امپریالیسم بریتانیا و امریکا بزرگ‌ترین دموکراسی خاورمیانه را به دست محمدرضا کُشتند

مقاله ۲۱/۱۴۰۳
۲۶ مرداد ۱۴۰۳، ۱۶ آگوست ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

هنگامی که هم‌سایگان دور و نزدیک ما، یا هنوز زیر یوغ امپریالیسم بریتانیا (زمان رهایی عمان، امارت، بحرین، قطر ۱۹۷۱و کویت ۱۹۶۱) بودند و یا به تازگی (افغانستان، عراق، عربستان، اردن، سوریه، پاکستان) از بند زنجیر این امپریالیسم کهنه‌کار رهایی یافته‌بودند و اسراییل با مامایی امپریالیسم هنوز چشم به جهان نگشوده‌بود، در میهن ما پس از گریز شرم‌سارانه رضا خان بدنام در سال ۱۹۴۲، گُل‌های دموکراسی در کویر ستم شکوفه زده‌بود.

درخت دمکراسی اندک اندک هم ریشه سترگی در زمین دوانده‌بود و هم باغ میهن را با شکوفه‌های  رنگارنگ خود آذین بخشیده‌بود. در این دموکراسی حزب طبقه کارگر، حزب توده‌ی ایران نه تنها در مجلس نماینده داشت، بل‌که سه وزیر هم در کابینه قوام داشت و رهبر جبهه ملی، نماینده بورژوازی ملی نخست وزیر شد.

ولی افسوس! امپریالیسم با دست‌های محمدرضا، نه تنها  آن دموکراسی نوپا را نابود کرد، بل‌که واپس‌گرایی دینی را نیز پایه‌ریزی کرد.

شاهنشاهی‌خواهان از فراموشی برخی از مردم ما و از ندانی جوانان از تاریخ گذشته خود، بهره برداری می کنند و با دروغ‌های شاخ‌دار کودتای ۲۸ مرداد را روز آزادی ایران از دست توده‌ای‌های کمونیست می‌نامند.

هنگامی که این همه سند در باره‌ی نقش ام‌ای۶ و سی‌آی‌ای چاپ شده‌است و مادلین آلبرایت، وزیر پیشین خارجه امپریالیسم امریکا از انجام کودتا در کشور ما پوزش‌خواهی کرد، این آقایان شاهنشاهی‌خواه به ما می‌گویند که سخن از یک ” رستاخیز ملی” است. سازمان‌های جاسوسی امپریالیستی برای نقش ویران‌گر خود در این کودتای ننگین درخواست پوزش می‌کنند. چندی پیش سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سی‌آی‌ای، آشکارا گفت که پشتیبانی از کودتای سال ۱۳۳۲ در ایران «غیر دموکراتیک» بود.

در باره‌ی کودتای ننگین ۲۸ مرداد فراوان نوشته شد. خوش‌بختانه امروز ما به سندهای بسیاری دست‌رسی داریم که از نهان‌خانه‌های امپریالیستی بیرون آمده‌اند و تا اندازه‌ای به بازگویی کم‌وبیش درست، آن چه که گذشت می‌پردازند.

بگذارید در این نوشته به دیدگاه برخی از چپ‌های راست شده در باره‌ی پافشاری بی‌هوده مصدق برای ملی کردن صنعت نفت بپردازیم. سپس به نقش بسیار منفی روحانی‌های بزرگ در هم‌کاری با سازمان‌های جاسوسی امپریالیستی برای سرنگونی مصدق و زمینه چینی کودتا بپردازیم. در پایان به بررسی این می‌پردازیم که با این‌که تاریخ جنبش‌ها پر از شکست‌هایی مانند کودتا محمدرضا هست، ولی پیکارگران راه مردم، به سرنوشت نبرد کنونی امیدوار هستند. 

دیدگاه نادرست چپ‌های راست شده

برخی از چپ‌های راست شده به سرزنش دکتر مصدق برخاستند و بر این باور هستند که اگر او درخواست‌های خود را برای ملی کردن نفت با شرایط تاریخی و هم‌سنگی نیروها هم‌خوانی می‌کرد، امریکا نیازی به کودتا نمی‌دید. آن ها می‌گویند که مصدق می‌بایست که پیش‌نهاد امریکا و بریتانیا در باره‌ی نفت را می‌پذیرفت. ولی پرفسور آبراهامیان که همیشه تلاش کرده‌است که غبارها را از روی پرونده کودتا بزداید، بر پایه سندهای در دست می گوید که  پیش‌نهاد انگلیس و آمریکا برای آشتی در باره‌ی نفت، یک دروغ بزرگ بود که امریکا و انگلیس برای خریدن زمان برای برنامه‌ریزی کودتا پیش‌گزاری کرده‌بودند.

آبراهامیان می‌گوید که دکتر مصدق به‌خوبی می‌دانست که پیش‌نهاد غربی‌ها، چه انگلیسی‌ها و چه آمریکایی‌ها، پذیرش تهی ملی‌کردن بود که بر پایه آن نام ایران بر صنعت‌نفت نوشته می‌شد، ولی فن آوری، برون آوری در دست شرکت‌های نفتی غرب هم‌چنان می‌ماند . این‌گونه چپ ها درنمی‌یابند که ملی‌شدن نفت تنها درباره‌ی درآمدهای نفتی نبود، بل‌که بخشی ناگسستنی از جنبش‌های رهایی‌بخش بود که در آن زمان خواهان آزادی از بند استعماری امپریالیسم  بریتانیا بودند. این جنبش‌ها به بهانه‌های گوناگون در هند، پاکستان، اندونزی، کنگو،  برمه ووو در روند گسترش بودند و با امپریالیسم بریتانیا شاخ به شاخ شده‌بودند و قهرمانان مانند گاندی، نهرو، ناصر، سوکارنو، نکرومه و لومومبا آفریدند.

جنبش ملی کردن نفت، شیوه نبرد جنبش رهایی بخش ایران بود که هم‌راه با جنبش‌های رهایی بخش در مستعمره ها، بخشی از جنبش رهایی بخش جهانی علیه منافع امپریالیسم بود. اندیشه مصدق در باره‌ی ملی کردن نفت، بدون تردید هم‌راه با احساس، اگر نگوییم ضدامپریالیستی، ولی بی گمان آغشته به احساس ضداستعماری علیه بریتانیا بود. برای همین، گفتن این که اگر مصدق پیش‌نهاد تهی امپریالیست‌ها در باره‌ی نفت را می‌پذیرفت، دیگر نیازی به کودتا نبود؛ اگر مصدق به دنبال ملی شدن نفت نبود، کودتا هم نمی‌شد، بخشی از حقیقت است، نه همه ی آن.

  هیچ تردید در این نیست که امپریالیست‌هایی که به چپاول سرچشمه‌های زیرزمینی ما پرداخته بودند، بدون کمک بورژوازی بومی به رهبری دربار محمدرضا و به هم‌راهی بورژوازی تجاری به رهبری روحانی‌ها نمی‌توانستند دست به کودتا بزنند. در همه‌ی جنبش‌های رهایی‌بخشی که ددمنشانه مانند اندونزی سرکوب شدند، ما این هم‌اهنگی میان امپریالیسم با بورژوازی بومی را می‌بینیم. 

اگر بتوان انتقادی را به مصدق روا دانست ساده‌نگری او در باره امپریالیسم امریکا و این که او هنگام کودتا، نه‌تنها از حزب توده ایران، بل‌که از هواداران خود هم نخواست که در ۲۹ مرداد به خیابان‌ها بیایند. از فرازگاه امروز که به گذشته نگه می‌کنیم، می توان گفت که مصدق با فرانخواندن هواداران خود برای ریختن به خیابان‌ها، راه را برای کودتاچیان باز کرد. آیا او به سخنان هندرسون باور کرد و یا نمی‌خواست که یک جنگ درون‌مرزی آغاز شود، یا از کشتار بزرگ چندین صد هزار مردم می‌ترسید؟  اگر به‌جای این خاموشی، او از مردم  می‌خواست به خیابان‌ها بریزند، شاید در ایران هم مانند اندونزی شمار کشته‌های کودتا به ۶۰۰ هزار می‌رسید.

نقش منفی روحانی‌ها

روحانی‌ها نقش بسیار منفی در سرنگونی دولت محمد مصدق و کمک به کودتاچیان بازی کردند. هم کاشانی و هم  بهبهانی از  دشمنان سرسخت مصدق بودند. پس از گریز رسوایی‌آمیز محمدرضا از میهن ماو در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند.

با باز شدن برخی از رازها از کشوهای نهانی امپریالیسم امروز ما می‌دانیم که همه ی این آیت‌الله‌ها برای کمک به کودتای ۲۸ مرداد از سازمان‌های جاسوسی آمریکا و بریتانیا پول گرفتند و دسته‌‎های اوباشی شعبان بی‌مخ و طیب حاج رضایی را برای هواداری از شاه رهبری کردند و به خیابان‌ها آورند.

سندهای دولت آمریکا نشان می‌دهد که کاشانی ماه‌ها پیش از کودتا با سفارت ایالات متحده و جاسوسان سیا در تهران نشست‌های بسیاری داشت. 

سندهای تازه در باره‌ی بهبهانی به روشنی نشان می‌دهد که چند روز پیش از تلاش نافرجام کودتای شب ۲۴-۲۵ مرداد، سفارت آمریکا در تهران به بهبهانی پول پرداخت کرده‌بود.  آیت‌الله طالقانی هم زمانی گفته‌بود که پیش از کودتا شنیده‌بود که در خانه بهبهانی کسانی نشسته بودند و به نام حزب توده ایران علیه اسلام و روحانی‌ها می‌نوشتند. سندها نشان می‌دهند که بهبهانی یکی از برنامه‌ریزان پنهانی برای سرنگونی مصدق در صبح روز ۲۸ مرداد بود.

ریچارد کاتم (Richard Cottam)- که در زمان کودتای ۲۸ مرداد جاسوس جوان سی‌ای‌ای در تهران بود، سال‌ها پس از کودتا نوشت که سفارت امریکا به بهبهانی دلار می‌داد که بخشی از آن برای پخش میان روحانی‌ها و دسته‌های اوباش جنوب شهر تهران بود. در سند آمده است که حتا پس از کودتا، دربار هم‌چنان برای خریدن دوستی بهبهانی به او پول می‌داد. سندهای باز شده نشان می‌دهد که بدون کمک ام‌آی‌۶ و سی‌ای‌ای کودتا نمی‌توانست پیروز شود.

نیازمندی پیکار

ارانی گفت که «در شطی که آن جنبنده تاریخ است. مشو زان قطره‌ها کاندر لجن‌ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند»!

سرگذشت هم طبقه‌های ما، سرگذشت غم‌انگیزی است، پر از درد و رنج و آه. پدران ما زیر فشار کار جان دادند، مادران ما آش سنگ برای فرزندان پُختند، گزمگان فرزندان آزادی‌خواه ما را سر بریدند

سده‌ها تولید کنندگان فراورده‌های مادی «در پى آب تیره گون خضر» با پای برهنه دویدند. و با «پیاله هاى تهى در دست» و سفره‌های تهی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای آرامش شکم گرسنه و انتقام از ستم‌گران، خدایان بسیار دارا و پرتوانی ساختند و شب‌های دراز را با درد دل با این خدایان به پگاه رساندند. به گفته مارکس “مردمان تنگدست، خدایان توانگری دارند”.

«زمان در دوّرانِ ابدىِ خویش، غلتان» و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل‌ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای «چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سینه ها ریش ریش» برای رنج‌بران نداشت.

«فضاى سنگین زمان، جز ناله غمگنانه»ی رنج‌بران و «نعره هاى خوف انگیز جباّران، در خود نداشت». شب دراز بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی «از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشید، جز تیرگى چهره» و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده‌ها نزار و پشت‌ها  خمیده. تازیانه بهره کشان از انسان و شکنجه زمین‌داران بسیار دردناک بود و تاب درد تن کم. «بسیط زمین در پهنه آرزوها[] تنگ بود.»

با این همه توده‌های رنج و تهی‌دستان روزگار، رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و هم‌واره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه‌ی دل، به دور از چشم گزمگان شب، روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگ‌لاخی و نیزه‌زار بود و چشم انداز رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان‌ها به سرسپردگی شرایط تن در ندادند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیش‌مند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسایش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سیر خود بخودی و سیر آگاهانه” را، امید و یاس را، شورش و سرسپردگی را، پیوند میان آسمان و زمین را در اندیشه انسان دوران‌های گذشته بدین‌گونه با زیبایی واژه‌های شکوهمند و استه‌تیک زبان چکیده‌ی استادانه توصیف می‌کند.

«چشم در آسمان دوختیم، آتش افسانه هاى شیرین را
برافروختیم، هرکول را برافراشتیم،
برگى پشتش را به خاک کشاند.
[…]
کاوه آهنین، پرچم چرمین برافراشت، صف در صف
بیاراست، فاعلان زمین را،
لیک، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بکام، و ما
را، بهره، خون بود».

با این همه، ستم‌گران با همه‌ی ددمنشی، دل‌سنگی، پرخاش‌گری و کشتار هرگز نتوانسته‌اند که جلوی شورش تهی‌دستان و ستم‌دیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی‌پروایی که جان بر کف رهبری شورش توده‌ها را در برابر زورگویان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه‌های درخشان آن، جنگ‌جوی بی‌باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی‌های بزرگی دست یافت. اسپارتاکوس و یارانش می‌دانستند که چه نمی‌خواهند. ولی از آن‌چه که می‌بایست می‌خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن‌ها کمک نکرد. با این همه، نه دست‌گاه شکنجه و آزار رومیان،  و نه نبود آگاهی اجتماعی پیش‌آهنگان جنبش، هیچ کدام نتوانست جلوی سرکشی و شورش بردگان را بگیرد. چرا؟ زیر با این که تن آدمی با تازیانه نااشنا است، ولی شعور او، وی را به اندیشیدن وا می دارد که به  درستی و جاودانه بودن شرایط ستم تردید می ورزد. بدین گونه، «روی مرداب تن، اندیشه نیلوفری می روید».

از شکست ناگزیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت اندوه‌بارشان بیش از دو هزاره گذشته‌است. ولی امیدواران به‌روزی انسان، آنان که جهانی دگر را هم شدنی و هم یک نیاز انسانی می‌دانند، با همه شکست‌های روزگار، دمی از نبرد باز نیایستادند. پیکارگران امروز دیگر تنها نیستند و بر شانه‌های پهن اسپارتاکوس‌ها ایستاده‌اند. تازیانه بر پشت‌ رزمندگان گذشته را حس می کنند، با آزادی خواهی آن‌ها پیوند عاطفی دارند، دلیری آنها را می‌ستایند،  از شکست‌شان غم‌گین می‌شوند، و در سوگ مرگشان اشک می‌ریزند. ولی به این بسنده نمی‌کنند. هم‌زمان به پژوهش در باره‌ی دلیل پیروزی‌های زودگذر و شکست‌های تلخ می‌پردازند، تا شکست سیاه گذشته، را ستاره شب نبرد هم اکنون کنند.

رزمندگان امروز ماتریالیسم  تاریخی را می‌دانند. قانون‌مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه‌ها را با همه شیب و فراز آن می‌شناسند. چون خاکستر آتش عشق انسانی در دل‌هاشان هنوز گرم است، به چیزهایی که می‌بینند و می‌شنوند، پیکارجویانه  واکنش نشان می‌دهند .«آری، دشمن سنگدل است ولی ما مغروریم».

اگر از دسته گرگان بهره‌کش و مزدبگیران آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می‌برند و می اندیشند و آن‌های که می‌اندیشند و رنج می‌برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان گردجنبده زیبای ما گرسنه به رخت‌خواب می‌روند و هشت تن از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته همه‌ی انسان‌های جهان دارایی انباشته‌اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه‌یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، در کنار گرگان ایستادن نیست؟ آیا در چنین هنگامی بی تفاوتی یک گناه نابخشودنی نیست؟

طبری در “پیمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در چنبره «بدسگالان مردمى آزار» و زیر رگبار تازیانه دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی‌تفاوتی را نشانه گرفت و گفت که چرا نمی توان بی‌تفاوت بود.

«بى تفاوت نخواهم زیست، به رنج هاتان، به دردهاتان،
به خانه هاى سرد و حقیرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،
به گناه بى گناه کودکان یتیمتان،
و اشک هاى پنهان و آشکار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زیست.
به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زیست.
[…]
من در تفاوت تولد یافتم، در تفاوت زیستم، در تفاوت گریستم، و بى شک در تفاوت نیز خواهم مرد،
پس چگونه بى تفاوت بزیم؟»

بی‌تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام آنچه که بایسته است.

پایان سخن

محمدرضا هم‌راه با دربار، چاکران و سالاران  خود در این اندیشه بود که با کودتا، زور خود را بی کران و جان خود را جاودان خواهد کرد. محمدرضا، جانورانی را دوروبر خود گرد هم آورد  که «برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب» می‌کردند و «جمع را منکر» بودند. آن‌ها با سنگ‌دلی «به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود» کردند «تا بر میلیاردهای خود بیفزایند».

ولی همان‌گونه که برشت به زبان آندره‌آ  گالیله می گوید: همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هر کاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست! 

در درازنای تاریخ انسانی، پهنه رویارویی ستم‌گران و ستم‌دیدگان، هیچ‌گاه به اندازه امروز روشن نبوده‌است. صف گرگان درنده بهره‌کش و استعمارگر در یک سو و “قشون زحمتکشان” و خلق‌های در بند در سوی دیگر آن. صف سومی نیست و هرگز نبوده‌است. یا در کنار انگل‌هایی که با مکیدن خون از تن نزار تهی‌دستان زنده‌اند ایستاده‌ایم و یا در گُردان آفریندگان دارایی‌های مادی و معنوی جامعه. در پهنه پیکار، تماشاگری و گریز از نبرد، یعنی در کنار دشمن ایستادن. هر کسی باید رک و راست و بدون بازی با واژه‌های زیبا نشان دهد که در کجا ایستاده است. با سوداگری و حساب‌های بازاری نمی‌توان خود را در کنار خلق نشان داد و “شریک دزد و رفیق قافله” شد. در این راه نمی‌توان و نبایست «در دکان هیچ نزول خواری» نشست.

کسی از ما نمی‌خواهد که مانند روزبه، کتیرایی، رضایی و اشرف با جان‌سپاری، پرومته زمان خود شویم. باور به انسانی کردن انسان، نیفتادن به دام سوداگران افسون‌گر و ددان انسان خوار، گام نخست است. گام پسین این است که هر کس بر پایه توان، نیرو، تن‌درستی، زمان و دلیری خود می‌تواند گوشه کوچکی از کوله بار این نبرد سنگین را بر دوش کشد. بدین‌گونه هر کس می‌تواند برازنده نام انسان باشد. هر اندازه هم که این “انسان” قطره‌ای کوچک باشد، باز هم، “قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. و به زبان کسرایی“این ذره ذره گرمی خاموش وار””یک روز بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.

این چنین گزینش، گزینشی است کنش‌گر، جوشان و دگرگونی‌ساز که تاریخ را هر چند به اندک، به جلو می راند و با گزارش “فیلسوف‌های ظاهربین” از پدیده‌ها و گفت‌وگوهای بی‌سرانجام “کافه‌نشینان” یک‌سان نیست.

به گفته طبری هر کسی تلاش کند که «در عصاره‌ی خود با عشق به تبار انسانی» بجوشد. همه باید تلاش کنند که تا ما بتوانیم «دروازه های شهرهای ناگشوده را بگشاییم!».

یادداشت: همه‌ی گفت‌آوردهای درون «..»، از طبری است




افسانه فرمان‌روایی دموکراسی در اسراییل!

مقاله ۲۰/۱۴۰۳
۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۱ آگوست ۲۰۲۴

“خلقی که بر خلق دیگر ستم روا می دارد، نمی تواند خود آزاد باشد”(انگلس)

پیش‌گفتار

امپریالیسم سه‌گانه (امریکا، اروپا و ژاپن) سال‌هاست که به بهانه این که اسراییل تنها دموکراسی خاورمیانه است، چشم به روی کشتار خلق بی‌گناه فلسطین بسته‌است.

بورژوازی جهانی در تلاش شست‌وشوی مغزی مردم جهان است. یکی از افسانه‌های دروغی که امپریالیسم با هم‌کاری بورژوازی صهیونیسم میان مردم جهان پخش کرده‌است؛ افسانه دموکرات بودن نظام اسراییل است.

هواداران امپریالیسم و بورژوازی صهیونیسم ایرانی هم با بازگویی این سخنان یاوه از بمباران ارتش فاشیستی اسراییل در غزه، نه تنها چیزی نمی‌گویند و نمی‌نویسند، بل‌که در نهان خود و پشت پرده‌های بسته به پشتیبانی از این ددمنشی‌ها علیه “مسلمانان وحشی” غزه می‌پردازند.

آن‌هایی که سخن از پیش‌رفت شگفت‌انگیز فن‌اوری اسراییل می‌رانند یادشان می‌رود که بگویند که همه‌ی این دستاوردها با کمک امپریالیسم امریکا فراهم شده‌است. امپریالیسم امریکا در جاهای کلیدی جهان به برخی از کشورها اجازه پیش‌رفت فن‌اوری و صنعتی داد. برای نمونه، امپریالیسم امریکا به آلمان، اسکاندیناوی پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از پیش‌رفت اردوگاه سوسیالیسم، به کره جنوبی و ژاپن برای جلوگیری از پیش‌رفت چین و جمهوری دموکراتیک کره، به سینگاپور برای جلوگیری از پیش‌رفت جمهوری سوسیالیستی ویتنام (ویتنام شمالی)، و به اسراییل برای جلوگیری از پیش‌رفت خلق‌های خاورمیانه، اجازه خرید پیش‌رفته‌ترین فن‌اوری‌ها با کمک آموزشی آمریکاییان را داد.

دروغ و دورویی راست‌های ایرانی در آن‌جا آشکار می‌شود که آن‌ها دموکراسی دینی اسلامی را یک تضاد می‌دانند، ولی دموکراسی دینی یهودی را می‌ستایند! اگر نهاد دین با دموکراسی در تضاد است؛ این داوری باید دربرگیرنده همه‌ی دین‌ها باشد، و نه تنها اسلام!

یک مارکسیست، باید در برابر زهر نادان‌سازی و فریب‌کاری امپریالیسم پادزهر داشته باشد و به دام بندبازی‌های زبانی و داستان‌های دروغ امپریالیسم نیفتد.

بگذارید نخست با بررسی گسترش فساد میان سردم‌داران اسراییل، فشار بر قوه قضایی، و تبعیض علیه زنان اسراییلی و اسراییلی‌های فلسطینی‌تبار نشان دهیم که اسراییل حتا در درون مرزهای خود دموکراتیک نیست.

پس از آن با نمونه‌آوری از ستم به فلسطینی‌های کرانه باختری و بهره‌کشی از کارگران مهمان نشان دهیم که اسراییل یک رژیم مذهبی است که بر پایه آپارتاید پایه‌گزاری شده‌است و هم‌چنان با شیوه آپارتایدی رهبری می‌شود که با یک نظام دموکرات ناسازگار است.

فساد رهبران

فساد در میان سردم‌داران بالای دست‌گاه سیاسی و دولتی بسیارگسترده است. سردم‌داران در سال‌های گذشته در چندین رسوایی و پرونده جنایی دست داشته‌اند. در نوامبر ۲۰۱۹، دادگاه پرونده‌ای برای  کلاه‌برداری، رشوه‌خواری نتانیاهو باز کرد. او پس از کیفرخواست از کناره‌گیری از نخست‌وزیری خودداری کرد و هم چنان نخست‌وزیر است. او هم‌چنین تلاش کرد که از قانون‌گذاران و سیاست‌مداران در برابر پی‌گرد قانونی پاسبانی کند، اگرچه که او در انجام این کار هنوز پیروز نشده‌است. در  سال ۲۰۲۰، دادستان‌ها به بازجویی از وکیل پیشین نتانیاهو، یک فرمانده پیشین نیروی دریایی، و دیگر سردم‌داران به اتهام رشوه برای خرید کشتی‌های نیروی دریایی پرداختند. 

دادگاه عالی پرونده‌ای برای  نخست‌وزیر پیشین (ایهود اولمرت) به جرم فساد باز کرده است. موشه کاتساو، رئیس جمهور پیشین برای دو بار تجاوز جنسی به زنان و بزه‌کاری‌های دیگر در دادگاه محکوم شد. در سال ۲۰۲۲، ریه دری (Aryeh Deri)، وزیر پیشین، با پذیرفتن جرم مالیاتی خود، از مجلس کنست خودخواسته بیرون رفت.

دادگاه عالی، آشر یدلین (Asher Yadlin) را که نامزد ریاست بانک اسراییل بود، به دلیل رشوه‌گیری روانه زندان کرد. دادگاه عالی هم‌چنین به پژوهش در باره‌ی فساد  یکی از وزیران دولت به نام آبراهام اوفر (Avraham وفر) که در سال ۱۹۷۷  خودکشی کرد، می‌پردازد. این دادگا ه هم‌چنین، از لیا رابین (Leah Rabin)، هم‌سر نخست‌وزیر پیشین به دلیل داشتن حساب‌های بانکی در ایالات متحده بازجویی کرد.   

به گزارش timesofisrael به گفته کارشناسانی که به بررسی فساد در کشورها می‌پردازند، اسراییل با بررسی ۱۰۰ ویژگی‌های ضدفساد به ۵۹ امتیاز (اردن ۴۹) دست یافت و در میان ۳۷ کشور OECD، اسراییل به  رتبه ۲۹ دست یافت. نیلی آراد (Nili Arad)، رییس سازمان شفافیت بین‌الملل اسراییل، گفت که «فساد در اسراییل در روند گسترش است».

جدایی میان قوه قضایی و قوه اجرایی

در اسراییل قوه‌مقننه هرگز در عمل از قوه‌مجریه جدا نبوده‌است، ولی قوه‌قضائیه مستقل از روند سیاسی بوده‌است، و گاه‌گاهی دیوان عالی تصمیم کمیسیون مرکزی انتخابات را بی‌هوده و نادرست خوانده‌است. قوه‌قضائیه به حزب‌های عرب اجازه شرکت در انتخابات داده‌است. در تاریخ کشوری که زنان در دولت نبوده‌اند، دیوان عالی یک پشتی‌بان برجسته برای حقوق زنان  بوده‌است. حکم‌های دادگاه تبعیض دست‌مزد جنسیتی را کنار گذاشت، از  دست‌رسی زنان به هیئت‌مدیره شرکت‌های دولتی پشتی‌بانی کرد، جدایی جنسیتی را در فضاهای عمومی ممنوع کرده‌است، شکاف سن بازنشستگی میان زن و مرد را از میان برداشت، و نمایندگی زنان در نهادهای دولتی را پذیرفت.

هم اکنون استقلال قوه قضائیه نیز در خطر است.

راه‌پیمایی‌های بزرگی در اسراییل علیه نقشه‌های دولت برای کم توان کردن نقش دیوان عالی برگزار شده‌است. بسیاری از شهروندان یهودی برای پشتی‌بانی از دادگاه عالی، فرمان‌روایی قانون و جدایی قوه‌قضایی از قوه‌اجرایی و علیه یورش دولت اسراییل به خیابان ها ریختند. ولی راستش این است که یهودیان اسراییلی همیشه ضد فرمان‌روایی قانون بوده‌اند. قانون در اسراییل هرگز بر اراده همه‌ی مردم استوار نبوده‌است. در دولت مردم یهود، قانون برای پشتی‌بانی از حاکمیت یهود به جای حاکمیت شهروندان به کار برده می‌شود.

