کشمکش لایه‌های گوناگون در حاکمیت جمهوری اسلامی در باره سرنوشت جنگ

مقاله ۲۲/۱۴۰۵
۵ شهریور ۱۴۰۵، ۲۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشته در پی آن است که گوشه‌هایی از بحرانِ کنونیِ خاورمیانه را از ریشه تا آینده واکاوی کند؛ بحرانی که از دلِ سی‌سال نظمِ نانوشته‌ی خونین بیرون زده و امروز به جنگی سراسری آمریکا و اسرائیل علیه ایران انجامیده است. اما این جنگ، همچون هر رویدادِ بزرگی، نه یک پدیده‌ی یک‌سویه، که آمیخته‌ای از راهبردهای چندلایه، منافعِ طبقاتیِ هم‌پوشان و گوناگون، و سرنوشت‌هایی است که در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند.

در این نوشته، کوشش می‌شود تا نخست زمینه‌های تاریخی و سیاسیِ این رویارویی کاویده شود، سپس نقشِ هر یک از بازیگران اصلی – آمریکا و اسرائیل از یک سو، و جمهوری اسلامی با لایه‌های گوناگون درونیِ آن از سوی دیگر – به بوته‌ی سنجش نهاده شود، و در پایان، با نگاهی به شرایطِ کنونی و چشم‌انداز پیشِ رو و وظیفه «چپ»، پاسخی برای پرسشِ سرنوشتِ این درگیری یافته شود. اما آنچه این نوشته را از گزارشی ساده جدا می‌کند، پرسشی است که در دلِ آن روان است: در این هیاهوی جنگ، تا چه اندازه می‌توان سهمِ جمهوری اسلامی را در ساخته‌شدنِ این بحران جُست، و آیا این جمهوری، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه و همداستان است؟

ریشه‌های آتش؛ از خروج ترامپ از برجام تا یورشِ ناروا به ایران

نزدیک به سی سال، خاورمیانه بر پایه‌ی قانون نانوشته‌ای اداره می‌شد: جمهوری اسلامی از راهِ نیابتی، اسرائیل را آزار می‌داد و اسرائیل با کشتارهای گزیده و تاخت‌های رایانه‌ای پاسخ می‌داد و هر دو سوی میدان از تلنگرزدن به یک جنگِ سراسری پرهیز می‌کردند. این سامانِ خونین، هرچند ترسناک، اما پیش‌بینی‌پذیر بود؛ زیرا هر دو سوی میدان به خوبی می‌دانستند که از کدام خط نمی‌توانند گذر کنند. اما اکنون این سامان از هم گسیخته است و جای آن را هرج‌ومرجی گرفته که هیچ کس سرانجامِ آن را نمی‌داند.

ریشه‌های بحرانِ کنونی را باید در سال ۲۰۱۸ ، زمانی که دونالد ترامپ، آمریکا را از برجام بیرون کشید، جُست. این کار برای تهران پیامی روشن داشت: به سخنان آمریکا نمی‌توان باور داشت. این آزمون، هواداران غرب را در حاکمیت جمهوری اسلامی و پیرامون آن کم توان و «تندروها» را نیرومند کرد. «تندروهای» جمهوری اسلامی دریافتند که تنها راهِ ماندگاری، «خطرناک‌تر شدن» است؛ نه سازش. بودنِ دست‌کم ۴۰۰ کیلوگرم اورانیومِ انباشته‌شده در ایران، به اسرائیل این بهانه را داد که تا آن را به بمب اتمی گره بزند.  

در پایان، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل یورش جنگی هم‌راستا و گسترده‌ای را با نام «خشم حماسی» (Epic Fury)علیه ایران آغاز کردند. موج آغازین این تاخت، با ترور آقای خامنه‌ای، ولی فقیه پیشین جمهوری اسلامی، همراه بود. هدف نخستین، فروپاشیِ نظام جمهوری اسلامی بود، اما برخلافِ پیش‌بینی‌ها، نه‌تنها نظام فرو نریخت، بل‌که جانشینیِ مجتبی خامنه‌ای نشان داد که بنیادِ قدرت در تهران همچنان استوار است. جمهوری اسلامی نیز با انبوهی از موشک‌ها و پهپادها، پایگاه های نظامیِ آمریکا در منطقه را آماج گرفت و جنگ به درگیریِ سراسری منطقه‌ای دگرگون شد. بدین‌سان، جنگی که می‌بایست کوتاه و پایان‌یافته می‌بود، به داستانی درازدامن انجامید که پایانِ آن هنوز در پرده‌ای از تاریکی نهفته است.

آمریکا و اسرائیل؛ دو هم‌پیمان در گردابِ جنگ

 اسرائیل؛ آغازگرِ جنگ یا گرفتارِ پندار؟

اسرائیل را باید آغازگرِ اصلیِ این جنگ دانست. بر پایه‌ی واکاویِ بسیاری از کارشناسان جهان، راهبردِ تل‌آویو فراتر از نابودیِ زیرساخت‌های هسته‌ایِ ایران است. سپهبد «آپتی آلائودینوف»، دستیار اداره‌ی اصلیِ سیاسی-نظامیِ ارتشِ روسیه، در گفت‌وگو با تاس گفته است که هدفِ اصلیِ اسرائیل، کشاندنِ آمریکا و ناتو به یک جنگِ سراسری منطقه‌ای است. او می‌گوید که: «ما باید درک کنیم که جنگ در خاورمیانه گسترده‌تر خواهد شد. و این همان هدفِ برنامه‌ریزی‌شده‌ی اسرائیل است.»

اسرائیل هم‌اکنون درگیرِ جنگی دو سویه است: از یک سو با ایران و از سوی دیگر با حزب‌اللهِ لبنان. درگیری در لبنان تا پایان مارس ۲۰۲۶ به آوارگیِ بیش از ۱.۱ میلیون نفر انجامیده است. افزون بر این، بنیامین نتانیاهو به‌تازگی سخن از یورش به یک فرودگاهِ نظامی در شمالِ باختریِ سوریه گفته است. اسرائیل به دنبال یورش‌های پیش‌دستانه‌ی خود به دیگر کشورها است، هرچند که هشدارِ سپهبدِ روس، این نگرانی را پدید آورده که تل‌آویو شاید در شمارشِ راهبردیِ خود دچار لغزش شود. آیا اسرائیل می‌خواهد با گسترشِ دامنه‌ی جنگ، آمریکا را چنان درگیر کند که دیگر راه گریزی برایش نماند؟ یا آنکه خود در پندار پیروزیِ زودگذر افتاده است؟ پاسخی که از رفتارِ تل‌آویو برمی‌آید، بیش از آنکه گشاینده‌ی این راز باشد، بر پیچیدگیِ آن می‌افزاید.

 آمریکا؛ از «چکش» تا «خفگی» و اکنون «اقتصاد دی-دی»

دونالد ترامپ که در آغاز خواهان جنگی کوتاه و پایان‌یافته بود، اکنون با راستی‌هایِ میدان روبرو شده است. بر پایه‌ی گزارشِ سی‌ان‌ان به تاریخ ۱۹ اوت ۲۰۲۶، کاخِ سفید پس از آنکه موجِ تازه‌ی تاخت‌های هوایی نتوانست به هدف‌های خود برسد و انباشتِ مهماتِ دقیق و موشک‌های رهگیرِ آمریکا کاهش یافت، راهبردِ خود را دگرگون کرده است. یک کارمند بلندپایه و آگاه دولتی به این شبکه گفته: «ما از رویکردِ ”همین‌الان ایران را بکوبیم“ به ”آنها را اندک‌اندک خفه کنیم“ رهسپار شده‌ایم.»

در پی این سخنان، ترامپ در پیامی در شبکه‌ی «تروث سوشال»، از یک «عملیات اقتصادی دی-دی» علیه ایران پرده برداشته است. او نوشته: «هیچ کس به ایران فرصتی بزرگ‌تر از من برای توافق نداده است. متأسفانه آنان از این فرصت استفاده نکردند. از این رو، امروز شدیدترین عملیات اقتصادی تاریخ علیه یک کشور را اعلام می‌کنم. این یک جنگ اقتصادی و انزوای بی‌سابقه خواهد بود.» ترامپ با یاداوری پیاده‌سازی متفقین در نرماندی در جنگ جهانی دوم، این تحریم ها را «دی-دی اقتصادی» نامیده و از متحدان آمریکا خواسته است که در انزوای اقتصادی ایران هم‌پیمان شوند.

ترامپ همچنین رک‌‌ و راست هر کشوری را که به ایران کمک کند، تهدید کرده است: «هر کشوری که به نهادهای مالی، شرکت‌ها، فرودگاه‌ها یا نهادهای دولتی خود اجازه دهد که به ایران هرگونه خط زندگی بدهند، با پیامدهای اقتصادی سنگینی روبرو خواهد شد.» او قاچاق نفت و جابجایی پول را از نشانه های این کمک‌ها برشمرده و در پایان نوشته: «همه‌ی این کارها باید هم اکنون پایان یابد. شما می‌دانید که من در باره‌ی چه کسانی سخن می‌گویم.» این کار سخت‌تر از آن چیزی که ترامپ فکر می‌کند، خواهد شد. چین روز سه‌شنبه ۲۵ اوت به آمریکا هشدار داد گسترش تحریم‌های علیه شرکت‌ها و نهادهای چینی که با ایران همکاری می‌کنند، می‌تواند با واکنش پکن روبه‌رو شود. وزارت خارجه چین گفت که همکاری‌های اقتصادی این کشور با ایران در چارچوب حقوق بین‌الملل انجام می‌شود و چین زیر بار تحریم‌های یک‌جانبه و غیرقانونی علیه ایران نخواهد رفت. 

ترامپ همچنین به‌روشنی گفته که هیچ گفت‌وگو یا چانه‌زنی با ایران در روند انجام نیست و محاصره‌ی دریایی به توانِ خود پایدار است. او همچنین گفته است که همه‌ی مین‌های دریایی در تنگه‌ی هرمز خنثی شده و این آبراه «باز و کاری» است. اما در کاری شگفت، ترامپ در پیامی در شبکه‌های اجتماعی، تنگه‌ی هرمز را «سرزمینِ نوینِ ایالاتِ متحده» نامید که با واکنشِ تندِ تهران روبرو شد. معاونِ وزیرِ خارجه‌ی ایران، کاظم غریب‌آبادی، این یاوه‌گویی را «پندار» خواند و هشدار داد که ایران به این «پندار» پاسخ خواهد داد.

با این همه، کارشناسان هشدار می‌دهند که ترامپ شاید در دامِ «پندارِ جنگِ کوتاه» افتاده باشد؛ زیرا منطقه دیگر زیرِ چیرگیِ آمریکا نیست و هرگونه درگیریِ درازمدت، برای واشنگتن به بازآفرینیِ آزمونِ عراق و افغانستان خواهد انجامید. وزارتِ خزانه‌داریِ آمریکا نیز به ریاستِ «اسکات بسنت» اعلام کرده که تحریم‌های تازه‌ای با هدفِ «کناره‌گیریِ بی‌سابقه‌ی اقتصادی» ایران به کار بسته خواهد شد. از فوریه ۲۰۲۵ تاکنون، آمریکا بیش از ۱۰۰۰ تن، کشتی و هواپیمای پیوسته با ایران را تحریم کرده است. اما آیا این فشارها، ایران را به زانو درخواهد آورد، یا آنکه همچون داس بر سنگ، جز آتشِ بیشتر، برآیندی نخواهد داشت؟ تجربه‌ی سی‌ساله نشان داده که هر چه فشار بر تهران بیشتر شده، از سرسختیِ آن نیز کاسته نشده است. اکنون اما ترامپ با «دی-دی اقتصادی» گامی فراتر نهاده و همه‌ی کشورهای جهان را به هم‌کاری در محاصره‌ی سراسری ایران فراخوانده است.

نقشِ لایه‌های بورژوازیِ جمهوری اسلامی در آیینه‌ی جنگ

هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، اگر آن را یکپارچه و همداستان بپنداریم، به کژرویی بزرگ دچار شده‌ایم. جمهوری اسلامی، در درونِ خود، لایه‌های گوناگونی از بورژوازی را در بر دارد که هرچند در برخی از سیاست‌ها هم‌دیدگاه هستند، در دیگر زمینه‌ها با یکدیگر درگیری‌هایِ جدی دارند. تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، راهِ رشدِ سرمایه‌داری، آن هم به شکلِ ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستیِ آن را درست می‌دانند و در این راه با یکدیگر همگام هستند. نیز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها دلبسته‌ی اقتصادِ انگلی و رانتی هستند و هیچ شوری برای یک اقتصادِ تولیدیِ ملی ندارند. و باز تردیدی نیست که همه‌ی این لایه‌ها، هنگامی که نظام را در خطر می‌بینند، راهِ چاره را سرکوب می‌دانند. اما در سیاستِ برون‌مرزی، منافعِ آن‌ها چنان با یکدیگر در تضاد است که نمی‌توان از «یک سیاستِ خارجی» یگانه و یک دست جمهوری اسلامی سخن گفت.

گرایش به غرب بورژوازیِ بوروکراتیک، که رهبری و مدیریتِ نهادهای دولتی، بنگاه‌ها، کارخانه‌ها و زمین‌های دولتی را در دست دارد، ریشه در منافعِ طبقاتی این لایه‌ دارد. آن‌ها می‌دانند که در نظامِ کنونیِ جهانی، نگه‌داشتِ قدرت و انباشتِ پول در گرویِ دادوستد با ساختارهای اقتصادی و مالیِ زیرِ رهبریِ غرب است، حتا اگر این دادوستد به معنای پذیرشِ شرایطِ امپریالیستی و از دست دادنِ استقلالِ اقتصادی باشد. سرانِ دولتی، برای نگه‌داشتِ جایگاهِ خود در نهادهای بین‌المللی، نیازمندِ رفت‌وآمد به غرب هستند. تحریم‌ها، آن‌ها را از شرکت در نشست‌های جهانی و دسترسی به شبکه‌های تصمیم‌سازیِ بین‌المللی به دور می‌کند و به جایگاهِ نهادیِ آن‌ها ضربه می‌زند.

بورژوازیِ مالی، که در نظامِ بانکیِ ایران ریشه دارد، سرمایه‌ها را به جای پروژه‌های تولیدیِ با ریسکِ بالا، به بخش‌های بازرگانی، خانه‌سازی و خریدوفروشِ زمین واریز می‌کند. این لایه برای نگه‌داشت و جابجاییِ سرمایه و دسترسی به نظامِ مالیِ جهانی، به غرب وابسته است و تحریم‌ها را بازدارنده‌ی بنیانی بر سرِ انباشتِ سرمایه‌اش می‌داند. از سوی دیگر، بسیاری از این لایه‌ها از راهِ واردات، سرمایه‌گذاریِ خارجی و همکاری با شرکت‌های چندملیتی به سود می‌رسند و تنش با غرب، این منافع را به خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی (یا امنیتی-نظامی)، لایه‌ای است که فرماندهانِ بلندپایهِ نظامی، مدیرانِ سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی را در بر می‌گیرد و کنترلِ مستقیم بر بخش‌های کلانِ اقتصادی، زیرساخت‌های راهبردی و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی برجسته کشور را در دست دارد. این لایه، از راهِ شرکت‌های بزرگِ اقتصادیِ وابسته، مالکیت یا مدیریتِ پروژه‌های بزرگِ آبادانی (عمرانی)، نفتی، پتروشیمی، کشتیرانی و واردات را در دست خود گرفته است. قدرت و جایگاهِ این لایه، در گرویِ دنبال کردن شرایطِ «خطرِ امنیتی» و «جبهه‌ی مقاومت» است. هرگونه سازش با غرب و کاهشِ تنش‌های بین‌المللی، رگ زندگی این لایه را تنگ می‌کند. آن‌ها برای نگهداشتِ بودجه‌ی نظامی، انحصارِ پروژه‌های اقتصادی و جایگاهِ سیاسیِ خود، نیازمندِ شرایط «نه صلح و نه جنگ» با غرب هستند. همان‌گونه که در جامعِه‌های سرمایه‌داریِ پیشرفته، «انحصارهای نظامی-صنعتی» برای سود بیشتر به جنگ‌هایِ گوناگون نیاز دارند، بورژوازیِ نظامیِ ایران نیز برای پاسبانی از جایگاه خود و نگهداشت انباشتِ سرمایه به «خطر بیگانگان» وابسته است. 

بسیجیان و پاسداران که بخشی از نهادِ نظامیِ جمهوری اسلامی بودند، با سیاستِ صدورِ انقلاب، آنچنان آرام‌آرام نفوذی گسترده در همه‌ی پهنه‌های اقتصادِ ایران به دست آوردند که نتیجه‌اش پدیداریِ یک لایه‌ی نوین از بورژوازی در ساختارِ بورژوازیِ جمهوری اسلامی بود. سرانِ پاسداران، بسیجیان و نهادهای وابسته به آن‌ها، جایگاهِ خود را وامدارِ تنش در منطقه و شرایطِ «نه صلح و نه جنگ» هستند. اگر صلحی پایدار در منطقه پدید آید، آن‌ها به کارمندانی ساده در دستگاهِ نظامیِ دولتی دگرگون خواهند شد که همه‌ی برتری‌های خود را از دست خواهند داد.

بخشِ بزرگی از اقتصادِ زیر دست بورژوازیِ نظامی، با پشتوانه سرچشمه‌های درون مرزی، پیمانکارانِ درون کشوری و شبکه‌های مالیِ موازی (دور از سوئیفت و نظامِ بانکیِ تحتِ سلطه‌ی غرب) اداره می‌شود. این لایه، بر خلافِ بورژوازیِ مالی که به سیستمِ مالیِ جهانی وابسته است، از تحریم‌ها نه تنها آسیب نمی‌بیند، که از تحریم‌ها به دلیل انحصارِ اقتصادی سود می‌برد. تحریم‌ها، رقیبان برون‌مرزی را از بازارِ ایران به دور می‌کنند که برایند آن واگذاری پروژه‌های کلان به شرکت‌های وابسته به این لایه است. بنابراین، آن‌ها با هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب که انحصارِ آن‌ها را به خطر بیندازد، دشمنی می‌کنند. بورژوازیِ نظامی در رقابتِ مستقیم با بورژوازیِ مالی و بورژوازیِ بوروکراتیک است و هرگونه گشایشِ اقتصادی با غرب، به معنای ورودِ سرمایه‌گذارانِ خارجی، کاهشِ تعرفه‌ها، و افزایشِ رقابت در بازارهای داخلی است که همگی انحصارِ اقتصادیِ آن‌ها را در خطر می‌اندازد.

بورژوازیِ نظامی خود را «وارثِ انقلاب» و «مدافعِ آرمان‌های ضداستعماری» می‌داند. ضدیت با غرب، نه تنها یک راهبردِ اقتصادی، که هسته‌ی مشروعیت‌بخشِ هویتِ نهادیِ آن‌هاست. این لایه با گفتمانِ «مقاومت در برابرِ غرب» و «جهادِ اقتصادی»، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای در جامعه ما فراهم کرده است که جایگاهِ آن را در حاکمیت پایدار کرده است. پایگاهِ اجتماعیِ این لایه که برای رقابت با دیگر لایه‌های بورژوازی بدان نیاز دارد، دربرگیرنده‌ی لایه‌هایِ اجتماعیِ بزرگِ پایینی و میانی با رنگ و بویِ مذهبی و ضدآمریکایی و ضداسرائیلی است. بدون هیچ تردیدی، فشار پایگاه اجتماعی این لایه بورژوازی به روی سیاست‌های برون‌مرزی این لایه تاثیر می‌گذارد.    

بورژوازیِ تجاری (یا بازرگانی) لایه‌ای از سرمایه‌داران و بازرگانان کلان فروش است که از راهِ دادوستد، دلالی و بازرگانیِ درون- و برون‌مرزی به انباشتِ سرمایه می‌رسند. این لایه انگلی بورژوازی، بر خلافِ بورژوازیِ صنعتی که به تولیدِ کالا می‌پردازد، از گوناگونی بهای کالاها در بازارهایِ درونی و برون‌مرزی و انحصارِ توزیع، سود خود را به‌دست می‌آورد.

بورژوازیِ بازرگانی پس از سال‌ها گفت‌وگو و پیمان‌های ناپایدار، به این نتیجه رسیده که غرب یک شریکِ تجاریِ باورمندی نیست و تحریم‌هایِ همه‌جانبه، دسترسی به بازارهایِ غربی را دشوار کرده است. این لایه، همان گونه که عسگراولادی، بازرگان بزرگ گفته است، شوری برای دادوستد با چین و روسیه ندارد. ولی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود، ناگزیر نگاه به « شرق» دارد. از این رو، بازرگانی خارجیِ به سوی چین، روسیه، ترکیه، امارات، هند و کشورهایِ همسایه رانده شده است. پروژه‌هایی مانندِ کریدورِ شمال-جنوب و افزایشِ همکاری‌هایِ تجاری با چین، راه هایِ تازه‌ای برای دادوستد پایدار و کم‌خطر فراهم کرده است.

بورژوازیِ نظامی که کنترلِ انحصاریِ بخش‌هایِ کلانِ اقتصادی را در دست دارد، شریکِ تجاریِ اصلیِ بورژوازیِ تجاری شده است. بازرگانان برای دسترسی به مجوزهایِ واردات، ارزِ دولتی و شبکه‌هایِ توزیع، ناچار به همکاری با نهادهایِ نظامی و وابستگانِ به آن‌ها هستند. این هم‌پوشانیِ منافع، بازرگانان را به‌جایِ رقابت با بورژوازیِ نظامی، به هم‌سویی با آن انگیزه داده است.

پس، هنگامی که از نقشِ جمهوری اسلامی در این جنگ سخن می‌گوییم، باید تضاد منافع این لایه‌هایِ گوناگون بورژوازی را فراموش نکنیم: نه یک صدا، که آوایِ چندگانه؛ نه یک اراده، که کشاکشِ منافع. بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک، که به غرب وابسته‌اند، از هرگونه تنشی زیان می‌برند و خواهانِ کاهشِ آن هستند؛ اما بورژوازیِ نظامی و بخشی از بورژوازیِ تجاری، که از تحریم‌ها و انحصار سود می‌برند، تنش را نه یک زیان، که فرصتی برای انباشتِ بیشتر می‌دانند. این تضادِ منافع است که سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را به میدانی از کشمکش‌هایِ درونی دگرگون کرده است؛ میدانی که در آن، هر لایه می‌کوشد تا دیگران را وادار به پذیرش خطِ خود کند.

پس از ترور ولی‌فقیه و سران نظامی، روشن شد که آقای مجتبی نقش خامنه‌ای پدر را در آرام کردن جناح‌ها ندارد. هم‌اکنون به روشنی دیده می‌شود که پس از رفتن سران نظامی، بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت نیرومندتر شده است. افزون بر این، ولی‌فقیه پیشین به آسانی می‌توانست بورژوازی نظامی را کنترل می‌کرد، اما اکنون این بورژوازی نظامی است که ولی‌فقیه زخمی و کم‌توان را کنترل می‌کند. این سازه‌ها شرایطی را فراهم کرده که در آن تضاد منافع لایه‌های بورژوازی از پشت پرده بیرون آمده و آشکار شده است. 

عطریانفر، عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت سه روز پیش در رسانه‌ها (انصاف نیوز)، به سرزنش آقای محسن رضایی برای سخنان تند او علیه غرب و همسایگان پرداخت. او گفت: «هیچ اقدامی از سوی شورای عالی امنیت ملی نباید با اظهارات متفرقه‌ای مواجه شود که جز ایجاد ابهام نتیجه‌ای ندارد.» 

وی درباره گفت‌وگوی ایران و آمریکا گفت: «یادداشت تفاهم در اسلام‌آباد امضا شد و رهبری با مفاد آن موافقت کردند.» «ایران در جنگ و صلح جدی است، همان‌طور که در جنگ ایران و عراق پذیرش قطعنامه با جدیت انجام شد.» «اگر آمریکا به توافق امضا شده ملتزم باشد، ایران نیز پایبند خواهد بود.» «اگر آمریکا بتواند اسرائیل را به بازگشت به توافق قانع کند، ایران نیز مشکلی برای بازگشت به همان توافق قبلی نخواهد داشت.» 

این سخنان آشکارا نشان می‌دهد که بورژوازی نظامی و بورژوازی بوروکراتیک، نه تنها درباره‌ی سرنوشت جنگ با هم درگیرند، بل‌که پرده‌ها میان آن‌ها دریده می‌شود.

آینده‌ی ایران در میانه‌ی جنگ

بن‌بست دیپلماتیک، تحریم امارات و بحران انرژی

شرایط کنونی، آمیخته‌ای از بن‌بست سیاسی، افزایش تحریم‌ها و بحران روزافزونِ انرژی است. در پهنه‌ی دیپلماتیک، هیچ چانه‌زنی در روند انجام نیست و ترامپ، چانه‌زن‌های خود را از پیگیریِ گفت‌وگو بازداشته است. عمان که نقشِ اصلی را در میانجی‌گری داشت، اکنون با تهدیدِ ترامپ روبرو است که اگر در راهِ آمریکا سنگ‌اندازی کند، آماجِ تاخت خواهد شد. گویا، پاکستان هنوز پشت پرده‌های تاریک با کارهای رمزآلود می‌کوشد که روزنه‌ای برای بازگشت هر دو سو به گفت‌وگو بگشاید. تفاهم‌نامه‌ی ۶۰ روزه که برای دستیابی به صلح برنامه ریزی شده بود، بدون نتیجه به پایان رسید و ترامپ با سیاست «دی-دی اقتصادی»، هرگونه روزنه‌ی دیپلماتیک را بسته است.

در همین زمان، تأثیرگذارترین دگرگونیِ هفته‌ی گذشته، تصمیمِ اماراتِ متحده‌ی عربی برای بکار بستنِ تحریمِ تجاریِ کامل و بی‌کران علیه ایران است. وزارتِ خارجه‌ی امارات اعلام کرد که همه‌ی دادوستدهایِ تجاری، بازرگانی و مالی با ایران بازداشته شده است. امارت می گوید که این کار به دلیل شلیک دو موشکِ بالستیک از سویِ ایران به سویِ ترافیکِ دریاییِ این کشور انجام می شود. جمهوری اسلامی آن را دروغ خواند، اما بازداشتِ پیوندهایِ تجاری با یکی از مهم‌ترین دروازه‌هایِ وارداتِ کالاهایِ پایه ای، ضربه‌ای سنگین به اقتصادِ تهران خواهد زد.

افزون بر این، بحرانِ انرژی و اقتصادِ ایران نیز به اوج خود رسیده است. صدورِ نفتِ ایران که در دوره‌ی کوتاهِ آتش‌بسِ ژوئن تا ژوئیه جانِ تازه‌ای گرفته بود، دوباره به صفر رسیده است. مهدی قدسی، اقتصاددانِ مؤسسه‌ی پژوهشی‌هایِ اقتصادیِ بین‌المللیِ وین، هشدار داده که اگر محاصره تا پاییز و زمستان دنبال شود، ایران با کمبودِ گاز و برق روبرو خواهد شد و دولت ناچار به بستنِ کارخانه‌ها و جیره‌بندیِ انرژی برای خانه‌ها خواهد شد. از سوی دیگر، محمدحسن حداد، سردبیرِ روزنامه‌ی الوفاقِ ایران، پیش‌بینی کرده که ترامپ در پایان از سیاستِ سختِ خود پس‌نشینی کرده و به یادداشت‌تفاهمِ پیشین بازخواهد گشت، اما گفته که ایران هیچ باوری به رئیس‌جمهورِ آمریکا ندارد و برای جنگِ درازمدت آماده می‌شود.

راهبرد تهاجمی جمهوری اسلامی؛ از هرمز تا خاک دشمن

در سوی دیگر میدان، جمهوری اسلامی هم خاموش نمانده، و راهبرد خود را به‌گونه‌ای بنیادین دگرگون کرده است. مجتبی خامنه‌ای، ولی فقیه، در فرمان‌هایی که هفته‌ی پیش داده است، ساختار امنیتی کشور را بازآرایی کرده و چهره‌های تازه‌ای را به کار گرفته است که همگی از لایه‌ی بورژوازیِ نظامی برخاسته‌اند. محسن رضایی، از فرماندهان پیشین سپاه، رئیس شورای عالی امنیت ملی شده و احمد وحیدی، دیگر چهره‌ی سرشناس نظامی، به فرماندهی کل سپاه پاسداران رسیده است. این دو، هر دو از باورمندان به راهبرد «عملیات تهاجمی» هستند. رایزن وحیدی، محمدرضا نقدی، به روشنی گفته است که سپاه باید توانایی «انجام یورش در خاک دشمن» را داشته باشد و آماده‌ی «تاخت‌های هوشمند، گزیده و هدفمند» باشد.

این راهبرد تازه، در کنار تاکتیک‌های نوین نظامی، چهره‌ی دیگری به جنگ بخشیده است. جمهوری اسلامی از موشک‌های بالستیک با کلاهک‌های خوشه‌ای و پهپادهای پیشرفته‌تر بهره برداری می‌کند و هم‌زمان، به خرابکاری کابل‌های زیردریایی خلیج فارس روی آورده است. همچنین، متحدان منطقه‌ای ایران – به ویژه حوثی‌های یمن – در تازه‌ترین واکنش ها، نفتکش‌های امارات و زیرساخت های نفتی عربستان را هدف گرفته‌اند. این یعنی ایران نه تنها در میدان مستقیم، که از راهِ نیابتی نیز دامنه‌ی جنگ را گسترش داده است.

به گفته‌ی تریتا پارسی، از مؤسسه‌ی کوئنسی، «تهران باور دارد که برتری نظامی را در دست دارد و آشکارا از یورش تهاجمی سخن می‌گوید، نه تنها پاسخ به تاخت‌های آمریکا. جمهوری اسلامی با این کار، نه تنها کنترل دامنه و جغرافیای جنگ را از آمریکا گرفته، که زمانِ آن را نیز در دست خواهد گرفت.» تحلیلگران بر این باورند که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی، هیچ شتابی  برای سازش ندارد و از «وضعیت نه جنگ و نه صلح» هم چون اهرمی برای فشار بر ترامپ بهره می‌برد.

چشم‌اندازِ آینده؛ رقابتِ جنگ‌افزاری، نقشِ ترکیه

آینده‌ی این کشمکش، بیش از هر زمان دیگری ناروشن است. در پهنه‌ی منطقه‌ای، پیمان تازه‌ی آمریکا و عربستان برای برنامه‌ی هسته‌ایِ غیرنظامی، می‌تواند به آغاز رقابتی جنگ‌افزاری در منطقه انجامد. پرسش این است که آیا عربستان نیز به‌دنبال انباشت اورانیوم خواهد رفت و آیا این کار، ایران را به ساختن بمب برنمی‌انگیزد؟ ترامپ برای پایان‌بخشی به پیمان هسته‌ای با عربستان، خواستار به‌هنجارشدن پیوندهای ریاض و تل‌آویو شده است؛ کاری که می‌تواند فلسطینی‌ها را به کناری رانده و هم‌ارزی‌های منطقه را دگرگون کند.

در همین زمان، پیمان تازه‌ی مکه میان پاکستان، ترکیه و عربستان، سویگان تازه‌ای به این معادله افزوده است. این پیمان که در سایه‌ی نگرانی‌های مشترک از ناامنی منطقه و دگرگونی هم سنگی قدرت بسته شده، می‌تواند به هم‌افزاییِ نظامی و امنیتیِ این سه کشور انجامد و جبهه‌ی تازه‌ای را در برابرِ نفوذِ ایران و نیز در برابر نیروهای ِ آمریکا در منطقه پدید آورد. هرچند ریزنوشته های این پیمان هنوز در هاله‌ای از ابهام است، اما سوی ‌گیریِ آن به روشنی نشان می‌دهد که کشورهایِ منطقه، دیگر به پشتیبانیِ سنتیِ آمریکا بسنده نمی‌کنند و به دنبالِ بازآراییِ اتحادهایِ خود هستند.

افزون بر این، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت نیز به پیچیدگی بحران افزوده است. رفت‌وآمدِ کشتی‌ها در هرمز بیش از ۸۰٪ کاستی یافته و بهایِ نفت از نزدیکِ ۷۰ دلار به میانگینِ ۱۰۳ دلار در هر بشکه در ماه مارس رسیده است. این رویداد، اقتصادِ جهانی و به‌ویژه کشورهایِ تنگ‌دستِ آفریقا و آسیا را زیرِ تأثیرِ خود گرفته است. ترامپ با «دی-دی اقتصادی» خود، می خواهد این فشار را به بیش از اندازه برساند، اما این سیاست می‌تواند به بهای افزایش تنش‌های نظامی و گسترش دامنه‌ی جنگ می انجامد.

هشدارها درباره‌ی کمبودِ انرژی در ایران، کاهشِ بی‌مانندِ ترانزیتِ نفت از هرمز، و بی‌باوریِ دو سویِ میدان به هرگونه سازش، همگی نشان از آن دارد که هیچ چشم انداز روشنی برای آشتیِ نزدیک نیست. منطقه گام به فازی از بی‌پایاییِ همیشگی گذارده که در آن، بازیگرانِ محلی با تکیه بر زور و ماندگاری، دستورهایِ تازه‌ای می‌نویسند؛ دستورهایی که آینده‌ی خاورمیانه را در پرده‌ای از ابهام فرو برده است. دیگر پرسشِ «آیا جنگ می‌شود؟» نیست، بل‌که پرسش این است که «کِی و کجا».

وظیفه‌ی نیروهای «چپِ» ایران

نیروهای «چپِ» ایران، در میان‌اندیشیِ بحرانِ کنونی، با سه وظیفه‌ی هم‌زمان روبرو هستند: مخالفت با هر گونه یورش نظامیِ آمریکا و اسرائیل به ایران، پیکار با دیکتاتوریِ جمهوری اسلامی و اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی، و پاسداری از تمامیتِ ارضی و حاکمیتِ ملیِ ایران.

وظیفه‌ی نخستِ نیروهای «چپ»، دفاع از حاکمیتِ ملی در برابرِ یورش بیگانگان است؛ اما این دفاع، نه به معنای هم‌سو شدن با جمهوری اسلامی، که به معنای ایستادگی در برابرِ هرگونه تصمیم بیگانه در باره ی سرنوشتِ آینده ایران است. «چپِ» ایرانی باید به روشنی بگوید که جنگِ آمریکا و اسرائیل، جنگی برای «آزادی» یا «دموکراسی» نیست، بل‌که جنگی برای دگرگونی هم سنگی قدرت در منطقه و پایداری سرکردگی امپریالیسم است. «چپ» باید میانِ دفاع از خاک و مردم، و نقدِ بی‌امانِ حکومت، خطی روشن بکشد.

راه حل بحرانِ کنونی، نه هم سو شدن با لایه‌هایی از بورژوازی انگلی برای سرسپردگی به غرب و پذیرش شرط‌های نادادگرانه، و نه زیر سایه لایه دیگری از بورژوازی برای دنبال کردن جنگ تا فروپاشیِ کشور است، بل‌که در دستیابی به یک پیمانِ صلحِ عادلانه و پایدار نهفته است؛ پیمانی که حقوقِ مشروعِ ایران را هم چون یک کشورِ مستقل و صاحب‌ اراده به رسمیت بشناسد. چنین صلحی، نه با زورگویی و خوارسازی، بل‌که بر پایه‌ی برابری و گفت وگوی ارجمندانه زاده می‌شود؛ صلحی که در آن، نه یک سویِ میدان به زانو درمی‌آید و نه سویِ دیگر بر کرسیِ پیروزی می‌نشیند.

