انتقاد مارکسیستی از سبزها و اقتصاد سبز در چارچوب سرمایه‌داری: چالش‌ها و ناهمگونی‌ها

مقاله ۴۴/۱۴۰۳
۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۱ فوریه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

هنگامی که جنبش سبز به دنیا آمده‌بود، انگشت به روی چالش‌هایی در سیستم سرمایه‌داری گذاشت که از چشم مارکسیست‌ها پنهان مانده‌بود. این جنبش در یک دوره زمانی به‌ترین دوست سیاسی مارکسیست‌ها و متحد آن‌ها بود. ولی پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم این جنبش آرام آرام به سوی راست رفت و هم اکنون بیش‌تر سبزهای جهان نه تنها چیزی بیش از سرمایه‌داری سبز نمی‌خواهند بل‌که میلیتاریسم را پذیرفته‌اند و به آن دامن هم می‌زنند.

نوشته پیش‌رو به بررسی انتقادهای مارکسیستی از مفهوم «اقتصاد سبز» در چارچوب نظام سرمایه‌داری می‌پردازد. بسیاری از سبزها، اقتصاد سبز را هم‌چون یک راه‌حل برای بحران‌های زیست‌محیطی می‌دانند، ولی دیدگاه‌ مارکسیستی آن را بیش‌تر ابزاری برای پاسبانی از ساختارهای نادادگرانه اقتصادی و اجتماعی می‌بیند. مارکسیست‌ها بر این باورند که هرگونه تلاش برای «سبز کردن» اقتصاد، در چارچوب سرمایه‌داری و در پیوند با نیازهای سودآوری سرمایه‌داران، نمی‌تواند به حل بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی بینجامد. این نوشته به  بررسی این انتقادها، به چگونگی پیوند میان اقتصاد سبز، نئولیبرالیسم و بحران‌های زیست‌محیطی پرداخته و نشان می‌دهد که درک این چالش‌ها تنها با دگرگونی‌های بنیادین در ساختار اقتصادی و اجتماعی شدنی است. در دنباله، چالش‌هایی چون سبزشویی شرکت‌های بزرگ، بحران‌های اجتماعی  و نابرابری‌های در پیوند با دگرگونی زیست‌محیطی تحلیل خواهد شد.  در پایان، با نمونه‌آوری از حزب سبز آلمان روند نظامی‌گری سبزها را نشان خواهیم داد.

انتقاد مارکسیستی از اقتصاد سبز

صنعت سبز و انرژی‌های تجدیدپذیر به سود کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری در شمال جهانی، جایی که آن‌ها بیش از دو سده از  زغال‌سنگ و نفت ارزان برای پایه‌ریزی تولید و صنعتی شدن بهره‌برداری کردند، است. کشورهای در حال رشد در جنوب جهانی که بیش‌تر با چالش‌های اقتصادی روبرو هستند، هنوز برای صنعتی شدن به دست‌رسی به انرژی ارزان نیاز دارند. این کشورها نمی‌توانند با شتاب کشورهای پیش‌رفته از انرژی فسیلی خود دست بکشند، زیرا این سرچشمه‌ها هنوز برای نیاز انرژی آن‌ها نقش کلیدی دارد. به همین دلیل، فرآیند گذار به انرژی‌های تجدیدپذیر برای بسیاری از کشورهای جنوب جهانی دشوار و پرهزینه است و روند صنعتی شدن را کُند و گران می‌کند.

انتقاد مارکسیستی از اقتصاد سبز سرمایه‌داری در پیوند با تضادهای درونی نظام سرمایه‌داری و روی‌کرد آن به چالش‌های زیست‌محیطی است. مارکسیست‌ها اقتصاد سبز را یک راه‌حل درست برای بحران‌های زیست‌محیطی نمی‌دانند، بل‌که آن‌را ابزاری برای نگه‌داشت نظام سرمایه‌داری و بیش سازی سودآوری آن می‌بینند. پیش‌رفت پایدار در چارچوب سرمایه‌داری شدنی نیست. اقتصاد سبز هیچ‌گاه توان حل بحران‌های زیست‌محیطی را در سیستم سرمایه‌داری ندارد، زیرا این سیستم در سرشت خود هم‌واره  به دنبال رشد بی‌پایان است. “پایداری” به معنای پاسبانی از سرچشمه‌های  طبیعی، جانوران و گیاهان زمین برای آینده زمین و برای دودمان‌های آینده انسانی است، ولی نظام سرمایه‌داری به دنبال بیش‌سازی سود است که این هدف در تضاد آشکار با پاسبانی از محیط زیست است. رشد اقتصادی بی‌پایان در دنیایی که سرچشمه‌های زمینی  آن پایان‌پذیر هستند نه تنها به پایداری محیط زیست کمک نمی‌کند بل‌که به نابودی آن نیز شتاب می‌دهد.

برای همین “سبز شدن” اقتصاد که سبزها به دنبال آن هستند به نگه‌داشت ساختار سرمایه‌داری می‌انجامد. بسیاری از روی‌کردها و برنامه‌ها برای اقتصاد سبز در چارچوب سیستم سرمایه‌داری بیش‌تر به دگرگونی‌های روبنایی و بازاریابی دگرگون می‌شوند تا به برنامه‌های عملی برای پاسبانی از محیط زیست. شرکت‌ها و دولت‌ها شاید کارهایی  مانند سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر یا کاهش آلودگی انجام دهند، ولی این دگرگونی‌ها به گونه‌ای انجام می‌شوند که نظام اقتصادی را دست‌نخورده نگه دارد. به زبان دیگر، اقتصاد سبز می‌تواند ابزار نیرومند کردن سرمایه‌داری و افزایش سودآوری شود.

گسترش نئولیبرالیسم با اقتصاد سبز یکی از راه‌کارهای سرمایه‌داری برای تهی‌کردن سرشت جنبش سبز است. مارکسیست‌ها می‌گویند که دولت‌ها به جای انجام اصلاح‌های راستین زیست‌محیطی، با پیروی از دستورهای نئولیبرالیستی این سیاست‌های خود را با کمک بازار آزاد و سرمایه‌گذاری خصوصی پیش می‌برند. این گونه روی‌کرد بیش‌تر به سود شرکت‌های بزرگ و پرتوان است که توانای  کنترل بازارهای “سبز” و سرمایه‌گذاری در پروژه‌های تجدیدپذیر را دارند و با لابی‌گری خود برنده مناقصه های دولت می‌شوند. 

یکی از خُرده‌گیری‌های دیگر مارکسیستی به الگوهای سبز سرمایه‌داری، تلاش‌ها برای کاهش کربن با کمک صنعت “کربن‌زدایی” است که به بازرگانی (تجارت سازی) طبیعت و کالا شدن طبیعت می‌انجامد. برای نمونه، برنامه های “کاهش کربن” هم اکنون به بازار کربن دگرگون شده‌اند که در آن شرکت‌ها به خرید و فروش اعتبار کربن پرداخته و سود می‌برند، بدون این‌که نقشی بر کاهش آلودگی داشته باشند. شرکت‌هایی که توانستند به کاهش تولید کربن در روند تولید خود بپردازند، اعتبار کربن دریافت می‌کنند که می‌توانند آن را در بازارهای جهانی به فروش برسانند. شرکت‌ها می‌توانند فن‌آوری‌های مکش کربن را برای کربن‌زدایی به کار برند. با این کار آن‌ها اعتبار کربن دریافت می‌کنند که سپس در بازار کربن به فروش می‌رسد. برخی از شرکت‌ها در برنامه‌های کاهش کربن مانند جنگل‌کاری سرمایه‌گذاری می‌کنند، تا با دریافت اعتبار کربن آن را به فروش برسانند. به سخن دیگر، سرمایه‌داری خود فن‌آوری کربن‌زدایی را به بازاری برای سودورزی دگرگون می‌کند.

انتقاد مارکسیستی از اقتصاد سبز سرمایه‌داری بر این باور است که بدون دگرگونی‌های بنیادین در ساختار اقتصادی و اجتماعی، نمی‌توان بحران‌های زیست‌محیطی را حل کرد. مارکسیست‌ها بر این باور هستند که باید یک سیستم اقتصادی نو بر پایه عدالت اجتماعی، کاهش نابرابری و محیط زیست پایدار هم‌زمان ساخت و نمی‌توان چالش زیست‌محیطی که سرمایه‌داری آفریده‌است را بدون پیوند با دیگر چالش‌هایی که سرمایه‌داری آفریده است حل کرد. اقتصاد سبز یک سیستم است که تنها به به‌بود کار بازار و بیش‌سازی سودآوری برای طبقه‌های بالا می‌انجامد.

انتقاد مارکسیستی از سرمایه‌گذاری در سرچشمه‌های انرژی سبز، می‌گوید که چنین دگرگونی‌هایی نمی‌توانند بنیادی چالش‌های  ساختاری و اقتصادی سرمایه‌داری را حل کنند. مارکسیست‌ها می‌گویند  که بحران‌های زیست‌محیطی و نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی ریشه در خود سیستم سرمایه‌داری دارند و با شیوه‌های تکنولوژیک مانند سرمایه‌گذاری در انرژی سبز، تنها روی نمایان چالش‌ها حل می‌شود. جابجایی  انرژی فسیلی به انرژی سبز در چارچوب سرمایه‌داری با هدف سودورزی است. 

در سرمایه‌داری، هدف اصلی تولید و بهره‌برداری از سرچشمه‌های انرژی، برای بیش‌سازی سود است. حتا اگر سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر مانند خورشیدی یا بادی انجام شود، این سرمایه‌گذاری‌ها زیر بازرسی  شرکت‌های بزرگ و نظام‌های مالی هستند که برای سودآوری ساخته شده‌اند. بدین گونه، انرژی سبز می‌تواند به ابزاری برای سرکردگی و بازسازی سرمایه‌داری دگرگون شود، نه برای دگرگونی‌های بنیانی ساختار اقتصادی- اجتماعی.

سرمایه‌گذاری در انرژی سبز حتا اگر به کاهش مصرف سوخت‌های فسیلی بینجامد، ولی از آن‌جایی که این‌کار  دگرگونی بنیادی در روابط تولید، کار و مالکیت فراهم نمی‌کند، سرمایه‌داری دیر یا زود به شیوه‌ی دیگری به نابودی طبیعت دست خواهد زد. سرمایه‌داران هم‌چنان به دنبال بهره‌کشی از طبیعت می‌روند، حتا اگر این سرچشمه‌ها انرژی سبز باشند.

مارکس طبیعت را سرچشمه مواد خام برای  سرمایه‌داری می‌دید که با کالا شدن به بیش‌سازی سود کمک می‌کند. در سرمایه‌داری،  طبیعت یک کالا است نه بخشی از یک اکوسیستم پایدار و هم پیوند با آن

یکی از مقوله‌هایی که مارکس در باره‌ی چالش‌های زیست‌محیطی آفرید، “شکاف متابولیک” است. مارکس می‌گفت که تولید سرمایه‌داری پیوند طبیعی و چرخه‌های میان انسان‌ها و زمین را ویران می‌کند. در جامعه‌های  پیشاسرمایه‌داری، انسان‌ها با شیوه‌های کشاورزی خود پیوند دوستانه‌تری  با زمین داشتند. سرمایه‌داری این پیوند را نابود کرد و به فرسایش خاک، آلودگی و شکستن چرخه‌های پایدار پیشین دست زد.

دگرگونی‌های سبز مانند دردکُشی است که درد را کم می‌کند ولی به ریشه بیماری نمی‌پردازد. پروژه‌های بزرگ انرژی سبز زیر رهبری شرکت‌های بزرگ به تولید نابرابری‌های نوینی در سرمایه‌داری خواهند پرداخت. در بسیاری از برنامه‌ها، این سرمایه‌گذاری‌ها به سود طبقه‌های پایینی جامعه نیست و شکاف طبقاتی را بزرگ‌تر می‌کند. هنگامی که سود شرکت‌ها و سرمایه‌گذاران از این برنامه‌های از پیش روشن است، بسیاری از کارگران و لایه‌های کم‌درآمد از این برنامه‌ها بهره‌ای چشم‌گیری  ندارند. هنگامی که سودهای هنگفت انرژی سبز به جیب شرکت‌های بزرگ و سرمایه‌گذاران می‌رود، طبقه‌های پایینی که پول چنین  سرمایه‌گذاری‌هایی را ندارند، از این برنامه‌های چندان بهره‌ای نمی‌برند.

سرمایه‌گذاری‌های کلان در فن‌آوری‌های انرژی سبز نیاز به پول هنگفتی  دارند که بسیاری از سوی شرکت‌های بزرگ سرمایه‌گذاری فراهم می‌شوند. این سرمایه‌گذاری‌ها به جای این‌که به دگرگونی بنیانی در رابطه تولید و پخش سرمایه بینجامد با بزرگ‌تر شدن شرکت‌های بزرگ شکاف‌های اقتصادی را بزرگ‌تر می‌کند. مارکسیست‌ها هم‌چنین بر این باور هستند که بحران‌های زیست‌محیطی تنها به دلیل کاربرد سرچشمه‌های فسیلی انرژی نیست، بل‌که ریشه در نظام مصرف‌گرایانه و بهره‌برداری بیش از اندازه از سرچشمه های طبیعی نیز دارد. برای همین، جانشینی سرچشمه انرژی کافی نیست. بحران زیست‌محیطی نیازمند دگرگونی در تولید، مصرف و پخش  کالاها و خدمات است تا به درستی حل شود. 

مارکسیست‌ها می‌گویند که  که اگرچه انرژی سبز در کوتاه‌مدت خوبی‌های  زیست‌محیطی و اقتصادی دارد، ولی تا حل ریشه‌ای تضادهای بنیانی سرمایه‌داری و دگرگونی ساختاری در نظام اقتصادی، روابط تولید و پخش سرشت چالش هم‌چنان پابرجا می‌ماند. در دنباله به باز کردن یکی از شیوه هایی که سرمایه‌داری برای سودورزی از ابزارهای “سبز” می‌پردازیم. سبزشویی شرکت‌های اقتصادی در سرمایه‌داری

سبزشویی (Greenwashing) یک مفهوم شناخته‌شده نوینی است که به نمادهای نادرست یا گم‌راه‌کننده که از سوی سیاست‌مداران و یا شرکت‌ها برای پاسبانی از محیط زیست و پایداری بوم زیستی پخش می‌شود گفته می‌شود.  بسیاری از دولت‌ها و گروه‌ها از استراتژی‌های «نمایشی» سبز برای نشان دادن سبزاندیشی و کنش‌های دروغ محیط زیستی خود سود می‌جویند. فرایندهای پنهان‌سازی روابط اجتماعی و بوم‌شناختی با سبزشویی، برای سرمایه‌داری امروزی بسیار برجسته است. خُرده‌گیری از سبزاندیشی فراتر از این دروغ می‌رود و  گسترده‌تر به سرمایه‌داری «سبز» و رویش سبز و پایدار می‌پردازد.

«دوگانه‌اندیشی» یعنی توانایی نگه‌داشتن هم‌زمان دو باور ناهم‌ساز در ذهن و پذیرش هر دو باید آگاهانه باشد. ولی برای برخی‌ها هم به دلیل گریز از آلودگی به گناه‌ می‌تواند ناخودآگاه نیز باشد. به هر روی، گروه نخست که برای گول زدن مردم از این دوگانه‌اندیشی سود می‌جوید، ولی گروه دوم برای گول زدن خود و مردم دست به این کار می‌زند. بحران انرژی ۲۰۲۲/۲۳ بهای گاز و نفت را  افزایش داد اگر چه انحصارهای نفتی سودهای بی‌کرانی برده اند. پژوهش گروه Eco-Bot.Net و روزنامه گاردین نشان داد که در هشت روز پیش از همگانی شدن سود ۷ میلیارد پوندی BP برای سه‌ماهه دوم سال ۲۰۲۲، این شرکت ۵۷۰ هزار پوند برای سبزشویی تنها در اینستاگرام و فیس‌بوک به کار برد.

انحصارهای انرژی با شیپور و کرنا کنش‌های کوچک نمادین که در برابر فروش سرچشمه‌های فسیلی انرژی بی‌اندازه ناچیز است را بزرگ نشان می‌دهند. با کاربرد واژه‌ها و عکس‌های سبز آن‌ها خود را با محیط زیست و طبیعت پیوند می‌زنند. سبزشویان تنها بزه‌کارانی که خود را دوست‌دار محیط زیست می‌نمایانند و یا کسانی که به روی سبزگرایی مردم موج سواری می‌کنند نیستند. برخی‌ها بر این باور هستند که بحران‌های زیست‌محیطی با دگرگونی بازارها به بازارهای سبز و مصرف سبز حل خواهد شد. همه این‌ها فرایندهایی هستند که به سبزاندیشی نئولیبرالیسم می‌پردازد بدون آن‌که خواهان دگرگونی روابط قدرت و روابط نابرابر اجتماعی باشد.

در اقتصادهای سرمایه‌داری نئولیبرال، سبزسازی برای فروش کالا انجام می‌شود، یعنی تلاشی است برای باوراندن ما در باره‌ی این که این کالاهایی که می‌خرید با شیوه سبز و با ارج‌مندی زیست‌محیطی و اجتماعی تولید شده و فروخته می‌شود.

جو ویلیامز(Joe Williams)، جغرافی‌دان انسانی است که در دانش‌کده جغرافیا و برنامه‌ریزی در دانش‌گاه کاردیف پژوهش می‌کند می‌گوید که  سبزسازی در دو کنش جداازهم رخ می‌دهد. نخست، روابط اجتماعی-زیست‌محیطی پشت یک کالا پنهان می‌شوند. شما نمی‌توانید که هنگام خرید یک کالا کارخانه و کارگران تولیده‌کننده آن را ببینید. دوم، یک «داستان سبز» درباره آن کالا ساخته می‌شود تا برخی از روابط اجتماعی-زیست‌محیطی آشکار شود. برای نمونه، گفتن این که آن کارخانه از انرژی بادی در روند تولید بهره جویی می کند. سبزسازی به این بستگی دارد که مصرف‌کنندگان نتوانند ببینند که پشت کالاهایی که می‌خرند چه چیزی پنهان است و برای همین داستان فتیشیستی از آن‌ها را می‌پذیریم. مفهوم فتیشیسم کالا در این‌جا برای درک شیوه پنهان شدن روابط اجتماعی و زیست‌محیطی کالاها سودمند است.

مارکس واژه «فتیشیسم» را از سده نوزدهم درباره‌ی بتهای بی‌جان که از سوی مردم پرستش می‌شدند، وام گرفته تا آن را در باره‌ی ویژگی پنداری کالاها به کار برد. «یک کالا در نگاه اول چیزی بسیار پیش‌پاافتاده و قابل فهم به نظر می‌آید. اما تحلیل آن نشان می‌دهد که در واقع چیزی بسیار عجیب و پر از ظرافت‌های متافیزیکی و نکات مذهبی است.» (مارکس) این مقوله در پیوند با سه گونه ارزش؛ ارزش (که فراورده کار اجتماعی است—یعنی ارزش زمانی در یک کالا نهفته می‌شود که از  کار تولید می‌شود)، ارزش مبادله (که با آن می‌توان کالا خرید)، و ارزش کاربرد (چگونگی سودمند بودن یک کالا) است. فتیشیسم هنگامی رخ می‌دهد که  ما کالاها را در بازار با بهای آن و ارزش‌های کاربرد (یعنی آنچه که برای آن‌ها پرداخت می‌کنیم و چگونه از آن‌ها بهره‌جویی خواهیم کرد) ببینیم، نه چون یک فراورده کار و دگردیسی طبیعت. به دین‌گونه، فتیشیسم ارزش را پنهان می‌کند.

جو ویلیامز می‌نویسد که «ما می پنداریم که کالاها را می‌بینیم، کالا ما را فریب می‌دهد و ماهیت اجتماعی و زیست‌محیطی خود را می‌پوشاند. در اقتصاد بازار، شما ارزش اجتماعی کالا را نمی‌بینید». هنگام خرید سیب‌زمینی شما شاید بدانید که از کارگر کشاورز و زمین بهره‌کشی شده‌است تا کالا در  بازار جهانی به نمایش گذشته شود. ولی شما نمی‌توانید که روابط راستین اجتماعی-زیست‌محیطی که در سیب‌زمینی  نهفته‌است را ببینید. فتیشیسم کالا به این معناست که کالاها را  چیزهایی مستقل از یکدیگر می‌بینیم و شبکه روابط اجتماعی و زیست‌محیطی که آن‌ها را ساخته است، نمی‌بینیم.

پس از پرداختن به سبزشویی که یکی از شیوه‌های سرمایه‌داری برای تهی کردن سرشت راستین جنبش سبز است، ما به این نکته می‌پردازیم که جنبشی که به “سبز” بودن نام‌آور شده‌است، به  میلیتاریسم گرایش دارد.

سیاست‌های میلیتاریستی سبزها

حزب سبز آلمان (Die Grünen) یکی از حزب‌های سیاسی برجسته در این کشور است که در سال 1980 بنیان‌گذاری شد. این حزب در آغاز یک جنبش اجتماعی و سیاسی بود که به چالش‌های زیست‌محیطی، عدالت اجتماعی، حقوق بشر و صلح می‌پرداخت. بنیان‌گذاران این حزب به دلیل نگرانی از بحران محیط زیستی و پیامدهای جنگ‌ها و بحران‌های جهانی به دنبال دگرگونی‌های کم و بیش ریشه‌ای  در سیاست‌های آلمان بودند. هدف‌های بنیانی حزب سبز آلمان پاسبانی  از محیط زیست با ابزارهایی مانند کاهش آلودگی، نگه‌داشت سرچشمه‌های طبیعی و نبرد با دگرگونی‌های آب و هوایی بود. حزب سبز به عدالت اجتماعی باور داشت و به  دنبال کاهش نابرابری‌ها و فراهم کردن زمینه‌های برابر شکوفایی برای همه‌ی لایه‌های جامعه است. این حزب از حقوق بشر، حقوق اقلیت‌ها، کوچ‌گران، پناهندگان و  زنان پشتیبانی می‌کرد. حزب به صلح پایدار و امنیت برای همه‌ی کشورها باور داشت و به دنبال کاهش تنش‌های جنگی و گسترش دیپلماسی صلح‌آمیز بود .

حزب سبز بر روشن‌گری (شفافیت) در دولت‌داری و ارج‌مندی اصل‌های دموکراتیک باور داشت. حزب سبز آلمان در درازنای سال‌ها توانست که  یک نیروی سیاسی کارا در پارلمان این کشور شود و حتا در برخی از دولت‌ها  ائتلافی شرکت کرده‌است. این حزب اکنون هم یک حزب کلیدی در سیاست آلمان شناخته می‌شود.

حزب سبز آلمان (Die Grünen) در آغاز یک حزب ضدجنگ شناخته می‌شد و یک حزب ضد گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای و جنگ‌های برون‌مرزی بود. یورش به یوگوسلاوی ضداصل‌های ضدنظامی‌گری حزب بود. حزب سبز که در آغاز ضد نظامی‌گری و نیرومندی ارتش بود، دیدگاه خود را در برابر  ارتش آلمان دگرگون کرد. برخی از عضوهای این حزب حتا سخن از نیازمندی توان‌بخشی ارتش و به‌ویژه پیوند آن با  ناتو و اتحادیه اروپا می‌رانند. این دگرگونی به ویژه پس از جنگ‌ها و بحران‌های جهانی مانند بحران اوکراین آشکارتر شده‌است. حزب سبز آلمان هم‌چنان هم اکنون از پیوند امنیت و محیط زیست سخن می‌گوید.

آن‌ها بر این باور هستند که دگرگونی‌های آب و هوایی  به خطر برای امنیت می‌انجامد و برای همین امنیت زیست‌محیطی نیز باید بخشی از استراتژی‌های جنگی ارتش باشد. حزب سبز به بهانه خطر برون‌مرزی، بخوان روسیه، از گسترش ابزارهای جنگی و افزایش بودجه نظامی آلمان و ناتو پشتیبانی کرده‌است. حزب سبزهای آلمان (Die Grünen)، که یک حزب صلح‌دوست بود، و ضد کمک جنگ‌افزاری و نظامی و فروش جنگ افزار به کشورهای درگیر بود کمک بی‌پایان جنگی و نظامی  به اوکراین را پذیرفت. حزب سبزها که بخشی از ائتلاف دولتی آلمان، دربرگیرنده سوسیال دموکرات (SPD) و حزب دموکرات آزاد (FDP) است، از فرستادن کمک‌های جنگی به اوکراین پشتیبانی کرده‌است. سبزها از فرستادن  موشک‌های ضد تانک و سیستم‌های پدافند هوایی به اکراین پشتیبانی کرده‌اند. این حزب بر هم‌آهنگی در درون ناتو و اتحادیه اروپا برای  کمک‌های نظامی به اوکراین و هم‌آهنگ و استراتژیک انجام شود، پافشاری می کند. سبزها همچنین به  تحریم‌های بزرگ علیه روسیه رای  دادند.

در سال‌های گذشته انتقاد از حزب سبزهای آلمان (Die Grünen) به‌ویژه در زمینه درک نکردن مقوله امپریالیسم، ژرفش و گسترش یافته‌است. حزب سبزهای آلمان، به‌ویژه از دهه 1990 به پس، در برخی زمینه‌ها در تحلیل و روی‌کردهای خود به دلیل درک نکردن مقوله‌های امپریالیسم به سیاست های نادرستی رفته‌است. یکی از خُرده‌گیری‌هایی که به حزب سبزهای آلمان می‌شود، پشتیبانی این حزب از یورش نظامی غرب در برخی جاهای جهان است.

برای نمونه، در سال 1999، حزب سبزها در دولت ائتلافی با حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD)، به یورش نظامی ناتو در یوگسلاوی (جمهوری فدرال یوگسلاوی) رای مثبت و چراغ “سبز” داد. این کار که بسیاری از کارشناسان چپ نمادی از امپریالیسم غربی و زیر پا گذاشتن به حاکمیت ملی دیگر کشورها دانسته‌اند، حزب سبزها را به نادیده‌گرفتن از ویژگی‌های امپریالیسم کشاند. برخی منتقدان حزب سبز آلمان بر این باورند که این حزب درک ساختاری و ژرفی از امپریالیسم ندارد.

هنگامی که بسیاری از چپ‌گرایان و اندیشمندان مارکسیستی به واکاوی ژرف از روابط اقتصادی، سیاسی و نظامی جهانی، مانند بهره‌کشی  و استعمار کشورهای در حال رشد می‌پردازند، سبزها بیش‌تر سرگرم جستارهایی مانند حقوق بشر، محیط زیست بدون پیوند زدن آن‌ها به زمینه سرمایه‌داری و امپریالیستی آن‌ها هستند. این روی‌کرد، به‌ویژه هنگامی که این حزب نیازمند یک واکاوی ژرف برای ایستادگی در برابر سیاست‌های امپریالیستی است، تحلیل حزب را  با چشم‌پوشی از سرشت سیستماتیک امپریالیسم و پیامدهای آن بر کشورهای دیگر آبکی می‌کند و آن را در گردان امپریالیست‌ها می‌گذارد.

یکی دیگر از انتقادها به حزب سبزها این است که این حزب با این که به چالش‌های  حقوق بشری و نابرابری‌های اجتماعی می‌پردازد، ولی به زمینه‌های  ساختاری و اقتصادی این نابرابری‌ها و پیوند آن‌ها با سیاست‌های امپریالیستی نمی‌پردازد. برای نمونه، پشتیبانی از دموکراسی و حقوق بشر در کشورهای غیر غربی، با فراموشی یورش‌های  نظامی، اقتصادی و سیاسی کشورهای غربی، می‌تواند نگاهی روبنایی به پیامدهای امپریالیستی می‌پردازد.

نیاز به یادآوری است که نظامی‌گری به ویران‌گری محیط زیست و نابودی بخش‌های سبز آن کمک می‌کند. جنگ با کاربرد ماشین‌آلات سنگین، جنگ‌افزار و مواد منفجره، به جنگل‌زدایی، فرسایش خاک و آلودگی آب می‌انجامد. جنگ‌ها جا پاهایی ماندگار بر بوم‌زیستی می‌گذارند که زیست‌گاه‌ها را ویران می‌کنند و خطری برای گونه‌های زیستی به شمار می‌آیند. تولید و آزمایش جنگ‌افزارها به پخش گازهای گل‌خانه‌ای مانند CO2 می‌انجامد  که بحران آب و هوایی را افزایش می‌دهد. گسترش زیرساخت‌های نظامی و ویرانی زیست‌محیطی از سوی جنگ، به نابودی طبیعت دامن می‌زند و توانایی زمین برای پشتیبانی از زندگی را کاهش می‌دهد. در زمانی که پایداری محیط زیست مهم  است، نظامی‌گری هم چون یک  نیرویی ویران‌گر اکوسیستم‌ها پاسبانی از گیاهان و جانوران  را به چالش می‌کشد. 

پرسش ولی این‌جاست که حزبی که خود را سبز می‌داند، حتا اگر جان انسان‌ها برای  آن کم‌تر از پشیزی باشد، پس چرا برای سرسبزی زمین با نظامی‌گری  نبرد نمی‌کند؟

پایان‌سخن

با بررسی انتقادهای مارکسیستی از مفهوم «اقتصاد سبز» در چارچوب سرمایه‌داری نشان داده‌ایم که حل بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی تنها با دگرگونی‌های بنیادی در ساختار اقتصادی و اجتماعی شدنی است. مارکسیست‌ها بر این باورند که اقتصاد سبز، در چارچوب نظام سرمایه‌داری، نه تنها توان حل بحران‌های زیست‌محیطی را ندارد بل‌که می‌تواند به ابزاری برای گسترش نابرابری‌ها و سودآوری بیش‌تر طبقه‌های بالا دگرگون شود. فرآیندهایی مانند سبزشویی شرکت‌ها و شیوه‌های نئولیبرالی در سیاست‌های زیست‌محیطی تنها به افزایش شکاف‌های طبقاتی می‌انجامد. هم‌چنین، مارکسیست‌ها می‌گویند که بحران‌های زیست‌محیطی ریشه در نظام مصرف‌گرایانه و بهره‌برداری بیش از اندازه از طبیعت دارند و راه‌حل این بحران‌ها نیازمند دگرگونی های ژرف در شیوه تولید، مصرف و پخش دارایی‌ها است.

هم‌چنین در این نوشته با انتقاد از این که تلاش‌های «سبز» در سرمایه‌داری بیش‌تر نمایشی و نمادین هستند، بر نیاز دگرگونی‌های ساختاری در نظام اقتصادی و اجتماعی برای حل بحران‌های زیست‌محیطی پافشاری شده‌است. برای دست‌یابی به یک دگرگونی بنیادی زیست‌محیطی و اجتماعی، تنها دگرگونی‌های نمایشی و روبنایی کافی نبوده و نیاز به بازنگری بنیانی در روابط اقتصادی و اجتماعی و پیوند آن با نظام جهانی است.

سبزشویی نظامی یا «سبزسازی نظامی» به هم‌گرایی فزاینده‌ای می‌‌انجامد که میان چالش‌های زیست‌محیطی و استراتژی‌های نظامی و سیاست‌ها در روند شکل‌گیری است، به ویژه در باره‌ی حزب سبز آلمان. این حزب که در آغاز یک جنبش اجتماعی ضد جنگ و پشتیبان محیط زیست و عدالت اجتماعی بود، در روند کار سیاسی خود و به‌ویژه پس از جنگ‌ها و بحران‌های جهانی مانند  جنگ اوکراین، به نظامی‌گری گرایش پیدا کرده‌است.

سبزشویی نظامی از دید برخی تحلیل‌گران به معنای پیوند دادن چالش‌های امنیتی و خطر زیست‌محیطی است. برخی از عضوهای حزب سبز آلمان بر این باورند که دگرگونی‌های آب و هوایی و بحران‌های زیست‌محیطی خطر امنیتی بزرگی هستند و باید بخشی از سیاست‌های دفاعی و امنیتی کشورها شوند. این نگرش به نهادینه شدن پیوند میان سیاست‌های نظامی و چالش‌های  زیست‌محیطی می‌انجامد و برخی از سبزها می‌گویند که چالش‌های محیط زیستی باید بخشی  از استراتژی‌های نظامی باشد تا به خطرهای آب و هوایی پاسخ داده شود.

