادی بی‌پناه می‌گذارد.

اما ناتوانیِ دولت‌های پیرامونی در پشتیبانی از رفاه همگانی، تنها یک رویِ سکه است. رویِ دیگرِ این ناهمسانی، به روابطِ نابرابرِ بین‌المللی بازمی‌گردد؛ جایی که کشورهای مرکزی، از نئولیبرالیسمِ پیرامونی چشم‌داشت‌هایی دیگری با آنچه در درونِ خودشان پیاده می‌شود، دارند.

ناهمسانی در کارکرد بین‌المللی: چشم‌داشت‌های مرکز از پیرامون

مهم‌ترین ناسانی، به چشم‌داشت‌ها و کارکردی برمی‌گردد که نئولیبرالیسم در کشورهای مرکز از کشورهای پیرامون دارد. نظریه وابستگی و نظام‌جهانی سمیر امین، این پیوند را به‌خوبی روشن می‌کند. بر پایه این دیدگاه، نظام سرمایه‌داری جهانی به سه منطقه «مرکز»، «پیرامون» و «نیمه‌پیرامون» بخش شده است که ارزش افزوده از پیرامون به مرکز روانه می‌شود و این شکاف نه‌تنها کاهش نمی‌یابد، بل‌که پیوسته ژرف‌تر می‌شود. در این چارچوب، چشم‌داشت کشورهای مرکزی از پیرامون، فراهم آوردن زمینه‌ای برای بهره‌کشی بیشتر و جذب سرمایه مازاد است.

این چشم‌داشت، در سیاست‌های اقتصادی دستوری به کشورهای پیرامونی، به‌ویژه از سوی نهادهای مالی بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول، خود را نشان می‌دهد. برنامه‌های تعدیل ساختاری که به نام «اجماع واشنگتن» شناخته می‌شوند، کشورهای پیرامونی را به سوی خصوصی‌سازی گسترده، آزادسازی بازرگانی و برداشتن یارانه‌ها می‌رانند. در نگاه نخست، این سیاست‌ها مانند نسخه نئولیبرالیِ نسخه‌پیچی‌شده برای خود کشورهای مرکزی است، اما با یک ناهمسانی بنیانی: کشورهای مرکزی هرگز اجازه نمی‌دهند که نهادهای بین‌المللی، سیاست‌های اقتصادی آن‌ها را به این شکل برنامه‌ریزی کنند. در واقع، این سیاست‌ها نه برای پیشرفت کشورهای پیرامونی، بل‌که برای گشودن اقتصاد آن‌ها به روی سرمایه جهانی و آسان کردن بیرون کشیدن سود و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی از این کشورها طراحی شده‌اند.

بحران بدهی اروپا، به‌ویژه در یونان، نمونه روشنی از این پیوند نابرابر در درون خود اتحادیه اروپا است. کشورهای کانونی اتحادیه مانند آلمان، با تکیه بر ایدئولوژی نئولیبرالی و شاخه آلمانی آن، یعنی «اوردولیبرالیسم» (Ordoliberalism)، بر پیاده‌سازی برنامه‌های ریاضتی سخت در کشورهای پیرامونی بدهکار پافشاری کردند. این پافشاری، نه از روی دلسوزی برای بهبودی ساختار اقتصادی یونان، بل‌که برای نگهداشت بازارهای صادراتی آلمان و استوار کردن نظام پولی یورو به سود خود بود. در این دادوستد، هزینه‌های بحران بر دوش مردم یونان و دیگر کشورهای پیرامونی گذاشته شد، هم‌زمان سودهای اصلی به آلمان و کشورهای کانونی رسید. این همان چشم‌داشت نابرابرانه‌ای است که مرکز از پیرامون دارد: پیرامون باید هزینه‌های برخاسته از نظم نئولیبرالی جهانی را بپردازد و هم‌زمان، هم‌چون بازاری برای کالاها و سرمایه‌گذاری مرکز کار کند.

این چشم‌داشت نابرابر، آسیب‌پذیری کشورهای پیرامونی را در برابر بحران‌های جهانی افزایش می‌دهد. ناهمسانیِ دیگر، در همین نقطه خود را نشان می‌دهد.

آسیب‌پذیری گوناگون در برابر بحران‌ها

ناهمسانی دیگر در اندازه آسیب‌پذیری در برابر بحران‌های جهانی است. کشورهای مرکزی با داشتن پول‌های ملیِ با پشتوانه ارزی، بازارهای مالی ژرف و نهادهای نیرومند، تا اندازه‌ای می‌توانند از خود در برابر تکانه‌های بیرونی نگهداری کنند. اما کشورهای پیرامونی، به‌ویژه آن‌هایی که اقتصادشان دلاریزه شده است، بسیار در برابر نوسان‌های بازارهای جهانی آسیب‌پذیرند.

ایران نمونه‌ای آشکار از این آسیب‌پذیری است. اگرچه اقتصاد ایران دلاریزه نیست، اما بسیاری از بخش‌های کلیدی آن، به‌ویژه مسکن، خودرو، و کالاهای بنیادی، با دلار بهاگزاری می‌شوند و نوسان نرخ ارز با شتاب بهای این کالاها را بالا و پایین می‌برد. در چنین شرایطی، نه‌تنها سیاست‌گذاری پولی و مالی با دشواری روبه‌رو می‌شود، بل‌که هر جهش دلار، معیشت لایه‌های کم‌درآمد را با دشواری روبرو می‌کند.

اکوادور، هم‌چون نمونه‌ای از کشورهای پیرامونی که اقتصاد دلاریزه دارد، هنگام همه‌گیری کرونا، با دشواری برای پیاده‌کردن سیاست‌های کالایی‌زدایی خدمات و پشتیبانی از مردم روبه‌رو بود، زیرا نرمش‌پذیری پولی را از دست داده بود. آن هم هنگامی که یک کشور مرکزی مانند بریتانیا، با همه‌ی دشواری‌های همانند، ابزارهای بیشتری در دست داشت و برنامه‌های پشتیبانی گسترده‌تری را پیاده کرد.

این نایکسانی نشان می‌دهد که سازوکارهای نئولیبرالی به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که خطرهای سیستماتیک را به حاشیه نظام سرمایه‌داری می‌فرستند. اما این «فرستادنِ خطرهای سیستماتیک به پیرامون»، چگونه شدنی می‌شود؟ ابزارِ اصلی برایِ این کار، «مقررات‌زدایی» است.

نقش مقررات‌زدایی برای چشم‌داشت‌های مرکز از پیرامون

کشورهای مرکزی از نئولیبرالیسم پیرامونی چشم‌داشت دارند که هرگز در برابر سیاست‌های دستوری از سوی مرکز، ایستادگی جدی نشان ندهد. ابزارِ اصلی برای برآوردن این خواسته‌ها، مقررات‌زدایی (Deregulation) در زمینه‌های گوناگونِ اقتصادی، زیست‌محیطی و کارگری است که چون بخشی از برنامه‌های تعدیل ساختاری (SAPs)، وبالِ گردنِ کشورهای پیرامونی شده است.

نخستین چشم‌داشتِ مرکز از پیرامون، فراهم آوردنِ دسترسیِ بی‌چون‌وچرا به سرچشمه‌های طبیعی و بازارهایِ مصرف است. این کار از راهِ مقررات‌زدایی از سازوکارهایِ زیست‌محیطی و سرمایه‌گذاری انجام می‌شود. دولت‌های نئولیبرال در کشورهای پیرامونی، با پایین آوردنِ استانداردهای زیست‌محیطی و پیشکشِ برتری‌های مالیاتی، زمینه را برای بیرون کشیدنِ بی‌رویه‌ی موادِ خام به‌دستِ شرکت‌هایِ فراملی فراهم می‌کنند. برای نمونه، در سال ۲۰۲۰، آمریکای لاتین هشت برابر بیشتر از آنچه از مرکز وارد می‌کند، «زمینِ تجسم‌یافته» (Embodied Land) به مرکز صادر کرده است. این یعنی ارزشِ مادیِ خاک، آب و معدنِ این منطقه، بی‌آنکه ارزشِ هم‌ارزِ آن به جیبِ مردمِ بومی بریزد، به حسابِ شرکت‌هایِ فراملیِ غربی واریز می‌شود. در کشورهای آفریقایی نیز روندِ تعدیلِ ساختاریِ دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، آن‌ها را ناچار کرد تا موادِ خامِ خود را با بهایی ناچیز به غرب صادر کنند؛ به‌گونه‌ای که مصرفِ فیزیکی (Material Footprint) در آفریقا ۲۰ درصد کاهش یافت، اما تولیدِ فیزیکی (Domestic Extraction) تنها ۱۰ درصد کاهش داشت. این شکاف، تراژدیِ آشکارِ اقتصادِ پیرامون است: پیرامون، اندوخته‌هایِ مادیِ خود را از دست می‌دهد، بی‌آنکه چیزی به‌جایِ آن به‌دست آورد.

چشم‌داشتِ دوم، دسترسی به نیروی کارِ ارزان و بدونِ سازماندهی است که از راهِ مقررات‌زدایی از سازوکارهایِ کار و ناتوان کردنِ اتحادیه‌ها به دست می‌آید. در کشورهایی چون پرو در دهه‌ی ۱۹۹۰، سیاست‌هایِ نئولیبرالیِ فوجیموری، قوانینِ کار را چنان از هم گسست که پدیده‌ی «ابربهره‌کشی» (Super-exploitation) به هنجارِ روزمره دگرگون شد. دستمزدها حتا برایِ تهیه کمترین نیازهایِ زندگیِ کارگران نیز بسنده نیست و بیش از ۷۰ درصدِ نیرویِ کار در بخشِ غیررسمی، که هیچ‌گونه پشتیبانیِ قانونی ندارد، به سر می‌برند. این همان سازوکاری است که مرکز از پیرامون می‌خواهد: کارگری که ارزان‌تر از زغال‌سنگ بسوزد و هرگز نتواند برایِ حقوقِ خود اتحادیه‌ای تشکیل دهد.

اما آنچه این دو چشم‌داشت را به یکدیگر پیوند می‌زند، یک سازوکار سنجیده است: مقررات‌زدایی، هزینه‌هایِ سیستماتیکِ (هزینه‌ها و پیامدهای بحران‌های ساختاریِ) سرمایه‌داری جهانی را از مرکز به پیرامون و به دوش تنگ‌دست‌ترین بخش‌های جامعه می‌فرستد. هنگامی که بحرانی در مرکز رخ می‌دهد (چون بحرانِ مالیِ ۲۰۰۸ یا جهشِ بهایِ خوراک در ۲۰۰۸)، هزینه‌هایِ آن نه در وال‌استریت، بل‌که در سفره‌هایِ تهی‌شده‌ی مکزیک، نیجریه و اندونزی پرداخت می‌شود. بحرانِ خوراکِ سالِ ۲۰۰۸، که از سوداگریِ شرکت‌هایِ بزرگِ غربی سرچشمه می‌گرفت، شمارِ تنگ‌دستان جهان را ۱۰۰ میلیون تن افزایش داد؛ افزایشی که همگی در کشورهایِ پیرامونی رخ داد.

سومین چشم‌داشتِ مرکز از پیرامون، پذیرش این نظمِ نابرابر بدون ایستادگی است. دولت‌هایِ پیرامونی، که با وام‌هایِ صندوقِ جهانیِ پول و بانکِ جهانی وابسته شده‌اند، در عمل ابزارِ پیاده‌سازیِ سیاست‌هایِ دستوریِ مرکز می‌شوند. این دولت‌ها، هرچند در نمای بیرونی «مستقل» و «ملی» خوانده می‌شوند، اما کارکردِ اصلی‌شان پاسداری از سودِ سرمایه‌دارانِ بزرگ (چه درونی و چه بیرونی) در برابرِ توده‌ی مردم است. در پرو و بولیوی، دولت‌هایِ نئولیبرال چون «دولت‌هایِ سرمایه‌داریِ وابسته» عمل می‌کنند که سیاست‌هایشان در راستایِ جذبِ سرمایه‌گذاریِ خارجی (FDI) و فراهم‌سازی سودِ سرمایه‌گذارانِ بزرگ تعریف می‌شود. هرگونه ایستادگی در برابرِ این سیاست‌ها، یا با سرکوبِ درونی (همچون حکومت‌هایِ نظامی) یا با خطر به پایان کمک‌هایِ مالی و اقتصادی از سویِ نهادهایِ جهانی پاسخ داده می‌شود.

مقررات‌زدایی در پیرامون، نه یک «سیاستِ فنی» برایِ بهبودِ کسب‌وکار، بل‌که یک ابزارِ آگاهانه‌یِ طبقاتی برایِ جابجایی دارایی از «جنوب به شمال» و از کارگر به سرمایه‌دار است. این را نمی‌توان با آمارِ خام فهمید؛ این را تنها در چشمانِ گرسنه‌یِ کودکانی می‌توان دید که پدرانشان در معدن‌های مسِ پرو، با دستمزدی کمتر از هزینه‌یِ یک نهار، برایِ شرکت‌هایِ آمریکایی کار می‌کنند.

اما هر ابزاری نیازمندِ یک «کارگزارِ انسانی» است که آن را به کار گیرد. در کشورهای پیرامونی، این کارگزار، بورژوازیِ کمپرادور است. این لایه بورژوازی سود خود را در هم‌سویی با سرمایه‌ی فراملی و کشورهای مرکزی می‌بیند و نقشِ حلقه‌یِ پیوندِ میانِ مقررات‌زدایی و وابستگیِ ساختاری را بازی می‌کند.

بورژوازیِ کمپرادور و وابسته؛ مزدورِ درونیِ نئولیبرالیسم در کشورهای پیرامونی 

«بورژوازیِ کمپرادور»، برخلاف بورژوازیِ ملی‑تولیدی که به گسترش توان درونی، صنعت و استقلال اقتصادی دل‌بسته است، زنجیر پیوند و مزدور سیاست‌های نئولیبرالی در درون کشورهای پیرامونی است و نقشی بنیادین در ویران‌سازی اقتصاد دولتی، ناتوان‌سازی بخش ملی و تولیدی و بازتولید وابستگی دارد.

بورژوازیِ کمپرادور، سود خود را با سود کشورهای مرکزی و شرکت‌های فراملی گره زده است، زیرا دیرپایی و انباشت سرمایه‌ی آن‌ها به دسترسی آسان به بازارهای خارجی، کالاهای وارداتی و تسهیلات (آساینده‌ها) مالی جهانی وابسته است. در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا، بورژوازیِ کمپرادور از دل «بوروکراسی دولتیِ پیشین» یا «بازرگانان نزدیک به قدرت» برمی‌خیزد که در روند خصوصی‌سازی‌های دهه‌ی ۱۹۹۰، دارایی‌های دولتی را با بهای ناچیز می‌خرند و سپس چون نماینده‌ی شرکت‌های خارجی عمل می‌کنند.

یکی از کارکردهای اصلی این لایه، ویران‌سازی اقتصاد دولتی و ملی از راه خصوصی‌سازی، کاهش نقش دولت در اقتصاد و فروش دارایی‌های همگانی به سرمایه‌گذاران خارجی (و گاه خودشان) است. بورژوازیِ کمپرادور با بهره‌گیری از جایگاه سیاسی و نفوذ خود در دولت، روند خصوصی‌سازی را چنان رهبری می‌کند که شرکت‌های دولتی سودآور (چون مخابرات، انرژی، معدن و بانک‌ها) به شرکت‌های فراملی واگذار شوند، هم‌زمان که زیان‌ها و بدهی‌های آن‌ها بر دوش دولت و مردم می‌ماند.

نمونه‌ی روشن – ایران: در ایران می‌توان نمونه‌های روشنی از کارهای ضدملی این لایه از بورژوازی را یافت؛ به‌ویژه گروه‌های بازرگانی و وارداتیِ نزدیک به نهادهای قدرت که از آغاز دهه‌ی ۱۳۷۰، با بهره‌گیری از نظامِ چندنرخیِ ارز، واردات کالاهای مصرفی و دلالی را با ارز دولتی انجام می‌دادند و سودِ سرشار را با فروش همان کالاها به نرخ آزاد به دست می‌آوردند. بسیاری از این گروه‌ها با پشتوانه بر امتیازهای ویژه‌ی وارداتی و انحصارهایی که در توزیع کالاهای بنیانی یا لوازم‌خانگی داشتند، سرمایه‌ی خود را انباشتند و سپس در روند خصوصی‌سازی‌های دهه‌ی ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰، بخش‌هایی از صنعت دولتی (مانند پتروشیمی، فولاد و مخابرات) را نیز از آنِ خود درآوردند؛ بی‌آنکه هرگز به گسترش تولیدِ درونی یا ارزش‌آفرینیِ صنعتی دل‌بستگی داشته باشند.

نمونه‌ی روشن – آرژانتین: در روند سیاست‌های نئولیبرالی دهه‌ی ۱۹۹۰ در آرژانتین، دولت کارلوس منم با همکاری بورژوازیِ کمپرادور، همه‌ی شرکت‌های بزرگ دولتی (چون شرکت نفت YPF، مخابرات و راه‌آهن) را به شرکت‌های خارجی فروخت. برآیند این واگذاری‌ها، افزایش بیکاری، وابستگی به واردات و در پایان فروپاشی اقتصادی سال ۲۰۰۱ بود؛ هم‌زمان که سودهای کلان به کشورهای مرکزی و بورژوازیِ بومیِ هم‌پیمان با آن‌ها روانه شد.

نمونه‌ی روشن – روسیه در دهه‌ی ۱۹۹۰: اگرچه روسیه در زمره‌ی پیرامون به‌معنای کلاسیک جای نمی‌گیرد، نمونه‌ی خصوصی‌سازیِ تندِ دهه‌ی ۱۹۹۰ نشان می‌دهد که چگونه بورژوازیِ کمپرادور (الیگارش‌ها) با به‌چنگ‌آوری شرکت‌های بزرگ دولتی ــ به‌ویژه در بخش نفت و گاز ــ و پیوند با سرمایه‌ی غربی، نه تنها اقتصاد ملی را ویران کرد، بل‌که حتا از سیاست خارجی روسیه نیز برای فراهم‌سازی سود شخصی و جهانی خود بهره گرفت.

نمونه‌ی روشن – مکزیک: پس از پیاده‌سازی قرارداد نفتا (NAFTA) و سیاست‌های نئولیبرالی، بخش کشاورزی و صنعت سبک مکزیک در هم کوبیده شد. بورژوازیِ کمپرادورِ مکزیک که از نزدیک با شرکت‌های آمریکایی هم‌پیمان بود، سود خود را در واردات کالاهای مصرفی و مونتاژ قطعات وارداتی (در چارچوب برنامه‌ی مایکوئیلادورا) تعریف کرد و هرگز برای ساخت یک زنجیره‌ی تولید مستقل درونی تلاش نکرد. برآیند این روند، وابستگی شدید مکزیک به واردات از آمریکا و تهی‌شدن شهرها و روستاها از کارخانه‌های محلی بود.

بورژوازیِ کمپرادور در زمان‌های بحران (چون جهش بهای دلار یا افزایش بدهی‌ها)، با فرستادن سرمایه‌ی خود به بیرون و فشار بر دولت برای کاهش هزینه‌های اجتماعی، نقش «پذیرنده‌ی هزینه‌های سیستماتیک» را نیز بازی می‌کند. این بورژوازی با فشار بر دولت، خواهان کاهش هزینه‌های اجتماعی (بهداشت، آموزش، یارانه‌ها) می‌شود تا دولت بتواند بدهی‌های خود را به بانک‌ها و صندوق‌های بین‌المللی پرداخت کند.

با بررسی نقشِ بورژوازیِ کمپرادور و مکانیسم‌هایِ نئولیبرالی، این پرسش پیش می‌آید که راهِ برون‌رفت از این چرخه‌یِ وابستگی چیست؟ آیا می‌توان در چارچوبِ همین نظام، «توسعه‌ای ملی» ساخت؟ پاسخ، منفی است؛ زیرا سیاست جهانی‌سازی امپریالیستی، برنامه‌ای یکسان برای کشورهای کانونی و پیرامونی نداشته و همچنان ندارد.

چه باید کرد؟ اقتصاد ملی، تولیدمحور و مستقل

سیاست جهانی‌سازی امپریالیستی، برنامه‌ای یکسان برای کشورهای کانونی و پیرامونی بوده و همچنان هست. بر پایه این سیاست اقتصادی، برنامه‌هایی مانند کاستن از مالیات کنسرن‌ها، آزادی جابه‌جایی سرمایه، کاهش پرداخت کنسرن‌ها و سرمایه‌داران به هزینه‌های خدمات مردمی، مانند پوشش بیماری، بیکاری و بازنشستگی، افزایش زمان کار روزانه و دوره کاری، آسان‌سازی بیرون کردن کارگران، کاهش کارکردهای مردمی دولتی، مانند خصوصی‌سازی بهداشت و حتا واگذاری بیمارستان‌های دانشگاهی، باید پیاده شوند تا «بخشش دارایی از پایین به بالا» که همان جنگ طبقاتی از بالا است، انجام پذیرد.

برای پیکار با این برنامه نئولیبرالیستی امپریالیسم، هر کشور پیرامونی باید برای فراهم کردن شرایط رشد اقتصاد خود، برنامه ویژه «اقتصاد ملی» خویش را بر پایه توانایی‌ها و شرایط کشورش بنویسد و پیاده کند. بهره‌گیری از توانایی‌های بیرونی تنها در چارچوب چنین برنامه هماهنگ و واقع‌بینانه‌ای شدنی است. برنامه اقتصاد ملی باید بر پایه توانایی‌ها و نیازهای آن کشور نوشته شود و نه بر پایه فرمان‌ها و دستورهای سرمایه مالی امپریالیستی.

پایه‌گذاری یک اقتصاد ملی و مستقل، گامی میان‌راه از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است که در آن، اقتصاد باید از وابستگی به سرمایه‌داری جهانی رها شده و به سوی گسترش فرآورده درون‌مرزی، عدالت اجتماعی و مالکیت همگانی ـ دمکراتیک بر سرچشمه‌های ملی پیش رود. این راهکار دربرگیرنده:

• مالکیت همگانی ـ دمکراتیک بر کارخانه‌های کلیدی مانند نفت، گاز، فولاد و مس؛
مالکیت آمیخته همگانی ـ خصوصی برای کارخانه‌های بزرگ با فناوری پیشرفته؛
• گسترش تعاونی برای کارخانه‌های کوچک و میانه؛
• کنش بخش خصوصی در چارچوب قانون و راهکار ملی که به پیشرفت تولید صنعتی کشور کمک کند و در خدمت منافع ملی کشور باشد؛
• برپایی مالکیت همگانی ـ دمکراتیک بر زمین برای رام کردن سرمایه بیگانه، نگاهبانی از زیست‌بوم و کاستن از فشار بخش خصوصی خانه‌سازی برای دستبرد به زمین و سرچشمه‌های باارزش؛
است.
سرمایه‌گذاری بیگانه باید پیرو آیین‌نامه‌های سخت‌گیرانه باشد تا به جابه‌جایی فناوری از کشورهای متروپول به پیرامونی، پاسداری از زیست‌بوم و هم‌سویی با آرمان‌های گسترش ملی کمک کند.

دگرگونی‌های ریشه‌ای بالا، بدون توان سازمان‌یافته‌ی طبقه‌ی کارگر و فرارویی پیکار سندیکایی به نبرد طبقاتی و سیاسی، شدنی نیست. این راهِ دشوار و پرهزینه، اگرچه با بازدارنده‌های بزرگی روبه‌روست، اما برخلافِ راهکارهایِ انتزاعیِ «توسعه‌یِ از بالا»، با واقعیتِ ساختارِ وابسته‌یِ کشورهایِ پیرامونی هماهنگ است.

پایان سخن

ادعای «نئولیبرالیسم ویژه‌ی کشورهایِ صنعتی است» نه‌تنها از دید تاریخی و اقتصادی نادرست است، بل‌که خود بخشی از گفتمانِ نئولیبرالی برایِ درست‌انگاری وابستگیِ کشورهای پیرامونی است. کشورهایِ پیرامونی، با آن که سطحِ صنعتی‌ گوناگونی دارند، زیر سیاست‌هایِ نئولیبرالی (خصوصی‌سازی، آزادسازی، مقررات‌زدایی و ریاضت) سیاست‌ورزی می‌کنند. ناسانیِ بنیادی در این است که در مرکز، نئولیبرالیسم به معنای «بازتولیدِ قدرتِ صنعتی» و در پیرامون، به معنای «صنعت‌زدایی و وابستگی» است.

اما اگر این تحلیل، تنها به «دانستن» و «گزارش از ستم» پایان یابد، خود به ابزاری برایِ آرام‌بخشیِ وجدانِ روشنفکری دگرگون خواهد شد و نه ابزاری برایِ دگرگونی. تاریخِ کشورهایِ پیرامونی نشان داده است که هیچ‌گاه «نسخه‌ای از بالا» (چه از سویِ صندوقِ جهانیِ پول و چه از سویِ دولت‌هایِ «ملی») راهِ گریز از چرخه‌یِ وابستگی نبوده است. تنها راهِ رهایی، سازمان‌دهیِ طبقه‌یِ کارگر، رنجبران و روشنفکرانِ پیشاهنگ، درونِ ساختارهایِ مستقلِ پیکار است؛ ساختارهایی که نه در چارچوبِ دولت و نه در خانه‌های گرم و نرم، بل‌که در دلِ کارخانه‌هایی که در خطر بسته شدن هستند، معدنی که غارت می‌شود و کوچه‌هایِ محله‌هایِ حاشیه‌نشین شکل می‌گیرند.

این نبرد، نیازمندِ اتحادیه‌هایِ کارگریِ مستقل است که نه با کارفرما و نه با دولتِ نئولیبرال، «تفاهمِ تاریخی» نبندند؛ نیازمندِ اتحادیه‌های کارگری در بنگاه‌هایِ کلیدی (نفت، گاز، فولاد، مس) است که بتوانند در برابرِ خصوصی‌سازی و فرارِ سرمایه، ایستادگیِ عملی کنند؛ و نیازمندِ کمپین‌هایِ مردمیِ ضدخصوصی‌سازی است که لایه‌های میانی را علیهِ واگذاریِ دارایی‌هایِ ملی به بورژوازیِ کمپرادور و شرکت‌هایِ فراملی برانگیزاند و با جنبش همراه سازد.

گذر از نئولیبرالیسمِ وابسته، نه با «اقتصادِ ملیِ انتزاعی» و نه با «سخنان خیرخواهانه‌یِ قدرت»، بل‌که با نبرد طبقاتیِ سازمان‌یافته شدنی است. پیوند نبرد سندیکایی برای دستمزد و شرایط کاری بهتر با نبرد طبقاتی علیه نظام سرمایه‌داری از دالان پیکار علیه خصوصی‌سازی‌ها می‌گذرد. این راه، به راستی، دشوار و پرهزینه است؛ اما هر راهِ دیگری، از «توسعه‌یِ ملیِ از بالا» تا «سازگاریِ هوشمندانه با سرمایه‌داریِ جهانی»، در تاریخِ «جنوبِ جهانی» ، بارها شکستِ خود را نشان داده است.

«چپ» باید هم‌اندیشه، با یک صدا در این راه گام گذارد. این کار در گروِ دلاوری امروزِ ما برایِ دور شدن از فرقه‌گرایی و سازمان‌دهیِ فردایِ رنجبرانی است که همه «چپ»ها خود را دلبسته آنان می‌دانند.

سرچشمه‌های کمکی 

– Frank, A. G. (1966). The Development of Underdevelopment. Monthly Review Press.

– Wallerstein, I. (2004). World-Systems Analysis: An Introduction. Duke University Press.

– Amin, S. (1970s). Accumulation on a World Scale . Monthly Review Press.

– Hien, J., & Joerges, C. (Eds.). (2018). Ordoliberalism: Law and the Rule of Economics.

– Journal of Common Market Studies (2025). The Reforms of the Economic and Monetary Union During the Euro Crisis: The Ordoliberalisation of the European Economic Governance?




کشمکش لایه‌های گوناگون در حاکمیت جمهوری اسلامی در باره سرنوشت جنگ

مقاله ۲۲/۱۴۰۵
۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشته در پی آن است که گوشه‌هایی از بحرانِ کنونیِ خاورمیانه را از ریشه تا آینده واکاوی کند؛ بحرانی که از دلِ سی‌سال نظمِ نانوشته‌ی خونین بیرون زده و امروز به جنگی سراسری آمریکا و اسرائیل علیه ایران انجامیده است. اما این جنگ، همچون هر رویدادِ بزرگی، نه یک پدیده‌ی یک‌سویه، که آمیخته‌ای از راهبردهای چندلایه، منافعِ طبقاتیِ هم‌پوشان و گوناگون، و سرنوشت‌هایی است که در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند.

در این نوشته، کوشش می‌شود تا نخست زمینه‌های تاریخی و سیاسیِ این رویارویی کاویده شود، سپس نقشِ هر یک از بازیگران اصلی – آمریکا و اسرائیل از یک سو، و جمهوری اسلامی با لایه‌های گوناگون درونیِ آن از سوی دیگر – به بوته‌ی سنجش نهاده شود، و در پایان، با نگاهی به شرایطِ کنونی و چشم‌انداز پیشِ رو و وظیفه «چپ»، پاسخی برای پرسشِ سرنوشتِ این درگیری یافته شود. اما آنچه این نوشته را از گزارشی ساده جدا می‌کند، پرسشی است که در دلِ آن روان است: در این هیاهوی جنگ، تا چه اندازه می‌توان سهمِ جمهوری اسلامی را در ساخته‌شدنِ این بحران جُست، و آیا این جمهوری، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه و همداستان است؟

ریشه‌های آتش؛ از خروج ترامپ از برجام تا یورشِ ناروا به ایران

نزدیک به سی سال، خاورمیانه بر پایه‌ی قانون نانوشته‌ای اداره می‌شد: جمهوری اسلامی از راهِ نیابتی، اسرائیل را آزار می‌داد و اسرائیل با کشتارهای گزیده و تاخت‌های رایانه‌ای پاسخ می‌داد و هر دو سوی میدان از تلنگرزدن به یک جنگِ سراسری پرهیز می‌کردند. این سامانِ خونین، هرچند ترسناک، اما پیش‌بینی‌پذیر بود؛ زیرا هر دو سوی میدان به خوبی می‌دانستند که از کدام خط نمی‌توانند گذر کنند. اما اکنون این سامان از هم گسیخته است و جای آن را هرج‌ومرجی گرفته که هیچ کس سرانجامِ آن را نمی‌داند.

ریشه‌های بحرانِ کنونی را باید در سال ۲۰۱۸ ، زمانی که دونالد ترامپ، آمریکا را از برجام بیرون کشید، جُست. این کار برای تهران پیامی روشن داشت: به سخنان آمریکا نمی‌توان باور داشت. این آزمون، هواداران غرب را در حاکمیت جمهوری اسلامی و پیرامون آن کم توان و «تندروها» را نیرومند کرد. «تندروهای» جمهوری اسلامی دریافتند که تنها راهِ ماندگاری، «خطرناک‌تر شدن» است؛ نه سازش. بودنِ دست‌کم ۴۰۰ کیلوگرم اورانیومِ انباشته‌شده در ایران، به اسرائیل این بهانه را داد که تا آن را به بمب اتمی گره بزند.  