اگر چه دیوان عالی در برابر فلسطینی‌ها بارها نقش بسیار واپس‌گرایی بازی کرده است، ولی برای پشتی‌بانی از حقوق یهودیان در درون مرزهای اسراییل در برابر یورش دولت بارها ایستادگی کرد.

فراموش نشود که دیوان عالی اسراییل نقش برجسته‌ای در پیاده کردن پروژه استعماری اسراییل و مشروعیت بخشیدن به ستم به فلسطینی‌ها بازی کرده است. دیوان عالی بارها به سود دزدیدن زمین‌های فلسطینی‌ها و اعدام‌های فراقانونی، ویرانی خانه‌ها، بیرون راندن و بازداشت فلسطینی‌ها رای داد . دیوان عالی اسراییل بیرون کردن فلسطینی‌ها از خانه‌هایشان در هشت روستا و درخواست ارتش اسراییل برای برگزاری رزمایش آموزشی در این روستاها را پذیرفت.

برخی از قاضی‌های این دیوان خود شهرک‌نشین هستند و به همین دلیل برپایه قانون بین‌المللی “جنایت‌کار” هستند.

تبعیض علیه زنان

جرج برنارد شاو گفت: آزادی به معنای پاسخ‌گویی  است. به همین دلیل بیش‌تر مردان از آن می‌ترسند. این سخن در باره‌ی مردان یهودی اسراییل بسیار درست است.

دکتر فلسفه رافائل کوهن-آلماگور (Raphael Cohen-Almagor) از دانش‌گاه هال( دانشکده سیاست) (University of Hull · School of Politics) در کتاب “تبعیض جنسیتی در اسراییل” (Gender Discrimination in Israel) سال ۲۰۲۲ این چنین می‌نویسد:

قانون یهود، هلاچا (Halacha )، زن و مرد را برابر نمی‌داند. بسیاری از قانون‌های آن در تضاد با اندیشه برابری زن و مرد و حقوق شهروندی است. قانون یهود با دموکراسی در تضاد است.

شریعت یهود می‌گوید که زن باید فرمان‌روایی مرد را بپذیرد، او باید در خانه بماند و کارهای خانه را انجام دهد و از فرزندان نگه‌داری کند. وظیفه زندگی زن خدمت به شوهرش است. زن باید مرد را مانند یک پادشاه گرامی بدارد و فرمان‌بر او باشد. زنان حق کار در اداره‌های اجرایی و قضایی را ندارند.  یک زن بیوه یهودی که فرزند دارد، باید به هم‌سری برادرشوهرش بر پایه قانون لویرات (ییبوم) درآید.

در سال 1953 کنست قانون ۵۷۱۳ را گذراند که بر پایه آن ازدواج و طلاق زنان و مردان به دادگاه‌های خاخامی سپرده‌شد. بخش 1 قانون می‌گوید: «ازدواج و طلاق یهودیان در اسراییل، شهروند یا غیر شهروند، باید زیر بازرسی دادگاه‌های خاخامی باشد.» بخش 2 این قانون هم‌چنین می‌گوید: «ازدواج و طلاق یهودیان باید در اسراییل بر پایه  قانون مذهبی یهود انجام شود» (دین تورات). 

در دادگاه‌های خاخامی که بر پایه هلاخا (قانون تورات) است، شوهر زن یهودی که می‌خواهد طلاق بگیرد باید درخواست طلاق  را بپذیرد. اگر شوهر ناپدید شود، یا از درخواست طلاق خودداری  کند، زن “آگونا” می‌شود و نمی‌تواند دوباره ازدواج کند یا فرزندانی به دنیا آورد.

برخی از این قانون‌های نابرابری هنوز در اسراییل امروز پیاده می‌شوند. در اسراییل امروز، چالش‌های زناشویی بر پایه باورها و قانون‌های مذهبی از سوی دادگاه‌های ارتدکس مذهبی حل می‌شود. یهودیت ارتدوکس با  هنجارهای مردسالارانه، داوری در باره‌ی بخش کردن دارایی مشترک زناشویی، ارث، طلاق، سزای زنا، و شایستگی شرکت زنان در پیشه‌های برجسته را هم چنان در دست خود دارد.

در سال ۲۰۱۸، کنست قانونی سه‌ساله را گذارند که به دادگاه‌های خاخام اسراییل اجازه می‌دهد تا به پرونده‌های زنان یهودی که می‌خواهند  از شوهران یهودی طلاق بگیرند رسیدگی کنند، حتا اگر این  زن و شوهر شهروند اسراییل نباشند.

میان سال‌های ۲۰۰۴  تا ۲۰۱۸ ، مردان  ۱۶۳  هم‌سر زن خود را کشته‌اند. نرخ زن‌کشی در اسراییل تنها در سال‌های گذشته ۵۰ درصد افزایش یافته است. تنها در سال ۲۰۱۸ ،  ۶۴۸۸  زنانی که زیر ستم هم‌سران خود با کتک و ترس می‌زیستند در ۱۱۳  مرکز پیش‌گیری از خشونت خانگی وزارت رفاه بستری و درمان شدند.

خواسته‌های یهودی‌های تندرو برای جدایی جنسیتی در اسراییل در سال ۱۹۹۷ – آغاز شد.  وزارت حمل و نقل به پیاده کردن آزمایشی پنج خط اتوبوس در اورشلیم و بنی براک پرداخت. زنان به ناگزیر می‌بایست از در پشتی سوار اتوبوس شوند و در عقب اتوبوس بنشینند و مردان سوار در جلو می‌شوند و جلو می‌نشینند. خیلی زود، ده‌ها خط اتوبوس در سراسر اسراییل به جدایی جنسیتی پرداخت. جدایی زنان مردان در گورستان‌ها، هواپیماها، کلینیک‌های بهداشتی پیاده می‌شود، و برخی از ایستگاه‌های رادیویی اجازه پخش صدای زنان روی آنتن را ندارند. در خط‌های هوایی مانند ال  مسافران مرد اولترا ارتدوکس زنان را زیر فشار می‌گذارند تا به روی صندلی‌های عقب بنشینند.

یکی از برنامه‌های دولت کنونی به رهبری حزب صهیونیسم مذهبی این است که به نهادهای دولتی و غیردولتی اجازه دهد که از خدمت‌رسانی به زنان “بدپوش” خودداری کنند، یا به پزشکان می‌گوید که  از پیش‌گیری بارداری زنان و  یا درمان پزشکی آن‌ها خودداری کنند.

“گشت های حیا” زنانی را که در کوچه‌های حریدی‌ها “بدپوشی” می‌کنند را آزار می‌دهند. در سال ۲۰۰۶  ، مردان یهودی تندرو به میریام شیر، یک  زن یهودی آمریکایی، که نمی‌خواست در صندلی عقب اتوبوس بنشیند، یورش بردند. در ژوئیه ۲۰۰۴ ، مردان یهودی تندرو نائومی راگن، رمان نویس آمریکایی-اسراییلی، را به دلیل نرفتن به عقب اتوبوس آزار دادند. 

روزنامه یهودی دیلی فوروارد نوشت که جدایی جنسیتی در اسراییل یک آیین کهن و در روند  افزایش است و اکنون در برخی جاها آسانسورها را نیز در بر می‌گیرد. در بخش‌هایی از اورشلیم که ارتدوکس‌های تندور زندگی می کنند، آگهی‌هایی که در آن زن به نمایش گذاشته می‌شود، برداشته می‌شوند و برخی از سوپرمارکت‌ها ساعت خرید مردان را با زنان جدا کرده‌اند. برخی از کلینیک‌ها نیز ساعت کاری جداگانه‌ای برای مردان و زنان دارند.

زنان برای حق دعا کنار دیوار ناله (wailing wall) به سبک خود نبرد می‌کنند. زنان هم‌چنین اجازه آواز خواندن در برخی از روی‌دادها، مانند جشن یادبود و در مجلس کنست را ندارند. مردان یهودی ارتدکس بر این باور هستند که  گوش دادن به صدای آواز یک زن حرام است.

در سال ۲۰۱۶، زنان هنگام بزرگ‌داشت هولوکاست به خاطر زن بودن تبعیض شدند. دانش‌گاه بار-ایلان گفت که به زنان اجازه می‌دهد در روز یادبود هولوکاست متن بخوانند و موسیقی بنوازند، ولی آن‌ها نباید آواز بخوانند، تا به مردان یهودی ارتدکس دهن‌کجی نشود. شهر سدروت هم‌چنین اجازه آواز خواندن زنان در روی‌دادها را برای دل‌جویی از مردان مذهبی نمی‌دهد. در سال ۲۰۱۸، روت بیدر گینزبورگ، رزمنده حقوق زنان، جداسازی زنان در دانش‌گاه‌های دولتی را شرم‌آور خواند.

آزار جنسی زنان غیرقانونی است، ولی هم‌چنان گسترده است. بر پایه دیدسنجی وزارت صنایع در سال ۲۰۱۰ ، ۳۵  تا ۴۰  درصد از زنان گزارش دادند که در سر کار آزار جنسی شده‌اند.

اگرچه در بانگ‌نامه (اعلامیه) استقلال اسراییل آمده‌است: “دولت اسراییل (…) برابری کامل حقوق اجتماعی و سیاسی را برای همه ساکنان خود صرف نظر از مذهب، نژاد یا جنسیت تضمین خواهد کرد.» حزب‌های سیاسی حریدی (شاس و یهودیت متحد تورات) هرگز اجازه نداده‌اند که زنان نامزد انتخابات  کنست شوند. در دسامبر ۲۰۱۴ ، برخی از زنان در جامعه حریدی گفتند که اگر زنان نامزد انتخابات نشوند، آن‌ها انتخابات آینده را تحریم خواهند کرد. در سال ۲۰۲۲ تنها ۳۵ زن از ۱۲۰ عضو کنست اسراییل زن بودند. بیش‌تر این سیاست‌مداران زن نماینده حزب‌های سکولار هستند.

در ارتش فاشیستی اسراییل تا اندازه‌ای برابری میان مرد و زن است. زنان چه به خواهند و چه نخواهند باید به سربازی بروند.  ۳۳  درصد از سربازان  و ۵۱  درصد از افسران زن هستند. با این همه، زنان نمی‌توانند به رتبه‌های بالای افسری در ارتش دست یابند. سربازان یهودی ارتدکس که نمی‌خواهند آواز زنان را بشنوند می‌توانند درخواست کنند که در  روی‌دادهای فرهنگی شرکت نکنند.

زنان به اندازه مردان در بازار کار نیستند. توانایی آن‌ها برای به دست‌آوردن کارهای والا و بلندپایه بسیار کم است. پیوند مردان جوان با هم در دوران سربازی، پایه‌ی استواری برای بالا رفتن آن‌ها از نردبان پیش‌رفت می‌سازد که زنان از آن بهره‌مند نیستند. بازتاب قانون یهود علیه زنان در جامعه کنونی بازدارنده زنان در دست‌یابی به کارهای  کلیدی در جامعه اسراییل و به ویژه در سیاست هست. میانگین دست‌مزد زنان در هر کاری ۲۲  درصد کم‌تر از مردان است.

دولتی که در پایان سال ۲۰۲۲  سوگند یاد کرد، زن‌ستیزانه‌ترین دولتی است، که جنگ علیه حقوق زنان را به راه انداخته‌است. این دولت از پیش‌رفت زنان جلوگیری می‌کند، دادگاه‌های خاخامی بر ضد‌زنان را نیرومندتر کرد، جدایی جنسیتی آزمایشی بیش‌تری را پیاده کرد، به نهادهای مذهبی و دولتی اجازه خودداری از خدمت‌رسانی به زنان به دلیل باورهای مذهبی داده‌است.

دموکراسی واقعی نمی‌تواند بدون صدای زنان، بدون کار زن در همه‌ی پهنه‌های جامعه ریشه بگیرد. شگفتی در این است که قانون یهود در جامعه ای پیاده می‌شود که سال‌هاست که دیگر مذهبی نیست.  در سال ۲۰۱۵   در یک دیدسنجی که گالوپ انجام داد روشن شد که مردم اسراییل یکی از غیرمذهبی‌ترین مردم جهان هستند. پنجاه و هفت درصد از اسراییلی‌ها خود را غیر مذهبی و هشت درصد خود را بی‌خدا خواندند.

تبعیض علیه فلسطینی های درون مرزهای اسراییل

همه فلسطینی‌هایی که در سال ۱۹۴۸ در سرزمین خود ماندند و امروز ۲۰ درصد جمعیت اسراییل را دربر می‌گیرند،  تا سال ۱۹۶۶ شهروند اسراییل نبودند، و زیر رژیم نظامی و حکومت نظامی زندگی می‌کردند.

با این همه، پس از پذیرفتن درخواست شهروندی آن‌ها، هم اکنون حقوق فلسطینی‌ها در درون مرزهای شناخته شده اسراییل با حقوق یهودی‌ها یک‌سان نیست.

سه حزب فلسطینی در انتخابات اخیر کنست با هم یکی شده‌اند. این حزب سومین حزب بزرگ در اسراییل شد.

با این همه، حنین زعبی، نماینده مجلس اسراییلی کنست، می‌گوید که آن‌ها هیچ نقشی در تصمیم‌گیری سرنوشت مردم و میهن خود ندارند. «بله، ما دموکراسی نمایشی داریم. ما می‌توانیم رای دهیم اما نمی‌توانیم قانون‌های تبعیضی را دگرگون کنیم. دولت به آن اندازه نیرومند است که به من آزادی سخن و رای می‌دهد. ولی آن‌ها می‌توانند زمین من را از من بگیرند، اجازه ندهند که در مدرسه تاریخم را بخوانم. دموکراسی این نیست که یک اقلیت در درون کنست باشد. دموکراسی این است که به من حق دگرگون کردن جامعه را بدهند. ما  فلسطینی‌ها نمی‌توانیم بخشی از این رژیم باشیم، زیرا این رژیم دولت را دولت یهودیان می داند.»

در یک دیدسنجی از یهودیان اسراییلی، آن‌ها می‌پذیرند که فلسطین‌های درون اسراییل تبعیض می‌شوند، ولی ۷۲ درصد آن‌ها می‌گویند که تنها یهودیان باید در باره‌ی صلح و امنیت تصمیم‌گیری کنند. 

شهروندان فلسطینی اسراییل هنگام آموزش، و دست‌رسی به خانه، خدمات اجتماعی  با تبعیض روبرو می‌شوند. کسانی از آن‌ها که به سربازی نمی‌روند از دریافت بورسیه تحصیلی و وام خانه بی‌بهره می‌مانند. قانون دولت-ملت سال ۲۰۱۸ جای‌گاه زبان عربی را از زبان رسمی کشور به زبانی «ویژه» پایین آورد. در سال ۲۰۱۹، سازمان هم‌کاری و توسعه اقتصادی (OECD) در گزارشی نشان می‌دهد که شکاف فزاینده‌ای میان توانایی های دانش‌آموزان عبری‌زبان و همتایان عرب‌زبان آن‌ها در آموزش‌گاه‌های اسراییلی هست. صندوق ملی یهود (JNF-KKL) که  ۱۳ درصد از زمین های اسراییل را در دست دارد، ، به غیریهودیان اجازه اجاره زمین را نمی‌دهد.

بسیاری از شهروندان بادیه‌نشین اسراییل در شهرها و روستاهایی زندگی می‌کنند که از سوی دولت به رسمیت شناخته نمی‌شوند. کسانی که در این گونه روستاها زندگی می‌کنند نمی‌توانند درخواست خدمات اجتماعی کنند، گاهی حتا آب و برق هم ندارند و هیچ حق رسمی بر زمینی که در آن خانه ساخته‌اند ندارند و دولت ساختمان‌های آن‌ها را ویران می‌کند.

شهروندان فلسطینی اسراییل همیشه با برخی تبعیض‌ها، چه قانونی و چه غیررسمی، روبرو بوده‌اند.  دادگاه‌ها می‌توانند شهروندی هر اسراییلی فلسطینی‌تبار را به بهانه جاسوسی، یا کمک به دشمن پس بگیرند.

آپارتاید یا دموکراسی

آیا یک دولت یهودی می‌تواند یک کشور دموکراتیک بسازد، آیا صهیونیسم می‌تواند کثرت‌گرایی را در خود جای دهد؟

از همان آغاز تاریخ جنبش صهیونیستی و دولت اسراییل، این دوگانگی تخم خود را در جامعه و اندیشه یهودیان کاشت. تئودور هرتزل (theodor herzl) پدر صهیونیسم سیاسی نوین، این دوگانگی را در نوشته استقلال اسراییل به خوبی به نمایش گذاشته‌است.

از یک سو، این سند از تاریخ یهود و یکتا بودن یهود سخن می‌گوید و از سوی دیگر می‌گوید که دولت اسراییل به منشور سازمان ملل وفادار خواهد بود و از حقوق همه اقلیت‌ها پاسبانی خواهد کرد: «دولت … بر اساس آزادی، عدالت و صلح که توسط پیامبران اسراییل پیش بینی شده است، خواهد بود. برابری کامل حقوق اجتماعی و سیاسی را برای همه ساکنان خود صرف نظر از مذهب، نژاد یا جنسیت تضمین خواهد کرد.»

پرسش به جا این است که چه کسی فرمان‌روا جامعه است؟ یک خاخام بیگانه‌ستیز که نام‌ونشان (هویت) یهودی جامعه را روزانه توان‌مندتر و نیرومندتر می‌کند، یا یک سکولار که از هم‌کاری میان یهودیان و فلسطینی‌ها در یک  جامعه یهودی پنداری سخن می‌گوید؟

پرآوازه‌ترین گروه حقوق بشر (B’Tselem) بتسلم، در گزارشی نوشت که اسراییل دیگر یک دموکراسی نیست، بل که یک «رژیم آپارتاید» است که نیروی و توان خود را برای برتری یهودیان بر فلسطینی‌ها به کار می‌برد.

این گروه حقوق بشری می‌گوید که دیدگاه پیشین در باره‌ی دموکراسی در اسراییل دیگر درست نیست. به گفته بتسلم، سال‌ها بی‌دادگری علیه فلسطینی‌ها، «رژیم اسراییل را یک رژیم آپارتاید» کرده‌است. این داوی که اسراییل یک «دولت آپارتاید» است، از سوی اسراییلی‌های دست‌راستی یهودستیزی خوانده می‌شود.

در دهه گذشته، واگذاری سرزمین‌های فلسطینی به شهرکن‌شینان یهودی در کرانه باختری، که بر پایه قانون‌های بین‌المللی غیرقانونی هست، نه تنها روند صلح بلندمدت بل‌که جای‌گاه اخلاقی اسراییل را را زیر پرسش برده‌است.

این نگرانی هنگامی که «قانون اساسی: اسراییل – دولت ملی مردم یهود» در سال ۲۰۱۸ – که اسراییل را برای همیشه یک کشور یهودی دانست – و با سخن سیاست‌مداران اسراییل، به ویژه نخست‌وزیر بنیامین نتانیاهو، برای پیوست بخش گسترده‌ای از کرانه باختری به اسراییل بیشتر شده‌است. در سال ۲۰۱۸، کنست یک گونه «قانون اساسی» نوینی را گذراند که به قانون دولت-ملت خوانده می‌شود. در این قانون حق تعیین سرنوشت در اسراییل تنها به مردم یهود داده شده‌است. منتقدان قانون دولت-ملت می‌گویند که این قانون حقوق سیاسی و مدنی شهروندان غیریهودی را پای‌مال می‌کند.

به گفته بتسلم، غیریهودیان نمی‌توانند به اسراییل کوچ کنند. به کوچ‌گران یهودی و خانواده‌های نزدیک آن‌ها به آسانی شهروندی و حق ماندن در اسراییل داده می‌شود. دیگر کوچ‌گران باید درخواست ماندن دهند و گرفتن شهروندی برای کارگران کوچ‌گر و پناهجویان غیریهودی بسیار بسیار دشوار است.

تبعیض علیه فلسطینی های کرانه باختری 

در ژوئن ۱۹۶۷ جنگی میان اسراییل و همسایگانش: مصر، اردن و سوریه درگرفت. در پایان جنگ، اسراییل نوار غزه، کرانه باختری و اورشلیم شرقی را به دست خود گرفت.

از آنجایی که اسراییل هرگز این سرزمین‌ها را رسمی از آنِ خود نکرده است، به فلسطینی‌ها هرگز شهروندی اسراییل داده نشده‌است. در ۵۰ سال گذشته، اسراییل بخش‌هایی از کرانه باختری را به شهروندان خود واگذار کرده‌است. قانون دولت-ملت سال ۲۰۱۸ هم‌چنین می‌گوید که دولت «گسترش شهرک‌نشینی یهودیان را یک ارزش ملی می‌داند و برای نیرومند کردن آن تلاش خواهد کرد.» در کرانه باختری، شهرک‌های یهودی‌نشین پیوسته در روند ساختن هستند، آن هم هنگامی که  دریافت اجازه ساخت برای فلسطینی‌ها در جاهایی که زیر بازرسی امنیتی اسراییل هستند شدنی نیست و ساختمان‌های «غیرقانونی» با بولدوزر نابود می‌شوند.

بتسیلم در نوشته‌ای به نام  «رژیم برتری یهودی از رود اردن تا دریای مدیترانه: این آپارتاید است» می‌نویسد: «بیش از ۱۴ میلیون انسان، نیمی از آنها یهودی و نیمی دیگر فلسطینی هستند، میان رود اردن و دریای مدیترانه زیر فرمان‌روایی یک حکومت زندگی می کنند.»

وایت (White) نویسنده کتاب “فلسطینیان در اسراییل: تفکیک، تبعیض و دموکراسی” می گوید: اگر شما یک شهرک‌نشین یهودی اسراییلی هستید که در جایی مانند آریل در کرانه باختری زندگی می‌کنید، می‌توانید آزادانه از خط سبز عبور کنید، ولی فلسطینی‌هایی که شهروندی اسراییل را ندارند زیر حکومت نظامی زندگی می‌کنند. شهرک‌نشینان اسراییلی کرانه باختری در انتخابات کنست رای می‌دهند، ولی فلسطینی‌هایی که در آنجا زندگی می کنند رای نمی‌دهند. وایت می گوید: “این سیستم دوگانه – آپارتاید است ، شما دو گروه از مردم دارید که در یک فضا زندگی می‌کنند، اما یکی از آنها امتیازاتی دارد که گروه دیگر ندارد.”       

میلیون‌ها فلسطینی در کرانه باختری زیر ستم نیروهای اسراییل زندگی می‌کنند، و نمی‌توانند در روند سیاسی شرکت کنند. صدها هزار فلسطینی در اورشلیم شرقی نمی‌توانند در انتخابات ملی رای دهند. نتانیاهو در ۱۴  سال گذشته نخست‌وزیری  اسراییل شهرک‌سازی در کرانه باختری را گسترش داد. ۷۰۰ هزار شهرک‌نشین یهودی در کرانه باختری و اورشلیم شرقی شهروند اسراییل هستند و می‌توانند در انتخابات اسراییل شرکت کنند. فلسطینی عرب اورشلیم شرقی غیرشهروند حق رای دادن در انتخابات شهرداری‌هارا دارند، ولی یک فلسطینی در اورشلیم که شهروند اسراییل نیست نمی تواند شهردار شود. شهروندی و اقامت برای  فلسطینی کرانه باختری یا نوار غزه که با شهروندان اسراییلی ازدواج کرده‌اند از میان برداشته شد. به فلسطینی‌هایی که با یک اسراییلی ازدواج می کنند اجازه کوچ  به اسراییل داده نمی‌شود.

شمار فلسطینی‌های کشته شده با  آتش ارتش اسراییل در کرانه باختری در سال ۲۰۲۲ به بالاترین اندازه در ۱۸ سال گذشته رسید و هم‌چنان افزایش می‌یابد.  اسراییل حتا دیگر نیازی به پنهان‌کاری در باره‌ی دشمنی با فلسطینی‌ها نمی‌بیند. فرمانده نظامی اسراییل در کرانه باختری نوشته‌ای در میان افسران خود به نام “راز نجات دهندگان زمین، از ابراهیم پدر ما تا شهرک نشینان جوان” – در باره ی چگونگی بیرون راندن فلسطینیان از سرزمینشان پخش کرده‌است. هاویو گور (Haviv Gur) از تایمز اسراییل می‌گوید: «یورش‌های شبانه به شهرهای فلسطینی در کرانه باختری و شهرک‌سازی بزرگ‌ترین چالش برای دموکراسی اسراییل است.»

بتسلم، این گروه حقوق بشر می‌گوید که آزادی راه‌پیمایی و سخن نیز برای فلسطینی‌ها در کرانه باختری بسیار کم است، ولی آزادی یهودیان شهرک‌نشین مرزی ندارد.

تشکیلات خودگردان فلسطین که پس از پیمان اسلو پایه‌گزاری شد، بیش‌تر فلسطینی‌ها را در کرانه باختری را رهبری می‌کند، ولی نیرو و توانش بیش‌تر در شهرهایی هست که جدا از زمین‌های زیر بازرسی اسراییل هستند.

بر پایه پیمان اسلو میان اسراییل و سازمان آزادیبخش فلسطین، که در سال ۱۹۹۳ امضا شد، «راه حل دو کشوری» با یک کشور مستقل فلسطینی در کنار اسراییل می‌بایست پیاده می‌شد. بیست و هشت سال پس از آن پیمان، هیچ نشانه‌ای از یک کشور مستقل فلسطینی نمی‌توان پیدا کرد.

تبعیض علیه زنان کارگر مهمان

انجمن کاو لااوود (Kav LaOved) که برای حقوق کارگران در اسراییل می‌رزمد، در گزارش خود می‌نویسد:

پس از  ۱۹۶۷، بخش بزرگی از بازار کار اسراییل وابسته به کارگران فلسطینی کرانه باختری  بوده‌است. پس از ۱۹۹۰، دولت‌های گوناگون با تصمیم گرسنگی دادن فلسطینی‌ها این کارها را به کارگران مهمان غیرمسلمان که بیش‌تر از جنوب و جنوب شرق آسیا هستند (فیلیپین، تایلند، چین، نپال، سریلانکا، و هند)، واگذار کرده‌اند. آنها در بخش‌هایی مانند ساخت و ساز راه و خانه، کشاورزی، و مراقبت‌های بهداشتی و در خانه سال‌خوردگان  کار می‌کنند.

بیش‌تر این کارگران زن هستند، به ویژه در بخش مراقبت بهداشتی بیش از ۸۰ درصد این کارگران زن هستند.  با خصوصی‌سازی گسترده خدمت‌های بهداشتی و درمان در اسراییل، درخواست برای مراقبت شبانه‌روزی در خانه برای همه سال‌مندان و ناتوانان افزایش یافته‌است. دست‌مزد کارکنان بهداشتی و مراقبت بسیار کم است. با این همه، شهروندان سال‌خورده و ناتوان پول دست‌مزد یک کارگر اسراییلی را ندارند.

کار کارگران مهمان زن در بخش مراقبت بسیار سخت و دشوار است که به تن‌درستی آنها اسیب می‌رساند. بلند کردن سال‌مندان و ناتوانان بیمار، در رخت‌خواب چرخاندن، شستن، و با ویلچر به گردش و بیمارستان بردن کار سنگینی است که باید با کمک دو دست‌یار انجام شود.  ولی این زنان کارگر به ناچار این کارها را به تنهایی انجام می‌دهند.