خُرده‌گیران به‌ویژه از دیدگاه مارکسیستی یا ضدامپریالیستی، بر این باورند که این پیوند میان چالش‌های زیست‌محیطی و نظامی‌گری خطرناک  است. آن‌ها بر این باور هستند که تلاش برای درست‌انگاری (توجیه) سیاست‌های نظامی با نگرانی‌های زیست‌محیطی، تلاشی است برای پذیرش نیروهای امپریالیستی که نه تنها بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی را حل نمی‌کنند، بل‌که آن‌ها را بیش‌تر می‌کنند. به دین‌گونه، پشتیبانی از یورش نظامی زیر نام پاسبانی از امنیت زیست‌محیطی، می‌تواند به نابرابری‌های جهانی و ویرانی بیش‌تر محیط زیست بینجامد.

نوشته کمکی

Joe Williams: Greenwashing: Appearance, illusion and the future of ‘green’ capitalism




پیش‌رفت اقتصادی چین: هم‌زیستی مارکسیسم با فرهنگ چینی و نوآوری اقتصادی

مقاله ۴۳/۱۴۰۳
۶ بهمن ۱۴۰۳، ۲۵ ژانویه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

جمهوری خلق چین با گشایش و اصلاح اقتصادی بر پایه برنامه‌ریزی‌های استراتژیک، توانست به یکی از پیش‌رفته‌ترین کشورهای اقتصادی جهان دگرگون شود. این پیش‌رفت نه تنها در بخش‌های صنعتی و فن‌آوری‌های نوین دیده می‌شود، بل‌که با پیش‌رفت نیروی کار زبردست  و توان‌مند در رشته‌های فنی و حرفه‌ای، چین توانست به دست‌آوردهای چشم‌گیری در زمینه‌های تولیدی و خدماتی دست یابد. به‌سازی دست‌گاه آموزشی و سرمایه‌گذاری در بخش نوآوری هم‌چون فن‌آوری‌ اطلاعات، بیوتکنولوژی و تولید خودروهای انرژی نو، چین را به کشوری نیرومند در جهان دگرگون ساخته است. هم‌زمان با این پیش‌رفت‌ها، سیاست‌های درون- و برون‌مرزی این کشور زیر رهبری حزب کمونیست، بر پایه اصل‌های کلیدی مارکسیسم و نیازهای ویژه جامعه چین برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود که نه تنها شرایط زندگی خلق‌های چین را به‌بود می‌دهد، بل‌که نقش برجسته‌ای در برابر زورگویی امپریالیسم بازی می‌کند و به کشورهای دیگر پیش‌نهادهای جایگزینی می‌دهد. در این راستا، چین در روبرویی با چالش‌ها و رقابت‌های جهانی، به دنبال پیش‌برد هدف خود در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و دیپلماتیک است.    

امپریالیسم آمریکا با تنش‌آفرینی علیه جمهوری خلق چین، تلاش کرده‌است تا روند پیش‌رفت‌های اقتصادی و فن‌آوری این کشور را کُند کند. این روی‌کرد دشمنانه، به ویژه در زمینه‌هایی هم‌چون صنعت فن‌آوری نیمه‌هادی، صادرات تکنولوژی و مسائل امنیتی، به روشنی نمایان است. امریکا با تحریم‌ها، تعرفه‌های اقتصادی و کم کردن دادوستد با چین، به دنبال کاهش نقش اقتصادی چین در جهان  است. افزون بر این، سیاست‌های جنگی و دیپلماتیک ایالات متحده، به ویژه پیرامون تایوان و دریای چین جنوبی، هم‌واره به افزایش تنش انجامیده‌است. این رفتار دشمنانه نشان می‌دهد که امپریالیسم دوست دارد که رقابت میان چین و آمریکا را به یک کش‌مکش پیچیده و شاید جنگی که آینده اقتصاد و امنیت جهان را به خطر می‌اندازددگرگون کند.

بگذارید نخست نگاهی به پیش‌رفت چین در زمینه‌های گوناگون اقتصادی داشته‌باشیم؛ سپس به بررسی نقش حزب کمونیست و رهبری آن در جامعه بپردازیم؛ و در پایان تنش‌آفرینی امپریالیسم امریکا برای کُند کردن آهنگ رویش اقتصادی چین را بشکافیم.

پیش‌رفت اقتصادی و  نیروی کار زبردست

جمهوری خلق چین فرآیند آماده‌سازی کارشناسی نیروهای تولیدی با کیفیت خوب را فراهم کرده‌است. بیش از ۷۰ درصد از کارگران صنعتی، بخش‌های استراتژیک نوپا و خدمات نو اکنون از دانش‌آموختگان آموزش‌گاه‌های فنی و حرفه‌ای هستند.

پیش‌تر، در سال ۲۰۲۱، وزارت آموزش و پرورش چین فهرست رشته‌های آموزشی فنی و حرفه‌ای را بازبینی کرده و رشته‌های بیش‌تری را در زمینه‌های استراتژیک نوپا، خدمات نوین، پیش‌رفت دیجیتال و بازسازی روستاها را به آن افزوده‌است.

در سال ۲۰۲۳، ۱۲۶۶ آموزش‌گاه های نو در دانش‌کده‌های فنی و حرفه‌ای گشوده‌شد که به آموزش رشته‌های استراتژیک نوپا مانند فن‌آوری اطلاعات نوین، تولید افزارهای پیش‌رفته، مواد جدید و بیوتکنولوژی می‌پردازد.  بیش از یک میلیون چینی از دانش‌آموختگان این برنامه‌ها بوده‌اند. بر پایه آمار وزارت آموزش و پرورش، در  سال ۲۰۲۳ بیش از ۱۱ هزار آموزش‌گاه‌های  فنی و حرفه‌ای در دانش‌کده‌های فنی دارای ۳۵ میلیون دانشجو بوده‌اند.

سرمایه‌گزاری هنگفت در آموزش پرورش، یک دسته بزرگ از دانش‌مندان، کارشناسان، مهندسان، پزشکان و نوآورانی آفریده‌است که روزانه صنعت چین را به پیش می‌رانند.

هوش مصنوعی

در پایان سال ۲۰۲۴، الگوی زبانی نوینی به نام «دیپ‌سیک وی ۳» به بازار چین آمد که کارکردی مانند GPT-4، ولی با هزینه کم‌تر دارد. این الگو روی‌کرد نوآورانه چین به هوش مصنوعی را نشان می‌دهد. هم‌چنین در چین، بهره‌جویی از هوش مصنوعی در تولید کارهای هنری مانند کارتون‌ها و رمان‌ها در روند گسترش است.

هوش مصنوعی در بخش بهداشت چین در روند گسترش است و به به‌بود کیفیت خدمات درمانی انجامیده‌است. یکی از کاربردهای مهم آن در واکاوی عکس‌برداری‌های پزشکی مانند عکس‌های اشعه ایکس و ام‌آر‌آی است که به پزشکان کمک می‌کنند تا با شناسایی بیماری، روند درمان را هر چه تندتر آغاز کنند.

هم‌چنین، هوش مصنوعی در واکاوی داده‌های بیماران و شخصی‌سازی درمان‌ها نقش مهمی بازی می‌کند. الگوریتم‌های هوش مصنوعی می‌توانند به پیش‌بینی روند بیماری‌ها و شبیه‌سازی به‌ترین روش‌های درمانی کمک کنند.

چین هم‌چنین در روند بهره‌جویی از ربات‌های پزشکی است که می‌توانند در جراحی‌ها بیماران نقش داشته باشند.

هوش مصنوعی هم‌چنین در صنعت داروسازی چین نقش مهمی دارد، زیرا می‌تواند روند شبیه‌سازی و آزمایش داروها را به تندی انجام دهد.

صنعت فضایی

چین در دو زمینه هوافضا و فضا در دهه‌های گذشته پیش‌رفت‌های چشم‌گیری داشته‌است. این پیش‌رفت‌ها نشان‌دهنده سرمایه‌گذاری‌های گسترده کشور در صنعت پیش‌رفته و نوآوری‌های فن‌آوری است. چین سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی را در صنعت هوانوردی خود انجام داده‌است و یکی از دست‌آوردهای مهم آن ساخت نخستین  هواپیمای مسافربری تولید چین به نام C919 است. این هواپیما که برای رقابت با هواپیماهای بوئینگ 737 و ایرباس A320 ساخته شده، گامی بزرگ برای کاهش وابستگی چین به تولیدکنندگان امپریالیستی هواپیماها است. این برنامه پس از انجام آزمایش پروازی هم اکنون پرواز روزانه خود را میان شانگهای و هنگ‌کنگ آغاز کرده‌است.

چین به یکی از بزرگ‌ترین بازارهای هوانوردی جهان دگرگون شده‌است و صنعت هواپیمایی آن مسافران فراوانی داشته‌است. چین با شتاب ناوگان هواپیمای خود را با هواپیماهای تولید چین و هواپیماهایی مانند بوئینگ و ایرباس گسترش داده‌است. در  سال ۲۰۲۴، چین دومین بازار بزرگ هوانوردی جهان شناخته‌شد و شرکت‌های هواپیمایی مهم چینی مانند Air China، China Eastern و China Southern پروازهایی درون- و برون‌مرزی بسیاری دارند. چین جابجایی با قطار پرسرعت خود را با جابجای هوایی یک‌پارچه کرده‌است، که سفر را در درون چین هم تندتر و هم آسان‌تر کرده‌است. شرکت‌های هواپیمایی چینی در زمینه خدمات نیز ، به‌ویژه با گسترش پروازهای دور جهانی نوآوری کرده‌اند. شرکت‌هایی مانند China Southern و Hainan Airlines با توانایی فزاینده‌ای در راه‌های هوایی جهانی رقابت می‌کنند.

یکی از بزرگ‌ترین دست‌آوردهای چین در زمینه فضایی، ایست‌گاه فضایی تیانگونگ است که از سوی چین ساخته شده‌است و رهبری می‌شود. این ایست‌گاه فضایی به‌گونه‌ای ساخته شده است که فضانوردان می توانند برای انجام آزمایش‌ها زمان درازی در آن بمانند. این برنامه  جهش بزرگی در توان‌مندی‌های چین در پهنه فضایی است و چین را به یکی از بازی‌گران بزرگ کاوش فضایی دگرگون کرده‌است. چین با برنامه چانگ’e 4 در سال ۲۰۱۹ با فرود روی سطح دورتر ماه تاریخ‌ساز شد و نخستین فضاپیمایی بود که به این بخش از ماه رسید. برنامه چانگ’e 5 که در سال ۲۰۲۰ انجام شد، توانست نمونه‌هایی از خاک ماه را به زمین بازگرداند و چین سومین کشوری است که پس از آمریکا و شوروی توانست نمونه‌های ماه را به زمین بازگرداند. چین در سال ۲۰۲۱ با برنامه تیان‌ون-1 یک مریخ‌نورد به نام ژورونگ بر روی مریخ فرود آورد. پس از امریکا چین دومین کشوری است که توانسته‌است یک مریخ‌نورد بر روی مریخ فرود بیاورد. چین برای آینده برنامه‌های فضایی بلندپروازانه‌ای مانند ساختن یک ایست‌گاه پژوهشی در ماه با  فرستادن فضانوردان دارد. چین هم‌چنین به دنبال کاوش‌های بیش‌تر در مریخ است و برنامه‌ریزی‌هایی برای فرستادن مریخ‌نورد نوی چیده‌است. چین شبکه گسترده‌ای از ماهواره‌ها را برای هدف‌های گوناگونی مانند کاوش زمین از فضا، ارتباطات و کاربردهای نظامی راه‌اندازی کرده‌است. سیستم ناوبری ماهواره‌ای بی‌دو (BeiDou) چین پاسخ این کشور به سیستم موقعیت‌یاب جهانی (GPS) آمریکا است که خدمات ناوبری به جهانیان می‌دهد.

صنعت خودروسازی

قطارهای باری چین-اروپا در سال گذشته بیش از  ۱۰۰ هزار سفر داشته‌است. این قطارها با برنامه‌ای یک‌سان هفت سفر به اروپا  و شش سفر بازگشتی در هر هفته داشته، و بیش از ۴۲۰ میلیارد دلار کالا را جابجا کرده‌اند. سرپرست یک شرکت لجستیکی در هلند گفته‌است: «سرویس قطار باری چین-اروپا برای کسانی که به دنبال گام گذاشتن به بازارهای اروپا و آسیا هستند، شرایط خوبی فراهم می‌آورد.»

تولید سالانه خودروهای انرژی نو در چین برای نخستین بار از مرز ۱۰ میلیون دستگاه گذشت و چین را بزرگترین کشور تولیدکننده این گونه خودرو ساخته است. صادرات خودروهای انرژی نو چین بیش از یک میلیون دست‌گاه بوده که رویش سالانه ۶.۳  درصدی را نشان می‌دهد. در اکتبر سال گذشته، کارخانه گیگافاکتوری تسلا در شانگهای از مرز تولید سه میلیون دست‌گاه خودرو گذشت. یک‌سوم این تولید به اروپا و آسیا-پاسفیک صادر شده‌اند.

بسیاری از خودروسازان خارجی سرمایه‌گذاری‌های خود را در بازار چین افزایش داده‌اند که نشان‌دهنده توان چین برای کشش  سرمایه‌های جهانی است. مرسدس بنز در شانگهای بخش پژوهش و پیش‌رفت باز کرد تا به نوآوری‌ها در چین شتاب دهد. فولکس واگن ۲.۵ میلیارد یورو برای گسترش پای‌گاه تولید و نوآوری خود در هفی، استان آن‌هویی، سرمایه‌گذاری کرده‌است و بی‌ام‌و از سال ۲۰۱۰ تاکنون نزدیک به ۱۰۰ میلیارد یوان (۱۳.۸میلیارد دلار) در پای‌گاه تولید خود در شنیانگ سرمایه‌گذاری کرده‌است. در نمایش‌گاه چین برای واردات (CIIE)، پیمان‌هایی به ارزش ۸۰ میلیارد دلار برای خرید کالاها و خدمات در یک سال بسته  شد که افزایش ۲ درصدی در هم سنجی با سال گذشته را نشان می‌دهد.

این دست‌آوردهای بزرگ به سود توده‌های چینی بوده‌است و شرایط زندگی چینی‌ها را در همه‌ی زمینه‌ها به‌تر کرده‌است. داده‌های سازمان بین‌المللی کار نشان می‌دهند که رویش  دست‌مزد واقعی سالانه چین ۴.۷ درصد بوده‌است، که بسیار  بالاتر از دیگر کشورهای جنوب جهانی، مانند هند (۱.۳ درصد) و حتا ایالات متحده (۰.۳ درصد) است.

پیش‌رفت صنعتی در چین نمونه‌ای از دست‌آوردهای جهانی‌سازی اقتصادی است که تنها در کشورهایی که رهبری کشور در دست طبقه‌های بالنده، مانند چین و ویتنام است به دست می‌آید. چین با پشتیبانی آموزش‌های مارکسیستی و رهبری حزب به‌ترین بهره‌برداری را از جهانی‌سازی اقتصادی کرده است. هیچ کشوری به اندازه چین از روند جهانی‌سازی اقتصادی برای پیش‌رفت اقتصادی و به‌بود زندگی مردم بهره‌جویی نکرده‌است.

با این‌که پیش‌رفت صنعتی چین آن چنان ریشه در کشور دوانده‌است، که پس راندن آن به دوران اقتصاد کشاورزی دشوار و حتا نشدنی است، ولی دست‌آوردهای اجتماعی چین مانند تهی‌دستی‌زدایی، افزایش دست‌مزد طبقه کارگر و لایه‌هایی پایینی و گسترش رفاه اجتماعی بستگی به برآیند نبرد طبقاتی در جامعه و حزب کمونیست چین دارد.

ایدولوژی حزب کمونیست و دولت چین

روشن است که پیش‌رفت صنعتی و نبرد پیروزمندانه با تهی‌دستی و بالا بردن سطح زندگی در چین برآیند پیاده‌کردن درست سوسیالیسم در چین است. ما پیش‌تر پیش‌رفت صنعتی و اقتصادی چشم‌گیری در کشورهایی مانند ژاپن و کره جنوبی دیده‌بودیم. آن چه پیش‌رفت چین را برجسته می‌کند، پیش‌رفت هم‌زمان اجتماعی آن است. هم‌زمان با این‌که دستور کار سوسیالیستی حزب کمونیست چین کشور را از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد پیش‌رفته صنعتی دگرگون کرده‌است، تنگ‌دستی و تهی‌دستی را نابود کرده‌است و به کاهش نابرابری‌ها کمک کرده‌است، نابرابری جهانی افزایش یافته و بخش‌های بسیاری در شمال و جنوب جهانی نتوانسته‌اند دست‌آورد چنین شگفت‌انگیزی داشته‌باشند. دست‌آوردهای اجتماعی بزرگ چین برایند نبرد طبقاتی در جامعه است. اگر رهبری پیش‌رفت صنعتی در دست بورژوازی می‌بود، چین هیچ‌گاه نمی‌توانست در یک دوره زمانی کوتاه یک میلیارد را از زیر خط تهی‌دستی بیرون آورد.

پس از چالش‌های اجتماعی و شکاف طبقاتی که پیامد اصلاح در گامه (مرحله) نخست بود، نبرد طبقاتی در درون حزب به پیش‌رفت مارکسیست‌های راستین در حزب انجامید. این پیش‌رفت‌ها جان تازه‌ای به حزب کمونیست چین (KKP) بخشید و به روندی برای ایستادگی در برابر هواداران بازار آزاد تلنگر زد که در پایان به گزینش شی جین پینگ به رهبری حزب در سال ۲۰۱۲ انجامید.

نگرانی‌های شی از شرایط زندگی روستاییان کشور و کمک به کاهش تنگ‌دستی در روستاها و به‌بود شرایط زندگی آن‌ها ریشه در این واقعیت دارد که شی یکی از ویژگی‌های رهبری خود را آموخته‌های پرارزش خود از روستاها هنگام  دبیرحزبی خود در  ژنگدینگ در استان هبی  می‌داند. استان هبی در آن زمان درآمد پایین و زیرساخت های پس‌مانده داشت که کشاورزی بخش برجسته اقتصاد آن بود.

شی و رفیقان ایدولوژیک‌ش در حزب سه میلیون جوان حزبی را به روستاها فرستادند که تا در پیاده‌کردن سیاست نبرد با تهی‌دستی پیش‌گام باشند که بسیاری از آن‌ها در روند انجام این کار جان باختند.

در این دوره، شکاف درآمد میان روستایی و شهری ۵ درصد کاهش یافت و رویش  درآمد روستاییان در ۱۲ سال پی در پی  (۲۰۰۹-۲۰۲۱) از رویش درآمد شهری‌ها پیشی گرفت. میان سال‌های ۲۰۱۲ و ۲۰۲۰، سیاست هدف‌مند نبرد با تهی‌دستی  صد میلیون چینی را از تهی‌دستی در روستاها رهایی داد. تنها در هشت سال، از ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۱، درآمد قابل‌تصرف سرانه -پس از کم کردن مالیات‌ها و کمک دولتی، یارانه‌ها و کمک‌های اجتماعی- برای ۴۹۸ میلیون  روستایی چین بیش از ۷۲.۶ درصد افزایش یافت، این رویش برای ۹۱۴ میلیون چینی  شهری، ۵۳.۵ درصد بود.

شی، مانند مائو تسه‌تونگ، به روی یادگیری عضوهای حزب از شرایط زندگی روستاییان پافشاری دارد. در این فرآیند نوآورانه، حزب کمونیست چین آموزش کادرهای پایه‌ای را با فن‌آوری دیجیتال درهم‌آمیزی کرده‌است که به به‌بود سرپرستی روستاها کمک کرده و عضوهای حزب را با دردهای روستاییان آشنا می‌کند تا آن‌ها بتوانند کاراتر و با دانشی بیش‌تر به مردم خدمت کنند.

رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، هم‌واره از برجستگی نقش مارکسیسم در پیش‌رفت چین و رهبری سیاست‌های این کشور سخن می‌گوید.

شی جین‌پینگ بارها در سخن‌رانی‌های گوناگون گفته است که مارکسیسم ایدئولوژی راه‌نمای حزب کمونیست چین است. او با سخن گفتن از پای‌بندی حزب به اصل‌های مارکسیستی و هم‌سازی آن با شرایط ویژه چین، مارکسیسم را ابزاری بنیادی برای تحلیل و راه‌یابی چالش‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی چین می‌داند. یکی از مقوله‌های کلیدی در گفتار شی جین‌پینگ، “مارکسیسم با ویژگی‌های چینی” است. این مقوله در باره‌ی همسازی اصل‌های بنیانی مارکسیستی با واقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی چین است.

شی در سخن‌رانی‌های پیش از سال نو میلادی خواستار تلاش‌های بیش‌تر برای هم‌سازی مارکسیسم با بافت چین که به گفته او نیازهای زمانه است، شد. شی، هم‌چنین این نیاز را در دستوری درباره‌ی برنامه گسترش دانش‌آموزی مارکسیسم به حزب فرستاد. نخستین نشست کاری پیرامون هم‌سازی مارکسیسم در نوامبر و دسامبر سال گذشته برگزار شد.

به گفته کارشناسان چینی و غربی شی جین‌پینگ خواهان یک ایدئولوژی سوسیالیستی است که ریشه در مارکسیسم داشته، و هم‌زمان بتواند نیازهای روز چین را در خود جای دهد. شی مارکسیسم را ابزاری برای نیرومند کردن سامان‌دهی  ایدئولوژیک حزب کمونیست چین و پشتوانه نقش رهبری آن در کشور می‌داند. در دوران رهبری او، حزب آموزش‌های ایدئولوژیک، مانند آموختن مارکسیسم و لنینیسم و کتاب های مائو، دنگ شیائوپینگ و دیگر شخصیت‌های برجسته سوسیالیسم چینی را گسترش داده‌است.

شی جین‌پینگ بر کارکرد مارکسیسم در روند دگرگونی دنیا پافشاری کرده و از جهان خواسته است که الگوی چین که پیاده‌کردن  مارکسیسم در شرایط ملی و ویژه چین است، را به رسمیت بشناسند.

ماهنامه کیوشی یکی از ارگان‌های اصلی کمیته مرکزی حزب کمونیست چین در نوشته‌ای از چی می‌نویسد که “تنها با گشایش راه‌های نو است که می‌توانیم به خواسته‌های امروز پاسخ و روندهای زمان را شکل دهیم”. در این نوشته آمده‌است: “ما باید گستاخ باشیم و آن‌چه را که هیچ‌گاه گفته نشده است، بگوییم و آنچه را که هیچ‌گاه انجام نشده است، انجام دهیم.”

شی جین‌پینگ در این نوشته می‌گوید که اصل‌های مارکسیسم و ریشه‌های فرهنگ کهن چین نباید کنار گذاشته شوند. او هم‌چنین از گسترش و هم‌سازی فرهنگ کهن خوب چین با جامعه سوسیالیستی و به نمایش گذاشتن نمادهای ویژه آن سخن گفت. او گفت: “هنگام جست‌جوی برای راه‌های نوین برای نوسازی چین، باید اصل‌ها و آیین‌هایی که خوب کار می‌کند را نگه‌داشت و هم‌زمان راه‌های نوینی گشود”. او می‌افزاید: “آن‌چه باید دگرگون شود، باید دگرگون شود و آن‌چه نیاز به دگرگونی ندارد، باید پایدار بماند.”

شی جین پینگ در سال ۲۰۲۱ از سیاست «رفاه مشترک» سخن گفت که نگرانی بسیاری از میلیاردرهای چینی را برانگیخت. از آن زمان، بسیاری از آن‌ها تلاش کرده‌اند تا از کشور بگریزند و سرمایه‌های خود را به برون از مرزها بفرستند، ولی این کار آسانی در چین نیست، زیر چین با بازرسی‌های سخت‌گیرانه بانک‌ها و جابجایی پول و با سیاست فسادزدایی خود جلوی این روند را گرفته‌است.

شمار میلیاردرهای چینی در روند کاهش است. کنگره‌های سال‌های گذشته حزب کمونیست چین به دنبال کاهش روند تولید میلیاردرها رفته است. از ۲۲۹۶ نماینده کنگره ملی بیستم، تنها ۱۸ نماینده از بخش خصوصی کوچک و میانه  بودند. نیاز به یادآوری است  در کنگره ملی هجدهم در سال ۲۰۱۲، ۳۶ نماینده از بخش خصوصی کوچک و میانه  بودند.

امپریالیسم امریکا علیه جمهوری خلق چین

همه‌ی این پیش‌رفت‌های چین با دشمنی امپریالیسم امریکا روبرو شده‌است. امریکا همه‌ی تلاش خود را برای نظامی کردن رقابت با چین به کار می برد. امپریالیسم امریکا امیدوار است که با ناگزیر ساختن چین به رقابت جنگ‌افزاری، قدرت اقتصادی چین را به اندازه‌ای کم کند  که مانند اتحاد شوروی زیر فشار سنگین هزینه‌های جنگ‌افزاری  فروپاشی کند.

امپریالیسم امریکا با دانستن ریشه پیش‌رفت چین جلوی برخی از دادوستدها به ویژه صنعت فن‌آوری نیمه هادی‌ها و تراشه‌ها به چین را گرفته‌است.

در نشست لیما، دیدار میان رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، و رئیس‌جمهور آمریکا، جو بایدن، شی جین‌پینگ مرزهای «سرخ» را به روشنی در میان گذاشت و گفت که هیچ‌کدام از کشورهای بزرگ نباید تلاش کنند که دیگری را با زور به پذیرش دیدگاه خود وادارد و یا از نیروی خود برای سرکوب کشورهای دیگر بهره‌برداری کنند. او هم‌چنین به ایالات متحده هشدار داد که از تنش‌آفرینی در باره‌ی  تایوان، و در  دریای چین جنوبی و شبه‌جزیره کره دست بردارد. شی جین‌پینگ گفت که تلاش‌ها برای رام کردن و شکست چین محکوم به شکست است.

واکنش ایالات متحده به درخواست‌های چین، دست‌کم هم اکنون نشان می‌دهد که دگرگونی در سیاست‌های واشنگتن روی نخواهد داد. این سیاست امپریالیسم امریکا یک بار دیگر در نشست بایدن و رهبران ژاپن و کره جنوبی با یک‌دیگر روشن شد. در این نشست، سه کشور پیمان هم‌کاری بستند که با «همکاری خطرناک و بی‌ثبات‌کننده» میان کره شمالی و روسیه نبرد کنند. هم‌چنین در پیرامون این  نشست، بایدن گفت‌وگو هایی با سرپرست هیئت تایوانی داشت.

بایدن، سیاست ترامپ در برابر چین را دنبال کرد و به افزایش تعرفه‌ها و تحریم‌ها علیه چین پرداخت. برای نمونه، تنها در یک ماه، ایالات متحده تعرفه‌هایی میان ۲۵ تا ۱۰۰ درصد بر فروش کالاهای چین، مانند خودروهای برقی و پنل‌های خورشیدی گذاشت. از  ۷۹ میلیارد دلار درآمد ایالات متحده از این تعرفه‌ها، ۷۷ میلیارد دلار آن از تعرفه‌ به روی کالاهای چین به دست آمده‌است.  

این سیاست‌های ایالات متحده علیه چین بدون تردید در دوران ترامپ دنبال خواهد یافت. بر پایه گفته‌های کنونی ترامپ به گمان بسیار سیاست‌های ضدچینی ایالات متحده زیر رهبری او هم‌چنان دنبال  خواهد شد. مارکو روبیو، سناتور آمریکایی که وزیر خارجه در دولت ترامپ است، در گذشته بارها از همه سیاست‌های ضدچینی پشتیبانی کرده است.

ایالات متحده با نیرومند کردن جای‌گاه خود  در آسیای جنوب شرقی و اقیانوس آرام، هم‌چنان به دنبال تنش‌آفرینی با چین است. چندین کشور آسیای جنوب شرقی به‌ویژه کشورهایی مانند فیلیپین و اندونزی، هم‌کاری‌های نظامی و جنگی خود با ایالات متحده را افزایش داده‌اند. در این راستا، آمریکا با فیلیپین در زمینه دادوستد اطلاعات امنیتی و جابجایی فن‌آوری‌های نظامی هم‌کاری‌های بیش‌تری می‌کند. پس از بازدید وزیر جنگ ایالات متحده از فیلیپین، ایالات متحده و این کشور پیمان هم‌کاری‌های نظامی خود را با ساختن یک مرکز هم‌آهنگی در پای‌گاه‌های امریکا در فیلیپین گسترش دادند. در همین راستا، پای‌گاه‌های نظامی نوساز در آسیای جنوب شرقی، به‌ویژه در فیلیپین و اندونزی، در روند افزایش هستند.  

تایوان، پیوسته در کانون سیاست‌های ضدچینی امپریالیسم امریکا است، و به یکی از جاهای برجسته سیاست تنش‌آفرینی ایالات متحده در اقیانوس آرام دگرگون شده‌است. ایالات متحده در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ، فروش جنگ‌افزارها به تایوان را افزایش داد و اکنون با بازگشت ترامپ شاید دوباره افزایش این فروش انجام گیرد. تایوان می‌خواهد که  از ایالات متحده جنگ‌افزارهایی مانند موشک‌های پیش‌رفته و جنگنده‌های F-35   به ارزش ۱۵میلیارد دلار خریداری کند.

در این میان، سیاست‌های ایالات متحده نه تنها در تایوان، بل‌که در بسیاری از کشورهای آسیایی نیز در راستای دشمنی با چین است. این سیاست‌ها نه تنها در سطح نظامی، بلکه در پهنه اقتصادی و دیپلماتیک نیز گسترش یافته است.

پایان سخن

با پیش‌رفت‌های چین، این کشور در تلاش است تا با هم‌سازی مارکسیسم با ریشه‌های فرهنگی خود، در راه پیش‌رفت و اصلاح گام بردارد. شی جین‌پینگ در سخن‌رانی‌های خود بر هم‌سازی مارکسیسم با نیازهای زمانه و بافت ویژه چین پافشاری کرده و این روند را یک نیاز  برای پاسخ‌گویی به خواسته‌های نو جهانی خوانده‌است. پیش‌رفت  اقتصادی چین، مانند پیش‌رفت‌های چشم‌گیر در بخش‌هایی مانند خودروهای انرژی نو و توان‌بخشی زیرساخت‌های فنی، نمایان‌گر خواست این کشور برای دگرگونی‌های بزرگ برای به‌بودی شرایط زندگی مردم زیر رهبری خردمندانه حزب کمونیست است. باید به یاد داشت که سوسیالیسم یک فرآیند پویا است که ریشه در نبرد طبقاتی دارد و به شیوه زیگزاگی پیش می‌رود. نبرد طبقاتی در چین هنوز پایان نیافته است و برآیند آن نقش برجسته‌ای بر حزب کمونیست و جامعه چین  خواهد داشت. 

در سطح جهانی، اگر چه چین خواهان دادوستد برابر و ارج‌مندانه با ایالات متحده و دیگر نیروهای بزرگ جهان است، ولی با چالش‌هایی مانند سیاست‌های ضدچینی آمریکا و خطر امنیتی از سوی امپریالیسم امریکا و دوستانش در اقیانوس آرام روبرو است. این کشمکش‌ها نشان‌دهنده رقابت میان دو ابرقدرت اقتصادی است که می‌تواند پیامدهای ژرفی بر آینده جهان و امنیت جهانی داشته باشد.

سرچشمه‌های کمکی

en.people.cn




پسامدرنیسم و مارکسیسم: نقد قدرت، هویت و دگرگونی‌های اجتماعی

مقاله ۴۲/۱۴۰۳
۲۹ دی ۱۴۰۳، ۱۸ ژانویه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

پسامدرنیسم یک جنبش اندیشه‌ای پیچیده و گسترده است که در واکنش به مدرنیسم و دیدگاه آن دربارهٔ پیش‌رفت، عقلانیت و حقیقت‌های فراگیر و جهانی در میانه سده بیستم پای به جهان گذاشت. پسا‌مدرنیسم به چالش کشیدن روایت‌های کلان (Grand Narratives)، ایدئولوژی‌های جهانی و دانش عینی پرداخته است. اندیشمندانی چون فرانسوا لیوتار (François Lyotard)، میشل فوکو (Michel Foucault)، جودیت باتلر (Judith Butler)، ژان بودریار (Jean Baudrillard) نقش مهمی در گسترش دیدگاه پپسا‌مدرن داشته‌اند، و هرکدام از زاویه‌ی ویژه‌ای به این چالش‌ها پرداخته‌اند.

پیشگامان این اندیشه خود را رها از هر بندی به دیدگاه‌های پیشین می‌دانستند. آن‌ها دیدگاه اندیشمندانی دوران روشن‌گری مانند رنه دکارت، ایمانوئل کانت و جان لاک که بر توانایی مغز و دانش هم‌چون ابزار اصلی بنیادی برای یافتن حقیقت و پیش‌رفت پافشاری می‌کردند، را به چالش کشانده‌اند. این اندیشمندان از حقیقت‌های عینی و جهانی انتقاد می‌کنند و به بررسی زمینه‌های محلی، دیدگاه‌های فردی و نقش قدرت در شکل‌دهی آنچه که حقیقت یا پذیرفته شناخته می‌شود، می پردازند.