در پایان، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل یورش جنگی هم‌راستا و گسترده‌ای را با نام «خشم حماسی» (Epic Fury)علیه ایران آغاز کردند. موج آغازین این تاخت، با ترور آقای خامنه‌ای، ولی فقیه پیشین جمهوری اسلامی، همراه بود. هدف نخستین، فروپاشیِ نظام جمهوری اسلامی بود، اما برخلافِ پیش‌بینی‌ها، نه‌تنها نظام فرو نریخت، بل‌که جانشینیِ مجتبی خامنه‌ای نشان داد که بنیادِ قدرت در تهران همچنان استوار است. جمهوری اسلامی نیز با انبوهی از موشک‌ها و پهپادها، پایگاه های نظامیِ آمریکا در منطقه را آماج گرفت و جنگ به درگیریِ سراسری منطقه‌ای دگرگون شد. بدین‌سان، جنگی که می‌بایست کوتاه و پایان‌یافته می‌بود، به داستانی درازدامن انجامید که پایانِ آن هنوز در پرده‌ای از تاریکی نهفته است.

آمریکا و اسرائیل؛ دو هم‌پیمان در گردابِ جنگ

 اسرائیل؛ آغازگرِ جنگ یا گرفتارِ پندار؟

اسرائیل را باید آغازگرِ اصلیِ این جنگ دانست. بر پایه‌ی واکاویِ بسیاری از کارشناسان جهان، راهبردِ تل‌آویو فراتر از نابودیِ زیرساخت‌های هسته‌ایِ ایران است. سپهبد «آپتی آلائودینوف»، دستیار اداره‌ی اصلیِ سیاسی-نظامیِ ارتشِ روسیه، در گفت‌وگو با تاس گفته است که هدفِ اصلیِ اسرائیل، کشاندنِ آمریکا و ناتو به یک جنگِ سراسری منطقه‌ای است. او می‌گوید که: «ما باید درک کنیم که جنگ در خاورمیانه گسترده‌تر خواهد شد. و این همان هدفِ برنامه‌ریزی‌شده‌ی اسرائیل است.»

اسرائیل هم‌اکنون درگیرِ جنگی دو سویه است: از یک سو با ایران و از سوی دیگر با حزب‌اللهِ لبنان. درگیری در لبنان تا پایان مارس ۲۰۲۶ به آوارگیِ بیش از ۱.۱ میلیون نفر انجامیده است. افزون بر این، بنیامین نتانیاهو به‌تازگی سخن از یورش به یک فرودگاهِ نظامی در شمالِ باختریِ سوریه گفته است. اسرائیل به دنبال یورش‌های پیش‌دستانه‌ی خود به دیگر کشورها است، هرچند که هشدارِ سپهبدِ روس، این نگرانی را پدید آورده که تل‌آویو شاید در شمارشِ راهبردیِ خود دچار لغزش شود. آیا اسرائیل می‌خواهد با گسترشِ دامنه‌ی جنگ، آمریکا را چنان درگیر کند که دیگر راه گریزی برایش نماند؟ یا آنکه خود در پندار پیروزیِ زودگذر افتاده است؟ پاسخی که از رفتارِ تل‌آویو برمی‌آید، بیش از آنکه گشاینده‌ی این راز باشد، بر پیچیدگیِ آن می‌افزاید.

 آمریکا؛ از «چکش» تا «خفگی» و اکنون «اقتصاد دی-دی»

دونالد ترامپ که در آغاز خواهان جنگی کوتاه و پایان‌یافته بود، اکنون با راستی‌هایِ میدان روبرو شده است. بر پایه‌ی گزارشِ سی‌ان‌ان به تاریخ ۱۹ اوت ۲۰۲۶، کاخِ سفید پس از آنکه موجِ تازه‌ی تاخت‌های هوایی نتوانست به هدف‌های خود برسد و انباشتِ مهماتِ دقیق و موشک‌های رهگیرِ آمریکا کاهش یافت، راهبردِ خود را دگرگون کرده است. یک کارمند بلندپایه و آگاه دولتی به این شبکه گفته: «ما از رویکردِ ”همین‌الان ایران را بکوبیم“ به ”آنها را اندک‌اندک خفه کنیم“ رهسپار شده‌ایم.»

در پی این سخنان، ترامپ در پیامی در شبکه‌ی «تروث سوشال»، از یک «عملیات اقتصادی دی-دی» علیه ایران پرده برداشته است. او نوشته: «هیچ کس به ایران فرصتی بزرگ‌تر از من برای توافق نداده است. متأسفانه آنان از این فرصت استفاده نکردند. از این رو، امروز شدیدترین عملیات اقتصادی تاریخ علیه یک کشور را اعلام می‌کنم. این یک جنگ اقتصادی و انزوای بی‌سابقه خواهد بود.» ترامپ با یاداوری پیاده‌سازی متفقین در نرماندی در جنگ جهانی دوم، این تحریم ها را «دی-دی اقتصادی» نامیده و از متحدان آمریکا خواسته است که در انزوای اقتصادی ایران هم‌پیمان شوند.

ترامپ همچنین رک‌‌ و راست هر کشوری را که به ایران کمک کند، تهدید کرده است: «هر کشوری که به نهادهای مالی، شرکت‌ها، فرودگاه‌ها یا نهادهای دولتی خود اجازه دهد که به ایران هرگونه خط زندگی بدهند، با پیامدهای اقتصادی سنگینی روبرو خواهد شد.» او قاچاق نفت و جابجایی پول را از نشانه های این کمک‌ها برشمرده و در پایان نوشته: «همه‌ی این کارها باید هم اکنون پایان یابد. شما می‌دانید که من در باره‌ی چه کسانی سخن می‌گویم.» این کار سخت‌تر از آن چیزی که ترامپ فکر می‌کند، خواهد شد. چین روز سه‌شنبه ۲۵ اوت به آمریکا هشدار داد گسترش تحریم‌های علیه شرکت‌ها و نهادهای چینی که با ایران همکاری می‌کنند، می‌تواند با واکنش پکن روبه‌رو شود. وزارت خارجه چین گفت که همکاری‌های اقتصادی این کشور با ایران در چارچوب حقوق بین‌الملل انجام می‌شود و چین زیر بار تحریم‌های یک‌جانبه و غیرقانونی علیه ایران نخواهد رفت. 

ترامپ همچنین به‌روشنی گفته که هیچ گفت‌وگو یا چانه‌زنی با ایران در روند انجام نیست و محاصره‌ی دریایی به توانِ خود پایدار است. او همچنین گفته است که همه‌ی مین‌های دریایی در تنگه‌ی هرمز خنثی شده و این آبراه «باز و کاری» است. اما در کاری شگفت، ترامپ در پیامی در شبکه‌های اجتماعی، تنگه‌ی هرمز را «سرزمینِ نوینِ ایالاتِ متحده» نامید که با واکنشِ تندِ تهران روبرو شد. معاونِ وزیرِ خارجه‌ی ایران، کاظم غریب‌آبادی، این یاوه‌گویی را «پندار» خواند و هشدار داد که ایران به این «پندار» پاسخ خواهد داد.

با این همه، کارشناسان هشدار می‌دهند که ترامپ شاید در دامِ «پندارِ جنگِ کوتاه» افتاده باشد؛ زیرا منطقه دیگر زیرِ چیرگیِ آمریکا نیست و هرگونه درگیریِ درازمدت، برای واشنگتن به بازآفرینیِ آزمونِ عراق و افغانستان خواهد انجامید. وزارتِ خزانه‌داریِ آمریکا نیز به ریاستِ «اسکات بسنت» اعلام کرده که تحریم‌های تازه‌ای با هدفِ «کناره‌گیریِ بی‌سابقه‌ی اقتصادی» ایران به کار بسته خواهد شد. از فوریه ۲۰۲۵ تاکنون، آمریکا بیش از ۱۰۰۰ تن، کشتی و هواپیمای پیوسته با ایران را تحریم کرده است. اما آیا این فشارها، ایران را به زانو درخواهد آورد، یا آنکه همچون داس بر سنگ، جز آتشِ بیشتر، برآیندی نخواهد داشت؟ تجربه‌ی سی‌ساله نشان داده که هر چه فشار بر تهران بیشتر شده، از سرسختیِ آن نیز کاسته نشده است. اکنون اما ترامپ با «دی-دی اقتصادی» گامی فراتر نهاده و همه‌ی کشورهای جهان را به هم‌کاری در محاصره‌ی سراسری ایران فراخوانده است.

نقشِ لایه‌های بورژوازیِ جمهوری اسلامی در آیینه‌ی جنگ

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد که هرچند در برخی از سیاست‌ها هم‌دیدگاه هستند، در دیگر زمینه‌ها با یکدیگر درگیری‌هایِ جدی دارند. تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، راهِ رشدِ سرمایه‌داری، آن هم به شکلِ ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستیِ آن را درست می‌دانند و در این راه با یکدیگر همگام هستند. نیز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها دلبسته‌ی اقتصادِ انگلی و رانتی هستند و هیچ شوری برای یک اقتصادِ تولیدیِ ملی ندارند. و باز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، هنگامی که نظام را در خطر می‌بینند، راهِ چاره را سرکوب می‌دانند. اما در سیاستِ برون‌مرزی، منافعِ آن‌ها چنان با یکدیگر در تضاد است که نمی‌توان از «یک سیاستِ خارجی» یگانه و یک دست جمهوری اسلامی سخن گفت.

گرایش به غرب بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبری و مدیریتِ نهادهای دولتی، بنگاه‌ها، کارخانه‌ها و زمین‌های دولتی را در دست دارد، ریشه در منافعِ طبقاتی این لایه‌ دارد. آن‌ها می‌دانند که در نظامِ کنونیِ جهانی، نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول در گرویِ دادوستد با ساختارهای اقتصادی و مالیِ زیرِ رهبریِ غرب است، حتا اگر این دادوستد به معنای پذیرشِ شرایطِ امپریالیستی و از دست دادنِ استقلالِ اقتصادی باشد. سرانِ دولتی، برای نگه‌داشتِ جایگاهِ خود در نهادهای بین‌المللی، نیازمندِ رفت‌وآمد به غرب هستند. تحریم‌ها، آن‌ها را از شرکت در نشست‌های جهانی و دسترسی به شبکه‌های تصمیم‌سازیِ بین‌المللی به دور می‌کند و به جایگاهِ نهادیِ آن‌ها ضربه می‌زند.

بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکیِ ایران ریشه دارد، سرمایه‌ها را به جای پروژه‌های تولیدیِ با ریسکِ بالا، به بخش‌های بازرگانی، خانه‌سازی و خریدوفروشِ زمین واریز می‌کند. این لایه برای نگه‌داشت و جابجاییِ سرمایه و دسترسی به نظامِ مالیِ جهانی، به غرب وابسته است و تحریم‌ها را بازدارنده‌ی بنیانی بر سرِ انباشتِ سرمایه‌اش می‌داند. از سوی دیگر، بسیاری از این لایه‌ها از راهِ واردات، سرمایه‌گذاریِ خارجی و همکاری با شرکت‌های چندملیتی به سود می‌رسند و تنش با غرب، این منافع را به خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی (یا امنیتی-نظامی)، لایه‌ای است که فرماندهانِ بلندپایهِ نظامی، مدیرانِ سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد و کنترلِ مستقیم بر بخش‌های کلانِ اقتصادی، زیرساخت‌های راهبردی و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی برجسته کشور را در دست دارد. این لایه، از راهِ شرکت‌های بزرگِ اقتصادیِ وابسته، مالکیت یا مدیریتِ پروژه‌های بزرگِ آبادانی (عمرانی)، نفتی، پتروشیمی، کشتیرانی و واردات را در دست خود گرفته است. قدرت و جایگاهِ این لایه، در گرویِ دنبال کردن شرایطِ «خطرِ امنیتی» و «جبهه‌ی مقاومت» است. هرگونه سازش با غرب و کاهشِ تنش‌های بین‌المللی، رگ زندگی این لایه را تنگ می‌کند. آن‌ها برای نگهداشتِ بودجه‌ی نظامی، انحصارِ پروژه‌های اقتصادی و جایگاهِ سیاسیِ خود، نیازمندِ شرایط «نه صلح و نه جنگ» با غرب هستند. همان‌گونه که در جامعِه‌های سرمایه‌داریِ پیشرفته، «انحصارهای نظامی-صنعتی» برای سود بیشتر به جنگ‌هایِ گوناگون نیاز دارند، بورژوازیِ نظامیِ ایران نیز برای پاسبانی از جایگاه خود و نگهداشت انباشتِ سرمایه به «خطر بیگانگان» وابسته است. 

بسیجیان و پاسداران که بخشی از نهادِ نظامیِ جمهوری اسلامی بودند، با سیاستِ صدورِ انقلاب، آنچنان آرام‌آرام نفوذی گسترده در همه‌ی پهنه‌های اقتصادِ ایران به دست آوردند که نتیجه‌اش پدیداریِ یک لایه‌ی نوین از بورژوازی در ساختارِ بورژوازیِ جمهوری اسلامی بود. سرانِ پاسداران، بسیجیان و نهادهای وابسته به آن‌ها، جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه و شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» هستند. اگر صلحی پایدار در منطقه پدید آید، آن‌ها به کارمندانی ساده در دستگاهِ نظامیِ دولتی دگرگون خواهند شد که همه‌ی برتری‌های خود را از دست خواهند داد.

بخشِ بزرگی از اقتصادِ زیر دست بورژوازیِ نظامی، با پشتوانه سرچشمه‌های درون مرزی، پیمانکارانِ درون کشوری و شبکه‌های مالیِ موازی (دور از سوئیفت و نظامِ بانکیِ تحتِ سلطه‌ی غرب) اداره می‌شود. این لایه، بر خلافِ بورژوازیِ مالی که به سیستمِ مالیِ جهانی وابسته است، از تحریم‌ها نه تنها آسیب نمی‌بیند، که از تحریم‌ها به دلیل انحصارِ اقتصادی سود می‌برد. تحریم‌ها، رقیبان برون‌مرزی را از بازارِ ایران به دور می‌کنند که برایند آن واگذاری پروژه‌های کلان به شرکت‌های وابسته به این لایه است. بنابراین، آن‌ها با هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب که انحصارِ آن‌ها را به خطر بیندازد، دشمنی می‌کنند. بورژوازیِ نظامی در رقابتِ مستقیم با بورژوازیِ مالی و بورژوازیِ بوروکراتیک است و هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب، به معنای ورودِ سرمایه‌گذارانِ خارجی، کاهشِ تعرفه‌ها، و افزایشِ رقابت در بازارهای داخلی است که همگی انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را در خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی خود را «وارثِ انقلاب» و «مدافعِ آرمان‌های ضداستعماری» می‌داند. ضدیت با غرب، نه تنها یک راهبردِ اقتصادی، که هسته‌ی مشروعیت‌بخشِ هویتِ نهادیِ آن‌هاست. این لایه با گفتمانِ «مقاومت در برابرِ غرب» و «جهادِ اقتصادی»، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای در جامعه ما فراهم کرده است که جایگاهِ آن را در حاکمیت پایدار کرده است. پایگاهِ اجتماعیِ این لایه که برای رقابت با دیگر لایه‌های بورژوازی بدان نیاز دارد، دربرگیرنده‌ی لایه‌هایِ اجتماعیِ بزرگِ پایینی و میانی با رنگ و بویِ مذهبی و ضدآمریکایی و ضداسرائیلی است. بدون هیچ تردیدی، فشار پایگاه اجتماعی این لایه بورژوازی به روی سیاست‌های برون‌مرزی این لایه تاثیر می‌گذارد.    

بورژوازیِ تجاری (یا بازرگانی) لایه‌ای از سرمایه‌داران و بازرگانان کلان فروش است که از راهِ دادوستد، دلالی و بازرگانیِ درون- و برون‌مرزی به انباشتِ سرمایه می‌رسند. این لایه انگلی بورژوازی، بر خلافِ بورژوازیِ صنعتی که به تولیدِ کالا می‌پردازد، از گوناگونی بهای کالاها در بازارهایِ درونی و برون‌مرزی و انحصارِ توزیع، سود خود را به‌دست می‌آورد.

بورژوازیِ بازرگانی پس از سال‌ها گفت‌وگو و پیمان‌های ناپایدار، به این نتیجه رسیده که غرب یک شریکِ تجاریِ باورمندی نیست و تحریم‌هایِ همه‌جانبه، دسترسی به بازارهایِ غربی را دشوار کرده است. این لایه، همان گونه که عسگراولادی، بازرگان بزرگ گفته است، شوری برای دادوستد با چین و روسیه ندارد. ولی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود، ناگزیر نگاه به « شرق» دارد. از این رو، بازرگانی خارجیِ به سوی چین، روسیه، ترکیه، امارات، هند و کشورهایِ همسایه رانده شده است. پروژه‌هایی مانندِ کریدورِ شمال-جنوب و افزایشِ همکاری‌هایِ تجاری با چین، راه هایِ تازه‌ای برای دادوستد پایدار و کم‌خطر فراهم کرده است.

بورژوازیِ نظامی که کنترلِ انحصاریِ بخش‌هایِ کلانِ اقتصادی را در دست دارد، شریکِ تجاریِ اصلیِ بورژوازیِ تجاری شده است. بازرگانان برای دسترسی به مجوزهایِ واردات، ارزِ دولتی و شبکه‌هایِ توزیع، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی و وابستگانِ به آن‌ها هستند. این هم‌پوشانیِ منافع، بازرگانان را به‌جایِ رقابت با بورژوازیِ نظامی، به هم‌سویی با آن انگیزه داده است.

پس، هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی در این جنگ سخن می‌گوییم، باید تضاد منافع این لایه‌هایِ گوناگون بورژوازی را فراموش نکنیم: نه یک صدا، که آوایِ چندگانه؛ نه یک اراده، که کشاکشِ منافع. بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک، که به غرب وابسته‌اند، از هرگونه تنشی زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، که از تحریم‌ها و انحصار سود می‌برند، تنش را نه یک زیان، که فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند. این تضادِ منافع است که سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکش‌هایِ درونی دگرگون کرده است؛ میدانی که در آن، هر لایه می‌کوشد تا دیگران را وادار به پذیرش خطِ خود کند.

پس از ترور ولی‌فقیه و سران نظامی، روشن شد که آقای مجتبی نقش خامنه‌ای پدر را در آرام کردن جناح‌ها ندارد. هم‌اکنون به روشنی دیده می‌شود که پس از رفتن سران نظامی، بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت نیرومندتر شده است. افزون بر این، ولی‌فقیه پیشین به آسانی می‌توانست بورژوازی نظامی را کنترل می‌کرد، اما اکنون این بورژوازی نظامی است که ولی‌فقیه زخمی و کم‌توان را کنترل می‌کند. این سازه‌ها شرایطی را فراهم کرده که در آن تضاد منافع لایه‌های بورژوازی از پشت پرده بیرون آمده و آشکار شده است

عطریانفر، عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت سه روز پیش در رسانه‌ها (انصاف نیوز)، به سرزنش آقای محسن رضایی برای سخنان تند او علیه غرب و همسایگان پرداخت. او گفت: «هیچ اقدامی از سوی شورای عالی امنیت ملی نباید با اظهارات متفرقه‌ای مواجه شود که جز ایجاد ابهام نتیجه‌ای ندارد.» 

وی درباره گفت‌وگوی ایران و آمریکا گفت: «یادداشت تفاهم در اسلام‌آباد امضا شد و رهبری با مفاد آن موافقت کردند.» «ایران در جنگ و صلح جدی است، همان‌طور که در جنگ ایران و عراق پذیرش قطعنامه با جدیت انجام شد.» «اگر آمریکا به توافق امضا شده ملتزم باشد، ایران نیز پایبند خواهد بود.» «اگر آمریکا بتواند اسرائیل را به بازگشت به توافق قانع کند، ایران نیز مشکلی برای بازگشت به همان توافق قبلی نخواهد داشت.» 

این سخنان آشکارا نشان می‌دهد که بورژوازی نظامی و بورژوازی بوروکراتیک، نه تنها درباره‌ی سرنوشت جنگ با هم درگیرند، بل‌که پرده‌ها میان آن‌ها دریده می‌شود.

آینده‌ی ایران در میانه‌ی جنگ

بن‌بست دیپلماتیک، تحریم امارات و بحران انرژی

شرایط کنونی، آمیخته‌ای از بن‌بست سیاسی، افزایش تحریم‌ها و بحران روزافزونِ انرژی است. در پهنه‌ی دیپلماتیک، هیچ چانه‌زنی در روند انجام نیست و ترامپ، چانه‌زن‌های خود را از پیگیریِ گفت‌وگو بازداشته است. عمان که نقشِ اصلی را در میانجی‌گری داشت، اکنون با تهدیدِ ترامپ روبرو است که اگر در راهِ آمریکا سنگ‌اندازی کند، آماجِ تاخت خواهد شد. گویا، پاکستان هنوز پشت پرده‌های تاریک با کارهای رمزآلود می‌کوشد که روزنه‌ای برای بازگشت هر دو سو به گفت‌وگو بگشاید. تفاهم‌نامه‌ی ۶۰ روزه که برای دستیابی به صلح برنامه ریزی شده بود، بدون نتیجه به پایان رسید و ترامپ با سیاست «دی-دی اقتصادی»، هرگونه روزنه‌ی دیپلماتیک را بسته است.

در همین زمان، تأثیرگذارترین دگرگونیِ هفته‌ی گذشته، تصمیمِ اماراتِ متحده‌ی عربی برای بکار بستنِ تحریمِ تجاریِ کامل و بی‌کران علیه ایران است. وزارتِ خارجه‌ی امارات اعلام کرد که همه‌ی دادوستدهایِ تجاری، بازرگانی و مالی با ایران بازداشته شده است. امارت می گوید که این کار به دلیل شلیک دو موشکِ بالستیک از سویِ ایران به سویِ ترافیکِ دریاییِ این کشور انجام می شود. جمهوری اسلامی آن را دروغ خواند، اما بازداشتِ پیوندهایِ تجاری با یکی از مهم‌ترین دروازه‌هایِ وارداتِ کالاهایِ پایه ای، ضربه‌ای سنگین به اقتصادِ تهران خواهد زد.

افزون بر این، بحرانِ انرژی و اقتصادِ ایران نیز به اوج خود رسیده است. صدورِ نفتِ ایران که در دوره‌ی کوتاهِ آتش‌بسِ ژوئن تا ژوئیه جانِ تازه‌ای گرفته بود، دوباره به صفر رسیده است. مهدی قدسی، اقتصاددانِ مؤسسه‌ی پژوهشی‌هایِ اقتصادیِ بین‌المللیِ وین، هشدار داده که اگر محاصره تا پاییز و زمستان دنبال شود، ایران با کمبودِ گاز و برق روبرو خواهد شد و دولت ناچار به بستنِ کارخانه‌ها و جیره‌بندیِ انرژی برای خانه‌ها خواهد شد. از سوی دیگر، محمدحسن حداد، سردبیرِ روزنامه‌ی الوفاقِ ایران، پیش‌بینی کرده که ترامپ در پایان از سیاستِ سختِ خود پس‌نشینی کرده و به یادداشت‌تفاهمِ پیشین بازخواهد گشت، اما گفته که ایران هیچ باوری به رئیس‌جمهورِ آمریکا ندارد و برای جنگِ درازمدت آماده می‌شود.

راهبرد تهاجمی جمهوری اسلامی؛ از هرمز تا خاک دشمن

در سوی دیگر میدان، جمهوری اسلامی هم خاموش نمانده، و راهبرد خود را به‌گونه‌ای بنیادین دگرگون کرده است. مجتبی خامنه‌ای، ولی فقیه، در فرمان‌هایی که هفته‌ی پیش داده است، ساختار امنیتی کشور را بازآرایی کرده و چهره‌های تازه‌ای را به کار گرفته است که همگی از لایه‌ی بورژوازیِ نظامی برخاسته‌اند. محسن رضایی، از فرماندهان پیشین سپاه، رئیس شورای عالی امنیت ملی شده و احمد وحیدی، دیگر چهره‌ی سرشناس نظامی، به فرماندهی کل سپاه پاسداران رسیده است. این دو، هر دو از باورمندان به راهبرد «عملیات تهاجمی» هستند. رایزن وحیدی، محمدرضا نقدی، به روشنی گفته است که سپاه باید توانایی «انجام یورش در خاک دشمن» را داشته باشد و آماده‌ی «تاخت‌های هوشمند، گزیده و هدفمند» باشد.

این راهبرد تازه، در کنار تاکتیک‌های نوین نظامی، چهره‌ی دیگری به جنگ بخشیده است. جمهوری اسلامی از موشک‌های بالستیک با کلاهک‌های خوشه‌ای و پهپادهای پیشرفته‌تر بهره برداری می‌کند و هم‌زمان، به خرابکاری کابل‌های زیردریایی خلیج فارس روی آورده است. همچنین، متحدان منطقه‌ای ایران – به ویژه حوثی‌های یمن – در تازه‌ترین واکنش ها، نفتکش‌های امارات و زیرساخت های نفتی عربستان را هدف گرفته‌اند. این یعنی ایران نه تنها در میدان مستقیم، که از راهِ نیابتی نیز دامنه‌ی جنگ را گسترش داده است.

به گفته‌ی تریتا پارسی، از مؤسسه‌ی کوئنسی، «تهران باور دارد که برتری نظامی را در دست دارد و آشکارا از یورش تهاجمی سخن می‌گوید، نه تنها پاسخ به تاخت‌های آمریکا. جمهوری اسلامی با این کار، نه تنها کنترل دامنه و جغرافیای جنگ را از آمریکا گرفته، که زمانِ آن را نیز در دست خواهد گرفت.» تحلیلگران بر این باورند که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی، هیچ شتابی  برای سازش ندارد و از «وضعیت نه جنگ و نه صلح» هم چون اهرمی برای فشار بر ترامپ بهره می‌برد.

چشم‌اندازِ آینده؛ رقابتِ جنگ‌افزاری، نقشِ ترکیه

آینده‌ی این کشمکش، بیش از هر زمان دیگری ناروشن است. در پهنه‌ی منطقه‌ای، پیمان تازه‌ی آمریکا و عربستان برای برنامه‌ی هسته‌ایِ غیرنظامی، می‌تواند به آغاز رقابتی جنگ‌افزاری در منطقه انجامد. پرسش این است که آیا عربستان نیز به‌دنبال انباشت اورانیوم خواهد رفت و آیا این کار، ایران را به ساختن بمب برنمی‌انگیزد؟ ترامپ برای پایان‌بخشی به پیمان هسته‌ای با عربستان، خواستار به‌هنجارشدن پیوندهای ریاض و تل‌آویو شده است؛ کاری که می‌تواند فلسطینی‌ها را به کناری رانده و هم‌ارزی‌های منطقه را دگرگون کند.

در همین زمان، پیمان تازه‌ی مکه میان پاکستان، ترکیه و عربستان، سویگان تازه‌ای به این معادله افزوده است. این پیمان که در سایه‌ی نگرانی‌های مشترک از ناامنی منطقه و دگرگونی هم سنگی قدرت بسته شده، می‌تواند به هم‌افزاییِ نظامی و امنیتیِ این سه کشور انجامد و جبهه‌ی تازه‌ای را در برابرِ نفوذِ ایران و نیز در برابر نیروهای ِ آمریکا در منطقه پدید آورد. هرچند ریزنوشته های این پیمان هنوز در هاله‌ای از ابهام است، اما سوی ‌گیریِ آن به روشنی نشان می‌دهد که کشورهایِ منطقه، دیگر به پشتیبانیِ سنتیِ آمریکا بسنده نمی‌کنند و به دنبالِ بازآراییِ اتحادهایِ خود هستند.

افزون بر این، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت نیز به پیچیدگی بحران افزوده است. رفت‌وآمدِ کشتی‌ها در هرمز بیش از ۸۰٪ کاستی یافته و بهایِ نفت از نزدیکِ ۷۰ دلار به میانگینِ ۱۰۳ دلار در هر بشکه در ماه مارس رسیده است. این رویداد، اقتصادِ جهانی و به‌ویژه کشورهایِ تنگ‌دستِ آفریقا و آسیا را زیرِ تأثیرِ خود گرفته است. ترامپ با «دی-دی اقتصادی» خود، می خواهد این فشار را به بیش از اندازه برساند، اما این سیاست می‌تواند به بهای افزایش تنش‌های نظامی و گسترش دامنه‌ی جنگ می انجامد.

هشدارها درباره‌ی کمبودِ انرژی در ایران، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت از هرمز، و بی‌باوریِ دو سویِ میدان به هرگونه سازش، همگی نشان از آن دارد که هیچ چشم انداز روشنی برای آشتیِ نزدیک نیست. منطقه گام به فازی از بی‌پایاییِ همیشگی گذارده که در آن، بازیگرانِ محلی با تکیه بر زور و ماندگاری، دستورهایِ تازه‌ای می‌نویسند؛ دستورهایی که آینده‌ی خاورمیانه را در پرده‌ای از ابهام فرو برده است. دیگر پرسشِ «آیا جنگ می‌شود؟» نیست، بل‌که پرسش این است که «کِی و کجا».

وظیفه‌ی نیروهای «چپِ» ایران

نیروهای «چپِ» ایران، در میان‌اندیشیِ بحرانِ کنونی، با سه وظیفه‌ی هم‌زمان روبرو هستند: مخالفت با هر گونه یورش نظامیِ آمریکا و اسرائیل به ایران، پیکار با دیکتاتوریِ جمهوری اسلامی و اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی، و پاسداری از تمامیتِ ارضی و حاکمیتِ ملیِ ایران.

وظیفه‌ی نخستِ نیروهای «چپ»، دفاع از حاکمیتِ ملی در برابرِ یورش بیگانگان است؛ اما این دفاع، نه به معنای هم‌سو شدن با جمهوری اسلامی، که به معنای ایستادگی در برابرِ هرگونه تصمیم بیگانه در باره ی سرنوشتِ آینده ایران است. «چپِ» ایرانی باید به روشنی بگوید که جنگِ آمریکا و اسرائیل، جنگی برای «آزادی» یا «دموکراسی» نیست، بل‌که جنگی برای دگرگونی هم سنگی قدرت در منطقه و پایداری سرکردگی امپریالیسم است. «چپ» باید میانِ دفاع از خاک و مردم، و نقدِ بی‌امانِ حکومت، خطی روشن بکشد.

راه حل بحرانِ کنونی، نه هم سو شدن با لایه‌هایی از بورژوازی انگلی برای سرسپردگی به غرب و پذیرش شرط‌های نادادگرانه، و نه زیر سایه لایه دیگری از بورژوازی برای دنبال کردن جنگ تا فروپاشیِ کشور است، بل‌که در دستیابی به یک پیمانِ صلحِ عادلانه و پایدار نهفته است؛ پیمانی که حقوقِ مشروعِ ایران را هم چون یک کشورِ مستقل و صاحب‌ اراده به رسمیت بشناسد. چنین صلحی، نه با زورگویی و خوارسازی، بل‌که بر پایه‌ی برابری و گفت وگوی ارجمندانه زاده می‌شود؛ صلحی که در آن، نه یک سویِ میدان به زانو درمی‌آید و نه سویِ دیگر بر کرسیِ پیروزی می‌نشیند.