نخستین پایه ی این صلح، به رسمیت‌شناسیِ حقِ ایران بر تنگه‌ی هرمز، هم چون یک اهرمِ راهبردی برای امنیتِ ملی است. تنگه‌ی هرمز، نه یک گذرگاهِ تجاری، که رگِ زندگی امنیتِ ایران است و هرگونه چشم‌پوشی از آن، به معنای واگذاریِ کلیدِ ورودیِ کشور به بیگانگان خواهد بود. ایران حق دارد که در مدیریتِ این آبراه، نقشی برابر و برجسته داشته باشد و از آن هم چون ابزاری برای بازدارندگی و نگهداشت هم سنگی قدرت در منطقه بهره گیرد. این حق، نه یک سیاست کشورگشایانه، که یک نیاز ژئوپلیتیکی برای یک کشورِ ساحلی با هزاران کیلومتر مرزِ آبی و دریایی است. هرگونه صلحی که این حق را نادیده بگیرد، نه تنها پایدار نخواهد بود، که بذرِ جنگ‌هایِ آینده را در دلِ خود خواهد داشت.

دومین پایه این صلح، حق برپایی زیرساختهای برنامه‌ی هسته‌ایِ صلح‌آمیزِ ایران، زیر بازرسی نهادهای بین‌المللیِ به ویژه چین و روسیه است. مانند همه ی کشورها، دستیابی به فناوریِ هسته‌ایِ صلح‌آمیز حق ایران است. چنین سازوکاری، نه تنها به امنیتِ منطقه می‌افزاید، که به برون روی از بن‌بستِ کنونی نیز یاری می‌رساند.

سومین پایه، پایانِ محاصره‌ی اقتصادی و دریایی است. تحریم‌هایِ همه‌جانبه، نه تنها به اقتصادِ ایران آسیب زده، که به اقتصادِ منطقه و جهان نیز زیان رسانده و بهای نفت را بالا برده و امنیتِ انرژی را به خطر انداخته است. در کجای جهان، باید در برابر کاربرد هرگونه تحریم اقتصادی به جای زبان دیپلماتیک ایستادگی کرد.

با این همه، هرگونه صلحی، بدون پذیرشِ اصلِ برابریِ حاکمیت‌ها و نکردن دخالت در شرایط درون مرزی دیگر کشورها، ناپایدار است. مردم ایران، همچون هر کشورِ مستقلی، حق دارند که نظامِ سیاسیِ خود را، به‌گونه‌ای که خود می‌پسندد، گزینش کنند. صلح، به معنایِ پایه گزاری یک نظامِ سیاسیِ هوادار غرب بر ایران نیست؛ صلح، به معنایِ همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ ایران با جهان، با پاسبانی از استقلالِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ آن است. گذار از جمهوری اسلامی، وظیفه‌ی مردم میهن ما است، نه مأموریتِ ارتش‌هایِ بیگانه و نه هدفِ پیمان‌هایِ صلح.

وظیفه‌ی دوم، نبرد با دیکتاتوری و شیوه مدیریت اقتصاد آنی است؛ دیکتاتوری‌ای که به بهانه‌ی جنگ فرزندان میهن را سر به نیست می‌کند، به سرکوبِ اعتراضات می‌پردازد و از غارتِ سرمایه‌ی ملی بهره می‌برد. «چپ» باید به جامعه بفهماند که جمهوری اسلامی، نه تنها منافعِ ملی را قربانیِ منافعِ طبقاتیِ بورژوازیِ نظامی کرده، که خود بزرگ‌ترین بازدارنده بر سر راهِ استقلالِ واقعی و رفاهِ توده‌هاست. اما نقدِ حکومت، نباید به مشروعیت‌بخشی یورش بیگانگان انجامد. این‌جا بود که برخی از گروه‌های «چپ» در گذشته دچار لغزش شدند و میانِ «دشمنِ درونی» و «دشمنِ برونی» یکی را برگزیدند؛ کژراهه‌ی که هم به استقلالِ ملی ضربه زد و هم به پیکار با دیکتاتوری.

وظیفه‌ی سوم، پیش‌گزاری یک برنامه برای گذارِ دموکراتیک است؛ گذاری که نه با بمب‌های آمریکایی، که با اراده‌ی جمعیِ جامعه و اعتراض‌های مدنی انجام می‌شود. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح، شرایط بهتری برای نبرد با دیکتاتوری فراهم می‌کند. صلح   جامعه را از فشارِ جنگ می‌رهاند، و زمینه را برای اعتراض های گسترده‌ی مدنی علیه دیکتاتوری فراهم می‌کند. جنگ، تنها به نفعِ دو سویِ میدان است: از یک سو، امپریالیسمِ آمریکا که به دنبالِ سرکردگی نیروهای خود در منطقه‌ است، و از سوی دیگر، بورژوازیِ نظامیِ ایران که زندگی خود را وامدار شرایط نه صلح و نه جنگ و تنش های کوچک است. تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

انجام این سه وظیفه، تنها راهی است که در آن، «چپ» هم به وظیفه‌ی ملیِ خود در دفاع از سرزمین در برابر یورش بیگانگان، هم به وظیفه‌ی طبقاتیِ خود در پیکار با بهره‌کشی و سرکوب، و هم به وظیفه‌ی تاریخیِ خود در ساختنِ آینده‌ای دموکراتیک و مستقل بر پایه عدالت اجتماعی، وفادار می‌ماند.

 پایان سخن

آنچه از این واکاوی برمی‌آید، این است که جنگِ کنونیِ خاورمیانه، نه پدیده‌ای یک‌سویه و نه نتیجه‌ی اراده‌ی یک بازیگر، که برایندِ هم‌پوشانی منافع و رقابت چندین کشورِ نیرومند است: از یک سو، راهبردِ اسرائیل برای کشاندنِ آمریکا به جنگی سراسری، از سوی دیگر، سیاستِ فشارِ ترامپ که از «چکش» به «خفگی» و اکنون به «دی-دی اقتصادی» دگرگون شده، و از سوی سوم، منافعِ چندلایه‌ی جمهوری اسلامی که هر لایه‌ی آن، انگیزه‌ای جداگانه برای شرایطِ «نه جنگ و نه صلح» یا پایانِ جنگ دارد. در این میان، جمهوری اسلامی با راهبرد تهاجمیِ تازه، نه تنها در برابر فشارها ایستادگی می‌کند، که می‌کوشد با بردنِ جنگ به خاکِ دشمن و گسترشِ کنش‌هایِ نظامیِ نیابتی، هم‌سنگی ِ قدرت را به سودِ خود دگرگون کند.

اما آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کند، این است که جمهوری اسلامی، آن چنان که از بیرون می‌نماید، یکپارچه نیست. درونِ آن، لایه‌هایِ گوناگونی از بورژوازیِ بوروکراتیک، مالی، نظامی و تجاری با یکدیگر در کشمکش هستند؛ لایه‌هایی که هرچند در پذیرشِ نظامِ سرمایه‌داریِ نئولیبرالیستی-رانتی و سرکوبِ مخالفان همداستان‌اند، در سیاستِ خارجی و رویارویی با غرب، راه‌هایی جداگانه می‌پویند. در شرایط کنونی، با افزایش تحریم‌ها و «دی-دی اقتصادی» از سوی ترامپ، بورژوازیِ نظامی می‌کوشد تا با راهبرد تهاجمی، هم جایگاهِ خود را در درونِ نظام استوارتر کند و هم از فشارهای بیرونی هم چون بهانه‌ای برای سرکوب و انباشتِ بیشتر سود برد.

در این میان، «چپِ» ایرانی باید از میانِ این دو آتش، راهِ درست را برگزیند: راهی که در آن، هم در برابرِ چیره خواهی امپریالیسم می‌ایستد و هم از زیرِ یوغِ دیکتاتوری سر بیرون می‌آورد. این راه، نه به معنایِ هم‌سویی با هیچ‌یک از دو سویِ میدان، که به معنایِ وفاداریِ به منافعِ توده‌هایِ مردم ایران است؛ مردمی که هم از بمب‌های آمریکا می‌سوزند و هم از چکمه‌های جمهوری اسلامی خرد می‌شوند. «چپ» باید به روشنی بگوید که صلح ارجمندانه و دادگرانه با شرایطی که گفته شد، شرطِ پیکار با دیکتاتوری است؛ زیرا جنگ، بهانه‌ای به دستِ حکومت می‌دهد تا سرکوب را افزایش دهد، و هرگونه پیروزیِ نظامیِ خارجی نیز، نه به دموکراسی، که به هژمونیِ تازه‌ای می‌انجامد.

در پایان، باید گفت که سرنوشتِ این جنگ، نه در گروِ میدان‌هایِ نبرد، که در گروِ هم‌سنگیِ این نیروهایِ درونی و بیرونی است. اگر بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک بتوانند بر رقیبانِ نظامیِ خود چیره شوند، شاید با سرسپردگی در برابر غرب، راهی برای گشایشِ دیپلماتیک یافته شود؛ و اگر بورژوازیِ نظامی همچنان بر اریکه‌ی قدرت بماند و راهبرد تهاجمی را پیش گیرد، شرایطِ «نه جنگ و نه صلح»، سال‌ها در میهنِ ما و در منطقه پایدار خواهد ماند. اما آنچه نباید فراموش کرد، این است که تنها بازنده‌ی این جنگ، توده‌های مردم ایران هستند که هم زیرِ بمب‌های آمریکا و هم زیرِ چکمه‌های جمهوری اسلامی، خرد می‌شوند.

آنچه روشن است، این است که منطقه‌ی خاورمیانه، دیگر آن سامانِ پیش‌بینی‌پذیرِ سی‌ساله را ندارد و هر لحظه، شاید رویدادی تازه، همه‌ی معادلات را دگرگون کند. در این میان، وظیفه‌ی «چپ»، روشن‌نگری، سیاست مستقل طبقاتی، و وفاداری به منافعِ توده‌هاست.




خاورمیانه در نظم نوین: رقابت اقتصادی، نظامی و نرم جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان

مقاله ۲۱/۱۴۰۵
۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۲۱ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

خاورمیانه در آستانه‌ی دگرگونی‌ای ژرف ایستاده است. هم‌زمان با افزایش رقابت امپریالیستی در اروپا، خاورمیانه نیز به پهنه‌ی رقابتی فزاینده میان قدرت‌های منطقه‌ای دگرگون شده است. بورژوازی هر کشور در تلاش است جایگاه خود را استوار کند و نقشی برجسته در نظم نوین منطقه‌ای بر دوش گیرد. این رقابت که ریشه در دگرگونی‌های ژئوپلیتیکی ژرف دارد، با شکل‌گیری هم‌پیمانی‌های تازه و خطرناک همراه شده است. به یاد داشته باشیم که رقابت ژئوپلیتیکی بازتاب جنگ طبقاتی میان بورژوازی کشورهاست. از رقابت بر سر بازارهای صادراتی و خط لوله انرژی گرفته تا ائتلاف‌های نظامی سه‌گانه و رقابت نرم و سخت، همه نشان از تلاش بورژوازی کشورهای منطقه برای سهم‌گیری از نظم نوین جهانی و منطقه‌ای دارد.

این نوشته به بررسی هدف‌ها و برنامه‌های راهبردی و ژئوپلیتیکی اسرائیل نمی‌پردازد؛ چرا که برای بیشتر خوانندگان آشکار است و پرداختن به آن، این جستار را از کانون اصلی خود دور می‌کند. کانون اصلی این نوشته سه قدرت بزرگ مسلمان خاورمیانه – جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان سعودی – و رقابت‌های آنان برای سهم‌گیری از نظم نوین منطقه‌ای است.

نوشته پیشِ رو، این جستار را در پنج گام پی‌گیری می‌کند: نخست، رقابت اقتصادی و انرژی را بر پایه آمار صادرات و پروژه‌های خط لوله و کریدورها بررسی می‌کند؛ دوم، به قدرت سخت و دخالت نظامیِ مستقیم و غیرمستقیم هر یک از سه قدرت بزرگ منطقه می‌پردازد؛ سوم، نشان می‌دهد که چگونه این دخالت‌های پراکنده، زمینه‌ساز شکل‌گیری پیمان نظامی سه‌گانه شده است؛ چهارم، ابزارهای قدرت نرمی را بررسی می‌کند که هر یک از این سه کشور برای نفوذ فرهنگی، مذهبی و اقتصادی به کار گرفته‌اند؛ و پنجم، پیامدهای این رقابت‌ها را در سطح نظم نوین جهانی و از دیدگاه طبقاتی نتیجه‌گیری می‌کند.

رقابت اقتصادی و انرژی در خاورمیانه

 رقابت صادراتی جمهوری اسلامی، ترکیه، عربستان، امارات، مصر

بر پایه‌ی گزارش گمرک جمهوری اسلامی، در سال ۲۰۲۴، ایران ۵۸ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که بخشی از فراورده‌های نفتی، گازی و پتروشیمی را نیز دربر می‌گیرد. عراق، امارات متحده عربی و ترکیه از مهم‌ترین بازارهای صادراتی ایران بودند و ارزش صادرات غیرنفتی ایران، مانند فراورده‌های پتروشیمی، کشاورزی و غذایی، فلز، مصالح ساختمانی، دارو و فرش، به این سه کشور در همین سال به ۲۰ میلیارد دلار رسید.

بر پایه‌ی گزارش سازمان آمار عربستان (GASTAT) –عربستان سعودی در سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۳۷ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی در زمینه‌ی پتروشیمی و شیمیایی داشت که نزدیک به ۳۰ میلیارد دلار آن به کشورهای شورای همکاری خلیج فارس فرستاده شد. بر پایه گزارش سازمان آمار ترکیه (TÜİK) – ترکیه در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۲۶۲ میلیارد دلار کالا صادر کرد که ۴۴ میلیارد دلار آن راهی کشورهای خاورمیانه و نزدیک شد.

بر پایه گزارش مرکز آمار امارات، امارات متحده عربی در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۱۵۳ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که بخش مهمی از آن به بازارهای خاورمیانه راه یافت که می‌توان ارزش آن را سالانه ۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار برآورد کرد. بر پایه گزارش سازمان GOEIC، مصر در سال ۲۰۲۴ ۴۱میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داشت که نزدیک به ۱۶میلیارد دلار آن به کشورهای عربی فرستاده شد.

همان‌گونه که می‌بینیم، بورژوازی تجاری در این کشورهای بزرگ بر سر بازارهای خاورمیانه با یکدیگر درگیرند.

 رقابت بر سر خط لوله و کریدورهای انرژی

افزون بر این، رقابتی کشنده میان بورژوازی این کشورها برای ساخت و گسترش راه‌های ترابری نفت و گاز در جریان است که بورژوازی بوروکراتیک این کشورها را نیز در این رقابت درگیر کرده است.

در سال‌های گذشته، چند کشور منطقه کوشیده‌اند راه‌های جابجایی انرژی خود را به‌گونه‌ای گسترش دهند که وابستگی آنها به راه‌های کهن، به‌ویژه تنگه هرمز یا خاک ایران، کاهش یابد.

خط لوله شرق–غرب عربستان: عربستان سعودی یکی از نمونه‌های برجسته این رویکرد است. این کشور سال‌ها پیش خط لوله «شرق به غرب» را ساخت که نفت را از منطقه نفت‌خیز شرق عربستان به بندر ینبع در کرانه دریای سرخ می‌رساند. این راه به عربستان امکان می‌دهد بخشی از نفت خود را بدون گذر از تنگه هرمز در بازار جهانی به فروش برساند. در سال‌های گذشته نیز سخن از برنامه‌ریزی برای افزایش گنجایش این خط لوله به میان آمده است.

خط لوله بصره–عقبه: برنامه ترابری مهم دیگری، پروژه خط لوله «بصره ـ عقبه» است که قرار است نفت عراق را از بصره، از راه خاک عراق و اردن، به بندر عقبه در دریای سرخ برساند. این پروژه، اگر پیاده شود، می‌تواند راه‌های صادرات نفت عراق را گوناگون‌تر کند و وابستگی آن به پایانه‌های جنوبی عراق و تنگه هرمز را کاهش دهد. در دوره‌های گوناگون نیز اندیشه‌هایی برای ساخت راه‌های ترابری نفت میان عربستان، اردن و منطقه عقبه مطرح شده است، اما هیچ‌یک از آنها از نظر اهمیت و وضعیت بهره‌برداری با خط لوله شرق به غرب عربستان سنجیدنی نیستند.

خط لوله تاناپ: در شمال منطقه نیز ترکیه و جمهوری آذربایجان راه مهمی برای ترابری گاز آذربایجان به اروپا ساخته‌اند که از ایران نمی‌گذرد. خط لوله «تاناپ»، یا خط لوله ترابری گاز ترانس‌آنا‌تولی، گاز آذربایجان را از مرز گرجستان و از راه خاک ترکیه به مرزهای غربی این کشور می‌رساند و در پایان، این گاز از راه کریدور گاز جنوبی به بازارهای اروپایی می‌رسد. این راه از سال ۲۰۲۰ به بهره‌برداری رسیده و در گام نخست گنجایش آن ۱۶.۲ میلیارد مترمکعب در سال است که نزدیک به ۶ میلیارد مترمکعب آن به ترکیه و ۱۰ میلیارد مترمکعب به اروپا فرستاده می‌شود. گنجایش تاناپ اگر گسترش یابد می‌تواند به ۳۱ میلیارد مترمکعب در سال برسد.

از دیدگاه ژئوپلیتیکی، اهمیت این پروژه‌ها در آن است که ایران از دید جغرافیایی می‌توانست در برخی از این راه‌های ترابری نقشی مهم داشته باشد. اما گسترش راه‌های جایگزین، مانند جابجایی انرژی آذربایجان از راه گرجستان و ترکیه به اروپا، مایه آن شده است که بخشی از توان نهفته (پتانسیل) راه ترانزیتی ایران کنار گذاشته شود. بر پایه ماده ۱۴ کنوانسیون دریای خزر که در سال ۲۰۱۸ امضا شد، خط لوله ترانس‌خزر میان ترکمنستان و جمهوری آذربایجان می تواند با دور زدن ایران، راه بازرگانی میان آسیای مرکزی، قفقاز و اروپا را پایه گزاری کند. این برنامه ضدایرانی به بهانه تحریم‌های آمریکا علیه ایران، انزوای بین‌المللی جمهوری اسلامی و تنش‌های منطقه‌ای به ماده ۱۴ کنوانسیون افزوده شده است.

از همین رو، این پروژه‌ها را می‌توان بخشی از روند گسترده‌تر منطقه برای ساخت راه‌های جایگزین انرژی و کاهش وابستگی به گلوگاه‌های ژئوپلیتیکی دانست؛ روندی که در کنار رقابت بر سر بازارها، نشان‌دهنده تلاش بورژوازی کشورهای منطقه برای استوار کردن جایگاه خود در نظم تازه انرژی و ترابری خاورمیانه است.

این پروژه‌های انرژی، هرچند اقتصادی‌اند، اما پیامدهایی راهبردی و نظامی نیز دارند. هر کریدوری که از ایران گذر نکند، نه تنها وابستگی اقتصادی کشورهای منطقه را کاهش می‌دهد. از همین رو، این رقابت اقتصادی، زمینه‌ساز رقابت نظامیِ مستقیم و غیرمستقیم در منطقه شده است. برای درک میدان نبردِ واقعیِ خاورمیانه، باید دخالت نظامیِ هر یک از سه قدرت بزرگ منطقه – ایران، ترکیه و عربستان – را جداگانه بررسی کنیم.

قدرت سخت: دخالت نظامی ترکیه، عربستان و ایران

رقابت بر سر راه‌های خط لوله و کریدورهای انرژی، تنها یک رقابت اقتصادی نیست. هر راه ترابری تازه انرژی یا بازرگانی می‌تواند وابستگی یک کشور به کشور دیگر را کاهش دهد، توان چانه‌زنی آن را افزایش دهد و در درازمدت بر نفوذ سیاسی و امنیتی آن کشور نیز اثر بگذارد. در چنین شرایطی، کشورها هم‌زمان می‌کوشند «جذب کنند» و «بازدارندگی پدید آورند»: فرهنگ، رسانه، مذهب، بازرگانی و سرمایه‌گذاری برای جذب و نفوذ، و ائتلاف‌های امنیتی، نیروهای نظامی، جنگ‌افزارها و شبکه‌های امنیتی برای بازدارندگی و قدرت.

از همین رو، رقابت اقتصادی در خاورمیانه هرگز تنها اقتصادی نمی‌ماند؛ با شتاب به رقابت بر سر امنیت، بازدارندگی و ائتلاف‌سازی دگرگون می‌شود. پروژه‌های خط لوله و کریدورهای انرژی، در واقع زیرساخت‌های مادی رقابت امنیتی هستند. زمانی که عربستان خط لوله شرق–غرب را می‌سازد تا از تنگه هرمز بی‌نیاز شود، یا ترکیه با خط لوله تاناپ، ایران را هم چون راه ترانزیتی کنار می‌گذارد، این کارها نه تنها معادلات اقتصادی، بل‌که هم‌سنگی قدرت را نیز دگرگون می‌کنند. کاهش وابستگی انرژی به ایران، ، به کشورهای منطقه اجازه می‌دهد در سیاست‌های خود علیه تهران گستاخ تر عمل کنند. به سخنی دیگر، هر کریدور انرژی که از ایران گذر نکند، یک گام به سوی محاصره‌ی امنیتی ایران است.

 جمهوری اسلامی: شبکه‌های نیابتی و قدرت سخت غیرمستقیم

در کنار قدرت نرم، جمهوری اسلامی از شبکه‌ای از گروه‌ها و نیروهای همسو در عراق، لبنان، سوریه و یمن نیز برای افزایش نفوذ راهبردی خود بهره می‌گیرد. الگوی جمهوری اسلامی را می‌توان آمیزه‌ای از قدرت نرم، نفوذ سیاسی و قدرت سخت غیرمستقیم دانست؛ یعنی به‌جای تکیه بر فرستادن گسترده نیروهای نظامی، از شبکه‌های محلی و نیروهای همسو برای افزایش نفوذ و بازدارندگی بهره می‌گیرد. این راهبرد به جمهوری اسلامی امکان می‌دهد بدون درگیری مستقیم نظامی، در معادلات امنیتی منطقه نقش داشته باشد و هم‌زمان هزینه‌های انسانی و سیاسی دخالت مستقیم را کاهش دهد. حزب‌الله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، انصارالله در یمن و نیروهای وفادار به دمشق در سوریه، حلقه‌های این زنجیره‌ی نیابتی هستند که هرکدام به‌فراخور موقعیت خود، در راستای منافع راهبردی جمهوری اسلامی عمل می‌کنند.

 ترکیه: دخالت نظامی مستقیم

ترکیه در کنار بهره‌گیری گسترده از قدرت نرم، در سال‌های گذشته از قدرت سخت و دخالت مستقیم نظامی نیز برای گسترش نفوذ خود بهره گرفته است. صنعت جنگی ترکیه، پهپادها، همکاری‌های نظامی و پیوندهای دفاعی با کشورهای گوناگون منطقه، ابزارهای اصلی افزایش نفوذ آنکارا هستند.

دخالت نظامی ترکیه در سوریه: آنکارا از سال‌های نخست جنگ داخلی سوریه از بخشی از نیروهای مخالف بشار اسد پشتیبانی کرد و سپس با انجام چند عملیات نظامی در شمال سوریه، آمادگی نظامی و امنیتی خود را در مناطق مرزی گسترش داد. ترکیه همچنین با پشتیبانی سیاسی، نظامی و اقتصادی از گروه‌های مخالف اسد، در شکل‌گیری ساختارهای سیاسی و نظامی مخالف حکومت دمشق نقش مهمی بر دوش داشت. پس از فروپاشی حکومت بشار اسد، نفوذ ترکیه در سوریه نوین نیز به یکی از سازه‌های مهم در معادلات سیاسی و امنیتی این کشور دگرگون شد. بنابراین، می‌توان گفت ترکیه نه تنها در جنگ سوریه برای جلوگیری از گسترش نفوذ نیروهای کرد و پاسداری از امنیت مرزهای خود دخالت کرد، بل‌که کوشید در شکل‌گیری نظم سیاسی پس از اسد نیز جایگاهی ویژه به دست آورد.

نقش ترکیه در جمهوری آذربایجان: ترکیه در جمهوری آذربایجان نیز با کاربرد آمیزه‌ای از قدرت نرم و قدرت سخت برای گسترش نفوذ خود بهره می‌گیرد. پیوندهای زبانی، فرهنگی و تاریخی میان دو کشور، زمینه‌ای نیرومند برای گسترش نفوذ ترکیه فراهم کرده است و آنکارا از راه بازرگانی، سرمایه‌گذاری، همکاری‌های فرهنگی و آموزشی و پیوندهای سیاسی، این پیوند را استوارتر کرده است. در کنار این پیوندها، همکاری نظامی و دفاعی میان دو کشور نیز در سال‌های گذشته گسترش چشم‌گیری یافته است. ترکیه به‌ویژه در جنگ ۲۰۲۰ قره‌باغ از جمهوری آذربایجان پشتیبانی سیاسی و نظامی کرد و پهپادهای ساخت ترکیه نقشی مهم در پیروزی نیروهای آذربایجان داشتند. پس از جنگ نیز همکاری‌های دفاعی، آموزش نظامی و فروش جنگ‌افزار گسترش یافته است. از این رو، جمهوری آذربایجان برای ترکیه تنها یک هم‌پیمان فرهنگی نیست، بل‌که یکی از پایه‌های مهم نفوذ آنکارا در قفقاز جنوبی و راه پیوند زمینی و اقتصادی آن با آسیای مرکزی به شمار می‌آید.

دخالت ترکیه در لیبی: لیبی نمونه دیگری از بهره‌گیری ترکیه از قدرت سخت برای گسترش نفوذ منطقه‌ای است. ترکیه در سال‌های ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰ به‌گونه‌ای مستقیم از دولت وفاق ملی در طرابلس پشتیبانی کرد و با فرستادن نیرو، رایزنان نظامی و پهپاد و فراهم کردن جنگ‌افزار، در دگرگونی هم‌سنگی جنگ داخلی لیبی نقشی برجسته بر دوش داشت. این دخالت به دولت طرابلس یاری رساند تا نیروهای خلیفه حفتر را از بخش‌هایی از غرب لیبی پس براند. در کنار همکاری نظامی، ترکیه پیوندهای اقتصادی و پیمان‌های انرژی و دریایی خود با دولت طرابلس را نیز گسترش داد.

بدین گونه، سوریه، قره‌باغ و لیبی نشان می‌دهند که ترکیه در کنار قدرت نرم، از قدرت نظامی، پهپادها، نیروهای نیابتی، همکاری‌های امنیتی و پیمان‌های اقتصادی برای ساخت حوزه نفوذ خود بهره می‌گیرد. این راهبرد نشان‌دهنده تلاش آنکارا برای پیوند دادن ابزارهای فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تبدیل آنها به اهرم‌هایی برای افزایش جایگاه ترکیه در نظم در حال دگرگونی خاورمیانه است.

 عربستان: دخالت نظامی و پشتیبانی از دولت‌های همسو

عربستان در زمینه قدرت سخت از توان مالی خود برای خرید جنگ‌افزارهای پیشرفته، گسترش صنعت جنگی و همکاری‌های امنیتی با قدرت‌های خارجی و منطقه‌ای بهره گرفته است.

جنگ یمن: مهم‌ترین نمونه دخالت نظامی مستقیم عربستان، جنگ یمن است. در سال ۲۰۱۵، عربستان سعودی با در دست گرفتن رهبری یک ائتلاف نظامی از کشورهای عربی گام به یمن گذاشت تا از دولت عبدربه منصور هادی در برابر جنبش حوثی‌ها، که صنعا را در دست گرفته بودند، پشتیبانی کند. نیروی هوایی عربستان یورش‌های گسترده‌ای علیه مواضع حوثی‌ها انجام داد و عربستان همچنین از نیروها و گروه‌های یمنی مخالف حوثی‌ها پشتیبانی مالی، جنگ‌افزاری و پشتیبانی ترابری کرد. هدف اصلی ریاض جلوگیری از استوار شدن یک نیروی مسلح نزدیک به جمهوری اسلامی در مرزهای جنوبی خود و نگهداشت نفوذ سیاسی و امنیتی در یمن بود.

با همه برتری نظامی و هوایی عربستان، جنگ نتوانست به پیروزی و بازگشت دولت پشتیبان ریاض به قدرت بینجامد و در برابر، هزینه‌های انسانی، سیاسی و مالی چشم‌گیری بر جای گذاشت. عربستان در سال‌های گذشته کم‌کم از رویکردی که بیشتر بر نیروی نظامی استوار بود، به سوی گفت‌وگو و کوشش برای رسیدن به یک پیمان سیاسی با حوثی‌ها حرکت کرده است. از همین رو، تجربه یمن نمونه‌ای مهم از به‌کارگیری قدرت سخت از سوی عربستان برای رویارویی با گسترش نفوذ جمهوری اسلامی و نگهداشت امنیت مرزهای خود است؛ هم‌زمان که ریاض می‌کوشد از سرمایه‌گذاری، دیپلماسی، جایگاه مذهبی و توان اقتصادی خود نیز برای نگهداشت نفوذ منطقه‌ای بهره گیرد.

نقش عربستان در مصر: عربستان سعودی نیز در کنار توان اقتصادی، مذهبی و دیپلماتیک، در دگرگونی‌های سیاسی و نظامی کشورهای منطقه نقش کوشایی بر دوش داشته است. یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها مصر است. عربستان از مخالفان دولت محمد مرسی و اخوان‌المسلمین بود و پس از برکناری مرسی به دست ارتش مصر در ژوئیه ۲۰۱۳، از نخستین کشورهایی بود که از این کار پشتیبانی کرد. پادشاه عربستان تنها چند ساعت پس از برکناری مرسی، از حکومت تازه پشتیبانی کرد و عربستان، امارات و کویت نیز میلیاردها دلار کمک مالی به دولت تازه مصر سرازیر کردند. درباره نقش مستقیم دستگاه اطلاعاتی عربستان در سازمان‌دهی یا فراهم کردن پول برای برکناری مرسی، گزارش‌های فراوانی می‌توان یافت.

نقش عربستان در سوریه: سوریه نیز یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت عربستان با جمهوری اسلامی بود. عربستان از سال‌های نخست جنگ داخلی سوریه از مخالفان بشار اسد پشتیبانی مالی و جنگ‌افزاری کرد و می‌کوشید حکومت اسد، که یکی از مهم‌ترین هم‌پیمانان جمهوری اسلامی در منطقه بود، فروبپاشد و نفوذ جمهوری اسلامی در دمشق و راه پیوندی آن با لبنان کاهش یابد. گزارش‌هایی درباره نقش دستگاه اطلاعاتی عربستان در رساندن پول و جنگ‌افزار به گروه‌های مخالف از راه کشورهای منطقه منتشر شده است.

از همین رو، مصر و سوریه نمونه‌های مهمی از به‌کارگیری آمیزه‌ای از توان مالی، سیاسی، مذهبی، اطلاعاتی و نظامی از سوی عربستان برای اثرگذاری بر دگرگونی‌های منطقه هستند. در مصر، این نفوذ بیشتر از راه پشتیبانی سیاسی و مالی از حکومت پس از مرسی به کار گرفته شد؛ در سوریه، از راه پشتیبانی مالی و جنگ‌افزاری از مخالفان اسد و همکاری در عملیات نظامی هم‌پیمانی.

ناتوانی هر یک از این سه قدرت در دگرگونی هم‌سنگی نیروها، زمینه را برای گامی فراتر هموار کرد: شکل‌گیری یک ائتلاف نظامیِ رسمی و سازمان‌یافته. ائتلافی که در آن، عربستان با پشتوانه‌ی هسته‌ای پاکستان و توان نظامی ترکیه، در پی استواری سرکردگی خود در برابر جمهوری اسلامی برآمد.

از دخالت نظامی تا ائتلاف: پیمان سه‌گانه پاکستان–ترکیه–عربستان

خطرناک‌ترین دگرگونی منطقه، پیمان نظامی سه‌گانه‌ی پاکستان، ترکیه و عربستان سعودی است. این ائتلاف، معادلات امنیتی خاورمیانه را پیچیده‌تر کرده و جمهوری اسلامی را ناگزیر به بازنگری در سیاست‌های راهبردی خود ساخته است. آنچه این پیمان را از ائتلاف‌های پیشین جدا می‌کند، این است که در دل رقابت اقتصادی بر سر کریدورهای انرژی شکل گرفته است.

 منطق راهبردی پاکستان

پیوست پاکستان هم چون تنها قدرت هسته‌ای جهان اسلام در این پیمان، معادلات امنیتی خاورمیانه را پیچیده‌تر کرده است. این پیوند گنجایش هسته‌ای پاکستان را برای نخستین‌بار وارد رقابت‌های منطقه‌ای می‌کند. با آنچه که در باره پیوندهای تاریخی و فرهنگی میان تهران و اسلام‌آباد می‌دانیم، منطق تصمیم پاکستان را باید در چارچوبی گسترده‌تر و بر پایه برتری امنیتی، اقتصادی و نهادی آن تحلیل کرد.

کشوری که پاکستان از آن می‌ترسد و با آن جنگ داشته است، هندوستان است. پیوستن به این پیمان برای اسلام‌آباد ابزاری برای دستیابی به پشتوانه دیپلماتیک، مالی و نظامی از دو کشور پرتوان مسلمان، در جنگ آینده با دهلی‌نو است. ترکیه و عربستان هم چون دو قدرت مسلمان، توانایی انجام چنین پشتوانه‌ای را دارند. از این دیدگاه، بهره‌گیری از گفتمان ضدایرانی بیش از آنکه هدف باشد، سازوکار گام گذاشتن پاکستان به این ائتلاف است و در خدمت راهبرد کلان بازدارندگی در برابر هند است. این پیوند را می‌توان در چارچوب تحلیل خطر هندوستان فهمید.

در سطح اقتصادی، وابستگی ساختاری پاکستان به کمک‌های مالی عربستان نقش برجسته دارد. اقتصاد شکننده اسلام‌آباد نیازمند کمک مالی پایدار از بیرون است و ریاض تاریخی‌ترین پشتیبان آن بوده است. پیوستن به این پیمان پیام سیاسی روشنی برای عربستان دارد و در برابر آن، پاکستان انتظار کمک‌های مالی، سرمایه‌گذاری و تضمین اشتغال کارگران پاکستانی در خلیج فارس را دارد؛ این یک دوستی است که می‌توان آن را یک دادوستد ژئوپلیتیکی میان هم‌سویی امنیتی و ثبات اقتصادی دانست. این منطق را می‌توان در چارچوب کمک‌های اقتصادی عربستان درک کرد.

رویدادهای چند سال گذشته در سیاست خارجی آمریکا ــ از خروج پرآشوب از افغانستان تا تنش‌های واشنگتن–تهران ــ باور پاکستان به چتر امنیتی آمریکا را کاهش داده است. پیوستن به این پیمان برای اسلام‌آباد یک سیاست موازی امنیتی برای روزهای آینده است؛ نه جایگزینی آمریکا. این رویکرد بخشی از تلاش پاکستان برای سازگاری با خاورمیانه‌ای است که در آن نقش آمریکا رو به کاهش است.