زنان کارگر مهمان از پوشش قانون کار اسراییل برخوردار نیستند. بخش مراقبت در اسراییل 24 ساعته است. شرط کارفرما برای به کارگیری کارگر مهمان  « کار ۲۴ ساعته» در خانه کارفرما است. این کارگران بسیار کم‌تر از دیگران دست‌مزد دریافت می‌کنند، هنگام کار در روزهای آسایش هفتگی و تعطیلی پولی دریافت نمی‌کنند. آنها شبانه‌روز کار می‌کنند و به اندازه نیاز، زمان آزاد برای گردش و آسایش ندارند. 

دولت اسراییل با دولت‌های زنان کارگر مهمان پیمان‌های رسمی نمی‌بندد، برای همین آن‌ها با پول گزاف دادن به کارگزاران میان‌جی ویزای کار می گیرند. هر کارگر مراقب مهمان برای آمدن بیش از ۷۰۰۰  دلار و حتا ۱۳۰۰۰  دلار هزینه می‌کند. ویزای کار آن‌ها وابسته به کارفرمای آن‌ها است. بهره‌برداری جنسی کارگران زن مهمان از سوی کارفرمایانشان یک پدیده گسترده در اسراییل است که گاهی به بردگی می رسد. کارگران مهمان زن به ویژه در برابر قاچاق، کار اجباری و بدهی آسیب‌پذیر هستند. سازمان‌های زیرزمینی به قاچاق انسان می‌پردازند و کوچ‌گران آفریقایی و پناه‌جویانی که در این کشور زندگی می‌کنند به ویژه در برابر کار اجباری و قاچاق جنسی آسیب‌پذیر هستند.

کارگران کوچ‌گر زن در اسراییل از هیچ حقوقی برخوردار نیستند و از بهره‌کشی رنج می‌برند و در زمینه‌های کاری، زایمان، ازدواج، مراقبت‌های بهداشتی و تامین اجتماعی تبعیض آشکار می‌شوند. کارگران مهمان اجازه ازدواج و یا پیوند عاشقانه با دیگر کارگران مهمان را ندارند، مگر این‌که از کار بیرون روند.

هنگامی که یک کارگر مهمان در بخش مراقبت کارش را از دست می‌دهد، و یا اگر کارفرمای او پس از پایان ۵۱ ماه کار بمیرد ، تنها یک ماه دیگر می‌توانند در اسراییل بمانند.

پایان سخن

افسانه دموکراسی در اسراییل، داستان خودساخته‌ی امپریالیسم و بورژوازی صهیونیسم برای سرکوب خلق فلسطین و دیگر خلق‌های خاورمیانه است.

همان‌گونه که دیده‌ایم، کشور اسراییل فرسنگ‌ها از یک دموکراسی راستین به دور است. در درون مرزهای اسراییل زنان اسراییلی، زنان کارگر مهمان، و اسراییلی‌های فلسطینی‌تبار به شیوه‌های آشکاری زیر ستم زندگی می‌کنند و از حقوق برابر با مردان یهودی برخوردار نیستند. قوه مقننه تنیدگی شگفت‌انگیزی با قوه مجریه دارد و استقلال قوه قضایه در برابر این دو قوه هر روز کم‌تر می‌شود. دستگاه سیاسی و اقتصادی اسراییل بسیار آلوده هست و حتا دو نخست وزیر پیشین و یک رییس جمهوری پیشین به دلیل آلودگی‌های گوناگون بازجویی، بازخواست و یا به زندان فرستاده شده‌اند.

افزون بر این، ما با بررسی داده‌های فراوان نشان داده‌ایم که رژیم اسراییل یک رژیم واپس‌گرای مذهبی است که فلسطینی‌های کرانه باختری و غزه را بدون هیچ پاسخ‌گویی مانند آب خوردن می‌کشد و به سکولارهای اسراییلی نیز ستم  و حقوق شهروندی آن‌ها را پایمال می کند.

نوشته‌های کمکی

Gender Discrimination in Israel: Raphael Cohen-Almagor

A regime of Jewish supremacy from the Jordan River to the Mediterranean Sea: This is apartheid: B’Tselem Israeli non-profit association

Modern Slavery: Kav La’Oved

 Palestinians in Israel: Segregation, Discrimination, and Democracy: Ben White




ناآرامی در ونزوئلا؛ ساخت‌وپاخت امپریالیسم، یا شورش مردم علیه اقتدارگرایی و اقتصاد نئولیبرالیستی دولت

مقاله ۱۹/۱۴۰۳
۱۵ مرداد ۱۴۰۳، ۵ آگوست ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

ونزوئلا کشوری است که همانندی‌های بسیاری با کشور ما دارد. این کشور پیشینه دراز نبرد  ضداستعماری دارد. اقتصاد آن مانند میهن ما تک کالایی است و وابستگی به درآمد نفت دارد. مانند کشور ما پیروزی بورژوازی انگلی در نبرد طبقاتی مایه شکست هدف‌های اقتصادی و اجتماعی انقلاب ملی و دموکراتیک آن شده‌است.

آموختن از سیاست‌ها و تاکتیک‌های بورژوازی بوروکراتیک و تجاری ونزوئلا که با پشتیبانی دوستان امپریالیستی خود در راه انقلاب سنگ می اندازند، می‌تواند برای ”چپ” ما هم سود باشد.

مارکسیست‌ها نمی توانند، هنگام بررسی روی‌دادها در ونزوئلا، گناه را سراسر بر دوش “دیکتاتوری مادورو”  و یا “پرخاش‌گری امپریالیسم” بگذارند. بل‌که باید به خود رنج داد و با پشتی‌بانی داده‌ها و با واکاوی طبقاتی آن‌ها ریشه‌ی روی‌دادهای کنونی را دریافت.

آن چه کوتاه می‌توان گفت، این است که کمونیست‌ها و نیروهای پیش‌رو ایرانی از یک سو باید با نقشه‌های امپریالیسم و نیروهای راست برای سرنگونی مادورو بجنگند؛ و از سوی دیگر با پشتی‌بانی از حزب کمونیست و دیگر نیروهای خلقی برای بیرون راندن هواداران بورژوازی در دولت مادورو، به ژرفش هدف‌های اقتصادی- اجتماعی انقلاب بولیواری کمک کنند.

نخست بگذارید نگاهی کوتاه به واکاوی روی‌دادهای ونزوئلا با ذره‌بین‌های گوناگون داشته باشیم؛ سپس به گزارش‌دهی داده‌های چند روز گذشته در باره‌ی این روی‌دادها بپردازیم؛ در دنباله نوشته نگاهی به ساخت‌وپاخت‌های امپریالیسم و پشت کردن دولت مادورو به هدف‌های انقلاب بولیواری داشته باشیم و در پایان راه‌کارها و راه برون‌رفت از چالش کنونی را  بیابیم.

برخوردهای گوناگون

روی‌دای‌های ونزوئلا با ذرهء‌بین‌های گوناگون بررسی می‌شود.

سربازان روشن‌اندیش راست و هوادار امپریالیسم و نئولیبرالیست‌ها خواهان سرنگونی دولت مادورو و بندگی دربست آن در برابر امپریالیسم هستند. واکاوی ””چپ””‌های همه چیزدان به یک کمدی – تراژدی می‌ماند. پس از پیروزی ضدّ انقلاب در کشورهای سوسیالیستی این ””چپ””‌ها از جنبش سوسیالیستی در ونزوئلا که ریشه در اندیشه‌های تروتسکی داشت پشتی‌بانی کردند. آن‌ها به درستی از پیوند  دیالکتیکی میان سوسیالیسم و دموکراسی در ونزوئلا خشنود بودند. پس از روبرو شدن انقلاب بولیو‌اری با دشواری‌ها، این ”چپ”‌ها به جای درک ریشه این چالش‌ها، در انتقادهای خود کم و بیش با نیروهای راست هم‌راه شدند.

ضدامپریالیست‌های مکانیکی ریشه هر بدبختی و چالش در ونزوئلا را در امپریالیسم می‌بینند. هرچند که نقش امپریالیسم را در این چالش‌ها نباید فراموش کرد، ولی هیچ‌گاه نمی‌توان دلیل شکست انقلاب‌ها را تنها بر دوش امپریالیسم گذاشت. این دیدگاه از اندیشه طبقاتی مارکسیستی بدور است. اگر امپریالیست‌ها در شکست انقلاب‌ها پیروز می‌شوند، برای این است که آن‌ها با دوستان طبقاتی‌شان در این کشورها هم‌گام می‌شوند. باور این که امپریالیسم امریکا و انگلیس بدون پشتی‌بانی لایه‌های انگلی بورژوازی وابسته در کشورما می‌توانستند در کودتا و برکناری دکتر مصدق پیروز شوند، ساده‌اندیشی است. امپریالیست‌ها بدون کمک کاست بوروکراتیک و طبقه رو به رشد خرده‌بورژوازی در کشورهای سوسیالیستی، نمی‌توانستند آن‌ها را واژگون کنند.

این نوشته تلاش می‌کند که با استقلال طبقاتی به واکاوی دیالکتیکی روی‌دادها و روشن‌گری در باره‌ی نقش سازه‌های برون- و درون مرزی در بحران کنونی بپردازد.

داده‌های باورمند در باره آن چه که گذشت    

داده‌ها در باره‌ی روی‌دادهای هفته‌ای که گذشت چه می گویند؟

گزارش انتخابات روز یکشنبه در ونزوئلا و روی‌دادهای پس از آن در سراسر جهان پخش شده‌است. آن چه که در زیر می‌خوانید برگرفته از رسانه‌های ضدامپریالیستی و هوادار انقلاب بولیواری ونزوئلا هست.

مردم از صبح روز یکشنبه برای رای دادن شتاب داشتند و در صف‌های دراز در حوزه‌های رای‌گیری ایستادند. این چنین شوری برای رای‌دهی سال‌ها است که در ونزوئلا دیده نشده‌بود. خود روز انتخابات کم و بیش آرام گذشت. هم اپوزیسیون، سخن‌گویان دولت و هم وزیر دفاع ولادیمیر پادرینو لوپز (Vladimir Padrino López) گفتند که خود انتخابات آرام برگزار شد.

شورای ملی انتخابات (CNE) می‌گوید نیکولاس مادورو (Nicolás Maduro ) پیروز شده‌است، هم‌زمان نامزد اپوزیسیون، ادموندو گونزالس (Edmundo González ) با پشتی‌بانی امپریالیسم امریکا نیز می‌گوید که برنده انتخابات او بوده‌است.

برای همین، بخش‌های بزرگی از مردم به نتیجه انتخابات تردید کردند و به دنبال آن به راه‌پیمایی پرداختند.

ساعت ۱۱  شب به زمان ونزوئلا، الویس آموروسو (Elvis Amoroso)، رییس شورای ملی انتخابات بر پایه  شمارش ۸۰  درصد از رای گفت که مادورو با ۵۱.۲ درصد پیروز شده‌است. 

این روی‌داد پیش از این هرگز در یک انتخابات رییس‌جمهوری در ونزوئلا رخ نداده‌است. بر پایه قانون انتخابات، شورای ملی انتخابات باید نتیجه  ۳۱۰۰۰  حوزه رای‌گیری را با نمایندگان همه نامزدها در میان بگذارد. سپس حزب‌ها و سازمان‌های شرکت کننده می‌توانند به هم‌سنجی نتیجه داده شده از سوی شورای ملی انتخابات با آن چه خودشان از حوزه‌های رای‌گیری دریافت کرده‌اند بپردازند. ماده ۱۴۶ قانون انتخابات می‌گوید که این کار باید کم‌تر از ۴۸ ساعت پس از پایان انتخابات انجام شود که نشده‌است. سپس کارمندان انتخاباتی باید نتیجه حوزه‌های رای‌گیری را در یک برگه رأی امضا کنند، که سپس در یک صندوق گذاشته می‌شود و در پایان نتیجه الکترونیکی در سیستم به یک نهاد مرکزی فرستاده می‌شود.

ونزوئلا دارای یک سیستم الکترونیکی است که در آن رای‌دهندگان از اثر انگشت خود سود می‌جویند و برای همین هیچ‌کس نمی‌تواند دو بار رای دهد. 

برخی از کارمندان در شب انتخابات، به پخش گزارش‌های انتخاباتی حوزه خود در شبکه‌های اجتماعی پرداختند. هیچ یک از آن‌ها نشانی از پیروزی مادورو نداشت. حتا در منطقه سنتی چاویستا مانند محله ۲۳ د انرو (23 de enero) در کاراکاس، جایی که خود چاوز در آن رای می‌داد، مادورو پیروز نشد. 

امروز، شش روز پس از بسته شدن حوزه‌های رای گیری، شورای ملی انتخابات هنوز گزارش نتیجه انتخابات را پخش نکرده‌است. درخواست دیدن نتیجه همه‌ی حوزه‌های انتخاباتی از پشتیبانی سازمان‌های ”چپ” مانند حزب کمونیست نیز برخوردار است. بخش‌های بزرگی از جنبش اتحادیه‌های کارگری مستقل، برای نمونه، برخی از وزیران پیشین دوران دولت چاوز، اتحادیه‌های کارگری مرکزی CUTV و جبهه ملی برای نبرد طبقه کارگر (FNLCT) نیز از این پیش‌نهاد پشتی‌بانی می‌کنند.

برای همین، پس از آن‌که شورای انتخابات مادورو را برنده خواند، راه‌پیمایی بزرگی به راه افتاد که در چند سال گذشته در ونزوئلا پیشینه نداشت. 

شگفتی در این است که شرق کاراکاس، که همیشه سنگر اپوزیسیون بوده و لایه‌های بالایی و پول‌دار در آن‌جا زندگی می‌کنند، در ساعت‌های نخست روز دوشنبه خاموش بود. وارونه راه‌پیمایی‌های گذشته اپوزیسیون، این بار اعتراض از محله‌های تنگ‌دست کاراکاس آغاز شد. ده‌ها هزار هم از دامنه‌های کوه‌ها، از همان محله‌هایی که در آوریل ۲۰۰۲ علیه کودتایی که به دنبال سرنگونی چاوز بود، بسیج شده‌بودند، به سوی کاراکاس سرازیر شدند.

روز چهارشنبه، مادورو به دیوان عالی رفت  و از آن درخواست کرد که برگزاری و نتیجه انتخابات را بررسی کند. او گفت که حزب سوسیالیست همه‌ی نتیجه‌ انتخاباتی را در دست خود دارد و ان را به سیستم قضایی خواهد داد. پرسش این است که اگر او همه‌ی نتیجه انتخاباتی را در دست دارد، پس چرا همان‌گونه که قانون انتخابات کشور می‌گوید آن‌ها را به پیش نمی‌گذارد؟ چرا این کار باید پشت درهای بسته برگزار شود؟

در این راه‌پیمایی‌ها، نیروهای راست یک بیمارستان را به آتش کشیده‌اند. همان‌گونه که سرکوب بخش‌های آرام راه‌پیمایی از سوی دولت زشت است، خشونت راست را نیز باید نادرست دانست و محکوم کرد. نیروهای راست می‌خواهند که از ناخشنودی بر حق توده‌ها، به سود خود بهره برداری کنند و با آشوب‌گری شورش را به خشونت بکشانند.

نیاز به یادآوری است که اپوزیسیون ونزوئلا نتوانست بیش از ۵۰ هزار امضا برای همه‌پرسی در باره‌ی برکناری‌ نیکلاس مادورو از رییس جمهوری گرداوری کند. یادآوری شود که خواست چنین همه‌پرسی نیاز به  ۴ میلیون امضا دارد.

اپوزیسیون راست در نبرد انتخاباتی خود با زرنگی سخنی از برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالیستی خود نراند، بل‌که رای دادن به خود را رأی علیه دولت کنونی خواند.

راه‌پیمایی‌های مردمی کنونی نشان‌گر  پشتی‌بانی مردم از یک برنامه اقتصادی راست نیست، بل‌که تبلور خشم فروخورده مردم علیه دولتی است که اقتدارگرا شده‌است و به هدف‌های نخستین انقلاب پشت کرده‌است.

چرا کار به این جا رسیده است؟ در دنباله این نوشته بگذارید برای یافتن ریشه‌های چالش‌های کنونی، به بررسی نقش سازه‌های برون‌مرزی و درون‌مرزی بپردازیم.

نقش ساخت‌وپاخت امپریالیستی

بخش‌هایی از ”چپ” جهانی با واکنش خودکار،  شورش‌های کنونی را ساخته‌و پرداخته امپریالیسم ایالات متحده و نیروهای راست ونزوئلا می‌دانند .

تردیدی نیست که امپریالیسم امریکا خواهان درهم شکستن انقلاب بولیواری است. امپریالیسم امریکا سال‌هاست که با قلدری علیه ونزوئلا به تحریم‌های اقتصادی دست زده‌است. امپریالیسم آمریکا و دوستانش به تحریم‌های ژرف و گسترده علیه خلق ونزوئلا و ربودن میلیاردها دلار از پول این کشور در بانک‌های غربی پرداختند. امپریالیسم در سال ۲۰۱۹  با یک کودتای آشکار، با شورش نظامی، با تحریم‌ها، با یورش نظامی کوچک، نشان داد که خواهان سرنگونی دولت ونزوئلا است. امپریالیست‌ها از سال ۲۰۱۹ تلاش کرده‌اند خوان گوایدو، از رهبران برانداز و رییس پیشین مجمع ملی ونزوئلا را  رییس‌جمهور دست‌نشانده خود در این کشور نفتی کنند. 

همچنین شکی نیست که ماریا کورینا ماچادو (Maria Corina Machado) که دوست سیاسی ترامپ است، از تلاش‌های کودتا پشتی‌بانی  کرده و حتا آشکارا خواستار یورش نظامی امریکا علیه ونزوئلا شده‌است. باز هم تردیدی نیست که همه‌ی رسانه‌های دست راستی غربی اکنون برای پیش‌برد دستور کار خود، گردباد بزرگی را علیه ونزوئلا به راه انداخته‌اند.

امپریالیسم آمریکا و دوستانش، مانند سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) نتیجه انتخابات را نادرست خوانده‌اند و اپوزیسیون را پیروز می‌دانند. ریاکاری به آن اندازه که امریکا از دولت پرو که خود با یک کودتای غیردموکراتیک و سرکوب ددمنشانه به فرمان‌دهی رسیده‌است، و از رییس جمهور آرژانتین، میلی، که به سرکوب مردم می‌پردازد  و سیاست‌های نئولیبرالستی را پیاده می‌کند سود می‌جوید، تا نتیجه انتخابات را به سود اپوزیسیون راست وانمود کند.

شکی نیست که امپریالیسم آمریکا از سرکوب و گرایش‌های اقتدارگرایانه دولت مادورو، برای افزایش فشار به ونزوئلا بهره‌برداری خواهد کرد.

ولی این حقیقت‌های روشن به معنای نبود تقلب انتخاباتی نیست. ”چپ” با انتقاد از گرایش آشکار بوروکراتیک و اقتدارگرایانه‌ای که دولت در چند سال گذشته داشته‌است، و  بدون در کنار ایستادن امپریالیسم به دنبال روشن شدن حقیقت است. 

راست‌ش این‌ است‌که دولت مادورو با دور شدن از هدف‌های دموکراتیک- ملی نتوانست، با نیرومند کردن پایه‌های دموکراتیک نهادهای تصمیم گیری و شرکت توده‌ها در نهادهای دموکراتیک، با زورگوی‌های امریکا نبرد کند. مادورو نه تنها از جبهه متحد خلق بیرون رفت، بل‌که با در پیش گرفتن راه اقتصادی نئولیبرالیستی به سرکوب ”چپ”‌ها نیز پرداخت. 

روند دروغ‌گویی حزب فرمان‌روای سوسیالیست با کودتا علیه حزب کمونیست ونزوئلا و دیگر سازمان‌های ”چپ” آغاز شد. حزب فرمان‌روا نه تنها نگذاشت که سازمان‌های ”چپ” نامزد انتخاباتی داشته باشند، بل‌که به دست‌گیری کنش‌گران کارگری و سندیکایی پرداخت.

نقش دولت در چالش‌های کنونی

در دوره نخست پس از انقلاب، دولت در پیاده کردن برنامه‌های اجتماعی برای کاهش شکاف طبقاتی، در همه زمینه‌ها از بهداشت، آموزش، تنگ دستی زدایی، خانه‌سازی و بازنشست‌گی پیش‌رفت‌های چشم‌گیری داشته است.

برنامه گسترده خودگردانی در همه زمینه‌ها در هم‌تافت‌های (مجتمع) آپارتمانی، شوراهای محل کارها بروی غلتک افتاد. انجمن‌ها و شوراهای مردمی و پویا با ساختن کمیته‌های آب و شوراهای اجتماعی، کمیته بهداشت، کمیته زمین شهری، شوراهای شهر و روستا، شهرداری ها ووو  گسترش یافت.

از سال ۱۹۹۸ تا سال ۲۰۰۵ بیش از ۱۰۰،۰۰۰ تعاونی با شرکت ۱.۵ میلیون کارگر ساخته شد. تعاونی‌ها با کمک مالی و آموزش فنی دولتی و با خریدهای دولتی کالاها آغاز به کار کردند. در سال ۲۰۰۵، ۱۶٪ از شهروندان  ونزوئلایی در تعاونی‌ها  کار می‌کردند.

شوراهای کارگری نقش کلیدی در رهبری کارخانه‌ها  داشتند. برای نمونه، در کارخانه  دولتی  Alcasa کارگران رهبری بودجه و انتخاب مدیران و نمایندگان فنی و تولیدی را در دست داشتند. آموزش دبستانی برای پسران و دختران از ۸۷٪ در سال ۱۹۹۹ به ۹۳.۹ درصد در سال ۲۰۰۹ افزایش یافت.

درصد دانشجویانی که پایان‌نامه دریافت کردند از ۸۰.۸٪ در سال۱۹۹۱ به ۹۵.۱ در سال ۲۰۰۹ افزایش یافت. درکم‌تر از ده سال بیش از ۲.۳ میلیون نفر از مردم خواندن و نوشتن آموختند. نرخ بی‌کاری از ۱۵ درصد در سال ۱۹۹۹ به ۸ درصد در سال ۲۰۰۹ رسید. در سال ۱۹۹۷ ۵۵ در صد مردم زیر خط تنگ‌دستی زندگی‌ می کردند. در سال ۲۰۱۲ تنگ‌دستی به ۲۵ در صد رسید.

پس از انقلاب بولیواری، مراقبت‌های به‌داشتی با کمک پزشکان و پرستاران کوبایی، کم هزینه و یا رایگان در دست‌رس ونزوئلایی‌ها بود. دولت چاوز  با هم‌کاری راه آهن چین، ساختن ۱۵ خط راه آهن (۱۳۷۰۰ کیلومتر) در سراسر کشور را آغاز کرد که در سال ۲۰۳۰ به پایان می‌رسد. هم‌زمان ونزوئلا نفت را به بهای ارزان به کشورهای همسایه می‌فروخت.

اگر بخواهیم از دید مارکسیستی به واکاوی روی‌دادهای کنونی بپردازیم، به ناگزیر باید نقش طبقه‌ها، به ویژه طبقه کارگر، طبقه کشاورز، بورژوازی تولیدی ملی‌ و بورژوازی انگلی و وابسته را در این بحران بررسی کنیم. 

پس از دوره نخستین، انقلاب بولیواری ونزوئلا از دو سو در خطر افتاده‌است؛ از یک سو یورش پی در پی بورژوازی انگلی درون‌مرزی و امپریالیسم، و از سوی دیگر بی‌برنامگی و باور دولت مادورو به راه‌کارهای نئولیبرا لیستی. دوری حزب متحد سوسیالیستی از هم‌کاری با دیگر نیروهای انقلابی و به ویژه حزب کمونیست ونزوئلا، بزرگ‌ترین ضربه را به انقلاب ملی و دموکراتیک زده‌است.

بورژوازی انگلی توانست، مانند خوره‌ای دست‌گاه دولتی را آرام آرام از درون، از هدف‌های انقلابی تهی کند و بدون هیچ پیامدی به دزدی و رشوه خواری بپردازد. مادورو می‌ترسد که اگر به لایه انگلی بورژوازی بیش از اندازه فشار آورد، آن‌ها به اپوزیسیون بپیوندند. ریشه‌ی این ترس را، باید در گسست دولت مادورو از خواست توده‌ها جست.

در بیانیه سندیکای «جبهه ی ملی نبرد طبقه کارگر» برای اول ماه مه چند سال پیش آمده‌است: «هنگامی که یورش و تهدیدات امپریالیسم- یانکی به اوج خود رسیده است، ما با وضع گرانی غیرقابل تحمل، فروپاشی خدمات عمومی، نابودی و از بین رفتن شرکت های دولتی، دزدی و رشوه و بریزو بپاش مسئولین و بوروکرات های دولتی» روبرو هستیم.

 مادورو نتوانست و نخواست که اقتصاد کشور را از تک کالایی و وابستگی به ذخیره‌های نفتی برهاند. در سال‌های گذشته بخش کالاهای صنعتی‌ در تولید ناخالص ملی‌ کاهش یافته‌است و دولت‌های گوناگون به رهبری سوسیالیست‌ها نتوانستند که بورژوازی تولیدی ملی‌ را هم‌گام هدف‌های انقلاب ملی‌ و دمکراتیک کنند. می‌توان گفت که کشور به “بیماری هلندی” دچار شد. بیماری هلندی، ریشه در یک اقتصاد تک کالایی و درآمد از سرچشمه‌های زیرزمینی دارد. از  پیامدهای منفی اقتصادی آن می توان از کاهش رقابت و صادرات کالاهای غیرنفتی‌ کشور  نام برد. پس از سال ها، این بیماری تولید صنعتی و کشاورزی کشور را کاهش داد که مایه نابودی بسیاری از شغل‌های تولیدی در این بخش‌ها شده‌است. چون صادرات نفتی‌ ارزش ارز کشور را بالا برده است، بهای کالاهای صادراتی غیرنفتی‌ کشور را آن چنان گران شد که مصرف‌کنندگان برون‌مرزی توان خرید این کالاها را ندارند. این بیماری که بیش از همه به کارگران صنعتی‌ غیرنفتی‌ و بورژوازی تولیدی ملی‌ ضربه می‌زند، به گمان بسیار دل سردی بورژوازی ملی‌ و طبقه کارگر در صنعت غیرنفتی را از هدف‌های انقلاب را برانگیخته‌است.

مادورو نتوانست با نیرومند کردن تعاونی‌های کشاورزی و هم‌کاری با دهقان کم‌زمین و بی‌زمین، کم‌بود کالاهای خوراکی را چاره‌جویی کند. هنوز سه درصد از زمین‌داران بزرگ، هفتاد درصد از کشت‌زارها را در دست خود دارند. این طبقه انگلی هیچ دل‌بستگی به تولید کالاهای خوراکی ندارد و هم‌راه با بورژوازی تجاری به واردات و فروش کالاهای خوراکی می‌پردازد. این طبقه ضد انقلابی، چوب لای چرخ بخش کوچک تعاونی کشاورزی نیز می گذارد. بدون شک کنش‌های ضد انقلابی این طبقه، یکی از دلیل‌های کم‌بود کالاهای خوراکی در کشور است. شوربختانه، دولت نتوانست و نخواست که به ملی کردن بازرگانی خارجی بپردازد. برای همین، طبقه وابسته بورژوازی تجاری به چالش کشیده نشده‌است. این طبقه انگلی با بهره برداری از ارز دولتی کشور، به خرید و فروش کالاهای لوکس و بی‌ارزش شرکت‌های فراملیتی می‌پردازد. و حتا  از خرید و فروش کالاهایی که  توده های مردم  نیاز دارند، مانند کاغذ توالت سر باز زده‌است. این طبقه ضد انقلابی بجای واردات کالاهای روزمره، ارز دولتی را در بازار سیاه با سود هنگفت به فروش می‌رساند.    