نخستین پایه ی این صلح، به رسمیت‌شناسیِ حقِ ایران بر تنگه‌ی هرمز، هم چون یک اهرمِ راهبردی برای امنیتِ ملی است. تنگه‌ی هرمز، نه یک گذرگاهِ تجاری، که رگِ زندگی امنیتِ ایران است و هرگونه چشم‌پوشی از آن، به معنای واگذاریِ کلیدِ ورودیِ کشور به بیگانگان خواهد بود. ایران حق دارد که در مدیریتِ این آبراه، نقشی برابر و برجسته داشته باشد و از آن هم چون ابزاری برای بازدارندگی و نگهداشت هم سنگی قدرت در منطقه بهره گیرد. این حق، نه یک سیاست کشورگشایانه، که یک نیاز ژئوپلیتیکی برای یک کشورِ ساحلی با هزاران کیلومتر مرزِ آبی و دریایی است. هرگونه صلحی که این حق را نادیده بگیرد، نه تنها پایدار نخواهد بود، که بذرِ جنگ‌هایِ آینده را در دلِ خود خواهد داشت.

دومین پایه این صلح، حق برپایی زیرساختهای برنامه‌ی هسته‌ایِ صلح‌آمیزِ ایران، زیر بازرسی نهادهای بین‌المللیِ به ویژه چین و روسیه است. مانند همه ی کشورها، دستیابی به فناوریِ هسته‌ایِ صلح‌آمیز حق ایران است. چنین سازوکاری، نه تنها به امنیتِ منطقه می‌افزاید، که به برون روی از بن‌بستِ کنونی نیز یاری می‌رساند.

سومین پایه، پایانِ محاصره‌ی اقتصادی و دریایی است. تحریم‌هایِ همه‌جانبه، نه تنها به اقتصادِ ایران آسیب زده، که به اقتصادِ منطقه و جهان نیز زیان رسانده و بهای نفت را بالا برده و امنیتِ انرژی را به خطر انداخته است. در کجای جهان، باید در برابر کاربرد هرگونه تحریم اقتصادی به جای زبان دیپلماتیک ایستادگی کرد.

با این همه، هرگونه صلحی، بدون پذیرشِ اصلِ برابریِ حاکمیت‌ها و نکردن دخالت در شرایط درون مرزی دیگر کشورها، ناپایدار است. مردم ایران، همچون هر کشورِ مستقلی، حق دارند که نظامِ سیاسیِ خود را، به‌گونه‌ای که خود می‌پسندد، گزینش کنند. صلح، به معنایِ پایه گزاری یک نظامِ سیاسیِ هوادار غرب بر ایران نیست؛ صلح، به معنایِ همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ ایران با جهان، با پاسبانی از استقلالِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ آن است. گذار از جمهوری اسلامی، وظیفه‌ی مردم میهن ما است، نه مأموریتِ ارتش‌هایِ بیگانه و نه هدفِ پیمان‌هایِ صلح.

وظیفه‌ی دوم، نبرد با دیکتاتوری و شیوه مدیریت اقتصاد آنی است؛ دیکتاتوری‌ای که به بهانه‌ی جنگ فرزندان میهن را سر به نیست می‌کند، به سرکوبِ اعتراضات می‌پردازد و از غارتِ سرمایه‌ی ملی بهره می‌برد. «چپ» باید به جامعه بفهماند که جمهوری اسلامی، نه تنها منافعِ ملی را قربانیِ منافعِ طبقاتیِ بورژوازیِ نظامی کرده، که خود بزرگ‌ترین بازدارنده بر سر راهِ استقلالِ واقعی و رفاهِ توده‌هاست. اما نقدِ حکومت، نباید به مشروعیت‌بخشی یورش بیگانگان انجامد. این‌جا بود که برخی از گروه‌های «چپ» در گذشته دچار لغزش شدند و میانِ «دشمنِ درونی» و «دشمنِ برونی» یکی را برگزیدند؛ کژراهه‌ی که هم به استقلالِ ملی ضربه زد و هم به پیکار با دیکتاتوری.

وظیفه‌ی سوم، پیش‌گزاری یک برنامه برای گذارِ دموکراتیک است؛ گذاری که نه با بمب‌های آمریکایی، که با اراده‌ی جمعیِ جامعه و اعتراض‌های مدنی انجام می‌شود. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح، شرایط بهتری برای نبرد با دیکتاتوری فراهم می‌کند. صلح   جامعه را از فشارِ جنگ می‌رهاند، و زمینه را برای اعتراض های گسترده‌ی مدنی علیه دیکتاتوری فراهم می‌کند. جنگ، تنها به نفعِ دو سویِ میدان است: از یک سو، امپریالیسمِ آمریکا که به دنبالِ سرکردگی نیروهای خود در منطقه‌ است، و از سوی دیگر، بورژوازیِ نظامیِ ایران که زندگی خود را وامدار شرایط نه صلح و نه جنگ و تنش های کوچک است. تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

انجام این سه وظیفه، تنها راهی است که در آن، «چپ» هم به وظیفه‌ی ملیِ خود در دفاع از سرزمین در برابر یورش بیگانگان، هم به وظیفه‌ی طبقاتیِ خود در پیکار با بهره‌کشی و سرکوب، و هم به وظیفه‌ی تاریخیِ خود در ساختنِ آینده‌ای دموکراتیک و مستقل بر پایه عدالت اجتماعی، وفادار می‌ماند.

 پایان سخن

آنچه از این واکاوی برمی‌آید، این است که جنگِ کنونیِ خاورمیانه، نه پدیده‌ای یک‌سویه و نه نتیجه‌ی اراده‌ی یک بازیگر، که برایندِ هم‌پوشانی منافع و رقابت چندین کشورِ نیرومند است: از یک سو، راهبردِ اسرائیل برای کشاندنِ آمریکا به جنگی سراسری، از سوی دیگر، سیاستِ فشارِ ترامپ که از «چکش» به «خفگی» و اکنون به «دی-دی اقتصادی» دگرگون شده، و از سوی سوم، منافعِ چندلایه‌ی جمهوری اسلامی که هر لایه‌ی آن، انگیزه‌ای جداگانه برای شرایطِ «نه جنگ و نه صلح» یا پایانِ جنگ دارد. در این میان، جمهوری اسلامی با راهبرد تهاجمیِ تازه، نه تنها در برابر فشارها ایستادگی می‌کند، که می‌کوشد با بردنِ جنگ به خاکِ دشمن و گسترشِ کنش‌هایِ نظامیِ نیابتی، هم‌سنگی ِ قدرت را به سودِ خود دگرگون کند.

اما آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کند، این است که جمهوری اسلامی، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه نیست. درونِ آن، لایه‌هایِ گوناگونی از بورژوازیِ بوروکراتیک، مالی، نظامی و تجاری با یکدیگر در کشمکش هستند؛ لایه‌هایی که هرچند در پذیرشِ نظامِ سرمایه‌داریِ نئولیبرالیستی-رانتی و سرکوبِ مخالفان همداستان‌اند، در سیاستِ خارجی و رویارویی با غرب، راه‌هایی جداگانه می‌پویند. در شرایط کنونی، با افزایش تحریم‌ها و «دی-دی اقتصادی» از سوی ترامپ، بورژوازیِ نظامی می‌کوشد تا با راهبرد تهاجمی، هم جایگاهِ خود را در درونِ نظام استوارتر کند و هم از فشارهای بیرونی هم چون بهانه‌ای برای سرکوب و انباشتِ بیشتر سود برد.

در این میان، «چپِ» ایرانی باید از میانِ این دو آتش، راهِ درست را برگزیند: راهی که در آن، هم در برابرِ چیره خواهی امپریالیسم می‌ایستد و هم از زیرِ یوغِ دیکتاتوری سر بیرون می‌آورد. این راه، نه به معنایِ هم‌سویی با هیچ‌یک از دو سویِ میدان، که به معنایِ وفاداریِ به منافعِ توده‌هایِ مردم ایران است؛ مردمی که هم از بمب‌های آمریکا می‌سوزند و هم از چکمه‌های جمهوری اسلامی خرد می‌شوند. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح ارجمندانه و دادگرانه با شرایطی که گفته شد، شرطِ پیکار با دیکتاتوری است؛ زیرا جنگ، بهانه‌ای به دستِ حکومت می‌دهد تا سرکوب را افزایش دهد، و هرگونه پیروزیِ نظامیِ خارجی نیز، نه به دموکراسی، که به هژمونیِ تازه‌ای می‌انجامد.

در پایان، باید گفت که سرنوشتِ این جنگ، نه در گروِ میدان‌هایِ نبرد، که در گروِ هم‌سنگیِ این نیروهایِ درونی و بیرونی است. اگر بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک بتوانند بر رقیبانِ نظامیِ خود چیره شوند، شاید با سرسپردگی در برابر غرب، راهی برای گشایشِ دیپلماتیک یافته شود؛ و اگر بورژوازیِ نظامی همچنان بر اریکه‌ی قدرت بماند و راهبرد تهاجمی را پیش گیرد، شرایطِ «نه جنگ و نه صلح»، سال‌ها در میهنِ ما و در منطقه پایدار خواهد ماند. اما آنچه نباید فراموش کرد، این است که تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

آنچه روشن است، این است که منطقه‌ی خاورمیانه، دیگر آن سامانِ پیش‌بینی‌پذیرِ سی‌ساله را ندارد و هر لحظه، شاید رویدادی تازه، همه‌ی معادلات را دگرگون کند. در این میان، وظیفه‌ی «چپ»، روشن‌نگری، سیاست مستقل طبقاتی، و وفاداری به منافعِ توده‌هاست.




خاورمیانه در نظم نوین: رقابت اقتصادی، نظامی و نرم جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان

مقاله ۲۱/۱۴۰۵
۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۲۱ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

خاورمیانه در آستانه‌ی دگرگونی‌ای ژرف ایستاده است. هم‌زمان با افزایش رقابت امپریالیستی در اروپا، خاورمیانه نیز به پهنه‌ی رقابتی فزاینده میان قدرت‌های منطقه‌ای دگرگون شده است. بورژوازی هر کشور در تلاش است جایگاه خود را استوار کند و نقشی برجسته در نظم نوین منطقه‌ای بر دوش گیرد. این رقابت که ریشه در دگرگونی‌های ژئوپلیتیکی ژرف دارد، با شکل‌گیری هم‌پیمانی‌های تازه و خطرناک همراه شده است. به یاد داشته باشیم که رقابت ژئوپلیتیکی بازتاب جنگ طبقاتی میان بورژوازی کشورهاست. از رقابت بر سر بازارهای صادراتی و خط لوله انرژی گرفته تا ائتلاف‌های نظامی سه‌گانه و رقابت نرم و سخت، همه نشان از تلاش بورژوازی کشورهای منطقه برای سهم‌گیری از نظم نوین جهانی و منطقه‌ای دارد.

این نوشته به بررسی هدف‌ها و برنامه‌های راهبردی و ژئوپلیتیکی اسرائیل نمی‌پردازد؛ چرا که برای بیشتر خوانندگان آشکار است و پرداختن به آن، این جستار را از کانون اصلی خود دور می‌کند. کانون اصلی این نوشته سه قدرت بزرگ مسلمان خاورمیانه – جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان سعودی – و رقابت‌های آنان برای سهم‌گیری از نظم نوین منطقه‌ای است.

نوشته پیشِ رو، این جستار را در پنج گام پی‌گیری می‌کند: نخست، رقابت اقتصادی و انرژی را بر پایه آمار صادرات و پروژه‌های خط لوله و کریدورها بررسی می‌کند؛ دوم، به قدرت سخت و دخالت نظامیِ مستقیم و غیرمستقیم هر یک از سه قدرت بزرگ منطقه می‌پردازد؛ سوم، نشان می‌دهد که چگونه این دخالت‌های پراکنده، زمینه‌ساز شکل‌گیری پیمان نظامی سه‌گانه شده است؛ چهارم، ابزارهای قدرت نرمی را بررسی می‌کند که هر یک از این سه کشور برای نفوذ فرهنگی، مذهبی و اقتصادی به کار گرفته‌اند؛ و پنجم، پیامدهای این رقابت‌ها را در سطح نظم نوین جهانی و از دیدگاه طبقاتی نتیجه‌گیری می‌کند.

رقابت اقتصادی و انرژی در خاورمیانه

 رقابت صادراتی جمهوری اسلامی، ترکیه، عربستان، امارات، مصر

بر پایه‌ی گزارش گمرک جمهوری اسلامی، در سال ۲۰۲۴، ایران ۵۸ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که بخشی از فراورده‌های نفتی، گازی و پتروشیمی را نیز دربر می‌گیرد. عراق، امارات متحده عربی و ترکیه از مهم‌ترین بازارهای صادراتی ایران بودند و ارزش صادرات غیرنفتی ایران، مانند فراورده‌های پتروشیمی، کشاورزی و غذایی، فلز، مصالح ساختمانی، دارو و فرش، به این سه کشور در همین سال به ۲۰ میلیارد دلار رسید.

بر پایه‌ی گزارش سازمان آمار عربستان (GASTAT) –عربستان سعودی در سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۳۷ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی در زمینه‌ی پتروشیمی و شیمیایی داشت که نزدیک به ۳۰ میلیارد دلار آن به کشورهای شورای همکاری خلیج فارس فرستاده شد. بر پایه گزارش سازمان آمار ترکیه (TÜİK) – ترکیه در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۲۶۲ میلیارد دلار کالا صادر کرد که ۴۴ میلیارد دلار آن راهی کشورهای خاورمیانه و نزدیک شد.

بر پایه گزارش مرکز آمار امارات، امارات متحده عربی در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۱۵۳ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که بخش مهمی از آن به بازارهای خاورمیانه راه یافت که می‌توان ارزش آن را سالانه ۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار برآورد کرد. بر پایه گزارش سازمان GOEIC، مصر در سال ۲۰۲۴ ۴۱میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که نزدیک به ۱۶میلیارد دلار آن به کشورهای عربی فرستاده شد.

همان‌گونه که می‌بینیم، بورژوازی تجاری در این کشورهای بزرگ بر سر بازارهای خاورمیانه با یکدیگر درگیرند.

 رقابت بر سر خط لوله و کریدورهای انرژی

افزون بر این، رقابتی کشنده میان بورژوازی این کشورها برای ساخت و گسترش راه‌های ترابری نفت و گاز در جریان است که بورژوازی بوروکراتیک این کشورها را نیز در این رقابت درگیر کرده است.

در سال‌های گذشته، چند کشور منطقه کوشیده‌اند راه‌های جابجایی انرژی خود را به‌گونه‌ای گسترش دهند که وابستگی آنها به راه‌های کهن، به‌ویژه تنگه هرمز یا خاک ایران، کاهش یابد.

خط لوله شرق–غرب عربستان: عربستان سعودی یکی از نمونه‌های برجسته این رویکرد است. این کشور سال‌ها پیش خط لوله «شرق به غرب» را ساخت که نفت را از منطقه نفت‌خیز شرق عربستان به بندر ینبع در کرانه دریای سرخ می‌رساند. این راه به عربستان امکان می‌دهد بخشی از نفت خود را بدون گذر از تنگه هرمز در بازار جهانی به فروش برساند. در سال‌های گذشته نیز سخن از برنامه‌ریزی برای افزایش گنجایش این خط لوله به میان آمده است.

خط لوله بصره–عقبه: برنامه ترابری مهم دیگری، پروژه خط لوله «بصره ـ عقبه» است که قرار است نفت عراق را از بصره، از راه خاک عراق و اردن، به بندر عقبه در دریای سرخ برساند. این پروژه، اگر پیاده شود، می‌تواند راه‌های صادرات نفت عراق را گوناگون‌تر کند و وابستگی آن به پایانه‌های جنوبی عراق و تنگه هرمز را کاهش دهد. در دوره‌های گوناگون نیز اندیشه‌هایی برای ساخت راه‌های ترابری نفت میان عربستان، اردن و منطقه عقبه مطرح شده است، اما هیچ‌یک از آنها از نظر اهمیت و وضعیت بهره‌برداری با خط لوله شرق به غرب عربستان سنجیدنی نیستند.

خط لوله تاناپ: در شمال منطقه نیز ترکیه و جمهوری آذربایجان راه مهمی برای ترابری گاز آذربایجان به اروپا ساخته‌اند که از ایران نمی‌گذرد. خط لوله «تاناپ»، یا خط لوله ترابری گاز ترانس‌آنا‌تولی، گاز آذربایجان را از مرز گرجستان و از راه خاک ترکیه به مرزهای غربی این کشور می‌رساند و در پایان، این گاز از راه کریدور گاز جنوبی به بازارهای اروپایی می‌رسد. این راه از سال ۲۰۲۰ به بهره‌برداری رسیده و در گام نخست گنجایش آن ۱۶.۲ میلیارد مترمکعب در سال است که نزدیک به ۶ میلیارد مترمکعب آن به ترکیه و ۱۰ میلیارد مترمکعب به اروپا فرستاده می‌شود. گنجایش تاناپ اگر گسترش یابد می‌تواند به ۳۱ میلیارد مترمکعب در سال برسد.

از دیدگاه ژئوپلیتیکی، اهمیت این پروژه‌ها در آن است که ایران از دید جغرافیایی می‌توانست در برخی از این راه‌های ترابری نقشی مهم داشته باشد. اما گسترش راه‌های جایگزین، مانند جابجایی انرژی آذربایجان از راه گرجستان و ترکیه به اروپا، مایه آن شده است که بخشی از توان نهفته (پتانسیل) راه ترانزیتی ایران کنار گذاشته شود. بر پایه ماده ۱۴ کنوانسیون دریای خزر که در سال ۲۰۱۸ امضا شد، خط لوله ترانس‌خزر میان ترکمنستان و جمهوری آذربایجان می تواند با دور زدن ایران، راه بازرگانی میان آسیای مرکزی، قفقاز و اروپا را پایه گزاری کند. این برنامه ضدایرانی به بهانه تحریم‌های آمریکا علیه ایران، انزوای بین‌المللی جمهوری اسلامی و تنش‌های منطقه‌ای به ماده ۱۴ کنوانسیون افزوده شده است.

از همین رو، این پروژه‌ها را می‌توان بخشی از روند گسترده‌تر منطقه برای ساخت راه‌های جایگزین انرژی و کاهش وابستگی به گلوگاه‌های ژئوپلیتیکی دانست؛ روندی که در کنار رقابت بر سر بازارها، نشان‌دهنده تلاش بورژوازی کشورهای منطقه برای استوار کردن جایگاه خود در نظم تازه انرژی و ترابری خاورمیانه است.

این پروژه‌های انرژی، هرچند اقتصادی‌اند، اما پیامدهایی راهبردی و نظامی نیز دارند. هر کریدوری که از ایران گذر نکند، نه تنها وابستگی اقتصادی کشورهای منطقه را کاهش می‌دهد. از همین رو، این رقابت اقتصادی، زمینه‌ساز رقابت نظامیِ مستقیم و غیرمستقیم در منطقه شده است. برای درک میدان نبردِ واقعیِ خاورمیانه، باید دخالت نظامیِ هر یک از سه قدرت بزرگ منطقه – ایران، ترکیه و عربستان – را جداگانه بررسی کنیم.

قدرت سخت: دخالت نظامی ترکیه، عربستان و ایران

رقابت بر سر راه‌های خط لوله و کریدورهای انرژی، تنها یک رقابت اقتصادی نیست. هر راه ترابری تازه انرژی یا بازرگانی می‌تواند وابستگی یک کشور به کشور دیگر را کاهش دهد، توان چانه‌زنی آن را افزایش دهد و در درازمدت بر نفوذ سیاسی و امنیتی آن کشور نیز اثر بگذارد. در چنین شرایطی، کشورها هم‌زمان می‌کوشند «جذب کنند» و «بازدارندگی پدید آورند»: فرهنگ، رسانه، مذهب، بازرگانی و سرمایه‌گذاری برای جذب و نفوذ، و ائتلاف‌های امنیتی، نیروهای نظامی، جنگ‌افزارها و شبکه‌های امنیتی برای بازدارندگی و قدرت.

از همین رو، رقابت اقتصادی در خاورمیانه هرگز تنها اقتصادی نمی‌ماند؛ با شتاب به رقابت بر سر امنیت، بازدارندگی و ائتلاف‌سازی دگرگون می‌شود. پروژه‌های خط لوله و کریدورهای انرژی، در واقع زیرساخت‌های مادی رقابت امنیتی هستند. زمانی که عربستان خط لوله شرق–غرب را می‌سازد تا از تنگه هرمز بی‌نیاز شود، یا ترکیه با خط لوله تاناپ، ایران را هم چون راه ترانزیتی کنار می‌گذارد، این کارها نه تنها معادلات اقتصادی، بل‌که هم‌سنگی قدرت را نیز دگرگون می‌کنند. کاهش وابستگی انرژی به ایران، ، به کشورهای منطقه اجازه می‌دهد در سیاست‌های خود علیه تهران گستاخ تر عمل کنند. به سخنی دیگر، هر کریدور انرژی که از ایران گذر نکند، یک گام به سوی محاصره‌ی امنیتی ایران است.

 جمهوری اسلامی: شبکه‌های نیابتی و قدرت سخت غیرمستقیم

در کنار قدرت نرم، جمهوری اسلامی از شبکه‌ای از گروه‌ها و نیروهای همسو در عراق، لبنان، سوریه و یمن نیز برای افزایش نفوذ راهبردی خود بهره می‌گیرد. الگوی جمهوری اسلامی را می‌توان آمیزه‌ای از قدرت نرم، نفوذ سیاسی و قدرت سخت غیرمستقیم دانست؛ یعنی به‌جای تکیه بر فرستادن گسترده نیروهای نظامی، از شبکه‌های محلی و نیروهای همسو برای افزایش نفوذ و بازدارندگی بهره می‌گیرد. این راهبرد به جمهوری اسلامی امکان می‌دهد بدون درگیری مستقیم نظامی، در معادلات امنیتی منطقه نقش داشته باشد و هم‌زمان هزینه‌های انسانی و سیاسی دخالت مستقیم را کاهش دهد. حزب‌الله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، انصارالله در یمن و نیروهای وفادار به دمشق در سوریه، حلقه‌های این زنجیره‌ی نیابتی هستند که هرکدام به‌فراخور موقعیت خود، در راستای منافع راهبردی جمهوری اسلامی عمل می‌کنند.

 ترکیه: دخالت نظامی مستقیم

ترکیه در کنار بهره‌گیری گسترده از قدرت نرم، در سال‌های گذشته از قدرت سخت و دخالت مستقیم نظامی نیز برای گسترش نفوذ خود بهره گرفته است. صنعت جنگی ترکیه، پهپادها، همکاری‌های نظامی و پیوندهای دفاعی با کشورهای گوناگون منطقه، ابزارهای اصلی افزایش نفوذ آنکارا هستند.

دخالت نظامی ترکیه در سوریه: آنکارا از سال‌های نخست جنگ داخلی سوریه از بخشی از نیروهای مخالف بشار اسد پشتیبانی کرد و سپس با انجام چند عملیات نظامی در شمال سوریه، آمادگی نظامی و امنیتی خود را در مناطق مرزی گسترش داد. ترکیه همچنین با پشتیبانی سیاسی، نظامی و اقتصادی از گروه‌های مخالف اسد، در شکل‌گیری ساختارهای سیاسی و نظامی مخالف حکومت دمشق نقش مهمی بر دوش داشت. پس از فروپاشی حکومت بشار اسد، نفوذ ترکیه در سوریه نوین نیز به یکی از سازه‌های مهم در معادلات سیاسی و امنیتی این کشور دگرگون شد. بنابراین، می‌توان گفت ترکیه نه تنها در جنگ سوریه برای جلوگیری از گسترش نفوذ نیروهای کرد و پاسداری از امنیت مرزهای خود دخالت کرد، بل‌که کوشید در شکل‌گیری نظم سیاسی پس از اسد نیز جایگاهی ویژه به دست آورد.

نقش ترکیه در جمهوری آذربایجان: ترکیه در جمهوری آذربایجان نیز با کاربرد آمیزه‌ای از قدرت نرم و قدرت سخت برای گسترش نفوذ خود بهره می‌گیرد. پیوندهای زبانی، فرهنگی و تاریخی میان دو کشور، زمینه‌ای نیرومند برای گسترش نفوذ ترکیه فراهم کرده است و آنکارا از راه بازرگانی، سرمایه‌گذاری، همکاری‌های فرهنگی و آموزشی و پیوندهای سیاسی، این پیوند را استوارتر کرده است. در کنار این پیوندها، همکاری نظامی و دفاعی میان دو کشور نیز در سال‌های گذشته گسترش چشم‌گیری یافته است. ترکیه به‌ویژه در جنگ ۲۰۲۰ قره‌باغ از جمهوری آذربایجان پشتیبانی سیاسی و نظامی کرد و پهپادهای ساخت ترکیه نقشی مهم در پیروزی نیروهای آذربایجان داشتند. پس از جنگ نیز همکاری‌های دفاعی، آموزش نظامی و فروش جنگ‌افزار گسترش یافته است. از این رو، جمهوری آذربایجان برای ترکیه تنها یک هم‌پیمان فرهنگی نیست، بل‌که یکی از پایه‌های مهم نفوذ آنکارا در قفقاز جنوبی و راه پیوند زمینی و اقتصادی آن با آسیای مرکزی به شمار می‌آید.

دخالت ترکیه در لیبی: لیبی نمونه دیگری از بهره‌گیری ترکیه از قدرت سخت برای گسترش نفوذ منطقه‌ای است. ترکیه در سال‌های ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰ به‌گونه‌ای مستقیم از دولت وفاق ملی در طرابلس پشتیبانی کرد و با فرستادن نیرو، رایزنان نظامی و پهپاد و فراهم کردن جنگ‌افزار، در دگرگونی هم‌سنگی جنگ داخلی لیبی نقشی برجسته بر دوش داشت. این دخالت به دولت طرابلس یاری رساند تا نیروهای خلیفه حفتر را از بخش‌هایی از غرب لیبی پس براند. در کنار همکاری نظامی، ترکیه پیوندهای اقتصادی و پیمان‌های انرژی و دریایی خود با دولت طرابلس را نیز گسترش داد.

بدین گونه، سوریه، قره‌باغ و لیبی نشان می‌دهند که ترکیه در کنار قدرت نرم، از قدرت نظامی، پهپادها، نیروهای نیابتی، همکاری‌های امنیتی و پیمان‌های اقتصادی برای ساخت حوزه نفوذ خود بهره می‌گیرد. این راهبرد نشان‌دهنده تلاش آنکارا برای پیوند دادن ابزارهای فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تبدیل آنها به اهرم‌هایی برای افزایش جایگاه ترکیه در نظم در حال دگرگونی خاورمیانه است.

 عربستان: دخالت نظامی و پشتیبانی از دولت‌های همسو

عربستان در زمینه قدرت سخت از توان مالی خود برای خرید جنگ‌افزارهای پیشرفته، گسترش صنعت جنگی و همکاری‌های امنیتی با قدرت‌های خارجی و منطقه‌ای بهره گرفته است.

جنگ یمن: مهم‌ترین نمونه دخالت نظامی مستقیم عربستان، جنگ یمن است. در سال ۲۰۱۵، عربستان سعودی با در دست گرفتن رهبری یک ائتلاف نظامی از کشورهای عربی گام به یمن گذاشت تا از دولت عبدربه منصور هادی در برابر جنبش حوثی‌ها، که صنعا را در دست گرفته بودند، پشتیبانی کند. نیروی هوایی عربستان یورش‌های گسترده‌ای علیه مواضع حوثی‌ها انجام داد و عربستان همچنین از نیروها و گروه‌های یمنی مخالف حوثی‌ها پشتیبانی مالی، جنگ‌افزاری و پشتیبانی ترابری کرد. هدف اصلی ریاض جلوگیری از استوار شدن یک نیروی مسلح نزدیک به جمهوری اسلامی در مرزهای جنوبی خود و نگهداشت نفوذ سیاسی و امنیتی در یمن بود.

با همه برتری نظامی و هوایی عربستان، جنگ نتوانست به پیروزی و بازگشت دولت پشتیبان ریاض به قدرت بینجامد و در برابر، هزینه‌های انسانی، سیاسی و مالی چشم‌گیری بر جای گذاشت. عربستان در سال‌های گذشته کم‌کم از رویکردی که بیشتر بر نیروی نظامی استوار بود، به سوی گفت‌وگو و کوشش برای رسیدن به یک پیمان سیاسی با حوثی‌ها حرکت کرده است. از همین رو، تجربه یمن نمونه‌ای مهم از به‌کارگیری قدرت سخت از سوی عربستان برای رویارویی با گسترش نفوذ جمهوری اسلامی و نگهداشت امنیت مرزهای خود است؛ هم‌زمان که ریاض می‌کوشد از سرمایه‌گذاری، دیپلماسی، جایگاه مذهبی و توان اقتصادی خود نیز برای نگهداشت نفوذ منطقه‌ای بهره گیرد.

نقش عربستان در مصر: عربستان سعودی نیز در کنار توان اقتصادی، مذهبی و دیپلماتیک، در دگرگونی‌های سیاسی و نظامی کشورهای منطقه نقش کوشایی بر دوش داشته است. یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها مصر است. عربستان از مخالفان دولت محمد مرسی و اخوان‌المسلمین بود و پس از برکناری مرسی به دست ارتش مصر در ژوئیه ۲۰۱۳، از نخستین کشورهایی بود که از این کار پشتیبانی کرد. پادشاه عربستان تنها چند ساعت پس از برکناری مرسی، از حکومت تازه پشتیبانی کرد و عربستان، امارات و کویت نیز میلیاردها دلار کمک مالی به دولت تازه مصر سرازیر کردند. درباره نقش مستقیم دستگاه اطلاعاتی عربستان در سازمان‌دهی یا فراهم کردن پول برای برکناری مرسی، گزارش‌های فراوانی می‌توان یافت.

نقش عربستان در سوریه: سوریه نیز یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت عربستان با جمهوری اسلامی بود. عربستان از سال‌های نخست جنگ داخلی سوریه از مخالفان بشار اسد پشتیبانی مالی و جنگ‌افزاری کرد و می‌کوشید حکومت اسد، که یکی از مهم‌ترین هم‌پیمانان جمهوری اسلامی در منطقه بود، فروبپاشد و نفوذ جمهوری اسلامی در دمشق و راه پیوندی آن با لبنان کاهش یابد. گزارش‌هایی درباره نقش دستگاه اطلاعاتی عربستان در رساندن پول و جنگ‌افزار به گروه‌های مخالف از راه کشورهای منطقه منتشر شده است.