در سطح داخلی، سیاست خارجی پاکستان زیر رهبری ارتش و سازمان اطلاعات نظامی (ISI) است. از نگاه این نهادها، ایران رقیبی برای نفوذ در افغانستان و بلوچستان است. این پیمان به ارتش امکان می‌دهد بدون دشمنی رسمی، موضعی ضدایرانی را مشروعیت ببخشد و از آن برای فشار دیپلماتیک در چالش‌های مرزی و افغانستان بهره گیرد.

در پایان، توانایی هسته‌ای پاکستان جایگاه آن را در کنار عربستان و ترکیه بالا می‌برد و امکان بازی نقش «ضامن هسته‌ای» ائتلاف را فراهم می‌کند. این جایگاه، قدرت چانه‌زنی پاکستان در برابر جمهوری اسلامی را افزایش می‌دهد و حتا می‌تواند توانایی میانجی‌گری آن را در بحران‌های آینده بالا ببرد. این پهنه را می‌توان در چارچوب جایگاه ژئوپلیتیکی پاکستان بررسی کرد.

برای همین، پیوستن پاکستان به این پیمان نه با هدف درگیری نظامی با ایران، بل‌که برای دستیابی به سه هدف کلیدی صورت گرفته است: پایداری اقتصادی با کمک عربستان، بازدارندگی در برابر هندوستان، و افزایش نقش ژئوپلیتیکی به کمک بمب هسته‌ای خود. ایران برای پاکستان یک رقیب منطقه‌ای است، نه یک خطر. اسلام‌آباد الگوی چندهم‌سویی را پیاده می‌کند: نگهداشت کانال‌های دوستی با تهران، همراهی نمادین با ریاض و آنکارا، و بهره‌گیری از برتری‌های ائتلاف بدون ورود به جنگ.

 انگیزه‌های ترکیه

دلیل پیوست ترکیه به این پیمان روشن است و ریشه در راهبرد درازمدت آنکارا برای دگرگون شدن به یک قدرت منطقه‌ای مستقل دارد. ترکیه با یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های ناتو و سیاست خارجی مستقل خود، در پی آن است که نقشی بزرگ‌تر در خاورمیانه بر دوش گیرد. بودن در یک پیمان نظامی با پاکستان هسته‌ای، این امکان را به ترکیه می‌دهد که توان بازدارندگی خود را در برابر اسرائیل هسته‌ای افزایش دهد. اسرائیل که همواره از برتری هسته‌ای خود در منطقه بهره برده است، اکنون با چالشی جدی روبه‌رو شده است. روزنامه‌های اسرائیلی آشکارا پیوست ترکیه به این پیمان را خطری برای اسرائیل می‌دانند.

هدف عربستان در برابر ایران

اما شاید خطرناک‌ترین سویه این پیمان برای میهن ما، پیوست عربستان سعودی به آن باشد. برخلاف ترکیه و پاکستان که برای پیوست به این اتحاد دلیل‌های راهبردی روشنی دارند، دلیل پیوست ریاض را تنها می‌توان در رویارویی با جمهوری اسلامی جست‌وجو کرد. عربستان با بهره‌گیری از پول، نفت و نفوذ سیاسی خود و با هم‌پیمانی با پاکستان هسته‌ای، در پی ساختن هم‌سنگی تازه در برابر جمهوری اسلامی است. این پیمان نظامی، شکاف ژرف در جهان اسلام را بیش از پیش آشکار می‌کند و منطقه را به سوی درگیری‌ای بزرگ‌تر می‌راند.

پیمان سه‌گانه اما تنها یک روی سکه است. در کنار ائتلاف‌های نظامی و دخالت سخت، جنگی دیگر نیز در جریان است؛ جنگی بر سر ذهن‌ها، فرهنگ، مذهب و سرمایه‌گذاری. ابزارهای قدرت نرم – که شاید در درازمدت از جنگ‌افزارها هم کاراتر باشند – هر سه کشور را به میدان رقابتی دیگر کشانده است؛ میدانی که در آن سریال‌های ترکی، گفتمان مقاومتِ جمهوری اسلامی و پروژه‌ی چشم‌انداز ۲۰۳۰ عربستان، جنگاورانِ اصلی هستند.

رقابت نرم میان قدرت‌های منطقه‌ای

رقابت منطقه‌ای را نمی‌توان تنها رقابت «جمهوری اسلامی در برابر عربستان» یا «جمهوری اسلامی در برابر ترکیه» دانست. این رقابت چندلایه است و در زمینه‌های گوناگونی مانند بازرگانی، انرژی، راه‌های ترابری، رسانه، فرهنگ، مذهب، سرمایه‌گذاری، دیپلماسی و فناوری خود را به خوبی نشان می‌دهد. پژوهش‌گران قدرت نرم در خاورمیانه، جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان را از مهم‌ترین بازیگران این رقابت می‌دانند.

رقابت قدرت‌های منطقه‌ای در خاورمیانه تنها به ارتش، اقتصاد، بازرگانی و ساخت راه‌های ترابری مرزبندی نمی‌شود، بل‌که دسته‌ای از ابزارهای «قدرت نرم» را نیز دربر می‌گیرد. جمهوری اسلامی، ترکیه و عربستان سعودی هر سه می‌کوشند از راه رسانه، فرهنگ، مذهب، دیپلماسی، سرمایه‌گذاری، بازرگانی و کمک‌های اقتصادی، دامنه نفوذ خود را گسترش دهند.

 جمهوری اسلامی

جمهوری اسلامی بخش مهمی از قدرت منطقه‌ای خود را بر پیوند میان ایدئولوژی، مذهب و رسانه استوار کرده است. جمهوری اسلامی از گفتمان «مقاومت» و پشتیبانی از آرمان فلسطین برای ساختن هویتی سیاسی فراتر از مرزهای ایران بهره می‌گیرد و از راه رسانه‌های برون‌مرزی، مرکزهای فرهنگی، کنش‌های مذهبی و آموزشی و شبکه‌های اجتماعی می‌کوشد این گفتمان را در کشورهای منطقه گسترش دهد.

 ترکیه

ترکیه الگوی دیگری دارد و در سال‌های گذشته سرمایه‌گذاری چشم‌گیری بر قدرت نرم کرده است. میراث عثمانی، زبان و فرهنگ ترکی، سریال‌های تلویزیونی، گردشگری، دانشگاه‌ها، کارهای انسان دوستانه و دیپلماسی فرهنگی، همگی بخشی از این ابزارها هستند. سازمان‌هایی مانند تیکا و دیانت نیز در گسترش پیوندهای فرهنگی، مذهبی و انسانی ترکیه نقش دارند. ترکیه همچنین از شبکه دیپلماتیک گسترده، بازرگانی، سرمایه‌گذاری و شرکت‌های ساختمانی خود برای پدید آوردن وابستگی‌های اقتصادی و سیاسی بهره می‌گیرد. در زمینه رسانه و فرهنگ همگانی نیز سریال‌های ترکی توانسته‌اند مخاطبان گسترده‌ای در جهان عرب پیدا کنند و تصویری از ترکیه هم چون کشوری مسلمان، نوگرا و از دید اقتصادی کامیاب پدید آورند. پژوهش‌های در باره قدرت نرم ترکیه، تاریخ، فرهنگ، جغرافیا، سیاست خارجی و دیپلماسی همگانی را از سرچشمه‌های اصلی نفوذ این کشور می‌دانند.

 عربستان

عربستان سعودی نیز در سال‌های گذشته در روند دگرگون کردن الگوی قدرت نرم خود بوده است. این کشور همچنان از جایگاه مذهبی خود با اداره حج و عمره و شبکه‌های مذهبی و دینی هم چون سرچشمه‌های مهم نفوذ بهره می‌گیرد. عربستان هم چنین از رسانه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای، سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی، کمک‌های مالی، دیپلماسی و پیوندهای نزدیک با دولت‌های عربی برای استوار کردن جایگاه خود بهره می‌گیرد. پژوهش‌ها در باره قدرت نرم مذهبی در خاورمیانه، عربستان را در کنار جمهوری اسلامی و ترکیه از مهم‌ترین کشورهایی می‌دانند که از مذهب برای پیشبرد هدف‌های سیاست خارجی خود بهره گرفته‌اند.

اما عربستان در دوره کنونی کوشیده است چهره خود را فراتر از یک قدرت تنها مذهبی بازتعریف کند. پروژه‌هایی مانند چشم‌انداز ۲۰۳۰، سرمایه‌گذاری‌های گسترده در گردشگری، ورزش، سرگرمی، فناوری و زیرساخت، میزبانی رویدادهای بین‌المللی و تلاش برای دگرگون کردن ریاض به یک مرکز اقتصادی و مالی منطقه‌ای، بخشی از این راهبرد هستند. بدین گونه، عربستان می‌کوشد قدرت اقتصادی خود را به قدرت نرم دگرگون کند و تصویری از کشوری عربی، نوگرا، دارا و رو به آینده به نمایش گذارد.

رقابتِ نظامی و نرم در خاورمیانه، در تهی‌جا (خلأ)شکل نمی‌گیرد؛ بل‌که در بستر دگرگونی‌های ژرفِ نظم جهانی روی می‌دهد. کاهش نقش آمریکا، اوج‌گیری چین، و بازآراییِ هم‌سنگیِ قدرت، همگی بر معادلات منطقه تأثیر گذاشته‌اند. در بخش پایانی، پیامدهای این رقابتِ همه‌جانبه را در سطح نظم نوین جهانی و از دیدگاه طبقاتی بررسی می‌کنیم.

 پیامدهای نظم نوین جهانی و نتیجه‌گیری طبقاتی

 دگرگونی نظم جهانی و خاورمیانه

عربستان به شرق چشم دوخته است، ترکیه سیاست مستقل خود را پیش می‌برد و پاکستان به چین نزدیک‌تر می‌شود. نظم کهنه زیر سرکردگی آمریکا در روند فروپاشی است و نظمی تازه در روند شکل‌گیری است. خاورمیانه، هم چون کانون ژئوپلیتیک جهان، میدان اصلی این رقابت تاریخی خواهد بود. ائتلاف سه‌گانه در واقع پاسخی به این دگرگونی‌های ژرف است؛ پاسخی که می‌تواند منطقه را به سوی جنگی بزرگ‌تر بکشاند.

هر ائتلاف نظامی تازه، گفت‌وگو و دیپلماسی را به کنار و صلح را به پس می‌اندازد و منطقه را به سوی جنگی بزرگ‌تر می‌راند. بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای همگی در این بازی مرگبار سهیم‌اند، اما هیچ‌یک هزینه واقعی آن را نمی‌پردازند. هنگامی که قدرت‌های بزرگ در خاورمیانه شطرنج خود را بازی می‌کنند، این مردم بی‌گناه‌اند که به سربازهای پیاده این بازی دگرگون می‌شوند. خانواده‌هایی در بیروت، تهران، غزه، صنعا و بغداد، بهای سنگین این رقابت‌ها را با زندگی و خانه‌های خود می‌پردازند.

پیامدهای پیمان سه‌گانه برای ایران

برای ایران، این پیمان سه‌گانه یعنی محاصره‌ای تازه از سوی عربستان با پشتوانه هسته‌ای پاکستان، و از سوی دیگر رقابت فزاینده با ترکیه بر سر نفوذ در سوریه، عراق و قفقاز. بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی که زیر رهبری سپاه به یک نیروی طبقاتی مستقل دگرگون شده، اکنون با چالشی راهبردی روبروست: چگونه در محاصره‌ای که یک سوی آن پیمان نظامی با پشتوانه‌ی هسته‌ای و سوی دیگر آن کاهش نفوذ اقتصادی و انرژی است، جایگاه خود را نگه دارد؟ پاسخ بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی، مانند گذشته، کاربرد گفتمان مقاومت، افزایش توان بازدارندگی موشکی و هسته‌ای، و گسترش شبکه‌های نیابتی است. اما این پاسخ، منطقه را به سوی افزایش تنش و خطر جنگ بزرگ‌تر می‌برد.

پایان سخن

«چپ»‌ها نباید به بازگویی گفتمان امپریالیسم در باره‌ی «تنش‌آفرینی» جمهوری اسلامی بپردازند. همان‌گونه که در سراسر این نوشته دیدیم، بورژوازی همه‌ی این کشورها – از ترکیه در سوریه، لیبی و قره‌باغ تا عربستان در یمن، مصر و سوریه – به شیوه‌های گوناگون دست به تنش‌آفرینی می‌زنند و از قدرت نظامی خود برای پیشبرد منافع طبقاتی خویش بهره می‌گیرند. با این همه، غرب و امپریالیسم با هدف‌های روشنی، مانند چندپاره کردن ایران و ساختن چندین کشور کوچک سرسپرده یا بی‌قدرت، بار گناهان همه‌ی تنش‌های خاورمیانه را به دوش جمهوری اسلامی می‌گذارد. این جابه‌جاییِ گناه، البته همه در خدمت پیاده‌شدن هدف‌های راهبردی اسرائیل برای سرکردگیِ فراگیر در خاورمیانه است.

میهن‌دوستی و دفاع از مرزها و تمامیت ارضی میهن، با هواداری از جمهوری اسلامی یکسان نیست. امریکا و اسرائیل، برای دستیابی به هدف خود یعنی نابودی ایران، جمهوری اسلامی را بهانه کرده‌اند. ترامپ و وزیر جنگ اسرائیل با گفتن این که «تمدن ایران را به دوران سنگ برمی‌گردانیم» این هدف را به روشنی آشکار کردند. نقد طبقاتیِ جمهوری اسلامی هرگز نباید به هم‌آوایی با این پروژه‌ی امپریالیستی دگرگون شود؛ زیرا دادگری در داوری، پیش‌شرط هر بررسی جدی و تاریخی است.

بورژوازی جمهوری اسلامی پرخاشگرتر از بورژوازی دیگر کشورهای خاورمیانه نیست. غرب و کشورهای واپسگرای خلیج فارس با آماج‌های ویژه‌ای به این سخن دامن می‌زنند. بازوی نظامی جمهوری اسلامی، یعنی بورژوازی نظامی به رهبری سپاه، قانون‌های نوشته و نانوشته جهانی در زمینه رقابت را زیر پا نگذاشته است. جمهوری اسلامی به هیچ کشور دیگری یورش نبرده است، مگر برای دفاع. پشتیبانی از نیروهای نیابتی و بهره‌گیری از نیروهای همسو، از آغاز تاریخ سیاسی آدمی، در برنامه‌های سیاسی و نظامی کشورهای گوناگون جای داشته است. این کار به هیچ‌گونه روش ویژه جمهوری اسلامی نیست.

در برابر این کارها، اسرائیل و آمریکا به ایران یورش بردند، بمب فرو ریختند و رهبران و مردم را کشتند. این یک جنگ نیست؛ دستیازی به یک کشور با آماج نابودی و چندپارگی آن است. مارکسیست‌ها به دلیل‌های گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیک و طبقاتی با جمهوری اسلامی درگیرند، اما هیچ نیازی نیست که دادگری را هنگام داوری کنار بگذارند. گفتن اینکه گناه جنگ به یک اندازه بر دوش آمریکا و جمهوری اسلامی است، سراسر نادرست است.

یادمان باشد که سپاه پاسداران تنها سازمان‌های امنیتی، شکنجه و زندان نیستند؛ نیروهای نظامی نیز هستند که بخشی از آنان میهن‌دوست‌اند. حتا در ارتش شاه نیز ارتشیانی میهن‌دوست و مردم‌دوست داشتیم. از همین رو، در داوری درباره نقش نیروهای نظامی جمهوری اسلامی، باید میان ساختار بورژوازی نظامی و کارکرد سرکوبگرانه آن از یک سو، و گرایش‌ها و رفتارهای میهن‌دوستانه بخشی از نیروهای نظامی و پایگاه اجتماعی این لایه بورژوازی از سوی دیگر، جدایی گذاشت. نقد طبقاتی و سیاسی جمهوری اسلامی نباید ما را از دیدن این ناهم‌گونی‌ها بازدارد.

نوشته های کمکی




هنر در میدانِ رنج و آزادی: رنگ‌هایی که خاموش نمی‌شوند

پیش گفتار

کتاب تازه به چاپ رسیده نقاشی ها و… ،   سه مجموعه‌ی نقاشی هنرمند گرامی بانو فرح نوتاش را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد؛ سه جهانِ به‌ظاهر جدا، اما در ژرفا به‌هم‌پیوسته: سوسیال‌ رئالیسم، «بهار عربی» و صلح. این مجموعه‌ها تنها نمایشِ رنگ و فرم نیستند، بلکه روایت‌هایی از رنج، امید، مقاومت و جست‌وجوی انسان برای آزادی‌اند. نوتاش در مقام هنرمندی متعهد، جهان پیرامون خود را نه با بی‌طرفی سرد، بلکه با شور، درد و آرمان‌خواهی می‌نگرد و هر تابلو را به سندی از تجربه‌ی تاریخی و انسانی بدل می‌کند؛ سندی که هم زخم را نشان می‌دهد و هم راهِ درمان را.

وظیفه هنر!

انسان‌ها در برابر روزگار، به‌ویژه با چالش‌های جامعهٔ انسانی، دو برخورد ناهمساز با هم دارند: یا همه‌چیز را آن‌گونه که هست می‌پذیرند، یا برای دگرگونی آن گام به نبردگاه می‌گذارند. هنرمند نیز به‌ناگزیر یکی از این دو راه را برمی‌گزیند. از این‌رو، دیدگاه هنرمندان در بارهٔ وظیفهٔ هنر را می‌توان به پنج گروه دسته‌بندی کرد: آن‌که برای بورژوازی هنر می‌سازد؛ آن‌که برای پول هنر می‌آفریند؛ آن‌که در تنهایی خویش فرو رفته و از رنج مردم روی برمی‌تابد؛ هنرمند مردمی که زندگی توده‌های رنج را در هنر خود بازتاب می‌دهد اما افق آینده برایش روشن نیست؛ و هنرمند انقلابی که نه تنها زشتی امروز را در هنر آشکار می‌کند، بلکه سیمای زیبای جهان فردا را نیز به تصویر می‌کشد. نقاش این مجموعه، بی‌گمان از دستهٔ آخر است.

انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی‌آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست‌هایش دستبند می‌زنند.

هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین «نظام هرمی» هنر می‌آفریند. او می‌داند که سرچشمه آفرینش‌های مادی یا معنوی کار هدفمند است، نه کار دلبخواه و بی‌هدف. هنر انقلابی آرمانی طبقاتی است که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را بازتاب می‌دهد؛ نه تنها شرایط روز، بلکه دورنمای جامعه آزاد از بهره‌کشی فردا را نیز پیش روی انسان می‌گذارد. هنر جهان مادی کهن را نابود نمی‌کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان‌ها، ابزار دگرگونی آن را به دست آنان می‌دهد. هنر رزمی به انسان می‌آموزد که سرسپردگی را نپذیرد و شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگواری‌ها بایستد.

هنر انقلابی آن آفرینشی است که درونه را با پوسته‌ای زیبا می‌پوشاند، بی‌آنکه زیبایی پوسته پیام آن را در خود گم کند.هنر همانند شعار نیست و رونوشت خشک و رنگ‌پریده زندگی نیز نیست. طبری هنرمندانی را که سرشت و درون‌مایه را بر نمود و ریخت برتری می‌دهند، سرزنش می‌کند و خواستار روشی زنده و بالنده است که در آن سرشت پرمعنا و نمود زیبا هماهنگ با یکدیگر درآمیزند.

زیبایی در هماهنگی و هم‌نوایی خود زندگی تبلور می‌یابد و، آن‌چنان که چرنیشفسکی می‌گوید، زیبایی همان زندگی است؛ اما همه زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم زیباست. در پهنه اجتماعی، پدیده‌هایی زیبا هستند که در آنها آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره‌دست انقلابی آن‌چنان زشتی روزگار را بازتاب می‌دهد که همراه تلخی امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا نیز در کام حس شود.

به گفته شلی، آتش «آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان» باید در هنرمند انقلابی زبانه کشد تا جان‌های مرده و دل‌های یخ‌زده دوباره جان گیرند. برای آفریدن هنری جاودان، هنرمند نه تنها به اندیشیدن، بلکه به شور نیز نیاز دارد. لنین می‌گوید جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده و نمی‌تواند باشد؛ و برشت نیز پیوند خرد و عواطف را ناگسستنی می‌داند. کسی که نمی‌اندیشد، نمی‌تواند به عواطف والایی دست یابد که از آنها برای آفرینش هنری سود جوید. و کسی که بدون احساس می‌اندیشد، شوری در آفرینش هنری خود نشان نمی‌دهد؛ هنر او نمی‌سوزاند، نمی‌شوراند، برنمی‌خیزاند.

هنرمند انقلابی بی‌آنکه درس اخلاق بدهد، آموزگاری اجتماعی است که برخی پدیده‌ها و رویدادها را زیر ذره‌بین می‌گذارد و برخی دیگر را کنار می‌زند. او بازتابی بی‌آلایش و مستقل از زندگی نمی‌دهد، بلکه با دید هنری و ایدئولوژیک خود، گزینشی از آنچه در پیرامونش می‌گذرد ارائه می‌کند. هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج‌بران بسنده نمی‌کند؛ از پس پرده زندگی اندوهگین امروز، روزنه‌ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر و آزاد فردا می‌گشاید. او در سرشت پدیده‌ها کندوکاو می‌کند تا زندگی را آن‌گونه که می‌بایست و می‌تواند باشد نشان دهد. 

بورژوازی می‌خواهد به انسان بیاموزد که در برابر جهانی ستمگر تنها رها شده است. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه امیدها و رؤیاهای لرزان، پایه‌های آرزوهای جامعه انسانی آینده را پی‌ریزی کند. در روزگار نومیدی و فصل خزان، مانند برگ زرد از درخت جدا نمی‌شود؛ آرمان‌هایش را نمی‌توان خوار و رام کرد. او مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران و رخ بهره‌کشان فرو می‌برد و همزمان به کام آزادگان و رنج‌بران انگبین شیرین می‌ریزد.

حتی زمان نیز نمی‌تواند آفرینش‌های چنین هنرمندانی را کهنه کند. هنری که می‌آفرینند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی‌زند؛ ساختمانی است که در آن خزه نمی‌روید.

این کتاب در برگیرنده سه مجموعه است: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح.

رنگ این نقاشی‌ها، نه فقط برآمده از ترکیبِ پیگمنت‌ها، که زاییدهٔ جانِ سوختهٔ نقاش است؛ رنگی که از «رنج» سرشته شده و با «امید» آمیخته گشته است. نقاش، چون مادری دلسوز که با دستانی لرزان اما مهربان، فرزندان نازک‌تر از گل خویش را در آغوش می‌گیرد، این تصویرها را با آب دیده پرورش می‌دهد و در هر ضربه‌قلم‌مو، جوانی و شادابی خود را به آنان می‌بخشد و دانه‌ای از روح امیدوار خود در آن‌ها می‌کارد. اگرچه این آثار از ستم سخن می‌گویند، از تاریکیِ بی‌پایان، از خفقان و خون، اما هرگز تسلیم یأس نمی‌شوند؛ آنها، در شبِ درازِ یلدا، نویدِ زایشِ روشنایی را در دل خود دارند و به سپیده‌دم، نه از سر ناچاری، که از روی ایمان، خوشامد می‌گویند.

این نقاشی‌ها، همچون داس امید، گل‌های یخ‌زدهٔ نومیدی را یک‌یک سر می‌برند و شاخه‌های دلسردی را قطع می‌کنند. آنها فریاد می‌زنند که زورگویان و آزمندان روزگار، هرچند کاخ‌های بلند برمی‌افرازند و بر تخت قدرت می‌خوابند، اما همیشه از آتشفشان خاموشِ عصیانِ مردم غافل‌گیر می‌شوند. تاریخ، این پیرِ خاموش اما بی‌تعارف، بارها نشان داده که آرزوهای ناپاکِ خودسران و خودکامگان—آنان که گمان می‌کنند با زور می‌توانند خورشید را به زندان افکنند—هرگز راه به جایی نمی‌برد. پایان همیشه یکسان است: ستم‌پیشگان در گور خویش، و مردم، با جامه‌های خون‌آلود اما سرافراز، بر صحنهٔ تاریخ باقی می‌مانند. پیروزی از آنِ جمعی است که ایمان دارند، نه از آنِ کسانی که اسلحه به دست گرفته‌اند اما وجدان را از کف داده‌اند.

چرخش قلم مو بر روی این تابلوها، تنها حرکتِ دست یک هنرمند بر بوم نیست؛ او با هر ضربه، پتکی به دست شورشیان می‌دهد تا بر ستون‌های ستم و بهره‌کشی بکوبند. نقاش این مجموعه‌ها، همان هنرمند چیره‌دست انقلابی است که آن‌چنان زیبا، زشتیِ روزگار را بازتاب می‌دهد که در تماشایش، مخاطب، هم‌زمان با چشیدنِ تلخیِ امروز، ناخودآگاه شیرینیِ پیروزیِ فردا را در دهان مزه‌می‌کند. او نشان می‌دهد که هنرِ متعهد، تنها روایتگرِ درد نیست، بلکه خود، کنشگری است در میدان نبرد؛ جایی که هر رنگ، هر خط و هر سایه، حکمِ فریادی دارد که نمی‌خواهد خاموش شود، چرا که می‌داند روزی، این فریادها، طلیعه‌ی آزادی را نوید خواهند داد.

مجموعه‌ی «بهار عربی»

مجموعه‌ی «بهار عربی» با این که نامی جغرافیایی و تاریخی دارد، اما به دنبال بازنمایی واقع‌گرایانه از کشورها، پرچم‌ها، رهبران یا میدان‌های نبرد نمی‌رود. به جای آن، هنرمند کوشیده است تا روان‌شناسی درونی یک قیام را به زبان رنگ، حرکت، زخم‌های بوم و هرج‌ومرجِ تجسمی برگرداند و مهم‌ترین پرسشی که این تابلوها پیش روی بیننده می‌گذارند، این است که درون یک انقلاب چه حسی جریان دارد، نه اینکه در «بهار عربی» چه گذشت. این تفاوت بنیادین، کلید ورود به جهان این مجموعه به شمار می‌رود.

برای یک فردی که کارشناس نیست و در زمینهٔ هنر رنگی تجربه و دانش پیشرفته‌ای ندارد، سبک انتزاعی این مجموعه دشوارترین بخش کتاب برای درک و تفسیر است. خوشبختانه، نام این مجموعه و آگاهی بیننده از روند شورش‌ها در «بهار عربی» و سرنوشت غم انگیز آن، کلید بازگشایی رمزی است که با درهم آمیزی رنگ ها قفل شده است.

ترکیب‌بندی تابلوها ناپایدار است، رنگ‌ها با هم درگیرند، فرم‌ها سرکش‌اند و نور هرگز بر تاریکی چیره نمی‌شود و این حسِ را هنرمند آگاهانه با بازتاب واقعیت تاریخی «بهار عربی» در بیننده پدید می‌آورد.

در بیشتر تابلوهای این بخش، حرکت از تاریکی به‌سوی روشنایی دیده می‌شود، اما روشنایی هرگز تاریکی را سراسر در خود فرو نمی‌برد و همین ویژگی به مجموعه سرشتی دوپهلو و دوگانه می‌دهد. انقلاب در اینجا هم‌زمان با رهایی، امید، خشم، تولدی دوباره با خشونت، ویرانی و سرگشتگی همراه است. هنرمند انقلاب را نه یک جابجایی پاک از ستم به آزادی، بلکه فرایندی گنگ، خطرناک و پر از تضاد نشان می‌دهد. این نیرومندترین نخ فکری مجموعه است که در تمام لایه‌های بصری آن جاری می‌شود.

رنگ زرد و کرانه‌های گسترده‌ی روشن در تابلوها، می‌توانند نماد آزادی، آگاهی سیاسی، امید، بیداری مردمی یا امکانِ جامعه‌ای دیگر باشند، اما هنرمند به این روشنایی شکلی پایدار نمی‌دهد؛ زرد با ضربه‌های قلم‌موی ناآرام و خط‌های پریشان ساخته شده، در جاهایی به سفید می‌ریزد و همواره با رنگ‌های تیره‌تر درگیر است. 

در یک نگاه، رنگ سرخ یادآور خونی است که هنگام اعتراض‌ها ریخته شد و بهای انسانیِ رزمیدن برای انسان ماندن است. در نگاهی دیگر، تجلی‌گر خشم فروخورده‌ی سال‌های درازی است؛ خشمی که از نابرابری، تنگ دستی و سرکوب انباشته شده و سرانجام جوشان می شود.

اما این سرخی قهرمانانه و یک‌سویه نمایش داده نشده است؛ در جاهایی زیباست و در جاهایی خشن و آشفته، و این دوگانگی به اثر ژرفای ویژه‌ای می‌بخشد، چراکه همان انرژی‌ که انقلاب را می‌آفریند، می‌تواند نیروی ویرانگر نیز شود.

سیاه به درون دیگر رنگ‌ها نفوذ می‌کند، نه اینکه پشت‌سر آن‌ها بماند. این نفوذ را می‌توان بازگشت نظم کهنه‌ای دانست که هنرمند در جای دیگری، یعنی در میهن خود پیشتر دیده است. در این فضا، قدرت خودکامگی، نیروی نظامی، زندان، مرگ و سرکوب سیاسی به هم پیوند می‌خورند.

ما در این تابلوها نه چهره‌ی رهبران انقلابی می‌بینیم، نه نظامیان، نه چهره‌ی معترضان را، نه نمادهای ملی و نه پرچم‌ها. به‌جای آن، با انرژیِ بی‌نام‌ونشان روبروییم و این به‌معنای این است که انقلاب یک کنش جمعی است، تاریخ را مردم می‌سازند، نه قهرمانانِ برگزیده. گویی هنرمند می‌گوید که «بهار عربی» تنها مجموعه‌ای از رویدادها در تونس و مصر نیست، بلکه نمایانگر کشمکش گسترده‌تر انسان‌ها علیه خودکامگی سیاسی و اجتماعی است. از این نگاه، «بهار عربی» یک انقلاب نمادین است، و بهانه‌ای برای هنرمند برای به‌تصویر کشیدن خشم شورشی توده‌ها.

هنرمند به رمانتیک‌سازی انقلاب تن نمی‌دهد، بلکه تابلوها این پرسش را به پیش روی می‌گذارند که هنگامی که انرژی انقلابی با رهبری آگاهانه و پیشرو همراه نباشد، چه روی می‌دهد؟ هنرمند در این مجموعه، انقلاب را نه یک رویداد سیاسی پیروزمندانه، بلکه یک بیداریِ خشن و دگرگون‌ساز به تصویر می‌کشد. اما امید هم در تابلوها دیده می‌شود. ولی هنرمند نمی‌خواهد به ما بگوید که آیا آن امید در پایان پیروز می‌شود یا نه؟ این پرسش را باید تاریخ و خود بیننده بیابد.

بنابراین پیام مجموعه این نیست که انقلاب پیروز شد، بلکه بیشتر این است که انقلاب یک امکان گشود و اینکه آیا این امکان به آزادی می‌انجامد یا نه، پرسش هنرمند برای بیننده است. همین نکته، این مجموعه را از شعارهای تهی انقلابیِ ساده‌انگارانه بسیار فراتر می‌برد. بی گمان، هنرمند با آگاهی از تجربه شکسته خورده انقلاب ایران، برای آینده انقلاب عربی نگران بود. این نقاشی‌ها، بیننده را به یاد شعر پس از انقلاب ۵۷ ابتهاج می‌اندازد:

ای آزادی
از ره خون می‌آیی اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی آیا با زنجیر
می‌آیی؟

و شوربختانه، تجربه شکست خورده «بهار عربی» به ما نشان داده است که احساس دوگانه هنرمند، شور و نگرانی، امید و ترس، آرمان‌گرایی و واقع‌بینیِ، پیروزی و شکست بی دلیل نبود.

مجموعه‌ی «صلح»

فهم مجموعه‌ی «صلح» در نگاه نخست با سادگیِ بصری‌اش آسان می‌نماید، اما همین سادگی دارای لایه‌های ژرف تکنیکی و سیاسی است. هنرمند با بهره‌برداری از تضاد کهن میان سیاه و سفید، حذف رنگ، و تکیه بر فرم‌های انتزاعی، جهانی می‌سازد که در آن صلح نه یک واقعیت، بلکه یک آرمان دوردست است. در یکی از تصویرها، کبوترِ سفید با فضای منفیِ قلب درون بدنش، همچون نماد جهانی صلح نمایان می‌شود؛ اما پس‌زمینه‌ی سیاه، این پیام را پیچیده‌تر می‌کند. اینجا صلح در برابر تاریکی ایستاده، نه در دل یک فضای آرام. این انتخاب تکنیکی، خوانشی سیاسی دارد: صلح در جهانی که پرخاشگری ساختاری و قطبی‌سازی اجتماعی آن را دوره کرده، تنها یک امید شکننده است.

در تصویر دیگری، پرنده به یک حرکت دگرگون می‌شود؛ خط‌های روان و هم‌پوشان، پرواز را به استعاره‌ای از آزادی، مهاجرت یا فرار دگرگون می‌کنند. نبود ریزه‌کاری‌ها، پرنده را از یک پدیده‌ی طبیعی به یک «ایده» که باید برای دستیابی به آن رزمید، دگرگون می‌کند. این تابلو نشانه‌ی نبود امنیت، یا تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌هایی است که در جهان بی‌ثبات امروز، آزادی را نه در واقعیت، بلکه در حرکت و گریز می‌یابند.

تصویر دیگری با خط‌های اریبانه و موج‌دارش، ریتمی ناپایدار می‌سازد؛ نظمی که در نمای بیرونی تکرار می‌شود اما در عمق لرزان است. این لرزش، نقدی بر ساختارهای قدرت است: ساختارهایی که در ظاهر منظم‌اند اما در واقعیت، بی‌ثباتی و فشار را وبال گردن جامعه می‌کنند. گزینش سیاه‌وسفید، این نقد را نیشدارتر می‌کند؛ گویی هنرمند جهان را به دو قطب بد که فرمانرواست و خوب که باید ساخته شود، تقسیم می‌کند. در تصویر دیگری، هنرمند از زبانی پیچیده‌تر بهره می‌گیرد، اما پیام همچنان روشن است. در بخش بالایی، دو خط منحنیِ سیاه که روی زمینه‌ی سفید نشسته‌اند، حس فشار یا دخالت را پدید می‌آورند؛ انگار چیزی در حال شکستنِ آرامش است. در بخش پایینی، مربع‌های کوچکِ پراکنده دیده می‌شود که هرکدام یک نقطه‌ی زرد درون خود دارند. این مربع‌ها می‌توانند نمادی از مردم باشند؛ انسان‌های جداافتاده، پراکنده یا در حال حرکت. پراکندگی آن‌ها یادآور مهاجرت، تبعید یا از هم‌پاشیدنِ نظم اجتماعی است. نقطه‌ی زرد داخل هر مربع، نشانه‌ی امیدی کوچک است که حتی در دل تاریکی هم خاموش نمی‌شود.

با این همه، تابلوهای گوناگون این مجموعه با وجود تفاوت‌های فرمی‌شان، یک جهان مشترک می‌سازند: جهانی که در آن صلح یک آرمان است، مردم درگیر پراکندگی و مقاومت‌اند، ساختارهای قدرت لرزان اما همچنان چیره‌اند، و آزادی در حرکت، مهاجرت و گریز معنا پیدا می‌کند. این مجموعه، هم نقد است و هم امید؛ هم اعتراض است و هم رؤیا.