نبرد با طبقه وابسته بورژوازی بوروکراتیک نیز به جایی نرسید. کشور پیش از ارزان شدن بهای  نفت، با افزایش درآمدهای نفتی، پایه‌های لایه انگلی رانتی نفتی را چیده بود. کارمندان بلندپایه دولتی و مدیران بزرگ نفتی، نه تنها خواهان بازرسی مردمی به کارهای خود نیستند، بل‌که از نبرد با آلودگی و رانت خواری نیز جلوگیری کرده‌اند. بورژوازی بوروکراتیک توانست، با پشتوانه اقتصاد رانتی نفتی و  کاغذبازی‌های خود، روند دموکراتیزه کردن اداره و مدیریت دولتی را کُند کند. این لایه انگلی طبقه بورژوازی با پارتی‌بازی، رشوه‌گیری و رانت‌خواری به  هم‌وار کردن سودورزی شرکت های فراملیتی در کشور می‌پردازد و با کمک تجاری حقوقی به این شرکت‌ها پول هنگفتی را به جیب می‌زند.

برای همین، آن چه که ما می‌بینیم نتیجه روند منطقی گردش به راست دولت است. دولت سال‌ها است که به مردم پشت کرده‌است و هنگامی که مردم به دولت پشت می‌کنند، پاسخ دولت سرکوب و تقلب است. دولت با سیاست‌های راست‌گرایانه خود پایه‌های خود را میان توده‌های رنج و تنگ‌دستان لرزان و کم توان کرد. دولت به خصوصی‌سازی پرداخت، رهبری کارگران در کارگاه‌های صنعتی را کنار گذاشت، پای شرکت‌های چند ملیتی امپریالیستی را باز گذاشت، پیمان‌های گروه کارگری را از میان برداشت، از افزایش دست‌مزد کارگران جلوگیری کرد، به افزایش نابرابری کمک کرد. این سیاست راست مایه بزرگ‌ترین رکود اقتصادی تاریخ کشور شد که میلیون‌ها انسان را به کوچ کردن ناگزیر کرد.

دولت مادورو با راست‌روی خود امیدوار بود که امپریالیسم و نیروهای راست به دنبال سرنگونی آن نروند، ولی امپریالیسم تا زمانی‌که دولت ونزوئلا به بندگی سراسری تن ندهد به شیوه های گوناگون به آن فشار خواهد آورد.

دشمنی حزب سوسیالیست با حزب کمونیست

نیکلاس مادورو در سال ۲۰۱۳ پس از مرگ هوگو چاوز با پشتی‌بانی نیروهای ”چپ” و کمونیست به رییس‌جمهوری رسید. مادورو، هنگامی که جانشین چاوز شد، انسان دیگری بود. او در آن زمان گفت که پس از پایان رییس‌جمهوری خود می‌خواهد به کار پیشین خود، رانندگی اتوبوس شهری بازگردد. «من با سر بلندی به سر کارم برمی گردم، اتوبوسم را روشن می‌کنم و به خیابان‌ها می‌روم تا هم چون  یک کارگر به مردم ونزوئلا خدمت کنم».

حزب کمونیست ونزوئلا که پیش‌تر از پشتی‌بانان مادورو بود، از  چرخش به راست خط اقتصادی حزب سوسیالیست انتقاد کرد. پاسخ مادورو به این انتقادها سرکوب بود، آن هم هنگامی که اپوزیسیون برانداز وابسته به امپریالیسم، نه تنها کارزارهای انتخاباتی برگزار می‌کند، بل که حتا از رسانه های فراوانی نیز برخوردار است.  

حزب کمونیست یاور انقلاب بود و هست، ولی خواهان استقلال طبقاتی، ایدئولوژیکی، سیاسی و سازمانی خود است. سیاست این حزب در برابر حزب فرمان‌روای سوسیالیست متحد ونزوئلا، سیاست انتقاد و اتحاد است. این حزب نمی خواهد که پادوی حزب فرمان‌روا و یک حزب دست‌آموز و مار بی‌نیش در باغ‌چه بورژوازی انگلی باشد. حزب متحد سوسیالیست ونزوئلا حزب کمونیست ونزوئلا را سرکوب کرد و ان را ”بازوی بلند امپریالیسم امریکا” خواند. 

حزب کمونیست ونزوئلا «سازش طبقاتی» را درست نمی‌داند. حزب سیاست برتری‌جویانه «خودی و غیر خودی» که دولت مادورو پیاده می‌کند را درست نمی‌داند. حزب کمونیست ونزوئلا می گوید که دگرگونی‌های روبنایی و «سیاسی» نتواست، زمینه‌های دگرگونی‌های زیربنایی در اقتصاد سیاسی را فراهم کند. دلیل آن را باید در سردرگمی و ندانم‌کاری حزب متحد سوسیالیست درباره‌ی برنامه جای‌گزین برای اقتصاد نئولیبرالی دانست.

حزب کمونیست ریشه‌ی «بحران جدی در ونزوئلا» را «وابستگی تولید به نظام سرمایه داری» می‌داند که با «الگویِ رانتی انباشت سرمایه مشخص می‌شود.» حزب کمونیست می‌گوید که که پس از آغاز انقلاب بولیواری، نه در زمان چاوز و نه در زمان مادورو، با این «الگو رانتی» برخوردی جدی نشد. 

حزب کمونیست می‌گوید که باید اتحادی گسترده بر ضد امپریالیسم با همهٔ آن‌هایی که خواهان دگرگونی جدی اجتماعی هستند، حتا با بخش بورژوازی ملی بر پا ساخت.حزب کمونیست می‌گوید که باید در این جبهه گسترده «جای‌گاه طبقه کارگر، دهقانان و بومیان مشخص گردد».

حزب کمونیست بر این باور است که «ونزوئلا در عرصه ی رشد نیروهای مولده که در برپایی ساختارهای ملی مستقل امری کلیدی است، پیشرفتی نداشته است». حزب می گوید که «سیاست‌های اقتصادی لیبرالی نمی‌تواند کشور را از بحران بیرون بیاورد.» بر این پایه است که حزب سرمایه‌گذاری برون‌مرزی را تنها در چارچوب یک برنامه‌ی اقتصاد ملی- دموکراتیک  درست می‌داند و برجسته می‌سازد که هدف «سرمایه گذاری خارجی سودبری مستقیم از فروش نفت است. سرمایه‌داران هرگز برای پیش‌رفت ونزوئلا از خود مایه نگذاشته اند، آن‌ها هرگز یک پشیز سرمایه‌گذاری نکرده‌اند.»

پاسخ مادورو به ناخشنودی‌های مردم و انتقاد ”چپ” از راست‌روی‌ها، اقتدارگرایانه و سرکوب بوده‌است. حزب سوسیالیست به دست‌گیری کنش‌گران اتحادیه‌های کارگری، سرکوب راه‌پیمایی‌ها و فشار قضایی به حزب‌های ”چپ” مانند حزب کمونیست و PPT، TUPAMAROS، MEP پرداخت. سرکوب ”چپ” ها از سوی دولت، مردم ناخشنود را به سوی نیروهای راست کشاند. دولت مادورو با سرکوب حزب کمونیست ونزوئلا، راه را برای گردآوری مردم ناخشنود، زیر چتر نیروهای راست هم‌وار کرد.

چاره‌کار چیست؟

پس از مرگ هوگو چاوز، شرایط کاری نیروهای ”چپ” پیچیده‌تر و دشوارتر شده است.

هم اکنون، ”چپ” در یک دوراهی گرفتار مانده‌است؛ از یک سو، دولت مادورو، سیاست فزاینده‌ی دست راستی را پیاده کرد – و از سوی دیگر، ماریا کورینا ماچادو، خواهان واژگونی دولت به رهبری ایالات متحده، خصوصی‌سازی گسترده، کوچک کردن بخش دولتی و سرکوب بخش‌های بزرگی از جنبش چاویستا است.

نیروهای راست برون‌رفت از چالش کنونی را پیاده کردن سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی  می‌دانند. یکی از نقشه‌های آن‌ها برای “نجات” کشور کنار گذاشتن ارز ملی ونزوئلا و جانشین کردن دلار بجای آن است.

انتقاد حزب کمونیست ونزوئلا از مادورو، با برنامه‌های نیروهای راست هوادار امپریالیسم برای سرنگونی هم‌خوانی ندارد. حزب کمونیست پشتی‌بان انقلاب بولیواری است، زیرا این انقلاب ویژگی «رهایی بخش ملی» دارد. حزب کمونیست در جست‌جوی ره‌یافتی انقلابی برای برون‌رفت از الگوی رانتی سرمایه‌داری است. برای دست‌رسی به این هدف است که حزب کمونیست ونزوئلا خواستار جبهه متحد خلق می‌شود و آن را «اتحادی گسترده بر ضد امپریالیسم» می‌نامد. گامی که باید با «سازماندهی و تشکیل جبههٔ طبقهٔ کارگر، دهقانان، مردم بومی و نیروهای مردمی» هم‌راه باشد.

جنبش کارگری و ”چپ” در ونزوئلا باید با استقلال طبقاتی، راهی میان دولت مادورو که به هدف‌های انقلاب پشت کرده‌است و ماچادو هوادار امپریالیسم بیابد. ”چپ” باید با سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری، شوراهای دهقانی و تنگ‌دستان تلاش کند، تا ساختارهای انقلاب بولیواری که در چند سال گذشته کم‌توان شده است را دوباره نیرومند کند و رنج‌بران را با شعارهای درست و برای ژرفش هدف‌های انقلاب به میدان بیاورد. ”چپ” باید دَرِ گفت‌وگو را با نیروهای مردمی حزب سوسیالیست که پای‌گاه طبقاتی کارگری دارند بگشاید و با هم‌گامی و اتحاد با این نیروها، رهبری این حزب را از دست هواداران بورژوازی به در آورد.

”چپ” جهانی باید استوار در کنار مرم ونزوئلا بایستاد و با برنامه‌های امپریالیستی امریکا، اتحادیه اروپا، و پادوهای آن‌ها در امریکای لاتین علیه ونزوئلا و برای سرنگونی نیکولاس مادور بجنگد. ولی ”چپ” با حس انترناسیونالیسم پرولتری، پشتی‌بان طبقه‌کارگر ونزوئلا و حزب این طبقه نیز هست. برای همین، ”چپ” باید از منافع طبقه کارگر و رنج‌بران در برابر امپریالیست‌ها و نیروهای راست و هم در برابر سرمایه‌داری بوروکرات و رانتی که در دولت لانه کرده است پشتی‌بانی کند.

راه چاره درست برای برون‌رفت از بحران کنونی، هم‌یاری با امپریالیسم برای سرنگونی مادورو نیست، بل‌که بسیج مردم برای ژرفش هدف‌های انقلاب و برگشت به سیاست‌های نخست انقلاب بولیواری با شیوه انقلابی و در پیش‌گیری راه روشن غیرسرمایه داری است.

پایان سخن

استاد دانشگاه کانادا و سردبیر گاهنامه پژوهشی و ضد امپریالیستی Global Research، میشل چوسودوفسکی، می گوید که هدف امپریالیسم به دست آوردن سرزمین‌های نو نیست، بل‌که هدف در هم شکستن دست‌گاه دولتی کشورها با اقتصاد نئولیبرالیستی برای باز کردن درهای کشور به روی “بازار آزاد” است.

هدف بنیانی امپریالیسم گام گذاشتن همه‌ی کشورها به “بازار رقابت آزاد” و “عرضه آزاد” نیروی کار ارزان است. در این بازار کشورهای پیرامونی باید نیروی کار ارزان و مواد خام بفروشند و کشورهای پیش‌رفته صنعتی کالاهای پیش‌رفته تولیدی و سرمایه.

شرایط در ونزوئلا نشان می‌دهد که حتا هنگامی که نیروهای ”چپ” در رهبری انقلاب ملی و دموکراتیک هستند، بورژوازی انگلی بومی با کمک امپریالیسم آن‌چنان آن‌ها را زیر فشار می گذارد که برنامه مردمی– دمکراتیک و ملی- ضدامپریالیستی نمی‌تواند پیاده شود. در پایان بخش سازش‌کار ”چپ” به این نتیجه می‌رسد که راه نجات کشور پیاده‌کردن برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالیستی هست. و این راست‌روی سراغاز شکست انقلاب و پشت کردن به مردم می‌شود. این همان راه نادرستی است که حزب سوسیالیست و دولت مادورو برگزیده اند.

برای همین، نبرد با برنامه‌های بدشگون و ناخجسته امپریالیسم، نیرومند کردن اقتصاد ملی است. اقتصاد ملی– دمکراتیک انقلاب، که هنوز یک اقتصاد سوسیالیستی نیست، دارای ویژگی ضد امپریالیستی– ملی است که باید با دگرگونی‌های بنیانی اقتصادی– اجتماعی هم‌راه باشد.

اقتصاد ملی و مردمی از آن جا که از پشتی‌بانی توده‌های رنج و تنگ‌دست برخوردار می شود، از استقلال کشور پاسبانی می‌کند و سپهری می‌شود در برابر پرخاش‌گری امپریالیسم و برنامه‌های آن برای یورش جنگی.

”چپ” ونزوئلا باید از یک سو برای خنثا کردن برنامه‌های امپریالیسم و نیروهای راست برای سرنگونی دولت مادورو بجنگد، و از سوی دیگر با سازمان‌دهی و بسیج طبقه کارگر و دیگر لایه‌های مردمی به حزب سوسیالیست برای پیاده‌کردن هدف‌های اقتصادی- اجتماعی انقلاب ملی- دموکراتیک بولیواری فشار بیاورد.




“چپ” نباید به بهانه آزادی با هواداران امپریالیسم هم‌گام شود!

مقاله ۱۸/۱۴۰۳
۱ مرداد ۱۴۰۳، ۲۹ جولای ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

پس از دو “نه” بزرگ مردم به نظام سرمایه‌داری- دینی، هنوز راه پر فراز و نشيب و دشواری در پيش روی ما است.

برخی از ”چپ”‌ها با ناشکیبایی سخن از هم‌گام شدن با ”راست”‌های هوادار سرمایه‌داری و امپریالیسم می‌رانند، تا یک بار برای همیشه کار جمهوری اسلامی را یک سره کنند. آن‌ها می‌گویند که برای دست‌یابی به ‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏‏‏” می‌توان با هواداران دموکراسی‌خواه نظام سرمایه‌داری هم‌گام شد. آن‌ها برای رسیدن کم درد و رنج به یک هدف، دیگر هدف‌ها را توی کشو برای روزهای پس از سرنگونی پنهان می‌کنند.

آن‌ها فراموش می‌کنند که اگر چه تلاش برای رسیدن به آزادی تجریدی، با دو درک و هدف گوناگون، میان ما و هواداران بورژوازی یک‌سان است، ولی هنگام بررسی منافع طبقاتی طبقه‌های گوناگون در می‌یابیم که منافع آتى‏‏‏‏‏‏‏ و آینده‏‏‏‏ هواداران “اقتصاد بازار آزاد” و طبقه كارگر و ديگر رنج‌بران شهر و روستا، لايه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه، پيشه‌‏وران، روشن اندیشان و زنانِ رنج‌بر شهرى‏‏‏‏‏‏‏ و روستايى با هم در تضاد است‏‏‏‏‏‏‏.

باید به یاد داشت که گفت‌وگو در باره‌ی همه‌ی سویه‌های راهی که باید در پیش گرفت به روشن شدن شيوه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ درست نبرد کمک خواهد کرد و پيش ‏شرط چیرگی بر دشوارى‌‏‏ها در راه است.

بگذارید نخست به این بپردازیم که نیروهای “چپ” برای دست‌یابی به آزادی و نبرد علیه جمهوری اسلامی نمی‌توانند و نباید  ناسازگاری دیدگاه‌های “چپ” و “راست” در باره‌ی هدف‌های دیگری مانند عدالت اجتماعی و استقلال و تحریم امپریالیستی را فراموش کنند. در پایان نگاهی خواهیم داشت به این که راه گریز از تنگنای کنونی، هم‌کاری “چپ”ها با بورژوازی انگلی نظامی در حاکمیت جمهوری اسلامی هم نیست.

نیروهای ”راست” چه می خواهند؟

نبرد طبقاتی با همه‌ی ریخت‌های گوناگون اجتماعى‏ آن، تنها در باره‌ی تضاد میان “واپس‌گرایی اسلامی”‏‏‏‏‏ و “ارزش‏‌هاى‏‏‏‏‏‏‏ سکولار‏‏‏‏‏‏‏” نیست. این نبرد پیوندی با “اخلاق دینی” و یا “اخلاق انسانی” ندارد و به دلیل پند گوش نکردن سردم‌داران جمهوری اسلامی سرمایه‌داری نیز نیست. دروغ، آلودگی، دزدی، دوست‌بازی، واپس‌گرایی و زير پا نهادن قانون اساسى‏‏‏‏‏‏ برای پاسبانی منافع کلان بورژوازی انگلی است، و نه برای اسلام‌گرایی حاکمیت. این نبرد، نبردى‏‏‏‏‏‏‏ آشتى‌‏‏‏‏‏‏‏ناپذير‏ میان منافع اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏- طبقاتى مردم و بورژوازی انگلی است.

در يک سوى‏‏‏‏‏‏‏ اين نبرد، حاکمیت بورژوازی انگلی هست و در سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر آن، طبقه کارگر و رنج‌بران، لايه‌‏های میانی اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ گوناگون هستند. شاید میان منافع دراز زمان طبقه کارگر و لایه‌های میانی، بورژوازی کم توان ملی هم بتوان تضاد اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ یافت. ولی منافع مشترک این طبقه‌ها و لایه‌ها با طبقه کارگر سال‌های درازی به هم تنیده هستند. يكى‏‏‏‏‏‏‏ از نكته‌های مشترک، تضاد آن‌ها با حاکمیت بورژوازی انگلی کنونی است‏‏‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ تضاد بر سر حق برخودارى‏‏‏‏‏‏‏ از آزادى‌ها و حقوق  قانونى‏‏‏‏‏‏‏ دمكراتيک مى‏‏‏‏‏‏باشد. تضادى‏‏‏‏‏‏‏ كه مرز ميان منافع حاكميت سرمايه‌‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ از سويى‏‏‏‏‏‏‏ و رنج‌بران شهر و روستا، لايه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه، هنرمندان، خلق‏‌هاى‏‏‏‏‏‏‏ گوناگون ميهن ما و نيمى‏‏‏‏‏‏‏ از مردم ميهن ما، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ زنان ايران را از سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در برمی‌گیرد.

سرمايه‌‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ انگلی مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ فرمان‌روا براى‏‏‏‏‏‏‏ دست‌يابى‏‏‏‏‏‏‏ به منافع رانت‏‌خوارانه، نياز به پاى‌مال كردن آزادى‌‏‏‏‏‏‏‏ها‏‏‏‏‏‏‏ و حقوق دموكراتيک و قانونى‏‏‏‏‏‏ مردم دارد، همان‌گونه كه توده‌ها  براى‏‏‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه‌‏اى‏‏‏‏‏‏‏ شكوفا، به استقلال، عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادی نیاز دارند.

در کنار این نبرد، نبرد آشتی‌پذیر لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی برون‌مرزی و درون‌مرزی، بر سر بخش کردن دزدی‌های خود از سرمایه مردم ما است. لايه‌‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ از سرمايه‌‏داران، مانند هم‌دستان ديروزى‏‏‏‏‏‏‏ فرمان‌روایان امروزى‏‏‏‏‏‏‏، هواداران امپریالیسم که می‌توان آن‌ها را  “اپوزيسيون” ”راست” خواند، اكنون سخن از “آزادى‏‏‏‏‏‏‏”‏ می‌رانند. آزادی آن‌ها مانند دوران رژیم محمدرضا‏‏‏‏‏‏‏، همان “بازار آزاد” به رهبری بورژوازی کراوات‌دار و بورژوازی کمپرادور مى ‏‏‏‏‏‏باشد. آن‌ها در دوران سرمستی خود، اگر چه بر سر دختران ما به زور روسری نیاندختند، ولی یل‌های بزرگ زن، مانند مهرنوش ابراهیمی را، تنها برای این که دلش برای رنج‌بران و آزادی می‌تپید، به خاک و خون کشیدند.

این دسته که از کمک فراوان همه‌ی رسانه‌‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ برخوردار است، استقلال را برابر با نوکری امپریالیسم می‌داند و آزادی را برجسته‌تر از عدالت اجتماعى‏. عدالت اجتماعى برای این دسته، آزادی همه برای پول‌دار شدن است. از دید این دسته عدالت اجتماعى یک مقوله‌ای نیست که سیاست‌مداران باید به آن بپردازند. دیدگاه نئولیبرالیستی آن‌ها می گوید که “بازار آزاد” ان چنان شرایط عادلانه‌ای برای همه فراهم خواهد کرد که با پول‌دار شدن همه، سرانجام جامعه به عدالت اجتماعى می‌رسد. آن‌چه که آن‌ها نمی‌گویند، این است که بی تردید در روند برپایی “اقتصاد بازار آزاد” نيز ‏‏‏‏ صدها ميليارد دلار درآمد نفتى‏‏‏‏‏‏ و واردات سالانه ۶۰ ميليارد دلار كالا و بازرسی بر نهادهاى‏‏‏‏‏‏ پولى‏‏‏‏‏‏ در دست بورژوازی انگلی کراوات‌دار خواهد افتاد.

این نیروها می‌خواهند که نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏‏‏ و خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ مردم را، در چارچوب “روسری اندازی” و «آزادى‏‏‏‏‏‏‏» زندانی کنند. آن‌ها می‌خواهند با بزک کردن چهره سرمایه‌داری کنونی، سرشت و درون‌مایه ناپاک آن را نگه دارند. آن‌ها هیچ شرمی، حتا در هم‌کاری با بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی برای نگه‌داشت نظام سرمایه‌داری و سرکردگی بورژوازی انگلی ندارند.

بر اين پايه است كه خواست عدالت اجتماعى‏ و استقلال در کنار آزادی‏‏‏ مُهر و نشان ”چپ” انقلابی ‏‏ در خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ مردم است که می‌تواند طبقه كارگر و همه رنج‌بران و لایه‌های میانی را به سوی برنامه‌های ما بکشاند. استقلال و عدالت اجتماعی مقوله‌های تجریدی نیستند، بل که نياز به مشخص بودن درون‌مایه و راه‌كارهای دست‌یابی به آن برای رنج‌بران از برجسته‌ است.  استقلال و عدالت اجتماعى، مرز ميان اپوزیسیون مردمى‏‏‏‏‏ و ضدمردمى‏‏‏‏‏، مرز ميان اپوزیسیون انقلابى‏‏‏‏‏ و ضدانقلابى‏‏‏‏‏ است.

نیروهای ”راست” سوای فریاد آزادی زدن، هیچ برنامه‌ای برای آینده میهن ما و عدالت اجتماعى ندارند. راه رشد سرمايه‏‌دارى‏‏‏‏‏‏ و “اقتصاد بازار آزاد” آن ها، پاسخ‌گوى‏‏‏‏‏‏ نياز طبقه‌های رنج‌بر و لایه‌های میانی نیست. منافع دور و نزدیک رنج‌بران و لایه‌های میانی تنها با یک راه رشد غیرسرمایه‌داری با دورنمای سوسياليستى‏‏‏‏‏‏ می‌تواند فراهم شود.

”چپ” انقلابی باید به تهیه برنامه اقتصاد ملى‏ و  دموكراتيک و پیش‌گزاری آن به لایه‌های پایینی و میانی جامعه نشان دهد که در اندیشه رهایی آن‌ها از تنگ‌دستی است. برخی‌ها در جنبش ”چپ” با کژاندیشی نیازی به موضع‌گیری در باره‌ی تضاد میان منافع ‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر با سرمايه‌‏داران نمی بینند و آن‌را زیان‌بخش «اتحاد» با دیگر لایه‌های اجتماعی می‌دانند. سیاست هم اکنون این دسته به سیاست ”راست” می‌ماند که به «انتخابات آزاد» و پای‌بندی به  “حقوق بشر” خوش‌نود هست و خواستار “اقتصاد بازار” با یک “سرمایه‌داری خوب” هست.

براى‏‏‏‏‏‏‏ اين دسته درک پيوند خواست‏‌هاى‏‏‏‏‏‏‏ آزادی‌های دموكراتيک با خواست‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ راه رشد اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ که فراهم کننده عدالت اجتماعی باشد، دشوار است. آن‌ها دیالکتیک نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی را نمی‌بینند. پیوند نبرد دمکراتیک با پیکار سیاسی- سوسیالیستی را می‌توان در نبرد طبقاتی کارگران دید که نبرد دمکراتیک آن‌ها برای دست‌یابی به خواست‌های صنفی به خواست سوسیالیستی فرارویده است.

هم‌سنگی نیروها ‏‏‏ به سود دشمن طبقاتى‏‏‏‏‏‏، كه مى‌‏‏‏‏‏‏تواند به معنای گذرا چیرگی طبقه‌های بهره‌کش و غارت‌گر باشد، نمى‌‏‏‏‏‏‏تواند و نباید به معناى‏‏‏‏‏‏ پذيرش چیرگی آن‌ها و ارجمندی آن در برنامه‌های ”چپ” باشد.

ایستادن این دسته از ”چپ” ‏‏‏‏‏ در كنار اپوزيسيون “راست” و “چپ” سوسيال‌دمكرات ریشه در این دیدگاه دارد. این کژاندیشی را ما پیش‌تر در حزب كمونيست عراق دیدیم که به دام كالاى‏‏‏‏‏‏‏  “آزادى‏‏‏‏‏‏‏” وارداتى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكايى گرفتار شد و پیامد این ‏‏ اميد بستن را بسیار سنگین پرداخت!

”چپ” تحریم امپریالیسم را ضدانسانی می داند

نیروهای ”راست” و هوادار امپریالیسم از هر گونه آن، از آقای رضا پهلوی تا خانم فائزه هاشمی، خواهان تحریم امریکا و حتا یورش نظامی به میهن ما هستند. پای‌گاه اجتماعی ”چپ”، یعنی رنج‌بران خانه دیگری سوای ایران ندارند. آن‌ها مانند بورژوازی نمی‌توانند هرگاه که دلشان از فضای ایران گرفته شد، رخت سفر بربندند. پای رنج‌بران به خاک ایران چسبیده است و سرنوشت آن‌ها با سرنوشت ایران گره خورده‌است. برای همین، ”چپ”‌ها همیشه میهن‌دوست بودند و از مرزهای کشورشان در برابر امپریالیسم دفاع کردند. بورژوازی انگلی با هزاران ترفند از زیر ضربه تحریم گریز می‌کند. این رنج‌بران هستند که دارو ندارند، خوراک ندارند و تحریم زندگیشان را دشوارتر کرده‌است.