از همین رو، مصر و سوریه نمونه‌های مهمی از به‌کارگیری آمیزه‌ای از توان مالی، سیاسی، مذهبی، اطلاعاتی و نظامی از سوی عربستان برای اثرگذاری بر دگرگونی‌های منطقه هستند. در مصر، این نفوذ بیشتر از راه پشتیبانی سیاسی و مالی از حکومت پس از مرسی به کار گرفته شد؛ در سوریه، از راه پشتیبانی مالی و جنگ‌افزاری از مخالفان اسد و همکاری در عملیات نظامی هم‌پیمانی.

ناتوانی هر یک از این سه قدرت در دگرگونی هم‌سنگی نیروها، زمینه را برای گامی فراتر هموار کرد: شکل‌گیری یک ائتلاف نظامیِ رسمی و سازمان‌یافته. ائتلافی که در آن، عربستان با پشتوانه‌ی هسته‌ای پاکستان و توان نظامی ترکیه، در پی استواری سرکردگی خود در برابر جمهوری اسلامی برآمد.

از دخالت نظامی تا ائتلاف: پیمان سه‌گانه پاکستان–ترکیه–عربستان

خطرناک‌ترین دگرگونی منطقه، پیمان نظامی سه‌گانه‌ی پاکستان، ترکیه و عربستان سعودی است. این ائتلاف، معادلات امنیتی خاورمیانه را پیچیده‌تر کرده و جمهوری اسلامی را ناگزیر به بازنگری در سیاست‌های راهبردی خود ساخته است. آنچه این پیمان را از ائتلاف‌های پیشین جدا می‌کند، این است که در دل رقابت اقتصادی بر سر کریدورهای انرژی شکل گرفته است.

 منطق راهبردی پاکستان

پیوست پاکستان هم چون تنها قدرت هسته‌ای جهان اسلام در این پیمان، معادلات امنیتی خاورمیانه را پیچیده‌تر کرده است. این پیوند گنجایش هسته‌ای پاکستان را برای نخستین‌بار وارد رقابت‌های منطقه‌ای می‌کند. با آنچه که در باره پیوندهای تاریخی و فرهنگی میان تهران و اسلام‌آباد می‌دانیم، منطق تصمیم پاکستان را باید در چارچوبی گسترده‌تر و بر پایه برتری امنیتی، اقتصادی و نهادی آن تحلیل کرد.

کشوری که پاکستان از آن می‌ترسد و با آن جنگ داشته است، هندوستان است. پیوستن به این پیمان برای اسلام‌آباد ابزاری برای دستیابی به پشتوانه دیپلماتیک، مالی و نظامی از دو کشور پرتوان مسلمان، در جنگ آینده با دهلی‌نو است. ترکیه و عربستان هم چون دو قدرت مسلمان، توانایی انجام چنین پشتوانه‌ای را دارند. از این دیدگاه، بهره‌گیری از گفتمان ضدایرانی بیش از آنکه هدف باشد، سازوکار گام گذاشتن پاکستان به این ائتلاف است و در خدمت راهبرد کلان بازدارندگی در برابر هند است. این پیوند را می‌توان در چارچوب تحلیل خطر هندوستان فهمید.

در سطح اقتصادی، وابستگی ساختاری پاکستان به کمک‌های مالی عربستان نقش برجسته دارد. اقتصاد شکننده اسلام‌آباد نیازمند کمک مالی پایدار از بیرون است و ریاض تاریخی‌ترین پشتیبان آن بوده است. پیوستن به این پیمان پیام سیاسی روشنی برای عربستان دارد و در برابر آن، پاکستان انتظار کمک‌های مالی، سرمایه‌گذاری و تضمین اشتغال کارگران پاکستانی در خلیج فارس را دارد؛ این یک دوستی است که می‌توان آن را یک دادوستد ژئوپلیتیکی میان هم‌سویی امنیتی و ثبات اقتصادی دانست. این منطق را می‌توان در چارچوب کمک‌های اقتصادی عربستان درک کرد.

رویدادهای چند سال گذشته در سیاست خارجی آمریکا ــ از خروج پرآشوب از افغانستان تا تنش‌های واشنگتن–تهران ــ باور پاکستان به چتر امنیتی آمریکا را کاهش داده است. پیوستن به این پیمان برای اسلام‌آباد یک سیاست موازی امنیتی برای روزهای آینده است؛ نه جایگزینی آمریکا. این رویکرد بخشی از تلاش پاکستان برای سازگاری با خاورمیانه‌ای است که در آن نقش آمریکا رو به کاهش است.

در سطح داخلی، سیاست خارجی پاکستان زیر رهبری ارتش و سازمان اطلاعات نظامی (ISI) است. از نگاه این نهادها، ایران رقیبی برای نفوذ در افغانستان و بلوچستان است. این پیمان به ارتش امکان می‌دهد بدون دشمنی رسمی، موضعی ضدایرانی را مشروعیت ببخشد و از آن برای فشار دیپلماتیک در چالش‌های مرزی و افغانستان بهره گیرد.

در پایان، توانایی هسته‌ای پاکستان جایگاه آن را در کنار عربستان و ترکیه بالا می‌برد و امکان بازی نقش «ضامن هسته‌ای» ائتلاف را فراهم می‌کند. این جایگاه، قدرت چانه‌زنی پاکستان در برابر جمهوری اسلامی را افزایش می‌دهد و حتا می‌تواند توانایی میانجی‌گری آن را در بحران‌های آینده بالا ببرد. این پهنه را می‌توان در چارچوب جایگاه ژئوپلیتیکی پاکستان بررسی کرد.

برای همین، پیوستن پاکستان به این پیمان نه با هدف درگیری نظامی با ایران، بل‌که برای دستیابی به سه هدف کلیدی صورت گرفته است: پایداری اقتصادی با کمک عربستان، بازدارندگی در برابر هندوستان، و افزایش نقش ژئوپلیتیکی به کمک بمب هسته‌ای خود. ایران برای پاکستان یک رقیب منطقه‌ای است، نه یک خطر. اسلام‌آباد الگوی چندهم‌سویی را پیاده می‌کند: نگهداشت کانال‌های دوستی با تهران، همراهی نمادین با ریاض و آنکارا، و بهره‌گیری از برتری‌های ائتلاف بدون ورود به جنگ.

 انگیزه‌های ترکیه

دلیل پیوست ترکیه به این پیمان روشن است و ریشه در راهبرد درازمدت آنکارا برای دگرگون شدن به یک قدرت منطقه‌ای مستقل دارد. ترکیه با یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های ناتو و سیاست خارجی مستقل خود، در پی آن است که نقشی بزرگ‌تر در خاورمیانه بر دوش گیرد. بودن در یک پیمان نظامی با پاکستان هسته‌ای، این امکان را به ترکیه می‌دهد که توان بازدارندگی خود را در برابر اسرائیل هسته‌ای افزایش دهد. اسرائیل که همواره از برتری هسته‌ای خود در منطقه بهره برده است، اکنون با چالشی جدی روبه‌رو شده است. روزنامه‌های اسرائیلی آشکارا پیوست ترکیه به این پیمان را خطری برای اسرائیل می‌دانند.

هدف عربستان در برابر ایران

اما شاید خطرناک‌ترین سویه این پیمان برای میهن ما، پیوست عربستان سعودی به آن باشد. برخلاف ترکیه و پاکستان که برای پیوست به این اتحاد دلیل‌های راهبردی روشنی دارند، دلیل پیوست ریاض را تنها می‌توان در رویارویی با جمهوری اسلامی جست‌وجو کرد. عربستان با بهره‌گیری از پول، نفت و نفوذ سیاسی خود و با هم‌پیمانی با پاکستان هسته‌ای، در پی ساختن هم‌سنگی تازه در برابر جمهوری اسلامی است. این پیمان نظامی، شکاف ژرف در جهان اسلام را بیش از پیش آشکار می‌کند و منطقه را به سوی درگیری‌ای بزرگ‌تر می‌راند.

پیمان سه‌گانه اما تنها یک روی سکه است. در کنار ائتلاف‌های نظامی و دخالت سخت، جنگی دیگر نیز در جریان است؛ جنگی بر سر ذهن‌ها، فرهنگ، مذهب و سرمایه‌گذاری. ابزارهای قدرت نرم – که شاید در درازمدت از جنگ‌افزارها هم کاراتر باشند – هر سه کشور را به میدان رقابتی دیگر کشانده است؛ میدانی که در آن سریال‌های ترکی، گفتمان مقاومتِ جمهوری اسلامی و پروژه‌ی چشم‌انداز ۲۰۳۰ عربستان، جنگاورانِ اصلی هستند.

رقابت نرم میان قدرت‌های منطقه‌ای

رقابت منطقه‌ای را نمی‌توان تنها رقابت «جمهوری اسلامی در برابر عربستان» یا «جمهوری اسلامی در برابر ترکیه» دانست. این رقابت چندلایه است و در زمینه‌های گوناگونی مانند بازرگانی، انرژی، راه‌های ترابری، رسانه، فرهنگ، مذهب، سرمایه‌گذاری، دیپلماسی و فناوری خود را به خوبی نشان می‌دهد. پژوهش‌گران قدرت نرم در خاورمیانه، جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان را از مهم‌ترین بازیگران این رقابت می‌دانند.

رقابت قدرت‌های منطقه‌ای در خاورمیانه تنها به ارتش، اقتصاد، بازرگانی و ساخت راه‌های ترابری مرزبندی نمی‌شود، بل‌که دسته‌ای از ابزارهای «قدرت نرم» را نیز دربر می‌گیرد. جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان سعودی هر سه می‌کوشند از راه رسانه، فرهنگ، مذهب، دیپلماسی، سرمایه‌گذاری، بازرگانی و کمک‌های اقتصادی، دامنه نفوذ خود را گسترش دهند.

 جمهوری اسلامی

جمهوری اسلامی بخش مهمی از قدرت منطقه‌ای خود را بر پیوند میان ایدئولوژی، مذهب و رسانه استوار کرده است. جمهوری اسلامی از گفتمان «مقاومت» و پشتیبانی از آرمان فلسطین برای ساختن هویتی سیاسی فراتر از مرزهای ایران بهره می‌گیرد و از راه رسانه‌های برون‌مرزی، مرکزهای فرهنگی، کنش‌های مذهبی و آموزشی و شبکه‌های اجتماعی می‌کوشد این گفتمان را در کشورهای منطقه گسترش دهد.

 ترکیه

ترکیه الگوی دیگری دارد و در سال‌های گذشته سرمایه‌گذاری چشم‌گیری بر قدرت نرم کرده است. میراث عثمانی، زبان و فرهنگ ترکی، سریال‌های تلویزیونی، گردشگری، دانشگاه‌ها، کارهای انسان دوستانه و دیپلماسی فرهنگی، همگی بخشی از این ابزارها هستند. سازمان‌هایی مانند تیکا و دیانت نیز در گسترش پیوندهای فرهنگی، مذهبی و انسانی ترکیه نقش دارند. ترکیه همچنین از شبکه دیپلماتیک گسترده، بازرگانی، سرمایه‌گذاری و شرکت‌های ساختمانی خود برای پدید آوردن وابستگی‌های اقتصادی و سیاسی بهره می‌گیرد. در زمینه رسانه و فرهنگ همگانی نیز سریال‌های ترکی توانسته‌اند مخاطبان گسترده‌ای در جهان عرب پیدا کنند و تصویری از ترکیه هم چون کشوری مسلمان، نوگرا و از دید اقتصادی کامیاب پدید آورند. پژوهش‌های در باره قدرت نرم ترکیه، تاریخ، فرهنگ، جغرافیا، سیاست خارجی و دیپلماسی همگانی را از سرچشمه‌های اصلی نفوذ این کشور می‌دانند.

 عربستان

عربستان سعودی نیز در سال‌های گذشته در روند دگرگون کردن الگوی قدرت نرم خود بوده است. این کشور همچنان از جایگاه مذهبی خود با اداره حج و عمره و شبکه‌های مذهبی و دینی هم چون سرچشمه‌های مهم نفوذ بهره می‌گیرد. عربستان هم چنین از رسانه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای، سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی، کمک‌های مالی، دیپلماسی و پیوندهای نزدیک با دولت‌های عربی برای استوار کردن جایگاه خود بهره می‌گیرد. پژوهش‌ها در باره قدرت نرم مذهبی در خاورمیانه، عربستان را در کنار جمهوری اسلامی و ترکیه از مهم‌ترین کشورهایی می‌دانند که از مذهب برای پیشبرد هدف‌های سیاست خارجی خود بهره گرفته‌اند.

اما عربستان در دوره کنونی کوشیده است چهره خود را فراتر از یک قدرت تنها مذهبی بازتعریف کند. پروژه‌هایی مانند چشم‌انداز ۲۰۳۰، سرمایه‌گذاری‌های گسترده در گردشگری، ورزش، سرگرمی، فناوری و زیرساخت، میزبانی رویدادهای بین‌المللی و تلاش برای دگرگون کردن ریاض به یک مرکز اقتصادی و مالی منطقه‌ای، بخشی از این راهبرد هستند. بدین گونه، عربستان می‌کوشد قدرت اقتصادی خود را به قدرت نرم دگرگون کند و تصویری از کشوری عربی، نوگرا، دارا و رو به آینده به نمایش گذارد.

رقابتِ نظامی و نرم در خاورمیانه، در تهی‌جا (خلأ)شکل نمی‌گیرد؛ بل‌که در بستر دگرگونی‌های ژرفِ نظم جهانی روی می‌دهد. کاهش نقش آمریکا، اوج‌گیری چین، و بازآراییِ هم‌سنگیِ قدرت، همگی بر معادلات منطقه تأثیر گذاشته‌اند. در بخش پایانی، پیامدهای این رقابتِ همه‌جانبه را در سطح نظم نوین جهانی و از دیدگاه طبقاتی بررسی می‌کنیم.

 پیامدهای نظم نوین جهانی و نتیجه‌گیری طبقاتی

 دگرگونی نظم جهانی و خاورمیانه

عربستان به شرق چشم دوخته است، ترکیه سیاست مستقل خود را پیش می‌برد و پاکستان به چین نزدیک‌تر می‌شود. نظم کهنه زیر سرکردگی آمریکا در روند فروپاشی است و نظمی تازه در روند شکل‌گیری است. خاورمیانه، هم چون کانون ژئوپلیتیک جهان، میدان اصلی این رقابت تاریخی خواهد بود. ائتلاف سه‌گانه در واقع پاسخی به این دگرگونی‌های ژرف است؛ پاسخی که می‌تواند منطقه را به سوی جنگی بزرگ‌تر بکشاند.

هر ائتلاف نظامی تازه، گفت‌وگو و دیپلماسی را به کنار و صلح را به پس می‌اندازد و منطقه را به سوی جنگی بزرگ‌تر می‌راند. بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای همگی در این بازی مرگبار سهیم‌اند، اما هیچ‌یک هزینه واقعی آن را نمی‌پردازند. هنگامی که قدرت‌های بزرگ در خاورمیانه شطرنج خود را بازی می‌کنند، این مردم بی‌گناه‌اند که به سربازهای پیاده این بازی دگرگون می‌شوند. خانواده‌هایی در بیروت، تهران، غزه، صنعا و بغداد، بهای سنگین این رقابت‌ها را با زندگی و خانه‌های خود می‌پردازند.

پیامدهای پیمان سه‌گانه برای ایران

برای ایران، این پیمان سه‌گانه یعنی محاصره‌ای تازه از سوی عربستان با پشتوانه هسته‌ای پاکستان، و از سوی دیگر رقابت فزاینده با ترکیه بر سر نفوذ در سوریه، عراق و قفقاز. بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی که زیر رهبری سپاه به یک نیروی طبقاتی مستقل دگرگون شده، اکنون با چالشی راهبردی روبروست: چگونه در محاصره‌ای که یک سوی آن پیمان نظامی با پشتوانه‌ی هسته‌ای و سوی دیگر آن کاهش نفوذ اقتصادی و انرژی است، جایگاه خود را نگه دارد؟ پاسخ بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی، مانند گذشته، کاربرد گفتمان مقاومت، افزایش توان بازدارندگی موشکی و هسته‌ای، و گسترش شبکه‌های نیابتی است. اما این پاسخ، منطقه را به سوی افزایش تنش و خطر جنگ بزرگ‌تر می‌برد.

پایان سخن

«چپ»‌ها نباید به بازگویی گفتمان امپریالیسم در باره‌ی «تنش‌آفرینی» جمهوری اسلامی بپردازند. همان‌گونه که در سراسر این نوشته دیدیم، بورژوازی همه‌ی این کشورها – از ترکیه در سوریه، لیبی و قره‌باغ تا عربستان در یمن، مصر و سوریه – به شیوه‌های گوناگون دست به تنش‌آفرینی می‌زنند و از قدرت نظامی خود برای پیشبرد منافع طبقاتی خویش بهره می‌گیرند. با این همه، غرب و امپریالیسم با هدف‌های روشنی، مانند چندپاره کردن ایران و ساختن چندین کشور کوچک سرسپرده یا بی‌قدرت، بار گناهان همه‌ی تنش‌های خاورمیانه را به دوش جمهوری اسلامی می‌گذارد. این جابه‌جاییِ گناه، البته همه در خدمت پیاده‌شدن هدف‌های راهبردی اسرائیل برای سرکردگیِ فراگیر در خاورمیانه است.

میهن‌دوستی و دفاع از مرزها و تمامیت ارضی میهن، با هواداری از جمهوری اسلامی یکسان نیست. امریکا و اسرائیل، برای دستیابی به هدف خود یعنی نابودی ایران، جمهوری اسلامی را بهانه کرده‌اند. ترامپ و وزیر جنگ اسرائیل با گفتن این که «تمدن ایران را به دوران سنگ برمی‌گردانیم» این هدف را به روشنی آشکار کردند. نقد طبقاتیِ جمهوری اسلامی هرگز نباید به هم‌آوایی با این پروژه‌ی امپریالیستی دگرگون شود؛ زیرا دادگری در داوری، پیش‌شرط هر بررسی جدی و تاریخی است.

بورژوازی جمهوری اسلامی پرخاشگرتر از بورژوازی دیگر کشورهای خاورمیانه نیست. غرب و کشورهای واپسگرای خلیج فارس با آماج‌های ویژه‌ای به این سخن دامن می‌زنند. بازوی نظامی جمهوری اسلامی، یعنی بورژوازی نظامی به رهبری سپاه، قانون‌های نوشته و نانوشته جهانی در زمینه رقابت را زیر پا نگذاشته است. جمهوری اسلامی به هیچ کشور دیگری یورش نبرده است، مگر برای دفاع. پشتیبانی از نیروهای نیابتی و بهره‌گیری از نیروهای همسو، از آغاز تاریخ سیاسی آدمی، در برنامه‌های سیاسی و نظامی کشورهای گوناگون جای داشته است. این کار به هیچ‌گونه روش ویژه جمهوری اسلامی نیست.

در برابر این کارها، اسرائیل و آمریکا به ایران یورش بردند، بمب فرو ریختند و رهبران و مردم را کشتند. این یک جنگ نیست؛ دستیازی به یک کشور با آماج نابودی و چندپارگی آن است. مارکسیست‌ها به دلیل‌های گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیک و طبقاتی با جمهوری اسلامی درگیرند، اما هیچ نیازی نیست که دادگری را هنگام داوری کنار بگذارند. گفتن اینکه گناه جنگ به یک اندازه بر دوش آمریکا و جمهوری اسلامی است، سراسر نادرست است.

یادمان باشد که سپاه پاسداران تنها سازمان‌های امنیتی، شکنجه و زندان نیستند؛ نیروهای نظامی نیز هستند که بخشی از آنان میهن‌دوست‌اند. حتا در ارتش شاه نیز ارتشیانی میهن‌دوست و مردم‌دوست داشتیم. از همین رو، در داوری درباره نقش نیروهای نظامی جمهوری اسلامی، باید میان ساختار بورژوازی نظامی و کارکرد سرکوبگرانه آن از یک سو، و گرایش‌ها و رفتارهای میهن‌دوستانه بخشی از نیروهای نظامی و پایگاه اجتماعی این لایه بورژوازی از سوی دیگر، جدایی گذاشت. نقد طبقاتی و سیاسی جمهوری اسلامی نباید ما را از دیدن این ناهم‌گونی‌ها بازدارد.

نوشته های کمکی




هنر در میدانِ رنج و آزادی: رنگ‌هایی که خاموش نمی‌شوند

پیش گفتار

کتاب تازه به چاپ رسیده نقاشی ها و… ،   سه مجموعه‌ی نقاشی هنرمند گرامی بانو فرح نوتاش را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد؛ سه جهانِ به‌ظاهر جدا، اما در ژرفا به‌هم‌پیوسته: سوسیال‌ رئالیسم، «بهار عربی» و صلح. این مجموعه‌ها تنها نمایشِ رنگ و فرم نیستند، بلکه روایت‌هایی از رنج، امید، مقاومت و جست‌وجوی انسان برای آزادی‌اند. نوتاش در مقام هنرمندی متعهد، جهان پیرامون خود را نه با بی‌طرفی سرد، بلکه با شور، درد و آرمان‌خواهی می‌نگرد و هر تابلو را به سندی از تجربه‌ی تاریخی و انسانی بدل می‌کند؛ سندی که هم زخم را نشان می‌دهد و هم راهِ درمان را.

وظیفه هنر!

انسان‌ها در برابر روزگار، به‌ویژه با چالش‌های جامعهٔ انسانی، دو برخورد ناهمساز با هم دارند: یا همه‌چیز را آن‌گونه که هست می‌پذیرند، یا برای دگرگونی آن گام به نبردگاه می‌گذارند. هنرمند نیز به‌ناگزیر یکی از این دو راه را برمی‌گزیند. از این‌رو، دیدگاه هنرمندان در بارهٔ وظیفهٔ هنر را می‌توان به پنج گروه دسته‌بندی کرد: آن‌که برای بورژوازی هنر می‌سازد؛ آن‌که برای پول هنر می‌آفریند؛ آن‌که در تنهایی خویش فرو رفته و از رنج مردم روی برمی‌تابد؛ هنرمند مردمی که زندگی توده‌های رنج را در هنر خود بازتاب می‌دهد اما افق آینده برایش روشن نیست؛ و هنرمند انقلابی که نه تنها زشتی امروز را در هنر آشکار می‌کند، بلکه سیمای زیبای جهان فردا را نیز به تصویر می‌کشد. نقاش این مجموعه، بی‌گمان از دستهٔ آخر است.

انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی‌آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست‌هایش دستبند می‌زنند.

هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین «نظام هرمی» هنر می‌آفریند. او می‌داند که سرچشمه آفرینش‌های مادی یا معنوی کار هدفمند است، نه کار دلبخواه و بی‌هدف. هنر انقلابی آرمانی طبقاتی است که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را بازتاب می‌دهد؛ نه تنها شرایط روز، بلکه دورنمای جامعه آزاد از بهره‌کشی فردا را نیز پیش روی انسان می‌گذارد. هنر جهان مادی کهن را نابود نمی‌کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان‌ها، ابزار دگرگونی آن را به دست آنان می‌دهد. هنر رزمی به انسان می‌آموزد که سرسپردگی را نپذیرد و شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگواری‌ها بایستد.

هنر انقلابی آن آفرینشی است که درونه را با پوسته‌ای زیبا می‌پوشاند، بی‌آنکه زیبایی پوسته پیام آن را در خود گم کند.هنر همانند شعار نیست و رونوشت خشک و رنگ‌پریده زندگی نیز نیست. طبری هنرمندانی را که سرشت و درون‌مایه را بر نمود و ریخت برتری می‌دهند، سرزنش می‌کند و خواستار روشی زنده و بالنده است که در آن سرشت پرمعنا و نمود زیبا هماهنگ با یکدیگر درآمیزند.

زیبایی در هماهنگی و هم‌نوایی خود زندگی تبلور می‌یابد و، آن‌چنان که چرنیشفسکی می‌گوید، زیبایی همان زندگی است؛ اما همه زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم زیباست. در پهنه اجتماعی، پدیده‌هایی زیبا هستند که در آنها آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره‌دست انقلابی آن‌چنان زشتی روزگار را بازتاب می‌دهد که همراه تلخی امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا نیز در کام حس شود.

به گفته شلی، آتش «آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان» باید در هنرمند انقلابی زبانه کشد تا جان‌های مرده و دل‌های یخ‌زده دوباره جان گیرند. برای آفریدن هنری جاودان، هنرمند نه تنها به اندیشیدن، بلکه به شور نیز نیاز دارد. لنین می‌گوید جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده و نمی‌تواند باشد؛ و برشت نیز پیوند خرد و عواطف را ناگسستنی می‌داند. کسی که نمی‌اندیشد، نمی‌تواند به عواطف والایی دست یابد که از آنها برای آفرینش هنری سود جوید. و کسی که بدون احساس می‌اندیشد، شوری در آفرینش هنری خود نشان نمی‌دهد؛ هنر او نمی‌سوزاند، نمی‌شوراند، برنمی‌خیزاند.

هنرمند انقلابی بی‌آنکه درس اخلاق بدهد، آموزگاری اجتماعی است که برخی پدیده‌ها و رویدادها را زیر ذره‌بین می‌گذارد و برخی دیگر را کنار می‌زند. او بازتابی بی‌آلایش و مستقل از زندگی نمی‌دهد، بلکه با دید هنری و ایدئولوژیک خود، گزینشی از آنچه در پیرامونش می‌گذرد ارائه می‌کند. هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج‌بران بسنده نمی‌کند؛ از پس پرده زندگی اندوهگین امروز، روزنه‌ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر و آزاد فردا می‌گشاید. او در سرشت پدیده‌ها کندوکاو می‌کند تا زندگی را آن‌گونه که می‌بایست و می‌تواند باشد نشان دهد. 

بورژوازی می‌خواهد به انسان بیاموزد که در برابر جهانی ستمگر تنها رها شده است. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه امیدها و رؤیاهای لرزان، پایه‌های آرزوهای جامعه انسانی آینده را پی‌ریزی کند. در روزگار نومیدی و فصل خزان، مانند برگ زرد از درخت جدا نمی‌شود؛ آرمان‌هایش را نمی‌توان خوار و رام کرد. او مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران و رخ بهره‌کشان فرو می‌برد و همزمان به کام آزادگان و رنج‌بران انگبین شیرین می‌ریزد.

حتی زمان نیز نمی‌تواند آفرینش‌های چنین هنرمندانی را کهنه کند. هنری که می‌آفرینند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی‌زند؛ ساختمانی است که در آن خزه نمی‌روید.

این کتاب در برگیرنده سه مجموعه است: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح.

رنگ این نقاشی‌ها، نه فقط برآمده از ترکیبِ پیگمنت‌ها، که زاییدهٔ جانِ سوختهٔ نقاش است؛ رنگی که از «رنج» سرشته شده و با «امید» آمیخته گشته است. نقاش، چون مادری دلسوز که با دستانی لرزان اما مهربان، فرزندان نازک‌تر از گل خویش را در آغوش می‌گیرد، این تصویرها را با آب دیده پرورش می‌دهد و در هر ضربه‌قلم‌مو، جوانی و شادابی خود را به آنان می‌بخشد و دانه‌ای از روح امیدوار خود در آن‌ها می‌کارد. اگرچه این آثار از ستم سخن می‌گویند، از تاریکیِ بی‌پایان، از خفقان و خون، اما هرگز تسلیم یأس نمی‌شوند؛ آنها، در شبِ درازِ یلدا، نویدِ زایشِ روشنایی را در دل خود دارند و به سپیده‌دم، نه از سر ناچاری، که از روی ایمان، خوشامد می‌گویند.

این نقاشی‌ها، همچون داس امید، گل‌های یخ‌زدهٔ نومیدی را یک‌یک سر می‌برند و شاخه‌های دلسردی را قطع می‌کنند. آنها فریاد می‌زنند که زورگویان و آزمندان روزگار، هرچند کاخ‌های بلند برمی‌افرازند و بر تخت قدرت می‌خوابند، اما همیشه از آتشفشان خاموشِ عصیانِ مردم غافل‌گیر می‌شوند. تاریخ، این پیرِ خاموش اما بی‌تعارف، بارها نشان داده که آرزوهای ناپاکِ خودسران و خودکامگان—آنان که گمان می‌کنند با زور می‌توانند خورشید را به زندان افکنند—هرگز راه به جایی نمی‌برد. پایان همیشه یکسان است: ستم‌پیشگان در گور خویش، و مردم، با جامه‌های خون‌آلود اما سرافراز، بر صحنهٔ تاریخ باقی می‌مانند. پیروزی از آنِ جمعی است که ایمان دارند، نه از آنِ کسانی که اسلحه به دست گرفته‌اند اما وجدان را از کف داده‌اند.

چرخش قلم مو بر روی این تابلوها، تنها حرکتِ دست یک هنرمند بر بوم نیست؛ او با هر ضربه، پتکی به دست شورشیان می‌دهد تا بر ستون‌های ستم و بهره‌کشی بکوبند. نقاش این مجموعه‌ها، همان هنرمند چیره‌دست انقلابی است که آن‌چنان زیبا، زشتیِ روزگار را بازتاب می‌دهد که در تماشایش، مخاطب، هم‌زمان با چشیدنِ تلخیِ امروز، ناخودآگاه شیرینیِ پیروزیِ فردا را در دهان مزه‌می‌کند. او نشان می‌دهد که هنرِ متعهد، تنها روایتگرِ درد نیست، بلکه خود، کنشگری است در میدان نبرد؛ جایی که هر رنگ، هر خط و هر سایه، حکمِ فریادی دارد که نمی‌خواهد خاموش شود، چرا که می‌داند روزی، این فریادها، طلیعه‌ی آزادی را نوید خواهند داد.

مجموعه‌ی «بهار عربی»

مجموعه‌ی «بهار عربی» با این که نامی جغرافیایی و تاریخی دارد، اما به دنبال بازنمایی واقع‌گرایانه از کشورها، پرچم‌ها، رهبران یا میدان‌های نبرد نمی‌رود. به جای آن، هنرمند کوشیده است تا روان‌شناسی درونی یک قیام را به زبان رنگ، حرکت، زخم‌های بوم و هرج‌ومرجِ تجسمی برگرداند و مهم‌ترین پرسشی که این تابلوها پیش روی بیننده می‌گذارند، این است که درون یک انقلاب چه حسی جریان دارد، نه اینکه در «بهار عربی» چه گذشت. این تفاوت بنیادین، کلید ورود به جهان این مجموعه به شمار می‌رود.

برای یک فردی که کارشناس نیست و در زمینهٔ هنر رنگی تجربه و دانش پیشرفته‌ای ندارد، سبک انتزاعی این مجموعه دشوارترین بخش کتاب برای درک و تفسیر است. خوشبختانه، نام این مجموعه و آگاهی بیننده از روند شورش‌ها در «بهار عربی» و سرنوشت غم انگیز آن، کلید بازگشایی رمزی است که با درهم آمیزی رنگ ها قفل شده است.

ترکیب‌بندی تابلوها ناپایدار است، رنگ‌ها با هم درگیرند، فرم‌ها سرکش‌اند و نور هرگز بر تاریکی چیره نمی‌شود و این حسِ را هنرمند آگاهانه با بازتاب واقعیت تاریخی «بهار عربی» در بیننده پدید می‌آورد.