این جنبش اندیشه‌ای با مقوله‌هایی مانند نسبی‌گرایی، فردگرایی و بی‌ثبات‌سازی ساختارهای معرفت‌شناختی شناخته شد. بدون تردید پسامدرنیسم در نقد سیستم‌های کهن اندیشه‌ای، مانند عقلانیت روشن‌گری و هنر مدرن، نقش گذار بوده‌است، ولی از دید منطق مارکسیستی، با چالش‌های فراوانی روبرو است. پسامدرنیسم در باره‌ی نبرد طبقاتی، نقش دولت در جامعه سرمایه‌داری و پتانسیل انقلابی طبقه کارگر چیزی در چنته ندارد. افزون بر این، نپذیرفتن واقعیت عینی در پسامدرنیسم، با دید مارکسیسم در باره‌ی واقعیت‌های مادی در تضاد است.

انتقاد مارکسیسم از پسامدرنیسم

یکی از اصل‌های بنیانی مارکسیسم، مقوله نبرد طبقاتی است که تکانه و تلنگرزن بزرگ دگرگونی‌های بزرگ تاریخی است. از دیدگاه مارکسیستی، تاریخ تاریخ نبرد میان طبقه‌های متضاد، به‌ویژه میان بورژوازی (دارندگان ابزار تولید) و پرولتاریا (طبقه کارگر) است. پسامدرنیسم نیازی به بررسی این چنین مقوله‌هایی نمی‌بیند و بیش‌تر سرگرم بررسی هویت‌های پراکنده و روابط قدرت است. هویت چیزی پویا، روان، رفتاری است که نیروهای بیرونی می توانند آن را دگرگون کنند، ولی آن‌ها این نیروی های بیرونی را مانند مارکسیسم روابط اقتصادی و جای‌گاه طبقاتی نمی‌دانند. 

در جهان‌بینی پسامدرنی، قدرت در ساختارهای گوناگون میکرو مانند جنسیت، نژاد و جنسیت‌گرایی پراکنده‌است. تردیدی نیست که این ساختارهای میکرویی نمادهای بیرونی دست‌گاه سرکوب هستند، ولی پسامدرنیسم با فراموشی پایه مادی نابرابری‌های اجتماعی از یافتن ریشه‌های بنیانی مادی نابرابری‌ها در می‌ماند.

بر پایه جهان‌بینی مارکسیستی، سرمایه‌داری یک سیستم اقتصادی- اجتماعی است که با شیوه بهره‌کشی از طبقه کارگر برای دست‌یابی به ارزش اضافی زنده می‌ماند. ولی پسامدرنیسم بیش‌تر سرگرم پژوهش به روی قدرت فرهنگی و گفتمانی است و کم‌تر به بهره‌کشی مادی می‌پردازد. برای نمونه، مقوله هیپررئالیته (Hyperreality)ژان بودریار، او از مرزهای روان و تارگونه‌ای که رسانه‌ها میان واقعیت‌ها و شبه‌‌واقعیت‌ها می‌سازند به درستی انتقاد می‌کند، ولی او به ساختار طبقاتی که تولید و پخش رسانه‌ها را در بر می‌گیرد، نمی‌پردازد.

نمونه دیگر، فوکو از مکانیزم‌های انضباطی قدرت سخن می‌گوید، ولی به روشنی آن را در روابط اقتصادی قدرت در چارچوب سرمایه‌داری نمی‌گذارد. این جدایی از واقعیت‌های مادی نبرد طبقاتی، پسامدرنیسم را برای یافتن یک چارچوب انقلابی برای دگرگونی‌های اجتماعی ناتوان می‌کند. فوکو به روشنی به نماهای بیرونی سرکوب از سوی قدرت در کتاب‌های خود مانند تاریخ جنون (Madness and Civilization, 1961) و انضباط و تنبیه (Discipline and Punish, 1975) می‌پردازد، که در آن قدرت با شیوه‌های اجتماعی مانند روان‌پزشکی، آموزش و زندان‌ پیاده می‌شود. فوکو بیش‌تر به پیوند میان قدرت و دانش پرداخته‌است و بر این باور است که قدرت تنها سرکوب‌گر نیست، بل‌که سازنده‌است؛ به این معنا که قدرت می‌تواند نرمال‌ها یا هنجارهای پذیرفته شده در جامعه را ریخت دهد. او هم‌چنین بررسی می‌کند که چگونه نهادهای اجتماعی (مانند زندان‌ها، آموزش‌گاه‌ها و بیمارستان‌ها) این هنجارها را می‌سازند و در انسان‌ها نهادینه می‌کنند.

در مقوله «قدرت انضباطی»، فوکو نشان می‌دهد که قدرت با سرکوب فیزیکی پیاده نمی‌شود بل‌که با کمک وارسی، سرپرستی، نرمال‌سازی و درونی‌سازی قاعده‌های اجتماعی پیاده می‌شود. فوکو می‌نویسد: «قدرت نه تنها از بالا به پایین، بل‌که درون بدن و ذهن انسان‌ها نیز شکل می‌گیرد.» فوکو به بررسی منافع طبقاتی آن‌هایی که با “وارسی، سرپرستی، نرمال‌سازی و درونی‌سازی قاعده‌های اجتماعی”  قدرت را پیاده می‌کنند، نمی پردازد. در این تحلیل، گرچه قدرت و شیوه سرکوب بررسی می‌شود، ولی طبقه‌های اجتماعی و نبرد طبقاتی، هم چون تکانه دگرگونی‌های اجتماعی، نادیده گرفته می‌شود.

پسامدرنیسم،دوست دارد که مقوله‌های‌ بزرگی مانند تاریخ‌گرایی، پیش‌رفت اجتماعی و نبرد طبقاتی را زیر پرسش ببرد یا به پیرامون براند. مارکسیسم نبرد طبقاتی را نیروی بنیادی دگرگونی‌های اجتماعی و تاریخی می‌داند، ولی پسامدرنیسم با دوری از این دیدگاه  به جای آن بر نقش هویت‌های فردی، گفتمان‌ها و قدرت‌های محلی پافشاری می‌کند.

فیلسوفانی مانند ژان فرانسوا لیوتار در کتاب وضعیت پسامدرنی (The Postmodern Condition)(1979) می‌گوید که «پسامدرنیسم نه به دنبال تحقق یک حقیقت واحد است و نه به یک وحدت اجتماعی و سیاسی می‌اندیشد». پسامدرنیسم بدین‌گونه جستارهای اجتماعی را نه از زاویه طبقاتی بل‌که با بررسی گفتمان‌های خاص فرهنگی و اجتماعی تحلیل می‌کند. لیوتار می‌گوید: «ما دیگر نمی‌توانیم به داستان‌های بزرگ تاریخی و اجتماعی باور کنیم؛ آن‌چه که در جهان پسامدرن می‌سازیم تنها روایت‌های کوچک، پرشمار و متضاد هستند.» این نگاه با کنار گذاشتن تحلیل طبقاتی، نقش هویت‌ها و گفتمان‌های خُرد را بیش از اندازه بزرگ می‌کند.

در این چارچوب، نبرد طبقاتی یک نیروی بنیادی برای دگرگونی‌های بزرگ اجتماعی نیست، بل‌که به شماری از نبردهای خُرد هویتی و فرهنگی دگرگون می‌شود. لیوتار هم‌چنین می‌گوید که دانش مدرن یک نهاد سازمان‌دهی شده و کالایی شده‌است. او می گوید که علم، به‌جای این‌که جستجویی بی‌طرفانه و عینی برای حقیقت باشد، بیش‌تر بازی زبانی است که بر دینامیک‌های قدرت استوار است. بدین‌گونه، هدف دانش دیگر پیدا کردن  حقیقت‌های جهانی نیست، بل‌که بیش‌تر هم‌اندیشی معانی در زمینه‌های ویژه است. او به درستی از کالا شدن دانش در زمان ما سخن می‌گوید، ولی آن را در چارچوب نظام سرمایه‌داری که همه چیز را، حتا طبیعت و آب و هوا را هم کالا کرده‌است، بررسی نمی‌کند.

پسامدرنیسم به زمینه‌های فرهنگی و گفتمانی قدرت می‌پردازد، ولی تحلیل مارکسیستی به زمینه‌های اقتصادی و مادی بهره‌کشی کلان می‌پردازد. مارکس در مانیفست کمونیست (1848) می‌نویسد: «تاریخ همه‌ی جامعه‌ها تا امروز تاریخ نبرد طبقاتی است.» او در تحلیل‌های خود نشان می‌دهد که ساختار اقتصادی جامعه، به‌ویژه در دوران سرمایه‌داری، تعیین‌کننده وضعیت طبقاتی انسان‌ها است.

پسامدرنیسم، به سرمایه‌داری هم‌چون یک دست‌گاه اقتصادی که با بهره‌کشی از طبقه کارگر برای بیش‌سازی سود با ارزش‌اضافی زنده می‌ماند، نگاه نمی‌کند.

پافشاری بر فردگرایی و روابط خُرد قدرت، پسامدرنیسم را وامی‌دارد که نقش مقوله‌هایی مانند طبقه اجتماعی، بهره‌کشی  اقتصادی و تضاد طبقاتی را در تاریخ کاهش دهد. باتلر در مشکل جنسیت (Gender Trouble 1990) نیز به تحلیل قدرت از زاویه جنسیت و هویت می‌پردازد و می‌نویسد: «هیچ هویتی ثابت و جهان‌شمول وجود ندارد، بل‌که هویت‌ها از طریق اعمال قدرت به‌طور پیوسته در حال بازسازی هستند.» باتلر در کتاب مشکل جنسیت  می‌نویسد که جنسیت ویژگی‌ای ذاتی و زیستی نیست، بل‌که یک ساخت اجتماعی است که با رفتارها و کارکردها پیوسته نهادینه می‌شود. هویت جنسیتی چیزی نیست که فرد «باشد»، بل‌که چیزی است که فرد «انجام می‌دهد». باز هم در این دیدگاه می‌بینیم که چگونه انسان‌ها سرگرم نبردهای خُرد هویتی و فرهنگی می‌شوند و این نبردهای خُرد و فردی در پیوند با سازه‌های کلان جامعه مانند نظام اقتصادی- اجتماعی بررسی نمی‌شود.

پسامدرنیسم به نقش دولت در جامعه‌های سرمایه‌داری نیز نمی‌پردازد. در جهان‌بینی مارکسیستی کلاسیک، دولت ابزار برتری  طبقاتی شناخته می‌شود که منافع طبقه فرمان‌روا، یعنی بورژوازی را نمایندگی می‌کند. مارکسیست‌ها بر این باور هستند که دولت با پیاده کردن قانون‌هایی که برای پاسبانی از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ساخته شده‌اند، آگاهی طبقاتی را سرکوب می‌کند و در تلاش نگه‌داشت شرایط غم انگیز کنونی است. دیدگاه مارکسیستی دولت بورژوازی را یک دست‌گاه سرکوبگر طبقاتی می‌داند که باید از میان برود تا جامعه‌ای سوسیالیستی ساخته شود.

پسامدرنیسم دولت را نهادی پراکنده و جدا از هم می‌بیند که قدرت خود را با کمک شبکه‌ای از نهادها و گفتمان‌ها پیاده می‌کند. این دیدگاه، هرچند در درک پیاده‌سازی قدرت از سوی دولت سودمند است، ولی نقش دولت در سرپرستی تضادهای سرمایه‌داری و تلاش آن برای زنده نگه داشتن سیستم سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرد. برای نمونه، حکومت‌داری فوکو می‌گوید که قدرت تنها از با  قانون‌ها و از سوی نهادهای دولتی به نمایش گذاشته نمی شود، بل‌که با کمک شیوه‌های روزمره زندگی و هنجارهای اجتماعی نیز نهادینه می‌شود. اگرچه این نقد از قدرت ارزشمند است، ولی به نقش برجسته دولت هم‌چون یک نیروی یگانه برای نگه‌داشت نظام  سرمایه‌داری به اندازه نیاز سخن نمی‌گوید.

از آن جایی که پسامدرنیسم نه می‌خواهد و نه با دست‌گاه دیدگاهی خود می‌تواند، نقش دولت در سرکوب طبقاتی را درک کند، به دنبال چاره‌جویی و راه‌یابی استراتژیک برای دگرگونی های بنیادی هم نمی‌رود. ندیده گرفتن سازه‌های کلان و سرگرم شدن به ایستادگی در برابر نمودهای خُرد، اگرچه برای یک تک انسان می‌تواند کارا و سودمند باشد، ولی هیچ استراتژی سامان‌مندی در برابر سرکوب ساختاری سرمایه‌داری به پیش نمی‌گذارد.

یکی از اصل‌های  بنیادی اندیشه مارکسیستی، نقش برجسته طبقه کارگر در رهبری نبرد برای دگرگونی‌های اجتماعی است. مارکسیست‌ها بر این باور هستند که طبقه کارگر پتانسیل انقلابی برای سرنگونی سرمایه‌داری و برپایی جامعه‌ای با مالکیت جمعی ابزار تولید را دارد. در دیدگاه مارکسیستی، طبقه کارگر در برابر بهره‌کشی سرمایه‌داری بیچاره و درمانده دیده نمی‌شود، بل‌که یک کنش‌گر بزرگ و برجسته‌ای است که می‌تواند رهبری انقلاب اجتماعی را در دست گیرد.

پسامدرنیسم این نقش طبقه کارگر را نادیده می‌گیرد و بر هویت‌های فردی و سیاست‌های هویتی پافشاری می‌کند. کسانی مانند جودیت باتلر و میشل فوکو، با این‌که  به خوبی به نقد شیوه‌هایی که قدرت از راه هنجارهای اجتماعی پیاده می‌شود می‌پردازند، این نقد را در چارچوب کلانی که همانا پایه‌های مادی جامعه سرمایه‌داری است انجام نمی‌دهند. پسامدرنیسم می خواهد که به بررسی هویت‌های فرهنگی و اجتماعی، مانند جنسیت، نژاد، جنسیت‌گرایی بپردازد،  بدون این‌که تحلیل کند که چگونه این هویت‌ها در یک سیستم اقتصادی شکل می‌گیرند و برای چه به شکل‌گیری آن‌ها در نظام سرمایه‌داری میدان داده شده‌است. تردیدی نیست که برای تحلیل آن چه که در جامعه می‌گذارد، جامعه شناس نیازمند بررسی شیوه‌های سرکوب هویتی واقعی است، ولی  باور نداشتن پسامدرنیسم به نبرد طبقاتی، بررسی بستر مادی هویت‌ها را نادیده می‌گیرد و به همین دلیل نیز راه چاره‌ای ریشه‌ای در برابر این سرکوب‌ها ندارد.

پسامدرنیسم، به دلیل بزرگ‌سازی هویت‌های فردی و نبردهای خُرد، به‌جای پیش‌گزاری یک برنامه انقلابی برای دگرگونی  نظام اقتصادی، بیش‌تر بر شکستن هنجارها و ساختارهای اجتماعی پافشاری می‌کند. این پافشاری بر ایستادگی خُرد و دگرگونی‌های گفتمانی، می‌تواند دگرگونی اجتماعی را در سطح فردی و فرهنگی نگه دارد، و هیچ‌گاه توان به چالش‌کشیدن سیستم‌های کلان اقتصادی و سیاسی را که پایه‌های مادی هویت‌های فردی هستند را ندارد.

مارکسیسم از مالکیت جمعی ابزار تولید هم‌چون سنگ بنای هر دگردیسی انقلابی سخن می‌گوید. وارونه آن فردگرایی که در پسامدرنیسم کنش‌گری برجسته است، مارکسیسم بر این باور است که سرمایه‌داری نمی‌تواند با کنش‌های فردی به‌بود یابد، بل‌که باید با یک کنش اجتماعی هم‌آهنگ و بزرگ سرنگون شود. این کنش جمعی باید با نابودی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و برپایی جامعه‌ای سوسیالیستی که در آن ابزار تولید از آن همه‌ی جامعه است، بیانجامد.

ولی پسامدرنیسم با گشتاور کردن فرد و نپذیرفتن روایت‌های کلان، به سیاست‌های میکرو و نبردهای کوچک می‌پردازد که هرچند در چالش‌های روزمره سرکوب سودمند است، ولی راه‌بردی برای دگرگونی های سیستماتیک و ریشه‌ای نمی‌دهد.

اگرچه پسامدرنیسم در درک قدرت، هویت و ساختارهای اجتماعی کمک‌های فراوانی کرده‌است، ولی با فراموشی طبقاتی، نقش دولت در سرمایه‌داری، پتانسیل طبقه کارگر و مالکیت جمعی بر ابزار تولید چارچوب، نقش اجتماعی و انقلابی خود را بسیار باریک و کوتاه کرده‌است.  در دیدگاه مارکسیستی، نادیده گرفتن تحلیل مادی از اقتصاد از سوی پسامدرنیسم و پافشاری بیش از اندازه بر فردیت، توان آن را برای پرداختن به دگرگونی‌های ساختاری برای سرنگونی سرمایه‌داری و برپایی سوسیالیسم را کم می‌کند. به گفته طبری از خُرد کلان بر می‌خیزد و از کلان خُرد. بررسی پیچیدگی‌های قدرت در سطح میکرو ساختارها کار بی‌هوده‌ای نیست، ولی از آن‌جایی که پسامدرنیسم به پیوند آن با پایه‌های مادی کلان قدرت نمی‌پردازد در سطح شناور می‌ماند

برای یک نقد راستین و دگرگونی‌آفرین از سرمایه‌داری، مارکسیسم چارچوبی در پیش می‌گذارد که نه‌تنها  پیچیدگی‌های قدرت در سطح میکرو را درک می‌کند، بل‌که بر نقش نبرد طبقاتی، دولت و مالکیت جمعی نیز پافشاری دارد. پسامدرنیسم نه تنها به نقش قدرت میان طبقه‌های اقتصادی- اجتماعی چندان نمی‌پردازد، بل‌که آنرا  یک نیروی پراکنده و پیچیده می‌بیند که با کمک نهادها، زبان‌ها، و گفتمان‌های گوناگون پیاده می‌شود. فوکو در این زمینه می‌گوید: «قدرت تنها در یک مرکز جمع نمی‌شود؛ بلکه در سطح بدن‌ها، درون زبان‌ها، و در شکل‌گیری هویت‌ها پخش می‌شود.» این دیدگاه نشان می‌دهد که قدرت با کمک  فرهنگ، سیاست، و نهادها نیز پیاده می‌شود. با این همه، این دیدگاه خواسته یا ناخواسته تحلیلی از نبرد طبقاتی که می‌تواند سیستم سرمایه‌داری را دگرگون کند، ندارد و یا خیلی کم‌رنگ دارد.

نقد مارکسیستی از پسامدرنیسم در زمینه نبرد طبقاتی و ساختار اقتصادی سرمایه‌داری نشان می‌دهد که پسامدرنیسم از پرداختن به تضادهای بنیادین اقتصادی و طبقاتی در جامعه سرمایه‌داری سرباز می‌زند. با نپذیرفتن نقش سازه‌های بنیادی و کلان و پافشاری بر پراکندگی قدرت و هویت، پسامدرنیسم توان خود را برای دگرگونی‌های ژرف و ریشه‌ای اجتماعی را از دست می‌دهد. با این همه، در نقد مارکسیستی از پسامدرنیسم، از زمینه‌های مثبت این جنبش اندیشه‌ای نیز که برای عمل اجتماعی ارزشمند است سخن گفته می‌شود. حتا اگر پسامدرنیسم در برخی زمینه‌ها با مارکسیسم تضاد داشته باشد، ولی روشن‌سازی شیوه‌های خُرد نمود قدرت در جامعه به تحلیل‌های فراگیر مارکسیستی کمک می‌کند.

کمک پسامدرنیسم به مارکسیسم

یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای پسامدرنیسم این است که به نقش فرهنگ، زبان، و گفتمان‌ها در ساختارهای قدرت و اجتماعی پرداخته‌است. فیلسوفانی مانند میشل فوکو و ژان بودریار با برجسته کردن  قدرت فرهنگی و گفتمانی، نشان دادند که قدرت نه تنها با راه و روش روابط اقتصادی، بل‌که با کمک رسانه‌ها، زبان، نهادها و حتا خود بدن‌ها نیز به کار بسته و انجام می‌شود.

مارکسیسم، که بر تحلیل‌های اقتصادی و طبقاتی پافشاری دارد، چندان به پهنه‌های فرهنگی و گفتمانی قدرت نپرداخته‌است. پسامدرنیسم با بررسی این زمینه‌ها، مارکسیسم را به گسترش تحلیل‌های خود فرامی‌خواند و برجستگی روابط فرهنگی و نمادین در سرکوب و نابرابری را نشان می‌دهد. این بخش از کار پسامدرنیسم با نبرد با هژمونی فرهنگی بورژوازی که گرامشی از آن سخن می‌گفت هم‌خوانی دارد. برای نبرد با هژمونی فرهنگی بورژوازی مارکسیست‌ها باید با نمودهای فرهنگی قدرت در خُردساختارها (میکروسیستم‌ها) و چگونگی کارکرد آن‌ها آشنا باشند.

برای گرامشی و پسامدرنیسم، نهادهایی مانند (رسانه‌ها، کلیسا، آموزش) نقش کلیدی در انجام و نگه‌داری قدرت دارند. گرامشی بیش‌تر به چگونگی تولید و نگه‌داری یک دیدگاه برتر بورژوازی  می‌پردازد، ولی به دید پسامدرنیسم قدرت در رفتارهای روزمره انسان‌ها و در بازسازی هویت‌های فردی و اجتماعی نمایان می‌شود. هژمونی فرهنگی گرامشی روشن می‌سازد که طبقه فرمان‌روا چگونه قدرت خود را نه تنها با زور و ستم، بل‌که با کمک نهادینه کردن  فرهنگ و ایدئولوژی‌ها در انسان‌ها نگه می‌دارد. گرامشی بر این باور بود که بورژوازی با تولید و گسترش یک دیدگاه فراگیر آن را به  ارزش‌های پذیرفته جامعه دگرگون می‌کند. با این همه، هر دو دیدگاه از نقش فرهنگ، ایدئولوژی و هنجارهای اجتماعی در پاسبانی و گسترش ساختارهای قدرت سخن می‌گویند. هم گرامشی و هم پسامدرنیسم به نقش فرهنگ و هنجارهای اجتماعی در قدرت می‌پردازند. هر دو دیدگاه انجام قدرت را تنها بر پایه زور نمی‌بینند، بل‌که قدرت با کمک ایدئولوژی و هنجارهای اجتماعی نیز پیاده می‌شود.

پسامدرنیسم که به بررسی روابط قدرت در سطح میکرو و خُرد، مانند کنش‌های فردی و نهادهای اجتماعی می پردازد، می تواند به مارکسیسم برای درک مکانیزم‌های قدرت در سطح فردی و اجتماعی کمک کند. مارکسیسم برای سازمان‌دهی و بسیج توده‌ها علیه نظام سرمایه‌داری به درک سازه‌های قدرت در سطح فردی نیاز دارد. فوکو، به‌ویژه در کتاب‌های خود مانند تاریخ جنون، نشان داد که قدرت در بدن‌ها و ذهن‌ها رخنه می‌یابد و با کمک نهادهایی مانند دبستان‌ها، دبیرستان‌ها، بیمارستان‌ها و زندان‌ها نهادینه می‌شود. این تحلیل‌ها می‌توانند برای مارکسیسم که به بررسی سطح کلان‌تر اقتصاد و طبقه های اجتماعی می‌پردازند، برای برنامه‌ریزی  استراتژی‌های انقلابی و سازمان‌دهی‌های جمعی کمک کند.

پسامدرنیسم با نقد هویت‌های جاودان، دگرگونی‌های هویت‌های اجتماعی را به‌ویژه در زمینه نژاد، جنسیت، و طبقه اجتماعی برجسته کرده‌است. دیدگاه‌هایی مانند فمینیسم، پژوهش نژادی و جنسیت که در پسامدرنیسم ریشه گرفته‌است، به مارکسیسم کمک کرده‌اند تا تحلیل‌های خود را از تضادهای اجتماعی و اقتصادی گسترش دهد و روابط پیچیده هویتی و پویایی‌های گوناگون  اجتماعی را بهتر درک کند.

این نقدهای پسامدرنیستی می‌توانند به مارکسیسم کمک کنند تا شیوه‌های گوناگون سرکوب اجتماعی را در کنار تحلیل طبقاتی درک کند و به کار برد. به‌ویژه در زمینه‌های جنسیت، نژاد و هویت فرهنگی، این تحلیل‌ها به مارکسیسم کمک می‌کند که تا دیدگاه‌های خود را به‌روز کند.

پایان‌سخن

پسامدرنیسم، با این‌که کمک‌های چشم‌گیری در درک قدرت، هویت و ساختارهای اجتماعی کرده‌است، در هم‌سنجی با مارکسیسم در نادیده گرفتن تحلیل‌های اقتصادی و طبقانی، تضادها و ناهم‌سازی‌هایی دارد. اندیشمندان پسامدرنیسم مانند فوکو، بودریار، باتلر و لیوتار بیش‌تر به بررسی قدرت در سطح خُرد (فرهنگی، گفتمانی و فردی) پرداخته‌اند، ولی به بنیان‌های مادی نابرابری‌های اجتماعی، به ویژه ساختار اقتصادی و نبرد طبقاتی که مارکسیسم بر آن پافشاری می‌کند چندان نگاهی نکرده‌اند. نقد پسامدرنیسم از روایت‌های کلان، حقیقت‌های جهانی و ساختارهای قدرت کهن بیش‌تر در باره‌ی هویت‌های فردی، گفتمان‌های محلی و حقیقت‌های پراکنده است، بدون آن‌که به تضادهای بنیادی سرمایه‌داری پرداخته و استراتژی‌های انقلابی برای دگرگونی ساختاری پیش‌گذاری کند.

از دید مارکسیستی، یک چشمی پسامدرنیسم در باره‌ی نبردهای هویتی فردی و فرهنگی، کارایی کاربرد آن را برای دگرگونی‌های ساختاری و ریشه‌ای در برابر نظام سرمایه‌داری کم می‌کند. هیچ تردیدی نیست که  تحلیل قدرت در سطح خُرد و فرهنگی سودمند است، ولی از آن‌جایی که پسامدرنیسم به تضادهای مادی و اقتصادی نمی‌پردازد، توان نبرد با نابرابری‌های ساختاری را از دست می‌دهد.

با این همه، اگر ما اصل مارکسیستی پیوند دیالکتیکی میان خُرد و کلان را فراموش نکنیم، می‌توانیم از پژوهش های پسامدرنیست‌ها برای پویایی بیشتر مارکسیسم بهره بجوییم.

پسامدرنیسم به مارکسیسم کمک کرده‌است تا درک خود از روابط قدرت را، به ویژه در زمینه‌های فرهنگ، گفتمان و هویت‌های اجتماعی گسترش دهد. نقد پسامدرنیستی از هویت‌های پایدار و دگرگونی‌های هویتی می‌تواند به مارکسیسم در تحلیل تضادهای اجتماعی پیچیده‌تر کمک کند و به‌ویژه در زمینه‌هایی مانند جنسیت، نژاد و عدالت اجتماعی، دیدگاه‌های مارکسیستی را به‌روز نماید.

نوشته‌های کمکی

  1. Marx, K. (1848). The Communist Manifesto
  2. Foucault, M. (1975). Discipline and Punish: The Birth of the Prison &Madness and Civilization, 1961.
  3. Baudrillard, J. (1981). Simulacra and Simulation.
  4. Butler, J. (1990). Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity.
  5. Jean-François Lyotard (1979). The Postmodern Condition.
  6. Althusser, L. (1970). Ideology and Ideological State Apparatuses.



جاه‌خواهی ژئوپولتیکی ترکیه: شکست دادن جمهوری اسلامی در خاورمیانه، برای بازسازی امپراتوری عثمانی


مقاله ۴۱/۱۴۰۳
۲۲ دی ۱۴۰۳، ۱۱ ژانویه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

جاه‌خواهی‌های ژئوپولتیکی ترکیه زیر رهبری اردوغان  برای بازسازی جای‌گاه تاریخی خود در خاورمیانه و حتا فراتر از آن برنامه‌ریزی می‌شود. هدف اصلی ترکیه، بازگشت به دوران شکوفایی امپراتوری عثمانی و نیرومندی نقش خود در خاورمیانه است، که با شیوه‌های «سخت» و «نرم» پیاده می‌شود. در این راستا، ترکیه تلاش دارد تا با کاربرد شیوه‌های جنگی، دیپلماتیک، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جای‌گاه خود را در خاورمیانه استوارتر کند.

از یک سو، ترکیه با بهره‌برداری از شیوه‌های «سخت» مانند کمک به واژگونی دولت‌های سوریه، لیبی و درگیری‌های جنگی  در عراق، و هم‌چنین اتحادهای استراتژیک با کشورهایی مانند آذربایجان و قطر، در پی افزایش نقش خود در خاورمیانه است. از سوی دیگر، با شیوه‌های «نرم» مانند دیپلماسی فرهنگی، هم‌کاری‌های اقتصادی و انجمن‌های دینی با کشورهای مسلمان،  برای دست‌یابی به هدف‌های ژئوپولتیکی خود کوشش می‌کنند.

در این نوشته، در آغاز برای بررسی رویای بازسازی امپراتوری عثمانی، با نگاهی مارکسیستی به واکاوی هدف‌های ژئوپولتیکی ترکیه خواهیم پرداخت. در دنباله، روش‌های «سخت» و «نرم» ترکیه برای برآورده کردن رویاهای خود را بررسی می‌کنیم و نقش این استراتژی‌ها در بازسازی جای‌گاه ترکیه در خاورمیانه تحلیل می‌شود. سپس نگاهی به نقشه‌های ترکیه برای پُر کردن جای جمهوری اسلامی در خاورمیانه خواهیم‌ داشت. در پایان، دیدگاه “چپ” ایران در برابر ژئوپولتیک جمهوری اسلامی و دیدگاه حزب کمونیست ترکیه در برابر استراتژی‌های ژئوپولتیکی ترکیه بررسی خواهد شد تا روشن شود که کدام طبقه از این دگرگونی‌های  بیش‌ترین بهره را می‌برد و چه گروه‌هایی در این روند زیان می‌برند.

کدام طبقه از استراتژی ژئوپولتیکی ترکیه بهره‌مند می‌شود؟

دولت ابزار طبقاتی طبقه فرمان‌روا است که در پی پاسبانی از منافع  خود است. در ترکیه، این طبقه حاکم دربرگیرنده لایه‌های گوناگون طبقه بورژوازی، مانند سرمایه‌داران بزرگ، بازرگانان، انحصارهای نظامی-صنعتی و بخش‌هایی از بورژوازی است که اقتصاد، رسانه‌ها و بانک‌های کشور را در دست خود دارند. هدف‌های ژئوپولتیکی ترکیه بازتاب منافع طبقه فرمان‌روای سرمایه‌داری است که سیاست خارجی و درگیری جنگی را رهبری می‌کند. استراتژی‌ این کشور، چه با شیوه‌های «سخت» (درگیری  نظامی، اتحادهای استراتژیک و …) و چه با شیوه‌های «نرم» (سیاست‌های اقتصادی، دیپلماسی فرهنگی و …) که با آرمان‌های پان تورکیسم و پان اسلامیک بسته‌بندی می‌شود برای پاسبانی و  گسترش سرکردگی اقتصادی و سیاسی طبقه حاکم در درون ترکیه و فراتر از مرزهای آن برنامه‌ریزی شده‌است. با تحلیل سیاست خارجی ترکیه روشن می‌شود که بخش‌های ویژگی از طبقه بورژوازی ترکیه از این رویاها برای منافع خود  بیش‌ترین بهره‌برداری را می‌کنند.

سیاست خارجی ترکیه، زیر رهبری اردوغان و حزب عدالت و توسعه (آک‌پارت)، هم‌واره به دنبال گسترش بازارها و واژگونی دیگر رژیم‌ها در خاورمیانه بوده‌است که منافع طبقه فرمان‌روا را فراهم می‌کند. یکی از پایه‌های بنیادی سیاست‌های خارجی ترکیه، فراهم کردن سرچشمه‌های انرژی برای بورژوازی صنعتی و زیرساختارهای خود است. درگیری نظامی و دیپلماسی ترکیه در  دریای مدیترانه شرقی و خاورمیانه، به‌ویژه درگیری با یونان و قبرس در باره مرزهای دریایی، کمک و دست داشتن در واژگونی قذافی در لیبی و اسد در سوریه به هدف دست‌رسی به نفت و گاز است. این استراتژی‌ها به بورژوازی ترکیه کمک می‌کند که به سرچشمه‌های انرژی نوین دست یابد و از آن بهره‌برداری کند.