مجموعه «سوسیال رئالیسم»

باور امیدوارانهٔ نقاش به هنر متعهد، ریشه در ژرف‌ترین لایه‌های وجدان تاریخی او دارد؛ او هنر را نه آینهٔ بی‌حرکت طبیعت، که سپری در برابر فراموشی و نیزه‌ای برای روشن‌کردن زوایای پنهان قدرت می‌داند. از همین روست که تابلوهایش در این مجموعه از قاب روزگار خویش فراتر می‌روند و تاریخ معاصر میهنش را، همراه با پیچیدگی‌های جهان اهریمنیِ پیرامون، در قالبی حماسی و هم زمان سوگوارانه به تصویر می‌کشند. این نقاشی‌ها، اسیر لحظه نمی‌شوند؛ زمان از فرازشان می‌گذرد اما فرسودگی بر چهره‌شان نمی‌نشیند، و کهنگی نه در بافتشان راه می‌یابد و نه در پیامشان. آنها چون زخم‌هایی هستند که هرگز التیام نمی‌یابند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که باید همچنان بیدار بمانند و یادآوری کنند.

تا زمانی که ستم بر پیکرهٔ جامعه سایه افکنده است، تا هنگامی که ایستادگی در برابر زور، نفس‌کشیدنِ آزادگان است، این نقاشی‌ها مخاطبان خود را خواهند یافت—نه تماشاگرانی منفعل، بلکه انسان‌هایی که در نگاه به آنها، هم زخم خویش را می‌شناسند و هم رمز ماندگاری را. این آثار، جان‌بخش و نیرودهندهٔ نیروهای پیشرو هستند؛ چون چراغی در دل دهلیزی، چون نغمه‌ای در میانهٔ خاموشی سنگین وحشت. حتی اگر روزی داد بر جهان چیره شود و فریاد حق در گلوها خفه نگردد، حتی اگر نان بر سفرهٔ هر خانه‌ای، دیگر چون الماسی نایاب و دور از دسترس نباشد، این نقاشی‌ها پنجره‌هایی خواهند بود به گذشته—پنجره‌هایی اندوهبار، تلخ و گاه سخت‌باور، اما هم زمان، آموزنده و بیدارکننده؛ پنجره‌هایی که از خلال شیشه‌های شکسته‌شان، نسیم حقیقت همچنان می‌وزد.

در میان تابلوهای برجسته این مجموعه «غزه» داستان دیگری دارد. بگذارید نخست به ریزه کاری های این نقاشی بپردازیم.

نقاشی «غزه» اثری فشرده، نمادین و تأثیرگذار است که با درهم‌آمیزی واقع‌گرایی و تمثیل، رنج انسانی در بستر جنگ را به تصویر می‌کشد. نقاش با ترکیب‌بندی، رنگ و نشانه‌های بصری، روایتی از ویرانی، سوگواری، ایستادگی و امید شکننده را خلق کرده است؛ روایتی که مخاطب را با نمایش یک صحنه‌ی جنگی نابرابر، با تجربه‌ای عاطفی و انسانی روبه‌رو می‌کند.

رنگ چیره در سراسر بوم، قرمز است؛ رنگی که تداعی‌کننده‌ی خون، آتش و ویرانی است و هم‌زمان به عشق، فداکاری و ایثار نیز اشاره دارد. این رنگ، فضایی سرشار از تنش و اندوه می‌آفریند و مخاطب را به درون تجربه‌ی عاطفی نقاشی می‌کشاند. بدین‌گونه، نقاشی میان ترس و مهربانی، مرگ و همدلی، تعادلی ظریف اما تأثیرگذار می‌سازد.

در سمت چپ نقاشی، موشک‌ها، انفجارها و پرچمی با نشان جمجمه، تصویری از ماشین جنگ، خشونت سازمان‌یافته و مرگ را پدید آورده‌اند. این بخش با ساختاری سخت، سرد و مکانیکی، نیروهای غیرانسانی و ویرانگری را بازنمایی می‌کند که عامل اصلی رنج انسان‌ها هستند. در مرکز، موج عظیم خون که در سراسر پایین تابلو گسترده شده، سر کودکی در حال فریاد دیده می‌شود و بر سر نیزهٔ سربازان اسرائیلی که روی موج خون منعکس است، تصویری از خشونت پایدار نقش بسته است. خطوط سفید در وسط تابلو، یادآور بمب‌های فسفری هستند که در دسامبر ۲۰۰۸ علیه مردم بی‌دفاع غزه به کار گرفته شدند و دلمه‌های خون بر امواج سرخ، حکایت از نسل‌کشی ممتد دارند.

در میانهٔ اثر، پدری پیکر زخمی یا بی‌جان فرزند خود را در آغوش گرفته است؛ این تصویر، نقطهٔ کانونی تابلو و بار عاطفی آن را بر دوش می‌کشد. مردی تا مچ پا در خون ایستاده و در حال نجات فرزندش است. شیوهٔ حمل بدن، استعاره‌ای از مراقبت در دل فاجعه، سوگ عزیزان، سنگینی بقا و رویارویی با خشونت است. در پس این دو پیکر، دایره‌ای زرد و درخشان همچون هاله‌ای مقدس یا خورشیدی تابان، آن‌ها را از فضای آشفته پیرامون جدا می‌کند. این هاله، که یادآور از خودگذشتگی، دلیری، تقدس و رستگاری است، پدر را نه تنها یک فرد، بلکه نمادی از وجدان، انسانیت و پایداری اخلاقی در میان آشوب معرفی می‌کند. خورشید امید و پایداری، او را به قدیسی زمینی بدل ساخته است. در همین بخش، زندانی نیز دیده می‌شود که بر دیواری با نقشهٔ تحلیل‌رفتهٔ فلسطین ترسیم شده، و کودکانی که از گذشته تا کنون در برابر دیوار پیش می‌آیند و پرچم فلسطین را در دست دارند، تداوم مقاومت را روایت می‌کنند.

سمت راست نقاشی، فضایی دگرگون دارد: گل‌های سرخ، که می‌توانند یادآور خون، مزار شهیدان یا زایش دوباره باشند، در کنار پیکره‌هایی با دستان برافراشته ایستاده‌اند. بولدوزری در این بخش قرار دارد و زنی در برابر آن ایستاده تا جلوی پیشروی‌اش را بگیرد. این سوی تابلو نشانه‌ای از سوگواری، دعا یا اعتراض است و بیانگر آن است که حتی در دل ویرانی، انسان توانایی واکنش، همدلی و نبرد را از دست نمی‌دهد. جاودانگی زندگی و پایداری روح انسانی در برابر خشونت، در این بخش از اثر به تصویر کشیده شده است.

چرا این تابلو مهم است؟

این نقاشی بر تجربه‌ی غیرنظامیان در برابر یک جنگ ددمنشانه و نابرابر تمرکز دارد. آنچه در مرکز است، بدن‌های آسیب‌دیده، اندوه بازماندگان و تلاش برای ادامه‌ی زندگی است. هم‌زمان، هاله‌ی نور و پیکر حمل‌شده، به اثر کیفیتی اسطوره‌ای و آیینی می‌بخشند و رنج مردم غزه را به تجربه‌ای فراتر از یک رخداد تاریخی، و به بخشی از حافظه و هویت جمعی دگرگون می‌کنند. نور زرد، لحظه‌ای انسانی را از دل آشوب بیرون می‌کشد و آن را به نقطه‌ای مقدس و اندیشه‌برانگیز دگرگون می‌سازد؛ در حالی که تضاد میان ماشین‌های جنگی و پیکرهای سوگوار، پیام اخلاقی اثر را آشکار می‌کند: خشونت بر انسان تحمیل می‌شود، اما انسانیت همچنان زنده می‌ماند؛ موشک‌ها می‌کشند ولی پیکار زنده می‌ماند.

اگرچه این نقاشی یک بازنمایی مستند از رویدادهای غزه نیست، زبان نمادین آن با مضامینی هم‌خوانی دارد که در گزارش‌های گوناگون درباره‌ی این منطقه می‌خوانیم و می‌بینیم؛ سنگدلی جنگ‌جویان، رنج غیرنظامیان، ویرانی خانه‌ها، سوگواری، بحران انسانی و ایستادگی و امید. از این‌رو، اثر را نه تنها باید یک روایت سیاسی دانست، بلکه بازتابی هنری از تجربه‌ی انسانی جنگ و پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن دانست؛ اثری که مخاطب را به همدلی، اندیشیدن و بازاندیشی درباره‌ی ارزش جان انسان فرا می‌خواند.

این نقاشی تصویری از سنگدلی و سیاهدلی انسان‌هایی به چشم بیننده می‌نشاند که به گفتهٔ طبری “برای اشیا، اشخاص را نابود می‌کنند”. هم‌زمان جمله‌ای از مارکس در ذهن نقش می‌بندد که می‌گوید: خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسهٔ سر شهیدان می‌نوشد. با این همه، این تابلو نماد نومیدی نیست، بلکه در سمت راست، امیدی که طبری از آن سخن می‌گوید در دل شعله می‌کشد؛ صد بار زهر یاس مرا می‌کشد، گر پادزهر من نشدی امید.

پلخانف ایدئولوژیِ «هنر برای هنر» را نه یک حقیقت جهان‌شمول، بلکه نشانه‌ای از زوال اجتماعی می‌دانست؛ زاده‌ی «ناسازگاریِ نومیدانه» میان هنرمندان و محیط اجتماعی‌شان. نقاش در این تابلو نشان می‌دهد که از این دسته هنرمندان بیزار است. هنرمند در این نقاشی نه تنها صدای خفه‌شدگان و بی‌زبانان می‌شود، بلکه تفنگ به دست شورشیان می‌دهد.

اهمیت این اثر در آن است که در روزگاری که فلسطین تنهاست و جهان بر نکبهٔ ادامه‌یافته خاموش نشسته، یادآوری می‌کند که نکبه هرگز پایان نیافته است. از ۱۹۴۸ تا کنون، ده‌ها هزار کشته، میلیون‌ها آواره، و ویرانی‌ای بی‌سابقه بر پیکرهٔ غزه تحمیل شده است. اسرائیل با بهره‌گیری از گرسنگی و محاصره، جان مردم را بازیچهٔ سیاست‌های فاشیستی خود کرده است. جامعهٔ فلسطین در آستانهٔ نابودی است.

با همهٔ این تلخی، نقاشی «غزه» فریاد برمی‌آورد که نباید از کوشش دست کشید. جنبش هم‌بستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردم جهان، فریب دروغ‌های صهیونیستی را نخورده‌اند. کمک‌های ما کاراست و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندانمان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کشته می‌شدند، دست روی دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاک‌سازی نژادی را بس کنید. برای غزه، برای دادگری، برای انسانیت. اگر در این هنگامهٔ تاریک، دست یاری به‌سوی غزه دراز نشود، آیندگان دربارهٔ ما چه خواهند گفت؟

پایان سخن

در پایان، این سه مجموعه تصویری از هنری را پیش می‌گذارند که نه در برابر ستم خاموش می‌ماند و نه یک امید ساده‌لوحانه را فریاد می‌کشد. نوتاش با زبان رنگ و فرم، تاریخ را به میدان پرسشگری می‌کشاند و مخاطب را در برابر وظیفهٔ انسانی‌اش قرار می‌دهد. این آثار، چه از رنج سخن بگویند و چه از رؤیای آزادی، در نهایت یادآور این حقیقت‌اند که هنرِ متعهد می‌تواند هم آینه‌ی درد باشد و هم چراغِ راه؛ هم روایتِ شکست و هم نویدبخش پیروزی.

به گفتهٔ طبری، انسان تنها زمانی به جاودانگی می‌رسد که در عمل اجتماعی خود اثرگذار باشد و در جریان دگرگونی جهان نقش مثبتی بازی کند. این سخن، دربارهٔ فرح نوتاش معنایی روشن و بی‌پیرایه دارد. او با آفریدن این سه مجموعهٔ نقاشی، نه فقط تصویری از رنج و امید زمانه را ثبت کرده، بلکه بخشی از وجدان تاریخی انسان معاصر را شکل داده است. آفرینش او از جنس کارهایی نیست که در گذر زمان رنگ ببازند؛ این آثار، به دلیل پیوندشان با درد مشترک انسان‌ها و آرمان آزادی، در حافظهٔ جمعی ماندگار می‌شوند. بی‌هیچ تردیدی، نوتاش با این مجموعه‌ها در تاریخ انسانی جاودانه شده است؛ نه به‌خاطر شهرت، بلکه به‌خاطر وظیفه‌ای که در بیدار کردن نگاه، برانگیختن احساس و زنده نگه‌داشتن امید پیروزمندانه بر دوش کشیده است.

پیوند به تابلوهای بانو فرح نوتاش

https://www.farah-notash.com/2006-2011

https://www.farah-notash.com/zionist-accusation-gaza-details

https://www.farah-notash.com

هموطنان گرامی درود بر شما
کتاب تازۀ نقاشی های من
IMG_20260816_125820
در آدرس
https://www.farah-notash.com/
 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی
در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.
 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.
کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،
در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.
در ضمن در بالای سایت من، 
آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.
   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash
اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.
با بهترین آرزوها برایتان
فرح نوتاش
وین ـ 16.08.2026
 



رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی؛ از گسترش ناتو تا همکاری روسیه و چین

مقاله ۲۰/۱۴۰۵
۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۱۴ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار 

جهان امروز دیگر آن کشتی آرامی نیست که موج‌ها را به بازی بگیرد. دنیا میدان ستیز بی‌امان قدرت‌هایی است که برای چنگ‌انداختن بر سهم بزرگ‌تری از سفره‌ی جهانی، چنگ و دندان نشان می‌دهند. رقابت امپریالیستی، تنه‌ی اصلی سیاست جهانی شده است؛ رقابتی که نه تنها بر سر مرزها، بل‌که بر سر سرچشمه‌های انرژی، منابع طبیعی، راه‌های ترانزیت، بازارهای مصرف و فناوری‌های نوین شعله می‌کشد. 

همان‌گونه که ساکوا (Richard Sakwa)، استاد بازنشسته‌ی سیاست روسیه و اروپا در دانشگاه کنت می‌گوید، روزگاری نه چندان دور، آمریکا خود را یگانه‌سوار میدان می‌دانست و گمان می‌برد نظم نوین جهانی، خط‌کشی‌شده‌ی فرمان اوست. اما امروز این تصویر دگرگون شده است. با نشست هژمونی آمریکا و سربرآوردن قدرت‌های نوپایی همچون چین، هند و برزیل، نظم تک‌قطبی پس از جنگ سرد به شماره‌های پایانی عمر خود نزدیک شده است. چین با راه ابریشم نوین، بندهای اقتصادی را بر جهان تنیده؛ روسیه با ناوگان جنگی و سرمایه‌های انرژی جای پای خود را در منطقه داغ جهان سفت کرده؛ و اروپا میان دو آتش، می‌کوشد استقلالی هرچند نارسا به دست آورد. 

جنوب جهانی که سده‌ها زیر تازیانه‌ی بهره‌کشی استعماریی افتاده بود، اکنون در روند بیدارشدن است تا جایگاه ازدست‌رفته‌ی خود را در سنجش نیروهای جهانی بازپس گیرد. این بیداری، امپریالیسم پیر را به واکنشی سخت و خونبار کشانده: مسابقه‌ی هسته‌ای، تنش‌های نظامی، تحریم‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی. 

چندقطبی‌شدن جهان، نه به معنای آرامش، بل‌که به معنای افزایش رقابت است؛ رقابتی که هر روز مرزهای تازه‌ای را به آتش می‌کشد و هر شب خواب را از چشم دولتمردان جهان می‌رباید. در این میدان، کشورهای کوچک چون مهره‌های شطرنج جابه‌جا می‌شوند و حاکمیت ملی‌شان در برابر موج فشارهای امپریالیستی، چون کاهی در برابر طوفان است. 

جنگ امروز در بافت پولی و بانکی جهان نیز ریشه دوانده است. دلار که روزگاری پشتوانه‌ی استوار بازرگانی جهانی بود، به ابزاری چندلبه در دست آمریکا دگرگون شده است. بستن سوئیفت، تحریم‌های مالی و مصادره‌ی دارایی‌ها، تازیانه‌هایی‌اند که بر پیکر اقتصادهای مستقل و نیمه‌مستقل فرود می‌آیند. در سوی دیگر، چین و روسیه و دیگر کشورهای جنوب جهانی می‌کوشند از زیر این تازیانه بگریزند و راه‌های پرداخت و همکاری اقتصادی تازه‌ای پدید آورند. 

در چنین شرایطی، آنچه جهان را بیش از هر چیز در خطر می‌اندازد، پیوند خوردن رقابت اقتصادی با رقابت نظامی و هسته‌ای است. سالروز بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی در هفتهٔ گذشته، که یادآورِ به کام مرگ فرستادنِ بیش از دویست هزار انسان بی‌گناه بود، جهان را بار دیگر در برابر این پرسش نشاند که: آیا انسان از ددمنشی بی‌پروای امریکا درس گرفته است؟

هسته‌ی این بحران را باید در رقابت قدرت‌های بزرگ و تلاش امپریالیسم آمریکا برای پاسبانی برتری خود جست‌وجو کرد؛ رقابتی که اکنون در اروپا، اوکراین، خاورمیانه و آسیا شکل‌های گوناگون به خود گرفته است. 

این نوشته سه پهنه‌ی اصلیِ این بحران را می‌کاود: نخست، چگونگیِ گسترش ناتو و نقش آن در شعله‌ور کردن رقابت امپریالیستی؛ دوم، جایگاه روسیه در این کشاکش و ریشه‌های تاریخی و طبقاتیِ واکنش آن در جنگ اوکراین؛ و سوم، همکاری رو‌به‌گسترش چین و روسیه، که همچون تکیه‌گاهی نوین در برابر برتری‌جویی غرب ایستاده است. این سه محور، همچون سه رشته‌ی درهم‌تنیده، تصویری روشن‌تر از جهانی می‌سازند که بر لبه‌ی تیغ ایستاده و در دو راهیِ تاریخیِ آینده‌ی خود سرگردان است. و چنین است که در دل این آشوب جهانی، نخستین پرده‌ی بحران در جایی گشوده می‌شود که ناتو گام‌به‌گام به مرزهای شرق نزدیک می‌شود و اروپا را میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ می‌کند.

پرخاشگری امپریالیسم و گسترش ناتو

یکی از بنیادی‌ترین جلوه‌های رقابت امپریالیستی، گسترش ناتو به سوی شرق و دگرسانی اروپا به میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ است. ناتو که روزگاری پیمانی دفاعی خوانده می‌شد، امروز یک صنعت جنگی گسترده‌ای آفریده که سرمایه‌اش از خون‌بهای جنگ‌ها و فروش جنگ‌افزارها می‌جوشد. 

آمریکا و اروپا از یک سو بر سر بازارها، انرژی، فناوری، نظامی و رهبری جهان با یکدیگر رقابت می‌کنند و از سوی دیگر، هنگامی که پای درگیری با قدرت‌های غیرغربی به میان می‌آید، در ناتو کنار یکدیگر می‌ایستند. 

گسترش ناتو به سوی شرق، نمونه‌ی روشن این سیاست است. کشورهایی مانند سوئد و فنلاند که روزگاری نماد بی‌طرفی بودند، در پی جنگ اوکراین به ناتو پیوستند. این دگرگونی نه تنها هم‌سنگی نظامی اروپا را برهم زد، بل‌که مرزهای ناتو را به مرزهای روسیه نزدیک‌تر کرد. 

مجسمه‌ی برنزی «راهانپاتساس» در هلسینکی که نماد دوستی فنلاند و شوروی پیشین بود، اکنون جای خود را به رزمایش گسترده‌ی نظامی آمریکا داده است. میزبانی از قدرتی فرادریایی، جانشین دوستی با همسایه‌ی شرقی شده است. 

در باره‌ی سوئد نیز، روایت رسمی پیوستن به ناتو را پاسخی ناگزیر به جنگ اوکراین می‌نمایاند؛ اما ریشه‌های این دگرگونی را باید در سال‌ها همکاری نظامی با ناتو و پیوند روزافزون صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد با ساختارهای نظامی غرب جست‌وجو کرد. شرکت‌های بزرگ جنگ‌افزارسازی سوئد مانند ساب و بوفورس، از دیرباز در ساخت جنگنده، جنگ‌افزارهای دریایی و سامانه‌های موشکی کار می‌کرده‌اند و پیوند آن‌ها با بازارهای ناتو، زمینه‌ی اقتصادی نیرومندی برای این دگرگونی فراهم کرده است. 

اقتصاد جنگ و سودهای میلیاردی صنعت جنگ‌افزارسازی، انگیزه‌ای نیرومند برای پایان‌دادن به بی‌طرفی تاریخی سوئد بود. هرچند دولت سوئد در سخن بی‌طرفی را نگه می‌داشت، اما در عمل همکاری‌های نظامی با ناتو از دهه‌ی ۱۹۹۰ گسترش یافت و صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد اندک‌اندک با استانداردها و زنجیره‌های تأمین ناتو هماهنگ شدند. جنگ اوکراین تنها بهانه‌ای بود برای عملی‌کردن نقشه‌ای که سال‌ها در محافل نظامی، صنعتی و سیاسی سوئد شکل گرفته بود. 

در فنلاند نیز فرایند نزدیکی به امپریالیسم غرب و دشمنی با روسیه از سال‌های پیش برنامه‌ریزی شده بود. الکساندر استاب (Alexander Stubb) رئیس‌جمهور کنونی فنلاند، نمونه‌ای از نسلی از نخبگان فنلاندی است که با ساختارهای سیاسی و آموزشی غرب پیوند داشته‌اند. او در برنامه رهبری بازدیدکنندگان بین‌المللی (IVLP) شرکت کرد – آموزشگاهی آمریکایی که با هدف جذب نخبگان سیاسی اروپایی برنامه‌ریزی شده است.  فرایند جذب نخبگان، از دهه‌ی ۱۹۸۰، در بسیاری از کشورهای اروپایی آغاز شد و نسلی از سیاستمداران را به ارزش‌ها و منافع غرب نزدیک کرد. 

شگفت‌انگیزترین بخش این داستان، سیاست حزب سبز فنلاند است؛ حزبی که روزگاری خواستار برچیدن ناتو و نابودی جنگ‌افزار هسته‌ای بود، هم‌اکنون بزرگ‌ترین پیمان‌های جنگ‌افزاری تاریخ فنلاند، مانند خرید جنگنده‌های F-35، را با آرامش می‌پذیرد. این خریدها نه تنها سود سرشاری برای صنعت جنگ‌افزارسازی آمریکا دارد، بل‌که کشورهایی مانند فنلاند را به ژرفای زنجیره‌ی تولید و نگهداری جنگ‌افزارهای آمریکایی می‌کشاند. 

پیمان‌های نظامی دوجانبه نیز دامنه‌ی گسترش نیروهای جنگی آمریکا را در این کشورها افزایش داده است. آمادگی نیروهای آمریکایی و امتیازهایی که در چارچوب این پیمان‌ها به آن‌ها داده می‌شود، پرسش‌هایی جدی درباره‌ی استقلال سیاسی و حاکمیت ملی کشورهای میزبان پدید آورده است. 

همان‌گونه که می‌بینیم، آمریکا و اروپا، با وجود اختلاف‌های درونی، در یک هدف مشترک‌اند: ضربه‌زدن به روسیه و مرزبندی قدرت چین. دشمنی با روسیه و چین سرشت سیاست امپریالیستی امروز را آشکار می‌کند.

اما برای فهم ژرف‌تر این رویارویی، باید نگاه را از اروپا به سوی مسکو چرخاند؛ جایی که تاریخ، اقتصاد و سیاست درهم می‌تنند و روسیه در میانه‌ی این طوفان جهانی، راه دشوار خود را می‌جوید.

جنگ روسیه در اوکراین و زمینه‌ی تاریخی–ژئوپلیتیکی آن

ساکوا می‌گوید که جنگ اوکراین را نمی‌توان جدا از رقابت گسترده‌ی امپریالیستی فهمید. اتحادیه‌ی اروپا با ترس‌افکنی روزافزون از روسیه، افزایش جنگ‌افزارهای نظامی و هسته‌ای را درست‌انگاری و روایش می‌کند؛ اما پشت این روایت، رقابتی ژرف‌تر بر سر بازارهای جهانی، سرچشمه‌های انرژی و کالاهای راهبردی نهفته است. کم‌توان کردن روسیه می‌تواند هم‌سنگی بازار انرژی اوراسیا را دگرگون کند و همین هدف، جنگ اوکراین را از یک بحران محلی به بخشی از نبردی بزرگ‌تر بر سر نظم جهانی دگرگون کرده است. 

در این میان، حساسیت ژئوپلیتیکی روسیه نسبت به اوکراین نقشی بنیادین دارد. اوکراین یکی از راه‌های کهن یورش به روسیه بوده و کی‌یف با نزدیکی خود به مسکو، برای روسیه از اهمیت امنیتی بزرگی برخوردار است. همان‌گونه که آمریکا هرگز نمی‌پذیرفت موشک‌های شوروی در کوبا جای گیرند، روسیه نیز نمی‌پذیرد اوکراین پایگاهی نظامی برای ناتو در نزدیکی مرزهایش شود. این واقعیت به معنای درست‌انگاری همه‌ی کارهای روسیه نیست؛ بل‌که برای فهم ریشه‌های ژئوپلیتیکی جنگ، باید به سازوکارهای نهفته در آن نیز راه یافت. 

برخی می‌گویند روسیه با جنگ اوکراین به منافع خود آسیب زد؛ زیرا نتیجه‌ی آن پیوستن فنلاند و سوئد به ناتو بود. این سخن ساده‌انگاری و یک‌زاویه‌نگری است. همان‌گونه که میرشایمر (John Mearsheimer)، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو می‌گوید، اگر گسترش ناتو را پدیده‌ای مستقل از سال‌ها سیاست محاصره، فشار و روسیه‌ستیزی بدانیم، آنگاه مسئولیت همه‌ی پیامدها بر دوش روسیه است. اما جنگ اوکراین برایند برخورد چند روند ژئوپلیتیکی، گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه و کشمکش بر سر جایگاه اوکراین در نظم امنیتی اروپا است. 

پروفسور جان راس (John Ross)، پژوهشگرِ ارشدِ بنیاد چونگیانگ در دانشگاه رِنمینِ چین، در نوشتارِ خود با نام «اهدافِ موشک‌بارانِ ناتو در درونِ روسیه، فراتر از روسیه است»، می‌نویسد که روسیه در جنگ اوکراین از خود با استواری دفاع می‌کند. او بر این باور است که روسیه، هم‌چون دولتی سرمایه‌داری با منافع ملی مشروع، این حق را دارد که در برابر گسترش ناتو به آستانه‌های خود بایستد. هم‌زمان، راس می‌گوید که روسیه از دید نظامی با محدودیت‌هایی روبه‌روست؛ زیرا اوکراین از پشتیبانی جنگ‌افزاری و اطلاعاتی کشورهای ناتو برخوردار است و دامنه‌ی جنگ آرام‌آرام به خاک روسیه نیز کشیده شده است. او هشدار می‌دهد که گسترش یورش به ژرفای خاک روسیه می‌تواند این کشور را به واکنش علیه زیرساخت‌های نظامی کشورهای ناتو بکشاند و خطر جنگی فراگیر در اروپا را افزایش دهد. 

در چنین شرایطی، آلمان و بریتانیا نیز برنامه‌های گسترده‌ای برای افزایش توانایی نظامی خود دنبال می‌کنند. اروپا از جنگ اوکراین برای بازسازی صنعت جنگی، شکوفایی اقتصادی و افزایش نقش خود در نظم جهانی بهره می‌گیرد. 

هم‌زمان با جنگ ناتو علیه روسیه، در دل مسکو، کشمکش دیگری بر سر راه آینده‌ی روسیه در روند انجام است. طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعیِ متضاد، با منافعی ناهمگون، بر سر آینده کشور با هم درگیرند.

کشمکش درونی روسیه، یلتسین، پوتین و پیامدهای جهانی

برای فهم شرایط کنونی روسیه، باید به دوران یلتسین بازگشت. جان راس فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ را «بزرگ‌ترین فاجعه‌ی ژئوپلیتیکی سده‌ی بیستم» می‌نامد و بر این باور است که روسیه در روزگار یلتسین به فروپاشی سخت در زمینه‌های اقتصادی و ژئوپلیتیکی دچار شد. به گفته‌ی او، تولید ناخالص داخلی روسیه در  از ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۸ بیش از ۴۰ درصد کاهش یافت، هم‌زمان بیش از یک تریلیون دلار از کشور بیرون رفت و به سرمایه‌گذاری در آن سوی مرزها انجامید. این دوره، نمونه‌ی آشکار چیرگی بورژوازی کمپرادور بود؛ طبقه‌ای که به جای منافع ملی روسیه، راهبردی بر پایه سرسپردگی به آمریکا و غرب را دنبال می‌کرد.

ساکوا نیز از نقش نخبگان روسی سخن می‌گوید که با ساختارهای سیاسی و اقتصادی غرب پیوند یافته‌اند و راهبرد سرسپردگی را دنبال می‌کنند. ساکوا بر این باور است که پوتین در واکنش به این فاجعه‌ی ملی، خواری روسیه و سست‌شدن جایگاه ژئوپلیتیکی آن به قدرت رسید. 

جان راس، پوتین را نه رهبر سوسیالیست، بل‌که نماینده‌ی بورژوازی ملی می‌داند؛ نیرویی که در چارچوب سرمایه‌داری، از استقلال و منافع ملی روسیه در برابر فشار امپریالیستی پاسبانی می‌کند. این تحلیل به معنای پذیرش همه‌ی سیاست‌های پوتین نیست؛ بل‌که به معنای درک جایگاه طبقاتی و تاریخی او در کشمکش درونی روسیه است. راس بر این باور است که روسیه دارای منافع ملی مشروعی است که ریشه در جغرافیا و تاریخ پرفروکش این سرزمین دارد؛ سرزمینی که بارها تازیانهٔ یورش را حس کرده است؛ از بَتُوخانِ مغول، کارل دوازدهمِ سوئدی، ناپلئونِ فرانسوی و هیتلرِ آلمانی. این تجربه‌ها روسیه را کشوری کرده که امنیت ملی را در بالاترین جایگاه می‌نشاند. 

در دل این بحران، کشمکش طبقاتی و سیاسی درونی روسیه نقشی برجسته دارد. بورژوازی کمپرادور، که شبکه‌های رسانه‌ای و اقتصادی گسترده‌ای در دست خود دارد، می‌کوشد نقش آمریکا در فشارها و یورش نظامی به روسیه را پنهان کند. این نیروها خواهان پایان جنگ، برداشته‌شدن بند از پای سرمایه، بازگشت به دنباله‌روی از سیاست خارجی آمریکا و سست‌کردن روابط با چین‌اند؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد. 

در برابر آن‌ها، بورژوازی ملی و نیروهای اجتماعی خواهان استقلال، پافشاری بر جایگاه ژئوپلیتیکی روسیه دارند. این کشمکش درونی، سیاست خارجی روسیه را به میدان نبردی طبقاتی دگرگون کرده است؛ نبردی که پیامدهای آن از مرزهای روسیه فراتر می‌رود و بر آینده‌ی نظم جهانی تأثیر می‌گذارد. 

اما روسیه در این میدان به تنهایی نمی‌جنگد. در سوی دیگر اوراسیا، قدرتی دیگر با نظامی دیگر، اما با دشمنی مشترک، به سوی همکاری گام برداشته است. این همکاری، که اکنون یکی از محورهای نظم نوین جهانی شده، پاسخ به این پرسش است که روسیه برای گریز از فشار غرب به چه تکیه‌گاهی رو آورده است.

همکاری روسیه و چین

همکاری روسیه و چین از آن روی اهمیت دارد که دو کشور دارای دو نظام اجتماعی و اقتصادی گوناگون‌اند، اما در برابر فشار امپریالیستی، منافع مشترکی یافته‌اند. 

چین کشوری سوسیالیستی با ویژگی‌های چینی است و روسیه کشوری سرمایه‌داری؛ اما گوناگونی نظام‌ها بازدارنده‌ی همکاری در برابر خطرهای مشترک نیست. تاریخ بارها نشان داده است که کشورهایی با نظام‌های گوناگون می‌توانند در برابر یورش و پرخاشگری دشمنان مشترک، هم‌پیمان شوند. 

میرشایمر در تحلیل‌های خود از نقش بازدارندگی اقتصادیِ غرب در برابر چین سخن می‌گوید. اقتصاد بزرگ چین، که بسیار بزرگ‌تر از اقتصاد روسیه است، به روسیه این توانایی را می‌دهد که از فشار تحریم‌های آمریکا بکاهد. از سوی دیگر، توان نظامی و هسته‌ای روسیه، بازدارندگی چین را توانمندتر می‌کند. 

این همکاری تنها اقتصادی نیست؛ انرژی، فناوری، هوافضا، خودرو، زیرساخت، تجارت، کارهای مالی و همکاری‌های نظامی، زمینه‌هایی هستند که روابط دو کشور را به یکدیگر نزدیک‌تر کرده‌اند. هم‌پیمانی پکن و مسکو به کشورهای جنوب جهانی این پیام را می‌دهد که راه‌هایی فرای هم‌سویی با غرب نیز هست. 

همکاری چین و روسیه می‌تواند به پدیداری نظمی چندقطبی یاری رساند؛ نظمی که در آن یک قدرت یگانه نتواند بر سرنوشت همه‌ی جهان فرمانروایی کند. آمریکا نیک می‌داند که این همکاری یکی از بزرگ‌ترین بازدارنده‌های سرکردگی جهانی آن است؛ از همین رو می‌کوشد روسیه را از چین جدا کند و فشار بر چین را افزایش دهد. اگر آمریکا بتواند روسیه را از چین دور کند، چین از یکی از مهم‌ترین پشتوانه‌های راهبردی خود به دور می‌ماند و روسیه نیز در برابر فشار غرب تنها می‌ماند. 

به همین دلیل است که بورژوازی کمپرادور در روسیه اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. چنانکه پیشتر گفته شد، بورژوازی کمپرادور در روسیه با همین خواسته‌ها، سد راه همکاری با چین است؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد. راس هشدار می‌دهد که این نیروها هنوز نیرومندند و آرزوی بازگشت به روزگار دهه‌ی ۱۹۹۰ را در سر می‌پرورانند. همکاری روسیه و چین می‌تواند تحریم‌های غرب را کم‌اثر کند، راه‌های تازه‌ای برای تجارت و انرژی بگشاید و به کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین توانایی دهد تا در برابر فشارهای امپریالیستی، راه‌های مستقل خود را بیازمایند. 

این بیداری که در پیش‌گفتار از آن سخن رفت، امروز زمینه‌ساز همکاری تازه‌ای در جنوب جهانی شده است. همکاری چین و روسیه به این کشورها نشان می‌دهد که نظم جهانی می‌تواند از چارچوب فرمانروایی یک قدرت یگانه بیرون بیاید. 

و هنگامی که این روندها در کنار هم گذاشته می‌شوند، تصویر جهانی پدیدار می‌شود که در آستانه‌ی انتخابی تاریخی ایستاده است؛ جهانی که آینده‌ی آن در گرو جهت‌گیری این نیروهای درهم‌تنیده است.