در بیشتر تابلوهای این بخش، حرکت از تاریکی به‌سوی روشنایی دیده می‌شود، اما روشنایی هرگز تاریکی را سراسر در خود فرو نمی‌برد و همین ویژگی به مجموعه سرشتی دوپهلو و دوگانه می‌دهد. انقلاب در اینجا هم‌زمان با رهایی، امید، خشم، تولدی دوباره با خشونت، ویرانی و سرگشتگی همراه است. هنرمند انقلاب را نه یک جابجایی پاک از ستم به آزادی، بلکه فرایندی گنگ، خطرناک و پر از تضاد نشان می‌دهد. این نیرومندترین نخ فکری مجموعه است که در تمام لایه‌های بصری آن جاری می‌شود.

رنگ زرد و کرانه‌های گسترده‌ی روشن در تابلوها، می‌توانند نماد آزادی، آگاهی سیاسی، امید، بیداری مردمی یا امکانِ جامعه‌ای دیگر باشند، اما هنرمند به این روشنایی شکلی پایدار نمی‌دهد؛ زرد با ضربه‌های قلم‌موی ناآرام و خط‌های پریشان ساخته شده، در جاهایی به سفید می‌ریزد و همواره با رنگ‌های تیره‌تر درگیر است. 

در یک نگاه، رنگ سرخ یادآور خونی است که هنگام اعتراض‌ها ریخته شد و بهای انسانیِ رزمیدن برای انسان ماندن است. در نگاهی دیگر، تجلی‌گر خشم فروخورده‌ی سال‌های درازی است؛ خشمی که از نابرابری، تنگ دستی و سرکوب انباشته شده و سرانجام جوشان می شود.

اما این سرخی قهرمانانه و یک‌سویه نمایش داده نشده است؛ در جاهایی زیباست و در جاهایی خشن و آشفته، و این دوگانگی به اثر ژرفای ویژه‌ای می‌بخشد، چراکه همان انرژی‌ که انقلاب را می‌آفریند، می‌تواند نیروی ویرانگر نیز شود.

سیاه به درون دیگر رنگ‌ها نفوذ می‌کند، نه اینکه پشت‌سر آن‌ها بماند. این نفوذ را می‌توان بازگشت نظم کهنه‌ای دانست که هنرمند در جای دیگری، یعنی در میهن خود پیشتر دیده است. در این فضا، قدرت خودکامگی، نیروی نظامی، زندان، مرگ و سرکوب سیاسی به هم پیوند می‌خورند.

ما در این تابلوها نه چهره‌ی رهبران انقلابی می‌بینیم، نه نظامیان، نه چهره‌ی معترضان را، نه نمادهای ملی و نه پرچم‌ها. به‌جای آن، با انرژیِ بی‌نام‌ونشان روبروییم و این به‌معنای این است که انقلاب یک کنش جمعی است، تاریخ را مردم می‌سازند، نه قهرمانانِ برگزیده. گویی هنرمند می‌گوید که «بهار عربی» تنها مجموعه‌ای از رویدادها در تونس و مصر نیست، بلکه نمایانگر کشمکش گسترده‌تر انسان‌ها علیه خودکامگی سیاسی و اجتماعی است. از این نگاه، «بهار عربی» یک انقلاب نمادین است، و بهانه‌ای برای هنرمند برای به‌تصویر کشیدن خشم شورشی توده‌ها.

هنرمند به رمانتیک‌سازی انقلاب تن نمی‌دهد، بلکه تابلوها این پرسش را به پیش روی می‌گذارند که هنگامی که انرژی انقلابی با رهبری آگاهانه و پیشرو همراه نباشد، چه روی می‌دهد؟ هنرمند در این مجموعه، انقلاب را نه یک رویداد سیاسی پیروزمندانه، بلکه یک بیداریِ خشن و دگرگون‌ساز به تصویر می‌کشد. اما امید هم در تابلوها دیده می‌شود. ولی هنرمند نمی‌خواهد به ما بگوید که آیا آن امید در پایان پیروز می‌شود یا نه؟ این پرسش را باید تاریخ و خود بیننده بیابد.

بنابراین پیام مجموعه این نیست که انقلاب پیروز شد، بلکه بیشتر این است که انقلاب یک امکان گشود و اینکه آیا این امکان به آزادی می‌انجامد یا نه، پرسش هنرمند برای بیننده است. همین نکته، این مجموعه را از شعارهای تهی انقلابیِ ساده‌انگارانه بسیار فراتر می‌برد. بی گمان، هنرمند با آگاهی از تجربه شکسته خورده انقلاب ایران، برای آینده انقلاب عربی نگران بود. این نقاشی‌ها، بیننده را به یاد شعر پس از انقلاب ۵۷ ابتهاج می‌اندازد:

ای آزادی
از ره خون می‌آیی اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی آیا با زنجیر
می‌آیی؟

و شوربختانه، تجربه شکست خورده «بهار عربی» به ما نشان داده است که احساس دوگانه هنرمند، شور و نگرانی، امید و ترس، آرمان‌گرایی و واقع‌بینیِ، پیروزی و شکست بی دلیل نبود.

مجموعه‌ی «صلح»

فهم مجموعه‌ی «صلح» در نگاه نخست با سادگیِ بصری‌اش آسان می‌نماید، اما همین سادگی دارای لایه‌های ژرف تکنیکی و سیاسی است. هنرمند با بهره‌برداری از تضاد کهن میان سیاه و سفید، حذف رنگ، و تکیه بر فرم‌های انتزاعی، جهانی می‌سازد که در آن صلح نه یک واقعیت، بلکه یک آرمان دوردست است. در یکی از تصویرها، کبوترِ سفید با فضای منفیِ قلب درون بدنش، همچون نماد جهانی صلح نمایان می‌شود؛ اما پس‌زمینه‌ی سیاه، این پیام را پیچیده‌تر می‌کند. اینجا صلح در برابر تاریکی ایستاده، نه در دل یک فضای آرام. این انتخاب تکنیکی، خوانشی سیاسی دارد: صلح در جهانی که پرخاشگری ساختاری و قطبی‌سازی اجتماعی آن را دوره کرده، تنها یک امید شکننده است.

در تصویر دیگری، پرنده به یک حرکت دگرگون می‌شود؛ خط‌های روان و هم‌پوشان، پرواز را به استعاره‌ای از آزادی، مهاجرت یا فرار دگرگون می‌کنند. نبود ریزه‌کاری‌ها، پرنده را از یک پدیده‌ی طبیعی به یک «ایده» که باید برای دستیابی به آن رزمید، دگرگون می‌کند. این تابلو نشانه‌ی نبود امنیت، یا تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌هایی است که در جهان بی‌ثبات امروز، آزادی را نه در واقعیت، بلکه در حرکت و گریز می‌یابند.

تصویر دیگری با خط‌های اریبانه و موج‌دارش، ریتمی ناپایدار می‌سازد؛ نظمی که در نمای بیرونی تکرار می‌شود اما در عمق لرزان است. این لرزش، نقدی بر ساختارهای قدرت است: ساختارهایی که در ظاهر منظم‌اند اما در واقعیت، بی‌ثباتی و فشار را وبال گردن جامعه می‌کنند. گزینش سیاه‌وسفید، این نقد را نیشدارتر می‌کند؛ گویی هنرمند جهان را به دو قطب بد که فرمانرواست و خوب که باید ساخته شود، تقسیم می‌کند. در تصویر دیگری، هنرمند از زبانی پیچیده‌تر بهره می‌گیرد، اما پیام همچنان روشن است. در بخش بالایی، دو خط منحنیِ سیاه که روی زمینه‌ی سفید نشسته‌اند، حس فشار یا دخالت را پدید می‌آورند؛ انگار چیزی در حال شکستنِ آرامش است. در بخش پایینی، مربع‌های کوچکِ پراکنده دیده می‌شود که هرکدام یک نقطه‌ی زرد درون خود دارند. این مربع‌ها می‌توانند نمادی از مردم باشند؛ انسان‌های جداافتاده، پراکنده یا در حال حرکت. پراکندگی آن‌ها یادآور مهاجرت، تبعید یا از هم‌پاشیدنِ نظم اجتماعی است. نقطه‌ی زرد داخل هر مربع، نشانه‌ی امیدی کوچک است که حتی در دل تاریکی هم خاموش نمی‌شود.

با این همه، تابلوهای گوناگون این مجموعه با وجود تفاوت‌های فرمی‌شان، یک جهان مشترک می‌سازند: جهانی که در آن صلح یک آرمان است، مردم درگیر پراکندگی و مقاومت‌اند، ساختارهای قدرت لرزان اما همچنان چیره‌اند، و آزادی در حرکت، مهاجرت و گریز معنا پیدا می‌کند. این مجموعه، هم نقد است و هم امید؛ هم اعتراض است و هم رؤیا.

مجموعه «سوسیال رئالیسم»

باور امیدوارانهٔ نقاش به هنر متعهد، ریشه در ژرف‌ترین لایه‌های وجدان تاریخی او دارد؛ او هنر را نه آینهٔ بی‌حرکت طبیعت، که سپری در برابر فراموشی و نیزه‌ای برای روشن‌کردن زوایای پنهان قدرت می‌داند. از همین روست که تابلوهایش در این مجموعه از قاب روزگار خویش فراتر می‌روند و تاریخ معاصر میهنش را، همراه با پیچیدگی‌های جهان اهریمنیِ پیرامون، در قالبی حماسی و هم زمان سوگوارانه به تصویر می‌کشند. این نقاشی‌ها، اسیر لحظه نمی‌شوند؛ زمان از فرازشان می‌گذرد اما فرسودگی بر چهره‌شان نمی‌نشیند، و کهنگی نه در بافتشان راه می‌یابد و نه در پیامشان. آنها چون زخم‌هایی هستند که هرگز التیام نمی‌یابند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که باید همچنان بیدار بمانند و یادآوری کنند.

تا زمانی که ستم بر پیکرهٔ جامعه سایه افکنده است، تا هنگامی که ایستادگی در برابر زور، نفس‌کشیدنِ آزادگان است، این نقاشی‌ها مخاطبان خود را خواهند یافت—نه تماشاگرانی منفعل، بلکه انسان‌هایی که در نگاه به آنها، هم زخم خویش را می‌شناسند و هم رمز ماندگاری را. این آثار، جان‌بخش و نیرودهندهٔ نیروهای پیشرو هستند؛ چون چراغی در دل دهلیزی، چون نغمه‌ای در میانهٔ خاموشی سنگین وحشت. حتی اگر روزی داد بر جهان چیره شود و فریاد حق در گلوها خفه نگردد، حتی اگر نان بر سفرهٔ هر خانه‌ای، دیگر چون الماسی نایاب و دور از دسترس نباشد، این نقاشی‌ها پنجره‌هایی خواهند بود به گذشته—پنجره‌هایی اندوهبار، تلخ و گاه سخت‌باور، اما هم زمان، آموزنده و بیدارکننده؛ پنجره‌هایی که از خلال شیشه‌های شکسته‌شان، نسیم حقیقت همچنان می‌وزد.

در میان تابلوهای برجسته این مجموعه «غزه» داستان دیگری دارد. بگذارید نخست به ریزه کاری های این نقاشی بپردازیم.

نقاشی «غزه» اثری فشرده، نمادین و تأثیرگذار است که با درهم‌آمیزی واقع‌گرایی و تمثیل، رنج انسانی در بستر جنگ را به تصویر می‌کشد. نقاش با ترکیب‌بندی، رنگ و نشانه‌های بصری، روایتی از ویرانی، سوگواری، ایستادگی و امید شکننده را خلق کرده است؛ روایتی که مخاطب را با نمایش یک صحنه‌ی جنگی نابرابر، با تجربه‌ای عاطفی و انسانی روبه‌رو می‌کند.

رنگ چیره در سراسر بوم، قرمز است؛ رنگی که تداعی‌کننده‌ی خون، آتش و ویرانی است و هم‌زمان به عشق، فداکاری و ایثار نیز اشاره دارد. این رنگ، فضایی سرشار از تنش و اندوه می‌آفریند و مخاطب را به درون تجربه‌ی عاطفی نقاشی می‌کشاند. بدین‌گونه، نقاشی میان ترس و مهربانی، مرگ و همدلی، تعادلی ظریف اما تأثیرگذار می‌سازد.

در سمت چپ نقاشی، موشک‌ها، انفجارها و پرچمی با نشان جمجمه، تصویری از ماشین جنگ، خشونت سازمان‌یافته و مرگ را پدید آورده‌اند. این بخش با ساختاری سخت، سرد و مکانیکی، نیروهای غیرانسانی و ویرانگری را بازنمایی می‌کند که عامل اصلی رنج انسان‌ها هستند. در مرکز، موج عظیم خون که در سراسر پایین تابلو گسترده شده، سر کودکی در حال فریاد دیده می‌شود و بر سر نیزهٔ سربازان اسرائیلی که روی موج خون منعکس است، تصویری از خشونت پایدار نقش بسته است. خطوط سفید در وسط تابلو، یادآور بمب‌های فسفری هستند که در دسامبر ۲۰۰۸ علیه مردم بی‌دفاع غزه به کار گرفته شدند و دلمه‌های خون بر امواج سرخ، حکایت از نسل‌کشی ممتد دارند.

در میانهٔ اثر، پدری پیکر زخمی یا بی‌جان فرزند خود را در آغوش گرفته است؛ این تصویر، نقطهٔ کانونی تابلو و بار عاطفی آن را بر دوش می‌کشد. مردی تا مچ پا در خون ایستاده و در حال نجات فرزندش است. شیوهٔ حمل بدن، استعاره‌ای از مراقبت در دل فاجعه، سوگ عزیزان، سنگینی بقا و رویارویی با خشونت است. در پس این دو پیکر، دایره‌ای زرد و درخشان همچون هاله‌ای مقدس یا خورشیدی تابان، آن‌ها را از فضای آشفته پیرامون جدا می‌کند. این هاله، که یادآور از خودگذشتگی، دلیری، تقدس و رستگاری است، پدر را نه تنها یک فرد، بلکه نمادی از وجدان، انسانیت و پایداری اخلاقی در میان آشوب معرفی می‌کند. خورشید امید و پایداری، او را به قدیسی زمینی بدل ساخته است. در همین بخش، زندانی نیز دیده می‌شود که بر دیواری با نقشهٔ تحلیل‌رفتهٔ فلسطین ترسیم شده، و کودکانی که از گذشته تا کنون در برابر دیوار پیش می‌آیند و پرچم فلسطین را در دست دارند، تداوم مقاومت را روایت می‌کنند.

سمت راست نقاشی، فضایی دگرگون دارد: گل‌های سرخ، که می‌توانند یادآور خون، مزار شهیدان یا زایش دوباره باشند، در کنار پیکره‌هایی با دستان برافراشته ایستاده‌اند. بولدوزری در این بخش قرار دارد و زنی در برابر آن ایستاده تا جلوی پیشروی‌اش را بگیرد. این سوی تابلو نشانه‌ای از سوگواری، دعا یا اعتراض است و بیانگر آن است که حتی در دل ویرانی، انسان توانایی واکنش، همدلی و نبرد را از دست نمی‌دهد. جاودانگی زندگی و پایداری روح انسانی در برابر خشونت، در این بخش از اثر به تصویر کشیده شده است.

چرا این تابلو مهم است؟

این نقاشی بر تجربه‌ی غیرنظامیان در برابر یک جنگ ددمنشانه و نابرابر تمرکز دارد. آنچه در مرکز است، بدن‌های آسیب‌دیده، اندوه بازماندگان و تلاش برای ادامه‌ی زندگی است. هم‌زمان، هاله‌ی نور و پیکر حمل‌شده، به اثر کیفیتی اسطوره‌ای و آیینی می‌بخشند و رنج مردم غزه را به تجربه‌ای فراتر از یک رخداد تاریخی، و به بخشی از حافظه و هویت جمعی دگرگون می‌کنند. نور زرد، لحظه‌ای انسانی را از دل آشوب بیرون می‌کشد و آن را به نقطه‌ای مقدس و اندیشه‌برانگیز دگرگون می‌سازد؛ در حالی که تضاد میان ماشین‌های جنگی و پیکرهای سوگوار، پیام اخلاقی اثر را آشکار می‌کند: خشونت بر انسان تحمیل می‌شود، اما انسانیت همچنان زنده می‌ماند؛ موشک‌ها می‌کشند ولی پیکار زنده می‌ماند.

اگرچه این نقاشی یک بازنمایی مستند از رویدادهای غزه نیست، زبان نمادین آن با مضامینی هم‌خوانی دارد که در گزارش‌های گوناگون درباره‌ی این منطقه می‌خوانیم و می‌بینیم؛ سنگدلی جنگ‌جویان، رنج غیرنظامیان، ویرانی خانه‌ها، سوگواری، بحران انسانی و ایستادگی و امید. از این‌رو، اثر را نه تنها باید یک روایت سیاسی دانست، بلکه بازتابی هنری از تجربه‌ی انسانی جنگ و پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن دانست؛ اثری که مخاطب را به همدلی، اندیشیدن و بازاندیشی درباره‌ی ارزش جان انسان فرا می‌خواند.

این نقاشی تصویری از سنگدلی و سیاهدلی انسان‌هایی به چشم بیننده می‌نشاند که به گفتهٔ طبری “برای اشیا، اشخاص را نابود می‌کنند”. هم‌زمان جمله‌ای از مارکس در ذهن نقش می‌بندد که می‌گوید: خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسهٔ سر شهیدان می‌نوشد. با این همه، این تابلو نماد نومیدی نیست، بلکه در سمت راست، امیدی که طبری از آن سخن می‌گوید در دل شعله می‌کشد؛ صد بار زهر یاس مرا می‌کشد، گر پادزهر من نشدی امید.

پلخانف ایدئولوژیِ «هنر برای هنر» را نه یک حقیقت جهان‌شمول، بلکه نشانه‌ای از زوال اجتماعی می‌دانست؛ زاده‌ی «ناسازگاریِ نومیدانه» میان هنرمندان و محیط اجتماعی‌شان. نقاش در این تابلو نشان می‌دهد که از این دسته هنرمندان بیزار است. هنرمند در این نقاشی نه تنها صدای خفه‌شدگان و بی‌زبانان می‌شود، بلکه تفنگ به دست شورشیان می‌دهد.

اهمیت این اثر در آن است که در روزگاری که فلسطین تنهاست و جهان بر نکبهٔ ادامه‌یافته خاموش نشسته، یادآوری می‌کند که نکبه هرگز پایان نیافته است. از ۱۹۴۸ تا کنون، ده‌ها هزار کشته، میلیون‌ها آواره، و ویرانی‌ای بی‌سابقه بر پیکرهٔ غزه تحمیل شده است. اسرائیل با بهره‌گیری از گرسنگی و محاصره، جان مردم را بازیچهٔ سیاست‌های فاشیستی خود کرده است. جامعهٔ فلسطین در آستانهٔ نابودی است.

با همهٔ این تلخی، نقاشی «غزه» فریاد برمی‌آورد که نباید از کوشش دست کشید. جنبش هم‌بستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردم جهان، فریب دروغ‌های صهیونیستی را نخورده‌اند. کمک‌های ما کاراست و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندانمان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کشته می‌شدند، دست روی دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاک‌سازی نژادی را بس کنید. برای غزه، برای دادگری، برای انسانیت. اگر در این هنگامهٔ تاریک، دست یاری به‌سوی غزه دراز نشود، آیندگان دربارهٔ ما چه خواهند گفت؟

پایان سخن

در پایان، این سه مجموعه تصویری از هنری را پیش می‌گذارند که نه در برابر ستم خاموش می‌ماند و نه یک امید ساده‌لوحانه را فریاد می‌کشد. نوتاش با زبان رنگ و فرم، تاریخ را به میدان پرسشگری می‌کشاند و مخاطب را در برابر وظیفهٔ انسانی‌اش قرار می‌دهد. این آثار، چه از رنج سخن بگویند و چه از رؤیای آزادی، در نهایت یادآور این حقیقت‌اند که هنرِ متعهد می‌تواند هم آینه‌ی درد باشد و هم چراغِ راه؛ هم روایتِ شکست و هم نویدبخش پیروزی.

به گفتهٔ طبری، انسان تنها زمانی به جاودانگی می‌رسد که در عمل اجتماعی خود اثرگذار باشد و در جریان دگرگونی جهان نقش مثبتی بازی کند. این سخن، دربارهٔ فرح نوتاش معنایی روشن و بی‌پیرایه دارد. او با آفریدن این سه مجموعهٔ نقاشی، نه فقط تصویری از رنج و امید زمانه را ثبت کرده، بلکه بخشی از وجدان تاریخی انسان معاصر را شکل داده است. آفرینش او از جنس کارهایی نیست که در گذر زمان رنگ ببازند؛ این آثار، به دلیل پیوندشان با درد مشترک انسان‌ها و آرمان آزادی، در حافظهٔ جمعی ماندگار می‌شوند. بی‌هیچ تردیدی، نوتاش با این مجموعه‌ها در تاریخ انسانی جاودانه شده است؛ نه به‌خاطر شهرت، بلکه به‌خاطر وظیفه‌ای که در بیدار کردن نگاه، برانگیختن احساس و زنده نگه‌داشتن امید پیروزمندانه بر دوش کشیده است.

پیوند به تابلوهای بانو فرح نوتاش

https://www.farah-notash.com/2006-2011

https://www.farah-notash.com/zionist-accusation-gaza-details

https://www.farah-notash.com

هموطنان گرامی درود بر شما
کتاب تازۀ نقاشی های من
IMG_20260816_125820
در آدرس
https://www.farah-notash.com/
 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی
در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.
 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.
کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،
در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.
در ضمن در بالای سایت من، 
آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.
   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash
اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.
با بهترین آرزوها برایتان
فرح نوتاش
وین ـ 16.08.2026
 



رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی؛ از گسترش ناتو تا همکاری روسیه و چین

مقاله ۲۰/۱۴۰۵
۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۱۴ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار 

جهان امروز دیگر آن کشتی آرامی نیست که موج‌ها را به بازی بگیرد. دنیا میدان ستیز بی‌امان قدرت‌هایی است که برای چنگ‌انداختن بر سهم بزرگ‌تری از سفره‌ی جهانی، چنگ و دندان نشان می‌دهند. رقابت امپریالیستی، تنه‌ی اصلی سیاست جهانی شده است؛ رقابتی که نه تنها بر سر مرزها، بل‌که بر سر سرچشمه‌های انرژی، منابع طبیعی، راه‌های ترانزیت، بازارهای مصرف و فناوری‌های نوین شعله می‌کشد. 

همان‌گونه که ساکوا (Richard Sakwa)، استاد بازنشسته‌ی سیاست روسیه و اروپا در دانشگاه کنت می‌گوید، روزگاری نه چندان دور، آمریکا خود را یگانه‌سوار میدان می‌دانست و گمان می‌برد نظم نوین جهانی، خط‌کشی‌شده‌ی فرمان اوست. اما امروز این تصویر دگرگون شده است. با نشست هژمونی آمریکا و سربرآوردن قدرت‌های نوپایی همچون چین، هند و برزیل، نظم تک‌قطبی پس از جنگ سرد به شماره‌های پایانی عمر خود نزدیک شده است. چین با راه ابریشم نوین، بندهای اقتصادی را بر جهان تنیده؛ روسیه با ناوگان جنگی و سرمایه‌های انرژی جای پای خود را در منطقه داغ جهان سفت کرده؛ و اروپا میان دو آتش، می‌کوشد استقلالی هرچند نارسا به دست آورد. 

جنوب جهانی که سده‌ها زیر تازیانه‌ی بهره‌کشی استعماریی افتاده بود، اکنون در روند بیدارشدن است تا جایگاه ازدست‌رفته‌ی خود را در سنجش نیروهای جهانی بازپس گیرد. این بیداری، امپریالیسم پیر را به واکنشی سخت و خونبار کشانده: مسابقه‌ی هسته‌ای، تنش‌های نظامی، تحریم‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی. 

چندقطبی‌شدن جهان، نه به معنای آرامش، بل‌که به معنای افزایش رقابت است؛ رقابتی که هر روز مرزهای تازه‌ای را به آتش می‌کشد و هر شب خواب را از چشم دولتمردان جهان می‌رباید. در این میدان، کشورهای کوچک چون مهره‌های شطرنج جابه‌جا می‌شوند و حاکمیت ملی‌شان در برابر موج فشارهای امپریالیستی، چون کاهی در برابر طوفان است. 

جنگ امروز در بافت پولی و بانکی جهان نیز ریشه دوانده است. دلار که روزگاری پشتوانه‌ی استوار بازرگانی جهانی بود، به ابزاری چندلبه در دست آمریکا دگرگون شده است. بستن سوئیفت، تحریم‌های مالی و مصادره‌ی دارایی‌ها، تازیانه‌هایی‌اند که بر پیکر اقتصادهای مستقل و نیمه‌مستقل فرود می‌آیند. در سوی دیگر، چین و روسیه و دیگر کشورهای جنوب جهانی می‌کوشند از زیر این تازیانه بگریزند و راه‌های پرداخت و همکاری اقتصادی تازه‌ای پدید آورند. 

در چنین شرایطی، آنچه جهان را بیش از هر چیز در خطر می‌اندازد، پیوند خوردن رقابت اقتصادی با رقابت نظامی و هسته‌ای است. سالروز بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی در هفتهٔ گذشته، که یادآورِ به کام مرگ فرستادنِ بیش از دویست هزار انسان بی‌گناه بود، جهان را بار دیگر در برابر این پرسش نشاند که: آیا انسان از ددمنشی بی‌پروای امریکا درس گرفته است؟

هسته‌ی این بحران را باید در رقابت قدرت‌های بزرگ و تلاش امپریالیسم آمریکا برای پاسبانی برتری خود جست‌وجو کرد؛ رقابتی که اکنون در اروپا، اوکراین، خاورمیانه و آسیا شکل‌های گوناگون به خود گرفته است. 

این نوشته سه پهنه‌ی اصلیِ این بحران را می‌کاود: نخست، چگونگیِ گسترش ناتو و نقش آن در شعله‌ور کردن رقابت امپریالیستی؛ دوم، جایگاه روسیه در این کشاکش و ریشه‌های تاریخی و طبقاتیِ واکنش آن در جنگ اوکراین؛ و سوم، همکاری رو‌به‌گسترش چین و روسیه، که همچون تکیه‌گاهی نوین در برابر برتری‌جویی غرب ایستاده است. این سه محور، همچون سه رشته‌ی درهم‌تنیده، تصویری روشن‌تر از جهانی می‌سازند که بر لبه‌ی تیغ ایستاده و در دو راهیِ تاریخیِ آینده‌ی خود سرگردان است. و چنین است که در دل این آشوب جهانی، نخستین پرده‌ی بحران در جایی گشوده می‌شود که ناتو گام‌به‌گام به مرزهای شرق نزدیک می‌شود و اروپا را میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ می‌کند.

پرخاشگری امپریالیسم و گسترش ناتو

یکی از بنیادی‌ترین جلوه‌های رقابت امپریالیستی، گسترش ناتو به سوی شرق و دگرسانی اروپا به میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ است. ناتو که روزگاری پیمانی دفاعی خوانده می‌شد، امروز یک صنعت جنگی گسترده‌ای آفریده که سرمایه‌اش از خون‌بهای جنگ‌ها و فروش جنگ‌افزارها می‌جوشد

آمریکا و اروپا از یک سو بر سر بازارها، انرژی، فناوری، نظامی و رهبری جهان با یکدیگر رقابت می‌کنند و از سوی دیگر، هنگامی که پای درگیری با قدرت‌های غیرغربی به میان می‌آید، در ناتو کنار یکدیگر می‌ایستند. 

گسترش ناتو به سوی شرق، نمونه‌ی روشن این سیاست است. کشورهایی مانند سوئد و فنلاند که روزگاری نماد بی‌طرفی بودند، در پی جنگ اوکراین به ناتو پیوستند. این دگرگونی نه تنها هم‌سنگی نظامی اروپا را برهم زد، بل‌که مرزهای ناتو را به مرزهای روسیه نزدیک‌تر کرد. 

مجسمه‌ی برنزی «راهانپاتساس» در هلسینکی که نماد دوستی فنلاند و شوروی پیشین بود، اکنون جای خود را به رزمایش گسترده‌ی نظامی آمریکا داده است. میزبانی از قدرتی فرادریایی، جانشین دوستی با همسایه‌ی شرقی شده است. 

در باره‌ی سوئد نیز، روایت رسمی پیوستن به ناتو را پاسخی ناگزیر به جنگ اوکراین می‌نمایاند؛ اما ریشه‌های این دگرگونی را باید در سال‌ها همکاری نظامی با ناتو و پیوند روزافزون صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد با ساختارهای نظامی غرب جست‌وجو کرد. شرکت‌های بزرگ جنگ‌افزارسازی سوئد مانند ساب و بوفورس، از دیرباز در ساخت جنگنده، جنگ‌افزارهای دریایی و سامانه‌های موشکی کار می‌کرده‌اند و پیوند آن‌ها با بازارهای ناتو، زمینه‌ی اقتصادی نیرومندی برای این دگرگونی فراهم کرده است. 

اقتصاد جنگ و سودهای میلیاردی صنعت جنگ‌افزارسازی، انگیزه‌ای نیرومند برای پایان‌دادن به بی‌طرفی تاریخی سوئد بود. هرچند دولت سوئد در سخن بی‌طرفی را نگه می‌داشت، اما در عمل همکاری‌های نظامی با ناتو از دهه‌ی ۱۹۹۰ گسترش یافت و صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد اندک‌اندک با استانداردها و زنجیره‌های تأمین ناتو هماهنگ شدند. جنگ اوکراین تنها بهانه‌ای بود برای عملی‌کردن نقشه‌ای که سال‌ها در محافل نظامی، صنعتی و سیاسی سوئد شکل گرفته بود. 

در فنلاند نیز فرایند نزدیکی به امپریالیسم غرب و دشمنی با روسیه از سال‌های پیش برنامه‌ریزی شده بود. الکساندر استاب (Alexander Stubb) رئیس‌جمهور کنونی فنلاند، نمونه‌ای از نسلی از نخبگان فنلاندی است که با ساختارهای سیاسی و آموزشی غرب پیوند داشته‌اند. او در برنامه رهبری بازدیدکنندگان بین‌المللی (IVLP) شرکت کرد – آموزشگاهی آمریکایی که با هدف جذب نخبگان سیاسی اروپایی برنامه‌ریزی شده است.  فرایند جذب نخبگان، از دهه‌ی ۱۹۸۰، در بسیاری از کشورهای اروپایی آغاز شد و نسلی از سیاستمداران را به ارزش‌ها و منافع غرب نزدیک کرد. 

شگفت‌انگیزترین بخش این داستان، سیاست حزب سبز فنلاند است؛ حزبی که روزگاری خواستار برچیدن ناتو و نابودی جنگ‌افزار هسته‌ای بود، هم‌اکنون بزرگ‌ترین پیمان‌های جنگ‌افزاری تاریخ فنلاند، مانند خرید جنگنده‌های F-35، را با آرامش می‌پذیرد. این خریدها نه تنها سود سرشاری برای صنعت جنگ‌افزارسازی آمریکا دارد، بل‌که کشورهایی مانند فنلاند را به ژرفای زنجیره‌ی تولید و نگهداری جنگ‌افزارهای آمریکایی می‌کشاند. 