ترکیه تلاش می‌کند که با کشورهایی مانند آذربایجان، قطر و لیبی دوستی  نزدیک‌تری داشته باشد. این اتحادها به ترکیه کمک می‌کند  که به بازارها و سرمایه‌گذاری در بخش‌های گوناگون  کشورها دست یابد. این هم‌کاری‌ها به‌ویژه در بخش‌های انرژی، ساخت‌وساز و صنعت جنگی از منافع اقتصادی سرمایه‌داران ترکیه پشتیبانی می‌کند. یکی از بزرگ‌ترین برندگان جنگ‌افروزی ترکیه، بورژوازی نظامی و صنعت جنگی این کشور است. شرکت‌های ترکیه‌ای مانند آسلسان، راکِتسان و صنعت هوایی ترکیه (TAI) که دوستی نزدیکی با دولت دارند، سودهای فراوانی از پیمان‌های نظامی و فروش جنگ‌افزار به کشورهای گوناگون بهره‌مند می‌شوند. دولت ترکیه با افزایش نظامی‌گری، از این بخش پشتیبانی می‌کند، تا نه تنها توان جنگی خود را نیرومند کند، بل‌که صنعت نظامی ترکیه را به یکی از فروشندگان بزرگ جنگ‌افزار در خاورمیانه دگرگون کند. اگرچه ترکیه در تلاش است تا جای پای پایداری در خاورمیانه بکارد، اما این جاه‌خواهی‌ها به نفع بورژوازی، پیمان‌کاران دفاعی و نمایندگان سیاسی است، و نه به سود مردم.  

بخش نظامی-صنعتی ترکیه نقش مهمی در استراتژی‌های ژئوپولتیکی دولت دارد. افزایش هزینه‌های نظامی و تولید جنگ‌افزارها نیاز به کاربرد آن در برون و درون مرزها، برای نمونه در سوریه، لیبی و علیه کُردهای ترکیه دارد. جنگ‌افروزی به پیمان‌کاران جنگی و شرکت‌های تولید جنگ‌افزارها کمک می‌کند تا با فروش جنگ‌افزارها به کشورها به سود هنگفتی دست یابند. ژئوپولتیک کنونی ترکیه به سود بورژوازی نظامی آن است. لایه‌های دیگر بورژوازی ترکیه، که فرمان‌دهی انحصارها و شرکت‌های  چندملیتی را در دست خود دارد، از سیاست‌های خارجی دولت بیش‌ترین بهره‌برداری را می‌کنند. رویش اقتصادی سرمایه‌داران ترکیه نیازمند دست‌رسی به بازارها و سرچشمه‌های انرژی  است.

گسترش جاه‌خواهی ژئوپولتیکی ترکیه در آسیای مرکزی، قفقاز و خاورمیانه، بازارهای نوینی برای دادوستد و سرمایه‌گذاری فراهم می‌آورد. شرکت‌های بزرگ ترکیه در بخش‌هایی مانند انرژی، ساخت‌وساز و بانک‌داری از این استراتژی‌ها بهره‌مند می‌شوند. شرکت‌های ترکیه‌ای در بخش انرژی، چه در تجدیدپذیر و چه در سوخت‌های فسیلی، از این استراتژی‌ها سود می‌برند. درگیری جنگی  ترکیه در سوریه، عراق و لیبی برای شرکت‌های ترکیه‌ای که در  بازسازی و سرمایه‌گذاری در اقتصادهای پسا‌درگیری درگیر می شوند سودهای فراوانی فراهم می‌کند. نمایندگان سیاسی بورژوازی در حاکمیت ترکیه، به‌ویژه آن‌هایی که با حزب عدالت و توسعه و اردوغان هم‌راستا هستند، از سیاست‌های خارجی ترکیه در راستای استواری جای‌گاه خود هم در درون و هم در پهنه  بین‌المللی بهره‌مند می‌شوند. این سیاست‌مداران مانند خود اردوغان با ملی‌گرای دروغین، با اسلام‌گرایی فریب‌کارانه جای خود را در درون دل‌های مردم زخم خورده از امپریالیسم و صهیونیسم در خاورمیانه باز می‌کنند. این کارها هم‌چنین به نیرومندی اقتصادی و سیاست‌های ترکیه می‌انجامد.

طبقه کارگر و تنگ‌دستان ترکیه از بازندگان ملی‌گرایی و گسترش‌خواهی و جاه‌خواهی حاکمیت ترکیه هستند. طبقه‌های رنج‌بر نه تنها از درگیری های جنگی  و سیاست‌های خارجی ترکیه سودی نمی‌برند، بل‌که هزینه‌های این جنگ‌افروزی با  کاهش سرمایه‌گذاری در برنامه‌های اجتماعی و کاهش خدمات اجتماعی، بر دوش آن‌ها می‌افتد. برای نمونه، هزینه‌های سنگین نظامی که برای درگیر شدن ترکیه در سوریه و لیبی به کار برده شده‌است از بخش‌های اجتماعی و رفاهی که می‌توانست برای به‌بود زندگی رنج‌بران جامعه به کار برده شود دزدیده شده‌است. طبقه کارگر و لایه های کم‌درآمد با  فشارهای اقتصادی مانند تورم بالا و کاهش استانداردهای زندگی روبرو هستند.

شیوه‌های «نرم» و «سخت» ترکیه برای دست‌یابی به هدف‌های ژئوپولتیکی

ترکیه زیر رهبری رئیس‌جمهور اردوغان، به دنبال بازسازی امپراتوری عثمانی رفته‌است و برای همین به بازسازی جای‌گاه خود به ویژه در خاورمیانه روی آورده است. اردوغان بارها گفته‌است که «هر کاری برای برآورده شدن رویای ترکیه بزرگ انجام خواهیم داد». این کشور مانند همه‌ی کشورهای جهان برای دست‌یابی به هدف‌های استراتژیک خود هم از شیوه‌های «سخت» و هم از شیوه های «نرم» سود می‌جوید. ترکیه می‌خواهد که با کاربرد این دو روش، به هدف‌های  ژئوپولتیکی خود نزدیک‌تر شود و جای‌گاه خود را در خاورمیانه و  در یک جهان در روند دگرگونی پایدار کند.

به نوشته المانیتور، یک از بلندپایگان وزارت دفاع ترکیه در یک نشست هفتگی گفت: «ترکیه در حال همکاری با همتایان خود برای ایجاد روابط استراتژیک و تقویت همکاری در زمینه‌های مختلف پس از عملیاتی شدن نهادهای دولتی در سوریه است. همکاری در زمینه‌های دفاعی و امنیتی برای تقویت امنیت ما و همچنین تأمین صلح و ثبات منطقه‌ای از اهمیت حیاتی برخوردار است.»

دست‌یابی ترکیه به سرکردگی ژئوپولتیکی در خاورمیانه تنها با شیوه‌های «سخت» جنگی انجام نمی‌شود. بل‌که درهم‌آمیزی  استراتژی‌های «سخت» و «نرم» به این کشور کمک می‌کند تا به هدف‌های خود برسد. درگیری در سوریه و لیبی و کمک به سرنگونی رژیم‌های آن، هم‌کاری با آذربایجان در زمینه جنگی و استراتژیک، دوستی پنهانی با اسرائیل و دادوستد داده‌های امنیتی، نشان‌دهنده تاکتیک‌ها با شیوه «سخت» ترکیه است. هم زمان، دیپلماسی فرهنگی، هم‌کاری اقتصادی و سازمان‌ها و انجمن های دینی شیوه‌های  «نرم» ترکیه برای دست‌یابی به هدف‌های خود است.

شیوه سخت: درگیری نظامی و استراتژی‌ قهرآمیز

یکی از برجسته‌ترین استراتژی‌های کاربرد شیوه «سخت» ترکیه، درگیر شدن این کشور در کشورهای همسایه مانند سوریه، عراق و لیبی بوده‌است. از سال ۲۰۱۶، ترکیه چندین یورش جنگی در شمال سوریه مانند سپر فرات، شاخه زیتون و بهار صلح انجام داده‌است. بخش بزرگی از لیبی زیر فرمان‌دهی دست‌نشاندگان ترکیه است که با کمک جنگ‌افزارهای ترکیه بالا آمده‌اند. در ماه گذشته ترکیه با پشتیبانی جنگی، سیاسی به تحریم الشام رژیم سوریه را واژگون کرده است و دست‌نشاندگان خود را به جای ان کاشته‌است.

افزون  بر سوریه، ترکیه در لیبی نیز از نیروهای جنگی خود برای جاه‌خواهی‌های خود سود برده‌است. در سال ۲۰۱۹، ترکیه با پشتیبانی جنگی از دولت وفاق ملی (GNU) در طرابلس آن را  در برابر نیروهای ژنرال خلیفه حفتر که از کشورهایی مانند مصر و امارات پشتیبانی می‌شدند، نیرومند کرد. ترکیه با جنگ‌افزارهایی مانند پهپادها، آموزش جنگی هواداران خود و فرستادن نیروهای جنگی جای پای استواری در لیبی فراهم کرده‌است و هم‌چنین با پیمان‌های دریایی با دولت لیبی، به سرچشمه‌های انرژی در دریای مدیترانه دست‌رسی یافته‌است.

ترکیه هم‌چنین هم‌کاری‌های جنگی خود را با کشورهایی مانند آذربایجان پرتوان‌تر کرده‌است. در جنگ قره‌باغ ۲۰۲۰، ترکیه با دادن  پهپادها، توپ‌خانه و کمک‌های تاکتیکی دیگر به پشتیبانی از  آذربایجان پرداخت. این هم‌کاری جای‌گاه ترکیه را در قفقاز جنوبی استوار  کرده و آن را به یک بازی‌گر کلیدی در امنیت آن دگرگون کرده‌است.

خرید سیستم دفاع موشکی S-400 از روسیه در سال ۲۰۱۷ نمونه دیگری از استراتژی‌های «سخت» ترکیه است. با این تصمیم ترکیه به ایالات متحده و  ناتو نشان داد که برای پاسبانی از منافع بورژوازی بومی خود دست به هر کاری خواهد زد و به  افزایش استقلال سیاسی خود پرداخت.

شیوه «نرم»: دیپلماسی، انجمن‌های فرهنگی و فشار اقتصادی

در کنار توان جنگی، ترکیه با شیوه‌های «نرم» مانند فرهنگی، دینی، دیپلماتیک و اقتصادی ابزاری برای دست‌یابی به هدف‌های ژئوپولتیکی خود پیدا کرده است.

دیپلماسی فرهنگی و نفوذ دینی

ترکیه هم‌واره از دیپلماسی فرهنگی به‌ویژه در کشورهای مسلمان برای گسترش‌خواهی و استوار کردن جای‌گاه خود بهره جویی کرده‌است. رئیس‌جمهور اردوغان مانند ولی فقیه خامنه‌ای بارها خود را رهبر جهان اسلام خوانده و دوستی ژرفی با همه‌ی کشورهای مسلمان پایه‌گزاری کرده‌است. ترکیه با کمک انجمن‌ها و سازمان دینی ترکیه، به ویژه در خاورمیانه، آسیای مرکزی و بالکان گروه‌های مسلمان را زیر رهبری انجمن‌های خود گردهم آورده‌است.

ترکیه هم‌چنین از تاریخ عثمانی خود هم‌چون ابزار فرهنگی سود می‌جوید. دولت ترکیه بر نقش تاریخی این کشور هم چون پلی میان شرق و غرب پافشاری کرده و در تلاش است تا پیوند فرهنگی و دینی خود را با کشورهایی که در گذشته زیر فرمان عثمانی بودند، نیرومند کند. این روی‌کرد در بسیاری از کشورهای مسلمان با خوش‌رویی مردم روبه‌رو شده که ترکیه را الگویی از درهم‌آمیزی فرهنگ غربی و آیین‌های اسلامی می‌دانند. سریال‌های گوناگون اجتماعی، تاریخی و عشقی ترکیه در همه‌ی کشورهای عربی شبانه‌روز پخش می‌شود.

دیپلماسی اقتصادی

ترکیه هم‌چنین از نیروی اقتصادی خود برای ژئوپولتیکی  خود بهره‌برداری کرده‌است. این کشور با گسترش دادوستد  با کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا و قفقاز، پیوند اقتصادی خود با این کشورها را گسترش داده‌است. ترکیه پیمان‌های بازرگانی  با کشورهایی مانند قطر، عربستان سعودی و امارات بسته است.

یکی از کارهای مهم دیپلماسی اقتصادی ترکیه، تلاش این کشور برای بازی‌گر شدن در بازار انرژی است. ترکیه در جست‌وجوی سرچشمه‌های انرژی نوین است و تلاش می‌کند که جابجایی انرژی از راه‌های این کشور انجام گیرد. ترکیه در پروژه‌های بزرگ زیرساختی مانند خط لوله باکو-تفلیس-جیحان (BTC) و خط لوله گاز طبیعی ترانس-آناطولی (TANAP) نیز درگیر است.

ترکیه  خود را رهبر کمک‌های انسانی در خاورمیانه شناسایی می‌کند. این کشور کمک‌های فراوانی به پناهندگان سوری‌ها، افغان‌ها و میانماری‌ها کرده است. ترکیه با بیش از ۳.۵ میلیون پناهنده سوری که در خاک خود دارد، جای‌گاه دیپلماتیک خود را با کمک‌های انسان‌دوستانه، اگرچه بیشتر نمایشی، نیرومند کرده‌است.

تلاش ترکیه برای جانشینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه

رقابت ترکیه با جمهوری اسلامی در سال‌های گذشته یکی از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین بخش  ژئوپولتیک خاورمیانه شده‌است. هر دو کشو، نیروهای بزرگی در خاورمیانه هستند که در راستای پرتوان کردن جای‌گاه خود در خاورمیانه و حتا فراتر از آن، تلاش‌های بسیاری انجام داده‌اند. این رقابت به ویژه در زمینه‌های نظامی، اقتصادی، انرژی و سیاسی در کشورهای هم‌مرز و درگیری‌های آن دیده می‌شود.

پس از واژگونی رژیم اسد در سوریه جمهوری اسلامی حس می‌کند که از سوی ترکیه از پشت خنجر خورده‌است. هنگامی که به بررسی کنش‌های ترکیه در خاورمیانه می‌پردازیم در می‌یابیم که این حس بی‌دلیل نیست.

نامه نیوز روز دوشنبه 17 دی نوشت: اگر از سخنگوی وزارت خارجه یا مقامات مسئول در همان سطح بپرسیم که «آیا روابط ایران و ترکیه رو به تنش است؟ احتمالا با اشاره به موضوعات کلی مثل بحث همسایگی، روابط تجاری و این قبیل موضوعات، از پاسخ صریح طفره خواهند رفت؛ نشانه‌ها برای پاسخ مثبت به این سوال، اما بسیار است».  

نامه نیوز این حس  جمهوری اسلامی را بیش‌تر می‌شکافد و می‌نویسد: «نقش ترکیه در تحولات اخیر سوریه نیز سبب شده که تقابل بین ایران و ترکیه بیشتر شود. ترکیه در گروه حامیان تحریرالشام قرار گرفت تا این گروه به سرعتی خارج از تصور، دمشق را فتح کند».

پیش از این آقای خامنه‌ای سرپوشیده و ولایتی رای‌زن او به آشکار از نقش ترکیه سخن گفتند. خامنه‌ای گفت «یک دولت همسایه سوریه نقش آشکاری را در تحولات سوریه ایفا کرده، و الان هم این کار را می‌کند. ولی مراکز توطئه و اتاق فرمان اصلی در آمریکا و رژیم صهیونیستی است.» علی‌اکبر ولایتی، به تسنیم گفت «متأسفانه ترکیه چندی است که ابزار دست آمریکا و رژیم صهیونیستی شده است»

به گفته چاغاتای جبه، یک پژوهش‌گر مستقل در باره‌ی هم‌کاری ترکیه با سوریه به المانیتور: «ترکیه در درازمدت موقعیت منحصربه‌فردی برای کمک دارد، چرا که در آموزش و تجهیز ارتش‌ها در کشورهایی مانند آذربایجان، لیبی و سومالی موفقیت‌های چشمگیری داشته است. چنین همکاری دوجانبه‌ای می‌تواند نفوذ جمهوری اسلامی ایران در لبنان را کاهش دهد و راه را برای یک ائتلاف قدرتمند در شرق مدیترانه به رهبری ترکیه و سوریه هموار کند

به گزارش نامه نیوز احمد زیدآبادی نیز در این باره نوشته‌است: «به نظر می‌رسد ترکیه از هیئت تحریرالشام انتظار دارد که با الگوبرداری از مدل «توسعۀ اسلامی ترکیه» سوریه را به کشوری اسلامی، اما معتدل و ملایم تبدیل کند». ولی نصر استاد پژوهش‌ در باره خاورمیانه و بین‌الملل در دانش‌کده مطالعات بین‌المللی در دانش‌گاه جانز هاپکینز در فارن پالیسی نوشت: «دستاورد‌های ترکیه در سوریه ممکن است نفوذ آن را به لبنان و عراق بسط دهد، درحالی که موضع ایران در این دو کشور با از دست‌دادن سوریه ضعیف‌تر می‌شود

همان‌گونه که می‌بینیم دشمنی ترکیه با جمهوری اسلامی یک پندار بی‌هوده نیست، بل‌که ما نشانه‌های عینی آن را در سیاست‌های ضد جمهوری اسلامی ترکیه به روشنی می‌بینیم..

ترکیه در زمینه‌های دیگر هم خود را برای جانشینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه آماده کرده است. نامه نیوز می‌نویسد که ترکیه معافیت مالیاتی سوخت برای کامیون‌های ایرانی را پایان داد و برای کامیون‌‌داران ایرانی دردسر بزرگی درست کرده‌است.

افزون بر این، ترکیه با راه‌اندازی بخش فارسی شبکه تی آر تی به شیوه «نرم» خود را در برابر جمهوری اسلامی نیرومند می‌کند.

امیدعلی مسعودی، رئیس دانش‌کده ارتباطات دانش‌گاه بین‌المللی سوره در این باره به «ایرنا» گفت: «آن‌ها در این شبکه آرام آرام بعد از جذب مخاطب به سمت پروپاگاندا و تبلیغات سیاسی می‌روند. «تی‌آرتی» بخشی از کارزاری است که ترکیه در مورد همسایه خود اعمال می‌کند.» محمدمهدی فرقانی، استاد ارتباطات و رسانه نیز در این باره گفت: «این شبکه در راستای منافع ملی و سیاست‌های منطقه‌ای ترکیه گام برخواهد داشت. ظاهر شبکه دموکراتیک به نظر می‌رسد؛ ولی در واقع سوگیری‌های ترکیه در خبر گنجانده شده است.»

امیدعلی مسعودی، می‌افزاید: «ترکیه منافع بسیار مهمی در منطقه دارد. الان می‌خواهند کانال ارتباطی ما در کریدور زنگزور را ببندند. در حال تقویت جمهوری آذربایجان هستند و قصد تحریک هموطنان آذری زبان ما را دارند. همه این‌ها کار رسانه‌ای نیاز دارد و حتما باید یک شبکه ایجاد می‌کردند.»

منافع استراتژیک ترکیه در کریدور زنگزور با خواست جمهوری اسلامی برای نگه‌داشت جای‌گاه خود در این منطقه در تضاد است.

کریدور زنگزور یک راه جابجایی کالاها و دادوستدی پیشنهادی است که از جنوب ارمنستان می گذرد و نخجوان در غرب آذربایجان را به آذربایجان پیوند می‌دهد. این کریدور برای چندین کشور، برای نمونه ترکیه و ایران، از جای‌گاه استراتژیک برجسته‌ای برخوردار است. ترکیه به دنبال منافع زیر از کریدور زنگزور است.  

این کریدور به ترکیه کمک می‌کند که از راه زمینی با آذربایجان و آسیای مرکزی پیوند کند، که برای منافع سیاسی و اقتصادی ترکیه در این منطقه برجسته است. کریدور زنگزور می‌تواند یک راه کلیدی برای دست‌رسی ترکیه به بازارهای آسیای مرکزی شود و فراتر از آن به دادوستد و بازرگانی، به ویژه در زمینه انرژی و کالاها کمک نماید. ترکیه هم‌واره از آذربایجان پشتیبانی کرده و این کریدور پیوند این دو کشور را نیرومندتر خواهد کرد. این کار هم‌چنین نقشی مهم برای ترکیه در دادوستد با کشورهای ترک‌زبان، به ویژه آذربایجان، دارد. ترکیه خواهان یک گذرگاه آزاد از سوی کریدور زنگزور است که به سود منافع لایه‌های بورژوازی بازرگانی و نظامی و استواری جای‌گاه استراتژیک آن باشد. ترکیه این کریدور را راه پیوند خود با آذربایجان و آسیای مرکزی می‌بیند که به گسترش نفوذ اقتصادی و ژئوپولتیکی‌اش کمک خواهدکرد.

 جمهوری اسلامی نگران است که این کریدور زنگزور مایه کاهش نقش استراتژیک آن در منطقه شود. کریدور زنگزور به آذربایجان و ترکیه اجازه می‌دهد تا از خاک ایران گذر کرده، ولی نقش ایران هم‌چون یک بازی‌گر کلیدی منطقه‌ای کاهش می‌یابد. جمهوری اسلامی نگران است که کریدور زنگزور هم‌کاری‌های نظامی میان ترکیه و آذربایجان را گسترش دهد و بدین‌گونه ناتو  به مرزهای ایران نزدیک‌تر شود که برای امنیت کشور خطرناک است. کریدور زنگزور می‌تواند بازرگانی  در منطقه را افزایش دهد، ایران در این میان با کاهش جابجایی کالا از جاده‌های خود و کاهش  دریافت عوارض راه‌های بازرگانی  زیان خواهد دید. جمهوری اسلامی این کریدور را خطری برای منافع اقتصادی و هم امنیت خود در منطقه می‌داند . نقش دیرینه ایران هم‌چون پلی میان آذربایجان و آسیای مرکزی با دیگر بخش‌های جهان کم می‌شود.

حزب کمونیست ترکیه (TKP) در برابر جاه‌طلبی‌های ژئوپولیتیکی ترکیه

حزب کمونیست ترکیه (TKP) در برابر جاه‌طلبی‌های ژئوپولیتیکی ترکیه دیدگاه‌های انتقادی دارد، به‌ویژه هنگامی که این جاه‌طلبی‌ها با امپریالیسم، ملی‌گرایی و گسترش‌خواهی در خاورمیانه در پیوند است. دیدگاه‌های ایدئولوژیک این حزب بسیاری از کارهای ژئوپولیتیکی را از دید نبرد طبقاتی و ضدامپریالیستی واکاوی می‌کند. حزب کمونیست ترکیه جاه‌طلبی‌های ژئوپولیتیکی ترکیه را آن‌گونه که اردوغان می‌گوید با منافع ملی ترکیه هم‌ساز نمی داند و آن را به سود منافع طبقه بورژوازی می‌داند. برای همین این حزب نقش ترکیه در سوریه، لیبی و دیگر جاهای خاورمیانه را ریشه در گسترش خواهی می‌بیند و  نه در دفاع مشروع از امنیت و مرزهای کشور. این حزب به نقش ترکیه در ناتو انتقاد دارد و آن را ابزاری برای پیش‌برد منافع قدرت‌های امپریالیستی می‌بیند.

حزب کمونیست ترکیه ضد پیمان نظامی است که منافع سرمایه‌داری و امپریالیستی را دنبال می‌کنند، و به جای آن، از صلح بر پایه همبستگی با کارگران همه‌ی کشورهای خاورمیانه پشتیبانی می‌کند. حزب کمونیست ترکیه، زبان ملی‌گرایانه‌ای که دولت ترکیه به کار می‌برد را ابزاری برای به کژراهه کشاندن نبرد مردم علیه چالش‌های نابرابری‌های اجتماعی و نبرد طبقاتی مردم می‌داند. حزب می‌گوید که دولت با جاه‌طلبی‌های ملی و نظامی، نیازهای طبقه‌کارگر و تنگ‌دستان را نادیده می‌گیرد. حزب کمونیست ترکیه هوادار هم‌کاری‌های منطقه‌ای به دور از رقابت‌های سرمایه‌داری و امپریالیستی است. این حزب از هم‌کاری بر پایه  همبستگی و با ویژگی ضد امپریالیستی پشتیبانی می‌کند. حزب کمونیست ترکیه بر این باور است که جاه‌طلبی‌های ژئوپولیتیکی ترکیه بر ضد منافع کارگران و مردم زیر ستم و به سود منافع طبقه‌های فرمان‌روا است.

دیدگاه “چپ” ایران در برابر جاه‌طلبی‌های ژئوپولیتیکی جمهوری اسلامی

با این که دید حزب کمونیست ترکیه در برابر گسترش‌خواهی بورژوازی ترکیه بسیار روشن است، بخش‌های بزرگی از “چپ”  ایران شوربختانه بیش‌تر از دو دیدگاه متضاد و نادرست رنج می‌برند. هواداران سیاست خاورمیانه‌ای جمهوری اسلامی در میان “چپ”ها، تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه را به بهانه‌ی نیروهای بازدارنده برای پاس‌داری از تمامیت ارضی کشور درست می‌دانند. آن‌ها هم سویی تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی با نقشه‌های امپریالیسم برای میلیتاریزه کردن خاورمیانه و ماهی گرفتن از آب گل‌آلود شکاف دینی را فراموش می‌کنند و منافع بورژوازی انگلی به ویژه بورژوازی نظامی را در این تنش‌ها نادیده می‌گیرند

گروه دیگری از “چپ” نه تنها با فراموشی نقش امپریالیسم در تنش‌آفرینی همه‌ی گناهان را بر دوش جمهوری اسلامی می‌گذارد، بل‌که توان درک و جدا کردن منافع بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی در خاورمیانه با منافع بجای ملی ما را ندارد.

یک دولت “چپ” و پیش‌رو آینده در ایران باید با همه‌ی روش‌های مسالمت‌آمیز و با زبان دیپلماسی و با دوستی با کشورهایی مانند عراق، سوریه و لبنان از دست‌رسی ایران به دریای مدیترانه که می‌تواند برای بازرگانی و دادوستد و جابجایی زمینی کالا به اروپا و دیگر جاهای جهان سودمند باشد، پشتیبانی کند و هم‌چنین باید برای  حق دریافت مالیات از راه‌های بازرگانی ما برای جابجایی کالاهای کشورهای دیگر با شیوه‌های دیپلماتیک بجنگند. اگر نقشه کنونی ترکیه و آذربایجان در باره‌ی کریدور زنگزور پیاده شود، ایران با کاهش  دریافت عوارض زیان‌های بسیاری خواهد برد. یک دولت “چپ” و پیش‌رو نمی‌تواند نگران نزدیکی ناتو به مرزهای کشور ما نباشد.

پایان‌سخن

تحلیل ژئوپولتیک ترکیه و استراتژی‌های آن برای بازسازی امپراتوری عثمانی و دست‌یابی به جای‌گاه برتر در خاورمیانه به روشنی نشان می‌دهد که منافع طبقه‌های فرمان‌روا، به ویژه بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی، در سیاست‌های خارجی و جنگی این کشور برجسته‌تر از هر چیز دیگری است. ترکیه با بهره‌گیری از شیوه‌های «سخت» و «نرم»، تلاش دارد که هم در درون مرزهای خود و هم در خاورمیانه توان خود را گسترش دهد. در این راستا، درگیری‌های نظامی در سوریه، لیبی و دیگر جاها، و هم‌کاری‌های استراتژیک با کشورهای دوست، به ویژه در زمینه انرژی، جنگ‌افزارها، از ابزارهای برجسته‌ای هستند که ترکیه برای دست‌یابی به هدف‌های ژئوپولتیکی خود به کار می‌برد.

رویاهای ژئوپولتیک ترکیه ولی هزینه‌های سنگینی برای طبقه‌های پایینی، به ویژه طبقه‌کارگر و لایه های آسیب‌پذیر اجتماعی، به هم‌راه داشته است. هزینه‌های جنگی و درگیری‌های برون- و درون‌مرزی مایه کاهش رفاه اجتماعی و دشواری شرایط زندگی بخش بزرگی از مردم شده‌است.

ترکیه با جای‌گاه نیرومند استراتژیک خود، تلاش دارد تا یک کشور پیش‌رو در خاورمیانه شود و با واژگونی رژیم‌های  کشورهای عربی، به ویژه در سوریه، لیبی و یا با دوستی به ویژه با قطر نقش خود را پررنگ‌تر کند. این کشور به دنبال کم‌توان کردن جای‌گاه ایران در خاورمیانه است. گسترش جاه‌خواهی های ترکیه در خاورمیانه با واکنش‌ها و نگرانی‌هایی از سوی جمهوری اسلامی هم‌راه بوده است، که نشان از پیچیدگی گره کور خاورمیانه دارد. جمهوری اسلامی تلاش دارد که یک کشور پیش‌رو در دنیای اسلام شناخته شود و در برابر تلاش‌های ترکیه برای کم‌توان کردن پای‌گاه خود ایستادگی کند. یکی از چالش‌های بزرگ در رقابت ترکیه و ایران، انرژی و سیاست‌های اقتصادی است. ترکیه که خود را  پلی میان شرق و غرب می‌بیند، در تلاش است تا از جای‌گاه جغرافیایی خود برای کنترل راه های انرژی به ویژه در زمینه گاز  و نفت بهره‌برداری کند.

سیاست “چپ” ایران در برابر این کارزار باید پشتیبانی از منافع بجای ملی ایران در برابر امپریالیسم و رویای بازسازی امپراتوری ترکیه، بدون به  دام افتادن در تور تنش‌آفرینی بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی به رهبری بورژوازی نظامی باشد.




فروپاشی جمهوری اسلامی، بدون فراهم شدن شرایط شایسته ذهنی، به انقلاب نمی‌انجامد!

 

مقاله ۴۰/۱۴۰۳
۱۵ دی ۱۴۰۳، ۴ ژانویه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

اقتصاد ایران زیر فرمان‌دهی جمهوری اسلامی با چالش‌های پیچیده و بحران‌های ژرفی روبرو است. این بحران‌ها نه تنها مایه تنگ‌دستی مردم و گستردگی شکاف طبقاتی شده‌اند، بل‌که به بحران‌های اجتماعی و فرهنگی نیز دامن زده‌اند. شرایط غم‌انگیز اقتصادی ایران، که از پیامدهای ناگوار سیاست‌های نئولیبرالیستی و اقتصاد رانتی است، هم‌راه با واپس‌گرایی دینی، آزادی‌کُشی و ستم بر خلق‌ها و زنان جان مردم را به لب رسانده‌است.

در سال‌های گذشته، اقتصاد ایران بیش از پیش به سوی نئولیبرالیسم گام گذاشته‌است. این سیاست‌ها که بر پایه آزادسازی بازار، کاهش نقش دولت در اقتصاد، خصوصی‌سازی صنعت و کاهش کمک‌های اجتماعی برنامه‌ریزی شده‌اند، زندگی روزانه مردم را به نبردی همیشگی برای زنده ماندن دگرگون کرده‌است. بحران‌های انرژی، کاهش تولید صنعتی، کاهش ارزش پول ملی و افزایش نرخ تورم، تنها بخش کوچکی از چالش‌های اقتصادی کشور است.

همه داده‌های زیر از رسانه های درون کشور گرفته شده‌است. این داده‌ها  نشان‌دهنده پیامدهای منفی بحران‌ها و سیاست‌های نئولیبرالی بر شرایط  اجتماعی و اقتصادی کشور است. بگذارید نخست به واپس‌گرایی و سرکوب آزادی‌خواهان از سوی حاکمیت جمهوری اسلامی بپردازیم؛ سپس شرایط ناگوار اقتصادی و کاهش تولید در جمهوری اسلامی سرمایه‌داری را بشکافیم؛ پس از آن نگاهی به چند نمونه از دزدی‌های کلان در دست‌گاه آلوده دولتی و غیردولتی جمهوری اسلامی داشته‌باشیم؛ و در پایان به بررسی آب و هوا و پیامدهای ناگوار آن برای تن‌درستی مردم  بپردازیم. 