چندین دهه است که امپریالیسم امریکا از افزار تروریسم اقتصادی و تحریم برای فشار سیاسی علیه کشورهایی که با او و دوستانش هم‌راهی نمی‌کنند سود می‌جوید. امپریالیسم امریکا پس از جنگ جهانی دوم، که بر پایه پیمان برتون وودز ( Bretton Woods)  دلار آمریکا پول بنیادی دادوستدها شد از این افزار کلیدی به سود خود بهره‌جویی می‌کند.

امپریالیسم امریکا، هرگاه، هر کشوری را، به هر گونه‌ای که خود می‌داند، بر ضد خود ببیند، با فشار تحریم روبرو خواهد کرد. این زورگویی پس از پیروزی گذرا ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی و راه افتادن نظام تک‌قطبی در جهان حتا بیش‌تر و گسترده‌تر شد. تحریم‌هایی که تنها بر پایه قانون امریکا، و نه بر پایه قانون‌های شناخته و پذیرفته‌شده بین‌المللی پیاده می‌شود، هرگز به خودی خود برداشته نمی‌شود. برای نمونه، تحریم های امپریالیسم امریکا علیه دولت ملی مصدق تا به امروز هنوز پابرجا است. تحریم‌های امپریالیسم امریکا علیه رژیم صدام حسین عراق نیز تا به امروز هنوز برداشته نشده‌است.

چپ” با سرکردگی جنگی، دیجیتالی، پولی و فرهنگی امپریالیسم امریکا سر سازگاری ندارد و خواهان یک جهان چندقطبی، با شرایط برابر پیوند اقتصادی و دادوستد میان کشورها است. در این جهان چندقطبی دیگر جایی برای زورگویی، کودتا، انقلاب مخملی و تحریم امپریالیسم امریکا علیه کشورهایی را که دوست ندارد، نیست.

بدبختانه و شوربختانه در برابر “چپ”هایی که خواهان دوستی با نیروهای “راست” هوادار امپریالیسم هستند، ما دسته‌های دیگری از “چپ”ها داریم که راه گریز از چند دهه تنگ‌دستی، گرانی و ستم ، را با فراموشی استقلال طبقاتی، در هم‌گامی با بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی می‌بینند.

آیا می توان با بورژوازی نظامی علیه هواداران امپریالیسم هم گام شد؟

بگذارید از همان نخست بگوییم که بورژوازی نظامی اگر صد بار هم که ناگزیر شود که میان انقلابی‌های کمونیست و بورژوازی کراوات‌دار یکی را برگزیند، بی هیچ تردیدی بورژوازی کراوات‌دار را خواهد گزید. این گزینش ولی جای هیچ شگفتی نیست. چرا؟ از آن جایی که هر دو لایه بورژوازی راه رشد سرمایه‌داری، آن هم به شیوه ددمنشانه نئولیبرالیستی را پیاده می‌کنند،  بورژوازی کراوات‌دار فراهم کننده شرایط شایسته برای دزدی‌ها و رانت‌خواری‌های بورژوازی نظامی هم است

اصل ولايت فقيه، نه تنها برای پاسبانی از ‏‏‏ حاكميت بورژوازی ‏‏‏ و لگدمال کردن ددمنشانه حقوق دموكراتيک و قانونى‏‏‏‏‏‏ شهروندان پیاده می‌شود، بل‌که با کم توان کردن اقتصاد دولتی ما، آب به جوی امپریالیسم هم می‌ریزد. خود ولی فقیه با از میان برداشتن اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی و پیاده کردن برنامه‌های نئولیبرالیستی مانند “مولدسازی” و “جهش تولیدی”  که مایه فروش کارخانه‌ها و نهادهای تولیدی دولتی شده است و واگذاری آن‌ها به رانت‌خواران بخش خصوصی شده‌است، تیشه بر ریشه اقتصاد ملی ما زده است که تنها امپریالیسم از آن خشنود است.

پای‌مال ساختن اصل‌های پیش‌رو اقتصادی قانون اساسی مانند اصل ۴۳ و ۴۴  به سود سرمايه‌‏دارى‏‏‏‏‏‏ انگلی بود که پیامدهای ناگوار اقتصادى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏‏ را بر دوش ‏‏‏‏ مردم گذاشته‌است. از میان برداشتن اين اصل‌‏ها با ‏‏ برنامه نئوليبرالیستی امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ بر ‏‏ ضد منافع ملى‏‏‏‏‏‏ بود که پیش زمينه‌های استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏‏ را بر باد داده‌است. اين سياست ضدمردمى‏‏‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏‏‏ که برای منافع بورژوازی انگلی پیاده شده‌است، دلیل تن ندادن فرمان‌روایان به روشن‌سازی در باره‌ی نهادهای گوناگون انگلی- دینی و سرکوب مردم است.

آن‌هایی که به دلیل خطر امپریالیسم، به بورژوازی انگلی پند مهربان بودن با مردم و دل‌جويى‏‏‏‏‏‏‏ با مردم می‌دهند، به اين نكته نمی‌پردازند که فرمان‌روایان که از لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی هستند، از پیاده کنندگان ‏ سياست نئوليبرالستی امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ بوده و هستند. خصوصى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏، مانند صنعت نفت ملى‏‏‏‏‏‏‏ شده و صنعت ذوب‌آهن، معدن‌ها، جانشینی سوبسیدها با يارانه‌‏ها، پای‌مال کردن قانون كار نیم‌بند، سركوب سازمان‏‌هاى‏‏‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏‏‏ مستقل كارگرى‏‏‏‏‏‏‏، بیرون کردن دسته دسته كارگران از کار، دیر دادن دست‌مزدها و جابجایی ٨٠ درصد از قراردادهاى‏‏‏ رسمی كار با پیمان‌کاری‌های گوناگون که سفارش صندوق بين‌‏المللى‏‏‏‏‏‏‏ پول، بانک جهانى‏‏‏‏‏‏‏، سازمان تجارت جهانى بود‏‏‏‏‏‏‏، همه از پیامدهای ناگوار برنامه نئوليبرالستی امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ بوده‌است.

یکی از زشت‌ترین و ددمنشانه‌ترین شیوه بهره‌کشی نظام سرمایه‌داری از طبقه کارگر، پیمان‌کاری به زور است. این شیوه دل‌پسند نئولیبرالیسم در سراسر جهان سرمایه‌داری گسترش یافته‌است. با پیمان‌کاری، کارفرمایان از پرداخت بیمه، پرداخت به صندوق بازنشستگی، دست‌مزد هنگام بیماری که حق کارگران رسمی است، خودداری می‌کنند. قانون کار نیم‌بند دربرگیرنده کارگران پیمان‌کار نمی‌شوند و کارفرما هر گاه که دلش خواست، بدون هیچ دردسری می‌تواند آن‌ها را بیرون کند. افزون بر این، نئولیبرالیسم با گسترش پیمان‌کاری میان کارگران رسمی و پیمان‌کار دودستگی می‌اندازد. کارفرمایان پیمان‌کار بخش بزرگی از ارزش افزوده کارگران پیمان‌کار را به جیب خود می‌ریزند.

دلیل بی‌كارى‏‏‏‏‏‏، گرانى‏‏‏‏‏‏، گرسنگى‏‏‏‏‏‏ و بى‌خانمانى‏‏‏‏‏‏ ميليون‏‌ها رنج‌بر و لايه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏‏ جامعه، پای‌مال ساختن اصل‌های پیش‌رفته قانون اساسی به سود سرمايه‌‏دارى‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏‏‏است كه با به ورشكست كشاندن کارخانه‌های‏‏‏ ملى،‏‏‏‏‏‏  انحصارهاى‏‏‏‏‏‏ بزرگ اقتصادى‏‏‏‏‏‏ و هولدینگ‌ها پدید آورد. چهل روز بیش، بیست‌هزار کارگر، از میان آنان هشت‌هزار کارگر و کارکن پیمانی از ۶۱ شرکت نفتی کارگر در شرکت‌های گوناگون علیه پیمان‌کاری دست به اعتصاب زدند. درخواست به حق اصلی کارگران پیمانی نفت برچیده شدن بازار پیمان‌کاران و مزد برابر در برابر کار برابر بود.

همه‌ی دولت‌های نئولیبرالیستی جمهوری سرمایه‌داری- اسلامی با کاربرد این شیوه ددمنشانه در  رشته‌های اقتصادی کشور سرشت بسیار ضدکارگری خود را نشان دادند. دیکتاتوری جمهوری اسلامی، هر جنبش اقتصادی کارگران را با سرکوب پاسخ می‌دهد، و به همین دلیل اعتصاب‌ها چه در دوره محمدرضا و چه هم اکنون به تندی در میهن ما سیاسی می‌شوند.

حاكميت بورژوازی انگلی به اميد نگه‌داشت جاودانه منافع طبقاتی خود و بدست آوردن خشنودی كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏، پیاده کننده ددمنشانه‌ترین شیوه نئولیبرالیستی ضدمردمى‏‏‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏‏‏ شده‌است.

حاكميت بورژوازی انگلی، اگرچه با چشمک زدن به “شرق” بهای خود را برای نزدیکی به غرب بالا می برد، ولی راه سرسپردگی در برابر فرمان امپرياليسم را سال‌هاست که برگزیده‌است. زيرا بورژوازی انگلی می‌داند که دزدی از سرمایه مردم و دست‌يابى‏‏‏‏‏‏‏ به پول هنگفت رانت‌‏خوارانه تنها با دوستی با امپریالیسم شدنی است. برخورد حاكميت اوباش‌گران با جنبش زنان، یک بار دیگر نشان داد که كوچک‏‌ترين پس‌نشینی ‏‏‏‏‏‏ در برابر خواست مردم را، پايان كار خود می‌داند. اميد بورژوازی انگلی این است كه با سیاست‌های نئولیبرالیستی در درون کشور، خرسندی امپریالیسم را به آن اندازه فراهم کند که پیوند دوباره آشتی‌امیز با امپرياليسم رخ دهد. امپرياليسم ولی تا سرسپردگی سراسری حاکمیت جمهوری اسلامی خرسند نخواهد شد. این را بورژوازی انگلی هم می‌داند و اين خودگول‏ زنى‏‏‏‏‏‏‏، از سر نادانى‏‏‏‏‏‏‏ نيست، بل‌که بورژوازی انگلی برای پاسبانی از منافع طبقاتی و دست‌يابى‏‏‏‏‏ به سود رانتی چاره دیگری در برابر خود نمی‌بیند.

امپرياليسم غارت‌گر كه مى‌‏‏‏‏‏‏‏خواهد با جهانى‌‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏، كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ جهان را به مستعمره‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ نوين خود دگرگون سازد، به سرسپردگی سراسری بورژوازی این کشورها نیاز دارد. آن چه که جمهوری اسلامی بر می‌گردد این است که بورژوازی بوروکرات و بورژوازی مالی خواهان سرسپردگی سراسری در برابر امپریالیسم هستند، ولی بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی که پای‌گاه اجتماعی “ضدغرب” دارند، نمی‌توانند سرسپردگی سراسری را بپذیرند.

به ویژه برای بورژوازی نظامی که در فضای تنش و ناآرام خاورمیانه بزرگ شد و گسترش یافت و یکی از فرمان‌روایان بنیادی حاکمیت جمهوری اسلامی شده‌است، پذیرش همه‌ی خواست‌های امپریالیسم امریکا برابر مرگ خواهد بود. بورژوازی نظامی هیچ دشواری و یا دودلی برای پیاده کردن سیاست‌های نئولیبرالیستی و سرکوب مردم در درون کشور، برای خرسندی امپریالیسم ندارد. ولی خط قرمز سازش بورژوازی نظامی با امپریالیسم از دست دادن صنعت نظامی است. که اگر این‌گونه شود، این لایه انگلی بورژوازی نیرو و توان امروزی خود در حاکمیت جمهوری اسلامی را از دست خواهد داد.

پایان سخن

”راست” چیزی بیش‌تر از سرمایه‌داری نمی‌خواهد. ولی ما می‌دانیم که حتا در کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته شکاف طبقاتی هر روز افزایش می‌یابد، شمار میلیاردرها و ميليونر‏ها بالا می‌رود و تنگ‌دستی در نزد كارگران، كارمندان ولايه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏‏‏ در اين كشورها، ریشه دوانده‌است.

دل‌خوش کردن به هوادارن برون‌مرزی امپریالیسم و یا امید بستن به سخنان و روشن‌گری‌های لایه‌ها بورژوازی انگلی درون‌مرزی در باره‌ی یک دیگر، همان‌گونه که در بیش از چهار دهه گذشته دیده‌ایم، پندارگونه است. درگیری این لایه‌های بورژوازی در باره‌ی صدها ميليارد دلار درآمد نفتى‏‏‏‏‏‏ و واردات سالانه ۶۰ میلیارد دلار كالا و بازرسی نهادهاى‏‏‏‏‏‏ پولى‏‏‏‏‏‏ در درون کشور است.

این درست است که هم ”چپ” و هم ”راست” از آزادی سخن می‌گویند و رژیم ولایت فقیه را بازدارنده آن می‌دانند. ولی برنامه ”چپ” پیچیده‌تر و ریشه‌ای‌تر از این است . 

”چپ” هم خواهان استقلال میهن، عدالت اجتماعی و آزادی است. ”چپ” خواهان برکناری نهادهای سرکوب مانند “ولایت فقیه”، “نیروهای امنیتی”، “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏‏”، “شورای نگهبان”، “تشخیص مصلحت نظام”وو .. مى ‏‏‏‏‏‏باشد. ”چپ” خواهان از میان برداشتن اصل‌‏هاى‏‏‏‏ واپس‌گرای قانون اساسى‏‏‏‏ مى ‏‏‏‏‏‏باشد. ”چپ” خواهان جابجایی طبقاتی در حاکمیت و در پیش‌گیری راه رشد غیرسرمایه‌داری می‌باشد.

راستش این است که “چپ” برای دست‌یابی به آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی نمی‌تواند روی لایه‌ای از بورژوازی سرمایه‌گذاری کند. “چپ” باید با هم‌گامی در درون خود و با اتحاد با نیروهایی که منافع کم‌وبیش مشترکی با طبقه کارگر و دیگر رنج‌بران دارند، هم‌سنگی نیروها را به سود طبقه‌های پایینی و لایه‌های میانی دگرگون کند.

برای کشاندن لایه‌های میانی به سوی خود، موضع‌‏گيرى روشن “چپ” در باره سرشت ‏‏جنبش و راه و شيوه‌‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ درست تاکتیکی در نبرد بسیار برجسته است. ديالكتيک کاربرد شیوه‌های گوناگون در نبرد در پیش مى‌‏‏‏‏تواند نقشى‏‏‏‏ مثبت در کشاندن لایه‌های میانی به سوی نبرد اجتماعى‏‏‏‏ و شرکت در خیزش‌ها ‏‏‏ داشته‌باشد.

همان‌گونه که پرخاش‌گری نیروهای امنیتی و نظامی نشان فروپاشی معنوى‏‏‏‏‏‏ و مادى‏‏‏‏‏‏ حاكميت بورژوازی انگلی است و مایه و ريزش پای‌گاه اجتماعی درست‌کار و درست‌اندیش آن می‌شود، شیوه‌های گوناگون قانونی و آرام ایستادگی هم  نشان شکوفایی معنوى‏‏‏‏‏‏ و مادى‏‏‏‏‏‏ خيزش انقلابى است که لایه‌های میانی را به سوی خود می‌کشاند.




فروپاشی امپریالیسم امریکا!

مقاله ۱۷/۱۴۰۳
۱ مرداد ۱۴۰۳، ۲۲ جولای ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

تیراندازی به ترامپ و فشار ده درصد از نمایندگان دموکرات که به کنار کشیدن بایدن از نامزدی رییس جمهوری انجامید نشان می دهد که حتا دموکراسی نمایشی بورژوازی امریکا تا چه اندازه شکننده است.
در انتخابات در پیش امریکا، حزب جمهوری خواهان که نماینده اصلی بورژوازی صنعتی و انحصارهای نفتی و گازی در برابر حزب دموکرات که نمایانده اصلی بورژوازی مالی و انحصارهای بزرگ جنگ افزارسازی است ایستاده است. پایگاه بنیانی اجتماعی حزب جمهوری خواهان کارگران و حاشیه نشینان سفید پوست است و پایگاه بنیانی اجتماعی حزب دموکرات از روشن اندیشان دانشگاهی و کارمندان دولتی و شهری است.

بازندگان بزرگ انتخابات امریکا تهی دستان ، تنگ دستان و رنگین پوستان هستند.

با این که حزب جمهوری خواه خود را پشتیبان طبقه کارگر می خواند و حزب دموکرات سخن از پیروزی دموکراسی آمریکایی علیه دیکتاتوری روسیه و چین می گوید، راستش ولی این است که جامعه امریکا و سرکردگی جهانی امپریالیسم امریکا در روند فروپاشی است.

ما زیر بمباران بنگاه‌ها و دست‌گاه‌های رسانه‌ای بورژوازی هر روز کم‌تر به توده بزرگ گرسنگان مانند انسان‌های واقعی که گوشت و خون دارند نگاه می‌کنیم. ما هم به گونه‌ای آن چنان از “خواندن” روی‌دادهای ناگوار “سیر” شده‌ایم که شکم‌های گرسنه را پشت جدول‌ها نمی‌بینیم؛ چهره کودکی را که از گرسنگی آموزگار خود را به مانند موز خوردنی می‌بیند، نمی‌بینیم؛ ما هم دیگر پشت این شماره‌ها چنان گم شده‌ایم که دیدن پشت خمیده پیرمردی که از گرسنگی دست بر شکم خود گذاشته است برایمان دشوار هست.

آن چه را که در زیر می‌خوانید شماره‌های تجریدی نیستند، چهره‌های راستین انسان‌های واقعی هستند؛ انسان‌هایی که در دوران نمو تن و روان، خود با سن کم به ناچار به روزه‌داری محکوم شده‌اند؛ انسان‌هایی که در دوران پیری و درماندگی تن خود پس از سالهای آزگار رنج و کار به روزه گرفتن بدون سحر و افطار محکوم شده‌اند.

بگذارید نخست تاریخ پیدایش و مرگ امپراتوری‌ها را بررسی کنیم، سپس نگاهی به شرایط ناگوار گرسنگان در امریکا داشته باشیم و در پایان به بهره‌جویی انحصارهای خوراکی از گرسنگی مردم بپردازیم.

تاریخ امپراتوری

تاریخ‌دانان و پژوهش‌گران اجتماعی بر این باورند که پیدایش، شکوفایی و شکست امپراتوری‌ها با همه‌ی ویژگی‌های هر کدام، پیرو یک قانون کلان همگانی هست. دوره پیدایش، دوره پیش‌گامی در رشته‌های گوناگون روز است. امپراتوری‌ها در این دوره در هم‌سنجی با دیگران دارای برتری نیروهای نظامی، فن آوری، صنعتی، فرهنگی، اخلاقی و ایدولوژیک هستند. امپراتوری‌ها از این برتری برای دست‌یازی و به زیر یوغ کشیدن دیگر کشورها و خلق ها سود می‌جویند. پس از آن این امپراتوری با دادوستد نابرابر و نادادگرایانه، دزدی از سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و بهره‌کشی از این کشورها یک زندگی پیش‌رفته و با رفاه برای مردم خود فراهم می‌کنند. رفاه نسبی در کشور برای تهیه سرباز از طبقه‌های رنج‌بر جامعه و فرستادن آن به پهنه جنگ در جهان‌گشایی‌ها بایسته و ناگزیر است. این رفاه اجتماعی از سوی دیگر مایه شکوفایی دانش در زمینه‌های گوناگون مانند علم استراتژیک و صنعت نظامی و علوم تجریدی مانند فلسفه می‌شود.

هنگام آغاز پایان امپراتوری و دوره شکست، امپراتوری‌ها پیش از چشیدن مزه تلخ شکست، توان فرمان‌روایی خود را با کاربرد هزینه‌های نظامی هنگفت در برون از مرزهای کشور و کاهش بهره‌وری تولید داخلی و آلودگی اخلاقی گسترده در دستگاه اداری از دست می‌دهند. پس از آن کار به جایی می رسد که این امپراتوری‌ها حتا توان سیر کردن شکم سربازان و شهروندان خود را از دست می‌دهند. و در پایان با شورش‌های مردمی در درون و برون از مرزهای خود روبرو می‌شوند که  به ناگزیر به شکست امپراتوری می‌انجامد. بی هیچ تردیدی می‌توان گفت که امپریالیسم امریکا هم اکنون با چنین فروپاشی روبرو است.

با یک بررسی کوتاه و حتا سرسری به این دوره‌های گوناگون می توان هم اکنون نشانه‌های پایان دوره سروری امپریالیسم آمریکا را دید. امپریالیسم آمریکا بدون داشتن حتا یک دشمن در هم‌سایگی خود سالانه ۸۵۰  میلیارد دلار برای گسترش جنگ در جاهایی که بیش از ده هزار کیلومتر با آن دوری دارد، به کار می برد. پس از آن که مردم رزمنده  ویتنام امپریالیسم آمریکا را در پهنه‌های  نظامی، اخلاقی و ایدولوژیکی شکست دادند و به زانو در آورند، سالیان درازی سیاست جنگ‌افروزی امپریالیسم امریکا با زیرکی تبلیغاتی زیر نام دروغین “دموکراسی” به مردم آمریکا فروخته می شد. ولی هم اکنون، به ویژه کمک جنگی امپریالیسم امریکا به رژیم های فاشیستی مانند اوکراین و اسراییل دیگر بر فنر بردباری مردم فشار بی اندازه‌ای آورده است. گرسنگی بخش بزرگی از مردم آمریکا، توانایی نادان‌سازی رسانه‌های امپریالیستی را کاهش داده است. فنر فشرده شکیبایی می رود که به جهش فنر خشم دگرگون شود!

گرسنگان

به گزارش  census که به سرشماری گرسنگان و بی‌خانمانان آمریکایی می‌پردازد .

بر پایه اندازه گیری SPMـ [سنجه تنگ‌دستی افزوده (SPM) که جای‌گزینی برای اندازه‌گیری دیرینه دولتی تنگ‌دستی است، فراسنج‌های (پارامترهای) بسیاری را برای اندازه گیری تنگ‌دستی به کار می‌برد]- نرخ تنگ‌دستی در سال ۲۰۲۲  ۱۲،۴ درصد بود که در هم‌سنجی با  سال ۲۰۲۱ افزایش ۴،۶ درصدی داشت.

در سال ۲۰۱۸، ۱۶،۲ درصد از کودکان (۱۲ میلیون کودک) در ایالات متحده در تنگ‌دستی زندگی می‌کردند – یعنی از هر ۶  کودک. در همین زمان، نرخ تنگ‌دستی کودکان بیش از دو برابر شد و از ۵،۲  درصد در سال ۲۰۲۱  به ۱۲،۴  درصد در سال ۲۰۲۲  رسید. ۱۵ درصد از جوانان ۱۹-۲۵ ساله و ۱۲ درصد از میان سالان ۳۹-۴۴ بیمه بهداشتی ندارند، هم‌زمان ۲۵ تن از داراترین آمریکایی‌ها با هم  ۱۲۳۳ میلیارد دلار دارایی دارند. تنگ‌دستی در سال ۲۰۰۰ میلادی زمانی که میانگین رشد اقتصادی برابر با ۱۸ درصد بود آغاز به افزایش کرد و هم اکنون  به ۱۲ درصد افزایش یافت. در همان سال ها درآمد لایه‌های پایینی ثابت ماند. بدین گونه برای پیدا کردن این که چه کسانی از رشد اقتصادی آن سال‌ها سود برده اند، نیازی به ماشین حساب و چرتکه و جدول نیست. سالانه در ایالات متحده ۴۰ درصد از خوراکی رستوران‌ها و خانواده‌های پول‌دار به اشغال‌دانی ریخته می شود. ارزش پولی این خوراک دور ریخته شده برابر با  ۱۶۵ میلیارد دلار است که می تواند برای نیمی از گرسنگان امریکا خوراک فراهم کند.

۲۴ میلیون آمریکایی در بیابان‌های خوراکی (FOOD DESERT) یعنی در جاهایی که فروش‌گاه‌های مواد غذایی ندارد زندگی می‌کنند و به همین دلیل آن‌ها به میوه‌های تازه، سبزیجات، و دیگر خوراک شایسته دست‌رسی ندارند. بسیاری از شهرهای تنگ‌دست‌نشین چندین کلیومتر از فروش‌گاه های میوه‌فروشی و یا فروش‌گاه‌های مواد غذایی به دور هستند. ولی هم‌زمان در همین جاها شماری  از رستوران‌های حاضری (FAST FOOD) با غذاهای پرچرب و بدون ارزش غذایی است.

به همین دلیل حتا آن دسته از تنگ‌دستان که توانایی خرید این غذاهای پرچربی را دارند، دچار بیماری‌های گوناگون می‌شوند. در آمریکا سالانه ۵ میلیارد کیلو سیب تولید می‌شود. ولی بسیاری از خانواده‌های تنگ‌دست توانایی خرید حتا یک سیب در سال را هم ندارند. انحصارهای بزرگ خوراکی و فروشگاهی فروشگاه‌های کوچک را ورشکست می‌کنند. برای نمونه، فروشگاه وال- مارت (WAL-MART) با در آمد ۱۶۴ میلیارد دلاری در سال ۲۰۲۳، می‌خواهد فروشگاهای بیش‌تری در نیویورک بر پا کند. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این گونه فروشگاه‌های بزرگ در دو سال  ۴۰ در صد از فروشگاهای کوچک دوروبر را تا یک مایل نابود می‌کنند. شمار فروشگاه‌ها در شهرها و خیابان‌های پر درآمد دوبرابر جاهای تنگ‌دست است. ولی هم‌زمان بهای کالاهای خوراکی در جاهای تنگ‌دست ۵۵ درصد بالاتر از خیابان‌های پر در آمد است.

آمار خود اداره کشاورزی امریکا (USDA) نشان می دهد که در سال ۲۰۲۲، ۱۳ درصد از خانوارهای ایالات متحده (۱۷ میلیون خانوار) ​ از امنیت غذایی برخوردار نبودند. در سال ۲۰۲۱  (۱۳،۵  میلیون خانوار) امنیت غذایی نداشتند.

۱۷,۵ درصد از خانواده‌های سیاه‌پوست در شرایط ناامنی غذایی زندگی می‌کنند. در سال ۲۰۲۲، ۵ درصد از خانوارهای ایالات متحده (۷ میلیون خانوار) امنیت غذایی بسیار پایینی داشتند. کودکان در خانوارهایی که ناامنی غذایی داشتند، گاهی خوراک برای خوردن نداشتند.

ایدئولوژی نئولیبرالیستی فرمان‌روا بر نظام سرمایه‌داری آمریکا با سیاست فردگرایانه، بار اصلی تهیه خوراک برای گرسنگان را از دوش دولت و سیاست‌مداران آن برداشته و بدوش انجمن‌های کمک کننده، کلیساها و مردم بخشنده گذاشته‌است. افزوده شود که همین دولت و همان سیاست‌مداران برای نجات بانک‌ها و فرستادن جنگ‌افزار به اوکرایین و اسراییل چندین صد میلیارد دلار هزینه کرده‌اند. در آمد ۱۰۰ میلیون از شهروندان آمریکایی تنها اندکی بالاتر از آن‌هایی که با کمک انجمن‌های کمکی خوراک ارزان می خرند است.