پایان سخن

جهان امروز در دو راهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، رقابت امپریالیستی با افزایش جنگ، گسترش ناتو، افزایش هزینه‌های نظامی، مسابقه‌ی هسته‌ای و تحریم‌های اقتصادی، می‌تواند زمین را به میدان ویرانی تازه‌ای دگرگون کند. از سوی دیگر، پیدایش قدرت‌های نوین و افزایش همکاری میان کشورهای مستقل، نظم چندقطبی نوین را پدید آورده است. 

آنچه در اروپا رخ می‌دهد، بخشی از همین کشمکش بزرگ است. آمریکا و اروپا با همه‌ی اختلاف‌های خود، در برابر روسیه و چین همکاری می‌کنند؛ اما در درون این همکاری، رقابتی سخت بر سر بازارها، انرژی، منابع و سهم خود از قدرت جهانی نیز دارند. گسترش ناتو به سوی شرق، پیوستن سوئد و فنلاند و افزایش نیروهای نظامی آمریکا در شمال اروپا، تنها پاسخ به یک بحران امنیتی نیست؛ بل‌که بخشی از بازآرایی بزرگ نیروهای جهانی است. 

جنگ اوکراین نیز در همین چارچوب باید فهمیده شود. نمی‌توان آن را تنها به «پرخاشگری روسیه» فروکاست. پشت این جنگ، تاریخ گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه، جایگاه ژئوپلیتیکی اوکراین و کشمکش بر سر نظم آینده‌ی اروپا و جهان قرار دارد. 

در باره روسیه نیز باید از ساده‌سازی پرهیز کرد. روسیه یک کشور سوسیالیستی نیست. اما این واقعیت نیز نباید ما را به این نتیجه برساند که روسیه را می‌توان با امپریالیسم غرب یکسان دانست. روسیه دارای تضادهای طبقاتی درونی است و در درون آن، بورژوازی ملی و بورژوازی کمپرادور بر سر راه آینده‌ی کشور با یکدیگر کشمکش دارند. در این چارچوب، پوتین را می‌توان نماینده‌ی بورژوازی ملی روسیه دانست که در برابر سرسپردگی به غرب ایستاده است، هرچند ساختار اقتصادی کشور همچنان سرمایه‌داری است. 

روسیه و چین با دو نظام گوناگون، در برابر فشار مشترک امپریالیستی، زمینه‌ای برای همکاری یافته‌اند. چین نیروی اقتصادی و روسیه توان نظامی و منابع گسترده دارد و پیوند این دو، فضای تازه‌ای برای کشورهای جنوب جهانی پدید می‌آورد. این همکاری، البته به معنای از میان رفتن همه‌ی اختلاف‌ها میان چین و روسیه یا پایگیری جهان چندقطبی نیست. اما نشان می‌دهد که نظم تک‌قطبی گذشته دیگر توان گذشته را ندارد و قدرت‌های غیرغربی می‌توانند در سرنوشت آینده‌ی جهان نقش بزرگ‌تری بازی کنند. 

رقابت امپریالیستی نه برای مردم، که بر ضد آن‌هاست. قیمت نان، هزینه‌ی درمان، بهای مسکن و ارزش پول ملی، همه در این بازی بزرگ قربانی می‌شوند. زمانی که آمریکا و اروپا بر سر بازار انرژی با یکدیگر ستیز می‌کنند، مردم تنگ‌دست جنوب جهانی‌اند که با تورم و کمبود سوخت روبه‌رو می‌شوند. سرمایه‌داران بزرگ، در هر دو سوی این رقابت، کوه‌های پول بر هم می‌نهند و دره‌های تنگدستی از تن نیازمندان انباشته می‌شود. زمانی که چین و آمریکا بر سر فناوری و تراشه‌های رایانه‌ای می‌جنگند، این کارگران، رنجبران و مصرف‌کنندگان‌اند که هزینه‌ی این رقابت را با از دست دادن کار و افزایش بهای کالاها می‌پردازند. 

یکی از پنهان‌ترین ابزارهای این رقابت نیز جذب نخبگان کشورهای دیگر است. برنامه‌های آموزشی و فرهنگی قدرت‌های بزرگ، نسل‌هایی از سیاستمداران و تصمیم‌گیران کشورهای مستقل را پرورش داده‌اند. هنگامی که نخبگان یک کشور از درون، دل در گروی منافع بیگانگان ببندند، دیگر نیازی به لشکرکشی نیست؛ کشور به نرمی و آرامی در دام وابستگی همه‌جانبه گرفتار می‌شود و حاکمیت ملی در لفافه‌ی همکاری دوستانه به تاراج می‌رود. 

جهان امروز در برابر انتخابی تاریخی ایستاده است: یا رقابت امپریالیستی با آتش بیشتر و نابودی نسل‌های آینده، یا یافتن راهی دیگر؛ راهی که در آن همکاری عادلانه و برابری‌خواهانه جایگزین ستیز خانمان‌سوز قدرت‌های بزرگ شود. 

آنچه روشن است، این است که هزینه‌ی این رقابت با خون انسان‌ها و نابودی زمین پرداخت می‌شود. و آنچه از همه روشن‌تر است، این است که این روند هرگز به خودی خود نمی‌ایستد؛ مگر آنگاه که انسان‌ها در سراسر جهان با یکدیگر همدل شوند، سازماندهی و بسیج شوند و فریاد برآورند که: «بس است!» 

در برابر این جهان پرآشوب، همکاری مستقل کشورهای غیرغربی، گسترش روابط روسیه و چین و پیدایش نظم چندقطبی می‌تواند روزنه‌ای در برابر سرکردگی تک‌قطبی بگشاید. اما سرنوشت جهان را نه دولت‌ها به تنهایی، بل‌که مردم جهان و پیکار آنان برای صلح، استقلال، عدالت و رهایی از بهره‌کشی خواهند ساخت. آنچه امپریالیسم از آن می‌ترسد، تنها روسیه یا چین به تنهایی نیست؛ بل‌که پدیداری نظمی بین‌المللی است که در آن قدرت‌های غیرغربی بتوانند به گونه‌ای مستقل، از امنیت، اقتصاد و منافع ملی خود دفاع کنند. 

ای کاش این آگاهی، پیش از آنکه دیر شود، به دل خسته‌ی مردمان جهان راه یابد. ای کاش پیش از آنکه کوه‌های پول بر استخوان‌های ما بنا شوند، خرد و عدالت بر این رقابت مرگبار پیروز شود.

یادداشت: در نوشتهٔ آینده به بررسی شرایط ژئوپلیتیکی خاورمیانه می‌پردازیم.

فهرست نوشته های کمکی

  • John Ross. The Aims of NATO/U.S.-Organized Missile Attacks Inside Russia Go Far Beyond Russia Alone —Monthly Review
  • John Ross. Why the West Misunderstands Russia.
  • John Ross. China–Russia Cooperation and the Future of Multipolarity.
  • تحلیل‌های رسمی حزب کمونیست فدراسیون روسیه درباره‌ی ساختار طبقاتی روسیه و نقد سیاست‌های یلتسین.
  • Evgeny Primakov. Russian Foreign Policy: A Turning Point.
  • John Mearsheimer. Why Ukraine Is the West’s Fault.
  • Richard Sakwa. Frontline Ukraine: Crisis in the Borderlands.
  • Bobo Lo. Axis of Convenience: Moscow, Beijing, and the New Geopolitics.
  • Xi Jinping. The Governance of China. (بخش‌های سیاست خارجی و همکاری‌های راهبردی)
  •  



صدای مستقل «چپ» در برابر سه چالش: جنگ امپریالیستی، اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی و سرکوب آزادی

مقاله ۱۹/۱۴۰۵
۱۶ مرداد ۱۴۰۵، ۷ آگوست ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در چند ماه گذشته، خاورمیانه بار دیگر به کانون تنش‌های جهانی دگرگون شد. جنگ ناخواسته‌ای که با یورش‌های هوایی و موشکی گسترده‌ی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران آغاز شد، نه تنها آرایش نیروها در منطقه را در هم ریخت،  بل‌که زندگی روزمره‌ی میلیون‌ها تن از مردم سرزمین ما را نیز گرفتار آشوب و تیره‌روزی کرد. این یورش نظامی که با شعارهایی چون پایان دادن به برنامه‌ی هسته‌ای و دگرگون کردن ساختار قدرت در تهران آذین‌بندی می‌شد، بر پایه‌ی این پندار دشمنان بیرونی شکل گرفت که مردم ایران، که از فشارهای درونی به ستوه آمده‌اند، این یورش را سرآغاز رهایی خود خواهند دانست.

اما واقعیت میدان، این پندار را نقش بر آب کرد. مردم ما، با همه‌ی ناخرسندی‌های ژرف خود از حاکمیت جمهوری اسلامی، نه تنها یورش‌گران را با روی خوش نپذیرفتند،  بل‌که با ایستادگی خاموش خود نشان دادند که «تغییر رژیم» به دست بیگانه را نه راه چاره،  بل‌که ناسزا به خرد و استقلال ملی خویش می‌دانند.

در این میان، امیدهایی نیز که برخی کارشناسان و حتا نیروهای «چپ» خوش‌بین به جمهوری اسلامی در درون کشور داشتند، با شتاب رنگ باخت. آنان بر این باور بودند که جمهوری اسلامی پس از گذر از این آزمون سخت، برای پاسداشت همراهی خاموش مردم، از سرکوب دست خواهد کشید، زمینه را برای نقدهای مدنی باز خواهد کرد و با تکیه بر سرمایه‌ی اجتماعی بر جای مانده، در برابر یورش بیرونی خواهد ایستاد. اما رفتار حاکمیت نه کاهش فشار،  بل‌که افزایش فضای امنیتی و گسترش دامنه‌ی سرکوب را در پی داشت و نشان داد که در حسابگری‌های قدرت، حتا خطر مرگبار جنگ نیز نمی‌تواند سازوکار سرکوب طبقاتی را از کار بیندازد.

از سوی دیگر،  نیروهای راست تندرو، از شاهنشاهی‌خواهان ماجراجو گرفته تا ‌سکولارهای جنگ‌دوست، با خوش‌آمدگویی به نیروهای یورشگر بیگانه در میان مردم بی‌آبرو شدند. این روند فرصتی فراهم آورد تا سازمان‌های «چپ» و نیروهای پیشرو با پیش‌گذاری یک برنامه‌ی جایگزینی ــ یعنی مخالفت هم‌زمان با جنگ بیرونی و سرکوب درونی ــ خود را همچون نیروهایی پیشرو و بالنده اثرگذار در دگرگونی‌های آینده در میان بگذارند.

اکنون زمینه‌های عینی برای شکل‌گیری یک جنبش فراگیر فراهم شده است، اما زمینه‌های ذهنی و سازمانی آن همچنان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته، وظیفه‌ی «چپ» بیش از هر زمان دیگری سنگین شده است.

پرسش بنیادین این است که چرا در شرایطی که «زمینه‌های عینی» برای یک دگرگونی گسترده فراهم شده است، «شرایط ذهنی»، یعنی آگاهی سازمان‌یافته و اراده‌ی تاریخی طبقه‌های فرودست، همچنان در پرده‌ای از غبار فرو مانده است؟ پاسخ به این پرسش ما را ناگزیر به بررسی هم‌زمان دو جبهه‌ی جنگ می‌کشاند: جبهه‌ی بیرونی دست‌درازی و تازش امپریالیستی و جبهه‌ی درونی سرکوب طبقاتی. این دو جبهه، هرچند در نگاه نخست جدا از یکدیگر به دید می‌رسند، در عمل چنان درهم‌تنیده‌اند که گشودن گره یکی بدون شناخت دیگری شدنی نیست.

پیش از واکاوی لایه‌های گوناگون این بحران، بایسته است به نکته‌ای بپردازیم: آن‌چه در دنباله می‌آید نه گزارشی بی‌طرفانه و نه موضع‌گیری‌ای احساسی،  بل‌که کوششی برای خوانش ساختاری وضعیت کنونی از دیدگاه طبقاتی و تاریخی است. هرچند در این نوشتار از داده‌ها و گزارش‌های رسمی، مانند آمارهای مرکز آمار ایران، پژوهش‌های مراکز راهبردی جهانی و گزارش‌های رویترز بهره گرفته‌ایم، روش بررسی ما بر نقد درون‌ماندگار اقتصاد سیاسی و واکاوی ناسازگاری‌های بنیادین حاکم بر جامعه‌ی ایران استوار است.

از همین رو، تنها به بازگویی ناگواری‌ها و سرکوب‌ها بسنده نمی‌کنیم،  بل‌که در پی یافتن ریشه‌های ساختاری آن‌ها در مناسبات تولید، پخش نابرابر دارایی و دیکتاتوری نظامی هستیم که از دل همین مناسبات سر برمی‌آورند. امید آن است که این شیوه‌ی بررسی، روزنه‌ای هرچند کوچک به سوی شناخت راه‌های رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید؛ راه‌هایی که تنها با پیوند آگاهی نظری با نبرد عملی طبقه‌ی کارگر و نیروهای پیشرو گشوده خواهند شد.

برای شناخت این بن‌بست تاریخی، نخست باید به ریشه‌های عینی بحران در زندگی روزمره‌ی مردم، یعنی اقتصاد ویران‌شده و فشارهای معیشتی، چشم بدوزیم.

شرایط اقتصادی مردم و سرکوب جنبش کارگری

پیامدهای اقتصادی جنگ و تحریم‌ها بر زمینی فرود آمد که پیش‌تر نیز زیر بار تنگ‌دستی و تورم فرسوده شده بود. داده‌های مرکز آمار ایران در بهار ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که اقتصاد کشور دست‌کم ۴۵۰ هزار شغل را از دست داده و نرخ بیکاری به ۹٫۱ درصد رسیده است. تورم نقطه‌به‌نقطه‌ی ۸۲ درصدی نیز فشار بی‌همانندی بر هزینه‌های خانوارها وارد کرده؛ یعنی اگر سال گذشته با ۱۰۰ تومان می‌توانستی یک سبد کالا بخری، امروز باید ۱۸۲ تومان بپردازی. ۱ تومان امروز تنها ۵۵ درصد ارزش ۱ تومان سال گذشته را دارد.

شاخص فلاکت در همین دوره به ۹۱٫۱ واحد رسیده؛ که در سنجش با ۴۶٫۳ واحد سال گذشته، نشان‌دهنده‌ی دو برابر شدن فشار اقتصادی بر خانوارهاست. این بحران در ۲۳ استان از میانگین کشوری نیز فراتر رفته و فرسایش پایه‌های اقتصادی جامعه را آشکار کرده است.

بخش صنعت، ستون اصلی کارآفرینی تولیدی، بیشترین آسیب را دیده و شمار کارکنان آن نزدیک به ۶۳۰ هزار تن کاهش یافته است. رکود صنعتی نه تنها پیامد جنگ و تحریم‌هاست،  بل‌که بازتاب ساختار شکننده‌ی اقتصادی‌ای است که در آن بستن کارخانه‌ها، کمبود مواد نخستین، قطعی برق و گاز و افزایش هزینه‌های تولید، کارگران را به صف بیکاران می‌راند. کارآفرینی صنعت نیز ۳۱ درصد کاهش یافته که در سنجش با معیارهای جهانی و منطقه‌ای بسیار پایین است؛ پیامدی از اقتصاد انگلی و وابستگی روزافزون به واردات و رانت.

از بهار ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۵، با این که بیش از دو میلیون تن به جمعیت کاری افزوده شد، تنها ۱۷۴ هزار کار تازه پدید آمده است؛ یعنی در برابر هر ۱۲ تن که وارد بازار کار شده‌اند، تنها یک کار آفریده شده و دیگران به بیکاری یا کارهای غیررسمی و کم‌درآمد رانده شده‌اند.

این بحران تنها دامن کارگران صنعتی و کشاورزی را نگرفته؛ میلیون‌ها تن از کارکنان اقتصاد دیجیتال نیز با خطر از دست دادن درآمد روبه‌رو شده‌اند. نظرسنجی ایسپا نشان می‌دهد که ۸۹٫۳ درصد جمعیت بالای ۱۵ سال از اینترنت بهره می‌برند و ۵۵٫۴ درصد آنان (۳۲ میلیون تن) درآمدشان به اینترنت وابسته است. قطعی‌های پی‌درپی، فیلترینگ و کاهش توان خرید مردم، کسب‌وکارهای اینترنتی را به مرز فروپاشی رسانده و موج تازه‌ای از بیکاری پنهان پدید آورده است؛ موجی که در آمار رسمی دیده نمی‌شود، اما در کوچه و خیابان با دفترچه‌های نسیه، وام‌های خرد و فروش ابزار خانه آشکار است.

در چنین زمینه‌ای، طبقه‌ی کارگر هم ستون تولید است و هم نخستین قربانی بحران. تورم ۸۲ درصدی یعنی نبود گوشت در سفره، کاهش خرید مرغ، و ناتوانی در پرداخت اجاره‌ی خانه. کارگران کشاورزی که امنیت غذایی جامعه را بر دوش دارند، بدون ابزار ایمنی و آموزش، هر روز با سم‌های مرگ‌آور کار می‌کنند. گزارش‌ها از افزایش بیماری‌های تنفسی، سرطان و ناباروری در میان آنان می‌گویند. در معدن مس محمدآباد محلات، سه کارگر در زمان کوتاهی جان باختند. این رخدادها دیگر «پیشامد» نیستند؛ زنجیره‌ای از نادیده‌انگاریِ سنجیده‌شده‌ی ایمنی‌اند، زیرا در نظام اقتصادی ددمنش نئولیبرالیستی جان کارگران ارزان‌تر از نوسازی ابزار ایمنی است.

مرگ کارگران معدن، نبود ایمنی در کشتزارها و درماندگی زنان کارگری چون «پریچهر» که هر روز از اسلامشهر تا تهران برای دست‌فروشی می‌رود تا سقف لرزان خانه‌ای را که سه ماه اجاره‌اش را نداده است را نگه دارد، نشان می‌دهد که سرکوب اقتصادی خود ابزاری برای خاموش کردن اعتراض شده است. شاخص فلاکت ۹۱٫۱ واحدی برای یک خانواده‌ی کارگری تنها دشواری امروز نیست؛ فردا و پس‌فردای آنان نیز در چشم‌اندازی تاریک فرو رفته است.

این همان نقطه‌ای است که خشم انباشته می‌تواند هر لحظه به فورانی تازه در خیابان‌ها و کارخانه‌ها دگرگون شود؛ هرچند حاکمیت با اعدام، زندان انفرادی و قطع اینترنت کوشیده است زمینه‌های چنین خیزشی را از میان ببرد.اما تاریخ نشان داده است که تنگ‌دستی و سرکوب هیچ‌گاه نتوانسته‌اند خواست آزادی و دادگری را برای همیشه در بند نگه دارند.

اما این فروپاشی اقتصادی تنها یک بحران درونی نیست؛ هنگامی که با جنگ و فشارهای بیرونی گره می‌خورد، به سازوکاری می‌انجامد که لایه‌های پنهان قدرت و منافع بورژوازی را آشکار می‌کند.

جنگ، منافع پنهان و لایه‌های بورژوازی

در میان آتش‌بس‌های شکننده، جنگ در خاورمیانه تنها رویارویی دو نیروی بیرونی نیست؛ این جنگ میدان کشاکش لایه‌های پنهان قدرت در درون حاکمیت ایران نیز هست. حقیقت آن است که بورژوازی انگلی در ساختار حکومتی ایران هیچ دلبستگی‌ای به مردم ندارد. بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی آماده هستند همه‌ی ایران و مردم آن را به بهایی ناچیز بفروشند و با سرسپردگی در برابر آمریکا هیچ چالشی ندارند. شیفتگی این لایه‌ها  به غرب و دلبستگی‌اشان به سازش با آمریکا زیر هر شرایطی، ریشه در هم‌پوشانی منافع آنان با بورژوازی جهانی دارد.

در برابر این لایه‌ها، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی ایستاده است؛ لایه‌هایی که منافعشان آن چنان با منافع آمریکا در تضاد است که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» را برتر از سازش و صلح می‌دانند و برای نگه داشتن جایگاه خود در حاکمیت آماده هستند مردم را قربانی کنند. پیش‌آمدی نیست که نیروهای یورشگر آمریکایی و صهیونیستی به نابودی رهبران برجسته‌ی بورژوازی نظامی پرداختند، بی‌آنکه حتا خون از بینی کسی از لایه‌های بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی روان شود.

بورژوازی نظامی، با پشتوانه پایگاه مردمی گسترده‌ای که سرشت ضدغربی و مذهبی دارد، توانسته است ضربه‌ای سنگین به منافع آمریکا و اسرائیل وارد کند. این ضربه تنها یک کنش نظامی نیست؛  بل‌که در ژرفای ساختارهای نفوذ و سلطه‌ی بیگانه رخنه کرده و معادلات را به سود جبهه‌ی ضدامپریالیستی دگرگون ساخته است. این ایستادگی، افزون بر تأثیرش در میدان نبرد، به خرمن شور ضدامپریالیستی خلق‌های منطقه اخگری افکنده که هنوز زبانه می‌کشد و هر روز گستره‌ی تازه‌ای از آگاهی و پیکار را روشن می‌سازد. نیروهای «چپ» نباید از گفتن این حقیقت شرم داشته باشند که بورژوازی نظامی، با تکیه بر پایگاه اجتماعی خود، توانست نقشه‌های بیگانگان را برای نابودی میهن ما برهم بزند. آنچه نادرست است، اما، ایستادن «چپ»‌ها زیر چتر این لایه‌ی بورژوازی است.

یکی از پیامدهای جنگ، یورش و کشتار نیروهای بیگانه در میهن ما، دگرگون شدن دینامیک درونی بورژوازیِ حاکم در جمهوری اسلامی است. آنچه هم‌اکنون دیده می‌شود این است که با ترور و کشته شدن رهبران نظامی کشور، بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی، دست بالا را در رقابت‌های درون حاکمیت پیدا کرده‌اند.

هنگام بررسی ضربه امپریالیسم امریکا و صهیونیسم به توانایی بورژوازی نظامی، نباید از یاد برد که این لایه بورژوازی هنوز همه‌ی نهادهای امنیتی، نظامی،  زندان‌ها و قوه قضایی را در دست خود دارد. برای همین، بورژوازی نظامی سرمست از پیروزی‌ای که در جنگ با امریکا و اسرائیل به دست آورده است، با افزایش اعدام‌ها و گسترش فضای امنیتی، راه را بر هرگونه گشایش سیاسی می‌بندد. «ماشین اعدام» در خدمت همان راهبردی است که در آن مخالفان به «مزدور بیگانه» دگرگون می‌شوند و نابودی آنان آسان‌تر می‌گردد.

افزون بر این، سیاست نه جنگ و نه صلحی که این لایه‌ی بورژوازی در پیش گرفته، با منافع بخش‌های جنگ‌خواه آمریکا هم‌سو و هم‌خوان است. این لایه‌های بورژوازی در آمریکا، هم اکنون از شرایط نه جنگ و نه صلح چندان بدشان نمی‌آید . گزارش‌های تازه رویتر نشان می‌دهد که آمریکا در پنج ماه جنگ با ایران بخش بزرگی از ذخیره‌ی موشک‌های دوربرد و نقطه‌زن خود را به کار برده است. بیشترین کاهش به موشک‌های تاکتیکی «اتکمز» و نسل تازه‌تر «پی‌آر‌اس‌ام» رسیده که هر یک بهایی سنگین دارند. همچنین آمریکا نزدیک به نیمی از ذخیره‌ی جهانی موشک‌های کروز تاماهاوک را به کار گرفته است. این کاهش چشمگیر، در شرایطی که آمریکا هم‌زمان در اوکراین و برابر چین نیز درگیر است، پنجره‌ای از آسیب‌پذیری پدید آورده که رقیبان جهانی می‌توانند از آن بهره بگیرند.

این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ، برای آمریکا نیز پرهزینه است و همین هزینه‌ها مرزی برای دامنه‌ی کنش‌های آن می‌گذارد. پنتاگون پیمان‌های بزرگی با شرکت‌های جنگ‌افزاری بسته است، اما ساخت خط تولید و ساختن موشک‌ها چند سال زمان می‌برد. این کندی، آمریکا را ناچار می‌کند که تنش را «کنترل‌شده» نگه دارد و از گسترش آن به یک جنگ فراگیر پرهیز کند.

در همین چارچوب، بررسی‌های جیکوب استویل (Jacob Stivell)، پژوهشگر امنیت خاورمیانه در کالج جنگ ارتش آمریکا، نیز نشان می‌دهد که افزایش تنش‌های کنونی، با همه‌ی نمای پرخاشگرانه‌اش، همچنان «محاسبه‌شده و مهار‌شده» است. آمریکا دامنه‌ی یورش‌های خود را به تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی گسترش نداده و جمهوری اسلامی نیز همه‌ی متحدان آمریکا را هم‌زمان هدف نگرفته است. هر دو سوی توانایی آن را دارند که فهرست بسیار گسترده‌تری از هدف‌ها را نشانه بگیرند، اما در عمل از این توانایی بهره نمی‌گیرند. انگار که هر دو سوی این درگیری، خواهان نوسان میان گفت‌وگو و یورش «کنترل‌شده» هستند.

در پس این بازی، سوداگرانی ایستاده‌اند که از هر دو سوی میدان نان خود را به دست می‌آورند. کارتل‌های جنگ‌افزاری آمریکا با پیمان‌های میلیاردی سود می‌برند و در سوی دیگر، بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی نیز با واردات کالاهای بنیانی، انحصار بازار و پیمان‌های دولتی، پول هنگفتی می‌اندوزند و هم‌زمان، جایگاه آسیب‌دیده‌ی خود را در ساختار حاکمیت، در برابر دیگر لایه‌های بورژوازی انگلی، استوارتر می‌کنند. این هم‌افزایی منافع نشان می‌دهد که چرا آتش‌بس‌ها با شتاب می‌شکنند و چرا هر سازش سیاسی با کارشکنی هماهنگ جنگ‌خواهان دو سوی میدان به بن‌بست می‌رسد.

استویل هشدار می‌دهد که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نه تنها به سود کارتل‌های جنگ‌افزاری و رقیبان منطقه‌ای است،  بل‌که جامعه‌ی ایران را روزبه‌روز به سوی فرسایشی ژرف‌تر می‌کشاند؛ فرسایشی که در آن، برندگان اصلی همان لایه‌های بورژوازی هستند که از بی‌ثباتی سود می‌برند.

در چنین میدان درهم‌تنیده‌ای، حاکمیت برای نگه‌داشتن هم‌سنگی میان بحران بیرونی و منافع درونی، به سرکوب سیاسی گسترده‌تری روی می‌آورد؛ سرکوبی که هر اعتراض را خطری امنیتی می‌داند.

سرکوب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی

در سایه‌ی بمباران‌ها و فشارهای خارجی، دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی با شتابی بیشتر چرخه‌ی اعدام را به حرکت درآورده است. کشتارگاه‌ها دیگر تنها زندان‌های هراس‌انگیز نیستند؛ میدان‌های شهر نیز صحنه‌ی نمایش ترس شده‌اند. در پرونده‌ای که به «میدان علیخانی اصفهان» شناخته می‌شود، شش جوان تنها به‌خاطر شرکت در اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ و کشته شدن چهار مأمور انتظامی، یکی‌یکی به دار آویخته شدند. عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در ۲۸ تیر، ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری در ۶ مرداد، و اکنون شش تن دیگر نیز در آستانه‌ی همین سرنوشت تلخ ایستاده‌اند.

هولناک‌تر آن‌که در این پرونده، اعتراف‌هایی که زیر شکنجه و پس از بازداشت‌های طولانی گرفته شده بود، همچون «سند» از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد؛ تا هم دادگاه‌های نمایشی برپا شوند و هم هرگونه امکان دادرسی دادگرانه از متهمان گرفته شود. این شیوه‌ی اعتراف‌گیری، که سال‌هاست ابزار همیشگی دستگاه امنیتی شده، نه تنها حقیقت را می‌کشد،  بل‌که با ساختن روایت‌های دروغین، جامعه را در مه‌آلودگی سیاسی فرو می‌برد و هر اعتراض مدنی را به «اقدام علیه امنیت کشور» دگرگون می‌کند.

اعدام در ایران، ابزاری برای نابود کردن مخالفان و پراکندن ترس شده است. در زندان‌ها، سلول‌های انفرادی با نور سفید خیره‌کننده و فضایی چهارمتری، نه تنها تن،  بل‌که روان زندانیان را نشانه می‌گیرند. زندانیان در چنین شرایطی توان درک درست گذر زمان را از دست می‌دهند، دچار پندارهای شنیداری و دیداری می‌شوند و هویت خویش را در هراس تنهایی مطلق گم می‌کنند. این شکنجه‌ی سفید، که «بی‌خشونت» جلوه می‌کند، در عمل یکی از ویرانگرترین ابزارهای فشار روانی است؛ زیرا بدون بر جای گذاشتن نشانه‌های آشکار، اراده‌ی انسانی را می‌فرساید و توان مقاومت را می‌رباید.

در کنار این سازوکارهای رسمی، شبکه‌ای از فشارهای روزمره نیز بر زندگی مردم سایه انداخته است: بازداشت‌های بی‌دلیل، احضارهای تلفنی، تهدید خانواده‌ها، کنترل فضای مجازی، و گسترش نیروهای لباس‌شخصی در خیابان‌ها. این فشارهای پراکنده، که شاید در نگاه نخست کوچک به دید آیند، ساختاری از هراس پایدار می‌سازند که هر حرکت جمعی را پیش از شکل‌گیری در نطفه خفه می‌کند. بسیاری از کنشگران کارگری، دانشجویی و زنان گزارش داده‌اند که حتا پیش از شرکت در یک گردهمایی، پیام‌های تهدیدآمیز دریافت کرده‌اند یا خانواده‌هایشان زیر فشار قرار گرفته‌اند تا آنان را از فعالیت بازدارند.

در دانشگاه‌ها، کمیته‌های انضباطی بازوی امنیتی شده‌اند. دانشجویانی که تنها خواستار آزادی‌های مدنی یا عدالت آموزشی بوده‌اند، با تعلیق، محرومیت از تحصیل و پرونده‌های امنیتی روبه‌رو شده‌اند. در دبیرستان‌ها، آموزگاران ناخرسند به وضعیت معیشتی خود با انتقال‌های اجباری، یا بازداشت روبه‌رو شده‌اند. این فشار لایه‌لایه نشان می‌دهد که حاکمیت نه تنها جنبش‌های بزرگ،  بل‌که کوچک‌ترین هسته‌های سازمان‌یابی اجتماعی را خطری برای زندگی انگلی خود می‌داند.

در خیابان‌ها، رفت‌وآمد نیروهای امنیتی و انتظامی چنان پررنگ شده که فضای عمومی به میدان کنترل دگرگون شده است. دوربین‌های نظارتی، گشت‌های پی‌درپی و ایست‌های بازرسی، شهر را شبکه‌ای از مراقبت و تهدید کرده‌اند.
این وضعیت، که زیر نام «حفظ امنیت» بسته‌بندی می‌شود، در عمل چارچوب آزادی رفت‌وآمد، گردهمایی و حتا گفت‌وگو را تنگ می‌کند و شهروندان را در وضعیت «هشیاری پیوسته» می‌گذارد؛ وضعیتی که خود شکنجه‌ی روانی است.

در کنار این‌ها، قطع اینترنت و کندی شبکه‌ها ابزار تازه‌ای برای سرکوب شده است. هر بار که اعتراض‌های کوچک یا بزرگ شکل می‌گیرد، اینترنت در کشور قطع می‌شود تا امکان سازمان‌دهی، اطلاع‌رسانی و ثبت خشونت‌ها از میان برود. این سیاست، که به دلیل «فنی» خوانده می‌شود، در عمل یکی از کارآمدترین ابزارهای خاموش کردن صدای مردم است؛ زیرا هم ارتباط معترضان را می‌برد و هم آنان را در برابر روایت‌های رسمی بی‌دفاع می‌گذارد.

در چنین چشم‌اندازی، سرکوب سیاسی تنها به معنای زندان و اعدام نیست؛  بل‌که شبکه‌ای از فشارهای پیوسته و روزمره است که زندگی اجتماعی را در چنبره‌ی هراس نگه می‌دارد. این سرکوب، که با جنگ و تحریم‌ها توجیه می‌شود، در عمل ابزاری برای بازتولید چیرگی طبقاتی شده است؛ زیرا هر صدای اعتراضی، از کارگر و معلم گرفته تا دانشجو و زن، به «تهدید امنیتی» تبدیل می‌شود و با خشونت پاسخ می‌گیرد.

اما تاریخ نشان داده است که هیچ سازوکار سرکوبی، هرچند پیچیده و فراگیر، نمی‌تواند برای همیشه خواست آزادی و دادگری را خاموش کند. جنبش‌های اجتماعی، هرچند زیر فشار، همچنان در لایه‌های پنهان جامعه زنده‌اند و هنگام بحران، با نیرویی تازه سر برمی‌آورند. این حقیقتی است که حاکمیت، با همه‌ی ابزارهای سرکوب خود، نتوانسته آن را از میان ببرد.

در برابر این چرخه‌ی فشار اقتصادی، جنگ بیرونی و سرکوب درونی، تنها نیرویی که می‌تواند راهی برای رهایی بگشاید، «چپ» و نیروهای پیشرو هستند؛ اما این نقش تنها زمانی معنا می‌یابد که وظیفه‌ی تاریخی خود را بشناسند.

وظیفه‌ی «چپ»

در چنین شرایطی که جامعه زیر فشار سه‌گانه‌ی «جنگ بیگانگان، تنگ‌دستی دیرپا و سرکوب ددمنشانه» در روند خرد شدن است، نقش و وظیفه‌ی «چپ» و نیروهای پیشرو نه یک گزینش،  بل‌که یک نیاز تاریخی است. نخستین و آنی‌ترین وظیفه، دفاع بی‌چون‌وچرا از جنبش کارگری همچون هسته‌ی مرکزی هر دگرگونی اجتماعی است. این دفاع به معنای ایستادن در کنار اعتصاب‌کنندگان، پشتیبانی از برپایی شوراهای صنفی مستقل و پیوند زدن پیکار برای «نان و کار» با نبرد برای «آزادی» است.

کارگر معدن محمدآباد که زیر آوار جان باخت، یا کارگر کشاورزی که با سم‌های مرگ‌آور دست‌وپنجه نرم می‌کند، تنها یک آمار نیستند؛ آنان نماد نظامی طبقاتی‌اند که در آن سود سرمایه بر جان کارگر برتری دارد. «چپ» باید با نشان دادن روشن این دیدگاه که «آزادی بدون عدالت اجتماعی تهی است و عدالت اجتماعی بدون آزادی نشدنی»، پیوندی ناگسستنی میان جنبش کارگری و جنبش زنان و دانشجویان پدید آورد و از گسست این جبهه جلوگیری کند.

اما این پیوند تنها با همدلی پدید نمی‌آید؛ نیازمند سازمان‌دهی و هم‌پیوندی نیروهای «چپ» است. سال‌ها پراکندگی، جدایی‌های کوچک، اختلاف‌های نظری و رقابت‌های بی‌ثمر، توان «چپ» را فرسوده کرده است. هنگامی که حاکمیت با دستگاه‌های امنیتی و تبلیغاتی گسترده، هر روز حلقه‌ی فشار را تنگ‌تر می‌کند، «چپ» نمی‌تواند با گروه‌های کوچک و پراکنده به رویارویی با این ساختار برود. نیروی پراکنده، هرچند پاک و فداکار، در برابر دستگاه امنیتی و تبلیغاتی حاکمیت کارایی ندارد.