باورهای واپس‌گرایانه در باره‌ی زنان و سرکوب آزادی‌خواهان

در جمهوری اسلامی ایران، اندیشه واپس‌گرایانه سران کشور، پیامدهای منفی بسیاری بر زندگی زنان در جامعه داشته‌است. جمهوری اسلامی با پیروی از ولی‌فقیه و شریعت اسلامی، هم‌واره حقوق زنان را پای‌مال می‌کند و فشارهای اقتصادی، زنان ایرانی را با چالش‌های فراوانی برای پیدا کردن کار و دیگر کارهای اجتماعی روبه‌رو کرده‌است.

بازداشت روزنامه‌نگاری هم‌چون چچلیا سالا، ایتالیایی، نمادی از سرکوب آزادی‌های اجتماعی و رسانه‌ای است. زنان ایرانی که به دلیل سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی با چالش‌های فراوانی روبرو هستند، بیش‌تر از هر گروه اجتماعی دیگری بهای واپس‌گرایی را پرداختند. مهوش ثابت،۷۱ ساله، آموزگار، شاعر، نویسنده بهائی که در  سال ۱۴۰۱، به ده سال زندان محکوم شد، این هفته پس از انجام جراحی قلب باز به زندان بازگردانده‌شد.  تینا دلجو کنش‌گر حقوق زنان  به  ۷ ماه زندان در زندان لاکان رشت محکوم شد.         

سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی که در ایران دنبال می‌شود، افزون بر افزایش نابرابری‌ها، شرایط اقتصادی زنان را نیز بد کرده‌است. یکی از پیامدهای بحران اقتصادی، کم توان کردن جای‌گاه زنان در بازار کار است. ناتوانی دولت در فراهم کردن کار و افزایش هزینه‌های زندگی، زنان را آسیب‌پذیرتر کرده است. دیدگاه‌های واپس‌گرای فرمان‌روا بازدارنده دست‌رسی برابر زنان به جای‌گاه  اقتصادی و اجتماعی می‌شود. در بسیاری از استان‌ها، زنان به دلیل بازدارنده‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، دست‌رسی به بازار کار و آموزش ندارند و این نابرابری‌ها در شرایط اقتصادی کنونی بیش‌تر نیز شده‌است.

در جمهوری اسلامی، هنرمندان، آموزگاران و کنش‌گران اجتماعی هم‌چنان با خطر دست‌گیری و زندان روبه‌رو هستند. به‌تازگی، مهدی یراحی، خواننده شورشی که به دلیل پشتیبانی از جنبش “زن، زندگی، آزادی” و سرودن ترانه‌ای در باره‌ی حجاب  بازداشت شده‌بود، پس از گذراندن یک سال زندان، اکنون محکوم به  ۷۴ ضربه تازیانه شده‌است. این حکم‌ها نشان‌دهنده تنگنا کردن پهنه آزادی سخن و حقوق هنرمندان در جمهوری اسلامی است.

هم‌چنین در زندان‌های جمهوری اسلامی، شرایط زندانیان سیاسی بسیار بد است. سران زندان قزلحصار کرج تصمیم به تهی کردن واحد ۴ این زندان را گرفته‌اند. این جابجایی‌های به زور، فشارهای روانی و جسمی بیش‌تری به زندانیان سیاسی خواهد داد و حقوق انسانی آن‌ها را بیش از پیش زیر پا می گذارد.

در کنار این‌ها، آموزگاران و کنش‌گران صنفی نیز زیر فشارهای بسیار هستند. شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان نوشت که چهار کنش‌گر صنفی فرهنگی شکرالله احمدی، سخن‌گوی انجمن صنفی معلمان استان فارس و هم‌چنین روح‌الله گره‌گشا، جان‌محمد احمدی، و علی احمدی «زندان تعزیری» گرفته‌اند. امان جلالی‌نژاد، آموزگار زندانی، به ۳ سال و ۶ ماه زندان محکوم شده‌است. این حکم، نشان‌دهنده برخوردهای امنیتی با آموزگاران و کنش‌گران صنفی است که در تلاش برای بهبود شرایط آموزشی و اجتماعی کشور، با سرکوب‌های سنگینی روبرو می‌شوند. این روند، فضای آزادی‌خواهی و خواست‌های اجتماعی را در ایران بسته است.

چالش‌های اقتصادی مردم ایران

در سال‌های گذشته مردم ما با چالش‌های فراوانی روبرو بوده‌اند که پیامدهای ناگواری برای زندگی روزمره آن‌ها داشته و دشواری‌های فزاینده‌ای برای تهیه نان و سرپناه برای آن‌ها آفریده‌است. یکی از مهم‌ترین این پیامدها، گسترش تنگ‌دستی میان اجاره‌نشینان است. بر پایه گزارش‌های وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی، شمار خانوارهای اجاره‌نشینی که درگیر تنگ‌دستی هستند هر سال افزایش می‌یابد. تنگ‌دستی این گروه بزرگ اجتماعی یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های اقتصادی به شمار می‌آید، که پیامدهای منفی بسیاری بر زندگی مردم به‌ویژه زنان، کودکان و خانواده‌های کم‌درآمد داشته‌است. این چالش بسیاری را از داشتن یک خانه خوب بی‌بهره کرده‌است و هنگام روبرو شدن با بی‌کاری، هزینه‌های بالای اجاره و پایین بودن سطح درآمد، شرایط زندگی آن‌ها بدتر هم  شده‌است.

افزون بر بحران بی‌خانمانی، چالش گرانی انرژی نیز یکی از سرچشمه‌های بنیانی فشارهای اقتصادی بر مردم است. افزایش بهای انرژی، به‌ویژه بنزین، که  یکی از پیش‌ران‌های اصلی تورم در کشور است، فشار سنگینی بر جامعه کارگری می‌آورد . محسن باقری، عضو شورای عالی کار، در این‌ باره می گوید که این سیاست‌ها نه‌تنها مایه افزایش تنگ‌دستی و نابرابری‌ در جامعه می‌شوند، بل‌که به‌ ویژه دشواری‌های  اقتصادی زنان و لایه‌های آسیب‌پذیر افزایش می‌یابد. با افزایش هزینه‌های انرژی، مردم با افزایش هزینه‌های رفت و آمد، انرژی خانگی و  نیازهای بنیادی روبرو می‌شوند که به کاهش کیفیت زندگی و سخت شدن بیش از پیش داشتن یک زندگی بخور و نمیر می‌انجامد.

در کنار بحران انرژی، بالا رفتن نرخ تورم و افزایش بهای کالاهای گوناگون در بازار ایران نیز بر دشواری‌های مردم افزوده‌است. بهای بسیاری از کالاهای خوراکی و روزانه و خدمات در بازار افزایش یافته‌است.

بهای سکه طلا و ارزهای خارجی در ماه‌های گذشته بالا رفته‌است و نرخ دلار به مرز ۸۱  هزار تومان رسیده‌است. این افزایش در کنار ناتوانی دولت در کنترل نرخ تورم و نگه‌داشت ارزش پول ملی، مایه کاهش توان خرید مردم شده‌است.

تورم بالا دشواری بسیاری از خانوارها را برای خرید کالاها و نیازهای بنیادی بیش‌تر کرده‌است و روز به روز فشارهای اقتصادی بر آن‌ها را افزایش می دهد. دلار در بازار آزاد ایران تنها در هفته گذشته  ۵ درصد، در یک ماه گذشته ۱۷ درصد و در  یک سال گذشته ۶۳ درصد جهش بها  داشته است و پیش‌بینی می‌شود پیامدهای منفی بر بهای همه‌ی  کالاهای بنیادی مردم بگذارد. عبدالناصر همتی، وزیر اقتصاد، در واکنش به بحران‌های اقتصادی گفت که «با زور نمی‌شود خیلی از کارها را انجام داد و درصد قابل توجهی از ارز صادرات غیرنفتی برنمی‌گردد.»

دولت مسعود پزشکیان در برابر تورم ۵۲ درصدی در سال ۱۴۰۳، میزان افزایش دست‌مزد کارگری در لایحه بودجه ۱۴۰۴ را تنها ۲۰ درصد گذاشته‌است. هم اکنون، افزایش ۲۰ درصدی دست‌مزدها که شاید در مجلس به ۳۰ درصد برسد، هم‌زمان با افزایش ۶۳ درصدی نرخ دلار و تورم ۵۲ درصدی، تنگ‌دستی را در جامعه ایران گسترش خواهد داد. هم‌زمان با ناکارآمدی دولت، بحران‌های دیگری هم‌چون قطع برق، بسته شدن کارخانه‌ها، آلودگی هوا، گران‌تر شدن کالاهای بنیادی، کم‌بود گاز، افزایش اجاره‌بها، بزه‌کاری‌های اجتماعی جامعه ایران را زیر فشار اقتصادی و روانی گذاشته‌است. چالش‌های  اقتصادی که بسیاری از لایه‌های جامعه مانند کارگران، زنان سرپرست خانوار و خانواده‌های کم‌درآمد با آن روبرو هستند، زندگی آن‌ها را زیر فشار روانی دشوار کرده‌است. ناتوانی در تهیه نیازهای بنیادی زندگی، افزایش فشارهای روانی و اجتماعی، و کاهش کیفیت زندگی، پیامدهای این شرایط هستند که برای گروه‌های گوناگون جامعه به‌ویژه لایه های آسیب‌پذیر بسیار سنگین و نگران‌کننده‌است.

کاهش تولید صنعتی

در سال‌های گذشته، بحران انرژی در ایران به آن اندازه رسیده‌است که بسیاری از کارخانه‌ها و یگان‌های تولیدی در شهرک‌های صنعتی، مانند کارخانه‌های سیمان و فولاد، به دلیل قطع برق و گاز بسته شده‌اند. گزارش‌ها نشان‌گر این است که قطع پیوسته برق و گاز، افزون بر کاهش تولید، مایه افزایش هزینه‌های تولید و ناتوانی در فراهم کردن نیازهای بازار درون کشور شده‌است. تولید فولاد که در گذشته روندی خوبی داشت، اکنون با کاهش ۵.۱ درصدی روبرو است. این شرایط نشان‌دهنده ناکامی در برنامه‌ریزی تولید انرژی بنیانی برای رویش صنعتی است.

صنعت داروسازی ایران نیز از پیامدهای بحران اقتصادی رنج می‌برد. قطع انرژی و ناتوانی در تهیه ارز برای خرید مواد اولیه، مایه کاهش تولید دارو در کشور شده‌است. این بحران نه تنها مایه کم‌بود دارو در بازار شده، بل‌که به کوچ بسیاری از کارشناسان و کارگران در این صنعت نیز انجامیده‌است. گزارش‌ها نشان می‌دهند که این بحران در کنار بدهی‌های کلان دولت به این صنعت، چالش بزرگی برای بهداشت مردم آفریده‌است.

فساد مالی در جمهوری اسلامی

فساد مالی در جمهوری اسلامی، به‌ویژه در شرکت‌های دولتی، یکی از بحران‌های بزرگ اقتصادی و اجتماعی  شده‌است. یکی از نمونه‌های آشکار این فساد، دزدی گسترده در شرکت معدنی و صنعتی گل‌گهر سیرجان است که به بیش از  ۲۰ هزار میلیارد تومان می‌رسد. این پرونده که از زمان مدیرعاملی ایمان عتیقی در بهمن ۱۳۹۹ آغاز شده، با کارهایی  چون سندسازی، برداشت‌های پنهانی از حساب‌های خارجی، و فروش غیرقانونی فرآورده های تولیده‌شده هم‌راه است. این پوسیدگی و دزدی، که به‌ویژه با خریدن  پشت‌پرده مدیرانی مانند مهدی عتیقی، برادر ایمان عتیقی، در آلمان و به جیب زدن ارزها آغاز شده‌بود، نشان‌دهنده ژرفای آلودگی ساختارهای دولتی است  .

این پرونده نه تنها دست‌اندرکاران گل‌گهر بل‌که سران دولتی، نمایندگان مجلس، و حتا مدیران بلندپایه قوه قضائیه را نیز در بر می‌گیرد. جای شگفتی این است که برخی از عضوهای هیئت‌مدیره و دست‌یاران گل‌گهر بازداشت شده‌اند، ولی ایمان عتیقی با پشتوانه‌های امنیتی خود، هم‌چنان مدیر است. دادخدا سالاری، مدیرکل بازرسی قوه قضاییه در استان کرمان، بدون نام بردن از شرکت گل‌گهر گفت که «چهار نفر از مسئولان و معاونان یکی از شرکت‌های بزرگ صنعتی و معدنی استان به اتهام اختلاس، ارتشا و تبانی دستگیر شدند».

در تازه‌ترین گزارش‌ها در رسانه‌های ایران درباره پرونده اختلاس گل‌گهر، وب‌سایت تابناک روز یکشنبه دوم دی‌ماه در گزارشی به نام  «امپراتوری فساد در آستانه فروپاشی؟» نوشت: «آنچه این ماجرا را جنجالی‌تر کرده، افشای نفوذ و روابط پشت‌پرده برخی مدیران این مجموعه است که به گفته منابع مطلع، با تکیه بر حامیانی قدرتمند و ساختارهای فرادولتی، سال‌ها در برابر هرگونه تغییر مقاوم بوده‌اند. این افراد با بهره‌گیری از قدرتی که ظاهرا به دولت‌ها محدود نمی‌شود، توانسته‌اند همچنان بر اریکه قدرت باقی بمانند؛ حتی در شرایطی که تخلفات مالی و مدیریتی آن‌ها بر همگان آشکار شده است.»

در گذشته، آلودگی‌های دیگری در شرکت‌های بزرگ صنعتی و معدنی مانند فولاد مبارکه اصفهان نیز گزارش شده‌بود که دزدی های چندین برابر گل گهر را در بر می‌گیرد. افزایش دزدی‌ها در سراسر نظام جمهوری اسلامی در سال‌های گذشته، نشان‌دهنده نبود پاسخ‌گویی، و کم‌توانی و نخواستن نبرد  با فساد در کشور است. فساد در جمهوری اسلامی نه تنها ویژه مدیران پایین‌دست نمی‌شود، بل‌که بلندپایگان  و نزدیکان به سران نظام نیز در آن دست دارند، کاری که بحران‌های اقتصادی و اجتماعی را در کشور بدتر کرده است.

آلودگی هوا و آب و پیامدهای آن بر تن‌درستی مردم

روز شنبه علیرضا رئیسی، دست‌یار وزیر بهداشت، گفت که در سال گذشته دست‌‌کم ۴۰ هزار ایرانی به‌دلیل آلودگی هوا جان باخته‌اند که در هم سنجی با سال ۱۴۰۱، ۱۲ درصد افزایش داشته‌است.

وب‌سایت تجارت‌نیوز در گزارشی با نام «بازگشت بنزین پتروشیمی به چرخه سوخت»، نوشت که کم‌بود بنزین دلیل روی آوردن سردم‌داران به تولید بنزین پتروشیمی است «که از آلاینده‌ترین انواع بنزین است».

سران دولتی می‌گویند ریشه  ۶۰ درصد آلودگی هوا در ایران، را باید در خودروها یافت. بهره‌جویی از بنزین پتروشیمی آلوده، پیاده  نشدن قانون هوای پاک، بهره‌جویی نیروگاه‌ها از مازوت و گازوئیل و تولید خودروهای بی‌کیفیت ایرانی و کاربرد خودروهای فرسوده را می‌توان اصلی‌ترین سرچشمه‌های آلودگی هوا دانست.

آلودگی هوا، آب و محیط زیست در ایران و پیامد آن بر تن‌درستی مردم می‌تواند به بحران‌های بهداشتی دگرگون شود. در این راستا، آلودگی هوای تهران و دیگر کلان‌شهرهای ایران، آلودگی آب رودخانه‌هایی مانند رود ارس و هم‌چنین ناکارآمدی  سرپرستی  زیست‌محیطی به ویژه در سدسازی و شکار و ماهی‌گیری غیرقانونی، دشواری‌های  فزاینده‌ای را برای مردم آفریده‌است.

در چند سال گذشته، آلودگی هوا در ایران یکی از چالش‌های بزرگ کشور شده‌است. حتا با آمدن باران و وزش باد در برخی از استان‌های کشور، هم‌چنان کلان‌شهرهای ایران به ویژه تهران با آلودگی هوا دست و پنجه نرم می‌کنند. گزارش‌ها، در دی‌ماه ۱۴۰۳، کیفیت هوای تهران را برای تن‌درستی زیان‌بخش دانستند. در برخی از شهرها مانند اسلام‌شهر شناسه (شاخص) آلودگی هوا به ۵۰۰ رسید که نشان‌دهنده شرایط  بسیار خطرناک برای تن‌درستی  انسان‌ است.

آلودگی هوا شهروندان را به بیماری‌های گوناگون مغزی  و عصبی، قلبی و تنفسی، و هم‌چنین پریشانی روان دچار خواهدکرد. دکتر آرمان سورانی، جراح مغز و اعصاب، هشدار داده‌است که آلودگی هوا می‌تواند به افزایش تومورهای مغزی، افسردگی، اسکیزوفرنی و حتا پارکینسون بینجامد. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که گازهای کربن مونوکسید و گازهای گوگردی در آلاینده‌ها می‌توانند برای  تن‌درستی مغز و دستگاه عصبی انسان زیان‌بخش باشند. این چالش‌ها اگر به زودی چاره‌جویی نشوند می‌توانند کشور را  با یک بحران بهداشتی بزرگ روبرو سازند.

در کنار آلودگی هوا، یکی دیگر از چالش‌هایی که تن‌درستی مردم را به خطر می اندازد، آلودگی آب است. رودخانه ارس که زیست‌گاه بیش از ۳۰ گونه ماهی و یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های آبی در شمال غرب ایران است، به دلیل سدسازی‌های نابخردانه، شکار و ماهی‌گیری غیرقانونی و آلودگی‌های صنعتی آسیب دیده‌است. گزارش‌های دانشگاهی نشان می‌دهند که این رودخانه به دلیل نزدیکی به نیروگاه‌های اتمی ارمنستان به مواد رادیواکتیو و فلزهای سنگین مانند سرب، آرسنیک و نیکل آلوده شده‌است. این آلودگی‌ها نه تنها برای ماهی‌های رودخانه خطرناک به شمار می‌روند، بل‌که به دلیل رخنه به چرخه غذایی، می‌توانند تندرستی انسان‌ها را نیز به خطر بیندازند. به‌ویژه در استان‌های شمال غرب ایران، که آمار بیماری‌های سرطانی مانند سرطان معده افزایش یافته‌است، پیوند میان آلودگی آب و گسترش این بیماری‌ها دیده می‌شود.

افزون بر این، آلودگی‌های صنعتی، سدسازی‌های کشورهای همسایه، مانند ترکیه، رودخانه‌ها را آلوده کرده و مایه کم‌بود آب و به هم خوردن ترازمندی (تعادل) زیست محیطی شده‌است. در این راستا، کارشناسان می‌گویند که سرپرستی نابخردانه چشمه‌های آبی و محیط زیست، می‌تواند به چالش‌های زیست‌محیطی و اجتماعی بینجامد.

به گزارش میدانی خبرگزاری رکنا، به دلیل ماهی‌گیری بیش از اندازه، ساخت سدها و آلودگی‌های زیست‌محیطی، گونه‌های ارزشمند جانوری کاهش یافته است. شمار گونه‌های مهم دیگر مانند زردپر، ماش، سوف و سفید رودخانه‌ای هم که از نظر اقتصادی ارزشمندند، کاهش یافته و جایشان را به گونه غیربومی «کاراس» داده‌اند.

فرشید شکرخدایی، عضو کمیسیون انرژی اتاق بازرگانی، پیش‌تر هشدار داده‌بود که آب‌گیری سدهای ترکیه چالش‌های خواهد آفرید که مردم استان‌های اردبیل، آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی را به کوچ  وادار می‌کند.

پایان‌سخن

اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی در شرایط بحرانی انرژی، تولید و تورم، مایه افزایش تنگ‌دستی و نابرابری در جامعه شده‌است. این شرایط بیش‌ترین زیان را به لایه‌های پایینی که زیر ستم طبقاتی و زنان که زیر ستم چندگانه زندگی را می‌گذرانند، می‌رساند. در چنین شرایطی، جامعه ما نیازمند دگرگونی ریشه‌ای، ژرف و سراسری در سیاست‌های اقتصادی- اجتماعی و سیاسی- فرهنگی کشور است. دست‌یابی زنان به حقوق برابر، به‌بود شرایط اقتصادی زندگی رنج‌بران، تنگ‌دستان، تهی‌دستان و کاهش نابرابری‌ در چارچوب تنگ جمهوری اسلامی شدنی نیست.

در کنار این بحران‌ها، چالش‌های زیست‌محیطی که جمهوری اسلامی با بی‌برنامگی خود آفریده‌است نیز بر پیچیدگی شرایط افزوده‌است. آلودگی هوا، به ویژه در شهرهای بزرگ و صنعتی، پیامدهای منفی بر تن‌درستی مردم دارد و مایه بیماری‌های تنفسی و قلبی، افزایش مرگ‌ومیر، و کاهش کیفیت زندگی می‌شود. از سوی دیگر، آلودگی چشمه‌های آبی کشور، به دلیل بهره‌برداری نادرست و سرپرستی نابخردانه، خطری بزرگی برای تن‌درستی مردم و گوناگونی زيستی (اکوسیستم‌های) آبی به شمار می‌آید. این چالش‌ها برآیند  سیاست‌های اقتصادی و سرپرستی نادرست هستند که نه تنها اقتصاد را با بحران روبرو کرده، بل‌که به ویرانی محیط زیست و کاهش کیفیت زندگی مردم نیز دامن زده‌است.

آلودگی گسترده دست‌گاه فرمان‌روایی جمهوری اسلامی به دزدی، دوست‌بازی و رانت‌خواری چالش‌های اقتصادی را بزرگ‌تر و گسترده‌تر کرده‌است. پوسیدگی، آلودگی و بدکاری دست‌گاه فرمان‌روایی دولتی و غیردولتی دزدی‌های کلان آفریده‌است که نمونه‌های آشکار آن شرکت معدن گل‌گوهر سیرجان و چای دبش است که باور به به‌بودی دست‌گاه فرمان‌دهی و نبرد با آلودگی از سوی نهادهای قضایی جمهوری اسلامی را یک رویای بی‌پایه می‌کند. این دزدی‌ها نه تنها نابرابری‌های اجتماعی و شکاف طبقاتی را افزایش می‌دهند، بل‌که به روند پیش‌رفت اقتصادی و رفاه اجتماعی نیز زیان می‌رسانند. دارایی و سرمایه هنگفت کشور به جای آن‌که برای به‌بودی زندگی مردم و کاهش نابرابری‌ها به کار برده‌شود، به جیب ازمابهتران می‌رود و هزینه برنامه‌های انگلی و غیرتولیدی می‌شود. آلودگی و دزدی و رانت خواری پیامدهای اقتصاد نئولیبرالیستی مانند تورم، بیکاری، و کاهش تولید و تنگ‌دستی مردم را دوچندان کرده است.

همان‌گونه که می‌بینیم شرایط عینی برای انقلاب در ایران فراهم است. حاکمیت جمهوری اسلامی دیگر توان چاره‌جویی بحران‌های اقتصادی و اجتماعی را ندارد. اقتصاد کشور به آن اندازه بحرانی است که مردم دیگر نه می‌توانند و نه می‌خواهند در چنین شرایطی زندگی کنند. فشارهای اقتصادی، فساد گسترده، سرکوب آزادی‌ها و چالش‌های اجتماعی کاسه صبر توده‌ها را لبریز کرده است.

ولی شوربختانه، شرایط ذهنی انقلاب هنوز آماده نیست. نبود یک اپوزیسیون هم‌آهنگ و سازمان‌یافته، به ویژه از “چپ”، جلوی آمادگی شرایط شایسته ذهنی را می‌گیرد. این شرایط نشان می‌دهد که مردم ما از یک سوی خواهان دگرگونی‌های بنیانی و بنیادی هستند، ولی از سوی دیگر، نبود نیروی سیاسی “چپ” یگانه و نیرومند برای به دست‌گیری رهبری این جنبش، خیزش خودجوش مردم را به شورش‌های خشمگین و سرکش می‌کشاند که هیچ‌گاه بدون شرایط شایسته ذهنی انقلاب، به یک انقلاب سازمان‌یافته و با برنامه فرارویی نمی‌کند.




 
سیاست برتری‌جویانه نژاد سفیدپوست غربی، بریکس (BRICS) را آفرید!

مقاله ۳۹/۱۴۰۳
۸ دی ۱۴۰۳، ۲۸ دسامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

«شمال جهانی» سال‌ها پیامدهای بحران‌های مالی خود را به «جنوب جهانی» فرستاد، و هرگاه نرخ رویش اقتصادی را در کشورهای خود کُند دید به  جنگ‌افروزی‌ها در «جنوب جهانی» پرداخت. هم اکنون با پیدایش  شور نوینی در «جنوب جهانی»  که با فروهر خودآگاهی در مردمان «جنوب جهانی» برانگیخته شده‌است، این کار برای «شمال جهانی» چندان آسان نیست. آمدن  گروه بریکس (BRICS) در سال ۲۰۰۹ نشان‌دهنده تلاش برای هم‌کاری بیش‌تر و برابر «جنوب» با «جنوب» بود.

هر انسانی که مقوله «نظم بین‌المللی» به گوشش یا به چشمش می‌خورد، در اندیشه یک دسته از قانون‌ها و پیمان‌ها میان کشورهای جهان برای رفتار ارجمندانه با هم و با مردم جهان می‌افتد. ولی هنگامی که این مقوله شکافته می‌شود، هر کسی در می‌یابد که «نظم بین‌المللی»ی که سخن از آن گفته می‌شود به سود بورژوازی جهانی به رهبری امپریالیسم امریکا است.

در سال ۱۹۹۹ ، ایالات متحده و بریتانیا به‌ویژه کلینتون رییس جمهور امریکا و تونی بلر، نخست‌وزیر بریتانیا، به دروغ گفتند که دولت یوگسلاوی «آماده بود که یک نسل‌کشی به شیوه هیتلری را انجام دهد که برابر با نابودی یهودیان در جنگ جهانی دوم است». برای همین آن‌ها برای پاسبانی از «نظم بین‌المللی» با کمک ناتو به این کشور یورش بردند و آن را تکه‌تکه کردند. در سال ۲۰۰۳  ایالات متحده و بریتانیا به‌ویژه جورج بوش رییس جمهور امریکا و تونی بلر، نخست‌وزیر بریتانیا، به دروغ گفتند که عراق جنگ‌افزار کشتار جمعی دارد و کُنام تروریست‌های القاعده بود. برای همین آن‌ها برای پاسبانی از «نظم بین‌المللی» با کمک ناتو به این کشور یورش بردند و آن را پاره پاره کردند و هزاران انسان را کُشتند و میلیون‌ها را آواره کردند.

ارزش‌های دوگانه امپریالیسم ریشه در تاریخ برتری‌جویانه نژاد سفیدپوست غربی دارد.

در برابر آن، بریکس  هم‌چون یک اتحاد ضداستعماری و در برابر فرمان‌روایی «شمال جهانی» پایه‌گزاری شده‌است. کشورهای بنیان‌گذار بریکس، هر یک به گونه‌ای از جنگ، استعمار و بهره‌کشی کشورهای غربی رنج برده‌اند و اکنون به دنبال پدید آوردن یک نظم جهانی نوین  و برابر هستند.در این راستا، پایه‌گذاری بریکس که از دل تاریخ استعمار و نواستعمار برخاسته‌است، پاسخ به یک نیاز تاریخی و جهانی است. 

بگذارید پس از شکافتن مقوله «برتری سفیدپوستان»، نگاهی کوتاه به برتری تاریخی سفیدپوستان در دوره استعماری و نواستعماری داشته باشیم؛ سپس به ارزش‌های دوگانه امپریالیسم بپردازیم؛ و در پایان با بررسی زخم‌های ژرفی که پایه‌گذاران بریکس از استعمارگران غربی خورده‌اند نشان دهیم که آفرینش بریکس پاسخ به یک نیاز تاریخی بوده‌است.

مقوله «برتری سفیدپوستان» در مارکسیسم

در مارکسیسم، مقوله «برتری سفیدپوستان» یک مقوله بنیانی نیست، بل‌که باید آن را در پیوند با واکاوی طبقانی، نژاد و سرمایه‌داری درک کرد. مارکسیسم ابزارهایی برای واکاوی چگونگی کارکرد قدرت، نابرابری و بهره‌کشی در جامعه فراهم می‌آورد، و برتری سفیدپوستان را می‌توان هم‌چون بخشی از نظم اقتصادی- اجتماعی نژادی‌شده که از ساختارهای سرمایه‌داری پشتیبانی می‌کند، درک کرد.

مقلوله لنینستی امپریالیسم،  امپریالیسم و استعمار را با نیاز به گسترش نفوذ سرمایه پیوند می‌دهد. برتری سفیدپوستان نقش برجسته‌ای در درست‌انگاری کنش‌های امپریالیستی و استعماری بازی می‌کند و مردم غیرسفیدپوست را فرودست نشان می‌دهد و به دین گونه دلیلی برای چیرگی بر نژادهای دیگر فراهم می‌آورد. برای لنین، امپریالیسم مرحله‌ای از سرمایه‌داری است که بهره‌کشی جهانی می شود و برتری سفیدپوستان برای مشروعیت‌بخشیدن به این بهره‌کشی جهانی به کار گرفته می‌شد. مارکسیست‌هایی مانند سدریک رابینسون (Cedric Robinson ) مقوله «سرمایه‌داری نژادی» را آفریدند تا نشان دهند که چگونه تاریخ سرمایه‌داری بر نژادگرایی نیروی کار استوار بوده است.

رابینسون می گوید که سرمایه‌داری و استعمار بر پایه‌های فرمان‌روایی  و بهره‌کشی نژادی ساخته شده‌اند. در این زمینه، برتری سفیدپوستان روشی برای سازمان‌دهی جهان است تا این که سفیدپوستان، به‌ویژه در کشورهای امپریالیستی، از بهره‌کشی غیرسفیدپوستان بهره‌مند شوند. بدین‌گونه، در دیدگاه مارکسیستی، مقوله برتری نژادی سفیدپوستان در باره‌ی یک ساختار اقتصادی- اجتماعی که برای پاسبانی از منافع طبقه حاکم سرمایه‌داری پدید آمده است، به کار برده می‌شود.

برتری تاریخی سفیدپوستان

در درازنای چند سده سفیدپوستان توانستند یک سیستم اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای برتری‌جویی و فراهم کردن چیرگی بر  دیگر گروه‌های نژادی بسازند. این دست‌گاه بزرگ و گسترده، به‌ویژه در دوران استعمار اروپایی و خریدوفروش برده‌گان اقیانوس اطلس، با شیوه کُشتار و پاک‌سازی خلق‌ها، سرکوب نژادی و بهره‌کشی اقتصادی شیره کشورهای «جنوب جهانی» را بمکند و نگذارند که آن‌ها پیش‌رفت کنند. این ددمنشی‌ها آن چنان ژرف بوده است که زخم آن هنوز بر فرهنگ‌ها، اقتصادها و هویت‌های خلقی این کشورها دیده می‌شود. برتری‌جویی سفیدپوستان در بسیاری از جاها با کُشتار مردم بومی و نسل‌کُشی هم‌راه بوده‌است. در دوران گسترش استعمار اروپایی، کشورهای استعمارگر مانند اسپانیا، پرتغال، فرانسه، بریتانیا و حتا کشورهای کوچکی مانند بلژیک، هلند، دانمارک و سوئد با پرخاش‌گری و قانون‌های خودساخته غیرانسانی که به سود استعمارگران بود، مردم بومی را سرکوب و گاهی هم  آن‌ها را نابود کردند

هنگامی که اروپایی‌ها به قاره آمریکا گام گذاشتند، برای باز کردن جای پای خود هر روز به  کُشتار گسترده مردم‌های بومی پرداختند. بیماری‌هایی مانند آبله که اروپایی‌ها به آمریکا آوردند پیش‌کش زهرآلود آن‌ها به مردمان بومی بود. در کنار آن، استعمارگران اسپانیایی و دیگر نیروهای استعماری آن زمان با بهرجویی از برتری جنگی خود، به جابجایی مردم و برده‌داری بومیان پرداختند، از سرچشمه‌های انسانی و زمینی این قاره دزدیدند تا خود را پرتوان‌تر کنند.