در سال ۱۹۸۰، زمانی که هنوز ترس سوسیالیسم لرزه بر تن بورژوازی انگلی امریکا می‌انداخت، تنها ۲۰۰ بانک خوراکی برای کمک به مردم بود، هم اکنون ۴۰.۰۰۰ سازمان گوناگون برای کمک خوراکی به تنگ‌دستان کار می‌کنند.

با این که سازمان‌های کمک کننده ۱۰ در صد از نیروی کار آمریکا، یعنی ۸۰ میلیون  کمک کننده رایگان دارند. ولی ۷۰ درصد از یارانه‌های دولتی که برای کاهش گرسنگی به کار برده می‌شود، به جیب ۱۰ درصد از بزرگ‌ترین شرکت‌های خوراکی  می‌رود.

در سال گذشته، ۴۲ میلیون نفر که ۱۴ میلیون آن کودک بودند در ۲۲ میلیون خانوار ، یعنی ۱۲،۵ درصد از مردم امریکا، (کمک خوراکی) (SNAP) دریافت کردند.  یک خانواده چهار نفره که کم‌تر از  ۲۳۰۰ دلار درآمد ماهانه دارند می‌توانند (SNAP) دریافت کنند. نیمی از دریافت‌کنندگان (SNAP) از خانواده‌های غیرسپیدپوست هستند. در نیومکزیکو، ۲۳ در صد مردم  SNAP دریافت می کنند.

جای شگفتی است که امپریالیسم امریکا که سال‌ها “کمونیسم جنگی” دوران استالین را برای کاربرد کوپن‌های خوراکی سرزنش می‌کرد، هم اکنون ۴۲ میلیون آمریکایی برای زنده ماندن به این کوپن‌های خوراکی وابسته کرده‌است.

گریز شرکت های بزرگ از پرداخت مالیات

بسیاری از شرکت‌های بزرگ خوراکی،  پس‌مانده‌های خود را به انجمن‌های کمکی می‌فرستند، تا از هزینه دور ریختن آن و پرداخت مالیات پس‌مانده ها جلوگیری کنند. این شرکت‌ها هم‌چنین می‌توانند که این کمک‌ها را از مالیات کم کنند.

یعنی در یک حرکت، نه تنها از پرداخت یک نوع مالیات رهایی می‌یابند، بل‌که پرداخت گونه دیگر مالیات آن‌ها نیز کاهش می‌یابد. این شرکت‌ها با پررویی  این دزدوکلک مالیاتی، را انجام “وظیفه اجتماعی” خود  می‌خوانند.

هنگام بحران اقتصادی نظام سرمایه‌داری در سال‌های ۳۰ میلادی در امریکا، دولت برای پاسبانی از نظام بهره‌کشی و جلوگیری از شورش‌های اجتماعی به ناگزیر به دهقانان کمک پولی کرد، تا هم آ نها را از ورشکستگی نجات بدهد و هم آنها را به تولید کالاهای خوراکی انگیزه دهد. ولی کشاورزانی که از این بحران با خوردن هم‌کاران کوچک‌تر خود نه تنها جان سالم بدر بردند، بلکه تنه‌ای فربه تر نیز یافتند، توانستند با کمبود خوراک ساختگی، کمک دولتی زمان بحران را ، به یک قانون همیشگی دگرگون کنند.

در سال ۱۹۳۰، ۲۵ درصد جمعیت کشور در ۶ میلیون کشت‌زار کوچک کار می‌کردند. امروز، تنها دو درصد جمعیت در بخش کشاورزی کار می‌کنند. تولیدکنندگان بزرگ ذرت، سویا، گندم، تنباکو، لبنیات، بادام زمینی سالانه  ۲۵ میلیارد دلار یارانه دولتی دریافت می‌کنند.  ۴۵ درصد از زمين‌های کشاورزی اجاره‌ای هستند و یارانه دولتی به صاحبان زمین داده می‌شود، نه به کارکنان واقعی روی زمین. میانگین دریافت یارانه سالانه ۲۰ در صد پول‌دار کشاورزان،  ۱۸۰۰۰ دلار است. ۶۰ در صد از یارانه‌های کشاورزی به جیب ۱۰ درصد از بزرگ‌ترین این شرکت‌ها می رود و ۶۰ درصد دیگر از کشاورزان، یعنی کشاورزان کم‌درآمد هیچ یارانه‌ای دریافت نمی کنند.میانگین دریافت کمک دولتی سالانه  یک درصد بالایی این شرکت‌ها ۵ میلیون دلار است.

farmpolicynews می‌نویسد که سازمان کشاورزان بزرگ امریکا در سال ۲۰۲۳، شرکت‌های بزرگ کشاورزی ۵۰۰ میلیون دلار ، سازمان های صنعت خوراکی و کشاورزی بیش از ۵۲۳ میلیون دلار هزینه لابی‌گری  کردند. بخش بزرگی از این پول هنگفت برای دگرگون کردن “لایحه کشتزار”،  که ابزار بنیادی سیاست کشاورزی و خوراک دولت فدرال است، به کار برده شد. یادآوری شود که کار این شرکت‌های انحصاری، تولید کالاهای خوراکی مردم است؛ ولی برای نمونه، در سال ۲۰۲۱ شرکت‌های فراملی ۱۳۰  میلیارد لیتر اتانول تولید شده از ذرت برای سوخت خودروهای آمریکای ها تولید کردند. پیش‌بینی می‌شود که  در سال‌های آینده بیش از نیمی از ذرت برای سوخت خودروها بکار برده‌شود.

شگفت‌انگیز این است که بیش‌تر تولیدکنندگان کالاهای کشاورزی یارانه دریافت می‌کنند، ولی این کمک‌های دولتی به تولیدکنندگان  میوه و سبزیجات داده نمی‌شود. هم‌زمان بهای میوه و سبزیجات در ۳۰ سال گذشته افزایش ۴۰ در صدی داشته است. ولی در همین زمان بهای خوراک  فراوری شده کاهش ۴۰ درصدی داشته است.

در نگاه نخست این کار به دیوانگی می‌ماند، ولی هنگامی که این پدیده را با یادآوری سرشت سودورزی سرمایه‌داری بررسی می‌کنیم، در می‌یابیم که چنین کاری پیروی از قانون کلان سرمایه‌داری است.

خوراک‌های فراوری شده مایه بیماری‌های گوناگون نزد مصرف‌کنندگان می‌شود. این گونه بیماری‌ها چرخ همیشه در گردش پول‌سازی را چرب می کنند و شرکت‌های کشاورزی، دارویی، تولیدکنندگان ویتامین، بیمارستان‌های گوناگون، کلینیک لاغری‌سازی، باشگاه‌های اندام‌سازی و تیمارستان های روانی از آن پول هنگفتی در می‌آورند. درآمد این دست‌گاه زالویی که از خون و پول بیماران می‌مکند و به دلارهای خود می‌افزایند، از تریلیون دلار نیز بالاتر می‌رود.

بر پایه گزارش USDA ارزش شرکت‌هایی که به تولید کالاهای خوراکی در امریکا می‌پردازند  ۱،۲ تریلیون دلار در سال ۲۰۲۱ است.  این شرکت‌ها سالانه ۳۴ میلیارد دلار برای فروش نوشابه‌ها و شیرینی‌جات هزینه می‌کنند. فروش نوشابه‌ها و شیرینی‌جات بسیار سودآور است، تا جایی  که حتا ۹۶ در صد از داروخانه ها آب نبات و شیرنی‌جات می‌فروشند.

بر پایه گزارش تارنگاشت سیاسی- اجتماعی (zeitgeist) انحصارهای خوراکی هر ساله میلیون‌ها دلار برای لابی‌گری هزینه می‌کنند.

زمانی که این همه گرسنه در امریکا هست، آن‌ها فشار می‌آورند که نهادهای بهداشتی مردم را برای “بیش‌تر خوردن” پند دهند.

با این که ۶۵ درصد آمریکایی‌ها به شیر حساسیت دارند، این نهادهای بهداشتی که زیر فشار لابی‌گرهای انحصارهای خوراکی هستند به مردم می گویند که روز سه فنجان شیر بخورند.

سیستم کشاورزی امریکا به سه کالای خوراکی وابسته است: سویا، ذرت و گندم. این سه کالا تیره‌ی پشت “رژیم خوراکی غربی” هستند. ولی برای نمونه، تنها یک درصد از ذرت طبیعی برای خوردن بکار برده می شود، ۹۹ درصد آن در خوراکی‌های فراوری‌شده به کار برده می‌شود. با فشار لابی‌گران، دولت به این انحصارها اجازه می‌دهد، تا کالاهای خوراکی فراوری‌شده و شیمیایی افزوده که برای تن‌درستی زیان‌بخش است بفروشند. پژوهش‌های خود امریکا نشان می‌دهد که خوراکی که جو و گندم کامل، میوه‌ها، سبزی‌جات، اجیل نداشته باشد، مایه مرگ ۱۱ میلیون آمریکایی می شود.

بزرگ‌ترین نگرانی نهادهای بهداشتی دولتی هنگام برنامه‌ریزی رژیم خوراکی مردم، سودورزی انحصارهای خوراکی است.

پایان سخن

این نوشته کوتاه‌تر از آن است که بتوان همه‌ی سازوکارها و فرایندهایی که کشتی امپریالیسم را به گِل نشانده است، را بررسی کرد. کودکان تنگ‌دست، بی‌کاران، کوچ‌گران، پناهندگان، و رنج‌بران  و لایه‌های پایینی سال‌مندان و رنگ‌پوستان از تنگ‌دست‌ترین لایه‌های اجتماعی در امریکا هستند. 

این دیگر روشن و آشکار است که امپریالیسم آمریکا با ورشکستگی اقتصادی خود، نه دیگر می‌تواند مانند گذشته فرمان‌روایی کند و نه مردمش دیگر می‌خواهند که گرسنگی، بی‌کاری، بی‌خانمانی، آدم‌کُشی و ناامنی، آلودگی و دزدی و ربایش از دارایی مردم را بپذیرند. تردیدی نیست که سازه های عینی واژگونی هژمونی امریالیسم آمریکا در روند تند شدن است. آن چه که هم اکنون و برای زمان کوتاهی طبقه‌های زورمند و بهره‌کش را از مرگ ناگزیر رهایی می‌دهد، نبود شرایط شایسته ذهنی، بویژه نبود یک سازمان پیش‌آهنگ و مستقل سوسیالیستی نیرومند است. 

نبود شرایط شایسته ذهنی را می‌توان یکی از دلیل‌های بالا آمدن دوباره ترامپ دانست. كوشش سياست امپرياليستی، نه تنها در آمريكا كه در اروپا نيز، بر این است كه خواست‌های دمكراتيک و دادخواهانه توده‌های ميليونی زحمتكشان را به کژراهه به راست، به سوی فاشيسم بکشانند. همان گونه که ما آن را  در آلمان، ايتاليا و در … سده گذشته دیدیم.

“چپ” امریکا باید به مردم بگوید که چرا و چگونه کوبا سوسیالیستی در ۱۵۰ کیلومتری آمریکا و با تحریم و چنبره اقتصادی ضدانسانی شست ساله از سوی جهان سرمایه‌داری – که حتا نیمی از آن بدون پشتی‌بانی مادی و معنوی اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی بوده است- توانست که نه تنها گرسنگی مردم را از میان بردارد، بل‌که با ساختن یک سیستم آموزشی و بهداشتی رایگان به شکوفایی فرهنگی و مادی مردم خود بپردازد.

دموکراسی بورژوازی در امریکا بر ایده یک رای- برای-هر کس استوار است ولی راستش این است که این دلارهاست که اندازه رای هر کسی را برآورد می کند. بورژوازی با کاربرد میلیاردها دلار و با در دست داشتن رسانه‌های گروهی و با خریدن “دانش‌مندان” علم آمار، سیاست و تبلیغات و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، می‌تواند آنچه را که از صندوق رای بیرون خواهد آمد را از پیش برنامه‌ریزی کند. نظام انتخاباتی امریکا به گونه‌ای برنامه‌ریزی شده است تا از گام گذاشتن “خط سومی ها” به میدان نبرد پارلمانی جلوگیری کند.




واپس‌گرایی مذهبی، پرخاش‌گری سکولار ابزارهای سرکوب طبقاتی بورژوازی انگلی!

مقاله ۱۶/۱۴۰۳
۲۵ تیر ۱۴۰۳، ۱۵ جولای ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

اتحاد اصلاح خواهان با آقای روحانی در دو دوره رییس جمهوری او نشان داد که آن ها از پایگاه اجتماعی گذشته خود بریده اند و سیاست های خود را به سود پایگاه اجتماعی بورژوازی بوروکراتیک که لایه های بالای میانی و بالایی جامعه با گرایش کم و بیش سکولار هستند، برنامه ریزی و پیاده کرده اند.
پیروزی آقای پزشکیان نیروهای راست و هواداران امپریالیسم را خشمگین کرد. این نیروها به درستی اصلاح خواهان را رقیب خود می دانند.
اصلاح‌خواهان با هم‌کاری بورژوازی بوروکراتیک و مالی نه تنها راه سرمایه‌داری نئولیبرالیستی را دنبال خواهند کرد، بل‌که می‌توانند با پایین آوردن فتیله های تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه دوست خوبی برای امپریالیسم امریکا باشند.

یادمان باشد که بیش‌تر اصلاح‌خواهان هوادار اقتصاد سرمایه‌داری نئولیبرالیستی هستند و مقوله امپریالیسم را کهنه شده می‌دانند. برای همین، هیچ کدام از اصلاح‌خواهان بزرگ گریخته از میهن، نه تنها به سوی “چپ” روی نیاورده‌اند، بل‌که کم وبیش خود را به دامن گردان سرمایه انداخته‌اند.

همین حقیقت راست‌هایی مانند آقای رضا پهلوی و خانم معصومه علینژاد را خشمگین می‌کند. آن‌ها که خود به پای‌بوسی یکی از واپس‌گراترین رژیم مذهبی جهان، یعنی بورژوازی صهیونیسم در اسراییل می‌روند، به واپس‌گرایی رژیم ولایت فقیه یورش می‌برند.

نیروهای راست و هوادار امپریالیسم در برخورد با حاکمیت جمهوری اسلامی به واپس‌گرایی‌ها و سویه‌های دینی آن یورش می‌برند. این نیروها که هوادار سرمایه‌داری هستند، نمی‌خواهند که با موشکافی طبقاتی حاکمیت، تیشه بر ریشه خود بزنند. آن‌ها اگر دولت پساجمهوری اسلامی را به دست خود گیرند، بدون هیچ تردیدی بخش بزرگی از ساختار اقتصادی سرمایه‌داری- نئولیبرالیستی آن را دست نخورده نگه خواهند داشت.

به راستی هم، درگیری آن‌ها با دست‌گاه فرمان‌روایی جمهوری اسلامی یک جنگ طبقاتی نیست، بل که درگیری میان بورژوازی انگلی سنتی و بورژوازی انگلی کراوات‌دار و نوین است.

بگذارید نخست نقش ایدولوژی، چه مذهبی و چه سکولار، را در یک جامعه طبقاتی بررسی کنیم. سپس از تحلیل مشخص از شرایط مشخص اسلام سیاسی شده سخن گوییم و در پایان به طبقاتی بودن حزب‌های کمونیستی بپردازیم.

ایدولوژی طبقه‌های فرمان‌روا، دین و سکولاریسم برای منافع طبقاتی

برای شناخت دلیل عينی- مادی پرخاش‌گری ”مذهبی“ در گذشته و هم اکنون و هم‌چنين پرخاش‌گری ”سكولار“ در دوران كنونی، بايد به بررسی شناخت منافعی پرداخت كه پاسبانی از آن، دلیل بنیانی این پرخاش‌گری است. ”مذهب“، در همه‌ی ریخت‌های خود از چند‌خدايی هندویی، تک‌خدایی یهودی، مسیحیت و اسلام، تا بودایی فلسفه مانند، از دوران نظام برده‌داری، دوران برده‌داری- فئودالی، دوران فئودالی- سرمایه‌داری نمای ايدولوژی دست‌گاه فرمان‌روایی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود در جامعه طبقاتی بوده‌است. این پیوند میان دست‌گاه روبنای ايدولوژيک با جامعه طبقاتی، با این که بسیار پیچیده شده‌است، ولی هم اکنون در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری ”سكولار“ امروزی نیز هست.

چه ریخت پررنگ مذهب در جامعه غربی گذشته و چه ریخت رنگارنگ سكولاریسم هم اکنون در این جامعه‌ها، ايدولوژی فرمان‌روایان طبقاتی در جامعه است که وظيفه پاسبانی از منافع طبقه‌های فرمان‌روا را دارد. برای پاسبانی از اين منافع، روبنا هم می‌تواند سركوب‌گرانه و هم می‌تواند نرم – مسالمت آميز- باشد، ولی هدف یک‌سان است، پابرجایی سرکردگی ايدولوژيک طبقه‌های فرمان‌روا. اين دو شیوه برخورد، مانند دو روی يک  سكه هستند. ماركس و انگلس هم در مانيفست كمونيستی می‌گویند که ”تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتی است“!

هنگامی كه امپرياليسم “سکولار” امریکا به بمباران زنان و کودکان افغانستانی برای گسترش “دموکراسی” می‌پردازد؛ هنگامی که شازده عربستان به نام “حنفی” کودکان یمنی را می‌کُشد؛ هنگامی که سردم‌داران میهن ما به نام “شیعه” جوانان بلوچ را می‌کُشند، همه‌ی آن‌ها با بهانه‌های ایدولوژیک گوناگون برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود این کُشتارها را انجام می‌دهند. 

”سكولاریسم“ کنونی افزار سرکردگی طبقاتی فرمان‌روایان بر جامعه پیش‌رفته سرمایه‌داری است، درست به همان اندازه‌ای که بورژوازی در گذشته ”دین“ را برای پاسبانی از سرکردگی طبقاتی خود به کار برده‌است، و هم‌چنان می‌برد. امپریالیسم ”سكولار“ اگر نگران دیدگاه واپس‌گرایانه جمهوری اسلامی و طالبان اسلامی هست، پس چرا کمر به نابودی اتحادشوروی و اردوگاه سوسیالیسم سکولار بسته بود. پس از پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم، امپریالیسم به بهانه‌های گوناگون مانند جلوگیری از زن‌ستیزی، نبرد ضددیکتاتوری، نبرد ضدتروریستی، نبرد علیه دست‌یابی به بمب هسته‌ای  و … در جهان بيش از ٥٠ جنگ برای پاسبانی منافع طبقاتی خود به راه انداخته‌است. در يوگسلاوی، عراق، افغانستان، سوريه، ليبی، یمن، سومالی، اوكرایين و فلسطین، ما با سياست پرخاش‌گری سکولار امپرياليستی برای نگه‌داشت سرکردگی سرمايه مالی جهانی شده آن روبرو هستيم. 

پرخاش‌گری عليه بوميان آمريكايی و نابودی یک خلق، پرخاش‌گری عليه بردگان سياه‌پوست افريقايی در گذشته، که به نام مسیح و با مسیحی‌سازی به زور آن‌ها با کمک کشیش‌ها،  به دلیل عينی- مادی نگه‌داشت منافع سفيدپوستان در نظام برده‌داری آمريكايی انجام شده‌بود، هم اکنون با دستاویز سکولاریسم انجام می‌شود.

مارکسیست‌ها نوشته‌های پژوهشی بسیاری در باره‌ی دزديدن بيش از ٢٠ ميليون جوان افریقایی در دوران برده‌داری سده  ١٧- ١٨ نوشته‌اند، که با تهی کردن چرخه تولید از نیروی جوان، رشد نيروهای مولده را در این کشورها نه تنها کند کرد، بل‌که حتا به پس راند.

پلیس امریکا امروز، بر سر سیاه پوستان مسیحی شده همان می آورد که برده‌داران گذشته بر پدرو مادربزرگانشان می‌آوردند. يک  سوم زندانيان آمريكا سياه پوست هستند، اگر چه آن‌ها تنها بيست درصد مردم كشورشان هستند.

هنگام بررسی روی‌دادهای ناگوار که ریشه در دست‌گاه سرمایه‌داری امریکا و پیامدهای آن مانند شکاف طبقاتی بزرگ دارد،، رسانه‌های امپریالیستی به واکاوی هر سوی آن از دینی، روانی، جنسیتی، جنسی و خانوادگی می‌پردازند، ولی سخنی از این که چرا شرايط زندگی توده‌ها با بي‌كاری، نبود امنيت کاری  و … در جامعه، بد شده است نمی‌نویسند. بررسی آن‌ها تنها به بخش نمایان و رونمای پدیده می پردازد، بدون آنكه دلیل عينی- مادی آن را بشکافد.

برای  نمونه هنگام بررسی پرخاش‌گری جوانان و نوجوانان آمريكايی در سال‌های گذشته، رسانه های امپریالیستی به بررسی نبود شرایط شایسته برای یک زندگی خوب و ارزشمند نمی‌پردازند. کسی از دست‌گاه آموزشی طبقاتی امریکا که فرزندان تنگ‌دستان و تهی‌دستان را به خود رها کرده است، سخن نمی‌گوید؛ کم‌تر کسی از آسانی خرید تفنگ و یا هفت‌تیر که بخش بزرگی از سود انحصارهای جنگ‌افزارسازی را فراهم می‌کند، می گوید.همه‌ی رسانه‌ها در دست بورژوازی بزرگ با فرهنگ سکولار هست.

افزون بر این، در آمریکای سکولار نیروهایی که بیش‌ترین نقش را در سیاست برون‌مرزی امریکا دارند، سازمان‌های مسیحی و یهودی هستند!

تحلیل مشخص از شرایط مشخص

مارکسیست‌ها هنگام تحلیل “اسلام سیاسی”،  نباید روند تاریخی پیدایش آن را فراموش کنند. امپریالیسم در دوران جنگ سرد،  ناسیونالیسم رادیکال و کمونیسم را دشمن بنیادی و بر علیه منافع خود می‌دانست.

نیروهای امپریالیستی (به ویژه در ایالات متحده) نقش پرکاری در پشتی‌بانی و گسترش گروه‌های اسلام‌گرا داشتند که توانست هم چون سدی در برابر ناسیونالیسم سکولار و “چپ” بایستد. پس ازآن که واشنگتن و لندن از خریدن ناصر و مصدق نا امید شدند، نخست به برنامه‌ریزی و پیاده کردن کودتا پرداختند و سپس با کمک‌های بسیار دیکتاتوری را پابرجا کردند، و پس از آن به گروه‌های اسلامی پر و بال دادند. در مصر اخوان المسلمین و در ایران کسانی مانند کاشانی، کوفی، فلسفی و حتا مکارم شیرازی‌ها با پشتی‌بانی و یا چشم‌پوشی فرمان‌روایان ستم‌گر میدان گرفتند.

راستش این است که امپریالیسم امریکا و روبای فریب‌کار امپریالیسم بریتانیا نقش پرکاری در توان‌بخشی “اسلام سیاسی“ برای جای‌گزینی ناسیونالیسم سکولار و عدالت‌اجتماعی‌خواهی “چپ” بازی کرده‌اند و هم‌چنان می‌كنند. دست‌درازی و دست‌اندازی همیشگی و فرمان‌روایی امپریالیستی در کشورهای اسلامی بدون کم توان کردن نیروهای سکولار ملی و “چپ” شدنی نبوده‌است. امپریالیسم با سرکوب نیروهای سکولار ملی و “چپ” در این کشورها، راه پروبال‌گیری “اسلام سیاسی“ با گرایش‌های گوناگون را در باز کرد. فشارهای سیاسی بر روی نیروهای “چپ” و ملی تا مرز نابودی، هم‌راه با بحران‌های اقتصادی و شکاف طبقاتی، اسلام‌گرایان را که توانایی سازمان‌دهی در مسجدها را داشته‌اند را نیروی برتر برای رهبری شورش‌ها و خیزش‌های توده‌ها کرد.

با این همه، برخورد با جنبش‌های اجتماعی که زیر نام اسلام به پهنه نبرد می‌آیند، چیز دیگری است. نقش دین مانند هر پدیده‌ی دیگر باید با تحلیل مشخص از شرایط مشخص هم‌راه باشد.

کمینترن در سال های ۲۰ میلادی یک سیاست بسیار درست را در برابر جنبش‌های اسلامی سفارش کرد. فرنایش (استدلال) کمینترن براین بود که مارکسیست‌ها هرگز نباید اسلام‌گرایان را برای اسلامی بودن دشمن کینه‌توز خود بدانند و هم زمان مارکسیست‌ها هرگز نباید بدون انتقاد از اسلام گرایان در جنبش‌های اجتماعی پشتی‌بانی کنند. کمینترن با سفارش یک روی‌کرد مارکسیستی- دیالکتیکی  بر این باور بود که سیاست این گروه‌ها را باید بر پایه کارکرد مشخص آن‌ها، در شرایط مشخص و در بستر تاریخی آن تجزیه و تحلیل کرد.

به زبان دیگر، مارکسیست‌ها هنگام برخورد با جنبش‌های اجتماعی اسلام‌گرا نمی‌توانند که یک داوری از پیش آماده داشته باشند که با پیاده کردن مو به موی آن، انجام وظیفه کرده‌باشند. هم‌سنگی نیروها در جهان، هم‌سنگی نیروها در درون کشور، جنبش‌های اجتماعی اسلام‌گرا  را می‌تواند به سوی مردم و یا بر ضد مردم بکشاند.

در مارکسیسم ما برخورد با دین ناب نداریم. هیچ مارکسیست خردمندی با واکاوی نوشته‌های انجیل و قران به جنگ دین‌داران نمی‌رود. وظیفه بنیانی هر مارکسیستی سازمان‌دهی نبرد طبقاتی است و برخورد ایدولوژیک با دین و دین‌داران باید با این چشم‌انداز انجام گیرد.  برای همین، هنگام واکاوی جنبش‌های اجتماعی زیر رهبری اسلام‌گرایان، بررسی روی نیروهای اجتماعی و سمت‌گیری اقتصادی آن‌ها برجسته‌تر از اسلام‌گرایی آن‌هاست.

با این همه، نباید پیوند دیالکتیکی روبنای ایدولوژیک و سمت‌گیری اقتصادی- اجتماعی یک جنبش اسلام‌گرا را نادیده گرفت. برداشت ایدولوژیک رهبران اسلام‌گرا از اسلام و درک آن‌ها از زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه برای فرارویی هدف‌های سیاسی به دگرگونی‌های اقتصادی و اجتماعی و پایداری آن مهم است. برای نمونه، هنگامی که  اسلام ناصر و عرفات سویه‌های سکولار و سوسیالیستی نیرومندی داشت، اسلام آیت الله خمینی از همان نخست ضدسکولار و ضدکمونیست بود. برای روشن شدن این سخن می‌توان از پشتی‌بانی آیت الله خمینی از لایحه قصاص، جدا نشدن دین از نهادهای مدنی، حقوقی و دولتی، آفرینش و کاربرد واژه‌هایی مانند مفسدالارض، مشرک، منافق، ملحد را نام برد.