پیمان‌های نظامی دوجانبه نیز دامنه‌ی گسترش نیروهای جنگی آمریکا را در این کشورها افزایش داده است. آمادگی نیروهای آمریکایی و امتیازهایی که در چارچوب این پیمان‌ها به آن‌ها داده می‌شود، پرسش‌هایی جدی درباره‌ی استقلال سیاسی و حاکمیت ملی کشورهای میزبان پدید آورده است. 

همان‌گونه که می‌بینیم، آمریکا و اروپا، با وجود اختلاف‌های درونی، در یک هدف مشترک‌اند: ضربه‌زدن به روسیه و مرزبندی قدرت چین. دشمنی با روسیه و چین سرشت سیاست امپریالیستی امروز را آشکار می‌کند.

اما برای فهم ژرف‌تر این رویارویی، باید نگاه را از اروپا به سوی مسکو چرخاند؛ جایی که تاریخ، اقتصاد و سیاست درهم می‌تنند و روسیه در میانه‌ی این طوفان جهانی، راه دشوار خود را می‌جوید.

جنگ روسیه در اوکراین و زمینه‌ی تاریخی–ژئوپلیتیکی آن

ساکوا می‌گوید که جنگ اوکراین را نمی‌توان جدا از رقابت گسترده‌ی امپریالیستی فهمید. اتحادیه‌ی اروپا با ترس‌افکنی روزافزون از روسیه، افزایش جنگ‌افزارهای نظامی و هسته‌ای را درست‌انگاری و روایش می‌کند؛ اما پشت این روایت، رقابتی ژرف‌تر بر سر بازارهای جهانی، سرچشمه‌های انرژی و کالاهای راهبردی نهفته است. کم‌توان کردن روسیه می‌تواند هم‌سنگی بازار انرژی اوراسیا را دگرگون کند و همین هدف، جنگ اوکراین را از یک بحران محلی به بخشی از نبردی بزرگ‌تر بر سر نظم جهانی دگرگون کرده است. 

در این میان، حساسیت ژئوپلیتیکی روسیه نسبت به اوکراین نقشی بنیادین دارد. اوکراین یکی از راه‌های کهن یورش به روسیه بوده و کی‌یف با نزدیکی خود به مسکو، برای روسیه از اهمیت امنیتی بزرگی برخوردار است. همان‌گونه که آمریکا هرگز نمی‌پذیرفت موشک‌های شوروی در کوبا جای گیرند، روسیه نیز نمی‌پذیرد اوکراین پایگاهی نظامی برای ناتو در نزدیکی مرزهایش شود. این واقعیت به معنای درست‌انگاری همه‌ی کارهای روسیه نیست؛ بل‌که برای فهم ریشه‌های ژئوپلیتیکی جنگ، باید به سازوکارهای نهفته در آن نیز راه یافت. 

برخی می‌گویند روسیه با جنگ اوکراین به منافع خود آسیب زد؛ زیرا نتیجه‌ی آن پیوستن فنلاند و سوئد به ناتو بود. این سخن ساده‌انگاری و یک‌زاویه‌نگری است. همان‌گونه که میرشایمر (John Mearsheimer)، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو می‌گوید، اگر گسترش ناتو را پدیده‌ای مستقل از سال‌ها سیاست محاصره، فشار و روسیه‌ستیزی بدانیم، آنگاه مسئولیت همه‌ی پیامدها بر دوش روسیه است. اما جنگ اوکراین برایند برخورد چند روند ژئوپلیتیکی، گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه و کشمکش بر سر جایگاه اوکراین در نظم امنیتی اروپا است. 

پروفسور جان راس (John Ross)، پژوهشگرِ ارشدِ بنیاد چونگیانگ در دانشگاه رِنمینِ چین، در نوشتارِ خود با نام «اهدافِ موشک‌بارانِ ناتو در درونِ روسیه، فراتر از روسیه است»، می‌نویسد که روسیه در جنگ اوکراین از خود با استواری دفاع می‌کند. او بر این باور است که روسیه، هم‌چون دولتی سرمایه‌داری با منافع ملی مشروع، این حق را دارد که در برابر گسترش ناتو به آستانه‌های خود بایستد. هم‌زمان، راس می‌گوید که روسیه از دید نظامی با محدودیت‌هایی روبه‌روست؛ زیرا اوکراین از پشتیبانی جنگ‌افزاری و اطلاعاتی کشورهای ناتو برخوردار است و دامنه‌ی جنگ آرام‌آرام به خاک روسیه نیز کشیده شده است. او هشدار می‌دهد که گسترش یورش به ژرفای خاک روسیه می‌تواند این کشور را به واکنش علیه زیرساخت‌های نظامی کشورهای ناتو بکشاند و خطر جنگی فراگیر در اروپا را افزایش دهد. 

در چنین شرایطی، آلمان و بریتانیا نیز برنامه‌های گسترده‌ای برای افزایش توانایی نظامی خود دنبال می‌کنند. اروپا از جنگ اوکراین برای بازسازی صنعت جنگی، شکوفایی اقتصادی و افزایش نقش خود در نظم جهانی بهره می‌گیرد. 

هم‌زمان با جنگ ناتو علیه روسیه، در دل مسکو، کشمکش دیگری بر سر راه آینده‌ی روسیه در روند انجام است. طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعیِ متضاد، با منافعی ناهمگون، بر سر آینده کشور با هم درگیرند.

کشمکش درونی روسیه، یلتسین، پوتین و پیامدهای جهانی

برای فهم شرایط کنونی روسیه، باید به دوران یلتسین بازگشت. جان راس فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ را «بزرگ‌ترین فاجعه‌ی ژئوپلیتیکی سده‌ی بیستم» می‌نامد و بر این باور است که روسیه در روزگار یلتسین به فروپاشی سخت در زمینه‌های اقتصادی و ژئوپلیتیکی دچار شد. به گفته‌ی او، تولید ناخالص داخلی روسیه در  از ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۸ بیش از ۴۰ درصد کاهش یافت، هم‌زمان بیش از یک تریلیون دلار از کشور بیرون رفت و به سرمایه‌گذاری در آن سوی مرزها انجامید. این دوره، نمونه‌ی آشکار چیرگی بورژوازی کمپرادور بود؛ طبقه‌ای که به جای منافع ملی روسیه، راهبردی بر پایه سرسپردگی به آمریکا و غرب را دنبال می‌کرد.

ساکوا نیز از نقش نخبگان روسی سخن می‌گوید که با ساختارهای سیاسی و اقتصادی غرب پیوند یافته‌اند و راهبرد سرسپردگی را دنبال می‌کنند. ساکوا بر این باور است که پوتین در واکنش به این فاجعه‌ی ملی، خواری روسیه و سست‌شدن جایگاه ژئوپلیتیکی آن به قدرت رسید. 

جان راس، پوتین را نه رهبر سوسیالیست، بل‌که نماینده‌ی بورژوازی ملی می‌داند؛ نیرویی که در چارچوب سرمایه‌داری، از استقلال و منافع ملی روسیه در برابر فشار امپریالیستی پاسبانی می‌کند. این تحلیل به معنای پذیرش همه‌ی سیاست‌های پوتین نیست؛ بل‌که به معنای درک جایگاه طبقاتی و تاریخی او در کشمکش درونی روسیه است. راس بر این باور است که روسیه دارای منافع ملی مشروعی است که ریشه در جغرافیا و تاریخ پرفروکش این سرزمین دارد؛ سرزمینی که بارها تازیانهٔ یورش را حس کرده است؛ از بَتُوخانِ مغول، کارل دوازدهمِ سوئدی، ناپلئونِ فرانسوی و هیتلرِ آلمانی. این تجربه‌ها روسیه را کشوری کرده که امنیت ملی را در بالاترین جایگاه می‌نشاند. 

در دل این بحران، کشمکش طبقاتی و سیاسی درونی روسیه نقشی برجسته دارد. بورژوازی کمپرادور، که شبکه‌های رسانه‌ای و اقتصادی گسترده‌ای در دست خود دارد، می‌کوشد نقش آمریکا در فشارها و یورش نظامی به روسیه را پنهان کند. این نیروها خواهان پایان جنگ، برداشته‌شدن بند از پای سرمایه، بازگشت به دنباله‌روی از سیاست خارجی آمریکا و سست‌کردن روابط با چین‌اند؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد

در برابر آن‌ها، بورژوازی ملی و نیروهای اجتماعی خواهان استقلال، پافشاری بر جایگاه ژئوپلیتیکی روسیه دارند. این کشمکش درونی، سیاست خارجی روسیه را به میدان نبردی طبقاتی دگرگون کرده است؛ نبردی که پیامدهای آن از مرزهای روسیه فراتر می‌رود و بر آینده‌ی نظم جهانی تأثیر می‌گذارد. 

اما روسیه در این میدان به تنهایی نمی‌جنگد. در سوی دیگر اوراسیا، قدرتی دیگر با نظامی دیگر، اما با دشمنی مشترک، به سوی همکاری گام برداشته است. این همکاری، که اکنون یکی از محورهای نظم نوین جهانی شده، پاسخ به این پرسش است که روسیه برای گریز از فشار غرب به چه تکیه‌گاهی رو آورده است.

همکاری روسیه و چین

همکاری روسیه و چین از آن روی اهمیت دارد که دو کشور دارای دو نظام اجتماعی و اقتصادی گوناگون‌اند، اما در برابر فشار امپریالیستی، منافع مشترکی یافته‌اند. 

چین کشوری سوسیالیستی با ویژگی‌های چینی است و روسیه کشوری سرمایه‌داری؛ اما گوناگونی نظام‌ها بازدارنده‌ی همکاری در برابر خطرهای مشترک نیست. تاریخ بارها نشان داده است که کشورهایی با نظام‌های گوناگون می‌توانند در برابر یورش و پرخاشگری دشمنان مشترک، هم‌پیمان شوند. 

میرشایمر در تحلیل‌های خود از نقش بازدارندگی اقتصادیِ غرب در برابر چین سخن می‌گوید. اقتصاد بزرگ چین، که بسیار بزرگ‌تر از اقتصاد روسیه است، به روسیه این توانایی را می‌دهد که از فشار تحریم‌های آمریکا بکاهد. از سوی دیگر، توان نظامی و هسته‌ای روسیه، بازدارندگی چین را توانمندتر می‌کند. 

این همکاری تنها اقتصادی نیست؛ انرژی، فناوری، هوافضا، خودرو، زیرساخت، تجارت، کارهای مالی و همکاری‌های نظامی، زمینه‌هایی هستند که روابط دو کشور را به یکدیگر نزدیک‌تر کرده‌اند. هم‌پیمانی پکن و مسکو به کشورهای جنوب جهانی این پیام را می‌دهد که راه‌هایی فرای هم‌سویی با غرب نیز هست. 

همکاری چین و روسیه می‌تواند به پدیداری نظمی چندقطبی یاری رساند؛ نظمی که در آن یک قدرت یگانه نتواند بر سرنوشت همه‌ی جهان فرمانروایی کند. آمریکا نیک می‌داند که این همکاری یکی از بزرگ‌ترین بازدارنده‌های سرکردگی جهانی آن است؛ از همین رو می‌کوشد روسیه را از چین جدا کند و فشار بر چین را افزایش دهد. اگر آمریکا بتواند روسیه را از چین دور کند، چین از یکی از مهم‌ترین پشتوانه‌های راهبردی خود به دور می‌ماند و روسیه نیز در برابر فشار غرب تنها می‌ماند. 

به همین دلیل است که بورژوازی کمپرادور در روسیه اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. چنانکه پیشتر گفته شد، بورژوازی کمپرادور در روسیه با همین خواسته‌ها، سد راه همکاری با چین است؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد. راس هشدار می‌دهد که این نیروها هنوز نیرومندند و آرزوی بازگشت به روزگار دهه‌ی ۱۹۹۰ را در سر می‌پرورانند. همکاری روسیه و چین می‌تواند تحریم‌های غرب را کم‌اثر کند، راه‌های تازه‌ای برای تجارت و انرژی بگشاید و به کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین توانایی دهد تا در برابر فشارهای امپریالیستی، راه‌های مستقل خود را بیازمایند

این بیداری که در پیش‌گفتار از آن سخن رفت، امروز زمینه‌ساز همکاری تازه‌ای در جنوب جهانی شده است. همکاری چین و روسیه به این کشورها نشان می‌دهد که نظم جهانی می‌تواند از چارچوب فرمانروایی یک قدرت یگانه بیرون بیاید. 

و هنگامی که این روندها در کنار هم گذاشته می‌شوند، تصویر جهانی پدیدار می‌شود که در آستانه‌ی انتخابی تاریخی ایستاده است؛ جهانی که آینده‌ی آن در گرو جهت‌گیری این نیروهای درهم‌تنیده است.

پایان سخن

جهان امروز در دو راهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، رقابت امپریالیستی با افزایش جنگ، گسترش ناتو، افزایش هزینه‌های نظامی، مسابقه‌ی هسته‌ای و تحریم‌های اقتصادی، می‌تواند زمین را به میدان ویرانی تازه‌ای دگرگون کند. از سوی دیگر، پیدایش قدرت‌های نوین و افزایش همکاری میان کشورهای مستقل، نظم چندقطبی نوین را پدید آورده است. 

آنچه در اروپا رخ می‌دهد، بخشی از همین کشمکش بزرگ است. آمریکا و اروپا با همه‌ی اختلاف‌های خود، در برابر روسیه و چین همکاری می‌کنند؛ اما در درون این همکاری، رقابتی سخت بر سر بازارها، انرژی، منابع و سهم خود از قدرت جهانی نیز دارند. گسترش ناتو به سوی شرق، پیوستن سوئد و فنلاند و افزایش نیروهای نظامی آمریکا در شمال اروپا، تنها پاسخ به یک بحران امنیتی نیست؛ بل‌که بخشی از بازآرایی بزرگ نیروهای جهانی است. 

جنگ اوکراین نیز در همین چارچوب باید فهمیده شود. نمی‌توان آن را تنها به «پرخاشگری روسیه» فروکاست. پشت این جنگ، تاریخ گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه، جایگاه ژئوپلیتیکی اوکراین و کشمکش بر سر نظم آینده‌ی اروپا و جهان قرار دارد. 

در باره روسیه نیز باید از ساده‌سازی پرهیز کرد. روسیه یک کشور سوسیالیستی نیست. اما این واقعیت نیز نباید ما را به این نتیجه برساند که روسیه را می‌توان با امپریالیسم غرب یکسان دانست. روسیه دارای تضادهای طبقاتی درونی است و در درون آن، بورژوازی ملی و بورژوازی کمپرادور بر سر راه آینده‌ی کشور با یکدیگر کشمکش دارند. در این چارچوب، پوتین را می‌توان نماینده‌ی بورژوازی ملی روسیه دانست که در برابر سرسپردگی به غرب ایستاده است، هرچند ساختار اقتصادی کشور همچنان سرمایه‌داری است. 

روسیه و چین با دو نظام گوناگون، در برابر فشار مشترک امپریالیستی، زمینه‌ای برای همکاری یافته‌اند. چین نیروی اقتصادی و روسیه توان نظامی و منابع گسترده دارد و پیوند این دو، فضای تازه‌ای برای کشورهای جنوب جهانی پدید می‌آورد. این همکاری، البته به معنای از میان رفتن همه‌ی اختلاف‌ها میان چین و روسیه یا پایگیری جهان چندقطبی نیست. اما نشان می‌دهد که نظم تک‌قطبی گذشته دیگر توان گذشته را ندارد و قدرت‌های غیرغربی می‌توانند در سرنوشت آینده‌ی جهان نقش بزرگ‌تری بازی کنند

رقابت امپریالیستی نه برای مردم، که بر ضد آن‌هاست. قیمت نان، هزینه‌ی درمان، بهای مسکن و ارزش پول ملی، همه در این بازی بزرگ قربانی می‌شوند. زمانی که آمریکا و اروپا بر سر بازار انرژی با یکدیگر ستیز می‌کنند، مردم تنگ‌دست جنوب جهانی‌اند که با تورم و کمبود سوخت روبه‌رو می‌شوند. سرمایه‌داران بزرگ، در هر دو سوی این رقابت، کوه‌های پول بر هم می‌نهند و دره‌های تنگدستی از تن نیازمندان انباشته می‌شود. زمانی که چین و آمریکا بر سر فناوری و تراشه‌های رایانه‌ای می‌جنگند، این کارگران، رنجبران و مصرف‌کنندگان‌اند که هزینه‌ی این رقابت را با از دست دادن کار و افزایش بهای کالاها می‌پردازند. 

یکی از پنهان‌ترین ابزارهای این رقابت نیز جذب نخبگان کشورهای دیگر است. برنامه‌های آموزشی و فرهنگی قدرت‌های بزرگ، نسل‌هایی از سیاستمداران و تصمیم‌گیران کشورهای مستقل را پرورش داده‌اند. هنگامی که نخبگان یک کشور از درون، دل در گروی منافع بیگانگان ببندند، دیگر نیازی به لشکرکشی نیست؛ کشور به نرمی و آرامی در دام وابستگی همه‌جانبه گرفتار می‌شود و حاکمیت ملی در لفافه‌ی همکاری دوستانه به تاراج می‌رود. 

جهان امروز در برابر انتخابی تاریخی ایستاده است: یا رقابت امپریالیستی با آتش بیشتر و نابودی نسل‌های آینده، یا یافتن راهی دیگر؛ راهی که در آن همکاری عادلانه و برابری‌خواهانه جایگزین ستیز خانمان‌سوز قدرت‌های بزرگ شود. 

آنچه روشن است، این است که هزینه‌ی این رقابت با خون انسان‌ها و نابودی زمین پرداخت می‌شود. و آنچه از همه روشن‌تر است، این است که این روند هرگز به خودی خود نمی‌ایستد؛ مگر آنگاه که انسان‌ها در سراسر جهان با یکدیگر همدل شوند، سازماندهی و بسیج شوند و فریاد برآورند که: «بس است!» 

در برابر این جهان پرآشوب، همکاری مستقل کشورهای غیرغربی، گسترش روابط روسیه و چین و پیدایش نظم چندقطبی می‌تواند روزنه‌ای در برابر سرکردگی تک‌قطبی بگشاید. اما سرنوشت جهان را نه دولت‌ها به تنهایی، بل‌که مردم جهان و پیکار آنان برای صلح، استقلال، عدالت و رهایی از بهره‌کشی خواهند ساخت. آنچه امپریالیسم از آن می‌ترسد، تنها روسیه یا چین به تنهایی نیست؛ بل‌که پدیداری نظمی بین‌المللی است که در آن قدرت‌های غیرغربی بتوانند به گونه‌ای مستقل، از امنیت، اقتصاد و منافع ملی خود دفاع کنند. 

ای کاش این آگاهی، پیش از آنکه دیر شود، به دل خسته‌ی مردمان جهان راه یابد. ای کاش پیش از آنکه کوه‌های پول بر استخوان‌های ما بنا شوند، خرد و عدالت بر این رقابت مرگبار پیروز شود.

یادداشت: در نوشتهٔ آینده به بررسی شرایط ژئوپلیتیکی خاورمیانه می‌پردازیم.

فهرست نوشته های کمکی

  • John Ross. The Aims of NATO/U.S.-Organized Missile Attacks Inside Russia Go Far Beyond Russia AloneMonthly Review
  • John Ross. Why the West Misunderstands Russia.
  • John Ross. China–Russia Cooperation and the Future of Multipolarity.
  • تحلیل‌های رسمی حزب کمونیست فدراسیون روسیه درباره‌ی ساختار طبقاتی روسیه و نقد سیاست‌های یلتسین.
  • Evgeny Primakov. Russian Foreign Policy: A Turning Point.
  • John Mearsheimer. Why Ukraine Is the West’s Fault.
  • Richard Sakwa. Frontline Ukraine: Crisis in the Borderlands.
  • Bobo Lo. Axis of Convenience: Moscow, Beijing, and the New Geopolitics.
  • Xi Jinping. The Governance of China. (بخش‌های سیاست خارجی و همکاری‌های راهبردی)
  •  



صدای مستقل «چپ» در برابر سه چالش: جنگ امپریالیستی، اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی و سرکوب آزادی

مقاله ۱۹/۱۴۰۵
۱۶ مرداد ۱۴۰۵، ۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در چند ماه گذشته، خاورمیانه بار دیگر به کانون تنش‌های جهانی دگرگون شد. جنگ ناخواسته‌ای که با یورش‌های هوایی و موشکی گسترده‌ی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران آغاز شد، نه تنها آرایش نیروها در منطقه را در هم ریخت،  بل‌که زندگی روزمره‌ی میلیون‌ها تن از مردم سرزمین ما را نیز گرفتار آشوب و تیره‌روزی کرد. این یورش نظامی که با شعارهایی چون پایان دادن به برنامه‌ی هسته‌ای و دگرگون کردن ساختار قدرت در تهران آذین‌بندی می‌شد، بر پایه‌ی این پندار دشمنان بیرونی شکل گرفت که مردم ایران، که از فشارهای درونی به ستوه آمده‌اند، این یورش را سرآغاز رهایی خود خواهند دانست.

اما واقعیت میدان، این پندار را نقش بر آب کرد. مردم ما، با همه‌ی ناخرسندی‌های ژرف خود از حاکمیت جمهوری اسلامی، نه تنها یورش‌گران را با روی خوش نپذیرفتند،  بل‌که با ایستادگی خاموش خود نشان دادند که «تغییر رژیم» به دست بیگانه را نه راه چاره،  بل‌که ناسزا به خرد و استقلال ملی خویش می‌دانند.

در این میان، امیدهایی نیز که برخی کارشناسان و حتا نیروهای «چپ» خوش‌بین به جمهوری اسلامی در درون کشور داشتند، با شتاب رنگ باخت. آنان بر این باور بودند که جمهوری اسلامی پس از گذر از این آزمون سخت، برای پاسداشت همراهی خاموش مردم، از سرکوب دست خواهد کشید، زمینه را برای نقدهای مدنی باز خواهد کرد و با تکیه بر سرمایه‌ی اجتماعی بر جای مانده، در برابر یورش بیرونی خواهد ایستاد. اما رفتار حاکمیت نه کاهش فشار،  بل‌که افزایش فضای امنیتی و گسترش دامنه‌ی سرکوب را در پی داشت و نشان داد که در حسابگری‌های قدرت، حتا خطر مرگبار جنگ نیز نمی‌تواند سازوکار سرکوب طبقاتی را از کار بیندازد.

از سوی دیگر،  نیروهای راست تندرو، از شاهنشاهی‌خواهان ماجراجو گرفته تا ‌سکولارهای جنگ‌دوست، با خوش‌آمدگویی به نیروهای یورشگر بیگانه در میان مردم بی‌آبرو شدند. این روند فرصتی فراهم آورد تا سازمان‌های «چپ» و نیروهای پیشرو با پیش‌گذاری یک برنامه‌ی جایگزینی ــ یعنی مخالفت هم‌زمان با جنگ بیرونی و سرکوب درونی ــ خود را همچون نیروهایی پیشرو و بالنده اثرگذار در دگرگونی‌های آینده در میان بگذارند.

اکنون زمینه‌های عینی برای شکل‌گیری یک جنبش فراگیر فراهم شده است، اما زمینه‌های ذهنی و سازمانی آن همچنان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته، وظیفه‌ی «چپ» بیش از هر زمان دیگری سنگین شده است.

پرسش بنیادین این است که چرا در شرایطی که «زمینه‌های عینی» برای یک دگرگونی گسترده فراهم شده است، «شرایط ذهنی»، یعنی آگاهی سازمان‌یافته و اراده‌ی تاریخی طبقه‌های فرودست، همچنان در پرده‌ای از غبار فرو مانده است؟ پاسخ به این پرسش ما را ناگزیر به بررسی هم‌زمان دو جبهه‌ی جنگ می‌کشاند: جبهه‌ی بیرونی دست‌درازی و تازش امپریالیستی و جبهه‌ی درونی سرکوب طبقاتی. این دو جبهه، هرچند در نگاه نخست جدا از یکدیگر به دید می‌رسند، در عمل چنان درهم‌تنیده‌اند که گشودن گره یکی بدون شناخت دیگری شدنی نیست.

پیش از واکاوی لایه‌های گوناگون این بحران، بایسته است به نکته‌ای بپردازیم: آن‌چه در دنباله می‌آید نه گزارشی بی‌طرفانه و نه موضع‌گیری‌ای احساسی،  بل‌که کوششی برای خوانش ساختاری وضعیت کنونی از دیدگاه طبقاتی و تاریخی است. هرچند در این نوشتار از داده‌ها و گزارش‌های رسمی، مانند آمارهای مرکز آمار ایران، پژوهش‌های مراکز راهبردی جهانی و گزارش‌های رویترز بهره گرفته‌ایم، روش بررسی ما بر نقد درون‌ماندگار اقتصاد سیاسی و واکاوی ناسازگاری‌های بنیادین حاکم بر جامعه‌ی ایران استوار است.

از همین رو، تنها به بازگویی ناگواری‌ها و سرکوب‌ها بسنده نمی‌کنیم،  بل‌که در پی یافتن ریشه‌های ساختاری آن‌ها در مناسبات تولید، پخش نابرابر دارایی و دیکتاتوری نظامی هستیم که از دل همین مناسبات سر برمی‌آورند. امید آن است که این شیوه‌ی بررسی، روزنه‌ای هرچند کوچک به سوی شناخت راه‌های رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید؛ راه‌هایی که تنها با پیوند آگاهی نظری با نبرد عملی طبقه‌ی کارگر و نیروهای پیشرو گشوده خواهند شد.

برای شناخت این بن‌بست تاریخی، نخست باید به ریشه‌های عینی بحران در زندگی روزمره‌ی مردم، یعنی اقتصاد ویران‌شده و فشارهای معیشتی، چشم بدوزیم.

شرایط اقتصادی مردم و سرکوب جنبش کارگری

پیامدهای اقتصادی جنگ و تحریم‌ها بر زمینی فرود آمد که پیش‌تر نیز زیر بار تنگ‌دستی و تورم فرسوده شده بود. داده‌های مرکز آمار ایران در بهار ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که اقتصاد کشور دست‌کم ۴۵۰ هزار شغل را از دست داده و نرخ بیکاری به ۹٫۱ درصد رسیده است. تورم نقطه‌به‌نقطه‌ی ۸۲ درصدی نیز فشار بی‌همانندی بر هزینه‌های خانوارها وارد کرده؛ یعنی اگر سال گذشته با ۱۰۰ تومان می‌توانستی یک سبد کالا بخری، امروز باید ۱۸۲ تومان بپردازی. ۱ تومان امروز تنها ۵۵ درصد ارزش ۱ تومان سال گذشته را دارد.

شاخص فلاکت در همین دوره به ۹۱٫۱ واحد رسیده؛ که در سنجش با ۴۶٫۳ واحد سال گذشته، نشان‌دهنده‌ی دو برابر شدن فشار اقتصادی بر خانوارهاست. این بحران در ۲۳ استان از میانگین کشوری نیز فراتر رفته و فرسایش پایه‌های اقتصادی جامعه را آشکار کرده است.

بخش صنعت، ستون اصلی کارآفرینی تولیدی، بیشترین آسیب را دیده و شمار کارکنان آن نزدیک به ۶۳۰ هزار تن کاهش یافته است. رکود صنعتی نه تنها پیامد جنگ و تحریم‌هاست،  بل‌که بازتاب ساختار شکننده‌ی اقتصادی‌ای است که در آن بستن کارخانه‌ها، کمبود مواد نخستین، قطعی برق و گاز و افزایش هزینه‌های تولید، کارگران را به صف بیکاران می‌راند. کارآفرینی صنعت نیز ۳۱ درصد کاهش یافته که در سنجش با معیارهای جهانی و منطقه‌ای بسیار پایین است؛ پیامدی از اقتصاد انگلی و وابستگی روزافزون به واردات و رانت.

از بهار ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۵، با این که بیش از دو میلیون تن به جمعیت کاری افزوده شد، تنها ۱۷۴ هزار کار تازه پدید آمده است؛ یعنی در برابر هر ۱۲ تن که وارد بازار کار شده‌اند، تنها یک کار آفریده شده و دیگران به بیکاری یا کارهای غیررسمی و کم‌درآمد رانده شده‌اند.

این بحران تنها دامن کارگران صنعتی و کشاورزی را نگرفته؛ میلیون‌ها تن از کارکنان اقتصاد دیجیتال نیز با خطر از دست دادن درآمد روبه‌رو شده‌اند. نظرسنجی ایسپا نشان می‌دهد که ۸۹٫۳ درصد جمعیت بالای ۱۵ سال از اینترنت بهره می‌برند و ۵۵٫۴ درصد آنان (۳۲ میلیون تن) درآمدشان به اینترنت وابسته است. قطعی‌های پی‌درپی، فیلترینگ و کاهش توان خرید مردم، کسب‌وکارهای اینترنتی را به مرز فروپاشی رسانده و موج تازه‌ای از بیکاری پنهان پدید آورده است؛ موجی که در آمار رسمی دیده نمی‌شود، اما در کوچه و خیابان با دفترچه‌های نسیه، وام‌های خرد و فروش ابزار خانه آشکار است.

در چنین زمینه‌ای، طبقه‌ی کارگر هم ستون تولید است و هم نخستین قربانی بحران. تورم ۸۲ درصدی یعنی نبود گوشت در سفره، کاهش خرید مرغ، و ناتوانی در پرداخت اجاره‌ی خانه. کارگران کشاورزی که امنیت غذایی جامعه را بر دوش دارند، بدون ابزار ایمنی و آموزش، هر روز با سم‌های مرگ‌آور کار می‌کنند. گزارش‌ها از افزایش بیماری‌های تنفسی، سرطان و ناباروری در میان آنان می‌گویند. در معدن مس محمدآباد محلات، سه کارگر در زمان کوتاهی جان باختند. این رخدادها دیگر «پیشامد» نیستند؛ زنجیره‌ای از نادیده‌انگاریِ سنجیده‌شده‌ی ایمنی‌اند، زیرا در نظام اقتصادی ددمنش نئولیبرالیستی جان کارگران ارزان‌تر از نوسازی ابزار ایمنی است.

مرگ کارگران معدن، نبود ایمنی در کشتزارها و درماندگی زنان کارگری چون «پریچهر» که هر روز از اسلامشهر تا تهران برای دست‌فروشی می‌رود تا سقف لرزان خانه‌ای را که سه ماه اجاره‌اش را نداده است را نگه دارد، نشان می‌دهد که سرکوب اقتصادی خود ابزاری برای خاموش کردن اعتراض شده است. شاخص فلاکت ۹۱٫۱ واحدی برای یک خانواده‌ی کارگری تنها دشواری امروز نیست؛ فردا و پس‌فردای آنان نیز در چشم‌اندازی تاریک فرو رفته است.