در همه‌ی این قاره‌ها، سیاست‌های نژادی بر پایه باور به برتری سفیدپوستان برنامه‌ریزی و پیاده شد که برآیند آن کُشتن تن و روان خلق‌های بومی بود. در همه‌ی این کشورها، نیروهای استعمارگر با کمک دوستان مسیحی خود در دست‌گاه کلیسایی مردم بومی را به زور مسیحی کردند. در آمریکا، برده‌داری به ویژه در ایالت‌های جنوبی ریشه دوانید. پس از جنگ شمال و جنوب آمریکا و پایان برده‌داری، سیستم جداسازی نژادی به نام جیم کرو هم چنان پابرجا ماند. حتا پس از پایان قانونی این جداسازی، نژادپرستی سیستماتیک هم‌چنان پهنه‌های پیش‌رفت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آفریقایی-آمریکایی ها را تنگ‌تر کرده است که در پی آن مردم آفریقایی-آمریکایی هنوز هم از حقوق برابر با سفیدپوستان برخوردار نیستند.

دادوستد برده اقیانوس اطلس یکی از ددمنشانه‌ترین نمونه‌های برتری‌جویی سفیدپوستان بود که در پی آن میلیون‌ها انسان از آفریقا به زور به قاره‌های آمریکا و اروپا بُرده شدند. در این دوران، میلیون‌ها انسان از روستاهای آفریقایی ربوده شدند و به برده‌فروشان برای  بردگی فروخته شدند. برایند این شیوه ددمنشانه، تهی شدن کشورهای آفریقایی از نیروی پر‌توان و پرزور جوان بود. هم‌چنین در دوران «بخش آفریقا» در سده نوزدهم، کشورهای استعمارگر اروپایی با جنگ، کُشتار و سرکوب، قاره آفریقا را میان خود بخش کردند. استعمار بریتانیا در استرالیا مایه نابودی گسترده مردم بومی شد. استعمارگران با کُشتار گروهی بومیان، هم‌جوشی به زور با سفیدپوستان و پخش  بیماری‌ها واگیر مردم بومی را از میان برداشتند.

یکی از بزرگ‌ترین شیوه استعماری بهره‌کشی  اقتصادی، دادوستد برده اقیانوس اطلس بود که از سده شانزدهم تا نوزدهم دنبال شد. میلیون‌ها انسان از آفریقا ربوده و به آمریکا و اروپا جابجا شدند تا در زمین های کشاورزی، به ویژه در تولید فراورده‌هایی مانند شکر، توتون و پنبه برای برده‌داران کار کنند. این کارگران برده نقش بنیانی در پیش‌رفت اقتصادی کشورهای استعمارگر بازی کردند. در آفریقا، کشورهای استعمارگر کائوچو(لاستیک)، طلا، الماس و نفت را با کار زوری افریقایی‌ها از زمین بیرون می‌آورند و به فروش می‌رساندند. در کنگو، استعمارگران بلژیکی زیر رهبری پادشاه لئوپولد دوم میلیون‌ها انسان را برای تولید کائوچو به کار گرفتند که میلیون‌ها تن  از مردم بومی جان خود را از دست دادند. در آسیا نیز استعمارگران به دزدی سرچشمه های زمینی و پرداختند و کالاهای ارزان‌بها برای فروش در اروپا تولید کردند.

حتا پس از پایان استعمار، بسیاری از کشورهای «جنوب جهانی»  هم‌چنان از سیستم‌های اقتصادی نواستعماری  که دست‌رسی  آسان امپریالیست‌ها به سرچشمه‌های زیرزمینی و نیروی کار ارزان را فراهم کرده‌است رنج می‌برند. بسیاری از این کشورها هنوز وابسته به بازارهای جهانی هستند و تهی‌دستی و نابرابری اقتصادی برآمده از دوران استعمار هم‌چنان پابرجا است.

دوران نواستعماری

لنین، امپریالیسم را گامه (مرحله) پایانی سرمایه‌داری می‌دانست که در آن تضادهای درونی سرمایه‌داری—مانند اضافه تولید، نیاز به بازارهای نو و رقابت میان کشورهای سرمایه‌داری—به گسترش امپریالیستی می‌انجامد. سرمایه‌داری کشورهای استعمارگر در پایان سده نوزدهم و در سده بیستم میلادی به امپریالیسم رسید.

پس از فرآیند استعمارزدایی در میانه سده بیستم، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، و با برتری نظام سوسیالیستی، سیستم استعمارنو جای‌گزین سیستم استعماری کهن شد. دوران نواستعماری جانشین دوران استعماری شد.این دگرگونی آرام آرام رخ داد، و از دهه ۱۹۴۰ آغاز شد و تا دهه ۱۹۶۰ با استقلال کشورهای مستعمره پایان یافت. استقلال  برای بسیاری از کشورهای مستعمره پیشین به معنای فرمان‌روایی مردم بومی و خودگردانی سراسری نبود. با این که این کشورها استقلال سیاسی پیدا کردند، ساختارهای اقتصادی و سیاسی هم‌چنان در دست کشورهای استعماری ماند. امپریالیسم با ساختن یک بورژوازی آلوده، ددمنش و کمپرادور بومی که هم‌ریخت و هم‌رنگ مردم بومی بود خود را از درگیری رودررو با بومیان رها ساخت و این وظیفه را بر دوش بورژوازی کمپرادور کشورها گذاشت.

مستعمره‌های پیشین هم‌چنان به فروش کالاهای خام وابسته بودند که دست‌گاه تولید و فروش آن بیش‌تر در دست انحصارهای بزرگ کشورهای امپریالیستی بود. کشورهای استعمارگر هم‌چنان افزار فرهنگی، آموزشی و رسانه‌های این کشورها را در دست داشتند که وابستگی به ارزش‌های غربی را در این کشورها نیرومند می‌ساخت.

با نیرومند شدن اردوگاه سوسیالیسم، امپریالیسم که می‌دانست در زمینه عدالت اجتماعی و زندگی بدون ترس از بیماری و بی‌کاری شهروندان بازی را باخته است، مقوله حقوق بشر را آفرید. این مقوله حتا پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم علیه دولت‌هایی که خواهان بندگی همه سویه امپریالیسم نبودند، مانند چین، روسیه، کوبا، کره شمالی ووو به کار برده شد.

دو دسته قانون گوناگون برای دوستان و دشمنان

حقوق بشر هم که می‌بایست یک دسته از  ره‌نمودها و قانون‌ها برای ارجمندی حقوق هر انسان باشد، با دوگانگی برخورد امپریالیسم به مقوله‌ها روبرو است. امپریالیسم هنگام داوری و ارزش‌گزاری در باره‌ی مقوله‌های خودساخته، یک دسته ره‌نمودها برای دوستان خود و یک دسته ره‌نمودها برای دشمنان خود می‌سازد.

پایمال شدن حقوق بشر در روسیه، چین، کوبا، کره شمالی، ونزوئلا، جمهوری‌اسلامی، ووو بزرگ می شود و امپریالیسم با پشتیبانی از نهادهای رسانه ای خود برای آن‌ها اشک تمساح می‌ریزد، ولی چندان سخنی از سرکوب و کُشتار مردم در عربستان، اسرائیل، بحرین، امریکا ووو گفته نمی‌شود.

افزون بر این، حقوق بشر انسان‌محور می‌توانند در تضاد با امنیت دولت‌ها باشد. در این چارچوب، آمریکا که سرکردگی زمینه‌های اقتصادی، جنگی، فرهنگی جهان را در دست خود دارد می‌تواند هنگام برخورد با دیگر کشورها میان امنیت انسان‌محور و امنیت دولت‌محور گزینش کند.

امنیت دولت‌محور به‌ استقلال و تمامیت ارضی دولت‌ها ارج می‌نهد. ولی حقوق بشر که می‌توان آن را امنیت انسان‌محور خواند، به دسته و یا گروهی از انسان‌ها حق جدا شدن از کشور را می‌دهد. بدین‌گونه، امپریالیسم امریکا هنگام برخورد با امنیت دوستان دولت‌محور است و هنگام برخورد امنیت با دشمنان انسان‌محور است. امپریالیسم از تمامیت‌ارضی کشورهای دوست مانند اوکراین، اسپانیا، بلژیک، فرانسه، سویس، ایتالیا، ایرلند و یونان که همه با درگیری های خلقی و مذهبی در درون مرزهای خود روبرو هستند، پشتیبانی می‌کند و حقوق بشری برای جدایی خلق‌های دیگر و مذهب‌های دیگر را نادیده می‌گیرد، ولی با ارجمندی از حقوق بشر برای جدایی یوگسلاوی را پاره پاره کرد و خواهان نابود کردن یکپارچگی روسیه، گرجستان، ایران، سوریه، چین ووو است.

ایالات متحده با پنهان شدن زیر نام حقوق بشر و حقوق اقلیت‌ها امنیت درون‌مرزی کشورهای دشمن را برهم می‌زند، تا ارزش‌های “دموکراتیک لیبرال” خود را گسترش دهد. یورش غیرقانونی ناتو به یوگسلاوی در سال ۱۹۹۹ بدون اجازه سازمان ملل و با پایمال کردن تمامیت‌ارضی آن به بهانه پشتیبانی از حقوق بشر آغاز شد. حتی مشروعیت شورای امنیت سازمان ملل نیز زیر پرسش رفت، چرا که  وتوی روسیه و چین در برابر این یورش در تضاد با حقوق بشر و ارزش‌های “دموکراتیک لیبرال” خوانده شد. 

چین و روسیه «نظم بین‌المللی» را یک دست‌گاه دوتایی و دوگانه برای آسان کردن دورویی امریکا می‌خوانند. وزیر خارجه چین، شیه فنگ، گفت که «نظم بین‌المللی» همان «قانون جنگل» است که به سود کشورهای ویژه‌ای و بر ضد دیگران به کار برده می‌شود. هم‌چنین لاوروف، وزیر خارجه روسیه، گفت که «نظم بین‌المللی» به‌دنبال برپایی یک چارچوب قانونی برای مشروعیت دادن به یک‌جانبه‌گرایی است. حقوق بین‌الملل بر پایه منشور سازمان ملل بر اصل وستفالیا استوار است که می‌گوید «همه‌ی کشورهای جهان برابر هستند»، ولی «نظم بین‌المللی» برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم  بر نابرابری دولت‌ها استوار است. در کوزوو، غرب حق برای جدایی از دولت‌های دیگر را برتر از ارجمندی تمامیت‌ارضی می‌داند. در اوسِتای جنوبی و کریمه، غرب تمامیت‌ارضی را برجسته‌تر از خواست مردم کریمه برای جدایی از اوکراین می‌داند. این دوگانگی ارزش‌گذاری پدیده‌های اجتماعی- سیاسی جهانی، «نظم بین‌المللی» را به «قانون جنگل» دگرگون می‌کند.

«قانون جنگل» همان‌گونه که طبری با شیوایی گفته‌است به معنای این است که “تنها تو، تنها تو بايد زنده و تندرست و شاداب و ثروتمند و قادر باشی! خاک بر فرق ديگران! آن‌ها تا آن حد و تا آنجا لازمند که تو به آن‌ها نياز داری”. 

تاریخ برتری‌جویانه نژاد سفید، تاریخ استعماری، امپریالیستی و نواستعماری شمال جهانی و دوگانگی ارزش‌گذاری پدیده‌های اجتماعی- سیاسی جهانی زمینه را برای پیدایش بریکس چید. این یک نیاز تاریخی بود و اگر در آن زمان انجام نمی‌شد، بی‌تردید امروز بریکس با نام و شیوه دیگری، ولی با همان هدف‌ها پایه‌گزاری می شد. کشورهای بنیان‌گزار بریکس هر کدام زخم‌های هنوز باز فراوانی به دلیل دست‌گاه برتری‌جویانه سفیدپوستان خورده‌اند.

تاریخ ضداستعماری پایه‌گذاران بریکس

یکی از غم‌انگیزترین نمونه‌های برتری‌جویی سفیدپوستان در آفریقای جنوبی روی داد. رژیم آپارتاید که از سال ۱۹۴۸  تا ۱۹۹۴ گروه کوچکی از  سفیدپوستان را فرمان‌روای دولت، اقتصاد، سرزمین و جامعه آفریقای جنوبی کرد و مردم بومی سیاه‌پوست را از حقوق پایه‌ای و بنیانی انسانی بی‌بهره کرد. این سیستم قانون‌های جداسازی نژادی را در همه‌ی زمینه‌های زندگی، مانند آموزش و بهداشت پیاده کرد.

در هند، استعمارگران بریتانیایی نیز سیستم‌های نژادی را گردن‌بار جامعه کردند که در آن بریتانیایی‌ها برتر از هندی‌ها شناخته می‌شدند. هندی‌ها زیر قانون نژادپرستی و بی‌بهره از کوچک‌ترین حقوق انسانی زندگی می‌کردند. در کنار این سرکوب، استعمارگران بریتانیایی از سرچشمه‌های زمینی هند می‌دزدیدند و دارایی کشور را به جیب استعمارگر خود می‌ریختند.

پرخاش‌گری امپریالیستی ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی چین را در سده ۱۹ دگرگون کرد. اگرچه چین هیچ‌گاه مانند کشورهای آفریقایی و به اندازه هند مستعمره نشد، ولی یک دوران ویژه نیمه‌استعماری را از سر گذراند که نیروهای امپریالیستی بخش‌های بزرگی از خاک این سرزمین بزرگ را در دست خود داشتند. در آغاز سده ۱۹، امپراتوری بریتانیا به‌دنبال گسترش دادوستد به‌ویژه در زمینه تریاک با چین بود. هنگامی که چین تلاش کرد تا پهنه ی بازرگانی تریاک را تنگ کند، بریتانیا جنگ نخست تریاک را آغاز کرد. برآیند این جنگ پیمان نانجینگ (۱۸۴۲) بود که چین را وا داشت که هنگ‌کنگ را به بریتانیا سپارد، و پنج بندر را برای بازرگانی بریتانیایی به آن‌ها واگذار کند.

پیامدهای جنگ دوم تریاک (۱۸۵۶ –۱۸۶۰ ) چین را خوار کرد و مایه باز شدن بندرهای بیش‌تر برای بازرگانان بریتانیایی شد. جنگ نخست میان چین و ژاپن (۱۸۹۴ – ۱۸۹۵ ) آغازگر پرخاش‌گری امپریالیستی ژاپن در شرق آسیا بود. پس از شکست چین، تایوان به ژاپن واگذار شد و چین به ناگزیر به ژاپن حقوق بازرگانی و سرزمینی بیش‌تری واگذار کرد.

در جنگ دوم میان چین و ژاپن (۱۹۳۷ –۱۹۴۵ )،  در کُشتار نانجینگ صدها هزار غیرنظامی چینی از سوی نیروهای ژاپنی کُشته شدند. در پی آن ژاپن بخش‌های بیش‌تری از خاک چین را در دست گرفت و زخم ژرفی بر روان خلق‌های چین بر جا گذاشت. گسترش فرهنگ‌ و باورهای غربی و ژاپنی هم‌راه با از دست دادن خاک حس خواری فرهنگی و ملی را پدید آورد.

برزیل از سوی پرتغال مستعمره شد. پرتغالی‌ها در سال ۱۵۰۰  میلادی به رهبری پدرو آلوارز کاب به برزیل رسیدند و این سرزمین را مستعمره کشور خود کردند. برزیل بیش از سه سده زیر فرمان‌روایی پرتغال بود، تا این‌که در سال ۱۸۲۲  استقلال خود را به دست آورد. پرتغال به دزدی از سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی برزیل مانند طلا، شکر و قهوه پرداخت و از بردگان آفریقایی برای کار در زمین‌های کشاورزی و معدن‌های بهره‌کشی می‌کرد. افزون بر این، پرتغال زبان، فرهنگ و دین مردمان بومی را به سود خود دگرگون کرد. مردمان بومی برزیل آنیمیسم (جانوران، گیاهان، رودخانه‌ها و زمین دارای روان بود و پرستش می‌شد) بودند و به چندخدایی باور داشتند و هر قبیله باورهای معنوی، آیین‌ها و خدایان ویژه خود را داشت.   

 

روسیه، به ویژه پس از انقلاب اکتبر هم‌واره زیر یورش سفیدپوستان غربی بوده است. امپراتوری روسیه مانند دیگر سفیدپوستان غربی در کشورهای دور آفریقا، آسیا، امریکا و اقیانوسیه مستعمره نداشت و مانند آن‌ها در دادوستد برده جهانی شرکت نداشت. کشورهای بزرگ غربی مانند سوئد، فرانسه و آلمان به روسیه یورش بردند و کشورهایی مانند بریتانیا و امریکا در دوران شوروی بارها در تلاش پاره پاره کردن آن بودند. اتحاد شوروی یک ایدیولوژی بسیار نیرومند ضداستعماری داشت که بخشی از فرهنگ مردمان شوروی شده‌بود که حتا تاکنون در میان روس‌ها زنده مانده‌است. در درازنای تاریخ روسیه، تنها یک کشور آسیایی به آن یورش برد. مغول‌ها به رهبری باتو خان در سال ۱۲۳۷  به کیوان روس یورش بردند و در سرزمین‌های روسیه که به “یوک تاتار” آوازه بود، تا پایان سده ۱۵ ماندند. لهستان در سالهای (۱۵۹۸ -۱۶۱۳)، بخش‌هایی از روسیه را در دست خود گرفت.

سوئد چندین بار تلاش کرد به سرزمین‌های روسیه یورش برد، به‌ویژه در دوران (۱۶۰۵ –۱۶۱۳ ) و در جنگ بزرگ شمالی (۱۷۰۰ –۱۷۲۱ )، جایی که تزار پیتر بزرگ نیروهای سوئدی را شکست داد و پس از آن فرمان‌روایی سوئدی‌ها در منطقه پایان یافت. ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۲  به روسیه یورش برد. در این یورش ارتش بناپارت مسکو را سوزاند. میان سال‌های (۱۹۱۴ –۱۹۱۸ ) روسیه که بخشی از متفقین بود، با یورش آلمان و اتریش-مجارستان در مرزهای غربی خود روبرو شد. برایند این جنگ انقلاب روسیه و کناره‌گیری تزار نیکلاس دوم بود. پس از انقلاب در سال‌های ۱۹۱۷ –۱۹۲۳ کشورهای بریتانیا، فرانسه، ژاپن و ایالات متحده به پشتیبانی و کمک جنگ‌افزاری از ارتش سفید علیه ارتش‌ سرخ بلشویک‌ها پرداختند. یورش بارباروسا از سوی آلمان نازی در ۲۲  ژوئن ۱۹۴۱  آغاز شد. آلمان نازی با میلیون‌ها سرباز به اتحاد جماهیر شوروی یورش برد و به استالین‌گراد و مسکو رسید. در این جنگ ارتش نازی ۲۷ میلیون تن از مردم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را کُشت. پس از فروپاشی اتحادشوروی ناتو هر سال مرزهای خود را به سوی مرزهای روسیه گسترش داد.

همان‌گونه که دیده‌ایم، بنیان‌گذاران بریکس دلیل‌های فراوانی برای برهم زدن «نظم بین‌المللی» امپریالیستی داشته‌اند.

ساختار بریکس

در پنج کشور بزرگ بریکس که دربرگیرنده برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی است بیش از ۳.۲ میلیارد (چین: ۱.۴ میلیارد، هند: ۱.۴ میلیارد، برزیل: ۲۱۳ میلیون، روسیه: ۱۴۴ میلیون، آفریقای جنوبی: ۶۰ میلیون)، نزدیک به ۴۱٪ از جمعیت جهان زندگی می‌کنند. کشورهای بریکس نزدیک به  ۲۶٪ از خاک جهان(چین: ۹.۶ میلیون کیلومتر مربع، هند: ۳.۳ میلیون کیلومتر مربع، برزیل: ۸.۵ میلیون کیلومتر مربع، روسیه: ۱۷.۱ میلیون کیلومتر مربع، آفریقای جنوبی: ۱.۲۲ میلیون کیلومتر مربع) را پوشش می‌دهند. تولید ناخالص ملی (GNP) این کشورها (چین: ۱۷ تریلیون دلار، هند: ۳.۷ تریلیون دلار، برزیل: ۲.۱ تریلیون دلار، روسیه: ۱.۷ تریلیون دلار، آفریقای جنوبی: ۵۰۰ میلیارد دلار) برابر با ۲۳٪ از تولید ناخالص ملی جهانی است.

رویش اقتصادی کشورهای بریکس، به‌ویژه چین و هند چشم‌گیر است. چین و هند رانه‌های (موتورهای) بنیانی رویش اقتصادی گروه هستند. 

برزیل با چالش‌های اقتصادی روبه‌رو بوده، اما هم‌چنان یکی از بازی‌گران بنیادی در آمریکای لاتین است. گزارش بانک جهانی در سال ۲۰۱۵ نشان داد که در دو دوره رییس‌جمهوری لولا داسیلوا (۲۰۰۳-۲۰۱۱)، به دلیل تلاش‌های دیلما روسف وزیر کابینه در ریشه‌کنی تنگ‌دستی، برزیل تهی‌دستی را از ۱۰٪ در سال ۲۰۰۱ به ۴٪ در سال ۲۰۱۳ کاهش داد و ۲۵ میلیون برزیلی را از زیر خط تهی‌دستی بیرون آورد.

روسیه هم‌چنان از سرچشمه‌های بزرگ انرژی برخوردار و یکی از فروشندگان بزرگ نفت، گاز، آلومینیوم، نیکل طلا، الماس، اورانیوم و پلاتین است. آفریقای جنوبی به دلیل چالش‌های ساختاری اقتصادی و ناآرامی‌های سیاسی رویش کُندتری داشته‌است، ولی هم‌چنان بزرگترین اقتصاد در آفریقا است.

کشورهای آرژانتین، مصر، اتیوپی، ایران، عربستان سعودی و امارات متحده عربی هم از عضوهای بریکس هستند. کشورهای بریکس به‌دنبال کاهش بازدارنده‌ها برای دادوستدهای اقتصادی میان خود هستند و به کاهش تعرفه‌ها بر کالاهای دیگر کشورهای درون بریکس پرداختند؛ جابجایی کالاها را میان مرزها آسان‌تر ساخته‌اند؛ به سرمایه‌گذاری در بخش‌های کلیدی مانند زیرساخت‌ها، فن‌آوری و انرژی پرداخته‌اند. با این همه، دادوستد میان کشورهای بریکس با هم، هنوز کم‌تر از بازرگانی آن‌ها با کشورهای غربی است.

یکی از بزرگ‌ترین برجستگی بریکس در هم‌سنجی با پیمان‌های هم‌کاری امپریالیستی، ساختار دموکراتیک و نبود شرط‌های سیاسی و اقتصادی برای هم‌کاری است.

بانک پیشرفت نوین (New Development Bank) (کوتاه NDB) از سوی کشورهای بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) در سال ۲۰۱۴ پایه‌گزاری شده است. هدف این بانک تهیه پول برای برنامه‌های زیرساختی، انرژی‌های تجدیدپذیر و رویش پایدار در کشورهای در حال رشد است. همه کشورهای عضو حق رای برابر دارند و تصمیم‌گیری‌ها آن بر پایه بر هم‌رایی کشورهای عضو گرفته می‌شود. حق رای در بانک جهانی بر پایه اندازه سرمایه‌گذاری‌ها کشورها برنامه‌زیری شده‌است، به این معنی که کشورهای پول‌دار مانند ایالات متحده، ژاپن و آلمان رای بیش‌تری در تصمیم‌گیری‌ها دارند. ایالات متحده بیش‌ترین رأی را دارد.

وام‌های  NDB با نرخ بهره کم و شرایط بازپرداخت دراز مدت داده‌می شود. NDB به دنبال گردآوری سرمایه با فروش اوراق قرضه است. این بانک در هم‌سنجی با بانک جهانی، دارای روی‌کردی نرم و با کاغذبازی کم‌تری است. وام‌های این بانک بدون هیچ شرط سیاسی، اقتصادی داده می‌شود. بانک جهانی شرایط فراوان سیاسی، اقتصادی و پیاده کردن سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی برای وام دادن به کشورها می‌گذارد. بانک پیشرفت نوین  یک نهاد مستقل‌ از کشورهای غربی است بیش‌تر برای رویش اقتصادی کشورهای بریکس و اقتصادهای در حال رشد پایه‌گذاری شده است. این بانک برای کم کردن نقش نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول (IMF) در اقتصاد کشورهای عضو پایه‌گذاری شده است.

سرمایه آغازین این بانک ۵۰ میلیارد دلار بود که هر یک از کشورهای بنیان‌گذار بریکس ۱۰ میلیارد دلار کمک کردند. این سرمایه برای راه‌اندازی کار بانک و پشتوانه وام به برنامه های در کشورهای در حال رشد بوده است. NDB هم اکنون ۱۰۰ میلیارد دلار و بانک جهانی ۴۰۰  میلیارد دلار سرمایه دارد.

پایان‌سخن

امپریالیسم جهان را در دو قطب بخش می‌کند تا پوششی برای دست‌یازی خود در کشورهای «جنوب» باشد. آن‌ها پیوسته از لشگر «دموکراسی» غرب در برابر «دیکتاتوری» «جنوب» سخن می‌گویند. با شیطان‌سازی کشورهای «جنوب» ، امپریالیسم اندیشه توده‌های جهانی را از پیچیدگی پدیده‌های جهانی و نارسایی و ناکارآمدی سرمایه‌داری برای چاره‌جویی چالش‌های آن به دور می‌کند.

آفرینش پیمان هم‌کاری  بریکس (BRICS) از سوی کشورهای بزرگ و تازه به دوران رسیده، نشان‌گر پاسخی تاریخی به فشارهای پیوسته استعماری و امپریالیستی است که سده‌ها بر دوش خلق‌های گوناگون جهان سنگینی کرده‌است. بنیان‌گذاران این گروه؛ برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی، نه‌تنها برای پدید آوردن یک نظم جهانی نو  تلاش می‌کنند، بلکه نمادی از ایستادگی در برابر نظام بی‌داد کنونی به سود کشورهای غربی و به ویژه ایالات متحده شده‌اند. این پیمان هم‌کاری که ریشه در تاریخ پُر از درد و رنج کشورهای بنیان‌گذار آن از جنگ، استعمار و بهره‌کشی جهانی دارد، نشان‌دهنده نیاز به هم‌کاری و هم‌بستگی برای پدید آوردن جهانی است که در آن دادگری در دادوستد جهانی برجسته‌تر از سرکردگی یک یا چند کشور است

بریکس هنوز، از آن‌جایی که چهار کشور بنیان‌گذار آن نظام سرمایه‌داری دارند، یک جنبش ضدامپریالیستی نیست، ولی بی‌تردید یک پیمانی است که با اندیشه  ضداستعماری تلاش دارد تا با شیوه هم‌افزایی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، چالش‌های جهانی را با شیوه‌های مسالمت‌آمیز  چاره‌جویی کند. این پیمان به‌ویژه با یاد داشتن تاریخ پُر از زخم‌های کشورهای عضو، دگرگونی‌های اجتماعی و اقتصادی را به یک ابزار مهم در برابر نابرابری‌ در دادوستد های جهانی به سرکردگی امپریالیسم دگرگون کرده‌است. این کشورها با آگاهی از پیامدهای منفی استعمار و امپریالیسم بر پیش‌رفت و استقلال کشورهای خود، به‌دنبال پایه‌گذاری ساختارهایی هستند که نه‌تنها استقلال و تمامیت‌ارضی آن‌ها را ارج گزارد، بل‌که از آن فراتر رفته و زمینه‌های پیش‌رفت مستقل و پایدار را فراهم آورد.

بنیان‌گذاران بریکس بر این باور هستند که سرنوشت جهان نباید تنها با دستان اندکی از کشورهای غربی نوشته شود. به‌ویژه امروز که جهان با چالش‌های اقتصادی، سیاسی و زیست‌محیطی فزاینده‌ای جهانی روبرو است، کشورهای بریکس تلاش دارند تا الگوهایی را بیابند که بر پایه‌ برابری و هم‌کاری، نظم نوینی را در جهان بسازد.

آینده جهان در دستان خلق‌هایی است که هنگام دادوستد میان کشورها بر ارزش‌های مانند برابری، هم‌کاری و استقلال پافشاری دارند. بریکس، نماد این نبرد است که راه جهانی با آینده‌ای روشن‌تر و دادگرتر را هم‌وار می‌کند.

از جمهوری خلق چین به رهبری حزب کمونیست که بگذریم، دست‌گاه فرمان‌دهی چهار کشور دیگر بنیان‌گذار در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی است. تاریخ بورژوازی نشان می‌دهد که این طبقه هنگام روبرو شدن با طبقه‌های پیش‌رو درون کشور خود به سازش با بورژوازی جهانی می‌پردازد.

سوسیالیسم برای گذر از بازدارنده‌های نژادی و فرهنگی که امپریالیسم سده‌ها بر سر راه شکوفایی کشورهای جنوب فراهم کرده‌است یک نیاز است. سوسیالیسم با دوری از اندیشه برتری‌خواهانه و پاسبانی از حاکمیت‌ملی و تمامیت‌ارضی کشورها و هم‌بستگی میان خلق‌ها به  جنبش‌های استقلال‌طلبانه در کشورهای جنوب در دوران امپریالیستی کمک می‌کند که هم  زنجیر کهن استعماری را پاره کنند و هم از بهره‌کشی بورژوازی بومی رها شوند.

سرچشمه‌های کمکی

Black Marxism: The Making of the Black Radical Tradition: Cedric Robinson




آزادیِ پای به زنجیر بسته مردم سوریه!

مقاله ۳۸/۱۴۰۳
۱ دی ۱۴۰۳، ۲۱ دسامبر ۲۰۲۴

آزادی!
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟
ای آزادی!
آیا با زنجیر می‌آیی؟ (سایه)

پیش‌گفتار

در دوران شکوفایی سوسیالیسم، دولت سوریه نماینده بورژوازی ملی تازه به دوران رسیده کشور بود که مانند بورژوازی ملی در مصر، سرشت ضدامپریالیستی و سکولار داشت. ولی باید به یاد داشت که پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، دولت‌های سوریه هیچ‌گاه نماینده بورژوازی ملی و یا توده‌های کار و رنج نبوده‌اند.

رژیم دیکتاتوری اسد،- که هیچ‌گاه دیکتاتورتر از کشورهایی مانند مصر، اردن، عربستان، بحرین، کویت ووو نبوده‌است-  پس از رهایی از جنگی که در سال ۲۰۱۱ آغاز شده‌بود، اگر به بازسازی اقتصاد ملی خود می‌پرداخت و مردم را از گرسنگی و بی‌کاری نجات می‌داد و دست دوستی به سوی نیروهای اپوزیسیون میانه‌رو و مستقل دراز می‌کرد، شاید می‌توانست از این سیل‌آب جان به در برد.  ولی پس از سال ۲۰۱۵ چیزی دگرگون نشد و پایگاه اجتماعی دولت اسد حتا باریک‌تر از گذشته شد و همین به کسانی که در آرزوی زنده کردن یک امپراتوری عثمانی هستند، انگیزه یورش به سوریه را داد.

تجربه سوریه یک بار دیگر نشان داد که رژیم‌هایی که با کمک نیروهای جنگی دیگر کشورها پابرجا می‌مانند تا به چاره‌جویی دشواری‌های روزانه اقتصادی مردم نپردازند و راه‌های آزادهای سیاسی را باز نکنند، هم‌چنان زیر خطر یورش دیگر نیروهای برون‌مرزی زندگی می‌کنند که خواهان سر بریدن آن‌ها هستند.

به‌ترین نیروی جنگی هر کشور در برابر دستیازی امپریالیسم و نیروهای پرخاش‌گر هم‌سایه نیرومند کردن پایگاه اجتماعی خود با در پیش‌گیری اقتصاد ملی به سود توده‌های کار و رنج است که حتا از کمک نیروهای جنگی کشورهای دوست برجسته‌تر و نیرومندتر است. کوبا با پشتیبانی مردم خود توانست بیش از ۶۰ سال در دهان اژدهای عمو سام زنده بماند.

هیچ تردیدی نیست که سرنگونی دولت اسد در سوریه به دست گروه‌های تروریستی اسلام‌گرای وابسته به ترکیه بخشی از یک برنامه زنجیره‌ای برای ساختن یک خاورمیانه نو در راستای منافع امپریالیسم غرب، بورژوازی ترکیه و بورژوازی صهیونیسم اسرائیل است.

مردم سوریه برای آزمندی سرمایه‌داری جهانی، رقابت‌های امپریالیستی برای دست‌یابی به سرچشمه‌های زیرزمینی و درگیری ژیوپولیتیکی دیگر کشورها بهای سنگینی پرداخت می‌کنند.

همین که نخستین بازدیدکننده بلندپایه برون‌مرزی از سوریه، رییس سازمان امنیت ترکیه بوده‌است، نشان‌گر بسیاری از برنامه‌های پنهانی و سخن‌های نگفته در سرنگونی دولت اسد است.