برای هم‌اندیشی و همکاری در میدان نبرد، همه‌ی سازمان‌های «چپ» باید از انحصارطلبی و کمال‌گرایی دوری گزینند و زبان مشترک بیابند. هیچ سازمانی به‌تنهایی نمی‌تواند بار تاریخی این دگرگونی را بر دوش بکشد. «چپ» تنها زمانی می‌تواند نیرویی برجسته شود که از فرقه‌گرایی و جدل‌های بی‌ثمر دوری گیرد و به‌جای رقابت‌های درونی، به ساختن جبهه‌ای گسترده و هم‌پیوند بیندیشد؛ جبهه‌ای که بتواند تجربه‌ی کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، پرستاران، رانندگان، کارکنان اقتصاد دیجیتال و فرودستان شهری را در یک راه مشترک گرد آورد.

بگذارید با هم رک و راست باشیم. «چپ» انتزاعی و تجریدی در گروه‌های کتاب‌خوانی و حلقه‌های روشنفکری است، نه در میدان عمل. «چپ» واقعی همین سازمان‌هایی هستند که ما می‌شناسیم و دهه‌هاست در سخت‌ترین شرایط ایستاده‌اند: حزب توده ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، حزب چپ ایران، سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)، سازمان راه کارگر، سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان فدائیان اقلیت، حزب کار ایران (توفان) ووو، و همچنین سازمان‌های «چپ» کرد، آذری، عرب و بلوچِ میهن‌دوست که یکپارچگی سرزمین را ارج می‌گذارند و در برابر جدایی‌خواهان می‌ایستند. در کنار این سازمان‌ها، انبوهی از تارنگاشت‌ها، انجمن‌ها، گروه‌های «چپ» و رفیقان «چپ»ی داریم که به باورهای خود وفادار مانده‌اند، اما از چنددستگی و پراکندگی خسته شده‌اند. این نیروهای پراکنده، اگرچه هرکدام تجربه و توان ارزشمندی دارند، اما بدون پیوند و هم‌افزایی، نمی‌توانند در برابر ماشین سرکوب و جنگ‌افروزی نیرویی اثرگذار بسازند.

نکته‌ی دیگری که نباید از یاد برد این است که به گفته‌ی هگل «حقیقت کلیت است». باید به‌جای بخش کردن «چپ» به «چپِ محور مقاومت» و «چپ مردم‌یار»، تا آن‌جا که شدنی است میان دیدگاه‌های گوناگون «چپ» زبانی مشترک یافت. این جست‌وجو برای یافتن زبان مشترک، به معنای فراموشی ناهمسازی‌های خط‌مشی و ایدئولوژیک نیست؛  بل‌که به معنای شناسایی زمینه‌های همکاری در برابر دشمنان بزرگ است. سازمان‌های «چپ»، اگر بتوانند از دل همین ناهمگونی‌ها، پیوندی تازه بسازند، می‌توانند نیرویی پدید آورند که در زمان بحران، هماهنگ و اثرگذار باشد.

این همکاری باید بر پایه‌ی چند ستون استوار شود: ستون کارگری که با شوراهای مستقل، صندوق‌های همبستگی و شبکه‌های اعتصاب، توان سازمانی را از پایین می‌سازد؛ ستون اجتماعی که جنبش زنان، دانشجویان، معلمان و فرودستان شهری را به هم پیوند می‌دهد؛ و ستون رسانه‌ای که با روایت‌های مردمی، رسانه‌های کوچک و مستقل و شبکه‌های ارتباطی، آگاهی را گسترش می‌دهد و زبان مشترک را می‌سازد. در کنار سازمان‌دهی، مخالفت با یورش و تازش بیگانه و جنگ‌افروزی بخشی جدایی‌ناپذیر از وظیفه‌ی «چپ» است. نخستین قربانیان جنگ کارگران، زنان، جوانان و فرودستانی هستند که سفره‌شان کوچک‌تر و شرایط زندگی‌شان دشوارتر است. «چپ» باید با صدایی رسا به «جنگ بیرونی» و به «سرکوب درونی » «نه» بگوید.

اما مخالفت با جنگ، بدون نیرویی متحد، تنها یک شعار است. «چپ» باید راه مستقلِ طبقاتی را پیش بگذارد: نه همراهی با یورشگران بیگانه، نه سرسپردگی در برابر سرکوبگران درونی؛  بل‌که ساختن نیرویی مردمی که بتواند هم با جنگ‌افروزی بیرونی و هم با سرکوب درونی رویارو شود. برای پدید آوردن این راه مستقل، «چپ» باید شرایط ذهنی دگرگونی را نیز فراهم کند؛ شرایطی که تنها با آگاهی طبقاتی پدید نمی‌آید،  بل‌که نیازمند پیوند تجربه‌ی زیسته‌ی مردم با واکاوی ساختاری وضعیت است. «چپ» باید زبان مشترکی میان دردهای روزمره ــ از گرانی و بیکاری تا تبعیض و سرکوب ــ و ریشه‌های ساختاری این دردها بسازد؛ زبانی که آگاهی پراکنده را اراده‌ی جمعی کند.

در این راه، رسانه‌های مستقل، شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های محلی و انجمن‌های صنفی نقشی کلیدی دارند. «چپ» باید از هر روزنه‌ای برای گسترش آگاهی بهره ببرد؛ از نوشتار و گفت‌وگو تا هنر، موسیقی و روایت‌های مردمی. هر روایت کوچک، اگر در جای درست قرار گیرد، بخشی از پازل آگاهی جمعی است.

ولی، وظیفه‌ی «چپ» تنها نقد نیست؛  بل‌که ساختن چشم‌اندازی روشن از آینده است. چشم‌اندازی که در آن آزادی و دادگری اجتماعی در کنار هم می‌ایستند، تولید بر پایه‌ی نیازهای مردم سازمان می‌یابد و سیاست از چنگال سرکوب و رانت رها می‌شود. این چشم‌انداز باید برنامه عملی باشد که بتواند در زمان‌های بحران مردم را گرد یک هدف مشترک گرد آورد.

«چپ»، اگر بتواند این سه وظیفه را ــ دفاع از جنبش‌ها، مخالفت با تازش بیگانگان، و ساختن نیروی متحد ــ در کنار هم پیش ببرد، می‌تواند  نیرویی اثرگذار در دگرگونی‌های آینده شود؛ نیرویی که نه تنها در برابر جنگ بیگانه و سرکوب درونی می‌ایستد،  بل‌که راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی می‌گشاید. اگر «چپ» بتواند این وظیفه‌ها  را در کنار هم پیش ببرد و نیرویی هم‌پیوند بسازد، آن‌گاه می‌توان از چشم‌اندازی سخن گفت که در آن راه رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده می‌شود.

پایان سخن

آن‌چه امروز پیشِ روی ماست، تنها یک دوره‌ی دشوار سیاسی یا یک بحران گذرا نیست؛ ما در میانه‌ی گره‌گاهی تاریخی ایستاده‌ایم که در آن سرنوشت مردم، سرنوشت جنبش‌های اجتماعی و سرنوشت «چپ» به‌هم گره خورده است. جنگ بیگانه، تنگ‌دستی فرساینده و سرکوب ددمنشانه، سه لبه‌ی یک تیغ‌اند که هر روز ژرف‌تر بر پیکر جامعه فرود می‌آیند. اما همین فشارها، اگر با آگاهی و سازمان‌دهی همراه شوند، می‌توانند نیرویی برای دگرگونی شوند.

«چپ»، با همه‌ی پراکندگی‌ها و ناهمگونی‌هایش، هنوز تنها نیرویی است که می‌تواند این سه‌گانه‌ی مرگبار را به چالش بکشد. «چپ» می‌تواند از دل رنج کارگران، از فریاد زنان، از پایداری دانشجویان، از خشم فرودستان شهری و از تجربه‌ی زیسته‌ی میلیون‌ها انسان، نیرویی بسازد که نه در برابر جنگ بیگانه سر خم کند و نه در برابر سرکوب خاموش بماند. این نیرو، اگر بتواند زبان مشترک بیابد و توانایی خود را بشناسد، می‌تواند راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی بگشاید.

ما در این نوشته کوشیدیم نشان دهیم که چگونه جنگ، اقتصاد، سرکوب و بورژوازی انگلی درهم‌تنیده‌اند و چگونه تنها نیرویی که می‌تواند این گره را بگشاید، نیرویی است که از پایین سازمان می‌یابد و از بالا هماهنگ می‌شود؛ نیرویی که از دل شوراهای کارگری، انجمن‌های صنفی، گروه‌های محلی، سازمان‌های «چپ» و رفیقان پراکنده سر برمی‌آورد و در لحظه‌های بحران، سنگری تازه می‌سازد.

راه آسانی پیشِ رو نیست. دشمنان مردم ــ چه در بیرون و چه در درون ــ نیرومندند، سازمان‌یافته‌اند و از هیچ خشونتی پرهیز نمی‌کنند. اما تاریخ نشان داده است که هیچ نیرویی، هرچند پرزور و دارا، نمی‌تواند برای همیشه بر خواست آزادی و دادگری چیره شود. هر جا که مردم توانسته‌اند آگاهی را با سازمان‌دهی پیوند دهند، راهی برای رهایی گشوده شده است.

«چپ»، اگر بتواند از فرقه‌گرایی دوری کند، اگر بتواند زبان مشترک بیابد، اگر بتواند خود را بشناسد و اگر بتواند نیروی پراکنده را به جبهه‌ای متحد «چپ» دگرگون کند، می‌تواند بار دیگر نقش تاریخی خود را بازی کند؛ نقشی که نه از سر آرمان‌گرایی انتزاعی،  بل‌که از دل نیازهای واقعی مردم برمی‌خیزد.

امروز، بیش از هر زمان دیگر، زمان آن است که «چپ» از پراکندگی به هماهنگی و همکاری، از واکنش به کنش، و از نقد به ساختن گذر کند. آینده‌ی این سرزمین، آینده‌ی کارگران، زنان، خلق‌های زیر ستم، جوانان و فرودستان، در گرو همین گذر است. اگر بتوانیم این جبهه متحد را بسازیم، اگر بتوانیم در برابر جنگ و سرکوب بایستیم، آن‌گاه راهی برای رهایی از این بن‌بست تاریخی گشوده خواهد شد.

این راه دشوار است، اما شدنی است. و شدنی بودنش نه از قدرت دشمنان،  بل‌که از توان مردم برمی‌آید. آینده را نه آنان که بمب می‌افکنند می‌سازند، نه آنان که سرکوب می‌کنند؛ آینده را کسانی می‌سازند که می‌ایستند، می‌گویند، می‌نویسند، سازمان می‌دهند و دست در دست هم، راهی تازه می‌گشایند.




راه رشد غیرسرمایه‌داری: تنها راه گریز از چنگال سرمایه

مقاله ۱۸/۱۴۰۵۳
۹ مرداد ۱۴۰۵، ۳۱ جولای ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

برخی‌ها لاشخوری سرمایه از سرچشمه‌های زمینی و بهره‌کشی آن از نیروی انسانی را پدیده‌ای ناگزیر می‌دانند. آن‌ها پیشرفت کشور را وامدار دلیری و خطرپذیری سرمایه می‌دانند. آن‌چه فراموش می‌شود، این است که سرمایه همیشه در پی بیشینه‌سازی سود خود است و در این راه حتا تکه نانی را بدون چشم‌انداز گسترش انباشت خود به کسی پیشکش نمی‌کند.

سرمایه هیچ‌گاه از رشد سیراب نمی‌شود.سرمایه بی‌رشد، چونان بیمار زمین‌گیری است که رگ‌هایش از خون زندگی تهی شده و نفس‌هایش به شماره افتاده است. رشد، منطق ذاتی و همزاد سرمایه است و به همین دلیل، سرمایه برای پیوستگی رشد انگلی و تصاعدی خود به هر تلاشی دست می‌زند.

اما رشد دیگر مانند گذشته‌های دور آسان نیست. زمین از سرچشمه‌های پربار خود بسیار تهی شده است. گونه‌های بی‌شماری از جانوران و گیاهان قربانی شمشیر سنگدل رشد سرمایه شده‌اند و انسان‌های بی‌شماری در چرخ‌دنده‌های سنگین این آسیاب ساییده و خرد شده‌اند. در این میان، کوه‌های پول سر به فلک کشیده‌اند؛ هم‌زمان با آن، دره‌های تنگ‌دستی از تن بی‌جان نیازمندان انباشته شده‌اند.

با این همه، سرمایه بی‌خیال و بی‌غم، گردش همیشگی خود را دنبال می‌کند؛ جان می‌گیرد، خون می‌مکد، فربه می‌شود و سرمایه‌ی بیشتر می‌زاید. سرمایه ارزش‌های آفریده‌شده را در خدمت شکوفایی انسان به کار نمی‌گیرد، بلکه چونان ویروسی، زندگی انسان‌ها را آلوده می‌کند.

کسانی که از “اقتصاد بازار آزاد”، که باید آن را اقتصاد ددمنش و بی‌بازرسی خواند، پشتیبانی می‌کنند، آیا در اندیشه منافع مردمند؟ نه! آنان پشتیبان منافع سرمایه‌داران بزرگ هستند! آنان از کسانی هواداری می‌کنند که با پیاده‌سازی برنامه نئولیبرالیستی امپریالیستی در ایران، شکاف طبقاتی را در کشور به ترسناک‌ترین پرتگاه دگرگون کرده و میلیون‌ها رنج‌بر شهر و روستا را در چنگال بینوایی و ناتوانی گرفتار کرده‌اند!

در سطح جهانی نیز پیامدهای این سیاست برای میلیون‌ها مردم کشورهای گوناگون به همان اندازه ویرانگر و ناگوار است. با نگاهی به شرایط برزیل هم‌چون نمونه‌ای از کشورهای پیرامونی، پهنه‌های این بحران آشکار می‌شود: ۶۱ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک روبرو هستند (Rede PENSSAN)، بیش از ۶ میلیون خانوار بی‌خانمان هستند (Apuera)، و نیم درصد جامعه در زندان‌ها به سر می‌برند (World Prison Brief). افزون بر این، نزدیک به ۶۳ میلیون برزیلی زیر خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند (IBGE) و دست‌کم ۱۷ میلیون تن در جاهای غیررسمی به سر می‌برند (Apuera). این آمار گویای پیامدهای دردناک سیاست‌های نئولیبرالی در کشورهای پیرامونی است. حتا در کشورهای مرکز سرمایه‌داری (متروپول) نیز درماندگی توده‌ها هر روز افزایش می‌یابد.

در ایالات متحده، نماد برجسته‌ترین نظام سرمایه‌داری جهان، آمارهای تکان‌دهنده‌ای از ژرفای بحران اجتماعی پرده برمی‌دارد: بیش از ۳۴ میلیون تن با کمبود روزانه خوراک دست و پنجه نرم می‌کنند (وزارت کشاورزی ایالات متحده (USDA))، نزدیک به ۵۸۰ هزار تن هر شب را در بی‌سرپناهی به سر می‌برند (وزارت مسکن و توسعه شهری ایالات متحده)، نزدیک به یک درصد جامعه در زندان‌ها به سر می‌برند (World Prison Brief) و ۱۴۰ میلیون تن در تنگ‌دستی یا در آستانه خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند (اداره سرشماری ایالات متحده).

این آمار هشداردهنده گواه این واقعیت تلخ است که حتا در داراترین کشورهای سرمایه‌داری، سیاست‌های نئولیبرالیستی به گسترش روزافزون تنگ‌دستی، بی‌خانمانی و درماندگی انجامیده است.

برای همین، برای گریز از این بدبختی‌ها، درماندگی‌ها، بی‌خانمانی‌ها، گرسنگی‌ها و بی‌کاری‌ها، مردمان جهان چاره‌ای سوای گزینش یک راه رشد غیرسرمایه‌داری ندارند. برای زنده‌ماندن مردم، جانوران و شکوفایی طبیعت پیرامون، راه رشد غیرسرمایه‌داری فراتر از گزینش، به یک نیاز آنی دگرگون می‌شود.

می‌توان با برنامه‌ای مردمی و میهنی و با گام نهادن در یک راه اقتصادی ملی و دموکراتیک – همانند تجربه‌ی ویتنام و چین – سرمایه را تا اندازه‌ای رام کرد و از سرشت بهره‌کشی آن برای پایه‌گذاری صنعتی پیشرفته و رفاه توده‌ها بهره گرفت. اما این کاری نیست که از فرمانروایان ستمگر و لایه‌های بورژوازی انگلی وابسته‌ی میهن ما برآید؛ آنان نه خواست انجام این کار را دارند و نه توان گام نهادن در این راه را.

بگذارید در این نوشتار، نخست به بررسی ارزیابی حزب‌توده‌ایران از اقتصاد در سال‌های پس از انقلاب بپردازیم. سپس نگاهی بیندازیم به روند پرشتاب پیاده‌سازی اقتصاد نئولیبرالیستی از سوی جمهوری اسلامی، و در پایان، سرنوشت و چشم‌انداز راه رشد غیرسرمایه‌داری را ارزیابی کنیم.

برنامه حزب‌توده‌ایران برای اقتصاد پس از انقلاب

دلیل اینکه حزب‌توده‌ایران هوادار راه رشد غیرسرمایه‌داری بود، این است که این راه، به دلیل سرشت خود، در خدمت منافع رنجبران است. هواداران راه رشد غیرسرمایه‌داری کسانی هستند که در اندیشه منافع همه جامعه و پایدارترین پشتیبان منافع ملی ایران هستند!

پس از پیروزی انقلاب بهمن، بخش بزرگی از نیروهای مذهبی، بیشتر از مارکسیست‌ها، خود را هوادار عدالت اجتماعی می‌دانستند. برای همین بخش پایینی آن نمی‌خواست که یک راه رشد اقتصادی-اجتماعی سرمایه‌داری داشته باشد و بخش بالایی آن نمی‌توانست در آن سپهر انقلابی دل‌بستگی خود را به نظام سرمایه‌داری با دیگران در میان بگذارد.

حزب‌توده‌ایران پیوسته می‌گفت که پیروزی انقلاب ملی و دموکراتیک وابسته به گزینش راه رشد اقتصادی مستقل و غیرسرمایه‌داری می‌باشد. پس از انقلاب حزب‌توده‌ایران تلاش کرد که سمت‌گیری اقتصادی کشور را از سرمایه‌داری به دور کند. بخش بزرگی از اصل‌های اقتصادی قانون اساسی پس از انقلاب از دیدگاه‌های حزب‌توده‌ایران الهام گرفته شده بود.

پلنوم هفدهم حزب خواهان یک خط اقتصادی غیرسرمایه‌داری بود و هشدار می‌داد که دست‌یابی به استقلال اقتصادی بدون یک بخش دولتی و بخش تعاونی گسترده، شدنی نیست.

«تنها سمت‌گیری در راه رشد غیرسرمایه‌داری، یعنی پایه‌ریزی اقتصاد مردمی، اقتصادی که هدفش برقراری عدالت اجتماعی، پایان بخشیدن به سلطه غارتگرانه بزرگ‌مالکان و کلان‌سرمایه‌داران و کارگزارانشان از یک سو و گسترش و پیشرفت همه‌جانبه اقتصاد کشور در جهت رسیدن به حداکثر خودکفایی و تامین رفاه اجتماعی از سوی دیگر است، می‌تواند تیره‌بختی‌های حاکم در جامعه کنونی ما را ریشه‌کن سازد» (پلنوم هفدهم ) .

«تنها با گسترش بخش دولتی و بخش تعاونی ممکن است اقتصاد را طبق برنامه رهبری کرد، چیزی که بدون آن تامین استقلال اقتصادی غیرقابل دسترسی خواهد بود»(همان‌جا).

بخش دولتی اقتصاد هم می‌تواند آلوده باشد، برای همین می‌بایست سازه‌های بازرسی آن در دست مردم باشد و نه در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی. برای همین پیاده کردن بندهای دموکراتیک قانون اساسی برای گردانش بخش دولتی اقتصاد به اندازه خود اصل اقتصادی برجسته بوده است.

حزب‌توده‌ایران خواستار سازماندهی دموکراتیک بخش دولتی اقتصاد، در کنار بخش تعاونی و خصوصی بود و آن را «نظام اقتصادی با خصلت ملی-دموکراتیک» («نظام اقتصادی مصوب قانون اساسی و بینشی که حزب ما دارد»، مردم، شماره ۱۲۰، ۲۷ آذر ۱۳۵۸) ارزیابی می‌کرد که می‌توانست فرمانروایی مردم را بیمه کرده و استقلال سیاسی و اقتصادی کشور را استوار کند. به باور حزب، شرط پیروزی انقلاب، فرارویی از دگرگونی‌های سیاسی به جابجایی طبقاتی بود. در این راه، حاکمیت سیاسی در دست نیروهای پیشرو می‌بایست برای پایه‌گذاری راه رشد غیرسرمایه‌داری بهره‌جویی می‌شد، تا به ریشه‌های طبقاتی بورژوازی در جامعه ضربه کشنده‌ای زند.

«نظام اقتصادی با خصلت ملی و دموکراتیک، مرکب از بخش‌های دولتی، تعاونی و خصوصی … وقتی با موفقیت قرین خواهد بود که حاکمیت سیاسی در دست نیروهای مترقی و انقلابی متمرکز گردد. فقط در چنین شرایطی مکانیسم دولتی در راه جلوگیری از رشد سرمایه‌داری و نوسازی جامعه به سود توده‌های محروم به کار گرفته می‌شود. … بخش دولتی دموکراتیک که ما مطرح می‌سازیم، با بخش دولتی سرمایه‌داری فرق زیادی دارد … استقرار مالکیت دولتی بر ابزار و وسایل تولید به معنای تقویت “دولت‌سالاری” نیست، بلکه وسیله عمده برای جامعه عمل پوشاندن به هدف‌ها و دورنمای انقلابی به نفع زحمتکشان یا مستضعفین است. … روشن است که نقش هدایت کننده بخش دولتی به هیچ وجه به معنای سیادت مطلق آن نیست. در شرایط مشخص کنونی، بخش خصوصی می‌تواند و باید دوش به دوش بخش دولتی و تحت نظارت مستقیم آن فعالیت داشته باشد. …» (همان جا)

آیا هم‌اکنون در درون دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی کسی هست که سخن از سمت‌گیری غیرسرمایه‌داری اقتصاد جمهوری اسلامی بگوید؟

سرنوشت اقتصاد ایران

حزب‌توده‌ایران در سال‌های نخست انقلاب برای کوبیدن پایگاه طبقاتی امپریالیسم در درون مرزها، می‌خواست که انقلاب را به سوی دگرگونی‌های بزرگ اقتصادی غیرسرمایه‌داری و جابجایی طبقاتی به سود رنجبران بکشاند.

حزب‌توده‌ایران، «مشخصه و اسلوب‌های اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه‌داری» را؛ «یک – تبدیل بخش دولتی به بخش رهبری‌کننده در اقتصاد کشور؛ دو – کاربرد رهنمودهای برنامه‌ای برای اداره اقتصاد کشور؛ سه – ایجاد دوران رونق و اعتلای اقتصادی از طریق صنعتی کردن، اجرای اصلاحات ارضی واقعی به سود دهقانان بی‌زمین؛ چهار – ملی کردن موسسات امپریالیستی و سرمایه‌داری بزرگ وابسته به آن و کاستن از آهنگ رشد سرمایه‌داری و محدود کردن آن؛ پنج – دموکراتیک کردن حیات اجتماعی از راه شرکت دادن توده‌های زحمتکش شهر و ده در حیات سیاسی و اقتصادی» می‌دانست.

حزب‌توده‌ایران، در کنار یک اقتصادی که به روشنی از اقتصاد سرمایه‌داری دوری می‌گرفت، خواهان یک دموکراسی ملی بود که در آن حزب‌ها، سازمان‌ها و سندیکاها آزاد بودند. اقتصاد کنونی جمهوری اسلامی نه تنها غیرسرمایه‌داری نیست، بلکه ددمنشانه‌ترین شیوه سرمایه‌داری یعنی اقتصاد نئولیبرالیستی است. به دستور مستقیم ولی فقیه و زیر نام “مولدسازی” سرمایه‌های ملی ما به دزدان، رانت‌خواران واگذار می‌شود. از دموکراسی ملی نه تنها دیگر نشانی نیست، بلکه رژیم ولایت فقیه حتا توان پذیرش چاکران پیشینی مانند احمدی‌نژاد، لاریجانی و روحانی را هم ندارد.

پس از انقلاب امید بر این بود که بتوان پس از بیرون کردن محمدرضا و بورژوازی کمپرودار وابسته به دربار او، با برپایی یک اقتصاد ملی-دموکراتیک، زیربنای یک اقتصاد ملی و مردمی به استقلال کشور هم کمک کرد.

برخی‌ها ناآگاهانه و آگاهانه با درک نادرست و کژاندیش از خط حزب‌توده‌ایران پس از انقلاب ملی-دموکراتیک میهن ما، می‌خواهند آن خط انقلابی را تا پشتیبانی جاودان از جمهوری اسلامی کاهش دهند. همان‌گونه که در زیر می‌بینیم، حزب به خوبی می‌دانست که پیروزی در این کار بستگی به برایند نبرد طبقاتی در جامعه دارد. در نوشته مردم “متخصات و اسلوبهای اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه داری در ایران” آمده است: «تردیدی نیست که پیشرفت خلق در جاده غیرسرمایه داری با مبارزه طبقاتی حاد همراه است».

حزب‌توده‌ایران، خطر پیروزی بورژوازی در نبرد طبقاتی را درک کرده بود. رفیق عمویی در “صبر تلخ” می‌گوید: «ما فکر میکردیم که بیشتر مؤتلفه  است که دارد از توان آقای خمینی استفاده می کند». (ص ۷۱۲)

و شوربختانه باید گفت که بورژوازی تجاری با کمک آقای خمینی در نبرد طبقاتی پیروز شد. و پس از آن بورژوازی تجاری که در آن زمان تنها لایه فرمانروا بود، با آغاز جنگ و شعار “جنگ جنگ، تا پیروزی” توانست پهنه نبرد را از استقلال اقتصادی به نبرد میان “مذهب” و “ضدمذهب” و نبرد علیه صدام بکشاند. جنگ بهانه‌ای هم برای زیر پا گذاشتن آزادی‌های دموکراتیک به بورژوازی تجاری داده بود. یک اقتصاد ملی و مستقل به یک بخش بزرگ و نیرومند دولتی نیاز دارد. برای کوتاه کردن دست بورژوازی بوروکراتیک، این بخش دولتی باید زیر بازرسی مردم باشد، تا گردانش دارایی‌های دولتی به رانت‌خواری نینجامد.

پیامد زیر پا گذاشتن بندهای دموکراتیک این بود که حتا در آن بخش نازک دولتی که مانده بود، سرمایه‌داری رانت‌خوار و مافیایی، جایگزین بازرسی مردم شد. به جای گردانش دموکراتیک بخش دولتی از سوی مردم، کارها به دست گماشته‌گان ناتوان بورژوازی تجاری گذاشته شد که آرام‌آرام همراه با بازماندگان بورژوازی بوروکراتیک زمان محمدرضا نمو کرد و بزرگ شد و نقش کلیدی در دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی گرفت. بورژوازی بوروکراتیک برنامه‌های خود را برای سودورزی دارد و برای همین بخش دولتی اقتصاد را به ورشکستگی کشاند. تورم و گرانی افسارگسیخته شد و رژیم راه نجات خود را در سازش پشت درهای بسته با امپریالیسم و چانه‌زنی برای بهای سرسپردگی دید و می‌بیند.

جمهوری اسلامی از آغاز نخستین دولت رفسنجانی تا کنون چهار نعل به سوی خصوصی‌سازی دوانده است. نگرانی حزب نه تنها درست بود، بل که قانونمندی این سخنان نیز در روند اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی به روشنی دیده شده است. یورش به خط اقتصادی انقلاب با زیر پرسش بردن بخش دولتی اقتصاد – اصل ۴۴ قانون اساسی – که تراوش اندیشه‌های حزب‌توده‌ایران بود آغاز شد. اقتصادی که آقای خمینی هوادار آن بود به گفته رفیق عمویی همان اقتصاد سرمایه‌داری بود، ولی او در روزهای پرخروشان پس از انقلاب، زیر فشار خیزاب انقلاب، به ناگزیر با روند رادیکال جامعه هم‌گام شد(صبر تلخ ص ۹۶).

آن‌هایی که به پاک‌شویی گناهان آقای خامنه‌ای در این باره می‌پردازند، فراموش می‌کنند که “حکم حکومتی” غیرقانونی او اصل ۴۴ قانون اساسی را از سرشت انقلابی تهی کرد و راه را برای پیاده‌کردن خصوصی‌سازی اقتصادی و فروش بنگاه‌های دولتی به پشیزی که به سفارش نهادهای نئولیبرال امپریالیستی بوده است، باز کرد. خامنه‌ای برای این که هر گونه تردیدی را در این باره از میان بردارد، می‌گوید که با “مطالعه عمیق” دستور پیاده‌کردن برنامه سراسر “کاپیتولاسیون” “مولدسازی” را داد.

بدین‌گونه، دگرگون کردن بندهای قانون اساسی، راه را برای کشاندن سرمایه برون‌مرزی باز کرد. شعار “جنگ جنگ، تا پیروزی” که آقای هاشمی رفسنجانی آفرید و آقای خمینی به بازگویی آن می‌پرداخت، او را “سردار جنگ” کرد و پس از شکست در جنگ، او با شعار “خصوصی و آزادسازی اقتصادی” “سردار سازندگی” شد! دستگاه فرماندهی سرمایه‌داری در جمهوری اسلامی ایران، روند دوری از هدف‌های نخستین انقلاب را از سال ۱۳۶۰ که سرمایه‌داری تجاری (بازرگانی) در نبرد درونی پیروز شد، آغاز کرد.

هم اکنون، دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی (حاکمیت) در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی مالی، بورژوازی تجاری سنتی و بورژوازی نظامی است. لایه‌های بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی بسیار در هم تنیده شده‌اند، ولی با کمی چشم‌پوشی بر سیاست‌های همگون و ناسازگاری‌های خُرد و کلان آن‌ها می‌توان بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی را نزدیک به هم خواند و بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری سنتی را همکار هم دانست.

سیاست‌های کلان “نظام” نیز بسیار روشن است که همه‌ی لایه‌های بورژوازی انگلی به دور آن گرد هم آمده‌اند. خط کلان “نظام” دربرگیرنده سرکوب آزادی‌ها؛ راه اقتصادی نئولیبرالیستی؛ تلاش پشت پرده برای سازش با غرب و گنده‌گویی در خاورمیانه است.

با دیدن سرنوشت غم‌انگیز اقتصاد میهن و درماندگی هم‌میهنان ما می‌توان به نیازمندی برپایی یک اقتصاد غیرسرمایه‌داری پی برد.

راه رشد غیرسرمایه داری

هر انقلاب، چینش نیروهای سیاسی را بر هم زده و دگرگون می‌سازد، اما این تنها گام نخست و بخش آسان دگرگونی انقلابی است. برای انجام دگرگونی‌های پایدار، بنیادین و بازگشت‌ناپذیر اجتماعی و اقتصادی، ما به یک دوران گذار آرام نیاز داریم. در این دوران گذار است که، افزون بر فراگیری چگونگی راهبردی و کشورداری، با یاری طبقه‌های گوناگون، می‌توان پایه‌های مادی و فرهنگی-معنوی جامعه نوین را بنیان نهاد.

حزب توده ی ایران می‌گفت: «اگر در مرحله نخستِ [جنبش آزاديبخش در كشورهايى نظير كشور ما كه رژيم وابسته و ضدملى سلطنتى آن را در بست در اختيار سرمايه‌هاى امپرياليستى گذاشته بود] مسأله بس مهم دستيابى به استقلال سياسى مطرح مى‌شود، در مرحله دوم كسب استقلال اقتصادى در دستور روز مبارزه قرار مى‌گيرد. …» (“نظام اقتصادى مصوب قانون اساسى و بينشى كه حزب ما دارد“ مردم، شماره ١٢٠، ٢٧ آذر ١٣٥٨).

این فرایند باید گام‌به‌گام فرازمندی جامعه را در راه پیش‌رونانه تاریخی پرورش داده و، تا آنجا که شدنی است، از پس‌روی جلوگیری کند.

هر انقلابی در گام نخست، چینش نیروهای سیاسی را دگرگون می‌سازد، اما برای استواری بخشیدن به دگرگونی‌های بنیادین و بازگشت‌ناپذیر، به دگرگونی‌های گام‌به‌گام نیازمندیم. راه رشد غیرسرمایه‌داری درست همین زمینه را فراهم می‌آورد، تا جامعه نوین بیاموزد چگونه رهبری کند، چگونه کشورداری نماید و چگونه بنیادهای مادّی و فرهنگی خود را پی‌ریزی کند.

برخی، به‌بهانه فروپاشی اتحاد شوروی، راه رشد غیرسرمایه‌داری را، هم اکنون، در نبود “اردوگاه سوسیالیستی” ناشدنی می‌دانند. این دیدگاه اما با منطق مادّی تاریخ در ستیز است. بر پایه بینش مادّی تاریخ، روزگار کنونی، عصر گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است. اگرچه شکست گذرای سوسیالیسم و برتری کنونی نیروهای امپریالیستی شرایط دشواری پدید آورده، اما این وضعیت نباید ما را به سردرگمی اندیشه‌ای دچار کند. بر پایه این دریافت تاریخی، سرشت عصر کنونی دگرگون نشده، بلکه شیوه پیکار دگرگون شده است.

تجربه انقلاب اکتبر و انقلاب چین به روشنی نشان می‌دهد که سرشت و راه انقلاب را شرایط ویژه هر کشور مشخص می‌کند، نه بودن یا نبودن یک اردوگاه سوسیالیستی. امروز نیز فرآیندهای انقلابی در کشورهای گوناگون، بدون یاری از سوی چنین اردوگاهی، راه خویش را می‌پویند.

آموزه تاریخی لنین به ما می‌آموزد که نباید چشم به راه شرایط آرمانی باشیم. او روزگاری انقلاب سوسیالیستی را شدنی می‌دانست که هیچ کشوری با نظام سوسیالیستی در جهان نبود و طبقه کارگر روسیه از توانی ناچیز و کم‌آزمودگی رنج می‌برد. اگر لنین در آن شرایط دشوار، گذار به سوسیالیسم را شدنی می‌شمرد، امروز ما با برخورداری از شرایط عینی و ذهنی بهتر، چرا باید گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه‌داری را نشدنی بدانیم؟

بودن یک «اردوگاه نیرومند سوسیالیستی» هرگز پیش‌نیاز بنیادین برای به کارگیری راه رشد غیرسرمایه‌داری نبوده است. وابستگی به چنین پیش‌شرطی، در عمل به معنای تن دادن به نظام سرمایه‌داری و نفی هرگونه تلاش برای پیکار سوسیالیستی در شرایط کنونی است. گرایش به راه رشد سرمایه‌داری هم چون یگانه گزینه در نبود اردوگاه سوسیالیستی، در عمل به معنای پذیرش برنامه نئولیبرالی امپریالیسم است. در برابر این دیدگاه، پیکار برای پرداختن و به کارگیری برنامه‌های روشن راه رشد غیرسرمایه‌داری در شرایط کنونی، نیازی بایسته است. با پای‌فشاری استوار بر آرمان‌های انقلابی، کارزار تبلیغاتی فراگیر، و گفت‌وگوهای تنگاتنگ باید همپیمانان را به سوی این دیدگاه کشاند که راه رشد غیرسرمایه‌داری تنها راه نجات میهن و مردم ما است.