این همان نقطه‌ای است که خشم انباشته می‌تواند هر لحظه به فورانی تازه در خیابان‌ها و کارخانه‌ها دگرگون شود؛ هرچند حاکمیت با اعدام، زندان انفرادی و قطع اینترنت کوشیده است زمینه‌های چنین خیزشی را از میان ببرد.اما تاریخ نشان داده است که تنگ‌دستی و سرکوب هیچ‌گاه نتوانسته‌اند خواست آزادی و دادگری را برای همیشه در بند نگه دارند.

اما این فروپاشی اقتصادی تنها یک بحران درونی نیست؛ هنگامی که با جنگ و فشارهای بیرونی گره می‌خورد، به سازوکاری می‌انجامد که لایه‌های پنهان قدرت و منافع بورژوازی را آشکار می‌کند.

جنگ، منافع پنهان و لایه‌های بورژوازی

در میان آتش‌بس‌های شکننده، جنگ در خاورمیانه تنها رویارویی دو نیروی بیرونی نیست؛ این جنگ میدان کشاکش لایه‌های پنهان قدرت در درون حاکمیت ایران نیز هست. حقیقت آن است که بورژوازی انگلی در ساختار حکومتی ایران هیچ دلبستگی‌ای به مردم ندارد. بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی آماده هستند همه‌ی ایران و مردم آن را به بهایی ناچیز بفروشند و با سرسپردگی در برابر آمریکا هیچ چالشی ندارند. شیفتگی این لایه‌ها  به غرب و دلبستگی‌اشان به سازش با آمریکا زیر هر شرایطی، ریشه در هم‌پوشانی منافع آنان با بورژوازی جهانی دارد.

در برابر این لایه‌ها، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی ایستاده است؛ لایه‌هایی که منافعشان آن چنان با منافع آمریکا در تضاد است که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» را برتر از سازش و صلح می‌دانند و برای نگه داشتن جایگاه خود در حاکمیت آماده هستند مردم را قربانی کنند. پیش‌آمدی نیست که نیروهای یورشگر آمریکایی و صهیونیستی به نابودی رهبران برجسته‌ی بورژوازی نظامی پرداختند، بی‌آنکه حتا خون از بینی کسی از لایه‌های بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی روان شود.

بورژوازی نظامی، با پشتوانه پایگاه مردمی گسترده‌ای که سرشت ضدغربی و مذهبی دارد، توانسته است ضربه‌ای سنگین به منافع آمریکا و اسرائیل وارد کند. این ضربه تنها یک کنش نظامی نیست؛  بل‌که در ژرفای ساختارهای نفوذ و سلطه‌ی بیگانه رخنه کرده و معادلات را به سود جبهه‌ی ضدامپریالیستی دگرگون ساخته است. این ایستادگی، افزون بر تأثیرش در میدان نبرد، به خرمن شور ضدامپریالیستی خلق‌های منطقه اخگری افکنده که هنوز زبانه می‌کشد و هر روز گستره‌ی تازه‌ای از آگاهی و پیکار را روشن می‌سازد. نیروهای «چپ» نباید از گفتن این حقیقت شرم داشته باشند که بورژوازی نظامی، با تکیه بر پایگاه اجتماعی خود، توانست نقشه‌های بیگانگان را برای نابودی میهن ما برهم بزند. آنچه نادرست است، اما، ایستادن «چپ»‌ها زیر چتر این لایه‌ی بورژوازی است.

یکی از پیامدهای جنگ، یورش و کشتار نیروهای بیگانه در میهن ما، دگرگون شدن دینامیک درونی بورژوازیِ حاکم در جمهوری اسلامی است. آنچه هم‌اکنون دیده می‌شود این است که با ترور و کشته شدن رهبران نظامی کشور، بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی، دست بالا را در رقابت‌های درون حاکمیت پیدا کرده‌اند.

هنگام بررسی ضربه امپریالیسم امریکا و صهیونیسم به توانایی بورژوازی نظامی، نباید از یاد برد که این لایه بورژوازی هنوز همه‌ی نهادهای امنیتی، نظامی،  زندان‌ها و قوه قضایی را در دست خود دارد. برای همین، بورژوازی نظامی سرمست از پیروزی‌ای که در جنگ با امریکا و اسرائیل به دست آورده است، با افزایش اعدام‌ها و گسترش فضای امنیتی، راه را بر هرگونه گشایش سیاسی می‌بندد. «ماشین اعدام» در خدمت همان راهبردی است که در آن مخالفان به «مزدور بیگانه» دگرگون می‌شوند و نابودی آنان آسان‌تر می‌گردد.

افزون بر این، سیاست نه جنگ و نه صلحی که این لایه‌ی بورژوازی در پیش گرفته، با منافع بخش‌های جنگ‌خواه آمریکا هم‌سو و هم‌خوان است. این لایه‌های بورژوازی در آمریکا، هم اکنون از شرایط نه جنگ و نه صلح چندان بدشان نمی‌آید . گزارش‌های تازه رویتر نشان می‌دهد که آمریکا در پنج ماه جنگ با ایران بخش بزرگی از ذخیره‌ی موشک‌های دوربرد و نقطه‌زن خود را به کار برده است. بیشترین کاهش به موشک‌های تاکتیکی «اتکمز» و نسل تازه‌تر «پی‌آر‌اس‌ام» رسیده که هر یک بهایی سنگین دارند. همچنین آمریکا نزدیک به نیمی از ذخیره‌ی جهانی موشک‌های کروز تاماهاوک را به کار گرفته است. این کاهش چشمگیر، در شرایطی که آمریکا هم‌زمان در اوکراین و برابر چین نیز درگیر است، پنجره‌ای از آسیب‌پذیری پدید آورده که رقیبان جهانی می‌توانند از آن بهره بگیرند.

این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ، برای آمریکا نیز پرهزینه است و همین هزینه‌ها مرزی برای دامنه‌ی کنش‌های آن می‌گذارد. پنتاگون پیمان‌های بزرگی با شرکت‌های جنگ‌افزاری بسته است، اما ساخت خط تولید و ساختن موشک‌ها چند سال زمان می‌برد. این کندی، آمریکا را ناچار می‌کند که تنش را «کنترل‌شده» نگه دارد و از گسترش آن به یک جنگ فراگیر پرهیز کند.

در همین چارچوب، بررسی‌های جیکوب استویل (Jacob Stivell)، پژوهشگر امنیت خاورمیانه در کالج جنگ ارتش آمریکا، نیز نشان می‌دهد که افزایش تنش‌های کنونی، با همه‌ی نمای پرخاشگرانه‌اش، همچنان «محاسبه‌شده و مهار‌شده» است. آمریکا دامنه‌ی یورش‌های خود را به تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی گسترش نداده و جمهوری اسلامی نیز همه‌ی متحدان آمریکا را هم‌زمان هدف نگرفته است. هر دو سوی توانایی آن را دارند که فهرست بسیار گسترده‌تری از هدف‌ها را نشانه بگیرند، اما در عمل از این توانایی بهره نمی‌گیرند. انگار که هر دو سوی این درگیری، خواهان نوسان میان گفت‌وگو و یورش «کنترل‌شده» هستند.

در پس این بازی، سوداگرانی ایستاده‌اند که از هر دو سوی میدان نان خود را به دست می‌آورند. کارتل‌های جنگ‌افزاری آمریکا با پیمان‌های میلیاردی سود می‌برند و در سوی دیگر، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی نیز با واردات کالاهای بنیانی، انحصار بازار و پیمان‌های دولتی، پول هنگفتی می‌اندوزند و هم‌زمان، جایگاه آسیب‌دیده‌ی خود را در ساختار حاکمیت، در برابر دیگر لایه‌های بورژوازی انگلی، استوارتر می‌کنند. این هم‌افزایی منافع نشان می‌دهد که چرا آتش‌بس‌ها با شتاب می‌شکنند و چرا هر سازش سیاسی با کارشکنی هماهنگ جنگ‌خواهان دو سوی میدان به بن‌بست می‌رسد.

استویل هشدار می‌دهد که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نه تنها به سود کارتل‌های جنگ‌افزاری و رقیبان منطقه‌ای است،  بل‌که جامعه‌ی ایران را روزبه‌روز به سوی فرسایشی ژرف‌تر می‌کشاند؛ فرسایشی که در آن، برندگان اصلی همان لایه‌های بورژوازی هستند که از بی‌ثباتی سود می‌برند.

در چنین میدان درهم‌تنیده‌ای، حاکمیت برای نگه‌داشتن هم‌سنگی میان بحران بیرونی و منافع درونی، به سرکوب سیاسی گسترده‌تری روی می‌آورد؛ سرکوبی که هر اعتراض را خطری امنیتی می‌داند.

سرکوب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی

در سایه‌ی بمباران‌ها و فشارهای خارجی، دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی با شتابی بیشتر چرخه‌ی اعدام را به حرکت درآورده است. کشتارگاه‌ها دیگر تنها زندان‌های هراس‌انگیز نیستند؛ میدان‌های شهر نیز صحنه‌ی نمایش ترس شده‌اند. در پرونده‌ای که به «میدان علیخانی اصفهان» شناخته می‌شود، شش جوان تنها به‌خاطر شرکت در اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ و کشته شدن چهار مأمور انتظامی، یکی‌یکی به دار آویخته شدند. عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در ۲۸ تیر، ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری در ۶ مرداد، و اکنون شش تن دیگر نیز در آستانه‌ی همین سرنوشت تلخ ایستاده‌اند.

هولناک‌تر آن‌که در این پرونده، اعتراف‌هایی که زیر شکنجه و پس از بازداشت‌های طولانی گرفته شده بود، همچون «سند» از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد؛ تا هم دادگاه‌های نمایشی برپا شوند و هم هرگونه امکان دادرسی دادگرانه از متهمان گرفته شود. این شیوه‌ی اعتراف‌گیری، که سال‌هاست ابزار همیشگی دستگاه امنیتی شده، نه تنها حقیقت را می‌کشد،  بل‌که با ساختن روایت‌های دروغین، جامعه را در مه‌آلودگی سیاسی فرو می‌برد و هر اعتراض مدنی را به «اقدام علیه امنیت کشور» دگرگون می‌کند.

اعدام در ایران، ابزاری برای نابود کردن مخالفان و پراکندن ترس شده است. در زندان‌ها، سلول‌های انفرادی با نور سفید خیره‌کننده و فضایی چهارمتری، نه تنها تن،  بل‌که روان زندانیان را نشانه می‌گیرند. زندانیان در چنین شرایطی توان درک درست گذر زمان را از دست می‌دهند، دچار پندارهای شنیداری و دیداری می‌شوند و هویت خویش را در هراس تنهایی مطلق گم می‌کنند. این شکنجه‌ی سفید، که «بی‌خشونت» جلوه می‌کند، در عمل یکی از ویرانگرترین ابزارهای فشار روانی است؛ زیرا بدون بر جای گذاشتن نشانه‌های آشکار، اراده‌ی انسانی را می‌فرساید و توان مقاومت را می‌رباید.

در کنار این سازوکارهای رسمی، شبکه‌ای از فشارهای روزمره نیز بر زندگی مردم سایه انداخته است: بازداشت‌های بی‌دلیل، احضارهای تلفنی، تهدید خانواده‌ها، کنترل فضای مجازی، و گسترش نیروهای لباس‌شخصی در خیابان‌ها. این فشارهای پراکنده، که شاید در نگاه نخست کوچک به دید آیند، ساختاری از هراس پایدار می‌سازند که هر حرکت جمعی را پیش از شکل‌گیری در نطفه خفه می‌کند. بسیاری از کنشگران کارگری، دانشجویی و زنان گزارش داده‌اند که حتا پیش از شرکت در یک گردهمایی، پیام‌های تهدیدآمیز دریافت کرده‌اند یا خانواده‌هایشان زیر فشار قرار گرفته‌اند تا آنان را از فعالیت بازدارند.

در دانشگاه‌ها، کمیته‌های انضباطی بازوی امنیتی شده‌اند. دانشجویانی که تنها خواستار آزادی‌های مدنی یا عدالت آموزشی بوده‌اند، با تعلیق، محرومیت از تحصیل و پرونده‌های امنیتی روبه‌رو شده‌اند. در دبیرستان‌ها، آموزگاران ناخرسند به وضعیت معیشتی خود با انتقال‌های اجباری، یا بازداشت روبه‌رو شده‌اند. این فشار لایه‌لایه نشان می‌دهد که حاکمیت نه تنها جنبش‌های بزرگ،  بل‌که کوچک‌ترین هسته‌های سازمان‌یابی اجتماعی را خطری برای زندگی انگلی خود می‌داند.

در خیابان‌ها، رفت‌وآمد نیروهای امنیتی و انتظامی چنان پررنگ شده که فضای عمومی به میدان کنترل دگرگون شده است. دوربین‌های نظارتی، گشت‌های پی‌درپی و ایست‌های بازرسی، شهر را شبکه‌ای از مراقبت و تهدید کرده‌اند.
این وضعیت، که زیر نام «حفظ امنیت» بسته‌بندی می‌شود، در عمل چارچوب آزادی رفت‌وآمد، گردهمایی و حتا گفت‌وگو را تنگ می‌کند و شهروندان را در وضعیت «هشیاری پیوسته» می‌گذارد؛ وضعیتی که خود شکنجه‌ی روانی است.

در کنار این‌ها، قطع اینترنت و کندی شبکه‌ها ابزار تازه‌ای برای سرکوب شده است. هر بار که اعتراض‌های کوچک یا بزرگ شکل می‌گیرد، اینترنت در کشور قطع می‌شود تا امکان سازمان‌دهی، اطلاع‌رسانی و ثبت خشونت‌ها از میان برود. این سیاست، که به دلیل «فنی» خوانده می‌شود، در عمل یکی از کارآمدترین ابزارهای خاموش کردن صدای مردم است؛ زیرا هم ارتباط معترضان را می‌برد و هم آنان را در برابر روایت‌های رسمی بی‌دفاع می‌گذارد.

در چنین چشم‌اندازی، سرکوب سیاسی تنها به معنای زندان و اعدام نیست؛  بل‌که شبکه‌ای از فشارهای پیوسته و روزمره است که زندگی اجتماعی را در چنبره‌ی هراس نگه می‌دارد. این سرکوب، که با جنگ و تحریم‌ها توجیه می‌شود، در عمل ابزاری برای بازتولید چیرگی طبقاتی شده است؛ زیرا هر صدای اعتراضی، از کارگر و معلم گرفته تا دانشجو و زن، به «تهدید امنیتی» تبدیل می‌شود و با خشونت پاسخ می‌گیرد.

اما تاریخ نشان داده است که هیچ سازوکار سرکوبی، هرچند پیچیده و فراگیر، نمی‌تواند برای همیشه خواست آزادی و دادگری را خاموش کند. جنبش‌های اجتماعی، هرچند زیر فشار، همچنان در لایه‌های پنهان جامعه زنده‌اند و هنگام بحران، با نیرویی تازه سر برمی‌آورند. این حقیقتی است که حاکمیت، با همه‌ی ابزارهای سرکوب خود، نتوانسته آن را از میان ببرد.

در برابر این چرخه‌ی فشار اقتصادی، جنگ بیرونی و سرکوب درونی، تنها نیرویی که می‌تواند راهی برای رهایی بگشاید، «چپ» و نیروهای پیشرو هستند؛ اما این نقش تنها زمانی معنا می‌یابد که وظیفه‌ی تاریخی خود را بشناسند.

وظیفه‌ی «چپ»

در چنین شرایطی که جامعه زیر فشار سه‌گانه‌ی «جنگ بیگانگان، تنگ‌دستی دیرپا و سرکوب ددمنشانه» در روند خرد شدن است، نقش و وظیفه‌ی «چپ» و نیروهای پیشرو نه یک گزینش،  بل‌که یک نیاز تاریخی است. نخستین و آنی‌ترین وظیفه، دفاع بی‌چون‌وچرا از جنبش کارگری همچون هسته‌ی مرکزی هر دگرگونی اجتماعی است. این دفاع به معنای ایستادن در کنار اعتصاب‌کنندگان، پشتیبانی از برپایی شوراهای صنفی مستقل و پیوند زدن پیکار برای «نان و کار» با نبرد برای «آزادی» است.

کارگر معدن محمدآباد که زیر آوار جان باخت، یا کارگر کشاورزی که با سم‌های مرگ‌آور دست‌وپنجه نرم می‌کند، تنها یک آمار نیستند؛ آنان نماد نظامی طبقاتی‌اند که در آن سود سرمایه بر جان کارگر برتری دارد. «چپ» باید با نشان دادن روشن این دیدگاه که «آزادی بدون عدالت اجتماعی تهی است و عدالت اجتماعی بدون آزادی نشدنی»، پیوندی ناگسستنی میان جنبش کارگری و جنبش زنان و دانشجویان پدید آورد و از گسست این جبهه جلوگیری کند.

اما این پیوند تنها با همدلی پدید نمی‌آید؛ نیازمند سازمان‌دهی و هم‌پیوندی نیروهای «چپ» است. سال‌ها پراکندگی، جدایی‌های کوچک، اختلاف‌های نظری و رقابت‌های بی‌ثمر، توان «چپ» را فرسوده کرده است. هنگامی که حاکمیت با دستگاه‌های امنیتی و تبلیغاتی گسترده، هر روز حلقه‌ی فشار را تنگ‌تر می‌کند، «چپ» نمی‌تواند با گروه‌های کوچک و پراکنده به رویارویی با این ساختار برود. نیروی پراکنده، هرچند پاک و فداکار، در برابر دستگاه امنیتی و تبلیغاتی حاکمیت کارایی ندارد.

برای هم‌اندیشی و همکاری در میدان نبرد، همه‌ی سازمان‌های «چپ» باید از انحصارطلبی و کمال‌گرایی دوری گزینند و زبان مشترک بیابند. هیچ سازمانی به‌تنهایی نمی‌تواند بار تاریخی این دگرگونی را بر دوش بکشد. «چپ» تنها زمانی می‌تواند نیرویی برجسته شود که از فرقه‌گرایی و جدل‌های بی‌ثمر دوری گیرد و به‌جای رقابت‌های درونی، به ساختن جبهه‌ای گسترده و هم‌پیوند بیندیشد؛ جبهه‌ای که بتواند تجربه‌ی کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، پرستاران، رانندگان، کارکنان اقتصاد دیجیتال و فرودستان شهری را در یک راه مشترک گرد آورد.

بگذارید با هم رک و راست باشیم. «چپ» انتزاعی و تجریدی در گروه‌های کتاب‌خوانی و حلقه‌های روشنفکری است، نه در میدان عمل. «چپ» واقعی همین سازمان‌هایی هستند که ما می‌شناسیم و دهه‌هاست در سخت‌ترین شرایط ایستاده‌اند: حزب توده ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، حزب چپ ایران، سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)، سازمان راه کارگر، سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان فدائیان اقلیت، حزب کار ایران (توفان) ووو، و همچنین سازمان‌های «چپ» کرد، آذری، عرب و بلوچِ میهن‌دوست که یکپارچگی سرزمین را ارج می‌گذارند و در برابر جدایی‌خواهان می‌ایستند. در کنار این سازمان‌ها، انبوهی از تارنگاشت‌ها، انجمن‌ها، گروه‌های «چپ» و رفیقان «چپ»ی داریم که به باورهای خود وفادار مانده‌اند، اما از چنددستگی و پراکندگی خسته شده‌اند. این نیروهای پراکنده، اگرچه هرکدام تجربه و توان ارزشمندی دارند، اما بدون پیوند و هم‌افزایی، نمی‌توانند در برابر ماشین سرکوب و جنگ‌افروزی نیرویی اثرگذار بسازند.

نکته‌ی دیگری که نباید از یاد برد این است که به گفته‌ی هگل «حقیقت کلیت است». باید به‌جای بخش کردن «چپ» به «چپِ محور مقاومت» و «چپ مردم‌یار»، تا آن‌جا که شدنی است میان دیدگاه‌های گوناگون «چپ» زبانی مشترک یافت. این جست‌وجو برای یافتن زبان مشترک، به معنای فراموشی ناهمسازی‌های خط‌مشی و ایدئولوژیک نیست؛  بل‌که به معنای شناسایی زمینه‌های همکاری در برابر دشمنان بزرگ است. سازمان‌های «چپ»، اگر بتوانند از دل همین ناهمگونی‌ها، پیوندی تازه بسازند، می‌توانند نیرویی پدید آورند که در زمان بحران، هماهنگ و اثرگذار باشد.

این همکاری باید بر پایه‌ی چند ستون استوار شود: ستون کارگری که با شوراهای مستقل، صندوق‌های همبستگی و شبکه‌های اعتصاب، توان سازمانی را از پایین می‌سازد؛ ستون اجتماعی که جنبش زنان، دانشجویان، معلمان و فرودستان شهری را به هم پیوند می‌دهد؛ و ستون رسانه‌ای که با روایت‌های مردمی، رسانه‌های کوچک و مستقل و شبکه‌های ارتباطی، آگاهی را گسترش می‌دهد و زبان مشترک را می‌سازد. در کنار سازمان‌دهی، مخالفت با یورش و تازش بیگانه و جنگ‌افروزی بخشی جدایی‌ناپذیر از وظیفه‌ی «چپ» است. نخستین قربانیان جنگ کارگران، زنان، جوانان و فرودستانی هستند که سفره‌شان کوچک‌تر و شرایط زندگی‌شان دشوارتر است. «چپ» باید با صدایی رسا به «جنگ بیرونی» و به «سرکوب درونی » «نه» بگوید.

اما مخالفت با جنگ، بدون نیرویی متحد، تنها یک شعار است. «چپ» باید راه مستقلِ طبقاتی را پیش بگذارد: نه همراهی با یورشگران بیگانه، نه سرسپردگی در برابر سرکوبگران درونی؛  بل‌که ساختن نیرویی مردمی که بتواند هم با جنگ‌افروزی بیرونی و هم با سرکوب درونی رویارو شود. برای پدید آوردن این راه مستقل، «چپ» باید شرایط ذهنی دگرگونی را نیز فراهم کند؛ شرایطی که تنها با آگاهی طبقاتی پدید نمی‌آید،  بل‌که نیازمند پیوند تجربه‌ی زیسته‌ی مردم با واکاوی ساختاری وضعیت است. «چپ» باید زبان مشترکی میان دردهای روزمره ــ از گرانی و بیکاری تا تبعیض و سرکوب ــ و ریشه‌های ساختاری این دردها بسازد؛ زبانی که آگاهی پراکنده را اراده‌ی جمعی کند.

در این راه، رسانه‌های مستقل، شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های محلی و انجمن‌های صنفی نقشی کلیدی دارند. «چپ» باید از هر روزنه‌ای برای گسترش آگاهی بهره ببرد؛ از نوشتار و گفت‌وگو تا هنر، موسیقی و روایت‌های مردمی. هر روایت کوچک، اگر در جای درست قرار گیرد، بخشی از پازل آگاهی جمعی است.

ولی، وظیفه‌ی «چپ» تنها نقد نیست؛  بل‌که ساختن چشم‌اندازی روشن از آینده است. چشم‌اندازی که در آن آزادی و دادگری اجتماعی در کنار هم می‌ایستند، تولید بر پایه‌ی نیازهای مردم سازمان می‌یابد و سیاست از چنگال سرکوب و رانت رها می‌شود. این چشم‌انداز باید برنامه عملی باشد که بتواند در زمان‌های بحران مردم را گرد یک هدف مشترک گرد آورد.

«چپ»، اگر بتواند این سه وظیفه را ــ دفاع از جنبش‌ها، مخالفت با تازش بیگانگان، و ساختن نیروی متحد ــ در کنار هم پیش ببرد، می‌تواند  نیرویی اثرگذار در دگرگونی‌های آینده شود؛ نیرویی که نه تنها در برابر جنگ بیگانه و سرکوب درونی می‌ایستد،  بل‌که راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی می‌گشاید. اگر «چپ» بتواند این وظیفه‌ها  را در کنار هم پیش ببرد و نیرویی هم‌پیوند بسازد، آن‌گاه می‌توان از چشم‌اندازی سخن گفت که در آن راه رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده می‌شود.

پایان سخن

آن‌چه امروز پیشِ روی ماست، تنها یک دوره‌ی دشوار سیاسی یا یک بحران گذرا نیست؛ ما در میانه‌ی گره‌گاهی تاریخی ایستاده‌ایم که در آن سرنوشت مردم، سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سرنوشت «چپ» به‌هم گره خورده است. جنگ بیگانه، تنگ‌دستی فرساینده و سرکوب ددمنشانه، سه لبه‌ی یک تیغ‌اند که هر روز ژرف‌تر بر پیکر جامعه فرود می‌آیند. اما همین فشارها، اگر با آگاهی و سازمان‌دهی همراه شوند، می‌توانند نیرویی برای دگرگونی شوند.

«چپ»، با همه‌ی پراکندگی‌ها و ناهمگونی‌هایش، هنوز تنها نیرویی است که می‌تواند این سه‌گانه‌ی مرگبار را به چالش بکشد. «چپ» می‌تواند از دل رنج کارگران، از فریاد زنان، از پایداری دانشجویان، از خشم فرودستان شهری و از تجربه‌ی زیسته‌ی میلیون‌ها انسان، نیرویی بسازد که نه در برابر جنگ بیگانه سر خم کند و نه در برابر سرکوب خاموش بماند. این نیرو، اگر بتواند زبان مشترک بیابد و توانایی خود را بشناسد، می‌تواند راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید.

ما در این نوشته کوشیدیم نشان دهیم که چگونه جنگ، اقتصاد، سرکوب و بورژوازی انگلی درهم‌تنیده‌اند و چگونه تنها نیرویی که می‌تواند این گره را بگشاید، نیرویی است که از پایین سازمان می‌یابد و از بالا هماهنگ می‌شود؛ نیرویی که از دل شوراهای کارگری، انجمن‌های صنفی، گروه‌های محلی، سازمان‌های «چپ» و رفیقان پراکنده سر برمی‌آورد و در لحظه‌های بحران، سنگری تازه می‌سازد.

راه آسانی پیشِ رو نیست. دشمنان مردم ــ چه در بیرون و چه در درون ــ نیرومندند، سازمان‌یافته‌اند و از هیچ خشونتی پرهیز نمی‌کنند. اما تاریخ نشان داده است که هیچ نیرویی، هرچند پرزور و دارا، نمی‌تواند برای همیشه بر خواست آزادی و دادگری چیره شود. هر جا که مردم توانسته‌اند آگاهی را با سازمان‌دهی پیوند دهند، راهی برای رهایی گشوده شده است.

«چپ»، اگر بتواند از فرقه‌گرایی دوری کند، اگر بتواند زبان مشترک بیابد، اگر بتواند خود را بشناسد و اگر بتواند نیروی پراکنده را به جبهه‌ای متحد «چپ» دگرگون کند، می‌تواند بار دیگر نقش تاریخی خود را بازی کند؛ نقشی که نه از سر آرمان‌گرایی انتزاعی،  بل‌که از دل نیازهای واقعی مردم برمی‌خیزد.

امروز، بیش از هر زمان دیگر، زمان آن است که «چپ» از پراکندگی به هماهنگی و همکاری، از واکنش به کنش، و از نقد به ساختن گذر کند. آینده‌ی این سرزمین، آینده‌ی کارگران، زنان، خلق‌های زیر ستم، جوانان و فرودستان، در گرو همین گذر است. اگر بتوانیم این جبهه متحد را بسازیم، اگر بتوانیم در برابر جنگ و سرکوب بایستیم، آن‌گاه راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده خواهد شد.

این راه دشوار است، اما شدنی است. و شدنی بودنش نه از قدرت دشمنان،  بل‌که از توان مردم برمی‌آید. آینده را نه آنان که بمب می‌افکنند می‌سازند، نه آنان که سرکوب می‌کنند؛ آینده را کسانی می‌سازند که می‌ایستند، می‌گویند، می‌نویسند، سازمان می‌دهند و دست در دست هم، راهی تازه می‌گشایند.




راه رشد غیرسرمایه‌داری: تنها راه گریز از چنگال سرمایه

مقاله ۱۸/۱۴۰۵۳
۹ مرداد ۱۴۰۵، ۳۱ جولای ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

برخی‌ها لاشخوری سرمایه از سرچشمه‌های زمینی و بهره‌کشی آن از نیروی انسانی را پدیده‌ای ناگزیر می‌دانند. آن‌ها پیشرفت کشور را وامدار دلیری و خطرپذیری سرمایه می‌دانند. آن‌چه فراموش می‌شود، این است که سرمایه همیشه در پی بیشینه‌سازی سود خود است و در این راه حتا تکه نانی را بدون چشم‌انداز گسترش انباشت خود به کسی پیشکش نمی‌کند.

سرمایه هیچ‌گاه از رشد سیراب نمی‌شود.سرمایه بی‌رشد، چونان بیمار زمین‌گیری است که رگ‌هایش از خون زندگی تهی شده و نفس‌هایش به شماره افتاده است. رشد، منطق ذاتی و همزاد سرمایه است و به همین دلیل، سرمایه برای پیوستگی رشد انگلی و تصاعدی خود به هر تلاشی دست می‌زند.

اما رشد دیگر مانند گذشته‌های دور آسان نیست. زمین از سرچشمه‌های پربار خود بسیار تهی شده است. گونه‌های بی‌شماری از جانوران و گیاهان قربانی شمشیر سنگدل رشد سرمایه شده‌اند و انسان‌های بی‌شماری در چرخ‌دنده‌های سنگین این آسیاب ساییده و خرد شده‌اند. در این میان، کوه‌های پول سر به فلک کشیده‌اند؛ هم‌زمان با آن، دره‌های تنگ‌دستی از تن بی‌جان نیازمندان انباشته شده‌اند.

با این همه، سرمایه بی‌خیال و بی‌غم، گردش همیشگی خود را دنبال می‌کند؛ جان می‌گیرد، خون می‌مکد، فربه می‌شود و سرمایه‌ی بیشتر می‌زاید. سرمایه ارزش‌های آفریده‌شده را در خدمت شکوفایی انسان به کار نمی‌گیرد، بلکه چونان ویروسی، زندگی انسان‌ها را آلوده می‌کند.

کسانی که از “اقتصاد بازار آزاد”، که باید آن را اقتصاد ددمنش و بی‌بازرسی خواند، پشتیبانی می‌کنند، آیا در اندیشه منافع مردمند؟ نه! آنان پشتیبان منافع سرمایه‌داران بزرگ هستند! آنان از کسانی هواداری می‌کنند که با پیاده‌سازی برنامه نئولیبرالیستی امپریالیستی در ایران، شکاف طبقاتی را در کشور به ترسناک‌ترین پرتگاه دگرگون کرده و میلیون‌ها رنج‌بر شهر و روستا را در چنگال بینوایی و ناتوانی گرفتار کرده‌اند!