همان‌گونه که ما دیده‌ایم و آموخته‌ایم، درک رهبران جنبش‌های اجتماعی اسلام‌گرا  از مقوله‌هایی مانند امپریالیسم و عدالت‌اجتماعی با هم یک‌سان نیست. هنگامی که ناصر، عرفات، بومدین و ایت الله طالقانی خودمان درکی کم و بیش نزدیک به مارکسیسم از این مقوله‌ها داشتند، درک رهبران دیگر اسلام‌گرا مانند القاعده، داعش، اخوان المسلمین، حجتیه درکی واپس‌گرا و درک رهبران دیگر مانند آقای خمینی از این مقوله سطحی بوده است. هنگامی که سخن از آزادی سخن و کنش سیاسی گروه‌های غیراسلامی است، درک این دسته از رهبران اسلامی مانند القاعده، داعش، اخوان المسلمین، حجتیه و خمینی سال‌مند بسیار واپس‌گرا است. عرفات، ناصر، بومدین، مصدق و ایت‌الله طالقانی برخوردی ارج‌مندانه، دوستانه در برابر کمونیست‌ها داشتند که تا مرز ه‌مکاری برای هدف های مشترک پیش می رفت، ولی کسانی مانند خمینی حتا به چگونگی برخورد  فیزیکی با “خداناباوران” از دید “قران” می پرداختند.

نمی‌توان نپذیرفت که برداشت‌های واپس‌گرایانه خمینی خرده بورژوا از اسلام، در برخی از زمینه‌ها یکی از بازدارنده‌های بنیانی هم‌کاری او با کمونیست‌ها بود که پیامد ناگوار آن پای‌نگرفتن راه رشد غیرسرمایه‌داری و پیروزی انقلاب برای فرارویی از دگرگونی‌های سیاسی به جابجایی طبقاتی پایدار و ریشه‌ای به سود رنج‌بران جامعه بود

 حزب طبقاتی و سیاسی

حزب توده‌ی ایران همیشه گفته‌است که یک حزب طبقاتی و سیاسی هست. راست‌ها و برخی از چپ‌های پاک، ولی کم‌دان مرز طبقاتی را خراشه دار می‌کنند و مرزهای ساختگی و غیرطبقاتی می‌سازند.

درهای حزب توده‌ی ایران، مانند حزب لنین همیشه برای باورمندان مذهبی باز بوده‌است. تنها شرطی که برای مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها باید گذاشت این است که آن‌ها برای منافع طبقاتی طبقه کارگر بجنگند و خواهان یک جامعه سوسیالیستی آزاد از بهره‌کشی انسان از انسان باشند.

منطق علمی به ما حکم می‌کند که اگر ما با دو حکم متضاد روبرو هستیم، دست‌کم یکی از آن‌ها نادرست است. اما منطق اسلامی در بسیاری از حکم‌های خود دوگانگی شگفت‌انگیزی دارد. تلاش حزب توده ایران بر این بود که برای پرتوان کردن هم‌سنگی نیروها به سود توده‌های رنج، سویه‌های اجتماعی که برخی از رهبران اسلام‌گرا در اسلام به سود مردم تنگ‌دست می‌دیدند را برجسته کند، تا انقلاب را در راستای پیاده کردن هدف‌های ملی و دموکراتیک رهنمایی کند.

برخورد حزب طبقه کارگر با کارگران مذهبی با برخورد آن با فرمان‌روایان دینی که از دین برای لگام زدن بر مردم بهره می‌گیرند، یک‌سان نیست. برخورد ایدولوژیک حزب طبقه کارگر با مقوله‌های مذهب که بازتاب پندارآمیز مقوله‌های واقعیت هستند، با برخورد آن با کارگر مذهبی با هم یکی نیست. نهادهای دینی و سردم‌داران فرمان‌روا هم‌واره بر ضد منافع توده‌های رنج کنش کرده‌اند، ولی کارگری که مذهبی هست بر پایه جای‌گاه طبقاتی خود ضد نظام سرمایه‌داری است. در این‌جا البته سخن از یک کارگر ویژه نیست که می‌تواند هم مذهبی باشد و هم به دلیل نداشتن آگاهی طبقاتی هوادار نظام سرمایه‌داری باشد.

مرز طبقاتی بنیادی است و نباید با بزرگ کردن مرزهای ملی، مذهبی، جنسی، جنسیتی، نژادی و زبانی مرز طبقاتی را به فراموشی سپارد.

پایان سخن

در پيروزی انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، ”اسلام انقلابی“ نقش مثبت داشت. کسانی که به این “اسلام انقلابی” باور داشتند، می‌توانستند با بسیج مردم علیه طبقه بورژوازی انگلی سرنوشت نبرد طبقاتی را به سود مردم کنند. در شکست این برنامه، دیدگاه ضدکمونیستی و ضداردوگاه سوسیالیستی آن ها نقش بسزایی داشته است.

هم اکنون ”اسلام واپس‌گرا“ نقش منفی دارد. نظام سرمایه داری- دینی جمهوری اسلامی هم سرمایه‌داری هست و هم دینی. روبنای دینی آن برای پاسبانی از منافع بورژوازی انگلی برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود.      

همان‌هایی که برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالیستی را که مردم را به تنگ‌دستی رسانده‌است پیاده کرده‌اند، به پشت کارگری که دست‌مزد بازمانده خود را می‌خواهد تازیانه می‌زند؛ به بهانه “شیعه” به خلق‌های سنی مذهب ما ستم می‌کنند و زنان ما را برای نشان دادن مو می‌کُشند.

اكنون زنان ميهن ما، به بهانه دین که افزار ايدولوژی نظامِ سرمايه‌داری وابسته به اقتصاد جهانی امپرياليستی شده‌است، از کار بی‌کار می‌شوند.

نقش ضد زن در ايدولوژی رژیم ولی فقیه و بازگشت دوباره ” نيروهای گشت ارشاد“ نه تنها نشان‌گر سرشت ضددموكراتيک و ضدانسانی حاکمیت جمهوری اسلامی است، بلكه نقشی ضدملی و ضد رشد نيروهای مولده نیز دارد! بازوان و مغز زنان، خردمندی‌های علمی و پژوهش‌های با ارزش و چشم‌گير زنان در زمینه‌های  تولید اقتصادی- اجتماعی جامعه ما نادیده گرفته می‌شود. سيمای زن‌ستيزِ حاكمیت جمهوری اسلامی، بازدارنده رشد نيروهای مولده در ايران و پس‌رفت فرهیختگی و علیه شیوه زندگی نوین است.

جنگ با مذهب، جنگ کمونیست‌ها نیست. کمونیست‌ها برای دگرگونی‌های بزرگ اقتصادی- اجتماعی به سود طبقه‌های کار و رنج می‌رزمند و چه بسا بخش بزرگی از این رنج‌بران مذهبی هستند. آموخته‌های ما از تاریخ اتحادشوروی سوسیالیستی و اردوگاه سوسیالیسم نشان می‌دهد که حتا در  فورماسیون نوین سوسیالیستی و با آموزش ایدولوژیک مارکسیستی، مذهب سخت‌جان کم‌وبیش زنده می‌ماند. پیروزی دیدگاه ماتریالیستی بر اندیشه ایدالیستی، حتا پس از بنیان‌گزاری سوسیالیسم سال‌ها به درازا خواهد کشید.

“چپ”های انقلابی و طبقه کارگر برای سرنگونی نظام سرمایه‌داری می‌تواند با یک خط مستقل طبقاتی، با هر سازمان ضد رژیم ولایت فقیه، ضدسرمایه داری و ضد امپریالیستی، که جدایی دین از دستگاه حکومت را می پذیرد، سوای مذهبی و یا غیرمذهبی بودن آن همکاری کند.




نژادگرایی فاشیستی برادر نئولیبرالیسم!

مقاله ۱۵/۱۴۰۳
۱۷ تیر ۱۴۰۳، ۷ جولای ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

انتخابات اتحادیه اروپا نشان‌گر پیروزی حزب‌های نژادگرا است. حزب‌های سیاسی ناسیونالیسم تندرو، ضد کوچ‌گران و پناهندگان در  فرانسه، ایتالیا و المان سالانه نیرومندتر می‌شوند و دست‌گاه فرمان‌روایی و دولتی را در دست خود می‌گیرند.

استاندارد زندگی در انگلستان کاهش یافته است. دست‌مزدهای واقعی برای ۱۵  سال و بخش تولید ناخالص داخلی که به دست‌مزدها می رود برای بیش از ۴۰  سال پی در پی کاهش یافته‌است، هم‌زمان بخش سود و اجاره در تولید ناخالص داخلی افزایش یافته‌است.

در بریتانیا هم اندیشه و دیدگاه فاشیستی در خود حزب محافظه‌کار لانه کرده‌است.

حزب (Reform UK) “اصلاح بریتانیا” ۱۳ درصد در دیدسنجی‌ها رای می‌آورد و یک نماینده مجلس دارد که از حزب محافظه‌کار بوده‌است و بر این باور است که می‌تواند در انتخابات آینده بخش بزرگی از رای محافظه‌کاران را به سوی خود بکشاند.

راست تندرو از نگرانی‌های مردم در باره‌ی پیامدهای ناگوار چندین دهه اقتصادی شکست‌خورده نئولیبرالیستی بریتانیا به سود خود بهره‌جویی می کند. نئولیبرالیسم پس از مکیدن خون توده‌ها، چشم به راه ترکش خشم انباشته شده آن‌ها است. برای همین او نیاز به دادن یک نشانی نادرست به رنج‌بران دارد تا آتش‌فشان خفته را هنگام بیداری به سوی گروهای تنگ‌دست جامعه خود مانند کوچ‌گران و پناهندگان آب‌ریزه کند. برای همین نیروهایی که دستگاه دولتی را در دست خود دارند در همه‌ی کشورهای اروپایی، قانون‌های پشتیبانی از پناهندگان را که پس از شکست فاشیسم نوشته شد لگدمال می‌کنند.

سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی در پنج دهه جنبش کارگری و حزب‌های چپ را کم توان کرده‌است، ولی به دیدگاه‌های ضدکوچ‌گران و نژادگرا  میدان داده‌است.

بگذارید نخست به کوچ سرمایه از غرب بپردازیم، سپس به جنگ‌افروزی سرمایه در کشورهای “جهان سوم” نگاهی داشته باشیم و در پایان در باره‌ی تلاش سرمایه برای بسیج لایه‌های پایینی غرب علیه کوچ‌گران و پناهندگان سخن گوییم.

سرمایه برای بیش سازی سود از شهر غرب کوچ می کند

نمونه‌های فراوانی از سرشت ویران‌سازی و نیروی سرکش نابودکننده سرمایه در دور و بر جهان می‌بینیم.

سرمایه خفته، پولی است مُرده. سرمایه زنده به دنبال نمو و بیش‌تر شدن همیشگی است. چرخش پیوسته سرمایه در کشورهای پیشرفته اروپا بسیاری از شهر های صنعتی گذشته را ویران کرده‌است. شهرهای شکوفا هم اکنون لانه بومان و پوشش تار عنکبوتان شده‌اند. سرمایه‌داری کارگران را پس از بهره‌کشی جان گداز، مانند شیشه باده‌خوری پس از مستی به بیشه‌ای انداخته‌است. 

سرمایه‌داری به دنبال نیروی کار و دست‌رسی بی دردوسر به سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی است. ولی برای بهینه‌سازی سود سرمایه‌داری کالا را یا گران و یا فراوان و ارزان می‌فروشد. ولی در آز سود آن‌چنان  دست‌مزد کارگران اروپایی را ناچیز کرده‌است که کارگران دگر توان خرید کالاها و خدمات گران در بازار “آزاد” را ندارند.

پیامدهای کوچ سرمایه از شهرهای صنعتی بزرگ ناگوار است. سرمایه پس از مکیدن شیره شهر به تندی رفت. شهر را آتش زده و خود چون دود رفت. گرفت جان مردمان شهر ولی خود شاد و خشنود رفت. شهر خالی از مردان، باغ‌ها خالی از گُل، سفره‌ها خالی از نان شد. گُل عشق در باغ‌چه ی باران نخورده نکرده غنچه خشک شد. عاشقی راهی گورستان شد. آفتاب شرم دارد از تابیدن بروی زشتی‌ها و ستاره‌ها گم شده‌اند پشت ابرهای سیاه. چهره‌های مردم بی تبسم شده‌است. دشمنی دوست مردم شده‌است. هم‌باوری و هم‌پشتی جای خود را به نیرنگ و بد‌گمانی داده‌است.

سرمایه برای انباشت جنگ می آفریند

سرمایه هنگامی که با تنگنایی روبرو می‌شود و چشم‌انداز سودآوری را تیره می‌بیند،  یا باید بماند و در انباشت سرمایه غرق شود، یا باید با کوله‌بار سرمایه خود بار سفر بندد. برای انباشت سرمایه پیوسته، سرمایه باید گاه‌گاهی به جهان فیزیکی گذشته خود به درود گوید و جهان دیگری را زیر فرمان خود آورد.

می توان گفت که  سرمایه اگر با بی‌میهنی خود، برای  چشم‌انداز بهره‌کشی نو و بهتر کوچ نکند،  از میان می‌رود و نابود می‌شود. سرمایه همیشه می‌کوشد یک چشم‌انداز جغرافیایی پایدار و استوارتری برای بازتولید خود فراهم کند. سرمایه با گزینش چشم‌اندازهای نو با مواد خام و نیروی کار ارزان و  دست‌رسی به بازار آسان به بیش‌سازی سود می‌پردازد. چرا که کاهش هزینه‌ها اگرچه اندک، سود را بیش‌تر می کند. جهان نوی که سرمایه با خداحافظی از میهن گذشته خود به آن گام می گذارد،  با بازارهای پر جنب و جوش، زیرساخت‌های فیزیکی و اجتماعی شایسته و دست‌رسی به نیروی کار، زنجیره‌ای از کارهای نو و پیشه‌های تازه را می‌آفریند. یک گسترش جغرافیایی و سازمان‌دهی چشم‌انداز نو دشواری سرمایه را برای سرمایه‌گزاری مازاد خود گذرا چاره می‌کند.

سرمایه پس از کوچ از شهرهای بیوه شده اروپا، نیاز به دوشیزه‌ای دارد که با تخم خود نطفه سرمایه را در رحم او بارور کند، ولی این کار آسانی نیست. مردمان جهان به فریب‌کاری سرمایه پی برده‌اند و به دل‌خواه مانند سران رانتی میهن ما دروازه کشور را به روی این پیرمرد خوش‌پوش هفت‌رنگ نمی‌گشایند. بنابراین سرمایه برای انباشت چاره‌ای جز جنگ‌افروزی ندارد. جنگ، بخششی خدایی برای سرمایه است. در زمان جنگ دشمنان برای کُشتار هم به جنگ‌افزار نیاز دارند و نرخ سود سرمایه در پیشه و شگرد جنگ‌افزاری بسیار بالا است. پس از جنگ کشورها برای بازسازی و آبادی بازمانده‌های ویران شده کشکول گدایی بدست می‌گیرند و به دست و دل‌بازی سرمایه برای وام  نیازمندند. و بدین‌گونه چرخش همیشگی آسیاب سرمایه همچنان در گردش است.

سرمایه فرزندان طبقه کارگر را به جان هم می اندازد

پیامد آزمندی و زیان اجتماعی سرمایه را می‌توان در چشم‌های غمگین بسیاری از کارگران بی‌کار شده در اروپا دید.

یک کارگر بی‌کار زمانی نان‌آور خانه بود، آب‌رو و جایی میان دیگران داشت. او زمانی با دست‌های توانای خود کالا خلق و تولید می‌کرد و پس از کار روزانه با هم‌کاران به نشست و برخاست و گفت‌گو می‌پرداخت. ولی امروز از درد و آه بی‌کاری خود را بیهوده می‌یابد، پریشان‌روان و آشفته‌حال در کنج خانه خود را زندانی کرده‌است. مادر بچه‌ها برای زنده ماندن خانواده در خانه سال‌مندان کاری برای خود دست و پا کرده‌است. پس از کوچ سرمایه از شهرهای صنعتی آن‌ها به  گورستان می‌مانند. تنها مدرسه و سال‌مندان نشانی بازمانده از دوران شکوفایی شهرها است.

فرزندان کارگران فرو رفتن آرام آرام پدر در دریای نومیدی و خم شدن کمر مادر زیر بار کار را می بینند. آن‌ها خشمگین هستند، ولی خشمی کور که دشمن نمی‌شناسد.

سرمایه فریب‌کار و نیرنگ باز برآشفتگی و برافروختگی او را، با یاری دوستان راست‌تندرو در گروه‌های فاشیستی سازمان‌دهی می‌کند. هر چه باشد، فاشیسم فرزند سرمایه‌داری است! بدین‌گونه، فرزندان این رنج‌بران که تضاد میان کار و سرمایه را نمی‌شناسند، ریشه بدبختی خانواده خود را نه در آزمندی سرمایه، بل که در چهره کوچ‌گران می‌بینند.

از آن سوی، سیل بزرگی از جوانان کشورهای استعمار شده، جان به کف، دل به دریا می‌زنند، تا شاید نانی برای خوردن بیابند.

چشم جهانیان با وجدان  از داستان‌های مادرانی که پسران و دختران خود را در جست‌جوی زندگی به‌تر و گریز از شهرهای جنگ‌زده و مُرده در دریاها از دست داده‌اند، اشک‌ریزان است.

آتش جنگ امپریالیستی شهرهای خاورمیانه را افروخته و سوزانده‌است. اژدهای شب چنگ انداخته‌است به گلوی دوشیزه شهر و جیغ بوم جای آواز بلبلان را گرفته‌است. تنها مرده شویان در شهر مانده‌اند و دختران جوان نکرده شوهر و بیوگان شوهر مُرده. شور و شادی و نوای شهر، جشن و پای‌کوبی جای خود را به فریاد گرسنگان و بی‌کاران و بی‌نوایان داده‌است. هر کسی از ترس گشنگی، تکه نان خشک را در زیر بالش پنهان می‌کند. پرستوهای جوان از نومیدی دسته دسته کوچ کرده‌اند.

مادران رنج‌بر به صد مهر و با تنگ‌دستی و نان کم پسران را پرورانده‌اند. مادر پسر را در کودکی در برابر تیزی چشم بدبینان در آغوش پناه می‌داد. پسر در این ویرانه یعنی آینده، مادر بی او نفس نمی‌توانست کشید. فرزند را در سرما در آغوش می‌گرفت، تا با گرمی جانسوز تن تب دار خود او را گرم نگه دارد. پسر آفتاب روشنایی و سوی چشم او بود. ز موج خنده‌های او دلش شاد بود. مادر در نگاه پسر همه دنیا را فراموش می‌کرد و به آن روزی می‌اندیشید که پسر بار زندگی را ز دوش او برگیرد.

پسر از کودکی طعم تلخ زندگی را چشیده‌بود و با تنگ‌دستی هم‌زاد شد. او نوجوانی پر شور و شوق بود. توانایی درخشانی‌ در ورزش داشت و اگر سرمایه جنگ‌افروز و درنده گلویش را در جوانی نمی‌فشرد، می‌توانست ورزش‌کار نام‌داری شود روزی. با آن‌که به سال از پختگی برخوردار  نبود، اما آگاهانه مسیح وار صلیب سنگین نان‌آوری را پس از مرگ جان‌گداز پدر به دوش گرفت.

مرگ پدر سخت کوش، در  پانصد متری زیرزمین در معدنی که سرمایه امپریالیستی در برابر پشیزی برای کار، به او واگذار کرده‌بود ، خشم پسر را برانگیخت. ولی افسوس که دشمن نمی‌شناخت. درد خود به کوه می‌گفت و راه چاره‌ای جز دل به دریا زدن نمی‌دید. از آوای گوش‌خراش توپ‌ها خسته و در رویای هزار موج دریا بود. روزانه با شور و با آوازی رسا سرود درود به دریا می‌خواند.

او هنوز از پس ‌کوچه‌های نوجوانی به کوی جوانی گذر نکرده‌بود، اما اراده رفتن داشت و به کاروان کوچ‌گران پیوست. او و دوستانش انسان‌هایی بودند با آرزوهای بلند، ولی فرصت‌های کوتاه. پسر آهوی سبک‌پایی بود که در پی چمن‌زارهای نو، به تله سرمایه‌ای افتاد که برادر طبقاتی‌اش برایش پهن کرده‌بود.

پس از رفتن پسر، مادر تشویش در دل داشت و در پندار خود تا مرز خشکی و دریا  او را هم‌راهی کرد. بارها به پسر گفته بود:

پسرم هوای کوی بیگانه مکن، ساز آوای غریبانه نزن

تو بلبل شوریده این باغ هستی، به باغ دگری کوچ مکن.

مادر پس از کوچ پسر، سر به سوی دریا با هر نسیمی بوی فرزند را می‌جویید. او را در همه جا می‌دید و در دالان تاریک ذهن خود به پسر می اندیشید. با یادبوده‌هایش کلافی  در کنج پندارهای خویش می‌بافت، تا با آن به عزیز دلش پیوند کند. دلش هوای روز و شب‌های خوش با پسر را داشت. سینه‌اش از دل‌تنگی مالامال درد و پُرغم بود. ولی در آرزوی دیدن پسر، چشم به راه بر گشت او ندوخته بود. امید داشت که پسر در غربت، به نان و نوایی برسد.

ولی افسوس! خشم فرزند طبقه‌کارگر غربی که می‌بایست مایه سرنگونی سرمایه می‌شد، رخت نژادپرستی می‌پوشد. بدین‌گونه جوانی از طبقه‌ی رنج‌بر، در یک شب سرد زمستانی، پیکان آتش کینه تندخوی خود، را به سوی کوچ‌گر جوان سخت‌کوش رها می‌کند و کارگر موسیاه پناهنده را در بیرون کارخانه به خون می‌کشاند.

زمانی که باد صبا مادر را از مرگ پسر آگاه کرد، خانه پر خون، دل او در غم عزیزش غرق شد. رود خون بجای اشک از دو دیده او روان شد.

مادر که به عطر خوش بوی پسر شاداب بود، دور از گُل‌ روی پسر آشفته و خزان شد. چشم‌ش دیگر به دنیا کور شد و زیستن برایش مانند گور شد. شبی خواب پسر را دید که می‌گفت: اینک که دست مقراض زمان مرا از شاخه پر مهر تو بریده است، باور دارم که در سپیده دمی آزاد، روزی که مردمان با هم برابرند، در زیر درخت بزرگ بید مجنون، چای عشق می‌نوشیم با هم.

مادر اگر می‌توانست سوار بر باد رویا، به سوی فرزند خود پرواز می کرد، تا به بی‌کران دور به سرزمین کور، آنجا که زمین ز خون عزیزش گرفته رنگ سرخ، سفر کند. و لیک، اکنون در زیر باران خزان غمین، برای دل‌بند خویش گریه‌ها می کند و تا پایان زندگی چشم به در به فرارسیدن  مرگ می گذراند. و در سپیده‌ی روز چشمانش روزگار را سیاه می‌بیند. او که فرزند امید بود، مادر یاس شد. او که بنده عشق بود، برده بی‌زاری شد.

در خموشی دل این مادران، ترکش غم بزرگی لانه کرده است. از شرار ناله‌های خاموش‌شان، روزی توفان خواهد بارید.

پایان سخن

سرنوشت پسر نژادپرست و پسر کوچ‌گر جوان، و مادارنشان داستانی یگانه نیست. هزینه‌ای است که روزانه انسان‌های رنج‌بر در سراسر جهان برای آزمندی سودورزان سوداگر می‌پردازند.

روزگاری است، بس شگفت‌انگیز، شکارچیان انسان با تفنگ سرمایه، در هر گوشه‌ای در کمین فرزندان توده‌ها نشسته‌اند.

ما باور داریم که دل غم‌دیده این مادران، فردا سرود شادی خواهد شد. ما باور داریم که روز دوباره، مملو از خورشید درخشنده و  شب مهتابی خواهد شد.  ما باور داریم که سرانجام سرمایه به گور است، و با بهره‌کشی، جنگ‌افروزی  و کُشتار او را از این سرنوشت گریز نیست.

ولی نباید این باور لالایی بستر خواب ما شود. واژگونی فرمان‌روایی سرمایه، کاری است بسیار دشوار، ولی شدنی. سرمایه سیاه را سپید و سپید را سیاه می‌انگارد. دشمن فریب‌کار و سنگ‌دل است؛ ولی ما مغروریم. ما در فصل ستم و زمان دشمنی نامردان، با هم هستیم.  به پیش نامردی‌ها، ما اوج غرور می‌شویم. نبرد جان کاه و سخت است، ولی ما تسلیم اژدهای خون‌آشام سرمایه نمی‌شویم و با آهنگ بلند در راه رنج‌بران پا می گذاریم و تا پایان نفس به آرمانشان وفادار می‌مانیم. ما راه گم کرده‌ای بی هدف نیستم که از گزند تیغ خارها در راه، ترسی داشته باشد. ما فرزندان رزمنده‌ رنج و کار، پیمان وفاداری نشکنیم و به توان خود گوشه‌ای از این بار بزرگ را بر دوش خواهیم کشید.

می‌خوریم سوگند به چشمان خونین و پراشک مادران بیوه و فرزند ازدست داده  که تا این سرمایه در جهان سالار است، در رگ نه خون که تندر می خروشانیم. آشوب‌کاری‌های نامردمان پست و حلقه‌بگوشان سرمایه را آشکار خواهیم کرد. و با کمان آگاهی، سازمان‌دهی و یگانگی، سینه سرد سرمایه را به نیزه می‌بندیم.

بگذار کاسه‌لیسان نشان سرسپردگی خود برای سرمایه را بر سینه بی‌مهرشان آویزان کنند. ما سرو شورش و نافرمانی، در برابر کرنش و بردگی می کاریم. ما به آفتاب درود می‌گوییم و گُل امید در دل‌ها می‌نشانم.

پیمان ما، نشان رزمندگی و مایه دلیری ماست. پیام رسا و سوگندِ رزمِ ما، در تاریک‌ترین شب زندگی انسانی، هر چند هم‌چو کرم شب‌تابی بیش نیست، ولی روشنی می‌دهد. بدین‌گونه، از سرای غمین سرمایه، ما سرود آتشین زندگی نوین را آواز می‌کنیم.

کارگران و رنج‌بران همه‌ی جهان برای واژگونی فرمانروایی سرمایه هم‌گام شوید!

باور کنید که ستاره‌ها با دستان پرتوان شما در آسمان کاشته می‌شوند!




تنها دستارود نظام سرمایه داری- دینی گرانی، بیکاری، زن‌ستیزی و آزادی‌خواه‌کُشی است!

مقاله ۱۴/۱۴۰۳
۹ تیر ۱۴۰۳، ۲۹ ژوئن ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

بار دیگر انتخابات تازه‌ای در جمهوری اسلامی برگزار شد، و بار دیگر “چپ”های هوادار جمهوری اسلامی با وارونه ساختن سیاست انقلابی پس از انقلاب حزب توده‌ی ایران، کمونیست‌ها را به صندوق‌های رای جمهوری اسلامی فراخواندند. بار دیگر از صندوق همان برون آمد که بورژوازی انگلی برنامه‌ریزی کرده‌بود. با این که مردم با “نه” بزرگ خود، بار دیگر به جمهوری اسلامی سرمایه‌داری- دینی پشت کرده‌اند، ولی به جا است که امروز، یک بار دیگر نادرستی کژاندایشی سخت جان نبرد بی‌پایان “که بر که” را به نمایش گذاریم.