افزون بر این، پیدایش و ژرفایش روند کنونی چندقطبی شدن جهان، شرایط شایسته‌ای را برای گام‌گزاری به راه رشد غیرسرمایه‌داری فراهم می‌کند. ما جهان چندقطبی را نه برای پشت کردن به طبقه کارگر و پذیرش رهبری بورژوازی بومی، بلکه برای فراهم آوردن زمینه‌ای که با یاری آن می‌توان در برابر امپریالیسم و بورژوازی وابسته بومی ایستادگی کرد، می‌دانیم. به باور ما، شرایط شایسته برای پیروزی راه رشد غیرسرمایه‌داری و سپس راه رشد سوسیالیستی، در چارچوب جهان چندقطبی بهتر فراهم می‌شود.

گروه بریکس با هم‌کاری‌های اقتصادی، دادوستد سرچشمه‌های انرژی و فناوری‌ها، و کاهش وابستگی به نظام مالی بین‌المللی، می‌تواند به کشورهای جنوب جهانی کمک کند تا از دام سیستم‌های اقتصادی نئولیبرالی و سرمایه‌داری جهانی بیرون آیند. کشورهای عضو بریکس به دنبال ساختن یک سیستم مالی نو و مستقل از نهادهای غربی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی هستند و این می‌تواند زمینه‌هایی برای کشورهای جنوب جهانی فراهم کند تا مستقل و بر پایه نیازهای درونی پیش‌رفت کنند. هم‌کاری‌های فنی و اقتصادی میان این کشورها می‌تواند به رویش فناوری، توانایی زیرساخت‌های اقتصادی، و پیشرفت صنعت تولیدی کمک کند.

با این همه، رسیدن به رشد غیرسرمایه‌داری در این کشورها تنها با هم‌کاری‌های میان کشورها و پشتیبانی اقتصادی و مالی گروه‌هایی چون بریکس شدنی نیست. این کشورها برای گام گذاشتن به چنین راه رشد غیرسرمایه‌داری نیازمند نبرد طبقاتی هستند. دوری از رشد سرمایه‌داری و پذیرش الگوهای غیرسرمایه‌داری بستگی به دگرگونی هم‌سنگی طبقاتی و بودن دستگاه حاکمیت در دست‌های طبقه کارگر و هم‌پیمانانش دارد.

پیوند راه رشد غیرسرمایه داری با نبرد ضدامپریالیستی

وارونه آن‌چه که گروه‌های کژاندیش به نام حزب توده ی ایران بازگویی می‌کنند، حزب توده ی ایران راه رشد غیرسرمایه داری را پیش‌نیاز نبرد علیه امپریالیسم می‌دانست.

در نوشته مردم “متخصات و اسلوبهای اساسی تبلور راه رشد غیرسرمایه داری در ایران” آمده است: «تردیدی نیست که پیشرفت خلق در جاده غیرسرمایه داری با مبارزه طبقاتی حاد همراه است. این نبرد تنها در عرصه سیاست نیست، عرصه اقتصاد، ایدئولوژی و فرهنگ نیز هست. ما بین این مبارزه طبقاتی در داخل کشور و نبرد طبقاتی در مقیاس جهانی (بین سوسیالیسم و سرمایه داری) نیز ارتباط است. کشورهایی که در راه تکامل غیرسرمایه داری گام برمی‌دارند، در نبرد علیه امپریالیسم پایگاه مؤثر تازه‌ای بوجود می‌آورند و می‌توانند افول امپریالیسم را تسریع کنند.»

به سخن دیگر، روند ملى كردن و بازپس‌گرفتن بخش‌های برجسته اقتصاد از دست بنگاه‌های خصوصى آن‌چنان زيربناى «اقتصاد ملى دموکراتیک» را نیرومند می‌کند که نبرد ضد امپریالیستی را در خدمت استقلال میهن می‌گذارد. بدون در پیش‌گیری یک راه روشن غیرسرمایه داری، نمی‌توان سخن از استقلال ملی و نبرد ضدامپریالیستی گفت. روند نبرد آزادي‌بخش در جهان نشان‌گر نبرد سنگینی برای دوری از راه رشد سرمایه داری است.

حزب توده ی ایران می‌گفت: «هيچ كشورى بدون استقلال اقتصادى نمى‌تواند خود را آزاد و مستقل بداند. معنى و مفهوم آزادى ملى نيز، آزادى و استقلال در پهنه اقتصادى است. در واقع نيز بدون پايان دادن به سيطره نواستعمار در كليه شئون اقتصاد ملى، بدون از ميان برداشتن موانع گوناگون اقتصادى و اجتماعى و استفاده از منابع ملی در راه رشد همه‌جانبه اقتصادی به سود اكثريت محروم جامعه، آزادی ملی در چارچوب محدودی باقی خواهد ماند كه چندان مثمرثمر نخواهد بود. …» (“نظام اقتصادى مصوب قانون اساسى و بينشى كه حزب ما دارد“ مردم، شماره ١٢٠، ٢٧ آذر ١٣٥٨).

نبرد ضدامپرياليستى با یک اقتصاد نئولیبرالیستی معنا ندارد. بهترین شیوه نبرد ضدامپرياليستى، برپایی یک اقتصاد ملى و دمكراتيک و نبرد با نسخه نئوليبرال خصوصى‌سازى اقتصادى است. کوبای انقلابی به گنده‌گویی درباره ی امپریالیسم نمی‌پردازد، نیروهای جانشینی نیز در آمریکای لاتین ندارد، بل‌که پاسبان اقتصاد سوسیالیستی خود است.

برای کشورهای پیرامونی در اقتصاد جهانی‌شده کنونی، پاسبانی از استقلال بدون به‌کارگیری راهبردهای غیرسرمایه‌داری شدنی نیست. این کشورها برای ایستادگی در برابر برتری اقتصادی و سیاسی غرب، نه‌تنها باید به دگرگونی ساختارهای اقتصادی خود پرداخته و به‌دنبال راه‌حل‌هایی بر پایه عدالت اجتماعی و پایداری زیست‌محیطی باشند، بلکه باید از راه همبستگی‌های جهانی و همکاری با یکدیگر، با سرکردگی غرب نبرد کرده و به استقلال و پیشرفت دست یابند.

کشورهای جنوب جهانی که در پی نگه‌داشت استقلال اقتصادی و اجتماعی خود در برابر سرکردگی اقتصادی و سیاسی غرب هستند، می‌توانند در راه رشد غیرسرمایه‌داری خود از پشتیبانی و هم‌بستگی گروه بریکس برخوردار شوند. این گروه که دربرگیرنده اقتصادهای نو و بزرگ جهانی است، می‌تواند جانشینی در برابر نظام اقتصادی فرمانر‌وای کنونی زیر سرکردگی اقتصادی غرب باشد. هم‌کاری با بریکس نیاز به پیاده‌کردن هیچ شرط اقتصادی و سیاسی ندارد.

پایان‌سخن

چاوز، رئیس‌جمهور پیشین ونزوئلا، با سخنرانی پرشوری به راستی کمر به نابودی زیربنای اقتصاد سرمایه‌داری بسته بود و با فریاد بلند گفت: “تاریخ پایان” نیافته است، «تاریخ بازگشته است!» تجربه‌های کوبا، ویتنام، چین، لائوس و جمهوری دموکراتیک خلق کره به روشنی نشان می‌دهند که، حتا در شرایط کنونی نیز، می‌توان راهی مستقل از سرمایه‌داری در پیش گرفت. هر یک از این کشورها، با نگرست به شرایط ویژه خود، الگوهای نوینی را آزموده‌اند و هم چنان می‌آزمایند.

راه رشد غیرسرمایه‌داری یک گونه‌ از سامان‌دهی تولید و بازپخش دارایی همگانی است که با رهبری مردمی و برنامه‌ریزی دانش‌بنیان، به‌آهستگی منطق سود را از جایگاه فرمانروایی پایین می‌کشد و منطق نیاز و ارزش‌های انسانی را جایگزین آن می‌سازد. چنین الگویی، نه بر رویایی ذهنی، که ریشه در تجربه‌ی زیسته‌ی مردمان جهان دارد و از دل نبردهای واقعی علیه بهره‌کشی و وابستگی سر برآورده است.

در این راه، نقش آگاهی‌بخشی، سامان‌دهی و گردآوری نیروهای مردمی نقشی سرنوشت‌ساز است. بدون دگرگونی در هم‌سنگی نیروهای طبقاتی به سود طبقه‌های رنجبر، هیچ دگرگونی پایدار و ژرف در شیوه‌ی تولید و روابط اقتصادی رخ نخواهد داد. از این‌رو، راه رشد غیرسرمایه‌داری تنها زمانی درخت پرباری می‌شود که ریشه‌های آن در خاک همبستگی رنجبران، در اراده‌ی آگاهانه‌ی رنجبران و در نهادهای مردمی دموکراتیک استوار شده باشد.

بدین‌سان، گذار ملی-دموکراتیک در پیوند با راه رشد غیرسرمایه‌داری، نه یک شعار، بلکه چشم‌اندازی برای ساختن آینده‌ای است که در آن میهن ما بتواند به روی پای خود بایستد، از دام نئولیبرالیسم و سرمایه‌داری وابسته رها شود، و بر بنیانی مردمی و مستقل، جامعه‌ای انسانی‌تر، برابرتر و شایسته‌تر پایه‌گزاری کند. این چشم‌انداز، فراخوانی است به همه‌ی آنان که دل در گرو رهایی مردم دارند، تا با گامی استوار و خردمندانه، راه دشوار اما رهایی‌بخش پیش رو را هموار سازند.




ضرورت انقلاب در سده‌ی بیست و یکم و ناکامی راه آشتی در ایران

مقاله ۱۷/۱۴۰۵۳
۱ مرداد ۱۴۰۵،  ۲۳ جولای ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

مارکسیسم-لنینیسم بر برخی چیزها چنان پافشاری می‌کند که بسیاری از روندهای دیگر از کنار آن‌ها به آسانی می‌گذرند. آن‌ها می‌گویند چرا این همه زمان برای این گونه گفت‌وگوها به کار می‌برید؟ بهتر است زودتر برسیم به چکیده‌ی کار. ولی این پرسش‌ها خودِ چکیده‌ی کار هستند.

یکی از آن چیزها، طبقه است. درکِ نبرد طبقاتی — این‌که سرمایه‌دار و کارگر در دو سوی یک میدان ایستاده‌اند و منافعشان به گونه‌ای ناسازگار با یکدیگر برخورد می‌کند، برای دگرگونی جامعه بنیادین است. از روی خوش‌گذرانی نیست که این همه نیرو برای سخن گفتن درباره‌ی طبقه و نبرد طبقاتی به کار برده می‌شود.

چیز دیگر، دولت است. اصلاح‌خواهان باور دارند که دولت بالای طبقه‌ها ایستاده است. می‌گویند دولت از آنِ همه‌ی مردم است – یا دست‌کم می‌تواند باشد. می‌گویند دولت می‌تواند پاسدارِ حقوق همگانی باشد. اما دولت جدای از نبرد طبقاتی نیست. نه بالاتر از آن و نه کنار آن. وارونه، دولت زاده‌ی نبرد طبقاتی است. دولت به این دلیل پا می‌گیرد که جامعه به دو لشکر دشمن شکافته شده است. کار اصلی دولت نیز این است که برتری یک طبقه را بر طبقه‌ی دیگر پایدار نگاه دارد.

انگلس در پایان پژوهش تاریخی خود می‌گوید: «پدیده دولت زمانی معنا پیدا می‌کند که جامعه به دو گروه متضاد و دشمن تقسیم می‌شود که منافعشان با هم سازگار نیست. برای این‌که این دو گروه با جنگ و درگیری همه‌ی جامعه را نابود نکنند، نیرویی پدیدار می‌شود که بالای سر جامعه می‌ایستد تا درگیری‌ها را در چارچوب «نظم» کنترل کند.»

این نوشتار بر سه اصل استوار است: نخست این‌که دولت نه فراتر از طبقه‌ها، بل‌که در دل کشمکش طبقاتی زاده می‌شود و از منافع سرمایه‌داران پاسبانی می‌کند. دوم این‌که طبقه‌ی کارگر بارها کوشیده از راه‌های مسالمت‌آمیز شرایط را دگرگون کند، اما هر بار با زور و فریب جلوی او را گرفته‌اند. سوم این‌که در ایران امروز، حکومتی با ویژگی‌های دینی و نظامی بر سر کار است و اقتصاد کشور به بازار جهانی وابسته شده است. در چنین شرایطی، راه آشتی به جایی نمی‌رسد و چاره‌ای جز انقلاب باقی نمانده است.

بدون درک این سه پایه، هرگونه سخن از دگرگونی، سرابی بیش نخواهد بود.

 اتحادیه‌ها؛ از سنگر پیکار تا چرخ‌دنده‌ی نظم سرمایه

اتحادیه‌های کارگری در آغاز پیدایش، پاسخی مستقیم به ستم بی‌حدود سرمایه‌داران بودند. کارگران بی‌نام و نشان، که به تنهایی در برابر قدرت کارفرما هیچ بودند، با پیوستن به یکدیگر، نیرویی سازمان‌یافته ساختند تا برای دستمزد بالاتر، ساعت کار کمتر و شرایط ایمن‌تر مبارزه کنند. در آن دوران، اتحادیه‌ها سنگرهایی بودند که از درونشان اعتصاب‌ها، تظاهرات و نبردهای سخت طبقاتی بیرون می‌آمد؛ جایی که کارگران نه تنها برای بهبود زندگی روزمره، بل‌که برای به چالش کشیدن کل نظام حاکم گام برمی‌داشتند. اما همان‌گونه که سرمایه توانست دولت را به ابزاری برای حفظ قدرت خود تبدیل کند، اتحادیه‌ها را نیز در مسیری دگرگون ساخت که امروز کم‌تر شباهتی به گذشته‌ی انقلابی خود دارند.

انگلس و لنین هر دو هشدار دادند که اگر جنبش کارگری تنها به «مبارزه برای بهبود شرایط» محدود بماند و هدف سرنگونی نظام سرمایه‌داری را از دست بدهد، به راحتا در چارچوب همان نظام جذب می‌شود. این همان سرنوشتی است که اتحادیه‌ها در بسیاری از کشورها – از نروژ و سوئد گرفته تا آلمان و فرانسه – با آن روبرو شده‌اند. امروز، در این جوامع، اتحادیه‌ها به بخشی از «سازمان‌های هماهنگ‌کننده» تبدیل شده‌اند که وظیفه‌ی اصلی‌شان، نه مبارزه‌ی طبقاتی، بل‌که «توافق و سازش» با کارفرمایان و دولت است. همان درهای گردان که میان نهادهای نظارتی و بانک‌ها دیدیم، اینجا نیز میان هیئت‌مدیره‌ی اتحادیه‌ها، وزارت کار و انجمن‌های سرمایه‌داران باز است. رهبران اتحادیه، به جای ایستادن در کنار کارگران، به میزهای مذاکره می‌روند و توافق‌هایی امضا می‌کنند که بیش از آن‌که به سود طبقه‌ی کارگر باشد، به حفظ ثبات تولید و سودآوری سرمایه کمک می‌کند.

در این ساختار جدید، اتحادیه‌ها به بندهای نظم سرمایه‌داری دگرگون شده‌اند. آن‌ها به کارگران می‌آموزند که به جای اعتصاب و شورش، از راه‌های قانونی و گفت‌وگو خواسته‌های خود را پیگیری کنند؛ راه‌هایی که از پیش در همان «پوسته‌ی دموکراتیک» طراحی شده‌اند و هرگز به ریشه‌های قدرت سرمایه نمی‌رسند. اگر کارگری بخواهد فراتر از این چارچوب برود و مبارزه‌ای رادیکال را سازمان دهد، نه تنها از سوی کارفرما و دولت سرکوب می‌شود، بل‌که گاهی همین اتحادیه‌ها هستند که او را به عنوان «آشوب‌گر» یا «غیرمسئول» محکوم و از سازمان بیرون می‌کنند. اتحادیه‌ها دیگر سپر کارگر در برابر ستم نیستند، بل‌که به ابزاری برای کنترل و مهار خشم طبقاتی تبدیل شده‌اند.

در ایران، داستان از این هم پیچیده‌تر و تلخ‌تر است. در کشوری که دولت خود را پاسبان منافع سرمایه‌داران وابسته و قدرت‌های حاکم می‌داند، اتحادیه‌های مستقل کارگری اساساً اجازه‌ی پیدایش و رشد نیافته‌اند. آن‌چه امروز به نام «سازمان‌های کارگری» وجود دارد، همگی زیر نظر دولت و نهادهای امنیتی فعالیت می‌کنند و به جای نمایندگی از کارگران، نماینده‌ی سیاست‌های حاکم هستند. در اینجا، حتا همان سازش‌های محدودی که در کشورهای شمال اروپا دیده می‌شود، وجود ندارد. کارگران ایران برای داشتن یک اتحادیه‌ی مستقل، برای اعلام اعتصاب یا حتا برای بیان ساده‌ی خواسته‌های خود، با زندان، اخراج، شکنجه و اعدام روبرو هستند. اما همین سرکوب بی‌امان، یک تفاوت بزرگ نیز ایجاد کرده است: در نبود اتحادیه‌های سازش‌کار و وابسته، جنبش کارگری ایران بار دیگر به سرچشمه‌ی اصلی خود بازگشته است – مبارزه‌ی مستقیم، سازمان‌یافته و رادیکال، بدون واسطه‌هایی که پیش‌تر خواست‌هایش را محدود و خنثی می‌کردند.

اکنون پرسش اصلی این است: اگر دولت در چنگ سرمایه است و اتحادیه‌ها یا به چرخ‌دنده‌های نظم آن تبدیل شده‌اند یا نابود شده‌اند، پس راه رهایی کارگران کجاست؟ آیا جز از راه انقلاب و درهم شکستن همین «پوسته‌ی سیاسی» و داربست سرمایه‌داری، راه دیگری وجود دارد؟

نهادهای کارگری در دام دولت (از ابزار پیکار تا بند نظم)

در کشورهایی با سنت سوسیال‌دموکراسی، اتحادیه‌های کارگری روزگاری ابزار پیکار طبقه‌ی کارگر بودند. ولی این نهادها همراه با دولت رشد کرده‌اند و رفته‌رفته به بخشی از داربست دولت سرمایه‌داری پیوسته‌اند. سازش سه‌گانه (کارفرما – اتحادیه – دولت) اگرچه گاهی امتیازهایی گذرا به دست می‌آورد، ولی سود پایدار سرمایه را هرگز نشانه نمی‌رود.

دستگاه سرکوب دولت – پاسبان‌ها، دادگاه‌ها و زندان‌ها – همچنان بر ضد کارگر و رنجبر می‌چرخد؛ نه چون چرخی که بتوان آن را به سود خود چرخاند، بل‌که چون میخی که تنها با برچیدن همه‌ی خانه می‌توان آن را کند. پلیس را در نظر بگیرید. پلیس کارهای بسیاری انجام می‌دهد، اما مهم‌ترین کارش پاسداری از دولت و نظمی است که سرمایه آن را برپا کرده است.

نابرابری در بهداشت و درمان را ببینید. اصلاح‌خواه می‌گوید با بالا بردن مالیات سیگار یا با کم کردن اندکی سن بازنشستگی یا با افزودن چند پرستار، چالش را حل می‌کنیم. راستش اما این است که کارگران زودتر می‌میرند و بیشتر بیمار می‌شوند، نه به دلیل سیگار، بل‌که به این دلیل که زیستن زیر فشار سرمایه‌داری خود بیماری‌زاست. نابرابری در سلامت، زاده‌ی نابرابری در سرمایه‌داری است. هرچند گاهی بازرسی کار نیرومندتر می‌شود و کارگران امتیازی می‌گیرند، ولی شرکت همچنان بر پایه‌ی سود می‌چرخد و کارگر همیشه زیر فشار است.

در کشورهای اسکاندیناوی، اتحادیه‌های کارگری روزگاری می‌دانستند چگونه اعتصاب کنند، چگونه کارخانه‌ها و راه‌ها را ببندند. ولی امروز بیشتر رهبران اتحادیه‌ها با دولت و کارفرما بر سر یک میز می‌نشینند و از «همکاری طبقاتی» سخن می‌گویند. آن‌ها سود کارگران را در گرو سود کارفرما می‌بینند و کارگر را به شکیبایی و میانه‌روی فرامی‌خوانند. نتیجه چیست؟ کارگران در نروژ، دانمارک و سوئد نیز اکنون با قراردادهای موقت، کاهش مزایای بازنشستگی، افزایش سن کار و خصوصی‌سازی بیمارستان‌ها روبه‌رو هستند. همان رفاهی که سرمایه در روزگار ترس از شوروی به کارگران پیشکش کرد، امروز دارد پس گرفته می‌شود. و اتحادیه‌ای که روزگاری سپر کارگر بود، اکنون بیشتر مانند چتری است که کارفرما و دولت بر سر خود گشوده‌اند تا باران اعتراض‌ها را از خود دور کنند.

در ایران، شرایط از این هم بدتر است. نه تنها اتحادیه‌های آزاد و مستقل وجود ندارند، بل‌که هرگونه تلاش برای سازماندهی کارگران با برچسب «فتنه‌انگیزی»، «اخلال در نظم» و «همکاری با دشمن» پاسخ داده می‌شود. کارگران معدن طبس در اعتراض به مرگ همکارانشان و نبود تجهیزات ایمنی، دست به گردهمایی زدند. پاسخ چه بود؟ بازداشت کنشگران و انتشار (پخش) نوشته‌ای که «حوادث طبیعی را نباید سیاسی کرد». کارگران پیمانی نیشکر هفت‌تپه ماه‌ها حقوق نگرفتند، اعتراض کردند، چند تن از آنان دستگیر و روانه‌ی زندان شدند، و کارگران دیگری که با خطر بیرون رانده شدن روبه‌رو شدند، به کار خود بازگشتند. کارگران فولاد اهواز در روزهای سوزان تابستان برای افزایش ناچیز دستمزد دست به اعتصاب زدند. پاسخ دولت، بازداشت و اخراج ده‌ها کارگر بود. در چنین فضایی، سخن از «رفع تبعیض از راه پارلمان» یا «مذاکره با دولت برای تصاحب دستگاه دولتی» نه ساده‌لوحانه، که فریبنده و خطرناک است؛ فریبی که کارگران را از سازماندهی انقلابی بازمی‌دارد و آنان را در دالان‌های فرسوده‌ی «انتخابات» و «اصلاحات» سرگردان می‌کند تا آن‌گاه که نیرو، زمان و امید خود را از دست بدهند.

اگر هم دولت در چنگ سرمایه است و هم اتحادیه‌ها به بند نظم دچار شده‌اند، آن‌گاه چه راهی می‌ماند؟ آیا هیچ راه گریزی هست؟ پاسخ در انقلاب و تجربه‌ی تاریخی آن نهفته است.

انقلاب تنها راه (تجربه‌ی اکتبر و ناکامی راه پارلمانی در ایران)

آن کس که گمان می‌کند می‌توان با دولت کهنه – دولتی که در چنگ سرمایه و خودکامگی است – و با ابزار همان طبقه‌ی چیره، به سوسیالیسم رسید، سخت دچار لغزش است. در روزگار پادشاهی مطلقه، دولت ابزار برتری اشراف بود. بورژوازی که رویاروی اشراف می‌ایستاد، هرگز آن دولت را از آن خود نکرد؛ او آن دولت را شکست و از میان برداشت و به جای آن، دولت خود – دولت سرمایه‌داری – را برنشاند. انقلاب‌های بورژوایی شکل‌های گوناگونی داشتند، اما آنچه همه را پیوند می‌داد، کاربرد خشونت و برپایی دولت نوین بورژوایی بود.

دولت سرمایه‌داری ایستا نیست. جنگ‌ها و دگرگونی‌های اجتماعی و اقتصادی آن را در درازنای تاریخ دگرگون کرده‌اند. اما نکته‌ی بنیادین این است: همان‌گونه که دستگاه فرمانروایی اشراف و زمین‌داران هرگز به نفع بازرگانان و صنعتگران کاری نکرد، دولت سرمایه‌داری نیز به خودی خود به نفع کارگران عمل نخواهد کرد؛ مگر آن‌که از میان برود و از نو ساخته شود. پس نمی‌توان با رأی دادن یا اصلاح‌کردن، نظام را به سوی سوسیالیسم برد. باید دولت کهنه را کنار گذاشت و دولت نوینی بنیان نهاد. این دو کار – نابودی دولت کهنه و ساختن دولت نو – چنان به هم تنیده‌اند که نمی‌توان یکی را بدون دیگری به انجام رساند.

پرولتاریا و دیگر رنجبران خواهان دگرگونی آرام و بی‌خشونتند. این را تاریخ نشان داده است. از اعتصاب و اشغال کارخانه تا نافرمانی مدنی و بایکوت کالاها، کارگران بارها کوشیده‌اند بدون خون‌ریزی نظم کهنه را به چالش بکشند. ولی این بورژوازی است که هر بار با هزار نیرنگ از انجام روند بی‌تنش خودداری می‌کند. هر بار که پای سود سرمایه در میان است، دولت به پلیس و ارتش و دستگاه نظارتی فرمان می‌دهد تا هر جنبشی را در نطفه خفه کند.

اگر هدف پیکار تنها از میان بردن تولید سرمایه‌داری و واژگونی دولت بود، هم بی‌معنا بود (چون سوسیالیسم ناگهان از هیچ پیدا نمی‌شود تا تهی‌جا را پر کند) و هم ناشدنی (چون دولتی با آن همه جنگ‌افزار، پول، نیرنگ و نیرو را تنها با سازماندهی و پیکار می‌توان شکست داد).

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ برای نخستین بار در جهان نشان داد که این کار شدنی است. آن انقلاب یک رویداد تک‌افتاده نبود، بل‌که نتیجه‌ی دهه‌ها سازماندهی شوراهای کارگری و دهقانی و اتحاد پیش از انقلاب بود. نبرد برای بهبودهای روزمره، هم‌زمان با پیکار برای براندازی نظام کهنه و جایگزین کردن آن با دولت پرولتاریا پیش می‌رفت. با برخاستن به‌هنگام و پیکار راستین برای خواست اکثریت مردم، طبقه‌ی کارگر خود را پیشگام کرد. انقلاب اکتبر نه تنها پیروزی کارگران روسیه، که پیروزی همه‌ی کارگران جهان بود، زیرا در عمل نشان داد که سرمایه‌داری پایان تاریخ نیست.

اما انقلاب اکتبر سه درس بزرگ به ما داد:

درس نخست: بورژوازی تا واپسین نفس از حکومت طبقاتی خود پاسداری می‌کند و با خشونت پاسخ می‌دهد.

درس دوم: طبقه‌ی ستمدیده‌ای که نخواهد به نبرد بپردازد، همچنان برده خواهد ماند.

درس سوم: انقلاب یک رویداد یک‌شبه نیست. انقلاب درازمدت است و فراز و نشیب دارد. سال‌ها پیش از ۱۹۱۷، کارگران روسیه اعتصاب کرده بودند، تظاهرات کرده بودند، به زندان رفته بودند، تبعید شده بودند. آنان حزب خود را ساخته بودند، شوراها را آزموده بودند، رهبران خود را در بوته‌ی نبرد پرورده بودند. بورژوازی نیز همزمان در روند نیرومند شدن بود، ولی کارگران با آگاهی از این که دولت در چنگ سرمایه است، هرگز به اصلاح پارلمانی دل نبستند. آنان می‌دانستند که در نبرد طبقاتی، یا باید همه‌چیز را به دست آورد یا همه‌چیز را از دست داد. هیچ آشتی میانه‌ای در کار نیست.

در ایران، چند دهه است که هر جنبش کارگری و مردمی با خشونت روبه‌رو می‌شود. از ۱۴۰۱ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» گرفته تا اعتراض‌های کارگران نیشکر و فولاد و اعتصاب‌های معلمان و بازنشستگان، همه و همه نشان دادند که دولت ایران – چه اصلاح‌طلب بر کرسی بنشیند چه اصولگرا – در برابر خواست دگرگونی، تنها یک پاسخ دارد: خشونت. بازداشت‌گاه‌ها، دادگاه‌های نمایشی، اعدام‌ها، بیرون کردن دسته‌جمعی کارگران، ممنوعیت اعتصاب. در چنین دولتی، نه می‌توان از راه پارلمان به دگرگونی رسید (چون پارلمانی که خود زیر سایه‌ی شورای نگهبان و نهادهای امنیتی است، معنایی ندارد) و نه می‌توان با گفت‌وگو و خواهش، انحصار خشونت را شکست. تنها راه درست، همان راهی است که طبقه‌ی کارگر در درازنای تاریخ تجربه کرده است: برپایی سازمان‌های انقلابی، شناخت این حقیقت که دولت ابزار یک طبقه است، و آماده شدن برای پیکار. هدف این نبرد، از میان برداشتن حکومت کنونی و ساختن نظامی نو بر پایه‌ی شوراها و اراده‌ی خود کارگران است.

بورژوازی ایران به خوبی می‌داند که اگر روزی کارگران و رنجبران در خیابان‌ها و کارخانه‌ها چنان سازمان یابند که دستگاه سرکوب را به چالش بکشند، دیگر هیچ اصلاح از بالا نمی‌تواند آتش زیر خاکستر را خاموش کند. از همین روست که هر جنبش، هر اعتراض، هر اعتصاب، پیش از آن که به سخن برسد، با باتوم و گلوله و بازداشت روبه‌رو می‌شود. این خود گواه آن است که سرشت دولت را نمی‌توان با خواهش و رأی دگرگون کرد، بل‌که باید با نبرد طبقاتی آن را از میان برداشت.

از سرکوب اعتراض‌های کارگران هفت‌تپه و نیشکر و فولاد تا کشتار خیزشگران مهر ماه ۱۴۰۴، در آبان ۱۳۹۸ و دی ۱۳۹۶ و خرداد ۱۳۸۸، همیشه دولت (چه در دوران پهلوی و چه پس از انقلاب ۱۳۵۷) نشان داده است که انحصار خشونت را هرگز به رقیب نمی‌سپارد. اگر راه پارلمانی و آشتی‌جویانه شدنی بود، در ایران خود به خود شده بود. ده‌ها سال انتخابات (با همه‌ی تقلب) برگزار شده و هیچ‌گاه دولت از چنگ سرمایه و دیکتاتوری درنیامده است. در جمهوری اسلامی، فیلتر شورای نگهبان، صداوسیما و نهادهای امنیتی هرگونه دگرگونی پایدار از درون صندوق رأی را نابود کرده‌اند. این خود بهترین گواه است که دولت سرمایه‌داری و دیکتاتوری را نمی‌توان با رأی و خواهش و آشتی از میان برد. تنها راه، سازماندهی انقلابی طبقه‌ی کارگر، آگاهی به ماهیت طبقاتی دولت و آمادگی برای درهم شکستن آن است.

پایان سخن

پرولتاریا و دیگر رنجبران از آغاز جنبش کارگری، خواهان دگرگونی آرام و آشتی‌پذیر بوده‌اند. اعتصاب، اشغال، نافرمانی مدنی و دیگر گونه‌های کنش بی‌خشونت، بارها آزموده شده‌اند. ولی بورژوازی در همه‌ی کشورها – از اروپا تا آمریکا تا ایران – نشان داده است که هر گاه پای سود و قدرت و انحصار خشونت به میان می‌آید، از هیچ نیرنگی فروگذار نمی‌کند.

دولت زاده‌ی کشمکش طبقاتی است و پاسبان برتری یک طبقه. نمی‌توان با ابزار همین دولت، آن را دولتی به سود کارگران کرد. دولت کهنه باید در هم شکسته شود و دولتی نو (حکومت اکثریت رنجبران) ساخته شود.

در ایرانِ امروز که دیکتاتوری و سرمایه‌داری وابسته هرگونه نهاد صنفی و سیاسی مستقل را یا سرکوب کرده یا از کار انداخته است، واپسین امید به اصلاح پارلمانی، سرابی بیش نیست. بارها دیده‌ایم که چگونه هر جنبش آشتی‌جویانه با زندان، شکنجه و اعدام پاسخ داده شده است. راهی جز سازماندهی طبقه‌ی کارگر پیرامون نظریه‌ی انقلابی و درک ماهیت طبقاتی دولت وجود ندارد.

کارگران در سراسر جهان، چه در ایران و چه در کشورهای اروپایی، باید این واقعیت را درک کنند که بورژوازی هرگز قدرت را خودخواسته از دست نمی‌دهند و راه‌های مسالمت‌آمیز به نتیجه نمی‌رسند. تنها با پذیرش این حقیقت است که آن‌ها می‌توانند برای برانداختن نظام کنونی و ساختن یک جامعه‌ی نوین آماده شوند. انقلاب در سده‌ی بیست و یکم به همان اندازه که در سده‌ی بیستم یک نیاز بود، امروز نیز بایسته است. سرمایه‌داران همچنان در قدرت‌اند، دولت هنوز در چنگ آنان است، و خواهش مودبانه هرگز کارساز نبوده است. آنچه کارساز است، سازماندهی انقلابی، آگاهی طبقاتی و آمادگی برای درهم شکستن دولتی است که جز به سود سرمایه نمی‌چرخد.

همان‌گونه که در مانیفست حزب کمونیست آمده است: «پرولتاریا جز زنجیرهای خود چیزی برای از دست دادن ندارد و جهانی برای به دست آوردن دارد.» در ایرانِ امروز، این سخن بیش از هر جای دیگر رنگ واقعیت دارد. کارگری که در گرمای اهواز با ۵۰ درجه زیر آفتاب کار می‌کند و پس از یک ماه، حقوقش را پس از چند ماه و با چند صدمیلیون تومان کمتر از هزینه‌ی زندگی دریافت می‌کند، اگر بخواهد به وعده‌ی اصلاح‌خواهان گوش کند که می‌گویند «صبر کنید، رأی بدهید، نماینده بفرستید، از درون دولت را اصلاح کنید»، یا به سخن سوسیال دموکرات‌هایی که می‌گویند «اسکاندیناوی را الگو کنید»، چیزی جز سراب به دست نخواهد آورد.

سرابی که تشنه را به گمان آب می‌فریبد و در بیابان رهایش می‌کند.

پرولتاریای ایران، همانند پرولتاریای روسیه در ۱۹۱۷، باید خود را در یک حزب یگانه‌ی طبقه‌ی کارگر یا در یک گردان پیشاهنگ انقلابی سازمان دهد، باید سرشت دولت سرمایه‌داری وابسته و دیکتاتوری دینی را درک کند، باید بداند که بورژوازی هرگز داوطلبانه قدرت را واگذار نمی‌کند و راه آشتی و پارلمان در کشوری که انتخاباتش نمایشی و نهادهایش در بند سرمایه و ارتش و امنیت است، به جایی نمی‌رسد. تنها درهم شکستن دولت کهنه و ساختن شوراهای کارگری و مردمی است که می‌تواند زمینه‌ساز دگرگونی راستین باشد. این همان نیازمندی انقلاب در سده‌ی بیست و یکم است – چه در اروپا و چه در ایران.