در سطح جهانی نیز پیامدهای این سیاست برای میلیون‌ها مردم کشورهای گوناگون به همان اندازه ویرانگر و ناگوار است. با نگاهی به شرایط برزیل هم‌چون نمونه‌ای از کشورهای پیرامونی، پهنه‌های این بحران آشکار می‌شود: ۶۱ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک روبرو هستند (Rede PENSSAN)، بیش از ۶ میلیون خانوار بی‌خانمان هستند (Apuera)، و نیم درصد جامعه در زندان‌ها به سر می‌برند (World Prison Brief). افزون بر این، نزدیک به ۶۳ میلیون برزیلی زیر خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند (IBGE) و دست‌کم ۱۷ میلیون تن در جاهای غیررسمی به سر می‌برند (Apuera). این آمار گویای پیامدهای دردناک سیاست‌های نئولیبرالی در کشورهای پیرامونی است. حتا در کشورهای مرکز سرمایه‌داری (متروپول) نیز درماندگی توده‌ها هر روز افزایش می‌یابد.

در ایالات متحده، نماد برجسته‌ترین نظام سرمایه‌داری جهان، آمارهای تکان‌دهنده‌ای از ژرفای بحران اجتماعی پرده برمی‌دارد: بیش از ۳۴ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک دست و پنجه نرم می‌کنند (وزارت کشاورزی ایالات متحده (USDA))، نزدیک به ۵۸۰ هزار تن هر شب را در بی‌سرپناهی به سر می‌برند (وزارت مسکن و توسعه شهری ایالات متحده)، نزدیک به یک درصد جامعه در زندان‌ها به سر می‌برند (World Prison Brief) و ۱۴۰ میلیون تن در تنگ‌دستی یا در آستانه خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند (اداره سرشماری ایالات متحده).

این آمار هشداردهنده گواه این واقعیت تلخ است که حتا در داراترین کشورهای سرمایه‌داری، سیاست‌های نئولیبرالیستی به گسترش روزافزون تنگ‌دستی، بی‌خانمانی و درماندگی انجامیده است.

برای همین، برای گریز از این بدبختی‌ها، درماندگی‌ها، بی‌خانمانی‌ها، گرسنگی‌ها و بی‌کاری‌ها، مردمان جهان چاره‌ای سوای گزینش یک راه رشد غیرسرمایه‌داری ندارند. برای زنده‌ماندن مردم، جانوران و شکوفایی طبیعت پیرامون، راه رشد غیرسرمایه‌داری فراتر از گزینش، به یک نیاز آنی دگرگون می‌شود.

می‌توان با برنامه‌ای مردمی و میهنی و با گام نهادن در یک راه اقتصادی ملی و دموکراتیک – همانند تجربه‌ی ویتنام و چین – سرمایه را تا اندازه‌ای رام کرد و از سرشت بهره‌کشی آن برای پایه‌گذاری صنعتی پیشرفته و رفاه توده‌ها بهره گرفت. اما این کاری نیست که از فرمانروایان ستمگر و لایه‌های بورژوازی انگلی وابسته‌ی میهن ما برآید؛ آنان نه خواست انجام این کار را دارند و نه توان گام نهادن در این راه را.

بگذارید در این نوشتار، نخست به بررسی ارزیابی حزب‌توده‌ایران از اقتصاد در سال‌های پس از انقلاب بپردازیم. سپس نگاهی بیندازیم به روند پرشتاب پیاده‌سازی اقتصاد نئولیبرالیستی از سوی جمهوری اسلامی، و در پایان، سرنوشت و چشم‌انداز راه رشد غیرسرمایه‌داری را ارزیابی کنیم.

برنامه حزب‌توده‌ایران برای اقتصاد پس از انقلاب

دلیل اینکه حزب‌توده‌ایران هوادار راه رشد غیرسرمایه‌داری بود، این است که این راه، به دلیل سرشت خود، در خدمت منافع رنجبران است. هواداران راه رشد غیرسرمایه‌داری کسانی هستند که در اندیشه منافع همه جامعه و پایدارترین پشتیبان منافع ملی ایران هستند!

پس از پیروزی انقلاب بهمن، بخش بزرگی از نیروهای مذهبی، بیشتر از مارکسیست‌ها، خود را هوادار عدالت اجتماعی می‌دانستند. برای همین بخش پایینی آن نمی‌خواست که یک راه رشد اقتصادی-اجتماعی سرمایه‌داری داشته باشد و بخش بالایی آن نمی‌توانست در آن سپهر انقلابی دل‌بستگی خود را به نظام سرمایه‌داری با دیگران در میان بگذارد.

حزب‌توده‌ایران پیوسته می‌گفت که پیروزی انقلاب ملی و دموکراتیک وابسته به گزینش راه رشد اقتصادی مستقل و غیرسرمایه‌داری می‌باشد. پس از انقلاب حزب‌توده‌ایران تلاش کرد که سمت‌گیری اقتصادی کشور را از سرمایه‌داری به دور کند. بخش بزرگی از اصل‌های اقتصادی قانون اساسی پس از انقلاب از دیدگاه‌های حزب‌توده‌ایران الهام گرفته شده بود.

پلنوم هفدهم حزب خواهان یک خط اقتصادی غیرسرمایه‌داری بود و هشدار می‌داد که دست‌یابی به استقلال اقتصادی بدون یک بخش دولتی و بخش تعاونی گسترده، شدنی نیست.

«تنها سمت‌گیری در راه رشد غیرسرمایه‌داری، یعنی پایه‌ریزی اقتصاد مردمی، اقتصادی که هدفش برقراری عدالت اجتماعی، پایان بخشیدن به سلطه غارتگرانه بزرگ‌مالکان و کلان‌سرمایه‌داران و کارگزارانشان از یک سو و گسترش و پیشرفت همه‌جانبه اقتصاد کشور در جهت رسیدن به حداکثر خودکفایی و تامین رفاه اجتماعی از سوی دیگر است، می‌تواند تیره‌بختی‌های حاکم در جامعه کنونی ما را ریشه‌کن سازد» (پلنوم هفدهم ) .

«تنها با گسترش بخش دولتی و بخش تعاونی ممکن است اقتصاد را طبق برنامه رهبری کرد، چیزی که بدون آن تامین استقلال اقتصادی غیرقابل دسترسی خواهد بود»(همان‌جا).

بخش دولتی اقتصاد هم می‌تواند آلوده باشد، برای همین می‌بایست سازه‌های بازرسی آن در دست مردم باشد و نه در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی. برای همین پیاده کردن بندهای دموکراتیک قانون اساسی برای گردانش بخش دولتی اقتصاد به اندازه خود اصل اقتصادی برجسته بوده است.

حزب‌توده‌ایران خواستار سازماندهی دموکراتیک بخش دولتی اقتصاد، در کنار بخش تعاونی و خصوصی بود و آن را «نظام اقتصادی با خصلت ملی-دموکراتیک» («نظام اقتصادی مصوب قانون اساسی و بینشی که حزب ما دارد»، مردم، شماره ۱۲۰، ۲۷ آذر ۱۳۵۸) ارزیابی می‌کرد که می‌توانست فرمانروایی مردم را بیمه کرده و استقلال سیاسی و اقتصادی کشور را استوار کند. به باور حزب، شرط پیروزی انقلاب، فرارویی از دگرگونی‌های سیاسی به جابجایی طبقاتی بود. در این راه، حاکمیت سیاسی در دست نیروهای پیشرو می‌بایست برای پایه‌گذاری راه رشد غیرسرمایه‌داری بهره‌جویی می‌شد، تا به ریشه‌های طبقاتی بورژوازی در جامعه ضربه کشنده‌ای زند.

«نظام اقتصادی با خصلت ملی و دموکراتیک، مرکب از بخش‌های دولتی، تعاونی و خصوصی … وقتی با موفقیت قرین خواهد بود که حاکمیت سیاسی در دست نیروهای مترقی و انقلابی متمرکز گردد. فقط در چنین شرایطی مکانیسم دولتی در راه جلوگیری از رشد سرمایه‌داری و نوسازی جامعه به سود توده‌های محروم به کار گرفته می‌شود. … بخش دولتی دموکراتیک که ما مطرح می‌سازیم، با بخش دولتی سرمایه‌داری فرق زیادی دارد … استقرار مالکیت دولتی بر ابزار و وسایل تولید به معنای تقویت “دولت‌سالاری” نیست، بلکه وسیله عمده برای جامعه عمل پوشاندن به هدف‌ها و دورنمای انقلابی به نفع زحمتکشان یا مستضعفین است. … روشن است که نقش هدایت کننده بخش دولتی به هیچ وجه به معنای سیادت مطلق آن نیست. در شرایط مشخص کنونی، بخش خصوصی می‌تواند و باید دوش به دوش بخش دولتی و تحت نظارت مستقیم آن فعالیت داشته باشد. …» (همان جا)

آیا هم‌اکنون در درون دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی کسی هست که سخن از سمت‌گیری غیرسرمایه‌داری اقتصاد جمهوری اسلامی بگوید؟

سرنوشت اقتصاد ایران

حزب‌توده‌ایران در سال‌های نخست انقلاب برای کوبیدن پایگاه طبقاتی امپریالیسم در درون مرزها، می‌خواست که انقلاب را به سوی دگرگونی‌های بزرگ اقتصادی غیرسرمایه‌داری و جابجایی طبقاتی به سود رنجبران بکشاند.

حزب‌توده‌ایران، «مشخصه و اسلوب‌های اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه‌داری» را؛ «یک – تبدیل بخش دولتی به بخش رهبری‌کننده در اقتصاد کشور؛ دو – کاربرد رهنمودهای برنامه‌ای برای اداره اقتصاد کشور؛ سه – ایجاد دوران رونق و اعتلای اقتصادی از طریق صنعتی کردن، اجرای اصلاحات ارضی واقعی به سود دهقانان بی‌زمین؛ چهار – ملی کردن موسسات امپریالیستی و سرمایه‌داری بزرگ وابسته به آن و کاستن از آهنگ رشد سرمایه‌داری و محدود کردن آن؛ پنج – دموکراتیک کردن حیات اجتماعی از راه شرکت دادن توده‌های زحمتکش شهر و ده در حیات سیاسی و اقتصادی» می‌دانست.

حزب‌توده‌ایران، در کنار یک اقتصادی که به روشنی از اقتصاد سرمایه‌داری دوری می‌گرفت، خواهان یک دموکراسی ملی بود که در آن حزب‌ها، سازمان‌ها و سندیکاها آزاد بودند. اقتصاد کنونی جمهوری اسلامی نه تنها غیرسرمایه‌داری نیست، بلکه ددمنشانه‌ترین شیوه سرمایه‌داری یعنی اقتصاد نئولیبرالیستی است. به دستور مستقیم ولی فقیه و زیر نام “مولدسازی” سرمایه‌های ملی ما به دزدان، رانت‌خواران واگذار می‌شود. از دموکراسی ملی نه تنها دیگر نشانی نیست، بلکه رژیم ولایت فقیه حتا توان پذیرش چاکران پیشینی مانند احمدی‌نژاد، لاریجانی و روحانی را هم ندارد.

پس از انقلاب امید بر این بود که بتوان پس از بیرون کردن محمدرضا و بورژوازی کمپرودار وابسته به دربار او، با برپایی یک اقتصاد ملی-دموکراتیک، زیربنای یک اقتصاد ملی و مردمی به استقلال کشور هم کمک کرد.

برخی‌ها ناآگاهانه و آگاهانه با درک نادرست و کژاندیش از خط حزب‌توده‌ایران پس از انقلاب ملی-دموکراتیک میهن ما، می‌خواهند آن خط انقلابی را تا پشتیبانی جاودان از جمهوری اسلامی کاهش دهند. همان‌گونه که در زیر می‌بینیم، حزب به خوبی می‌دانست که پیروزی در این کار بستگی به برایند نبرد طبقاتی در جامعه دارد. در نوشته مردم “متخصات و اسلوبهای اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه داری در ایران” آمده است: «تردیدی نیست که پیشرفت خلق در جاده غیرسرمایه داری با مبارزه طبقاتی حاد همراه است».

حزب‌توده‌ایران، خطر پیروزی بورژوازی در نبرد طبقاتی را درک کرده بود. رفیق عمویی در “صبر تلخ” می‌گوید: «ما فکر میکردیم که بیشتر مؤتلفه  است که دارد از توان آقای خمینی استفاده می کند». (ص ۷۱۲)

و شوربختانه باید گفت که بورژوازی تجاری با کمک آقای خمینی در نبرد طبقاتی پیروز شد. و پس از آن بورژوازی تجاری که در آن زمان تنها لایه فرمانروا بود، با آغاز جنگ و شعار “جنگ جنگ، تا پیروزی” توانست پهنه نبرد را از استقلال اقتصادی به نبرد میان “مذهب” و “ضدمذهب” و نبرد علیه صدام بکشاند. جنگ بهانه‌ای هم برای زیر پا گذاشتن آزادی‌های دموکراتیک به بورژوازی تجاری داده بود. یک اقتصاد ملی و مستقل به یک بخش بزرگ و نیرومند دولتی نیاز دارد. برای کوتاه کردن دست بورژوازی بوروکراتیک، این بخش دولتی باید زیر بازرسی مردم باشد، تا گردانش دارایی‌های دولتی به رانت‌خواری نینجامد.

پیامد زیر پا گذاشتن بندهای دموکراتیک این بود که حتا در آن بخش نازک دولتی که مانده بود، سرمایه‌داری رانت‌خوار و مافیایی، جایگزین بازرسی مردم شد. به جای گردانش دموکراتیک بخش دولتی از سوی مردم، کارها به دست گماشته‌گان ناتوان بورژوازی تجاری گذاشته شد که آرام‌آرام همراه با بازماندگان بورژوازی بوروکراتیک زمان محمدرضا نمو کرد و بزرگ شد و نقش کلیدی در دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی گرفت. بورژوازی بوروکراتیک برنامه‌های خود را برای سودورزی دارد و برای همین بخش دولتی اقتصاد را به ورشکستگی کشاند. تورم و گرانی افسارگسیخته شد و رژیم راه نجات خود را در سازش پشت درهای بسته با امپریالیسم و چانه‌زنی برای بهای سرسپردگی دید و می‌بیند.

جمهوری اسلامی از آغاز نخستین دولت رفسنجانی تا کنون چهار نعل به سوی خصوصی‌سازی دوانده است. نگرانی حزب نه تنها درست بود، بل که قانونمندی این سخنان نیز در روند اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی به روشنی دیده شده است. یورش به خط اقتصادی انقلاب با زیر پرسش بردن بخش دولتی اقتصاد – اصل ۴۴ قانون اساسی – که تراوش اندیشه‌های حزب‌توده‌ایران بود آغاز شد. اقتصادی که آقای خمینی هوادار آن بود به گفته رفیق عمویی همان اقتصاد سرمایه‌داری بود، ولی او در روزهای پرخروشان پس از انقلاب، زیر فشار خیزاب انقلاب، به ناگزیر با روند رادیکال جامعه هم‌گام شد(صبر تلخ ص ۹۶).

آن‌هایی که به پاک‌شویی گناهان آقای خامنه‌ای در این باره می‌پردازند، فراموش می‌کنند که “حکم حکومتی” غیرقانونی او اصل ۴۴ قانون اساسی را از سرشت انقلابی تهی کرد و راه را برای پیاده‌کردن خصوصی‌سازی اقتصادی و فروش بنگاه‌های دولتی به پشیزی که به سفارش نهادهای نئولیبرال امپریالیستی بوده است، باز کرد. خامنه‌ای برای این که هر گونه تردیدی را در این باره از میان بردارد، می‌گوید که با “مطالعه عمیق” دستور پیاده‌کردن برنامه سراسر “کاپیتولاسیون” “مولدسازی” را داد.

بدین‌گونه، دگرگون کردن بندهای قانون اساسی، راه را برای کشاندن سرمایه برون‌مرزی باز کرد. شعار “جنگ جنگ، تا پیروزی” که آقای هاشمی رفسنجانی آفرید و آقای خمینی به بازگویی آن می‌پرداخت، او را “سردار جنگ” کرد و پس از شکست در جنگ، او با شعار “خصوصی و آزادسازی اقتصادی” “سردار سازندگی” شد! دستگاه فرماندهی سرمایه‌داری در جمهوری اسلامی ایران، روند دوری از هدف‌های نخستین انقلاب را از سال ۱۳۶۰ که سرمایه‌داری تجاری (بازرگانی) در نبرد درونی پیروز شد، آغاز کرد.

هم اکنون، دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی (حاکمیت) در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی مالی، بورژوازی تجاری سنتی و بورژوازی نظامی است. لایه‌های بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی بسیار در هم تنیده شده‌اند، ولی با کمی چشم‌پوشی بر سیاست‌های همگون و ناسازگاری‌های خُرد و کلان آن‌ها می‌توان بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی را نزدیک به هم خواند و بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری سنتی را همکار هم دانست.

سیاست‌های کلان “نظام” نیز بسیار روشن است که همه‌ی لایه‌های بورژوازی انگلی به دور آن گرد هم آمده‌اند. خط کلان “نظام” دربرگیرنده سرکوب آزادی‌ها؛ راه اقتصادی نئولیبرالیستی؛ تلاش پشت پرده برای سازش با غرب و گنده‌گویی در خاورمیانه است.

با دیدن سرنوشت غم‌انگیز اقتصاد میهن و درماندگی هم‌میهنان ما می‌توان به نیازمندی برپایی یک اقتصاد غیرسرمایه‌داری پی برد.

راه رشد غیرسرمایه داری

هر انقلاب، چینش نیروهای سیاسی را بر هم زده و دگرگون می‌سازد، اما این تنها گام نخست و بخش آسان دگرگونی انقلابی است. برای انجام دگرگونی‌های پایدار، بنیادین و بازگشت‌ناپذیر اجتماعی و اقتصادی، ما به یک دوران گذار آرام نیاز داریم. در این دوران گذار است که، افزون بر فراگیری چگونگی راهبردی و کشورداری، با یاری طبقه‌های گوناگون، می‌توان پایه‌های مادی و فرهنگی-معنوی جامعه نوین را بنیان نهاد.

حزب توده ی ایران می‌گفت: «اگر در مرحله نخستِ [جنبش آزاديبخش در كشورهايى نظير كشور ما كه رژيم وابسته و ضدملى سلطنتى آن را در بست در اختيار سرمايه‌هاى امپرياليستى گذاشته بود] مسأله بس مهم دستيابى به استقلال سياسى مطرح مى‌شود، در مرحله دوم كسب استقلال اقتصادى در دستور روز مبارزه قرار مى‌گيرد. …» (“نظام اقتصادى مصوب قانون اساسى و بينشى كه حزب ما دارد“ مردم، شماره ١٢٠، ٢٧ آذر ١٣٥٨).

این فرایند باید گام‌به‌گام فرازمندی جامعه را در راه پیش‌رونانه تاریخی پرورش داده و، تا آنجا که شدنی است، از پس‌روی جلوگیری کند.

هر انقلابی در گام نخست، چینش نیروهای سیاسی را دگرگون می‌سازد، اما برای استواری بخشیدن به دگرگونی‌های بنیادین و بازگشت‌ناپذیر، به دگرگونی‌های گام‌به‌گام نیازمندیم. راه رشد غیرسرمایه‌داری درست همین زمینه را فراهم می‌آورد، تا جامعه نوین بیاموزد چگونه رهبری کند، چگونه کشورداری نماید و چگونه بنیادهای مادّی و فرهنگی خود را پی‌ریزی کند.

برخی، به‌بهانه فروپاشی اتحاد شوروی، راه رشد غیرسرمایه‌داری را، هم اکنون، در نبود “اردوگاه سوسیالیستی” ناشدنی می‌دانند. این دیدگاه اما با منطق مادّی تاریخ در ستیز است. بر پایه بینش مادّی تاریخ، روزگار کنونی، عصر گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است. اگرچه شکست گذرای سوسیالیسم و برتری کنونی نیروهای امپریالیستی شرایط دشواری پدید آورده، اما این وضعیت نباید ما را به سردرگمی اندیشه‌ای دچار کند. بر پایه این دریافت تاریخی، سرشت عصر کنونی دگرگون نشده، بلکه شیوه پیکار دگرگون شده است.

تجربه انقلاب اکتبر و انقلاب چین به روشنی نشان می‌دهد که سرشت و راه انقلاب را شرایط ویژه هر کشور مشخص می‌کند، نه بودن یا نبودن یک اردوگاه سوسیالیستی. امروز نیز فرآیندهای انقلابی در کشورهای گوناگون، بدون یاری از سوی چنین اردوگاهی، راه خویش را می‌پویند.

آموزه تاریخی لنین به ما می‌آموزد که نباید چشم به راه شرایط آرمانی باشیم. او روزگاری انقلاب سوسیالیستی را شدنی می‌دانست که هیچ کشوری با نظام سوسیالیستی در جهان نبود و طبقه کارگر روسیه از توانی ناچیز و کم‌آزمودگی رنج می‌برد. اگر لنین در آن شرایط دشوار، گذار به سوسیالیسم را شدنی می‌شمرد، امروز ما با برخورداری از شرایط عینی و ذهنی بهتر، چرا باید گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه‌داری را نشدنی بدانیم؟

بودن یک «اردوگاه نیرومند سوسیالیستی» هرگز پیش‌نیاز بنیادین برای به کارگیری راه رشد غیرسرمایه‌داری نبوده است. وابستگی به چنین پیش‌شرطی، در عمل به معنای تن دادن به نظام سرمایه‌داری و نفی هرگونه تلاش برای پیکار سوسیالیستی در شرایط کنونی است. گرایش به راه رشد سرمایه‌داری هم چون یگانه گزینه در نبود اردوگاه سوسیالیستی، در عمل به معنای پذیرش برنامه نئولیبرالی امپریالیسم است. در برابر این دیدگاه، پیکار برای پرداختن و به کارگیری برنامه‌های روشن راه رشد غیرسرمایه‌داری در شرایط کنونی، نیازی بایسته است. با پای‌فشاری استوار بر آرمان‌های انقلابی، کارزار تبلیغاتی فراگیر، و گفت‌وگوهای تنگاتنگ باید همپیمانان را به سوی این دیدگاه کشاند که راه رشد غیرسرمایه‌داری تنها راه نجات میهن و مردم ما است.

افزون بر این، پیدایش و ژرفایش روند کنونی چندقطبی شدن جهان، شرایط شایسته‌ای را برای گام‌گزاری به راه رشد غیرسرمایه‌داری فراهم می‌کند. ما جهان چندقطبی را نه برای پشت کردن به طبقه کارگر و پذیرش رهبری بورژوازی بومی، بلکه برای فراهم آوردن زمینه‌ای که با یاری آن می‌توان در برابر امپریالیسم و بورژوازی وابسته بومی ایستادگی کرد، می‌دانیم. به باور ما، شرایط شایسته برای پیروزی راه رشد غیرسرمایه‌داری و سپس راه رشد سوسیالیستی، در چارچوب جهان چندقطبی بهتر فراهم می‌شود.

گروه بریکس با هم‌کاری‌های اقتصادی، دادوستد سرچشمه‌های انرژی و فناوری‌ها، و کاهش وابستگی به نظام مالی بین‌المللی، می‌تواند به کشورهای جنوب جهانی کمک کند تا از دام سیستم‌های اقتصادی نئولیبرالی و سرمایه‌داری جهانی بیرون آیند. کشورهای عضو بریکس به دنبال ساختن یک سیستم مالی نو و مستقل از نهادهای غربی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی هستند و این می‌تواند زمینه‌هایی برای کشورهای جنوب جهانی فراهم کند تا مستقل و بر پایه نیازهای درونی پیش‌رفت کنند. هم‌کاری‌های فنی و اقتصادی میان این کشورها می‌تواند به رویش فناوری، توانایی زیرساخت‌های اقتصادی، و پیشرفت صنعت تولیدی کمک کند.

با این همه، رسیدن به رشد غیرسرمایه‌داری در این کشورها تنها با هم‌کاری‌های میان کشورها و پشتیبانی اقتصادی و مالی گروه‌هایی چون بریکس شدنی نیست. این کشورها برای گام گذاشتن به چنین راه رشد غیرسرمایه‌داری نیازمند نبرد طبقاتی هستند. دوری از رشد سرمایه‌داری و پذیرش الگوهای غیرسرمایه‌داری بستگی به دگرگونی هم‌سنگی طبقاتی و بودن دستگاه حاکمیت در دست‌های طبقه کارگر و هم‌پیمانانش دارد.

پیوند راه رشد غیرسرمایه داری با نبرد ضدامپریالیستی

وارونه آن‌چه که گروه‌های کژاندیش به نام حزب توده ی ایران بازگویی می‌کنند، حزب توده ی ایران راه رشد غیرسرمایه داری را پیش‌نیاز نبرد علیه امپریالیسم می‌دانست.

در نوشته مردم “متخصات و اسلوبهای اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه داری در ایران” آمده است: «تردیدی نیست که پیشرفت خلق در جاده غیرسرمایه داری با مبارزه طبقاتی حاد همراه است. این نبرد تنها در عرصه سیاست نیست، عرصه اقتصاد، ایدئولوژی و فرهنگ نیز هست. ما بین این مبارزه طبقاتی در داخل کشور و نبرد طبقاتی در مقیاس جهانی (بین سوسیالیسم و سرمایه داری) نیز ارتباط است. کشورهایی که در راه تکامل غیرسرمایه داری گام برمی‌دارند، در نبرد علیه امپریالیسم پایگاه مؤثر تازه‌ای بوجود می‌آورند و می‌توانند افول امپریالیسم را تسریع کنند

به سخن دیگر، روند ملى كردن و بازپس‌گرفتن بخش‌های برجسته اقتصاد از دست بنگاه‌های خصوصى آن‌چنان زيربناى «اقتصاد ملى دموکراتیک» را نیرومند می‌کند که نبرد ضد امپریالیستی را در خدمت استقلال میهن می‌گذارد. بدون در پیش‌گیری یک راه روشن غیرسرمایه داری، نمی‌توان سخن از استقلال ملی و نبرد ضدامپریالیستی گفت. روند نبرد آزادي‌بخش در جهان نشان‌گر نبرد سنگینی برای دوری از راه رشد سرمایه داری است.

حزب توده ی ایران می‌گفت: «هيچ كشورى بدون استقلال اقتصادى نمى‌تواند خود را آزاد و مستقل بداند. معنى و مفهوم آزادى ملى نيز، آزادى و استقلال در پهنه اقتصادى است. در واقع نيز بدون پايان دادن به سيطره نواستعمار در كليه شئون اقتصاد ملى، بدون از ميان برداشتن موانع گوناگون اقتصادى و اجتماعى و استفاده از منابع ملی در راه رشد همه‌جانبه اقتصادی به سود اكثريت محروم جامعه، آزادی ملی در چارچوب محدودی باقی خواهد ماند كه چندان مثمرثمر نخواهد بود. …» (“نظام اقتصادى مصوب قانون اساسى و بينشى كه حزب ما دارد“ مردم، شماره ١٢٠، ٢٧ آذر ١٣٥٨).

نبرد ضدامپرياليستى با یک اقتصاد نئولیبرالیستی معنا ندارد. بهترین شیوه نبرد ضدامپرياليستى، برپایی یک اقتصاد ملى و دمكراتيک و نبرد با نسخه نئوليبرال خصوصى‌سازى اقتصادى است. کوبای انقلابی به گنده‌گویی درباره ی امپریالیسم نمی‌پردازد، نیروهای جانشینی نیز در آمریکای لاتین ندارد، بل‌که پاسبان اقتصاد سوسیالیستی خود است.

برای کشورهای پیرامونی در اقتصاد جهانی‌شده کنونی، پاسبانی از استقلال بدون به‌کارگیری راهبردهای غیرسرمایه‌داری شدنی نیست. این کشورها برای ایستادگی در برابر برتری اقتصادی و سیاسی غرب، نه‌تنها باید به دگرگونی ساختارهای اقتصادی خود پرداخته و به‌دنبال راه‌حل‌هایی بر پایه عدالت اجتماعی و پایداری زیست‌محیطی باشند، بلکه باید از راه همبستگی‌های جهانی و همکاری با یکدیگر، با سرکردگی غرب نبرد کرده و به استقلال و پیشرفت دست یابند.

کشورهای جنوب جهانی که در پی نگه‌داشت استقلال اقتصادی و اجتماعی خود در برابر سرکردگی اقتصادی و سیاسی غرب هستند، می‌توانند در راه رشد غیرسرمایه‌داری خود از پشتیبانی و هم‌بستگی گروه بریکس برخوردار شوند. این گروه که دربرگیرنده اقتصادهای نو و بزرگ جهانی است، می‌تواند جانشینی در برابر نظام اقتصادی فرمانر‌وای کنونی زیر سرکردگی اقتصادی غرب باشد. هم‌کاری با بریکس نیاز به پیاده‌کردن هیچ شرط اقتصادی و سیاسی ندارد.

پایان‌سخن

چاوز، رئیس‌جمهور پیشین ونزوئلا، با سخنرانی پرشوری به راستی کمر به نابودی زیربنای اقتصاد سرمایه‌داری بسته بود و با فریاد بلند گفت: “تاریخ پایان” نیافته است، «تاریخ بازگشته است!» تجربه‌های کوبا، ویتنام، چین، لائوس و جمهوری دموکراتیک خلق کره به روشنی نشان می‌دهند که، حتا در شرایط کنونی نیز، می‌توان راهی مستقل از سرمایه‌داری در پیش گرفت. هر یک از این کشورها، با نگرست به شرایط ویژه خود، الگوهای نوینی را آزموده‌اند و هم چنان می‌آزمایند.

راه رشد غیرسرمایه‌داری یک گونه‌ از سامان‌دهی تولید و بازپخش دارایی همگانی است که با رهبری مردمی و برنامه‌ریزی دانش‌بنیان، به‌آهستگی منطق سود را از جایگاه فرمانروایی پایین می‌کشد و منطق نیاز و ارزش‌های انسانی را جایگزین آن می‌سازد. چنین الگویی، نه بر رویایی ذهنی، که ریشه در تجربه‌ی زیسته‌ی مردمان جهان دارد و از دل نبردهای واقعی علیه بهره‌کشی و وابستگی سر برآورده است.

در این راه، نقش آگاهی‌بخشی، سامان‌دهی و گردآوری نیروهای مردمی نقشی سرنوشت‌ساز است. بدون دگرگونی در هم‌سنگی نیروهای طبقاتی به سود طبقه‌های رنجبر، هیچ دگرگونی پایدار و ژرف در شیوه‌ی تولید و روابط اقتصادی رخ نخواهد داد. از این‌رو، راه رشد غیرسرمایه‌داری تنها زمانی درخت پرباری می‌شود که ریشه‌های آن در خاک همبستگی رنجبران، در اراده‌ی آگاهانه‌ی رنجبران و در نهادهای مردمی دموکراتیک استوار شده باشد.

بدین‌سان، گذار ملی-دموکراتیک در پیوند با راه رشد غیرسرمایه‌داری، نه یک شعار، بلکه چشم‌اندازی برای ساختن آینده‌ای است که در آن میهن ما بتواند به روی پای خود بایستد، از دام نئولیبرالیسم و سرمایه‌داری وابسته رها شود، و بر بنیانی مردمی و مستقل، جامعه‌ای انسانی‌تر، برابرتر و شایسته‌تر پایه‌گزاری کند. این چشم‌انداز، فراخوانی است به همه‌ی آنان که دل در گرو رهایی مردم دارند، تا با گامی استوار و خردمندانه، راه دشوار اما رهایی‌بخش پیش رو را هموار سازند.