انقلاب ایران برایند ناخشنودی‌های  ژرف در میان کارگران، دهقانان، دانشجویان، و بازاریان علیه شاه و پشتیبان بنیانی آن،  امپریالیسم امریکا بود. “چپ”ها نقش مهمی در انقلاب داشتند و طبقه کارگر ایران، به ویژه کارگران نفت، ضربه نهایی و کشنده را به رژیم شاه زدند. با این همه طبقه کارگر همراه با نمایندگان سیاسی “چپ” خود به دلیل‌های گوناگون نتوانست رهبری جنبش را  به بدست گیرد.

حزب توده‌ی ایران بیش‌تر دوست می‌داشت که رهبری انقلابی که رنگ و بوی اسلامی گرفت در دست سازمان مجاهدین خلق، حزب ملل اسلامی بجنوردی، جنبش مسلمانان مبارز دکتر پیمان، جنبش انقلابی مردم ایران (جاما) دکتر سامی، حجت‌الاسلام محمد منتظري و یارانش، ایت‌الله طالقانی، محمد مجتهد شبستری و یا گلزاده غفوری بیفتد، ولی این گونه نشد.

رهبری انقلاب به دست آقای خمینی افتاد که زیر فشار شعارهای “چپ” به ناگزیر از شعار آزادی و عدالت اجتماعی پشتیبانی کرد که هم‌زمان مایه گسترده‌تر شدن پای‌گاه اجتماعی او گشت.

ولی پس از اندکی خمینی از شرایط جنگی کشور برای سرکوب “چپ”ها و دوری گرفتن از هدف‌های بنیانی انقلاب ملی- دموکراتیک سود جست و با پشت کردن به طبقه‌های بهره‌ده وفاداری خود را به بورژوازی تجاری آشکارا نشان داد.

هم اکنون که بیش از چهار دهه از آن روزها گذشته است، وارونه آن چه که داده‌های سال‌ها سیاست نئولیبرلیستی نشان می‌دهد، کژاندیشانی هنوز بر این باور هستند که “هواداران «خط ضدامپریالیستی و خلقی امام» [..] بر اثر تحولات مثبت جهانی و منطقه‌ای، پس از چهار دهه بار دیگر وارد عرصه شده‌اند”.

بگذارید نخست به بررسی برداشت پس از انقلاب حزب توده‌ی ایران از آن چه که “خط امام” خوانده می‌شد، بپردازیم. سپس نشان دهیم که نسخه برداری از سیاست ۴۵ سال پیش حزب توده‌ی ایران، در شرایط بسیار گوناگون کنونی یک کژاندیشی است.

برداشت حزب توده‌ی ایران از خط “امام” چه بود ؟

حزب از هدف‌های ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی جامعه آن زمان ايران گام جدی بر می‌داشت، پشتیبانی می‌کرد. در قانون اساسی بندهایی مانند ملی کردن بازرگانی خارجی، بانک‌ها، صنعت‌های کلیدی، و بند ج و دال، برون کردن مستشاران نظامی خارجی، اصل ۴۳ (تضمین حق مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و اشتغال کامل)، و اصل ۴۴ (نظام اقتصادی استوار بر پایه سه بخش دولتی – عمومی- دموکراتیک، تعاونی و خصوصی) گنجانده شده بود.

حزب توده‌ی ایران پنج ویژگی برای “خط ضدامپریالیستی و خلقی امام خمینی” ساخته‌بود؛ جنبه ضد امپریالیستی قاطع، جنبه ضد استبداد سلطنتی، عدالت خواهی اجتماعی و حمایت از توده‌های محروم، سمت گیری در جهت تأمین حقوق و آزادی‌های فردی، تکیه به لزوم اتحاد همه نیروهای راستین خلق در جهت تحقق موارد چهارگانهٔ یاد شده.

امید بر این بود که “نیروهای خط امامی” با آن دل‌بستگی که به پشتیبانی از رنج‌بران نشان می‌دادند و با شعارهایی كه می‌دادند اقتصاد کشور را برای دوری از سرمایه‌داری آماده سازند و راه رشد غیرسرمایه‌داری را در پیش گیرند. صنعت بزرگ، بانک‌ها ملی شده‌بود؛ برنامه ملی کردن بازرگانی خارجی و بند جم و دال برای دادن زمین به کشاورزان بی زمین و کم زمین در دستور روز بود، برای همین امید به اقتصاد غیرسرمایه‌داری و یا سمت‌گیری سوسیالیستی یک امید پنداری نبود .

آیا همه‌ی این ویژگی‌ها به یک سان در «خط امام» بود؟ نه نبود، ولی حزب توده‌ی ایران با بزرگ کردن سخن‌های جسته و گریخته خمینی در این جا و آن جا، هدف‌های ضد امپریالیستی و خلقی انقلاب  را به میان مردم برد.

پس از بیش از چهل سال از آن سال‌ها بر سر “عدالت خواهی اجتماعی و حمایت از توده‌های محروم، سمت گیری در جهت تأمین حقوق و آزادی‌های فردی، تکیه به لزوم اتحاد همه نیروهای راستین خلق در جهت تحقق موارد چهارگانهٔ یاد شده” چه آمد؟

خود جمهوری اسلامی می‌پذیرد که نیمی از مردم تنگ دست هستند؛ همه می‌دانند که آزادی‌های فردی سرکوب می‌شود؛ و جمهوری اسلامی “نیروهای راستین خلق” را یا کُشته است و یا آواره کرده‌است. اقتصاد نه تنها به سوی غیرسرمایه‌داری نرفت، بل که ددمنشانه‌ترین گونه سرمایه داری با شیوه  نئولیبرالیستی پیاده می‌شود.

هدف استراتژیک حزب توده‌ی ایران، در پیش‌گیری راه رشد غیرسرمایه‌داری و برپایی یک اقتصاد سیاسی مردمی و ملی بود. برای رسیدن به این هدف استراتژیک بخشی از تاکتیک ما پشتیبانی از هر گامی که در این راه برداشته می‌شد  و انتقاد از  گام‌هایی که این روند را کند می‌کرد، بود.

حزب انتقادهای فراوان کرده و هشدارهای فراوان در باره‌ی چالش‌های کلیدی که می توانست سرنوشت انقلاب را دگرگون کند و به هدف‌های استراتژیک ما زیان برساند به رهبری جمهوری اسلامی داده است. از میان آن‌ها نزدیک شدن به امپریالیسم، دشمنی با اردوگاه سوسیالیسم و افغانستان، قانون کار ضدکارگر، پیاده نکردن بند ج و د و ملی نکردن بازرگانی خارجی، پیامدهای ناگوار اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی، ددمنشانه بودن قانون قصاص و پایان ندادن به جنگ پس از آزادی خرمشهر را می‌توان نام برد.

حزب، پیش از یورش جمهوری اسلامی، روند شکست انقلاب را به روشنی می‌دید.

زنده‌یاد کیانوری چندی پیش از یورش به حزب در گفت‌گو با خبرنگار روزنامه‌ی رولوسیون فرانسه گفته‌بود که:

«نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی که… در بسیاری از پست ھای کلیدی، نھادھای انقلابی و حاکمیت جمھوری اسلامی جا گرفته بودند، …. حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند».

این گفته کیانوری که چکیده واکاوی حزب توده‌ی ایران از شرایط آن زمان بوده است به روشنی دلیل بنیانی یورش را نشان می‌دهد. نیروھای راست‌گرای وابسته به کلان سرمایه‌داری در نهادهای کلیدی جا گرفته‌بودند و اندک اندک روند انقلاب را از پیش‌رفت بازداشتند. آن چه که رفیق کیانوری “حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش ” می‌نامد، همان ژرفش انقلاب و فرارویی آن از مرحله سیاسی به دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است. از همان روز نخست، نمایندگان بورژوازی بازرگانی (تجاری) با پیوند دیرینه خود با بسیاری از روحانیان تلاش کردند که از فرارویی انقلاب به مرحله اقتصادی – اجتماعی جلوگیری کنند. رفیق کیانوری آشکارا می‌گوید که  پیش‌رفت این روند از کندی به ایستادگی و پس‌رفت رسیده است. این سخنان هم‌زمان هشداری به رهبران جمهوری اسلامی بوده‌است، به این معنا که ما به پایان پشتیبانی مشروط حزب توده‌ی ایران از رهبری انقلاب رسیده‌بودیم.

زنده‌یاد کیانوری با دلاوری بی‌همتایی به روشنی سخن از پایان “نبرد که بر که” می‌گوید و این گنجینه‌ای که به ما رسیده است به ما نشان می‌دهد که نباید سیاست درست حزب را در سال‌های نخست انقلاب فروکاست‌‌گرایانه تا همیشه بر پایه “نبرد که بر که” درون رژیم استوار کرد. برخی‌ها با ناگهانی خواندن یورش به حزب، شاید می‌خواهند که درهای سازش با برخی از نیروهای درون رژیم را باز کنند. خط مشی حزب توده‌ی ایران همواره بر پایه‌ی استراتژیک ژرفش هدف‌های انقلاب ملی و دموکراتیک سوار بوده است. زمانی برای پیروزی این هدف، ما نیاز به هم‌کاری با نیروهای “پیشرو” در جمهوری اسلامی داشته‌ایم و امروز که سران واپس‌گرا و اصلاح‌خواه جمهوری اسلامی آشکارا به پابوس امام‌زاده نئولیبرالیسم رفته‌اند، ما برای ژرفش هدف‌های انقلاب ملی و دموکراتیک نیاز با نبرد با این نیروها در جمهوری اسلامی داریم.

پلنوم هفدهم حزب، پلنوم پایانی در درون کشور، این چنین می‌نویسد: «هم اکنون عملکرد سرمایه داری تجاری و تا حد معینی سرمایه داری وابسته به زمین و مسکن این خطر را در مقابل چشم همه مردم قرارداده و ضرورت مبارزه همه جانبه برای ریشه کن کردن این تسلط غارتگرانه و محدود کردن فعالیت سرمایه در این زمینه ها را از طرف وسیع ترین اقشار جامعه ایران مطرح کرده است.» (پلنوم هفدهم- ص ۱۱)

«با کمال تأسف دولت جمهوری اسلامی تاکنون بیشتر به نصیحت و موعظه پرداخته است و فکر می کند از اینرو میتوان دزدان زالو صفت را تغییر ماهیت داد.» (پلنوم هفدهم- ص ۱۷)

«تنها سمت گیری در راه رشد غیر سرمایه داری، یعنی پایه ریزی اقتصاد مردمی، اقتصادی که هدفش برقراری عدالت اجتماعی، پایان بخشیدن به سلطه غارتگرانه بزرگ مالکان و کلان سرمایه داران و کارگزارانشان از یک سو و گسترش و پیشرفت همه جانبه ی اقتصاد کشور در جهت رسیدن به حداکثر خودکفایی و تامین رفاه اجتماعی از سوی دیگر است، میتواند تیره بختی های حاکم در جامعه کنونی مارا ریشه کن سازد». (پلنوم هفدهم- ص ۱۱)

«تنها با گسترش بخش دولتی و بخش تعاونی ممکن است اقتصاد را طبق برنامه رهبری کرد، چیزی که بدون آن تامین استقلال اقتصادی غیر قابل دسترسی خواهد بود». (پلنوم هفدهم- ص ۱۱)

«تصمیم انقلابی شورای انقلاب درباره اصلاحات ارضی که پس از برکناری دولت بورژوازی لیبرال گرفته شد،  گام مهمی برای ریشه کن ساختن این پایگاه ضد انقلاب به شمار می آمد . با کمال تأسف ارتجاع در وجود بزرگ مالکان کلان سرمایه داران و بخشی از روحانیت وابسته به آنان (یعنی وعاظ السلاطین ) توانسته است با توسل به انواع تحرکات و به ویژه استفاده از دشواری های ناشی از جنگ تحمیلی آمریکا- صدام از انجام این تصمیم مردمی و خلقی به سود محرومان روستایی جلوگیری کند». (پلنوم هفدهم- ص ۱۳)

« بلکه بی بندوباری و بی پروایی تجار بزرگ یعنی گردانندگان  بازار و دلالان و واسطه ها در غارت مردم از راه گران کردن روزمره کالای مصرفی ابعاد خطرناک و تهدیدکننده به خود گرفته است. با کمال تأسف دولت جمهوری اسلامی تاکنون بیشتر به نصیحت و موعظه پرداخته است و فکر میکند از اینرو میتوان دزدان زالو صفت را تغییر ماهیت داد». (پلنوم هفدهم- ص ۱۷)

« سرمایه داران و بزرگ مالکان هنوز حیاتی ترین،  شریان های زندگی،  اقتصاد مردم میهن ما را در چنگ خود دارند و زالو وارخون ده ها میلیون زحمتکش غارت شده را می مکند. همین وضع منشاء بزرگترین تهدید برای انقلاب است».(پلنوم هفدهم- ص ۵).

همان گونه که گفته ایم، پلنوم هفدهم به درستی نشان می دهد که نه تنها اقتصاد به سوی راه رشد غیرسرمایه داری نرفته است، بل که بورژوازی تجاری و بزرگ مالکان “شریان های زندگی،  اقتصاد مردم میهن ما را در چنگ خود دارند”.

در دنباله این واکاوی از طبقه‌های که رهبری اقتصادی کشور را در دست دارند، پلنونم نشان می‌دهد که برای پیروزی پایانی “نبرد که بر که” به سود بورژوازی انگلی، جمهوری اسلامی آزادی‌های سندیکایی و سیاسی را سرکوب می‌کند.

« […]باید آزادی عقیده، دین، بیان،قلم، مطبوعات،  اجتماعات،  احزاب،  اتحادیه های صنفی،  سکونت، مسافرت، انتخاب شغل، حق اعتصاب به زحمت کشان و آزادی دفاع درمحاکم و مصونیت های فردی بطور خدشه ناپذیر تامین گردد و هرگونه دستبرد بین آزادی مورد پیگرد قانونی قرار گیرد». (پلنوم هفدهم- ص ۸)  

« همه سازمانهای اجتماعی و سیاسی و صنفی مردمی و مترقی بدون هیچ گونه محدودیت و تبعیض،  امکان فعالیت آزاد و برابر برای نشر و تبلیغ نظریات خود داشته باشند و به هیچ گونه انحصار طلبی و اعمال فشار و تحمیل نظریات و تبعیض از سوی هیچ مقام و فردی را داده نشود». (پلنوم هفدهم- ص ۸)

« در عمل این محرومیت ها نه تنها از بین نرفته بلکه بر اثر عمل “قشریون” و “واپس گرایان”  بر آن افزوده شده است. واقعیت این است که زنان کشور ما هنوز هم نیمه محروم تر جامعه ما را تشکیل میدهند». (پلنوم هفدهم- ص ۸)  

همان‌گونه که گفت‌وگوی کیانوری با رولوسیون و بریده‌های پلنوم هفدهم نشان می دهد، آغاز روند پیروزی بورژوازی انگلی به رهبری بورژوازی تجاری و شکست فرارویی انقلاب به دگرگونی‌های ژرف اقتصادی- اجتماعی پیش از یورش به حزب توده‌ی ایران بوده است.

برداشت نادرست از سیاست درست آن زمان حزب

برداشت نادرست از سیاست درست آن زمان حزب برای نشان دادن درستی هم اکنون پشتیبانی از جناحی از حاكميت جمهوری اسلامی خنده‌دار و تقلیل‌گرانه است. سال‌هاست که جمهوری اسلامی نه‌ تنها از هدف‌های ملی- دموکراتیک  دست برداشته‌است، بلکه از آن هزاران فرسنگ دور شده است و به سوی دیگری می‌رود. نسخه‌برادری از آن مقوله‌ها و کاربرد آن‌ها در شرایط دگرگون شده‌ای که در آن بورژوازی انگلی حاکمیت را دربست در دست خود دارد، نه تنها مارکسیستی نیست، بل‌که حتا از منطق روزمره نیز به دور است. این کژاندیشی سیاست پشتیبانی از هدف‌های ملی و دمکراتیک انقلاب را تا به اندازه دل‌بستگی به آیت الله خمینی و پیروانش پایین می‌آورد.

“ده مهر” با جابجایی علت‌ومعلول می‌گوید که سیاست حزب توده‌ی ایران نمی‌بایست پس از به دار آویخته شدن رهبران آن در سال ۱۳۶۷ دگرگون شود.

“ده مهر” می‌گوید که «خشم برحق ناشی از این سرکوب به موتور حرکت بسیاری بدل گشت و برخورد آنان به حکومت را به یک برخورد عاطفی منفی بدل ساخت.»  (۱۰مهر: سانحهٔ سقوط بالگرد رئیس‌جمهور رئیسی و مشکل «چپِ» قطب‌نما گم‌کردهٔ ایران؛ ۱۴ خرداد ۱۴۰۳)

«این جنایات نه با یورش به نیروهای چپ، بلکه با ترور رهبران برجستهٔ انقلاب که مدافعان راستین «خط ضدامپریالیستی و خلقی امام» بودند ـــ رهبران برجسته‌ای چون آیت‌الله دکتر بهشتی، آیت‌الله مطهری، آیت‌الله باهنر، و دیگر یاران نزدیک آیت‌الله خمینی ـــ آغاز شد و سپس با یورش خونین به حزب تودهٔ ایران و دیگر نیروهای چپ تکمیل گردید. ادامهٔ همان روند ترور بهشتی‌ها و مطهری‌ها و سرکوب چپ به‌دست امپریالیسم و عوامل داخلی آن باشد».(همان جا)

“ده مهر” زمین و آسمان را به هم جفت می کند، تا گناه جمهوری اسلامی را در کُشتار “چپ”ها کم کند و می‌گوید که هم سران جمهوری اسلامی و هم رهبران حزب توده‌ی ایران از سوی امپریالیسم و “عاملان آن” کُشته شدند.

در این شکی نیست که یورش به حزب توده‌ی ایران با کمک امپریالیست‌ها انجام شده‌است، و پای‌گاه طبقاتی امپریالیسم در درون کشور از برنامه ریزان آن بوده‌است. ولی این “برنامه ریزان” چه کسانی بوده‌اند و به دستور چه کسی دست به این کار زده‌اند؟

بگذارید از زبان یکی از بازماندگان رهبری حزب در آن زمان و یکی از قربانیان بزرگ این یورش حقیقت را بشنویم.

رفیق عمویی در “صبر تلخ” می گوید:

«وقتی حزب چنین چیزی را مطرح بکند [پایان جنگ]، ولی دلایلی که آنها ارایه میدهند، او را قانع بکند، لاجرم آقای خمینی خودش را مقابل حزب میبیند!» (ص ۸۲۳)

پس دلیل بنیانی یورش به حزب “گستاخی” حزب در برابر برنامه‌های شوونیستی آقای خمینی در جنگ بوده‌است. پیش از آن حزب توده‌ی ایران بارها از سیاست‌های گوناگون جمهوری اسلامی، مانند قانون کار، قانون قصاص، سیاست ضدشوروی و ضد افغانستان،ووو خرده گرفت و انتقاد کرد، ولی حزب در باره‌ی جنگ برای نخستین بار رودرروی خود خمینی ایستاد و سیاست او را به زیان کشور و مردم ما دانست.

چه کسی در آن زمان نیرو و توانایی دستور یورش به حزب را داشت؟ تنها خمینی!

عمویی در این باره می‌گوید:

«به نظر میرسد که در همین سال ۱۳۶۱ است که آقای خمینی هم نظراتش میپیوندد به کسانی که معتقد بودند حزب را باید از قلمرو اینجا حذف کرد! ” “بدون تردید ضربه نهایی هم با دستور شخص خمینی به ما وارد شد! یعنی زمانی هجوم نهایی به حزب انجام گرفت که اینها از آقای خمینی دستور سرکوب را دریافت کردند!» (ص ۷۷۱)

به گفته رفیق عمویی در “صبر تلخ”، خمینی از آدم‌کُشان بورژوازی تجاری جانانه پشتیبانی می کرد:

«آقای لاجوردی چند بار قرار بود که از دادستانی معزول شود. (ص ۴۶۵) لاجوردی دیداری با خمینی کرد. وقتی که بر گشت، خبرنگاران از او پرسیدند که حاج آقا! نظر امام چه شد؟ پوزخندی زد و گفت: فرمودند باشید!» (ص ۶۷۵)

پس ادم‌کُشانی که رهبران ما را کُشتند، آن‌گونه که “ده مهر” با ترفند تلاش می‌کند که به توده‌ای ها بپذیراند، همان‌هایی که آقای بهشتی را کُشتند نیستند. رهبران ما به دستور خمینی و با حکم رئیسی به چوبه‌دار فرستاده شدند.

اگر رهبران حزب توده‌ی ایران بر پایه آن چه که “ده مهر” می‌گوید به دستور “امپریالیسم و عوامل داخلش” کُشته شده اند و عمویی به این روشنی می‌گوید که دستور کُشتار از سوی خمینی داده شده‌است، پس برایند منطقی درهمامیزی این دو جمله این است که خمینی یکی از آن “عوامل داخلی” امپریالیسم بوده‌است که “ده مهر” از آن سخن می‌گوید.

نکته دیگر این که “ده مهر” می‌گوید که همان‌هایی که رهبران ما را کُشته‌اند، رئیسی را کُشته‌اند. همه می‌دانند که رئیسی یکی از کسانی بود که دستور به دار آویختن رهبران ما را داد، پس برایند منطقی این سخن هم این است که رئیسی دستور کُشته شدن خود را داده است!! 

“ده مهر” هم چنین می‌گوید که «ضربه به حزب و سپس اعدام‌های دههٔ ۶۰ این رفیق را به این نتیجه رسانده‌بود که هیچ امیدی به اصلاح رژیمی که دست به چنین جنایاتی می‌زند نیست و حزب باید در برابر آن بایستد.» (همان جا)

به زبانی دیگر، “ده مهر” توده ای‌ها را سرزنش می‌کند که به دلیل کُشته شدن رهبران حزب از سوی جمهوری اسلامی، نبرد “که بر که” را پایان یافته می دانند.

رفیق عمویی در “صبر تلخ” در باره ی این‌گونه می‌گوید:

«بعدها برای ما مشخص شد که در واقع آن جناح افراطی بیشتر به آقای خمینی نزدیک است تا این نیروهای مترقی اسلامی. کما اینکه با گذشت زمان دیدیم که اینها رفته رفته پس زده شدند و در واقع  «مؤتلفه اسلامی»  مشاور اصلی و تعیین کننده دادستانها و… شد.» (ص ۴۶۵)

با زبانی دیگر، کُشتار ددمنشانه رهبران حزب پیامد پایان نبرد “که بر که” و پیامد شکست انقلاب برای خشنودی  دوستان امپریالیستی ضد انقلاب بود. و چون حزب به شکست فرارویی هدف‌های انقلاب از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی- اجتماعی پی برد، جمهوری اسلامی به ان یورش برد، نه وارونه . برای همین شعار طرد رژیم ولایت فقیه، دنباله منطقی سیاست پشتیبانی حزب از هدف های ملی و دموکراتیک است و نه به دلیل کُشته شدن رهبران آن!

عمویی می‌گوید:

«به گمان من آقای خمینی در تحلیل نهایی، متعلق به همان قشری بود که در پایان کار، اطرافش را گرفته بودند! این نشان میدهد که واقعا بازار و این لایه متحجر روحانیتی که سالیان دراز متکی بر اقتصاد بازار بوده […] استخوانبندی این نظام را تشکیل میداده، در تحلیل نهایی این برنده قضیه است!» (ص ۷۵۴)

این سخنان رفیق عمویی، تنها بازمانده هیات دبیران پس از انقلاب حزب توده‌ی ایران، به معنای پایان نبرد “که بر که” است.

خود “ده مهر” کم تر از شش ماه پیش نوشت:

«با سلطهٔ کامل جناح‌های بورژوازی بزرگ، نبرد «که بر که» طبقاتی در درون حاکمیت پایان یافت و این نبرد عرصهٔ کل جامعه منتقل شد. برای نزدیک به چهار دهه، بورژوازی بزرگ مسلط بر حاکمیت ایران توانست با استفاده از بهانهٔ وجود فشارهای خارجی، و از طریق امنیتی کردن جوّ جامعه و سرکوب جنبش‌های مطالباتی توده‌های مردم، و به‌ویژه توده‌های کارگران و زحمتکشان ایران، سیاست‌های استثمارگرانهٔ نئولیبرالی خود را به‌پیش برد، و با ایجاد شبکه‌های اقتصادی فاسد و مافیایی، و زد و بند‌های پشت پرده میان جناح‌های مختلف «خودی»، به انباشت بی‌سابقهٔ سرمایه و ایجاد یک شکاف عظیم طبقاتی، که جامعه را به وضعیتی انفجاری کشانده است، دست بزند.( کارپایهٔ سیاسی گروه «۱۰ مهر» برای مرحلهٔ ‌کنونی مبارزه:(ده مهر ۱۵ دی ۱۴۰۲)»

ولی امروز “ده مهر” می نویسد: «از دید ما امروز یک نبرد «که بر که» در درون حاکمیت و ساختار حکومت، و یک مبارزهٔ طبقاتی در سطح جامعه برسر تعیین سرنوشت آیندهٔ میهن‌مان در جریان است».

«این نیروها همان هواداران «خط ضدامپریالیستی و خلقی امام» هستند که بر اثر تحولات مثبت جهانی و منطقه‌ای، پس از چهار دهه بار دیگر وارد عرصه شده‌اند و می‌کوشند تا انقلاب ایران را به ریل اصلی آن بازگردانند».(۱۰مهر: سانحهٔ سقوط بالگرد رئیس‌جمهور رئیسی و مشکل «چپِ» قطب‌نما گم‌کردهٔ ایران؛ ۱۴ خرداد ۱۴۰۳) .

جای شگفتی این است که “نبرد که بر که” که “ده مهر” کم تر از شش ماه پیش مرگ آن را به آگاهی همگان رسانده بود، به ناگهان پس از مرگ رئیسی، سر از خواب چهل ساله از زیر خاک برآورد! چه هنگام، چگونه و در کجا روشن نیست؟

پایان سخن

حزب توده‌ی ایران در برابر ددمنشانه ترین قانون‌ها و رفتارهای واپس‌گرایانه جمهوری اسلامی پس از انقلاب، مانند قانون قصاص ایستادگی کرد.

بدین‌گونه، اگر حزب توده‌ی ایران در برابر همه‌ی سویه‌های ریز و درشت واپس‌گراهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی موضع‌گیری محکم‌‌تری نکرد، این بدلیل درک نکردن رهبران حزب از خطرناک بودن این دیدگاه های واپسگرا نبوده است. بلکه سیاست حزب چکیده و جمع بندی بررسی دیالکتیکی هم‌سنگی نیروهای سیاسی و پایه‌ای بودن سمت‌گیری پیش‌رو اقتصادی و ملی انقلاب در آن زمان بوده است.

آقای خمینی با سودجویی از شرایط جنگی و “چپ”روی برخی از گروه‌های سیاسی، کم‌کم با هم‌راهی دوستان بازاری نسخه فقهی خود را از اسلام شیعه نیرومند کرد و همه برداشت‌های دیگر از اسلام را کنار زد.اکنون که هم‌سنگی نیروها به سود بورژوازی انگلی است و جمهوری اسلامی ددمنشانه‌ترین شیوه اقتصاد سرمایه‌داری، یعنی نئولیبرالیسم را پیاده می‌کند، تئوریزه کردن پشتیبانی از یک جناح رژیم در به‌ترین روی کژاندیشی و درک نادرست از سیاست انقلابی پس از انقلاب حزب توده ایران است.