شورشیان واپس‌گرای اسلامی که فرمان‌دهی کشور را هم اکنون در دست خود گرفته‌اند، نه سکولار هستند، نه ضدسرمایه‌داری و نه ضدامپریالیستی. آن‌ها تا به‌دان‌جا به سود مردم کار خواهند کرد که سروران ترکی آن‌ها اجازه دهند.

این فرماندهان نه به سود منافع مردم، بل‌که به سود بورژوازی ترکیه و منافع ژیوپولیتیکی اسرائیل و امریکا کار می‌کنند.

بگذارید نخست نگاهی به منافع امپریالیسم غرب و بورژوازی صهیونیسم در سوریه داشته باشیم؛ سپس به بررسی برنامه ترکیه برای بازسازی فرمان‌روایی امپراتوری عثمانی در سوریه بپردازیم؛ و در پایان ضربه‌ای را که جمهوری اسلامی از هم‌گامی ترکیه با غرب در سوریه خورده‌است را بشکافیم.

منافع امپریالیسم غرب و بورژوازی صهیونیسم

امپریالیسم غرب به آرامی دارد زمینه‌های بیرون آوردن هیئت الشام از فهرست تروریستی را فراهم می‌سازد. جان میرشایمر (John Mearsheimer)، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو گفت که واژگونی ناگهانی رژیم تنها یک “پیروزی کوتاه‌مدت” برای کسانی، مانند امریکا است که از نیروهای ضد اسد پشتیبانی کرده‌اند. میرشایمر گفت: «ما [ایالات متحده] به دسته‌هایی از گروه‌هایی مانند القاعده و داعش پیوستیم و آن‌ها پیروز شدند»، و افزود که کاخ سفید و رسانه‌های آمریکایی اکنون همه تلاش خود را می‌کنند تا «نام محمد جولانی، رهبر هیئت تحریر شام را پاک کنند». او کسی است که آمریکا جایزه ۱۰ میلیون دلاری برای سر او گذاشته‌بود.

وی گفت که روزنامه‌نگاران آمریکایی‌ها می‌دانند که ایالات متحده از تروریست‌ها پشتیبانی می‌کند و آمریکا با کمک رسانه‌ها می‌خواهد نشان دهد که پیروزی هیئت تحریر شام یک گام مثبت است.

وزارت جنگ امپریالیسم امریکا گفته‌است که شمار سربازهای آمریکایی که در پیش از سرنگونی اسد 1100 سرباز بود، هم اکنون به 2000 سرباز رسیده است. ولی به گفته رایدر سخن‌گوی پنتاگون، این سربازان پیش از آن‌که رژیم بشار اسد واژگون شد، به آن جا فرستاده شده‌بودند. این به معنای این است که امپریالیسم امریکا از برنامه شورشیان برای یورش به سوریه از پیش آگاه بود.

هم‌زمان با سفر وزیر امور خارجه آمریکا و مشاور امنیت ملی بایدن به خاورمیانه، گمانه‌زنی‌ها درباره برنامه‌های پشت پرده امریکا در باره سوریه افزایش یافته‌است.

نیویورک تایمز در گزارشی نوشت که هنگامی که  رهبران نو سوریه کشور را در دست خود گرفته‌اند، امریکا نمایندگانی را به منطقه فرستاده‌است که تا تلاش کنند سوریه‌ای به سود منافع ژیوپولیتیک امریکا بسازند.

در همین راستا بلینکن، وزیر امور خارجه ایالات متحده، پیش از پرواز به ترکیه برای دیدار با اردوغان، در اردن با ملک عبدالله دوم دیدار کرد و  با محمد شیاع السودانی در عراق رای‌زنی داشت. به گفته نیویورک تایمز، بلینکن گفت که دولت نو سوریه که رهبری‌اش در دست  چهره‌ای رادیکال است که در فهرست سیاه آمریکا است، باید با پشتیبانی از حقوق اقلیت‌ها و جلوگیری از پایگاه تروریستی شدن نشان دهد که دیگر یک گروه تروریستی نیست.

برخی از کارشناسان آمریکایی پنهانی می‌گویند که جهان باید برچسب تروریستی را از هیات تحریرالشام بردارد تا کشورها بتوانند به سوریه کمک بفرستند و این گروه را به راه راست رهبری کنند.

اسرائیل پس از رفتن اسد نه تنها به بمباران سوریه می‌پردازد بل‌که تلاش دارد تا در این کشور بحران زده بیش از پیش پیش‌روی نماید و بخش بیش‌تری از جولان را از آنِ خود کند. پس از فروپاشی  دولت اسد اسرائیل نیروهای اسرائیل بخشی از جولان را گرفتند  و صدها یورش به ساختار جنگی سوریه انجام داده‌اند. امپریالیسم امریکا مانند همیشه جانانه از بورژوازی صهیونیسم و سیاست‌های گسترش‌خواهانه آن پشتیبانی می‌کند. در همین راستا بلینکن در گفت‌وگو با خبرنگاران در اردن با پشتیبانی از اسرائیل گفت: «اسرائیل نگران است که خلاء حاکم توسط تروریست‌ها و افراط‌گرایان پر شود. از همین رو تل آویو نیروهایش را به منطقه منتقل کرد». هم‌زمان سالیوان پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو، گفت که تصمیم اسرائیل برای فرستادن نیرو به جولان “منطقی و سازگار” با حق دفاع از خود است.

به گفته ارتش اسرائیل، هواپیماهای جنگی اسرائیل در روزهای گذشته بیش از ۳۵۰ بمباران در سراسر سوریه انجام داده‌اند. ارتش فاشیستی اسرائیل هم‌چنین گام به منطقه‌ای به مساحت ۴۰۰ کیلومتر مربع در مرز سوریه و اسرائیل گذاشته است که می بایست منطقه‌ای غیرنظامی زیر بازرسی نیروهای حافظ صلح سازمان ملل باشد. پس از آن، نیروهای اسرائیلی برای نخستین بار پس از جنگ ۱۹۷۳ مرزهای خود را در خاک سوریه گسترش دادند. دفتر نتانیاهو گفت که سربازان اسرائیلی تا زمانی که نیرویی قانونی برای پای‌بندی به پیمان آتش‌بس سال ۱۹۷۴ در سوریه دست‌گاه دولتی را در دست نگیرد،  در آن جا می‌مانند. اسرائیل چندین یورش هوایی به سوریه انجام داده‌است که هدف آن‌ها نابودی ساختار ارتش بوده است و امریکا هم شمال سوریه را بمباران کرد.

پس از فروپاشی دست‌گاه دولتی در سوریه، اتحادیه اروپا در نشست سران این هفته خود تصمیم به بازنگری در روابط خود با این کشور گرفته است. روز پنجشنبه، کشورهای اروپایی در باره خط دیپلماتیک خود در برابر حکومت نو  سوریه و چگونگی بیرون آوردن گروه اسلام‌گرای هیئت تحریر الشام (HTS) – از فهرست گروه‌های تروریستی اتحادیه اروپا به گفت‌وگو نشستند.

همه‌ی داده‌ها نشان‌گر این است که اتحادیه اروپا می‌خواهد که حکومت نو  سوریه را در آغوش بگیرد، تا آن را به سوی منافع ژئوپلتیک خود بکشاند و با هم‌کاری با آن بسیاری از پناهندگان سوری در اروپا را نیز به کشورشان بازگرداند. برای رسیدن به هر دو هدف اتحادیه اروپا نیاز به پاک‌شویی خونریزی‌های  هیئت تحریر الشام دارد. رسانه‌های آلمان گزارش داده‌اند که اتحادیه اروپا از دیپلمات آلمانی میشائل اونمشت خواسته‌است تا با دولت نو دمشق دیدار و گفت‌وگو کند. کایا کلس، نماینده بلندپایه امور خارجی اتحادیه اروپا، در نشستی با وزیران خارجه اتحادیه اروپا در باره‌ی برجستگی دیدار و دوستی با هیئت تحریر الشام ، با این که این سازمان هنوز در فهرست سازمان تروریستی  سازمان ملل و ایالات متحده است، سخن گفت. کایا کلس گفت که  اتحادیه اروپا باید آماده باشد تا تحریم‌ها علیه سوریه را بردارد. بسیاری از وزیران خارجه کشورهای اتحادیه اروپا از فرمان‌روایان نو سوریه خواسته‌اند تا پایگاه‌های نظامی روسیه در سوریه را ببندد.

نخست‌وزیر ایتالیا، جورجیا ملونی، روز سه‌شنبه گفت که او خواستار دوستی کشورهای اروپایی با فرمان‌دهان کنونی دمشق است.  فرانسه این هفته چهار دیپلمات به سوریه فرستاد.

آرزوی بازسازی امپراتوری عثمانی ترکیه

ابراهیم کالین، رئیس سازمان اطلاعات ملی ترکیه که با نام  MIT شناخته می‌شود، با تفنگ‌به‌دستانی در  دمشق پایتخت سوریه  در همان مسجدی بود که محمد الجولانی، رهبر تحریر الشام روز یکشنبه از آن بازدید کرد. نیویورک تایمز می‌گوید که سازمان اطلاعات ترکیه در باره سفر کالین به دمشق چیزی نگفت.

کُردهای سوریه تلاش می‌کنند که با فرمان‌روایان نو سوریه پیوند دوستی داشته باشند.  ولی رئیس‌جمهور ترکیه، اردوغان، نیز از پشتیبانی خود از نیروهایی فرمانروای کنونی در سوریه سخن گفت که با  سرکوب کُردها گره خورده است.

اردوغان، گفت که زمان نابودی گروه‌های «تروریستی» در  سوریه فرارسیده‌است. او سخنی از الشام نگفت، بل‌که نام گروه‌های کُرد و داعش را بر زبان آورد. اردوغان در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت که: «باید داعش، حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک) و گروه‌های وابسته به آنها را از میان برد.»

روشن است که داعش زیر نام خوش دیگر در سوریه کنشی ندارد و نام بردن از آن تنها برای گم‌راهی مردم است. ترکیه نیروهای کٌرد را یک گروه تروریستی می‌داند که با کٌردهای شورشی در ترکیه دوستی دارند.

نگرانی‌ از یورش ترکیه به شهر کوبانی، افزایش یافته است. اردوغان به دست‌نشاندگان خود در دمشق گفت که راه را برای بمباران زیرساختارهای ارتش سوریه از سوی ارتش فاشیستی اسراییل را باز کنند، تا او بتواند برای یورش به نیروهای کُردی با امریکا سازش کند. بلینکن در باره ی نگرانی‌های خود از یورش نیروهای ترکیه و گروه الشام علیه نیروهای کُرد در شمال شرق سوریه سخن گفت: « مهم است که زمینه‌ساز دور تازه رویارویی‌ها نشویم».

گسترش‌خواهی ترکیه را می‌توان به زبان علی مطهری نماینده چندین ساله  مجلس خواند: اردوغان ادعای مالکیت شهرهای حلب، حمص، حماه و چند شهر دیگر سوریه را کرده است به این دلیل که قبل از جنگ جهانی متعلق به دولت عثمانی بوده است. به او می‌گوییم فلسطین هم آن زمان متعلق به دولت عثمانی بود، چرا ادعای فلسطین را نداری؟ چون با اسرائیل هم پیاله‌ای.

به گفته خبر آنلاین «فهیم تاشکین»، نویسنده ترکیه‌ای بر این باور است که هیچ‌کس به اندازه «اردوغان» نتوانست، اسرائیل را در سوریه شاد کند.

او در نوشته‌ای به نام  «نان آغشته به خون» که روزنامه ترکیه‌ای «گازیته دوار» آن را پخش کرده، نوشت: «بازیگرانی که به سوریه اسد پشت کردند، توانستند، این کشور عربی سرکش در برابر خواسته‌های آمریکا در خاورمیانه را نابود کنند. اکنون بیش از هر چیز سوریه توان و نیروی پاسخ به اسرائیل را ندارد.» این روزنامه‌نگار و کارشناس ترکیه‌ای می‌گوید که اردوعان ۱۳ سال  توان و انرژی خود را روی خُرد کردن استخوان‌های سوریه به کار برده‌است.

به گفته او، اردوغان خود را متحد ایران و روسیه و سوریه اسد نشان می‌داد و در نشست‌های آستانه در جست‌جوی راه‌حل برای بحران سوریه می‌گشت، در پشت پرده گروه‌های تروریستی هم‌پیمان اسرائیل را برای یورش به دمشق آموزش می‌داد. اردوغان در ۱۴ ماه جنگ اسرائیل علیه فلسطینی‌ها، هم‌واره یار و یاور تل‌آویو بوده، ترکیه یکی از مهم‌ترین شریک دادوستدی و بازرگانی اسرائیل در سال ۲۰۲۳ بوده‌است. دادوستد میان ترکیه و اسرائیل در سال ۲۰۲۳ به ۷ میلیارد دلار رسید. ترکیه در سال ۲۰۲۳  نیازهای اسرائیل برای آهن، فولاد و فراورده های محصولات پتروشمی را برآورده کرد. دادوستد میان اسرائیل و ترکیه از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۳ سه برابر شد.

جولانی گفت که سوریه خواهان درگیری با اسرائیل نیست. ترکیه که هم اکنون رهبری تحریر الشام و ارتش ملی سوریه را در دست خود دارد، نمی خواهد که دیگران بدون اجازه او در سوریه کنش‌های جنگی داشته‌باشند. برای همین، با این که خود بخش‌هایی از شمال غربی سوریه را به زور گفته است، ولی می‌خواهد برای پرخاش‌گری اسرائیل در سوریه مرزگزاری کند.

ترکیه بزرگ‌ترین پشتیبان نیروهای «هیأت تحریر الشام» (HTS) است که دمشق را گرفتند و فرمان‌روای سوریه شده‌اند . هیچ تردیدی نیست که اردوغان با هم‌دستی خود با امریکا و اسرائیل از پشت به متحدان روسی و جمهوری اسلامی خود خنجر زد. اردوغان هم اکنون برای هم‌سنگی با نیروهای آمریکایی و اسرائیلی می‌خواهد از سوی دست‌نشاندگان خود هیأت تحریر الشام در سوریه به روسیه اجازه نگه داشتن پایگاه جنگی خود و به جمهوری اسلامی اجازه باز کردن سفارت خود را بدهد.

اردوغان امیدوار است که هم‌کاری با مسکو  او را در برابر کُردها در شرق سوریه که از سوی امریکا پشتیبانی می‌شوند نیرومند کند.

حزب کمونیست ترکیه کمک بورژوازی ترکیه برای فروپاشی دولت سوریه و سازمان‌دهی نیروهای تروریستی را با هدف دست‌یابی به سرچشمه‌های زیرزمینی سوریه، راه‌های زمینی و دریایی و یافتن پهنه‌های سرمایه‌گذاری برای بورژوازی کشور می‌داند. سیاست دولت ترکیه تنها در خدمت سرمایه‌داران و صنعت جنگی است.

منافع ژیوپولیتیکی جمهوری اسلامی

آن‌هایی که هوادار سیاست‌های ژیوپولیتیکی جمهوری اسلامی هستند، باید سخنان حزب کمونیست ترکیه را در باره‌ی بورژوازی ترکیه آویزه گوش خود سازند. این حزب می‌گوید که یک اقتصاد سرمایه‌داری نئولیبرالیستی که در درون کشور تنگ‌دستی، شکاف طبقاتی، نابرابری و بدبختی برای بیش‌تر مردم آفریده است، نمی‌تواند سیاست برون‌مرزی برای منافع ملی خلق‌های کشور داشته‌باشد. سیاست‌های اقتصادی، درون‌مرزی و برون‌مرزی با هم پیوند دیالکتیکی دارد. ناهم‌سازی این دو با هم می‌تواند در زمان کوتاهی چالش آفرین نباشد، ولی در پایان باید با پیروزی یک راه‌کار بیانجامد.

شورشیان به سفارت جمهوری اسلامی در دمشق یورش بردند و همه چیز را ویران کردند و شیشه‌ها را شکستند. در آن جا احمد الشرا، رهبر شورشی اسلام‌گرا گفت که بشار اسد سوریه را به «آشیانه‌ای برای آزمندی جمهوری اسلامی» دگرگون کرده‌بود. جمهوری اسلامی به اندازه‌ای کم توان شده‌است  که به ناگزیر باید سیاست خارجی خود را بازنگری کند. میلیاردها دلار برای آموزش نیروهای جانشینی و بازدارندگی، در درازنای چند ماه مانند دود به هوا رفت.

پیامدهای ناگوار سیاسی‌ای که واژگونی رژیم اسد در سوریه برای جمهوری اسلامی به هم‌راه داشته است را نمی‌توان دست کم گرفت. بدون تردید، منتقدان در درون نظام از این ضربه گیج کننده برای استوار کردن جایگاه خود در حاکمیت سود خواهند جست و مردم هم دلیلی برای درگیر شدن در یک جنگ خونینی که هزاران فرسنگ از مرزهای ما دور هست، نمی‌بینند. در درون حاکمیت، بر سر ژرفا و بزرگی این شکست ناسازگاری است. بر پایه گزارش نیویورک تایمز، نه تنها مردم ما، بل‌که حتا برخی‌ها در درون رژیم آغاز به تردید در باره‌ی سودمندی کمک به نیروهای جانشینی کرده‌اند. روشن است که بورژوازی بوروکراتیک- تکنوکرات از ضربه‌های فراوانی که بورژوازی نظامی در حاکمیت خورده است برای آسان کردن راه سازش با غرب سودجویی خواهد کرد.

رژیم سوریه هیچ‌گاه در پی هم‌سازی ایدیولوژیک با جمهوری اسلامی نبوده‌است. سوریه یک رژیم سکولار بعثی داشت که  اسلام‌گرا نبود. حافظ اسد، پدر بشار، تنها رهبر عرب دوست جمهوری اسلامی بود. سوریه هم‌چنین تنها کشوری در منطقه بود که از ایران در جنگ هشت‌ساله با عراق پشتیبانی کرد. این دو کشور هم‌چنان علیه اسرائیل متحد بودند و از رویش حزب‌الله در  لبنان پشتیبانی کردند. این دو کشور به گسترش پیوند اقتصادی و جنگی پرداختند که پس از یورش امپریالیسم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ ژرف‌تر شد.

برای درک برجسته بودن سوریه برای جمهوری اسلامی باید به بررسی «محور مقاومت» پرداخت. «محور مقاومت» دربرگیرنده جمهوری اسلامی، حزب‌الله لبنان، حوثی‌ها در یمن، و شبه‌نظامیان شیعه در عراق و سوریه بوده‌است. «محور مقاومت» در برابر امریکا  و اسرائیل و هم‌چنین کشورهایی از خلیج فارس ساخته شده‌بود. جمهوری اسلامی از سوریه برای جابجایی کمک، به ویژه جنگ‌افزار و پول، به حزب‌الله لبنان علیه اسرائیل بهره‌جویی می‌کرد. سوریه برای جمهوری اسلامی یک پایگاه جلوه‌گر و بازدارنده برای امنیت استراتژیک آن در منطقه – حتا تا دریای مدیترانه – بود. درگیری حزب‌الله با اسرائیل، اسرائیل را سرگرم می‌کرد و از نیروی آن برای ضربه زدن به برنامه اتمی جمهوری اسلامی می‌کاست. فروپاشی رژیم سوریه، کم توانی حزب الله «محور مقاومت» را از هم پاشید. توان «محور مقاومت» و جمهوری اسلامی در منطقه‌ به گونه‌ای چشم‌گیر کاهش یافته‌است.

صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا اندیش‌کده چتم‌هاوس می‌گوید که «محور مقاومت» دربرگیرنده  حماس در غزه، حزب‌الله لبنان، اسد در سوریه، گروه‌هایی در عراق و حوثی‌های یمن – که با هدف استراتژیک و بازدارندگی پایه‌گذاری شده‌بود، هم اکنون بسیار کم‌توان شده‌است. از روز پس از  ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل وارونه تلاش‌های گذشته خود، به دنبال ضربه زدن به همه‌ی گروه‌های «محور مقاومت» رفت.

جمهوری اسلامی با پذیرش ماه نوامبر آتش‌بس در لبنان می‌خواست که کمی زمان برای برنامه‌ریزی و توان‌بخشی دوباره خود بخرد که با فروپاشی رژیم اسد ضربه دیگری خورده‌است.

برای برون رفت از این چالش دو راه در برابر جمهوری اسلامی هست.

یک- سرمایه‌گزاری به روی جنگ‌افزار  هسته‌ای. این راهی است که بورژوازی نظامی با یاری بورژوازی تجاری برمی‌گزیند. ولی این کار با آمدن ترامپ دشوارتر از گذشته می‌شود و اسرائیل هم با همه‌ی توان خود به دنبال جلوگیری از ساختن  جنگ‌افزار  هسته‌ای از سوی ایران است. ترس از یورش‌های گسترده اسرائیل به درون حاکمیت جمهوری اسلامی هم رسیده‌است. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، بهزاد نبوی، در گفت‌وگویی با روزنامه اعتماد، گفت: سال‌هاست که من این بحث را مطرح کرده‌ام که ما عوامل نفوذی اسراییل را در سطوح بالای کشور داریم. حتی زمانی از من درباره این مورد بازپرسی هم کردند. به هر حال نمی‌توان انکار کرد که پروژه نفوذ در سطح گسترده در کشور وجود دارد.

راه دوم، جمهوری اسلامی به ناگزیر باید به بازنگری سیاست برون‌مرزی خود، به ویژه در خاورمیانه بپردازد. برای همین، بورژوازی بوروکراتیک- تکنوکرات به دنبال بستن یک پیمان برجام مانند هست. بورژوازی بوروکراتیک- تکنوکرات از این شکست برای کاربرد سیاست خارجی عمل‌گرایانه‌تر خود در آینده سود خواهد جست.

بورژوازی نظامی به رهبری سپاه پاسداران چندین بار برای نگه داشت رژیم اسد با دیگران به جنگ پرداخت. در برابر شورشیان سوریه در سال ۲۰۱۱، جمهوری اسلامی خیلی زود درخواست کمک بشر اسد را پذیرفت و با گروه‌های اسلام‌گرا و هوادار امپریالیسم جنگید.  بورژوازی نظامی خواهان کنش بیش‌تری از سوی حاکمیت برای نجات رژیم سوریه بود. پایگاه مذهبی بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری از این ناتوانی خشنود نیستند. روزنامه‌های جمهوری اسلامی می‌نویسند که جمهوری اسلامی  تلاش کرد به رژیم کمک کند، ولی آن‌ها کمک را نپذیرفتند، «دیر به ما گفتند، ما نتواستیم کمک کنیم.» این داستان‌ها تلاشی است برای شستن دست‌های رژیم در برابر پایگاه اجتماعی مذهبی خود.

راستش این است که رژیم پس از ضربه‌های کُشنده‌ای که از ارتش فاشیستی اسرائیل که از پشتیبانی جنگی امپریالیسم امریکا نیز برخوردار است خورد، توان جنگی برای نگه‌داشت اسد نداشته‌است. برخی کارشناسان جمهوری اسلامی گفته‌اند که در سال گذشته، ناامیدی از اسد افزایش یافت. حتا برخی‌ها می‌گویند که اسد پنهانی به اسرائیل کمک کرد که تا پایگاه های جمهوری اسلامیدر سوریه را بمباران کند. این شرایط چالشی دشوار برای جمهوری اسلامی فراهم کرده‌است که به ناچار باید به بازنگری بپردازد.

آقای خامنه‌ای «عامل، توطئه‌گر و نقشه‌کِشِ اصلی» فروپاشی رژیم بشار اسد را «برنامه مشترک» آمریکا و اسرائیل دانست  که با کمک یکی از کشورهای همسایه سوریه (ترکیه) پیاده شد. در این زمینه خامنه‌ای گفت که جمهوری اسلامی در همین شرایط دشوار هم آماده بود. آسمان‌ها بسته بود، زمین بسته بود، رژیم صهیونیستی و آمریکا هم آسمان سوریه را و هم راه‌های زمینی را بسته بودند، هیچ راهی نبود. او هم‌چنین از نداشتن انگیزه نبرد در میان ارتش سوریه خُرده گرفت و افزود: «اگر انگیزه‌ها در داخل آن کشور به حال خود باقی می‌ماند و می‌توانستند در مقابل دشمن مقاومتی نشان دهند، دشمن نه آسمانشان را می‌توانست ببندد، نه راه زمینی‌شان را مسدود کند. می‌شد به آن‌ها کمک کرد.»

خامنه‌ای هم‌چنین خواستار برخورد با کسانی شد که به واکاوی های منفی در باره‌ی روی‌دادهای سوریه می‌پردازند. خامنه‌ای در بارهای این کارشناسان گفت «کارشان خالی کردن دل مردم و ترساندن آن‌ها است»، «در داخل کشور کسی نباید این کار را بکند و اگر کسی در تحلیل یا بیان خود به گونه‌ای سخن بگوید که معنای آن خالی کردن دل مردم باشد، جرم است و باید با آن برخورد شود.» با این سخنان خامنه ای خط قرمزی برای بورژوازی بوروکراتیک- تکنوکرات در برابر بورژوازی نظامی کشید.

با این همه، جمهوری اسلامی به دنبال بازسازی توان خود در لبنان و آغاز دوستی با فرمان‌روایان نو سوریه هست. و هم‌چنین به دنبال افزایش سرمایه‌گذاری‌های سیاسی و اقتصادی خود در عراق و یمن است.

در گوشه و کنار سخنانی در باره‌ی بازگشایی سفارت ایران در دمشق در چند روز آینده شنیده می‌شود. این بازگشایی تنها آغاز نویی برای سفارت نیست، بل‌که آغازی برای پایه‌گذاری روابط نویی میان جمهوری اسلامی و سوریه است. توان منطقه‌ای جمهوری اسلامی هنوز بستگی به رابطه رژیم  با دولت سوریه در آینده دارد.

پیوند تازه با کشورهای عربی خلیج فارس، به‌ویژه عربستان سعودی و امارات متحده عربی،  هم‌زمان تلاش برای پیمان بستن با  دولت ترامپ راه دیگری است. به گزارش سایت خوان بهزاد نبوی، کنش‌گر سیاسی اصلاح‌خواه در باره‌ی کار درستی که باید کرد گفت: اجتناب از جنگ جدید با اسراییل، ادامه مذاکرات با اروپا خصوصا در دوره ترامپ و تلاش برای احیای چیزی شبیه برجام، جدا کردن خرج اسراییل از آمریکا و یکی نکردن حساب این دو.

این که به بهزاد نبوی اجازه گفتن چنین سخنانی گفته می‌شود برای هم‌وار کردن راه سازش با غرب است که بخش بزرگی از لایه‌های بورژوازی انگلی در حاکمیت به دنبال آن هستند.

پایان‌سخن

سیاست نیروهای هوادار امپریالیستی در هیچ کشوری به سود مردم نیست؛ برای دست‌یابی به سرچشمه‌های زیرزمینی، راه‌های زمینی و دریایی و نیرومند کردن جایگاه ژیوپولیتیک این کشورها است.

امپریالیسم هم‌واره از بنیادگرایان ددمنش اسلامی در افغانستان، لیبی، سومالی، سودان و اکنون سوریه و جاهای دیگر به سود منافع خود بهره‌جویی کرده‌است. نیروهای تروریستی بیش از یک دهه است که از سوی امپریالیسم غرب، بورژوازی ترکیه و صهیونیسم اسرائیل، سازمان‌دهی شده‌اند و آموزش دیده‌اند. با یادگیری از آموخته‌های سال های ۲۰۱۱،   امپریالیسم به این گروه‌ها یاد داده‌است که فانوس واپس‌گرایی را کم سو کنند و به جای آن شمع “دموکراسی” را روشن کنند. به ناگهان همه‌ی رسانه‌های امپریالیستی دستور گرفته‌اند که از میانه‌روها و پشیمان شدن گروه الشام  از گذشته تروریستی خود بنویسند.

ترکیه افزون بر در دست داشتن رهبری فرمان‌روایان نو سوریه، بخش‌های بزرگی از شمال غرب سوریه مانند عفرین، منطقه سپر فرات و استان ادلب را در دست خود دارد. شادی حماس از فروپاشی دولت اسد و شادباش گفتن آن به فرمان‌روایان نو سوریه، یک بار دیگر نشان داده‌است که سران حماس تا چه اندازه بازی‌چه دست ترکیه و دیگر کشورهای واپس‌گرای خلیج فارس شده‌اند.

نیروهای آمریکای در بخش‌های شمال شرقی در استان الحسکه و استان دیرالزور سوریه از سال ۲۰۱۵ تا به امروز لانه کرده‌اند و افزایش نیز یافته‌اند. زمان‌بندی این یورش  آشکارا با نسل‌کشی اسرائیل در غزه هم پرسش برانگیز است.

نیروهای ارتش فاشیستی اسرائیل هر روز بخش های بیشتری از جولان را از آنِ خود می کنند.

جمهوری اسلامی با ساختن گروه‌های جانشینی، به دنبال فراهم کردن منافع بخشی از لایه‌های بورژوازی انگی در حاکمیت خود است و نه به دنبال  منافع ملی ما.  در آینده، یک دولت پیش‌رو و “چپ” در میهن ما نیز باید از دوستی، گرایش فرهنگی و تاریخ مشترک خلق‌های خاورمیانه به سوی ایران و خلق‌های آن با شیوه های نرم برای پشتیبانی از منافع ملی و نیرومند کردن جایگاه ژیوپولیتیک ایران بهره‌جویی  کند که با تنش‌آفرینی و جنگ‌افزار فرستادن جمهوری اسلامی به نیروهای جانشینی یک‌سان نیست.

آینده سوریه بسیار ناروشن است.

جان میرشایمر پیش‌بینی کرده‌است که سوریه اکنون گام به یک دوره‌ای دراز از آشوب خواهد گذاشت. میرشایمر گفت که پایه‌گذاری  یک “دولت منسجم” به زودی در دمشق بسیار دشوار است.

سوریه هم می تواند مانند لیبی با آغاز جنگ میان گروه‌ها و مذهب‌های گوناگون نابود شود و هم می‌تواند زیر فرمان‌روایی واپس‌گرایانی مانند طالبان در افغانستان نابود شود. شوربختانه، هم اکنون خلق‌های سوریه در این بازی استراتژیک سربازهای پیاده‌ای بیش نیستند. پاسخ به این پرسش‌ها وابسته به گفت‌و گوی و‌سازش میان ترکیه، اسرائیل و امریکا در باره‌ی آینده سوریه است.




فروپاشی رژیم اسد با پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی آغاز شد!

مقاله ۳۷/۱۴۰۳
۲۴ آذر ۱۴۰۳، ۱۴ دسامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

رژیم دیکتاتوری اسد واژگون شد، ولی نه به دست توده‌های سوری و انقلاب مردم، بل‌که با کمک نیروهای شورشی سازمان‌دهی شده از سوی دشمنان مردم سوریه. فروپاشی رژیم ستم‌گر اسد مانند تلخی لیمویی می‌ماند که   بیش‌تر از شیرینی در دهان می‌ماند. نیروهایی که با مردم سوریه همبستگی دارند و ضدامپریالیست هستند، نمی‌توانند بدون نگرانی از آینده سوریه به جشن و پای‌کوبی بپردازند. این فروپاشی بیش‌تر به واژگونی رژیم صدام در عراق می‌ماند، تا انقلاب بزرگ مردمی بهمن ما.

همان‌گونه که سمر یزبک، نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار چپ‌گرای سوری گفته‌است: “سرنوشت کشور ما وابسته به رژیم‌ها و دولت‌های خارجی است؛ ایالات متحده، ایران، ترکیه، روسیه، اسراییل… این کشورها نقش کلیدی در تعیین آینده سوریه دارند.”” آینده کشور می تواند به مسیرهای مختلفی، از جمله به طرف خطرات بزرگ، برود.”(گاردین – اخبار روز: لیلا افتخاری)

سرنوشت آینده هر کشور و خلقی که از سوی دیگران نوشته می‌شود، نمی‌تواند آینده خوب و شایسته‌ای برای مردم آن کشور فراهم کند.

هنگامی که ما شرایط امروزی سوریه را بررسی می‌کنیم، نباید شرایط تاریخی و سازه‌های درون- و برون‌مرزی را فراموش کنیم. رسانه‌های غربی هنگام بررسی فروپاشی رژیم اسد، سخن‌های فراوانی از دست‌گاه ستم و زندان و شکنجه او می‌گویند. آن‌ها آگاهانه سخنی از گرایش سرمایه‌داری رو به افزایش دولت اسد در بیست سال گذشته نمی‌گویند و نمی‌نویسند. رسانه‌های کشورهای امپریالیستی به دنبال پژوهش در باره‌ی چرایی طبقاتی و اقتصادی آغاز شورش‌ها و خیزش‌های سال ۲۰۱۱ که آن‌چنان دامنه گسترده‌ای به خود گرفته‌بود نیستند.