تکنولوژی در میدان نبرد طبقاتی: از مارکس تا فاشیسم دیجیتال پالانتیر

مقاله ۱۶/۱۴۰۵۳
۲۴ تیر ۱۴۰۵، ۱۵ جولای ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

تکنولوژی در نگاه نخست، نیرویی بی‌طرف نمود می‌کند. اما کارل مارکس نشان داد که این نیرو در بافت روابط سرمایه‌ای، هرگز خنثی نیست. از نگاه او، یک ماشین در کارخانه می‌تواند هم رهاننده‌ی دست‌مزدبگیر از کار طاقت‌فرسا باشد و هم ابزاری برای فشار بیشتر او. آنچه سمت و سوی تکنولوژی را شکل می‌دهد، نسبت‌های اجتماعی و نیروهای چیره بر جامعه‌اند. در روزگار کنونی، نمونه‌ی پالانتیر (Palantir) نشان می‌دهد که این پیوند به مرحله‌ی نوینی رسیده است: فاشیسم دیجیتال، جایی که سرمایه‌داری انحصاری، هوش ساختگی و داده‌های بزرگ را در خدمت جنگ و سرکوب طبقاتی می‌نهد. در نوشتار پیش رو، نخست چهره‌ی این فاشیسم دیجیتال را در پالانتیر و سپس در دولت‌های مدرن می‌کاویم، آناتومی و ریشه‌هایش را بازمی‌شناسیم، و در پایان چشم‌انداز رهایی‌بخش سوسیالیسم دیجیتال را وامی‌کاویم.

فاشیسم تکنولوژیک در عمل – از پالانتیر تا کاخ سفید

پالانتیر یکی از برجسته‌ترین شرکت‌های نرم‌افزاری در زمینه‌ی داده‌کاوی و هوش ساختگی است که در سال ۲۰۰۳ بنیان گذاشته شد. این شرکت که دفتر مرکزی آن در دنور، کلرادو است، به ویژه به دلیل همکاری نزدیک با سازمان‌های جاسوسی و نظامی ایالات متحده شناخته شده است. بنیان‌گذار آن، پیتر تیل (Peter Thiel)، یکی از چهره‌های کلیدی در پیوند سیلیکون‌ولی با جناح راست افراطی آمریکاست. تیل آشکارا گفته که دموکراسی پارلمانی را بازدارنده‌ی فرمانروایی برگزیدگان تکنوکرات می‌داند و سرمایه‌داری را با مردم‌سالاری ناسازگار می‌خواند. پالانتیر پیمان‌های کلیدی با پنتاگون دارد. سامانه‌ی میون (Maven) که میدان نبرد را می‌کاود و هدف‌ها را برمی‌گزیند، به یکی از سامانه‌های اصلی عملیاتی ارتش آمریکا دگرگون شده است. ارزش بازار پالانتیر به صدها میلیارد دلار رسیده و درآمد آن با رشدی چشمگیر افزایش یافته است. اما فراتر از این، آنچه پالانتیر را کانون این نوشتار می‌کند، بیانیه‌ی سیاسی آشکار آن در آوریل ۲۰۲۶ است.

پالانتیر در ۱۸ آوریل ۲۰۲۶ بیانیه‌ای پخش کرد که چکیده‌ای از کتاب مدیرعامل خود، الکساندر کارپ (Alex Karp)، به نام «جمهوری فناورانه» به شمار می‌رود. این بیانیه نه یک نوشتار فنی و نه یک چشم‌انداز مالی، بل‌که یک نوشتار سیاسیِ طبقاتی است که مرحله‌ی نوینی در سرمایه‌داری دیجیتال را آشکار می‌سازد. بیست و دو بند این مانیفست موشکافانه نوشته شده‌اند تا نخست با چند نکته‌ی انسانی خواننده را با خود همراه کنند و سپس چهره‌ی راستین این پروژه را نشان دهند. این همان شیوه‌ی همیشگیِ خوراندن زهر با مزه‌ی عسل است. بند نخست می‌گوید که نخبگان فناورِ سیلیکون‌ولی وظیفه‌ی اخلاقی دارند در پاسداری از کشور همکاری کنند. بند پنجم می‌گوید پرسش این نیست که آیا جنگ‌افزارهای هوش ماشینی ساخته خواهند شد، بل‌که این است که چه کسی آن‌ها را خواهد ساخت. بند ششم خدمت ملی را وظیفه‌ای همگانی می‌خواند و خواستار بازگشت به سربازی اجباری است. بند بیست و یکم اما آشکارتر از همه است: «برخی فرهنگ‌ها پیشرفت کرده‌اند و برخی دیگر همچنان واپس‌مانده هستند» – این همان منطقی است که در جنگ ویتنام، توجیه‌گر کشتار میلیون‌ها نفر شد.

پالانتیر از اکتبر ۲۰۲۳، بی‌درنگ پس از آغاز جنگ غزه، همکاری راهبردی با وزارت جنگ اسرائیل را آغاز کرد. سامانه‌ی گاتهام (Gotham) و گایا (Gaia) داده‌های گوناگون را درهم می‌آمیزند و با پهپادها و سامانه‌های خودکار یکپارچه می‌کنند. گزارش‌های مستند نشان داده‌اند که پالانتیر – همراه با گوگل، آمازون و مایکروسافت – داده‌ها و سامانه‌های هدف‌گیری را در کارزارهای نظامی بر ضد غزه فراهم کرده‌اند. دیده‌بان جهانی و دیده‌بان حقوق بشر بارها این شرکت را به دلیل نقش در جابجایی اجباری، بازرسی گسترده و آزار ناسازگاران نکوهش کرده‌اند. جنجالی‌ترین عملیات‌ها، ترکش پیجرها در لبنان در سپتامبر ۲۰۲۴ و یورش هوایی مارس ۲۰۲۶ به ایران با بهره‌گیری از سامانه‌ی میون است. کارشناسان سازمان ملل این تازش‌ها را «نقض دهشتناک حقوق بین‌الملل» می‌دانند.

اما پالانتیر تنها چهره‌ی این هیولا نیست. در همان سال‌ها، در سوی دیگر میدان – در واشنگتن و در کاخ سفید – چهره‌ی دیگری از فاشیسم تکنولوژیک سر برمی‌آورد: ایلان ماسک (Elon Musk) با «وزارت کارایی دولت» (DOGE) خود. مقاله‌ای در نشریه‌ی نیویورکر در فوریه‌ی ۲۰۲۵، با نام «فاشیسم تکنولوژیک به آمریکا می‌آید»، این دگردیسی را به روشنی نشان داده است. نویسنده یادآور می‌شود که در دهه‌ی ۱۹۳۰، ژاپن در منچوری (شمال شرقی چین) آزمایشگاهی برای «فاشیسم تکنولوژیک» برپا کرد. نوبوسوکه کیشی (Nobusuke Kishi)، یک بوروکرات ژاپنی، با همکاری انحصارهای بزرگ، برنامه‌ی توسعه‌ی صنعتی اجباری را بر پایه‌ی بهره‌کشی از مردم محلی بنیان نهاد. تاریخ‌شناس جنیس میمورا (Janis Mimura) این پدیده را «فاشیسم تکنولوژیک» نامید: یک شیوه‌ی فرمانروایی خودکامه که نه با رهبری یک پیشوای کاریزماتیک، بل‌که از سوی بوروکرات‌های کارشناس پیاده می‌شود. او می‌گوید: «این متخصصان ذهنیت و پیشینه‌ی فنی دارند، بیشترشان مهندس هستند، و اکنون نقش ویژه‌ای در دولت پیدا می‌کنند.» امروز، ماسک و DOGE درست همین کار را می‌کنند: کارمندانی کم‌تجربه و الگوریتم‌هایی چون «گروک» تصمیم می‌گیرند کدام بخش‌ها باید زدایش (حذف) شوند، و نهادهایی که با قدرت ماسک ناسازگارند، بسته می‌شوند. میمورا هشدار می‌دهد: «وقتی منطق فنی و ابزاری را به انسان و جامعه‌ی انسانی تحمیل می‌کنی، به چیزی نزدیک می‌شوی که تمامیت‌خواه است.»

اریک مکلروی (Erin McElroy)، جغرافی‌دانی که درباره‌ی سیلیکون‌ولی پژوهش می‌کند، این پدیده را «سیلیکونیزه شدن» می‌نامد: دگرگون شدن مکان‌ها به تصویر و ایدئولوژی دره‌ی سیلیکون. او می‌گوید نخستین نشانه‌های سیلیکونیزه شدن واشنگتن به دوران باراک اوباما بازمی‌گردد، اما اکنون، شرکت‌های فناوری می‌کوشند جایگاه قدرت دولت را بگیرند. مکلروی می‌گوید: «سیلیکون‌ولی در تلاش است تا قدرت دولت را فرسایش دهد تا خود جایگزین آن شود.» آندریا مول (Andrea Molle)، استاد علوم سیاسی، این را «شتاب‌باوری فناورانه‌ی ماسک» می‌نامد: هدف نابودی نظم کنونی برای برپایی نظمی هرمی و تکنولوژی‌زده به رهبری مهندسان. دولتی که به دست ماسک از نو ساخته شود، مانند سیستمی کار می‌کند که خودروهای تسلا را به روز می‌کند: «به شما اجازه‌ی رانندگی می‌دهد، اما کنترل همچنان در دست آن‌هاست.»

این‌ها دو چهره‌ی فاشیسم تکنولوژیک در روزگار ما هستند. یکی در ریخت یک شرکت (پالانتیر) و دیگری با هیکل یک دولت (ماسک). اما کارکرد این دو چهره، همه‌ی داستان نیست. در دل این پدیده، الگوها و سازوکارهایی نهفته است که آن را از فاشیسم کلاسیک جدا می‌کند.

آناتومی فاشیسم تکنولوژیک: شش نشانه و ریشه‌های پنهان

فاشیسم تکنولوژیک را نباید بازتولید ساده‌ی فاشیسم سده‌ی بیستم پنداشت. آنچه این پدیده را از گونه‌های پیشین جدا می‌کند، نه خشونت‌ورزیِ کمتر، که در پنهان‌کاریِ بیشتر آن است. فاشیسم کلاسیک با تظاهرات خیابانی و خشونت آشکار به میدان می‌آمد. اما فاشیسم تکنولوژیک از رهگذر داده‌کاوی، بازرسی همگانی و دستکاری روان انسانی کار می‌کند – و همه را در پوششِ «راحتا» و «پیشرفت» پنهان می‌سازد. بیایید شش نشانه‌ی این پدیده را یک‌به‌یک بررسی کنیم.

نخست: بازرسی همگانی از رهگذر دستکاری روانشناختی.فاشیسم کلاسیک از رادیو و سینما برای تبلیغ توده‌ای بهره می‌برد. اما هوش ساختگی این دستکاری را به سطحی تازه برده است. الگوریتم‌ها می‌توانند نیمرخ‌های (پروفایل‌های) موشکافانه‌ای از هر فرد بسازند، احساسات او را تحلیل کنند، و محتوایی چنان شخصی‌سازی‌شده پیش روی او بگذارند که گویی از درون خودش برآمده است. این دیگر تبلیغاتِ خشنِ گوبلزی نیست؛ این دستکاری است با لبخند و با چهره‌ای همدلانه. نتیجه یکی است: شهروندی که توان نقد را از دست می‌دهد و در چرخه‌ی «ما و آن‌ها» گرفتار می‌آید.

دوم: چیرگی بر اطلاعات.کنترل شبکه‌های اجتماعی – همچون ایکس (توییتر پیشین) – به دست سرمایه‌داران بزرگ، امکان بزرگ‌نمایی روایت‌های دلخواه و خفه کردن آوای ناسازگار را می‌دهد. ماسک نه تنها توییتر را خرید، بل‌که آن را به ماشینِ تبلیغات فاشیستی دگرگون کرد. اما این کار نه با سانسور، که با دستکاری پنهان الگوریتم‌ها انجام می‌شود. به این می‌گویند «فرمانروایی الگوریتمی»: قدرت بدون چهره، تصمیم بدون پاسخگویی.

سوم: فرمانروایی الگوریتمی و عادی شدن شر.هنگامی که الگوریتم تصمیم می‌گیرد چه کسی شغل بگیرد، چه کسی وام بگیرد، چه کسی بمباران شود – آنگاه به آنچه هانا آرنت «عادی شدن شر» (the banality of evil) می‌نامید، نزدیک شده‌ایم. آرنت درباره‌ی آیشمن (Eichmann) نوشت که شر می‌تواند نه از هیولاها، بل‌که از انسان‌های معمولی و بی‌اندیشه سر بزند. امروز الگوریتم همان کار را بدون نیاز به تصمیم اخلاقی انجام می‌دهد. الگوریتم نه وجدان دارد، نه همدلی، نه ترس.

چهارم: پرستش کارایی و نفی همدلی.ماسک آشکارا گفته که همدلی «چشم اسفندیار بنیادین تمدن غرب» است. این همان منطقی است که فاشیسم تاریخی نیز داشت: کم‌توان باید برود، تا نیرومند پابرجا بماند. اما امروز این منطق در پوشش «کارایی» و «بهینه‌سازی» فروخته می‌شود. دولت باید کوچک شود، بودجه‌ی خدمات همگانی باید کاهش یابد – کارگران، سالخوردگان، بیماران، پناهندگان، همگی «هزینه» هستند، نه انسان.

پنجم: همبستگی سرمایه و دولت.فاشیسم کلاسیک بدون اتحاد سرمایه‌داران بزرگ با حزب فاشیست به قدرت نمی‌رسید. پکستون (Robert Paxton) این را به درستی نشان داد. امروز نیز همان اتحاد را می‌بینیم: پالانتیر با پنتاگون، ماسک با کاخ سفید، گوگل با ارتش اسرائیل. این اتحادها زیر پرچم «دفاع از تمدن» پنهان می‌شوند، اما در عمل همان کاری را می‌کنند که سرمایه‌داران آلمان در دهه‌ی ۱۹۳۰ کردند: پاسبان سرمایه هستند و سرکوب را سامان می‌دهند.

ششم: بهره‌کشی از تنهایی مدرن.جامعه‌ی مدرن انسان‌ها را از یکدیگر جدا کرده است. سرمایه‌داری پیوندهای همبستگی را گسسته است. فاشیسم تکنولوژیک از این زخم خوراک می‌گیرد: الگوریتم‌ها به جای دوست، ربات برای همنشینی می‌دهند. به جای جامعه، «پلتفرم» می‌دهند. تنهایی فردی، که زاده‌ی مناسبات سرمایه‌ای است، به ماده‌ی خامِ سودآوری شرکت‌ها و اهرمی برای کنترل تبدیل می‌شود.

این شش نشانه، ریشه در جایی ژرف‌تر دارند. از نگاه مارکسیسم، تکنولوژی هرگز «به خودی خود» نه خوب است و نه بد، بل‌که همواره در درون روابط اجتماعی ویژه‌ای کار می‌کند. همان‌گونه که مارکس در «سرمایه» نشان داد، تکنولوژی در نظام سرمایه‌داری در خدمت «سرمایه‌داری» است – یعنی تنها آن دسته از ماشین‌آلات گسترش پیدا می‌کنند که به سود طبقه‌ی سرمایه‌دار باشند. مارکس بارها هشدار داد که ماشین در دست کارفرما، زنجیری تازه بر پای کارگر می‌زند. انگلس در سخنرانی ۱۸۴۷ خود در لندن نشان داد که با پیدایش ماشین‌ها، جامعه از چندین طبقه به دو اردوی دشمن تقسیم شد: دارندگان ابزار تولید و فروشندگان نیروی کار. این دگرگونی از سرِ انسان‌دوستی نبود؛ سرمایه‌داران برای شکستن انباشت پیشه‌وران زبردست و ارزان‌تر کردن نیروی کار، ماشین را به میدان آوردند.

مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست می‌گویند: «اندیشه‌های چیره در هر دوره‌ای، همواره اندیشه‌های طبقه‌ی فرمانروا بوده‌اند.» از این رو، نه تنها ماشین‌ها، بل‌که دانش، پژوهش و حتا ریاضیاتِ پشتِ هوش ساختگی نیز بی‌طرف نیستند. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، تکنولوژی در خدمت منافع طبقه‌ی سرمایه‌دار است. از نگاه مارکسیسم، دانش در نظام سرمایه‌داری همواره در خدمت جنگ، کارایی صنعتی و بهره‌کشی بوده است. همین تکنولوژی، اگر در جامعه‌ای بی‌طبقه و با مالکیت همگانی قرار گیرد، می‌تواند در خدمت رفاه و رهایی انسان باشد. به سخن دیگر، تکنولوژی همچون کاردی است که می‌تواند نان ببرد یا آدم بکشد؛ اما وارونه‌ی کارد، تکنولوژی نوین چنان در روابط اجتماعی ریشه دوانده که نمی‌توان آن را جدا از این روابط بررسی کرد.

اما این تنها نیمی از داستان است. نیمه‌ی دیگر، پیوند تکنولوژی با امپریالیسم است. از نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم، کشورهای صنعتی – بریتانیا، فرانسه، آلمان و سپس آمریکا – تکنولوژی را به نیروی پیشرانِ بازارگشایی اجباری دگرگون کردند. نفت ایران در دوران قاجار و پهلوی نمونه‌ای از این دست است: تکنولوژی استخراج و صادرات نفت، نه برای پیشرفت ایران، بل‌که برای تأمین سوخت کارخانه‌های بریتانیا برنامه‌ریزی شده بود. تلگراف فراآتلانتیک فاصله را از میان برداشت تا بهره‌کشی فشرده‌تر شود. مارکس از «لغو فضا با زمان» سخن گفت. امپریالیسم سده‌ی بیستم، با جنگ‌های جهانی و سپس جنگ سرد، تکنولوژی را به خدمت سرکوب فرامرزی گرفت. نمونه‌ی آشکار آن، جنگ ویتنام با ناپالم (Napalm) و عامل نارنجی (Agent Orange) است.

اما شاید روشن‌ترین نمونه‌ی این پیوند – یعنی تکنولوژی در خدمت امپریالیسم – را بتوان در ایرانِ دوران پهلوی دید؛ جایی که پیشرفته‌ترین فناوری‌های غربی، نه برای رفاه ایرانیان، بل‌که برای چرخه‌ی جاسوسی و سرکوب فرامرزی به کار گرفته شدند.

در پایان دهه‌ی ۱۹۶۰ و سراسر دهه‌ی ۱۹۷۰، ایرانِ شاهنشاهی پایگاهی لجستیکی برای پروژه‌های مشترکِ جاسوسیِ سیا و نیروی هوایی شاهنشاهی علیه اتحاد جماهیر شوروی شد. «پروژه‌ی ژن تیره» (Project Dark Gene) و «پروژه‌ی ایبکس» (Project Ibex) دو روی یک سکه بودند: نخست، پروازهای شناسایی برون‌مرزی با جنگنده‌های فانتوم RF-4C و نورثروپ RF-5A که خلبانان ایرانی و آمریکایی در درازنای مرزهای شوروی به پرواز درمی‌آوردند. آن‌ها از تأسیسات نظامی و سایت‌های موشکی شوروی عکسبرداری می‌کردند و با شنود موج‌های راداری و ارتباطات، موقعیت پدافندهای پنهان دشمن را آشکار می‌ساختند. در جریان این عملیات‌ها، دست‌کم دو جنگنده‌ی فانتوم به دست نیروی هوایی شوروی سرنگون شدند و خلبانان ایرانی و آمریکایی به اسارت درآمدند؛ اما خونشان برای واشنگتن ارزش داشت، زیرا اطلاعاتِ به‌دست‌آمده، ماشین جنگ سرد را زنده نگه می‌داشت.

پروژه‌ی ایبکس اما بزرگ‌تر بود: شبکه‌ای از ایستگاه‌های شنود زمینی در شمال ایران، با بودجه‌ای بیش از یک میلیارد دلار، به دست شرکت راکول اینترنشنال (Rockwell International) ساخته شد تا گفت‌وگوها و موج‌های رادیویی شوروی را در هزاران کیلومتر دورتر شنود کند. در تابستان ۱۳۵۵، گروه‌های مارکسیست-اسلامی سه کارمند آمریکایی این شرکت را در تهران به ضرب گلوله کشتند؛ گمان می‌رفت که کشته‌شدگان در این پروژه دست داشته‌اند. روزنامه‌ی نیویورک تایمز آن روز نوشت که «کشته‌شدگان در پروژه‌ای پژوهشی برای دولت ایران نقش داشتند» و جامعه‌ی تجاری تهران «ایبکس» را هدف اصلی می‌دانست.

تکنولوژی در اینجا نه برای آبادانی ایران، بل‌که برای پایداری نظم امپریالیستی در دل جنگ سرد به کار گرفته شد. ایران، پایگاهِ تکنولوژیکِ غرب در برابر شوروی بود.

سیمای دیگر این وابستگی، همکاری هسته‌ای ایران با غرب بود. در چارچوب برنامه‌ی «اتم برای صلح» آیزنهاور، ایالات متحده در سال ۱۹۶۷ نخستین راکتور پژوهشی و اورانیوم غنی‌شده را به ایران داد. رابرت آینهورن (Robert Einhorn)، رییس پیشین کنترل تسلیحات آمریکا، گفته است: «ما کیت آغازگر هسته‌ای را به ایران دادیم.» در سال ۱۹۷۵، دانشگاه ام‌آی‌تی (MIT) برنامه‌ای برای آموزش مهندسان هسته‌ای ایران برگزار کرد و بودجه‌ی سازمان انرژی اتمی ایران یک‌شبه از ۳۱ میلیون دلار به یک میلیارد دلار جهش کرد. فرانسه، آلمان غربی و آفریقای جنوبی نیز به‌ترتیب راکتور، تکنولوژی و اورانیوم خام در اختیار تهران گذاشتند. غرب، ایران را شریک هسته‌ای خود می‌خواند؛ تا زمانی که ایران خواست چرخه‌ی سوخت کامل را در اختیار بگیرد. آنگاه، همان تکنولوژی که دیروز «نوسازی» خوانده می‌شد، امروز «تهدید» نام گرفت.

و در پایان، نمونه‌ای شگفت‌انگیزتر: همکاری پنهانی ایران و اسرائیل در پروژه‌ی «گل» (Project Flower). در سال ۱۹۷۷، ایران با پرداخت ۲۸۰ میلیون دلار نقد و ۲۵۰ میلیون دلار نفت، توسعه‌ی موشک‌های دوربرد گابریل (قابل تجهیز به کلاهک هسته‌ای) را به اسرائیل سپرد. تیمی از کارشناسان ایرانی، ساخت تأسیسات مونتاژ موشک در سیرجان و سایت آزمایش در رفسنجان را آغاز کردند. تاریخ‌نگاران، این رابطه را «نزدیک‌ترین همکاری استراتژیک اسرائیل در خاورمیانه» نامیده‌اند. اما اسرائیل نیز، مانند غرب، فناوری کهنه را به ایران می‌فروخت و دانش پیشرفته را در انحصار خود نگه می‌داشت. یکی از مقام‌های برجسته‌ی وزارت جنگ اسرائیل آشکارا گفت: «ایرانیان بر این باور بودند که با ما شریک‌اند، اما ما آن‌ها را فریب دادیم تا تنها فناوری فرسوده را دریافت کنند.»

انقلاب ۱۳۵۷ همه‌ی این پروژه‌ها را نیمه‌کاره رها کرد. اما آنچه باقی ماند، الگویی بود که بارها و بارها تکرار شد: غرب و متحدانش، تکنولوژی را نه برای استقلال، بل‌که برای وابسته‌سازی و بهره‌کشی فرامرزی به کشورهای پیرامونی می‌فرستند. و هنگامی که آن کشورها خواهان کنترل بر سرنوشت تکنولوژیک خود می‌شوند، سلاحِ تحریم، محاصره و حتا بمب به کار می‌رود. این همان «سرمایه‌داری با چهره‌ی امپریالیستی» است که مارکس در دهه‌ی ۱۸۵۰ پیش‌بینی کرده بود.

امروز این روند به اوج تازه‌ای رسیده است.

اصلاح کافی نیست – دگرگونی باید

برخی می‌گویند راه چاره در قانون‌گذاری است: مقررات سخت‌گیرانه، مالیات بر انحصارها، و بازرسیِ همگانی بر الگوریتم‌ها. این‌ها تا اندازه‌ای کارایی دارند، اما کافی نیستند. زیرا فاشیسم تکنولوژیک تنها مسئله‌ی «قانون بد» نیست. مسئله، ساختار سرمایه‌داری دیجیتال است. تا هنگامی که زیرساخت داده، الگوریتم‌ها و سامانه‌های هدف‌گیری در دست انحصارهایی باشد که سودشان از جنگ و سرکوب می‌گذرد، هیچ قانونی نمی‌تواند آن‌ها را رام کند. سرمایه‌داران همیشه راه دور زدن قانون را پیدا می‌کنند؛ زیرا قانون را نیز، با کمک لابی‌های میلیارددلاری، خودشان می‌نویسند.

برخی دیگر می‌گویند راه چاره در «اخلاق هوش ساختگی» است: باید به مهندسان یاد داد که وجدان داشته باشند، باید کدهای رفتاری نوشت. این‌ها در برابر سیل سرمایه، چون نیش پشه‌اند. مهندسی که در پالانتیر کار می‌کند و می‌داند الگوریتمش به بمباران کودکان در غزه کمک می‌کند، نیازی به آموزش اخلاق ندارد؛ او یا از روی ترس، یا از روی آز، یا از روی خودفریبی آن را پذیرفته است. اخلاق فردی نمی‌تواند ساختار طبقاتی را دگرگون کند. همان‌گونه که مارکس گفت: «آگاهی انسان نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بل‌که هستی اجتماعی آنان است که آگاهیشان را تعیین می‌کند.»

پس راه چاره در اصلاح نقطه‌ای نیست. راه چاره در دگرگونی ساختار مالکیت و کنترل است. تا هنگامی که داده و الگوریتم کالای خصوصی باشند، در خدمت سود و سرکوب خواهند بود. تا هنگامی که سامانه‌های هدف‌گیری در دست سرمایه‌داران جنگی باشند، به کشتار صنعتی خواهند پرداخت. سوسیالیسم دیجیتال – یعنی مالکیتِ (داراییِ) همگانی بر زیرساخت داده، الگوریتم‌های آشکار و پاسخگو، و تکنولوژی در خدمت نیازهای انسانی – نه یک شعار رویایی، بل‌که تنها راه نجات است. همان‌گونه که در کاوش‌های سرمایه‌داری دیجیتال استدلال کرده‌اند، ما در مرحله‌ی پیشرفته‌ی فئودالیسم دیجیتال زندگی می‌کنیم؛ جایی که شرکت‌های بزرگ زیرساخت را انحصاری کرده‌اند. آنچه بیانیه‌ی پالانتیر نشان می‌دهد، این است که این فئودالیسم دیجیتال اکنون گام به مرحله‌ی فاشیستی خود گذاشته است: سرمایه دیگر به بهره‌کشی اقتصادی آرام بسنده نمی‌کند، بل‌که به سوی کنترل سیاسی آشکار می‌رود. پرسش بنیادین درباره‌ی چگونگی بهره‌گیری از فناوری نیست. پرسش این است که چه کسی مالکِ (دارنده‌ی) آن است و چه کسی کارکردهایش را تعیین می‌کند.

این دگرگونی از بالا نمی‌آید. نه از قانون‌گذارانی که در جیب انحصارها هستند، نه از مهندسانی که حقوق‌های سنگین می‌گیرند. دگرگونی از پایین می‌آید: از کارگرانی که این الگوریتم‌ها را می‌سازند، از کارمندانی که سامانه‌های هدف‌گیری را پیاده می‌کنند، از شهروندانی که داده‌هایشان دزدیده می‌شود و به بمب دگرگون می‌شود. ما امروز پیدایش جنبش‌های نوینی را می‌بینیم: اعتصاب در گوگل علیه پروژه‌ی میون، اعتراض کارگران آمازون به قراردادهای جنگی، و خروجِ (بیرون رفتنِ) مهندسان از پالانتیر همراه با افشاگری (روشنگری) درباره‌ی هدف‌های آن. این‌ها جرقه‌هایی هستند که می‌توانند به آتش تبدیل شوند. اما جرقه به‌تنهایی کافی نیست. نیاز به سازماندهی است: سندیکاهای کارگران تکنولوژی، اتحادیه‌های بین‌المللی علیه انحصارهای دیجیتال، و پیوند این نبردها با نبرد طبقه‌ی کارگر در کارخانه‌ها، مزرعه‌ها و خیابان‌ها.

فاشیسم تکنولوژیک از کارگر سازمان‌یافته می‌ترسد. از اعتصاب همگانی در سیلیکون‌ولی می‌ترسد. از همبستگی میان کارگران فلسطین و کارگران آمریکا می‌ترسد. زیرا می‌داند که الگوریتم نمی‌تواند جای ما را بگیرد – نه در کارخانه، نه در میدان نبرد، نه در جنبش رهایی‌بخش. پشتیبانی از سندیکاهای کارگران فناوری و پیوند دادن نبرد آن‌ها به نبرد جهانی، از این رو کاری در رده‌ی نخستِ پایداری است. این نبرد فناورانه را نمی‌توان از نبرد مردمی در خیابان‌ها جدا کرد. فناوری ابزاری پشتیبان برای نبرد است، نه جانشینی برای آن. نیروی راستین در سازماندهی سیاسیِ طبقه‌ی کارگر و مردم، در جنبش‌های اجتماعی، و در همبستگی بین‌المللی میان توده‌های زحمتکش باقی می‌ماند.

ما در میانه‌ی نبردی تاریخی ایستاده‌ایم. از یک سو، انحصارهای دیجیتال با پشتیبانی دولت‌های امپریالیستی می‌کوشند تا با الگوریتم، داده و هوش ساختگی، چیرگی خود را بر همه‌ی وجوه زندگی ما تحکیم کنند. از سوی دیگر، ما – کارگران، زنان، جوانان و زحمتکشان جهان – در پی آنیم که تکنولوژی را از بند سرمایه برهانیم و در خدمت رهایی و رفاه همگانی قرار دهیم. پیروزی در این نبرد از پیش نوشته نشده است. فاشیسم تکنولوژیک می‌تواند پیروز شود – همان‌گونه که فاشیسم کلاسیک در ایتالیا و آلمان پیروز شد. اما می‌تواند شکست بخورد – همان‌گونه که در نهایت شکست خورد. آنچه سرنوشت را تعیین می‌کند، نه الگوریتم، بل‌که اراده‌ی سازمان‌یافته‌ی ماست.

ما چه باید بکنیم؟ نخست، باید از درون به پیکار برویم؛ نه از بیرون، بل‌که از درون کارخانه‌ها، از درون دفترها و از درون دانشگاه‌ها. باید سندیکاهایمان را بنا کنیم و آن‌ها را به هم پیوند بزنیم. باید الگوریتم را از آنِ خود کنیم – نه با شکستن کد، بل‌که با شکستن رابطه‌ی مالکیت. دوم، باید آگاهی را بیدار کنیم. باید به یکدیگر بیاموزیم که الگوریتم دشمن ما نیست؛ دشمن ما کسانی هستند که الگوریتم را در دست دارند. سوم، باید اتحادیه‌های بین‌المللی بسازیم. کارگر گوگل در آمریکا، کارگر برچسب‌زن در کنیا، کارگر معدن در شیلی و کارگر نفت در ایران – همه‌ی ما یک دشمن داریم: سرمایه‌ی انحصاری. و چهارم، باید اعتصاب کنیم. اعتصاب، سلاح ماست. اعتصاب همگانی در سیلیکون‌ولی، کابوسِ آن‌هایی است که الگوریتم مرگ می‌سازند. اعتصاب؛ یک روز، همه‌جا. آن روز، الگوریتم‌های مرگ یک روز بیکار می‌مانند. و آن یک روز، آغاز پایان است.

پایان سخن

بیانیه‌ی پالانتیر و ماجرای ماسک و DOGE، دو چهره از یک حقیقت را نشان می‌دهند: ما با چهره‌ی تازه‌ای از فاشیسم روبه‌رو شده‌ایم. در این شکل نوین، سرمایه‌های بزرگ و قدرت‌های سیاسی با هم متحد می‌شوند و برای پاسبانی از این پیوند و ایستادگی در برابر جنبش‌های مردمی، از خشونت و سرکوب بهره می‌گیرند. تنها ناهمسانی در ابزارهاست: الگوریتم‌ها، داده‌های بزرگ و هوش ماشینی. هنگامی که مدیرعامل پالانتیر نوشتن بیانیه‌ی فلسفی خود را در دفتر مجلل به پایان می‌رساند، الگوریتم‌هایی که شرکتش ساخته به کار خود برای بازشناسی هدف‌ها، ردیابی کوچندگان در مرزها و پشتیبانی از چرخه‌های جنگی‌گری ادامه می‌دهند. فلسفه و جنایت دو روی یک سکه‌اند.

تکنولوژی از نگاه مارکس هرگز سرشتی نکو یا بد نداشته است. اما هنگامی که در دست بورژوازی و در چهارچوب امپریالیسم باشد، ناگزیر به ابزار سرکوب و کشتار دگرگون می‌شود. پالانتیر تنها رک‌ترین آواز آن چیزی است که بسیاری از شرکت‌های دیگر با خموشی بیشتر انجام می‌دهند. پیکار برای دادگری اجتماعی و رهایی امروز به ناگزیر از پیکار برای رهایی فناوری از این همبستگی طبقاتی تازنده می‌گذرد. این یک پرسش فنی یا اخلاقیِ دور از واقعیت نیست. این یک چالش سیاسی و بخشی از نبرد تاریخی ماست. پرسش اصلی اینجاست که کنترل آینده و اندیشه‌ی انسان‌ها باید در دست گروه‌های دارا و وابسته به جنگ باشد، یا در دست توده‌های رنج که باید بر ابزارهای زندگی و سرنوشت خود فرمانروایی کنند.

سوسیالیسم دیجیتال – دارایی همگانی بر زیرساخت داده، الگوریتم‌های آشکار و پاسخگو، و تکنولوژی در خدمت نیازهای آدمی به جای سود و چیرگی – نه یک رویا، بل‌که یک نیازمندی فوری تاریخی است. هر روزی که این چیرگی به درازا کشد، الگوریتم‌های مرگ یک روز دیگر کار خود را دنبال می‌کنند. زمان از آنِ ماست. برخیزیم، سازمان دهیم، و بستیزیم. راه دیگری نیست.

سرچشمه‌های کمکی

درباره‌ی پالانتیر و مانیفست ۲۰۲۶

“Technofascism? Why Palantir’s pro-West ‘manifesto’ has critics alarmed”, Al Jazeera, 21 April 2026

“Technofascism: AI, Big Tech, and the new authoritarianism”, AI & SOCIETY, 2026

“Planning for Empire: Reform Bureaucrats and the Japanese Wartime State”, Cornell University Press, 2011

“The Anatomy of Fascism”, Knopf, 2004

“Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil”, 1963

“Project Dark Gene” – Wikipedia (French)

“Project Flower” – Wikipedia

“Three U.S. Civilians Slain By Guerrillas in Teheran”, The New York Times, 29 August 1976

“How U.S. ‘Atoms for Peace’ helped lay foundations for Iran’s nuclear program”, Polish Radio, 4 March 2026

“Techno-Fascism Comes to America”, The New Yorker, 26 February 2025

Nick Land (accelerationism theorist)

“Silicon Valley Imperialism: Techno Fantasies and Frictions in Postsocialist Times”, Duke University Press, 2024