راستش این است که هنگام شورش‌های سال ۲۰۱۱ دیکتاتوری در سوریه در هم‌سنجی با سال‌های پیش از ۲۰۰۰ کم‌تر بود، ولی اقتصاد آن به تندی به سوی وابستگی به بازار جهانی می‌رفت. اسد بیش از پیش با پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی به منافع ملی کشور و خلق‌های سوریه پشت کرد. نسخه نئولیبرالیستی برای کشورهای پیرامونی (در حال رشد) خیلی ساده است.

نهادهای امپریالیستی برای وام دادن به دنبال کم‌توان کردن و حتا نابودی زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی کشور هستند. پس از آن‌که این کارهای «اصلاحاتی» به سنگ خورد و مردم را به شورش کشاند آن‌ها با کمک ارتش‌های کشورهای خود از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند و شورشیان را سازمان‌دهی  می‌کنند و به آن‌ها جنگ‌افزار می‌دهند. آن‌ها همین کار را در لیبی کردند و برنامه آن‌را در بلاروس هم داشتند که با پشیمانی به هنگام دولت بلاروس از پیاده کردن نئولیبرالیسم نتوانستند که به آشوب‌آفرینی در این کشور دست زنند.

بگذارید نخست نگاهی کوتاه به تاریخ سوریه داشته باشیم؛ پس از آن پیامدهای ناگوار پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی را بررسی کنیم و در پایان به واکاوی منافع ژئوپولیتیک کشورهای گوناگون بپردازیم.

تاریخ سوریه

سوریه در دوران باستان جای‌گاه تمدن‌های بزرگی چون سومری‌ها، اکدی‌ها، آشوری‌ها، بابل‌ها و فنیقی‌ها بوده‌است. سوریه در دوران روم یکی از استان‌های مهم این امپراتوری شد. در سال ۶۳۶  میلادی، پس از جنگ یرموک، مسلمانان سوریه را گرفتند.

سوریه از سده ۱۶ میلادی تا پایان جنگ جهانی نخست در ۱۹۱۸ بخشی از امپراتوری عثمانی بود که  بر منطقه فرمان‌روایی  داشت. این کشور پس از جنگ جهانی نخست در بند زنجیر فرانسه گرفتار شد. سوریه  در ۱۷ آوریل ۱۹۴۶ (۲۸ فروردین ۱۳۲۵) از زیر یوغ استعماری فرانسه رها شد و استقلال یافت. سوریه پس از استقلال، با چالش‌های سیاسی و اجتماعی بسیاری روبرو بود که دهه‌ها جای پای خود را بر روند روی‌دادهای درون و پیرامون کشور گذاشت.

پس از استقلال در سالهای (۱۹۴۶-۱۹۷۰)، سوریه با یک دوره ناپایدار سیاسی و چندین کودتا روبرو شد. دولت‌های گوناگون نتواستند ساختار اجتماعی و سیاسی پایدار را بنیان‌گذاری کنند. در این دوره، ائتلاف‌ها و ائتلاف‌شکنی‌ها میان گروه‌های گوناگون سیاسی انجام شد که حزب بعث، نقش مهمی در آن ها داشت.

حزب بعث در سال ۱۹۶۳ دست‌گاه دولتی را در سوریه به دست گرفت و در سال ۱۹۷۰، حافظ اسد با کودتای نظامی رییس جمهور شد. او تا سال ۲۰۰۰ رئیس‌جمهور سوریه بود و سیستم حکومتی سوریه را بر پایه دیکتاتوری حزب بعث و کنترل نظامی استوار کرد.

اقتصاد سوریه بیش‌تر  بر پایه کشاورزی، به ویژه تولید پنبه، گندم و دانه‌های روغنی، و هم‌چنین نفت بود. اگرچه نفت در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ سرچشمه‌های بنیانی درآمد کشور شد، ولی اقتصاد هم‌چنان بر پایه بخش کشاورزی و صنعت خُرد بود. در آغاز، حافظ اسد سیاست‌های سوسیالیستی مانند و غیرسرمایه‌داری را در پیش گرفت که دربرگیرنده ملی‌سازی صنعت‌های کلیدی مانند نفت، بانک‌ها، و صنعت‌های بزرگ بود.

سیستم اقتصادی حافظ اسد که از ۱۹۷۰ تا ۲۰۰۰ در سوریه فرمان‌روا بود، بخش دولتی نیرومند داشت و نقش دولت در بخش‌های دیگر هم خیلی پررنگ بود.

دولت بخش‌های گوناگون اقتصادی، مانند کشاورزی، انرژی و صنعت، را در دست خود داشت و بیش‌تر شرکت‌ها و نهادهای بزرگ هم زیر بازرسی دولت بود. هم‌چنین زمین‌های کشاورزی بزرگ پس از انجام برنامه‌های اصلاحات ارضی به مالکیت دولت درآمدند و بخشی هم میان کشاورزان تنگ‌دست پخش شدند. دولت برنامه‌هایی برای پشتیبانی از کشاورزان کوچک و پایه‌گذاری کشت‌زارهای دولتی بزرگ برای خودکفایی پیاده کرد. بخش کشاورزی برای اقتصاد سوریه بسیار برجسته بود، ولی با چالش‌هایی مانند خشک‌سالی، کم‌بود  آب و ناکارآمدی روبرو بود.

در دوران اسد، دولت سوریه کنترل بر بازرگانی برون‌مرزی داشت. واردات خیلی کم بود و دولت تصمیم‌گیرنده در باره‌ی واردات کالاهای بنیانی و صادرات بود. سیاست‌های اقتصادی حافظ اسد به سوی خودکفایی می‌رفت، به‌ گونه‌ای که بسیاری از فراورده‌های کشاورزی و صنعتی در درون کشور تولید می‌شدند. صنعت نفت یکی از مهم‌ترین سرچشمه درآمدی دولت سوریه  و زیر  کنترل دولت بود. صادرات نفت، به ویژه در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، بخش بزرگی  از درآمدهای ارزی کشور را فراهم می‌کرد. دولت سوریه در دوران حافظ اسد به فراهم‌ کردن خدمات اجتماعی مانند بهداشت، آموزش و مسکن برای بخش بزرگی از جامعه پرداخت. دولت با برنامه‌های اقتصادی گوناگون مانند پایه‌گزاری  صنعت‌های  بزرگ دولتی و برنامه‌های آبادانی بیکاری را کاهش داد، ولی فساد گسترده و ناکارآمدی در بسیاری از این برنامه‌ها از کارایی آن‌ها کاست. حافظ اسد از دوستی با کشورهای سوسیالیستی  (به‌ویژه اتحادیه جماهیر شوروی) برای نیرومندتر کردن اقتصاد کشور بهره‌برداری می‌کرد.

پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، در سوریه در دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰، “اصلاحات اقتصادی” نئولیبرالیستی آغاز شد، مانند “آزادسازی اقتصادی”، که چالش‌های فراوانی برای مردم تنگ‌دست و لایه‌های پایینی فراهم کرد. نرخ بیکاری بالا و بحران آب و زمین‌های کشاورزی مایه فشار بر زندگی مردم شد.

پس از درگذشت حافظ اسد در سال ۲۰۰۰، بشار اسد رییس‌جمهور سوریه شد. او در آغاز برخی اصلاحات سیاسی را انجام داد، ولی نئولیبرالیسم اقتصادی را دنبال کرد و حتا افزایش داد. در این دوره، ناخرسندی مردم  از فشار اقتصادی و فساد و کم‌بود آزادی سیاسی افزایش یافت.

سیاست‌های نئولیبرالیستی

در شورش‌های سوریه در سال ۲۰۱۱، سازه‌های گوناگونی مانند اقتصاد نئولیبرالیستی نقش بزرگی داشتند. این اصلاحات در  دهه ۲۰۰۰ آغاز شدند، هدفشان پیاده کردن ددمنشانه اقتصاد سرمایه‌داری بود، که پیامدهای اجتماعی منفی بسیاری برای طبقه‌کارگر و لایه‌های پایینی داشتند.

این اصلاحات شکاف بین نخبگان پول‌دار و دیگر لایه‌های جامعه را گسترش داد. منافع رویش اقتصادی بیش‌تر در شهرهای بزرگی مانند دمشق و حلب و به سود لایه‌های بالایی جامعه بود، ولی روستایی‌ها و تنگ‌دستان‌ شهری از این رویش بهره‌ای نبردند.

این سیاست‌های اقتصادی، هم‌راه با سرکوب سیاسی و خشک‌سالی، شرایطی ناپایدار فراهم کرد. ناخشنودی از سختی‌های اقتصادی و نابرابری یکی از دلیل‌های بنیانی شعله‌ور شدن جنگ در سوریه بود.

بسیاری از اصلاحات نئولیبرالیستی در سوریه به سفارش نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک‌جهانی و صندوق بین‌المللی پول (IMF) پیاده شد. این نهادها سوریه را از یک اقتصاد دولتی و سوسیالیستی مانند به دور کرده و دولت را برای برپایی یک اقتصاد وابسته بر بازار انگیزه دادند. سفارش‌های آن‌ها برای پیوند سوریه در اقتصاد جهانی و کشاندن سرمایه‌گذاری برون‌مرزی به کشور بود.

بانک‌جهانی و صندوق بین‌المللی پول از کاهش نقش دولت در مدیریت اقتصاد پشتیبانی کردند که مایه خصوصی‌سازی و آزادسازی مقررات در بخش‌های گوناگون شد. یکی از دستورهای بنیانی این نهادهای امپریالیستی کاهش یارانه‌ها با هدف کاهش کسری بودجه دولت بود. در سوریه، این برنامه یارانه‌های کالاهای پایه‌ای مانند خوراک و سوخت را به کاهش داد که برای مردم تنگ‌دست و تهی‌دست بسیار ناگوار بود. هم‌زمان کمک به بخش کشاورزی هم کاهش یافت.  بانک‌جهانی از باز کردن اقتصاد سوریه به سوی بازرگانان و سرمایه‌گذاری جهانی پشتیبانی کرد که دربرگیرنده کاهش تعرفه‌ها و برداشتن کنترل گُمرگی بود. این کار صنعت تولیدی کم‌توان کشور به رهبری بورژوازی ملی را نابود کرد و به افزایش بیکاری کمک کرد.

یکی دیگر از سفارش‌های بانک‌جهانی لاغر کردن دولت بود که بخش خصوصی را گسترش داد و به کاهش وابستگی به کارهای دولتی انجامید. این کار لرزه به اندام کارکنان دولتی و خانواده‌های آن‌ها که پای‌گاه اجتماعی دولت بودند انداخت. دولت سوریه بسیاری از شرکت‌های دولتی را به فروش گذاشت که بیشتر آن‌ها به دست نخبگان سیاسی افتاد. این کار دست‌رسی به کارهای پایدار بخش دولتی را که یکی از پایه‌های اقتصاد سوریه بود، کاهش داد.

نهادهای امپریالیستی پیش‌نهادهایی برای دگرگونی سیاست‌های کشاورزی از روی‌کردهای دولتی به روی‌کردهای بازار دادند  که  به معنای کاهش کمک از کشاورزان کوچک بود. این‌کار کشاورزان کوچک را که همیشه از پشتیبانی دولت برخوردار بودند نه تنها ناخشنود کرد بل‌که انگیزه تولید کشاورزی در درون کشور را هم از میان برد و کشور را با کم‌بود کالاهای خوراکی روبرو کرد. اصلاحات نئولیبرالیستی کمک دولت از کشاورزی، به ویژه یارانه‌های آبیاری و کودهای شیمیایی را کاهش داد. این کاهش کمک در کنار خشک‌سالی سالهای (۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰)، بسیاری از کشاورزان روستایی را به کوچ به شهرها واداشت کرد که مایه  افزایش بیکاری و تنگ‌دستی شهری شد.

این سیاست‌ها که با هدف ویران‌سازی اقتصاد غیرسرمایه‌داری  سوریه برنامه‌ریزی شده‌بودند، پیامدهای منفی بزرگی  برای آسیب‌پذیرترین لایه‌های جامعه داشتند. درآمیزی سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی  با مدیریت نادان و ناکارا، فساد و سرکوب سیاسی، شکاف طبقاتی و نابرابری اقتصادی را افزایش داد، روستاییان را به پیرامون شهرها راند و شبکه‌های اجتماعی کمکی را نابود کرد. این ناخشنودی‌ها هم‌راه با افزایش بهای کالاهای خوراکی، شرایطی را فراهم کرد که به شورش‌های گسترده در سال ۲۰۱۱ انجامید.  

همان‌گونه که می‌بینیم دولت سوریه با پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی بخش بزرگی از پای‌گاه اجتماعی خود که دربرگیرنده کشاورزان خُرد، بورژوازی ملی، کارمندان دولتی و تنگ‌دستان شهری و روستایی بود را از دست داد و خود را در برابر دشمنان درون و برون از مرزها آسیب‌پذیر کرد.

سوریه یک جامعه‌ای با خلق‌ها و مذهب‌های گوناگون است. بیش‌تر مردم مسلمان سنی هستند، ولی بخش کوچک و نیرومند چون علوی‌ها، دروزی‌ها، مسیح‌یان و کُردها نیز در کشور زندگی می‌کنند. حزب بعث زیر رهبری حافظ اسد به ویژه از علوی‌ها بود که مایه افزایش تنش‌ها با دیگران در جامعه شد. سوریه با تحریم‌های اقتصادی از سوی کشورهای غربی و به ویژه امریکا متحده روبرو شد که پیامد منفی بر اقتصاد کشور داشت.

باید به یاد داشت که داشتن چنین شرایط ناگوار و شکننده درون‌مرزی در خاورمیانه مانند بو کشیدن خون از سوی کوسه، همسایگان ددمنش را به یورش انگیزه می‌دهد. دولت‌های امریکا، اسراییل، کشورهای واپس گرای خلیج فارس و ترکیه از این آشفته بازار به سود منافع ژئوپولیتیکی خود سود جستند و به تندی نیروهای مذهبی را علیه دولت سازمان‌دهی کردند و به آن‌ها جنگ‌افزار دادند. کنش‌های پرخاشگر و تند این‌کشورها نگذاشت که گروههای خردمند در دولت بتوانند چالش‌های سیاسی را با گفت و گو چاره‌جویی کنند. در پایان، ناپایداری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، هم‌راه با بحران‌های منطقه‌ای، و دست‌یازی امپریالیسم، صهیونیسم و واپس‌گرایان به آغاز جنگ در سوریه در سال ۲۰۱۱ تلنگر زد.

منافع ژئوپولیتیک کشورها در سوریه 

ایالات متحده

هیچ تردیدی نیست که واژگونی اسد در راستای برنامه امپریالیسم امریکا برای دگرگونی خاورمیانه بوده‌است.

امریکا هیچ‌گاه با رژیم بشار اسد دوستانه برخورد نکرده‌بود. آمریکا در سال ۲۰۱۱، زمانی که شورش‌ها به جنگ ناگوار دگرگون شد و اسلام‌گرایان تفنگ به دست از سراسر جهان به سوی سوریه سرازیر شدند و به کمک نیروهای سوری ضد اسد پرداختند، از آن‌ها پشتیبانی کرد.

امریکا که خود را سرور جهان و جهانیان می‌داند، و هر گروهی را که دلش خواست در فهرست تروریستی جای می‌دهد، هم اکنون می‌خواهد که تحریر الشام را برای پیاده کردن برنامه‌های امریکا از  فهرست تروریستی بیرون آورد. گروه تحریر الشام، که یکی از گروه‌های پیروز در روز یکشنبه گذشته بود، پیش‌تر با نام جبهه النصرة شناخته می‌شد. یک سیاست‌مدار آمریکایی به «واشینگتن پست» گفت که شاید امریکا این گروه را از فهرست گروه‌های تروریستی بیرون کند تا بتواند با کمک  آن سوریه را پایدار کند. او گفت که امریکا سرگرم ارزیابی استقلال هیئت تحریر الشام از ترکیه هست. یک سیاست‌مدار دیگر آمریکایی روز دوشنبه به روزنامه «واشینگتن پست» گفت «آمریکا حذف هیئت تحریر الشام از فهرست گروه‌های تروریستی را بعید نمی‌داند تا بتواند برای ثبات و استقرار سوریه با آن تعامل کند».

جو بایدن، رئیس‌جمهور ایالات متحده که به زودی کناره‌گیری خواهد کرد، فروپاشی سوریه  به دست گروه‌های مانند  تحریر الشام (HTS)، را دست‌آورد بزرگ خود خواند. بایدن گفت که امریکا هواداران بشار اسد را کم‌توان کرد. او در پیامی ویدیویی از کاخ سفید در تاریخ 8 دسامبر 2024 گفت که “برای سال‌ها، پشتیبانان اصلی اسد ایران، حزب‌الله لبنان و روسیه بودند. اما در هفته گذشته کمک آن‌ها فرو ریخت و هر سه کشور امروز کم‌توان‌تر  از زمانی هستند که من به کاخ سفید آمدم.”

بایدن هم‌چنین سخن از تحریم‌های سوریه، بودن نظامی ایالات متحده در این کشور و پشتیبانی از میلیشیاهای کُرد در شمال شرق گفت. او از پشتیبانی آمریکا از اسراییل در جنگ‌هایش در غزه و لبنان در برابر ایران نیز سخن گفت و افزود: “روی‌کرد ما هم سنگی نیروها  را در خاورمیانه دگرگون کرده است.”، جمله‌ای که درست مانند گفته بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسراییل، بود.

نیل شاپیرو، دست‌یار وزیر جنگ آمریکا در کارهای خاورمیانه، گفت که آمریکا هم‌چنان در شرق سوریه می‌ماند. آمریکا روز ۸  دسامبر، با هواپیماهای B-52، F-15 و A-10  به بمباران مرکز سوریه پرداخت. یک سیاست‌مدار آمریکایی به خبرنگاران گفت که امریکا با چندین کشور دیگر در خاورمیانه برای جلوگیری از افتادن جنگ‌افزار شیمیایی رژیم بشار اسد به دست «نابکاران»  هم‌کاری دارد.

اسراییل

هیچ تردیدی نیست که فروپاشی رژیم اسد از برنامه‌های بورژوازی صهیونیسم و ارتش فاشیستی آن هم بوده‌است. چند ساعت پس از افتادن دمشق به دست شورشیان، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسراییل، واژگونی رژیم بشار اسد را دست‌آوردی برای اسراییل دانست و گفت این برایند کنش‌های اسراییل علیه حزب‌الله و ایران است، که از پشتیبانان اصلی رژیم اسد به شمار می‌روند. اسراییل در ماه‌های پیش چندین بار سوریه را بمباران کرده‌بود. نتانیاهو افزود که یورش اسراییل به ایران و حزب‌الله، توانایی این نیروها را در پشتیبانی از ارتش اسد کم کرده‌است و این روند واکنشی زنجیره‌ای در منطقه پدید آورده‌است.

سخن‌گویان هیئت تحریر الشام  به رسانه اسراییلی تایمز آو اسراییل گفته‌اند که می‌خواهند که پیوند دوستانه با اسراییل داشته باشند.

نتانیاهو در بازدید از مرز اسراییل و سوریه، پیروزی اسلام‌گرایان رادیکال در سوریه را یک روز تاریخی در خاورمیانه دانست.

اسراییل که پس از جنگ شش روزه ۱۹۶۷  بلندی‌های جولان را از آنِ خود کرد، هم اکنون به دنبال گسترش دست‌یازی‌های خود است. نتانیاهو در بازدید از جولان گفت که پیمان ۱۹۷۴  دیگر ارزش قانونی ندارد، چرا که سوریه  دچار فروپاشی شده‌است و اسراییل نمی‌تواند اجازه دهد که نیروهای دشمن در این منطقه پای بگیرند. این پیمان برای آتش‌بس میان اسراییل و سوریه پس از جنگ یوم کیپور بسته شده‌بود.

بر پایه گزارش‌ها، نیروی هوایی اسراییل ده‌ها پای‌گاه نظامی و انبار جنگ‌افزار و بخشی از برنامه‌های جنگ‌افزار شیمیایی و موشک‌های بالستیک و زرادخانه‌های نظامی و نیروی دریایی سوریه را بمباران کرده‌است. یک افسر بلندپایه اسراییلی گفت که اسراییل باید  از دست‌یابی دشمن به جنگ افزارهای استراتژیک در سوریه جلوگیری کند.

ترکیه

هیچ تردیدی نیست که ترکیه در فروپاشی رژیم اسد، و به گمان بسیار با هم‌کاری نزدیک با امریکا و اسراییل، دست داشته‌است. لاوروف، وزیر خارجه روسیه در یک گفت‌وگو با تاکر کارلسون گفت که “توافقاتی که در سال‌های ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰ انجام شد، به دوستان ترکیه‌ای ما این امکان را داد که وضعیت در منطقه کاهش تنش ادلب را کنترل کنند و جبهه‌النصره (یک گروه تروریستی که در فدراسیون روسیه ممنوع است) را از مخالفان غیرتروریستی که با ترکیه همکاری می‌کنند، جدا کنند. به نظر می‌رسد این اتفاق نیفتاده است.” هیچ تردیدی نیست که ترکیه از کم‌توان شدن جمهوری اسلامی پس از ضربه های فراوانی که از ارتش فاشیستی اسراییل دریافت کرده و از درگیری و سرگرم بودن روسیه در اوکرایین به سود برنامه‌های ژیوپولیتیک خود سود جست.

 بر پایه گزارش رویترز، شورشیان از شش ماه پیش به ترکیه گفتند که می‌خواهند دست به انجام یک یورش بزرگ در سوریه بزنند. یورش به شمال سوریه و پس از آن به دمشق از سوی دو گروه شورشی جداگانه (HTS)  جبهه آزادی‌بخش شام و دیگری SNA است که ارتش ملی سوریه نام دارد انجام شد. SNA از شورشیان میانه رو پشتیبانی می‌کند که از کمک غرب برخوردار بوده و سال‌ها در ترکیه ماندگار بوده‌اند. ترکیه مرزهای خود را برای SNA باز کرده و به این گروه اجازه داد تا بدون هیچ‌گونه دشواری از منطقه امنیتی غیرقانونی ۴۰ کیلومتری در شمال سوریه گذر کند.

پس از ۱۳ سال جنگ در سوریه و در آستانه مرزهای ترکیه، می‌توان رئیس‌جمهور ترکیه، رجب طیب اردوغان، را  بزرگ‌ترین برنده واژگونی رژیم اسد دانست. اردوغان این روی‌داد را «واقعیت دیپلماتیک و سیاسی نو در سوریه» خواند. ترکیه با پشتیبانی از گروه‌های شورشی و پیوند با گروه‌هایی مانند تحریر الشام (HTS)، نقش برجسته‌ای در ریخت‌گیری این واقعیت داشته‌است.

ترکیه در شمال سوریه به دنبال دور کردن نیروهای کُردی از مرزهای خود و پدید آوردن  یک منطقه آرام در جنوب ترکیه است. این کشور تلاش دارد مرزهای خود را از نیروهای کُرد پاک‌سازی کند. به‌ویژه در منبج، پس از رفتن نیروهای دولتی سوریه، فشار به نیروهای کُرد سوریه دموکراتیک (SDF) افزایش یافته‌است.

ترکیه هم‌چنین فروپاشی رژیم اسد را زمان خوبی برای بازگشت ۳.۵ میلیون پناه‌جوی سوری به کشور خود می‌داند.  با این روی‌دادها، ترکیه یکی از مهم‌ترین بازی‌گران منطقه شده‌است و با کاهش نفوذ ایران و روسیه در سوریه، پیروز اصلی در این میدان شناخته می‌شود.

جمهوری اسلامی ایران

بدون هیچ تردیدی جمهوری اسلامی بزرگ‌ترین بازنده فروپاشی رژیم اسد است. جمهوری اسلامی سال‌ها بود که با کمک نیروهای جانشینی خود یک “محور مقاومت” در برابر اسراییل و امریکا در خاورمیانه پایه‌گزاری کرد. جمهوری اسلامی با از دست دادن سوریه که  یکی از مهم‌ترین متحدان آن بود، اکنون «مهم‌ترین پایگاه» خود را از دست داده‌است. سوریه نقش کلیدی در نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه شام داشت و راه پیوند آن جمهوری اسلامی با لبنان و حزب‌الله بود.

اسراییل برای کم‌توان کردن جمهوری اسلامی در منطقه، چندین فرمانده سپاه پاسداران را در سوریه کُشته است. فروپاشی اسد می‌تواند برای جمهوری اسلامی برای فرستادن جنگ‌افزار از سوی زمین  به حزب‌الله دشواری‌های فراوانی پدید آورد. این فروپاشی دست‌رسی  جمهوری اسلامی به دریای مدیترانه و جبهه روبرو در برابر اسراییل را هم سخت کرده‌است. اکنون، “محور مقاومت” کم‌توان شده‌است، به‌ گونه‌ای که حماس دیگر ترسی در اسراییل برنمی‌انگیزد  و حزب‌الله نیز توان جنگی گذشته خود را از دست داده‌است.

نگرانی اصلی جمهوری اسلامی این است که آیا جانشین بشار اسد، سوریه را با آن دشمن می‌کند.

ولی دو راه حل برای جمهوری اسلامی هنوز مانده‌است؛ یک- ساختن گروه‌های جانشینی علیه دولت نو سوریه، همان‌گونه که ترکیه و امریکا علیه دولت اسد انجام داده‌بودند. اگر سوریه نتواند نهادهای دولتی نیرومند و یک دست‌گاه سیاسی پایدار بسازد، جمهوری اسلامی به آسانی می‌تواند با پشتیبانی از گروه‌های دست ساخته دوباره نفوذ خود را در سوریه  بازسازی کند. دو- پیدا کردن دوست در میان گروه‌هایی که پیروزمندان کنونی در سوریه هستند.

چند ساعت پس از واژگونی دمشق، جمهوری اسلامی گفت که پیوند با سوریه نو باید بر پایه «روی‌کردی دوراندیشانه» دنبال شود و خواستار ساختن دولتی فراگیر شد که نماینده همه‌ی لایه‌های جامعه سوریه باشد. یک سردم‌دار جمهوری اسلامی گفت که  جمهوری اسلامی سرگرم گفت‌وگوی دیپلماتیک با رهبران نو سوریه است که روند آن در نشست در شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی ارزیابی خواهد شد.

انگار جمهوری اسلامی با از دست دادن سوریه و بازگشت ترامپ به کاخ سفید آماده دوستی با رهبران نو سوریه است تا از تنش‌های بیش‌تر جلوگیری کند. کارشناسان درون کشور می‌گویند که ترامپ شاید از فروپاشی رژیم اسد برای افزایش فشارهای اقتصادی و سیاسی بر جمهوری اسلامی بهره جویی کند.

فروپاشی رژیم اسد بزرگ‌ترین ضربه را به بورژوازی نظامی و منافع بلندپایگان و افسران سپاه  زد. به گمان بسیار بورژوازی بوروکراتیک- تکنوکرات از این ضربه گیج‌کننده به بورژوازی نظامی برای نیرومند کردن جای‌گاه خود در حاکمیت سود خواهد جست. این لایه بورژوازی انگلی که خواهان تلاش‌های بیش‌تر دیپلماتیک و آشتی با غرب است، هم اکنون خود را آماده برنامه‌ریزی این سازش بزرگ می‌بیند. از سوی دیگر، نمی‌توان ددمنشی و تنش‌آفرینی  بورژوازی نظامی را دست کم گرفت و شاید این لایه بتواند که دیگر لایه‌های بورژوازی انگلی را برای دنبال کردن برنامه هسته‌ای به سوی خود بکشاند. نباید توان بورژوازی نظامی را دست کم گرفت، به ویژه این که گروه‌های جنگی شیعه عراق هم‌چنان کوشا هستند و در سیاست و امنیت این کشور نفوذ دارند. حوثی‌های یمن نیز جنگ‌جویان متحد خوبی هستند، اگر چه با افزایش یورش نیروهای زیر رهبری آمریکا روبرو هستند.

روسیه

ترامپ، رئیس‌جمهوری برگزیده امریکا، روز یکشنبه در تروث سوشال نوشت که اسد پس از آن‌که پشتیبانی روسیه را از دست داد، «از کشورش گریخت». وزارت امور خارجه روسیه نوشت که بشار اسد پیش از کناره‌گیری از ریاست جمهوری و بیرون رفتن از کشور با نشست و گفت‌وگو با رهبران شورشیان دستور جابجایی  مسالمت‌آمیز دست‌گاه دولتی را داده بود. وزارت امور خارجه روسیه نوشت که روسیه در گفت‌وگوی میان اسد و شورشیان شرکت نداشت.

با روی‌هم‌گزاری این داده‌ها می‌توان گمان کرد که روسیه می‌دانست که کناره‌گیری اسد نزدیک است.

با این همه، واژگونی رژیم بشار اسد برای روسیه می‌تواند یک شکست استراتژیک به هم‌راه داشته باشد. پای‌گاه دریایی روسیه در طرطوس، که تنها پای‌گاه روسیه در آب‌های آزاد است، برای جای‌گاه استراتژیک این کشور در مدیترانه و آفریقا برجستگی بالایی دارد. با کمک این پای‌گاه، روسیه می‌تواند به جابجایی نیروها و جنگ‌افزارهای خود به جاهای دیگر بپردازد. فروپاشی رژیم اسد، به ویژه با سرمایه‌گذاری‌های روسیه در منطقه، ضربه‌ای سنگین برای روسیه خواهد بود و در شرایطی که جنگ اوکراین هنوز پایان نیافته است، پیامدهای بزرگی برای  روسیه به هم‌راه خواهد داشت. 

ولی شرایط سوریه و سرنوشت پیوند این کشور با روسیه هنوز روشن نیست و شاید رهبران آینده سوریه خواهان هم‌کاری با روسیه  باشند، به ویژه این که بخش بزرگی از دست‌گاه دولتی اسد دست‌نخورده می‌ماند. ترکیه هم که از هواداری نیروهای شورشی سوریه برخوردار است، و سازمانده شورش آن‌ها بوده‌است نیازی به دشمنی با روسیه در این باره نمی‌بیند. الشرق الاوسط در گزارشی تا به‌دان‌جا پیش‌رفت که فروپاشی رژیم بشار اسد را برایند مهندسی شایسته روی‌دادها از سوی روسیه خواند. روشن است که اگر چنین سخنی درست باشد، روسیه پای‌گاه استراتژیک خود را پس از آمدن رژیم نو در سوریه نگه خواهد داشت.

پایان سخن 

رژیم اسد با دوری گرفتن از راه رشد غیرسرمایه‌داری و پذیرش دستورهای نهادهای مالی امپریالیستی برای پیاده کردن  اقتصاد نئولیبرالیستی، پای‌گاه اجتماعی خود را کم‌توان و در برابر دشمنان خود را آسیب‌پذیر کرد. کشورهای امپریالیستی با کمک کشورهای واپس‌گرا خلیج فارس و ترکیه از این کم توانی به سود منافع ژئوپولتیکی خود بهره‌جویی کردند و جنگ سال ۲۰۱۱ را به راه انداختند.

جای هیچ تردیدی نیست که این سرنگونی به دستور و به سود امپریالیسم انجام شده‌است. هیچ تردیدی نیست که اسراییل، ترکیه و امریکا در واژگونی اسد نقش اصلی را بازی کردند و به همین دلیل بیش‌ترین سود را خواهند برد. هیچ شکی هم نیست که جمهوری اسلامی پس از ضربه‌های بی‌شماری که از رژیم صهیونیستی اسراییل خورد توان کمک به  رژیم اسد را از  دست داده‌بود و برای همین بیش‌ترین ضربه را از واژگونی اسد خواهد خورد.

همان‌گونه که دیده‌ایم کشورهای گوناگونی منافع ژئوپولیتیکی گوناگونی در سوریه دارند. در یک سو، اسراییل و امریکا و در سوی دیگر روسیه و جمهوری اسلامی ایستاده‌اند، ترکیه هم نقش “شریک دزد و دوست قافله” را بازی می‌کند.

هنوز روشن نیست که آیا واژگونی اسد به دست نیروهای سازمان‌دهی شده کشورهای امپریالیستی و صهیونیستی به سود مردم این کشور خواهد شد یا نه؟ نیروهای “چپ” سوریه بسیار کم‌توان هستند و هیچ نقشی در این روی‌دادها نداشته‌اند. برای همین، سرنوشت مردم سوریه با برایند نبرد طبقاتی که هم اکنون در روند انجام است گره خورده‌است.